سخنراني و پرسش و پاسخ

در مورد حزب ما 

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 5، تير 1381 – www.sarbedaran.org

 

نوشته زير متن سخنراني و پرسش و پاسخ هايي است كه به مناسبت اولين سالگرد تاسيس حزب كمونيست ايران (م ل م) در اتاق اينترنتي ميزگرد صورت گرفت. زبان محاوره اي ابن متن براي انتشار ويرايش شده است. 

 

با سلام به همه رفقا و دوستان، و با تشكر از دست اندركاران اتاق ميزگرد كه اين امكان را در اختيار ما گذاشتند. صحبت را ميخواهم از اينجا شروع بكنم كه چرا اصولاًً گراميداشت حزب ؟ براي ما، اين صرفاًً يك گراميداشت خشك و خالي، فرماليته، سنتي نيست. قبل از هر چيز، بهترست نگاهي بيندازيم به دوره اي كه در آن بسر ميبريم. آنوقت است كه ميتوانيم اهميت، ارزش و جايگاه يك حزب انقلابي كمونيست را بهتر درك بكنيم. آنوقت است ميتوانيم با توان بيشتر، با انرژي بيشتر حركت بكنيم تا وظايف خودمان را انجام بدهيم.

 طي يكسالي كه از تأسيس حزب ميگذرد، وقايع مهمي در سطح بين المللي و در سطح ايران اتفاق افتاده است. من بخصوص ميخواهم از موقعيت بين المللي شروع بكنم. چون فكر ميكنم چيزهايي كه امروز در سطح دنيا ميگذرد، چه بخواهيم چه نخواهيم، چه به آن آگاه باشيم چه نباشيم، به اصطلاح بيخ خرمان را ميگيرد. يعني وضعيتي كه در ايران مي بينيم كاملاًً تابع وضعيت و روندهايي هست كه امروزه داريم در سطح بين المللي مشاهده ميكنيم: موضوعاتي مثل سياست جديد يا يورش جديد امريكا براي تحكيم سلطه اش بر جهان؛ جنگ افروزي هايش؛ تجاوزكاري هايش و غيره... و اينها چيزهايي است كه مستقيماًً روي مبارزه طبقاتي در ايران اثر ميگذارد. مستقيماًً روي صف بنديهاي سياسي در ايران اثر ميگذارد.

يعني ما در آينده نزديك با گرايشها، با چرخشهايي در صفوف خلق روبرو ميشويم كه شايد قابل تصور نباشد. اشكالي از ائتلافات طبقاتي غير منتظره؛ اشكالي از تفرقه در صفوف نيروهايي كه امروز ميتوانند به يكديگر نزديك بنظر بيايند را مشاهده خواهيم كرد. اين يك پيشگويي نيست. اين را با توجه به چيزهايي كه زمينه هايش را از الآن داريم ميبينيم، ميگويم.  

بنابر اين، با توجه به اين اوضاع مي بايد اضطرار نهفته در پشت وقايع را درك كنيم؛ اوضاعي كه امروز تازه طلايه هاي اوليه اش را داريم با هجوم و اشغال افغانستان، و يا طرح حمله به عراق كه در دستور كار امريكا قرار گرفته و غيره مشاهده ميكنيم. اين چيزهايي است كه نبايد از كنارش بگذريم. مجبور هستيم به اينها توجه كنيم؛ و چيزي كه ما از اينجا نتيجه مي گيريم: "ضرورت برافراشتن يك پرچم مستقل انقلابي" است؛ براي اينكه بتوانيم بعنوان يك قطب متفاوت در اين اوضاعي كه مقابل ماست، قد علم كنيم و نگذاريم توده هاي مردم، كارگران ايران، زنان، جوانان، نيروها و توده هاي ملل ستمديده ايران، بدنبال پرچمهاي قلابي و دروغيني كه در چنين اوضاع و احوالي ميتواند بلند شود و نتايج خطرناكي را براي جامعه ببار بياورد بيفتند.

نكته ديگر، موضوع روند ها درونِ خود جامعه ايران است. همانطور كه گفتم اين "روند ها" كاملاًً از اوضاع بين المللي متاثر است؛ ولي بهر حال ويژگي هاي خودش را دارد. در وضعيت  امروز جامعه، ما روبرو هستيم با پديده شكست "دوم خرداد". يعني شكست يك پروژه سياسيِ معين كه از طرف هيأت حاكمه براي مهار كردنِ جنبش توده ها، براي بيرون كشيدنِ خودش از بحران، يا مهار كردنِ بحراني كه سالها دچارش شده بود، جلو گذاشته شد. اين شكست، كه شكستِ پروژه اصليِ هيأت حاكمه در سالهاي اخير بود، چه اهميتي دارد؟ 

معناي شكستِ اين پروژه از زاويه جنبش توده ها اينست كه بخش وسيعتري از توده هاي مردم، كه در سالهاي اخير پا به صحنه سياسي گذاشتند، گوش شنواتر و چشمِ بازتري پيدا كرده اند براي اينكه از اين جناح يا آن جناح رژيم، از اين طرح يا آن پروژه ارتجاعي، از  وعده و وعيدهايي كه از طرف مرتجعينِ فريبكار داده ميشود، خودشان را جدا كنند. يعني يك فرصتِ به مراتب بهتر، يك فرصتِ طلائي براي طرح كردن و اشاعه دادنِ برنامه واقعاًً انقلابي، براي تغيير و تحولِ واقعاًً انقلابي، در جامعه موجود است. چنين فرصتي شكل گرفته و بيشتر هم ميشود.

