برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)
مصوبه كنگره موسس حزب كمونيست ايران
(ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)
11 ارديبهشت 1380
فهرست مطالب
پيدايش ماركسيسم، تجربه كمون پاريس
ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا
سياست، فرهنگ و اقتصاد در جامعه سوسياليستي
دولت پرولتري: دمكراسي و ديكتاتوري
هدف دمكراسي پرولتري، مبارزه براي جامعه كمونيستي است
رابطه ميان كشور سوسياليستي و انقلاب جهاني
تضادهاي نظام امپرياليستي و چهره جهان معاصر
نقش نيمه فئوداليسم در روبناي جامعه
سه كوه و مناسبات توليدي حاكم بر جامعه
صف بندي طبقاتي ـ اجتماعي در انقلاب ايران
بورژوازي متوسط (يا بورژوازي ملي)
دهقانان كم زمين و بي زمين (نيمه پرولتارياي روستا)
گام هاي فوري و راستاي دگرگوني ها
در مورد مهاجران افغانستاني در ايران
در مورد دين و فعاليت هاي مذهبي
در مورد برخي مصائب و معضلات جامعه
شهرهاي باد كرده و نابرابري ميان مناطق
مناطق پايگاهي و قدرت سياسي نوين
سه ابزار اساسي انقلاب (حزب كمونيست، جبهه متحد انقلابي و
ارتش خلق)
جابجائي جمعيت روستا و رشد شهرها
_______________
ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم
ايدئولوژي و تئوري راهنماي تفكر و عمل حزب است.
برنامه، فشرده خط عمومي حزب است
كه اهداف انقلابي طبقه كارگر و راه رسيدن
به آن را مشخص مي كند.
اساسنامه دربرگيرنده رئوس برنامه عمومي
و اصول تشكيلاتي حزب است.
قبول اساسنامه و فعاليت بر پايه آن، شرط عضويت در
حزب كمونيست ايران
(ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست) است.
_______________________
با سربلندي و افتخار، برنامه حزب كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ
مائوئيست) را به پيشگاه طبقه كارگر و توده هاي ستمديده عرضه مي كنيم.
اين برنامه زماني منتشر مي شود كه جامعه ايران در جوش و خروش است.
زحمتكشان، زنان و جوانان و روشنفكران مردمي بپا خاسته اند و هر روز با مقاومت و
مبارزه خود، رژيم پوسيده جمهوري اسلامي را زير سئوال مي كشند. حاكمان خونريز و
غارتگر از ترس نابودي، خود را به در و ديوار مي زنند و انواع و اقسام روشهاي سركوب
و طرح هاي مهار و كنترل را براي خاموش كردن آتش مبارزات مردم بكار مي گيرند؛ اعدام
و شكنجه و زندان را با وعده سر خرمن "اصلاحات" و فريب انتخاباتي همراه مي كنند.
امروز قدرت سياسي در مركز توجه عموم قرار دارد. اين كه رژيم ستمگر مذهبي مي
ماند يا بالاخره سرنگون مي شود، و اين كه به جايش چه چيزي خواهد آمد، يك پرسش
همگاني است. در صحنه سياست، پرچم هاي رنگارنگي برپاست. هر حزب و گروه و شخصيت
سياسي، برنامه و راه خود را با حرارت تبليغ مي كند. طبقه كارگر با اين سئوال
روبروست كه آيا بار ديگر بدون اينكه خود بداند و بخواهد، همدست طبقات استثمارگر
خواهد شد؟ يا راه ديگري در پيش خواهد گرفت؟
تجربه انقلاب 1357 و شكست تلخ آن، از ذهن كارگران و توده هاي مردم پاك نشده
است. آن زمان، ميليونها زن و مرد به ميدان آمدند تا جامعه را از فقر و فساد و تبعيض
پاك كنند. آنان به امواج مبارزات گوناگون پيوستند و تجربه سرنگون كردن رژيم مستبد
سلطنتي را از سر گذراندند. روحيه تحقير مرگ، به هيچ گرفتن دشمنان ظاهرا قدرتمند،
روحيه اعتماد بنفس و اتكاء به نيروي انقلابي را در خاطره مبارزاتي جامعه حك كردند.
اما دار و دسته خميني كه در پشت پرده با امپرياليستهاي غربي و در راس آنها آمريكا
به سازش و توافق رسيده بودند، از فداكاري و مبارزه مردم سوء استفاده كرده،
انقلابشان را دزديدند و به خاك و خون كشيدند. اينان يك نسل كامل از كمونيستها و
مبارزان كه رهبران واقعي توده ها بودند را قتل عام كردند. لباس سلطنت را از تن دولت
سرمايه داران و ملاكان وابسته به امپرياليسم در آوردند و به آن رخت آخوندي
پوشاندند. براي اينكه آن تجربه، امروز به شكلي ديگر تكرار نشود، توده هاي خلق بايد
با چشم باز، با برنامه و نقشه و راه صحيح و روشن در مسير انقلاب به پيش روند. اين
درس مهم انقلاب 1357 است كه نبايد كوركورانه به شعارها و وعده ها اعتماد كرد؛ بايد
اهداف و برنامه واقعي هر حزب سياسي و راهي كه براي رسيدن به اين اهداف ارائه مي دهد
را محك زد. بپاخيزي دوباره مردم، صحنه پرآشوب سياسي و تجربه شكستهاي گذشته، اهميت
برنامه اي كه اينك در دسترس شما است را روشنتر مي كند.
برنامه حزب كمونيست ايران (م ـ ل ـ م)، برنامه اي كج دار و مريز و مصلحت
جويانه كه به دنبال آرايش و حك و اصلاح وضع موجود باشد، نيست. اين يك برنامه
انقلابي است. برنامه اي كه به جاي وعده دادن، تصوير زنده و روشني از مشكلات و
بدبختي هاي جامعه جلو مي گذارد و براي آنها راه حل قطعي و واقعي ارائه مي كند.
كارگران و دهقانان فقير در اين برنامه، اساسي ترين حق خودشان كه قرنها از آن محروم
بوده اند را پيدا مي كنند: حق حاكميت؛ حق در دست گرفتن سرنوشت خود و جامعه؛ حق
اداره سياست و اقتصاد و فرهنگ به دست خودشان كه سازندگان واقعي جامعه و تاريخند.
توده هاي زن در اين برنامه، راه رهائي از قيد و بندها و تبعيضات مردسالارانه اي كه
جامعه طبقاتي به كمك مذهب و سنت و قوانين ارتجاعي برقرار كرده را پيدا مي كنند؛ راه
استفاده از خشم و نفرت آتشين خود نسبت به نابرابري ها و بيعدالتي ها، براي پاك كردن
تك تك سلول هاي جامعه از نكبت پدرسالاري و مردسالاري و ستم جنسيتي. نسل جوان در اين
برنامه، يك آينده روشن و متفاوت، يك آرمان و افق انقلابي كه به خاطرش بايد شورش كرد
و جنگيد را پيدا مي كند؛ هدف و راهي را پيدا مي كند كه با رخوت و خشك مغزي و هر چه
كهنه و دست و پاگير است سر جنگ دارد. ملل ستمديده در اين برنامه حق تعيين سرنوشت
خود تا حد جدائي و پايه هاي يك اتحاد آزادانه و داوطلبانه با توده هاي همسرنوشت
خودشان را پيدا مي كنند.
برنامه حزب كمونيست ايران (م ـ ل ـ م) مي كوشد راهگشاي پيشروان تازه نفسي
باشد كه در شمار زياد هر روز در صف مقدم جنبشهاي توده اي قد علم مي كنند؛ پيشرواني
كه كمبودها و محدوديت هاي مبارزات كنوني را احساس مي كنند و به دنبال اهداف عاليتر
و راه پيروزي مي گردند. اين برنامه مي خواهد آگاهي و توانائي و شور و شوق نسل نوين
را با تجارب و كيفيات نسل گذشته، كه هر دو براي انجام انقلاب ضروري است، در هم
آميزد. اين برنامه تلاش مي كند محافل و مبارزان پراكنده جنبش كمونيستي كه سالهاست
گرفتار خرده كاري هستند و به سطح محدودي از مبارزه و تشكيلات قانع شده اند را با
رسالت تاريخيشان آشنا كند تا متحدانه تحت پرچم حزب فعاليت كنند. چرا كه كمونيستها
بدون حزبيت هرگز نمي توانند وظايف خود را عملي كنند. بدون اتحاد كمونيستها در يك
مركز واحد، زمينه براي احزاب بورژوائي هموار خواهد شد تا رهبري توده ها را بدست
بگيرند و مبارزاتشان را به هرز ببرند.
اين برنامه اي است كه فقط با براه انداختن و پيشروي پيروزمندانه يك جنگ
انقلابي درازمدت با هدف سرنگوني دولت ارتجاعي و ساختن دولت نوين انقلابي مي تواند
اجراء شود. اين برنامه روشن مي كند كه سازمان دادن نيروي مسلح خلق در برابر نيروي
مسلح ارتجاع و سرنگوني قهرآميز دولت حاكم وظيفه مركزي كمونيستها است. استراتژي و
اهداف سياسي و نظامي جنگ خلق، بخش مهمي از اين برنامه را تشكيل مي دهد. قهرمانان
اين جنگ، توده هاي مردم خواهند بود كه در حين پيشروي، هر آنچه از نظام كهنه را كه
بتوانند نابود مي كنند و به جايش قدرت سياسي نوين و اقتصاد و فرهنگ نوين را در
مناطق آزاد شده مي سازند، تا پيروزي سراسري بدست آيد.
برنامه حزب كمونيست ايران (م ـ ل ـ م)، برنامه اي براي انقلاب كردن در
ايران است؛ ولي به مثابه بخشي از يك انقلاب بزرگتر. انقلابي كه بايد تحت رهبري طبقه
كارگر جهاني براي رهائي كل بشر از شر جامعه طبقاتي و زشتي هايش انجام گيرد. اين
برنامه، برگي از دفتر انقلاب جهاني است؛ متكي به تجارب ارزشمندي است كه كارگران و
خلقهاي ستمديده و احزاب كمونيست انقلابي در كشورهاي مختلف با خون و زحمت و آگاهي
انباشته اند. اين برنامه متعلق به يك حزب انترناسيوناليست است.
تجربه انقلابات سوسياليستي و جنبشهاي عظيم انقلابي قرن بيستم گواه آن است
كه وقتي آگاهي انقلابي با توان و اشتياق مبارزاتي كارگران و ستمديدگان در آميزد، مي
توان قويترين دشمنان را از قدرت به زير كشيد و خارق العاده ترين تحولات را در سياست
و اقتصاد و فرهنگ جامعه به انجام رساند. تركيب تئوري انقلابي با مبارزه طبقاتي،
تركيب برنامه انقلابي با شورش توده ها، معجزه مي آفريند. طبقه كارگر با اين تركيب
انفجاري مي تواند دنيا را از چنگال استثمارگران آزاد كند و از آن خود سازد. برنامه
حزب كمونيست ايران (م ل م) ابزاري براي تحقق اين هدف عالي است. اين برنامه ادعانامه
طبقه ما عليه نظام ارتجاعي حاكم بر ايران و كل نظام سرمايه داري امپرياليستي است.
اين برنامه يك نقشه جنگي و فراخوان عمل است كه نسل جديد مبارزان طبقه كارگر را به
قبول مسئوليت انجام انقلاب پرولتري در ايران و كمك به پيشروي انقلاب جهاني دعوت مي
كند.
ما در عصر امپرياليسم و انقلابات پرولتري بسر مي بريم. اكثريت اهالي جهان
كه بار ستم و استثمار را بر دوش دارند خواهان تغييرات ريشه اي و واقعي در زندگي
خويشند. واژگون كردن اين دنياي طبقاتي و نابرابر و وارونه كه به زور توپ و تفنگ
طبقات استثمارگر سر پا ايستاده، در دستور روز تاريخ قرار دارد. در قرن بيستم، طبقه
كارگر دو بار قدرت سياسي را كسب كرد و گامهاي بزرگي در راه ايجاد جهاني كاملا
متفاوت برداشت. طبقه ما جنگيد، پيروز شد، ساختن جامعه سوسياليستي را آغاز كرد و
دهها سال در اين مسير ترسيم نشده و پر پيچ و خم به پيش رفت. انقلابات سوسياليستي در
شوروي و چين، براي نخستين بار گسستي در روند تاريخ بوجود آورد و براي هميشه مسير
جامعه بشري را تغيير داد.
روند تاريخ جوامع طبقاتي تا آن زمان اينگونه بود كه يك اقليت استثمارگر
ثروتهاي مادي، ابزار توليدي جامعه و كار توده ها را تحت كنترل خود داشت و با
استفاده از قدرت سياسي و نيروهاي نظامي مردم را سركوب مي كرد و نظم موجود را پا بر
جا نگه مي داشت؛ اينگونه بود كه هر زمان انقلابي مي شد باز هم يك اقليت ديگر قدرت
سياسي را به چنگ مي آورد و باز هم اقتصاد، سياست و فرهنگ جامعه را به نفع خويش
كنترل مي كرد. اما با انقلاب سوسياليستي، ديگر اين طبقات سرمايه دار و ملاك نبودند
كه به قدرت رسيدند. براي اولين بار طبقه اي به قدرت رسيد كه نماينده كساني بود كه
تمامي ارزشهاي مادي جامعه محصول كار آنان بود. براي اولين بار قدرت سياسي براي محو
تمايزات طبقاتي و اجتماعي و زدودن افكار خرافي و جاهلانه و خودپرستانه بكار گرفته
شد. براي اولين بار اكثريت توده ها بر سرنوشت خويش حاكم شدند. اين دوره از تاريخ از
ديد استثمارگران، مانند شبي بلند و تاريك و هولناك بود كه هنوز با نفرت و وحشت از
آن سخن مي گويند.
بورژوازي از درون و بيرون با چنگ و دندان براي سرنگون كردن دولتهاي
سوسياليستي تلاش كرد و ابتدا در ميانه دهه 50 ميلادي در اتحاد شوروي و سپس به سال 1976 در چين، موفق به اينكار
شد. اين دو شكست پرولتاريا نشان داد كه سرمايه داري جهاني هنوز توان مادي و
ايدئولوژيك زيادي را صاحب است.
اينك استثمارگران براي آنكه هرگونه اميد به آينده اي متفاوت و رهائيبخش را
در دل توده ها بكشند، به فروپاشي شوروي امپرياليستي در آغاز دهه 90 ميلادي اشاره مي
كنند. واقعيت آنست كه دهها سال پيش از اين، حاكميت پرولتاريا در شوروي سقوط كرده و
قدرت به دست يك طبقه بورژوازي نوين افتاده بود. همان دوره كمونيستهاي جهان به رهبري
مائوتسه دون اين عقبگرد مهم را اعلام كردند و نشان دادند كه شوروي به يك كشور
سرمايه داري تبديل شده است. فروپاشي شوروي فقط ماهيت ارتجاعي و سركوبگرانه اش را
آشكارتر كرد. فروپاشي شوروي فقط نشانه اين بود كه شوروي سرمايه داري در رقابت با
غرب سرمايه داري شكست خورده است.
امپرياليستها و مرتجعين جهان بي دريغ عليه كمونيسم مي تازند و با تمام قوا
مي كوشند تا آرمان گرائي كمونيستي را در ذهن انقلابيون از بين ببرند. اما مبارزه
براي نابودي سرمايه داري و برقراري جامعه كمونيستي در جهان، تنها راه نجات نوع بشر
از منجلاب جامعه طبقاتي است. فقط ايدئولوژي كمونيستي مي تواند اكثريت مردم جهان را
از يوغ ستم و استثمار رها كند. به قول مائوتسه دون: كمونيسم، تنها ايدئولوژي
رهائيبخش عصر ماست. كمونيسم سيستم كامل و واحدي از ايدئولوژي پرولتاريايي و در عين
حال نظام اجتماعي نويني است كه با هر سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعي ديگر تفاوت
دارد و كاملترين، مترقي ترين، انقلابي ترين و منطقي ترين سيستمي است كه تاريخ بشر
تاكنون به خود ديده است.
امروز هيچ كشور سوسياليستي در جهان وجود ندارد. اين حقيقت تلخي است؛ اما
بايد در چارچوبي تاريخي به آن نگريست. در طول تاريخ هيچ طبقه انقلابي اي نتوانست با
يك ضربت كار طبقات ارتجاعي را يكسره كند. مثلا چند صد سال طول كشيد تا بورژوازي
نظام سرمايه داري را بطور قطع جايگزين نظام فئودالي كند. اين مسئله در مورد گذر از
عصر بورژوائي به عصر كمونيسم جهاني بيش از پيش صدق مي كند؛ چرا كه هدف پرولتاريا ـ
برخلاف بورژوازي ـ جايگزيني يك نظام طبقاتي با نظام طبقاتي ديگر نيست؛ بلكه محو
كليه تقسيم بندي هاي طبقاتي است. انقلاب پرولتري از نظر كيفي با انقلابات نوع كهن
متفاوت بوده، فرايندي پيچيده و طولاني است. هدف اين انقلاب برداشتن بار سنگين
هزاران سال جامعه طبقاتي از شانه نوع بشر است. چنين انقلابي بنا بر ماهيت خود نمي
تواند بلاانقطاع و بدون شكست به پيش بتازد. ولي عليرغم شكستها، امروز ما به نقطه
آغاز باز نگشته ايم. دستاوردهاي عظيم و تجارب گرانبهايي كه در جريان 150 سال نبرد
طبقاتي و برقراري سوسياليسم انباشته و در علم انقلاب پرولتري يعني ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم فشرده شده است، سلاح شكست ناپذير طبقه جهاني ما در پيشبرد
انقلابات پرولتري آتي است.
پرولتارياي بين المللي مجهز به اين ايدئولوژي، علم و روش انقلابي و با
اتكاء به اين دستاوردها و تجارب، دور نويني از تلاشهاي آگاهانه و سازمان يافته را
براي كسب قدرت سياسي آغاز كرده است. اين را بيش از هر جا در حركت احزاب و سازمانهاي
ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست كشورهاي مختلف جهان مي بينيم. برخي از اين احزاب
منجمله در پرو و نپال موفق به آغاز جنگ انقلابي براي كسب قدرت سياسي و برقراري قدرت
سرخ در نقاطي از كشورشان شده اند، برخي ديگر در تدارك آغاز چنين جنگي هستند. اين
نيروها در سطح بين المللي، "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" را ايجاد كرده
اند. وظيفه اين تشكيلات كمونيستي بين المللي، كمك به ايجاد احزاب كمونيست جديد و
تقويت احزاب موجود است. هدف اين تشكيلات، ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي نوين
متشكل از كليه نيروهاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست جهان است.
*******
انقلابات پرولتري و تكامل ماركسيسم مسيري ناشناخته و پر پيچ و خم را طي
كرده است. اين مسير در جريان رويارويي با طبقات استثمارگر حاكم، مبارزه عليه
رويزيونيسم (گرايشات بورژوائي درون جنبش طبقه كارگر) و بر بستر خيزشهاي عظيم توده
اي، تحت رهبري آموزگاراني چون ماركس و لنين و مائوتسه دون ترسيم شده است.
پيدايش ماركسيسم، تجربه كمون پاريس
150 سال پيش، ماركسيسم بر متن مقاومت و
مبارزات كارگري در اروپا پا به عرصه حيات نهاد. شكل گيري طبقه كارگر، پايه عيني
ظهور ماركسيسم بود. ماركس و رفيق همسنگرش انگلس، نگرش و روش ماترياليستي ديالكتيكي
را در بررسي تاريخ بشر تدوين كرده، بكار بستند. اين، يك انقلاب در تاريخ تفكر بشر
بود. آنان يك علم نوين يعني ماترياليسم تاريخي را خلق كردند. تا آن زمان كليه
ديدگاه هائي كه از شالوده جامعه بشري تبيين شده بود، وارونه و ناقص بود. ماركس و
انگلس براي اولين بار دركي حقيقي از اين مساله ارائه دادند.
ماركس روشن كرد كه انسانها در توليد و بازتوليد نيازهاي مادي زندگي، با
يكديگر وارد مناسبات اجتماعي معين و اساسي تر از همه، وارد مناسبات توليدي معيني مي
شوند. در طول تاريخ، اين مناسبات شكل هاي مختلف به خود گرفته است. شكل اين مناسبات
وابسته به درجه رشد نيروهاي مولده (يعني ابزار توليد و دانش توليدي انسان) در هر
دوران تاريخي بوده است. جامعه بشري در دوران اوليه پيدايش خود بر اساس شكلي ابتدائي
از توليد جمعي و تقسيم كاري كه خصلت ستمگرانه نداشت سازمان يافته بود و مالكيت
خصوصي بر ابزار توليد در آن جائي نداشت. در مقطع معيني از تاريخ، به دنبال توسعه
توليد و انباشت مازاد، بخشي از جامعه به دارنده ابزار توليد و تصاحب كننده آن مازاد
تبديل شد و نسبت به ساير بخشهاي جامعه موقعيت برتر يافت. بدين ترتيب مالكيت خصوصي
ظاهر شد و جامعه بشري به جامعه طبقاتي تبديل شد.
ظهور مالكيت خصوصي و انقياد زن، همزمان شد. با پيدايش مالكيت خصوصي و بر
بستر تقسيم كار خودبخودي كه در ارتباط با توليد مثل بين زن و مرد موجود بود، زن تحت
انقياد مرد در آمد و بمثابه ابزار توليد مثل، مانند ساير ابزار توليدي به مايملك
تبديل شد.
طبقات، گروه هاي مشخصي از انسانها هستند كه عمدتا توسط رابطه اي كه با
مالكيت بر ابزار توليد دارند از هم متمايز مي شوند. برخي صاحب زمين كشاورزي،
كارخانه، مواد خام و غيره هستند؛ و ديگران از مالكيت بر اين ابزار توليد محروم
هستند. بعلاوه، نقشي كه هر گروه در فرايند توليد اجتماعي بازي مي كند، يا بعبارت
ديگر جايگاه آنان در تقسيم كار جامعه، و بالاخره سهمي كه از ثروتهاي توليد شده بدست
مي آورند نيز از معيارهاي تمايز طبقات از يكديگر است. اين مناسبات در مجموع خود،
مناسبات توليدي را تشكيل ميدهد. مناسبات توليدي در جامعه طبقاتي، مناسبات ميان
طبقات است. اين مناسبات توليدي، زيربناي اقتصادي جامعه را تشكيل ميدهد. ماركس نشان
داد كه روبناي جامعه، يعني نهادهاي سياسي و ايدئولوژيك و فرهنگي، بر اساس اين
زيربنا ساخته مي شود، مناسبات طبقاتي را بازتاب مي دهد و از آن حفاظت مي كند.
روبناي سياسي و فرهنگي (و در مركز آن، دولت) تحت كنترل طبقه اي قرار دارد كه به
لحاظ اقتصادي در جامعه مسلط است. ماركس و انگلس روشن كردند كه بوجود آمدن تمايزات
طبقاتي، سرچشمه بوجود آمدن كليه اشكال ستم و استثمار در جامعه بشري است.
ماركس گفت كه در هر دوراني به نسبت رشد نيروهاي مولده، مناسبات توليدي
موجود كهنه و ارتجاعي مي شود و راه تكامل نيروهاي مولده را سد مي كند. بنابراين
مناسبات كهنه بايد عوض شده و جاي خود را به مناسبات نويني بدهد. او نشان داد كه اين
تغيير تنها پس از سرنگوني قهر آميز روبناي سياسي كهنه و جايگزين كردن آن با قدرت
سياسي و فرهنگ طبقه نوين حاصل مي شود. يعني طبقه اي كه نماينده نيروهاي مولده
بالنده است با انجام انقلاب به طبقه حاكمه تبديل مي شود؛ و با اتكاء به قدرت خود
مناسبات توليدي نويني را حاكم مي كند. اين همان ديكتاتوري طبقاتي است. ماركس و
انگلس اين حقيقت را جلو نهادند كه جامعه طبقاتي در مقطع معيني از تاريخ تكامل جامعه
بشري بوجود آمده و در مقطعي نيز از بين خواهد رفت. آنها با تجزيه و تحليل علمي از
سرمايه داري اعلام كردند كه اين نظام آخرين شكل از جامعه بشري است كه در آن تمايزات
طبقاتي و تخاصمات اجتماعي وجود دارد؛ و پرولتاريا با سرنگوني سرمايه داري و تغيير
ريشه اي جامعه كليه شكل هاي استثمار و ستم و كليه تمايزات طبقاتي را محو خواهد كرد.
ماركس در اثر تاريخي خود "كاپيتال" راز استثمار و انباشت سرمايه را
آشكار كرد. سرمايه داري نه تنها جامعه اي متكي بر توليد كالائي گسترده است، بلكه
مشخصه آن عبارت از اينست كه نيروي كار (توانائي كار كردن انسان) به كالا تبديل شده
است. ظاهر امر چنين است كه كارگر و سرمايه دار با يكديگر وارد مبادله اي برابر مي
شوند؛ اما ماركس با تحليلي موشكافانه نشان داد كه هر چند سرمايه دار نيروي كار
كارگر را مي خرد، اما كارگر در روند توليد، ارزشي به مراتب بيشتر از ارزش نيروي كار
خود مي آفريند. اين ارزش اضافي توسط سرمايه دار تصاحب مي شود و منبع سود وي را
تشكيل مي دهد. اينست جوهر استثمار كارگر توسط سرمايه دار. سرمايه دار اين ارزش
اضافه را براي شروع دور جديدي از استثمار كارگر و انباشت سرمايه بيشتر مورد استفاده
قرار مي دهد. بطور خلاصه، توليد ارزش اضافه، نيروي محركه حياتي انباشت سرمايه داري
است.
ماركس و انگلس خاطر نشان كردند كه سرمايه داري براي نخستين بار نيروهاي
مولده را اجتماعي كرده است؛ و با رشد بي نظير نيروهاي مولده نه فقط براي اولين بار
در تاريخ بشر امكان تامين نيازهاي مادي همه اعضاي جامعه بطور مكفي و فزاينده، بلكه
امكان رشد و تكامل آزاد و پرورش
استعدادهاي جسمي و فكري آنان نيز فراهم آمده است. اما فقط امكانش ايجاد شده است؛
زيرا مالكيت بر ابزار توليد و تصاحب ثروتهاي توليد شده، كماكان خصوصي باقي مانده و
مانع تحقق اين امكان است. تضاد ميان توليد اجتماعي و تملك خصوصي سرمايه دارانه،
همان تضاد خصمانه اي است كه سرچشمه جوشان انقلاب اجتماعي براي نابودي سرمايه داري و
جايگزيني آن توسط كمونيسم است.
رسالت اين انقلاب اجتماعي بر دوش طبقه كارگر است. سرمايه داري با آفريدن
طبقه كارگر (يا پرولتاريا) در واقع گوركنان خود را آفريده است. طبقه كارگر اولين
طبقه در تاريخ جامعه طبقاتي است كه توليد را بر پايه محو هرگونه استثمار (بهره كشي)
فرد از فرد سازمان خواهد داد. به همين خاطر طبقه كارگر آخرين طبقه تاريخ بشر نيز
هست. زيرا با از بين رفتن جامعه طبقاتي، طبقه كارگر هم از بين مي رود. تفاوت تاريخي
پرولتاريا با طبقات ديگر در تاريخ بشر در همين جاست. طبقه كارگر مبشر رهائي كل نوع
بشر است و خود رها نمي شود مگر آنكه كل نوع بشر را رها كند.
ماركس تاكيد كرد اگرچه كارگران بايد بي وقفه مبارزه كنند و نگذارند كه نظام
سرمايه داري آنها را زير چرخهاي خود خرد كند، اما مبارزه آنها نبايد به مطالبه
بهبود شرايط كار و دستمزد تحت همين نظام محدود شود. كارگران بايد منافع عاليتر طبقه
خويش و تمامي ستمديدگان را تشخيص دهند و براي سرنگوني نظام سرمايه داري و ايجاد
جامعه كمونيستي نبرد كنند. ماركس تاكيد كرد كه طبقه كارگر بجاي خواست يك روز مزد
عادلانه بايد شعار امحاء هرگونه كار مزدي را بر پرچم خود بنويسد. ماركس و انگلس
مشخصا گرايشات بورژوائي در جنبش طبقه كارگر كه هدف مبارزه را به افزايش دستمزد و
مطالبات رفاهي محدود كرده، طبقه كارگر را به راه هاي مسالمت آميز دعوت مي نمودند،
افشاء كردند. آنها در "مانيفست حزب كمونيست" استراتژي انقلابي طبقه كارگر را چنين
تدوين كردند: كسب قدرت سياسي به طريق قهرآميز و برقراري دولت خويش كه همانا
ديكتاتوري پرولتاريا است.
اين راه انقلاب كمونيستي است؛ انقلابي كه به گفته ماركس در مقاله "مبارزه
طبقاتي در فرانسه": "قطعي ترين شكل گسستن رشته هاي پيوند با مناسبات مالكيتي است
كه ميراث گذشته است؛ شگفت آور نيست كه اين انقلاب در جريان تكامل خود با ايده هائي
كه ميراث گذشته است به قطعي ترين شكل قطع رابطه كند... سوسياليسم اعلام ادامه دار
بودن انقلاب است؛ اعلام اينست كه ديكتاتوري طبقاتي پرولتاريا نقطه گذار ضروري بسوي
محو تمايزات طبقاتي بطور كلي است؛ بسوي محو كليه مناسبات توليدي است كه شالوده
تمايزات موجود هستند؛ بسوي محو كليه مناسبات اجتماعي است كه منطبق بر اين مناسبات
توليدي هستند؛ و در جهت دگرگون كردن كليه ايده هائي است كه از اين مناسبات اجتماعي
بر مي خيزند."
ماركس و انگلس تاكيد كردند كه اگرچه دنيا توسط بورژوازي به ملل گوناگون
تقسيم شده، اما پرولتاريا برخلاف ديگر طبقات بايد ديدگاهي انترناسيوناليستي داشته
باشد. زيرا سرمايه داري يك نظام جهاني است و پرولتاريا نيز يك طبقه واحد بين المللي
است و منافعش در ايجاد يك جهان كمونيستي است. بر پايه چنين ديدگاهي، ماركس و انگلس
جريان ايجاد سازمان بين المللي كارگران كشورهاي مختلف، يعني "انترناسيونال اول" را
رهبري كردند.
ماركس و انگلس توجه قابل ملاحظه اي به موضوع مبارزه مسلحانه و قانون قهر
انقلابي در گذار جامعه از يك مرحله تاريخي به مرحله بعد نمودند. مشخصا انگلس با
تجزيه و تحليل تسليحات مدرن و تاكتيكها و استراتژي در جنگ مدرن، درسهائي را براي
خيزش مسلحانه طبقه كارگر عليه حاكميت سرمايه، جمعبندي كرد.
تجربه انقلابي پرولتاريا در "كمون پاريس" نظرات ماركس و انگلس را غنا بخشيد
و عميقتر كرد. در 18 مارس سال 1871 پرولتاريا و توده هاي انقلابي پاريس مسلحانه
عليه سلطه ارتجاعي بورژوازي بپاخاستند. كمون پاريس اعلام حيات كرد. اين اقدام كه
اولين آزمايش پرولتاريا براي سرنگون كردن بورژوازي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا
بود، از ارزش تاريخي ــ جهاني برخوردار است. كارگران مسلح، شكستي را به قواي
بورژوازي تحميل كردند و قدرت اقتصادي و معنوي كليسا را مورد حمله قرار دادند. آنها
دستگاه پارلماني بورژوازي را ملغي اعلام كردند و بجاي آن ارگان قدرت توده اي را
نهادند كه هم قانونگذار بود و هم مجري قانون.
كمون براي كارگران و مقامات دولتي دستمزدي برابر مقرر كرد. كمون كوشيد
تسليح عمومي را جايگزين ارتش دائمي كند. اما عمر كمون كوتاه بود و بعد از دو ماه و
نيم توسط ارتش بورژوازي به خون كشيده شد. ماركس و انگلس در جمعبندي از كمون چنين
نتيجه گيري كردند كه "پرولتاريا نمي تواند ماشين حاضر و آماده دولتي را دست
نخورده نگهدارد؛ بلكه بايد آن را در هم شكند و دستگاه و ديكتاتوري انقلابي خود را
بوجود بياورد." ماركس و انگلس خاطر نشان ساختند كه كمون از پيروزي خود حداكثر
استفاده را نكرد؛ در سركوب ضدانقلاب كوتاهي كرد؛ و موسسات بزرگ مالي از قبيل بانك
فرانسه را تصاحب ننمود. علاوه بر آن، كمون با توده هاي دهقاني عقد اتحاد نبست و
بنابراين از پشتيباني آنها برخوردار نشد. با وجود اينكه كمون پاريس فقط 27 روز دوام
يافت ولي دستاوردهاي درخشان آن در استقرار و دفاع از ديكتاتوري پرولتاريا جاودانه
باقي ماند.
دومين تلاش پرولتاريا براي كسب قدرت سياسي بسال 1917 در روسيه بوقوع پيوست.
انقلاب اكتبر، دولت فئودال امپرياليستي روسيه را برانداخت. استقرار ديكتاتوري
پرولتاريا آغازگر مرحله اي نوين در تاريخ جنبش طبقه كارگر بين المللي بود.
پرولتاريا تحت رهبري حزب پيشاهنگ كمونيست خود يعني حزب بلشويك، توده ها را مسلح
كرده و از طريق يك قيام مسلحانه توده اي، ارتش دائمي دولت روسيه را تار و مار كرد و
پس از آن به مدت 3 سال يك جنگ داخلي عظيم را عليه باقيمانده ارتش ارتجاع و ارتشهاي
مهاجم 14 كشور امپرياليستي به پيش برد. در جريان قيام و جنگ داخلي، ارتش سرخ
پرولتاريا شكل گرفت و رشد كرد. انقلاب اكتبر، خطوط اوليه راه كسب قدرت توسط
پرولتاريا در كشورهاي سرمايه داري امپرياليستي را بدست داد.
ولاديمير ايليچ لنين در جريان رهبري جنبش انقلابي پرولتري در روسيه و
مبارزه عليه رويزيونيسم درون جنبش روسيه و جنبش بين المللي كمونيستي، ماركسيسم را
به مرحله نوين تكامل داد.
در ميان خدمات عديده لنين، بايد از تحليل وي در مورد تكامل سرمايه داري به
بالاترين و آخرين مرحله خود يعني امپرياليسم نام برد. لنين نشان داد كه سرمايه داري
در مرحله امپرياليستي، در عين آنكه خصوصيات اساسي خود را حفظ كرده، اما نسبت به
دوران اوليه خود خصائل ويژه اي يافته است. فرايند استثمار و انباشت سرمايه داري بيش
از پيش بين المللي شده است و امپرياليسم به جاي واحدهاي كوچك سرمايه، با رشد و سلطه
سرمايه انحصاري مشخص مي شود. لنين خاطر نشان كرد كه يكي ديگر از مشخصات امپرياليسم،
بوجود آمدن سرمايه مالي از ادغام سرمايه صنعتي و سرمايه بانكي است. بدين ترتيب
واحدهاي متمركز عظيمي از سرمايه شكل گرفته اند كه نه فقط كليه بخشهاي اقتصادي يك
كشور معين را كنترل مي كنند بلكه قادرند اقتصاد تمامي كشورها و مناطق جهان را تحت
نفوذ خود در آورند. لنين تاكيد كرد كه يك وجه مشخصه مهم امپرياليسم، صدور سرمايه
است. با ظهور امپرياليسم، صدور كالا ديگر اساسي ترين فعاليت اقتصادي بين المللي
سرمايه نبوده، بلكه صدور سرمايه به شكل سرمايه گذاري مستقيم يا بصورت وام و اشكال
ديگر، جاي آن را گرفته است. امپرياليسم بر رشد سرمايه داري در مستعمرات و نيمه
مستعمرات افزوده و نظامات توليدي ماقبل سرمايه داري را بصورت تابع در خود ادغام
كرده است. اگرچه با تكامل سرمايه داري به امپرياليسم، سرمايه بيش از پيش بين المللي
شده و بخشهاي گوناگون جهان در يك روند انباشت سرمايه داري جهاني ادغام شده اند، اما
سرمايه امپرياليستي، هويت ملي خود را حفظ كرده است. در عصر امپرياليسم، رقابت كه يك
خصيصه ذاتي سرمايه است از ميان نرفته بلكه تشديد يافته و به شكل فشرده در كشاكش
دولتهاي امپرياليستي جلوه گر مي شود. اين رقابت در طول حيات امپرياليسم، دو بار شكل
جنگ جهاني و مكررا شكل جنگ هاي منطقه اي به خود گرفته است.
بدون تحليل از امپرياليسم تبيين استراتژي و تاكتيكهاي صحيح براي انقلاب
پرولتري ناممكن بود. لنين بر پايه اين تحليل، جهت گيريهاي استراتژيك مهمي را براي
انقلاب در كشورهاي مختلف فرموله كرد. او تاكيد كرد كه جهان ميان معدودي كشور
امپرياليستي و شمار زيادي كشور تحت سلطه تقسيم شده و اين يك مشخصه اساسي امپرياليسم
است. وي خاطر نشان كرد كه انقلاب سوسياليستي در كشورهاي امپرياليستي بدون حمايت از
مبارزات رهائيبخش در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم امكان ناپذير است. چنين حمايتي،
يك وظيفه انترناسيوناليستي پرولتري است. لنين نشان داد كه تحت امپرياليسم، پايه هاي
انقلاب پرولتري جهاني گسترده تر شده و عصر امپرياليسم، عصر انقلابات پرولتري است.
حتي در كشورهاي عقب مانده اي كه تحت سلطه امپرياليسم قرار دارند و مناسبات ماقبل
سرمايه داري بطور گسترده در آنها وجود دارد، مبارزه انقلابي تحت رهبري پرولتاريا نه
تنها مي تواند به استقلال از امپرياليسم و ريشه كن كردن مناسبات ماقبل سرمايه داري
نائل آيد، بلكه مي تواند به سوسياليسم گذر كند. اين انقلابات همراه با انقلابات
سوسياليستي در كشورهاي سرمايه داري، دو مولفه انقلاب جهاني پرولتري را تشكيل مي
دهند.
بعلاوه لنين بر تغيير مهمي كه ظهور امپرياليسم در ساختار طبقه كارگر در
كشورهاي سرمايه داري پيشرفته بوجود آورده بود انگشت گذاشت. او اين نكته را آشكار
ساخت كه بورژوازي توانسته يك بخش كوچك از طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي را با
استفاده از فوق سودهاي حاصله از استثمار و غارت بين المللي بخرد و آن را به اشرافيت
كارگري تبديل كند. اين كار به انشعاب در طبقه كارگر انجاميده است. اين قشر ممتاز در
بهترين حالت، مدافع سياستهاي رفرميستي و سوسيال دمكراتيك است. در مقابل، بخشهاي
تحتاني طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي، پايه اجتماعي انقلاب پرولتري و
انترناسيوناليسم پرولتري را تشكيل مي دهند.
قشر اشرافيت كارگري، پايه مادي بروز رويزيونيسم در ميان اكثريت احزاب
سوسيال دمكرات متشكل در "انترناسيونال دوم" بود. وقتي كه جنگ جهاني اول در سال 1914
آغاز شد، اين احزاب به سود بورژوازي امپرياليستي كشور خود موضع گيري كردند و شعار
"دفاع از سرزمين پدري" را جلو گذاشتند. آنها بجاي تبليغ اتحاد و رفاقت
انترناسيوناليستي ميان كارگران و توده هاي ستمديده كشورهاي درگير جنگ، در صفوف طبقه
كارگر جهاني تخم نفاق و دشمني پاشيدند. همزمان اين احزاب به انكار ماهيت واقعي دولت
بمثابه ابزار سركوب يك طبقه توسط طبقه ديگر پرداخته، سرنگوني قهرآميز دولت بورژوائي
و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا را نفي كردند. در دوره جنگ جهاني اول، شرايط انقلابي
در بسياري كشورهاي سرمايه داري ظاهر شده بود، ليكن غلبه رويزيونيسم بر احزاب
انترناسيونال دوم موجب عقيم ماندن انقلاب در اين كشورها شد. برخلاف اين احزاب، حزب
بلشويك روسيه سياست شكست طلبي انقلابي را در پيش گرفت و شعار تبديل جنگ امپرياليستي
به جنگ داخلي را جلو گذاشت؛ و انقلاب روسيه را به پيروزي رساند. لنين گفت: "بدون
مبارزه با اپورتونيسم، مبارزه عليه امپرياليسم ناممكن است." لنين مبارزه حادي
را براي افشاء و طرد رويزيونيست هاي انترناسيونال دوم كه در راس آنها كارل كائوتسكي
قرار داشت به پيش برد. اين مبارزه نقش تعيين كننده اي در تشكيل "انترناسيونال
كمونيستي سوم" بازي كرد.
در كوره حاد مبارزه طبقاتي، لنين درك ماركسيستي از ابزار تعيين كننده
انقلاب پرولتري يعني حزب پيشاهنگ را تكامل داد. حزب لنيني بر پايه درك صحيح از
رابطه آگاهي بطور عموم و آگاهي كمونيستي بطور مشخص با حركت خودبخودي، و رابطه بين
رهبري پيشاهنگ و توده ها استوار شد. تبيين اين درك صحيح، بدون مبارزه عليه يك جريان
بورژوا ليبرالي درون جنبش كارگري روسيه كه لنين بر آن نام "اكونوميسم" نهاد، ناممكن
بود. اكونوميسم با حركت سياسي نقشه مند طبقه كارگر براي كسب قدرت سياسي مخالفت مي
كرد و مي كوشيد جنبش طبقه را به سطح مبارزه براي بهبود وضع معيشت كارگران تقليل
دهد. اكونوميستها ضرورت تئوري انقلابي و اهميت مبارزه تئوريك را نفي كرده، با ضرورت
يك حزب پيشاهنگ براي انجام انقلاب پرولتري و خصلت انقلابي و نقش رهبري كننده آن
مخالفت مي كردند. لنين خاطر نشان ساخت: "بدون تئوري انقلابي، جنبش انقلابي نمي
تواند وجود داشته باشد." او نشان داد كه آگاهي برخاسته از مبارزات خودبخودي
كارگران، قسمي بوده و بنابراين يك آگاهي همه جانبه و كمونيستي نيست. او تاكيد كرد
كه طبقه كارگر نمي تواند و نبايد توجه خود را صرفا يا عمدتا به مبارزات اقتصادي
معطوف دارد؛ بلكه بايد به مبارزه همه جانبه عليه نظام سرمايه داري برخيزد و عليه
ستمهائي كه بر كارگران و تمامي قشرها و طبقات مردم روا مي شود بجنگد. بايد به تمامي
عرصه هاي جامعه بپردازد و ياد بگيرد كه در هر مساله اجتماعي مهم و هر واقعه جهاني،
منافع طبقاتي خويش را تشخيص دهد. فقط بدين طريق است كه كارگران مي توانند ماهيت
نظام حاكم و طبقات استثمارگر را بشناسند؛ و توان رهبري و متحد كردن توده هاي
ستمديده را تحت پرچم انقلاب پرولتري بدست آورند. لنين تاكيد كرد كه شكل گيري آگاهي
انقلابي طبقه كارگر و پيشبرد نبرد انقلابي توسط اين طبقه، در غياب يك حزب پيشاهنگ
كمونيست ناممكن است. اين حزب بايد نماينده ديدگاه و منافع پرولتاريا باشد؛ ديدگاه
كمونيستي را به درون مبارزه توده ها ببرد تا مبارزه خودبخودي آنها را به يك جنبش
آگاهانه انقلابي ارتقاء دهد. لنين اصول تشكيلاتي چنين حزبي را نيز روشن كرد. حزب
پيشاهنگ نه فقط از صفوف پرولتاريا بلكه از ميان انقلابيون قشرها و طبقات ديگر نيز
عضوگيري مي كند؛ اما همگي اينها بايد بر پايه ديدگاه كمونيستي و استراتژي و برنامه
سياسي مشترك متحد شوند؛ همگي بايد زندگي خود را وقف آرمان رهائي پرولتاريا كنند.
حزب بايد تشكيلاتي منضبط و محكم باشد و يك استخوانبندي مخفي داشته باشد كه بتواند
در مقابل سركوب دشمنان طبقاتي تاب آورده، ادامه كاري خود را در مبارزه انقلابي حفظ
كند. پرولتاريا فقط زماني كه ستاد فرماندهي خود را داشته باشد مي تواند پيچ و خم
هاي مبارزه طبقاتي را طي كند، توده ها را وسيعا در مبارزه انقلابي براي نابودي دولت
درگير سازد و قدرت سياسي را به كف آورد. بدون وجود چنين حزبي بمثابه ستاد رهبري
كننده طبقه كارگر روسيه، انقلاب اكتبر به ثمر نمي رسيد.
انقلاب اكتبر 1917 دنيا را تكان داد. كارگران و دهقانان در اتحاد نوبنياد
شوروي، صحنه سياست را پر كردند. زنان در مقياس عظيم به ميدان آمدند و به حقوق سياسي
و اجتماعي و اقتصادي بيسابقه اي دست يافتند؛ آنها وسيعا درگير سياست و توليد شدند.
ملل ستمديده اي كه قرنها در روسيه تزاري كه به زندان ملل مشهور بود به بند كشيده
شده بودند، از حق تعيين سرنوشت برخوردار شدند. يك دولت چند مليتي بر مبناي برابري
ملت ها، اقليت هاي ملي و زبان ها بر پا شد. مايملك طبقات استثمارگر مصادره شد و
دولت، مالكيت عمومي را بنيان نهاد. نخستين برنامه اقتصاد سوسياليستي طراحي و به
اجراء گذاشته شد. چرخ توليد بر مبناي برنامه اي آگاهانه براي رفع نيازهاي مردم به
حركت درآمد. لنين بلافاصله وظيفه تشكيل انترناسيونال كمونيستي سوم (كمينترن) را در
دست گرفت و ستاد مركزي انقلاب جهاني پرولتري را با شركت نمايندگان احزاب كمونيست
انقلابي كشورهاي مختلف بوجود آورد. دولت شوروي بر پايه ديدگاه و سياست
انترناسيوناليستي با جنبش هاي انقلابي و رهائيبخش سراسر جهان ارتباط برقرار كرد و
به آنها ياري رساند.
لنين طي دوران كوتاه بين كسب قدرت در سال 1917 تا زمان مرگش در سال 1924
توانست در زمينه اقتصاد سياسي سوسياليسم و ساختمان سوسياليستي نيز خدمات تئوريك و
عملي مهمي انجام دهد. او جهتگيري اساسي پرولتاريا در زمينه دگرگون ساختن مالكيت از
سرمايه داري به سوسياليستي در شهر و روستا را ترسيم كرد. يكي از خدمات تئوريك
راهگشاي لنين در تشخيص عوامل رشد سرمايه داري در بطن جامعه سوسياليستي بود. لنين
بدرستي نقش و عملكرد توليد خرد، قانون ارزش و نيروي عادت را در بازتوليد قواي
سرمايه داري در جامعه نوين مورد توجه قرار داد. اين خدمات لنين پايه مهمي براي
تكاملات آتي اقتصاد سياسي سوسياليسم و شناخت بيشتر از قانونمندي جامعه سوسياليستي
فراهم آورد.
به دنبال مرگ لنين، مبارزه ايدئولوژيك و سياسي مهمي توسط استالين عليه
تروتسكيست ها و ديگر كساني كه ادعا مي كردند سطح نازل نيروهاي مولده در اتحاد
شوروي، وجود جمعيت گسترده دهقاني و انفراد بين المللي اين كشور ساختمان سوسياليسم
را ناممكن مي كند، به پيش برده شد. در عمل ده ها ميليون كارگر و دهقان فقير به ريشه
كن كردن نظام سرمايه داري كهن پرداخته، گام هاي عظيمي در كلكتيويزه كردن كشاورزي و
آفريدن نظام اقتصادي نويني كه عاري از استثمار باشد برداشتند. اين پيروزيها نفوذ
ماركسيسم ــ لنينيسم را وسيعا گسترش داد و بر اعتبار شوروي در سطح جهان افزود. با
وجود اين، تحولات عظيم سوسياليستي اواخر دهه 20 و دهه 30 ميلادي با ضعف هاي جدي رقم
مي خورد. بسياري از اين ضعفها مربوط به فقدان تجربه تاريخي قبلي و همچنين محاصره و
تهديدهاي جدي امپرياليستها عليه شوروي بود؛ اما ارتكاب برخي اشتباهات سياسي مهم از
سوي حزب كمونيست شوروي به رهبري استالين، بر اين ضعف ها افزود. جمعبندي و درس آموزي
از اين اشتباهات به دوش كمونيست هاي چين تحت رهبري مائوتسه دون افتاد.
شليك توپهاي انقلاب اكتبر در روسيه ماركسيسم ــ لنينيسم را براي چين به
ارمغان آورد. انقلاب پرولتري در چين، در سال 1949، يعني سه دهه بعد از انقلاب اكتبر
روسيه به پيروزي رسيد. انترناسيونال كمونيستي تحت رهبري لنين و استالين خطوط اوليه
استراتژي انقلاب پرولتري در كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره را روشن كرده بود. اما
پيشبرد انقلاب در يك كشور نيمه فئودالي و تحت سلطه امپرياليسم، پيچيدگي ها و
تضادهاي خود را داشت. مائوتسه دون رهبر حزب كمونيست چين از طريق بكاربست خلاقانه
ماركسيسم ــ لنينيسم در شرايط مشخص كشور موفق شد تئوري و استراتژي انقلاب پرولتري
در چين را تدوين كند. مائو خاطر نشان كرد كه عليرغم وجود مناسبات نيمه فئودالي، از
آنجا كه انقلاب بورژوا ــ دمكراتيك نوع كهن به شكست امپرياليسم و فئوداليسم و رهايي
خلق چين نمي انجامد، نه نيازي به آن است و نه امكانپذير است. رهايي توده هاي خلق در
گرو يك انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبري پرولتاريا است. اين انقلاب، سلطه امپرياليسم
را بر مي چيند، نظام اجتماعي را دگرگون مي كند، مناسبات اقتصادي و اجتماعي نيمه
فئودالي را از ميان بر مي دارد و بدين طريق راه سوسياليسم را مي گشايد. مائو نشان
داد كه انقلاب پرولتري در اين نوع كشورها، پروسه اي واحد است كه دو مرحله دارد.
مرحله نخست (مرحله انقلاب دمكراتيك نوين) با مبارزه براي سرنگوني سلطه امپرياليسم و
فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك مشخص مي شود. انقلاب با تحقق اين مرحله
بلافاصله به مرحله سوسياليستي گذر مي كند. براي پيشبرد انقلاب دمكراتيك نوين، تشكيل
يك جبهه واحد گسترده از تمامي طبقات و قشرهائي كه مي توانند عليه امپرياليسم و
فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك متحد شوند، امري ضروري است. ستون فقرات اين
جبهه را اتحاد كارگران و دهقانان (عمدتا دهقانان فقير و بي زمين) تشكيل مي دهند.
جبهه متحد خلق و كل مبارزات انقلابي بايد توسط پرولتاريا و حزبش رهبري شود.
مائوتسه دون در جريان رهبري جنگ انقلابي در چين، آموزه ها و استراتژي نظامي
انقلاب پرولتري را بطور همه جانبه و كيفي تكامل داد. او يكي از حقايق روزمره جامعه
طبقاتي را در جمله اي قدرتمند و فراموش ناشدني چنين جمعبندي كرد:"قدرت سياسي از
لوله تفنگ بيرون مي آيد."
وي بر اساس پراتيك پيروزمند انقلاب چين، خطوط عمومي استراتژي انقلاب در
كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم را ترسيم كرد. اين استراتژي، جنگ درازمدت خلق
نام گرفت. بر مبناي اين استراتژي، پرولتاريا در اين كشورها مي تواند جنگ انقلابي را
با اتكاء به توده ها و با هدف كسب سراسري قدرت سياسي، از نقاطي كه دشمن نسبتا ضعيف
است آغاز كند و آن را گسترش بخشد. مائو خاطر نشان كرد كه زمينه عيني اتخاذ استراتژي
جنگ درازمدت خلق، اوضاع انقلابي است كه عموما در اين نوع كشورها وجود دارد. اين
اوضاع نتيجه سلطه امپرياليسم و فقر و سركوب شديدي است كه مرتبا بخش هاي وسيعي از
اهالي را در حالت شورش نگاه مي دارد. بعلاوه، طبقات حاكمه كشور معمولا دچار تفرقه و
درگيري هاي جدي دروني بوده و فاقد يك پايگاه اجتماعي قوي هستند. وجود مناسبات ماقبل
سرمايه داري و نيروهاي مولده عقب مانده، اعوجاج و ناموزوني اقتصادي و معضلات دولت
در اعمال كنترل بر مناطق روستائي دور افتاده، شرايط مساعدي را براي آغاز و تداوم و
گسترش جنگ انقلابي ايجاد مي كند. ارتش خلق تحت رهبري حزب كمونيست مي تواند با اتخاذ
استراتژي و تاكتيك هاي صحيح از يك نيروي كوچك و ضعيف به نيروئي قوي و گسترده تبديل
شود؛ از جنگ چريكي محدود در مناطق روستائي آغاز كند و بتدريج عملياتش را بسط دهد؛ و
مناطق پايگاهي را بمثابه منبع حمايت اقتصادي و سياسي و نظامي جنگ برپا دارد؛ در
مناطق پايگاهي، اشكال جنيني قدرت سياسي نوين را برقرار كند و انقلاب ارضي را براي
درهم شكستن مناسبات توليدي كهنه به پيش برد. ارتش خلق طي دوراني طولاني با گسترش
مناطق، شهرها را از طريق روستاها محاصره مي كند و شرايط را براي برپائي قيام در
شهرها و در هم شكستن كامل دولت ارتجاعي و كسب قدرت سياسي مهيا مي سازد. اصول پايه
اي جنگ خلق، براي انقلابيون كمونيست در همه كشورهاي جهان اعتبار جهانشمول دارد.
رئوس اين اصول بدين قرارند: در جنگ، انسان تعيين كننده است نه اسلحه. جنگ انقلابي،
جنگ توده هاست. دشمن به شيوه خود مي جنگد و ما به شيوه خود مي جنگيم. حزب كمونيست
بايد بر تفنگ حكم براند و هرگز نبايد اجازه داد كه تفنگ بر حزب مسلط شود. اين اصول
پايه اي در همه كشورها داراي اهميت حياتي است. اين تئوري ها حاصل ده ها سال رهبري
جنگ انقلابي توسط مائوتسه دون و جمعبندي ديالكتيكي وي از هزاران نبرد است.
مائو در جريان سازماندهي انقلاب پرولتري، بطور علمي تجارب جنبش بين المللي
كمونيستي را جمعبندي كرد و درك لنينيستي از زندگي و مبارزه دروني حزب كمونيست را به
سطح كيفيتا بالاتري ارتقاء داد. مائو نقش اساسي مشي انقلابي توده اي در نگرش و
عملكرد حزب پيشاهنگ طبقه كارگر را مورد تاكيد قرار داد و فعاليتهاي حزب را بر اين
اساس رهبري كرد. يكي از مهمترين تكاملات مائو در زمينه "مبارزه دو خط" در حزب
كمونيست و ضرورت پيشبرد آگاهانه آن است. مائو با گرايشي كه حزب كمونيست را "يكدست"
ميديد، مرزبندي كرد و تاكيد نمود كه تضاد و مبارزه ميان ايده هاي صحيح و ناصحيح
مداوما در حزب جريان دارد و بايد چنين باشد. اين مبارزه در مقاطعي، به سطح مبارزه
ميان خط ماركسيستي و خط رويزيونيستي جهش مي كند. اين تضاد و مبارزه در حزب انعكاسي
از تضاد ميان طبقات؛ و تضاد ميان نو و كهنه در جامعه است. هرگاه بينش هاي طبقاتي
غير پرولتري در حزب دست بالا را بيابند، خصلت پرولتري حزب عوض ميشود. مائو تاكيد
كرد كه از درون مبارزه دو خط ميان صحيح و غلط است كه حزب بايد تكامل يابد و مرتبا
انقلابي تر شود؛ و يقينا بدون مبارزه عليه ايده هاي نادرست، حزب پرولتاريا تغيير
ماهيت داده، به يك حزب بورژوائي تبديل مي شود.
پيروزي انقلاب چين در اكتبر 1949 نقش مهمي در ضربه زدن به نظام امپرياليستي
و گشودن افق هاي نوين به روي خلقهاي جهان بازي كرد. يك جمعيت چند صد ميليوني تحت
رهبري كمونيست ها بپاخاست و با سرنگون كردن نظام نيمه مستعمره ــ نيمه فئودال، بساط
استثمار را برچيد و مصائب جامعه كهن نظير بيكاري و گرسنگي و فحشاء و اعتياد كه قرن
ها بر شانه توده ها سنگيني مي كرد را طي چند سال ريشه كن كرد. بردگان مزدي و رعايا
به سروران جامعه تبديل شدند. انقلاب ارضي، ميليون ها دهقان را از يوغ فئوداليسم رها
ساخت. مناسبات ديرينه پدرسالارانه و مردسالارانه زير ضرب رفت و قوانين نوين مبني بر
برابري زن و مرد در عرصه هاي مختلف به تصويب رسيد. فرهنگ نوين و ضد خرافي شكوفا شد.
جنبش هاي تعاوني و كلكتيو در روستاها براه افتاد. توده ها با نيروي لايزال خود كوه
ها را صاف و رودخانه ها را مهار كردند تا راه ساختمان سوسياليسم را هموار كنند.
ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا
به قدرت رسيدن رويزيونيست ها به رهبري خروشچف در شوروي و احياي سرمايه داري
در آن كشور، اولين شكست بزرگ پرولتاريا بود. سرطان رويزيونيسم از سالها قبل در حزب
كمونيست شوروي ريشه دوانده بود. اما مرگ استالين و سپس قبضه شدن قدرت سياسي توسط
رويزيونيست ها به سال 1956 تير خلاص را بر اين حزب زد. رويزيونيست هاي خروشچفي در
صحنه داخلي، ديكتاتوري پرولتاريا را سرنگون كرده و ديكتاتوري بورژوازي را برقرار
كردند، سود را در فرماندهي اقتصاد قرار دادند و بسرعت سرمايه داري را در شوروي
احياء كردند. آنها در صحنه بين المللي، تحت عنوان "حفظ صلح جهاني" و به بهانه اينكه
"امپرياليستها به بمب اتمي دست يافته اند و ديگر نمي توان عليه آنها دست به انقلاب
مسلحانه زد" پرولتاريا و خلقهاي جهان را به "مبارزه مسالمت آميز" با امپرياليسم و
ارتجاع فراخواندند. رويزيونيست هاي خروشچفي با سه تئوري "مسالمت آميز" (همزيستي
مسالمت آميز، رقابت مسالمت آميز، گذار مسالمت آميز) و دو تئوري "تمام خلقي" (حزب
تمام خلقي و دولت تمام خلقي) سازش طبقاتي را موعظه كردند.
تغيير ماهيت شوروي، واقعه اي تكان دهنده براي جنبش بين المللي كمونيستي
محسوب مي شد. مائوتسه دون در پيشاپيش كمونيست هاي انقلابي جهان به افشاي ماهيت حكام
نوين شوروي و واقعيت احياي سرمايه داري در آن كشور پرداخت. اين يكي از مبارزات سترگ
و پيچيده در سطح جنبش كمونيستي بود. اما بزرگترين خدمت مائو به جنبش طبقه كارگر
جهاني، تحليل از مسائل نوظهوري كه در مقابل جامعه سوسياليستي سربلند ميكنند و ارائه
راه حل تئوريك و عملي در مورد جلوگيري از احياي سرمايه داري در جامعه سوسياليستي
بود.
در دهه 50 ميلادي مائوتسه دون، علاوه بر به قدرت رسيدن رويزيونيست ها در
شوروي، با سربلند كردن نيروهاي مشابهي در خود حزب كمونيست چين روبرو شد. درون حزب
كمونيست چين مبارزه اي حاد بر سر جهت گيري جامعه و چگونگي تكامل اقتصادي و سياسي و
فرهنگي آن در گرفت. كمونيست هاي انقلابي چين در كنار خود بورژواهائي را يافتند كه
خواهان ترمز زدن بر روند تحولات سوسياليستي بودند. اينان مخالف ادامه دگرگوني
انقلابي در مناسبات توليدي و تقويت و توسعه اشكال مالكيت سوسياليستي و جمعي بوده،
اين كار را "زياده روي" مي دانستند. مائو از اينان به عنوان رهروان سرمايه داري نام
برد. رهروان سرمايه داري در عرصه سياست و فرهنگ و آموزش نيز در جهت تضعيف حاكميت
پرولتاريا حركت مي كردند و ديدگاه ها، ارزشها و مظاهر طبقات استثمارگر را اشاعه مي
دادند. احياي سرمايه داري در شوروي سوسياليستي و ظهور يك بورژوازي نوين در چين
سوسياليستي، مائوتسه دون را به بررسي و جمعبندي عميق از خصلت جامعه سوسياليستي و
تجربه ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي واداشت. مائو با اين سئوالات روبرو شد كه
چگونه بورژوازي از خاك جامعه سوسياليستي سر بلند مي كند و با اتكاء به چه تضادها و
عواملي مرتبا بازتوليد مي شود؟ چگونه رهبران سابقا كمونيست در ميانه راه مي ايستند
و به بورژوازي نوين تبديل مي شوند؟ چرا در شوروي مقاومت جدي در برابر رويزيونيست
هاي خروشچفي صورت نگرفت؟ چگونه مي توان از انحطاط جامعه سوسياليستي و فاسد شدن حزب
و دولت انقلابي جلوگيري كرد؟
مائو در مقابل حملات كينه توزانه و رويزيونيستي خروشچف از خدمات استالين
دفاع كرد. اما او براي تحليل از مسائل جامعه سوسياليستي و پاسخگوئي به سوالات فوق
بايد از اشكالات مهمي كه در ديدگاه و عملكرد استالين موجود بود جمعبندي كرده، با
آنها مرزبندي مي نمود. استالين از برقراري مالكيت دولتي سوسياليستي بر صنعت و
كشاورزي اين نتيجه گيري نادرست را كرده بود كه "در اتحاد شوروي طبقات متضاد ديگر
وجود ندارد" و جامعه شوروي ديگر "از تصادمات طبقاتي رهائي يافته است". استالين بر
اين اساس، خطر سرنگوني دولت پرولتاريا را فقط از سوي تهاجمات و توطئه هاي
امپرياليستي و يا از جانب عناصر بورژوازي كهن مي ديد. حال آنكه در جامعه سوسياليستي
خطر احياء سرمايه داري عمدتا از سوي نيروهاي بورژوازي نوين است كه در چارچوب خود
جامعه سوسياليستي رشد كرده و در حزب كمونيست و ساختارهاي دولتي لانه مي كنند.
استالين اين ضرورت را ناديده گرفت كه تحت سوسياليسم بايد از طريق بسيج توده ها به
انقلاب مداوم دست زد؛ او ضرورت پيشبرد تحولات انقلابي مداوم در روبناي ايدئولوژيك و
سياسي جامعه و از همه مهمتر در خود حزب كمونيست و ساختارهاي دولتي را از نظر دور مي
داشت. از طرف ديگر، بر پايه همين تحليل نادرست از خصلت جامعه سوسياليستي، وي
تضادهائي كه به ناگزير در ميان خلق به ظهور مي رسيد را به حساب نفوذ "بورژوازي
سرنگون شده و عوامل خارجي" گذاشته، صف ميان خلق و دشمنان را مخدوش مي كرد. مائوتسه
دون، اشتباهات استالين را ناشي از تجربه محدود پرولتاريا در ساختمان سوسياليسم و
نيز آغشته بودن تفكر وي به ماترياليسم مكانيكي دانست. اين اشتباهات باعث تضعيف
پرولتاريا در مبارزه اش عليه بورژوازي نوخاسته در شوروي شد و زمينه مساعدي براي
تقويت و گسترش رويزيونيسم ايجاد كرد.
مائو بر پايه بررسي خصلت جامعه سوسياليستي و جمعبندي از تجارب ساختمان
سوسياليسم در شوروي و چين، مسائل استراتژيك زير را روشن و سيستماتيزه نمود: پس از
سرنگوني طبقات حاكمه كهن و كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا، پس از تبديل مالكيت
ابزار توليد از مالكيت خصوصي طبقه بورژوا به مالكيت عمومي دولت پرولتري، تبديل سرمايه هاي كوچك و مالكيت هاي فردي
به مالكيت اجتماعي دولتي يا مالكيت گروه هاي كلكتيو، هنوز نابرابري هاي مهمي در
ميان قشرهاي مردم در جامعه باقي مي ماند. اين نابرابري ها به شكل تضاد طبقاتي و
مبارزه طبقاتي بروز مي يابد. مائو خاطر نشان كرد سوسياليسم يك پديده متضاد است كه
هم بقاياي سرمايه داري و هم جوانه هاي كمونيسم را در خود دارد. جامعه سوسياليستي،
جهش بزرگي به پيش است كه در آن نيروي كار ديگر خريد و فروش نمي شود و تحت سلطه
نيروي طبقاتي بيگانه و متخاصم نيست. اما در اين جامعه كماكان نابرابري ها و تمايزات
مهمي بين بخشهاي مختلف وجود دارد. مهمترين اين تضادها ميان كار يدي و فكري، شهر و
روستا، و زن و مرد است كه با ادامه حيات جوانبي از مناسبات اقتصادي بورژوائي نظير
تفاوت دستمزدها و مبادله كالائي همراه است. كليه اين نابرابري ها، "حق بورژوائي"
خوانده مي شوند. همه اينها زمينه مادي رشد بورژوازي نوين در بطن جامعه سوسياليستي و
درون چارچوبه مالكيت سوسياليستي است. مائو تاكيد كرد كه سوسياليسم پايان راه نيست و
طبقات و مبارزه طبقاتي در سراسر دوران سوسياليسم موجود است. در سوسياليسم با
برقراري قدرت سياسي طبقه كارگر، تناسب قواي طبقاتي و شرايط مبارزه طبقاتي تغيير
كرده و پرولتاريا مي تواند با اتكاء به قدرت خود زمينه هاي بروز تخاصم اجتماعي را
محدود كند. اما سوسياليسم به دليل خصلت متضادش دو راه پيش رو دارد: تكامل و پيشروي
با هدف برقراري كمونيسم در جهان؛ يا عقبگرد بسوي سرمايه داري.
مائوتسه دون براي اولين بار در تاريخ جنبش كارگري موفق به تبيين يك تفكر
علمي و جامع از اقتصاد سياسي سوسياليستي شد. او در عين آموختن از جوانب مثبت
ساختمان سوسياليسم در شوروي از بسياري درك هاي نادرست غالب در ميان كمونيستهاي آن
كشور گسست كرد. مائو مشخصا با اين درك شوروي ها كه سوسياليسم را با برقراري مالكيت
عمومي و دستيابي به سطح معيني از رشد نيروهاي مولده مساوي قرار مي دادند مرزبندي
نمود. او تاكيد كرد كه شكل مالكيت دولتي مي تواند نقابي بر مناسبات بورژوائي بكشد؛
سوسياليستي بودن يا نبودن اقتصاد را بايد با اين محك سنجيد كه آيا در جهت محدود
كردن تمايزات، نابرابري ها، حق بورژوايي، قانون ارزش، ريشه كن كردن تقسيم كار كهن و
نابودي طبقات حركت مي كند يا در جهت حفظ و ازدياد آنها.
مائوتسه دون در تحليل راهگشاي خود از مبارزه طبقاتي در سوسياليسم روشن كرد
كه بورژوازي نوين، مركز سياسي خود را درون خود حزب كمونيست مي سازد. مائو اعلام
كرد: "شما داريد انقلاب سوسياليستي مي كنيد ولي هنوز نمي دانيد كه بورژوازي
كجاست. بورژوازي درست در حزب كمونيست است ـ همين صاحب منصباني كه راه سرمايه داري
را در پيش گرفته اند." آن بخش از رهبران حزب و دولت كه استراتژي و سياست و هدف
انقلاب پرولتري و برقراري كمونيسم را كنار گذاشته، مي خواهند كشور را بر پايه تقويت
تمايزات و احياء سرمايه داري اداره كنند، هسته مركزي بورژوازي نوين را تشكيل مي
دهند. اينها رويزيونيست ها هستند. به قدرت رسيدن رويزيونيست ها در يك كشور
سوسياليستي به معناي به قدرت رسيدن بورژوازي نوين است. مائو تاكيد كرد كه رهبري حزب
كمونيست در سراسر دوره سوسياليسم ضروري است، اما تحت سوسياليسم حزب كمونيست خصلتي
متضاد پيدا مي كند. از آنجا كه قدرت سياسي مهمترين بخش هر جامعه طبقاتي است و در
جامعه سوسياليستي، پرولتاريا از طريق حزبش قدرت سياسي را اعمال مي كند، بورژوازي
نوين تلاش مي كند حزب كمونيست را تحت سيطره خود در آورد. بنابراين حزب كمونيست به
عرصه حاد كشمكش بورژوازي نوين با پرولتاريا تبديل مي شود. به همين دليل در
سوسياليسم، حزب عرصه تعيين كننده مبارزه طبقاتي است. مائو بر نقش تعيين كننده روبنا
(آگاهي طبقاتي توده ها، خصلت انقلابي حزب، فرهنگ و آموزش) در حفظ دولت پرولتاريا و
تعميق خصلت سوسياليستي زيربناي اقتصادي جامعه تاكيد گذاشت.
مائو درك ماركسيستي از خصلت گذاري و متضاد جامعه سوسياليستي و مناسبات
طبقاتي درون آن را به روشني تبيين كرد و تاكيد نمود كه پيشبرد ساختمان سوسياليسم و
جلوگيري از احياي سرمايه داري، تنها بر متن تكامل آگاهانه مبارزه طبقاتي و ادامه
انقلاب امكان پذير است. او اين ديدگاه و روش را در چين سوسياليستي بكار بست و
انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي را عليه بورژوازي نوخاسته در حزب و دولت پرولتري
رهبري نمود. در دهه 60 رويزيونيست ها موفق شده بودند در حزب كمونيست و دولت، در
مديريت برخي كارخانجات و كلكتيوهاي روستائي و موسسات آموزشي و مجامع فرهنگي و هنري،
جاي پاي خود را محكم كنند. اجراي سياست هاي بورژوائي در حيطه هائي كه رويزيونيست ها
در آنجا قدرت داشتند باعث حادتر شدن تضادهاي اجتماعي شده بود. تحميل مقررات
مستبدانه در برخي كارخانه ها، نارضايتي كارگران از مديران را برانگيخته بود. رهروان
سرمايه داري مي كوشيدند زنان را در سياست و توليد، تابع و درجه دوم نگهدارند و راه
را بر رهائي همه جانبه و كامل آنان ببندند. ديدگاه هاي محافظه كارانه و انضباط خشك
و بوروكراتيك در راس موسسات آموزشي، جوانان را بشدت در منگنه گذاشته بود و آزار مي
داد. مائوتسه دون با اتكاء به نارضايتي و جوشش توده ها، فراخوان "بمباران مقرهاي
فرماندهي" بورژوازي در حزب و دولت سوسياليستي را صادر كرد. به قول مائو "انقلاب
فرهنگي، شكل و شيوه اي نوين براي برانگيختن توده هاي وسيع بود تا جوانب تاريك ما را
بطور آشكار و همه جانبه و از پايين افشاء كنند."
در انقلاب فرهنگي ميليونها نفر تحت رهبري مركز انقلابي در حزب كمونيست چين
بپا خاستند و جامعه سوسياليستي را انقلابيتر كردند. با اين انقلاب، تحولات اجتماعي
و اقتصادي و فكري عميقي بوجود آمد. توده هاي عظيم كارگران و ديگر انقلابيون در
جريان اين مبارزه بزرگ، آگاهي طبقاتي خويش را عمق بخشيده، بر ماركسيسم ــ لنينيسم
ــ مائوئيسم مسلط تر و در اعمال قدرت سياسي توانمندتر شدند. در جريان انقلاب فرهنگي
دهها ميليون كارگر و دهقان و جوان با اشتياق و بطور خستگي ناپذير به مطالعه و بحث
آثار كلاسيك ماركسيستي پرداختند. روحيه انتقاد به مقامات بالاي حزبي و بيان نظرات
در روزنامه هاي ديواري دست نويس به امري توده اي تبديل شد. در انقلاب فرهنگي كميته
هاي انقلابي نوين شكل گرفتند. اين كميته ها از سطوح پايه اي محلي تا سطوح عالي
نهادهاي حكومتي حضور داشتند و تركيب هاي گوناگوني از قشرهاي مختلف توده ها، تجارب و
سنين مختلف، كاركنان فكري و يدي، كارگران و مديران و افراد حزبي و غير حزبي را در
بر مي گرفتند. بعنوان يك سياست رسمي و رايج، كارگران در امر مديريت شركت جستند و
مديران و متخصصان و مقامات حزبي و دولتي نيز بنوبه خود درگير توليد شدند. ابتكار و
تجربه كارگران در جهت ابداعات تكنيكي و توسعه توليد بكار گرفته شد و دستاوردهاي
بيسابقه اي ببار آورد. كمون هاي خلق كه اشكال پيشرفته تر مالكيت اجتماعي و مناسبات
سوسياليستي را در روستا نمايندگي مي كردند تقويت شده و گسترش يافتند. مطالعه و بحث
و مبارزه تئوريك و فلسفي وسيعا به ميان توده هاي كارگر و دهقان برده شد و با پراتيك
توليدي درهم آميخت. روشنفكران و كادرهاي حزب عازم روستاها شدند و با توده ها پيوند
خوردند. علم و هنر از انحصار گروهي نخبه خارج شد و مردم عادي به اين عرصه راه
يافتند. واحدهاي ميليشيا براي تسليح توده ها بسط يافتند. جنبش رهائي زنان عليه سنن
جان سخت و ايدئولوژي هاي كهنه مردسالارانه دامن زده شد و بطور كلي مبارزات مهمي در
جهت محدود كردن تمايزات اجتماعي به پيش رفت.
انقلاب فرهنگي اولين مبارزه توده اي در تاريخ سوسياليسم بود كه با هدف
آگاهانه سرنگون كردن بورژواهاي نوخاسته اي كه از درون ساختارهاي دولت پرولتري سر
بلند كرده بودند، انجام مي شد. انقلاب فرهنگي به مدت 10 سال تلاش بورژوازي براي كسب
قدرت و احياي سرمايه داري در چين را پس زد و عقيم گذاشت. انقلاب فرهنگي، راه و روش
پيشبرد مبارزه اي بود كه تحولات نوين و بيسابقه اي را در زمينه مناسبات اقتصادي و
روبناي سياسي و ايدئولوژيك جامعه به ثمر رساند و دروازه هاي نويني را براي حركت
بسوي كمونيسم گشود. انقلاب فرهنگي خود بخشي از خيزش انقلابي دهه 60 بود كه آمريكا و
اروپا و كشورهاي آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين را در بر گرفت. اين انقلاب بنوبه
خود تاثيرات عميقي بر خيزش انقلابي در سطح جهان بر جاي گذاشت. از آن جائي كه انقلاب
فرهنگي در مقابل "سوسياليسم" خفقان آور شوروي رويزيونيستي، تصوير شاداب و زنده اي
از سوسياليسم را به پرولتاريا و خلقهاي همه كشورها ارائه كرد، بسرعت در بين جوانان
انقلابي محبوب شد.
فروكش خيزش انقلابي دهه 60 در سطح بين المللي از يكسو و فشارها و تهديدهاي
نظامي سوسيال امپرياليسم شوروي عليه چين از سوي ديگر، بار ديگر باعث رشد و تقويت
نيروهاي رويزيونيست درون چين به سركردگي دن سيائو پين شده بود. تناسب قواي طبقاتي
در سطح بين المللي و داخلي بسود جريان بورژوائي و به زيان دولت پرولتاريا در حال
چرخش بود. از اوايل دهه 70 ميلادي مائوتسه دون و يارانش كه در ميان آنها رهبران
برجسته اي نظير "چيان چين" و "چان چون چيائو" قرار داشتند، نبرد نويني را عليه
رهروان سرمايه داري درون حزب و دولت چين تدارك مي ديدند. اما با مرگ مائو در سال
1976 رويزيونيست ها فرصت را غنيمت شمرده و كودتاي ضدانقلابي خود را به اجراء
گذاشتند. آنها در عرصه داخلي به نابودي دستاوردهاي انقلاب فرهنگي پرداخته و حول
شعار "ثروتمند شدن شكوهمند است" احياي سرمايه داري را آغاز كردند. رويزيونيست ها در
عرصه بين المللي تحت عنوان تئوري "سه جهان" پرولتاريا و خلقها را به سازش با
دولتهاي ارتجاعي و امپرياليستهاي غربي فراخواندند. در اين ميان، جريان دگما ــ
رويزيونيستي در جنبش بين المللي كه حزب كار آلباني برهبري انورخوجه سردمدار آن بود،
دست به حملات افسار گسيخته عليه مائو و مائوئيسم زد. اين جريان دركي رويزيونيستي از
خصلت جامعه سوسياليستي داشت و با تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و
انقلاب فرهنگي ضديت مي ورزيد. "خوجه ايسم" در زمينه انقلاب در كشورهاي تحت سلطه
نافي مرحله انقلاب دمكراتيك نوين و وجود مساله ارضي ــ دهقاني و درستي استراتژي جنگ
طولاني مدت خلق بود. اين جريان در مقابل بينش ديالكتيكي ماترياليستي مائو، ملغمه اي
از ماترياليسم مكانيكي و ايده آليسم، و در مقابل بينش انترناسيوناليستي مائو، بينش
ناسيوناليستي را ارائه مي داد.
شكست پرولتاريا و به قدرت رسيدن رهروان سرمايه داري در چين، اهميت تاريخي و
جهاني انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي را بهيچوجه كمرنگ نمي كند. مشعلي كه مائوتسه
دون براي روشن كردن راه آينده برافروخته، همچنان فروزان است. دستاوردهاي انقلاب
فرهنگي فقط مربوط به مورد مشخص چين سوسياليستي نيست؛ و فقط به دوران بعد از كسب
قدرت توسط پرولتاريا نيز محدود نمي شود. اين تجربه براي كليه احزاب كمونيست (چه
قدرت سياسي را كسب كرده باشند چه در تدارك اين كار باشند) درسهاي جهانشمول بر جاي
گذاشته است. يعني پرولتاريا را به درك روشنتر، مباني تئوريك صحيحتر و روشهاي عملي
متكامل تر و انقلابي تري در ارتباط با حزب پيشاهنگ و اشكال سازماندهي، مشي توده اي،
رابطه آگاهي و مبارزه خودبخودي و مبارزه دو خط درون حزب رسانده است. انقلاب فرهنگي
مشخصا به تكوين و تكامل درك ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي از ديكتاتوري
پرولتاريا و ساختمان سوسياليسم پا داد كه همچنان مبناي حركت طبقه كارگر جهاني در
پيشبرد انقلابات پرولتري آتي است.
مائو در جريان هدايت انقلابات عظيمي كه هر يك جهان را به لرزه درآورد، علم
ماركسيسم ــ لنينيسم را به مرحله سوم و كيفيتا عاليتر يعني ماركسيسم ــ لنينيسم ــ
مائوئيسم تكامل داد. ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم حاصل جمع افكار و عقايد و
سياستهاي ماركس و لنين و مائو، اين رهبران و آموزگاران بزرگ پرولتاريا نيست. بلكه
بسط و تكامل تئوري كمونيستي از زمان ماركس تاكنون است؛ چكيده مبارزات تئوريكي و
پراتيكي طبقه كارگر در يك قرن و نيم اخير است. ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم در
جريان نبرد طبقاتي براي تغيير جهان و در پروسه شناخت از جهان و طبيعت، حكم تلسكوپ و
ميكروسكوپ را دارد كه به طبقه ما ديد گسترده و دقت نظر مي بخشد. اين ايدئولوژي شكست
ناپذيراست، چرا كه حقيقت است. استحكام تئوريك بر اين پايه، درك تاريخ بر اين پايه و
بكاربست صحيح سياستهاي مبتني بر اين علم و ايدئولوژي در پراتيك انقلابي، رمز پيروزي
تاريخي و دورانساز پرولتارياي جهاني است. امروز، با اتكاء به آن بايد راه خويش را
هموار كنيم، بار ديگر كشورهاي سوسياليستي را در جهان بر پا داريم و انقلاب جهاني
پرولتري را عميقتر و گسترده تر به پيش بريم.
سياست، فرهنگ و اقتصاد در جامعه
سوسياليستي
هدف و دورنماي پرولتاريا ايجاد يك جهان كمونيستي است. در كمونيسم از طبقات،
توليد كالائي و پول، ستم و استثمار، سياست و ايدئولوژي منطبق بر اينها خبري نيست.
در كمونيسم، مقولاتي نظير جنگ، فقر، بيكاري جائي ندارند؛ ملت ها و مرزها و اديان در
كار نيستند و هر شكلي از ستم جنسيتي و ملي و مذهبي رخت بر بسته است؛ انسانها به عده
اي كه فقط كار فكري و مديريت مي كنند و ديگراني كه فقط به كار يدي مشغولند، تقسيم
نمي شوند. از آنجا كه در كمونيسم، طبقات از ميان رفته اند و هيچ نشاني از نابرابري
هاي طبقاتي و جنسيتي و ملي نيست، وجود ماشين دولتي بمثابه ابزار سلطه و تحميل اراده
يك طبقه بر طبقه اي ديگر زائد است. در كمونيسم، دولت وجود ندارد؛ همانطور كه احزاب
بمثابه نمايندگان سياسي طبقات گوناگون نيز وجود ندارند. با محو طبقات و نابرابري
هاي طبقاتي، مقولاتي نظير ديكتاتوري و دمكراسي، نابرابري و برابري مفهوم خود را از
دست خواهد داد و از ميان خواهد رفت. تقسيم كار و تفاوت هاي جنسيتي و نژادي در جامعه
كمونيستي، مايه امتياز يكي بر ديگري و يا سلطه بخشي از جامعه و انقياد و محروميت
بخش ديگر نخواهد بود. در كمونيسم هر فرد هم برنامه ريز است و هم كارگر. انسانها در
جريان تعاوني آگاهانه و داوطلبانه به توليد و بازتوليد نيازهاي همگان مي پردازند.
در كمونيسم، هركس به اندازه توانائيش به جامعه خدمت مي كند و هركس به اندازه نيازش
از جامعه باز مي ستاند. اصل كمونيستي "از هركس به اندازه توانش، به هركس به
اندازه نيازش" بدين معناست كه هدف انسانها از كار كردن، ديگر بقاي فردي خودشان
نيست. توان توليدي و وفور همگاني در كمونيسم بدانجا رسيده كه امكان مادي تحقق اصل
"به هركس به اندازه نيازش" را فراهم آورده است؛ و شعور اجتماعي آنقدر تكامل يافته و
تفكر كمونيستي آنچنان همگاني شده كه اصل "از هركس به اندازه توانش" داوطلبانه به
اجراء درمي آيد. در انجام اين كار نه زوري در كار خواهد بود و نه كسي به فكر تقلب
خواهد افتاد. زيرا اين مقولات همراه با طبقات و تخاصم طبقاتي و دولت طبقاتي به موزه
هاي عهد عتيق سپرده خواهد شد. نابودي طبقات و تمايزات طبقاتي به معناي آن نيست كه
در جامعه كمونيستي هيچ تضاد و مبارزه اي وجود نخواهد داشت. در آنجا تضادهائي ميان
روبنا و زيربناي اقتصادي، مناسبات توليدي با نيروهاي مولده و نظرات صحيح و ناصحيح و
غيره كماكان موجود خواهد بود. اما اين تضاد و مبارزه، خصلت طبقاتي و خصمانه نخواهد
داشت.
جهان كمونيستي از طريق انقلابات پرولتري ساخته خواهد شد. طبقه كارگر در
تمامي كشورها بايد چنين انقلابي را سازمان دهد و با سرنگون كردن طبقات استثمارگر
بسوي اين هدف گام بردارد. اما انقلاب پرولتري نمي تواند به يك ضربت در سراسر جهان
به پيروزي دست يابد. ناموزوني جهان سرمايه داري و افت و خيز انقلابات در كشورهاي
مختلف، اين امر را ناممكن مي كند. به ناگزير ميان جامعه سرمايه داري و جامعه
كمونيستي يك دوران طولاني گذار و دگرگوني انقلابي يكي به ديگري وجود دارد كه
سوسياليسم خوانده ميشود:
سوسياليسم، حاكميت سياسي طبقه كارگر است كه ديكتاتوري پرولتاريا خوانده مي
شود؛
سوسياليسم، يك شيوه اقتصادي مشخص و متمايز از سرمايه داري است؛
و در عين حال، سوسياليسم يك جامعه در حال گذار، داراي تضاد و مرتبا در حال
تغيير است و با تلاطمات و جهشهاي انقلابي در سطح ملي و بين المللي تكامل مي يابد.
آنچه سمت و سوي تحولات و پيشرويهاي مداوم در جامعه سوسياليستي را تعيين مي
كند، قطب نماي كمونيسم است: آيا در جهت ريشه كن كردن تمايزات طبقاتي و اجتماعي حركت
مي شود يا خير؟ آيا مبارزه اي پيگير براي محو ايدئولوژي و افكار و عقايد كهنه اي كه
توجيه گر جامعه طبقاتي هستند به پيش برده مي شود يا اين ايده ها به اشكال مختلف
بازتوليد مي شوند؟ اين معيار تعيين مي كند كه سياستها و اقدامات در جامعه
سوسياليستي، نماينده پيشرفت بسوي كمونيسم است يا نشانه عقبگرد به سرمايه داري. ضامن
و لازمه حفظ و پيشرفت جامعه سوسياليستي در مسير كمونيسم جهاني، وجود دولت پرولتاريا
در سراسر دوران گذار است.
دولت پرولتري: دمكراسي و ديكتاتوري
پرولتاريا تحت رهبري حزب پيشاهنگ خود و از راه انقلاب قهرآميز توده اي،
دستگاه قدرت دولتي طبقات حاكم را در هم مي شكند و نابود مي كند. پرولتاريا با اتكاء
به نهادها و تشكلاتي كه پروسه انقلاب را رهبري كرده و به انجام رسانده اند (يعني
حزب كمونيست، ارتش سرخ و جبهه متحد خلق، سازمان هاي توده اي سراسري و محلي)
ساختارهاي نوين قدرت سياسي سراسري كه كيفيتا متفاوت از ساختارهاي سياسي دولت كهن
است را مي سازد.
برخلاف بورژوازي كه دولت خود را نماينده "اراده همگاني" مي خواند و از
"دمكراسي براي همه" دم مي زند، پرولتاريا با صراحت اعلام مي كند كه دولت پرولتري،
نظير دولت بورژوازي، داراي دو جنبه است: ديكتاتوري و دمكراسي. دمكراسي بورژوائي
يعني ديكتاتوري بر پرولتاريا و ساير توده ها. اين مساله هم در كشورهاي تحت سلطه
امپرياليسم كه رژيم هايش مردم را به شكل عريان و خشن و مستمر سركوب مي كنند صادق
است و هم در دمكراسي هاي انتخاباتي غربي. دولت پرولتاريا درست در نقطه مقابل اين
قرار دارد؛ يعني دمكراسي براي طبقه كارگر و توده ها است؛ و ديكتاتوري براي بورژوازي و
استثمارگران. توده هاي مردم كه از حق حاكميت سياسي و اداره سياست و اقتصاد و فرهنگ
جامعه محروم بوده و توسط دولت بورژوائي سركوب شده اند به سروران واقعي جامعه تبديل
مي شوند. زحمتكشان به آزادي يا حقوق اساسي خود دست مي يابند. اين حقوق عبارتند از:
حق حاكميت سياسي؛ حق كنترل اقتصاد جامعه؛ حق اعمال حاكميت بر كليه عرصه هاي روبنا؛
حق سركوب نيروهاي متخاصمي كه در صدد احياي سرمايه داري هستند.
عوامفريبان بورژوا مي كوشند دولت را دستگاهي "بيطرف" و "ميانجي طبقات
اجتماعي" معرفي كنند. حال آنكه كليه دولتها خواه پرولتري خواه بورژوائي، مضمون
طبقاتي معيني دارند. دولت ديكتاتوري بورژوازي در هر شكل كه باشد (نظامي، مذهبي، يا
دمكراسي غربي) نماينده منافع اقليت استثمارگر و حافظ مناسبات توليدي استثمارگرانه
است. تحت اين دولت، آن كه توليد مي كند كمتر از همه از ثروت توليد شده بهره مي گيرد
و كسي كه نقشي در توليد ندارد آن را تصاحب و انباشت مي كند. سياست، ايدئولوژي،
قانون و قواي سركوبگر از اين وضعيت حفاظت مي كنند. در مقابل، ديكتاتوري پرولتاريا
نظام مالكيت خصوصي سرمايه دارانه را در هم مي شكند؛ نظام مالكيت اجتماعي را برقرار
مي كند و شرايطي را فراهم مي كند كه در آن هركس به اندازه كارش از ثروتهاي اجتماعا
توليد شده بهره مند شود. ديكتاتوري پرولتاريا شرايط محو گام به گام كليه تمايزات
طبقاتي و اجتماعي و نهادها و افكاري كه اين تمايزات را تقديس و تقويت مي كنند را
بوجود مي آورد. ديكتاتوري پرولتاريا براي پيشروي انقلاب جهاني پرولتري و ايجاد يك
جهان كمونيستي مبارزه مي كند. سياست، ايدئولوژي، قانون و اعمال جبر در دولت
پرولتاريا به اين اهداف خدمت مي كند.
دولت پرولتاريا، ارتش و دستگاه اداري، محكمه و قوانين خاص خود را دارد.
ارتش در جامعه سوسياليستي كيفيتا متفاوت از ارتش بورژوائي است؛ سلسله مراتب نظامي
اين ارتش به ايجاد تمايزات طبقاتي ميان فرماندهان و سربازان منجر نمي شود و بر
اطاعت كوركورانه مبتني نيست. اين ارتش در پيوند با توده ها در امر توليد شركت مي
كند. دستگاه اداري دولت پرولتري نيز با دستگاه عريض و طويل بوروكراتيك بورژوائي
ماهيتا فرق دارد. از آنجا كه وظيفه دولت پرولتري بر خلاف دستگاه اداري در جوامع
ارتجاعي، سركوب اكثريت اهالي نيست و از آنجا كه توده ها نقش گسترده اي در اداره
عرصه هاي گوناگون جامعه نوين بازي مي كنند، دستگاه دولت پرولتري بسيار كوچكتر از
دستگاه دولت بورژوايي است. اگر در جامعه بورژوائي قوانين براي حفاظت از تمايزات
طبقاتي و نابرابري هاي اجتماعي عليه پرولتاريا و ساير توده هاست، در جامعه
سوسياليستي هدف از قوانين، محو كردن تمايزات طبقاتي و نابرابري هاي اجتماعي بوده،
عليه طبقات استثمارگر است.
اما عليرغم همه اين تفاوتهاي كيفي، نفس موجوديت دستگاه دولتي با بخشهاي
نظامي و اداري گوناگونش، بازتاب تقسيم كار متناقض و شكاف ناگزير ميان اين نهاد با
توده هاست. اين شكاف مي تواند بستر عيني شكل گيري يك قشر ممتاز جدا از توده شود و
به رشد ديدگاه و خط بورژوائي در قلب دستگاه دولت سوسياليستي كمك كند. به همين خاطر،
داشتن درك صحيح انقلابي از اين وضعيت متناقض و اتخاذ شيوه هاي صحيح براي محدود كردن
اين شكاف عيني، يكي از وظايف حياتي پيشاهنگ طبقه كارگر در جامعه نوين است. اين جزئي
از مبارزه پرولتاريا براي انقلابي كردن مداوم نهاد دولت نوين است كه از فرداي كسب
قدرت سياسي آغاز مي شود. حركت در جهت زوال دولت كه يك شاخص پيشروي به سوي هدف
كمونيسم جهاني است، با انقلابي كردن مداوم دولت و نهادهاي گوناگونش معنا مي يابد.
حزب پرولتري بايد بر بستر مبارزه آگاهانه و مستمر عليه گرايشات و خطوط بورژوائي در
صفوف ارتش، براي مستحكم كردن پيوند رده هاي مختلف آن با منافع انقلاب و توده ها
تلاش كند. يك اقدام معين ديگر در راستاي محدود كردن تقسيم كار بين نهاد حرفه اي
نظامي و مردم، و مشاركت مستقيم توده ها در اعمال و حفظ قدرت سياسي، تشكيل و تقويت
ميليشياي توده اي به مثابه تبارز خلق مسلح در كنار ارتش سرخ است. پيشاهنگ طبقه
كارگر بايد به سازماندهي كارزارهاي متناوب سياسي ـ ايدئولوژيك توده اي عليه
بارزترين و خطرناكترين اشكال بوروكراتيسم، فساد و امتياز طلبي بورژوائي در سطوح
مختلف مقامات دولتي بپردازد؛ نارضايتي و مقاومت و مبارزه خودجوش و پراكنده توده ها
عليه بيعدالتي ها و تبعيضات و نابساماني ها در دولت و حزب را تشخيص دهد؛ و شورش
عادلانه توده ها عليه اينها را تشويق و حمايت و رهبري كند.
در دولت پرولتري، حزب كمونيست نقش رهبري كننده دارد و اين نقش رسميت يافته
و نهادي شده است. يكي از تبليغات رايج بورژوازي اينست كه: "دولت كمونيستها تك حزبي
است و به همين خاطر راه شركت مردم در قدرت سياسي بسته شده است. در مقابل، دولتهاي
سرمايه داري چند حزبي هستند. حاكمان مرتبا عوض مي شوند و به همه فرصت حكومت كردن مي
دهند." اين بحثي عوامفريبانه است. در جوامع سرمايه داري به همه طبقات فرصت حكومت
كردن داده نمي شود. بلكه قشرهاي مختلف طبقه بورژوازي هستند كه در احزاب مختلف متشكل
شده و در هر دوره يكي از آنها و يا ائتلافي از اين احزاب، حكومت را تشكيل مي دهند.
بازي فريبكارانه بورژوازي كه هر چند سال يك بار به مردم اجازه مي دهد در انتخابات
شركت كنند و از ميان احزاب بورژوائي، يعني از ميان نمايندگان ستمگران و استثمارگران
يكي را برگزينند، هيچ تغييري در اين واقعيت نمي دهد. بنابراين همواره هسته فشرده اي
از رهبران بورژوازي ــ و فقط بورژوازي ــ هدايت دولت را در دست دارند. اين رهبران
هم مي توانند نماينده احزاب رسمي حكومتي باشند و هم مي توانند از سياستمداران و
استراتژيست هاي غير حزبي باشند كه نهادهاي سياسي، نظامي و جاسوسي را مي چرخانند.
در دولت پرولتري، بخشي از طبقه كارگر كه در حزب كمونيست متشكل شده، نقش
رهبري كننده را بازي مي كند. پرولتاريا بر خلاف بورژوازي اين حقيقت را با صراحت
اعلام مي كند و شرايط مادي اجتناب ناپذير بودنش را روشن مي كند: به علت تمايزات و
شكافهائي كه در جامعه و جهان طبقاتي وجود دارد، صفوف طبقه كارگر مرتبا به بخش
پيشرو، ميانه و عقب مانده تقسيم مي شود. نتيجتا، هميشه اقليتي از طبقه كارگر پيش از
سايرين به آگاهي طبقاتي دست مي يابد و رسالت پرولتاريا مبني بر نابودي ستم و
استثمار سرمايه داري و ايجاد جامعه بي طبقه كمونيستي را بطور علمي درك مي كند. اين
بخش پيشرو در حزب متشكل مي شود و به مثابه ستاد فرماندهي طبقه كارگر عمل مي كند.
اما نقش رهبري كننده حزب در دولت پرولتري به معناي انفعال يا دور بودن توده
هاي كارگر و زحمتكش از اعمال قدرت سياسي نيست؛ درست برعكس. حزب كمونيست، شركت مستمر
توده ها در هدايت آگاهانه امور سياسي و اقتصادي و فرهنگي را رهبري مي كند و نهادهاي
قدرت توده اي را در اشكالي مانند شوراها، مجامع و تشكلات توده اي و قدرتهاي محلي و
غيره در كليه سطوح جامعه تقويت مي كند و تحكيم مي بخشد. بعلاوه، در جامعه
سوسياليستي، حزب كمونيست نه تنها يك حزب در قدرت است بلكه همچنين پيشاهنگ مبارزه
انقلابي عليه آن جوانبي از قدرت است كه به مانعي در راه محو تمايزات و تضادهاي بجا
مانده از گذشته تبديل مي شود. حزب كمونيست در كوره انقلابات ادامه دار دستخوش
دگرگوني انقلابي شده و نوسازي مي شود. بنابراين شركت توده ها در امر سياست و اداره
جامعه در دولت پرولتري، با آنچه در دمكراسي هاي انتخاباتي بورژوائي مي گذرد، زمين
تا آسمان فرق دارد و يك شركت ظاهري و نا آگاهانه نيست. هدف از تبليغات بورژوازي
عليه نقش حزب در سوسياليسم، محروم كردن طبقه كارگر از ابزاري است كه براي دستيابي
به آگاهي طبقاتي، كسب قدرت سياسي و پيشروي بسوي كمونيسم به آن نياز مبرم دارد.
بر كليه دولتهائي كه در تاريخ بوجود آمده اند ايدئولوژي طبقه معيني مسلط
بوده است. اين حقيقتي بسيار مهم است كه عوامفريبان بورژوا آن را پنهان مي كنند. نه
تنها رژيم هاي مذهبي مانند جمهوري اسلامي يا سلطنت واتيكان در قرون وسطي، بلكه كليه
حكومت هاي بورژوائي سكولار (غير ديني) هم داراي ايدئولوژي هستند. اساس ايدئولوژي
دولت بورژوائي، جدا از شكل هاي متنوعي كه بخود مي گيرد، عبارتست از تقويت و تقديس
مالكيت خصوصي و مناسبات استثمارگرانه و ستمگرانه. ايدئولوژي بورژوايي يعني ابدي
دانستن نظام سرمايه داري و اعتقاد به غير قابل تغيير بودن جامعه استثماري. كليه
ارزشها، سنن، آداب، آثار هنري و ادبي كه مناسبات مالكيت خصوصي استثمارگرانه را
تقديس و تقويت مي كنند، بخشي از روبناي ايدئولوژيك دولتهاي بورژوائي را تشكيل مي
دهد. ايدئولوژي بورژوائي نه ابدي است و نه آنطور كه تبليغ مي شود منطبق بر "ذات
بشر". اين ايدئولوژي همانند خود طبقه بورژوازي محصول دوره تاريخي معيني است و در
تاريخ مبارزه طبقاتي، عمر نسبتا كوتاهي دارد. عصر اين ايدئولوژي نيز مدتهاست بسر
آمده است و سلطه كنوني آن بر جامعه بشري، بيش از پيش در گرو سركوب سازمان يافته
توده ها به وسيله دولت بورژوائي است. اين دولت تمام امكانات خود را براي تبليغ
ايدئولوژي بورژوائي، ارزشهاي بورژوائي و نظام مالكيت بورژوائي بكار مي اندازد و
ايده هاي كمونيستي را سركوب مي كند. تحقير توده ها، تفكرات نژادپرستانه و ضد زن،
حرص و آز و خودپرستي، برتري جوئي ملي و افكار ارتجاعي ديگر، ايدئولوژي دولت
بورژوائي را مي سازند. دولت بورژوائي مرتبا چنين ايده هايي را بشكل مستقيم و غير
مستقيم در نظام آموزشي و رسانه هاي گروهي ترويج مي كند.
دولت پرولتاريا داراي ايدئولوژي كمونيستي است و اين را بروشني اعلام مي
كند. اين ايدئولوژي درست در نقطه مقابل ايدئولوژي بورژوائي قرار دارد. اساس
ايدئولوژي دولت پرولتاريا اينست كه جامعه مبتني بر مالكيت خصوصي سرمايه داري،
پوسيده و ارتجاعي شده و عمر آن بسر رسيده و بايد جاي خود را به جامعه كمونيستي
بدهد. كليه ارزشها، سنن، آثار هنري و ادبي كه اين ايده اساسي را در بر دارند، جزء
روبناي ايدئولوژيك دولت پرولتاريا هستند. دولت پرولتاريا حداكثر توان خود را براي
تبليغ و ترويج كمونيسم بكار مي بندد.
ايدئولوژي كمونيستي درست برخلاف ايدئولوژي بورژوازي كه مربوط به عصر كهنه
است و لاشه سنگين هزاران ساله نظام طبقاتي را بر دوش مي كشد، ايدئولوژي عصر جديد
است و از آينده الهام مي گيرد. جهان نگري و متدولوژي كمونيستي مانند كليه بينش هاي
طبقاتي ديگر جانبدار است؛ اما برخلاف آنها حقيقت را بيان مي كند و قدرت فوق العاده
اش از همينجا سرچشمه مي گيرد. ايدئولوژي كمونيستي يك بينش علمي است كه مرتبا تمام
تجارب بشر را سنتز و جذب مي كند؛ مرتبا خود را نقد مي كند و آنچه كه ديگر كهنه شده
و يا نادرستي آن به اثبات رسيده را كنار مي گذارد.
در جامعه سوسياليستي، حزب كمونيست آموزش ايدئولوژي كمونيستي را پيگيرانه در
ميان مردم به پيش مي برد؛ با اين هدف كه توده ها با مسلح شدن به اين ايدئولوژي،
آگاهانه عليه هر آنچه ارتجاعيست شورش كنند؛ روحيه نقادانه آنها براتر شود؛ و شور
نوآوري و تغيير مداوم جهان و خود در آنها برانگيخته شود. هدف از آموزش كمونيستي در
جامعه سوسياليستي آن است كه توده هاي زحمتكش بتوانند راه سرمايه داري را از راه
سوسياليستي تميز دهند و عليه سياستها و نيروهائي كه راه سرمايه داري را در پيش
گرفته اند، بپاخيزند. اين درك از آموزش ايدئولوژي كمونيستي با دركي كه دولتهاي
رويزيونيستي نظير شوروي سابق و يا چين امروز از آن ارائه داده اند، تفاوت بنيادي
دارد. آنها ايدئولوژي كمونيستي را به مشتي اصول خشك و بي فايده شبه مذهبي، يا به يك
واحد درسي در محدوده دانشگاه تبديل كردند؛ زندگي و روح پويا و شورشگرانه آن را
كشتند. هدف دولتهاي رويزيونيست، كشيدن نقاب سوسياليستي بر نظام پوسيده سرمايه داري
در كشورشان بود. به همين جهت آنها نياز داشتند كه پوسته ايدئولوژي كمونيستي را نگاه
دارند، ولي درون آن را با محافظه كاري، اطاعت برده وار و به يك كلام، با محتوائي
بورژوائي پر كنند. بنابراين بجاي اتكاء به ادعاهاي ايدئولوژيك دولتها، بايد محتواي
ايدئولوژي آنان را با واقعيات اقتصادي ــ اجتماعي جامعه تحت حاكميتشان محك زد.
دين آموزه اطاعت است؛ اطاعت كوركورانه. ماركسيسم آموزه شورش است؛ شورش
آگاهانه. توده ها تنها زماني كه به ماركسيسم مسلح باشند، مي توانند آگاهانه دست به
مبارزات سترگ براي تغيير بنيادين شرايط خود و جهان بزنند.
دولت ديكتاتوري پرولتاريا، دولتي آته ئيست يعني بي خدا است. اما تحت اين
دولت، اعتقاد به وجود خدا و داشتن مذهب براي آحاد جامعه آزاد خواهد بود. دولت
پرولتري اين حقيقت را ترويج مي كند كه خدا يا هيچ شكل ديگري از هستي ماوراء الطبيعه
وجود ندارد و حقايق هستي را آنطور كه هست بايد ديد و به نفع زندگي بشر تغيير داد.
با دين عمدتا بدين دليل مخالفت و مبارزه خواهد شد كه مناسبات اجتماعي و ارزشهاي
اخلاقي ستمگرانه را تقديس و تقويت مي كند. اين مبارزه اي است خلاق و فعال و
شورشگرانه كه با اتكاء به ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخي، متدولوژي تحقيق و بررسي علمي و صحيح تمامي
پديده هاي ناشناخته به پيش خواهد رفت و از طريق بكاربست مشي توده اي و آموزش توده
اي عملي خواهد شد. كليه اعضاي نهادهاي مذهبي بايد مثل بقيه آحاد جامعه بر مبناي اصل
"از هركس به اندازه توانش به هركس به اندازه كارش" كار كنند. دامنه فعاليت آنها،
عمدتا از طريق بالا بردن آگاهي توده ها نسبت به ماهيت ارتجاعي و فريبكارانه اين
ايدئولوژي، محدود خواهد شد.
تحت دولت پرولتاريا، دين و تخيلات وارونه و اسارتباري كه كارشان تخدير و
تسكين انسانها و ايجاد روياهاي كاذب است، نفي خواهد شد. در مقابل، كنكاش در
ناشناخته ها و روياپردازي هاي علمي از طريق فعاليت هنري و علمي گسترش خواهد يافت.
امكان ابداعات فني و خلق آثار هنري بگونه اي كه در تاريخ نظير ندارد براي زحمتكشان
فراهم خواهد شد. در جامعه نوين، با پيشرفت مبارزه آگاهانه براي حل صحيح تضاد ميان
كار فكري و كار يدي، و تضاد ميان آگاهي و عمل (دانستن و عمل كردن)، پايه هاي مادي و
اجتماعي ديدگاه هاي ايده اليستي، متزلزل و تضعيف مي شود و زمينه عيني مساعدتري براي
تسلط نگرش ماترياليستي، علمي و انقلابي پديد مي آيد.
عرصه فرهنگ و مشخصا هنر و ادبيات، بخش مهمي از روبناي جامعه است. هنر به
خاطر تاثيرات شگرفي كه بر ذهنيت مردم جهت طرفداري از نظم حاكم و ارزشهاي آن، يا به
زير سئوال كشيدن و شورش عليه آن دارد، حائز اهميت بسيار است. به همين دليل است كه
بورژوازي به طرق مختلف اين عرصه را كنترل مي كند. اين كار در جوامع تحت سلطه، با
سركوب هنرمندان انقلابي و مردمي و سانسور عريان آثار آنها همراه است. در جوامع
امپرياليستي، هنر و ادبياتي كه به نظم موجود خدمت نمي كند را به طرق زيركانه تر و
پوشيده تري سركوب مي كنند و مانع اشاعه و نفوذ آن مي شوند.
در جامعه سوسياليستي، پرولتاريا بر عرصه فرهنگ كنترل اعمال خواهد كرد.
كنترل، اساسا از طريق رشد و تقويت يك فرهنگ نوين عملي خواهد شد. يعني آن دسته آثار
هنري و ادبي كه به طرق مستقيم يا غير مستقيم، در قالب فرمهاي هنري متنوع، به نقد
جامعه طبقاتي و افشاي افكار و آداب كهنه مي نشينند و آينده اي عاري از كليه تمايزات
اجتماعي را تصوير مي كنند، تشويق و ترويج خواهند شد. توليد آثار هنري كه به درك
عميقتر حقيقت در رابطه با جوانب گوناگون زندگي و جهان كمك مي كند مورد حمايت قرار
خواهند گرفت. گذار از جامعه سوسياليستي و رسيدن به كمونيسم، بدون رشد چنين فرهنگي
امكان ناپذير است.
اما معنا و نتيجه كنترل پرولتاريا بر عرصه فرهنگ، به هيچوجه معادل با
"يكدست"، تكراري و بي روح شدن آثار هنري، سترون شدن خلاقيت ها، رواج آثار "سفارشي"،
مرگ روحيه مبارزه جويانه و نقادانه در عرصه هنر نيست. درست برعكس؛ اين عرصه به صحنه
مباحثات و جدالهاي پر شور بر سر محتوا و قالب آثار تبديل خواهد شد. در غير اين صورت
نمي توان از تكامل هنر انقلابي سخن گفت.
در همين راستا تنوع و نوآوري در اشكال و قالب هاي هنري تشويق خواهد شد. هر
چند محتوا و تاثيرات اجتماعي آثار هنري عمده است اما پر و بال دادن به خلاقيت هنري
در بوجود آمدن اشكال هنري متنوع، انعكاس خواهد يافت و به عرصه هنر، پويائي و
سرزندگي خواهد بخشيد.
پرولتاريا پس از كسب قدرت، كليه آثار هنري و ادبي كه سابقا به دليل
مخالفتشان با نظم كهن سركوب مي شدند را بطور گسترده در اختيار توده هاي مردم قرار
خواهد داد. همزمان آثار هنري مترقي بين المللي نيز وسيعا اشاعه خواهد يافت. آثار
هنري و ادبي در سطحي كه تاكنون سابقه نداشته، در اختيار توده هاي كارگر و دهقان
قرار خواهد گرفت؛ و آنها به امكانات خلق آثار هنري دسترسي پيدا خواهند كرد.
تشويق و اشاعه آثار هنري توليد شده بوسيله توده ها (هنرمندان غير حرفه اي)،
گامي خواهد بود در جهت محدود كردن تقسيم كار ديرينه ميان يك اقليت نخبه هنرمند و
توده هائي كه صرفا مصرف كننده توليدات هنري هستند. دگرگون شدن مضامين آثار كه به
پيدايش نوع نويني از توليدات هنري مي انجامد نيز به محدود شدن همين تقسيم كار كمك
خواهد كرد. جهت گيري اساسي در جامعه نوين اينست كه توليدات هنري، منافع بنيادين و
آرمانهاي پرولتاريا و توده ها را متبلور كند و عمدتا انعكاس مبارزه، كار و زندگي
باشد. درست به همين خاطر، مبارزه با گرايشات اكونوميستي كه منافع توده ها را به
خواسته هاي محدود و روزمره تقليل مي دهند، يا گرايشات پوزيتيويستي كه حقانيت و صحت
و مفيد بودن هر نظريه و سياست و عمل را با نتايج فوري و كوتاه مدت و بلاواسطه اش
اندازه مي گيرند و از ترسيم افق هاي گسترده تر و دورتر عاجزند، امري اجتناب ناپذير
و ضروري در عرصه آفرينش هنري خواهد بود.
دولتهاي مرتجع همواره از پيوند نزديك ميان هنرمندان و توده هاي مردم هراس
دارند. بورژوازي همواره سعي مي كند با دادن جايگاهي ممتاز به هنرمندان، آنان را
بخرد و در انفراد از واقعيات جامعه و مردم در برج عاج بنشاند. در جامعه سوسياليستي،
هنرمندان تشويق مي شوند كه به ميان توده ها بروند، با آنها زندگي كنند و آثار خود
را در ارتباط نزديك با زحمتكشان و با تاثير يافتن از آنها بيافرينند. بدين طريق،
آثاري خلق مي شود كه به توده هاي كارگر و دهقان در گسستن زنجيرهاي هزاران ساله
افكار و سنن طبقاتي و در ساختن جامعه نوين كمك مي كند.
در جامعه سوسياليستي از توزيع آثاري كه بيان نارضايتي و مخالفت با دولت
پرولتري است جلوگيري نخواهد شد. بلكه از وجود آنها براي خلاق كردن عرصه نقد هنري و
جدل هاي ماركسيستي بر سر آفرينش آثار هنري نوين استفاده مي شود. اتخاذ چنين سياستي
در عرصه هنر و ادبيات، بازتاب سياست استراتژيك دولت سوسياليستي در زمينه حفظ "جبهه
متحد" با اقشار غير پرولتري، منجمله روشنفكران نيز هست. شعار راهنماي پرولتاريا در
اين زمينه، شعار مائوئيستي و مصاف طلبانه "بگذار صد گل بشكفد؛ بگذار صد مكتب فكري
رقابت كند" است.
در سياست هاي دولت پرولتري، انتشار و نمايش آثار هنري ارتجاعي داخلي و
خارجي همراه با نقد آنها نيز جائي خواهند داشت، تا توده هاي مردم هر چه بهتر به
مقايسه بنشينند و از
اين طريق
آگاهي طبقاتي خود را بالا ببرند.
در جوامع بورژوائي، طبقات حاكمه رسانه هاي گروهي و ساير ابزار تبليغي را در
انحصار مي گيرند، با اين هدف كه در مورد تاريخ و مسائل مهم جاري در جامعه و جهان،
مغزها را از تصاوير وارونه و دروغ انباشته كنند. پيشرفت هاي علمي كه سرعت و گسترش
بيسابقه اي در شبكه اطلاعات رساني ايجاد كرده، در خدمت اين هدف قرار گرفته است.
ابزاري مانند اينترنت كه بورژوازي آن را وسيله اي در خدمت "دمكراتيزه" كردن جهان جا
مي زند در واقع بيشتر از آن كه توسط توده ها مورد استفاده قرار گيرد، وسيله اي جهت
كنترل بيشتر توده ها از نظر سياسي و ايدئولوژيك است.
هدف و مضمون تبليغات در جامعه سوسياليستي درست در نقطه مقابل جامعه
بورژوائي قرار دارد. تحت ديكتاتوري پرولتاريا براي اولين بار در تاريخ جامعه
طبقاتي، توده هاي مردم در سطح ميليوني با مهمترين مسائل جهان، تاريخ و هستي بطور
حقيقي آشنا ميشوند. رسانه ها و ساير ابزار تبليغي و ترويجي، مردم را به درك
ماترياليستي ديالكتيكي از اجتماع و طبيعت، تاريخ و جهان مجهز مي كنند تا با واقعيات
آنگونه كه هست روبرو شوند. تجربه جوامع سوسياليستي واقعي نشان مي دهد كه توده هاي
عادي مردم، هزاران بار بيشتر از توده هاي مردم در دمكراسي هاي بورژوائي از واقعيات
جهان، جامعه و تاريخ آگاهي داشتند و از چنان شعور سياسي برخوردار بودند كه در
كشورهاي سرمايه داري حتي به فكر نمي گنجد.
در سوسياليسم، پرولتاريا وسايل چاپ و كتابخانه و رسانه هاي گروهي كه سابقا
در دست نخبگان بورژوازي بود، و يا در كشورهاي تحت سلطه در مراكز قدرت دولتي تمركز
يافته بود را در اختيار وسيعترين توده ها در شهر، روستا، كارخانه، مزرعه و مدرسه
قرار ميدهد تا آنان بتوانند بطور مستقيم عقايد خود را بيان كنند و نشر دهند. دولت
پرولتاريا، مترجمان، رسانه ها و امكاناتش را در اختيار كمونيست هاي دنيا مي گذارد
تا بتوانند آثار كمونيستي را به اقصي نقاط جهان برسانند.
