
ارگان
حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست) www.sarbedaran.org
شماره 52 بهمن1389
خيزش مردم مصر جشن ستمديدگان
جهان است
مردم
مبارک را نمی خواهند؛ مصر را می خواهند!
موضوع سقوط قدرتهای دیکتاتوری و موروثی
بازهم
پنج بهمن، باز هم زوزه های دشمن!
ماتریالیسم تاریخی و ضرورت
سنتز نوين!
تا زمانی كه جمهوری اسلامی پا برجاست خونریزی
از پیكر مردم ادامه خواهد یافت!
چه خوش است هوای تازه ای که توسط مبارزات
مردم تونس و مصر در خاورميانه و جهان جريان يافته است. درود به آنان که با بی
باکی و تهور بر فضای تاريک نا اميدی و دهشت از جاودانگی
وضع موجود جهان، ضربه ای کوبنده نواختند.
آنان هنوز راه دراز و سختی در پيش دارند.
اما روحيه ی جسورانه ی صعود به قله ها که در اين مبارزه کسب کرده اند،
ذخيره ی گرانبهائی برای پيمودن اين راه پر پيچ و خم است. مبارزه
برای تحقق يک انقلاب واقعی تازه آغاز شده است. زيرا، بن علی و
مبارک صرفا فرماندهان رژيم های حاکم در تونس و مصر بودند. اين رژيم ها نيز
به نوبه ی خود، صرفا گرداننده ی يک نظام دولتی و يک نظام اقتصادی
و اجتماعی استثمار و ستم هستند. تحقق انقلاب واقعی درگرو سرنگونی
راديکال کليت اين نظام سياسي، اقتصادی و اجتماعی است.
ارتش مصر که امروز خود را ضامن «آزادي» و «دموکراسي» در
مصر معرفی می کند، ستون فقرات رژيم مبارک بوده است. اين ارتش، دشمن حق
حاکميت مردم مصر و ضامن حق حاکميت سرمايه داران و ملاکان بزرگ و وابسته به
امپرياليسم در مصر است. درصد بزرگی از اين سرمايه داران و ملاکان بزرگ، سران
ارتش مصرند. اين ارتش، در واقع ضامن و نگهبان
ساختارهای سلطه ی سرمايه ی خارجی و امپرياليست ها
در مصر است .
اوباما و امپرياليست های ديگر به خيزش مردم مصر
«خوشامد» گفته اند. اما خوشامد گوئی شان بی غرض نيست. آنان وقتی
کار مبارک را تمام شده ديدند، تغيير جهت دادند تا بتوانند بحران سياسی مصر
را کنترل کنند و فرماندهی «گذار» به يک رژيم جديد را در دست بگيرند. ارتش
مصر و قدرت های امپرياليستی به مردم مصر «اطمينان خاطر» می دهند
که: به خانه هايتان برويد و امور را بدست ما بسپاريد! الگوئی که امپرياليست
ها برای «گذار» مصر در نظر دارند
مشابه فرايندهای گذاری است که در نقاط ديگر جهان مهندسی کردند.
بطور مثال، در اندونزی قدرت را از دست دارودسته ی فاسد و جنايتکار
سوهارتو به دارودسته های مرتجع جديد منتقل کردند. طبقات سرمايه دار و ملاک
در
اندونزی به ثبات سياسی نسبی رسيدند
اما توده های مردم کماکان در همان وضعيت بی حقوقی سياسی و
اقتصادی باقی ماندند. همين امپرياليست ها، سی و دو سال پيش در
ايران راه را برای قدرت گيری بنيادگرايان اسلامی تحت رهبری
خمينی باز کردند با اين شرط که ساختارهای امنيتی و نظامی
شکل گرفته در زمان شاه دست نخورده بمانند و جايگاه ايران در نظام اقتصاد سرمايه
داری جهانی به مثابه توليد کننده ی نفت و وارد کننده ی
همه چيز ديگر، دست نخورده بماند. و چنين شد. انقلاب به ضد انقلاب تبديل شد و نتيجه
اش 32 سال کابوس برای طبقه کارگر و خلق های تحت ستم ايران و زنان بود.
مشابه اين سناريوها می تواند در تونس و مصر رخ دهد.
اما اوضاع می
تواند در جهتی ديگر، در جهت يک انقلاب واقعي، تکامل يابد. اما برای
اينکه چنين شود دخالتگری آگاهانه ی انقلابيون کمونيست لازم است.
انقلاب واقعی به معنای درهم شکستن دولت کهن و استقرار دولتی
نوين است. زيرا، فقط با داشتن يک دولت نوين می توان از سرمايه داران و
ملاکان بزرگ و امپرياليست ها خلع قدرت و مالکيت کرد و تمايزات طبقاتی را از
ميان برداشت و روابط اجتماعی ستم گرانه را سرنگون کرد. اين فرآيندی
است سخت و خونين که بدون داشتن تئوری های رهائی بخش کمونيستی
و حزبی انقلابی (حزب کمونيست) و ارتشی که متعلق به مردم و از
خود آنان باشد ممکن نيست.
در مصر توده های مردم در
سطح ميليونی وارد صحنه ی دخالتگری سياسی شده اند و در اين
ميدان پرتلاطم به دنبال راه می گردند. به دنبال آينده ای معنا دار.
آينده ای که فقط با تغييرات راديکال، با يک انقلاب کمونيستي، ممکن است. اما
چگونه به اين حقيقت دست خواهند يافت؟
در گره گاه هائی که ثبات و
مشروعيت نظام های استثمار و ستم درهم می ريزد و حکام از فردای
خود مطمئن نيستند، در شرايطی که توده ها تبعيت را کنار گذاشته و احساس می
کنند ارباب سرنوشت خود و کشورشان هستند،
فرصتی طلائی برای پيشبرد کار کمونيستی گسترده در
ميان مردم و سازمان دادن نيروهايشان برای يک انقلاب واقعی بوجود می
آيد.
پابرجا ماندن ساختارهای اصلی
رژيم مبارک می تواند محرک و انگيزه ی قدرتمندی برای گسترش
جنبش مردم به ورای حد و مرزهای کنونی اش باشد. دورانی است
که وظيفه ای دوگانه بر دوش پيشروان انقلابی است: هم گسترش جنبش
به ورای محدوده های فعلی
اش؛ و هم سازمان دادن يک مرکز سياسی پايدار برای انقلاب يعنی يک
حزب يا سازمان کمونيستی که بتواند به مثابه مقر فرماندهی سياسی
و تشکيلاتی يک انقلاب واقعی عمل کند.
ما کسانی را که رويای يک جهان ديگر و رهائی
مردم جهان از چنگال های مرگبار نظام سرمايه داری را در سر می
پرورانند، فرا می خوانيم گام به پيش بگذارند و حزب را در انجام وظايف
انترناسيوناليستی اش در قبال انقلاب مصر ياری دهند. در بحبوحه ی
تلاطمات اجتماعی است که می توان ياران را يافت و پيوندهای
ماندگار انترناسيوناليستی برقرار کرد، تا هم فکر و هم گام شوند و برای
جهانی ديگر مبارزه کنند. رفقا، به حزب بپيونديد تا افکار و قوا و اراده مان
را يکجا کنيم برای پيوند زدن افق و برنامه ی انقلابی واقعی
با مردم به جوش و خروش آمده ی خاورميانه.
اطلاعيه
حزب کمونيست ايران (م.ل.م.) به مناسبت آغاز خيزش مردم مصر
«من خوشحالم. نه فقط برای مصر
بلکه برای کل خاورميانه. من افتخار می کنم مصری هستم! من به
توده های مصر افتخار می کنم که دارند کشور را از جنايتکارانی که
بر ما ستم می کردند پاک می کنند و ترس را از خود می زدايند.
التحرير بزرگترين ميدان در جهان عرب است. مردم آن را از چنگ اين رژيم درآورده اند!
من به مردم مصر افتخار می کنم! آنان منتظر نشدند که فرزندان ما افق يک جامعه
نوين را فقط در خواب ببينند! من به آنان افتخار می کنم که سرشان را بالا
گرفتند و ديگر هيچکس نمی تواند دوباره آن را پائين آورد! »
(سخنان يک مصری در تظاهرات پشتيبانی در لندن در روزهای آغازين
خيزش مصر)
نظم كهن در جهان عرب به ناگهان به لرزه در آمده است. زمزمه های اعتراض
ديروز، به طغيان های خشماگين امروز، در كوچه و خيابان، بدل شده است.
دارودسته های فاسد حاکم هم اكنون خوار وذليل، زير باران ناسزا و خشم توده
ها، بخود می لرزند. دوران هيجان انگيز، پر از بيم و اميد، و
در نهايت تعيين کننده، در روند تحولات خاورميانه آغاز شده است. مردم جهان عرب طلوع
نوينی را تجربه می کنند. آنان مملو از حس قدرت برای در دست
گرفتن سرنوشت خود هستند. شور و اميدی بيسابقه خيابان های مصر را فرا
گرفته است. جشن انقلابی آنان جشن همه مردم ستمديده خاورميانه و جهان است. افتخار به مردم تونس و مصر احساسی همگانی در خاورميانه است. احساسی
بين المللی است. همه می دانند که پس از سرنگونی رژيم مبارک بدست
مردم، خاورميانه ديگر آن خاورميانه سابق نخواهد بود. قلب های مردم جهان
برايشان می تپد زيرا آنان لحظاتی را توليد کردند که تحقق روياهای
به ظاهر دست نيافتنی را واقعی تر کرد. ميليون ها نفر در سراسر جهان بی تابانه و نگران زورآزمائی ميان
رژيم و مردم و ترفندها و تحرکات قدرت های امپرياليستی آمريکا و اروپائی
را برای کنترل اوضاع، دنبال می کنند. شهرهای مختلف جهان شاهد
تظاهرات های همبستگی در حمايت از مردم مصر هستند. جوانان جهان به
ابتکارهای مختلف دست زده اند. حتا صدها تن از جوانان هکر نقاط مختلف جهان در
فوروم های آن لاين گردهم آمده و نقشه خرابکاری در سايت های
وزارت اطلاعات و رئيس جمهور مصر و حزب حاکم مصر را کشيدند.
مردم
دنيا بی اختيار سرنگونی صدام حسين را با سرنگونی ديکتاتور سی
ساله تونس و بدبختی ديکتاتور سی ساله مصر مقايسه می کنند: در يک
طرف، عراق – کشوری که هنوز پس از 8 سال در چنگال های خونين اشغال نظامی
خارجی و حاکميت طبقات استثمارگر و غارت گر بومی و جنايات اوباش
بنيادگرای اسلامی دست و پا می زند؛ و در سوی ديگر، تونس و
مصر – کشورهائی که مردم با تکيه بر همبستگی و اتحاد و شجاعت خودشان
سرنوشت رژيم های منفورشان را رقم زدند.
مشاهده ی چهره های غافلگير و
هراسناک سران کشورهای امپرياليستی در مواجهه با اين وقايع، دلپذير
است. رئيس جمهور آمريکا يکماه پيش در سخنرانی سالانه ی خود که خطوط کلی
«نظم جهاني» را ترسيم می کند، حتا اسم خاورميانه را نياورده بود. دولتمردان
مرتجع در يمن، اردن، الجزاير به دست و پا افتاده و به مردم خشمگين از خفقان و
استبداد سياسي، بيکاری و بی نوائی وعده ی «رفرم» و
«عدالت» می دهند. در ايران نيز خامنه ای منفور و همپالگی هايش
از ترس تبديل سالگرد 22 بهمن به جنبش توده ای در رده ی تونس و مصر برای
دفن نظام جمهوری اسلامي، تلاش می کنند خيزش مردم تونس و مصر را ادامه ی «انقلاب اسلامي» و
«بيداری اسلامی مردم خاورميانه» جا بزنند. اما آن سبو بشکست و آن
پيمانه ريخت!
هنوز
نتيجه ی نهائی معلوم نيست. اما يک چيز مسلم است. اين خيزش قهرمانانه
که جرقه اش توسط جوانان مبارز قاهره با الهام از خيزش جسورانه ی مردم تونس
زده شد، کل نظم ارتجاعی حاکم بر خاورميانه را به لرزه در آورده است. رئيس
سازمان ناتو گفت: وقايع مصر فقط نظم اقتصادی جهان را به خطر نينداخته بلکه
نظم جهانی را تهديد می کند.
مصر پر جمعيت ترين کشور خاورميانه است و در زمان
سادات و پس از آن در سی سال گذشته تحت حاکميت حسنی مبارک، تکيه گاه
استراتژيک امپرياليسم آمريکا در خاورميانه بوده است. اين روابط بيش از هر جا در
«قرار داد کمپ ديويد» فشرده شده است که در سال 1978 با وساطت آمريکا، ميان مصر و
اسرائيل امضاء شد و به اين ترتيب با تبديل مصر به يک تکيه گاه امنيتی – نظامی
آمريکا در منطقه، امنيت اسرائيل تضمين شد. اين بزرگترين خيانت دولت های عربی
به مردم فلسطين بود. در دو دهه ی گذشته مصر دومين دريافت کننده ی «کمک
هاي» نظامی آمريکا بوده است -- «کمک» هائی که صرف خريد ابزار و آلات
نظامی از آمريکا و همچنين خريد يک قشر از نخبگان سياسی و نظامی
فاسد و وفادار به امپرياليسم شده است. اقتصاد مصر که عميقا در نظام جهانی
سرمايه داری بافته شده است، متشکل از مشقت خانه های توليدی در
سوئز، اقتصاد توريستی و اداره کانال سوئز است که همه در دست سرمايه های
خارجی است.
سرنگونی
رژيم بن علی در تونس، به جوانان مصر انگيزه و شجاعت داد. عده ای از
جوانان مبارز از طريق فيس بوک اطلاعيه ای را به امضای صد هزار نفر
رساندند. در اين اطلاعيه روز 25 ژانويه را به عنوان «روز انقلاب عليه شکنجه، فقر،
فساد و بيکاري» اعلام کردند و گفتند به خيابان ها می آئيم تا کمر «سکوت و
بندگي» را بشکنيم. امپرياليسم آمريکا آنقدر از استحکام رژيم خود در مصر اطمينان
داشت که وزير امور خارجه اش (هيلاری کلينتون) در 25 ژانويه گفت: رژيم مصر،
با ثبات است!
اما در
همان روز هزاران نفر به خيابان ها آمدند و به سوی دفتر حزب حاکم – حزب دموکراتيک
ملی – و راديو و تلويزيون روان
شدند. ... تظاهر کنندگان در مقابل حمله
پليس دست به مقابله زده و شعار سردادند: سرنگون باد مبارک! تظاهرات های کوچک
در روزهای ديگر در شهرهای ديگر به راه افتاد. سد ترس شکست! هر موج
مبارزاتی موج سرکوب را به همراه آورد و در جواب به سرکوب، مبارزات سراسری
تر و توده ای تر شد. روحيه مردم عوض شد. پاسگاه ها و مقرهای وزارت
داخله و ديگر مراکز دولتی در شهرهای مختلف طعمه ی آتش کوکتل
مولوتف جوانان شد.
درگيری
های روزهای آغازين در محلات فقير نشين و همچنين در منطقه ی
ادارات دولتی و سفارت خانه ها نشان می دهد که تظاهرات ها در محلات
گوناگون سازمان يافته بودند. سه نفر هنگام حمله به وزارت کشور که مقر نظام سرکوب
دولتی است، توسط پليس کشته شدند. درگيری تظاهر کنندگان در محلات کارگری
مانند محله الکبری که منطقه صنايع نساجی است و در شهر سوئز که مرکز
کارگاه های توليدی مصر است شديد بود. الکبری همواره صحنه ی
مبارزات کارگری بوده است بطوريکه در سال 2007 ده هزار تن از کارگران و اعضای
خانواده شان در اعتراض به بالا رفتن قيمت ها با تکان دادن قرص های نان به
تظاهرات پرداختند و عده ای در نتيجه ی تيراندازی پليس جانباختند.
و در سال 2006، سه هزار تن از کارگران زن کارخانه «شرکت ريسندگی و بافندگی
مصر» اعتصاب بزرگی را به راه انداختند. در درگيری های اخير در
منطقه ی سوئز که منطقه کارگاه های توليدی است 11 نفر کشته و 170
نفر زخمی شدند. بخش بزرگی از اقشار مرفه مصر نيز به اين اعتراضات
پيوسته اند.
همه
نيروهای طبقاتی مصر و قدرت های جهان – بخصوص آمريکا و
امپرياليست های اروپائی – و دولت های مرتجع منطقه به حرکت
درآمده اند تا اوضاع را از دست مردم خارج کنند و جلوی رشد و سازمان يابی
نيروهای انقلابی چپ را بگيرند. اوباما به حسنی مبارک، اين دوست
ديرينه ی آمريکا خيانت کرد و دستور داد که مهار قدرت را رها کند. مراکز مالی
جهان به اوباما فشار آوردند که هر چه سريعتر اوضاع را کنترل کند زيرا بسته شدن مصر
به معنای بسته شدن کانال سوئز است که برای اقتصاد جهانی و برای
امنيت نظامی ارتش آمريکا مهلک است. اوباما در ابتدا از دو طرف دهانش حرف زد
اما وقتی فهميد که اين موج مردمی را سر باز ايستادن نيست، تحکم کرد که
حسنی مبارک بايد فورا انتقال قدرت را شروع کند. ...
رژيم
حسنی مبارک در مقابل خيزش توده های مردم و خواستشان به پائين آمدن از
قدرت دست به مانورهای سياسی و نظامی زد. اولين مانور و آينده
نگری اين رژيم آن بود که ارتش را از معادله ی جنگ خيابانی ميان
مردم و نيروهای انتظامی بيرون آورد و آن را در انظار مصری ها و
مردم جهان ارگانی که «خنثي» است و چيزی غير از رژيم حاکم است، جلوه
داد. برای تقويت اين توهم، اوباش لباس شخصی را برای سرکوب به
خيابان ها فرستاد و ارتش ژست «داور» را بخود گرفت. برای اينکه در انظار مردم
جهان مقبوليتی برای پافشاری بر قدرت پيدا کند، مبارک گفت
اگر کرسی قدرت را خالی کند،
بنيادگرايان اسلامی آن را پر خواهند کرد. سپس معاون تازه اش به اخوان
المسلمين پيشنهاد مذاکره داد.
اخوان
المسلمين تنها حزبی بود که هنگام شروع اين مبارزات با آن مخالفت کرد زيرا می
ديد که اين مبارزه، مبنا و ماهيتی نزديک به برنامه اجتماعی و سياسی
و ايدئولوژيک اش ندارد و اينکه آغازگران اين جنبش که جوانان و کارگران محلات کارگری
بودند، خارج از نفوذ اخوان هستند. اما هنگامی که اخوان مشاهده کرد باد در جهت مخالف مبارک می
وزد برای اينکه به حاشيه رانده نشود، تغيير جهت داد.
در چند سال گذشته اخوان المسلمين بطور منظم با
رشد حرکت های اعتراضی و اعتصابی کارگران مصر مخالفت کرده است.
بطور نمونه در سال 2008 زمانی که کارگران «شرکت ريسندگی و بافندگی
مصر» تحت تاثير جنبش «الکفايه» اعلام اعتصاب سراسری کردند، اخوان المسلمين و
حزب الوفد (شبيه ملی مذهبی های ايران و حزبی که گفته می
شود البرادعی بخشی از آن است) آن را مشکوک اعلام کردند و چنين فراخوان
هائی را «خطرناک» توصيف کردند. (1) اخوان المسلمين خود پس مانده ی نظم
کهن است که نتوانسته آمال و آرزوهای مردم را برآورده کند. بعلاوه تجربه ی
استقرار جمهوری اسلامی در ايران، که بخصوص از طريق خيزش توده ای
سال 1388 ايران تا حدی به مردم خاورميانه منتقل شد، مقاومتی را در ميان
بخش مهمی از جوانان مبارز مصر در مقابل بديل «اسلامي» بوجود آورده است. اما
سرکوب شديد نيروهای چپ و سکولار در بيست سال گذشته، اين حزب را عملا تبديل
به تنها حزب متشکل در طيف «اپوزيسيون» مصر کرده است. در هر حال مقابله با نظم کهن،
شامل مقابله با برنامه سياسی و اقتصادی و ايدئولوژيک اخوان المسلمين و
ديگر ساختارهای سياسی اسلامی در خاورميانه (مانند حماس) نيز هست
و امروز جوانه های آگاهی در مورد اين حقيقت را می توان در ميان
مبارزين نسل جديد کشورهای عرب مشاهده کرد.
مصر
مانند ايران کشوری جوان است؛ جوانانی که بی آينده اند. اکثريت
جمعيت مصر زير 30 سال و ميانگين سنی 24 سال است. طبق آمار بانک جهانی
بالاترين نرخ بيکاری در ميان فارغ التحصيلان دانشگاه است – نه تنها فارغ
التحصيلان دانشگاه های مصر بلکه همچنين مصری های تحصيل کرده در
دانشگاه های اروپا. قشر بسياری کوچکی از نخبگان وابسته به نظام،
زندگی تجملی دارند و بقيه کشور در بيکاری و فقر دست و پا می
زند. در شش ماه گذشته قيمت گوجه فرنگی شش برابر شد. و جمعيت زير خط فقر رسما
23 درصد اعلام شد در حاليکه در واقع 40 درصد است. قاهره و حومه اش جمعيتی
بالغ بر 17 ميليون نفر دارند که 40 درصد
آنها در زاغه ها زندگی می کنند و اغلب از آب تميز و فاضلاب و برق
محرومند. با خصوصی سازی ها و طرح های تعديل اقتصادي، مردم مصر
فقيرتر و بيکارتر و گرسنه تر از هميشه شده اند. در کارخانه ها و کارگاه ها و بنگاه
های خدماتی که خصوصی شده اند خبری از قانون کار و بيمه
اجتماعی و غيره نيست. و ميانگين دستمزد کارگران نساجی مصر حتا از هند
و پاکستان پائين تر است. در نتيجه ی سياست های اقتصادی قطع
يارانه ها، حذف ميليونی مشاغل دولتي، کارمندان نيز به جمعيت فقير و بيکار
پيوسته اند. مجموعه ی اين جامعه از هم گسيخته را رژيم مبارک با سرکوب و
شکنجه کنترل می کرد.
فرصت
های بزرگ و خطر های بزرگ
صحبت
از انقلاب مصر هنوز زود است. اما راه برای آن باز شده است. هيچ انقلابی
از ابتدا شسته و رفته نيست و در خط مستقيم تکامل نمی يابد. زيرا انقلاب،
صحنه زورآزمايی و چالش طبقات و
ديدگاه های مختلف است؛ انقلاب يعنی تغييرات عميق در جوهر و ماهيت نظام
های اجتماعی. بهمين دلايل هيچ انقلابی بطور خودرو رخ نمی
دهد. بعلاوه، در کشورهائی مانند مصر که جايگاهی مهم در «نظم جهاني»
نظام سرمايه داری امپرياليستی دارند؛ نتايج مبارزه طبقاتی پی
آمدهای جهانی و تاريخی دارد؛ تبديل شورش های اصيل مردمی
به يک حرکت انقلابی و بالاخره به پيروزی رساندن آن، امری سخت و
بسيار پيچيده است. همانطور که در مورد ايران 32 سال پيش از اين ديديم.
هر چند
نيروهای بنيادگرای اسلامی در مصر همان نفوذ و قدرت بنيادگرايان
اسلامی در ايران 32 سال پيش را ندارند و همانا به دليل تجربه ی ايران
و عملکرد خودشان در مصر، بی آبرو و ورشکسته اند. اما، اين مرتجعين پوسيده می
توانند در زد و بند با نگهبانان «نظم جهاني» که بی تابانه به دنبال استقرار
«ثبات» در مصر و ممانعت از سرايت حريق به ديگر کشورهای خاورميانه اند؛ از گورستان
تاريخ بيرون بجهند و بر مردم حاکم شوند. قدرت های اروپائی و آمريکائی
از هم اکنون با سران اين حزب وارد مذاکره شده اند و به آنان پيشنهاد می کنند
که حزب «توسعه و عدالت» ( آکپ) ترکيه را الگو قرار داده و خود را «تعديل» کنند. از
نظر امپرياليست های اروپائی و آمريکائی اين «تعديل» نه به معنای
تعديل برنامه ی اجتماعی اين حزب ارتجاعی بلکه قبول دو چيز از سوی
آنان است: يکم، حفظ قرارداد کمپ ديويد با اسرائيل و تضمين موقعيت کنونی
کانال سوئز (دو شاهرگ وابستگی سياسی و نظامی مصر به نظم جهانی
امپرياليستي) و دوم، دست نزدن به سرمايه های خارجی در زمينه های
توليدی و توريستی ( بندهائی که مصر را در اقتصاد جهانی
سرمايه داری ادغام می کند). وقايع مصر نشان می دهد که نقد دين
به مثابه ساختار ستم و استثمار و فراگير کردن اين نقد برای ممانعت از تلف
شدن يک جنبش مردمی واقعی که می تواند به يک انقلاب واقعی
منجر شود؛ تا چه حد ضروری است. در مرکز اين نقد، افشای مردسالاری
دينی قرار دارد که بدون آن رها کردن انرژی رهائی بخش نيمی
از جمعيت مصر ممکن نخواهد بود. حضور کم زنان در صفوف مبارزه اسفناک ترين علامت
نفوذ ايدئولوژی اسلامی ها و سنت گرايان است که بايد بعنوان زنگ خطر
بزرگی به صدا در آيد.
اما
خطر بزرگ ديگری نيز در مقابل اين جنبش است و آن توهم بزرگ «ارتش با ماست»
است. اين توهم مرگبار زاده ی احساس ضعف مردم شورش گر در
مقابل يک واقعيت بزرگ است: بدون يک ارتش که متعلق به توده های مردم و از خود
آنان باشد نمی توان نظام موجود را درهم شکست و نظامی بنيادا متفاوت بر
پا کرد. مردم با در آغوش کشيدن نظاميان در خيابان های تونس و مصر، در واقع
بطور خودبخودي، حقيقت فوق را بيان می کنند. اما اين ارتش ها نگهبانان نظام
ستم و استثمار حاکم اند. توهم هميشه در نقطه ی نياز شديد و فقدان شديد آغاز
می شود. اين توهم تا قبل از اين خيزش موجود نبود. زيرا اغلب مردم مصر می
دانند ارتش ستون فقرات حاکميت رژيم حسنی مبارک بوده است و خود مبارک از درون
همين ارتش درآمده است. اگر مردم مصر حزبی مانند حزب بلشويک به رهبری
لنين ( در جريان انقلاب اکتبر 1917 روسيه) يا حزبی مانند حزب کمونيست چين به
رهبری مائوتسه دون ( در جريان انقلاب چين که در سال 1949 به پيروزی
رسيد) داشتند که حداقل بخشی از توده های بيدار شده و مبارز را در يک
ارتش سرخ انقلابی سازمان می داد و انحصار دولت بر خشونت و قهر سازمان
يافته ی ارتجاعی را در هم می شکست؛ آنگاه نه تنها مردم چنين
توهم مرگباری را بخود راه نمی دادند بلکه با جسارت، جرات صعود به قله
ها را بخود می دادند و می رفتند که نه فقط معادله ی قدرت در مصر
بلکه در منطقه خاورميانه و به تبع آن جهان را عوض کنند.
اما
خيزش توده ای بيسابقه ای که مصر را به لرزه در آورده مواد خام لازم و
عالی برای پيشبرد چنين فرايندی را فراهم می کند. بايد
ساختن يک جنبش کمونيستی را شروع کرد؛ جنبشی که افق مردم را به ورای
راه حل های موجود که توسط احزاب و سخنگويان طبقات بورژوا و قدرت های
بين المللی موعظه می شود، ببرد و بتواند حداقل بخش کوچکی از
توده های مردم سياسی شده را تبديل به يک نيروی سازمان يافته با
برنامه ی انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی کند.
آينده ی
مصر هنوز نوشته نشده است. مختصات آن آينده هنوز روشن نيست. اما بر سر آن بحث پر
شوری بر پاست که فرصت بزرگی را برای حدادی راه پيروزی
فراهم می کند. کمونيست های مصر، هر چند نفر که هستند، می توانند
از اين گشايش برای پيشبرد اين جهت گيری استراتژيک استفاده کنند. اما
نبايد آنان را تنها گذاشت. جنبش کمونيستی همواره يک جنبش بين المللی
بوده است. کمونيست های جهان، در اتحاد با کمونيست های مصر، موظفند
فرياد سر دهند که تنها راه برون رفت از نکبتی که سرمايه داری جهانی
دست در دست طبقات استثمارگر داخلی برای جوامعی مثل مصر و ايران
و تونس و افغانستان و ترکيه و عراق و غيره بوجود آورده اند، انقلاب کمونيستی
است و با تمام قوا تبليغ و ترويج کنند که انقلاب کمونيستی چيست و تجربه اش
چه بوده است؟ چرا سوسياليسم يک ميليون بار
بهتر از سرمايه داری در شکل آمريکائی يا ايرانی يا مصری
آن است و کمونيسم که هدف نهائی و قطب نمای حرکت جامعه ی
سوسياليستی است؛ صدها ميليون بار بهتر از سوسياليسم است. در چنين شرايطی
به تبليغ و ترويج تئوری های کمونيستی «سنتز نوين» (2) به هيچ وجه نبايد کم بها داد زيرا اين تئوری ها شفافيت و
زندگی دوباره به مارکسيسم بخشيده اند؛ و همراه با نقد علمی و عميق
نظام اقتصادی و اجتماعی و ايدئولوژيک سرمايه داري، نشان می دهند
که دين و نظام مردسالاری نهادهای لازم و ملزوم نظام سرمايه داری
جهانی اند؛ و مهمتر اينکه چشم اندازی
نوين از سوسياليسم ارائه می دهند. --
چشم انداز نوينی که متکی است بر
جمعبندی های رهائی بخش از دستاوردها و همچنين اشتباهات انقلاب
های سوسياليستی قرن بيستم (در روسيه و چين). اين تئوری های
در واقع فشرده ی يک راه حل واقعی و قدرتمند برای ايجاد جامعه ی
بشری متفاوت اند. به همين جهت جای شايسته اين تئوری ها در
خيابان های مصر و در ميان جوانان جان بر کف اين جنبش است. به هيچ وجه نبايد
به قدرت برانگيزاننده و رهائی بخش اين تئوری ها کم بها داد. يک نسل
جوان از مبارزين عرب پا به ميدان نبرد برای آينده گذاشته اند که بهر قيمت می
خواهند برای استقرار جامعه ای متفاوت مبارزه کنند. اگر آنان با چشم
انداز کمونيستی پيوند بخورند، سرنوشت تمام منطقه و بلکه جهان دگرگون می
شود. هر چند پرتاب تير به سوی اين نشانه، کاری دشوار است اما شدنی
است و تنها راه واقعا رهائی بخش است. در نتيجه بايد جسورانه و بی
محابا برايش تلاش کرد. بايد از
گشايش امروز برای ساختن اين راه استفاده کرد. حتا اگر اين تلاش شکست بخورد،
نتايج آن برای رهائی بشريت صدها بار بيشتر از اتخاذ راه حل های
«ممکن» خواهد بود.
اول فوريه 2011
پانويس
ها:
1- رجوع کنيد به گزارش مشروح شالگونی به نام «نگاهی به مبارزات
کارگران مصر»2- اين تئوری ها که بنيان گذار آن باب آواکيان تئوريسين ِ
کمونيستِ انقلابی (صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا) است در شماره های
49 و 50 و 51 نشريه حقيقت معرفی شده اند.
«رژيم مبارک بخشی از يک دولت است که ارتش ستون فقرات آن است؛ اين دولت
بخشی از يک نظام سياسی
منطقه ايست که توسط قدرت های امپرياليستی جهان بخصوص امپرياليسم آمريکا بنا شده است و اينکه سرنگون کردن اين طبقات همراه خواهد بود با قطع
نفوذ سياسی و اقتصادی
امپرياليست ها در مصر. اين راه درازی است که مبارزه انقلابی بايد طی کند و بدون آگاهی به اين حداقل ها در مورد ماهيت دشمن، اين راه
دراز را نمی توان پيروزمندانه طی
کرد. جنبش کنونی، جامعه مصر را تکان داده است اما تا آمادگی يافتن برای انقلابی واقعی کارهای زيادی بايد انجام
داد که روشن کردن ماهيت دشمن و ماهيت انقلاب جزو الويت های حياتی اين آمادگی است. انقلاب يعنی
چه؟ عليه چه نظام طبقاتی و برای ايجاد چه نوع جامعه ايست؟ با چه مختصاتی و با رهبری
کدام طبقه ی اجتماعی؟»
يادداشت جمعه 22 بهمن- 11 فوريه
سخنرانی شب پنجشنبه حسنی
مبارک مبنی بر حفظ قدرت، خشم مردم مصر را برانگيخت و
عزمشان را در سرنگونی رژيم وی استوارتر کرد. «عقب نشيني» اين مرتجع
منفور در مقابل مبارزات 17 روزه ی مردم مصر، واگذاری بخشی از
قدرتش به عمر سليمان، شکنجه گر بدنامی
که به «مرد اول سيا و موساد» معروف است، بود. او در حالی اعلام کرد در قدرت
می ماند که مردم پيشاپيش جشن سرنگونی او را در ميدان تحرير بر پا کرده بودند. اين اميدواري، بيهوده بوجود نيامده بود. گسترش سريع صفوف معترضين
در سراسر کشور، ادامه ی رژيم مبارک را غير ممکن کرده است. اما علاوه بر
اين، صدور
اطلاعيه ها و فرستادن سيگنال های مبهم از سوی
ارتش و برخی مقامات کشور و همچنين سخنگويان دولت آمريکا در دامن زدن به اين اميدواری نقش مهمی داشت.
