انقلاب را در دريابيد، توليد را بالا ببريد: مسائل مربوط به بينش و متد؛برخي نكات در مورد اوضاع نوين.

از باب آواكيان

 (برگرفته از کارگر انقلابي، www.rwor.org)

بخش سوم

 

قبلا در مورد اصل انقلاب را در دست بگيريد و توليد را بالا ببريد صحبت كردم و گفتم كه اين اصل، بطور كلي، و همچنين در رابطه با حيطه هاي گوناگون، كاربست دارد.  اكنون به نكته عمده بعدي مي پردازم كه مربوط به مسائل فلسفي و متدولوژيك است. مائو معروف است به اينكه گاهي جملات كوتاه اما پر مغزي مي گفت. ميخواهم از اين شروع كنم.وقتي آدم روي نكاتي كه افرادي مانند مائو، و بطوركلي تاريخا رهبران طبقه ما، طرح كرده اند تعمق ميكند ميبيند كه مسائل بسيار زيادي بطور فشرده در آنها موجود است. همانطور كه ميدانيم مائو در طول چند دهه رهبري آثار بسياري را به رشته تحرير درآورده است كه برخي بلندند و برخي كوتاه. او در باره تضاد و در باره پراتيك و در باره جنگ درازمدت و در مورد دموكراسي و نوين و غيره نوشت. اما بخصوص در اواخر عمرش (و بخشا بخاطر تضعيف سلامتي اش) گفتارهاي بسيار كوتاه مغزداري را طرح ميكرد كه باعث جلب توجهات و براه افتادن بحث و جدل زياد بر سر مساله معيني مي شد. براي مثال، در مبارزه اي كه در سالهاي آخر عمرش بر عليه دن سيائو پين راه افتاده بود و به آن آخرين نبرد بزرگ مي گويند (حدودهاي سال 73  تا 76)، مائو و طرفدارانش توجهات را بروي مساله ديكتاتوري پرولتاريا متمركز ميكردند: چرا ديكتاتوري پرولتاريا حياتي است، خصلت آن چه بايد باشد، و كلا مساله ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا. و بجاي نوشتن يك مقاله بلند (كه احتمالا در آن زمان نمي توانست اما حتا اگر ميتوانست ممكن بود از همين متد استفاده كند) او اين سوال را طرح كرد: چرا لنين گفت كه ديكتاتوري پرولتاريا حياتي است؟ و اين جمله را با جمله ديگري تمام كرد: همه مردم كشور بايد اين مساله را بحث كنند. اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه اين مختصر ولي مغزدار است. ظاهرا ممكنست بنظر بيايد كه اي بابا اين كه نشد رهبري كردن. اما در  واقع مائو به توده هاي مردم فراخوان مي داد كه خودشان به اين مساله بپردازند، مطالعه كنند و با اين مساله، هم بصورت در خود (بعنوان يك اصل و تئوري) دست و پنجه نرم كنند و هم آنرا در چارچوب مبارزه طبقاتي كه در آن مقطع در چين جريان داشت و در حال تشديد بود قرار دهند. اين متدي است كه مائو برخي اوقات استفاده ميكرد و مي توان بعنوان يك متد رهبري كردن از آن ياد گرفت. برخي اوقات جلو گذاشتن سوالات واقعا مهم يك روش مهم براي رهبري كردن است. البته مردم جواب مي خواهند و ما بايد به اين سوالات جواب بدهيم، و نمي توانيم هميشه فقط سوال طرح كنيم و فكر كنيم كه كارمان را انجام داده ايم؛ فقط سوال خوب طرح كردن، هميشه كافي نيست، اما برخي اوقات بهترين روش براي رهبري كردن است.

در اينجا من ميخواهم بر يكي از جملات نغز مائو تامل كنم. فكر ميكنم اين جمله را در سخنراني در مجلس ادبي هنري ينان گفته است: ماركسيسم تئوريهاي فيزيك، زيبائي شناسي در هنر، و غيره را در بر ميگيرد اما جايگزين آنها نيست. من ميخواهم مقداري در باره معني اين حرف و برخي از مفاهيم و كاربستهاي مشخص آن صحبت كنم. دربرميگيرد يعني چه و جايگزين نيست به چه معناست؟

چرا او تاكيد ميكند كه ماركسيسم در واقع تمام اين رشته هاي متفاوت و عرصه هاي پژوهش و مبارزه و غيره را دربر ميگيرد؟ البته اين نوع طرح مساله مقداري پلميك عليه برخي ها را در خود دارد. زيرا كساني بودند كه ميگفتند (و كماكان ميگويند) ماركسيسم را نمي توان به برخي از حيطه ها بكاربست؛ ميگويند فقط به عرصه سياست و شايد فلسفه بطور عام بخورد اما در حيطه هاي ديگر كاربست ندارد. و كساني مانند تروتسكي طي انقلاب شوروي اين شعار را جلو گذاشت: در سياست پرولتري و در هنر بورژوائي. به عبارت ديگر يعني اينكه روبنا را بسپار به دست سنت. در چين هم، اين موضوع يك مساله خطي بسيار بزرگ بود و در دوران انقلاب فرهنگي يكي از مسائل مهم بود كه بر سرش مبارزه درگير شد. بنابراين، از يكسو، زماني كه مائو مي گويد ماركسيسم همه چيز را در بر ميگيرد دارد پلميك ميكند. او استدلال ميكند كه بله ماركسيسم همه رشته ها را در بر ميگيرد و در همه حيطه ها كاربست دارد. اين به چه معناست؟ به معناي آنست كه ما چيزي به نام حقيقت عيني داريم. وجود حقيقت عيني يك واقعيت است.

در صحبتهايم چندين بار در مورد حقيقت عيني صحبت خواهم كرد. يك چيز جالب در اينجا بگويم. در چند تا از گزارش رفقائي كه در ميان جوانان و جنبش هاي اجتماعي و سياسي متفاوت كار مي كنند آمده بود كه در هر محفلي هر زمان كه در بحثها از حقيقت عيني صحبت ميكنيم فورا ميفهمند كه از آر سي پي هستيم چون كسان ديگر همواره صحبت از سياست هويتي و حقيقت من و بطور كلي نسبيت گرائي و آگنوستيم ميكنند. اين گزارش (اينكه تا آدم صحبت از حقيقت عيني كند نشانه آنست كه با جريان و حزب خاصي است)  تا آن جا كه حقيقت دارد انعكاس جالبي از زمانه اي است كه در آن قرار داريم؛  و اينكه هنوز مسائل  بايد در جهت معيني تكامل يابند. معذالك، چه كسي بخواهد يا نخواهد واقعيت عيني موجود است! و همه و هر بخش از واقعيت قابل شناختن است. البته هميشه بخشهائي از واقعيات عيني شناخته نشده هستند (و از آنجائي كه خذائي موجود نيست، خدا هم آنها را نمي داند). اما هيچ چيزي نيست كه ذاتا غيرقابل شناختن و دانستن باشد. در نهايت جهان بيني ها و متدولوژيهاي متفاوت براي فهم همه جانبه واقعيت وجود ندارد. فقط يك جهان بيني و متدولوژي هست كه آدم را قادر مي كند كه واقعيت را به كاملترين و سيستماتيكترين وجه بشناسد، و آن ماركسيسم(امروز م ل م ) است.

