انديشه مائوتسه دون: قله رفيع ماركسيسم
از حقيقت دوره دوم،
شماره 1و 2، 1364 – www.sarbedaran.org
هيچكس را جرئت
انكار اين واقعيت نيست كه انقلاب چين تحت رهبري پرولتاريا و حزبش و با نقش قاطع
رفيق مائو نه تنها چهره يك كشور تحت سلطه بلكه چهره جهان را تغيير داد. پرولتاريا
با متحد كردن دهقانان و ديگر زحمتكشان، انقلابي را رهبري كرد كه نزديك به يك چهارم
جمعيت كره ارض را از انقياد سيستم امپرياليستي رهانيد و در مسير سوسياليسم گام
نهاد. اين پيروزي با گذر از جنگي دراز مدت و جانباختن ده ها هزار كمونيست، با پشت
سر نهادن پيچ و خم ها، شكست ها و پيروزيهاي مقطعي بسيار و مبارزه بي امان نه تنها
عليه تمامي طبقات ارتجاعي و وابسته بلكه همزمان، در مقابله با فرصت طلبان رنگارنگ
درون صفوف حزب كمونيست حاصل شد.
كمونيستهاي چين كه
در سال 1949 قدرت را بكف آورده و در سالهاي نخستين دهه 50 اساساً به امر عمومي
كردن مالكيت بر وسائل توليد تحقق بخشيده بودند، بناگاه با واقعيتي تلخ مواجه گشتند
و آن غلبه بورژوازي در حزب و دولت اتحاد شوروي بنمايندگي خروشچف و ديگر تجديد نظر
طلبان آن دوران بود. اين نيرو كه از مدتها قبل بر زمينه انحرافات موجود در انديشه
و عمل حزب كمونيست اتحاد شوروي و جنبش بين المللي كمونيستي رشد و گسترش يافته و
قدرتمند گشته بود، بعد از مرگ رفيق استالين، با غصب كليدي ترين عرصه هاي سياسي و
اقتصادي، توازن قوا را بگونه اي تعيين كننده بنفع خويش بر هم زد و با درهم شكستن
مقاومت هاي پراكنده، سلطه مطلق العنان خود را بر كشور شوراها و بخش مهمي از
اردوگاه سوسياليستي اعمال كرد. در اين دوران، با تحريف و نفي تئوري ديكتاتوري
پرولتاريا، انقلاب قهرآميز و انترناسيوناليسم پرولتري از جانب دارودسته رويزيونيست
هاي حاكم بر شوروي، ياس، گيجي و سرخوردگي در صفوف كمونيستها و انقلابيون جهان
پديدار مي گشت.
در چنين اوضاعي بود
كه حزب كمونيست چين تحت رهبري مائوتسه دون نقاب از چهره خروشچف و سياست ها و
عملكرد بورژوائيش دريده و با ارائه خط و مشي روشن و قاطع كمونيستي، روحيه انقلابي
را به كمونيست هاي اصيل جهان بازگرداند. مائو پرچم دفاع از ديكتاتوري پرولتاريا و
مبارزه قهرآميز عليه نظام امپرياليستي را برافراشت، از دستاوردهاي طبقه كارگر
شوروي تحت سوسياليسم در دوران لنين و استالين دفاع كرد، اشتباهات و انحرافات
كمونيستها در زمان استالين را متذكر شد، شديدأ حملات وقيحانه رويزيونيستها به
استالين و ديكتاتوري پرولتاريا را پاسخ گفت و نشان داد كه چرا جوهر تئوري و نظرات
صاحب قدرتان در اتحاد شوروي در ضديت آشكار با ماركسيسم ـ لنينيسم قرار دارد و
چگونه مي بايد بر اعتبار آموزش هاي ماركس، انگلس و لنين پافشاري كرد.
تجربه شكست
پرولتاريا در شوروي و غلبه بورژوازي بر اين كشور نمي توانست ضرورت جمعبندي از اين
شكست را در مقابل پاي كمونيست هاي اصيل جهان و بويژه حزب كمونيست چين بمثابه حزب
پرولتارياي در قدرت ـ در وسيعترين منطقه سرخ جهان ـ، حزب با تجربه و اعتباري كه
پرچمدار مبارزه ضد رويزيونيستي شده بود، قرار ندهد. خصوصاً آنكه از سال ها پيش
مائوتسه دون، خود در كار جمعبندي از نارسائي ها و انحرافات موجود در عرصه هاي
سياسي و سياست اقتصادي اتحاد شوروي بود.
پرولتارياي آگاه
مدتها بود كه بن بستي را پيش پاي خود مي يافت، بن بستي كه حاصل محدوديت هاي تاريخي
وي بودند. بن بستي كه مانع پيشرفت سوسياليسم بسوي كمونيسم و بالاجبار موجب استقرار
و تحكيم سرمايه داري دولتي و در نهايت سرنگوني پرولتاريا مي گشت. اين راهي بود
ترسيم ناشده و بايد با اتكا بر تجارب عملي ترسيم مي گشت. اهميت كار مائو در آن بود
كه پرولتاريا را از اين بن بست بيرون كشيد و هسته مركزي انديشه مائوتسه دون چيزي
نيست جز بيان اين تكامل ضروري در تئوري و پراتيك كمونيستي.
كمونيست هاي چين
برهبري مائو به جمعبندي از تجارب مثبت و منفي تمامي كشورهاي سوسياليستي خصوصاً
اتحاد شوروي و چين تا بدان روز پرداختند و در اين راه بود كه ماركسيسم ـ لنينيسم
را تكامل داده و به بيان ديگر علم و اسلحه پرولتاريا را براي دستيابي به كمونيسم
صيقلي دوباره دادند. پرولتارياي جهاني بسطوح عاليتري از ماركسيسم دست يافت كه بيان
تئوريك آن خط تداوم انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا است.
گفتيم كه مائو نخست
در پراتيك انقلابي به بن بست تاريخي پرولتاريا پي برد و سپس براه خروج از آن دست
يافت. اما آن فهم و اين دستيابي از آسمان نازل نشده، بلكه بر تجارب و جمعبندي هاي
گذشته جنبش بين المللي كمونيستي استوار بود.
لنين
زماني گفته بود كه پرولتاريا پس از كسب قدرت سياسي در پيشروي خويش ممكن است با عقب
گردهاي عظيمي مواجه گردد.
مائو با بكار بردن
ماترياليسم ديالكتيك در تحليل از شرايط نويني كه با استقرار ديكتاتوري پرولتاريا و
سوسياليسم پديد مي آيد و مضافاً با جمع بست از تجربه سقوط اولين دولت پرولتري و
احيا سرمايه داري در شوروي، اين نظر لنين را همه جانبه تر و كامل تر ساخت. مائو
گفت: پس از استقرار ديكتاتوري پرولتاريا و سوسياليسم كماكان امكان احياي سرمايه
داري و برقراري ديكتاتوري بورژوازي وجود دارد، طبقات متخاصم ـ بورژوازي و
پرولتاريا ـ تحت سوسياليسم كماكان موجودند، آنچه سوسياليسم را از سرمايه داري
متمايز مي كند ناپديد شدن طبقات متخاصم نبوده، بلكه حاكم بودن طبقه كارگر و محكوم
و تحت ستم نبودن اين طبقه مي باشد.
پرولتاريا با انجام
انقلاب سوسياليستي دو گسست از جامعه كهن را بانجام مي رساند: اولاً، قدرت سياسي را
بكف آورده و ديكتاتوري خود را برقرار مي كند. ثانياً مالكيت خصوصي را به مالكيت
اجتماعي تبديل مي كند. با اين دو گسست اگرچه تغييراتي مهم در مناسبات مالكيت و
روبناي جامعه رخ مي دهد و جامعه جهشي كيفي بسوي كمونيسم مي كند، اما عرصه هائي
ديگر از مناسبات توليدي و اجتماعي و افكار انسان ها هستند كه نيازمند تحولات
انقلابي مداوم مي باشند. بدون اين تحولات، تمايزات طبقاتي همچنان وجود خواهند
داشت. وظيفه ديكتاتوري پرولتاريا هدايت تحول در اين عرصه ها و از بين بردن تمايزات
طبقاتي متكي بر آنهاست. اگر اين تحولات صورت نگيرند، امور كهن بر دو گسست انجام
شده تاثير گذارده و آنها را به ضد خود بدل خواهند كرد. مثلاً در جامعه سوسياليستي
قانون ارزش اگرچه حاكم نيست، اما كماكان عمل مي كند و روابط كالائي اگرچه كيفيتاً
محدود شده، اما كماكان موجودند. يا في المثل نيروي عادات و سنن هزاران ساله كماكان
عمل مي كند. اين نكاتي بود كه از سوي استالين درك نگشت و به اشتباهات جدي از جانب
وي منتهي گرديد. مثلاً وي اعلام كرد كه در جامعه سوسياليستي با غلبه مالكيت عمومي
و از بين رفتن كامل مالكيت خصوصي و توليد خرد، طبقات نيز از بين مي روند و دوراني
نيز خبر از عدم وجود طبقات متخاصم در شوروي داد. درواقع، اين اشتباه از تحليل
مكانيكي استالين از اوضاع نوين و تكيه يكجانبه اش بر اجتماعي شدن مالكيت نشئت مي
گرفت. روشن است كه بر مبناي اين ديدگاه، بورژوازي فقط در وجود بورژوازي بجا مانده
از گذشته يا جاسوسان امپرياليسم جستجو مي شد. اگرچه وي در اواخر عمر تا حدي اين
اشتباه را برطرف ساخت و در آخرين اثرش وجود تضاد بين نيروهاي مولده و مناسبات
توليدي در شوروي را خاطرنشان ساخته و بدرستي نوشت اگر به اين تضاد برخورد صحيحي
صورت نگيرد مي تواند به تضادي آنتاگونيستي بدل شده و عناصر نويني از سرمايه داري
را توليد كرده وجامعه را بعقب بكشاند، اما كماكان از اين تحليل نتيجه گيري لازم را
نكرد. اين مائوتسه دون بود كه نشان داد تضاد فوق و همچنين تضاد بين روبنا و زيربنا
در سرتاسر دوران سوسياليسم بشكل وجود دو طبقه متخاصم پرولتر و بورژوا منعكس مي
گردد و بالطبع مبارزه طبقاتي بين آنها همواره در جريان است. مائو از اين بحث چنين
نتيجه گرفت:
اولاً، بورژوازي با
اتكاء به همين تضادها مي تواند مرتباً مناسبات توليدي و اجتماعي سرمايه دارانه را
گسترش دهد و بالاخره قدرت سياسي را غصب كند. ثانياً با اتكاء به اين واقعيات و
تجارب تاريخي ميتوان جمع بندي كرد كه راه كمونيسم طولاني تر و پيچيده تر ازآن است
كه تابحال انگاشته مي شد و اين راهي مملو از عقب گردها و شكست ها خواهد بود.
"در چين، اگرچه تحول سوسياليستي در رابطه با
سيستم مالكيت عمدتاً كامل شده است، و اگرچه مبارزات طبقاتي عظيم و طغياني توده ها
كه ويژه سال هاي انقلابست عمدتاً پايان يافته، اما كماكان بقاياي طبقات كمپرادور و
ملاك موجودند، هنوز بورژوازي وجود دارد و متحول ساختن خرده بورژوازي تازه شروع شده
است. مبارزه طبقاتي بهيچوجه پايان نيافته، مبارزه طبقاتي بين پرولتاريا و
بورژوازي در حيطه ايدئولوژيك، مبارزه طبقاتي بين نيروهاي سياسي گوناگون و مبارزه
طبقاتي بين پرولتاريا و بورژوازي بسيار طولاني و پيچيده و گاه بسيار شديد خواهد
بود. پرولتاريا بدنبال آنست كه جهان را بر مبناي جهان بيني خودش متحول سازد،
بورژوازي هم همينطور. بدين ترتيب، اين سئوال كه بالاخره كدام پيروز خواهند شد:
سوسياليسم يا سرمايه داري، هنوز بقوت خود باقي است." (درباره حل صحيح تضادهاي
درون خلق ـ جلد 5 م.آ.م)
"در اتحاد شوروي، در حال حاضر، نه تنها
تعداد عناصر بورژواي نوين بطور بيسابقه اي افزايش يافته بلكه موقعيت اجتماعيشان
نيز اساساً تغيير كرده است. قبل از بقدرت رسيدن خروشچف، بورژوازي
داراي موقعيت حاكم در شوروي نبود. فعاليتش بطرق گوناگون محدود شده و زير حمله بود.
اما از زمانيكه خروشچف قدرت را گرفت قدم بقدم رهبري حزب و دولت را غصب كرد، عناصر
بورژواي نوين تدريجاً در حزب و حكومت و بخش هاي اقتصادي، فرهنگي و غيره حاكم گشته
و قشري ممتاز را در جامعه شوروي تشكيل مي دهند." (درباره كمونيسم دروغين
خروشچف و درس هاي تاريخي آن براي جهان ـ پكن 1964)
جامعه سوسياليستي،
جامعه ايست گذاري بين سرمايه داري و كمونيسم
ماركس اين مطلب را
در "نقد برنامه گوتا" چنين بيان مي كند: "بين جامعه سرمايه داري و
كمونيستي يك دوره تحول انقلابي يكي بديگري وجود دارد. در انطباق با اين، همچنين يك
دوره گذار سياسي موجود است كه دولت هيچ نمي تواند باشد مگر ديكتاتوري انقلابي
پرولتاريا."
سوسياليسم دوران
گذار است، ولي تحول آن به كمونيسم خودبخود انجام نمي گيرد. ماركس گفت اين گذار
"دوره تحول انقلابي يكي به ديگري" است. وظيفه ديكتاتوري پرولتاريا هدايت
و بانجام رساندن اين "تحول انقلابي" است.
"اين سوسياليسم اعلام ادامه انقلاب است، ديكتاتوري
پرولتاريا بمثابه نقطه گذار لازم به از بين بردن تمايزات طبقاتي بطور عموم، به از
بين بردن تمام مناسبات توليدي كه اين تمايزات بر آن استوارند، به از بين بردن تمام
مناسبات اجتماعي كه منطبق بر اين مناسبات توليدي مي باشند، و براي انقلابي كردن
تمام ايده هائي كه از اين مناسبات اجتماعي برمي خيزند، مي باشد." (مبارزه
طبقاتي در فرانسه 1850 ـ 1848، ماركس)
مائو تحليل ماركس
را بسيار عميق تر و همه جانبه تر ساخت. او گفت حلقه كليدي تمايز بين بورژوازي و
پرولتاريا در جامعه سوسياليستي در چگونگي برخورد به سوسياليسم است: بجلو، بطرف
كمونيسم رفتن يا "درجازدن" در سوسياليسم كه در واقع يعني عقبگرد بسوي
سرمايه داري.
