در باره دموكراسي و ديكتاتوري پرولتاريا: يك ديدگاه كاملا متفاوت نسبت به رهبري جامعه

 

حل تضاد ميان رهبري كننده و رهبري شونده

 

نوشته باب آواكيان

از نشريه كارگر انقلابي

 

برگرفته از نوشته منتشر نشده به نام «عبور از دو مانع بزرگ: نظراتي در باره فتح جهان»

 

همانطور كه قبلا بحث كرديم در جامعه سوسياليستي يك «هسته رهبري» موجود است كه وجود آن علنا تائيد و در شكل حزب پيشاهنگ پرولتاريا، نهادينه مي شود. در دوران گذار از سوسياليسم به كمونيسم، يكي از مسائل موجود آن است كه چگونه مي توان در جهت حل تضاد زير حركت كرد: از يك طرف، وجود يك «هسته رهبري» و از طرف ديگر مشاركت آگاهانه توده هاي مردم در زمينه حاكميت و دگرگون كردن جامعه.

 

به نظر من اين يك تضاد واقعي است. در تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي گرايشي بود كه وجود چنين تضادي را نفي مي كرد و مي  گفت، «اصلا چنين تضادي نيست. ما حزبي داريم كه پرولتاريا را نمايندگي مي كند. توده ها را رهبري مي كند و در سوسياليسم توده ها سروران جامعه هستند. پايان بحث. هيچ تضادي موجود نيست.» اما تجربه تاريخي بطور برجسته نشان داده است كه چنين تضادي موجود هست كه حتا مي تواند تبديل به تخاصم شود؛ تضاد ميان وجود يك هسته رهبري (بخصوص حزب پيشاهنگ، و رده هاي مختلف اين حزب) ، رسميت يافتن و نهادينه شدن اين رهبري از يك طرف و از طرف ديگر، تلاش براي هرچه وسيع تر كردن ميدان مشاركت آگاهانه توده هاي وسيع در زمينه حاكميت و دگرگون كردن جامعه. اين يك تضاد عيني واقعي است كه ما براي سهولت كلام آنرا تضاد ميان رهبري كننده - رهبري شونده، مي خوانيم.

 

سوال اين است: ما چگونه مي توانيم در دوره گذار سوسياليستي، به مثابه بخشي از انقلاب جهاني، مرتبا اين تضاد را كمتر كنيم و نه اينكه مرتبا آن را پر رنگ تر و حادتر كنيم؟ البته برسميت نشناختن وجود چنين تضادي حتما به حاد شدن و تقويت اين تضاد مي انجامد. خيلي ساده است تظاهر به اعتقاد به خط صحيح كردن و گفتن اينكه بله حزب بايد خط صحيح داشته باشد و تا زماني كه حزب خط سياسي ايدئولوژيك عموما صحيح دارد، و تا زماني كه اين خط را بكار مي بندد و توده ها را در پيشبرد آن خط و سياستهائي كه از آن نشئت مي گيرند رهبري مي كند، آنگاه تضاد رهبري كننده - رهبري شونده يك طوري خود بخود حل مي شود. بله، خط ايدئولوژيك و سياسي تعيين كننده است. اما  برسميت شناختن تضاد رهبري كننده - رهبري شونده و بذل توجه عملي براي حركت در جهت حل آن بخشي از خط صحيح است. خطي صحيح است كه اين تضاد را برسميت بشناسد و بگويد اين تضاد در جامعه سوسياليستي يك تضاد حاد است، و گرايش خودبخودي اين خواهد بود كه تضاد فوق مرتبا تقويت و تشديد شود و گرايش آگاهانه (و نهخودبخودي) اين خواهد بود كه مرتبا بر سر محدود كردن آن مبارزه درگير شود و بالاخره با پيشروي بسوي كمونيسم در جهان، كاملا حل شود.

