برای برانگیختن توده ها و گشودن قفل آینده
مائو کلید است!
از مجله جهاني براي
فتح، شماره 15، 1369، www.sarbedaran.org\rim
“جمعبندي از تجارب تاريخي، خود هميشه عرصه حاد مبارزه
طبقاتي بوده است. از زمان شكست كمون پاريس تاكنون اپورتونيستها و
رويزيونيستها بر شكستها و كمبودهاي پرولتاريا انگشت گذاشته اند تا درست و نادرست
را وارونه جلوه داده، جاي عمده و غير عمده را عوض كرده و بدين ترتيب چنين نتيجه
گيري كنند كه پرولتاريا “نمي بايست دست به اسلحه مي برد” . ظهور شرايط جديد اغلب
بمثابه توجيهي جهت نفي اصول اساسي ماركسيسم، تحت عنوان “تكامل خلاق” آن، مورد
استفاده قرار گرفته است. در عين حال اين نادرست و بهمان ميزان مضر است كه روح
نقادانه ماركسيسم را كنار نهاده، از كمبودها و موفقيتهاي پرولتاريا به همزمان
جمعبندي نكرده و به دفاع از مواضعي كه در گذشته صحيح ارزيابي مي شد و اتكا بر آنها
قناعت كنيم. چنين برخوردي ماركسيسم ـ لنينيسم را شكننده مي كند و در مقابله با
حملات دشمن و هدايت پيشرويهاي نوين در مبازره طبقاتي ناتوانش مي سازد. چنين شيوه
اي روح انقلابي ماركسيسم را مي كشد.”ـ از بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي
دهه 90 با يكرشته
تحولات تكاندهنده تولد يافت: سقوط اغلب رژيمهاي اروپاي شرقي و دست كشيدن تقريبا
كامل حكام شوروي و اروپاي شرقي از هر گونه پوشش ماركسيستي ـ لنينيستي. براي
مائوئيستها كه طي سه دهه گذشته مخالفان سرسخت اين رژيمها بحساب مي آمدند اين
خوشايند ترين تحول است. وجود اين رژيمهاي پليد كه ماسك “پرولتري” و “سوسياليستي”
به چهره كشيده بودند براي ساليان دراز مانعي در راه انقلابيون راستين محسوب مي شد.
همان بهتر كه رويزيونيستها بجاي تداوم جناياتشان تحت عنوان ايدئولوژي ما، ماهيت
حقيقي خود را آشكارا اعلام كنند.
بعلاوه سقوط اين
رژيمها اوضاع بسيار مساعدي را در آن كشور ها پديد آورده است. هرچند گيج سري بسياري
در ميان اهالي اين كشورها كه سالها تحت نظام شبه “سوسياليستي” زيسته اند، وجود
دارد اما آرزوي نابودي ريشه اي جامعهء موجود، گام گذاردن در عرصه بيداري سياسي، بي
اعتبار شدن حكام سابق و تكه تكه شدن صفوف آنها، همگي مساعدترين شرايط عيني را براي
پيشروي هاي انقلابي در اتحاد شوروي و اروپاي شرقي از زمانيكه خروشچف نظام سرمايه
داري را در آنجا در دهه 50 مستقر كرد، ايجاد كرده
است. رويزيونيستها، اين دشمنان كمونيستهاي انقلابي ، نه تنها در كشورهائي كه صاحب
قدرت بودند ضعيف گشته اند، بلكه كل جنبش رويزيونيستي هوادار شوروي در جهان، عميقا
توسط تحولات پائيز و زمستان 90 ـ 89 بلرزه درآمده و درهم پيچيده است.
اما در شرايطي كه
يك گروه از دشمنان ما به ورطه تلاشي در غلطيده اند گروهي ديگر، كه طبقات حاكمه دول
امپرياليستي غرب باشند، دچار تفرعن شده و بخود مي بالند. اين گانگسترهاي ارتجاعي
مي كوشند از دردسرهاي دارودسته رقيب شان در شرق سود جويند تا پيروزي نهائي سرمايه
داري، بازار و “دمكراسي” را بر آنچه بدروغ “كمونيسم” يا “استالينيسم” مي نامند،
اعلام دارند.
سقوط اين رژيمها
همچنين مسئوليتهاي جدي را بر دوش كمونيستهاي راستين مي نهد. اين شرايط ما را با
وظيفه اشاعه هر چه بيشتر ايدئولوژي علمي و درك علمي مان از خصلت سرمايه داري
رژيمهاي سوسياليستي دروغين و دامن زدن به يك ضد حمله قدرتمند سياسي و ايدئولوژيك
مواجه مي سازد. بدون اينكار، براي ماركسيسم انقلابي، بدست آوردن جاي پا در بلوك
شرق يا بطور عامتر مغلوب ساختن موج ضد كمونيستي جاري ناممكن خواهد بود.
مائوتسه
دون
بزرگترين اسلحه ما
در درك اوضاع جاري و جهت نبرد با دشمن، آموزشهاي فراگير مائوتسه دون در ارتباط با
مسائل زير ميباشد: خصلت جامعه سوسياليستي، مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم و خطر احيا
سرمايه داري ـ نظير آنچيزي كه در اتحاد شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي متعاقب مرگ
استالين صورت گرفت و مائو آنرا مورد تجزيه و تحليل قرار داد.
مائو صرفا از نقطه
نظر تئوريك نبود كه سوسياليسم را فهميد. او همچنين توانست توده هاي وسيع را در
ساختمان سوسياليسم، و در پيشبرد انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي رهبري كند. انقلاب
فرهنگي يك خيزش بي سابقه توده اي با هدف سرنگوني آندسته از مقامات عاليه حزب
كمونيست بود كه نظير همپالگي هايشان در اتحاد شوروي و اروپاي شرقي مالكيت عمومي
سوسياليستي را به پوششي براي پنهان ساختن تملك خصوصي خويش بدل ساخته بودند ـ امري
كه در جوهر خود با حركت تمامي استثمارگران سرمايه دار يكسان بود.
