گرامي باد پنجاهمين سالگرد انقلاب چين!
از جهاني براي فتح 26، 1379، www.sarbedaran.org\rim
اين متن ويرايش شده سخنراني به مناسبت پنجاهمين سالگرد پيروزي انقلاب 1949
چين است كه توسط "جهاني براي فتح" تهيه و در جلسات گوناگون ايراد شد.
در اينجا گرد آمده ايم تا پنجاهمين سالگرد انقلاب چين را جشن بگيريم.
كارگران و دهقانان و توده مردم چين در فاصله 1949 تا 1967 قدرت سياسي را در كف
داشتند. كانون توجه ما در سخنراني امروز اينست كه خلق از اين قدرت سياسي چه
استفاده اي كرد. منظورمان هم بلافاصله بعد از كسب قدرت است، و هم در دوره اي كه
نزديك به 30 سال به طول انجاميد. ما در اينجا گرد آمده ايم تا دستاوردهاي خلق در
راه ساختمان يك جامعه نوين و متفاوت را جشن بگيريم.
آنچه امكان دگرگون ساختن چين را فراهم آورد، جنگ انقلابي تحت رهبري حزب
كمونيست بود. ايجاد حزب كمونيست چين ملهم از انقلاب مسلحانه در روسيه بود. پيش از
آن، چين هرگز چنين تشكيلاتي را بخود نديده بود. حزب كمونيست چين يك حزب سياسي بود
كه ستون فقراتش را باربران اسكله ها، معدنچياني كه اسير زندگي نكبت بار بودند و
ساير بخشهاي طبقه كارگر تشكيل مي دادند. اين حزب گردانهايي از دهقانان فقير و ساير
روستانشينان را سازمان داد و به مدت دو دهه جنگهاي انقلابي را رهبري نمود.
ديدگاه و اهداف انقلابي حزب كمونيست چين، به شكلي بسيار مشخص در ارتش سرخي
كه توسط اين حزب ايجاد شد، تبلور پيدا كرد. سربازان اين ارتش حتي نخ و سوزني هم از
خلق ندزديدند. برعكس، آنچه دشمن غارت كرده بود را به توده ها باز گرداندند. آنها
تجسم ارزشهاي نوين بودند: تجسم از خود گذشتگي، تعاون و خدمت به خلق. كار آنها فقط
جنگيدن نبود. بلكه مردم را سازمان مي دادند و هر وقت امكانش بود خود در مزارع به
كار مي پرداختند تا سر بار توده ها نباشند.
زماني كه تهيدستان و ساير افراد به ارتش سرخ پيوستند، متحول شدند. آنها
ديگر كساني نبودند كه در آرزوي خلاصي از اين زندگي غير قابل تحمل، منكوب و درمانده
شده باشند. آنها شروع به درك اين واقعيت كردند كه كليد رهائي چين و جهان، در كف
آنها و خواهران و برادران طبقاتيشان در ساير كشورهاست. در جلسات سياسي آنها،
سربازان و افسران بدون هيچ مانعي به انتقاد از ايده هاي عقب مانده و عادات
فردگرايانه يكديگر مي پرداختند. اين سربازان قادر بودند دست به آنچنان قهرماني
هائي بزنند كه ارتشهاي مزدور به خواب هم نمي توانستند ببينند. ارتش سرخ به هر جا
پا مي گذاشت فقيران را فرا مي خواند كه برخيزند و به آنها بپيوندند.
ارتش سرخ به واقع به گردبادي تبديل شد كه ارتش ارتجاعي چانكايشك را با همه
تانكها و هواپيماها و نفراتش كه با پول آمريكا مهيا شده بود، خرد كرد.
اول اكتبر 1949، مائو برقراري جمهوري خلق چين را اعلام كرد. او چنين گفت:
"خلق چين بپاخاسته است!" اين مسئله براي آمريكا، انگلستان، فرانسه، ژاپن
و ساير قدرتهاي امپرياليستي قابل قبول نبود. آنها همه جا جار زده بودند كه
كمونيستهاي چين نمي توانند به پيروزي دست يابند. يكي از مقامات آمريكائي در گزارش
خود نوشته بود: "چين آنقدر پر جمعيت است كه هيچ حكومتي نمي تواند از پس سير
كردن شكم اهالي برآيد." حتي خيلي از مردم چين هم فكر مي كردند كه "مه يو
بانفا" ــ يعني هيچ راه نجاتي وجود ندارد. اما مائو و انقلابيون چين اين را
قبول نداشتند.
مائو اين سئوال را مطرح كرد كه "چرا طي چند دهه، 600 ميليون تهيدست نتوانند با تلاشهاي خويش يك كشور
سوسياليستي غني و قوي ايجاد كنند؟ اين كارگران و دهقانان و روشنفكران كاري هستند
كه ثروتهاي جامعه را مي آفرينند. اگر آنها سرنوشت خويش را بدست بگيرند، ماركسيسم ـ
لنينيسم را راهنماي خويش قرار دهند، و با شور و شوق به مصاف مشكلات بشتابند و در
برابر اين وظيفه شانه خالي نكنند، هيچ مشكلي در جهان نيست كه آنها نتوانند بر آن
فائق آيند."
اين حرفها، لاف نبود. بلكه تشريح دقيق هدفي بود كه كمونيستهاي چين در پي
تحققش بودند و آن را تحقق بخشيدند.
چين اسير زمينداران فئودال، مشتي سرمايه دار انحصارگر بزرگ، و امپرياليستهاي
خارجي بود كه مستقيما بر بخشهائي از كشور حكم مي راندند؛ انگار كشور خودشان است.
