ماركسيسم اومانيستي يا ماركسيسم
تقلبي!
... و آنكه اول بار اومانيسم و ماركسيسم را در ايران به هم آميخت!
مدتي است كه حزب كمونيست كارگري ايران پرچم “كمونيسم انساني” را در دست گرفته
است. آنها مدعي شده اند كه بزرگترين خدمت منصور حكمت بازگرداندن اومانيسم به
ماركسيسم بود. او بود كه “انسان را به كمونيسم برگرداند و ارزش انسان و خوشبختي و
رفاه و آزادي را در محور كمونيسم قرار داد.” (1) بظاهر ادعاي بزرگي است. براي
اينكه ببينيم واقعا اين ادعا چقدر بزرگ است و يا چقدر موجب بزرگي مدعي مي شود بايد
نگاهي به مضمون اومانيسم بياندازيم و تفاوتهاي آن با ايدئولوژي كمونيستي را
دريابيم، و به ارزيابي سياسي از اين ادعا و ماهيت طبقاتي آن بپردازيم.
نگاهي به اومانيسم و تاريخچه آن
اومانيسم چيست؟ اومانيسم يك سيستم نظري است كه
مبتني بر احترام به هويت و حقوق انساني و ارزش انسان بمثابه يك فرد مي باشد.
شالوده اين ديدگاه احترام به مالكيت خصوصي و فردگرائي است. اومانيسم گرايشي مترقي
در تاريخ تفكر بشر بود. اومانيسم اساسا در قرن 51 و 61 ميلادي يعني دوران رنسانس
بود كه شكل جنبش آگاهانه بخود گرفت. اومانيسم بعنوان يك عنصر ايدئولوژي بورژوائي
در مقابل فئوداليسم قرار گرفت و بعنوان يك جريان مقتدر فكري نقشي مثبت و روشنگر در
برابر ايدئولوژيهاي قرون وسطائي مذهبي ايفاء كرد. انگلس در توضيح اين تقابل گفت
“اگر زماني خداوند مركز جهان مذهبي بود، اكنون انسان در مركز جهان غير مذهبي قرار
گرفت.” از ميان اومانيستهاي مشهور دوره رنسانس مي توان از لئوناردو داوينچي،
جوردانو برونو، گاليله و شكسپير و توماس مونستر و فرانسيس بيكن و ... نام برد.
اومانيسم با نگرشي نسبتا ماترياليستي، در مقابله با استبداد و رياضت كشي مذهبي
خواستار آزادي فرد و تامين حقوق انساني و تامين نيازهاي مادي افراد بود. بورژوازي
در قرن 81 و 91 ميلادي با پرچم اومانيسم عليه اشرافيت فئودالي جنگيد. نمايندگان
اومانيسم بورژوائي كه خود را نماينده تمام خلق مي دانستند بر اين باور بودند كه
انسان موجودي است اجتماعي و انسانها بر حسب ذات و فطرت و طبيعت خود از نظر حقوقي
برابرند و از همينرو عدالت اجتماعي بايد بر اساس تامين تساوي حقوق افراد پديد آيد.
اومانيستها كه طرفدار مالكيت خصوصي بورژوائي در مقابل مالكيت فئودالي بودند خواهان
نظامي بودند كه فطرت طبيعي انسان در آن به بهترين نحو پرورش يابد.
زماني كه بورژوازي بقدرت رسيد، اومانيسم با محدوديتهاي تاريخي خويش روبرو شد و
ايده آلهاي آن در تضاد با كاركرد واقعي سرمايه و مالكيت خصوصي قرار گرفت. با
استقرار جامعه بورژوائي، پوچي شعار “آزادي، برابري، برادري” خود را نشان داد و
ماهيت تكاملي كه به فرد وعده داده شده بود
هم آشكار شد. انسانها اينبار اسير بردگي مزدي شدند. اين نتايج، ياسي تلخ برانگيخت.
در عكس العمل به چنين ياسي پاره اي از اومانيستها مانند سن سيمون و فوريه و
آئون به سمت ديگري گرايش يافتند و بعدها به اومانيستهاي خرده بورژوا يا
سوسياليستهاي تخيلي معروف شدند. يعني كساني كه با دفاع از منافع توده زحمتكش از
نظام سرمايه داري سخت انتقاد مي كردند ولي قادر به درك قوانين عيني تاريخ و ارائه
راه حل و وسايل موثر براي رسيدن به يك جامعه واقعا عادلانه نبودند.
در جهان امروز عليرغم اينكه از نظر ايدئولوژيك و به لحاظ تاريخي دوره اومانيسم
بسر آمده است، اما از نظر سياسي كماكان هستند اومانيستهائي كه از خصلت ترقي خواهانه
اي برخوردارند. اومانيستهاي راديكال و پيگيري كه عليه امپرياليسم و فئوداليسم نبرد
مي كنند و به درجات مختلف تمايل دارند كه با كمونيستها همكاري داشته باشند.
كمونيستها نيز براي پيروزي انقلاب به چنين همكاري و اتحادي نيازمندند.
