مائوئيسم در ايران
از حقيقت دوره دوم، شماره 18، شهريور 1369 –
www.sarbedaran.org
مقــدمــه
سندي كه در اختيار داريد عمدتا به تشريح راه كسب قدرت سياسي توسط
پرولتاريا ـ جنگ خلق ـ ميپردازد. سند حاضر بر پايه ايدئولوژي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم استوار گشته و نتيجه و نشانه گذر موفقيت آميز ما از پروسه چند ساله
بازسازي سازمان است. مشخصه اين پروسه، طرد قاطعانه بقاياي التقاطات و انحرافات و
ناروشنيهاي گذشته در ارتباط با استراتژي انقلاب ميباشد. عوامل عمده اي كه ما را در
اينكار ياري رساند، نخست تاثير عميق و راهگشاي پراتيك انقلابي سربداران در سال
1360و جمعبندي كمونيستي از آن بود؛ دوم مباحث و مبارزات ايدئولوژيك ـ سياسي درون
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي. بدون شك پراتيك راهگشاي جنگ خلق در پرو نيز تاثيري
مهم بر جهت گيري صحيح سازمان ما بر جاي گذاشت.
براي ارائه دركي روشن و علمي از راه انقلاب، ضرورتا نكاتي پايه اي در مورد
دولت و مشخصات آن در ايران تحت سلطه امپرياليسم، و مرحله انقلاب و وظايف اساسي آن
در سند حاضر مطرح گشته است. بعلاوه در آغاز اين سند، تحليلي گذرا از گرايشات
طبقاتي و نظري گوناگون درون آنچه طي سه دهه اخير با عنوان جنبش نوين كمونيستي مشخص
ميشد، و نقاط عطف در سير تكاملي اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ارائه شده
است. اين تحليل رابطه تنگاتنگ ميان مواضع ايدئولوژيك و خط سياسي و استراتژي
نيروهاي گوناگون، و مشخصا دلائل دوري از آموزه هاي مائو بويژه جنگ خلق را مشخص
ميكند.
در خاتمه بايد به يك نكته ديگر اشاره كنيم. اين سند در خدمت به طرح برنامه
حزبي تدوين گشته است. بنابراين بايد نكات و جهت گيريهاي اساسي، و استخوانبندي كلي
آن از اين زاويه مورد مطالعه و بررسي عميق قرار گيرد. ما مجموعه مطالب فوق را در
سه بخش مرتبط بهم تحت عناوين "مائوئيسم در ايران"، "دولت، جمهوري
اسلامي، وظايف انقلاب دمكراتيك نوين" و "درباره استراتژي جنگ خلق"
تهيه كرده ايم؛ البته تلاش ما بر آن بوده كه هر بخش خصوصيت يك سند مستقل را نيز
دارا باشد.
اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران(ـ تابستان 1369
انتشار اين بخش را به آينده موكول ميكنيم.
مائوئيسم و جنبش نوين كمونيستي
جنبش نوين كمونيستي (1 (در ايران طي دهه 1340و اوائل دهه 1350 بطور كلي از
مائوتسه دون و دستاوردها و درسهاي انقلاب چين هواداري ميكرد. در آن دوره، هر
نيروئي ـ حتي بورژوادمكراتهاي انقلابي ـ براي اثبات انقلابي بودن خود، ادعاي پيروي
از آموزه هاي مائو در اين يا آن عرصه را داشت. علت چنين گرايشي را بايد در قدرت
چين سوسياليستي آنزمان، و تاثيرات گسترده اش بر خلقهاي ستمديده و جنبشهاي رهائيبخش
جستجو كرد. كردار و گفتار چين سرخ كه بپاخيزي صدها ميليون توده در جنگ انقلابي و
پيروزيهاي پي در پي آنها را پشتوانه خويش داشت منبع اميد و الهام ستمديدگان جهان بحساب
ميآمد.
در ميان آندسته جريانات از جنبش نوين كمونيستي كه ريشه و مبناي حركت خود
را انديشه مائو ميدانستند، عموما دو صف بندي بچشم ميخورد. بخشي از اينها نماينده و
محصول مبارزه عظيم ضد رويزيونيستي تحت رهبري مائو در دهه 1960 در جنبش بين المللي
كمونيستي، يعني موضعگيري و انشعاب از رويزيونيسم خروشچفي بودند؛ اما از اين حد
فراتر نرفتند. بخش ديگر اما، محصول تكامل مبارزه ضد رويزيونيستي پرولتارياي جهاني
تحت رهبري مائو بسطحي كيفيتا عاليتر بودند ـ تكاملي كه در انقلاب كبير فرهنگي
پرولتاريائي متبلور شد. اين بخش از جنبش كمونيستي نقطه عزيمت خود را درك عميقتر از
ديكتاتوري پرولتاريا، مبارزه عليه بورژوازي نوخاسته، مقوله حزب پيشاهنگ پرولتري و
رابطه اين پيشاهنگ با توده ها، و مسائل حياتي ديگر قرار دادند. جريان نخست كه
عمدتا درون "سازمان انقلابي حزب توده" و "توفان" گرد آمده بود
در جريان جدل تئوريك ـ سياسي و عملي عليه تزهاي مسالمت آميز رويزيونيستهاي شوروي و
مشاطه گريهايشان براي استعمار نوين پرورش يافته و بر سر ضرورت انجام انقلاب
قهرآميز با رويزيونيسم كميته مركزي حزب توده مرزبندي نمود. جريان دوم از دل
آتشفشاني بيرون آمد كه ماركسيسم ـ لنينيسم را بمرحله اي نوين ارتقاء داده و
دستاوردهاي عظيم تئوريك ـ سياسي و عملي را جهت پيشروي انقلاب جهاني و پيشبرد امر
ساختمان سوسياليسم نويد ميداد. به چگونگي تكامل اين جريان كه اساسا در
"سازمان انقلابيون كمونيست (م ـ ل" (تبلور يافته بود، بجاي خود خواهيم
پرداخت.
در جنبش نوين كمونيستي بطور كلي گرايشي موجود بود كه از زاويه بورژوا
دمكراسي و ناسيوناليسم انقلابي، مائو و انقلاب چين را ستايش و معنا ميكرد. اين
گرايش به تمجيد از مائو در مورد انقلاب دمكراتيك نوين و جنگ انقلابي ـ هرچند با
برداشتي التقاطي ـ ميپرداخت، بدون آنكه خدمت عظيم، تاريخي و اساسي وي، يعني تئوري
ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا را درك نمايد. اين در واقع عدم اتكاء ايدئولوژيك به ماركسيسم
ـ لنينيسم ـ مائوئيسم را معني ميداد و با قطعه قطعه كردن آموزه هاي مائو و نفي
ارتباط ديالكتيكي ميان حلقه هاي شناخت پرولتاريا مانع از آن ميشد كه عمق و ابعاد
همه جانبه اين آموزه ها حتي در زمينه انقلاب دمكراتيك نوين و جنگ انقلابي درك و
عملي گردد. گرايش فوق بطور نمونه در نظرات مسعود احمد زاده و بنيانگزاران كومله
متبلور ميشد.
اين قبيل گرايشات درك صحيح و همه جانبه اي از تجربه انقلاب چين بمثابه
نقطه رجوعي براي انقلابات در كشورهاي تحت سلطه نداشتند. در اينجا يك گرايش
ناسيوناليستي عمل ميكرد مبني بر اينكه هر چيزي "بدرد انقلاب خودمان
ميخورد" را از بقيه اخذ ميكنيم و كاري بكار الباقي نداريم. حال آنكه اصول،
استراتژي عمومي و راه انقلاب بطور تاريخي ـ جهاني تكوين يافته، حاصل قهرمانانه
ترين حماسه هاي مبارزه طبقاتي و نبرد پيچيده و پرثمر درون احزاب كمونيست بوده و
توسط آموزگاران پرولتارياي بين المللي تدوين گشته و تكامل يافته است. انقلاب 1949
چين نيز محصولي از اين مصاف طولاني تئوريك ـ عملي طبقه جهاني، خصوصاً از دوران
انقلاب اكتبر و پيروزي لنينيسم به بعد است.
انقلاب چين با بكاربست ماركسيسم ـ لنينيسم توسط حزب كمونيست چين تحت رهبري
مائو به پيش برده شد. در پروسه دهها سال جنگ انقلابي و فراز و نشيبهايش، اين
ديدگاه و تئوريهاي انقلابي پرولتارياي جهاني بود كه آبديده ميشد و تكامل مييافت.
واقعيت آنست كه بعد از انقلاب اكتبر، كانون انقلابات بلحاظ عيني از غرب به شرق
منتقل شد. اين امر، تدوين تئوري انقلاب در كشورهاي عقب مانده را به يك معضل و
سئوال پيشاروي كمونيستها بدل ساخت. هر چند در جريان انقلاب اكتبر، اصول اوليه
انقلاب پرولتري در كشوري با اكثريت سكنه دهقاني و خرده بورژوائي و دربند مناسبات
ماقبل سرمايه داري، توسط لنين تدوين شد، اما كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره نسبت
به روسيه امپرياليستي شرايطي كاملا متفاوت داشتند. لنين در عين تاكيد بر خصلت
بورژوادمكراتيك جنبشها و اهميت مسئله دهقاني در اين كشورها، بر ضرورت رهبري
پرولتري بر انقلاب تاكيد ورزيد و مطرح كرد كه "مستعمرات و نيمه مستعمرات
لزوماً نبايد مرحله سرمايه داري را از سربگذرانند." وي همچنين اهميت فراواني
براي تجارب انقلابي قائل شد و به كمونيستهاي شرق خاطرنشان ساخت كه: "ابزار
لازم براي اينكار را نميتوان از قبل تعيين كرد؛ اين ابزار از طريق تجربه عملي كسب
خواهد شد"، "اينهاست مسائلي كه شما حل آنها را در هيچ كتاب كمونيستي
نمييابيد ولي در مبارزه مشتركي كه روسيه آغاز نموده آنرا پيدا ميكنيد"، "از
اين لحاظ در برابر شما وظيفه اي قرار دارد كه سابقا در برابر كمونيستهاي تمام جهان
قرار نداشت." (2)
مائو با توجه به آموزه هاي لنين و استالين در زمينه جوهر انقلاب دمكراتيك
و نقش و جايگاه مسئله دهقاني و مسئله ملي و مستعمراتي، براي نخستين بار به ترسيم
جهت گيري، و تدوين تئوري و استراتژي انقلاب دمكراتيك نوين و ارائه طرح اوليه
"ابزار لازم" براي پيشروي مستعمرات و نيمه مستعمرات بسوي سوسياليسم بدون
گذر از مرحله سرمايه داري پرداخت. مائو بدرستي بر اين بحث استالين اتكاء نمود كه:
"مسئله دهقانان جزئي از مسئله كل ي و عمومي ديكتاتوري پرولتارياست و به اين
شكل يكي از حياتي ترين مسائل لنينيسم را تشكيل ميدهد." (3 (مائو دريافت كه
براي پيروز شدن در انقلاب دمكراتيك و در ساختمان سوسياليسم، اتحاد كارگران و
دهقانان تحت رهبري حزب پيشاهنگ پرولتري ضروريست.
مائو همچنين با توجه به تجربه سترگ جنگ داخلي چند ساله شوروي بعد از اكتبر
بخوبي به نكته مركزي در چگونگي تامين اين اتحاد پي برد و آن را بسط و تكامل داد؛
او از اين امتياز انقلاب چين كه از همان ابتدا انقلاب مسلح با ضدانقلاب مسلح در
مبارزه بود، بهره جست. خدمات مائو در ترسيم خطوط جنگ خلق، اتكاء به دهقانان، سازماندهي
ارتش، ايجاد مناطق سرخ پايگاهي، پيشبرد انقلاب ارضي، كسب ذره ذره قدرت سياسي و
اعمال رهبري حزب كمونيست بر كل اين پروسه،
و به يك كلام ترسيم راه انقلاب در كشورهاي تحت سلطه وجه مهمي از خدمات وي به تكامل
علم رهائي پرولتارياست. در پروسه همين كار بود كه مائو، ضرورت ايجاد "سه سلاح
معجزه آساي انقلاب" يعني حزب، ارتش خلق و جبهه متحد و رابطه ميان آنها را
فرموله كرد؛ و فراتر از آن به تدوين چگونگي گذار از انقلاب دمكراتيك نوين به
انقلاب سوسياليستي پرداخت.