با اين وصف، بگذاريد در اينجا تامل كوتاهي كنم و نكته ي مهمي را بگويم. در واقع نكات متدولوژيكي كه ميخواهم طرح كنم مرتبط است با اين واقعيت كه زندگي پيچيده است و ما در حال انجام يك كار پيچيده و سخت هستيم. نكته ام اين است كه از يك طرف، هيچ جهان بيني و متدولوژي ديگري نيست كه بتواند ما را هر چه بيشتر و عميقتر قادر به فهم همه جانبه و سيستماتيك واقعيت كند، اما از طرف ديگر، اين به معناي آن نيست كه كساني كه اين جهان بيني را ندارند، يا ضد اين جهان بيني هستند، نمي توانند به كشف برخي از حقايق مهم نائل آيند. با نگاهي به طول تاريخ مي بينيم كه افرادي مانند داروين كه بهيچوجه پرولتر نبودند، ماركسيست نبودند، حقايق مهمي را كشف كردند. شنيده ام كه حتا ماركس مي خواست كتاب سرمايه را به او تقديم كند اما داروين قبول نكرد. ظاهرا، او نمي خواست بعنوان يكي از نزديكان ماركس شناخته شود. پس داروين با وجود آنكه ماركسيست نبود، يك حقيقت بسيار مهم را كه هنوز جزو حقايقي است كه بشدت با آن جدل ميشود، كشف كرد.

پس اين يك جنبه متضاد ديگر واقعيت است كه ما بايد آنرا درك كنيم: از يكسو، ماركسيسم تنها جهان بيني و متدولوژي است كه ما را قادر ميكند بطور همه جانبه و سيستماتيك و بطور همه جانبه بيشتر و عميقتر حقيقت را كشف و درك كنيم؛ اما ازسوي ديگر، اين حقيقت ندارد كه كساني كه جهان بيني و متدولوژي ماركسيستي ندارند، يا حتا با آن مخالفند، نمي توانند به كشف حقايق مهم نائل آيند. داروين، انشتين، و بسياري كسان ديگر كه حتا قبل از ماركسيسم به ظهور رسيدند، حقايق مهمي را كشف كردند. و مطمئنا از اين قبيل آدمها باز هم به كشف حقايق مهم ديگر نائل خواهند آمد. و حتا در دوران گذار سوسياليستي چنين خواهد بود. اين نكته مهمي است كه بايد خوب بفهميم وگرنه دچار اشتباهات جدي مانند بوروكراتيسم، دگماتيسم و برخي از اشتباهاتي كه استالين كرد، خواهيم شد.

با اين وصف، اين هم حقيقت است كه ماركسيسم همه حيطه ها را در برميگيرد. كل واقعيت را در برميگيرد. يك جهان بيني و متدولوژي است كه مي توان و بايد آنرا به همه حيطه هاي واقعيت بكاربنديم تا بتوانم واقعيت را در روند تكانها و تغييراتش، در حركت و تكاملش، هر چه عميقتر درك كنيم. اينهائي كه گفتم در مورد جنبه دربرميگيرد بود. اما جايگزين نيست يعني چه؟ 

 

خاص بودن تضاد:

مائو در درباره تضاد در رابطه با خاص بودن (يا خودويژگي ـ مترجم) تضاد تاكيد كرد. هيچ واقعيتي به شكل مجرد يا در حالت عام، موجود نيست. واقعيت مادي، در هر زمان معين، در اشكال خاصي از ماده ي متحرك، موجود است. البته، كليه اشكال خاص هميشه در حال بوجود آمدن، از بين رفتن و  دگرگون شدن اند. اين يكي ديگر از آن وحدت اضداد مهم است كه بايد درك كنيم. اما در اينجا ميخواهم روي خاص بودن تضاد تاكيد كنم. مائو در همان مقاله گفت تضادهاي كيفتيا متفاوت را با ابزار كيفيتا متفاوت بايد حل كرد. براي مثال، ستم استعماري توسط جنگهاي ملي يا مبارزه براي رهائي ملي حل ميشود. مبارزه ميان بورژوازي و پرولتاريا توسط مبارزه طبقاتي حل ميشود. الزمات توليد توسط پيشبرد توليد حل مي شود، هر چند پيچيدگي زندگي اين مساله را پيچيده ميكند به اين شكل كه بلافاصله كه وارد حيطه توليد شويد، مساله مناسبات توليدي پيش مي آيد كه با حيطه توليد تداخل نزديك دارد، و با مناسبات توليدي و مبارزه بر سر آن، يك وحدت اضداد را تشكيل مي دهند. پس اينهم جنبه پيچيدگي زندگي است. واقعيت در اشكال نسبتا مشخص موجود است. در غير اين صورت تشخيص آنها از يكديگر غير ممكن مي شد. و اساسي تر آنكه، ماده در شكل يك جسم بي تمايز نمي توانست موجود باشد؛ ماهيت ماده آنست كه به صورت اشكال خودويژه موجود است. (اينكه نوعي از ماده به غير از ماده اي كه در اشكال متمايز و گوناگون وجود دارد، ميتوانست تكامل يابد يا نه در واقع سوال جالبي است كه من در اينجا نمي خواهم به آن بپردازم و ربط دارد به حيطه هاي گوناگون علم، و فلسفه علم. نكته اساسي در اينجا آنست كه ماده في الواقع در اشكال متنوع و نسبتا متمايز كه بطور نسبي داراي خصلت خاص است، موجود است.)

پس براي اينكه در هر حيطه خاص يا رشته فعاليت، پيشرفت كنيم و دگرگوني بوجود آوريم، لازم است كه عميقا وارد خودويژگي تضاد شويم. مثلا فرض كنيم يكعده مي خواهند در حيطه فيزيك يا رشته ديگري كاري كنند، و مثلا با مشكلات مربوط به منشاء كهكشان ما پژوهش كنند و ما رفيقي را به ديدن عده اي دانشمند كه با اين مساله درگير هستند ميفرستيم. اگر اين رفيق به آنها بگويد كه مشكل چيست؟ جواب م ل م است، اين رضايت بخش نيست. و در واقع جواب نيست و جواب اينطور بدست نمي آيد. اگر ما همه نقل قولها را حفظ كنيم ـ يا هر آنچه را كه ماركس، انگلس، لنين، استالين و مائو در مورد فيزيك گفته اند ـ حفظ كنيم بازهم كمكي به كشف جواب اين سوالات سخت و در عين حال هيجان انگيز نخواهد بود و بطور مثبت به دست و پنجه نرم كردن با مسائلي كه مربوط به ماهيت ماده و دگرگوني آن، منشاء كهكشان و غيره است كمك نخواهد كرد. نه فقط قولهاي ماركسيستي كلاسيكها در مورد اين حيطه خاص را بطور خام نقل كردن، بلكه حتا گفتن اينكه ماترياليسم ديالكتيك به ما مي آموزد كه همه و هر چيز عبارتست از ماده ي در حال حركت و حركت مطلق است در حاليكه اشكال موقت ثبات نسبي و فرعي اند كمكي به كشف جواب نخواهد كرد؛ يعني حقيقت دارد اما چه ربطي با مشكل خاص دارد؟ البته با آن ربط دارد اما بايد آنرا بطور كنكرت بكاربست. يعني بايد عميقا وارد خودويژگي تضاد مقابل پا شد، وارد حيطه يا رشته خاص شد، يا وارد مساله خاص در آن حيطه يا رشته شد، و واقعا با آن دست و پنجه نرم كرد.