بدون شك طبقه كارگر
و توده هاي خلق در كشور هاي اروپاي شرقي مدتهاست دريافته اند كه يك قشر خاص ممتاز
كه درون احزاب كمونيست متمركز شده ثمرهء كار توده هاي زحمتكش را غصب ميكند. در
اروپاي شرقي، از عبارات كمونيستي براي پوشاندن نابرابري و استثمار واقعي همانگونه
سود جسته شده است كه در غرب عوامفريبي مسيحي و عباراتي مانند “همسايه ات را دوست
بدار” براي توجيه ستم و استثمار زشت طبقاتي. برخلاف بسياري از رويزيونيستها ما
نبايد از اينكه توده ها در اروپاي شرقي تحت پرچمهاي ضد كمونيستي به خيابان مي آيند
متعجب شويم يا جا بخوريم. چرا كه در آنجا كلمه “كمونيسم” براي توجيه هرگونه
استثمار، نابرابري و اعمال ارتجاعي اين رژيمها بكار گرفته ميشد. همانطور كه مائو
قويا بهنگام صحبت از رهروان سرمايه داري در چين مطرح كرد: “شورش عليه مرتجعين بر
حق است.” اين بر دوش ما كمونيستهاي انقلابي راستين ـ مائوئيستها ـ است كه نقاب
“سرخ” از چهره اين مرتجعين بدريم و به همه كس چهره زشت سرمايه دارانه آنها را نشان
دهيم.
مهمترين چيزي كه مي
بايست درباره رژيمهاي بي اعتبار شده شرق درك كرد، آن نيست كه شكل حاكميت و
ايدئولوژي آنها متمايز از شكل حاكميت و ايدئولوژي رژيمهاي غرب سرمايه داري
بود؛ بلكه بايد فهميد كه خصلت طبقاتي اينگونه رژيمها درست همانند خصلت
طبقاتي رژيمهاي غرب امپرياليستي است.
1 ـ اقليت كوچكي از جامعه ابزار توليد را از
طريق اداره دستگاه دولتي تحت كنترل يا درواقع تحت مالكيت خود دارد.
2 ـ اين اقليت در تمامي عرصه ها به مثابه يك
طبقه عمل مي كند. هزاران بند مرئي و نامرئي، آشكار و پنهان سياستمداران
رده بالاي حزبي، مديران كارخانه ها، مدارس و بيمارستانها، چهره هاي اصلي رسانه ها
و حيطه هاي فرهنگي را بهم متصل ساخته است. بعلاوه خود اين موقعيت طبقاتي بدون شك
همانند بورژوازي در غرب قدرت و ثروت را به نسل بعدي همين طبقه منتقل مي كند.
3 ـ اين طبقه حاكمه، از پليس، ارتش، محاكم و
زندانها براي اعمال ديكتاتوري پوشيده خود بر اكثريت جامعه و سركوب سبعانه تمامي
مخالفان استفاده مي كند.
4 ـ كارگران به موقعيت بردگان مزدي رانده شده
و هيچگونه كنترلي بر امور دولت ندارند و حتي كوچكترين نقش واقعي در چگونگي كاركرد
كارخانه ها و شركتها بازي نمي كند. وظيفه آنها ساكت ماندن، به سختي كار كردن
و دريافت دستمزد در قبال اينكار است.
5 ـ آنچه توليد را تعيين مي كند منافع ضروري
خلق نيست بلكه بدست آوردن حداكثر سود است. اينكه اين واقعيت اغلب پشت يك برنامه
دولتي پنهان ميشود، ماهيت امر را عوض نميكند.
6 ـ نظام آموزشي و عرصه فرهنگي طرقي را اشاعه
مي دهد و ديدگاههائي را تبليغ مي كند كه از آن طبقه حاكم است. انتقاد از شرايط موجود
بندرت مجاز شمرده مي شود.
تمامي جوانبي كه
درباره رژيمهاي اروپاي شرقي برشمرديم براي مخاطبان ما در غرب امپرياليستي نيز
بسيار آشنا است. اينها خصوصيات تمامي دولتهاي سرمايه داري است.
پس چرا نفوذ جنبش
كمونيستي اصيل درون اين كشورها تا اين حد دشوار بوده است؟ چرا حتي برخي كسان از
جنبش كمونيستي كه سابقا به مخالفت با اين رژيمها بر خاسته بودند اينك درمقابل چرخش
سريع تحولات دچار گيج سري و اغتشاش فكري شده اند؟ در كنه اين سئوال نيز مسئله
انديشه مائوتسه دون قرار دارد.
جالب است كه به
روحيه باختگي آشكار رهبري حزب كار آلباني نيزاشاره كنيم.(1) حزب كار آلباني مدتهاي دراز كوشيد خود را
نگهبان “ارتدوكسي” ماركسيستي ـ لنينيستي جلوه دهد. آنها خود را در دهه 60 از طريق
جهت گيري با مائوتسه دون و انقلابيون درون حزب كمونيست چين، در جريان مبارزه عليه
رويزيونيسم مدرن خروشچف، شناساندند. (2) اما بواقع هيچگاه تحليل مائو را درك
نكردند و اغلب نسبت به طوفان انقلابي كه مائو با برپائي انقلاب كبير فرهنگي
پرولتاريائي براه انداخت،اظهار ناخشنودي و ابهام كردند. (عليرغم اين واقعيت كه
مائو و چيني ها بميزان بسيار زيادي رهبري آلباني را در جريان امور قرار ميدادند ـ
در اين زمينه خصوصا مي توان از اثر درخشان مائوتسه دون تحت عنوان “گفتگو با هيئت
نمايندگي نظامي آلباني” نام برد كه در شماره اول جهاني براي فتح تجديد چاپ شده
است.) بعد از مرگ مائو و كودتاي ضدانقلابي دن سيائو پين و هواگوفن در سال 1976،
انورخوجه حمله كريهي را عليه انديشه مائوتسه دون آغاز كرد. اين حمله لطمه قابل
توجهي به جنبش بين المللي كمونيستي وارد آورد و وظيفه اتحاد مجدد كمونيستهاي
انقلابي راستين را دشوارتر ساخت.
بايد بگوئيم كه
ديدگاه آلبانيائي درون آنچه جنبش بين المللي كمونيستي خوانده ميشد پيروان
زيادي نيز يافت؛ كه علتش صرفا ترس تنگ
نظرانه اپورتونيستي يك عده از اينكه يك جنبش بين المللي “بدون دولت” بماند، نبود.
آلباني كوشيد تا خود را بمثابه ميراث دار جنبش بين المللي كمونيستي (و خصوصا
استالين) معرفي كند اما در عين حال بر عظيمترين دستاورد اين جنبش يعني انقلاب
فرهنگي تحت رهبري مائوتسه دون حمله مي برد. در واقع امر، آلبانيائي ها از اشتباهات
استالين دفاع مي كردند نه از دستاوردهايش در ساختمان سوسياليسم. اين واقعيت كه
بسياري جلب اين خط شده و يا تحت تاثير آن
به سردرگمي كشانده شدند نشان مي دهد كه آموزشهاي مائو آنطور كه بايد بطور همه
جانبه توسط بخش بزرگي از آنچه جنبش بين المللي بود درك و جذب نشده بود.