 

بگذاريد از عرصه تئوري مجرد دور شويم (هر چند تئوري مجرد مهم است) و بر حسب پراتيك صحبت كنيم. در چين، زماني كه هنوز يك كشور سوسياليستي بود، مائو و بقيه كميته مركزي حزب كمونيست چين در محوطه و منطقه مخصوصي زندگي مي كردند. در آن مرحله و در آن اوضاع، اجبارا بايد جدا از توده هاي مردم و در يك شرايط بسيار متفاوت زندگي مي كردند.  مثلا، بايد محافظان مخصوص مي داشتند و غيره. يك روش زندگي معين داشتند كه بسيار با وضعيت توده هاي مردم متفاوت بود. اصلا فايده ندارد كه بخواهيم تظاهر كنيم كه چنين نبود. همانطور كه مائو هم تظاهر نمي كرد و نمي گفت چنين چيزي نيست؛ بلكه اين تضاد را بعنوان يك تضاد عيني مهم و يك مشكل واقعي، برسميت مي شناخت.

 

در چين سوسياليستي سعي كردند برخي از اين شكافها را از ميان بردارند (بخصوص از طريق انقلاب فرهنگي). از آن جمله بود فرستادن رهبري به كارخانه و روستا براي درگير شدن در كار يدي، فراخوان به توده ها كه رهبران را از طريق انقلاب فرهنگي به نقد بكشند و گامهاي گوناگون ديگر كه فوق العاده مهم بودند. اما نمي توانستند كل اين رهبري را بردارند و آنها را بيرون بفرستند و بگويند: «برويد به روستاها و با دهقانان زندگي كنيد؛ و اين محوطه مخصوص زندگي رهبران را هم برچينيد.» جالب است كه حتا جائي كه محوطه مخصوص زندگي رهبران قرار داشت، داراي سمبليسم تاريخي هم بود. يعني «شهر ممنوعه» كه امپراطوران چين باستان در آنجا زندگي مي كردند. جالبي اش آنجاست كه اين سمبليسم نشانگر آن بود كه چگونه اين پديده (رهبري مجزا از توده ها - مترجم) يكي از بقاياي جوامع پيشين است. اين مسئله خيلي حاد شد. يادم است كه با يكنفر در مورد انقلاب فرهنگي صحبت مي كردم و از او مي پرسيدم كه ضرورت اين كار  چه بود. اين كسي است كه قبل از انقلاب فرهنگي در چين زندگي مي كرد و در دوره انقلاب فرهنگي هم در چين بسر برده بود. اين جوابي است كه او به من داد:

 

«شك نيست كه انقلاب فرهنگي لازم بود؛ بايد آن رهبران را قبل از انقلاب فرهنگي مي ديديد كه چه تفرعني بهم زده بودند؛ عين ماندارين ها و مالكان قديم اين ور آنور مي رفتند. در ماشين هاي شوفر دارشان از خيابانهائي كه مردم با پاي پياده يا دوچرخه گذر مي كردند، رد مي شدند. و در اين ماشين ها پرده هم بود كه مي شد ديد بيرون را بست و اين رهبران معمولا پرده هايشان را مي كشيدند كه نشانه تفرعنشان نسبت به توده ها بود. بسياري از رهبران واقعا مثل مالكان رفتار مي كردند. بنابراين، انقلاب فرهنگي مطلقا ضروري بود. و شك نيست. حتا در سطح ابتدائي و اوليه مسائل مي توان ديد كه لازم بود.»

 

اما با وجود تمام كارهائي كه انقلاب فرهنگي كرد و دستاوردهائي كه بر حسب محدود كردن تمايزات درون جامعه، منجمله در زمينه رهبران و توده هاي مردم داشت، اما از طريق فقط يك انقلاب فرهنگي نمي شد اين تمايزات را كاملا و در همان زمان برطرف كرد. كماكان نياز به اين بود كه رهبران سوار بر ليموزين شوند (منجمله به اين دليل كه «شخصيتهاي خارجي» به چين مي آمدند و غيره). در كوتاه مدت نمي شد اجبار و ضرورت اينكه رهبري در شرايطي متفاوت از توده ها زندگي كند را از ميان برداشت. و در كل تضاد ميان رهبري كننده-رهبري شونده را نمي شد كاملا و به يك ضرب از ميان برداشت.

