ديكتاتوري
پرولتاريا، ديكتاتوري بورژوازي؛ تشابهات و تفاوتهاي عميق
نوشته باب آواكيان
برگرفته از نوشته
منتشر نشده به نام «عبور از روي دو مانع بزرگ: نظراتي در مورد فتح جهان».
تشابهات و تفاوتهاي
ديكتاتوري پرولتاريا و ديكتاتوري بورژوازي چيست؟ ديكتاتوري پرولتاريا داراي محتواي
دموكراتيك (و شكل) خاص خود است. ديكتاتوري پرولتاريا آشكارا اعلام مي كند كه «يك
هسته رهبري» و ايدئولوژي رسمي كه در حزب كمونيست تجسم مي يابد، آنرا رهبري مي كند.
از طرف ديگر، ديكتاتوري بورژوازي هم محتواي دموكراتيك خود را دارد؛ ديكتاتوري
بورژوازي هم داراي «هسته رهبري» است. اما آنرا آشكار اعلام نمي كنند بلكه مخفي
كرده و انكار مي كنند. ديكتاتوري بورژوازي داراي يك ايدئولوژي غير رسمي است. تمام
اينها در سلطه بورژوازي بر روبناي سياسي - ايدئولوژيك (كه تعيين كننده ترين بخش آن
نيروهاي نظامي است) تجسم مي يابد.
بعبارت ديگر، در هر
يك از اين دولتها، داراي يك هسته رهبري كننده هستند كه نماينده طبقه حاكم است (در
يكي بورژوازي و در ديگري طبقه پرولتاريا) و در واقع در دفاع از منافع يك طبقه معين
و به نيابت از سوي آن بر سراسر جامعه رهبري اعمال مي كنند. در جامعه سوسياليستي كه
داراي ديكتاتوري پرولتاريا است، اين مساله بطور رسمي اعلام شده و برسميت شناخته مي
شود. اين مساله آشكار و علني است و به صورت رهبري حزب پرولتاريا نهادينه مي شود.
در جامعه بورژوائي
هم يك هسته رهبري موجود است كه بورژوازي را به مثابه يك طبقه نمايندگي مي كند، و
طبق منافع آن حاكميت مي كند و هر نوع قهر و زوري لازم شد بكار مي برد تا اين
حاكميت و منافع را تضمين كند. اما، بورژوازي تمام اينها را انكار و پنهان و مبهم
مي كند. بورژوازي انكار مي كند كه حاكميت وي، يا سازمان اجتماعي وي، بخصوص
دموكراسي بورژوائي، يك شكل از ديكتاتوري است. انكار مي كند كه در جامعه، يك طبقه
معين به نام بورژوازي نه فقط بر زيربناي اقتصادي بلكه بر روبناي سياسي و
ايدئولوژيك و بر نيروي مسلح (كه تبلور فشرده تسلط بر روبناي سياسي و ايدئولوژيك
است) نيز مسلط است. بورژوازي مي تواند قبول كند كه در جامعه نابرابري و ناموزوني
هست، و اينكه برخي افراد از برخي كسان ديگر با نفوذترند. اما اين حقيقت اساسي را
كه حاكميت موجود سلطه يك طبقه است، انكار مي كند. وي انكار مي كند كه اين،
حاكميت يك طبقه بر طبقه ديگر است و طبقه حاكمه مذكور نه تنها بر حيات اقتصادي
جامعه بلكه بر نيروي مسلح و روبناي آن سلطه دارد.