سوسياليسم
چيست؟
يكي از عاميانه
ترين تحريفاتي كه در حق ماركسيسم ـ لنينيسم صورت گرفته ، دقيقا بر سر نكات پايه اي
سوسياليسم و اينكه سوسياليسم چيست بوده است. براي ماركسيت ـ لنينيستها سوسياليسم
فقط مي تواند به معناي يك دوره گذار انقلابي از سرمايه داري و ساير اشكال ارتجاعي
جامعه طبقاتي بسوي دست يابي به كمونيسم در سراسر جهان باشد. اين همه جانبه ترين و
ريشه اي ترين انقلابيست كه تا بحال در تاريخ بشر صورت گرفته است. تاريخ نشان داده
كه انقلاب سوسياليستي تنها زماني ميتواند آغاز شود كه پرولتاريا قدرت سياسي را
توسط نيروي مسلح بكف آورده و ديكتاتوري انقلابي خويش را برقرار كرده باشد. اين راه
انقلاب اكتبر است كه بقول مائو براي تمامي كشورها معتبر است. براي پرولتاريا فقط
با محكم در دست گرفتن قدرت سياسي است كه ساختمان يك نظام اقتصادي سوسياليستي مبتني
بر مالكيت دولتي و كلكتيو بر ابزار عمده توليد (كارخانجات، معادن، راه آهن، زمين و
غيره) ممكن مي گردد.
ايستادگي در مقابل
انتقاداتي كه به ماركسيسم از زاويه نفي دستاوردهاي لنين و استالين در ساختن نخستين
دولت سوسياليستي مي شود حائز اهميت است. ما با اطمينان مي گوئيم كه انقلاب بلشويكي
نقطه عطفي در تاريخ بشر است. نفي تجربه لنين و استالين به معناي دست شستن از
ديكتاتوري پرولتاريا، سرنگوني قهري مناسبات مالكيت كنوني و تجديد بناي آگاهانه
جامعه بر مبناي منافع پرولتاريا و توده هاست. اين به معناي دست شستن از هدف جامعه
بي طبقه يعني كمونيسم است. اين بمعناي عقب نشستن از ايده انقلاب پيگير است.
اما دفاع ما از
اصول بدون افشاي همه جانبه و عميق خصلت طبقاتي رويزيونيسم، يعني مضمون بورژوائي آن
موفقيت آميز نخواهد بود. چگونه است كه اشكال سوسياليستي (مالكيت دولتي،رهبري حزب
كمونيست، اقتصاد برنامه ريزي شده) محتوائي كاملا متفاوت يافته اند؟
نخست ماركس خاطر
نشان ساخت كه جامعه سوسياليستي هنگام تولد، برخود نشانه هائي از جامعه كهن را حمل
خواهد كرد ـ از حيث ايدئولوژيك، سياسي و اقتصادي . بعلاوه تاريخ انقلاب پرولتري
نشان داده كه قدرت، نخست در يك يا تعدادي از كشورها به كف آمده كه توسط جهان متخاصم
تحت سلطه امپرياليسم محاصره گشته اند. سنگيني بار گذشته و نيز اوضاع جهاني كه
دولتهاي سوسياليستي در آن حيات يافتند يك مانع عظيم در برابر آنها بوده است.
چگونه ممكن بود در
جهت جامعه اي مبتني بر اصل “از هركس باندازه توانش، به هركس باندازه نيازش” حركت
نمود وقتي كه زيربناي اقتصادي در اتحاد شوروي و بعد از آن در چين بسيار ضعيف بود و
نمي توانست اين نيازها را پاسخگو باشد؟
يكي از بزرگترين
خدمات مائوتسه دون اين بود كه همواره هدف غائي كمونيسم در سراسر جهان را قاطعانه
مد نظر داشت و خط و سياستها در مورد
ساختمان سوسياليسم را از اين زاويه ـ و نه هيچ چيز ديگر ـ مورد ارزيابي قرار
ميداد. مائو درك كرد كه رشد نيروهاي توليدي جامعه كافي نيست ـ البته نيروهاي
توليدي ميبايست رشد كند، اما بر پايه انقلابي كردن مداوم مناسبات بين مردم و تفكر
مردم كه كماكان بطرز گسترده اي از ايدئولوژيهاي طبقات استثمارگر متاثر است. رشد
نيروهاي توليدي نه بمثابه هدفي در خود بلكه بايد جهت تامين زيربناي مادي ضروري
براي شكل عاليتري از جامعه كه عاري از تقسيمات طبقاتي باشد در نظر گرفته شود.
براي فهم قوانين
ساختمان سوسياليسم، مائو از تجارب منفي و مثبت ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي
استالين آموخت. او خاطر نشان ساخت كه مقوله هاي اقتصادي نهايتا مناسبات ميان
انسانها را منعكس ميكنند و نادرست است اگر فقط از اشياء صحبت شود و از مردم حرفي
بميان نيايد.
بدون شك استالين
برخلاف افرادي نظير خروشچف كه وي را بعد از مرگش بباد حمله گرفتند، با تمام وجود
به هدف كمونيستي متعهد بود. اما استالين در عين حال كه مبارزه عليه مخالفان بيشمار
سوسياليسم را پيش ميبرد، بسختي ميتوانست نحوه سر بلند كردن اينان از بطن اقتصاد
سوسياليستي را ببيند. استالين بسختي ميتوانست ببيند كه چگونه اين عناصر فرصت طلب
كه در پي تغيير بخشهائي از دولت و اقتصاد سوسياليستي تحت كنترلشان به مايملك شخص
خويش اند يك بورژوازي نوين را نمايندگي ميكنند. استالين حتي در زمينه تئوريك مطرح
كرد كه بواسطه برقراري نظام اقتصاد سوسياليستي، موجوديت بورژوازي ناممكن گشته است.
او به ضرورت ادامه انقلاب حتي بعد از
استقرار سوسياليسم بي توجه ماند.
از سوي ديگر، مائو
توانست چگونگي تولد ناگزير بورژوازي تحت سوسياليسم، و بنابراين ضرورت بميدان
كشاندن مداوم توده ها از پائين را مورد
تجزيه و تحليل قرار دهد. اين كار براي بزير كشيدن بورژوازي درون خود حزب كمونيست و
وجين كردن گام بگام “خاك” اقتصادي و ايدئولوژيك سرمايه دارانه اي كه عناصر بورژوا
يكي پس از ديگري از آن سربلند ميكردند، ضروري بود.
