چيان چين و انقلاب فرهنگی
چگونه می توان از انحطاط يك كشور سوسياليستی جلوگيری كرد؟
از حقيقت دوره دوم شماره 20، مرداد 70، www.sarbedaran.org
اردوی ستمديدگان
و انقلابيون جهان سوگوار از كف دادن رهبری كبير است. مرك چيان چين ضايعه
بزرگی برای ما ميباشد. چيان چين يكی از رهبران برجسته جنبش
كمونيستی بين المللی و چين سرخ، همرزم نزديك مائوتسه دون و همسر وی
بود. او در مركز انقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی كه در دهه 1960 جهان را به لرزه
درآورد قرار داشت. پس از مرگ مائوتسه دون او بهمراه ديگر رهبران انقلابی چين
و دهها هزار تن از پيروان مائو، بدست عده ای از رهبران حزب كمونيست چين كه
ميخواستند سرمايه داری را احيا كنند زندانی شد. چيان چين مشهورترين
زندانی سياسی جهان بود كه بمدت 15 سال در سياهچالهای حكام ارتجاعی
چين دست از آرمانهای خود نكشيد. او قهرمانی حماسه آفرين بود كه
زيباترين روياهای بشر برای دست يافتن به جامعه ای نوين را
بازتاب ميكرد. چيان چين مورد تنفر شديد حكام چين و بورژوازی بين المللی
بود. بلندگوهای تبليغاتی امپرياليستها دست در دست حكام ارتجاعی
چين مرگ او را بدون سروصدا اعلام كرده و همزمان خزعبلات مشابهی را در همه
كشورهای غرب غرغره كردند تا چهره اين خورشيد تابناك انقلاب جهانی، اين فرزند شريف
ستمديدگان جهان را در پس دود حقيری كه از سوختن مغزهای متعفن و پوسيده
شان برميخيزد پنهان سازند. مطبوعات بورژوازی بين المللی در گزارش مرگ
چيان چين ، در عين اعتراف به اين كه او تا به آخر دشمنی آشتی ناپذير و
كمونيستی انقلابی با دورنمای پيروزی حتمی كمونيسم
بر هيولای سرمايه داری باقی ماند، به وجه مضحكی تلاش
كردند او را زنی قدرت پرست كه از زيبائی خود برای بالا رفتن از
پله های قدرت سود ميجست معرفی كنند! مغز كوچك اينها بيش از اين نيز
نميتواند از انگيزه ها و طرق مبارزه يك رهبر قدرتمند زن تحليل كند. اما مهمتر
آنكه، اينها با دستپاچگی ميخواهند مانع شناخته شدن چيان چين در نزد انقلابيون
نسل جوان سراسر جهان شوند. اين جانوران فرومايه با دروغ و فريب تلاش ميكنند نظام
پوسيده بين المللی شان را حفظ كنند. بلندگوهای تبليغاتی سرمايه
بين المللی حتی در بحبوحه هياهوی دروغينشان مبنی بر "مرگ كمونيسم" و "ابدی" بودن نظام سرمايه داری از اينكه تفكر و آرمانها و فعاليتهای چيان چين
را به ستيز بطلبند در هراسند. اگر مرگ كمونيسم و ابدی بودن نظام سرمايه داری
تااين حد كه دشمنان ما در بوق و كرنا ميدمند مسجل است پس چرا جرات نميكنند به او به مثابه يك رهبر و فعال
پيگيرانقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی ـ انقلابی كه به لحاظ
تاريخی جانكاه ترين شكافها را بر نظام طبقاتيشان وارد آوردـ حمله برند؟
بورژوازی دشمنان خود را خوب ميشناسد و ميداند چه كسانی را بايد از
توده ها جدا كند و نگذارد طبقات عصيانگر به گرد پرچمشان حلقه زنند و برای
رهائی خود برزمند. برای كمونيستها، برای مردمی كه تازيانه
های ستمگری و بهره كشی نظامهای طبقاتی بيرحمانه بر
گرده شان فرود ميايد، آگاهی بر زندگی و مرگ چيان چين از اهميت حياتی
برخوردار است. بهمين خاطر بخش عمده ای از اين شماره را به اين مهم اختصاص
ميدهيم. پخش گسترده اين مطالب و بحث فراگير بدور آنهااز وظايف تخطی ناپذير
مخالفين امپرياليسم و ارتجاع و طرفداران انقلاب است.
چيان چين رهبری
بود كه خط مائوتسه دون را بكار برد و در مبارزه برای برقراری جامعه ای
كاملا نوين در راس كارگران و دهقانان چين قرار گرفت ؛ او برای امر پرولتاريای
بين المللی عليه باند دن سيائو پين ـ اين سردسته سرمايه داران نوخاسته حاكم
بر چين كه اين كشور را براه سرمايه داری بازگردانده و آن را به امپرياليسم
فروخته اند ـ بطور خستگی ناپذير و تا پای جان جنگيد؛ او كسی بود كه زنجيرهای بردگی
فئودالی و سنن بورژوائی كه دست و پای زن را بسته و نميگذارد او
در صفوف اول مبارزه طبقاتی پرولتاريا قرار گيرد را پاره كرد و صحنه انقلاب
را مملو از توده های زن چينی نمود؛ چيان چين در مبارزه پرولتاريا و
ستمديدگان برای رهائی، برای بيرون راندن امپراطوران،
شاهزادگان و اربابان از صحنه راههای نوينی گشود؛ او دست به مبارزه
دوخط حادی در عرصه فرهنگ و هنر زد و توده ها را در شمار عظيم درگير اين
مبارزه نمود تا هنر و فرهنگ در خدمت انقلاب يعنی رهائی اين توده ها از
قيد هرنوع ستم و استثمار قرار گيرد.
