
ارگان
حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست) www.sarbedaran.org
شماره 57 آذر 1390
زمانی
که پرتو جنبشهای
مردمی در تونس و مصر به ليبی رسيد (فوريه 2011)، قدرتهای
امپرياليستی بخصوص فرانسه و بريتانيا و آمريکا به سرعت دست بهکار
شدند تا نارضايتی مردم ليبی را به راهی که میخواهند
بکشند و در اين کار موفق شدند. آنان با استفاده از مصالحِ بنای فروپاشيدهی
رژيم قذافی (ژنرالها، امنيتيها و سياستمدارانِ
قذافی) و ديگرانی از همان قماش (سران عشاير و وابستگانِ آژانسهای
امنيتی آمريکا و بريتانيا و اسلامگرايان) رژيمِ ارتجاعی
جديدی را برای ليبی معماری کردند. و اين فريب بزرگ را زير
نقاب «دفاع از مردم ليبی» و «کمک به انقلاب مردم ليبی» پيش بردند. برخلاف
تونس و مصر در ليبی نيروهای ارتجاعی از همان ابتدای شروع
اعتراضات مردمی خلاء رهبری را پر کردند و فورا برای مردم افق و
راه تعيين کرده و به کمک قدرتهای امپرياليستی،
دول خاورمیانه و فيلسوفهای استعمار
و مديای جهانی تبديل به «رهبران» مردم شدند. بدين ترتيب از همان ابتدا
جنبش در ليبی به اسارت رهبری ارتجاعی درآمد و لاجرم خصلت ارتجاعی
يافت.
دخالت
نظامی ناتو در ليبی نه برای «کمک نوع دوستانه» به مردمی که
با رژيمی بيرحم سر و کار داشتند بلکه عمدتا دو هدف داشت: يکم، ايجاد
هيئت حاکمهی ارتجاعی جديدی برای
ليبی و دوم، استقرار تناسب قدرت جديدی میان قدرتهای
امپرياليستی در اين کشور. کل اين فرآيند «مدل ليبی» نام گرفت. برای
درک ماهيت ارتجاعی و کريه اين فرآيند خوبست گام به گام آن را دنبال کنيم.
روز 22
فوريه چند تن از ژنرالها و سياستمداران
با نفوذ قذافی استعفا دادند و به «شورشيان» پيوستند. روز 24 فوريه برخی سياستمداران و افسران نظامی رژيم قذافی،
رهبران عشاير، آکادمیسينها و تجار در
شهر بِيدا Bayda در شرق ليبی جلسهای
با رياست مصطفی عبدلجليل تشکيل
دادند. مصطفی عبدلجليل تا 21 فوريه وزير دادگستری قذافی
بود. وی توسط قذافی به اين شهر فرستاده شده بود تا با مخالفين مذاکره
کند. اما روز بعد استعفا داد و به مخالفين پيوست. در اين اجلاس پرچم نظام سلطنتی
پيشين ليبی در اهتزاز بود و اکثريت شرکتکنندگان
خواستار دخالت سازمان ملل شدند. عبدلجليل اعلام کرد
که «فقط قذافی مسئول جنايتهاست». بدين
ترتيب خود و بقيهی گردانندهگانِ
رژيم قذافی که به ائتلاف جديد مرتجعين ليبی پيوستند را «عفو» کرد!
اين
مجلس وارد مذاکره با همتايان خود در غربِ ليبی شد. سفرای قذافی در
آمريکا و سازمان ملل نيز از اين حرکت حمايت کردند. در 27 فوريه با تائيد فرانسه و
بريتانيا و آمريکا «شورای انتقالی» در بنغازی به رياست عبدلجليل
تشکيل شد و سياستمداران و امنيتيها و نظامیان
قذافی به بدنهی مرکزی و ستون فقرات آن
منصوب شدند. (اين در واقع «مجلس انتقالی» است اما در انگليسی و فرانسه
و به دنبال آن در فارسی به «شورای انتقالی» ترجمه شده است).
دو
هفته بعد، در روز 5 مارس «شورای انتقالی» اعلام کرد، «تنها نمايندهی
مردم سراسر ليبی است». در روز 9 مارس عبدلجليل در
مقام رياست شورای انتقالی از نيروهای ناتو خواست که پرواز هواپيماهای
قذافی بر آسمان ليبی را ممنوع اعلام کنند. روز 10 مارس فرانسه رسما شورای انتقالی
را به عنوان تنها حکومت مشروع ليبی به رسمیت شناخت. سازمان ملل کرسی
ليبی را به «شورای انتقالی» منتقل کرد. در 23 مارس شورای انتقالی
يک «هيئت اجرائی» با رياست محمود جبريل منصوب کرد که آن را به عنوان
«قوه مجريه» و شورای انتقالی را به عنوان «قوهی
مقننه» اعلام کرد و در 3 اوت 2011 قانون
اساسی خود را به نام «بيانيهی اساسی» تصويب کرد. بيانيه،
ليبی تحت حاکمیتِ شورای انتقالی را «يک دموکراسی» خواند،
از يکطرف «آزادی اديان» و «حقوق زنان» را به رسمیت شناخت
و از طرف ديگر، شريعت اسلام را منبعِ کليهی قوانين
آن و اسلام را دين رسمی کشور اعلام کرد!
شناسنامهی
هر يک از مقامات شورای انتقالی و جايگاه آنان در نظام قذافی به
خودی خود گويای ماهيتِ رژيم جديد است. محمود جبريل از سال 2007 تا سال
2011 رئيس «هيئت توسعهی اقتصاد ملی» دولت قذافی
و معمار سياستهای خصوصيسازی
و نئوليبراليسم رژيم قذافی و سالها
مسئول تعليم مديران ارشد برای رژيمهای بحرين،
مصر، اردن، کويت، تونس، ترکيه و غيره بود. مصطفی عبدلجليل
پس از خاتمهی تحصيلات در رشته شريعت و قانون
اسلامی در دانشگاه ليبی، دادستانِ شهر بيدا و در سال 2007 وزير
دادگستری قذافی شد. تبليغاتچيهای
غرب و طرفدارانش میگويند عبدلجليل در
سالهای پيش از اشغال کرسی وزارت همواره با
نقض حقوق بشر از سوی رژيم قذافی مخالفت میکرد.
(حتما به همین دليل قذافی او را وزير دادگستری خود کرد!). پيامهای
محرمانهی سفارت آمريکا در ليبی که توسط ويکيليکس فاش
شده است، وی را بعنوان شخصی «باز» و «مشتاق همکاری» معرفی
میکند.
اولين
وزير امور نظامی در شورای انتقالی شخصی است به نام عمرمختار
الحريری. او از افسران
کودتای 1969 عليه سلطنت شاه ادريس بود که قذافی را به قدرت رساند. اما
در سال 1975 قصد داشت عليه قذافی کودتا کند که دستگير و 15 سال در زندان
بود. يکی ديگر از ژنرالهای شورای
انتقالی شخصی بود به نام عبدلفتاح يونس که سه
ماه قبل از کشته شدنِ قذافی، در رقابتهای
درون شورای انتقالی به قتل رسيد. عبدلفتاح نيز
مانند عبدلجليل تا دقيقهی
نود در رکاب رژيم قذافی و تا روز 22 فوريه وزير داخلهی
ليبی بود. وی نقش کليدی در احيای روابط میان بريتانيا
و قذافی داشت. يکی ديگر از ژنرالهای
شورای انتقالی شخصی است به نام خليفه بالقاسم
حفتر. او از فرماندهان قذافی در جنگ ليبی با کشور چاد
بود. اما بعد از شکست ليبی در جنگ از رژيم کنارهگيری
کرد و به آمريکا پناهنده شد و به عضويت سازمان سيا درآمد. سپس با کمک
سازمان سيا میليشای خود را در ليبی راه اندازی کرد. (رجوع
کنيد به کتاب توطئههای آفريقائی
از انتشارات لوموند ديپلماتيک. -Manipulation Africaines).
(کليهی اطلاعات بالا از ويکيپديای انگليسی استخراج
شده است.)
و
بالاخره شاخهی القاعده در میان اين
جماعت به رهبری شخصی است به نام الحصيدی.
روزنامهی انگليسی تلگراف در 25 مارس 2011 خبر از عضويت اين
گروه در القاعده داد. «الحصيدی در
مصاحبه با روزنامهی ايتاليائی Il Sole 24 Ore گفته است
که برای جنگ عليه اشغالگران در عراق25
نفر را از منطقهی
دِرنا در شرق ليبی سربازگيری کرده
و به عراق برده است. او تاکيد کرد که "جنگجويانش عضو القاعده هستند اما تروريست
نيستند. بلکه مسلمانان خوبی هستند." در اين مصاحبه الحصيدی
میگويد که قبل از عراق در افغانستان میجنگيد
تا اينکه در سال 2002 در پيشاورِ پاکستان دستگير شد. آمريکا وی را تحويل ليبی
داد و بالاخره در سال 2008 آزاد شد.»
(Telegraph. Swami, Squires, Gardham)
يکی
ديگر از گروههای بسيار قدرتمند در تريپولی
گروه عبدلحکيم بلحاجی است که
در گوانتانامو زندانی بود و آمريکا او را به رژيم قذافی تحويل داد و
رژيم قذافی او را عفو کرد. بلحاجی از اسلامگرايان
سَلَفی است که چشمانداز و برنامهاش
بازگشت به جامعهی صدرِ اسلام است.
کليهی
اين تحرکات زير نظر و دخالت نيروهای نظامی و اطلاعاتی کشورهای
غربی (بخصوص بريتانيا، فرانسه و آمريکا اما همچنين آلمان و ايتاليا) و رژيمهای
عربِ منطقه پيش رفت. در همان روزهای آغاز شورش عليه قذافی، 6 سرباز
اس.آ.اس (نيروهای عمليات ويژهی بريتانيا)
با هليکوپتر در منطقه شرق ليبی فرود آمدند و تصادفا به گروهی از
جوانان مسلح که نگهبانی میدادند برخورد
کرده و دستگير شدند. سفير انگليس به خبرنگاران گفت اينان بعنوان «سفير» برای
برقراری ارتباط با شورشيان به ليبی رفته بودند. حال آنکه هر کدام چندين
پاسپورت با هويت و مليت متفاوت حمل میکردند.
البته رهبران «شورشيان» نيز خيلی زود «به تفاهم رسيدند» و سربازان را آزاد
کردند. خيلی زود تعداد سربازان اس.آ.اس که «شورشيان» را تعليم داده و عملياتشان
را هدايت میکردند به صدها تن رسيد. هستهی
مرکزی شورشيان مسلح رهبران و افراد کمیتههای
منطقهای رژيم قذافی بودند که تبديل به «مخالفين» شده
بودند.
روزنامهی
انگليسی سانديمیرور (20 مارس 2011) نوشت: «نيروهای
عمليات ويژهی بريتانيا همراه با سربازان
فرانسوی، اردنی و قطری از همان روزهای آغاز شورش در ليبی
به تسليح، تعليم و هدايت شورشيان مشغول بودند. نيروهای عمليات ويژهی
بريتانيا، هماهنگ کردن نيروی هوائی ناتو را نيز بر عهده داشتند. ...
در تمام طول اين کارزار نيروهای عمليات ويژهی
بريتانيا و افسران ام16 برای
فرماندهان ناتو اطلاعات جمعاوری میکردند.» روزنامهی
تلگراف (17 آوريل) از قول ژنرال عبدلفتاح يونس
(وزير داخله قذافی و اولين فرمانده نيروهای شورشی ليبی)
نوشت:«به شکر خدا وضع ما خوب است. کشورهای دوست ما را مسلح میکنند.»
و روزنامهی نيويورک تايمز (28 اکتبر) خبر
داد که نيروی عمليات ويژهی قطر که از 20 سال پيش تحت تعليمات
نيروی عمليات ويژهی بريتانياست در اين عمليات شرکت
کرد و از آنجا که سربازانش عرب هستند به راحتی توانستند
خود را بعنوان ليبيائی جا بزنند.
مجله
گلوبال ريسرچ در شماره 22 اکتبرِ خود مینويسد:
نيروهای عمليات ويژهی ناتو از ماه فوريه در خاک ليبی
بودند. يعنی مدتها قبل از اينکه شورای امنيت
سازمان ملل دخالت نظامی در ليبی را تصويب کند. آنان خود را به شکل
اعراب درآورده و «شورشيان» ليبيائی را همراهی و هدايت میکردند.
طبق گزارش نيويورک تايمز (28 اکتبر) در ماه سپتامبر جلسهای
در کاخ سفيد تشکيل شد که در مورد قتل قذافی تصمیم گرفت. سپس هيلاری
کلينتون به ليبی رفت و مسئله را با شورای انتقالی در میان
گذاشت. اکثر آنان نيز موافق قتلِ وی بودند. اين در حاليست که
عبدلجليل هنگام تشکيل شورای انتقالی اعلام کرده بود
قذافی را دستگير و تحويل دادگاه جنايات بينالمللی
در لاهه خواهند داد. بدون شک قذافی اسرار زيادی در مورد همدستی
و شراکت کشورهای غربی و سران شورای انتقالی در جنايتهای
رژيمش در سينه داشت و به همین دليل يکی از نظامیان آمريکائی
گفته بود:«قذافی زنده مثل يک بمب اتمی است».
پس از
اينکه نيروهای زمینی ناتو قذافی را دستگير کردند، گردانِ
شهر مصراته را فراخواندند تا قذافی را بکشند و آنان نيز پس از تجاوز به وی
او را اعدام خيابانی کردند. مطمئنا نيروهای زمینی ناتو
بهتر از شورشيان مصراته میتوانستند همین
کار را بکنند زيرا آنان در ارتکاب جنايتهای جنگی
و غيرجنگی خبره و تعليم ديدهاند اما
سياستمداران کاخ سفيد و اروپا مايل بودند قذافی بدست «بومیان»
کشته شود.
بعد از
کشته شدن قذافی، عبدلجليل در نطق «پيروزی
انقلاب ليبی» اعلام کرد که از اين پس شريعت منبع قوانين ليبی خواهد
بود و چهار همسری برای مردان آزاد است.
جنايت
و طرح کثيفی که به نام «مدل ليبی» معروف شده است، ابعادی به
مراتب گستردهتر از مختصری که در اينجا آمد
دارد. هر جنگی – اهدافش، رهبرانش، روش پيشبردش،
روابط درونياش میان فرماندهان سياسی و
نظامی با سربازانش – مُعرفِ جامعهای است
که از دل آن بيرون خواهد آمد. از کوزه برون همان تراود که در اوست!
خيزش ليبی بيان نارضايتی عمیق مردم بود. اما از همان ابتدا، توطئه چينيهای امپرياليستی با خيزش مردم مخلوط شد. اينگونه است که
امپرياليستها و مرتجعين در غياب يک رهبری واقعا
مردمی میتوانند شورشهای
عادلانهی تودههای مردم
را مصادره کرده و زنجيرهای انقياد و اسارتشان را برای يک دوران ديگر
تحکيم کرده و مشروعيت بخشند.
جنگ
ناتو در ليبی مانند هر جنگ ديگر ادامهی
سياست به طرق ديگر بود. هدف ناتو اين نبود که نيروهای قذافی را جاروب
کند و بعد صحنهی ليبی را بدست مردم ليبی
بسپارد. امپرياليستها برای کنترل و بهرهکشی
از کشورهای «جهان سوم» همواره بر اقشار ارتجاعی آن کشورها تکيه کرده
اند و خواهند کرد. در خاورمیانه اين اقشار ارتجاعی، ناسيوناليسم، قومگرائی
و اسلامگرائی را بعنوان ايدئولوژی خود اتخاذ کردهاند.
اما هيچ يک از اينها مانعی در مقابل اتحادشان با
امپرياليستها يا تکيهی
امپرياليستها بر آنان نبوده و نيست. امپرياليسم همین
است! امپرياليسم توزيع دموکراسی و آزادی نيست بلکه توزيع روابط اقتصادی
و سياسی و افکار ارتجاعی است. امپرياليسم فقط حفاری چاه نفت نيست.
بلکه حفاری ارتجاعيترين نيروهای
طبقاتی و تفالههای جامعه و تاجگذاری
بر سر آنان است. امپرياليسم فقط لگدمال کردن غرور
ملی نيست. امپرياليسم لگدمال کردن آمال و آرزوهای رهائيبخش
اکثريت مردم و توانمند کردن اقليتی انگلی است.
در ليبی يک بار ديگر و به بهای تجربهای تلخ و گزنده دروغين بودن نظريهی جنبشهای «بدون رهبری» آشکار
شد. بر خلاف اين نظريهی به
غايت خيالی و غير واقعی، در جامعه و جهان رهبری اِعمال می
شود. جنبشهای سياسی حتا اگر در
ابتدا بدون رهبر باشند خيلی زود به زير رهبری برنامهها و نيروهای سياسی وابسته به اين يا آن طبقه در میآيند. بنابراين سوال اين نيست که آيا رهبری بايد داشت يا خير. سوال اين
است، چه نوع رهبری؟ در خدمت به کدامین اهدافِ سياسی، اقتصادی
و اجتماعی؟ با استفاده از چه ابزاری برای رسيدن به اهداف؟
تقسيم
کيک ليبی
هدفِ سياسی
ناتو کَندنِ بخشی از نيروهای امنيتی و نظامی قذافی و
ترکيب آنان با مرتجعينی که در خارج از حوزه قدرت قرار داشتند و تبديل اين
ملات به رژيمِ تحتالحمايهی
جديدِ غرب در ليبی بود. اما اين جنگ هدف ديگری نيز داشت و آن استقرار
تناسب قوای جديدی میان قدرتهای
امپرياليستی غرب در ليبی بود.
امپرياليستهای
غربی پس از اينکه فرآيندِ شکلدهی به يک
رژيمِ ارتجاعی جديد را به نتيجه رساندند به مسئلهی
توزيع قدرت و منافع اقتصادی میان خود پرداختند.
در اين
ماجرا، حداقل تا کنون، فرانسه و بريتانيا جلو افتادهاند و
چين و ايتاليا مغبون واقع شدهاند. اتحادِ
فرانسه و بريتانيا حول جنگ ليبی قابل توجه بود. برخی آن را به عقد اتحاد
استعمار فرانسه و بريتانيا در قرن 19 مانند میکنند
که با هدف گسترشِ نفوذشان در جهان و تحکيم منافعشان در
ماورای اروپا بود.