مائو متوجه شد كه
بايد ديكتاتوري پرولتاريا را بقول ماركس بعنوان اعلام ادامه انقلاب درك كرد و
فهميد كه قدرت ديكتاتوري پرولتاريا از طريق درگير كردن بيش از پيش پرولتاريا و
توده هاي وسيع در “امور دولتي” ـ يعني پايه اي ترين مسائل جامعه ـ بدست مي آيد.
مائو ميدانست كه ديكتاتوري پرولتاريا صرفا نميتواند از طريق حزب كمونيست به پيش
برده شود. مائو فهميد كه حزب پيشاهنگ كمونيست براي رهبري انقلاب سوسياليستي ضروري
است، ولي او اينرا هم درك كرد كه دشمنان انقلاب در خود حزب هم پيدا ميشود. مائو
مبارزه قاطعي را عليه اين تئوري كه ميگفت
بمحض استقرار مالكيت سوسياليستي وظيفه عمده عبارتست از رشد نيروهاي توليدي ،
به پيش برد. مائو مطرح نمود كه عامل تعيين كننده در پيشرفت سوسياليسم، انقلابي
كردن هر چه بيشتر جامعه و ادامه نبرد با رهروان سرمايه داري است.
مائو فهميد كه
ساختمان اقتصاد سوسياليستي يك برنامه اقتصادي دولتي را ميطلبد. اين روشي حياتي است
كه در آن پرولتاريا بجاي آنكه همانند جامعه سرمايه داري صرفا برده قوانين اقتصادي
باشد، كار تغيير آگاهانه طبيعت را آغاز ميكند. اما مائو مسئله اقتصاد متمركز را
بطريقي بسيار ديالكتيكي مي فهميد؛ بدين معنا كه وي وحدت و مبارزه اضداد را درك
ميكرد ـ بين تعادل و عدم تعادل، كشاورزي و صنعت، و بين مركز و مناطق. او ميدانست
كه برنامه ريزي متمركز ميبايد با ابتكارات محلي همراه گردد. در مورد اين مسائل نيز
مائو از تجارب منفي و مثبت استالين ـ خاصه گرايش استالين به اتكاء بر شيوه هاي
خشك، بوروكراتيك و بشدت متمركز ـ جمعبندي نمود. از نظر مائو اين پرولتاريا است كه
بايد بر برنامه حكم براند، نه بالعكس. شعار مشهوري كه طي انقلاب فرهنگي بر فراز
اسكله شانگهاي نصب گشته بود، چنين ميگفت: “برده تن( اوزان) نباشيد، بلكه سروران
بندر باشيد!”
مائو فهميد كه
مبارزه جهت دستيابي به كمونيسم، طولاني، مداوم و پيچيده خواهد بود و دربرگيرنده
چرخشها و عقبگردها، همراه با مبارزاتي كه جنبش كمونيستي هنوز با آنها آشنا نيست.
اين درك در اظهاريه مائو بازتاب يافته كه: “حدود 50 تا 100 سالي كه در پيش است،
عصر كبير تغييرات ريشه اي در نظام اجتماعي سراسر جهان خواهد بود. اين عصري تكان
دهنده است كه در دوره هاي تاريخي گدشته نظيرش ديده نشده است. ما كه در اين عصر
زندگي ميكنيم ميبايد براي شركت در مبارزات عظيمي مهيا شويم كه خصوصيات متفاوت
بسياري نسبت به مبارزات گذشته دارند.”(3)
يك
نبرد طولاني و سخت
در سراسر تاريخ
ثابت شده كه گذار از يك نظام اجتماعي به نظام اجتماعي ديگر يك پروسه طولاني و مملو
از شكستها و پيروزيها است. حزب كمونيست چين تاكيد داشت كه چگونه نشستن نظام
فئودالي بجاي برده داري در چين باستان صدها سال بطول انجاميد. بهمين ترتيب انقلاب
بورژوائي در اروپا چند قرن طول كشيد تا اينكه بالاخره فئوداليسم بطور كامل توسط
سرمايه داري ريشه كن گشت. براي مثال، هم در بريتانياو هم در فرانسه، پيش از آنكه
حاكميت بورژوازي استوارانه استقرار يابد، احياءگري ضد انقلابي بوقوع پيوست و حاكم
شد.
اين مسئله كه در
مورد انقلاب بورژوائي حقيقت دارد براي انقلاب پرولتري بيشتر صدق ميكند چراكه
انقلاب پرولتري در پي جايگزيني يك طبقه استثمارگر با ديگري نبوده، بلكه بدنبال
پيشبرد عميقترين انقلاب در تاريخ است؛ بقول ماركس بدنبال يك “گسست ريشه اي” از
تمامي جوامع استثماري سابق است. كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا يك دستاورد عظيم
است اما اينكار تنها دروازه اي است گشوده بر مبارزه جهت دگرگوني روابط بين مردم در
تمامي جوانب حيات اجتماعي.
ايده ها و
عملكردهائي كه بر هزاران سال جامعه طبقاتي مبتني است بدون يك مبارزه سخت از ميان
نخواهد رفت. اين ايده ها و عملكردها مداوما گرايش دارد كه جامعه سوسياليستي را
بفساد كشانده و حتي دگرگونش سازد. زمانيكه مديران كارخانه ها معتقد باشند نقش آنها
تصميم گيري است و نقش كارگران صرفا توليد كردن است، و زمانيكه خود كارگران براين
باور باشند كه تقدير آنها صرفا اطاعت كردن است؛ زمانيكه مهندسين و متخصصان معتقد
باشند كه جايگاه بهتر آنها در جامعه نتيجه استعداد هاي طبيعي خودشان است، زمانيكه
معلمان رفتاري مستبدانه داشته باشند و آثار فرهنگي بعنوان مثال نقش سن تي زن را
تقديس كند، ما فاصله چنداني از سرمايه داري نداريم.
و اما در رابطه با
مسئله حياتي “حق بورژوائي”. تحت سوسياليسم كماكان يك سيستم دستمزدي مورد نياز است
و به كارگران طبق اصل “بهركس به اندازه كارش” پرداخت ميشود. چرا كه شكل عاليتر
سازمان اجتماعي مبتني بر “بهركس به اندازه نيازش” را هنوز نمي توان مستقر كرد.
