ترجمه
خلاصه شده از صحبت های
باب آواكيان
تحت
عنوان
«در گفتار و نوشتار بايد بشدت مستدل و در
عين حال خشمگين و تعرضي باشيم، در گفتار و نوشتار بايد توده هاي مردم را مد نظر
قرار دهيم»
(از كارگر انقلابى 24
نوامبر 2002، www.rwor.org)
تلاش
شده كه هيچيك از نكات اين مقاله حذف نشود.
بخش اول
اين مبحث اختصاص داشت به اينكه ما چگونه بايد از يك طرف خط و ايدئولوژى خود را
جسورانه جلو بگذاريم و به مبارزه و جدل ايدئولوژيك بپردازيم و از طرف ديگر دست
اتحاد بسوي ديگران دراز كنيم و براي ايجاد اتحاد گسترده تلاش كنيم. همين نكته را
به گونه اي ديگر و از جنبه اي ديگر نيز مي توان طرح كرد: تضاد ميان “كفري بودن”
(خشمگين و تا حدى تحريك كننده بودن) و در عين حال «فرقه اى» و سكتاريست
نبودن. اين تضاد و چگونگي حل آن در رابطه با دو حيطه كاربرد دارد : در رابطه با
مسئله استراتژيك جبهه متحد تحت رهبرى پرولتاريا
و همچنين در رابطه با حيطه تبليغ و ترويج.
هر چه
خط و ايدئولوژى خود را بهتر درك كنيم بهتر مىتوانيم با اين تضاد دست و پنجه نرم
كنيم. مشخصا در زمينه تبليغ و ترويج و روبنا، بخوبي مي توانيم موضوعات حاد (چه زماني كه بطور بالفعل مطرح
هستند يا بطور بالقوه) را تشخيص دهيم -- يعني موضوعات حادي كه موضع گيري تيز بر سر
آنها ما را قادر ميكند مسائل تعيين كننده را روشن كنيم و بر منافع توده هاي وسيع
مردم پرتو افكنيم، بگونه اي كه روشن
شود “هم حقانيت و هم برتري” با موضع
پرولتري است. يعنى به شيوه اى زنده -- با
استفاده از وقايع زنده و رابطه آنها باهم، با نشان دادن “منطق” مناسبات اجتماعى و
وقايع جهانى -- «اجتناب ناپذير بودن» خط و برنامه مان را نشان دهيم. يعنى اين
نتيجه گيرى اجتناب ناپذير كه انقلاب پرولترى ضرورى است. در انجام اينكار بايد
مستدل بودن و خشم را تركيب كنيم و سنتز صحيحي ميان آنها برقرار كنيم.
بر سر گذاشتن كلاه هاى مختلف
رفقاى
ما در كار تبليغى كلاههائي با نشان م ل م بر سر مى گذارند كه خيلي خوبست وگزارشات
خوبى هم در اين مورد داشته ايم. اما م ل م به اين سادگى تبليغ نمى شود. مسئله را
صرفا با اينكار نمى توان حل كرد. برخى اوقات اينكار خوبست و برخى اوقات صحيح نيست.
بايد خاص بودن شرايط متفاوت را درك كرد . البته من دارم اينجا از عبارت “كلاه هاي
مختلف بر سر گذاشتن” بصورت استعاره استفاده مي كنم. اين بخصوص در مورد افرادى صادق است كه در
فعاليتهاى جبهه متحدى هستند و همزمان ارتباطشان با حزب هم روشن است.
اين يك
تضاد غير قابل اجتناب است كه حتى وقتى كارها را خوب انجام مى دهيم هم بروز مىكند.
برخي رفقا در موقعيتي قرار دارند كه از جانب يك جنبش توده اي صحبت مي كنند اما
وابستگي آنها با حزب ما يا با جنبش بين المللي ما روشن است. چگونه بايد اين تضاد
را بطور صحيح حل و آنرا كاملا به يك امر مثبت تبديل كرد -- كه هم به تقويت تلاشهاي ما در رابطه با جبهه متحد بينجامد و هم به
تقويت خط و موقعيت حزب. سوال اين است. چگونه اتحاد و تمايزحزب و جبهه متحد را، در
بازتابهاي مختلفش، مي توانيم ارائه دهيم.
اين كار ساده اى نيست. توانايى صحبت كردن در سطوح مختلف، يعني سطح جبهه متحد و سطح خط مستقل حزب، كار
ساده نيست. چون بايد بتوانيم در عين حال كه در سطوح مختلف صحبت ميكنيم اما مثل اين
نباشد كه داريم از دو طرف دهانمان حرف ميزنيم. (“از دو طرف دهان حرف زدن” يعني دو
حرفه بودن كه اپورتونيسم است - توضيح مترجم). اين كار سختي است اما ممكن است.
بخصوص افرادي كه با حزب ما مرتبطند بايد در اين كار تبحر پيدا كنند. در رابطه با
اين رفقا مساله آن است كه بايد آنرا به يك نقطه قوت و امتياز تبديل كنند، و اين
مهارت را پيدا كنند كه بطور موثر حزب و خط حزب را جلو بگذارند اما همچنين پايه
وحدت و امكان جبهه متحد بدور آنرا جلو بگذارند. و نگذارند كه تضاد ميان اين دو سطح
از پايه وحدت، آنتاگونيستى شود.
مسلما
حل اين تضاد تا حد زيادى به فعاليت عمومى سياسى ما در گسترش مبارزه و تشكل توده اى
برمى گردد. با اين كار است كه «ميدان» بيشترى براى ارائه خط و نقش مستقل حزب ما
فراهم مى شود. و نمي گذارد كه تمايز ميان حزب و تشكلات وجنبشهاي جبهه متحدي مخدوش
شود. (در اينجا من به اختصار از واژه “جبهه متحد” براي رجوع به جنبشها و تشكلاتي
استفاده ميكنم كه بخشي از سياست كلي ما براي ايجاد
جبهه متحد تحت رهبري پرولتار هستند ولي تمام آن نيستند.) در اين فعاليت سياسى، و بطور كلي در كارمان،
مسئله اينست كه تضاد ميان جنبه “جبهه متحد” با جنبه “تحت رهبري پرولتاريا” را
چگونه حل مي كنيم . اين كار هميشه سخت خواهد بود. هر چقدر هم جنبشهاي توده اي و
تشكلات توده اي وسيع تر درست كنيم كه “فضا” براي تبليغ و ترويج خط و نقش مستقل حزب
در آن باشد بدون آنكه مرز تمايز ميان حزب و آن تشكيلات و جنبش توده اي مخدوش نشود، بازهم هميشه خطر آن
خواهد بود كه اين دو كار در تضاد آنتاگونيستي با هم قرار بگيرند. براي تبحر يافتن
در اين كار بايد مرتبا و بطور منظم خط و سياست حزب را بكار بنديم و ديالكتيك ميان
پراتيك - تئوري - پراتيك را برقرار كنيم، به كلكتيو و ساختار حزبي اتكار كنيم، و
نقشها و ابتكار عمل هاي فردي خود را بر اين پايه و در اين چارچوب ايفا كنيم.