ديكتاتوري پرولتاريا به معناي آن نيست كه تنها پرولتاريا و هواداران دولت
سوسياليستي از آزادي بيان برخوردار خواهند بود. تجربه تاريخي نشان مي دهد كه
پرولتاريا به هنگام كسب قدرت با جامعه اي دو قطبي، كه يك طرف آن توده پرولتر صف
كشيده و در طرف ديگر طبقه بورژوازي، مواجه نيست. بلكه قشرهاي وسيع توليد كنندگان
خرد و بطور عموم خرده بورژوازي در جامعه حضور دارند. دولت پرولتاريا تلاش مي كند و
مي آموزد كه چگونه با قشرهاي خرده بورژوائي، بخصوص دهقانان و بخش وسيعي از
روشنفكران كنار بيايد، بدون اينكه از منافع بنيادين پرولتاريا دست بكشد. ديكتاتوري
پرولتاريا برخلاف سياست خلع يد و سركوبي كه در عرصه سياست، اقتصاد و فرهنگ در مورد
بورژوازي به اجراء مي گذارد، در ارتباط با خرده بورژوازي، سياست همزيستي و مبارزه
درازمدت را در پيش مي گيرد. بدين معني كه هم با اين قشر مدارا مي كند، و هم در
جريان حركت بسوي محو تمايزات طبقاتي، در شرايط مادي و جهان بيني خرده بورژوازي
دگرگوني ايجاد مي كند.
تحت حاكميت دولت پرولتري نه تنها بحث و مخالفت سركوب نخواهد شد، بلكه نقش
مهمي در زندگي سياسي و ايدئولوژيك جامعه سوسياليستي بازي خواهد كرد. اصل راهنما
براي دولت پرولتري، در هر اوضاع و احوالي اينست كه شيوه هاي مناسب دامن زدن به بحث
و ابراز نظر مخالف درون حزب و در ميان توده هاي وسيع بر سر مسائل عمده سياست و امور
جهاني و همچنين علم و فلسفه و فرهنگ را بيابد. چنين سياستي از اين درك ماركسيستي بر
مي خيزد كه حقيقت از درون فرايند تضاد و مبارزه نظرگاه هاي متفاوت بيرون مي آيد.
دامن زدن به بحث و جدل، برخورد آگاهانه به تضاد و مبارزه، بخش لاينفك ماركسيسم است.
در ديكتاتوري پرولتاريا، ابراز نارضايتي نسبت به قوانين و سياستهاي رسمي،
نقش و كاركرد معيني خواهد داشت. چرا كه حتي در يك جامعه سوسياليستي، حقيقت هميشه
مساوي با ايده ها و قوانين مسلط نيست. تجربه بشر نشان داده است كه حقايق نوين در
ابتدا توسط اقليتي بيان ميشود و براي فراگير شدنش مبارزه لازم است. در جامعه
سوسياليستي، دامن زدن به تقابل ايده هاي مخالف و نقد نظرات گوناگون هدف نيست، بلكه
ابزاري براي دستيابي به درك عميقتر حقيقت است، تا براي ادامه دگرگوني هاي انقلابي
در جامعه و تغيير طبيعت، در خدمت به منافع نوع بشر مورد استفاده واقع شود.
هدف دمكراسي پرولتري، مبارزه براي
جامعه كمونيستي است
اگر دولت پرولتري اراده و منافع اكثريت را نمايندگي مي كند و پديده اي
اينچنين نو و الهامبخش است، پس چه نيازي به مبارزه براي رسيدن به جامعه كمونيستي و
زوال دولت است؟
ضرورت وجود دولت و نهادهاي سياسي رهبري كننده مانند حزب كمونيست، در سراسر
دوران سوسياليسم، از اين واقعيت مادي بر مي خيزد كه در جامعه سوسياليستي و بطور كلي
در جهان، طبقات و مبارزه طبقاتي وجود دارد؛ و امكان غصب دولت پرولتري توسط بورژوازي
و احياي سرمايه داري از ميان نرفته است. اما روي ديگر سكه اينست كه درست به دليل
همين شرايط مادي، جامعه سوسياليستي و ديكتاتوري پرولتاريا و تمام نهادهاي رهبري
كننده آن، منجمله حزب كمونيست، خصلتي متناقض دارند.
در سوسياليسم توده ها به مثابه اربابان جامعه و صاحبان ابزار توليد به
ميدان مي آيند، اما اين مساله نسبي و متضاد است. توده ها بطور فزاينده در رهبري و
اداره امور جامعه سوسياليستي درگير مي شوند، اما اراده و منافع آنان به ميزان تعيين
كننده اي توسط حزب كمونيست نمايندگي مي شود. از اين رو اگر رهبري حزب و دولت در دست
ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست ها باشد، حقوق اكثريت (يا دمكراسي براي توده ها)
تضمين خواهد شد. در مقابل، اگر رهروان سرمايه داري با نقاب كمونيسم قدرت سياسي را
در دست بگيرند، ماهيت اين نهادها عوض شده و به ارگانهاي سركوب اكثريت تبديل خواهند
شد. به همين دليل، نوسازي مداوم حزب كمونيست و بطور كلي نهادهاي قدرت در جامعه
سوسياليستي امري حياتي است.
تحت سوسياليسم، توده ها از طريق سازمان هاي توده اي و منتخب خود در كارخانه
و مدرسه و مزرعه و غيره مستقيما در اداره عرصه هاي گوناگون جامعه شركت مي جويند.
اما هنوز نهادهاي تخصصي مجزا از توده ها، نظير ارتش، براي اداره جامعه ضروري است.
همين "تخصصي و مجزا" بودن به اين نهادها خصلت متناقض مي دهد. اين انعكاس وجود تضاد
ميان اداره كنندگان جامعه از يك سو و توده هاي زحمتكش از سوي ديگر است. اين تقسيم
كار كه ميراث تاريخي جامعه كهن طبقاتي است به علت ادامه موجوديت برخي تضادهاي عيني
مانند تضاد بين كار يدي و فكري و محدوديتها و الزامات ناشي از مبارزه با دشمنان
طبقاتي در سطح ملي و بين المللي، تا مدتهاي مديد بر جاي خواهد ماند. تنها در
كمونيسم است كه براي اداره جامعه آنچنان سيستم اداري بوجود خواهد آمد كه واقعا بيان
اراده كل جامعه خواهد بود. با وجود اين، تحت سوسياليسم بايد مرتبا از اين شكاف
كاسته شود تا پيشروي جامعه سوسياليستي تضمين شود.
ادامه انقلاب تحت سوسياليسم و دگرگوني هاي بيشتر در روبنا و زيربناي جامعه
سوسياليستي، امكان در هم شكستن هر چه بيشتر تقسيم كارهاي كهنه را فراهم مي كند، و
با خود شكلهاي پيشرفته تر اداره جامعه را پديد مي آورد كه دخالت توده ها را در سطح
وسيعتر و عميقتر ممكن مي سازد. همانطور كه انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در چين
نشان داد، محدود كردن شكاف ميان هسته رهبري و توده ها، و يافتن شكلهائي براي ادامه
انقلاب توده اي تحت سوسياليسم، بخشي مهم از جهت گيري جامعه بسوي كمونيسم است. اين
كار براي ممانعت از احياء سرمايه داري و تقويت خصلت پرولتري حزب و دولت، حياتي است.
لازمه رسيدن به كمونيسم، تغييرات انقلابي در كل جهان از طريق پيشبرد مبارزه طبقاتي
است. اما "هدف نهائي كمونيسم" بايد در ساختمان جامعه سوسياليستي بازتاب روشني داشته
باشد.
تحت ديكتاتوري پرولتاريا، اقتصاد جامعه دستخوش يك دگرگوني اساسي مي شود.
پرولتاريا اساس اقتصاد سرمايه داري را در هم مي شكند و مناسبات توليدي و اهداف و
انگيزه هاي اقتصادي كاملا متفاوتي را جايگزين نظام پيشين مي كند.
در سرمايه داري، اقليت كوچكي صاحب ابزار عمده توليد است. آنها با انحصار بر
ابزار توليد، فعاليت اقتصادي اكثريت انسانها را كه توليد كننده ثروتهاي جامعه هستند
در چنگال خود گرفته اند. در نظام اقتصادي سرمايه داري، تقسيم كار ميان انسانها
ستمگرانه و پر از تمايز است؛ توزيع ثروتهاي اجتماعا توليد شده به گونه ايست كه ثروت
در يك قطب و فقر در قطب ديگر جامعه انباشته مي شود؛ سرمايه داران گوناگون، اقتصاد
را تحت كنترل دارند و براي پيشي گرفتن بر يكديگر و به چنگ آوردن سودهاي بيشتر
ديوانه وار با هم رقابت مي كنند. به همين جهت، توسعه اقتصاد سرمايه داري توسعه اي
پر هرج و مرج است. به جاي آنكه تحت كنترل آگاهانه و نقشه مند انسانها باشد، تابع
نيروهاي كور اقتصادي است؛ مثلا يك افت و خيز در بازار بورس به فاصله چند ساعت زندگي
ميليونها نفر را در سراسر جهان زير و رو مي كند، بدون آنكه خود نقشي در آن داشته
باشند يا علتش را بفهمند. تحت اين نظام، توليد نيازهاي اوليه انسانها بر اساس يك
برنامه ريزي آگاهانه انجام نمي شود. هدف اقتصاد سرمايه داري، كسب سود است و توليد
نيازهاي اوليه انسانها تنها يك محصول جانبي آن است. از آنجا كه هدف، كسب سود است،
نيروي كار انسانها تنها زماني بكار گرفته مي شود كه سودآوري را براي سرمايه تضمين
كند. بدين ترتيب تحت اين نظام، صدها ميليون نفر در شرايط بيكاري و كم كاري روز را
به شب مي رسانند. سرمايه داري بوالهوسانه نيروهاي توليدي جامعه (كه مهمترين آن، خود
انسانها هستند) را به هرز مي دهد و نابود مي كند. در جنگل سرد سرمايه داري، انسانها
تنها و متفرق و در معرض رقابت هاي بيرحمانه، براي بقاء خويش مبارزه مي كنند.
محركهاي ايدئولوژيك فعاليت اقتصادي در سرمايه داري عبارتست از حرص و آز، خودپرستي و
رقابت. بي خبري از قوانين حاكم بر كاركرد جامعه و انفعال سياسي توده هاي زحمتكش، از
الزامات توسعه اقتصادي سرمايه داري است.
تحت سوسياليسم، ابزار توليد از مالكيت خصوصي اقليت استثمارگر خارج مي شود و
تحت كنترل جمعي جامعه در مي آيد. از اين پس، هر كس به اندازه توانش كار مي كند و به
اندازه كارش از ثروت اجتماعا توليد شده سهم مي برد. برقراري مالكيت همگاني بر ابزار
توليد گام تعيين كننده اي در برقراري اقتصاد سوسياليستي است. اما ايجاد دگرگوني در
دو جنبه ديگر از مناسبات توليدي يعني مناسبات ميان انسانها در پروسه توليد
(مناسباتي مانند تقسيم كار ميان مديران و تكنيسينها با كارگران) و چگونگي توزيع
ثروتهاي اجتماعي (مانند درجه بندي دستمزدها، شكاف ميان شهر و روستا و غيره) جايگاه
بسيار مهمي در برقراري و تكامل نظام اقتصادي سوسياليستي دارند. زيرا به واقع در اين
دو عرصه است كه مناسبات اجتماعي كهنه، نابرابري ها و امتيازات مادي و معنوي و عادات
و آدابي كه ميراث گذشته است به حيات خود ادامه مي دهد و در صورت محو يا محدود نشدن،
بازتوليد و تقويت مي شود. به نوبه خود، با دگرگوني مداوم اين دو عرصه است كه نيرو و
انرژي انقلابي توده هاي كاركن براي اداره هر چه بيشتر و واقعي تر كليه امور جامعه
مي تواند رها شود و در آنان آگاهي، شور و انگيزه لازم براي مقابله با تلاشهاي
بورژوازي نوخاسته در دولت و حزب و در هم شكستن گرايشات سرمايه دارانه در زمينه
مديريت و سازماندهي كار و نحوه استفاده از تكنولوژي در واحدهاي توليدي ايجاد كند.
در جامعه سوسياليستي، براي دگرگون كردن مناسبات ميان انسانها در پروسه
توليد، شيوه هاي مديريت متكي بر كارآئي تكنوكراتيك كنار زده مي شود. بجاي آن شيوه
هائي اتخاذ مي شود كه دخالت دستجمعي در توليد را افزايش دهد و شكاف ميان تقسيم
كارهاي اجتماعي (مانند تقسيم كار ميان مديران و كارگران؛ كاركنان فكري و كارگران
يدي) را كم كند. شيوه هائي اتخاذ مي شود تا كارگران در امر مديريت و ابداعات فني و
مديران و متخصصان در كار توليدي شركت جويند.
بلافاصله پس از برقراري ديكتاتوري پرولتاريا، ابزار توليد بازتوزيع شده و
جابجائي عظيمي در ثروت صورت مي گيرد. به اين ترتيب جهشي در سطح معيشت توده هاي مردم
پديد مي آيد و سطوح معيشتي بنحو قابل توجهي متوازن مي شود. در نظام اقتصادي
سوسياليستي امكان برقراري تساوي مطلق وجود ندارد و اصل "از هر كس به اندازه
توانش به هر كس به اندازه كارش" پايه توزيع ثروت است. اما حتي برقراري اين اصل
تمايزات اقتصادي را از بين نمي برد. چرا كه انسانها داراي توانائي ها و نيازهاي
گوناگون و متغير هستند. به همين جهت براي ارتقاء و برابر سازي سطح معيشت ها و كاهش
شكاف ميان مناطق مختلف و شكاف شهر و روستا، سياست هاي مشخصي اتخاذ مي شود.
تحت سوسياليسم منابع اقتصادي نه با هدف سود آوري، بلكه براي تامين نيازهاي
اوليه مردم، تعالي همه جانبه آنها، و محو گام به گام شكافهاي بجا مانده از سرمايه
داري مورد استفاده قرار مي گيرد. براي همه آحاد جامعه، امكان كار در حد توانشان و
به همان نسبت برخورداري از ثروت اجتماعا توليد شده، تضمين مي شود.
اقتصاد سوسياليستي، يك اقتصاد برنامه ريزي شده است. در اين اقتصاد از طريق
هدايت و برنامه ريزي توليد و مناسبات بين توليد كنندگان مستقيم، با قانون ارزش
مبارزه مي شود. اين تنها راه خلاص شدن اقتصاد از سلطه قانون ارزش و حركت در جهت هر
چه محدود كردن عملكرد و اثرات آن است. هدف از برنامه ريزي، با هدف برنامه ريزي در
اقتصاد بورژوائي كه به شكل مداخلات و تصميم گيري هاي دولت در مورد ادغام شركتها،
حمايت مالي يا تقبل تعهدات موسسات در حال ورشكستگي، ايجاد زيرساخت ها، تنظيم سياست
مالياتي، تامين هزينه هاي آموزشي و تحقيقاتي و غيره صورت مي گيرد، بنيادا متفاوت
است. زيرا بورژوازي براي به حداكثر رساندن سود، كاهش هزينه ها و تخفيف خطراتي كه
منافع گروه هاي سرمايه دار حاكم را تهديد مي كند، در ميدان فعاليت قانون ارزش، دست
به برنامه ريزي مي زند. اقتصاد برنامه ريزي شده سوسياليستي، در جهت محدود كردن
عملكرد قانون ارزش و تمايزات و نابرابري ها حركت مي كند. وگرنه بار ديگر تقسيم كار
ناعادلانه، قطبي شدن جامعه به فقير و غني و زمينه بروز تضادهاي آنتاگونيستي طبقاتي
ايجاد خواهد شد. از طرف ديگر، ارتقاء كارايي سوسياليستي و صرفه جويي سوسياليستي
امور مهمي است كه بايد در چارچوب برنامه ريزي اقتصادي برآورده شود. خط راهنماي
برنامه ريزي سوسياليستي اينست كه توده هائي كه درگير توليد اجتماعي هستند بايد بطور
آگاهانه فعاليتهاي اجتماعي متنوع و در عين حال وابسته به يكديگر را بفهمند، بر آن
مسلط شوند و رهبريش كنند؛ و اين كار را با مهارت و كارايي فزاينده در خدمت منافع
اساسي انقلاب و رفاه و بهبود وضعيت عمومي انجام دهند. برنامه ريزي اقتصاد
سوسياليستي يك امر ايدئولوژيك است، زيرا هدف از آن، سلطه آگاهانه بر فعاليتهاي
اجتماعي و غلبه بر نقش و عملكرد تاريخي قانون ارزش است. بنابراين برنامه ريزي
سوسياليستي مستلزم داشتن دورنما، رهبري و مشاركت توده اي است. يعني مستلزم آگاهي و
رهبري حزب است. مسلط شدن بر اقتصاد، صرفا به معناي تسلط تكنيكي و غلبه بر كوته نظري
ها و محدودنگري ها در امور اقتصادي نيست. بلكه پاي يك تحول تاريخي در ميان است كه
انسانها را از پيچ و مهره، به سروران تاريخ تبديل مي كند. توسعه يك اقتصاد موزون،
بدون يك برنامه ريزي امكان ندارد. اما برخلاف ديدگاه هاي بورژوائي، برنامه يك ابزار
فني براي كنترل اقتصاد نيست. بلكه بيانگر ايدئولوژي، اهداف و بينش يك طبقه است.
مقولاتي مانند كارآئي، بهره وري، سودآوري، نمي تواند در فرماندهي برنامه ريزي
سوسياليستي باشد. بحداكثر رساندن بازدهي كارگر و به حداقل رساندن مقاومت و اعتراض
وي، تقسيم كارهائي كه كارگر را از روند كار بيگانه مي كند و خلاقيت را از وي مي
گيرد، جائي در اين برنامه ندارد. قطب نماي برنامه اقتصاد سوسياليستي، خدمت به
دگرگوني انقلابي جامعه و انقلاب جهاني است و بر بسيج توده ها و ارزشهاي سوسياليستي
متكي است.
در جامعه سوسياليستي، دولت بر اقتصاد، كنترل مركزي اعمال مي كند. چرا كه
فقدان هماهنگي مركزي، به برخورد منافع محلي و منفرد كشيده مي شود، به رقابت سرمايه
دارانه پا مي دهد، به احياي سيستم سرمايه داري كمك مي كند و دوباره قانون ارزش را
در فرماندهي قرار ميدهد. در جهان واقعي امكان ندارد پرولتاريا بتواند بدون اعمال
چنين مركزيتي، بر استثمارگران ديكتاتوري اعمال كرده و در ميان توده ها دموكراسي
برقرار كند و بر اقتصاد مسلط باشد. بدون چنين تمركزي امكان حفظ يك اقتصاد همگون و
متحد سوسياليستي، اقتصادي كه بر توسعه موزون و برنامه ريزي شده استوار باشد و منافع
انقلابي پرولتاريا را نمايندگي كند، نمي تواند وجود داشته باشد. بدون آن نمي توان
خطوط و سياستهائي را به اجراء گذاشت كه منافع طبقاتي بلند مدت تر پرولتاريا را
منعكس مي كنند. مانند سياست تمركز منابع براي كاهش شكاف ميان مناطق محروم و مناطق
غني تر؛ يا تقويت بنيه دفاعي كشور سوسياليستي؛ و كمك به پيشروي انقلاب جهاني.
اما برنامه ريزي و هدايت اقتصاد سوسياليستي از طريق كنترل بوروكراتيك
نهادهاي مركزي جلو نمي رود. هماهنگي مركزي اقتصاد سراسري نه تنها به مديريت محلي
متكي است بلكه با ابتكار عمل و شركت توده اي ارتباط لاينفك دارد. نظام اقتصاد
سوسياليستي براي توده ها چيزي بيگانه نيست؛ آنها با كاركرد و اهداف و مكانيسم هاي
آن آشنا مي شوند و خود در طراحي آن شركت مي جويند. ميليونها نفر در كليه بخشهاي
اقتصادي از كارخانجات گرفته تا كمونها و تعاوني هاي كشاورزي، بر سر سياست اقتصادي و
اقتصاد سياسي سوسياليستي به بحث و جدل مي پردازند. تحت سوسياليسم اهداف توليد و
برنامه هاي اقتصادي، شيوه هاي مديريت، درجه بندي دستمزدها، انتخاب تكنولوژي مناسب و
غيره، موضوع بحث و مبارزه توده هاست.
در سوسياليسم، بسيج سياسي، شريان حياتي كار اقتصادي است. كارخانه ها تبديل به دانشگاه مبارزه
طبقاتي مي شوند. توده ها از طريق فعاليتهاي سياسي و ايدئولوژيك در مراكز كار و كل
جامعه، امكان اعمال حاكميت و احاطه بر كليه امور را مي يابند. براي اينكه توده ها
بتوانند مضمون و اهداف طبقاتي سياستهاي اقتصادي مختلف را تشخيص دهند، بايد در مورد
كليه امور زيربنائي و روبنائي جامعه مبارزه و دخالتگري كنند. دولت پرولتري از طريق
براه انداختن كارزارهاي سياسي ــ ايدئولوژيك، توده هاي كاركن را برمي انگيزد تا هر
چه وسيعتر و عميقتر در مباحث مربوط به برنامه ريزي اقتصادي و توسعه سوسياليستي نقش
گرفته، آگاهانه و داوطلبانه در به اجراء درآوردن اين برنامه ها با تمام قوا شركت
جويند.
در اقتصاد سوسياليستي بر منافع جمعي و محركهاي جمعي تاكيد مي شود. مبارزه
براي محو كليه تمايزات اجتماعي و مبارزه براي پيشبرد انقلاب جهاني، در سرلوحه كار
قرار مي گيرد. مبارزه اقناعي براي ريشه كن كردن عادات و سنن كهن و جهان بيني
بورژوائي، عاملي تعيين كننده در حركت آگاهانه توده ها براي برچيدن تمايزات اقتصادي
و اجتماعي است. تشويق انترناسيوناليسم پرولتري و تبليغ و ترويج ارزشهائي مانند حس
تعاون داوطلبانه، نشان دادن حداكثر خلاقيت و ابتكار عمل براي پيشبرد منافع جمع،
مبارزه با تفكر نخبه گرائي، با قيود مردسالارانه بر زنان و خودپرستي ملي، از
محركهاي ايدئولوژيك توليد سوسياليستي است.
ساختمان اقتصاد سوسياليستي مستقيما با مبارزات سياسي در ساختارهاي قدرت
جامعه (و مشخصا درون حزب كمونيست) مرتبط است. كليه تصميم گيريهاي اقتصادي بروشني با
مسائل سياسي و ايدئولوژيك گره خورده است. در برنامه ريزي اقتصاد سوسياليستي مرتبا
اين سئوال پيش مي آيد كه توسعه را بايد از طريق اولويت دادن به دگرگوني مناسبات
توليدي و اجتماعي به پيش برد يا از طريق استثمار كارگران و دهقانان و معوج كردن
اقتصاد؟ بايد اولويت را به تعميم تكنولوژي پائين و متوسط به سراسر اقتصاد داد يا به
تمركز منابع براي ارتقاي سطح تكنولوژيك اين يا آن بخش اقتصاد؟ رابطه ميان كشاورزي و
صنعت؛ محدود كردن درجه بندي دستمزدها، تحديد تضاد ميان مناطق پيشرفته و مناطق عقب
مانده، كم كردن شكاف ميان شهر و روستا، محدود كردن شكاف ميان مناطق مربوط به
اقليتهاي ملي با ملل ديگر، كمك به انقلابات جهاني، استراتژي نظامي دفاع از كشور،
دگرگوني در روشهاي مديريت براي افزايش شركت كارگران در مديريت، كاهش ساعات كار در
كارخانه و افزودن بر ساعات مباحث سياسي و ابداعات هنري و فني، موضوع بحثها و
مبارزات حاد در جامعه سوسياليستي است. پاسخ هائي كه به هر يك از اين معضلات داده مي
شود لاجرم مضموني طبقاتي دارند. به همين جهت، به بخشي لاينفك از مبارزات سياسي و
ايدئولوژيك درون حزب كمونيست و كل جامعه تبديل مي شوند.
اقتصاددانان سرمايه داري، ايجاد يك اقتصاد سوسياليستي با مشخصاتي كه گفته
شد را ناممكن و خواب و خيال مي دانند. از نظر آنها، اقتصادي كه مشغله و انگيزه اش
برچيدن شكاف دارا و ندار و ايجاد شرايط رشد همه جانبه همه انسانها باشد، اقتصادي كه
بر تعاون آزادانه و آگاهانه انسانها و كوشش جمعي آنان براي منافع جمعي استوار شود،
فقط در افسانه ها قابل تحقق است. اما تجربه عيني نشان داده كه طبقه بين المللي ما
اين اقتصاد رهائيبخش را ابتدا در شوروي و سپس بشكلي عميقتر و دامنه دارتر در چين
ايجاد كرد و به مدت چند دهه آن را توسعه داد. رشد خيره كننده اقتصاد سوسياليستي در
آن دو كشور كه به ويژه با دورانهاي تيره و تار بحران و كسادي اقتصادهاي سرمايه داري
همزمان بود، سوسياليسم را به مثابه بديل يگانه و انقلابي و قابل تحقق، به توده هاي
سراسر جهان شناساند؛ و بورژوازي بين المللي را حيرت زده و هراسان به انجام تغييرات
و تنظيمات جديد اقتصادي نظير "فورديسم" و امثالهم واداشت. چند دهه ساختمان
سوسياليسم در اين دو كشور كه بر تلاش آگاهانه صدها ميليون نفر استوار بود، گشودن
فصلي كاملا تازه را در تاريخ بشر بشارت داد. شكست پرولتاريا و به قدرت رسيدن مجدد
بورژوازي و احياي سرمايه داري در اين كشورها، بهيچوجه نمي تواند اين حقيقت تاريخي
را پنهان كند.
رابطه ميان كشور سوسياليستي و انقلاب
جهاني
از دست رفتن دو كشور سوسياليستي اين سئوال اساسي را در برابر پرولتارياي
جهاني مطرح كرد كه علت اصلي اين شكستها چيست؟ شكستي كه پرولتاريا در شوروي و سپس در
چين با آن روبرو شد در اساس شكستي بود كه از جانب بورژوازي بين المللي بر طبقه ما
تحميل شد. محاصره كشور سوسياليستي توسط يك جهان امپرياليستي و بازتوليد طبقه
بورژوازي نوين در چارچوب كشور سوسياليستي، از همان ابتدا فشار مادي و ايدئولوژيك
زيادي را بر پرولتارياي در قدرت اعمال مي كرد.
در واقع اين شكست در پي روند پيچيده جدال پرولتارياي حاكم در شوروي و چين
با بورژوازي بين المللي كه كماكان بر جهان مسلط بود، رخ داد. اعوجاج و ناموزوني
حاكم بر جهان امپرياليستي كه برخي مناطق را به مراكز توفاني انقلاب تبديل مي كند و
در برخي كشورها اوضاع انقلابي را به تعويق مي اندازد، تضادها و موانع عيني و ذهني
معيني در راه روند واحد انقلاب جهاني پرولتري بوجود آورده بود. شكلهاي گوناگون
گرايشات ناسيوناليستي و سوسيال شووينيستي بر اين زمينه عيني رشد كرد و از بيرون و
درون كشورهاي سوسياليستي را تحت تاثير قرار داد. مضافا، پيروزي ها و دستاوردهاي
عظيم پرولتارياي جهاني بر حركت دشمنان
طبقاتي ما تاثير گذاشت و امپرياليستها را مجبور به تغيير برخي سياستها و تدوين راه
و روشهاي جديد اعمال سلطه كرد؛ تا از سقوط نظام امپرياليستي جلوگيري كنند.
به يك مفهوم اساسي، شكست پرولتاريا در شوروي و چين نشانگر آن بود كه دشمنان
طبقاتي ما در سطح بين المللي كماكان از توان زيادي برخوردارند. در مقاطعي از انقلاب
شرايطي پيش مي آيد كه تناسب قواي ميان پرولتاريا و بورژوازي به ضرر پرولتاريا عمل
مي كند و شرايط شكستش را فراهم مي كند.
با اين وصف، دولتهاي سوسياليستي در مواجهه با پيچيدگي هاي حفظ قدرت و
ساختمان جامعه سوسياليستي، اشتباهاتي نيز مرتكب شدند كه بايد از آنها جمعبندي كرد.
يكي از اين موضوعات پيچيده و حياتي، سياستي بود كه دولت پرولتري مي بايست در قبال
رابطه ميان كشور سوسياليستي و انقلاب جهاني پرولتري اتخاذ كند. دولتهاي پرولتري با
اين سئوال روبرو شدند كه وقتي فشارهاي امپرياليسم و ارتجاع بين المللي بر كشور
سوسياليستي فزوني مي گيرد و موجوديتش را بطور جدي به خطر مي اندازد، پرولتارياي در
قدرت چگونه بايد از دستاوردهايش دفاع كند؟ در مقاطعي كه جنبشهاي انقلابي در سطح
جهان فروكش كرده و امكان گسترش جهش وار انقلاب جهاني محدود شده است، كشور
سوسياليستي چه سياست و روشي را بايد در پيش بگيرد كه دچار محافظه كاري نشود و ترغيب
و پشتيباني از مبارزات انقلابي در سطح جهان را ادامه دهد؟ در پاسخ به اين سئوالات،
نمونه هاي الهامبخشي در تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي به چشم مي خورد كه نشانگر
تعهد انترناسيوناليستي دولتهاي سوسياليستي است. اتحاد شوروي در دوران لنين و
استالين، نقشي مهم و غير قابل چشم پوشي در ايجاد و تقويت احزاب پيشاهنگ كمونيست در
سراسر جهان بازي كرد و به دفاع مادي و معنوي از جنبش هاي انقلابي عليه امپرياليسم و
ارتجاع برخاست. در ميانه دهه 30 ميلادي انترناسيونال كمونيستي سوم فراخوان تشكيل بريگادهاي بين
المللي براي اعزام به اسپانيا و نبرد عليه فاشيسم را صادر كرد و اين سياست را
پيگيرانه عملي نمود. در آغاز دهه
50 چين سوسياليستي
بدون ذره اي ترديد يا هراس از تهديدهاي هسته اي آمريكا به ياري خلق كره شتافت،
مستقيما با ارتش آمريكا و متحدانش جنگيد و پوزه آنها را به خاك ماليد. در آغاز دهه
60 زماني كه بورژوازي نوخاسته قدرت را در
شوروي غصب كرده و آن كشور را به يك كشور سرمايه داري تبديل نموده بود، چين
سوسياليستي قاطعانه ماهيت بورژوائي آنها را در سطح جهان افشاء كرد؛ و با وجود آن كه
مي دانست شوروي كمكهاي اقتصادي و نظامي خود به چين را قطع خواهد كرد، تن به مصلحت
جوئي و سازش نداد. طي دهه
60 ميلادي خلقهاي
هندوچين در جنگ هاي رهائيبخش خود عليه امپرياليسم از پشتيباني سياسي، تسليحاتي و
تداركاتي چين انقلابي برخوردار شدند.
در عين حال، نمونه هائي منفي نيز در تاريخ جنبش طبقه جهاني ما وجود دارد كه
بايد از آنها جمعبندي كرد. از اواسط دهه 30 اتحاد شوروي بيش از پيش با تهديد حملات امپرياليستي مواجه شد. از
همان ابتدا روشن بود كه عواقب اين تجاوز امپرياليستي، قحطي و گرسنگي و جابجائي عظيم
جمعيت است؛ نابودي ميليونها انسان و ويراني صنايع و كشاورزي كشور سوسياليستي و به
خطر افتادن موجوديت اين پايگاه انقلاب جهاني است. واضح است كه در آن اوضاع، دفاع
مشخص از دولت سوسياليستي در مقابل تهديدات بورژوازي بين المللي، يك وظيفه مهم و
خطير براي كل طبقه كارگر جهاني بود. نفي اين مساله، معنائي جز نفي انترناسيوناليسم
پرولتري نداشت. چند سال بعد، ابعاد عظيم خطراتي كه شوروي را تهديد مي كرد به اثبات
رسيد. شوروي به صحنه تعيين كننده جنگ جهاني با آلمان نازي تبديل شد و بيست ميليون
كشته داد. اما در همان دوره، كل دنياي امپرياليستي نيز دچار تلاطم شده، مبارزات و
جنبشهاي توده اي بالا گرفته و فرصتهاي تاريخي مهمي براي پيشرفت انقلاب پرولتري
جهاني در افق نمايان گشته بود. در جواب به آن اوضاع، رهبران شوروي و كمينترن
(انترناسيونال سوم) سياست "ايجاد جبهه متحد ضد فاشيستي" را جلو گذاشتند.
جبهه متحد ضد فاشيستي به معناي ائتلاف ميان اتحاد شوروي با امپرياليستهاي
"متفق" (آمريكا و انگليس) عليه آلمان و ژاپن و ايتاليا بود. در چنان اوضاعي، انجام
برخي مانورهاي ديپلماتيك از جانب شوروي و دستيابي به برخي سازش ها با دولتهاي
امپرياليستي جهت كاهش خطر تجاوزات نظامي به شوروي، ضروري بود. اما شوروي و كمينترن
به اشتباه اين سياست را به جنبش كمونيستي در كليه كشورها تعميم دادند و آن را به
عنوان سياستي براي همه كمونيستها و جنبشهاي انقلابي جهان پيش نهادند. زيرا از
ديدگاه شوروي، منافع انقلاب جهاني با منافع كوتاه مدت اين كشور سوسياليستي و
ملزومات دفاع از آن معني مي شد. بر پايه اين ديدگاه، كمونيست ها در آن دسته كشورهاي
امپرياليستي كه با شوروي موتلف شده بودند، مي بايست براي "دفاع از ميهن در مقابل
خطر فاشيسم" مبارزه كنند و نه براي سرنگوني بورژوازي حاكم در كشورهاي خود. رهبران
كمينترن براي توجيه اين سياست، امپرياليستهائي را كه بر سر سلطه جهاني با آلمان مي
جنگيدند "مترقي" و "صلح طلب" و "آزاديخواه" خواندند. آنان با گفتن اينكه هر چه شكل
فاشيستي دارد ديكتاتوري است و آنكه ندارد دمكراسي است، مفهوم ديكتاتوري بورژوازي را
مخدوش كردند. اين سياست به تقويت و تسلط رفرميسم و رويزيونيسم در احزاب كمونيست
كشورهاي غربي كمك كرد. به همين ترتيب، در بسياري از كشورهاي تحت سلطه نظير ايران
نيز فرصتهاي انقلابي گرانبهائي كه در نتيجه هرج و مرج بين المللي در ميان
امپرياليستها و تضعيف هيئت حاكمه هاي ارتجاعي ايجاد شده بود از دست رفت. زيرا بر
پايه اين ديدگاه، سرنگون كردن نوكران امپرياليستهاي "متفق" در ايران، "خدمت" به
آلمان فاشيستي تلقي مي شد. رهبران شوروي و كمينترن با تبديل سياست جبهه متحد ضد
فاشيستي به خط و استراتژي جنبش بين المللي كمونيستي، آنهم در مقطعي كه واقعا امكان
پيروزيها و پيشرويهاي بزرگ در جهان وجود داشت، در واقع فرمان عقب نشيني انقلاب
جهاني را صادر كردند. بدون شك اين كار نه تنها سوسياليسم و حاكميت پرولتاريا را در
شوروي تقويت نكرد، بلكه بطور جدي باعث تضعيف آن شد و در را بروي رشد بورژوازي نوين
در حزب و دولت شوروي باز كرد. زيرا عليرغم نيات رهبران كمونيست شوروي، اين سياست به
عينه مضموني بورژوائي داشت و منطبق بر يك سياست انترناسيوناليستي نبود.
سه دهه بعد، چين سوسياليستي نيز با تضادي كمابيش مشابه روبرو شد. در اوائل
دهه 70 ميلادي يك چرخش
مهم در اوضاع جهاني پديد آمد. امواج انقلابي كه در دهه 60 سراسر جهان را در بر گرفته بود، فروكش نسبي كرد. در همان زمان نقش
و عملكرد سوسيال امپرياليسم شوروي در عرصه جهاني تغيير كرده و رقابتهايش با آمريكا
و بلوك غرب حادتر شده بود. رويزيونيست هاي شوروي در بسياري از جنبشهاي رهائيبخش
نفوذ كرده و بخشي را دنبالچه خود ساخته بودند. ويتنام پس از آن جنگ عظيم عليه
امپرياليسم آمريكا، تحت نفوذ شوروي در آمد و اين تراژدي بزرگي براي انقلاب جهاني
بود. اين اوضاع و شرايط، بسياري از انقلابيون جهان را، منجمله در خود چين، نوميد و
روحيه باخته كرد. در همان دوره، شوروي تدارك جدي براي حمله هسته اي به چين را آغاز
كرد. تحت اين فشارها، نيروهاي رويزيونيست در چين نيز دوباره سر بلند كردند. آنها در
مواجهه با اين خطرات، خط تسليم طلبي در مقابل امپرياليسم غرب و مدرنيزه كردن سريع
اقتصاد و ارتش به هر قيمت و به هر طريق ممكن (در واقع از راه سرمايه داري) را ارائه
دادند. مائو و كمونيستهاي چين در عين حال كه با تمام قوا عليه اين خط تسليم طلبانه
بورژوائي مبارزه مي كردند، سياست ايجاد ائتلاف ميان چين و بخشي از نيروهاي
امپرياليستي و ارتجاعي عليه سوسيال امپرياليسم شوروي را جلو گذاشتند. در اين
چارچوب، چين سوسياليستي به برقراري مراودات سياسي و اقتصادي با مرتجعيني مانند شاه
ايران و موبوتو (زئير) و ماركوس (فيليپين) و غيره پرداخت. در اينكه يك كشور
سوسياليستي مجاز است از تضادهاي ميان دشمنان استفاده كند و در موارد معين با آنها
وارد برخي سازشها شود، بحثي نيست. اين هم واقعيت مهمي است كه مائو و كمونيست هاي
انقلابي چين هيچگاه اين سياست را، برخلاف دن سيائو پين و شركاء، به استراتژي عمومي
كمونيست ها و انقلابيون جهان تبديل نكردند. اما تقسيم سياسي دنيا به "سه جهان" يك
تئوري نادرست بود و موضع گيري هاي سياسي دولت چين بنفع برخي دولتهاي ارتجاعي وابسته
به غرب كه بر پايه اين تئوري انجام گرفت، به اعتبار اين كشور سوسياليستي نزد
كارگران و توده هاي ستمديده و نيروهاي انقلابي جهان ضربه زد؛ و در كشورهاي مختلف
منجمله ايران عملا موضع احزاب رويزيونيست طرفدار شوروي را در تبليغاتشان عليه
مائوئيست ها تقويت كرد.
البته ساده انگارانه است اگر فكر كنيم بدون اين اشتباهات، پرولتاريا قدرت
را در شوروي و چين از كف نمي داد. اما بدون اين اشتباهات، جنبش بين المللي كمونيستي
مطمئنا در موقعيت بهتري براي پشت سر گذاشتن شكستها و آماده شدن براي جهش هاي نوين
قرار مي گرفت. بطور كلي آنچه از تجربه پيروزيها و شكستهاي انقلابات پرولتري در قرن
بيستم مي بايد جمعبندي كرد اينست كه انقلاب جهاني به شكل ناموزون تكامل مي يابد و
روند واژگوني نظام جهاني سرمايه داري، به يك ضربت و با يك انقلاب سراسري و همزمان
به انجام نخواهد رسيد. اين شرايط عيني، امر ساختمان سوسياليسم در يك كشور را با
دشواريها و پيچيدگي هاي معيني روبرو مي كند. اگر چه ايجاد كشور سوسياليستي، پيروزي
مهمي براي پرولتارياي بين المللي محسوب مي شود؛ اما اين يك پيروزي قسمي است و فقط
شكافي در بافت جهان سرمايه داري بوجود مي آورد. بنابراين پيروزي نهائي انقلاب
پرولتري نه در يك كشور يا گروهي از كشورها بلكه در سطح بين المللي به كف خواهد آمد.
وجود كشور يا كشورهاي سوسياليستي، عامل مهمي در اوضاع جهاني است و پروسه انقلاب
جهاني را دامن مي زند و تقويت مي كند. اما نحوه تكامل جامعه سوسياليستي و پيشرويها
و عقب نشيني هايش بطور تعيين كننده اي وابسته به موقعيت انقلابهاي پرولتري در
كشورهاي ديگر و بطور كلي تناسب قواي جهاني ميان جنبشهاي انقلابي و انقلابات پرولتري
از يكسو و بورژوازي بين المللي از سوي ديگر است.
كشورهاي سوسياليستي در درياي مناسبات سرمايه داري احاطه شده، تحت فشار
امواج مادي و ايدئولوژيك آن قرار دارند. از اين رو، ساختمان سوسياليسم كاري نيست كه
"به تنهائي" و "جزيره وار" انجام شود. اين كار در تداخل با تحولات و فشارهاي جهاني
به پيش مي رود و در جريان پيشبرد آن خطوط و روشهاي نادرست و انحرافات ناسيوناليستي
و يا تسليم طلبانه به ناگزير بروز خواهد كرد. به عبارت ديگر، ساختمان سوسياليسم را
نمي توان آزادانه و در يك خط مستقيم به پيش برد؛ نمي توان به تحكيم دائمي آنچه
پرولتاريا در يك كشور بدست آورده پرداخت. كشورهاي سوسياليستي بايد با اتكاء به اين
دستاوردها، انقلاب پرولتري را در جهان گسترش دهند. به يك كلام، بايد به مثابه
"پايگاه انقلاب جهاني" عمل كنند. اين دو روند (تحكيم سوسياليسم در يك كشور و گسترش
انقلاب جهاني) با هم ارتباط متقابل دارند و يكديگر را تقويت مي كنند؛ در عين حال
ميان آن ها تضادهائي هم هست. به اين معنا كه پيشرفت هر يك ملاحظاتي را بر ديگري
تحميل مي كند. در اين ميان، منافع پيشبرد انقلاب جهاني (يعني پيشرفت انقلاب در بقيه
نقاط جهان) عمده است. اين يك اصل پايه اي است. اگر مقطعي فرا رسيد كه ضروريات دفاع
از موجوديت كشور سوسياليستي با ضروريات گسترش انقلاب جهاني در تضاد قرار گرفت، اين
كشور در صورت لزوم حتي بايد موجوديت خويش را به خطر بيندازد تا انقلاب جهاني در
مجموع خود، پيشروي كند.
موقعيت عيني نظام امپرياليستي به مثابه يك كل و رابطه تنگاتنگ دروني كه
ميان واحدهايش برقرار است، تاكيدي است بر نقش تعيين كننده عرصه جهاني در تحولات هر
كشور. اين شالوده ديدگاه و سياست انترناسيوناليستي پرولتري و تاكيدي است بر ضرورت
حياتي آن براي طبقه كارگر در كليه كشورهاي جهان. انترناسيوناليسم، جهان بيني مختص
پرولترهاي انقلابي و انقلابات پرولتري است. انترناسيوناليسم پرولتري و ارجحيت دادن
به منافع انقلاب جهاني، بايد از همان ابتداي تدارك انقلاب تا كسب قدرت سياسي و سپس
ادامه انقلاب تا برقراري كمونيسم جهاني بر انديشه و عمل پرولتاريا حاكم باشد.
در دور اول مبارزه براي برقراري يك جهان كمونيستي، طبقه ما كشورهاي
سوسياليستي خود را از دست داد اما اثرات ماندگار تجربه سوسياليسم و درسهاي پيروزيها
و شكستهايش بهيچوجه از بين نرفت؛ بلكه به جزء مهمي از حلقه شناخت طبقه جهاني ما در
نبردهاي امروز و فردايش تبديل شد.
تضادهاي نظام امپرياليستي و چهره جهان
معاصر
نظام جهاني امپرياليستي از زمان پيدايش خود تاكنون تحولات سياسي و اقتصادي
مهمي را از سر گذرانده است. اين تحولات بر كليه تضادهاي امپرياليسم و جايگاه هر يك
تاثير مي گذارد. تضادهاي امپرياليسم از تضاد اساسي عصر سرمايه داري يعني تضاد ميان
توليد اجتماعي و مالكيت خصوصي سرچشمه مي گيرند. اين تضاد دو شكل حركت دارد: تضاد
كار و سرمايه؛ و تضاد آنارشي و ارگانيزاسيون (يعني غلبه هرج و مرج بر توليد در سطح
جامعه و جهان، و سازماندهي توليد در واحدهاي جداگانه). تضاد كار و سرمايه در تضاد
ميان پرولتاريا و بورژوازي، تضاد خلقها و ملل ستمديده با امپرياليسم، و تضاد ميان
كشورهاي سوسياليستي با امپرياليسم تبارز مي يابد؛ و تضاد آنارشي و ارگانيزاسيون
مشخصا بصورت تضاد ميان قدرتهاي امپرياليستي جلوه گر مي شود. اين چهار رشته تضاد،
تضادهاي اصلي نظام جهاني امپرياليستي هستند.
با ظهور امپرياليسم، سرمايه هاي امپرياليستي به مستعمرات و نيمه مستعمرات
در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين هجوم بردند؛ و استثمار و غارت و سركوب سياسي
بيسابقه اي را نصيب اكثريت مردم اين كشورها كردند. امپرياليسم نظامهاي اقتصادي اين
كشورها را در اقتصاد جهاني ادغام كرد. اين ادغام به صورتي انجام شد كه اقتصاد اين
كشورها را تابع و خدمتگزار اقتصادهاي امپرياليستي كرد. امپرياليسم، رشد سرمايه داري
را در آنها تسريع نمود و همزمان مناسبات ماقبل سرمايه داري را براي توليد كار ارزان
و منابع ارزان در ابعادي گسترده به خدمت گرفت. بدين ترتيب فوق سودهاي كلان، نصيب
كشورهاي امپرياليستي شد و اقتصادي عقب مانده و معوج و ناهنجار، نصيب كشورهاي تحت
سلطه.
در كشورهاي تحت سلطه، امپرياليسم حاكميت سياسي خود را از طريق اتحاد با
طبقات حاكمه اين كشورها و با سركوب خشن و استبداد سياسي عريان پيش ميبرد. تشديد
تضاد ميان امپرياليسم با خلقها و ملل ستمديده، كشورهاي تحت سلطه را به كانونهاي
توفاني انقلابات در جهان تبديل كرد. جنبش هاي رهائيبخش ملي براي چندين دهه كل دنيا
را به لرزه در آورد و بحران و تلاطمات انقلابي در كشورهاي تحت سلطه تداوم يافت.
تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي نيز از تغيير و تحولات نظام بر كنار نماند.
سودهاي كلاني كه از كشورهاي تحت سلطه نصيب امپرياليستها شد به آنان اين امكان را
داد كه قشر نازكي از طبقه كارگر را در كشورهاي امپرياليستي به پايگاهي براي خود
تبديل كنند و براي دوره هاي نسبتا طولاني بخش قابل توجهي از كارگران را نيز از ثبات
شغلي و رفاه نسبي برخوردار سازند. اما كماكان قشر تحتاني طبقه كارگر در كشورهاي
امپرياليستي كه بخش مهمي از آن را كارگران مهاجر تشكيل مي دهند، تحت استثمار شديد
است. سيستم دمكراسي بورژوائي در كشورهاي امپرياليستي، با اتكاء به موقعيت ممتاز و
سلطه جهاني امپرياليسم، ادامه حيات يافته است. اين دموكراسي بورژوائي روي ديگر سكه
ديكتاتوري عريان و خشن است كه امپرياليسم در اتحاد با طبقات ارتجاعي بومي در
كشورهاي تحت سلطه اعمال مي كند. اما دمكراسي بورژوائي در خود كشورهاي امپرياليستي
نيز همواره با مشت آهنين ديكتاتوري طبقاتي بورژوائي همراه است. حفظ و گسترش نيروهاي
پليس ويژه و زندانها، يك جزء دائمي و اساسي حاكميت بورژوازي بر اين كشورهاست؛ زيرا
بين بورژوازي با بخش تحتاني طبقه كارگر، قشرهاي تهيدست و كارگران مهاجر در جوامع
امپرياليستي، تضاد حادي وجود دارد. با تشديد و تداوم بحرانهاي سرمايه داري، بخش
بزرگتري از اهالي كشورهاي امپرياليستي به پرولتاريا تبديل مي شود. اين پرولتاريا،
نيروي اساسي و پايگاه محكم انقلاب پرولتري در اين كشورها است.
امپرياليسم بر توسعه سرمايه داري و گسترش صفوف پرولتاريا در كشورهاي تحت
سلطه افزود و همزمان با فوق استثمار طبقه كارگر در اين كشورها، تضاد پرولتاريا و
بورژوازي را در اين كشورها شدت بخشيد.
يكي ديگر از تضادهاي مهم نظام امپرياليستي تضاد ميان كشورهاي سوسياليستي و
كشورهاي امپرياليستي است. وقوع انقلابات پرولتري و برپائي جوامع سوسياليستي، اين
تضاد جديد را شكل داد. اين تضاد تاثير مهمي بر تناسب قواي بين المللي و تحولات
سياسي و اقتصادي بر جاي گذاشت؛ و بر جهت گيري و افت و خيز جنبشها و انقلابات، و
تباني ها و رقابتهاي امپرياليستي موثر افتاد. براي مثال، ايجاد اتحاد جماهير شوروي
سوسياليستي در سال 1917 بر خاتمه جنگ
جهاني اول، قدرت يابي جنبشهاي رهائيبخش و انقلابات پرولتري و صف آرائي آتي قدرتهاي
امپرياليستي در جهان، تاثير گذاشت. در دو دهه 60 و
70 ميلادي نيز وجود
چين سوسياليستي كه پشتيبان انقلابات رهائيبخش خلقها بود، در تقويت جنگ رهائيبخش در
ويتنام و ساير جنگهاي انقلابي تاثير زيادي داشت. با احياي سرمايه داري در شوروي در
اواسط دهه
50 و سپس در چين
سوسياليستي در سال 1976 تضاد بين
كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي امپرياليستي موقتا از تصوير تضادهاي جهان معاصر حذف
شده است.
وجه ديگر تضادهاي ذاتي امپرياليسم، يعني تضاد بين قدرتهاي امپرياليستي،
بازتاب جدال رقابت جويانه سرمايه ها در مقياس جهاني است. در عصر امپرياليسم، سرمايه
داري هر چند وقت يكبار دچار بحران ساختاري فراگير (يعني در مقياس بين المللي و بطور
همزمان در همه رشته ها) مي شود. در چنين مقاطعي، تضاد ميان قدرت هاي امپرياليستي و
امكان وقوع جنگهاي امپرياليستي تشديد مي يابد. زيرا امپرياليستها تنها با برقراري
يك تناسب قواي سياسي جديد در مقياس بين المللي، مي توانند راه را بروي تجديد ساختار
سرمايه در سطح بين المللي باز كنند و بحران فراگير سرمايه را موقتا حل كنند. تاكنون
دو جنگ جهاني براي تجديد تقسيم جهان و حل اين مساله براه افتاده است. فروپاشي بلوك
امپرياليستي شوروي و پايان "جنگ سرد" نيز راه را براي چنين تجديد ساختاري گشود.
اما تجديد تقسيم جهان و حل موقت بحران فراگير سرمايه، الزاما نتيجه يا تنها
نتيجه چنين گرهگاه هائي نيست. بحرانهاي فراگير شرايط مساعدي را براي انجام انقلابات
پرولتري در نقاط وسيعي از جهان بوجود مي آورند و اگر نيروهاي پرولتري آماده باشند
مي توانند مناطق وسيعي از جهان را از چنگ امپرياليستها بدرآورند. انقلاب سوسياليستي 1917 در روسيه و
انقلاب دمكراتيك نوين
1949 در چين در چنين
گرهگاه هاي تاريخي و در شرايطي كه امپرياليستها دست به جنگ جهاني براي تجديد تقسيم
جهان زده بودند به پيروزي رسيدند.
نتايج جنگ جهاني اول (1918 ــ 1914) و جنگ جهاني دوم (1945 ــ 1939) براي يك دوره تعيين كرد كه هر يك از قدرتهاي
امپرياليستي در چه موقعيتي قرار بگيرد، چقدر از خوان يغماي بين المللي سود برد و
سركردگي با كدام كشور باشد. بعد از احياي سرمايه داري در شوروي و تبديل آن به يك
قدرت بزرگ سرمايه داري در اواسط دهه
50 اردوگاه سوسيال
امپرياليستي يا بلوك سياسي ــ اقتصادي ــ نظامي شرق شكل گرفت. بدين ترتيب در جهان،
يك نظام امپرياليستي دو قطبي بوجود آمد. آمريكا در راس يك گروه از امپرياليستها و
مرتجعين قرار داشت؛ و شوروي در راس گروه ديگر. آنچه به "جنگ سرد" مشهور شد، بيان
رقابتها و تخاصمات بين دو بلوك غرب و شرق در عرصه هاي مختلف بود كه گاه به صورت
جنگهاي منطقه اي بين وابستگان اينها در كشورهاي تحت سلطه بروز مي كرد. بحران
اقتصادي جديدي كه از اوائل دهه
70 گريبان نظام
امپرياليستي را گرفت، رقابت ميان دو بلوك غرب و شرق را تشديد كرد. جهان در اواخر
دهه 70 و اوائل دهه 80 تا آستانه يك جنگ تمام عيار پيش رفت.
اما در پايان دهه 80 شوروي تحت
فشارهاي بحران سرمايه داري جهاني، و زير بار سنگين رقابت نظامي تاب نياورد و
فروپاشيد.
امكان فروپاشي و تجزيه شوروي سوسيال امپرياليستي را حزب كمونيست چين تحت
رهبري مائوتسه دون در اوايل دهه
70 پيش بيني كرده
بود. ريشه اين واقعه در رشد و تشديد تضادهاي طبقاتي و ملي در كشوري بود كه از يك
طرف بايد بار سنگين سركردگي يك بلوك جنگي در رقابت لجام گسيخته با بلوك غرب را به
دوش مي كشيد؛ و از طرف ديگر برخلاف رقيبان غربيش از منابع و ذخاير و پشتگاه گسترده
مستعمراتي بي بهره بود. رشد شكاف طبقاتي بين حاكمان و توده هاي كارگر و زحمتكش
چشمگير بود و در توزيع ناعادلانه ثروت و اختلاف دستمزدها كه گاه به نسبت يك به
هشتاد مي رسيد منعكس مي شد. ستمگري اقتصادي، سياسي و فرهنگي ملت حاكم روس بر ساير
ملل، به ويژه در جمهوريهاي فقير و عقب نگهداشته شده آسياي ميانه، عريان و آشكار بود
و به مقاومت و اعتراض و نيروي گريز از مركز درون اين ملل دامن مي زد. تبليغ ايده ها
و ارزشهاي بورژوائي توسط هيئت حاكمه از يكسو و ناتواني دولت از برآورده كردن توقعات
و نيازهاي فزاينده قشرهاي مرفه جامعه و روشنفكران و نخبگان ممتاز بورژوا، پايه
داخلي سوسيال امپرياليستهاي حاكم را متزلزل مي كرد. بن بست در اقدامات سلطه جويانه
خارجي به ويژه گرفتار شدن در يك جنگ تمام عيار طولاني اشغالگرانه در افغانستان،
به رشد شكاف و تفرقه در صفوف طبقه حاكمه شوروي انجاميد. جرقه از هم گسيختگي قطعي و
فروپاشي را تلاش هاي بي سرانجام بخشي از طبقه حاكمه به رهبري گورباچف زد كه خيال
داشت با انجام برخي تغييرات مهم سياسي ـ ديپلماتيك، نظامي و اقتصادي، شكافها را
برطرف كند؛ و با تخفيف رقابتها با آمريكا و بلوك غرب و شروع يك دور جديد تباني،
منافع و موقعيت شوروي را به مثابه يك ابرقدرت جهاني حفظ كند. اقدامات گورباچف تحت
عنوان "پرسترويكا" (بازسازي) و "گلاسنوست" (فضاي باز يا شفاف) نتيجه عكس ببار آورد
و روند فروپاشي بلوك سوسيال امپرياليستي را شتاب بخشيد.
فروپاشي شوروي و اقمارش، نتايج سياسي و اقتصادي مهمي را در صحنه جهاني ببار
آورد. خاتمه جنگ سرد، مخاطرات ژئوپليتيك سرمايه گذاري در كشورهاي تحت سلطه
امپرياليسم، موسوم به "جهان سوم"، كه عرصه مهم درگيري دو بلوك غرب و شرق بود را
كاهش داد. قدرتهاي امپرياليستي و در راس آنها آمريكا با دست بازتري در امور جهان
مداخله مي كنند و امكانات بيشتري براي حل برخي از معضلات سياسي خود بدست آورده اند.
امكان بيشتري براي حركت آزادانه سرمايه ها در جهان پديد آمده و حجم قابل توجهي از
سرمايه ها براي سرمايه گذاري در عرصه هاي مختلف آزاد شده است. بدين ترتيب روند
"گلوباليزاسيون" شتاب گرفته است. اين به معناي، جابجائي سريعتر سرمايه ها و ادغام
هر چه بيشتر توليد و مبادله در سطح بين المللي است. قدرتهاي امپرياليستي پا بپاي
"گلوباليزاسيون"، سياست "ليبراليزاسيون" اقتصادي را به پيش مي برند. هدف از اين
سياست، بازتر كردن دست سرمايه داران در اخراج گسترده كارگران، كنار زدن كليه موانع
حقوقي از سر راه سرمايه گذاري خارجي و مالكيت در كشورهاي تحت سلطه و رفع موانع
گمركي و مالياتي است كه در اين زمينه وجود دارد. همه اينها در خدمت اعمال كنترل و
غارت بيشتر اين كشورها توسط امپرياليستها است. نهادهاي عمده مالي يعني "بانك جهاني"
و "صندوق بين المللي پول"، مديريت اقتصادي كشورهاي تحت سلطه را بدست گرفته و
سياستهاي رياضت كشي و تعديل اقتصادي را تحميل مي كنند. امپرياليسم در تمامي جهان
اعم از كشورهاي پيشرفته يا تحت سلطه، تكنولوژي پيشرفته را با كار ارزان در هم مي
آميزد تا نرخ سود را بالا ببرد. بخش روز افزوني از اين نيروي كار ارزان را زنان
تامين مي كنند. مشقت خانه ها، كارهاي موقتي و غير رسمي در كشورهاي تحت سلطه و حتي
در كشورهاي امپرياليستي در حال گسترش هستند. آهنگ رشد در معدودي رشته ها سرسام آور
است؛ اما همزمان بخشهاي بزرگي از كشورها و مردم جهان به موقعيت حاشيه اي رانده مي
شوند.
