چهار گفتار فلسفي

توضيح: اينها سلسله مباحث فلسفي است كه در دوره بازسازي سازمان، در خدمت به تحكيم م ل م و بطور كل مباني فكري كمونيستي در سازمان و مبارزه با گرايشات انحلال طلبانه و شك گرايانه كه در ميان كمونيستها شايع شده بود و همچنين براي  جمعبندي از خط و پراتيك گذشته سازمان، انجام شد.

 

براي باز كردن بحثهاي فلسفي، خوب است كه از برخي نكات فلسفي و جوانبي از فلسفه ماترياليسم ديالكتيك شروع كنيم كه بتوانيم بدواً اين مسئله را روشن كرده و برايش زمينه سازي كنيم كه چرا بايد مسائل ديگر را در اين پرتو مطالعه كرد و اينكه به اين مسائل چگونه بايد نگريست و بالاخره و مهمتر از همه اينكه چگونه بايد بخود علم نگريست و اينكه نقش فلسفه در اين رابطه چيست.

بهتر است كه از ماترياليسم ديالكتيك و آن بخشي از فلسفه ماترياليسم ديالكتيك آغاز كنيم كه به مقوله ي دانستن و شناخت و رابطه ي بين شناختهاي مختلف با يكديگر مربوط ميگردد و به آن مقوله هايي بپردازيم كه گذرگاه اين مباحث ميباشند. اين مقوله ها عبارتند از حقيقت مطلق و حقيقت نسبي و رابطه بين آنها. من فكر ميكنم كه اگر اين مبحث را باز كنيم آنگاه ميتوانيم دريابيم كه به مسائل ديگر چگونه بايد برخورد كرد و مهمتر از همه قادر خواهيم گشت كه برخورد ژرفتر و صحيحتر نقادانه اي به خودمان بكنيم. چنين برخوردي از الزامات پرولتارياست. علم و ايدئولوژي پرولتاريا برخورد نقادانه به خود را طلب ميكند. همه چيز، درسهاي خوب و بدي كه از پراتيك پرولتاريا بدست ميايد، نيازمند نگرش علمي است، نيازمند نگرش نقادانه ميباشد. اصول اوليه ديالكتيك چنين برخوردي را واجب و حتمي ميسازد. تحليل ديالكتيكي و درك درست از جهان ميگويد كه هيچ چيز مطلق و ابدي نيست. با درك اين مطلب ما ميتوانيم وارد مقوله شناخت شويم. چه مقوله هايي از فلسفه ماركسيستي هستند كه به اين مسئله ميپردازند؟

شناخت بشر به موازات و منطبق بر تكامل توليد تكامل مي يابد و با آن تداخل ميكند. بنابراين در تحليل نهايي پروسه شناخت يافتن از جهان نوعي ارتباط با تكامل توليد دارد. و ما اين را در تاريخ تكامل شناخت بشري بوضوح ميتوانيم ببينيم. بنابراين شناخت بشر هميشه در حال تكامل است و در هر چرخشي بر آن اضافه ميشود، انباشت ميشود. اين تكامل و انباشت شناخت مشروط است يعني در ارتباط معيني با توليد، مبارزه براي توليد (فعاليتهاي اجتماعي كه به حول توليد و نيازهاي جامعه متمركز ميگردد) ميباشد. بنابراين در اينجا ميتوان ديد كه بين آنچه كه بشر در هر زمان معين ميتواند بداند و آنچه را كه ميداند، وابستگي وجود دارد. بمثابه يك فاكتور شرطي در اينجا جنبه اي از نسبيت وجود دارد. پس از همين ابتدا دو مقوله و دو بخش وجود دارد: حقيقت مطلق و حقيقت نسبي. در هر زمان معين، آنچه را كه بشر ميتواند بداند نسبي است. درواقع در هر زمان معين شناخت بشر نسبي است. طبقه ما به اين مقوله آگاهانه برخورد ميكند. دانش ما و شناخت ما نسبي است. يعني تمام حقيقت مطلق (حقيقتي كه خارج از ذهن ما موجود است) را در بر نميگيرد. اما با وجود اينكه شناخت بشر نسبي است (و اين آن جنبه ي مشروط بودن آن است) حقيقت مطلق را منعكس ميكند، جوانبي از مطلق را در بر ميگيرد. هر آنچه را كه ما در هر زمان معين ميدانيم نسبت به شناخت مطلق (حقيقت مطلق) است كه نسبي ميباشد (يعني "نسبي بودن شناخت" در مقايسه با حقيقت مطلق و شناخت مطلق است كه معني مي يابد و نه به خودي خود.) در ضمن هر حقيقت نسبي جوانبي از حقيقت مطلق را در خود داراست. اين مقوله ها به خودي خود مقوله هائي مجردند، اما در خود ستيزه و مجادله عميقي را نهفته دارند كه در هر چرخشي از تاريخ و مبارزه طبقاتي نقش مهمي را بازي كرده اند  و انحرافات  مهمي در رابطه با اين مسئله يعني حقيقت نسبي، حقيقت مطلق و رابطه آنها با هم، بروز كرده است.

اينكه حقيقت نسبي جوانبي از حقيقت مطلق را داراست يعني چه؟ اول از همه اينكه: حقيقت نسبي يعني شناخت صحيحي(ايده هاي صحيحي) كه ما در هر زمان معين از پديده هاي مادي داريم. خود اين شناخت نسبي يا ايده هاي صحيح ما با چيزي مرتبط است. ارتباط اساسي ارتباط اساسي بين ايده ها، تئوريها و فرمولبنديهاي ما، ارتباط ميان خود اين ايده ها نميباشد. ارتباط اساسي و مهم ارتباط ميان خود اين ايده ها يا با ايده هاي ماقبل خودشان نيست . رابطه ي اساسي، رابطه ميان اين تئوريها با جهان مادي است. اين ايده ها ارتباط و رابطه دروني و پيوسته با جهان مادي دارند و منعكس كننده آن ميباشند.  اهميت مقوله ي حقيقت مطلق دقيقا در همين جاست. حقيقت نسبي يا شناخت صحيح ما در هر زمان معين، منعكس كننده حقيقت مطلق است و جوانبي  از آن را داراست. اين مطلق از كجا ميايد؟ دقيقا از ماهيت خود ماده برميخيزد، از خود جهان مادي ميايد. اين طبيعت است كه بطور مطلق، عينا و مستقل از ذهن موجود است. و قبول اين مسئله يك اصل  بزرگ و مهم است. اين مسئله كه جهان مادي بطور مطلق، بدون ذره اي ترديد، عينا و مستقل از ذهن موجود است ماترياليستها را از  ايده آليستها متمايز ميكند. اما مسئله به اينجا خاتمه نمييابد و جنبه اي بسيار اساسي از همين حقيقت آن است كه اگر اين جهان مادي موجود است،  در حركت است، به شيوه معيني در حركت است و اين را ميتوان شناخت و توضيح داد. چگونه كار ميكند و چگونه حركت ميكند؟ آنچه كه ما در هر زمان معين ميدانيم درواقع با اين جنبه مرتبط است. يعني اينكه اين دنياي مادي چگونه در حركت و عملكرد است. و اين دانستنيها (شناخت) بطور معيني با حقيقت مطلق مرتبطند بدون آنكه آن را (يعني حقيقت مطلق را) كاملا در بر بگيرند. در غير اينصورت، يعني در صورتيكه ايده هاي ما كه در هر زمان معين با چيزي كه بطور عيني، مطلق و خارج از ذهن ما وجود دارد مرتبط نبود، آنگاه مقوله حقيقت نسبي بي معني بود. نسبي نسبت به چه و چه چيزي؟ نه تنها اين مسئله بي معني ميشد، بلكه چارچوب اساسي اين مسئله كه حقيقت نسبي بايد صحيح باشد(يعني حقيقت مطلق را بدرستي منعكس كند) و اينكه ما بايد در هر زمان معيني با توجه به پراتيك اجتماعي و توليدي و تجارب علمي و ضمبارزه طبقاتي، داراي يك موضع علمي و صحيح باشيم، موضوعيت خود را از كف ميداد. و آنگاه اصلا اين سوال كه آيا ايده هاي ما درست هستند يا نه بي معني جلوه ميكرد و ناپديد ميشد. اگر چنين حقيقت مطلقي وجود نميداشت، آنگاه براي آزمايش تجربي صحت حقايق (كه در واقع توضيح جهان مادي خارج از ذهن ميباشند) هيچ راهي  در دست نميبود.

هيچ معيار اندازه گيري و محكي وجود نميداشت براي اينكه بفهميم چي درست است و چي غلط. حقيقت مطلق آن معيار اندازه گيري نزديكي و درستي حقيقت نسبي است. اين حقيقت نسبي به حقيقت مطلق نزديك و نزديكتر شده و عميقتر و درست تر شده و بيشتر بر آن منطبق ميگردد. ولي هرگز كاملا مساوي اش نميشود. بنابراين يكم: حقيقت نسبي جوانبي از حقيقت مطلق را در خود داراست و دوم: و همچنين رابطه ي بين حقيقت مطلق و نسبي درواقع رابطه ي بين دو قطب يك تضاد ميباشد كه بينشان همگوني موجود ميباشد، در هم تداخل ميكنند و براي حمل اين تضاد در كشاكشند. اين تضاد وجود دارد و به پيش ميرود و  جامعه بشري را به جلو ميراند. براي تغيير جهان ما بايد هر چه بيشتر بدانيم تا بتوانيم مسائل طبقاتي، توليد... را حل كنيم. بنابراين بطور اجتناب ناپذير مبارزه اي در جريان است كه توسط اين تضاد به جلو رانده ميشود.

چيزي وجود دارد كه بايد آن را شناخت، اما فقط گام به گام توسط حقايق نسبي ميتوان به شناخت آن دست يافت. ما نيازمند اين حقايق نسبي هستيم، آنها بايد صحيح باشند يعني واقعا حقيقت باشند، منعكس كننده حقيقت مطلق باشند. سپس اين سوال پيش ميايد كه آيا ميتوان اين تضاد را حل كرده و تضاد بين حقيقت مطلق و نسبي را از بين برد؟ جواب اين است شناخت بشر مرتبا تكامل ميابد. شناخت بشر نسبي و در تحليل نهايي ناكامل است، اما مرتب به طرف حقيقت مطلق تكامل مي يابد و در طول نسلها در يك پروسه ناپايان پراتيك اجتماعي حقايق نسبي هر چه بيشتري را انباشت ميكند. اما شناخت بشر هرگز نميتواند به حقيقت مطلق كه خود تكامل يابنده است، برسد يا مساوي آن شود و  جاي آنرا گرفته و تمام شود. اين غيرممكن است. بنابراين اين تضاد حل نخواهد شد و بعبارت ديگر دانش و شناخت هرگز به حقيقت مطلق نخواهد رسيد (يعني كاملا بر آن منطبق نخواهد شد) چرا؟ آيا اين چيزي است كه ماركسيسم ميگويد؟ آيا اين درست است؟ و اگر چنين است پس چگونه ميتوان گفت كه يك تئوري، تئوري علمي است در حاليكه به حقيقت مطلق نميتواند دست يابد؟ اول اينكه در فلسفه، حقيقت مطلق چيست و به چه اشاره دارد؟ در اينجا لازم است نقل قولي از مائو را بياوريم: "ماركسيستها تشخيص ميدهند كه در پروسه ي مطلق و عمومي تكامل كائنات، تكامل هر پروسه خاص نسبي است و بنابراين در جريان بي انتهاي حقيقت مطلق، شناخت انسان از پروسه ي خاصي در هر مرحله معين از تكامل، فقط ميتواند نسبي باشد. جمع حقايق نسبي بيشمار حقيقت مطلق را تشكيل ميدهند. تكامل پروسه ي عيني پر از تضاد و مبارزه است و به همين طريق تكامل حركت شناخت بشر نيز پر از تضاد و مبارزه است." در اينجا ميتوان ديد كه مائو دارد بر روي نسبي بودن شناخت ما از هر پروسه خاص در هر زمان معين،  تاكيد ميكند. ما شناختمان را از اين پروسه ها توسط كشف علمي قوانيني كه بر اين پروسه ها حاكمند، تكامل ميدهيم.

في الواقع آنچه را كه ما سعي ميكنيم بشناسيم حقيقت مادي و وجود خارج از ذهن هست، كه بطور عيني و بينهايت و در اشكال بي نهايت موجود است، اما ما شرايطي را دارا هستيم كه شناخت بشري بريده بريده و با جهشهاي معيني و بصورت محدود تكامل مي يابد. ما در موقعيتي هستيم كه منابع مان محدود است، محدوديتي كه شرايط تاريخي به ما تحميل ميكند به عبارت ديگر بشر محدود در تلاش است كه جهان مادي را كه نامحدود و تكامل يابنده است بشناسد و درك كند. بنابراين اين خود تضادي را بوجود مي آورد كه راز اين مسئله است كه چرا شناخت بشر هر چند تكامل يابنده است ولي در نهايت نسبت به حقيقت مطلق، نسبي است و شناخت بشر با وجود اينكه در روند تكاملي اش مرتبا به حقيقت مطلق نزديك ميشود اما  هيچوقت نميتواند كاملا آنرا در بر بگيرد. بهمين دليل هيچ نقطه اختتامي بر تكامل دانش بشري موجود نيست. و شناخت بشر بطور لايتناهي در حال تكامل است.  ماركس گفت حقيقت مطلق متشكل شده از حقايق نسبي، اما حقيقت نسبي خود تكامل يابنده است و بشر نميتواند اعلام كند كه به تمام حقايق نسبي دست يافته و تكامل داده است و اينكه بشر نميتواند اعلام كند كه زماني حركت شناخت بشر كامل شده و به نهايت خود خواهد رسيد. چنين چيزي ممكن نيست. تمام وجود مادي كائنات منجمله جامعه، مبارزه طبقاتي و ساختمان ماده، همه چيز بطور بينهايت و بي پايان و به اشكال بي نهايت مختلف موجود است.  بشر بدليل متناهي بودن(محدود شدن توسط زندگي)، محدوديتهاي نيروهاي مولده در هر زمان معين، سطح توليد در هر زمان معين، نمي تواند ادعا كند كه مي تواند هر آنچه را كه لازم است درك كرده و فهميده و هر آنچه را كه بايد، در مورد جامعه مادي فهيمده است. اما آنچه را كه در هر زمان معيني مي داند بايد به اين جهان مادي لايتناهي مرتبط باشد، يعني شناختمان بايد هر چه نزديكتر به حقيقت مطلق و شناخت مطلق باشد و بايد جهان را مستمرا هر چه عميقتر منعكس سازد. بنابراين هر حقيقت نسبي بايد تكامل يابد و درك ما از جهان بايد عميقتر و درست تر گردد.

در اينجا ما وارد اين بحث خواهيم شد كه پشت اين مسئله، يعني سياست پشت اين بحثها چيست. شاخه هاي سياسي اين مقوله هاي فلسفي چيستند؟ و اين مقوله ها در زندگي سياسي به چه معني هستند؟ براي روشن شدن موضوع مثالي از انگلس و مبارزه او مي زنيم. انگلس در كتاب آنتي دورينگ، فصل 9 در رابطه با حقيقت نسبي و مطلق و رابطه آنها، با پرفسور دورينگ به مقابله ميپردازد. انگلس به قوانين ابدي و حقايق ابدي مي تازد (نام اين فصل هم همين است؛ قوانين و حقايق ابدي) همانطوريكه مي دانيد در آن زمان بين ماركس و انگلس نامه نگاري بود و ماركس به انگلس مينويسد كه من مشغول كار روي "كاپيتال" هستم و يكنفر بايد به مزخرفات اين دورينگ جواب دهد و انگلس اين وظيفه را بدوش ميگيرد. دورينگ پروفسوري بود كه نماينده جناح معيني از اپورتونيستهاي درون حزب سوسيال دمكرات آلمان بود. دورينگ ماترياليست متافيزيك بود و متافيزيك او بروي اين مسئله شكل گرفته بود كه مي خواست برخي حقايق نسبي را مطلق بنماياند. او سعي مي كرد حقايق نسبي را مطلق، غير قابل تغيير و ابدي بنماياند و پايه مباحثش اين ادعا بود كه در علومي مانند  فيزيك و رياضيات، حقايق مطلق وجود دارد. و نتيجه ميگرفت كه اين نشانه آن است كه در علوم اجتماعي هم حقايق مطلق موجودند. و خود را قهرمان كشف اين مطلب اعلام ميكرد. انگلس به او حمله ميكند و وي را "متفرعن و بي مغز" ميخواند. انگلس نشان ميدهد كه چگونه اساس بحثهاي دورينگ غلط است. او به دورينگ مي گويد كه بحثهايت نه تنها در حيطه علوم اجتماعي غلط است بلكه در حيطه علوم فيزيكي هم حقايق مطلق موجود نيست. هيچكدام از قوانين فيزيكي هم مطلق نيستند. بطور مثال در مورد قانون بويل كه در رابطه با گازها است بحث مي كند. قانون بويل مي گويد كه در گازها در هر درجه حرارت معين، رابطه بين حجم و فشار گاز معكوس مي باشد. انگلس مي گويد اين يك قانون است قانوني است كه بما كمك كرده كه دركمان را از ماده تكامل داده و درك ما را از حركت گازها تعميق بخشيده و درست تر كرده است. اما همچنين فهميده ايم كه اين قانون مشروط بوده و در تحت شرايط معيني عمل نمي كند و غلط است. پس اين قانون حقيقت مطلق را منعكس نساخته و شناخت بشر در مورد رفتار گازها بايد به وراي اين قانون تكامل يابد. اين قانون، حقيقت مطلق در مورد چگونگي رفتار و عمل گازها نمي باشد. و درواقع دانشمندان كشف كرده اند كه در شرايط معيني اين قانون عمل نكرده و تحت آن شرايط گازها عكس العملهاي مختلفي كه به قانون بويل نمي خورد نشان مي دهند. بر مبناي اين است كه ما نيتروژن مايع و غيره داريم. انگلس انتقاد مي كند حتي در علوم فيزيكي هم حقيقت مطلق نداريم، بلكه حقايق نسبي داريم. اما اين حقايق نسبي بايد با حقيقت مطلق مرتبط باشند. انگلس گفت چيزي را كه تو يافته اي حقيقت مطلق نبوده بلكه حقيقت نسبي است. انگلس همچنين هشدار داد كه بايد به قانون بويل بمثابه حقيقت نسبي برخورد كرد، حقيقتي كه ما را به حقيقت مطلق در مورد شناخت از رفتار گازها نزديكتر كرده است. وي تاكيد كرد كه اگر زمانيكه دانشمندان محدوديتهاي قانون بويل را دريافتند، قانون بويل را بالكل بدور مي افكندند دچار اشتباهي بمراتب بزرگتر از آنچه اشتباه قانون بويل بود ميشدند و از كاملتر كردن شناخت بشر در مورد رفتار گازها عاجز ميماندند. و در همانجا مي گويد كه مي بينيد كه در علوم فيزيكي نيز حقيقت مطلق و ابدي وجود ندارد چه برسد به علوم اجتماعي و تاريخي به دليل آنكه علوم اجتماعي با پديده هاي پيچيده تري در ارتباط هستند و هيچ پديده اي در اجتماع خود را مانند شرايط آزمايشگاهي تكرار نمي كند كه بتوان آن را به آن صورت مطالعه كرد. علوم اجتماعي برخي خصوصيات را دارا هستند كه عينا خود را تكرار نمي كنند و در ضمن نمي توان شرايط آزمايشگاهي معيني را بر روي جوامع سوار كرد و آزمايشات آزمايشگاهي روي جوامع انجام داد و بالاتر از آن و بخصوص اينكه شناخت در طي سالها بايد تكامل يابد، شناخت نسلها در مورد جامعه بر متن پراتيك اجتماعي تكامل يابد  و مضافا اينكه اگر اين پراتيك اجتماعي پراتيك انقلابي باشد خودش يك مسئله فوق العاده پيچيده است زيرا كه مي خواهد ريشه ها و سرچشمه خودش را از بين ببرد، مي خواهد تضادي را ريشه كن كند كه به اين پراتيك اجتماعي انقلابي پا مي دهد. به تمام دلايل بالا ادعاي دورينك در مورد حقيقت مطلق اصلا پايه مادي ندارد. انگلس در نتيجه گيري مي گويد كه: هر كسي كه براي به كف آوردن حقايق نهايي و ابدي، حقايق اصيل و مطلقا غيرقابل تغيير تلاش كند چيزي بغير از حقايقي مانند اينكه انسان بدون كار كردن نميتواند زندگي كند، و ناپلئون در فلان تاريخ مرده است بدست نخواهد آورد. يا حقيقت مطلق را نخواهيد يافت و يا آنچه را كه مي يابيد  مسائل عام و آماري و مثالهاي بالا. بنابراين ما در اينجا مشاهده مي كنيم كه چرا ماركسيسم بمثابه علم در مورد دقت علمي چيزها، منجمله دقت علمي و درستي علمي خودش صحبت مي كند. و در اين رابطه بر روي نسبي بودن حقيقت و رابطه آن با حقيقت مطلق، پافشاري مي كند. در اينجا سوال پيش مي آيد كه آيا ما مي خواهيم بگوئيم كه ماركسيسم حقيقت نسبي است؟ آيا ما به اندازه ي كافي به آن اطمينان نداريم؟ آنگاه در مقابل اپوتونيستها و بورژوازي چه خواهيم گفت؟ و سوال مهمتر آنكه چرا ماركسيسم كه بخشي از شناخت بشري است، به خودش نيز چنين برخوردي را دارد؟

در تاكيد بر روي نسبي بودن حقايق، قدرت علمي نهفته است،به علمي بودن ماركسيسم و همچنين علوم ديگر اشاره دارد. اين را در مورد شناخت بشر، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، و همچنين علوم دقيقه مي توان گفت. چرا اينگونه است؟ زيرا ماركسيسم همچنين برعليه دگماتيسم مبارزه مي كند. دگماتيسم و تمام روح دگماتيسم آن است كه برخي حقايق نسبي كه از زمانهاي معيني كشف شده اند را بمثابه حقايق مطلق و غيرقابل تغيير جا مي زند و در نتيجه، سير تكامل بسوي حقيقت مادي را منجمد مي كند. درواقع يك رابطه يك به يك و تساوي مطلق بين آنچه كه در هر زمان معيني دانسته هاي ما را تشكيل مي دهد و خود دنياي مادي، قرار مي دهد و سعي مي كند كه حركت تكامل شناخت بشري و نزديكتر شدن آن به واقعيت مادي را منجمد كند. ماركسيسم با اعلام اينكه حقيقت نسبي است و اينكه شناخت بشري كاملا حقيقت را منعكس نمي كند و اينكه در هر وحله صرفا بطور نسبتا درست واقعيت را منعكس مي كند ما را قادر مي سازد كه با درك درستمان از رابطه ي ديالكتيكي تئوري و پراتيك، از پراتيك اجتماعي براي تكامل دادن شناختمان استفاده صحيح كنيم. بنابراين ما روي اين مسئله تاكيد مي كنيم كه شناخت بايد عميق تر شود تا بتوانيم جهان را تغيير دهيم و در اين پروسه ي تغيير جهان بايد به شناخت بيشتري دست يابيم، اين شناخت بيشتر بايد به عمل تغيير بيشتر جهان خدمت كند. اين برخورد ديالكتيكي تكامل شناخت بشري را تضمين مي كند. لنين وقتي كه تزهاي آوريل را داد، زماني كه بحث بود بر سر انقلاب دمكراتيك، (برنامه قديم حزب و برنامه جديد پيشنهادي لنين) گفت برنامه ما آن زمان چنان بود و درست بود و امروز چنين است و درست است. او به رفيقي گفت: رفيق تئوري خاكستريست و درخت سبز هميشه زنده، زندگي است. او گفت برنامه ي ما درست بود ولي حالا برنامه درست تري داريم كه بطور صحيح تر و عميق تري منافع طبقه ي كارگر را در اين مرحله منعكس مي كند. بنابراين مي بينيم كه با تاكيد بر نسبي بودن شناختمان در هر زمان معين، ما تكامل علمي انديشه مان و تكامل علمي م.ل.م را تضمين مي كنيم. اگر ما حقيقت نسبي و مطلق را نداشتيم و روابط درست بين آنها را برقرار نمي كرديم، آنگاه بطور اجتناب ناپذير هر آنچه را در لحظه ي معين مي دانستيم حقيقت مطلق اعلام مي كرديم. مثلا نمونه جامعه سوسياليستي را در نظر بگيرد، اگر آنچه را كه ما تا سال 1964 مي دانستيم حقيقت مطلق فرض مي كرديم، انقلاب فرهنگي بوقوع نمي پيوست. بعضي ها تحت عناوين آنكه لنين گفته است فلان و بهمان، حقايق نسبي گذشته را مطلق اعلام مي كنند و هشدار مي دهند كه مبادا با آن بازي كنيد. آنها سعي مي كنند كه ماركسيسم را به يك دگم بي روح مبدل كنند، اگر چنين كنيم نمي توانيم جهان بيني داشته باشيم كه قادر باشد تئوري و پراتيك را بجلو براند.

انقلاب فرهنگي منافع پرولتارياي بين المللي را منعكس مي ساخت و قدم عظيمي بود بسوي كمونيسم كه در جهت تصحيح اشتباهات جنبش بين المللي كمونيستي و استالين بود. به اين ترتيب ربط اين مباحث فلسفي را با مبارزات مهم در تاريخ پرولتاريا ميبينيم.

حقيقت نسبي جوانبي از حقيقت مطلق را در خود دارد. اين چيست؟ تا بدينجاي مبحث ما در حال تكيه گذاردن بر انحرافي بوديم كه  نسبي بودن شناخت بشري در تحليل نهايي و بخصوص در هر  زمان معين، را ناديده ميگيرد اما روي ديگر سكه نيز وجود دارد. آنهايي كه هيچ توجهي و يا توجه  كافي به حقيقت مطلق ندارند، توجه ندارند كه جهان مادي وجود دارد و  در اشكال بي نهايت گوناگون موجود است. وجودي در ابعاد زماني و فضايي بينهايت و لايتناهي. اين جنبه نيز مي تواند مورد غفلت واقع شود. آنگونه كه ديديم غفلت از جنبه ي اول مورد بحث مي تواند به دگماتيسم منجر شود كه براي پرولتاريا بسيار خطرناك است. دومي نيز بسيار خطرناك است و به رويزيونيسم مي انجامد. رويزيونيسم و دگماتيسم دشمنان پرولتاريا هستند. دگماتيسم ماركسيسم را شكننده كرده و تبديل به چيزي مي كند كه مي تواند خارج از بعد زمان وجود داشته باشد و به اين ترتيب ماركسيسم را به مسخره بورژوازي تبديل مي كند. بورژوازي چنين ماركسيسمي را به مسخره مي گيرد زيرا كه اين نوع ماركسيسم نميتوان خود را بنمايش بگذارد. دگماتيستها با ايمان مذهبي مرتب تكرار مي كنند كه ماركسيست و انقلابي هستند. اينان قادر نيستند نه با مشكلات انقلاب دست و پنجه نرم كنند، و نه اينكه قادرند پديده ها را شرح دهند. دانشمندان بورژوازي با استفاده از ضعف دگماتيستها مي گويند كه ماركسيستها تنها مشتي ميراث خوار هستند و خود را مانند عالماني كه همه مسائل را مي دانند جا ميزنند. بنابراين دگماتيسم چيز بسيار بد و مضري است. حتي زماني كه در قدرت نيستيم و مسئوليت اداره جامعه را نداريم، دگماتيسم ما را در رابطه با پيشبرد كار تبليغ و ترويج سياسي،  در رابطه با شناخت جهان و تغيير آن، در رابطه با تدوين استراتژي و تاكتيك صحيح، استراتژي و تاكتيك بموقع، ما را ناتوان مي سازد و همچنين ما را به آدمهاي بدبختي تبديل مي كند كه مرتب در مورد انقلاب حرف مي زنند اما درواقع قادر نيستند كه با مسائل دست و پنجه نرم كنند، چرا كه مغزهايشان منجمد است. يكسري چيزهاي معين را ياد مي گيرند و سپس در همانجا متوقف شده و هميشه اعلام مي كنند كه به حقيقت نهايي دست يافته اند. دگماتيسم جلوي تكامل ماركسيسم را ميگيرد و نمي گذارد كه به حقيقت نزديكتر شده و حقيقت را بطرز صحيح تري منعكس سازد. اما از طرف ديگر آنهايي هستند كه علمي بودن تئوري را قبول نمي كنند. آنها ظاهراً حقيقت نسبي را قبول مي كنند، اما قبول ندارند كه حقيقت نسبي بايد رابطه اي ديالكتيكي با حقيقت مطلق داشته باشد. و اينكه يك چيزي موجود هست كه ميتوان صحت حقيقت نسبي را نسبت به آن سنجيد. اينكه جهان مادي وجود دارد و اينكه يك ساختار تئوريك موجود است كه مي تواند جهان مادي را توضيح دهد. اگنوستيم(مثلا طرفداران كانت) و امپريسم و بخصوص پوزيتويسم و پراگماتيسم كه همه يكي هستند اساسا متمايلند كه بگويند ما نمي توانيم جهان مادي را بشناسيم. البته اگر نمي توان جهان مادي را شناخت پس چگونه مي توان گفت كه اصلا جهان مادي وجود دارد؟ پس بنابراين جهان مادي هم خارج از ذهن بشر وجود ندارد. اين روند اگنوستيكي(معناي فارسي آن: "به شناخت نميتوان دست يافت") اساسا مي خواهد شناخت را به آنچه كه مي توان در حيطه احساس بدان دست يافت محدود كند، و  به حيطه تجربه في الفور،  حيطه حواس پنجگانه و جمع آوري اطلاعات محدود كند. بنابراين هر آنچه را كه مي توان دانست در محدوده هاي فوق الذكر محدود مي سازد. بنابراينها حقيقت بسيار نسبي است و مربوط به تجربه افراد است. آنها مي گويند كه البته جهان را مي توان ازطريق حواس پنجگانه احساس كرد و لمس كرد. سپس نتيجه گيري مي كنند كه اگر مسئله فقط حواس پنجگانه است، پس هر كس ميتواند تنها به حواس پنجگانه خود رجوع كند و اصلا چرا بايد به احساسات و دركهاي احساسي ديگران توجهي كند؟ من ممكنست جهان را يك طور احساس (تجربه) كنم و تو طور ديگري. معيار براي اينكه بفهميم كداميك از اينها درست است چيست؟ چنين معياري موجود نيست زيرا معيار قبلا نفي شده. وجود حقيقت مطلق(جهان مادي خارج از ذهن ما) كه تنها معيار سنجش است قبلا نفي شده. آنها اين مسئله را نفي مي كنند كه مي توان بر مبناي چيزي، درستي اين شناخت را سنجيد و اين چيز، جهان مادي است. اين ذهني گري در سرتاسر اين جهان بيني موجود است و نهايتا به آنجا مي رسد كه "من جهان را آفريده ام، من و ايده هاي من مركز اين جهان است"، و اين به ايده آليسم كشيده ميشود. بنابراين روند اگنوستيكي مي گويد كه آنچه را كه مي توان درك كرد، تجربه است. و از آنچه كه به اين تجربه(دريافت ظاهر پديده ها توسط حواس پنجگانه) پا داده (جهان مادي) حرفي در ميان نيست. ما نميدانيم كه اين دريافتهاي ما انعكاسي از آن جهان مادي(حقيقت مطلق) است يا نهز ما نميتوانيم شناختي از آن بدست آوريم. كانت مي گويد كه درون پديده ها را نمي توان شناخت، فقط مي توان آنها را حس كرد فقط ظاهر چيزها را مي توان فهميد. وي همچنين مدعي است كه ما به پديده ها شكل و برخي خصوصيات نيز ميبخشيم. اين همان ايده آليسم ذهني است كه به اين نقطه ميرسد كه "ذهن من جهان را آفريده است"(ايده آليستهاي خداپرست ميگويند يك "ذهن كل" يعني خدا جهان را آفريده است. ايده آليستهاي كانتي كه سعي ميكنند خود را از آنها جدا كنند ميگويند ذهن آحاد بشر جهان مادي را آفريده است). آگنوسيست ها مي گويند كه ما نمي توانيم بدانيم كه آيا واقعا خدا وجود دارد يا نه؟ حداكثر استدلال آنها براي اينكه خدا وجود ندارد اين است كه چون نميتوان آنرا تجربه( لمس ) كرد بنابراين نميتوان آنرا ثابت كرد. براي اگنوستيستها مطرح نيست كه ساختمان جهان مادي به ما ميگويد كه يك جهان مادي خارج از ذهن موجود است و شناختي كه از حركتش پيدا كرده ايم به ما نشان داده است كه نميتواند شروعي داشته باشد. كائنات نمي تواند شروعي داشته باشد. نمي تواند آفريننده اي داشته باشد. اين مسئله برايشان  ناروشن است.

