صعود
به قله ها و پرواز كردن بدون تور حفاظ!
قسمت
10: در باره روشهای كمونیستی و در مخالفت با روشهای
بورژوا-بوروكراتیك
نوشته باب آواكیان
برگرفته از نشریه
كارگر انقلابی - 29 ژوئن 2003
رهبری كمونیستی،
در جوهر خود، یعنی رهبری خطی. این درست نقطه مقابل
روش های بوروكراتیك، بورژوائی و از بالا است كه رهبری را
در جوهر خود دستور صادر كردن، بیرون دادن «ایده های مشعمشع» از
ذهنیت فردی خود و سپس آنها را بر دیگران تحمیل كردن و بر
روش خود پافشاری كردن حتا زمانی كه مشكلات بروز كرده اند، می بیند.
روشهای ما در رهبری، و جوهر رهبری ما، اساسا رهبری كردن
بر پایه خط است. رهبری كردن در خط فشرده می شود، و خط، فشرده
رهبری كردن است. ما توده ها را از طریق خط رهبری می كنیم.
ما آنها را از طریق بررسی تضادهائی كه در مقابلمان قد علم می
كنند، رهبری می كنیم؛ ما آنان را از طریق همراهی
شان برای حل این تضادها و ارائه طرق و وسائلی برای حل این
تضادها و سپس گذاشتن این تضادها در چارچوب واقعیت بزرگتری كه با
آن روبرو هستیم، رهبری می كنیم. یعنی اینكه
از طریق خط مشی رهبری می كنیم. و این جوهر
روش ما در رهبری كردن است. و این درست نقطه مقابل بیرون دادن «ایده
های مشعشع» و تحمیل آن به توده هاست.
مائو گفت تولید
ایده ها و استفاده صحیح از كادرها جوهر رهبری كردن است. اما وی نگفت كه اینكارها را به
گونه ای ایده آلیستی و كماندیستی انجام دهید.
منظورش این بود كه برای اینكار، چه در داخل حزب و چه در ارتباط
با توده های بیرون از حزب، مشی توده ای اتخاذ كنید.
یعنی، ایده های توده ها را بگیرید و سپس این
ایده ها را با استفاده از ایدئولوژی علمی ماركسیسم
لنینیسم مائوئیسم سیستماتیزه كنید، آنچه را
كه صحیح است فشرده كنید و سپس برای پیاده كردن خط و سیاستهائی
كه بر پایه این خط ریخته شده است با آنها متحد شوید،
همراه با آنها پیگیری بخرج دهید و آنها را هبری كنید.
«از كادرها بطور صحیح
استفاده كنید» یعنی اینكه آنها را برانگیزید
و اصلا به معنای «استفاده» بورژوائی از كادرها نیست. بلكه به
معنای آن است كه آنها را برانگیزید و قادر كنید كه ابتكار
عمل داشته باشند.
در اینجا می
خواهم به آن جنبه از رهبری كه پروراندن ایده است،بپردازم. و به نكته ای
كه در مقاله «كار با ایده ها» (این مقاله را آدریا اسكای
بریك برای تحریك افكار
نوشته است) است اشاره كنم تا كمی با آن دست و پنجه نرم كنیم.
اسكای بریك تاكید می كند كه كار با ایده ها یا كار در عرصه ایده ها، چیزی
است كه «قوانین» یا پویشهای خودش را دارد. اما، منبع نهائی
و نقطه تعیین كننده (و بعبارت دیگر نقطه اثبات درستی ایده
ها) پراتیك است. این یك رابطه دیالتیكی دیگر
یا یك تبلور دیگر از رابطه میان تئوری و پراتیك
است. و برای اینكه یك جنبش انقلابی را رهبری كنیم،
باید توانائی كار در عرصه ایده ها را داشته باشیم ( و نه
اینكه فقط به آن دسته از مسائل فكری بپردازیم كه مربوط به پراتیك
جنبش است. هر چند این بنوبه خودش بسیار مهم است). ما باید بتوانیم
به طیفی گسترده از موضوعات متنوع بپردازیم و در مورد انواع
مسائل گوناگون فكر كنیم.
این نكته به آن
اصلی كه در «طرح برنامه حزب» آمده اشاره دارد: ما در عین حال كه باید
عمیقا جنبش پراتیكی را درك كنیم و مرتبا دیالتیك
پراتیك - تئوری - پراتیك را پیش ببریم اما مسائل
مربوط به عرصه ایده ها و تئوری دارای اهمیت می
باشند؛ حتا اگر رابطه مستقیم با وظایف سیاسی و پراتیكی
فی الفور ما نداشته باشند. تئوری فقط مساوی با تئوری ای
كه مستقیما با پراتیك و مسائل مربوط به پراتیك مرتبط است نمی
باشد و نمی توان تئوری را به اینگونه مسائل تقلیل داد.