امروز چهره جهان با تعميق شكاف طبقاتي در سطح جهان، تعميق فقر و نابرابري
درآمدها و تعميق شكاف بين كشورهاي امپرياليستي و كشورهاي تحت سلطه رقم مي خورد.
نزديك به يك ميليارد نفر از جهانيان اسير فقر مطلقند كه 70 درصد اينان را زنان تشكيل مي دهند. استخوانهاي بيش از 200 ميليون كودك زير بار كار اجباري خرد مي
شود. هر سال ميليونها نفر بسان كنيز و برده در بازار جهاني سكس خريد و فروش مي
شوند. كشورهاي ثروتمند با
15 درصد اهالي
دنيا، 80 درصد ذخاير كره
ارض را مي مكند. در آمريكا كه قدرتمندترين كشور امپرياليستي محسوب مي شود، 20 ميليون نفر زير خط فقر بسر مي برند.
درآمد ميانگين مديران در اين كشور به
150 برابر درآمد
كارگران صنعتي رسيده است. در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم بغير از شهرهاي بزرگ و
بخشهاي محدود جزيره مانندي كه شاهد رشد اقتصادي است و يك قشر نازك مرفه را حول خود
شكل داده، بقيه بخشها و مناطق در ركود مزمن و عقب ماندگي بسر مي برند و اكثريت مردم
شديدتر از هر زمان استثمار مي شوند. زنان و كودكان در كارگاه ها تحت شرايط نيمه
بردگي بسر مي برند. اجراي طرح هاي تعديل اقتصادي، روند نابودي كشاورزي اين كشورها و
جابجائي جمعيت و مهاجرت دهقانان را شتاب بخشيده است. سطح معيشت 5ر2 ميليارد نفر از
اهالي اين كشورها كه فقيرترين ها محسوب مي شوند مرتبا پايين مي رود و هر سال نزديك
به 75 ميليون نفر در
جستجوي كار به ساير كشورها مهاجرت مي كنند. سركوب، استبداد سياسي، خرافه، مذهب و
ارتجاع كه لازمه حفظ اين شرايط استثمارگرانه است، بر كشورهاي تحت سلطه حكمفرماست.
نابودي محيط زيست گوشه اي ديگر از اين تصوير تكان دهنده است. در آسيا و آمريكاي
لاتين، بسياري از جنگلها و دشتها، آبگيرها و رودخانه ها را براي بازپرداخت قروض
خارجي نابود كرده اند.
در كشورهاي امپرياليستي، نظام خدمات اجتماعي و ايمني اقتصادي در دوران كار
و بيكاري كه "دولت رفاه" ناميده مي شود، رو به انقراض گذاشته است. در اروپاي غربي،
نرخ بالاي بيكاري تقريبا "نهادي" شده و امري ناگزير تلقي مي شود. در آمريكا يعني در
ثروتمندترين كشور جهان، بخش بزرگي از پرولتاريا بيرحمانه استثمار مي شود. در عين
حال بخش گسترده اي از اهالي بدون كار، بيمه، حمايت اجتماعي و سرپناه مانده اند و
"ارتش ذخيره كار" را تشكيل مي دهند. دولتهاي امپرياليستي، نيروي ويژه پليس را براي
مقابله با آشوبهاي اجتماعي و خطراتي كه نظم و قانون و امنيت سرمايه داري را تهديد
مي كند، مداوما تقويت مي كنند.
همه اينها نشانه حدت يافتن دو رشته تضاد اصلي نظام امپرياليستي، يعني تضاد
بين امپرياليسم و خلقها و ملل ستمديده، و تضاد بين پرولتاريا و بورژوازي است. پس از
پايان جنگ سرد، رقابت هاي امپرياليستي تخفيف يافته، اما هم در عرصه اقتصاد و هم
سياست، درگيريهاي آشكار و پنهان بين آمريكا، اروپا، ژاپن و روسيه به پيش مي رود. در
بطن تباني هاي امپرياليستي، قطب بندي ها و ائتلافات و يارگيري هاي جديد امپرياليستي
جريان دارد.
تحولات جاري، نظام امپرياليستي را بيش از پيش آسيب پذير كرده و "نظم نوين"
جهاني مورد نظر امپرياليستها را با مانع روبرو كرده است. تشديد ستم و استثمار
امپرياليستي، بسياري از كشورهاي جهان را به مناطق بحراني تبديل مي كند. پتانسيل
بروز خيزشها و مقاومتهاي توده اي در كشورهاي تحت سلطه و كشورهاي امپرياليستي بيشتر
شده است. "گلوباليزاسيون"، كشورها و مناطق مختلف دنيا را بيش از پيش بهم مرتبط كرده
است. تحولات و تكان هاي اقتصادي و سياسي در هر كشور، بازتاب سريعتر و گسترده تري در
ساير كشورها مي يابد. اين شرايط عيني، انقلابات پرولتري را نزديكتر بهم گره مي زند
و شرايط پيشرفت انقلاب در هر كشور را بيش از پيش تحت تاثير تحولات و تكان هاي بين
المللي قرار مي دهد. بعلاوه، رشد ناموزون و معوج بخشهاي مختلف نظام امپرياليستي و
تشديد و تركيب يكرشته تضادهاي طبقاتي، اجتماعي و ملي در اين يا آن كشور به شكل گيري
حلقه هاي ضعيف و نقاط شكننده در زنجيره اين نظام مي انجامد. در اين نقاط است كه به
شرط وجود رهبري حزب كمونيست در راس يك جنگ انقلابي قدرتمند، انقلاب پرولتري مي
تواند به پيروزي برسد و ساختمان جامعه سوسياليستي آغاز شود. نقاط ضعف علاج ناپذير و
شكافهاي دائمي در نظام امپرياليستي، امكان پايداري كشورهاي سوسياليستي را پديد مي
آورد.
نظام سرمايه داري جهاني با عملكرد خويش هر روز و هر لحظه به دنيا گوشزد مي
كند كه سودمندي خود را از دست داده، كهنه و وحشي و منسوخ است و ديگر نيازي به بقاي
آن نيست. اين در حالي است كه توليد ابعادي بيسابقه و عظيم يافته، عدم كفايت توليد
كه زماني توجيه تاريخي تقسيمات و تمايزات طبقاتي بود، رخت بر بسته است. كار متعادل
و استفاده متعادل از نعم مادي و رشد خلاقيت هاي ذهني بشر، كاملا امكانپذير است.
مدتهاست كه شرايط گذر به يك نظام متفاوت كه اصل كمونيستي "به هركس به اندازه نيازش،
و از هر كس به اندازه توانش" در آن قابل تحقق باشد، بوجود آمده است.
ايران بهشت سرمايه داران و زمينداران بزرگ و جهنم كارگران و دهقانان و ديگر
زحمتكشان است. شكاف طبقاتي عميق است و اقليتي به ازاي استثمار شديد كارگران و فلاكت
دهقانان از رفاه و راحتي برخوردارند. در حاليكه اكثريت مردم، عليرغم كار و تلاش
شبانه روزي به سختي معاش خود را تامين مي كنند.
مردم از اوليه ترين حقوق دمكراتيك محرومند و يك ديكتاتوري عريان و خشن هر
شكل از مقاومت و مخالفت را با پيگرد و مجازات پاسخ مي دهد.
ايران اسارتگاه زنان و زندان ملل است. جامعه اي است كه خرافه و مذهب و
تبعيض مذهبي، بر آن سلطه دارد.
اقتصاد ايران بر مبناي تك محصولي، يعني بر محور نفت، شكل گرفته است. اقتصاد
جامعه عقب مانده، معوج و نامنسجم است و سايه يك بوروكراسي دولتي باد كرده مانند
بختك بر آن افتاده است. شكاف ميان صنعت و كشاورزي و شهر و روستا چشمگير است و روز
به روز وابستگي همه جانبه كشور به جهان امپرياليستي عميقتر مي شود.
اين شرايط نتيجه سلطه امپرياليسم، سرمايه داري بوروكراتيك (يا كمپرادوري) و
نيمه فئوداليسم بر جامعه ايران است.
از اواخر قرن نوزدهم امپرياليسم، ايران را تحت نفوذ سياسي ــ اقتصادي ــ
نظامي خود درآورد. اقتصاد ايران، همانند اقتصادهاي ديگر ملل تحت ستم، در سه قاره
آسيا، آفريقا، آمريكاي لاتين از يك موضع تبعي در يك نظام توليد و مبادله جهاني
ادغام شد و در خدمت به ضروريات سودآوري سرمايه امپرياليستي سازماندهي گشت.
اين روند از اواخر دولت قاجاريه شروع شد. امپرياليستها با دادن وامهاي كلان
به دولت، امتيازات اقتصادي و سياسي متعددي كسب كردند. آنها، صادرات مواد خام
كشاورزي و استخراج معادن؛ و واردات كالاهاي مصرفي و بخشا كالاهاي سرمايه اي (ابزار
و تكنولوژي) را سازمان دادند و با استفاده از نيروي كار ارزان، سودهاي كلان نصيب
خود كردند. اين روند با روي كار آوردن رضا شاه جهش يافت. امپرياليستها با اتكاء به
صدور سرمايه و كالا و با اتكاء به دولت سركوبگر ساخته و پرداخته خودشان، سيطره
اقتصادي خود را بسط و گسترش دادند. كشف ذخائر عظيم نفت، نقش ويژه اي به ايران در
تقسيم كار بين المللي داد. توليد نفت براي صنايع اقتصاد جهاني وظيفه اصلي ايران در
اين تقسيم كار شد. بتدريج و بويژه پس از جنگ جهاني دوم، جريان يابي سرمايه هاي نفتي
در كل اقتصاد نقش محوري يافت.
بعد از جنگ جهاني دوم و آغاز تجديد ساختار عظيم سرمايه در سطح بين المللي،
سرمايه داري امپرياليستي در ايران صنايع مونتاژ را تا حدي گسترش داد كه اسم اين را
"صنعتي كردن به قصد جايگزيني واردات" گذاشتند. ورود سرمايه هاي امپرياليستي ابعادي
بيسابقه يافت و علاوه بر توسعه صنايع نفت و گاز، رشته هاي مختلف صنعتي و بانكي و
تجاري گسترش يافتند. همه اينها با بهره كشي موثرتر از نيروي كار ارزان انجام شد. با
وقوع انقلاب 75 و تغيير رژيم از سلطنتي به جمهوري اسلامي، اساسا تغييري در جايگاه
كشور در تقسيم كار بين المللي و مناسباتش با نظام امپرياليستي پديد نيامد. ايران يك
جامعه تحت سلطه و بحران زده باقي ماند كه همچنان تابع و متاثر از تحولات و الزامات
نظام امپرياليستي است. استراتژي و تدابير عمومي امپرياليستها براي كشورهاي تحت
سلطه، در ايران نيز به اجراء در مي آيد. سياست اقتصادي كشور تحت نظارت مستقيم و
مطابق با دستورات پليس مالي امپرياليسم يعني "صندوق بين المللي پول" و "بانك جهاني"
تعيين و تنظيم مي شود. سياست "صنعتي كردن" به سبك دهه 40 و 50 شمسي كمرنگ شده
است و گرفتن قرض و اعتبار از منابع خارجي سير صعودي دارد. بمنظور دستيابي هر چه
بيشتر به ارز خارجي هر محصول صنعتي و كشاورزي قابل فروش و هر منبع طبيعي مستعد
غارت، در بازار جهاني به حراج گذاشته مي شود. رشته ها و بخش هائي كه با اين معيار
نمي خوانند راكد شده يا بالكل تعطيل مي شوند. نتيجه اين روند، ادغام بيش از پيش
جامعه در شبكه اقتصاد و سياست امپرياليستي و تعميق وابستگي است.
طي يك صد سال اخير، امپرياليستها با اتكاء به دولت نومستعمراتي و پيشبرد
تحولات ساختاري، به حفظ و گسترش سلطه خويش بر جامعه ايران و كسب فوق سودهاي كلان
پرداخته اند. كسب فوق سود امپرياليستي در درجه اول از طريق صدور سرمايه، استثمار
نيروي كار و نيز غارت منابع طبيعي و ثروتهاي كشور و مبادله نابرابر انجام گرفته
است. امپرياليستها از سياستهاي توطئه گرانه و اعمال نظامي براي پيشبرد مقاصد خود
استفاده كرده اند؛ اما مهمترين و اساسي ترين جنبه سلطه امپرياليسم آن است كه آنها
ايران را (همانند ساير كشورهاي تحت سلطه) از نظر ساختاري به خود وابسته كرده اند.
ادغام بخشهاي مختلف اقتصاد كشور در اقتصاد جهاني و درجه نفوذ امپرياليسم در تار و
پود جامعه، بگونه اي است كه اقتصاد كشور بدون سلطه امپرياليسم نمي تواند به حيات
خود ادامه دهد. امپرياليسم براي جامعه ايران نه يك پديده بيروني، بلكه عميقا دروني
است.
مناسبات امپرياليسم با ايران، يك مناسبات توليدي است. امپرياليستها بخش هاي
كليدي و استراتژيك اقتصاد را به شكل هاي مختلف تحت كنترل دارند و بي آنكه ضرورتا
مالك مستقيم و رسمي ابزار عمده توليد در ايران باشند زمام توليد، مبادله و توزيع را
در دست دارند. كليدي ترين و استراتژيك ترين بخش اقتصاد كشور، يعني نفت، تحت سلطه
سرمايه هاي امپرياليستي است. از طريق كنترل اين بخش، بخشهاي ديگر اقتصاد زير چنگال
آنها قرار مي گيرد و در جهت سودآوري سرمايه هاي امپرياليستي سازمان مي يابد. اين
كنترل، توسط اشكال ديگري چون انحصار بر تكنولوژي وارداتي، قراردادهاي تجاري و
توليدي نابرابر، وامها و اعتبارات تكميل مي شود.
امپرياليسم نه تنها ثروتهاي توليد شده در كشور را كنترل مي كند، بلكه تعيين
مي كند كه اين ثروتها چگونه در ايران و يا در ديگر نقاط جهان توزيع شده و مورد بهره
برداري مجدد قرار گيرد. نيازهاي حداكثر سودآوري سرمايه هاي بين المللي و كارگزاران
بومي آنها تعيين مي كند كه ابزار توليد در چه حيطه هائي تمركز يابد، درآمدهاي ارزي
ايران بسوي چه رشته هائي روان شود، كدامين شاخه هاي توليدي را به راه اندازد و
چگونه به شكل دستمزدهاي نابرابر در بين قشرهاي گوناگون جامعه توزيع شود. الزامات
حداكثر سودآوري براي سرمايه هاي جهاني، تعيين مي كند كه مردم چه غذائي بخورند و
چقدر بخورند؛ چند ميليون نفر زير خط فقر دست و پا بزنند؛ بهر كس چه سهمي از توليد
اجتماعي پرداخته شود؛ كداميك از باندهاي سرمايه دار و زميندار بزرگ پروار شوند و
كجا سرمايه هاي خود را بكار بيندازند و ثروت اندوزي كنند.
توليد مافوق سود براي سرمايه هاي امپرياليستي از طريق بكارگيري اشكال شديدي
از استثمار و اعمال جبر آشكار در پروسه توليد بدست مي آيد. اختناق سياسي و بي حقوقي
آشكار كارگران و دهقانان از يكسو و تامين فوق سودها از سوي ديگر، لازم و ملزوم
يكديگرند.
در مركز ثقل اين مناسبات توليدي، صدور سرمايه خارجي قرار گرفته است. جلوه
عمده اين مناسبات، جايگاه و نقش نفت در زندگي كشور است. تاكنون سرمايه امپرياليستي
عمدتا به شكل درآمد نفتي به ايران صادر شده است. بخش عمده درآمدهاي ارزي و بخش اعظم
بودجه دولت را سرمايه هاي نفتي (درآمد نفت) تشكيل مي دهد. درآمدهاي نفتي، بخش مهمي
از هزينه تقويت و گسترش دستگاه بوروكراتيك ــ نظامي حاكم را تامين مي كند؛ زيرساخت
هاي ضروري براي حركت سرمايه هاي بزرگ داخلي و خارجي را فراهم مي سازد و بصورت
اعتبار دولتي پشتوانه و محرك سرمايه گذاريهاي كلان مي شود. درآمدهاي نفتي با
تكنولوژي و محصولات صنعتي و فراورده هاي ضروري نظير مواد خوراكي وارداتي، مبادله مي
شود. اينكه ايران چه ميزان نفت توليد كند و به چه بهائي بفروشد، تابع قوانين بازار
بين المللي و انحصار و كنترل امپرياليستي است. تكانهاي بازار جهاني، پائين آمدن و
بالا رفتن بهاي نفت، تاثيرات بلاواسطه بروي اقتصاد جامعه دارد. حيات اقتصادي جامعه
و معاش مردم وابسته به اين نوسانات شده است. بدين ترتيب، نفت به مثابه عامل سازمان
دهنده در كل اقتصاد عمل كرده، بطور مستقيم يا غير مستقيم بر ساير رشته ها و بر
زندگي روزمره مردم تاثير مي گذارد. بخش بزرگي از درآمدهاي نفتي، از طريق بنيادها و
وزارتخانه ها، تحت لواي بودجه امنيتي و غيره در ميان باندهاي مختلف طبقات حاكمه و
محافل حامي آنها در سازمانهاي جاسوسي كشورهاي غربي، اسرائيل، روسيه و غيره توزيع مي
شود. بخشي صرف نوسازي در زمينه استخراج و انتقال نفت و ساير منابع زيرزميني شده؛
بخشي به مثابه پشتوانه و اعتبار براي گسترش تجارت خارجي، رشد سرمايه هاي كمپرادوري،
رانت خواري و بورس بازي عمل كرده؛ و بخشي نيز به واردات كالاهاي لوكس براي مصرف
طبقه حاكمه و قشرهاي مرفه اختصاص مي يابد. عملكرد هر يك از اين بخشهاي دست چين شده
و ممتاز در حيات اقتصادي جامعه بر ساير عرصه ها كه خارج از اين حلقه قرار دارد
(مشخصا كشاورزي و صنايع كوچك و محلي) تاثيرات مخربي بر جاي مي گذارد. روند ناموزوني
اقتصاد را تشديد مي كند؛ شكاف بين كشاورزي و صنعت را مرتبا افزايش مي دهد؛ به ركود
اقتصادي پا مي دهد؛ و به توليد ساير كالاها (به ويژه كالاهاي اساسي براي تامين
مايحتاج اوليه مردم) ضربه مي زند.
سرمايه مالي بين المللي، نيروي محركه و شكل دهنده اصلي اقتصاد ايران است.
توليد، جهت گيريها و سياستهاي اقتصادي كشور بر پايه نيازهاي دروني جامعه و تامين
نيازمنديهاي زندگي و آسايش مردم، صورت نمي گيرد. بلكه تماما بگونه اي سازماندهي شده
كه نيازهاي سودآوري امپرياليستها و طبقات مرتجع حاكم را تامين و تضمين كند.
امپرياليسم اقتصاد كشور را معوج كرده، برخي بخشهاي دست چين شده را توسعه داده و
همزمان عرصه هاي بزرگي را به ركود يا ورشكستگي كشانده است. پيشرفته ترين تكنولوژي و
ابزار توليد در صنعت نفت بكار گرفته مي شود و در كنار آن، عقب افتاده ترين تكنيكهاي
توليد بطور گسترده مورد استفاده قرار مي گيرد؛ رابطه بين كشاورزي و صنعت و بخشهاي
مختلف صنعت از هم گسيخته مي شود. اقتصاد كشور، يك "اقتصاد معتاد" است كه فقط از
طريق تزريق فزاينده و مداوم مالي مي تواند كار كند و سرپا بايستد.
اين مناسبات توليدي از مناسبات طبقاتي جدا نبوده و بر پايه اتحاد منافع
امپرياليستها با طبقات ارتجاعي حاكم و سلطه آنها بر طبقات محكوم، اعمال مي شود. از
زمان نفوذ امپرياليسم در ايران و توسعه امپرياليستي، تغييرات زيادي در صورت بندي
اقتصادي ــ اجتماعي و آرايش طبقاتي جامعه صورت گرفت. طبقات نويني پا به عرصه وجود
گذاشتند. بورژوازي بوروكرات ــ كمپرادور شكل گرفت و از نفوذ و قدرت فئودالها كاسته
شد. لايه هاي جديدي از بورژوازي ملي و خرده بورژوازي بوجود آمدند و لايه هائي از
بورژوازي ملي و خرده بورژوازي سنتي نابود شدند. صفوف طبقه كارگر گسترش يافت، از
بسياري از دهقانان خلع يد شد و بسياري ديگر با نابودي اقتصاد كشاورزي به شهرها
سرازير شدند. جابجائي مهمي در وزن نسبي كشاورزي و صنعت بوجود آمد. شهرهاي بزرگ شكل
گرفتند. بين رفاه و درآمد شهر و روستا اختلاف فاحشي ايجاد شد. بطوري كه امروز درآمد
فقيرترين خانوار شهري يك و نيم برابر درآمد فقيرترين خانوار روستائي است و شانس
زنده ماندن يك فرد روستائي، 10 سال كمتر از يك
فرد شهري است. كل اين روند پس از جنگ جهاتي اول و بويژه متعاقب جنگ جهاني دوم، سرعت
گرفت.
مناسباتي كه امپرياليسم به جامعه تحميل كرده است، با توسعه يك اقتصاد ملي،
موزون و خود كفا و با نيازهاي اكثريت مردم در تضاد قرار دارد. اين مناسبات موجب
بروز بحرانهاي حاد و فلاكت و بدبختي بيحساب براي مردم مي شود.
اما وابستگي جامعه ايران به امپرياليسم صرفا يك پديده اقتصادي نيست. اين
وابستگي با اتكاء به اعمال قدرت و كنترل سياسي تداوم مي يابد. دولت حاكم در ايران،
كارگزار امپرياليسم است و اين وابستگي را با سركوب توده ها نگاهداري و بازتوليد مي
كند و فقط با سرنگوني اين دولت مي توان سلطه امپرياليسم را قطع كرد.
تاريخ توسعه امپرياليستي در ايران، تاريخ وابستگي، اعوجاج و گسترش اشكال
گوناگون ستم و استثمار است؛ در عين حال تاريخ مقاومت و مبارزه توده هاي خلق عليه
سلطه امپرياليسم نيز هست. اين مقاومت و مبارزه از يكسو و بحرانها و تلاطمات درون
نظام بين المللي و درون خود جامعه از سوي ديگر، نقاط ضعف مهمي را در سلطه
امپرياليستي پديد مي آورد كه در نتيجه آن امپرياليستها نمي توانند اهرم هاي سلطه
خود را بدون تضاد و بي دردسر بكار گيرند.
با صدور سرمايه هاي امپرياليستي، رشد سرمايه داري در ايران تسريع شد و نوع
خاصي از سرمايه داري بنام سرمايه داري بوروكراتيك شكل گرفت. اين سرمايه داري، با
سرمايه داري در خود كشورهاي امپرياليستي يكسان نيست. عملكرد آن بسيار متفاوت است.
مشخصه مهم اين سرمايه داري، كه سرمايه داري كمپرادور (يا دلال و كارگزار
امپرياليسم) نيز خوانده مي شود، وابستگي آن به سرمايه امپرياليستي است. سرمايه داري
بوروكراتيك (يا كمپرادور) در خدمت به سرمايه امپرياليستي و تابع آنست. توسعه و
مراحل رشد اين سرمايه داري با پشتوانه دولت نيمه مستعمراتي صورت گرفته و دولت در
شكل گيري و ايجاد تسهيلات پايه اي براي آن نقش تعيين كننده اي ايفا كرده است.
سرمايه داري بوروكراتيك جوانب زيادي از مناسبات نيمه فئودالي را تحليل برده اما
همچنين آن را در سطح گسترده در كشاورزي و بخشهاي ديگر اقتصاد حفظ كرده و براي ارزان
نگهداشتن نيروي كار و سودآوري بالاي خود از آن بهره جسته است. استفاده از سنت، عرف،
مذهب و فرهنگ فئودالي نيز نقش مهمي در ارزان نگهداشتن نيروي كار براي سرمايه داري
بوروكراتيك دارد.
سرمايه امپرياليستي از طريق سرمايه داري بوروكراتيك اقتصاد كشور را سازمان
داده و از مجراي آن ابزار و منابع توليدي اصلي جامعه را كنترل كرده، از نيروي كار
زحمتكشان ارزش بيرون مي كشد و منابع طبيعي كشور را غارت مي كند.
شكل عمده سازمانيابي سرمايه بوروكراتيك (يا كمپرادور) در ايران، سرمايه
انحصاري دولتي است. دولت همواره نقش مركزي را در كل اقتصاد و سياست گذاري و برنامه
ريزي اقتصادي بعهده داشته است. علاوه بر شكل دولتي، سرمايه داري بوروكراتيك بصورت
خصوصي در گروه هاي مالي ــ صنعتي هم سازمان مي يابد. اين گروه ها با دولت ارتباط
نزديك دارند و به قدرت و امكانات دولتي تكيه مي كنند.
سرمايه داري بوروكراتيك يك سرمايه داري انحصاري است. سلطه انحصاري اين
سرمايه بر رشته هاي مهم اقتصاد و منابع كشور، از طريق رقابت جوئي ميان سرمايه هاي
مختلف و بكار گرفتن تكنيك برتر و پائين آوردن هزينه ها، اعمال نمي شود. بلكه از
طريق اعمال نفوذ دولتي و استفاده از امتياز ارتباط با سرمايه هاي خارجي (نهادهاي
اقتصادي و سياسي خارجي و بازار جهاني) و ارتباطات سياسي بين المللي بدست مي آيد؛ و
با جوانب فئودالي مانند غصب، كلاهبرداري، بي قانوني و قوم و خويش بازي تكميل مي
شود.
تاريخ رشد سرمايه داري بوروكراتيك در ايران و نقاط عطف آن، بر سير تكوين
تاريخي صدور سرمايه امپرياليستي و نيازمندي هاي آن منطبق است. شالوده سرمايه داري
بوروكراتيك در ايران از طريق وامهاي كلان خارجي و ادغام و تمركز سرمايه هائي كه از
طريق تجارت با كشورهاي سرمايه داري رشد كرده بودند ريخته شد. در ابتداي قرن بيستم،
نخستين عرصه فعاليت سرمايه داري بوروكراتيك، توليد و تجارت مواد خام كشاورزي، بانك
داري و برخي صنايع بود. دولت رضا خان، در انباشت و تمركز سرمايه ها و ثروتهاي كلان
و برداشتن برخي موانع زير بنائي و روبنائي از سر راه توسعه سرمايه داري بوروكراتيك
نقش كليدي بازي كرد. سرمايه داران بوروكرات (يا كمپرادور) از دگرديسي طبقات فئودال
و سرمايه داران تجاري، بوروكرات هاي دولتي، و افرادي كه بندهاي سياسي با امپرياليسم
داشتند شكل گرفتند. آنان به وارد كردن كالاهاي مصرفي و كالاهاي سرمايه اي از خارج
پرداختند؛ در مشاركت با سرمايه هاي امپرياليستي، كارخانجات نساجي، سيمان، پنبه پاك
كني، حرير بافي و قند و شكر ايجاد كردند و استثمار نيروي كار مزدي را در اين رشته
هاي نوبنياد سازمان دادند.
چارچوب و دورنماي فعاليت سرمايه داري بوروكراتيك با جايگاه و نقش ايران در
تقسيم كار بين المللي معين مي شود. پس از اكتشاف ذخائر نفتي، نوع فعاليت سرمايه
داري بوروكراتيك بر طبق حوائج سرمايه امپرياليستي دستخوش تغييرات مهمي شد. اقتصاد
جهاني به اين ماده خام نياز حياتي داشت. بنابراين در تقسيم كار بين المللي نقش صادر
كننده نفت را به ايران تحميل كرد. بدين ترتيب استخراج و صدور نفت رفته رفته به محور
فعاليتهاي دولت تبديل شد. بعد از جنگ جهاني دوم، ايران مامور شد كه تحت سلطه
شركتهاي آمريكائي به توليد نفت ادامه دهد؛ كالاهاي مصرفي را از اروپا و ژاپن و
آمريكا با دلارهاي نفتي وارد كند؛ و نيروي كار ارزان و تسهيلات زيربنائي و مالي را
براي جذب سرمايه هاي غربي فراهم كند. همه اينها و كل كاركرد اقتصادي كشور از طريق
درآمد نفت بهم قفل شد.
طي دهه 40 شمسي منطبق بر
طرح امپرياليستي "انقلاب سفيد"، دامنه فعاليت سرمايه داري بوروكراتيك گسترش بيشتري
يافت. رفرم ارضي امپرياليستي در روستاها به پيش رفت؛ كشت و صنعت ها براي توسعه
كشاورزي تجاري ايجاد شدند؛ سرمايه گذاريهاي عظيمي در صنايع نفت و گاز و پتروشيمي،
ساختار اداري و نظامي كشور، راه ها و بنادر، نظام مالي و آموزشي و شبكه ارتباطات
شهرها انجام گرفت. بر مبناي طرحهاي اقتصادي جديد بنام "رشد صنايع جايگزيني واردات"،
صنايع سبك مصرفي و مونتاژ با تخصيص اعتبارات دولتي ارزان به سرمايه گذاران براه
افتاد؛ موسسات بانكي، تجاري و صنعتي رشد زيادي يافتند. قشرهاي جديدي از صاحبان
صنايع، زمينداران و بانكداران بزرگ و مديران و دلالان امپرياليست پا بعرصه وجود
گذاشتند. اين تحولات بر مبناي فوق استثمار كارگران، فقير و مقروض نگاهداشتن مدام
اكثريت دهقانان و باج ستاني از اقشار مياني جامعه صورت گرفت.
بعد از استقرار رژيم جمهوري اسلامي، نقش ايران بمثابه كشور توليد كننده نفت
در تقسيم كار جهاني حفظ شد؛ توسعه سرمايه داري بوروكراتيك در رشته هاي مختلف بويژه
در تجارت و خدمات ادامه يافت. اين امر بيش از پيش از مجراي سرمايه هاي دولتي صورت
گرفت. دولت به بزرگترين زميندار، كارخانه دار، تاجر، كارفرما و بانكدار تبديل شد و
در شراكت با چند نهاد و بنياد عظيم مالي و مذهبي، كنترل شريان اقتصاد را همچنان در
دست خود نگاه داشت. عليرغم اينكه از اواخر دهه 60 شمسي طبق طرحهاي امپرياليستي، روند خصوصي سازي و كاستن از نقش دولت
در اقتصاد آغاز شده، اما دولت كماكان نقش كليدي در سازماندهي اقتصاد دارد. از همين
دوره، سرمايه داري بوروكراتيك بر مبناي الگوي "توليد به قصد صادرات" كه نهادهاي
مالي امپرياليستي به كشورهاي تحت سلطه ديكته كردند، به گسترش كشاورزي تجاري پرداخت؛
در رشته هاي سودآوري چون قاليبافي بيش از پيش فعال شد؛ و در خدمت به امپرياليستها
مناطق آزاد تجاري را بر پا داشت.
اما چندين دهه توسعه سرمايه داري بوروكراتيك در ايران، به ايجاد يك زيربناي
صنعتي پايه اي منجر نشده است. در واقع، اين توسعه سرمايه داري نتايجي كاملا متفاوت
از توسعه سرمايه داري در كشورهاي غرب ببار آورده است. اقتصاد به شكل بسيار ناپيوسته
رشد كرده است. به اين معنا كه رشته هاي گوناگون و حيطه هاي مختلف فعاليت اقتصادي با
يكديگر داراي رشته هاي پيوند نبوده يا از پيوند ناچيزي برخوردار هستند. تقسيم كار
كليه رشته هاي بزرگ اقتصادي بيشتر با خارج است تا با ديگر رشته هاي اقتصادي در داخل
كشور. صنايع بزرگي كه طي چند دهه اخير در ايران ايجاد شده اند بهيچوجه روي پاي خود
نيستند و موجوديتي مستقل از امپرياليسم ندارند. آنها از نظر تكنولوژي و ابزار عمده،
دانش فني و تربيت كادر متخصص اساسا به خارج وابسته اند؛ و نزديك به 60 درصد مواد اوليه
مصرفي و 90 درصد ماشين آلات
و قطعات يدكي خود را از خارج تامين مي كنند. تكنولوژي وارداتي مورد استفاده در اين
صنايع فقط به كار توليدات خاص مي خورد و قابل تعميم و استفاده در رشته هاي مختلف
نيست. در واقع تكنولوژي پيشرفته در اقتصاد ايران فقط مصرف مي شود نه توليد؛ كه اين
خود نشانه عقب ماندگي اين اقتصاد است. بين صنايع استراتژيك ــ مانند صنعت نفت ــ با
ديگر صنايع ايران و بخشهاي اقتصادي، حلقه هاي ارتباطي متقابل موجود نيست. رشدي كه
اين سرمايه داري موجب مي شود بسيار معوج و ناهنجار است. بجز چند رشته و چند جا اغلب
بخشها و اغلب نقاط در شرايط عقب افتادگي بسيار بسر مي برند.
تاثير توسعه سرمايه داري بوروكراتيك بر اقتصاد كشاورزي مخرب و بحران زا
بوده است. سرمايه داري بوروكراتيك براي تامين نيازهاي غذائي كشور به واردات روي
آورده و يا بخشي از توليد را مكانيزه و مدرن كرده و به اين ترتيب با تحميل رقابت
نابرابر، دهقانان توليد كننده كالاهاي كشاورزي در واحدهاي متوسط و كوچك را در بازار
داخلي تضعيف مي كند، به ورشكستگي مي كشاند و يا راه توسعه اقتصادي آنان را مي بندد.
بخشهاي وسيعي از زمينهاي مرغوب كشاورزي بطور روز افزون به توليد محصولات صادراتي
اختصاص يافته و در نتيجه از توليد مواد غذائي اصلي و ضروري براي مصرف توده ها كاسته
شده و روند واردات و وابستگي بيشتر كشور به آن تشديد مي شود. ركود و بحران مزمن
كشاورزي نتيجه عملكرد سرمايه داري بوروكراتيك است.
كاركرد سرمايه داري بوروكراتيك بگونه اي است كه بطور مدام وابسته به
تزريقات "ارزي" يا در واقع تزريق سرمايه هاي خارجي است. اين سرمايه خارجي عمدتا به
شكل درآمد نفت و از طريق دولت وارد چرخ اقتصادي مي شود. به اين مفهوم اقتصاد ايران،
تك محصولي و وابسته است. دولت از مجراي اعتبارات بانكي و تخصيص بودجه وزارتخانه ها،
اين سرمايه امپرياليستي را به بخشهاي مختلف اقتصاد جاري مي كند؛ و زماني كه در اثر
سياستهاي آگاهانه امپرياليستي و يا وقوع بحران و شوك در اقتصاد بين المللي،
درآمدهاي ارزي ايران كاهش مي يابد، اقتصاد كشور به ركود مي افتد و با خطر ورشكستگي
مواجه مي شود.
اگر چه سرمايه داري بوروكراتيك تابع و تحت فرماندهي سرمايه هاي امپرياليستي
است، اما در مناسبات ميان اين دو تضاد و تنش نيز هست. افق ديد و ميدان عمل و
امكانات سرمايه داري بوروكراتيك اساسا در چارچوب يك كشور است و منافعش حكم مي كند
كه اقتصاد كشور هر چه بيشتر در شبكه جهاني امپرياليسم ادغام شود، بيش از پيش مورد
توجه سرمايه هاي مالي جهاني باشد و امكانات بهتر و ممتازتري براي دلالي امپرياليسم
بدست آورد. اما سرمايه هاي امپرياليستي اساسا بر مبناي اهداف، منافع و نيازهاي
جهاني خود حركت مي كنند. آنها در راه دستيابي به حداكثر سود، به "تعهدات" كشوري پاي
بند نيستند. منبع بروز برخي تنش ها ميان بورژوازي امپرياليستي و سرمايه داران
بوروكرات، همين تناقض است.
بخشهاي گوناگون سرمايه داري بوروكراتيك، عليرغم خصوصيات و منافع مشترك، در
رقابت و درگيري با هم هستند. بخش دولتي با بخش خصوصي در رقابت است؛ بخش هاي مرتبط
با توليد داخلي با بخشهاي متكي بر واردات از خارج در تضاد مي افتند؛ رقابت سرمايه
هاي امپرياليستي در بين سرمايه هاي بوروكراتيك كارگزار آنها منعكس مي شود. بحران
هاي اقتصادي و سياسي اين درگيري ها را تشديد مي كند.
توسعه سرمايه داري بوروكراتيك براي جامعه فاجعه بار بوده است. اين واقعيت
در وابستگي نيازهاي اوليه مردم به اقتصاد جهاني، در تك محصولي شدن اقتصاد و رشد
نامنسجم و معوج آن، در ويراني اقتصاد كشاورزي و بيكاري وسيع نمايان است. اين را مي
توان در تمركز امكانات در چند نقطه كشور و تشديد نابرابري ميان مناطق مركزي و دور
دست، ميان مناطق فارس و غيرفارس، و فقر و عقب ماندگي اغلب نقاط كشور بخصوص مناطق
روستائي ديد. در كلان شهر غول آساي تهران، آسمانخراش ها و مظاهر تجمل و رفاه
خودنمائي مي كند و همزمان جمعيت عظيمي وجود دارد كه از دور افتاده ترين مناطق و
روستاها كنده شده و در حاشيه ها به كام فقر فرو رفته اند.
سرمايه داري بوروكراتيك در ضديت با منافع اكثريت توده ها قرار دارد و فقر و
فلاكت اكثريت را تعميق مي بخشد. توسعه اين سرمايه داري و تخريب و تهديد دائمي
نيروهاي توليدي در شهر و روستا، دو روي يك سكه اند.
پيش از نفوذ سرمايه امپرياليستي در ايران، اقتصاد كشور مبتني بر كشاورزي و
اساسا تحت روابط فئودالي بود و سرمايه داري در شهر و روستا رشد ناچيزي داشت. سرمايه
امپرياليستي در روابط فئودالي نفوذ و مداخله كرد، آن را بخشا تحليل برد و تغيير شكل
داد و همزمان جوانب مهمي از آن را در خدمت به سود آوري سرمايه حفظ كرد و سازمان
داد. در نتيجه، نيمه فئوداليسم بوجود آمد، شيوه اي كه عليرغم استحاله تدريجي و گاه
جهش وار بر اثر اجراي طرح ها و فعاليت سرمايه هاي امپرياليستي، تاكنون حفظ و
بازتوليد شده است. امپرياليسم روابط نيمه فئودالي را به اشكال مستقيم و غير مستقيم
به شبكه توليد و مبادله بين المللي متصل كرد و در اين راه موانعي مانند اقتصاد و
بازار بسته روستائي، برخي اتوريته ها و نهادها و روابط ملوك الطوايفي و عشيرتي را
كنار زد. طي چند دهه، اقتصاد كشاورزي ايران بطور روز افزون به نظام جهاني وابسته
شد. منابع محدود بومي كه پشتوانه خودكفائي كشاورزي بودند به تدريج از ميدان خارج
شده و جاي آن را وابستگي به وامهاي دولتي و برخي ماشين آلات و نهاده هاي وارداتي
گرفت. توليد خودمصرفي بواسطه گسترش مبادله كالائي بمقدار زيادي از هم پاشيد.
اين دگرديسي و تغييرات عمدتا با روي كار آمدن دولت رضا خان آغاز شد. بخشي
از دهقانان به زور از زمين و اقتصاد كشاورزي كنده شدند تا بمثابه نيروي كار در خدمت
شالوده ريزي صنعت نفت قرار گيرند. اما مهمترين تغييرات در عرصه روستا و كشاورزي، با
اجراي طرح "انقلاب سفيد" صورت گرفت. هدف از اين طرح، تسهيل هر چه بيشتر حركت و
سودبري سرمايه هاي امپرياليستي و بوروكراتيك در روستا، تامين نيروي كار ارزان جهت
سرمايه گذاري هاي بزرگ در كل كشور و كاستن از خطر خيزشهاي دهقاني بود. "انقلاب
سفيد"، قهر اداري ــ نظامي مستقيم دولتي را به جاي اتوريته اربابان سابق نشاند، هر
چند كه نتوانست بطور همه جانبه و استواري جايگزين آن شود. اصلاحات ارضي مالكيت هاي
بزرگ را محدود كرد. با اصلاحات ارضي يك بخش سرمايه دارانه كشاورزي در كنار بخش سنتي
ايجاد شد؛ كار مزدي رشد كرد و كار نيمه وابسته گسترش يافت و روند تجزيه دهقاني شتاب
گرفت اما بشكلي ناقص و بطئي و دردناك و ناتمام. كشاورزي سنتي به ركود كشانده شد اما
از ميان نرفت. طبق آمار رسمي، كماكان يك سوم شاغلين كشور در اين بخش درگيرند. اين
در شرايطي است كه نيروي كار اكثريت زنان روستائي در آمارگيري ها محاسبه نمي شود.
تحت حاكميت جمهوري اسلامي تغييرات مهمي در اقتصاد كشاورزي و موقعيت روستاها
صورت گرفت. كشاورزي سنتي به ورشكستگي گرائيد و بسياري روستاها خالي از سكنه شدند.
مهاجرت روستائيان به شهرها كه از اواخر دهه 1340 بالا گرفته بود بطور بيسابقه اي تشديد يافت. خيل
دهقاناني كه آواره شهرها شده بودند، جذب رشته هائي نظير قاليبافي شدند كه اساسا بر
پايه كار خانگي و استفاده از روابط نيمه فئودالي و مناسبات خانوادگي مي چرخد و از
منابع مهم استخراج ارزش و سودآوري سرمايه هاي انحصاري در اين رشته به حساب مي آيد.
كشاورزي تجاري به قصد عرضه محصول در بازار داخلي و خارجي رشد كرد و بر شمار كارگران
كشاورزي افزوده شد. صنايع تبديلي كشاورزي، دامداري ها و مرغداري هاي صنعتي گسترش
يافتند.
عليرغم همه اين تغييرات، مناسبات غالب در روستاها نيمه فئودالي باقي ماند و
اساس نظام مالكيت ارضي تغييري نكرد. جوهر نيمه فئوداليسم، كار مقيد است. نظام
مالكيت، تداوم استثمار نيمه فئودالي را تضمين مي كند. در اين نظام مالكيت، از يك
طرف اكثر زمين هاي مرغوب بصورت مزارع و باغات بزرگ در دست يك اقليت ملاك و يا
نهادها و بنيادهاي دولتي و خصوصي و مذهبي متمركز است و از طرف ديگر مالكيت هاي قطعه
اي و كوچك بطور گسترده وجود دارد و بخش قابل توجهي از افراد درگير در كار كشاورزي،
بي زمين هستند. اينها دو قطب بهم پيوسته نظام مالكيت ارضي هستند. طبق آخرين آمار
رسمي منتشر شده در سال
1370 تقريبا 2000 مالك بزرگ (حقوقي و حقيقي) همان ميزان
زمين دارند كه نزديك به 000ر200ر1 خانوار كم زمين دهقاني. شمار گسترده دهقانان بي زمين به اين
نابرابري ابعاد غول آسا مي بخشد. مالكيت هاي قطعه اي كوچك، با بندهاي گوناگون، تابع
و تحت كنترل زمينداري بزرگ است. بخش عظيمي از دهقانان از مالكيت زمين محروم نگاه
داشته شده اند. اين در حالي است كه فقط يك سوم اراضي قابل كشت كشور، داير است.
دهقانان را اجبارا كم زمين و بي زمين باقي مي گذارند تا دائما به نهادهاي مختلف
دولتي و ملاكان وابسته بمانند و نيروي كار و ثمره كارشان در خدمت آنان قرار گيرد.
اين رابطه نابرابر و ستمگرانه در عرصه مالكيت، مبناي اساسي استثمار اكثريت دهقانان
در اشكال سهم بري، اجاره داري و مزد بگيري است. اين رابطه، دهقان تحت ستم را بطور
جبري بازتوليد مي كند.
كار مقيد به اين معناست كه بخش گسترده اي از توليد كنندگان مستقيم، وابسته
به زمين و ابزار توليد و اقتصاد محدود كشاورزي و دامي هستند. آنان نه به كشاورز
سرمايه دار تبديل مي شوند و نه به كارگر آزاد فارغ از ابزار توليد. عليرغم گسترش
مبادله كالائي، كار مقيد وسيعا مورد استفاده قرار مي گيرد و عليرغم تغييراتي كه در
نقش توليدي خانوار دهقاني صورت گرفته، كماكان خانواده يك واحد توليدي است. خانوار
دهقاني مجبور است در تلاش معاش، درآمد ناچيز زراعي خويش را با درآمدهاي حاصل از كار
بر اراضي ملاكان و دولت، دامداري و صنايع دستي و كار فصلي در شهرها كامل كند.
كارهاي فصلي و بي ثبات كه برخي يا تمام اعضاي خانوار دهقاني انجام مي دهند به باز
توليد اقتصاد دهقاني ياري رسانده و موجب آن مي شود كه آنها از روستا و زمين كنده
نشوند. مضافا، روبناي نيمه فئودالي نقش مهمي در وابسته نگه داشتن و انقياد كار
دهقانان دارد. در اين ميان موقعيت زنان روستائي، آئينه تمام نماي روابط نيمه
فئودالي است. زنان از مالكيت بر زمين محرومند؛ اسير اقتصاد عقب مانده و خرد زراعي و
دامي اند؛ مجبور به كار شاق و بيگاري تحت اقتدار پدرسالاري و مردسالاري، مذهبي،
عشيرتي و طايفه اي هستند.
شبكه اي مركب از مالكين ارضي، تجار و سلف خر، دلال و رباخوار و ميداندار در
شكل خصوصي يا دولتي دهقانان را محاصره كرده اند. از طريق ابزار چندگانه از توليد
دهقاني ارزش استخراج مي شود. دهقانان نه تنها با جبر اقتصادي بازار روبرويند بلكه
با فشارهاي غير اقتصادي از بالا و بويژه از جانب دولت نيز روبرو هستند. دولت نقش
مهمي در بيرون كشيدن كار اضافه از دهقانان فقير و ميانه حال بازي مي كند. اين امر
هم به شكل ايجاد زمينه و اعتبار براي سرمايه داري بوروكراتيك در سازماندهي كشاورزي
صادراتي و صنايع دستي صورت مي گيرد؛ و هم مستقيما به صورت خريد و فروش اجباري
محصولات، تعيين قيمتهاي انحصاري، تامين وام و نهاده هاي كشاورزي، اعمال انحصار بر
آب و مراتع و جنگلها و ماليات هاي رنگارنگ انجام مي شود. قيچي قيمتها، يعني مبادله
نابرابر ميان كالاهاي توليد شده توسط واحدهاي اقتصادي عقب مانده روستائي با كالاهاي
توليد شده توسط واحدهاي اقتصادي پيشرفته تر در كشور و جهان، بيش از پيش به فقيرتر
شدن دهقانان منجر مي شود. تحت اين فشارها، توليد دهقاني بيش از پيش دچار تلاشي و از
هم گسيختگي شده و توده وسيعي از نيروي كار روستائي بصورت دائم يا فصلي به شهرها
مهاجرت مي كنند. اين در شرايطي است كه روند صنعتي شدن، كند و محدود و منقطع است و
توانائي جذب آنها را ندارد. اين خيل نيروي كار مازاد، وزنه سنگيني است كه دستمزد كل
طبقه كارگر را پايين مي كشد.
كاركرد كليدي نيمه فئوداليسم در اقتصاد، كمك به ايجاد شرايط فوق استثمار
است. نيمه فئوداليسم براي سرمايه داري بوروكراتيك اين امكان را بوجود مي آورد كه به
كارگران دستمزدي پايينتر از هزينه بازتوليد نيروي كارشان بپردازد. اين كار بطور
كلي، از طريق توليد مواد غذائي نسبتا ارزان توسط قشرهاي دهقاني و باز توليد نيروي
كار ارزان در محيط روستا، صورت مي گيرد. درآمد اكثريت انبوه كارگران مهاجر و فصلي
با توليد دهقاني خود يا خانوارشان تكميل مي شود. از طرفي ديگر، در شهرها هزينه
زندگي كارگران از طرقي مانند حاشيه نشيني ــ بدون اوليه ترين خدمات شهري ــ به
پائين رانده مي شود. حقوقهاي دريافتي افراد خانواده با درآمد از منابع گوناگون و
چند شغله شدن ــ انبوهي از تجارت خرد، توليد خانگي و كارهاي خدماتي ــ و بطور كلي
شركت در "اقتصاد غير رسمي" شهري تكميل مي شود. اين اقتصادي است كه با سازماندهي
ابتدائي، كارــ بر بودن و دستمزدهاي نازل و نامنظم و بي حقوقي كامل نيروي كار مشخص
مي شود.
روابط ماقبل سرمايه داري در بخشهاي ديگري از اقتصاد شهري نيز بكار گرفته مي
شود. بخشهاي غير سرمايه داري توليد و مبادله خرد بطور گسترده اي موجود است. كاركنان
اين بخش صاحب و كنترل كننده ابزار توليد محدود و شرايط كار خويش بوده و عموما درگير
توليد كالائي ساده هستند. ارزشهاي ايجاد شده توسط آنها در يك روند ارزش افزائي
سرمايه دارانه بكار گرفته نشده زيرا صرف گذران زندگي شان مي شود. اين روند بويژه در
مورد بخشهاي زيادي از فعاليتهاي خدماتي ــ ارائه دهندگان خدمات شخصي ــ بچشم مي
خورد. بر مبناي آمار رسمي، نزديك به يك سوم از شاغلين شهري را كاركنان مستقل و بدون
مزد فاميلي تشكيل مي دهند.
در كارگاه هاي توليدي كوچك و سنتي كه بر پايه استثمار كارمزدي مي چرخد
(مانند كوره پزخانه ها و حتي در برخي صنايع كوچك كه به صنايع بزرگ سرويس مي دهند)
بطور گسترده اي از روابط ماقبل سرمايه داري استفاده مي شود. در اين كارگاه ها
استفاده از كار خانوادگي، كار بي مزد و بيگاري زنان و كودكان، تعهدات و امتيازات
استاد ــ شاگردي و بكارگيري زور، ضرب و شتم براي تشديد استثمار رايج است.
بهره كشي از كار مقيد دهقانان وابسته به زمين، فوق استثمار كارگراني كه از
پيوندهاي دهقاني كاملا جدا نشده اند و خيل زنان و كودكاني كه در كار خانگي و
خانوادگي درگيرند، در استخراج ارزش از كل جامعه و سودآوري بالاي سرمايه بوروكراتيك،
نقشي كليدي بازي مي كند.
بطور كلي در روستاها و شهرهاي ايران نيروي جبر غير اقتصادي نقش مهمي در
روابط ميان انسانها در روند كار بازي مي كند و به استثمار شديد ياري مي رساند.
استفاده از جبر غير اقتصادي و مناسبات طايفه اي و عشيرتي، مليتي و مذهبي براي
سازماندهي كار، جوانب مهمي از كاركرد مناسبات نيمه فئودالي و ماقبل سرمايه داري در
اقتصاد جامعه است. زور حكومت، مذهب، سنت و عرف در چگونگي سازماندهي روند كار و
تشديد استثمار تاثير مي گذارد. جبر غير اقتصادي در بي حقوقي مفرط و عمومي طبقه
كارگر، در اتكاء به نابرابري ملي، پدرسالاري و مردسالاري براي پايين راندن دستمزد
توده هاي كاركن ملل ستمديده و زنان كارگر و در امتيازات اقتصادي مراجع و نهادهاي
مذهبي متبلور مي شود.
مجموعه عرصه هائي كه تحت روابط نيمه فئودالي بسر مي برند يا در آنها از
روابط نيمه فئودالي بطور گسترده استفاده مي شود، بخش سنتي اقتصاد را تشكيل مي دهند.
بخش سنتي با بخش مدرن و سرمايه دارانه (صنايع بزرگ و مزارع بزرگ سرمايه دارانه و
بانكها و موسسات بزرگ و كوچك تجاري و صنعتي) ارتباط متقابل دارند و يك ساختار واحد
اقتصادي را مي سازند. آنها نسبت به هم ناموزون رشد مي كنند و رشته هاي پيوندشان
ناهنجار و پر تناقض است. در عين حال پيوند و ارتباط اين بخشها براي تامين سودهاي
كلان امپرياليسم و طبقات حاكم ضروري است. رابطه اين دو بخش اساسا با همزيستي آنها
مشخص مي شود. در جريان توليد، بخش سنتي قسمتي از اعتبارات و نهاده هاي مورد نيازش
را از بخش مدرن تامين مي كند. حياتي ترين رابطه بين بخش مدرن و سنتي اينست كه بخش
سنتي امكان فوق استثمار كارگران را براي بخش مدرن فراهم مي كند. اين خون حياتي است
كه در رگهاي بخش مدرن جريان مي يابد و سود آوري بالاي آن را تضمين مي كند. در رابطه
بين دو بخش، اين عمدتا بخش مدرن است كه بدون خدمات بخش سنتي كارش پيش نمي رود.
نقش نيمه فئوداليسم در روبناي جامعه
مناسبات نيمه فئودالي به طرز قدرتمندي در روبناي جامعه (در قوانين، فرهنگ،
ايدئولوژي و نهادهاي ديگري چون خانواده و بيش از هر جاي ديگر در ساختار قدرت سياسي
يعني دولت) بازتاب مي يابد.
در ايران، مذهب سازمان يافته يكي از ستونهاي قدرت سياسي طبقات حاكمه بوده
است. اين خود، از مشخصات دوران فئوداليسم است.
دستگاه دولتي، به آن شكلي كه امروز موجود است، پس از نفوذ امپرياليسم و رشد
سرمايه داري در ايران شكل گرفت. حقوق و قوانين آن در آغاز قرن بيستم از روي كتابهاي
قانون دولتهاي سرمايه داري غرب كپي برداري شد اما با قوانين فئودالي اسلامي انطباق
يافت. از همان ابتدا براي پاره اي نهادهاي فئودالي همچون روحانيت و سلطنت امتيازات
ويژه قائل شد و حق انتصاب توسط شاه و حق وتوي مراجع تقليد اسلامي در آن گنجانده شد.
در اين دستگاه دولتي اصل بورژوائي تفكيك قواي سه گانه، بوسيله قدرت مطلقه
(بشكل سلطنتي يا ولايت فقيهي) عموما كنار زده مي شود. قوانين اساسي ارتجاعي خود
حكومت در موارد بسيار زير پا گذاشته مي شود. سيستم ملوك الطوايفي در مديريت و تصميم
گيري ها، پارتي بازي، غلبه انتصاب بر انتخاب، غلبه روابط خويشاوندي، ايلي و محلي
بجاي تخصص و مهارت (كه مشخصه سرمايه داري است) نقش مهمي در شكل گيري سلسله مراتب و
تقسيم كارهاي دولتي دارد.
استقرار جمهوري اسلامي، به معناي دستيابي دستگاه روحانيت شيعه به قدرت
سياسي بود. بدين ترتيب، دين هر چه بيشتر با دولت درآميخت. روحانيت از امتيازات
بسيار ويژه در كليه زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي و حقوقي و قضائي برخوردار شد.
استبداد مذهبي كه تاريخا ريشه در مناسبات جان سخت فئودالي داشته و توسط آن تقويت
شده، امروزه شكل خاصي از ديكتاتوري عريان و فاشيستي طبقات بورژوا ملاك وابسته به
امپرياليسم در ايران است. اين شكل از ديكتاتوري نقش مهمي در اعمال فوق استثمار و بي
حقوقي مفرط اكثريت اهالي دارد.
وجه قضائي و حقوقي قدرت سياسي شديدا آغشته به فئوداليسم است. قوانين رسمي
دولتي با قوانين شرعي و عرفي در هم آميخته و در تداخل مدام با قوانين نانوشته و غير
رسمي به اجرا گذاشته مي شود. تعهدات سنتي، در انجام معاملات و قراردادهاي اقتصادي،
قراردادهاي كاري، تجاري، وام دهي، زناشوئي و شراكت در توليد و پرداخت ماليات (مانند
پرداخت وجوه شرعيه) نقش برجسته اي دارد.
در دوران جمهوري اسلامي بيش از گذشته احكام و قوانين و باورها و ارزشهاي
قرون وسطائي به قانون و فرهنگ رسمي تبديل شد. حقوق و امتيازات ويژه براي برخي از
شهروندان و بي حقوقي اكثريت به قانون شرعي و مدني تبديل شد. حكام شرع، زمام دستگاه
قضائي را بدست گرفتند. برخي مجازات
هاي قرون وسطائي نظير قصاص، حد و تعزير و قوانين مربوط به ديه، احياء شد. زن رسما
بعنوان شهروند درجه دوم شناخته شد. يعني زنان علاوه بر اينكه از ديد شرعي از حقوق
برابر با مردان برخوردار نيستند از ديد قانون مدني نيز حقوق برابر با مردان ندارند.
تعيين مجازاتهاي خاص نظير سنگسار براي "جرائم زنانه"، يكي از برجسته ترين جنبه هاي
فئودالي در نظام حقوقي و جزائي دولت كنوني است.