مخاطبين خود را بشناسيم:
اين
مسئله به نكات مهمى كه مائو در سخنرانيهايش در ينان مطرح كرد برمىگردد. او با
هنرمندان و كارگران عرصه فرهنگ صحبت مىكرد ولى جوهر بحثهايش را در كار تبليغ و
ترويج و بطور كلى خلق افكار عمومى مىتوان بكار بست. شناختن مخاطبان دو كاربرد عام
و خاص دارد. مثلا، شناختن بخشى يا بخشهايى از مردم كه با آنان صحبت مىكنيد يا
عمدتا مخاطبتان آنان هستند. اين هم در كار شفاهى مطرح است و هم كتبى. و همينطور در
مورد عملياتى كه به قصد تبليغ و ترويج انجام مىگيرد. بعلاوه، به معنى شناختن مردمى
است كه بطور مستقيم و فورى مخاطب شما هستند. يعنى شما در كار تبليغ و ترويج هم
مخاطب عام داريد و هم خاص. و براى اينكه مشى توده اى را خوب به اجراء بگذاريد بايد
تجارب خاصى كه مخاطبانتان از سر گذرانده اند را هم بشناسيد.
اين
بويژه در مورد سخنرانىها صادق است كه شما هم بايد در حد امكان در مورد مخاطبانتان
مطالعه كرده باشيد و در جريان انجام سخنرانى و ارتباط برقرار كردن با حضار نيز اين
شناخت را بالا ببريد. يعنى حتى در حين ايراد سخنرانى هم بايد مخاطبانتان را زير
نظر داشته باشيد و از ذهنيت آنان سر در بياوريد!
شناخت
از مخاطبان را هم بايد از طريق مستقيم بدست آورد و هم غيرمستقيم. وقتى شما از قبل
در بين بخشهاى معينى از توده ها كار كرده ايد يا قبل و بعد از سخنرانى با آنان حرف
زده ايد، مهم است كه روى سخنتان در تبليغ و ترويج با همانها باشد. البته شناخت از
مخاطبان را از طريق غير مستقيم يعنى خواندن گزارشات خوب از كار توده اى و همينطور
توجه به شكلهاى هنرى و فرهنگى كه از دل مردم برخاسته و مورد علاقه آنان است بدست
آورد. يعنى شكلها و سبكها و ابزارى كه توده ها با آن ارتباط برقرار مىكنند و از آن
خوششان مىآيد.
شناختن
مخاطبان به معنى دانستن شكل بروز مسائل مورد بحث شما در ميان آنها و در تجربه
زندگي آنهاست. وقتى به اين مسئله آگاهى
داشتيد مىتوانيد مخاطبانتان را درگير حرفهاى خود كنيد و از ابتدا تا پايان آنان را
با بحث خود همراه سازيد. سئوالات مهمى كه در برابر جامعه قرار دارد همانهاست كه در
ذهن مخاطبان شما هم منعكس مىشود. ولى اين انعكاس در ذهن بخشهاى مختلف مردم يكسان
نيست؛ چون آنان تجارب گوناگونى دارند و به گروه ها، طبقات و قشرهاى اجتماعى
متفاوتى تعلق دارند.
بحث در
مورد شناختن مخاطبان، پيش از هر چيز يك بحث مضمونى است و نه بحث سبك كارى. اما سبك
هم عليرغم درجه دوم بودن مىتواند نقش مهمى در زمينه «درگير كردن مخاطبان» بازى
كند. منظور از سبك بكارگيرى شكلهايى است كه در بين مخاطبان شما رواج دارد و محبوب
است. يك جنبه مسئله اينست كه توده ها برخى چيزها كه مربوط به سبك مىشود را دوست
دارند يا مىطلبند. آنان دوست دارند كه چيزها منظم باشد، بدون اينكه زياده از حد
منظم شود. خصوصا وقتى كه مردم براى گوش دادن به حرف كسانى مىآيند كه مىگويند توان رهبرى
امر سرنگونى سيستم و كسب قدرت سياسى و اعمال قدرت پرولترى را دارند، توقع دارند با
آدمهاييى روبرو شوند كه منسجم حرف مىزنند. البته نه آنقدر منسجم و منظم كه هيچ
جايى براى هيچ حرف جديد يا متفاوتى باقى نگذارند. مردم دوست ندارند احساس خفقان
كنند و بدترين تصاوير توتاليتاريسم -- «برادر بزرگى» كه همه چيز را كنترل مىكند و
با مخاطبانش به تبادل نظر واقعى نمىپردازد -- در ذهنشان زنده شود. مردم از ماشينى
كه اتوماتيك به همه چيز پاسخ مىدهد خوششان نمىآيد. اما خواهان يك بحث سازمان يافته
و منسجم هستند.
مردم،
سبك را دوست دارند. دوست دارند كه بحثها، ظرافت داشته باشد. البته از سبك دار كردن
بحث به شكل مصنوعى خوششان نمىآيد. از بحث بى محتوا هم خوششان نمىآيد. يا اگر سبك
در تضاد با مضمون قرار بگيرد هم راضى نيستند. سبك مناسب نه فقط كمك مىكند كه مردم
چيزها را بهتر بفهمند بلكه يك جنبه زيبائىشناسانه هم دارد. يك جنبه فرهنگى. يعنى
به بعد فرهنگى بحثتان مربوط مىشود. هنگام صحبت، سازماندهى جلسه، حتى برگزارى جشن،
يك جنبه فرهنگى و زيبايىشناسانه وجود دارد كه بايد به آن توجه كنيم. درست است كه
درجه دوم است و غير مهم نيست. در نگارش هم بايد به يك سبك دست يافت البته جايگزين
مضمون نمىشود. ولى بايد مبتنى بر مضمون باشد و به آن خدمت كند.