 

در اينجا مشكلي وجود دارد. و آن اينكه گرايش خود بخودي آن است كه اين تضاد مرتبا تقويت و حاد شود زيرا وقتي كه به اداره عملي امور مي رسيم مي بينيم كه هميشه ضرورت ها خودشان را تحميل مي كنند و باعث تقويت اين تضاد مي شوند. يك كم شبيه تضادي است كه ما در كار امروزمان به آن بر مي خوريم؛ ما مي خواهيم به توده ها، به كسان ديگر، اتكا كنيم  كه وظايف را عملي كنند اما همچنين در مي يابيم كه «اتكاء كردن به توده ها كارها را قاراشميش مي كند.» (مخصوصا ازاين شعار كريه استفاده كردم). پس مسئله به اين تر و تميزي كه «بيائيد وظايف را بين مردم تقسيم كنيم، با آنها بحث كنيم كه چگونه آنرا عملي كنند و چرا؛ بعد آنها خودشان مي روند و انجام مي دهند و همه چيز اينطوري حل مي شود» نيست. در واقعيت، وقتي كه به ديگران اتكاء مي كنيم كه وظايف را انجام دهند، لازم مي آيد كه دخالت كرده و در انجام وظايف بهشان كمك كنيم. زيرا در حين انجام وظايف دچار تضاد مي شوند. حتا اتكاء كردن به توده ها نيازمند صرف وقت است. رساندن آنها به جائي كه بتوانند مستقلانه دست به ابتكار عمل هائي بزنند و دخالت شما و كمك شما ديگر لازم نباشد يا خيلي لازم نباشد، زمان مي برد. بعلاوه، افراد ايده هاي خودشان را در مورد اينكه چه كاري، چرا و چگونه بايد انجام شود، دارند.

 

اما از نقطه نظر استراتژيك ما اين را مي خواهيم ؛ ما مي خواهيم كه در عين وحدت، تنوع باشد و ما مي دانيم كه در كل فقط از طريق پروسه وحدت - مبارزه - وحدت مي توانيم وظايف را به پيش برانيم. اما اين نيز پيچيده است و گاه مي تواند واقعا كارها را  «قاراشميش» كند. اين مسئله ايست كه هم در داخل حزب اتفاق مي افتد و هم در زمينه كار حزب با توده هاي وسيع تر و نيروهاي ديگر رخ مي دهد. پس كشش خودبخودي بسوي آن است كه مرتبا كارها را به عهده عده قليلي بگذاريم. اين را به تجربه ديده ايم.

 

اگر بخواهيم مثال تشبيهي بزنيم، كشش خودبخودي بسوي آن است كه ما قبل از هر چيز بايد هسته رهبري را تحكيم و حفظ كنيم. در جامعه سوسياليستي، در شرايطي كه توده ها با مبارزه طبقاتي حاد در كشور مواجهند و خطر بسيار عظيم تجاوز امرياليستي و واقعيت روزمره محاصره امپرياليستي و انواع و اقسام خرابكاريها وجود دارد، و زير  فشارهائي كه اين خطرات تحميل مي كند، وجود اين هسته رهبري خيلي حياتي است. در چنين شرايطي و زير فشار ضرورت، كشش خودبخودي هميشه بسوي آنست كه تضاد رهبري كننده - رهبري شونده تقويت و حاد شود. يافتن راه هائي براي رها شدن از اسارت اين اجبار (ضرورت) ، يافتن راه هائي براي فائق آمدن بر اين تضاد بجاي تقويت آن، هيچوقت سهل و آسان نخواهد بود. نتيجه اي كه مي خواهم ازاين حرفها بگيرم و تاكيد كنم اين است كه اين مشكل هميشه بطور آگاهانه بايد بخشي از خط و سياستهاي حزب پيشاهنگ باشد، و بايد به بخشي از آگاهي طبقاتي توده ها نيز تبديل شود. جنبه ماترياليستي و ديالكتيكي اين مسئله بايد توسط توده ها نيز درك شود. آنها بايد بدانند، جبري كه وجود هسته رهبري را ضروري مي كند چيست؟ چرا ما اين تضاد را داريم؟ و چگونه  گام به گام، موج پس از موج، بسوي تبديل اين جبر به اختيار حركت كرده و بالاخره اين تضاد بسيار مهم را حل خواهيم كرد.