پرولتاريا قصد
ندارد كه سوسياليسم را حفظ كند بلكه مي خواهد آنرا بجلو رانده و در نهايت نفي كند،
و از روزيكه بقدرت مي رسد جز اين هدفي را دنبال نمي كند منظور از ساختمان
سوسياليسم جز اين نيست. بصراحت بگوئيم كه حفظ سوسياليسم يعني حفظ آن مناسبات
توليدي كه داراي جوانب مهم بورژوائي مي باشد، جوانبي كه ثابت نمانده بلكه زاد و
ولد مي كنند. وظيفه ديكتاتوري پرولتاريا آنستكه مرتباً اين مناسبات بورژوائي را
سرنگون كرده و بيشتر و بيشتر مناسبات كمونيستي را در جامعه پرورش دهد. پرولتاريا
بايد براي تحقق شعار "از هر كس به اندازه توانش، به هر كس به اندازه
نيازش" مبارزه كند، حال آنكه شعار جامعه سوسياليستي "از هر كس به اندازه
توانش، به هر كس به اندازه كارش" بوده و اين خود زاينده تمايز و نابرابريست.
وظيفه ديكتاتوري پرولتاريا حفاظت از اين تمايزات و نابرابري ها نيست بلكه محدود و
محدودتر ساختن آنهاست. مائو براي نشان دادن اين نابرابري ها، وجود هشت درجه بندي
دستمزد در چين سوسياليستي را مثال مي زد. اگرچه وي تشخيص مي داد كه اين اختلاف
دستمزدها و تمايزاتي از اين قبيل تا رسيدن به كمونيسم در سطح جهان اجتناب ناپذير
خواهند بود، اما تاكيد مي كرد كه وظيفه ديكتاتوري پرولتاريا محدود ساختن مداوم اين
تمايزات است. اين كاري امكان پذير است.
وظيفه ديكتاتوري
پرولتاريا عبارتست از نابودي تمامي طبقات و تمامي دولت ها، از بين بردن تمامي
تمايزات طبقاتي و بالاخره از ميان برداشتن خود. بنابراين تمام برنامه ها،
دستاوردها و مبارزات ديكتاتوري پرولتاريا در جامعه سوسياليستي را بايد با اين
معيار سنجيد و نه غير از آن.
بورژوازي
در جامعه سوسياليستي كجاست و از كجا مي آيد؟
مائو جمع بندي كرد
كه اگرچه برخي عناصر يا اقشار بورژواي كنوني در كشور سوسياليستي متعلق به جامعه
كهن هستند، ولي اينان خطر عمده نمي باشند. خطر عمده، بورژوازي نوخاسته ايست كه از
بطن مناسبات توليدي جامعه سوسياليستي برمي خيزد. زاد و ولد اين بورژوازي نوين در
زيربنا، انعكاس خود در قدرت سياسي، حزب و دولت را نيز خواهد داشت. اين بورژوازي
نوخاسته درست در قلب حزب كمونيست قرار دارد، همانها كه بجاي پيشروي بسوي كمونيسم
راه سرمايه داري را در پيش گرفته اند: يعني رويزيونيست هاي در قدرت. اين ها خطرناك
ترين دشمن پرولتاريا هستند چرا كه اهرم هاي قدرت را در حزب و دولت در اختيار مي
گيرند. در راه پر پيچ و خم بطرف كمونيسم، مرتباً رهبران و كادرهائي هستند كه در
ميانه راه ايستاده و از پيش روي امتناع خواهند كرد و بازگشت به عقب را موعظه
خواهند نمود: اينها رويزيونيست ها و رهروان راه سرمايه داريند كه بايد سرنگون شوند.
اين تحليل اهميت
تعيين كننده اي براي پرولتارياي بين المللي داشت، چرا كه دركي روشن از مبارزه
طبقاتي تحت سوسياليسم را بهمراه آورد.
ادامه
انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا
با پيشرفت مبارزه
طبقاتي در چين و روشن تر شدن تضادهاي جامعه سوسياليستي و عملكرد آنها بود كه مائو
تئوري ادامه انقلاب تحت سوسياليسم را تدوين كرد. در سال 1962در دهمين پلنوم هشتمين
كميته مركزي حزب كمونيست چين، مائو چنين گفت: "جامعه سوسياليستي يك دوره
نسبتاً طولاني را در بر ميگيرد. در دوره تاريخي سوسياليسم، هنوز طبقات موجودند،
تضادهاي طبقاتي و مبارزه طبقاتي موجود است، بين راه سوسياليستي و راه سرمايه داري
مبارزه است و خطر احياء سرمايه داري وجود دارد. ما بايد طبيعت طولاني و پيچيده اين
مبارزه را درك كنيم، بايد هشياري خود را افزايش دهيم و تربيت سوسياليستي را به پيش
بريم. بايد تضادها و مبارزه طبقاتي را بدرستي درك كنيم و تضادهاي بين خود و دشمنان
را از تضادهاي درون خودمان تميز دهيم. در غير اينصورت يك كشور سوسياليستي بضد خود
بدل شده و عقب گرد خواهد نمود، و سرمايه داري در آن احياء خواهد گشت. از هم اكنون
بايد اين مسئله را هر ساله، هر ماهه و هر روزه بخود يادآوري كنيم بطوريكه بتوانيم
درك عميقتري از آن يافته و خطي ماركسيستي ـ لنينيستي داشته باشيم." ( به نقل
از اسناد و مدارك كنگره نهم ح.ك.چ)
طبق جمع بندي
مائوتسه دون، نيروي محركه پيشرفت جامعه بسوي كمونيسم، مبارزه طبقاتي پرولتاريا
عليه بورژوازي است. تضاد ميان اين دو در سراسر دوره سوسياليسم تضاد عمده جامعه
است. چنين تحليلي تا بدان موقع در جنبش كمونيستي بين المللي سابقه نداشت، اين
تئوري عرصه تكاملي جديدي را در ماركسيسم گشود. مائو تئوري "رشد تكنيك و بالا
بردن توليد" و چسبيدن به "نيروهاي مولده" را كه از سوي رويزيونيست
هاي روسي و چيني بمثابه نيروي محركه جامعه سوسياليستي بسوي كمونيسم مطرح مي گشت،
زير ضربه برد. وي بارها به پيشرفت اقتصادي، مدرنيزه و صنعتي شدن شوروي اشاره كرد و
در مقابل رويزيونيستي و بورژوائي بودن سياست حاكم بر حزب و دولت آن كشور را گوشزد
نمود. جمله ايست معروف كه: "ماهواره ها به آسمان پرتاب شدند ولي پرچم سرخ به
زمين درغلتيد!"
انقلاب
كبير فرهنگي پرولتاريائي
كمونيست هاي چين با
اتكاء به اين تحليل، جنبش هاي انقلابي توده اي وسيعي را در عرصه هاي گوناگون ـ
اقتصاد، تعليم و تربيت، هنر،... ـ در جهت دست يابي به تحولات سوسياليستي عظيمتر در
مناسبات توليدي و اجتماعي رهبري كردند. در اين مبارزات اشكال نويني از ادامه
انقلاب تحت سوسياليسم بروز يافتند. انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي از سنتز تجارب
اين جنبش ها و اشكال و متدهاي نوين حاصل شد.
سال 1965، بار ديگر
صداي رساي ماركسيسم ـ لنينيسم در چهار گوشه جهان طنين انداز شد. ميليون ها كارگر و
دهقان و روشنفكر انقلابي چين در شهر و روستا، كارخانه و مزارع و دانشگاه سر به
شورش برداشته بودند تا ضرورت انقلاب بي وقفه تحت ديكتاتوري پرولتاريا را بنمايش
گذارند. ميليون ها تن بميدان آمدند تا بورژوازي را در هر آنجا كه بر مسند نشسته
سرنگون سازند و جهان بيني و توان خود را براي ساختمان سوسياليسم و پيشروي بسوي
كمونيسم بازسازي كنند، صف بيشمار انقلابيون در سراسر جهان به خيابان ها ريخته،
فرياد برآوردند: زنده باد ديكتاتوري پرولتاريا! مرگ بر رويزيونيسم! پيروز باد
انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي! زنده باد انديشه مائوتسه دون!و در اين شورش و
طغيان بر حق، مائو معلم توده ها بود. انقلاب فرهنگي مقرهاي بورژوازي در حزب
كمونيست چين را بمباران كرد و ميليون ها انسان را با ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه
مائو آموزش داد.
انقلاب فرهنگي،
جنبش ميليون ها كارگر، دهقان و روشنفكر چين برهبري مائو و مقرهاي فرماندهي
پرولتاريا در حزب كمونيست بود. اين انقلاب نه تنها رهروان حزبي راه سرمايه داري را
نشانه گرفته و قصد سرنگونيشان را داشت، بلكه مهمتر از آن، براي تربيت سياسي ـ
ايدئولوژيك توده و مسلط گشتن توده هاي ميليوني بر دانش ماركسيسم برپا شده بود.
در پروسه اين جنبش،
مائو جمع بندي كرد كه حزب كمونيست بايد مرتباً انقلابي گردد و اين بخش مهم و تعيين
كننده اي از انقلابي كردن كل جامعه است. اگر حزب مي خواهد به وظيفه خود يعني هدايت
امر گسست مداوم از كهنه و جايگزيني نو ـ يعني كمونيسم ـ جامه عمل بپوشاند، بايد
خود مرتباً از كهنه بگسلد و انقلابي گردد. تحت سوسياليسم حزب ابزار پرولتاريا براي
پيشبرد مبارزه طبقاتي است، اما در عين حال مي تواند به ابزاري در دست قشري
بوروكرات تبديل شود و آنها حزب را در جهت منافع بورژوائي خود و احياء سرمايه داري
بكار گيرند.
براي انقلابي كردن
حزب و جامعه بايد وسيعترين توده ها را برانگيخت. توده ها بايد تربيت و سازماندهي
شده و حزب را از بالا تا پائين بتكانند، يعني آن رهبراني را كه راه سرمايه داري در
پيش گرفته اند سرنگون ساخته و بقيه كادرها را در معرض انتقاد توده اي قرار دهند.
براي دستيابي به چنين مهمي نمي توان با اشكال و شيوه هاي مرسوم پيش رفت. اين يك
انقلاب است و روش آن اتكا به توده هاست. اين آموزش مهم مائوتسه دون مي باشد.
يكي از بزرگترين
درس هاي انقلاب فرهنگي اين است كه نمي توان و نبايد با رويزيونيست ها و مرتجعين
فقط در سطوح بالا تسويه حساب كرد و بعد نتيجه را به توده ها ابلاغ نمود. بهمين
جهت، مائو از هر حركت و جنبش شورشگرانه توده ها عليه مناسبات ارتجاعي و عناصر
رويزيونيست بي پروا دفاع كرد و مبارزه را توده اي نمود. "شورش عليه هر آنچه
ارتجاعي است حق است".
بايد به اين نكته
مهم اشاره كرد كه در تمام دوران انقلاب فرهنگي نقش رهبري كننده حزب كمونيست چين
نفي نشد كه هيچ، بلكه در نتيجه انفراد و سرانجام سرنگوني ستاد فرماندهي رويزيونيست
ها، حزب محكمتر و قدرتمندتر گرديد.
تحولات عظيم در حزب
و آگاهي سياسي توده هاي ميليوني نه تنها به استحكام ديكتاتوري پرولتاريا منجر شد
بلكه به زيربنا نيز تعميم يافته، تمايزات طبقاتي را كاهش داد، و از تضاد بين شهر و
ده، كار يدي و فكري و... كاست. اشكال نوين مبارزه و سازماندهي در نتيجه خلاقيت
توده اي بروز يافتند: روزنامه هاي بزرگ ديواري، گروه هاي فرهنگي انقلابي،
بريگادهاي جوانان (گارد سرخ)، كميته هاي انقلابي روستا و كارخانه، جلسات همگاني و
توده اي انتقاد از مديران و صاحب قدرتان در عرصه هاي توليد... در اين زمره بودند.
هشدار
تاريخي
درست در اوج انقلاب
فرهنگي مائو بار ديگر به مردم هشدار داد كه:
"ما پيروزي بزرگي بكف آورده ايم. اما طبقه شكست خورده
كماكان تلاش خواهد كرد. اينها هنوز هستند و اين طبقه كماكان موجوديت دارد.
بنابراين ما نمي توانيم از پيروزي نهائي صحبت كنيم. حتي براي ده ها سال بايد
هشياري خود را حفظ كنيم. بر مبناي نظرگاه لنينيستي، پيروزي نهائي كشور سوسياليستي
نه تنها در گرو تلاش هاي پرولتاريا و توده هاي وسيع آنجاست، بلكه همچنين منوط به
پيروزي انقلاب جهاني و از بين رفتن سيستم استثمار انسان از انسان در سراسر جهان
است. امري كه با تحقق آن تمام بشريت رها خواهد شد. بنابراين غلط است كه صحبت از
پيروزي نهائي انقلاب در كشور خود كنيم، اين ضد لنينيسم است و با واقعيات نمي
خواند." (از مدارك كنگره نهم ح.ك.چ)
"...اگر جهانبيني بازسازي نگردد، آنگاه با وجوديكه در انقلاب كبير فرهنگي اخير
دو هزار رهرو سرمايه داري كنار زده شده اند ممكن است بار ديگر چهار هزار نفر سر
بلند كنند... نتيجه مبارزه بين دو طبقه را در يك، دو، سه يا چهار انقلاب فرهنگي
نمي توان تعيين كرد، اما نتايج انقلاب فرهنگي اخير بايد حداقل براي 15 سال تحكيم
گردد. دو يا سه انقلاب فرهنگي ديگر در هر صد سال بايد انجام شود. ما بايد ريشه كن
كردن رويزيونيسم را در نظر داشته باشيم و توانائي خود را آنچنان بالا بريم كه هميشه
بتوانيم در برابر رويزيونيسم مقاومت كنيم." (مائو با خلق سخن مي گويد ـ صفحه
263)
اگرچه انقلاب
فرهنگي باعث شد كه براي يك دهه حاكميت پرولتري بر چين سوسياليستي ادامه يابد، ولي
رويزيونيست ها موفق شدند موقعيت هاي مهمي را در حزب و دولت باز ستانند و خطوط و
سياست هائي را اعمال كنند كه ضررهاي قابل توجهي براي بازسازي يك جنبش اصيل بين
المللي كمونيستي ببار آورد. آنچه به تئوري "سه جهان" مشهور گشته بيان خط
و سياست رويزيونيست هاي موجود در صفوف حزب كمونيست چين بود. مرگ رفيق مائو در سال
1976 با كودتاي رهروان راه سرمايه داري عليه نمايندگان انقلابي پرولتاريا و پيروان
راستين انديشه مائوتسه دون همراه شد و هشدار تاريخي مائو در روزهاي اوج انقلاب
فرهنگي بگونه اي تلخ به تحقق پيوست. بورژوازي هار و زخم خورده از انقلاب فرهنگي،
به انتقام آن ضربات، رهبراني چون چان چون چيائو و چيان چين (همسر مائو) را به بند
كشيد و هزاران انقلابي كمونيست را اعدام نمود. ولي مقاومت جانانه و دفاع استوارانه
اين رهبران از انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي و پافشاري آنها بر ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون در دادگاه تاريخ، مهر محكوميت را بر پيشاني
رويزيونيست ها كوبيد و همچون مبارزه ضد رويزيونيستي اوائل دهه 60، الهام بخش
كمونيست هاي جهان گرديد.