ژنرال های ارتش به ميان مردم در ميدان
تحرير رفته و می گفتند، ارتش به خواست مردم گردن خواهد گذاشت. هم زمان يکی از سخنگويان سازمان سيای آمريکا جلوی
دوربين های تلويزيون اعلام کرد،« مبارک امشب سخنرانی
استعفايش را ايراد خواهد کرد» ... وقتی مبارک گفت می ماند، روشن شد که
با حمايت ارتش مصر و ارتش آمريکا و همچنين دولت های
منطقه است که می ماند. در پشت پرده، دول عربستان، اسرائيل و ديگر کشورهای خليج بر ابقای مبارک پافشاری می کردند و به
کاخ سفيد هشدار می دادند که در بيرون راندن مبارک عجله نکند. مبارک بيشرمانه ادعا کرد، «هرگز به فشارهای
بين المللی تن نخواهد داد». اما پافشاری او نه نشانه «استقلال» وی
از «قدرت های بين المللي» بلکه نشانه ی
آن است که مراکز قدرت بين المللی نيز نمی دانند بهترين راه برای حفظ ساختارهای قدرت و منافعشان در مصر چيست و بر سر استراتژی
و تاکتيک متحد نيستند. سيگنال های
متفاوت ... نشان از آن داشت که
امپرياليست ها و مرتجعين نيز بشدت در رابطه با چه بايد کرد، اختلاف نظر دارند. اختلافاتشان از اين واقعيت سرچشمه می گيرد که می
دانند بهم ريختن ساختارهای قدرت در
مصر به دنبال خود تغييرات شگرف و غيرقابل پيش بينی در کل خاورميانه و مهمتر از همه در موقعيت اسرائيل بوجود خواهد آورد.
سران دولت های جهان ساعت به ساعت تحولات مصر
را دنبال می کنند. نه فقط ارتش مصر و اسرائيل، بلکه مراکز سياسی و نظامی قدرت های امپرياليستی در نشست دائم
اند. حتا تلويزيون های مخصوص «بازارهای مالي» بطور متمرکز رخدادهای
مصر را دنبال می کنند. اما مردم جهان و مشخصا مردم خاورميانه هنوز نمی دانند که در ميدان تحرير فقط سرنوشت مصری
ها نيست که مورد مناقشه است. بلکه آينده ی
همه خلق های خاورميانه بشدت از نتايج اين رخداد متاثر خواهد شد. کمونيست ها، جنبش های کارگري، جنبش های انقلابی
جوانان و زنان در سراسر جهان بايد به مبارزه
طبقاتی در مصر توجه جدی کنند. هر چند ممکن است مردم مصر شکست بخورند و از درون اين مبارزه، روند انقلابی بيرون نيايد و اگر هم روند
انقلابی بيرون آيد، با شکست مواجه شود؛ اما بايد برای پيروز شدن آن ها
هم در زمينه خواست های جنبشی
شان (سرنگونی رژيم مبارک) و هم در رابطه با شکل گيری و تحقق يک چشم
انداز
انقلابی (تغييرات راديکال سياسی و اجتماعی
و اقتصادي) هر کاری کرد. شکل گيری يک صف آرائی بين المللی برای حمايت از مردم مصر ضروری است
تا در اين راه سخت و طولانی
پيروزمندانه بر سرکوب ها، ترفندها و پيچ و خم های مبارزه چيره شوند. نتايج هر چه باشد بايد بدانيم که پيشاپيش پيروزی بزرگی را نصيب مردم
خاورميانه و مردم دنيا کرده اند و مشخصا
خاک خاورميانه را برای سربلند کردن تکان های اجتماعی بزرگ شخم زده اند و از درون خود مصر يک نسل مبارز بيرون آمده است که بدون شک فاکتور
مهمی در تغيير و تحولات آتی اين منطقه خواهد بود.
يادداشت چهارشنبه 20 بهمن- 9 فوريه
موج جديد مبارزات توده ای مردم مصر روز سه شنبه 8 فوريه آغاز شد. در اين
روز قاهره
شاهد بزرگترين تظاهرات مردمی دو هفته ی گذشته
با خواست سرنگونی رژيم مبارک بود. مبارزين جوان مصری که اين جنبش ضد
رژيمی را از طريق فيس بوک و مبارزات از جان گذشته در محلات قاهره،
آغاز کردند، زمانی که با خطر افت جنبش مواجه شدند، بر تلاش های شبانه روزی خود افزودند. فراخوان اجتماع های بزرگتری
را به مردم قاهره دادند؛ با ابتکارهای جديد
سد اطلاع رسانی را شکستند؛ تيم های جديدی از جوانان مستقر در ميدان تحرير شکل دادند؛ و راه اندازی موج های جديد مبارزه در
شهرهای ديگر و محله های کارگری
و بيمارستان ها و مدارس را بطور منظم و نقشه مند دنبال کردند.
جنبش
سرنگونی طلب مصر بر خلاف پيش بينی هائی
که مبنی بر افت آن می شد، نفس تازه ای گرفت. امواج تظاهرات و راهپيمائی به ورای ميدان تحرير در قاهره رفت و ده
ها هزار کارگر جنبش اعتصابی خود
را آغاز کردند. اعتصاب نشسته در مقابل پارلمان نيز آغاز شد. ده ها هزار تن در شهرهای ديگر و نيز مناطق آرام تر تظاهرات کردند. ... شش هزار
کارگر در 5 شرکت خدماتی که متعلق به «اتوريته کانال سوئز» می باشد و بخش مهمی از اقتصاد مصر است
اعتصاب خود را آغاز کردند. هنوز خبری
از توقف کشتی رانی در کانال سوئز نيست. بدون شک توقف کشتی رانی
در کانال سوئز که يک آبراه بين المللی است که به مديترانه و دريای
سرخ منتهی می شود، برای رژيم مصر کمر
شکن خواهد بود. طبق گزارش الاهرام، در شهر سوئز بيش از دو هزار کارگر نساجی و ديگران تظاهرات کردند و در شهر توريستی لوکسور نيز
کارگران صنعت توريستی برای
بهبود وضعيت خود دست به تظاهرات زدند. در شهر «محله» که يک شهر صنعت نساجی است بيش از 1500 کارگر راه بندان کردند. و بيش از دو هزار کارگر
از شرکت
داروئی سيگما در شهر کسنا اعلام اعتصاب کردند و در
همان حال 5 هزار جوان بيکار در شهر اسوان به ساختمان های
دولتی حمله کرده و خواستار اخراج استان دار شدند. ...
در مقابل قوی تر شدن امواج مبارزه عليه رژيم، عمر سليمان مردم را که اکثرشان مخالف هر گونه مذاکره تا قبل از اخراج مبارک از حکومت هستند، تهديد
کرد ... اما اين تهديدات بر عزم مردم و شجاعت جوانان افزود. فهميدند که راه سختی در پيش است و بايد عزم راسخ و سری نترس اما متفکر و نقشه کش
داشت.
دختران و پسران شجاع که راه
افتادن اين جنبش مرهون فعاليت نقشه مند و جسورانه ی آنان بود، از درون شهرک چادرها که در ميدان تحرير بر پا شده است، به سازماندهی و
دميدن به شعله های جنبش سرنگونی
طلب ادامه دادند و شروع به شبکه بندی در سراسر کشور و ايجاد ارتباط با کارگران متشکل در محلات کار و زندگی شان کردند. گزارشگر
روزنامه نيويورک تايمز (8 و 9 فوريه) شرح
مختصری از فعاليت ابتدائی اين جوانان داده است که بسيار جالب است.آنان زاده و بزرگ شده ی
دوران رياست جمهوری حسنی مبارک هستند و اکثرشان زير سی سال سن دارند. بسياری از آنان فارغ التحصيلان
دانشگاه های ممتاز مصرند. مهندس و دکتر و
غيره. عده ای از آن ها مرتبا دستگير و شکنجه شده اند. فيس بوک جزو ابزارهای
اوليه شان برای سازمان دهی و راه انداختن اين مبارزه بود اما همه چيز نبود. فيس بوک در ترکيب با سازماندهی
نقشه مند و مخفی در کوچه و خيابان، نتيجه داد. دو رويکردشان به اينترنت درس
آموز است: يکم، به عمد و آگاهانه هويت خود را در فيس بوک پنهان نگاه داشتند تا
بتوانند به دور از چشم نيروهای
امنيتی مبارزه را در ميان مردم سازمان دهند. دوم، از اينترنت (فيس بوک و ای ميل و توئيتر و غيره) در خدمت پيشبرد مبارزه در محلات و خيابان
ها استفاده کردند و نه بعنوان
جايگزينی برای آن. به عبارت ديگر، برای اينان فيس بوک يک گريز
از مبارزه ی واقعی که خطر جانی و کشته شدن دارد نيست بلکه ابزاری
است برای پيشبرد موثرتر اين مبارزه.
آنان با مهارت و بطور حرفه ای و نقشه مند مبارزه خود را پيش بردند. برخی اوقات شايعه به راه انداختند تا توجه نيروهای امنيتی
را از خود و مرکز فعاليتشان دور کنند.
مثلا در فيس بوک اعلام کردند محل مبارزاتشان در نقاط مرکزی و مرفه شهر خواهد
بود اما نقشه عمليات را برای محلات فقير نشين ريختند. قبل از اينکه نقشه يک مبارزه را بريزند دست به «آزمايش ميداني» در شهرک های
فقيرنشين و زاغه های قاهره می
زدند. و سپس نقشه های هفتگی مبارزه را می ريختند تا بتوانند
قدرت آتش خود را نگاه دارند.
... اين يک تجربه جديد بود. يکی
از آن ها به خبرنگار می گويد: « گفتيم اين دفعه بريم به اين محلات، ببينيم چه می شود.» گروه به دو تيم تقسيم شد: يکی از آن ها
به تحريک مردم در قهوه خانه ها و کافه ها
پرداختند که برای تظاهرات به آن ها بپيوندند. و تيم ديگر به آپارتمان های بالای کافه ها رفتند. به جای صحبت در مورد
«دموکراسي» روی موضوعات اقتصادی و فقر و
بيکاری و غيره افشاگری کردند. يکی از دختران به خبرنگار می
گويد:«وقتی شروع
کرديم، گروه مان 50 نفر بود. وقتی که محله را ترک می کرديم چند هزار
نفر بوديم.» از زمانی که کشته شدن يک نفر با گلوله های پليس را ديده،
خود را مجهز به لوازم کمک های
اوليه ی پزشکی نيز کرده است. شب قبل از نقشه ريزی برای
تظاهرات «جمعه ی خشم»، گروه در خانه ی يکی از اعضا ملاقات کرد و
چند نفرشان دست به «آزمايش ميداني» در کوچه های يکی از محله های
کارگری زدند. در حاليکه در کوچه پس کوچه ها راه می رفتند مردم را به
تظاهرات فرا می خواندند. می خواستند هم سطح شرکت مردم را بسنجند و هم سرعت حرکت در کوچه ها را اندازه بگيرند. می گويد: «جالب آنجاست که
وقتی کارمان تمام شد مردم نمی
خواستند بروند. تعداد به هفت هزار نفر رسيده بود.»
با گسترش مبارزه عده ای از
اين جوانان برای فعاليت در ميدان تحرير و همچنين شکستن سد اطلاع رسانی علنی شدند. دولت برای تفرقه انداختن در ميانشان و بی
اعتبار کردنشان به آنان پيشنهاد مذاکره داد و
شايعه راه انداخت که دارند با دولت مذاکره می کنند. برای خنثی کردن
اين ترفندها، جوانان بر خلاف احزاب به اصطلاح مخالف که مشغول مذاکره با دولت هستند، موضوع مذاکره را به ميان مردم برده و در نتيجه ی يک بحث و گفتگو
با مردم هر گونه مذاکره را رد
کردند. آنان در مقابل سخنان اوباما که «انتقال قدرت بايد مسالمت آميز باشد» سر تکان می دهند و می گويند، مردم اين کشور تا مدت های
مديد پس از سرنگونی رژيم
مبارک حس انزجار خود را از آمريکا حفظ خواهند کرد.
البته، اينکه اين جوانان وابسته به
هيچ يک از احزاب اپوزيسيون نبوده اند مساوی با آن نيست که احزاب سازمان يافته و با برنامه ثمره ی تلاش و فداکاری آن ها را
نخواهند چيد. در ايران نيز جوانان دانشجو
جان خود را برای شروع مبارزه ی ضد رژيمی سال 88 گذاشتند. اما موسوی و کروبی که از جانيان سابقه دار نظام جمهوری
اسلامی هستند تبديل به رهبران جنبش سبز شدند. و
به معنای آنهم نيست که آنان سمت احزاب متشکل را نخواهند گرفت. در واقع همه نوع گرايشی در ميان آن ها در حال ظهور است. مجموعه ای
از جوانان
چپ، ليبرال دموکرات، تا جوانان اخوانی. همه در يک
هدف شريک اند: مبارک بايد برود! و همه در يک توهم نيز شريک
اند: انتخابات دموکراتيک مسئله بی حقوقی و بی قدرتی مردم را حل کرده و از اين طريق مردم خواهند توانست فقر را در کشورشان بزدايند. آنان
از تمام وقايع جهان تاثير می گيرند. از خودنمائی های آکپ ترکيه
(حزب عدالت و توسعه) به مثابه «الگوي» مناسب برای
کشورهای خاورميانه (که در حقيقت سنتزی است ميان قرون وسطای اسلامی
و جهان سرمايه داری گلوباليزه) تا تاثير گيری از جنبش سبز در ايران که
زير رهبری جناحی از حکومت است. مثلا وائل قونيم مدير مسئول گوگل در
مصر که به مدت 12 روز توسط ارتش دستگير و شکنجه شده
بود، روز 8 فوريه هنگام سخنرانی در ميدان تحرير، يک دستبند سبز به مچ بسته بود. اين گرايش ها در بيشتر موارد گرايش های تثبيت شده
نيستند و در ميان اکثر جوانان هنوز
تبديل به يک نظام فکری نشده است. تکامل مبارزه طبقاتی حقايق بسياری
را برای پيشروترينشان روشن کرده و در جهت گيری هايشان تاثيرات تعيين کننده خواهد گذاشت. در طول مبارزه رشته های پيوند محکمتری ميان
اين جوانان بوجود آمده است اما لاجرم
گرايشات مختلف سياسی نيز در ميانشان بروز کرده و خواهد کرد. اين روندی است که در تمام جنبش های جوانان جهان در گذشته رخ داده و
امروز نيز در جريان است. در دهه ی
1960 جنبش های جوانان به ظاهر «يکدست» و بر پايه يک خواست شکل گرفتند اما در طول زمان و در جوابگوئی به ادامه راه و حادتر شدن مبارزه طبقاتي،
و ضرورت
داشتن برنامه سياسی و اجتماعی روشن و داشتن
تشکيلات سياسی برای هدايت اين مبارزه، راه ها از هم جدا شد و اتحادهای درازمدت تر جايگزين اتحادهای جنبشی
اوليه شد .
انقلاب، صحنه زورآزمانی و چالش طبقات و ديدگاه های مختلف است؛
بهمين دليل به پيروزی رساندن آن،
بسيار پيچيده است. آينده ی مصر هنوز نوشته نشده است. مختصات آن آينده هنوز روشن نيست و راه هم ترسيم نشده است. اما بر سر آن بحث پر شوری
بر پاست
که فرصت بزرگی را برای حدادی راه
پيشروی فراهم می کند. کم ترين حقيقتی که لازم است در مورد ماهيت دشمن روشن شود تا قيام گران بتوانند پيشروی را ادامه دهند
اين است
که: رژيم مبارک بخشی از يک دولت است که ارتش ستون
فقرات آن است؛ اين دولت بخشی از يک نظام سياسی منطقه ايست که توسط قدرت های امپرياليستی
جهان بخصوص امپرياليسم آمريکا بنا شده است؛
سرنگون کردن اين طبقات همراه خواهد بود با قطع نفوذ سياسی و اقتصادی امپرياليست ها در مصر. اين راه درازی است
که مبارزه انقلابی بايد طی کند و بدون
آگاهی به اين حداقل ها در مورد ماهيت دشمن، اين راه دراز را نمی توان پيروزمندانه طی کرد. جنبش کنوني، جامعه مصر را تکان داده است اما تا
آمادگی يافتن برای انقلابی
واقعی کارهای زيادی بايد انجام داد که روشن کردن ماهيت دشمن و
ماهيت
انقلاب جزو الويت های حياتی اين آمادگی
است. انقلاب يعنی چه؟ عليه چه نظام طبقاتی و برای ايجاد چه نوع جامعه ايست؟ با چه مختصاتی و با رهبری
کدام طبقه ی اجتماعی؟
سرويس خبری جهانی برای فتح. اول فوريه
2011.
روشن است که مبارک خواهد رفت. سوال اينجاست که چگونه خواهد
رفت و دوران گذار به چه چيزی منتهی خواهد شد. اين ها هستند مسائلی
که بايد بر سرشان جنگيد.
هنگامی که روز اول فوريه، مردان و زنان اداری
با لباس های رسمی و صندل های پاره هلهله کننان و صد برابر هفته ی
پيش به راهپيمائی «يک ميليون نفره» پيوستند فکر می کردند مبارک خواهد
رفت، تانکها نيز خيابان ها را ترک کرده و کشور مال آن ها خواهد شد.
حکومت های آمريکا و کشورهای اروپائی
«گذار منظم» را مهمترين مسئله می دانند. مبارک اعلام کرد اگر برود اوضاع
کشور دستخوش هرج و مرج خواهد شد؛ بنابراين تا سپتامبر که انقضای مدت رياست
جمهوری اش است در مقام خود می ماند. برخی از مصری ها با
شنيدن اين استدلال ترديد به دل راه دادند. وقتی اوباما به مبارک گفت که فوری
از قدرت کناره گيری کند و او نکرد، طرفداران سرسخت رژيم پر رو شدند.
اما «نظم»، الويت ميليون ها مصری نيست. آنان خواهان
«رفتن مبارک» هستند. آنان از ژست های متفرعنانه ی مبارک که قسم خورده
تا آخرين روزهای زندگيش خاک مصر را ترک نکند، عصبانی اند و پيشاپيش در
تظاهرات های بزرگ قاهره و اسکندريه پيکره ی عروسکی او را به دار
کشيده اند.
ممکنست به نظر آسان آيد که آمريکا به سادگی دست از يک
خودکامه ی منفور و بی اعتبار و ايزوله بکشد. اما همينکه مبارک تا کنون
با سماجت در مقابل ندای آمريکا ايستادگی کرده است نشان می دهد
که اين کار زياد هم آسان نيست.
وزير امور خارجه ی آمريکا (هيلاری کلينتون) روز
31 ژانويه گفت که آمريکا نمی تواند به مبارک بگويد که برود چون اين تصميم
مال مصری هاست. اين حرف مردم مصر را بسيار عصبانی کرد. زيرا در سی سال گذشته نه مردم مصر بلکه ارتش
مصر و آمريکا (که ارتش مصر از آن حرف شنوی دارد) مبارک را در قدرت حفظ کرده
اند.
در اواخر ماه ژانويه، در شرايطی که خيزش اوج می
گرفت، رئيس نيروهای نظامی مصر به همراه کارکنانش به واشنگتن شتافت تا
با دولت و ارتش آمريکا رای زنی و مشاوره کند. اگر آمريکا به آنان گفته
بود که مبارک بايد فورا برود (آنطور که در سال 1979 در رابطه با شاه ايران و اخيرا
با رژيم بن علی در تونس که تحت سلطه ی فرانسه بوده و نسبت به مصر دارای
اهميت استراتژيک کمتری است؛ شد) مطمئنا مبارک به شکلی رفته بود.
در هر حال، آمريکا به هر نوع تغييری تن در دهد؛ نهايت
تلاش خود را خواهد کرد که نقش مردم را به حداقل برساند و به رشد جنبش مردم راه
ندهد. به اين دليل، اصرار کرده است که مبارک با عزت و احترام بيرون برود و نه بدست
«خيابان». اما مهمتر از هر چيز، هدف آمريکا آن است که حتا بدون مبارک، تداوم رژيم
را حفظ کند و رژيمی که بدست مبارک
ساخته شده است به حداکثر دست نخورده بماند.
ارتش خنثی نيست.
اوباما به
دفاع بی قيد و شرط از مبارک نپرداخت اما با حرارت از ارتش مصر دفاع کرد و آن
را به دليل رفتاری که با اعتراضات داشت تحسين کرد.
قبل از اول فوريه، نيروهای پليس با اينکه عده ای
را کشتند اما نتوانستند جلوی مردم را بگيرند. در قاهره و اسکندريه خودروهای
نظامی به آتش کشيده شدند. در چند شهر مردم به پاسگاه های پليس حمله
کرده و آن ها را نابود کردند. گفته می شود که غارت خانه ها و مغازه ها کار
خود نيروهای انتظامی بود. ...
ارتش حضور
قدرتمند خود را در خيابان ها حفظ کرد. خودروهای نظامی اش را در خيابان
ها و پل های قاهره به صف کرد و حدود صد تانک جديد را که از آمريکا رسيده است
در ميدان التحرير به نمايش درآورد. برای ممانعت از اينکه مردم در پايتخت و
اسکندريه تجمع کنند، راه های متصل کننده ی قاهره و ديگر شهرهای
مهم کشور را بست و وسائل نقليه عمومی را متوقف کرد. سربازها به تفتيش مردم و
کارت های هويت آنان که در راه شرکت در تظاهرات بودند، پرداختند. هليکوپترها
از بالا به فيلم برداری جمعيت مشغول شدند. جنگنده های ساخت فرانسه و
آمريکا ديوارهای صوتی ميدان تحرير را شکستند و ارتش يک ديوار حفاظتی به دور محل اقامت
مبارک کشيد.
در شرايطی که مردم در حال سرنگون کردن يک رژيم هستند،
حفظ نظم يک امر خنثی و بيطرفانه نيست. پس از سخنرانی «استعفا نمی
دهم» مبارک بسياری از آن می ترسند که او اصلا استعفا ندهد. و به جای
استعفای او، مردم شرکت کننده در تظاهرات ها در معرض تهاجم و تنبيه رژيم قرار
گيرند.
ارتش کيست؟
گفته می شود آمريکا به ارتش مصر در ميدان تحرير گفته
است که از راه حل «تين آن من» پرهيز کند. (در سال 1989 ارتش چين بيرحمانه تظاهرات
مردم را در ميدان تين آن من يا ميدان صلح آسمانی پکن به خون کشيد). البته
آمريکا دلش برای مردم مصر نسوخته است. بلکه مسئله آنست که اگر ارتش چنين کند
اوضاع بيش از پيش از کنترل آمريکا و رژيم خارج خواهد شد.
آمريکا هزينه های مالی و تعليماتی و
ابزار نظامی اين ارتش را پرداخته است و توجه ويژه ای به تعليمات نظامی
وسياسی آن کرده است. اين ارتش بزرگترين ارتش عربی است و دهمين ارتش
بزرگ دنياست. شاخه های سرويس اطلاعاتی آن به هر گوشه جامعه می
رسد. زندان ها و شکنجه گاه هايش، از دهشتناکترين زندان های جهان اند. رشته
های پيوند ميان ارتش مصر و آمريکا بسيار محکم است. تقريبا کل کمک های
آمريکا به مصر، به ارتش مصر داده می شود که سالانه بين 1.3 تا 1.5 ميليارد
دلار است. فقط ارتش اسرائيل يارانه ای
بيش از ارتش مصر، از آمريکا دريافت می کند.
ارتش اصلی ترين نگهبان دولت و قدرتمندترين نيروی
اقتصادی مصر است. ارتش مصر صاحب شبکه ای از کارخانجات، هتل ها، اراضی
شهری و ديگر بيزنس هاست. بعلاوه، ژنرال های بازنشسته مديريت بسياری
از بنگاه های دولتی را در دست
دارند. بطور مثال کارخانجات نساجی که تاريخا (همراه با صنايع نفتی
دولتي) هسته مرکزی اقتصاد صادراتی مصر بوده است تحت مديريت آنان است.
ارتش مصر شريک سرمايه خارجی و تسهيل کننده ی سلطه ی سياسی
و نظامی و بازار جهانی امپرياليستی بر مصر است.
بدون شک ميان ارتش ثروتمند و مدرن مصر و نيروی پليس
که جنايت را در سطوح پائين تر مثل تيغ زدن مردم پيش می برد فرق هائی
هست. در ده ها سال گذشته، نه پليس بلکه ارتش مسئول سرکوب و اختناق بوده است. و اين
بر نگرش منفی مردم نسبت به ارتش تاثير گذاشته است.
اما ارتش مصر به دليل نقشی که در مبارزه عليه سلطه ی
بريتانيا و سرنگونی سلطنت داشت و همچنين در سال 1956 در جريان ملی
کردن کانال سوئز و خارج کردن آن از کنترل بريتانيا، از مصر در مقابل تهاجم مشترک بريتانيا-فرانسه-اسرائيل دفاع کرد؛
قادر بوده است که تا حدی وجه ی ملی خود را حفظ کند. اين ارتش
همچنين به دليل جنگ 1967 در مقابل تهاجم اسرائيل که شبه جزيره ی سينا را
اشغال کرد و پيروزی های نظامی اش در جنگ 1973 با اسرائيل که
منجر به باز پس گرفتن سينا شد؛ مورد احترام است. به نظر می رسد بسياری
از مردم همچنين به دليل اينکه اين ارتش مرکب از سربازان وظيفه است دچار سردرگمی
در مورد ماهيت آن هستند.
اما ارتش و پليس در واقع در حال ايفای نقش های
«پليس خوبه و پليس بده» هستند -- نقشی که برای جهانيان آشناست. به
احتمال زياد اساسی ترين دليل اميدهای واهی مردم در مورد «حمايت
ارتش از مردم» اين است که خوب می فهمند معنای عکس آن چيست.
مبارک و ارتش
جواب مبارک به خيزش مردم اين بود که رئيس دستگاه امنيتی
را به معاونت خود برگزيد. بايد خاطرنشان کرد که اين اولين بار است که مبارک معاونی
را برای خود می گزيد. و اين به معنای آن است که جانشين خود را
انتخاب کرده است. عمر سليمان، ده ها سال مسئول امور سرکوب بوده است و مرتبا ميان
قاهره و تل آويو و واشنگتن در سفر است. يکی از تلگراف های ديپلماتيک
آمريکا که توسط ويکی ليکس افشا شده است می گويد که او يکی از
معتمدترين مقامات مصری در نزد دولت آمريکاست. مبارک، رئيس نيروی هوائی
-- احمد شفيق – را نخست وزير خود کرد. او نيز با فرماندهان نظامی منطقه ای
خود ديدار کرد.
هر چند مبارک مانند پيشينيانش (جمال عبدالناصر و انور
سادات) محصول نيروهای نظامی است، اما تا کنون مدعی جدائی
ميان ارتش و حکومت بوده است. بطور مثال افسران عاليرتبه ارتش اجازه عضويت در حزب
مبارک را نداشتند و تا همين اواخر وزرايش (که برکنار شده اند) تجار غير نظامی
و به اصطلاح «تکنوکرات ها» بوده اند. ورود ارتش به مرکز حکومت می تواند دو
هدف داشته باشد: لگدمال کردن جنبش مردم و حفظ مبارک در مقامش تا زمانی که
ممکن است و در صورت سرنگونی اين ديکتاتور، تضمين تداوم رژيم. اين بازتاب
تاکتيک دوگانه ی آمريکا در اوضاع کنونی است.
اما نظامی شدن رژيم مبارک، در عين حال که برای
نمايش قدرت است اما يگانگی منافع ارتش با منافع آمريکا/مبارک را نشان می
دهد و اين امر تاثيرات سياسی منفی برای ارتش داشته است و آماج
عصبانيت مردم را وسيع تر کرده است. اکنون، بسياری از مردم خواستار آنند که
همراه مبارک، ژنرال ها نيز بروند و همه ی آنان را دست نشانده ی آمريکا
می دانند. و از اينکه سليمان که رئيس هيئت مذاکره و همکاری مبارک با
اسرائيل بوده است اکنون احزاب اپوزيسيون را به مذاکره دعوت می کند، بشدت
بيزارند.
کارهائی که اينان می کنند می تواند رشته
هايشان را پنبه کند
يکی از مهمترين درس ها که بايد از بروز يک وضعيت
ناگهانی در مصر و سراسر خاورميانه گرفت اين است که همان کارهائی که
آمريکا برای کنترل منطقه کرده است مرتبا تبديل به چالش هائی می
شود در مقابل سلطه ی آمريکا.
مشکل آمريکا فقط اين نيست که آينده ی شخصی
مبارک برايش تبديل به معمای دشواری شده است. آشکارترين تضادش نقش
اسرائيل به مثابه عاملی در ثبات منطقه ای است. اسرائيل به مثابه يک
دولت مهاجرنشين استعماری تنها جامعه در منطقه است که آمريکا می تواند
رويش حساب کند. سلطه آمريکا در خاورميانه بدون اين پادگان منطقه ای تا
بدندان مسلح بسيار مشکل تر خواهد شد. وضع کنونی جهان عرب از يک سو، برای
آمريکا نقش محوری اسرائيل را برجسته می کند؛ از سوی ديگر،
مشکلاتی را که اسرائيل برای امپراتوری آمريکا ايجاد می
کند.
مردم مصر علاوه بر سوزاندن ساختمان 15 طبقه ای حزب
سياسی مبارک و حمله به وزارت داخله، به ساختمان های وزارت خارجه نيز
حمله کردند. مردم سراسر خاورميانه از جناياتی که اسرائيل در حق فلسطينی
ها مرتکب می شود متنفرند و همبستگی با فلسطين يکی از شاخص های
خيزش های مصر و تونس و اردن (که نيمی از جمعيت آن فلسطينی
هستند) بوده است. رژيم های پليسی و سلطنتی عرب نه تنها موکلين
آمريکا هستند بلکه دژ های ضد فلسطين می باشند؛ در حاليکه حس همبستگی
با فلسطينی ها در ميان مردم کشورهايشان عمومی است. رژيم مبارک دست در
دست اسرائيل برای محبوس کردن مردم فلسطين در نوار غزه فعاليت کرده و همواره
برای کنترل صحنه ی سياسی فلسطين تلاش کرده است.
وزير امور خارجه اوباما می گويد نگران آن است که مصر
پس از مبارک، «دموکراتيک نباشد». منظور وی آن است که سرنگونی مبارک
ممکنست به نفع اخوان المسلمين تمام شود. اخوان، تاريخا پدر بنيادگرائی اسلامی
سنی مدرن و بطور کلی «اسلام سياسي» بوده است. البته اين يکی از
شق های ممکن است. هر چند بنيادگرائی اسلامی قصد بريدن از بازار
جهانی و روابط اقتصادی و اجتماعی تحميل شده توسط بازار جهانی
را ندارد، با اين وصف جنبش اسلامگرايان تهديدی برای وضع موجود در خاورميانه
که سلطه ی آمريکا مديون آن است، محسوب می شود. اما همانطور که در
ايران، عراق، افغانستان، پاکستان و نقاط ديگر ديده ايم، قدرت گيری اسلام
گرائی نه تنها به ضرر منافع آمريکا بلکه برای مردم اين کشورها نيز
فاجعه بار بوده است.
در گذشته آمريکا و اسرائيل به تقويت اخوان المسلمين همت
گماشتند تا جنبش های سکولار راديکال را تضعيف کنند. تا همين امروز روابط
ميان رژيم مبارک و اخوان المسلمين پيچيده و مبهم است. تا همين اواخر اخوان
المسلمين دارای کرسی های پارلمانی بود و با وجود آنکه
رسما غير قانونی است و گاه سرکوب می شود اما هنوز دارای فضای
فعاليت نيمه باز هست. سليمان در عين حال که در رژيم مبارک رياست عمليات سرکوب
بنيادگرايان را در دست داشته اما گفته می شود از احترام خاصی در ميان
نيروهای اسلامی برخوردار است. اخوان المسلمين، تا قبل از ظهور چشم
انداز پيروزی برای جنبش اخير، از آن دوری کرد. در حال حاضر نيز
اصرار می کند که خواهان قدرت نيست و صرفا مايل است نقش تبعی بازی
کند.