واضح است كه اين  روند اگنوستيكي  يك جهان بيني و فلسفه معين و پراتيك  يك طبقه معيني ميباشد. ايده هايي هستند كه از پراتيك اجتماعي طبقه معيني برميخيزند: بورژوازي. بورژوازي كه فئوداليسم را سرنگون مي كند، در مورد توليدات مادي عظيمش هياهو براه مي اندازد و در حيطه توليد صدايش بسيار رساست. او بايد با اتكا به  توليدات مادي به مقابله با ديگران برخيزد. اما نمي تواند اينكار را بر پايه اي ماترياليستي انجام دهد، زيرا از پرولتاريا مي ترسد، زيرا كشف قوانيني كه حاكم بر جهان مادي است يعني ماترياليسم ديالكتيكي و ماترياليسم تاريخي و پرداختن به اينها، ماهيت ديالكتيكي هر چيز و ماهيت نسبي هر چيز(منجمله حاكميت خود بورژوازي ) را آشكار ميكند و بهمراه آن حاكميت خود بورژوازي زير سوال ميرود. بنابراين پراتيك اجتماعي بورژوازي و شيوه اي كه بر مبناي آن توليد مي كند طرز تفكر وي را شكل ميدهد و اين خصوصيات را به آن ميبخشد. بطور مثال، سرمايه دارها خود برده ي انباشت سرمايه اند، آنها خودشان قوانين حركت سرمايه  را نمي آفرينند بلكه فرمانبر و زنداني اين قوانين كه بسيار خودبخودي ميباشند و در پشت سر سرمايه دارها عمل ميكنند، هستند. سرمايه دارها كارهائي ميكنند كه به نفعشان باشد اما اين اقدامات  هر بار سرمايه داري  را دچار بحران حادتري  مي كند: سرمايه دارها هرج و مرج موجود در توليد سرمايه داري را احساس مي كنند و سعي ميكنند به انباشت سرمايه نظم دهند. اما توليد سرمايه داري هر بار بيشتر دچار هرج و مرج ( آنارشي) مي گرد. مثلا سرمايه داري به تشكيل  انحصارات و كارتلها گذر كرد اما مسئله  هرج و مرج حل نشد. امروزه جهان شاهد هرج و مرج بيشتري نسبت به دوران ماركس و انگلس و لنين مي باشد. تضاد بين توليد سازمان يافته و آنارشي در توليد حادتر شده است(تضاد ميان آنارشي و سازمان يافتگي توليد و تضاد ميان بورژوازي و پرولتاريا دو تضاد اساسي هستند كه سرمايه داري را رقم ميزنند). لنين در امپرياليسم مي گويد: كه مونوپلي (انحصار) رقابت را از بين نمي برد بلكه رقابت با هرج و مرج بيشتري ادامه مييابد و بسيار حادتر شده و ابعاد آنارشي و رقابت را عميقتر مي كند و مسئله را حل نمي كند.

ايدئولوژي بورژوازي محصول واقعيت مادي وي است يعني محصول پراتيك اجتماعيش است: شيوه اي كه توليد مي كنند و به شيوه اي كه امور را اداره مي كند به شكل گيري ايدئولوژي معيني پا ميدهد. بعلاوه نياز بورژوازي به مقابله با پرولتاريا بيشتر و بيشتر به مقابله وي با ماترياليسم ميافزايد.  اگر پرولتاريا ماترياليسم را به كف آورد و درك كند اين نوعي اسلحه بر عليه حاكميت آنان خواهد بود، بنابراين، اين روند آگنوستيكي بيشتر و بيشتر رشد يافت و در سال 1850 در  شكل "پوزيتويستي" توسط اگوست كونت(اين با "امانوئل كانت" فرق دارد) عليه ماركسيسم پيش گذارده شد. وي بشدت عليه ماركسيسم بود و در نوشته اش در سال 1852 به ماركسيسم حمله كرده و مي گويد كه نيازي  به انقلاب نيست. آنچه كه مورد نياز است برخي انطباقات و رفرمها مي باشد و مدعي شد كه فلسفه اش علمي است. وي سعي مي كند برخي قوانين علمي را وارد علوم اجتماعي كند و با طرح نياز به برخي  تغييرات سطحي، ضرورت فلسفه ماركسيسم و انقلاب پرولتري را نفي كند. او ادعا مي كند كه فلسفه او مي خواهد بشر را از دست فاجعه ي كمونيسم نجات دهد. او پلميكهاي آشكاري در اين مورد دارد. كونت كه بوجود آورنده ي فلسفه پوزيتويسم  شاگرد سن سيمون بود. اما او اين روند را تكامل داد. در اواخر قرن 18 و 19 و بيستم پوزيتويسم زيربناي فلسفي اساسي بورژوازي در سراسر جهان شد. پوزيتويسم ادعاهاي معيني دارد كه ما نمي خواهيم زياد وارد آن شويم. پوزيتويسم تضادهاي مطلق را رد مي كند و بحث مربوط به اين كه آيا ماده بر ذهن تقدم دارد يا بالعكس (يعني مسئله اي كه خط تمايز اساسي ميان ماترياليستها و ايده آليستها را روشن ميكند) را بعنوان مبحث "آكادميكي بي فايده" رد ميكند.

وي يك نوع تكامل تدريجي (اولسيونري) يعني برخي تغييرات تدريجي و رفرم را در رابطه با جامعه مطرح مي كند و بشدت با انقلاب مخالفت ميكند. وي براي بورژوازي چارچوبي را تعيين مي كند كه در رابطه با واقعيت مادي قرار گيرد بدون آنكه قوانين ماترياليستي حاكم بر آن را برسميت بشناسد. اين تفكر از يك طرف انسان را  ارتباط با واقعيت مادي قرار ميدهد و از طرف ديگر با گفتن اين كه واقعيت مادي را نميتوان شناخت، وي را محدود ميكند.  فيزيك آماري يكي از علومي است كه بوروژازي رشد داده است و دقيقا بيانگر اين تفكر است. فيزيك آماري(استاتيك) ربطي به جهان موجود ندارد. بر پايه تفكر فيزيك آماري وجود هر چيز با ارزش آماري اش اثبات ميشود.

مثلا فلان چيز برخي ارزشهاي آماري دارد كه وجود آنرا محتمل ميكند!! نه اينكه فلان چيز وجود دارد  يا نه!!بطور مثال مي گويند كه تو فلان و بهمان ارزش آماري داري كه مي تواني موجود باشي و مسئله اين نيست كه آيا تو وجود داري يا نه! اين نظريه بر مبناي احتمالات، دور ميزند. كل اين رشته از علوم بر مبناي احتمالات تكامل يافته است يعني اين فرض را نمي گذارد كه جهان مادي وجود دارد بلكه احتمالات وجود آن را بررسي مي كند. اينكه آيا الكترون وجود دارد يا نه مورد بحث نيست. بلكه اينكه احتمالات وجود آن را بررسي مي كند. اينكه آيا الكترون چيست را بررسي ميكند.

اينكه به چه شكلي وجود دارد نيز بر مبناي احتمالات مورد بحث قرار مي گيرد. خلاصه اينكه پوزيتويسم اين تفكر را تكامل داده كه ما با تجربيات محدود درگير باشيم و هر آنچه را هم كه بدست مي آوريم در سطح و محدوده ي آن تجربه محدود ببينيم. و درواقع حقيقت مادي عينا موجود و قوانين حاكم بر آنها و آنچه را كه مي خواهيم در مورد آن كشف كنيم را بطرز و شيوه اي عميق آشكار نمي سازد.

نوك تيز حمله پوزيتويسم و اگنوستيسم عليه "حقيقت مطلق" و اينكه جهان مادي موجود است و مي توان آن را شناخت. آنها(بر خلاف دگماتيستها) اين جنبه از تضاد (تضاد حقيقت مطلق و نسبي) را بزير حمله مي برند و نفي ميكنند. لنين با اينها كه اعلام مي كردند "پديده ها را نمي توان شناخت، حقيقت مطلق در مورد هيچ چيز موجود نيست، ساختمان جهان و قوانين حاكم بر آن موجود نيستند"  در كتاب "ماترياليسم و امپريوكريتيسم" به مبارزه برخاست. اين انحراف به دليل شرايط و تغيير و تحولات نويني كه بوجود آمده بود بسيار حاد گشت. (اگر بخاطر بياوريد قبلا بحث كرديم كه يكي از زمينه هاي مادي رشد اپورتونيسم و رويزيونيسم بروز شرايط نوين است) در آن زمان برخي تحولات نوين رخ داده بود. مثلا كشف شده بود كه راديوم نيم عمر دارد،به اين معني كه برخي از عناصر راديواكتيو بشيوه ي نيم عمر زوال مي يابند و در هر زمان معين نيم آنچه هستند مي شوند و به شكل ديگري از ماده تبديل ميشوند. در رابطه با اين كشف،  فردي بنام ماخ كه بقول لنين فيزيكداني خوب اما فيلسوفي عقب مانده بود، اعلام كرد كه ماده ناپديد ميشود. لنين در اين مورد بحث مهمي را پيش گذارد و گفت ماده نيست كه ناپديد ميشود بلكه محدوديتهاي شناخت ما درباره ماده است كه ناپديد ميشود. محدوديتهاي شناخت ما در رابطه با ماده با عميق تر شدن دركمان از ماده ناپديد ميگردد. پس اين ماده نيست كه ناپديد ميگردد، ماده در اشكال بي نهايت موجود است و از يك شكل به شكل ديگري تغيير مي يابد. آنچه كه ناپديد مي شود محدوديتهاي شناخت ما از ماده است و اين بسيار خوب است.

اين موضع لنين بود. اما آنچه كه اين پروفسور و دوستانش را در سياست ناراحت ميكرد زياد ربطي به راديوم و تجربه ي راديوم نداشت بلكه مربوط به چيزي بود كه در سطح جهان در حال تكوين بود.

از يك طرف سرمايه داري رقابت آزاد به پايان خود رسيده بود و همزمان برخي پيش بيني هاي ماركس و انگلس در مورد وقوغ انقلاب پرولتري در اروپا كه گفته بودند در زمان معيني و در شرايط معيني در يكسري از كشورها رخ خواهد داد، درست از آب در نيامد. اين پيش بيني ها اگرچه منطبق بر واقعيات زمان معين خود بودند اما واقع نشدند. برخي طغيانها و انقلابات بورژوايي و پرولتري مانند كمون پاريس و برخي مبارزات ديگر كه  به اهميت كمون نبودند رخ دادند. اما جهان مادي عوض شده بود و جهان وارد عصر امپرياليسم شده بود كه بهمراه خود تغييرات معيني را به منصه ظهور رسانيده بود. لنين از سيسيل رودس نقل قول مي كند (در كتاب امپرياليسم...) كه با طغيانهاي اجتماعي و انقلاب از يكسو و امپرياليسم و سياستهاي امپرياليستي از سوي ديگر مواجه خواهيم بود... امپرياليسم برخي نكات مثبت براي سرمايه داري بهمراه آورد. بطور مثال قادر شد كه بخشهاي مهمي از پرولتاريا را در كشورهاي امپرياليستي بخرد و هارموني اجتماعي و صلح طبقاتي معيني را بدست آورد. و اريستوكراسي كارگري را بمثابه پايه اين سياستهاي صلح طبقاتي بكار گيرد. بر مبناي اين پايگاه اجتماعي (يعني اريستوكراسي كارگري) برخي ايده هاي معين رشد كرد كه "شايد ماركسيسم درست نبود و آنچه را كه ماركس در مورد سرمايه داري، جامعه طبقاتي و مبارزه طبقاتي كشف كرده درست نمي باشد و آن چنان كه مي بينيد تجربه ي ما در اريستوكراسي كارگري و سبك زندگي ما نشان ميدهد كه مي توان به برخي چيزها مانند بالا رفتن دستمزدها، حقوق و غيره دست يافت. مي توان بجاي انقلاب رولوسيون (بهبود تدريجي) داشت و بطور مسالمت آميز به سوسياليسم گذر كرد و..." براي چنين طرز تفكري پايه اجتماعي وجود دارد و آن اريستوكراسي كارگري است. شوونيسم هم اين طرز تفكر را همراهي مي كند زيرا به همه چيز از ديدگاه و از زاويه ي منافع، مسائل و راحتي نسبي اريستوكراسي كارگري نظر انداخته مي شود. اين طرز تفكر مخالف غارت امپرياليستي كشورهاي ديگر نيست بنابراين آنها از اين زاويه به جهان مي نگرند كه چه چيزي در يك زمان معين، و در چارچوب محدودي براي اريستوكراسي كارگري در كشورهاي امپرياليستي امكان پذير است. اين طرز تفكر در زمان خود شوونيسم و اروپا محوري شديدي را وارد جنبش كارگري اروپا كرد. نه تنها اين، بلكه اين تغييرات اين سوال را پيش آورد كه آيا ماركسيسم درست است، شايد بايد اصول علمي آن بزير سوال كشيده شود و غيره. مهم نيست منطبق بر واقعيات نسبي مي باشد يا نه، شايد بايد مورد تجديدنظر قرار گيرد، شايد بايد آن را كاملا بدور انداخت و بجاي آن برنشتينيسم (رويزنيسم زمان ماركس) را آورد؟ علاوه بر تغيير شرايط  يك ضربه ي ديگر با شكست انقلاب 1905 وارد آمد و اين جريان را تشديد بخشيد. اگنوستيسم، انحلال طلبي و انواع انحرافات مشابه كه درستي علم ماركسيسم را بزير سوال  ميبرد شكوفا شد. بخصوص در روسيه شرايط بسيار حاد شد. بوگدانف در حزب بلشويك رهبر اين انحراف بود و لنين مي بايد بر عليه اش مبارزه مي كرد. لنين مي گويد؛ به دليل آنكه ماركسيسم يك دگم بيروح نيست و يك راهنماي عمل زنده است و به دليل آنكه با جهان مادي و شرايط اجتماعي دست به گريبان است و به دليل آنكه مي خواهد آن را تغيير دهد، به تمام اين دلايل است كه نه اتفاقات بلكه هر تغيير ناگهاني كه در شرايط مادي جامعه رخ مي دهد بطور اجتناب ناپذير بر ماركسيسم تاثير ميگذارد و در آن انعكاس مي يابد. به اين دليل است كه ماركسيسم يا ماركسيستها به بحران مي افتند. زيرا ماركسيستها آنهايي هستند كه مي خواهند واقعيات مادي را تغيير دهند(در ماركسيسم پراتيك مسئله اي مركزي است، براي تئوري شناخت ماركسيستي پراتيك مسئله مركزي است). از آنجائيكه تئوري آنها با واقعيات مادي و تغيير اين واقعيات مادي درگير است، زمانيكه آنچه كه با آن دست به گريبان هستند يعني جهان مادي دچار تغييرات ناگهاني مي شود، در ميان ماركسيستها نيز بحران بوجود ميايد. در اين رابطه لنين به دوره ي بين 1907-1905 و بحران پس از شكست انقلاب اشاره مي كند. اما او مي گويد كه بايد بر اين شرايط و اين تغييرات احاطه يافت و بايد هم در حيطه ي فلسفي و هم سياسي به دفاع از ماركسيسم و اصول علمي آن برخاست. ماركسيستها بايد بر شرايط نوين و تغييرات، احاطه يافته و اجازه رشد به اپورتونيسم و رويزيونيسم را ندهند. او در اين رابطه اثر مهم خود "ماترياليسم و امپريوكريتيسيم" را ارائه داد.

لنين مبارزه سختي را عليه اينگونه انحرافات انحلال طلبانه، اگنوستيكي، امپريسيتي، پوزيتويستي، كه انحرافات اپورتونيستي درون جنبش بودند به پيش برد. او همچنين به فلسفه دانان و فيزيكدانان بورژوازي نيز حمله كرد. اين روند انحرافي به صور گوناگون فلسفي در صفوف جنبش بين المللي و در ميان همراهان ماركسيسم خود را منعكس ساخته است. در آمريكا پوزيتويسم شكل پراگماتيسم و فلسفه پراگماتيستي را مي گيرد. اينكه چرا در آمريكا اين روند اپورتونيستي به شكل پراگماتيسم بروز مي كند دقيقا مرتبط است با اين مسئله كه بورژوازي آمريكا رل مسلط بر جهان را دارد (از نظر كنترل قسمت اعظم توليد جهان،و سياسي و نظامي و غيره...) بورژوازي آمريكا بهمراه صدور سرمايه، فلسفه ملي اش را هم صادر مي كند.

نفوذ اين انحراف پراگماتيستي بوضوح در صور مختلف در تشكلات مختلف جهان ديده ميشود. اين انحراف پراگماتيستي، زماني كه به زبان سياسي ترجمه شود، در شعار برنشين (كه لنين در "چه بايد كرد" افشا كرده) خلاصه ميگردد كه ميگفت "جنبش همه چيز است، تعداد و كميت همه چيز است و هدف نهايي هيچ چيز" و اينكه در هر مرحله از مبارزه بايد فقط توجه را به خود آن مرحله از مبارزه معطوف داشت (و نه اينكه آن مرحله را طوري بايد پيش برد كه به تحقق كل استراتژي و نقشه انقلاب خدمت كند). لنين در سال 1902 مبارزه ي سختي را بر عليه اين انحراف كه بصورت "تاكتيك بمثابه نقشه، تاكتيك به مثابه پروسه" از آن نام مي برد، دامن زد. وي عليه اين انحراف كه گويا هر زمان كه مسئله اي نوين پيش مي آيد بايد تاكتيك نويني اتخاذ كرد، و در شرايط ديگري تاكتيك ديگري و دوباره تاكتيك ديگري و... و بالاخره جمع اين تاكتيكها استراتژي ما را تشكيل مي دهند و جمع اين تاكتيكها پروسه انقلاب كردن را تشكيل مي دهند، مبارزه كرد. لنين اين نگرش را به باد مسخره مي گرفت. فلسفه اگنوستيكي مانند پوزيتويسم همه پروسه را در تاكتيك خلاصه مي كند و مي گويد اگر تاكتيك نداشته باشيم هيچ چيز نداريم. مي گويد،" هيچكس به لحاظ فلسفي و ايدئولوژيكي حق ندارد ادعا كند پروسه هاي عيني موجودند كه مي توان ساختمان حركت آن و قانونمنديهاي آن را دريافت و بر مبناي آن عمل كرد. اينها همه غيرممكن است. ما فقط قادريم به مسائل قابل لمس جلوي پا بپردازيم". پراگماتيسم اساسا مي گويد كه هر آنچه كه في الحال مفيد است، درست است. اگر چيزي قابل استفاده و مفيد باشد بايد درست باشد. مثلا اگر در كار توده اي در محلات  زحمتكشي چادر سر كنيم بيشتر مقبول عامه واقع ميشويم و بيشتر مثلا مي توانيم پايه جمع كنيم، پس بايد چادر سر كردن درست باشد. پراگماتيستها برايشان مهم نيست كه در هر زمان معين آدمها با چه روحيه ي مبارزاتي بدور مبارزه اي جمع شده انداصلا اين مسئله كه توده ها بدور چه خطي متشكل شده اند برايشان واجد اهميت نمي باشد. اين فلسفه ي پراگماتيستي است. بنابراين مي بينيد كه اين گرايش از اصول علمي حركت نكرده و اساسا ارزشي براي آن قائل نيست. آنها نمي فهمند كه بايد به قوانين علمي موجود كه بدرستي (اما بطور نسبي) منطبق بر جهان مادي اند تكيه كرد، به اين قوانين علمي به مثابه حقيقت نسبي تكيه كرد و آنها را به عمل در آورد تا اينكه حقيقت نسبي را عميقتر كرده و به حقيقت مطلق نزديكتر گردانيم. آنها چنين نمي كنند آنها از انكار حقيقت نسبي عزيمت مي كنند و رويزيونيسم و اپورتونيسم مي آفرينند. و از هر چرخشي در اوضاع و مواجه شدن با مسائل و تضادهاي نوين، به مثابه عذر موجهي براي كنار گذاردن اصول استفاده مي كنند. اين انحراف، قطب مقابل انحراف دگماتيستي مي باشد. دگماتيستها يك حقيقت نسبي را گرفته و آن را مطلق جا زده و پايان شناخت را اعلام مي كنند. آنها اعلام مي كنند كه آن حقيقت نسبي، حقيقت مطلق مي باشد. آنها حركت تكاملي نزديكتر شدن حقيقت نسبي به حقيقت مطلق را منجمد مي كنند.

هر دو انحراف بالا هميشه در تاريخ ماركسيسم ظهور كرده اند و بر عليه آنها مبارزه درگرفته است. مبارزه براي زنده نگاهداشتن متدولوژي علمي ماركسيسم، متدولوژي ي كه بر مبناي علم نهاده شده است ضروري بوده است. رفقاي چيني هميشه مي گفته اند كه درستي يا نادرستي خط سياسي ايدئولوژيك همه چيز را تعيين مي كند آنها بدرستي بر اهميت درستي خط سياسي ايدئولوژيك تكيه مي كردند. آنها در مقالات ديگري بر يك مسئله بسيار مهم اشاره مي كنند و آن اينكه، خط كسب شناخت يا خط بدست آوردن شناخت بخشي از خط سياسي ايدئولوژيك است . بايد خط صحيح در مورد كسب شناخت داشت. بايد الگويي براي كسب شناخت داشته باشيم تا اينكه بتوانيم زمانيكه به جمع آوري شناخت مي پردازيم، درست ترين شناخت را جمع آوري كنيم و بر پايه آن نقشه و سياستهاي صحيحي را كه بايد در هر زمان معين بكار بنديم، تدوين كنيم. بنابراين بايد به اين مسئله هم اهميت داد؛ به مسئله "خط كسب شناخت". اگر ما يك خط درست سياسي ايدئولوژيك داشته باشيم اما خط كسب شناختمان نادرست باشد، بزودي زود در نتيجه داشتن اين متدولوژي غلط، خط سياسي و ايدئولوژيك درستمان نيز به قهقرا رفته و به غلط تبديل خواهد شد. چرا؟ بدين دليل كه بزودي بطور اجتناب ناپذير شرايط عوض خواهد شد و ما با مسائل و تضادهاي نوين مواجه خواهيم شد و بايد با تحليل شرايط و مسائل نوين خط خود را تكامل بخشيم. در همين زمان اگر متدولوژي كسب دانش و ارتقاء شناختمان غلط باشد، خطمان را در جهت غلطي تكامل خواهيم داد. متدولوژي غلط بر روي خط اثر گذارده و آن را تغيير خواهد داد. با متدولوژي غلط(يا خط غلط در مورد كسب شناخت و ارتقا شناختمان از پروسه هاي مادي) قادر نخواهيم بود خط سياسي صحيح را در همان راستاي صحيح ارتقا دهيم و نه تنها حقيقت نسبي ي آن زمان معين به حقيقت مطلق نزديكتر نخواهد شد بلكه ازآن دورتر نيز خواهد شد.

اين انحراف گاهي به اين شكل بروز مي كند كه برخي سعي مي كنند از مواضع ماترياليست ديالكتيكي با منطق بورژوايي دفاع كنند. آنها سعي مي كنند از نتايج يك طرز تفكر ديالكتيكي، (مثلا از يك برنامه ي م.ل.م) با يك منطق بورژوايي دفاع كرده و با يك منطق بورژوايي آن را بعمل درآورند. دير يا زود اين به شكست طلبي خواهد كشيد، زيرا قادر نخواهد بود حتي برنامه را بدرستي بعمل درآورند.

تمام مباحث مربوط به شناخت با  وظايفي كه در زمينه جمعبندي از تجارب و مسائل نوين مقابل ماست مرتبط است. ما پديده هاي نو و تجارب خود را چگونه سنتز ميكنيم؟ بقول مائوتسه دون چگونه بايد كاه را از گندم جدا كرد، از شر جوانب غيراساسي خلاص شد و به اساسيها چسبيد، و از غير مهم به مهم پرداخت، از سطح به عمق نفوذ كرد و از ظاهر  به باطن پرداخت. توانايي در پرداختن به اين مقوله هاي پيچيده بسيار مهم و اساسي است. بايد در اين زمينه هاي فلسفي به مبارزه و يادگيري  دامن زد. بوضوح ميتوان ديد كه چگونه اين مباحث در ارتباط مستقيم با مسائل سياسي است. مسائل مربوط به تجربه سازمان خودمان، تجربه انقلاب، مسائل مربوط به تاريخ  جنبش بين المللي كمونيستي را چگونه بايد جمعبندي كرد. متدولوژي ما در جمعنبدي از اشتباهات و انحرافات گذشته، مثبت و منفي هاچيست؟ همه مي گويند كه بايد از گذشته درس بياموزيم و غيره. سوال اينجاست كه چه چيزي را بايد ياد بگيريم؟ چگونگي جمعبندي از گذشته همواره از مسائل مهم مبارزه دو خط در جنبش كمونيستي بوده است.

اهميت داشتن خط صحيح كسب شناخت فقط در رابطه با سنتز صحيح تجارب نيست. مضاف بر اين مسئله اي ديگر نيز در اين ميان موجود است و آن اينكه جامعه مرتبا تحول مييابد: جامعه به دليل حركت اساسي اش تحول ميبابد، تضادهاي مختلفي كه از تضاد اساسي آن سرچشمه ميگيرند ظهور ميكنند، مبارزه طبقاتي در جريان است و موجب تغيير و تحولات ميشود و غيره. خلاصه آنكه جامعه در حركت داخليش تغيير و تحول مي يابد، و لازم است كه به روشنترين، و عميقترين وجهي به توضيح و تشريح اين ماده كه خواهان تغيير آن هستيم، بپردازيم. و دقيقا دليل اين بحثهاي  فلسفي و بحثهايي چون جهش، شرايط دروني و بيروني، كميت و كيفيت و غيره، همين مي باشد. براي مثال اينكه رابطه بين تحولات بين المللي و ملي چيست؟ در رابطه ديالكتيكي اينها آيا تغييراتي پديد آمده است يا خير؟ آيا آنچه را كه ماركس در سالهاي 1840 در مورد كمپاني هند شرقي و عملكرد آن در هندوستان گفت، امروزه ما مي توانيم در مورد امپرياليسم بگوييم؟ بنابراين تغييراتي در رابطه فوق الذكر (ملي و بين المللي) پديد آمده كه بايد توسط ما درك گردد. در اينجا نيز برميگرديم به مسئله رابطه ي بين شناخت نسبي و حقيقت مطلق، آنچه كه امروزه ما مي گوئيم و آنچه كه ماركس آن زمان گفت، اينجا كسي نمي گويد كه آنچه كه ماركس يا لنين گفتند غلط بود، بلكه اين را مي گوئيم كه حقيقت نسبي بايد مرتب متحول شده و مرتب به حقيقت مطلق نزديكتر شده و بيشتر آن را در بر بگيرد و اين زندگي ماركسيسم است.