اين بحث با اصول معيني در ارتباط است؛ با اصل تركيب توده ها با متخصصين، با اصل سرخ و متخصص، رهبري متخصص توسط سرخ، رهبري حرفه اي ها توسط غير حرفه اي ها. اين به معناي آن نيست كه كساني كه هيچ چيز در مورد يك حيطه نمي دانند بايد بيايند و براي مردم دستور صادر كنند؛ يا اينكه وقتي مردم وارد حيطه اي ميشوند تا چيزي طرح كردند كه در تضاد با آنچه كه به نظر ما حقيقت است، ما فقط بيائيم خط رسمي را تكرار كنيم و به اين ترتيب در را بروي بحث و جدل ببنديم. در تاريخ جنبش ما چنين گرايشاتي بوده است اما بايد از آن به مثابه نمونه منفي درس بگيريم. اگر ما واقعا مي خواهيم همه آن چيزهائي را كه تاريخا عزم كرده ايم متحقق كنيم، بايد با چنين متدهائي گسست كنيم. ما بايد ياد بگيريم كه بر سر مسائل عميق شويم. براي مثال متخصصين نيز نقشي دارند در اينكه ما بتوانيم حيطه هاي گوناگون را رهبري كنيم و چنين متخصصيني وقتي جذب جهان بيني و متدولوژي ما شوند مي توانند حلقه مهمي باشند. آنها مي توانند حلقه ي ميان حزب (بطور عام نيروي پيشاهنگ) و ديگران كه متخصصين رشته هاي مختلفند، باشند. ما بايد كساني را داشته باشيم كه هم در يك حيطه متخصص باشند و هم اينكه آگاهانه اصل در بر ميگيرد را بكار بندند و آگاهانه جهان بيني و متدولوژي ما را بكار گيرند. در غير اينصورت، رهبري كردن بسيار مشكل خواهد بود. و اگر شما چيزي در مورد يك حيطه نمي دانيد، رهبري آن در نهايت بجز از طريق شيوه هاي كمانديستي و بوروكراتيك امكان نخواهد داشت. كه در اين صورت، آشكار يا پنهان، همه عليه تان طغيان خواهند كرد و نتايجش بر حسب اهداف استراتژيك ما بسيار نامناسب خواهد بود زيرا (عليرغم اينكه آنارشيستها چه بگويند يا فكر كنند) ما قدرت را براي اين نمي گيريم كه روي مردم قدرت اعمال كنيم.ما سعي ميكنيم يك دگرگوني جهاني ـ تاريخي كه در آن توده ها در نهايت خود را رها خواهند كرد، بوجود آوريم و به يك جامعه بي طبقه برسيم و جهاني بوجود آوريم كه در آن انسانها آزادانه به تعاون با هم مي پردازند. و دنبال كردن چنين هدفي يك كار خطير است، يك مصاف عظيم است و نمي توان از طريق متدهاي بوروكراتيك به آن دست يافت.

پس يكبار ديگر تاكيد ميكنم كه آدم مي تواند دچار هر دو اشتباه شود: يكبار اين و يكبار آن و برخي اوقات تركيبي از آنها. آدم مي تواند جنبه در بر ميگيرد را فراموش كند و در حيطه خاص گم شود و فكر كند كه اصول پايه اي ما ربطي به اين مساله خاص ندارد، يا اينكه ربطي با اهداف استراتژيك ما ندارد. آدم مي تواند به دنباله روي از جريانات خودبخودي بيفتد، به دنباله روي از توده ها، به پراگماتيسم بيفتد  و رابطه ميان خاص و عام را فراموش كند: يعني ميان حيطه خاص فعاليت يا مبارزه و هدف نهائي دست يابي به كمونيسم، ميان يادگيري از يك حيطه خاص و افزودن بر ذخيره دانش بشريت بطور كل، رابطه درست برقرار نكند. پس، آدم مي تواند جنبه در بر ميگيرد يا عام را فراموش كند.

از سوي ديگر (و اين آن چيزيست كه داشتم درموردش صحبت ميكردم) آدم مي تواند جنبه خاص، جنبه ي جايگزين نمي شود قضيه را نبيند. منظور مائو از جايگزين نمي شود آنست كه نمي توان ماركسيسم را فقط به معناي عام و يا مجرد گرفت. بلكه بايد آنرا بكاربنديم. بايد آنرا بطور زنده بكار بنديم. و بايد در حين بكاربستن از ديگران ياد بگيريم و خط توده اي را در حيطه علم بكار گيريم و غيره تا اينكه بتوانيم بطور صحيح از آنها يادبگيريم و رهبري كنيم. پس، بار ديگر تاكيد ميكنم كه اين اشتباهات مي تواند يكي از دو طرف باشد: از يكسو فراموش كردن عام، اهداف استراتژيك گسترده، فراموش كردن در بر ميگيرد. و از سوي ديگر، فراموش كردن خاص بودن تضاد. آدم مي تواند جايگزين نمي شود را فراموش كند. آدم مي تواند فراموش كند كه نياز به آن است كه آدم در يك حيطه خاص عميقا وارد شود، خود را در آن شناور كند بدون آنكه جنبه ديگر، جنبه عام، جنبه استراتژيك، جنبه در بر ميگيرد را فراموش كند. پس وظيفه دشوار آنست كه آدم براي اينكه حيطه اي را رهبري كند و بتواند به بهترين وجهي رهبري كند بايد خود را واقعا در آن شناور كند تا واقعا با خودويژگي تضاد دست و پنجه نرم كند و از يك حيطه خاص يادبگيرد. اما همچنين عام يا جنبه دربر ميگيرد را فراموش نكند.

اين يك اصل حياتي است كه مائو آنرا فشرده كرد و خيلي ديالكتيكي واقعيت را منعكس مي كند. براي اينكه آدم اين اصل را بتواند بطور صحيح بكار بندد مقدار عظيمي كار و جمعبندي دائم لازم است زيرا آدم مي تواند بهر دو طرف بغلتد يا بدتر از همه اينكه تركيبي از هر دو بوجود آورد كه  نيمي از آن عام است و نيمي از آن برخورد به خاص اما بواقع نه عام را درست بكار ببرد و نه خاص را و به اين ترتيب يك آش پراگماتيستي درست كند. اينها همه از آن نوع اشتباهاتي هستند كه هر يك از ما با آن  آشنا هستيم (باب مي خندد) و بيش از يكبار مرتكب آن شده ايم. اما هيچ راهي براي تصحيح آن، هيچ راهي براي درست انجام دادن كار نيست، مگر آنكه دائما با اين اصول و اينكه آنها را چگونه بايد بكار برد دست و پنجه نرم كنيم و مرتب به عام و كلي بازگرديم اما همچنين دوباره به خاص برويم و مرتبا اينكار را انجام دهيم. به يك معنا شبيه مرتبا از تئوري به پراتيك و از پراتيك به تئوري رفتن است. 

