بخش نهم : رهبران پرولتاريا و منافع بزرگتر جامعه و مردم

 

نوشته باب آواكيان

 

بخشي از سخنراني منتشر نشده تحت عنوان «عبور از دو مانع: نظرياتي در باره فتح جهان»

 

نشريه كارگر انقلابي شماره 1222– 14 دسامبر 2003

يك جنبه ديگر از سوسياليسم (كه اين نيز بشدت توسط بورژوازي تحريف شده است) مسئله ايست كه در كتاب پايان دهشتناك يا پايان دهشت و همچنين در مقاله پايان يك دوه – آغاز يك دوره جديد در باره آن صحبت كردم. در آنجا گفتم كه  در جامعه سوسياليستي ميان «آتوريته فردي» رهبران (كه بعضا به صورت «كيش شخصيت» فرمولبندي مي شود) از يكسو، و حقوق و «روند هاي ضروري» نهادينه شده و تصريح شده در قانون اساسي جامعه سوسياليستي، از سوي ديگر، يك رابطه ديالكتيكي موجود است.

در كتاب «پايان دهشتناك،» موضوع به اين شكل طرح شده است: «ليبرالها، سوسيال دموكراتها، و بطور كلي بورژوا دموكراتها چه بخواهند و چه نخواهند، ميان كيش شخصيتي كه حول رهبران مردم موجود است از يكسو، و راحتي خيال، سرزندگي و ابتكار و خلاقيت و تفكر نقادانه اعضاي حزب و توده هائي كه طرفدار حزب هستند، از سوي ديگر، يك رابطه ديالكتيكي موجود است. در جامعه كمونيستي آينده، ديگر نيازي به وجود يك آتوريته انقلابي تثبيت شده كه حكم «ديرك» را داشته باشد، نخواهد بود. و در واقع وجود آن مانع گسترش تفكر و روحيه نقاد خواهد بود. و براي پيشرفت كردن به سوي كمونيسم اين نيز بايد محو شود. اما درخواست محو آنرا در مرحله كنوني كردن در تضاد با پيشروي به سوي كمونيسم است و در تضاد با دامن زدن و گسترش آن روحيه و تفكر نقاد مي باشد.» (ص 212)

مي دانم كه اين نظريه ايست پر مناقشه. بعلاوه، معرف يك تضاد بسيار حاد است؛ بخشي از يك تضاد بزرگتر به نام تضاد ميان رهبري كنندگان و رهبري شوندگان است كه در قسمتهاي قبل در باره آن صحبت كردم. نقل قول فوق (برگرفته از كتاب پايان دهشتناك،) مسئله را بطرز صحيح طرح مي كند و مي گويد در اينجا يك وحدت اضداد موجود است. ميان آتوريته جمع شده يا جا افتاده در افراد خاص از يكسو، با راحتي خيال و سرزندگي، ابتكار و خلاقيت و تفكر نقادانه فردي در ميان اعضاي حزب و توده هاي طرفدار حزب، از سوي ديگر، يك وحدت و يك ضديت وجود دارد. و دقيقا بخاطر پيشروي بسوي هدف استراتژيك (يعني محو ضرورت وجود چنين آتوريته فردي، همراه با محو ضروريت يا امكان اينكه يك گروه از جامعه، رهبري و آتوريته اش را نهادينه كند) بايد به اين تضاد به  نحو صحيح برخورد كرد.

در قطعنامه هائي كه چند سال پيش كميته مركزي حزب ما در مورد رهبري صادر كرد، ما به اين نكته نيز پرداخته ايم. قطعنامه در تشريح تضاد ميان كلكتيو حزبي و نقش افراد ( منجمله افراد رهبري درون حزب) تاكيد را بر جنبه عمده يعني بر روي كلكتيو حزب و مركزيت دموكراتيك آن مي گذارد. و نقش افراد، منجمله افراد رهبري، را بر بستر و در چارچوب آن مي گذارد. اين قطعنامه همچنين در مورد اهميت و جوهر مركزيت دموكراتيك درون حزب بحث مي كند و مي گويد كه براي اجراي مركزيت دموكراتيك بايد در داخل و خارج حزب مشي توده اي را بكار بست (به عبارت ديگر، بين حزب و توده هاي وسيع تر). اينها اصول پايه اي اند كه بايد در رابطه با فهم تضاد ميان افراد (و بخصوص نقش و آتوريته افراد رهبري) و كلكتيو حزبي، آنها را درك كرد.