از طرف ديگر، تجربه
نزديك به 10 سال حاكميت رويزيونيسم بر چين كنوني خود نشانگر صحت نظرات مائوتسه دون
مي باشد: وابستگي به نظام جهاني امپرياليستي، فجايع اجتماعي فساد، رشوه و جنايت و
استثمار بيسابقه كارگران تصوير عادي زندگي امروز چين است. اما واقعيت اين است كه
حكام كنوني چين بدون تمركز حمله بر انديشه مائو و نفي مهمترين تئوري وي يعني ادامه
انقلاب تحت سوسياليسم نخواهند توانست امر سركوب توده هاي انقلابي و احياء سرمايه
داري را با موفقيت به پيش برند. امپرياليست هاي غربي نيز بخوبي به اين نكته واقفند
و مرتباً بورژوازي نوخاسته چين را تشويق كرده و از آنان بعنوان
"قهرماناني" نام مي برند كه چين را از "فاجعه انقلاب فرهنگي"
رهانيده و به آغوش "دنياي آزاد" بازگردانده اند. سوسيال امپرياليست هاي
روس و احزاب و گروه هاي رويزيونيست طرفدار شوروي نيز اين حركت ضد انديشه مائو و
انقلاب فرهنگي را بفال نيك گرفته و از "پديدار گشتن زمينه هاي مثبت براي پر
كردن شكاف هاي موجود در اردوگاه سوسياليسم" شادمانند. اينكه دار و دسته دن
سيائوپين صحت تز "سوسيال امپرياليسم" را نفي كرده اند از سوي شوروي ها
پيروزي بزرگي تلقي شده، حال آنكه اين پيروزي بزرگ نه از آن سوسيال امپرياليست ها
كه متعلق به كمونيست هاي اصيل و پيروان انقلابي انديشه مائوتسه دون است! چه پيروزي
بزرگتر از اين، كه جمعي بورژواي رسوا كه كارنامه اعمالشان سال هاست در پيش چشم
پرولتارياي جهاني وخلق هاي ستمديده قرار دارد يكي از مباني تئوريك جنبش كمونيستي
را مردود اعلام كنند؟ در واقع شادي سوسيال امپرياليست هاي شوروي از آن روست كه چين
به جرگه سوسيال امپرياليست ها پيوسته و اكنون آنها با خيال راحت مي توانند اعلام
كنند كه "سوسياليسم" تنها سوسيال امپرياليسم است و بس!
نتيجه
گيري انحرافي از يك شكست يا شكست را توجيه انحرافات ساختن!
اما خارج از اردوي
مرتجعين و امپرياليست ها، كسان ديگري نيز هستند كه متعاقب پيروزي كودتاگران چيني
به بيراهه ضديت با انديشه مائوتسه دون درغلتيده اند و يا فرصت را براي آشكار كردن
نظرات ضد ماركسيستي خويش مناسب يافته و به ابراز علني آن پرداخته اند. آيا غلبه
رويزيونيسم در چين را مي توان بسادگي معادل اشتباه بودن خط مائو در مورد ساختمان
سوسياليسم قرار داد؟ پاسخ ما به اين سئوال منفي است. اين طرز نتيجه گيري از شكست
هاي پرولتاريا چيزي نيست جز تجربه گرائي صرف. اين نوع استدلال، نوعي كوته نظري غير
ماركسيستي است كه صحت ايده ها را در نتايج فوري آنها جستجو مي كند. اين يعني
امپريسم و پراگماتيسم. حال آنكه: "در مبارزه اجتماعي، نيروهائي كه طبقات
پيشرو را نمايندگي مي كنند گاهي اوقات دچار شكست هائي مي شوند، نه بدان خاطر كه
ايده هايشان نادرست است، بلكه بدليل آنكه در توازن قواي نيروهاي درگير در مبارزه،
آنها در آن مقطع معين به اندازه نيروهاي ارتجاعي قدرتمند نيستند. بنابراين موقتاً
شكست مي خورند، اما پيروزي دير يا زود از آن آنها خواهد بود" (ايده هاي صحيح
انسان از كجا سرچشمه مي گيرند؟ ـ منتخب آثار مائو، جلد 5)
در طول تاريخ،
پرولتاريا با فرصت هاي عظيمي براي دست يافتن به آمالش روبرو گشته و همواره با تمام
نيرو در اين راه تلاش كرده است. تاريخ خونين مبارزات پرولتارياي سراسر جهان شاهد اين
مدعاست. اما درجه پيروزي وي در اين جدال بستگي به ميزان توان طبقه در پيوند دادن
احساسات انقلابي و آمال وآرزوهايش با علم انقلاب ـ ماركسيسم ـ داشته و خواهد داشت.
براي انقلاب كردن كافي نيست كه فقط لزوم مبارزه كردن درك شود. مهم آنست كه اين
مبارزه در راه چه هدفي و با چه سلاحي انجام مي پذيرد. بنابراين بايد به دركي علمي
از جامعه و كاركرد آن و چگونگي متحول ساختن آن مسلح گشت. اما اين علم نيز مانند هر
علم ديگري بقول انگلس يك "نيروي بطور تاريخي پويا و انقلابي است". علمي
زنده كه در مسيري مارپيچي تكامل مي يابد و براي اينكه قادر به متحول ساختن جهان
مادي دائماً متغير و متحرك باشد، خود مي بايد تكامل يابد. ماركسيسم جز اين راهي
نپيموده و پيشروان آگاه پرولتاريا مرتباً آن را در پراتيك تغيير جامعه بكار بسته و
با سنتز نتايج اين كاربرد، تكاملش داده اند.
ماركسيسم با انديشه
مائو كه سنتز آخرين تجارب پرولتارياي بين المللي در ستيز بخاطر كمونيسم بود به سطح
عاليتري از تكامل رسيد و بدين ترتيب سلاح پرولتاريا در بانجام رساندن ماموريت
تاريخيش براتر و توانمندتر گشت. واضح است كه امپرياليست ها، رويزيونيست ها و فرصت
طلبان قصد شكستن اين سلاح صيقل يافته را كرده اند و راه مقابله با آنها، محكم در
دست گرفتن آن و بيشتر صيقل دادنش است. امروزه معيار و محك براي تشخيص يك خط و
برنامه كمونيستي، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون مي باشد و نه كمتر.
همانطور كه زماني لنين مطرح كرد: فقط كسي ماركسيست است كه نه تنها مبارزه طبقاتي
را قبول كند بلكه ديكتاتوري پرولتاريا را نيز قبول دارد. و امروزه "در پرتو
درس هاي گرانبها و پيشرفت هاي بدست آمده از طريق انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي
تحت رهبري مائوتسه دون، اين معيار پيش گذاشته شده توسط لنين عميق تر گشته است.
امروزه مي توان گفت فقط كسي ماركسيست است كه نه تنها مبارزه طبقاتي و ديكتاتوري
پرولتاريا را قبول مي كند، بلكه وجود عيني طبقات و تضادهاي طبقاتي آنتاگونيستي و
ادامه مبارزه طبقاتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا و در تمام دوره سوسياليسم تا كمونيسم
را قبول دارد. و همانگونه كه مائو قوياً اظهار داشت: ناروشني در مورد اين مسئله به
رويزيونيسم منتهي خواهد شد." (بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي)
ماركسيسم ـ لنينيسم
ـ انديشه مائوتسه دون بدنه واحد دانش ماركسيستي است. نمي توان آن را پاره پاره
كرد، بخش هائي از آن را مورد تاييد قرار داد و بخش هائي را بدور افكند! هر نيروئي
كه چنين كند مسلماً بر مباني ماركسيستي و تكاملات لنينيستي هم استوار نخواهد بود
واين كاري است كه بسياري ازجريانات منتسب به طيف "چپ" در سراسر جهان و
بالطبع ايران در پيش گرفته اند. حاملين اين سياست عليرغم همه ادعاهايشان نه توان
مرزبندي قاطع با رويزيونيسم و اپورتونيسم را دارند و نه قادرند برنامه انقلابي كسب
قدرت سياسي و ساختمان جامعه نوين را ارائه دهند. ضديت اين قبيل جريانات با علم
انقلاب و خصوصاً انديشه مائو را نمي توان در سطح اشكالات معرفتي و بي اطلاعي و عدم
شناخت از واقعيات تاريخي محدود ساخت. بايد بدنبال ريشه هاي طبقاتي اين ضديت گشت و
ماهيت و منافع پشت هر يك از مخالفت ها و عيب جوئي ها را مشخص كرد. ما در ادامه اين
نوشته، مواضع انتقادي برخي جريانات "چپ" را در مورد انديشه مائوتسه دون
به نقد مي كشيم.
در سال 1927،
وقتيكه كمونيستهاي چين بر سياست مستقل طبقاتي خويش پافشاري كرده و حاضر به رها
ساختن انقلاب نيمه كاره در دست رهبران بورژواي گوميندان نشدند، قواي بورژوازي با
ياري نيروهاي مسلح فئودالي و نظاميان ارتجاعي بصفوف كارگران و روشنفكران كمونيست
حمله برده، هزاران تن از آنان را به جرم دفاع از استقلال و آرمان پرولتاريا و
تسليم نشدن در برابر منافع و مطامع بورژوازي به جوخه هاي اعدام سپرد يا در خيابان
ها گردن زد. خون شتك زده بر خاك و ديوار نقش اين شعار بود: "زنده باد انقلاب
پرولتري!"
هنگاميكه در سال
1949، ارتش سرخ متشكل از توده هاي عظيم كارگر و دهقان به مراكز قدرت ارتجاع
گوميندان بسركردگي چانكايشك نزديك مي شد و سرود پيروزي سر داده بود، بورژوازي به
انتقام اين شكست تمامي آن رهبران سرشناس جنبش كارگري و اعضاي حزب كمونيست را كه در
زندان بودند، به خيابان آورد و اعدام كرد و سپس راه فرار در پيش گرفت. مشت هاي گره
شده اعداميان تصوير پر صلابت اين واقعيت بود: رهبري پيروزمند طبقه كارگر!در سال
1965، وقتيكه رفيق مائو توده ها را به بمباران مقرهاي فرماندهي بورژوازي در حزب
برانگيخت و ميليون ها كارگر و دهقان و روشنفكر، صاحب منصبان رويزيونيست را در
نبردي سخت و خونين ـ در يك انقلاب ـ بزير كشيدند، سراسر جهان از طنين يك فرياد
بلرزه درآمد: "زنده باد ديكتاتوري پرولتاريا!"وقتي در سال 1967،
رويزيونيست هاي چيني بسردمداري دن سيائوپين بدنبال مرگ مائو دست به كودتا زده و
تمامي مصادر حزبي و دولتي را غصب كردند، انتقام سخت بورژوازي از طبقه كارگر آغاز
شد. هزاران كمونيست در جريان كودتا اعدام شدند و شمار بسياري روانه زندان ها
گشتند. بورژوازي انتقام شكست هاي بيست و هفت ساله اش را مي گرفت.
سال 1982،
رويزيونيست هاي كودتاگر دو تن از رهبران انقلابي پرولتاريا را به جرم دفاع از
آرمان كمونيسم و اتخاذ سياست انقلابي در ضديت با سياست هاي ارتجاعي بورژوازي
نوخاسته چين و تدارك قيام عليه آنان به محاكمه كشيدند. هنگام قرائت حكم اعدام از
سوي مرتجعين، رفيق چيان چين بپا خاست، زنجيرها بر دستانش خبر از اسارت دوباره
پرولتاريا در چنگال نظامي بورژوائي مي داد، او سرافراز ايستاد و فرياد زد: زنده
باد انقلاب! اين فرياد، اعلام ادامه مبارزه ميان پرولتاريا و بورژوازي بود. چيان
چين گفت: ما با يكديگر نبرد كرديم. اين بار ما شكست خورديم و شما پيروز شديد، اما
مبارزه ادامه دارد. كلام توفنده او سندي تاريخيست كه حيات انقلاب را اثبات مي كند
و حيات انقلاب يعني زنده بودن ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون.
بي جهت نيست كه
اردوي رنگارنگي از امپرياليست هاي غربي، سوسيال امپرياليست هاي شرقي، حكام بورژوا
امپرياليست چيني تروتسكيست ها، خوجه ايست ها، ليبرال ـ رفرميست ها و طيف وسيع
انحلال طلبان ضد ماركسيست كماكان در هر فرصتي انديشه مائوتسه دون و كمونيست هاي
اصيل پيرو آن را مورد حملات ارتجاعي خويش قرار مي دهند و با مشاهده كوچكترين رد
پائي از مائوئيسم، هراسان از گسترش ايده انقلاب پرولتري تلاشي جنون آميز را براي
نفي يا تحريف آن آغاز مي كنند. براي كمونيست هاي اصيلي كه با مبارزه ضد
رويزيونيستي و سنتز تجربه شكست اولين دولت ديكتاتوري پرولتاريا در اتحاد شوروي
پرورش يافتند و در جوانب مختلف فلسفه، اقتصاد سياسي و سياست اقتصادي، و مبارزه
طبقاتي با تكاملات ضروري ماركسيسم تحت هدايت رفيق مائو آبديده گشتند، اين حملات نه
تنها موجب ياس و ترديد نيست، بلكه ايمان به صحت راه و آرمان كمونيسم را قدرتمندتر
ساخته و كينه طبقاتي را نسبت به بورژوازي بين المللي فزوني مي بخشد.