اساسىترين
و تعيين كننده ترين كار اينست كه شما بدون اينكه دنباله روى كنيد، چگونگى نگاه
كردن مردم به مسائل اساسى را در نظر بگيريد و بحث خود را بر اين پايه ارائه دهيد.
بعلاوه براى ارتباط برقرار كردن با مردم از سبكها و شكلهايى استفاده كنيد كه براى
آنان بيگانه و غير قابل فهم نباشد بلكه توجهشان را بخوبى جلب كند و ذهنشان را
تحريك كند. صحبت كردن براى مخاطبان گوناگون معمولا به اين معناست كه «از جاهاى
مختلف آغاز كنيم» و از «زواياى» مختلف به امور «وارد شويم»، اما همه اينها را به
يك نقطه اساسى «بكشانيم». شناختن مخاطبان و توانايى ارائه بحث خوب با مخاطبان به
معنى اينست كه بدانيم سئوالات به چه شكلهايى مطرح مىشوند و چگونه مىتوان به آنها
پرداخت تا مخاطبان درگيرش شوند و تا ارائه پاسخ به اين سئوالات با بحث شما همراهى
كنند.
يك مثال
بزنم. «كوانه توره» را به يكى از گفت و گوهاى تلويزيونى دعوت كرده بودند. مجرى
برنامه چند نوار از سخنرانهاى او انتخاب
كرده بود كه با مخاطبان گوناگون به زبان خودشان حرف مىزد. مجرى برنامه با اينكار
مىخواست «كوانه توره» را يك آدم شارلاتان و عوامفريب معرفى كند. در يك سخنرانى،
«توره» با روشنفكران و تحصيلكرده ها حرف مىزد و از اصطلاحات خود آنان استفاده
مىكرد. در سخنرانى ديگر با توده هاى تحتانى صحبت مىكرد و زبان خودشان را بكار
مىبرد. «توره» در جواب مجرى برنامه گفت: معلوم است كه من با مخاطبان مختلف به
زبانهاى مختلف حرف مىزنم. من از زبان و سبكى استفاده مىكنم كه براى مخاطبانم قابل
فهم باشد. اين دقيقا نكته اى است كه ما هم بايد در نظر بگيريم. چيزى كه نبايد
تغيير بدهيم مضمون و محتواى بحث است.
مسئله
اساسى در اينكار، بكاربست مشى توده اى است. يعنى بايد از اصل «ارتباط تنگاتنگ» با
توده ها، در ارتباط با مخاطبان سخنرانى خود نيز پيروى كنيم.
وقتى كه
از سئوالات موجود در ذهن توده ها مىگوييم معنايش اين نيست كه همه سئوالات را بايد
بدانيم يا اينكه خودمان هيچ دورنمايى نداريم. به عبارت ديگر، در هر سخنرانى مشخص،
نبايد به دنبال اين باشيم كه شجره نامه همه مخاطبان دستمان باشد، يا بدانيم كه
كدام شوها و سريال هاى تلويزيونى را تماشا مىكنند يا چه ورزشى دوست دارند و غيره.
ما بايد آنچه را كه به سئوالات اساسى مورد نظر خودمان مربوط مىشود را بدانيم. يعنى
ما نحوه طرح سئوالات گوناگون در ذهن بخشهاى مختلف توده ها را بايد در ارتباط با
اهداف خودمان بفهميم. هم در ارتباط با اهداف كوتاه مدت و بالاتر از آن، در ارتباط
با منافع اساسى و اهداف استراتژيك طبقه كارگر.
شناخت داشتن از موضوع مورد بحث
نكته
مهم ديگر اينست كه شما بايد به موضوع مورد بحث «مسلط» باشيد. يعنى به اندازه كافى
در موردش بدانيد تا بتوانيد آن را براى مخاطب يا مخاطبان گوناگون «باز كنيد».
البته وقتى تسلط بر موضوع مورد بحث را معيار قرار مىدهيم مىتواند از آن برداشتى
متافيزيكى شود و ما را فلج كند. يعنى احساس كنيم كه به حد كافى در مورد اين يا آن
موضوع نمىدانيم پس زبانمان بسته شود. با چنين منطقى، هيچوقت به حد كافى نمىدانيم و
بنابراين هيچ نخواهيم گفت. و هيچوقت مسئله را بهتر درك نخواهيم كرد زيرا هيچوقت
نظرمان را ابراز نمىكنيم و بنابراين از پروسه ديالكتيكى آموختن و به اجراء گذاشتن
دور مىافتيم. ما بايد بياموزيم اما بايد بكار هم ببنديم. بايد روشن كنيم كه در هر
مقطع معين با توجه به نياز اوضاع، چگونه مىتوانيم موضوعات را به خوبى ارائه دهيم و
چگونه مىتوانيم با آموزش بيشتر در همين پروسه اينكار را بهتر انجام دهيم.
«مسلط»
شدن يك بار براى هميشه صورت نمىگيرد. اينطور نيست كه ما همه دانش و شناخت را «در
فايل»مغز خود داشته باشيم و منتظر موقع مناسب شويم كه ارائه اش دهيم. ما مرتب بايد
شناخت خود را از هر موضوع عميقتر كنيم و راه «خرد كردن» آن براى مخاطبان گوناگون
را بيابيم. يكى از تواناييىهايى كه بايد بدست آوريم «همزمان صحبت كردن با مخاطبان
مختلف» است. يعنى بتوانيم بحثها را طورى ارائه دهيم كه براى سطوح مختلف قابل درك
باشد. اين شامل افراد حاضر در يك سخنرانى يا خوانندگان يك مقاله مىشود. آنان كه
شناخت بيشترى دارند بايد از بحث شما نكاتي بيشتر از حد شناخت خود بگيرند و آنان كه
شناختشان كم است بايد نكات اصلى را بگيرند يا سر درگم نشوند (يا حوصله شان سر
نرود!) اما بايد برايتان روشن باشد كه مخاطب عمده كيست. بايد مسائل را بر حسب سطح
و نياز اين مخاطب عمده مطرح كنيد.
در اين
مورد بحث مائو در مورد «بالا بردن سطل» خيلى اهميت دارد. به عبارت ديگر اگر شما با
جمع وسيعى صحبت مىكنيد كه عمدتا شامل توده هاى تحتانى و شمارى روشنفكر است، بايد
مسائل را طورى طرح كنيد كه براى كسانى كه سوادشان بيشتر است و شايد با مباحث و
اصطلاحات آشنايى بيشترى داشته باشند قابل استفاده. اما همزمان شما بايد طورى بحث
كنيد كه توده هاى تحتانى حتما جوهر
مسئله را درك كننند. اين براى شما اولويت دارد.