اما نقش چيان چين در انقلاب كبير فرهنگی
پرولتاريائی حماسه پر شكوه زندگی او بود. در سال 1980 (1359) حكام ارتجاعی
چين، او را به مثابه سمبل زنده انقلاب فرهنگی به محاكمه كشيدند. برای
كسب شناخت عميق از او بايد انقلاب فرهنگی را شناخت.
در سال 1966(46ـ1345) صدای رعدآسای
آغاز انقلاب فرهنگی در چين تمام جهان و حتی دژهای امپرياليستی
غرب را لرزاند؛ كتاب سرخ كوچك كه حاوی نقل قولهای مائوتسه دون است در
آمريكا بيشتر از انجيل خواننده داشت؛ در جنبش ماه مه 1968 پاريس عكسهای
مائوتسه دون زينت بخش باريكادها در جنگ خيابانی دانشجويان و كارگران عليه
حكومت شد؛ انقلابيون جهان در آفريقا، فلسطين، هند، فيليپين و ديگر نقاط با يك دست
سلاح و با دست ديگر كتاب سرخ حمل ميكردند و با
حرارت تزهای "مبارزه مسالمت آميز" صادره از مسكو را به
نقد ميكشيدند و .... اما اهميت تاريخی ـ جهانی انقلاب فرهنگی
چين كيفيتا فراتر از اينها بود.
انقلاب فرهنگی مانند ديگر انقلابات پرولتری
برای حل مشكلات راه رهائی بشريت از چنگالهای نظام طبقاتی
بود. اما مشكل پيش پای انقلاب چه بود و چه راه حلی را طلب مينمود؟ مگر
نه اينكه طبقه كارگر چين در اتحاد با ديگر ستمديدگان جامعه و تحت رهبری حزب
كمونيست، طبقات استثمارگر سابق و امپرياليستها را در جنگی دراز مدت و مبارزه
ای سخت سرنگون كرده و قدرت سياسی را كسب نموده بود؟ قبل از آغاز
انقلاب فرهنگی پرولتاريا و خلقهای جهان با حقيقت تلخی آشنا شده
بودند: شوروی كه اولين كشور سوسياليستی جهان بود پس ازمرگ استالين
بدست دارودسته بوروكراتهای حزبی به رهبری خروشچف به يك كشور
سرمايه داری تبديل شد. اينها نمايندگان بورژوازی نوينی بودند كه
تحت شرايط سوسياليسم بوجود آمده بودند. پس از اين واقعه كشور شوروی روز به
روز ارتجاعيتر شده و حتی در كشورگشائی و غارت حاصل كار و منابع خلقهای
جهان با ديگر امپرياليستها همسری ميكرد. تمام كمونيستهای واقعی
جهان ميديدند كه دول بلوك شرق ماشينهای سركوبگری بيش نيستند؛ قشر صاحب
امتيازی كه در احزاب كمونيستی شوروی و بلوك شرق جمع شده، ثمره
كار توده های زحمتكش را غصب مينمايد؛ عبارات كمونيستی برای
سرپوش گذاردن بر نابرابری و استثمار استفاده ميشود؛ در شوروی سود در
فرماندهی توليد قرار گرفته و
كارگران مجددا به مقام بردگان مزدی تنزل يافته و هيچگونه كنترلی
بر امور دولت ندارند و اين تجربه ثابت كرد كه در يك كشور سوسياليستی كماكان
خطر از كف دادن قدرت پرولتاريا و احياء سرمايه داری موجود است.