در سال 2003 هنگام تجاوز آمريکا به عراق، جوانه های
يک جنبش اپوزيسيون سکولار چپ رشد کرد که بشدت – شايد شديدتر از اخوان -- سرکوب شد.
معذالک، در اين شرايط که يک بديل انقلابی موجود نيست، سماجت آمريکا در حفظ
مبارک و عزمش در تحقير مردم مصر، و نقش متزلزل برخی نيروهای سکولار و
مترادف بودن رژيم با اسرائيل، همه عواملی هستند که می توانند برای
رشد نفوذ نيروهای جنبش انقلابی مساعد باشند.
آيا آمريکا می تواند نيروئی برای دست يابی
برای دموکراسی باشد؟
صحبت های آمريکا در مورد ضرورت «انتخابات آزاد، منصفانه و معتبر» در
مصر، مسخره و حتا جنايتکارانه است. زيرا،
در نوامبر 2010 زمانی که انتخابات پارلمانی در مصر برگزار شد که هيچ
شباهتی به «انتخابات آزاد، منصفانه و معتبر» نداشت، تمام کشورهای غربی
آن را تحسين کردند. و حتا اوباما صحبت از «ارزش های مشترک» ميان آمريکا و
مصر کرد بايد خاطرنشان کرد که «ارزش های مشترک» ميان آمريکا و مصر محدود به
قوطی های گاز اشک آور، گلوله ها و تانک هائی برای سرکوب
مردم مصر نيست بلکه شامل سياه چال های شکنجه نيز هست. از سال 1995 به دستور
بيل کلينتون، آمريکا طبق برنامه «تسليم» سازمان سيا، کليه ی اسرای مصری
ارتش آمريکا را برای شکنجه تحويل رژيم مبارک داده است.
زمانی که منافع آمريکا و متحدين اروپائی اش
مستلزم سلطه بر کشورهائی مانند مصر است، جز اين نيز نمی تواند باشد.
کشورهای سرمايه داری انحصاری نمی توانند به شکل ديگری
عمل کنند زيرا موقعيت آن ها در جهان (که شامل منابع اصلی ثروتشان و
موفقيتشان در رقابت با يکديگر است) مبتنی بر انقياد مالی و سياسی
اکثريت مردم جهان است. در اين تقسيم جهان، آمريکا منافع ملی و نومستعمره های
خاص خود را دارد.
در نتيجه منافع پايه ای طبقات حاکمه ی
امپرياليستی، منجمله آمريکا، در تضاد با خواست های دموکراتيک مردم
کشورهای تحت سلطه شان برای دست يابی به حقوق سياسی و
بخصوص برابری ملل و حق تعيين سرنوشت برای ملل تحت ستم است. اشکال
بورژوا-دموکراتيک حاکميت (حقوق برابر برای همه بخصوص آنگونه که در انتخابات
بازتاب می يابد) مشخصه ی حاکميت سرمايه داری انحصاری در
کشورهای امپرياليستی بوده است و هدف اين نوع ساختارها آن است که
عملکرد نرم و راحت سيستم را تضمين کند؛ سيستمی که در جوهر خود ديکتاتوری
طبقه سرمايه داری انحصاری است. در کل، امپرياليسم گرايش به نفی
يا محدود کردن اشکال حاکميت بورژوا –دموکراتيک در کشورهای تحت سلطه ی
خود را داشته است. اما همانطور که در
آمريکا و بريتانيا ديده ايم، در اين کشورها نيز وقتی منافع سرمايه داری
انحصاری ايجاب کند، اين حقوق و ساختارهای اوليه نيز دست کاری می
شوند. بطور مثال تونی بلر نخست وزير پيشين بريتانيا اکنون اعتراف می
کند که دولت بريتانيا بر خلاف اراده ی مردم بريتانيا در تجاوز به عراق شرکت
کرد.
البته آمريکا همواره نگران پايگاه اجتماعی کوچک رژيم
های تابع خود در خاورميانه بوده است و اکنون که بحرانی ظهور يافته، از
آن برای دست زدن به اصلاحاتی استفاده خواهد کرد. اين که دست زدن به
چنين اصلاحاتی تا قبل از رانده شدن رژيم مبارک تا لبه ی پرتگاه بدست
جنبش مردم، تبديل به الويت آمريکا نشد، خود بسيار گوياست. رابرت کاپلان مشاور سياسی
برجسته ی امپرياليسم آمريکا، در مورد تونس نوشت: « دموکراسی، برای
منافع آمريکا و صلح منطقه ای خطرات زيادی در بر دارد. پيمان صلح با
اسرائيل نه توسط دموکرات ها بلکه توسط اتوکرات هائی (خودکامه هائي) چون انور
سادات و ملک حسين شاه سابق اردن، بسته شد. اتوکراتی که محکم بر مسند قدرت
نشسته است می تواند بسيار راحت تر از يک رهبر منتخب اما ضعيف، امتياز دهد
... آيا ما واقعا می خواهيم يک رهبر نسبتا روشنگر چون ملک عبدالله پادشاه
اردن، توسط تظاهرات های خيابانی تضعيف شود؟ بايد مواظب آرزوهايمان در
رابطه با خاورميانه باشيم.» (نيويورک تايمز، 22 ژانويه 2011)
ممکنست که واشنگتن برخی اوقات دلش بخواهد رژيم های
تحت الحمايه اش از طريقی بجز استبداد به ثبات دست يابند. اما هدف اصلی
آمريکا حفظ رژيم های تابع يا منعطف است. تمام حرافی ها در مورد
انتخابات و «دموکراسي» تابع اين منافع اند. می توان از لبنان بعنوان يک کشور
عربی که دارای يک حکومت نسبتا منتخب است نام برد. با اين وصف وقتی
حزب الله در ماه گذشته توانست از طريق قانونی و طبق قانون اساسی نقش
برتر را در انتخاب نخست وزير بدست آورد، آمريکا عصبانی شد و تصميم گرفت
لبنان را تنبيه کند. وقتی حماس (که متحد نزديک اخوان المسلمين مصر است)
انتخابات غزه را برد، آمريکا و متحدينش فرياد «تروريسم» سر بر آوردند و از اقدامات
اسرائيل در تنبيه دسته جمعی مردم غزه بخاطر گستاخی شان، حمايت کرد. در
همان حال، ترکيه که تحت حاکميت حزب عدالت و توسعه (آکپ) است تا آن درجه که اوباما
و منافع آمريکا ايجاب می کرد با اين قتل عام همراهی نکرد.
انکار دموکراسی و رشد توهمات دموکراتيک
اين واقعيت که خواست های دموکراتيک توده ها در کشورهای
تحت سلطه ی امپرياليسم عقيم می مانند، هم تبديل به منبع بی ثباتی
و شورش می شود و هم منبع توليد توهم در ميان مردم. آمريکا و متحدينش تماما
تلاش خواهند کرد که دستاوردهای جنبش های مردمی را محدود به
اصلاحات کنند -- مثلا به نوعی
انتخابات و حقوقی که آنقدر بايد محدود باشند که سلطه ی امپرياليسم را
حفظ کنند. مطمئنا هر گونه اصلاحی در مصر انجام دهند، منجر به آن خواهد شد که
بزرگترين دستاورد کنونی مردم که جهش کردن از انفعال سياسی به عزم جزم
برای تغيير واقعی است، به هرز رود.
مشکل مصر و کل جهان سوم فقط اين نيست که امپرياليسم
ساختارهای سياسی را به آن تحميل کرده است. بلکه کل ساختار اقتصادی
و اجتماعی جامعه که شالوده ی نهادهای سياسی اند، توسط
نظام سرمايه داری جهانی شکل گرفته و تحميل می شود. در دهسال
گذشته با ادغام هر چه کامل تر مصر در بازار جهانی، رنج و فلاکت مردم مصر
عميق تر شده است. حتا نرخ رشد اقتصادی
نسبتا بالای کشور که مورد تحسين صندوق بين المللی پول و ديگر نهادهای
امپرياليستی است، رنج و فلاکت بيشتری را برای اکثريت به بار
آورده است.
بدون گسست از وابستگی به بازار جهانی
امپرياليستی – هم در سازمان دهی اقتصاد کشور و هم در عرصه ی
سياسی -- هيچ رژيمی نمی تواند تا مدت زياد و بطور پيگيری
به مخالفت با امپرياليسم برخيزد. اين به معنای انجام انقلابی است که
بورژوا دموکراتيک نيست. به عبارت ديگر، هدفش کسب حقوق برابر در نظم جهانی
امپرياليستی نيست. چيزی که بهر حال برای کشورهائی که
ساختارا تحت سلطه و وابسته هستند ممکن نيست. بلکه نياز به انقلابی است که
مائوتسه دون آن را انقلاب دموکراتيک نوين خواند: انقلابی که زنجيرهای
فئوداليسم و سرمايه داری وابسته به امپرياليسم را که کشور را در معرض انقياد
سياسی قدرت های خارجی قرار می دهد، بشکند.
گلوباليزاسيون امپرياليستی بر طبقات ارتجاعی
بومی تکيه می کند و از طريق آنان يک نظام سياسی را تحميل می
کند که مساعد حال تبديل کشور به کشوری تابع سرمايه جهانی و توسعه ی
معوج است. به جای تنيدن هر چه بيشتر در اين نظام جهانی، دموکراسی
نوين گذاری است به يک نظام کاملا نوين يعنی سوسياليسم. سوسياليسم
است که می تواند از سرمايه داری جهانی گسست کند. اين انقلابی
است در اتحاد با مردم جهان و هدفش مغلوب کردن نظام سرمايه داری جهانی
و جايگزينی آن با جهانی است که در آن نه امپرياليسم است و نه طبقات؛
جهان انسان هائی که در اتحاد آزادانه با يکديگر قرار دارند: کمونيسم.
مصری ها می گويند، خواست هائی که اکنون
آنان را عليه مبارک متحد کرده است تبارز عزم آنان برای باز پس گرفتن کشورشان
است. اين چيزی است که آمريکا نمی تواند با آن توافق کند.
مصر بدون مبارک همانقدر که برای مردم مصر فرح بخش است
برای حاکمان آمريکا و تمام رژيم های وابسته به آمريکا در منطقه
هراسناک است. نتيجه ی اين تضاد، ظهور يک کشمکش شديد ميان مردم مصر و
آمريکاست که پی آمدهای بزرگی برای مردم مصر و کل منطقه و
ايالات متحده آمريکا خواهد داشت.
سرويس خبری جهانی برای فتح. 17 ژانويه
2011
در جهانی که بشدت نيازمند خبرهای خوب است و در خاورميانه ای که به نظر تاريک تر می شود، اشعه ی نوری از تونس جدا شده و به درخشيدن در آمده است.
توده های مردم بجای پذيرش منفعلانه ی زور و فشار، ابتکارعمل
را بدست گرفتند و رئيس دولت منفوری را که برای مدت طولانی کشور
را در خدمت به منافع امپرياليسم فرانسه و ديگر قدرت های اروپائی و
آمريکا اداره می کرد، سرنگون کردند. مردی که تا لحظه آخر از طرف همه
آنها حمايت می شد.
وقايع تونس، شبيه عراق و افغانستان که ايالات متحده آمريکا با موانع جدی
نظامی روبرو شده، نيست. در عين حال، حداقل تا کنون، در جنبش مردم تونس،
نيروهای ارتجاعی دست بالا را ندارند. در دنيای امروز که اغلب
اوقات امپرياليست ها و بنيادگرايان ارتجاعی اسلامی فرآيند تغييرات
سياسی را در انحصار دارند، چنين وضعی
به ندرت يافت می شود. اين وقايع نه تنها برای مردم تونس بلکه برای
ميليون ها نفر مردم ديگری که از وضعيت خردکننده ی غير قابل تحمل منطقه
و جهان خسته اند، اميدی به ارمغان آورده است.
به همين دليل مردم تونس با شرايط بسيار دشواری روبرو هستند -- شرايطی
که مجريان نظم کنونی جهان و خدمت گزاران و متحدين تونسی حال و آينده
شان تلاش می کنند مردم رها شده را دوباره مهار کنند.
... خشم مردم در 17
دسامبر در شهر سيدی بوزيد سرريز شد: زمانيکه پليس ميوه ها و سبزيجات محمد
ابوعزيزی، بيکار 26 ساله فارغ التحصيل دانشگاه که در خيابان مشغول فروش بود
را مصادره کرد. هنگاميکه به اعتراضات او از طريق کانال های قانونی
توجهی نشد، او خود را در مقابل ادارات دولتی محلی به آتش کشيد.
نيروهای امنيتی به تظاهرات دانشجويان شهر که رژيم را مقصر مرگ اين
جوان می دانستند، حمله کردند.
اين شرايط بازتاب جامعه ای است که مدارس آن تعداد زيادی فارغ
التحصيل بوجود می آورند اما اين فارغ التحصيلان به ندرت جائی در
اقتصاد کشور می يابند: اقتصادی که تابع سرمايه گذاری های
خارجی به ويژه در بخش های صنعت توريسم و توليد پوشاک و کفش با
دستمزدهای پائين و صادرات آن است. در ابتدا جنبش اعتراضی در شهرها و
مناطق مرکزی و غربی محروم کشور پرقدرت بود. در اواخر دسامبر (اوائل دی)
هزاران نفر از مردم در پايتخت و شهرهای ساحلی به حمايت از جوانان سيدی
بوزيد تظاهرات بر پا کردند. خواست اشتغال به سرعت به جنبشی برای سرنگونی رژيم گذر کرد.
جنبش، طبقات تحصيلکرده را در بر گرفت و اعتصاب 95 درصد از وکلای کشور و
تظاهرات آنان در مقابل کاخ دولتی در 6 ژانويه به جنبش نيرو داد. جنبش بخش های
بسياری از جامعه تونس، از جمله طبقات مختلف را نيز در برگرفت که مرزبندی
های سياسی زيادی در ميانشان به چشم نمی خورد. در ماه
ژانويه، بخصوص در هفته دوم، تظاهرات ها با درگيری های شديد همراه
شدند. تظاهر کنندگان سنگرهايی برپا کردند و با نيروهای امنيتی جنگيدند.
در محله کارگر نشين اتادهامن-مينيهلای مردم به ساختمان های دولتی
حمله کردند. شعارشان «ما نمی ترسيم، ما نمی ترسيم، ما فقط از خدا می
ترسيم» نشاندهنده خلق و خوی نوينی از اراده و جسارت و نيز تداوم تفکر
سنتی در ميان مردم بود. برای اولين بار ارتش به چند شهرستان روانه و
در آنجا مستقر شد. ظرف روزهای بعد ده ها نفر از مردم در درگيری با
پليس کشته شدند.
در ابتدا رئيس جمهور (زين العابدين بن علی) جمعيت را «تروريست» ناميد و
آنان را ناديده گرفت. اما برای حفظ رژيم خود شروع به دادن امتيازات کرد. او
به عيادت محمد بوعزيزی، جوان در حال مرگی که جانش را فدا کرده بود، به
بيمارستان رفت. و در تاريخ 12 ژانويه وزير کشور را با اين ادعا که دستور تير اندازی
به مراسم تشييع جنازه بوعزيزی و ديگر تظاهرات کنندگان را بدون اطلاع وی
صادر کرده است، اخراج کرد. روز بعد قول داد که در انتخابات 2014 شرکت نکند. اما
تظاهرات های مردمی رزمنده تر شدند. طبق گزارشات، پس از اين فرمانده
ارتش به او توصيه کرد که برود! او در تاريخ 14 ژانويه از تونس فرار کرد. ...
شرايط جاری بسيار پيچيده است. ... ارتش در تلاش است مردم را وادار به
عقب نشينی از خواست هايشان کند. در حالی که واحدهای نيروهای
مسلح قبل از کناره گيری بن علی و پرواز فرارش، برای مدت کوتاهی
خيابان ها را ترک کردند ... اما با قوای بيشتری به صحنه بازگشته اند. در تاريخ 17 ژانويه «دولت وحدت
ملي» اعلام شد که در آن شش مقام کليدی به اعضا حزب حاکمی که در سرکه
خوابانده شده بودند و سه پست وزارت ديگر آن به احزاب مخالف که تحت دولت بن علی
قانونی بودند، اختصاص داده شد. چندين هزار نفر، از جمله اعضای اتحاديه
های کارگری، در مقابل وزارت کشور تجمع کردند و شعار دادند که دولت
جديد آرمان های مردم را بر آورده نمی کند و با آرزوهايشان ناسازگار
است. آن ها با باتون، لوله های فشار قوی آب، گاز اشک آور و تيراندازی
های هشدار دهنده، مورد حمله قرار گرفتند.
ناخشنودی در پايتخت های غرب
انفجار شادی مردم تونس ناخشنودی و نگرانی عميق در ميان دولت های غربی،
بويژه در فرانسه، بوجود آورد. رئيس جمهور فرانسه، نيکلاس سارکوزی، جلسه
اضطراری کابينه اش را فراخواند تا نقشه ای برای دوران پس از
سقوط بن علی بکشند.
روزنامه لوموند و ديگر رسانه های فرانسه با جزئيات فراوان، از پايان تلخ
حمايت فرانسه از بن علی نوشتند. از جمله اينکه سارکوزی در اوايل رياست
جمهوری خود در سال 2008، در استقبال از ستمگر تونس جشن و سروری با
رياست هيئتی مرکب از خانم سرکوزی و هفت وزيرش، بر پا نمود. ... يک ماه
پيش از سقوط بن علی، رئيس صندوق بين المللی پول، دومينيک استراوس-خان،
که اميدوار است بعنوان کانديدای حزب سوسياليست فرانسه در انتخابات رياست
جمهوری آينده شرکت کند، در سفرش به تونس، اقتصاد تونس را «الگويی برای
کشوهای در حال ظهور» خواند. در واپسين روزهای قدرت بن علی، چند
تن از وزرای دولت فرانسه اظهاراتی در حمايت از او بر زبان آوردند. روز
قبل از فرار بن علی، ميشل آليو-ماری وزير کشور سارکوزی، به دولت تونس پيشنهاد گسيل پليس فرانسه برای
«انتقال مهارت های فرانسه» و آموزش همتايان تونسی خود برای
اداره «شرايط امنيتي» را داد. ...
می توان گفت زد و بند اوليه ای که بن علی را به مدت طولانی
در قدرت نگه داشت اين بود که فرانسه به او (و بخصوص به خانواده همسرش) اجازه داد
که به طرز بيشرمانه ای ثروت انباشت کند به شرط اينکه کشور تونس را به مثابه
يک شرکت بزرگ برای امپرياليسم فرانسه بطور موثر اداره کند. سارکوزی در
تلاش برای محافظت از اين مرد فرانسه، سياست هميشگی رئيس جمهورهای
پيش از خود را ادامه داد. در اين مورد، سياست رئيس جمهور های دست راستی
و دست چپی فرقی نداشتند.
علاوه بر فرانسه، ديگر قدرت های اروپايی ( به خصوص ايتاليا) و
ايالات متحده نيز از اسارت تونس در بازار جهانی و رونق اقتصادی تونس
در دوران بن علی سود برده اند. اما تونس علاوه بر روابط مالی، روابط
سياسی و فرهنگی خاصی نيز با فرانسه داشت و نقش مهمی در
تلاش های منطقه ای و جهانی فرانسه بازی می کرد.
فرانسه در سال 1881 تونس را از طريق تجاوز نظامی «تحت الحمايه» خود کرد
و تا سال 1957 مستقيما آنرا اداره کرد. اما بر خلاف الجزاير، که سرمايه داران
فرانسه آنرا بخش جدای ناپذير از کشور خود می دانستند و در نتيجه ی
يک جنگ طولانی و سخت استقلال خود را بدست آورد؛ تونس بدون مبارزه خشونت
آميزمستقل شد ( که البته با جنگی که در الجزاير در آن زمان در جريان بود، بی
ارتباط نبود)، و به راحتی و به سرعت به حالت نومستعمره در آمد. اولين رئيس
جمهورش، حبيب بورقيبه، نيز از زمان استقلال تا سال 1987 «دوست نزديک فرانسه» بود.
اين مرد سالخورده توسط نخست وزير خود -- بن علی -- و با کمک ارتش از طريق
کودتای بدون خونريزی سرنگون شد.
ايالات متحده آمريکا، مانند فرانسه، بن علی را آدم دست نشانده ی
خود نمی ديد. اما در حمايت از او آنچنان هم عقب تر از فرانسه نبود. در «تونی
ليکس»( ويکی ليکس تلگراف های سفارت آمريکا در تونس به وزارت امور
خارجه آمريکا) اين امر کاملا آشکار است. يک گزارش از سری تلگراف های سفير
ايالات متحده آمريکا در تونس به جزئيات حقيقی که خانواده بن علی با
استفاده از قدرت خود به انباشت ثروت شخصی پرداخته اند، اختصاص دارد. تا
جائيکه طبق اين گزارش «50 درصد از نخبگان اقتصادي» کشور از اعضای خانواده او
و بخصوص از خانواده زنش می باشند. تلگراف ها می گويند که اين وضعيت
رژيم را شکننده می کند زيرا نشان می دهد که طبقه حاکمه متکی بر
پايه وسيعی نيست. با اين وجود شکايات اصلی سفير آمريکا حول قصور بن علی
در حمايت از طرح های آمريکا دور می زند؛ بخصوص طرح های آموزشی
و فرهنگی که ممکن است روابط اين کشور را با فرانسه نرم کند.
اين تلگراف ها خاطرنشان می کنند که کشور تونس با وجود کوچکی و
نفوذ کم در منطقه، ابزار بسياری مفيدی برای ايالات متحده
آمريکاست؛ بخصوص از نظر روابط غير رسمی اش با اسرائيل و انصرافش در حمايت از
فلسطينی ها (حتا به شکل لفاظی های عوامفريبانه که در ميان ديگر
کشورهای عربی مرسوم است). سفير همچنين قدر دانی خويش را از
ظواهر غربی اتخاذ شده توسط اين رژيم ( مانند قبول قانون خانواده فرانسه، از
جمله ممنوعيت چند همسری) و موفقيت آشکارش در خفه کردن بنيادگرائی
اسلام، ابراز می کند. به اين دلايل، با وجود ابراز نگرانی نسبت به
آنچه به عنوان نقاط ضعف رژيم تلقی می شود، سفير توصيه می کند که
وزارت امور خارجه آمريکا بايد از « انتقاد علني» به رژيم بن علی کم کند و
تلاش برای تقويت نفوذ آمريکا در اين کشور را در چهارچوب از حمايت بن علی،
ادامه دهد. ...
نقاط روشن و خطرات ناشی از وضعيت فعلی
بهترين امر در مورد حوادث تونس اين است که برای اولين بار مردم خود قدم
به جلو گذاردند و تبديل به نيروی محرکه و موتور حوادث شدند. حتا يکی
از مفسرين ارتجاعی واشنگتن اشاره کرد، با وجود اينکه سقوط بن علی بخودی
خود منافع ايالات متحده و غرب را به خطر نمی
اندازد اما اين منافع می تواند توسط اين واقعيت به خطر افتد که بن علی
به لطف خيزش مردمی سرنگون شد و نه بی سر و صدا از طريق يک انتقال آرام
که مشخصه ی عاقبت رژيم های فاشيست پينوشه در شيلی و فرانکو در
اسپانيا بود. ( آن اپيلبام، واشنگتن پست 17 ژانويه 2011)
بسياری از مفسران گفته اند که عدم وجود يک جنبش قوی اسلامی
از جمله دلايلی است که غرب از بابت آنچه در تونس می گذرد، نگران نيست و تلاش نکرد که
مستقيما مداخله کند. البته تا کنون، فرصت يا وسيله ای برای دخالت
مستقيم غرب فراهم نشده است. اما اين هم درست است که خوشبختانه اين قيام فوری
و ناگهانی تا کنون از افتادن به دام مهلک انتخاب ميان امپرياليسم يا
بنيادگرائی اسلامی پرهيز کرده است. در کشورهای ديگر اين ديناميک
مهلک موجب شده که جنبش ها در هراس از قدرت گيری بنيادگرائی اسلامی
تسليم امپرياليسم شوند در حاليکه جنبش های
ارتجاعی بنيادگرائی اسلامی حتا در شرايطی که در نظم
امپرياليستی آشوب ايجاد می کنند از نظام امپرياليستی گسست نمی
کنند.
مفسران، حوادث تونس را با سقوط شاه ايران در سال 1979 مقايسه کرده اند. فرآيند
انقلابی در ايران از مزيت يک دروه بسيار طولانی آشفتگی سياسی
و مبارزه برخوردار بود تا اينکه در نتيجه ی تاسيس رژيم منفور امروزی
جمهوری اسلامی سقط شد. هنگاميکه ايالات متحده و بريتانيا ديگر نمی
توانستند شاه را در قدرت حفظ کنند، تصميم گرفتند که رژيم اسلامی بهتر از
گزينه های نامشخص و شايد انقلابی است، هر چند آنها احتمالا بعدا به
اين تصميم خود افسوس خوردند. در مورد تونس، غير ممکن نيست که آمريکا از آن درس ها
جمعبندی کرده و تصميم گرفته باشد که قبل از اينکه شرايط غير قابل کنترل تر
شود، پريز بن علی را بيرون بکشد. ...
در حاليکه باندهای خانوادگی مختلف بر سر خوان يغمای تونس
همواره مشاجره داشته اند، ارتش تونس ستون فقرات حکومت کمپرادور( وابسته به
امپرياليسم) و ضامن نهايی کليت اقتصاد تحت سلطه ی امپرياليسم و نظم
اجتماعی و ايدئولوژيک تونس بوده است. در واقع، با توجه به وضعيت جغرافيای
سياسی کشور، دليل ديگری برای بقای موجوديتش نيست. حال که
ارتش، بن علی را دور انداخته و از شکنجه گران و زندانبانان بن علی
فاصله گرفته است، می تواند نقش خود را ادامه دهد. به همين دليل يکی از
تلگرا ف های ديپلماتيک سفارت آمريکا در تونس که توسط ويکی ليکس افشا
شده، بر اهميت «بی طرفي» ارتش تونس در برابر اختلافات «نخبگان اقتصادي» تاکيد می کند.
نمی توان پيش بينی کرد که ارتش تونس که پشت حکومت کنونی
است، مجبور به اعطای چه امتيازاتی به مردم خواهد شد و آيا آن امتيازات
در آرام کردن خشم مردم موفق خواهند بود يا خير. به احتمال زياد، ارتش مجبور خواهد
شد فضای بيشتری برای جاری شدن بحث سياسی و بيان
اراده مردم دهد. اما شک نيست که نقطه ی تمرکز نيروهای مسلح تونس و
امپرياليست ها، حفظ قدرت دولت موجود فارغ از اينکه چه افرادی حکومت آن را
تشکيل می دهند خواهد بود.
رسانه ها می گويند اين نخستين انقلاب عربی است. اما اين اشتباه
است زيرا اين جنبش هنوز منجر به يک انقلاب به معنای واقعی کلمه يعنی
ايجاد تغييرات اساسی در روابط اجتماعی، سياسی و اقتصادی
نشده است و حتا موفق به تغيير کامل رژيم نشده است. در اينجاست که بايد از تحولات اوليه ای که در مصر، سودان و عراق پس از
سرنگونی رژيم های فئودالی سلطنتی آن ها و در سوريه پس از سرنگونی جمهوری نو
مستعمراتی آن، رخ داد درس گرفت.
به عنوان مثال، در مصر، آمريکا در مقاطع خاصی تا حدودی از
ناسيوناليسم جمال عبد الناصر طرفدار کرد زيرا می خواست سلطه ی
بريتانيا و فرانسه را در خاورميانه به چالش بکشد و مصر را تبديل به نومستعمره خود
کند. يا در حالی که کودتاهای نظامی در سوريه و عراق، که ظواهر
ناسيوناليستی داشتند، برای برخی قدرت های غربی
مشکلاتی بوجود آوردند اما هيچ يک از اين کشورها به رهائی دست نيافتند.
يا به تجربه ی الجزاير، همسايه ی تونس، نگاه کنيم. در دهه ی
1990 آمريکا و ديگر کشورهای غرب در ابتدا از اصلاحات سياسی برای
تشکيل يک رژيم فراگير و با ثبات تر کمپرادوری حمايت کردند. اما وقتی
روشن شد که عناصر اسلامی در انتخابات پيروز خواهند شد، از اين طرح دست شستند
و همين مسئله باعث تحريک يک جنگ خونين ده ساله شد که کاملا ارتجاعی بود. در
اين جنگ هر دو طرف يعنی دولت الجزاير و بنيادگرايان اسلامی هزاران نفر
از مردم را به قتل رساندند و بخصوص روشنفکران را هدف قرار دادند. اين واقعيت که
بسياری از الجزايری ها لای منگنه ی کشنده ی رژيم
کمپرادور و تاريک انديشان اسلامی افتاده و از هر دو طرف تهديد می
شدند، نقش مهمی در خاموش کردن مبارزات مردمی که در سراسر دهه ی
1980 در الجزاير جاری بود، داشت. در واقع، اين تجربه موجب بوجود آمدن يک
افسردگی سياسی در تمام جهان عرب شد.
رسانه های غربی مرتبا از اصطلاح «انقلاب گل ياس» استفاده می
کنند و اميدوارند که قيام مردم تونس راه غير خشونت آميز (از طرف مردم) را طی
کند و از «انقلاب های رنگين» کاملا غير انقلابی که در کشورهای
بلوک شوروی سابق رخ داد و جديدترينش در اوکراين بود تقليد کند. اما اين
«انقلاب های رنگين» چيزی جز نا اميدی، سرخوردگی و فرو
رفتن مردم در اعماق انفعال سياسی چيز ديگری برای مردم اين مناطق
به بار نياوردند. بهرحال اين گزينه يکی از احتمالات است و مجريان نظم جهان
حداکثر تلاش خود را برای تحميل آن خواهند کرد. اما در حال حاضر اين يگانه
گزينه ی ممکن نيست.
مردم تونس حق دارند که خوشحال و سربلند باشند، اما رک و صريح بايد گفت که آنان
با موانع دشواری روبرو هستند. امپرياليست ها و مرتجعين گوناگون با جنبش مردم
به روش های پيچيده و شايد غير قابل پيش بينی ارتباط بر قرار می
کنند، و به دنبال بستن دری هستند که مردم از طريق مبارزه و فداکاری
خود باز کرده اند.
دشمنان مردم تونس تا مدتی قادر به تحکيم موقعيت خود نخواهند بود. البته
اين، امری مسلم نيست؛ اما دلايل عينی اميدوار کننده ای دال بر
آن وجود دارد. ادامه ی شرايط کنونی، به مردم ديگر نقاط جهان الهام
بخشيده ميدان مانور مرتجعين منطقه را محدود خواهد کرد؛ بخصوص اگر جنبشی که
بن علی را به زير کشيد آنچنان تکامل يابد که بيان گر منافع مستقل و انقلابی
مردم تونس در تضاد با امپرياليست ها و نظام شان گردد. جهان بشدت نيازمند گشايش
درهای بيشتری از آن نوع که مردم تونس به ما اعطا کردند و عبور به سمت
ديگر است.
مصاحبه
ی امير حسن پور با وبسايت "ئهمڕۆ" (امروز)
ترجمه
از کردی 3/2/2011
امير
حسن پور: قيام هايی که در شمال آفريقا در جريانند می توانند در
کردستان نيز روی دهند.
رويدادهای
اخير تونس و مصر به اندازهای موثر بودند که توجه همه مردم جهان را جلب
کرده و به موضوع جلسات سران و سياستمداران آمريکا و اروپا و منطقه و همچنين
اتخاذ مواضع پيش بينی نشده تبديل شدهاند.
در
کشورهای خاورميانه نيز مردم از اين تحرکات و دستاوردهايش خشنود شده و به
کسب زندگی بهتر و آزادی و اختيارات بيشتر اميدوارترند. متعاقب اين
قيامها سران ، شاهها و رهبران اين کشورها به تکاپو افتاده و پول و وعده وعيدهای
رنگارنگ ميدهند. همچنين شخصيتها و احزاب و گروههای سياسی اپوزيسيون
نيز در اينجا و آنجا برای دستاوردهای اين تحرکات کيسه دوختهاند.