سرمايه داران انحصارگر بزرگ با زمينداران فئودال پيوند و همكاري تنگاتنگ داشتند و
به مثابه شركاي پايين دست به امپرياليستها خدمت مي كردند. زمانيكه ارتش طبقات
حاكمه سابق شكست خورد و حكومت آنها سرنگون
شد، گام بعدي در هم شكستن قدرت اقتصادي آنها بود. حكومت نوين براي تامين نيازهاي
اساسي مردم بايد فورا مايملك طبقات حاكمه سرنگون شده را مصادره مي كرد. ميليونها
نفر براي ايجاد حكومت نوين جنگيده بودند و روي آن حساب مي كردند. بسياري از افراد
متزلزل در صورتي حاضر به حمايت از اين حكومت بودند كه بتواند مشكلاتشان را حل كند.
اوضاع روستاها
اكثريت بزرگ مردم چين، دهقاناني بودند كه روي زمين كار مي كردند اما هيچ
مايملكي نداشتند يا مايملكشان ناچيز بود. آنها شبيه افرادي بودند كه بر سنگهاي
لغزان ايستاده و آب تا گردنشان بالا آمده بود. اگر همه چيز خوب پيش مي رفت جان
سالم بدر مي بردند. اما در صورتي كه كوچكترين موجي بلند مي شد غرق مي شدند. در
سالهاي قحطي آنها برگ و ريشه درخت مي خوردند و از معابد تقاضاي خوراك مي كردند و
از سرما يخ مي زدند. در بعضي سالها آنها ميليون ميليون مي مردند.
زمانيكه ارتش انقلابي، قواي چانكايشك و ارتشهاي اربابان محلي را در هم
شكست، نظام فئودالي به سرعت واژگون شد. در واقع اين واژگوني قبل از پيروزي سراسري
در مناطق آزادشده آغاز شده بود. و سپس
همانند رودخانه اي كه سدي را در هم مي شكند سراسر چين را درنورديد. تيمهاي
كار كه تحت رهبري حزب قرار داشتند به روستاها وارد مي شدند تا با دهقانان درباره
شرايط و مشكلاتشان به بحث و گفتگوي طولاني و عميق بپردازند. حزب به دهقانان مي گفت
كه بايد بپا خيزند، خود را سازمان دهند و زمين را از آن خويش سازند. دهقانان عليه
فئودالها و قداره بندان آنها تظاهراتهاي اعتراضي گسترده اي برگزار كردند و در آن
به حكايت رنجها پرداختند. كليه قروضي كه دهقانان به فئودالها و رباخواران داشتند،
ملغي شد. اربابان مجبور شدند هر آنچه ربوده بودند را پس بدهند. افرادي كه جدي ترين
جنايات مرگبار را عليه خلق مرتكب شده بودند مجازات شدند. و اگر چنين نمي شد مردمي
كه توسط آنها منكوب شده بودند جرات به صحنه آمدن پيدا نمي كردند.
دهقانان خود به تقسيم زمين، ابزار كشاورزي و حيوانات پرداختند. اين كار در
مجامع توده اي صورت مي گرفت كه در آنها هر يك از اهالي روستا حق نظر داشت. آنچه
اين امر را بسيار پيچيده كرده بود، مسئله چگونگي برخورد به طبقات گوناگون موجود
درون جماعت دهقاني بود. به نحوي كه فقيرترين دهقانان بتوانند به آنچه نياز دارند
دست يابند و در عين حال بتوان حداكثر افراد ممكن را براي پشتيباني از قدرت سياسي
نوين متحد كرد. املاك و دارائي ها بطور سرانه تقسيم مي شد. يعني به هر مرد، زن و
كودك تعلق ميگرفت و صرفاً به شوهر نمي رسيد. اين يك اقدام فوق العاده انقلابي بود.
پيش از آن هرگز به زنان چيني برخوردي برابر با مردان نشده بود و آنها صاحب هيچ چيز
نبودند.
همانطور كه جلوتر خواهيم ديد، انقلاب چين نمي توانست به سياست زمين به
كشتگر محدود شود. اما بايد از اين نقطه آغاز مي كرد. اولا اگر به دهقانان زميني كه
بر آن زراعت مي كردند نمي رسيد، آنها هيچگاه احساس آزادي نمي كردند. ثانياً هيچ
طريق ديگري براي اينكه چين بتواند خوراك خود را تامين كند و شالوده توسعه مستقل
صنعتي و اقتصادي خود را جدا از كنترل امپرياليسم بريزد وجود نداشت.
برخلاف پيش بيني هاي آمريكا، از سال 1952كه رفرم ارضي اساساً به انجام
رسيد، چين از نظر برنج خودكفا شد. بدين معنا كه هر فرد آذوقه كافي براي سير شدن در
اختيار داشت. بعلاوه معنايش اين بود كه امپرياليستها ديگر نمي توانند چين را به
گرسنگي دادن تهديد كنند.
شهرها
پيش از انقلاب شهرهاي چين نيز همانقدر گرفتار شرايط دهشتناك بودند كه
روستاهايش. مثلا شانگهاي كه بزرگترين شهر چين بود را در نظر بگيريد. شانگهاي، كلان
شهري پرسروصدا، پر جمعيت، و پر تپش بود كه
يكي از بزرگترين شهرهاي جهان محسوب مي شد. البته شانگهاي نظير بسياري از شهرهاي
امروز جهان سوم مجوعه اي از چند شهر مختلف بود. يك بخش آن را مركز شهر مدرن و
پرترافيكي تشكيل مي داد كه محل هتلهاي سبك غربي و مراكز شركتها و فروشگاههاي لوكس
و ويژه بود كه اغنيا مي توانستند كالاهاي وارداتي از سراسر جهان را در آنجا تهيه
كنند. كلوپهاي شبانه اي بود كه مقامات و افسران و ميليونرها مي توانستند در آنجا
تفريح و قمار كنند. براي هر سطح درآمدي، فاحشه خانه اي وجود داشت. فرانسويها و
انگليسيها و آمريكاييها هر يك محله اختصاصي خود را داشتند. اين خداوندان واقعي شهر
در امان از مزاحمت چيني ها در امارات و باغهاي خود زندگي مي كردند. كار و زندگي
چينيها بر عرشه كشتيها، در باراندازها و انبارهايي كه در سايه عمارات بلند پنهان
بود مي گذشت. آنها در كارخانه ها و رستورانها، در آشپزخانه ها و مغازه ها كار مي
كردند. برخي شان كالسكه پولدارها را مي كشيدند. برخي ديگر تاكسيهاي دوچرخه اي را
مي راندند و بطور كلي خدمتكار اغنياي شهر بودند. محل زندگي آنها تك اتاقهاي كوچك و
تاريك و كثيف در كوچه هاي فرعي و يا حتي در گوشه خيابانها بود.