تشکيل
«کنفرانس پاريس برای بازسازی ليبی» در اول سپتامبر 2011 برای
تقسيم کيک ليبی بود. ليبی دارای 34 میليارد يورو موجودی
در بانکهای غربی است که کنفرانس خود را مشغول تعيين
تکليف و توزيع آن میان قدرتهای امپرياليستی
کرد. مشخصا ده میليارد دلار در اختيار بانکهای
فرانسوی است که فرانسه اعلام کرده است حداقل يک
و نيم میليارد يوروی ان را بابت هزينههای
«دخالت نوع دوستانه» نگاه خواهد داشت.
طرحهای
استعماری و آزمندانهی بلوکهای
مالی نظام سرمايهداری در «مدل ليبی» آنقدر
عريان است که کمتر کسی زحمت افشای آن را به خود میدهد و
حتا سران کشورهای غربی نيز آن را پنهان نمیکنند.
هر چند فيلسوفان و روشنفکرانِ مشاطهگر و
خدمتگزاران اينان در تکاپو هستند تا اين کارزار غارت و چپاول و حرص و آز سرمايهداری
امپرياليستی را «کارزار حقوق بشری» و «حمايت از انقلاب عربی»
بخوانند و حتا انجام وظيفهی «ملل
متمدن» در قبال «ملل وحشی» قلمداد کنند و به اين ترتيب وجدان اروپائيان را
آرام کنند اما کمپانیهای نفتی
کشورهای پيمان ناتو (پيمان آتلانتيک شمالی که بايد آن را انجمن اخوت
دزدانِ آتلانتيک شمالی خواند) با صراحت و وقاحت اعلام میکنند
که هر يک از آنان به نسبت «خدمات» ارتش کشورشان به اين تجاوز نظامی، حق بدست
آوردن قراردادهای نفتی را دارند. در واقع «جنگ ليبی» زمانی
پايان يافت که سرانِ کشورهای اروپائی (بخصوص فرانسه، ايتاليا و
انگلستان) بر سر تقسيمِ غنايم نفت و گاز ليبی به توافق رسيدند.
شرکت
نفتی «توتال» فرانسه قصد دارد شرکت ايتاليائی انی Eni را که امتيازاتی بسيار بيشتر از توتال دارد به چالش
بگيرد و برای اين امر از نزديکی فرانسه با «شورشيان» سود جويد. در حقيقت
فرانسه از اينکه قذافی اکثر پيمانهای نفتی
را به شرکت انی اعطا میکرد و سرِ
توتال بيکلاه میماند
از دست قذافی بسيار عصبانی بود. در اين جنگ فرانسه توانست بسياری
از سلاحهای خود را مورد استفاده قرار داده و آن را به حساب
دولت آينده ليبی بنويسد. البته دولت قبلی ليبی (قذافی) نيز
از مشتريان پر و پا قرص اسباب و آلاتِ نظامی فرانسه بود.
در نتيجهی
«پيروزی» در اين جنگ شرکت انگليسی بريتيش پتروليوم که مقام عمدهای
در حفاريهای ليبی نداشت به امتيازات
چرب و نرمی دست خواهد يافت که موجب عصبانيت دولت ايتاليا شده است. البته بعد
از اينکه انگلستان عامل بمبگذاری لاکربی
را آزاد کرد و به ليبی فرستاد، قذافی امتيازات نفتی خوبی به
بريتيش پتروليوم داد که هنوز مورد استفاده قرار نگرفته بود.
اما
فوايد اين جنگ برای قدرتهای اروپائی
به فوايد اقتصادی خلاصه نمیشود. اين جنگ و
«پيروزی» در آن مفاهيمِ ايدئولوژيک و سياسی گستردهای
برای هر دو کشور داشت. خنثی کردن تاثيرات جنبش جوانان جهان عرب بر
جوانان کشورهای غرب دغدغهی مهمی
برای سران اين کشورها بود، بويژه آنکه بحران اقتصادی گريبان طبقات میانی
اين کشورها را نيز گرفته و موجب به راه افتاده جنبش جوانان شده است. کشورهای
غربی به طرق مختلف سعی در مهار جنبشهای
کشورهای تونس و مصر کردند و در ليبی از امکاناتی که داشتند برای
به منجلاب کشيدن آن استفاده کردند. صحنههای پايانی
اعدام خيابانی قذافی به دست «جوانانِ عرب» و سخنان گوهربار عبدل جليل
فشردهی تصويری بود که میخواستند
از «بهار عربی» ارائه دهند. حمايت دولت سارکوزی از نوکر خود در تونس
نارضايتی وسيعيی در میان جوانان فرانسه و
مهاجرين عرب اين کشور بوجود آورده بود. هنگامی که سرنگونی بنعلی
حتمی شد دولت فرانسه فورا ريل عوض کرد و خود را مدافع «دموکراسی در
جهان عرب» نشان داد تا نارضايتی جوانان را خنثی کند و با استفاده از
فرصت اين تفکر شنيع استعماری را اشاعه دهد که استعمار و امپرياليسم همیشه
بد نبوده است و اصولا به معنای انجام وظيفهی
اروپائيان در متمدن کردن وحوش غير اروپائی بوده است - چيزی که امروز
«دخالت نوعدوستانه» خوانده میشود.
اتحاديه
اروپا برای انسجام خود نيز نياز به چنين جنگی داشت. آنهم در شرايطی
که بحران اقتصادی و دورنمای خروج برخی کشورهای اروپائی
از ارز واحد يورو انسجام اتحاديه اروپا را بشدت به زير سوال برده است. برای فرانسه
که در تلاش است وزنه خود را در اتحاديه اروپا در مقابل آلمان که از نظر اقتصادی
برتری دارد نبازد جنگ ليبی نمايش زور بازو و اعلام آن بود که هر چند
از آلمان به لحاظ اقتصادی عقب است اما هستهی
امنيتی و نظامی اروپاست!
يکی
ديگر از اهداف قدرتهای اروپائی ترمز زدن بر
گسترش نفوذ اقتصادی چين در حوزهی نفت و
گاز ليبی بود. چين هنگام شروع جنگ، نزديک به 35 هزار کارگر در ليبی داشت.
چين با مغبون شدن در مزايدهی ليبی
دست به افشاگريهای گسترده عليه اعمال «استعماری»
قدرتهای اروپائی زد. بطور مثال روزنامهی
دولتی پيپِلزدِيلی
(روزنامه مردم) نوشت:
«...
کشورهای غربی تحتِعنوانِ زيبای
کمک به بازسازی ليبی شروع به تقسيم کِيک ليبی میان خود
کردهاند... هنوز شعلههای جنگ
در ليبی فروکش نکرده بود که فرانسه با عجله کنفرانس پاريس را برای صحبت
در مورد بازسازی ليبی تدارک ديد. ... حقيقت نهفته در کنفرانس پاريس آن
است که کشورهای غربی بازسازی ليبی را در دست خواهند گرفت.
... طبق ارزيابی بريتيش پتروليوم در سال 2011 ذخاير نفتی ثابت شدهی
ليبی نزديک به 46 میليارد بشکه است... فرانسه همواره به دخالت در درگيريهای
نظامی ليبی بعنوان "سرمايهگذاريهای
آينده" نگريسته است. حتا آمريکا که مايل نيست سردمدار اين دخالت باشد رفتار
خود را عوض کرده و برای گرفتن سهمی از بازسازی بعد از قذافی
هيئت عاليرتبهای با رياست هيلاری کلينتون
به کنفرانس پاريس فرستاده و نگاهی حريصانه به بازسازی دارد. ...
روزنامهی روسی کومرسان نوشت کنفرانس پاريس آغاز "تقسيم منافع"
نفتی در میان کشورهای غربی است. ...» (عنوان مقاله:
استعمار غربی جديدی در ليبی سربلند میکند.
روزنامه مردم - 7 سپتامبر 2011)
«روزنامه
مردم» در مقالهای ديگر به کشورهای اروپائی
هشدار میدهد، «پيروزی در ليبی منجر
به بيرون آمدن اروپا از بحران نخواهد شد و پيروزی در اين جنگِ نامتقارن
مُسکِّنی بيش نيست.... مضاف بر اين، کشورهای غربی ... کيک نفتی
ليبی را چگونه تقسيم خواهند کرد؟ کمپانی نفتی معظم اِنی Eni غولِ نفتی فرانسوی توتال را به دليل اينکه فرانسه نقش
رهبری را در حمله به رژيم قذافی داشته تهديد بزرگی میداند
... ديگر کمپانيهای نفتی اروپائی مانند
بريتيش پتروليومِ انگليسی و ويتولِ هلندی نيز به دنبال سهم خود در ليبی
هستند ...» (همانجا)
جنگ
ناتو در ليبی، «نوعدوستانه» نبود
بلکه امپرياليستی بود.جنگی بود برای کسب مناطق نفوذ سياسی
در ماورای مرزهای کشور متجاوز با هدفِ نهائی ايجاد عرصهها و
خروجيهای سودآور برای سرمايههای
کشور متجاوز و به انحصار در آوردن آن عرصهها در
مقابلِ قدرتهای سرمايهداری
امپرياليستی ديگر. هر جنبه از اقتصاد و سياستِ جامعهی
ليبی، منجمله طبقاتِ حاکمهی آن، در
پيوند تنگاتنگ با نظام جهانی سرمايهداری
شکل گرفته است. امپرياليستها بدون تکيه
بر طبقات سرمايهدار و ملاک و فئودالِ داخلی کشورهای
تحت سلطه نمیتوانند عملياتِ سياسی و نظامی
و ايدئولوژيک خود را پيش برند. اين به معنای آن نيست که روابط میان
امپرياليستها و دولتهای
تحتالحمايه همیشه «گل و بلبل» است. خير! نظام جهانی
مرتبا دستخوش بحرانها و تلاطماتِ اقتصادی و سياسی
میشود؛ بر بستر اين تلاطمات، گاه امپرياليستها دست
از موکلينِ سابق خود می شويند و ائتلاف
جديدی از مرتجعين «بومی» را برای نگهبانی از نظمِ طبقاتی
موجود شکل میدهند و گاه اين طبقاتِ ارتجاعی بومی
هستند که مانور داده و به سوی قدرت امپرياليستی ديگری می روند.
بنابراين،
هر مبارزهی رهائيبخش و
مردمی بايد همزمان و همواره طبقات حاکمهی
داخلی و قدرتهای امپرياليستی را آماج قرار دهد. هر جنگی که از سوی هر
يک از اينها – حتا در ضديت با هم – به راه افتاد
هيچگونه خصلت مترقی و مردمی نمیتواند
داشته باشد و بايد با آن مخالفت کرد.
رومانتيزه
کردن مدل ليبی و استعمار و امپرياليسم
آن ايرانی
هائی که اين «مدل» کريه را رومانتيزه کرده و نامهای
مشروع همچون «نوعدوستی»
بر آن مینهند خواسته يا ناخواسته شريک در ارتکاب
چنين جناياتی میشوند. اينان يا
نادانند و يا خود از همان قماش عبدلجليلها و
فتاحيونسها هستند.
سخنگويان
و رهبران «جنبش سبز» وابسته به جناح اصلاحطلب جمهوری
اسلامی در خارج کشور، که در جريان جنبش سال 1388 مرتبا به مردم نصيحت میکردند
حرکات خشونتآمیز نکنند (يعنی جانيان
جمهوری اسلامی را به سزای اعمالشان نرسانند) و در مقابل
پاسداران و بسيجيها با نرمی و ملايمت رفتار کنند
(رجوع کنيد به «درسهای» روزانهی
سازگارا در يوتوب) يکباره طرفدار «مبارزه مسلحانه» شدند (برای نمونه رجوع کنيد
به مقاله مخملباف در اين مورد) و پس از کشته شدن قذافی شروع به مقالهنويسی
و اظهار نظر در مورد فوايد «مُدلِ ليبی» برای ايران کردند (بطور مثال
رجوع کنيد به مقاله علی افشاری و سخنان واحدی، نمايندهی
کروبی در خارج کشور). آنان که دادگاه رهبران جناح «اصلاح طلب» را در سال
1388 به دادگاههای استالين مانند میکردند
با لذت شکنجه و اعدام خيابانی قذافی و طرفدارانش را «نمونهی
هشياری انقلابيون ليبی» خواندند (به سخنان نوری زاده و محسن
سازگارا در صدای آمريکا در روزهای پس از مرگ قذافی گوش کنيد) و
جنايات جنگی را نهايت «نوع دوستی» قلمداد کردند. ادعاهای دموکراسيخواهی
و آزاديخواهی و عدالتجوئی اينان
همواره کاذب و شارلاتانيسم بوده است اما سرعت تحولات در خاورمیانه و تبعات
آن در ايران باعث شده که اينان تمنيات قلبی خود را آشکارتر بيان کنند. اين
جماعت همواره دست به هر ترفند و فريب سياسی و ايدئولوژيک زدهاند تا
مبادا مردمِ به جوش و خروش آمده به نيروی نهفته در خود و منافع واقعی خود
آگاه شوند و راهی ديگر، راهی مستقل از اين جناح و آن جناحِ حکومت و يا
امپرياليستها را در پيش گيرند.
ديگرانی
که سالها در وصفِ «روشن بينی» جناحی از دولت جمهوری اسلامی
و امکانِ زاده شدنِ برابری برای زنان و آزادی برای مردم
از شکمِ اين هيولا قلمفرسائی میکردند اکنون وجود چيزی
به نام «امپرياليسم» را انکار کرده و فيلسوفانه اندرز میدهند که: دنيا
ديگر يکی شده است و اين حرفهای «چپ سنتی» را بايد کنار
گذاشت و هرکس به ما آزادی دهد ما قبول میکنيم! (رجوع کنيد به
نوشتههای اخير نوشين احمدی خراسانی، کاظم علمداری،
شهلا لاهيجی). واقعا فسادِ فکری در میان اين جماعت ابعاد حيرتانگيزی
به خود گرفته است: ايدئولوژی وارونهگوئی، لالائی خواندن
برای مردم، ضد انقلاب را انقلاب تصوير کردن، تجاوز نظامی را «مبارزه
مسلحانه» خواندن، جنايت جنگی را «نوع دوستی» قلمداد کردن، غارت و
چپاول را «بازسازی» خواندن ... اينهاست صفاتی که در بازارِ «روشن»فکری
نئوليبراليسم در بورساند. اين «روشن»فکران هم با جمهوری اسلامی
حاضر به دمسازياند و هم با امپرياليستها؛ نه دموکراتاند و نه
طرفدار آزادی و برابری زن و از جنبشانقلابی مردم بيشتر
هراس دارند تا از مرتجعين بومی و مستعمرهچيان آدمخوارِ خارجی.
قبلا در وجود نهادهای فئودالی چون شريعت به دنبالِ آزادی زن میگشتند،
اکنون در جنگهای رذيلانهی استعماری «آزادی و
موکراسی» جستجو میکنند -- جنگهائی که همواره بر
بسيج و سازماندهی اوباش و ارازلی که ريزهخوار سفرهی
قدرتمندان بودهاند تکيه کردهاند. اين مدعيان «تغيير» قبلا اتوپی
ارتجاعی چشم امید بستن به اصلاحِ جمهوری اسلامی از درون
را اشاعه میدادند، اکنون اتوپی ارتجاعی «کسب آزادی
و دموکراسی» از طريق تجاوز نظامی ارتشهای بينالمللی
از برون را. قبلا تلاش میکردند ايدئولوژی راستِ چشم امید
دوختن به طبقات حاکم را به مردم تزريق کنند، اکنون چشم امید دوختن به قدرتهای
امپرياليستی را نيز بر آن اضافه کردهاند. اين جماعت که سالها
از لزوم حفظ بساط کهن صحبت کرده و برايش فعاليت کردهاند، ذرهای
وجه اشتراک و حس همسرنوشتی با اکثريت مردم جامعه و جهان ندارند. در
واقع، از آمال و آرزوهای اقشار تحت ستم و استثمار جامعه متنفرند و چشمان خود
را آرزومندانه به حرکات مراکز قدرت دوختهاند.
بکاربست
مدل ليبی در ايران
وقايع
ليبی در میان جناحهای گوناگون «جنبش سبز» نيز به اختلاف
بر سر «تکرار الگوی ليبی در ايران: آری يا خير» دامن زده است.
عدهای از دانشجويان انجمنهای اسلامی به اوباما
نامهای نوشته و ضمن آنکه گفته اند «خواهان دخالت نظامی»
نيستند در مورد تنبيه ايران آنچنان رهنمودهائی به اوباما داده اند که فقط کمی
با تقاضای حمله نظامی به ايران فاصله دارد. افراد ديگری از اين
طيف علنا الگوی ليبی را برای ايران مناسب تشخيص دادهاند
و در حال فضاسازی برای آن هستند. گنجی از مخالفين
سناريوی ليبی برای ايران است زيرا معتقد است آمريکا برای پيشبرد
اين طرح «اپوزيسيون سازی» میکند. وی معتقد است اپوزيسيون
بايد از «دل جامعه» بجوشد. که البته منظور وی خودش و رهبران «سبز» است. به
نظر میآيد برخی از نخبگان «سبز» به اين دليل با تکرار سناريوی
ليبی در ايران مخالفند که دولت آمريکا به دنبال يافتن متحدينی از
درون جناح اصولگرای حکومت است و نه انتخاب از میان مخالفين
جمهوری اسلامی. (مصاحبهی حسنشريعتمداری،
فعال سياسی جمهوريخواه در خارج کشور، در دويچهوِلِه به تاريخ
3 نوامبر 2011، نکات جالبی در اين مورد دارد). به نظر میآيد
آمريکا با نگاهی به عوارض منفی فروپاشی کامل دستگاه امنيتي–
نظامی رژيم صدام (منفی برای آمريکا و طبقات مرتجع عراق) و تجربهی
«مثبت» ليبی در اين زمینه، درصدد است ترکيبی از برخی باندهای
قدرتمندِ جمهوری اسلامی، اصلاحطلبانِ جمهوری اسلامی،
مجاهدين، سلطنتطلبان و غيره را گرداوری کرده و بهم بچسباند و اليت
حکومتی جديدی برای «آيندهی ايران» معماری کند.
