بيستمين سالگرد انقلاب فرهنگی در چين
جهش تا رفيعترين قله انقلاب
از حقيقت دوره دوم، شماره 26، بهمن 1375 – www.sarbedaran.org
غرش توپهاي انقلاب اكتبر ماركسيسم را به چين آورد" ـ مائوتسه دون
و اين غرش تندرآساي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در چين بسال 1966
ميلادي (1345 شمسي) بود كه ماركسيسم پويا و انقلابي را در اقصي نقاط جهان به ميدان
آورد و گسترش داد. در آن سالها مبارزات رهائي بخش ملي در بسياري از كشورهاي تحت
سلطه امپرياليسم شعله ميكشيد و جنبشهاي انقلابي در خود كشورهاي امپرياليستي بالا
گرفته بود. در چنين اوضاع و احوالي حزب كمونيست شوروي كه پس از مرگ استالين كاملا
به يك حزب بورژوائي تبديل شده و در شوروي سرمايه داري را احياء كرده بود به اين
حركت انقلابي فرمان ايست ميداد. بخش بزرگي از جنبش بين المللي كمونيستي بدنبال حزب
كمونيست شوروي به لجنزار رويزيونيسم و رفرميسم فرو رفته بود و سران احزاب آن همچون
كشيشان فربه كليساي كاتوليك، انقلابيون جهان را به مسالمت جوئي فرا مي خواندند. در
چنين وضعي بود كه توفان انقلاب از چين يعني از درون يك كشور سوسياليستي واقعي بلند
شد. براي اولين بار در تاريخ طبقه اي كه خود در قدرت بود دست به انقلاب و زير و رو
كردن جامعه ميزد.
دهها ميليون تن از توده هاي كارگر و دهقان و دانش آموز و دانشجو فعالانه
درگير اين انقلاب شدند. مائوتسه دون شخصا فراخوان اين انقلاب را داد. در مقابل
حركات سراسيمه وار رهبران رويزيونيست كه توده ها را به آرامش و گردن گذاردن به
"مركزيت حزب" فراميخواندند مائوتسه دون گفت: شورش بر حق است. به ابتكار
مائو مقر فرماندهي انقلاب فرهنگي تشكيل شد. تحت رهبري اين مقر، رهبران رويزيونيست
كه در حزب و دولت سوسياليستي چين به بالاترين مقامات دست يافته بودند، توسط توده
ها از قدرت به زير كشيده شدند. در همه استانها، كميته هاي حزبي از طريق جنبشهاي
توده اي بزير ذره بين گذارده شده و بيلان كار آنها در جلسات توده اي به نقد كشيده
شد.
طي اين انقلاب، مدارس و دانشگاهها، كارخانه ها و روستاها به كانون پيشبرد
شورش عليه مقامات بورژواي حزب تبديل شد. توده ها به نقد برنامه رهبران رويزيونيست
دست زدند؛ هر آنجا كه رويزيونيستها قدرت را غصب كرده و توده ها را از صحنه سياست و
اقتصاد و فرهنگ بيرون رانده بودند آنان را سرنگون كرده و با درست كردن كميته هاي
انقلابي قدرت را به كف گرفتند.طي اين
انقلاب نه تنها حزب كمونيست بلكه كل جامعه دگرگونيهاي بزرگي را از سر گذراند. طبقه
كارگر و توده هاي مردم تحت رهبري مائوتسه دون و انقلابيون كمونيست، تحولاتي را به
پيش بردند كه بيسابقه بود. بر پايه قدرت سياسي تازه كسب شده، كارزارهائي براي
تقليل تمايزات و نابرابري هاي موجود بين اقشار و بخشهاي مختلف جامعه منجمله شهر و
روستا براه افتاد. صدها ميليون نفر آگاهانه به تقويت مناسبات نوين اقتصادي و
اجتماعي و انقلابي كردن فرهنگ و افكار خود پرداختند. اشكال مختلف مبارزه در اين
انقلاب به ابتكار توده ها به ظهور رسيد كه مائوتسه دون به گرمي از آنها استقبال
كرد: روزنامه هاي بزرگ ديواري براي نقد هر آنچه كه عقب مانده و مظهر جامعه سرمايه
داري است، انتقاد توده اي علني از افراد در قدرت، تشكيل بريگادهاي جوانان كه به
گارد سرخ معروف شدند و غيره. در طول انقلاب فرهنگي، آنطور كه طبيعت هر دوره
انقلابي است، توده هاي مردم در چند هفته مبارزه به اندازه چندين سال "دوران
عادي" آموزش ديدند. اين انقلاب نشان داد همانگونه كه كسب آگاهي و به ميدان
آمدن توده ها در جامعه كهن، امري كليدي در سرنگوني سرمايه داري و برقراري
سوسياليسم است، تحت سوسياليسم نيز براي ادامه انقلاب و به پيش راندن جامعه
سوسياليستي، توده ها كليد هستند. ديكتاتوري پرولتاريا فقط زماني ميتواند واقعا
ديكتاتوري پرولتاريا باشد كه توسط خود توده ها اعمال شود. اين به معناي بسيج و
مجهز كردن توده ها با خط ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيستي براي مبارزه عليه دشمنان
طبقاتي و توانا كردن آنان در تشخيص خط درست از نادرست و منافع واقعي پرولتاريا از
منافع بورژوازي در جريان مبارزه است. مائو گفت اگر هر روش ديگري مورد استفاده قرار
گيرد، هنگاميكه رويزيونيستها به مواضع رهبري دست يابند ميتوانند از ناآگاهي و عدم
آمادگي توده ها استفاده كرده و برنامه اي بورژوائي را تحت نام سوسياليسم به آنان
بقبولانند و تحت نام وفاداري به حزب آنان را به قهقراي سرمايه داري بكشانند.