بواسطه برخورد ساده انگارانه به نحوه پيشرفت انقلاب دمكراتيك نوين و جنگ
خلق در چين، عمق و عظمت اين انقلاب براي بسياري ناشناخته ماند. (4) بسياري بودند
كه عظمت انكارناپذير اين انقلاب را تنها با جمعيت عظيم درگير در آن (يك چهارم سكنه
كره ارض (معنا ميكردند. اما كمتر كسي به عمق سي سال جنگ با شركت ميليونها انسان كه
عزم زير و رو كردن جهان كهن را كرده و در اين راه از انجام هيچگونه فداكاري ابائي
نداشتند پي برد. در جائي كه مناسبات عقب مانده و قرون وسطائي بصورت لايتغير و ابدي
انگاشته ميشد، در جائيكه سرنوشت مردمش براي صدها سال بدست استعمارگران و سپس
امپرياليستها تعيين شده بود و توده هايش عليرغم مقاومت و مبارزه، حاكميت فئوداليسم
و مناسبات كهن را ابدي ميشمردند و فئودالها مقامي خداگونه داشتند، آنچنان تحولي در
ذهنيت و آگاهي طبقات تحتاني صورت گرفت كه ميليونها توده خود را تحت رهبري حزب
كمونيست، سروران جامعه دانستند؛ آگاهانه و داوطلبانه تشكل و انضباط حزبي و ارتش
انقلابي را پذيرفته و پس از پيروزي انقلاب حاضر شدند از زاويه كمك به انقلاب جهاني
و انترناسيوناليسم در جنگ عليه تجاوز آمريكا به كره (1952ـ1950) شركت كنند؛ براي
كمك رساني به انقلاب در هندوچين به كار بدون دستمزد بپردازند؛ به مسائل بنيادين
ايدئولوژيك و سياسي بيانديشند و در مبارزه عليه رويزيونيسم شركت جويند و غيره.
اينها همه نشانه نفوذ انقلاب در تك تك سلولهاي جامعه كهن بود. اين انقلاب،
سئوالاتي كه پرولتارياي بين المللي در رابطه با انجام انقلاب در كشورهاي تحت سلطه
با آن روبرو بود را پاسخ گفت و از اين زاويه، از اهميت جهاني همتراز انقلاب
سوسياليستي اكتبر 1917كه راه انقلاب در كشورهاي امپرياليستي را نشان داد، برخوردار
شد. پيروزي انقلاب چين، خود نشانه و عاملي بود براي عبور تئوريهاي خاص انقلاب در
يك كشور معين بسطح خط عمومي انقلاب در كشورهاي تحت سلطه و به يك كلام عاميت يافتن
"راه چين" در مستعمرات و نيمه مستعمرات. همانطور كه مائو تاكيد ميكرد
پراتيك عاليترين معيار حقيقت است؛ در اين مورد نيز صحت و حقانيت تئوريهاي
مائوئيستي در پراتيك پيروزمند طبقه انقلابي محك خورد و به اثبات رسيد. بعلاوه چگونگي
بپاخيزي و پيشرفت مبارزات انقلابي در كشورهاي سه قاره (بويژه آسيا (مهر تائيد
مجددي بود بر اينكه خط مائو در مورد جنگ خلق و راه محاصره شهرها از طريق دهات،
كاربستي بسيار گسترده تر از چين داشته و عليرغم ويژگيهاي پروسه كسب قدرت در هر
كشور تحت سلطه، جنگ انقلابي اساساً از همان راه ترسيم شده توسط مائو پيروي ميكند.
حتي پيشرويهائي كه در برخي جنگهاي رهائيبخش ملي (نظير ويتنام) تحت رهبريهاي
غيرپرولتري حاصل گشت نيز نتيجه استفاده قسمي، ناقص و اوليه اصول جنگ خلق بود.
اگرچه شرايط مشخص هر كشور در بعضي جهات با شرايط چين در دوران انقلاب دمكراتيك
يكسان نيست. اما مسلماً در جوامع تحت سلطه امپرياليستي عموما راه همين است و آموزه
هاي پايه اي مائو در اين عرصه كماكان معتبر ميباشد.
بـرخي عوامل كه موجب دسـت شسـتن ز "راه چيــن" شـد
از همان اوان شكل گيري جنبش نوين كمونيستي در دهه 1340، كه مصادف بود با
نتايج اوليه رفرمهاي امپرياليستي در عرصه شهر و روستا، گرايشي ظهور و گسترش يافت
كه تحت توجيه "شرايط نوين"، از انقلاب چين و در واقع از اصول جهانشمول و
خطوط عمومي انقلاب پرولتري در كشورهاي تحت سلطه فاصله ميگرفت. بدون شك تغييراتي
محسوس در حال انجام بود كه نميشد بي اعتنا از كنارشان گذشت. تركيب جمعيتي شهر و
روستا بهم ميخورد و سريعاً بر سكنه شهرها افزوده ميگشت؛ آهنگ مهاجرت روستائي شتاب
يافته بود؛ خرده بورژوازي شهري رشد ميكرد؛ صفوف طبقه كارگر گسترده ميشد؛ پاره اي
تغييرات در اشكال مالكيت ارضي و آتوريته هاي محلي، و در رابطه ميان اقشار دهقاني
با نهادهاي دولتي بوقوع ميپيوست. با استناد به همين فاكتورها بود كه لزوم حركت از
"شرايط خاص" جامعه مطرح ميگشت؛ تو گوئي پيش از وقوع اين تغييرات،
كمونيستها نميبايست اصول عام و جهانشمول انقلاب پرولتري را با شرايط خاص جامعه
ايران تلفيق ميدادند. گرايشي كه وقوع تغييرات را بهانه دست شستن از اصول و رها
كردن الگوهاي انقلابي قرار ميداد پيش از هر چيز درك مكانيكي خود از تلفيق اصول عام
با شرايط خاص را بنمايش ميگذاشت. حال آنكه راه ماترياليستي ـ ديالكتيكي شناخت از
كم و كيف تغييرات و معنا كردن تحولات نوين براي مبارزه انقلابي، كانال پراتيك بود.
هيچ پراتيك انقلابي را بدون اتكاء به تئوريهاي تاكنوني نميتوان سازمان داد و هيچ
تئوري انقلابي تكامل يافته اي بدون گذر از كوره پراتيك انقلابي مبتني بر تئوريهاي
بدست آمده تكوين نمييابد. چنين برخورد ماترياليستي ـ ديالكتيكي در ميان گروهها و
محافل كمونيستي آنزمان بسختي بچشم مي آمد و اغلب اين زمزمه بگوش ميرسيد كه
"ديگر ايران، چين نيست. بنابراين راه انقلاب ما هم راه چين نيست." اين
استدلالي بي پايه و در عين حال جذاب بود. بي پايه بود زيرا در ترسيم راه انقلاب
ايران، بجاي آنكه به تحليل از تضادهاي بنيادين و مرحله انقلاب بپردازد، و نتيجتاً
با اتكاء به خطوط عمومي انقلاب در كشورهاي تحت سلطه و تجارب پيروزمند پرولتاريا
وظايف و ابزار ضروري انجام آن را معين نمايد، با انگشت گذاشتن بر پاره اي تغييرات
به تئوريهاي غيرپرولتري "نوظهور" چنگ انداخت. جذاب بود بدان خاطر كه به
گرايش خرده بورژوائي كه درون صفوف جنبش نوين كمونيستي نفوذ داشت، پاسخ مثبت ميداد.
زمينه عيني اين نفوذ را گسترش قشر خرده بورژوازي شهري در نتيجه تحولات سرمايه
دارانه در ايران ـ همانند برخي كشورهاي تحت سلطه ديگر ـ مهيا ميساخت. پس اين
اتفاقي نبود كه چشمها از روي "راه چين" برگشت و متوجه راه كوبا گرديد.
مثلا همخواني ايدئولوژيك بنيانگزاران چريكهاي فدائي خلق با انقلاب كوبا باعث ميشد
كه نزديكي سياسي و عملي بيشتري با اين الگو احساس كنند. راه كوبا "سهل الوصول
تر" از دهها سال جنگ توده اي درازمدت در چين بنظر ميآمد؛ انقلاب كوبا با سر و
گردن نشان دادن اقشار روشنفكر ميانه حال شهري و طرح مطالبات بورژوا دمكراتيك آنان
بانجام رسيده بود و اين بمذاق روشنفكران "چپ" ديگر كشورها خوش ميآمد؛
انقلاب كوبا تحت رهبري حزب پيشاهنگ پرولتري نبود و از كليه "قيود"
ايدئولوژيك ـ سياسي مختص طبقه كارگر آزاد بنظر مي آمد؛ اين انقلاب ظاهراً بدون
ايدئولوژي صورت گرفت و اين كاملا با گرايش "استقلال طلبانه" رايج در
صفوف روشنفكران انقلابي خوانائي داشت. به يك كلام "كپيه برداري" از
"راه چين" ممنوع اعلام ميگشت تا كپيه برداري از راه كوبا مجاز شمرده
شود. و اگر بخشي از حاملين اين گرايش بهنگام رجوع به كوبا، آستان بوسي كامل كاسترو
در برابر شوروي را چندان باب طبع خود نميديدند، در عوض سانتريسم حزب زحمتكشان
ويتنام در قبال سوسيال امپرياليسم را عين "درايت" و نمونه روشن موضع "مسئولانه"
قلمداد ميكردند.
با فرارسيدن دهه 1350، چرخشي مهم در مناسبات و اوضاع بين المللي بوقوع
پيوست و جريانات التقاطي و خرده بورژوائي با صفبندي متفاوتي از قوا در سطح جهاني و
در اين ميان تصوير "متفاوتي" از شوروي مواجه گشتند. اين امر سبب شد كه
جهشي قطعي در نفي آموزه هاي مائو از سوي اكثر حاملين گرايش فوق الذكر صورت پذيرد.
در آن دوره، آمريكا كه بر سراشيب شكست در جنگ ويتنام قرار گرفته بود تصميم به عقب
نشيني گرفت. اين جنگ كه بيان متمركز تضاد عمده جهان در آن دوران يعني تضاد ميان
امپرياليسم و ملل ستمديده بود، بر جو
سياسي بين المللي تاثيري فراوان مينهاد. حركت آمريكا همراه شد با تغيير در
نحوه حركت بين المللي سوسيال امپرياليسم شوروي. شوروي كه به رقابت با آمريكا بر سر
هژموني جهاني برخاسته بود از موضع تدافعي و عمدتاً تباني جويانه با آمريكا دست
كشيد و "كمك" به برخي جنبشهاي رهائيبخش را آغاز نمود. گرايشات متزلزل
موجود درون جنبش كمونيستي ـ منجمله در ايران ـ كه با كار دشوار نبرد عليه آمريكاي
"قدرتمند" روبرو بودند، نسخه هاي شوروي را مطلوب يافتند. بعلاوه افت
نسبي جنبشهاي سه قاره، فشاري بود بر دمكراتهاي انقلابي تا از اصل انقلابي
"اتكاء به نيروي خود" دور شوند، "رئاليست" گردند و راههاي
"ناممكني" كه مائوتسه دون به خلقهاي ستمديده جهان نشان داده بود را در
پيش نگيرند.دور شدن از آموزه هاي مائو صرفا در شكل تبعيت از راه كوبا و ويتنام
بروز نيافت. گرايش به "كار آرام سياسي"، جدا كردن وظيفه عاجل ايجاد حزب
از وظيفه مركزي ـ كسب قدرت سياسي از طريق قهر ـ
كه عملا برپائي جنگ انقلابي را به آينده اي نامعلوم موكول ميكرد، در ميان
جنبش كمونيستي در حال رشد بود. علت اين امر را اساسا بايد در ديرپائي و عمق نگرش
اكونوميستي و كمينترني (5 (در صفوف جنبش جست. بعلاوه، افت جنبشهاي مسلحانه انقلابي
در كشورهاي تحت سلطه و ظهور جنبش ادامه دار كارگري در ايران، زمينه عيني مساعدي را
براي شكل گيري محافل و گروههاي بسياري در دهه 1350حول اين خط بوجود آورد. همين
گرايش و خط بود كه طي سالهاي بعد به پايگاه خوجه ايسم (6 (درون جنبش نوين كمونيستي
تبديل شد.