حال، در دست و پنجه نرم كردن با مسئله آتوريته افراد خاص و اينكه جايگاه آن در انقلاب پرولتري و گذار به سوسياليسم چيست، من به يك نظريه جالب در كتاب استانلي فيش كه يك شخصيت برجسته آكادميك و روشنفكر در آمريكاست برخوردم. او در آن سالهاي معروف شصت در دانشگاه بركلي يكي از استادان من بود. او در آن موقع بطور افتخاري كلاس درسي در مورد جان ميلتون (شاعر يك شعر حماسي به نام بهشت گمشده) داشت. منهم يك تابستان اين درس او را گرفته بودم. تا سي سال خبري از او نداشتم تا اينكه كتاب جديد او را دريافت كردم. نام كتابش اين است: «چيزي به نام آزادي بيان وجود ندارد– و اين خوبست». عنوان كتاب مرا تحريك به خواندن كرد و بعد متوجه شدم كه نويسنده اش همان استاد سالهاي شصت من است.

فيش يكي از آن كساني است كه مي توان گفت عموما با جريان «ضد ساختار گرائي» مرتبط است و گاه گاهي به نسبيت گرائي و اين نظريه كه «حقيقت يك اصل سازمانده است» در مي غلتد. (اين يك بينش و متد پراگماتيستي است كه در كتاب ماترياليسم و امپريو –كريتيسيسم توسط لنين نقد شده است). اما كتاب استانلي فيش از چند جهت بسيار جالب است. بخشي از كتاب مناظره هاي فيش با Dinesh D’Souza   (يكي از سخنگويان جريان محافظه كار ) را كه در چند دانشگاه انجام شده است چاپ كرده است. در اين مناظره ها فيش از  affirmative action  (قانون تبعيض مثبت به نفع سياهان و اقليتها و زنان در پذيرش دانشجو به دانشگاه ها) حمايت مي كند.

از آنجا كه كتاب «چيزي به نام آزادي بيان وجود ندارد» جالب و بعضا تحريك آميز بود، پس تصميم گرفتم نوشته هاي ديگر فيش را هم بخوانم. يك مجموعه از مقالات وي به نام «انجام آنچه كه طبيعي بنظر مي آيد» را يافتم و خواندم. (Doing What Comes Naturally ). در يكي از مقالات اين مجموعه به نام «نه تعصب، نه شايستگي» No Bias, No Merit او نكته اي طرح مي كند كه فكر مي كنم براي بحث مربوط به كيش افراد (يا آتوريته شخصي) و رابطه آن با اهداف انقلاب پرولتري، مفيد است.

در اين مقاله خاص، تحليل مي كند كه هرگز وضعي پيش نمي آيد كه مجرد از تعصب و صرفا بخاطر «شايستگي» به افكار بيان شده توسط آدمهاي مختلف به يك اندازه اهميت داده شود. او مي گويد كه آدمها بايد به افكار كساني كه در هر رشته يا نهادي به عنوان آتوريته جا افتاده اند، اهميت بيشتري بدهند (و در هر حالت اهميت بيشتري مي دهند). فيش مي گويد، «شايستگي، كفيتي نيست كه بتوان آنرا مجرد از شرايط حرفه اي يا نهادي تعريفش كرد. بلكه خودش محصول اين شرايط  است.» بنظر من، در اينجا (و بطور كلي) ديدگاه فيش به نسبيت گرائي و «حقيقت به مثابه يك اصل سازمانده» آلوده است. با اين وصف، در اين حرفش كه بايد به افكار برخي از افراد اهميت بيشتري داد (و در هر حالت داده مي شود) يك گرايش صحيح موجود است.

اين مرتبط است با مسئله «احزاب پدر» در جنبش كمونيستي بين المللي و اينكه چرا به برخي از احزاب اهميت بيشتري داده مي شود؛ چرا به خط ، سياستها و مباحث برخي از احزاب كه در قدرت هستند (در اينجا دارم از اختصار كلام استفاده مي كنم و منظورم در قدرت بودن پرولتارياست و نه «حزب») يا احزابي كه در حال رهبري مبارزات و جنگهاي انقلابي بسيار مهم هستند، اهميت و وزن بيشتري داده مي شود تا احزابي كه كوچك بوده و داراي نفوذ زيادي نيستند. چنين برخوردي تقسيم به دو مي شود. يعني هم جنبه درست دارد و هم جنبه غلط. چنين برخوردي كاملا غلط نيست. زيرا ميان تئوري و پراتيك رابطه ديالكتيكي موجود است. بدون اينكه به تقليل گرائي، تنگ نظري و پراگماتيسم بيفتيم بايد بگويم كه همين رابطه ميان تئوري و پراتيك باعث مي شود كه آدمها (بدرستي) به نظريه كساني كه تجريه زيادي انباشت كرده اند، و رك بگويم، داراي دستاوردهاي مثبت هستند، اهميت بيشتري بدهند؛ بخصوص به نظرات آن ها در عرصه هائي كه تجارب مهمي انباشته اند بيشتر اهميت بدهند.