انقلاب فرهنگي موفق به سرنگوني رهروان سرمايه داري كه در سطوح بالاي حزب
لانه كرده بودند، شد. اما همانطور كه مائوتسه دون بارها خاطر نشان كرد در سراسر
دوره سوسياليسم بدليل بقاي تضادهاي مهم و جوانب مهمي از مناسبات بورژوائي (هر چند
هم كه مرتبا محدود شوند) و همچنين بدليل سلطه سرمايه داري بين المللي بر ديگر نقاط
جهان، افراد جديدي بعنوان رهبران رويزيونيست ظاهر خواهند شد و هسته بورژوازي جديدي
را شكل خواهند داد كه بايد آنها را مرتبا سرنگون كرد. مائو تاكيد كرد كه هدف
انقلاب فرهنگي فقط سرنگون كردن آن دسته رهروان سرمايه داري كه در حزب پرولتاريا
مخفي شده اند نيست. اساسي تر ازاين، هدف انقلاب فرهنگي بازسازي جهان بيني توده هاي
مردم بود، بطوريكه آنان به مواضع، نقطه نظر و روش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم
مجهز شوند؛ و بتوانند با آگاهي و مهارت فزاينده اي خط رويزيونيستي را از خط
پرولتري و رهبران رويزيونيست را از رهبران
پرولتري واقعي تميز دهند. هدف انقلاب فرهنگي آن بود كه توانائي توده ها را در
اداره جامعه و زير نظر گرفتن حزب و كمك به بازسازي آن بالا برد. مائوتسه دون در
سال 1968 (1347 شمسي) از پيروزيهاي بزرگ انقلاب فرهنگي سخن ميگويد و در همان حال
هشدار ميدهد كه هنوز خطر موجود است: "ما پيروزي بزرگي به كف آورده ايم. اما
طبقه مغلوب شده كماكان مبارزه خواهد كرد. اينها هنوز در اطراف هستند و اين طبقه
هنوز موجود است. بنابراين ما نميتوانيم از پيروزي نهائي صحبت كنيم. حتي براي دهها
سال. ما نبايد هشياري خود را از دست بدهيم. بر مبناي ديدگاه لنيني، پيروزي نهائي
يك كشور سوسياليستي نه تنها در گرو تلاشهاي پرولتاريا و توده هاي وسيع مردم در
كشور خود است بلكه همچنين در گرو پيروزي انقلاب جهاني و نابودي نظام استثمار انسان
توسط انسان در سراسر جهان ميباشد كه بر آن مبنا تمام نوع بشر رها خواهدشد.
بنابراين غلط است كه براحتي از پيروزي نهائي انقلاب در كشورمان صحبت كنيم. اين ضد
لنينيسم ميباشد و منطبق بر واقعيات نيست." (گزارش به كنگره نهم حزب كمونيست
چين)
انقلاب فرهنگي با بياني قدرتمند يكبار ديگر اين حقيقت را اعلام كرد كه
انقلاب كمونيستي يك دگرگوني تاريخي در مناسبات مالكيت و باورهاي مربوط به كليه
جوانب زندگي بشر است؛ گسستي عميق از كليه مناسبات اجتماعي تاكنون موجود و ايده هاي
مرتبط با آن است؛ بوجود آوردن جهاني كاملا متفاوت از جهان كنوني است. انقلاب
فرهنگي در واقع رفيعترين قله اي است كه تاكنون پرولتارياي بين المللي در نبرد براي
ايجاد چنين جامعه اي بدان دست يافته است. به همين دليل آماج اتهامات بيمارگونه
سگان نگهبان و مشاطه گران سرمايه داري بين المللي بوده است. آنها بايد هم ديوانه
وار به انقلاب فرهنگي حمله كنند چرا كه انقلاب فرهنگي نماينده اراده استوار
پرولتاريا در پيشبرد انقلاب تا هدف نهائي اش يعني كمونيسم است.
اهميت تاريخي انقلاب فرهنگي
انقلاب فرهنگي جوابي عملي و پيروزمند به مسئله احياء سرمايه داري در يك
كشور سوسياليستي داد. چندين سال پيش از آغاز انقلاب فرهنگي، كشور شوروي كه اولين
كشور سوسياليستي بود و همراه با چين سوسياليستي قطب قدرتمند سوسياليسم را در جهان
تشكيل ميداد، تبديل به يك كشور سرمايه داري شد. اين واقعه دردناك پس از مرگ
استالين و تحت رهبري رويزيونيست خائني بنام خروشچف، رخ داد. به اين ترتيب شوروي از
متحد چين سوسياليستي و انقلابيون جهان به دشمن آنان و از مبشر رهائي از قيود
سرمايه داري به واعظ مسالمت جوئي با سرمايه داري جهاني تبديل شد. در عرصه داخلي، "سود" در
مقام فرماندهي جامعه شوروي قرار گرفت و كارگران بار ديگر به پيچ و مهره ماشين
توليد تبديل شدند.