اما همواره در صفوف
طبقه كارگر جريانات معيني نيز حضور دارند كه تحت تاثير حركت طبقات مختلف و كشاكش
هاي طبقاتي جاري جهاني قرار گرفته و بر اثر تكان هاي شديد و تغيير و تحولات حاد از
صف پرولتاريا و انقلاب پرولتري جدا شده و بدامان بورژوازي و نظرات پوسيده رفرميستي
ـ رويزيونيستي درمي غلتند. بلائي كه در عرض دهساله گذشته بر سر بسياري از احزاب و
جريانات ماركسيستي ـ لنينيستي نازل شد و اكثريت آنها را دچار تلاشي و انشعاب نموده
بيان چنين حركتي است. بايد دانست كه جدائي از راه انقلاب پرولتري و اصول بنيادين
علم رهائي طبقه كارگر هميشه در شكل و قالبي يكسان عرضه نشده، بلكه بر حسب پيگيري
يا ناپيگيري، زيركي يا ساده لوحي، كهنه كاري يا ناشيگري حاملين اين انحراف اشكالي
متفاوت مي يابد و خود را بر پايه هاي گوناگون تئوريك ـ سياسي استوار مي كند.
لذا، ما براي نقد
نقطه نظرات جرياناتي كه پيشرفته ترين تكاملات ماركسيسم را نفي كرده اند با طيفي
رنگارنگ روبرو هستيم و بنوعي در اين آشفته بازار بايد مناسب ترين نمونه را انتخاب
كنيم. بدون شك در عرصه ايران هيچ نيروئي را مناسب تر از "حزب كمونيست
ايران" براي اينكار نمي توان يافت. دليل اين انتخاب فرموله تر بودن نظرات اين
جريان نسبت به ساير انحلال طلبان موجود نيست، بهيچوجه! بعكس، شايد اين حزب بسيار
كمتر از ديگر همفكرانش در باب انديشه مائوتسه دون قلم زده باشد. و براستي هم كه
براي يافتن مواضع مشخص "حزبي ها" در اين مورد رنج بسيار برديم و عاقبت
در لابلاي ستون پاسخ به نامه ها، يا در پشت جملات كشدار كه استادانه در
"برنامه حزب" كنار هم قرار داده شده بود، سر نخي براي ورود به بحث پيدا
كرديم. اما حزب يك ويژگي مهم دارد: بطوركلي اين جريان، محصول بحران در درون صفوف
جنبش بين المللي كمونيستي بود كه با كودتاي رويزيونيست ها در چين متعاقب مرگ مائو
و حملات خائنانه انور خوجه به دستاوردهاي پرولتاريا تشديد كيفي يافت. اين حزب بر
بستر شكست انقلاب ايران و تشديد تضادهاي جهان كه بحران فوق را در صفوف كمونيست ها
آشكارتر ساخته بود شكل گرفت. اين حزب نه محصول احياء اصول بلكه محصول تكامل التقاط
ها و گيجي ها به سطح انحلال طلبي آشكار بود.
اين حزب در عين حال
از پيوند دو جرياني كه از دو نقطه مختلف تاريخي حركت كرده اند و درست در نقطه نفي
تكاملات ماركسيسم با هم تلاقي نمودند، بوجود آمده است. كومله و عناصر و جريانات
انحلال طلب خط 3 در يكطرف، و اتحاد مبارزان كمونيست در طرف ديگر، ريشه اي يكسان در
تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي نداشتند: اولي ها برخاسته و متاثر از مبارزه ضد
رويزيونيستي كمونيست هاي جهان برهبري حزب كمونيست چين در برخورد به سقوط اولين
دولت ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي، و سپس به برپائي انقلاب كبير فرهنگي
پرولتاريائي در مواجهه با بورژوازي صاحب قدرت در جامعه سوسياليستي بودند و بقول
معروف رگ و ريشه اي مائوئيستي ـ يا به گفته خودشان "پوپوليستي" ـ
داشتند، حال آنكه تاريخچه سيستم نظري اتحاد مبارزان كمونيست به جرياناتي برمي گردد
كه در پوششي "چپ" پاسيويسم و انحلال طلبي را در برخورد به معضلات
ساختمان سوسياليسم و اقتصاد سوسياليستي از همان فرداي انقلاب اكتبر روسيه تحت
رهبري لنين، نمايندگي كرده و تبلور رفرميسم سوسيال دمكرات مآبانه در برخورد به
ديكتاتوري پرولتاريا و رهبري طبقه كارگر بودند. درواقع، اين جريان راه خود را مي
رفت و تكامل منطقي خود را داشت و از همان روزي هم كه اعلام موجوديت نمود و احياء
"ماركسيسم انقلابي" را در دستور كار قرار داد، معلوم شد كه اينها را نه
تنها با انديشه مائو بلكه با لنينيسم هم كاري نيست. به بيان ديگر، اينها گسست و
تكامل نخستين را كه توسط لنين در ماركسيسم صورت گرفته بود نمي فهميدند و با چنين
دركي روشن بود كه گسست و تكامل دوم را نيز نخواهند فهميد.
اما كومله و بقيه
انحلال طلبان خط 3 و منجمله بخشي از رهبران اتحاديه كمونيست هاي ايران به شكست
پرولتاريا در چين و بحران در صفوف جنبش بين المللي كمونيستي برخوردي امپريستي و
منفعلانه كردند و ابتدا به التقاط و سانتريسم بر سر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه
مائوتسه دون و سپس نفي كامل آن درغلتيدند. لازم به تذكر است كه مرعوب شدن در مقابل
تاثيرات مخرب سياست خارجي چين در دهه 70 و تئوري "سه جهان" رويزيونيست
هاي چيني كه خوراك تبليغاتي سوسيال امپرياليسم شوروي، رويزيونيست هاي دگماتيك آلباني
و تروتسكيست ها را فراهم ساخته بود، پشتوانه اين انفعال مرگبار گشت.
***
براي سندیت
بخشيدن به اظهاراتي كه از سوي سخنگويان يا وابستگان حزب در محافل غير رسمي يا
جلسات رسمي در ضديت با انديشه مائوتسه دون مطرح مي گردد ما خود را ناچار به زير و
رو كردن مدارك كتبي حزب ديديم و طبيعي بود كه از "برنامه حزب" آغاز
كنيم، اما در آنجا جز يكي دو جمله نادقيق چيزي نيافتيم:
"در چين نيز با تسلط قطعي رويزيونيسم بر حزب
كمونيست اين كشور، طبقه كارگر بطور كامل از قدرت سياسي بيرون رانده شده و قدرت
بورژوازي و نظام سرمايه داري در آن تحكيم يافته است. امروزه چين به اردوگاه
امپرياليستي جهان تعلق دارد و پرچمدار و نقطه اتكاء رويزيونيسم "سه
جهاني" و در كنار امپرياليسم آمريكا عمدتاً مدافع عريان ترين اشكال ارتجاع
بورژوائي است."
"تسلط قطعي رويزيونيسم بر حزب كمونيست"؟ از كي و
چگونه؟ "بيرون رانده شدن طبقه كارگر بطور كامل از قدرت سياسي"؟ از چه
طريقي؟ اين طبقه كارگر توسط چه كساني نمايندگي مي شد؟ توسط چه جرياني؟ اينها
سئوالاتي هستند كه بي پاسخ مانده اند و برنامه يك حزب "كمونيستي"
اينچنين به واقعه اي عظيم در تاريخ مبارزه طبقاتي كه شكستي بس گران و تلخ براي
پرولتاريا بود، شكستي كه از دست رفتن حاكميت پرولتاريا در يك كشور يك ميلياردي را
موجب شد، مي پردازد (و درواقع امر نمي پردازد). پرداختن به اين واقعه نه فقط از آن
جهت مهم است كه بايد حكام نوين چين بمثابه دشمنان پرولتاريا افشا گردند، بلكه
مهمتر آنكه، پرولتاريا بدون جمع بندي از شكست ها و پيروزي هايش و از اين رهگذر،
تعميق و تكامل علمش هرگز نمي تواند مبارزه اش را بدرستي به پيش راند.
بعد از گذشت دو سال
و نيم از انتشار "برنامه حزب"، نويسندگان نشريه كمونيست (شماره 13 ـ 30
مهر 63) در ستون "پاسخ به نامه ها" خود را ملزم به پاسخگوئي به سئوال
يكي از رفقايشان در مورد "مكتب مائوئيسم" ديده اند و ما بقصد سنديت
بخشيدن به بحث خود از اين پاسخ كتبي سود مي جوئيم.
پاسخ دهنده به نامه
مورد بحث در باب مائوئيسم، صحبت را از توضيح ريشه تاريخي واژه مائوئيسم آغاز كرده،
مي نويسد:
"تاكنون مائوئيسم نامي بود كه جريانات
طرفدار حزب كمونيست شوروي به مباني ايدئولوژيك و سياسي احزاب و جريانات طرفدار حزب
كمونيست چين داده بودند".
از همين آغاز بوي
تند انحلال طلبي به مشام مي خورد و "كمونيست" ميانه ايستادن خود را
اعلام مي دارد. در پس اين جمله، "كمونيست" تلاش مي كند ريشه طبقاتي جدال
بين المللي بين رويزيونيست هاي جهان تحت رهبري بورژوازي تازه بقدرت رسيده شوروي و
كمونيست هاي جهان تحت رهبري مائو در اواخر دهه 1950 و آغاز دهه 60 را بسطح
اختلافات ميان دو حزب تنزل دهد تا بدون دغدغه خاطر در ميانه بايستد. گوئي اصلاً
معلوم نيست دعوا بر سر چه بوده؟ و در تاريخ هم سندي درباره مضمون اين جدال بين
المللي پرولتاريا و بورژوازي بر جاي نمانده است! گوئي كه چيزهائي بنام تزهاي
"مسالمت آميز" و "عموم خلقي" خروشچف و شركاء و نبرد تاريخي
كمونيست ها عليه آنها بگوش اينان نخورده است. بهتر است حزب جواب دهد كه آيا ماهيت
اختلافات ميان مائوئيست ها وحزب "كمونيست" شوروي، پوپوليستي
(رويزيونيستي) بوده يا كمونيستي و خود اين حزب در كجا ايستاده است؟
حكم
"پاسخ..." در مورد واژه مائوئيسم، چشم پوشي عامدانه از واقعيت ديگري را
نيز در خود نهفته دارد. اين فقط جريانات طرفدار حزب رويزيونيست شوروي نبودند كه
كمونيست هاي انقلابي را با نفرت مائوئيست مي خواندند، بلكه جريانات مختلف
تروتسكيستي و شبه تروتسكيستي هم بودند كه تحت اين لفظ و با همان شدت به ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون و دستاوردهاي ساختمان سوسياليسم در شوروي زمان لنين
و استالين و چين مائو حمله مي كردند. در مثل آمده كه وقتي عمارت سر به فلك كشيده
اي وجود دارد و آن را نمي بيني بدان كه خيلي به آن نزديك هستي! كمي دقت در موضع
"كمونيست" پيرامون "دعواي طرفداران دو حزب كمونيست شوروي و
چين" هم مي تواند رد پاي اين جريانات را بخوبي نمايان سازد. اما چرا حزب چنين
سكوت و چشم پوشي عامدانه اي را پيشه مي كند؟اگرچه حزب، خط خود را بمثابه چيزي
متفاوت از خطوط انحرافي رايج در جنبش چپ ايران ارائه مي دهد ـ و اين ويژگي تمام
انحلال طلبان است ـ اما هر كارگر آگاه و كمونيست انقلابي با كمي مطالعه و تفكر در
تاريخ مبارزات پرولتارياي بين المللي عليه اپورتونيست هاي رنگارنگ و رفقاي نيمه
راه جنبش كارگري، به قلابي بودن اين ادعا پي خواهد برد. هر چه عميقتر در خط
"حزب كمونيست ايران" نظر مي كنيم كهنگي و پوسيدگي آن بيشتر نمايان مي
شود.
حزب در ادامه
"پاسخ..." مي نويسد: "رويزيونيسم پوپوليستي... آن نوع رويزيونيسمي
است كه مائوتسه دون يكي از مشهورترين ارائه دهندگان و مدافعان آن است. مي گوئيم
يكي از مشهورترين چرا كه شخص مائو نه اولين و نه تنها كسي است كه در طرح و تكامل
اين ايدئولوژي دهقاني در لفافه عبارات شبه ماركسيستي ذيسهم بوده اند". ما
كاملاً با اين بخش آخر موافقيم! لنين اولين طراح اين "ايدئولوژي دهقاني"
بوده است. لنين اولين "فيلسوف دهقاني" بود كه يك انقلاب پرولتري در
كشوري كه دهقانان جمعيت وسيعي از آن را تشكيل مي دادند هدايت كرد، و موفق به برپا
كردن اولين دولت پرولتري در جهان، و ساختمان سوسياليسم در چنين كشوري گشت. مائو
بعدي بود. نويسندگان "كمونيست" نه اولين و نه مشهورترين كساني هستند كه
يكي از رهبران پرولتاريا را "ايدئولوگ دهقاني" مي خوانند. كائوتسكي و
بعد از او تروتسكيست ها نيز اين كار را كرده اند. وقتي بلشويك ها با قيام اكتبر در
روسيه امپرياليستي ـ اما شديدأ عقب مانده و فئودالي ـ بورژوازي را سرنگون كرده و
ديكتاتوري پرولتاريا را بر اساس اتحاد طبقه كارگر و دهقان مستقر نمودند، جريانات
مختلفي از درون حزب بلشويك بضديت با لنين و نظرات او مبني بر امكان و لزوم حفظ
ديكتاتوري پرولتاريا و ساختمان سوسياليسم در يك كشور در غياب انقلاب جهاني و نظرات
لنين درباره جايگاه دهقانان در حفظ ديكتاتوري پرولتاريا و ساختمان سوسياليسم،
برخاستند. برخي از اينان قبل از پيروزي انقلاب اكتبر نيز با نظرات لنين مبني بر
لزوم ايجاد وحدت بين طبقه كارگر و دهقانان بمثابه پشتوانه لازم براي كسب قدرت
سياسي توسط پرولتاريا، به مخالفت برخاسته بودند. بسياري از اينان پس از اكتبر
همراه با سوسيال دمكرات هاي خائن اروپا (كائوتسكي و امثالهم) آواز
"سوسياليستي نبودن" يا "سرمايه داري" و "ديكتاتوري
دهقاني بودن" شوروي را سر دادند. اينها خرده بورژواهائي بودند كه در مقابل
مشكلات عظيم هدايت سوسياليستي يك كشور عقب مانده و مملو از دهقان مرعوب شده و از
دير كردن انقلاب جهاني سراسيمه گشته بودند: با جهاني كه در آن برخي نقاط داراي
طبقه كارگر وسيع است اما اوضاع انقلابي بندرت رخ مي دهد، و برخي ديگر بعكس داراي
طبقه كارگر كم است اما مرتباً در حال و هواي انقلابي بسر مي برد، چه بايد كرد!؟ با
روسيه دهقاني در غياب يك انقلاب جهاني چه بايد كرد؟ در مقابل اين سئوالات جريانات
انحلال طلب پاسيو غلاف كردند. لنين گفت مي توان و بايد ديكتاتوري پرولتاريا را حفظ
كرد و به ساختمان سوسياليسم پرداخت. راه حل لنين پس از پيروزي انقلاب، و در برخورد
به مشكلات راه ساختمان سوسياليسم در روسيه، جايگاه مهمي را به دهقانان به مثابه
ذخيره عظيم پرولتاريا مي داد. تزهاي لنين در برخورد به موانع مقابل پاي ساختمان
سوسياليسم كه متكي بر تحليل علمي او از جامعه شوروي و اوضاع جهاني بود، احاطه
اعجاب انگيزش به ديالكتيك را آشكار مي سازد. تلاش، جسارت و بي باكيش در دست و پنجه
نرم كردن با مشكلات مسيري كه پرولتاريا براي اولين بار در آن گام مي گذارد نفس را
در سينه حبس مي كند. و عظمت لنين زماني آشكارتر مي شود كه "رفقاي نيمه
راه" تزهاي پست و حقيرشان را در مقابل او علم مي كنند: "بدون انقلاب
جهاني نمي توان قدرت را نگاه داشت"، "دهقانان را نمي توان در راه ساختمان
سوسياليسم بسيج و رهبري كرد"، "اين سازش طبقاتي است"... اين تزها
نه از افراط در "انترناسيوناليسم" و "پرولتريسم" آنها بلكه از
زبوني و عجزشان ناشي مي شد. بقول لنين بحران و مشكلات برخي را آبديده مي كند و كمر
برخي ديگر را شكسته و افكارشان را پرس مي كند. اين مخالفين لنين آن دسته از انحلال
طلبان و رفيقان نيمه راه صفوف طبقه كارگر بودند كه فشار مشكلات پس از اكتبر
افكارشان را معوج ساخت.