يعنى توجه شما عمدتا بايد به مخاطبان عمده باشد. بايد طورى بحث كنيد كه
توده هاى تحتانى نكات اصلى را بگيرند. بعضى وقتها اين كار باب ميل روشنفكران مخاطب
شما نيست و نيازهايشان رفع نمىشود و ناراضي اند. اين نارضايتي بخشا بجاست اما بخشا
به تعصبات طبقاتي شان برمىگردد.
بيشتر
اوقات برخورد روشنفكران چنين است: «ما همه اينها را مىدانيم.» در حالى كه واقعا
چيزى از اين بحثها نمىدانند يا حداقل دركي درست و علمي از آنها ندارند. پس برخى
اوقات ناراضى مىشوند. خيلىها حتى وقتى كه به زبان خودشان هم صحبت مىكنى باز ناراضى
هستند و اين به موضع طبقاتى و محدوديتهاى ايدئولوژيكشان برمىگردد. قصد ندارم يك
تصوير يكجانبه و منفى از روشنفكران ارائه كنم. در مورد اهميت رفتار صحيح با
روشنفكران قبلا تاكيد كرده ام. اما وقتى كه در جمع مخاطب شما هم توده ها نشسته اند
و هم روشنفكران، بايد انتخاب كنيد كه مخاطب عمده شما كيست و در بيشتر موارد شما
بايد روى سخنتان با توده هاى تحتانى باشد. در عين حال شما بايد مطالب را در بحث
خود چنان مطرح كنيد كه افراد باسوادتر يا روشنفكر هم بتوانند چيزى كسب كنند؛ و اگر
اينكار را خوب انجام دهيد آنوقت توده هاى تحتانى نيز به شيوه خوبى با يك مصاف ذهنى
مواجه خواهند شد.
خلاقيت ذهني را تحريك كردن و روشنائى
انداختن بر حقايق
در مورد
جلب توجه مخاطبان و خلاقيت ذهني آنان را تحريك كردن بايد يك نكته مهم را در نظر
گرفت: بايد اين را برسميت شناخت كه سخنگويان (و نويسندگان) مختلف، نحوه بيان و سبك
مشخصه و خاص خود را دارند. اين امر خوبى است كه به قوت ما مىافزايد و نبايد فكر
كرد كه باعث ضعف است. اين يكي از آن “زاويه ها” يا جنبه هائي است كه ما در
“قطعنامه مربوط به رهبري” طرح كرديم، به اين مضمون كه در حاليكه همه ما در پروسه
واحد زندگي حزب سهيم هستيم، و همه ما خط واحدي را جلو مي گذارمي و توده ها را در
كل با همان خط رهبري مي كنيم اما رفقاي رهبري و همه رفقا در سطوح مختلف داراي نقاط
قوت و ضعف خاص در سطوح مختلف هستند. اما خيلي مهم است كه رهبران مختلف حزب، اعضا
مختلف حزب -- بخصوص سخنرانان و نويسندگان حزب در حيطه تبليغ و ترويج -- داراي
زاويه هاي برخورد، سبكهاي مختلف هستند و اين چيز خيلي خوبي است ، و رفتار و سبك
متفاوت آنان به قدرت كلكتيو ما مىافزايد. علت تاكيد من بر اين نكته، رد نظريه اى
است كه فقط يك مدل را براى فعاليت شفاهى يا كتبى مناسب مىداند. بايد در مقابل اين
نظريه مقاومت كنيم و ردش كنيم زيرا اشتباه است.
تفاوتها،
نقاط قوت و ضعف افراد ريشه در تجارب زندگى شخصى و تجارب سياسى و اجتماعى عمومىتر
آنان دارد. تبليغ و ترويج يكسري اصول دارد
كه قبلا در مورد آن صحبت كردم. مثل شناخت داشتن از مخاطبين و تسلط داشتن بر موضوع.
و همه بايد از طريق ديالكتيك پراتيك-
تئورى- پراتيك و بكاربست مشي توده اي اين توانائي ها را عميق تر و تيزتر كند. اما
در اين چارچوب، افراد خصوصيت فردي هم دارند، نقاط قوت و ضعف خاص خود را دارند. كه
بايد كيفيتات خاص هر يك را تقويت كرده و از آن در خدمت به منافع پايه اي استراتژيك
خود استفاده كنيم.
مساله
ديگري كه مطرح است آنست كه بايد مشخص كنيم كه كدام زاويه برخورد و سبك براي مخاطبين مشخص و يا
موضوع مشخصي كه طرح است، مناسب مي باشد. ما نبايد همه سخنراني ها (و يا مقالات) را
با همان سبك و با همان “تون” و غيره ارائه دهيم.
يك
تبلور خاص بكار بست اصول فوق اين است كه ما بتوانيم تصوير را آنچنان نقاشي كنيم
(تضادها و جوانب متضاد پديده ها و وقايع را آنچنان آناليز و سنتز كنيم) كه حقيقت و حقيقى
بودن بطرز غيرقابل انكار نمايان شود.
به عبارت ديگر، جذابترين خصلت تبليغ و
ترويج ما آنست كه متكي بر واقعيت است و حقيقي است و حقيقت را بروشنائي روز در مي
آورد. سبك و ابزار نيست
كه به آن اين خصلت را مي بخشد. هر چند اينها هم مي توانند مهم باشند. اما جوهر
مساله در اينجا حقيقت است. مسئله فقط اين نيست كه ما “همه نكات” را در سخنراني خود
پوشش مي دهيم. بلكه دست يافتن به «به درون» اين حقايق، «شكافتن » واقعياتي كه در
بر مي گيرد و «گام به گام هدايت كردن مخاطبان در اين جاده» و آنان را به سنتز صحيح
و ناگزير رساندن. “ناگزيري” نه فقط از نظر عينى بلكه ذهنى. يعنى در تفكر و آگاهى
مخاطبان بايد اين ناگزيرى شكل بگيرد. به عبارت ديگر، در روياروئى با يك سخنرانى يا
مقاله، آنان بايد بطور آگاهانه ناگزير بودن نتيجه گيرى بحث شما را تشخيص دهند و
احساس كنند.