اين چرخش مهم در ماهيت اولين كشور سوسياليستي بسياري از انقلابيون كمونيست
جهان را دچار گيجي و افسردگي كرد. اين تجربه تلخ مسائل مهمي را مطرح كرد كه
جوابهاي تئوريكي و پراتيكي طلب مي نمود. چرا انقلابات سوسياليستي اصيل عقبگرد
ميكنند؟ چرا بخش مهمي از رهبران آنها فاسد ميشوند؟ و چه بايد كرد؟ اينها سئوالهائي آكادميك نبودند. به همين جهت
پاسخگوئي صحيح به آنها تنها توسط كمونيستهائي امكان پذير بود كه در عمل با اين
مسئله دست و پنجه نرم مي كردند. كمونيستهاي چين تحت رهبري مائوتسه دون به اين
سئوالات پاسخ تئوريكي و پراتيكي دادند. انقلاب فرهنگي پاسخ عملي به مشكل گرايش
قهقرائي در جوامع سوسياليستي بود. آنها با جمعبندي از تجربه شوروي و تجربه خود چين
منشاء سربرون آوردن روندهاي سرمايه داري در جامعه سوسياليستي را تحليل كردند و
نشان دادند كه چه بايد كرد تا جامعه سوسياليستي ماهيت انقلابي خود را از دست ندهد
و سرمايه داري احياء نشود. با جوابگوئي به اين مسئله جهشي كيفي در تفكر انسان بر
سر چگونگي ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و دستيابي به جامعه بي طبقه بوجود
آمد. مائوتسه دون آموزگار و رهبر بزرگ طبقه كارگر جهاني كه در جريان رهبري انقلاب
دموكراتيك نوين و سوسياليستي، گنجينه علم كمونيسم را در جوانب فلسفه، مبارزه
طبقاتي و اقتصاد سياسي غني تر و كاملتر نموده بود با اين جهش تكاملي، در رده ماركس
و لنين قرار گرفت. بدين ترتيب پرولتاريا به رفيعترين قله اي كه تاكنون فتح كرده
يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم دست يافت.
مبارزات زمينه ساز انقلاب فرهنگي
كمونيستهاي چين به رهبري مائوتسه دون از سال 1957 (1336 شمسي) مبارزه اي
را عليه رويزيونيستهاي شوروي آغاز كرده بودند كه در نتيجه آن جنبش بين المللي
كمونيستي منشعب شد. مائوتسه دون اعلام كرد كه به قدرت رسيدن رويزيونيستها در يك
كشور سوسياليستي يعني به قدرت رسيدن بورژوازي. او در تحليل از علل احياء سرمايه
داري در شوروي و مشاهده وجود روندهائي مشابه در چين (يعني وجود گرايشات با نفوذي
در خود حزب كمونيست چين كه برنامه احياي سرمايه داري را ارائه ميدادند) چنين گفت:
"جامعه سوسياليستي دربرگيرنده يك دوره تاريخي نسبتا طولاني است. در دوره
تاريخي سوسياليسم هنوز هم طبقات، تضادهاي طبقاتي و مبارزه طبقاتي، مبارزه بين راه
سرمايه داري و راه سوسياليستي جود دارد. و هنوز خطر احياي سرمايه داري موجود
است." اين تحليل داهيانه و بيسابقه پايه تئوريك انقلاب فرهنگي شد.
مبارزه عظيم و جسورانه حزب كمونيست چين عليه رويزيونيستها، بسياري از
كمونيستهاي جهان را از ضربه گيج كننده احياء سرمايه داري در شوروي نجات داد. اما
تحليل مائو از علل بروز بورژوازي نوين در كشور سوسياليستي و امكان احياي سرمايه
داري تنها نيمي از پاسخ به اين مسئله بود. همانگونه كه مائوتسه دون در تحليل فلسفي
خود ميگويد "درك ضرورت تنها نيمي از رسيدن به قلمرو آزادي است. نيم ديگر
تغيير آن است". نيمه حياتي تر، اين بود كه تحت جامعه سوسياليستي پرولتارياي
در قدرت چگونه ميتواند از ديكتاتوري پرولتاريا براي عقب راندن "راه سرمايه
داري" استفاده كند؟ ادامه انقلاب تحت سوسياليسم چگونه است و چه اهدافي را
دنبال ميكند؟ در جامعه سوسياليستي پايه هاي اجتماعي "راه سرمايه داري و راه
سوسياليستي" كدامند؟ آماج انقلاب تحت سوسياليسم كدامند؟ جامعه بايد چه مسيري
را طي كند كه بجاي احياء سرمايه داري به طرف محو هر چه بيشتر آثار بجا مانده از
سرمايه داري برود؟ هر چند تغيير مالكيت خصوصي ابزار توليد به مالكيت اجتماعي نقشي
كليدي در تحول سوسياليستي دارد اما چگونه ميتوان تعيين كرد كه آيا مسئله مالكيت
بطرزي صوري حل شده يا بطور واقعي؟ چگونه ميتوان توده ها را درگير مسائل سياسي
سرنوشت ساز جامعه نگهداشت و با اين كشش كه فقط به زندگي روزمره و توليد و معيشت
بينديشند مبارزه كرد؟ نقش روبناي سياسي در حفظ جامعه بر مسير انقلابي چيست؟
سوسياليسم چيست؟
مائوتسه دون به سئوالات فوق چنين پاسخ گفت: تجربه شوروي و چين نشان داده
كه پس از سرنگوني طبقات حاكمه ارتجاعي كهن و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا، پس از
خلع يد سرمايه داران بزرگ و برقراري مالكيت عمومي بر ابزار توليد، و پس از تبديل
سرمايه كوچك و مالكيت فردي به مالكيت اجتماعي دولتي يا جمعي هنوز نابرابريهاي مهمي
ميان گروههاي مختلف اهالي جامعه باقي ميماند. وجود اين نابرابريها در تضادهاي
طبقاتي و مبارزه طبقاتي متجلي ميشود. تضادهاي مهمي مانند تضاد ميان كار فكري و
يدي، ميان كارگران و دهقانان، شهر و روستا، ميان زن و مرد، ميان ملل مختلف و غيره
همچنان وجود دارند و همراه با جوانب مهمي از مناسبات بورژوائي مانند مبادله كالائي
و رتبه بندي دستمزدها به بقاي خود ادامه ميدهند. اين مجموعه، پايه بروز تخاصمات
اجتماعي و توليد يك قشر بورژوازي نوين در جامعه سوسياليستي است.