تزهاي لنين در مورد
دهقانان بمثابه ارتش ذخيره پرولتاريا در راه بانجام رساندن انقلاب دمكراتيك و
انقلاب سوسياليستي متعلق به سالها پيش از انقلاب بود: "... ما هر تلاشي براي
كمك به تمام دهقانان براي بسرانجام رساندن انقلاب دمكراتيك خواهيم كرد تا بدين
ترتيب براي ما، حزب پرولتاريا، گذر هر چه سريعتر به وظيفه جديد و عاليتر ـ يعني
انقلاب سوسياليستي ـ راحت شود"!(1) و سالها بعد مي گويد: "ديكتاتوري
پرولتاريا، شكل خاصي از اتحاد بين پرولتاريا، پيشاهنگ مردم كار كن، و اقشار
گوناگون غير پرولتري كار كن (خرده بورژوازي، خرده مالكين، دهقانان، روشنفكران و
غيره) يا اكثريت آنها مي باشد. اتحادي است عليه سرمايه، براي سرنگوني كامل سرمايه،
براي سركوب كامل مقاومت بورژوازي و سركوب هرگونه تلاشي از جانب وي براي احيا شدن،
اتحادي است براي برقراري و استحكام نهائي سوسياليسم... اتحادي بين طبقاتي است كه
از نظر اقتصادي، سياسي، اجتماعي و ايدئولوژيكي متفاوت است."(2)
لنين در مقابله با
نظر تروتسكي مبني بر استقرار "حكومت كارگري" گفت: "آيا ما با تمايل
به پريدن از روي انقلاب بورژوا دمكراتيك ناكامل ـ كه هنوز جنبش دهقاني را كهنه
نكرده ـ به انقلاب سوسياليستي، به خطر تسليم در مقابل ذهنيگرائي نمي افتيم؟ من به
اين خطر در مي غلتيدم اگر از "تزار خير، حكومت كارگري آري، حرف مي زدم. اما
من چنين چيزي را نگفتم، حرف من چيز ديگري بود... من مطلقاً در تزهايم خود را در
مقابل هرگونه پرشي از روي جنبش دهقاني، يا بطور كلي جنبش خرده بورژوائي (كه هنوز
روزهايش بسر نرسيده) در مقابل هرگونه بازي با "كسب قدرت" توسط يك حكومت
كارگري، در مقابل آوانتوريسم بلانكيستي در هر شكل و فرمي مصون داشته ام." (3)
پس از اكتبر
كائوتسكي مرتد در مورد "دهقاني" بودن حكومت شوروي داد سخن مي داد:
"به موجب قانون اساسي شوروي دهقانان اكثريت اهالي را تشكيل مي دهند كه حق
دارند در قانونگذاري و كشورداري شركت ورزند. آنچه كه بعنوان ديكتاتوري پرولتاريا
به ما معرفي مي كنند هرآينه بطور پيگير عمل مي شد و هرآينه اصولاً يك طبقه واحد مي
توانست ديكتاتوري را مستقيماً عملي سازد... ديكتاتوري دهقانان از كار درمي
آمد." كائوتسكي به بذله گويي مي افتد: "نتيجه مي شود كه گويا بي
دردسرترين راه اجراي سوسياليسم زماني است كه اين عمل به دهقانان واگذار مي
شود." (گوئي "حزب كمونيست ايران" است كه از "پوپوليسم"
مائو انتقاد مي كند!) لنين در پاسخ به اين ترهات بورژوامآبانه سئوالي اساسي را
مطرح مي كند: "پس كائوتسكي، بلشويك ها يعني حزب پرولتاريا را متهم به آن مي
كند كه ديكتاتوري و امر اجراي سوسياليسم را به دهقانان خرده بورژوا واگذار نموده
اند. بسيار خوب آقاي كائوتسكي! ولي بعقيده دانشورانه شما مناسبات حزب پرولتاريا با
دهقانان خرده بورژوا چگونه مي بايست باشد؟"(4) اين سئوالي است كه بايد عيناً
از "حزب كمونيست ايران" هم كرد!
سوسيال پاسيوهاي ضد
لنين كه با سوسيال دمكرات هاي خائن انترناسيونال دوم در حمله به كشور شوراها همنوا
شده بودند، به تزهاي خود عاميت بخشيده، و با لزوم و امكان انقلاب پرولتري و امكان
ساختمان سوسياليسم بر پايه اتحاد كارگران و دهقانان تحت رهبري طبقه كارگر در
كشورهاي عقب مانده به مخالفت برخاستند. چين يكي از هدف هاي حمله اينان شد.
كمونيست هاي چيني
بعد از 30 سال مبارزه و متحمل شدن شكست هاي سخت و قربانيان فراوان كه اكثرأ غلبه
خطوط غير پرولتري بر رهبري حزب در دوره هائي معين بهمراه آورده بود، سرانجام موفق
شدند با متحد كردن اكثريت توده هاي دهقاني تحت رهبري طبقه كارگر و حزبش، انقلاب را
از مراحل مختلف و پيچيده عبور داده و به پيروزي و استقرار جمهوري دمكراتيك خلق
برسانند. انقلاب چين كه اثبات دوباره صحت تزهاي لنين بود نمي توانست از همان آغاز
مورد حمله گرايش سوسيال پاسيوها قرار نگيرد. اين ها با همان منطق قبلي، انقلاب چين
را دهقاني و محكوم به پيمودن راه سرمايه داري خواندند.
پيروزي انقلاب چين،
پيروزي همان سياستي بود كه "كمونيست" آنرا "رويزيونيسم
پوپوليستي" مي نامد، همان پيروزي كه محو هزاران سال بردگي ميليون ها تن از
بشريت ستمديده را در چين بهمراه داشت و كل نظام بندگي جهان را دچار تكان هائي مهيب
ساخت، همان پيروزي كه پرچم سرخ پرولتارياي بين المللي را بر قلمرو وسيعي از جهان
به اهتزاز درآورد. پرولتارياي چين تحت رهبري حزبش بفاصله هفت سال از پيروزي انقلاب
دمكراتيك نوين، مالكيت سوسياليستي را تقريباً در تمام رشته هاي صنعت، كشاورزي و
همچنين صنايع دستي و تجارت مستقر ساخت. آه كه "رويزيونيسم" چه قدرتمند و
متعالي است! 450 ميليون نفر تحت نظامي كهن و پوسيده، عقب مانده و تحت سلطه
امپرياليسم، 450 ميليون اسير ايده ها و افكار فئودالي، يك چهارم جمعيت جهان، با
توفان انقلابي تمام جامعه را زيرورو كردند.
يك طبقه و فقط يك
طبقه آنهم تحت رهبري حزب كمونيست قادر است ميليونها انسان تحت ستم را در چنين تحول
انقلابي عظيمي رهبري كند. تحولي كه نه تنها چين بلكه جهان را بلرزه درآورد. و
بفاصله هفت سال پس از كسب قدرت سياسي در چنان جامعه پيچيده و ناموزوني، مالكيت
سوسياليستي را مستقر ساخت. علت آنكه حزب كمونيست موفق شد در عرض هفت سال پس از كسب
قدرت سياسي مالكيت سوسياليستي را عمدتاً برقرار سازد معجزه نبود، واقعيت آن است كه
حزب "پوپوليست" چين پايه هاي گذار به سوسياليسم را در همان سال هاي دراز
جنگ خلق در مناطق سرخ گذارده بود و از همان زمان، حتي وقتي در دورافتاده ترين ده
كوره چين قدرت را كسب مي كردند، توده ها را در برهم زدن مناسبات توليدي و اجتماعي
قديم و گسست از ايده هاي كهن رهبري كرده و جامعه نو را در همه ابعاد سياسي،
اقتصادي و اجتماعي آن برقرار مي ساختند و بدين ترتيب جامعه نوين را در مقابل توده
هاي زحمتكش روستائي نقاط تحت سلطه دشمن نيز تصوير كرده، امواج انقلاب را با
قدرتمندي بمراتب بيشتر از گذشته به نقاط غير انقلابي مي فرستادند. در مناطق
پايگاهي سرخ توده ها را با نظام انقلابي جديد آشنا كرده و آنها را بر اين مبنا و
براي اداره آن آموزش مي دادند. توده زحمتكش روستائي در عمل تفاوت جامعه انقلابي نو
و جامعه ارتجاعي قديم را مي ديد و در مناطق آزاد شده تحت رهبري پرولتاريا به
ساختمان اقتصادي، سياسي دولتي... دمكراسي نوين مي پرداخت. پرولتاريا تحت رهبري حزب
كمونيست در عين برقراري دمكراسي نوين به پرورش عناصر سوسياليستي همت مي گماشت ـ
عناصري نظير اقتصاد كئوپراتيوي زحمتكشان... ـ بدون شك، بدون تحليل علمي از جامعه
چين و بر مبناي آن برخورد ديالكتيكي ماترياليستي به دهقانان، پرولتاريا هرگز نمي
توانست به استقرار ديكتاتوريش نائل آيد. و مائو با صراحت در اين مورد اعلام موضع
كرده، خطوط اپورتونيستي راست و "چپ" را افشاء و طرد نمود. مائو در
"بررسي جنبش دهقاني حونان" اعلام كرد: دهقانان: تمام احزاب انقلابي،
تمام رفقاي انقلابي را در بوته آزمايش قرار خواهند داد و براي مائو روشن بو چرا!
او مكررأ تاكيد مي كرد كه براي رسيدن به سوسياليسم بايد از روي نعش فئودال ها رد
شد، بايد مناسبات توليدي فئودالي و امپرياليستي را نابود كرد و جامعه دمكراتيك
نوين را برقرار نمود. و براي اين امر دهقانان نيروئي حياتي هستند. اما وي موكد مي
شد كه "امر ايجاد چنين جمهوري تنها تحت رهبري پرولتاريا ممكن است كاملاً
انجام يابد."
"انقلاب دمكراتيك بمنزله تدارك ضرور براي
انقلاب سوسياليستي است. و انقلاب سوسياليستي بطور اجتناب ناپذير دنباله
انقلاب دمكراتيك است. هدف نهائي همه كمونيست ها عبارت از اين است كه با تمام قوا
براي تحقق كامل جامعه سوسياليستي و جامعه كمونيستي مبارزه كنند... غير از حزب
كمونيست چين، هيچ حزب سياسي ديگري (نه احزاب بورژوائي و نه خرده بورژوائي) قادر
نيست كه اين دو انقلاب بزرگ، يعني انقلاب دمكراتيك چين و انقلاب سوسياليستي چين را
رهبري كند و آنها را به پايان برساند... اين وظيفه پر افتخار و در عين حال فوق
العاده دشوار، بدون يك حزب كمونيست بلشويكي شده چين كه تمام كشور را دربرگرفته و
خصلتي توده اي داشته و از نظر ايدئولوژيكي سياسي و سازماني كاملاً استحكام يافته
باشد، انجام اين وظيفه امكان ناپذير است. به همين جهت وظيفه هر كمونيست است كه فعالانه
در ساختمان چنين حزب كمونيستي شركت كند."(5)
از نقطه نظر لنين و
مائو اهميت مسئله دهقاني فقط از زاويه استقرار ديكتاتوري پرولتاريا و ساختمان
سوسياليسم مطرح بود. قدري ملاحظه در سير تحولات انقلاب روسيه و چين نشان مي دهد كه
چگونه اين رهبران پرولتاريا با سنتز تجاربي كه در طول سالها پراتيك انقلابي
انباشته بودند به تزها و تئوري هاي راهگشايشان از جمله تزها در مورد مسئله دهقاني
و رابطه ديالكتيكي پرولتاريا بمثابه رهبر و دهقانان بمثابه ارتش ذخيره پرولتاريا
دست يافتند. نقل گفته رفيق استالين در مقابل كساني كه لنينيسم را تا درجه مسئله
دهقاني تنزل مي دادند (و يا رويزيونيست هاي سه جهاني كه انديشه مائوتسه دون را بنا
به منافع طبقاتيشان تحريف كرده و تا بسطح انديشه انقلاب دمكراتيك در كشورهاي تحت
سلطه تنزل مي دهند) در اينجا بجاست: "بدون شك لنين در مسئله دهقاني يك متخصص
بود. بدون شك مسئله دهقاني بمثابه مسئله متفق پرولتاريا از اهميت عظيمي براي
پرولتاريا برخوردار است و يك بخش از مسئله اساسي ديكتاتوري پرولتاريا را تشكيل مي
دهد. اما آيا واضح نيست كه اگر لنينيسم با سئوال اساسي ديكتاتوري پرولتاريا روبرو
نبود، سئوال اشتقاقي متفق پرولتاريا، مسئله دهقاني، نيز پيش نمي آمد؟ آيا روشن
نيست كه اگر لنينيسم با مسئله عملي كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا روبرو نبود،
مسئله اتحاد با دهقانان نيز پيش نمي آمد؟لنين يك رهبر ايدئولوژيك بزرگ پرولتاريا
نمي بود... ـ و فقط يك "فيلسوف دهقاني" آنگونه كه نويسندگان ادبي خارجي
او را تصوير مي كنند، مي بود ـ اگر به مسئله دهقاني نه بر مبناي تئوري و تاكتيك
هاي ديكتاتوري پرولتاريا، بلكه مستقل از آن، جدا از اين مبنا، برخورد مي
كرد."(6)
مائوتسه دون خصلت
انقلاب دمكراتيك نوين را عليرغم آنكه پرولتاريا در رهبريش قرار دارد، بورژوائي
خوانده و بهيچوجه تغييرات و تحولات بورژوائي حاصله از اين انقلاب (از جمله تحول در
مالكيت ارضي) را بمعناي رسيدن به سوسياليسم جا نمي زد و مهمتر از آن، تحكيم كردن
انقلاب دمكراتيك نوين و درجا زدن در آن را برابر با سرمايه داري مي خواند. مائو با
آن دسته از كساني كه مخالف بسرانجام رساندن تحول سوسياليستي در مالكيت صنايع و
كشاورزي بودند به مقابله سخت برخاست و آنان را بورژوا ـ دمكرات هائي كه ماسك
سوسياليسم زده اند، خواند. البته اين بورژوا دمكرات ها تمايلشان را نه بصراحت بلكه
در پوشش هائي مانند اينكه "براي گذر به سوسياليسم هنوز به تحكيم بيشتر
دستاوردهاي انقلاب دمكراتيك نياز است" و غيره، بيان مي كردند. مائو گفت:
"تحكيم كردن دمكراسي نوين و براي هميشه به تحكيم آن ادامه دادن عبارت است از
سرمايه داري. دمكراسي نوين يك انقلاب بورژوا دمكراتيك تحت رهبري پرولتارياست. اين
انقلاب فقط ملاكان و بورژوازي كمپرادور را هدف قرار مي دهد و به بورژوازي ملي
اصلاً برخورد نمي كند. تقسيم زمين و دادن آن به دهقانان عبارت است از تغيير مالكيت
زمين هاي فئودال به مالكيت فردي دهقانان و كماكان در درون محدوده انقلاب بورژوائي
مي ماند. تقسيم زمين اصلاً چيز قابل توجهي نيست ـ مك آرتور هم در ژاپن اينكار را
انجام داد. ناپلئون هم زمين تقسيم كرد. رفرم ارضي نمي تواند سرمايه داري را محو
كند و نمي تواند به سوسياليسم منتهي شود."(7)
تاريخ حزب كمونيست
چين مملو از مبارزه حاد دو خط ـ يكي پرولتري و يكي بورژوائي ـ بر سر هر قدم از
پيشرفت بسوي سوسياليسم است و يكدوره از درخشانترين و حادترين مبارزات در چين كه طي
آن پرولتاريا بيرحمانه ديكتاتوري خود را اعمال كرد در گذر از انقلاب دموكراتيك به
سوسياليستي بود. ولي با اين وصف نويسنده "كمونيست" كه خود را به هيچ
پرنسيبي مگر به لوث كشيدن تاريخ مبارزه طبقاتي پرولتاريا متعهد نمي بيند، چنين
اظهار نظر مي كند:"در عين حال وعده داده مي شد كه جمهوري دمكراتيك خلق بدون
مبارزه طبقاتي با حل مسالمت آميز تضادهاي درون خلق، با انتقاد و اصلاح بورژوازي،
بسمت سوسياليسم تكامل خواهد يافت." كجا؟ معلوم نيست!
