درباره پراتيك

درباره رابطه شناخت و پراتيك، دانستن و عمل كردن[1]

 

مائوتسه دون

(ژوئيه 1937)

 

ماترياليسم پيش از ماركس مسئله شناخت را جدا از خصلت اجتماعي انسان و تكامل تاريخي بشريت ملاحظه مي كرد و از اينرو نمي توانست وابستگي شناخت را به پراتيك اجتماعي، يعني وابستگي شناخت را به توليد و مبارزه طبقاتي درك كند.

ماركسيستها قبل از هرچيز بر اين عقيده اند كه فعاليت توليدي بشر اساسي ترين فعاليت عملي و تعيين كننده هر نوع فعاليت ديگر اوست. شناخت انسانها بطور عمده به فعاليت آنها در توليد مادي وابسته است؛ در جريان اين فعاليت توليدي انسانها رفته رفته پديده هاي طبيعت، خواص و قانونمنديي هاي طبيعت و مناسبات ميان انسان و طبيعت را درك مي كنند؛ آنها در عين حال از طريق فعاليت توليدي خود بتدريج و به اندازه هاي گوناگون روابط معين بين انسانها را مي شناسند. هيچيك از اين معلومات نمي تواند جدا از فعاليت توليدي كسب شود. در جامعه بدون طبقه هر فرد بمثابه عضوي از اين جامعه به ساير اعضاي جامعه تشريك مساعي مي كند، با آنها مناسبات توليدي معيني برقرار مي سازد و به فعاليت توليدي در جهت حل مسايل زندگي مادي انسانها مي پردازد. اينست سرچشمه اصلي تكامل شناخت بشر.

پراتيك اجتماعي انسان فقط به فعاليت توليدي محدود نمي شود، بلكه داراي اشكال متعدد ديگري نيز مي باشد: مبارزه طبقاتي، زندگي سياسي، فعاليت علمي و هنري – در يك كلام، انسان بمثابه يك موجود اجتماعي در كليه شئون زندگي عملي جامعه شركت مي كند. از اينرو انسان نه فقط در زندگي مادي بلكه در زندگي سياسي و فرهنگي (كه با زندگي مادي پيوند نزديك دارد) نيز باندازه هاي گوناگون بدرك مناسبات مختلف بين انسانها دست مي يابد. در بين اين انواع پراتيك اجتماعي، بويژه مبارزه طبقاتي در اشكال گوناگونش بر تكامل شناخت انسان عميقا تاثير مي گذارد. در جامعه طبقاتي هر فرد مثابه عضوي از يك طبقه معين زندگي مي كند و هيچ فكر و انديشه اي نيست كه بر آن مهر طبقاتي نخورده باشد.

ماركسيستها بر آنند كه فعاليت توليدي جامعه انساني قدم بقدم از يك سطح داني به يك سطح عالي تكامل مي يابد، و بدين سبب شناخت بشر نيز، چه درباره طبيعت و چه درباره جامعه، قدم بقدم از يك سطح داني به يك سطح عالي، يعني از سطح به عمق و از يك جانبه به چند جانبه رشد مي يابد. در طول يك دوره تاريخي بسيار طولاني، بشر تاريخ جامعه را فقط بطور يكجانبه مي توانست درك كند، زيرا كه از يكسو تعصب مغرضانه طبقات استثمارگر پيوسته موجب تحريف تاريخ جامعه مي گرديد و از سوي ديگر حجم نازل توليد افق ديد انسان را محدود مي ساخت. تنها زمانيكه پرولتارياي مدرن همراه با نيروهاي عظيم مولده – صنايع بزرگ – پا بعرصه وجود گذاشت، بشر توانست دركي همه جانبه و تاريخي از تكامل تاريخ جامعه بيابد و شناخت خود را از جامعه به علم مبدل سازد. اين علم ماركسيسم است.

ماركسيستها بر آنند كه فقط پراتيك اجتماعي انسان معيار درستي شناخت او از دنياي خارجي محسوب مي گردد. وضع واقعي چنين است: صحت شناخت انسان تنها زماني ثابت مي شود كه انسان در پروسه پراتيك اجتماعي (توليد مادي، مبارزه طبقاتي و آزمونهاي علمي) به نتايج پيش بيني شده دست يابد. اگر انسان بخواهد در كار خود موفقيت حاصل كند، يعني به نتايج پيش بيني شده دست يابد، بايد حتما ايده هاي خود را با قانونمندي هاي دنياي خارجي عيني منطبق سازد؛ اگر اين ايده ها با قانونمندي هاي دنياي خارجي عيني منطبق نگردند، انسان در پراتيك با شكست مواجه خواهد شد. انسان پس از مواجه شدن با شكست درس مي گيرد، ايده خود را براي انطباق با قانونمندي هاي دنياي خارجي تصحيح مي كند و بدين سان مي تواند شكست را به پيروزي بدل سازد؛ اين حقيقت در ضرب المثل هاي "شكست مادر پيروزي است" و "ضرر آدمي را عاقل مي كند" مصداق مي يابد. تئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيك، پراتيك را در درجه اول قرار مي دهد و بر اين نظر است كه شناخت بشر بهيچوجه نمي تواند از پراتيك مجزا گردد، و كليه تئوري هاي نادرست را كه اهميت پراتيك را نفي و شناخت را از پراتيك جدا مي كنند، رد مي نمايد. لنين مي گويد: "پراتيك بالاتر از شناخت (تئوريك) است، زيرا نه فقط داراي ارزش عام است، بلكه ارزش واقعيت بلاواسطه را نيز دارا مي باشد."[2] فلسفه ماركسيستي، ماترياليسم ديالكتيك، داراي دو ويژگي كاملا بارز است" ويژگي اول، خصلت طبقاتي آن است – اين فلسفه بصراحت اعلام مي دارد كه ماترياليسم ديالكتيك در خدمت پرولتارياست؛ ويژگي دوم، خصلت پراتيك آن است – اين فلسفه تاكيد مي كند كه تئوري وابسته به پراتيك است، پراتيك پايه و اساس تئوري را مي سازد، و تئوري بنوبه خود به پراتيك خدمت مي نمايد. اينكه آيا يك شناخت يا تئوري با حقيقت وفق مي دهد، بوسيله احساس ذهني معين نمي شود، بلكه توسط نتايج عيني پراتيك اجتماعي معلوم مي گردد. معيار سنجش حقيقت فقط مي تواند پراتيك اجتماعي باشد. نظر پراتيك اولين و اساسي ترين نظر تئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيك است.[3]

پس بالاخره شناخت بشر از پراتيك چگونه حاصل مي شود و اين شناخت بنوبه خود چگونه به پراتيك خدمت مي كند؟ براي درك اين موضوع كافي است كه به پروسه تكامل شناخت نظر بيافكنيم.