نكته ديگر در موردِ شكستِ پروژه دوم خرداد اينست كه اين شكست با خودش تضعيفِ هر چه بيشترِ هيأت حاكمه را بدنبال دارد. اگر امروز نگاه كنيم به تمامِ جدال و تشتتي كه در صفوف مرتجعين مشاهده مي كنيم، اينكه سعي مي كنند يك "وفاق مليِ" ديگر بقول خودشان بوجود بياورند، سعي مي كنند صفوفِ پاره پاره امروز بينِ جناحِ اصلاح طلب و محافظه كار و غيره و جريان هاي كه اين وسط بازي مي كنند و غيره را وصله پينه كنند، بيان همين تشديد ضعف هيات حاكمه است. اين وضعيت معنايش اينست كه رژيم "آخرين تير تركش و يا يكي از آخرين تيرهاي تركش" خود را هم از دست داده و امروز چيز زيادي براي عرضه كردن، براي متحد كردنِ حداقل بخش هائي از مردم پشتِ خودش، براي از سر گذراندنِ اين اوضاع بحراني و درب و داغان، در چنته ندارد.

خوب؛ آيا اين فرصت مساعد، اين موقعيتِ مساعد، اين ضعف هيأت حاكمه معنايش اينست كه در اوضاع كنوني همه چيز مساعد است؟ يا اينكه همين اوضاع، ميتواند خطراتي هم براي انقلاب در بر داشته باشد؟ فكر ميكنم يك خطر معين هست كه اگر در نظر نگيريم نميتوانيم وظايفمان را خوب جلو ببريم. چه خطري؟ اينكه يك خلاء سياسي در جامعه بوجود مي آيد. هر وقت كه مردم، به هر دليلي، تحت هر شرايطي، اميد مي بندند به يك طرح و پروژه ارتجاعي، اميد مي بندند به اين يا آن شخصيت فريبكار، به اين يا آن جناحِ فريبكارِ هيأت حاكمه، و بعد درعمل مشاهده مي كنند همه چيزهايي كه شنيده اند وعده و وعيد بوده، همه اش دروغ بوده، منافع مردم را نمايندگي نمي كرده، و در عين حال در مقابل خودشان يك قطب انقلابي، يك راه و استراتژي انقلابي براي تغيير نمي بينند، چه بخواهيم چه نخواهيم حداقل براي كوتاه مدت، مردم دچارِ انفعال و گيجي ميشوند. 

امروز، خيلي از كساني كه مرتباًً وضعيت توده هاي مردم، جنبش هاي اجتماعيِ مختلف از جنبش دانشجويي گرفته تا جنبش زنان، جريانهاي مختلف روشنفكريِ ايران را دنبال مي كنند، روي اين واقعيت انگشت ميگذارند كه "يك نوع فروكش" در سطح جنبش سياسي، نسبت به ماههاي گذشته يا سالهاي گذشته بوجود آمده است. اين فروكش، آرامش قبل از توفان است. مسلماًً تضادهاي جامعه حادتر از آن است كه اين فروكش به يك جريانِ ادامه دار تبديل شود. ولي اين فروكش، ما چه بخواهيم چه نخواهيم بيانِ همان گيجي، بيان استپ زدن ها و ترديد كردن ها، بعد از يك دوره چشمِ اميد بستن يا دل بستن به بخش هايي از ارتجاع (مشخصا جريانِ دوم خرداد) است. 

معناي اين وضع براي ما از لحاظ وظايف سياسي چيست؟ اينست كه بايد بتوانيم يك قطب انقلابي را هر چه سريعتر حولِ يك پرچم، برنامه، نقشه، خط و راه انقلابي در جامعه بوجود بياوريم. معنايش اينست كه بايد پرچم، ايدئولوژي و سياست خود را بلند كنيم و بتوانيم هر چه گسترده تر و سريعتر نيروهاي پيشروي كه ميتوانند، اين پتانسيل را دارند كه حولِ اين پرچم متحد بِشن و اين پرچم را هرچه بيشتر جلو ببرند، هر چه بلندتر به اهتزاز در بياورند را متحد كنيم. معنايش اينست كه بتوانيم حزب خودمان را هر چه سريعتر در موقعيتي قرار بدهيم كه بتواند گامهاي آغازين استراتژيِ خودش يعني جنگ مسلحانه، جنگ دراز مدتِ خلق را بردارد. 

اين چيزي است كه ميتوانم در مورد موقعيت كنوني، در سطح بين المللي و در سطح ايران بطور مختصر بگويم و ترجمه اش كنم براي حزب مان. يعني: تقويتِ ساختمان حزب، تدارك استراتژيش و متحد كردنِ نيروهاي هرچه بيشتري حولِ آن.

خوب؛ اينجا سؤالات معيني از طرف پيشروان انقلابي كه خارج از صفوف ما هستند، از طرف توده هاي مردم، توده هايي كه با چشمِ باز دنبالِ راه ميگردند، توده هايي كه نگاه ميكنند به اين نيرو و آن نيروي سياسي، آنها را زير ذره بين ميگذارند تا ببينند چه كسي فقط وعده ميدهد، و چه كسي واقعاًً دنبال عمل هست، مطرح مي شود.

يكي از سؤالات اينست كه: خوب؛ توده هاي مردم كه بهر حال مبارزه مي كنند. بهرحال به خيابان مي آيند. به اشكال مختلف مخالفتِ خودشان را نسبت به رژيم ابراز مي كنند. خيلي وقتها آنچنان وسيع و آنچنان كوبنده به خيابان مي ريزند كه نگراني در دلِ رژيم مي اندازد. بعضي وقتها آنقدر قدرتمند اين خيزش ها صورت ميگيرد كه باعث وحشت رژيم مي شود. تا آنجا كه مجبورست در حرف هم كه شده يك سري عقب نشيني ها بكند. حتي بعضي جاها ممكنست مبارزاتِ توده اي امتيازي هم از رژيم بگيرد. حالا اين وسط چه نيازي به يك حزب هست؟

اين سوال را خيلي ها مي پرسند. خيلي ها ترديد دارن در مورد اينكه اصلاً يك تشكلِ مجزا كه ايدئولوژي معيني دارد، سياست و برنامه معيني دارد، فرم مخفي دارد، چرا بايد تشكيل بشود ؟ اين چه ربطي مستقيمي دارد با جنبش و خيزش توده اي؟ اين سؤال در ذهن توده هاي مردم و ذهن بخشي از پيشروان مبارزات توده اي وجود دارد. 