"كمونيست" ادامه مي دهد: "بر طبق اين نظرگاه
همچون منشويسم نه مبارزه طبقاتي بلكه تكامل نيروهاي مولده نيروي محركه و لوكوموتيو
تاريخ است و گويا رسالت تاريخي طبقه كارگر نه پايان بخشيدن به هر نوع ستم و
استثمار بلكه فراهم آوردن مطلوب ترين شرايط براي رشد نيروهاي مولده است". قلب
اينچنيني واقعيات ارزيابي "كمونيست" از درك و شعور و آگاهي خوانندگانش
را بنمايش مي گذارد و نشانگر آن است كه ـ بقول لنين ـ آنها حتي بعنوان يك مورخ هم
از حقيقت روي برمي گردانند و واقعيات بر همه معلوم را ناديده مي انگارند.
تمام تلاش حكام بورژواي
چين و حاميان امپرياليستشان در آن است كه انقلاب فرهنگي و شعارهاي عمده آن را از
اذهان پرولتارياي چين و نسل انقلابيوني كه در خيزشهاي سالهاي 1960 در سراسر جهان
پرورش يافته و با پيام انقلاب فرهنگي آبديده تر گشتند، پاك كند. اين شعارها چه
بودند: "مبارزه طبقاتي را بمثابه حلقه كليدي در دست بگيريد! ديكتاتوري
پرولتاريا را بطور همه جانبه اعمال كنيد! رهروان سرمايه داري را سرنگون
سازيد!" و حمله "كمونيست" به انديشه مائو در خدمت به آن تلاش قرار
گرفته است.
بزرگترين خدمت
مائوتسه دون به تكامل ماركسيسم ـ لنينيسم و درواقع مركز انديشه مائو عبارت است از
تئوري "ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا". اين بيان واضح و آشكار
كليدي بودن مبارزه طبقاتي است ـ حتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا: "ثبات و همگوني
دليل بر حذف مبارزه طبقاتي نمي شود، مبارزه طبقاتي حلقه كليدي است و همه چيز بدان
وابسته است."(8) (مائو)
مائو كارزار افشا و
طرد رويزيونيست هائي را كه رشد اقتصادي و توليد را بالاي مبارزه طبقاتي قرار مي
دادند، هدايت كرد و در مقابل شعار رويزيونيستي "توليد را افزايش دهيد،
ساختمان سوسياليسم را به پيش رانيد"، شعار كمونيستي "مبارزه طبقاتي را
بمثابه حلقه كليدي در دست گيريد و توليد سوسياليستي را به پيش رانيد" را
گذارد و توده ها را به گرد آن آموزش داده و رهبري نمود. ولي نويسندگان
"كمونيست" حتي بعنوان يك مورخ هم از حقيقت روي برگردانده اند. البته
بنظر مي رسد كه از آنها انتظار ثبت تاريخ مبارزه طبقاتي پرولتاريا (آنهم در
دشوارترين، پيچيده ترين و باشكوه ترين مقاطع تاريخيش) را حتي بعنوان يك مورخ هم
نبايد داشت، چه رسد به آنكه اين تاريخ را صحيح و دقيق ثبت نمايند. اين وارونه جلوه
دادن ها مسلماً از يك نياز و عجز معين سرچشمه مي گيرد.
دروغ بافي در
"پاسخ..." همچنان ادامه دارد: "تبليغ و اشاعه ناسيوناليسم بجاي
انترناسيوناليسم پرولتري و همچنين طرح جبهه واحد توده اي بجاي حزب طبقه كارگر از
ديگر وجوه ضد كارگري اين رويزيونيسم معين در عرصه سياست و مبارزه طبقاتي
است". تاريخ تاسيس حزب كمونيست چين، و تلاش هاي خستگي ناپذير كمونيستهاي چين
تحت رهبري مائو در ساختمان و تقويت حزب و مهمتر از آن پيشبرد مبارزه دو خط در درون
حزب و پايه هاي آن با هدف انقلابي كردن مداوم حزب و تصفيه آن از خطوط و جريانات
اپورتونيستي و تربيت توده حزبي با خط پرولتري به اندازه كافي گوياي مهمل بودن
ادعاهاي فوق مي باشد.
نويسندگان
"كمونيست" بدون شك خوانندگان نشريه شان را موجوداتي عقب مانده و كودن يا
موجوداتي مريخي مي پندارند كه از اوضاع و احوال كره ارض كاملاً بي خبرند. اين ديگر
براي هر كمونيست انقلابي و حتي پيروان رويزيونيست هاي خروشچفي هم روشن است كه يك
محور مبارزه ميان چين و شوروي مسئله انترناسيوناليسم پرولتري بود. و اين واقعيت بر
همه معلوم است كه در جريان انقلاب فرهنگي توده هاي كارگر و دهقان چين با روحيه
عميقاً انترناسيوناليستي آموزش مي يافتند و در كار توليدي درگير مي شدند. كار
داوطلبانه بدون دستمزد (يعني شكل عاليتري از شنبه هاي كمونيستي دوران لنين) براي
كمك رساني و حمايت مادي از انقلابات قهرآميز خلق هاي جهان، خصوصاً خلق ويتام، در
كارخانه ها و مزارع چين معمول گشته بود. سربازان چيني با روحيه ضرورت برپائي
انقلاب جهاني و حمايت از جنبش هاي انقلابي در سراسر جهان تربيت مي شدند و ارتش سرخ
چين سال ها پيش از اين با شركت در جنگ كره، انترناسيوناليسم واقعي خود را به نمايش
گذارده بود. فقط انترناسيوناليست كبيري چون مائو و حزب كمونيست چين مي توانستند در
مقابل رويزيونيست هاي شوروي قد برافرازند و بر انترناسيوناليسم پرولتري تاكيدي دوباره
گذارند: "بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم و انترناسيوناليسم پرولتري هر كشوري كه
در انقلابش به پيروزي دست يافته است بايد فعالانه به مبارزات رهائيبخش و ملل تحت
ستم ياري رسانده و از آنها پشتيباني كند. كشورهاي سوسياليستي بايد به منطقه
پايگاهي براي حمايت و گسترش انقلاب ملل تحت ستم و خلق هاي سراسر جهان تبديل شوند،
و بايد نزديكترين اتحادها را با آنان ايجاد كرد و انقلاب جهاني پرولتاريائي را
بسرانجام رساند."(9) (مائو)
اما آنچه كه بيشتر
از هر كمك و پشتيباني مادي و معنوي از پرولتاريا و خلق هاي تحت ستم جهان، نشانگر
سياست انترناسيوناليستي مائوتسه دون است، كارزار بين المللي عظيميست كه او در سال
هاي 1960 در افشاء غاصبين اولين دولت پرولتري جهان ـ در افشاء رويزيونيست هاي
خروشچفي ـ و طرد آنها از جنبش بين المللي كمونيستي براه انداخت و هدايت كرد.
كمونيست هاي چيني برهبري مائو (درست برخلاف آنچه كه "كمونيست" مي خواهد
وانمود كند) مبارزه خود با حزب "كمونيست" اتحاد شوروي را در سطح
اختلافات ميان دو حزب يا دولت محدود نساختند، چرا كه ماهيت اين اختلافات ريشه در
واقعياتي بين المللي داشت. مائو مبارزه با رويزيونيسم خروشچفي را بطور علني در سراسر
جهان دامن زد و طبقه كارگر و خلق هاي ستمديده را بدور از هرگونه مصلحت جوئي و
عليرغم فشارها و تهديدات شوروي، به اعلام موضوع صريح عليه خائنين رويزيونيست و
حمايت از انقلاب جهاني فرا خواند، زيرا وي بدرستي انقلاب پرولتري را يك پروسه واحد
جهاني مي ديد كه از سوي بورژوازي (اين بار با ماسك ماركسيسم) مورد تهاجم قرار
گرفته بود. وظيفه انترناسيوناليستي مشخص در آن زمان هيچ چيز نبود جز افشاء و طرد
رويزيونيسم، پافشاري بروي اصول ماركسيسم ـ لنينيسم، جمعبندي از تجربه سقوط
ديكتاتوري پرولتاريا و احياء سرمايه داري در شوروي و علل آن، تكامل اسلحه شكست
ناپذير پرولتاريا، و از اين رهگذر بازآوردن پرولتارياي جهاني به موضع تعرض دوباره،
اين كاري بود كه پرولتارياي آگاه جهان، تحت رهبري مائوتسه دون انجام داد.
اما
"كمونيست" نويسان اين حقايق را نمي فهمند و نمي توانند بفهمند. منافع
طبقاتيشان به آنها اجازه چنين دركي را نمي دهد. ما از آنها سئوال مي كنيم: شمائي
كه با بي مسئوليتي قلم بدست مي گيريد و در چند سطر "رويزيونيست" بودن
مائو و در دو سطر "ناسيوناليست" بودن او را "اثبات" مي كنيد،
ممكن است بگوئيد كه تابحال خود در جهت تجزيه و تحليل مشخص از تجربه سقوط نخستين
دولت ديكتاتوري پرولتاريا چه كرده ايد و چگونه طبقه كارگر را از ريشه هاي اين شكست
آگاه ساخته ايد؟ ممكن است به جنبش بين المللي كمونيستي يا لااقل هواداران خود نشان
دهيد كه در مبارزه بين المللي كمونيستها تحت رهبري مائو عليه رويزيونيسم و سوسيال امپرياليسم
خود كجا ايستاده بوديد؟ آيا جز اين است كه حتي گذشته افتخارآميز بنيانگذاران كومله
در زمينه سمت گيري و وحدت با كمونيستهاي جهان تحت رهبري رفيق مائو عليه
رويزيونيستها را هم دفن كرده ايد؟ مگر اين نيست كه شما خود را وارث آن مبارزه و
دستاوردهايش نمي دانيد؟
مسلم است كه با اين
اوصاف، كارگران و انقلابيون كمونيست جهان از شما انتظار تحليل و جمعبندي و سنتز
تجربه سقوط دومين دولت پرولتارياي پيروزمند جهان را نيز نمي توانند و نبايد داشته
باشند. ولي وقتي چنين متفرعنانه و غيرمسئولانه به نفي دستاوردها و مبارزات پرولتاريا
آگاه مي پردازيد، ما نيز بخود حق مي دهيم در مقابل اين زياده گوئي هاي بي پايه
سئوالات مشخصتري را در برابرتان قرار دهيم: در سال 1976 متعاقب مرگ مائو،
ديكتاتوري پرولتاريا در چين سرنگون شد، رهبران كمونيست را از ميان برداشتند يا به
زندان افكندند، پروسه احياء سرمايه داري آغاز گشت. غرب و شرق با بوق و كرنا شكست
پرولتاريا را جشن گرفتند. و كمونيستهاي اصيل جهان بدفاع از رهبران اسير و افشاي
رويزيونيست هاي كودتاگر چين برخاستند، گروهي هم كه گيج شده بودند سكوت اختيار
كردند تا بعدها به اردوي مخالفين آشكار ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون
بپيوندند. كمونيستها كار جمعبندي از اين شكست را آغاز كردند و اين در شرايطي بود
كه انحلال طلبان، سانتريست ها و رويزيونيست ها براي پاك كردن خاطره مائو و انقلاب
فرهنگي از فرصت سود مي جستند. اما شما چه كرديد؟ آن روزها به كنار، همين حالا چه
مي كنيد؟ فعلاً سكوت! گوئي هرگز پرولتاريا پيروزي و پراتيكي به آن عظمت، و شكستي
به اين تلخي نداشته! اين رويدادهاي عظيم تاريخ بشري هيچ انعكاسي در شناخت شما نمي
يابند! هيچ ربطي هم به طبقه كارگر ايران ندارند! اين است معناي انترناسيوناليسم
پرولتري شما؟ آيا اين دو تجربه بزرگ (ساختمان سوسياليسم، سقوط ديكتاتوري پرولتاريا
و احياي سرمايه داري در شوروي و چين) حتي جايگاهي همرديف مبارزات حقير اقتصادي ـ
رفاهي در فلان كارخانه ايران يا مبارزات اقتصادي اشرافيت كارگري اروپا، كه شما در
شماره هاي مختلف ارگانتان به جمعبندي و مداقه در آن مي پردازيد، ندارند؟ بنظر شما
كداميك بيشتر به رشد آگاهي سوسياليستي كارگران خدمت مي كنند؟ شما بدون شك بي اطلاع
نيستيد و همه اين وقايع تاريخي را مي دانيد، مغرض هم نيستيد و صادقانه در راه
پاسخگوئي به منافع طبقاتيتان تلاش داريد، و درست به همين دليل است كه مجبور به
سكوت در مورد تجارب پرولتاريا يا نفي دستاوردهاي جهاني اين طبقه هستيد. از اين جهت
ما را بر شما خرده اي نيست. اگر شما بگوئيد كه اين تجارب هيچ ربطي به طبقه شما
ندارند، براي ما كاملاً امري قابل قبول است، اما از آنجا كه ادعاي كمونيسم و
انترناسيوناليسم مي كنيد خود را ملزم مي دانيم كه پوچي اين ادعا را نشان دهيم.