انسان در پروسه پراتيك در نظر اول فقط ظواهر و جوانب جداگانه و روابط خارجي اشياء و پديده هاي گوناگون را مي بيند. في المثل گروهي براي يك سفر تحقيقي از خارج به ين آن مي آيند، در يكي دو روز اول موقعيت جغرافيائي شهر، خيابانها و خانه ها را مي بينند، با مردم بسياري تماس پيدا مي كنند، در ضيافتها، جلسات شبانه و ميتينگ هاي توده اي شركت مي جويند، صحبت هاي گوناگون مي شنوند و اسناد مختلف را مطالعه مي كنند؛ همه اينها ظواهر و جوانب جداگانه اشياء و روابط خارجي اشياء و پديده ها هستند. اين مرحله از پروسه شناخت را مرحله شناخت حسي، يعني مرحله احساسها و تصورات مي نامند. بسخن ديگر اين اشياء و پديده هاي جداگانه در ين آن بر ارگانهاي حسي اعضاي هيئت تحقيقي اثر مي گذارند، در آنها احساسهاي معيني را بر مي انگيزند و بدين ترتيب در مغز آنها يك سلسله تصورات و يك رابطه خارجي تقريبي بين اين تصورات بوجود مي آورند. اين اولين مرحله شناخت است. در اين مرحله انسان هنوز قادر به ساختن مفاهيم عميق و يا اخذ نتايج منطقي نيست.

ادامه پراتيك اجتماعي باعث مي گردد كه اشياء و پديده هائي كه در جريان پراتيك در انسان ايجاد احساس و تصور مي كنند، بدفعات تكرار شوند؛ سپس در مغز انسان تغييري ناگهاني (يعني جهشي) در پروسه شناخت بوجود مي آيد – مفاهيم ساخته مي شوند. مفاهيم ديگر ظواهر، جوانب جداگانه و روابط خارجي اشياء و پديده ها نيستند، بلكه ماهيت و بطن، مجموع و بالاخره روابط دروني اشياء و پديده ها را دربر مي گيرند، بين مفهوم و احساس نه فقط از نظر كمي بلكه از نظر كيفي نيز تفاوت هست. چنانچه در اين جهت پيشرفت بيشتري گردد و متد قضاوتي و نتيجه گيري بكار رود، سرانجام مي توان به اخذ نتايج منطقي توفيق يافت. اصطلاح "ابروانتان را درهم كشيد تا در مغزتان ايده اي ايجاد گردد" در "داستان سه امپراطوري" و يا "بگذار كمي فكر كنم" در صحبت روزمره بدين معني است كه انسان در مغزش با مفاهيم كار مي كند تا بتواند حكم صادر كند و نتيجه گيري نمايد. اين دومين مرحله شناخت است. اعضاي هيئت تحقيقي پس از جمع آوري مفروضات مختلف و "تفكر و تامل" در آنها قادر به صدور چنين حكمي خواهند شد: "حزب كمونيست در سياست جبهه متحد ملي ضد ژاپني خود پيگير، صميمي و صادق است"؛ و پس از اينكه چنين حكمي صادر نمودند، هرگاه در امر وحدت و نجات ميهن نيز صادق باشند، مي توانند گامي فراتر نهند و به نتيجه زير برسند: "جبهه متحد ملي ضد ژاپني مي تواند پيروز شود". اين مرحله مفاهيم، احكام و نتيجه گيري ها در سراسر پروسه شناخت انسان از يك شئي يا پديده مرحله مهمتري را تشكيل مي دهد؛ اين مرحله شناخت تعقلي است. وظيفه واقعي شناخت اينست كه از احساس به تفكر برسد، به آنجا برسد كه پله به پله از تضادهاي دروني بين اين و آن پروسه آگاهي يابد، بعبارت ديگر به شناخت منطقي برسد. تكرار مي كنيم: وجه تمايز شناخت منطقي از شناخت حسي در اينست كه شناخت حسي جوانب جداگانه، ظواهر و رابطه خارجي اشياء و پديده ها را شامل مي شود، حال آنكه شناخت منطقي قدم بزرگي به پيش برمي دارد و به مجموع و ماهيت اشياء و پديده ها و روابط دروني بين آنها، به كشف تضادهاي دروني محيط مي رسد و بنابراين مي تواند بر تكامل محيط در مجموع آن، در روابط دروني تمام جوانب آن تسلط يابد.