در اينجا بايد به يك عامل ديگر اشاره كنيم و آن تغيير در سياست خارجي چين
سوسياليستي در دهه 1970 است. اين امر كه عمدتا با چرخش در روندهاي بين المللي و
حدت يابي تضاد ميان دو بلوك امپرياليستي بسركردگي آمريكا و شوروي، و قوي شدن جناح
رويزيونيست درون حزب و دولت چين رقم ميخورد، با پاره اي لغزشها از جانب پرولتارياي
در قدرت همراه گشت. سياست خارجي چين موجب تغييراتي در رابطه ميان دولت چين و ايران
شد. اين تغييرات به تشديد روند روي برتافتن يا متزلزل شدن بخشي از جريانات درون
جنبش كمونيستي نسبت به آموزه هاي مائو انجاميد. لازم بتذكر است كه عكس العمل اغلب
اين جريانات نسبت به سياست خارجي چين، پيش از هر چيز بيانگر نگرش ناسيوناليستي
آنها نسبت به "انقلاب خودشان" بود و با يك موضع انترناسيوناليستي اصيل
تفاوت فاحش و كيفي داشت. در عين حال، سياست خارجي چين براي بخشي ديگر از جنبش چپ
ايران ـ مشخصا "سازمان انقلابي حزب
توده" ـ حكم چراغ سبزي را داشت كه مجموعه انحرافات اپورتونيستي خود را بسطح
يك خط رويزيونيستي آشكار ارتقاء دهند. بدين ترتيب، جرياني كه زماني تحت نفوذ يك خط
لين پيائوئيستي (7 (طرحي مكانيكي از انتقال تجربه چين به انقلاب ايران ترسيم
مينمود و همزمان اكونوميسمي مفرط را بنمايش ميگذاشت، در سير تكاملي خود به منجلاب
رويزيونيسم دن سيائوپينگي درغلتيد.
نتيجه آنكه طي دو دهه 1340 و 1350، ملغمه اي از گرايشات لين پيائوئيستي،
دبره ايستي (8) ـ رويزيونيستي و التقاط آموزه هاي مائو با ديدگاه هاي نادرست و
اكونوميستي و خوجه ايستي بر فضاي جنبش نوين كمونيستي در ايران حاكم بود و به جرات
ميتوان گفت كه مائوئيسم در عرصه ايران بكار بسته نشد. هرچند تلاشهائي براي
آگاهسازي و بسيج توده ها از سوي پيروان مائو صورت گرفت، اما مشكل بتوان از بكاربست
درك مائوئيستي از چگونگي انجام انقلاب اجتماعي و دستيابي به سه ابزار اساسي انقلاب
(حزب، ارتش و جبهه متحد (توسط نيروهاي اين جنبش صحبت كرد.
در ميانه دهه 1350 كه كودتاي بورژوازي در چين متعاقب مرگ مائو بوقوع پيوست
اكثريت اين مجموعه نامتجانس به ارائه پاسخهاي مغلوط پرداخت ـ كه اين امر از جانب
نيروهائي اينچنين اسير التقاط و انحراف نميبايست باعث تعجب گردد. بعلاوه براه
افتادن موج انقلاب در سال 57 و سپس استقرار جمهوري اسلامي اوضاعي نوين را پديد
آورد كه انحرافات و التقاطات موجود در جنبش انقلابي و كمونيستي ايران برجسته تر از هر زمان در عرصه پراتيك بنمايش
درآيند. در چنين اوضاعي بود كه بخش عمده پيروان مشي چريكي به رويزيونيسم روسي
درغلتيده و در فاصله كوتاهي "توده اي" شدند؛ از سوي ديگر خوجه ايستها در
گرداب اكونوميسم و رفرميسم مفرط غرق گشتند؛ تكليف سه جهاني ها نيز پيشاپيش با
آستان بوسيشان در برابر بورژوازي بين المللي روشن شده بود. و البته تكامل بعدي
بسياري از نيروهاي سياسي خصوصا بدنبال تحولات سال 1360 و شكست نيروهاي اين جنبش در
رهبري و پيشبرد انقلاب ايران، پيوستن به اردوي ارتداد و انحلال طلبي و ضد كمونيسم
عريان بود ـ شكستي كه پيش از هر چيز عدم درك، اتكاء و بكاربستن ماركسيسم ـ لنينيسم
ـ مائوئيسم را بنمايش گذاشت.
مـائـوئيسـم؛ اسـتراتـژي انقـلاب و اتحاديه كمونيستهاي ايران) سربداران)
در سال 1349، سازمان انقلابيون كمونيست (م ـ ل) بر مبناي ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون اعلام موجوديت نمود. اين سازمان كه سرمنشاء اتحاديه
كمونيستهاي ايران (سربداران (بحساب ميايد، خود محصول تاثيرات انقلاب كبير فرهنگي
پرولتاريائي بر جنبش نوين كمونيستي در ايران بود. سازمان انقلابيون كمونيست طي
سندي تحت عنوان "برنامه ما"، جايگاه انقلاب فرهنگي بمثابه سومين قله در
نبرد طبقه جهاني ما ـ بعد از كمون پاريس و انقلاب اكتبر 1917 ـ را مشخص ساخت و
پيروي خود از استراتژي راه محاصره شهرها از طريق دهات و لزوم برپائي جنگ درازمدت
تحت رهبري حزب پيشاهنگ پرولتاريا را اعلام كرد و بر اهميت انقلاب ارضي تاكيد
گذاشت. اين سند بر انقلاب چين بعنوان نقطه رجوع و جنبش مسلحانه دهقاني در
ناگزالباري هند تحت رهبري حزب كمونيست هند (م ـ ل (بعنوان نمونه مثبت و زنده تاكيد
گذاشت و بدرستي ساختمان حزب را در پيوند و مرتبط با پروسه پيشبرد وظيفه مركزي
مدنظر قرار داد. در عين حال "برنامه ما" برخي فرمولبنديهاي نادرست لين
پيائوئي ـ اما رايج در آن دوران ـ پيرامون "عصر زوال امپرياليسم و پيروزي
سوسياليسم" (9 (را در برداشت. نقطه نظرات ايدئولوژيك ـ سياسي سازمان
انقلابيون كمونيست كيفيتا با بينش ديگر مخالفان رويزيونيسم خروشچفي كه بحد زيادي
آغشته بسموم اكونوميستي و بورژوادمكراتيك بودند، تفاوت داشت.
سازمان انقلابيون كمونيست بر وظيفه عاجل ايجاد حزب پيشاهنگ پرولتري تاكيد
ميگذاشت؛ اما اين امر را در گرو تدوين و به پيش نهادن خط ايدئولوژيك ـ سياسي صحيح
و روشن و برنامه اي مبتني بر آن نديده و مسئله را به وحدت همه سازمانهاي م ـ
ل موكول كرد. شكل گيري و رشد سازمان در
خارج از كشور نيز عاملي شد براي آنكه حتي از بكاربست همان سطح از شناخت خود در عمل
نيز دور بماند و لاجرم نتواند درك عميقتري از راه انقلاب در ايران بدست آورد.
بعلاوه سازمان انقلابيون كمونيست، نه از تمايلات ناسيوناليستي رايج در آن مقطع بر
كنار بود، نه از پاره اي تفكرات نادرست ميراث كمينترن. اينها از جمله نقاط ضعفي
بودند كه موجب شد اين سازمان نتواند عمق تمايزات ميان ديدگاه مائوئيستي با ديگر
گرايشات موجود درون جنبش نوين كمونيستي را دريابد. مجموعه عوامل فوق الذكر نه تنها
باعث ناتواني سازمان در پيشبرد يك استراتژي صحيح و انقلابي و نا استواري بر آن
گشت، بلكه بعدها بر زمينه پاره اي تغييرات در اوضاع بين المللي و ملي دچار تزلزلات
جدي ـ يا سانتريسم بر سر مباني ايدئولوژيك ـ شد.
از آغاز دهه 1350، امواج مبارزه انقلابي در سه قاره رو به افت نهاد و برخي
جنگهاي انقلابي ـ مشخصا جنبش مسلحانه دهقاني در هند ـ نيز با شكست روبرو گشت. در
همين دوره درون چين سرخ تحولي مهم صورت گرفت. لين پيائو كه در آغاز انقلاب فرهنگي
برهبري پرولتاريا گردن نهاده و با مائو متحد گشته بود، چرخش كرد و درصدد انجام
كودتا عليه ديكتاتوري پرولتاريا برآمد. اينكه مقولات جنگ خلق و انديشه مائوتسه دون
بعنوان مرحله تكاملي نوين ماركسيسم بنادرست به تزهاي لين پيائو ربط داده ميشد،
باعث نوعي گيجي و ابهام در ايدئولوژي و سياست درون سازمان انقلابيون كمونيست گشت.
مضافا، برخي تغييرات عيني اجتماعي و پاره اي تحولات قابل توجه سياسي،
زمينه مساعدي را براي رشد انحرافات ايدئولوژيك ـ سياسي در تشكيلات ما ايجاد نمود.
گسترش اقشار شهرنشين و وقوع جنبشهاي شهري (تظاهرات چهلم تختي در سال 1347، تظاهرات
اتوبوسراني در سال 1348 و بپاخيزي دوباره جنبش سياسي دانشجويان طي همان دوره (به
"شهر گرائي" مختص طبقات مياني پاداد. اين در حالي است كه بپاخيزي
جنبشهاي اقتصادي كارگري از آغاز دهه 1350 توجيه عيني دوري ما از استراتژي جنگ خلق،
و ظاهرا "عطف توجه" ما به طبقه كارگر شد. چنين گرايشي، نخست بصورت
التقاط در استراتژي و كوشش جهت "تطبيق" وظايف تعيين شده در گذشته با سير
جنبش خودبخودي كارگري، تاكيد بر "امكان بروز قيامهاي سياسي در شهر در پي
اعتصابات خونين كارگري" و چرخاندن نگاه از روستا بسوي شهر بروز كرد.)10) بدين ترتيب از مواضع طرح شده در سند
"برنامه ما" يك عقب نشيني صورت گرفت؛ "راه چين" كنار رفت و
جاي خود را به باصطلاح "مدل اكتبري" ساختمان حزب و تدارك كسب قدرت سياسي
داد. انتشار جزوه "آنچه در برابر ماست" (11) بيان رسمي همين عقب نشيني
بود. جزوه مذكور با روشي امپريستي از جنبشهاي توده اي در ايران ـ از 15 خرداد 42
به بعد ـ چنين نتيجه گرفت كه نقطه تمركز فعاليت كمونيستها بايد در شهرها باشد. كمي
بعد، جزوه ديگري تحت عنوان "ماركسيست ـ لنينيستها و مشي چريكي" (12)
انتشار يافت كه بخوبي نشانگر آميزش نقاط قوت ايدئولوژيك ـ سياسي با نظرات التقاطي
درباره چگونگي تكوين و پيشبرد جنگ انقلابي در شرايط مشخص جامعه ايران بود. جزوه
مذكور بر حقانيت ايدئولوژي و تئوري پرولتاريا در برابر تئوريها و نظرات خرده
بورژوائي تاكيد ميگذاشت و ضرورت ايجاد حزب پرولتري را خاطر نشان ميساخت؛ اما بغلط
پيوند پروسه ايجاد و ساختمان حزب و پروسه انجام وظيفه مركزي ـ كسب قدرت سياسي از طريق
جنگ ـ را در نظر نميگرفت. از اين مقطع، هرچند سازمان از لحاظ تئوريك موضوع مبارزه
مسلحانه، جنگ درازمدت توده اي، مسئله ارضي و ضرورت بسيج دهقانان را مطرح مينمود،
اما ربط اين مقولات به استراتژي راه محاصره شهرها از طريق دهات و نيز خود آن
استراتژي مسكوت گذاشته شد.
گام بعدي سازمان انقلابيون كمونيست در اين مسير، فرموله كردن و پيش گذاشتن
يك نقشه فعاليت عملي براي كمونيستها بود. اين نقشه كه به "طرح ايجاد دستگاه
سراسري افشاگري سياسي" مشهور شد، ميبايست هم محوري براي همكاري و سپس وحدت
گروه هاي م.ل باشد و هم جنبش خودبخودي كارگري را بسطح يك جنبش سياسي ارتقاء دهد.