بسياري از اين كارگران كمونيست شدند. در جريان جنگ انقلابي طولاني چين،
تعداد زيادي از پرولترها به مناطق روستايي رفتند تا ارتش سرخ را تقويت كنند. باقي
در شهرها ماندند و تشكلات زيرزميني حزب و سازمانهاي كارگري را برپا داشتند. تعداد
اعضاي اين سازمانها و تشكلات به صدها هزار نفر بالغ مي شد. بعلاوه حزب مخفيانه
فروشندگان و دانشجويان و هنرمندان و روشنفكران
و همه كساني را كه مي شد عليه دشمن مشترك متحد كرد، سازمان مي داد و رهبري
مي كرد.
زمانيكه يك روز صبح زود، ماهها بعد از آزادي پكن و منطقه جنوبي چين، ارتش
سرخ وارد شانگهاي شد، برخي چيزها يكباره دستخوش تغيير گشت. ارتش انقلابي رفت كه
جايگزين پليس سابق شود يا آن را رهبري كند. افسران عالي رتبه پليس سابق گريخته
بودند. پليس از رفتار ناشايست با مردم منع شد. آنها ديگر اجازه نداشتند رانندگان
تاكسيهاي دوچرخه اي و كالسكه كشان را توقيف كنند، كتكشان بزنند، و پول و بالشتهاي
وسائط نقليه شان را بدزدند.
نيروهاي ارتش آزاديبخش فوراً به ترميم سيستم فاضلاب شهر پرداختند. شانگهاي
به شدت متعفن شده بود زيرا سيستم كهنه فاضلاب درزهاي زيادي داشت. اين بخصوص در
مورد محلات فقيرنشين صدق مي كرد كه مقامات سابق يك قرن بود ككشان هم نمي گزيد و
اقدامي براي حل اين مسئله نمي كردند. زاغه ها درست بر روي لوله هاي سوراخ فاضلاب
برپا شده بود و بسياري از مردم در نقاطي زندگي مي كردند كه گرداگردش را كثافت
گرفته بود. خيابانهاي شهر زباله روبي شد. مردابهايي كه مملو از گل و لاي و آب راكد
بود و باعث اشاعه بيماريهاي گوناگون مي شد خشك شدند.
بدين ترتيب ميليونها نفر چيني توانستند از شر كثافت و تعفن رها شوند و آب
تميز براي آشاميدن داشته باشند. يعني چيزي كه همين امروز هم ميلياردها نفر از مردم
جهان از نداشتنش رنج مي برند.
ارتش سرخ در همان حال كه شهرهاي بزرگ چين را يكي پس از ديگري فتح مي كرد،
به مصادره بزرگترين بانكها، كارخانه ها و ساير مراكز اقتصادي مي پرداخت. آنها بطور
اضطراري تامين محصولات مورد نياز شهر كه در روستا توليد مي شد و جريان يابي آن طي
سالهاي جنگ قطع شده بود را دوباره سازمان
دادند.
كار فوق العاده ارزان و گسترده اي كه توسط نظام فئودالي فراهم مي شد نه
فقط دستمزدها را در سطح بخور و نمير نگه مي داشت، بلكه مانع صنعتي شدن چين نيز شده
بود. وقتي كه تعداد بي شماري از روستاييان براي كار كردن تا حد مرگ وجود داشتند
ديگر چه كسي به فكر ايجاد كارخانه هاي مدرن بود؟ با بسياري از كارگران همان رفتاري
مي شد كه فرق چنداني با دهقانان نداشت. زنان جواني كه در كارخانه هاي نساجي كار مي
كردند را مثل برده شبها زنداني مي كردند. مردان و نوجواناني كه در معادن كار مي
كردند، كتك مي خوردند و مورد آزار قرار مي گرفتند. برخورد كارفرمايان به
الاغهايشان بهتر از اين بود.
تحول انقلابي
حزب بر همه اين مسائل يك شبه نقطه پايان نهاد. كار كودكان ملغي شد. ساعات
كار از 12 تا 16 ساعت به 8 ساعت تقليل
يافت. در چند سال اول، دستمزدها دو تا سه برابر شد. كارگران از آنجا كه مي دانستند
كارشان در خدمت رهايي چين و كمك به ساختن سنگري براي انقلاب جهاني است، در توليد
كردن منفعت داشتند. آنها براي نخستين بار به باز سازماندهي توليد تشويق شدند تا آن
را هرچه كاراتر سازند. همه كارگران كه پيش از آن هيچ چيز بيش از دو دست كاركن
بحساب نمي آمدند، آزاد شدند تا در دگرگون ساختن حيات اجتماعي، فرهنگي و سياسي كشور
سهم بگيرند. آنها تشويق شدند كه به حزب كمونيست بپيوندند. آنها اتحاديه ها و ساير
انجمنهاي سراسري كارگران را شكل دادند و بدين وسيله در اداره اماكن كار شركت
جستند. كارخانه ها به ساختن مسكنهاي جديد، شيرخوارگاهها، چايخانه ها و ساير
تسهيلاتي كه تا آن زمان در چين ناشناخته بود پرداختند.
ميليونها فاحشه در چين در گروههائي تحت رهبري حزب سازمان يافتند. اينها
كساني بودند كه اغلب به فروش رسيده يا دزديده شده بودند و براي سالها در غل و
زنجير بسر برده بودند. اين گروهها به زنان كمك مي كردند كه دلايل ستم وارد بر خود
را بفهمند. آنها بعلاوه عليه هرگونه گرايش تحقير كننده و تبعيض آميز از جانب ساير
مردم نسبت به فواحش مبارزه مي كردند. فواحش سابق مي توانستند براي دستيابي به
مشاغل جديد تعليم يابند يا به مناطق روستايي بازگردند.