 

كار كردن با ايده ها

در يكي از مقالات آدريا اسكاي بريك نكته جذابي تحت عنوان كار كردن با ايده ها طرح شده است كه به اين موضوعات نيز مرتبط است. اين موضوعي است كه بايد بطور گسترده و باز (بدون نتيجه گيري فوري ـ مترجم) وارد تعمق و جدل بر سر آن شويم. روح و جوهر مقاله هم همين است. چنين استدلال ميكند:  در رابطه با شكوفا شدن كار فكري بايد مقداري افسارگسيختگي را مجاز شمرد؛ عدم تشخيص درجه و مقدار اين مساله  مي تواند منجر به ايجاد فضاي خفقان آور و بوروكراتيك شود و فقط چند اثر هنري خوب با كندي كه دقت بيش از اندازه بر آن شده و كار و انرژي  زياده از حدي در آن گذارده شده است توليد شود. آثار زياد ديگري هرگز بوجود نمي آيد و عده قليلي از روشنفكران  حاضر مي شوند تحت شرايط انتقاد سخت كه انرژي و روحيه شان را تهي مي كند، كار كنند. و آن چند اثر هنري كه توليد مي شود ممكنست نكات خوب بسياري داشته باشند و با دقت و اندازه گيري اكيد درست شده باشند اما همچنين فاقد زندگي، شور، هنر خواهند بود و بخصوص آنكه فاقد آن زاويه ها و نشخوارهاي فكري كه افكار را تحريك مي كند و ديالوگ و تبادلات فكري مضاعف بر آن ها بنا مي شود، خواهد بود.

در اينجا نكته بسيار مهمي طرح مي شود. اين مرتبط است با آنچه كه در ابتداي صحبتم در مورد منشويكها و متدولوژي آنها يا رويزيونيستها در چين، ميگفتم: چه ربطي به پيشبرد توليد دارد؟ اين هم يك نوع انحراف ديگر از وظايف مقابل پايمان است. چرا براي پيشبرد توليد لازم است كه در مورد فلسفه يا تاريخ جهان حرف بزنيم و يا، استغفرالله، آواز بخوانيم و برقصيم؟ البته ما بايد به دستور كارمان توجه كنيم. ما داريم سعي ميكنيم كارهائي در اين دنيا صورت دهيم و اگر آنها را نكنيم خوب نيست. ما درگير يك مبارزه طبقاتي بسيار شديد هستيم. اما اين مساله ربط دارد به اصل انقلاب كنيد، توليد را بالا ببريد كه در ابتداي صحبتم آنرا طرح كردم و فكر ميكنم كه آدريا اسكاي بريك در اين مقاله به آن مي رسد و نقل قولي كه از او آوردم واقعا نكته مهمي است كه او سعي مي كند توجهات را به آن جلب كرده و روي آن جدل كند؛ نكته ايست كه بايد روي آن تعمق كرد و با آن دست و پنجه نرم كرد. در بسط اين مطلب نكته اي كه برايم جالب بود را طرح مي كنم و آنهم رابطه ي ميان نكات مقاله اسكاي بريك با برخي انتقادات است كه در رابطه با عرصه هنر و فرهنگ در چين و سياستي كه پس از انقلاب فرهنگي در پيش گرفته شد، ابراز شده است. يكي از نكات كه همواره در رابطه با آثار فرهنگي نمونه كه از درون انقلاب فرهنگي بيرون آمدند گفته ايم آنست كه در توليد اين آثار، كار و تلاش كلكتيو عظيمي صرف شد، مبارزه برد و توجه زياد به جزئيات شد، زيرا اين آثار نمونه در خلاء توليد نمي شد؛ آنها براي توليد اين آثار بايد در هر قدم عليه كهنه و تلاشهائي كه براي خفه كردن و عقيم گذاشتن اين آثار مي شد و سنت را در مقابل اين آثار علم ميكرد، مبارزه مي كردند. پس مقدار عظيمي كار صرف  توليد اين آثار شد و بايد مي شد. و جالب است كه حتا دشمنان ما، عليرغم هر نظري كه در مورد جوهر سياسي اين آثار داشتند(واضح است كه به لحاظ سياسي و ايدئولوژيك از آنها خوششان نمي آمد) مجبورند اعتراف كنند كه اين آثار، آفرينش هاي هنري عظيمي هستند و در عرصه هنر ابداعات نوين مي باشند.

يادم مي آيد كه چندي پيش (يكسال و خرده اي پيش) مقاله اي در نيويورك تايمز خواندم كه چنين اعترافي در آن بود. اين مقاله نوشته بود كه مردم چين هنوز در باره اين آثار هنري نمونه كه در دوران انقلاب فرهنگي خلق شدند صحبت مي كنند و معتقدند دستاورد عظيمي بود. و من مشخصا به ياد مياورم كه از يك نفر كه در توليد اين آثار نقش داشت نقل قولي آورده بود؛ اين فرد بهيچوجه نادم و پشيمان نبود و اين بخش مساله براي من بسيار شعف انگيز بود؛ او در حرفهاي خود نه تنها از آن آثار دفاع كرده بود بلكه بطور برنده اي پرسيده بود: اين دلقكهائي كه در قدرتند چند اثر با سطح هنري بالا توانسته اند توليد كنند؟ البته من دارم نقل به معني ميكنم اما جوهر گفته اش همين بود. و ما نبايد فراموش كنيم كه اين آثار نمونه دستاوردهاي بسيار عظيم طبقه ما و رهبر پيشاهنگ آن بود. واقعا آثار نو بودند، چيزهاي نوي جهاني ـ تاريخي كه به ثمر رسيدند.

با اين وصف نكته اي را در زير طرح ميكنم و البته نمي خواهم روي اين مساله حكمي صادر كنم. بلكه دارم بعنوان سوال طرح ميكنم كه روي آن فكر كنيم. و نه تنها فكر كنيم و بر حسب عرصه خاص با آن دست و پنجه نرم كنيم بلكه همچنين بر حسب برخي مسائل گسترده اي كه پيش مي كشد و من دارم سعي مي كنم به جدل بر سر آنها دامن بزنم، فكر كنيم و با آن دست و پنجه نرم كنيم. انتقادي كه مي شود اين است: پس از مدتي، در برخي جوانب، اين آثار نمونه(يا تلاش براي خلق آثار نمونه)  تاثير معكوس گذاردند زيرا ديگر غير از اين آثار نمونه هيچ اثر ديگري را نمي شد تبليغ كرد، و روي هر اثري كه مردم سعي مي كردند خلق كنند (انتقادي كه طرح مي شود اين است) همان مقدار دقت موشكافانه و توجه مي شد كه براي متولد كردن آثار نمونه لازم بود بشود(بازهم اشاره است به مقاله اسكاي بريك). اين مساله جالبي است. همانطور كه گفتم، من سعي نميكنم كه در اينجا در مورد اينكه آيا اين انتقاد، انتقاد معتبري است يا نه، حكم صادر كنم اما مسلما ارزش آنرا دارد كه در آن غور كنيم، تحقيق كنيم، بر سرش مبارزه كنيم، با آن جدل كنيم: سعي كنيم بيشتر در مورد آن بدانيم و بفهميم كه از حقيقت اين مساله چه مفاهيمي منتيج مي شود.