"دادن بهاي كامل به نقش تعيين كننده مالكيت در مناسبات توليدي كاملا
بجاست. اما بها ندادن به اينكه آيا مسئله مالكيت صرفا در شكل حل شده يا اينكه
بواقع حل شده است، بها ندادن به تاثيرات دو جنبه ديگر مناسبات توليدي ـ يعني
مناسبات ميان انسانها و شكل توزيع ـ بر نظام مالكيت و بها ندادن به تاثيري كه
روبنا بر زيربناي اقتصادي مي نهد، نادرست است. اين دو جنبه و روبنا تحت شرايط معيني
نقش تعيين كننده بازي ميكنند. سياست بيان فشرده اقتصاد است. درست يا نادرست بودن
خط ايدئولوژيك و سياسي و اينكه چه طبقه اي رهبري را در دست دارد، تعيين ميكند كه
آيا بواقع طبقه (كارگر) صاحب اين كارخانه هاست يا خير." (چان چون چيائو ـ
درباره اعمال همه جانبه ديكتاتوري پرولتاريا)
كمونيستهاي چين هشدار دادند كه تقسيم كارهائي مانند تقسيم كار ميان
كارگران و مديران؛ ميان كار يدي و كار فكري و غيره كه همه بجا مانده از دوران قبل
ميباشند، موجب استمرار و بازتوليد تمايزات ميان انسانها در روند توليد ميشود. اگر
بتدريج ولي بطور منظم اين تقسيم كارها دگرگون نشود و تمايزات ناشي از آنها محدود
نگردد اين بنوبه خود بر نظام مالكيت بر ابزار توليد تاثير خواهد گذارد. زيرا چنين
تقسيم كاري موجب خواهد شد قشر نازكي از افراد بر توليد سلطه يابند و در نتيجه،
چگونگي استفاده از ابزار توليد را نيز عملا به كنترل خود درآورند. از اين رو در
چارچوب اجتماعي كردن نظام مالكيت بر ابزار توليد بايد سياستهائي را براي هر چه
انقلابي تر نمودن مناسبات ميان انسانهاي درگير در توليد به اجراء گذاشت: شركت
مديران و همچنين كادرهاي رهبري حزبي و دولتي در كار توليدي؛ شركت توده ها در عرصه
هاي مهمي از روبنا مانند وظايف اداري و عرصه هاي آموزش و فرهنگ؛ شركت توده هاي
توليد كننده در ابداعات تكنولوژيك؛ شركت مساوي مردان در امور خانه و شركت كامل
زنان در كليه عرصه هاي زندگي اجتماعي وغيره. مائوئيستها خاطرنشان كردند كه هر چند
به يكباره نميتوان بر تقسيم كار كهن فائق آمد اما مرتبا بايد از دامنه آن كاست
وگرنه به عامل مهمي در به قهقرا رفتن جامعه سوسياليستي تبديل خواهد شد. يكي از
موارد مهم مبارزه خطي ميان رويزيونيستها و مائوئيستها بر سر نظام تقسيم كار و
مسئوليت بود. رويزيونيستها مصرانه خواهان جدائي "كار" از سياست و فرهنگ
و علم در كارخانه بودند. آنها اصرار مي ورزيدند كه نظام تقسيم كار بايد مطلق باشد
و هر كارگري بايد به كاري چسبيده و در پست خود بماند. آنان بشدت با شركت كارگران
در امور مديريت، پژوهشهاي علمي، با برگزاري فعاليتهاي فرهنگي و جلسات مبارزات
سياسي و ايدئولوژيك مخالفت مي ورزيدند. بقول آنان همه اينها به "توليد"
ضربه ميزد. مائوئيستها با صراحت گفتند كه اگر كارگران حق سئوال كردن و بحث در مورد
اينكه توليد را چگونه بايد به پيش برد، هدف هر توليد مشخص چيست و غيره را نداشته
باشند صحبت از اينكه آنان "اربابان" توليدند سخني پوچ بيش نيست.