مائوتسه دون كه تحولات شوروی را بدقت زير نظر گرفته بود زودتر
از هركس به اين خطر پی برد. او بيش از هركمونيستی به اين مشكل می
انديشيد و در تلاش چاره جوئی بود؛ همه كمونيستهای تحت رهبری او
نيز خطر را كاملا احساس كرده بودند بخصوص آنكه تكرار هرآنچه در شوروی رخ
داده بود را در چين نيز مشاهده ميكردند. پانزده سال از انقلاب 1949 در چين گذشته بود و
چهره چين بطور كلی تغيير كرده بود. نه تنها مناسبات فئودالی برچيده
شده بود بلكه مناسبات اقتصادی سوسياليستی نيز بطور عموم در كشاورزی
و صنعت برقرار گشته بود. با اين وصف هنوز نابرابری های مهمی بر
مناسبات بين مردم حاكم بود؛ توده های درگير در فعاليتهای توليدی
مختلف درآمدهای مختلف داشتند؛ هنوز عده ای فقط كار فكری ميكردند
و عده كثير مردم فقط كار يدي؛ فاصله بين
شهر و روستا بسيار بود؛ هرچند از نظر حقوقی زنان با مردان برابر بودند اما
تا تحقق شعار زنان نيمی از آسمان را بر دوش ميكشند هنوز راه درازی در
پيش بود. همه اينها دال برآن بود كه تحولات انقلابی بيشتری بايد رخ
دهد تا اين نابرابريها از چهره چين پاك شود. بعلاوه جهان هنوز در دست امپرياليستها
بود و چين سرخ بايد به دفاع از انقلاب طبقه كارگر و زحمتكشان جهان ميپرداخت. و اين
در حالی بود كه دشمنان بين المللی يك لحظه دست از تلاش برای
نابود كردن چين سوسياليستی نميكشيدند. اما دارودسته های قدرتمندی
درون حزب بوجود آمده بود كه با پيشروی و ادامه انقلاب مخالفت ميكردند. اينها
"خروشچفهای چين" يا رويزيونيستها بودندـ يعنی كسانی كه به
آرمانهای كمونيسم پشت كرده و ميخواستند به قدرت، موقعيت و مقام خود بچسبند و
جاخوش كنند. در حاليكه انقلاب كمونيستی هرگز نميتواند در يكجا بايستد و كار
را خاتمه يافته اعلام كند؛ انقلاب كمونيستی تا زمانی كه هرشكلی
از ستم و استثمار از روی كره زمين محو شود ادامه خواهد يافت. رويزيونيستها
دستاورد های انقلاب دموكراتيك و سوسياليستی را تا همان اندازه كافی
دانسته و مخالف پيشروی جهت زدودن نابرابری ها و پاك كردن عرصه های
مختلف زندگی سياسی و اقتصادی و فرهنگی از آثار بورژوائی
و فئودالی بودند. آنان معتقد بودند كه بجای در افتادن با قدرتهای
امپرياليستی بايد با آنان مراوده داشت و از تكنولوژی آنان بهره مند شد
و از اين طريق چين را ثروتمند نمود. آنان پيوستن شوروی به اردوی
امپرياليستها و قدرت نظامی شوروی و امپرياليستهای غربی را
توجيهی برای تسليم طلبی خود ساخته بودند. حال آنكه كمونيستهای
چين تحت رهبری مائو معتقد بودند اگر اين اتفاق بيفتد چين نيز همانند شوروی بجای آنكه پايگاه و مشعل سرخ و الهام بخش
و متحد كارگران و دهقانان و انقلابيون جهان باشد به همدست فرومايه سرمايه داران
بين المللی تبديل ميشود. رويزيونيستها معتقد بودند كه بايد مردم را از صحنه
سياست دور كرد و به كار سخت عادت داد تا چين ثروتمند شود. در واقع ميخواستند توده
های كارگر و دهقان را به ايفای همان نقشی كه هزاران سال در
جامعه طبقاتی داشته اند وادار كنند: يعنی كسانی كه سخت كار
ميكنند و در سياست، در تعيين سرنوشت و راهی كه جامعه بايد طی كند هيچ
نقشی ندارند و اين كار در انحصار عده قليلی از متنفذين و روشنفكران
است. اين در واقع هيچ نبود مگر غصب كردن قدرتی كه كارگران و دهقانان طی
سالهای دراز و مشقت بار جنگ خلق و انقلاب سوسياليستی به كف آورده
بودند. اگر اين اتفاق می افتاد، فقط اسمی از ديكتاتوری
پرولتاريا و حكومت مردم ميماند و در واقع دولت تبديل به ديكتاتوری مشتی
بوروكرات حزبی و حكومتی كه اهرمهای سياست و اقتصاد و فرهنگ را
تحت كنترل داشتند ميشد. برای مائوتسه دون و ديگر كمونيستهای واقعی
چين روشن بود كه توده ها بدون قدرت سياسی هيچ چيز ندارند؛ آنها ميديدند كه
در بسياری از عرصه های جامعه چين، از مديريت كارخانه ها گرفته تا
مطبوعات، فرهنگ و هنر و آموزش ، سروران و
تصميم گيران واقعی نه توده های
كاركن كه يك عده از مقامات حزبی و دولتي، مديران، هنرمندان و متخصصين بورژوا
ميباشند. قبل از دست زدن به انقلاب فرهنگی مائوتسه دون با اين سئوالات دست
به گريبان بود كه چگونه حزب كمونيست ميتواند سرخ بماند و كماكان نماينده گسترده
ترين منافع پرولتاريا باشد و تبديل به كلوپ خصوصی اقليتی از جامعه
نشود؛ ديكتاتوری پرولتاريا واقعا در اختيار كارگران و دهقانان باشد و نه
نقابی برای كنترل و سركوب. برای مائوتسه دون و ديگر كمونيستهای
چين پرواضح بود كه برقراری و تحكيم دولت ديكتاتوری پرولتاريا برای