اينكه چنين سؤالي شكل گرفته در ذهن مردم، دلايل مختلفي دارد. شايد اگر در يك دورانِ تاريخيِ ديگر بوديم، مثلاً دوراني كه يك جنبش بين المللي كمونيستيِ قدرتمند، قطب قدرتمند كمونيستي قوي در سطح بين المللي وجود داشت، دوراني كه شوروي سوسياليستي اي وجود داشت، دوران لنين و استالين، يا چينِ دورانِ مائو وجود داشت، اينجور سؤالات كمتر طرح ميشد. يعني توده ها نه فقط بر مبناي تجربه مستقيمِ خودشان، بلكه تجربه در سطح بين المللي ضرورت يك حزب و نتايجِ داشتن يك حزب انقلابي در پيشروي هاي انقلابيِ خودشان، در تغيير و تحولات اجتماعي را ميديدند و آنوقت رهبريِ يك حزب انقلابي را شايد بتوانم بگويم ساده تر قبول مي كردند.

ولي اوضاع و احوالي كه بعد از شكست هاي پرولتاريا در كشورهاي سوسياليستي شاهدش بوديم، مسلماًً بر ذهنيتِ توده ها منجمله در ايران تاثير گذاشته است.

بعلاوه بين نسل گذشته و نسل جديد شكافي افتاده است. دو دهه كشتار، ضرباتي كه جنبش كمونيستي خورد و شكستي كه از جانب جمهوري اسلامي متحمل شد، اين تأثير را داشته كه نسل نوين چندان با تجارب نسل گذشته آشنا نباشد. شايد بتوانم بگويم خيلي كم  آشناست. شناخت نسل نوين نسبت به احزاب، گروهها و سازمانهاي انقلابي كه دو دهه در دوران انقلابِ ايران وجود داشتند، فعال بودند و بعداًً بسياريشان متلاشي شدند و از بين رفتند، خيلي سطحي است.

بنابراين بايد جواب اين سؤال را داد كه چه نيازي به حزب است ؟ كار مشكلي نيست. كافيست دامنه وظايف، دامنه كارهايي كه بايد انجام شود، مناسباتي كه بايد دگرگون شود، را در مقابلِ مردم قرار بدهيم. معناي تغيير و تحول  ريشه اي در عرصه هاي مختلفِ سياست، اقتصاد و فرهنگ را براي مردم در اجزاي مختلف، بخشهاي معين روشن كنيم. نشان بدهيم كه چه بارِ عظيمي از ستم طبقاتي، جنسيتي، ملي، بايستي برداشته شود. چه ستون هايي از اين دستگاهِ عظيمِ بوروكراتيك، نظامي سركوبگر بايد در هم شكسته شود، تا  آنوقت مردم بتوانند هر چه بيشتر قبول بكنند كه بدون خط، بدون نقشه، بدون استراتژي، بدون دورنما، بدون اهداف معين و مشخص (كه دقيق ترسيم شده باشد) امكان انجام چنين وظايف عظيمي وجود ندارد. آنوقت هركس بخواهد براي مردم اين بحث را طرح كند كه شما  براي اينكه در زندگيتان تغييرِ اساسي صورت بگيرد به يك حزب انقلابي احتياج نداريد، همه با پوزخند جوابش را ميدهند و خواهند گفت كه اين بحث صرفاًً يك شوخي است؛ اگر عوامفريبي نباشد.

ما، به يك حزب انقلابي نياز داريم. و امروز تأسيسِ حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) را گرامي ميداريم بخاطر اينكه اولين گام، ولي گامِ تعييين كننده را براي ساختنِ چنين راهي، براي انجام يك انقلاب ريشه اي در ايران، با تأسيس اين حزب برداشته ايم. يعني ما ديدگاه معيني، ديدگاه روشنِ علمي، از تضادهاي جامعه، از تضادهاي پيچيده جامعه، از صفوفِ دوستان و دشمنان انقلاب، از نيروي رهبري كننده انقلاب، از نيروهاي عمده انقلاب، از استراتژي، از نقشه نظامي براي اينكه بتوانيم اين دستگاه بوروكراتيك ـ نظامي را در هم بشكنيم، از اهداف اقتصادي ـ سياسي ـ فرهنگي اي كه واقعاًً منافع توده ها را نمايندگي ميكند و توده ها را به سرنوشت خودشان در عمل حاكم ميكند، در اختيار داريم.

اين صرفاًً يك تبليغِ به شيوه انتخاباتي، يك سري وعده و وعيد انتخاباتي نيست. بخاطر همين ميخواهم روي يك نكته تأكيد بگذارم:  آن چيزي كه ما در درجه اول تضمين ميكنيم (حزب ما تضمين ميكند براي توده هاي مردم، براي طبقه كارگر ايران) اينست كه ما در راه سرنگون كردن اين دستگاه ستمگرِ حاكم وسط راه نمي ايستيم. ما راهِ انداختنِ اينها را به مردم نشان ميدهيم. و نه فقط نشان ميدهيم، بلكه خودمان براي سازماندهي كردن و رهبري كردنِ اين اقدام قدم جلو ميگذاريم. ما اين تضمين را ميدهيم. ما بر پايه يك سري وعده و وعيد جلو نميرويم كه مثلاًً حزب ما به كارگران اين را خواهد داد اگر بقدرت برسد، به دهقانان آن را خواهد داد، براي زنان اينكار را خواهد كرد و غيره. البته مهم است طرح خطوط كليِ تغييرات اقتصادي ـ سياسي ـ فرهنگي در جامعه و اينكه تضادهاي مختلفي كه مردم، قشرها و طبقات مختلف خلق را در چنبره خودش گرفته را با چه طرح هايي بايد حل كرد. مهم هست طرح دورنمايي از فرداي رهايي در ايران. ولي فكر ميكنم كه خيلي مهمتر و بعنوان پيش شرطِ همه اينها، بايد  راه كسب انقلابيِ قدرت سياسي بدست توده ها در ايران را جلو بگذاريم و نشان بدهيم. و اين بنظر من يك تفاوتِ مهم، تفاوتِ پايه اي بين حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) با ساير نيروهاي طبقاتي، ساير پرچمهاي طبقاتي كه در صحنه ايران امروز بلند شده، است.