 

تضاد رهبري كننده - رهبري شونده در درون حزب

 

در رابطه با اين تضاد، اغلب مسئله فراكسيون در درون حزب پيش مي آيد. خيلي مهم است كه بفهميم چگونه و چرا بلشويكها فراكسيونهاي درون حزب را ممنوع كردند و چرا در خطوط عمومي اين كار درست بود: بعبارت ديگر چرا درست است كه اين را «عموميت» بخشيم و آنرا تبديل به يك اصل در احزاب كمونيست كنيم. ما بايد نسبت به تضادهائي كه اين مسئله با خود مي آورد، آگاه باشيم. منجمله گرايش خودبخودي به تقويت و تشديد تضاد رهبري كننده - رهبري شونده و اينكه چگونه ممنوع كردن فراكسيون در حزب مي تواند به تقويت و تشديد اين تضاد كمك كند. اين مسئله بسيار مهم است. تئوريسين هاي علوم سياسي بورژوازي (مانند آقاي دال) مي گويند اگر ميان قشر ممتاز جامعه گروه هاي رقيب يكديگر موجود باشند آنگاه ميدان براي ايفاي نقش توسط توده ها براي تاثير گذاري در امور دولت (يا در اينجا مي توان گفت، در امور حزب) بيشتر مي شود. اين بحث اساسا غلط است. اما در عين حال كه اين بحث غلط است، اما اين نيز حقيقتي است كه اگر در درون حزب خط توده اي بكاربسته نشود، و اگر خط توده اي در مناسبات ميان حزب و توده هاي وسيع تر بكار بسته نشود، شرايطي بوجود مي آيد كه رهبري حزب براي اعمال اراده اش مجبور به استفاده از ابزار بوروكراتيك مي شود. اين در هر حزبي يك مسئله است اما بخصوص در رابطه با حزبي كه در قدرت است و پرولتاريا را در اعمال ديكتاتوري طبقاتي رهبري مي كند، يك مسئله مهم است و علتش هم روشن است.

 

تكرار مي كنم، به عبارت ديگر، گرايش خودبخودي اين است كه رهبري از توده ها دور بيفتد، حتا از توده هاي درون حزب (تحت برخي شرايط نداشتن فراكسيون در حزب ميتواند اين گرايش خودبخودي را تقويت كند)؛ كشش خودبخودي آن است كه رهبري حصاري دور خودش بكشد (همانطور كه رهبري در چين در محوطه خودش زندگي مي كرد) و در واقع خود را از توده ها جدا كرده و به مثابه يك قشر ممتاز كه بالاي بقيه (و حتا بالاي بقيه حزب) قرار دارد، نهادينه شود. و اگر اين حزب در قدرت باشد، مسلم است كه مسئله فوق محك مهمي مي شود در سنجيدن ماهيت اين رهبري، اينكه در واقعيت كدام طبقه را نمايندگي مي كند، و نهايتا خصلت دولت چيست، اين رهبري تجسم حاكميت طبقاتي كدام طبقات است و حاكميت چه طبقه اي را تقويت مي كند و دارد جامعه را به كدامين سو، مي برد.

 

راه حل اين مسئله هرگز نمي تواند يك راه حل صرفا فرمال (صوري) باشد. اما بخشي از راه حل بايد اين باشد كه ابزار و ساز كارهائي بوجود آيد كه خط توده اي درون حزب را متجلي كند و مرتبا آنرا تكامل داده و بكار بندد. و اين، به نوبه خود، بايد بر بستر پيش برد مشي توده اي در روابط ميان حزب و توده هاي وسيعتر جامعه باشد. اين در مورد حزب خارج از قدرت و در قدرت صادق است. (من براي كوتاه كردن كلام از واژه «حزب در قدرت» استفاده مي كنم هرچند جوهر واقعيت اين نيست كه حزب خودش و خودش در قدرت است و بايد قدرت را در دست داشته باشد بلكه بايد پيشاهنگ پرولتاريا در اعمال حاكميت اين طبقه در جامعه باشد، پيشاهنگ پرولتاريا در ادامه انقلاب تحت سوسياليسم و دگرگون كردن مداوم جامعه باشد).  