مبارزه با دشمنان داخلی و خارجی و
در راه ايجاد جهانی كمونيستی مطلقا ضروری است اما چگونه
ميتوان مانع از انحطاط اين دولت شد؟ مائو از تجربه شوروی و چين جمع بندی
كرد كه در جامعه سوسياليستی كماكان طبقات موجودند، و به دليل تمايزاتی
كه محوشان طول خواهد كشيد و بعلت آنكه يك كشور سوسياليستی توسط جهانی
كه هنوز تحت سلطه امپرياليستها در آن غلبه دارند بورژوازی مداوما توليد و
باز توليد ميشود، درون حزب كمونيست و دولت ديكتاتوری پرولتاريا نفوذ كرده و
ميكوشد اين دژ را از درون فتح كند. اين نيروهای قدرتمند درون حزب و دولت می
بايد به طريقی انقلابی سرنگون ميشدند. برای كمونيستها روشن بود
كه اگر به دولت ديكتاتوری پرولتاريا به مثابه اعلام ادامه انقلاب برخورد
نشود اين دولت توسط نيروهای رويزيونيست به انحطاط گرائيده و ارتجاعی
خواهد شد. علاوه بر اين، ايده ها و عملكردهائی كه به صورت عادت از دهها هزار
سال جامعه طبقاتی به ارث مانده بدون يك مبارزه سخت، مداوم و آگاهانه از بين
نخواهد رفت. همين عادات نيروی مهمی در به فساد كشاندن جامعه سوسياليستی
هستند. زمانيكه مديران كارخانه ها معتقد باشند نقش آنها تصميم گيری است و
نقش كارگران صرفا توليد كردن است و زمانيكه خود كارگران ايرادی در اين رابطه
احساس نميكنند، زمانيكه آثار هنری مبلغ نقش سنتی زن به صورت متعارف
پذيرفته ميشوند يا اينكه برخورداری پروفسورها، مهندسين و متخصصين از حقوق و
مزايای بيشتر به عنوان امری عادی و غيرقابل تغيير پذيرفته
ميشود؛ و بسياری از اين گونه افكار
و عملكردها بدون آنكه با مقاومتی مواجه شوند در جامعه جاری ميگردند،
آنگاه بايد گفت كه چنين جامعه ای حتی اگر نام سوسياليستی بر خود
داشته باشد با جامعه سرمايه داری فاصله چندانی ندارد. افكار توده ها
بايد تحول ميافت و اين امكان پذير نبود مگر از طريق شركت آگاهانه در يك مبارزه
طبقاتی حاد با هدف حل اين معضلات نوين انقلاب؛ انقلابی عليه ايده های
كهن ، عليه نابرابريهای بجا مانده از جامعه طبقاتي، شورش عليه نيروهای
دشمن كه در حزب كمونيست لانه كرده بودند، شركت در ادامه انقلاب! اينها بود مسائلی
كه قبل از دست زدن به انقلاب فرهنگی مائو و كمونيستهای چين را بخود
مشغول داشته بودند. چيان چين در بيان اين تضادها و معضلات و دريدن پرده هائی
كه به رو نمودن اين حقايق كمك نمود نقشی تعيين كننده داشت. برای اولين
بار اين چيان چين بود كه با شم سياسی
ـ ايدئولورژيك تيز خود دريافت نهادهای هنری و فرهنگی چين
سوسياليستی در واقع جولانگاه فعاليت بورژوازی نوخاسته و مبلغ مناسبات،
ايده ها و ارزشهای فئودالی و بورژوائی ميباشند.
برای مائوتسه دون و ديگر كمونيستهای
چين روشن بود كه همه اينها مبارزاتی
را طلب خواهد كرد كه هنوز جنبش كمونيستی بين المللی با آن آشنائی
ندارد. همچنين آنها شكی نداشتند كه مانند هر انقلاب ديگری فقط مبارزه
سرسختانه توده ها تحت رهبری يك خط صحيح ميتواند اين مشكل را حل كند. حزب
كمونيست چين طی سالهای جنگ خلق
تحت رهبری مائو توانسته بود ميليونها تن از كارگران و دهقانان چين را
برای انجام انقلاب برانگيزد. مائو ميدانست كه مانند انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستی
چين، انقلاب فرهنگی بدون به ميدان كشيدن توده ها بر پايه منافع طبقاتيشان
پيروز نميشود. تجربه نشان داده بود در جامعه سوسياليستی نيز پس از پيروزی
انقلاب توده ها به تدريج به حاشيه سياست رانده ميشوند و اين امری فوق العاده
خطرناك است و رويزيونيستها نيز آگاهانه بر اين گرايش ميدمند. كمونيستهای چين
عميقا ضرورت به ميدان كشاندن مداوم توده ها را برای حفظ سلامت جامعه
سوسياليستی و پيشرفت در جاده كمونيسم درك ميكردند. مائو متوجه شده بود كه
قدرت ديكتاتوری پرولتاريا از طريق درگير كردن بيش از پيش پرولتاريا و توده
های وسيع در حياتی ترين عرصه های جامعه يعنی امور دولتی
بدست می آيد؛ فقط در دل نبردهای
طبقاتی است كه شور توده ها برانگيخته ميشود، عزم و اراده شان در دفاع از
قدرت سياسی خويش بالا ميرود و امواج خروشان انقلاب عادات و ايده های
كهن را از وجود آنان شسته و ديدگاهشان را انقلابی مينمايد.
مدتها بود كه مائوتسه
دون و پيروانش در پی راههائی بودند كه كارگران و دهقانان و جوانان و زنان را در يك
مبارزه توده ای انقلابی درگير كرده و انرژی آنان را جهت مقابله
با مشكلات نوين حامعه سوسياليستی رها كنند. و اين، انقلاب فرهنگی بود!