ماركسيسم و اومانيسم
ماركسيسم در گسست از اومانيسم پا به عرصه وجود
نهاد. اين يكي از مشخصه هاي مهم ظهور ماركسيسم بعنوان ايدئولوژي طبقه كارگر بود.
اين واقعيت دارد كه ماركس و انگلس در نوشته هاي اوليه خود تا حدودي تحت تاثير
افكار اومانيستي قرار داشتند. آثاري كه در آن كمونيسم با اومانيسم يكسان انگاشته
مي شد و كمونيسم “اومانيسم در عمل” خوانده
مي شد. اين افكار در ارتباط نزديك با تاثيرات ماركس و انگلس از ماترياليسم مكانيكي
و سوسياليسم تخيلي قرار داشت. ولي بعدها كه ماركس و انگلس به درك مادي از تاريخ
نائل شدند و قوانين ماترياليسم تاريخي را فرموله كردند، توانستند خود را از اين
تاثيرات و مشخصا از اومانيسم برهانند.
آنها تاكيد كردند كه ماهيت انسان را نمي توان تنها از اين زاويه كه يك موجود
طبيعي است، تعيين كرد و حقوقش را بر مبناي ذات، فطرت و جوهره طبيعي توضيح داد.(2)
ماهيت انسان امري مجرد نيست كه ويژه فرد خاص انساني باشد. ماهيت انسان در واقع
عبارتست از مجموعه مناسبات اجتماعي. انسان در وراء جامعه نمي تواند به انسان بدل
شود، نمي تواند انسان باشد و انسان بماند. فرديت انسان و انسانيت او از اجتماعي
بودنش جدا نيست.
مضافا آنان تاكيد داشتند كه در جامعه طبقاتي انسانها به طبقات تقسيم مي شوند و
هر طبقه بسته به جاي معينش در توليد يك خصلت معين دارد. اين خصلتهاي انساني قابل
تغيير هستند و هيچ خصلت از پيش ساخته اي بنام خصلت انساني وجود ندارد.
بدين طريق ماركس و انگلس توانستند بر جنبه تجريدي اومانيسم هم غلبه يابند و سوسياليستهاي
تخيلي را به سبب درك شان از انسان و باورشان به مختصات ابدي انساني مورد نقد قرار
دهند. آنها اعلام كردند كه انسانيت بطور عام و آزادي شخصيت بطور عام وجود ندارد.
ماهيت يا سرشت انسان داراي جنبه تاريخي است. في المثل در دوره برده داري يا
فئوداليسم اصولا چيزي بنام سرشت كمونيستي موجود نبوده چون هنوز جامعه سرمايه داري
بوجود نيامده بود كه حداقل جوانه هاي كمونيسم خود را نشان دهد و برخي از انسانها
از خصلت كمونيستي برخوردار شوند. فقط از طريق مبارزه طبقاتي و استقرار مالكيت
اجتماعي بر ابزار توليد و محو استثمار است كه مي توان به سعادت و تكامل فرد و
همگان نائل شد. تنها رهائي كار از سرمايه است كه مي تواند مايه رهائي عمومي
انسانها شود. تنها در داخل آزادي جمع است كه آزادي فرد مي تواند معنا و مفهوم
داشته باشد و تنها در قيام عليه بردگي سرمايه داري است كه انسان مي تواند از برده
به آزاد و از اسير به انقلابي بدل گردد.
بر همين مبنا آنها با سرشت فرضي و جاوداني و تغيير ناپذير انسان مخالفت كردند.
گفتند كه سرشت انسان با تحول مناسبات اجتماعي كه در درون آن انسان زيست مي كند
تغيير و تحول مي يابد. انسان با تغيير طبيعت دائما شرايط زندگي خود را عوض مي كند،
زمينه موجوديت خود را دگرگون مي كند و مناسبات اجتماعي را نيز تغيير مي دهد و
بدينسان دائما و مرتبا خودش را نيز تغيير مي دهد.
نتيجه آنكه انسان خود آفريننده خويش است. اين نكته اي گرهي و پايه اساسي بود
كه ماركسيسم در مقابل اومانيسم جلو گذاشت. نكته اي كه درك عميق از آن ماركسيسم را
از تمامي مكاتب ايده آليستي كه در اينمورد براي عوامل مافوق طبيعي و معنوي نقش
تعيين كننده قائل مي شدند جدا كرد و مرز قاطعي ميان ماركسيسم با ديگر مكاتب
ماترياليستي قبل از آن كشيد كه به طبيعت فعال و اجتماعي انسان و به اهميت پراتيك
اجتماعي در زايش و تحول انسان توجه نداشتند.
ماركس و انگلس نشان دادند كه اومانيسم و ماركسيسم دو جهان بيني متضاد هستند و
نبايد اومانيسم را بالاتر از كمونيسم قرار داد و يا بين آنها سازش ايجاد كرد.
كمونيسم برخلاف اومانيسم كه با اتكاء به تئوري “طبيعت عام انسان” موعظه برادري مي
كند خود را بر تحليل طبقاتي و مبارزه طبقاتي متكي مي كند و طريق علمي دستيابي به
جامعه اي عادلانه را نشان مي دهد.