و اين رويکرد باعث تکدر خاطر برخی از «سبز»ها و بروز اختلافاتی
در میانشان شده است.
مصاحبههای
هيلاری کلينتون با بيبيسی (26 اکتبر) و صدای آمريکا
(27 اکتبر) بر آتش اين اختلافات افزود. وی در اين مصاحبهها از اينکه
رهبران «سبز» در سال 1388 مايل نبودند آمريکا آشکارا از آنان حمايت کند زيرا میترسيدند
انگ آمريکائی بخورند، گِله کرد و گفت امیدوار است که اينان، «دفعهی
بعد هوشمندانهتر عمل کنند و به جای ترس از انگ خوردن از همهی
دولتهای جهان، از برادران عرب در منطقه و غيره کمک بخواهند و ... مثل
اپوزيسيون ليبی عمل کنند ...». کلينتون در مصاحبه با صدای آمريکا (27
اکتبر) در جواب به اين سوال که «آيا خوراک ليبی را برای کشورهای
ديگر هم میتوان پخت؟» جواب داد، «بستگی به اين دارد که آيا
مواد اوليهاش هست يا نه. در مورد ليبی جنبشی از طرف مردم بلند
شد و اپوزيسيون تقاضای کمک کرد و دولتهای منطقه هم تقاضای
دخالت کردند.»
اوباما و معاونش نيز صحبت از فوايد «الگوی
ليبی» کردند و گفتند: حتا يک سرباز آمريکائی کشته نشد، به جای يک
تريليون فقط يک میليارد خرج برداشت و دولتهای منطقه هم درگير
بودند.
در هر
حال امپرياليسم آمريکا برای تهيهی «مواد اوليه» سناريوی ليبی
در ايران در سطوح مختلف تلاش میکند:
يکم،
در سطح فراگير کردن ايدئولوژی استعماری که فقط امپرياليستها میتوانند
جمهوری اسلامی را سرنگون کنند و مردم ايران را «آزاد» کنند؛
دوم، پيشبرد
طرح ايجاد «اپوزيسيون» از طرق مختلف -- از جمله استفاده از چماق و شيرينی در
رابطه با گروههای مختلف اپوزيسيون که ريششان در گروی امپرياليستهاست
(بطور مثال هيلاری کلينتون تلويحا به امکان برداشتن مجاهدين از ليست ترور
اشاره کرد) و فشار بر آنها که متحد شوند و «اپوزيسيون معتبری» ايجاد
کنند؛
سوم،
آماده کردن دولتهای عرب منطقه و همچنين ترکيه ( دخالت نظامی ترکيه
در سوريه میتواند پيشدرآمد اين آمادگی باشد).
و
چهارم، فشار بر جمهوری اسلامی با هدف کَندنِ برخی از نخبگانِ نظامی،
امنيتی و سياسی (و پايههايشان) و قرار دادن آنها در راس
«اپوزيسيون» به عنوان ستون فقرات اليت حکومتی آينده.
آمريکا
بيدليل برای همراه کردن بخشی از حکومت جمهوری اسلامی
با خود تلاش نمیکند. همانطور که ژنرالها و سياستمداران قذافی
به راحتی به لباس جديدی درآمدند، در میان سرداران سپاه و وزرا و
آيتاللههای جمهوری اسلامی نيز شاهد فرآيندی
مشابه خواهيم بود. در واقع مهمترين «ماده اوليه» سناريوی ليبی برای
ايران همین است.
آيندهی
ايران و سرنوشت ما را چه کسانی رقم خواهند زد؟
اين آشی
است که برای ما تدارک میبينند! سوال اينجاست که ما چه میکنيم؟
تاريخ
خاورمیانه مملو از سور و سات آدمخواری طبقات حاکم و متجاوزين
امپرياليست بوده است. برای مردم خاورمیانه هيچ راهی جز جاورب
کردن اين آدمخواران و نابود کردن آشپزخانه و سور و سات آدمخواريشان
نيست. تنها بدين طريق میتوان دوران جديدی را آغاز کرد. در اين میان
اوضاع ايران و اينکه آيندهی آن چگونه رقم بخورد تاثيرات تعيين کننده
بر روندهای منطقه خواهد داشت. چنانچه در ايران جنبش سياسی انقلابی
قدرتمندی براه افتد میتواند بساط بازيهای ارتجاعی
و امپرياليستی را بر هم زند.
ساختن
فضای ايدئولوژيک برای بهراه انداختن چنين جنبشی حياتی
است. فعالين کمونيست، روشنفکران انقلابی و مترقی نبايد
اجازه دهند که میدانِ خلقافکار در انحصار مشتی فکرسازِ
شکست خورده و نادم که مکررا خود و ديگران را فريب داده و دائما دشمنان و ستمگران
را زيبا و مقبول جلوه میدهند قرار گيرد. بايد پردههائی
که امپرياليستها و مرتجعين بر روياها و آرزوهای رهائيبخش میکشند
را بيمصلحتجوئی و جسورانه پاره کنند؛ راه جديد زندگی مبارزه
جويانه را به مردم نشان دهند و خود برای گشودن آن راه تکاپو کرده و ازخودگذشتگی
به خرج دهند. با صدای بلند، با تاکيد و بطور مستمر به مردم بگويند که تغيير
واقعی فقط از طريق درهم شکستن کليت ساختارهای سياسی حاکم و
استقرار يک دولت طبقاتی جديد ممکن است – دولتی که
بخواهد و بتواند از سرمايهداران بزرگ داخلی و خارجی خلع قدرت و
مالکيت کرده و راه از بين بردن تمايزات طبقاتی و محو کردن روابط اجتماعی
ستمگرانه را باز کند. بايد افقهای مردم را گسترش داد و
آنان را درگير جنبشی کرد که اعلام کند: ما میخواهيم و میتوانيم
دولتی برقرار کنيم که زنجيرهای وابستگی به بازار جهانی
سرمايه داری را پاره کرده و اقتصاد نوينی را شالوده ريزی کند که
در خدمت به نيازهای مردم و از بين بردن فقر و شکافهای
طبقاتی باشد و نه ثروت اندوزی طرفداران حکومت داخلی و خارجي؛ ما
میخواهيم و میتوانيم جامعهای بسازيم که در
آن ستم سرمايهدار بر کارگر، ملاک بر دهقان، مرد بر زن، ملت بزرگ بر ملت
کوچک برچيده شود، فرهنگ تبعيت جای خود را به فرهنگ آزادی بيان و شورش
عليه بی عدالتی دهد و بينش علمی و جستجوی حقيقت جايگزين
خرافه شود. ما بايد بيوقفه اين و فقط اين افق را در میان مردم اشاعه
دهيم – نه گام به گام و نه بعدا پس از «تحولات دموکراتيک» و سرنگونی «ديکتاتورها» بلکه از همین
امروز.
ضروری و اضطراری است که نه فقط کمونيستها
بلکه روشنفکران واقعا دموکرات نيز با فضای ايدئولوژيک حاکم بر جهان
که توسط چند دهه کارزار بين المللی «کمونيسم مُرد» و «انقلاب مُرد» شکل
گرفته است مقابله کنند.
ما کمونيستها عمیقا بايد درک کنيم وضعيت اسفناک امروز که جنبشهای
مردم به منجلاب بنيادگرائی اسلامی، ناسيوناليسم ارتجاعی و امپرياليسم
کشيده میشوند مستقيما به ضعف مفرط جنبش کمونيستی مربوط است. بايد
خلافِ جريانِ ضد کمونيستی و ضد رهبری حزبی که در جهان غالب است
حرکت کنيم و تاکيد کنيم اگر قرار است انقلابی بشود،
نياز به حزبی انقلابی، با برنامه و استراتژی انقلابی است.
پرولتاريا و ديگر اقشار تحت ستم و استثمار بدون داشتن مرکز سياسی خود -
رهبری سياسی حزبی خود -- نمی توانند راه پر خطر انقلاب را
پيروزمندانه طی کنند. تجربهی تاريخی مکرر نشان داده است در هر آن جا که رهبری حقيقتا انقلابی کمونيستی موجود نيست،
طبقه کارگر و اکثريت مردم بازنده میشوند؛ به کسانی که به شديدترين
وجه زير ستم و استثمارند و بيش از هر قشری نيازمند تغييرات اساسی در
ساختار اقتصادی و اجتماعی و سياسی جامعهاند خيانت میشود
و کنار گذاشته میشوند. بنابراين، طرح افق
کمونيستی و راه کمونيستی و برنامه کمونيستی و ايدئولوژی کمونيستی
در میان مردم مسئلهای مربوط به آينده نيست. بلکه برای باز
کردن راهی متفاوت از راهی که امپرياليستها و مرتجعين و بورژوازی
در مقابل مردم میگذارند، حياتی و نياز روز است.
بحران های
بزرگ سرمايهداری و تشديد بيسابقهی ستم و استثمار، تودههای
مردم را در شرق و غرب به حرکت و شورش در آورده است. دولتهای امپرياليستی
نمیتوانند اين جنبشها را صرفا از طريق سرکوب از حرکت بيندازند
بلکه تلاش میکنند سرکوب را با ترفندهای سياسی ترکيب کرده
و جنبشها را مهار کنند. اما برای امپرياليستها و مرتجعين
همیشه خواستن توانستن نيست. نظام اقتصادی و ساختارهای سياسی
آنان در اقصی نقاط جهان درگير بحران بزرگ و چندسويهای
شده است که پايان ساده و راحتی بر آن متصور نيست. اين بحران، رقابتها
و جدالهای میان دشمنان را حادتر می کند. در
چنين شرايطی، ماهيت ارتجاعی نيروهای سياسی عوامفريب و مشاطهگرانِ
حکام ارتجاعی و نظام سرمايهداری امپرياليستی به
سرعت آشکار می شود و مشروعيت شان در نگاه مردم از میان میرود. اين عوامل دست
به دست هم
داده و کنترل اوضاع را برای دشمنان سخت و گاه غير ممکن میکند.
در چنين شرايطی است که نيروهای کوچک انقلابی که واقعا انقلابياند
يعنی دارای افق و برنامهی تغيير راديکال سياسی و
اقتصادی و فرهنگياند میتوانند در میان تودههای
مردمِ در حال بيداری تبديل به يک قطب شوند و برنامهشان تبديل به
خواست میليونها تن شود که برای تحققش حاضرند جان بر کف بجنگند و در مقابل ارتشهای ارتجاعی داخلی و خارجی به
مثابه ارتشی آگاه و مصمم به پاره کردن زنجيرهای ستم و استثمار صفآرائی
کنند.
پس از
ظهور جنبشهای انقلابی در تونس و مصر و سرنگونی رژيمهای
بنعلی و مبارک، خوشخيالی در مورد اسلامگرايان اين
کشورها فراوان بود. در کنفرانس خاورمیانه در پاريس و لندن ( پاريس،
28 مه 2011 و لندن، 30 مه 2011) که گزارش آن در حقيقت شماره 55 آمد
حتا فعالين چپ کشورهای عرب هشدارهای سخنرانانی چون شهرزاد مجاب
را در مورد لزوم درسگيری از تجربهی تلخِ شکست انقلاب 57
در ايران و قدرت گيری بنيادگرايان اسلامی که اولين عملشان برای
تحکيم قدرت سرکوب زنان و تبديل آنان به بردههای نوين جامعه بود، غلوآمیز
تلقی کردند. حتا نوال سعداوی که عمری را در نقد شريعت اسلام و
مردسالاری در مصر گذرانده است در کنفرانس لندن ضمن اصرار بر اينکه در مصر
انقلابی رخ داده و تودههای مردم با انقلابهای
پی در پی در مقابل بازگشت نظام مبارک خواهند ايستاد در جواب به
سخنرانی شهرزاد مجاب (که در زير آن را میخوانيد) گفت:
«بسياری از جوانان اخوان نزد من آمده و گفتهاند که کتابهای
مرا خواندهاند و به برابری زن و مرد اعتقاد دارند».
اما در تونس حزب اسلامی به رهبری
غنوشی اکثريت آرای انتخابات مجلس را نصيب خود کرد و در مصر اتحادِِ
ارتشِ مبارک و اخوانالمسلمین در حال نابود کردنِ دستاوردهای آن
جنبشِ انقلابی است. امروز در شهرها و روستاهای مصر
نيروهای سازمانيافتهی اخوان و بنيادگرايان سَلفی
در حال اشاعهی حريقوار برنامهی سياسی و
اجتماعی خود هستند، ليبرالها به گوشهای خزيدهاند
و هيچ نيروی چپی در مقابل آنان به خلقِ افکار و سازماندهی مردم
به حول برنامهی سياسی و اجتماعی متفاوتی نيست. بازهم
زنان اولين قربانيان اين روند خواهند بود. اين وضعيت موجب نگرانی شديد نيروهای
مترقی مصر بخصوص زنانِ مبارز مصر منجمله خودِ نوال سعداوی است که
امروز به اضطرار و با صدای بلند در مورد خطر بنيادگرايان اسلامی برای
حقوق زنان هشدار میدهد. آنچه از ابتدا بر آن چشم فروبسته شد اين بود
که بنيادگرائی اسلامی نيروئی قائم به ذات نيست و بدون متصل بودن
به نيازهای سرمايهداری امپرياليستی نمیتواند
تبديل به نيروی سياسی و ايدئولوژيک هولناکی بشود که در چند دههی
گذشته در خاورمیانه شده است.
در
پرتو اين تحولات مطالعهی مقالهی زير اهمیت دو
چندان میيابد. اين مقاله برای اولين بار در مجلهی
آرش شماره 107 انتشار يافت. اما در اصل به
صورت سخنرانی در دو کنفرانس بين المللی «چشم انداز انقلاب درکشورهای خاورمیانه
وشمال آفريقا» ( پاريس، 28 مه 2011
و لندن، 30 مه 2011) ارائه شد.
از
شورش زنان تا آگاهی فمینيستی انقلابی
شهرزاد
مجاب
اين
مقاله را با بحثی در مورد خيزشهای اخير در منطقهی
خاورمیانه و آفريقای شمالی در پرتو تجربهی انقلابِ
1979 ايران، پيآمدهای شکست آن، و مقاومتی که تا به امروز
پيوسته ادامه داشته است آغاز می کنم. امیدوارم که اين تحليل
شخصي/تاريخی پايهی محکمی را برای درک بهتر و توضيح
روشنتر اوضاع اخير منطقه فراهم کند. به 4 موضوع کليدی خواهم پرداخت:
«بنيادگرائی و امپرياليسم»، «فمینيسم کلنياليستی و امپرياليستی»،
«رفرمیسم و انقلاب» و «آگاهی فمینيستی انقلابی». و
بر اين پايه پلاتفرمی را پيشنهاد میکنم برای عمل، جهتِ
آفريدن جهانی که شايستهاش هستيم و بايد بدست آوريم.
زندگی
انقلابی و درسهای آن
تجربهی
انقلابی من ريشه در 5 جنبش درهم بافته دارد: اولی، جنبش ضد جنگ
ويتنام، جنبش حقوق مدنی، جنبش زنان و جنبشهای ضد آپارتايد در
دههی 1970 در آمريکا. دوم، مبارزات جنبش کمونيستی ايران در
داخل و خارج از ايران عليه رژيمِ شاه و حامیان امپرياليست آن در دههی
1970 بخصوص در کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی. سوم،
يادگيری قابل توجه از دستاوردهای چين سوسياليستی و انقلاب
فرهنگی آن. چهارم، مبارزات زنان ايران عليه رژيم اسلامی در بيش از 30
سال گذشته. پنجم، مبارزات فمینيستي-ضد نژادپرستی و ضد جنگ، اشغال و
نظامیگری از زمانِ اولين جنگ خليج در سال 1991. در اين مبارزات
من آموختم که عليه خودم و روابطی که در اطرافم هست شورش کنم. تبديل به يک انقلابی
شدم. انقلابيی که با تمام وجود عاشق مبارزه برای عدالت است با
چشماندازی برای جهانی ديگر که من و شما بايد در آن
زندگی کنيم.
در 12
ژوئن 2009 میليونها تن از مردم ايران عليه تقلب انتخاباتی به
پا خاستند. ديدن تصاوير زنان جوان زيبا و جسور ايران در رسانهها سخت
بيقرارم کرده بود. هر تصوير تلويزيونی و اينترنتی را میبلعيدم
و گاه به انبوه جمعيت خيره شده و در میان آنها به جستجوی خود و
رفقايم در 35 سال پيش میپرداختم. ما هم آنجا بوديم؛ نوشتههای
درشتی را حمل میکرديم با خواست برابری زنان؛ شعار میداديم
«مرگ بر امپرياليسم»، «مرگ بر ديکتاتوری» و «زندانی سياسی آزاد
بايد گردد»! خيال و واقعيت بر صفحه تلويزيون و کامپيوترم بهم پيوند خوردند. گذشته
را در حال زندگی میکردم و خود را در انبوه جمعيت جستجو میکردم.
در تابستان سال 1980 چند شبی را در مقابل سفارت آمريکا در تهران که اشغال
شده بود گذراندم. با غرور فرياد میزديم: «ما قدرتمندترين نيروی
جهان را به زانو درآورده ايم». ما سرمست
از نيروی ارادهمان و حس عمیق حق طلبی آمادهی
فتح جهان بوديم. برای ماهها هزاران تن از ما هر روز در خيابانها
بوديم و خواهان عدالت اجتماعی، برابری، آزادی، دموکراسی و
بسياری عبارات ديگری که بازنمای خواست تغيير بودند. اما سه دهه
بعد نسل جديدی در همان خيابانهای ايران، همان خواستها
را فرياد میزند. چرا و چگونه در میانهی
پيروزی مسلم، شکست خورديم؟ چگونه و چه کسانی موجب از ريل خارج شدن
بزرگترين خيزش مردمی اواخر قرن بيستم شدند – خيزشی که يکی از
بسيار رژيم های نظامی وابسته به آمريکا را در منطقه سرنگون کرد؟
برای
جواب بايد به درسهای انقلاب 1357 ايران رجوع کنيم. انقلابی که
پايگاه تودهای گسترده داشت و اقشار و طبقات اجتماعی گوناگون از
زن و مرد، معلمان، کارگران، دانشجويان، روشنفکران، دهقانان، هنرمندان، کارمندان و
ديگران در آن شرکت داشتند. با وجود آنکه شاه فعاليت سياسی علنی را
سرکوب کرده بود، اما گرايشهای سياسی گوناگون در میدان
بودند – از کمونيستها تا مليگرايان و اسلامگرايان. و چند ماه
مانده به سرنگونی شاه، اسلامگرايان تحت رهبری خمینی
رهبری مبارزات مردم را به چنگ گرفتند. با قدرتگيری اسلامگرايان
در فوريه 1979، انقلاب بسرعت تبديل به ضد انقلاب شد.