تحقق اصل اول بدون شك يك پيروزي بزرگ بر سرمايه داري بوده، اصل “هركس كار نكند،
چيزي هم نميخورد” را حكمفرما ساخته و بدين طريق ضربه عظيمي بر طبقه سرمايه دار كهن
كه از شيره كار كارگران ارتزاق ميكند، وارد ميسازد. اما در عين حال اصل “پرداخت
برابر در مقابل كار مساوي” بناگزير با خود نابرابريهاي واقعي بهمراه مياورد؛ چرا
كه بقول ماركس، مردم نيازهائي بس نابرابر دارند (مثلا مقايسه كنيد يك مرد مجرد را
با زني كه سرپرست 3 بچه است). بعلاوه ايده هائي كه از اصل “بهركس به اندازه كارش”
برميخيزد يقينا بورژوائي ميباشند؛ مثلا اين ايده كه “كار سخت شايسته پاداش است” يا
اينكه “به كساني كه سختتر كار ميكنند بايد بيشتر پرداخت شود” و غيره.
باقي ماندن سيستم
دستمزدي و نياز به مبادله كالا با پول در جامعه سوسياليستي، بازتابي است از اينكه
جامعه هنوز موانع مربوط به توليد كالائي و توزيع بر حسب ارزش كالاها را پشت سر
نگذاشته است. اين همان نكته اي است كه لنين آن را گوشزد ميكرد و ميگفت “ما يك دولت
بورژوائي بدون بورژوازي ايجاد كرده ايم.” تحت حاكميت رويزيونيستي اصل مربوط به “حق
بورژوائي” مورد ستايش قرار گرفته است. در چين متعاقب مرگ مائو، رويزيونيستها حتي
شعار “ثروتمند شدن شكوهمند است” را علم كردند. مائو خاطر نشان كرد كه تحت
سوسياليسم حق بورژوائي را “فقط ميتوان محدود ساخت” و نميتوان آن را از ميان
برداشت. اما وي براي تحديد حق بورژوائي و انتقاد از ايدئولوژي ناشي از آن بسختي
جنگيد. اگر اين حق محدود نشود، آنوقت جامعه به سرمايه داري سوق مييابد. اگر
بورژوازي نوخاسته ابزار توليد را در اختيار خود بگيرد، حتي اصل “بهركس به اندازه
كارش” هم دوباره به اصل مشهور سرمايه داري يعني “كسي كه كمتر كار ميكند بيشترين
بهره را ميبرد” بدل خواهد گشت.
مائو به اين نكته
پي برد كه محو “سه اختلاف بزرگ” بين شهر و روستا، كارگر و دهقان، و كار يدي و كار
فكري، نه سريع است و نه آسان. تا زمانيكه اين اختلافات موجود باشد كمونيسم ناممكن
است. بعلاوه محو اين مرده ريگهاي قرنها جامعه طبقاتي، علاوه بر انقلاب راديكال در
سازمان اجتماعي نياز به سطح عاليتري از
نيروهاي توليدي آنروز چين داشت.
پاسخ مائو به
مشكلات و خصلت طولاني گذار به كمونيسم اين نبود كه در برابرشان سر تعظيم فرود آورد
و “خصلت بشري” را شكست ناپذير اعلام كند. بالعكس، او ابزار پيشبرد انقلاب تحت چنان
شرايطي را جست و كارگران، دهقانان، سربازان و روشنفكران انقلابي در چين و جنبش
كمونيستي انترناسيوناليستي را با اين درك صحيح علمي از انقلاب سوسياليستي مسلح
گرداند. براي كمونيستهاي راستين جهان فهم خصلت حقيقي و متناقض جامعه سوسياليستي نه
مايه هراس، بلكه رهائيبخش بود.
درك اين مطلب بما
فهماند كه چرا آنچه مدتها “قلعه تسخير ناپذير” سوسياليسم در اتحاد شوروي خوانده
ميشد، از درون تسخير گشته بود. و مهمتر از آن، بما نشان داد كه از طريق مبارزه
انقلابي پرولتاريا و توده ها، نظير آنچه طي انقلاب فرهنگي ديديم، ميتوان كساني را
كه قصد كشاندن جامعه به راه سرمايه داري را دارند شكست داد و با اينكار صدها
ميليون نفر را برانگيخت كه در راه دگرگون ساختن تمامي جوانب جامعه گامهاي جهش وار
بردارند. مائو تصوير ماركس و انگلس از جامعه كمونيستي را احياء نمود: جامعه اي كه
در آن زن و مرد آگاهانه و داوطلبانه ـ بي آنكه موجوديت طبقات از حركت بازشان دارد
ـ جهان و خود را تغيير ميدهند؛ اين تصوير توسط رويزيونيستها تحريف گشته، بر آن
سرپوش نهاده شده و از هرگونه اهميت عملي منفك گرديده بود.
عليرغم پيروزيهاي
عظيمي كه طي دهسال انقلاب فرهنگي بدست آمد، رهروان سرمايه داري در چين موفق شدند
متعاقب مرگ مائو قدرت را از طريق كودتا عليه سرسختترين پيروان وي كه تحت رهبري
چيان چين (همسر مائو) و چان چون چيائو قرار داشتند، غصب كنند. انقلاب سوسياليستي
در چين دچار شكستي موقتي شد و بدون شك اين ضربه اي عظيم براي پرولتارياي جهاني
بحساب ميامد. اما مائو ما را براي ايستادگي در مقابل اين ضربه مسلح ساخته بود؛ تا
بتوانيم آنرا درك كرده، نبرد را در ساير جبهه ها و ديگر كشورها به پيش برده و
اعتماد استراتژيك خود به پيروزي نهائي امر خويش را حفظ كنيم.
تمامي اينها نكاتي
پيچيده است و نه فقط قوانين عام طبيعت و انقلاب بر آن حاكمند، بلكه با قوانين خاص
كه مشخصه اقتصاد سوسياليستي مي باشد، رقم ميخورند. براي آنكه كمونيستهاي انقلابي
راستين بتوانند خصلت سرمايه دارانه رژيمهاي اروپاي شرقي را واقعا و بطور همه جانبه
افشاء كنند و مهمتر از آن، براي آنكه بتوانيم بعد از كسب قدرت امر ساختمان
سوسياليسم را بخوبي به پيش بريم، ضروري است كه عميقتر به اين مسئله پرداخته و بر
اقتصاد سياسي سوسياليسم تسلطي كافي داشته باشيم. بعلاوه كمونيستها ميبايد درك
استواري از انتقادات مائو نسبت به استالين بدست آورند؛ نه بدان خاطر كه با آواي
ضداستاليني همراهي كنند، بلكه براي آنكه بهتر بتوانند خط تمايز روشني را براي خود
و توده ها ميان جوامع هيولائي اروپاي شرقي و يك جامعه سوسياليستي راستين رسم
نمايند. رژيمهاي رويزيونيست بسياري از شكلهاي سوسياليسم را به ارث بردند. بعلاوه،
آنها از اشتباهات استالين و انقلابيون راستين سود جستند. مسئله در اروپاي شرقي
پيچيده تر از اتحاد شوروي بود؛ چون در اين كشورها برخلاف شوروي تحولات انقلابي
ناچيزي صورت گرفته بود. براي آنكه به مطالعه و بررسي اين نكته كمك كرده باشيم،
گزيده اي از دو اثر مهم تحت عنوان “نقد اقتصاد شوروي” نوشته مائو و “مباني اقتصاد
سياسي” كه يك كتاب آموزشي منتشره در
شانگهاي بسال 1974 تحت رهبري خط مائو است را در اين شماره از جهاني براي فتح
بازتكثير ميكنيم؛ به اين اميد كه چنين آثاري بطور كامل مورد مطالعه قرار گيرند.