البته
اينكار را در مورد هر تضاد بزرگي كه در سخنرانى يا مقاله شما مطرح شده نمىتوان
انجام داد. اگر بخواهيد اينكار را بكنيد يك مقاله يا سخنرانى فوق العاده پيچيده و
طولانى ارائه خواهيد داد كه هميشه كار مناسبى نيست (و برخي اوقات رفقا در اين مورد
به من تذكر مي دهند) . سخنراني و مقاله هر يك ويژگي ها ي خود را دارند. اما يك اصل
در مورد همه صادق است: بايد بتوانيم يك يا چند تضاد را مشخص كنيم و نه تنها آنها
را “بشكافيم” بلكه بتوانيم مخاطبان را با خود همراه كنيم و به آنها گريزناپذيري
نتيجه گيري هايمان را نشان دهيم. بايد بگويم با وجود آنكه من انتقاد كرده ام كه در
نشريه ما برخي مقالات گرايش به مخلوط كردن
مرز ميان تبليغ و ترويج دارند اما بايد بگويم كه نشريه بسيار سطح بالاست. نامه ها
و گزارشهائي را از كساني ديده ام كه حتا با ما نيستند و باحيرت مي پرسند: “اينها
چطوري اينكار را مي كنند. برخي اوقات مسائل را تحليل مي كنند و پيش بيني مي كنند
كه اصلا ظاهرش آنطور نيست و بنظر نمي آيد اما دو ماه بعد عينا همانطور مي شود.
چطور اينكار را مي كنند؟”
اين م ل
م است. م ل م كليد انجام اين كار است. و آنرا ممكن مي كند. اما براي اينكه ممكن
شود بايد م ل م را بكار بست.
باز هم
تاكيد مي كنم كه اين امر عمدتا وابسته به سبك يا سخنوري نيست. و مطمئنا از طريق
عوامفريبي يا استفاده از «حقه هاى حقير» نمي توان اينكار را كرد. مساله عمده مضمون و روش است. تكرار ميكنم آنچه تبليغ و
ترويج ما را جذاب ميكند حقيقي بودن
آن است. مائو در مقاله «عليه سبك نگارش
كليشه اى در حزب» مىگويد كه كمونيستها مدافع حقيقت هستند و حقيقت طالب علم است.
يعنى ما بايد حقيقت را از دل واقعيات جستجو كنيم. نه به يك مفهوم تنگ نظرانه و
پراگماتيستى، بلكه با بكاربست همه جانبه موضع و ديدگاه و متدولوژى اساسى خودمان تا
به جوهر واقعيت در حركت و تكاملش دست يابيم.
مائو در
سخنرانى هايش در ينان مىگويد: «در بحث از هر مسئله اى بايد از واقعيت حركت كنيم و
نه از تعاريف.» اين ديدگاه هم در عرصه مضمون مطرح است و هم سبك يا شكل. مائو در
نقد كتاب آموزشى اقتصاد سياسى شوروى دقيقا همين را مىگويد. مىگويد نويسندگان آن
كتاب از دسته بندىها شروع كرده اند و نه از واقعيات. و جدا از اينكه بحثشان درست
است يا غلط، باعث شده كه كتاب حوصله سر بر شود. از اين نكته مائو مىتوان براى كار
تبليغ و ترويج و همينطور فعاليت فرهنگى يا بطور كلى فعالين حزبى درسها گرفت.
بگذاريد
همينجا يك رجوع مثبت به ديميتريف بكنم. ما معمولا از او بخاطر خط جبهه متحد ضد
فاشيسم انتقاد مىكنيم كه چرا مسئله را به تقابل دمكراسى بورژوائى و فاشيسم تقليل
داد و مدافع اولى شد. مىخواهم به همان گفته ديميتريف اشاره كنم كه مائو در
سخنرانىهاى ينان آن را نقل كرده است: «ما بايد طريق حرف زدن با مردم را بياموزيم.
نبايد به زبان فرمولهاى كتابى صحبت كنيم. بلكه بايد به زبان مبارزين راه رهائي
توده ها سخن بگوييم. آنگونه كه هر حرف و هر ايده ما بازتاب عميقترين انديشه ها و
احساسات توده ها باشد.» ديميتريف در يكى از سخنراانىهايش نكته اى را به ميان كشيد
كه به دو جنبه مثبت و منفى تقسيم مىشود. جنبه عمده حرفش مثبت است در عين حال كه
جنبه منفى آن مىتواند به دنباله رو شدن بينجامد. ديميتريف مثالى مىزند. در سالهاى
اوليه دهه 30 در يكى از ورزشگاه هاى آلمان گردهم آيى بزرگى تشكيل شده بود. هنوز
نازىها قدرت را بدست نگرفته بودند. نيروهاى مختلف بر سر كسب رهبرى توده ها با هم
رقابت داشتند. سخنگوى فاشيستها بالا رفت و يك بحث عوام پسندانه ارائه داد. يعنى به
تضادهايى كه واقعا در ذهن توده ها وجود داشت پرداخت اما نتيجه اى را جلو گذاشت كه خلاف
منافع توده ها بود. بعد از او سخنگوى كمونيستها بالا رفت. همه واقعا براى شنيدن
حرف و راه حل او بىتابى مىكردند. و نطقى كه او ارائه داد تقريبا چنين بود: «رفقا،
خوشحالم از اينكه خبر برگزارى سومين پلنوم ششمين كنگره انترناسيونال كمونيستى را
به اطلاعتان مىرسانم… » خلاصه حول اين نكته حرافى كرد و حال مردم را حسابى گرفت و واقعا
خيلىها خوابشان برد. يعنى يك فرصت مهم براى گرفتن رهبرى از دست فاشيستها و رهنمون
كردن توده ها به يك مسير كاملا متفاوت (يا حداقل تاثيرگذارى قابل توجه بر آنان) با
ارائه اين «فرمولهاى كتابى» از دست رفت.