مجادله ميان مائو و پيروانش با رويزيونيستها، بر سر مسئله توزيع در جامعه
سوسياليستي نيز گره خورد. برقراري سوسياليسم نفي قاطعانه اين اصل نظام سرمايه داري
بود كه اقليت كار نميكند و ميخورد، و اكثريت سخت كار ميكند و نميخورد. اما عليرغم
اين تحول عظيم در خصلت جامعه، هنوز تا رسيدن به نقطه اي كه همه اهالي از ثروتهاي
توليد شده در جامعه به يك اندازه سهم ببرند راهي طولاني بايد طي ميشد. كساني مانند مديران و تكنيسينها و مهندسين و
پزشكان كه مهارت بيشتري داشتند بيش از كارگران غير ماهر از ثروت توليد شده در
جامعه سوسياليستي سهم ميبردند؛ و هنوز شهرها از روستاها مرفه تر بودند. آنچه در
ادبيات ماركسيستي از آن بعنوان "حق بورژوائي" در جامعه سوسياليستي ياد
ميشود در اين نابرابريها تبلور مي يابد. براي مثال در چين سوسياليستي نظام دستمزد
هشت رتبه اي برقرار بود. هر چند ميان اين تمايز با تمايزات طبقاتي در جامعه سرمايه
داري دره اي عميق فاصله بود، اما جامعه سوسياليستي نه با گذشته كه با آينده يعني
با جامعه كمونيستي مقايسه ميشد. يعني با جامعه اي كه توزيع در آن بر پايه اصل
"از هر كس به اندازه توانش به هر كس به اندازه نيازش" انجام ميشود.
مائوئيستها در چين تلاش داشتند به تدريج اما بطور منظم و بر پايه ارتقاء آگاهي
توده ها و ايجاد پايه هاي مادي اقتصادي، اينگونه تمايزات در توزيع ثروت را محدود و
محدودتر كنند. جهتگيري آنها يكسان كردن استانداردهاي زندگي مردم بود و اين سياست
عمدتا از طريق بالا بردن سطح زندگي اقشار تحتاني عملي ميشد.
اما مسئله بغايت مهم ديگري كه مائو و انقلابيون كمونيست در چين دريافتند و
بر پايه اش عمل كردند اين بود كه روبنا (بخصوص خط سياسي و ايدئولوژيك كه در خطوط و
سياستهاي معين متجلي ميشود) تاثيرات عظيمي بر محتواي نظام مالكيت و بطور كلي بر
خصلت مناسبات توليدي ميگذارد. اينكه در جامعه سوسياليستي قدرت اقتصادي و سياسي به
واقع در دست كدام طبقه است، وابسته به دو عامل كليدي در روبناست: يكم، آيا توده ها
فعالانه و آگاهانه در مهمترين مسائل مربوط به جامعه درگيرند يا خير؟ دوم، آيا
رهبري حزب و دولت در دست نيرويهائي است كه داراي خط ايدئولوژيك و سياسي صحيح اند
يا دست رويزيونيستهاست؟
مائو تاكيد كرد كه درگير شدن توده ها در كليه عرصه هاي روبنا مانند فلسفه،
سياست و امور دولتي، مسائل جهاني، فرهنگ، آموزش، پژوهشهاي علمي و غيره يك امر
تعيين كننده است. بدين طريق است كه توده ها توانائي آنرا مي يابند راه سرمايه داري
را از راه سوسياليسم تشخيص دهند؛ نيروهائي كه در مقابل پيشروي جامعه بسوي كمونيسم
مقاومت ميكنند را بشناسند؛ و قدرت برخاستن و كنار زدن نيروهاي سرمايه داري را كسب
كنند. شكل اين درگيري، آموزش تئوريك بر سر تئوري كمونيسم و بحث و مجادله بر سر خط
درست و غلط در مورد كليه مسائل مربوط به جامعه و جهان ميباشد. اين امر همچنين شامل
مبارزه توده ها براي دگرگون كردن جهان
بيني خود و گسست از باورها و سنن كهني است كه بصورت عادت در ذهنشان بجاي مانده
است. يكي از موارد جدل حاد ميان مائوئيستها و رويزيونيستها اين بود كه كارخانه
"جاي سياست" است يا "جاي توليد"؟ مائوئيستها كارگران را تعليم
ميدادند كه بايد بيش از هر چيز به دخالت در مسائل مربوط به جامعه و جهان و دولت
بپردازند نه اينكه فقط مشغول كار باشند؛ و تنها به اين ترتيب است كه ميتوانند
اربابان جامعه جديد باقي بمانند.
بعلاوه مائو خاطر نشان نمود كه بدليل تضادهاي جامعه سوسياليستي، حاكميت
توده ها بر اقتصاد و سياست نه تنها توسط نقش فعال خود آنها در كليه جوانب جامعه،
بلكه همچنين از طريق نقش نمايندگان توده ها يعني حزب پرولتري بيان ميشود. به همين
جهت يك عامل تعيين كننده در اين كه آيا توده ها از حقوق اساسي و قدرت واقعي
برخوردار هستند يا نه، مسئله رهبري است. اگر رهبري از دست نمايندگان پرولتاريا
خارج شده و بدست رويزيونيستها بيفتد، توده ها نيز از حقوق اساسي و قدرت واقعي
محروم ميشوند. زيرا خط و برنامه اي كه رويزيونيستها تحميل ميكنند، منافع بنيادين
اكثريت توده ها را نمايندگي نميكند. اگر رهبري داراي خط صحيح باشد توده ها نيز
فعالانه به ميدان تعيين سرنوشت جامعه كشيده ميشوند. اگر رهبري در دست رويزيونيستها
باشد توده ها را سركوب كرده و مرتبا آنها را به موقعيت توليد كنندگان مطيع
ميرانند. مائو بر پايه درك موقعيت حساس رهبري تاكيد ميكرد كه حزب بايد دائما خود
را از انحرافات ايدئولوژيك و سياسي كه بي وقفه انباشت ميشود تسويه كند تا خصلت
انقلابي اش را حفظ نمايد. نظارت آگاهانه توده ها در اين زمينه نقشي كليدي ايفا
ميكند.