با موعظه انسان دوستي و نوع دوستي نمي توان از شر جامعه طبقاتي راحت شد. با
“انسان دوستي بدون مرز” (3) نميتوان بر طبقات حاكمه غلبه يافت. انسان دوستي
پرولتاريا مرز روشني ميان طبقات محكوم و حاكم مي كشد. و بين سرشت انساني طبقه
كارگر و توده هاي زحمتكش كه تحت ستم اند با سرشت انساني بورژوازي كه كه ستمگر است،
فرق قائل مي شود. رودروئي ايندو “سرشت” اجتناب ناپذير است، از همينرو جنگ طبقاتي
ناگزير است.
بيك كلام، ماركسيسم نشان داد كه در جامعه طبقاتي بر هر چيزي مهر و نشان طبقه
اي معين خورده است و اين بيشتر از همه شامل خود “انسان” مي شود. در هر عصري درك
انسان از “انسان و انسانيت” و از “حقوق و حرمت انسان” متفاوت بوده است. درك انسان
از خودش و حقوقش در هر يك از اعصار برده داري، فئودالي و سرمايه داري با يكديگر
كاملا متفاوت بوده است.
مشخصه جامعه كمونيستي نيز تحقق چيزي به نام “سرشت” و “حرمت” و “حقوق” عام و
مجرد بشر نيست ـ زيرا چنين چيزي اصلا موجود نيست ـ بلكه مشخصه اش ظهور مناسبات
اجتماعي نوين است. يعني ظهور جامعه اي كه در آن دولت بر مي افتد؛ طبقات از ميان مي
روند؛ هر شكلي از ستم طبقاتي، جنسيتي، ملي، نژادي از آن رخت بر مي بندد؛ از
مقولاتي نظير جنگ، فقر، بيكاري، ملت، مرز و مذهب خبري نيست؛ و تضاد ميان شهر و
روستا، كارگر و دهقان، زن و مرد و كار فكري و يدي حل مي شود. جامعه اي كه در آن
توان توليدي و وفور همگاني به آنجا مي رسد كه امكان مادي تحقق اصل “به هر كس به
اندازه نيازش” فراهم مي آيد و شعور اجتماعي آنقدر تكامل مي يابد و تفكر كمونيستي
آنچنان همگاني مي شود كه اصل “از هر كس به اندازه توانش” داوطلبانه به اجرا در مي
آيد. به تبع آن، در چنين جامعه اي انسان نويني هم ظهور مي يابد؛ انساني كه دركي
كيفيتا متفاوت از آنچه كه تا بحال از خود داشت، دارد. انساني كه داوطلبانه و
آگاهانه خود و جهان را تغيير مي دهد.
سابقه جدل بر سر اومانيسم در جنبش كمونيستي
اگر چه ماركس و انگلس بطور قاطعي با اومانيسم
تعيين تكليف نمودند. اما هر از چندگاهي در ميان ماركسيستها كساني پيدا مي شوند كه
به اشكال مختلف نغمه اومانيسم ساز كنند و خواهان سازش و التقاط ميان ايندو باشند.
اين مسئله انعكاسي از ايده هاي رايج و غالب جامعه بورژوائي در صفوف احزاب و
سازمانهاي كمونيست بوده و هست و از دلايل عيني مشخصي هم برخوردار است. يكي از
مهمترين دلايل توليد و باز توليد اومانيسم وجود قدرتمند مناسبات ماقبل سرمايه
داري در بخشهاي بزرگي از جهان است.
مناسباتي كه با اتكاء به روابط ارباب و رعيتي و مريد و مرادي، موجب سركوب حقوق
فردي انسانها مي شود. در اغلب كشورهاي تحت سلطه، مناسبات نيمه فئودالي كه توسط
سلطه امپرياليسم نيز حفاظت مي شود اكثريت توده ها از اوليه ترين حقوق دمكراتيك
خويش محرومند. حقوقي كه با تحولات دمكراتيك انقلابي قابل تحقق است.
عليرغم اينكه در كشورهاي امپرياليستي مردم از حقوق بورژوا دمكراتيك برخوردارند
اما هر از چندگاهي بورژوازي به خاطر بحرانهاي خود، به اين حقوق دست درازي مي كند.
كه خود مقاومت توده ها را در اين كشورها موجب مي شود و بخشا به تعصبات بورژوا
دمكراتيك پا مي دهد. (4)
تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي شاهد مشاجرات حادي در زمينه رابطه ماركسيسم و
اومانيسم بود. اين مسئله در مبارزه كمونيستهاي انقلابي چين برهبري مائو عليه
رويزيونيستهاي شوروي در دهه 50 و 60 ميلادي بطور برجسته اي رو آمد.
رويزيونيستهاي شوروي براي توجيه سازش طبقاتي از اومانيسم بورژوائي سود جستند.