طي مدتي كوتاه، خيابانها و جاده هاي كشور كه در جهان جزء ناامن ترين و
خطرناكترين راهها بود نسبتاً امن شد. مرتجعين معمولا چنين استدلال مي كنند كه راه
خاتمه بخشيدن به جرائم، اعمال سركوب بيشتر از جانب حكومت است. چين عكس اين را ثابت
كرد. بدين معني كه وقتي شرايط زمينه ساز جرم و جنايت دگرگون شود، ميزان جرائم
بنحوي ناگهاني و گسترده تقليل مي يابد. بعلاوه زماني كه مردم بويژه تهيدستان آزاد
باشند و شروع به اداره جامعه كنند، مي توانند توان جمعي خود را در مبارزه عليه
جرائم بكار گيرند. امروز حكام مرتجع كشورهايي كه در آنها صدها هزار يا حتي
ميليونها نفر زنداني وجود دارد ادعا مي كنند كه سوسياليسم يك اسارتگاه بزرگ است.
حقيقت اين است كه چين سوسياليستي فقط چند هزار زنداني داشت و آنها آزاد بودند هر
زمان كه بخواهند بدون ترس به هر جا كه خواستند بروند.
زنان
وضعيت زنان خيلي سريع دستخوش دگرگوني هاي عظيم شد. زنان چين در سراسر زندگي خود تحت سلطه مردان قرار
داشتند. زماني كه بچه بودند تحت سلطه پدر، در جواني تحت سلطه شوهر و وقتي كه بيوه
مي شدند تحت سلطه پسر يا ساير بستگان مرد. ضرب المثلي بود كه مي گفت: "تولد
يك دختر هيچكس را شادمان نمي كند." علت اين تفكر اين نبود كه تهيدستان سنگدل
بودند. برخي افراد تمايلي به بزرگ كردن نوزاد دختر نداشند، زيرا فكر مي كردند كه
دست آخر خادم خانواده اي ديگر خواهد شد.
اگر كارگران و دهقانان از يوغ فئوداليسم و سرمايه داري و امپرياليسم رنج
مي بردند، زنان علاوه بر همه اينها با يك يوغ ديگر نيز مواجه بودند. آنها بعلت زن
بودن تحت ستم قرار داشتند. همين امر به زنان توان نهفته انقلابي عظيمي مي بخشيد.
بعلاوه چين نمي توانست بطور كامل از شر نظام فئودالي رها شود مگر اينكه يكي از
اركان عمده اين نظام يعني پدرسالاري، سلطه رئيس مرد خانواده بر زنان و كودكان را
فرو مي ريخت. توده زنان يك نيروي قدرتمند در سرنگون كردن كل مناسبات اجتماعي كهن و
ايده ها و ارزشهاي اخلاقي عقب مانده كه بر پايه اين مناسبات قرار داشت بودند. اين
امر در مورد كل طبقات خلق صدق مي كرد.
برخي مي گفتند: "رفرم ارضي خوب است، پول جديد خوب است، اما زماني كه
آنها ديگر اجازه نمي دهند زنتان را كتك بزنيد دارند زياده روي مي كنند". راه
حل اين نبود كه براي خاتمه بخشيدن بر كتك زدن زنان، به سركوب حكومتي اتكاء شود.
براي مثال در جريان رفرم ارضي بسياري از مردان نمي خواستند كه همسرانشان به جلسات
انجمن دهقاني بروند. وقتي كه زنان در چنين جلساتي صحبت مي كردند، مردان با
نارضايتي به آنان پوزخند مي زدند. اين رفتارهاي عقب مانده توسط كمونيستها و زنان
پيشرو كه در انجمنهاي زنان متشكل شده بودند به مصاف طلبيده شد. اگر مردي زنش را
كتك مي زد، انجمن زنان روستا به ديدار او مي رفت. همه جمع مي شدند تا آن زن از
شوهرش انتقاد كند و در مورد اينكه چرا رفتار اين مرد در خدمت جامعه كهن است و خلاف
منافع دهقانان است با وي به بحث بپردازد. در موارد بسيار حاد، زنان با آن مرد همان
معامله اي را مي كردند كه او با همسرش كرده بود.
اگر بخواهيم مقايسه اي انجام دهيم، بايد بگوييم كه در همان دوره، زنان در
بسياري از كشورهاي اروپايي هنوز حق راي نداشتند. در سال 1950 طلاق گرفتن از جانب
زنان تقريباً در تمامي كشورهاي جهان غير از چين امري دشوار بود. كنترل مواليد
امكان پذير نبود و سقط جنين غير قانوني محسوب مي شد. زنان در ثروتمند ترين كشورهاي
جهان امروز، تازه شروع به كسب برخي حقوق قانوني كرده اند كه زنان در چين انقلابي
در دو نسل پيش بدست آورده بودند. اما همانگونه كه در مورد رفرم ارضي هم ديديم، انقلاب
چين بايد بسيار فراتر از برابري قانوني مي رفت و اين تازه آغاز نابودي ريشه هاي
نابرابري و ستم بود.
همه اينها فقط گامهائي اوليه در جاده اي طولاني محسوب مي شد.