روز
جهانی زن در هشتم مارس 1979 در شکلگيری
آگاهی فمینيستی انقلابی من نقش محوری داشت. اول
اينکه، زنان به منزلهی يک نيروی سياسی مستقل در انقلاب
شرکت نکردند. منظورم به منزلهی نيروی مستقل از سياستهای
پاتريارکی است. دوم، خواست آنان برای برابری در چارچوب نظام
ليبرال فمینيستی حقوق که پيشاپيش در کشورهای سرمايهداری
بدون برافتادن پاتريارکی محقق شده است، شکل گرفت. سوم، ظهور زنان در انقلاب
ايران به منزلهی يک نيروی اجتماعی جديد به گونههائی
متفاوت چالشی بود به نيروهای چپ، سکولار، مليگرا، و اسلامگرايان.
با استقرار جمهوری اسلامی، نيروهای اسلامگرا پروژهی
بشدت خشونتبار و جاهطلبانهی خود را برای
بازسازی دينی ماشين دولتی که فتح کرده بودند آغاز کردند. زنان
اولين آماجِ اين پروژهی ديني-پاتريارکال بودند. حجاب اجباری شد
و قانون اساسی اسلامی بر پايهی شريعت نگاشته شد و در آن
صراحتا بر نابرابری جنسيتی تاکيد شد و گام به گام رژيم آپارتايد
جنسی برقرار شد. نيروهای مترقی، منجمله گروههای چپ
با گرايشهای متنوع سوسياليستی و کمونيستی و همچنين
نيروهای مليگرا، در مقابل اين تهاجم، زنان را تنها گذاشتند و به اين
معنا در عمل با پروژهی رژيم اسلامی مبنی بر
«اسلامی کردن» زنان و روابط جنسيتی همراه شدند. میخواهم
روی نيروهای چپ که منهم بخشی از آن بودم تمرکز کنم. چپها
به مبارزه جهت بهبود وضع اقتصادی و مبارزه عليه امپرياليسم نسبت به مبارزهی
زنان برای رهائی از ستم تقدم
قائل شدند. به عبارت ديگر آنان اين حقيقت را درک نکردند که حمله به زنان
بخشی از حملهی همه جانبه عليه طبقه کارگر، از زن و مرد، است.
آنان اين حقيقت را درنيافتند که ستم بر زن بخشی کليدی از ايجاد شرايط
برای استثمار سرمايهداري/امپرياليستی کليهی مردم
کارکن است و ماهيت طبقاتی رژيمِ حاکم زير پوشش ايدئولوژی تئوکراتيک
پنهان شده است. تحليل آنان از لفاظی ضدِ امپرياليستی رژيم نشانهی
رويکردِ اکونومیستي/کارگرگرائی بود که رابطهی
ديالکتيکی میان دين، پاتريارکی و سرمايهداری را در
دوگانهی ساده انگارانهی دشمن داخلي/خارجی
مستور میکرد. اما هزاران زن دست از مقاومت نکشيدند و بدون بهرهمندی
از يک دستورِ کارِ فمینيستی راديکال نبرد عليه رژيم تئوکراتيک را
ادامه دادند.
در دههی
1980 زنان هزار هزار دستگير و زندانی شدند و صدها تن از آنان در همان دهه و
بخصوص در قتلعام زندانيان سياسی در سال 1988 اعدام شدند. اين زنان
لزوما نه به دليل مبارزه برای حقوق زنان، بلکه عمدتا به دليل کمونيست بودن و
يا عضويت در سازمان مجاهدين (جريان اپوزيسيون اسلامی) دستگير و شکنجه و
اعدام شدند. اين دوره ای است که رهبر شناخته شدهی جنبش سبز
يعنی میرحسين موسوی نخست وزير رژيم اسلامی بود. از سال
2009 به اين سو بازهم صدها زن فعال دستگير شده و در زندانهای
جمهوری اسلامی مورد شکنجه و تجاوز قرار گرفتهاند.
با
مشاهدهی وقايع هشت مارس 2011 در میدان تحريرِ مصر خاطرهی
روز جهانی زن در هشتم مارس 1979 (اسفند 1357) در تهران برايم زنده شد و مرا
عمیقا نگرانِ زنان مصر کرد که توانسته بودند با مبارزات خود، دوش به دوش
مردان، نظمِ زنستيز و مردانه را – هر چند موقتا – به چالش بکشند. به زنان مصر
همچون زنان ايران اعلام شد که «بر سر جای خود در خانه بازگرديد»! زنان ايران
جواب دادند: «ما انقلاب نکرديم که به عقب برگرديم»! و نوال سعداوی در هفتهنامهی
الاهرام نوشت: «تاريخ به ما آموخته است که چگونه انقلابهای مردمی
توسط بقايای رژيم سرنگون شده سِقط شدهاند و اولين موضوعی که
قربانی شده است حقوق زنان بوده است.» (نوال سعداوی، «کمبودهای کمیته
قانون اساسی نوين»- الاهرام 26 فوريه 2011.)
با
توجه به تجربهی مشترکِ زنان بيم دارم که شورشِ زنان عرب را پيروزمند
بشمارم زيرا بذرهای شکست را در بطن اين پيروزی نهفته میبينيم.
شاه
ايران در 11 فوريه 1979 (22 بهمن 1357) سرنگون شد و 32 سال بعد در 11 فوريه 2011 ،
مبارکِ مصر از صندلی قدرت پائين کشيده شد! خلعِ قدرت از سرانِ ديکتاتورِ
دولتهای تونس و مصر به معنای خلع قدرت از دستگاه دولتی
نيست. همانطور که میبينيم قوهی قضائيه، ارتش و نظام
اجرائی که حاکمیت بيرحمانهی مبارک را به مدت سه دهه، با
حمايتِ کامل آمريکا، تقويت و حفاظت کرد مسئول «پروسهی گذار» شده است.
در
ادامه، بر پايهی گزارههای فوق مايلم توجه شما را
به چهار موضوع جلب کنم – موضوعاتی که برای ترسيم چشم انداز و تدوين
نقشهی عملِ فمینيستی انقلابی – يعنی نقشهای
انقلابی که رهائی زنان را در مرکز پيشروی مبارزه
طبقاتی میگذارد – کليدی میدانم. اين چهار
موضوع عبارتند از: «بنيادگرائی و امپرياليسم»، «فمینيسمِ
استعماری و امپرياليستی»، «رفرمیسم و انقلاب» و «آگاهی فمینيستی
انقلابی».
بنيادگرائی
و امپرياليسم
اغلب، حق انتخاب از میان دو «انتخاب»
يعنی ارتجاع دينی و امپرياليسم به ما اعطا میشود! بايد
جسورانه اين «انتخاب» را رد کرد. به اعتقاد من بنيادگرائی و امپرياليسم
تضادی نيست که مثلا يک طرف آن نماد پسرفت و ديگری نماد پيشرفت
است؛ يک سوی آن آزادی و طرف ديگر استبداد، يک طرف برابر با تمدن و طرف
ديگر برابر با بربريت يا يک طرف نمادِ آزادی زن و ديگری نماد انقيادِ
وی. اين دو در عينِ حال که با يکديگر ستيز میکنند اما هردو در
مقابل رهائی زنان، دموکراسی مردمی، استقلال، برابری، حقوق
بشر، سکولاريسم و سوسياليسم هم دستاند (و در اينجا منظورم از سوسياليسم،
سوسياليسمِ واقعی است و نه سرمايه
داری دولتی به اصطلاح «سوسياليسمِ واقعا موجود» که در کشورهای
بلوک شرقِ سابق برقرار بود). تاريخا نيز بنيادگرائی اسلامی و سرمايهداری
غربی نه يک تضاد بلکه همزيستی دو گروهبندی مختلف بودهاند.
به عبارتِ ديگر، طرفين همزيستی کرده و از اين همزيستی بهره میبرند
همانطور که سرمايهداری و مسحيت يا سرمايهداری و يهوديت
با يکديگر همزيستی میکنند، خويشاوندند، متفق و همکارند و در
عين حال که ستيز دارند، همبستهاند. آمريکا و ديگر قدرتهای
غربی نقشهای برای ممانعت از گسترشِ نفوذ اتحاد
شوروی که به دروغ مساوی با کمونيسم قلمداد میشد داشتند و
با اين هدف، راه را برای قدرتگيری اسلام در ايران، پاکستان و
افغانستان گشودند و از آن حمايت کردند.
اين به
معنای آن است که تقليل نزاعهای منطقهی خاورمیانه
و آفريقای شمالی به مسئلهی «بنيادگرائی» يا
«امپرياليسم» محتوای طبقاتی مبارزه را تحريف میکند.
آمريکا و ديگر قدرتهای غربی از اين دشمنسازی سادهانگارانه
برای بسيج شهروندان خود در خدمت به سلطهگری سود میجويند.
اسلامیهای رنگارنگ نيز از آن برای تبليغِ اسلام به منزلهی
تنها منبع مقاومت عليه ستم و سلطه بهره جسته و مردم را زير پرچم دين جمع میکنند.
رويکرد
فمینيستی انقلابی دارای موضع متفاوتی است. نقطه
عزيمت، مشکلِ هويت، اصالت، فضا، بومیت، يا بدن نيست. مسئله اين است که چرا
پس از قريب به يک قرن مبارزه برای آزادی و دموکراسی و بيش از
نيم قرن مبارزه برای استقلال، مردم اين منطقه کماکان در رنجند و شايد بتوان
گفت حتا بيش از يک قرن پيش؟ چرا سنگسارِ زن که تقريبا به فراموشی سپرده شده
بود، اکنون توسط قوانين دولتی تقديس میشود؟ چرا اشغال، نظامیگری
و امنيتی کردن به کليهی جوانب زندگی خصوصی و
عمومی گسترش يافته است؟ از ديدگاه فمینيستی انقلابی، دين
را (چه اسلام و چه اديان ديگر مانند يهوديت، مسيحيت و بودائيسم و غيره) نمیتوان
از ساختارهای قدرت سرمايهداری و امپرياليستی بطور کل جدا
کرد. امپرياليسم از طريق بازار، دولت، فرهنگ، دين، جامعهی
مدنی، رسانهها و ايدئولوژيِ پنهان در افکار و مفاهيمی
چون «تقويتِ دموکراسی» وارد زندگی ما میشود.
فمینيسم
استعماری و امپرياليستی
برای تشريح اين پديده من از تحقيق دامنهدارم
در مورد تاثيرات اشغال عراق بر فعاليت زنان سود خواهم جست. من «وضعيت جنسيت» را در
عراق نگرانکننده يافتم. اين ملتی است که از طريق تجاوز نظامی
نيروهای امپرياليستی و اشغال به اصطلاح «آزاد» شد. به جای رژيم
ديکتاتوری صدام حسين، ائتلافی از نيروهای عشيرهای
و مليگرا با دستور کار سرمايهداری نئوليبرال قدرت را گرفتند.
عراق اول غارت، چپاول، تحقير و ازهم گسيخته شد و بعد پروژهی عظيمِ
«سازندگی بعد از جنگ» طراحی شد تا جنگ و اشغال امپرياليستی
تداوم يابد اما اين بار تحت نام «صلح» و «بازسازی». فمینيسم
استعماري/امپرياليستی با هدف «آزاد» کردن و تقويت «دموکراسي: از طريق انجياوهای
زنان با ماموريت «نجات» فمینيزه شدهشان وارد میدان شدند تا اين
«صلح» امپرياليستی را به عمل بگذارند.
برخی
زنان عراقی در «شراکت» با گروههای دستراستی،
محافظهکار و ضدِ فمینيست وظيفهمند شدند که بخش «جنسيت» پروژهی
«بازسازی» امپرياليستی را به عمل درآورند. اين شراکت منجر به سياستهای
فمینيستی منفعل شد که برای دست به عمل زدن به آژانسهای
کمک دهنده (funding agencies) تکيه میکند. اين وابستگی مالی و
سياسی به منابع خارجی موجب رشد فرهنگ خودروئی، فساد، خصومت و
رقابت از نوع کاپيتاليستي- مردانه
در میان فعالين زن شده است. مهمتر آن که جنبش زنان را تا بدان
حد غير سياسی، نهادينه، بوروکراتيزه و تکه تکه کرده است که مبارزه عليه
پاتريارکی فئودالي- ديني-کاپيتاليستی يا مقاومت زنان عليه نظامیگری
و امنيتی شدن جامعه، محدود شده است به گفتمان پوچ در مورد حقوق بشر، اصلاح
ساختار قانون يا ارائهی خدمات برای زنانی که
قربانی خشونتاند. در اين جامعه که توسط جنگ پاره پاره شده
است، سلطهی سياسی و اقتصادی آمريکا به سنتی کردن،
احيای عشيرهگری و به عصرِ حجر بردن جامعه خدمت کرده
است. جمعِ محدود فعالين فمینيست، پروژهی مبارزه عليه
پاتريارکی فئودالی، عشيرهای، ملی، دينی،
کاپيتاليستی را تَرک کردهاند و به دام نقشه «حقوق جنسيتی» فمینيسم
استعماری و امپرياليستی افتادهاند.
انجياوئی کردن بطور
کلی پروژهای عليه مبارزات انقلابی و ضد
کاپيتاليستی است. اما برخی شاهدان و فعالين میگويند که
انجياوها نه تنها نيازهای واقعی چشمپوشی
شده توسط دولت و بازار را در دست میگيرند بلکه پتانسيلا محل مبارزهی
میان دولت و شهروندان میباشند. استدلال من آن است که اگر ما
دست به تحليلِ فمینيستی طبقاتی پيچيده و بسيار فکر شده نزنيم،
خيلی راحت به دام سازماندهی در درون فضای جامعه
مدنی خواهيم افتاد و آن را جذاب و سودمند خواهيم يافت. جامعهی
مدنی مجموعهای از تضادهای طبقاتی است که در آن
دولت و بازار با يکديگر همکاری میکنند تا تنشهای
اجتماعی را تخفيف دهند. خيلی ساده جامعه مدنی فضائی است
برای خواباندن و سرد کردن عصبانيت مردم عليه دولت سرکوبگر. اخيرا
اوباما اعطای بستههای کمک به تونس و مصر را اعلام کرد. اين طرح
را بايد به عنوان بخشی از استراتژی جديد آمريکا در خاورمیانه
برای کنترل و انتظام اوضاع يا مکانيسم سرکوب برای ممانعت از بلند شدن
امواج انقلابی در منطقه ديد. رويکردِ يک خط فمینيستی
انقلابی بايد بالا بردن آگاهی، بسيج و سازماندهی زنان
برای خواست گسست کامل از و درهم شکستن نظم پدرسالاری ديني-
کاپيتاليستی در هر کشور و در سطح جهانی باشد.
رفرمیسم
يا انقلاب
برای متمايز کردن رويکردِ رفرمیستی
از رويکردِ فمینيستی انقلابی من از شناخت و تجربهی
خودم در مبارزهی زنان ايران عليه رژيم تئوکراسی بهره خواهم
جست. در سه دههی گذشته زنان ايرانی به روشنی نشان دادهاند
که هرچند اصلاح روابط جنسيتی اسلامی در ايران مسلما ممکن و
ضروری است اما رژيم پدرسالاری ديني-کاپيتاليستی را پايان نخواهد
بخشيد. از چشم انداز فمینيستی انقلابی، پدرسالاری نه
محصول رفتاری ناشايست و سوء تفاهم و بيسوادی بلکه يک نظام است. طبعا میتواند
همه اين صفات را هم داشته باشد. بنابراين، پدرسالاری در عين اينکه از ديگر
صورتبنديهای اجتماعی مستقل است بدانها وابسته هم هست. نمیتوان آن را به
دين تقليل داد حتا در دولتهای تئوکراتيک چون ايران. يا نمیتوان
آن را به استثمار طبقاتی در نظامهای اقتصادی فروکاست. برابری
در قانون حتا اگر شامل برابری جنسيتی شود به سختی میتواند
چنين نظامی را محدود کند چه برسد به درهم شکستن آن.
در
مورد پدرسالاری در دولتهای تئوکراتيک اسلامی، اصلاح
قانونی در چارچوب قانون اسلام ممکنست تا حدی خشونت جنسيتی
دولتی را ملايم کند اما سنگ بنای رژيم اسلامی يعنی قانون
اساسی زن ستيز آن را دست نخورده باقی میگذارد. زنان رفرمیست
– از سکولار تا اسلامی – که کمپين «يک میليون امضاء برای لغو
قوانين تبعيض آمیز» را تاسيس کردند معتقدند که زنان در مبارزهی
خود عليه رژيم تئوکراسی، «پراگماتيست» و «واقعگرا» باشند. در
نتيجه، استراتژی تدريجی و ذرهای فشار بر دولت از طريق
مکانيسم اصلاح قانونی را خودِ
استراتژی درهم شکستن دولت قلمداد میکنند. در حاليکه درواقعيت
رفرمیسم صرفا قادر است بهبود بخشد بدون آنکه ماشين دولتی را درهم
شکند. اصلاحات، ضروری و مهم است اما
رفرمیسم به منزلهی ايدئولوژی عقبگراست. رفرمیسم
ايدئولوژی طبقات حاکم است و در نتيجه اصلاح قانونی بطور اجتنابناپذير
سلطهی تئوکراسی پدرسالار را بازتوليد کرده و تقويت میکند.
از نقطه نظر خط فمینيستی انقلابی، اصلاح قانون جواب نيست و در
واقع بخشی از مشکل است. درهم شکستن بيابهام و انقلابی کليت
رژيم از طريق مبارزات توده ای زنان و مردان تنها استراتژی «پراگماتيک»
و «واقعگرا» میباشد
.