 

در پلميك با ك.ونو گفتم كه «پس از كسب قدرت، بلشويكها، در زمينه تئوريزه كردن و متحقق كردن يك حزب پيشاهنگ كه بتواند رهبري مبارزه را ادامه دهد، بايد جهشي مي كردند. يك تجلي مهم اين امر غير قانوني كردن فراكسيون هاي درون حزب بود.» اين درست است و غير قانوني كردن فراكسيونهاي درون حزب يك ضرورت است. در غير اينصورت، خصلت حزب به مثابه يك پيشاهنگ واقعي از بين مي رود و بخاطر غلبه يافتن رقابت جوئي ها و باند بازهاي بورژوائي پاره پاره شده و منفجر مي شود. اما اين مسئله، اهميت حيات دروني حزب را نيز دو صد چندان مي كند. و نه تنها اهميت مبارزه ايدئولوژيك دروني حزب را دو صد چندان مي كند بلكه بطور كل اهميت ايجاد و تكامل طرقي براي بيان و تجلي نارضايتي از خط رسمي حزب در جامعه را خيلي بالاتر مي برد. و همانطور كه قبلا تاكيد كرده ام، اين امر بخصوص در شرايطي كه «حزب در قدرت» است اهميت خاص مي يابد.

 

باز تكرار مي كنم كه كليد در اين مسئله ساختارها و ساز و كارهاي فرمال (صوري يا رسمي - مترجم) نمي باشد. اما اصول مركزيت دموكراتيك بايد بكار بسته شود و اين مسئله جنبه رسمي هم دارد. يعني، در عين حال كه جوهر مركزيت دموكراتيك فرم نيست، بلكه محتواست. محتوا، عبارتست از بكاربستن مشي توده اي در حزب در بستر كلي تر كه بكاربست مشي توده اي در مناسبات ميان حزب و توده هاي وسيع تر است. اما ميان محتوا و فرم (شكل) يك رابطه ديالكتيكي موجود است. اگر مركزيت دموكراتيك در ساختارهاي و شكلهاي مشخص متجلي نشود، آنگاه نمي توان آنرا بطور كامل بكار بست. به اين دليل است كه حزب ما اساسنامه دارد و فقط بسنده نمي كند به يك بيانيه عام كه «بيائيد مشي توده اي را در مناسبات ميان رهبري كننده و رهبري شونده، هم در درون حزب و  هم در مناسبات ميان حزب و توده هاي وسيع بكار بنديم.» نهادهاي تشكيلاتي و ساختارها و پروسه هاي رسمي ما از اين اصول عام نشئت مي گيرند. ما براي اين اساسنامه داريم كه به اين اصول عام تجلي و بيان رسمي بدهيم. يك رابطه ديالكتيكي ميان اين تجليات و ساختارهاي رسمي با بكاربستن اين اصول عام موجود است. اگر ساختارهاي رسمي كاملا بي معنا شوند، آنوقت در واقع محتواي مركزيت دموكراتيك نيز به ضد خودش تبديل مي شود.

 

پس، مركزيت دموكراتيك، يك اصل بسيار مهم درون حزب است، و در كشورهاي سوسياليستي نيز بطور كلي  اصل فعال و موثر در اداره جامعه است. خيلي مهم است كه يك رابطه ديالكتيكي (و نه مكانيكي) در اجراي اين اصل وجود داشته باشد؛ به عبارت ديگر، نبايد نقش فرم و ساختارهاي درون آن را نفي كرده و بطور يكجانبه صرفا بر روي اصول پايه اي تاكيد بگذاريم بدون اينكه اين اصول در ساختارهاي، نهادها و شكلهاي مشخص تبارز بيابد. (من بعدا وقتي در مورد خصلت و نقش اساسنامه در جامعه سوسياليستي صحبت مي كنم، بيشتر در اين زمينه بحث خواهم كرد).