وبسايت
ما – ئهمڕۆ- نيز با اهميت خاصی به اين تحرکات مينگرد و معتقد
است که فراهم نمودن زمينه برای تحليل آنها و آشنا نمودن خوانندگان با آنها
قدمی است در جهت عملی نمودن وظيفهای
که برای خود تعيين نمودهاست. بدين منظور لازم ديديم اين مصاحبه را تدارک
ديده و اين سئوالات را برای شما مطرح نماييم:
ئهمڕۆ:
به نظر شما دلايل اين تظاهرات و قيام ها که تاکنون در کشورهای
خاورميانه روی داده چيست؟
امير
حسن پور: دلايل کاملا روشن هستند: نهايت فقر
همراه با نهايت ثروتمندی. نهايت بی اختياری اکثريت مردم همراه
با نهايت قدرت در دستان اقليتی کوچک. مردم از بيکاری، فقر و نداری
به ستوه آمدهاند و حکومت ها با ظلم و ستم و پايمال کردن حقوقشان اين وضع
را ادامه ميدهند. حاکمان آشکارا با زورگوئی و ديکتاتوری و با فساد
حکومت ميکنند. مردم منطقه از دو منبع جنگ و کشتار و ويرانی به ستوه آمدهاند:
يکی آمريکا-اسرائيل-ناتو و ديگری نيروهای مرتجع دينی.
اينان گريبان مردمان عراق، افغانستان، فلسطين، پاکستان، ايران و سودان را رها نمی
کنند. جنگ عليه زنان، جنگ عليه طبقه کارگر، جنگ عليه دهقان و مردم زحمتکش، جنگ
عليه اقليت های دينی، جنگ عليه کودکان و
جوانان، جنگ عليه محيط زيست... جنگی پايان ناپذير در جريان است. اين جنگ
اقليتی است عليه اکثريت مردم منطقه و جهان. اما با استفاده از تعصبات ملی
و دينی و نژادی همچون جنگ کرد و عرب، کرد و ترک، شيعه و سنی،
مسيحی و مسلمان، يهودی و فلسطينی يا جنگ سفيد و سياه به راه
مياندازند و با به جان هم انداختن مردم دنيا خود را حفظ می کنند.
ئهمڕۆ:
تحليل شما در اين مورد چيست که در جايی مثل مصر (که شمار جمعيتش 80 ميليون
و اعضای حزب حاکم و هم پيمانانش از چند ميليون نفر بيشترند و اعضای
پليس و دستگاه های امنيتی بيش از يک ميليون نفر است) تظاهرات و قيام
چند صدهزار نفر موجب وحشت و هراس در صفوف حاکميت شده است؟
امير
حسن پور: واضح است که مصر همواره نقش
مهمی داشته است در اوضاع سياسی منطقه خصوصا بعد از سادات که با
اسرائيل سازش کرد. مصر ناصری همينکه بيشتر در حرف و کمتر در عمل دشمن
امپرياليسم و اسرائيل بود، مانعی بود بر سر راه منافعشان. زمانی که
در سال 1957 راديو قاهره شروع به پخش يک برنامه نيم ساعته به زبان کردی کرد
آمريکا و انگليس و ايران و ترکيه و سوريه عليه آن به جنب و جوش افتادند. اگرچه
اکنون اوضاع جهان تغيير کرده و شوروی که آمريکا آن را دشمن خود می
شمرد وجود ندارد ولی منافع اصلی آمريکا که همانا تأمين سلطه اقتصادی،
سياسی و نظامی خود و هم پيمانانش می باشد تغييری نکردهاست.
چرا
تظاهرات چندصدهزار نفری قدرتی همچون آمريکا را تکان ميدهد؟ زيرا خوب می
دانند که مردم منطقه و جهان از اين نظم و نظامی که دنيای سرمايهداری
برپا کرده و موجب گرسنگی، بی عدالتی، نابرابری و ظلم و
ستم گرديده راضی نيستند و اگر فرصتی پيش بيايد آن را بر هم ميزنند.
به همين دليل هم است که ساليانه 5/1 ميليارد دلار کمک نظامی به مصر و دو
برابر آن را به اسرائيل می کنند. اين نظام عليرغم قدرت سهمناک نظامی
و اقتصاديش به مويی بند است. تمام قدرت دولتی و نيمه دولتی و
بين المللی در خدمت تأمين اين هدف است که اين حباب نترکد.
ئهمڕۆ:
طبق تحليل شما اين کشورها پس از اين قيام ها دچار چه تحولاتی ميشوند؟
امير
حسن پور: از آغاز اين مبارزات در تونس تا کنون نيروهای اجتماعی در هر
کدام از اين کشورها و نيروهای منطقهای و بين المللی در اين فکر
بوده و سعی کردهاند که منافع خويش را تأمين کنند. اکنون يک هفته از
تظاهرات خيابانی مصر ميگذرد، آمريکا و اسرائيل آشکارا اعلام کردهاند که
نگران دمکراتيزه شدن اين کشورها هستند و آشکارا اعلام ميکنند که مايلند در کشورهای عربی ديکتاتورها حکومت
کنند. می گويم آشکارا چون برای همه کسانيکه خود را به نفهمی
نميزدند هميشه روشن و آشکار بود که اين دو دولت و دولت های اروپايی
هميشه مانع اصلی دمکراتيزه شدن کشورهای منطقه و جهانند. نيروی
ارتجاع نيز در هرکدام از اين کشورها حال که توده های مردم به راه افتادهاند
و می دانند که در مقابل آن دوام نميآورند، به آرامی سرگرم آن هستند
که در بين مردم تفرقه بيفکنند و آنان را به خانههايشان بفرستند و از سياست
دورشان کنند. تنها نيرويی که آماده است نمايندگان سياسی طبقه کارگر
و مردم زحمتکش هستند. اين اقشار حزب و سازمان خود را ندارند يا آنچه هست مشی
سياسی و سازمانی چندانی ندارد که در اين مقطع حساس و پيچيده
تاريخ يک تغيير انقلابی ايجاد کند. مبارک و هم پيمانانش دولت دارند، سازمان
دارند و ارتش دارند. اگر مبارک هم برود مبارک ديگری هست که جايش را بگيرد.
در اين موقعيت برای من روشن است که اين قيام های شمال آفريقا که در
يمن و اردن هم انعکاس داشته و ممکن است بيشتر هم بشود، رويدادهای بزرگ
تاريخی هستند که به دليل فقدان رهبری انقلابی نمی
توانند ملت های منطقه را از ظلم و ستم و استثمار اين رژيم ها و آمريکا نجات
دهند. نبايد فراموش کنيم که اين رويدادها پديدههايی کاملا جديد نيستند و
در گذشته در تاريخ مردمان منطقه و جهان مشاهده شدهاند. در سال 1986 در فيليپين
پس از يک مبارزه تودهای اين چنين، مارکوس، ديکتاتور وابسته به آمريکا
گريخت، اما عليرغم بعضی اصلاحات و برسر کار آمدن يک حکومت جديد، وضعيت
اقتصادی و سياسی کشور به نفع مردم زحمتکش که اکثريت کشور را تشکيل
ميدهد تغيير نکرد.
ئهمڕۆ:
احتمال وقوع اين تحرکات در کردستان چقدر است؟ در اين مورد چه تحليلی از عکسالعمل
مردم کردستان و نيروهای سياسی (دولت و اپوزيسيون) در برابر اين تحرکات
داريد؟
امير
حسن پور: در کردستان عراق با رفتن و سقوط صدام حسين در سالهای 1991 و 2003
ستم ملی در منطقهای که اکنون «حکومت منطقهای کردستان»حاکم
است پايان يافت و استثمار طبقاتی که تحت نظارت رژيم بعث بود حالا بوسيله
نيروی نظامی و پليسی و اداری دولت نيمه مستقل کرد اعمال
ميشود. اگر در گذشته تضاد اصلی بين حکومت بعث و خلق کرد بود اکنون بين دولت
کرد و خلق کرد است. اين نشاندهنده آن است که قيام هايی که در شمال آفريقا
روی داد در کردستان نيز ميتواند روی بدهد. روشنفکر کرد اگر اکنون
بيدار نشود و همه مشکلات را همچنان در چارچوب ستم ملی ببيند بيش از پيش از
تودههای مردم عقب ميماند.
ئهمڕۆ:
به نظر شما مردم کردستان بايد چه درس و تجربهای از اين تحرکات بگيرند؟
امير
حسن پور: درس ها بسيارند. دنيا به سمت وضع بسيار بدی پيش ميرود. در حالی
که می شود فقر در جهان ريشهکن شود روز به روز بيشتر ميشود. تا زمانی
که مردم کردستان يا جهان، قدرت سياسی يا دولتی را در دست نگيرند اين
وضعيت بد از بين نميرود، باقی ميماند و حتی بدتر ميشود. منظورم قدرت
اکثريت مردم است قدرتی که نماينده طبقات زحمتکش باشد. واضح است که مردم
از مبارزه برای رسيدن به عدالت و برابری و ايجاد دنيايی نو
کوتاهی نميکنند. اما چنين پروژهای بدون رهبری انقلابی،
يعنی مشی انقلابی، سازمان انقلابی و تئوری انقلابی
اداره نميشود. مشی و سازمانی چنين در صد و پنجاه سال گذشته در جنبش
کمونيستی تبلور يافته. اما جنبش کمونيستی عليرغم دستاورهای
فراوان در قرن بيستم دچار رکود کامل شد. عليرغم دستاورهای بزرگ و مهم در دو
تجربه اتحاد جماهير شوروی و چين، اما يک طبقه جديد سرمايهدار از سال 1956
در شوروی و از 1976 در چين قدرت را در دست گرفت. غير از بازگشت دوباره
سرمايهداری، دولت های شوروی و چين اشتباهات زيادی مرتکب
شدند و نتوانستند از نظام سرمايهداری بطور کامل جدا شوند. برای مثال،
خصوصا در شوروی در امر اپوزيسيون، در امر عدالت و دادگاه ها يا در بکارگيری
خشونت دولتی نتوانستند از سنت جهان سرمايهداری برای هميشه دست
بردارند. خلاصه اينکه دنيا در جهت فوران و سربرآوردن اختلافات اجتماعی و
خصوصا اختلافات طبقاتی، جنسيتی (مرد و زن)، قوميتی، مليتی،
نژادی و دينی پيش ميرود. آينده، تاريخ ِ هنوز نانوشتهای است
که ممکن است از گذشته بسيار بدتر باشد اما اگر عزم و اراده انقلابی باشد
ميتواند بصورت ديگری تحقق يابد. اگر اين واقعيت دارد که اکثر مردم دنيا در
فقر و نداری بسر ميبرند و روزانه 25000 نفر از گرسنگی ميميرند، پرسش
روشن است: چگونه ميتوان دنيای ديگری ساخت؟ خط مشی ساختن اين
جهان، يعنی کمونيسم، خود گرفتار بحران و تنگنا شدهاست. وظيفه بنياد نهادن
دنيايی جديد در عين حال وظيفه نوسازی تئوری کمونيسم است. اين
مبارزه آغاز شدهاست اما دنيا نميتواند به انتظار اين تجديد بنشيند. وظيفه
کسانيکه چنين افقی را در پيش رو دارند وظيفهای سنگين است. کمونيست
ها بايد هم به مقابله با دنيای ذهنی خود برخيزند و هم جهان خارج از
ذهن خويش را برهم بزنند.
بامداد
ديروز، رفيق مينا حق شناس (نسرين- ستاره) پس از چهار سال جدال سخت با بيماری
سرطان در كشور سوئد درگذشت. جنبش كمونيستی ايران يكی از وفادارترين
ياران خود و جنبش انقلابی زنان يكی از متعهدترين ياوران خود را برای
هميشه از دست داد.
ما
همدردی خود را با تك تك اعضای خانواده و كليه دوستان و رفقای
مينا اعلام می کنيم. باشد تا با همبستگی و سر بر شانه های هم
گذاشتن، غم از دست دادن مينای عزيز را تحمل كنيم و همچون او باشيم كه اندوه
از دست دادن ياران بيشمارش را تبديل به عزم و اراده ی بيشتر برای
ادامه مبارزه عليه جمهوری اسلامی و برافراشته نگاه داشتن پرچم رهائی
بخش کمونيسم كرد.
مينا
از نسل کمونيست های انقلابی دهه 1350 بود. در دوران جوانی از
طريق سازمان كمونيستی شفق سرخ در شيراز با علم كمونيسم آشنا شد و در
هنگامه انقلاب 1357 فعاليت های خود را در ارتباط با اين سازمان پيش برد. پخش
مخفيانه اطلاعيه ها و نشريات شفق سرخ در محلات فقير نشين و همچنين در خطرناکترين
مکانها مانند پادگان نظامی از جمله فعاليت های او بود. پس از فروپاشی
شفق سرخ به اتحاديه كمونيستهای ايران پيوست و پس از جنگ ايران و عراق و مهاجرت عده کثيری
از اهالی شهرهای جنگ زده خوزستان به شيراز، کمپ های محل اسکان
موقت خانواده های کارگران نفت جنوب يکی از مراکز فعاليت سياسی
اش شد.
در سال
1361 شيرازه ی تشکيلات اتحاديه کمونيست ها در نتيجه ی ضربات نظامی
و امنيتی جمهوری اسلامی، از هم گسيخت و ارتباط مينا با سازمان
به کلی قطع شد. او چند سال بی وقفه تلاش كرد تا ياران باقی
مانده خود را بيابد، اما موفق نشد. سفرش به كردستان برای وصل شدن به سازمان
نتيجه نداد. زمانی كه در اواخر دهه شصت رفقای خود را در خارج از كشور
يافت، بدون لحظه ای ترديد، به عنوان يك فعال انقلابی حرفه ای
تمام زندگی خود را وقف بازسازی اتحاديه كمونيستهای
ايران(سربداران) و سرانجام تاسيس حزب كمونيست ايران (م - ل - م) در سال
1380 كرد. محرك او در اين راه هدف رهائی بخش كمونيسم بود که به زندگيش معنا
می داد و او در تمام فراز و نشيب ها و در اوج حملات ضد کمونيستی
بورژوازی بين المللی، چشم از آن برنداشت زيرا آن را تنها راه برون رفت
بشر از فاجعه ی نظام ستم و استثمار سرمايه داری می دانست.
مينا
به عنوان يك زن كمونيست بر مشكلات ناشی از زندگی خانوادگی و
روابط مردسالارانه حاكم بر محيط فائق آمد. عليرغم عشق بزرگ به فرزندش، او را به
همسر سابق خويش سپرد و خود گام در راه سخت و پر پيچ خم مبارزه انقلابی
گذاشت. چند سالی در كشور آلمان «بويژه در شهر فرانكفورت» فعاليت می
کرد. مارش های اول ماه مه سرخ برلين را از دست نمی داد. حضور وی
عليرغم بيماری در تظاهرات های ضد جنگ، كارزارهای مبارزاتی،
آكسيون های رزمنده عليه جمهوری اسلامی به يارانش دلگرمی می
داد. او از کودکی از بيماری قلبی رنج می برد و دوبار
مجبور به عمل جراحی قلب شده بود. به همين دليل گاه در حين فعاليت به دليل
مشكلات ناشی از بيماری در آستانه بيهوشی روانه بيمارستان می
شد. دامنه ی فعاليت انترناسيوناليستی اش ياران زيادی از گوشه و
کنار دنيا برايش به ارمغان آورد: کمونيست های انقلابی آلمان، تركيه،
پرو، افغانستان و ....
تجربه
زندگی شخصی و ارتقای آگاهی كمونيستی و فمينيستی،
او را به يك فعال رزمنده جنبش رهايی زنان بدل كرد. رفقای زنی
چون مينا نقش مهمی در جلب توجه حزب ما نسبت به جايگاه پر اهميت مبارزه عليه
ستم بر زن در فرآيند سرنگونی جمهوری اسلامی و بطور کلی در
فرايند انقلاب کمونيستی داشتند. با گسترش فعاليت نظری و عملی
حزب در اين زمينه، انرژی و ابتکار عمل مينا شکفته تر شد.
مينا
در بكاربست مشی توده ای و پيوند خوردن با توده های مردم بخصوص
زنان، توانا بود. او به زندگی بسياری از زنان معنا بخشيد. با گفته
هايش و همچنين اشعار و سروده هايش به آنان جرئت و جسارت می داد.
مينا
از بنيانگذاران سازمان زنان هشت مارس (ايران - افغانستان) بود. فعاليت هايش
در بخش افغانستان اين سازمان متمركز بود. روحيه انترناسيوناليستی و تلاش های
شبانه روزی اش او را به چهره محبوب بسياری از فعالين انقلابی
افغانستانی در اروپا بدل كرد. او جسورانه با ديدگاه های سنتی
رايج در ميان فعالين جنبش چپ ايران و افغانستان که جنبش زنان را بی مقدار
دانسته و در روابط درونی آلوده به مردسالاری بودند مقابله می
کرد و مروج و مبلغ نگرش و معيارهای نوين در اين زمينه بود و خوب می
دانست که با ايده ها و رفتارهای كهن نمی توان برای جامعه ای
نوين مبارزه کرد و آن را به ثمر رساند.
مينا
برای فعاليت سياسی و سازماندهی در ميان زنان پناهجوی
ايرانی در ترکيه، مدتی را در آن کشور سپری کرد. سازمان زنان هشت
مارس و اهدافش را به بسياری از آنان شناساند و از تجارب زندگی شان
آموخت. تداوم جنبش انقلابی زنان بدون وجود امثال مينا ميسر نبوده و نيست. در
چارچوب انجام وظايف
حزبمان، او همواره داوطلب بر عهده گرفتن مسئوليتهای خطير بود. در اين
زمينه رهنمود
مائوتسه دون را که مينا آموزه هايش را با اشتياق به کار می بست، نقل می
کرد که، هميشه داوطلب انجام سخت ترين کارها شويد. بارها با حداقل امكانات و مشكلات
زياد در مسيرهای ناشناخته گام نهاد و برای تحقق وظايف انقلابی
كوشيد. او از صميم قلب به توده های مردم وفا داشت و در سخت ترين شرايط به
آنان تکيه می کرد و به حق از حمايت بيدريغ آنان برخوردار می شد.
حزب ما
از اينكه اين زن پيشرو و کمونيست پايدار از اعضايش بود افتخار می كند. زنی
كه آگاهانه و داوطلبانه زندگی خود را انتخاب كرده بود و در مکتب طولانی
نبرد برای رهائی بشريت تعليم يافته بود. مينا تا آخرين دقايق زندگی
از اينكه آنگونه زندگی كرد كه خود ميخواست، رضايت خاطر عظيمی داشت.
زندگی پربارش را بايد جشن گرفت. باشد تا چنين زندگی معنا داری
در ميان انقلابيون نسل قديم و جديد - بخصوص زنان
جوان - فراگير شود.
مينا
جزء آن دسته از كمونيست های نسل قبل بود كه اهميت استقامت و پافشاری
بر آرمان های انقلابی و كمونيستی را می دانست. به خود به
عنوان حلقه واسط ميان دو نسل و دو موج نگاه می كرد. او نه تنها اهميت حفظ
ميراث انقلابی را برای نسل
جديد می دانست بلكه عميقا باور داشت كه تنها بر پايه جمعبندی علمی
و نقادانه از گذشته می توان گوهر صاف و زلال و درخشان جنبش کمونيستی
را در اختيار نسل جديد قرار داد و موج آتی انقلاب پرولتری و آينده
جامعه و جهان را رقم زد. آينده ای كه او در يكی از اشعارش اينگونه
ترسيم كرده بود و همگان را بدان فراخوانده بود:
می آيم،
با كوله باری از
درد،
قلبی
پر از اميد
مرا در ياب ای دوست
ای همدرد!
می خواهم،
كوله بارم پر از شادی باشد
پراز
نان،
پراز دوستی، آزادی
پر
از برابری
به وسعت بی كران،
به بزرگی حرمت زن
و
به سنگينی مسئوليت انسان
شانه هايمان،
برای
حمل آن
توان
آن را دارند،
و
دستهايمان،
توان
آن را می يابند،
برای
تقسيم آن
به هر كس به اندازه، نيازش!
كمتيه
مركزی حزب كمونيست ايران (م- ل- م)
به
مناسبت بيست و نهمين سالگرد قيام مسلحانه پنجم بهمن آمل
با
آغاز ماه بهمن، مثل سال های گذشته، جمهوری اسلامی کارزار تبليغی
گسترده ای را حول موضوع انقلاب بهمن 57 و وقايع متعاقب آن به راه انداخته است.
يکی از مسائل مربوط به آن مقطع تاريخی، حرکت مسلحانه ای است که
به ابتکار اتحاديه کمونيست های ايران و تحت نام «سربداران» از شهريور ماه
1360 در جنگل های اطراف آمل سازمان يافت و هدف از آن برانگيختن و گسترش يک
قيام سراسری برای سرنگونی رژيم مرتجع اسلامی بود.
سربداران حدودا 120 نفر از کمونيست های انقلابی را شامل می شد
که عمدتا از رهبران و اعضاء و هواداران اتحاديه کمونيست ها بودند و در صفوف شان
چند زن کمونيست هم حضور داشتند. چند كمونيست و مبارز انقلابی از سازمان
پيکار و حزب کار ايران و سازمان مجاهدين نيز با اين حرکت همراه شده بودند.
سربداران
بعد از 5 ماه اقامت در جنگل و نبردهای پياپی با نيروهای
سرکوبگر، سرانجام در سحرگاه پنجم بهمن 1360 مخفيانه وارد آمل شدند. آنان بعد از
استراحتی يک روزه، شب هنگام با استقرار در نقاط حساس شهر به پاکسازی
محلات از سرکوبگران و جاسوسان و حمله به مراکز نظامی و انتظامی
پرداختند. قيام مسلحانه سربداران، در پی اعزام چند هزار مزدور مسلح از شهرهای
مختلف و محاصره آمل به خون کشيده شد و شکست خورد. ده ها کمونيست های انقلابی
که اکثرا جوانان 18 تا 25 ساله بودند در نبردی نابرابر جان باختند. گروهی
ديگر از آنان با تن زخمی به اسارت جانيان اسلامی درآمدند که 11 نفرشان
را روز بعد در ورزشگاه آمل تيرباران کردند. ده ها مبارز نيز موفق به شکستن حلقه
محاصره و عقب نشينی به جنگل شدند. سپس جمهوری اسلامی وحشيانه به
مجازات اهالی شهر پرداخت چرا که با حرکت سربداران همدلی نشان داده
بودند. کسانی که فعالانه به قيامگران ياری رسانده بودند به اعدام، و
يا حبس و شکنجه و مصادره اموال، محکوم شدند.
اخبار
مربوط به قيام آمل به سرعت در سطح کشور انتشار يافت. با توجه به محدوديت هايی
که آن سال ها در زمينه رسانه و اطلاع رسانی وجود داشت، اکثر مردم از کم و
کيف حرکت سربداران و وقايع جنگل و قيام در آمل چندان آگاه نشدند. با وجود اين،
طنين گلوله های سربداران آنقدر بلند بود که رژيم را مجبور به تشکيل يک
بيدادگاه علنی برای ده ها نفر از رهبران و کادرها و اعضاء اتحاديه
کمونيست های ايران و پخش تلويزيونی آن در پاييز و زمستان 1361 کرد.
البته مردم عمدتا روايت رژيم را از آن ماجرا شنيدند. آنچه صدا و سيمای جمهوری
اسلامی از قيام آمل به نمايش گذاشت يا از زبان مقامات حکومتی بيان شد
چيزی جز يک تصوير تحريف شده از نبرد سربداران نبود. به همين علت، حرکت
اتحاديه کمونيست ها و قيام مسلحانه در آمل در ذهن بسياری از مردم به نماد
مبارزه نسلی تبديل شد که برای کسب آزادی جنگيد و خون داد اما به
روياهای خود دست نيافت. بسياری با شنيدن روايت جمهوری اسلامی
از سربداران، در عين حال که دندان خشم بر جگر فشردند و در سوگ جوانان جانباخته اشک
ريختند، باورشان شد که کاری نمی شد کرد و اين جان ها چه بيهوده از دست
رفت!
اما در
بطن حرکت سربداران حقيقتی نهفته بود که اکثر مردم و نيروهای مخالف
رژيم از درک و جذب آن باز ماندند. اين حقيقت با جملاتی که از مائو تسه دون
وام گرفته شده بود بيان می شد: «يک نيروی کوچک می تواند وظيفه ای
بزرگ را بر دوش گيرد» و «از يک جرقه، حريق بر می خيزد» و «قدرت سياسی
از لوله تفنگ بيرون می آيد». معنايش اين بود که برای برانگيختن
محرومان و ستمديدگان به يک نبرد پيروزمند، برای آزاد کردن ظرفيت و انرژی
انقلابی نهفته توده های مردم در يک حرکت آگاهانه و سازمان يافته، بايد
پرچمی متفاوت و آلترناتيو را برافراشت و به ابتکار عمل مبارزاتی دست
زد. برافراشتن پرچم متفاوت و آلترناتيو توسط يک پيشاهنگ انقلابی هر چند
کوچک، يعنی به عهده گرفتن مسئوليت رهبری انقلاب اجتماعی با
اهداف و برنامه و راهبرد روشن. دست زدن به ابتکار عمل مبارزاتی يعنی
جرقه وار دست به اقدام جسورانه و خطر کردن انديشمندانه زدن. ابتکاری برای
گشودن گره های پيش پای حرکت انقلابی و حل تضادها بر اساس تحليل
مشخص از شرايط مشخص. اين يعنی گرفتن نبض جامعه و تشخيص امکانات و فرصت های
که برای به ميدان آمدن مردم، برای ارتقاء سطح مبارزات و پيشروی
انقلاب شکل می گيرد اما اغلب در پشت وقايع پر سر و صدا و «جريان های
مُد روز» پنهان می ماند. می توان گفت که در مقطع 1360 و بعد از آن،
فقط دو نيرو اهميت مساله فوق را فهميدند. يکم، کمونيست هايی که ميراث دار
سربداران شدند و دوم، خود هيئت حاکمه اسلامي!
سران
جمهوری اسلامی، خطر تبديل شدن به يک آلترناتيو و فراگير کردن خط
انقلابی قهرآميز را در حرکت سربداران مشاهده کردند. به همين علت، نه فقط 29
سال پيش آن را به خون کشيدند بلکه هر سال به يادآوری آن واقعه پرداختند و
کوشيدند از آن درس آموزی کنند.
بيخود
نبود که در اولين سالگرد قيام مسلحانه آمل يعنی بهمن ماه 1361 ميرحسين موسوی
که آن زمان نخست وزير جمهوری اسلامی بود غلبه بر سربداران را به پشت
سر گذاشتن گردنه ای خطرناک تشبيه کرد که «آدم تازه وقتی به پشت سرش
نگاه می کند می فهمد از چه خطری عبور کرده است.» يا سه سال بعد،
روز 6 بهمن 64 خود راهی آمل شد و طی مصاحبه ای تاکيد کرد که
«اين فقط اتحاديه کمونيست ها نبود که شکست خورد، بلکه طيف وسيع ضدانقلاب نيز به
همراه اتحاديه شکست خوردند.» موسوی در آن سفر با نگرانی به مقامات
امنيتی و قضايی شهر هشدار داد که «کوچکترين نشانه ها را جدی
بگيريد و به دادگاه های انقلاب ارجاع دهيد، چرا که بدون شک قضيه سياسی
است.» از سر تفنن نبود که اوايل بهمن ماه هر سال يکی از مقامات عاليرتبه
رژيم راهی آمل می شد و در مورد سربداران و «قضيه آمل» به تئوری
بافی يا لجن پراکنی می پرداخت.
اتفاقی
نبود که خمينی در «وصيت نامه سياسی ـ عبادي» اش بخشی را به قيام
بهمن 60 آمل اختصاص داد و از پيروانش خواست که اين واقعه را هيچگاه از ياد نبرند.
و آخرين نمونه، سخنرانی خامنه ای در سال گذشته در حضور 4000 نفر از
وابستگان رژيم از آمل و استان مازندران بود که به مناسبت سالگرد قيام مسلحانه
سربداران نزد وی رفتند. همزمان جوادی آملی در همين مورد پيام
ويژه ای فرستاد، جنتی به آمل سفر کرد و جمعی از دايناسورهای امام جمعه هم
به ايراد سخنرانی پرداختند. همه اين ها در بهمن ماه 1388 صورت گرفت يعنی
کمی بعد از تظاهرات تکان دهنده عاشورای سال گذشته. همه اين ها نشان می
دهد که از نظر هيئت حاکمه اسلامی، مبارزه انقلابی قهرآميزی که
29 سال پيش به خاک و خون کشيده شد و شکست خورد، کماکان می تواند درس هايی
زنده و خطرناک برای نسل امروز در بر داشته باشد.
در
مقطع سال 1360 اتحاديه کمونيست های ايران بر سر دو مساله يعنی به عهده
گرفتن مسئوليت رهبری انقلاب اجتماعی در عمل و نه فقط در حرف، و دست
زدن به ابتکار عمل مبارزاتی برای راهگشايی انقلابی، درگير
يک مبارزه حاد درونی شد که به دو دستگی صفوفش انجاميد. حرکت سربداران
به معنای گسست از التقاط فکری بر سر وظايف و نقش کمونيست ها بود. به
علاوه، اين حرکت به معنی کنار گذاشتن تحليل طبقاتی نادرست از ماهيت
هيئت حاکمه اسلامی، و دور شدن از درک های تدريج گرايانه و
الگوبردارانه رايج در جنبش کمونيستی ايران و دنيا هم بود. اما گام های ابتدايی هر گسست به سوی
آينده، به ناگزير جوانب مهمی از گذشته را با خود حمل می کند. گسست
اتحاديه کمونيست ها و آغاز حرکت سربداران نيز چنين بود. بعضی از مواضع سياسی
و ايدئولوژيک سربداران، و چارچوب استراتژی و تاکتيکهای نظامی اش
متاثر از خطاها و گرايش هايی بود که از گذشته در ذهن و عمل آن تشکيلات ريشه
داشت.
نبرد
مسلحانه سربداران از آغاز تا پايان، آن تاثير و نفوذ اجتماعی را که اتحاديه
کمونيست های ايران انتظار داشت به دست نياورد. اين را نمی توان فقط
ناشی از شکست قيام آمل دانست؛ هر چند که اگر شعله نبرد انقلابی
سربداران روشن می ماند و به جای شکست با پيروزی های پياپی
حتی کوچک به کار خود ادامه می داد، می توانست مردم را نسبت به
ادامه راه دلگرم کند و تعداد بيشتری را به سوی يک قطب قدرتمند
آلترناتيو بکشاند.
يک
عامل منفی مهم که مانع تاثير و نفوذ بيشتر حرکت سربداران در جامعه می
شد، وجود جنگ ارتجاعی ايران و عراق بود که فقط يک سال و چند ماه از آغاز آن
می گذشت. خيلی از مردم اگر چه از جنايتگری و آزادی کشی
خمينی و رژيمش به خشم آمده بودند، اما کماکان گرفتار توهم «دفاع از ميهن» و
«عمده بودن دشمن خارجي» بودند و نمی ديدند که اين جنگ عاملی برای
تحکيم موقعيت ارتجاع اسلامی بر جامعه و سرکوب همه خواسته ها و روياهای
مردم است. در آن روزها مساله جنگ با عراق، بسياری را در مورد ضرورت و امکان
يک نبرد تمام عيار با رژيم اسلامی دچار ترديد کرده بود.
عامل
منفی ديگر، اين گرايش فکری نادرست در خود اتحاديه کمونيست های
ايران بود که مبارزه را کوتاه مدت و زود فرجام تصور می کرد و انتظار داشت
انبار باروت جامعه در نتيجه قيام آمل ناگهان منفجر شود و به سرنگونی رژيم
بينجامد. اين تصور نادرست در طراحی نقشه کلی، تاکتيک های عملی،
نحوه پيشرفت نبردهای 5 ماهه سربداران و سرانجام در سرنوشت قيام آمل تاثيرات
تعيين کننده ای بر جای گذاشت.
عامل
ديگر، رفتار نيروهای ديگر مخالف رژيم به ويژه نيروهای انقلابی و
چپ بود که اساسا به علت اختلافات نظری و سياسی، عدم درک جوهر حرکت
سربداران و دستاوردهايش، و نيز به خاطر گروه گرايی و تنگ نظری، اين
حرکت را مسکوت گذاشتند و تبليغش نکردند. بگذريم از اينکه، بعضی از آن ها
سربداران را تحت عنوان «مشی چريکي» يا «حرکتی پوپوليستی ـ
بورژوايي» محکوم کردند.