آگاهی
انقلابی فمینيستی
عليرغم همهی موانع، زنان در سراسر
منطقه پيشرفتهای چشمگيری کردهاند. اما چالش
اصلی اين است: تکوين يک پروژهی فمینيستی
انقلابی در عصر گيجی تئوريک و
فقدان يک جنبش قدرتمند بينالمللی زنان در شرايطی که
اَشکال متجاوزتری از امپرياليسم به ظهور رسيده است؛ بدون افتادن به حمايت از
پروژههای نژادپرستانه، مردانه و بنيادگرايانه و
استعماری. چالش ديگر ناسيوناليسم قومی است که در بسياری موارد
نيروی محرکهاش بنيادگرائی اسلامی، عظمتطلبی
فرهنگی و اختراع قبائل و سنتهاست. زنان آماج اصلی اين گرايشهای
سياسياند. آگاهی فمینيستی انقلابی به ما امکان میدهد
که پيچيدهگی ساختار قدرت جهانی کنونی را بر بستر
تاريخی استعمار و سرمايهداری بخصوص ماهيت بسيار مردانه و
پدرسالارانهی آن درک کنيم. اين آگاهی بستر پنهان کشمکشهای
نژادی، قومی و دينی خشونت بار جهانی را که موجب جابجائيهای
بزرگ جمعيتی، فقر و خشونت میشود را آشکار میکند.
همچنين ماهيت پدرسالارانه/مردانهی ناسيوناليسم فرهنگی بخصوص
ساختار روابط قدرتی را که توليد میکند و بی
عدالتی، نابرابری و خشونت و ترور را بازتوليد می کند.
سرانجام
میخواهم تاکيد کنم که جنبش چپ/کمونيستی ايران در سال 1357 درک
عمیق و علمی از فمینيسم و رابطه فمینيسم و طبقه نداشت.
بنابراين نمیتوانست پدرسالاری را به چالش بگيرد و نتوانست
پدرسالاری را به منزلهی يک رژيم روابط اجتماعی درک کند.
در فقدانِ اين آگاهی، چپ در قبال سياستهای تئوکراتيک-
بورژوائی سکوت اختيار کرد. وقتی با تحسين به خيزشهای
اخير مینگرم از گونهگونی مردم در خيابانهای
جهان عرب حيرت میکنم.اما هنوز پايان ماجرا روشن نيست. بدون يک
تئوری انقلابی، بدون تشکيلات انقلابی، بدون آگاهی فمینيستی
انقلابی هيچ انقلابی نخواهد بود. «مسئله زن» و مسائل ديگری چون
فقر، استثمار، سرکوب و نابرابری را نمیتوان از طريق انتخابات
آزاد و نمايندگی پارلمانی حل کرد. مسلما من مخالف انتخابات آزاد و
پارلمان نيستم. اما میخواهم تاکيد کنم که اصلاحات دموکراتيک نيز فقر
و پدرسالاری را بيرون نخواهد کرد و مطمئنا از بين نخواهد برد. مبارزه
برای سرنگونی نظام سرمايهداری و نهايتا لغو طبقه، نظام
پاتريارکی، ستم ملی و نژادی و دينی پروژه ای است که
بدون تئوری مارکسيست-فمینيستی که بخشی از سنتزنوينِ
تئوريهای کمونيستی باشد و جنبش کمونيستی نوسازی شده
میسر نخواهد بود.
بالاخره
اينکه انترناسيوناليسمِ فمینيسم انقلابی آلترناتيو در مقابل
امپرياليسم، بنيادگرائی و ناسيوناليسم است. انترناسيوناليسم صرفا يک چشم
انداز رومانتيک کمونيستی، سوسياليستی، آنارشيستی يا چپ
های روياپرداز نيست. بلکه در جهانی که در واقع يک نظام سرمايهداری
ادغام شده است جزو واجبات است و اين جهان تنها يک راه حل دارد: ا نقلاب. مردم خاورمیانه
بيش از يک قرن مبارزه برای برابری جنسيتی، دموکراسی،
آزادی و سوسياليسم را همراه با مردم غرب تجربه کردهاند. اين سياست
مشترک و نه هويت های متفاوت دينی، ملی، زبانی،
نژادی و جغرافيائی، کليد آيندهای بدون جنگ،
گرسنگی، استثمار و سلطه است.
نوشته
زير بخشی از گزارش سياسی پلنوم هفتم کمیتهی
مرکزی حزب کمونيست ايران (م.ل.م) است. گزيدهای از گزارشهای
ديگر به مرور در نشريه حقيقت انعكاس خواهند يافت.
بخش
اول : تحليل از اوضاع
سياسی و وظايف ما
تحليل
از اوضاع عينی يعنی تحليل از وضعيت طبقات ارتجاعی و طبقات
مردمی، ارزيابی از تغيير در صف آرائيهائی که در جامعه و
همچنين در درون هيئت حاکمه شکل میگيرد. اين تحليل وظايف کنکرت
ما را در زمینهی تدارک و انجام وظيفهی مرکزيمان
(كسب قدرت سياسی از طريق جنگ انقلابی) تعيين میکند.
در سال
1388 شکافهای درون هيئت حاکمهی جمهوری
اسلامی تبديل به شکافی آشتيناپذير شد يعنی با
کودتای نظامی- انتخاباتی حل و فصل شد. اين وضعيت به تضادهای
میان مردم و حکومت نيز دامن زد و هوای تازهای در جامعه
وزيدن گرفت. درهم پيچيدگی اين دو تضاد اوضاع را شکل داد. جنبشی شکل
گرفت که نيروی محرکهی اصلياش تضادِ اقشار و طبقات
گوناگون مردم با اين نظام بود -- ستم و استثمار طبقاتی، فقر، بيکاری،
و گسلهای اجتماعی چون ستم بر زنان و جوانان و ستمگری
ملی. اما بطور کلی و در نهايت جناح اصلاحطلب حکومت توانست
چارچوبههای خود را به آن تحمیل
کرده و آن را زير رهبری خود درآورد. تودههای مردم در نتيجهی
تضادهای خودشان با کليت اين نظام به حرکت درآمدند اما صف آرائی
اصلی که بر پهنهی سياسی جامعه تسلط يافت، صف آرائی
دو جناح از حکومت در مقابل هم بود.
در آن
موقع اين وضعيت را "اوضاع عاليست ... اوضاع خطرناک است" توصيف کرديم. «اوضاع
عاليست» زيرا تودهها در سطح میليونی پا به صحنهی
مبارزه گذاردهاند و دشمنان مردم متفرق و بحرانزدهاند. «اوضاع
خطرناک است» زيرا قطبی شدن جامعه بر حسب تضاد میان مرتجعين
قطبی شدنی نامساعد است زيرا راه انقلاب و ريشهکن کردن اين نظام
را میبندد. با احتساب اين اوضاع متناقض در آن زمان گفتيم وظيفهی
سياسی حزب ما و کل جنبش چپ آن است که اين قطببندی را برهم زند
و با گرايش غالب در میان تودههای مردم که حتا در مبارزه با
بورژوازی گرايش به آن دارند که به زير بال يک جناح از بورژوازی بروند
مقابله کنيم.
مسلما
تغييراتی در اوضاع صورت گرفته اما بهيچوجه آنگونه که میخواستيم
و آن حد که انتظار داشتيم نبوده است. در نتيجه، فعاليتها و کارزارهای
مبارزاتی ما در همه شاخههای فعاليت بايد اين معضل را نشانه
گيری کند.
وضعيت
ابتدائی تحت تاثير عوامل گوناگون دچار تغييراتی شده و نقاط عطف
مهمی را از سر گذرانده است که آخرينِ آن 25 بهمن 1389 بود. میتوان
گفت توهمات مردم نسبت به رهبری اصلاح طلبان (رهبری «سبز») به مقدار
زيادی ريخته است ولی به اين معنا نيست که ديگر دنبال انتخاب میان
«بد و بدتر» نخواهند رفت و دوباره به زير
بال جناحی ديگر نخواهند رفت. وضعيت در اين زمینه هنوز از نقطه عطف
ضروری و عاجل عبور نکرده است. علت عمدهی اين امر آن است که
ريختن توهمات مردم نسبت به رهبری سبز در نتيجهی کار آگاهگرانهی
عمیق سياسی و ايدئولوژيک از سوی کمونيستهای
انقلابی نبوده است بلکه قسما نتيجهی درسگيری از
تجربه بوده است که البته عامل بسيار مهمی در آگاهی تودهها نسبت
به موضع و حرکات طبقات گوناگون است اما اگر در سطح خودبخودی بماند تحت تاثير
جريان بورژوائی ديگری تبديل به نوع ديگری از توهم به نيروها و
برنامههای بورژوائی میشود. بطور مثال امروز
جناحی از خود رهبری سبز (بخصوص سخنگويانشان در خارج) مبلغِ «الگوی ليبی» شده است و در اين زمینه
خلق افکار میکند. در نتيجه بخش بزرگی از رويگردانی از
رهبران اصلاح طلب، روی اوردن به توهمات ديگر است.
بحران
نظام جمهوری اسلامی، هم به دليل فروپاشی مشروعيت ايدئولوژيك-
سياسی آن و نيز فروپاشی اقتصادياش بسيار جدی است و حل
مشکلات اساسياش قابل تصور نيست. بر اين بستر تضاد بين جناحهای
مختلف هيئت حاکمه بطور فزايندهای حادتر میشود و دورنمای
حل و فصل آن به طرق مسالمتآمیز وجود ندارد. اما بحران فزايندهی
دشمن بخوديخود منجر به غلبهی صفآرائی انقلاب- ضد
انقلاب بر صحنهی سياسی جامعه نخواهد شد. تا زمانی که ما و
چپ راديکال و انقلابی که خطر اوضاع
را میبيند و واقعا میخواهد در بازکردن راهی ديگر
در مقابل جامعه تلاش کند، نتوانيم بخشی از مردم را نسبت به ماهيت تمام «آلترناتيو»های
ارتجاعی و امپرياليستی، نسبت به مختصات جامعهی آيندهای
که واقعا به نفع اکثريت مردم است و راه رسيدن به آن آگاه کنيم و بر اين مبنا آنان
را در اشکال گوناگون و لايههای گوناگون سازماندهی کنيم، قطب
بندی نامساعد به اشکال گوناگون بازتوليد خواهد شد. اگر بخش بزرگی از تودهها تا ديروز
به موسوی و کروبی توهم داشتند، فردا میتوانند به «کنگره
ملی»ها و ائتلافهائی با ترکيبهای گوناگون از
اصلاح طلبان و اصول گرايان و نظامیان و مجاهدين و سلطنت طلبان و مرتجعين کرد
و آذری و عرب و بلوچ و روشنفکران مداح غرب و مدل رضاشاهی و غيره دخيل ببندند.
در هر حال، جدا از اينکه در هر مقطع زمانی مفروض چه ذهنيتی بر تودههای
مردم غلبه کند، موجوديت آنان بطور عينی در تضاد خصمانه با نظام
جمهوری اسلامی و کليت روابط طبقاتی – اجتماعی غالب بر
جامعه قرار دارد و همین واقعيت پايهی مادی و
امکان آن را برای ما فراهم میکند که راهی ديگر، راهی انقلابی برای سرنگونی
جمهوری اسلامی و استقرار يک حاکمیتِ طبقاتی متفاوت را
به میدان آورده و تبديل به افق و راه اکثريت مردم کنيم.
بحرانِ
حکومتی جمهوری اسلامی
تکثير
تصاعدی جناحهای جمهوری اسلامی نشانهی
ديگری از بحران حکومتی جمهوری اسلامی است. مشخصهی
اين بحرانِ حکومتی، ازهمپاشيدگی مرکزيتِ ايدئولوژيک و سياسی
واحد آن بوده است. کودتای انتخاباتي- نظامی سال 88 نه تنها نتوانست
«مرکز» را انسجام بخشد بلکه بوجود آمدن گروهبنديهای مختلف در میان
اصولگرايان نيز بازتاب فروريزی بيشتر «مرکز» يا عمود خيمهی
اينان است. اين ازهمپاشيدگی، بطور عينی، ضرورت شکل دادن
به صفآرائی جديدی از نمايندگان طبقات استثمارگر جامعه را برای
طبقهی سرمايهداران بوروکرات-کمپرادورِ حاکم بوجود آورده است و
جناحها و گروهبنديهای مختلف در تکاپوی پاسخگوئی
به اين ضرورتاند.
از
آنجا که ايدئولوژی اسلامی عمودِ خيمهی اين حکومت بوده
است بنابراين هر يک از گروهبنديهای حکومتی که سعی
میکنند ائتلاف معتبر و کارآمدی بسازند بطور اجتنابناپذير
بايد يک ايدئولوژی هم برای ائتلاف خود تعريف کنند. ايدئولوژی اسلامی
خمینی چسبِ متحدکنندهی گرايشات گوناگونی بود
که جمهوری اسلامی را بوجود آوردند. اين چسب ايدئولوژيک، ضمنِ متحد
کردنِ ائتلاف طيفهای مختلف حاکمیتِ جمهوری اسلامی، در میان مردم نيز عاملی برای
اِعمال اقتدار و کسب مشروعيت بود. رويکردِ موسوی به اين فروپاشی
ايدئولوژيک، فراخوانِ بازگشت به دوران طلائی خمینی است. رويکردِ برخی اصولگرايان
مطلقهتر کردن ولايت مطلقه فقيه است. و جناح احمدی نژاد- مشائی با
رويکردِ ايدئولوژی اسلامی- آريائی به میدان آمده و
برای پايههای حزباللهی و خشکه مقدسِ جمهوری
اسلامی داستان «زمان حضور» را ساخته است.
ايدئولوژی اسلامی- آريائی مشائی
از ايدئولوژی اسلامی- کماليستی حزب آکپ ترکيه (حزب توسعه و
عدالت) الهام میگيرد. اين سازهی ايدئولوژيک سه پايه
دارد: اسلامی، ناسيوناليستی و دوستی با غرب. از نظر اين جناح، اصلاحات
ايدئولوژيک بايد محور يا ديرک اصلاحات در جمهوری اسلامی باشد. به اين
دليل جناح مذکور مدعی است که از جناح اصلاح طلبِ حکومت هم اصلاحطلبتر
است. اين جناح علاوه بر اينکه قصد دارد پايههای جناح اصلاح طلب را به سوی خود جذب کند و برای
طبقات میانی و روشنفکران جذاب به نظر آيد نگاهی هم به غرب دارد
و در واقع سازهی ايدئولوژيکيی ارائه میدهد
که از بنيادگرائی اسلامی فاصله دارد و میخواهد خود را از
مدار تخاصم امپرياليسم- بنيادگرائی بيرون
بکشد و در عين حال مانند آکپِ ترکيه لفاظيهای
انتقاد از «مظالم صهيونيسم» و «مظالمی که بر ما رفته» را نگاه دارد. تکثر جناحها در جمهوری
اسلامی موجب تکثر قطبهای قدرت نظامی هم هست. نيروهای
نظامی يکپارچه نيستند و با وجود آنکه جعفری بطور مکرر اعلام میکند
«سپاه» کنترل صحنهی سياست را در دست دارد اما واقعيت چيز ديگريست. اگر نيروهای نظامی
دارای فرماندهی يکدست بودند، صف آرائيهای متخاصم درون
حکومت سريعتر به نتيجه میرسيد.
عوامل
جهانی
عوامل جهانی
در بيثباتی جمهوری اسلامی تاثيرات تعيين کننده دارند. ما
همیشه گفتهايم که عرصهی جهانی در شکل گيری صحنهی
سياسی داخلی تاثير تعيين کننده دارد و زمانی که میخواستيم
اين اصلِ عام را در مورد بحران جمهوری اسلامی کنکرت کنيم به تضاد حاد میان
جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا اشاره میکرديم. اما جوانب
مهم ديگری نيز در کارند.
فروپاشی
اتحاد ايدئولوژيک و سياسی هيئتحاکمهی جمهوری اسلامی
بيارتباط با وضعيتی که در سطح جهانی در رابطه با تضاد امپرياليسم- بنيادگرائی اسلامی
بوجود آمده نيست. میتوان گفت تضاد امپرياليسم- بنيادگرائی جايگاه
گذشته را در شکل دادن به صحنهی سياسی جهان ندارد. اين به معنای
آن نيست که تضاد مهمی نيست و نقشی در شکلدهي صحنهی
سياسی جهان بخصوص خاورمیانه بازی نمیکند. در عينحال
واضح است که جمهوری اسلامی موقعيت گذشته را در اين تضاد ندارد. به اين
معنا که جمهوری اسلامی، بطور عينی، مانند گذشته سردمدار يک
سر اين تضاد نيست. وقتی میگوئيم «بطور عينی» منظورمان آن
است که باند حاکم هنوز تلاش میکند آن نقش را بازی کند تا
بتواند از آن بعنوان اهرم معامله استفاده کند ولی بطور عينی ديگر نمیتواند
آن نقش را بازی کند. ايران جايگاه
خود را بعنوان سردستهی قطب بنيادگرائی اسلامی از دست
داده است. اين امر عمدتا به دليل دگرديسی خودِ جمهوری اسلامی است.
به تاثيرات ادغام عمیقتر ايران در نظام سرمايه داری جهانی
نبايد کم بها داد. اين امر بر موقعيت و ماهيت اقشاری که از طريق «انقلاب
اسلامی» در راس فرآيندهای سرمايه داری قرار گرفتند تاثيرات تعيين
کننده گذاشته است. رژيم جمهوری اسلامی با رژيمهای کشورهای
تحت سلطهی ديگر تفاوت کيفی ندارد و به اين معنا يک دولتِ
متعارف وابسته به نظام جهانی سرمايهداري- امپرياليستی است.
مانند کليهی رژيمهای کشورهای تحت سلطه، همهی
باندهای رژيم جزو شرکای تجاری و مالی بلوکهای
بزرگ سرمايهداری جهانی هستند.
در
واقع فرآيند گلوباليزاسيونِ سرمايهداری در 20 سال گذشته موجب ادغام بيشتر
ايران در نظام سرمايهداری جهانی و رشد سرمايهداری
در ايران شده است. اين فرآيند، هم موجب تغييراتی در موقعيت طبقات «بالا» شده
و هم موقعيت و ترکيب اقشار و طبقات «پائين» جامعه را دستخوش دگرگونی کرده
است. مثلا، بخش بزرگی از اقتصاد دهقانی و همراه با آن جمعيت دهقانی
از میان رفته و سيل مهاجرت موجب بوجود آمدنِ شهرهای بزرگ شده است. تغييرات
مهمی در روابط اجتماعی پديدار شده است. اين فرآيند در بيرون کشيدن
زنان از خانه و از تارهای روابط اجتماعی سنتی و اخلاق سنتی
نقش مهمی داشته است.
