دموكراسي و ديكتاتوري پرولتاريا: يك ديدگاه كاملا متفاوت در مورد رهبري جامعه

 

بخش يازدهم:  حفظ قدرت و تامين حقوق مردم در اوضاع اضطراري

 

نوشته باب آواكيان

نشريه كارگر انقلابي شماره 1224 - 28 دسامبر 2003

بخشي از سخنراني منتشر نشده تحت عنوان «عبور از دو مانع: نظرياتي در باره فتح جهان»

 

قبلا در مورد تضادهاي مختلف صحبت كردم. يكي از تضادهاي مهم كه در مقابل هر رژيمي منجمله رژيم پرولتري قرار مي گيرد، مسئله حقوق در شرايط جنگي است. يكي از اشكال خاص تر اين مسئله در جامعه سوسياليستي، رابطه ميان «كمونيسم جنگي» و حقوق است. به عبارت ديگر، در اوضاعي كه ثبات و موجوديت يك رژيم در خطر است، ابعاد آزاديهاي مردم در جامعه، به درجات مختلف، محدود مي شود. در اوضاع جنگي و ديگر شرايطي كه موجوديت رژيم در خطر است ابعاد مخالفت با نهادهاي جامعه و سياستهاي رسمي ، محدود مي شود.

 

اين اصل در مورد جامعه سوسياليستي هم صادق است. و در گذشته، وقتي كشورهاي سوسياليستي موجود بودند، در تجربه آن كشورها اين را ديده ايم. جملاتي كه (در بخش هاي پيشين) از لنين در باره ديكتاتوري نقل كردم دقيقا در رابطه با همين مسئله است. او صحبت از بكار بستن ترور آشكار عليه حكام سرنگون شده مي كند. اما مسئله را محدود به حكام سرنگون شده نكرده بلكه صحبت از اعمال ترور عليه كساني مي كند كه مخالف موجوديت جمهوري سوسياليستي نوين بوده و  در مبارزه پرولتاريا براي حفظ حاكميتش و ساختمان سوسياليسم و  پيشروي بسوي كمونيسم، خرابكاري مي كردند.

 

ماكياولي حرف جالبي مي زند كه مربوط به اين مسئله مي شود. از آنجائيكه اين روزها ماكياولي در ميان حكومتي ها و غير حكومتي ها خيلي محبوب است، من تصميم گرفتم بروم آنرا دوباره بخوانم. يكي از چيزهاي جالبي كه مي گويد به بحث در مورد تضاد مورد نظر ما ربط پيدا مي كند. او در جائي كه در مورد «توطئه» صحبت مي كند مي گويد: وقتي كه مردم نسبت به سلطان نظر خوش دارند، او نبايد نگران توطئه باشد. اما وقتي كه مردم نسبت به او خصومت داشته و از وي متنفر باشند، وي بايد از هر چيز و هر كس بترسد.  

 

اين يك نكته جالب توجه است. اين نكته را از ويژگي هاي ديدگاه هاي ماكياولي و نصايحش به سلاطين تجريد كنيم و ببينيم اين حرفش چه چيزي را بازتاب مي كند. او مي گويد وقتي كه حاكميت يك طبقه معين نسبتا مستحكم و با ثبات است، در اساس يا بطور فوري به مصاف طلبيده نمي شود، گرايش به آن دارد كه با مخالفين خود رفتاري نرم داشته باشد؛ حال آنكه وقتي بشدت زير فشار مخالفين باشد (وقتي كه از هر طرف تهديد مي شود) بيش از هميشه گرايش به آن خواهد داشت كه مخالفت را ممنوع كرده و يا ميدان آنرا بشدت محدود كند. چنين رفتاري، در همه دولتها منجمله دولت ديكتاتوري پرولتاريا، نه تنها يك گرايش است بلكه يك ضرورت هم هست. در اينجاست كه مي بينيم يك سوال با حدت خودنمائي مي كند: ديكتاتوري پرولتاريا تفاوت كيفي خود را با تمام دولتهاي ديگر چگونه بايد نشان دهد؟ چگونه بايد معلوم شود كه ديكتاتوري پرولتاريا بازتاب حاكميت مردم است؟ اين اصل نه تنها بايد اعلام شده و بر سر آن تبليغ شود بلكه بايد شكلهاي كنكرت و نهادينه بيابد. چگونه؟

 

در غير اين صورت مي توانند به ما اين را بگويند: «شما كمونيستها هم مثل بقيه هستيد. وقتي كه در قدرت هستيد تا زمانيكه همه چيز بر وفق مرادتان است و مردم حاكميت شما را تهديد نمي كنند، حاضريد شل بيائيد و به آنها اجازه مخالفت بدهيد و غيره. اما به محض آنكه زير فشار قرار بگيريد و تهديد شويد، همه چيز را سفت كرده و بر سر همه خواهيد كوفت.»  پس مي بينيم كه در اينجا تضاد حادي موجود است. ما در جامعه سوسياليستي اين تضاد را چگونه حل خواهيم كرد؟

 

در جامعه سوسياليستي ما اين تضاد را چگونه حل خواهيم كرد كه از يك طرف  حاكميت پرولتاريا را حفظ كنيم، و اجازه ندهيم كه دشمنانش آن را سرنگون كنند (واضح است كه اين يك مسئله تعيين كننده و مرگ و زندگي است و هرگز نمي توان بر سر آن سازش كرد)؛ و از سوي ديگر، حفاظت از حاكميت پرولتاريا را با آنچنان ابزار و روش هائي انجام دهيم كه روشن باشد دولت پرولتاريا يك دولت كيفيتا متفاوت از تمامي دولتهاي ديگر است؟ وقتي پرولتاريا و نمايندگان سياسي اش در حكومتند، نمي توانند از همان ابزار و روشهاي طبقات استثمارگر براي حفظ حاكميت خود استفاده كنند.

