دموكراسي
و ديكتاتوري
پرولتاريا: يك
ديدگاه كاملا
متفاوت در
مورد رهبري
جامعه
تا
كنون نكات و
تضادهاي
سياسي در
رابطه با اعمال
ديكتاتوري
پرولتاريا و
رابطه ميان
دموكراسي و
ديكتاتوري
پرولتاريا را
طرح كردم. اما
نكاتي كه در
زمينه سياسي
طرح كردم،
داراي بعد
فلسفي نيز مي
باشند. مائو
يك اصل را با
اين مضون طرح
مي كند: م ل م
عرصه هاي مختلف
شناخت و
فعاليت بشري
را «در بر مي
گيرد اما جاي
آنها را نمي
گيرد.» ربط اين
اصل با مسئله
فوق
(ديكتاتوري
پرولتاريا، و
رابطه ميان
دموكراسي و
ديكتاتوري
پرولتاريا)
چيست؟ اين اصل
فلسفي با
تضادهاي
سياسي كه در
اينجا طرح
كرده ام،
بسيار مرتبط
است. به عبارت
ديگر، مربوط
است به رابطه
ميان حزب
پيشاهنگ و توده
ها؛ مربوط است
به راه دادن
به ابراز نارضايتي
و انتقاد، و
اينكه
پيشاهنگ در
زمينه رهبري
توده ها در
اعمال
ديكتاتوري
پرولتاريا،
بايد برخورد
صحيحي نسبت به
يك چنين ابراز
نارضايتي و
انتقادي در
پيش گيرد و
نقادانه از آن
بياموزد و
جذبش كند.
يك
مسئله خاص در
اينجا وجود
دارد كه در
جاهاي مختلف
بر سر آن صحبت
كرده ام و
ميخواهم
اينجا نيز
مختصرا اشاره
اي به آن كنم.
من اين مسئله
را بصورت
«اينرشا» (بي حركتي
و درجا زدن و
نياز به اينكه
از بيرون تكاني
به آن داده
شود--مترجم) در
جامعه
سوسياليستي
فرموله كرده
ام. اين مسئله
ايست كه رابطه
ديالكتيكي با
موضوع
برانگيختن
توده ها براي
ادامه انقلاب
تحت
ديكتاتوري
پرولتاريا،
دارد.
درينجا
منظور من از
«اينرشا » (درجا
زدن و بي حركتي)
اين است كه
براي قشر
بزرگي از
جامعه، بخصوص
براي قشر
مياني،
انقلاب كردن
عليه آتوريته هاي
مسلط كاري بس
بزرگ و مصافي
بس عظيم است
(همانطور كه
همه مان خوب
مي دانيم.)
مردم براحتي
براه انقلاب
نمي افتند. آنها
صرفا بخاطر
رنج هاي كوچك
يا بخاطر
اينكه احساس
مي كنند برخي
اصلاحات در
جامعه ضروري
است، عليه نظم
حاكم اسلحه
بدست نمي
گيرند. فقط تحت
شرايط فوق
العاده چنين
مي كنند.
اين
«اينرشا» به نفع
طبقه اي كه در
قدرت است عمل
مي كند. به اين
معنا، مردم
براي اينكه
اسلحه دست
گرفته و براي
سرنگوني حكام
بلند شوند، نياز
به گسست هاي
بزرگ دارند.
يعني بطور
عموم مردم
گرايش به آن
دارند كه
آتوريته
نيروئي را كه
در قدرت است،
برسميت
بشناسند و با
آن همراهي
كنند؛ آن هم
نه بخاطر ترس
بلكه بهمان
دلايلي كه مي
دانيم. مسلم
است كه اين
مسئله جوانب
منفي خود را
دارد. اما تحت
ديكتاتوري
پرولتاريا
اين مسئله
جنبه مثبتي هم
دارد زيرا بهمان
دلايل بالا،
طبقات مياني
به نوعي با
حاكميت
پرولتاريا
همراهي مي
كنند. علاوه
بر اينكه سوسياليسم
يك جامعه
كيفيتا بهتر
براي اكثريت
مردم است، اين
واقعيت كه
پرولتاريا در
قدرت است و
نمايندگان آن
آتوريته رسمي
را تشكيل مي
دهند،
«اينرشا» در
اين جهت
(قدرت پرولتاريا)
عمل مي كند. هر
چند اين
واقعيت جنبه
مثبت خودش را
براي حكومت
پرولتاريا
دارد اما ما در
جامعه
سوسياليستي
نمي توانيم
بطور استراتژيك
روي آن تكيه
كنيم-- حتا در
رابطه با طبقه
مياني. تكيه
بر «اينرشا»
براي حفظ قدرت
نمي تواند و
نبايد اصل
استراتژيك
پرولتارياي
در قدرت باشد.