اين نقشه اي نادرست براي ايجاد حزب و هدايت انقلاب دمكراتيك نوين بود كه بجاي جنگ،
افشاگري سياسي را فعاليت عمده براي بسيج و برانگيختن توده و انجام تدارك كسب قدرت
سياسي قرار ميداد و بهيچوجه با استراتژي انقلاب در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم
خوانائي نداشت. "طرح دستگاه سراسري افشاگري سياسي" برداشتي مكانيكي،
ناقص و نادرست از "چه بايد كرد؟" و "از كجا بايد آغازيد؟"
لنين بود كه به نفي ضرورت و امكان برپائي جنگ انقلابي از همان ابتداي پروسه تدارك
كسب قدرت سياسي مي انجاميد. (13) البته سازمان تا آنجا كه بدرستي براي مقابله با
خطوط اكونوميست ـ رفرميست و صنفي گرا به "چه بايد كرد؟" رجوع ميكرد،
موفق بود اما خود از درك عميق "چه بايد كرد؟" و مفهوم حقيقي پيروي از آن
در يك كشور تحت سلطه ـ كه چيزي جز تدارك و
برپائي جنگ خلق نيست ـ عاجز ماند. اين نشان ميداد كه خدمات جهانشمول مائو بطور
تمام و كمال و عميق درك نگشته است. پس عجيب نبود اگر برخي انحرافات تدريجگرايانه
كمينترني بر سر نحوه ايجاد حزب، و چگونگي تكامل سطوح گوناگون مبارزاتي طبقه كارگر
در صفوف ما پا گرفت؛ گرايش بورژوا دمكراتيك بصورت دور شدن از مائوئيسم در صفوف
سازمان تقويت شد و سرانجام در اعلاميه وحدت سازمان انقلابيون كمونيست و گروه پويا
(14) بشكل تعويض عبارت "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون" با
"ماركسيسم ـ لنينيسم" تبلور بارز يافت. وجه ديگر دور شدن از مائوئيسم،
همسنگ قلمداد كردن خوجه با مائو بود.
در سال 1976رفيق مائو درگذشت و كمي بعد رهروان سرمايه داري درون دولت و
حزب كمونيست چين، قدرت سياسي را از طريق كودتا غصب كردند. در اين دوره موضعگيري در
برابر بورژوازي غاصب قدرت در چين، دفاع از پيروان مائو و هسته رهبري كننده آنها كه
به "گروه چهار نفر" معروف شدند، به مرز تمايزي تعيين كننده درون جنبش
بين المللي كمونيستي بدل گشته بود. اتحاديه كمونيستهاي ايران بر سر اين موضوعات
دچار انشعاب شد و اقليتي ناچيز از تشكيلات بورطه اپورتونيسم و رويزيونيسم درغلتيد.
اتحاديه كمونيستهاي ايران در برخورد به كودتاي بورژوازي در چين، بدفاع از مائوتسه
دون و اصول انقلاب پرولتري پرداخته، ماهيت رويزيونيستي و ضدانقلابي حكام نوين و
استراتژي "سه جهان" آنها را افشاء نمود. اما جمعبندي از شكست پرولتاريا
در چين و نيز مبارزه با "سه جهان" زماني ميتوانست بطور عميق انجام پذيرد
و گامي اساسي جهت رفع بحران جنبش بين المللي كمونيستي به پيش برداشته شود كه حلقه
ايدئولوژي ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي محكم بدست گرفته ميشد و نادرستي
تحليلها و سياستهاي رويزيونيستي حكام چين با اتكاء به آموزه هاي مائوتسه دون مورد
نقد قرار ميگرفت، نه با اتكاء به نظرات و سياستهاي نادرست كمينترن ـ منجمله تز
نادرست "جبهه واحد ضد فاشيستي". (15) پافشاري بر پاره اي اشتباهات
تئوريك و پراتيكي كمينترن نه تنها تيغه نقد اتحاديه كمونيستهاي ايران عليه
"سه جهان" را كند ميكرد، بلكه به تحكيم آن نقطه نظرات و معيارهاي نادرست
درون سازمان ما پا داده و باعث ميگشت كه سازمان در جوانبي با شيوه تفكر و
استدلالات دگمارويزيونيستي حزب كار آلباني همراهي نشان دهد.
در چنين شرايطي بود كه ما به آزمون مهم و مصاف پراتيكي عظيمي فراخوانده
شديم: انقلاب1357. وقوع اين انقلاب آنهم
درست بهنگام افت جنبشهاي انقلابي در سطح جهاني و نبود يك قطب و پايگاه جهاني براي
انقلاب پرولتري، بسود گرايشات ناسيوناليستي و بورژوا دمكراتيك درون جنبش كمونيستي
واقع شد تا تحت توجيه "خاص بودن" مسائل ايران، بي اعتنائي به تجارب و
دستاوردهاي طبقه جهاني را تبليغ كنند. اتحاديه كمونيستهاي ايران بواسطه ابتلا به
سانتريسم در عرصه ايدئولوژي و كم بها دادن به آموزه هاي مائوتسه دون در ارتباط با
وظايف كمونيستي خويش، دچار گرايشات دنباله روانه و ناسيوناليستي گشت و در برخورد
به جمهوري اسلامي به راست روي درغلتيد. از سوي ديگر، سازمان ما به جمعبندي
امپريستي از تجربه قيام 22 بهمن 57 و عموميت بخشيدن به آن پرداخت؛ قيام شهري در
ذهن ما ـ بمثابه راه "خاص" و "اثبات شده" انقلاب در ايران ـ
جاي جنگ درازمدت توده اي را گرفت. (16) اتحاديه اين واقعيت را از نظر دور ميداشت
كه قيام 22 بهمن محصول شرايط معيني بود كه با رهبري طبقات غير بر جنبش توده ها رقم
ميخورد و پيروزي آن نيز نه بمعناي تحقق هدف پيش پاي انقلاب پرولتري يعني درهم
شكستن ماشين كهنه دولتي، بلكه صرفا محو يك شكل حكومتي خاص ـ سلطنت ـ بود. همزمان
با اين امر، ما بيشتر در گرداب سانتريسم فرو رفتيم و از وظيفه حياتي پاسخگوئي به
حملات ضدانقلابي و دروغپردازيهاي انور خوجه عليه مائوئيسم سرباز زديم. نتيجه اين
جهت گم كردگي ايدئولوژيك اين شد كه پرولتاريا در ايران همچنان از ستاد پيشاهنگ خود
ـ حزب كمونيست متكي به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ـ محروم ماند؛ پروسه تدارك و
برپائي جنگ خلق آغاز نگشت و فرصتهاي مساعدي براي پيشرويهاي انقلابي طي مقطع 60 ـ
57 از كف رفت. (17)
اما اين پايان كار نبود. در سال 1360اتحاديه كمونيستهاي ايران، گام نخستين
ـ اما بسيار پر اهميتي ـ را در راه گسستي تاريخي از التقاط و انحراف به پيش
برداشت. در آن تندپيچ تاريخي، يك صف آرائي ايدئولوژيك ـ سياسي تعيين كننده در
اتحاديه كمونيستهاي ايران بوقوع پيوست و تشكيلات ما بر سر ضرورت آغاز جنگ انقلابي
به دو صف (18) تقسيم شد: يكطرف بيرق اكونوميسم و رفرميسم در قالبهاي انحلال طلبانه
و يا دگمارويزيونيستي خوجه ـ بدون دفاع آشكار از خوجه ـ برپا بود (19) و طرف ديگر،
پرچم پرولتارياي انقلابي كه در نبرد سربداران متبلور گشته بود. اين نبرد بر دو
نكته پايه اي استوار بود: يكم، حركت بر مبناي اين اصل كه "قدرت سياسي از لوله
تفنگ بيرون ميآيد" و ضرورت اعمال قهر و پيشبرد جنگ انقلابي جهت كسب قدرت
سياسي. دوم، ضرورت اعمال رهبري پرولتاريا بر پروسه كسب قدرت و انجام انقلاب
اجتماعي. جنگ انقلابي سربداران نه تنها مخالفتي آشكار و قاطع عليه گرايش دنباله
روي پرولتاريا از طبقات غير در جريان انقلاب دمكراتيك بود و از اين زاويه جوهر
حركت خلاف جريان را در خود داشت، بلكه بر اين اصل ايدئولوژيك مهم پافشاري ميكرد كه
نبايد گذاشت نسل آتي پرولتاريا از ميراثي انقلابي محروم گردد، هرچند شكست موقتي
اجتناب ناپذير باشد.
سربداران به مقابله با تدريجگرائي در زمينه راه انقلاب شتافت و بناگزير به
تقابل با استدلالاتي كه توان انقلاب را كافي نديده، از روحيات و تمايلات انقلابي
توده ها يك ارزيابي سطحي نگرانه داشته و به دشمن پر بها ميداد، برخاست. سربداران
در جريان اين مقابله نميتوانست "از يك جرقه حريق برميخيزد" مائوتسه دون
را احياء نكند. وقتيكه بحث لزوم شروع مبارزه مسلحانه از يك منطقه مناسب طرح شد،
رجوع به آموزه هاي مائو ناگزير مينمود. وقتيكه سربداران از "چگونه يك نيروي
كوچك ميتواند وظيفه اي بزرگ را بر دوش بگيرد" صحبت كرد، در واقع مبناي نگرش
مائوئيستي درباره عنصر آگاه و نقش اقليت پيشرو را مطرح ميساخت. وقتيكه اتحاديه
كمونيستهاي ايران مجد انه به سازماندهي نطفه ارتش انقلابي برخاست، در واقع اين
ايده را زنده ميكرد كه "بدون ارتش خلق، خلق هيچ چيز ندارد" و حتي
دستاوردهايش را هم نميتواند حفظ كند. در عين حال، اقدام به يك حركت جدي جهت كسب
قدرت سياسي سئوالاتي اساسي را در ذهن پرولتارياي آگاه ايجاد ميكرد و پاسخ ميطلبيد.
پاره اي از اين سئوالات مستقيماً رجوع و تمركز بر پايه اي ترين مسائل علم و
ايدئولوژي پرولتاريا را الزام آور ميساخت. پرداختن به اين سئوال كه مفهوم كسب قدرت
سياسي از ديدگاه ما چيست و اين امر چگونه تحقق خواهد يافت، ذهن را بسمت جمعبندي از
شكست ديكتاتوري پرولتاريا در چين و مسائلي از اين دست سوق ميداد. ليكن عليرغم همه
اينها، حلقه هائي از زنجير انحرافات ايدئولوژيك ـ سياسي گذشته همانند عدم اتكاء به
آموزه هاي مائو در زمينه جنگ درازمدت و بسيج دهقانان، پربها دادن به نيروهاي
بورژوائي اپوزيسيون و اتخاذ استراتژي قيام شهري برمبناي "تئوري پيروزي
سريع"، بر پاي پرولتارياي آگاه باقي ماند و در عرصه پراتيك ـ بويژه شكست قيام
آمل ـ خود را نشان داد.
بعد از وقوع ضربه سراسري ارتجاع در تابستان 1361 بر اتحاديه، تشكيل كميته
موقت رهبري و آغاز دوره بازسازي سازمان، مبارزه دروني سازمان عليه گرايشي شكل گرفت
كه به جمعبندي از قيام سربداران اهميت نميداد و جمعبندي از عملكرد اتحاديه و لزوم
گسست از انحرافات گذشته را جد ي نميگرفت. اين گرايش همچنين دركي نادرست از سياست
ايجاد جبهه با نيروهاي بورژوائي داشت و خواهان نزديكي با "شوراي ملي
مقاومت" بود. شوراي چهارم اتحاديه كمونيستهاي ايران) سربداران (در بهار 1362
به نقطه اوج اين مبارزه و صحنه غلبه بر نظرات فوق بدل گشت. (20) مصوبات شورا نتيجه
اين مبارزه را با تاكيد بر ضرورت بكاربست اصول عام و جهانشمول با پراتيك خاص
انقلاب در هر كشور منعكس ميساخت، هرچند تاثيرات برخورد امپريستي گذشته اتحاديه در
جمعبندي از قيام 22 بهمن و نتيجه گيري استراتژي قيام شهري از آن را همچنان بهمراه
داشت. بايد خاطر نشان سازيم كه برگزاري شوراي چهارم نقطه عطفي در پروسه بازسازي
اتحاديه بحساب ميامد و اهميت و ارزش والاي اين شورا را بايد در جايگاه ايدئولوژيك
و خدمت تاريخيش در مواجهه با امواج قدرتمند انحلال طلبي و گرايشات ضد كمونيستي در
حال رشد در ميان انقلابيون سابق جستجو كرد. در واقع، كميته موقت رهبري و شوراي
چهارم سازمان همان رسالتي را به انجام رساند كه بگفته لنين در دوره هاي شكست
ميبايد فعاليت عمده كمونيستهاي انقلابي باشد: هرچه رفيعتر در اهتزاز نگهداشتن پرچم
نبرد كمونيستي و تشكيلات پرولتري.