كار با ایده ها
مائو گفت ما باید
دارای روحیه شاعرانه ای باشیم. بله ما در بسیاری
زمینه ها باید چنین روحیه ای داشته باشیم
منجمله در زمینه چگونگی كار با ایده ها. خیلی مهم
است كه ما در طیف وسیعی جولان دهیم. كار با ایده ها
دارای پویشهای مشخص و پروسه مشخص خودش است.
یكی از
تضادهای عمیق كه باید با آن رودرو شویم و از طریق
پروسه انقلاب پرولتری بر آن فائق آئیم این است كه جامعه سرمایه
داری و هزاران سال جامعه طبقاتی، با تقسیم كار ستمگرانه اش،
توده های مردم را تقریبا كاملا از روند كار با ایده ها به بیرون
رانده است. بطور اساسی، حل این شكاف تنها پس از كسب قدرت دولتی
توسط پرولتاریا و تغییر انقلابی جامعه تحت رهبری
پرولتاریا، امكان پذیر است. اما از هم اكنون شكستن این تقسیم
كار را باید شروع كنیم و منتظر نمانیم. و بخصوص پیشاهنگ
پرولتاریا باید در میان تمام اعضایش و هم چنین در میان
توده های وسیعتر، بخصوص آنهائی كه به لحاظ سیاسی بیدار
می شوند،توانائی كار كردن با ایده ها را بوجود آورد. این
بخشی از آماده كردن پرولتاریا و توده ها برای حاكم شدن و انقلابی
كردن جامعه است. یكی از دلایل عمده كه نشریه كارگر انقلابی
بخش مهمی از صفحات خود را به تشریح «تئوری تكامل» اختصاص داد،
همین است.یك مقاله دنباله دار در شماره های مختلف كارگر انقلابی
در این باره چاپ شد چون توده ها نیاز دارند كه به متد علمی دست یابند،
و یاد بگیرند كه چگونه می توان ماتریالیسم دیالتیك
را بطور زنده برای بررسی عرصه های گوناگون بكار گرفت. فقط بخاطر پیشبرد مبارزه امروز نیست
كه توده ها باید این را یاد بگیرند بلكه همچنین برای
آنست كه برای آینده، برای زمانی كه پس از گرفتن قدرت باید
جامعه را دگرگون كنند، آماده شوند. آنها باید یاد بگیرند كه با
ایده ها چگونه دست و پنجه نرم كنند.
البته، آنچه در این
رشته مقالات مورد بحث قرار گرفته است كاملا به مسائل سیاسی ایدئولوژیك
و مبارزات سیاسی ایدئولوژیك جاری در آمریكا
مربوط است. اما مساله از این فراتر است. در این مقالات، اصول متدولوژیك
پایه ای ما بكار گرفته شده و به نمایش در آمده است. یكی از هواداران حزب (یك سیاهپوست
متخصص) اظهار نظری در مورد این سری مقالات كرد كه برای من
جالب بود. او می گوید بغیر از پلمیكهای این
مقالات علیه هواداران «تئوری آفرینش»، جنبه جالب توجه دیگر
این سلسله مقالات این است كه «سیاسی» نیستند. وقتی
این گزارش را می خواندم از خودم پرسیدم منظورش از اینكه این
مقالات «سیاسی» نیستند، چیست؟ فكر می كنم منظورش
آنست كه این مقالات یكی از آن مقالات «ابزاری» كه در آنها
سیاست محتوای علمی را تعیین می كنند، نیستند.
بلكه نقطه عزیمت این مقالات واقعیت است و از متد علمی برای
تجزیه و تحلیل یك جنبه مهم از واقعیت استفاده می
كنند و نشان می دهند كه تئوری تكامل درست است و نه تئوری آفرینش.