توزيع نابرابر ارث به ضرر زنان، نابرابري دستمزد و امكانات رفاهي ميان مرد
و زن، ملت غالب و ملل مغلوب، اختيارات و مداخلات بي حد و حصر حكومت در عرصه اقتصاد،
تعدي و غصب اموال، تملك و امتيازات اقتصادي مراجع و نهادهاي مذهبي تمامي بيانگر جبر
غير اقتصادي است كه ريشه در مناسبات نيمه فئودالي داشته و از مجراي قانون، مذهب،
سنت و عرف اعمال مي شود. نيمه فئوداليسم در روبنا بصورت پاره اي امتيازات ويژه
فئودالي براي برخي قشرها و محروم بودن اكثريت مردم از هرگونه حقوق دمكراتيك بروز مي
يابد. اين امتيازات ويژه همراه با مناسبات اجتماعي سنتي و عقايد سنتي، نقش اقتصادي
نيز بازي مي كنند و در شكل جبر غير اقتصادي، كار را به انقياد در مي آورد. حاكميت
دستگاه اداري دولتي با اقتدار نهادهاي سنتي چون اتوريته طايفه و خانواده، مذهب و
شوهر تكميل مي شود و بخش مهمي از انقياد اجتماعي و اقتصادي توده هاي مردم را تشكيل
مي دهد. نقش برجسته جبر غير اقتصادي در استثمار كارگران و دهقانان، از بازمانده هاي
دوران فئوداليسم است كه امروز نقش مهمي در استثمار كارگران و دهقانان بازي مي كند.
در اين ميان، نهاد خانواده بعنوان واحد پايه اي جامعه جايگاهي پر اهميت مي
يابد. بر اين نهاد مناسبات فئودالي پدرسالارانه حاكم است. نقش فرودست زنان به مثابه
مايملك مردان و بي حقوقي كودكان از خصوصيات بارز اين مناسبات است. با وجود اينكه
بسياري از زنان به تحصيل مي پردازند اما مناسبات نيمه فئودالي باز آنان را به درون
خانواده سنتي مي كشاند؛ و بسياري از زناني كه در بيرون خانه كار مي كنند از استقلال
اقتصادي برخوردار نيستند.
نه تنها نقش توليدي خانواده بيانگر حضور قدرتمند نيمه فئوداليسم است بلكه
هر آنجا كه خانواده ديگر يك واحد توليدي نيست سنن و وابستگي هاي خانوادگي و
پيوندهاي خويشاوندي همچنان بعنوان يك مولفه روبناي نيمه فئودالي نقش مهمي در تامين
معاش اهالي دارد.
در ايدئولوژي و فرهنگ مسلط نيز مناسبات نيمه فئودالي خود را نشان مي دهد.
استفاده گسترده طبقات حاكمه از مذهب ـ بطور مشخص از ايدئولوژي و فرهنگ و ارزشهاي
اسلامي ـ در كنترل و سركوب ايدئولوژيك توده ها و حفظ موقعيت فرودست آنان، خود از
مشخصه هاي مهم جوامع ماقبل سرمايه داري است. اين امر به دوران جمهوري اسلامي محدود
نشده بلكه در دوران حكومت پهلوي نيز اسلام چنين نقشي را بازي مي كرد. ريشه هاي
ايدئولوژي و فرهنگ حاكم به مناسبات برده داري و فئودالي در دوران پيش از اسلام بر
مي گردد. اما در مقطعي از تاريخ يعني بعد از تسلط اسلام، اين فرهنگ با خرافات و
توجيهات مذهبي نوع اسلامي در آميخت. وجه عمده اين ايدئولوژي، فرهنگ خدا و بنده اي،
ارباب و رعيتي و مريد و مرادي و اعتقاد به احكام ازلي و اطاعت كوركورانه است.
افكار و رفتارهاي اجتماعي قشرها و طبقات مختلف حتي قشرهاي تحصيلكرده و مدرن
كه در نتيجه رشد مناسبات سرمايه داري شكل گرفته اند، آشكارا تحت تاثير ارزشهاي
فئودالي قرار دارد. اين مسئله بيش از هر جا در مناسبات ميان مرد و زن تجلي مي يابد.
در عرصه فلسفي رواج عرفان تبارز ديگري از روبناي نيمه فئودالي است. عرفان
انعكاس ركود و رخوت جامعه است و آنرا حفاظت مي كند. عرفان با تحقير زندگي واقعي اين
جهاني و كم خواهي و قناعت پيشگي، توده ها را از شورش عليه نظام حاكم و در دست گرفتن
سرنوشت خود و نوسازي جهان مادي بر اساس منافع و آرمانهاي خود باز مي دارد. فلسفه
هاي التقاطي كه امروزه تحت عناوين "نوگرائي ديني" تدوين مي شود تلاشي است براي آشتي
تفكرات خرافي و اسارتبار فئودالي با فلسفه هاي شك گرايانه، نسبي گرايانه و تجربه
گرايانه بورژوائي. يعني آشتي افكار و عقايد ضد علمي ماوراء الطبيعه اي با برخي
بديهيات علمي انكار ناپذير.
روبناي جامعه ما در عرصه هاي گوناگون خصلت عقب مانده و ماقبل سرمايه دارانه
دارد. اما اين پديده اي نابهنگام يا ميراث جان سختي از گذشته نيست. بلكه به زير
بناي اقتصادي جامعه مربوط است، به نوبه خود بر آن تاثير مي گذارد و در تحكيمش نقش
موثر بازي مي كند. اين روبنا اساسا بازتاب و برخاسته از مناسبات توليدي معيني است.
مناسباتي كه توسط امپرياليسم رهبري شده و نيمه فئوداليسم در آن، نقش كيفي دارد.
سه كوه و مناسبات توليدي حاكم بر
جامعه
طي دهها سال سلطه امپرياليسم، تغييرات مهمي در ساختار اقتصادي ــ اجتماعي
ايران صورت گرفته است. جمعيت شهرها افزايش يافته و نسبت جمعيت شهري به روستائي در
حال تغيير است. بر تعداد شهرهاي بزرگ و متوسط افزوده شده و در مقابل، آباديها و
روستاهاي بسياري متروكه و خالي از سكنه شده اند. پديده حاشيه شهرهاي بزرگ بوجود
آمده كه همچنان در حال گسترش است. در نتيجه توسعه سرمايه داري، صفوف طبقه كارگر و
نيمه پرولتاريا در شهر و روستا افزايش يافته و زنان بطور فزاينده اي درگير
فعاليتهاي اجتماعي و كار خارج از خانه شده اند. چهره اقتصاد ايران دائما تغيير مي
كند و با الگوهاي گوناگون توسعه امپرياليستي رقم مي خورد. عرصه هائي به جريان مي
افتند و عرصه هاي ديگري تعطيل مي شوند؛ "صنعتي كردن به قصد جايگزيني واردات" جاي
خود را به "توليد به قصد صادرات" مي دهد. به اصطلاح ملي كردنها، به خصوصي سازيها مي
انجامد. شكل هاي حركت سرمايه امپرياليستي و عرصه هاي فعاليت سرمايه داري بوروكراتيك
بر حسب موقعيت سرمايه جهاني و نيازهاي بازار بين المللي دائما تغيير مي كند. آنچه
تغيير نيافته، محتواي ساختار و مناسباتي است كه پشت همه اين تحولات و افت و خيزها
قرار دارد.
سلطه امپرياليسم، سرمايه داري بوروكراتيك و نيمه فئوداليسم، سه كوهي است كه
بر شانه مردم سنگيني مي كند. سه زنجيري است كه پرولتاريا و خلق را به بند كشيده و
سرمنشاء معضلات و مصائب جامعه است. اين سه كوه، راه رهائي و رشد نيروهاي توليدي كه
اصلي ترين آن انسانها هستند را سد كرده اند. سه كوه، يك قطب واحد را تشكيل مي دهند.
سلطه امپرياليسم، شرايط و امكان زيست دو كوه ديگر را بوجود مي آورد و تغيير و
تحولات دروني آنها را رقم مي زند؛ سرمايه داري بوروكراتيك كارگزار امپرياليسم و
سازمانده اقتصاد تحت سلطه است؛ نيمه فئوداليسم شرايط ضروري براي سودآوري سرمايه
داري بوروكراتيك را فراهم مي كند. اين سه كوه در يك مناسبات توليدي كمپرادور ــ
فئودالي پيوند يافته اند.
وجه عمده اين مناسبات توليدي، روابط مالكيتي است كه بر جامعه حكمفرما است.
به ازاء نداري توده هاي وسيع، امپرياليستها و مشتي سرمايه دار و زميندار بزرگ،
ابزار عمده توليد و ثروتهاي جامعه را در كنترل خويش گرفته اند و بطريق سرمايه داري
و ماقبل سرمايه داري، كارگران، دهقانان و توده هاي زحمتكش را مورد استثمار قرار مي
دهند. با وجود رشد سرمايه داري در شهر و روستا و گسترش و رواج كار مزدي، كماكان
نظام مالكيت ارضي نيمه فئودالي نقش مهمي در اعمال كنترل بر نيروي كار جامعه دارد.
مناسبات توليدي حاكم، جامعه ايران را بعنوان يك جامعه نيمه مستعمره ــ نيمه
فئودال مشخص مي كند. نيمه مستعمره به اين معنا كه سياست و اقتصاد اين جامعه توسط
امپرياليسم رهبري و تعيين مي شود؛ نيمه فئودالي به اين معنا كه مناسبات ماقبل
سرمايه داري كماكان نقشي كيفي در توليد و بازتوليد حيات اقتصادي ــ اجتماعي جامعه
ايفاء مي كند و از عميق ترين بنيانها تا تكامل يافته ترين افكار و عقايد حاكم بر
جامعه را تحت تاثير قرار مي دهد.
مناسبات توليدي كمپرادور ــ فئودالي در يك مناسبات طبقاتي معين بازتاب مي
يابد. يك طرف امپرياليسم و بورژوا ــ ملاكان بزرگ و دولت كارگزارشان ايستاده است؛ و
طرف ديگر پرولتاريا و دهقانان و ديگر توده هاي خلق. مبارزه بين اين دو قطب، نيروي
محركه جامعه در مسير حل تضادهاي بنيادينش است.
دولت در ايران (مانند همه دولتها) ابزار سلطه طبقه حاكم بر طبقات محكوم
است. دولت در ايران، دولت ديكتاتوري سرمايه داران و ملاكان بزرگ وابسته به
امپرياليسم است. ديكتاتوري اقليتي كوچك بر اكثريت بزرگ، يعني بر توده هاي كارگران و
دهقانان فقير و بي زمين و قشرهاي مياني شهر و روستا. وظيفه اين دولت (مانند همه
دولتها) حفاظت و باز توليد مناسبات توليدي غالب است. اين دولت به حفظ جايگاه تحت
سلطگي ايران در نظام جهاني ياري مي رساند و از مناسبات توليدي كمپرادور ــ فئودالي
پاسداري مي كند. دولت، نظم موجود را با اعمال قهر سيستماتيك پاسداري مي كند. ركن
اساسي دولت، قواي مسلح سركوبگر است. دستگاه بوروكراتيك اداري، ارگانهاي جاسوسي عليه
مردم، محاكم و زندانها و قانون و نهادهاي غير مستقيم سركوب، ديگر اجزاي آن است.
افكار و عقايد حاكم، كه افكار و عقايد طبقات مسلط است، پايه هاي اقتدار
دولت را محكم مي كند و دولت نيز به بنوبه خود به اشاعه و تسلط اين افكار ياري مي
رساند. ايدئولوژي و فرهنگ مسلط، بهمراه احكام و قيود فئودالي شرعي و تعهدات اسارت
بار عرفي و نهادهاي مذهبي و رسانه هاي ارتجاعي و خانواده پدرسالار كه سلول پايه اي
اين جامعه است، نقش فعالي در حفظ و بازتوليد مناسبات اقتصادي ــ اجتماعي حاكم
دارند.
دولت بورژوا ــ ملاكان در ايران سابقه اي 80 ساله دارد. كشف منابع نفت و وقوع انقلاب اكتبر در روسيه در سال 1917 محرك دولت انگليس (سركرده آن روز جهان
امپرياليستي) شد تا در ايران يك دستگاه دولتي متمركز بسازد. موقعيت ژئوپليتيكي
ايران و كشف نفت، دو پايه اي بود كه دولت نيمه (نو) مستعمراتي ايران بر آن بنا شد.
در نتيجه كودتاي رضا خان، هيئت حاكمه وابسته اي متشكل از بوروكراتهاي نظامي و
فئودال هاي بزرگ، به قدرت رسيد. بر پايه و با استفاده از عناصر و مصالح دولت
بالنسبه متمركز فئودالي پيشين، دستگاه دولتي جديدي شكل گرفت كه ارتش مدرن، ستون
فقرات آن بود. تفكيك قواي سه گانه به اين دولت شكل و شمايل بورژوائي بخشيد. در
ساختار قدرت جديد التاسيس، طبقات ارتجاعي فارس از نقشي ممتاز بهره مند شدند و دولت
از آغاز بر پايه شووينيسم فارس و ستم ملي بر كرد، آذري، بلوچ، تركمن، لر و عرب
استوار شد. حكومت، توده هاي رعيت را به بيگاري كشيد و با نيروي آنان شبكه اي از راه
هاي ارتباطي و راه آهن را درست كرد كه براي اهداف نظامي امپرياليستها و توسعه صنايع
و تجارت ضروري بود. سرمايه داري بوروكراتيك از اين اقدامات تغذيه كرد و در گهواره
دولت پرورش يافت. حكومت رضا خان بسياري از دهات و اراضي بزرگ را به زور غصب كرد و
پشتوانه قدرت خود قرار داد. اين حكومت از يكسو به تقويت و اشاعه بزرگ مالكي پرداخت
و منافع فئودال هاي بزرگ را در پيوند و تبعيت از منافع امپرياليسم تامين كرد؛ و از
سوي ديگر به تغييراتي در ساختار اقتصادي دست زد و برخي اتوريته هاي فئودالي و
عشيرتي را بنفع دولت مركزي از صحنه حذف كرد و راه نفوذ هر چه بيشتر سرمايه هاي
امپرياليستي در اقتصاد و رشد سرمايه داري بوروكراتيك را باز كرد. استفاده از قوه
قهر در پيشبرد اين تحولات نقش مهمي ايفاء كرد. قواي مسلح دولتي در جريان سركوب ملل
و خلقهاي ستمديده و با حمايت امپرياليستها قوام يافتند. نهادها و عناصر اين دولت با
ملاط يك ايدئولوژي فئودالي كه رنگ و لعاب مدرنيسم و شووينيسم ايراني داشت، بهم متصل
شد. شعار "خدا، شاه، ميهن" فشرده اين ايدئولوژي بود.
"انقلاب سفيد" در آغاز دهه 40 شمسي يك نقطه عطف مهم در حيات دولت
بورژوا ــ ملاكان، بود. اين طرح برخي تغييرات ضروري در ساختار اقتصادي جامعه را
الزام آور مي كرد. سركوب جنبش توده اي از طريق كودتاي 28 مرداد
1332 و متحد كردن
هيئت حاكمه حول باند دربار، راه اين تغييرات را هموار ساخته بود. سرمايه داري
بوروكراتيك (يا كمپرادور) حول دربار متمركز شد و مالكان فئودال در هيئت حاكمه به
موضع تبعي رانده شدند؛ قشر سرمايه داران كمپرادور در بخش خصوصي رشد كرد و در قدرت
سياسي شريك شد. دولت نقش بزرگتري در توسعه اقتصاد تحت سلطه بعهده گرفت. در نتيجه
تغييرات "انقلاب سفيد"، چهره و تركيب دولت بورژوائي تر شد. بر مبناي نيازهاي توسعه
سرمايه داري بوروكراتيك و طرح هاي منطقه اي امپرياليسم آمريكا، دستگاه اداري با هدف
كنترل جامعه و تنظيم و اتصال شاخه هاي نامتجانس اقتصادي و اجتماعي، رشد سرطاني كرد.
همزمان، قواي سركوبگر براي تامين نظم و امنيت سراسري و تضمين شرايط سودآوري سرمايه
امپرياليستي، مدرنيزه و تقويت شدند. همگام با تحولات دهه 40 و 50 جوانب بورژوائي در ايدئولوژي مسلط تقويت
شد؛ هرچند كه جنبه ايدئولوژي فئودالي اسلامي همچنان جايگاه و نفوذ عمده خود را در
جامعه حفظ كرد.
آخرين نقطه عطف در تحولات دولت، سقوط رژيم سلطنتي و استقرار جمهوري اسلامي
بود. قدرتهاي امپرياليستي براي مهار بحران انقلابي 1357، از حكومت سلطنتي دست شستند و راه را براي به قدرت
رسيدن ائتلاف حول خميني باز كردند. در نتيجه اين تحول، راس هرم قدرت كاملا عوض شد.
قشرهاي جديدي به قدرت سياسي دست يافته و بر مناسبات موجود تكيه زدند و تبديل به
بورژوا ــ ملاكان جديد شدند؛ شكل و شمايل برخي نهادهاي دولتي تغيير كرد؛ شرع و
قانون بيش از گذشته به هم آميخت؛ حكومت اسلامي برقرار شد؛ اما ماهيت و كاركرد اساسي
دولت تغيير نكرد.
دولت بورژوا ــ ملاكان يك دستگاه نيمه مستعمراتي و تا مغز استخوان وابسته
به امپرياليسم و فاقد يك پايگاه اجتماعي قوي و گسترده است. قدرت دولت در شهرهاي
بزرگ متمركز شده، بازوهاي اداري و نظامي آن هر چه به مناطق دورتر و روستاها مي رسد
باريكتر و شكننده تر مي شود. گرايش به مطلقگي كه بازتاب انحصار سرمايه بوروكراتيك و
خودكامگي فئودالي است، مرتبا اصل بورژوائي تفكيك قوا را كنار مي زند. قوانين كه
براي رسميت بخشيدن به سلطه طبقه حاكمه و نظم بخشيدن به نحوه اعمال قدرت دولتي وضع
شده اند، با بي قانوني تكميل مي شوند. از قانون و بي قانوني براي تحكيم سلطه بر
طبقات محكوم و تنظيم روابط دروني بورژوا ــ ملاكان استفاده مي شود. تضاد حاد و آشتي
ناپذير بورژوا ــ ملاكان با توده هاي تحت استثمار و ستم، شكاف عظيمي بين دولت و
جامعه پديد آورده كه اعمال استبداد خشن و عريان را الزام آور كرده است. بازيهاي
انتخاباتي و وعده هاي دمكراتيكي كه در مقاطعي از جانب طبقات حاكمه مطرح شده تنها
حجابي نازك بر اين استبداد است.
دولت بورژوا ــ ملاكان در طول حيات خود، تحت تاثير وقايع و بحران هاي داخلي
و بين المللي دستخوش تغيير شده و اشكال گوناگون حكومتي بخود گرفته است. اما تغيير
حكومت ها به معني تغيير نظام دولتي نبوده است. رژيمها عوض شده اند بي آنكه خصلت
طبقاتي دولت اساسا فرق كرده باشد؛ بي آنكه جاي طبقات حاكم و محكوم عوض شده باشد.
مانع مقابل پاي انقلاب، وجود اين دولت ارتجاعي وابسته به امپرياليسم است. حك و
اصلاح ماشين دولتي كه در مقاطعي براي تر و تازه كردن و تقويت آن انجام مي گيرد، نمي
تواند راهگشاي تغييرات بنيادين در جامعه باشد. پرولتاريا و خلق فقط با در هم شكستن
دولت طبقات ارتجاعي و سرنگون كردن كل روبناي حاكم است كه مي توانند به رهائي دست
يابند.
جمهوري اسلامي، شكل حكومتي اي است كه دولت بورژوا ملاكان بعد از سقوط رژيم
سلطنتي به خود گرفته است. در پاسخ به بحران انقلابي سالهاي 57 ــ 1356، دستگاه دولتي
پوشش جديدي بر خود كشيد. در شكل گيري آن بحران، تحولات بين المللي و تشديد تضادهاي
داخلي ايران، نقش تعيين كننده بازي كرد. بحران اقتصاد جهاني در دهه 70 ميلادي (دهه 50 شمسي) بشدت بر اقتصاد ايران تاثير گذاشت. افزايش ناگهاني قيمت نفت،
تناقضات ساختار اقتصادي ايران را تشديد كرد. ژاندارمي شاه در منطقه و گسترش دستگاه
بوروكراتيك ــ نظامي براي تامين اهداف استراتژيك امپرياليسم آمريكا، هزينه سنگيني
ببار آورد. اين فشارها و تكان ها در دوره اي اتفاق افتاد كه اصلاحات امپرياليستي
دهه 40 شمسي به نتيجه
منطقي خود رسيد: ركود و بحران كشاورزي آشكار شد. مهاجرت از روستا به شهر رشدي سرسام
آور يافت و حاشيه شهرها به بشكه هاي باروت تبديل شدند. تورم و گراني يكباره جهش كرد
و بيش از همه گريبان كارگران و زحمتكشان را گرفت. مدرنيسم معوج و سست بنيادي كه
توسط امپرياليسم و رژيم كارگزارش از بالا در بخشهائي معدود دامن زده شد با بنيان
هاي سنتي و عقب مانده جامعه در تقابل حاد قرار گرفت. تضاد خرده بورژوازي و بورژوازي
متوسط با سرمايه امپرياليستي و سرمايه بوروكرات كمپرادور حاد شد. تفرقه هيئت حاكمه
و اختلالاتي كه در دستگاه استبداد و اختناق سياسي ايجاد شده بود بر آتش بحران
انقلابي دميد. جنبش كارگري و توده اي سر بلند كرد، نهادهاي دولتي زير ضرب رفت و
دستگاه پليسي ــ امنيتي از هم گسيخت. ارتش بشكل مستقيم و عريان روياروي طبقات محكوم
ايستاد تا نظام را حفظ كند. ارتش در موقعيتي قرار گرفت كه هر پيشروي انقلاب فقط با
نشانه گرفتن و ضربه زدن به آن ميسر مي شد.
انقلاب 1357 عليرغم فداكاري
و قهرماني توده ها قادر نشد كه دولت بورژواـ ملاكان وابسته به امپرياليسم را درهم
شكند. اين كار مستلزم رهبري انقلاب توسط طبقه كارگر و حزب پيشاهنگش و سازمان دادن
يك جنگ انقلابي و درهم شكستن قواي نظامي دولت بود. فقدان اين امر، فرجه اي به
امپرياليستها و طبقات ارتجاعي داد تا دستگاه دولتي را از گزند توده هاي محروم حفظ
كنند. استقرار جمهوري اسلامي نقش يك ضربه گير يا چتر حفاظتي را براي دستگاه دولتي
بازي كرد.
جمهوري اسلامي، نتيجه يك سازش تاريخي براي سركوب انقلاب بود. طرفين اين
سازش، قدرتهاي امپرياليستي و ائتلاف ارتجاعي حلقه زده به دور خميني بودند. اين
ائتلاف در درجه اول شامل قشري از بورژوا ــ فئودال هاي سنتي مي شد كه در نتيجه
اصلاحات امپرياليستي دهه
40 ضربه خورده و
قدرت اقتصادي و سياسي شان محدود شده بود. بخش مهمي از اين نيروها زير چتر روحانيت و
نهادها و موسسات مذهبي قرار داشتند. مخالفت آنها با "انقلاب سفيد" از آنجا بود كه
منافع طبقاتي خود را در خطر مي ديدند. بخشي از ائتلاف خميني، بورژوازي متوسط سنتي و
عمدتا درگير تجارت بود كه خوان يغماي امپرياليسم و نوكرانش را مي ديد و آرزوي
بوروكرات ــ كمپرادور شدن در سر مي پروراند. بعلاوه، در دهه 50 باند دربار بر انحصار اقتصادي و مطلقگي
سياسي خويش افزوده و بخشي از سرمايه داران بوروكرات ــ كمپرادور را از خود رانده
بود. اينها نيز در جريان بحران انقلابي 57 ــ 1356 و روزهاي آغازين
حيات جمهوري اسلامي با خميني همراه شدند.
هدف از سازش، حفظ نظام و دستگاه دولتي بود. امپرياليستهاي غربي و در راس
آنها آمريكا مي خواستند منافع اساسي و استراتژيك خود در منطقه و دستگاه عظيمي كه
براي تامين آن پرورده بودند را از خطر نجات دهند. در اينكه امپرياليستها سريعا با
جريان خميني به توافق برسند دو عامل دخيل بود: يكم، تلاش بلوك غرب براي ممانعت از
نفوذ رقيب سوسيال امپرياليست شوروي خود در ايران و كل منطقه. دوم، هراس از تعميق
انقلاب و پايه گيري نيروهاي انقلابي. امپرياليستهاي غربي با توجه به حادتر شدن
رقابتشان با بلوك سوسيال امپرياليستي شوروي، نمي توانستند بحران انقلابي و بي ثباتي
موجود در ايران را تحمل كنند. ادامه چنان وضعي مي توانست دست شوروي ها را قويتر كند
و تناسب قواي جهاني را بهم بزند. در مقابل، ائتلاف خميني مي خواست جاي هيئت حاكمه
سلطنتي را بگيرد، منافع سرشار كمپرادور ــ فئودالي را نصيب خود كند و نظام را با
برخي تغييرات سياسي و ايدئولوژيك مطلوب خويش بچرخاند. اين ائتلاف براي حكومت كردن
به ماشين دولتي موجود و نهادهاي سركوبگرش نياز داشت. شرط سازش اين بود كه اين نيرو
بتواند بحران انقلابي را مهار كرده، توده هاي انقلابي را سركوب كند و دستگاه دولتي
ضربه خورده را ترميم و تقويت كند. امپرياليستها توان و خواست انجام اين كار را در
خميني مي ديدند. بنابراين راه بر استقرار جمهوري اسلامي گشودند.
جمهوري اسلامي نتيجه غلبه يك رهبري ارتجاعي بر يك انقلاب اصيل توده اي است.
موفقيت اين جريان ارتجاعي توسط يك رشته عوامل اقتصادي و سياسي درون جامعه و وقايع
بين المللي ممكن شد. جان سختي روابط فئودالي و نيمه فئودالي، پشتوانه عيني قدرتمندي
براي ايدئولوژي اسلامي در جامعه فراهم مي كرد. عليرغم محدوديت هائي كه در دو دهه
پاياني رژيم شاه براي دستگاه روحانيت ايجاد شده بود، اسلام كماكان يك ابزار مهم
ايدئولوژيك براي كنترل توده هاي روستائي و شهري و مقابله با نفوذ ايدئولوژي
كمونيستي، محسوب مي شد. نيروهاي ملي ــ مذهبي كه سنتا طبقه بورژوازي متوسط (يا ملي)
را بلحاظ سياسي نمايندگي كرده اند، نقش مهمي در رواج ايدئولوژي فئودالي اسلامي
داشتند. در حالي كه كمونيست ها دائما سركوب مي شدند، شبكه مساجد و حسينيه ها رو به
گسترش داشت و بخش بزرگي از مردم ناراضي هنگامي كه به مبارزه فعال روي آورده و به
دنبال فلسفه گشتند، اسلام را قابل دسترس ترين فلسفه يافتند. اين در شرايطي بود كه
ناسيوناليسم مترقي در سطح جهاني بي كفايتي خود را در مبارزه عليه امپرياليسم و
ارتجاع نشان داده بود و جنبشهاي آزاديبخش تحت رهبري ناسيوناليستها يا شكست خورده و
يا به يكي از دو قطب جهاني امپرياليستي غرب يا شرق جذب شده بودند. جنبش بين المللي
كمونيستي بواسطه سرنگوني دولت پرولتاريا در چين توسط رويزيونيست ها در سال 1976، با بحران بزرگي
روبرو شده بود. جنبش نوين كمونيستي ايران نيز دوران جواني، بي تجربگي و سردرگمي
ايدئولوژيك ــ سياسي خود را مي گذراند و از آمادگي كافي براي مصاف با چنين اوضاعي
برخوردار نبود.
مضافا، تغيير و تحولاتي كه امپرياليسم در ساختار اقتصادي ــ اجتماعي ايران
بوجود آورد و انحصارگري سرمايه داري بوروكراتيك، طيف گسترده اي از قشرهاي شهري و
روستائي را با اعتقادات و تمايلات مذهبي شان به عرصه مخالفت و مبارزه كشاند.
تمايلات پان اسلاميستي درون دستگاه روحانيت و در ميان نيروهائي كه از يك زاويه
فئودالي با امپرياليسم و توسعه مناسبات سرمايه داري در جامعه مخالفت مي كردند تقويت
شد. اشاعه ارزشهاي غير مذهبي و غربي در شهرها نيز كه ارزشهاي مذهبي و روابط اجتماعي
نيمه فئودالي را تهديد مي كرد، زمينه ديگري براي ابراز مخالفت ارتجاعي شد. بسياري
از مردم منجمله بخشي از روشنفكران در عكس العمل به نفوذ فرهنگ امپرياليستي و انحطاط
فرهنگي و معنوي رژيم سلطنتي به دفاع از سنت و مذهب روي آورده بودند.
مجموعه عوامل عيني و ذهني پيش گفته، تعيين كرد كه انقلاب چگونه به پيش رود
و رهبري خميني بر آن اعمال شود.
جمهوري اسلامي طي چند سال سركوب خونين توده ها و از بين بردن بخش بزرگي از
يك نسل انقلابي، خود را ساخت و سر پا نگاه داشت. ماشين سركوب مسلحانه و ايدئولوژيك
ــ سياسي رژيم در مقابله با جنبش كارگري و كمونيستي، جنبشهاي دهقاني و ملي، جنبش
زنان، جنبش دانشجويان و روشنفكران و جنبش دمكراتيك توده هاي وسيع ساخته شد.
دستاوردهاي انقلابي توده ها مانند شوراهاي كارگري در كارخانه ها، انجمنها و شوراهاي
دهقاني در روستاها، تشكلات زنان، انجمنهاي نويسندگان و سازمانهاي دانشجوئي، شوراهاي
بيمارستانها و مدارس و غيره و دستاوردهاي انقلابي ملل ستمديده از بين برده شد.
نهادهاي امنيتي و نظامي ترميم و تكميل شدند و با برپائي جنگ ارتجاعي ايران و عراق
كه امپرياليستها آتش افروز آن بودند، انرژي توده هاي انقلابي بيش از پيش تحليل رفت.
در جريان سركوبهاي خونين و جنگ ايران و عراق، يك ضد انقلاب مسلح فشرده بوجود آمد.
بازوهاي دستگاه بوروكراتيك اداري محكمتر از گذشته به نيروهاي مسلح سركوبگر گره خورد
و زير چتر ايدئولوژيك رژيم قرار گرفت.
جمهوري اسلامي هم به لحاظ اقتصادي و هم سياسي وابسته به امپرياليسم است.
ريشه برخي كشمكشهاي رژيم با امپرياليسم در تضادها و رقابتهاي درون امپرياليستي است
كه بر عرصه ايران تاثير مي گذارد. قبل از سقوط سلطنت، رژيم شاه بعنوان سگ زنجيري
آمريكا مشخص شده بود. مستشاران و سرمايه ها و تسليحات آمريكائي در ايران حضوري
آشكار داشتند. در جريان انقلاب، آمريكا آماج مبارزات انقلابي مردم قرار گرفت و
منافعش زير ضرب رفت. بعد از انقلاب، بلوك غرب عمدتا از كانال اروپا به بافتن بندهاي
خود با جمهوري اسلامي مشغول شد؛ شوروي سوسيال امپرياليستي نيز از سست شدن سلطه
بلامنازع آمريكا سود جسته و فعالانه به پي ريزي مناسبات خود با رژيم جديد پرداخت.
"استقلال" ظاهري جمهوري اسلامي چيزي بيش از بندبازي رژيم در بين اربابان بين المللي
نيست؛ با اين هدف كه بتواند بار بحران هاي سياسي و اقتصادي را تحمل كند و جايگاهي
ممتازتر در ميان كارگزاران امپرياليسم بدست آورد. در واقع سياست خارجي جمهوري
اسلامي در سراسر سالهاي حياتش سمت گيري بيشتري با غرب داشته است. با توجه به
وابستگي اساسي ساختار اقتصادي ــ اجتماعي ايران به امپرياليستهاي غربي و حاكميت
دولت نيمه مستعمراتي جز اين نيز نمي تواند باشد.
ماهيت دولت با خاستگاه طبقاتي رهبران و كاركنان آن تعيين نمي شود. كساني كه
هيئت حاكمه اسلامي را تشكيل دادند برخلاف سران رژيم سلطنتي، نه از سرمايه داران
بزرگ انحصاري بودند و نه از زمينداران بزرگ. سابقه طبقاتي آنها بيشتر با آن دسته
مالكان ميانه حال و فئودال هائي كه در نتيجه اصلاحات ارضي دهه 40 تضعيف شده بودند و نيز قشرهاي مياني
سنتي جامعه شهري مشخص مي شد. اما اين خاستگاه، تغييري در ماهيت طبقاتي جمهوري
اسلامي بوجود نياورد. آخوندهاي حاكم يا متحدان غير آخوند آنها كه مسئوليت حفاظت از
دولت بورژو اــ ملاكان را بعهده گرفته بودند، خود سريعا به جايگاه بورژوا ــ ملاكان
بزرگ ارتقاء يافتند.
جايگزيني جمهوري اسلامي بجاي رژيم سلطنتي نشان مي دهد كه حكومت هاي ارتجاعي
مي توانند شكلهاي گوناگون بخود بگيرند؛ شعارها و روش هاي حكومتي تغيير كند؛ سياست
ها و ايدئولوژي هاي مسلط تعديل يا حك و اصلاح شود؛ اما ماهيت طبقاتي دولت دست
نخورده باقي بماند. چنين تغييرات حكومتي در يك نكته مشتركند: هدفشان حفاظت از اين
مناسبات ارتجاعي اقتصادي و سياسي است.
صف بندي طبقاتي ـ اجتماعي در انقلاب
ايران
دشمنان طبقه كارگر كيانند؟ دوستان آن كدامند؟ اين مساله اي است كه براي
انقلاب داراي اهميت درجه اول است. تحليل طبقاتي صحيح نقشي تعيين كننده در پيروزي يا
شكست انقلاب پرولتري بازي مي كند. بدون شناخت صحيح از تضادهاي طبقاتي و اجتماعي،
طبقه كارگر قادر به رهبري يك انقلاب پيروزمند نخواهد بود.
وظايف و دورنماي انقلاب و نيروهاي محركه آن را خصلت نيمه مستعمراتي ــ نيمه
فئودالي جامعه تعيين مي كند. جامعه ايران نيازمند انقلابي است كه وظيفه نابودي سلطه
امپرياليسم، سرمايه داري بوروكراتيك و نيمه فئوداليسم را به سرانجام رساند و با
انجام انقلاب دمكراتيك نوين به سوسياليسم گذر كند. قشرها و طبقات مختلف نسبت به اين
انقلاب روش ها و مواضع گوناگوني اتخاذ مي كنند. براي تشخيص دشمنان از يكسو و متحدين
طبقه كارگر از سوي ديگر بايد وضعيت اقتصادي طبقات مختلف و برخورد هر يك از آنها را
نسبت به انقلاب مورد تجزيه و تحليل قرار داد.
اينها شامل صاحبان صنايع و موسسات تجاري بزرگ، زمينداران بزرگ در قالبهاي
دولتي و خصوصي و بنيادهاي بزرگ مذهبي، آخوندهاي صاحب قدرت و نفوذ، تكنوكراتهاي
دولتي و بوروكراتهاي نظامي (مشخصا فرماندهان سپاه و ارتش و باندهاي شبه نظامي) و
مديران بانكها هستند. بورژوا ــ ملاكان، بر ابزار و منابع عمده توليدي، بخشهاي
كليدي و استراتژيك اقتصاد انحصار و كنترل دارند و قدرت سياسي در دست آنهاست.
بورژوا ــ ملاكان به چند ده گروه انحصاري اقتصادي ــ سياسي رقيب و موتلف
تقسيم شده اند كه در دستگاه دولتي وابستگان و متحدان خود را دارند. رقابت ميان اين
گروهبندي ها ناشي از جهت گيريها و منافع متضاد در عرصه هاي داخلي و بين المللي است.
بورژوا ــ ملاكان نماينده ارتجاعي ترين مناسبات توليدي بوده و با هرگونه
تغيير و تحولي به سود پرولتاريا و خلق مخالفند؛ حيات و رشد و بقاي اينان به سلطه
امپرياليسم وابسته است. اين طبقات به شيوه هاي سرمايه دارانه و ماقبل سرمايه دارانه
به استثمار كارگران و دهقانان و ديگر زحمتكشان مي پردازند و ديكتاتوري ارتجاعي خود
را بر پرولتاريا و توده هاي خلق اعمال مي كنند. طبقات ارتجاعي حاكم، سلطه سياسي
خويش را توسط قواي مسلح سركوبگر شامل ارتش، سپاه، بسيج، نيروي انتظامي، گشتهاي
ويژه، اطلاعاتي ها، بازجويان و شكنجه گران و زندانبانان و عوامل محلي كنترل و سركوب
ايدئولوژيك نظير گردانندگان مساجد و امثالهم اعمال مي كنند. بنابراين اين مجموعه
(بورژوا ـ ملاكان و بازوهاي سركوبگر آنان)، دشمن و آماج اصلي انقلابند.
بعلاوه، بخشي از طبقات ارتجاعي و نمايندگان سياسي آنها خارج از هيئت حاكمه
فعلي قرار دارند. اين موقعيت، اگرچه باعث مي شود كه از نظر عيني، آماج فوري انقلاب
نباشند، ليكن منافعشان در تضاد آشتي ناپذير با منافع طبقه كارگر و توده هاي خلق
قرار دارد و از نظر طبقاتي همچنان دشمن محسوب مي شوند.
بورژوازي متوسط (يا بورژوازي ملي)
ماهيت طبقاتي سرمايه متوسط و سرمايه كوچك تفاوتي با ماهيت طبقاتي سرمايه
بزرگ ندارد. هر دو با استثمار كارگران به انباشت سرمايه و كسب سود مي پردازند. اما
بورژوازي متوسط كه خود در استثمار پرولتاريا و زحمتكشان سهم دارد، با انحصار و سلطه سرمايه هاي امپرياليستي و
بوروكرات ــ كمپرادوري هم در تضاد است. بورژوازي متوسط بواسطه سلطه انحصاري سرمايه
داري بوروكراتيك كه از ابزار دولتي و سياست ريزي كلان اقتصادي سود مي جويد، از
فعاليت در عرصه هاي كليدي و مهم
اقتصاد محروم است. اين بورژوازي از امتيازات و اعتبارات دولتي بهره مند نيست و
دسترسي محدودي به امكانات بازار جهاني دارد.
اين قشر از بورژوازي بر حسب حجم سرمايه اش، موقعيت غير انحصاري اش در بازار
ملي، سطح محدود پيوندهاي مالي، توليدي و تشكيلاتي با سرمايه امپرياليستي و مناسباتش
با قدرت سياسي، از بورژوازي بزرگ متمايز مي شود. هر چند توسعه امپرياليستي باعث
توسعه سرمايه هاي متوسط ميشود، اما اين سرمايه ها نهايتا توسط سرمايه هاي
امپرياليستي محدود ميشود.
بورژوازي متوسط عمدتا در بخش صنايع كارگاهي (مانند كارگاه هاي كمتر از 5
نفر، مرغداري ها، دوزندگي ها و تعميرگاه ها) و تجارت كوچك و متوسط فعاليت دارد و از
طريق داد و ستد و برپائي كارگاه هاي صنايع دستي با روستا مرتبط است. اگرچه مناسبات
نيمه فئودالي محدوديت هائي براي رشد اين بورژوازي ايجاد مي كند، اما بورژوازي متوسط
هم در عرصه توليد و هم در عرصه روبنا و فرهنگ با مناسبات نيمه فئودالي بندهائي
داشته و از آن سود مي برد. توسعه صنعت و تجارت زير چتر سرمايه داري بوروكراتيك باعث
شده كه بخشي از بورژوازي متوسط به صورت زائده سرمايه بزرگ توليد و بازتوليد شود كه
اين بخش از هيچ خصوصيت ملي برخوردار نيست. براي نمونه صاحبان كارگاه هايي كه به
عنوان بخش كمكي اين يا آن صنعت بزرگ فعاليت مي كنند و كاملا وابسته به سرمايه داري
بوروكراتيك هستند. بخش عمده بورژوازي متوسط به سمت عرصه هايي محدود و غير استراتژيك
و "كار ــ بر" تر رانده شده اند كه چندان مد نظر سرمايه هاي بوروكراتيك و
امپرياليستي نبوده و به بازار داخلي محدود مي شود؛ هرچند كه اين بورژوازي بطور كلي
از نظر منابع اعتباري و تكنولوژيك به شبكه بانكي و بازار بين المللي وابسته شده
است.
بورژوازي ملي در ايران و بطور كلي در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم، برخلاف
بورژوازي قرن 18 اروپا قادر به
حل مسائل انقلاب بورژوا ــ دمكراتيك و انجام وظايف آن نيست. نيروهاي سياسي اين طبقه
حتي هنگامي كه در انقلاب دمكراتيك شركت مي جويند، تمايل به سازش با دشمنان انقلاب
دارند. طي چند دهه گذشته اين نيرو نقش فعالي در عرصه سياسي ايران بازي كرده و نفوذ
سياسي و ايدئولوژيك زيادي بر جنبش توده اي اعمال كرده است؛ اما هيچگاه نتوانسته
موضع "مستقل" از طبقات ارتجاعي اتخاذ كند و عموما به مثابه دنبالچه يا متحد آنها در
عرصه سياست ظاهر شده است. نمونه روشن اين حركت، ائتلاف جريان موسوم به ملي ــ مذهبي
با نيروهاي ارتجاعي مذهبي در جريان انقلاب 1357 براي مهار و سركوب انقلاب و شركت در
حكومت جمهوري اسلامي بود. اين قشر در مواجهه با حضور قدرتمند طبقه كارگر و توده هاي
زحمتكش در انقلاب به هراس افتاد و خدمتگذار ارتجاع شد. بنابراين وجود بورژوازي ملي
به لحاظ اقتصادي و سياسي، معادل با ظرفيت وي در مبارزه عليه امپرياليسم و ارتجاع،
يا همراهي او با انقلاب دمكراتيك نوين نيست. اما تضادهائي بين اين قشر و امپرياليسم
و طبقات بورژوا ــ ملاك وجود دارد كه تحت شرايط معين زمينه و امكان ائتلاف بخشي از
اين نيرو با انقلاب دمكراتيك نوين يا خنثي ماندنش در برابر اين انقلاب، مي تواند به
وجود آيد. تجربه نشان داده است كه بورژوازي ملي ملل تحت ستم در ايران، كمتر از
بورژوازي ملي فارس امكان اتحاد با طبقات حاكم را دارد و امكان همكاري آنان با
پرولتاريا وجود دارد؛ هر چند كه اين بورژوازي تزلزلات طبقاتي خود را دارد.
قشرهاي مختلف خرده بورژوازي با بيش از 6 ميليون نفر شاغل، بخش گسترده اي از
جامعه شهري ايران را تشكيل مي دهند. اين خرده بورژوازي، دو بخش سنتي و مدرن را شامل
مي شود.
بخش سنتي خرده بورژوازي از كسبه خرد تشكيل مي شود كه از كار بي مزد
خانوادگي استفاده مي كنند. همچنين، از پيشه وراني كه بطور فردي يا به كمك معدودي
شاگرد به توليد مي پردازند. اينان در مقياسي كوچك به توليد مي پردازند و بر ابزار
توليد محدود تملك دارند و بخشا از استثمار نيروي كار ديگران سود مي جويند. اما
عموما دست به استثمار نمي زنند و خود نيز در جريان توليد استثمار نمي شوند. ضديت
اين قشر با انحصارگري هاي دولتي و امپرياليستي با تمايلات واپس گرايانه در هم
آميخته است و بخاطر پيوندهاي اقتصادي و ايدئولوژيكي كه با تجار بزرگ سنتي دارد، مي
تواند از نظر سياسي به دنباله رو اين نيروي ارتجاعي تبديل شود. در عين حال از
آنجائي كه اين قشر از فشار انحصارگرايانه سرمايه هاي بزرگ و باج گيري هاي دولت و از
هجوم خرد كننده سرمايه ها و كالاهاي خارجي رنج مي برد، ظرفيت همراهي با انقلاب را
دارد.
بخش مدرن خرده بورژوازي با رشد سرمايه داري بوروكراتيك و تجارت خارجي و
دستگاه دولتي شكل گرفته و بازتوليد مي شود. اين بخش لايه بندي هاي مختلف دارد. بخش
مرفه كه از طريق دستمزدهاي نسبتا بالا و پاره اي امتيازات رفاهي و اجتماعي به بخشي
از ارزش اضافه توليد شده در كل جامعه دست مي يابد، عموما در برخورد به قدرت سياسي
متزلزل و محافظه كار است. اين قشر از انقلاب پرولتري هراسان و گريزان است، هر چند
ممكن است تحت شرايط مشخصي نسبت به انقلاب موضع بيطرف و دوستانه اختيار كند.
بخش هاي مياني و تحتاني خرده بورژوازي مدرن، شامل كارمندان مياني و جزء
ادارات دولتي، آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، واحدهاي جديد صنعتي و تجاري و
خدماتي، دانشجويان و روشنفكران و صاحبان تعميرگاه ها و كارگاه هاي كوچكي است كه
اساسا با نيروي كار خود آنها مي چرخد. در اين ميان كارمندان دولت كه حدود 2 ميليون
نفر را شامل مي شوند، بخش مهمي از خرده بورژوازي مدرن هستند. قشرهاي مياني و تحتاني
خرده بورژوازي از ستم هاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و عقب ماندگي ها و رفتارهاي
مستبدانه حكومت رنج مي برند و ظرفيت شركت در انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبري طبقه
كارگر را دارند. در صفوف اين قشرها، اين گرايش وجود دارد كه در جستجوي تجدد به هر
پديده شبه مدرن منجمله كهنه ترين ترفندهاي بورژوازي و قدرتهاي امپرياليستي چشم اميد
بدوزند و از تمايلات رفرميستي پيروي كنند. منتها بطور كلي قشرهاي مياني و تحتاني
خرده بورژوازي كه عمدتا به فعاليتهاي خدماتي و آموزشي مي پردازند، جزء زحمتكشان
محسوب مي شوند و متحد طبقه كارگر هستند.
روشنفكران داراي خاستگاه هاَي طبقاتي مختلف و جهتگيريهاي طبقاتي متفاوتي
هستند. اما اكثريت آنان در شمار خرده بورژوازي محسوب مي شوند. به غير از قشر كوچكي
از آنان كه مدافع طبقات ارتجاعي و طرفدار امپرياليسم بوده، با بورژوا ــ ملاكان
پيوند نزديك داشته و عليه پرولتاريا و توده هاي خلق حركت مي كنند، اكثريت روشنفكران
در معرض فشارها و تضييقات طبقات حاكمه قرار دارند. دانشجويان، بخش عمده
روشنفكرانند. اكثر دانشجويان از ميان طبقات و قشرهاي مياني و بخشا تحتاني برخاسته،
با خطر بي آيندگي و بيكاري دست به گريبانند. آنها به علت شرايط كار و زندگي خود،
نسبت به وقايع و تحولات سياسي بسيار حساس هستند و عموما در مبارزه عليه دولت نقش
پيشتاز بازي مي كنند. در عين حال، وقايعي نظير شكست انقلاب در ايران، يا افت انقلاب
در سطح بين المللي مي تواند سريعا بر صفوف دانشجويان و بطور كل روشنفكران تاثير
گذارد و سردرگمي ها و تزلزلات را دامن زند. قشرهاي تحتاني روشنفكران اين توانائي را
دارند كه دوشادوش كارگران و دهقانان در انقلاب شركت كنند و يا پشتيبان نزديك انقلاب
باشند. بدون پيوستن عده اي از روشنفكران انقلابي به حزب كمونيست، بسيج و سازماندهي
توده هاي انقلابي و امر انقلاب پرولتري نمي تواند با موفقيت پيش رود. روشنفكران
بايد تصميم قطعي بگيرند كه به منافع توده ها خدمت كنند و با آنها يكي شوند و درگير
پراتيك انقلابي شوند؛ وگرنه غالبا گرايش به ذهني گرائي و فردگرائي پيدا كرده و در
عمل دچار ناپيگيري مي شوند. روشنفكران تنها در جريان شركت طولاني در كوران انقلاب و
مبارزات توده اي است كه مي توانند به روشنفكران پرولتري ثابت قدم تبديل شوند.
طبق آمار دولتي نزديك به چهل درصد از جمعيت كشور در روستاها زندگي مي كنند.
روستا عرصه فعاليت هاي گوناگون زراعت، دامداري، ماهيگيري و صنايع دستي بويژه
قاليبافي است. توليد زراعي محور اين فعاليتهاست و مالكيت بر زمين نقش عمده اي در
چگونگي به اختيار گرفتن و توزيع آب، دام و ماشين آلات بازي مي كند. كساني كه
مستقيما در فعاليتهاي فوق شركت دارند، در رده دهقانان جاي مي گيرند. اساس معيشت
آنها از اقتصاد كشاورزي تامين مي شود و فعاليتهاي توليدي شان با اتكاء به نيروي كار
خانواده انجام مي گيرد. هر كدام به درجه اي از انحصار بورژوا ــ فئودالي بر زمين و
نيز از انحصار بر منابع آبي و مراتع، ماشين آلات و نهاده هاي كشاورزي رنج مي برند.
دهقانان، عليرغم داشتن نقاط مشترك، داراي تقسيم بندي طبقاتي مهمي هستند. اگر چه
ميزان مالكيت بر زمين نقطه رجوعي براي ارائه يك تصوير كلي از تقسيم بندي هاي طبقاتي
در روستا است، اما بايد اينرا در ارتباط با ميزان درآمد و استثمار شدن يا استثمار
نيروي كار ديگران، در نظر گرفت. مضافا، عواملي چون مالكيت بر آب و ديگر ابزار
توليدي چون ماشين آلات كشاورزي، دسترسي به نهاده هاي كشاورزي، موقعيت جغرافيائي
زمين و كل منطقه، بر اين تقسيم بندي ها تاثيرات مهمي مي گذارد.
ابعاد نابرابري در عرصه مالكيت ارضي، عظيم است. بعلاوه، در شرايطي كه جمعيت
روستائي افزايش يافته، سطح زمين هاي زير كشت ثابت مانده است. اين امر مساله بي
زميني و كم زميني را در روستا حادتر كرده است. مساله ارضي، نيروي محركه مبارزه
طبقاتي در روستا و مساله توده دهقانان بي زمين، فقير و ميانه حال است. تقريبا 19 در صد از اراضي زير كشت كه شامل مرغوب
ترين زمينهاست در اختيار مالكان بزرگ است كه هر يك بيش از 50 هكتار زمين دارند. اينان بهمراه دهقانان مرفه نزديك به 65 درصد از زمينها را در اختيار خود دارند
و بقيه زمينها در اختيار بيش از
80 درصد دهقانان
قرار دارد.
دهقانان مرفه عموما به آن كساني اطلاق مي شود كه زمينهاي 10 تا 50 هكتاري را در اختيار خود دارند. آنان نزديك به نيمي از اراضي زير
كشت را در اختيار دارند و حدود
16 درصد بهره
برداران با زمين را تشكيل مي دهند. دهقان مرفه بخش عمده درآمد خود را از طريق
استثمار بيرحمانه كارگران كشاورزي و دهقانان فقير، به اشكال كار مزدي و اجاره دادن
زمين و رباخواري بدست مي آورد. دهقانان مرفه همراه با افراد خانواده شان به كار در
مزرعه مي پردازند. آنها براي بازار محصولات كشاورزي توليد مي كنند و معمولا روابط
تجاري و حمل و نقل بين روستا و شهر را هم سازمان مي دهند. دهقانان مرفه عموما در
زمينه تخصيص اعتبارات زراعي و دامي، قيمت گذاري محصولات، انحصار بر منابع و بازار و
تهيه ماشين آلات و نهاده هاي كشاورزي، با دولت و مالكان بزرگ درگيرند. بخش فوقاني
دهقانان مرفه كه از طريق اتكاء به استثمار شديد دهقانان فقير و كارگران كشاورزي و
ارتباط و نزديكي با نهادهاي دولتي به موقعيت با ثبات تري دست يافته اند را بايد در
رده مالكان ارضي قرار داد.
دهقانان مرفه از نظر اقتصادي و سياسي وزنه سنگيني در روستا محسوب مي شوند و
نفوذ سياسي و معنوي زيادي بر جماعت دهقاني دارند. اين قشر را از نظر طبقاتي مي بايد
بخشي از بورژوازي متوسط (ملي) به حساب آورد كه عميقا از مناسبات نيمه فئودالي سود
مي جويد. دهقانان مرفه در برخورد به قدرت سياسي ارتجاعي موضعي متزلزل دارند. آنها
در عين حال كه با انحصارگري دولت و مالكان بزرگ مخالفند، اما از يك انقلاب عميق
ارضي و تقسيم اراضي در بين توده هاي دهقاني هراس دارند. با توجه به آنكه انقلاب
ارضي عمدتا عليه دولت و مالكان بزرگ است، نبايد قبل از موقع دهقانان مرفه را آماج
قرار داد. اما با توجه به اينكه زمينهاي زيادي در دست آنان متمركز است، خواسته هاي
دهقانان فقير و بي زمين تنها با تقسيم بخشي يا همه مازاد اراضي دهقانان مرفه مي
تواند تامين شود. در درازمدت نمي توان منافع اكثريت توده ها را فداي برخي گذشتهاي
موقتي نسبت به آنان كرد.
دهقانان ميانه حال عموما به كساني اطلاق مي شود كه زمينهاي 2 تا 10 هكتاري را در اختيار خود دارند. آنان
حدود 30 درصد از زمينهاي
كشاورزي را در اختيار دارند و حدود 40 درصد واحدهاي بهره برداري با زمين را تشكيل مي دهند. آنها مالك بخش
عمده ابزار توليد كشاورزي خويشند و زندگيشان منحصرا يا عمدتا از طريق كار خودشان مي
چرخد. آنها كمتر نياز مي يابند كه براي ديگران كار كنند و استثمار شوند. بخشي از
آنها از نيروي كار ديگران سود مي جويند؛ اما اين دائمي نيست و قسمت عمده درآمدشان
را تشكيل نمي دهد. بخش بزرگي از دهقانان ميانه حال صاحب زمين اند؛ بخشي ديگر علاوه
بر زمين خود، قطعه زميني نيز اجاره كرده اند. دهقانان ميانه حال بخشا براي بازار
توليد مي كنند. بهره كشي از دهقانان ميانه حال به چند طريق صورت مي گيرد: پرداخت
نزول وام هائي كه از منابع دولتي يا خصوصي گرفته اند؛ اجاره زمين و نزولي كه به
مالك يا دهقان مرفه مي پردازند؛ قيمت گذاريهاي انحصاري دولتي بر محصولات كشاورزي و
مبادله نابرابري كه تجار و دولت با آنها به هنگام خريد محصول و يا فروش نهاده ها
سازمان مي دهند.
اين قشر موقعيت بي ثبات و متزلزلي دارد و مرتبا دچار تجزيه مي شود. با وجود
اين طي سال هاي طولاني بطور كلي تعداد بهره برداري ها و وسعت اراضي آنها از نسبت
ثابتي برخوردار بوده است.
دهقانان ميانه حال را مي توان متحد طبقه كارگر به حساب آورد. آنها تحت
رهبري طبقه كارگر بخش مهمي از نيروي هاي محركه انقلاب اند. آنها نه تنها مي توانند
در انقلاب دمكراتيك نوين شركت كنند بلكه مي توانند سوسياليسم را نيز بپذيرند. با
توجه به كميت بزرگ دهقانان ميانه حال، جلب حمايت آنان براي پيروزي انقلاب پرولتري
مهم است.
دهقانان كم زمين و بي زمين (نيمه
پرولتارياي روستا)
دهقانان فقير به كساني اطلاق مي شود كه عموما زمين هاي كمتر از 2 هكتار را
در اختيار خود دارند. آنان حدود 4 درصد از زمينهاي كشاورزي را در اختيار دارند و
بيش از 40 درصد واحدهاي
بهره برداري با زمين را تشكيل مي دهند. اين دهقانان همراه با دهقانان بي زمين
اكثريت جمعيت روستائي را تشكيل مي دهند. برخي از اينها مالك مقداري زمين و دام
هستند اما ابزار توليد كافي در اختيار ندارند و برخي ديگر مطلقا مالك زمين نيستند
اما صاحب ابزار توليد يا دام محدودي هستند. توليدات آنها عمدتا خودمصرفي است. ابزار
و منابع محدود، معاش دهقانان فقير و بي زمين را تامين نمي كند. آنها مجبورند بخشي
از نيروي كار خود را بفروشند و در مزارع مكانيزه يا باغات مالكان بزرگ يا دهقانان
مرفه به صورت كار مزدي و يا سهم بري استثمار شوند؛ يا اينكه از مالكان و دهقانان
مرفه قطعه زميني اجاره كنند. دهقانان فقير و بي زمين براي تامين معاش روزمره و
هزينه زراعت مجبورند دائما از رباخواران و تجار محلي قرض بگيرند و نزول بپردازند.
قسمتي از درآمد خانوار آنها نيز از طريق صنايع دستي و مشخصا قاليبافي حاصل مي شود.
بخش قابل توجهي از دهقانان فقير و بي زمين راهي شهرهاي دور و نزديك مي شوند تا
بتوانند موقتا كاري پيدا كنند و از پس هزينه خانوار خود برآيند.
دهقانان فقير و بي زمين زندگي بخور و نميري دارند. آنها هميشه مقروضند و با
خطر ورشكستگي كامل و اجبار به مهاجرت دائمي به شهر دست به گريبانند. دهقانان فقير و
بي زمين نزديك ترين و مطمئن ترين متحد پرولتاريا در انقلاب محسوب مي شوند و تحت
رهبري پرولتاريا نيروي عمده انقلاب را تشكيل مي دهند. اين بخش دهقانان پايه مطمئني
براي گذار به سوسياليسم نيز هستند.