ما همراه با اين موضوعِ، تغييرات را طرح ميكنيم؛ گام به گام همراه با اين نشان ميدهيم، در عمل نشان ميدهيم و در آينده بيشتر نشان خواهيم داد كه چگونه كسب قدرت سياسي گره خورده با مسئله ساختنِ جامعه نوين. جامعه اي كاملاًً نوين در همه عرصه ها. ما در عمل و در آينده نشان خواهيم داد كه چگونه ساختمان دولت نوين را در هر جايي كه بتوانيم عرصه را از نيروهاي دشمن پاك كنيم، آغاز ميكنيم: با ايجاد مناطق پايگاهيِ سرخ.

اينها يك سري طرحها، ايده ها، در ذهن نيست. اين راهي هست كه ما بر اساس تجزيه و تحليل معيني كه از جامعه ايران، از ساختارش، از نيروهايش داريم نتيجه گرفته ايم. و متكي است بر تجارب بين المللي طبقه ما. 

امروز رفقاي ما، جنبش ما اين راه را در كشورهاي مختلفي مثل پرو و نپال دارند تجربه ميكنند. توي شرايط امروز جهان دارند تجربه ميكنند. و امروز كافي هست كه رفقا و دوستانِ مختلف، نگاهي بيندازند به اخبار در مورد نپال. حتي از لابلاي اخبارِ تحريف شده امپرياليستها ببينند كه آنجا چه ميگذرد. نه از زاويه اينكه حزب كمونيست نپال (مائوئيست) قدرت دارد يا ندارد. بلكه از زاويه اينكه دارند چگونه عمل ميكنند. دارند حولِ چه چيزهايي نيروي توده ها را آزاد ميكنند. حولِ چه چيزهايي توده ها را به ميدان كشيده اند و چه استراتژيِ نيرومندي را توانسته اند برايشان ترسيم كنند.

دوباره برميگردم به موضوعِ حزب و مسئله ايران. همانطور كه اولِ بحث گفتم در آينده خيلي نزديك، ما با موضوعات سياسيِ پيچيده تري از امروز روبرو ميشويم. اگر پنج، شش سال پيش زمينه هاي يك پروژه ارتجاعي ـ فريبكارانه مثل دوم خرداد ريخته شد و توانست در مقطعي، بخش نسبتاًً قابل توجهي از مردم را دنبال خودش بكشد، در دوره اي كه مقابل ما قرار گرفته، مبارزه با امپرياليسم و ارتجاع در هر شكل و هر لباس، مبارزه سياسي و  ايدئولوژيك عليه گرايشاتِ تسليم طلبانه در مقابل طرحهاي امپرياليستي ـ ارتجاعيِ جديد، به دستور كارِ مبارزه سياسيِ انقلابيون و كمونيستها در ايران تبديل ميشود. و از همين امروز بنظر من، بميزانِ زيادي شده است.

ممكنست امروز جرقه گرايشاتي را ببينيم. همانطور كه قبل از جريان دوم خرداد هم  اگر نگاهي ميكرديم به مواضع اين يا آن نيروي سياسي، بهر حال جرقه هايي را ميشد تشخيص داد. ولي وقتي دوم خرداد واقعاًً براه افتاد، ديديم كه سيل آمد و خيلي ها را با خودش برد: سيل رفرميسم، سازشكاري، آشتيِ ملي و غيره......

يك حزب انقلابي، و الآن مشخصاًً در مورد حزب خودمان دارم صحبت ميكنم، در مقطعِ آغازِ پروژه دوم خرداد، توانست با موضع گيري قاطع، با روشن كردن جوانبِ مختلفِ اين طرح ارتجاعي، با تلاش براي جدا كردنِ سره از ناسره، با طرح اينكه چه ائتلاف طبقاتي اي حول خاتمي و شركاء دارد شكل ميگيرد و ادامه اين ائتلاف طبقاتي حتي تا درونِ صفوفِ خلق هم كشيده شده و غيره، و به دور از هر گونه ملاحظه كاري، توانست يك نقش سياسيِ معين بازي كند. و اين موضع گيري مهم بود. بحثم اين نيست كه فقط و فقط تشكيلات ما چنين موضع گيري اي را كرد و يا نيروهاي ديگر در اين صحنه همراه و متحد باشند ما نبودند. در هر صورت تأكيد من بر سرِ نقشي هست كه يك حزب انقلابي، هر چند كوچك، هر چند محدود از نظر نيرو، ميتواند و بايد در اين بزنگاههاي تاريخي بازي كند؛ با خلاف جريان رفتنش، با گردن نگذاشتن به سيرِ عموميِ وقايع به اسم همراهي با توده ها؛ با دنبال پروژه هاي ارتجاعي روان نشدن!

ما اين نقش را بازي كرديم؛ وظيفه مان بود و به وظيفه مان عمل كرديم. بدون شك تأثيرات خودش را اين خلاف جريان رفتنِ ما و سايريني كه خلاف جهت رفتند، داشت. در دوره اي كه در پيش است، باز از اين خلاف جريان رفتن ها راا خواهيم داشت و بايد به استقبالش بشتابيم. 