 

از دو انحراف (دگماتيسم و اگنوستيسم) فوق كدام امروزه عمده مي باشد؟

اگرچه مي توان گفت كه امروزه انحلال طلبي و اگنوستيسم عمده است و اين رويزيونيسم است كه دارد قدرت پيدا مي كند، اما هر دو انحراف به يك اندازه خطرناكند. جنبه ي عمده ي رويزيونيسم امروزه انحلال طلبي است. اما دگماتيسم آب به آسياب انحلال طلبي ميريزد و انحلال طلبي از طريق و از دريچه دگماتيسم نيز عمل مي كند. انور خوجه در پوشش دگماتيسم و با يك متدولوژي دگماتيستي م. ل.م را منحل ميكند، و به خدمات مائو در ارتقاء علم م.ل. حمله مي كند. اين انحراف هم بسيار مهم است. زماني كه بحران جنبش ماركسيستي را ميگيرد برخي به جنبه علمي ماركسيسم حمله مي كنند، كاملا آن را دور مي اندازند، به انديشه مائو حمله مي كنند و آن را به زير سوال مي كشند. اما در مقابل، دگماتيستها هم رابطه بين حقيقت نسبي و حقيقت مطلق را قبول نداشته و خواهان نوعي تئوري هميشگي و "وحدت وجود" هستند. آنها حقايق نسبي معيني را گرفته و آنها را حقايق ابدي مي خوانند و به آنها نوعي خلوص الهي ميبخشند مثلا انور خوجه در بحران امروزي خواهان بازگشت به اشتباهات استالين است.

زماني كه يك حزب يا سازمان كمونيستي در پيچاپيچ مبارزه طبقاتي دچار  بحران مي شود، برخي سعي ميكنند آنرا به مواضع اپورتونيستي و رويزيونيستي بكشانند. و  عذرشان اين است كه شرايط نويني است، تاكتيكهاي نوين لازم است و غيره. در مقابل اين اپورتونيستها، برخيها كه متد ماترياليست ديالكتيكي ندارند كه بدانند چگونه بايد فكر كرد و عمل كرد، بزور سعي ميكنند تحت عنوان محفوظ نگاهداشتن سازمان يا حزب از خطر رويزيونيسم و اپورتونيسم، آنرا به عقب بكشند و سير تكاملي شناخت آن را منجمد سازند. خلاصه آنكه سعي مي كنند حزب را به موضعي دگماتيستي بكشانند. دگماتيستها مي گويند كه فلان حد معين براي سازمان يا حزب ما كافي است، آنچه كه ما مثلا در سال 1970 مي گفتيم درست بود ـ كه البته درست بود ـ پس به 1970 برگرديم و از آن دفاع كنيم، بگذاريد آنچه را كه اپورتونيستها امروزه در سال 1984 در صفوف ما مي گويند ما نگوئيم. اما اين مسئله اپورتونيسم را حل نمي كند، تاريخ را نمي توان به 1970 برگرداند، درست است كه نبايد آن چيزهاي درست سال 1970 را رد كرد، اما امروزه براي غلبه بر اپورتونيستها، متد بازگشت به 1970 متد مرگباري ست. آنچه كه لازم است انجام دهيم آن است كه بايد با توانايي شرايط مادي را توضيح دهيم و در چارچوب آن به عمل بپردازيم. ما همواره بايد كليه شرايط مادي جديد را كه گيجي بوجود آورده و زمينه اي براي بوجود آمدن و رشد انحراف اپورتونيستي مي باشد، تحليل كنيم و برايش جواب ماركسيستي داشته باشيم. ما همواره بايد شرايط نوين را با روش ماركسيستي تحليل كنيم و بر آن احاطه يابيم.

شرايط نوين را نميتوان به اپورتونيستها واگذار كرد، آنها هميشه صحبت از شرايط نوين خواهند كرد. بايد آنچه كه م. ل.م مي گويد انجام داد. بنابراين دگماتيسم كمكي در غلبه بر اپورتونيسم نخواهد كرد، بلكه زمينه هاي جديدي را براي آن فراهم خواهد آورد، اپورتونيستها با فراغ بال بيشتري خواهند گفت كه شرايط نويني بوجود آمده و ديگر نميتوان امروزه مانند گذشته... از گفتگوي فوق روشن مي گردد كه چگونه اين دو انحراف به هم تبديل شده و در هم تداخل مي كنند. امروزه به جرات مي توان گفت كه رويزيونيسم انحراف عمده است. رويزيونيسم كه پايه هاي علمي ماركسيسم را تحريف مي كند. اما اين ويژگي ماركسيسم  در هر دوره اي است. در بحرانهاي مهم  كه صحبت آن رفت هميشه به ماركسيسم حمله مي شده و گفته ميشد كه ديگر معتبر نيست. اما امروزه چه شكلي بخود گرفته است؟ يك شكل عام دارد و همچنين داراي اشكال خاص نيز مي باشد (توجه كنيد كه اين مباحث در سال 63 يا 1984 در جريان است ـ ويراستار). مثال انور خوجه مثال خوبي است. انور خوجه يك رويزيونيست است. او چگونه حمله مي كند؟ در شكل دگماتيسم. شكل خاص اپورتونيسم وي داشتن متدولوژي دگماتيستي است. در برخي از احزاب ديگر مي توان گرايش رويزيونيستي را تحت لواي كشف "يك حقيقت نسبي نوين" دروغين، يافت. "مثلا تز كامپيوتري" (نظريه اي كه ميگويد با كامپيوتري شدن ابزار توليد ديگر طبقه كارگر موجود نيست و غيره ـ ويراستار). اما بهر صورت، بايد مسئله را جواب گفت وگرنه رويزيونيستها و اپورتونيستها قادر ميشوند در صحنه سياسي اغتشاش بپا كنند. اگر اتوريته و يك پايگاه و موضع سياسي ايدئولوژيك قدرتمندي موجود باشد آنها قادر به اينگونه جولان دادن نخواهند بود. رويزيونيستها و اپورتونيستها روي هوا عمل نميكنند. بلكه روي مسائل واقعي كه پرداختن به زندگي مادي بوجود آورده انگشت ميگذارند ولي به آنها جوابهاي اپورتونيستي و رويزيونيستي ميدهند. هنگامي كه ما به زندگي مادي ميپردازيم چه زماني كه توليد مي كنيم، چه زماني كه مبارزه طبقاتي مي كنيم و...  هميشه سوال پيش ميايد كه كدام عرصه درست است؟ اين يا آن؟ آيا اين امكان دارد يا ندارد؟ آيا بايد اينگونه عمل كنيم يا آنگونه؟ و... و اپورتونيستها و رويزيونيستها روي اين زمينه هاي مادي است كه عمل مي كنند. بنابراين اين زمينه هاي مادي كه اپورتونيستها بر مبناي آن عمل مي كنند بايد توسط ماركسيسم لنينيسم مائوئيسم احاطه بيابيم و عرصه را بر آنها تنگ كنيم: با تشريح اين عرصه و گفتن اينكه چرا آنچه ما مي گوئيم درست است و نه آنچه آنها مي گويند. ما بايد بگوئيم بله تغيير و تحولاتي رخ داده، اما اين تغيير و تحولات چيستند و چرا بوجود آمده اند و چگونه بايد به آنها پرداخت. بطور مثال بورژوازي هزاران و ميليونها مقاله در مورد امپرياليسم نوشته. در مورد سيستم بانكي، انباشت سرمايه... و ميلياردها نفر روزمره آنها را مي خوانند.  م.ل.م ها هم بايد به اين مقوله امپرياليسم بيشتر بپردازند، امپرياليسم چگونه عمل مي كند، كاراكتر عمده بحران آن امروزه چيست؟ خيلي از كمونيستها در اين زمينه معمولا اينگونه جواب ميدهند: بحران، بحران سود است و آنها بايد وارد جنگ جهاني شوند... اما اين را ما مدتها قبل گفته ايم. اين امروز هم درست است اما كافي نيست. ويژگيهاي آن امروز چيست؟ مثال ديگري بزنيم: حزب كمونيست چين انحرافي داشت كه مائو در رابطه با آن مقاله "درباره تضاد" را نوشت. او گفت كه امپريسم، اگنوسيتيسم، پوزيتويسم خطري در حزب است، او گفت كه اكنون در حزب ما يك روند امپريستي وجود دارد اما مسئله عمده دگماتيسم وانگ مين است. دگماتيسم يعني ماركسيسم را به يك دگم بي روح كه قادر نيست چيزهاي  نوين را توضيح دهد و راه حل نشان دهد تبديل كردن. آنها چنين  مي انگارند و چنين مي پندارند كه ماركسيسم يك كاتالوگ (شايد كاتالوگ نسبتا بزرگ) جلد مقوايي است كه در درونش نسخه هاي مختلفي در مورد مسائل مختلف انقلاب در بر دارد و كار حزب فقط كار يك منشي خوب است كه بايد تشخيص دهد هر زمان كدامين نسخه مناسب را بيرون بكشد و به استفاده و عمل بگذارد و اين تمام كار يك حزب كمونيستي است. و هر زمان هم كه انحرافي مشاهده مي شود مي گويند نسخه درست و مناسب بيرون كشيده نشده بود. اين درك دگماتيستي از م.ل.م است. اينان فكر مي كنند كه علم چيزي است كه نوشته شده و تمام شده (مانند قران) و يك كالاي تمام شده و كامل است. اين مسئله بسيار مهم است زيرا ما مي خواهيم جهان را تغيير دهيم. پراتيك، تغيير دادن جهان، يك مسئله مركزي است. ما ميخواهيم جهان را بفهميم كه عوضش كنيم. در اين ميان بايد توجه كرد كه اين چيزي كه مي خواهيم عوضش كنيم مرتب در حال حركت است. برخي جوانب آن تغيير مي كند، تكامل مي يابد... پس بايد در هر زمان معين اين پديده تحول يافته را مشاهده كرد و جذبش كرد و مبناي اين مشاهده و جذب نبايد امپريستي باشد بلكه بايد بر مبناي ماترياليسم ديالكتيك و علمي باشد. در اين راه بايد از پل باريكي گذر كرد كه يك طرفش پرتگاه دگماتيسم است و طرف ديگرش پرتگاه پوزيتويسم. فقط آنهايي كه جرات كنند كه بر روي اين پل گام زده و آن را بسازند، قادر به انقلاب كردن خواهند بود. امروزه مبارزه جويي در اين عرصه فقط دفاع از ماركسيسم لنينيسم مائوئيسم نيست بلكه بكار بست آن و تعميم آن به مسائل نوين و شرايط نوين و براي حل تضادهاي هر دم ظاهر شونده است.  بايد روي دوشهاي مائوتسه دون ايستاد. با ايستادن روي دوشهاي مائوتسه دون است كه مي توانيم سر را از آب بيرون نگاه داريم. به اين ترتيب نه اينكه ما مشهور و يا بسيار بزرگ خواهيم شد بلكه فقط آنگاه قادر خواهيم شد كه انقلاب كنيم. اين كنه ماترياليسم و ماترياليسم ديالكتيك است. بايد اينگونه به جهان مادي پرداخت.

 

سوال: در صحبتها به چادر اشاره شد؟ برخورد صحيح به اين مسئله چه بايد مي بود و چيست؟

 

اين درست است كه چادر هم توسط پايگاه اجتماعي خميني، هم توسط توده هاي پرولتري استفاده ميشود ـ حتي بسياري از زنان انقلابي از آن بعنوان پوششي براي حمل اسلحه استفاده ميكنند... اما از نظر ايدئولوژيك چادر مال پرولتاريا نيست. و كمونيست ها بايد با آن مخالفت كنند و بايد براي ايده شان در اين مورد مبارزه كنند. اينكه رژيم جمهوري اسلامي پس از انقلاب  قوانيني مبني بر تحميل چادر و اخلاقيات اسلامي وضع كرد فقط طلايه دار آن نبود كه يك كابوس فناتيكي و فرهنگ حزب اللهي در راه است بلكه همچنين و مهمتر اشاره اي بود به آنكه رژيم هار خواهد بود و حمله به توده ها را شروع خواهد كرد. وجود اين خط  كه خوب "توده ها چادر به سر مي كنند"، شايد درست تر است كه بخاطر "خط توده اي" موقتا از آن استفاده كنيم، براي اينكه در ميان توده ها ايزوله نشويم، پيوندمان را از دست ندهيم، شايد لازم باشد با چادر مخالفت نكنيم و يا موقتي... و از اين حرفها كه خيلي در سازمان زده ميشد، نشانه آن بوده كه اصلا اين خط نفهميده كه خميني و رژيمش از همان ب بسم الله ضد توده ها هستند و  اين قانون را بعنوان اعلام جنگ به توده ها علم كرده اند و اينكه با اين قانون خميني دارد به پايه اجتماعيش چراغ مي زند كه: "موقع حمله و تعرض دارد سر مي رسد". كمونيستها مي بايست اين را افشا مي كردند و پايه اجتماعي خود را آماده ميكرندن و مي گفتند كه ما هم حمله خواهيم كرد، اين رژيم در بحران است و كودتا خواهد كرد و... ما نيز مي بايد در موضع حمله قرار ميگرفتيم و موقعيت را از دست نميداديم و مرتب خميني را افشا ميكرديم.

بايد مواظب يك انحراف مكانيكي باشيم. تحليل ماترياليست مكانيكي مي گويد كه: "توده ها چادر به سر مي كنند پس اگر كمونيستها با آن ضديت ورزند در ميان توده ها منفرد خواهند شد و قادر نخواهند بود كه به فعاليتهاي انقلابي خود در ميان توده ادامه دهند".  پراگماتيسم هم همين را مي گويد: آنچه كه مهم است تعداد است و نه خط. در حاليكه توانايي ما در خط ماست يعني در قدرت ما در تشريح درست جهان، و درك اينكه چگونه ميشود جهان را عوض كرد.

پس مسئله عمده آن نيست كه چادر در بين توده هاي مردم رايج است. مسئله عمده آن است كه توسط مرتجعين و بر مبناي برخي تمايلات عقب افتاده توده ها و يك قشر خاص اجتماعي مورد استفاده واقع  مي شود و ماهيتي ضد زن دارد. نكته در اين جاست كه  كمونيستها بايد مبارزه كنند و نشان دهند كه چادر عقب مانده و ارتجاعي است. بايد توده هائي را كه چادر سر ميكنند در مورد ماهيت آن آگاه كرد و از آنان انتقاد كرد. و توده هاي  عقب مانده كه مدافع آن هستند را  شديدتر تحت انتقاد قرار داد و منفردشان ساخت. انقلابيون متعهد بايد با صراحت عملكرد صحيح خود و آرمان خود را براي توده ها تشريج كنند. و بگويند كه ما براي رسيدن به اين اهداف مبارزه مي كنيم، ما اينگونه لباس مي پوشيم و به مسئله زنان اينگونه برخورد مي كنيم و اگر شما (يعني توده ها) به مسئله زنان اينگونه برخورد نمي كنيد بما اعتماد نكنيد! برويد به همان خميني اعتماد كنيد... موضع ما در مورد مسئله زنان اينست، رفقاي ما اينگونه هستند، هم زن و مرد هم اينگونه است. اراذل و اوباش اين رژيم كه طرفدار چادر است به زنان تجاوز مي كنند. ما ضد چادر و اخلاقيات اسلامي هستيم و  داراي اخلاقيات و فرهنگ  انقلابي ميباشيم. پراتيك ما اين را نشان مي دهد. ما جهان را تغيير مي دهيم.  فقط با تفيير جهان است كه در طولاني مدت توده ها از شر  چادر و ديگر تمايلات عقب افتاده كاملا خلاص خواهند شد. اما براي آن بايد مبارزه كرد. پس در طولاني مدت از شر اين تمايلات عقب افتاده خلاص خواهيم شد، فقط اگر از ابتدا از نظر ايدئولوژيك سياسي به مخالفت برخيزيم و فعالانه برايش كار كنيم. اگر امروز اين نشود، يعني اگر از ابتدا، عام (آرمانهايمان) بگونه اي در خاص (خط و عملكرد امروزي) حضور نيابد به آن دست نخواهيم يافت! بله هدف نهايي چيزي است و جنبش همه چيز نيست! (كنايه است به شعار برنشتين كه ميگفت هدف نهايي هيچ چيز و جنبش همه چيز است ـ ويراستار) اما اين هدف نهايي بايد در هر آنچه كه مي كنيم به گونه اي حضور يابد و انعكاس داشته باشد. اين تنها راهي است كه مي توان قطب مخالف آنچه  موجود و مسلط است را برپا ساخت. ما از ابتدا بايد قطب خود را در مقابل قطب مقابل بسازيم و قطب ما فقط در  مخالفت با سوي ديگر تضاد ميتواند تكامل يابد. هر خطي غير از اين اكونوميسم و دنباله روي از توده هاست.

 

در سري اول مبحث بدنبال بحث "چادر" به مسئله خط توده اي و "تواضع و فروتني" در مقابل توده ها و اعتقادات توده ها رسيديم كه در ابتداي اين بخش قبل از ورود به بحث هاي فلسفي به اين نكته "تواضع و فروتني" بيشتر ميپردازيم.

 

من كلمه "تواضع" را براي تحريك انديشه و مباحث انتخاب كرده ام. نكته خاصي را نمي خواستم پيش بكشم، بلكه ميخواستم كه مسائل با روشني و قاطعيت پيش كشيده شوند و افكر به كار بيفتد. از "تواضع" من ميخواهم به نوعي اخلاق گري اشاره كنم كه وجود دارد. اخلاق گري اي كه در ظاهر به شكل "ناجي فروتن" توده ها مي نمايد ولي درواقع وارونه است! يعني با خط اكونوميستي و دنباله روي از گرايشات عقب مانده توده ها هرگز نميتوان كر به هدايت آنان در راه رهائي بست. وقتي به اين كلمه "تواضع"  منتقدانه مينگريم منظورمان آن نيست كه بايد متفرعن باشيم، بلكه منظورمان آنست كه چيزي در خط و عمل ما بايد باشد كه حاكي از آن باشد كه ما از جامعه كهن داريم مي گسليم و هيچ چيز جامعه كهن را ارج نمي گذاريم. و اين شامل همه چيز جامعه كهن است منجمله گرايشات عقب مانده اي كه در توده ها موجود است(مانند مذهب و خرافه، ستم بر زن در ميان مردان طبقه كارگر، شوونيسم فارس، و غيره) و بايد با آنان مبارزه كرد كه از آن گرايشات گسست كنند. چرا؟ ماركس مي گويد "چون انقلاب كمونيستي راديكالترين تغيير در مناسبات مالكيت را الزام آور مي سازد، همچنين راديكالترين گسست از ايده هاي سنتي موجود در جامعه را نيز ضروري ميكند." البته اين كار آساني نيست. بدو جهت، يكم آنكه ما خودمان از جامعه طبقاتي مي آييم و در واقع بايد از خودمان گسست كنيم. به اين دليل است كه من اشاره كردم كه براي علوم ديگر مي توان شرايط آزمايشگاهي فراهم ساخت و پديده مورد مطالعه را دوباره و دوباره تكرار كرد. اما در جامعه هرگز نمي توان دوباره تحولات آن را مانند فيلم به نمايش گذارد و يا حركتش را كند كرد كه بهتر آن را ديد. براي هر چه بهتر كردن پراتيك اجتماعي مان نيازمند پراتيك اجتماعي هر چه بيشتر هستيم. بخصوص وقتي كه اين پراتيك اجتماعي انقلابي است كار مشكل تر ميشود. زيرا اين پراتيك انقلابي ميخواهد منبع خود را از بين ببرد. مي خواهد آنچه را كه از آن برخاسته از بين ببرد و اين خود يك بحران همگوني است كه پديده ها را بسوي "غير شدن" سوق مي دهد. اين جا ديگر اينگونه نيست كه ما بيرون يك چيز قرار داريم و ميخواهيم آن را تغيير دهيم، بلكه درواقع مي خواهيم "تمام خود" را عوض كنيم. بنابراين تمام اين برميگردد به اين مسئله كه اين تغيير و تحول بايد راديكالترين و انقلابي ترين باشد و بايد توسط نيروهاي كمونيستي و آگاهي كمونيستي رهبري شود. و بايد در هر مرحله از مبارزه انجام شود. در هر مرحله از مبارزه اين گسست و تغيير و تحول بايد در طريقي عاليتر از قبل و شكل و محتواي انقلابي انجام شود.

بنابراين كل هدف كمونيسم، هدف عام، هدف نهايي يعني كمونيسم فقط زماني مي تواند بدست آيد كه تمام مبارزاتي كه در جهت رسيدن به آن پيش مي رود با اين هدف غايي همگوني داشته باشند. اگر در هر مرحله از مبارزه ما، هدف نهايي منعكس نشود و مبارزات ما با هدف نهايي، با كمونيسم همگوني نداشته باشد، چگونه مي تواند به كمونيسم بيانجامد؟ يك برخورد و گرايش مكانيكي وجود دارد كه اين پروسه را اينگونه مي بيند كه پله هاي معيني از مبارزه كه ربطي هم بهم ندارند يكي پس از ديگري فرا مي رسند و بالاخره ما را به بهشت موعود مي رسانند. اما نكته در اينجاست كه در تمام طول راه و در تمام مراحل بايد آن بهشت موعود وجودي و انعكاسي داشته باشد، تا اينكه بتوان درواقع به بهشت موعود دست يافت. يعني بين هدف نهائي و آنچه امروز ميكنيم همگوني موجود باشد.

مائو در تاكيد بر لزوم وجود همگوني آنقدر جلو ميرود كه ميگويد: (اگر بين پرولتاريا و بورژوازي همگوني وجود نداشت، پس چگونه پرولتاريا مي توانست از موقعيت محكوم به حاكم تغيير موقعيت بدهد. چگونه ممكن است كه محكوم حاكم شود)... آيا هر دو چيزي مي توانند به يكديگر بدل شوند. مثلا قورباغه ستاره شود؟ آيا همه چيزها در كائنات با هم همگوني دارند؟ خير! نكته اي كه ميخواهم بر روي آن تكيه كنم آن است كه حركت انديشه، ماده، جامعه،... هميشه داراي تضاد است، داراي مراحل است، شامل حل و تجريدهاي جزيي است، همگوني هاي نوين بوجود مي آيند و... اما نكته آن است كه تغيير پديده ها به اضداد خود با جهش همراه است، و با جهش اين امر تحقق مي پذيرد. يك مثال اين مورد انقلاب سوسياليستي است و بين پرولتاريا و بورژوازي. اگر بطور ساده شده بخواهيم اين حركت معين را بيان كنيم آن است كه پرولتاريا مي تواند جاي بورژوازي را بگيرد. چرا؟ زيرا آنها دو قطب يك تضاد هستند. يعني اينكه داراي همگوني هم هستند. بين حاكم  (بورژوازي) و محكوم (پرولتاريا) همگوني هست.  اگر همگوني بين آنها وجود نداشت، نمي توانستند به يكديگر تبديل شوند. غرض از اين تشابه بيان اين نكته است كه هر آنچه كه قرار است به كمونيسم بيانجامد بايد با كمونيسم همگوني داشته باشد. بايد آن را به مثابه جنبه مغلوب همگوني در خودش داشته باشد. ما امروز نميتوانيم كمونيسم را برقرار كنيم اما كيفيات كمونيستي بايد جنبه مفلوب كار ما را تشكيل دهد و در كار ما حضور داشته باشد. اين وظيفه كمونيستها را مشكلترين و راديكالترين مي سازد. ما در بحث هاي بعدي كه مي خواهيم وارد مقوله (جهش ها) شويم، مقوله همگوني را بيشتر مورد بحث قرار خواهيم داد.

برگرديم به مقوله (تواضع) همانگونه كه گفتيم واقعيت آن است كه ما بايد دست به راديكالترين گسست ها و راديكالترين تغييرات بزنيم و اين راديكال بودن گسست ها و تغييرات چيز ساده اي و چيز راحتي نيست. نيروي عادت و سنن قرنها سدي است جلوي نقش عنصر آگاهي، سدي است در مقابل تغيير شرايط، شرايط مادي، درواقع سدي است در مقابل شكستن كهنه. و كمونيست ها بايد به مسئله روبنا، ايدئولوژي و سنن و غيره بپردازند. ما مي گوئيم كه: "وقتي سنن عوض شوند، ديگر زنجيري بر دست و پايمان نخواهند بود" كي ديگر زنجيري بر دست و پايمان نخواهند بود؟ و چه وقت؟ آيا زماني كه به كمونيسم برسيم؟ بله. تحت كمونيسم چارچوب ديگر از الزامات خواهد بود اما براي اينكه قادر باشيم كه به "وقتي كه سنن عوض شوند، آنگاه ديگر زنجيري بر دست و پايمان نخواهد بود" برسيم بايد برخي از جوانب آن را در شرايط امروز داشته باشيم، بايد به برخي از جوانب آن در مبارزه امروز داشته باشيم تا درواقع بتوانيم به يك جهش كيفي دست يابيم. آنچه كه امروز بطور مغلوب موجود باشد مي توان مبارزه كرده، رشد كند و جنبه غالب پديده، جنبه غالب همگوني نوين گردد. اين درست است كه بالاخره ارزش هاي كمونيستي، جنبه عمده ارزش ها و اخلاقيات خواهند گشت و همه چيز عوض خواهد شد، اما فقط زماني تغيير خواهد يافت و عوض خواهد شد كه از همان آغاز به مثابه يك نيرو، به مثابه يك جنبه نو در درون كهنه موجود باشد و براي رشد كردن و مغلوب كردن جنبه غالب، مبارزه كند.

حال ربط اين مسئله به مقوله "تواضع" و خط توده اي چيست؟

قبلا گفتم كه از مطرح كردن مقوله "تواضع" قصد داشتم كه كه كمي افكار را تحريك كنم. زيرا خودتان آگاهيد كه اين روش بين كمونيستها داراي عموميت و محبوبيت است و آن را به مثابه يك رفتار ارزشمند كمونيستي مي انگارند. من مخالف اينكه كمونيستها بايد متواضع باشند نيستم اما بايد ديد اين مقوله "تواضع" درواقع پوشش و پرده و ساتر چه چيزهاي ديگري ميتواند باشد؟ چه طرز تفكر و بينشي و چه جهتگيري معيني با آن همراه است.

آنگونه كه تجربه نشان داده است اكثر اوقات برخورد دنباله روانه به توده ها با اين رفتار همراهي مي كند. عواقب چنين روحيه اي جسارت صعود به قله ها را به خود ندادن، جسارت نمونه سازي كمونيستي در خط و عمل را نداشتن، جسارت طغيان بر عليه تمامي زنجيرهاي سنن كهن، جرات به جريان انداختن يك مبارزه آگاهانه در تمامي عرصه هاي طبقاتي  را بخود ندادن است. نتيجه دچار اكونوميسم و دنباله روي از توده ها شدن است. نتيجه اش عدم توانايي در تشخيص شور و شوق توده و كاناليزه كردن آن بطرف جسورانه ترين مبارزات و شورش عليه هر آنچه كه موجود است، ميباشد.

من در مورد به بحث گذاردن مقوله "تواضع" به اين دليل مصر بودم كه از دريچه آن بحثهاي مهمتري را پيش بكشم و باز كنم. رابطه ي تواضع و خط توده اي را ببينيد چگونه است: در اينجا تواضع به ضد خود بدل ميشود. تحت نام تواضع بحثهاي نه چندان متواضع صورت مي پذيرد: ما كمونيست ها مي توانيم فلان و بهمان مسئله را درك كنيم ولي توده ها نمي توانند! چرا؟ معلوم نيست چرا! بله ما مي توانيم برخي چيزها را درك كنيم مثلا واقعيات مادي، برخي شرايط مادي، شرايط سياسي و... اما بطور نهايي و بوضوح در هر شرايطي و بخصوص در شرايط انقلابي براي توده ها همه سوالات مطرح ميشود، و براي همه چيز بدنبال جواب مي گردند. توده ها سوال مي كنند كه آيا اوضاع به حالت موجود بايد بماند؟ يا اينكه چقدر بايد اينگونه ادامه يابد؟ آيا بايد همه چيز را عوض كنيم... زماني كه چنين سوالاتي در دستور روز هستند آنگاه فقط با يك خط توده اي انقلابي و با تكيه بر توده ها زنجيرهاي سنن كهن را مي توان پاره كرد و توده ها را در گسست از آنچه موجود است، منجمله از ارزشها و باورهائي كه مدتهاي مديدي به آنها اعتقاد داشتند گسست كنند. "تواضح" در مقابل باورها و رفتارهاي غلط توده ها سبك كار توده اي نيست. خط انقلابي سبك كار را منبعث از خط عمومي ميداند و از سطح به عمق ميرود. طرز تفكر دنباله روانه مي گويد: آري ما كمونيستها مي خواهيم بطرف جايي برويم ولي توده ها نمي توانند اين را بفهمند.