مقاله
«پايان يك
مرحله،…» (1)
در اين باره
مي گويد:
«هنگامي كه
طبقه پرولتر به
قدرت رسيد، مي
تواند از حس
احترام، و حتا
ترس، كه بطور
خودبخودي در
ميان قشرهاي
ميانه و عقب
افتاده نسبت
به هر كس كه در
قدرت است توليد
مي شود، بطور
تاكتيكي و تا
حدي، سود
بجويد. اما هرگز
نمي تواند
خود را بر آن
متكي كند. در
تحليل نهائي،
گرايش
خودبخودي (هر
چه باشد) عليه
انقلاب پرولتري
عمل مي كند.
پرولتاريا
هنگام به قدرت
رسيدن، اساسا
بايد بر ابتكار
عمل، مبارزه
آگاهانه و از
خودگذشتگي پيشروترين
نيروهايش
متكي باشد؛
بايد بر اين واقعيت
كه نماينده
منافع توده
هاي مردم و يك
آينده بسيار
درخشان را
براي بشريت
است، متكي باشد؛
و اين داراي
مفاهيم واقعي
بوده و در زندگي
توده ها
تاثيرات
محسوس و غير
محسوس خواهد گذاشت.»
(صفحه 25)
در
اين رابطه و
در رابطه با
مسئله درجا
زدن و بيحركتي
در جامعه
سوسياليستي،
در جامعه سوسياليستي
برخي تفاوتها
ميان نسلهاي
متفاوت خواهد
بود كه كه
بايد آنرا
ببينيم و
يكسري تمايزات
تاكتيكي را
نيز در نظر
بگيريم. مسئله
اي كه مي
خواهم طرح كنم
در ميان اقشار
مياني حادتر
است اما مسئله
ايست كه بطور
عام و در ميان
توده هاي
تحتاني نيز
موجود است. در
چند سال اول
سوسياليسم،
حتا پس از
اينكه قدرت
پرولتاريا
تحكيم بيابد،
اكثريت عظيم مردم
كساني اند كه
در جامعه
بورژوائي قبلي
بزرگ شده اند
و فرضيات و
نقطه نظرات
سياسي خود را
در رابطه با
زندگي شكل
داده اند.
اكثريت با
كساني خواهد
بود كه جامعه
بورژوائي و
نهادهاي آن
آنها را شكل
داده است. و
اينها بخش بزرگي
از اين تفكرات
و عادات و
نقطه
نظراتشان را با
خود وارد
جامعه نوين
خواهند كرد.
هر چند كه
مردم و
قشر مياني در
جريان انقلاب
و مبارزه براي
كسب قدرت و
تحكيم قدرت
دولتي
پرولتري و
ساختمان
سوسياليسم،
دچار تغيير و
تحولات بزرگي
خواهند شد،
اما داراي
ترجيحات،
تعصبات و
گرايشاتي
خواهند بود كه
در جامعه كهنه
شكل گرفته
است. البته
اينطور نيست
كه نسلي كه در
جامعه
سوسياليستي
بدنيا مي آيد،
صفحه سفيد
پاكي خواهد
بود. خير. در هر
حالت تضادهاي
عميقي در
جامعه
سوسياليستي
خواهد بود كه
تاثيرات
متناقض بر
ديدگاه آنها
خواهد داشت.
با اين وصف،
تفاوتي ميان
آنها و نسلي
كه در جامعه كهنه
سرمايه داري
بزرگ شده و
تحت تاثير آن
تعصبات و
مفروضاتش شكل
گرفته، موجود
خواهد بود.