گلوباليزاسيون
در موقعيت و جهتگيری باندهای مختلف حکومت تغييرات مهمی
بوجود آورده است. تکثر جناحها در جمهوری اسلامی متاثر از
اوضاع جهانی و سيال بودن توازن قدرت در جهان هم هست. شيفتهای مهم در جهان تاثيرات
انکارناپذير بر جمهوری اسلامی داشته است. بطور مثال، سراشيب آمريکا و
ظهور چين به عنوان قدرت اقتصادی چالشگرِ آمريکا تاثيرات بزرگی بر جهتگيريهای
جهانی اقشار مختلف سرمايهداری بوروکراتکمپرادور ايران
گذاشته است. به اين معنا تکثر جناحها علاوه بر اينکه نشانهی بحران
ساختاری (مرکزشان فروپاشيده) و اختلاف ديدگاه میان آنهاست نشانهی
اختلاف منافع باندهای انحصاری اقتصادی وابسته به قدرتهای
بزرگ متفاوت هم هست.
تناسب
قوای میان قدرتهای جهانی بسيار سيال و بيثبات
است. اين وضع از زمان فروپاشی شوروی آغاز شد اما چند عامل ديگر آن را
تشديد کرد. آمريکا در حصول به هدفِ اصلی طرح «خاورمیانه بزرگ» که
استفاده از شرايط فروپاشی شوروی و
تثبيت ابرقدرتی خود بود شکست خورد. آمريکا استراتژی و پروژهی
خود را بر پايهی چند تريليون دلار قرض به قدرتهای
بزرگ ديگر چون چين و اتحاديهی اروپا پيش برد و فرض را بر آن گذاشت که
بعد از «پيروزی» و بر پايه دستاوردهای «پيروزی» معضل قروضِ بينالمللی
خود را حل خواهد کرد اما اين فرآيند مطابق دلخواه آمريکا پيش نرفت و اين پروژه تبديل
به منبع بزرگ سراشيب بيشتر آن شد. چين به مثابه قدرتی چالشگر به ظهور
رسيد و پروژه اتحاديه اروپا و منطقه يورو با بحرانهای بزرگ مواجه شد.
انسجام و اتحادِ مالي- اقتصادی غرب بيش از پيش ضربه خورد. روسيه دوباره به
مثابه قدرت امپرياليستی چالشگر در مقابل آمريکا سربلند کرده و حتا
تلاش میکند حلقههای اتصالی خود با اتحاديهی
اروپا را به قيمت گسستن حلقههای اتصالی اروپا و آمريکا برقرار
کند. در مجموع نظام امپرياليستی دارای مرکزيت منسجمی مانند مرکزيتی
که از بعد از جنگ دوم جهانی تا زمان فروپاشی شوروی داشت نيست و
به اين دليل قادر نيست برای بحرانهای کوچک و بزرگی که در
گوشه و کنار نظام جهانی سربلند میکنند تعيين تکليف کند.
اين ها
عوامل گوناگونی است که دست به دست هم داده و از يک طرف جمهوری اسلامی
را به عنوان يک ساختار سياسی دولتی ناکارآمد کرده است و از طرف ديگر
نه توازن قوای جهانی و نه توازن قوای داخلی اجازه تعيين
تکليف سريع به بحرانهای آن را نمیدهد.
کمی
بيشتر در مورد چارچوبهی جهانی اختلافات درون هيئت حاکمه
ظهور چين
به مثابه قدرتی در مقابل سرکردگی آمريکا بر جهان عامل بسيار مهم در
وضعيت جمهوری اسلامی ايران و موقعيت آن در سطح جهانی است. اين
امر در درون هيئت حاکمه ايران هم منعکس میشود. به جرات می توان
گفت يک جناح قدرتمند وابسته به چين در حکومت و در قشربندی سرمايه داری
کمپرادور ايران شکل گرفته است که در لايههای گوناگون سرمايهداری
ايران – از سرمايهداری بوروکراتيک تا سرمايهداری کمپرادورِ
خصوصی و سرمايهداری متوسط – نفوذ دارد. اين وضعيت کارشناسان
اقتصادی «سبز» را واداشته تا دست به افشاگری زنند. آنان در افشای
روابط اقتصادی میان ايران و چين میگويند ماهيت اکثر
قراردادهای ايران با چين که زير نظارتِ وليفقيه امضاء شدهاند آشکارا
«استعماری» هستند. بطور مشخص چند گزارش زير
جالب است.
در
افشای پشت پردهی بحران ارزی، «کارشناسان ايران سبز» مینويسند
در سال 2009 حکومت ايران 64.7 درصد از درآمدهای ارزی کشور، در سال
2010 میلادی 71 درصد و از آغاز سال 2011 تا پايان ماه آوريل 80 درصد
از درآمدهای ناشی از فروش نفت و گاز ايران به بانکهای چين
و روسيه حواله شده و تبديل به يوان و روبل شده است. و دولت ايران برای
تامین نيازهای يورو و دلار خود مجبور شده است با عجز و التماس مقداری
يورو و دلار از چين و روسيه بازخريد کند. (خبرنگاران سبز. 12 خرداد 1390)
در
گزارشی ديگر میگويند چين بابت خريد گاز و نفت، چهل میليارد
دلار به ايران مقروض است که 92 درصد از بدهی خود را به صورت کالا به ايران
تحويل میدهد و 6 میليارد دلار آن را به صورت رشوه به حساب
تعدادی از مقامات ايرانی میريزد. (خبرنگاران سبز 4 مرداد
90). گزارش ديگر اين است که منابع عظيم نفت و گاز در ايران کشف شده و خامنهای
طی قراردادی انحصار 25 ساله آن را به چين و روسيه داده است. (يکشنبه
26 تير 90)
وقتی
جناحبنديهای حکومتی و شکافهای جدی درون
آنها را در چارچوب اوضاع جهانی بگذاريم ديد روشنی از عللِ
اقتصادی عمیقتر اين جناحبنديها و سمت گيريهايشان
میيابيم. بواقع عامل بين المللی تاثيرات تعيين کننده بر روی
اوضاع داخلی يک کشور و صف آرائيهای
طبقاتی آن دارد. اما «عامل بينالمللی» قابل تقليل به فشارهای
تحريمی و سماجت آمريکا در ايزوله کردن ايران به دليل بنيادگرائی اسلامی
يا فعاليتهای هستهای نيست. مسئلهی اصلی
در «عامل بينالمللی» آن است که نظام سرمايهداري- امپرياليستی
دوران سيال و پرتلاطمی را از سر میگذراند – دورانی که
پتانسيل انفجارات عظيم و غيرقابل پيشبينی را در بطن خود میپروراند.
يکی از نتايج اين وضع آن است که فرصتهای بزرگی برای
آغاز يک دوران انقلابی پر تب و تاب در ابعاد جهانی را ارائه میدهد.
با به
سراشيب افتادن قدرت جهانی آمريکا و تشديد بحران جهانی که گريبان آمريکا
و اروپا را گرفته با دورانی مواجهيم که قدرتهای بزرگ لاجرم بر
سر دست به دست کردن و «بازتوزيع» کشورهای نيمه مستعمره و تحت سلطه با يکديگر
رقابت و ستيز میکنند. مسلما اين دست به دست شدنها نرم و راحت
پيش نخواهد رفت. بعد از جنگ دوم جهانی نيز دورهای طول کشيد تا
کشورهای تحت سلطهی بريتانيا به زير سيطرهی آمريکا
منتقل شوند و مشخصا کودتای سيا در ايران و جنگ کانال سوئز در مصر بيارتباط
با اين جابجائی قدرت و تحکيم سلطهی آمريکا در خاورمیانه
نبود.
اين
اوضاع بينالمللی وضعيت جمهوری
اسلامی را بسيار بدتر میکند. هيئت حاکمهی جمهوری
اسلامی به سختی شانسی برای ترمیم خود دارد. حتا در
دورانی که فرونپاشيده و به ظاهر پابرجاست قادر نيست با اقتدار حکومت کند.
قدرتهای جهانی نيز امکان آن را ندارند اين وضعيت را يک طرفه
کنند. شايد دستبهدست شدنهای ارتجاعی قدرت در
اشکال جديد ادامه يابد . مثلا به ليبی نگاه کنيم که چگونه ژنرالها و
وزرای قذافی سريع چهره عوض کرده و مرکز فرماندهی «شورشيان ضد
قذافی» شدند. اينگونه جابجائيهای ارتجاعی در ايران هم میتواند
رخ دهد. تا زمانی که پرولتاريا و توده های تحت ستم و استثمار هنوز
عمدتا نا آگاه و نامتشکل و بدون رهبری حزبی هستند و حزب ما هنوز
نتوانسته يک مرکز سياسی و ايدئولوژيک و عملی (هر چند کوچک اما در حال
کارکرد و تاثيرگذاری بر صحنهی سياسی جامعه) برای فرآيند
انقلاب بوجود آورد احتمال به هرز رفتن انرژی مبارزاتی نسل جديد و تلف
شدن نيروهای انقلابی بطرز خطرناکی زياد است. به چند دليل اوضاع
اضطراری است. يکم، به دليل فرصتهای نادری که در ابعاد
جهانی و منطقهای و ايران برای راه انداختن و به فرجام
رساندن يک انقلاب واقعی در حال شکلگيری است و دوم، به دليل
فقدان يک آلترناتيو کمونيستی انقلابی برای استفاده از اين فرصتها،
خطر به هرز رفتن اين فرصتها و انرژی انقلابی تودههای
مردم بخصوص نسل جوان زياد است. اما ما مصالح آن را داريم که در اين وضعيت تغييری
راديکال بوجود آوريم. هر چند کوچک هستيم اما ترکيبِ جوانب مساعد اوضاع عينی و
خط ما (وضوح تئوريک و سياسی و ايدئولوژيکمان که مديون سنتز نوين است)
و ساليان طولانی آمادگی و انسجام انقلابی حزبمان که با وجود نيروهای
کم همواره در خط اول جبهه تغيير جهان حرکت کرده ايم، ما را در موقعيتی قرار میدهد
که بتوانيم بگوئيم امکان آن هست که اوضاع را تغيير دهيم. با حداکثر قوا بايد برای
تحقق اين امکان کار کنيم!
کجای
کاريم و چه بايد کرد؟
نقطه
رجوع ما در ارزيابی از کجای کاريم چيست؟
در
مقابل ما دو وظيفه است که برای رسيدن
به مقطعِ مبارزهی مستقيم برای کسب قدرت سياسی بايد آنها
را تا حد زيادی انجام داده باشيم. يکم، حل مسئله «کمونيسم به موئی بند
است» و بر بستر آن ساختن حزب به مثابه پيشاهنگ فرآيند انقلاب پرولتری
در ايران. دوم، برهم زدن قطب بندی نامساعد فعلی در
صحنهی سياسی جامعه.
در هيچ
يک از اين وظايف هنوز دگرگونی کيفی ايجاد نکرده ايم. هر چند میتوان
گفت که در زمینهی اول دستاوردهای مثبتی داشتيم.
اما هنوز جهش کيفی نکرده ايم. اين جهت مثبت مديون آن است که ما ترکيب
قدرتمندی در اختيار داريم: تئوريهای کمونيستی درستتر
و معتبرتر که سنتز نوين به ما داده. و جديت و پيگيری خودمان در راه انقلاب
پرولتری. اين دو خصيصه به ما توان آن را میدهد که بر مشکلات
فائق آئيم. با اين وصف هنوز از تبديل حزب به پيشاهنگ فکری و عملی فرآيند
انقلاب پرولتری دوريم. هنوز در زمینه ايجاد قطبی
در میان توده ها که هر چند کوچک باشد اما متاثر از اهداف و برنامه انقلابی
ما باشد دوريم. اين در حاليست که اوضاع سياسی کشور شتاب بسيار
بالائی دارد و مرتبا منفجر میشود و فروکش میکند و
دوباره در سطح بالاتری منفجر میشود. بايد ارزيابی صادقانه
و درستی از ناتوانيمان در استفاده از فرصتهائی که اوضاع
عينی در اختيار ما میگذارد ( انفجارات سياسی جامعه) و
فرصتِ بسيار مهمی که سنتز نوين در اختيار ما قرار میدهد بکنيم.
ما در
جريان انفجارات سياسی جامعه موفق به تقويت و گسترش حزب نشدهايم. تبليغ
حزب فقط با تکرار اينکه اين حزب است که میتواند فرآيند انقلاب را
رهبری کند ممکن نيست. حزب بايد بتواند الگوی جامعه آينده و
ممکن بودن آن را روشن و متمايز از هر آنچه هست و هر آنچه بعنوان بديل پيش گذاشته میشود
در دو سطح تئوريک و به زبان توده ها و در پيوند با تجربهی آنها
به اشکال گوناگون و جسورانه پيش بگذارد و بخشهائی از کشور را با آن
اشباع کند. و اين کار را چنان انجام دهد که نه نيروهای سياسی مدعی
و نه توده های مردم نتوانند نسبت به آن بی تفاوت باشند. بايد همین کار را در معرفی مختصات رهبری
انقلاب (يعنی حزب و آن طبقه ای که بايد شالودهی اين
انقلاب باشد) و در زمینه راه انقلاب، انجام دهد. اين وظيفه کوچکی
نيست و دارای قدرت تاثير گذاری فوق العاده زياد است.
اين وظيفهای
نيست که مربوط به يک بخش حزب باشد. تمام سلولهای حزب بايد اينکار
را انجام دهند. و برای اانجام اينکار نه تنها بايد توانائی آن را کسب
کنند بلکه هر عضو حزب بايد بتواند مرتبا افراد جديدی را در اين زمینه
قدرتمند کرده و نيرويشان را سازمان دهد.
سه موضوع
فوقالذکر (طرح الگوی جامعهی آينده، رهبری انقلاب،
راه انقلاب) رابطهی تقويت متقابل با هم دارند. پرداختن به هر سه موضوع،
در سطوح مختلف و با روشهای مختلف و مرتبط کردن مهمترين وقايع
و رخدادها و موضوعاتی که تبديل به دغدغه مردم در ايران و جهان شده با اين سه
موضوع، تصوير موثر و ماندگار از حزب به مردم میدهد. با پشتوانهی
اين سه موضوع است که بايد پيشروان را دعوت کنيم در اين راه فداکاری کنند و به
زندگيشان اينگونه معنا دهند. حزب ما هنوز در انجام همین کار پايه ای
بسيار ناتوان است و بايد از اين ناتوانی بيرون آيد. هيچ راه حل ديگری را
نمیتوان جايگزين اين نوع
فعاليت کرد. اين نوع فعاليت بايد هسته مرکزی فعاليت های ما باشد که هر
فعاليت ديگری به آن خدمت می کند.
در زمینهی دوم (برهم زدن قطب
بندی نامساعد فعلی در صحنهی سياسی جامعه) نيز تغييرات مثبتی صورت گرفته است. اما
در اين زمینه نيز تغيير کيفی صورت نگرفته است. عوامل گوناگونِ خارج از
ارادهی ما در سمت مثبت تحولات نقش داشته اند. مانند آشکار شدن
ورشکستگی رهبری «سبز» و اوضاع خاورمیانه. هرچند خط و حرکت خلاف
جريان ما و ديگر نيروهای راديکال نيز در سمت مثبت اوضاع تاثير داشته است اما
تا زمانی که ما قطبی هر چند کوچک در میان توده ها ايجاد نکرده ايم
که متاثر از اهداف و برنامه انقلابی ما باشد اين جهت مثبت نمی تواند
ثبات داشته باشد. بدون فعاليت برای بهم زدن قطب بندی سياسی نامساعد
و ايجاد قطب بندی مساعد در صحنه سياسی جامعه، نمیتوان چنين
تاثيری در میان تودهها گذاشت و حزب را تقويت کرد. هر ابزاری
و هر کارزاری را بايد برای حل اين کمبود به کار گرفت.
به طور
مثال، در زمینه تبليغ و ترويج بايد به توضيح چرائی نامساعد بودن قطببندی
فعلی برای تودههای پرولتر و بطور کل تودههای
تحت ستم و استثمار بپردازيم؛ اينكه در جامعه
دو طبقه داريم که پتانسيلا و عينا از بُن و بنياد ضد هم هستند و قطب بندی
سياسی فعلی منطبق بر اين قطببندی عينی طبقاتي-اجتماعی
نيست و آن را بازتاب نمیدهد؛ برنامه سياسی و اجتماعی و
اقتصادی و ايدئولوژيک رهبری «سبز» روابط قدرت اقتصادی و اجتماعی
موجود (استثمار، ستم بر زن، ستم ملی، وابستگی به امپرياليسم و ...) و
ايدئولوژی آن (خرافات، ضد زن، اخلاق قرون وسطائی، دو روئی ...)
را بازتوليد می کند. و بر اين بستر نتيجهگيری کنيم که اين قطب
بندی بايد در ابعاد گوناگون و سطوح مختلف تغيير کند تا راه برای به میدان
آوردن يک راه حل طبقاتی متفاوت باز شود. وگرنه همان می شود که سال 57
شد اما با بازيگرانی متفاوت.
«به
موئی بند است» نيز بايد در تبليغ و ترويج توده ای ما جای مهمی
داشته باشد. تبليغ و ترويج ما در اين زمینه بايد آنچنان غنی و زنده باشد
(با استفاده از تجارب تاريخ انقلابهای سوسياليستی جهان: چه بود
و چه شد و چه می تواند باشد؟) که پيشروان تودهها از فحوای آن
بفهمند که وظيفهشان چيست و دفاع از کمونيسم و در دست گرفتن آن و پيوستن به
حزب را جزو اهداف زندگی خود بگذارند.
کارزارها
و کمک به راه افتادن تشکلات و جنبشهای
تودهای بايد به اين اهداف
خدمت کنند. محک سنجش ما برای اينکه هر يک از اين کارها «خرده کاری» و
«پراکنده کاری» هستند يا خير میزان و چگونگی خدمت آنان به اين
اهداف است. بايد گفت هر فعاليتی که آگاهی در مورد « جامعه آينده در
مقابل جامعه موجود» را به میدان نياورد و به حول آن نيرو جذب نکند به استراتژی انقلابی خدمت نخواهد
كرد.