نيمه پرولتاريا در ايران محصول ورشكستگي و ركود اقتصاد كشاورزي نيمه
فئودالي و توسعه سرمايه داري بوروكراتيك در شهر و روستاست. اين نيرو كه عمدتا در
شهرها متمركز شده، بخش بزرگي از دهقانان خلع يد شده هستند كه به كارگر نيز تبديل
نشده اند. نيمه پرولترها روند بطئي و ناهموار پرولتريزه شدن را در حاشيه اقتصاد شهر
از سر مي گذرانند. بخشي از آنان حامل تعلقات دهقاني و مشخصا دلبستگي به زمين و
ابزار توليدند. بخشي از آنها صاحب مقداري وسايل توليد ساده و كم ارزش براي توليدات
دستي مانند دار قالي يا چرخ دستي براي توزيع كالاها هستند.
بخش مهمي از نيروي كاركن در ايران در موقعيت نيمه پرولتر قرار دارد كه به
اشكال سرمايه دارانه و ماقبل سرمايه دارانه استثمار مي شود. آنها غالبا امكان آن را
ندارند كه نيروي كار خود را بصورت تمام وقت بفروشند. اين نيروي چند ميليوني شامل
كساني است كه در شهرها به شكل فردي يا خانوادگي در مشاغل كم مزد فصلي و موقتي و
اقتصاد غير رسمي درگيرند. نيمه پرولتاريا شامل خيل عظيم بيكاران حاشيه نشين،
شاگردان دكانها، دستفروشان، دكه داران و بخشي از زنان و كودكاني كه به توليد در
خانه و يا خدمتكاري مشغولند، است. نيروي بيكار شهر، عمدتا از توده هاي نيمه پرولتر
تشكيل شده است.
شكل گيري نيمه پرولتاريا از مشخصه هاي ساختار طبقاتي شهرها در كشورهاي تحت
سلطه اي چون ايران و نشانه مهمي از خصلت نيمه فئودالي اين جوامع است. نيمه
پرولتارياي شهري يك نيروي انفجاري و بي ثبات كننده براي رژيم است. محلات حاشيه اي
يا كمربندهاي فقر كه محل استقرار اين نيرو است گرداگرد شهر كشيده شده است كه از
خدمات شهري چون آب و برق و غيره محرومند. وضعيت اقتصادي اينها تا حدودي به وضع
دهقانان فقير ساكن روستا شبيه است. توده محروم نيمه پرولتر كه خود موقعيتي بي ثبات
دارد، بشدت مستعد بهم زدن نظم موجود و شركت در مبارزه انقلابي است. وجود پيوندهاي
طبيعي و دائمي بين نيمه پرولتارياي ساكن شهر با روستا، مي تواند آن را به عامل و
اهرمي براي انتقال مبارزه انقلابي از شهر به روستا و بالعكس و برقراري پيوند فشرده
كارگران و دهقانان تبديل كند. نيمه پرولتاريا، تحت رهبري طبقه كارگر، گردان ضربتي
مهمي از ارتش اين طبقه است.
طبقه كارگر در ايران نيروئي رو به گسترش است و تعداد آن بر پنج ميليون نفر
بالغ مي شود. طبقه كارگر براي امرار معاش، به فروش نيروي كار خود متكي است. حدود 2
ميليون نفر از كارگران در بخش صنايع، شامل كارگاه هاي بزرگ (بالاي 10 نفر) و كارگاه هاي كوچك درگير هستند.
كارگران مجتمع هاي بزرگ نظير نفت و پتروشيمي، ماشين سازي و ذوب آهن و غيره در همين
رقم مي گنجند. شمار كارگران كارگاه هاي كوچك صنعتي بيش از نيمي از كل كارگران است.
بيش از 5ر1 ميليون نفر كارگر ساختماني و بقيه كارگر بخش خدمات (مانند هتلداري، حمل
و نقل و بازرگاني) و كارگر كشاورزي هستند.
بخشي از كارگران كشاورزي كه زمين و وسايل كشاورزي ندارند، در كشت و صنعتها
و باغات بزرگ و دامداري هاي صنعتي بكار مشغولند. بخشي ديگر توسط دهقانان مرفه
استثمار مي شوند. به غير از قشر نازكي از كارگران كشاورزي كه در استخدام دائمي قرار
دارند، اكثريت كارگران كشاورزي فصلي هستند و از ثبات و امنيت شغلي برخوردار نيستند.
اكثريت كارگران كشاورزي همانند دهقانان بي زمين از همه محروم ترند و ستون فقرات
انقلاب در روستاها را تشكيل مي دهند.
بخش اعظم طبقه كارگر ايران در كارگاه هاي كوچك صنعتي، بخش خدمات و ساختمان
و عرصه كشاورزي درگير كار است. كارگران غير ماهر، موقتي و فصلي بخش مهمي از طبقه
كارگر را تشكيل مي دهند. شرايط كار و زيست طبقه كارگر با شدت بهره كشي، محروميت از
حقوق و تشكلات صنفي، فقدان امكانات رفاهي مشخص مي شود. در اين ميان، بيشترين فشار
مناسبات عقب مانده بر دوش زنان كارگر است. سرمايه داران با استفاده از ارزش ها و جو
نيمه فئودالي و زير پا گذاشتن كليه حقوقي كه حتي در قانون برسميت شناخته شده،
دستمزد نابرابر در مقابل كار يكسان با مردان را به آنان تحميل مي كنند. آن بخش از
طبقه كارگر كه بطور نسبي از ثبات و امنيت شغلي برخوردار است، قشر نازكي را تشكيل مي
دهد. اينها شامل كارگران شاغل (عمدتا ماهر و با سابقه) در صنايع بزرگ نظير صنعت نفت
و پتروشيمي هستند. اما عليرغم تفاوت هائي كه در شرايط كار و سطح دستمزد و رفاه
كارگران در ايران وجود دارد، اين طبقه در كل فوق استثمار مي شود.
بخش مهمي از طبقه كارگر منشاء دهقاني دارد و با روستا و دهقانان داراي
پيوند خانوادگي و اقتصادي است. آن بخش از طبقه كارگر ايران كه از ملل ستمديده است،
تحت استثمار و ستم مضاعف قرار دارد. طبقه كارگر، يك طبقه واحد و در عين حال چند
مليتي است كه كارگران ترك و كرد، بلوچ و تركمن، لر و عرب و فارس را در بر مي گيرد.
كارگران مهاجر افغانستاني كه مورد استثمار و ستم مستقيم و مضاعف بورژوازي بزرگ و
متوسط، زمينداران بزرگ و دهقانان مرفه قرار دارند بخشي از اين طبقه كارگر واحد
هستند.
منافع طبقه كارگر، به خاطر جايگاهش در توليد و نداشتن مالكيت بر ابزار
توليد، در گرو از ميان رفتن مالكيت خصوصي و هر شكلي از استثمار و ستم است. طبقه
كارگر نماينده نيروهاي توليدي نوين است. قاطعترين و پيگيرترين، پيشروترين، دورانديش
ترين و انقلابي ترين طبقه اجتماعي است. اين طبقه عليرغم قلت نسبي، نيروي محركه
اساسي انقلاب ايران است. تنها اين طبقه است كه مي تواند ديگر توده هاي زحمتكش را با
خود متحد كرده و يك انقلاب پيروزمند را رهبري كند.
طي نزديك به يك قرن توسعه سرمايه داري در ايران، تضاد كار و سرمايه برجسته
تر شده و مبارزات كارگري نقش مهمي در تحولات اجتماعي پيدا كرده است. طبقه كارگر با
شركت در جنبشهاي انقلابي ابتداي قرن عليه رژيم رضا خان و سپس در جنبش دمكراتيك ــ
ضد امپرياليستي سال هاي
32 ــ 1320 و سرانجام در انقلاب 1357 توان و عزم و اراده مبارزاتي خويش را
بنمايش گذاشت. اما فقدان حزب پيشاهنگ انقلابي پرولتاريا كه به يك خط ايدئولوژيك و سياسي صحيح مسلح
باشد، باعث شد كه طبقه كارگر دنباله رو طبقات ديگر شود و نتواند انقلاب را رهبري
كرده و به پيروزي برساند. طي قرن اخير طبقه كارگر علاوه بر تجارب بين المللي اش،
تجارب و شناخت زيادي در مبارزات و جنبش هاي گوناگون بويژه انقلاب 57 كسب كرده كه با اتكاء به آنها مي تواند مسير پيروزي انقلاب را
ترسيم كند.
در تشخيص صف بندي دشمنان و دوستان انقلاب، علاوه بر جايگاه و موقعيت
نيروهاي طبقاتي مختلف، عوامل و تضادهاي مهم ديگري نيز موجودند كه از مرزهاي ميان
طبقات عبور كرده و صف بنديهاي معيني را در جامعه شكل ميدهند. ستم ملي و ستم بر زنان
جزو مهمترين اين تضادها هستند. روند مبارزه طبقاتي در ايران ارتباط تنگاتنگي با
مبارزه براي حل اين تضادها دارد.
اكثريت زنان از ستم مضاعف در رنجند: ستم طبقاتي و ستم جنسيتي. اين ويژگي از
اهميت سياسي زيادي برخوردار است. ستم بر زن سابقه اي هزاران ساله دارد و همراه با
پيدايش مالكيت خصوصي و نظام طبقاتي در جامعه بشري به وجود آمده است. ستم بر زنان
محصول تقسيم جامعه به طبقات است. با ظهور طبقات و تمايزات طبقاتي، تقسيم كار اوليه
اي كه بر پايه تفاوتهاي جنسي ميان زن و مرد وجود داشت و بذر نابرابري هاي ابتدائي
را در بر داشت، به يك تقسيم كار اجتماعي ستمگرانه تبديل شد. از دوره ظهور سلسله
مراتب اجتماعي مبتني بر مالكيت خصوصي تاكنون، قوانين و مقررات حاكم بر روابط زن و
مرد، منجمله نقش زنان در توليد مثل، ابزاري براي بازتوليد مناسبات مالكيت خصوصي
بوده است. افكار و عقايد و سنت هائي كه زن را ضعيف و فرودست تصوير مي كنند براي
حفاظت از اين مناسبات است. يكي از نخستين ساختارهاي اجتماعي در جامعه طبقاتي،
خانواده پدرسالار بود كه انقياد زنان و فرزندان را نهادي كرد. دولتهاي استثمارگر در
دوران هاي گوناگون تاريخي به مثابه مردسالار بزرگ عمل كرده و كوشيده اند زنان را در
جايگاه درجه دوم و تابع به چار ميخ كشند.
در ايران نيز ستم جنسيتي يك ركن حياتي و جزئي لاينفك از كاركرد دولت
ارتجاعي است. اكثريت زنان جامعه علاوه بر اينكه زنجيرهاي سلطه امپرياليسم، سرمايه
داري بوروكراتيك و نيمه فئوداليسم را بر دست و پا دارند، زير يوغ مردسالاري قرار
گرفته اند. اين شرايط، نابرابري و تبعيضات آشكار و همه جانبه اي را در عرصه هاي
اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي به زنان تحميل مي كند. در مورد زنان ملل غير
فارس، ستم ملي نيز بر اين نابرابري ها افزوده مي شود. در جامعه و محيط كار بطور كل
زنان نسبت به مردان در موقعيت فرودست بسر مي برند. مردان از اين موقعيت نفع مي
برند. اين امتيازي است كه طبقات استثمارگر و دولت به مردان مي دهند. زنان مجبورند
در جواني از پدر، پس از ازدواج از شوهر و در پيري از پسر خود تبعيت كنند. به همه
زنان ستم مي شود، اما منافع طبقاتي و اجتماعي همه زنان يكسان نيست و به يك شكل و
اندازه نيز از اين ستمگري رنج نمي برند.
ستم بر زنان در ايران خصلتي فئودالي دارد كه با اشكال بورژوا ــ
امپرياليستي در هم آميخته است. قيود و باورهاي مذهبي از اشكال عمده ستم فئودالي بر
زنان است. عليرغم تغييراتي كه در نهاد خانواده فئودالي صورت گرفته، اين نهاد بويژه
در روستا، كماكان يك واحد توليدي به حساب مي آيد كه نيروي كار و فعاليت اجتماعي
زنان را كاملا تابع مردان مي كند. زنان روستائي ستمديده ترين ستمديدگان هستند. كار
آنها در چرخاندن اقتصاد روستا نقشي اساسي بازي مي كند و سهم شان در توليد كشاورزي
قابل ملاحظه است. 86 درصد از
فعاليتهاي دامداري كشور و توليد
50 درصد از محصولات
كشاورزي توسط زنان انجام مي شود. اكثريت آنها عملا از حق مالكيت بر زمين و حق
استفاده از دستمزد خويش محرومند. موقعيت ستمديدگي مفرط زنان در روستا، پتانسيل
زيادي را براي تحول انقلابي در آنان انباشته كرده است. در هم شكستن روابط كهنه
مالكيت ارضي و رفع محروميت از زنان روستائي جايگاهي كليدي در نابود كردن مناسبات
نيمه فئودالي دارد.
در شهر نيز اكثريت زنان "برده خانگي" هستند. كار خانگي آنها به رسميت
شناخته نمي شود. بعلاوه زنان خانواده هاي زحمتكش، در خانه مجبورند به توليد برخي
محصولات و ارائه برخي خدمات براي بازار نيز بپردازند. در اقتصاد غير رسمي، زنان بخش
مهمي از شاغلين را تشكيل مي دهند. زنان بعنوان كارگران خانگي به كارهائي چون
دوزندگي، صنايع غذائي، بسته بندي، شيريني پزي، مونتاژ اسباب بازي، كارهاي تزئيني و
مونتاژهاي كوچك فني مي پردازند. دستمزد آنان در ازاي كاري مساوي، يك چهارم تا يك
سوم دستمزد كارگري است كه همان كار را در كارگاه انجام مي دهد.
جنسيت زنان كارگر، ابزاري در دست سرمايه داران براي استثمار مضاعف و مطيع
نگهداشتن آنهاست. آنها از دستمزد برابر در مقابل كار برابر با مردان محرومند. اين
مساله به درجات كمتر در مورد زنان كارمند و تحصيل كرده نيز صدق مي كند. زنان شهري
نيز در يك فضاي نيمه فئودالي بسر مي برند كه سرچشمه آن تداوم روابط قدرتمند ماقبل
سرمايه داري در روستاها است. مناسبات زناشوئي و خانوادگي در شهرها نيز به شدت سنتي
است و حتي مرداني كه به قشرهاي مدرن جامعه تعلق دارند كاملا به افكار و رفتار
فئودالي آغشته اند. نيازهاي توسعه سرمايه داري بوروكراتيك بخش قابل توجهي از زنان
شهري را مرتبا به عرصه كار خارج از خانه مي كشد؛ و همزمان دولت مي كوشد اين نيروي
انفجاري را كنترل و سركوب كند. اين تناقض، شهرها را به نقطه اصطكاك و كانون حاد
مساله زن تبديل كرده است.
ستم بر زنان در كل جامعه، در بالاترين رده هاي دولت طرحريزي مي شود و توسط
دستگاه هاي سياسي و اجرائي و مذهبي و خانواده به اجراء در مي آيد. ايدئولوژي و
قانون، فرهنگ و سنن ارتجاعي و قواي مسلح سركوبگر حافظ اين ستمگري اند. اسلام به
مثابه ايدئولوژي و شرع حاكم دست در دست عرف، تحكيم كننده و توجيه گر و مبلغ
نابرابري و بردگي زنان است. اين شرايط، انرژي انقلابي عظيمي را در زنان انباشته كه
يك عامل استراتژيك در پيشبرد انقلاب پرولتري است. گوشه اي از اين توان مبارزاتي را
زنان با شركت گسترده خود در انقلاب
1357 و تحولات بعد از
آن بنمايش گذاشتند.
مبارزه زنان براي كسب رهائي يك قوه محركه مهم در انقلاب سوسياليستي محسوب
مي شود، چرا كه نابودي ستم بر زنان با نابودي مالكيت خصوصي گره خورده است. بنابراين
شركت گسترده و همه جانبه زنان در انقلاب تحت رهبري طبقه كارگر، از همان ابتدا به
تقويت عناصر سوسياليستي انقلاب ياري مي رساند.
ايران زندان ملل است و مبارزه ملل ستمديده براي رهائي ملي يكي از قواي
محركه انقلاب پرولتري محسوب مي شود. در اين كشور كثيرالمله، ستم ملي (يعني غلبه و
برتري ملت فارس) بر ملل و گروه هاي ملي از كرد و آذري و بلوچ و تركمن گرفته تا عرب
و لر و ارمني و آسوري اعمال مي شود.
در مقابل، ملل ستمديده بدرجات گوناگون عليه اين ستمگري بپا خاسته و جنبش هاي ملي را
بر ضد دولت مركزي بر پا داشته اند كه در بسياري موارد شكل قهرآميز به خود گرفته
است.
** 84 **ستم ملي، يك ركن دولت ارتجاعي
است. بورژوازي استعمارگر و سپس قدرتهاي امپرياليستي با دسيسه چيني، اشغالگري، تعيين
مرزها و پاره پاره كردن ملل، ستمگري ملي را تشديد كردند. نابرابري ملي ميراث دولت
تمركز گراي فئودالي قاجار بود. اما با به قدرت رسيدن رضا خان بود كه يك دولت نيمه
مستعمراتي متمركز بر مبناي طرح هاي امپرياليستي و حول برتري ملت فارس شكل گرفت.
توسعه ناموزون سرمايه داري بوروكراتيك، نابرابري اقتصادي ميان مناطق
گوناگون كشور را دامن زد و تمركز بيشتر قدرت در دست دولت مركزي، ستم ملي را شدت
بخشيد. در نتيجه رشد سرمايه داري، بورژوازي اين ملل نيز رشد كرد و در تضاد حاد با
انحصار بورژوازي ملت ستمگر قرار گرفت.
مناسبات نيمه فئودالي نقش تعيين كننده اي در بازتوليد ستمگري ملي بازي مي
كند. بزرگ مالكي و روابط عشيرتي و فئودالي در مناطق زيست ملل ستمديده بالنسبه قويتر
از ساير نقاط است. حل مساله ملي در ايران از نزديك به حل مساله ارضي ــ دهقاني گره
خورده است.
ستمگري ملي در مناطق مختلف ويژگي هاي خود را دارد. اين ويژگي ها عموما از
ميزان رشد مناسبات سرمايه داري و جان سختي مناسبات فئودالي، ميزان شراكت طبقات
ارتجاعي اين ملل در قدرت مركزي يا محلي، گذشته تاريخي و موقعيت استراتژيكي هر منطقه
ناشي مي شود. سركوب فرهنگي (و مذهبي) و به رسميت نشناختن و ممانعت از آموزش به زبان
ملي و جلوگيري از استفاده آن در ادارات، يك شكل رايج ستمگري است. دستگاه بوروكراتيك
ــ نظامي و مقامات غير بومي آن در مناطق تحت ستم حالت بيگانه و اشغالگر دارند و در
بين مردم منفرد و منفورند.
ستم ملي، ستمي است كه از جانب طبقات حاكمه فارس بر ملل تحت ستم و اقليتهاي
ملي وارد مي شود. منهاي معدودي از ملاكين و بورژوازي بزرگ متعلق به ملل تحت ستم كه
در طبقات حاكمه ادغام شده اند، تمامي بخشهاي اين ملل از ستم ملي رنج مي برند. از
كارگر و دهقان گرفته تا خرده بورژوازي شهري و بورژوازي ملي و مالكان ارضي جزء. همگي
اينان از شووينيسم ملت فارس و ستم اقتصادي و سياسي و فرهنگي رنج مي برند و با
تمايلات و خواسته هاي مختص به خود در جنبش ملي شركت مي جويند.
بورژوازي ملل ستمديده (چه به شكل تجار و صاحبان كارگاه هاي صنعتي و
متخصصان، چه به شكل دهقانان مرفه) آماج ستم ملي هستند. آنها در مقابل بورژوا ــ
ملاكان فارس كه همه چيز را در دست خود قبضه كرده اند، سهم خود را از قدرت سياسي و
بازار و منابع كشور مي خواهند. اين بورژوازي اگر چه بالنسبه ضعيف و محدود است اما
به پشتوانه نيروي روشنفكران ناسيوناليست و دهقانان مرفه در جنبش ملي فعال است. به
علت حاد بودن مساله ملي و تضاد با دولت ارتجاعي، اين نيرو مي تواند با قدرتمند شدن
روند انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبري طبقه كارگر با آن متحد شود.
صفوف كارگران ملل ستمديده به علت توسعه سرمايه داري در كل جامعه، منجمله در
مناطق ملي، رشد و گسترش يافته است. اين امر توان طبقه كارگر در تاثيرگذاري بر
جنبشهاي ملي و متحد كردن آنها در روند انقلاب دمكراتيك نوين را فزوني مي بخشد. اين
امكان براي طبقه كارگر وجود دارد كه از طريق اتحاد نزديك با توده هاي دهقان (عمدتا
دهقانان فقير و بي زمين) بر تمايلات بورژوا ــ فئودالي قشرهاي توانگر در ملل
ستمديده غلبه كند؛ بر تنگ نظري بورژوازي ناسيوناليست كه جنبش ملي را محدود و محصور
مي كند و در صفوف كارگران و زحمتكشان همه ملل تفرقه مي اندازد فائق آيد؛ راه را بر
سازشكاري، امتياز طلبي و حل ناقص و نيمه كاره مساله ملي ببندد و از طريق يك انقلاب
واحد ستم ملي را ريشه كن كند.
راه هاي ناقص و محدود نگرانه اي نظير "خودمختاري" يا "فدراليسم" در چارچوب
دولت طبقات ارتجاعي نمي تواند به نابودي قطعي و تمام و كمال ستم ملي بينجامد؛ زيرا
ماشين كهنه دولتي و ستمگري ملي را دست نخورده باقي گذاشته و حداكثر امتيازي چند
براي قشر نازكي از طبقات بورژوا ــ ملاك اين ملل بوجود مي آورد.
راه هائي كه مبارزه عليه ستم ملي را از مبارزه عليه امپرياليسم جدا كرده و
براي رهايي از ستم ملت غالب به امپرياليستها چشم اميد مي بندد نيز قادر به حل مساله
ملي نيست. ملل ستمديده در يك چارچوب بزرگتر جهاني، خود بخشي از ملل تحت سلطه
امپرياليسم محسوب مي شوند و از ستم مضاعف در رنجند. امپرياليستها حامي دولتهاي
مركزي ستمگر بوده و حتي در دوره هائي كه تحت عنوان حق تعيين سرنوشت ملل به حك و
اصلاح ساختار دولتهاي تحت سلطه خود دست مي زنند، برقراري شكل ديگري از انقياد ملي
را مد نظر دارند. از اين رو، مبارزه در راه رهائي ملي تابعي از مبارزه عمومي عليه
امپرياليسم است. تنها از طريق انقلاب دمكراتيك نوين تحت رهبري طبقه كارگر و گذار به
سوسياليسم، مساله ملي درايران مي تواند حل شود.
ايران يك جامعه جوان است و بيش از نيمي از اهالي كمتر از 25 سال دارند. نظم ارتجاعي حاكم، حاصلي جز
بي آيندگي، بيكاري، تحقير، امر و نهي و محروميت براي نسل جوان ندارد. علاوه بر
ستمهاي طبقاتي كه بر اكثريت جوانان اعمال مي شود، جوانان، از پدرسالاري نيز بشدت در
رنجند. در جامعه اي كه بزرگترين پدرسالار خود دولت است، جوانان مستقيما روياروي
دولت قرار دارند. آنها از ديكتاتوري ارتجاعي، احكام شرعي و عقايد سنتي، روابط و
مقررات استبدادي در خانواده و محيط آموزشي، محروميت هاي اجتماعي و فرهنگي و فقدان
امكانات تحصيلي و ورزشي و تفريحي رنج مي كشند. حق انتخاب، حق تجربه كردن، حق معاشرت
و دوستي ميان دختران و پسران جوان از آنها سلب شده است. در اين ميان، بيشترين بار
ستم بر دوش دختران جوان است كه از قيود مردسالارانه و تبعيض بخاطر زن بودن نيز در
رنجند. محرومترين جوانان، كارگران، روستا زادگان و حاشيه نشينان تهيدست شهري اند كه
نه فقط با تمامي اين فشارها دست به گريبانند، بلكه تحت استثمار شديد قرار دارند و
مجبورند از كودكي به كارهاي طاقت فرسا بپردازند. در نبردهاي تعيين كننده، جواناني
كه از طبقه كارگر و دهقانان فقير و تهيدستان شهري برخاسته اند، شور و پيگيري و
شجاعت بيشتري از خود نشان مي دهند و ظرفيت بيشتري براي كسب آگاهي انقلابي و متحد
كردن صفوف خود و بقيه توده ها دارند.
نسل جوان آسان تن به اجبارات نمي دهد و از وعده هاي دروغ و تظاهر و دوروئي
متنفر است. آنان شاداب ترين و با دل و جرات ترين نيروهاي جامعه هستند. تشنه آموختن
و دست يافتن به نو و دشمن محافظه كاري اند. جوانان، نخستين كساني هستند كه ابتكار
افشاي دشمن و مبارزه عليه كهنه پرستي و تعصبات ارتجاعي را به دست مي گيرند و با وضع
موجود سر نمي كنند. جرقه خيزش ها را معمولا آنها مي زنند و در صف مقدم نبردها مي
ايستند و از خشونت و قهر باكي ندارند. جوانان، به نسل هاي قبل روحيه مي دهند و آنها
را نيز به جلو مي كشند. جوانان روحيه اي انتقادي، نافرمان و شورشگر دارند و به
قضايا به عنوان امور عادي و جا افتاده نگاه نمي كنند. آنها نه فقط در عرصه عمل
حركتي شجاعانه دارند، بلكه در حيطه تفكر و تئوري نيز عليه درك ها و تفسيرهاي كهنه
شده سر به شورش بر مي دارند و نوآوري مي كنند. جوانان، طلايه دار تغيير هستند.
جوانان نياز به يك فلسفه آرماني و اميدبخش دارند، نياز به استقلال و رهائي
از سلطه و نفوذ اتوريته هاي ستمكار، نياز به قدرت براي انجام كارهاي بزرگ. اينها
همه در يك انقلاب پرولتري معنا مي يابد و با سرنگون كردن نظام ارتجاعي عملي مي شود.
در اين راه، نسل جوان نيازمند متحد شدن با نسل هاي گذشته و آموختن از تجارب
مبارزاتي آنهاست تا به ديدگاهي عميقتر و همه جانبه تر از مسائل سياسي و اجتماعي
مسلح شود. پيروزي جنبش جوانان در گرو جهت گيري و پيوند سياسي و عملي با استوارترين
و پيگيرترين صف انقلاب اجتماعي يعني توده هاي كارگر و زحمتكش در شهر و روستا است.
امر انقلاب بدون شركت جوانان به پيش نخواهد رفت. طبقات حاكم با چماق سركوب يا حربه
فريب مي كوشند نسل جوان را از اين راه باز دارند. آنها جوانان را به فعاليت در
چارچوب همين نظام و پيروز شدن در بازيهائي نظير انتخابات دعوت مي كنند كه قوانينش
را خود تعيين كرده اند. اما تنها راه چاره، بر هم زدن اين بازيها و سهم گرفتن در
نبرد انقلابي براي يك آينده متفاوت و دست يافتني است.
انقلاب پرولتري در ايران، انقلابي دو مرحله اي است. طبقه كارگر براي پياده
كردن برنامه حداكثر يعني انقلاب سوسياليستي و گذار به كمونيسم جهاني بايد از مرحله
انقلاب دمكراتيك نوين گذر كند. اين دو مرحله، دو جزء از يك پروسه واحد بوده و توسط
طبقه كارگر و ايدئولوژي كمونيستي رهبري مي شود.
خصلت مرحله اول انقلاب، توسط خصلت نيمه مستعمراتي ــ نيمه فئودالي جامعه و
صف آرائي طبقاتي و اجتماعي ناشي از آن تعيين مي شود. وظيفه مرحله اول انقلاب، ريشه
كن كردن مناسبات نيمه فئودالي، سلب مالكيت از بورژوازي بوروكرات ــ كمپرادور و قطع
سلطه امپرياليسم است.
اين انقلاب، دمكراتيك است زيرا حل مسائل بجا مانده از عصر ماقبل سرمايه
داري، ريشه كن كردن نيمه فئوداليسم و استقلال و رهائي ملي از چنگال امپرياليسم را
در دستور كار دارد. انقلاب ارضي كه سيستم مالكيت ارضي موجود را نابود مي كند، يك
اقدام بورژوائي است و كماكان در چارچوب مالكيت خصوصي مستقيم و فردي جاي دارد. اين
انقلاب كل بورژوازي را آماج قرار نمي دهد و به نابودي كل سرمايه داري نمي انجامد و
اجازه مي دهد كه تحت دولت انقلابي پرولتاريا، سرمايه داران متوسط فعاليت هاي
اقتصادي خود را در خدمت به بازسازي اقتصاد به پيش برند. اين سياست به سرمايه داري
ملي براي مدت و درجه معيني اجازه رشد مي دهد.
انقلاب دمكراتيك، نوين است، زيرا بخشي از انقلاب سوسياليستي ــ پرولتاريائي
جهاني است. قاطعانه عليه امپرياليسم مبارزه مي كند و سرمايه داري بين المللي را
مورد ضربه قرار مي دهد. نيروي رهبري كننده اين انقلاب، طبقه كارگر و نيروي عمده آن
دهقانان به ويژه دهقانان فقير و بي زمين هستند. اهداف و وظايف اين انقلاب، مسائلي
در خود نبوده و تحقق آنها در را بروي سوسياليسم مي گشايد. انقلاب دمكراتيك نوين، با
انقلاب بورژوا ــ دمكراتيك نوع كهن كه قبل از ظهور امپرياليسم در جوامع غربي (در
قرون 71 و 81) بوقوع پيوست، كيفيتا متفاوت است. مبارزه ضد امپرياليستي با هدف رهائي
ملي به وظايف انقلاب دمكراتيك افزوده شده و ريشه كن كردن مناسبات ماقبل سرمايه داري
به مبارزه عليه سلطه امپرياليسم و نابودي سرمايه بوروكرات ــ كمپرادور گره خورده
است. بورژوازي بخاطر پيوندهايش با امپرياليسم و مناسبات نيمه فئودالي نه مي خواهد و
نه قادر است كه انقلاب دمكراتيك را رهبري كند. از همينرو برخلاف انقلاب دمكراتيك
نوع كهن، اين انقلاب تحت رهبري بورژوازي قرار ندارد. تنها طبقه كارگر مي تواند چنين
انقلابي را رهبري كرده و به پيروزي برساند. جهت گيري استراتژيك و برنامه دمكراسي
نوين، بمثابه مرحله اول يك پروسه انقلابي واحد، گشودن راه براي سوسياليسم و گذر به
آن است. انقلاب دمكراتيك نوين منجر به استقرار حاكميت سياسي آن طبقاتي مي شود كه در
اين انقلاب ذينفع بوده و براي پيشبرد آن تحت رهبري طبقه كارگر و حزب پيشاهنگ آن،
متحد مي شوند. اين حاكميت سياسي، ديكتاتوري دمكراتيك خلق است كه شكل خاصي از
ديكتاتوري پرولتاريا است.
جوانب سوسياليستي نقش مهم و تعيين كننده اي در پروسه انقلاب دمكراتيك نوين
و سمت گيري آتي آن دارد. رهبري طبقه كارگر به اين انقلاب سرشتي سوسياليستي مي بخشد.
تثبيت اين رهبري در پروسه پيشرفت انقلاب و قبول آن از جانب ساير طبقات انقلابي و
بدست گرفتن اهرمهاي كليدي اقتصاد، سياست و فرهنگ توسط دولت دمكراتيك نوين و تبليغ و
تشويق سازمانهاي اقتصادي جمعي توده هاي زحمتكش در برابر اشكال انفرادي توليد و
توزيع، پيشروي بسوي سوسياليسم را تضمين مي كند. مبارزه با سرمايه داري بوروكراتيك
در انقلاب دمكراتيك نوين داراي سرشتي دوگانه است. از آنجا كه به معناي مبارزه با
سرمايه داري انحصاري و وابسته به امپرياليسم است، سرشتي دمكراتيك انقلابي دارد؛ و
از آنجا كه در حكم مبارزه با بورژوازي بزرگ است از سرشتي سوسياليستي برخوردار است.
انقلاب دمكراتيك نوين خصلتي متضاد و گذرا دارد. اين انقلاب با انجام انقلاب
ارضي در را بروي رشد سرمايه داري باز مي كند، اما بيشتر از آن در را بروي سوسياليسم
مي گشايد. با پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين و كسب سراسري قدرت سياسي، انقلاب
سوسياليستي آغاز مي شود.
انقلاب دمكراتيك نوين، براي نابودي سلطه امپرياليسم، سرمايه داري
بوروكراتيك و نيمه فئوداليسم، در عرصه سياست، اقتصاد و فرهنگ دست به اقدامات اساسي
زير مي زند:
نخستين و مهمترين گام انقلاب، در هم شكستن دستگاه بوروكراتيك ــ نظامي
دولتي، محكمه و زندان و قوانين و رسانه هاي ارتجاعي است كه در قلب آن نابودي سپاه
پاسداران و ارتش و ساير قواي سركوبگر پليسي و امنيتي قرار دارد. يكي از اولين
اقدامات دولت نوين، از ميان بردن كليه اسناد و اطلاعاتي است كه دولت ارتجاعي سرنگون
شده در مورد مردم و نيروهاي مخالف خود جمع آوري كرده است.
انقلاب دمكراتيك نوين، سيستم دولتي نوين را تحت رهبري پرولتاريا و حزب
پيشاهنگ او، جايگزين ماشين كهنه دولتي مي كند. پايه هاي دولت نوين در جريان جنگ خلق
و بر اساس وحدت استراتژيك كارگر ــ دهقان گذاشته ميشود. ارتش انقلابي خلق كه با
نيروهاي مسلح داوطلب نيمه وقت (ميليشيا) تكميل مي شود، تكيه گاه اين دولت است. قدرت
دولت نوين بر نهادهاي قدرت توده اي مانند شوراها و مجامع و تشكلات توده اي متكي است
و از بنياد با دمكراسي صوري بورژوائي و اشكال پارلماني و نهادهاي جامعه مدني آن
تفاوت دارد. نهادهاي قدرت توده اي با اتكاء به ابتكار مستقيم توده هاي مردم و "تصرف
مستقيم قدرت" توسط آنها مستقر مي شوند. اين نهادها كه اساسا در جريان جنگ درازمدت
خلق براي كسب قدرت و نابود كردن نهادهاي مسلح دشمن شكل گرفته و تكامل مي يابند،
پايه هاي قدرت نوين به حساب مي آيند. نهادهاي قدرت توده اي برخاسته از مبارزه توده
ها و منتخب آنها هستند.
در دولت نوين، قوانين نويني كه بازتاب منافع طبقه كارگر و توده هاي وسيع
است، توسط نهادهاي قدرت توده اي، تدوين مي شود. با استقرار دولت دمكراتيك نوين،
حقوق پرولتاريا و توده هاي خلق برسميت شناخته مي شود و به اجراء در مي آيد. حق
اداره دولت و موسسات گوناگون و عرصه آموزش و فرهنگ، مهم ترين و اساسي ترين اين حقوق
است. ساير حقوقي كه پرولتاريا و خلق در جامعه نوين از آن بهره مند مي شوند فقط در
پرتو اين حق اساسي معنا مي يابد و واقعا به عمل در مي آيد.
تحت دمكراسي نوين، شهروندان صرفنظر از جنسيت، مليت، مذهب و سن از حقوق
دمكراتيك برخوردارند. حق آزادي عقيده و بيان و دستيابي به مطبوعات و رسانه هاي
گروهي؛ حق تشكل و اعتصاب و تظاهرات؛ حق كار و استراحت؛ حق انتخاب كردن و انتخاب
شدن؛ حق ارائه شكايت كتبي يا شفاهي به نهادهاي دولتي در مورد تخطي از قانون يا بي
توجهي به وظايف از جانب هر يك از كاركنان دولت؛ حق آموزش و مسكن؛ تامين اجتماعي
براي افراد پير، بيمار و عليل؛ مصون بودن آزادي فردي از تعرض. در جامعه انقلابي،
عقايد مخالف دولت و حزب طبقه كارگر سركوب نخواهد شد؛ مگر اينكه به فعاليت سازمان
يافته براي سرنگوني دولت انقلابي و احياي نظم ارتجاعي، تبديل شود.
سيستم قدرت در دمكراسي نوين بر اساس سانتراليسم دمكراتيك ساخته مي شود تا
بتواند اراده كل توده هاي انقلابي را بطور شايسته بيان كرده و با تمام توان عليه
دشمنان انقلاب نبرد كند.
شكل حكومتي اين دولت، جمهوري خلق است. در اين جمهوري، دين از دولت جداست؛
دستگاه بوروكراتيك باد كرده و انگلي كه بالاي سر مردم قرار گرفته و بر برتري ملت
فارس استوار است برچيده مي شود؛ تمايزات جنسيتي و ملي و مذهبي، اصل و نسب، ثروت و
رتبه تحصيلي هيچ جايگاهي در انتخاب كردن و انتخاب شدن در قدرت سياسي ندارد. در اين
حكومت، شكل و كاركرد موسسات اداري و اقتصادي و نظامي و قضائي ساده شده و پيشبرد
اهداف انقلاب و خدمت به خلق را سر لوحه كار خود قرار مي دهند؛ مرزهاي مناطق
خودمختار و بطور كلي مرزهاي كشوري بر پايه تامين حق تعيين سرنوشت براي ملل ستمديده
مشخص مي شود و بر اتحاد داوطلبانه و آگاهانه توده هاي خلق استوار است.
دولت نوين صرفا با نشاندن نمايندگان برگزيده كارگران و ديگر توده هاي
زحمتكش در راس نهادهاي قبلي، بر پا نمي شود. اگر نهادهاي دولتي فقط نامشان عوض شود
اما كماكان بالاي سر توده ها بوده و همان احكام و روشهاي گذشته را با كمي حك و
اصلاح به كار گيرند، آنگاه مديران و مسئولان خود به ستمگران جديد تبديل مي شوند.
تصويب قوانين انقلابي نيز به تنهائي براي حفظ جامعه بر مسير صحيح كافي نيست. بدون
شك قانون اساسي جامعه نوين، بازتاب اصول پايه اي و جهت گيري آن است؛ اما سياست
دمكراسي نوين نه فقط با تغيير قوانين و احكام حكومتي، بلكه با اتكاء به ابتكار عمل
توده ها كه تحت رهبري حزب طبقه كارگر شكوفا مي شود، به پيش مي رود.
دولت نوين، سياست و جهت گيري انترناسيوناليستي دارد و بمثابه پايگاهي براي
انقلاب جهاني عمل مي كند و هدف نهائي آن محو كليه طبقات و تمايزات و تضادهاي طبقاتي
و نتيجتا زوال نهاد دولت است.
با پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين، صف بنديهاي طبقاتي گذشته دستخوش دگرگوني
مي شود. بطور مشخص تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي به تضاد عمده جامعه تبديل مي
شود. دوره گذر از انقلاب دمكراتيك به انقلاب سوسياليستي سرشار از تضاد و مبارزه است
و با مبارزات حاد طبقاتي رقم مي خورد. "تحكيم دمكراسي نوين" يا پيشرفت سوسياليستي
اساس ترين سئوالي است كه پيش پاي جامعه، دولت و حزب قرار مي گيرد. "تحكيم دمكراسي
نوين" بمعناي تحكيم سرمايه داري خواهد بود؛ حال آنكه پس از پيروزي انقلاب، كارگران،
دهقانان فقير و ميانه حال منافعشان در ادامه انقلاب و ساختمان سوسياليسم است.
مبارزه بين گذر به سوسياليسم يا تحكيم دمكراسي نوين، سرنوشت جامعه را تعيين خواهد
كرد. تنها با بسيج توده ها و رهبري آنها توسط حزب در اين مبارزه است كه مي توان به
پيروزي دست يافت و انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم را تسريع نمود و وارد
مرحله نويني از مبارزه ميان راه سرمايه داري يا راه سوسياليستي شد.
با پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين، كليه سرمايه هاي بزرگ انحصاري دولتي و
خصوصي و سرمايه هاي امپرياليستي، كليه بانكها و موسسات صنعتي و تجاري بزرگ، مصادره
شده و به مالكيت دولت انقلابي در مي آيد. كليه قراردادهاي اسارتبار با امپرياليستها
و نهادهاي اقتصادي بين المللي و قرضهاي كشور به امپرياليستها ملغي مي شود؛ سيستم
مالكيت نيمه فئودالي از طريق تقسيم زمين ميان دهقانان بي زمين و كم زمين بر چيده مي
شود.
با سلب مالكيت از سرمايه هاي بزرگ انحصاري توسط دولت، بخش عمده اقتصاد
سرمايه داري ايران از ميان برداشته مي شود و كنترل پرولتاريا بر شريان حياتي اقتصاد
ملي تامين مي شود. تمركز منابع و امكانات عظيم و استراتژيك توليدي در دست دولت و
نقش رهبري كننده دولت نوين انقلابي در كل اقتصاد كشور، شالوده اقتصادي لازم و شرايط
مساعد براي توسعه انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم را فراهم مي آورد. اما قطع
سلطه امپرياليسم و نابودي سرمايه داري بوروكراتيك به معناي دست بدست شدن سرمايه از
دولت ارتجاعي به دولت انقلابي نيست. بلكه مساله اصلي نابودي مناسبات توليدي ارتجاعي
و دگرگوني همه جانبه اين مناسبات و ساختار اقتصادي كشور است.
هدف فوري اقتصاد دمكراسي نوين، گسستن بندهاي انقياد كشور به سرمايه و بازار
امپرياليستي است. در اقتصاد تك پايه و وابسته ايران، صنعت نفت جايگاهي حياتي دارد.
از اين رو سياستي كه دولت در قبال نفت و ارتباط نفتي با جهان امپرياليستي در پيش مي
گيرد، نقشي تعيين كننده در جهت گيري و سرنوشت جامعه بازي مي كند. در صنعت نفت از
تخصيص سرمايه گرفته تا تكامل تكنولوژي، از تربيت متخصص گرفته تا نوسازي ماشين آلات،
از سهميه بازار گرفته تا قيمت گذاريها، تماما تحت كنترل و تسلط دولتهاي امپرياليستي
و انحصارات بين المللي است. هر دولتي كه بخواهد به اين "گنج زهر آگين" چنگ بيندازد
و براي "تقسيم عادلانه" يا فروش گرانتر آن در بازار بين المللي تلاش كند، در واقع
خود را به چنگال انحصار و كنترل امپرياليستي وصل كرده است. چرا كه اقتصاد نفتي يك
مبادله كالائي ساده و پاياپاي نيست، بلكه يك رابطه توليدي معين با سرمايه داري بين
المللي است كه كل اقتصاد را تحت تاثير قرار داده، موجب رشد و بازتوليد يك اقتصاد
معوج، عقب مانده و وابسته مي شود؛ اقتصادي كه عاجز از تامين نيازهاي اوليه مردم
است. منطق اقتصاد نفتي مانع از شكل گيري يك اقتصاد موزون با كشاورزي خودكفا و صنايع
پايه اي خودكفا است. رها شدن از شر اقتصاد نفتي و جايگزين كردن يك اقتصاد متنوع،
گامي اساسي است كه بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب برداشته خواهد شد. همزمان،
تلاشهائي براي استفاده از ساير منابع انرژي (آبي، بادي، خورشيدي، تغيير و تبديل و
بهينه سازي مواد مصرف شده و باقيمانده) و تحقيق و برنامه ريزي در اين زمينه به عمل
خواهد آمد. اگر چه برخي مبادلات خارجي ضروري، منجمله فروش نفت، موجود خواهد بود اما
ارتباط با اقتصاد جهاني ديگر نيروي محركه اقتصاد كشور نخواهد بود. دگرگون كردن
مناسباتي كه امروز اقتصاد كشور با بازار جهاني نفت دارد، يك شاخص مهم در قطع
مناسبات سلطه امپرياليستي بر جامعه است كه وابستگي نيازهاي اساسي مردم به صدور
سرمايه هاي خارجي و به نوسانات قيمت نفت در بازار بين المللي را از بين مي برد.
قطع وابستگي اقتصاد به امپرياليسم به معناي آن است كه صنايعي كه به خارج
وابسته اند به صورت سابق قادر به ادامه كار نخواهند بود؛ مواد غذائي از خارج وارد
نخواهد شد؛ كشت محصولات غير اساسي و لوكس به قصد صادرات به بازار بين المللي و
توسعه صنايع روستائي (مانند قالي) به اين منظور متوقف خواهد شد و بطور كلي استراتژي
كمپرادوري "توليد بر مبناي مزيت نسبي" و "توليد به قصد صادرات" از ميان برداشته
خواهد شد.
دگرگوني جامعه اي كه در شبكه توليد و توزيع امپرياليستي ادغام شده و به
منابع خارجي و بازار بين المللي و تزريقات امپرياليستي وابسته است، كاري پيچيده و
دشوار است. حذف درآمدهاي نفتي و فشارهاي اقتصادي ــ سياسي (و حتي نظامي) از جانب
امپرياليستها، مشكلات پيش پاي جامعه را بغرنج تر مي كند. اما گسست از اقتصاد وابسته
به نفت، بهمراه اقدامات انقلابي ديگر، خود موجب گشايشهاي جدي در رابطه با بازسازي
اقتصاد كشور خواهد شد. احياء كشاورزي از طريق انقلاب ارضي مانع فروپاشي اقتصاد كشور
شده و سريعا موجب شكوفائي نيروهاي مولده مي شود؛ و پشتوانه مهمي براي رشد صنعت
فراهم مي آورد. ايجاد صنايع پايه اي مستقل يك ستون بازسازي اقتصادي است. پايداري بر
سياست عدم اتكاء به درآمدهاي نفتي و سرمايه گذاري خارجي و حل مسائل و معضلات
اقتصادي، در گرو ارائه يك برنامه صحيح و بسيج سياسي توده هاست. بدون اتكاء به توده
ها نمي توان گسست از امپرياليسم را سازمان داد.
سياستهاي اقتصادي، با بسيج توده ها به شيوه دمكراتيك و نه بوروكراتيك،
اعمال رهبري واحد و مديريت غير متمركز و سازماندهي نيروي كار اكثريت عظيم خلق در
گروه هاي كمك متقابل، به پيش برده مي شود و بطور كامل راه بر شور و شوق و دانش و
خلاقيت توده ها گشوده مي شود.
در اقتصاد نوين عدم دسترسي به تكنولوژي پيشرفته خارجي ايجاب مي كند كه در
ابتدا از تكنولوژي ساده و متوسط براي توسعه توليد استفاده شود و بتدريج زمينه براي
ايجاد يك پايه صنعتي متكي بخود فراهم شود؛ در برخي رشته هاي صنعتي گامي به عقب
گذاشته شود؛ خط توليد و نوع و حجم محصولات برخي كارخانه ها عوض شود؛ برخي مزارع
بزرگ و يكپارچه ممكن است تقسيم شود؛ و رشته هائي كه فعاليتشان در گرو ادامه و تشديد
وابستگي به دنياي امپرياليستي است تعطيل شوند و كارخانه ها بگونه اي بازسازي شوند
كه بدون وابستگي بخارج و براي نيازهاي توليد و مصرف داخلي كار كنند. بايد عمدتا
محصولاتي كشت شود كه خوراك و مايحتاج اوليه مردم و يا مواد خام ضروري براي صنايع را
تامين مي كند.
مصادره كليه زمين هاي مالكان ارضي (دولتي و خصوصي و نهادهاي فئودالي مذهبي)
و تقسيم آن در بين دهقانان بي زمين و كم زمين به مناسبات نيمه فئودالي پايان مي
دهد. دولت نوين شعار "زمين به كشتگر" را تحقق مي بخشد و زمين را به مايملك خصوصي
دهقانان تبديل مي كند. در عين حال، به تبليغ و تشويق و ايجاد تعاوني هاي توليد و
توزيع در روستا و ايجاد اشكال مالكيت جمعي، مي پردازد. بدين ترتيب عناصر سوسياليستي
در اقتصاد كشاورزي تحكيم مي شوند و توسعه مي يابند.
اقتصاد نوين يك اقتصاد مختلط خواهد بود كه در آن سرمايه داران كوچك و متوسط
و دهقانان فعاليت مستقل خواهند داشت و بهره خواهند برد. دولت نوين، سرمايه هاي
متوسط و كوچك را مصادره نمي كند. زيرا اين قبيل سرمايه ها تا مدتي مي توانند در
ايجاد اشتغال و افزايش توليد ضروري براي اقتصاد كشور و معيشت مردم و در توسعه
مبادلات ميان شهر و روستا، نقش مثبت ايفاء كنند. اما اين سرمايه ها از نقشي منفي در
اقتصاد و معيشت مردم نيز برخوردارند چرا كه مانند هر سرمايه اي بدنبال سود هستند.
بخشي از دسترنج كارگران بصورت سود به جيب سرمايه داران مي رود و اين محرك سرمايه
داران براي گسترش سرمايه و استثمار بيشتر مي شود. از همينرو دولت دامنه فعاليت اين
سرمايه ها را محدود كرده و دورنماي آن را در چارچوب نقشه عمومي اقتصاد كشور تنظيم
مي كند و آنها را به عرصه هاي معيني سوق مي دهد كه غير استراتژيك محسوب شده و قادر
به كنترل وسائل معيشت مردم و خدمات اساسي كشور نيستند. در عين حال، دولت از طريق
جذب تدريجي اين بخشها در اقتصاد دولتي به اشكال گوناگون آنها را متحول كرده و آنها
را به بنگاه هائي تحت مالكيت سوسياليستي دولتي تبديل مي كند.
وجود گسترده توليد خرد و فردي در بخشهاي مختلف اقتصاد كشور ــ بويژه بخش
كشاورزي ــ معضلي است كه پرولتاريا پس از كسب قدرت سياسي با آن روبرو خواهد شد.
اقتصاد كوچك دهقاني در تضاد با نظام مالكيت عمومي سوسياليستي و روبناي ديكتاتوري
پرولتاريا قرار دارد و نمي توان اجازه داد كه تا مدت زيادي باقي بماند. اقتصاد خرد
روستائي و همچنين شهري بر پايه مالكيت خصوصي بستر مناسبي براي رشد سرمايه داري است.
مالكيت خصوصي دهقانان بر زمين روند قطبي شدن در ميان دهقانان را سريعا دامن زده و
زمينه را براي اينكه فقيرها، فقيرتر شده و مرفه ها مرفه تر شوند، فراهم مي كند.
براي جلوگيري از اين وضعيت تنها چاره پيشبرد تحولات مالكيت سوسياليستي است. بايد
بتدريج توليد و مالكيت خصوصي دهقاني به توليد و مالكيت جمعي سوسياليستي تبديل شود؛
بدون آنكه از زور براي سلب مالكيت از دهقانان استفاده شود. تكامل سيستم مالكيت جمعي
از كوچك به بزرگ، از پائين به بالا و از مالكيت كلكتيوي به مالكيت دولتي، بر پايه
توسعه تدريجي نيروهاي مولده و آگاهي سوسياليستي خلق قرار دارد.
مبارزه طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي (منجمله مبارزه ميان دهقانان فقير
با دهقانان مرفه) در سراسر اين دوره شكل مبارزه ميان محدوديت و ضد محدوديت (محدود
كردن يا نكردن سرمايه داري) و تحول و ضد تحول (متحول شدن يا نشدن مالكيت فردي به
مالكيت جمعي) را بخود مي گيرد و شكل عمده مبارزه طبقاتي در دمكراسي نوين و گذار به
سوسياليسم است.
الگوي توسعه اقتصادي در دولت نوين كيفيتا با الگوي توسعه اي كه
امپرياليستها به اقتصاد ايران تحميل كرده اند، تفاوت دارد. اقتصاد نوين، يك اقتصاد
برنامه ريزي شده، خودكفا، موزون و منسجم است كه نيازهاي اساسي توده هاي خلق را رفع
كرده و به بهبود مداوم زندگي شان منجر مي شود. در اين اقتصاد سود در فرماندهي قرار
ندارد؛ به مبارزه بر سر بازار داخلي بين سرمايه داران ملي ميدان داده نمي شود؛ با
سياستهائي كه به جاي رفع نابرابري بين مناطق ملي، آن را تشديد مي كند مبارزه مي
شود. رشد اقتصادي بطور لاينفكي در گرو محو كردن مناسبات طبقاتي و اجتماعي
استثمارگرانه و ستمكارانه است.
برخلاف الگوي توسعه امپرياليستي، صنعت شيره كشاورزي را نمي كشد و مناطق
شهري و مركزي، مناطق روستائي و دور از مركز را غارت نمي كنند. كشاورزي پايه اقتصاد
قرار مي گيرد و صنعت بعنوان عامل رهبري كننده در خدمت به كشاورزي گسترش و تكامل مي
يابد. كشاورزي بعنوان تامين كننده وسايل معيشت و تامين كننده مواد خام صنعتي براي
صنايع سبك و بمثابه بازاري براي توليدات صنعتي و منبع عمده ذخيره نيروي كار براي
ديگر بخشهاي اقتصاد كشور و تامين درآمد براي كل جامعه، نقش اساسي در توسعه اقتصاد
كشور خواهد داشت. متقابلا توسعه صنعت، ابزار پيشرفته را براي بخشهاي متعدد اقتصاد
فراهم خواهد آورد و بارآوري كار و توليد اجتماعي را افزايش خواهد داد. بر همين پايه
برنامه اقتصاد ملي بر حسب اولويت دادن به كشاورزي، صنايع سبك و سپس صنايع سنگين
تنظيم مي شود. آن اشكالي از صنعت و تكنيك مورد استفاده قرار مي گيرد كه بتواند
ظرفيت هاي موجود در مناطق روستائي را به حداكثر مورد استفاده قرار دهد و تفاوت ميان
شهر و روستا را كاهش دهد. همزمان با برخورد خلاق به علم و قرار دادن آن در دست
طبقات زحمتكش، راه تكامل تكنولوژي پيشرفته و مدرنيزه كردن اقتصاد كشور گشوده مي
شود. الگوي توسعه صنعت و شهرسازي رايج كنار گذاشته مي شود. از تمركز صنعت در اطراف
شهرهاي بزرگ كاسته مي شود، رشد شهرها كنترل مي شود و به شهرهاي كوچك و متوسط
امكانات بيشتري اختصاص مي يابد. در نقشه ريزي، به توسعه خودكفاي كليه مناطق كشور،
از اين نظر كه داراي صنعت و كشاورزي مرتبط با هم باشند، توجه خاص مي شود و از تخصصي
شدن زيانبار مناطق جلوگيري مي شود.
كل اين الگوي توسعه نوين با توجه به مسائل حفظ محيط زيست تنظيم شده و به
اجراء در مي آيد. در تعيين محل استقرار صنايع و نوع مصالح و تكنيك هاي مورد استفاده
و نوع حمل و نقل، اين مساله مد نظر خواهد بود كه آسيب پذيري اهالي و كل محيط زيست
به حداقل برسد. از تخريب و اتلاف منابع طبيعي و محيط زيستي نظير جنگل ها و رودخانه
ها، درياچه ها و هوا جلوگيري خواهد شد و تلاش هاي معيني براي احياي آنها صورت خواهد
گرفت.
تنها با اتخاذ اين الگوي توسعه اقتصادي است كه مي توان شكل قديم توسعه
اقتصادي را دگرگون كرد و بر رابطه معوج، از هم گسيخته و نابرابر بين صنعت و
كشاورزي، شهر و روستا، مناطق مختلف كشور و عرصه هاي پيشرفته و عقب مانده اقتصاد و
ويراني هاي ناشي از جنگ داخلي فائق آمد و گسست عميق و همه جانبه از اقتصاد جهاني
امپرياليستي و وابستگي به امپرياليسم
را سازمان داد. اتكاء بخود و توسعه موزون و غيرمتمركز،
دولت انقلابي را قادر مي سازد تا در مقابل فشارهاي امپرياليسم و در مقابل حملات
احتمالي و اشغال كشور بهتر مقاومت كند و به انقلاب جهاني بهتر خدمت كند.
فرهنگ هر جامعه، بازتاب اقتصاد و سياست آن جامعه است. مبارزه عليه سياست و
اقتصاد كهنه بدون مبارزه عليه فرهنگ كهنه امكان ناپذير است. تا زماني كه جامعه به
طبقات تقسيم شده، فرهنگ در خدمت منافع اين يا آن طبقه و تقويت ديدگاه و ارزشهاي
طبقاتي قرار دارد.
فرهنگ نوين مانند هر پديده نوين ديگر از كوره مبارزه با كهنه زاده مي شود و
ديدگاه و ارزش هاي نوين را اشاعه مي دهد. اين فرهنگ، انقلاب را از لحاظ ايدئولوژيك
تدارك مي بيند و نقش مهمي در خلق افكار انقلابي در جامعه و برانگيختن توده ها بازي
مي كند؛ و در جريان انقلاب بخش ضروري و مهمي از جبهه عمومي انقلاب است. جوانه هاي
فرهنگ دمكراسي نوين پيشاپيش از دل جامعه كهن سر برآورده است. در آثاري كه روحيه
عصيان و شورش را تقويت مي كند، عشق به توده ها را بر مي انگيزد، سلطه اسلام و
آخوندها و همه مرتجعين را به هجو مي گيرد، رفتار و عادات كهنه و سنن ارتجاعي را به
نقد مي كشد، برابري و رهائي زنان را تبليغ مي كند، برتري طلبي ملي و نژاد پرستي را
محكوم مي كند، به ستايش قهر انقلابي مي پردازد، به ستمديدگان اميد مي دهد و براي
آنها هدف ترسيم مي كند. اما تا زماني كه قدرت سياسي در دست طبقات ارتجاعي است، آنان
بروي رسانه هاي همگاني و طرق گوناگون اشاعه فرهنگ تسلط دارند و فرهنگ غالب، فرهنگ
ارتجاعي است. بنابراين با پيروزي انقلاب، دولت نوين فورا رسانه هاي همگاني را از
دست مرتجعين خارج كرده، حاكميت خود را بروي فرهنگ و كليه عرصه هاي مربوط به آن
برقرار مي كند و زمينه را براي شكوفائي جوانه هاي فرهنگ نوين و تكامل و گسترش آن،
فراهم مي سازد.