آنها در اسناد فلسفي و برنامه حزبي جديدي كه ارائه كردند، به تبليغ اومانيسم
پرداختند. آنان بودند كه از اومانيسم بعنوان “عام ترين تجسم كمونيسم” نام بردند و
گفتند “ايدئولوژي كمونيسم، انساني ترين ايدئولوژيهاست”، “اومانيسم در وسيع ترين
معناي كلمه با كمونيسم يكي است”.(5)
آنها تلاش بسيار كردند كه مفهوم اومانيسم بورژوائي را با كمونيسم علمي يكسان
كنند و كمونيسم علمي را با اومانيسم بورژوائي كاملا مخلوط سازند؛ اين امر در تطابق
بود با تجديد نظرهاي اساسي كه در ماركسيسم كرده بودند. اين خلط مبحث توسط انان توجيهي
براي اتخاذ مشي سياسي ضد انقلابي بود كه اتخاذ كردند. آنها تحت عنوان تئوري “سه
مسالمت آميز” و “حزب و دولت تمام خلقي” (6) در مقابل امپرياليستها تسليم شدند و
خلقهاي جهان را به سازش با امپرياليسم آمريكا فراخواندند. آنها تحت عناويني چون اومانيسم و جلوگيري از
رنج و مصائب انسانها و جلوگيري از قساوت و خشونت با اعمال قهر انقلابي و جنگهاي
رهائيبخش از جانب پرولتاريا و خلقهاي ستمديده جهان مخالفت كردند و در سركوب
جنبشهاي آزدايبخش با امپرياليستهاي آمريكائي به همكاري پرداختند.
در مقابل، اين حزب كمونيست چين برهبري مائوتسه دون بود كه به افشاي
رويزيونيستهاي بقدرت رسيده در شوروي پرداخت. آنان در عرصه فلسفي دست به مبارزه جدي
عليه تلفيق اومانيسم و كمونيسم زدند. (7) آنها بر اين قول مائو تاكيد داشتند كه
“آيا چيزي بنام سرشت انساني وجود دارد؟ البته كه وجود دارد. اما فقط سرشت انساني
مشخص، نه سرشت انساني مجرد. در جامعه طبقاتي هيچ سرشت انساني نيست كه خصلت طبقاتي
نداشته باشد، سرشت انساني مافوق طبقاتي وجود ندارد. ما معتقد به سرشت انساني
پرولتاريائي، سرشت انساني توده هاي مردم هستيم، در حاليكه طبقه مالكان ارضي و
بورژوازي معتقد به سرشت انساني طبقات خودشان هستند، با اين تفاوت كه اين مطلب را
بزبان نمي آورند و سرشت انساني طبقات خود را بمثابه يگانه سرشت انساني موجود
قلمداد مي كنند.” (8) با اتكاء به چنين بينشي حزب كمونيست چين به افشاي اهداف
واقعي رويزيونيستها پرداخت و فراخوان انقلاب قهر آميز به پرولتاريا و خلقهاي تحت
ستم داد.
كمونيستهاي چيني نشان دادند كه بر خلاف ديدگاه ماركسيستي كه وجود اجتماعي
انسان را تعيين كننده فكر او مي داند، پيروان “اصالت بشر” براي فكر بشر تقدم قائل
مي شوند و از همينرو به ايده آليسم در مي غلتند.
اينكه چگونه اعتقاد به تئوري “طبيعت عام انساني” كه فطرت و ذات بشر را مقدم
بر تمايزات طبقاتي و خصائل متضاد طبقاتي قرار مي دهد در عرصه سياست به نفي مبارزه
طبقاتي مي رسد.
اين مبارزه يكي از مهمترين مبارزاتي بود كه در جبهه فلسفي در مقابل
رويزيونيستهاي شوروي سازمان داده شد و بطور تنگاتنگي گره خورده بود با مبارزه عليه
رهروان سرمايه داري در خود چين. مبارزه اي كه بعدها به انقلاب كبير فرهنگي
پرولتارياي منجر شد. انقلابي كه در نتيجه آن كمونيستها به درك عميقتر و همه جانبه
تري از پروسه تغييرات دوران گذار از سوسياليسم به كمونيسم دست يافتند. (9)
تحت تاثير اين مبارزه در سطح بين المللي، در
ايران احسان طبري از تئوريسينهاي اصلي حزب توده به مقوله ماركسيسم و اومانيسم
پرداخت. او مقاله اي طولاني تحت عنوان “ماركسيسم و هومانيسم” (10)
نوشت و در آن بر پايه همان استدلالات رويزيونيستهاي شوروي به دفاع از “اومانيسم
سوسياليستي” و “ماركسيسم اومانيستي” پرداخت. البته تنها استعدادي كه از خود نشان
داد ريشه هاي اومانيسم را در عرفان ايراني هم جستجو كرد.(11) در واقع اولين كسي كه
در جنبش سياسي ايران سعي كرد اومانيسم (در واقع رويزيونيسم) را به ماركسيسم گره
بزند احسان طبري بود و اين “افتخار” را نصيب خود كرد. اينكار نه افتخار بزرگي بود
و نه نتايج دل انگيزي ببار آورد. كه اينبار كساني پيدا شوند و اختراعي كه چهل سال
پيش يك رويزيونيست قهار بنام خود كرد را دوباره بنام خود ثبت كنند. يكبار احسان
طبري اومانيسم را به ماركسيسم “بازگرداند” نتيجه اي جز سازشكاري، تسليم طلبي و خفت
و سرافكندگي ببار نياورد. بهتراست هيچ ماركسيستي اگر بخواهد ماركسيست باقي بماند
دنبال چنين “بازگرداندنهايي” نباشد.