ما
متاسفانه در حال حاضر يك انترناسيونال كمونيستى نداريم ولى برخى از اين نوع
گرايشات در كار تبليغ و ترويج ما مىتواند بروز كند و كرده است. اما يك بخش از مشكل
كه ديميتريف به آن نپرداخت و اين بازتابى از اشتباهات خطى وى بود، امكان بازى كردن
فاشيستها بر خودروئى، تعصبات، توهمات و غيره توده هاست. ما بايد عليه بسيارى از
اين چيزها مبارزه كنيم. بنابراين بايد حواسمان جمع باشد. اگرچه بايد نكته اساسا
درست و واقعا مهم ديميتريف يعنى انتقاد از گفتن و نوشتن كليشه اى را مد نظر قرار
دهيم ولى نبايد نسخه دنباله رو شدن بپيچيم. يعنى باز هم مسئله رهبرى كردن از طريق
اعمال مشى توده اى در ميان است. مسئله صرفا منعكس كردن انديشه ها و احساسات توده
ها نيست بلكه ترسيم يك سنتز بالاتر و بازگرداندن آن به توده هاست.
سخن گفتن با ميليونها توده
نكته
بعدى بحثم اينست كه ما نبايد فقط براى «جماعت خود موعظه كنيم» بلكه بايد براى توده
هاى ميليونى حرف بزنيم. اما روشن باشد كه «موعظه براي جماعت خود» كار مهمى است.
مائو در سخنرانىهاى ينان مىگويد كه كادرها نيز نيازهاى سياسى و ايدئولوژيك و
فرهنگى خاص خود را دارند كه از نيازهاى توده ها متفاوت است. زيرا كادرها از سطح
شناخت و تكامل سياسى و ايدئولوژيك بالاترى برخوردارند. مائو نكته فوق العاده مهمى
را خاطر نشان كرد . او گفت پاسخگوئى به نيازهاى كادرها نهايتا به معناى پاسخگوئى
به نيازهاى توده هاست. زيرا نقش كادرها اينست كه خط را جلو گذارند، توده ها را
بسيج كنند، و خط را به سياست (تبليغ و ترويج) قابل فهم براى توده ها تبديل كنند تا
بتواند به سياست توده ها تبديل شود. بنابراين «موعظه براى جماعت خود» مهم است تا
نيازهاى كسانى كه به آرمان پاىبندند پاسخ گيرد. تا سطح آنان بالاتر برود و قابليت
بيشترى براى انجام فعاليت انقلابى و پيشبرد پروسه پراتيك - تئورى - پراتيك بدست
آورند.
اما اين
كافي نيست و بطور كلي عمده كار ما نبايد اين باشد. مضافا، مخاطب ما نبايد فقط پايه
اجتماعي خودمان باشد يا فقط احساسات خودبخودي آنان را منعكس كنيم . ما بايد روي قشر گسترده اى تاثير بگذاريم
منجمله روي قشري كه به لحاظ استراتژيك جلب “بيطرفي دوستانه” آنها مهم است و الان
گرايش به راست يا “راديكاليسم راست” دارند.
مثلا ما
بايد بتوانيم بحثهاي قانع كننده و قوي در برابر
خطهاي راست كه تئورىهاى توطئه دارند (تئوري شان اين است كه نظم نوين جهانى و بانك جهانى و باانكها و
شركتهاى بزرگ و سرمايه گذارى بين المللى توطئه چيده اند كه زحمتكشان آمريكا را
خانه خراب كنند) جلو بگذاريم. اين تئوري هاي توطئه مانند همه نيروهاى عوامفريب و
ارتجاعى تئوريهايشان را اينطور درست مي كنند كه يكسري واقعيات را مي گيرند و آنها
را با مقدار زيادي دروغ و طلاعات غلط، و همينطور افسانه و اسطوره به هم مىآميزند.
البته اين واقعيتى است كه پول و بانكدارى بين المللى نقش و تاثير زيادى در زندگى
مردم دارد. و طبقه حاكمه براى زندگى زحمتكشان حتى در «سرزمين پدرى» هيچ ارزشى قائل
نيست. تئورىها و تبليغ و ترويج دست راستى اين واقعيات را مىگيرد و همراه با يك مشت
دروغ و تعصب و توهم كه صفت مشخصه بخشهاى معينى از قشرهاى ميانى ( كه شايد بتوان
آنها را اقشار جاهل خواند)است، تحويل مي دهد. يعنى آنان روى تضادهاى واقعى پيش پاى
مردم انگشت مىگذرند، دروغ و افسانه را به آن مىآميزند و پرچم ميهن پرستى را هم
تبليغ مىكنند. اينطور جلوه مىدهند كه بنگاه هاى بين المللى، آمريكا را تسخير كرده
اند! در حالى كه اين درست نقطه مقابل واقعيت است. اين سرمايه آمريكائى است كه بر
پروسه انباشت جهانى، بازار جهانى و بخش اعظم جهان به لحاظ سياسى و نظامى اعمال
سلطه مىكند.
بنابراين
كار ما به اين سادگى نيست كه بگوييم «نه اين حرفها غلط است، و حرف درست اينست.» ما
بايد بتوانيم بخوبى همه اينها را بطور علمي تشريح و «در غالب ديگري بريزيم» و نشان دهيم كه عملكرد سرمايه دارى در مرحله
امپرياليستى اين است و نگاه مردم را به سمت تنها راه حل واقعى كه منطبق بر منافع
توده هاى وسيع مردم است برگردانيم. براى اينكار ما بايد عليه خودروئى، تعصبات، كج
انديشى و توهم، و محدوديتهاى طبقاتى كه بورژوازى مىتواند به شكل عوامفريبيهاى دست
راستى روى آن بازى كند حركت كنيم.
يك مثال
ديگر: يك جنبه ديگر اين گروه هاى دست راستى، اعتقاد آنان به برترى نژاد سفيد است.
آنان عليه “حكومت بزرگ” هستند. البته از نظر طبقه ما، در اين كشور حكومت بزرگ
واقعا مشكل بزرگي است زيرا به معناي آنست كه ديكتاتوري بورژوازي در اين كشور كه
امپرياليسم را نمايندگي مي كند و دخل مردم دنيا منجمله اقشار مياني را در مي آورد،
بزرگ است. حمله اينان به “حكومت بزرگ” در
واقع حمله به برنامه هاي خدمات اجتماعي و غيره است. عوامفريبان دست راستى اينطور مطرح مىكنند كه
حكومت، برنامه هاى خدمات اجتماعى را به نفع فقرا و طبقه زحمتكش و از جيب «ماليات
دهندگان» (يعنى صاحبان مشاغل پايدار) به اجراء مىگذارد. در مقابل اين بحث، ما بايد
در تبليغ و ترويج خود نشان دهيم كه ثروت واقعا از كجا مىآيد؟ چه كسى آن را مي آفريند؟ چه كسى از قبل ديگرى زندگى مىكند؟
ثروت جامعه و ثروتى كه در سطح بين المللى در گردش است چگونه توليد شده است؟ اين
حملات متوجه مهاجرين هم هست. دست راستي ها مهاجرين را متهم مي كنند كه مفت خورند.