آماج
ما برای انجام اين وظيفه دوگانه: چه اقشاری و کجا و با چه
ابزاری است؟
طرحِ
روشنِ آلترناتيو انقلابی و مختصات جامعهی آينده
و کارکرد آن در کانون فعاليتهای ما در هر دو زمینهی
فوق قرار دارد...
آماج
ما، هم اقشار سياسی پيشرو هستند که در میان نسل جوان سربلند میکنند
و هم در میان تودهها بخصوص در میان کارگران و زنان و جوانان. ....
پراکندهگی
و تمرکز
پراکندهکاری
و خردهکاری يعنی دست زدن به فعاليتهائی که در
خدمت به وظايف مرکزی نيستند؛ دست زدن به فعاليتهائی که مانند
جويبارهائی به يک سيلاب نمیريزند. پراکندهکاری و
خردهکاری برای حزبی با نيروی کم واقعا معضلی
است. اما اين معضل نبايد به گونهای حل شود که میدان حضور و فعاليت
سياسی ما را محدود کند. اين تضاد را چگونه حل کنيم؟ دامنهی اين
مشکل را عمدتا بايد در سطح نقشههای مرکزی فعاليت حل کرد اما در
سطح وظايف فردی و صرف انرژی فردی رفقايمان نيز می
بايستی چاره جويی کرد.
ما برای
گسترش حضور و فعاليت حزب در جنبشهای اجتماعی و پيوند خوردن با
اقشار پيشروئی که اين جنبشها به میدان میاورند،
با روشهای متفاوتی درگير جنبش زنان، جوانان و کارگری شديم.
بايد سوال کنيم چقدر توانستيم اين جنبشها را يکم، به جادهی انقلابی
«منحرف» کنيم و قطب کمونيسم انقلابی را در آن ها بسازيم و تقويت کنيم. دوم،
چقدر از اين طريق توانستيم با اقشار پيشروئی که اين جنبشها به میدان
میآورند پيوند بخوريم و حزب را تقويت کنيم؟ اين است معيار اصلی
برای سنجش پراکندهکاری و خردهکاری بودن يا نبودن
هر يک از اين کوششها......
در زمینه
حل معضل پراکندهکاری و خردهکاری جمعبندی کنيم: هر
چه سياستهای مرکزی روشنتر باشد و ابزار مرکزی آن
سياستها مناسب و دينامیک باشند کششهای گريز از مرکز و
خودروئی را بهتر میتوان مهار کرد. با در دست گرفتن اين سياستهای
مرکزی و ابزار مرکزی میتوان به ارزيابی واقعی
از اينکه کدام شاخه از فعاليتهای ما پراکندهکاری و خردهکاری
است دست يافت. ....
جنبش اشغال والاستريت که در ماه سپتامبر 2011 توسط
چندصد تن از جوانان مصمم شهر نيويورک آغاز شد پس از يکماه و نيم مقاومت تبديل به
«جنبش اشغال» در سراسر آمريکا شد. مقاومت در مقابل حملات پليس و مديا جرقهی
جنبشی سراسری شد که حتا شهرهای کوچک را نيز در بر گرفت و به
کمپوس دانشگاهها هم که بيش از دو
دهه جولانگاه بلامنازع بورژوازی بود رخنه کرد. نسل جوان مصممی به میدان
مبارزه عليه وضع موجود آمده است. به جرات میتوان گفت اکثريت رزمندهگان
اين جنبش نه بدليل عصبانيت از وضعيت خود بلکه با آرزوی تغيير جهانی
که برای اکثريت نوع بشر درد و رنج به همراه دارد دست به مبارزه زدهاند.
اين جنبش با چند صد نفر شروع شد و اکنون میليونها نفر را تحت تاثير
قرار داده و بيدار کرده است و به مردم سراسر جهان نيز امید داده است زيرا
سربلند کردن چنين جنبشی در درون شکم هيولا موضوع کم اهمیتی نيست.
تداوم اين جنبش و جهشهای بيشتر آن نه فقط برای جامعهی
آمريکا بلکه برای تمام جهان حائز اهمیت فوقالعاده است. به واقع
اوضاع نوينی در آمريکا شکل گرفته است که به شرطِ تداوم و تيزتر
شدنش عليه نظام سرمايهداری امپرياليستی پيآمدهای مهمی
برای جنبش انقلابی در سراسر جهان خواهد داشت.
در اکثر شهرها از نيويورک تا دِنور و اوکلند و شيکاگو پليس
بيرحمانه به اشغالگران حمله کرده است اما اشغالکنندهگان و حامیان
آنان با عزمِ جزم و مقاومت جسورانه پاسخ دادهاند. پس از هر حمله و مقاومتِ
مصممانه، تعداد رزمندهگان و حامیانشان افزايش يافته است.
جسارتِ جنبش اشغال والاستريت و همراه با آن شکفته
شدن فرهنگ اشتراک و تعاون به فردگرائی و خودپرستی غالب در جامعهی
آمريکا ضربه زده است. در بطن اين مبارزه مردم اتحاد خود را نيز جشن گرفته و
در فضای يخزدهی جامعهی سرمايهداری
از اين رشتههای پيوند و روابط اجتماعی جديد گرما و قوت قلب میگيرند.
ارزشهای اخلاقی و اجتماعی جديد جوانه میزند
و فضای تنفس و رشد پيدا میکند.
با گذشت زمان ترکيب شرکتکنندگان نيز تغيير کرده است.
در ابتدا عمدتا جوانان سفيدپوستِ طبقات میانه بودند. اما امروز سنين مختلف،
اقشار اجتماعی متفاوت، ملل و فرهنگهای گوناگون دست در دست يکديگر
در مقابل دشمن صفآرائی میکنند. شجاعت و عزم جنبشِ اشغال
همهی اقشار مردمی را تحت تاثير قرار داده است. معلمان،
کارگران، پرستاران، مهندسين، و غيره. شعار «ما 99 درصديم» و ضديت با «سرمايهداری
افسارگسيخته» فراگير است.
فضای باز برای
بحث و جدل در مورد نظرات سياسی متفاوت عالی است. در تقابل با فرهنگِ
مسلط، فرهنگِ به نظرات يکديگر گوش دادن و صادقانه درگير بحث بر سر آنها شدن
غالب است. در گردهمائيهای روزانه و شبانهی اردوها بحث
به حولِ موضوعات بسيار مهم و سرنوشتسازی در جريان است – موضوعاتی
چون اقتصاد و ماهيت سرکوبگرِ ساختارِ قدرتِ حاکم و ماهيت سرمايهداری.
کليت اين وضع در میان هيئت حاکمه نگرانی عمیقی
بوجود آورده است. واکنش قدرت حاکم فقط سرکوب پليسی نيست بلکه با تمام قوا
تلاش میکند جنبش را رفرمیستی و بيخطر کرده و به
مجرای اصلاح نظام از طريق انتخابات براند.
جنبش اشغال والاستریت تبدیل به جنبش
اشغال آمریکا میشود!
در زير گزيدههائی از اخبار و تحليلهای
نشريه انقلاب (ارگان حزب کمونيست انقلابی آمريکا) را میخوانيد.
فرازهائی از اشغال اوکلند و لسآنجلس و جنبش
مقابله با خشونت پليس
روز پس از حملهی شبانگاهی پليس به
چادرهای اشغالِ اوکلند سه هزار نفر به خيابان آمدند و زير
حملهی نارنجکهای فلج کننده و گاز اشکآور پليس
قرار گرفتند. اما حملهی جبونانهی پليس، آتش مقاومت را
شعلهورتر کرد بطوريکه «اشغال اوکلند» فراخوان اعتصاب عمومی داد: «روز
2 نوامبر روز اعتصاب عمومی و عمل تودهاي: همه به خيابان بيائيد! سرِ
کار نرويد! مدرسه نرويد! در مرکز شهر به يکديگر بپيونديم و شهر را تعطيل کنيم.»
حداقل 15 هزار نفر به تظاهرات پيوستند که همراه بود با
بلوکه کردن ورودی بانکها و اخلال در کار ادارات. هزاران نفر از مرکز
شهر به سوی بندر اوکلند که پنجمین بندر بزرگ آمريکاست راهپيمائی
کردند و آن را بستند.
روز
اعتصاب عمومی شاهد به هم پيوستن سازمانها و تشکلات گوناگون مانند
اتحاديهها، تشکلات سياسی، معلمان، دانشجويان، متخصصين (دکترها،
پرستاران، آرشيتکتها) و بيزنسهای کوچک بود. جمعيت از ساعت هفت
صبح به سوی اردوی اشغال اوکلند سرازير شد و حدود ساعت 9 به چندين
هزار نفر رسيد. گزارشهای مختلف حاکی از آن است که 5% از
کارمندان شهر و 3 تا 20% از معلمان به اعتصاب پيوستند. روزنامهی سانفرانسيسکو
کرونيکل نوشت: «بيش از 300 تن از معلمان مدارس دولتی بر سر کار نرفتند.
مقامات شهر به کارمندان دولت (به جز پليسها) اجازه دادند آن روز را مرخصی
بگيرند. حدود 5% از کارمندان از مرخصی با حقوق خود استفاده کرده و يا يکروز
مرخصی بيحقوق گرفتند. اتحاديههای کارگری اصلی
اوکلند از جنبش حمايت کردند. اکثر کارگران اتحاديه قانونا حق اعتصاب ندارند اما
برخی از سر کار بيرون آمده و به اعتصاب پيوستند.» صدها تن از دانشآموختگان
دبيرستانهای اوکلند و برکلی به راهپيمائی پيوستند و آنان
که در مدرسه مانده بودند در کلاسهای درسی که معلمان برای
آموزش در باره موضوعات «اشغال» (منجمله استعمار زدائی) تشکيل داده بودند
شرکت کردند. يک کلاس هفتمی به نشريهی انقلاب گفت: اين
اولين تظاهرات من است و برای اينکه بفهمم چه خبر است آمدهام چون لازم
نيست از تلويزيون اطلاعات خود را کسب کنم. و خواهر کلاس هشتمیاش گفت:
ما هفت میليارديم!
در اين روز انواع و اقسام راهپيمائيها با موضوعات
مختلف و در جهات مختلف انجام شد. از ساعت 10 تا 12:30 «راهپيمائی و عمليات
بانکی» بود. بعدا راهپيمائی به سوی ساختمان مرکزی دانشگاه
کاليفرنيا در اعتراض به قطع بودجههای دانشگاه و ساعت دو بعد از ظهر
راهپيمائی ضد سرمايهداری.
در طول اين روز میز کتاب نشريه انقلاب
فعالانه در حال تبليغ و ترويج آثار باب آواکيان بود و صدها نفر دور پرچمهای
بزرگی که بر رويشان نقلقولهايی از کتاب «پايهها»
در مورد کراهت نظام سرمايهداری امپرياليستی آمريکا و ضرورت
انقلاب نوشته شده بود جمع شده و آنها را میخواندند. اينجا و
آنجا ديده میشد که مردم در حال خواندنِ طرح پيشنهادی برای
قانون اساسی جمهوری نوين سوسياليستی در شمال آمريکا هستند.
(مقدمهی اين سند را در همین شماره حقيقت بخوانيد).
آخرين شمارهی نشريه انقلاب تحت عنوان «وال
استريت را اشغال کنيم، همه جا را اشغال کنيم: حملات پليس ... مقاومت دلاورانه ...
دوران سرنوشتساز برای مردم» در هزاران نسخه پخش شد. پوستر زيبائی
در همه جا به چشم می خورد که روی دو طرف آن نوشته بود: «با هدف انقلاب
عليه قدرت حاکم بجنگيم و مردم را تغيير دهيم»، «باب آواکيان را بخوانيد»، «اين سيستم
هيچ آيندهای برای جوانان ندارد اما انقلاب دارد»، «آگاه شويم
که انقلاب واقعی چيست».
پيوند جنبش مقابله با خشونت پليس و جنبش اشغال در لس
آنجلس
در آمريکا، خشونت پليس يک نظام «بردهگی مدرن»
را اداره و تحمیل میکند. وجود دو میليون وسيصد هزار
زندانی که اکثرشان سياه و لاتينو هستند شاهد اين مدعاست. در دهسال گذشته، در
روز 22 اکتبر که روز مقابله با خشونت پليس است در نقاط مختلف آمريکا تظاهراتها
و اکسيونها اعتراضی ديگر برگزار شده است. مبتکر اين جنبش حزب کمونيست
انقلابی آمريکا (آرسيپی) است که در اتحاد با طيف
گوناگونی از نيروها و عناصر مترقی سياهان برگزار میشود. اما امسال پيوند خوردن اين جنبش و جنبش اشغال
به هردوی آنها کيفيت متفاوتی بخشيد زيرا جوانان جنبش اشغال که
مملو از روحيهی به چالش کشيدن هر چيز کهنه و ارتجاعی هستند با
تجربهی تلخ و عصبانيت عمیق اقشار تحتانی جامعه پيوند
خوردند. اين واقعه آنقدر مهم بود که بيسيم پليس به مرکز گزارش داد:
«اشغال لسآنجلس به تظاهرات پيوست.»
اين واقعيت که پليس با کوچکترين بهانه و بيدليل
جوانان سياه و لاتينو را متوقف و تفتيش و دستگير و زندانی میکند
همواره سدی در مقابل شرکت وسيع قربانيان خشونت پليس در اين جنبش بود. اما
امسال کمیت شرکت کنندگان بطرز بارزی افزايش يافت و شرکت خانوادههای
جوانانی که بدست پليس کشته شده بودند چشمگير بود. شک نيست برخاستن
جنبش اشغال والاستريت و استقامت آن تاثير زيادی بر امیدوار
شدنِ اقشار تحتانی در مورد اينکه میتوان با اين هيولا در افتاد
داشت. باب آواکيان در مقالهی «بوجود آوردنِ راهی ديگر» موضوع بسيار مهمی را
تحت عنوان «به حداکثر رساندنِ دو چيز» بيان میکند: «بدون بوجود آمدن
جوشش و مقاومت سياسی وسيع در میان اقشار میانی جامعه، ما
نخواهيم توانست در میان تودههای تحتانی جامعه، يک نيروی
انقلابی و جنبش کمونيستی، در سطحی که ضروری و پتانسيلا
قابل تحقق است بوجودآوريم. در غياب چنين تحولی، تودههای تحتانی
به شما خواهند گفت: "ما هرگز موفق نخواهيم شد، ما را محاصره خواهند کرد و بقيه
مردم هم روبروی ما خواهند ايستاد و يکبار ديگر بيرحمانه سرکوب خواهيم
شد." بله، اين را به شما خواهند گفت و در اين گفته حقيقتی هست. اما از
طرف ديگر، ايجاد يک نيروی انقلابی و جنبش کمونيستی در میان
تودههای تحتانی و بطور کلی در جامعه را نمیتوان
منوط به تحولات درون طبقه میانه يا حتا بخش مترقی آن کرد. در هر حال ديالکتيک
اين وضع را بايد درست درک کرد.»
بر بستر جنبش مقابله با خشونت پليس تشکلی از
جوانان محلات درست شده است به نام «گشتِ مردمی در محلات» People’s Neighborhood Patrolsکه جوانان برای حفاظت از امنيت مردم در مقابل گشتهای
پليس داوطلبانه در آن خدمت میکنند و شکل جنينی يک «اقتدار
آلترناتيو» در مقابل دشمن است. اين تيمها در محلات گشت میدهند
و هنگامی که متوجه «توقف و تفتيش» جوانی میشوند فورا
اهالی و وکلائی را که داوطلبانه خدمت میکنند خبر میکنند.
جنبشهای اشغال کتابخانه نيز سازمان دادهاند و يکی از
فعاليتهای حزب کمونيست انقلابی آن است که هنگام فروش آثار باب
آواکيان از مردم میخواهد يک نسخه هم برای کتابخانهها
بخرند تا در دسترس عموم قرار گيرد.
جمعبندیهای اوليه
در زير جمعبندي اوليهی حزب کمونيست
انقلابی آمريکا را که در نيويورک،
لسآنجلس، اوکلند و بسياری شهرهای ديگر فعالانه در اين جنبش
شرکت کرده و تلاش میکند به تداوم وجهشهای آن ياری
برساند میخوانيم. نوشتهی کوتاهِ باب آواکيان در مورد
خصلت و اهمیت اين جنبش و آيندهی آن را در همین شمارهی
حقيقت بخوانيد. لازم به تذکر است که متن زير بخشی از يک مقالهی
بلندتر است و در زير فقط نکات جمعبندی آن مقاله را میآوريم:
1- وقتی درگير مبارزهای هستيم که سخت
برايش جنگيدهايم و با سوالات عاجل و فوری در مورد گام بعدی و ضرورتِ
جوابگوئی به نيازهای اضطراری و چرخشهای جديد
روبروئيم، لازم است که « لنزمان را بزرگنما کنيم» و بر اهمیتِ کلی
و بستر اين مبارزه نظری بيندازيم. جنبشِ اشغال والاستريت (اوس)
همراه با ديگر عمليات اشغال، عامل مثبتی دراوضاع کنونی جهان است
و نقش مهمی بازی میکند. جامعهی آمريکا و
جهانِِ امروز جامعه و جهانی مملو از دهشت برای اکثريت مردم است.
تا پايان سال جاری، در ايالات متحدهی آمريکا سه میليون و
نيم نفر اخطار تخليهی خانههايشان را دريافت خواهند کرد. دو میليون
وسيصدهزار نفر که عمدتا سياهان و لاتينوها هستند پشت میلههای زنداناند.
دهها هزار تن قربانی حملات هواپيماهای بدون سرنشين و
موشکهای آمريکايند و اينها را اضافه کنيد بر مردمی که در
مشقتخانههای سرمايهداريِِ جهانی عرق میريزند،
ناقص میشوند و محکوم به مرگ تدريجياند.
2-
مردم عليه اين وضعيت به حرکت درآمده و اعلام میکنند
که ديگر بس است!. برای بسياری از مبارزين جنبش لحظهی پايانی
تن دادن به وضع موجود فرارسيده است و نه برای خود بلکه برای ساختن آيندهای
بهتر برای آنان که توسط اين سيستم به خاک افتاده اند مبارزه میکنند.