در فاصله كوتاهی اين انقلاب سراسر چين را فرا گرفت و ميليونها زن و مرد و
جوان از ميان كارگران و دهقانان و روشنفكران درگير اين انقلاب حيرت انگيز شدند و
اين نشان داد كه انقلاب مذكور تا چه اندازه ضروری و بازتاب نيازهای
مردم بوده است؛ نياز توده هائی كه ميخواستند عليه اشكال ستمی كه هنوز
در جامعه سوسياليستی باقيست قيام كنند و آن دسته مقامات حزبی را كه
فاسد شده و ميخواهند به استثمارگران نوين بدل شوند را سرنگون سازند. انقلاب فرهنگی
مانند برداشتن دهانه آتشفشانی بود كه در جوشش و در انتظار انفجار بسر ميبرد.
رهبران جسوری مانند چيان چين تحت رهبری مائو فقط به بيان آگاهانه و
هدايت اين جوشش پرداختند تا پيروزی
آن تضمين شود. جنبش توده ای در انتقاد از خط ضد انقلابی رويزيونيستها،
ايده ها، فرهنگ، سنن و عادات كهن بورژوائی و فئودالی براه افتاد؛ در
كارخانه ها، روستاها و در گوشه و كنار كشور مستبدين، كه در برخی مناطق سران
شاخه حزبی در محل بودند، توسط اين
جنبشها از مقام قدرت و منزلت پائين كشيده
شدند و دو تن از قدرتمندترين مقامات حزب كمونيست به نامهای ليوشائو چی
و دن سيائو پين (رهبر فعلی چين) سرنگون شدند؛ بوروكراتهای پف كرده،
سرافكنده به انتقادات و نظارت توده ها تن دادند؛ پروفسورهاو متخصصين از دماغ فيل
افتاده گوش به دانش آموزان و كارگران سپردند؛
تئوری انقلابی وسيعا در دسترس توده های عادی
قرارگرفت و دهها ميليون زن و مرد كارگر و دهقان با شور و اشتياق زائد الوصفی
به مطالعه ماركسيسم پرداختند تا شعور خود را با اين علم و ايدئولوژی شكست
ناپذير مسلح سازند. برپائی جنبش توده ای در انتقاد و طرد آثار و علائم
جامعه طبقاتی و خطوط رويزيونيستی پرولتاريا را در موقعيت ايدئولوژيكی
برتری قرار داد و به پيروان مائو در حزب كمونيست كمك كرد كه رهروان سرمايه
داری درون حزب و دولت سوسياليستی را نه فقط به شكل تشكيلاتی
بلكه بطور همه جانبه از حيث سياسي،
ايدئولوژيكی و تئوريك سرنگون سازند و بدين ترتيب موقعيت پرولتاريا را در
عرصه های سياست، اقتصاد تحكيم كنند. در حزب كمونيست و دولت خانه تكانی
مهمی شد. در كوران اين مبارزات نسل جديدی از رهبران انقلابی
ظهور كردند و به مثابه جانشينان نسل گذشته پرولتاريای انقلابی پا به
ميدان گذاردند؛ تحت رهبری
مائوئيستها مراكز قدرت نوين در سراسر كشور، در عرصه اقتصاد، فرهنگ و هنر و آموزش،
مطبوعات، بنگاههای توليدی و روستاها، شكل گرفت. اين انقلاب بمدت دهسال
از احياء سرمايه داری ممانعت بعمل آورد. اين پيروزی ها باعث نشد كه
آنان كار را تمام شده بينگارند. مائو هشدار داد هنوز اين مسئله كه پرولتاريا كی
بطور بازگشت ناپذير و قطعی بر بورژوازی غلبه خواهد يافت لاينحل مانده
است و تا محو طبقات در سراسر جهان نياز به انقلاب خواهد بود. او گفت:" نياز به انقلاب هميشه
خواهد بود. هميشه اقشاری از مردم كه خود را تحت ستم احساس ميكنند، مقامات
رده پائين، دانشجويان، كارگران، دهقانان و سربازان، دوست ندارند كه گردن كلفتها به
آنان زور بگويند. به اين جهت است كه انقلاب ميخواهند. آيا هزار سال ديگر تضاد
نخواهد بود؟ چرا نه؟ خواهد بود."