شاید هم منظورش آنست این مقالات سعی نكرده اند یك موضوع دیگر
را در این مقالات «زور چپان» كنند و مثلا وارد این بحث بشوند كه ماركسیسم
می تواند این موضوعات فهمیده و بررسی كند؛ بلكه بجای
اینكار آمده بینش و روش ماركسیستی را به طور زنده در مورد
موضوع تكامل بكار بسته و تصویر زنده
ای از اینكه بطور كلی این بینش و متد را چگونه باید
بكار بست، داده است. انجام این كار، بخشی از الزامات رهبری كردن
است. ما نه فقط باید با تئوری سیاسی كمونیستی،
یا اقتصاد سیاسی ماركسیستی، و غیره آشنا بوده
و قادر به كار باشیم. بلكه باید بطور كلی توانائی كار با
ایده ها را داشته باشیم. باید در تفكر انعطاف پذیری
كسب كنیم، زیرا داشتن انعطاف پذیری در تفكر لازمه آنست كه
بتوانیم در مورد همه چیز(منجمله مسائل سیاسی كه پیش
می آیند ولی نه فقط این) خلاقانه فكر كنیم. اما یك
تضاد عمیق موجود است و آن اینكه تمام این حیطه (حیطه
كار با ایده ها) حیطه ایست كه توده های مردم عمدتا ممنوع
الورود بوده اند و تقسیم كار ستمگرانه و كاركرد جامعه سرمایه داری
و نقش توده ها در آن، به گونه ایست كه آنان را از این حیطه بیرون
نگاه می دارد. نه تنها توده ها تشویق نمی شوند كه در مورد مسائل
مهم سیاسی و اجتماعی فرهنگی و علمی فكر كنند حتا
تشویق نمی شوند كه در مورد فكر كردن، فكر كنند. اما ما می خواهیم
و نیاز داریم كه در مورد فكر كردن فكر كنیم و با انواع و اقسام
مسائل مربوط به عرصه های مختلف دست و پنجه نرم كنیم. اما همان قدر كه
نظام سرمایه داری از طریق «كاركرد عادی» خود و سیاست
آگاهانه طبقات حاكمه، مانع از آن می شود كه فكر خلاق و نقاد در میان
توده های مردم پا بگیرد و حتا آنرا سركوب می كنند،به همان
اندازه مردم به طرق گوناگون این سدها را می شكنند و سرشان را بالا می
گیرند. در درون حزبمان و در جامعه بطور عموم تجارب زیادی بوده
كه نشان می دهد توده ها بر سر انواع
و اقسام مسائل بزرگ و عمیق فكر كرده و نظر می دهند ؛ آنهم نه فقط
مسائل مربوط به سیاست بلكه همچنین مسائل مربوط به فلسفه، فرهنگ، علوم
و غیره. و وقتی كه مسائلی از این دست را بصورت مصاف انگیز
جلوی توده ها می گذارید (بله مصاف انگیز زیرا
این چیزها ساده نیستند و نمی توان آنها را به فرمول تقلیل
داد) و در همان حال، یافتن جواب را
برایشان امكان پذیر می كنید، تعداد زیادی با
اشتیاق و گرسنگی آنرا بر میدارند.
در رابطه با سلسله
مقالات مربوط به تئوری تكامل كه در نشریه كارگر انقلابی چاپ شد،
گزارشات دیگری نیز مبنی بر استقبال جوانان كالج و دیگر
جوانان از این سلسله مقالات داشتیم. همچنین گزارش داشتیم
كه در میان زندانیان و در میان توده های زحمتكشان پس از
خواندن این مقالات مباحث زیادی براه افتاده است. یكی
از این گزارشات مربوط به صحبت با یك كارگر مهاجر بود. اولین
اظهار نظر او این بود: «من نمی خواهم به تئوری تكامل اعتقاد پیدا
كنم. زیرا اگر من به آن اعتقاد پیدا كنم آنوقت زندگی بدون هدف و
مقصود می شود.» با این اظهار نظر یك بحث مفصل بر سر تئوری
تكامل براه افتاد. و در انتهای این بحث، او نظری كاملا متفاوت
در مورد این مساله پیدا كرد. افكار او و بسیاری دیگر
تحت تاثیر سنت و تبلیغات مذهبی است كه می گوید زندگی
بسوی یك هدف دور از دسترس در این دنیا، و ماوراء الطبیعه،
و خدائی روان است. در مقابل این سوال كه آیا زندگی دارای
هدفی است ما چه می گوئیم؟ آیا زندگی دارای
هدف است؟ بله. اما دارای هدفی است كه ما انسانها به آن می دهیم
و بهمین دلیل زندگی های متفاوت دارای اهداف متفاوت
و گاه متضادند. زندگی دارای هیچگونه هدف ماوراء الطبیعه،
متافیزیكی، خدائی نیست. بلكه دارای هدف یا
اهداف متفاوتی است كه انسانها تعیین می كنند. میان
انسانها بر سر این كه هدف زندگی چیست و چه باید باشد،
افكار گوناگون و كشمكش موجود است. كه همه آنها در نهایت بازتاب منافع و نقطه
نظرات متفاوت طبقات و گروه های مختلف درون جامعه اند. و در تمام اینها
همه چیز زنده و حیاتی است.
