حزب كمونيست ايران و استراتژي جنگيدن براي تسليم شدن

 

از حقيقت دوره دوم، شماره 16، مرداد 1368  www.sarbedaran.org

 

در ادبيات قديم چين داستاني است  بنام "حاشيه آب" با قهرماني بنام سون چيانگ. جناح انقلابي حزب كمونيست چين در مبارزه عليه راستها در اواخر دوران مائو از اين اثر براي افشاي تسليم طلبان و افشاي استراتژيث "جنگيدن براي تسليم شدن" استفاده مي نمود. سون چيانگ يك فرمانده ارتش دهقاني بود كه عليه خانث فئودال ميجنگيد. او فرماندهي دلير و جنگجو واز خانواده اشراف بود. بالاخره خان "تسليم" سون چيانگ شد و او را مقرب بارگاه خود كرد، و او به يكي از مقامات بالاي بارگاه خان تبديل شد. در واقع اين سون چيانگ بود كه تسليم شد. بطور خلاصه "سون چيانگيسم" يعني اينكه هدف درجنگ نه سرنگون ساختن دولت موجود، بلكه راه يافتن در آن است.

اينگونه تمثيلها و نمونه ها در تاريخ قديم ايران نيز بچشم مي خورد. داستان زندگي كساني كه دوراني عليه حاكمان ظالمي جنگيدند ولي سرانجام به اشكال گوناگون تسليم شدند. شايد برجسته ترين نمونه، داستان كاوه آهنگر باشد. كاوه مردم را عليه ضحاك شوراند و بجايش شاهزاده ديگري بنام فريدون را به تخت نشاند. تاريخ معاصر ايران نيز نمونه هاي زيادي از اينگونه مبارزات و يا مبارزان را ـ با خاستگاههاي طبقاتي متفاوت ـ بخود ديده است. مبارزيني كه يا در همان نيمه راه تسليم شدند، ويا زماني كه قدرتي يافتند خود تبديل به مدافعان همان سيستمي گشتند كه زماني عليه آن برخاسته بودند.

تسليم طلبي، اشكال گوناگون دارد و لزوما تسليم طلبي بشكل آشكارا با دشمن كنار آمدن و اسلحه را برزمين گذاشتن و روي آوري به مذاكره ، سازش و همكاري مستقيم بادشمن نيست. نيرو ميتواند آنچنان بجنگد كه حكومتگران قبلي را جملگي از دم تيغ بگذراند ولي خود تسليم همان مناسبات و سيستم موجود و مدافع آن گردد.

***

"حزب كمونيست ايران" (حكا) يكي از نمونه نيروهائيست، كه استراتژيش "جنگيدن براي تسليم شدن"،  مي باشد. شايد گفتن اين مطلب در مورد حكا تعجب آور باشد، زيرا اين حزب هم خود را "كمونيست" دانسته هم به مبارزه مسلحانه انقلابي مشغول است وهم خود را "مخالف" هر گونه ائتلاف و اتحادي با بورژوازي از هرنوعش قلمداد ميكند. وبالاخره آنكه حكا از لحاظ ماهيت طبقاتي نيز با نيروهاي آشكارا تسليم طلب و ضد انقلابي كه هنوز بقدرت نرسيده  خود رامدافع تمامي مناسبات ارتجاعي حاكم بر جامعه ميدانند، متفاوت است.

مواضع اتخاذ شده از جانب حكا، در قبال تحولات سياسي يك ساله اخير در عرصه بين المللي ، منطقه اي و ملي ـ كه در نشرياتشان و سخنرانيهاي رهبرانشان در خارج از كشور منعكس شده ـ نمايانگر آن است كه اين حزب بيش از پيش در حال رويگرداني از انقلاب و دلبستن به رفرم مي باشد. با قبول قطعنامه 895 از سوي جمهوري اسلامي و عوامفريبي هايش مبني بر بازسازي و فضاي باز سياسي حكا به اين فكر مي افتد كه طبقه كارگر بايد تلاش نمايد تا در صحنه سياست ايران سخنگويان علني خود را داشته باشد،  به همانگونه كه ليبرالهاي مرتجع سخنگوياني ازقبيل بازرگان دارند. همچنين طبقه كارگر بايد بدنبال سهم وغرامتي براي شركت در بازسازي اين سيستم باشد. با تشديد فشارهاي عيني بر جنبش كردستان حكا بفكر رفراندوم در كردستان مي افتد و از رفراندوم در شيلي دفاع كرده و جمهوري اسلامي را بدان كار فرا ميخواند. زمانيكه امپرياليستها با كمك نيرو هاي سازشكار و مرتجع فلسطيني طرح دولت كوچك را مطرح كردند تا از اين طريق بر آتش جنبش الانتفاضه آب سردي بپاشند، حكا بدفاع از اين طرح ميپردازد. اين دفاع را صرفا نبايد بحساب اعلام مواضع خشك وخالي اين حزب گذاشت، بلكه قبول دولت كوچك فلسطين از سوي اين حزب در واقع اعلام موضع آشكاريست  مبني بر اينكه  ما خواهان انقلاب نيستيم.

اينكه چگونه حكا، اينگونه مواضع شديدا رفرميستي را باعبارت پردازي هاي "چپ" يا آشكارا راست تئوريزه ميكند، اهميت چنداني ندارد. آنچه اهميت دارد اينست كه: چرا حزبي كه زماني داعيه "نقد راديكال" ازانحرافات جنبش كمونيستي را داشت باچنين سرعتي به گرداب رفرميسم در غلتيد؟

مسلما عوامل گوناگوني در تسريع اين پروسه نقش داشتتند. اما چنين سرانجامي ريشه در نگرش حكا به مسئله ماهيت دولت و قدرت سياسي دارد. "سون چيانگيسم" را در برخوردش به ماشين دولتي و طريقي كه براي متحول شدن جامعه ارائه ميدهد، ميتوان شناخت. اين مسئله كه يك نيرو بدنبال سهم ـ يا سهم بيشتري ـ از اين سيستم  مي باشد و جائي در كنار آن براي  خود مي يابد و يا اينكه منافع طبقاتيش حكم مي كند كه در پي نابودي قطعي كل اين سيستم و نفي تمامي اشكال ستم واستثمارباشد، سرنوشت آن نيرو و اينكه تا كي وتا كجا ميجنگد، را تعيين مينمايد. همانطور كه لنين بارها تاكيد نمود روش برخورد نسبت به دولت بارزترين نكته ايست كه نشان ميدهد يك نيرو واقعا خواهان انقلابي جدي وعميق است يا فقط به جمله پردازي درمورد انقلاب مي پردازد. اين معيار وسنگ محك مهمي است كه ميتوان  هر حزبي را با آن سنجيد و مورد قضاوت قرار داد. قطعا نيت خير يا بد بانيان و طرفداران چنين حزبي نقشي در تعيين سرنوشت نهائي آنان ندارد؛  زيرا مبارزه طبقاتي قوانين خودش را داراست.

 

مائوئيستها ـ كسب قدرت بطريق قهر آميزـ حكا

بجرات ميتوان گفت يكي از مهمترين دلايل ناكامي مائوئيستها در ايران در استفاده ازفرصتهاي انقلابي سالهاي 60ـ 56،  عدول از اصل ماركسيستي كسب قدرت سياسي بشيوه قهر آميز و برخورد انحرافي بطوراعم به مقوله دولت و بطور اخص به حكومت جمهوري اسلامي بود. اين انحراف از يكسو ريشه در جهت گم كردگي ايدئولوژيك ـ سياسي مائوئيستهاي اصيل داشت، و از سوي ديگر بيانگر عدم گسست از پاره اي انحرافات كهنه جنبش بين المللي كمونيستي بود. (انحرافاتي از قبيل تفاوت ماهوي قائل شدن ميان شكل فاشيستي از ديكتاتوري بورژوازي و شكل بورژوا دمكراتيك آن توسط كنگره 7 كمينترن تا اختراع تز "دوگانه بودن ماشين دولتي" توسط احزابي مانند حزب كمونيست اندونزي كه موجب وارد آمدن صدمات جدي به جنبش كمونيستي، گشت. اثرات اين انحرافات عليرغم مبارزات سترگ حزب كمونيست چين تحت رهبري مائو عليه رويزيونيستهاي خروشچفي كه انحرافات كمينترن را به يك خط كاملا رويزيونيستي تكامل داده بود،  باقي ماند و  بخشي از احزاب و سازمانها ي كمونيست را به پارلمانتاريسم و تسليم طلبي آشكار ونهان كشاند.)

اين انحرافات، خود را در اشكال "چپ" و راست در جنبش كمونيستي ايران در دوران60-57 بروز داد. شكل راست آن بطور زننده اي بصورت دنباله روي از اين جناح يا آن جناح بورژوازي بوده و شكل "چپ" آن  كسب قدرت سياسي را معادل اعمال حاكميت و كنترل توليد در كارخانه ها مي ديد و تز "دوگانه بودن ماشين دولتي" را در عمل مورد تصديق قرار ميداد. هر دو شكل، با مطرح نمودن خواسته هاي رفرميستي و اكونوميستي از زير بار وظيفه كسب قدرت سياسي و در هم شكستن ماشين دولتي و بويژه  قلب آن يعني قواي مسلح دشمن توسط ارتشي انقلابي شانه خالي مي نمودند.

حكا كه داعيه "نقد" اين انحرافات را داشت،  نه تنها از متد هاي انحرافي رايج  در جنبش  گسست نكرد،  بلكه آنها را به سطحي كيفيتا رفرميستي تر ارتقا داد و اين آغاز همان سراشيبي بود كه بسرعت ظواهر "چپ" اين حزب را بكناري نهاد و ماهيت راستش را آشكارتر ساخت.

اخيرا حكا در مقالاتش با اشاراتي به گذشته جنبش چپ در ايران  سعي كرده تا نقطه تمايزش را با مائوئيستها و كساني كه عمدتا در دهه 1340 و اوائل دهه 50  تحت تاثير آموزه هاي مائو بودند، روشن سازد. لازم بتذكر است كه حكااستعداد شگرفي در مغلطه گري و تحريف دارد. حكا حقايق مسلم و بسيار روشن تاريخ مبارزه طبقاتي را تحريف مي كند. و از سر استيصال موضوعات و مقولات كاملا متضاد و بيربط با يكديگر را در كنار هم مي چيند تا نتايج دلبخواه خود را بگيرد. حكا استالين و مائو را در كنار جمال عبدالناصر و  لومومبا و يا چپهاي نو مي گذارد و با كوبيدن نظرات اينان  بعنوان نظرات مائو يا استالين نظرات بي پايه خود را در پوشش عبارت پردازيهاي مغشوش و ابهام آميز قالب مي كند.