انقلاب فرهنگی
جهان را حيرت زده و غافلگير كرد! نه بخاطر تعداد شركت كنندگانش كه بدليل بيسابقه
بودنش: رهبران و حكام يك دولت توده ها را
فرا خوانده بودند كه دژهای قدرت را بمباران كرده و سروران واقعی جامعه
گردند. اين انقلابی بود كه به يكی از مهمترين سوالاتی كه با
برقراری اولين دول سوسياليستی در مقابل بشريت مطرح گشته بود پاسخ نظری و عملی
داد. و از اينطريق كليت علم ماركسيسم به مدارج عاليتری از حل مسئله انقلاب
پرولتری برای رهائی بشريت دست يافت: به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم. طبعا انقلاب فرهنگی ـ مانند هر انقلاب ديگری ـ
نميتوانست ملايم، مهربان، فروتن و خوددار
بوده يا همانند نوشتن مقاله يا برگزاری مجلس ميهمانی باشد! اين انقلاب قطعا از هر انقلاب و عمل حماسه
آفرين ديگری در تاريخ جرات بيشتری طلب مينمود چرا كه انقلابی
استثنائی بود؛ رهبرانی با جسارت فوق العاده ميخواست چرا كه بايد فرمان
حمله به برج و باروئی را ميدادند كه خود در آن نشسته بودند؛ مائو با صراحت
به همه گفت "شما انقلاب سوسياليستی ميكنيد هنوز نميدانيد كه
بورژوازی در كجاست. درست در حزب كمونيست است؛ آنهائی كه در قدرتند و
راه سرمايه داری را پيشه كرده اند!" "آن كادرهای رهبری
كننده كه راه سرمايه داری در پيش گرفته اند يا در حال تبديل شدن به عناصر
بورژوازی بوده و خون كارگران را ميمكند؛" كمونيستهای چينی
طی ساليان دراز مبارزات پيچيده آموخته بودند كه نظم انقلابی فقط از
درون بی نظمی های بزرگ، از درون تندر و آتش بيرون ميايد اما
اكنون مسئله عبارت بود از دامن زدن به بی نظمی بزرگ در خانه خود و در
دولت و حزب خود. آنهم در شرايطی كه كشور از سوی امپرياليستهای
غربی و سوسيال امپرياليست روسی تهديد ميشد. در حزب كمونيست چين اقليتی
عقايد مائو را باور داشتند. قيامگران
انقلاب فرهنگی جرات كردند تصريح كنند كه از راهپيمائی ده هزار فرسنگی
بسوی كمونيسم فقط چند گام طی شده و هنوز راهی پرپيچ و خم در پی
است. آنان جرات داشتند كه خود را به تاسيس يك دولت ـ حتی دولت سوسياليستی
باشد ـ دلخوش ندارند. آنان ترديدی برجای نگذاردند كه سوسياليسم "گذرگاه" است و نه "اطراقگاه" و اگر به آن به صورت "اطراقگاه" برخورد شود، بالاجبار
عقبگرد در پی خواهد داشت. آنان جسارت داشتند كه جايگاه بدست آمده را ـ هرچند
قله رفيعی باشدـ برای دست يافتن به قله هائی رفيعتر ترك كنند.
در آن مقطع حتی كمونيستهائی بودند كه تئوريهای مائو پيرامون
وجود طبقات و ادامه مبارزه طبقاتی در جامعه سوسياليستی را، قبول داشتند اما قبول راه حل مائو يعنی
دست زدن به انقلابات نوين و ادامه دار
برايشان سخت بود چراكه اين امر انقلابيگري، جرات نمودن و خطر كردن قابل
ملاحظه ای را طلب ميكرد. مائو و پيروانش عميقا اين قانون ديالكتيكی را
درك ميكردند كه بدون خطر كردن، بدون آنكه هرآنچه بدست آمده را در خط اول نبرد و
بالاجبار در معرض از كف رفتن بگذارند چيزهای عاليتری ـ جامعه، دولت و
حزبی انقلابيترـ به كف نخواهد آمد؛ بعلاوه هرآنچه هم كه بدست آمده بتدريج
ماهيت انقلابی خود را از كف داده و ديكتاتوری اكثريت بر اقليت به دولت
ديكتاتوری اقليت بر اكثريت مردم تغيير هويت خواهد داد. جسارت رهبران انقلاب فرهنگی از اين درك
نشئت ميگرفت. آنان ميدانستند كه اين نبرد مرگ و زندگی است. هرچند پيروزی
حتمی نبود اما اجتناب از آن مرگ حتمی انقلاب پرولتری را بدنبال
داشت. اما مائو و يارانش برای پيروز شدن نقشه ريختند و توده های
ميليونی را رهبری كردند.