اين تئوري ماترياليستي – ديالكتيكي پروسه تكامل شناخت كه بر اساس پراتيك مبتني است و از سطح به عمق نفوذ مي كند، تا قبل از پيدايش ماركسيسم از طرف هيچكسي بيان نيافته بود. اولين بار ماترياليسم ماركسيستي اين مسئله را بطور صحيح حل كرد و بطور ماترياليستي و ديالكتيكي حركت تعميق شناخت را نشان داد و معلوم نمود كه چگونه انسان بمثابه يك موجود اجتماعي طي پراتيك پيچيده توليد و مبارزه طبقاتي كه دائما در حال تكرار است، از شناخت حسي بسوي شناخت منطقي حركت مي كند. لنين مي گويد: "تجريد ماده و قانون طبيعت، تجريد ارزش و غيره، خلاصه همه تجريدات علمي (صحيح و جدي، نه پوچ و بي معني) طبيعت را ژرفتر، درستتر و كاملتر بازتاب مي كنند."[4] ماركسيسم – لنينيسم معتقد است كه صفت مشخصه دو مرحله پروسه شناخت در اين است كه شناخت در مرحله پائين تر بمثابه شناخت حسي و در مرحله بالاتر بمثابه شناخت منطقي تظاهر مي كند؛ معذالك اين هر دو مرحله، مراحل مختلف پروسه واحد شناخت را تشكيل مي دهند. حسي و تعقلي خصلتا با يكديگر فرق مي كنند، ولي از هم جدا نيستند، بلكه بر اساس پراتيك بيك واحد كل تبديل مي شوند. پراتيك ما ثابت مي كند: آنچه بطور حسي برداشت مي شود، نمي تواند بلافاصله از طرف ما مفهوم شود و فقط آنچه كه مفهوم شده است، مي تواند عميقتر حس شود. احساس فقط مسئله ظواهر خارجي را حل مي كند، در صورتيكه تنها تئوري مي تواند مسئله ماهيت و بطن را حل كند. حل اين مسايل بهيچوجه نميتواند جدا از پراتيك انجام گيرد. براي هر كسي كه بخواهد پديده اي را بشناسد، راه ديگري نيست جز اينكه شخصا با آن پديده در تماس بيايد، يعني زندگيش (پراتيك) را در محيط آن پديده بگذراند. در جامعه فئودالي غير ممكن بود كه بتوان از پيش قانونمندي هاي جامعه سرمايه داري را شناخت زيرا كه در آن زمان هنوز سرمايه داري پديد نگشته بود و پراتيك آن موجود نبود. ماركسيسم فقط مي توانست محصول جامعه سرمايه داري باشد. ماركس در دوره سرمايه داري ليبرال نمي توانست بعضي از قانونمندي هاي ويژه عصر امپرياليسم را قبلا بطور مشخص بشناسد، زيرا كه امپرياليسم – آخرين مرحله سرمايه داري – هنوز پديد نگشته بود و پراتيك آن هنوز موجود نبود؛ تنها لنين و استالين توانستند اين وظيفه را بعهده گيرند. علت اينكه ماركس، انگلس، لنين و استالين موفق به تدوين تئوري هاي خود گرديدند، برغم نبوغ خود، بطور عمده شركت شخصي آنها در پراتيك مبارزه طبقاتي و آزمونهاي علمي آنزمان بود. بدون شرط اخير هيچ نابغه اي نمي توانست به موفقيت انجامد. ضرب المثلي كه مي گويد "مرد حكيم از هرچه در دنيا مي گذرد، بدون آنكه خانه اش را ترك كند، با خبر است"، در گذشته، يعني زمانيكه سطح رشد تكنولوژي هنوز نازل بود، جمله اي توخالي بيش نبود. با وجود اينكه اين ضرب المثل براي عصر كنوني – عصر رشد تكنولوژي مي تواند معتبر باشد، افراد داراي معلومات واقعي شخصي آنهائي هستند كه در دنيا مشغول پراتيك اند. فقط زمانيكه اين افراد در پراتيك خود معلومات كسب كنند و اين معلومات از طريق نوشته و وسايل تكنيكي به "مرد حكيم" تحويل داده شود، آن "مرد حكيم" مي تواند بطور غير مستقيم "از هرچه در دنيا مي گذرد با خبر گردد." اگر شخصي بخواهد يك يا چند پديده معين را مستقيما بشناسد، بايد شخصا در مبارزه عملي بمنظور تغيير واقعيت و تغيير آن يك يا چند پديده شركت جويد؛ چه فقط از اين طريق است كه مي تواند با ظواهر خارجي آن يك يا چند پديده تماس حاصل نمايد و تنها با شركت شخصي در يك چنين مبارزه عملي بمنظور تغيير واقعيت است كه امكان مي يابد ماهيت و بطن آن يك يا چند پديده را عيان سازد و آنرا درك نمايد. اين طريقي است كه در حقيقت هر انسان در رسيدن به شناخت مي پيمايد؛ منتها فقط مطلب در اينجاست كه بعضي ها حقيقت را عمدا قلب و ادعاي عكس آنرا مي نمايند. مضحكترين افراد در جهان آن "عقل كل هائي" هستند كه از اينجا و آنجا بعضي معلومات بريده و تصادفي كسب كرده اند و به خود لقب "اولين شخصيت در دنيا" را مي دهند؛ اين فقط نمودار آنست كه آنها توانائي خود را نمي شناسند. معلومات – اين علم است و در اينجا ديگر نه جاي تقلب و دغل بازي است و نه جاي تكبر و خودبيني، بلكه برعكس قطعا صداقت و تواضع لازم مي آيد. اگر بخواهي دانش بياندوزي، بايد در پراتيك تغيير واقعيت شركت كني. اگر بخواهي مزه گلابي را بداني، بايد آنرا تغيير دهي، يعني آنرا بجوي. اگر بخواهي ساختمان و خواص اتم را بشناسي، بايد آزمايشهاي فيزيكي و شيميائي انجام دهي، يعني بايد وضع اتم را تغيير دهي. اگر بخواهي تئوري و متدهاي انقلاب را بشناسي، بايد در انقلاب شركت كني. تمام معلومات واقعي از تجربه مستقيم سرچشمه مي گيرند. ولي انسان نمي تواند همه چيز را خود مستقيما تجربه كند؛ در واقع قسمت عمده معلومات ما نتيجه تجربه غيرمستقيم است، مثلا تمام معلوماتي كه از زمانهاي گذشته و كشورهاي خارجي بما رسيده اند. اين معلومات براي پيشينيان ما و براي خارجيان محصول تجربه مستقيم است. اگر اين معلومات كه در جريان تجربه مستقيم از طرف پيشينيان ما و يا خارجيان بدست آمده است، با شرط "تجريد علمي" لنين منطبق باشد و واقعيت عيني را بطور علمي بازتاب كند، قابل اطمينان است، در غير اينصورت موثق نيست. بدينجهت معلومات انسان تنها از دو بخش تشكيل مي شود: تجربه مستقيم و تجربه غير مستقيم. بعلاوه، آنچه كه براي من تجربه غيرمستقيم است، براي ديگران تجربه مستقيم است. لذا اگر معلومات را در مجموع در نظر بگيريم، هيچ معلوماتي نيست كه از تجربه مستقيم جدا باشد. سرچشمه همه معلومات احساسهائي هستند كه ارگانهاي حسي فيزيكي انسان از دنياي خارجي عيني دريافت مي كنند. هركس كه اين احساس ها را نفي كند، تجربه مستقيم را انكار نمايد و شركت شخصي در پراتيك تغيير واقعيت را رد كند، ماترياليست نيست. به اين علت است كه "عقل كل ها" چنين مضحك بنظر مي آيند. يك ضرب المثل قديمي چيني مي گويد: "بدون رفتن به مغاك ببر، چطور مي توان بچه ببر را شكار كرد؟" اين ضرب المثل حقيقتي را بازگو مي كند كه هم براي پراتيك انسان و هم براي تئوري شناخت معتبر است. شناخت جدا از پراتيك غيرممكن است.