اما به توده ها اجازه
داده نمی شود كه به فكر و بحث راجع به اینگونه مسائل بپردازند. به
هزار و یك روش توده ها را از اینكار دلسرد می كنند و این
روند سركوب می شود. با این وصف مرتبا جوانه هائی بیرون
زده و این دیوار سركوب را می
شكند. و مرتبا مواجه می شویم با صحنه هائی كه توده های
زحمتكش سرشان را بلند می كنند، به مسائل بزرگ می اندیشند و راجع
به آنها فكر و بحث می كنند. و هر زمان كه این مسائل به گونه ای
قابل فهم برای توده ها طرح می شود و توجهشان را جلب می كند،
آنها با علاقه و اشتیاق خاصی به جدل پیرامون مسائل بزرگ می
پردازند و سعی می كنند با آنها دست و پنجه نرم كرده و افكارشان را بیان
و فرموله كنند. مثلا، بعضی وقتها می بینیم كه افراد گروه
های «شرور» جوانان در محلات سیاهپوستی دست از آنكارهائی
كه معمولا می كنند می كشند و وارد بحث بر سر انواع و اقسام موضوعات
بزرگ فكری می شوند؛ نه فقط به بحث بر سر تجربه خودشان یا بطور
كلی جامعه می پردازند بلكه حتا بر سر مسائلی مانند اینكه
چرا واقعیت اینگونه هست كه هست، نظر می دهند و بحث می
كنند. گرایش به فكر كردن و اظهار نظر كردن مرتبا در میان توده ها
سركوب و خفه می شود؛ با این وصف توده ها مرتبا دیوار سركوب را
شكسته و درگیر جدل و بحث بر سر موضوعات فكری بزرگ می شوند. و این
آنچیزی است كه ما می خواهیم تشویق كنیم و
دامن بزنیم نه فقط بخاطر اهمیتش برای لحظه حاضر بلكه اساسا
بخاطر اهمیتش برای آینده. این، بخش مهمی از رهبری
كردن است.
در كل این
موضوع مربوط به این اصل است كه كار با ایده ها، یك جنبه اساسی
از ضرورت وجودی ما و اینكه ما چگونه باید مردم را رهبری
كنیم، چگونه تعداد هر چه بیشتری از مردم را قادر كنیم كه
تبدیل به فعالین انقلابی آگاه و رهبران بشوند، است. بخش مهمی
از این مساله داشتن این جهت گیری است كه حتا در شرایطی
كه عمیقا درگیر در مبارزات جاری هستیم و درك عمیقی
از جنبش عملی داریم، باید زمانی را برای توجه كردن
به همه گونه موضوعات و پرداختن به آنها، كنار بگذاریم. حتا زمانی كه
شدیدا درگیر كار توده ای و مبارزات عملی هستید و
پرداختن به تضادهای مربوط به پیشبرد این مبارزات بسیار
مهم است؛ باید به موضوعات استراتژیك بزرگ هم توجه كنید زیرا
این نیز بسیار مهم است. هر چقدر هم كه كارهای روزمره مهم
باشند، یا هر چقدر هم كه توجه لازم داشته باشند، باید وقتش را پیدا
كنید كه یك گام از كارهای روزمره عقب بگذارید تا اینكه
روتین تبدیل به گودال نشود. و برای اینكه، مسائل استراتژیك
گم و گور نشوند و حلقه اتصال میان آنچه كه امروز داریم انجام داده و
تمركز می كنیم و آن مسائل و منافع استراتژیك بزرگتر قطع نشود.
ما نباید فقط
به موضوعات سیاسی بزرگ بپردازیم. بلكه همچنین باید
به موضوعات بزرگ دیگر مانند نقش هنر در جامعه، یا طبیعت كهكشان
و اینكه چرا موجودیت كهكشان اینطور است كه هست و غیره نیز
بپردازیم. البته خیلی احتمالش است كه وقتی آدم به این
چیزها می پردازد، بدجوری «خیالپرداز» بشود یعنی
كاملا از هر گونه بینادهای ماتریالیستی جدا شود.
اما آدم می تواند خوب جوری «خیالپرداز»
شود یعنی هم ماتریالیست باشد و هم «پرواز» كند.