بورژوازي، در اين
رابطه، و به مثابه بخشي از انكار و پنهان كردن جوهر حاكميتش، به انتخابات (و مشخصا
انتخابات رقابتي) فوق العاده اهميت مي دهد، بخصوص تا زمانيكه شكل حاكميتش
دموكراسي بورژوائي است. اين موضوع در كتاب تيموتي لومپريس به نام «از جنگ خلق تا
حاكميت خلق» و بطور كلي در سر تا پاي رشته علوم سياسي بورژوائي بسيار برجسته است.(From Peoples War to Peoples
Rule--Timothy Lomperis)
براي مثال،كتابي مي
خواندم به نام «دموكراسي و منقدين آن» كه نوشته رابرت دي دال است. او يك تئوريسين
سوسيال دموكرات است و بطور كلي مشاطه گر دموكراسي بورژوائي مي باشد. با خواندن اين
كتاب و بطور كلي كتابهاي علوم سياسي بورژوازي، مي توان ديد كه بورژوازي اهميت فوق
العاده اي نه فقط براي انتخابات بلكه براي انتخابات رقابتي قائل است. يعني
براي آنها نه تنها مهم است كه يك پروسه انتخاباتي موجود باشد بلكه انتخاباتي باشد
كه بيش از يك حزب در آن شركت مي كند و مردم فقط آري يا نه راي نمي دهند بلكه مي
توانند به اين يا آن حزب راي دهند. انتخاباتي كه در آن احزاب رقابت مي
كنند. اين شكل از انتخابات براي بوجود آوردن اين تصوير كه مردم داراي انتخاب هستند
بسيار مهم است و تاثيرات مهمي روي مردم مي گذارد؛ اين اين تاثيرات در پيشبرد امور
حكومتي و دولتي براي آنها مثمر ثمر است. درك اين مسئله كه اين شكل از انتخابات
براي بورژوازي داراي اهميت فوق العاده است لازم است. برا اين مهم است كه بتوانند
ادعا كنند دموكراسي آنها بهترين نظام حكومتي است و بهترين روش براي دست يافتن به
«توافق» ضروري و حاكميت با ثبات است. آنها از اين نوع انتخابات براي ايجاد ثبات در
درون صفوف خود بورژوازي استفاده مي كنند؛ همچنين از آن براي جلب وفاداري بخشهائي
از قشرهاي مياني استفاده مي كنند و قشرهاي مياني را تبديل به «لنگر نظام» كرده و
از آنها به مثابه وزنه اي بر روي قشرهاي تحتاني كه زير ستم و استثمار هستند،
استفاده مي كنند.
پلي كراسي (چند
سالاري) و حاكميت بورژوائي
در كتاب «دموكراسي
و منقدين آن» آقاي دال تلاش مي كند مسير تكامل دموكراسي، از عهد باستان تا كنون،
را بررسي كند. بايد اعتراف كنم كه اول به بخش «منابع» كتاب رفتم ببينم شامل چه
چيزهائي است و بعد كتاب را خواندم. هم در «منابع» و هم در محتواي كتاب بطور كل، شكاف
حيرت آوري موجود است. شكاف ميان بخشي كه در مورد دموكراسي صحبت مي كند با بخشي كه
در مورد «منقدين دموكراسي» صحبت مي كند. شكاف بزرگي موجود است ميان آنچه خوانده و
نخوانده و آن سوالاتي كه جواب مي دهد و مسائلي كه جواب نمي دهد. خيلي وسوسه شدم
كتاب «دموكراسي: آيا بشر به چيزي بهتر از اين نمي تواند دست يابد؟» را همراه با يك
يادداشت ساده برايش بفرستم: «بنظر مي آيد اين كتاب را از قلم انداخته ايد». مي
خواستم اين كتاب را برايش بفرستم چون كتابي است كه مشخصا به استدلالات آقاي دال
پيشاپيش جواب گفته است و كتابي است كه مشخصا در نقد دموكراسي بورژوائي نگاشته شده
است. يعني در مورد همان موضوعي كه دال مي خواهد جوابش را بدهد ولي نمي دهد. اما
دال به بسياري از مقولات كه در كتاب «دموكراسي» مورد بحث و موشكافي قرار گرفته
است، مي پردازد.
دال تبارزات اوليه
دموكراسي در يونان باستان را بررسي مي كند و مي گويد جامعه اي بود مبتني بر برده
داري و شركت مردم در پروسه دموكراتيك بسيار محدود بود. او دموكراسي را در مراحل
اوليه جامعه بورژوائي بررسي مي كند، در دولت - شهر هاي ايتاليا در قرن 14 و 15.
سپس در مورد تكامل دموكراسي در اواخر قرن 18 و قرن 19 كه در واقع جوامع بورژوائي
هستند و تا به امروز، بحث مي كند. وي مي گويد كه اين تكامل نشانه تعميم و گسترش
بيشتر دموكراسي است و حتا تحليل مي كند كه اين نوع دموكراسي يك نوع كيفيتا
متفاوت از دموكراسي است.