در فاصله كوتاهي بعد از اين شورا، سازمان ما در كنفرانس بين المللي دوم
احزاب و سازمانهاي ماركسيست ـ لنينيست جهان شركت جست. شركت در اين كنفرانس كه به
تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در سال 1984 انجاميد و امضاء
"بيانيه" اين جنبش، اقدامي حياتي بود كه تثبيت ايدئولوژي پرولتري، طرد
سانتريسم و دستيابي به درك تعميق يافته و صحيح از انترناسيوناليسم را در تشكيلات
ما اعلام مينمود. همين جهش ايدئولوژيك بود كه تداوم و تعميم گسست از التقاطات در
تمامي جوانب خط سياسي، امور مربوط به استراتژي و تاكتيك و مسائل تشكيلات حزبي را
طي چند ساله اخير براي ما امكانپذير ساخته است. دوره حاضر با اعلام قبول ماركسيسم
ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بمثابه مرحله تكاملي كيفيتا نويني در علم و ايدئولوژي
پرولتارياي بين المللي از جانب اتحاديه كمونيستهاي ايران) سربداران (رقم
ميخورد. .
منابع و توضيحات
1ـ منظور ما از جنبش نوين كمونيستي در ايران، طيفي از گروه ها و محافل است
كه در دهه 1340تشكيل گشتند و بدرجات گوناگون با رويزيونيسم خروشچفي، تحت تاثير
مبارزه بين المللي حزب كمونيست چين خط كشي كردند. معيارهاي اساسي كه اين طيف را
جزئي از جنبش بين المللي كمونيستي ميساخت بدين قرار بود: 1 ـ اعتقاد به رسالت و
رهبري پرولتاريا و ضرورت حزب پرولتري؛ 2 ـ اعتقاد به ضرورت انجام انقلاب قهرآميز؛
3 ـ مرزبندي با رويزيونيسم مدرن. طيف مورد بحث در آن دوران آغشته به گرايشات و
انحرافات غير پرولتري گوناگون بود. تعميق معيارهاي اين جنبش و درك و تثبيت خدمات
مائوتسه دون درون اين جنبش احتياج به مبارزه مشخص ايدئولوژيك ـ سياسي، پيشرفتهاي
پراتيكي و زمان داشت. بعلاوه، فقدان يك تشكل بين المللي واحد كمونيستي باعث ميشد
كه بسياري از گرايشات غير پرولتري براي يك دوره به نادرست زير چتر اين جنبش جاي
گيرند و گروهي از طالبان رهائي طبقه كارگر و ستمديدگان را تحت تاثير و نفوذ خود
گيرند. شماري از اعضاء محافل اوليه پيرو مشي چريكي ـ عليرغم انحرافات جد ي شان بر
سر مقوله حزب ـ، و محافل معتقد بر كار سياسي ـ با وجود گرايشات اكونوميستيشان ـ
جزء اين گروه افراد بودند. طي دهه 1350و مشخصا در آستانه انقلاب57، اين طيف
نامتجانس به دو صف شكسته شد. رهروان مشي چريكي) مشهور به خط 2 ( حساب خود را كاملا
جدا كرده، زير پرچمهاي مختلف سانتريستي و رويزيونيستي گرد آمدند. در مقابل، آنچه
خط 3 ناميده ميشد شكل گرفت كه دربرگيرنده جريانات پيرو مائو، كمينترن و خوجه بود.
2ـ لنين: "كنگره دوم انترناسيونال كمونيستي"؛ رجوع كنيد به
"گزارش كميسيون درباره مسائل ملي و مستعمراتي"، كليات آثار جلد 31 ـ
انگليسي ـ صفحه 244 و "سخنراني در دومين كنگره كشوري سازمانهاي كمونيستي
خلقهاي خاور زمين"، كليات آثار، جلد 3
3ـ استالين، منتخب آثار بفارسي، جلد اول ـ صفحه
71
4ـ جلوه و گوشه اي از عمق و عظمت انقلاب
چين را ميتوان با مراجعه به آثار ادگار اسنو، خصوصاً كتاب "ستاره سرخ بر فراز
چين"، و كتاب "تحول ـ اثر
ويليام هينتون دريافت.
5 ـ هنگامي كه از نگرش كمينترني يا
انحرافات كمينترني صحبت ميكنيم، منظور خطاهاي معين در تئوري و عملكرد انترناسيونال
سوم كمونيستي از ميانه دهه 1920تا زمان انحلال آن در ميانه دهه 1940 است. كمينترن
بمثابه ستاد رهبري كننده انقلاب پرولتري در سطح جهاني و حزب كمونيست اتحاد شوروي
برهبري رفيق استالين كه نقشي قاطع در رهبري اين تشكيلات ايفاء مينمود، عليرغم خدمات
عظيم و ارزشمندشان به امر رهائي پرولتاريا و خلقهاي ستمديده، دچار انحرافاتي معين
گشتند. اين انحرافات كه در برخي موارد اشكالي حاد و بسيار زيان آور بخود گرفت،
بدين قرار بود: عقب نشيني از خط لنينيستي درباره حزب پرولتري و رابطه عنصر آگاه با
جنبش خودبخودي كه مشخصا در كتاب "چه بايد كرد؟" متمركز گشته؛ ارائه درك
تدريجگرايانه و اكونوميستي از چگونگي تكامل مبارزه از سطوح داني به عالي كه منجمله
به تز "از اعتصاب تا قيام" پا داد؛ طرح جبهه واحد ضد فاشيستي بعنوان
استراتژي واحد پرولتارياي جهاني برمبناي تمايز كيفي قائل شدن ميان امپرياليستها و
جايگزين كردن يك مرحله مبارزه براي دمكراسي بجاي نبرد براي كسب قدرت سياسي و تحقق
انقلاب اجتماعي؛ درك نادرست از ديناميسم امپرياليسم كه در "تئوري بحران
عمومي" متبلور ميشد و بر مبناي آن، سيستم امپرياليستي بر سراشيب زوال دائمي
تصوير ميگشت؛ اشاعه دركهاي مكانيكي و موارد ديگر. طي چند دهه، بسياري از كمونيستها
و افراد درگير در جنبشهاي كارگري بر اساس خط ايدئولوژيك ـ سياسي كمينترن و
انحرافات معيني كه برشمرديم تربيت گشتند و بدين ترتيب يك سيستم فكري منسجم و ديرپا
درون جنبش كمونيستي تثبيت گشت
6ـ انور خوجه رهبر جنگ رهائيبخش خلق
آلباني عليه اشغالگران فاشيست و دبير كل
حزب كار آلباني بود كه با مبارزه سترگ كمونيستهاي چيني عليه رويزيونيسم خروشچفي
همراه گشت و به آن ياري رساند. با اين وجود، زاويه نگرش خوجه ناسيوناليستي بود و
او منافع حزب و دولت آلباني را بالاتر از هر چيز قرار ميداد. بطور نمونه، آلباني
بواسطه مصالح ملي خود تا زمان تجاوز شوروي به چكسلواكي بسال 1968در پيمان ورشو
باقي ماند. بعد از مرگ مائوتسه دون و وقوع كودتاي بورژوازي در چين، خوجه ضمن
موضعگيري عليه تز رويزيونيستي سه جهان، حملات زهرآگيني را عليه مائوتسه دون و
انديشه مائو آغاز نمود و با حمله به كمونيستهاي انقلابي زنداني ـ تحت رهبري چيان
چين و چان چون چيائو و ديگر ياران وفادار مائو ـ بر مضمون كودتاي انجام شده در چين
پرده افكند. نظرات ضد مائوئي خوجه در كتاب "امپرياليسم و انقلاب" فشرده
گشته است.
مختصات ديدگاه خوجه، ذهنيگرائي، متافيزيسم و ايده اليسم بود. او از زاويه
ماترياليسم مكانيكي، شمشير چوبي خود را عليه نگرش ديالكتيكي ماترياليستي مائو در
هوا تكان ميداد. خوجه و همفكرانش تحت پوشش دفاع از اصول، تمامي انحرافات و
محدودنگريهاي گذشته جنبش بين المللي كمونيستي را در قالبي دگماتيستي تئوريزه كرده
و بدين طريق آب به آسياب رويزيونيسم و انحلال طلبي ريختند. خوجه نافي تئوريهاي
مائو مبني بر ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا، و اجتناب ناپذير بودن مبارزه
دو خط در حزب بود.
تا آنجا كه به درك از سوسياليسم و كمونيسم مربوط ميشود، بايد گفت كه خوجه
شانه به شانه رويزيونيسم مدرن مي سائيد؛ بدين معنا كه وجود طبقات تحت سوسياليسم را
نفي كرده، مبارزه موجود در جوامع سوسياليستي را از زاويه شناسائي و مجازات عاملان
امپرياليسم خارجي توضيح ميداد. وجه مشترك ديگر خوجه ايسم و رويزيونيسم مدرن تفاوت
كيفي قائل نشدن بين سوسياليسم بمثابه جامعه انقلابي در حال گذار با كمونيسم است.
خوجه در ارتباط با امپرياليسم اساسا تحليلي كائوتسكيستي شبيه به اولترا
امپرياليسم ارائه داد. بر طبق تز "دو اردوگاه" خوجه كه طبق ادعاي وي تزي
لنيني بود، تضادهاي درون اردوي امپرياليستي اندك و بي اهميت جلوه داده ميشد و خطر
جنگ جهاني اساسا در ارتباط با حمله امپرياليستها به كشور سوسياليستي مطرح ميگشت.
البته هنگاميكه نوبت به تحليل مشخص از مناسبات درون اردوي امپرياليستي ميرسيد،
خوجه تحليلي در تناقض با اين تحليل ـ ولي
كماكان انحرافي ـ را به پيش مينهاد. خوجه ميگفت كه سلطه امپرياليسم آمريكا بر
كشورهاي اروپائي بر نوعي مناسبات نومستعمراتي استوار است و همين مسئله به مبارزه
ملي در اين كشورها موضوعيت ميبخشد. اين تحليل نادرست كه كاملا با ديدگاه
ناسيوناليستي رهبران آلباني منطبق بود زمينه را براي مترقي خواندن حركت اين يا آن
جناح امپرياليستهاي اروپائي بهنگام حاد شدن تضادهايش با آمريكا باز ميگذاشت. اين
ديدگاه خوجه اي دقيقا با نگرش سه جهاني ها مشابهت داشت؛ با اين تفاوت كه خوجه چنين
رابطه نومستعمراتي را حتي ميان آمريكا با كشورهاي بلوك شرق و بنوعي با خود شوروي
هم قائل بود.
در ارتباط با كشورهاي امپرياليستي، خوجه و پيروانش تحليلي ذهنيگرايانه
مبني بر وجود اوضاع انقلابي مداوم در اين نقاط را پيش نهادند و با نگرشي
اوروسانتريك، انقلاب در اروپا را "ساده تر" از انقلاب در كشورهاي تحت
سلطه قلمداد كردند. خوجه ايستها با ناديده گرفتن انشعاب در طبقه كارگر و وجود قشر
آريستوكرات كارگري و بخش قابل توجهي از كارگران بورژوازده، تصويري نادرست از اوضاع
عيني در جوامع امپرياليستي و موقعيت جنبش كارگري ارائه دادند.
طي دهه 80رهبران حزب و دولت آلباني بسرعت راه آستان بوسي در برابر امپرياليستهاي
غربي و شرقي، و سازش با قدرتهاي ارتجاعي را پيموده و از كليه ادعاهاي
"انقلابي" خويش دست كشيدند.
تزهاي خوجه ايستي در مورد انقلاب كشورهاي تحت سلطه، تكرار نظريات نادرست
كمينترن در قبال انقلاب چين بود كه زماني از زبان وان مين در ضديت با مائو بيان ميشد.