ما كمونيستها مي توانيم اين مواضع را بگيريم ولي توده ها نمي توانند. ما مي توانيم اين مواضع را بفهميم ولي توده ها نمي توانند. در اينجاست كه تصوير واقعي آنچه كه در پشت اين تواضع خوابيده بدست مي آيد و مي فهميم كه اينان حتي به آن اندازه متواضع نيستند كه اجازه دهند كه توده ها به توانايي هاي خود آگاه شوند. درواقع به نوعي براي توده ها موعظه مي كند كه تو محتاج من هستي، من از تو بيشتر مي دانم و لازم است هر از چند گاهي بيايم و ذره ذره چيزهايي بتو بگويم زيرا تمامش را نمي تواني درك كني. "ناجي فروتن" ما خود را ناجي مي داند (چقدر متواضع)!اين انحراف و طرز تفكر همچنين ريشه در روابط اجتماعي موجود در كشورهاي عقب مانده و سنن فئودالي اين كشورها دارد و  به اين دليل در ميان كمونيستهاي كشورهايي مانند كشور ما بسيار رواج دارد كه درواقع از سنن فئودالي به قرض گرفته شده و برا ي نفوذيابي در ميان توده ها از آن استفاده ميشود. اين انحراف به يكسري سنن كهن تكيه ميكند و از آنها معيار سنجش مي سازد: آيا فلان كس با توده ها ملايم صحبت ميكند، اخلاق درست دارد، مردم به او بصورت آدم نيكي نگاه ميكنند... و غيره. و صحبت از اين نميكند كه آيا فلان كس بينش انقلابي به ميان توده ها ميبرد و با بينش غير انقلابي در ميان توده ها مبارزه ميكند يا نه؟رفقاي چيني پس از انقلاب دست به مبارزه وسيعي در اين عرصه زدند. آنها مي گويند: حتي پس از انقلاب هنوز برخي بر مبناي سنن كهن كه در يك ده همه داراي يك نام فاميل مشترك بودند كماكان عادت دارند كه بگويند ما همه متعلق به يك فاميل بزرگ هستيم. خير اينطور نيست. فلان شخص عليرغم اينكه ممكن است بسيار هم آدم "خوبي" باشد فئودال است و شما دهقانيد. اين دو يكي نيستند و غيره. رفقاي چيني درواقع به اين ترتيب  توده مردم را دعوت به شكستن طرز تفكر گذشته و معيارهاي سنجش گذشته مي كردند. البته ما كمونيستها در ابتدا موفق به شكستن همه چيز نخواهيم شد اما بايد ارزشها و معيارهاي نوين را به توده مردم عرضه كنيم و بايد به آنان بياموزيم كه سنجش درست افراد چگونه است، نيروهاي مختلف را چگونه بايد سنجيد و ارزيابي كرد: آنان را بر مبناي خط و عملكردشان در مورد مبارزه طبقاتي بايد سنجيد. آري اينجا مركز بحث آن نيست كه آيا يكي بلند حرف مي زند يا ... حراف است يا ... احترام مسن ترها را دارد يا نه ... بلكه مسئله ما اين است: خط توده اي انقلابي يا خط توده اي دنباله روانه. كداميك؟ آيا سازش با هر آنچه كه موجود مي باشد يا در پيش گرفتن خط زيرورو كردن هر آنچه كه موجود است و در اين زيرورو كردن تكيه بر آن بخش از توده ها كه پيشروترين هستند و نه خود را مشغول توده ميانه كردن. يكبار ديگر اين نتيجه گيري آخر را كه عصاره تمام بحث ماست و از طريق مقوله حساس "تواضع" به آن پرداختيم تكرار مي كنم:

خط سازش كردن با هر آنچه كه موجود است يا در مقابل خطي كه مي خواهد هر آنچه را كه موجود است زيرورو كند و به همگوني نويني دست يابد و براي پيش برد اين امر و كسب آن تكيه بر پيشروترين بخش توده مردم و نه سرگرم كردن خود با توده ميان حال.

 

سوال: من معتقد هستم كه بسياري از آداب و سنن متعلق به جامعه كهن نه تنها در توده ها بلكه در خود ما هم هست. اما براي از بين بردن آنها بايد از طريق مبارزه با تضادي كه بيش از همه خود را نشان مي دهد يعني با تضاد عمده يعني با سمبل تمام اين چيزهاي عقب افتاده جامعه كه همان طبقات حاكمه هستند اقدام كرد. مردم فقط با نشان دادن چيز درست، عوض نخواهند شد بلكه با عوض شدن شرايط جامعه است كه عوض خواهند شد. من نميگويم كه نبايد همه و هرگونه از جوانب جامعه كهن را افشا كرد. همه بايد اينكار را بكنيم. اما روش و سبك كار حل آنها بايد از طريق حل تضاد عمده باشد و درواقع از طريق اين تضاد عمده است كه بايد با تضادهاي ديگر برخورد كرد. خلاصه اينكه بايد با سمبل اين آداب و سنن مبارزه كرد نه با مردم. فكر ميكنم آنچه كه شما مي گوييد با اين متفاوت است. ممكنست توضيح دهيد.

 

كمونيستها عاملين يك جهان نوين هستند. اين به معناي آن نيست كه كمونيستها خالص هستند و يا اينكه بايد خالص و پاكيزه باشند و يا اينكه در يك سرزمين ديگري پرورش يافته اند و غيره. اما كمونيستها عاملين يك جامعه نوين و متفاوت هستند. آنها عاملين تغيير جامعه به يك جامعه نوين هستند بنابراين بايد بهمانگونه عمل كنند. بنابراين من نميگويم كه توده ها متعلق به جامعه فعلي اند و ما متعلق به جامعه اي ديگر. روشن است كه ما و توده ها همه از همان تضادهاي اجتماعي، همان تضادهاي اساسي برخاسته ايم و از همان تضادها برانگيخته ايم. اما كمونيستها بايد يك شكل مقاومت راديكال را عرضه كنند، آنها بايد تغيير اين جامعه به يك جامعه نوين را نمايندگي كنند. من نميگويم كه كمونيستها بايد بگويند ما از تمام ظواهر جامعه كهن گسسته ايم و اين توده ها هستد كه بايد از جامعه كهن و تمام ظواهرش بگسلند. خير! بلكه آن چيزي كه من مي خواهم بگويم كه كمونيستها بايد بطور متداوم گسستن از كهن را به نمايش بگذارند و هميشه جهتگيريشان اين گسستن باشد. گسستن از هر آنچه كه هست و بطور مستمر. اين گسستن شامل گسستن از خود كنوني و جهش كيفي ميباشد. بنظر من يك حزب كمونيست خوب هم بايد مستمرا از خود بگسلد. اين در مورد يك حزب كمونيست انقلابي هم صادق است. يعني بايد مراحل مشخصي در زندگي حزب باشد كه نمايانگر گسستن آن از گذشته اش و انجام جهش هاي كيفي است. بايد مرتب خود را متغير كرده و به دستآوردهاي كيفيتا متكاملتري نائل آيد و بتواند نشان دهد كه مسائل را بهتر مي فهمد. خطش درست تر است. و اكنون نيازهاي واقعي تغييرات اجتماعي را نزديكتر و درست تر و بهتر منعكس مي كند. اكنون آن نيازهايي كه لازمه عوض شدن جامعه هستند بيشتر و دقيقتر توسط اين حزب منعكس مي شود. ماركس مي گويد كه: تعليم دهنده خود بايد تعليم يابد.

كمونيستها بايد اين جهتگيري را داشته و چنين روشي را براي خود و توده ها بايد در اختيار بگيرند. آنها نبايد خود را اسير شرايط فعلي كنند. اين اسارت و اين نگسستن متداوم، هيچ ثمري ندارد بجز رفرميسم، تدريجگرايي، برخورد كمي به چيزها، در نظر داشت ازدياد چيزها و درواقع ازدياد كيفيت كهن، ازدياد در درون همگوني كهن، اميد بستن به همگوني قديم و... كمونيستها بايد از اين پرهيز كنند. بگذاريد اهميت اين مبحث را با بردن آن به عرصه خط بهتر درك كنيم: هميشه در نهايت مي توان گفت كه خط اپورتونيستها كاملا انحرافي است و خط ما درست است. اما خط ما نيز بطور نسبي درست است و در زمان ديگري بهتر و درست تر است و... و خلاصه بايد براي اين بهتر و بهتر و درست تر شدن مبارزه كرد. خود اين عمل بسياري چيزها براي توده ها به ارمغان مي آورد. اول اينكه: اگر چنين جهتگيري را نداشته باشيم نمي توانيم خط كهن را كيفيتا متكامل كرده و ارتقا دهيم. ثانيا اينكه: اگر خطمان در پراتيك معين و خاصي درگير نباشد، نمي توان به چنين جهتگيري دست يافت. اين جهتگيري مورد بحث از هوا نمي آيد. بايد از درون پراتيك بيرون آيد اما سوال اينجاست كه چگونه پراتيكي؟ اين پراتيك بايد پراتيك جسور و گستاخي باشد. بايد در مقابل شرايط "تواضع" را به كناري پرتاب كند و جرات صعود به قله را به خود بدهد. بايد محدوديتها را با فشار كنار زند و حداكثر زور ايدئولوژيك سياسي و عملي خود را اعمال كند و با تكيه بر پيشروترين بخشهاي توده بار سنگين چنين خطي را بدوش كشيده و حمل كند. فقط اگر چنين كنيم، آنگاه در شرايطي قرار خواهيم گرفت، در حال پرداختن به آنچنان مسائلي خواهيم بود، درگير در آنچنان تغييرات مادي و مسائل ايدئولوژيك برخاسته از آن خواهيم بود كه به ما امكان آن را خواهد داد كه به جمعبندي و دست يابي به كيفيت بالاتري و خط عمومي درستتري بپردازيم.

حال بگذاريد به يك نكته مهم ديگر اشاره كنيم و آن پايگاه اجتماعي خط سازمان كمونيستي يا حزب كمونيستي است. آنچه كه مسلم است آن است كه هر خطي پايگاه اجتماعي معين خود را جذب مي كند. و خط حزب هميشه پايگاه معيني و پايه معيني را جلب و سازماندهي تواند كرد. هميشه يك بخش خاصي از جامعه بدورش حلقه خواهند زد و فقط آن بخش معين و خاص جامعه (با تضادهاي معين و سطح معيني از تضادهاي خودش) علاقمند درگير شدن در نيروهاي معيني خواهد بود.

خط اپورتونيستي نيز يك پايه اجتماعي معيني خواهد داشت و بنيه و قدرت آن پايه اجتماعي فقط بار و كار معيني را مي تواند حمل كرده و به پيش برد. و نخواهد توانست يك خط و كار انقلابي كمونيستي را حمل كرده و به پيش برد. و اين پايه اجتماعي بنوبه خود روي خط و ماهيت يك حزب اثر خواهد گذارد. اگر حزب سراغ پايه اجتماعي ي كه متعلق به او و خط او و كيفيت او نيست برود، در ميان آن پايه غلط منفرد خواهد شد و اگر بخواهد منفرد نشود بايد كم كم خط خود را منطبق با آن كند. پس اگر ما بجاي آنكه برويم سراغ پايه اجتماعي خودمان پايه هاي حزب را در ميان اقشار مرفه بسازيم حتي اگر از اول خطمان درست باشد كم كم خطمان از پايه متاثر شده و به رفرميسم گرايش خواهيم يافت. در اينجا بحث بر سر كيفيت است(يعني زماني كه مي گوئيم هر بخش از جامعه تا حد معيني مي تواند بار انقلابي بدوش كشد منظورمان كميت اين بار نيست، كما اينكه برخيها مي توانند بسيار هم كار كنند و توده كارگر را جمع كنند اما براي گرفتن اضافه حقوق و...). پايه اجتماعي كه پايه خط كمونيستي نيست، كيفيت و بنيه اش در محدوده پراتيك خود است و جهان را فقط در محدوده آن پراتيك محدود خود ميشناسد و حزبي كه بر اين پايه اجتماعي استوار باشد، جهان را تنها با آن پراتيك خواهد شناخت. پس بين خط و پايه اجتماعي يك ارتباط دو جانبه و دو طرفه وجود دارد. اگر يك سازمان انقلابي، يا يك خط انقلابي خود را به پايه اجتماعي غلطي كه متعلق به آن خط انقلابي نيست مشغول كند يا بزودي در آن پايه اجتماعي ايزوله و منفرد خواهد شد يا اينكه خود را بر آن پايه اجتماعي منطبق خواهد كرد.

بنابراين بهتر است كه كلمه "توده ها" را ديالكتيكي تر استفاده كنيم. كدام توده ها؟ كدام بخش از توده ها؟ براي اينكه بدانيم كه توده ها كجا ايستاده اند (كه لازم است بدانيم) بايد خط را بكار گيريم. اين خط است كه تعيين مي كند كدام بخش از توده و روشن مي كند كه توده ها در چه موقعيتي هستند. يك بحث جالب به دور گرفتن نبض توده ها براه افتاده. واقعا چگونه نبض توده ها را بايد گرفت. آيا بدون سرعت بخشيدن به توده ها و شتاب دادن به آنها مي توان نبضشان را گرفت؟ ميتوان فهميد كه كجا ايستاده اند؟ به همان ترتيب كه مزه يك گلابي را بدون گاز زدن آن نمي توان فهميد، نبض توده ها را بدون شتاب بخشيدن به آن نميتوان گرفت. نمي توان چيزي را مگر در پروسه تغيير آن شناخت. دانستن و انجام دادن، شناخت و پراتيك بطور ديالكتيكي با يكديگر مرتبطند. در اينجا نيز اينطور است. شناخت يافتن از توده ها و جايگاهشان، خواستهايشان، توانايي هايشان، و درواقع شناخت يافتن از آنگونه توانايي هايي كه به خط مي خورد يعني توانايي هايشان بر مبناي خط، آن زمان امكان پذير است كه خط بعمل درآيد. آنگاه است كه مي توان فهميد كه اولا قدرت خط چقدر است ثانيا چه كساني به آن جلب مي شوند و طبقات مختلف با آن چه مي خواهند بكنند. مي توان پتانسيل توده ها و جايگاه آنان را فهميد. يعني بايد خطمان را به ميان توده ها ببريم و سعي كنيم آنرا عملي كنيم تا توده ها پتانسيل و توان نهفته در خود را نشان دهند. اگر شناختمان از توده ها و جايگاهشان را بر اين مبنا قرار ندهيم آنگاه فقط مانند آمارگيران بورژوازي خواهيم شد كه فقط بر مبناي آمار تحليل مي كنند، آينده را پيش بيني مي كنند و غيره. مثال سياسي بزنيم: اگر در سال 1350 در ميان جوانان انقلابي روشنفكران آمار مي گرفتيم مي فهميديم كه اكثرشان طرفدار مشي چريكي اند و آمالشان سياهكل است. آيا فقط بر مبناي اين آمارگيري مي توان توان توده را سنجيد و آينده را بر مبناي آن پيش بيني كرد؟

خرد صد كلام نكته اينجاست: تغيير جهان توسط يك خط سياسي معين و بالنتيجه يافتن شناخت بيشتر از جهان و تكامل خط و باز هم...به توده ها و كمونيستها برگرديم... اگر ما يك گسست قطعي از گذشته را در همه زمينه ها عرضه نكنيم، اگر يك گسست قطعي را از فرميستها و اپورتونيستها در سبك كار عرضه نكنيم، اگر آگاهي كمونيستي را در ميان توده ها عرضه نكنيم، ... ما چگونه توانايي هاي توده را خواهيم فهميد؟ اگر چنين نكنيم آنگاه هميشه توده ها را سرزنش خواهيم كرد كه با كمونيسم قرابتي ندارند و با آن كاملا بيگانه اند و نميتوان كمونيسم را به ميان توده ها برد. آري بجاي اينها بايد شروع به عمل كرد بايد شروع به انجام پراتيك انقلابي كرد تا فهيمد كه عكس العمل توده ها چيست، كدام بخش از توده ها جلب اين خط ميشوند و...

دليل اينكار چيست؟ بيك كلام: به دليل آنكه ما مي خواهيم يك تغيير راديكال در جامعه پديد آوريم، بنابراين مي خواهيم از حداكثر تلاش و انرژي انقلابي آن بخش از جامعه كه با تكيه به آن بايد اين تغيير راديكال بوجود آيد، استفاده كنيم. پس بايد برخورد "متواضعانه" (اگر اين كلمه را در خود نديده بلكه از آن بمثابه يك سمبل در رابطه با مبحث مورد نظرمان استفاده كنيم) را بدور افكنيم، بايد همه و هرگونه جوانب جامعه كهن را زيرورو كرد. در غيراينصورت معيار اندازه گيريمان بسيار محدود و محافظه كارانه باقي خواهد ماند. اگر چنين نكنيم نهايتا خط و منطقمان در همگوني كهنه و در چارچوب اوضاع باقي خواهد ماند: آنچه را كه قابل قبول باشد مي توان كرد. لنين بر عليه اكونوميستها گفت: اينها هميشه مي گويند "آن مبارزه اي كه امروز در جريان است آن چيزي مي باشد كه امكان پذير است، و آن چيزي امكان پذير است كه امروزه در جريان باشد". لنين مي گفت خير اينگونه نبايد باشد، بايد وقايع را از جهت طبيعي اش منحرف كرد. او مي گويد ما مي خواهيم هر آنچه را كه در جهت خط "كمترين مقاومت" در جريان است به راه عاليتري بكشانيم، ميخواهيم آنها را به جاده اي بيندازيم و به  راهي ارتقا دهيم كه اگرچه پيچ و خم و مانع زياد دارد، اما ما را به تغييرات راديكالي رهنمون مي گردد.

در همين زمينه خوبست بحث ديگري را پيش بكشيم كه مطرح كردن آن خالي از فايده نيست و آن "واقع گرا" بودن در مقابل "آرزوگر" بودن است. لنين در اين مورد چنين نوشت: "بايد آرزو نمود!" اين كلمات را نوشتم و بوحشت افتادم. بنظرم آمد كه در "كنگره اتحاد" نشسته ام، دبيران و كاركنان "رابوچيه دلو" هم روبروي من نشسته اند و دفعتا رفيق مارتينف از جا بر مي خيزد و با لحن تهديدآميز خطاب به من مي گويد: اجازه بدهيد از شما بپرسم آيا هيئت تحريريه يك روزنامه مستقل بدون كسب اجازه قبلي از كميته هاي حزبي حق آرزو كردن دارد؟ پس از او رفيق كريچفسكي از جا برميخيزد.... و با لحن تهديدآميزتري مي گويد: "من جلوتر مي روم و مي پرسم آيا بطوركلي يك ماركسيست، اگر فراموش نكرده باشد كه موافق گفته ماركس بشريت پيوسته وظايف عملي را در مقابل خود قرار مي دهد و تاكتيك عبارت است از پروسه رشد وظايفي كه با حزب در حال رشدند حق آرزو كردن دارد؟ تنها فكر اين سوالهاي دهشت زا لرزه بر اندامم مي اندازد و تمام فكر و خيالم اين است كه كجا پنهان شوم. سعي مي كنم پشت سر پيسارف پنهان شوم.

پيسارف درباره اختلاف بين آرزو و واقعيت چنين نوشته است: "اختلاف داريم تا اختلاف . آرزوي من ممكن است بر سير طبيعي حوادث پيشي گيرد يا اينكه بكلي از راه منحرف شود و بسويي رود كه سير طبيعي حوادث هرگز نمي تواند به آنجا برسد! در صورت نخست آرزو موجب هيچگونه ضرري نيست و حتي مي تواند انرژي فرد زحمتكش را حفظ و تقويت نمايد... در چنين آرزوهايي هيچ چيزي كه بتواند نيروي كار را منحرف ساخته و يا فلج نمايد وجود ندارد. حتي بكلي برعكس. اگر انسان اصلا استعداد اينگونه آرزو كردن را نداشته باشد، هرگاه نتواند گاه بگاه جلوتر برود و نتواند تصوير كامل و جامع آن مخلوقي را كه در زيردست او در شرف تكوين است در مخيله خود مجسم نمايد، آنوقت من بهيچوجه نمي توانم تصور بكنم كه چه محركي انسان را مجبور خواهد كرد كارهاي وسيع و خسته كننده اي را در رشته علم و هنر و زندگي عملي آغاز نموده و آن را به انجام رساند... اختلاف بين آرزو و واقعيت هيچ ضرري در بر نخواهد داشت، بشرطي كه شخص آرزو كننده جداً به آرزوي خودش ايمان داشته باشد، با دقت تمام زندگي را از نظر بگذراند، مشاهدات خود را با كاخهاي خيالي، كه در ذهن خود ساخته است مقايسه كند و بطور كلي از روي وجدان در اجراي تخيلات خويش كوشا باشد. وقتي بين آرزو و حيات يك نقطه تماس موجود باشد آنوقت همه چيز خوب و روبراه است"، بدبختانه در جنبش ما اينگونه آرزوها خيلي كم يافت ميشود "تمام تقصير هم بطور عمده بگردن نمايندگان انتقاد علني و "دنباله روي" غيرعلني است كه به هشياري خود و "نزديكي" خود به چيزهايي "مشخص" مي بالند. (لنين، "چه بايد كرد؟")

تمام بحث در اينجا مسئله خط است. خط توده اي انقلابي يا خط توده اي التقاطي.  سبك كار كمونيستي يا اكونوميسم. خواهان پيروزي انقلاب جهاني كمونيستي بودن يا خواهان كسب آن چيزي كه امروز امكان پذير است؟ فقط بواقع اين است كه جهتگيري يك سازمان يا حزب را تنظيم مي كند. چه زماني كه كار عملي مي كند، چه زماني كه كار تئوريك يا سياسي مي كند. و چه زماني كه به ارزيابي از خود و خط خود مي پردازد. يك حزب موفق و پيروزمند كمونيست بايد جهت گيريش اينگونه باشد. حتي چگونگي نگرش به مسئله حقيقت نسبي و مطلق و رابطه آنها را اين انگيزه تلقين مي كند. يعني آرزوي رسيدن به كمونيسم مبتني بر تضادهاي عيني شيوه توليد سرمايه داري. اما جهش هايي(انقلابهائي) كه در هر زمان معين ميتوان بطرف آن انجام داد كدامند، وسعتشان در هر زمان معين چقدر است؟ در هر زمان معين، به لحاظ  وسعت و شدت، چقدر مي توانيم بطرفش جهش كنيم؟ چند تا انقلاب و چگونه انقلاباتي؟  تمام اين سوالات با مبحث فوق الذكر مرتبطند.

نكته ديگري كه بايد در مورد اين مقوله "تواضع" گفت و نسبت به آن هشدار داد آن است كه يك خط انحرافي كاملا ميتواند خود را تحت پوشش آن پنهان كند. رويزيونيستها كاملا از روي "تواضع" روي جوانب عقب افتاده يا جوانب به لحاظ سياسي تكامل نيافته توده ها، تكيه كرده و خط خود را عرضه مي كنند. برخي اوقات توده هائي كه هنوز به لحاظ آگاهي كمونيستي انقلابي پيشرفت نكرده اند، از انقلابيون كمونيست خوششان نمي آيد و هنگام انتقاد به يك انقلابي رفتارش را مورد سرزنش قرار مي دهند. مي گويند بوروكرات است، مغرور است، و... اما در مورد تنها چيزي كه انتقاد يا بحث نمي كنند خط طرف است. رويزيونيستها و بوروكراتها در اين موارد بسيار هشيار گشته اند. آنها با خط انحرافي شان بميان توده ها مي روند. بسيار "صميمانه" و "خوش رفتار" و... هم مي باشند. ولي درواقع دارند از روبرو لبخند زده و از پشت خنجر مي زنند. در ظاهر به توده ها لبخند مي زنند ولي در دلشان مي گويند "من تو را بطرف يك انقلاب خوب هدايت خواهم كرد، نه بطرف انقلابي كه بخواهي از شر من خلاص شوي"!!

 

سوال: مائو چرا گفت بايد از توده ها آموخت؟ آن چه چيزي است كه بايد از توده ها آموخت؟

 

آموختن از توده ها يك پرنسيپ اخلاقي نيست. اگر چنين بود اصلا چرا بايد وقت تلف كرد و از توده ها آموخت. ميتوان در كتابخانه  با مطالعه ياد گرفت. پس چرا وقت تلف كنيم؟  اما نكته در اينجاست كه فقط از طريق پراتيك اجتماعي ميتوان به كسب شناخت نائل آمد. و پراتيك اجتماعي هم متعلق به يكنفر نيست بلكه پراتيك اجتماعي توسط توده هاي بيشمار انجام مي پذيرد. اين تمام مفهوم ماركسيسم است. ما ميخواهيم پراتيك اجتماعي داشته باشيم و به اين دليل مي خواهيم از توده ها بياموزيم زيرا شناخت فقط از طريق متغير ساختن شرايط جامعه و ماده بدست مي آيد. بنابراين در اينجا "ياد گرفتن و آموختن" از توده ها يك مبناي علمي دارد و نه اخلاقي. اگر اين را خوب بخاطر بياوريم و برجسته اش كنيم آنگاه مي توان نتيجه گيري كرد كه: چگونه پراتيك اجتماعي اي؟ به چه نوع پراتيك انقلابي و فعاليتي بايد پرداخت؟" نبايد به آن پراتيك و فعاليتي پرداخت كه "همه" دوست دارند و "همه" مي خواهند، بايد كارها و فعاليتهايي را كرد كه مي تواند مصالح شناخت بهتر جامعه و تغيير آنرا فراهم كند، ميتواند توانايي هاي طبقه، انرژي و شور و شوق طبقه را به برانگيزد .

بايد خط درستي پيش گذارد و پراتيك را بدور آن سازمان داد،  سطح پايگاه اجتماعي خود را ارتقا داد و بر روي اتمسفر سياسي و شرايط اجتماعي اثر گذارده و آن را تغيير داد. درواقع بايد انقلابي را انجام داد كه شايسته نام رهبري پرولتاريا باشد يعني رهبري كمونيستي داشته باشد. بايد چنان كاري و چنان پراتيك انقلابي را داشت كه در خودش كمونيسم را حامل باشد در غير اينصورت براهي كه به كمونيسم مي انجامد نخواهد افتاد. در غير اين صورت حتي پايه توده اي مان هم با كمونيسم آشنايي نخواهد يافت. در اينجا ذكر مثالي از لنين براي روشن كردن مطلب خالي از فايده نيست:

لنين زماني كه دارد در مورد پيش گذاردن خط "شكست طلبي انقلابي" در مورد جنگ جهاني اول صحبت مي كند مي گويد كه اگر ما از قبل از وقوع جنگ براي جا انداختن اين خط در ميان توده كار نكنيم و كار متناسب با آن را انجام ندهيم، زماني كه موعدش مي رسد نخواهيم توانست توده را بروي آن بكشيم. خط "شكست طلبي انقلابي" با فرا رسيدن جنگ امپرياليستي بطور اتوماتيك در ميان توده پايه نخواهد گرفت. اين امكان ندارد. اگر نوع كاري كه قبل از آن مي كنيم در چارچوب اوضاع فعلي باشد، اكونوميستي، تدريجگرايي و رفرميستي باشد آنگاه زماني كه جنگ رخ دهد توده بدنبال بورژوازي خودي خواهد رفت. و اگر آن زمان اعلام كني كه "من ميخواهم يك خيانت بزرگ نسبت به طبقه حاكمه خود كه در حال جنگ است مرتكب شوم" و اگر آنچه كه قبلا مي كردي اكونوميسم بوده و باارزشهاي سيستم موجود ضديت نداشت و اگر از قبل به پايه خودت ياد نداده اي كه بر عليه تمام مظاهر سيستم قيام كند و آن را به زباله داني بيفكند، اگر قبلا هيئت حاكمه را در تمام ظواهرش و بهر طريق ممكن افشا و بي آبرو نكرده اي... اگر اينكارها را سالها قبل از رخداد جنگ نكرده اي وقتي جنگ فرا برسد چگونه به توده ات خواهي گفت كه "پيش به سوي جنگ بر عليه بورژوازي، بايد به بورژوازي خودي از پشت خنجر زد". آنگاه توده هايت خواهند گفت اين چه چيز جديدي است كه اكنون مي گويي. ما قبلا بدين دليل با تو همراهي نمي كرديم. اين زيادي است. افراط است... شايد بتوانيم بعد از تمام شدن جنگ با تو براي انقلاب همراهي كنيم ولي بايد فعلا براي ثبات بكوشيم. اين يك خيانت بزرگ است و ... و لنين مي گويد آنگاه ديگر نخواهيد توانست شعار "شكست طلبي انقلابي" را عرضه كنيد و اگر هم بكني نه توده ها قبولت خواهند كرد و نه سازمان خودت قادر خواهد بود وزن و فشار آن را تحمل كند و بورژوازي از نظر تشكيلاتي داغانت خواهد كرد. اين مسئله دقيقا موازي اين واقعيت است كه اگر مبارزه به روش پرولتري پيش نرود (يعني به اين روش كه پرولتاريا هيچ ندارد از دست دهد مگر زنجيرهايش را) و كمونيستها به مثابه عاملين كمونيسم در جامعه كهن عمل نكنند، آنگاه اگر شانسي نيز قدرت سياسي را به كف آورند، نخواهند توانست تغييرات پرولتري را در جامعه بوجود آورند. بعنوان يك مثال ديگر خط چريكي را در نظر بگيريد. كل تئوري چريكي "ناجي" توده ها بودن است و اصلا بر توده تكيه ندارد. اين به توده تكيه نداشتن يعني چه؟ يعني اينكه توده ها را وارد پروسه متغير شدن، گسستن از كهنه و رو آوردن به نو نكردن. حتي اگر قدرت سياسي را هم بگيرند تغييراتي نخواهند توانست داد. حتي اگر پس از كسب قدرت سياسي هم "تصميم بگيرند" كه م.ل. باشند چگونه خواهند توانست توده اي را كه نه در انقلاب بر عليه هيئت حاكمه اش شركت داشته و نه در انقلابي كردن خودش، نسبت به تغيرات انقلابي جامعه قانع كنند؟ اگر امپرياليسم به اين كشور تجاوز كند چگونه خواهند توانست توده را براي مقاومت سازماندهي كنند؟ يك مثال خوب اين خط فيدل كاسترو است.

مثال ديگر: بسيار سخت است كه آدم هم تدريجگرا و دنباله رو باشد و هم انترناسيوناليست؟ در كشوري مانند كشور ما كه مسئله استقلال ملي مطرح است گرايشات ناسيوناليستي در ميان خلق خواهد بود ولي پرولتاريا نميتواند از آن دنباله روي كند. هر چند مسئله استقلال ملي عادلانه و برحق است با اين اوصاف پرولتاريا نه ملت را بلكه پرولتارياي بين المللي را نمايندگي ميكند.