براي توضيح ماترياليستي - ديالكتيكي شناخت كه بر اساس پراتيك تغيير دهنده واقعيت پديد مي آيد – براي توضيح حركت تعميق تدريجي شناخت – چند مثال مشخص ذيل را مي آوريم:

پرولتاريا در آغاز دوره پراتيك خود – دوره تخريب ماشين آلات و مبارزه خودبخودي – از نظر معرفت بر جامعه سرمايه داري هنوز در مرحله شناخت حسي قرار داشت و فقط جوانب جداگانه و روابط خارجي پديده هاي گوناگون سرمايه داري را مي شناخت. پرولتاريا در آنزمان هنوز باصطلاح يك "طبقه در خود" بود. ولي زمانيكه پرولتاريا به دومين دوره پراتيك خود، به دوره مبارزه اقتصادي و سياسي آگاهانه و متشكل رسيد، بر اساس پراتيك، بر اساس تجاربي كه از مبارزات طولاني جمع آوري كرده بود – تجارب گوناگوني كه ماركس و انگلس آنها را بطور علمي تعميم دادند و از اين طريق تئوري ماركسيستي را بوجود آوردند و بدانوسيله پرولتاريا را آموزش دادند – توانست ماهيت جامعه سرمايه داري، مناسبات استثماري موجود ميان طبقات جامعه و همچنين رسالت تاريخي خود را درك نمايد. و فقط آنگاه بود كه پرولتاريا به يك "طبقه براي خود" مبدل گشت.

شناخت خلق چين از امپرياليسم نيز چنين سيري را گذرانده است. مرحله اول، مرحله شناخت سطحي و حسي بود، مانند مبارزات جنبشهاي تاي پين و اي حه توان و غيره كه بطور كلي عليه خارجيان تظاهر مي كرد. تنها در مرحله دوم يعني در مرحله شناخت تعقلي بود كه خلق چين به تضادهاي گوناگون داخلي و خارجي امپرياليسم پي برد و كنه اين مطلب را شناخت كه امپرياليسم در اتحاد با بورژوازي كمپرادور و طبقه فئودال چين توده هاي وسيع خلق چين را مورد ستم و استثمار قرار مي دهد. اين شناخت تقريبا از زمان جنبش 4 مه سال 1919 شروع شد.

حال نظري به مسئله جنگ بيافكنيم. اگر آنهائي كه جنگ را رهبري مي كنند، فاقد تجربه جنگي باشند، در مرحله اول قادر به فهم قانونمندي هاي ژرف هدايت يك جنگ مشخص (في المثل جنگ انقلاب ارضي ده سال گذشته ما) نخواهند شد. آنها در مرحله اول فقط با شركت شخص خود نبردهاي متعددي را تجربه مي كنند و در ضمن شكستهاي فراواني را متحمل مي شوند. ولي اين تجارب (تجارب پيروزي ها و بخصوص تجارب شكست ها) به آنان امكان مي دهد تا آنچه را كه ذاتي مجموع جنگ است، يعني قانونمندي هاي آن جنگ مشخص را دريابند، استراتژي و تاكتيك آنرا بفهمند و بدين ترتيب جنگ را با اطمينان هدايت كنند. در اين هنگام اگر فرماندهي بدست يك شخص بي تجربه بيافتد، او فقط پس از آنكه دچار يك سري شكست شد (تجربه يافت)، مي تواند قانونمندي هاي واقعي جنگ را دريابد.

اغلب رفقائي كه در قبول يك كار معين تامل مي كنند، مي شنويم كه مي گويند: "من مطمئن به انجام اين كار نيستم." چرا آنها بخود اطمينان ندارند؟ زيرا آنها فاقد فهم سيستماتيك از مضمون و شرايط آن كار مي باشند، و يا هيچگاه و يا خيلي بندرت با كاري شبيه آن سر و كار داشته اند، و از اينروست كه درك قوانين آن كار خارج از حيطه توانائي آنها قرار مي گيرد. ولي بعد از تحليل دقيق در وضع و شرايط آن كار اندكي بخود اطمينان يافته و تمايل خود را براي انجام آن كار اعلام مي نمايند. اگر آنها مدتي مشغول اينكار باشند و تجربه پيدا كنند و هرگاه وضع موجود را بدون پيشداوري مورد بررسي قرار دهند، نه اينكه آنرا ذهني، يكجانبه و سطحي ملاحظه نمايند، آنگاه شخصا در مورد طرز انجام آن كار به نتيجه خواهند رسيد و اطمينانشان بكار بمراتب بيشتر خواهد شد. تنها كسانيكه با مسايل بطور ذهني، يكجانبه و سطحي برخورد مي نمايند، پس از رسيدن به محل جديدي بدون اطلاع از وضع محل، بدون ملاحظه كار در مجموع (گذشته آن و مجموع وضع فعلي آن) و بدون رفتن به بطن و ماهيت كار (خصلت و روابط دروني آن با كارهاي ديگر)، بلافاصله با فخرفروشي شروع به صدور دستورات و فرامين مي كنند – چنين اشخاصي محكوم به سقوط و لغزش اند.