حكا در باره مائوئيستها مي نويسد: "ماركسيسم از نظر اينها يك تئوري (و در واقع تنها تئوري معتبر)  تحول قهر آميز اوضاع موجود بود. ايده انقلاب به ماركسيسم گره خورده است و هر كس كه در تمام طول تاريخ معاصر در پي تحول ناگهاني و قهرآميز اوضاع حتي براي عملي كردن اصلاحات كاملا بورژوائي، بوده است بناچار جائي در سيستم فكري خود براي ماركسيسم باز كرده است." ( كمونيست شماره 51 ـ صفحه 10)

حكا در اينجا، مبارزات قهرآميز مائوئيستها براي كسب قدرت سياسي را در كنار رفرميستهاي مسلح (رفرميستهاي مسلحي نظير حكا كه پوشش ماركسيستي هم دارند) ميگذارد. مضافا با اتكا به اين فرض، حكم صحيحي كه مائوئيستها همواره برآن تاكيد داشته و دارند را به زير سئوال ميبرد. اين حكم كه، ماركسيسم تنها وتنها تئوري معتبر براي انقلاب قهر آميز است. اولين كسي كه بعد از ماركس وانگلس براين حقيقت بنيادين تاكيد گذارد، لنين بود. لنين  در مقابل تحريفات سوسيال دمكراتهاي انترناسيونال 2 مجبور گشت كه اين اصل ماركسيستي را از زير بار تحريفاتشان بيرون كشد و زنده نمايد كه: "ضرورت تربيت سيستماتيك توده ها بقسمي كه با اين نظريه و همانا با اين نظريه انقلاب قهري مطابقت داشته باشد، همان نكته ايست كه شالوده تمام آموزش ماركس وانگلس را تشكيل ميدهد." (دولت و انقلاب ـ منتخب آثار فارسي ـ صفحه 524)

انكار يا در ابهام گذاردن اين "شالوده تمام آموزش ماركس و انگلس" ، سرآغاز اختلاف ميان ماركسيسم واپورتونيسم ميباشد. سرآغاز اعلام اين موضع از جانب اپورتونيستها كه ما با اين سيستم سر جنگ نداريم و جائي در كنار آن ميخواهيم. حكا با اينكار ميخواهد ماركسيسم را متعارف و ليبراليزه سازد و اين حكم ـ يعني در هم كوبيدن قهري ماشين دولتي  ـ را حداكثر به تئوري بي آزاري براي توجيه رفرميسم مسلح، بدل سازد. از همين رو ست  كه انقلابيگري  مائوئيستها را تحت عنوان يك جانبه گري (مبني بر اينكه فقط به اين جنبه ماركسيسم اتكا ميكنند)، دگماتيسم (مبني براينكه ميخواهند آنرا در هرشرايطي بكار بندند) و آنارشيسم (مبني بر اينكه به رفرم توجهي ندارند) مي كوبند. جرم مائو از نظرحكا اين است كه به هيچوجه در مقابل تز هاي رويزيونيستي ورفرميستي درباره دولت كوتاه نيامد وهمواره بر ضرورت درهم شكستن قهري ماشين دولتي بورژوائي اصرار ورزيد. اين كنه اختلاف حكا با مائوئيستها در چگونگي برخورد به كسب قدرت سياسي است. اختلافي كه راه را براي "سون چيانگ" شدنشان باز مي كند.

ما فعلا به تحليل حكا از قدرت سياسي موجود ـ يعني جمهوري اسلامي ـ كاري نداريم، و تاكيد نقد كنوني خود را بر دركي كه حكا از نقش دولت در سوسياليسم ارائه ميدهد،  نيز متمركز نمي سازيم. در اين زمينه باندازه كافي اختلافات جنبش ما (جنبش انقلابي انترناسيوناليستي) با اينان روشن است. "سوسياليسم" حكا چيزي جز همان "سوسياليسم"  نوع خروشچفي و تنگ سيائو پينگي نيست. "سوسياليسمي" كه درآن پرولتاريا پس ازكسب قدرت سياسي و عبور از دوران گذار(و بقول آقاي حكمت "تثبيت حكومتش") بايد بي چون وچرا به سر كار وزندگي خود برگردد،  به فعاليت اقتصادي بپردازد،  كاري بكار سياست و مبارزه طبقاتي در دوران سوسياليسم و منجمله سرنگون كردن مداوم بورژوازي نويني كه مرتبا از خاك جامعه سوسياليستي سر بيرون مي آورد،  نداشته باشد. امروزه نفي تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا در واقع نفي سوسياليسم و جهت گيري بسمت كمونيسم جهانيست. اين امر كاملا در جهت منافع طبقاتي حكا ميباشد. از همين رو حتي آنچيزي را كه بنام "سوسياليسم"  تحت عنوان شعار"آزادي ، برابري، حكومت كارگري" فرموله مينمايند،  چيزي جز ايده آليزه نمودن دمكراسي بورژوايي نيست. اين زماني بطور روشن قابل درك است كه راهي را هم كه براي رسيدن به "سوسياليسم" شان تصوير ميكند ـ يعني جمهوري دمكراتيك انقلابي ـ كاملا فشرده همان آمال و آرزوهاي بورژوا دمكراتيك بوده و بيش از هرجاي ديگري تحريفات آنان را نسبت به تئوري ماركسيستي دولت،  نشان ميدهد.

 

چگونه لنين مورد تحريف قرار مي گيرد؟

هر كس اندك آشنائي به چار چوبه نظري حكا داشته باشد، مي داند كه حكابراي رسيدن به "سوسياليسم"، عبور از يكدوران دمكراسي بورژوائي را ضروري دانسته و مبارزه براي آن را هدف خود قرار داده است. ".... پرولتاريا دقيقا از آنرو كه بمنظور رسيدن به هدف نهائي خود ـ سوسياليسم ـ نيازمند ايجاد و تضمين دمكراتيك ترين نظام سياسي ممكن در جامعه سرمايه داري و تحميل حداكثر امتيازات اقتصادي ممكن به بورژوازي به نفع پرولتاريا و زحمتكشان است، پيگيري خود را دريك انقلاب دمكراتيك به ثبوت مي رساند" (پوپوليسم در برنامه حداقل ـ صفحه 16)

خواسته هاي فوق قراراست توسط "جمهوري دمكراتيك انقلابي" برآورده گردد. پس از استقرار اين جمهوري،  بزعم حكا، پرولتاريا حركت بي وقفه خود را بسوي انقلاب اجتماعي آغاز مي كند. البته چگونگي پيشرفت اين پروسه در پس پرده اي از ابهام قرار دارد. اينكه: رهبري جمهوري دمكراتيك انقلابي دست پرولتاريا قرار دارد يا خير؟  قدرت سياسي از آن پرولتارياست يا بورژوازي؟  مضمون طبقاتي اين جمهوري چيست؟  چگونه پرولتاريا قدرت سياسي را از چنگ بورژوازي خارج ساخته و ماشين دولتيش را درهم شكسته و به ساختمان سوسياليسم مي پردازد؟ و... حكا تمايل چنداني به دادن پاسخي صريح به سئوالات اساسي فوق ندارد. فقط يك چيز كاملا روشن است:  "جمهوري دمكراتيك انقلابي"،  محصول يك مرحله مبارزه ضد ديكتاتوري، بمنظور متحقق نمودن دمكراسي بورژوائي وسيع،  گسترده، همه جانبه،  بي قيد وشرط با شركت كليه نيروهاي اجتماعي كه خواهان  اين تحولات هستند، بوده و پرولتاريا بايد در آن "جمهوري" تلاش نمايد تا در شوراهائي كه قرار است  تشكيل شود اكثريت را كسب نموده و سياست خود راغالب ساخته (لابد بشيوه  پارلمانتاريستي؟) زمينه براي استقرار"ديكتاتوري پرولتاريا" (لابد بدون انقلاب قهر آميز؟)  فراهم شود.( به كمونيست ـ شماره 16 ـ بخش پاسخ به نامه ها رجوع شود)

حكا براي توجيه و اثبات نظرات خود به لنين متوسل ميشود. در لابلاي آثار لنين بدنبال فاكتهائي ميگردد كه اين موضوع را برايشان ثابت كند. البته قابل توجه است كه حكا علاقه وافري به آن نوشته هائي از لنين دارد كه درباره مطالبات اقتصادي و رفرمهاي اجتماعي، نوشته شده است. لنين آنجائي قابل استناد است كه در مورد اين قبيل موضوعات صحبت ميكند. حكا بحثهاي لنين در مورد جمهوري دمكراتيك بورژوائي و رابطه دمكراسي و سوسياليسم در عصر امپرياليسم را مورد تحريف آشكار قرار داده وبشيوه اپورتونيستي كه طرز فكر انقلابي و انقلاب كردن را ازسر بدر كرده،  رفرميسم را به لنين نسبت ميدهد. لنين جمهوري دمكراتيك بورژوائي را همواره بعنوان چيزي مكارتر از تزاريسم و بعنوان وسيله اي براي برده كردن توده هاي كارگر تصوير ميكرد. او ساختار سياسي جمهوري دمكراتيك،  كه بر مبناي  رسوخ روحيه بورژوائي در همه جوانب زندگي اجتماعي قرار داردرا هميشه افشا مي نمود. اثر جاودانه وتاريخي "دولت وانقلاب" كه بر مبناي تجارب انقلاب 1905 و فوريه 1917،  مشاهده و مطالعه دمكراتيك ترين جمهوري هاي بورژوائي آن دوران نوشته شد، مويد كامل نظر فوق مي باشد.

البته اين مسئله واقعيت دارد كه لنين مبارزات معيني را عليه كساني كه نافي اهميت مبارزه براي خواسته هاي دمكراتيك بودند، پيش برد؛  واظهارات صريحي مبني بر اينكه " دمكراسي مطابق با سرمايه داري رقابت آزاد وارتجاع سياسي مطابق انحصاربوده، و در نتيجه امپرياليسم نافي دمكراسي مي باشد" ، داشت. ولي كسي كه خود را لنينيست ميداند نميتواند ادعا نمايد كه منظور لنين دامن زدن به نوعي از مبارزات دمكراتيك همانند حكا، بود كه از قرار شرايط براي سر خوردن بسمت سوسياليسم  را بدون نياز به يك انقلاب قهرآميز، ممكن مي سازد. لنين در تقابل آشكار با اين نظريه رفرميستي قرار داشت كه گويا يك جبهه دمكراتيك يا يك دوران دمكراسي وسيع و گسترده ميتواند تناسب قوا را به نفع سوسياليسم بر هم زند. او بارها و بارها موكدا بر لزوم يك انقلاب قهر آميز جهت سر نگوني سرمايه داري واستقرار سوسياليسم  تاكيد ورزيد و در "دولت وانقلاب"  نوشت : " ... بدون يك انقلاب قهر آميز،  بدون درهم شكستن ابزار قدرت دولتي كه توسط طبقه حاكمه ساخته شده،  آزادي طبقات تحت ستم غير ممكن است".

البته اين مسئله هم واقعيت دارد كه جنبش بين المللي كمونيستي بويژه كمينترن با مطلق نمودن اين بحث لنين كه "امپرياليسم و دمكراسي مانعه الجمع مي باشند" به انحرافات معيني دچار گشت. اين انحراف  با اتكا به "تئوري بحران عمومي" اين نتيجه گيري را نمود كه بورژوازي كاملا در ضديت با دمكراسي قرار داشته و فاشيسم شكل ضروري و اجتناب ناپذير حكومت سياسي خواهد شد و بورژوازي فقط از طريق ترور مطلق ميتواند كنترل خود را بر پرولتارياي شديدا فقر زده اعمال دارد. اين موضع كششي قوي را اعمال نمود كه موضع كمونيستي بر روي مسئله دمكراسي بكناري گذاشته شود؛  بينش ماركسيستي ـ لنينيستي  بر روي مسئله دمكراسي ضعيف گردد و دفاع از دمكراسي بورژوائي بعنوان يك هدف و ايده آل در نظر گرفته شود. حال آنكه دمكراسي بورژوائي رقابت آزاد با دمكراسي بورژوائي دوران انحصار كيفيتابا يكديگر تفاوتي نداشته و ندارد.

بسياري، تحت عنوان اينكه بورژوازي ديگر نميتواند و نمي خواهد پرچمدار دمكراسي بورژوائي و منافع ملت باشد، به اين موضع بغايت انحرافي در غلتيدند كه پس پرولتاريا بايد آن پرچم را در دست گيرد. ومشخص نبود كه چه كسي بايد پرچم ديكتاتوري پرولتاريا را برافرازد؟ متاسفانه اين موضع گيري،  كمونيستي جلوه داده ميشد. اين انحراف در دوران جنگ جهاني دوم و بعد از آن بويژه در كشور هاي امپرياليستي (كه دفاع از منافع ملي كاملا ارتجاعي است) عملا به دفاع از جناحهاي امپرياليستهاي دمكرات در مقابل امپرياليستهاي فاشيست و سازش طبقاتي كشيده شد و موجب از كف رفتن فرصت هاي انقلابي و به رويزيونيسم در غلتيدن  بسياري از احزاب كمونيست گشت. در كشور هاي تحت سلطه كه دفاع از آزاديهاي دمكراتيك و ناسيوناليسم انقلابي از خصلتي ترقي خواهانه  برخوردار است، اين انحراف بصورت خلع سلاح شدن در مقابل اقشار معيني از بورژوازي، بروز يافت؛  و موجب تقويت  يا غلبه  گرايشات بورژواـ دمكراتيك و ناسيوناليستي در بسياري از سازمانها واحزاب كمونيست گشت.  تاريخ ايران نيز بارها شاهد خلع سلاح گشتن بسياري از نيروهاي كمونيست در مقابل گرايشات فوق بوده است.