مبارزه در حزب
از همان آغاز درون حزب كمونيست چين مبارزه اي بر سر اينكه گامهاي بعدي چه
بايد باشد، براه افتاد. يكي از بزرگترين موضوعات مورد مبارزه چگونگي مدرنيزه كردن
جامعه بود. آيا اين كار را بايد با قرار دادن سود در مقام فرماندهي و صرفاً
مدرنيزه كردن همان نوع اقتصادي كه در
گذشته وجود داشت انجام داد و بدين ترتيب چين را وابسته به بازار جهاني تحت كنترل
امپرياليسم نگه داشت؟ اگر چنين مي شد معنايي جز در پيش گرفتن راه سرمايه داري
نداشت و اين باعث مي شد كه دوباره كارگران، دهقانان و زنان چين گرفتار همان زندگي
اي شوند كه از آن نفرت داشتند. حال كه صنعت به مايملك كل خلق تبديل شده بود بايد
بگونه اي متفاوت تكامل مي يافت. راه اين نبود كه منابع را صرفاً به صنايعي اختصاص
دهند كه بيشترين سود را حاصل مي كند. چين بايد اولويت را به توسعه كشاورزي مي داد
تا بدين ترتيب خوراك خلق را تامين كند و براي صنايع مواد خام فراهم سازد و براي
محصولات صنعتي بازار فراهم آورد. چين بايد بين صنايع سبك و سنگين تعادل ايجاد مي
كرد. هدف اقتصاد، توليد نيازهاي خلق، تشويق توسعه موزون در سراسر كشور، ساختن يك
اقتصاد ملي خودكفا و پشتيباني از انقلاب در سراسر جهان بود.
مائو گفت كه انقلاب دمكراتيك نوين چين در را بروي سرمايه داري گشود اما
بيشتر از آن در را بسوي سوسياليسم باز كرد. براي مثال، رفرم ارضي باعث شد كه
كشاورزان خرد در مقياس وسيع در سراسر كشور بوجود آيند. اما انقلاب نمي توانست در
اينجا توقف كند. اولا اگر چنين مي شد برخي افراد كه كمي بيش از ديگران زمين، ابزار
و حيوان داشتند يا حتي فقط كمي نيروي كارشان بيشتر بود، مي توانستند ثروتمند شوند
و برخي كسان ديگر كه مايملك كمتري داشتند سرانجام مجبور مي شدند زمين خود را
بفروشند. كاركرد سرمايه داري روستا را به فقير و غني تجزيه مي كرد. ثانياً حتي اگر
سرنگوني فئوداليسم توسط دهقانان در آغاز باعث مي شد كه روستاهاي چين از ركود و فقر
خلاصي يابند، اما پيشرفت بيشتر كشاورزي در گرو تبديل اين صاحبان قطعات كوچك زمين
به كارگراني بود كه بطور جمعي توليد كنند. ثالثاً، اين عقب ماندگي كل پروسه توسعه
اقتصاد سوسياليستي را با مانع روبرو مي كرد.
نياز به اين تغييرات بزرگ با مقاومت از درون خود حزب روبرو شد. اما مائو
بر اين باور بود كه شور و شوق نهفته در دهقانان براي انجام كلكتيويزاسيون مي تواند
بر همه موانع فائق آيد.
پيش از پيروزي سراسري انقلاب و حتي پيش از آنكه رفرم ارضي به انجام رسد،
دهقانان براي كمك به يكديگر در امر كاشت و برداشت به ايجاد تيمهاي كمك متقابل
پرداختند. طي چند سالي كه از رهايي مي گذشت، آنها تعاونيها را در سطح پايين ايجاد
كردند. آنها كل اراضي را با يكديگر كشت مي كردند و محصول كار را بر پايه ميزان
زمين، ابزار و حيواني كه هر خانواده بكار گرفته بود و نيز ميزان كار هر خانواده تقسيم
مي كردند. اما آنها كماكان به كانال كشي، سد و سيل بند نياز داشتند. همانطور كه به
تسطيح زمين، كانال هاي آبياري و غيره نياز داشتند. مالكيت فردي، قابليت توليدي
دهقانان را محدود مي كرد.
از اواسط دهه 1950 ، دهقانان تعاونيهاي پيشرفته را بوجود آوردند. از آنجا كه
آنها ديگر بطور جمعي صاحب زمين و ابزار و حيوان بودند، قباله هاي خود را سوزاندند.
اين روندي پر افت و خيز بود كه در مناطق مختلف با سرعتهاي متفاوت به پيش مي رفت.
بسيار عادي بود كه دهقانان به يك تعاوني بپيوندند، از آن جدا شوند، دوباره به آن
بپيوندند و دوباره جدا شوند. اين امر به حال و هوا و ميزان اعتماد و اطمينان آنها
برمي گشت. اما در برخي مراحل اين پروسه، دهقانان براي پيوستن به تعاونيها صف مي
كشيدند. زمانيكه دهقانان زمين و كار خود را يك كاسه مي كردند، قطعات كهنه و جدا
افتاده خود را كنار مي گذاشتند و با يكديگر براي تغيير موقعيت زمين به كار مي
پرداختند، تراكتور و ساير ماشين آلات مي توانست در مناطقي بكار گرفته شود كه پيش
از آن هرگز حتي يك بيل هم بكار گرفته نشده بود. توسعه كشاورزي راه صعود صنعت را
گشود.
جهش بزرگ به پيش
چين براي يك جهش بزرگ به پيش آماده بود.سطح پايه اي حكومت در روستاهاي
چين، بخش يا شهرك است. تعاونيهاي يك بخش به يكديگر پيوستند تا يك واحد نوين
اقتصادي و سياسي را ايجاد كنند. واحدي كه از طريقش، دهها هزار نفر زندگي مشترك خود
را بسازند. اين كمونهاي خلق گام عظيمي در جهت پر كردن شكاف بين دهقانان و حكومت
بحساب مي آمد. زيرا دهقانان مي توانستند
بطور فزاينده همه امور خويش را در دست گيرند. تيمهاي كار كه بر پايه چند خانواده
ايجاد شده بود كماكان واحد پايه اي محسوب مي شد. اما از آنجا كه اين تيمها به بخشي
از يك سازمان بسيار گسترده تر تبديل شده بودند، مرزهاي طايفه اي و دهكده اي زير پا
گذاشته شد. آبياري، كنترل سيل، جاده ها و غيره بايد در مقياسي بزرگ برنامه ريزي مي
شد و دانش و مشاركت دهقانان نقش محركه را در تعيين اينكه چه كاري بايد انجام شود و
چگونه، ايفا مي نمود.