بنابراين مي توان ملاحظه كرد كه نخستين گام در پروسه شناخت، تماس با پديده هاي دنياي خارجيست – مرحله احساس ها. گام دوم، سنتز داده هاي ناشي از احساس ها، تنظيم و تغيير آنهاست – مرحله مفاهيم، احكام و نتيجه گيري ها. تنها وقتيكه داده هاي ناشي از احساسها بطور فراوان (نه بريده بريده و ناقص) در دست باشند و با واقعيت تطبيق كنند (نه اينكه خيالي باشند)، مي توان بر اساس آن داده ها، مفاهيم صحيح ساخت و نتايج منطقي گرفت.

در اينجا بايد دو نكته مهم را بويژه خاطر نشان ساخت. به نكته اول در بالا اشاره شد، ولي اينجا دوباره لازم به تكرار است – و آن مسئله وابستگي شناخت تعقلي به شناخت حسي است. هركس بر اين نظر باشد كه شناخت تعقلي لازم نيست از شناخت حسي ناشي شود، ايده آليست است. در تاريخ فلسفه مكتبي وجود دارد موسوم به مكتب "راسيوناليسم" كه فقط واقعيت عقل را قبول دارد و واقعيت تجربه را نفي مي كند و بر اين عقيده است كه تنها عقل قابل اعتماد است، تجربه حسي قابل اعتماد نيست؛ اشتباه اين مكتب اين است كه حقايق را وارونه جلوه مي دهد. اعتبار شناخت تعقلي درست بدينجهت است كه از ادراك حسي سرچشمه مي گيرد، در غير اينصورت، شناخت تعقلي جويباري بدون سرچشمه، درختي بدون ريشه و فقط مخلوقي ذهني و غير قابل اعتماد خواهد بود. از نظر سير توالي در پروسه شناخت، تجربه حسي تقدم مي يابد؛ ما اهميت پراتيك اجتماعي را در پروسه شناخت درست به اين جهت تاكيد مي كنيم كه تنها پراتيك اجتماعي است كه مي تواند موجب گردد بشر شروع به معرفت يابي كند و از دنياي خارجي عيني تجربه حسي بگيرد. اگر شخصي چشم و گوش خود را ببندد و خويشتن را از جهان خارجي عيني كاملا جدا سازد، ديگر برايش صحبتي از شناخت نمي تواند در ميان باشد. شناخت با تجربه آغاز مي شود – اينست ماترياليسم تئوري شناخت.

نكته دوم لزوم تعميق شناخت، يعني لزوم رشد مرحله حسي شناخت به مرحله تعقلي شناخت است – اينست ديالكتيك تئوري شناخت.[5] تصور اينكه شناخت مي تواند در مرحله داني يعني مرحله شناخت حسي بماند و فقط شناخت حسي قابل اعتماد و شناخت تعقلي غير قابل اعتماد است، بمعناي تكرار اشتباهات مكتب "امپيريسم" در تاريخ مي باشد. اشتباهات اين نظريه در عدم درك اين مطلب است كه گرچه داده هاي ادراك حسي بازتاب برخي از واقعيات جهان خارجي عيني هستند (من در اينجا به مبحث امپيريسم ايده آليستي كه تجربه را فقط به باصطلاح معاينه نفس برمي گرداند، وارد نمي شود)، معهذا فقط يكجانبه و سطحي مي باشند؛ چنين بازتابي ناكامل است، بازتاب ماهيت اشياء و پديده ها نيست. براي انعكاس كامل اشياء و پديده ها، براي انعكاس ماهيت و قانونمندي هاي دروني آنها بايد با تعمق درباره آنها به تغيير داده هاي فراوان ادراك حسي پرداخت، يعني كاه را از گندم جدا ساخت، آنچه را كه نادرست است حذف و آنچه را كه درست است حفظ نمود، از يكي بديگري حركت كرد و از برون به درون نفوذ نمود و بدين ترتيب سيستمي از مفاهيم و تئوريها بوجود آورد – يعني بايد جهشي از شناخت حسي به شناخت تعقلي انجام داد. شناختي كه چنين ساخته و پرداخته شده باشد، ديگر بيشک ميان تهي و غير قابل اعتماد نخواهد بود، بلكه برعكس هر آنچه كه در پروسه شناخت بر پايه پراتيك بطور علمي ساخته و پرداخته شده باشد، به گفته لنين واقعيت عيني را ژرفتر، درستتر و كاملتر منعكس مي سازد. درست همين حقيقت را پراتيسين هاي عامي درك نمي كنند؛ آنها به تجربه پر بها مي دهند، ولي به تئوري توجه نمي كنند و از اينرو قادر نيستند يك پروسه عيني كامل را از آغاز تا انتها در نظر بگيرند. آنها سمت گيري روشن و افق ديد وسيع ندارند و از موفقيتهاي اتفاقي خود و درك گوشه اي از حقيقت نشئه مي شوند. اگر چنين اشخاصي انقلاب را رهبري كنند، انقلاب را به بن بست خواهند كشانيد.

شناخت تعقلي به شناخت حسي وابسته است، شناخت حسي بايد به شناخت تعقلي تكامل يابد – اينست تئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيك. در فلسفه، نه "راسيوناليسم" و نه "امپيريسم" هيچكدام خصلت تاريخي يا ديالكتيكي شناخت را نمي فهمند، و گرچه هريك از اين مكاتب در بر گيرنده جانبي از حقيقت است (در اينجا از راسيوناليسم و امپيريسم ماترياليستي گفتگو مي كنيم، نه از راسيوناليسم و امپيريسم ايده آليستي)، معهذا از نظر تئوري شناخت در مجموع، هردو نادرستند. حركت ماترياليست – ديالكتيكي شناخت از حسي به تعقلي هم در مورد يك پروسه كوچك شناخت (في المثل شناخت شيئي يا كاري) صادق است و هم در مورد يك پروسه بزرگ شناخت (مثلا شناخت يك جامعه يا يك انقلاب).