حالا
29 سال از قيام مسلحانه آمل می گذرد. جنگل و آمل برای بعضی از
مبارزان قديمی به يک خاطره دور تبديل شده است. برای بعضی از اهل
تاريخ، به واقعه ای حاشيه ای اما جالب توجه چرا که کماکان بکر است و
در موردش ناگفته ها بسيار. از اين ها که بگذريم، کماکان بخشی از نيروهای
سياسی و يا افراد علاقمند از نسل های ديروز و امروز به بررسی يا
اظهار نظر در مورد تجربه سربداران می پردازند. آنان عمدتا بر شکست قيام آمل
انگشت می گذارند و به شکلی تجربه گرايانه به طور کلی بی
ثمر بودن و نادرستی حرکت سربداران را نتيجه می گيرند. منبع استناد بخشی
ديگر از مبارزان جوان برای بحث در مورد سربداران، «تاريخ رسمي» يا در واقع
تاريخ تحريف شده و ناقصی است که طی سال های اخير توسط جمهوری
اسلامی ارائه شده است. در نتيجه، آنان تصوير روشن و درک عميقی از
تضادها و پيچيدگی های مبارزات اتحاديه کمونيست های ايران در آن
مقطع، منجمله مبارزات درونی اتحاديه و تاثير آن بر چگونگی پيشرفت طرح
نبرد مسلحانه، پيدا نمی کنند.
کسانی
هم هستند که حرکت سربداران را اساسا از اين زاويه مورد نقد قرار می دهند يا
نفی می کنند که با الگوهای مورد نظرشان از يک «مبارزه و انقلاب
کارگری و سوسياليستي» خوانايی ندارد. در واقع، سربداران را به خاطر
اينکه ربطی با مسير از پيش تعيين شده «از اعتصاب تا قيام» يا شيوه های
اساسا رفرميستی و مسالمت جويانه «نافرمانی مدني» و امثالهم ندارد، زير
سوال می کشند. اما اينگونه نقد يا طرد کردن يک تجربه انقلابی، اينگونه
رفتار جزم گرايانه و جبرگرايانه با تاريخ، گرهی از کار مبارزه طبقاتی
و انقلاب اجتماعی نخواهد گشود. شرايط و تضادهای جامعه نسبت به مقطع
انقلاب 57 و تحولات دهه 1360 دستخوش تغييرات بسيار شده است. ذهنيت نيروهای
طبقاتی مختلف نيز در زمينه هايی مانند اعمال قدرت، نوع سازماندهی،
نحوه تبليغ و بسيج افکار تغيير کرده است. امروز جنبش کمونيستی در سطح بين
المللی و ملی در موقعيتی کاملا متفاوت نسبت به پايان دهه 1970
ميلادی قرار دارد. پرسش های توده های مردم در مورد ريشه های
ستمگری طبقاتی و جنسيتی و ملی و مذهبی و راه های
خلاصی از فلاکت و نکبت، عميق تر از گذشته است و ترديدشان نسبت به امکان
پيروزی انقلاب اجتماعی راديکال، بيشتر از آن سال هاست.
اين
شرايط، وظيفه سنگين و چشم ناپوشيدنی جمعبندی و سنتز انقلاب های
قرن بيستم و ترسيم خطوط انقلاب های کمونيستی در قرن کنونی را با
توجه به شرايط مشخص هر کشور در دستور کار کمونيست ها قرار داده است. تدوين و تکامل
تئوری انقلاب جهانی کمونيستی، مفهوم سوسياليسم و ديکتاتوری
پرولتاريا و ترجمه کردن اين ها به نقشه و پراتيک انقلابی در جوامع گوناگون،
وظيفه اساسی کمونيست هاست. اما عليرغم همه تغييراتی که نسبت به سه دهه
پيش به وجود آمده، چند موضوع «دست نخورده» باقی مانده است. يکم، ضرورت وجود
يک پيشاهنگ انقلابی کمونيستی که پرچم آلترناتيو را برافرازد. دوم،
ضرورت دور افکندن توهمات مسالمت آميز و اصلاح طلبانه و قانونی گرايانه و
سازماندهی يک انقلاب قهرآميز. سوم، ضرورت دست زدن به ابتکار عمل های
مبارزاتی در زمينه های مختلف که پيشاهنگ را به مثابه يک پيشرو و رهبر
واقعی و کارآمد به جامعه معرفی کند و همزمان نيروی نهفته و انرژی
انقلابی توده های تحت ستم و استثمار را در سطوح گوناگون و به شکل های
مختلف رها سازد. برای پيشروی در تمامی اين زمينه ها، رجوع
ماترياليستی و ديالکتيکی به تجربه سربداران، به روحيه و فرهنگ
سربداران، به دستاوردها و ناکامی های سربداران، راهگشا و درس آموز
است.
حزب كمونيست ايران
(ماركسيست _ لنينيست _ مائوئيست)
پنج
بهمن 1389
در بيست و نهمين سالگرد قيام آمل، بار ديگر رژيم کارزار ايدئولوژيک سياسی
گسترده ای عليه سربداران براه انداخت.
حيدر مصلحی وزير اطلاعات به آمل رفت و برای مردم خط و نشان كشيد.
در اين مراسم پيام آيت الله جوادی آملی نيز خوانده شد. (1) سردار جزايری،
معاونت فرهنگی و تبليغات دفاع ستاد کل نيروهای مسلح در رابطه با واقعه
آمل سخنرانی کرد. او بر ضرورت ماندگار سازی اين واقعه در رسانه ها و
همچنين نقاط اشتراک سال 88 با سال شصت
تاکيد کرد.(2) سرپرست اداره تبليغات اسلامی شهرستان رودان در استان هرمزگان
از «حماسه ششم بهمن آمل به عنوان واقعه ملی برای حفظ و حراست انقلاب
در سالهای اوليه پيروزی نام برد.» (3) برخی رسانه ها بخشهايی
از کتاب اسناد اتحاديه کمونيستهای ايران در واقعه آمل را که چند سال پيش
توسط وزارت اطلاعات منتشر شد، بازتاب دادند.(4) از جانب برخی سايتهای
خبری وابسته به رژيم کتاب شناسی «حماسه مردم آمل» براه افتاد. (5) آيت
الله طبرسی نماينده مازندران در مجلس خبرگان و نماينده ولی فقيه در
استان و امام جمعه ساری در جمع
خانواده شهدای آمل حضور يافت.(6) استاندار مازندران
نخستين يادواره سرداران و شهدای ششم بهمن آمل را افتتاح كرد. (7) همايش حماسه
مقاومت مردم آمل در اين شهر با حضور معاون سياسی امنيتی استاندار
مازندران، سرپرست مديريت امور جوانان استان و فرماندار آمل برگزار شد. (8) به ابتکار رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آمل
برنامه ها و همايش های فرهنگی هنری حماسه ششم بهمن مردم آمل سازمان
داده شد. در اين همايش به آثاری که در راستای تبليغات رژيم بوده جوايزی
اهدا شد. (9) در کليه مدارس آمل زنگ «حماسه سازان سنگر ساز» نواخته شد. (10)
فرمانده سابق بسيج آمل به تقليد از فرمانده سپاه آمل (در سال گذشته) ناگفته های
خود را از واقعه ششم بهمن سال 60 آمل
ارائه داد. (11)
در تمامی
اين برنامه ها مشتی دروغ و تحريف و لاف و گزاف تحويل رسانه ها شد. جوانان
آماج اصلی اين کارزارهای کثيف ايدئولوژيک سياسی رژيم اند تا
نتوانند از تاريخ درس واقعی گيرند.
اوج اين کارزار برنامه تلويزيونی بی
رمقی بود که در روز ششم بهمن در كانال خبر 6 سيما، حوالی
ساعت يازده صبح پخش شد. به نام «شهری
از جنس حماسه». (برای شرح پانويس ها به همين اطلاعيه در سايت سربداران
مراجعه کنيد)
همانگونه که
در اطلاعيه سال گذشته در ارتياط با ضجه های خامنه ای در مورد قيام آمل
تاکيد شد:
«اين اقدامات نه تنها بيانگر اهميت سياسی و تاريخی قيام سربداران در آمل است بلکه موقعيت کنونی
جمهوری اسلامی را نيز نشان می دهد. سران جمهوری اسلامی
بهتر از هر کسی فهميده اند که قيام 5 بهمن 1360، موجوديت نظامشان را به چالش گرفت و با شکست آن خطر مرگ را از سر
گذراندند. امروز نيز آنان از فراگير شدن جسارت آن قيام گران کمونيست و درسهای آن قيام بشدت
بيمناکند. در شرايط شکل گيری يک خيزش توده ای
گسترده و شکاف درمان ناپذير ميان جناح های
مختلف، سران جمهوری اسلامی مجبورند
کارزارهای ايدئولوژيک سياسی گسترده ای را برای ايجاد اتحاد و انسجام در ميان پايه های خود به پيش برند و همزمان مانع از آن شوند که نسل جوان مبارز راه مبارزين نسل قبل را در پيش
گرفته و آن را به سرانجام پيروزمند و کار ناتمام را به اتمام برسانند. هدف اصلی
سران جمهوری اسلامی از حمله به قيام 5 بهمن آمل آن است که هر گونه فکر
استفاده از قهر انقلابی برای سرنگونی جمهوری اسلامی
را از ذهن جوانان بزدايند. قيام آمل الگوی کوچکی
از
آينده ای است که در انتظار جمهوری اسلامی است. به همين دليل هر
زمان که توده ها به پا می خيزند و جمهوری اسلامی را بطور جدی
به مصاف می طلبند، رهبران اين نظام
به ياد خنثی کردن اثرات آن مبارزه مسلحانه عادلانه
و قهرمانانه می افتند. هر زمان که با خشم و جسارت جوانان و خطر
مرگ روبرو می شوند، کابوس قيام آمل آنان را در بر می گيرد.
هر زمان که مسئله سرنگونی جمهوری اسلامی در ذهن و عمل مردم جا باز می کند، درسهای
قيام سربداران جايگاه ويژه ای باز می يابد. اين است منبع هراس دائمی
رهبران جمهوری اسلامی از دشمنی که 28 سال است از «نابودي» اش
سخن می رانند.»
نامه
های ارسالی
پنج
بهمن در آمل
امسال
درسالگرد قيام تاريخی 5 بهمن سال 60 درآمل ، ازيک هفته قبل با آويزان کردن
عکس های بسيجيان كشته شده درآن واقعه، پارچه نوشته هايی
نصب کرده بودند
كه وعده می
داد در شب 6 بهمن، مراسم يادبودی در مصلای شهرآمل برگزار می
شود. با خط
درشت و رنگی تاکيد کرده بودند که به شرکت کنندگان «شام» هم داده می
شود! اين
يعنی اجرای
همان استراتژی مشهور به «سانديس».
اين مراسم فرمايشی
دولتی
با
سخنرانی وزيراطلاعات بر پا شد تا بار ديگر از امن و امان بودن
كشور بگويد به ارعاب مردم و حمله به انقلابيون بپردازد. محوطه مصلای
شهر
پر بود از محافظان و اطلاعاتی ها. و حقا که مردم با بی
اعتنايی
شان
درس خوبی به آنان دادند.
فردای
آن روز،
پنجشنبه، گروهی از مردم بنا
بر يک سنت قديمی، به گورستان امامزاده قاسم واقع در روستای قجرمحله
رفتند. آنجا
محل دفن بسياری از اعدام شدگان واقعه قيام 5 بهمن سال 60 آمل
است. سی
چهل قبر خاکی، بدون مرمت، در زير چنارهای قطور سر به فلک کشيده، كه به همت
خانواده ها، هر يك نام و نشانی يافته اند. يکی
دو سال است که در اثر تکميل ظرفيت های گورستان مركزی شهر، ممنوعيت دفن مردگان در
امامزاده قاسم عملا برداشته شده و مردم رفتگانشان را در اين محل به خاك می سپارند. در نتيجه محلی
كه رژيم نمی خواست مردم به آنجا رفت و آمد داشته باشند حالا ديگر به يك محيط
عمومی تبديل شده است. با اين کار، آمد و شد خانواده های
جانباختگان
هم آسان تر شده است. يك نكته جالب توجه اينست كه از سال ها پيش،
اين خانواده
ها بر اساس يک رسم نامعمول، چهارشنبه ها بر سر مزار
عزيزان شان می روند و خانواده های ديگر، پنجشنبه ها. شايد حالا ديگر زمان آن
رسيده كه اين «جداسازي» خاتمه يابد. شايد حضور هفتگی جمع بزرگی از
مردم در كنار هم بتواند فرصتی باشد برای همدلی و همدردی و
بازگو كردن دوباره و دوباره تاريخ واقعی. شايد اينجا به «خاوراني» تبديل شود
كه درهايش هميشه به روی همه مردم گشوده باشد.
با
ديدن شاخه های رزسرخ روی گورها، از خود می پرسي: چه کسی
اين گل ها را نثارکرده است؟ آيا خانواده های اين به خون خفته ها از جنوب
تفتيده و زخمی به اين جا آمده اند واين گورهای بی نام و نشان را
گلباران کرده اند؟ به قيافه ها نگاه که می کنی، همه بومی اند.
اين ها برای ديدار عزيزان خود آمده اند. سياسی و غيرسياسي! و حالا
ديگر همه سياسی اند. و گل سرخی برای همه عزيزان آن راه سرخ هديه
کرده اند. گورهای
همه شان در کنار هم است. کشاورز و معلم و کارگر کوره پز خانه
هراز و راننده کاميون. يا چوپان و پسرش که در آن سال ها چند ليتر شير و يا
گوسفندی به سربداران فروخته بودند. مردم برای گراميداشت ياد زنده آنان به اين
جا آمده اند. به دعوت دل خود. نه با وعده «شام». نه برای
گوش دادن به مزخرف های اوباشان. نه برای اجرای
دستور و بخشنامه های اداری برای رسيدن به پست ومقام. اينان برای
زنده نگهداشتن ياد و خاطره ستارگانی آمده اند که در يک شب سرد زمستانی،
با فانوس
های روشن به هستی تاريکی و تاريک انديشان يورش بردند. بی
اختيار شعر بر زبانت جاری می شود كه:
با اسب
های رها در حادثه
دهليزهای
افسون شده را
در می
نورديم .
بر قله
می ايستيم
دست
اگر دراز کنيم،
ستاره
های صبح را
خواهيم
چيد
که به
رهايی چشمک می زنند......
: " سرکوه
بلن، هی می زنم من ..."
:
" سرکوه بلن ، آهوی خسته !...".
بهرام
اسكويی
پنج
بهمن در رسانه ها
امسال
هم مثل سال های قبل، مقامات و نمايندگان جمهوری اسلامی به
مصاحبه و اظهار نظر در مورد مبارزه مسلحانه سربداران و قيام 5 بهمن 1360 در آمل
پرداختند.
صدا و
سيمای رژيم هم برنامه های مختلفی به اين منظور تهيه کرده بود.
در مجموع اين اظهار نظرها و برنامه ها نسبت به سال گذشته حجم بيشتری داشت.
تم مرکزی بحث ها اين بود که مخالفان جمهوری اسلامی تحليل نادرستی
از رابطه نظام با مردم دارند و به اين توهم می رسند که می شود مردم را
به سرنگونی رژيم برانگيخت. اما سرانجام نتيجه ای جز شکست عايدشان نمی
شود. اين پيام سياسی و ايدئولوژيک اصلی همه سخنرانان رژيم در سالگرد قيام آمل بود.
تم فرعی،
مقايسه خطرات دهه 1360 برای جمهوری اسلامی و «جريان فتنه» سال
1388 بود. و اينکه بايد هشيار بود چون تا جمهوری اسلامی هست دشمنان
برايش فتنه چينی می کنند.
امسال
از بين مقامات رژيم، مصلحی وزير اطلاعات بود که برای شرکت در مراسم
ويژه به آمل سفر کرد. امام جمعه آمل هم در خطبه هايش مشخصا به قيام و سرکوب آن
پرداخت و همان مزخرفات خمينی در مورد شهر هزار سنگر را تکرار کرد. تقريبا
همه اين مقامات از اتحاديه کمونيست ها نام بردند و اهميت سرکوب آن قيام در تاريخ
جمهوری اسلامی را بار ديگر گوشزد کردند. يکی از آنان پيشنهاد
کرد که شرح و جمعبندی از اين ماجرا در كتاب های درسی گنجانده
شود.
سيمای
جمهوری اسلامی دو روز پياپی (5 و 6 بهمن) برنامه هايی در
اين مورد تدارک ديده بود. يک گزارش بازسازی شده با مصاحبه در خيابان های
آمل و نشان دادن محل های درگيری تهيه کرده بودند. بخشی از
دادگاه که مربوط به حرف های محمد رضا سپرغمی می شد را هم نشان
دادند. (سپرغمی در مقابل رژيم كوتاه آمده بود.)
يک
ميزگرد هم با چند نفر از فرماندهان سپاه و يک آخوند گذاشته بودند. يکی از
نکات قابل توجه اين ميزگرد، مخالفت يکی از فرماندهان سپاه با حرف های
يکی دو نفر ديگرشان بود که گفتند اينها توده ای بودند و آمل را انتخاب
کردند که نزديک مرز شوروی باشد تا از آن طرف کمک بگيرند! آن پاسدار که خودش
اهل مازندران بود و در جريان سرکوب قيام شرکت داشت گفت که اين حرف درست نيست. اين
ها مخالف آمريکا و شوروی بودند و از ايده های مائو پيروی می
کردند و می خواستند از طريق دهات شهرها را محاصره کنند. اکثر تحصيلات عاليه
داشتند و از کنفدراسيون آمريکا بودند. تحليل شان از اوضاع و رابطه مردم و امام
اشتباه بود و...
متن
مصاحبه ای نيز روی وب سايت های رژيم قرار گرفته که احتمالا
مربوط به همين فرد است. چون محتوای حرف هايش همين است که در تلويزيون زده
شد. يکی گوشه جالب از اين مصاحبه به شرح خاطرات همين فرد از روز ششم بهمن در
شهر آمل بر می گردد. جمله اش اين است: «ديدم که پشت يک وانت دختری پشت
دوشکا نشسته بود و به سمت هليکوپتر ما که روی شهر می چرخيد شليک می
کرد. يک دختر کمونيست!» (علامت تعجب در متن اينترنتی قيد شده است و نشان
دهنده لحن بيان مطلب از طرف اين مزدور است که معلوم می شود بعد از 30 سال
هنوز «دختر كمونيست» باعث شگفتی اش می شود.) م.
خوشبين
شهری از جنس حماسه می خواهند يا شهری
از جنس دروغ
در روز ششم بهمن امسال در كانال خبر 6 سيما، حوالی ساعت يازده صبح برنامه ای
به نام «شهری از جنس حماسه» پخش شد.
در اين برنامه چند تن از اعضای سپاه آمل شرکت داشتند و صحنه هايی از
درگيری در شهر آمل در سال 60 نشان داده شد.
يكی از اعضای سابق سپاه گفت گروه های كمونيست زمانی
كه نتوانستند از غائله هايی كه در ايران در گنبد و تركمن صحرا و كردستان و
سيستان و بلوچستان و لرستان پيروز بيرون بيايند رو آوردند به جنگل های شمال
و در آنجا سنگر بندی كردند با اين تئوری كه اگر كه در شهر نتوانستيد
مبارزه كنيد برويد در كوه و جنگل.
مزدور ديگری به نام اسماعيل وکيل پور گفت : نيروهای چپ می
خواستند كه گيلان و مازندران را از طريق جنگل های طالش به كردستان وصل كنند
و مثل جدايی طلبان كردستان آنجا را از ايران جدا كنند. آن ها از طرف شوروی
سابق حمايت می شدند.
گوينده كه گويا در حال خواندن بيانيه وزارت اطلاعات بود گفت: سفاكان حرمت شكن
جنگل های آمل را جولانگاه قدوم كثيف خود قرار دادند.
مزدور ديگر به نام حميد عبدالوهاب گفت ک آنها
فكر می كردند كه كارشان بعد
بين المللی دارد.يك نفر كه در زيرنويس در معرفی اش نوشته شده بود که
از "منافقين" بعد از دستگيری
بوده گفت كه آنها به خاطر اينكه فكر می كردند در آمل هوادار زياد دارند آنجا
را انتخاب كردند.محمد مقدم فر از اعضای سابق سپاه می گويد آنها جنگل
های انبوه را كه مشرف به شهر بود
انتخاب كردند و می گفتند اگر آمل را بگيريم شهرهای ديگر را خود
مردم خواهند گرفت. و سكوت مردم به خاطر وجود مقرهای سپاه و بسيج بوده و اگر
آنجا را بزنيم مردم بيرون می ريزند.مزدور ديگری گفت كه آنها می خواستند به خرمن خشك خلق به
زعم خودشان جرق بزنند.آخوندی به نام حجت السلام پرتوی گفت كه آنها وقتی
كه حمله كردند فكر می كردند كه مردم با آنها خواهند بود اما تحليل آنها غلط
از آب در آمد.
گوينده برنامه ادامه داد: مردم عزتمند شهر آمل كه دانش آموخته مكتب اسلام و
..... سينه های خود را سپر كردند.اسماعيل وكيل پور در ادامه گفت : يك عده از
نيروهای چپ به نام سربداران بعد از مدت ها آموزش صبح زود وارد شهر شدند و به
نيروهای كميته و سپاه حمله كردند و هر عابری را دستگير می كردند
حدود سی نفر را به گروگان گرفتند.
مزدور ديگری گفت مردم صدها سنگر
درست كردند و با آنان مقابله كردند.مزدور ديگری به نام محمود بازرگانی
گفت مردم هوشمندی به خرج دادند و دولت و صدا و سيما روشنگری كردند و
سوابق اينها را گفتند و جنگل هم مقايسه شد و با همكاری مردم غائله آمل تمام
شداسماعيل وكيل پور در خاتمه ابراز داشت که الان شمال در آسايش و آرامش است و محل
گردشگری و اين كار سربازان گمنام امام زمان است.سرانجام گوينده برنامه اعلام
کرد که مردم پاک آمل در مقابل لشکر ناپاك شيطان صف آرايی كردند. منافقين كه
عروسك خيمه و شب بازی مستكبرين عالم است بدانند كه كژ انديشی و دسيسه
جهنم را برايشان ميسر خواهد كرد.
«شهری از جنس حماسه» آنقدر بی رمق بود که حتی پايه های
وفادار رژيم را نيز به وجد نمی آورد. در صحنه هايی که از شش بهمن 60
نشان دادند خبری از مردم نبود هر چه بود نيروهای ويژه سپاه بود با
لباس پلنگی. و ناگفته ماندن انتقال هزاران
مزدور بسيجی و سپاه از سراسر شهرهای شمال برای سرکوب
قيام آمل.
بازهم همان داستان كهنه همه مرتجعين مانند بوش: صف آرايی شيطان در مقابل
خدا؟! و تکيه بر اين استدلال که مردم مذهبی بودند در نتيجه خيلی سريع در مدت يك روز همه
مهاجمين كشته و يا دستگير و يا فرار كردند. کتمان همکاری مردم با سربداران و
اين امر که نيروی صد نفره سربدارارن يک شبانه روز توانسته بودند شهر را در
اختيار خود داشته باشند و نيروهای
سپاه نتوانستند سريع عمل كنند چون مردم با آنها نبودند. به دليل روحيه بالای
سربداران عليرغم محاصره شهر نيمی از نيروهای سربداران توانستند به
داخل جنگل عقب نشينی کنند و تا مدتها در جنگل مقاومت كنند.
البته اين امر واقعيت دارد که سربداران يك گردان از طبقه گارگر جهانی بودند و معتقد به
انترناسيوناليسم پرولتری و به همين خاطر عمل قهرمانانه شان موجب افتخار تمامی
ستمديده گان جهان شد. وابسته بودن سربداران به شوروی از آن دروغ های
شاخداری است که تنها توسط کسانی بر می آيد که درياچه مازندران
را دو دستی تقديم روسيه و اقمارش کردند.
بی ثمری برنامه های سيما فقط در دروغ گويی شان نيست،
مشکل شان اين است که امروزه بجر مشتی محدود سانديس خور، سيما بيننده ای
ندارد. اين درد بی درمانی است که اغلب رژيم های استبدادی
با آن روبرو هستند. و هر چه بگويند به ضد خود آنها بدل می شود.
اين
ستون، در حد امكان اختصاص دارد به درج نظرات و پرسش های خوانندگان نشريه
«حقيقت» در مورد مباحث مربوط به سنتز نوين و پاسخ گويی بدان ها. برخی
نامه ها خلاصه شده اند و برخی ديگر به شکل طرح نكات و پرسش اصلی و
جواب می آيد. به برخی پرسش ها نمی توانيم پاسخ دهيم زيرا فکر
سنتز شده ی ما در مورد آن ها به حدی نرسيده است که بتوانيم پاسخ گو
باشيم و جواب برخی پرسش های ديگر مفصل تر از آن است که در اين ستون
بگنجد. اميد آنکه بتوانيم در اين ستون، ديالوگ زنده ای در مورد سنتز نوين
ايجاد کنيم.
نياز
به توليد چارچوبه ی تئوريک نوينی از مارکسيسم از کجا بر می
خيزد؟ و آيا به معنای بيرون ريختن «اصول» آن است؟
رفقا ر.
الف و ب.صاد طی نامه ای به کميته ی مرکزی حزب
(به تاريخ 28 ژوئن 2010) ضمن تقدير از
بيانيه ی «کمونيسم بر سر دو راهي: پژمردگی يا
شکوفائي!» مشاهدات مهمی را ارائه داده اند که ضمن تشکر از
توجهشان، از اين فرصت برای طرح عميق تر برخی مباحث استفاده می
کنيم. بابت ديرکرد پاسخ، از اين دو رفيق پوزش می خواهيم و اميدواريم که آن
را حمل بر بی توجهی ما نکنند. متاسفانه به دليل حجم زياد نامه قادر به
درج كامل آن نيستيم. فقط سئوالات و نكات اصلی نامه را منعكس می كنيم. ابتدا از مهمترين نکته ی نامه ی ايشان شروع
می کنيم.
رفقا
از بيانيه ی «کمونيسم بر سر دو راهي: پژمردگی يا شکوفائي!» (حقيقت
شماره 49) نقل می کنند: «عدم کفايت چارچوبه های تئوريک گذشته، يک
واقعيت عينی است که باب آواکيان رهبر حزب کمونيست انقلابی آمريکا آن
را در ک کرده و تلاش می کند به آن پاسخ دهد.» و در نقد
آن می گويند: «به نظر می رسد که رفقای رهبری حزب در مورد
عدم کفايت چارچوبه تئوريک يا فانديشن (اصول و مبانی اصلی)
طبقه ما صحبت می کنند. بايد توجه داشت که صحبت سنتز
نوين باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا عدم کفايت چارچوبه گذشته
نيست. چنين برخوردی نقض صريح چارچوب گذشته است و اين مفهوم را
... اطلاق می کند که بايد آن چارچوبه گذشته را بيرون ريخت! که البته روشن
است که منظور رفقا ی رهبری حزب اين نبوده است.»
پاسخ: رفقا،
اگر چارچوبه های تئوريک گذشته کفايت می کرد، ديگر سنتز نوينی
لازم نبود. لطفا دقت کنيد که ناکافی دانستن چارچوبه های تئوريک گذشته
مساوی با بيرون ريختن آن نيست. (و همچنين، «چارچوبه ی تئوريک» همان
«اصول و مباني» يا «فانديشن» نيست.) مضافا، اگر جمله ی مورد نظر رفقا را در
داخل متن بخوانيم مطمئنا اين درک را نمی گيريم که، بيانيه می گويد
چارچوبه گذشته را بايد بيرون ريخت.
ما
گفته ايم: «عدم كفايت چارچوبه های تئوريك گذشته، يک واقعيت عينی است
که باب آواکيان رهبر حزب كمونيست انقلابی آمريكا آن را درک کرده و تلاش می
کند به آن پاسخ دهد. ... او نه تنها دستاوردهای كسب شده از زمان مارکس تا
کنون را مورد بررسی و دفاع قرار داده و بر اهداف و اصول پايه ای
کمونيسم که درستی شان ثابت شده پافشاری می كند بلكه جوانبی
از آن تجارب را که نادرستی شان ثابت شده و يا اينکه ديگر بکاربستنی
نيستند عميقا مورد نقد قرار داده و کمونيسم را بر شالوده علمی تر و صحيحی
تر قرار داده و در را به روی تکامل آن در جوانب گوناگون باز کرده است. همه
اين تلاش ها پايه تئوريك محكمتری برای انقلاب كمونيستی فراهم
كرده است.» همين نکته در «تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم» توسط رفقای آر سی
پی تاکيد شده است: «فصل اول ِ جنبش ما تاريخ ساز
و حماسی بود. بررسی هر چه عميق تر آن يک ضرورت است. اين فصل از جنبش
ما شايسته ی آن است که هرچه عميق تر بررسی شود، و مورد تائيد و حمايت
قرار گيرد. اما بايد گفت که حتا بهترين نسخه ی آن درک به تنهائی نمی
تواند بشريت را به کمونيسم برساند.» (تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم - بخش 4)
اما
بيائيد به قلب مسئله برويم: اصول و مبانی اصلی طبقه ما از کجا می
آيند؟ مگر نه اينکه علم مارکسيسم بازتاب واقعيات جهان مادی (واقعيات عينی
خارج از ذهن ما) در زمينه سازمان اجتماعی بشر و ارائه ی راه تغيير آن
است؟ اگر اين واقعيات ديگر موجود نباشند، اصول و مبانی کمونيستی نيز
بايد کنار گذاشته شوند. اما چنين اتفاقی در جهان نيفتاده است. سرمايه داری
هنوز سرمايه داری است و نجات جامعه بشری در گرو گذر از اين عصر و رفتن
به سوی جامعه ای است که به حول تمايزات طبقاتی سازمان نيافته
باشد – يعنی به سوی جامعه ی کمونيستی. اما جهان مادی
(عينی) ايستا نيست. جهان مادی و مشخصا نظام اجتماعی حاکم بر
جامعه ی بشری، در عين حفظ خصلت اساسی خود، در جوانب مهمی
دچار تغيير شده است – منجمله در نتيجه ی دخالتگری های ما
کمونيست ها برای عوض کردن خصلت آن از يک جهان طبقاتی به يک جهان
کمونيستی. آيا درک ما از واقعيات جهان مادی تکامل نمی يابد؟
مسلما جواب ما و شما يکسان است. بله، تکامل می يابد و ضروری است که
تکامل بيابد. ايستادگی در مقابل هر ضرورتی تبديل به يک گرايش ارتجاعی
می شود. به موازات عميق تر و همه جانبه تر شدن درک ما از واقعيات جهان،
مارکسيسم نيز تکامل يافته است. با تکامل آن درک ما از لايه های قبلی
اين علم نيز علمی تر شده؛ می توانيم جوانب نادرست آن را تشخيص داده و
کنار بگذاريم. مارکسيسم در طول زمان، تکامل يافته و باز هم بايد تکامل بيابد. سنتز
نوين در حال پاسخگوئی به اين ضرورت است.
حاصل
ضرب اين ها (يعنی، هم عميق تر شدن درک ما از واقعيت و هم تغيير جوانب مهمی
از خود واقعيت) ضرورت و امکان بازبينی و تکامل تئوری های
علمی کمونيسم را بوجود آورده است. نه تنها ضرورت و امکان بازبينی و
تکامل اين يا آن جنبه را، بلکه قالب ريزی مجدد مجموعه ی اين ها و
ارائه شان در يک سنتز نوين را بوجود آورده است.
برای
روشن شدن موضوع می توانيم مثال تئوری
تکامل داروين را بزنيم که دانشمند بزرگ معاصر استفن جی. گولد سنتز نوينی
از آن را ارائه داده است. در اين زمينه مطالعه ی مقدمه ی کتاب «ساختار
تئوری تکامل» نوشته ی استفن جی. گولد مفيد است. اين مقدمه مبحثی
است در مورد اينکه آيا تکامل يک تئوری و زدودن آن از ابهامات و تبيين های
غلطش به معنای بيرون ريختن بنيادهای آن است يا اينکه بالعکس، برای
حفظ و تحکيم آن بنيادها کاری ضروری است. گولد يک داروينيست پيگير بود.
دقيقا به همين دليل قادر بود ضعف های تبيين تئوريک داروين از فرآيند تکامل
انواع را ببيند. مخالفين داروين، در طول صد سال گذشته هرگز نتوانستند نادرستی
تئوری تکامل داروين را ثابت کنند. در واقع شواهد فزاينده ای برای
اثبات درستی آن بدست آمده است. اما ضعف های تبيين تئوربک داروين از
فرايند تکامل انواع نيز غير قابل انکار است. (برای بحث بيشتر در مورد ضروت
تکامل مارکسيسم، رجوع به مقاله ی كندو كاو در سنتز
نوين؛ ماترياليسم تاريخی و ضرورت سنتز نوين! مندرج در همين شماره –
حقيقت 52) .
اکنون
به نکات ديگر نامه ی رفقا ر. الف و
ب.صاد می پردازيم.