سياست مائو، تاكيد را بر مناطق روستايي گذاشت تا بتدريج شكاف بين شهر و
روستا و كارگر و دهقان محدودتر شود. گذر به كمونهاي خلق امكان برداشتن گام بزرگي
در اين راه را با ايجاد بيمارستانها، مدارس و صنايع نوين در مناطق روستايي فراهم
كرد. اين درست خلاف افزودن بر تسهيلات موجود در شهرها بود كه شايد در چارچوب تنگ
نظرانه اقتصادي، "ارزانتر" به نظر آيد. توسعه صنايع در مناطق روستايي،
بدون كمونهاي خلق امكان نداشت. زنان و مردان تشويق شدند كه ابتكار سازماندهي
كارخانه هاي نوين را در دست گيرند و راههاي نويني براي تامين نيازهاي خلق بيابند.
حزب اين پروسه را رهبري كرد و حكومت بر پايه نقشه هاي كلي اقتصادي كشور از آن
پشتيباني نمود. اما همه چيز وابسته به تلاشهاي خود مردم بود.
جهش بزرگ به پيش بسياري مشكلات را حل كرد و دستاوردهاي عظيمي كسب نمود.
اما با دشواريهايي نيز روبرو شد. سه سال پي در پي كشور دچار يك خشكسالي شديد و جدي
شد. اتحاد شوروي به انتقام انتقادي كه چين از راه سرمايه داري تحت رهبري خروشچف
نموده بود، كوشيد در اقتصاد چين خرابكاري كند. بعلاوه درون حزب كمونيست چين نيز با
اين جهش مخالفت مي شد. رهروان سرمايه داري در چين از اين مشكلات استفاده كردند تا
آن را دليلي براي ضرورت تغيير مسير چين نشان دهند.
آنها مي گفتند كه انقلاب از مشغله واقعي زحمتكشان يعني كار كردن انحراف
حاصل كرده است. بعقيده آنها مردم نمي بايست خود را به مسائل مربوط به دولت مشغول
مي كردند و نمي بايست به چگونگي سازماندهي و اداره اماكن كار خويش مي پرداختند.
نمي بايست به اين مي پرداختند كه كارشان به رشد و تكامل گام به گام توانايي هاي كل
مردم و جهت گيري كل جامعه خدمت مي كند يا نه.
انقلاب فرهنگي
مائو و ساير انقلابيون چين با مطالعه تجربه اتحاد شوروي و كشور خود به اين
درك رسيدند كه سوسياليسم، به مبارزه ميان طبقات متخاصم پايان نمي دهد. برعكس،
زمانيكه طبقات حاكمه كهن نابود شدند، نبرد به درون خود حزب كمونيست منتقل مي شود.
درگيري بر سر سياستها و استراتژيهاي متضاد، بر سر راههاي مختلف، بيانگر مبارزه
ميان طبقات متضاد است. كارگران و دهقانان و رهبران حزبي آنها در پي تداوم راه سوسياليستي
هستند. اين به معناي نابود كردن شكافها و نابرابريهاي اجتماعي بازمانده از جامعه
كهن به صورت گام به گام است. اين بمعناي نابود كردن كليه ايده هاي كهن است كه
دوشادوش اين مناسبات ادامه حيات مي دهد. اين بمعناي حمايت از انقلابات در سراسر
جهان و تبديل كشور به يك منطقه پايگاهي براي پيشرفت بسوي كمونيسم جهاني است.
انقلابيون كمونيست، خود را درگير نبرد مرگ و زندگي عليه آن دسته از رهبران عالي
رتبه حزب مي يابند كه نماينده يك طبقه استثمارگر نوظهورند و سرسختانه در پي حفاظت
از كليه مناسبات كهن و گسترش آنها، و همراه شدن با نظم جهاني امپرياليستي هستند.
اين رويزيونيستها وزنه سنگين سنت را همراه با موضع مسلط امپرياليسم بر جهان،
پشتوانه خود دارند.
اين مبارزه در انقلاب فرهنگي به اوج خود رسيد. مائو و انقلابيون درون حزب
كمونيست چين در سال 1966 اعضاي حزب و توده ها را به "بمباران مقرهاي
فرماندهي" فرا خواندند: به انتقاد از اين سياستهاي سرمايه دارانه و سرنگوني
كساني كه مي كوشند چنين سياستهايي راتحميل كنند. به مطالعه و بكار بستن ماركسيسم و
به ابتكار عمل در خلق پديده هاي نوين سوسياليستي كه بتواند جامعه را هرچه بيشتر
دگرگون كند.
هدف فوري انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي، سرنگوني آن رهبران حزبي بود كه
مي كوشيدند چين را به جاده سرمايه داري بكشانند. همانطور كه مائو مسئله را تشريح
كرد، انقلاب فرهنگي يك هدف عميقتر هم داشت: تغيير جهان بيني مردم بنحوي كه آنها
بتوانند بهتر تفاوت بين ماركسيسم و رويزيونيسم را بفهمند. اين بمعناي ضرورت
دگرگوني تفكر مردم، بموازات دگرگوني مناسبات اقتصادي و اجتماعي بين مردم بود كه
اين ايده ها معرف آن مناسبات بودند.
نبردهاي آغازين انقلاب فرهنگي توسط گاردهاي سرخ به پيش رفت. آنها
دانشجويان و جوانان شجاعي بودند كه به فراخوان مائو براي مخالفت با مشتي از صاحبان
قدرت در چين پاسخ گفتند. اما مائو علاوه بر آنها، طبقه كارگر را براي رهبري همه
امور به ميدان فرا خواند. او براي تقويت توان حزب در امر رهبري اين مبارزه نبرد
كرد. حزب بايد بمثابه نماينده منافع درازمدت كارگران براي تغيير اين جامعه و جهان
وارونه به ايفاي نقش رهبري مي پرداخت.