ولي حركت شناخت به اينجا پايان نمي يابد. اگر حركت ماترياليستي – ديالكتيكي شناخت در شناخت تعقلي باز مي ايستاد، فقط نيمي از مسئله حل مي شد كه از نظرگاه فلسفه ماركسيستي بهيچوجه نيم مهمتر نيست. فلسفه ماركسيستي بر آنستكه مهمترين مسئله درك قانونمندي هاي جهان عيني براي توضيح جهان نيست، بلكه استفاده از شناخت اين قانونمندي هاي عيني براي تغيير فعال جهان است. از ديدگاه ماركسيسم تئوري داراي اهميت است و اهميت آن در اين تز لنيني كاملا بيان يافته است: "بدون تئوري انقلابي هيج جنبش انقلابي نمي تواند وجود داشته باشد."[6] اما ماركسيسم اهميت تئوري را درست و فقط به اين علت تاكيد مي كند كه تئوري مي تواند راهنماي عمل باشد. اگر ما تئوري صحيحي داشته باشيم، ولي فقط درباره آن پرحرفي كنيم، آنرا در قفس حبس نمائيم و بعمل در نياوريم، آنگاه اين تئوري هر اندازه هم كه خوب باشد، بي اهميت خواهد شد. شناخت با پراتيك آغاز مي گردد، و شناخت تئوريك از طريق پراتيك كسب مي شود و بايد دوباره به پراتيك بازگردد. نقش فعال شناخت نه فقط در جهش فعال از شناخت حسي به شناخت تعقلي بيان مي يابد، بلكه، -- و اين مهمتر است – بايد در جهش از شناخت تعقلي به پراتيك انقلابي نيز بيان يابد. پس از آنكه انسان قانونمندي هاي جهان را شناخت، اين شناخت بايد دوباره به پراتيك تغيير جهان بازگردد، دوباره در پراتيك توليد، در پراتيك مبارزه طبقاتي انقلابي و مبارزه ملي انقلابي و در پراتيك آزمونهاي علمي بكار برده شود – اينست پروسه آزمايش و تكامل تئوري، ادامه تمام پروسه شناخت. اين مسئله كه آيا تئوري با واقعيت عيني مي خواند يا نه، در حركت شناخت از حسي به تعقلي – كه ما در بالا از آن سخن رانديم – كاملا حل نمي شود و نيز نمي تواند كاملا حل شود. يگانه راه حل كامل اين مسئله اينست كه شناخت تعقلي را به پراتيك اجتماعي بازگردانيم، تئوري را در پراتيك بكار بنديم و ببينيم كه آيا اين تئوري ما را بهدف مورد نظر مي رساند يا نه. درستي بسياري از تئوري هاي علوم طبيعي نه فقط در زمان تدوين آنها از طرف دانشمندان علوم طبيعي به ثبوت رسيد، بلكه صحت اين تئوري ها بعد ها نيز در پراتيك علمي تصديق گشت. بهمين ترتيب ماركسيسم – لنينيسم نه فقط در زمانيكه از طرف ماركس، انگلس، لنين و استالين بطريق علمي آورده شد، بعنوان يك حقيقت شناخته شد، بلكه در پراتيك بعدي مبارزه طبقاتي انقلابي و مبارزه ملي انقلابي نيز صحت آن بثبوت رسيد. ماترياليسم ديالكتيك حقيقت عام است، چه هيچ پراتيك انساني قادر به گريختن از حوزه آن نيست. تاريخ شناخت بشر بما نشان مي دند كه صحت بسياري از تئوري ها ابتدا ناكامل است، اما اين ناكاملي بعدا از طريق آزمايش در پراتيك از بين مي رود. بسياري از تئوري ها اشتباه اند، اما از طريق آزمايش در پراتيك اشتباه آنها اصلاح مي شود. درست بهمين علت است كه پراتيك معيار سنجش حقيقت و "نظرگاه زندگي و پراتيك بايد اولين و اساسي ترين نظرگاه تئوري شناخت باشد".[7] استالين خيلي بجا مي گويد: "...تئوري هرگاه با پراتيك انقلابي توام نگردد، چيز بي موضوعي خواهد شد، همانطور كه پراتيك نيز اگر راه خويشتن را با پرتو تئوري انقلابي روشن نسازد، كور و نابينا مي گردد."[8]

آيا حركت شناخت را ميتوان تا اينجا پايان يافته تلقي كرد؟ ما جواب مي دهيم" حركت شناخت هم پايان يافته و هم پايان نيافته است. وقتيكه افراد جامعه به پراتيك تغيير پروسه عيني (چه پراتيك تغيير پروسه طبيعي و چه پراتيك تغيير پروسه اجتماعي) در مرحله معيني از تكامل آن دست زنند، مي توانند در نتيجه انعكاس پروسه عيني در مغز خود و فعاليت ذهني خويش شناخت خود را از حسي به تعقلي تكامل دهند، و ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه هائي بيافرينند كه بطور كلي با قانونمندي هاي اين پروسه عيني مطابقت كند. سپس آنها اين ايده ها، تئوري، نقشه ها و يا پروژه ها را در پراتيك همين پروسه عيني بكار مي بندند و اگر به هدف مورد نظر خود دست يابند، يعني اگر ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه هائي كه قبلا تهيه شده اند، در پراتيك همين پروسه بعمل درآيند و يا بطور كلي تحقق يابند، حركت شناخت اين پروسه مشخص را مي تون پايان يافته تلقي كرد. در پروسه تغيير طبيعت مثلا تحقق يك نقشه مهندسي، اثبات يك فرضيه علمي، خلق يك مكانيسم، محصول يك كولتور كشاورزي، يا در پروسه تغيير جامعه مثلا موفقيت يك اعتصاب، پيروزي در يك جنگ يا اجراي يك نقشه آموزشي – همه اينها را مي توان بمثابه نيل بهدف مورد نظر تلقي كرد. اما بطور كلي، چه در پراتيك تغيير طبيعت و چه در پراتيك تغيير جامعه، بندرت پيش ميايد كه ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه هائي كه در اصل توسط انسانها تهيه شده اند، بدون كوچكترين تغييري تحقق يابند. زيرا انسانهائي كه به تغيير واقعيت مي پردازند، اغلب در معرض محدوديت بسياري قرار مي گيرند؛ آنها نه فقط بوسيله شرايط علمي و تكنيكي موجود، بلكه بوسيله تكامل خود پروسه عيني و درجه بيان آن (جوانب مختلف و ماهيت پروسه عيني هنوز بطور كافي آشكار نشده است) نيز محدود مي شوند. در چنين وضعي، از آنجا كه در جريان پراتيك موارد پيش بيني نشده اي پيش مي آيند، معمولا ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه ها بايستي بطور جزئي و حتي در مواردي بكلي عوض شوند. به بيان ديگر، گاهي اتفاق مي افتد كه آن ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه ها بطور جزئي يا كامل با واقعيت عيني تطبيق نمي كنند، بدين معني كه قسمتي يا همه آنها نادرست مي باشند. در بسياري موارد انسان ابتدا پس از تكرار چندين باره ناكاميها موفق مي شود شناخت اشتباه آميز خود را تصحيح كند و به انطباق با قانونمندي هاي پروسه عيني دست يابد و به اين ترتيب ذهني را به عيني مبدل سازد. به سخن ديگر در پراتيك به نتايج پيش بيني شده نايل آيد. در هر حال در اين لحظه حركت شناخت بشر را از يك پروسه عيني معين در مرحله معيني از تكاملش ميتوان پايان يافته تلقي كرد.