نکته
اول: در بخش «خطاب ما به چه کسانی بايد باشد؟
» ايشان معتقدند که بيانيه با خطاب قرار
دادن « کمونيست های ايران» دامنه دعوت خويش در حل تضادها و معضلات جنبش
کمونيستی جهان و از جمله ايران را بسيار محدود نموده است. و می
نويسند: «در اين چارچوب صحيح بهتر بود که خطاب ما به جای «همه کمونيست ها»
به آنان که به رهائی بشريت می انديشند بخصوص روشنفکران و کمونيست ها
باشد». و در انتها نتيجه می گيرند که: « بايد خطاب ما به بشريت باشد که کمونيست ها را
نيز شامل می شود.»
پاسخ: قصد
اين بيانيه، خطاب گسترده نيست. بلکه مبارزين پيشروئی از نسل قديم و جديد را
در نظر دارد که دغدغه ی کمونيسم و انقلاب کمونيستی را دارند و می
توانند نقش پيشروئی در حل تضادها و معضلات جنبش کمونيستی بازی
کنند. بنابراين، بحث با آن ها در مورد علل اساسی اوضاع خطير جنبش کمونيستی
و در پيش گرفتن راه حل واقعی آن، مشغله ی «بيانيه» است. هدف، کمک به
شکل گيری يک جنبش کمونيستی نوين است و طبعا آن بخش از «بشريت» که اين
وظيفه را می توانند بر دوش بگيرند، محدود به پيشروان يک طبقه ی انقلابی
در جامعه اند.
نکته
دوم: در بخش «مفهوم سياسی پايان يک مرحله و آغاز مرحله
جديد» رفقا جمله ی «اين بحران خود نشانه قطعی پايان يک دوره و آغاز
دوره جديد است» را «از نظر سياسی نادقيق» توصيف کرده و تذکر داده اند که:
«يک بحران نماينده يک دوره و آغاز دوره جديد نيست، و نمی تواند باشد.» و
يادآوری کرده اند که حزب کمونيست انقلابی آمريکا «پايان يک مرحله» از
انقلاب های کمونيستی را اينطور توضيح می دهند: « با کودتای
رويزيونيستی و احيای سرمايه داری در چين، که بيست سال بعد از به
قدرت رسيدن رويزيونيست ها در اتحاد شوروی انجام گرفت، نخستين موج انقلاب
کمونيستی به پايان رسيد.» اين رفقا اضافه می کنند که به جای
«دوره» بايد واژه «مرحله» را استفاده کرد. و اضافه کرده اند که: « بر مبنای
سنتز نوين رفقای حزب کمونيست انقلابی آمريکا ... پايان يک مرحله معنی
شده و همچنين آغاز مرحله جديد نيزمعنی شده است. آغاز يک مرحله نوين بر مبنای
آنچه که مارکس شروع نمود، با ارائه دادن مانيفست و سنتز نوين کاريست که رفيق باب
آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا همانند آنچيزی که مارکس بنيانش را گذاشت، را انجام داده است.»
پاسخ: مرحله
و دوره تفاوت معنائی چندانی با هم ندارند. مثلا، می گوئيم:
مرحله ی گذار سوسياليستی يا دوره ی گذار سوسياليستی. در
هر حال، هر پروسه با مراحل يا دوره هائی رقم می خورد که در عين حال که
بخشی از يک پروسه اند اما با هم تفاوت های کيفی دارند. وجود
تضادهای خاص، هر يک از دوره ها يا مراحل را از يکديگر جدا می کند.
مثلا، فرق کيفی دوره ی حاضر با دوره ی قبل از احيای
سرمايه داری در چين در آن است که جهان نياز به تغيير کمونيستی دارد ولی
نه تنها هيچ کشور سوسياليستی نيست بلکه حتا يک موج انقلاب های سوسياليستی
هم در جريان نيست. اين تضاد بزرگی است که بحران بزرگی را در جنبش
کمونيستی بوجود آورده است.
همانطور
که شما به درستی از بيانيه نقل کرده ايد، اين بيانيه نمی گويد، بحران
جنبش کمونيستی «نماينده» پايان يک دوره و آغاز دوره ای جديد است. بلکه
می گويد، «خود نشانه قطعی آن است».
اينکه
کدام رخداد تاريخی مرحله ی اول را به پايان رساند در ابتدای
پاراگرافی که جمله ی مورد نقد، جمله ی پايانی آن است
توضيح داده شده است: « به لحاظ عينی
موج اول انقلاب های پرولتری به پايان رسيده است. موجی كه با
انتشار مانيفست كمونيست توسط ماركس و انگلس آغاز شد، با نقاط عطف مهمی چون
كمون پاريس، انقلاب اكتبر و انقلاب چين - بخصوص انقلاب فرهنگی در چين -
تكامل يافت و سرانجام در سال 1976 با از كف رفتن چين سوسياليستی پايان يافت.
پس منظر بحران کنونی شکست بزرگی است كه جنبش کمونيستی با از دست
دادن حاکميت پرولتاريا نخست در شوروی و سپس در چين پس از مرگ مائو در سال 1976 تجربه کرد. بحران جنبش كمونيستی پس از
فروپاشی بلوك شرق و گسترش كارزار ضد كمونيستی بدون وقفه بورژوازی
در سطح بين المللی تشديد شد. اين بحران خود نشانه قطعی پايان يك دوره
و آغاز دوره جديد است.» خود اين بحران توليد شده ی آن رخداد و روندهای
بعد از آن است و جدا از آن نمی باشد. به همين دليل «خود نشانه قطعي» آن است.
در هر حال، اين حکم کلی شما که بحران نمی تواند نماينده ی يک
دوره جديد باشد، درست نيست. بستگی دارد به اينکه آن بحران چقدر شاخص دوران
جديد است.
«بيانيه»
آغاز مرحله ی جديد را آنطور که شما در نامه خود ذکر کرده ايد، نمی
داند. شرايط نوين، پس از پايان مرحله اول
انقلاب کمونيستی بوجود آمده است. اين دوران يا شرايط نوين وظايف خطيری
را در زمينه تئوريکی و پراتيکی بر دوش کمونيست ها می گذارد.
خدمت باب آواکيان (يعنی، سنتز نوين تئوری های کمونيستی)
مواجهه با اين دوران يا شرايط نوين و معضلات آن است و نه آغازگر آن. «مانيفست»
منتشر شده از سوی حزب کمونيست انقلابی آمريکا، اينطور توضيح می
دهد: «هر چند هيچ دولت سوسياليستی در دنيا وجود ندارد، ولی تجربه
انقلابات سوسياليستی و پيکره اصلی تئوری انقلابی و علمی
که طی موج اول شکل گيری انقلابات سوسياليستی تکوين يافت، موجود
است. اما تئوری و پراتيک انقلاب کمونيستی در مواجهه با چالش های
اوضاع کنونی بايد پيشرفت کند. اتخاذ رويکرد علمی، و استخراج درس های
ضروری از تجربه کلی موج اول انقلاب سوسياليستی و تحليل از نتايج
استراتژيک تغييرات گسترده ای که در دنيا در حال رخ دادن است، لازم است. باب
آواکيان اين مسئوليت را به عهده گرفته است. او يک سامان فعاليت و روش و رويکرد
کمونيستی که پاسخگوی اين نيازها و چالش های عظيم باشد را شکل
داده است. ... در اين سنتز نوين که توسط باب آواکيان مطرح شده، تشابهی با
آنچه مارکس در پيدايش جنبش کمونيستی انجام داد وجود دارد. يعنی تثبيت
يک چارچوب تئوريک برای پيشروی جديد انقلاب در شرايط نوينی که پس
از پايان مرحله اول انقلاب کمونيستی به وجود آمده است.»
نکته
چهارم: رفقا گفته اند که بهتر بود به جای جمله ی « نمی
توان به اين دلخوش بود که تاريخ با ماست»
نوشته می شد: «تاريخ بشريت از قبل نوشته نشده است.» و توضيح داده
اند: « آينده غير فابل پيش بينی است، تاريخ را توده ها ( بشريت) می
سازند اما نه به طريقی که خود می
خواهند، ... به قول مارکس: " انسان ها تاريخ خود را ميسازند ولى نه آنگونه
که دلشان ميخواهد، يا در شرايطى که خود انتخاب کرده باشند؛ بلکه در شرايط داده شدهاى
که ميراث گذشته است و خود آنان بطور مستقيم با آن درگيرند. بار سنت همه نسل هاى
گذشته با تمامى وزن خود بر مغز زندگان سنگينى می کند. (از کتاب، هيجدهم
برومر لوئی بناپارت)».
پاسخ: موضوع مورد بحث «
بيانيه» همان نکته ای نيست که مارکس در اين نقل قول می گويد. بلکه اين
است: «بارها تاريخ شاهد از بين رفتن ايده های صحيح – و تئوری
های علمی – برای دوران طولانی بوده است. نمی توان به اين دلخوش بود كه
تاريخ با ماست. نمی توان مبارزه برای تثبيت ايده های صحيح و
تئوری های علمی را به قوانين مرموز تاريخ حواله داد. ...
كمونيسم يك علم است. اگر اين علم به دست خودروئی سپرده شود، بی هيچ
ترديد كمونيست ها به بقايای گذشته
بدل خواهند شد.» يعنی، حفظ و تکامل يک علم امری آگاهانه است. گرايش های
فکری که سير تکامل تاريخ به سوی کمونيسم را «اجتناب ناپذير» می
بينند، استدلال می کنند که چون روند تاريخ بطور اجتناب ناپذير موافق کمونيسم
است («تاريخ با ماست») پس تئوری های کمونيستی از بين نمی
روند! در حاليکه هر دوی اين فرض ها اشتباه است. مسير تکاملی جامعه ی
بشری بطور «اجتناب ناپذير» به سوی کمونيسم نيست. اين، يکی از
مسيرهای ممکن است که تاريخ جامعه بشری می تواند در پيش بگيرد. و
علم کمونيسم هم که علم محقق کردن اين مسير است، می تواند از بين برود اگر که
آگاهانه برای حفظ و تکامل آن کوشش نشود.
نکته پنجم: « بيانيه» در جائی تاکيد می
کند که واکاوی تجارب انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم بايد شامل
دستاوردها و ضعف های آن ها باشد و تاکيد می کند: «اين
واکاوی و جمعبندی نمی تواند فقط شامل جوانب
مثبت تجارب پيشين باشد.»
رفقا ر.
الف و ب.صاد به اين جمله انتقاد کرده و می نويسند: « جمله بالا از لحاظ
ديالکتيکی اشتباه و ناصحيح است چون عليرغم اينکه اين صفحه می خواهد
نکات مثبت و منفی را با هم جمعبندی بنمايد اما تمرکز اصلی را روی
نکات منفی موج انقلاب کمونيستی پيشين نهاده است. يک چنين برخوردی
کمک می کند به جرياناتی که معتقدند که اين انقلابات در مجموع خود جز
تجربه ی منفی دستاورد ديگری نداشته اند.»
پاسخ: اولا،
همانطور که در بالا هم ديديم، بايد جملات را در ارتباط با جملات قبل و بعد و بطور
کلی در متن کلی مقاله خواند و فهميد و نه به صورت قائم به ذات و جدا
از متن. پس بيائيد اينکار را بکنيم و بخصوص ديالکتيکی بودن يا نبودن آن را
محک بزنيم: « امروزه بازبينی
نقادانه تئوری و پراتيك ديكتاتوری پرولتاريا در مركز نوسازی
جنبش كمونيستی قرار دارد. قرن بيستم شاهد تلاش های عظيم پرولتاريا برای
تغيير جهان سرمايه داری بود. برای نخستين بار مردم در شوروی
و چين توانستند تحت رهبری پرولتاريا
و مركز سياسی هدايت كننده اش يعنی حزب کمونيست، آگاهانه و
داوطلبانه به طريقی تحول و سازماندهی جامعه را به پيش برند كه تا آن
زمان غير قابل تصور و بی سابقه بود. با اين وصف اين تجارب صرفا گام هائی
ابتدائی و فصل نخست از يک تجربه تازه بودند. جمعبندی از دستاوردهای
آن تجارب و نقد ضعف ها و عقب ماندگی هايشان برای آغاز موج نوينی از انقلاب های
سوسياليستی و پيش روی به سوی
دنيايی عاری از ستم و استثمار حاوی درس های عظيمی
است. بدون واكاوی علمی اين
تجارب – همانگونه كه بودند – نمی توان به تكامل تئوری های
كمونيستی دست يافت. اين واكاوی و جمعبندی نمی تواند فقط
شامل جوانب مثبت تجارب پيشين باشد. تاريخ هيچگاه شاهد پيشروی های
عظيم بدون كمبودها و خطاهای واقعی نبوده است.»بنابراين
دارد جمعبندی می کند که: دستاوردها تا آن زمان بيسابقه بود يعنی
تا قبل از آن در هيچ نقطه از جهان و در هيچ برهه از زمان چنين تحولات مثبتی
روی نداده بود و فقط دستاورد نبود بلکه شامل ضعف هم بود.
ثانيا،
در چند پاراگراف پائين تر به کسانی که بر دستاوردها خط بطلان می کشند
و موعظه ی «بازگشت به نقطه آغاز» ر ا می کنند انتقاد می کند. و
ماهيتشان را هم مشخص می کند: «آنان اغلب تلاش کرده اند نام کمونيسم را حفظ
کرده اما محتوايش را تبديل به دموکراسی بورژوائی کنند. مشخصه عمومی
اين گرايش خط بطلان كشيدن بر تجارب انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم
است. پيروان اين گرايش فكر می كنند
هر چه عقب تر روند، راديكالترند. ابتدا
تجربه انقلاب چين و آموزه های مائو را كناری نهادند، بعد به نفی
انقلاب اكتبر و لنينيسم رسيدند سپس از ماركسيسم به ماركس جوان عقب نشينی كردند و هم اكنون
بسوی دمكراسی قرن هيجده گام بر می دارند. آنان با بزير كشيدن
الگوی «حزب – دولت پرولتري» به سراغ شعارهای دموکراتيک و تساوی
طلبانه بورژوازی و الگوهای اجتماعی عصر بورژوائی و
تئوريسين های آن دوره رفته اند. شعار بازگشت به آغاز را سر داده اند، اما با
تامل و تعمق در نظرات شان می توان در يافت كه منظور شان از آغاز حتی
تکرار کمون يا انقلاب اکتبر نيست بلکه
بازگشت به انقلاب بورژوائی فرانسه است. برنامه های سياسی شان هم
از چارچوبه های بورژوا دمکراتيک فراتر نمی رود.»
«بيانيه» در زمينه تئوری ها تاکيد می
کند که چارچوبه تئوريک جديد: «هم در برگيرنده تداوم بدنه علمی تئوری
های مارکسيستی از زمان مارکس تا مائو است و هم گسست از آن.» در اينجا
«تداوم» به معنای حفظ شالوده های صحيح آن و «گسست» به معنای دور
ريختن هر آنچه که غلط است و يا اينکه ديگر درست نيست (زمانی درست بود اما
ديگر درست نيست) است. بعلاوه، با ارتقاء علم به سطحی بالاتر همان شالوده های
صحيح نيز، عميق تر و درست تر از گذشته درک می شود.
ثالثا،
شما جمله ی فوق را از پاراگرافی برداشته ايد که اتفاقا در جمله ی
قبل يا بعد بر دستاوردهای انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم
تاکيد شده است. اما حتا اگر کل پاراگراف فقط متمرکز بر تشريح اين حقيقت بود که آن
تجارب دارای خطاهای فاجعه بار نيز بودند، باز هم اشکالی نداشت.
زيرا درک هر چيزی که حقيقت است و بيان آن حتا اگر در آن لحظه دردناک و بطور
موقت به ضرر کمونيست ها باشد (مثلا باعث آتو گرفتن دشمن شود)، در کل رهائی
بخش و انرژی بخش است زيرا افق های گسترده تری را برای
انجام انقلاب پرولتری مقابل رويمان باز می کنند.
نکته
ششم: رفقا ر. الف و ب.صاد جمله ی زير را از بيانيه نقل می
کنند: « ... متفکرين فمينيست دانش عظيمی در زمينه جايگاه و عملکرد ستم بر زن
در نظام سرمايه داری و نظام های طبقاتی توليد کرده اند که جنبش
کمونيستی بدون جذب نقادانه آن ها نمی تواند سطح تئوری های
خود را تکامل دهد.» و سوال می کنند: « اين دانش عظيم چيست؟ آيا بايد از درک
فمينيست ها از ستم بر زن و انتقادات شان آموخت؟ آيا علم فمينيسم وجود دارد؟»
پاسخ: از
زمان ماركس تاكنون در نتيجه ی تلاش های بشر در تمامی شاخه های
علوم، شناخت ما از ساختار واقعيت مادی تكامل يافته است. اين درمورد
خصلت و کارکرد جامعه ی طبقاتی و مشخصا، نهاد ستم بر زن و جايگاه اين
نهاد در کارکرد جامعه ی طبقاتی نيز صادق است. ما چيزی به نام
«علم فمينيسم» نداريم. همانطور که «علم طبقاتي» نداريم. اما دانش فمينيستی
موجود است. به اين معنا که، فمينيست ها در نقد نظام مردسالاری و کارکرد آن
حقايق بسياری را آشکار کرده اند. البته اين توليدات فکری مجموعه ی
يکدستی نيست و نيازمند خوانش نقادانه است. اما منبع بسيار مهمی است
برای بر طرف کردن کمبودهای تئوری های کمونيستی در
اين زمينه و غنا بخشيدن به آن. اگر مارکس چنين رويکردی را نسبت به معاصرين و
پيشينيان خود نداشت، نمی توانست اثر عظيم علمی خود را توليد کند. يا
اينکه انگلس بدون اتکا به يافته های مورگان نمی توانست اثر ماندگار
«منشاء خانواده، دولت، مالکيت خصوصي» را بوجود آورد.
تذکر
ديگر رفقا در مورد تعريف فارسی «ری ای فيکيشن پرولتاريا» است که
می گويند، تعريف آن به صورت «شئی سازی پرولتاريا» درست نيست و
تعريف درست آن اين است: کارگر را اسطوره ای نگاه کردن. به اشخاص اهميت دادن
و نه منافع استراتژيک کل طبقه کارگر را در نظر داشتن!
از
تذکر اين رفقا تشکر می کنيم و اضافه می کنيم که در «تجسم دوباره
انقلاب و کمونيسم» (که ترجمه ی فارسی بخش ديگری از آن را در
شماره 52 حقيقت می خوانيد) واژه ی مذکور را اينطور تعريف می
کند: «در مفاهيم گذشته گرايش "جسميت بخشيدن" به پرولتاريا (ری ايفای کردن پرولتاريا) ديده می
شود. يعنی، نقش جهاني– تاريخی پرولتاريا به مثابه طبقه ای که
تجسم روابط توليدی نوين است با آدم های منفرد اين طبقه، عوضی
گرفته می شود. ... مثلا، تاکيد بيش از اندازه بر خاستگاه طبقاتی آدم
ها هنگام ارزيابی از افکار آن ها و يا دادن مسئوليت ها و مقام های
رهبری به آنان و اين باور که اشغال اين موقعيت ها توسط افرادی که
کارگر يا دهقان اند، تضمينی عليه رويزيونيسم است. »
بطور خلاصه اين مفهوم به معنای تقليل دادن يک رابطه ی
اجتماعی به يک لحظه يا جنبه فيزيکی آن است -- در اين مورد فرد کارگر.
علاوه بر اين می خواهيم اضافه کنيم که جدا کردن کليت طبقه کارگر از شبکه ی
پيچيده و چند لايه ی روابط اجتماعی و نديدن اينکه شکل گيری اين
رابطه طبقاتی خود وابسته به کارکرد روابط اجتماعی ديگر در جامعه است
(مثلا ستم بر زن) شکل ديگری از ری ايفای کردن طبقه کارگر
است.
در
انتها رفقا پيشنهاد داده اند که: «يک ستون برای ادامه بحث "کمونيسم بر
سر دو راهي: پژمردگی يا شکوفاهي!"بوجود بيايد. مجله ای تئوريک
برزمينه و يا تحت عنوان "کمونيسم بر سر دو راهي: پژمردگی يا
شکوفائي!" بيرون داده شود. ...»
اين وظيفه مهمی است که در حال حاضر
از توان حزب ما خارج است. اميدواريم با ايجاد ستون پاسخ به خوانندگان بتوانيم تا
حدی به اين نياز پاسخ گوييم. باز هم از توجه صميمانه ی رفقا ر. الف و ب.صاد تشکر می کنيم.
رابطه ی علم
و ايدئولوژی چيست؟
رفيق كاوه
در دو نامه جداگانه چنين ابراز داشته است:
نامه
اول: رفقا، هشدار شما به جنبش کمونيستی و فعالين آن را در ارگان
حزب ، حقيقت 49 دوره دوم خواندم ... من پيوسته نشريات شما را از سال 1986 مطالعه
کرده وشاهد رشد تئوريک و جهش وار سازمان سياسی شما بوده ام ولی از برخی
جنبه های خوش بينانه و تحليل های سطحی شما از وقايع اجتماعی
سياسی جهان و بطور مشخص جنبش های توده ای و ضد امپرياليستی
از جمله انقلاب نپال، رنج برده ام. آنچه شما دراين مقاله هشدار مطرح کرده ايد
هرچند صحيح و مهم است ولی کافی نيست. ... همانطورکه باب آواکيان
بدنبال پاسخگويی به علل تئوريک شکست های انقلابات به سرانجام رسيده
پرولتارياست، بايد بدنبال پاسخگويی به علل شکست های انقلابات به
سرانجام نرسيده نيز باشيم. پرو و نپال دو پرسش و طبعا دو پاسخ را طلب می
کنند. نه در چرائی شکست مان در پرو واقع بين بوديم و نه در يافتن چرائی
شکست اخيرمان در نپال. درهر دو نشانه های بارز و آشکار و مهم تر ازهرچيزبه
شدت مشابهی موجود بود که شما به لحاظ داشتن يک ضعف مشخص، ناتوان از ديدنش
هستيد. ... مطمئن هستم که موارد متعددی از کمبودها و اشتباهات و محدوديتها
درآن چرائی موجود بوده ولی متاسفانه نه باب آواکيان و نه شما اشاره ای
حتی سطحی بدان نميکنيد ! آن درس اينست : سازمان يا حزب
کمونيست جای کمونيست هاست ! اينکه نميتوان با هر کس که پرچم کمونيسم را بر
دوش دارد همراه شد! اين آن علت اساسی و حتی عمده شکست های جنبش
کمونيستی در سرتاسر تاريخ ميباشد. چه کمون پاريس چه 1917 چه 1949 و 1969 .چه
پرو، چه نپال و چه حتی قيام سربداران ! ... ما نميتوانيم ذهن پويا و جويای
حقيقت را با گفتن اينکه تنگ سيائو پينگ خيانت کرد و با مردن مائو عليه انقلاب
کودتا نمود و سوسياليسم را به شکست کشاند قانع نمائيم. اگر حسن نيت داريم که داريم
بايد در اين صورت اقرار کنيم که تصوير و درک نازلی از سوسياليسم و ستون های
متکی برآن داريم. خروشچف نيز يک شبه به قدرت نرسيد. زمينه رشد نيروهای
منتسب به او قبلا در نظام سوسياليستی فراهم بود و از آن از همان نخست تغذيه
ميکرد ولی اين بدان معنی نيست که اين نيروها در سوسياليسم ناقص آن
دوره بوجود آمدند. البته چنين نيروهائی نيز بودند که درون آن نظام به فساد
کشيده شدند ولی آن بخش از حزب که انقلاب را به شکست کشاند و پروسه آنرا را
رهبری کرد، چه در چين و چه در روسيه و يا پرو و نپال از ابتدا بورژوا و ضد
کمونيسم بوده اند و توسط کمونيست ها به حزب راه داده شده بودند. امروزه کماکان صرف
رفرنس دو رفيق حزبی برای ورود به حزب کافيست. آيا اين امر به تنهائی
گواه مدعی نيست ؟ آيا هنوز جانفشانی، فداکاری، جديت در امر
انقلاب و توده ها و وفاداری به آرمانهای کمونيسم ملاک قضاوت مثبت
احزاب و سازمانهای کمونيستی در مورد افراد جهت پيوستن به تشکيلات هست
يا نه ؟ آگر آری ، چرا هنوز به فاجعه بار بودن چنين ديدگاه ها ئی در
تاريخ گذشته و حتی حالمان حتی اشاره ای نميرود ؟ چرا اين ساده
نگری کودکانه به نقد کشيده نميشود ؟ چرا بدرستی بر اهميت حياتی
و تعيين کننده خط ايدئولوژيک سياسی هميشه تاکيد شده است ولی در
عمل تنها به سياست انقلابی بهاء داده شده. چرا با افراد و هواداران
به لحاظ صرفا ايدئولوژيک مبارزه نميشود؟ چرا افراد را به لحاظ ايدئولوژيک به نقد
نميکشيم و به ضعف های ايدئولوژيک آنها به صورت مشکلاتی که قابل حل
هستند، نگاه می کنيم؟ اگر حقيقتی در اين نوشته ميبينيد، لطفا پاسخ
دهيد. با احترام و درودهای رفيقانه ! کاوه 23/08/2010
نامه
دوم: ... در مقاله بازبينی انتقادی برنامه حزب
آمده که : «تعيين ايدئولوژی رسمی برای يک دولت به معنای
آنست که در عرصه ی ايده ها و توليدات هنری و سليقه ها همه بايد يکدست
باشند. و کمی آنطرف تر آمده : پسوند ايسم گرايش به نهائی ديدن يک
فرآيند تکاملی را باز توليد ميکند و به اين معنا خصلت عميقا پوينده ی
علم کمونيسم را بازتاب نميدهد. »
... اين بحث ها برای
من بسيار جالب است و تصور ميکنم که پنجره های جديدی را بروی کشف
حقيقت باز می کنند. ولی بر خواننده ای که صداقت دارد ولی
با ما نيست می تواند ترديد و تاثير منفی نسبت به حزب بوجود آورد. ...
صرف دادن حکم به شيوه های فوق، بدون ارائه دليل و توضيحات لازمه نه تنها
سردرگمی و توهم بوجود ميآورد – که اين کمترين ضرر آنست – بلکه به دشمنان حزب
– «جنبش کمونيستی ايران» – مستمسک ميدهد که پايه های نظری حزب
ما چندان استحکامی ندارند و جدی نبايد گرفته شوند و همانطور که می
بينيم کسی تا کنون جدی نيز نگرفته. در نقل قول اول تنها يک چرای
ساده ميتواند کل قضيه را لوث کند. شما خود در همين مقاله اذعان داريد که به ايده
های گوناگون بايد مجال طرح داد و نبايد تصور کرد که حقيقت هميشه در اختيار
حزب يا دولت است. خوب بر اين پايه استدلال ميپرسم چرا حزب نميتواند ايدئولوژی
رسمی داشته باشد و همانطور که خود می گوئيد به جامعه نيز فرصت ارائه و
طرح ايده هايش را بدهد. آنچه که صحيح است جذب ميکنيم و آنچه غلط رد ميکنيم. آنچه
که ارتجاعی است افشاء ميکنيم و حاملينش را نيز در بين توده ها بی
اعتبار. بگذاريم بورژوازی دم را به تله دهد. چه درون حزب و چه بيرون آن. چه
چيز بهتر از اين. خوب اگر درست ميگويم، چرا جای اين استدلال ساده در مقاله
خاليست؟ و چرا حزب نميتواند ايدئولوژی رسمی داشته باشد؟ آيا همزمان
اين به معنی برسميت شناختن ديگر ايدئولوژی ها در حزب نيست؟!
در جايی ديگر می
گوئيد پسوند ايسم گرايش به نهائی ديدن يک فرآيند تکاملی را بازتوليد
ميکند و به اين معنا خصلت عميقا پوينده ی علم کمونيسم را بازتاب
نميدهد.؟!رفقا اگر چنين است چرا کمونيسم، مارکسيسم ، لنينيسم و مائوئيسم، ايسم
دارند؟! درثانی اين استدلالی است که بورژوازی در حمله اش به
کمونيسم در دو دهه گذشته بسيار بر آن تکيه کرده ودقيقا برمبنی همين استدلال «مزيات»
دمکراسی اش را برکمونيسم «خشن وديکتاتورمآبانه» برای توده ها برشمرده
است. اساسی ترين دروغ و اسلحه بورژوازی در تبليغات ضد کمونيستی
اش دقيقا همين استدلال است. فکر نميکنيد مرعوب تبليغات آنها شده ايم. ... اميدوارم
که به اين دو نکته توجه کافی بکنيد. ... کاوه –10 – 01 - 2011
پاسخ:
رفيق
كاوه، با تشكر از ارسال نظرات تان. برای جلوگيری از اطاله كلام بر چند
موضوع مهم نامه تان تمركز می دهيم.
1 – در
ارتباط با انقلاب پرو و نپال، شايد بهتر می بود، مشخص تر و روشن تر از «جنبه
های خوش بينانه و تحليل های سطحي»
و «داشتن يك ضعف مشخص» كه ما را ناتوان از ديدن علل ناكامی اين دو
انقلاب می كند، بحث می کرديد تا بتوانيم بيشتر در مورد آن فکر کنيم.
ولی تا آنجا كه بر ضرورت جمعبندی از نتايج اين دو انقلاب به سرانجام
نرسيده تاكيد می كنيد ما با شما
موافقيم.
از نظر
ما دلايل اين به سرانجام نرسيدن و چگونگی پروسه پيشرفت اين دو انقلاب با
يكديگر متفاوتند. ناكامی پرو عمدتا ناشی از ضربات مستقيم وارده از سوی
دشمن بر اين حزب بودكه بعدها موجب شكل گيری خط اپورتونيستی راست در
ميان رهبران زندانی شد كه فراخوان خاتمه جنگ خلق را دادند. ولی شكست
نپال اساسا به خاطر خط رويزيونيستی بود كه رهبری حزب در آستانه كسب
قدرت سراسری جلو گذاشت. (البته در مورد قطعيت شكست انقلاب نپال بايد جانب
احتياط را گرفت زيرا مبارزه – منجمله مبارزه دو خط در حزب نپال – كماكان ادامه
دارد.) در اين نامه نمی خواهيم وارد جزييات مربوط به نقاط ضعف و همچنين نقاط قوت اين انقلاب ها شويم.
اكنون
با نگاه تاريخی به اين دو انقلاب می توان گفت كه اين انقلاب ها بواقع
حلقه واسط ميان دو موج از انقلاب جهانی بودند. موج يا مرحله اولی كه
از مانيفست كمونيست (1848 ) شروع شد و با
از دست رفتن چين سوسياليستی (1976) اتمام يافت و موج يا مرحله نوينی
كه در راهست. در بيانيه «كمونيسم بر سر دو راهی ..» به مختصات عينی و
ذهنی جنبش كمونيستی بين المللی
و و گرايشات غلطی كه امروزه در جهان در صفوف كمونيست ها در برخورد به پايان
يك مرحله و آغاز مرحله نوين اشاره شد. يعنی خط بازگشت به گذشته، به صورت
دفاع دگماتيستی از گذشته، يا منحل كردن دستاوردها و رجوع به دمكراسی
بورژوايی و اومانيسم.
خط و
ديدگاه حاكم بر رهبران حزب كمونيست پرو به ميزان زيادی آغشته به تفكرات
دگماتيستی بود. به اين صورت كه اهميتی به جمعبندی از شكست چين
نمی دادند و عليرغم آن شكست بزرگ، انقلاب جهانی را در تعرض استراتژيك
می ديدند. اين تفكرات در چگونگی برخورد به مقولات و موضوعات گوناگون
نشان می داد. بطور مثال، تئوری های کمونيستی را با واژه ی
«ايدئولوژی کمونيستي» بيان می کردند. اين بازتابی بود از رويکرد
مذهب گونه شان به اين تئوری ها و نديدن حرکت تکاملی و خود تسويه کننده
ی اين علم . يا درکشان از علل احيای سرمايه داری در کشورهای
سوسياليستی سابق بسيار از تئوری های مائوتسه دون دور بود. مائو
علت اصلی احياء را در وجود طبقات و مبارزه طبقاتی در جامعه سوسياليستی
و ظهور يک بورژوازی نوين که مقرهای فرماندهی خود را در خود حزب
کمونيست می يابد؛ می ديد. نگاه فلسفی قدرگرايانه ی
گونزالو (صدر حزب کمونيست پرو) با
ماترياليسم ديالکتيک مائوتسه دون فاصله ی بسيار داشت. وی کمونيسم را
جامعه ای هارمونيك و بی تضاد كه اوج
تكامل ماده است كه از چهار ميليارد سال پيش آغاز شده و به ناگزير بدان
خواهد رسيد، می ديد. (1) و جوانب ديگر.
هنگامی
که ضربات امنيتی مهمی بر حزب کمونيست پرو وارد آمد، ضعف های خطی،
موجب شكنندگی آن در يك پيچ مهم تاريخی شد.