حكا،  مانند هر جريان انحلال طلبي توانائي ويژه اي درارتقاء انحرافات  كهنه جنبش بين المللي كمونيستي  تا سطح اصول دارد. موضع اين حزب در برخورد به مسئله دمكراسي كيفيتا و در سطح بالاتري،  فشرده انحرافات فوق مي باشد. نتيجتا چندان عجيب نيست كه حكا مي نويسد:  ".... در دستور گذاشتن اهداف انقلابي ـ دمكراتيك و راديكاليزه شدن مضمون جنبشهاي ضد امپرياليستي در دوران ما همان اندازه يك ضرورت عيني است كه نفي كامل دمكراسي و ديكتاتوري و ارتجاع عريان سياسي براي امپرياليسم يك ضرورت است. كسي كه اين حقيقت را نفهمد، اصولا معنا ومفهوم واقعي "عصر امپرياليسم" و دوران تاريخي شديدترين كنترل امپرياليستي بر جهان را نفهميده است و به مضمون و ملزومات سياسي اين عصر و دوران پي نبرده است." (بسوي سوسياليسم ـ دوره دوم ـ نشريه تئوريك حكاـ شماره 2  صفحه ـ 66) و يا اينكه: ".... در دوراني كه بورژوازي قاطعانه و آشكارا از دمكراسي گسسته است، اين تنها پرولتارياست كه ميتواند و بايد پرچمدار مبارزه براي دمكراسي و ستون فقرات در همه جنبشها و انقلاب هاي دمكراتيك باشد" (همانجا ـ صفحه 17) اولا،  عصر امپرياليسم گسست سرمايه داري از دمكراسي بورژوائي نيست كما اينكه امروزه در اكثر كشور هاي امپرياليستي دمكراسي بورژوائي برقرار است. دمكراسي بورژوائي با اعمال ديكتاتوري فاشيستي در كشور هاي تحت سلطه امكان پذير است و دو روي يك سكه را تشكيل مي دهند.

ثانيا، حكا در مقابل "ديكتاتوري و ارتجاع عريان سياسي" دمكراسي بورژوائي نوع كهن را تبليغ مينمايد: "و آن دمكراسي كه پرولتاريا در دوران سرمايه داري و براي تدارك انقلاب پرولتري براي آن ميجنگد، يك دمكراسي بورژوائي است كه تا آخرين درجه ممكن بسط داده شده باشد." ( پوپوليسم در برنامه حداقل ـ صفحه 14) اينجاست كه چهره "چپ" حكا در نفي بورژوازي ملي و اسطوره دانستنش ، بكناري مي رود. داد و قال حكا براي نفي بورژوازي ملي در ايران براي خارج ساختن پرچم بورژوا دمكراسي و ناسيوناليسم از دست آنان مي باشد. از همين رو ديگر لازم نيست كه آنان  به دفاع آشكار يا پنهان از اقشاري از بورژوازي  برخيزند زيرا خود پرچمشان را برافراشته اند.

اين يكي ديگر از مشخصات "سون چيانگيسم" امروزين است. نبرد عليه دشمن با برافراشتن پرچمي كه ديگر نقش ورسالت تاريخي خود را ازدست داده است.

پرچم مائوئيستها،  پرچم كمونيسم جهاني و انترناسيوناليسم پرولتري، است. امروزه در جهان دو نوع دمكراسي بيشتر وجود ندارد. دمكراسي پرولتري يا دمكراسي بورژوائي.  شكل مشخص دمكراسي پرولتري در كشور هاي تحت سلطه اي نظير ايران كه بايد  مرحله انقلاب دمكراتيك را از سر بگذرانند، دمكراسي نوين است. دمكراسي نوين را مائو با اتكا و تكامل تز هاي لنين در پراتيك عظيم انقلاب چين فرموله نمود. و تاكيد كرد كه: "ما هرگز نبايد يك جامعه سرمايه داري از نوع اروپا يا آمريكا را مستقر سازيم يا اجازه دهيم كه جامعه كهن نيمه فئودالي به زندگي ادامه دهد." (دمكراسي نوين) دمكراسي نوين،  پيگيري خود را نه در "تحميل حداكثر امتيازات اقتصادي ممكن به بورژوازي به نفع پرولتاريا" بلكه  در اعمال رهبري پرولتري بر كل پروسه انقلاب دمكراتيك وكسب قدرت سياسي،  نشان ميدهد. انقلاب دمكراتيك نوين بمعناي انقلاب بورژوائي نوع كهن  با رهبري بورژوائي و تكامل جامعه بسمت سرمايه داري نيست.  اين انقلاب، انقلابي انتزاعي، بدون محتواي طبقاتي نبوده و دولت حاصل اين انقلاب نيز يك  دولت دمكراتيك بدون مشخصه طبقاتي نيست. اين انقلاب، عليه امپرياليسم، سرمايه بوركرات ـ كمپرادور، روابط ماقبل سرمايه داري و نيروهاي طبقاتي حامي آنهااست. اين انقلاب به ديكتاتوري كارگران و دهقانان تحت رهبري طبقه كارگر مي انجامد. اين نوع مشخصي از ديكتاتوري پرولتاريا بوده كه راه را براي نيل به سوسياليسم باز مينمايد. اين انقلاب مولفه اي مهم از انقلاب جهاني پرولتري در جهت كمونيسم جهاني مي باشد.

ضديت حكا با تئوري دمكراسي نوين مائو از اينروست كه مائو برخلاف آنان در برخورد به انقلاب بورژوا دمكراتيك،  نگاه خود را به آينده داشت نه به گذشته. و اين آموزه ماركس را عميقا بكار بسته بود: "انقلاب اجتماعي قرن نوزدهم چكامه خود را فقط از متن آينده مي تواند برداشت كند نه از گذشته. تا اين انقلاب، هر گونه ايمان خرافي به گذشته را بكلي كنار نگذارد، نمي تواند به انجام وظيفه خاص خود بپردازد. انقلابهاي پيشين، به يادآوري رويدادهاي تاريخي دورانهاي سپري شده از آنجهت نياز داشتند كه بتوانند محتواي واقعي خودرا بر خود پوشيده دارند. انقلاب قرن نوزدهم براي آنكه بتواند محتواي خود را بر خويش روشن سازد، بايد "مردگان را بگذارد تا مردگان بردارند" آنجا گفتار بر محتوي برتري داشت و اينجا محتوي بر گفتار." ( 18 برومر)

 

ايده آليزه نمودن دمكراسي براي تهي ساختن مضمون طبقاتي "جمهوري دمكراتيك انقلابي"

وظيفه دولت جمهوري دمكراتيك انقلابي حكا،  تحقق گسترده ترين حقوق دمكراتيكي مي باشد كه در برنامه حداقل اين حزب و بطور فشرده تري در "اعلاميه حقوق پايه اي مردم زحمتكش كردستان" فرموله شده است. از نظر آنان اين حقوق "بيان فشرده و سياسي پايه اي ترين حقوق است كه براي حفظ حرمت و شخصيت انساني براي رشد فرهنگي و معنوي هر فردي وبراي برخورداري زحمتكشان از حداقل رفاه و آسايش زندگي انساني در جامعه ضروري وحياتي هستند." (كمونيست شماره 15 ـ صفحه 18) در "اعلاميه حقوق پايه اي ..." ، از هر حقي صحبت شده است بجز حق حاكميت پرولتاريا. حقي كه بدون آن،  هر چيز ديگري و تحت هر عنواني فريب است و براي متوهم ساختن توده هاي زحمتكش ، بكار مي رود.

تمام حرفهائي كه  حكا در مورد حقوق زحمتكشان تحت دمكراسي ماوراء طبقاتيشان مي زند، يكدست خرافه هاي بورژوائي و تعصبات بورژوا دمكراتيكي است كه رهبران پرولتارياي بين المللي بار ها وبارها آنها رامورد تمسخر و تقبيح قرار داده و ماهيت طبقاتي آنرا افشا كردند.  امروزه كسي كه خواهان دمكراسي نوع كهن بوده و مخالف دمكراسي پرولتري باشد و تفاوت ماهوي ميان ايندو را به توده توضيح نداده، در ابهام باقي گذاشته و يا نفي كند، به مردم دروغ مي گويد. بقول لنين " دمكراسي بورژوائي، اگرچه يك پيشرفت تاريخي نسبت به قرون وسطاست،  معذالك هميشه محدود،  ناقص و دروغ و فريب،  بهشتي براي غني و تله وفريب براي فقير ... ميباشد وتحت سرمايه داري بالاجبار كماكان چنين خواهد بود" (انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد)

مقوله هائي مانند دمكراسي، آزادي،  برابري،  عدالت،  حق و... در خود وبخودي خود داراي هيچ مضمون و محتواي خاص اجتماعي و طبقاتي نيستند. تئوريسين ها و فلاسفه مختلف اين مقوله ها  را بر طبق دوره و سيستم اجتماعي كه در آن بسر مي بردند و بر طبق منافع طبقه اي كه نماينده اش بودند،  فرموله كردند. آن ديدگاهي كه اين مقولات  را مافوق طبقات معرفي ميكند،  ديدگاهي بورژوائي است. آن نظرگاهي كه از اين مقولات حرف زده و محتواي طبقاتي آنرا روشن نميكند فقط به طبقات استثمارگر خدمت ميكند. لنين تاكيد نمودكه: "تازمانيكه طبقات گوناگون وجود دارند نميتوان از "دمكراسي خالص" سخن بميان آورد بلكه فقط ميتوان از دمكراسي طبقاتي سخن گفت." (همانجا)

از آنجائي كه مرحله انقلاب ايران، انقلاب دمكراتيك است،  تعصبات دمكراتيك مختص خرده بورژوازي بشدت رايج است. عقايدي مانند آزادي،  برابري،  حق ... اغلب خواست فوري توده هاي ستمديده عليه مناسبات حاكم و ستمهاي گوناگون ميگردد. اين خواسته ها كه مضمون و محتوائي بورژوا دمكراتيك دارند از جانب نيرو هاي طبقاتي مانند حكا بگونه اي ارائه ميشوند، كه ايدئولوگهاي انقلاب هاي بورژوائي مانند انقلاب فرانسه و انقلاب آمريكا بيان مي كردند. حكا اين مسئله  را بگونه اي وانمود مي سازد كه گويا همين دمكراسي،  ايده آل بشريت است. ولي از آنجائي كه دمكراسيهاي بورژوائي تا كنون موجود نتوانستند آنرا به اجرا بگذارند، پس حكا تلاشش را مصروف به عمل در آوردن آن خواهند نمود و خلاصه به اشكال مختلف بدنبال "تحقق واقعي" اين ايده آلهاي بورژوا دمكراتيك مي گردد. حكا دراين زمينه ازايده آلهاي بورژوازي دوران سرمايه داري در حال ظهور ـ دوراني كه بورژوازي انقلابي بود ـ الهام ميگيرد. حكا در واقع بدنبال "گم شده" خود مي گردد.

براستي كه در جهان معوجي قرار داريم. از يك سو وحشتناكترين جنايات و ستمگريهاي جهان توسط دمكراسي هاي بورژوائي صورت ميگيرد، از سوي ديگر در همين زمان ميليونها نفر از مردم ستمديده در بخشهاي بزرگي از جهان براي دمكراسي بمثابه يك هدف سياسي، مبارزه ميكنند. بالاخص در كشورهاي تحت سلطه كه اهداف دمكراتيك  در صدر كار جنبشهاي انقلابي قرار دارد. و خواست بكف آوردن رهائي ملي، ازبين بردن امتيازاتي كه بر پايه نژاد ، مقام و جنسيت و... بنا شده اند، اين ديدگاه را بطور گسترده اي در ميان توده هاي تحت ستم دامن مي زند كه كاملترين بيان آنچه كه از آن محروم شده اند وآنچه كه خواستش را دارند در حقوق دمكراتيك و  شعار آزادي و برابري جستجو كنند.