استانلي فيش از يك زاويه ديگر همين موضوع را خطاب قرار مي دهد و در رابطه با آن صحبت مي كند، هر چند كه ديدگاهش آلوده به برخي اشتباهات و گرايش نسبيت گرائي است. او مي گويد يك گرايش مشروع (و غير قابل اجتناب ) وجود دارد كه آدمها به افكار برخي آدمها اهميت بيشتري مي دهند. شك نيست كه در جامعه طبقاتي هميشه اينطور خواهد بود. در هر حزبي، در هر مبارزه اي، و در سطح بين المللي نيز اين مسئله بروز  خواهد كرد. به كساني كه رهبر هستند، جرياني را از ميان پيچ و خمها رهبري كرده اند، مقدار معيني آتوريته داده خواهد شد و به آنها مقدار معيني «معافيت از كيفر» داده خواهد شد؛ حرفهاي آنها نسبت به كساني كه بي تجربه اند يا چنين نقش رهبري بازي نكرده اند يا در مقاطع كليدي نقش تعيين كننده بازي نكرده اند، «بها» (از يك كلمه مشمئز كننده استفاده كنم) بيشتري خواهد داشت.

پس، همه اينها به يك طرف، و نمي توان گفت كه چنين مسئله اي داراي پايه مادي مشروع نيست. اما  اين مسئله را چگونه بايد به حرف مائو ربط داد؟ مائو گفت، حقيقت، در ابتدا، هميشه نزد اقليتي از آدمهاست و بطور عموم اختراعات و افكار نوين توسط كساني كه منفرد و مخالف خوان هستند پيش مي آيند و ابنها زودتر از بقيه «حقايق نوين» را تشخيص مي دهند و بيان مي كنند، و براي دست يافتن به افكار نوين و مبارزه براي آن هميشه بايد اول خلاف افكار جا افتاده و آتوريته جا افتاده حركت كنند. (فكر مي كنم اين حرف را در مجموعه اي كه استوارت شرام تحت عنوان «مائوي ويرايش نشده» منتشر كرده، زده است).

مائو مي گويد حقيقت اغلب در نزد اقليت است و براي تكامل افكار نوين و اختراع كردن و درك برخي از جوانب واقعيت كه برسميت شناخته نشده است، افرادي مجبورند عليه باورها و آتوريته هاي مسلط و جا افتاده حركت كنند. در همان جا مائو مي گويد ما بايد از كساني پيروي كنيم كه حقيقت در دست آنهاست. اگر حقيقت نزد يك دهقان است شما بايد از او پيروي كنيد. شما نبايد از هيچ آتوريته اي كور كورانه پيروي كنيد و يا اينكه صرفا بخاطر اينكه يكنفر در آتوريته است ازوي پيروي كنيد. اين نيز يك حقيقت عميق و اصل بسيار مهم است.

اما در اينجا نيز با يك وحدت اضداد مواجهيم. از يك طرف، وزن و اهميت بيشتري دادن به نظرات، افكار و استدلالهاي برخي افراد مشخص داراي پايه مادي مشروع و واقعي است. از سوي ديگر، اصل اساسي (و نهايتا،جنبه عمده و تعيين كننده اين تضاد) آنست كه حقيقت يك چيز عيني است؛  واقعيت بطور عيني موجود است و حقيقت عبارتست از انعكاس صحيح واقعيت.

حقيقت، دارائي اين فرد و آن فرد يا اين حزب و آن حزب نيست. بلكه بطور عيني موجود است، و هر كسي كه حقيقت را در دست دارد، آن را دارد. ما بايد حقيقت را قبول كنيم، مهم نيست كه چه كسي آن را مطرح مي كند. حتا اگر حقيقت توسط كساني كه با اهداف ما و آنچه ما هستيم مخالفند، طرح شود بايد آن را قبول كنيم. حتا اگر حقيقت يك مسئله توسط كساني كه با تمام مواضع ما مخالفند طرح شود بايد آنرا قبول كنيم. اين اصل مسلما در مورد كساني كه دشمن نيستند بلكه كساني از ميان مردم هستند كه به اندازه رهبر يك جامعه يا گروه و حزب داراي آتوريته نيستند (و حتا ممكن است با آنهائي كه داراي موقعيت آتوريته و رهبري در جامعه، حزب يا گروه هستند مخالفت كنند) نيز صدق مي كند زيرا ممكن است در موارد خاصي حقيقت در دست آنها باشد. خلاصه اينكه ما بايد حقيقت را، بدون توجه به اينكه چه كسي آنرا طرح كرده،  قبول كنيم .