نفي انديشه مائوتسه
دون، رويزيونيست خواندن آموزگار پرولتارياي جهان از جانب "حزب كمونيست
ايران" تكامل منطقي خود را در نفي انقلاب اكتبر 1917 (بمثابه انقلاب پيروزمند
پرولتري كه به استقرار و تحكيم ديكتاتوري پرولتاريا و ساختمان سوسياليسم در اتحاد
شوروي منجر شد) خواهد يافت. "حزبي ها" اگر به خط خود وفادار بوده و
عوامفريب نباشند، با همان منطقي كه بضديت با مائو برخاسته اند، بايد با لنين نيز
به تخاصم برخيزند. بايد همانگونه كه پيروزي هاي پرولتارياي جهاني تحت رهبري مائو
(يعني انقلاب دمكراتيك و سوسياليستي چين، ساختمان سوسياليسم، مبارزه ضد رويزيونيسم
مدرن، انقلاب فرهنگي) را نفي مي كنند، به نفي ديگر پيروزي هاي سياسي ـ ايدئولوژيك
و اقتصادي پرولتاريا بر زمينه انقلاب اكتبر و ساختمان سوسياليسم در شوروي نيز دست
زنند. طلايه هاي اين نفي را در انحلال يكي از مواضع كليدي جنبش بين المللي
كمونيستي، يعني موضع سوسيال امپرياليست بودن شوروي كه محصول يكي از سهمگينترين و
مهمترين مبارزات طبقاتي پرولتارياي بين المللي است مي توان ديد. براي توجيه تجديد
نظر در اين موضع و "تقليل" واژه سوسيال امپرياليسم شوروي به امپرياليسم
شوروي شنيده مي شود كه: اولاً سوسيال امپرياليسم اين درك را به توده القاء مي كند
كه گويا مي توان هم سوسياليست بود و هم امپرياليست، و ثانياً، اين عبارت از آن
مائوئيست هاست. بله، عبارت سوسيال امپرياليسم مال ماست! و تبلور تئوريك تلاش
پرولتاريا در كشف ماهيت واقعي اتحاد شوروي پس از غصب حاكميت آن توسط بورژوازي مي
باشد. طبعاً هيچ علم و متدولوژي ديگري جز ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون
نمي توانست به اين حقيقت دست يابد. اين دستاورد از افتخارات جنبش بين المللي
كمونيستي است و تحت رهبري صدر مائو حاصل گشته، خيالتان هم از بابت درك "توده
ها" راحت باشد مطمئن باشيد تنها دركي كه از سوسيال امپرياليسم مي گيرند، هم
سوسياليست و هم امپرياليست! بودن آن است. (طبق اين استدلال لابد لنين هم با سوسيال
امپرياليست خواندن امثال كائوتسكي به غلط تصوير يك "شتر گاوپلنگ" را
بجاي يك نماينده بورژوازي درون جنبش كارگري با توده ها ترسيم كرده بود). واژه
سوسيال امپرياليسم برخاسته از يك تحليل علمي از ماهيت شوروي كنوني است و اين ماهيت
را بطور همه جانبه دربرمي گيرد. سوسيال امپرياليسم بهيچوجه همزيستي سوسياليسم و
امپرياليسم را القاء نمي كند، بعكس نشان مي دهد كه اولاً اين قدرت امپرياليستي فقط
ماسك سوسياليستي داد و دوم اينكه، بر ويرانه هاي سوسياليسم بنا شده و بورژوازي در
آنجا بار ديگر موفق به غصب قدرت و سرنگوني پرولتاريا گشته است. علاوه بر اين،
ويژگي هاي اين امپرياليسم نوخاسته و تفاوت هاي ظاهريش با ساير امپرياليست ها بدليل
آن است كه از شرايط تاريخي متفاوتي يعني با ويران كردن سوسياليسم بظهور رسيده و
طبعاً اين امر تفاوت هاي معين ساختاري را ميان شوروي و امپرياليست هاي غربي باعث
مي شود. تفاوت هائي كه برخلاف ادعاي رويزيونيستها دليل بر اختلاف ماهوي سوسيال
امپرياليسم با امپرياليسم نيست، چرا كه در شوروي نيز مانند ديگر كشورهاي
امپرياليستي قانون ارزش حاكم است و اين قانون، جامعه را در همه اجزاء و ابعادش
هدايت مي كند. و سوم اينكه، واژه سوسيال امپرياليسم، تز صحيح و عميق ادامه مبارزه
طبقاتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا و امكان سرنگوني ديكتاتوري پرولتاريا در يك كشور
سوسياليستي و احياي سرمايه داري را بطور فشرده در بر دارد. بدون چنين دركي نمي
توان از ماهيت كنوني شوروي شناخت درستي داشت. تمامي مواضع بظاهر آتشين عليه اين
قدرت امپرياليستي اگر از چنين پشتوانه تحليلي برخوردار نباشد يا محكوم به انحلال و
پس گرفته شدن است، يا اينكه كلاً به نفي سوسياليستي بودن شوروي در زمان لنين و
استالين خواهد انجاميد.
"حزب كمونيست ايران" با تحليل و موضع كنونيش بر سر
شوروي در جواب به كارگران پيشرو ـ نه آن كارگراني كه فكر و ذكرشان "افزودن
كپك به روبل است" ـ در مورد ماهيت كنوني شوروي و علل تغيير ماهيت آن چه خواهد
گفت؟ كارگران پيشرو با همان آگاهي اوليه نسبت به كمونيسم مي گويند: "با اين
حساب بنظر نمي آيد شوروي سوسياليستي باشد". اينجا جواب "حزبيها"
روشن است: خير نيست! بورژوازي در آنجا غلبه يافته است. چگونه؟ چرا؟ مگر لنين
انقلاب اكتبر را پيروزمندانه رهبري نكرد؟ مگر... اينجا، حزبيها براي پاسخگوئي دو
راه بيشتر ندارند: يا بايد به كارگر بگويند تو فعلاً مبارزه اقتصاديت را بكن و به
اين حرفها كاري نداشته باش. يا مجبورند ادعا كنند كه در شوروي پرولتاريا اصلاً
موفق به ساختمان سوسياليسم نشد چون از نظر ايدئولوژيك اسير بورژوازي بود، با
دهقانان سازش كرد، اوضاع بين المللي مساعد نبود و انقلاب جهاني در افت بود و...
خلاصه كنيم كليات آثار تروتسكي، كامنف و زينوويف را به كارگر مورد بحث درس دهند.
اما كمونيستها بايد كارگران را به انديشه مائو مسلح ساخته و بدين ترتيب حقيقت را
به آنها عرضه كنند و اعتمادشان را نسبت به ماركسيسم صد چندان گردانند.
تنها با انديشه
مائو مي توان كارگر كمونيست تربيت كرد. تنها با سلاح انديشه مائو مي توان نشان داد
كه شوروي و چين كنوني مظهر سوسياليسم نبوده بلكه نماينده و سمبل امپرياليسم هستند.
فقط با انديشه مائو مي توان ثابت كرد كه "سوسياليسم" ادعائي چين و
شوروي، سوسيال امپرياليسم است و در تضاد با ماركسيسم انقلابي قرار دارد. "حزب
كمونيست" با نفي انديشه مائو تحت عنوان "سوسياليسم خرده بورژوائي"
چاره اي ندارد جز آنكه دركي ديگر را از سوسياليسم ارائه دهد، دركي كه چون
ماركسيستي نيست به ناچار قادر نيست مرز تمايز خود را با تعاريف سوسيال
امپرياليستها، انحلال طلبان، تروتسكيست ها از سوسياليسم نشان دهد و بنابراين
استراتژي طبقه كارگر را در هاله اي از عوامفريبي بورژوائي مي پيچاند. سوسياليسم
مورد نظر حزب، جامعه اي است كه در آن هارموني و نظم بر تضاد غلبه دارد. تبلور
آشكار اين درك را در شعار "آزادي، برابري، حكومت كارگري" مي توان يافت.
اين شعار با الفباي ماركسيسم مبني بر اينكه تحقق آزادي و برابري تنها با از بين
رفتن تمام تمايزات طبقاتي و اجتماعي و ايده هاي كهن ممكن مي گردد، در تضاد است.
اگر سوسياليسم جامعه گذار ميان سرمايه داري و كمونيسم است و هنوز در آن "حقوق
بورژوائي" وجود دارد كه مولد نابرابري هاست، صحبت از برابري حتي در ميان
اقشار گوناگون پرولتاريا عوامفريبي است. آزادي و برابري تنها در كمونيسم معنائي
فراگير و واقعي مي يابد. شعار "از هر كس به اندازه توانش، به هر كس به اندازه
كارش" زاينده نابرابري است و زماني جامعه به مرز آزادي و برابري خواهد رسيد
كه زمينه تبديل اين شعار به شعار عاليتر "به هر كس به اندازه نيازش، از هر كس
به اندازه توانش" و از ميان رفتن ديكتاتوري پرولتاريا و "حكومت
كارگري" فراهم آمده باشد.".... مادامكه پرولتاريا هنوز به دولت نيازمند
است، اين نيازمندي از لحاظ مصالح آزادي نبوده، بلكه بمنظور سركوب دشمنان خويش است
و هنگاميكه سخن گفتن درباره آزادي ممكن مي گردد، آنگاه دولت بمعناي اخص كلمه ديگر
موجوديت خود را از دست مي دهد."(10)
شعار "آزادي،
برابري، حكومت كارگري" اين واقعيت تاريخي عيان را از توده ها پنهان مي دارد:
واقعيت وجود تضاد طبقاتي تحت سوسياليسم و تلاش سرسختانه استثمارگران سرنگون شده براي
اعاده قدرت، واقعيت وجود نابرابري ها در جامعه سوسياليستي كه زمينه تولد اقشار
نوين بورژوازي خواهد بود، واقعيت مربوط به ديكتاتوري پرولتاريا مبني بر سرنگوني
مداوم بورژوازي نوين و تحديد مداوم زمينه هاي برخاستن آن، و بالاخره زائل ساختن
خود.
"آزادي، برابري، حكومت كارگري" شعار همان خرده
بورژوائي است كه بقول لنين "از مبارزه طبقاتي مي هراسد و اين مبارزه را تا
پايان، تا عمده ترين نكته نمي رساند" براي اين خرده بورژوا كه با انديشه
مائوتسه دون مخالفت مي ورزد و هنوز هم خود را كمونيست مي داند، گذاري بودن جامعه
سوسياليستي تنها در كتاب ها قابل قبول است. اما در زندگي مادي و پراتيك عيني،
سوسياليسم بمثابه مدينه فاضله و پايان راه ترسيم مي شود. براي خرده بورژواي
باصطلاح كمونيست ما كه در بهترين حالت دمكراتي انقلابي با تمايلات كمونيستي است،
ديكتاتوري پرولتاريا و در نتيجه بورژوازي و پرولتاريا پديده هائي جاودانيند. حال
آنكه پرولتاريا خواهان حذف خود و ديكتاتوري خويش است. براستي آيا اين بورژوازي
نيست كه خواهان جاودانگي خود و پرولتارياست؟ و آيا از سوسياليسم چيزي بيشتر از
"مالكيت عمومي" (بمعناي سرمايه داري دولتي) را در نظر دارد؟
درك شعار
"آزادي، برابري، حكومت كارگري" از "سوسياليسم" ـ به همان
مفهوم استقرار سرمايه داري دولتيش ـ غلبه بر عقب ماندگي تكنيكي و توليدي جامعه و
دست يافتن به كشوري مدرن و صنعتي است. البته هر بورژوا دمكراتي چنين تمايلاتي را
دارد اما فرق بورژوا دمكراتهاي "سوسياليست" ما با بقيه در آن است كه
"سوسياليسم" را سريعترين راه رسيدن به آن اهداف بورژوائي تشخيص داده
اند، و براي رسيدن به چنان "سوسياليسمي" گرده كارگران را بمثابه بهترين
وسيله نقليه نشانه رفته اند و روشن است كه توده ها را تا بدانجا بميدان خواهند كشاند
كه قدرت سياسي سابق را سرنگون كرده و خود بر مسند نشينند.
اين انديشه مائو و
در مركز آن تئوري ادامه انقلاب تحت سوسياليسم است كه جهت گيري استراتژيك
بورژوادمكرات هاي مورد بحث ـ و از جمله "حزبيها" ـ را افشاء مي كند و
درست به همين علت ضديتشان را با خود برمي انگيزد. اينها مي دانند كه اگر پرولتاريا
به انديشه مائو مسلح گردد از هم اكنون مينياتور خروشچف ها و دن سيائوپين هاي آينده
را در چهره اينان خواهد ديد، در هر مسندي كه قرار داشته باشد سرنگونشان خواهد
ساخت: خواه در سطح رهبري يك حوزه حزبي باشد، خواه در راس يك رسته نظامي يا در مقام
يك رهبر دولت.
ضديت "حزب
كمونيست ايران" با انديشه مائوتسه دون، ضديت با تئوري افشاگر چهره بورژوازي
از پشت نقاب "انقلاب" و "سوسياليسم" است.