همانطور كه بيانيه
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مطرح ساخته، “لنين گفت فقط كسي ماركسيست است كه
قبول مبارزه طبقاتي را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا بسط ميدهد. در پرتو درسها و
پيشرفتهاي حاصله توسط انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي تحت رهبري مائوتسه دون، اين
معيار لنيني مشخصتر و براتر گشته است. اينك ميتوان گفت فقط كسي ماركسيست است كه
قبول مبارزه طبقاتي را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا و به قبول موجوديت عيني طبقات،
تضادهاي آنتاگونيستي طبقاتي و تداوم مبارزه طبقاتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا در
سراسر دوران سوسياليسم تا كمونيسم بسط ميدهد. و همانطور كه مائو قويا اعلام داشت،
ناروشني بر سر اين مسئله به رويزيونيسم ميانجامد.”
شكل
و محتوا
بارها خاطر نشان
شده كه، مائو توانست درك عميق و موشكافانه اي از انقلاب سوسياليستي ارائه دهد چرا
كه تسلطي عالي بر روش ماترياليستي ديالكتيكي داشت. او هرگز خود را با ظواهر پديده
ها راضي نميكرد بلكه همراه در پي يافتن جوهر آنها بود؛ مائو دريافت كه وحدت و
مبارزه اضداد تعيين كننده خصلت هر پروسه در طبيعت و در جامعه بشري است. او
پيگيرانه اين روش را در بررسي و تشريح جامعه سوسياليستي دنبال كرد.
قدرت سياسي در دست
حزب كمونيست است؟ خوب است كه چنين باشد. اماآيا اين حزب واقعا حزب پرولتاريا است و
آيا گسترده ترين منافعش را نمايندگي ميكند؟ يا اينكه به كلوپ خصوصي اقليتي از
جامعه تبديل شده و در پي حفظ و بازتوليد منافع اين عده است؟ مائو ثابت كرد كه چيزي
بعنوان “حزب مونوليت يا يكدست” (آنطور كه استالين ميگفت) وجود ندارد؛ بلكه حزب خود
همواره صحنه مبارزه سخت دو خط ميان خط پرولتري و خط رويزيونيستي است و نتيجه اين
مبارزه، جهت گيري واقعي جامعه را تعيين ميكند.
آيا شما ديكتاتوري
پرولتاريا را برقرار كرده ايد؟ اين دستاوردي مهم است. اما اين دولت آيا قدرت را
واقعا در اختيار كارگران و دهقانان قرار داده؟ سئوال مائو اين بود “چه كسي انتقاد
ميكند؟” مائو نقاب از چهره اين نظريه اكونوميستي ـ رويزيونيستي كه “سوسياليسم” را
صرفا بهبود شرايط زندگي توده ها ميداند، دريد و در مقابل بر قدرت سياسي پرولتاريا
در اتحاد با كليه توده هاي انقلابي تاكيد گذارد. مائو فهميد كه خود دولت تحت
سوسياليسم يك پديده متناقض است. ايجاد و تحكيم ديكتاتوري پرولتاريا امري مطلقا
ضروري است، اما اگر توده ها مبارزه اي بس سرسختانه را به پيش نبرند همين دستگاه
دولتي به سلاحي عليه توده ها، به ديكتاتوري كله گنده هاي حزبي، مديران كارخانجات و
تكنوكراتها، يا يك بورژوازي نوين تبديل ميشود.
ميگوئيد يك كشور
سوسياليستي قدرتمند بنا كرده ايد؟ اين دستاورد بزرگي است. ولي مائو خاطر نشان ساخت
كه صحبت از پيروزي نهائي در يك كشور “با لنينيسم در تضاد قرار ميگيرد” و ما هيچگاه
نبايد هدف جهاني كمونيسم را از ديده دور بداريم. اگر دولت سوسياليستي بهدفي در خود
تبديل شود، اگر ديگر در خدمت پيشروي بسوي كمونيسم جهاني نباشد، ديگر سوسياليستي
نبوده و به مانعي در راه انقلاب جهاني بدل ميگردد ـ اين درست همان چيزي است كه در
اتحاد شوروي اتفاق افتاد.
مائو ميدانست امكان
اين هست كه امور تحت شرايط مشخص بضد خود تبديل شوند. ما نيز بايد اين شيوه را در
تحليل از وقايع بكار بنديم. شورش توده هاي اروپاي شرقي از لحاظ عيني شورشي است
عليه پليديهاي امپرياليسم، هرچند كه بسياري از مردم اين كشورها اين شورش را عليه
سوسياليسم و كمونيسم ميپندارند. اين دليل بر آن نميشود كه دنبال احساسات عقب مانده
توده هاي اين كشورها بيفتيم. نه. بايد آنها را بي پروا با حقيقت ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون به مصاف طلبيده و روبرو سازيم. ولي همچنين اشتباه خواهد بود اگر فقط به ظواهر نگاه كنيم و
درباره فرصتهاي انقلابي در اين كشورها به نتايج غلط برسيم. “ماركسيسم ـ لنينيسم”
قلابي يعني رويزيونيسم واقعي، ايدئولوژي رسمي و دين دولتي در كشورهاي بلوك شرق بوده
است. تا زمانيكه اين دين دولتي كاملا رسوا نشده بود و توده ها آن را رد نكرده
بودند، امكان واقعي براي نفوذ ماركسيسم راستين در آنجا وجود نداشت. ديدن ظواهر
ضدكمونيستي و نفي محتواي ضد سرمايه داري (اين شورشها) تخطي از ديالكتيك و كاري
خطاست.