اين
يكي از
تضادهاي
جامعه
سوسياليستي
خواهد بود. هر
چند يك تضاد
فرعي است اما
(بخصوص در مراحل
اوليه
برقراري
سوسياليسم)
تضاد مهمي
خواهد بود.
پرولتاريا و
پيشاهنگ آن،
جوانان را تعليم
داده و آنها
را بر حسب
اصولي كاملا
متفاوت و نوين
آموزش و تعليم
خواهد داد--
مهمتر از همه
بر حسب اين
اصل كه به
مردم خدمت كنند
و براي تحقق
عاليترين
منافع مردم از طريق
مبارزه براي
هر چه دگرگون
تر كردن جامعه،
به مثابه بخشي
از انقلاب
جهاني
پرولتري، تلاش
كنند. در
رابطه با نسل
قديم، اصل و جنبه
اصلي اين است
كه هر چه
آگاهانه تر و
داوطلبانه به
ساختمان
سوسياليسم
ياري برسانند
و به آن
انتقاد نيز
بكنند.
نكته
اساسي آنست كه
پس از كسب
قدرت (و تحكيم
آن) تضادهاي
نوين سربلند
خواهند كرد.
در اين باره،
در مقاله
«پايان يك
مرحله…» گفتم
كه در جامعه
سوسياليستي
تضادهاي حل
نشده يك نقش
مثبت بازي مي
كنند (از طريق
مبارزه براي
حل آنها مي
توان جامعه را
هر چه بيشتر
زير و رو و
دگرگون كرد--
مترجم).
همانجا گفتم
به اين تضادها
بايد از دريچه
جواب گفتن به
اين سوال غول
آسا
نگريست: چگونه
مي توانيم
خصلت انقلابي
و دگرگون شونده
جامعه
سوسياليستي
را حفظ كنيم
بدون آنكه شرايط
«كمونيسم
جنگي» دائمي
را به آن
تحميل كنيم (كه
در هر حالت
امكان ندارد).
در آنجا گفتم:
«به
عبارت ديگر،
در جامعه
سوسياليستي
نوين در ميان
مردم بخاطر
اينكه
زندگيشان
بهتر شده يك گرايش
محافظه كاري و
خودپرستي و در
ميان رهبران
گرايش به در
پيش گرفتن راه
سرمايه داري،
ظهور مي يابد.
جامعه
سوسياليستي
داراي همان
تضادهاي
جامعه كهنه
نيست. در اين
جامعه تضادهائي
متفاوت و جديد
به ظهور مي
رسند. پيشبرد انقلاب
در جامعه
سوسياليستي
وابسته به
تشخيص درست
اين
تضادهاست؛
وابسته به آن
نيروها و
مبارزاتي است
كه اين تضادها
محركشان
هستند. حل اين
تضادها جامعه
سوسياليستي
را به پيش مي
راند. در
جامعه
سوسياليستي
اين تضادهاي
حل نشده، و
نيروهائي كه
در منگنه اين
تضادها هستند،
داراي جنبه
مثبت مي
باشند؛ زيرا
با حل آنها جامعه
سوسياليستي
به پيش مي
رود؛ نيروهاي
اجتماعي كه
توسط اين
تضادها توليد
مي شوند در
مقابل گرايش
به عقبگرد و
احياء سرمايه
داري قرار مي
گيرند.» (صفحه 21) در
رابطه با اين موضوع،
مقاله «پايان
يك مرحله…»
بطور مشخص
مسئله زنان را
مثال مي زند و
همچنين بطور
عام مسئله «حق
بورژوائي» و
بطور خاص تضاد
رهبري كننده و
رهبري شونده
را مورد تجزيه
و تحليل قرار
مي دهد.