كمونيستها حتي اگر در حال پيش برد امر مبارزه نجات بخش ملي هستند، نمايندگان جامعه كمونيستي هستند كه در آينده به ثمر خواهد رسيد. آنها امروز نمايندگان و پيشاهنگ پرولتارياي بين المللي در هر كشور هستند. در اينجا كاملا مي توان كشش و جذبه احترام گذاردن به آنچه كه موجود است و مانور دادن در چارچوب آن را ديد. اگر گسست قطعي از آنچه كه موجود است نكنيم نمي توانيم انترناسيوناليست باشيم. بخصوص در كشورهاي تحت ستم بسيار آسان است كه كمونيستها مانند دموكراتهاي انقلابي شوند. نه به اين دليل كه آنها به كمونيسم فكر نمي كنند يا اينكه فكر مي كنند انترناسيوناليسم پرولتري بد است بلكه مسئله در اين است كه چگونگي كار سياسي آنها در ميان توده در لفافه اي از مسئله قدرت سياسي، انقلاب دمكراتيك نوين، استقلال ملي در مقابل امپرياليسم،... پيچيده شده است و در اين ميان اغلب فراموش ميشود كه همه اينها براي چيست؟ امر رهايي از امپرياليسم و فئوداليسم براي چيست؟ فراموش ميشود كه خود اين دموكراسي براي چيست؟ براي چه كار مي آيد و براي چه ما به آن نياز داريم؟ مرحله انقلاب دموكراتيك نوين چيست؟ چرا به اين مرحله نياز داريم؟ طول مدتش چقدر است؟ آيا هدف دموكراسي است يا يا گذر به سوسياليسم ؟ حتي اگر در كتابهايمان، نشرياتمان... بارها و بارها بنويسيم كه هدف ما كمونيسم است و ما انترناسيوناليست هستيم... اما اين هدف را در درون يك خط زنده سياسي بخصوص در ميان پرولتاريا ترويج نكنيم و بدور آن تربيتش نكنيم در ناسيوناليسم(در بهترين حالت ناسيوناليسم انقلابي) غرق خواهيم شد. عنصر خودبخودي گرايي(خودروئي) در كشورهاي تحت ستم بسيار قوي است و بايد نسبت به آن هشيار بود. آري امر رهايي از شر امپرياليسم براي ما امري مشروع و عادلانه است و بايد ازآن رها شويم. اما هدف پرولتاريا از كسب استقلال ملي از امپرياليسم همانند بورژوازي ملي يا خرده بورژوازي نيست. او مي خواهد براي كمونيسم از دست امپرياليسم خلاص گردد و همه اين را ميدانند. اما نكته در آن است كه اين تفاوت بايد در پراتيك پرولتاريا هم مشهود باشد. اين تفاوت در پراتيك هم بسيار متفاوت است. برنامه و خط پيشنهادي ما براي اين رهايي بايد متفاوت باشد، بايد در پراتيك هم نشان دهيم كه برنامه و خط ما براي كسب استفلال از امپرياليسم از برنامه و خط بورژوازي و خرده بورژوازي متفاوت است. بايد از پراتيك بقيه طبقات حتي از پراتيك جرياناتي كه تمايلاتي به كمونيسم دارند هم متمايز باشد.  ما مي گوئيم كه براي كمونيسم بين المللي است كه مي خواهيم انقلاب دموكراتيك نوين را بكنيم. اما بمثابه يك كمونيست اين نيت را داشتن به چه معنا است؟ معنايش اين است: ظرفيت مبارزه جو و جنگنده طبقه را تحت پرچم يك تربيت سياسي ايدئولوژيكي كه منافع جهاني پرولتارياي بين المللي را در نظر دارد تكامل و رشد دادن.

و همچنين به معناي توجه كردن به نيروهاي اجتماعي است كه قادرند براي چنين برنامه اي بجنگند. مثلا توجه به مسئله زنان.

اينگونه است كه ظرفيت و بنيه طبقه تقويت ميشود و براي انجام نبردهاي سخت آماده ميگردد. مثال ديگر: گرايش اكونوميستي در كشورهاي تحت سلطه مثل كشور ما اغلب خود را بصورت عدم تمايل در راه انداختن و شروع مبارزه مسلحانه(جنگ درازمدت خلق) نشان مي دهد. خط خودبخودي گرايي، ستايش هر آنچه كه امكان پذير است و هر چيز ديگر را رويائي بيش ندانستن و غيره در اين مورد به صورت كم بهايي به شروع مبارزه مسلحانه به مثابه عاليترين شكل مبارزه طبقاتي منعكس ميشود. بنابراين خود مسئله راه انداختن مبارزه مسلحانه در چارچوب اين كشورها داراي مسائل و مشكلاتي از اين قبيل است كه برخي ها خواهند گفت: شرايط آماده نيست، نبايد اينكار را الان كرد، بايد صبر كنيم تا همه مراتع و علفزارها خشك شوند در غير اينصورت از يك جرقه حريق بر نخواهد خاست!! شايد تعجب آور باشد كه در كشورهايي كه استثمار و ستم بصورت بيرحمانه موجود است و انفجارات توده اي كه بدنبال آلترناتيوهاي انقلابي براي تغيير اوضاع مي گردند فراوان است چنين انحرافي موجود باشد ولي هست و بسيار هم قوي است.

حال زماني كه اين مسئله با انترناسيوناليسم نيز مخلوط ميشود بسيار پيچيده ميگردد. در مورد اوضاعي فكر كنيد كه شروع مبارزه مسلحانه روي كل اوضاع بين المللي تاثير بگذارد. روي جنبش بين المللي انقلابي تاثير گذارده و متقابلا اين تاثير بين المللي روي اوضاع همان كشور تاثير بگذارد و تاثيرات متقابل فراوان پيش آيد. يا احزاب كمونيست در كشورهاي همسايه برنامه اي مبني بر پيشبرد يك مبارزه مسلحانه منطقه اي را بدهند. آن موقع اگر از قبل پايه اجتماعي خود را تربيت انترناسيوناليستي نكرده باشيم چگونه اين پيشنهاد را به مرحله عمل در خواهيم آورد؟ پايه اجتماعي مان آن موقع متعجب خواهد شد كه اين ديگر چه چيزي است؟ در مورد چي صحبت مي كنيد؟

آري! از آنجائيكه سعي نكرده ايد توده را به گسست قطعي از ايده هاي كهن هدايت كنيد، به او ياد نداده ايد كه به انقلاب چگونه بنگرد و چگونه مبارزه كند و هرگز اذهان آنها را در اين جهت و روي اين خط آماده نكرده و نيروهايشان را به دور اين خط سازماندهي نكرده ايد، بفرض هم كه خودتان به موضع درستي برسيد، پايه توده ايتان در مقابلتان خواهد ايستاد و يا لااقل همراه با برنامه و موضع صحيح نخواهد كشيد. آن موقع متوجه خواهيد شد كه براي اين دنباله روي در كار ايدئولوژيك چه بهاي گزافي را پرداخته ايد.

جمعبندي: من سعي كردم از جوانب گوناگون به مسئله مورد بحث بپردازيم. آخرين بحث اگر چه كوتاه انجام گرفت اما مهمترين جنبه اين بحث مي باشد. يعني انترناسيوناليسم پرولتري و پيشبرد آنچنان كاري كه خصلت  انترناسيوناليسم پرولتري داشته باشد. بايد در آينده به اين مبحث بيشتر پرداخت زيرا هميشه مسئله بوده و خواهد بود. در مورد سوالي كه در رابطه با ارتباط جمع بندي، تحكيم و عمل (پراتيك) شده بود سعي كردم در همين مباحث جوابگو باشم. اما به يك بخش برخورد نكردم و آن اينكه مبناي جمعببندي چيست؟ چقدر طول مي كشد... بخصوص اينكه امروزه خيليها مي گويند بايد جمعبندي كرد و اين را پوششي براي بسياري از انحرافات خود كرده اند.

خلاصه وآخر كلام اينكه بدور مسئله "تواضع" در جهان بيني و در خط سياسي دو ديدگاه را مقايسه كنم:

جرات كردن و جرات نكردن؛ امكان داشتن يا نداشتن... خط متواضع مي گويد نه امكان ندارد، بايد صبر كرد... خط انقلابي ميگويد بايد جرات صعود به قله ها را بخود داد. بايد به سختي كوشش كنيم، محدوديتها را كنار بزنيم، خلاف جريان شنا كنيم.

يك نكته را هم آخر بگويم و آنكه اپورتونيستهايي كه خط "تواضع" دارند زماني كه در مقابل مخالفين خود و م. ل. ها قرار مي گيرند تواضع را كنار گذارده و بسيار هم هار ميشوند.

 

مبحثي كه اكنون ميخواهم مختصر اشاره اي بكنم در مورد پراتيك است. البته اين مبحث به تمام بحث هاي قبل مرتبط است. همانگونه كه يكي از رفقا اشاره كرد ما هرگونه پراتيكي را طلب نمي كنيم. البته ما به پراتيكهاي مختلف از جمله پراتيك طبقات حاكم بذل توجه مي كنيم، اما براي سازمان خود طالب پراتيك خاصي هستيم. ما پراتيك خطمان را طلب مي كنيم. اين مبحث همچنين بر ميگردد به مبحثمان در مورد پوزيتويسم. همانگونه كه قبلا گفتيم پوزيتويستها معتقدند كه پديده ها را نمي توان شناخت. پوزيتويستها و اگنوستيستها قبول ندارند كه ماده مستقل و خارج از ذهن ما وجود دارد و قوانيني بر حركت آن حاكم است كه مي توان شناخت. آنها مي گويند تنها چيزهايي را مي توان فهميد كه برايمان تجربه شده اند و شناخت ما محدود به اين تجارب است. هر چيزي كه وراي اين باشد يعني واقعيت مادي و تضادهاي واقعي مادي كه زيربناي كل پراتيك بشري، جامعه، طبقات و... را تشكيل مي دهند و چگونگي كاركردشان را نمي توان شناخت. اما ما مي گوئيم خير! مي توان شناخت و درك كرد. بدين دليل است كه ما مي توانيم خط داشته باشيم. وگرنه صحبت از "خط" بي معني بود. آنها مي گويند آنچه را كه مي توان داشت فقط پراتيكهاي محدود مي باشند، محدود به تجربه امان. پس پوزيتويستها هم در مورد پراتيك حرف مي زنند. بنابراين در مورد اين مقوله بايد بسيار هشيار بود. نكته مهم در مورد پوزيتويسم و شكل آمريكايي آن (پراگماتيسم) آن است كه در مورد پراتيك بسيار سخن مي رانند و درواقع غرق در پراگما و كار پراتيكي هستند. پراگماتيسم در مورد هيچ چيز حرف نمي زند مگر پراتيك. اما نه يك پراتيك انقلابي. بلكه پراتيكشان يك پراتيك "در چارچوب حفظ وضع موجود" ميباشد . زيرا آنها معتقدند كه شناخت را فقط در محدوده تجربه مي توان كسب كرد بنابراين پراتيك هم فقط مي تواند محدود به آن باشد. آنها معتقد نيستند كه مي توان آنچه را كه بواقع در بطن پديده ها نهفته است شناخت، قوانين پديده ها را كشف كرد و از آنها براي تغيير پديده ها سود جست. آري آنها بسيار در مورد پراتيك صحبت مي كنند. ما هم در مورد پراتيك صحبت مي كنيم. اما پراتيك ما مبتني بر شناخت ماترياليستي جامعه و انقلابي كردن آن است، تزهاي ماركس  در مورد فوير باخ در رابطه با اينكه ما در مورد چه نوع پراتيكي صحبت مي كنيم داراي اهميت خاصي است.

بحث را خاص تر كنيم. يك حزب يا سازمان م. ل.م مي خواهد پراتيك انقلابي داشته باشد، مي خواهد پديده ها و اوضاع را متغير سازد، مي خواهد واقعيت مادي را عوض كند... و مي خواهد بر مبناي خطش اينكارها را انجام دهد. يك خط خوب پراتيك خوبي را هم توليد مي كند. پراتيك خوب، خط خوب را تقويت مي كند. آن را روشنتر كرده و متكاملتر مي نمايد. خط تكامل يافته حتي مي تواند پراتيك بهتري را ارائه دهد. و اين چنين پراتيكي بر يك زمينه وسيعتر و عميقتر مي تواند خط را عميق تر كرده و بيشتر به شناخت پديده ها نائل آيد و دوباره...

بنابراين ما پراتيك يك خط انقلابي را خواهانيم. منظور نظر ما از پراتيك صرفا يك كار عملي نبوده بلكه بسيار عيمقتر است. بنابراين بسيار مهم است به پراتيك هميشه نقادانه بنگريم و پراتيك را يك كار عملي مطلقه و جدا از تئوري نكنيم. مثلا يكي مي تواند بگويد كه "تجربه بمن ثابت كرده زنان بايد براي مدتي چادر بسر كنند زيرا فرهنگ توده ها اله و بله است و توده ها دوست دارند كه زنان چادر بسر كنند"(تجربه) يا حتي فراتر برويم: يكي بيايد بگويد كه در پراتيك و در تجربه به من موضوع فوق ثابت شده زيرا زير چادر مي توان اسلحه حمل كرد" و... اما من مي گويم كه: من چنين پراتيك و تجربه اي را ندارم ولي يك حقيقت عيني موجود است و آن اينكه اگر پرولتاريا زنان را رها نكند خودش را هم نمي تواند رها كند. اين بخشي از ساختار طبقه كارگر است. آري! پراتيك تو، عقب افتاده است.  حقيقت بر مبناي آمارهاي گرفته شده در زمان معيني تعيين نمي شود. محك درستي و غلطي بايد بر مبناي قوانين علمي تعيين گردد. بايد درستي و غلطي ايده و كاري بر مبناي اين قوانين به تست و آزمايش گذاشته شوند. بله داستانهايي كه در مورد چادر مي گوئيد درست است و حقيقت دارد، علاقه توده مردم به چادر هم درست، داستان اسلحه هم درست... ولي ما يك تجربه بشري از مبارزه طبقاتي را داريم. و مي توانيم زيربناي ايدئولوژيك هر چيز را دريابيم. به مقوله هاي زيربنا و روبنا و رابطه و تداخل آنها با يكديگر و نقش هر كدام نيز آگاهيم. ميدانيم كه نقش ستم بر زنان چيست و اگر امروز آن را ناديده بگيريم چه چيز ديگري را در جاي ديگر تقويت خواهيم كرد. چه چيزي را در اقتصاد، در ايدئولوژي و طرز تفكر توده ها تقويت خواهيم كرد. اگر كمونيستها اين چيزها را در ذهن توده عوض نكنند، نخواهند توانست او را براي انقلاب سازماندهي كنند. اگر نتوانيم به درون و بطن پديده ها بنگريم و اگر در محدوده شواهد تجربي باقي بمانيم آنگاه بايد خود را پراگماتيست بناميم.

پراگماتيستها مي گويند آن چيزي كه مفيد است، درست است. از آنها سوال ميشود چه ايده اي درست است؟ جواب مي گويند ايده اي كه بتواند نتايج مفيدي در بر داشته باشد. اما بورژوازي نيز مي تواند براحتي سوار اين نطرز تفكر شده و بگويد كه بله! من نتايج مفيدي بهمراه مي آورم. به اين همه توليدات بنگريد. پس هر چه من مي گويم درست است. اگر مائو درست بود شكست نمي خورد. اگر چين درست بود پيروز مي شد و... اما ماركسيستها مي گويند خير! آنچه كه درست است مفيد هم هست. و معيار اندازه گيري حقيقت، مفيد بودن پديده نيست بلكه معيار خود حقيقت است. آيا ايده هاي ما بر واقعيت مستقل مادي منطبق است و آن را منعكس مي كند يا خير؟ اگر آن را بدرستي منعكس مي كند پس صحيح است. اما چيزي كه آن را بدرستي منعكس نمي كند نه صحيح است و نه مفيد مانند سرمايه داري و مذهب. اين است آنچه كه ماركسيستها مي گويند. پراگماتيستها و پوزيتويستها به پراتيك بر مبناي نتايج قابل لمس آن برخورد مي كنند. پراگماتيستهاي آمريكايي تا آنجا مي روند كه ميگويند "ما حقايق را كشف نمي كنيم بلكه اختراع مي كنيم." آري! طبيعي است كه چنين بگويند زيرا معتقد به وجود واقعيت مادي نيستند كه لازم به كشف باشد. پس تنها كاري كه بنظر آنها مي توان كرد اختراع حقيقت در پراتيك است. آنها حتي مي گويند كه "درست بودن براي ما در پراتيك اتفاق مي افتد" بعبارت ديگر "من براي ارضاء خود ايده اي را بكار مي برم، و اگر نتيجه اش آن بود كه من ارضاء شدم پس درست است و صحيح مي باشد" زيربناي ايدئولوژيك زوال فرهنگي در آمريكا نيز همين فلسفه پراگماتيستي است.

خلاصه كلام آن كه جنبه پراتيك را بايد بطريقي غير از پراگماتيسم، پوزيتويسم، و امپريسيسم در دست گرفت. براي حزب و سازمان م. ل. م پراتيك خط خاص و معيني مهم است. و هميشه بايد مواظب بود كه پراتيكمان منطبق بر خط كمونيستي صحيح باشد.

مهمترين، اساسي ترين و حياتي ترين كار هسته رهبري هر حزب و تشكيلات سياسي بايد حفاظت از اين پروسه خط و پراتيك و تكامل كيفي آنها باشد. وظيفه اش بايد پرداختن به خط، مشكلات خط و پراتيك خط باشد و خط را مرتب بدنبال يك پراتيك پيشاهنگ ماركسيستي تكامل دهد.

*

سوال شد در مورد "تجريد كردن" پديده ها و مطالعه آنها:مسئله اين است كه تجريد در چه صورتي داراي ارزش مي باشد و اصولا تجريد ماركسيستي چيست. ماركس مي گويد كه تجريد دو نوع است: تجرد متافيزيكي و تجريد ديالكتيكي. تجريد ديالكتيكي آن تجريدي است كه فراموش نمي كند از زمينه مربوطه اش جدا گشته و مجرد است. اما تجريد متافيزيكي فراموش مي كند كه تجريد است. تجريد ديالكتيكي داراي اهميت علمي براي ما مي باشد. مثلا هنگامي كه مي خواهيم يك پديده پيچيده را مطالعه كرده و از آن شناخت كسب كنيم، آن را از زمينه موجودش بيرون مي كشيم ومطالعه مي كنيم زيرا لازم است كه آن را بطور خاص مورد تحقيق و بررسي قرار دهيم. اما بايد در نظر داشته باشيم كه اگر مي خواهيم در اين تجريد دچار متافيزيك نشويم بايد فراموش نكنيم كه پديده مجرد شده، خارج از زمينه مربوطه اش بوده و چيزي بريده است و بنابراين بايد پس از مطالعه مجرد آن، آن را دوباره در زمينه وسيعتر گذاشته و دوباره پس از اينكه به زمينه مربوطه اش برگشت داده شد مطالعه شود.

*

بر مبناي بحث هاي قبلي در مورد چين سوالي شد كه آيا شكست چين به دليل فاكتور توازن قوا بود يا اشتباهات كمونيستها.

در بحث گذشته در مورد كمبودها و اشتباهات كمونيستها در چين هدف من اين نبود كه بگويم چين به دليل اين اشتباهات و كمبودها شكست خورد. شكست چين را نمي توان اساسا بر مبناي اشتباهات عنصر ذهني دانست. به جرات مي توان گفت كه اين شكست به دليل نامساعد شدن تناسب  قواي در سطح خود چين و همچنين در سظح بين المللي بود. (منظور از تناسب قوا آن ترتيبي است كه صحنه نبرد قرار مي گيرد و نيروهاي مختلف صف آرائي ميكنند). مائو بيش از همه در مورد مسائل روشن بود، البته نه به آن اندازه اي كه امروزه ما در مورد رابطه بين دولت سوسياليستي و انقلاب جهاني و برخورد كمينترن به اين تضاد (دولت سوسياليستي و انقلاب جهاني( و گسست نكردن رفقاي چيني و مائو از انحرافات كمينترن در اين زمينه و... روشن هستيم. حتي در اين چارچوب هم نمي توانيم بگوييم كه شكست چين ناشي از اشتباهات بود. نمي توان گفت كه اگر اين اشتباهات نبودند، اگر مائو و حزب كمونيست چين هيچ اشتباهي را مرتكب نمي شدند، ... چين شكست نمي خورد. خير! اين اصلا آن چيزي نيست كه ما مي گوئيم. ما ميگوئيم كه اگر اين اشتباهات رخ نميداد، ما (پرولتارياي بين المللي) از تجارب غني تري برخوردار بوديم. و حتي ميتوان گفت يك شكست بهتر داشتيم (در چين). به جرات مي توان گفت كه نهايتا آن چه كه دليل اين شكست است شرايط مادي كل جهان امپرياليستي است و در چين بخصوص مسئله توازن قوا بود (توازن قوايي كه نه در چين و نه در سطح بين المللي شرايط مساعدي را براي پرولتارياي چين فراهم نكرده بود). بايد به اين مسئله هم دقيقا در چارچوب جهاني برخورد كرد.  مثال چين را در نظر بگيريد: قدرت دولتي سوسياليستي در جامعه حاكم بود. اما اين قدرت دولتي در كشاكش دو جريان مهم جامعه ـ كه يك جريان آن را بطرف سرمايه داري و يك جريان بطرف سوسياليسم مي كشيد ـ قرار داشت. دو راه و دو جريان در كشور سوسياليستي موجود است كه از هر طرف بر آن جامعه فشار مي آورند و مرتب جامعه در كش و قوس اين دو جريان است. دولت در دست م. ل.م ها مي خواهد جريان كمونيستي را تقويت كند و انقلاب را تحت ديكتاتوري پرولتاريا ادامه دهد و جريان بورژوايي  را تضعيف كند. اگرچه حزب كمونيست در اين شرايط بايد بداند كه در نهايت قدرت اين  دو جريان در عرصه بين المللي و در نيروهاي بين المللي نهفته است كه عبارتند از شريانهاي اين دو جريان كه از سرتاسر جهان جريان مي يابند و با آن در ارتباطند. بنابراين نهايتا حزب بايد به اين صورت به جامعه سوسياليستي بنگرد كه مي خواهد جهان را متغير كند و بطرف كمونيسم براند و در واقع يك منطقه آزاد شده و پايگاهي براي انقلاب جهاني است كه بايد با تكيه به آن ميخواهد به تضاد اساسي جهان(تضاد بين اجتماعي شدن توليد و مالكيت خصوصي) كه تضاد اساسي تمام جهان است بپردازد و حل كند. مانند اينستكه مي خواهيم سيبي را بخوريم و دهان فقط به اندازه معيني اجازه گاز زدن را مي دهد(انقلاب در يك كشور). ولي  هدف تغيير كل پديده (خوردن تمام سيب است). پس آنچه در يك كشور سوسياليستي ميگذرد بي ارتباط با عرصه جهاني نيست. قدرت بورژوازي نوظهور در يك كشور سوسياليستي بي ارتباط به كل روابط توليدي غالب در عرصه بين المللي نيست كه عمده قدرت وي در آنجاست. نه تنها اين مسئله درست است كه قدرت بورژوازي نوين در جامعه سوسياليستي از آنجا مي آيد، بلكه حتي شرايط براي اينكه به چه خوبي، چقدر عميق، چقدر سريع، و چند بار... بتوان تحت ديكتاتوري پرولتاريا انقلاب را به پيش برد نيز بي ارتباط به اوضاع جهاني نيست. اينطور نيست كه تا پرولتاريا تحت رهبري حزبش قدرت را در يك كشور گرفت و سوسياليسم برقرار كرد هر نوع نوع آزادي عمل داري، خير زياد هم آزاد نيست. سوال اينجاست كه تا چه حد آزادي عمل دارد كه تحت  سيستم سوسياليستي قانون ارزش را به دلخواه محدود كند؟ تا چه حد قدرت انجام اينكار را دارد؟  تا حدي كه اين واقعيت مادي كه كشور سوسياليستي يك  منطقه آزاد شده است كه  در محاصره امپرياليستي زندگي مي كند، به وي اجازه دهد. از تمام اين بحثها اين نتيجه گيري را ميخواهم بكنم كه حزب كمونيست در قدرت بايد دورنما و ديد بين المللي داشته باشد و بايد چنين جهتگيري را داشته باشد. بايد اين طرز تفكر و جهتگيري را داشته باشد كه دارد چيزي را براي پرولتارياي بين المللي به پيش مي برد. و اين مسئله بطور قطعي تا زماني كه ما تحت سوسياليسم به كمونيسم نرسيده ايم و مهمتر از آن تا وقتي كه در ابعاد جهاني  به آن دست نيافته ايم، مطرح است. ديدگاه مائو بسيار انترناسيوناليستي و پرولتري بود و ديدگاهش با بورژوازي درون حزب كمونيست چين كيفيتا متفاوت بود و... اما بنظر مي آيد كه به پروسه انقلاب جهاني بصورت  جمع حسابي مي نگريست. طرز تفكري كه كل را متشكل از تكه هاي زيادي مي بيند، بجاي اينكه اول كل را يعني كل جهان را كه احتياج به متغير شدن دارد در نظر بگيرد، سعي مي كند كه كل را از طريق تكه ها و اجزاء و چسباندن آنها بهم بسازد. اين طرز تفكر از دورنماي جهاني شروع نمي كند. ما به دليل اينكه مي خواهيم بزرگ باشيم يا حرفهاي  گنده بزنيم نيست كه لازم است دورنماي جهاني داشته باشيم بلكه چون طبيعت آن چيزي كه مي خواهيم دگرگونش كنيم جهاني است، داشتن چنين دورنمائي را الزام آور ميكند. سيستم امپرياليستي جهاني است و تضادي است در ابعاد جهاني و ما مي خواهيم در حداكثر توان خود در هر زمان معين به آن حمله كنيم تا بتوانيم جايي براي خود باز كنيم(يك كشور سوسياليستي بدست آوريم). بنابراين محتمل نيست كه يك جامعه سوسياليستي به تنهايي بتواند براي مدت زيادي دوام بياورد. ترتسكيستها مي گويند كه نمي توان سوسياليسم را در يك كشور ساخت. اين خط شكست طلبانه و وادادگي و سازشكارانه است و از نظر فلسفي متكي بر ماترياليسم مكانيكي است و متكي به تئوري نيروهاي مولده است. اما گرايش انحرافي ديگري است كه سوسياليسم را بمثابه يك پديده تمام شده و در خودش مي بيند. آن را نه به مثابه محصول انقلاب جهاني و بنابراين در خدمت انقلاب جهاني و پيشبرد آن بلكه بمثابه محصول شرايط معين درون يك كشور مي بيند. در اين طرز تفكر دورنماي جهاني موجود نيست. كل مسئله آن است كه دو روند در ابعاد جهاني در حال مبارزه اند (انقلاب پرولتاريايي و سرمايه داري) و اين تضاد زماني حل خواهد شد كه ما همه در سطح جهاني به كمونيسم برسيم. اما براي حل اين تضاد و رسيدن به كمونيسم بايد بطور اجتناب ناپذير مارپيچ(زيگزاگهاي) كاملي از شكستها و پيروزيها را از سر بگذرانيم. بر مبناي قدرت طبقه مان و آگاهي مان در اين مبارزه پيروزيها و شكستها خواهيم داشت. اين مبارزه پيچ و خم، بالا و پايين خواهد داشت. اما ما مي خواهيم اين مارپيچ را تا آنجا كه ممكن است آگاهانه به پيش ببريم و اشتباهات كمتري مرتكب شويم. اما نكته در آن است كه حتي اگر خيلي هم بي اشتباه و درست حركت كنيم، به دليل ماهيت اين پديده بطور اجتناب ناپذير متحمل شكستهائي نيز خواهيم شد. زيرا توازن قوا در هر زمان معين، همشه بنفع ما نيست. در ضمن زماني كه توازن قوا بنفع ما نيست شرايط براي بروز اشتباهات هم پديد مي آيد، زيرا تحت فشار شرايطي كه موجود است برخيها بطرف راه حلهاي پراگماتيستي ميروند. بطرف راه حلهاي راحت تر مانند افتادن در موضع "دفاع كردن از خود". در صورتيكه در اينگونه شرايط ديدگاه بايد اين باشد: "شايد بايد خود را قرباني كنيم، شايد بايد دولت سوسياليستي را قرباني كنيم (البته نه همينطوري) چون ممكنست به اين ترتيب پيروزي بزرگتري در نقطه اي ديگر از جهان بدست آوريم." اما چه كسي مي تواند چنين ديدگاهي داشته باشد و بگويد اينرا اينجا ميدهم و در جاي ديگر چيز بزرگتري ميگيرم؟ نمي توان ناسيوناليست بود و چنين فكر كرد. تنها  كمونيستها ـ چه در قدرت باشند و چه نباشندـ ميتوانند چنين فكر كنند. بخصوص كمونيستهايي كه در قدرتند بايد عاري از هر نوع تمايلات ناسيوناليستي در اين مورد باشند. بايد براي چنين ديدگاهي مبارزه اي را در حيطه تفكر پيش برد. مثلا رابطه اين مسئله و راه انداختن مبارزه مسلحانه در يك كشور را در نظر بگيريد: وقتي مي خواهي در كشوري مبارزه مسلحانه اي راه بيندازي شرايط كشور را در نظر مي گيري زيرا ميخواهي تحليل مشخص از شرايط مشخص كني كه بسيار درست است و بايد اينكار را كرد، اما در چارچوب عمومي بايد اين را در نظر داشته باشي كه داشتن كانون مبارزه مسلحانه اي در جهان كه توسط كمونيستها رهبري شود چه معنايي در سطح جهاني دارد و كلي مسائل ديگر از اين قبيل كه بايد اين جهتگيري در آنها موجود باشد. بايد طرز تفكر خود را در اين جهت تكامل داده و پرورش دهيم. اين مسئله فقط يك مسئله تئوريك نيست بلكه اثرات عملي روي مبارزه ما دارد. مثلا چين را در نظر بگيريد و ايستادگي رفيق چيان چين را: اگر او يك "واقع گرا" بود واقعا تلف مي شد. از دست ميرفت. اما او با نگرش به مسئله از زاويه جهاني، ايستاد و گفت كه: ما شكست خورده ايم، ما مي دانيم كه چه اتفاقي رخ داده است. اين رويزيونيستها قوي بودند. ما هم ميدانستيم وقتي بقدرت برسند به ما تهمت خواهند زد. بگذار پرولتارياي بين المللي توجهش به مسائل جلب شود. مهم نيست. ما اين را در تمام طول راه مبارزه امان مي دانستيم و اصلا تئوري اش را درآورديم و تشريحش كرديم. و ما زانو نمي زنيم. ما مي دانيم اشكال كجا است و قبولش نمي كنيم و مي گوئيم گور پدر اين رويزيونيستها. و من به پرولتارياي بين المللي اعلام مي كنم كه از اين تجربه درس بگيرند.