واقعيت سطوح مختلف دارد:

بعنوان يك اصل عام بايد بگويم كه اگر همان مقدار توجه را كه به برخي كارهاي معين مي كنيد (با اين هدف كه بعنوان آثار نمونه ي فشرده آنها را بوجود آوريد) به همه چيز بكنيد آنگاه باعث سترون شدن و خفقه شدن تلاش و ابتكار عمل آدمها خواهيد شد. همه چيز نمي تواند يك اثر نمونه باشد و همه چيز نمي تواند و نبايد نتيجه ي همان مقدار توجه، تمركز و رهبري كردن باشد. تا آنجا كه من ميدانم، طي  خلق اين آثار هنري حتا مسائلي مانند مديريت صحنه آثار اپرائي نمونه، مثلا مسائلي مانند اينكه اثاثيه صحنه نمايش كجا گذاشته شود و غيره، نهايتا در سطوح بالاي رهبري تصميم گرفته مي شد (هر چند كه ديگران هم درگير بودند). يعني توجه بسيار زيادي به جزئيات مي شد. و من تاكيد ميكنم كه بطور عام اين متد خوبي نيست و اگر قرار باشد كه همه چيز (منجمله جاي اثاثيه صحنه) به سطوح بالا برود كه بحث و ارزيابي و تصميم گيري شود، آنگاه هيچ فضائي براي ابتكار عمل مردم نخواهد ماند. و اگر قرار باشد در سطح ك.م. يا دفتر سياسي بگويند كه مثلا اين درخت را كجاي صحنه بايد گذاشت، آنگاه واضح است كه ابتكار عملها خفه مي شود ـ حداقل اگر اين متد هميشگي باشد. اما يكبار ديگر بگويم، واقعيت خيلي پيچيده است و اين آثار در خلاء توليد نمي شدند؛ بلكه در حين مبارزه طبقاتي حاد توليد مي شدند، در شرايطي كه جريان مخالف از هر كمبودي براي حمله كردن به كل كار، و نه به يك اثر خاص، مانند باله يا اپراي پكن، هنگ سرخ زنان و يا بازسازي دختر سپيد موي، بلكه براي حمله به آثار نمونه در كل و تمام راهگشائيهائي كه در عرصه فرهنگ مي شد، استفاده ميكردند.

پس مساله اي است كه حل درست آن پيچيده است و برخي اوقات يك مسئله مي تواند خيلي معصومانه باشد و برخي اوقات نباشد: بستگي به شرايط خاص، زمان و مكان دارد. براي مثال به مسائلي كه جرقه انقلاب فرهنگي را زد نگاه كنيد.

يك اثر هنري معروف بود به نام هاي جوئي اخراج مي شود و آنطور كه ياد مياورم يك نفر يك ريويو (بازنگري) بر آن نوشت كه تلويحا و با سبك تشابه (سبكي كه بعدا معروف شد به سبك لين پيائو كنفسيوس و سبك ايزوپي غير مستقيم) حمله اي بود به مائو. مقطع حساسي در انقلاب چين بود؛ مائو تيزبينانه ولي نه عريان، فورا اين را گرفت و مقاله يا گفتاري نوشت و به اين نكته اشاره كرد و فراخوان داد كه به حول آن مبارزه و نقد صورت بگيرد. مائو خيلي وقتها از چنين مسائلي مي گذشت و مي گفت بگذار بگذرد. برخي اوقات افراد چيزهائي مي گويند كه اگر بگيري و منطقش را تا ته دنبال كني مي بيني كه بله به جاي بدي مي رسد. خوب كه چي؟ در چارچوب خاصي مي تواند معصومانه باشد و اگر هم معصومانه نيست، بي ضرر است. در بعضي چارچوبها حتا برخي چيزهاي ظريف كوچك مي تواند معاني عظيمي داشته باشد ولي همانها در چارچوبهاي ديگر معنائي نداشته باشند.

پس، باز هم به خاص بودن تضاد برميگرديم. و اين كه ماده سطوح متفاوت دارد. اما همراه با خاص بودن تضاد، يك چيز ديگر هم هست و آن رابطه ميان خاص و عام است. در اين جا، خاص چيست؟ بايد آنرا بشناسيد و بفهميد. اين خاص با مسائل بزرگتر مبارزه طبقاتي ـ كه در آن چارچوب عام محسوب مي شوند ـ چه ربطي دارد؟ همانطور كه مائو در در باره تضاد گفت آنچه كه در يك چارچوب خاص است در يك چارچوب ديگر عام است و بالعكس. به عبارت ديگر، اگر شما داريد جنگ مي كنيد، آنگاه آن جنگ در كليت خود، وضع جنگ بطور كل، عام است؛ و هر يك از كارزارهاي جنگ، نسبت به كل جنگ ، خاص است. اما، اگر يك كارزار را بگيريد و به درون آن نگاه كرده و بطور داخلي بررسي اش كنيد، آنگاه كارزار ميشود عام و هر نبرد معين درون كارزار ميشود خاص. سپس اگر به سطح بعدي برويد و آن نبرد را گرفته و بقولي آنرا بطور داخلي بررسي كنيد، آن نبرد ميشود عام و هر تاكتيك آن (مانند تاكتيك بلوكه كردن، تعرض تاكتيكي و غيره) ميشود خاص. و سطوح مختلف همينطور ادامه دارد. بازهم تاكيد كنم، آنچه واقعيت را اينقدر پيچيده و كار ما را سخت مي كند آنست كه بايد ميان سطوح مختلفي كه با آن سر و كار داريم تمايز قائل شويم، چه چيزي عام است و چه چيزي خاص، و رابطه ميان آنچه كه در يك چارچوب بعنوان عام تعيين مي كنيد با عام چارچوب بزرگتر و بعد گسترده تر، چيست. به مثال برگرديم. يك جنگ در كليت خود براي آن جنگ مشخص، عام است؛ اما  در رابطه با اهداف انقلابي ما بطور كل، خاص است. اين آن تفكر و متدولوژي ديالكتيكي است كه بايد بكار بنديم.

به مساله خاصي كه در رابطه با عرصه هنر و فرهنگ داشتيم برگرديم. در يك چارچوب معين حتا مساله اي مانند صحنه آرائي نمايشنامه مي تواند مساله اي بزرگ باشد: مي تواند يك مساله خاص بسيار مهم باشد كه سر مي سايد به كل عام. اما اوقات ديگر حتا اگر افرادي كه دارند صحنه را مي چينند نيات پليد داشته باشند، آدم مي تواند بگويد بگذار بگذرد، مهم نيست.

اين مرتبط است با جمله اي كه رويزيونيستها درست پس از مرگ مائو و كسب قدرت توسط خودشان به مائو نسبت مي دادند. (در اينجا تذكر بدهم كه ما هيچ راهي براي تعيين اصالت حرفهائي كه بعد از مرگ مائو و كودتاي رويزيونيستها و قدرت گيري آنها، به وي نسبت داده مي شود نداريم چون رويزيونيستها خيلي چيزها را مي توانستند از خودشان بسازند. پس بايد اين نقل قولها  را نقادانه نگاه كنيم. من در مقاله اهداف بزرگ و استراتژي بزرگ به يكي از اين جملات مائو اشاره كردم كه در مورد چگونگي رفتار با روشنفكران است.(كمي بعد به اين نكته برميگردم). اما يك چيز ديگر كه برايم جالب بود ـ و اين ربط دارد به گفته اي كه به مائو نسبت داده شده است و من ميخواهم در اينجا رويش تامل كنم ـ اين بود كه كنفرانسي بود در مورد رشد كشاورزي و يادگرفتن از يك منطقه نمونه به نام داجاي، در زمينه كشاورزي. فكر كنم سال 5791 بود. در اين كنفرانس هوا كوفن و ديگران سخنراني كردند. (هوا كوفن يكسال بعد رهبر كودتائي بود كه سوسياليسم را در چين خاتمه بخشيد و پس از اينكه دن سيائو پين كاملا به قدرت رسيد و ديگر رويزيونيستها نيازي به هوا نداشتند او را از مقامش پائين كشيدند.) طبق چيزهائي كه پس از كودتا گفته مي شد، گروه چهار نفره (ياران نزديك مائو منجمله همسرش چيان جين ـ مترجم) به سخنراني هواكوفن حمله كردند و انتقادات زيادي به كنفرانس كردند. گفته مي شود وقتي مائو اين را شنيد گفت: شت، خيلي از هدف دوره. يعني اينكه به درخت غلطي دارند پارس مي كنند (يا سوراخ دعا را گم كرده اند ـ مترجم).