درك رايج از دمكراسي آنست كه آنرا حاكميت مردم معنا كرده كه عاليترين بيانش بصورت "انتخاب مقامات كشوري دركليه سطوح" ويا "حق افراد به اقامه دعوي عليه هر مقام دولتي" و... ( در اين زمينه ميتوان مستقيما به برنامه حكا رجوع كرد) مي باشد. چنين نظر گاههائي  به تمايلات و تعصبات اقشار مياني ومرفه جامعه خدمت ميكندو بينش آنان را در ميان بيچيزان جامعه رواج مي دهد. توده هاي تحت ستم واستثمار بطور خود بخودي آن معنائي را از دمكراسي و آزادي مي گيرند كه در تحليل نهائي منطبق بر بينش و منافع طبقات دارا است. دليل اين امر حاكميت هزاران ساله طبقات استثمارگر و بينش آنان بر جامعه است. بقول ماركس عقايد غالب همواره عقايد طبقات حاكمه بوده است.

بنا براين درك صحيح از دمكراسي، جايگاه و عملكردش در جهان كنوني و در تكوين تاريخي جامعه، براي آنهائي كه بدنبال محو نهائي ستم واستثمار هستند، حياتي است. برخورد كمونيستها به مسئله دمكراسي برخوردي ماترياليستي ديالكتيكي است. همانگونه كه مائو گفت: دمكراسي بمثابه هدف نبوده بلكه بمثابه وسيله است. دمكراسي جزئي از روبنا بوده كه در خدمت زير بناي اقتصادي معيني قرار دارد. دمكراسي تحت شرايط تاريخي خاصي بظهور رسيده و رشد مي يابد و عموما مربوط به عصر بورژوائي مي باشد. دمكراسي هيچگاه در شكل مطلق وخالصي و مجرد وجود نداشته و هميشه مشخصه طبقاتي معيني را دارا بوده و مشروط به روابط بنيادين مابين طبقات است. دمكراسي پرولتري مشخصه متمايزي نسبت به دمكراسي در دوره بورژوازي دارد. دمكراسي پرولتري بقول لنين نه تنها يك ميليون بار بهتر از دمكراسي بورژوائي است بلكه كيفيتا با آن تفاوت دارد. اين دمكراسي همان دمكراسي بورژوائي اما گسترده تر و وسيعتر نمي باشد. نه تنها بدليل آنكه در ميان اكثريت اهالي بعمل در مي آيد، بلكه چون بيان حاكميت طبقه اي ايست كه رهائي اش در گرو محو اشكال گوناگون استثمار و تمام تمايزات اجتماعي است. با نيل به كمونيسم جهاني، دمكراسي هم مانند بسياري از پديده هاي متعلق به عصر بورژوائي، از بين خواهد رفت.

صحبت از دمكراسي بدون صحبت از ديكتاتوري عوامفريبي محض است و  نمايانگر اين بينش كه گويا دمكراسي چيزي ماوراء طبقات است.  "دمكراسي شكل دولت و يكي از انواع آن است . بنابراين دمكراسي نيز مانند هر دولتي عبارتست از اعمال قهر متشكل و سيستماتيك در مورد افراد" ( لنين ـ همانجا)  در عصر ما فقط دو نوع دمكراسي با دو محتواي مختلف ميتواند وجود داشته باشد: دمكراسي بورژوائي يعني ديكتاتوري بورژوازي و دمكراسي پرولتري يعني ديكتاتوري پرولتاريا. دمكراسي پرولتري فقط با سرنگوني دولت موجود و برقراري حاكميت پرولتاريا امكان پذير است.

در برنامه حكا، ازمضمون طبقاتي دولت جمهوري دمكراتيك انقلابي صحبتي نمي شود. مشخص نيست كه اين دولت بيان اعمال چه نوع ديكتاتوري طبقاتي است. حكا تحت پوشش "حاكميت مردم مبتني بر دمكراسي شورائي" از روشن ساختن مسئله فوق طفره ميرود. اين بيان اساسي ترين انحراف از تئوري ماركسيستي دولت مي باشد. هر دولتي در هر دوراني در هر نقطه اي از دنيا حتي در بحراني ترين شرايط مبارزه طبقاتي  كماكان ابزار سيادت طبقاتي بوده ومهر طبقاتي معيني را بر پيشاني دارد. غير از اين جلوه دادن بجز دغلكاري بورژوائي چيز ديگري نيست. فقط دمكراسي خرده بورژوائي قادر به درك اين مطلب نيست كه دولت سيادت طبقه معيني است كه با قطب مخالف خود (طبقه مخالف)  نميتواند آشتي پذير باشد. اينكه شكل دولت شورائي باشد يا چيز ديگري در ماهيت اين امر نميتواند تغييري ايجاد نمايد.

اين يكي ديگر از مشخصه هاي "سون چيانگيسم" امروزين است كه هم خود و هم مردم رافريب ميدهد.

برخورد پرولتاريا در ايران به مسئله دمكراسي بگونه اي ديگرمي باشد. مسئله اساسي براي پرولتاريا در مرحله انقلاب دمكراتيك و به تبع آن مقوله دمكراسي اين است كه : چگونه انقلاب را تحت رهبري خود سازمان دهد، از چه راهي قدرت سياسي را بطريق قهر آميز كسب نمايد. براي انجام اينكار متحدين طبقاتيش كيانند.

طبقه كارگر درايران يعني در جامعه اي كه قريب  به نيمي از جمعيتش در روستا ها بسر ميبرند،  بايد بدنبال تامين اتحاد خود با دهقانان بويژه دهقانان فقير باشد. بقول لنين : "دمكراسي بورژوائي داريم تا دمكراسي بورژوائي. هم زمستوئيست سلطنت طلب يا طرفدار مجلس اعيان كه از حق انتخاب همگاني " دم ميزند" ولي پنهاني در پس پرده با تزاريسم در باره يك مشروطيت ناقص وسر ودم بريده بند وبست ميكند بورژوا دمكرات است و هم دهقاني كه اسلحه بدست بر ضد ملاكان و مامورين دولتي بپا ميخيزد و با "جمهوري خواهي ساده لوحانه" خود پيشنهاد "بيرون كردن تزار"  را مينمايد." (دوتاكتيك سوسيال دمكراسي در انقلاب دمكراتيك) درايران نيز چنين است. هم كسي كه فقط خواهان آزادي هاي سياسي از قبيل آزادي بيان و... و انجام اقداماتي ازبالا مي باشد بورژوا دمكرات است وهم دهقان فقيري  كه خواهان حل قطعي مسئله دمكراسي از طريق يك انقلاب ارضي از پائين مي باشد. هيهات به كسي كه در دوره انقلاب دمكراتيك متوجه اين فرق موجوده بين دو نوع دمكراسي و بين جنبه هاي مختلف و اشكال گوناگونش نشود. پرولتاريا به خاطر اهداف نهائيش با روشي استوار وانقلابي با بورژوا دمكراسي انقلابي دهقاني متحد مي گردد، (آنهم تا بدانجاكه براي بوجود آوردن شرايط عيني و ذهني گذر به سوسياليسم لازم باشد)  نه باروش رفرميستي و ليبرالي كه بشكلي ناقص، محدود و تحريف شده خواسته هاي دمكراتيك را برسميت مي شناسد. اتحاد كارگران ودهقانان تحت رهبري حزب كمونيست انقلابي  در پروسه جنگ انقلابي تنها روشي است كه به ايجاد دولت ديكتاتوري دمكراتيك كارگران ودهقانان منجر ميگردد.

حكا، مائو و مائوئيستهارا به علت اينكه به دهقانان رجوع مي كنند مورد تقبيح قرار مي دهد. اين ضديت با انقلاب قهر آميز پرولتري  و تبليغ رفرميسم و اتحاد با بورژوا ليبراليسم در ميان كارگران بوده و عدم اعتقاد به اين واقعيت است كه طبقه كارگر قادر است ميليونها دهقان را تحت پرچم خود سازمان داده و در اتحاد با آنان  قدرت سياسي را كسب نمايد.

 

"جمهوري دمكراتيك انقلابي" و اقتصاد جامعه

برنامه اقتصادي "جمهوري دمكراتيك انقلابي" از حد مطالبات اقتصادي كارگران فراتر نميرود. قراراست كه در قانون اساسي اين جمهوري پشت سر هم قوانيني به نفع كارگران  و زحمتكشان گذرانده شود تا از استثمار و فوق استثمار وحشيانه، جلوگيري نمايد. البته بايد توجه داشت كه حكا مرتبا گوشزد مي كند كه دستي به مناسبات توليدي حاكم بر جامعه نزده و خواهان "انقلاب اقتصادي" در مرحله انقلاب دمكراتيك، نيست (به ضميمه شماره 1 كمونيست 1 رجوع شود) و اقداماتشان در اين زمينه از اصلاحات اقتصادي فراتر نمي رود  البته هنوزمشخص نيست كه دولت "جمهوري دمكراتيك انقلابي" براي تحقق مطالبات اقتصادي كارگران  به چه منابعي رجوع ميكند آنهم زماني كه حتي صحبتي در مورد تغيير مناسبات و بهم زدن ساختار وابستگي اقتصادي جامعه در ميان نمي باشد.

بروشني ميتوان ديد، تمامي حق و حقوقي كه حكا ميخواهد به كارگران بدهد، خيالي بيش نيست.  بقول ماركس: "حق هيچگاه نميتواند در مرحله اي بالاتر از ساخت اقتصادي جامعه و تحولات فرهنگي تابع آن قرار گيرد." ( نقد برنامه گوتا) حتي اگر قوانين مختلف بخواهد حق را محدودتر يا گسترده تر سازد. حكا، همانند رويزيونيستها اصرار فراواني دارد كه قوانين را بخشي از مناسبات اقتصادي جا زده و مرتبا به كارگران گوشزد نمايد كه: "آنچه كه در كتاب قانون جمهوري اسلامي يا هر دولت سرمايه دار ديگري آمده يك مقطع از توازن قواي ميان كارگران و دولت سرمايه داري را نشان ميدهد" ( پيام، نشريه صداي انقلاب ايران شماره 1 ـ صفحه 3) حال آنكه قانون نتيجه سلطه يك طبقه بر طبقه ديگر بوده و نشانه ديكتاتوري طبقه ايست كه از نظر اقتصادي مسلط است. قوانين را، چيزي مستقل از طبقاتي كه از نظر اقتصادي غالبند قلمداد كردن، نشانه اپورتونيسم مفرط است.

دولت و تمامي نهاد هاي وابسته به آن، بخشي از روبناست و درخدمت يك پايه اقتصادي مشخص قرار دارد. هر روبناي سياسي به ساختار اقتصادي معيني خدمت كرده، بر آن منطبق بوده وآنرا تقويت ميكند. اين امر، در مبارزه طبقاتي مسئله تعيين كننده اي بوده و حقيقتي است كه فقط بورژوازي بر آن پرده مي افكند. چگونگي برخورد به اين مسئله افشاگر ديدگاه هر حزبي در مورد  چگونه متحول كردن جامعه از بالا يا از پائين، بطور رفرميستي يا انقلابي، بااتكا به قانون ارزش يا با اتكا به فعاليت آگاهانه و سازمان يافته توده هاي تحتاني جامعه براي ساختمان جامعه اي نوين، مي باشد. اين موضوع نشانه آن است كه آيا آن حزب اساسا تحول جامعه بشري را ممكن مي داند يا خير؟

دولت بعنوان محصول مبارزه طبقاتي و ارگان سيادت يك طبقه بر طبقه اي ديگر، بخشي از ساختار عيني جامعه است كه ماهيت آن نه با منشا طبقاتي كاركنانش، بلكه با تقسيم كار اجتماعي مشخصي معين گشته است. دولت تداوم اين تقسيم كار و باز توليد مناسباتي كه به آن خدمت مي كند،  را تضمين مي كند. يك سيستم دولتي ميتواند اشكال حكومتي گوناگوني بخود بگيرد. دراين ميان عمدگي با دولت و ماهيت طبقاتي دولت است. اشكال متنوع حكومتي بخودي خود نشانه تمايزات بنيادين نيست.