اين موضع، موضعي نيست كه فقط براي چيني ها اعلام شده. تنها موضعي كه مي توانست در آن دادگاه در آن شرايط گرفته شود، اين بود. و فقط تنها كسي مي تواند چنين موضعي را بگيرد كه درك بين المللي از تكامل مسائل داشته باشد. درك كامل از ارزش آن در سطح جهاني داشته باشد. بايد كاملا اين را فهميد تا بتوان چنان موضعي را گرفت. اما از طرف ديگر مي توان گفت كه شايد رفقاي چين كمي "واقع گرا" بودند. من زياد در اين مورد روشن نيستم ولي اين چيزي است كه بنظرم مي آيد. تا چه حد مخالفين، يعني خط چهار نفر، شرايط يك برخورد قطعي را مي ديدند؟ آنها بروشني در موقعيت پيش بردن يك مقاومت مسلحانه در مقابل كودتا در چين بودند اما سوال اينجاست كه به چه دلايلي و با احتساب چه پارامترهايي، پس از مرگ رفيق مائو،  قيام خود را به اجرا نگذاردند. چرا قيام مسلحانه نكردند. چرا از آن به مثابه ابزاري براي آزاد كردن و رها كردن نيروي بقيه پرولتاريا يعني پايه اجتماعيشان استفاده نكردند؟ تحت چه شرايطي، تحت چه نوع طرز تفكري آنها دست به مبارزه مسلحانه و يك برخورد قطعي و جدي با رويزيونيستها نزدند؟ ممكنست كه فكر مي كردند كه شايد شكست بخورند، شايد زودرس است و غيره... شايد كه آنها اهميت اين مسئله را فقط از دريچه اينكه اگر پيروز شود اهميتش براي چين چيست مي نگريستند و... اما اگر آنها اين مبارزه را با برخوردهاي جدي مسلحانه به پيش مي بردند و شكست مي خوردند آيا براي پرولتارياي بين المللي بد بود؟ خير! اكنون ما داريم در مورد ايستادگي چيان چين كه از اسلحه انتقاد بر عليه رويزيونيستها استفاده كرد، صحبت مي كنيم، آنموقع مي توانستيم در مورد انتقاد مسلحانه از رويزيونيستها صحبت كنيم!!ارزش اين خط آن است كه اين بار(بر خلاف زماني كه در شوروي رويزيونيستها كودتا كردند و سرمايه داري را احيا كردند) پرولتاريا فكرش قاطي نيست، زيرا مائو در مورد اينكه چه اتفاقي ميتواند بيفتند  صحبت كرده و پرولتاريا را تربيت كرده است. اما بايد بر مبناي آن با ملاحظات فوق الذكر (اهميتش از نظر بين المللي) عمل ميكردند، يعني  حتي اگر شرايط براي انجام اينكار زياد در چين مساعد نبود بايد براي انجام آن به  شرايط فشار مي آوردند. چرا بايد اينكار را مي كردند؟ دقيقا بخاطر آن كه مبارزه جهاني است و اثر جهاني دارد، براي پرولتارياي بين المللي معني دارد، و اينكه بنوبه خود يك مبارزه جدي را عليه رويزيونيستهاي چيني براه ميانداخت و شرايط بهتري را براي ادامه مبارزه در چين فراهم مياورد.

نتيجه آن كه انقلاب پرولتاريايي جهاني يك پروسه جهاني است و هر آنچه كه ما در مناطق خاص مي كنيم اساسا تابعي از اين پروسه است و ما بايد حداكثر كوشش خود را بكنيم كه حركت خود را در چراچوب كل پروسه ديده و پروسه را تسريع كنيم.  جهتگيري ما بايد اين باشد و نه يك جهت ناسيوناليستي كه كشور من بايد سوسياليستي باشد، و سپس كشور من بايد به انقلابات ديگر كمك كند. اين غلط است. مانند اين است كه هر كس در كشور خود مي تواند انترناسيوناليست باشد و اين كشورهاي مختلف به هم احترام بگذارند. خير! فقط در چارچوب پروسه اي جهاني مي توان انترناسيوناليست بود. آنچه كه ما را انترناسيوناليست مي كند يك چيز جهاني است. كمونيسم را بطور جهاني مي توان بدست آورد. پرولتاريا يك طبقه واحد جهاني است. و اين پروسه دقيقا به دليل آنكه يك پروسه جهاني است با شكستها و پيروزي هايش همراه است. و به اين دلايل ـ و نه به دليل اخلاقيات ـ ما انترناسيوناليست هستيم.

 

سوال: آيا اگر هيچگونه اشتباهي صورت نمي گرفت چين شكست مي خورد؟ يا اينكه شرايط طوري بود كه شكست اجتناب ناپذير بود؟

 

من آماده نيستم كه به اين سوال جواب دهم اما مي توانم بگويم كه مي توانستند مبارزه بهتري را به پيش برند ـ منظورم در رابطه با حمله به دن سيائوپين نيست، بلكه با داشتن جهت گيري كه فوقا بحثش را گرديم و ما به آن پي برده ايم. ما به اين دليل به آن پي نبرده ايم كه از آنها بهتر هستيم بلكه به آن دليل است كه تجربه آنها به ما كمك كرده كه به مواضع كنوني مان دست يابيم. اگر آن جهتگيري فوق را داشتند در موقعيت بهتري براي پيروز شدن قرار مي گرفتند. اما كماكان نهايتا در آن زمان توازن قوا مساعد حال كمونيستها نبود. من زياد روشن نيستم اما فكر مي كنم كه كم و بيش شكست در چين اجتناب ناپذير بود مگر اينكه.... توجه مي كنيد كه كمونيستها زياد هم آزادي عمل ندارند. آري! نمي توان گفت كه اگر اشتباه نمي كردند چه ميشد اما مي توان گفت كه در موقعيت بسيار بهتري براي پيش برد مبارزه بودند. آري! حتي اگر بطور مطلق هر آنچه كه در يك كشور مي كنيم درست باشد، احتمال شكست خوردن خيلي خست. اما نكته آنجاست كه يك شكست بسيار خوبي مي تواند باشد، كسي را مايوس و سرخورده نمي كند، كسي نمي گويد كه ما كار بدي كرديم ... اما مي گويند كه ما كار خوبي كرديم، فقط اين دفعه شكست خورديم. همين. ما دوباره با يك جمعبندي خوب به موضع تعرض باز خواهيم گشت. زيرا خط ما درست بود و ميدانيم كه چه مي كنيم و اين بار بهتر خواهيم كرد. يك گرايشي اكنون وجود دارد كه بخشي از انحلال طلبي است، انحلال طلبي از آن تغذيه مي كند و آن اين است كه مي گويند اگر شكست  خورديم، به اين معناست كه خط غلط بود، همه چيز اشتباه بود و... اينها دو فاكتور عيني و ذهني را در محاسبات دخيل نمي كنند و فقط يكي را مي گيرند. توجه نمي كنند كه آري شكست مي تواند در نتيجه اشتباهات باشد اما همچنين مي تواند در نتيجه شرايط عيني و نامساعد بودن آن باشد. برخيها اساسا فاكتور شرايط عيني را فراموش مي كنند و مي گويند همه چيز به دليل فاكتورهاي ذهني است. و همه چيز را انكار مي كنند. پس هر چه كرده ايم غلط بوده. نه تنها سازمان ما، حزب ما بد بوده بلكه هر آنچه را هم كه مورد استفاده قرار داده بد بود. بنابراين بهتر است كمي در مورد صحت م ـ ل ترديد كنيم!!

كل روند انحلال طلبي از اين طرز تفكر تغذيه مي كند. و توجه نمي كنند كه درواقع بدون اشتباه هم مي توان شكست خورد. لنين در مورد انقلاب 1905 هيچوقت نگفت كه ما مي توانستيم كه شكست نخوريم بلكه مي گويد كه مي توانستيم بهتر بجنگيم، بهتر مبارزه كنيم؛ ما بايد اينكار و آن كار را مي كرديم؛ مي توانستيم مبارزه را طولاني تر كنيم؛  ما توانستيم تجربه را بدست آوريم و جمعبندي كنيم. آنوقت پرولتاريا سياسي تر، آگاه تر مي شد و در مورد طبقات بيشتر تعليم مي يافت. بهتر مي فهميد كه طبقات مختلف چه مي كنند؛ بيشتر آزمايش مي كرد؛ دشمن را بيشتر به كنج  ديوار مي راند و بالنتيجه چهره اش را بهتر مي شناخت. و بهترين زمان اينكارها زماني است كه بحراني يا قيامي و يا شورشي رخ مي دهد. در اين زمانها بايد وارد آن شد، آن را مورد حمايت قرار داد و سعي كرد كه به حداكثر دستاوردها دست يافت. مثال كمون پاريس نمونه خوبي است. ماركس از همان ابتدا مي دانست كه شكست خواهد خورد، زيرا شرايط هنوز براي پيروزي پرولتاريا و كسب قدرت كاملا پخته نشده بود. براي انقلاب كردن در كمون پاريس زمان تاريخي پخته نبود. پرولتاريا بمثابه يك طبقه از نظر سياسي و تشكيلاتي به اندازه كافي قدرتمند نبود و به اندازه كافي تجربه و... بدست نياورده بود و متحدينش از نظر اجتماعي در فرم نبودند كه بفهمند چه خبر است ـ بخصوص دهقانان. عليرغم اينكه آيا كمون به روستاها فراخوان مي داد يا نه ـ كه نكردند و اين يكي از اشتباهات بود ـ كمون محكوم به شكست بود. اما بايد كمونيستها حمايتش مي كردند زيرا يك مبارزه بر حق بود، و مي بايد سعي مي كردند كه به حداكثر ممكن آن را عملي تر و پي گيرترش كنند تا بتوانند شناخت و درك خود را تكامل دهند. مهارت و اشكال تشكيلاتي و مقدار تجربه را تكامل دهد. جامعه را بطرف آن سوق ميدادند كه  تا آنجا كه ممكن است عميق تر شود، و هر كاري كه ممكنست بايد ميكردند كه اينطور ميشد، تا اينكه دور بعد بهتر مي دانستند كه چه كنند؛ كه كردند.

اما اگر اين زور را نزني، دفعه ديگر تا چه حد زمين نبرد را مي شناسي؟ روشن است كه زياد خوب نمي شناسي. اگر لنين هم مانند پلخانف در سال 1905 مي گفت كه "از آنجايي كه قيامگران شكست خوردند، پس نبايد اسلحه بدست مي گرفتند و گرفتن اسلحه زماني جايز است كه تضمين پيروزي باشد"، 1917 نمي دانست كه چه بايد بكند و پرولتاريا به آن درجه آگاه نبود. بقول لنين 1905 زمين را شخم زد و براي 1917 آماده كرد. به اصل مطلب بازگرديم: اگر شرايط عيني اجازه بدهد، فاكتور ذهني مي تواند تعيين كننده شود. اما نهايتا اين شرايط عيني است كه تعيين كننده است. بنابراين مي توان درست بود و كار درست كرد و شكست خورد. پوزيتويستها و پراگماتيستها مي گويند كه "اگر درست بودي پس چرا شكست خوردي". مي بينيد كه چه راحت مي توان انحلال طلب شد و دچار خط پوزيتويستي و پراگماتيستي شد. درواقع تمام چيزي كه اينها در مورد چين مي گويند همين است. اين طرز تفكر ريشه آن است كه چرا پس از شكست چين عده اي به نوسان افتادند و مي گفتند كه اگر حزب شكست خورد حتما چيز غلطي در آن بود. اين چيزي نيست كه ما مي گوييم؛ ما مي گوييم كه آنها به دليل توازن قواي نامساعد شكست خوردند، اما در اين چارچوب برخي اشتباهات فرعي بود كه ما بايد آنها را كشف كنيم. و در مقابل اين سوال كه اگر اين اشتباهات نميشد آيا شكست مي خوردند، جواب دادن سخت است اما به احتمال قوي بله. اما اگر آن اشتباهات را نمي كردند مي توانستند نبرد قطعي تر و سخت تري را به پيش برند و ارزش نبرد افزون تر مي شد و تجربه و شناخت ما بيشتر مي شد و اثر آن بر پرولتاريا ـ حتي اثرات روحي آن ـ مي توانست بهتر باشد مثل آنچه كه در آمل اتفاق افتاد.

خود را جاي ماركسيستهاي انقلابي در حزب كمونيست چين بگذاريد: چقدر مي توانستي در شرايطي كه لين پيائو دارد به اتفاق شوروي بر عليه تو توطئه چيني مي كند، به دارودسته چوئن لاي ـ دن سيائوپين كه مي داني داراي چه ماهيتي هستند، حمله كني؟ در آن زمان لين پيائو در حزب، تشكيلات دولتي و در ارتش خيلي نفوذ داشت و داشت با شوروي بر عليه كمونيستها همكاري مي كرد. و تو اين را مي داني و در ضمن هم مي داني كه چوئن لاي و دن سيائوپين با شوروي نيستند ولي تمايل به آمريكا دارند اما خطر عمده توطئه چيني لين پيائو ـ شوروي است. تو مجبور هستي كه بنوعي مبارزه برعليه نوع ديگر رويزيونيسم را به تاخير بيندازي و نكته آنجاست كه اگر بعداً به رويزيونيستها ببازي (يعني به چوئن لاي و دن سيائوپين) حتما بعضي ها خواهند گفت كه ليبرال بوده اي و ... در آن شرايط تو زياد هم آزادي عمل نداري. در اينجا ديالكتيكي بين آزادي عمل و ضرورت وجود دارد. اين يكي از مشكلات مائو بود. هرج و مرج زياد و بحران بزرگي بود كه در نتيجه مسئله لين پيائو در حزب، دولت و ارتش بوجود آمد. مسئله لين پيائو مسئله كمي نبود. مائو مجبور بود كه مبارزه بر عليه دارودسته چوئن لاي را آرامتر كرده و تا حدي هم با آنها بر عليه دارودسته لين پيائو وپايه اجتماعي او متحد شود كه بتواند شرايط را دوباره مستحكم كند. كمونيستها در آن موقع از درون يك بحران عظيم گذر كردند. اثرات آن اتحاد هم ديده شد ـ يعني قدرت گيري بعدي دارودسته رويزيونيستها در حزب، دولت و ارتش ـ اما ضرورت داشت. بنابراين هميشه يكي مي تواند بگويد كه مائو در برخورد به آنها ليبرال بوده و من خيلي مايلم كه بدانم كسي كه اينگونه به مائو انتقاد مي كند در آنچنان شرايطي اگر جاي مائو بود و مسئله لين پيائو اتفاق افتاده بود، با چوئن لاي چه ميكرد. احتمالا از آغوش او بيرون نمي آمد و كاملا فراموش مي كرد كه آنها رويزيونيست هستند. حتما كاملا پراگماتيستي و واقع گرايانه عمل مي كرد و مي گفت كه: آي! خطر بسيار  بزرگ است، بگذاريد مبارزه طبقاتي را مدتي فراموش كنيم و يا آرامترش كنيم. بطور مثال طوري كه استالين به تضادي همانند در جنگ دوم برخورد كرد. زيرا خطر فاشيسم و تجاوز آنقدر جدي بود كه او اساسا كاملا مبارزه طبقاتي را در درون شوروي حذف كرد. بله! فاشيستها شوروي را نگرفتند اما رويزيونيستها گرفتند. نكته در اينجا آن است كه مائو آيا همان اشتباه استالين را كرد؟ خير! او در اين حيطه و برخورد به چنين مشكلي بسيار بهتر از استالين ـ حتي شايد مي توان گفت كيفيتا بهتر ـ عمل كرد. احتمالا مائو اين اشتباه را داشت كه تجارب درست را زيادي عموميت مي بخشيد. مثلا او در زمينه جبهه واحد تجربه زياد داشت: عليه ژاپني ها، انقلاب دمكراتيك، تاكتيك جبهه واحد براي شكست دادن و منفرد كردن دشمن عمده،... شايد مي توان گفت كه مائو در اين مبارزه زيادي آن تجارب درست را تعميم داد. اما وقتي اين را مي گوئيم ممكن است به افراط رفته و فراموش كنيم كه شرايط مادي آن زمان چه ضرورياتي را ايجاب مي كرد و اين اشتباهات جنبه تبعي دارند. اگر به اين افراط دربيفتيم آنموقع آن خطي را فرموله مي كنيم كه: بله مائو بايد در عين حال ضد هر دو جناح مبارزه مي كرد. اين درواقع ميشود اينكه: بگذاريد صفوف چوئن لاي و لين پيائو را ضد مائو متحد كنيم.

از تمام بحثهاي بالا مي بينيم كه چقدر مهم است كه به معناي واقعي ماترياليست ديالكتيك باشيم و از يكطرف نگوئيم كه خير! هيچ اشتباهي در بين نبوده و اگر بوده خيلي كوچك بوده... و يا اينكه اشتباهات كوچك را ديده و بگوئيم كه بله! به اين دليل بود كه شكست خوردند و اگر اين اشتباهات را نمي كردند شكست نمي خوردند و مائو ليبرال بود. و...

 

بحث بعدي در مورد "جهش ها" خواهد بود.

 

در اين بخش به بحث "جهش ها" مي پردازيم. اهميت بسيار زياد اين مبحث، بويژه در شرايط امروزي بوضوح روشن است و اينكه بطور عموم چرا تكامل جهش وار جنبه مهمي از حركت ديالكتيكي ميباشد بتدريج در طول بحث بايد روشن گردد. در طي بحث اساسا به آن مطالبي خواهيم پرداخت كه به روشن شدن اين مطلب كمك مي كند، اما، ميتوانيم به اين مقوله در چارچوب آنچه كه ما در فلسفه "همگوني" (چارچوبه ي همزيستي اضداد دافع يكديگر) ميخوانيم برخورد كنيم. اين تنها راه آغاز بحث "جهش ها" نيست، منتها بهترين راهي است كه من مي توانم از آنجا شروع كنم. از نظر من بايستي ابتدا به اين سوال پرداخت كه چگونه تضادهاي دافع يكديگر در يك واحد كل همزيستي مي كنند و چگونه و به چه شكلي و در چه نوع ارتباطي در يك واحد كل يا در يك پروسه همزيستي مي كنند و سپس رابطه اين با "همگوني" چيست؟

در جايي لنين از اين مقوله بنام "همگوني" نام مي برد و مي گويد كه اگرچه شايد بهتر باشد كلمه "وحدت" را بكار بريم، اما بخصوص در اين بحث بين اين دو فرقي نيست. با اين وجود هر زمان كه لنين از وحدت اضداد صحبت ميكند يك پرانتز باز كرده و كلمه "همگوني" را داخل پرانتز مي گذارد. احتمالا درست تر است كه بر مبناي همگوني صحبت كنيم.

 "همگوني" كليد "وقفه در تكامل تدريجي" و "جهش" مي باشد (به عبارت ديگر وجود اضداد منبع تكامل جهش وار پديده هاست). حركت و نوع حركت يعني تكامل را چگونه بايد فهميد؟ لنين "تكامل جهش وار"  را براي روشن كردن اين حركت استفاده ميكند. چرا توضيح "جهش" در چارچوب مقوله "همگوني" قابل درك تر است و اصلا "جهش" چگونه انجام ميشود؟ چگونه تضادهاي دافع يكديگر در درون يك پديده واحد موجودند؟ ما ميخواهيم از طريق مبحث "همگوني" به اين سوال پاسخ دهيم. اضداد در چارچوبه "وحدت" با يكديگر چه مي كنند؟ اين چارچوب (يعني چارچوب همزيستي اضداد دافع يكديگر در درون يك پديده) و حركت (يعني وحدت و مبارزه كه در "همگوني" بيان مي شود)، شرايط "جهش" مي باشد. اين است كه شرايط را براي جهش فراهم ميسازد. لنين در "يادداشتهاي فلسفي" در مورد مسئله ديالكتيك اينگونه نوشت: "تقسيم كردن يك كل واحد به دو و شناخت تعقلي يافتن از بخشهاي متضاد آن، جوهر ديالكتيك مي باشد). ما به اين مسئله بايد توجه كنيم. مائوتسه دون اين مقوله لنين را در دوران انقلاب فرهنگي و قبل از آن فراگير ساخت و جمله معروف "يك به دو تقسيم مي شود" و "دو در يك تركيب نميشود" را فرموله كرد. درك مائوتسه دون ريشه در نظرگاه لنيني دارد.

تقسيم يك كل واحد به دو و شناخت بخشهاي متضاد آن، جوهر ديالكتيك است. مي بينيم كه اين ديالكتيك نه تنها در ماده بلكه در تفكر هم است. مي بينيد كه او مي گويد: "و شناخت بخشهاي متضاد آن" و سپس وي شرح داده و ميگويد: اين ديالكتيك، تئوري شناخت ماركسيستي است. يعني هم تقسيم يك به دو بخش متضاد و هم شناخت آنها و درك اين مسئله جوهر ديالكتيك است و او ادامه مي دهد و ميگويد: "همگوني اضداد (شايد بهتر باشد كه بگوييم وحدت آنها، اگرچه فرق بين اين دو واژه همگوني و وحدت بطور مشخص در اينجا زياد مهم نيست و هر دو در اينجا درست هستند.) عبارت است از تشخيص و كشف دو گرايش مخالف دافع يكديگر، در تضاد با يكديگر، در تمام پديده ها (توجه كنيد كه لنين در اينجا صحبت از "گرايشات" ميكند و نه "بخشها") و در پروسه طبيعت، منجمله در مغز متفكر و جامعه؛ شرط شناخت تمام پروسه هاي جهان، در "خود حركتي آنها"، در" تكامل خودبخوديشان" و در "زندگي واقعيشان" عبارت است از شناخت از وحدت اضداد." (از "يادداشتهاي فلسفي)

در اينجا باز مشاهده مي كنيم كه قانون اساسي ديالكتيك قانون تضاد ميباشد. همانگونه كه مائو هم بر آن تاكيد گذارده (مائو درك كمونيستها را از اين مسئله ارتقا داد و در همين زمينه به استالين و انگلس انتقادات مستقيمي ميكند) و او اصرار مي ورزد كه ديالكتيك يك قانون اساسي دارد و قوانين ديگر را نمي توان مساوي اين قانون اساسي قرار داد. در اينجا مي بينيم كه لنين هم همانند مائو به همان ترتيب بر تشخيص و كشف دو گرايش مخالف  دافع يكديگر در  طبيعت و تفكر و جامعه تاكيد مي گذارد.

شرط شناخت تمام پروسه هاي جهان در خود حركتي شان، در تكامل خودبخودي شان و در زندگي واقعي شان عبارت است از شناخت يافتن از وحدت اضداد آنهاست. تكامل عبارت است از مبارزه اضداد است.

دو مقوله اساسي يا ممكن يا تاريخا قابل مشاهده از تكامل وجود دارد. لنين مي گويد: "تكامل به مثابه كم و زياد شدن، بمثابه تكرار و تكامل به مثابه همگوني اضداد. يعني تقسيم يك وحدت به اضداد دافع يكديگر و رابطه متقابل آنها". بنابراين او مي گويد دو نظريه تكامل وجود دارد. يكم: يكي حركت به صورت كم و زياد شدن و يا تكرار است و نظريه دوم:  در مورد وحدت اضداد صحبت مي كند و مي گويد تكامل عبارت است از مبارزه اين اضداد (مخالفين) و مي گويد كه چنين  تقابلي ناظر بر تقسيم يك وحدت به دو ضد دافع يكديگر و رابطه متقابل آنها مي باشد. و شرح اينكه اين اضداد چگونه با يكديگر در درون يك پديده موجود اند. او نظريه خود را در مورد مقوله اول حركت يعني "كم و زياد شدن و تكرار" و مقوله دوم حركت يعني "مبارزه اضداد دافع يكديگر در يك همگوني" ميدهد.

در نظريه اي كه حركت را در محدوده كم و زياد شدن ميبيند،  حركت  و خود حركتي (motion and self movement) پديده ها، منبع آن و يا نيروي محركه آن و نيروي جلوبرنده آن، در تاريكي ميماند. منبع حركت  يك چيز خارجي قلمداد ميشود ـ خدا، ذهن و غيره. در نظريه دوم، توجه عمده دقيقا بسمت شناختن منبع و انگيزه خودحركتي مي باشد. مقوله اول بيروح، بيرنگ و خشك است. مقوله دوم زنده است. و فقط دومي است كه كليد خودحركتي هر چيز موجود است و فقط دومي است كه كليد جهش، كليد وقفه در استمرار، كليد به يكديگر تبديل شدن اضداد و كليد انهدام كهنه و ظهور نو مي باشد. وحدت اضداد (كه لنين مي گويد مقارن با همگوني، عمل متساوي (equal action) و غيره و غيره است) مشروط است. او مي گويد همگوني و وحدت اضداد مشروط، و موقت و گذرا و نسبي است. مبارزه اضداد دافع يكديگر مطلق است. همانگونه كه تكامل و حركت مطلق ميباشد. در اينجاست كه او وارد مقوله همگوني شده و سعي مي كند كه اين مقوله را شرح دهد.

بسياري از مقولات فلسفي در زندگي روزمره نيز داراي معنائي ميباشند. همگوني يعني عين ديگري ـ شبيه يكديگر و كاملا يكسان. در فلسفه "همگوني" به اين معنا نيست. در فلسفه دو مفهوم دارد. و همانگونه كه ميدانيد مائو در مورد آن صحبت مي كند. يكي از مفاهيم اوليه همگوني عبارت است از اين كه گرايشات دافع يكديگر در يك كل واحد، متقابلا شرط وجود همديكر مي باشند. آنها متقابلا يكديگر را تعيين مي كنند. اين معناي اوليه است. يعني اينكه يكي به دليل وجود ديگري وجود دارد. البته اين به آن معنا نيست كه ميتوان در زندگي دو چيز متضاد را كنار هم گذاشت و يك تضاد آفريد. اين مفهوم كانتي (كانت) از تضاد است يعني اينكه تضاد را خودمان ايجاد مي كنيم. (كانت معتقد است كه تضاد را من ايجاد مي كند، يعني خودمان ميسازيم). ديالكتيك مخالف اين است. (كانت هشدار ميداد كه با پرداختن به اين چيزها تضاد ايجاد نكنيد.) ما تضاد ايجاد نمي كنيم. تضاد عيني است. يعني ما آنها را بهم نمي آوريم (خلق نمي كنيم) و هر پروسه اي(مهم نيست كه چقدر ساده يا پيچيده باشد) يك وحدت كه ما آنرا همگوني مي خوانيم، دارد. چيزي كه ميتوان آنرا همگوني خواند ولي در درونش دو گرايش دافغ يكديگر موجود است. اطلاق كردن كلمه "بخش" در مورد اين دو ضد موجود در درون يك همگوني زياد ديالكتيكي نيست و مكانيكي است و اين درك را مي دهد كه اينها با هم تداخل نمي كننند و مثل دو سنگ بغل هم هستند. اما بكار بردن كلمه "گرايش" اين مفهوم را ميدهد كه يك چيز گرايش به تقسيم كردن خود دارد. "بخش" اين درك را مي دهد كه دو هسته در درون يك پوسته قرار دارند. اين دو گرايش دافع يكدگير در درون يك واحد كل ميباشد. كلمه همگوني بسيار مرتبط است با اين واحد بودن. اين كل و اين واقعيت كه آنها در هم بر مبناي معين كردن موجوديت يكديگر تداخل مي كنند. آنها شرايط موجوديت يكديگر را بطور متقابلا و همزمان فراهم ميسازند. آنها يكديگر را متقابلا تعريف مي كنند. بنابراين اين مسئله آنها را به يك رابطه يعني همگوني ـ بند مي كند. اين يك جنبه همگوني است. اما آنگونه كه مائو خاطرنشان ميسازد، معناي مهمتر همگوني آنست كه اين گرايشات دافع يكديگرند يا اين قطب ها، تحت شرايط معيني به يكديگر تبديل ميشوند. مثلا همگوني بورژوازي ـ پرولتاريا هم در جامعه سرمايه داري هست و هم سوسياليستي منتها در جامعه سوسياليستي اين پرولتارياست كه حاكم است و براي رسيدن به جامعه بي طبقه بر بورژوازي ديكتارتوري ميكند. بنابراين، اين مهم ترين جنبه مسئله همگوني مي باشد. آنها چگونه ميتوانند به يكديگر تبديل ميشوند؟ مقوله همگوني همچنين چارچوب فلسفي جوابگويي به اين سوال را فراهم ميسازد. چگونه؟ آنها ميتوانند بهم تبديل شوند چون كم و بيش يك چيز هستند (نه اينكه كاملا يك چيز هستند)، و اينكه آنها از يكديگر هستند. مثلا بورژوازي و پرولتاريا را در نظر بگيريد. ما يك موضع سياسي در اين مورد داريم يعني، با يكي از اين دو قطب سمتگيري مي كنيم. ولي بايد ديالكتيكي تر به آن نگاه كرد. برخي اوقات اين گرايش را داريم كه پرولتاريا را كاملا از بورژوازي جدا كرده و او را از درون همگوني بيرون بكشيم. كه بله! پرولتاريا بخودي خود پديده خوبي است! خير. پرولتاريا در درون يك همگوني با بورژوازي ميتواند موجود باشد، و در درون اين همگوني در مقايسه با قطب بورژوازي است كه خوبست. وگرنه با رسيدن كمونيسم در سطح جهان پرولتاريا هم از بين ميرود.