انقلاب پرولتری
مانند انقلابات ديگر تاريخ بشر ميخواهد قدرت يك طبقه را جايگزين ديگری كند
اما فرقش در آن است كه نميخواهد يك نظام استثمارگر را جانشين يك نظام استثمارگر
ديگر كند؛ اين انقلاب برای محو تمام نظامها و مناسبات استثماگرانه، تمام
نابرابريهاو ستمهای اجتماعي، تمام تمايزات ديرينه در جامعه و جهان و انواع
تمايزات طبقاتی است. اين انقلاب يعنی قطعی ترين گسست ها با
مناسبات مالكيت سنتی و ايده های سنتي. قيامگران انقلاب فرهنگی
ميدانستند بواقع اين چيزی نيست كه بدون حمله به عرش اعلا، بدون رودرو شدن با
سختترين مشكلات و حتی تلخترين شكستها بدست آيد. مائو برای همه روشن
كرد كه حاضر است دست از همه چيز بكشد اما دست از انقلاب نشويد. او برای كسی
جای شك باقی نگذارد كه در صورت حمله امپرياليستها، و يا از كف دادن
قدرت به "كوهها" بازگشته و كمونيستها
و توده های چين را در يك جنگ چريكی
ديگر هدايت خواهد كرد. مائوئيستها در مقابل عجز و لابه رويزيونيستها كه انقلاب
فرهنگی كشور را دچار بی نظمی بزرگ خواهد نمود گفتند: بی
نظمی عظيم به نظم بزرگ انقلابی می انجامد. رهبران انقلاب فرهنگی
كه چيان چين از برجسته ترين آنها بود بی محابا توده ها را به ميدان مبارزه
عليه بورژوازی كشانده و رهبريشان ميكردند. چيان چين در اين كار آموزه
مائوتسه دون را بكار ميبست كه " شنا كردن در رودخانه ها در خلاف جريان
آب، قدرت اراده و شجاعت فرد را تقويت ميكند؛" او به كادرهای
جوان می آموخت كه در ادامه انقلاب پيگيری بخرج دهند، از زيگزاگها و
شكستهای راه مبارزه نهراسند چرا كه اينها عزم و اراده توده های انقلابی
را زياد ميكند و توانائی آنان را در تشخيص ماركسيسم واقعی از دروغين بالا
ميبرد. تاريخچه مبارزات جنبش كمونيستی و پرولتاريای بين المللی جهت محو
سرمايه داری كمتر از 150 سال است؛ با اين وصف پر از پيروزی
های شورانگيز و همچنين شكستهای آموزنده است. اولين قله تابناك ما كمون
پاريس است كه نخستين تلاش پرولتاريا برای كسب قهرآميز قدرت از دست بورژوازی
بود؛ اما عمر كمون كوتاه بود. سپس تحت رهبری لنين كبير نخستين دولت
سوسياليستی برقرار شد و پيروزی انقلاب اكتبر 1949 در چين تحت رهبری
مائوتسه دون اردوی جهانی سوسياليسم را قدرتمندتر ساخت و راه انقلابات
پرولتری در شرق را گشود. اما با احياء
سرمايه داری در شوروی
جنبش كمونيستی و پرولتاريای بين المللی با شكست بزرگی
روبرو شد. كمونيستها تحت رهبری مائو از اين شكست جمعبندی علمی
كردند و با براه انداختن انقلاب فرهنگی اين شكست را به ضد خود بدل ساختند.
انقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی تحت رهبری مائوتسه دون رفيعترين
قله ای بود كه بشر در مارش طولانيش بسوی جامعه كمونيستی به آن
دست يافته است. سرنگونی دولت سوسياليستی در چين عقبگرد ديگری در
اين راه بود. با اين وضعيت چگونه مقابله كرده و بقيه راه را چگونه طی خواهيم
كرد؟ از سال 1976 كه چين به جهان سرمايه داری پيوست ما دارای
هيچ پايگاه سرخ سوسياليستی در جهان نيستيم و بايد دور نوينی از مبارزه
برای رها كردن بخشهای بزرگی از جهان و بالاخره كل جهان از
چنگالهای امپرياليستها و مرتجعين را شروع كنيم. دستمايه ما در اين كار چيست؟
هرچند هيچكدام از پيروزيهای فوق بخودی خود پابرجا نمانده اند اما
هركدام نقطه عزيمت نوينی را در اين مبارزه تاريخی ـ جهانی به
ثبت رسانده اند و ميراث قدرتمندی را برای ما برجای گذارده اند .
در اين ميان دانش انقلاب و ايدئولوژی تكامل يافته ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم تعيين كننده
ترين دارائی ماست. همانگونه كه در رودخانه های عظيم هرموجی كه
بر ميخيزد بلندتر از موجهای قبلی است، انقلاب نيز وقتی از يك
نسل به نسل ديگر منتقل ميشود مهر عاليترين پيشرفتها را بر خود دارد. بقول لنين: "ما بهتر از پيشينيان
خود جنگيديم، فرزندان ما بهتر از ما خواهند جنگيد؛ آنها مسلما پيروز خواهند شد." - به نقل از مقاله "طبقه كارگر و
مالتوس ـ ايسم جديد."
قانون ديالكتيك و
تجارب تاريخ ثابت ميكند كه پيروزيها و شكستهای ما كاملا منطبق بر قانونمندی
انقلاب است. بورژوازی چند صد سال جنگيد، چندين بار مجددا قدرت را از كف داد
تا بالاخره بر فئوداليسم پيروز شد. اين مسئله قطعا در مورد انقلاب پرولتری
بيشتر مصداق دارد چرا كه انقلاب پرولتری نميخواهد مانند انقلاب بورژوائی
يك نظام استثمارگرانه را جانشين نظام استثمارگرانه قبلی كند. از اينرو ما با
پيچيدگيها و مشكلات بمراتب عظيمتری روبرو بوده ايم و خواهيم بود. اين را
تاريخ تلاشهای طبقه جهانی مان برای كسب قدرت و محو طبقات، نشان
داده است. دور نوينی از مبارزه ما برای پيروزی شروع شده است.
مسلما به نسبت پيشينيان خود داده های استراتژيك بسيار غنی داريم تا پيروزيهای عظيمتری را
تضمين كنيم. و شايد در اين دور پيروزيمان قطعی و بازگشت ناپذير باشد.