اينجا ميخواهم به سؤال ديگري كه بين مردم مطرح است بپردازم: مي گويند شما چطور مي خواهيد در جامعه به آلترناتيو تبديل شويد؟ شما پرچمتان را هر چقدر هم كه بخواهيد بلند كنيد، در بين نيروهاي گنده تر، منجمله نيروهايي از درون خودِ هيأت حاكمه كه تازه رسانه ها و دستگاه هاي تبليغاتي بزرگ هم پشت سرشان است، گم ميشود.

ما فكر ميكنيم كه اصلاًً قاعده كار اينست: از كوچك به بزرگ تبديل شدن يك قانونمندي  مبارزه انقلابيِ طبقاتي است. هيچوقت نميشود يك حزب كمونيستي بوجود آورد، به شكل يك نيروي بزرگِ عظيمِ توده اي از روز اول. همانطور كه در تاريخ ديديم، تجربه احزاب ديگر و انقلابات ديگر را ديديم، از نيروي محدود شروع شده است. آن چيزي كه تضمين ميكند كه  اين نيروي محدود بتواند توده اي بشود، بتواند به يك نيروي بزرگ تبديل بشود اينست كه: ديد روشن، ايدئولوژي صحيح، برنامه و خط صحيحي داشته باشه و مؤمنانه، اگر استفاده از اين لغت صحيح باشه، صميمانه با تمام قوا پاي پياده كردن اين خط برود؛ برود كه حرف را به عمل تبديل كند. اين را هم تأكيد ميكنم كه در بزنگاههاي تاريخيِ معين يك نيروي كوچك ميتواند سريعا نيرو انباشت كند، جهش وار بزرگ شود. اگر آن استراتژي، آن آرمان و دورنمايش را رها نكند). اگر يك حزب انقلابي، آرمان و دورنمايش را به اسمِ تغيير شرايط رها كند، اگر استراتژيش را كنار بگذارد به اسم اينكه امروز بايستي با مردم همراهي كرد و اوضاع چيز ديگري را طلب ميكند، آنوقت حتي اگر نيروش بيشتر شود، دو برابر، سه برابر... ده برابر هم شود ديگر آن حزب انقلابيِ اول نيست؛ بلكه تبديل به يك چيز ديگر شده است.

مثالي كه بر سرِ موضوع موضعگيري در موردِ دوم خرداد زدم و بحثي كه در مورد اوضاع كنونيِ دنيا و ضرورتِ توجه به گرايشاتي كردم كه ميتواند بروز كند و ضرورت خلافِ جريان رفتن چيست، اشاره به اين نكته هم داشت كه پاسخ گويي صحيح به وظايف سياسيِ روز، يك حزب را تقويت ميكند. يك حزب كوچك را كمك ميكند كه گسترده تر بشود. كمك ميكند كه در اوضاع مساعدي كه چشم ها بازتر شده، نيروي وسيعتري به سمت اين پرچم جذب بشود. 

اين مجموعه نكات دور اولِ بحث بود. شايد در سوال و جواب بتوانيم مقدار بيشتري در مورد ايدئولوژي صحبت كنيم؛ در مورد ضرورت ايدئولوژي و ناگزير بودنِ پيروي از يك ايدئولوژيِ معين. همينطور در موردِ اوضاع كنوني، چه در سطح ايران و چه در سطح بين المللي و وظايف صحبت كنيم. پيشنهادم اينست كه اگر امكان دارد رفقا نظراتشان را در زمينه ضرورت اتحاد، ضرورت بهم پيوستنِ كمونيستهاي انقلابي، ضرورت اتحادِ آن نيروهايي كه واقعاًً ميتوانند در مبارزه اي كه در پيش است با همديگر متحد بشوند هم صحبت كنند. بر سرِ معيارها، ملاكها و راههاي عملي اين مسئله. چون ما مسئله تقويت و گسترشِ حزب را، حداقل بخشي از آن را جدا از پاسخ گويي صحيح به مسئله اتحاد صفوف خلق نميدانيم. متشكرم. 

  

پرسش و پاسخ 

 سئوال: نظر حزب شما در مورد آزادي احزاب و آزاديهاي فردي چيست؟

جواب: نظر ما را در مورد آزاديهاي  احزاب و آزاديهاي فردي، به تفصيل در برنامه حزب كمونيست ايران (م ل م) آمده است. مختصر مي گويم، ما برعكس بحثي كه معمولا در مورد آزادي بدون قيد و شرط مي شود، اينطوري مسئله را نمي بينيم و طرح نمي كنيم. در واقعيت، تا وقتي مبارزه طبقاتي و تخاصم طبقاتي در جامعه وجود دارد مسلما با خودش قيد و شرط را مي آورد. وجود دولت، وجود قانون، يعني قيد و شرط. فقط بحث بر سر اينست كه اين قيد و شرط، بيان منافع كيست؟ منافع چه طبقه اي را نمايندگي ميكند؟ و آيا در عمل درست پياده ميشود؟ آيا درست تشخيص داده مي شود كه چه كسي دوست است و چه كسي دشمن؟ آيا به درستي دمكراسي براي توده ها، براي نيروهاي انقلابي، براي متحدان پرولتاريا در جامعه پياده مي شود؟ يا نه، دارد به نام ديكتاتوري پرولتاريا منافع آنها زير پا گذاشته مي شود؟ كه همه اينها ربط پيدا مي كند به ديدگاه نيروهاي حاكم بر حزب و دولت. برمي گردد به اينكه چقدر سوسياليسم و تضادهايش را درست درك كرده اند. 