انقلاب، عملي است آگاهانه براي متحول كردن كل جامعه. اين تحول، ابتدا و قبل از هر چيز بايد، در روبنا صورت گيرد تا قدرتي كه از زير بناي موجود حفاظت كرده را از بين  برده و با دردست گرفتن اهرمهاي قدرت به متحول كردن زير بنا، بپردازد. درعصر ما اگر اين قدرت را بورژوازي بگيرد مسلما نيازي به متحول كردن زيربنا نخواهد داشت چرا كه آنرا اساسا منطبق بر منافع خود مي يابد. حاكميت ارتجاعي جمهوري اسلامي، قدرتش از مناسبات معيني برخاسته كه از آن حفاظت مي كند. دست نزدن به آن مناسبات، بمعناي نشستن بر جاي همان ارتجاع سابق است. انقلاب 57 بخوبي اين مسئله را براي توده هاي ستمديده آشكار ساخت كه مسئله، رفتن شاه و آمدن خميني نيست. براي پرولتاريا و توده هاي ستمديده تفاوتي ندارد كه براين ماشين دولتي زماني شاه كراواتي يا آخوند ريشو يا مجاهد مسلمان يا رويزيونيست روسي ياسوسيال دمكراتي مودب و... تكيه زند.

يكي از مشخصه هاي اصلي دولت در كشورهاي تحت سلطه منجمله ايران اين است كه قبل از هر چيز در خدمت تداوم تقسيم پايه اي جهان، يعني تقسيم جهان به كشور هاي امپرياليستي و كشور هاي تحت سلطه مي باشد. اين تقسيم پايه اي خود بيان يك مناسبات  توليدي بوده كه بر انواع واقسام شيوه هاي استثمار متكي است. اقتصاد كشور آنچنان شكل گرفته و شاخه هايش آنچنان تكامل يافته كه بند نافش به شكم امپرياليسم جهاني وصل است و حيات مستقلي براي آن بدون برهم زدن تمام وكمال اين مناسبات ـ در واقع، بدون انجام انقلاب پرولتري ـ متصور نيست. جالب اينجاست كه حكا روز بروز تحت تاثير سوسيال دمكراسي اروپا به نفي كامل اين تضاد پايه اي جهان ميرسد و تئوريهاي كائوتسكيستي از امپرياليسم را بخورد ملت ميدهد.(براي نمونه ميتوان به مقاله "جهان سوم، نظريه وابستگي، و احمد شاملو" در كمونيست شماره 46 و 47 رجوع نمود).

زمانيكه "جمهوري دمكراتيك انقلابي" حكا، قرار نيست دستي به تركيب اين مناسبات بزند، در واقع راه را براي حفظ و تداوم موقعيت تحت سلطگي جامعه، باز مينمايد. مگر اينكه حكا مدعي شود كه با بستن قراردادهاي "عادلانه"  با امپرياليستها ويا فروش "عادلانه"  نفت در بازار هاي جهاني، زمينه را براي تحقق مطالبات اقتصادي كارگران فراهم مي سازد. اينها همه توهماتي بيش نيست. حكا براي توجيه اين وضعيت "جمهوري دمكراتيك انقلابي" دست به مغلطه گري تئوريكي تحت عنوان "دولت در دوره هاي انقلابي" ميزند. "دوره اي انقلابي" كه در آن اقتصاد بايد منتظر تعيين تكليف انقلاب بماند. نتيجه عملي اين بحث آن است كه كارگران  و دهقانان نبايد انتظار برآورده شدن خواسته هاي خود را داشته باشند. توده ها بايد به حكا فرصت دهند تاآنها شرايط گذار به "سوسياليسم"  را فراهم نمايند. يعني اينكه در تمام دوره "جمهوري دمكراتيك انقلابي" توده هاي ستمديده نبايد عليه مناسبات امپرياليستي بجنگند، دهقانان بايد در انتظار وضع قانون رسمي يعني اجازه مبارزه بر عليه ملاكان بمانند، زنان بايد منتظر تدوين حقوق برابر با مردان باشند، كارگران هم بايد در انتظار تحقق مطالبات اقتصادي خود، به كيسه بورژوازي (اگر مرحمت كند) چشم دوزند.

كارگران ودهقانان ايران يكبار قبلا اين حرفها را زبان كسان ديگري شنيدند و نتايجش را ديدند. آنها اين كلمات را زبان افرادي چون بازرگان شنيدند كه بعد از بقدرت رسيدن مدام چه در حرف و چه در عمل مانع اقدامات انقلابي آنها ميشد و ميگفت ما دولت در حال گذار هستيم بگذاريد قدرت ما تثبيت شود آنگاه بخواسته هايتان رسيدگي ميكنيم، به ما فرصت دهيد تا حكومت عدل علي را پياده كنيم. تئوري "دولت در دوره هاي انقلابي" در واقع براي توجيه چنين شرايطي تحت پوشش ماركسيستي مي باشد. قطعا هر كارگر انقلابي به حكا خواهد گفت : "حرفهايتان كهنه است!

اين هم يكي ديگر از مشخصه هاي "سون چيانگيسم" امروزين است كه حتي صحبتي در مورد تغيير مناسبات نميكند.

زير بناي اقتصادي جامعه بطور كلي نقش عمده را در تعيين تمام مناسبات اجتماعي ديگر دارد. اين يك اصل تئوريك ماركسيستي و حقيقتي بنيادين است. بهمين دليل زمانيكه پرولتاريا در هر كشوري بقدرت برسد دست به زير و رو كردن مناسبات توليدي زده و كل توليد اجتماعي را بر پايه مناسبات نويني سازماندهي مي كند. پرولتاريا در ايران با برقراري ديكتاتوري خود و اتكا بر نزديكترين متحدينش يعني دهقانان فقير، وبسيج اقشار تحت ستم ديگر كليه مناسبات امپرياليستي حاكم بر جامعه را درهم ميكوبد و به زير ورو كردن ساختار اقتصادي جامعه و سازمان دادن اقتصاد دمكراسي نوين مي پردازد و زمينه هاي گذار به سوسياليسم را فراهم مي سازد.

 

"جمهوري دمكراتيك انقلابي" و مسئله بوروكراسي و نيروهاي مسلح

حكا، "جمهوري دمكراتيك انقلابي"  را نتيجه قيام ومبارزه قهر آميز توده ها،  ميداند. اين جمهوري  قرار است در قانون اساسي خود "برچيده شدن ارتش  وسپاه و ساير نيروهاي مسلح حرفه اي جدا از مردم وبوروكراسي دولتي مافوق مردم" ... را اعلام داشته و "تسليح عمومي مردم" و "نظام دمكراتيك شورائي اداره كشور"  را جايگزين آنها سازد.

اولا، بوروكراسي دولتي مافوق مردم در ايران كاملا  بر مناسبات اقتصادي معيني استوار است.  گسترش بوروكراسي دولتي با هدف رفع نياز طبقه حاكمه در كنترل يك جامعه معوج و بيمار، صورت مي گيرد. دستگاه بوروكراتيك " چفت وبستي " است كه ميبايست اجزا گوناگون و متناقض اين جامعه را بهم پيوند دهد وامور را تنظيم نمايد. جمهوري اسلامي  و هر رژيمي كه متكي بر اين مناسبات توليدي باشد مجبور است به آن اتكا كند.

طنز آن خواهد بود، كه "شوراهاي جمهوري دمكراتيك انقلابي" حكا كه براي كنترل يا محدود ساختن بوروكراسي قديم ايجاد مي گردد، خود جايگزين برخي از ارگانهاي بوروكراتيك قديم شده، يا به آنها اضافه ميشود. نتيجتاً دستگاه بوروكراتيك دولتي گسترده تر خواهد شد.

ثانيا، جنبه طبقاتي قيامي كه قراراست صورت پذيرد، روشن نيست. يك قيام عموم خلقي است كه مسئله اش فقط سرنگوني جمهوري اسلامي مي باشد. مشخص نيست كه اين قيام منافع كدام طبقات را بيان ميكند. در نتيجه اگر قرار باشد نيروي مسلحي از دل قيام بيرون بيايد تركيب و ساخت طبقاتي و اجتماعي آن در پس پرده اي از ابهام قرار دارد. امروزه انحلال ارتش و برچيدن نيروهاي مسلح جدا از توده  در برنامه  تمامي احزابي كه مايلند خود را به كمونيسم منتسب نمايند ـ منجمله حكاـ وجود دارد. ولي اينكه آيا اين برنامه ها داراي چه ارزشي است،  موضوعيست كه توسط رفتار آنان در قبال چگونگي از بين بردن قواي مسلح دولتي و اينكه چه چيزي را جايگزين آن مي سازند، مشخص مي گردد.

توهم انگيز ترين بخش برنامه حكا نفي ايجاد نيروهاي مسلح حرفه اي و انقلابي، مي باشد. بينش حكا در اين زمينه نشان ميدهد كه پروسه كسب قدرت سياسي و حفظ آنرا نهايتاً مسالمت آميز، مي بيند. اين بند از بخش اصلاحات  برنامه حزب بلشويك كپيه برداري، شده است. (حكا شيفته بخش اصلاحات برنامه حزب بلشويك مي باشد!) اما، شعار "تسليح عمومي مردم" يا "ميليشياي توده اي" كه زماني در برنامه حزب بلشويك بود، در شرايط توسعه مسالمت آميز سرمايه داري و بعنوان درخواست دمكراتيك ترين شكل براي سازمان دولت وارتش سرمايه داري مطرح شده بود. حزب بلشويك بعد ها از اين مسئله جمعبندي نمود كه مبارزه براي دمكراتيزه كردن ميليتاريسم بورژوائي حتي از مبارزه براي دمكراتيزه كردن پارلمانتاريسم بورژوائي نيز نتايجي ناچيزتر داشت. بدليل آنكه در زمينه نظامي، بورژوازي،  بدون نفي ماهيت خود،  تنها ميتواند نوعي از دمكراتيسم را مجاز شمارد كه خدشه اي بر سلطه طبقاتيش وارد نيآورد: يعني دمكراتيسم موهوم وتخيلي. وتاكيد نمود هنگامي كه مبارزه طبقاتي به جنگ داخلي آشكار تبديل ميشود و پوشش قوانين بورژوائي و نهاد هاي بورژوا ـ دمكراتيك بكناري ميرود،  شعار " ميليشياي مردمي" نيز دقيقا همچون شعار پارلمانتاريسم دمكراتيك، از معنا تهي گشته  و نتيجتا سلاحي در دست ارتجاع خواهد شد. حزب بلشويك بروشني مطرح ساخت كه همانگونه كه دمكراسي بر يك مبناي طبقاتي استواراست، ميليشيا نيز به ناگزير بر اصول طبقاتي استوار بوده و نتيجه آن ناگزير ايجاد ارتشي است از كارگران و دهقانان فقير بعنوان ابزار اصلي دولتشان. ( دراين زمينه ميتوان به قطعنامه هاي حزب بلشويك در كنگره هشتم رجوع نمود) پس از تجربه پيروزمند دو انقلاب كبير چين وشوروي تنها حقارت وكوته نظري خرده بورژوائي ميتواند به تبليغ رسمي عدم نياز به وجود ارتش انقلابي بپردازد.

از سوي ديگر نفي سازماندهي ارتش انقلابي در بهترين حالت بيانگر يك ديدگاه شكست طلبانه از پروسه دفاع از انقلاب در مقابل تهاجمات دشمنان داخلي وخارجي و ديدگاه ناسيوناليستي از  پروسه پيشرفت انقلاب مي باشد. شكست طلبانه است، زيرا پروسه كسب قدرت و حفظ آن در مقابل تعرضات امپرياليستي را به هيچ گرفته و "جمهوري"  را بدون داشتن يك ارتش منظم در مقابل دسائس مرتجعين و امپرياليستها خلع سلاح ميكند. ناسيوناليستي است، زيرا صحنه مبارزه طبقاتي در ايران را از دنياي امپرياليستي، جدا كرده و پروسه انقلاب پرولتري را بمثابه يك پروسه جهاني نفي مي نمايد. در عمل دفاع از يك پايگاه انقلابي براي گسترش انقلاب در سطح جهاني به كناري نهاده ميشود. گسترشي كه بمعناي واقعي شرايط را براي از بين بردن  طبقات و نتيجتاً ارتش طبقاتي فراهم مي سازد.