او براي تشريح اين
نوع دموكراسي واژه اي نيز تعبيه كرده است: پوليكراسي. او اذعان مي كند كه وقتي
جامعه از يك جامعه كوچك (در بر گيرنده چند هزار نفر) مانند دولت - شهرهاي يونان
باستان به جامعه اي كه در برگيرنده چند صد هزار يا حتا دولتهائي با چند ميليون (و
شايد دهها و صدها ميليون) گذر مي كند نمي توان دموكراسي را در همان شكل «ناب» كه
در مجامع دولت - شهرهاي يونان باستان وجود داشت، برقرار كرد. دال اين واقعيت را كه
آن جوامع مبتني بر برده داري بودند را قبول مي كند اما اين موضوع را كنار گذاشته و
دموكراسي مجامع چند هزار نفره آن دولت-شهرها را بررسي مي كند و مي گويد در جوامع
مدرن امروز كه ميليونها و گاه صدها ميليون نفر را در بر مي گيرد، برقراري آن امكان
ناپذير است. واضح است كه اين شامل آمريكا هم مي شود. او چنين استدلال مي كند كه در
چنين جامعه بزرگي، دموكراسي «مستقيم» امكان ناپذير است و فقط مي توان «دموكراسي
نمايندگي» برقرار نمود.
جلوتر، دال مجبور
مي شود اعتراف كند كه در اين جوامع برخي از مردم بيشتر از ديگران به منابع كليدي،
منجمله به اطلاعات، دسترسي دارند. البته سعي مي كند روشهائي براي محدود كردن اين
شكاف ارائه دهد. او اعتراف مي كند كه اين كساني كه به منابع كليدي دسترسي بيشتري
دارد در سياست نيز نسبت به ديگران نفوذ بيشتري اعمال مي كنند. اما، براي وي در
تمام اين ماجرا كليد عبارت از آن است كه به اندازه كافي مراكز قدرت رقابتي و گروه
هاي رقابتي با منافع متفاوت، تعداد زياد كساني كه براي تاثير گذاري بر روي امور
دولتي و نهادهاي حكومتي با هم رقابت مي كنند، وجود داشته باشند. به گفته او اين
كليد در را بروي تعميم وسيع دموكراسي در همان حد كه در يك جامعه مدرن بزرگ و پر
جمعيت ممكن است، باز مي كند. در جواب به اين سوال كه چگونه اين اتفاق مي افتد
ميگويد، وقتي كه گروههائي كه داراي منافع متفاوتند با هم رقابت كنند، اين گروه ها
مجبورند براي رقابت موثر با يكديگر تلاش كنند كه نظر مردم را جلب كنند؛ در نتيجه
رقابت ميان اينها، نفوذ مردم وارد پروسه انتخاباتي مي شود و حتا برخي اوقات نفوذ
مردم تعيين كننده مي شود، هر چند خود مردم نمي توانند نفوذ خود را مستقيما اعمال
كنند. اين طرز تفكر دال، يك طرز تفكر
دموكراتيك بورژوائي متعارف است.
اول از همه بايد
بگويم كه اعتراف وي يك اعتراف بزرگ است. چون خلاصه حرف او اين است كه حداكثر ممكن
و مطلوب در اين جوامع آنست كه گروه هاي اليت (ممتاز، نخبه ) با يكديگر براي سلطه
بر جامعه رقابت كنند و نقش مردم هم اين باشد كه با اين يا آن گروه نخبه متحد شود و
تلاش كند نفوذش را اينطور اعمال كند. و البته، همانطور كه مي دانيم، عملكرد واقعي
ساز و كارها و روندهاي جامعه بورژوائي اين طور است كه بورژوازي هميشه تضادهاي درون
صفوف خود را (بجز در مواقع بحران حاد) با قرباني كردن توده هاي مردم، و به گونه كه
توده هاي مردم را از هر گونه تاثير گذاري واقعي بر امور دولت و اداره جامعه
محروم كند، حل مي كند و حتا از ساز و كارهاي دولت براي حل تضادهاي درون صفوف خود
كمك مي گيرد. پس در واقع آقاي دال يك اعتراف بزرگ مي كند هر چند علنا نمي گويد كه
دارد اعتراف مي كند.