ولي درباره پيشرفت پروسه بايد گفت كه حركت شناخت بشر پايان نيافته است. هر پروسه، چه در طبيعت و چه در جامعه، بعلت تضادهاي دروني و مبارزه دروني به پيش مي رود و تكامل مي يابد. آنچه مربوط به حركت جامعه مي شود، اين است كه رهبران واقعي انقلابي همانطور كه در بالا گفته شد، نه تنها بايد قادر باشند اشتباهاتي را كه احتمالا در ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه ها رخ مي دهد، تصحيح كنند، بلكه بايد بتوانند هنگاميكه يك پروسه عيني معين از يك مرحله تكامل به مرحله تكامل ديگر پيشرفت و تغيير مي كند، شناخت ذهني خود و كليه شركت كنندگان در انقلاب را همپاي آن پيشرفت و تغيير دهند، بعبارت ديگر، آنها بايد وظايف جديد انقلابي و برنامه جديد كار را مطابق با تغييرات نوين اوضاع مطرح كنند. در يك دوره انقلابي وضعيت خيلي سريع تغيير مي يابد؛ اگر شناخت انقلابيون با اين تغييرات سريع همگام نگردد، آنها نخواهند توانست انقلاب را به پيروزي برسانند.

معهذا اغلب پيش مي آيد كه فكر از واقعيت عقب مي ماند؛ اين ناشي از آن است كه شناخت انسان در اثر شرايط مختلف اجتماعي محدود مي شود. ما در صفوف انقلابي خود عليه محافظه كاران افراطي مبارزه مي كنيم، زيرا فكر آنها نمي تواند همگام با وضع عيني تغيير يافته پيش رود؛ اين در تاريخ بمثابه اپورتونيسم راست تظاهر كرده است. اين افراد نمي بينند كه مبارزه تضادها پروسه عيني را به پيش رانده است، در حاليكه شناخت آنها در همان مرحله قديمي ثابت مانده است. اين يكي از ويژگي هاي تفكر همه محافظه كاران افراطي است. فكر آنها از پراتيك اجتماعي جدا شده است، آنها نمي توانند در پيشاپيش عرابه جامعه حركت كنند و هدايتش نمايند، بلكه فقط بدنبال آن مي دوند و از اينكه اينقدر سريع به پيش مي رود، غرغر مي كنند و مي كوشند آنرا به عقب بكشانند و در جهت عكس منحرف سازند.

ما عليه قافيه بافان "چپ" نيز مبارزه مي كنيم. فكر آنها از روي مراحل معين تكامل پروسه هاي عيني مي جهد؛ برخي از آنها تصورات واهي خود را حقيقت مي پندارند و برخي ديگر تلاش مي كنند تا قبل از موقع به آرمانهايي تحقق بخشند كه فقط در آينده مي توانند تحقق يابند. آنها خود را از پراتيك جاري اكثريت مردم و از واقعيات روز جدا مي كنند و بدين ترتيب در عمل به ماجراجوئي مي گرايند.

صفت مشخصه ايده آليسم و ماترياليسم مكانيكي، اپورتونيسم و آوانتوريسم شكاف بين ذهن و عين، جدائي شناخت از پراتيك است. تئوري شناخت ماركسيستي – لنينيستي كه صفت مشخصه آن پراتيك اجتماعي علمي است، بايد با قاطعيت تمام عليه اينگونه نظرات نادرست مبارزه كند. ماركسيستها معترفند كه در پروسه مطلق و عمومي تكامل عالم، تكامل هر پروسه مشخص نسبي است و از اينرو در سير لايزال حقيقت مطلق، شناخت انسان از هر پروسه مشخص در مراحل معين تكاملش فقط حقايق نسبي را در بر مي گيرد. حاصل جمع حقايق نسبي بيشمار حقيقت مطلق را مي سازد.[9]

تكامل يك پروسه عيني تكاملي پر از تضاد و مبارزه است؛ تكامل حركت شناخت انسان نيز تكاملي پر از تضاد و مبارزه است. هر حركت ديالكتيكي جهان عيني قادر است دير يا زود در شناخت انسان انعكاس يابد. پروسه پيدايش، تكامل و زوال در پراتيك اجتماعي پروسه اي است بي پايان؛ پروسه پيدايش، تكامل و زوال در شناخت انسان نيز پروسه ايي است بي پايان. از آنجا كه پراتيك انسان كه واقعيت عيني را طبق ايده ها، تئوري ها، نقشه ها و يا پروژه هاي معين تغيير مي دهد، پيوسته گام به گام پيشرفت مي كند، شناخت بشر از واقعيت عيني نيز بدينسان همواره عميقتر و عميقتر مي شود. حركت تغيير جهان واقعي عيني هرگز پاياني ندارد، شناخت انسان از حقيقت در جريان پراتيك نيز بي پايان است. ماركسيسم – لنينيسم بهيچوجه به حقيقت پايان نداده است، بلكه برعكس در جريان پراتيك براي شناخت حقيقت لاينقطع راه هاي تازه اي مي گشايد. نتيجه گيري ما وحدت مشخص تاريخي ذهن و عين، تئوري و پراتيك، دانستن و عمل كردن، و همچنين مبارزه با همه نظرات نادرست "چپ" يا راست جدا شده از تاريخ مشخص مي باشد.