امروزه هر حزبي كه صحبت از كسب قدرت سياسي ميكند نميتواند صحبت از چگونگي كسب قدرت وايجاد ابزار ضروري آن يعني ارتش نكند. نفي اين مسئله  يا نشانه توهم كودكانه خرده بورژوائيست يا نشانه فريبكاري بورژوائي  ـ يا تركيبي از هردو ـ  كه قلب ماشين دولتي ـ يعني ارتش وقواي مسلح ـ را از چشمان توده ها پنهان مي سازد. بورژوازي هميشه ارتش خود را ميسازد، فقط به طبقه كارگر موعظه مي كند كه او نيازي به ارتش ندارد!

عدم اعتقاد حكا به سازمان دادن ارتش انقلابي و جايگزين نمودن "تسليح عمومي مردم"  بجاي آن نشانگر يك درك رفرميستي از چگونگي كسب قدرت مي باشد. نابودي قواي مسلح دشمن به يك قيام خودبخودي توده اي واگذار ميشود. قيامهايي كه در طول تاريخ بارها وبارها صورت گرفته اند و ناتواني خود را در درهم شكستن قواي مسلح ارتجاعي نشان داده اند. اين مسئله تمايل حكا را در نفي كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا بطريق قهر آميز نشان ميدهد. و آنجائي كه حكا نيروي مسلحي را سازمان ميدهد فقط بمثابه اهرم فشاري براي گرفتن امتيازات از دشمن و يا كاتاليزورشدن  براي قيام توده اي است.

اين يكي ديگر از مشخصه هاي "سون چيانگيسم" امروزين است كه  خود را در نبرد مرگ وزندگي با قواي دشمن نمي بيند.

 

"جمهوري دمكراتيك انقلابي" بيان آمال و آرزوهاي كيست؟

براي تشخيص اين مسئله بهتر است به مواضع و عملكرد اين حزب دركردستان رجوع نمود. بنظر ميرسد حكا در رابطه باانقلاب سراسري بيشتر تمايل بدان دارد كه نقش يك اپوزيسيون را (حتي در دوران "جمهوري دمكراتيك انقلابي") ايفا نمايد. ولي بخاطر ويژگي هاي معين و موقعيت تاريخي كومه له احساس ميكند ذر كردستان به اعمال قدرت  سياسي خود نزديكتر است. شايد از همين رو تلاش نموده كه برنامه هاي خود را در اين عرصه روشنتر ، صريحتر و خاصتر اعلام دارد.

ببينيم كومه له چگونه سعي ميكند "تحقق واقعي" دمكراسي انقلابي در كردستان را تصوير نمايد. كومه له مي گويد: "استراتژي جنبش كردستان از نظر ما و توده هاي خلق كرد روشن است،  در هم شكستن و بيرون راندن قواي جمهوري اسلامي و تامين قهري حق تعيين سرنوشت وبرقراري يك حكومت خود مختار كه اداره امور كردستان را به اراده مردم بسپارد." (نشريه پيشرو ـ  شماره 1 ـ مقاله زنده با قدرت شوراها ـ صفحه 3 و 4) كومه له رابطه اين حكومت خود مختار با دولت مركزي ارتجاعي را در ابهام قرارمي دهد. آيا بصورت حكومت دوگانه اي كه در تعارض با يكديگر قرار دارند،  ميباشند؟ آيا در چارچوب همان دولت ارتجاعي مركزي قرار داشته و بيان يك ماشين دولتي با خصلتي دوگانه ـ كه در كردستان انقلابيست در ساير نقاط ايران ضد انقلابي ـ خواهد بود؟ آيا برقراري حكومت خود مختار در گرو استقرار " جمهوري دمكراتيك انقلابي" در سراسر ايران است؟ و ... فقط يك چيز كاملا روشن است منظور كومه له از برقراري حكومت خود مختار ايجاد منطقه پايگاهي سرخي براي گسترش انقلاب نمي باشد.

حال بپردازيم به مضمون دولتي كه كومه له وعده ميدهد: "آن نوع دولتي كه به وسيعترين توده ها امكان ميدهد مستقيما در امر حاكميت شركت فعال داشته باشند دولت شورائي است. در اين شكل از حكومت درست برخلاف حكومتهاي مطلقه قدرت تماما ومستقيما در دست اكثريت جامعه قرار مي گيرد. همه افراد جامعه عضوي از دولت محسوب ميشوند و در سازمان دولت جاي دارند از اينرو هميشه اراده اكثريت حكم خواهدكرد. اين عاليترين نوع دمكراسي است. بورژوازي ادعا ميكند كه جمهوري پارلماني او هم مقدرات جامعه را بدست اكثريت افراد جامعه مي سپارد. اما اين دروغي بيش نيست." (همانجاـ صفحه 10) ادامه داده و ميگويد : دمكراسي پارلماني "ديگر متعلق به عهد عتيق است. بعد از كمون پاريس كه درآن جوانه هاي حكومت شورائي شكل گرفت و بعد از آن در انقلاب اكتبر، ديگر بشر اشكال بسيار عاليتر دمكراسي را كشف كرده است و به آساني ميتوان نشان داد كه بدون طرفداري از حكومت شورائي نميتوان ادعاي دمكرات بودن داشت." ( همانجا ـ صفحه11)  هيچ حرفي از محتواي طبقاتي اين حكومت شورائي و دمكراسي در ميان نيست. صحبت ها ازاشكال، واقعي بودن و دروغ نبودن است. درجه "واقعي" بودن اين شوراها را آگاهي توده هاي زحمتكش به عاليترين حق خود يعني حق حاكميت و اعمال ديكتاتوري طبقاتي خود در تمام عرصه هاي جامعه تعيين مي كند. در اين مقاله كومه له، حتي چگونگي انتخاب فرماندار و بخشدار معين شده اما كلمه اي از اين حق و چگونگي متحول كردن وانقلابي كردن مناسبات توليدي كردستان و چگونگي در گير شدن توده ها در كار انقلابي كردن جامعه خبري نيست.

"به اين ترتيب مردم كه خود در اين نظام شورائي قدرت، متشكل شده اند خود هم قانونگزارند و هم مجري قانون بويژه وقتي در نظر داشته باشيد كه ارتش و قواي مسلح حرفه اي و اصولا هيچ قدرتي مافوق مردم قرار نگرفته است" (همانجا ـ صفحه 12) ـ البته اگر قدرت مسلح كومه له بحساب نيايد ـ در آنصورت قدرت مناسبات اقتصادي كردستان كه دست نخورده باقي خواهد ماند،  مافوق همه قوانين قرار خواهد گرفت! جمله ماركس دوباره قابل تاكيد است كه " حق هيچگاه نميتواند در مرحله اي بالاتر از ساخت اقتصادي جامعه و تحولات فر هنگي تابع آن قرار گيرد." ( نقد برنامه گوتا)

"اين براستي حكومت مردم بر مردم يعني دمكراسي واقعي است." (همانجاـ صفحه 12) براستي آن همه هياهوي ضد پوپوليسم، براي چه بود؟! محتواي طبقاتي حكومت مردم بر مردم و دمكراسي واقعي چيست ؟ بيانگر ديكتاتوري چه طبقه ايست ؟ به كدام مناسبات توليدي خدمت مي كند، كدامين را مقهور مي سازد و چگونه ؟ با اتكا به چه طبقاتي اين كار را صورت ميدهد؟ اينها بدون پاسخ مي ماند. اما كومه له حتي نحوه تصميم گيري امور توسط مردم را هم روشن مي سازد: "تصميم گيري در اين مجمع عمومي هم بايد با همان نظم و آئين پارلمانهاي بورژوائي باشد. يعني دستور و موضوع بحث روشن باشد. پيشنهاد دهنده،  مخالفين و موافقين هركدام به اندازه و به ترتيب صحبت كنند. راي گيري و شمارش آرا حتي با يد بطور جدي اجرا گردد.... بايد احترام گذاشتن به عقايد ديگران،  رعايت كردن حقوق ديگران واستفاده كردن اصولي از حقوق عمومي وشخصي وخلاصه عضويت وفعاليت در شورا را هر زحمتكش بخوبي فرا بگيرد." (همانجا ـ صفحه 13) "پارلمانهاي بورژوايي" تمام اينها را قبلا خيلي بهتر ومدون تر از كومه له مطرح  كرده است. كومه له فقط همانها را تكرار ميكند.

اين را هر پيشمرگه و هر فرد روستائي در كردستان ميداند كه جهت گيري و تصميم گيري هر شورائي را در كردستان جرياني تعيين مي كند كه  نيروي مسلحش در روستا حضور دارد و پروسه انتخابات، تصميم گيري و به اجرا گذاردن را تضمين ميكند. مضافا، بارها در همين روستاها و در جلسات چنين شوراهائي دوباره همان كساني كه مظهر اتوريته كهن بودند (از ملاي ده تا كدخدا تا دهقان مرفه باسواد تا عوامل حزب دمكرات) به نمايندگي مردم انتخاب شدند. اين مسئله اين سئوال را در ذهن هر فرد انقلابي بوجود خواهد آورد كه چرا چنين ميشود؟ تازماني كه اتوريته هاي كهن چه در روبنا وچه در زير بنا توسط توده هاي مسلح تحت رهبري حزب طبقه كارگر در هم شكسته نشود، باز همان آش و همان كاسه خواهد بود. مطرح نمودن "دخالت توده ها" در سرنوشتشان از طريق بحث آزاد وعلني، بخودي خود انقلاب را عمق نخواهد بخشيد. اين  بحث قلابي است و تفاوتي با بورژوا ليبراليسم نوع كلاسيك ندارد و پوششي براي مطلقه گرائي بورژوائي بوده و با تاكيد بيش از حد بر فرم دمكراسي به مانعي براي طرح اين سئوال اصلي كه دمكراسي براي چه طبقه اي است، بدل ميگردد. تبادل آزادانه عقايد، بخودي خود و بدون ارتباط با انكشاف مبارزه طبقاتي و بدون بسيج توده ها در مبارزه عليه دشمنان طبقاتي توسط رهبري حزبي با خطي انقلابي، به حقيقت وترقي نخواهد انجاميد.

آيا كومه له اينها را نميداند؟ ميداند و تاكيد ميكند كه: "از يكسو دولتي نوين، توده اي و بالنده (صفاتي كه محتواي طبقاتي هيچ دولتي را روشن نميكند) كه همراه بسط قلمرو خود دمكراسي واقعي، آزادي انسانها و قدرت زحمتكشان را به ارمغان مي آورد..."  (همانجا ـ صفحه 15 ـ متن داخل پرانتز از ماست) اين دولت كدام طبقه است كه همراه بسط قلمرو خود بسوي "قدرت زحمتكشان" ليز مي خورد؟ "ما ميخواهيم همه مردم سياسي باشند و فعالانه دراين دولت دمكراتيك در جهت ساختن كردستاني آباد وآزاد نقش ايفا كنند" (همانجا ـ صفحه 14)  "هرفرد از اهالي همانطور كه جائي را در سازمان توليد ( چه نوع سازمان توليدي؟) اشغال ميكند جائي را نيز در حكومت و دولت بخود اختصاص دهد." (همانجا ـ صفحه 14 ـ متن داخل پرانتز از ماست) كومه له به هدف خود نزديكتر ميشود و ميگويد: "يكي از خواسته هاي مهم ملت كرد تا كنون رفع عقب ماندگي هاي اقتصادي و فرهنگي و برخورداري از دستاوردهاي علمي فرهنگي و تكنيكي بشري بوده است. خود مختاري وسيع، و دمكراتيكي كه ما براي آن مبارزه مي كنيم، اولا مانع سياسي ناشي از عملكرد تبعيض گرايانه دولتهاي مركزي را از سر راه رشد صنعتي كردستان بر ميدارد،  ثانيا دمكراسي موجود آن از يكطرف از تحميل شرايط استثمار وحشيانه از سوي صاحبان سرمايه به كارگران و زحمتكشان جلو گيري كرده (چه نيروي قهري دولتي صاحبان سرمايه را مانع خواهد شد؟) و از طرف ديگر راه مبارزه متشكل و متحدانه كارگران و زحمتكشان تهيدست كردستان را براي رهائي قطعي از ستم واستثمار سرمايه داري وبهره مندي آنان از ثمرات پيشرفت اقتصادي،  تسهيل مي نمايد." ( برنامه كومه له براي خود مختاري كردستان ـ صفحه 11ـ متن داخل پرانتز از ماست)  "بنا براين ما ضمن متشكل ساختن كارگران و زحمتكشان كردستان براي دفاع از منافع مستقل طبقاتي خويش پاي مي فشاريم ، رشد صنعتي كردستان را بوسيله اقدامات حكومت خود مختار امري ضروري مي دانيم." (همانجاـ 12)