ابعاد
بين المللي
همانطور كه پيشتر
گفتيم، يك دليل وجود مشكلات در برابر دولتهاي سوسياليستي اين واقعيت بود كه آنها
درون جهاني متخاصم پا به عرصه وجود گذارده و زيستند كه كماكان تحت سلطه امپرياليسم
و ارتجاع بود. همانطور كه بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیاستی
خاطر نشان ميسازد، كشورهاي سوسياليستي براي انقلاب جهاني حكم مناطق پايگاهي را
داشته و يك جزء تابع آن هستند. كشورهاي سوسياليستي در نبرد مرگ و زندگي با نظام
جهاني امپرياليستي درگير ميشوند. اين مطلقا ضروري است كه پرولتريا و توده هاي
انقلابي قدرت را در هرآنجا كه امكان دارد بكف آورند و ساختمان جامعه سوسياليستي را
بياغازند. پيروزيهائي كه در اين پروسه بدست ميايند ـ نظير آنچه در اتحاد شوروي تحت
رهبري لنين و استالين و در چين تحت رهبري مائو كسبا شد ـ كل جنبش انقلابي جهاني را
به پيش ميرانند؛ خصوصا آنكه اين پيروزيها
گواه زنده اي است بر اين حقيقت كه ضرورتي ندارد استثمار انسان از انسان اصل
سازمانده جامعه باشد. اين پيروزيها امكان آينده اي بهتر را ترسيم نموده و همچون
سنگري در خدمت ستمديدگانند.
دولتهاي سوسياليستي
سياست “همزيستي مسالمت آميز” را با دول سرمايه داري و امپرياليستي اتخاذ كردند.
اما چنين همزيستي مسالمت آميزي تنها ميتواند ترك مخصمه اي در جريان يك زدوخورد
ادامه دار بحساب آيد؛ و اين زدوخورد در درازمدت تنها با پيروزي يك اردو بر اردوي
ديگر تمام خواهد شد. امپرياليستها نشان داده اند كه هرچند در مقطعي مجبور به قبول
موجوديت يك دولت سوسياليستي شده اند، اما هرگز از اقداماتشان جهت بمحاصره دراوردن،
آزار، خرابكاري و حتي تجاوز به آن كشور دست نكشيده اند.
بعلاوه، جدا از
جنبه نظامي قضيه بايد دانست كه تا وقتي هنوز نظم امپرياليستي بر جهان مسلط است،
بخش بزرگي از نيروهاي توليدي جهاني و همراه با آن، شاهرگهاي مهم اقتصاد جهان تحت
كنترلش خواهد بود؛ و همه اينها عليه جامعه سوسياليستي بكار گرفته خواهد شد. با
توجه به اين مسئله و با توجه به خصلت جهاني جامعه بشري ـ چيزي كه بواسطه ظهور
امپرياليسم بسيار برجسته تر گشته است ـ
اين است كه، اصلا نميتوان تصور كرد كه جامعه كمونيستي تنها در يك نقطه از
كره خاكي موجوديت بيابد.
آیا
سوسياليسم ميتواند بمفهوم “تحويل كالا” باشد؟
يكي از ادعاهاي
بزرگ خروشچف اين بود كه “سوسياليسم” بلوك شرق، غرب را از طريق پروسه رقابت مسالمت
آميز “دفن” خواهد كرد. و گمان ميبرد ميتواند يك امپراتوري بنا كند كه با ايالات
متحده و اروپا در زمينه سطح زندگي و معيشتي كه آنها براي بسياري از اهالي شان در
متروپولهاي امپرياليستي فراهم ميكنند، به رقابت برخيزد. البته خروشچف و جانشينانش
هيچگاه قادر به تحقق اين ادعا نشدند، و امروز ثروتهاي نسبي غرب بمثابه گواه نهائي
براي اثبات باصطلاح برتري نظام سرمايه داري غربي بكار گرفته ميشود.
دليل عمده اوضاع
اقتصادي نسبتا فقيرتر شرق نسبت به غرب صرفا آنست كه غربيها در استثمار يك مپرطوري
بين لمللي موفق تر بوده اند. اينطور نيست كه سوسيال امپرياليستهاي شوروي در ساختن
يك چنين امپرتوري و سودبري از آن تلاش نكردند ـ چرا كردند. اما بنا به برخي دلائل
تاريخي و ژئوپليتيك، بلوك تحت رهبري شوروي هرگز نتوانست يك شبكه جهاني از كشورها
را منطقه امن خود بسازد و آنها را بهمان درجه امپرياليستهاي غربي بطور سودآور مورد
بهره كشي قرار دهد.
يك كشور سوسياليستي
راستين هرگز وارد مسابقه بر سر خوان يغماي نومستعمرات و جهان سوم نمي شود. رشد
ظرفيت توليدي يك دولت سوسياليستي راستين هرگز هدفي در خود نيست و حتي ارتقاء سطح
زندگي توده ها در اين كشور نيز تبعي از هدف پيشروي بسوي كمونيسم است. با صراحت
بگوئيم اگر قرار است تنها راه دستيابي به كالاهاي مادي مورد نظر تبديل شدن به يك
دولت استثمارگر نوين باشد، بهتر است هيچگاه به آنها دست نيابيم. بلوك شرق بي هيچ
دغدغه اي وارد اين رقابت ارتجاعي شد؛ آنها به اهالي كشورهايشان آموختند كه هدف
اصلي سوسياليسم، “آبگوشت” بيشتر بر سر هر سفره اي است. بهمين خاطر بود كه مائو
بطنز از “كمونيسم آبگوشتي” خروشچف صحبت ميكرد. اما در تحليل نهائي غرب ثابت كرد كه
بهتر از شرق ميتواند آبگوشت تهيه كند.