اين مي تواند به يك تضاد حاد تبديل شود بخصوص اگر افرادي كه داراي آتوريته معيني هستند حقيقت را در دست نداشته باشند و خط غلطي اتخاذ كرده باشند. و بطور عمومي تر، در فعل و انفعال تضاد ميان رهبري كننده – رهبري شونده اين يك جنبه ديگر است كه مي تواند حاد شود: اين تضاد كه بدرستي به برخي افراد آتوريته و «بها» داده مي شود، اما از سوي ديگر، بطور عيني واقعيت واقعيت است، حقيقت حقيقت است و تمام نظرات، بدون توجه به اينكه چه كسي آنها ارائه مي دهد، بايد بر حسب يك استاندارد واحد محك زني شوند، با متد و برخورد علمي يكسان بايد سنجيده شوند.

اكنون بازگرديم به نكته مربوط به آتوريته (يا به يك معنا «كيش») فرد و آنچه كه در كتاب پايان دهشتناك يا پاياني بر دهشت گفتم. يعني در مورد رابطه ديالكتيكي ميان آتوريته فردي از يكسو و خلاقيت فكري، روحيه نقاد، ابتكار عمل، راحتي خيال و سرزندگي در ميان اعضا حزب و توده هاي طرفدار حزب. وقتي در اين مورد فكر مي كردم يك چيزي به ذهنم رسيد و به ياد حرفي كه سالها پيش (احتمالا در اواسط يا اواخر دهه هفتاد) ايروين سليبر Irwin Sliber گفته بود افتادم. او يك رويزيونيست بود كه ژست «چپ» داشت. آنموقع يك سخنراني داشت در مورد هندوچين و كامبوج كه خط رويزيونيستي اش را در رابطه با وقايع اين كشورها  ترويج مي كرد و از عينك منافع شوروي رويزيونيستي به اين وقايع مي نگريست. فكر مي كنم درست حول و حوش زماني بود كه ويتنام به كامبوج حمله كرده و خمرهاي سرخ را بيرون كرده و حكومتي را كه «حامي» ويتنام بود بر سركار گماردند. سخنراني سليبر توجيه اين مسئله و حمله به خمرهاي سرخ و پل پت و غيره بود. آنطور كه به من گزارش داده شد، سليبر در بخشي از سخنراني اش براي اينكه يك تصوير قابل لمس از آنچه در كامبوج مي گذشت به حضار خود بدهد گفت: «فكرش را بكنيد كه جامعه توسط باب آواكيان اداره شود.» !

بنظرم آمد كه اين نكته جالبي است و در چند سطح مي توانيم به آن جواب دهيم. در اينجا به بحث در مورد خصلت واقعي جامعه كامبوج تحت رهبري خمرهاي سرخ كه داراي اشكالات عديده بود، نمي پردازيم (پانويس 4) و همچنين اين واقعيت را كه سليبر به حزب ما و رهبريش تهمت مي زد را به كناري مي گذاريم. اولا بگويم كه من خودم هم تمايل ندارم در جامعه اي زندگي كنم كه به يك فرد (مهم نيست كه چه فردي، و مهم نيست كه آيا نماينده پرولتاريا هست يا نه) آنقدر آتوريته داده شود كه وي بتواند آتوريته اش را بر پايه جاه طلبي فردي، دلبخواهي و هوس (و خودكامگي) به آن گونه كه سليبر تصوير مي كند، اعمال كند. باز تاكيد مي كنم كه تهمت زني سليبر عليه حزب و رهبري ما به كنار ولي سوال اين است كه آيا واقعا اين است آن نوع جامعه اي كه ما مي خواهيم؟ اين است معناي آنچه كه مي گوئيم جنبه درست آتوريته فردي در درون حزب و جامعه سوسياليستي است؟ بطور واضح و قاطعانه خير و خير!