پرولتاريا را هم اين همگوني بوجود مي آورد. بورژوازي و پرولتاريا با هم ميتوانند موجود باشند اما اما يك چيز نيستند. يعني آنها دافع يكديگر هستند و بودن آنها با هم باينصورت بدين معناست كه وقتي يكي هست، ديگري هم هست. آنها با يكديگر وجود دارند. اگر پرولتاريا را داري پس بورژوازي را هم داري. نميتوان پرولتاريا را بتنهايي داشت. در اينجاست كه چراغهاي هشدار دهنده زده ميشود كه چگونه استالين ميتوانست بگويد كه در جامعه سوسياليستي شوروي ديگر بورژوازي وجود ندارد، ولي كماكان ديكتاتوري پرولتاريا وجود دارد! گرايش متافيزيكي رفيق استالين در اينجاست. به همين جهت است كه كلمه همگوني را استفاده مي كنيم. يعني آنها يك چيز نيستند. ولي  بنوعي از نظر سياسي ميتوان گفت كه پرولتاريا هم چيز خوبي نيست. بالاخره هر چه باشد پرولتارياست و يكي از گرايشات متضاد  در جامعه مدرن بورژوازي و محصول اين جامعه است. چنين برخوردي را بايستي در مورد دولت هم داشته باشيم. حتي دولت پرولتري. بله! در مورد دولت پرولتري. اگرچه پرولتري است اما خود "دولت" نشاندهنده اين واقعيت است كه طبقات موجودند. بنابراين در جامعه سوسياليستي زياد هم "راحت باش" نبايد داد. و هنوز راه زياد در پيش است و بايد به كمونيسم برسيم. اما با عدم درك مقوله همگوني شروع بگرفتن چنين دركي مي كنيم: اينجاست پرولتارياي خوب و خالص! كه بورژوازي را نابود كرده و خودش مانده. اين درك، آنها را در درون يك همگوني نمي بيند. و در نتيجه مبارزه ميان آنها را هم نميبيند.

پس اگر يكي وجود دارد، ديگري هم موجود است. و وجود يكي شرط وجود ديگري است و همگوني يعني اينكه آنها به يكديگر تبديل ميشوند. به اين دليل است كه ميتوان انقلاب كرد.

يك جنبه ديگر از همگوني آنست كه بين آنها مبارزه وجود دارد. مثلا در جامعه سرمايه داري، يك همگوني داريم. يعني يك وحدت داريم كه در شرايط حال حاضر است و آنهم همگوني كهنه و نو است و بين بورژوازي پرولتاريا در درون اين همگوني، بورژوازي جنبه عمده و غالب و پرولتاريا جنبه مغلوب است. و در اين همگوني ي كهنه، مبارزه ادامه دارد. لنين مي گويد مبارزه مطلق است و وحدت آنها بدور مبارزه آنها با يكديگر گره ميخورد. به اين جهت است كه جمله "دافع يكديگر" را استفاده مي كنيم. در هر همگوني اين چنين است. در اين همگوني آنها با يكديگر چه مي كنند؟

اولين سوال اين بود كه چگونه اضداد دافع يكديگر با يكديگر در يك همگوني وجود دارند؟ آنها با يكديگر مبارزه مي كنند. بنابراين در تمام اين پروسه چيزي كه مطلق است مبارزه براي غلبه يكي بر ديگري است. جنبه مغلوب عليه جنبه غالب مبارزه مي كند تا خود غالب شود و بنابراين همگوني، يا وحدت كه لنين و مائو اشاره مي كنند مشروط ميباشد. همگوني يا وحدت اضداد مشروط و موقت است. و اين همگوني و وحدت شكسته خواهد شد. همگوني موجود كهنه خواهد شد؛ زماني كه اين اضداد با يكديگر مبازره مي كنند و در مرحله معيني از مبارزه و تحت شرايط معيني كه مخصوص هر همگوني است و ويژگيهاي خود را در هر همگوني دارد، به يكديگر تبديل خواهند شد و بطور مثال پرولتاريا جاي بورژوازي را خواهد گرفت. و بدين ترتيب، يك همگوني نوين خواهيم داشت و اين اضداد دافع يكديگر به شيوه نويني  يكديگر را تعريف كرده و شرايط موجوديت يكديگر را معين خواهند كرد، در هم تداخل كرده و با يكديگر مبارزه مي كنند. بنابراين اين نكته تبديل شدن اضداد دافع يكديگر به يكديگر، جنبه مهمي از تغييرات كيفي و جنبه مهمي از بوجود آمدن جهش مي باشد. ما اينرا يك تغيير كيفي مي خوانيم كه در نتيجه آن جنبه غالب كه ماهيت اساسي پديده را تعريف مي كند عوض مي شود. يعني زماني كه بورژوازي غالب است جامعه بورژوازي است و زماني كه پرولتاريا غالب است سوسياليستي است. و زماني كه هيچ طبقه اي نباشد، كمونيستي است. نكته آن است كه اين دگرگوني  در همگوني خود يك دگرگوني جزيي است و دگرگوني واقعي تضاد زماني است كه پروسه خورده شدن يك ضد توسط ضد ديگر پايان بپذيرد. در اينصورت اساسا همگوني ديگر موجوديت خود را از دست خواهد داد و اين زماني است كه انقلاب سوسياليستي به هدف نهايي اش يعني كمونيسم در سطح جهاني مي رسد.

بنابراين تا اينجاي مطلب روشن است. اما سوال ديگري كه بايد به آن پرداخت آنست كه آيا در پروسه يك همگوني (كه بطور مشروط و نسبي بصورت همگوني كهن موجود است) زماني كه مبارزه در حال پيش رفتن است، آيا تغيير و تبديلات ديگري در درون همگوني كهن رخ مي دهد يا نه؟ يعني همان مسئله قديمي: رابطه ميان تغييرات كمي و كيفي. مائو درك قديمي در جنبش كمونيستي را در مورد تبديل تغييرات كمي به كيفي  نقد كرد.  قلمداد كردن آن را بعنوان يكي از قوانين ديالكتيك را مورد انتقاد قرار داد. او ميگويد در اين مورد (يعني رابطه ميان كمي و كيفي) نيز بايد قانون وحدت و مبارزه اضداد بكار بسته شود. زيرا اين وحدت دو ضد دافغ يكديگر مي باشد كه يك قطب آن "كيفيت" و قطب ديگر "كميت" ميباشد و رابطه و قانون تضاد در اينجا نيز قابل بكار بستن است. بنابراين در اينجا قانون جديد يا قانون اساسي ديگري وجود ندارد. رابطه بين كميت و كيفيت و حركت منتج از جهش كميت به كيفيت را با قانون وحدت اضداد مي توان توضيح داد. اين يك انتقاد صحيح و جوابگويي به يكي از مسائل مورد بحث درون جنبش كمونيستي است.

اما براي بحث خودمان و قبل از اينكه وارد بحث جهش شويم مي توانيم در مورد اين صحبت كنيم كه اين تغيير و تبديل كي رخ مي دهد و در چه زماني اضداد دافع يكديگر به يكديگر تبديل ميشوند؟ اين تبديل و تغيير با جهش همراه است. همگوني كهن مي شكند؛ ديگر بشكل كهن نمي تواند وجود داشته باشد، يعني ديگر همگوني كهن نمي تواند در اوضاع قديم به موجوديت خود ادامه دهد؛ مكانيسمي كه آن را نگاه ميداشت ديگر نمي تواند آنتاگونيسم(تخاصم) و مبارزه دو قطب مخالف را به همان شكل پوشانده و نگاه دارد. و تنها راهي كه اين همگوني مي تواند آنچه كه در درونش مي گذرد را چاره كند آنست كه وارونه شود؛ يعني با مستقر كردن يك همگوني نوين؛ زيرا همگوني كهن ديگر نمي تواند با آنچه كه در درونش بين قطبين دافع يكديگر ميگذرد، مقابله كند. بنابراين با يك جهش، تبديل انجام ميشود.

اما مسئله مشكلتر در جنبش انقلابي بحث بدور آن چيزي است كه ما از "مشروطيت همگوني" دانسته و تشريح مي كنيم. اگرچه در درون همگوني مبارزه ادامه دارد ولي براي مدتي اينطور بنظر مي آيد كه همگوني باثبات، نسبتا باثبات است. و در اين دوره اين چيز بيشتر خودش بنظر مي آيد تا غير خودش. اين دوره براي انقلابيون بسيار مشكل و مسئله آفرين است. البته اين مشكلات ربط بسيار به مفاهيم كميت و كيفيت دارد ـ ازدياد كمي و جهش هاي كيفي ـ برخورد ما به اين مقولات بايد بسيار دقيق باشد. يكي از سوالاتي كه بايد به آن پرداخت اينست كه در حين اينكه اين دو قطب با هم در حال مبارزه هستند واقعا چه مي گذرد؟ آيا واقعا امكان دارد كه يك پروسه ساده يافت كه در آن فقط يك تضاد وجود داشته باشد؟ اساسا امكان پذير نيست. البته، معمولا مي گوييم "يك يا بيش از يك تضاد"، اما اساسا اين غيرممكن است. هر پديده داراي اضداد كوچكتر بسياري است و پديده ها هر اندازه هم ساده باشند، كماكان پيچيده اند. علت اينكه ما در اينجا صحبت از همگوني هايي مي كنيم كه داراي دو قطب متضاد و... هستند. براي پيشبرد بحثمان است و در واقع داريم "تجريد" مي كنيم.

زماني كه ما در مورد مبارزه اضداد صحبت مي كنيم برخي ها مي گويند انباشت كمي در حال اجراست و در نتيجه ي مبارزه، انباشت كمي بوجود مي آيد و بعبارتي مبارزه پيش برود تا معناي دوم همگوني يعني تبديل شدن اضداد در حال مبارزه به يكديگر متحقق شود. اما ماترياليسم خواهان آنست كه بيشتر در اين مورد بداند. اين تبديل به چه معناست و چگونه اتفاق  مي افتد؟ درواقع افزايش كمي در پروسه جهش هاي جزيي (دگرگوني هاي جزيي) اتفاق مي افتد. بايد اين دگرگونيهاي جزيي وجود داشته باشند؛ بايد جهش هاي جزيي وجود داشته باشند (انجام يابند)، بايد جهش هاي فرعي بوجود آيند؛ بايد تغييرات (تحولات) فرعي؛  تغييرات فرعي راديكال اتفاق بيفتد؛ و بايد جنبه اي از جهش اساسي را در خود داشته باشد تا افزايش كمي بوجود آيد. ما ميخواهيم بدانيم قبل از اينكه پديده متغير شود چه اتفاقاتي در درون آن در حال رخ دادن است. حتما بايد خبرهايي باشد. بايد درك روشني از آن بيابيم و نه درك مكانيكي و غيره... بطور مثال جامعه سرمايه داري را در نظر بگيريم. بورژوازي جنبه غالب و پرولتاريا جنبه مغلوب پديده است و مبارزه در حال پيش رفتن است. در دوره اي پرولتاريا وجود دارد بدون آنكه حزب پرولتري وجود داشته باشد. در نتيجه رخ دادن يك جهش و يك دگرگوني حزب طبقه كارگر بوجود مي آيد. البته اين جهش و دگرگوني كل همگوني را عوض نمي كند و براي همين است كه خاطرنشان كردم كه پروسه ها زياد ساده نبوده و داراي تضادهاي جزيي بسياري هستند. بنابراين مي بينيم كه تشكيل حزب كمونيست نه تنها جنبه اي از تحول به جامعه سوسياليستي را در خود دارد، بلكه جنبه اي از تحول نهايي اين همگوني يعني جامعه كمونيستي را نيز در خود دارد. يعني اگرچه مساوي آن نيست و بدان دست نيافته ولي جنبه اي از آنرا در خود دارد. مبارزه گرايشات دافع يكديگر در جامعه سرمايه داري بستر كمونيسم است. زماني كه اين مبارزه كه كمونيسم را در خود دارد به پيش مي رود، همچنين آنرا در يك سري تحولات جزيي به پيش ميبرد كه حزب كمونيست از آن بلند ميشود و... اين نكته اي است كه بايد به آن توجه دقيق كرد. حداقل زماني كه يك حزب انقلابي كه هنوز در قدرت نيست و دارد مبارزه مي كند بايد مواظب اين تحولات جزيي، جهش هاي فرعي يا بحرانهاي فرعي باشد و خود را با درك اين مسئله مسلح سازد كه جهش هاي ديگري هم در پيشبرد پروسه جهش بزرگ درگير هستند. بنابراين نبايد خود را درگير درك انباشت تدريجي كرد، به اين ترتيب كه همه چيز بطور آرام و يك خطي به طرف بالا مي رود و يكباره جهش صورت مي گيرد. اگر كسي يك ميكروسكوپ برداشته و از نزديك به آن "انباشت ملايم تدريجي" بنگرد خواهد ديد كه بسياري مارپيچها(زيگزاگيها) جلو و عقب و جهش هاي زيادي در آن موجود است. اين يك پروسه روان و تك خطي نيست. بنابراين دركي كه بايد با آن مسلح شد اينست كه بايد جهش كرد. سعي كرد كه از نظر ذهني جهش كرد و سعي كرد كه خود را آنچنان تنظيم كرد كه در مبارزه، از طريق جهش كردن، زمين هاي نفوذ بيشتري را فتح كرد، زيرا اين ماهيت و طبيعت خود پديده است.

به مقوله كميت وكيفيت برگرديم. معمولا اينگونه مي گويند كه انباشت كمي به تغيير كيفي منجر مي گردد. خوب! اما سوال ميشود كه چه چيزي است كه موجب انباشت كمي مي گردد؟ اين پرسشي است در مقابل كساني كه مي گويند "بطور حسابي زياد ميشويم و يكدفعه جهش مي كنيم" اما چگونه زياد مي شويم؟ چگونه؟ شايد كمك كند كه خاطرنشان سازيم مائو هميشه ميگويد پروسه شامل كميت ـ كيفيت و كيفيت ـ كميت است. يعني اينكه آنها دو قطب متضاد دافع يكديگرند و در هم تداخل مي كنند. ما نميتوانيم در مورد كميت بدون وجود كيفيت صحبت كنيم. چگونه مي توان كميت را داشت بدون اينكه قطب مخالف آن وجود داشته باشد؟ مائو مي گويد: بله! به اين دليل است زماني كه در مورد كميت صحبت مي كنيد بايد در مورد كيفيت هم صحبت كنيد. روشنتر بگويم هر دو (يعني هم كيفيت و هم كميت) با هم حضور دارند، و ديوار چين هم بين آنها وجود ندارد و در هم تداخل مي كنند. اين را بايد به چيزهاي ديگر تعميم دهيم. كميت با كيفيت وجود دارد و كيفيت با كميت. مائو در مقابل اپورتونيست ها مي گفت كه استراتژي در تاكتيك وجود دارد و تاكتيك در استراتژي و اينگونه نيست كه تاكتيك مي تواند اپورتونيستي باشد اما استراتژي انقلابي  باشد. زيرا استراتژي بايد در تاكتيك هم وجود داشته باشد.

 

سوال ـ آيا اين رابطه در مورد عام و خاص نيز صادق است؟ يعني به اينصورت كه عام در خاص حضور دارد و خاص در عام؟

 

بله درست است. همان رابطه در اينجا نيز وجود دارد. اما نه كاملا. گاه يك گرايش اپورتونيستي پشت نظريه "متجلي شدن عام در خاص" ظاهر ميشود. به اينصورت كه سعي مي كنند يك مرحله، يك سياست ، يك خاص را جاي كل و تمام عام جا بزنند: آنها بطور مثال يك سياست خميني را گرفته و به كل طبقه تعميم مي دهند و سعي مي كنند كه بگويند كه ماهيت كلي پديده را اين سياست خاص نشان ميدهد، تمام عام در خاص حضور دارد و اگر به اين سياست خاص حمله كنيم مانند آن است كه به كل طبقه حاكمه حمله كرده ايم. اينها استدلالات اكونوميستهاست. اين درواقع خاص را بجاي عام جا زدن است. اين يعني خاص را عام كردن و نديدن تفاوت بين اين دو است. يعني اينكه ما خاص را داريم، پس تمام عام در همين جاست. و اين غلط است. اشكال در اينجا مساوي قرار دادن يك چيز خاص با عام است. نبايد رابطه ديالكتيكي موجود را از نظر دور داشت. اگر چه خاص بايد جوانبي از عام را در خود حاضر داشته باشد اما نميتوان گفت كه ما با يك سياست ارتجاعي رژيم مبارزه ميكنيم و بر مبناي مبارزه با اين سياست استراتژي خود را مي ريزيم و اين مبارزه مشخص خودش به معناي مبارزه با كل طبقه است!! اين اكونوميسم است. اين گرايش بشكل مطلق كردن يك مرحله نيز منعكس ميشود.

يعني مرحله اي را مطلق كردن و بجاي كل پروسه گذاشتن و بعبارتي تضاد عمده را مطلق كردن و به جاي تضاد اساسي گذاشتن. البته نبايد اين مسئله را نفي كرد كه حل تضاد اساسي در گرو حل تضادهاي عمده است. و عام مجموعه خاصها است.

توضيح بيشتر مي دهيم. گرايشات غلطي وجود دارد كه رابطه بين جزء و كل را گم مي كند. يكي مي گويد هيچ رابطه اي بين جزء و كل نيست و ديگري مي گويد كه تمام كل در جزء است. مثلا بعضي ها مي گويند كه ما يك مبارزه تاكتيكي را پيش مي بريم. بعضي هاي ديگر مي گويند ان تاكتيك درستي نيست. در مقابل جواب مي شنوند كه: آره! ميدانيم ولي اين فقط يك تاكتيك است، استراتژي ما انقلابي است! اين شبيه تاكتيك "سه جهاني" است.

نكته در اينجا آن است كه تاكتيك بايد در خدمت استراتژي باشد و بايد جوانبي از آنرا در خود داشته باشد؛ بايد در خدمت جوهر استراتژي باشد و بايد جوانبي از آن را در خود داشته باشد؛ بايد يك همگوني بين استراتژي و تاكتيكمان وجود داشته باشد، اگرچه نميتوان هميشه كل استراتژي را بجاي تاكتيك گذاشت. مثلا رژيم خميني سياستي در مورد مسئله اي دارد. انحراف اكونوميستي در اين مورد مي گويد كه: تمام طبقه كمپرادور فئودال و آنچه كه امپرياليسم در ايران انجام مي دهد و غيره و غيره... تمام اين پديده در اين سياست متجلي است و در آن لانه كرده است. بنابراين ما به اين سياست حمله مي كنيم (بمثابه هدف استراتژيك) و اين بدين معناست كه داريم به كل طبقه حاكم حمله مي كنيم. بدين ترتيب آنها به يك جنبه از پديده حمله مي كنند (يعني به اين سياست مشخص) و اعلام مي كنند كه دارند با كل پديده مبارزه مي كنند. البته آنها براي خود توجيه هم ميتراشند. بطور مثال يك سياست اقتصادي طبقه حاكم مثلا سياست پايين آوردن حقوقها را در نظر بگيريد. آنها اين سياست را بجاي كل سياست و عملكرد طبقه حاكم جا مي زنند و يك كارزار بزرگ بر عليه سياست پايين آوردن حقوقها براه مياندازند و ميگويند كه دارند با كل سياست طبقه حاكم مبارزه مي كنند. و نه تنها اين بلكه مي گويند كه طبقه كارگر در اين مبارزه تعليم مي يابد. زيرا مبارزه بر عليه كل طبقه حاكم است. انحراف اكونوميستي را بوضوح در اينجا مي بينيد.

به مقوله انباشت كمي كه مائو در مورد آن صحبت مي كند، برگرديم. مائو در مورد آن چه مي گويد؟ او مي گويد: ما كميت ـ كيفيت و كيفيت ـ كميت داريم و اين دو جنبه اضداد يك كل واحد را تشكيل داده و در مبارزه متقابل با يكديگرند و حركت بين آنها را فقط اينگونه مي توان توضيح داد و انباشت كمي را اينگونه ميتوان شرح داد: اين دو جنبه در درون يك واحد با يكديگر مبارزه مي كنند و در طول اين مبارزه برخي دگرگونيهاي جزيي اتفاق مي افتد وبه انباشت كمي منجر ميشود؛ كميت فقط به مثابه كميت يك كيفيت معين انباشت مي شود (يعني اين انباشت كمي ي يك كيفيت معين است كه بوجود مي آيد و نه انباشت هر نوع كيفيتي)؛ مبارزه بين اين دو كيفيت متضاد دافع يكديگر است  كه به انباشت كمي يكي از كيفيت ها منجر ميشود. و نكته در اينجاست كه بايد دگرگونيهايي حاصل شود تا انباشت كمي صورت گيرد؛ زماني كه اين دو (يعني دو كيفيت ـ دو قطب) در حال مبارزه هستند، برخي از تضادها بنفع يكي از آن دو حل مي شوند (دگرگونيهاي جزيي) و به اين دليل است كه ازدياد حاصل ميشود. اين است شرح انباشت كمي. چيزي غير از اين فقط جواب عام هميشگي مي شود كه "انباشت كمي صورت مي گيرد و به كيفيت منجر ميشود". و ما سوال مي كنيم: اما چگونه؟ چگونه يك طرف موقعيتي بدست آورده و زياد ميشود؟ اين پروسه حتي در مورد جامعه سوسياليستي صادق است. براي روشن شدن بيشتر مثال جامعه بورژوايي را در نظر بگيريد: بورژوازي در قدرت است و حزب كمونيست هم وجود دارد. يعني در اينجا دو كيفيت داريم كه در مبارزه با يكديگرند. ازدياد و رشد كمي نيروهاي حزب كمونيست چگونه صورت مي گيرد. اگر فقط صحبت از "رشد كمي" كنيم خطمان اكونوميستي خواهد شد. تنها طريقي كه مي توانيم به رشد كمي مطلوب دست يابيم مبارزه دو كيفيت فوق الذكر است. يعني حزب كمونيست در مبارزه با بورژوازي بمثابه حزب كمونيست، پاره هايي را از بورژوازي مي كند، يعني با پيروز شدن در نبردهايي به دگرگونيهاي جزيي دست يافته و نيرويش را انباشت مي كند. بنابراين نمي توان فقط شماره ها و تعداد را زياد كرد بدون آنكه به دگرگونيهاي كيفي دست يافت. ميتوان بدور مبارزه رفرميستي كميت انباشت كرد ولي چنين انباشتي به ايجاد دگرگوني در همگوني منجر نخواهد شد. اين ازدياد بايد بر مبناي كيفيت باشد يعني بر مبناي يك مبارزه كيفي بر عليه بورژوازي چه بيرون و چه در داخل حزب. بله حتي در داخل حزب. حزب با گسسگ از كيفيت قبلي خود حزب و خط آن و دست يافتن به كيفيت بالاتري مي تواند حيطه نفوذ خود را گسترش دهد؛ با مبارزه عليه گرايشات و خط بورژوازي ـ كه معمولا در موردش صحبت نمي كنيم ولي وجود دارد و شايد بسيار هم قوي باشد ـ و پيروز شد مي تواند نيروي خود را زياد كند. يعني اگر در هر زمان معين يك خط درست و قوي داشته باشيم فقط تا حد معيني از نيرو را مي توانيم بزير پرچم حزب گرد آورده و سازماندهي كنيم. اگرچه درست است كه كشيدن نيروهاي بيشماري بزير رهبري حزب وابسته به شرايط عيني است. اما اگر شرايط عيني را كم و بيش يكسان فرض كنيم و بخواهيم نيروهاي بيشتري را بزير رهبري حزب (يا سازمان و...) بكشيم بايد به يك جهش كيفي در خطمان دست يابيم تا بتوانيم آن را در كميت بيشتري منعكس كنيم. در اينجا هم باز مي بينيد كه چگونه كميت به كيفيت و كيفيت به كميت تبديل مي شود. پس براي دست يافتن به كميت بيشتر بايد خطمان در مبارزه بر عليه بورژوازي و مبارزه مان بر عليه بورژوازي و خط بورژوايي جهش هايي را از خود بروز دهد تا نفوذمان در تعداد منعكس شود و سپس اين كميت نوين بدست آورده را مي توانيم به نبردهاي بيشتر و پراتيك انقلابي هدايت كرده و باز به كيفيت بالاتري دست يابيم و... بنابراين برخي اوقات تعداد مهم مي باشد و به فاكتور بسيار مهمي تبديل ميشود. مثلا اگر از نظر كمي نيرويمان خيلي كم باشد آنموقع كيفيت معيني را نمي تواند به پيش ببرد. مثلا برخي تغيير و تحولات انقلابي نيازمند قدرت معيني در كميت مي باشند و اينگونه نيست كه هر تعدادي مي تواند هر كار كيفي را به انجام رساند. اما كيفيت خوب مي تواند به كميت خوب نيز منتهي گردد و... بين اين دو رابطه ديالكتيك وجود دارد. زماني كه داراي كميتي هستيم كه مي تواند كيفيت معيني را به عمل درآورد، اين بنوبه خود به كيفيت بالاتري منجر ميشود و به خط كيفيتا بالاتري پا مي دهد ـ خطي كه از همان ابتدا مسئول كميت خود بود.

دوباره سوال اينجاست كه اين اعمال چگونه انجام ميشوند؟ خلاصه كنيم. تكامل اساسي پديده نشان مي دهد كه پديده ها در نتيجه مبارزه اضداد حركت مي كنند؛ اين تكامل "حركت دروني" پديده ها را آشكار مي كند، نيروي محركه و برانگيزاننده آنها را نشان مي دهد.

چيزي كه همه اينها را شرح مي دهد "همگوني" و "وحدت اضداد" است يعني وجود گرايشات دافغ يكديگر در حال مبارزه با هم و تبديل آنها به يكديگر. لنين مي گويد دومي (يعني مبارزه اضداد) كليد حركت دروني (خود حركتي) و جهش هر پديده اي است. در اينجا لنين سعي ميكند عامل "جهش" و "انقطاع در استمرار"(يعني بهم خوردن وضع موجود) را توضيح دهد. او مي گويد حركت واقعي، تكامل واقعي اساسا با جهش صورت مي گيرد. تداوم بطور ناگهاني قطع ميشود و چيز نويني با يك جهش بوجود مي آيد ـ بله! ناگهاني، بيكباره... فقط با درك "همگوني و وحدت اضداد" مي توان "جهش" را درك كرد. يعني با درك اينكه اضداد چگونه، يكم: بمثابه شرط وجود يكديگر و معرف هم وجود دارند، و دوم: به يكديگر تبديل مي شوند و بالنتيجه يك تغيير ناگهاني را موجب ميشوند. به اين دليل است كه لنين مي گويد تشريح ديالكتيكي جهش هاي ناگهاني در درك همگوني اضداد نهفته است. با درك اين مقوله هم جهت گيري ما روشن ميشود و هم مي فهميم كه اساسي ترين و مهمترين جنبه تكامل پديده ها چيست ـ جهش! در مراحلي پديده ها بظاهر نسبتا باثبات بنظر مي آيند. اما در همين دوران باثبات اتفاقات بسياري در درون آن در حال وقوع است. اين وقايع شرايط را آماده تغييرات ناگهاني مي كند. بله! اين چيزي است كه اتفاق خواهد افتاد. بنابراين نبايد گول مشروطيت و موقتي بودن "همگوني" را خورد. بايد بدرون و بطن رفت و ديد كه چه مبارزه اي در حال تكوين است. زماني كه اين را درك كرده و زير بغل آن طرفي را كه جانبدارش هستيم را بگيريم، آن موقع مي توانيم به بروز اين جهش كمك كنيم. آنرا تسريع كنيم. اين است درك ديالكتيكي از تغيير پديده ها. آنهايي كه چنين دركي را ندارند مرتب شكايت مي كنند كه "ما مي خواهيم انباشت تدريجي را ببينيم". جواب اين است كه بعضي وقتها امكان پذير نيست. و بعضي وقتها بدون ازدياد كمي و مشاهده هر روزه آن جهش حاصل ميشود. مثلا در كشورهاي امپرياليستي ممكنست اين سوال در ذهن بسياري پيش بيايد كه "آيا واقعا ما داريم درست عمل مي كنيم؟ ما كه هيچ ازديادي را در قدرت احزاب كمونيستي اين كشورها نمي بينيم و..." اين سوالات به اگنوسيتيسم منتهي خواهد شد. منتهي خواهد شد به اينگونه زمزمه ها كه "واقعا من نميدانم كه آيا داريم درست عمل مي كنيم يا نه؟ آيا اصول م. ل.م درست است يا نه؟ تجربه من مي گويد كه قدرت ما افزايش نيافته و مهم نيست كه تجارب تاريخي و تجربيات ديگر چه چيزي را نشان مي دهد و توضيح ماترياليستي آن چيست، من مي خواهم نتايج قابل لمسي را مشاهده كنم و..." اين كاملا متافيزيكي است. با فرض اينكه البته خط درست و م. ل.م باشد، آنگاه زماني كه مبارزه تضادهاي دافع يكديگر در حيطه هاي مختلف افكار عمومي به دگرگوني منتهي شود ازدياد كمي حاصل خواهد شد. و سپس آنچه كه اين ازدياد كمي را بوجود مي آورد، درواقع زماني به نقطه جوشي خواهد رسيد و يك دگرگوني بزرگ، و يك جهش بزرگ را پديد خواهد آورد.