مع الوصف بايد
اضافه كنيم، كه امپرياليستهاي غربي با “سنگ محك” هاي قلابي برتري ادعائي نظم خود
را اندازه زده و “ثبت ” ميكنند. نشان دادن اينكه چين انقلابي تحت رهبري مائو يا
اتحاد شوروي تحت رهبري لنين و استالين نسبت به غرب فقيرتر بودند، ساده است. اما
كشورهاي تحت استثمار غرب چطور؟ نظم امپرياليستي دو “قطب” دارد ـ آنها كه در دژهاي
امپرياليستي زندگي ميكنند و بدرجات گوناگون از جايگاه ممتاز اين كشورها منتفع
ميگردند؛ و آنها كه در نواحي گسترده آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين ميزيند؛ جائيكه
همه كشورها از شكل افتاده اند و تماما در خدمت تضمين انباشت ثروت براي كشورهاي
امپرياليستي قرار دارند. چين قبل از رهائيش در سال 1949 دقيقا يكي از اين كشوره
بود كه ملل امپرياليستي شيره جانش را مكيده بودند. زخمهاي اين ستم بعد از كسب قدرت
به پرولتري به ارث رسيد. اما عليرغم دشواريهاي اقتصادي بسيار چين انقلابي توانست
گام بگام اقتصاد را در همه جوانب تكامل دهد بگونه ي كه سطح زندگي توده ها بميزان
زيادي و خصوصا در حيطه هاي كليدي يعني تغذيه، بهداشت و آموزش ارتقاء يافت و نيز
زمينه پيشرفت هر چه بيشتر بر جاده سوسياليسم فراهم شد. در واقع استاندارد زندگي
توده ها در چين در مقايسه با استاندرد زندگي زحمتكشان در كشورهاي تحت سلطه بسيار
مطلوب بود. از ورشكستگي “سوسياليسم” بلوك شرق، در ضمن، براي طرح اين موضوع استفاده
ميشود كه، تنها راه رشد اقتصادي متصل
ساختن اين رشد به “موتور” امپرياليسم است. البته اين حقيقتي است كه ماشين استثمار
امپرياليستي، موتور قدرتمندي براي “رشد اقتصادي ” است. اين ماشين ميتواند انسانها
را ميليون ميليون زير چرخ دنده هاي خود بجود و چندين تن استخوان خرد شده را به
بيرون تف كند، و در اين پروسه شهرهاي مدرني را بسازد كه معمولا ـ لااقل در جهان
سوم ـ توسط زاغه هاي “مدرن” احاطه شده است. امپرياليسم ميتواند يك كشور را بر
مبناي همان الگوئي رشد دهد كه در كل جهان برقرار است ـ انباشت مداوم ثروت در يك
“قطب” و انباشت مداوم فقر و فلاكت در “قطب” ديگر. سرمايه داري و امپرياليسم درست
مانند يك آهن ربا نميتوانند بدون هر دو قطب وجود داشته باشند ـ خواه در يك كشور
معين، خواه در سطح بين لمللي.
اتحاد شوروي نيز
نسخه “سوسياليستي” همين تئوري را با بصف كردن كشورهاي بلوك خود در يك “تقسيم كار
بين المللي سوسياليستي” به پيش برد. نتايج مخرب اين سياست در كوبا يكي از موضوعات
مقاله ي است از رودي مامبيسا كه در همين شماره نشريه بچاپ رسيده است.
اوضاع
عالي است
بحران عميق رژيمهاي
بلوك شرق و سقوط رويزيونيسم مدرن نوع شوروي فرصتي عالي را براي كمونيستهاي راستين
پديد آورده است. هرچند شيپورهاي ضد كمونيسم با صداي بلند نواخته ميشوند، اما جنبش
انقلابي انترنسيوناليستي و ديگر نيروهاي مائوئيست به ابزار ضروري براي استفاده از
اين فرصت عالي و پيشبرد مبارزه انقلابي مجهز گشته ند. اين ابزار همان ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون است: دشمن سرسخت بدبيني، شك گرائي و تمامي اشكال
رويزيونيسم. درسهائي كه پرولتريا در راه انجام انقلاب و سختامن سوسياليسم آموخته
به هدر نرفته است ؛ همين دروس ما را قادر ميسازد كه آشغال ها را از سر راه بروبيم
و نو را بنا نهيم. اين واقعيت كه انقلاب سوسياليستي پيچيدگي و طولاني بودن خود را
ثبت كرده بهيچوجه دليلي عليه برپائي انقلاب نيست، بلكه گواهي بر عظمت وظيفه آفرينش
يك جهان سراسر نوين است.
توده هاي خلق در
كشورهاي تحت سلطه، در بلوك شرق و همينطور بطور فزاينده ي در كشورهاي امپرياليستي
غرب، به عرصه مبارزه عليه طبقات حاكم رانده ميشوند. علت اين امر همانگونه كه مائو
خاطر نشان ساخت، چنين است : “هر جا ستم باشد، مقاومت هم هست.” و هر جا مقاومت
باشد، توده ها بناگزير بدنبال ايدئولوژي
اي ميگردند كه به آنان بياموزد عليه چه كسي و چگونه بايد بجنگند. هم اكنون
بسياري از مردم بدنبال پرچمهاي رنگارنگ دشمنان روانند؛ اما بلاجبار توهماتشان نسبت
به وعده هاي دروغين آنان زدوده خواهد شد.
دشمن امپرياليستي
بدون شك از احتمال بپاخيزي موج نويني از مبارزه انقلابي غافل نيست. يكي از بزرگترين
دغدغه هاي اينان در شرق، تامين سريع يك ثبات قسمي در نظم بورژوائي آنجاست. سرمايه
داران در شرق و غرب مجبورند كه مفهوم حقيقي ـ يعني مضمون طبقاتي ـ “دمكراسي”
ادعائيشان را خيلي زود برملا سازند. و به آن كساني كه عليه نابرابري هاي اجتماعي و
امتيازات اقليت كوچك جامعه بپاخسته اند بياموزند كه چنين امتيازات و نابرابريهائي
دقيقا كنه همان دمكراسيهاي سرمايه داري است كه قرار است برايشان برپا دارند. آنان
نياز دارند كه توده هاي بپاخاسته را دوباره خواب كنند ـ و با توجه به مشقتي كه
براي توده ها در انبان دارند، مجبورند كه هر چه سريعتر اين كار را انجام دهند. اما
تاريخ نشان داده كه چنين كاري را هميشه نميتوان به آساني به انجام رساند.
توضیحات
1 ـ راميز آليا ـ رهبر حزب كار آلباني ـ در
سخنراني خود در نهمين پلنوم كميته مركزي اين حزب تحوالت اخير در اروپاي شرقي را
بمثابه “تحوالاتي كاملا مساعد بحال سرمايه داري” تشريح نمود. و گفت: “چگونه براي
طبقه كارگر و توده ها ممكن است كه به دست اندر كاران و حاميان احياي سرمايه داري
بدل شوند؟” و در پايان اظهار داشت كه كمونيستها
“ميبايد با اين تراژدي دردناك سر كنند، البته نبايد دچار نوميدي گردند.”
2 ـ نيكيتا خروشچف طي سالهاي 1953 تا 1964
دبير كل حزب كمونيست اتحاد شوروي بود. در سال 1956، كمي بعد از مرگ استالين،
خروشچف حمله همه جانبه اي را عليه وي و اصول اساسي ماركسيسم ـ لنينيسم و
دستاوردهاي سوسياليسم در شوروي آغاز كرد. و امر احياي سرمايه داري در آن كشور را
تا سال 1965، يعني تا وقتي كه خود در جريان يك كودتاي درون قصري توسط برژنف و
كاسيگين بركنار شد، رهبري نمود.
3 ـ بنقل از “رهروان سرمايه داري، بورژوازي درون حزب
هستند”، “خبرنامه پكن” شماره 25، 18 ژوئن 1976.