ما در يك جامعه سوسياليستي هم با موضوع اتحاد طبقاتي روبرو هستيم. يكسري نيروهاي طبقاتي و اجتماعي با هم متحد مي شوند. اين اتحاد، پايدار و يكدست و هميشگي نيست. صف اين اتحاد در تندپيچ هاي تاريخي تغيير مي كند. هم مورد شوروي و هم چين نشان داد كه چگونه صف بندي ها تغيير مي كرد در مواجهه با تندپيچها و تضادها؛ در مواجهه با فشارهاي معين و محدوديتهايي كه امپرياليستها به كشور سوسياليستي اعمال مي كردند؛ محاصره اي كه وجود داشت؛ يا در مورد اينكه امروز اقتصاد را براي پيشروي سوسياليسم بايد اينطور سازمان دهيم؛ يا در مقابل، بايد عقب نشيني كنيم در مقابل سرمايه داري و پوئن بدهيم. بر سر همه اينها مبارزه صورت مي گيرد. مبارزه زنده صورت مي گيرد و صف بندي ها بر مبناي آنها مرتبا تغيير پيدا ميكند؛ چه در حزب، چه در دولت؛ و چه حتي در بين توده هاي مردم. مسئله اصلا اينطور نيست كه مردم جدا و دور هستند از اين تصميم گيريها. اينطور نيست كه يكسري آن بالاي جامعه نشسته اند و براي بقيه تصميم گيري مي كنند؛ و مردم از سمت گيريها و صف بنديها و زد و خوردهايي كه آن بالا انجام مي گيرد جدا هستند. همانطور كه انقلاب پرولتري، توده ها را آگاهانه به ميدان مي كشد كه قدرت را در دست بگيرند، بعد از انقلاب به گواه تاريخ، بخشهاي بزرگي از اين توده البته با افت و خيز در مبارزات دروني حزب و دولت درگير بوده و بهيچوجه بر حذر نبوده است. در مورد شوروي هم با وجود همه اشكالاتي كه در مورد رهبريش و مشخصا رفيق استالين بويژه از دهه 30 به بعد مطرح مي كنيم، باز هم اين مسئله را مي بينيم كه بر سر موضوعاتي مثل چگونگي پيشرفت ساختمان سوسياليسم، اينكه كلكتيويزاسيون چطوري پيش برود، چقدر بايد جلو رفت، يا در جنگ جهاني چطور بايد جنگيد و چطور بايد آن را هدايت كرد و غيره، مبارزه از بالا تا پايين جامعه درگير بوده است..... 

 

سئوال: نظر حزب شما در مورد جنبش مستقل زنان و بطور كلي فمينيسم چيست؟

جواب: جنبش مستقل زنان، جنبشي است كه حقانيت دارد و بايد وجود داشته باشد و مستقل از اراده هر حزبي شكل مي گيرد؛ چون بيان تضاد معيني است. ما معتقديم كه اين جنبش مستقل زنان بايد متشكل تر، رزمنده تر و راديكال تر عمل كند. ما بشدت مخالف هستيم با امثال نيروهايي كه تحت عنوان پيشبرد مبارزه طبقاتي، يا اولويت داشتن آن خط بطلان مي كشند روي جنبش مستقل زنان. سعي مي كنند جنبش واقعي و عيني مستقل زنان را تبديل كنند به دنبالچه خودشان. نقش جنبش زنان را صرفا تقويت حزب خودشان مي بينند. ما معتقديم جنبش مستقل زنان بخصوص بخشهاي راديكال و رزمنده اين جنبش دقيقا به خاطر اينكه يكي از ستونهاي مهم حاكميت طبقات ارتجاعي را هدف قرار ميدهند يعني ستم جنسيتي را هدف قرار ميدهند، متحدان نزديك و استراتژيك و تعيين كننده اي براي پرولتاريا هستند. و هر حزب انقلابي و كمونيستي بايد با تمام نيرو  براي بوجود آوردن يك اتحاد و نزديكي آگاهانه با اين جنبش، در همراهي عليه ارتجاع حاكم فعاليت كند. 

ما خود را كمونيست مي دانيم. زنان و مرداني كه در صفوف حزب ما متشكل هستند، كمونيستند. پس فمينيست نيستيم. اگرچه عميقا به ضرورت اتحاد با جنبش رهائي زنان، تقويت آن و بخصوص جرياناتي از جنبش فمينيستي كه آگاهانه عليه ارتجاع و امپرياليسم حركت مي كنند و در صفوف اولش قرار مي گيرند معتقديم. حزب ما همانطور كه در بيانيه تاسيسش به تاريخ اول ماه مه 1380 نوشت تاكيد كرد كه "حزب ما يك حزب مردانه نيست"، و در سطوح مختلفش از رهبري تا كادرها و اعضاء و هوادارانش درصد بسيار  زيادي رفقاي زن حضور و شركت دارند.

 

سئوال: نظر حزب شما در مورد حقوق ملل ستمديده در ايران و مشخصا شعار حق تعيين سرنوشت چيست؟ 