در واقع كيفيت به آن ازدياد كمي پا مي دهد. پس كيفيت تعيين كننده مي باشد ـ البته نه در خودش، بلكه در تقابل با كيفيت  متضاد خودش يعني خط بورژوازي و كيفيت خط بورژوازي. پس اگر نيروهاي انقلابي كه امروزه در موقعيت ضعيفي هستند، چگونگي اين تكامل جهش وار را درك نكنند و نفهمند كه زيربنا و محرك اين جهش ها چيست؛ و درك نكنند كه مبارزه اضداد چگونه است؛ نفهمند كه همگوني قديم دوراني خود را نگاهداشته و با ثبات بنظر مي آيد ولي پس از گذشت اين دوران تغييراتي حاصل خواهد شد كه مي توان ديد و... دچار انحراف خواهند شد. مثلا ممكنست مدتها مبارزه كنيم و اتفاقي نيفتد. مثل اينكه ممكنست مدتها كتاب بخوانيم، تحقيق كنيم و... اما چيزي نفهميم. انگار كه خنگ شده ايم. اما به يكباره احساس مي كنيم كه چيرهايي را داريم مي فهميم و ... اين در مورد نيروهاي انقلابي هم صادق است و اين بسيار مهم است كه نيروهاي انقلابي خط درستي داشته باشند و استوار روي آن بايستند و نوسان نكنند. نه تنها نوسان نكنند، بلكه بايد سعي كنند كه كيفيت آن را بالا ببرند و كيفيت آن را تقويت كنند. بدين ترتيب تدارك  جهش هاي بزرگ را ديده و آنرا تسريع كنند. اين نكته بر ميگردد به مسئله توان و تشكل كمونيستها، توان حزب. اما همچنين فاكتور ديگري هم وجود دارد و آن جهان عيني است. جهان عيني تضادها و همگونيهاي گوناگوني دارد ـ تضادهاي اقتصادي، سياسي و غيره  فاكتور بسيار مهمي در تغيير و تحولات است. شرايط عيني به يكباره مساعد مي گردند، بيكباره تغييرات ناگهاني بوجود آمده و فرصتهاي نويني را مقابل پاي ما قرار مي دهد كه امروزه نمي توان آنها را ديد. در چنين اوضاعي است كه با دارا بودن توان فوق الذكر مي توان دست به جهش هاي بزرگ زد. نمي توان درخواست ديدن تغييراتي را كرد كه در آن برخي عناصر تدريجي از اوضاع انقلابي بطور روزمره قابل مشاهده باشند. خير اوضاع انقلابي  بناگهان بوجود خواهد آمد و در اوضاع عيني جهش حاصل خواهد شد و بايد رسيدن آنرا تسريع كرد و بدين ترتيب برايش آماده شد. اگر رسيدن آنرا با مبارزات پيگير و با سماجت تسريع نكنيم، اگر خط و سازمانمان را نسازيم،  نميتوانيم برايش آماده باشيم. با نگرش سطحي به پديده ها نمي توان اين تغيير ناگهاني و جهش در اوضاع را درك كرد و پيش بيني نمود. بهر حال مسئله عمده آن است كه بايد امروز از هر فرصتي براي تكامل و استحكام خط و تشكيلات و نيروهايمان استفاده كنيم و رسيدن انقلاب را تسريع كنيم. تنها بدين ترتيب است كه آماده استفاده از شرايط مساعد و گسترش جهش وار قدرت خود، خواهيم بود.

برگرديم به مقوله كميت و كيفيت. كميت چگونه حاصل مي شود؟ در درون پروسه اساسي و قبل از حل تضاد اساسي، تضادهاي كوچكتر حل ميشوند و كميت دقيقا اين دگرگونيهاي جزيي است. نمي توان گفت كه من نيروهاي لازم خود را زماني كه اوضاع مساعد شود، زماني كه اوضاع براي گرفتن قدرت مساعد شود گردآوري خواهم كرد و اكنون خود را درگير جمع آوري نيرو نمي كنم. خير! لنين مي گويد در اين دوران هم بايد براي دگرگونيهاي كوچكتر مبارزه كرد. براي تحولات جزيي در شرايط عيني بايد مبارزه كرد. اما در ضمن بايد متوجه بود كه جهش كيفي و جهش بزرگ در كميتمان يعني در تعداد نيروهاي مورد نيازمان زماني رخ خواهد داد كه در شرايط عيني جهش بوجودآيد. بنابراين كميت اساسا بر مبناي خطمان و در چارچوب شرايط مادي است كه رشد مي كند. (يعني 1ـ كيفيت بالاتري از خط، و در نتيجه كميت بيشتر و 2ـ شرايط عيني مساعدتر و در نتيجه كميت بيشتر) پس عليرغم اينكه امروزه چقدر نيرو جمع كنيم، بهرحال در يك جهش بزرگ نيروهاي عظيم تري را جمع خواهيم كرد (البته با فرض داشتن خط درست و م.ل.م). همانگونه كه لنين درباره انقلاب 1905 صحبت مي كند نفوذ حزب بلشويك بيكباره وسيعا گسترش يافت. اين به آن معنا نيست كه آنها قبل از آن سعي نمي كردند كه نيروهاي بيشتري را جلب و سازماندهي كنند و يا قبل از آن نيرويي نداشتند، بلكه آنها مي دانستند كه وضع نيروهاي انقلابي همچنين مرتبط است با اوضاع انقلابي و آنها نبايستي بطور متافيزيكي نگران تعداد نيروها باشند و براي جمع آوري نيرو دستپاچه شده و خطشان را رقيق كنند. عمل كردن بغير از اين نشانه درك نكردن پروسه تكامل جهش وار پديده هاست. هم در حزب و هم در شرايط عيني، تكامل بصورت جهشي حاصل ميشود. اگر اين طرز تفكر را نداشته باشيم آنگاه به انحرافات مختلف در مي غلتيم. به انحراف تدريج گرايي و تكامل تدريجي (اولوسيونري) و مرحله گرايي و اكونوميسم درخواهيم غلتيد. اين انحراف ابايي ندارد از اينكه براي كسب قدرت سياسي هم يك تز تدريج گرايانه (تز مراحل) بدهد.

بگذاريد يك مثال در مورد يكي از كارهاي مقابل پايمان بزنم. چرا ما اكنون بايد بطور فشرده و عاجلي كار انترناسيوناليستي انقلابي كنيم؟ چرا ما بايد به اينكار بذل توجه زيادي بكنيم و چرا عاجل است؟ پاسخ اين سوال نمي توانيم آنطور كه معمول بوده بر مبناي "اخلاقيات" كه فقط بدرد كتابهاي شعر مي خورد بدهيم. اول از اينكه با اينگونه پاسخها كسي را نمي توان به كار و فعاليت برانگيخت. بايد درك درستي از مفهوم اينكار داد. حتي در جوابگويي به اين سوال هم مبارزه است. چرا بايد چنين كار سختي را انجام دهيم و چرا كيفيت آن بسيار مهم است؟ چرا خط مهم است؟ براي اينكه بتوانيم بدرستي پاسخ گفته و آن را مستدل سازيم بايد ابتدا نشان دهيم كه جهان درواقع آبستن جهش هاي ناگهاني است. شايد فردا جنگ جهاني در خليج فارس شروع شود. اگر ما درك درستي از تكامل جهشي پديده ها و اوضاع نداشته باشيم نمي توانيم برايش تدارك ديد و آماده باشيم و اگر آماده نباشيم... واي! به اين جهت مهم است كه صفوف خود را، خط خود را، پايه اجتماعي خود را براي تغييرات ناگهاني در تكوين اوضاع عيني آماده كنيم بطوريكه قادر باشيم با جهش تكامل بيابيم. براي اينكه خودمان، خطمان و پايه اجتماعيمان آماده مقابله با اوضاع بوده و وارد آن شده و نبردهايي را كه در پيش خواهند بود بجلو برند و آنچنان انعطافي داشته باشند كه با چنين تغييراتي، تغييرات تاكتيكي مناسب اوضاع را سازمان دهند. شرايط كنوني براي بسياري نااميد كننده است. آنها خود را كوچك و كم مي بينند و مايوس مي شوند. آنها اهميت تبديل كيفيت به كميت را نمي بينند، اهميت آن را نمي بينند كه خط ميتواند كميت (سرباز ـ امكانات، كادر ...) توليد كند. آنها همچنين نمي بينند كه شرايطي بوجود خواهد آمد كه تغييراتي ناگهاني را بهمراه خواهند داشت.

و اگر ما كيفيت و آمادگي معيني را داشته باشيم، رخداد چنين اوضاعي به رشد نفوذ كمونيستها سريعا و وسيعا منجر خواهد شد. و اگر با درك لنينيستي از تكامل معين با درك جهش ها و اينكه كليد جهش ها چيست مسلح نباشيم، در دوره هاي افت مايوس و سرخورده خواهيم شد. زيرا تغيير و تحولاتي در شرايط رخ خواهد داد كه كيفيت در آن نقش بسيار مهمي را خواهد داشت. كساني به اين جهت، و به دليل نداشتن چنين طرز تفكري شروع به رقيق كردن خط مي كنند و خط اكونوميستي را پيشه مي سازند. و زماني كه جهشي در اوضاع رخ دهد آنها هم جهش خواهند كرد، اما جهش به عقب! زيرا توده هاي آنها آماده چنين تغييراتي نخواهند بود. آنها يك پراتيك بسيار عقب افتاده خواهند داشت. جوانبي از اين انحراف را در خط اتحاديه مي توان ديد (در رابطه با موضوع هاي مختلف مانند "كسب محبوبيت سريع بين توده ها"، برخورد به مسئله خارج بودن، خميني، اسلام، چادر و...). شايد درك نمي كرديم كه  جهشي در بحران رژيم بوجود خواهد آمد، نارضايتي توده ها بطور جهشي رشد خواهد كرد و آنگاه كيفيت ما كه در تمام طول راه و در درون آن "همگوني" مبارزه كرده بيكباره به كميت مبدل خواهد شد. و اين تبديل كيفيت به كميت بلافاصله پس از آنكه نيروهاي انقلابي تحت رهبريمان بطرف نبردهاي بزرگتري راه بيفتد، ثمر خواهد داد. اگر چنين جهتگيري و سمتگيري استراتژيكي نداشته باشيم، اگر درك درستي از چگونگي تكامل پديده نداشته باشيم آن زمان شروع به ستايش تدريج گرايي، و عدد گرايي خواهيم نمود و به تكامل از زاويه تكامل تدريجي و اولوسيونري و آرام و نه از زاويه جهش خواهيم نگريست. اينها جوانب مهمي از مبحث جهش مي باشند. به همين دلايل بايد به اهميت اين مبحث توجه كنيم.

آيا نبايد قبل از جهش، تغييرات كمي معيني هم داشته باشيم؟ چرا. اما اين تغييرات كمي دقيقا منتج از بوجود آمدن دگرگونيهاي جهش وار جزيي است، منتج از حل تضادهاي غيراساسي است(تضادهائي كه مساوي تضاد اساسي نيستند اما از آن نشئت ميگيرند). يعني قبل از حل تضاد اصلي ي كيفي ـ كمي، دگرگونيهاي كيفي ـ كمي ديگر رخ خواهند داد و به رشد كمي معيني پا خواهند داشت. مثلا زماني كه ما بدور يك مسئله سياسي كارزار مبارزاتي براه بيندازيم، عده اي نيرو دور خود جمع خواهيم كرد. ما خواهان آن هستيم كه در هر زمان معين تا آن حد كه امكان پذير است نيرو جمع كنيم، اما اگر بخواهيم زماني كه نمي توان حزب توده اي شد، توده اي شويم ايده آليست خواهيم شد. آن زمان (يعني زماني كه شرايط براي "توده اي" شدن مهيا نيست) فقط مي توان حزب توده اي بورژوايي شد. اگر ميليونها توده مي خواهيم (در شرايطي كه امكانش نيست) فقط مي توانيم خط بورژوايي داشته باشيم. اما اگر ميليونها هوادار انقلابي مي خواهيم بايد جنگ درازمدت خلق را پيش ببريم و منتظر بحران انقلابي سراسري و گرهگاههاي معين تاريخي باشيم. بله درست است! هميشه تضادهاي ديگر، تضادهاي كوچكتر... موجودند. و بالنتجه جهش هاي كوچكتر و حل تضادهاي كوچكتر، دگرگونيهاي جزيي تر موجودند. اما آنها هم از طريق جهش عمل مي كنند. هميشه تكامل در كميت هم از طريق جهش بوجود مي آيد. و اين دگرگونيهاي جزيي تر و... مسئول افزايش كمي كيفيت ما، قبل از جهش بزرگ مي باشد. اگر نيرويي بگويد كه اكنون داشتن پايه اجتماعي براي من مهم نيست، من پايه ام را بعداً بدست خواهم آورد، و اكنون نمي خواهم نيروي زيادي را جمع كنم زيرا در جهش بزرگ بدست خواهم آورد... به اين معنا است كه آنها منظور از اين مبحث را نمي فهمند. اگر مبارزه براي ازياد كيفيت بدست آورده  را رها كنيم و كيفيت اصلا به پيش برده نشود، اصلا چگونه در جهشهاي بزرگ چيزي مي توان به كف آورد؟ بايد نيروهايي داشته باشيم كه در جهش بزرگ خط ما را به پيش ببرند، آماده جهش بزرگ باشند. بنابراين كميت مهم است.

امپريست ها به اين سوال كه پديده ها و پروسه ها در تاريخ چگونه تكامل مي يابند پاسخ نگفته و فقط تنها كاري كه آن است كه م.ل.م، و تجارب و درسهاي تاريخي پرولتاريا را به كناري مي افكنند. آنها هميشه موعظه مي كنند كه معلوم نيست آنچه كه ما مي كنيم درست باشد، چون نتايج قابل لمس و فوري به ما اعطا نكرده... آنها تكامل ديالكتيكي پديده ها و پروسه ها را در تاريخ درك نمي كنند. اين انحراف گرايش بسيار قوي در سطح جهان است. تشكيلاتهاي بزرگ در اروپا كه پس از انقلاب فرهنگي بوجود آمدند، نتوانستند ادامه دهند و سر خود را از آب بيرون نگاه دارند و كاملا در هم شكسته شدند زيرا "كمونيستها بيش از حد  تنها بودند"، "كار كمونيستي كار بسيار ايزوله و منفرديست" و... بواقع دليل در هم شكسته شدن آنها نداشتن درك درست از امپرياليسم و عملكرد آن، از آريستوكراسي كارگري ، از  بحران، چگونگي تكوين بحران، نيافتن پايه اجتماعي درست بود؛ نداشتن درك درستي از اينكه به طبقه كارگر چگونه بايد نگريست، چگونه طبقه كارگر به حركت در خواهد آمد، و تحت چه شرايطي و چگونه بايستي كارشان را در بين طبقه كارگر و اقشار ديگر به پيش ببرند، در زمانهاي معين چگونه و در بين چه بخشي و چه قشري از طبقه كارگر و اقشار ديگر جامعه كار كنند و ... و بدون داشتن درك صحيح در مورد اين مسائل نمي توانستند سرشان را از آب بيرون نگاه دارند. آنها مي خواستند تحت همه شرايط يك حزب توده اي كارگري باشند. بدين دليل خط را رقيق كرده و اكونوميست شده، شروع به بلند كردن شعار 35 ساعت كار كردند و ... تا بدين ترتيب حزب توده اي  كارگري شوند. و اين خط يعني خط اكونوميستي هميشه احزاب را به شكست مي كشاند زيرا اين بازي بورژوازي است: خود بخودي گرايي، دنباله روي از جريانات خودبخودي، اكونوميسم، ... همه سياست بورژوايي هستند و طبيعتا در بازي بورژوايي، بورژوازي  مي برد. ناسيوناليسم نيز بازي بورژوائي است. كمونيستها بمثابه نمايندگان پرولتاريا بايد بروي اين نكته تعليم و تربيت يابد كه "يك طبقه واحد جهاني" است. و يك منفعت مشترك و واحد دارد و آنهم كمونيسم جهاني است. بله! طبقه واحد است. بنابراين بايد در چارچوب مليتها و فرهنگهاي مختلف و غيره كار كند، اما فقط براي آنكه اين چارچوب ها را در هم شكسته و بطرف هدف واحد برود. به احتساب آوردن و در نظر گرفتن مسئله ملي بمعناي وابسته شدن به آن نيست. جهتگيري اساسي ما بايد استفاده از اوضاع مختلف براي رسيدن به آنچه كه مي خواهيم، باشد يعني جهتگيري اساسي ما بطرف انترناسيوناليسم است.

بنابراين پرولتارياي هيچ كشور نمي تواند اين عذر و بهانه را بياورد كه در كشور من انترناسيوناليسم زياد برايي ندارد و مردم خود را انترناسيوناليست نمي دانند و غيره. شكل ديگري از اين بحث آن است كه: كشور من مذهبي است، مناسب پياده كردن م.ل.م نيست، فرهنگ ما اجازه نميدهند كه زنان را به كوهستانها برده و اسلحه دستشان بدهيم، زيرا فئوداليسم در كشور من خيلي ريشه دارد، اسلام خيلي پايه دارد ... خير! دقيقا به تمام دلايل بالا، و اينكه من پرولتاريا هستم، طبقه ما در سطح جهان مي گويد كه زن و مرد بايد مساوي باشند. اين بخشي از انقلاب كمونيستي است و بخشي از انحرافات امروزيست كه استثمار فئودالي بر آن تكيه مي كند. انگلس در اين مورد جمله معروفي دارد كه در مورد دلايل "تبديل مادرشاهي به پدرشاهي" مي گويد: "ميدانيد چرا اين اتفاق افتاد؟ (چنين بنظر مي آيد كه او دارد با مردها صحبت مي كند) ميدانيد آنها با اينكار مي خواستند چه چيزي را حل كنند؟ آنها مي خواستند اين مشكل را حل كنند كه اين برده ها ـ كه مثل املاك و مزارع خصوصي شان بود و اين شامل برده هاي مذكر هم ميشد ـ تحت مالكيت چه كسي در خواهد آمد؟ چه كسي اين برده هاي مرد را به ارث خواهد برد. براي حل اين مشكل مادرشاهي سرنگون شد... و سپس مي گويد اي مردهاي برده شما كه اينقدر در مورد مسئله زنان عقب مانده هستيد ديگر چه مي گوئيد؟  انترناسيوناليسم پرولتري يعني نمايندگي كمونيسم جهاني را كردن، نماينده يك طبقه واحد جهاني را كردن و بمثابه آن عمل كرده و ... است. اينها جمله پردازي نيستند. براي كتب و اشعار نمي باشند. خير! كمونيسم در رويا و شعر نيست. كمونيسم در كار امروزي ماست. بايد آن را پروراند بايد بمثابه رودي بود كه بطرف دريا روان است. تابحال سازشهاي زيادي بر روي اين مسئله شده است و مدتها در تاريخ جنبش كمونيستي چنين دركي به كناري زده شده است و اين ماترياليسم مكانيكي است.

مي بينيد كه چگونه اسير شرايط شدن، بر سر هر مسئله مهمي از جنبش كمونيستي مي تواند ما را منحرف و ليبرال كند.

مطالعه تزهاي فوير باخ (ماركس) براي خط كشي با ماترياليسم مكانيكي بسيار مهم است. ماترياليست هاي عامي هميشه چيزي را فراموش مي كنند. آنها مي گويند شرايط مادي متفاوت به ايده هاي مختلف پا مي دهد و نتيجه گيري مي كنند كه حال كه شرايط متفاوت است منهم متفاوت عمل خواهم كرد بنابراين بگذاريد شرايط وقتي به كمونيسم تحول يابد آنموقع منهم براي كمونيست كردن مردم خواهم كوشيد. اما اين نكته را فراموش مي كنند پس چه كسي جامعه را تغيير خواهد داد؟ چه كسي شرايط رسيدن به كمونيسم را فراهم خواهد ساخت؟ چه كسي؟ اين فعاليت انقلابي مردم است كه شرايط را عوض خواهد كرد. بنابراين بهتر است از هم اكنون در مورد كمونيسم و انترناسيوناليسم صحبت كنيم و برايش مبارزه كنيم تا شرايط بطرفش تحول يابد. در غير اينصورت مانند آن است كه بگوييم تمام تحولات بخودي خود صورت گرفته و كمونيسم هم خودبخود بوجود خواهد آمد. بنابراين مي توان نشست و انتظار تحول خودبخودي شرايط را كشيد. اين ماترياليسم مكانيكي است كه نقش عنصر آگاهي را نفي مي كند. درواقع در اين مبحث نيز يك "همگوني" ديگر موجود است كه بايد دركش كرد ـ همگوني بين ماده و شعور و تبديل آنها بيكديگر. ماده به شعور (آگاهي) تبديل مي گردد و شعور به ماده. مائو در مقاله "ايده هاي صحيح از كجا نشئت مي گيرند" مي گويد: "اين ماترياليسم ديالكتيك است و نه ايده آليسم. شعور مي تواند به ماده تبديل شود." يعني اينكه ما با شعورمان جهان مادي را تغيير ميدهيم. اين ايده آليسم نبوده بلكه عين ماترياليسم است. درواقع تمام وظيفه ما همين است يعني متغير ساختن ماده بر مبناي شعور. و دقيقا به دليل متحقق ساختن اين امر است كه به تحليل مشخص از شرايط مشخص مي پردازيم و سعي مي كنيم كه شرايط عيني را بفهميم و براي درك بهتر آن مبارزه مي كنيم. بله، فقط بدين دليل كه چيزي بغير از اين شود، مبارزه ميكنيم شعورمان و آگاهيمان را بالا بريم. ما نمي خواهيم شرايط عيني را مشاهده كنيم و بگوئيم آه! بله! بسيار خوبست! توانستيم شرايط عيني را مشاهده كنيم، زماني كه بعداً خودبخود عوض شود، آنموقع هم خواهيم توانست از نو مشاهده كنيم و بگوييم آه! بله! اكنون شرايط عيني اينجوري است و... در تمام اين طرز تفكر عنصر ذهني، شعور و آگاهي بمثابه يك عامل پاسيو عمل مي كند. و بصورت منفعل شرايط عيني را فقط مشاهده مي كند. اين ماترياليسم مكانيكي است. به اين دليل است زماني كه ماركس فويرباخ را نقد مي كند، و هر زمان كه در مورد تاريخ بحث مي كند، مي گويد كه فويرباخ يك ماترياليست مكانيكي است و هر زمان كه در مورد نقش ايده و تئوري صحبت مي كند، مي گويد فويرباخ در اين مورد ايده آليست است. چرا؟ چون او به ايده ها و تئوريها بمثابه چيزي كه از "كارهاي كثيف دنيوي" دور است مي نگرد. به ايده به مثابه يك تفكر عميق پاك و پاكيزه مي نگرد و نمي خواهد چيزي را تغيير دهد. بنابراين زماني كه فويرباخ در مورد جهان مادي صحبت مي كند، يك ماترياليست مكانيكي است، زيرا فكر مي كند در جهان مادي بخودي خود تغيير حاصل مي گردد. اگر ماترياليست ها نقش فعالي براي شعور و ايده قائل نباشند و آن را تبليغ نكنند و در محاسبات خود دخالت ندهند كسان ديگري اينكار را خواهند كرد، جنبه فعالي در رابطه با ايده ها رشد خواهد كرد، اما توسط ايده آليستها رشد خواهد يافت. آنها آن را بنفع خودشان رشد خواهند داد. و خواهند گفت كه بله! ذهن به ماده پا مي دهد (ذهن است كه ماده را مي آفريند). اين آن چيزيست كه رشد خواهد كرد. اين درواقع ريشه فلسفي انحرافات سالهاي 30 و 40 جنبش كمونيستي بين المللي است كه با طرز تفكر ماترياليسم مكانيكي مشكلات زيادي بوجود آورد. مثال سارتر را در نظر بگيريد. او (سارتر)  مي گفت: من ضد ماركسيسم لنينيسم نيستم. من فقط دارم به آن جنبه اي كه ماركسيسم "فراموش" كرده مي پردازم. ماركسيسمي كه او در موردش صحبت مي كند، ماركسيسم حزب كمونيست فرانسه بود. او به پراتيك و ديدگاه ماترياليست مكانيك اين احزاب نگريسته و نقش عنصر آگاهي را نديد و هنگاميكه خواست آنرا فرموله كند به شكل نقش افراد آنرا فرموله كرد يعني به شكل تئوري اگزيستانسياليسم (تئوري معتقد به اصالت وجود) و اين دقيقا آن چيزيست كه ماركس  عليه اش هشدار ميدهد كه اگر ماترياليستها به نقش فعال عنصر آگاه نپرداخته و تبليغش نكنند، فلاسفه ايده آليست به آن خواهند پرداخت.

مقوله "همگوني" بين شعور و ماده در انقلاب فرهنگي بحث و جدل زيادي بهمراه آورد. مخالفين مائو به او حمله كرده و مي گفتند كه قائل بودن به همگوني شعور و ماده ايده آليسم است. يان چنگ، فيلسوف طرفدار ليوشائوچي و دارودسته اش اين خط را تبليغ مي كردند. آنها اساسا تئوري نيروهاي مولده را تبليغ مي كردند. آنها مي گفتند كه در چين اكنون تضاد رشد نيروهاي مولده است زيرا انقلاب روابط توليدي را انقلابي كرده، بنابراين اكنون نيروهاي مولده بايد رشد كنند و مائو مي گفت براي آنكه توليد را بالا ببريم بايد در حيطه روابط اجتماعي بيشتر انقلاب كنيم و دگرگوني بوجود آوريم.

آنها مخالف پيشرفت انقلاب  عليه رويزيونيستها و روابط اجتماعي و تضادهاي بورژوايي باقيمانده از جامعه كهن بودند. آنها تئوري ماترياليست مكانيكي "نيروهاي مولده" را تبليغ مي كردند و غيره و غيره. اين نبرد در چين بدور اين سوال راه افتاد كه چگونه بايد جامعه و شرايط ماديش را متغير كنيم و چگونه نيروهاي مولده را رشد دهيم؟ جواب مائو اين بود: با آگاهي، با آگاهي طبقاتي، با فعاليت آگاهانه پرولتاريا، با يك ديدگاه وسيعتر از انقلاب جهاني، با ديدگاه وسيعتر از نقش پرولتاريا و اينكه چه ميكند، چرا ميكند، و چگونه بايد بر همه چيز احاطه و رهبري داشته باشند. در شانگهاي در يك كشتي سازي مبارزه اي بين كارگران و مهندسين بورژوا براه افتاد. شعار كارگران اين بود: "ما برده تن (1000 كيلو) نيستيم، ما اربابان جهان هستيم." داستان از اين قرار بود كه مهندسين بورژوا مي گفتند كه ما نمي توانيم كشتي هاي 50 هزار تني بسياريم و بايد از آلمان وارد كنيم وكارگران مي كفتند: مزخرف است! ما مي توانيم. و بدور اين مسئله مبارزه دو خط را پيش برده و با نشان دادن اينكه خط تعيين كننده است پيروزمند شدند و نشان دادند كه جايگاه روبنا، خط، آگاهي بخصوص زماني كه در حال هدايت آگاهانه چنين جامعه اي هستيم بسيار مهم است. و اين به اصل بزرگتر و عامتر بر ميگردد كه اگر خط درست در راس همه چيز نباشد، يعني آگاهي طبقاتي و انقلابي در جامعه سوسياليستي بر فراز همه چيز قرار نگيرد، چيز ديگري در راس قرار خواهد گرفت و آنهم تفكر بورژوائي است. اگر آگاهي انقلابي مناسبات بين انسانها را تنظيم نكند، آنگاه  نيروي تنظيم كننده ديگري، اصل متشكل كننده ديگري يعني قانون ارزش اين نقش را به عهده خواهد گرفت و جامعه سوسياليستي بورژوازئي خواهد شد.

زماني كه به انقلاب فرهنگي بنگريم سوال پيش مي آيد كه از آن چه آموخته ايم؟ بعضي ها خيلي ساده جواب مي دهند كه ما "فقط ياد گرفته ايم كه دن سيائوپين و ... رويزيونيست بودند و در نقطه معيني در تاريخ كشور ما(يعني وقتي سوسياليسم ساختيم) نيز چنين افرادي  ظهور خواهند كرد و ما بايد انقلاب فرهنگي كنيم." و انقلاب فرهنگي به جمع نسخه هاي كاتالوگ اينان اضافه مي گردد. خير! ما بيش از اينها ياد گرفته ايم: در مورد ماده، آگاهي، ديالكتيك، تكامل، و مسائل عمومي ديگر. حتي از خود مي توان پرسيد كه چگونه انقلاب فرهنگي در جنگ خلقي كه براه خواهيم انداخت  حضور مي يابد؟ انقلاب فرهنگي در خط توده اي در يك جنبش دهقاني يعني چه؟ چگونه درسهاي عام ماركسيست ـ لنينيستي انقلاب فرهنگي در مبارزه ما انعكاس مي يابند؟ چه چيزهايي هستند كه از آن مي توان گرفت و در مبارزه طبقاتي گذارد و احتمالا ارتقاء شان داد؟ زيرا زماني كه يك خط درست داشته باشيم و به مرحله اجرا گذاريم مي توانيم به يك پراتيك خوب دست يابيم و آن زمان پراتيك ما براي جمعبندي غني خواهد بود. بنابراين به انقلاب فرهنگي نبايد اينگونه برخورد كرد كه زماني كه در كشور ما انقلاب سوسياليستي شود، احتمالا چند سال بعدش يك جنبش "جهش بزرگ بجلو"، و بعد انقلاب فرهنگي و... خير! اين مكانيكي است! اگر اين برخورد مكانيكي را به تجارب داشته باشيم احتمالا قادر نخواهيم بود از آن بياموزيم و آنرا بكار بنديم. اگر از همين امروز درسهاي آموخته شده از انقلاب فرهنگي را به اجرا نگذاريم و از هم اكنون اين جهتگيري را نداشته باشيم و با چنان خط انقلابي خود را آماده نكنيم... هرگز به سوسياليسم هم نخواهيم رسيد چه برسد به مرحله اي كه لازم است انقلاب فرهنگي كنيم! و در عوض آنچه كه خواهيم داشت تئوري نيروهاي مولده خواهد بود.