کسانی که پارکها و میدانها را در «شکم هيولا» اشغال
کردهاند میگويند: ما اينجائيم، اينجا میايستيم و
در همینجا مقاومت میکنيم. اين شجاعت به بسياری،
منجمله به آنان که در اعماق جامعه میزيند و چيزی جز زنجيرهايشان
را برای از دست دادن ندارند قوت قلب داده است. و اين فوقالعاده مهم
است.
2- عدهی زيادی به آغازگران اين جنبش پيوستهاند
که تاثير برقآسائی بر کل جامعه داشته و به کسانی که آرزوی
تغيير راديکال وضع موجود را دارند نشان داده است که با هم متحد شدن و حمايت کردن
از اوس بسيار مهم است. و درس ديگر برای خودِ مبارزين اوس آن
است که به مبارزات، شورشها و مقاومتهای ديگر بپيوندند. در اين
زمینه تحولی مهم رخ داده است و آنهم پيوستن جنبشهای اشغال
به مبارزه عليه ستمگری آپارتايدی مردم سياه و لاتينو است. اين
جنبش در روز 21 اکتبر با شعار حبس و زندانی تودهای را متوقف کنيم!
آغاز جسورانهای داشت که هدفش متوقف کردن عملکرد راسيستی،
غيرقانونی، و بيوجدان دپارتمان پليس نيويورک است. پيوستن رزمندهگان
اوس به اکسيونهای نافرمانی مدنی جنبش ضد خشونت پليس
و پيوستن رزمندهگان جنبشِ ضدِ خشونت
پليس به اوس تاثيرات هر دو مبارزه و عزم مبارزين هر دو جنبش را تقويت کرد. رزمندهگان
يک جبهه بايد تبديل به رزمندهگانِ همهی جبههها شوند.
3- سرکوب و خشونت فزاينده و نامشروعِ پليس عليه اوس بر نقش
پليس پرتو افکنده و نشان داده که پليس «خادم مردم» نيست. پليس بخشی
از 99% نيست بلکه بخشی از دستگاه دولت است – آنهم بخشی کليدی از
آن. نقش پليس تقويت نظم موجود است و در خدمت منافع «1%» است. و اين 1% صرفا
يک گروهِ بيشکلِ سوپر ثروتمند، بانکداران و سرمايهدارانِ مالی
انگلصفت و فاسد نيستند. بلکه يک طبقهی حاکمه هستند که
سياست و اقتصاد اين جامعه را کنترل میکنند.
4-
صاحبان قدرت با دو روش میخواهند اين جنبش را
تمام کنند. اول، بر نگهبانانِ مسلحشان و سرکوب تکيه میکنند. دوم،
تلاش میکنند از طريق دادن وعدهی چند اصلاح، جنبش را رام
کرده و آن را به حيات خلوت خود بکشند. اين دو تاکتيک دست در دست يکديگر پيش میروند.
در کنارِ تلاش برای درهم شکستن اوس از طريق خشونت سازمانيافتهی
پليسی، افراد صاحب قدرت (و چاکرانِ منافع آنان) به جمع اردوهای
اشغال میآيند و مرتبا «توصيه» و چربزبانی و چاپلوسی
میکنند و برای تبديل اين جنبش به نيروی فشار بر روی
سياستمداران و دولت برای انجام برخی اصلاحات در تکاپويند. آنان
اين نظريه را تبليغ میکنند که دستاورد واقعی و واقعبينانهی
جنبش میتواند فشار گذاشتن بر يک بخش از هيئت حاکمه برای گرفتن
امتيازاتی برای بخش ديگر هيئت حاکمه باشد. کشيدنِ جنبشِ اشغال به زيرِ
چادرِ «سياستهای فشاری» هيچ نيست مگر قبول چارچوبههای
سيستم و دستنخورده گذاشتنِ اين سيستم غيرقابل تحمل.
چرا قدرتمندان تا اين حد در تلاشند تا جنبش اشغال را به طريقی
به اتمام برسانند؟ افکار و اعمال اشغالکنندهگان برای حاکمان
دقيقا به اين دليل غيرقابل تحمل است که اين جنبشی تودهای
است که حاضر نيست به محدودههای «قابل قبول» برای سيستم
تن دهد. قدرتمندان نمیتوانند بپذيرند که مردم عليه جنايتهای
آنان در حق مردم اين کشور و مردم سراسر جهان، درگيرِ مبارزهای پيگير
شوند. اين اوضاع برای آنان مشکلات واقعی آفريده است. آنان نگران از بين
رفتن مشروعيت نظامشان هستند. البته در میان آنها در مورد اينکه چه سياستی
را در قبال جنبش اشغال اتخاذ کنند اختلاف نظر هم هست.
در هر حال، اين جنبش به موازات عمیقتر و تيزتر
کردنِ ضديتش با سيستم، وسيعتر کردن میدان بسيج و فراخوانش،
و نشان دادن عزم بيشتر در مقابل حملات پليس؛ قويتر شده، فضای بيشتری
را اشغال کرده و فرصتهای نوينی را بوجود آورده است. اين درسی
کليدی برای پيشروی است.
5- از مهمترين نقطه قوتهای اوس که به
مردم الهام بخشيده است، بحث و جدل بر سر مسائل بزرگِ جامعهی بشری
است. سوال میشود: منبع نابرابريهای کريه و بيعدالتيهای
بيرحمانه در جامعه چيست؟ درکمان از ماهيت واقعی حکومت و پليس چيست؟ آيا اساس
جامعهی آمريکا و ساختارهای سياسی و اقتصادی آن
ناعادلانه و استثماری است يا اينکه میتوان همین ساختارها
را به خدمت اکثريت مردم درآورد؟ راه حل واقعی مشکلات عمیقی که
مقابل بشريت است چيست؟ و بسياری سوالهای حياتی ديگر که
طرح شده و بر سر آنها بحث و مناظره درگير شده است. تداوم صحنهی
زندهی کاووش و جستجو و تقابل افکار در اين جنبش بسيار مهم است و تصويری
از اينکه روابط مردم در جامعهی آزاد شدهی آتی چه
میتواند باشد میدهد. اين نيز جنبهای ديگر
از جذابيت اوس برای مردم است. از طريق جوشش فکری و مناظره است که مردم
میتوانند ماهيت ضد سيستم اين جنبش را «عمیقتر و تيزتر»
کنند. برای اينکه بتوانيم واقعيت موجود را به گونهای که به نفع
بشريت است تغيير دهيم، بايد اين واقعيت را به حداکثر دقيق و علمی درک کنيم.
زمانی که تودههای مردم به پا میخيزند، هر چه بيشتر
در مورد علل معضلات جامعه و راه حل آنها آگاهی داشته باشند، در راه
مبارزه مسافت طولانيتری را میتوانند طی کنند.
6-
کمونيستهای انقلابی در اين تحولات فعال هستند.
از همه ياد میگيرند. بخشی از پروسهی کشف و برجسته
کردن آگاهی در مورد اينکه همهی اين معضلات ريشه در سيستم سرمايهداری
– امپرياليستی دارند هستند. آنان ماهيت سيستم را برملا میکنند
و میگويند که چگونه میتوان و بايد اين سيستم را از طريق
انقلاب کمونيستی نابود کرد ... امکان يک جامعهی کاملا نوين،
جامعهی سوسياليستی که به نفع تودههای مردم است را
بررسی میکنند ... و تاکيد میکنند که اين انقلاب،
در وجود باب آواکيان و حزب کمونيست انقلابی، رهبری روياپرداز (ويزيونر)
دارد و بقيه را فرا میخوانند
که وارد کنش فعال با نظرات باب آواکيان و اين حزب شوند. در همهجا کتاب «پايهها»
(قطعاتی از نوشتهها و سخنان باب آواکيان) و نشريه انقلاب خوانده
میشود. آگاه شدن عدهی فزاينده در مورد اين ديدگاه معتبر
در مورد انقلاب و مختصات جامعهی آزاد شده فعاليت مهمی در خدمت
به «عمیقتر و تيزتر» کردن ضديت جنبش اوس با سيستم است.
علاوه بر اين، حزب کمونيست انقلابی بطور دائم ضرورت و
امکان بلند کردنِ جنبشی برای انقلاب را طرح و بحث میکند
و بطور مستمر تلاش میکند تا عدهی فزايندهای
از شرکتکنندگان اين جنبش را درگير کمک به ساختن چنين جنبشی کند. نشريه
انقلاب نقش بسيار مهمی در کليت اين فعاليت بازی میکند،
به پخش گستردهی وقايع خدمت میکند؛ به متصل شدن آدمها
با هم و دست به عمل قدرتمند زدن ياری میرساند و غيره.
5- جنبش اشغال طيف گستردهای از مردم را جذب و
متحد کرده است: دانشجويان، بيخانمانها، جوانان محلات سياه، فعالين
دههی شصت که مسنترها هستند، کارگران و کارکنان اتحاديهها؛
و افراد و تشکلاتی با تجارب گوناگون، جهان بينيهای مختلف و رويکردهای
متفاوت نسبت به مسائل. مخلوط نشاطآوری است بخصوص در شرايطی که سيستم
مرتبا بخشهای مختلف مردم را از هم جدا کرده و آنان را به جان هم میاندازد.
اما در میان مردم اختلافات تيز (تضاد) و مبارزات حاد نيز هست. اين تضادها
کاملا با «تضادهای میان مردم و دشمن» (مانند مردم با حکام و پليس و
دستگاه دولتی) فرق دارند و نبايد آنها را مخلوط کرد. اما گاهی مخلوط
میشوند که موجب پيچيدهتر شدن مسائل میشود –
بخصوص وقتی که دشمن به طرق گوناگون و پنهان در صدد است جدلهای درون
مردم را دامن زند، در مورد آنها غلو کند و از اين اختلافات برای اهداف
ضد مردمی خود بهرهبرداری کند. در چنين وضعی بايد تمايزِ میان
اين دو نوع تضاد را ديد و به جدالها و مبارزات درون مردم رويکرد صحيحی
داشت و به آن از بلندای منافع وسيعتر بشريت برخورد کرد. لازم است که
درون جنبش استانداردهائی را برقرار کرد. بطور مثال، صحبت نکردن با پليس و
اطلاعات ندادن به آن. اين استانداردها بايد
بخشی از بوجود آوردن اخلاقيات و روابط جديد میان مردم باشد. و
اختلافات به گونه ای حل شوتد که به منافع مردم خدمت کند. مردم ياد بگيرند
که در عين مبارزهی اصولی بر سر اختلافاتشان میتوانند
چيزهائی هم از يکديگر بياموزند. و همچنين آگاهانه عليه نژادپرستی،
پدرسالاری و مردسالاری که نظام ستمگر کنونی را منعکس
کرده و تقويت میکند مبارزه کنند.
نکاتی در باره جنبشِ " اشغال " : آغازی
الهامبخش ... و ضرورت فراتر رفتن
جنبهی عمده يا جنبهی پر قدرتِ اين
جنبشهای اعتراضی (حداقل تا کنون) جهتگيری بسيار
مثبت آنها بوده است. اين جنبشها مردم را بسيج کردهاند که در
مقابل بيعدالتی و نابرابری و سلطهی قشر نخبهی
سوپر ثروتمندی که بر حياتِ اقتصادی، اجتماعی و روابط بينالمللی
حاکم است و منافعش در تقابل کامل با منافع اکثريت عظيم مردم جهان است، بايستند. اين
جنبش فضای درگير شدن تودههای مردم در طرح و بحث مسائل
مهمی را بوجود آورده است: وضعيت جامعه و جهان چيست، آيا میتوان
چيزی بهتر از اين را بوجود آورد و اگر میشود چگونه؟. اگر اين
اعتراضات، گسترش و تکامل يابند و اين جهتگيری و تاثير مثبت را حفظ
کنند بسيار عالی خواهد بود. اگر انانی که دارای درک علمی کمونيستی
هستند، طبق اين درک استراتژيک و جهتگيری و رويکردی که از آن
نشئت میگيرد با اين جنبش پيوند برقرار کنند، آنگاه اين جنبشهای
اعتراضی میتوانند عامل مثبت بسيار مهمی در خدمت به تکامل
انقلابی که ضروری است بشوند.
در عين حفظ اين درک و روحيه، بسيار مهم و در واقع حياتی
است که موضوعی را با شمار فزايندهی افراد درگير در اين
اعتراضات و همچنين تودههای مردم بطور کلی در میان بگذاريم.
در حال حاضر اين ايده (يا ايدهآل) در میان افراد درگير در اين
اعتراضات و کسانی که حامی آن هستند سکهی رايج است که
جنبشِ «افقی» (بر خلاف جنبشِ «عمودی») بخودی خود میتواند
وسيلهی تغييرات اجتماعی بزرگ شود و حتا الگوئی برای
ساختن يک جامعهی متفاوت باشد. اما اين ايده (يا ايدهآل) آنچه
را که برای تغيير بنيادين جامعه و جهان لازم است برآورده نمیکند
و نمیتواند بکند. زيرا در اين جامعه و جهان، نابرابريهای
بزرگ و روابط ستم و استثمار در تک تک کشورها، سلطهی معدودی از
کشورهای قدرتمند امپرياليستی بر اکثر کشورهای جهان و اکثريت عظيم
نوع بشر، ريشههای عمیقی دارد. برای ريشهکن
کردن همهی اينها و تغيير جامعه و جهان، انقلاب بيسابقهای
ضروری و حياتی است. انقلاب يعنی سرنگونی راديکالِ نيروهای
حاکم و قدرتهای امپرياليستی که ريشههای عمیقی
داشته و بشدت سرکوبگرند و بر وجود اجتماعی بشر سلطه دارند؛ انقلاب يعنی
ريشهکن کردن روابط اقتصادی، اجتماعی و سياسی ستمگرانه
و استثماری که اين قدرتهای دولتی، تجسم و اِعمال کنندهگانش
هستند. و برای دستيابی به اين سرنگونی و تغيير راديکال نياز
به رويکردی علمی و جهتگيری استراتژيک، برنامه و تشکيلات
است. برای انقلابی که ضروری است، اينها جزو واجبات است.
اين انقلاب فقط از آن جهت ضروری نيست که تودههای مردم بتوانند
روابط خصمانهای را که حاکمیت
طبقهی استثمارگر بر آنان تحمیل میکند از میان
بردارند. بلکه برای تغيير روابط میان بخشهای مختلف خود
مردم نيز چنين انقلابی لازم است – منجمله برای تغيير تضاد میان
آنان که عمدتا درگير کار بدنيند و آنان که عمدتا درگيری کار فکريند.
يعنی حل تضاد میان کار فکری و يدی. اين روابط بايد عوض
شوند تا جامعه دارای هيچگونه ماهيت ستمگرانه يا حامل بذرهای
تخاصم آتی نباشد. بدون چنين انقلابی حتا تحولات مثبت، مانند جهتگيری
عمده و اصلی جنبش «اشغال»، در نهايت به ديوارهی محدوديتهايش
برخورد خواهد کرد. چنين جنبشی را نمیتوان در يک خط مستقيم و در
شکل کنونياش تبديل به چيزی بنيادا متفاوت که برای انقلاب ضروی
است کرد. مانند کليهی جنبشهای مثبتِ گذشته (منجمله جنبشهای
بسيار گسترده و راديکال دههی 1960) اگر جنبش در همان راه خودبخودياش
بماند (يعنی بدون بوجود آوردن فرآيند ضروری پيوند کمونيستها با
اين مبارزات و تقويت آنها اما همچنين کمک به منحرف کردن آن به درون جادهای
که آگاهانه و کاملا جادهای انقلابی است) اين
جنبشها حتا در شرايطی که میتوانند واقعا شمار عظيمی
از مردم را درگير کرده و تاثير مثبتی بگذارند دير يا زود سرکوب شده يا فروکش
خواهند کرد و يا اينکه به شکلی به زير سيطرهی طبقهی
حاکمه در خواهند آمد – مگر اينکه تودههای درگير در اين جنبش را قانع
کنيم که لازم است مبارزه را فراتر برده و آن را تبديل به جنبشی برای انقلاب
کنيم که برخوردار از آگاهی و سازمان است (منجمله ساختار تشکيلاتی و
رهبری). زيرا بدون آن نمی توان اين نظام را بطور قطع جاروب کرد و بجايش
نظام جديدی که هدفش محو کامل کليه ستم و استثمار است، بوجود آورد.
هرچند که جنبشهائی مانند جنبش «اشغال» بسيار مثبتاند اما عليرغم نيات و تلاشهای صمیمانهی اکثريت افراد درگير در آنها، اين جنبشها نمیتوانند وسيله و طريقی برای «مشارکتِ برابر» تودههای مردمِ اقشار گوناگونِ فراهم کنند زيرا ماهيت و عملکرد نظام سرمايهداري- امپرياليستی (از تاريخ شکلگيرياش تا روابط بينالمللی ستم و استثمار و غارت و تجاوز آن) وضعی را بوجود میآورد که در داخل جامعهی آمريکا (و شديدتر از آن در سطح روابط بينالمللی آمريکا) نابرابريهای عمیق میان بخشهای مختلف مردم وجود دارد که در چارچوب اين نظام، در چارچوب اين روابط و پويشهای آن نمیتوان بر آنها چيره شد. در اين کشور علاوه بر تمايزات ستمگرانهی مبتنی بر نژاد (يا مليت)، جنسيت و گرايش جنسی، تفاوتهای عظيم در جايگاه اقتصادی و اجتماعی افراد هست. لايههائی از مردم در جائی هستند که به اصطلاح به آن «طبقه میانه» میگويند. اينان عموما جايگاه برتری را بر حسب دسترسی به آموزش عالی (و در عرصهی توليد فکر)، حقوقهای بالا و امتيازاتِ مربوط به اين جايگاه دارند و تا زمانی که «خط قرمزها» را رد نکنند بطور نسبی از سرکوبِ دائم و شديد نيز در امانند. با اين وجود تحت سلطه و ديکتهی طبقهی حاکمهی اين کشور هستند و امروز کيفيت زندگی و چشمانداز آينده را مبهم و تاريک میبينند و بطور فزاينده ای از نابرابريها و بيعدالتيها و اجحافات موجود که در واقع جزئی لاينفک از اين نظام و ماهيت آن است، عصبانياند. اما از سوی ديگر، دهها میليون نفر بخصوص در گتوها و در میان مهاجرين هستند که بشدت زير تبعيض