حال، بيائيد قبول كنيم كه مائو اين حرف را زده تا بتوانيم نكته اي را كه در آن هست و در اينجا منظور نظرم هست، مورد بررسي قرار دهيم: حتا اگر مائو اين حرف را زده باشد لزوما به معناي آن نيست كه او فكر ميكرد محتواي انتقادات چهار نفر غلط بود. بلكه ممكنست به اين معنا باشد: در مقطع كنوني، راه متمركز كردن مبارزه طبقاتي اين نيست؛ با اينكار همه چيز را درهم برهم و گيج ميكنيد؛ شما داريد دشمن عمده را با دشمن درجه دوم و نيروهاي مياني قاطي ميكنيد؛ بسياري از مردم نسبت به اين كنفرانس هيجان دارند و با اين كار شما دچار گيجي شده و فكر خواهند كرد كه شما مخالف پيشرفت و جهش در كشاورزي هستيد؛ مضافا، مبارزه طبقاتي دارد بحول مسائل ديگري خيلي روشن تر كريستاليزه مي شود و ما بايد توجهمان را روي آنها متمركز كنيم.

باز تاكيد ميكنم كه معلوم نيست كه واقعا اين نقل قول از مائو باشد(بخاطر منبع و چارچوب نقل قول) اما اصل منتج از آن معتبر است: برخي اوقات برخي چيزها را لازم است حتا تا جزئيات بسيار ريز دنبال كنيم و خيلي مواقع و موارد است كه چنين كاري لازم نيست و في الواقع بهتر است دنبال نكنيم و بگذاريم كه بگذرد. مائو تاكيد كرد كه ميان رهبري كردن و سانتراليسم از يك طرف و بحال خود گذاردن امور از سوي ديگر، يك رابطه ديالكتيكي موجود است. بحال خود گذاردن امور هم نقشي دارد. البته منظورمان بحال خود گذاردن كاپيتاليستي نيست. اما از آنجا كه زندگي پيچيده است اگر رابطه ميان اين بحال خود گذاردن و اهداف عمومي مان بطور صحيح برقرار نشود، مي تواند تبديل به بحال خود گذاردن كاپيتاليستي شود. 

 

سره ناسره كردن:

در اينجا يك موضوع مرتب مورد تاكيد قرار ميگيرد و آن اينكه تمام اين چيزها مسائلي پيچيده و مشكل هستند. من اين حرف را براي رواج بدبيني و شكست طلبي و ياس نمي زنم. بهيچوجه. بلكه مي خواهم تاكيد كنم كه همه چيز را مي توان يادگرفت و بر آنها احاطه يافت ( البته به طور ادامه دار و نه مطلق). اما براي اين بايد كار كرد. بايد مبارزه كرد. بايد هم عام را بكاربست و جنبه دربرميگيرد را در دست گرفت و هم در جنبه خاص غور كرد، سطوح مختلف را از هم تميز داد و ميان سطوح مختلف رابطه ديالكتيكي برقرار كرد. اين مساله ايست كه اسكاي بريك در بخشي از مقاله اش با آن دست و پنجه نرم ميكند. اسكاي بريك بطور مشخص حيطه كار فكري (كار با ايده ها) را مورد بحث قرار داده اما اين مباحث به طريقي به حيطه هنر هم ميخورد. و سوالي مطرح است كه: آيابرخي از انتقاداتي كه در رابطه با انقلاب فرهنگي طرح شده است معتبر است؟ منظورم اين انتقاد است كه اگر شما سعي كنيد در رابطه با بيش از چند مورد، به جزئيات نيز بذل توجه كنيد و دقت بخرج دهيد، موجب خفه شدن ابتكار عملهاي زيادي خواهيد شد؛ و اگر براي شما كار كنند، براي شما كار خواهند كرد، و بدون شور و ابتكار و بدين ترتيب واقعا شكوفا نخواهند شد.

در هر حالت، بغير از انتقاد خاص، يك اصل عام تر نيز هست كه من قبلا در مورد آن صحبت كردم؛ يعني اين اصل كه ما چه زماني بايد توجه زيادي به مسائل بكنيم، حتا به جزئيات، بكنيم و چه زماني نبايد بكنيم. اين چيزي است كه بايد در نظر داشته باشيم و در حيطه هاي مختلف آنرا بكار بنديم. هر چند اين اصل به طرق معين و مهمي در حيطه هاي روشنفكري و هنري كار بست دارد اما فقط به اين حيطه ها محدود نمي شود. برخي اوقات بايد توجه زيادي بهر قدم كارمان بكنيم. برخي اوقات هستند كه بايد اينكار را بكنيم و اگر اين اوقات را تشخيص ندهيم به بسياري از اهدافمان دست نمي يابيم و توده ها نيز از ما راضي نخواهند بود. و حق هم دارند كه راضي نباشند زيرا برخي اوقات آنها آن درجه از رهبري و توجه را از سوي ما نياز دارند؛ نياز دارند كه مرتبا رهبريشان كنيم و بحال خود بگذاريم كه كارشان را بكنند و باز رهبريشان كنيم و ...اما نه بصورت كمانديستي بلكه با خط مشي توده اي. آنها بخصوص در اوضاعي كه چيزهاي نوين بسيار سختي در حال طرح شدن و ظهور است، يا وارد مبارزات نزديك با دشمن ميشويم، به توجه نزديك ما نياز دارند. در وضعيتهاي ديگر اگر همين مقدار توجه نزديك را بكنيم آنها را ديوانه خواهيم كرد و از خود خواهيم راند زيرا نياز دارند كه خودشان پرواز كنند و ابتكار عمل بخرج دهند. در چنين زمانهائي، تود ها نياز دارند كه ما به آنها بذل توجه دقيق  نكنيم و نه تنها لازم است كه به آنها فضاي كافي براي ابتكار عمل خودشان بدهيم، بلكه همچنين ضروري است كه اجازه دهيم گلهاي مختلف شكوفا شوند و مكتبهاي فكري متفاوت به رقابت برخيزند، اجازه دهيم كه تجارب متفاوت انباشته شود تا بتوانيم از درون آنها سره ناسره كنيم و غني ترين سنتز را در يك مقطع حياتي بدست آوريم. پس در اينجا وحدت اضدادي است كه ما بايد ياد بگيريم بكار بنديم. به عرصه روشنفكري (كار فكري ـ مترجم) بازگردم. در اهداف بزرگ، استراتژي بزرگ من به نقل قولي در باره دورينك اشاره كردم. اين نيز يكي ديگر از آن نقل قولهاست كه به مائو نستب ميدهند و ما هيچ راهي براي تائيد واقعيت آن نداريم. اما ميخواهم از آن براي صحبت در باره اصلي كه در خود فشرده كرده است استفاده كنم (و بخاطر تفكر خودمان و جدلمان با اين موضوع بيائيد فرض كنيم كه مال مائوست) : او گفتاري دارد به اين مضمون كه در فضاي روشنفكري بيش از اندازه جو سركوب وجود دارد و اينكه چنين فضائي مناسب كار فكري، پژوهش، و جدل كردن نيست. وي ادامه داده به سبك خودش براي تيزتر كردن موضوع مي گويد: وقتي دولت، دورينك را از مقام دانشگاهي اش خلع كرد حتا انگلس به آن اعتراض كرد. 