بورژوازي كجاست؟
مائوتسه دون علاوه بر تحليل از پايه هاي عيني توليد و بازتوليد يك طبقه
بورژوازي نوين در جامعه سوسياليستي، مركز تجمع اين بورژوازي را روشن نمود. او با
صراحت گفت: بورژوازي در خود حزب كمونيست است! حزب در جامعه سوسياليستي مركز سياسي
و نيروي عمده اي است كه به اقتصاد جهت ميدهد. از اين رو هسته بورژوازي نوين درون
حزب كمونيست متمركز ميشود. مائو براي اينكه شك و شبهه اي باقي نماند اعلام كرد،
اين بورژوازي در سطوح بالاي حزب متمركز ميشود! اينها كساني هستند كه اهرمهاي مهم
حزب و دولت را در دست دارند ولي ايدئولوژي پرولتري را كنار گذارده، به
بوروكراتهائي "واقع گرا" تبديل شده و راه سرمايه داري را براي پيشروي
جامعه موعظه ميكنند. اينها آشكارا خود را بورژوازي نمي نامند بلكه مانند همه
رويزيونيستهاي تاريخ، كمونيسم را از جوهر انقلابي اش تهي كرده، فقط قالب آنرا نگاه
داشته و روح و نظرگاه بورژوازي را در آن ميدمند. به همين دليل است كه اگر
رويزيونيستها رهبري حزب را غصب كنند، در واقع بورژوازي در مسند رهبري نشسته است.
در اين حالت، بورژوازي از اهرم حزب و دولت براي احياي سرمايه داري در همه زمينه
هاي مربوط به سياست، اقتصاد و فرهنگ و ايدئولوژي استفاده ميكند.
وجه مشخصه دارودسته هاي رويزيونيست يا رهروان سرمايه داري هم در شوروي و
هم چين در برنامه اي بود كه بعنوان جهتگيري جامعه سوسياليستي و "راه حل"
تضادهاي پيش پاي اين جامعه و خطراتي كه از سوي امپرياليسم جهاني اين جامعه را
تهديد ميكرد، ارائه ميدادند. آنان تحت نام كارآئي اقتصادي و ثبات اجتماعي، يك
برنامه اقتصادي و سياسي پيش ميگذاشتند كه بر احياي سرمايه داري، سركوب توده ها و
سازماندهي آنها در كار سخت بي چون و چرا استوار بود. يك مولفه مهم از اجراي اين
برنامه، دامن زدن به روحيه چسبيدن به دستمايه فردي، محافظه كاري و اشاعه ايده هاي
كهن در ميان توده ها بود. رويزيونيستها در صحنه بين المللي برنامه تسليم شدن به
امپرياليستها را پيش ميگذاشتند
.مائوتسه دون تاكيد كرد كه تضاد عمده جامعه سوسياليستي تضاد ميان بورژوازي
و پرولتارياست و به تبع آن مبارزه اي كه سرنوشت و جهت گيري جامعه سوسياليستي را
تعيين ميكند كماكان مبارزه طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي ميباشد. فرق اين تضاد
در جامعه سوسياليستي با جامعه سرمايه داري در آنست كه اينجا پرولتاريا حاكم است و
بورژوازي ميخواهد با استفاده از آثار بجا مانده از سرمايه داري رشد كرده، به موضع
مسلط بازگشته و سرمايه داري را احياء نمايد. در مقابل، طبقه كارگر كه دولت
ديكتاتوري پرولتاريا را برقرار كرده بايد از طريق انقلابات متعدد، بورژوازي را عقب
براند و از احياء سرمايه داري جلوگيري كند. مائو جمعبندي كرد كه در سراسر مرحله
طولاني سوسياليسم طبقات و مبارزه طبقاتي وجود خواهد داشت و گذر از سوسياليسم به
جامعه كمونيستي به صورت تدريجي و مسالمت آميز صورت نخواهد گرفت؛ بلكه مانند هر گذر تاريخي ديگر نياز به انقلاب است.
در سال 1976 (1346 شمسي) مائو با جملات زير لزوم انقلاب فرهنگي را بيان كرد:
"در گذشته ما در مناطق روستائي، در كارخانجات، در حيطه فرهنگ مبارزه را به
پيش برديم و جنبش تعليم و تربيت سوسياليستي را به انجام رسانديم. اما تمام اينها
نتوانست مشكل را حل كند. زيرا ما شكل يا روشي كه توده ها را برانگيزد و جوانب
اشتباه اعمال ما را بطور واضح و همه جانبه و از پائين افشاء كند، نيافته
بوديم" (گزارش به كنگره نهم حزب كمونيست چين)
مائوتسه دون جمعبندي كرد كه راههاي به اصطلاح معمول براي ريشه كن كردن
رويزيونيستها و تكاندن رخوت و محافظه كاري از سطوح بالاي حزب كافي نيست. او خاطر
نشان كرد كه تحت سوسياليسم پرولتاريا مبارزه طبقاتي را كماكان از طريق حزب خود به
پيش ميبرد؛ اما همين حزب ميتواند تبديل به ابزار احياي سرمايه داري در دست آن
رهبراني شود كه بورژوا شده اند.