در ژانويه 1967 بعد از چند ماه بحث شديد و برگزاري جلسات براي روشن كردن
موضوعات، شورشگراني كه از كارخانه ها و محلات و مدارس شانگهاي برخاسته بودند و
توسط اعضاي انقلابي حزب رهبري مي شدند، قدرت را از دست دستگاه دولتي قديمي شهر كه
به سنگر رهروان سرمايه داري تبديل شده بود، درآوردند. آنها يك دستگاه دولتي نوين
را كه تركيبي از نمايندگان تشكلات شورشي، رهبري انقلابي حزب، و نمايندگان ارتش سرخ
بود، جايگزين ساختند. اين نوع تركيبها اصطلاحاً سه در يك نامگذاري شد. توده ها قدرت
را بطور همه جانبه و از پايين به كف آوردند. از اواخر 1968 اين نوع كميته هاي انقلابي در همه مناطق چين
شكل گرفت.
ميليونها جوان تحصيل كرده براي انجام انقلاب فرهنگي عازم روستاها شدند.
بسياري بطور دائم در روستاها ماندند. افراد شهر نشين كه معمولا به كار يدي نمي
پرداختند دوره هايي را به كار در مزرعه گذراندند تا دهقانان و نيازهايشان را بهتر
بشناسند و به تغيير جهان بيني خويش كمك
كنند.
كارخانه ها توسط كميته هاي سه در يك متشكل از كارگران و تكنيسينها و
مديران اداره مي شدند و بيمارستانها توسط كميته هايي متشكل از پزشكان، كارگران و
نمايندگان بيماران و غيره. همانطور كه مائو پيش بيني كرده بود، زماني كه نقش
كارگران در توليد دگرگون شد و آنها نه صرفاً بمثابه دو دست كاركن بلكه بعنوان
متفكر و اداره كننده به ايفاي نقش پرداختند، توليد نيز از بند رها شد. در يك
پالايشگاه نفت شانگهاي كه گازها هوا را آلوده مي كرد، كارگران به دقت به بررسي اين
مسئله پرداخته و حتي جزيي ترين مسائل فني را در نظر گرفتند و توانستند راه بهينه
سازي اين گازها براي استفاده از آنها در توليد نخهاي پلاستيكي كه در تهيه لباس،
وسائل پزشكي و مصنوعات ديگر به كار مي رود را بيابند. به نظر ارزانتر مي آمد كه
مجتمعهاي صنعتي، سموم خود را آزادانه در فضاي اطراف پراكنده سازند. اين كار يك
مجتمع را ظاهراً سودآورتر مي كرد و تلاش كمتري را از جانب كارگرانش الزام آور مي
ساخت. و حتي ممكن بود منابع مالي اضافه اي را در دسترس آنان قرار دهد. اما كارگران
ثابت كردند كه چنين روشي به نفع جامعه يا حتي اقتصاد بطور كلي نيست.
فعاليتهاي فرهنگي چين نظير فيلم و تئاتر و اپرا و انتشار كتاب و غيره يكي
ديگر از سنگرهاي رهروان سرمايه داري و ميراثي از جامعه كهن بود. مائو گفت كه نام
وزارت فرهنگ را بايد تغيير داد و به آن نام وزارت امپراطورها، اميران و ژنرالها و
هيولاها، نخبگان و موميائي ها، نخبگان و زيباروياني داد كه از تغيير و دگرگوني
گريزانند. سلطه ايده ها و نگرش طبقات استثمارگر بر عرصه فرهنگ، يكي از موانع بزرگ
موجود در راه دگرگون كردن بيشتر جامعه بود.
چيانگ چينگ بواسطه توانائي ها و كيفيات خويش در صف اول اين مبارزه قرار
گرفت. او نقش مهمي در رهبري خيزش توده اي براي سرنگون كردن رهروان سرمايه داري در
هر آنجا كه قدرت داشتند، بازي كرد. بعلاوه او مشخصا به انقلاب در عرصه فرهنگ خدمت
نمود. يك نمونه اين امر اپرا بود كه ابزار ارتباطي فوق العاده محبوبي در چين به
حساب مي آمد و كماكان نياز به تغيير و تحول داشت. چيان چين در جلسه با 5 هزار
نماينده گروههاي اپرايي سراسر كشور بطرز تحريك آميزي اين سئوال را پيش كشيد كه آيا
مي خواهيد به منافع مردم عادي خدمت كنيد يا به منافع مشتي رهرو سرمايه داري كه
نماينده ادامه حيات نيروهاي شيطاني جامعه كهن هستند؟ او چنين گفت: "گندمي كه
مي خوريم را دهقانان بار مي آورند. لباسي كه مي پوشيم و خانه اي كه در آن زندگي مي
كنيم را تماماً كارگران ساخته اند. ارتش آزادي بخش خلق است كه در جبهه هاي دفاع
ملي به خاطر ما پاسداري مي دهد. پس چرا ما چهره اينان را بر صحنه نمايشات تصوير
نمي كنيم. اجازه هست از شما بپرسم كه كدام طبقه را نمايندگي مي كنيد؟" چيانگ
چينگ گفت كه مهمترين وظيفه در اپرا، آفرينش قهرمانان انقلابي و بويژه خلق برخي
اپراهاي پيشرو است كه بمثابه الگو در ساختن اپرا و توليدات فرهنگي بطور عام مورد
استفاده قرار گيرند.
با انقلاب فرهنگي، تدريس زير و رو شد. دانشگاهها در مناطق روستايي برپا
شدند. بدين ترتيب استادان و شاگردان مي توانستند از يكديگر بياموزند و فارغ
التحصيلاني بوجود آيند كه هم از نزديك با توده ها ارتباط داشته و هم بلحاظ علمي
پرورش يافته باشند. بعبارت ديگر هم سرخ باشند و هم متخصص.
نتيجه گيري
چه چيزي همه اين كارها را ممكن ساخت؟ رهبري يك حزب كمونيست كه توسط
ايدئولوژي اي هدايت مي شد كه ما امروز آن را ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم مي
ناميم. اين حزب يك جنگ انقلابي را هدايت كرد كه به نابودي قدرت سياسي طبقات حاكمه
كهن انجاميد و قدرت را در كف خلق نهاد. اين حزب ايدئولوژي انقلابي را در اختيار
محرومان قرار داد و آنها را در راه ادامه گام به گام انقلاب بسوي رهايي كل نوع بشر
رهبري كرد.