“كمونيسم
انساني” در خدمت چه سياستي است؟
هر بينش و فلسفه اي پشتوانه سياست طبقاتي معيني
است. “بازگرداندن اومانيسم به ماركسيسم” هم به يك نياز سياسي مشخص پاسخ دهد و هم
از خصلت سياسي طبقاتي مشخص برخوردار است.
همانطور كه خود پيروان كمونيسم كارگري تاكيد مي كنند، “كمونيسم انساني” شان
پاسخي بود به فروپاشي شرق و كارزار ضد كمونيستي كه بورژوازي پس از آن در سطح بين
المللي براه انداخت.
نيروهاي مختلف منتسب به چپ در مقابل اين كارزار عكس العملهاي متفاوتي از خود
نشان دادند. برخي بكلي ماركسيسم را رها كردند. برخي مدافع “سوسياليسم انساني” شدند. برخي از طرفداران
سابق شوروي بزرگترين ضعف سيستم شوروي را كمبود دمكراسي بورژوائي دانستند، و برخي
همچون حزب كمونيست كارگري “اومانيسم” را قاطي ماركسيسم كردند. اكثريت نيروهائي كه
به نقد مائو از سوسيال امپرياليسم شوروي و درك عميق وي از خصلت متضاد جامعه
سوسياليستي مسلح نبودند، هر يك به درجات مختلف در مقابل حملات بورژوازي سر فرود
آوردند. “كمونيسم انساني” منصور حكمت شكل خاص سر فرود آوردن اين جريان در مقابل
اين تعرض بورژوازي بود. كمونيسم “كارگري” شان در مقابل اين حملات تاب نياورد، به
كمونيسم “انساني” دگرديسي يافت. “كارگر معترض” زود رنگ باخت و “انسان مدرن و
متمدن” جايگزينش شد. كمونيسم پوشش اومانيسم شد و آمال و آرزوهاي بورژوا دمكراتيك
بعنوان كمونسيم جا زده شد. اين است مضمون واقعي كمونيسمي كه بقول رهبران اين حزب
توسط منصور حكمت “بشدت زميني، خاكي، ساده و قابل فهم” شد كمونيسمي كه مشخصه اش
پائين آوردن افق ديد و پائين آوردن سطح توقعات طبقه كارگر و مردم، به حد توقعات
بورژوا دمكراتيك بود.
اومانيسم حزب كمونيست كارگري در عين حال براي جهت گيريهاي سياسي جديدي كه اين
حزب در مقابل روي خود قرار داده، پشتوانه نظري فراهم مي آورد. تنها با سازش و
التقاط ميان اومانيسم با كمونيسم است كه مي توان سازش طبقاتي را هم معقول جلوه
داد. سناريوي سياه و سفيد نوشت. از مدرنيسم امپرياليستي در مقابل سنتگرائي فئودالي
به دفاع برخاست، در پي ائتلاف با نيروهاي سفيدي چون سلطنت طلبان بر آمد. تنها با
اتكاء به اصالت انسان است كه مي توان منكر تضادهاي مهمي چون تضاد ميان زن و مرد و
ملل ستمگر و ملل ستمديده شد. به تحقير جنبش زنان پرداخت و با جنبش ارتجاعي كه
بورژوازي تحت عنوان “پرولايفها” (طرفداران زندگي) براه انداخت، هم صف شد. ستم ملي
را نفي كرد؛ رابطه ملت ستمديده با ملت ستمگر را مخدوش كرد، شوونيسم ملت غالب را با
ناسيوناليسم ملت مغلوب يكي گرفت و عملا با شوونيستهاي فارس همراه شد. و سرانجام در
مقابل استدلالات “اومانيستي” امپرياليستها براي لشگركشي به افغانستان سر فرود آورد
و هوراكش خجالتي چنين تجاوزهائي شد. اين است كاربرد سياسي “كمونيسم انساني” در
شرايط امروزي و ماهيت واقعي و زشت آن.