پايه سوسياليسم و پايه سرمايه داري
هر كدام از اين دو راه در كشور سوسياليستي، پايه هاي اجتماعي خود را
دارند. در ميان اقشاري كه بدليل بهره مند شدن از "حق بورژوائي" از
موقعيت ممتاز رفاهي يا سياسي بالاتري برخوردارند (نظير متخصصين، مديران، برنامه
ريزان، كادرهاي بالاي حزب و دولت) محافظه كاري و گرايش به متوقف كردن انقلاب در
نيمه راه بوجود ميايد. در قطب مقابل، كارگران و دهقانان فقير، زنان و اكثريت توده
هاي كار كن قرار دارند. اينها پايه هاي اجتماعي و نيروهاي محركه تداوم انقلاب و
انجام دگرگونيهاي انقلابي در زيربناي اقتصادي و روبناي سياسي و ايدئولوژيك جامعه و
به پيش راندن انقلاب در سطح جهاني ميباشند. اينها پايه هاي اجتماعي انقلاب پرولتري
و انترناسيوناليسم پرولتري در كشور سوسياليستي ميباشند. حزب كمونيست تنها با به
ميدان آوردن اين نيروها است كه ميتواند رهروان سرمايه داري را به عقب براند، خصلت
انقلابي خود و جهتگيري سوسياليستي جامعه را حفظ كند و به مثابه پايگاه انقلاب
جهاني عمل نمايد. انقلاب فرهنگي دقيقا همين قوا را به ميدان آورد.
تاثيرات بين المللي انقلاب فرهنگي
انقلاب فرهنگي پرچمدار و پشتوانه امواج مبارزات انقلابي شد كه در اقصي
نقاط جهان شعله ميكشيد. كتاب سرخ و عكسهاي بزرگ مائوتسه دون از روستاهاي هند و
فيليپين تا گتوهاي سياهان آمريكا و دانشگاههاي پاريس و كابل الهام بخش مبارزان
بود. نسل نويني از انقلابيون جهان تحت تاثير انقلاب فرهنگي كمونيست شدند و احزاب و
سازمانهاي جنبش نوين كمونيستي را بر پا كردند. رهبران و كادرهاي اوليه سازمان ما
نيز در در دامان انقلاب فرهنگي پرورش يافتند و در سال 1348 "سازمان انقلابيون
كمونيست" كه تشكيلات اوليه "اتحاديه كمونيستهاي ايران" بود را
بنيان نهادند. اين سازمان بر پايه ايدئولوژي و علم انقلاب پرولتري كه در آنزمان
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو ناميده ميشد، تشكيل شد.
در آن دوران در جنبش چپ ايران بطور كل، رويزيونيسم شوروي و تفكرات
"حزب توده" اي عليرغم آبروباختگي رهبران اين حزب، يك وزنه سنگين بوده و
مانعي در مقابل گسترش نفوذ مائوئيسم محسوب ميشد. جريان كمونيستي نويني كه در دهه
1340 بين جوانان انقلابي ايران پا گرفته و با افشاء و طرد رفرميسم "حزب
توده" مشخص ميشد، طيف ناهمگوني بود كه گروهها و محافل آن به درجات مختلف تحت
تاثير مبارزات بين المللي حزب كمونيست چين قرار داشته و ميزان مرزبندي آنها با
رويزيونيسم خروشچفي نيز متفاوت بود. بخش بزرگي از اين طيف (يعني اكثريت رهروان مشي
چريكي) طي دهه 1350 و مشخصا در آستانه انقلاب 75 كاملا دست از اين مرزبندي ها كشيد
و با حزب توده و شوروي سمتگيري نمود. اما در ميان گروههاي ضد رويزيونيستي كه به خط
3 معروف شدند هم يك مرزبندي همه جانبه و عميق با رويزيونيسم شوروي وجود نداشت.
اكثر آنها به بررسي مسائل مهمي كه احياء سرمايه داري در شوروي، در مورد سوسياليسم
پيش كشيده بود نپرداختند؛ چه رسد به جذب
پاسخهائي كه انقلاب فرهنگي چين به اين مسائل داده بود. واقعيت اينست كه اكثر
نيروهاي جنبش چپ در جوانب مهمي از تفكر رويزيونيستي گسست قاطع نكرده بودند و چنين
كاري بدون درك مائوئيسم امكان نداشت. برخورد سانتريستي به كليت تكامل يافته علم
انقلاب، نقطه ضعف تعيين كننده اين طيف بود و در را بروي ضعفهاي بسيار ديگر در عرصه
برنامه و استراتژي، سياست و تشكيلات گشود.