فرهنگ نوين، فرهنگ ارتجاعي حاكم را كه اتحادي از دو وجه امپرياليستي و
فئودالي است، به مصاف مي گيرد. فرهنگ نوين، عليه تسليم طلبي در برابر امپرياليسم و
تملق گوئي است؛ عليه تحقير زحمتكشان است؛ عليه شووينيسم و تحقير ملل تحت ستم و
مهاجران است؛ عليه پدرسالاري و مردسالاري است. فرهنگ نوين، عليه ايده آليسم و آموزه
هاي مذهبي و غير علمي است. فرهنگ دمكراسي نوين، شورش آگاهانه عليه هر شكلي از
ستمگري و استثمار را بر مي انگيزد. اين فرهنگ با افكار و رفتارهاي فئودالي و
بورژوائي كه موجب تفرقه ميان توده ها مي شود به مقابله بر مي خيزد و به رواج رفتار
و افكاري مي پردازد كه باعث همبستگي و اتحاد بيشتر توده ها شود. اين فرهنگ، خصلت
علمي دارد، تصورات ماوراء الطبيعه را از اذهان مي زدايد و فعالانه به ترويج علم و
اشاعه ديدگاه ماترياليستي مي پردازد.
فرهنگ دمكراسي نوين، فرهنگ توده اي است و به منافع انقلابي توده هاي شهر و
روستا خدمت مي كند. رشد و تكامل اين فرهنگ بر رشد آزادانه فرهنگ خلقها و مللي كه
ساليان سال تحت ستم و سركوب قرار داشته اند استوار است. فرهنگ دمكراسي نوين، جوانب
انقلابي اين فرهنگ ها را جذب مي كند و با عناصر زهرآگين فئودالي آنها (مانند تبعيض
عليه زنان) كه به نام سنن و فرهنگ ملي تقديس و ترويج مي شود، مبارزه مي كند. فرهنگ
دمكراسي نوين، عناصر متشكله خويش را از زبانها و آثار ادبي و فرهنگي ملل و خلقهائي
مي گيرد كه در محدوده كشور با يكديگر ارتباط نزديك دارند و بر هم تاثير مي گذارند.
در عين حال، فرهنگ دمكراسي نوين با فرهنگ پيشرو و انقلابي توده ها در ساير نقاط
جهان ارتباط و تاثير متقابل دارد و با هم يك فرهنگ نوين جهاني را مي سازند. فرهنگ
دمكراسي نوين با استفاده از فرهنگ مترقي درون كشورهاي امپرياليستي و ديگر كشورهاي
تحت سلطه بر غناي خود مي افزايد و تكامل بيشتري مي يابد. ملل مختلف داراي اشكال
فرهنگي انقلابي گوناگون مي باشند. وجود اين تنوع فرهنگي و در عين حال وجود محتوائي
همگون، الهام بخش توده هاي ملل مختلف در مبارزه براي منافع انقلابي مشترك در سراسر
جهان مي شود.
سازمان دادن نقد فرهنگي و توده اي كردن آن و افشاي ديدگاه و ارزشهاي طبقات
ارتجاعي، جنبه اي مهم و ضروري از ساختن فرهنگ دمكراسي نوين است. در دمكراسي نوين،
بطور كلي آثار هنري ارتجاعي تشويق نمي شود و آثار آن دسته از هنرمندان كه به اشاعه
ديدگاه و ارزش هاي امپرياليستي و ارتجاعي مي پردازند، به موضوع نقد عميق ايدئولوژيك
و سياسي و هنري در بين توده ها تبديل مي شود. با گسترش روزافزون ارتباطات بين
المللي، موضوع نقد آثار بورژوائي اهميت بيشتري مي يابد. در مقابله با ابزار فرهنگي
امپرياليستي، پرولتاريا و خلق متحدين خود را در كشورهاي امپرياليستي دارند. در اين
كشورها، عليرغم كنترل سرمايه داران بر ابزار فرهنگي، فرهنگ و هنر انقلابي مرتبا
توسط توده هاي مردم و هنرمندان مترقي و انقلابي آفريده مي شود. اينها جزء ذخائر
فرهنگي پرولتاريا و خلقهاي سراسر جهان محسوب مي شوند.
ساختن فرهنگ نوين و خلق آثار ادبي و هنري موثر و ارزشمند در جامعه نوين، نه
فقط به رهبري طبقه كارگر و پيشبرد مبارزه ايدئولوژيك و سياسي حاد در عرصه فرهنگ
نياز دارد، بلكه به افرادي نياز دارد كه داراي مهارت هاي گوناگون در اين عرصه
هستند. به همين خاطر پرولتاريا طي روند انقلاب و بعد از كسب قدرت سراسري با
هنرمنداني كه خواهان خلق آثار هنري در خدمت به منافع خلق و دگرگوني انقلابي جامعه
هستند، متحد مي شود. در دمكراسي نوين هنرمندان تشويق مي شوند تا با توده هاي زحمتكش
درآميزند؛ در كار توليدي و جنبش هاي سياسي و مبارزات ايدئولوژيك در كنار توده ها
قرار گيرند، از تجربه مبارزه و كار و زندگي توده ها بياموزند و همچنين به توده ها
در خلق آثار انقلابي كمك كنند. اين امر به كاركنان حرفه اي بخش فرهنگي كمك مي كند
تا آنان نيز به زندگي از دريچه نويني بنگرند و شيوه تفكر و سبك زندگي خود را بر
معيارها و اهداف انقلاب منطبق سازند.
در دمكراسي نوين، درگير شدن كارگران و دهقانان در عرصه اي كه قرنها قلمرو
نخبگان و روشنفكران بوده، جزئي لاينفك از امر رهائي آنهاست. دمكراسي نوين اشكال و
آثار فرهنگي ساخته توده ها را دستمايه اي براي خلق آثار انقلابي قرار مي دهد؛ جوانب
صحيح آن را جذب و حفظ كرده و تكامل مي بخشد و جوانب نادرست آن را نقد مي كند و كنار
مي گذارد. كاركنان فرهنگي انقلابي، نقش فوق العاده مهمي در انجام اين كار بازي مي
كنند. آثار كاركنان حرفه اي انقلابي، در سراسر كشور و منجمله در محلهاي كار و محل
زندگي كارگران و دهقانان، بطور رايگان يا با بهائي ارزان به نمايش گذاشته مي شود.
مضافا، گروه هاي فرهنگي نيمه وقت در كارخانه ها، محلات، مزارع و در نيروهاي مسلح،
سازمان داده خواهند شد. اين امر به فراگير كردن توليدات كاركنان فرهنگي خدمت كرده و
همچنين توده ها در چگونگي خلق آثار فرهنگي و با كيفيت خوب، تعليم مي بينند.
فرهنگ دمكراسي نوين بر دستاوردهائي كه طبقه كارگر جهاني در زمان موجوديت
جوامع سوسياليستي كسب كرده بود اتكاء مي كند و از تجارب مثبت آن سود مي جويد. اين
فرهنگ، به علت رهبري كمونيست ها حاوي عناصر قدرتمند و تعيين كننده سوسياليستي است.
سمت و سوي فرهنگ دمكراسي نوين و خصوصيات اساسي آن را نقش رهبري كننده ايدئولوژي
كمونيستي رقم مي زند. با پيشرفت انقلاب دمكراتيك نوين و گذر به انقلاب سوسياليستي
فرهنگ دمكراسي نوين نيز اين تكامل و حركت بسوي پيشرفتهاي بيشتر را منعكس مي كند.
انقلابي كردن هر چه بيشتر فرهنگ بعنوان جزئي از روبنا از اهميت تعيين كننده اي
برخوردار است و خود عرصه مبارزات حاد و پيچيده طبقاتي ميان بورژوازي و پرولتاريا در
دوره گذار از انقلاب دمكراتيك نوين به سوسياليسم و توسعه ساختمان سوسياليسم است.
اين مبارزه حتي در برخي مقاطع نقش عمده اي در تعيين ماهيت و تكامل زير بناي اقتصادي
جامعه انقلابي دارد.
گام هاي فوري و راستاي دگرگوني ها
بر پايه قدرت سياسي كسب شده و در خدمت به تحولات اساسي سياسي و اقتصادي و
فرهنگي پيش گفته، دولت نوين اقدامات
فوري براي بهبود شرايط زندگي توده ها را سازمان مي دهد.
طرح گام هاي فوري به معناي وعده هاي پر زرق و برق براي توده ها نيست. بسيج
زحمتكشان نه با انگيزه رفاه شخصي و منافع فردمنشانه، بلكه حول به دست گرفتن سرنوشت
خود، اعمال قدرت سياسي و ساختن جامعه و جهاني نوين انجام مي شود. شك نيست كه انقلاب
با هدف رهائي نوع بشر در سراسر جهان، دشواريها دارد و فداكاري مي طلبد. در پي
انقلاب، سطح زندگي اقليتي از مردم به ويژه قشرهاي نسبتا مرفه در مراكز شهري پايين
مي رود. در عين حال بازتوزيع اوليه ثروت و منابع و امكانات، فقر و فلاكت بي حسابي
كه بر جامعه حكمفرماست را به ميزان زيادي كم مي كند. اتخاذ گام هاي فوري، وضعيت
اجتماعي و سياسي و معيشتي توده هاي تحتاني را بهبود مي بخشد. نتيجه مستقيم اين گام
ها براي اكثريت اهالي، ايجاد شرايط كيفيتا متفاوتي است كه ميليونها بار از اسارت در
جامعه كهن بهتر است. با وجود اين، محو كليه نابرابري هاي اجتماعي كه ميراث جامعه
كهن است، يك روند طولاني و منوط به تحولات ريشه اي تر در كشور و پيشروي انقلاب
پرولتري در سطح جهان است.
گام هاي فوري، پرچم مطالبات و در برگيرنده خواسته هاي ديرينه اي است كه
اكثريت توده ها بارها براي تحقق آن دست به مبارزه زده و جانفشاني كرده اند. طبقات
حاكم هميشه كوشيده اند اين مبارزات را خاموش كنند. در مقابل، طبقه كارگر از جنبش
هاي اجتماعي و نيروهايي كه در راه تحقق هر يك از اين خواسته ها به مبارزه برخيزند،
پشتيباني مي كند. طرح گام هاي فوري در سياست بسيجي و شعارهاي تبليغي و ترويجي امروز
پرولتاريا بازتاب مي يابد.
ساختمان جامعه نوين و تحقق خواسته هاي اساسي خلق با اتكاء به مبارزه و كار
آگاهانه و بي وقفه خود مردم عملي مي شود. گام هاي فوري را نيز فقط به پشتوانه شور و
شوق و انرژي ميليونها انسان كه داوطلبانه براي پيچيده ترين و عميقترين تحولات بسيج
شده اند، مي توان عملي كرد. تجارب انقلابي و توليدي توده ها، تعاون و همبستگي آنها،
بكارگيري منابع و تكنيك هاي قابل استفاده و كمكهاي جنبش انقلابي در سطح بين المللي،
اين كار عظيم را ميسر مي سازد.
اقدامات زير جهت گيري كلي دولت نوين را مشخص مي كند اما تدقيق و تكامل آنها
بعهده نهادهاي قدرت توده اي خواهد بود:
1 ــ برچيدن كليه نهادهاي ويژه سركوب و
سلطه دولت و سرمايه داران در محيط هاي كار؛ اعم از شوراها و انجمن هاي زرد وابسته
به دولت، مراكز توطئه و تفرقه نظير "خانه كارگر"، دفاتر حفاظت و كانون هاي جاسوسي
در كارخانه ها و نيروهاي مسلح ضد شورش و اعتصابات كارگري.
2 ــ لغو قانون كار ارتجاعي و ضد كارگري؛
لغو مقررات و آئين نامه انضباطي استبدادي متكي بر قانون، شرع، عرف يا سنت در محيط
هاي گوناگون كار، ممنوعيت هرگونه جريمه.
3 ــ برسميت شناختن نهادهاي اعمال قدرت
توده اي كارگري كه به اشكال مختلف در پروسه انقلاب شكل گرفته اند؛ سپردن اداره
كارخانه هاي بزرگ مصادره شده به اين نهادها؛ سپردن امر محافظت از موسسات و امكانات
توليدي و محصولات به كارگران در برابر خرابكاري دشمنان انقلاب.
4 ــ اعمال نظارت دولت و نهادهاي كارگري
بر فعاليت واحدهاي سرمايه داري متوسط و كوچكي كه مصادره نشده اند.
5 ــ تدوين قوانين و مقررات نوين كار با
اتكاء به مباحثات، پيشنهادات و تصميمات مجامع و تشكلات توده اي كارگري؛ برسميت
شناختن حق اعتصاب و تظاهرات و ايجاد تشكلات كارگري (مانند اتحاديه كارگري و
سنديكا).
6 ــ بهبود شرايط كار و معيشت كارگران
(از نظر ساعات كار، شدت كار، سن كار، ايمني كار، زمان استراحت و مرخصي)؛ دستمزد
برابر در مقابل كار برابر، صرفنظر از تمايزات جنسيتي، ملي، مذهبي يا رشته كاري در
واحدهاي بزرگ و كوچك؛ ممنوعيت كار كودكان؛ تعيين شرايط مناسب براي شب كاري و مشاغل
سخت.
7 ــ تامين حقوق و شرايط ويژه براي زنان
كارگر با رجوع به مباحثات، پيشنهادات و تصميمات مجامع و تشكلات زنان كارگر.
اين اقدامات، نقش رهبري كننده و مسلط طبقه كارگر در امور جامعه را تقويت مي
كند و بر توان و درجه اتحاد و همبستگي كارگران مي افزايد. بدين طريق، زمينه بيشتري
براي بسيج گسترده كارگران در مبارزات سياسي و در پرتو آن توجه به امر توليد و بهبود
شرايط كار و معيشت توده ها فراهم مي آيد.
گام هاي فوق، آغازگر و راهگشاي روندي طولاني از تحولات ريشه اي در مناسبات
ميان انسانها در عرصه كار و توليد است. با اتكاء به شور و شوق و فعاليت آگاهانه
توده هاي كارگر، كارخانه ها به مراكز سياسي و كانون هاي برجسته مبارزه طبقاتي براي
تحول جامعه و جهان تبديل مي شود. بدين طريق، توده كارگران هر چه بيشتر به اعمال
قدرت سياسي مي پردازند و آگاهانه براي جلوگيري از احياي قدرت بورژوازي در واحدهاي
توليدي و كل جامعه مبارزه مي كنند. نحوه سازماندهي و تقسيم كار درون كارخانه دستخوش
تغييرات اساسي مي شود. رهبران و مديران در كار توليدي هم شركت مي جويند و كارگران
به امور رهبري و مديريت هم مي پردازند. برخورد به قوانين و مقررات كار، مطلق
گرايانه نيست. تحت دولت پرولتاريا، قوانين و مقررات مرتبا مورد بازبيني قرار مي
گيرد و آنچه غير منطقي و كهنه شده باشد، اصلاح يا لغو مي شود. اقدامات مشخص و ادامه
داري براي ارتقاء سطح شناخت و مهارت هاي كارگران در زمينه هاي علمي و فني و مديريت
در پيش گرفته مي شود. در اين زمينه، از آن دسته متخصصان و مديران قديمي كه داوطلب
خدمت به ساختمان جامعه نوين هستند استفاده مي شود. موفقيت در انجام چنين تحولات
شگرفي مستلزم قرار دادن قاطعانه سياست پرولتري در مقام فرماندهي و تقويت نقش رهبري
كننده حزب است. روش انجام اين تحولات، برانگيختن جنبش هاي قدرتمند توده اي و اتكاء
به آنهاست.
1 ــ برچيدن كليه نهادهاي سلطه و سركوب
مسلح و غير مسلح دولتي و بازوهاي اقتصادي سرمايه داري بوروكراتيك نظير جهاد سازندگي
و موسسات مذهبي در روستا. برچيدن بساط اتوريته هاي ارتجاعي سنتي و مذهبي فئودالي و
عشيرتي در سطوح محلي و لغو كليه تعهدات و قيود دهقانان به اين نهادها.
2 ــ لغو نظام ارضي مبتني بر استثمار
فئودالي و نيمه فئودالي و استقرار نظام "زمين به كشتگر".
3 ــ لغو كليه حقوق مالكيتهاي بزرگ بر
زمين، دام، آب، ابزار و ماشين آلات كشاورزي در كليه شكلهاي دولتي، شخصي و مصادره
اين اموال.
4 ــ لغو كليه بدهي هاي دهقانان به
مالكان بزرگ، موسسات دولتي و بانكها، موسسات مذهبي و رباخواران محلي.
5 ــ مصادره و تقسيم اراضي و ديگر مايملك
مالكان بزرگ، دولت و موسسات مذهبي توسط نهادهاي اعمال قدرت توده اي نظير مجمع عمومي
روستا، كميته هاي منتخب روستا يا انجمنهاي دهقانان فقير و بي زمين انجام مي گيرد؛ و
به منافع فقيرترين قشرهاي روستائي اولويت داده مي شود. به مالكين خلع يد شده و
افراد خانواده آنان كه مايل به كار بروي زمين باشند نيز زمين تعلق مي گيرد.
6 ــ كارگران كشاورزي، از هر مليتي كه
باشند، بطور عموم زميني معادل دهقانان دريافت مي كنند. اما اگر شغل آنها كفاف معيشت
با ثبات و كفاف كل يا بخش اعظم هزينه هاي زندگي شان را بدهد، زمين به آنها تعلق نمي
گيرد.
7 ــ مصادره مراكز بزرگ صنعتي پرورش دام
و ماكيان؛ مصادره باغات بزرگ، زمينهاي بزرگ مكانيزه، كشت و صنعت ها و واحدهاي بزرگ
زراعي كه عمدتا تحت مناسبات سرمايه داري اداره مي شوند. اينكه اين واحدها به صورت
يكپارچه به مالكيت دولت انقلابي در آيند يا خرد و تقسيم شوند و اينكه چه محصولاتي
توليد كنند، به عوامل گوناگون وابسته است. نيازهاي معيشت عمومي و خودكفائي كشور،
تمايل توده هاي كارگر و دهقان و ملزومات اتحاد ميان آنها و نيز ملزومات رهائي از
اتوريته هاي فئودالي به ويژه رهائي زنان از قيود پدرسالارانه تعيين مي كند كه كدام
اقدام صورت بگيرد.
8 ــ مراتع بزرگ، جنگل ها، سدهاي بزرگ،
معادن بزرگ، اراضي باير بزرگ، منابع آبي بزرگ (شامل رودخانه، درياچه و دريا) تحت
اداره دولت نوين قرار مي گيرد. دولت با در نظر گرفتن مسائل مربوط به حفظ محيط زيست،
حق بهره برداري صيادان و دهقانان از مراتع و منابع آبي را به رسميت مي شناسد.
9 ــ برچيدن انحصار تجار بر خريد و فروش
محصولات كشاورزي و بر صنايع روستائي. تغيير ساختار صنايع روستائي (بويژه قاليبافي)
بر مبناي تامين مايحتاج اكثريت توده ها و نيازهاي اوليه صنعتي اقتصاد كشاورزي.
10 ــ تشويق
دهقانان به ايجاد تعاوني هاي توليدي و حمايت از كليه اشكال كلكتيوي كه دهقانان در
زمينه يك كاسه كردن كار، زمين، آب و ابزار بوجود آورده اند.
11 ــ لغو اجاره زمينهاي كوچك كساني كه
به شهر مهاجرت كرده اند؛ سهم دادن از زمينهاي تقسيم شده به هر فرد يا خانوار مهاجر
روستائي كه تمايل به بازگشت به روستا و اقامت در آن داشته باشد.
هدف از اين اقدامات، و در مركز آن استقرار نظام "زمين به كشتگر"، تحكيم و
تكامل اتحاد استراتژيك كارگر ــ دهقان و برانگيختن شور و شوق انقلابي و خلاقيت توده
هاي دهقان براي ريشه كن كردن مناسبات كهنه ماقبل سرمايه داري است. در انجام اين
اقدامات، ويژگيهاي هر منطقه در نظر گرفته شده و روشهاي منطبق بر شرايط هر محل اتخاذ
مي شود.
استقرار نظام "زمين به كشتگر" تحت شعار پايه اي "زمين از آن كسي است كه روي
آن كار مي كند" صورت مي گيرد. تقسيم سرانه زمين، صرفنظر از جنس و سن، صورت مي گيرد.
طي مراحل گوناگون و بتدريج، سياست برابر سازي در مالكيت ارضي عملي مي شود. اراضي
متعلق به ملاكين و دولت همراه با ساير اراضي روستا يكپارچه شده و بطور برابر بين
اهالي تقسيم مي شود. زمينهاي مرغوب بر زمينهاي نامرغوب افزوده مي شود تا همه اهالي
روستا (يا يك يا چند منطقه روستائي) بطور متساوي از اين اراضي سهم برند و در اين
زمينه تعادل برقرار شود. از آنجائي كه بخش زيادي از منابع توليدي روستا در دست
دهقانان مرفه متمركز است، منافع اكثريت توده هاي روستائي ايجاب مي كند كه مازاد
اراضي و مايملك دهقانان مرفه طي مراحل گوناگون مشمول تقسيم شود. به موازات اين
اقدامات، زمينهاي باير و موات نيز در خدمت به سياست برابر سازي، آباد مي شوند.
تحقق نظام "زمين به كشتگر" اگرچه راه را براي توسعه سرمايه داري در كشاورزي
مي گشايد، اما بيش از آن در را بروي سوسياليسم باز مي كند. سياست برابر سازي و
توسعه توليد بر پايه واحدهاي كوچك خصوصي اگر مطلق در نظر گرفته شده و به حال خود
رها شود به احياي نابرابري منجر مي شود و روستا را دو قطبي مي كند و سرمايه داري
ريشه مي دواند. تنها سوسياليسم است كه مي تواند دهقانان را نجات دهد. دولت دمكراتيك
نوين با جهت دهي و برنامه ريزي اقتصاد كشاورزي و تشويق و تقويت اشكال جمعي و
سوسياليستي مالكيت در روستا، از چنين روندي جلوگيري مي كند. كليد تكامل اقتصاد
روستا و سوسياليستي كردن كشاورزي، پيشبرد سياست "نخست كلكتيويزه كردن و بر اين پايه
مكانيزه كردن كشاورزي" است. كلكتيويزه كردن موضوع مهم مبارزه طبقاتي است كه بر پايه
اقناع و تعاون اجتماعي دهقانان و متشكل كردن آنها انجام مي گيرد؛ و مكانيزه كردن
كشاورزي شرايط مساعد را براي كاهش فاصله صنعت و كشاورزي، شهر و روستا و كار فكري و
كار يدي ايجاد مي كند.
1 ــ برچيدن تمامي نهادهاي سركوبگر
انتظامي، ايدئولوژيك و فرهنگي دولتي كه زنان را نشانه گرفته اند.
2 ــ لغو حجاب اجباري؛ آزادي زنان در
انتخاب پوشش؛ انتخاب شغل؛ سفر و تحصيل؛ ايجاد تشكلات ويژه زنان؛ انتشار مطبوعات
ويژه زنان؛ حق شركت در بالاترين مراجع قدرت سياسي و در كليه فعاليتهاي سياسي،
اقتصادي، نظامي، فرهنگي و اجتماعي.
3 ــ لغو تمامي قوانين و مقررات مدني و
شرعي و عرفي ضد زن؛ لغو مجازات هاي ويژه زنان.
4 ــ لغو سنگسار. مناسبات خارج از ازدواج
جرم تلقي نخواهد شد.
5 ــ مبارزه شديد و فوري با آزار و اذيت
خياباني زنان و ايجاد جوي در جامعه كه فعاليت و رفت و آمد آزادانه زنان را بپذيرد و
تشويق كند.
6 ــ تحقق شعار "زمين به زنان"؛ تامين
حقوق برابر زنان در ارث و در تصاحب و اداره مايملك خانواده.
7 ــ دستمزد، حقوق و مزاياي برابر در
مقابل كار برابر براي زنان و مردان.
8 ــ تامين شرايط كاري سبكتر به هنگام
عادت ماهانه و زايمان و دوران يائسگي براي زنان و تامين دوره هاي استراحت و مرخصي
ويژه؛ ايجاد تسهيلات ضروري نظير شيرخوارگاه، مهد كودك و مراكز نگهداري از بچه ها پس
از ساعات مدرسه.
9 ــ تشويق و حمايت از اشكال كلكتيو كار
خانگي به نفع زنان (نظير مهد كودك ها، ناهارخوري ها و رختشويخانه هاي عمومي و
نگهداري از سالمندان).
10 ــ زدودن محتواي
مردسالارانه از دروس و منابع آموزشي، از برنامه هاي رسانه هاي گروهي و از زبان
گفتاري و نوشتاري. دامن زدن به نقد ريشه اي ايده ها و سنن و آثار فرهنگي كهنه كه
مضمون زن ستيزانه دارند و توجه خاص به خلق آثار ادبي و هنري زنان.
11 ــ از بين بردن فحشاء و ممنوعيت
پورنوگرافي.
12 ــ ممنوعيت
سركوب و تبعيض عليه همجنس گرايان.
13 ــ
آزادي سقط جنين، حق كنترل زنان بر بدن خويش و توليد مثل.
14 ــ پيشبرد سياست
تنظيم خانواده در خدمت رهائي زنان.
15 ــ تدوين قانون
نوين ازدواج و طلاق بر پايه منافع زنان و فرزندان؛ شامل نكات زير:
ــ ممنوعيت ازدواج هاي مبتني بر زور و اجبار.
ــ ممنوعيت شير بهاء، مهريه، جهيزيه و امثالهم؛ و در مقابل، تامين ضمانت
هاي اجتماعي براي زنان.
ــ ازدواج بر مبناي انتخاب آزادانه طرفين براي زنان و مرداني كه به سن 81
سالگي رسيده اند؛ ثبت راحت و بدون تاخير ازدواج با حضور طرفين در دفاتر ويژه دولتي؛
با خواست كساني كه خواهان زندگي مشترك بدون ثبت رسمي هستند مخالفتي صورت نمي گيرد و
حقوق مربوط به خانواده در مورد آنان و فرزندانشان برسميت شناخته مي شود.
ــ ممنوعيت مداخله طرف سوم در امر ازدواج؛ ممنوعيت مداخله در امر ازدواج
مجدد بيوه ها.
ــ ممنوعيت چندهمسري و صيغه؛ ممنوعيت ازدواج كودكان.
ــ ممنوعيت ضرب و شتم زنان؛ ممنوعيت تجاوز شوهر به زن؛ ممنوعيت بدرفتاري و
تبعيض در مورد فرزنداني كه نتيجه ازدواج قبلي هر يك از طرفين است.
ــ ايجاد تسهيلات ويژه در امر طلاق براي زنان؛ شوهر، در صورتي كه زن
نخواهد، در دوران بارداري و تا يك سال بعد از تولد بچه حق تقاضاي طلاق ندارد؛ در
صورت طلاق، تامين كل يا بخشي از هزينه ضروري معاش و تحصيل فرزند به عهده پدر است؛
به رسميت شناختن حق سرپرستي فرزند توسط مادر پس از طلاق.
ــ به رسميت شناختن حقوق برابر براي كودكاني كه خارج از ازدواج رسمي متولد
شده اند.
دستيابي به اين حقوق، بدون شركت زنان در انقلاب ناممكن است. اينها حقوق و
اقداماتي هستند كه زنجير ستم و اسارت هزاران ساله را مي گسلند و زمينه راهيابي زنان
به عرصه هاي گوناگون، از رهبري سياسي و نظامي گرفته تا رهبري توليد، از خلق آثار
ادبي و هنري گرفته تا فلسفه و آزمونهاي علمي را مهيا مي سازند. شعار راهنما در اين
زمينه "زنجيرها را بگسليد، خشم زنان را بمثابه نيروي قدرتمندي در راه انقلاب رها
كنيد" است.
صدور قوانين مربوط به برابري، دلالت بر وجود تمايزات و نابرابري ها دارد و
تامين برابري به ناگزير نيازمند قوانين نابرابر است. مفاد تبعيض آميز نسبت به مردان
در قانون نوين ازدواج و طلاق و ساير عرصه ها بر اين پايه استوار است.
اما تصويب قوانين انقلابي، پايان كار نبوده و بدين معناست كه كار تازه آغاز
شده است. بنابراين در همه عرصه ها بايد گام به گام تحولاتي صورت گيرد تا قوانين به
روي كاغذ نمانده و به ضد خود بدل نشود. در ميان اين اقدامات، تحقق شعار "زمين به
زنان" و "امكانات برابر براي كار كردن؛ و دستمزد برابر در مقابل كار برابر" كليدي
است. اين كار راه استقلال اقتصادي زنان را مي گشايد. تقسيم زمين در بين زنان دهقان،
مناسبات فئودالي و نيمه فئودالي ديرينه را در زيربنا و روبناي جامعه قاطعانه زير
ضرب مي برد و به پدرسالاري و مردسالاري ضربه مي زند. امكانات برابر براي كار كردن و
دستمزد برابر در مقابل كار برابر، ايده كهنه برتري مرد و فرودستي زن را زير سئوال
مي كشد و زنان بر انگيخته مي شوند كه هر چه بيشتر از چارديواري خانه خارج شده و به
كار و آموزش بپردازند، آگاهي طبقاتي خود را بالا ببرند و درگير مبارزات حياتي سياسي
و ايدئولوژيك شوند. شعار "هر كاري كه مردان انجام مي دهند زنان هم مي توانند؛ و هر
كاري كه زنان انجام مي دهند، مردان هم مي توانند" سر لوحه كارها قرار مي گيرد.
پيشبرد اين تحولات را نمي توان جدا از نقش و كاركرد اجتماعي نهاد خانواده
در نظر گرفت. رهائي كامل زنان منجمله در گرو مضمحل شدن نهاد خانواده است. خانواده
يك نهاد مقدس و دست نخوردني نيست. اين نهاد آغازي داشته و پاياني هم خواهد داشت.
روند زوال خانواده، روندي طولاني و جهاني است.
در جامعه نوين، اگرچه نهاد خانواده نابود نمي شود اما دگرگوني هاي مهمي در
آن صورت مي گيرد. خانواده نقش گذشته خود را بعنوان يك واحد اقتصادي عمدتا از دست
خواهد داد. يعني برخلاف خانواده فئودالي، نقش توليدي خود را از دست خواهد داد؛ و بر
خلاف خانواده بورژوائي، نقش آن در توزيع و مصرف درآمد بتدريج محدود خواهد شد. در
خانواده نوين، زن تابع شوهر نخواهد بود و اقتدار مطلق والدين بر فرزندان محو خواهد
شد. راستاي اين تحولات و بطور كلي تغيير نقش خانواده، چيزي جدا از راستاي تكامل
جامعه نيست.
در جامعه نوين، بخاطر وزنه سنگين واحدهاي خصوصي در اقتصاد كشاورزي و نوپا
بودن مالكيت كلكتيوي و نهادهاي تعاوني و توليد مكانيزه، خانواده برخي عملكردهاي
اجتماعي را بعهده دارد. خانواده در سازماندهي توزيع و مصرف درآمد كماكان نقش بازي
مي كند و مشخصا تا مدتها در بازتوليد و پرورش نسل جديد نقشي مهم بعهده خواهد داشت.
اين شرايطي است كه مي تواند باعث فرودستي زنان شده و در راه شركت همه جانبه آنان در
فعاليت هاي اجتماعي مانع ايجاد كند. بنابراين براي دگرگون كردن جايگاه زن در
خانواده و تغيير نقش اين نهاد، بايد قدم به قدم بار وظايف خانگي را از دوش زنان
برداشت و بايد براي تقسيم برابر اين وظايف با مردان مبارزه كرد تا شانه به زير اين
بار نهند. كار خانگي بايد همگام با عرصه هاي ديگر اقتصاد روستا و شهر كلكتيويزه
شود. كلكتيويزه كردن خانه داري، مراقبت و پرورش فرزندان، رسيدگي به سالمندان و
امثالهم، پا بپاي كلكتيويزاسيون كشاورزي كه زراعت كوچك خصوصي را به مثابه يكي از
اركان نظام خانواده پدرسالار كنار مي زند، باعث مي شود كه عملكرد خانواده هر چه
محدودتر شود. كلكتيويزاسيون، نقش خانواده در توليد را تضعيف خواهد كرد و تقسيم كار
سنتي بين زن و مرد در خانواده را بر هم خواهد زد. نقش تعيين كننده اي كه
كلكتيويزاسيون در تحرك اجتماعي و آزاد كردن نيروي نهفته و امر رهائي زنان بازي مي
كند، بدون شك توده هاي زن را به صف مقدم مبارزه براي پيشرويهاي سوسياليستي مي
كشاند.
تحول در نظام دستمزدي يكي ديگر از اقدامات مشخصي است كه به امر رهائي زنان
ياري مي رساند. در اين زمينه بايد براي تصحيح معيارهائي كه شكاف و نابرابري بين
زنان و مردان را بيشتر مي كند، مبارزه كرد. در شرايطي كه توانائي ها و نيازهاي
معيشتي افراد متفاوت است، حتي شعار "دستمزد برابر در مقابل كار برابر" مي تواند در
خدمت مرداني قرار گيرد كه از نظر جسمي قويترند، نان خور كمتري دارند و يا به خاطر
تقسيم كار نابرابر خانگي كه تا مدتها ادامه مي يابد، وقت آزاد بيشتري براي اضافه
كاري دارند. جنبش زنان نقش بسزائي در مبارزه براي كاهش اختلاف دستمزدها و محدود
كردن طبقه بندي دستمزد بازي خواهد كرد. اين خود يكي از موضوعات مهم مبارزه اي است
كه بر سر تحديد يا توسعه حق بورژوائي ميان پرولتاريا و بورژوازي در جامعه
سوسياليستي به راه خواهد افتاد. وجين كردن علف هاي هرز سرمايه داري در اين جامعه با
مساله برابري و رهائي زنان و با مبارزات زنان پيوند ناگسستني دارد. ستم و نابرابري
هائي كه بر زنان اعمال مي شود، حلقه هاي همان زنجيري است كه همه ستمديدگان را به
بند مي كشد. اگر اين حلقه ها دست نخورده بماند، زنجير ستم و استثمار بازسازي و
تحكيم خواهد شد. اگر در دنيا حتي فقط يك زن تحت ستم باشد، هيچكس به واقع آزاد
نخواهد بود.
پرولتارياي انقلابي در مبارزه عليه ستم ملي، حق تعيين سرنوشت تا جدائي كامل
و تشكيل دولت مستقل را براي تمامي ملل ستمديده ساكن ايران به رسميت مي شناسد. نقطه
عزيمت پرولتارياي انقلابي ايجاد دولتي است كه از بالاترين درجه اتحاد ممكن طبقات و
خلقها و ملل سهيم و بهره ور از انقلاب برخوردار باشد؛ واقعا نماينده توده هائي باشد
كه عليه بيعدالتي هاي تاريخي بپاخاسته اند. همزمان حزب پرولتاريا از زاويه منافع
طبقه كارگر واحد، خواست و ترجيح خويش به اتحاد داوطلبانه و آزادانه كليه ملل در
چارچوب دولت پرولتري را در ميان توده هاي سراسر كشور تبليغ مي كند. شالوده چنين
اتحادي در جريان انقلاب ريخته خواهد شد. پيشبرد انقلاب و مبارزه عليه دشمنان مشترك،
وحدت كارگران و دهقانان سراسر كشور را تحكيم و تقويت كرده و موجب شكل گيري يك اتحاد
طبقاتي سراسري مي شود. دولت نوين كه اساسا حول اين اتحاد شكل مي گيرد بر خلاف دولت
نومستعمراتي، دولتي است كه از پائين و با اتكاء به توده ها ساخته مي شود و از دور
افتاده ترين نقاط تا نقاط مركزي بافته شده و بسط مي يابد. اين دولت پايه لازم را
براي برابري ملل فراهم مي كند و خود ظرف اتحاد ملل خواهد بود. شكل اين اتحاد در
پروسه پيشرفت و پيروزي انقلاب، مشخص مي شود. پرولتاريا در گزينش شكل مطلوب اتحاد
انقلابي ملل، از اصول راهنماي زير پيروي مي كند:
باعث ارتقاء و توسعه برابري ميان ملل شود
وحدت را تحكيم كند و تفرقه را دامن نزند
در جهت نابودي استثمار و ستمگري ميان ملل بطور كل عمل كند
بر اين اساس، دولت پرولتري مي تواند شكل اتحاد جمهوريهاي خودمختار، يا
پيوند مناطق خودمختار با درجات متفاوتي از قدرت و اختيارات و حق و حقوق در چارچوب
جمهوري واحد خلق را به خود بگيرد.
دولت در راستاي رفع نابرابريهاي ملي، سياستهاي زير را فورا به اجراء خواهد
گذاشت:
1 ــ توجه ويژه به مناطق ملل ستمديده به
هنگام اختصاص منابع و كمك ها در برنامه ريزي هاي مركزي.
2 ــ ايجاد زمينه مساعد براي رشد و تكامل
فرهنگها و زبانهاي ملي. هر يك از ملل و گروه هاي اقليت ملي مختار است كه زبان خود
را به كار برد و تكامل بخشد و تشكلات و نشريات ويژه خود را داشته باشد.
3 ــ غيرقانوني كردن هر شكل از الحاق،
كوچ دادن و تغيير اجباري تركيب اهالي در مناطق ملل تحت ستم.
4 ــ مقابله با هرگونه تعرض و توهين
شووينيستي عليه ملل تحت ستم و اقليت هاي ملي و مهاجران و جلوگيري قاطعانه از
سازماندهي جنبش ها و دستجات شووينيستي عليه آنها. مبارزه پيگير با هرگونه تبعيض
عليه ملل تحت ستم و اقليت هاي ملي و مهاجران در عرصه كار، مسكن، آموزش، بهداشت و
ساير زمينه ها.
5 ــ تبليغ تعاون و زندگي و كار مشترك
بين ملل و جلوگيري از جدا سازي افراد بر حسب مليتشان در محيط زندگي و كار و آموزش.
6 ــ ارائه درك همه جانبه و روشن از
زندگي، فرهنگ و تاريخ ستم و مقاومت تمامي ملل ستمديده و سرچشمه ستمگري ملي در منابع
آموزشي و رسانه هاي گروهي سراسري و محلي.
پرولتاريا از شعار حق تعيين سرنوشت دفاع مي كند؛ زيرا فقط بدين طريق مي
توان وحدت اجباري و نابرابري كه به ملل تحميل شده را بر هم زد و وحدت داوطلبانه
طبقه كارگر و ستمديدگاني را بنا نهاد كه آينده مشتركي را دنبال مي كنند. طرح اين
شعار حاكميت طبقات ارتجاعي و سلطه امپرياليسم كه حول انقياد و بي حقوقي ملل ستمديده
شكل گرفته را هدف قرار مي دهد؛ به اتحاد هر چه مستحكمتر صفوف طبقه كارگر چند مليتي
در ايران خدمت مي كند؛ بدگماني هاي موجود در بين ملل ستمديده را پاك كرده و زمينه
مساعدتري براي پيوند توده هاي سراسر كشور بوجود مي آورد. تبليغ و ترويج
انترناسيوناليستي حول شعار حق تعيين سرنوشت، جزئي لاينفك از تربيت كارگران ملت فارس
است تا از نفوذ تفرقه افكني هاي شووينيستي بورژوازي فارس رهائي يابند و نيروي نهفته
انقلابي و پيشرو درون ملل ستمديده را ببينند.
حزب طبقه كارگر به محدوديت تاريخي حق تعيين سرنوشت به مثابه يك حق بورژوا
دمكراتيك و متعلق به عصر بورژوائي، آگاه است. اگر حق تعيين سرنوشت بطور مجرد و جدا
از امر انقلاب پرولتري مطرح شود، منافع پايه اي و اتحاد طبقاتي كارگران و زحمتكشان
ملل مختلف را كمرنگ كرده و موجب بروز تنگ نظري هاي ناسيوناليستي شده و به امر
انقلاب پرولتري لطمه مي زند. وظيفه مقابله با تنگ نظري هاي ناسيوناليستي، عمدتا به
دوش كارگران درون ملل ستمديده قرار دارد تا توده ها را نه فقط در مبارزه عليه ستم
ملي، بلكه اساسا در صف مقدم مبارزه براي انقلابي كردن جامعه رهبري كنند.
رفع نابرابري هاي ملي فقط به گذراندن قانون، صحه گذاشتن بر حقوق ملل
ستمديده يا انجام برخي اقدامات مهم و فوري خلاصه نمي شود. گذر از برابري حقوقي ملل
به برابري واقعي، يكي از مسائل مبارزه طبقاتي در جامعه انقلابي خواهد بود و مستلزم
پيشبرد پيگيرانه تحولات زيربنائي و روبنائي است. در اين راستا، پرولتاريا بايد
مبارزه مداومي را عليه برتري جوئي ملت بزرگتر به پيش ببرد. اين شووينيسم تا مدتها
از پايه هاي قدرتمندي در جامعه برخوردار بوده و مي تواند زمينه تقويت بورژوازي و
تضعيف ديكتاتوري پرولتاريا شود. از اين رو، حزب طبقه كارگر بايد مبارزه مداومي را
عليه اين شووينيسم كه مي تواند به شكل تقسيم كار نابرابر بين مناطق، اختصاص نابرابر
امكانات به ملت بزرگ و رابطه ستمگرانه، يك جانبه و آمرانه بين نهادهاي مركزي و
نهادهاي خودمختار حكومتي تبارز يابد، به پيش برد. تنها با شكوفائي و تكامل سياسي،
اقتصادي و فرهنگي ملل در مسير ساختمان جامعه نوين و پيشرويهاي سوسياليستي است كه مي
توان زمينه اتحاد و نزديكي و ادغام آنها را فراهم كرد. اين گامي است به سوي كمونيسم
جهاني كه در آن از ملت و تمايزات ملي اثري نخواهد بود.
در مورد مهاجران افغانستاني در ايران
توده هاي مهاجر افغانستاني ساكن ايران از حادترين و آشكارترين شكل ستم ملي
تحت پرچم شووينيسم ايراني رنج مي برند. آنان نسبت به كارگران و دهقانان ايراني
شديدتر استثمار مي شوند، از بيحقوقي كامل سياسي و اجتماعي در رنجند؛ و در معرض
دستگيري و اخراج دائمي قرار دارند. دولت انقلابي با هرگونه تبعيض در عرصه هاي سياسي
و اقتصادي و اجتماعي عليه مهاجران افغانستاني مقابله خواهد كرد؛ قوانين سركوبگرانه
عليه آنان را ملغي اعلام كرده؛ حقوق پايه اي سياسي و اجتماعي آنان، منجمله حق
شهروندي، حق كار، حق تحصيل، حق شناسنامه، حق ازدواج با ايراني تباران و كليه حقوقي
كه هر تبعه ايران از آن برخوردارست را به رسميت خواهد شناخت.
دولت نوين در راستاي تغيير بنيادين نظام آموزشي ارتجاعي، سياست هاي زير را
فورا به اجرا مي گذارد:
1 ــ برچيدن دوائر سياسي ايدئولوژيك و
دستگاه تفتيش عقايد درون مدارس و موسسات آموزشي.
2 ــ تحصيل رايگان؛ اجباري بودن تحصيل تا
61 سالگي.
3 ــ براه انداختن كارزارهاي مبارزه براي
ريشه كن كردن بيسوادي بويژه در مناطق روستائي؛ ايجاد مراكز سوادآموزي براي زنان و
مردان بزرگسال، كارگران و سربازان.
4 ــ لغو امتيازات و امكاناتي كه در
انحصار فرزندان طبقات حاكم و مرفه است؛ موسساتي مانند "مدارس غيرانتفاعي" و
"دانشگاه آزاد" دولتي و رايگان خواهد شد.
5 ــ برچيدن نظام رتبه بندي و كنكور و
رقابت فردي.
6 ــ تغيير سلسله مراتب مستبدانه در نظام
آموزشي.
7 ــ لغو سياست هاي مبتني بر جدا سازي بر
حسب جنسيت؛ ايجاد مدارس مختلط.
8 ــ گشودن كليه عرصه هاي آموزشي بروي
دختران؛ زدودن محتواي مردسالارانه از متون آموزشي.
9 ــ ترويج فرهنگ ضدامپرياليستي در متون
آموزشي و يادگيري از فرهنگ مترقي و پوياي خلقهاي ايران، خاورميانه و جهان و آشنائي
با تاريخ واقعي آنان.
10 ــ زدودن محتواي
شووينيستي فارس و برتري جوئي ملي از متون آموزشي؛ و در مقابل تبليغ همبستگي بين
المللي ميان توده هاي مردم.
11 ــ زدودن محتواي مذهبي، خرافي از متون
آموزشي.
12 ــ تلفيق تئوري
و پراتيك، آموزش و كار در نظام نوين آموزشي.
13 ــ برپائي دوره
هاي كوتاه مدت كارآموزي براي تربيت متخصصاني كه نيازهاي فوري مردم را در زمينه هاي
فني، خدمات درماني، تعليم و تربيت و غيره پاسخ دهند.
14 ــ ايجاد زمينه
و امكانات براي پرورش و سلامت جسماني جوانان؛ اشاعه ورزش و تبديل آن به يك امر
همگاني و بدون تبعيض جنسيتي.
آموزش و پرورش بخش بسيار مهمي از روبناي جامعه را تشكيل مي دهد و نقشي قاطع
در حفظ و تقويت مناسبات طبقاتي حاكم بازي مي كند. در هر جامعه اي، سياست آموزشي
سياست طبقه اي است كه بر آن جامعه حكم مي راند و در خدمت به حفاظت و باز توليد
منافع و ارزشهاي آن طبقه است.
آموزش و پرورش در جامعه كنوني، جوانان را با جهان بيني و اصول طبقات
ارتجاعي تعليم مي دهد. اين نظام آموزشي، تاريخ را ساخته و پرداخته نخبگان و
"پيامبران" و آيت الله ها و شاهان نشان مي دهد و توده ها را تنها بصورت دنباله روان
كور تصوير مي كند. اين آموزش و پرورش، بينش ايده آليستي و متافيزيكي و جهل و خرافه
را در مغز توده ها مي كند. از ميان بردن كامل اين نظام آموزشي براي ساختن جامعه
نوين، اهميتي حياتي دارد.
نظام آموزشي ارتجاعي بگونه اي است كه طبق آن اقليتي امكان و امتياز آن را
دارند كه درس بخوانند، متفكر و متخصص و "نخبه" شوند و در مقابل اكثريتي بزرگ بيسواد
و كم سواد مانده و بايد براي رنج و زحمت كشيدن خود را آماده كنند. اين تقسيم بندي
در نظام آموزشي ارتجاعي نقش كليدي در مطلق كردن تقسيم كار ميان كار فكري و يدي و
بازتوليد تمايزات طبقاتي ايفا مي كند. در مقابل، دولت پرولتري سياست ها و روشهاي
آموزشي را پيشه مي كند كه به محو چنين تمايزاتي در جامعه و بطور كلي به محو تمايزات
طبقاتي خدمت كند.
تحت دولت نوين، برنامه هاي نظري و عملي و تحقيقاتي موسسات آموزشي بر مبناي
نيازهاي توليدي و فرهنگي هر منطقه و بخش هاي مختلف مردم تنظيم خواهد شد؛ و از همان
ابتدا رابطه تنگاتنگي ميان تئوري و پراتيك برقرار مي شود. ميليونها نفر از نسل جوان
آماده مي شوند تا آنچه كه در كلاس درس و آزمايشگاه ها ياد گرفته اند را با بكاربست
عملي آنها محك زده و از نتايج كار جمعبندي نمايند. اين باعث تشويق و تربيت توده ها
با ديدگاه و روش علمي ماترياليسم ديالكتيك خواهد شد. اين كار، در ارتباط تنگاتنگ با
كار و فعاليتهاي توده هاي خلق در كارخانه ها و روستاها و محلات به پيش خواهد رفت و
بدين ترتيب هم دانش آموزان و هم معلمان و مسئولان موسسات آموزشي شناختي واقعي و همه
جانبه از چگونگي كاركرد جامعه و اينكه چگونه پرولتاريا و توده ها در تمامي عرصه ها
در كار متحول كردن جامعه هستند، بدست مي آورند.
برخلاف روشهاي آموزشي كهن كه با دوره تحصيلي طولاني، مواد درسي زياد و
تاكيد بر آموزش كتابي مشخص مي شود، در جامعه نوين از روش "درهاي باز" پيروي مي شود.
جوانان در پيله و جدا از جامعه و زندگي سياسي و توليدي آن پرورش نمي يابند. آنها پا
بپاي آموزش و تحقيق، توليد كشاورزي و صنعتي و امور نظامي را هم فرا مي گيرند و
رابطه متقابلي با كارگران و دهقانان برقرار مي كنند. بدين طريق با تلفيق تئوري و
پراتيك در امر آموزش، گام ديگري در جهت كاهش تدريجي شكاف بين كار يدي و كار فكري و
شهر و روستا برداشته خواهد شد.
در جامعه آينده، دانش مايملك شخصي نيست كه به احتكار افراد تحصيلكرده در
آيد. دانش، ابزاري براي دگرگون كردن جهان و خدمت به جامعه بشري خواهد بود و ديگر به
اهرمي براي بالا بردن نرخ دانش پژوهان و كسب ثروت و رفاه شخصي و مقام اجتماعي تبديل
نخواهد شد. نظام رتبه بندي و نمره دادن و كنكور كه به جوانان ياد مي دهد مرتبا ارزش
خويش را بر پايه مدرك تحصيلي شان در بازار محاسبه كنند، برچيده مي شود. عليه رقابت
خودخواهانه و زشتي كه نظام و ايدئولوژيهاي ارتجاعي در بين جوانان تبليغ مي كنند،
مبارزه انتقادي پيگيري به پيش خواهد رفت. تبعيضات رايج بين به اصطلاح شاگردان "با
استعداد" و "بي استعداد" لغو خواهد شد و جاي آن را همكاري و كمك دانش آموزان به
يكديگر و دانش آموز و معلم خواهد گرفت تا جمع پيشرفت كند.
در جامعه انقلابي رابطه معلم و شاگرد به كلي تغيير مي كند. اقتدار مطلق
معلم و مدير بر شاگردان و اقتدار مطلق سلسله مراتب آموزشي بر معلمان ملغي مي شود.
اين برخلاف جامعه ارتجاعي كنوني است كه مي خواهد از دانش آموز يك عروسك كوكي سر به
راه بسازد. از نظر مرتجعين، همه پاسخ هاي صحيح نزد معلم و كتاب است و كار محصلين
فقط تكرار طوطي وار همين ها با اشاره و دستور بزرگترها است. از نظر مرتجعين، جوانان
توانائي و حق قضاوت كردن را ندارند. اما در جامعه انقلابي، جوانان حق انتقاد از
بزرگترها و مقامات و حق انتقاد از مهمترين و تعيين كننده ترين سياستهاي آموزشي و
ساير حيطه ها را دارند. انضباط مطلق و يكطرفه وجود ندارد. به جاي مجازات و توبيخ
شاگرد، روش بحث و مبارزه و اقناع حاكم مي شود. برخلاف نظام ارتجاعي كه آموزش را
جرياني يك سويه "از استاد به شاگرد" مي داند و براي شاگردان نقشي منفعل و پذيرنده
قائل است، آموزش نوين بر پايه اي كاملا متفاوت استوار است. توده ها سازنده تاريخند
و قادرند با شركت مستقيم در عرصه تئوري و پراتيك، بر قوانين حاكم بر طبيعت و مبارزه
طبقاتي آگاه شوند. شناخت جهان تنها با شركت در فرايند تغيير آن بدست مي آيد. تصحيح
و تعميق اين شناخت، از طريق تحليل نقادانه پديده ها و مبارزه ناگزير با تئوريهاي
نادرست و برداشتهاي كهنه شده و سنتي ممكن مي شود. در اين مبارزه نه فقط معلم، بلكه
شاگردان و كل توده ها درگيرند. وظيفه معلم در نظام آموزشي نوين، خدمت به دانش
آموزان، آموختن از آنها و تحقيق دوشادوش آنهاست. اين نظام به دنبال پر كردن شكافي
است كه بين معلمان و مقامات از يك سو و محصلين و بطور كلي توده ها از سوي ديگر وجود
دارد.
يك وظيفه مهم نظام آموزشي نوين، نقد و افشاي دروغ ها و تحريفاتي است كه
نظام آموزشي كهن در مورد زنان و ملل مختلف در ايران و جهان، پيش مي گذارد. افكار
كهنه و مردسالارانه اي كه توجيه گر ستم بر زن بوده اند و افكار كهنه و ارتجاعي اي
كه مبلغ ستمگري بر ملل ديگر بوده اند. در نظام آموزشي نوين، محتواي طبقاتي و منافع
طبقاتي نهفته در پشت مردسالاري و شووينيسم ملي، بطور همه جانبه نقد و افشاء خواهد
شد و نشان داده خواهد شد كه چگونه همه اينها بمثابه زرادخانه ايدئولوژيك طبقات
ارتجاعي، به حفظ مناسبات ستمگرانه خدمت مي نمايند. اين آموزش، از طريق مطالعه و بحث
عمومي در كلاسها، برگزاري كلاس هاي درس مخصوص براي يادگيري تاريخ ستم بر زن در
جامعه طبقاتي، تاريخ واقعي خلقها و ملل مختلف در ايران و در سراسر جهان، به پيش
خواهد رفت. نمايندگان كارگران و دهقانان و زنان و ملل تحت ستم، به كلاس هاي درس
رفته و درك زنده اي از جنايات جامعه طبقاتي، به دانش آموزان خواهند داد.
در نظام آموزشي نوين، اصول كمونيستي و انترناسيوناليسم پرولتري راهنماي
جوانان خواهد بود. جوانان با روحيه خدمت به خلق پرورش خواهند يافت و با روش و روحيه
اي انقلابي و نوگرايانه تربيت مي شوند تا با سنت و "نيروي عادت" به نبرد برخيزند.
جرات شورش عليه قدرت ها و اتوريته هاي ارتجاعي، حتي آنها كه ادعا و ظاهر كمونيستي
دارند را به خود بدهند و بطور علمي و نقادانه از حقيقت دفاع كنند. حزب پرولتاريا،
با اتكاء به توان و انرژي و خصوصيات ويژه جوانان، مبارزه براي انقلابي كردن مداوم
حزب و دولت و جامعه را به پيش برده و از تبديل ايدئولوژي كمونيستي به مذهب و متون
ماركسيستي به آيه جلوگيري مي كند. در اين كار، نظام آموزشي نوين نقش مهمي به عهده
خواهد داشت.
در جامعه انقلابي، پرورش و سلامت جسماني نسل جوان در دستور كار قرار دارد.
برخلاف رژيم هاي ارتجاعي كه هميشه از ورزش براي تبليغ شووينيسم ملي، حس وفاداري به
تيم و پرچم و كشور (حكومت) و اطاعت كوركورانه از مسئول و مربي استفاده كرده اند، در
جامعه آينده تاكيد بر همكاري و آموختن از مهارت ها و ابتكارات يكديگر است و رقابت
دوستانه نقش درجه دوم دارد. به جاي اينكه تفرقه و خصومت اصل قرار گيرد و بر سر برد
و باخت دلهره آفريده شود، روحيه تعاون تبليغ و تشويق مي شود. برنامه ها و امكانات
اوليه ورزشي در اختيار بخشهاي مختلف اهالي شهر و روستا قرار داده خواهد شد؛ ديگر با
تعداد قليلي قهرمان حرفه اي و توده هايي كه صرفا تماشاگر و تشويق كننده بازي هستند،
روبرو نخواهيم بود. در جامعه آينده، ورزش به يك امر همگاني و بدون تبعيض جنسيتي
تبديل مي شود.
در مورد دين و فعاليت هاي مذهبي
1 ــ جدائي كامل دين از دولت؛ آزادي
اعتقاد يا عدم اعتقاد به خدا و دين.
2 ــ لغو مذهب رسمي؛ ممنوعيت تفاوتهاي
حقوقي بر حسب اعتقادات مذهبي، ممنوعيت ذكر مذهب افراد در اسناد رسمي؛ ممنوعيت تفتيش
عقايد مذهبي افراد؛ مبارزه با هر شكل از ستم مذهبي.
3 ــ برچيده شدن نهادهاي كنترل
ايدئولوژيك اسلامي در كارخانه ها، ادارات دولتي و موسسات آموزشي؛ برچيدن دستگاه
سركوب دادگاه هاي شرع و دواير "امر به معروف و نهي از منكر".
4 ــ كوتاه كردن دست موسسات مذهبي
(بنيادهاي مختلف اسلامي، آستان قدس، سازمان اوقاف و امامزاده ها) از عرصه اقتصاد و
مصادره املاك، سرمايه ها و منابعي كه در تملك و كنترل آنهاست.
5 ـ ممنوعيت صدور فتوا از جانب مراجع
مذهبي؛ تعقيب و مجازات متخلفان به ويژه در مواردي كه صدور فتوا به لطمات جاني و
روحي و مادي به مردم منجر شود.
6 ــ قطع كنترل و مداخله دستگاه روحانيت
در امر قانونگذاري، امور قضائي، زناشوئي و عقد قراردادها.
7 ــ لغو امتيازات فئودالي ويژه روحانيت
نظير حق امام و خمس و زكات. تمامي روحانيون و طلبه ها بايد كار كنند و شخصا معاش
خود را تامين نمايند.