اما واقعيت آن است كه مهاجرين بيرحمانه استثمار مي شوند و بخش بزرگي از ارزش اضافه
را كه بخشي از پروسه انباشت بين المللي امپرياليسم است، توليد مي كنند. آنها هم در
كشوري كه ترك كرده اند ارزش اضافه توليد
مي كردند و هم در كشوري كه ساكن شده اند ارزش اضافه توليد مي كنند. اما بورژوازي طبق معمول همه چيز را وارونه مي
كند و با دروغ و دغل تمام پروسه اي را كه ثروت اجتماعي توليد مي شود و توسط توده
ها توليد مي شود، را وارونه مي كند.
در
ارتباط با همين بحثهاى عوامفريبانه دست راستى، ما بايد شعار «جنس آمريكايى بخريد»
را هم افشاء كنيم. بايد به مردم بگوييم كسانى كه اين را مىگويند اگر بخواهند پاى
حرفشان بايستند بايد لخت به خيابان بروند. چون پوشاك آنان تماما در كشورهاى ديگر
توليد مىشود. سرمايه بين المللى اينطور كار مىكند. اين درست است كه بسته شدن
كارخانه ها و اخراج كارگران، خشم برانگيز است. اما راه حل اين نيست كه از سرمايه
دارى بين المللى يعنى امپرياليسم بخواهيم خلاف ماهيت و قواي محركه دروني و
اجباراتش حركت كند. اينكه زحمتكشان آمريكا به جان زحمتكشان ساير كشورها كه وحشيانه تر استثمار مي شوند، بيفتند راه حل
نيست. هيچ راهى جز سرنگونى اين نظام وجود ندارد. نظام به اين شكل كار مي كند. بعضي
ها هميشه براي ما در مورد “زندگي واقعي”،
“دنياي واقعي” موعظه مي كنند و مي گويند “بيدار شويد”. بله. دنياي واقعي و زندگي
واقعي اين نيست كه نظام سرمايه داري و امپرياليستي طبق منافع توده ها عمل مي كنند.
پس بيدار شويد.
كساني
كه دچار اين توهمات شوونيستي آمريكائي هستند بايد بيشتر از اينها در مورد اينكه
واقعا اين جهان چگونه كار مي كند آگاه شوند. من اخيرا مقاله اي دردناك در مورد كار
كودكان در جهان سوم مي خواندم و همزمان كتاب “موهبت حيرت انگيز” نوشته جانان كوزول
را مي خواندم. اين كتاب تصوير زنده ايست از زندگي واقعي ميليونها انسان بخصوص
كودكان در اين كشور امپرياليستي -- درست در شكم هيولا.
از لباس
گرفته تا قالي ها زيبا كه اقشار ممتاز روي ديوار مي زنند، همه توسط كودكان جهان
توليد مي شود. كودكان هفت هشت ساله تايلند و پاكستان و هائي تي كه برده اند و تحت
شرايط بيرحمانه و جنايتكارانه شديد استثمار مي شوند. ما بايد نشان دهيم كه همه
اينها در ماهيت نظام سرمايه داري امپرياليستي است. همان نظامي كه در اين جا در
آمريكا براي “مناسب” كردن كمپانيها مردم را اخراج مي كند يا آنها را در مشاغل
پائين تر “ري سايكل” مي كند. ما بايد اين حقايق را آشكار كنيم تا با گرايشات
خودبخودي كه اقشار ميانه را با خود مي كشد مقابله كنيم، تا با تبليغات دروغين بورژوازي
مقابله كنيم. اما از سوي ديگر ما دست بالا را داريم زيرا اين تبليغات و تئوريهاي
ارتجاعي منطبق بر واقعيت نظام و كاركرد آن نيست، و بر توده هاي وسيع منجمله اقشار مياني نيست.
ما بايد
بتوانيم اين حقايق را بطور جذاب و الهام بخش به ميان اين اقشار هم ببر يم. و
ميتوانيم. زيرا در واقعيت انقلاب پرولتري و ماموريت تاريخي آن و مناسباتي كه
نمايندگي مي كند بارها و بارها الهام بخش تر از مناسبات و ايدئولوژي نظام كنوني
است. عليرغم تبليغات كر كننده بخش وسعي از اقشار مياني ورشكستگي اين نظام و
مناسبات و ايدئولوژي آن را حس مي كنند. و
بدنبال يك چيز ديگرند و بخاطر همين در ابتدا بسوي هر چيزي كه “متفاوت” باشد
مي چرخند. ما بايد بطور مستدل و قانع
كننده نشان دهيم كه مسابقه ديوانه كننده اي كه اكنون توسط “انقلاب تكنولوژي بالا”
در آمريكا و اقتصاد جهاني تشديد يافته است، كاملا
غير ضروري است. اين نكته بسيار مهمي
است: به مردم گفته مي شود كه “بخاطر اقتصادي جهاني و رقابت ما بايد كمپانيها را
كوچك كنيم، مشاغل را حذف كنيم”. ما بايد جلو برويم و بگوئيم اين كاملا مزخرف است. اصلا چنين چيزي ضروري نيست.
به ثروتي كه توسط مردم جهان توليد شده است نگاه كنيد. ببينيد كه اگر مردم و ابزار
از دست مناسبات توليدي و روبناي اينها، از دست نظام اينها، رها شويد چقدر مي
توانند ثروت توليد كنند. براي توليد ثروت اصلا لازم نيست كه مردم جهان گرسنگي
بكشند، تحت شرايط سبعانه استثمار شوند، و اقشار مياني اين طور از كار اخراج شوند.
اينها كاملا غير ضروري است. براي تبليغ و ترويج اينها ما بايد راهاي موثر و
قدرتمند زيادي پيدا كنيم تا حقيقت اينها و گريز ناپذير نتيجه گيري هايمان را بطور
غير قابل انكار نشان دهيم. و مي توانيم.