ميدانيد كه انگلس پلميك بلندب به نام آنتي دورينگ عليه آقاي دورينك نوشت (و گفته شده است كه با اينكار دورينگ را خيلي معروفتر كرد) . با وجود آنكه انگلس در سطوح مختلف (سياسي، و همچنين در زمينه هاي اقتصاد سياسي، متدولوژي و فلسفه بطور عام) خط دورينگ را نقد و افشا كرد اما وقتي كه مقامات مرتجع آلمان به سركوب دورينگ پرداختند، انگلس جزو كساني بود كه به اعتراض عليه اين اقدام بلند شد. مائو با اشاره به اين مساله مي خواهد آن چه درمقاله حل صحيح تضادهاي درون خلق گفت را مطرح كند؛ و باز تاكيد كنم كه اين مساله مربط است به خاص بودن تضاد و اصل در بر ميگيرد اماجايگزين نيست؛ و اينكه عرصه ايدئولوژيك از عرصه هاي ديگر متفاوت است و بخصوص در حيطه ايدئولوژيك بسيار زيانبار است كه به متدهاي خام دست يازيم. بطور كلي دست يازيدن به متدهاي خام و متدهاي ناپخته سركوب هميشه بد است اما بخصوص در عرصه ايدئولوژيك زيانبار است زيرا اين عرصه ايست كه بايد از طريق پروسه پيچيده جدل كردن به نتيجه رسيد، و حيطه ايست كه بسياري اوقات ايده هاي صحيح در دست يك اقليت است، و حقيقت بودن آنها حتا به  نظر آدمهاي خوب نمي رسد. پس بخصوص در اين عرصه مهم است كه براي حل مسائل به روشهاي خام دست نيازيم. به عبارت ديگر، مائو ميگويد: ما نبايد مانند مقامات ارتجاعي آلمان عمل كنيم و هر روشنفكري كه ايده هايش يا تئوريهايش مورد قبول ما نيست را سركوب كنيم. ما بايد با اين تئوريها و ايده ها از طريق مبارزه ايدئولوژيك دست و پنجه نرم كنيم. 

اگر آدمها واقعا ضد انقلابي هستند و درگير فعاليتهاي سياسي ضد انقلابي عليه ديكتاتوري پرولتاريا مي شوند، و بخصوص اگر اين را به حد سازمان دادن تلاشهائي براي سرنگوني ديكتاتوري پرولتاريا بكنند، اين يك مساله ديگر است.

اين برميگردد به اين نكته كه قبلا مي گفتم كه حتا مردمي كه داراي نظريات سياسي و متدولوژي ارتجاعي هستند كه كيفيتا با مال ما فرق دارد كماكان ميتوانند به جوانب مهمي از حقيقت دست يابند. و اگر ما خاص بودن تضاد را فراموش كنيم، اگر ما اينطور فرض كنيم كه كساني كه به لحاظ سياسي و شايد حتا ايدئولوژيك ارتجاعي اند و بسيار ارتجاعي اند پس بطور اتوماتيك هر چه در مورد اين يا آن عرصه از علوم و پزشكي يا هر چيزي ديگر بگويند غلط است،آنگاه دچار اشتباهات زيادي خواهيم شد. ما بايد سره ناسره كنيم، سطوح مختلف را ببينيم و در تفكرمان تقليل گرا نباشيم.                     

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  تقليل گرا بودن يعني چه؟ مثلا يك نفر است كه داراي بينش، متدولوژي و موضع سياسي ارتجاعي است و شما نتيجه ميگيريد كه اين بابا هر چيزي كه در مورد هر چيزي بگويد ارتجاعي و غلط است. به اين مي گويند همه چيز را به يك جنبه تقليل دادن، همه چيز را با هم قاطي كردن. حتا اگر صبح بلند شوند و بگويند آفتاب درآمده حتما غلط خواهد بود چون به لحاظ ايدئولوژيك و سياسي ارتجاعي اند! خير. همه و هر چيز را بايد به نوبه خود مورد آزمايش و بررسي قرار داد و ديد كه آيا غلط است يا درست. همانطور كه مائو در يك اثر ديگرش گفته است ما بايد همه چيز را بو بكشيم و پس از آن تصميم بگيريم كه بايد حمايتش كنيم يا بايكوت.

البته اين درست است كه اگر كسي به لحاظ سياسي و ايدئولوژيك ارتجاعي باشد، اگر متدولوژيش در خلاف متدولوژي صحيح باشد، يا حتا با آن متفاوت باشد، در نهايت اين مساله روي متدولوژي وي بطور عام و روي هر تحليل وي از هر چيز خاص، تاثير خواهد گذاشت. و اين بخشي از پيچيدگي مساله است. اما همانطور كه ما هميشه گفته ايم (منجمله هنگام مبارزه بر سر اينكه در باره چين چه موضعي بگيريم) بين اينجا تا تحليل نهائي معمولا خيلي فاصله است. اگر همه چيز را تقليل بدهيم به تحليل نهائي آنگاه دچار اشتباهات زيادي خواهيم شد.

قبل تر از آن ما اين مساله را در پلميكهائي كه عليه پي ال (پروگرسيو ليبر پارتي) مينوشتيم تاكيد كرديم. يك زمان پي ال موضع گرفت كه هر نوع ناسيوناليسمي ارتجاعي است. بروشني اين يكي از مهمترين مسائلي است كه براي كل پروسه انقلابي در سراسر جهان و همچنين بخصوص در رابطه با آمريكا مهم است: رابطه ميان مساله ملي و مساله طبقاتي (يا مبارزه طبقاتي و هدف نهائي سوسياليسم و كمونيسم) يك مساله بسيار پيچيده و محوري و حياتي است. ما ضرورتا زمان زيادي صرف تحقيق بر سر اين مساله و فهميدن اين رابطه كرديم و در مقطع معيني توجه و مبارزه زيادي را به آن اختصاص داديم.