آقاي دال از واژه
«پوليكراسي» اين منظور را دارد كه در ميان قشر بالا (يا اليت و نخبه) جامعه گروه هاي مختلف هستند كه بر
سر منافع خود و بر سر نفوذ بر دولت رقابت مي كنند. او همراه با «پوليكراسي» از يك
واژه ديگر به نام م.د.پ استفاده مي كند: جامعه مدرن، ديناميك (فعال) و پلوراليست
(كثرت گرا).
حدس بزنيد «الگوي»
چنين جامعه اي كجاست؟ (اشاره كمكي: در قاره آمريكاي شمالي قرار دارد).
منظور دال از
«مدرن» اين نيست كه جامعه از نظر فرهنگي مدرن است بلكه اين است كه از زاويه اقتصادي
و توليد و اينكه توليد چه چيزهائي را فراهم مي كند، مدرن است. منظور از «ديناميك»
جامعه ايست كه اقتصاد در حال تغيير است، و براي تغيير مداوم باز است، اما همچنين
در آن مقداري تحرك طبقاتي (امكان عوض كردن طبقه از تحتاني به مياني-مترجم) موجود
است يا اينكه راه هائي جلوي مردم گذاشته مي شود كه بتوانند جايگاه طبقاتي خود را
عوض كنند. و منظور وي از «پلوراليست» اين است كه فقط يك مركز قدرت وجود ندارد بلكه
قدرت در ميان گروه هاي مختلف نخبگان تقسيم شده و آنها بر سرش رقابت مي كنند. او مي
گويد مي توان جامعه پوليكراسي داشت اما جامعه م.د.پ نداشت و غيره و غيره. اما در
كل پوليكراسي و م.د.پ. را در يك بسته بندي ارائه مي دهد و مي گويد اين بسته بندي عاليترين
چيزي است كه جامعه دموكراتيك مي تواند به آن دست يابد و از نظر او بهترين نوع
جامعه در جهان مدرن است.
استدلالهاي مضحك و
انحصار واقعي
همانطور كه از
عنوان كتاب بر مي آيد، دال سعي مي كند كه به منقدين گوناگون دموكراسي جواب بگويد.
منجمله او سعي مي كند به كساني كه مي گويند در هيچ جامعه اي، يا حداقل در جامعه اي كه مورد نظر
آقاي دال است، هرگز دموكراسي بوجود نخواهد آمد و همواره حاكميت در دست و زير سلطه
يك اليت (قشر بالا يا نخبه) خواهد بود، جواب دهد. علاوه بر اين، او تلاش مي كند به
مباحث ماركسيستها پاسخ كند. جوابهاي او به ماركسيستها شامل تحريفات خام، گل آلود
كردن آب، و عمدتا بي اعتنائي كردن به استدلالات كليدي ماركسيستها و يا تحريف استدلالهاي كليدي است. روش او همان روشي
است كه لنين هنگام جدل با كائوتسكي مسخره كرد و گفت روش كائوتسكي اين است كه اول
يك استدلال احمقانه را به مخالف خود نسبت مي دهد و سپس آن را رد مي كند! اين جوهر
برخورد دال به نقدهاي ماركسيستها در مورد دموكراسي بورژوائي است. براي همين است كه
من نيمه شوخي نيمه جدي گفتم كه وسوسه شدم كتاب «دموكراسي: آيا بشر نمي تواند به
چيزي بهتر دست يابد؟» را برايش بفرستم و طي يادداشتي كوتاه و ساده بنويسم: «بنظر
مي آيد اين كتاب را از قلم انداخته ايد». نكته جدي ام در اينجا آن است كه اگر آدم
مي خواهد كتابي بنويسد كه هدفش جواب دادن به استدلال منقدين دموكراسي و رد آنهاست،
حداقل بايد استدلالات آنها را بداند و همانطور كه هست ارائه دهد و سپس به آنچه
آنها مي گويند جواب دهد. بعبارت ديگر، روش درست اين است كه آدم قوي ترين و بهترين
استدلالات مخالفين خود را بگيرد و سعي كند به آنها جواب دهد.