اومانيسم حزب كمونيست كارگري در عين حال بيان دمساز شدن اين حزب با روندي است
كه طي سالهاي اخير در بين روشنفكران چپ براه افتاده است. ناتواني طبقه كارگر در
رهبري انقلاب ايران و شكست پرولتاريا در چين و شوروي بسياري از روشنفكران ايران را
مدافع انقلاب دمكراتيك نوع كهن كرده است. روندي كه بدليل حاكميت مذهبي بيش از پيش
تشديد شده است. بسياري از اين قبيل روشنفكران به اين نتيجه رسيدند كه تا خود
بورژوازي تحولات دمكراتيك را به سرانجام نرساند، امكان انقلاب سوسياليستي نيست. در
نتيجه وظيفه روشنفكران اين است كه به بورژوازي كمك كنند تا جامعه تحولات بورژوا
دمكراتيك را از سر بگذارند يا خودشان پرچم بورژوازي را در دست گيرند. حزب كمونيست
كارگري با پرچم اومانيسم (يعني پرچم بورژوازي متوسط و اقشار مرفه خرده بورژازي) مي
خواهد خود را پرچمدار پاره اي تحولات دمكراتيك جا بزند. مسئله اين نيست كه كمونيستها
نمي توانند و نبايد پرچم تحولات دمكراتيك، ضد فئودالي و ضد امپرياليستي را در دست
گيرند بلكه مسئله اصلي اين است كه طبقه كارگر بايد با هدف كسب قدرت سياسي، رهبري
اقشار دهقاني و ديگر زحمتكشان را در انجام انقلاب دمكراتيك نوين بدست گيرد. در عصر
امپرياليسم جوامعي چون ايران تنها با انقلاب دمكراتيك نوين (يعني انقلابي كه
رهبريش دست طبقه كارگر است و بلافاصله به سوسياليسم گذر مي كند) مي توانند تحولات
دمكراتيك را از سر بگذرانند. از مناسبات عقب مانده نيمه فئودالي و مناسبات
اسارتباري كه امپرياليسم بر آنها تحميل كرده، رها شوند.
اينكار تنها با در راس قرار دادن تنها ايدئولوژي رهائيبخش عصر ما يعني
ايدئولوژي كمونيستي ميسر است. نه ايدئولوژيهاي كهنه اي كه عمرشان بسر رسيده است.
با ايدئولوژي اومانيستي كه دوره تاريخي اش بسر رسيد نمي توان وظايف اين عصر را
پاسخ داد. با اتكاء به اين ايدئولوژي نمي توان انرژي انقلابي طبقه كارگر و توده
هاي ستمديده را براي ساختن جهاني بكلي متفاوت از جهان كنوني به حداكثر رها ساخت.
اين ايدئولوژي در بهترين حالت وعده گر دمكراسي بورژوائي است. دمكراسي كه بقول لنين
اگر چه يك پيشرفت تاريخي نسبت به قرون وسطاست، معذلك هميشه محدود، ناقص، و دروغ و
فريب، بهشتي براي غني و تله و فريب براي فقير مي باشد. از همينرو بازگشت به
اومانيسم بازگشت به گذشته است. حال آنكه نگاه طبقه كارگر و كمونيستها به آينده
است. همانطور كه ماركس زماني در رابطه با انقلاب پرولتري گفت: “انقلاب اجتماعي قرن
نوزدهم چكامه خود را از گذشته نمي تواند بگيرد، اين چكامه را فقط از آينده مي توان
گرفت. اين انقلاب تا همه خرافات گذشته را نروبد و نابود نكند قادر نيست به كار
خويش بپردازد. انقلاب هاي پيشين به يادآوري خاطره هاي تاريخي جهان از آن رو نياز
داشتند كه محتوي واقعي خويش را بر خود بپوشانند. انقلاب قرن نوزدهمي به اينگونه
يادآوري ها نيازي ندارد و بايد بگذارد كه مردگان سرگرم دفن مرده هاي خويش باشند تا
خود به محتواي خويش بپردازد. در گذشته، مضمون به پاي عبارت نمي رسيد اكنون عبارت
است كه گنجايش مضمون را ندارد.” (12)
رهبران حزب كمونيست كارگري ايران كمي به اندازه چند قرن دير بدنيا آمده اند.
آنها به اومانيسم بمثابه “يادآوري خاطره هاي تاريخي جهان از آنرو نياز دارند كه
محتوي واقعي خويش را بر خود بپوشانند.” مشكل آنها در مقابله با استبداد مذهبي حاكم
بر ايران اين است كه فكر مي كنند جهان از عصر امپرياليسم به دوران قرون وسطي
بازگشته است و در نتيجه بايد پرچم بورژوا اومانيستهاي قرن 18 را برافراشت.(13) اين خود شكلي از توليد و باز توليد
تعصبات بورژوا دمكراتيكي است كه ريشه هاي قدرتمندي در جوامع تحت سلطه اي مانند
ايران دارد. تعصباتي كه مدام در مقابل كمونيستها سربلند مي كند و كمونيستهاي
هيچگاه نبايد در مقابل آن سر فرود آورند. سر فرود آوردن در مقابل آن به معناي خلع
سلاح شدن در مقابل بورژوازي و دست شستن از ماركسيسم و انقلاب است. ماركس حق داشت
زماني كه با چنين “ماركسيستهائي” روبرو شد فرياد برآورد كه: “من تخم اژدها كاشتم
اما خرمگس درو كردم!” اين است حكايت واقعي “ماركسيسم اومانيستي” حزب كمونيست
كارگري ايران!