در دوران كنوني تكامل جامعه، تاريخ مسئوليت شناخت درست جهان و تغيير آنرا بر عهده پرولتاريا و حزب آن نهاد است. اين پروسه، پروسه تغيير جهان كه بوسيله شناخت علمي تعيين شده است، اكنون در چين و در سراسر جهان به احظه اي تاريخي رسيده – لحظه بسيار مهمي كه تاريخ تاكنون بخود نديده است، بدين معني كه تاريك بطور كلي از جهان و چين رخت خواهد بست و اين جهان به جهاني تابناك كه هيچگاه تاكنون نظيرش نبوده است، مبدل خواهد شد. مبارزه پرولتاريا و خلقهاي انقلابي براي تغيير جهان، وظايف ذيل را بر عهده دارد: تغيير جهان عيني و در عين حال تغيير جهان ذهني خود – تغيير استعداد معرفت جوي خود، تغيير مناسبات جهان ذهني و عين. هم اكنون در قسمتي از كره زمين – در اتحاد شوروي – اينگونه تغييرات در جريان است و انسانها در آنجا پروسه اين تغييرات را تسريع مي نمايند. هم اكنون خلق چين و خلقهاي سراسر جهان يا چنين پروسه اي را طي مي كنند و يا در آينده طي خواهند كرد. جهان عيني كه بايد تغيير يابد و در اينجا سخن از آن مي رود، همه مخالفان اين تغييرات را نيز در بر مي گيرد. آنها قبل از آنكه بتوانند به مرحله تغيير آگاهانه قدم گذارند، بايد يك دوران تغيير اجباري را طي كنند. عصر كمونيسم زماني در سراسر جهان فرا خواهد رسيد كه بشريت خود و جهان را آگاهانه تغيير دهد.

بوسيله پراتيك حقيقت را كشف كردن و باز در پراتيك حقيقت را اثبات كردن و تكامل دادن؛ فعالانه از شناخت حسي به شناخت تعقلي رسيدن و سپس از شناخت تعقلي به هدايت فعال پراتيك انقلابي براي تغيير جهان ذهني روي آوردن؛ پراتيك، شناخت، باز پراتيك و باز شناخت – اين شكل در گردش مارپيچي بي پايان تكرار مي شود و هربار محتواي مارپيچ هاي پراتيك و شناخت به سطح بالاتري ارتقا مي يابد. اينست تمام تئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيك، اينست تئوري ماترياليستي – ديالكتيكي وحدت دانستن و عمل كردن.

www.sarbedaran.org

 



يادداشتها

[1] در حزب ما گروهي از رفقا، دگماتيستها، بودند كه مدت مديدي تجارب انقلاب چين و نيز اين حقيقت را كه "ماركسيسم دگم نيست، بلكه راهنماي عمل است"، نفي مي كردند، و با لغات و جملاتي كه از اينجا و آنجاي آثار ماركسيستي جدا كرده و بهم چسبانده بودند، در دل مردم هول و هراس مي افكندند. غير از اين، باز گروه ديگري از رفقا، امپيريستها، بودند كه مدتي دراز فقط به تجربه شخصي و محدود خود چسبيده بودند و اهميت تئوري را براي پراتيك انقلابي نمي شناختند و نمي توانستند موقعيت انقلاب را در مجموع آن دريابند و عليرغم كوششي كه بخرج مي دادند، كوركورانه كار مي كردند. نظرات نادرست اين دو گروه از رفقا، بخصوص نظرات دگماتيستها، به انقلاب چين در سالهاي 1931 تا 1934 زيانهاي فراواني وارد آوردند، و دگماتيستها كه خود را در جامه ماركسيسم پنهان كرده بودند، بسياري از رفقا را دچار سردرگمي كردند. رفيق مائوتسه دون "درباره پراتيك" را به اين علت نگاشته تا از ديدگاه تئوري شناخت ماركسيستي اشتباهات سوبژكتيويستي دگماتيسم و امپيريسم در درون حزب، بخصوص اشتباهات دگماتيسم، را افشا نمايد. از آنجا كه وزنه سنگين اين اثر بر افشاي دگماتيسم، يعني سوبژكتيويسمي كه به پراتيك كم بها مي دهد، نهاده شده، لذا به اين مقاله عنوان "درباره پراتيك" داده شده است. نظراتي كه در اين مقاله از طرف رفيق مائو تسه دون ارائه مي شوند، در درسهاي او در آكادمي سياسي-نظامي ضد ژاپني ين آن بيان شده اند.

[2] لنين : "خلاصه از "علم منطق" هگل."

[3] مراجعه شود به ماركس: "تزهائي درباره فوير باخ"، و لنين: "ماترياليسم و امپيريوكريتيسيسم" فصل 2، بخش 6.

[4] لنين : "خلاصه از "علم منطق" هگل."

[5] مراجعه شود به لنين: "خلاصه از "عمل منطق" هگل" كه مي گويد" "بمنظور درك كردن بايد درك و مطالعه را بطور تجربي آغاز نمود، از تجربي به عاميت ارتقا يافت."

[6] لنين: "چه بايد كرد؟" فصل اول، بخش 4.

[7] لنين: "ماترياليسم و امپيريوكريتيسيسم" فصل 2، بخش 6

[8] استالين: "درباره اصول لنينيسم" قسمت 3.

[9] مراجعه شود به لنين: "ماترياليسم و امپيريوكريتيسيسم" فصل 2، بخش 5