------------------------------------
یك جنبه دیگر
از روشهای ما كه در مقاله دیگری تاكید كردم (مقاله
«انقلاب را دریابید، تولید را بالا ببرید:…») این است كه ما مرتبا باید خودمان را «سوال پیچ»
كنیم و همچنین به انتقادهائی كه دیگران از ما می
كنند گوش دهیم، و تلاش كنیم كه از ایده های دیگران
و تحلیلهای روشنگرشان یاد بگیریم. ماركس گفت كه انقلابات پرولتری از طریق
زمین خوردن و برخاستن و یادگرفتن از اشتباهات، پیشروی می
كند. و یك مثل قدیمی است كه می گوید: «ارتش های
شكست خورده خوب می آموزند.» به یك معنای عام و گسترده ما باید
این را بكار بندیم. اما یك اصل را هم باید بكار ببندیم
؛ این اصل را كه «ارتش های پیروزمند نیز باید بیاموزند».
(البته دارم از «ارتش» بعنوان قیاس استفاده می كنم و منظورم عین
معنای كلمه نیست).
روشن است كه وقتی
آدم اشتباه و خرابكاری می كند باید جمعبندی كرده و بیاموزد
و این زمان خوبی برای آموختن است. اما این كافی نیست.
ما همچنین باید زمانی كه پیروزمندانه پیشروی
می كنیم قدرت آموختن داشته باشیم. حتا در دوره های پیشروی
موفقیت آمیز نمی توانیم بطور خودبخودی و «دنده
اتوماتیك» جلو برویم. حتا زمانی كه یك كارمان با موفقیت
دارد جلو می رود و آنرا خوب انجام داده ایم باید دنبال كمبودهایمان
بگردیم و آنها را تصحیح كنیم، بدون اینكه اهمیت
موفقیتهایمان و اهمیت ساختن بر پایه آنها را از نظر دور
بداریم. و ما همیشه باید به حرف كسانی كه فكر می
كنند ما اشتباه می كنیم گوش دهیم. اگر باهاشان موافق نیستیم
نباید موافقت كنیم؛ و اگر ما را قانع نمی كنند نباید
انتقادشان را قبول كنیم، اما نباید از گوش دادن به آنهائی كه
فكر می كنند ما كارمان را خوب انجام نمی دهیم، حتا در دوره هائی
كه داریم كارمان را خوب انجام می دهیم، غفلت كنیم. این
یك اصل بسیار مهم است. این مربوط است به اصلی كه در بیانیه
جنبش انقلابی انترناسیونالیستی اشاره شده. بیانیه
می گوید ما باید روی اصول بنیادین خود محكم
بایستیم و آنها را بكار بندیم اما باید اینكار را
بگونه ای خلاق انجام دهیم و باز باشیم. ما باید این
جهت گیری را داشته باشیم كه در همه زمانها مشتاق یادگیری
هستیم، حتا زمانی كه كارهایمان مملو از موفقیت و پیشروی
است: با ذهنی باز به دیگران و «سوال پیچ كردنهای» دیگران
گوش دادن و حتا خودمان را «سوال پیچ» كردن.
هیچ یك
از كیفیاتی كه برای رهبر یا بطور كلی كمونیست
بودن لازم است، ذاتی نمی باشند. كیفیاتی نیستند
كه از ژن آدمی برخاسته اند. بلكه كیفیاتی هستند كه می
توان یاد گرفت. البته نه به یكباره. اما می توان یاد
گرفت. تكامل یافتن به مثابه یك كمونیست، مانند هر چیز دیگر،
یك پروسه (یا روندی) است كه مارییچی یا
موج وار پیش می رود و دارای نقاط عطف و جهش است؛ این نقاط
عطف و جهش در مقاطع گره گاهی حساس وقتی كه چالشها بسیار حادند و
ضرورت جهش و گسست پیش می آید، شكل می گیرند. افراد
مختلف دارای تجارب مختلف هستند؛ دارای تجارب شخصی و همچنین
تجارب اجتماعی بزرگتر كه این تجارب شخصی در چارچوب آن رخ می
دهند، هستند. برای همین آدمهای متفاوت دارای نقاط قوت و
ضعف متفاوت هستند. جهت گیری ما در رابطه با رهبریت حزب و همچنین
در رابطه با توده های حزبی و توده های بیرون حزب، بقول
مائو باید این باشد كه تمام عوامل مثبت را تركیب كنیم؛ به
افراد كمك كنیم كه بر نقاط قوتشان اتكا كنند و بر ضعفهایشان فائق آیند،
و باید بدانیم كه همه افراد دارای نقاط قوت و ضعف یكسان
نخواهند بود. اصلا زیاد هم جالب نیست كه در دنیائی زندگی
كنیم كه همه دارای نقاط قوت و ضعف یكسان باشند. البته این
غیر ممكن است ولی اگر هم ممكن بود حتما یك دنیای
وحشتناكی می شد.