به سخن ديگر، ما بهيچوجه خواستار جامعه اي نيستيم كه ديكتاتوري پرولتاريا (يا در واقع تحريف اساسي از ديكتاتوري پرولتاريا) تبديل به چيزي شود كه بيشتر شبيه يك سلطنت باشد كه در آن رهبري فردي بالاي قانون، بالاي همه چيز قرار بگيرد. البته حتا در «سلطنت مطلقه» اراده شاه مطلق نيست بلكه توسط مناسبات طبقاتي كه سلطنت تبلور آن است، مشروط مي شود. و اين در مورد همه و هر شكل از حاكميت، همه ديكتاتوري ها، صادق است. اما نكته در اينجا آن است كه ما نمي خواهيم در جامعه اي زندگي كنيم يا جامعه اي درست كنيم كه حاكميت و اراده «شاه» (يا فرد رهبري ) در بالاي همه نهادها و اصول جامعه قرار بگيرد (يا آنها را «ملغي» كند) بطوريكه اين حاكم يا رهبر بتواند خارج از چارچوب قانون و وراي آن احكام فردي صادر كرده و افراد را محكوم يا تبرئه كند، اعمالي انجام دهد كه مستقل و بالاي قوانين و پروسه هاي قانوني باشد، كه اراده او همان قدرت قانون و  غيره را داشته باشد.

در واقع هرگز هيچ دولتي وجود نداشته كه به يك معناي واقعي و مطلق در آن يك چنين اراده فردي مسلط بوده باشد. و در تجربه دولتهاي ديكتاتوري پرولتاريا در  جوامع سوسياليستي نيز چنين وضعي هيچوقت بوجود نيامد. اما در مقاطعي در مناسبات ميان آتوريته فردي و حاكميت كلي پرولتاريا تحريفاتي بوجود آمد. و در مقاطعي به تضاد رهبري كننده –رهبري شونده در جوانب مهمي غلط برخورد شد. بخصوص، و حداقل اين مسئله در مورد تجربه اتحاد شوروي تحت رهبري استالين صدق مي كند. نمي گويم كه به اندازه «سلطنت مطلقه» افراطي بود يا چيزي شبيه آن بود، اما اين گرايش بود كه قوانين نوشته شده در مورد اصول حاكم بر كاركرد جامعه و دولت، بخاطر آنچه كه فلان رهبر مشخص مي خواست انجام دهد، در زمانهاي مختلف و به اشكال مختلف، «تعديل» مي شد و يا حتا زير پا گذاشته مي شد.

و جامعه اي كه جنبه  عمده و جوهر مسئله اين است (باز تاكيد مي كنم كه در اتحاد شوروي، حتا با وجود اشتباهات استالين، چنين وضعي بوجود نيامد) آن نوع «جامعه »  نيست كه ما مايل باشيم در آن زندگي كنيم. اين آن نوع جامعه اي  نيست كه ما براي ايجادش تلاش مي كنيم. اين آن جامعه اي نيست كه به كمونيسم منتهي مي شود. جنبه درست آتوريته كه در برخي افراد معين جمع مي شود، مساوي با اين نيست كه افراد بيرون و يا بالاي كلكتيو حزب و منافع كلي پرولتاريا قرار مي گيرند، و نبايد مساوي با اين قرار داده شود؛ مساوي با اين نيست كه آنها مي توانند اراده يا هوس فردي خود را در اين يا آن زمان معين جايگزين خط و سياستهاي حزب، اصول حزب و دولت كنند؛ كه آنها مي توانند اراده خود، يا حس خود را در مورد اينكه چه چيزي درست و ضروري است، بالاي كلكتيو حزبي يا مركزيت دموكراتيك حزب و جامعه سوسياليستي، و اصول و حتا ساختارهاي رسمي كه آن اصول را در خود فشرده كرده اند، قرار دهند و آنرا دور بزنند. وقتي كه ما صحبت از جنبه مثبت و ضروري «كيش فرد» مي كنيم منظورمان بهيچوجه اينها  نيست. خود اين مسئله (يعني جنبه مثبت آتوريته) فقط مي تواند بر بستر كلكتيو حزبي موجود باشد و از طريق كلكتيو حزبي و اصول و نهادها و ساختارهاي حزبي ابراز شود؛ و در جائي كه حزب رهبري پرولتاريا را در اعمال قدرت دولتي بدست دارد، اين آتوريته تنها مي تواند از طريق ساختارها، نهادها و اصول آن جامعه بطور كل، ابراز شود و موجود باشد. و نه در بيرون و بالاي آنها.

همراه با آن (و اين يك نكته كناري اما مهم است) مي خواهم بگويم كه علاوه بر اينكه اصلا مايل به زندگي در چنان جامعه اي نيستم، همچنين مايل نيستم در آن جامعه سوسياليستي كه جائي براي افرادي مانند ماريو ساويو، موميا ابو جمال، آليس والكر و بسياري از اين دست افراد ندارد، نيستم. فكر نمي كنم كه چنان جامعه اي مي تواند به كمونيسم منتهي شود. 

 

 

حزب کمونيست ايران (مارکسيست- لنينيست- مائوئيست)            www.sarbedaran.org