خوجه ايسم نافي جنگ طولاني، وجود مسئله ارضي و ضرورت رهبري پرولتاريا بر دهقانان
بود. خوجه ايسم راه محاصره شهرها از طريق دهات را مبين "ايدئولوژي
دهقاني" مائو ميدانست و انقلاب دمكراتيك نوين را بي معنا ارزيابي كرده، از
تشخيص مراحل گوناگون انقلاب بازميماند. درك خوجه ايستي از انقلاب در كشورهاي تحت
سلطه تك خطي، اكونوميستي و تدريجگرايانه بود. عدم اعتقاد و اطمينان به ضرورت و
امكان برقراري قدرت سياسي سرخ (مناطق پايگاهي) و توصيه تمركز كار در شهرها، مشخصه
خوجه ايسم بود. خوجه ايسم در كشورهاي تحت سلطه بيان آرزوهاي انقلابيون خرده
بورژوائي بود كه خواهان پيروزي سريع و سهل انقلاب بوده و در نتيجه حوصله تلاش
انقلابي درازمدت را نداشته، شديداً به اظهارات و ادعاهاي انقلابي "چپ"
علاقه داشتند. خوجه ايستها مستعد ارائه سكتاريسم و آوانتوريسم بوده و در شرايط افت
يا شكست انقلاب دچار ياس و بدبيني و راست روي ميشدند .
امروزه بسياري از حاملين نگرش خوجه ايستي بطور رسمي از حزب كار آلباني يا
انورخوجه دفاع نميكنند؛ اگرچه در حمله به مائو و آموزه هايش از نظرات و استدلالات
خوجه ايستي سود ميجويند. اين مسئله تا حد زيادي با آبروباختگي و بي اعتباري كامل
اين حزب قابل توضيح است. در ميان نيروهاي منتسب به جنبش كمونيستي در ايران،
"حزب كار ايران" نماينده رسمي اين نگرش بوده و "سازمان پيكار"
نيز بميزان زيادي اين بينش را منعكس ميساخت. "حزب كمونيست ايران" ـ
خصوصا در سالهاي اوليه حيات خود ـ در جوانب گوناگون از نگرش خوجه ايستي وام گرفت.
براي شناخت بيشتر از نگرش خوجه ايستي به مقالات "حمله دگما
رويزيونيستي عليه انديشه مائو را درهم شكنيم" مندرج در نشريه كمونيست، ارگان
تئوريك حزب كمونيست انقلابي آمريكا ـ شماره 5، 1979 و "امپرياليسم و انقلاب
انورخوجه: يك "اشتباه" از آغاز تا پايان" مندرج در مجله انقلاب،
دوره چهارم، شماره 9، سپتامبر 1979، ارگان كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا
رجوع نمائيد.
7ـ لين پيائو يكي از فرماندهان ارتش
آزاديبخش خلق، عضو كميته مركزي حزب كمونيست و طي دوراني وزير دفاع جمهوري خلق چين
بود. او پيش از پيروزي سراسري انقلاب، در دوران "تعرض استراتژيك" و
درگيريهاي تعيين كننده ارتش آزاديبخش خلق با قواي چانكايشك، بر سر بسياري از
تاكتيكها با مائو بمخالفت برخاسته و بدين طريق گرايش به راست را در زمينه خط نظامي
نمايندگي نمود. در دوران انقلاب فرهنگي لين پيائو با اردوي پرولتري تحت رهبري مائو
همراه شد؛ هرچند خط ايدئولوژيك ـ سياسي متفاوتي كه پوششي "چپ" داشت را
بميان ميگذاشت. بعد از گذشت مدتي، لين در مواجهه با تغييرات مهم در اوضاع جهاني و
تناسب قواي ميان انقلاب و ضد انقلاب، تعميق انقلاب فرهنگي و شرايط نوين مبارزه
طبقاتي در چين سوسياليستي بمخالفت با خط انقلابي مائو پرداخت و در موضع
آنتاگونيستي با ديكتاتوري پرولتاريا قرار گرفت. او سرانجام بعد از آنكه توطئه
كودتايش عليه حزب و دولت پرولتري كشف گرديد، در يك سانحه هوائي هنگام فرار به
شوروي كشته شد.
جزوه معروف "زنده باد پيروزي جنگ خلق" توسط لين پيائو بنگارش
درآمده بود. اين اثر كه مرجع بسياري از انقلابيون و كمونيستهاي كشورهاي تحت سلطه
قرار گرفت، نقشي انقلابي ايفاء كرد. در اين جزوه تضاد عمده جهان در آن مقطع) تضاد
خلقهاي تحت ستم و امپرياليسم (و نيز شرايط افت مبارزه در كشورهاي امپرياليستي مطلق
گشت و امكان ظهور اوضاع گرهگاهي در سطح جهان ناديده گرفته شد. لين پيائو تز محاصره
شهرها از طريق دهات را بطور مكانيكي در رابطه با انقلاب جهاني عموميت ميبخشيد و
معتقد بود كه با دامن زدن به انقلاب در كشورهاي تحت سلطه، ميبايد كشورهاي
امپرياليستي را محاصره كرد و سپس شكست داد. او با مطلق كردن تجربه جنگ مقاومت
ضدژاپني در چين، جنگ خلق را عموماً بصورت مقابله با تجاوز مستقيم امپرياليستي
تصوير ميكرد و بر اين پايه ضرورت ايجاد يك جبهه متحد ملي وسيع را بميان ميكشيد.
اين نظريه به مضمون طبقاتي جنبشها و رهبريشان توجهي نداشته و در عوض، صرفا به شكل
مسلحانه آنها توجه ميكرد. در جزوه فوق
الذكر، جرات كردن كمونيستها در شروع مبارزه مسلحانه، سنگ بناي تشخيص ماركسيسم ـ
لنينيسم از رويزيونيسم قرار گرفته است. اين بحث در مقابل تزهاي خروشچف كه وظيفه
عمده در نومستعمرات را مبارزه اقتصادي با امپرياليسم قلمداد ميكرد، مضموني انقلابي
داشت اما كافي نبود. بهمين خاطر وقتيكه رويزيونيستهاي شوروي از زاويه منافع سوسيال
امپرياليستي خود كمك به جنبشهاي رهائيبخش را آغازيدند و از مبارزه مسلحانه دفاع
كردند، ديدگاه لين پيائوئي خلع سلاح گشت.
لين پيائو به سوبژكتيويسم دچار بود و اين امر در زمينه مطلق كردن نقش عنصر
ذهني در انقلابات خود را نشان ميداد. او تفسيري تك خطي، غلوآميز و نادرست از اوضاع
عيني انقلاب داشت و با يكجانبه نگري شروع و پيروزي نهائي جنگ خلق را تماما وابسته
به عامل ذهني ميدانست.لين پيائو مبلغ شماره يك تئوري نوابغ و نخبگان بوده و مطرح
ميكرد "هر 100 سال نابغه اي مانند مائو بوجود ميآيد." اين ايده ها درست
در مقابل اصل "توده ها سازندگان تاريخند" قرار داشت. لين پيائو با ابداع
تز "عصر نوين" ـ عصر زوال امپرياليسم ـ، كوشيد آموزه هاي مائوتسه دون را
از بدنه واحد علم ماركسيسم و مشخصا از لنينيسم جدا كند. درك لين پيائو از
سوسياليسم در تحليل نهائي بر تئوري رشد نيروهاي مولده استوار بود و بنياداً تفاوتي
با درك رويزيونيستهاي خروشچفي نداشت.
تا آنجا كه به ظهور و پايه گيري تفكر لين پيائوئي در كشورهاي تحت سلطه مربوط
ميشد بايد گفت كه اين عمدتا جلوه اي از دمكراتيسم انقلابي خرده بورژوائي در دهه
1960 بود. حاملين اين تفكر در آن دوره با پرولتارياي جهاني در نبرد عليه
امپرياليسم و ارتجاع متحد شدند و بسياري از اينها خود را پيرو يا مدافع شماره يك
مائوتسه دون اعلام كردند. اين امر نشانه اتحاد چين سرخ با دمكراتهاي انقلابي در
جنبشهاي رهائيبخش نيز بود. بدنبال افت موقتي جنبشهاي رهائيبخش در آغاز دهه 07،
تغييرات مهم در تناسب قواي بين المللي، لين پيائوئيسم امر انقلاب قهرآميز را بسيار
دشوار يافته، كوشيد با اتكاء به يكي از دو قطب جهان امپرياليستي منافعش را به پيش
راند. اين جهت گيري بصورت چرخش بسياري از جريانات بورژوا دمكرات انقلابي سابق به
راست بروز كرد. پيروي از تز سه جهان و دن سيائوپينگيسم جانشين لين پيائوئيسم شد.
براي آشنائي بيشتر با اين مقوله به آثار زير رجوع كنيد: "پيروزي بزرگ
خط نظامي صدر مائو" (حزب كمونيست چين ـ1976)
، "پيرامون پايه اجتماعي داردسته ضدحزبي لين پيائو" (يائو ون
يوان) ، "فتح جهان؟ آنچه پرولتارياي بين المللي بناگزير انجام خواهد
داد" و "چرخش دهه 60 و 70" ((باب آواكيان (، "بسوي
قدرت"، شماره يك، 1988 ـ ارگان مركزيت مائوئيستي در حزب كمونيست تركيه) م ـ
ل)
8ـ رژي دبره در دهه 1960 يك روزنامه
نگار "چپ" فرانسوي بود و مدافع انقلاب كوبا بشمار ميآمد. در اوائل سال
1966، كاسترو و چه گوارا از او براي بحث در مورد جنگ چريكي و سنتز تجارب انقلاب
كوبا دعوت بعمل آوردند. دبره كتاب "انقلاب در انقلاب" را بنگارش درآورد
كه نقش مهمي در جنبشهاي چريكي كشورهاي تحت سلطه بويژه در آمريكاي لاتين ايفاء
نمود. رژي دبره بعدها به عضويت حزب سوسياليست فرانسه درآمد و بعنوان مشاور ميتران
(رئيس جمهور ( در امور آمريكاي لاتين مشغول بكار شد.كتاب دبره اگرچه ظاهراً جهت
ابراز مخالفت با احزاب رويزيونيست سنتي نگاشته شده اما اساساً بضديت با تزهاي پايه
اي مائوتسه دون پيرامون انقلاب دمكراتيك نوين و جنگ خلق برميخيزد. دبره ديدگاهي
اراده گرايانه و آوانتوريستي در مورد عنصر ذهني ارائه ميدهد و در عمل اهميت اوضاع
عيني براي كليه مراحل مبارزه مسلحانه را نفي ميكند. مبارزه مسلحانه از ديد وي
بيشتر اهرم فشاري است بر احزاب بورژوائي و رويزيونيستي كه به ائتلاف و اتحاد با
كانون چريكي تن دهند و "پيروزي كوبا" تكرار گردد. تز "موتور كوچكي
كه موتور بزرگ را بحركت درميآورد" در واقع به بسيج و سازماندهي آگاهانه توده
هاي انقلابي در پروسه جنگ انقلابي كاري نداشته و بيشتر بيان گرايشي است كه با طفره
رفتن از برپائي يك انقلاب واقعي و تغيير آگاهانه جامعه، ميخواهد يك دارودسته نوين
را بجاي دارودسته ستمگر قبلي بنشاند.
مشخصات خط عمومي دبره بدينگونه است: نفي حزب و لزوم پيشاهنگ پرولتري؛ نفي
مسئله دهقاني و جنبه طبقاتي جنگ؛ نشاندن تبليغ مسلحانه بجاي سازماندهي جنگ و
نابودي ذره ذره قواي دشمن؛ رد امكان و
ضرورت ايجاد مناطق پايگاهي سرخ؛ مخدوش كردن تفاوت ميان مراحل مختلف انقلاب و ريختن
آنها در قالب يك "انقلاب سوسياليستي"؛ ضديت با محو تمام عيار مناسبات
امپرياليستي و برچيدن مناسبات نيمه فئودالي از عرصه روستا؛ نفي موجوديت بورژوازي
ملي؛ نفي وجود نابرابري ملي در آمريكاي لاتين (مشخصاً در مورد سرخپوستها)؛ جدا
نمودن كار سياسي از كار نظامي و ادعاي اينكه شركت در جنگ چريكي بخودي خود اختلافات
ايدئولوژيك و طبقاتي را از ميان ميبرد و همه را پرولتريزه ميكند. دركي كه دبره از
سوسياليسم ارائه ميدهد، اساساً چيزي جز اعمال كنترل دولتي توسط نمايندگان خرده
بورژوازي و بورژوازي ملي بقدرت رسيده بر سرمايه ها و منابع كشور نيست. اين همان
چيزي است كه در كوبا اتفاق افتاد.دبره ايسم بيان منافع خرده بورژوازي و بورژوازي
ملي در كشورهاي آمريكاي لاتين طي دهه 1960بود ـ دوراني كه تضاد عمده در سطح جهان
را تضاد امپرياليسم با خلقهاي تحت ستم تشكيل ميداد.