چين يك كشور فقير باقي ماند اما سوسياليسم چين يك نظام برتر بود.
سوسياليسم قادر شد نيازهاي خلق را پاسخ گويد. از همان روزهاي اول بعد از
پيروزي انقلاب، براي هركس خواه كار مي كرد و خواه نمي كرد، خوراك و پوشاك و سوخت و
آموزش و پرورش و يك مراسم كفن و دفن آبرومند تضمين شد. هيچ كس نگران اين نبود كه
در آينده بر سر فرزندانش چه مي آيد. خلاصه آنكه اهالي چين ديگر اسير گرسنگي نبودند
و مي توانستند بمثابه يك موجود انساني كامل رشد و تكامل يابند.
اين دگرگوني به نحوي انجام گرفت كه هرگز در يك كشور سرمايه داري نمي تواند
اتفاق بيفتد. چين قادر شد بدون استثمار خلقهاي ساير كشورها ـ يعني همان رازي كه
پشت سطح بالاي معيشت در كشورهاي امپرياليستي قرار دارد ـ نيازهاي مردمش را تامين
كند. انقلاب چين بجاي تقسيم فزاينده كشور به يك اقليت ثروتمند و يك اكثريت فقير،
بطور مداوم شكافها و نابرابريهاي درون جامعه ميان شهر و روستا، كارگر و دهقان، كار
فكري و كار يدي، و مرد و زن را كاهش مي داد. اگرچه كماكان هر فرد نمي توانست به
سادگي تمامي نيازهايش را بدون هيچ تفاوتي با ديگران تامين كند، اما بسياري از
ضروريات اساسي زندگي به رايگان يا بسيار ارزان در اختيار همگان قرار داشت.
انقلاب فرهنگي نتوانست بر تمام نابرابريها و تضادهاي اجتماعي نقطه پايان
بگذارد. همانطور كه مائو گفت نمي توان به كمونيسم دست يافت مگر آنكه سرانجام طبقات
نه فقط در چين بلكه در سراسر جهان محو شوند. تا زمانيكه طبقات وجود دارند، خطي كه
حزب در پيش مي گيرد يا به عبارت ديگر جهتي كه جامعه دنبال مي كند، تعيين كننده
است.
رهروان سرمايه داري دست به يك كودتاي نظامي زدند و نزديكترين رفقاي مائو و
مهمترين آنها يعني چيانگ چينگ و چان چون چيائو را دستگير كردند و موجي از ترور را
عليه انقلابيون برانگيختند. قدرت سياسي از چنگ توده هاي چين ربوده شد.
طبقه حاكمه جديد همه چيز را وارونه كرد. كمونهاي خلق در هم شكسته شد.
امروز تعداد قليلي از دهقانان ثروتمند شده و بيش از صد ميليون تن از دهقانان به
شكل بي خانمان و نيمه گرسنه و در جستجوي كار از گوشه اي به گوشه ديگر مهاجرت مي
كنند. كارگران را از اداره امور به زور كنار گذاشتند و به آنها فرمان دادند كه
ساكت بر جاي بنشينند و به خاطر شغلي كه دارند سپاسگزار باشند. تازه اين در صورتي
است كه آنها به اندازه كافي "خوش اقبال" باشند و كماكان در بخشهايي كه
به نظر امپرياليستها سودآور مي آيد، شاغل باقي بمانند. به اصطلاح
"مدرنيزاسيون" چين بمعناي تعطيل اكثر صنايع سنگين اين كشور و پرتاب كردن
كارگران به خيابانها بوده است. هرجا كه صنايع جديد مثل قارچ سر بلند كرده و براي
مثال به توليد لباس و تلويزيون پرداخته، معنايش اين است كه استخدام كار ارزان چيني
ها زير چكمه سرمايه خارجي و غالباً به خاطر نيازهاي بازار خارجي صورت گرفته است.
كار كثيف بخاطر كشورهاي ثروتمند در كشورهايي نظير چين انجام مي گيرد. در اينجا
سموم صنعتي و زباله هاي زهرآگين در هر گوشه و كنار يافت مي شود. حكام جديد چين
كشور را براي منفعت امپرياليستهايي مي چرخانند كه اقتصاد چين بطور فزاينده به آنها
وابسته مي شود.
امروز چين از نظر فساد و رشوه خواري در بالاترين رده هاي جهاني قرار دارد.
خيزشهاي دهقاني مهمي عليه بار سنگين مالياتها و ساير اشكال نوين استثمار صورت
گرفته است. نوزادان دختر با يك نرخ هشدار دهنده به قتل مي رسند. فحشاء و اعتياد به
مواد مخدر بار ديگر اوج صعودي يافته است. بيماري ايدز مي رود تا حتي ميزان تلفات
بيماريهاي واگيردار كه انقلاب 1949
چين بر آنها نقطه پايان نهاده بود
را پشت سر گذارد.
رهروان سرمايه داري كه حزب كمونيست را غصب كرده اند تا زمانيكه به نفع
اربابان خارجي شان باشد ممكن است كنترل امور را در دست داشته باشند، اما هيچ چيزي
كه اثري از كمونيسم در آن باشد موجود نيست. بار ديگر خلق چين بايد قدرت را از طريق
مسلحانه و با حمايت انقلابيون مردم جهان بدست آورد. اما آنها و ما به نقطه آغاز بازنگشته
ايم و از صفر شروع نمي كنيم. زيرا تجربه سوسياليسم را داريم. خط و درسهايي را
داريم كه زنده اند. نمونه روح افزائي را داريم كه از دل مبارزه صدها ميليون انسان
تكامل يافته و به پيشرفته ترين قله ها دست يافته است. اين تجربه ميراث مشترك مردم
جهان و نمونه درخشاني از برتري نظام سوسياليستي است.