پاسخ ما به مسائل بايد سريع و به موقع باشد
نكته
آخر به پاسخگوئى به موقع مربوط مىشود. شرايطى پيش مىآيد كه شما مجبوريد در جا و
بدون آمادگى قبلى پاسخ دهيد. در چنين مواردى حتى اگر هنوز آماده ارائه يك تحليل
عميق و همه جانبه نيستيم، بايد بكوشيم به جوهر مسئله برخورد كنيم؛ براي اينكه
بتوانيم تا تنور داغ است نان را بچسبانيم و مچ دشمن را در حين دزدى بگيريم. اينطور
است كه مىتوانيم يك موضع پايه اى جلو بگذاريم تا محك و صيقل بخورد و عميقتر شود.
نبايد در مقابل وقايع فلج شويم و بگوييم حالا كه به حد كافى در موردش نمىدانيم يا
هنوز بحثمان منسجم نشده، پس حرفى نزنيم و موضع نگيريم. روشن است كه ما نمىخواهيم
موضع اشتباه بگيريم يا جهت گيرى اشتباهى را تبليغ كنيم. بنابراين بايد درك كافى از
اوضاع داشته باشيم و به قلب مسئله بزنيم اما هيچ راهى وجود ندارد كه بطور مطلق
تضمين كند اشتباه رخ نخواهد داد. هيچ راهى وجود ندارد كه بحث ما كامل و بى نقص
باشد. بايد از اشتباهات بياموزيم. اما اصل اينست كه بايد توان پاسخگوئى سريع به
مسائل را پيدا كنيم و مچ دشمن را به موقع بگيريم. و به مرور مطالعه كرده و
تحليلمان را كامل تر و همه جانبه تر كنيم.
در اين
زمينه هم مىخواهم به سخنرانىهاى مائو در ينان رجوع كنم. او در رابطه با حيطه هنر و
فرهنگ گفت توده ها به « ذغال در روز برفى» نياز دارند و نه “دسته گل”. بخصوص در آن
زمان، آنها نياز به آثار پرداخت شده و لوكس نداشتند بلكه چند اثر فرهنگى مىخواستند
كه نيازهاى پايه اىشان را رفع كند. البته ما به هر دو نياز داريم. اما در هواي
توفاني خيلي بيشتر به ذغال نياز داريم و لازم است كه به مسائل سريع جواب دهيم. و
يكي از تبارزات اين نياز آن است كه بتوانيم بطور درجا سخنراني كنيم بتوانيم در
جائيكه لازم است بپريم و همانجا مچ دزد را بگيريم و وي را تعقيب كرده و دستگير
كنيم، سخنراني كنيم.
بسيار
مهم است كه سخنگويان حزب و جريانات مرتبط به آن (و بطور كلى همه كسانى كه كار
تبليغى و ترويجى مىكنند) نه فقط با مسائل و موقعيت و روحيات كسانى كه مخاطب عمده و
مستقيمشان هستند آشنا باشند بلكه با شرايط اقشار گوناگون مردم آشنا باشند. نه تنها
لازم است كه اوضاع آمريكا را بدانند اما بايد با تاريخ و مسائل بين المللي آشنا
باشند. بايد نه فقط آثارى كه مستقيما به موضوع كار شما مربوط است را مطالعه كنيد
بلكه آثار ديگر را هم بخوانيد. مطالعه م ل م و خط و تحليل حزب از امور اهميت دارد
ولى مطالعه خطوط و تحليل هاى ديگران هم بايد انجام گيرد. بايد توانائى خود در گفتن
و نوشتن به مثابه نمايندگان پرولتارياى انقلابى و حزب پيشاهنگش در مورد طيف گسترده اى از مسائل را مرتبا بالا
ببريم -- و مرتبا خود را درين زمينه ها تعليم دهيم.
البته،
به يك مفهوم اساسى، ما بايد بر جنبه كلكتيو حزب و سانتراليسم دمكراتيك آن براى
تدوين و تكامل خط و سياست اتكاء كنيم كه اين شامل تحليل از مسائل و وقايع مهم هم
هست. و در اينجا نقش نشريه حزبى، محورى است. به عبارت ديگر، مسئله اين نيست كه
افراد صرفا قابليتهاى فردى خود را بالا ببرند يا بدتر از آن، خط خود را تدوين كنند.
قابليت پاسخگوئى سريع و به موقع به مسائل دقيقا به معنى قابليت بكارگيرى م ل م و
خط حزب در انجام اينكار است. اما در اين چارچوب، رفقا بايد توانائي خود را در
بكاربستن خط و ايدئولوژي حزب در مورد مسائل و وظايف خاص، بالا ببرند و بر پايه خط
و ايدئولوژي حزب ابتكار عمل بزنند.
در طول
انجام تمام اين كارها مهم است كه بر روي بيشن و متدولوژي پرولتاريا محكم بايستيم و
بينش و متدولوژي اين طبقه را بكار بنديم و
نه هيچ بينش و متدولوژي ديگري (حتا اگر راديكال و مخالف هم باشند) را.
قبل از
خاتمه، مختصرا به موضوع نسل جوان و چگونگى صحبت كردن با آنان و مشغله هاى ذهنى خاص
آنان و نحوه نگاهشان به امور مىپردازم. ما
بايد اينكار را طوري انجام دهيم كه تر و تازه، پر تحرك و سرشار از زندگى باشد (
يعني درست نقطه مقابل “پير و مسن”به مفهومى فرهنگى و ايدئولوژيك). براي اينكه
بتوانيم چنين كنيم بايد بتوانيم آنها را با “پروسه كشف” همراه و سهيم كنيم. يعني
از يك طرف نبايد طوري وانمود كنيم كه چيزي نمي دانيم اما از سوي ديگر آنها بايد
خودشان درگير “پروسه كشف” باشند. براي اينكار بايد بتوانيم تركيب خوبي از رفقاي
قديمي و جوان بوجود آوريم. و بخصوص بايد
بتوانيم رفقاي جوان را تعليم دهيم كه بتوانند حقيقت عام م ل م و خط حزب را بيان كنند. رفقاي جوان را رهبرى
كنيم تا شكل هاى جديد و موثر ارائه حقيقت جهانشمول م ل م و خط حزب ما را در ميان
جوانان بيافرينند و بتوانند حقيقت عميق و غير قابل انكار ايدئولنوژي و خط ما را بطور
زنده به ميان نسل جوان ببرند و خلاقيت آنان را روشن كنند. روشن است كه جوانان يك
گروه يكدست نيستند و قشرها، مليتها، جنسيتهاى مختلف را در بر مىگيرند. اما همه آنان يك خصوصيت عمومى دارند كه بايد در نظر
گرفت.
پايان