دبره ايسم تلاشي از سوي نمايندگان سياسي جوان اين اقشار بود تا پرچم ناسيوناليسم
را از چنگ احزاب سن تي رفرميست و رويزيونيست بدرآورند. اين خط كه همراه با تغييرات
بعد از جنگ جهاني دوم و مشخصاً آغاز دهه 1960 شكل گرفت سريعاً به ديواره
محدوديتهاي خود برخورد كرد و به تسليم طلبي آشكار و كامل در برابر سوسيال
امپرياليستهاي شوروي درغلتيد. براي دستيابي به شناخت عميقتر از دبره ايسم و راه
كوبا ميتوان به آثار زير مراجعه كرد: جزوات "ماركسيست ـ لنينيستها و مشي
چريكي" (سازمان انقلابيون كمونيست م . ل) ، "چه گوارا، دبره، رويزيونيسم
مسلح" (لني ولف) ، "كوبا، ناپديد شدن يك افسانه" (حزب كمونيست انقلابي
آمريكا) ، و مقاله "كوبا: كشتزارهاي نيشكر را بسوزانيد!" بخش اول و دوم
در نشريه "جهاني براي فتح" شماره هاي 14و15.
9 ـ تز "عصر زوال امپرياليسم"
بعنوان مرحله جديدي از تكامل سرمايه داري در اواسط دهه 1960توسط لين پيائو و
همفكرانش درون حزب كمونيست چين طرح شد و در سطح بين المللي نيز تبليغ گشت. بر
مبناي اين تز، امپرياليسم بعد از جنگ جهاني دوم اسير بحراني دائمي و عمومي بوده و
حكم موجود محتضري را يافته كه خود به نابودي ميگرايد. اين تز از ديدگاهي غير
ديالكتيكي سرچشمه گرفته كه سير تكاملي پديده ها و امور در جامعه و جهان را تك خطي
و بشكل صعود دائم يا نزول دائم ميبيند ـ انقلابات مداوما گسترده تر و قدرتمندتر
ميشوند و با پيروزيهاي پي در پي و بدون مواجهه با شكست به پيش ميروند. امپرياليسم
و ارتجاع مداوما بر سراشيب سقوط پائين و پائينتر ميروند تا مرگشان فرارسد. لين
پيائو ميگفت كه انديشه مائوتسه دون، ماركسيسم اين عصر "نوين" است؛ حال
آنكه چنين ديدگاهي از انقلاب و تكامل كاملا در مقابل ديدگاه ديالكتيكي ماترياليستي
مائو قرار داشت. تز "زوال امپرياليسم" در عمل نافي نقش حياتي آگاهي
طبقاتي در تحول مناسبات موجود و نابودي نظم امپرياليستي بود.
10 ـ اين گرايش در مقاله "رشد جنبش
كارگري و لزوم آمادگي ما" منتشره در نشريه كمونيست ارگان سازمان انقلابيون
كمونيست (م. ل)، شماره 4، شهريور ماه 1350منعكس شد. زمينه عيني بروز چنين گرايشي
را در خود متن ميتوان يافت، آنجا كه ميگويد: "...طبقه كارگر ايران اكنون در
جريان دست زدن به اعتصابات بزرگي است و از هم اكنون آمادگي خود را براي مبارزه
سياسي اعلام ميدارد..." اين مقاله سپس در صدد "تطبيق" استراتژي خود
با اين شرايط برميايد: "...بخاطر آنكه هنوز ريتم و سمت جنبش توده ها در تطابق
كامل با الگوهاي خودمان نيست سرمان را برنگردانيم. بايد بر شرايط ماهيتا مساعد
كنوني اتكاء نمود..." (تاكيد از ماست. (در اين مقاله به يكرشته مسائل واقعي
اشاره ميشود ـ منجمله اينكه: "...ذكر اين مسئله در اينجا، بيان حركت واقعي و
ذاتي جنبشها در شرايط كشور ماست كه بايد مورد توجه جدي قرار گيرد و بويژه توجه شود
كه در جريان تدارك يك نبرد مسلح و طولاني در ايران با چه جريانات خودبخودي و حركات
همراه يا متباين مادي و جبري سروكار داريم..." اما با اتكاء به همين واقعيات،
و رجوع به تجربه جنبش توده اي 15 خرداد 42، راه بر التقاط در مورد استراتژي انقلاب
گشوده ميشود: "...تجربه گذشته كاملا نشان داده است كه اعتصابات كارگري و
اصناف مختلف خرده بورژوازي زحمتكش در كشور ما در ارتباط نزديك با برپاشدن قيامهاي
سياسي و طغيانهاي خودبخودي ميباشد... رشد اعتصابات كارگري در زمينه يك وضع بحران
زا و گسترش آن به توده هاي وسيعي از زحمتكشان شهر سرانجام به انفجار يك قيام، كه
عليه شاه و دولت جهت گيري كرده بود منتهي گشت. اين نتيجه گيري ما در اينجا بدين
معني نيست كه پس بايد قيام سياسي در شهرها اعلام نمود يا براي رخداد چنين چيزي
تدارك ديد. جنبش كارگري و زحمتكشان شهر بدون اتكاء به جنبش دهقاني و گسترش آن،
بدون كشيدن مبارزه به توده هاي وسيع روستا و برپا داشتن جنگ پارتيزاني دهقاني هرگز
به پيروزي نخواهد رسيد."
مقاله مذكور با كنار هم قرار دادن نكات درست و نادرست، و روشن نكردن جوانب
عمده بحث ـ يعني ربط اين موضوعات به استراتژي جنگ خلق و تعيين رزمگاه عمده جنگ ـ
به فرموله كردن اين التقاط در زمينه عملي ميپردازد: "...بايد از اين جنبش در
حال نضج توده ها پشتيباني كرد و سمت و جهت بخشيد. بايد در ميان پرولتارياي تكان
خورده، كه از هم اكنون اعلام آمادگي كرده است، هسته هاي محكمي بوجود آورد كه از
يكسو به دهقانان روي آورند و از سوي ديگر جنبش در حال رشد كارگري را كه از لحاظ
عيني در سمت عصيان و قيام حركت ميكند، بخدمت برپا داشتن نبرد مسلحانه اي عليه رژيم
شاه قرار دهند..." التقاط موجود در اين مقاله چتري است كه گرايشات مختلف تحت
آن قادر به همزيستي هستند.
11 ـ جزوه "آنچه در برابر
ماست" در زمستان 1350نگاشته شد و در بهمن 1351توسط سازمان انقلابيون كمونيست)
م . ل) منتشر گرديد. اين جزوه با مطرح ساختن اينكه مرحله يا مراحلي را بايد پشت سر
گذاشت تا سپس روستا بعرصه مبارزه بدل گردد، آغاز جنگ انقلابي از روستا را نفي مي
كند. بطور نمونه مي خوانيم: "اين كاملا صحيح است كه پيروزي انقلاب دمكراتيك
نوين، تنها از راه جنگ توده اي طولاني، يعني رشد مبارزات مسلحانه توده هاي دهقاني
برهبري طبقه كارگر و بدور محور سياست انقلاب ارضي، پايگاه سازي در روستا و بالاخره
محاصره و فتح شهر ها صورت مي گيرد. اما اين راه عمومي و صحيح انقلاب دمكراتيك نوين
نبايد باعث گردد كه شرايط مشخص مراحل مختلف رشد مبارزات پوشيده مانده و راه عمومي
و استراتژيك انقلاب بر نيازهاي مشخص مرحله اي سايه افكند. روستا تنها در مرحله
معيني از رشد مبارزه بعرصه اصلي مبارزه بدل خواهد گرديد و تنها در مرحله معيني از
رشد مبارزه است كه نيروهاي دهقاني به نيروي عمده فعال جنبش تبديل خواهند
گشت." (صفحه 61)
12 ـ جزوه "ماركسيست ـ لنينيستها و
مشي چريكي" كه در تيرماه 1352 انتشار يافته به نقد ايدئولوژيك از مشي چريكي
ميپردازد و تاكيد ميكند كه: "تئوري ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون
بمثابه يگانه راهنماي ظفرنمون انقلاب ايران تنها در مبارزه با تئوريها و نظرات
خرده بورژوائي و بورژوائي است كه وجوه تمايز خود را نشان داده و حقانيت خود را در
عمل به اثبات رسانده و رشد و تكامل ميكند." بعلاوه در جزوه مذكور به اهميت
مسئله ارضي ـ دهقاني و مبارزه مسلحانه انقلابي بعنوان تنها راه حل تضادهاي طبقاتي
و ملي و سرنگوني قهري ارتجاع و امپرياليسم و گذر به سوسياليسم اشاره شده است. اما
در زمينه آغاز نبرد عمدتا گرايش به قيام شهري و تا حدودي خودروئي و كم بهائي به
نقش عنصر ذهني در شكل دهي به اوضاع مساعد عيني در اين جزوه مشهود است: "... در شرايطي كه مردم عموما از لحاظ
سياسي و سازماني، از لحاظ فكري و حالت روحي براي دست زدن و يا پشتيباني فعالانه از
مبارزه مسلحانه آماده اند يا تمايل دارند، و با توجه به آرايش دشمن، ميتوان و بايد
فورا لحظه مناسبي را تعيين كرده و عملا بمبارزه مسلحانه آغاز نمود. آنگاه تمام
ابزارهاي جنبش، منجمله سازمان سياسي يا حزب پرولتري نيز در رابطه با اين نوع
مبارزه ساختمان و رشد پيدا خواهد كرد..."، "... تنها در تحت شرايط
معيني، كه فوقا ذكر شد، ميتوان دست بعمل نظامي برد و به برخاستن توده ياري رساند.
تنها در وضع معيني، وضعي كه روندهاي اقتصادي و سياسي جامعه در كل كشور يا در يك
ناحيه خودبخود بوجود مياورند و همانا شرايط عيني درگرفتن انقلاب است، ميتوان تدارك
انقلابي را به تعرض انقلابي، تدارك مبارزه مسلحانه را به تعرض مسلحانه، تدارك جنگ
را بخود جنگ و تدارك قيام را بخود قيام مبدل ساخت، و بدين ترتيب قدرت سياسي ارتجاع
را در كل كشور، و يا در يك ناحيه از آن ساقط نمود..."
13 ـ طرح دستگاه افشاگريهاي سياسي
نخستين بار در مقاله "به پيشواز اعتصابهاي كارگران" (نشريه كمونيست،
شماره 18، ارديبهشت1353) ارائه گشت. اين طرح بعدها در ديگر آثار اتحاديه منعكس شد
و سرانجام در مجله كمونيست (نشريه تئوريك ـ سياسي اتحاديه كمونيستهاي ايران، دوره
دوم ـ شماره 2 ، خرداد ماه 1357) در مواجهه با فرارسيدن بحران انقلابي به كناري
نهاده شد.
14 ـ وحدت سازمان انقلابيون كمونيست (م
. ل (با گروه پويا ـ كه اعضاء آن عمدتا
تحت تاثير انقلاب كوبا، فلسطين و بويژه ويتنام بودند ـ در واقع بيان اتحاد
كمونيستهاي مبتلا به انحرافات بورژوادمكراتيك با بورژوادمكراتهائي انقلابي بود كه
تمايلات كمونيستي داشتند. اين وحدت در شهريور ماه 1355 اعلام گرديد كه مباني
ايدئولوژيك ـ سياسي آن عمدتا در كتاب "سخني با پويندگان راه انقلاب: انتقادي
بر مشي چريكي، پويا، تابستان 1354 ـ تجديد چاپ توسط اتحاديه كمونيستهاي
ايران" منعكس است.