منابع و توضيحات:
(1) ـ به نقل از متن سخنراني حميد
تقوائي در مراسم بزرگداشت حكمت بنام “او ضرورت زمانه بود”
(2) از اين قبيل
توضيحات و استدلالات در آثار رهبران حزب كمونيست كارگري ايران در زمينه تامين حقوق
انسانها فراوان است. في المثل دليل اصلي منصور حكمت براي آزادي بيان اين است كه
“انسان يكبار بدنيا مي آيد بايد حق داشته باشد حرفش را بزند”، و يا در مورد حق
پناهندگي مي گويد “چرا هر چرنده و پرنده اي مجاز است هر وقت دلش خواست از اين دنيا
به آن سر دنيا برود ولي وقتي نوبت انسان مي رسد هزار جور مانع در مقابلش درست مي
كنند.” يا مانند تقوائي ضديت با رقابت و كشت و كشتار را اينگونه تبيين مي كند كه
“رقابت در ذات بشر نيست؛ كشتن در ذات بشر نيست” (نقل قولها از متن سخنراني هاي
اصغر كريمي و حميد تقوائي در مراسم بزرگداشت لندن برگرفته شد.)
يعني استدلالاتي منطقي و كاملا مجرد از جهان عيني. حال آنكه هيچ مسئله اجتماعي
را نمي شود بصورت ايده مجرد و منطق خالص و بدون ارتباط با وضع واقعي جهان مطرح و
حل كرد. همانطور كه ماركس در نقد برنامه گوتا گفت “حق هرگز نمي تواند از ساختار
اقتصادي جامعه و از سطح رشد فرهنگي مبتني بر اين ساختار فراتر رود” آن نقدي از
نابرابري حقوقي ميان انسانها، پيگير، راديكال و جدي است كه نقطه عزيمتش نقد
مناسبات اقتصادي اجتماعي موجود باشد نه اينكه با رجوع به “ذات” و “فطرت طبيعي
انسان” اين نابرابريها را مورد انتقاد قرار دهد.
(3) تيتر سخنراني
اصغر كريمي در مراسم بزرگداشت حكمت
(4) بايد توجه
داشت كه شكستهاي پرولتاريا در شوروي و چين، موجب تقويت گرايشات اومانيستي شد.
بويژه پس از شكست پرولتاريا در شوروي در ميانه دهه 50 ميلادي و سالهاي متعاقب آن و همچنين
بخاطر پايه طبقاتي خرده بورژائي برخي نيروهاي مترقي در كشورهاي امپرياليستي، اين
گرايش بدرجات و اشكال مختلف رشد كرد. بروز مكاتب
اومانيستي اي چون “اگزيستانسياليستها” و “مكتب فرانكفورتي ها” بخشا عكس
العملي به برخوردهاي دترمينيستي(جبرگرايانه) و اكونوميستي حاكم بر جنبش كمونيستي
بين المللي كمونيستي در دهه 30 و 40 ميلادي هم محسوب مي شد.
(5) اين قبيل
عبارت براي نخستين بار در برنامه حزب كمونيست شوروي مصوب كنگره 22 و برخي كتابهاي
پايه اي فلسفي رويزيونيستهاي شوروي بكار برده شد.
(6) تئوري ضد
انقلابي “سه مسالمت آميز” يعني گذار مسالمت آميز، همزيستي مسالمت آميز و رقابت
مسالمت آميز و تئوري دولت تمام خلقي و حزب
تمام خلقي تئوريهائي بودند كه توسط خروشچف در كنگره بيست حزب كمونيست شوروي جلو
گذاشته شد. او با اتكاء به تئوري “سه مسالمت آميز” ضرورت اعمال قهر انقلابي در
گذار از سرمايه داري به سوسياليسم را نفي مي كرد و سازش و تباني با امپرياليستها
را در آندوره تبليغ ميكرد. تئوري “دولت تمام خلقي” اش ناظر بر ملغي ساختن ضرورت
ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي و احياء سرمايه داري در آن كشور بود. تئوري “حزب
تمام خلقي” نيز ناظر بر نفي موجوديت حزب پيشاهنگ طبقه كارگر و جايگزين ساختنش با
يك حزب بورژوائي بود.
اين تئوريهاي بطور همه جانبه اي در مجموعه اي بنام “نه تفسير” توسط حزب
كمونيست چين در اوائل سالهاي 60 ميلادي نقد شد و نقطه عزيمت نويني را براي جنبش كمونيستي
بين المللي جلو گذاشت.
(7) بطور نمونه
اين مبارزه در سندي بنام “وظايف پيكارجويانه اي كه در برابر كاركنان فلسفه و علوم
اجتماعي قرار دارد” منعكس شده است. اين سند در اوايل دهه 60 ميلادي منتشر شد.