جواب: به حق تعيين سرنوشت در برنامه حزب در دو بخش پرداخته شده؛ يكي در بخشي كه به بررسي تضادهاي طبقاتي و اجتماعي مهم در جامعه ايران پرداخته، و يكي هم در بخشي كه يكسري خواسته ها و تغييرات اوليه كه در فرداي پيروزي انقلاب بايد صورت بكيرد را جلو گذاشته، طرح معيني براي رهايي ملل ستمديده ارائه داده است. تاكيد برنامه بر سر حق تعيين سرنوشت ملل و خلقهاي ستمديده در ايران است. اين موضوع مهمي است. يكم از اين زاويه كه ستم ملي يكي از اركان نظام ارتجاعي در ايران است و تاريخا دولت ارتجاعي حول اين شكل گرفته است. اگر بخواهيم اين نظام را كاملا در هم بشكنيم نمي توانيم اين ستونش را در نظر نگيريم. بخصوص اگر كه يك نيروي كمونيست بخواهد اينكار را بكند و داعيه مبارزه با هر شكلي از ستم و استثمار را داشته باشد، مسلما نميتواند در برابر اين ستمگري كه در همه ابعاد سياسي و اقتصادي و فرهنگي بر بخش بزرگي از جامعه اعمال ميشود را ناديده بگيرد. از زاويه منافع انقلاب پرولتري بايد به يك نكته توجه كرد. روشن باشد كه اين بحث من بهيچوجه به معناي اما و اگر گذاشتن براي حق تعيين سرنوشت نيست. منتها اين نكته را بايد توجه كرد كه رهايي ملل چه معنايي دارد؟ در چه چارچوبي؟ مثلا اگر اينجا و آنجا امپرياليستها بگويند ما ميخواهيم از حق تعيين سرنوشت ملتي دفاع كنيم (كه امروز همين ترم را هم اينجا و آنجا بكار مي برند) درست وقتيكه ميخواهند تجاوز كنند به كشوري و به اصطلاح ملتي را آزاد كنند از دست دشمني كه امروز براي خودشان ساخته اند، چه برخوردي بايد كرد؟ يك مثال: در مورد عراق بوضوح ديديم كه چطور تحت نام دفاع از حقوق ملي كردها عمل كردند و يك دستگاه تحت حمايت خودشان و با حضور سياسي و نظامي خودشان را آنجا آوردند. بخاطر منافع خودشان بود و مسئله ملي كرد هم بهيچوجه حل نشد. همان امپرياليسمي كه در تركيه به آن شكل در سركوب ملت كرد عمل كرده، در عراق به اصطلاح اينطوري عمل ميكند تحت ادعاي دفاع از حق تعيين سرنوشت.  رهايي ملي به معناي واقعي، جزيي از يك انقلاب دمكراتيك نوين واقعي است كه هم ضد ارتجاع حركت ميكند و هم دست امپرياليسم را قطع ميكند. اين امكان وجود دارد در دنياي امروز كه تحت نام آزاد كردن ملتها، جرياناتي را از بين طبقات معمولا بالايي اين يا آن ملت به آلت دست خودشان تبديل كنند. از اين مسئله نبايد غافل شد. 

 

سئوال: چرا خود را مائوئيست مي دانيد؟ مگر مائو چيزي متفاوت يا فراتر از ماركس گفته است؟ مائوئيسم چه تفاوتي با ماركسيسم ــ لنينيسم دارد؟

جواب: اين برمي گردد به ديدي كه از ايدئولوژي و علم رهايي طبقه كارگر داريم. برمي گردد به اينكه آيا به اين علم واقعا بصورت يك علم برخورد مي كنيم يا نه. يعني قبول داريم كه علم، صيقل مي خورد و تكامل پيدا مي كند و تصحيح مي شود در جريان مبارزه پيچيده طبقاتي و افت و خيزهايش، از طريق جمعبندي ها و سنتزها. يا نه، علم را يك رشته اصول مجرد، اصول عام و خشك و متحجر مي بينيم كه يك زماني گفته شده و مثل آيه هاي آسماني براي هميشه ثابت وصادق است. خوب؛ ماركسيسم اين خصوصيت را ندارد. تمام جوهره انقلابي و پيشرو بودن ماركسيسم اينست كه علمي است و به تضادها از زاويه علمي و عيني برخورد مي كند؛ جانبدار است و از زاويه تشخيص نيروي پيشرو در جامعه طبقاتي و شناخت طبقات مختلف حركت مي كند؛ و بعنوان يك علم تكامل هم پيدا مي كند، تصحيح هم مي شود، صيقل هم مي خورد. و اين مسئله اي است كه آموزگاران پرولتاريا تشخيص دادند و درك كردند. بر پايه اين بود كه توانستند انقلابات اجتماعي را سازمان بدهند و واقعا جلو ببرند. از اين نقطه نظر، لنينيسم با ماركسيسم تفاوت داشت. بحثم بر سر جدا كردن مكانيكي اين دو نيست. به چه معني متفاوت بود؟ لنين در جريان پياده كردن آن اصول و ايده ها و مسايلي كه ماركس و انگلس فرموله كرده بودند، همان ديدگاهي كه ماركس و انگلس با آن به دنيا نگاه مي كردند يعني ديدگاه ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخي، به آنجا رسيد كه بتواند در جريان سازماندهي انقلاب اجتماعي در روسيه و انقلاب جهاني چيز متكاملتري را جلو بگذارد، و به اين معني ماركسيسم را تكامل بدهد به ماركسيسم ــ لنينيسم. اين يك كار اراده گرايانه نيست. اگر فرضا اگر انقلاب اكتبري صورت نمي گرفت اينطور نبود كه لنين مي توانست با نشستن در خانه و فكر كردن و پرداختن بيشتر و بيشتر به تئوريهاي ماركس، اينها را تكامل دهد. تكامل تئوريها مستقيما ربط دارد با عمل انقلابي و اينكه، عمل انقلابي چقدر عميق صورت ميگيرد و آگاهانه سازماندهي و رهبري مي شود. در مورد بوجود آمدن لنينيسم هم شاهد بوديم كه كاملا مرتبط بود با امر رهبري انقلاب توسط حزب بلشويك كه بخشي از يك پروسه و دوره هاي مختلف مبارزاتي بود. لنين مسئله حزب و حزبيت را پاسخ گفت؛ در دوره جنگ امپرياليستي (جنگ جهاني اول) مسئله مرزبندي با سوسيال دمكراسي و رفرميسم و رويزيونيسم آن دوره را حل كرد؛ تئوري امپرياليسم را تدوين كرد؛ و بالاخره به مسئله رهبري كردن انقلاب مسلحانه در روسيه و دوره اوليه ساختمان سوسياليسم در شوروي پرداخت. در مورد مائوتسه دون هم همينطور است. مائو نه فقط توانست ماركسيسم ــ لنينيسم را بطور خلاق در شرايط مشخص چين بكار ببندد و يك انقلاب دمكراتيك نوين را با تشخيص تضادهاي عمده و مهم عمده در يك جامعه عقب مانده وابسته به امپرياليسم و نيمه فئودالي رهبري كند، بلكه مهمتر از آن توانست در زمينه ساختمان سوسياليسم و با اتكاء به تجربه شوروي (پيشروي ها و نارسائي ها) تئوري تكامل يافته تري را مدون كند. او تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا در جامعه سوسياليستي را به عنوان پيشرفته ترين دستاورد پرولتارياي جهاني به ارمغان آورد كه يك تكامل در علم رهائي طبقه ما است. تحت رهبري مائو بود كه مبارزه بزرگ ضد رويزيونيستي جلو رفت و اين كاملا مرتبط بود با جمعبندي  هاي او از ساختمان سوسياليسم در شوروي، از نارسايي ها، از گرايشات مختلف در حزب و دولت شوروي. و همينطور در مقطع بعد، انقلاب فرهنگي را رهبري كرد كه هم بازتاب درك مائو از سوسياليسم بود؛ دركي متكاملتر در كل تاريخچه جنبش بين المللي كمونيستي نسبت به رهبران و آموزگاران پيش از مائو. و هم بيان پراتيكي بود كه خود كمك كرد پرولتاريا بتواند به درك عميقتر و روشنتر و كاملتري از سوسياليسم و نحوه پيشروي اين جامعه بسوي كمونيسم دست پيدا كند.