در اين كتاب از مائو، انديشه مائو و انقلاب چين بعنوان نقطه رجوع اساسي
كمونيستها خبري نبود و در عوض انقلاب ويتنام را بعنوان نقطه رجوع اصلي در نظر
ميگرفت. همتراز قرار دادن هوشي مين، كيم ايل سونگ و انور خوجه با پنج رهبر
پرولتارياي بين المللي جلوه اي ديگر از تزلزلي ايدئولوژيك بود كه اين وحدت حول آن
شكل گرفت.
كتاب مذكور برخوردي پوزيتيويستي و ناسيوناليستي به راه انقلاب ايران داشت؛
بدين معني كه "آنچيزي حقيقت دارد كه مفيد واقع شود" و "هر چيزي
بدرد انقلاب ميهن ما بخورد، خوب است." اين كتاب كه با نقد مشي چريكي در نيمه
دوم دهه 1350 اعتباري نسبي در ميان روشنفكران انقلابي بدست آورد، دركي ناقص و
نادرست از حزب پيشاهنگ، ارتش خلق، مبارزه مسلحانه و جبهه متحد را اشاعه ميداد.
آنجا كه بحث از ايجاد حزب بود، اين امر به بعد از شركت در جنبشهاي توده اي موكول
ميگشت؛ منظور از جبهه متحد عمدتا وحدت گروههاي سياسي و سازمانهاي توده اي بود؛ و
براي آغاز مبارزه مسلحانه وجود جنبش توده اي و انجام يكدوره افشاگريهاي سياسي وسيع
و ايجاد تشكلات توده اي پيش شرط قرار ميگرفت. اين هيچ نبود مگر اشاعه تدريجگرائي،
اكونوميسم و كم بها دادن به نقش پيشاهنگ. در كتاب مذكور به نقش دهقانان بمثابه
نيروي عمده انقلاب اشاره اي نگشت و رابطه ميان كمونيستها و دهقانان بگونه اي تصوير
شد كه گويا صرفا در پي سرباز ساختن از آنها هستند. در اين تصوير هيچ اثري از متحول
كردن توده دهقاني، بنياد نهادن ديكتاتوري انقلابي كارگر ـ دهقان و هموار كردن جاده
سوسياليسم با اتكاء به توده دهقانان فقير نبود.
مسيري كه در كتاب براي انقلاب ايران ترسيم شد، چنين بود: ابتدا كمونيستها
با شركت در مبارزات توده اي و ارتقاء آن، جنبشي انقلابي بوجود مياورند. سپس
امپرياليسم آمريكا از آنجائي كه حاضر به تحمل اين جنبش نيست ـ همانند ويتنام ـ به
خاك كشور تجاوز ميكند و آنگاه جنگ رهائيبخش ملي آغاز گشته و ارتش توده اي بوجود
ميايد. اين تصوير بيانگر تمايلي ناسيوناليستي است كه تنها در مقابل اشغال خاك وطن
توسط دشمن خارجي حاضر است دست به اسلحه ببرد.
15 ـ موضعگيري عليه تئوري رويزيونيستي
"سه جهان" در "حقيقت" ـ دوره اول ـ شماره 19 تا 24 ـ سال 1357
منعكس شد.
16 ـ قيام 22 بهمن در صفوف جنبش سياسي
ايران بعنوان نمونه بارز و غير قابل ترديدي از "طريق عام" كسب قدرت
سياسي در ايران مورد استناد قرار گرفته و ميگيرد. پيروان استراتژي "قيام
شهري" عمدتا به همين تجربه رجوع ميكنند. آنچه در اين ميان در پرده ميماند اين
واقعيت است كه تحت شرايط خاص بين المللي عقب نشيني حساب شده اي از سوي
امپرياليستها و طبقه ارتجاعي بورژوا ـ ملاك در برابر انقلاب و بسود جريان ارتجاعي
خميني صورت گرفت كه عامل مهمي در پيشرفت جنبش بدان طريق و نحوه پيروزي آن قيام
بود. اين هم واقعيتي است كه ارتش ارتجاع در جريان قيام بهمن هرچند ضرباتي خورد اما
نابود نشد و همچنان به حفاظت از دولت و نظم كهن ادامه داد. اما نيروهاي بورژوائي
كه منافعشان در عدم نابودي ريشه اي نظم موجود بود و نيروهاي خرده بورژوائي كه
"سهل الوصول" بودن پيروزي آنان را سرمست ساخته بود، اين تجربه را الگوي
پيروزي قلمداد كردند. از اينها گذشته، حتي كمونيستهاي انقلابي هم در آن دوره بعلت
انحرافات ايدئولوژيك ـ سياسي كه گريبانگيرشان بود، نتوانستند به جمعبندي و نتايج
صحيحي از قيام بهمن دست يابند. زماني كه تلاش شد مشاهدات حاصله در جريان انقلاب 57
بغلط بسطح يك تئوري ارتقاء داده شود، عملا آموزه هاي مائو درباره جنگ خلق منحل
گشته و به توجيه دنباله روي طبقه كارگر از طبقات غير در انقلاب پرداخته شد. نمونه
اين برخورد را ميتوان در مقاله " انقلاب چه درسهائي آموخت" (حقيقت شماره
108 ـ ويژه 22 بهمن، 1359) مشاهده نمود. در زمينه جمعبندي صحيح از انقلاب 57 و
قيام بهمن به مقاله "پرولتاريا و آموزه هاي انقلاب 57" (حقيقت ـ دوره
دوم، شماره 14، اسفند67) رجوع شود.
17 ـ براي دستيابي به يك جمعبندي همه
جانبه از عملكرد سازمان ما در مقطع 60 ـ 1357 به جزوه "با سلاح نقد: جمعبندي
از گذشته اتحاديه كمونيستهاي ايران" (زمستان65) رجوع شود.
18 ـ مخالفان طرح قيام سربداران، خود به
دو دسته تقسيم ميشدند. رهبري شاخه آذربايجان سازمان كه در راس يكي از اين دو دسته
قرار داشت، عمدتا نگرش كمينترني و عدم گسست از اشتباهات و محدوديتهاي آن را
نمايندگي ميكرد. يك ويژگي جريان فوق الذكر اين بود كه مائو و استالين را نه تنها
همتراز قرار ميداد، بلكه اصولا به مائو رجوع نميكرد و با الگوبرداري از پروسه رشد
و تكامل حزب بلشويك در اوائل قرن بيستم، از تلفيق حقيقت عام و جهانشمول ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم با پراتيك خاص انقلاب ايران ـ و راهگشائي در پراتيك انقلابي ـ
عاجز ميماند.
در سالهاي بعد از استقرار جمهوري اسلامي، رهبري اين جريان عليرغم قبول
چارچوب و مضمون كلي خط سازمان، با برخورد راست روانه غالب نسبت به حكومت ابراز
مخالفت مينمود. ليكن در سال 1360، زمانيكه سازماندهي نبرد مسلحانه سربداران در
دستور كار قرار گرفت، مطرح نمود كه شرايط براي مبارزه مسلحانه آماده نيست. جريان
مذكور مبارزات اقتصادي ـ سياسي را پيش شرط و زمينه ساز مبارزه مسلحانه دانسته،
آغاز مبارزه مسلحانه ـ بمفهوم قيام همگاني ـ را به "شرايطي مناسب كه نميتوان
موعدش را از قبل تعيين نمود" و بعد از "آماده شدن طبقه كارگر"
موكول ميكرد. برنامه عمل اين جريان با تدريجگرائي، اكونوميسم، و كار آرام سياسي و
پداگوژيكي طولاني از طريق افشاگريهاي سياسي در بين كارگران شهري مشخص ميشد. اگرچه اين
جريان خود را بشكل فراكسيوني خاص سازمان داده بود، اما نقطه نظرات سياسي و
استدلالاتش در مخالفت با سربداران به نظرات اقليت اپورتونيست اتحاديه شباهت داشت.
بعد از ضربه سراسري ارتجاع بر سازمان ما در تابستان 61، جريان فوق الذكر
حاضر به همكاري با رفقاي كميته موقت رهبري، شركت در پروسه بازسازي اتحاديه و
برگزاري شوراي چهارم نشد و با جمعبنديهاي دروني كه طي سالهاي 1361 و 1362 از شكست
انقلاب و گذشته سازمان ارائه داد، نشان داد كه از انحرافات ايدئولوژيك ـ سياسي
گذشته گسست جدي نكرده است. در اين جمعبنديها، از تغيير جهتگيري سازمان در اوائل
دهه 1350 ـ يعني كنار گذاشتن جنگ خلق و
نفي نقش دهقانان بمثابه نيروي عمده انقلاب ـ پشتيباني شده و "تصحيح ديدگاه
دهقاني سازمان" نام گرفته، و انحراف اصلي اتحاديه نه در خط ايدئولوژيك ـ
سياسي حاكم بر آن، بلكه در ضعف تئوريك ـ سياسي رهبران و كادرها و عدم پيوند با
طبقه كارگر تصوير شد.
19ـ اقليت سازمان در مقطع 13601، در واقع بيان
جهش گرايش اپورتونيستي راست روانه غالب بر اتحاديه در سالهاي 60 ـ 1358 به يك خط
رويزيونيستي بود. مشخصات اصلي اين خط كه در نقطه مقابل خط اكثريت سازمان قرار
گرفت، چنين بود: ادامه انحراف دنباله روي از بورژوازي در عمل، بشكل در پيش گرفتن
سياست صبر و انتظار؛ اكونوميسم (حتي بشكل كلاسيك) در برخورد به مبارزات اقتصادي
كارگران؛ رفرميسم و مخالفت با بكارگيري قهر جهت كسب قدرت سياسي؛ پيش گذاشتن
"از اعتصاب تا قيام" بعنوان راه انقلاب.
آنها جنگ انقلابي سربداران را چريكي خوانده و در اينكار به كمبودهاي
مبارزات ايدئولوژيك ـ سياسي گذشته اتحاديه عليه مشي خرده بورژوائي چريكي توسل
جستند. كارشكني عملي، سوء استفاده از برخي اهرمهاي تشكيلاتي و قبضه كردن امكانات
ضروري، شيوه مشخصه اين جريان اپورتونيستي راست عليه پيشرفت جنگ انقلابي سربداران
بود. با پديدار شدن نخستين نشانه هاي شكست انقلاب، اكثريت حاملان اين خط به منجلاب
انفعال، ياس، بدبيني، تسليم و فرارطلبي درغلتيده، ايمان خود به امر انقلاب را
يكسره از كف دادند ( براي بحث بيشتر در اين زمينه به جزوه "با سلاح
نقد"، صفحات45تا 54 رجوع كنيد.)
20 ـ اقليت شوراي چهارم سازمان حامل اين
گرايش بود. ذهني گرائي، ارزيابي غلوآميز و نادرست از شرايط عيني انقلاب و مطلق
كردن نقش عنصر ذهني در براه اندازي مبارزه مسلحانه، وجه مشخصه اين گرايش محسوب
ميشد. اقليت شوراي چهارم ضرورت جمعبندي از قيام سربداران و ناموفق بودن آن را
ناديده ميگرفت و همچنان بر مصوبه 8 نكته اي هيئت مسئولين سازمان در تابستان
1360 (دوران اعتلاي انقلابي (مبني بر
ضرورت انجام قيام فوري تاكيد ميگذاشت. اقليت شورا عليرغم اينكه از فرمولبندي
"محاصره شهرها از طريق دهات" استفاده ميكرد، اما مبارزه مسلحانه را
بعنوان تاكتيك محوري و عمده مطرح ميساخت. آنها بر نقش دهقانان بمثابه نيروي عمده
انقلاب، و بر پيشبرد انقلاب ارضي در طول جنگ تاكيد نميگذاشتند و "محاصره
شهرها از طريق دهات" را عمدتا از زاويه اي نظامي مطرح ميساختند. بهمين ترتيب،
رجوع به مائوتسه دون و بكاربرد عبارت "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه
دون" از جانب آنها نيز عمدتا از زاويه اصول و تاكتيكهاي نظامي بود. اقليت
شوراي چهارم، جنگ را ابزاري در جهت تحقق يكرشته اهداف ابتدائي بورژوادمكراتيك
ميديد و شعار تشكيل دولت ائتلافي (از طريق شركت در شوراي ملي مقاومت (را طرح
ميكرد. از نظر آنها پس از تشكيل چنين دولتي، مبارزات پارلماني، سياسي و توده اي
بشكل عمده مبارزه بدل ميگشت.