***
چشم اندازهاي فوق
العاده روشني براي انقلابات بر اثر تعميق بحران امپرياليسم و تشديد رقابت دو بلوك
امپرياليستي در افق نمايان است، و از سوي ديگر خبر از كارزارهاي دشوار پيش پاي
جنبش بين المللي كمونيستي مي دهد: جنبشي كه در ايران و در مقياس جهاني بطور جدي از
تحولات عيني عقب مانده است. اين تضادي بسيار جدي است كه كمونيستهاي جهان را به
مصاف مي طلبد و خصوصاً از هنگام رخداد انقلاب ايران و چند سال بعد از آن تا به
امروز بفشرده ترين و ملموس ترين شكل در مقابل كمونيستهاي ايران خودنمائي مي كند.
در ايران بطور مشخص همان تضادهائي كه به قيام و سرنگوني شاه پا داد، تخفيف نيافته
كه هيچ شديدتر هم شده است و درست به همين دليل افق انقلاب در اين عرصه بوضوح گشوده
مي باشد. پرولتاريا و نمايندگان آگاه آن بايد حداكثر تلاش خود را بكنند كه نسل
انقلابيون ايران، نسلي كه توسط توفان هاي انقلابي سال هاي 1960 شكل گرفته و با
تجربه انقلاب 1357 و سالهاي پس از آن آبديده شده است، را از كف ندهند، بلكه او را
براي كارزار انقلابي تعيين كننده اي كه بزودي پديدار خواهد شد، حفظ كرده و آبديده
تر سازند. امروز مسئله مقابل پاي پرولتارياي آگاه صرفاً مسئله بازسازي تشكيلاتي
نيست، چرا كه شكست وي نه ناشي از توازن قوا بلكه منتج از انحرافات سياسي ـ
ايدئولوژيك بوده است. آن نيروهاي ماركسيست لنينيستي كه پرچم تعاليم مائو را در دست
داشته و در مقابل رويزيونيسم شوروي قد علم كرده بودند، همگي نيروهائي نوخاسته از
دل خيزش هاي سال هاي 1960 بحساب مي آمدند. در سال 1357 آنها هنوز جوان، قليل العده
و كم تجربه بودند. نكته مهمتر آنكه، در آن دوران زمانيكه كمونيستهاي ايران در
مقابل امر انقلاب و معضلات و مسائل نوين و پيچيده منتج از آن قرار گرفتند، پروسه
بين المللي حل مسائل كليدي ايدئولوژيك ـ سياسي برخاسته از كودتاي 1976 بورژوازي در
چين را در دستور كار پرولتارياي جهاني قرار داده بود، جنبش كمونيستي ايران هنوز
مراحل اوليه تكامل خود را مي گذراند و خصوصاً اينكه از تحول عيني اوضاع شديدأ عقب
مانده بود، به همين علت كشش خودبخودي اوضاع بيشتر و بيشتر جنبش ما را از پرداختن
به مسائل كليدي فوق كه بطور بلافصل با حل معضلات كليدي انقلاب در ايران مرتبط بود،
باز داشت. و كمونيستهاي ايران را آنچنان در خود فرو برد كه حتي از راهگشائي هائي
كه در سطح بين المللي توسط ديگر گردان هاي پرولتاريا انجام مي گرفت هم تاثير
نپذيرفتند.
اولين گامي كه جنبش
بين المللي كمونيستي بايد بر مي داشت، دفاع از مائوتسه دون و انديشه هاي راهگشاي
او در مقابل رويزيونيست هاي كودتاگر و انواع و اقسام ترهات رويزيونيستي بود، چرا
كه اين امر براي پيشرفت جنبش كمونيستي و مقابله با رويزيونيسم به مسئله مركزي بدل
گشته بود. بعلاوه، در مواجهه با مسائل نوين مي بايست با دفاع و استحكام انديشه هاي
مائو به پاسخگوئي بر مي خاستيم. اما كمونيستهاي ايران نه تنها چنين نكردند و مسائل
عميق تئوريك ـ سياسي ظاهر شده در نتيجه سرنگوني پرولتاريا در چين را پاسخ نگفتند،
بلكه اسير تاثيرات اگنوستيسيستي و منفعلانه ناشي از اين شكست شده و به التقاط و
سانتريسم در برخورد به انديشه مائو ـ بعنوان پيشرفته ترين قله علم ماركسيسم تا به
امروز ـ درغلتيدند. جنبش كمونيستي ايران در قبال مسائل كليدي سياسي ـ ايدئولوژيك
پرولتارياي جهاني بي تفاوت ماند و اين عقب نشيني از ماركسيسم به التقاط و انحراف
در برخورد به اصول اوليه علم رهائي طبقه كارگر انجاميد.
بنابراين كودتاي
چين نه تنها عرصه تلاش جهت تبديل اين شكست بضد خود، جمعبندي از اين تجربه، رديابي
محدوديت ها و انحرافات جنبش بين المللي كمونيستي را ارتقاء و تدوين خط واحد اين
جنبش با استفاده از اين جمعبندي ها و اتكاء بر اصول بينشي را نگشود بلكه مزيد بر
ناتواني كمونيستها در امر تاثيرگذاري بر انقلاب ايران گشته به التقاط و سانتريسم
بيشتري دامن زد.
اين درست است كه
نيروهاي مرتجع و ضد انقلابي بر گرده انقلاب ايران سوار شدند و در ابتدا از حمايت
توده هاي بسياري نيز برخوردار بودند، و اين واقعيتي است كه تاكتيك دو بلوك
امپرياليستي در درجه نخست نسبت به روند انقلاب 75 و در وهله بعد نسبت به جمهوري
اسلامي عملاً بنفع خميني و همدستانش براي دستيابي به قدرت سياسي تمام شد، و با
اينكار جريان تعميق انقلاب را كه مي توانست شرايط مادي مطلوبتري براي نيروهاي
پرولتري جهت پيشتازي در وقايع ايجاد كند، با مانع روبرو ساختند. اما اين بدان معنا
نيست كه چشم انداز عيني براي نيروهاي كمونيست بعد از انقلاب 1357 غم انگيز و تيره
و تار بود. بهيچوجه! ميليون ها نفر در سراسر كشور با قيام به زندگي سياسي كشانده
شده بودند، بخش هاي مهمي از مردم ـ مليت هاي تحت ستم كرد و تركمن، كارگران، دهقانان
پيشرو در سراسر ايران، دانشجويان، جوانان، زنان مبارز ـ براي رهائي از قيود
بورژوائي و فئودالي كه رهبري خميني بر انقلاب تحميل كرده بود، بپا خاستند.
بنابراين، اوضاع
عيني براي جبران عقب ماندگي ها كاملاً مهيا بود. منظور ما اين نيست كه نيروهاي
پرولتري مي توانستند در آن شرايط عيني خود را بسرعت بصوفوف جلوي انقلاب رسانده،
رهبري را بدست گرفته و انقلاب پيروزمند دمكراتيك نوين را به ثمر رسانند، اما با
اين اوصاف مسلماً فرصت هاي بزرگي براي كار انقلابي وجود داشت: زدن مهر پرولتري بر
انقلاب، انباشت كردن نيروهاي انقلابي (و از جمله پرورش پيشاهنگ پرولتري)، آماده
شدن براي فرصت هاي آينده جهت گرفتن قدرت.
چنين كاري فقط از
عهده يك خط صحيح برمي آمد. فقط يك خط صحيح مي توانست نقاط ضعف را بقدرت بدل كرده و
خود را براي تشديد اجتناب ناپذير تضادها و قطب بندي طبقاتي آماده كند، و اين كاري
بود كه مي توانست تاثير قطعي و بلاواسطه در تسريع حل بحران جنبش بين المللي
كمونيستي داشته باشد، اما چنين نشد. تضادها و بحران اين جنبش بطور فشرده در جنبش
كمونيستي ايران متمركز گشت و مرتباً آن را به قعر انحرافات كشاند. وجود اين اوضاع
در سطح ايران و همچنين در سطح جهان بود كه راه را بر نيروهاي رويزيونيست بطور
بيسابقه اي گشود و به تقويت آنها انجاميد.
جنبش كمونيستي
ايران بعلت عقب ماندگي و انحرافات سياسي ـ ايدئولوژيك دچار شكست شد، اين شكستي
ناشي از عدم توازن قوا نبود و در نتيجه ياس و سرخوردگي عميقي را در بازماندگان
صفوف اين جنبش باعث گشت. هميشه شكست هاي پرولتاريا زمينه مساعدي براي رشد
اگنوستيسيسم و انفعال و تسليم طلبي گرديده، اما زمانيكه اين شكست ها از ماهيتي جدي
برخوردار بوده و از بحراني جدي نشئت گرفته باشد و مضاف بر اين، اوضاع دچار تغيير و
تحولاتي اساسي گشته و مسائل كاملاً نويني براي پاسخگوئي در مقابل كمونيستها طرح
شده باشند، زمينه رشد انحرافات مساعدتر مي گردد. در برخورد به شكست ها و مسائل
نوين دو راه شكل مي گيرد، اين امري جبري و منطبق بر قانون ديالكتيك است: يكي راهي
پوسيده كه نيروهاي روحيه باخته (شمار زيادي از كمونيست هاي سابق) پيش مي گذارند،
يعني شتاب در تقبيح سنن انقلابي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون، مطلق
كردن موقعيت ضعيف كمونيست ها در تاثيرگذاري بر حوادث، مطلق كردن شكست... و در
مقابل، راه والائي كه كمونيستهاي اصيل بر آن پاي مي فشارند. بقول لنين: "تجربه
جنگ، مانند تجربه هر بحراني در تاريخ، هر فاجعه بزرگ و هر چرخش ناگهاني در زندگي
بشري، برخي افراد را گيج و خرد مي كند، اما سايرين را آگاه و آبديده مي
سازد..." اين درست است كه جنبش كمونيستي كماكان با بحران جدي و عميقي دست به
گريبان است، ليكن عليرغم اين عقب گردها، كمونيستهاي اصيلي در سراسر جهان وجود
دارند كه از جاده مبارزه براي كمونيسم قدم بيرون نمي گذارند.
اينك، "كمي
بيش از يك قرن پس از انتشار مانيفست كمونيست و فراخوان آن "كارگران سراسر
جهان متحد شويد!" تجاربي غني توسط پرولتارياي بين المللي انباشت گرديده است.
اين تجربه در برگيرنده جنبش هاي انقلابي در كشورهاي مختلف در روزهاي تعيين كننده
پيروزي و اشتعال انقلابي، و روزهاي عقب نشيني و تيره و تارترين ارتجاع مي باشد. در
جريان پيچ و خم هاي جنبش، علم ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون از درون
مبارزه مداوم عليه آنها كه روح انقلابيش را گرفته و يا آن را به دگمي بيروح و
ايستا بدل ساخته اند، شكل گرفته و تكامل يافته است. نقاط عطف مهم در تكامل تاريخ
جهان و مبارزه طبقاتي بلااستثناء با نبردهاي شديد در جبهه ايدئولوژيك ميان
ماركسيسم با رويزيونيسم و دگماتيسم همراه بوده است. مبارزه لنين عليه انترناسيونال
دوم (كه همزمان با رخداد جنگ جهاني اول و تكامل اوضاع انقلابي در روسيه و نقاط
ديگر بود) و مبارزه مائوتسه دون عليه رويزيونيسم مدرن شوروي ـ مبارزه عظيمي كه
بازتاب تحولات تاريخي جهان (نظير احياي سرمايه داري در شوروي، تشديد مبارزه طبقاتي
در چين سوسياليستي، و تكامل خيزش مبارزات انقلابي در سراسر جهان كه مشخصاً
امپرياليسم آمريكا را هدف مي گرفت) بود. به همين ترتيب، بحران عميقي كه جنبش بين
المللي كمونيستي در حال تجربه كردن آن است، بازتابي از واژگون شدن حاكميت پرولتري
در چين و حملات همه جانبه عليه انقلاب فرهنگي متعاقب مرگ مائوتسه دون و كودتاي دن
سيائوپين ـ هواكوفنگ، و همچنين تشديد عمومي تضادهاي جهاني كه بر خطر جنگ جهاني و
دورنماهاي انقلاب تاكيد مي گذارد، مي باشد. امروزه، همانند مبارزات عظيم ديگر،
نيروهائي كه براي يك خط انقلابي مي جنگند اقليت كوچكي هستند كه توسط رويزيونيستها
و مشاطه گران بورژوازي از هر نوع محاصره شده و تحت حمله قرار دارند. با اين وجود،
اين نيروها نمايندگان آينده بوده و پيشرفت هاي آتي جنبش بين المللي كمونيستي به
توان آنها در پيشبرد خطي سياسي كه راه پيشروي پرولتارياي انقلابي را در شرايط
پيچيده كنوني ترسيم كند، بستگي دارد. بدين دليل است كه اگر خط كسي صحيح باشد، حتي
اگر در ابتدا يك سرباز هم نداشته باشد، سربازانش را خواهد يافت. و حتي اگر قدرت
سياسي در دست نباشد، بدست خواهد آمد. درستي اين امر در تجربه تاريخي جنبش بين
المللي كمونيستي از زمان ماركس تاكنون ثابت شده است"(11)
منابع
1ـ "برخورد سوسيال دمكراسي به جنبش دهقاني" ـ
1905، لنين
2ـ (پيشگفتاري بر سخنراني منتشر شده "فريب مردم
توسط شعارهاي آزادي و برابري") جلد 24، كليات آثار لنين.
3ـ "سخنراني در كنفرانس شهري پتروگراد حزب
بلشويك" ـ آوريل 1917، لنين
4ـ "انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد" ـ لنين
5ـ "انقلاب چين و حزب كمونيست چين" ـ منتخب
آثار مائو، جلد 2
6ـ "درباره اپوزيسيون" ـ استالين، صفحه 374
انگليسي
7ـ "گفتگو درباره مسائل فلسفي" ـ 1964، مائو
8ـ "در نقد 20 نكته دن سيائوپين" ـ مائو، نقل
شده در مجله "مطالعه و انتقاد" 14 آوريل 1975
9ـ جزوه "مشاطه گران استعمار نو" ـ حزب
كمونيست چين، 1963
10ـ نامه انگلس به ببل، 28 مارس 1875 نقل شده در
"انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد"
11ـ "بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" ـ
اول ماه مه 4891 تذكر يك نكته را در مورد "تضاد" موجود ميان بند 11
"برنامه حزب" و "پاسخ..." پيرامون انقلاب چين و حاكميت طبقه
كارگر لازم مي بينيم. بنظر ما اين "تضاد" تبلوري از عدم انطباق كامل
ديدگاه هاي انحلال طلبانه "مائوئيست هاي" سابق با نظرات شبه تروتسكيستي
اتحاد مبارزان در آن دوران بود، اختلافاتي كه با تعميق روند انحلال طلبي بسود
"ماركسيسم انقلابي" حل شده است.