8 ــ حذف مواد درسي مذهبي از سطوح مختلف
آموزشي؛ حذف تبليغات مذهبي از رسانه هاي گروهي.
اين اقدامات، شالوده حاكميت مذهبي را نابود مي كند و نفوذ و موجوديت نهاد روحانيت را به مصاف مي
طلبد. اين نهاد، بطور تاريخي از اقتصاد فئودالي و مناسبات عقب مانده ارتزاق كرده و
يكي از سنگرهاي مهم آن بوده است. سلسله مراتب درون روحانيت بر پايه مالكيت فئودالي
شكل گرفت. تا قبل از استقرار جمهوري اسلامي، دستگاه روحانيت از نظر اقتصادي بر
اجاره موقوفات، سود املاك تحت كنترل مراكز مذهبي، سيستم مالياتي اسلامي و كمك هاي
سرمايه تجاري به ويژه تجار سنتي متكي بود. به دنبال ايجاد رژيم مذهبي، منابع عظيمي
از سرمايه و زمين و ثروتهاي طبيعي از مجراي قدرت دولتي به پشتوانه دستگاه روحانيت
تبديل شد. نهاد روحانيت در راس فعاليت هاي سرمايه داري بوروكراتيك قرار گرفت و
باندهاي مختلف اقتصادي ــ سياسي حول چند ده آخوند عاليرتبه تشكيل شد. آستان قدس
رضوي، سازمان اوقاف، تشكيلات هاي اداره امامزاده ها و امثالهم به صورت گروهبنديهاي
مالي بزرگ و كوچك در آمده اند. همه اينها بعنوان بخشي از برنامه ريشه كن كردن
مناسبات كمپرادور ــ فئودالي از ميان برداشته خواهند شد.
جمهوري اسلامي با عملكرد خود، زمينه عيني مساعدي را براي جدائي قطعي دين از
دولت به وجود آورده است. تجربه اي كه توده هاي مردم با رنج و خون در رژيم مذهبي
اندوخته اند، به شكلي زنده مفهوم حاكميت دين و ربط قوانين و احكام ديني با تيره
روزي و ستم واستثمار آنها را نشان مي دهد. اين تجربه، بار ديگر اين حكم ماركسيستي
را به اثبات رسانده كه "دين افيون توده هاست". حتي اگر دين را رخت نو بپوشانند، به
چهره اسلام رنگ و لعاب رفرم گرائي و مدرنيسم بزنند و در چارچوب مذهب حقوق دمكراتيك
و حقوق زنان بتراشند، باز هم هسته مركزي آموزه هاي ديني كه توجيه گر ستم و استثمار
است دست نخورده باقي خواهد ماند.
مبارزه ايدئولوژيك با آموزه ها و بنيان هاي مادي تفكر ديني چه قبل و چه بعد
از كسب قدرت سياسي بايد جريان يابد. رابطه متقابل و ديالكتيكي بين مبارزه سياسي و
مبارزه ايدئولوژيك موجود است. بدون ضربه زدن به اصول پايه اي دين يعني "جبر الهي"
در تعيين سرنوشت انسانها، حلال بودن استثمار، مقدس بودن مالكيت خصوصي و خانواده
پدرسالار نمي توان مناسبات انقلابي را مستقر ساخت. مبارزه ايدئولوژيك با افكار و
عقايد اسارتبار مذهبي، بخشي لاينفك از روند تدارك انقلاب پرولتري و پس از آن روند
ساختمان جامعه آينده است.
حزب كمونيست صراحتا اعلام مي كند كه بي خداست و به هيچ نوع نيرو يا موجود
ماوراء الطبيعه اعتقاد ندارد. برعكس، اعتقاد دارد كه رهائي توده ها تنها مي تواند
با درك و بكاربست اصول كمونيسم انقلابي توسط آنها در تئوري و عمل حاصل شود. حزب
كمونيست به نقد تفكرات ديني بر مي خيزد و نشان مي دهد كه دين احساس عجز در برابر
طبيعت و طبقات حاكمه را به توده ها القاء مي كند و به جاي اينكه ستمديدگان را به
نبرد انقلابي براي ريشه كن كردن فقر و فلاكت برانگيزد، دردهايشان را با داروي مخدر
تسكين مي بخشد.
بعد از كسب قدرت سياسي، دامنه اين مبارزه گسترش يافته و اهرم هاي بيشتري
براي پيشبرد آن در اختيار طبقه كارگر قرار خواهد گرفت. اما دولت پرولتري نمي تواند
و نبايد افراد را به زور وادار كند كه از اعتقادات مذهبيشان دست بكشند. بلكه بايد
همچنان بر سر اين مساله به مبارزه ايدئولوژيك بپردازد و پيوند خود با توده ها را
محكمتر كند؛ تا آنها در جريان ادامه انقلاب و تسلط هر چه بيشتر بر جامعه، نادرستي
اعتقادات مذهبي خويش را دريابند و لاشه سنگيني كه جامعه ارتجاعي و سنت هاي عقب
مانده بر شانه هايشان نهاده را به دور افكنند. بنابراين دولت در عين حال كه از حق
افراد در اعتقاد ديني دفاع مي كند، بي خدائي را تبليغ كرده و توده ها را بر مبناي
جهانبيني علمي ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم در تقابل با تمامي اعتقادات مذهبي
آموزش خواهد داد. دولت در برخورد به فعاليت هاي متشكل مذهبي، بر حسب شرايط راه هاي
متفاوتي در پيش خواهد گرفت. به هيچكس اجازه داده نخواهد شد كه زير قباي دين به
فعاليت براي سرنگون كردن دولت پرولتاريا و استثمار توده ها بپردازد. در صورتي كه
فعاليتهاي مذهبي ابزاري براي تبليغ جنبشهاي ارتجاعي يا پوششي بر استثمار ديگران،
سركوب توده ها و يا انباشت پول نباشد، تشكلات مذهبي از انجام مراسم خود منع نخواهند
شد. آزادي فعاليت مذهبي به معناي برخورداري از امتيازات ويژه نيست. دولت امور مالي
تشكلات مذهبي را زير نظر مي گيرد تا نتوانند امكانات مالي خود را به منبع سرمايه
اندوزي و يا ابزاري براي جلب و جذب افراد تبديل كنند. همزمان، در نظام آموزشي و
رسانه هاي گروهي، آموزه ها و احكام و متون اسلامي و ساير اديان مورد تجزيه و تحليل
ماترياليستي ديالكتيكي و تاريخي قرار خواهد گرفت و نقد خواهد شد. يعني سر منشاء
تاريخي، نحوه تكامل و نقشهاي گوناگوني كه اسلام و ساير اديان بازي كرده اند و به
موازات آن، آموزه هاي "الهي" بطور كلي مورد تجزيه و تحليل انتقادي قرار خواهد گرفت.
اين يك مصاف انتقادي ضروري و بي وقفه و بخشي از روند مبارزه و اقناع ايدئولوژيك در
جامعه نوين است. اين امر كمك مي كند تا توده ها بتوانند همگام با پيشرفت و تكامل
انقلاب، قيود مذهبي و ساير موانع ذهني و عيني را كنار بزنند و به كسب رهائي كامل
خويش نزديكتر شوند.
در مورد برخي مصائب و معضلات جامعه
بيكاري يك وجه ناگزير و اساسي نظام ارتجاعي كنوني است. طبقات ارتجاعي
همواره از بخشي از طبقه كارگر و ساير زحمتكشان به شدت كار مي كشند و همزمان شمار
كثيري از قشرها و طبقات تحتاني را عاطل و باطل نگه مي دارند. تحت دولت پرولتري چنين
نخواهد بود. در جامعه آينده هر فردي از حق كار برخوردار است و بيكار نخواهد ماند.
به دنبال پيروزي انقلاب دمكراتيك نوين، يك اقتصاد داغان و بحران زده براي
دولت نوين به جاي خواهد ماند. اقتصادي كه بخشهاي بزرگي از صنايع آن نابود شده و يا
بخاطر محاصره امپرياليستي از كار افتاده و تعطيل شده است. بنابراين، دولت بايد
بلادرنگ به اقداماتي ريشه اي براي حل مشكل گرسنگي و بيكاري دست زند.
نخستين اقدام در مقابله با خطر گرسنگي، بسيج توده ها براي بازتوزيع سريع
مايحتاج اساسي زندگي و كوتاه كردن بي امان دست محتكرين و واسطه ها است. براي مبارزه
با معضل بيكاري، دولت در عين پيشبرد سياست حمايت از بيكاران، كار بازسازي اقتصاد در
عرصه هاي مختلف را آغاز خواهد كرد. ميليونها بيكار بسرعت در اين روند همه جانبه جذب
خواهند شد. انقلاب ارضي و عملي كردن شعار "زمين به كشتگر" و
بازسازي اقتصاد كشاورزي به سرعت بيكاران عرصه روستا را جذب كار خواهد كرد. مضافا
فراگير كردن صنايع پايه اي متكي به تكنولوژي پائين در سراسر كشور، منجمله روستاها،
حل معضل بيكاري را تسهيل خواهد كرد.
در ايران چندين ميليون نفر معتاد وجود دارد. اكثريت قربانيان اعتياد، جوان
هستند. فقر، ياس و بي آيندگي كه با سركوب فرهنگي و تحقير جوانان همراه است، به مصرف
مواد مخدر ابعاد بيسابقه اي بخشيده است. مرتجعين حاكم با تبليغ عرفان و از خود بي
خبري، اين روند را تشديد كرده اند. اينك خريد و فروش مواد مخدر به صورت يكي از
منابع مهم درآمد غير رسمي در اقتصاد ايران در آمده است. باندهاي نظامي و شبه نظامي
مرتبط با رژيم از اين طريق به سودهاي بيكران دست يافته اند. در ايران نيز نظير
بسياري از كشورها، پخش گسترده مواد مخدر يك سياست آگاهانه حكومتي براي تخدير و
كنترل و مهار جامعه و به هرز بردن انرژي و توان مبارزاتي جوانان است. "كارزار
مبارزه با مواد مخدر" از جانب رژيم نيز روي ديگر همين سكه بوده و هدف از آن، ايجاد
زمينه براي تعرض بيشتر بر توده ها، ارعاب مردم، محكمتر كردن غل و زنجير پليسي بر
زندگي آنها و تسويه حساب با باندهاي رقيب در عرصه تجارت مواد مخدر است.
حزب كمونيست با مصرف مواد مخدر و هرگونه اعتياد ديگر كه به نحوي سلامت جسمي
و روحي افراد را به خطر مي اندازد و باعث بروز قساوت و آزار ديگران مي شود، مخالف
است. اما رهائي از شر مواد مخدر را در
درجه اول يك مساله سياسي مي داند كه كاملا در گرو زير و رو كردن جامعه ارتجاعي
كنوني است. بدون نابود كردن مناسباتي كه بر منطق سود مي چرخد و بر استثمار و منفعت
شخصي مبتني است، نمي توان از تجارت سودآور هيچ كالايي، هر قدر هم كه زيان بار و
كشنده باشد، جلوگيري كرد. بدون كسب قدرت سياسي توسط توده ها نمي توان اعتياد را
برانداخت.
در جامعه آينده، كليه شبكه هاي اصلي توليد و پخش مواد مخدر به قوه قهر و با
اتكاء بر مشاركت و بسيج آگاهانه مردم، منجمله قربانيان اين معضل، نابود مي شود.
گردانندگان اصلي آنها و توزيع كنندگان بزرگ بعنوان دشمنان طبقاتي محاكمه و مجازات
مي شوند. كشت محصولات پايه مواد مخدر و توليد و حمل و نقل و خريد و فروش مواد مخدر
ممنوع خواهد شد؛ و تمامي متخلفين تحت پيگرد قانوني قرار خواهند گرفت. از طرف ديگر،
اردوگاه هاي كار اجباري و قرنطينه هاي ترك اعتياد بر چيده شده و كليه معتادين
زنداني آزاد خواهند شد. اما معضل اعتياد را صرفا با غير قانوني كردن مواد مخدر نمي
توان ريشه كن كرد. راه حل مساله، برانگيختن و بسيج توده هاي مردم است. دولت
انقلابي، كارزارهاي وسيع توده اي براه خواهد انداخت و براي درمان قربانيان اعتياد
از روش آموزش و اقناع و مراقبت و پيگيري توده اي استفاده خواهد كرد. هيچكس بدليل
معتاد بودن مجرم شناخته نمي شود و به معتادان كمك مي شود كه ترك اعتياد كنند. موادي
كه براي مصرف در اختيارشان است ضبط نخواهد شد؛ از تسهيلات پزشكي رايگان برخوردار
خواهند بود و معتادان بيكار امكان كار كردن خواهند يافت. دولت با خريد مواد مخدر از
فروشندگان جزء، شرايطي را ايجاد مي كند كه سايه فقر و گرسنگي را بالاي سر خود
نبينند و ترسي از برچيدن بساط مواد مخدر نداشته باشند. بي شك زماني كه توده هاي
مردم، كنترل امور را در همه زمينه ها به دست بگيرند و محيط همياري توده اي و دور
ريختن عادات كهن در سراسر كشور تقويت شود، اكثريت قاطع افراد قادرند خود را تغيير
دهند.
فحشاء كه تاريخي هزاران ساله دارد، همواره جزئي از ستم و استثمار بر زنان
بوده است. تشديد فقر و فلاكت اكثريت مردم و انحطاط جامعه ايران، ابعاد فحشاء را
گسترده ساخته است. زنان زيادي مجبور به تن فروشي آشكار يا نهان شده اند و به ناگزير
تمامي يا بخشي از هزينه معاش خود و خانواده شان را از اين راه تامين مي كنند. در
جوامع ارتجاعي، مزورانه تلاش مي شود كه تن فروشي امري عادي و بعنوان شغلي مانند
مشاغل ديگر جلوه داده شود. حال آنكه تن فروشي، يك شغل نبوده بلكه بيان فشرده بردگي
و تحقير زنان است. در جامعه انقلابي، شرايطي فراهم مي شود كه هيچكس مجبور به تن
فروشي نبوده و اين پديده بهمراه پورنوگرافي از ميان برداشته شود. كليه قربانيان
فحشاء از بيمه پزشكي، كار توليدي و امكان تحصيل برخوردار مي شوند. آنان از نظر
سياسي آموزش مي بينند تا سرچشمه ستمي كه بر آنان اعمال شده را دريابند. همزمان،
توده ها نيز مي آموزند كه به تن فروشي از يك ديدگاه مذهبي و مردسالارانه و بعنوان
يك گناه و ننگ اخلاقي نگاه نكنند، بلكه آن را بمثابه يكي از مصائب ديرينه جوامع
طبقاتي ببينند. در اين كار از قربانيان فحشاء كمك گرفته مي شود تا به حكايت رنجهاي
خود بپردازند و ديد توده ها را روشن كنند. در جامعه انقلابي، با سرزنش، تحقير و
تبعيض در مورد كساني كه مجبور به تن فروشي بوده اند، مقابله ميشود و با چنين
برخوردهايي مبارزه مي شود. كساني كه باندهاي فحشاء را سازمان مي دهند، گردانندگان
دفاتر صيغه و نيز مرداني كه همسران يا
دختران خود را مجبور به تن فروشي مي كنند مورد پيگرد قانوني قرار گرفته و به مجازات
خواهند رسيد.
شهرهاي باد كرده و نابرابري ميان مناطق
اين معضلات نتيجه مستقيم سلطه امپرياليسم و مناسبات توليدي كمپرادور ــ
فئودالي است. در جامعه آينده، برنامه ريزي در جهت ثابت نگهداشتن (يا كم كردن)
اندازه شهرهاي بزرگ خواهد بود. اين كار اساسا از طريق كم كردن شكاف ميان شهرهاي
بزرگ و كوچك و ميان شهر و روستا انجام خواهد شد. دولت نوين به بازسازي روستاها،
شهرهاي كوچك و مناطق فقير اولويت خواهد داد. رابطه برنامه ريزي مركزي و برنامه ريزي
محلي، مناطق مركزي و مناطق ديگر به نحوي تنظيم خواهد شد كه به حل چنين معضلاتي كمك
كند و به تامين خودكفائي نسبي مناطق گوناگون ياري رساند. صنعت به همراه ابزار
پيشرفته ارتباطي، حمل و نقل و تسهيلات آموزشي، درماني و فرهنگي در مناطق دور از
مراكز بزرگ شهري برپا خواهد شد تا شكاف ميان شهرهاي بزرگ با شهرهاي كوچك و شهرها با
مناطق روستائي و تفاوتهاي سطح درآمد ميان مناطق و ميان شهر و روستا، هر چه محدودتر
شود. توده هاي شهري بويژه در شهرهاي بزرگ تشويق مي شوند كه به كار و زندگي در مناطق
بپردازند. اين كار بدون توسل به زور و اجبار، و با روش بسيج سياسي، اقناع و اتكاء
به توده ها و نمونه سازي انقلابي به پيش خواهد رفت.
مضافا اين سياست بخشي از الزامات سياست دفاعي كشور نيز هست. اين سياست كمك
مي كند تا در مقابل فشارهاي اقتصادي امپرياليستي و مقابله با تجاوزات احتمالي
امپرياليستي، بهتر ايستادگي شود. وجود شهر غول آسائي چون تهران كه درصد انبوهي از
جمعيت كشور را در خود جاي داده و نبض اقتصاد محسوب مي شود، نقطه ضعفي براي دولت
پرولتري و آماج آسيب پذيري براي حملات نظامي دشمن خواهد بود.
يكي از مشكلات مهم زندگي اكثريت عظيم دهقانان مهاجر، كارگران و قشر وسيعي
از خرده بورژوازي شهري، مساله مسكن است. در جامعه نوين هركس سرپناهي خواهد داشت. در
اين زمينه، دولت به اقداماتي فوري دست مي زند. تمام اراضي و واحدهاي مسكوني متعلق
به مالكان و سرمايه داران بزرگ مصادره شده و در اختيار كارگران و زحمتكشاني كه فاقد
مسكن هستند قرار مي گيرد؛ كليه ديون و تعهدات مالي مردم به بانكها، سازمان اوقاف،
شهرداري و ديگر موسساتي كه در زمينه مسكن فعاليت مي كنند، ملغي اعلام مي شود؛ كليه
نهادهائي كه تحت عنوان خانه سازي به اخاذي مردم مشغولند بر چيده مي شود؛ بورس بازي
زمين و معاملات بزرگ بر زمين و واحدهاي مسكوني ممنوع مي شود؛ از ايجاد ساختمانهاي
لوكس و گرانقيمت و برج سازي جلوگيري مي شود؛ تقسيم بندي هائي نظير خارج از محدوده و
داخل محدوده از ميان برداشته مي شود.
دولت پرولتري بجاي پيشبرد طرحهاي عظيم آپارتمان سازي، با بسيج توده ها و
اتكاء به مهارت و ابتكار آنها، مصالح ارزانتر و فنون ساده تر و محلي را بكار مي
گيرد و امر خانه سازي را هر چه سريعتر به پيش مي برد؛ تا نيازهاي اوليه مردم رفع
شود. طرحهاي معماري و پروژه هاي بزرگ ساختمان سازي در هر محل با اتكاء به نظرات
ساكنين آن تهيه خواهد شد. پيشنهادات و انتقادات آنها، ويژگي هاي طبيعي و محيط زيستي
هر منطقه و منافع مردم ديگري كه در آن منطقه بسر مي برند، در طراحي و اجراي پروژه
ها مد نظر قرار خواهد گرفت.
مشكل مسكن به طور جدائي ناپذيري با مساله زمين پيوند دارد و حل آن به الغاي
مالكيت خصوصي بر زمين گره خورده است. جهت گيري دولت اين خواهد بود كه زمينهاي شهري
به مالكيت سوسياليستي دولتي در آيند و هزينه مسكن مداوما تقليل يابد. بي شك محدود
كردن نابرابري ميان مناطق و از ميان بردن عواملي كه به مهاجرت دهقانان به شهرها مي
انجامد، بطور كيفي از حدت معضل مسكن بويژه در شهرهاي بزرگ خواهد كاست. در عين حال
جهت گيري پايه اي اينست كه نابرابري ميان مسكن روستائي و شهري مداوما محدود شود.
عدم دسترسي به امكانات درماني و بهداشتي يكي از مشكلات مهم زندگي اكثريت
مردم ايران است. بر خلاف دولتهاي ارتجاعي، دولت پرولتري توجهي جدي به سلامتي خلق
خواهد كرد. خدمات پزشكي بسيار ارزان در اختيار توده هاي مردم قرار خواهد گرفت. شبكه
خدمات پزشكي و بهداشتي در شهرها و روستاهاي سراسر كشور گسترش خواهد يافت. در اين
زمينه روستاها و مناطق محرومتر از اولويت برخوردار مي شوند. با تمركز امكانات
درماني در شهرهاي بزرگ مبارزه خواهد شد. در سطح گسترده اي دوره هاي كوتاه آموزشي در
زمينه بيماري هاي عمومي، بومي و واگيردار براي افراد علاقمند گذاشته مي شود تا براي
درمان و حفظ سلامتي توده ها تلاش كنند. براي ارتقاء سطح دانش اين قبيل افراد به
كاركنان پزشكي حرفه اي اتكاء مي شود و با تشكيل سرويسهاي سيار پزشكي در روستاها و
مناطق محرومتر اين امر تسريع مي شود. كاركنان پزشكي تشويق خواهند شد كه به تجارب
توده ها و آن قبيل روشهاي درماني سنتي كه پايه علمي دارند، توجه كنند.
پيشگيري از امراض، جزء الفباي سياست بهداشتي دولت نوين خواهد بود. اين كار
نيازمند ارتقاء سطح بهداشت عمومي و مقابله با عادات ضد بهداشتي رايج ميان توده
هاست. اين كار با براه انداختن كارزارهاي بهداشتي توده اي و سراسري و از طريق در هم
آميختن كار بهداشتي با جنبش توده اي عملي خواهد شد.
سامان دهي خدمات درماني ويژه زنان يك جنبه مهم از سياست بهداشت و درمان در
دولت نوين خواهد بود. در اين زمينه به معاينه منظم عمومي زنان روستائي توجه خاص
خواهد شد؛ وسائل جلوگيري از بارداري كه براي سلامتي زنان زيانمند است كنار گذاشته
شده، به جاي آن از وسائل و راه هاي بي ضرر و سالم استفاده خواهد شد؛ پروژه تربيت
گسترده پزشكان و بهياران زن به ويژه براي معاينه و معالجه و آموزشهاي ضروري جمعي
زنان روستائي به اجراء در خواهد آمد. وسائل جلوگيري از بارداري به رايگان در اختيار
زنان و مردان قرار داده خواهد شد و فرهنگ استفاده از وسائل جلوگيري ويژه مردان،
وسيعا ترويج خواهد شد.
سلامتي خلق با بسط و توسعه ورزش تقويت مي شود. گسترش ورزش يك وظيفه شمرده
شده و به امري همگاني و دائمي در محيط هاي كار و تحصيل بدل مي شود.
ريشه تبهكاري و جنايت، در مصائبي نظير فقر و بيكاري، جهل و تسلط ايده هاي
منفعت طلبانه و برتري جويانه است. انقلاب پرولتري با تحولي كه در مناسبات بين
انسانها و افكار ايجاد مي كند و با گام هائي كه در جهت محو مصائب اجتماعي بر مي
دارد، زمينه بروز جرائم را بطور كيفي محدود مي كند. ولي كماكان جامعه با جرم و
جنايت و نتيجتا با قانون و محكمه و مجازات روبرو است. برخلاف دولت ارتجاعي كه
مجازات را با هدف عبرت و ارعاب توده ها و براي كيفر دادن فرد مجرم به پيش مي برد،
در دولت پرولتري هدف از مجازات، آموزش مردم و بازسازي افراد بوده؛ و روش پيشگيري از
ارتكاب جرم، مهمتر از مجازات بعد از وقوع آن است.
در جامعه نوين هيچكس بجرم داشتن اين يا آن عقيده زنداني نخواهد شد. زندان
جاي حكام جنايتكار سابق، مزدوراني كه بر توده ها ستم كرده اند و افرادي است كه
عمليات سازمان يافته اي را براي سرنگوني دولت پرولتري و احياي قدرت سياسي ارتجاعي
به پيش مي برند. اما اين زندان برخلاف جامعه كهن، محل تحقير و شكنجه اسيران نيست.
بلكه عرصه اي خواهد بود كه عناصر ارتجاعي بتوانند براي نخستين بار نقشي مفيد بازي
كنند و درگير كار توليدي شوند.
تحت ديكتاتوري پرولتاريا، تجاوز به زنان و كودكان با مجازات روبرو خواهد شد
و مورد چشم پوشي قرار نخواهد گرفت؛ مهم نيست كه قرباني تجاوز متعلق به كدام طبقه
است. زيرا تجاوز بيان بيرحمانه و متمركز ستم بر زنان و كودكان است و نتيجه اي جز
تقويت ستمگري بطور كلي ندارد. مبارزه عليه دزدي، رشوه خواري، اختلاس، حيف و ميل،
استفاده شخصي از اموال عمومي و امثالهم اساسا از طريق كارزارهاي توده اي به پيش مي
رود، اما پيگرد و مجازات مجرمان يك بخش موثر از اين مبارزه خواهد بود. عدم برخورد
قاطع با اين موارد به معناي راه گشودن بر ارزش ها و مناسبات ارتجاعي بوده و نتيجه
اي جز دلسرد كردن مردم از امكان ساختن جامعه اي متفاوت ندارد.
يكي از مسائل مهم پيش پاي دولت پرولتري، چگونگي برخورد به مجازات اعدام
است. حزب پرولتاريا با مجازات اعدام تحت رژيم هاي ارتجاعي مخالف است. تحت رژيمهاي
ارتجاعي اين مجازات در كل عليه مخالفان سياسي و افرادي اعمال مي شود كه در صف
ستمديدگان جاي دارند و هدف از آن، تحكيم ديكتاتوري طبقات ارتجاعي، تقويت دستگاه
سركوبگر و حكمفرما كردن فضاي خفقان است. دشمنان پرولتاريا و خلق از اين مجازات براي
به بند كشيدن كل توده هاي ستمديده و مخالفان نظم موجود استفاده مي كنند. در جامعه
نوين، مجازات اعدام بطور كلي لغو نمي شود وليكن بندرت صورت مي گيرد. پايه مادي چنين
قوانيني، ادامه موجوديت طبقات و تخاصمات طبقاتي در جامعه سوسياليستي است. اعدام
برخي عناصر ــ مشخصا آن دسته نمايندگان دولت ارتجاعي كنوني كه آمر و عامل جنايات
بزرگي عليه مردم بوده اند ــ كاري مثبت و ضروري است. اعدام اين جانيان در خدمت
نابودي ماشين كهنه دولتي و استقرار نهادهاي اعمال قدرت توده اي است. اين امر به
ويژه در مراحل اوليه ايجاد دولت انقلابي صدق مي كند كه دولت نو پا هنوز تحكيم نشده
و نيروهاي زخم خورده ارتجاعي با براه انداختن موج جنايت و خرابكاري عكس العمل نشان
مي دهند. سياست دولت اينست كه اعدام هر چه كمتر انجام شود؛ اجراي حكم اعدام به جز
در موارد نادر به تعويق افتد و به محكومان فرصت اصلاح و بازسازي داده شود. نهادهاي
محلي حق اجراي اعدام را ندارند و تصميم گيرنده در اين مورد، ديوان عالي كشور است.
در مورد جرائم سنگين، توده ها براي بحث و اظهار نظر و قضاوتي كه بايد صورت گيرد،
بسيج مي شوند. دولت پرولتري، هرگز مخالفان سياسي را اعدام نخواهد كرد و جهتگيري اين
دولت، لغو مجازات اعدام بطور كلي است.
در جامعه انقلابي، حقوق متهمان و مجرمان رعايت خواهد شد. هيچكس حق توقيف و
زنداني كردن خودسرانه افراد را نخواهد داشت. قبل از بازداشت، بايد بازپرسي بطور
كامل انجام شده و مدارك كافي و قانع كننده به دادگاه ارائه شده باشد. بازداشت بايد
در انظار عموم و روز روشن انجام گيرد و به خانواده متهم بايد سريعا خبر داده شود.
بكار گيري زور براي اقرار گرفتن از متهم ممنوع است. او حق انتخاب وكيل يا درخواست
تعيين وكيل از جانب دستگاه قضائي را دارد. اصل بر بي گناهي متهم است و جرم او بايد
توسط دولت و دادگاه علني ثابت شود. متهم بعد از صدور حكم، حق درخواست دادگاه تجديد
نظر دارد. هرگونه تبعيض در محيط كار و جامعه عليه مجرمين و زندانيان آزاد شده ممنوع
است.
در جامعه انقلابي، شكنجه اعم از روحي و جسمي ممنوع است. به هيچ شكلي از جرم
و جنايت با اقدامات انتقام جويانه، خشونت بار و قصاص گونه پاسخ داده نخواهد شد؛
زيرا اين اقدامات حتي اگر عليه اعضاي طبقات ارتجاعي صورت گيرد هيچ خدمتي به گسست
جامعه از مناسبات و ايده هاي حاكم گذشته نمي كند؛ مقام توده هاي به قدرت رسيده را
تنزل مي دهد و بر آنها تاثير ايدئولوژيك منفي بر جاي مي گذارد. مخالفت با چنين
اقداماتي در تضاد با مبارزه روشن و موثر با جرائم نبوده، بلكه در خدمت آن است. جهت
گيري پايه اي دولت پرولتري اين است كه با حركت در جهت محو ريشه هاي اجتماعي و
اقتصادي و فرهنگي جرائم، دستگاه قضائي بيكار و قوانين هر چه ساده تر، محدودتر و بي
مصرف تر شود.
انقلاب دمكراتيك نوين در ايران ضربه مهمي به نظام جهاني امپرياليستي وارد
مي كند. پاره شدن زنجير انقياد امپرياليستي در اين منطقه استراتژيك جهان، الهام بخش
پرولتاريا و خلقهاي ستمديده دنيا در مبارزه شان براي رهائي و ايجاد جامعه انقلابي
ميشود. مضافا، با سرنگون كردن رژيم مذهبي، پرولتاريا در ايران يك مسئوليت ويژه خويش
در قبال انقلاب جهاني پرولتري را به انجام خواهد رساند. اين انقلاب يكي از مراكز
مهم ايدئولوژيك ــ سياسي ارتجاع جهاني و يكي از كانون هاي اشاعه ضد كمونيسم در
كشورهاي منطقه را در هم خواهد شكست؛ تندر انقلاب در آن سوي مرزها طنين انداز شده و
به روند پيشروي مبارزات انقلابي در جهان و منطقه كمك بسيار خواهد كرد.
دولت پرولتري در مناسبات بين المللي خود از اصول پايه اي انترناسيوناليسم
پرولتري پيروي مي كند. در درجه نخست، پرولتاريا به قدرت دولتي خويش بمثابه پايگاهي
براي خدمت به پيشبرد انقلاب جهاني، نگاه مي كند. سياست پرولتاريا، كمك به ايجاد يك
اتحاد مستحكم از كمونيست ها و نيروهاي انقلابي جهان و حمايت مادي و معنوي از جنگهاي
رهائيبخش ملي و انقلابات پرولتري در ساير كشورها است. در عين حال، پرولتاريا براي
جلب حمايت بين المللي از كشور نو بنياد انقلابي تلاش مي كند.
بطور تاكتيكي ممكن است دولت پرولتري در ايران مناسبات ديپلماتيكي با دول
امپرياليستي و ارتجاعي برقرار كند. اين مناسبات بر پايه مصالح دولت انقلابي و نيز
منافع جنبش انقلابي در كشور مقابل تعيين خواهد شد. ديپلماسي دولت پرولتري تحت هر
شرايطي تابعي از منافع انقلاب جهاني خواهد بود.
در جامعه نوين، تعيين راستاي سياست خارجي كشور يكي از محورهاي مبارزه
طبقاتي بوده و آگاهانه در بين توده ها به بحث و مبارزه گذاشته خواهد شد. انجام
وظايف انترناسيوناليستي و رابطه آن با پيشروي انقلاب و ساختمان سوسياليسم در يك
كشور، كانون حاد و تعيين كننده اين مبارزه است.
دولت پرولتري، نسل كشي ها و پاكسازي هاي قومي و جنگهاي امپرياليستي و
ارتجاعي را افشاء و محكوم مي كند و به تبليغ ضرورت اتحاد و دوستي خلقها و ملل
ستمديده مي پردازد.
همانطور كه تاريخ نشان داده دولت انقلابي به اشكال مختلف با مداخلات و
اقدامات تجاوزگرانه قدرت هاي امپرياليستي و ارتجاعي روبرو خواهد شد. چنين خطري
مساله تقويت بنيه دفاعي كشور و تجهيز ارتش خلق و ميليشياي توده اي را الزام آور مي
كند تا بتوانند قاطعانه جلوي تجاوز خارجي را بگيرند. آنچه ضامن مقابله با تهديدها و
مداخلات نظامي امپرياليستها است، بسيج و اتكاء به آگاهي توده هاي ميليوني كشور و
جلب پشتيباني پرولتاريا و خلقهاي ستمديده جهان است.
دولت پرولتري نهايت تلاش خود را در جهت ايجاد و يا تسهيل فعاليتهاي
انترناسيونال كمونيستي بكار مي برد. وليكن در انترناسيونال كمونيستي نوين نه به
عنوان يك دولت با امتيازات ويژه و نه حتي بعنوان يك حزب قدرتمند، بلكه بعنوان يكي
از احزاب كمونيست با حقوق برابر با ديگر احزاب كمونيست شركت خواهد داشت.
به عنوان گام هاي اوليه، اقدامات زير صورت خواهد گرفت:
ــ افشاي كليه قراردادهاي سري بين المللي كه تحت دولت ارتجاعي منعقد شده
است؛ لغو كليه معاهدات نابرابر و اسارتباري كه رژيم هاي گذشته امضاء كرده اند.
ــ خروج بلافاصله كشور ايران از پيمان هاي سياسي ــ نظامي و امنيتي منطقه
اي.
ــ ممانعت از تبليغات و تحريكات شووينيستي و عظمت طلبانه ايراني عليه خلقها
و ملل منطقه.
ــ انحلال كليه نهادهاي مداخله گري كه رژيم ارتجاعي در كشورهاي ديگر مستقر
كرده و بيرون كشاندن نيروها از آن.
ــ حق پناهندگي و شهروندي براي افرادي كه در كشور خود تحت فشارهاي سياسي و
اجتماعي قرار داشته و مورد آزار و تعقيب از جانب دولتهاي ارتجاعي و امپرياليستي
بوده اند و يا كساني كه از جنگهاي ارتجاعي گريخته اند.
ــ دولت انقلابي از حقوق ايرانياني كه در خارج از كشور زندگي مي كنند، دفاع
مي كند. از آنان دعوت مي كند كه به كشور بازگشته، در پيشبرد ساختمان سوسياليسم سهم
بگيرند. دولت انقلابي از آنان مي خواهد كه در هر كشوري كه اقامت دارند صداي كشور
سوسياليستي باشند، در جنبش هاي انقلابي نقش بگيرند و به احزاب ماركسيست ــ لنينيست
ــ مائوئيست بپيوندند.
بدون در هم شكستن قدرت طبقات حاكم از طريق جنگ مسلحانه، انقلاب دمكراتيك و
سوسياليستي ميسر نيست. مائوتسه دون بدرستي تصريح كرد كه: "... تجربه مبارزه
طبقاتي در عصر امپرياليسم نشان مي دهد كه طبقه كارگر و توده هاي زحمتكش تنها با
قدرت تفنگ مي توانند زمينداران و بورژوازي مسلح را شكست دهند. به اين مفهوم مي توان
گفت كه دنيا را تنها با تفنگ مي توان دگرگون كرد."
طبقات ارتجاعي هرگز داوطلبانه از قدرت دولتي خويش صرف نظر نمي كنند. آنها
براي سركوب جنبش انقلابي توده ها و تضمين شرايط سياسي ضروري براي حفظ نظام خود،
بزور تفنگ متوسل مي شوند و بدين طريق مبارزه مسلحانه را در دستور روز قرار مي دهند.
آگاهي يافتن به ضرورت سازمان دادن يك انقلاب قهرآميز عليه دولت ارتجاعي از اصول
پايه اي آگاهي طبقاتي پرولتري است. حزب كمونيست بايد بطور مستمر اين آگاهي را به
ميان كارگران و ديگر توده هاي زحمتكش ببرد.
انقلاب قهرآميز قانون عمومي انقلاب پرولتري است. تاريخ جنبش كارگري به ما
مي آموزد كه به رسميت شناختن يا نشناختن اين حقيقت يك خط تمايز تعيين كننده ميان
انقلابيون پرولتري و خائنين به پرولتاريا، ميان ماركسيسم واقعي از يك طرف و انواع و
اقسام رويزيونيسم و اپورتونيسم از طرف ديگر است.
"وظيفه مركزي و عاليترين شكل انقلاب
عبارتست از كسب قدرت بوسيله نيروهاي مسلح، يعني حل مساله از طريق جنگ"
ـ مائو تسه دون
هدف از بسيج و سازماندهي كارگران و زحمتكشان شهر و روستا توسط حزب پيشاهنگ
كمونيست آن است كه بتواند اين نيروي سازمان يافته را براي سرنگوني قهر آميز دولت و
كسب قدرت سياسي بكار گيرد. الهام بخش ترين نبردها و باشكوه ترين پيروزي ها اگر
راهگشاي رسيدن به اين هدف سياسي نشوند، ارزش چنداني در راه رهائي طبقه كارگر و بقيه
ستمديدگان ندارند. زماني كه صحبت از كسب قدرت سياسي توسط طبقه كارگر مي كنيم، بايد
از استراتژي نظامي طبقه كارگر صحبت كنيم.
براي پيروز شدن در جنگ مسلحانه، حزب كمونيست بايد از نقاط قوت و ضعف دولت،
تضادهاي جامعه و نيروهاي خلق، تحليل علمي كند و آن نوع استراتژي نظامي را اتخاذ كند
كه منطبق بر مختصات جامعه باشد. در جامعه ما، بار ستم و استثمار سنگين است و اكثريت
اهالي زندگي طاقت فرسائي را مي گذرانند. ديكتاتوري طبقات حاكم بشكل عريان و خشن
اعمال مي شود. كارگران، دهقانان، ملل تحت ستم، زنان و روشنفكران انقلابي به اشكال
گوناگون به مقاومت، مبارزه و اعتراض بر مي خيزند. قدرت اقتصادي، سياسي، ايدئولوژيك
و نظامي دولت در شهرها متمركز شده است. ارتش و ساير نهادهاي سركوبگر رژيم در مناطق
روستائي از تمركز كمتر و پراكندگي بيشتري نسبت به شهرها برخوردار هستند. روستاها و
مناطق دور از مركز، نقاط ضعيفتر دولت مركزي بوده و نيروهاي نظامي رژيم اساسا نسبت
به روستا بيگانه محسوب مي شوند. اين مساله در مناطق ملل تحت ستم بيشتر صدق مي كند.
بعلاوه، طبقات حاكمه اغلب دچار تفرقه هستند و به دشواري مي توانند حاكميت خويش را
تثبيت و تحكيم كنند. بطور كلي، چهره جامعه با تلاطمات و بحران ها مشخص مي شود.
مجموعه اين شرايط باعث مي شود كه عموما با اوضاع انقلابي در اين يا آن نقطه كشور
روبرو باشيم.
در چنين جامعه اي، پرولتاريا تحت رهبري حزب خود مي تواند از همان مراحل
اوليه فعاليت انقلابي و با نيروئي كم، جنگ دراز مدت عليه دولت حاكم را از مناطق
روستائي آغاز كند. قدرتمند بودن دشمن، رشد ناموزون انقلاب در مناطق مختلف و رشد
تدريجي نيروهاي انقلابي تحت رهبري طبقه كارگر به اين جنگ خصلت درازمدت مي بخشد.
نيروهاي انقلابي براي اينكه از ضعيف به قوي و از كوچك به بزرگ تبديل شوند بايد نقاط
ضعف استراتژيك دولت ارتجاعي را بدرستي تشخيص دهند و از آن بهره گيرند. همانطور كه
مختصات جامعه و تجربه مبارزات مسلحانه انقلابي و جنگهاي عادلانه در تاريخ معاصر
ايران نشان داده، قواي مسلح دشمن در مناطق روستائي از دامنه تحرك و مانور محدودتري
نسبت به شهرها برخوردار هستند. وسعت مناطق روستائي و ساير عوامل جغرافيائي، غير
بومي بودن نيروهاي مسلح ارتجاعي مستقر در اين مناطق و جنگ پارتيزاني و متحركي كه
نيروهاي مسلح انقلابي به پيش مي برند، نقاط ضعف مهمي براي دشمن بحساب مي آيد. همين
عوامل باعث مي شوند كه دولت در استقرار و تمركز دائم نيروهاي مسلح خود در مناطق دور
از مركز با مشكلات جدي روبرو شود و نتواند براحتي از برتري نفراتي، تسليحاتي،
تكنولوژيك و لجستيكي خود عليه قواي مسلح انقلابي استفاده كند. اين امر شرايط مساعدي
را براي حفظ و تداوم جنگ انقلابي از جانب نيروئي كه در ابتدا كوچك و ضعيف است بوجود
مي آورد. اين موقعيت به نيروهاي مسلح انقلابي امكان مي دهد كه با پيشبرد جنگ
پارتيزاني در روستا، دشمن را غافلگير كنند و به كمين اندازند، تار و مار كنند و خود
به موقع عقب نشيني نمايند و بار ديگر در نقطه اي كه دشمن انتظارش را ندارد دست به
عمليات بزنند. نيروهاي مسلح انقلابي اين امكان را مي يابند كه دشمن را از برخي
مناطق روستائي بيرون برانند، مناطق پايگاهي خود را بر پا دارند و با اتكاء به اين
مناطق، جنگ را در سطحي گسترده تر و عاليتر ادامه دهند.
جنگ خلق يك جنگ توده اي است و به موازات پيشروي اش، توده هاي وسيع روستا و
شهر در عرصه هاي گوناگون جنگ منجمله به مثابه سربازان ارتش سرخ، جذب روند جنگ مي
شوند.
به دليل آنكه صحنه اصلي جنگ در مناطق روستائي است و قدرت سياسي نوين قبل از
پيروزي سراسري انقلاب در اين مناطق متولد مي شود و توده هاي زحمتكش اين مناطق نيروي
عمده جنگ خلق را تشكيل مي دهند، استراتژي نظامي جنگ درازمدت خلق، "راه محاصره
شهرها از طريق دهات" ناميده مي شود.
پيشبرد جنگ درازمدت خلق و به اجراء گذاشتن اين استراتژي نظامي، سه مرحله را
در برمي گيرد: مرحله دفاع استراتژيك كه در تناسب قواي كلي در جنگ، دشمن دست بالا را
دارد. مرحله تعرض استراتژيك، كه صحنه كيفيتا عوض شده و خلق دست بالا را مي يابد.
اين مرحله نهائي جنگ است كه با تعرضات گسترده و پيشروي هاي جهش وار ارتش انقلابي
خلق براي كسب سراسري قدرت سياسي رقم مي خورد. در گذار از مرحله دفاع به تعرض
استراتژيك، مرحله اي بينابيني نيز تكوين مي يابد كه در تناسب قوا كلي صحنه نبرد،
نيروي هيچيك از طرفين بر ديگري نمي چربد و نسبتا در تعادل هستند. اين مرحله تعادل
استراتژيك است. هر يك از اين 3 مرحله، كارزارها و عمليات هائي را در بر مي گيرد كه
بر حسب شرايط مشخص طرفين در هر مكان و هر نبرد مي تواند تدافعي يا تعرضي باشد. يعني
دفاع مطلق در يك مرحله، يا تعرض مطلق در مرحله اي ديگر وجود ندارد. بعلاوه، تكامل و
گذار جنگ از مرحله اي به مرحله ديگر برگشت ناپذير نيست و وقوع ضربات جدي و بزرگ از
يكسو و گشايش هاي بزرگ در نتيجه تحولات سراسري، منطقه اي و جهاني از سوي ديگر، مي
تواند جنگ را از مرحله تعرض يا تعادل به عقب براند؛ يا برعكس، جهش وار و سريع آن را
به مراحل بالاتر ارتقاء دهد.
تجارب مبارزات مسلحانه كمونيست ها و ملل تحت ستم عليه حكومتهاي ارتجاعي در
ايران نشان ميدهد كه مناطقي كه در آن تضادهاي طبقاتي با يك رشته تضادهاي مهم ديگر
نظير تضاد ملي يك جا گرد آمده اند، براي آغاز چنين جنگي مساعدتر هستند. بعلاوه، با
شكل گيري بحرانهاي انقلابي سراسري نظير آنچه در سال 1357 اتفاق افتاد، حزب پيشاهنگ طبقه كارگر بسيار سريعتر
از دورانهاي "عادي" مي تواند مسائل دوره تدارك را حل كند و جنگ خلق را آغاز نمايد؛
يا اگر پيشتر جنگ را آغاز كرده، بطور جهش وار آن را گسترش دهد.
مناطق پايگاهي و قدرت سياسي نوين
برقراري قدرت سياسي نوين و مناطق پايگاهي، در همان مراحل ابتدائي جنگ خلق،
از اصول پايه اي جنگ خلق است. بدين صورت كه به موازات پاك كردن منطقه از وجود
نيروهاي نظامي دولت و عناصر مرتجع، اشكال ابتدائي قدرت سياسي نوين برقرار مي شود.
اين قدرت نوين دست به تحولات اقتصادي و اجتماعي اوليه مي زند كه در مركز آن انجام
انقلاب ارضي است. بدين ترتيب، حتي قبل از اينكه انقلاب سراسري پيروز شود، آينده را
به توده هاي ميليوني نشان مي دهد و نيروي آنان را در خدمت پيشبرد جنگ خلق تا پيروزي
نهائي، بسيج و سازماندهي مي كند. بدون ايجاد مناطق پايگاهي نمي توان جنگ را تداوم
بخشيد، آن را به يك جنگ توده اي واقعي تبديل كرد و ارتش سرخ را ساخت.
جنگ خلق نمي تواند متكي به مرزها و دول مرتجع همسايه يا كمك هاي تسليحاتي و
تكنيكي قدرتهاي جهاني باشد. همانگونه كه مائوتسه دون در مورد نقش و جايگاه مناطق
آزاد شده مي گويد: "اگر نيروهاي انقلابي نمي خواهند با امپرياليسم و نوكرانش
سازش كنند، بلكه مصمم هستند به مبارزه خود ادامه دهند؛ اگر آنها قصد دارند نيروهاي
خود را ذخيره و آبديده كنند و تا موقعي كه بقدر كافي نيرومند نشده اند از نبرد
تعيين كننده با چنين دشمن قوي احتراز جويند، بايد مناطق روستائي عقب مانده را به
مناطق پايگاهي مترقي و مستحكم، به دژهاي بزرگ نظامي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي
انقلاب مبدل كنند تا با اتكاء بدانها عليه دشمن درنده كه با تكيه به شهرها به مناطق
روستائي حمله مي كند، مبارزه نمايند و از اين طريق در جريان پيكار طولاني بتدريج به
پيروزي نهائي انقلاب دست يابند."
قدرت سياسي نوين اساسا از نمايندگان كارگران و دهقانان فقير و بي زمين
تشكيل مي شود، اما شامل ساير متحدان طبقه كارگر نيز هست. برقراري اين قدرت نوين در
مقابل قدرت ارتجاعي حاكم بر كشور، آينده روشني را به توده هاي سراسر كشور نشان داده
و بر نفوذ سياسي و ايدئولوژيك طبقه كارگر و حزب كمونيست در سراسر كشور مي افزايد.
قدرت سياسي نوين به مسائلي از اين قبيل كه در مناطق آزاد شده، چه كساني
بايد سرنگون و تنبيه شوند، چه كساني را بايد خنثي نمود و با چه كساني متحد شد، چه
اندازه از انقلاب ارضي را ميتوان پيش برد و بطور كلي چه حد از برنامه حداقل حزب
كمونيست را ميتوان در آن مناطق پياده كرد، جواب مي دهد.
در مناطق پايگاهي، قدرت سياسي نوين تحت رهبري طبقه كارگر به صورت گام به
گام ساخته مي شود. در جريان توسعه تدريجي مناطق پايگاهي كه قوانين نوين، عملكردها و
فرهنگ نوين و حتي برخي مناسبات توليدي نوين در آن شروع به شكل گيري مي كنند، قدرت
توده ها هر چه مشخصتر و ملموس تر بازتاب مي يابد. بويژه سياست "زمين به كشتگر" از
حالت يك شعار خارج شده و به يك حقيقت زنده و فراخوان آشكار براي كل جامعه تبديل مي
شود. بدين ترتيب، زماني كه طبقه كارگر قدرت سياسي سراسري را بدست مي گيرد، پيشاپيش
دولت انقلابي وي در محرومترين نقاط كشور ريشه دوانده است. همين مساله، نقطه قوت
دولت پرولتاريا در مقابل محاصره و تجاوز امپرياليستي است. بعلاوه، زماني كه طبقه
كارگر و حزب پيشاهنگش، ارتش خود را داشته و مناطق پايگاهي را حتي در نواحي محدودي
برقرار كرده باشد، مي تواند بطور موثر با طبقات ديگر بر سر قدرت سياسي رقابت كند.
ادامه و گسترش جنگ درازمدت خلق، وابسته به ايجاد مناطق پايگاهي است. ارتش
خلق با استفاده از اين مناطق است كه مي تواند دشمن را به عمق سرزمين خودي بكشاند و
در آنجا از موضعي قدرتمند با وي روبرو شود و نابودش كند. با برقراري مناطق پايگاهي،
ارتش سرخ جهش وار رشد مي كند و به يك ارتش واقعا توده اي تبديل مي شود. مناطق
پايگاهي، نقش پشت جبهه را براي گسترش جنگ، تضعيف دشمن و بالاخره سرنگون كردنش و كسب
سراسري قدرت سياسي بازي مي كند. بدون ايجاد مناطق پايگاهي نمي توان برتري هاي كيفي
خلق بر دشمن در عرصه سياسي، ايدئولوژيك، اقتصادي را ماديت بخشيد و براي كسب پيروزي
بكار گرفت. بدون ايجاد مناطق پايگاهي، متحقق كردن راه "محاصره شهرها از طريق دهات"
ممكن نيست.
ايجاد، حفظ و گسترش مناطق پايگاهي از درون پروسه اي پر پيچ و خم مي گذرد؛
اين مناطق بارها بين نيروهاي مسلح انقلابي و قواي دشمن دست به دست خواهند شد. اين
پروسه اي است كه با كارزارهاي محاصره و سركوب نيروهاي دشمن براي احياي قدرت ارتجاعي
در اين مناطق و كارزارهاي ضد محاصره و سركوب ارتش انقلابي براي حفظ قدرت سياسي نوين
در اين مناطق، رقم مي خورد.
اين واقعيت كه جنگ خلق با دشمني قوي و تا به دندان مسلح مواجه است، كار
ايجاد مناطق پايگاهي را دشوار مي كند. روش هاي مدرن جنگ و بويژه توانائي دشمن در
استفاده از هليكوپتر و ساير وسايل نقل و انتقال سريع سربازان، باعث شده كه هيچ
منطقه اي از كشور براي دشمن "غير قابل نفوذ" نباشد. بنابراين ثبات مناطق پايگاهي،
ثباتي نسبي است. اما اين فقط بخشي از حقيقت است. اوضاع كماكان بگونه اي است كه حتي
اگر دشمن قادر باشد به يك منطقه پايگاهي حمله يا تجاوز كند، توانائي اين را ندارد
كه بخش وسيعي از مناطق روستائي را بطور دائم اشغال كرده و تحت كنترل خود در آورد.
دشمن زماني كه با توسعه جنگ خلق مواجه شود مجبور خواهد شد به مراكز قدرت خويش عقب
نشيني كند. چگونگي توسعه مناطق پايگاهي را از قبل نمي توان پيش بيني كرد. اين امر
به ميزان زيادي تحت تاثير تحولات كلي جامعه و نيز اوضاع منطقه اي و بين المللي قرار
دارد.
سه ابزار اساسي انقلاب (حزب كمونيست،
جبهه متحد انقلابي و ارتش خلق)
جنگ ادامه سياست به شكلي ديگر است و بر هر جنگي بالاجبار سياستي حاكم است:
سياست بورژوائي يا سياست پرولتري. براي تضمين اينكه جنگ ادامه سياست پرولتري باشد،
حزب كمونيست بايد بر نيروهاي مسلح انقلابي و سياست كمونيستي بايد بر اسلحه حاكم
باشد. فقط آن جنگي مي تواند نقش انقلابي داشته باشد، جامعه كهنه را به واقع زير و
رو كند و جامعه نوين را به جاي آن مستقر سازد كه تحت رهبري خط پرولتري و حزب
پرولتري باشد. پرولتاريا بدون حزب انقلابي ماركسيست ــ لنينيست ــ مائوئيست خود هيچ
كاري نمي تواند بكند. اگر رهبري حزب كمونيست بر پروسه جنگ اعمال نشود، به يقين جنگ
خلق در پيچ و خمهاي مبارزه طبقاتي دچار انحراف خواهد شد. به همين جهت تقويت خط
ايدئولوژيك و سياسي صحيح حزب و تشكيلات حزبي، مهمترين وظيفه سياسي و سازماني حزب در
پروسه تدارك و پيشبرد جنگ خلق است.
انقلاب قهرآميز پرولتري، نياز به ارتش انقلابي تحت رهبري پرولتاريا دارد.
بدون ارتش خلق، خلق هيچ چيز ندارد. نطفه اين ارتش ابتدا از طريق واحدهاي پارتيزاني
كوچك كه براي شروع جنگ خلق تشكيل مي شوند، گذاشته مي شود. سپس به نسبت رشد جنگ، اين
ارتش چه به لحاظ كمي و چه به لحاظ اشكال سازماندهي و توانائيها و تسليحات تكامل مي
يابد.
رزمندگان ارتش سرخ، با آگاهي نسبت به منافع طبقاتي خود به ميدان جنگ مي
آيند؛ نه بر پايه زور يا گذران زندگي و وعده هاي دروغين رهبران جنگ. هر چند بسياري
از آنها كمونيست نيستند اما توسط حزب به سياست و برنامه رهبري جنگ خلق براي ساختن
جامعه آينده آگاه مي شوند؛ و بر پايه اين آگاهي به عضويت ارتش سرخ در مي آيند. حزب
كمونيست به مثابه رهبر جنگ، ماهيت ايدئولوژيك و سياسي خود را از توده ها نمي
پوشاند، بلكه آن را در ميان توده ها ترويج مي كند.
علاوه بر رزمندگان ارتش سرخ كه مستقيما درگير جنگ هستند، ديگر توده هاي
كارگر و دهقان نيز به اشكال گوناگون به پيشبرد جنگ ياري مي رسانند. نيروهاي تازه
نفس و رو به گسترش ارتش خلق از صفوف همين توده ها تامين مي شود؛ نان و اطلاعات و
ساير نيازهاي لجستيكي ارتش خلق را اساسا همين توده ها فراهم مي كنند.
حزب كمونيستي كه بطور جدي براي كسب قدرت سياسي تدارك مي بيند به ناگزير با
مساله يافتن متحدان نزديك و دور و متحد كردن توده هاي ستمديده، روبرو مي شود.
در هر انقلابي، درك و طراحي و به اجراء گذاشتن سياست جبهه متحد انقلابي يك
مقوله استراتژيك است كه تاثيرات خود را بر امور نظامي، تعيين سياستها و شعارها و
تدوين ديپلماسي انقلابي طبقه كارگر بر جاي مي گذارد. براي پيروز شدن در انقلاب، حزب
كمونيست بايد بتواند به تركيب و توان مناسبي از نيروهاي شركت كننده در جنگ انقلابي
دست يابد و طرز تفكر مناسبي را براي منسجم و متحد كردن صفوف طبقات و قشرهائي كه مي
توانند بار پيشبرد اين جنگ را به دوش بكشند در جامعه اشاعه دهد. براي پيروز شدن،
حزب طبقه كارگر بايد مسائل مربوط به رهبري طبقات و قشرهاي ديگر را حل كند. جبهه
متحد انقلابي فقط به ضروريات پيشبرد جنگ انقلابي بر نمي گردد. قدرت سياسي نوين حول
اين جبهه شكل مي گيرد و تكامل مي يابد؛ اين جبهه درك طبقه كارگر از نحوه سازماندهي
و اداره جامعه نوين و دولت نوين را منعكس مي كند. ضرورت اتخاذ سياست جبهه متحد
انقلابي از آنجا ناشي مي شود كه پرولتاريا نمي خواهد و نبايد بخش هاي مياني و عقب
مانده توده ها را به حال خود رها كند و در واقع از آنان نيروي ذخيره اي براي دشمنان
داخلي و خارجي انقلاب بسازد؛ بنابراين، اجراي چنين سياستي كاملا با اتخاذ مشي توده
اي انقلابي گره مي خورد.
در جامعه ما، از بين طبقات و قشرهايي كه هر يك به درجه اي با سلطه امپرياليسم و سرمايه داري بوروكراتيك و نيمه فئوداليسم تضاد دارند، دهقانان فقير و بي زمين نزديكترين متحد طبقه كارگر هستند، زيرا عميقا از انقلاب دمكراتيك نوين و برقراري سوسياليسم نفع مي برند. آنها نيروي عمده جنگ خلق محسوب مي شوند. بدون اين نيرو، كسب قدرت سياسي توسط طبقه كارگر، امكان ناپذير است. طبقه كارگر بايد اين نيروي عظيم را رهبري كند و مانع از آن شود كه احزاب ناسيوناليست و مذهبي، دهقانان را به سياهي لشكر خود تبديل كنند تا در چارچوب همين نظام از دولت يا امپرياليستها امتيازاتي بگيرند. براي رهبري دهقانان، طبقه كارگر بايد به