اما در
مورد نپال، خط تسليم طلبانه اساسا تحت عنوان «دمكراسی قرن بيست و يك» خود را
بروز داد كه در مركز آن نفی دستاوردهای ديكتاتوری پرولتاريا و
سر فرود آوردن در مقابل دمكراسی بورژوايی قرار داشت. بيان سياسی
اين خط آن بود که نمی توان در دوره كنونی از جمهوری بورژوايی
فراتر رفت و دولت ديكتاتوری پرولتاريا برقرار كرد. جوانب گوناگون اين خط در
اسناد مبارزه دو خطی كه ميان حزب ما و رفقای حزب كمونيست انقلابی
آمريكا با حزب كمونيست نپال درگرفت، منعكس شد. (2)
واضح
است كه قضايا نمی توانست از همان ابتدا بدان گونه كه در فوق طرح كرديم روشن
باشد. پيش روی ها و پس روی های اين دو انقلاب خود بخشی از
اوضاع عينی و ذهنی بود كه جنبش كمونيستی با آن در حال دست و
پنجه نرم كردن بود. مسئله را نمی توان صرفا به «خوش بيني» افراطی يا
تحليل سطحی از وقايع مربوط به اين انقلاب ها تقليل داد. ما همراه با «جنبش
انقلابی انترناسيوناليستي» به درستی به شكل قاطعانه ای از آغاز
جنگ خلق و پيش روی های آن - آنهم در اوج غلبه ضد انقلاب در سطح جهانی
در سه دهه گذشته - دفاع کرديم و درس هايش
را فراگير کرديم. ناكامی اين دو انقلاب اجتناب ناپذير نبود. تجربه سرچشمه
درس های بزرگ زندگی است. بدون كسب اين تجارب در خيز و افت ها، جنبش مائوئيستی
نمی توانست تكامل يابد. قطعا تولد سنتز نوين نيز از اين پروسه (و مبارزات خطی
كه هم زمان جريان داشت) جدا نيست. به يك معنا دفاع قدرتمندی كه باب آواكيان
بر پايه صحيح از خدمات مائوتسه دون پس از شكست چين به عمل آورد (3) و همزمان شروع
برخورد انتقاديش به كل تجربه جنبش كمونيستی از ماركس تا مائو (4) مسير را
برای شكل گيری و تكامل سنتز نوين گشود.
نگاه
تاريخی به وقايع ضروری است. از منظر علم انقلاب نيز بايد به اين دو
تجربه نگاه تاريخی داشته باشيم. تحريك آميز بگوييم. پس از شكست موج اول
انقلاب های پرولتری دانش و علم طبقه ما برای سازمان دادن يك
انقلاب پيروزمند كافی نبود. نياز به درك و تئوری های پيشرفته تر
بوده و هست. هم از زاويه جمعبندی از تجارب انقلابی گذشته و هم از
زاويه مهار تئوريك تغييرات عينی كه در جهان صورت گرفته است. برای مثال
بر پيچيدگی های رابطه پيروزی انقلاب در يك كشور با انقلاب جهانی
افزوده شده است. يا در زمينه نظامی، در هر دو تجربه انقلابی متاخر
مشاهده كرديم كه كمونيست ها با معضلات نوينی روبرو شده اند. اين معضلات هنوز
پاسخ نگرفته اند. اينكه جنگ خلق چگونه
بايد تكامل يابد، رابطه شهر و روستا چيست؟ چگونه بايد قيام مسلحانه شهری را
سازمان داد و قدرت سياسی سراسری را كسب كرد. همه ی اينها بخشی
از مصاف های تئوريكی و پراتيكی بوده و هستند كه اين دو تجربه
انقلابی بزرگ آن ها را رو آورد و جنبش كمونيستی بايد با آنها روبرو
شود. شکست آن ها محتوم نبود. کاملا امکان پذير بود که اين دو انقلاب، در جريان خيز
و افت هايشان برای اين معضلات جواب فراهم کنند و از اين رهگذر نه تنها به
ديرپائی و کيفيت خود بيفزايند بلکه درهای نوينی را بروی
جنبش کمونيستی بين المللی باز کنند.
پيچيدگی
ها در بسياری مواقع سر منشاء بروز خطاهای مختلف اند. به قول مائو
بسياری از كسانی كه به رويزيونيسم رو می آورند آدم های بدی
نيستند بلكه ذهن شان قادر نيست از پس پيچيدگی های مبارزه طبقاتی
بر آيد و راه حل های غلط و بورژوايی جلو می گذارند. اين مسئله
ما را به محور دوم نامه شما در مورد چرايی شكست سوسياليسم می رساند.
2 - شما
در نامه تان بر ضرورت جمعبندی بيشتر از شكست سوسياليسم مشخصا در چين اشاره
داريد. اين موضوع مهمی است. البته جمعبندی های اوليه يی
از مبارزه طبقاتی در چين صورت گرفت كه راهگشا و تعيين كننده بودند. اين
جمعبندی ها در آثار مهمی چون مائو پنجمی بود (اثر ريموند لوتا)
(5) و فتح جهان (اثر باب آواكيان) منعكس اند كه هم تصوير عينی از صف بندی
های طبقاتی و تناسب قوای طبقاتی در سطح چين و در سطح بين
المللی ارائه می دهد و هم بر برخی ضعف ها در خط ايدئولوژيك سياسی رهبران
انقلاب فرهنگی منجمله مائو انگشت می گذارند. اين جمعبندی ها در
آثار بعدی باب آواكيان عمق و گسترش بيشتری يافتند. اما هنوز نياز به
جمعبندی همه جانبه تر، عميقتر و كاملتری از انقلاب فرهنگی چين و
درس های مهم آن هست. قطعا اشتباهات پرولتاريای در قدرت در چين، زمينه
را برای شكست فراهم آورد. اما علت عمده شكست چين روبرو شدن با تناسب قوای
نامساعد در سطح ملی و بين المللی بود. توضيح شكست چين صرفا برمبنای
خيانت تنگ شيائو پينگ و مرگ مائو در سطح ماندن است. قوانين مبارزه طبقاتی
تحت سوسياليسم كه توسط مائو كشف و تدوين
شد در مورد خود چين نيز كاربست دارد. علل شكل گيری خط بورژوايی
را نبايد در اميال يا سابقه افراد جستجو كرد. شکل گيری خط بورژوائی در
جامعه سوسياليستی، ريشه در روابط اجتماعی بر جای مانده از گذشته
دارند. بذرهای احيای سرمايه داری در خود سوسياليسم موجود است.
سوسياليسم نظام اقتصادی – اجتماعی در حال گذاری است که هم می
تواند به سوی کمونيسم برود و هم به عقب بسوی احيای سرمايه داری.
اين معضلی است که در سراسر دوران گذار سوسياليستی با آن روبرو هستيم.
(6) در دوران گذار ما مدام شاهد روندی به نام احيا و ضد احيا هستيم. احيا
سرمايه داری يا مخالفت با آن و رفتن به سمت جامعه كمونيستی. اين روند در
سطح رهبری حزب و دولت به صورت دو خط و
دو برنامه سياسی، اقتصادی، اجتماعی متضاد بروز می
يابد كه بازتاب منافع دو طبقه كاملا متضاد است.
شما
تمايل داريد كسانی را كه در حزب كمونيست طرفدار برنامه سياسی اقتصادی
اجتماعی بورژوايی می شوند، اينگونه تحليل كنيد كه از ابتدا
بورژوا و ضد كمونيست بوده اند. اما اين درست نيست و پيچيدگی های
مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم؛ اهميت
وجود يک خط سياسی و ايدئولوژيك صحيح در فرماندهی حزب و كلا چرايی شكست را توضيح نمی دهد. در
حزب كمونيست چين، برخی رهبرانی كه رهرو سرمايه داری شدند، كسانی
بودند كه سال ها جنگ خلق را رهبری كردند و از هيچگونه تلاش و فداكاری
در اين زمينه فروگذاری نكردند و باصطلاح امتحان پس داده بودند. در پرو نيز
خود بنيانگذار حزب كمونيست پرو و آغاز گر جنگ خلق – فراخوان صلح را داد. و در نپال
همان رهبران اصلی كه حزب را بنيان نهادند و 12 سال جنگ را رهبری
كردند، خط رويزيونيستی اخير را پيش گذاشتند.
بايد
با ديد گسترده تری به اين مسايل نگاه كنيم. انقلاب امر پيچيده ايست و مدام
در پروسه پيشرفت خود با تضادها و مشكلات عديده ای روبرو می شود؛ پيدا
كردن راه حل ها نيز امر ساده ای نيست. خود اين مسئله همواره منشاء تنش های
گوناگون است و نهايتا بر هر راه حلی مهر طبقاتی معين می
خورد. تنها با داشتن تعهد طبقاتی نمی
توان حقايق را كشف كرد و راه حل های صحيح اتخاذ كرد. نياز به تئوری
انقلابی است. چرايی شكست ها، يا معضل نيمه کاره ماندن انقلاب ها را نمی
توان به ضعف های ايدئولوژيك افراد رهبری كننده انقلاب تقليل داد؛
همانگونه كه خط بورژوايی يا خط پرولتری را نمی توان به افراد
بورژوا يا پرولتر و و منشاء طبقاتی شان تقليل داد. اين مسئله ما را به محور
سوم نامه شما می رساند. جايگاه ايدئولوژی در حزب.
3 – در
نامه دوم تان برداشت نادرستی از بحث های ما در ارتباط با نقد برنامه
به چشم می خورد. ما تعيين يک ايدئولوژی رسمی برای دولت
سوسياليستی را نقد کرده ايم. اما حزب بايد دارای ايدئولوژی رسمی
باشد و مدام آن را تبليغ و ترويج کند. ايدئولوژی شکلی از آگاهی
است و از کارکرد عينی مشخص و قدرتمندی برخوردار است. همه ی آحاد
جامعه بطور خودبخودی از يک ايدئولوژی (به معنای متد و رويكردی
مشخص به جهان) پيروی می کنند. ايدئولوژی ها بيان آگاهانه نيز به
خود می گيرند. مانند ايدئولوژی کمونيستی که در واقع تصوير هدف نهائی پرولتاريا يعنی
محو طبقات و تمايزات طبقاتی است. روشن است كه كمونيست ها همواره جهانی
عاری از ستم و استثمار را در ذهن می پرورانند و بايد تلاش كنند تا اين
تصوير مدام فضای ايدئولوژيک جامعه يا بخشی از جامعه را پر کند. اين
امر عاملی مثبت در کنار انقلاب است.
اگر
دولتی دارای ايدئولوژی رسمی باشد به معنای آن است
که افراد بايد نخست به ايدئولوژی رسمی ابراز حمايت يا وفاداری
كنند تا بعد امکان ورود به حيات سياسی جامعه را داشته باشند. اين روشی
بود كه در چين و شوروی سوسياليستی رايج بود. در آينده بايد امور را به
گونه ديگر پيش ببريم. نقد ما به برنامه ی
حزب، از اين زاويه صورت گرفته است.
در هر
دولتی، ايدئولوژی عملكرد دارد و دولت سوسياليستی از آن مستثنی
نيست. اما اين امر متفاوت است با تعيين يک ايدئولوژی رسمی برای
کشور. برای مثال دولت سوسياليستی آشكارا عليه ستم بر زن تبليغ و ترويج
خواهد کرد. ضمن آنکه دولت «خداپرستي» را ممنوع نخواهد کرد اما در نظام آموزشی
«خدايی نيست» آموزش داده خواهد شد، و آموزش «آفرينش» در کنار تئوری
تكامل داروين، ممنوع خواهد بود. در جامعه سوسياليستی حتما جهان بينی و
ارزش های كمونيستی بايد طرح شوند. اما نبايد فراموش كنيم كه هدف عبارت است از درك عميقتر حقيقت عينی،
نه فقط مبارزه برای رواج يکسری
ارزش ها.
شما در
نامه اول تان تاكيد كرده ايد كه «چرا افراد را به لحاظ ايدئولوژيك به نقد نمی
كشيم و به ضعف های ايدئولوژيك آن ها به صورت مشكلاتی كه قابل حل هستند
نگاه می كنيم؟»
به چند دليل:
يكم،
ايدئولوژی (يا ضعف های ايدئولوژيك) جزو ذات انسان ها نيست بلکه مقوله
ای اجتماعی و لاجرم قابل تغيير است. پابپای رشد جوامع انسانی
ايدئولوژی ها هم تغيير يافته اند. ايدئولوژی انسان ها حتا قبل از
اينكه جوامع بنيادا تحول يابند در معرض تغيير قرار می گيرند. بطور مثال، قبل
از تحقق جامعه کمونيستی، افراد - از اقشار و طبقات مختلف – به ايدئولوژی
کمونيستی جلب می شوند و زندگی خود را وقف تحقق انقلاب کمونيستی
می کنند.
دوم،
به قدرت ايدئولوژی – مشخصا قدرت ايدئولوژی كمونيستی – در تغيير
و تحول انسان ها نبايد کم بها داد. به
ويژه آنكه بدون تحول ايدئولوژيك انسان ها (در نگاه به خود و جهان و تغيير آگاهانه
و داوطلبانه خود و جهان) جامعه كمونيستی در كار نخواهد بود.
سوم و
سرانجام، استواری افراد بر روی ايدئولوژی كمونيستی نيز
امری ايستا نيست. كم نبوده و نيستند كمونيست هايی سابقی كه از
آرمان های خود دست شستند. نمی توان همگی آنها را متهم كرد كه از
اول هم اعتقاد چندانی به كمونيسم نداشتند يا ضعف هايی داشتند كه با آن
مقابله نشد. مبارزه طبقاتی به طرق گوناگون بر کمونيست ها تاثير می
گذارد. آنان در معرض ايدئولوژی های بورژوايی قرار می
گيرند و عقب می روند.
به نظر
ما بايد درك عميقتری از مسئله ايدئولوژی كمونيستی و رابطه اش با
تئوری (يا علم كمونيسم) جلو گذاشت. در مباحث آتی مربوط به سنتز نوين
اين مسئله را پی خواهيم گرفت. در ميان کمونيست های ايران، غالبا
ايدئولوژی مترادف با جانفشانی، فداكاری، وفاداری به توده
ها، و از خود گذشتگی و جديت در امر انقلاب است. البته، داشتن اين خصوصيات
برای كمونيست بودن بسيار مهم است و انعكاسی از موقعيت ايدئولوژيك
افراد هست. اما نمی توان ايدئولوژی را به اين خصوصيات خلاصه كرد.
ايدئولوژی کمونيستی ما مجموعه ای از ارزش هايی است که از
«محو 4 کليت» نشئت می گيرند: محو کليه تمايزات طبقاتی، محو کليه روابط
توليدی که تمايزات طبقاتی را بوجود می آورند، محو تمام روابط
اجتماعی منطبق بر آن و محو افکار کهنی که بازتاب و نگهبان آن روابط
اند. اين ها خطوط کلی جامعه کمونيستی اند. جانبداری از ستمديدگان
و استثمار شدگان يا سمت ستمگران و استثمار گران را گرفتن، دو ايدئولوژی
متضاد عصر ما هستند. هر ايدئولوژی شامل احساسات، ارزش ها و اخلاقيات مختص
خود است. برای مثال نفرت و خشم از هر گونه مناسبات ستمگرانه جزيی از
احساسات ماست؛ دفاع از مبارزات ستمديدگان جزو ارزش های ماست؛ مخالفت با
اخلاقيات سنتی در قبال زنان بخشی از اخلاقيات ماست. همه اينها در
رابطه با انقلاب و تغيير جامعه
برانگيزاننده هستند. اما می دانيم انگيزه و خواست انقلاب يک امر است
و توان انجام آن، امر ديگری است. اينجاست كه پای تئوری يا علم
به ميان می آيد. انسان ها می توانند دارای نيات خوب، آمال و
اهداف عالی باشند و واقعا خواستار تغيير دنيا باشند. داشتن چنين نياتی
بسيار خوب و ضروری و وجود آن غير قابل انکار است. كاركرد جامعه طبقاتی
همواره اين سطح از آگاهی را در ميان مردم توليد می کند. اما اين آگاهی
کافی نيست. هنوز اين اگاهی فرق دارد با درک علمی واقعيت جامعه،
چرائی آن، و اينکه چگونه می توان آن را تغيير داد و طی چه پروسه
و تلاش هايی و با استفاده از چه طرقی می توان آن را به سمت هدف
نهائی برد. ايدئولوژی نمی تواند به اين سوال ها پاسخ دهد. ايدئولوژی همان علم نيست. برای
دانستن و تغيير جهان نياز به علم است. تنها با تغيير جهان امکان شناخت بيشتر آن
فراهم می شود. که نيازمند دوره طولانی عمل کردن و جمعبندی کردن
و تئوريزه کردن؛ دوباره عمل کردن و جمعبندی و تئوريزه کردن است. يعنی
ما با يک فرايند ماترياليستی روبرو هستيم. ايدئولوژی بهيچوجه نمی
تواند اينکار را برای ما انجام دهد. ايدئولوژی نمی تواند ساختار
دنيا را بفهمد و عوض کند. علم است که اينکار را می کند. خواست انقلاب امری
ايدئولوژيک است اما توان انجام انقلاب با خواست آن متفاوت است. صرفا با عزم و
اراده نمی توانيم به طرف هدف رويم و اينکار را انجام دهيم. برای اين
كار و درك اهداف انقلاب نيازمند علم هستيم. بايد درک کنيم كه انقلاب چيست، از چه
راهی می توانيم آن را عملی
کنيم. اين علم انقلاب است كه مستقيما بر ايدئولوژی ما يا جانبداری ما
از طبقه كارگر تاثير می گذارد.
بی
جهت نبود كه چان چون چيائو از رهبران انقلاب فرهنگی تاكيد كرد كه «تئوری
عامل ديناميک در ايدئولوژی است». ميان احساسات، ارزش ها و اخلاقيات آدم ها
با تئوری هايشان رابطه ی مستقيمی برقرار است. اگر بلحاظ تئوريك
كسی به اين نتيجه برسد كه نمی شود دنيا را عوض کرد حتما احساساتش نيز
(حتی نسبت به ستم) دگرگون می شود. اگر كسی تئوری اش اين
باشد که تا بوده اينگونه بوده و هست و خواهد بود، ديگر برای مبارزه و مقاومت
وقتی نمی گذارد تا برسد به جانفشانی.
در عين
حال نبايد تاثير مثبت تئوری انقلابی را دست كم گيريم. زمانی كه
درك علمی مردم از مسايل ارتقا می يابد، بر تعهد شان نسبت به انقلاب
نيز افزوده می شود و حتی احساسات شان نيز دگرگون می شود. اين در
رابطه با كمونيست ها نيز صادق است. برای مثال وقتی تئوری های حزب ما در مورد ستم بر
زن عميق تر شد يا نسبت به مسئله همجنس گراها به درك علمی دست يافتيم؛ حساسيت
ها و احساسات ما هم نسبت به ستمی كه بر زنان يا همجنس گراها روا می
شود دستخوش تغيير شد؛ هم از نظر اخلاقی و هم از زاويه ابراز خشم نسبت به اين
اشكال ستم و هم توجه به نيروهايی كه بخشی از عامل تغيير جهان هستند.
بدون ارتقا درك علمی از جامعه و جهان و تكامل مدام تئوری های
كمونيستی نمی توان شادابی و سرزندگی ايدئولوژيكی
خود را حفظ كرد. اين يعنی تاكيد دوباره بر همان نقل قول معروف چان چون چيائو
مبنی بر اينكه : «تئوری عامل ديناميك در ايدئولوژی است.»
تنها
زمانی می توان مبارزات ايدئولوژيك را با موفقيت به پيش برد كه اين
ديناميك را در نظر گرفت. در غير اينصورت مبارزه، محدود به خصايل و خصوصيات منفی
اين يا آن فرد خواهد شد و غالبا نتيجه ای ببار نخواهد آورد.
منابع
و توضيحات:
1
- در اين زمينه مطالعه برخی اسنادی
كه در شماره های مختلف مجله انترناسيوناليستی جهانی برای
فتح در ارتباط با مبارزه دو خط در حزب كمونيست پرو نگاشته شده، مفيد است. بويژه
مقاله ای بنام «شورش بر حق است» اين مقاله توسط اتحاديه كمونيستهای
ايران (سربداران) در سال 1374 نگاشته شده است. برای دسترسی به اين
مقالات می توانيد به صفحه جنبش انقلابی انترناسيوناليستی در سايت
سربداران رجوع كنيد.
2 –
نامه حزب ما به حزب كمونيست نپال و بخشی از نامه های حزب كمونيست
انقلابی آمريكا به حزب كمونيست نپال در سايت سربداران قابل دسترس است.
3 – در
اين زمينه به كتاب خدمات فنا ناپذير مائو تسه دون رجوع كنيد. ترجمه فارسی
اين كتاب در بخش كتابخانه سايت سربداران قابل دسترس است.
4 –
«فتح جهان: كاری كه پرولتاريای بين المللی می تواند و
بايد انجام دهد» از جمله آثار بسيار مهم باب آواكيان است كه در سال 1980 نوشته شده
است. اين اثر به فارسی ترجمه شده است.
5
- كتاب «مائو پنجمی بود» اثر
ريموند لوتا در سال 1982 نوشت شده است. بخش اصلی اين اثر بفارسی ترجمه
شده و در سايت سربداران قابل دسترس است.
6 – در
اين زمينه به اثر بسيار مهم ريموند لوتا در زمينه اقتصاد سوسياليستی به نام
«اقتصاد سياسی شانگهاي» رجوع كنيد. ترجمه فارسی اين كتاب در بخش
كتابخانه سايت سربداران قابل دسترس است.
كندو
كاو در سنتز نوين (2)
پرسش و
پاسخ با رفيق م . پرتو
پرسش:
آيا تئوری انقلاب کمونيستی که مارکس بر پايه ماترياليسم تاريخی
جلو گذاشت، اتوپی نبود؟
پاسخ:
قبل از هر چيز لازم است تاکيد کنم که جهان کماکان نيازمند تغيير انقلابی
است. اين واقعيت مرتبا در شعار «جهان ديگری ممكن است» تكرار می شود.
آيا بايد به اين شعار به صورت يك اظهار نظر اخلاقی نگاه کنيم يا اينکه نشانه
ی آن است که تضادهای جهان راه حل می خواهند؟ آيا اين بيان آرزوی
ماست كه كاش بشر راه و روش ديگری برای زندگی داشت يا اينكه جهان
موجود دارای تضادهايی است كه راه حل می طلبد. جهان سرمايه داری
به طرز غير عقلايی زندگی انسان ها را تلف كرده و مردم جهان را در رنج
و محنت بی شمار و بی انتها فرو می برد. خير! ما کمونيست ها يك
طرح ذهنی خيالی را به واقعيت تحميل نمی کنيم و تئوری
مارکس، اتوپيائی نيست. تضادهای امروز جامعه ی بشری در
نتيجه ی روند و تكامل تاريخ، در
صحنه قدعلم كرده اند و بايد حل شوند. آيا اين تضادها آگاهانه حل خواهند شد يا
اينكه بطور خودبخودی و افتان و خيزان به حيات ادامه خواهند داد؟ جواب ماركس،
جواب به تغييرات جهانی - تاريخی بود. انقلاب بورژوائی صورت
گرفته بود، مبارزات پرولتری سربلند
كرده بود و مبارزات ديگری ظهور كرده بودند. همه ی اينها نشانه های
مشكلات اقتصادی و اجتماعی جهان در اروپا بود و نشانه ی آن بود
كه اين مشكلات با فلسفه بافی های ايده آليستی غيرقابل حلند. بشر
نه از طريق نوستالژی نه با رجوع به اخوت مذهبی نمی توانست پاسخی
به معضلات آن دوره دهد. لحظه ای از تاريخ بود كه بشر درگير جستجو برای
برون رفت از آن اوضاع شد. پرولتاريا، متفكرين راديكال زمان را بيدار كرد كه بطور
جدی تر به جهان بنگرند. بنابراين به يك معنا پرولتاريا، جستجو برای
راه حلی واقعی را به زور به روی صحنه راند. آيا از آن زمان
تاكنون اين جهان بطور اساسی تغيير كرده است؟ خير. تغيير اساسی نکرده
است، بلكه تضادهای آن پخته تر و حادتر شده اند و ماهيت خود را بهتر و روشنتر
از گذشته آشكار كرده اند و جوانب ديگری را در آن رشد داده اند.
در
زمان ماركس تلاقی واقعيت و مبارزات فکری گره گاهی را بوجود
آورد. يك رشته مسائل يكجا جمع شدند. اين توضيحی است برای آن كه
ماترياليسم تاريخی چرا و چگونه به مثابه ی علم تكامل اجتماعی
نطفه اش بسته شد. بنابراين طرح انقلاب کمونيستی مارکس اتوپيائی نبود.
البته در آن زمان و قبل از ماركس طرح های اتوپيائی موجود بود. آرزو
پردازی كمونيستی قبل از ماركس هم بود. اما در آن گره گاه همه چيز دچار
تغيير و تحولات عظيم شد. فلسفه و علم اقتصاد سياسی تكامل يافت. مبارزات
پرولتاريا، اين طبقه را بروی صحنه ی تاريخ قرار داد. نكته در آنجاست
كه ماترياليسم تاريخی محصول عظيم تاريخی و فكری آن زمان بود.
بشر در چارچوب وضعيت متضاد و متخاصم توانست حقيقت وضعيت خود را كشف كند. بنابراين
در مقابل اين نظر كه ماترياليسم تاريخی يك نظريه ی اتوپيائی بود
يا اينکه محصول يك ذهن درخشان و يا نيات حسنه ی يك فرد بود اما واقعيت
نداشت؛ پاسخ اينست كه اين نه تنها طرحی
بيرون جسته از ذهن کسی نبود، بلكه محصول تاريخی يك مقطع از تكامل
جامعه ی بشری بود – گره گاهی که بسياری از روندها درهم
آميختند. ماركس و انگلس تمامی محصولات فكری تاريخی و تحولات مادی
زمانه را الك كرده و سنتز كردند كه نتيجه اش ماترياليسم تاريخی بود.
پرولتاريا
با اتكا به اين علم نوين – ماترياليسم تاريخی – بر روی صحنه ی
تاريخ عمل كرد و دو انقلاب سوسياليستی را توليد كرد. اين يك گام عظيم رو
بجلو برای بشريت بود. يك پيشروی بزرگ در زمينه ی حل تضاد اساسی
جهان (تضاد ميان هر چه اجتماعی تر شدن توليد و هر چه خصوصی تر شدن
کنترل و تصاحب آن) بود. اين گام اول در اين راه بود، اما آغاز يك گذار تاريخی
بزرگ بود. يك گذار تاريخی در ابعاد جهانی از عصر بورژوائی و
حركت به ورای اين عصر و از بين بردن طبقات و آنتاگونيسم های برخاسته
از آن و بطور مشخص حل چهار كليتی که مارکس بدرستی فرموله کرد. آن
انقلاب ها بواقع يك طرح موجه و پاسخ علمی به آن شرايط
بودند، جوابی ماترياليستی به تضادهای مقابل پای بشر بودند
که پروسه ای پيچاپيچ و پر از فراز و نشيب را طی کرد.
ماترياليسم
تاريخی مارکس يك ايده ی اخلاقی
يا زيبائی شناسی نمی باشد. نظريه ی واقعی و
ماترياليستی از واقعيت مادی جامعه ی بشری است. تئوری
علمی از مشكلات مقابل انسان و جواب علمی برای حل آنهاست و با
چشم فرو بستن بروی آن بشريت به مخاطره می افتد. نميتوان به تعريف های
غيرواقعی از آن تن داد. زيرا تمام آينده ی بشريت وابسته به اين تئوری
است. تئوری كمونيستی يك تئوری علمی بوده و راه حلی
است برای مسائل بواقع موجود مقابل روی بشريت.
بعد از
دو انقلاب بزرگ ما شكست خورديم. اين شكست يك شكست عينی بود. اين دو انقلاب
مانند هر آغاز ديگری يك آغاز ناب نبود. هيچ آغازی در هيچ زمينه ای
نمی تواند بدون ضعف ها و اشكالات باشد. نمی تواند بازتاب كامل و بی
نقص آينده باشد.
پرسش :
اين ضعف ها يا اشکالات و کلا اشتباهات طبقه ما چه نقشی در شکست های ما
ايفا کردند؟
پاسخ:
اشتباهات ما به شكست ياری رساندند. اما علت شكست يك چيز است و عوامل تقويت
كننده ی آن چيز ديگر. بين اين دو بايد تفاوت بگذاريم. اشتباهات ما علت شكست
نبودند. بلكه راه را برای آن بازتر كردند. برای نيروهای طبقه ی
بورژوازی، وضعيت را آسان تر كردند. به احتمال زياد برخی از فرصت هايی
كه اشتباهات ما بدست دشمن داد را می توانستيم محدود كنيم. با حل غلط برخی
مسائل به شكست خود كمك كرديم. برخی از اشتباهات ما اجتناب پذير بودند و لازم
نبود مرتكب شويم. زيرا حتا در زمان ارتكاب آن اشتباهات شناخت علمی برای
پرهيز از آنان موجود بود. اما هيچكدام از اينها علت اصلی شكست نبودند. يکی
از دلايل شكست جوامع سوسياليستی آن است که تا رسيدن به كمونيسم، طبقات
موجودند. طبقات بعد از انقلابات پرولتری در كشورهای مختلف به بقای
خود ادامه ميدهند. چه در سطح آن كشورها و چه در سطح جهانی. بنابراين در طول
گذار سوسياليستی همواره امكان شكست موجود است و طبقه بورژوازی جهانی
می توانند ذخاير مادی و فكری خود را برای مغلوب كردن ما
به ميدان آورد و مانع تغيير جهان و محو جامعه ی طبقاتی شود. بنابراين
رابطه بين اشتباهات ما با اين شكست ها بايد درست تئوريزه شود. در اين بحث، ما وارد
تشريح و توضيح هر يك از اين اشتباهات نخواهيم شد. اما اين اشتباهات و تجزيه و
تحليل از آن ها و جمعبندی از آن ها يک امر جدی است و بايد بطور جدی
در دست گرفته شود. برخی از اين اشتباهات، اشتباهاتی بسيار مهم بودند.
هدف از پرداختن به اين اشتباهات معذرت خواهی نيست. بلكه تجزيه و تحليل علمی
برای پيشرفت های بعدی است. ما شكست خورديم چون دشمن، به لحاظ
مادی و نيز به لحاظ فکری از ما قوی تر بود. از يكسو انقلاب در
چارچوب كشورها انجام می شود و از سوی ديگر تا زمان پيروزی
انقلاب در سطح جهانی، همواره امكان شکست خواهد بود. جهان قادر نيست راه حل
يكبار برای هميشه برای تمام جهان در يك زمان ارائه دهد. بنابراين
دوران گذار سوسياليستی دورانی پيچاپيچ و پيچيده بوده و بطور ناموزون
پيش خواهد رفت.
پرسش:
بازگرديم به پايه های عينی انقلاب، چرا اين پايه عينی هنوز وجود
دارد و با توجه به تغييراتی که صورت گرفته چه ضرورت هايی را مقابل ما
قرار داده است؟
پاسخ:
اين واقعيتی است که ما در عصر بورژوائی به سر می بريم. سرمايه
داری جهان را بر پايه ی تصوير و نيازهای خود بازتوليد ميكند و
بر تداوم و گسترش نابرابری ها و شكاف های عظيم و رنج بشريت می
افزايد. روابط بين انسان ها را به انحطاط برده و آنچنان كرامت انسانی را زير
پا ميگذارد كه بيسابقه است. خود اين جهان است که ضرورت انقلاب پرولتری را
مرتبا بازتوليد ميكند. سرمايه داری می تواند افكار عده ای را به
گروگان گرفته و به آنان بباوراند كه انقلاب كمونيستی امکان ندارد. می
تواند كمونيست های سابق را به نوميدی از تغيير جهان بكشاند. اما يك
چيز را نمی تواند عوض كند و آن هم واقعيت مادی پر تضاد سرمايه داری
است. تضادهايی كه راه حلشان انقلاب پرولتری است. آنان می توانند
احكام درست را وارونه کنند، مردم را مسخ كنند، آنان را فريب دهند. به آنان در مورد
تاريخ اطلاعات غلط بدهند. می توانند سوابق تاريخی را پاك كنند و آنرا
تحريف كنند اما اين واقعيت عينی بزرگ را نمی توانند عوض كنند. ماهيت
سرمايه و ماهيت جامعه ی طبقاتی را نمی توانند عوض كنند. نمی
توانند اين واقعيت را عوض كنند كه ثروت های جهان توسط اکثريت توليد می شود اما اقليتی
اين فرايند را کنترل و تصاحب می کنند. نمی توانند اين واقعيت را عوض
کنند که اسارت زنان در چنگال نظام مردسالاری از روابط مالکيت خصوصی
تغذيه می شود. اينها تضادهايی است كه حادتر از گذشته بوده و حادتر از
گذشته راه حل می طلبند. نه فقط بخاطر اينكه رنج انسانها بيشتر شده بلكه
بخاطر اينكه ظرفيت جامعه ی بشری برای محو اين تضادها بيشتر و
بيشتر شده است. تضاد ميان وجود سرمايه داری و رشد فزاينده ی ظرفيت برای
از بين بردن آن، مدام در سطج جهان برجسته تر می شود. هنوز همان تضادهايی
كه شالوده ی فراخوان علم كمونيسم را تشکيل دادند، پا برجا هستند.