(8) به نقل از
“سخنراني در محفل ادبي و هنري ينان” منتخب آثار مائو، جلد سوم
(9) يعني درك
عميقتر از نكته مركزي شناخت از تغييراتي كه پروسه جهاني انقلاب كمونيستي را رقم مي
زند آن چيزي كه ماركس و انگلس آنرا بصورت دو گسست و چهار سرنگوني تبيين كردند. دو
گسست يعني: “انقلاب كمونيستي راديكالترين گسست از مناسبات سنتي مالكيت است؛
بنابراين هيچ جاي تعجب نيست كه تكوين آن، راديكالترين گسست از ايده هاي سنتي را
شامل شود.” و چهار سرنگوني يعني: كمونيسم “اعلام ادامه دار بودن انقلاب است؛ اعلام
اينكه ديكتاتوري طبقاتي پرولتاريا نقطه گذار ضروري به محو تمايزات طبقاتي بطور
كلي، به محو كليه مناسبات توليدي كه شالوده آن تمايزاتند، به محو كليه مناسبات
اجتماعي كه منطبق بر اين مناسبات توليدي هستند، و به دگرگون كردن كليه ايده هائي
است كه از اين مناسبات اجتماعي نتيجه مي شوند.” اين تبييني است كه با اتكاء به آن
هر كمونيستي قادر است كمونيسم دروغين را از كمونيسم راستين تشخيص دهد. با معيارهاي مشخص و واقعي و ماترياليستي حركت
به بسمت كمونيسم را محك بزند. نه معيارهاي ايده آليستي چون ميزان اومانيسم در
كمونيسم يا ميزان رشدي كه فطرت آدمي مي كند. چرا كه آنچه در جريان و در پي دو گسست
و چهار سرنگوني تغيير مي كند جهان بيني انسان و درك نويني است كه انسان از خود و
جهان بدست مي آورد.
(10) درج شده در دنيا “نشريه تئوريك سياسي
كميته مركزي حزب توده ايران” دوره دوم، سال پنجم شماره اول، بهار سال 1343
(11) عارف مسلكي
يكي از خصيصه هاي رويزيونيستهاي توده اي بود. آنها در سازش با ايدئولوژي و فرهنگ
حاكم، همواره به عرفان ايراني امتياز مي دادند و بدينگونه مي خواستند شكل ايراني
براي ايدئولوژي خود فراهم آورند. احسان طبري زماني نوشت نسلي كه براي به ثمر
رساندن انقلاب مبارزه مي كند نسلي است كه به خاطر از خودگذشتگي مغبون واقع مي شود.
اين ديدگاه خلاف ديدگاه كمونيستي است كه فلسفه زندگي را مبارزه و مبارزه را
خوشبختي مي داند. البته آن روي سكه تئوري “نسل مغبون” يا “نسل فدا” اين است كه
همواره اينان از نسلهاي بعدي طلبكارند، بويژه زمانيكه بقدرت برسند حاضر به قبول
تغييرات انقلابي نيستند و در مقابل آن مي ايستند.
چنين ديدگاه مشابهي را منصور حكمت نيز در مصاحبه راديوئي كه با وي در مورد
زندگي شخصي اش شده بود به گونه اي ديگر بيان كرد. او گفت ژوبين رازاني از منصور
حكمت ناراضي است. چرا كه منصور نگذاشت آنجوري كه ژوبين دلش مي خواست زندگي كند. في
المثل ژوبين دوست داشت فوتباليست شود، اما منصور حكمت مانعش شد. اين ديدگاهي غير
ماترياليستي از زندگي و مبارزه است. ديدگاهي كه شركت در مبارزه طبقاتي را اجبار مي
داند نه پايه و فلسفه زندگي. ديدگاهي كه اجبار مبارزه طبقاتي را مانع از آن مي
داند كه فرد بنا به ميل خودش زندگي كند. اين همان تئوري اصالت بشر است كه مبارزه
طبقاتي را مانند سدي در برابر فوران چشمه اي مي داند كه نمي گذارد به جريان تكامل
طبيعي خود بازگردد و نمي گذارد فرد از تمام قيد و بندها و هرگونه مداخله خارجي رها
شود.
حال آنكه مسئله اساسي اين است آنچه كه “جريان تكامل طبيعي خود” نام دارد توهمي
بيش نيست و مهر مناسبات بورژوائي بر آن خورده است. همانگونه كه اجسام بدون اتكاء
در سقوط آزاد بسوي مركز جاذبه زمين كشيده مي شوند. رها شدن از قيد و بندهاي مبارزه
طبقاتي، نيز چيزي جز جذب شدن بسمت نيروي مسلط يعني ايدئولوژي بورژوائي نيست. فقط
با اتكاء به جهان بيني پرولتري و مبارزه مدام عليه جهان بيني بورژوائي مي توان
مانع از چنين سقوطي شد. هر چقدر فرد آگاهانه تر در مبارزه طبقاتي شركت كند آزادتر
است. حتي يك فوتباليست هم ناچار است درگير مناسبات معيني شود و سمت مشخصي اتخاذ
كند. يا به مقابله با ارزشها و مناسبات حاكم بر فوتبال بر خيزد و سمت مردم را
اتخاذ كند يا در مقابل مناسبات قدرت سرفرود آورد.
(12) بنقل از كتاب ماركس بنام “هجدهم برومر
لوئي بناپارت” ـ صفحه 15، ترجمه باقر پرهام، نشر مركز
(13) بنظر طنز آميز مي آيد كه امروزه كسي
اومانيسم را ضرورت زمانه بداند اما كافيست
ايندو جمله حميد تقوائي در سخنراني اش را كنار هم بگذاريم تا برداشت اين حزب از
عصر تاريخي و نيازهاي عصري كه در آن بسر مي بريم را دريابيم. “منصور حكمت را از
تاريخ معاصر بگيريد به قرون وسطي مي رسيد”، “او (بعبارتي دقيقتر اومانيسم) ضرورت
زمانه بود.”