رويزيونيستها و
بورژوازی ميتوانند موقتا اعتباری و پيروزيهائی بدست آورند اما
خيلی زود از اعتبار افتاده و مغلوب می شوند. يك ضرب المثل چينی
ميگويد رودخانه هميشه بسوی شرق روان ميشود حتی اگر كوههاو صخره های
بلند و بسياری بر سر راهش قرار گيرد. جهان نو و در حال زايش بر جهان كهنه و
پوسيده غلبه خواهد كرد. در اين راه مبارزات طبقاتی عظيمی را از سر
خواهيم گذراند ـ مبارزاتی كه تا زمان محو طبقات در سراسر جهان بزرگترين منبع
شور و شادی انسان و ارضاء كننده او خواهد بود. مهم اين نيست كه جاده انقلاب
چقدر پرپيچ و خم بوده و با چه عقبگردهائی مواجه شده ايم. از همه اينها بايد
جمع بستی علمی داشته باشيم و داريم. تعيين كننده ترين حقيقت آنست كه
اكثريت توده های مردم جهان انقلاب ميخواهند. رهائی از زنجيرهای
اسارت اين جهان واژگونه، رويای هميشگی آنان خواهد بود. اين امر را با
سلاح شكست ناپذير علم و ايدئولوژی ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ميتوان
متحقق ساخت. فقط بايد با جسارتی كه چيان چين و رهبران انقلاب فرهنگی
از خود نشان دادند آنرا بكار بست.
چيان چين و ديگر
رهبران انقلاب فرهنگی از رهبران پرولتاريای در قدرت بودند. آنان از
مقام و اقتدار خود در حزب و دولت جهت ادامه انقلاب، رهبری و پيش راندن آن
استفاده نمودند. چيان چين از چنين مقامی به موقعيت اسارت درآمد؛ با اين وصف
ذره ای از منافع انقلاب را برای حفظ خود و بازپس گرفتن مقام خود تاخت
نزد و تحت شكنجه و آزار پرچم سرخ پرولتاريای بين المللی را در اهتزاز
نگاه داشت. او محصول شگفت ترين تلاشهای بشری برای گذر كردن به
ورای جهان كنونی و مناسبات كنونی بود، پس بی سبب نبود كه
توانست حتی در اسارت نشان دهد كه چه كسی از ديگری ميترسد و چه
كسی عليرغم شكست موقت نماينده آينده است.
("سازمانهای جنبش "چپ" در ايران كه خط سياسی
و ايدئولوژيكی بورژوائی بر آنها غالب است همراه با بنگاههای
تبليغاتی سرمايه داری بين المللی در غرب و شرق ـ و با غرض ورزی
و كينه توزی خاص بورژوازی ـ
همواره به تحريف انقلاب فرهنگی پرداخته اند. از جمله آنكه، اين عظيمترين
مبارزه طبقاتی پرولتاريا را به مثابه دعوای قدرت و كودتای درون
قصری قلمداد كرده اند. هر كسی با اندك ذهنيت تاريخی ميداند كه
مائو پرنفوذ ترين شخصيت معاصر ما بوده ـ نفوذی كه از مرزهای چين هم
فراتر رفته، چارگوشه جهان را در مينورديد. او هيچ چيز از قدرت شخصی كم نداشت و در زمان انقلاب فرهنگی
بالاترين مقام حزبی و دولتی چين بود. اما قدرت واقعی او بسته به
چيزی بود كه بخاطر آن انقلاب فرهنگی آغاز شد ـ به قدرت توده ها، به اينكه هيچ بودگان آگاهانه بپا
خيزند و هر چيز گردند؛ به اينكه نه فقط در چين كه در سراسر جهان ميلياردها انسان
آگاهانه به پا خيزند، قدرت سياسی را به كف گيرند، تا بتوانند نيروها و
استعدادهای جمعی خود را برای نجات از شرايط پست و زندگی
حيوانی كه هزاران سال بر آنان تحميل
شده، سازمان دهند. حل اين معضل تاريخی ـ جهانی بشريت مستلزم دعواهای
قدرت سهمناكی در ابعاد تاريخی ـ جهانی خواهد بود. بگذاريد هيچ
ترديدی در اين باره نباشد. از اين جهت شك نيست كه انقلاب فرهنگی دعوای
قدرت بود. موضوع مركزی تمام انقلابات همين است. انقلاب فرهنگی دعوای
قدرت بين پرولتاريا و بورژوازی تحت شرايط سوسياليسم بود. همانطور كه مائو
گفت، انقلاب كبير فرهنگی پرولتاريائی در جوهر خود يك انقلاب سياسی
بزرگ توسط پرولتاريا عليه بورژوازی، تحت شرايط
سوسياليسم، ميباشد. اين انقلاب ادامه مبارزه طولانی است كه حزب كمونيست چين
و توده های انقلابی تحت رهبری آن عليه مرتجعين گوميندان انجام
دادند. ادامه مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی است.بدون
دموكراسی خلقی گسترده، ديكتاتوری پرولتاريا نميتواند استحكام
يابد و قدرت سياسی متزلزل خواهد بود. بدون دموكراسي، بدون برانگيختن توده ها
و بدون نظارت آنان ، اعمال موثر ديكتاتوری بر مرتجعين و عناصر بد و يا اصلاح
موثر آنان امكان ندارد؛ آنان به خرابكاری ادامه داده و امكان احياء (سرمايه
داري) كماكان موجود خواهد بود. ما بايد هشياری خود را بر سر اين مسئله حفظ
كنيم و رفقا بايد با دقت به آن فكر كنند. ـ مائوتسه دون")