در
پايان مقاله
فوق الذكر و
مقاله «مائو،
بيش از هر
زمان لازم
است» در نشريه رولوشن،
يادداشت
كوتاهي تحت
عنوان «كلام
آخر» نوشته ام
كه مي خواهم
بر يك نكته آن
تاكيد خاص
كنم. در آنجا
گفتم، «بطور
خلاصه، حزب
پرولتري در
جامعه
سوسياليستي
بايد حزبي باشد
كه هم در قدرت
است و هم
پيشاهنگ
مبارزه انقلابي
عليه هر بخش
از قدرت كه
راه را براي
رسيدن به
رهائي كامل سد
مي كند. » اين
تضاد در جامعه
سوسياليستي
يك تضاد بسيار
حاد خواهد بود
(تضاد ميان
پيشروي
انقلاب و
بخشهائي از قدرت
كه جلوي آن را
سد مي كنند). و
حل آنها بسيار
مشكل بوده و
در سراسر دوره
گذار
سوسياليستي
به اشكال و
عناوين
گوناگون و
پيچيده بيرون
زده و راه حل
طلب خواهد
كرد. براي حزب
پيشاهنگ در
جامعه
سوسياليستي
اين يك پرنسيپ
(اصل) است كه هم
حزب در قدرت
باشد و هم
پيشاهنگ مبارزه
عليه آن
بخشهائي از
قدرت كه سد
راه رهائي
كاملند. اين
اصلي است كه
مائوتسه دون
آنرا فرموله
كرد و در
جريان انقلاب
كبير فرهنگي
پرولتاريائي
بطور قدرتمند
آنرا به نمايش
درآورد و عملي
كردن آنرا
رهبري كرد.
اما، با وجود
اهميت عظيمي
كه مائو براي
انقلاب كبير
فرهنگي
پرولتاريائي
و دگرگوني هاي
نويني كه
بهمراه آورد،
قائل بود،
بارها تاكيد
كرد كه يك
انقلاب
فرهنگي، يا
حتا چند
انقلاب
مشابه، نمي
توانند اين
تضادها را طور
نهائي حل
كنند.
درينجا
مي خواهم چند
نكته در رابطه
با دو اصل بگويم.
يكي در رابطه
با اين اصل
فلسفي كه م ل م
عرصه هاي خاص
تلاش و شناخت
بشري را «در بر
ميگيرد اما
جاي آنها را
نمي گيرد» و
ديگري در رابطه
با اين اصل
عام كه در
جامعه
سوسياليستي
ما نه تنها
بايد اجازه
انتقاد و
نارضايتي
نسبت به وضع و
سياستهاي
حاكم را بدهيم
بلكه بايد در
برخي موارد
مهم آنها را
تقويت كنيم. مي
خواهم چند نظر
در رابطه با
مقوله
«ارتداد» (aporia) بدهم.
برخي از افراد
مرتبط با
جريان ضد
ساختارسازي (deconstructionism)
اين مقوله
آپوريا را
براي اشاره به
وجود فضا و
شكاف در پديده
ها، يا مشخصا
وجود فضا و
شكاف در شناخت
استفاده مي
كنند.
آنها
(يا برخي از آنها)
موضوع آپوريا
را اين طور
طرح مي كنند
كه هيچ سيستم
كاملي،
منجمله سيستم
هاي نظري
كامل، نبايد
وجود داشته
باشد؛ مي
گويند كه
هميشه در هر
شناختي يا هر
سيستم نظري و
فكري شكاف و
فضاهائي
موجود است و
بايد اينطور
باشد؛ مي
گويند كه چنين
چيزي لازم است
و بايد واقعيت
آن برسميت
شناخت و غيره.
تفكر اينان
ممكنست بسيار
غير علمي باشد
و موضوع
مطروحه را در
يك چارچوب
كاملا غير
علمي و با يك
جهان بيني غير
علمي طرح
كنند. اما در
مقوله اي (آپوريا)
كه طرح مي
كنند يك نكته
مهم نهفته است
كه بايد آنرا
بحساب
بياوريم. ما
مي توانيم با
استفاده از
درك علمي و
ماترياليست
ديالكتيكي
خودمان جوهر
نهفته در اين
نكته را
«تجديد
ساختار» (reconstruct) كنيم.
به عبارت
ديگر، از نقطه
نظر رابطه
ميان حقيقت
مطلق و نسبي،
جوانبي از اين
نكته صحيح است.