وسپس  برنامه پيشرفت اقتصادي كردستان را با ايجاد كارگاههاي توليدي براي ساختن ابزار، پوشاك،  بسته بندي، كنسرو سازي،  محصولات غذائي،  واكسيناسيون،  دفع آفات نباتي و... و همچنين ايجاد تعاونيهاي متعدد توليد وتوزيع و ... مطرح مي سازد. سوال اساسي خوب بودن يا بد بودن اين پروژه ها نمي باشد، قبل از تهيه ليست پروژه هاي توليدي  مورد نياز بايد به يك سئوال اساسي جواب داد: همه اينها چگونه انجام خواهد شد؟ توليد اجتماعي، تحت حاكميت سياسي چه طبقه اي و با اتكا به كدام مناسبات توليدي، با كدام سياستهاي اقتصادي سازمان خواهد يافت؟  بدون انقلاب ارضي، وسازماندهي توده هاي رها شده از قيد مناسبات كهن و بوجود آوردن سازمان توليدي نوين در كشاورزي، اين خود مختاري استقلال خود را چگونه تضمين خواهد كرد؟ صنايع نوين انباشت اوليه خود را از كجا آورده و چگونه ادامه خواهند يافت؟ شايد از بودجه اي كه دولت مركزي از سهميه فروش نفت به استان كردستان اختصاص خواهد داد؟؟!!

كومه له نيز مانند هر نيروي طبقاتي ديگري هنگام بقدرت رسيدن برنامه سازماندهي اقتصادي خود را بجلو خواهد  گذارد. برنامه سازماندهي اقتصادي كومه له اساسا در چارچوب  مناسبات سياسي و اقتصادي كه تحت كنترل ديكتاتوري پرولتاريا نيست، "عملي مي شود". برنامه كومه له براي كردستان رشد سرمايه داري ملي ومستقل است. اين نشان ميدهد كه چرا محتواي طبقاتي دمكراسي از جانب او پوشانده مي شود.

از همين روست كه حكا اصرار دارد، در كشور هاي تحت سلطه در مرحله انقلاب دمكراتيك  نبايد دستي به مناسبات اقتصادي درون جامعه زد، زيرا "هدف نهائي پرولتاريا گم ميشود". دليل آن هم روشن است، رك وصريح آنها سرمايه داري، ميخواهند. اتفاقا  هدف نهائيشان گم نشده فقط ميخواهند يكدوران با شركت خودشان سرمايه داري شكوفان  و آزاد رشد كند. يك چيز كاملا روشن است اين آمال سركوب شده بورژوازي ملي كرد است كه اينگونه فرموله ميگردد. بكف آوردن  بازار ملي، بنام پرولتارياي كردستان.

اما خواست آنان براي كردستاني آزاد، آباد و صنعتي، تحت مناسبات حاكم بر كردستان غير قابل تحقق است. نه تحت اين مناسبات امكان "توزيع عادلانه نيروهاي مولده" وجود دارد ونه "امكان بهره مندي كارگران از ثمرات پيشرفت اقتصادي". كومله قدري به اندازه بيش از يك قرن دير آمده است. عصر، عصر امپرياليسم است وسرمايه داري فقط ميتواند در ارتباط با امپرياليسم رشد كند و جهان مدتهاست كه بطور قطع بدو اردوگاه متخاصم تقسيم گشته است : يكي اردوگاه استثمارگران و ستمگران كه بورژوازي امپرياليستي در راس آن نشسته است و ديگري، اردوگاه ستمديدگان واستثمار شوندگان جهان كه تحت رهبري پرولتارياي انترناسيوناليست در تلاش براي بظهور رساندن دنيايي نوين است.

تفكرات غالب بر حكا بينش يك بورژوا دمكرات  را نمايندگي مي كند. آنها سيستم سرمايه داري را مي خواهند كه بدترين زياده رويهايش را نداشته باشد. مثلا از زاويه روبناي سياسي شكل حكومت مطلقه نداشته باشد،  كارگران فوق استثمار نشوند، نيروهاي مولده پيشرفته در يك نقطه متمركز نشود كه در نقطه اي ديگر عقب افتادگي غلبه داشته باشد و ... آنها خواهان بوجود آوردن آن دوره اي از سرمايه داري هستند كه تضاد هاي آن زياد حاد نشده بود.

 

تبديل توهمات به رفرميسم عريان در شرايط كنوني

تحولاتي كه در اوضاع سياسي يكساله اخير صورت گرفته تاثيرات خود را براقشار و طبقات مختلف بجاي ميگذارد. پيش گذاشتن سياست "باز سازي" از سوي جمهوري اسلامي و وعده وعيد هايش مبني بر اينكه: "اوضاع خوب ميشود"،  "از فشار ها كاسته خواهد شد"،  "به همه در اين بازسازي سهمي داده خواهد شد"،  "آزاديهاي سياسي برسميت شناخته خواهد شد" و ... توانست براي مدتي ـ هر چند كوتاه ـ  دل بخشي از اقشار مياني ومرفه جامعه را بربايد. ولي ديري نپائيد كه بواسطه  ضعف امپرياليستها در انجام رفرمهاي ناچيز در كشورهاي تحت سلطه بطور اعم وبطور خاص در ايران و ناتواني جمهوري اسلامي تمامي خواب وخيالهاي خوشي كه اين اقشار براي خود ديده بودند را نقش بر آب كرد. خبري از رفرمهاي سياسي، رفاه اقتصادي و...نشد. بجاي آن ترور وسركوب و خفقان تشديد يافت و بر فشارهاي اقتصادي افزوده گشت.

اين شرايط، اقشار مياني جامعه را در موقعيتي بشدت متناقض قرار داد. از يك سو، روي آوري ناگزيرشان را به مبارزه عليه جمهوري اسلامي تشديد ميكند، از سوي ديگر، اميد خود را به امكان انقلاب از كف مي دهند. و آنها را در بيم واميد دائم نسبت به انقلاب قرار ميدهد. بيم از انقلابي ديگر كه نكند اوضاع را از آنچه كه هست، بدتر سازد، و اميد به انقلابي ديگر ـ تحت تاثير ايده اي كه در بين طبقات تحتاني جامعه  در حال شكل گيريست ـ بعنوان تنها راه خلاصي از اين وضعيت. اين مسئله خود پولاريزاسيوني رااز لحاظ ذهني ( يعني روي آوري به  رفرم يا انقلاب) در ميان اين اقشار دامن ميزند.

عدم وجود برآمد آشكار انقلابي،مشاهده "تاخت و تازامپرياليستها ومرتجعين" و مانور هايشان در سطح جهاني ومنطقه اي و ناتواني در ديدن رشد مداوم عوامل عيني انقلاب و ضعف ذاتي و ببر كاغذي بودن امپرياليستها و ... روحيه رفرميستي را دامن زده و عده اي را به اين نتيجه مي رساند كه همه چيز را بالائي ها تعيين مي نمايند و بايد دل به مراحم آنها بست.

دفاع آشكار از رفرم، ريشه در اپورتونيسم غالب بر خط سياسي ـ ايدئولوژيك  حكا دارد. خطي كه در برخورد به شرايط پيچيده مبارزه طبقاتي ناتوان بوده و در مقابل مشكلات سر فرود  مي آورد. بقول لنين "اپورتونيسم فقط آنچيزي بفكرش خطور ميكند كه در محيط عاميگري خرده بورژوائي، و ركود "رفرميستي"  در پيرامون خود مي بيند و آنهم فقط "شوراهاي شهرداري". اما درباره انقلاب پرولتاريا، اپورتونيست حتي فكر آنرا هم از سر بدر كرده است." (لنين ـ دولت وانقلاب)  اين محيط عاميگري خرده بورژوائي بهمراه بينش سوسيال دمكراتيك، اين حزب را تا بدانجا كشاند كه "غير ممكن بودن انقلاب پرولتري" را تا سطح تئوري "ارتقا" داده است. آقاي مهتدي ميگويد: "سوال اساسي اين نيست كه طبقه كارگر براي انقلاب آينده ايران چه خواهد كرد، بلكه سوال اساسي از نظر ما بايد اين باشد كه انقلاب آينده ايران براي طبقه كارگر چه خواهد كرد. نه فقط اينكه نقش طبقه كارگر از چه قرار خواهد بود، بلكه بيش از آن نقش و فايده انقلاب آتي در تحقق اهداف طبقه كارگر از چه قرار خواهد بود." (نشريه  كمونيست ـ شماره 50 صفحه 32)اين منطق  منشويك قهار يست كه لنين نزديك به 85ال پيش در كتاب "دو تاكتيك سوسيال دمكراسي در انقلاب دمكراتيك" آنرا افشا نموده بود. و تاكيد كرده بود كه سوال اساسي در انقلاب دمكراتيك قبل از هر چيز اينستكه طبقه كارگر چه نقشي در آن ايفا ميكند : نقش رهبر انقلاب يا آنگونه كه آقاي مهتدي مي خواهد نقش دستيار بورژوازي را. با چنين منطقي بايد بزودي از آنان اين انتظار را داشت كه بگو يند اصلا مهم نيست كه انقلابي صورت گيرد، خدا كند وضع بدتر از اين نشود.

حكا محصول اتحاد رفرميسم خرده بورژوائي با ناسيوناليسم انقلابي ملت تحت ستم كرد است. اين امر موقعيت متناقضي را براي حكا بوجود مي آورد:  يك چشم به انقلاب و چشم ديگر به رفرم. اوضاع جاري بروي اين حزب  تاثير گذارده و موجب تعميق رفرميسم شان گشته است.

ذهنيت نيرو هائي مانند حكا، ميتواند اثرات مخربي را  بر توده هاي ستمديده بجاي گذارد. از اينرو نبايد از ديد كمونيستهاي انقلابي پنهان بماند. همانطور كه وقايع چند ساله اخير نشان ميدهد دو عامل بر اين نيروها موثر افتاده و آنان را متزلزل ميسازد. يكم، تعميق بحران جهان امپرياليستي و تشديد رقابتهاي امپرياليستي در شرايط عدم حضور يك قطب قدرتمند پرولتري در عرصه جهاني، اين نيروها را بر سر دو راهي رفرم يا انقلاب و حتي گاهي غرب امپرياليستي يا شرق سوسيال امپرياليستي قرار ميدهد. دوم، تشديد تضاد هاي مشخص درون جامعه و صف بندي هاي متحول در سطح نيروهاي فوقاني است كه با توجه به ضعف پيشاهنگ پرولتري ، اقشار ستمديده مياني را به عرصه جدالهاي درون بورژوائي در سطح ملي يا بين المللي مي كشاند.

مسئله اين نيست كه نيروهايي مانند حكا استقلال خود را از كف داده و به اين يا آن  قدرت امپرياليستي وابسته مي شوند.  سوسيال دمكراسي اروپا به نيابت بورژوازي بين المللي با تبليغ مداوم بي ثمري انقلاب و لزوم اتخاذ "ايده آلهاي واقع بينانه تر" سعي مينمايد آنها رابه دست شستن از انقلاب و قبول الگوهاي مشخص خود براي جنبشهاي رهائيبخش، وادار كند.  مطرح كردن وعده هائي مانند "دولت كوچك فلسطيني" براي به سازش كشاندن اين جنبشها و نهايتا سركوبشان مي باشد. پذيرش اين وعده ها، هم نشانه سرخوردگي از انقلاب است و هم آشتي طلبي در مقابل جهان امپرياليستي.