متعاقب مرگ مائوتسه دون، كودتاي ضد انقلابي رهروان سرمايه داري در چين
عليه مائوئيستهاي انقلابي به سال 1976 (1355 شمسي) انجام شد. هر چند اين بار در
مقايسه با كودتاي خروشچف و شركاء در شوروي پس از مرگ استالين، كمونيستهاي جهان
خيلي زود فهميدند كه در چين چه گذشته است. اما واژگون شدن قدرت پرولتاريا در چين
بحران ايدئولوژيك عميقي را در جنبش بين المللي كمونيستي دامن زد. اين امر موجب
رواج انحلال طلبي ايدئولوژيك در ميان بخشي از كمونيستها شد. سازمان ما متاثر از
اين بحران براي يك دوران به دام جهت گم كردگي ايدئولوژيك افتاد، "انديشه
مائو" را كنار گذاشت و به جرگه سانتريستها پيوست. اين مسئله به ناگزير در را
بروي انحرافات مهم سياسي نيز گشود. اما اتحاديه توانست از اين انحراف گسست كند و
خود را بر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم استوار نمايد. روند مبارزه براي اين گسست
با حركت انقلابي سربداران آغاز شد و بر بستر مبارزاتي كه مائوئيستهاي جهان براي
مقابله با اين بحران ايدئولوژيك براه انداخته بودند نيرو گرفت و به سرانجام رسيد.
تلاش سازمانها و احزاب مائوئيست جهان به تشكيل يك مركزيت بين المللي كمونيستي
انجاميد كه "جنبش انترناسيوناليستي انقلابي" خوانده ميشود. بيانيه اين
تشكيلات بين المللي خط تمايز ميان ماركسيستها و غير ماركسيستها را با صراحت تمام
پيش ميگذارد: "لنين زماني گفت، فقط كسي ماركسيست است كه قبول مبارزه طبقاتي
را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا ارتقاء دهد. در پرتو درسها و پيشرفتهاي گرانبهاي
حاصله از طريق انقلاب فرهنگي پرولتاريائي تحت رهبري مائوتسه دون، معياري كه لنين
ارائه كرد عميقتر شده است. اينك ميتوان گفت فقط كسي ماركسيست است كه نه فقط قبول
مبارزه طبقاتي را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا ارتقاء ميدهد بلكه موجوديت عيني
طبقات، تضادهاي آشتي ناپذير طبقاتي و ادامه مبارزه طبقاتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا
در سراسر دوره سوسياليسم تا كمونيسم را قبول ميكند. همانگونه كه مائو با قدرت بيان
داشت: ناروشني در مورد اين مسئله به رويزيونيسم مي انجامد" (بيانيه جنبش
انترناسيوناليستي انقلابي)
اين واقعيتي است كه طبقه ما كشورهاي سوسياليستي را كه در انقلابات قرن
بيستم بر پا كرده بود از دست داد. اما اين از دست دادن، نشانه غير عملي بودن
برنامه ما براي انجام انقلاب سوسياليستي و برقراري كمونيسم در جهان نمي باشد.
ايدئولوژي ما اين مسئله را چگونه ارزيابي ميكند؟ در عين حال كه پرولتاريا بايد از
كمبودهاي خود جمعبندي كند، اما حقيقت عميق آن است كه اينها زمين خوردنهاي دوره
آغاز و دوره بزرگ شدن است. بورژوازي، خود براي تحكيم سلطه نهائي اش عليه فئوداليسم
چند قرن تلاش و پيروزي و شكست را پشت سر گذاشت. تازه تنها كاري كه ميخواست بكند
اين بود كه استثمار سرمايه داري را جانشين استثمار فئودالي سازد. انقلاب پرولتري
بر خلاف ديگر انقلابات تاريخ بشر، شكلي از استثمار را بجاي اشكال قبلي استثمار و
ستم طبقاتي نمي نشاند؛ بلكه از كليه اشكال ستم و استثمار و باورهاي منطبق بر آن
كاملا گسست ميكند. بهمين دليل مبارزه ميان پرولتاريا و بورژوازي مبارزه اي بسيار
سهمگين است؛ آنچنان كه در تاريخ بشر سابقه نداشته است. مبارزه اين دو طبقه در عرصه
ايدئولوژي نيز بهمان اندازه آشتي ناپذير بوده و تاثير بسزائي بر كل مبارزه طبقاتي
دارد. امروز نظام بحران زده سرمايه داري جهاني كه با حرص و آز سيري ناپذير، جسم و روح
و آينده اكثر مردم جهان را به يغما ميبرد، با افق خيزشهاي پرولتاريا و خلقهاي
ستمديده روبرو شده است. به اين دليل بيش از پيش نيازمند تهاجم ايدئولوژيك عليه
كمونيسم است. كارزار "مرگ كمونيسم" كه بعد از فروپاشي بلوك شوروي توسط
امپرياليستها براه افتاد در پاسخ به اين نياز بود. طبقه ما نيز براي پيشبرد مبارزه
اي پيروزمند عليه نظام سرمايه داري بايد نبردي سازش ناپذير را در عرصه ايدئولوژيك
عليه بورژوازي به پيش برد. اما اينكار فقط از عهده ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم
بر ميايد. به همين جهت مبارزه براي تثبيت ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بعنوان
ماركسيسم واقعي، و بطور خاص شناساندن مائوئيسم بمثابه سومين و عاليترين مرحله در
تكامل اين علم، بخش مهمي از مبارزه طبقاتي پرولتاريا است. در اين مبارزه انقلاب
فرهنگي و درسهاي آن جايگاه بسيار مهمي دارد.