بجاي اينكار، دال
حرفهاي مضحك مي زند. او اصرار مي كند كساني كه مي گويند در جامعه «دموكراتيك»
حاكميت در واقعيت امر در دست يك اليت (قشر ممتاز) است بايد نشان دهند كه اين قشر
اليت از طريق كدام مسير و حلقه هاي زنجير
فرماندهي اتوريته خود را بر جامعه اعمال مي كند. وي اصرار مي كند كه، تا آنجا كه
وي مي داند، تا كنون هيچكس اينرا نشان نداده است! جواب به اين حرف واضح است:
اول از همه لطفا
برو چند تا كتاب بخوان! حتا پوپوليستها (افرادي مانند دامهوف و ديگران) تحليلهاي
زيادي در مورد ساز و كارهاي ساختار قدرت كرده و نشان داده اند كه چگونه اين ساختار
قدرت تحت انحصار چند گروه بندي عمده سرمايه يا گروه بندي مالي يا هر اسم ديگري كه
رويش مي گذارند، است. دوم حتا هم اگر اين ادعا واقعيت داشت كه تا كنون كسي اينكار
را نكرده، به لحاظ متدولوژيك، لازم است كه تو خودت بروي و تحقيق كني و
ببيني كه حقيقت عيني چيست. بجاي اينكار، دال اين را تبديل به يك «امتياز در جدل»
مي كند و مي گويد چون تا حال كسي نگفته و نكرده پس من خيالم راحت است و لازم نيست
به اين استدلال جواب بدهم! اگر هم كسي جواب نداده خودت برو تحقيق كن، خودت
ساز و كارهاي واقعي و كاركرد واقعي قدرت را در جامعه اي مانند آمريكا بررسي كن و
حقيقت را در بياور. برو ببين تصميم گيري ها را چگونه و چه كساني مي كنند، چگونه
نفوذ اعمال مي كنند و غيره.پس از اينكه اينكار را كردي نتيجه تحقيقاتت را به ما هم
بگو. در واقع به ما بگو كه فهم و درك خودت از اينكه چگونه كار مي كند چيست، چگونه
آتوريته و قدرت اعمال مي شود و چه كساني آنرا اعمال مي كنند؛ تو تز خودت را در
رابطه با اينكه چه مي شود و چه نمي شود ارائه بده. اما دال اينكار را هم نمي كند.
نكته در آن است كه
جدا از همه مسائل، «تئوريهاي دموكراتيك» از اين دست، در نهايت فقط به يك چيز خدمت
مي كنند: به منطقي جلوه دادن چيزي كه در واقعيت امر حاكميت ستمگرانه بورژوازي است؛
ديكتاتوري بورژوازي است. مضافا، اين گونه تئوري ها پوشش و توجيه گري مي شوند براي
شوونيسم كشور «دموكراتيك»؛ براي سلطه گري و بعضا تجاوز نظامي مستقيم امپرياليستها
در سراسر جهان، كه آمريكا شماره يك آنهاست. بعبارت ديگر، اگر كسي تحليل كند كه
دموكراسي آخر خط و عاليترين نقطه تكامل جامعه بشري است، و هيچ شكل ديگر
حاكميت كه براي «دمو»ها (مردم) بهتر باشد، وجود ندارد؛ اگر در واقع جوامع ديگري در
جهان با شكلهاي حاكميت متفاوت وجود داشته باشد كه در آن مردم تحت ستم هستند و
استبداد بر آنها حاكم است؛ و اگر اين دولتها كه شكل ديگري از حكومت دارند گاهي در
تضاد با اين شكل «عاليتر» اجتماعي كه اسمش
دموكراسي است قرار بگيرند؛ آنگاه منطق اين مي شود كه اين «جوامع دموكراتيك» موظفند
به اين كشورها تجاوز كنند تا «عيوب جهان» را برطرف كنند و با استبدادي كه بر مردم
آن كشورها تحميل مي شود «مقابله» كنند.
من نمي گويم افرادي
كه تئوري هاي دموكراتيك بورژوائي را طرح مي كنند آشكارا و به اين خامي كه من گفتم
چنين نتيجه گيري هائي مي كنند. من مي گويم كه منطق قضيه اي كه طرح مي
كنندخواه نا خواه به اينجا مي رسد. مصرف چنين تئوري هائي (اينكه دموكراسي بورژوائي
عاليترين شكل تكامل تجمع سياسي در جامعه بشري است) در واقع همين است و از آنها
چنين مصرفي خواهد شد. و در واقعيت زندگي هم مي بينيم چنين مصرفي از آن مي شود.