 

يك اصل مهم در اينجا اين است: پيشروي از دوره گذار سوسياليستي بسوي هدف كمونيسم (به مثابه بخشي از انقلاب پرولتري جهاني) و مشخص تر، غلبه بر تضاد رهبري كننده - رهبري شونده (مشخصا تضاد ميان حزب و توده ها) نبايد بطور يك به يك با پيوستن هر چه فزاينده تر توده ها به درون حزب،  همسنگ قرار داده شود. بعبارت ديگر، يك گرايش معين در تاريخ جنبش كمونيستي بين المللي موجود بود كه مي گفت راه حل تضاد رهبري كننده - رهبري شوند، افزايش كمي اعضاي حزب است. يعني مرتبا بر صفوف حزب افزوده مي شود، و بالاخره اكثريت جامعه عضو حزب مي شوند، و به اين ترتيب در آستانه محو تضاد ميان توده ها و حزب، بين رهبري و رهبري شوندگان، قرار مي گيريم. اما اين طور نيست. زيرا، همانطور كه گفتم تضاد ميان رهبري و رهبري شوندگان در درون خود حزب و ميان حزب با توده ها تجلي بسيار حادي مي يابد. پس پيوستن جمعيتهاي وسيع تر و وسيعتر اين تضاد را حل نخواهد كرد.

 

اما اگر وسيع تر به مسئله نگاه كنيم مي بينيم نگرشي كه كه گسترش دادن مداوم حزب را راه حل مي داند، اين هدف را كه بالاخره حزب هم بايد محو شود برسميت نمي شناسد. اين طور نيست كه حزب بزرگ و بزرگتر مي شود و بالاخره در مقطع معيني وقتي كه تقريبا تمام جامعه به حزب مي پيوندند جزب به عنوان يك نهاد رسمي زوال مي يابد.

 

صادقانه بگويم كه من جواب دقيق اين تضادي را كه خودم دارم طرح مي كنم هنوز نمي دانم. در اين مقطع فكر نمي كنم صحيح است كه در مورد اين مسئله و راه حل كامل آن حرف بزنم. اما معتقدم كه بله حل تضاد رهبري كننده - رهبري شونده دربرگيرنده پيوستن روزافزون توده ها به صفوف حزب خواهد بود؛ بله، در بر گيرنده  تلاش براي غلبه بر اين تضاد در درون حزب و در كل جامعه سوسياليستي در چارچوب پيشبرد انقلاب جهاني پرولتري، خواهد بود؛ اما همچنين در بر گيرنده ايجاد و تكامل شكلها و نهادهائي بجز حزب خواهد بود، كه آغاز تحقق نوعي از عدم تمركز قدرت و رهبري در رابطه ديالكتيكي با تمركز رهبري به نمايندگي حزب، است. زوال حزب، و زوال دولت، نتيجه فعل و انفعال ديالكتيكي ميان اين مولفه ها، در چارچوب پيشروي كلي انقلاب جهاني بسوي كمونيسم، خواهد بود.

 

باز تاكيد مي كنيم كه غلبه كردن بر اين تضاد، مقوله اي بسيار پيچيده تر و چند وجهي تر از گسترش كمي حزب است. زوال دولت و همراه با آن زوال حزب از طريق افزايش كمي حزب و پيوستن بيشتر و بيشتر مردم به آن، نخواهد بود. بلكه به يك معناي همه جانبه، از طريق غلبه كردن بر زيربناي مادي و ايدئولوژيكي كه به تضاد رهبري كننده - رهبري شونده پا مي دهد خواهد بود؛ و به يك معناي معين  از طريق كار كردن بر روي اين تضاد از «دو طرف» خواهد بود: از طريق دگرگوني انقلابي مداوم حزب، به مثابه بخشي حياتي از دگرگوني انقلابي كل جامعه؛ در همان حال از طريق بوجود آوردن زمينه هاي «پخش» وظايف و مسئوليتها در خارج حزب، در كل جامعه  (و در جهان بطور كل)؛ «پخش» وظايفي كه در ابتداي جامعه سوسياليستي، عمدتا «حيطه» حزب به مثابه نيروي رهبري كننده در دولت و جامعه است. من فكر مي كنم اين آن طريق اساسي است كه اين تضاد بايد حل شود. و باز تاكيد مي كنم كه فعلا در همين حد فكرم قد مي دهد.

www.sarbedaran.org