 

در جامعه سوسياليستي اين تضاد مرتبا در اشكال حاد خود را نمايان خواهد كرد. ما نمي توانيم بگوئيم، «بله ما تا آنجا كه امكان پذير است اجازه مخالفت خواهيم داد اما وقتي كه تهديد شويم نمي توانيم اجازه مخالفت بدهيم.» البته اين حرف بازتاب يك جنبه از واقعيت هست، اما ما نمي توانيم مسئله را در اين سطح حل كنيم و بايد در تئوري و در پراتيك سنتز بهتر و بالاتري را ارائه دهيم؛ ما بايد در مورد اينكه چگونه حاكميت پرولتاريا را بعنوان يك اصل نگاه خواهيم داشت، و از سوي ديگر انقلاب را تحت ديكتاتوري پرولتاريا ادامه داده و بطور مشخص اين اصل را طوري عملي خواهيم كرد كه به موازات قوي تر شدن دولت پرولتاريا، تفاوت كيفي اش با همه دولتهاي ديگر بيشتر و بيشتر شود. دولت پرولتاريا هر چه قوي تر مي شود بايد بسوي زوال نهائي اش (نه در كوتاه و ميان مدت بلكه در نهايت) نزديك تر شود.

 

اين تضادي است كه من سعي نمي كنم در اينجا جواب حي و حاضري به آن بدهم اما تضادي است كه بايد هر چه عميق تر آنرا درك كنيم و به آن بپردازيم (هم در تئوري و  به محض گرفتن قدرت در پراتيك) تا اينكه بتوانيم به سنتز عاليتر از آنچه در دست داريم برسيم. تجربه جنبش كمونيستي بين المللي و كشورهاي سوسياليستي را بايد در پرتو اين مسئله نيز بنگريم.

 

مائو با اين مسئله (بخصوص از طريق انقلاب فرهنگي) دست و پنجه نرم مي كرد. او همانطور كه خودش هم گفت براي يافتن ابزار و اشكال حل اين مسئله در تلاش بود. انقلاب كبير فرهنگي پرولتري به درجات زيادي جواب به اين مسئله بود. ابزار و شكلي بود كه از طريق آن مي شد برخي از اين گونه مسائل را حل كرد. ما بايد بخاطر آوريم كه انقلاب فرهنگي در فضاي آرام رخ نداد. اوضاع چين و اوضاع بين المللي بسيار حاد بود. انقلاب فرهنگي در شرايطي رخ داد كه تضادهاي بين المللي حاد شده بود و مبارزه طبقاتي در داخل چين نيز شدت يافته بود. انقلاب فرهنگي چين براي محكم كردن ديكتاتوري پرولتاريا، راهي كيفيتا متفاوت تر از بكار گرفتن ارگان هاي قدرت و نهادهاي سركوب مخالفين ديكتاتوري پرولتاريا را در پيش گرفت. در اين دوره استفاده از ارگانهاي قدرت دولتي براي سركوب دشمنان طبقاتي به قوت خود باقي بود، اما خصلت انقلاب فرهنگي دامن زدن به خيزشها و مبارزات توده اي بود.

 

بنظر من مائو در حال دست و پنجه نرم كردن با اين مسئله بود: چگونه مي توان با تلاشهاي تشديد يابنده براي سرنگون كردن حاكميت پرولتاريا مقابله كرد، و در همان حال به اين واقعيت كه ديكتاتوري پرولتاريا بايد حاكميت توده ها باشد جان داد و آن را تقويت كرد و به آن اشكال كنكرت و نهادينه داد. و چه بايد كرد كه به موازات تقويت دولت پرولتاريا، تفاوت كيفي آن با همه دولتهاي ديگر، هر چه بيشتر آشكار شود.

 

پس اينطور نيست كه ما در اين زمينه تجربه مثبت عظيم نداريم. من نمي گويم كه ما بر سر اين مسئله از صفر داريم شروع مي كنيم. بهيچوجه. اما معتقدم كه در مورد حل اين تضاد و چگونگي بكار بست اصول مربوطه بايد به سنتزهاي بيشتري دست يابيم. در جامعه سوسياليستي، بايد از موجوديت ديكتاتوري پرولتاريا حفاظت كنيم و آنرا تقويت كنيم اما اين كار را بايد طوري انجام دهيم كه به موازات قوي تر شدنش تفاوت كيفي آن با دولتهاي طبقات ديگر آشكار تر شود. اين اصل را بايد بتوانيم در وضعيتهاي مختلف، منجمله در شرايط بسيار سخت كه حيات دولت پرولتري تهديد مي شود، بكار بنديم.

 

حزب كمونيست ايران (م – ل – م)www.sarbedaran.org