لنين
در نوشته هاي
فلسفي اش خاطر
نشان كرد كه تفاوت
اساسي ميان يك
ماترياليست
ماركسيست و يك
نسبيت گرا
آنست كه يك
ماركسيست (فرد
متكي بر
ماترياليسم
ديالكتيك)
تشخيص مي دهد
كه در درون
نسبي يك مطلق
موجود است، در
حاليكه نسبيت
گرا فقط نسبي
را مي بيند.
البته، عكس
اين نيز صادق
است. اگر
مطلقي در درون
نسبي هست، در
درون مطلق نيز
يك نسبي موجود
است. يعني
مطلق و نسبي
يك وحدت اضدادند.
اين
مطلق و نسبي
در رابطه با
مسائلي كه
قبلا بحث كردم
(منظورم
مسائلي است كه
در رابطه با
نكات مقاله
«كمونيسم در
مقابل
آنارشيسم»
مورد بحث قرار
دادم) نيز
صادق است.
بطور مشخص، در
هر مقطع زماني
معين حزب م ل م
بر روي مسائلي
كه بعنوان
الويت تشخيص
داده است تمركز
مي كند. در
نتيجه، حتا
زماني كه
ارزيابي اش از
الويتها درست
است، الزاما و
بطور كمابيش
كامل، توجه و
فكر خود را به
آنها معطوف مي
كند. پس،
ممكنست
مسائل، پديده
ها يا هر چيز
ديگري، زودتر
از آنكه به
چشم حزب
بيايد، به چشم
نيروهاي ديگر
جامعه كه همان
نقش و مسئوليتها
را ندارند
بيايد و آنها سريع تر
و در پرتو
روشنائي هاي
متفاوت تري
زودتر از حزب و
حتا بهتر از
حزب، آنها را
تشخيص دهند.
حزب بايد اين
را بحساب آورد
و بطور صحيح
با آن رابطه برقرار
كرده و آنچه
را طرح شده،
منجمله انتقاداتي
را كه نيروهاي
ديگر نسبت به
نقطه نظرات
حزب طرح مي
كنند، بطور
صحيح جذب كند.
نكته
اپيستمولوژيك
(مربوط به
تئوري شناخت)
كه مطرح است
اين است كه ما
بايد اين
مسئله را برسميت
بشناسيم كه
هيچكس هرگز
شناخت كامل و
مطلق ندارد.
به اين معنا،
براي هيچ كس
يا هيچ گروه،
منجمله
كمونيستها،
امكان ندارد
كه بتوانند از
اشتباه كردن
بپرهيزند
زيرا واقعيت مرتبا
در حال تغيير
و دگرگوني
است. ميان
شناخت و جهل
هميشه تضاد
بوده و خواهد
بود. پس در هر
مقطع زماني
معين لازم است
كه حزب توجهش
را بر روي
برخي مسائل و
برخي كارها كه
بعنوان الويت
تعيين كرده
است، متمركز
كند. ما مي
توانيم بگوئيم
كه خط حزب و
درك حزب صحيح
است؛ حتا مي توانيم
بگوئيم كه
شناخت و دركش
نسبت به
واقعيت، جامع
تر و
سيستماتيك تر
از نيروهاي
ديگر كه داراي
جهان بيني
ديگري هستند
مي باشد (و
بايد باشد). با
اين وصف،
ممكنست برخي
مواقع ديگران
شناخت و درك
بهتر و صحيح
تري نسبت به برخي
جوانب واقعيت
داشته باشند
كه حزب در آن
زمان
نتوانسته
آنرا درك كند.
ما اين مسئله
را نه تنها
امروز، بلكه
مهمتر از آن،
پس از كسب
قدرت و
برقراري
جامعه
سوسياليستي،
يعني زماني كه
حزب،
پرولتاريا را
در حكومت كردن
و اداره جامعه
و دگرگون كردن
آن بر طبق
جهان بيني و
منافعش،
رهبري مي كند،
بحساب آوريم.
-------------------------------------
توضيحات:
1-
مقاله «پايان
يك مرحله،
آغاز مرحله اي
نوين» منتشر
شده در مجله
رولوشن شماره
60 پائيز 1990
حزب كمونيست
ايران (م – ل – م) SARBEDARAN.ORG
.WWW