 

سئوال: در سخنراني از نپال و جنگ خلق در آنجا ياد كرديد. آيا منظورتان الگوبرداري از اين جنگ است؟ آيا واقعا تفاوتهاي دو كشور نپال و ايران را نمي بينيد؟

جواب: فكر كنم مهم است كه به تجربه طبقه خودمان در كشورهاي ديگر چطور برخورد مي كنيم و چه درسهايي را از آن مي خواهيم بگيريم. چه نكات مشتركي را مي بينيم. موضوع نپال را كه طرح كردم بحثم اين نبود كه يك دستورالعمل رفقاي نپالي درآورده اند و خودشان كاملا بدون اينطرف و آنطرف كردن بكار گذاشته اند و به موفقيت دست پيدا كرده اند. پس حالا تنها كاري كه براي ما مي ماند اينست كه دستورالعمل آنها را بگيريم و هر كاري كه آنها كردند را تكرار كنيم. به هيچوجه. ما اين درك كاريكاتوري از آموختن از تجارب پرولتاريا و كمونيستها در كشورهاي ديگر را نداريم. نكته ولي يك چيز ديگر است. اينكه طبقه كارگر بالاخره نوع گرفتن قدرتش، نوع دستيابي اش به قدرت سياسي، نوع متشكل كردن و رها كردن توده هايش متفاوت است با ساير طبقاتي كه به شكلي و تا حدي به ميدان مبارزه با ارتجاع و امپرياليسم مي آيند. و اينكار يكرشته اصول پايه اي مشتركي براي انقلاب پرولتري در كل جهان دارد. منظورم حتي در كشورهاي امپرياليستي است و نه فقط كشورهاي تحت سلطه. البته الان مشخصا در مورد كشورهاي تحت سلطه صحبت مي كنيم كه بهر حال جوانب مشترك معيني دارند. 

تا آنجا كه به آموختن از نپال برمي گردد (حالا ايران هر ويژگي و يا تفاوتي هم نسبت به نپال داشته باشد) يكم جنگ خلق بايد از قدم اولش به مثابه يك حركت آگاهانه توسط يك حزب مائوئيستي سازماندهي شود. دوم، امر پيشروي درازمدت است و به شكل قيام يك شبه نخواهد بود. سوم، جنگ عمدتا و اساسا بايد در نقاط ضعف ارتجاع حاكم، نقاط ضعف قدرت نظامي و دستگاه بوروكراتيك يعني در مناطق روستايي و دور از مركز،  پيش برده شود. چهارم، مسلما اكر جنگ واقعا ميخواهد يك جنگ توده اي باشد و توده ها را درگير كند، يعني جنگي براي توده ها نباشد بلكه جنگ توده ها باشد، بايد از قدم اول توده ها را بر مبناي هدف جنگ كه كسب قدرت سياسي است بسيج كند و از همان ابتدا در عمل قدرت سياسي را هر جا كه امكان داشته باشد (حتي به شكل موقتي، حتي اگر بارها دست بدست شود) بگيرد. نيروي گرداننده اين قدرت بايد نيرويي از خود توده ها و بيان اتحاد طبقات مختلف خلق باشد. و در ثاني با توجه به شرايط دست به اقداماتي بزند در زمينه تغيير و تحول اقتصاد، سياست و فرهنگ در آن منطقه پايگاهي. يعني تمرين اعمال قدرت سياسي و تمرين بدست گرفتن سرنوشت خود بايد از همان گامهاي اوليه جنگ خلق با ايجاد قدرت سياسي در پايگاه هاي سرخ آغاز شود. اينجور است كه وقتي قدرت سراسري بوسيله بدست پرولتاريا و متحدانش مي افتد، زمينه اعمال قدرت توده ها مدتهاست كه در جريان يك جنگ درازمدت عميقا فراهم شده است. توده ها يكباره روبرو نمي شوند با قدرت سياسي به مثابه چيزي كه مثل يك توپ در بغلشان افتاده باشد. و فرضا در اثر واقعه اي شانسي نصيبشان شده باشد. البته تجربه نشان داده كه اين يك فرض محال است. قيامها حتي مي توانند حكومتها را ببرند و رژيمها را سرنگون كنند، ولي اين وسط طبقه كارگر همچنان سرش بي كلاه مي ماند. تا وقتي كه پرولتاريا لرتش تحت رهبري خودش را نداشته باشد؛ پيشرويهاي معيني را نكرده باشد، اصلا امكان اين نيست كه بتواند قدرت سياسي را كسب كند.  

 

www.sarbedaran.org