خيلي چيزها نوشته شد، و بحثهاي زيادي در اين مورد شد كه روشن شود رابطه صحيح ميان مساله ملي، يا مساله ملي هاي متفاوت، و  انقلاب پرولتري چيست. موضع پي ال اين بود كه همه و هر نوع ناسيوناليسم، ارتجاعي است و ما مساله را اينطور طرح كرديم كه انواع و اقسام ناسيوناليسم داريم. ناسيوناليسم ملل ستمگر را داريم كه عمدتا در اروپا و آمريكاست. و ناسيوناليسم خلقها و ملل تحت ستم را داريم كه بخصوص در زمينه تاثير سياسي اش بسيار متفاوت است. پس ما بايد خاطرنشان ميكرديم كه بله در تحليل نهائي و به لحاظ ايدئولوژيك تمام ناسيوناليسم ها بورژوائي است. و انعكاسي از جهان بيني بورژوائي است، اما در تحليل نهائي. اين به معناي آن نيست كه در هر لحظه خاص، يا حتا بطور كلي در يك مبارزه، چنين ناسيوناليسمي فقط مي تواند يك نقش ارتجاعي بازي كند چون بورژوازي در تحليل نهائي يك طبقه ارتجاعي است. در آن پلميك ما بايد وارد تمام اين مسائل خاص ميشديم. ما بايد وارد بحث بر سر سطوح متفاوت حقيقت ميشديم، سطوح متفاوت ماده متحرك، سطوح متفاوت آرايش و اتحادهاي ماده؛ يا به عبارت ديگر: ما بايد مراحل متفاوت را ، و سطوح متفاوت چيزها را تميز دهيم و بدرستي رابطه ميان خاص و عام را محك زنيم و برقرار كنيم.

از سوي ديگر، ما بايد عليه كساني كه به نام بونديستها ميخوانديم (اسمي كه از انقلاب روسيه برگرفته بوديم) و هم در صفوف ما قرار داشتند و هم بيرون، مبارزه ميكرديم. بخصوص جرياني به نام كنگره كارگران سياه (بلك ووركرز كانگرس) و سازمان كارگران انقلابي پورتوريكوئي. آنها مي گفتند كه ناسيوناليسم يك خلق يا ملت تحت ستم اجبارا انقلابي است و ناسيوناليسم انقلابي اساسا مانند ايدئولوژي پرولتري است. و ما هم يك فرمولبندي جلو گذاشتيم كه خيلي آنها را عصباني كرد زيرا مخصوصا آنرا تحريك آميز درست كرده بوديم. ما گفتيم: همه ناسيوناليسم ها...ناسيوناليسم هستند، و ناسيوناليسم در نهايت به لحاظ ايدئولوژيكي بورژوائي است. پس آنها ما را متهم ميكردند كه موضعمان مانند موضع پي ال است. پي ال ميگفت همه نوع ناسيوناليسم ارتجاعي است و ما ميگفتيم كه همه نوع ناسيوناليسم به لحاظ ايدئولوژيك بورژوائي است. آيا اينها يك چيز هستند؟ خير. دقيقا بخاطر آنكه ما، در اين پلميكها، ميان جهان بيني (خصلت ناسيوناليسم به مثابه ايدئولوژي، جهان بيني) و عملكرد آن ايدئولوژي در شرايط متفاوت، تمايز قائل ميشديم. و بدرستي تاكيد ميكرديم كه در مورد يك خلق يا ملت تحت ستم، هر چند ناسيوناليسم در نهايت به لحاظ ايدئولوژي بورژوائي است، اما مي تواند به لحاظ سياسي بيان مترقي و حتا انقلابي داشته باشد اما در نهايت نمي تواند مردم را به رهائي برساند و حتا نمي تواند آنها را به رهائي ملي برساند چه برسد به رهائي اجتماعي كه عبارتست از محو تمام تمايزات طبقاتي و تقسيم بنديهاي ستمگرانه اجتماعي. 

در اينجا نيز ما بايد به خاص بودن تضاد نگاه كنيم و رابطه ميان خاص و عام، ميان فوري و در تحليل نهائي، را درست برقرار كنيم و سطوح مختلف را با هم قاطي نكنيم. اين يكبار ديگر نشان ميدهد كه فرمول معجزه يا فرمولي كه در هر وضعيتي مي تواند دقيقا به ما بگويد كه چه بايد كرد، نداريم. زيرا واقعيت پيچيده است. و شما نمي توانيد مساله را درست حل كنيد مگر اينكه هم در بر ميگيرد را بكار بنديد و هم جايگزين نمي شود را؛ از يك طرف، بايد عام و اينكه در تحليل نهائي حقيقت چيست را روشن كنيد ، و از طرف ديگر خاص بودن تضاد و سطوح مختلف آن و تبارز معين يك مساله در مقطع زماني معين را.

دوباره به مثال ناسيوناليسم بازگرديم. به لحاظ سياسي اشكال گوناگوني از ناسيوناليسم موجود است كه مردم را به حركت و مبارزه در مياورد و ما با آن بايد متحد شويم. در همان حال ما نبايد دنباله رو آن باشيم. زيرا در نهايت ما را به آنجائي كه بايد برسيم نخواهد برد. ناسيوناليسم ايدئولوژي بورژوائي است و در نهايت تاثيرات خود را خواهد گذارد. اما باز تاكيد ميكنم كه آنچه در نهايت اتفاق مي افتد مساوي با آنچه كه في الفور يا در چارچوبهاي مختلف روي ميدهد نيست. پس بايد سره ناسره كنيم: رابطه ميان آنها را درست بفهميم و سنتز صحيح را شكل دهيم (و دوباره و دوباره در طول تكامل واقعيت و پراتيك، اين سنتز را تازه كنيم). اين كار ساده اي نيست. اما همانقدر كه سخت است، حياتي است، و كليد پيشرفت كردن از ميان پيچ و خمهاست.

پس، باز به آنچه كه مائو در رابطه با حيطه روشنفكري گفت بازگرديم. او تاكيد مي كرد كه: ما نميتوانيم به مسائل با رفتار خام برخورد كنيم، ما نميتوانيم تضادهاي كيفيتا متفاوت را با هم قاطي كنيم. ما نميتوانيم عرصه ايدئولوژيك را عينا مساوي با عرصه سياسي قرار دهيم. ما نميتوانيم اين واقعيت را كه ممكنست كسي عقب مانده، و حتا به لحاظ مواضع سياسي ارتجاعي باشد، با اين مساله قاطي كنيم كه آيا چنين كساني مي توانند برخي حقايق را بگويند و آيا ميتوانند نقشي در تعميق دركها از جنبه خاص از واقعيت و بطور كل تعميق درك ما از واقعيت، بازي كنند يا خير. همانطور كه ميدانيم تعميق درك از واقعيت مرتبط است با دگرگون كردن آن.

تضاد جنبه خاص دارد. ماده متحرك سطوح مختلف دارد. و لازم است اين تضادها را از هم تميز دهيم و درست حل كنيم. لازم است خاص و عام و انواع متفاوت ماده متحرك كه در اشكال نسبتا متفاوت موجودند را از هم تميز دهيم، و ميان سطوح مختلف ماده متحرك (ماده متحرك در سطوح متفاوت، آرايش متفاوت به خود مي گيرد) تفاوت قائل شويم. اين يكي از نكاتي است كه من مرتبا به آن بازگشته و مورد تاكيد قرار داده ام، زيرا تمركز بر روي اين مساله و دست و پنجه نرم كردن با آن واقعا مهم است، هم در سطح تئوري و هم در رابطه با اين مساله كه چگونه بدون آنكه دچار تنگ نظري و پراگماتيسم شويم، آنرا به حيطه هاي مختلف بكار بنديم.(ادامه دارد)

ــــــــــــــــــ

پاورقي:مقاله آدريا اسكاي بريك به نام كار با ايده ها و جستجو براي يافتن حقيقت: يادداشتي در مورد رهبري انقلاب و پروسه نظريه پردازي.مندرج در ار دبليو 4411 مارس 2002