 

موخره

 با وجوديكه بارها نتايج راه حل هاي اتوپيستي اقشار مياني آشكار گشته است، اما اين راهها مرتباً در جامعه توليد و باز توليد مي شود. علت آنست كه خرده بورژوازي همواره نيروي خود را متشكل مي كند، ولي از آنجا كه قادر به اتخاذ راه پرولتاريا نبوده و راه امپرياليستي را هم در آغاز "قبول نمي كند"، عموماً راه حل اتوپيستي بورژوازي ملي (يعني راه رشد سرمايه داري مستقل و ملي) را برمي گزيند. بهمين دليل صفوف تشكلات خرده بورژوائي انقلابي بسرعت از گرايشات بورژوازي ملي انباشته ميگردد. برنامه اين تشكلات عموماً از چشم انداز بورژوازي ملي فراتر نميرود.

خرده بورژوازي كه تا مدتي تحت پرچم خيالي راه رشد سرمايه داري مستقل وملي مبارزه مي كند، خيلي زود در مواجهه با مشكلات راه و روياروئي با نيروهاي امپرياليستي و عدم توانائي در ديدن ضعفهاي ذاتي امپرياليسم، "عاقلتر" و "واقع بين تر" شده، و ميرود كه در چارچوب همين سيستم جائي براي خويش بيابد. تاريخ معاصرايران بارها شاهد توليد و باز توليد راديكاليسم خرده بورژوائي و تبديل آن به ليبراليسم بورژوائي و پايان كار اين احزاب به انشقاق، اضمحلال و يا حتي در پيش گرفتن تفكر و روش كمپرادوري، بوده است.

در دوره هاي بحرانهاي جهاني و ملي  دگرديسي اين نيروها ياشتاب گرفته  و يا با قبول رهبري پرولتارياي انترناسيوناليست، به ذخيره انقلاب بدل ميشوند و در چنين دوره هائي است كه بقول لنين احزاب اپورتونيست، اپورتونيست تر ميگردند، توده ها راديكالتر شده، تحولي انقلابي را طلب مي نمايند و شرايط براي  پايه گيري خط تا به آخر انقلابي وسازش ناپذير هرچه بيشتر آماده تر ميگردد.

شرايطي كه پرولتارياي انترناسيوناليست  قادر خواهد بود نشان دهد كه دوره "سون چيانگيسم" به پايان رسيده و مدتهاست كه در جهان مصالح عيني براي محو هرگونه ستم و استثمار، و سازمان دادن جامعه نوين بشري بوجود آمده است. اين چشم انداز ماست.

 

تبديل توهمات به رفرميسم عريان در شرايط كنوني

تحولاتي كه در اوضاع سياسي يكساله اخير صورت گرفته تاثيرات خود را براقشار و طبقات مختلف بجاي گذاشت. پيش گذاشتن سياست "باز سازي" از سوي جمهوري اسلامي و وعده وعيد هايش مبني بر اينكه: "اوضاع خوب ميشود"،  "از فشار ها كاسته خواهد شد"،  "به همه در اين بازسازي سهمي داده خواهد شد"،  "آزاديهاي سياسي برسميت شناخته خواهد شد" و... توانست براي مدتي ـ هر چند كوتاه ـ  دل بسياري از اقشار مياني ومرفه جامعه را بربايد. ولي ديري نپائيد كه بواسطه  ضعف امپرياليستها در انجام رفرمهاي ناچيز در كشورهاي تحت سلطه بطور اعم وبطور خاص در ايران و ناتواني جمهوري اسلامي تمامي خواب وخيالهاي خوشي كه اين اقشار براي خود ديده بودند را نقش بر آب كرد. خبري از رفرمهاي سياسي، رفاه اقتصادي و...نشد. بجاي آن ترور وسركوب و خفقان تشديد يافت و بر فشارهاي اقتصادي افزوده گشت.

اين شرايط، اقشار مياني جامعه را در موقعيتي بشدت متناقض قرار داد. از يك سو اين اوضاع روي آوري ناگزيرشان را به مبارزه عليه جمهوري اسلامي تشديد ميكند، از سوي ديگر اميد خود را به امكان انقلاب از كف مي دهند. اين اوضاع آنها را در بيم واميد دائم نسبت به انقلاب قرار ميدهد. بيم از انقلابي ديگر كه نكند اوضاع را از آنچه كه هست، بدتر سازد، و اميد به انقلابي ديگر ـ تحت تاثير ايده اي كه در بين طبقات تحتاني جامعه  در حال شكل گيريست ـ بعنوان تنها راه خلاصي از اين وضعيت. اين مسئله خود پولاريزاسيوني رااز لحاظ ذهني ( يعني روي آوري به  رفرم يا انقلاب) در ميان اين اقشار دامن ميزند.

عدم وجود برآمد آشكار انقلابي،مشاهده "تاخت و تازامپرياليستها ومرتجعين" و مانور هايشان در سطح جهاني ومنطقه اي و ناتواني در ديدن رشد مداوم عوامل عيني انقلاب و ضعف ذاتي و و ببر كاغذي بودن امپرياليستها و ...روحيه رفرميستي را دامن زده و عده اي را به اين نتيجه مي رساند كه همه چيز را بالائي ها تعيين مي نمايند و بايد دل به مراحم آنها بست.

دفاع آشكار از رفرم، ريشه در اپورتونيسم غالب بر خط سياسي ـ ايدئولوژيك  حكا دارد. خطي كه در برخورد به شرايط پيچيده مبارزه طبقاتي ناتوان بوده و در مقابل مشكلات سر فرود  مي آورد. بقول لنين "اپورتونيسم فقط آنچيزي بفكرش خطور ميكند كه در محيط عاميگري خرده بورژوائي، و ركود "رفرميستي"  در پيرامون خود مي بيند و آنهم فقط "شوراهاي شهرداري". اما درباره انقلاب پرولتاريا، اپورتونيست حتي فكر آنرا هم از سر بدر كرده است." (لنين ـ دولت وانقلاب)  اين محيط عاميگري خرده بورژوائي بهمراه بينش سوسيال دمكراتيك، اين حزب را تا بدانجا كشيد كه "غير ممكن بودن انقلاب پرولتري" را تا سطح تئوري "ارتقا" داده است. آقاي مهتدي ميگويد: "سئوال اساسي اين نيست كه طبقه كارگر براي انقلاب آينده ايران چه خواهد كرد، بلكه سئوال اساسي از نظر ما بايد اين باشد كه انقلاب آينده ايران براي طبقه كارگر چه خواهد كرد. نه فقط اينكه نقش طبقه كارگر از چه قرار خواهد بود، بلكه بيش از آن نقش و فايده انقلاب آتي در تحقق اهداف طبقه كارگر از چه قرار خواهد بود." (نشريه  كمونيست ـ شماره 50 ـ صفحه 32)  اين منطق  منشويك قهار يست كه لنين نزديك به 85 سال پيش در كتاب "دو تاكتيك سوسيال دمكراسي در انقلاب دمكراتيك" آنرا افشا نموده بود. و تاكيد كرده بود كه سئوال اساسي در انقلاب دمكراتيك قبل از هر چيز اينستكه طبقه كارگر چه نقشي در آن ايفا ميكند : نقش رهبر انقلاب يا آنگونه كه آقاي مهتدي مي خواهد نقش دستيار بورژوازي را. با چنين منطقي بايد بزودي از آنان اين انتظار را داشت كه بگو يند اصلا مهم نيست كه انقلابي صورت گيرد، خدا كند وضع بدتر از اين نشود.

حكا محصول اتحاد رفرميسم خرده بورژوائي با ناسيوناليسم انقلابي ملت تحت ستم كرد است. اين امر موقعيت متناقضي را براي حكا بوجود مي آورد:  يك چشم به انقلاب و چشم ديگر  به رفرم. اوضاع جاري بروي اين حزب  تاثير گذارده و موجب تعميق رفرميسم شان گشته است.

ذهنيت نيرو هائي مانند حكا، ميتواند اثرات مخربي را  بر توده هاي ستمديده بجاي گذارد. از اينرو نبايد از ديد كمونيستهاي انقلابي پنهان بماند. همانطور كه وقايع چند ساله اخير نشان ميدهد دو عامل بر اين نيروها موثر افتاده و آنان را متزلزل ميسازد. يكم، تعميق بحران جهان امپرياليستي و تشديد رقابتهاي امپرياليستي در شرايط عدم حضور يك قطب قدرتمند پرولتري در عرصه جهاني، اين نيروها را بر سر دو راهي رفرم يا انقلاب و حتي گاهي غرب امپرياليستي يا شرق سوسيال امپرياليستي قرار ميدهد. دوم، تشديد تضاد هاي مشخص درون جامعه و صف بندي هاي متحول در سطح نيروهاي فوقاني است كه با توجه به ضعف پيشاهنگ پرولتري ، اقشار ستمديده مياني را به عرصه جدالهاي درون بورژوائي در سطح ملي يا بين المللي مي كشاند.

مسئله اين نيست كه نيروهايي مانند حكا استقلال خود را از كف داده و به اين يا آن  قدرت امپرياليستي وابسته مي شوند.  سوسيال دمكراسي اروپا به نيابت بورژوازي بين المللي با تبليغ مداوم بي ثمري انقلاب و لزوم اتخاذ "ايده آلهاي واقع بينانه تر" سعي مينمايد آنها رابه دست شستن از انقلاب و قبول الگوهاي مشخص خود براي جنبشهاي رهائيبخش، وادار كند.  مطرح كردن وعده هائي مانند "دولت كوچك فلسطيني" براي به سازش كشاندن اين جنبشها و نهايتا سركوبشان مي باشد. پذيرش اين وعده ها، هم نشانه سرخوردگي از انقلاب است و هم آشتي طلبي در مقابل جهان امپرياليستي. موخره باوجوديكه بارها نتايج راه حل هاي اتوپيستي اقشار مياني آشكار گشته است، اما اين راهها مرتباً در جامعه توليد و باز توليد مي شود. علت آنست كه خرده بورژوازي همواره نيروي خود را متشكل مي كند، ولي از آنجا كه قادر به اتخاذ راه پرولتاريا نبوده و راه امپرياليستي را هم در آغاز "قبول نمي كند"، عموماً راه حل اتوپيستي بورژوازي ملي (يعني راه رشد سرمايه داري مستقل و ملي) را برمي گزيند. بهمين دليل صفوف تشكلات خرده بورژوائي انقلابي بسرعت از عناصر يا جناحهائي از بورژوازي ملي انباشته ميگردد. برنامه اين تشكلات عموماً همان برنامه بورژوازي ملي است، در قالبي راديكالتر.

خرده بورژوازي كه تا مدتي تحت پرچم خيالي راه رشد سرمايه داري مستقل وملي مبارزه مي كند، خيلي زود در مواجهه با مشكلات راه و روياروئي با نيروهاي امپرياليستي و عدم توانائي در ديدن ضعفهاي ذاتي امپرياليسم، "عاقلتر" و "واقع بين تر" شده، و ميرود كه در چارچوب همين سيستم جائي براي خويش بيابد. تاريخ معاصرايران بارها شاهد توليد و باز توليد راديكاليسم خرده بورژوائي و تبديل آن به ليبراليسم بورژوائي و پايان كار اين احزاب به انشقاق، اضمحلال و يا حتي در پيش گرفتن تفكر و روش كمپرادوري، بوده است.

در دوره هاي بحرانهاي جهاني و ملي  دگرديسي اين نيروها ياشتاب گرفته  و يا با قبول رهبري پرولتارياي انترناسيوناليست، به ذخيره انقلاب بدل ميشوند و در چنين دوره هائي است كه بقول لنين احزاب اپورتونيست، اپورتونيست تر ميگردند، توده ها راديكالتر شده، تحولي انقلابي را طلب مي نمايند و شرايط براي  پايه گيري خط تا به آخر انقلابي وسازش ناپذير هرچه آماده تر ميگردد.

شرايطي كه پرولتارياي انترناسيوناليست  قادر خواهد بود نشان دهد كه دوره "سون چيانگيسم" به پايان رسيده و مدتهاست كه در جهان مصالح عيني براي محو هرگونه ستم و استثمار، و سازمان دادن جامعه نوين بشري بوجود آمده است. اين چشم انداز ماست. 

 

www.sarbedaran.org