نكته در آنست كه انقلاب پرولتری انقلابی
خودبخودی نيست و نيازمند تلاش های آگاهانه تر و با عزم تر است. بايد
تاكيد كرد كه انقلابی است كه بيش از
هر انقلاب ديگر در تاريخ بشر نيازمند آگاهی است. با علم است كه ما می
توانيم روشن تر و قانع تر شويم كه راه حل اين جامعه همان انقلاب پرولتری
است. بشر بدون آگاهی در مورد علم انقلاب هرگز به انقلاب نخواهد رسيد. نياز به گسستی جدی
از تجربه گرائی است. با تجربه گرائی
نميتوان به حقيقت و امكان پذيری انقلاب كمونيستی دست يافت.
ما
نسبت به زمان مارکس، لنين، مائو با ضرورت نوينی روبرو شده ايم. به دليل
تجارب انقلاب های قبلی،
افزايش ظرفيت جامعه ی بشری برای گذار از جهان سرمايه داری
به کمونيسم و شرايط امروز سرمايه داری،
امكان درك بهتر انقلاب پرولتری
و چگونگی انجام بهتر آن نيز بيشتر فراهم شده است. در نتيجه جوانب عميق تر و
گسترده تر انقلاب پرولتری می تواند درك شود و با استفاده از درس های
تجارب قبلی دگرگونی عميق تری به پيش برده شود.
سنتز
نوين در واقع ناظر به اين مساله مهم است يعنی درک عميق تر از آنچه که گذشت،
آنچه که هست و آنچه که بايد باشد. سنتز نوين به دليل اينكه مثلا امپرياليسم خصائل
نوينی از خود نشان داده يا عصر عوض شده،
ضروری نمی شود. بلكه ضرورتش در عميق تر و بهتر درك كردن حقيقت
انقلاب كمونيستی و چگونگی پيشبرد آن در گره گاه کنونی جهان است.
پرسش:
رابطه سنتز نوين با تجارب گذشته و تغييرات کنونی جهان چيست؟
پاسخ: نبايد فراموش كنيم كه در بررسی علمی
تاريخ، انسان درگير است. انسان كه درك
كننده ی اين علم است خود نيز آماج تغيير است. (يعنی عوامل اين علم،
متغيرند). اين ويژگی علم اجتماع است. يعنی مانند مطالعه ی طبيعت
و بيگ بنگ و اين قبيل چيزها نيست (يعنی مطالعه ی امری كه بخشی
از آن نيستيم، نمی باشد.) در مطالعه ی جامعه، ما امری را مطالعه
ميكنيم كه شامل خود ما نيز هست. انسان هايی كه جامعه را تغيير ميدهند خود
نيز تغيير می کنند.
اين
نکته در رابطه با جمعبندی از موج اول انقلاب های پرولتری نيز
کاربست دارد. زيرا موج اول انقلاب های پرولتری (هم پيروزی ها و
هم شكست هايش) هم جهان را تغيير داده و هم ما را. بعلاوه، اين جهان نيز مدام در حال تغيير است. كسانی
كه تحت تاثير پيروزی انقلاب بلشويكی و انقلاب چين به عرش اعلا يورش می
بردند، بعد از شكست ها سرخورده و نوميد شدند. يعنی آنها تحت تاثير اعمال خود
تغيير يافته اند. اين در برگيرنده ی تامل نقادانه در مورد آن اعمال است و
همچنين تامل در مورد اوضاعی كه توسط اعمال خودمان – انقلاب پرولتری -
بوجود آمد. ميخواهم بگويم كه ما تئوری هايمان را عوض نمی كنيم چون
امپرياليسم خصائل جديد پيدا كرده است. اگر اينطور بحث كنيم كمی شبيه می
شود به آن تز غلط در جنبش که می گفت: «لنينيسم، ماركسيسم عصر امپرياليسم»
است. سنتز نوين وابسته است به اينكه آيا يك شالوده ی علمی تری
برای تئوری هايمان ميتوانيم داشته باشيم يا نه. آيا ضروری و
ممکن است يا نه. ربط دارد به ضريب متغير اين علم. ضريب متغير از زاويه ی علمی
تر بودنش. اين امری واضح است كه بغير از تغيير خود ما و نگاه ما، تغييرات
بزرگی در جهان رخ داده است. فی المثل چين کشور امپرياليستی نبود
اما ممكن است بزودی به يک قدرت بزرگ امپرياليستی بدل شود، همانگونه که
زمانی ژاپن به مقام امپرياليستی رسيد. چين به دليل شكست پرولتاريا
ممكن است به مقام امپرياليستی برسد. روشن است که ما با تغييرات گسترده ای
در جهان روبروئيم از تغييرات تكنولوژيك گرفته تا تغييرات در نهادهای مالی و غيره. اين تغييرات
واقعی اند و بايد با استفاده از علم آنها را درست فهميد و تحليل كرد. در
نتيجه حتما تئوری های ما نيز بايد نتيجه گيری های مشخصی
از اين تغييرات بكند و درس هايی بگيرد.
از
زمان ماركس تاكنون حقيقت يا ساختار واقعيت مادی در نتيجه ی تلاش های
بشر در تمامی شاخه های علوم تكامل يافته است. اين حقايق كشف شده جوانب
بيشتری از ساختار واقعيت مادی را آشكار كرده و آنرا عميق تر بازتاب
ميدهد. برای همين است كه ما فقط از اشتباهات در گذشته صحبت نمی كنيم.
از «نقاط كور» و محدوديت های تاريخی هم صحبت ميكنيم. اشتباه چيزی
است كه با آن سطح دانش آن روز قابل اجتناب می بود. اما نقطه ی كور
مساله ی ديگری است و محدوديت آن مرحله از تكامل فكر بشر را منعكس
ميكند. همه ی اينها را بايد در نظر
گيريم. برخی از مفاهيم سابق ديگر
معتبر نيستند و با درك پيشرفته تر امروز می فهميم كه درست نيستند و ديگر نمی
توان بر آن مفاهيم تكيه كرد. تمام اينها ما را هل ميدهد كه حقيقت را كاملتر و
صحيحتر درك كنيم. اشتباهات را پاك كنيم. نقاط كور را تا آنجا كه ميتوانيم با اتكاء
به شناخت پيشرفته تری كه امروز در دسترس ماست، بر طرف كنيم. هر يك از اين ها
مسائل متفاوتی هستند. لازم است همه اين حقايق را از نو قالب ريزی كنيم
و منظومه ی علمی تری از علم كمونيسم را ارائه دهيم. به اين كار
می گوييم سنتز نوين (يعنی تصحيح اشتباه و بر طرف كردن نقاط كور خود يك
سنتز است.) سنتز نوين در درجه اول متكی بر بدنه ی علم كمونيسم آنطور
كه تاكنون پيشرفت كرده، می باشد. منتها بيان گسست از اشتباهات و نقصان های
آن هم هست. يعنی هنوز اين سنتز نوين ماركسيسم است و نه سنتز چيز ديگر.
بنابراين از يكطرف بايد بفهميم سنتز چيست. از طرف ديگر تداوم و عدم تداوم اين سنتز
نوين با مرحله ی قبلی را درك كنيم و آنرا بر مبنای اينكه چقدر
قادر است صحيح تر و كاملتر واقعيت را بازتاب داده و آنرا تغيير دهد ارزيابی
كنيم. باز تكرار ميكنم منظور « بهتر و كاملتر» است و نه «كامل». سنتز نوين آخر
ماجرا نيست. بلكه مرحله ی تاريخا ضروری و ممكن در تكامل اين علم است.
ذهن تاريخا پيشرفته تر شده است. فقط همين. بسياری از مخالفت هايی كه
با سنتز نوين ميشود بدليل عدم درك اين مقوله های علمی است. مقوله هايی
چون ماترياليسم چيست؟ چرا بايد ماترياليست بود؟ سيستم چيست و قوای محركه اش چيست؟ مفهوم سازی
چيست؟ ارزش مفهوم سازی در چيست؟ متاسفانه در ميان اغلب كمونيست ها،توانائی
در دست و پنجه نرم کردن با اين مفهوم سازی ها در مورد حقايق امور موجود نيست
يا بسيار کم است. هر تئوری علمی در پروسه پيشرفت خود نياز دارد که در
سطح نوينی سنتز شود. برای مثال
تئوری تكامل داروين، يک دور در دهه 20 ميلادی سنتز شد و امروز
با سومين سنتز نوين خود توسط دانشمندانی
چون استيفن جی گولد (که تزهايش در کتاب «ساختار تئوری تكامل» فشرده
شده) و ديگران روبروست.
پرسش:
اين چيست که سنتز نوين علم كمونيسم را ضروری و ممكن ميكند؟ پاسخ: جواب مختصر و فشرده اين است که ما جهان جديدی
را بوجود آورده ايم. با پيروزی ها و شكست هايمان. ما بايد اين تجربه را
جمعبندی كنيم و تضمين كنيم كه
اشتباهاتی را كه مرتکب شديم، حداقل
تكرار نکنيم. ما بايد در جريان تغيير جهان، مدام تفكر خود را آزمايش كنيم.
نقاط كور دانش مان را از بين بريم،
اشتباهات را اصلاح كنيم و خود را آماده كنيم كه جهان را بطور موثرتر و راديكال تری
تغيير دهيم و در آينده در سطح جهانی و در سطح هر كشور سوسياليستی در
مقابل بورژوازی بهتر مقاومت كنيم. ما بايد در موقعيتی قرار گيريم
که قادر باشيم تضادهای اين جهان را
علمی تر و ديالكتيكی تر حل كنيم. همانطور که گفته شد ضرورت
سنتز نوين ربط دارد به پايان يك مرحله و آغاز مرحله ای نوين. البته بايد
تاكيد كنيم كه تضادهای سيستم سرمايه داری كيفيتا حادتر شده اند و
امكان سازماندهی انقلابی گسترده تر و عميق تر را ضروری و نيز
ممكن كرده است. پايه های مادی
انقلاب در سطح بين المللی بيشتر رشد يافته است. رشد سرمايه داری
زندگی مردم جهان را بطرق گوناگون به يكديگر متصل كرده است. و اين شالوده های
مادی انقلاب جهانی را محكمتر كرده است. رشد ابزار توليد، شرايط مادی
را تغيير داده است و در عين حدت يابی تضاد اساسی عصر سرمايه داری
(تضاد ميان توليد اجتماعی و مالکيت خصوصی) ظرفيت تغيير جهان را نيز
بيشتر كرده است. امكان انقلاب عميقتر بيشتر شده و
ضرورت آن حادتر شده است. با در دست داشتن علم انقلاب تكامل يافته تر، بايد
بتوانيم انقلاب های دور بعد را موثرتر و عميقتر و طولانی تر به پيش
ببريم. انقلاباتی را به ثمر برسانيم كه رهائی بخش تر و
موثر تر از انقلاب های پيشين باشند. بايد تاكيد كنيم كه به
دلايل گوناگون منجمله تجارب قبلی، دانش گسترده تری در اين مورد داريم.
تجربه ی انقلاب های قرن بيستم، تكامل بشر در زمينه های گوناگون،
امكان درون نگری ها و ارتقای شناخت را بيش از گذشته برای ما
فراهم كرده است. بشر با انقلاب يا بدون انقلاب سرمايه داری را تجربه كرده
است. اين تجربه در فلسفه، در توليدات فكری، توليدات هنری بازتاب يافته
كه نشانه ی آنست كه بشر در مورد خود و شرايطش فكر ميكند، سوال ميكند و راه می
جويد. بشر در رابطه با كنش هايش با انسان های ديگر و با طبيعت،
فكر و سئوال و ايده پروری می كند. حتا در مورد جايگاه خود در نظام گيتی
كنجكاوی و راه جوئی می كند. بنابراين دانشی كه در اختيار
ماست برای استفاده و بحركت در آوردن، جوانب گوناگونی دارد كه بايد در
چارچوب علم كمونيسم عميق تر، درست تر و رهائی بخش تر قالب ريزی شود تا
بتواند بشريت را رها كند. اين رويكرد اساسی به پايان دوره و آغاز دوره ی
جديد است. احساسات خودبخودی مردم جهان نيز علامت و نشانه ی اين وضعيت
است. بازگردم به همان شعار «جهان ديگری ممكن است» كه امروزه در اقصی
نقاط جهان منعكس ميشود. اين شعار خود بازتاب خودبخودی اموری است كه در
فوق گفتم. هرچند خودبخودی، ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه است اما بازتاب واقعيت
است. مسئله بر سر اين است که تئوری كمونيستی بايد توضيح دهد كه واقعيت
جهان موجود چيست و راه حل چيست. سنتز نوين سلاح فكری جديد است برای
توضيح اين واقعيت و تغيير آن. تلاش اوليه ی طبقه ما برای تغيير جهان،
بخشی از جهان امروز است. جهان امروز آنرا با خود حمل ميكند. اعمال ما بخشی
از تاريخ شد. در نتيجه ما بايد آنرا علمی تر و عميق تر از هميشه بفهميم و
توضيح دهيم. سنتز نوين با عناصر اصلی و شاخص های اصلی علم مان
دست و پنجه نرم می كند. مانند ماترياليسم تاريخی، ديالكتيك، فلسفه،
علم، ايدئولوژی، طبقه، حزب، دولت، ديکتاتوری پرولتاريا، مساله ی
رهبری و جايگاه استراتژيك پرولتاريا و
گروهبندی ها و طبقات درون جامعه. همه اين ها موضوعات بسيار بزرگی
هستند که سنتز نوين با آنها سر و کار
دارد.
متنی که ملاحظه می کنيد در بهار سال
2008 از سوی تنی چند از کمونيست های برجسته آمريکا، از رهبران
حزب کمونيست انقلابی آمريکا، به صورت سخنرانی در نقاط مختلف آن کشور
ارائه شد. ترجمه اين متن به فارسی با هدف آشنا کردن خوانندگان حقيقت با
خدمات باب آواکيان به نوسازی و علمی تر کردن تئوری های کمونيستی
صورت می گيرد. سنتز نوين باب
آواکيان بر دفاع از شالوده های مارکسيسم و جمعبندی درس های مثبت
و منفی دو انقلاب سوسياليستی شوروی و چين در قرن بيستم، متکی
است. بدون شک اين فقط يک معرفی است اما شرح موجزی از سنتز نوين می
باشد. به دليل طولانی بودن مطلب، آن را در چند قسمت و در شماره های
مختلف حقيقت منتشر می کنيم. بخش اول اين متن تحت عنوان « بشريت نياز به
انقلاب و کمونيسم دارد» در حقيقت شماره ی 49؛ بخش دوم تحت عنوان «نقش و قدرت
بالقوه ی آگاهي» در حقيقت شماره ی 50 و بخش سوم و چهارم تحت عناوين:
«سنتز نوين: مفاهيم سياسی – ابعاد بين المللي» و «سنتز نوين: ديکتاتوری
و دموکراسی در گذار به کمونيسم» در حقيقت شماره 51 منتشر شدند. در زير ادامه
ی بخش چهارم را می خوانيد:
هسته ی مستحکم با کشامدی (الاستيسيته) بسيار
روشن بگويم: بسياری از رويکردهای جوامعی را که می
توانيم بگوئيم کشورهای واقعا سوسياليستی و انقلابی بودند،
کمبودهای جدی داشتند که بايد آن ها را تغيير داد و از آن ها گسست کرد.
ما دنبال آن نيستيم که به قول يک آدم شوخ طبع، «فيلم های خوب را نشان دهيم و
فيلم های بد را پنهان کنيم.» رويکرد ما رويکردی ست کاملا متفاوت و متکی
بر پيشرفت در زمينه ی جهان بينی
و اپيستمولوژی کمونيستی که قبلا به آن اشاره کردم؛ راهی است برای
پاسخگوئی صحيح به اين سوال که، «به چه بهائي»؟ و اتخاذ جاده ای
متفاوت است برای هدايت امور و ارتقاء به سطحی عالی تر.
برای مثال نگاهی بيندازيم به موضوع ايدئولوژی رسمی که
يکی از ويژگی های جوامع سوسياليستی پيشين بود. همانطور که
قبلا گفتم، جامعه ی سوسياليستی بايد تحت رهبری حزب باشد و خود
حزب بايد به حول يک ايدئولوژی کمونيستی متحد باشد که بتواند مردم را
در درک صحيح واقعيت و تغيير آن، رهبری کند. ولی حزب يک اتحاد داوطلبانه
است. اگر قرار باشد همه ی آحاد جامعه (اعم از حزبی وغير حزبی)
مجبور به اعلام توافق يا همراهی با اين ايدئولوژی باشند تا صدايشان به
جائی برسد، چه خواهد شد؟
بلافاصله پس از انقلاب، مردمی که تازه از جامعه ی سرمايه داری
بيرون آمده اند، اين ايدئولوژی را حقيقتا به مثابه بينش خود در دست نخواهند
گرفت. اين يک واقعيت است. آواکيان برای تشريح اين وضعيت از استعاره ی
چتر نجات استفاده می کند تا نشان دهد چگونه در زمان انقلاب همه ی امور
فشرده می شوند و جامعه به دو قطب منشعب می شود: يک قطب بطور تنگاتنگی
حامی اردوی انقلاب است و ديگری متفق ارتجاع. اما پس از
انقلاب، از تراکم قطب مردم کاسته می شود – درست مانند چتر بسته ای که
باز می شود. آواکيان در سخنرانی اش تحت عنوان «اساس، اهداف و روش های
انقلاب کمونيستي» می گويد، پس از به قدرت رسيدن انقلاب:
«... در کنار روابط نوين ِ در حال ظهور که توسط کسب قدرت انقلابی و
تحکيم آن متولد شده است، برنامه های سياسی، بينش ها و گرايش های
گوناگونی که بيان کننده ی روابط اقتصادی و اجتماعی بر جای
مانده از جامعه ی کهن هستند، دوباره ابراز وجود خواهند کرد. و اگر فرض را بر
اين بگذاريم که چون در آن لحظه ی خاص که فقط برنامه ی ما می
توانست گشايشی در وضعيت ايجاد کند، همه ی مردم حامی ما بودند،
پس تا رسيدن به جامعه ی کمونيستی نيز با ما توافق داشته و در هر نقطه
و مرحله با ما همگام خواهند بود؛ دچار اشتباهات جدی خواهيم شد ....» (13)
«شکر خدا» جامعه ی سوسياليستی، آن روز موعودی که همه رستگار
شده و «روشنائی را می بينند» نيست! در جامعه ی سوسياليستی
می توانيم مردم را رهبری کنيم که پديده های نوين بسياری
را بوجود آورند گام های مهم و رهائی بخش بسياری بردارند و پروسه
هائی را به راه اندازيم که مردم در جهت مثبتی درگير تغيير جامعه و خود
شوند ... اما نمی توانيم بر پايه اين فرض پيش رويم که گوئی ناگهان همه
ی مردم صاحب متد، موضع و نقطه نظر کمونيستی شده و آن را فهميده اند و
شروع به کاربست آن کرده اند. اگر جامعه را
بر پايه ی اين پيش فرض رهبری
کنيم، آنگاه: اولا، در انطباق با حقيقت امور عمل نخواهيم کرد و ثانيا، در نتيجه ی
اين کار، کل پروسه ی دست يابی مردم به حقيقت را تحريف و مسدود کرده و
يک فضای دروغين و خفقان آور و منجمد بوجود خواهيم آورد.
در جامعه ی سوسياليستی بايد يک ايدئولوژی رهبری
کننده موجود باشد – و فرق جامعه ی سوسياليستی با جامعه ی
سرمايه داری در آن است که اين واقعيت را نمی پوشاند بلکه علنا آن را
ابراز می کند. اما کسانی که مطمئن نيستند که با اين ايدئولوژی
توافق دارند بايد با راحتی خيال و آزادانه آن را ابراز کنند و کسانی
که با آن مخالفند مسلما بايد عدم توافق خود را بيان کنند و بايد در مورد آن بحث
راه بيفتد.
اصل مشابهی را بايد در رابطه با عرصه ی سياست به کار بست. در يک
سطح، حزب بايد مبتکر باشد و مردم را حول اهداف کليدی بسيج کرده و انرژی
شان را رها کند و شرايط مجادله را تعيين کند. مسلما اين می تواند و بايد يک
پروسه ی زنده و الهام بخش و روشنگر باشد. در گذشته نه فقط در چين بلکه در
پانزده سال اول شوروی نيز چنين بود.
رويکرد دولت سوسياليستی آينده، در مورد حرکات خودانگيخته از پائين، چه
خواهد بود؟ در مورد روندهائی که به ظاهر در جهتی کاملا مخالف حرکت می
کنند يا با شرايط سياسی و فعاليت های اصلی مورد نظر حزب
مخالفند، چطور؟ در مورد فضاهای هنری – مانند قهوه خانه های دهه ی
50 و 60 و «بيتس» و هيپ هاپ و دسته های گرافيتی که سی سال پيش
در برانکس جنوبی (آمريکا) سربلند کردند يا
کوبه های کلامی شعرگونه که در دهه ی 90 به ظهور رسيدند
– و روندهائی که از ميان مردم
برخاسته اند که بسياری از آن ها ممکنست خصلت اپوزيسيونی يا حداقل
«خارج از کنترل» داشته باشند، چه؟ در مورد گروه های سياسی که می
خواهند بدون حضور افراد حزبی، مسائل را به بحث بگذارند يا دست به فعاليت
عليه پروژه های مهمی که حزب و دولت در آن درگيرند بزنند، چه؟ در مورد
آموزگارانی که می خواهند تئوری ها و تفاسيری را درس دهند
که منطبق بر درک حزب نيست، چه؟
رۥک بگويم که در جوامع سوسياليستی پيشين، فضای زيادی برای
اينگونه مسائل موجود نبود. آواکيان در «انقلاب کردن و رها کردن بشريت» در اين
زمينه انتقادهائی به چين و بيش از آن به شوروی کرده است. در آن ها
گرايشی بود به، «منقبض کردن ... پروسه ی تغييرات سوسياليستي؛ و تا
آنجا که اين گرايش خود را اِعمال کرد، منجر به حل صحيح رابطه ی ميان هدف و
پروسه نشد؛ بطوريکه هر حرکتی، در هر مقطعی، تبديل به خود هدف می
شد يا با هدف مساوی قرار داده می شد. در حاليکه بايد به مثابه بخشی
از پروسه ای که به سوی هدف بزرگتر روان است، درک می شد. به
موازات اين، گرايش به قبض جهت عمده ی ضروری و آنچه بطور عينی
«دور زدن ها» يا دور شدن ها از آن جهت اصلی بود (اما مساوی با انحراف
خطرناک از جهت اصلی قرار داده می شد) نيز وجود داشت. اين امر، در
پروسه ی کلی، تا درجه ای و برخی اوقات تا حد زيادی،
موجب خفه کردن خلاقيت، ابتکار عمل، بيان فردی و حقوق فردی شد – بخصوص
زمانی که به ظاهر ( و در کوتاه مدت، به واقع) در تضاد با اهداف اعلام شده ی
دولت سوسياليستی و حزب رهبری کننده ی آن قرار می گرفتند.
(14)
در يک سطح پايه ای، برای درک جهان نياز به جوشش فکری هست.
جوشش فکری، بحث، تجربه کردن – يا به قولی وزش «هواي» فکری –
دريچه ای را به روی ما باز می کند تا ببينيم در زير پوست جامعه،
فعاليت چرخ دنده های فعاليت فکری، در حال توليد چه چيزهائی است
و چه راه های ممکنی را برای پيشروی باز می کند؛ به
ما کمک می کند که ببينيم کجا ممکنست کج برويم يا يک جانبه حرکت کنيم. بدون
اين، ديالکتيک ميان حزب و توده ها (ميان رهبران و رهبری شوندگان) بيش از
اندازه «يک طرفه» خواهد شد: در هر دو طرف معادله، روحيه ی انتقادی و
خلاق ۥکند خواهد شد. زيرا دادن ابزار انتقادی به مردم در يک فضای
گلخانه ای، به درد نخور است. توده ها بايد رهبری شوند اما آنان بايد
خودشان نيز ياد بگيرند و تجربه کنند و رهبری نيز بايد در طول اين راه تغيير
يافته و انقلابی شود. برای اينکه اين پروسه درست پيش برود، نياز به
جوشش، جدل، و هياهوی فکری است. در جريان «انقلاب فرهنگي» مقدار زيادی
از آن وجود داشت. اما «سنتز نوين» مقياسی بسيار بزرگتر از آن، با عناصر و
پويش های متفاوتی را، مد نظر دارد.
بيائيد رۥک حرف بزنيم تا بتوانيم مسئله را درک کنيم: ده سال پس از
انقلاب فرهنگی در چين – يعنی جائی که بهترين درک از مفهوم قبلی
سوسياليسم را پياده کردند – بيشتر مردم واقعا اهميت سرنوشت ساز آن آخرين نبرد را
نفهميدند. خب، خصلت متفاوت و ابعاد عظيم تر جوشش در «سنتز نوين» بخش بزرگی
از پاسخ به اين سوال است که دفعه بعد چگونه بهتر عمل خواهيم کرد.
«تا لبه ی چارشقه شدن رفتن»
آواکيان، برای بيان حرکت موجود در «هسته ی مستحکم با کشامدی
بسيار» آن را به انداختن قلاب ماهی گيری تشبيه کرده است. مثالی
بزنيم. بدون شک وقتی در اين جا (آمريکا) انقلاب کنيم، از آنجا که ديگر خون
مردم کره زمين را نخواهيم مکيد، جامعه ی انقلابی ما نيازهای مادی
عاجلی خواهد داشت. خب، فرض کنيم که دولت سوسياليستی تصميم می
گيرد برای تامين برخی از اين نيازهای عاجل، در نقطه ای از
کشور سدی بسازد. و يک نفر مثل «آرونداتی روي» (يک نويسنده ی
برجسته ی هندی و فعال مترقی اما غير کمونيست) مخالف آن است و
عليه اين کار دست به تبليغ و تهييج می زند. طبق «سنتز نوين» نه تنها بايد
اين کار را تحمل کرد بلکه در همان حال که عليه دولت سازماندهی می کند
و تظاهرات هائی را رهبری می کند، بايد به وی زمان صحبت در
تلويزيون داد و برای فعاليت هايش کمک مالی کرد. و بايد وارد ماجرا شد
و بر سر اين موضوع جدل و مناظره به راه انداخت. اگر روشن شود که نظر او درست است
(حتا بخشا درست است) بايد از او ياد گرفت. و اگر معلوم شود که نظرش غلط است،
کماکان بايد مردم را طی بحث و مناظره قانع کرد که وی غلط می
گويد و دولت درست می گويد – اما نه در مناظره با يک مترسک بلکه با کسی
که عميقا به نظريه اش باور دارد و قادر است بطور منسجم و با حرارت از آن دفاع کند.
(15)
روشن است که اين کار، خالی از خطر نخواهد بود زيرا در اين ميان مطمئنا
کسانی که دارای انگيزه های خوب نيستند فعال شده و مانور
خواهند داد و تلاش خواهند کرد که اين پروسه را تبديل به تلاش هائی برای
نابود کردن دولت سوسياليستی کنند. و فراموش نکنيم که اگر از قدرت دست
بشوئيم، اگر اجازه دهيم که نيروهای بورژوا (چه نيروهای بورژوازی
قديم و چه بورژوازی نوين) سرمايه داری را احياء کنند، آنوقت مرتکب يک
جنايت بزرگ عليه همه ی مردمی شده ايم که برای کسب قدرت انقلابی
فداکاری ها کرده اند و بيشتر از آن، مرتکب جنايتی بزرگ عليه بشريت
بطور عام، شده ايم.
هسته ی مستحکم چارچوبه و شرايط را تعيين خواهد کرد. اما در درون آن، به
حداکثر ممکن اجازه ی کشامدی خواهد داد. هم زمان قدرت را حفظ خواهد کرد
ولی نه مانند هر قدرتی بلکه به مثابه قدرتی که به سوی
کمونيسم می رود، و همراه با مبارزه ی جهانی، در جاده ی از
بين بردن «چهار کليت» حرکت می کند. واضح است که در انجام اين کار، هسته ی
مستحکم همواره با محدوديت ها و قيودی روبرو خواه بود. منجمله با انواع
تهديدات از سوی امپرياليسم روبرو خواهد شد. برخی اوقات قادر خواهيم
بود که فضائی بسيار باز بوجود آوريم و برخی اوقات ممکنست مجبور شويم
که زمام امور را بکشيم. اما در کل و بطور استراتژيک، عمدتا تلاش خواهيم که کشامدی
را تشويق کنيم و با متد آن، کار کنيم. تلاش خواهيم کرد از اين پروسه ياد بگيريم و
معضلات هدايت جامعه با اين روش را حل کنيم تا اينکه تبديل به يک نيروی محرکه
ای شود که به هدف و راه ما خدمت کند (نه لزوما بطور مستقيم و فوری،
بلکه رويهمرفته). و در اين استراتژی تميز راه از چاه، بسيار چالشگر و پيچيده
و مملو از خطر خواهد بود.
به همين دليل باب آواکيان مکرر صحبت از «تا لبه ی چارشقه شدن رفتن» می
کند و می خواهد که چنين کند! نقش اختلاف عقيده، جزئی لاينفک
از اين الگوی سوسياليسم است هر چند که همواره می تواند اوضاع را کاملا
پيچيده کند. اما اگر حاضر نباشيم تا لبه ی چارشقه شدن برويم آنگاه هسته ی
مستحکم ما بسيار شکننده خواهد بود ... و کشامدی نيز خيلی کشش نخواهد
داشت. تاکيد می کنم که اين يک مفهوم استراتژيک است و نمی توان آن را
صرفا به کشيده شدن از جهات مختلف توسط چالش های گوناگون يا داشتن وظايف زياد
تقليل داد يا مساوی آن گذاشت. مفهوم «تا لبه ی چارشقه شدن رفتن» ناظر
بر چيزی بسيار متفاوت از اين ها و بسيار پيچيده تر، عميق تر و به لحاظ
استراتژيک مهم تر است.
علاوه بر نقش اختلاف عقيده از اين نوع در الگوی سوسياليسمی که
سنتز نوين پيش گذاشته است، آواکيان ايده های ديگری را نيز به عنوان
بخشی از اين الگو، به بحث گذاشته است. بطور مثال: برگزاری انتخابات های
رقابتی که طی آن موضوعات کليدی
مقابل ِ پای دولت بشدت مورد مشاجره قرار گيرند و مفاهيم واقعی
داشته باشند؛ وجود يک قانون اساسی (منجمله محدوديت هائی که برای
حزب ايجاد می کند)؛ يک نظريه ی بسط يافته در مورد حقوق فردي؛ وجود
جامعه ی مدنی با انجمن هائی که مستقل از رژيم باشند؛ و يک راه
کاملا جديد در حل تضاد ميان کار فکری و کار بدنی منجمله نظريه ای
متفاوت در مورد نقش روشنفکران. در اين جا به اشاره ای بسنده می کنم و
مشتاقم که در بخش سوال و جواب آن ها را مورد بحث قرار دهيم.
در اين بخش به يک موضوع آخر هم می پردازم: اين هسته ی مستحکم کيست؟
هسته ی مستحکم مساوی با يک حزب يکدست يا پرولتاريای يکدست نيست.
هسته ی مستحکم همواره يک اقليت را نمايندگی می کند. در فازهای
اول جامعه ی سوسياليستی، شامل آن کسانی است که استوارانه متعهد
به هدف کلی حرکت به سوی کمونيسم هستند و سپس درجه بندی های
مختلفی از مردم، که از ميان طبقات و اقشار گوناگون برخاسته اند، به گرد آن
جمع می شوند. هسته ی مستحکم بايد در پرولتاريا ريشه داشته باشد
و رهبری بايد از ميان آن هائی که روی لبه ی تضادهای
برجای مانده از جامعه ی سرمايه داری قرار دارند (بطور مثال کسانی
که در جامعه ی کهنه به عنوان کارکنان فکری تعليم نيافته اند يا زنان
اقشار گوناگون – و مردانی – که می خواهند امر رهائی زنان را به
جلو برانند)، مرتبا افراد جديدی را جذب و فعال کند و به درون هسته ی
مستحکم بياورد.
اما پرولتاريا نيز يک پديده ی ساکن نيست. بلکه دارای تنوع زيادی
است و دستخوش تغييرات زيادی می شود -- هم به دليل شرکت در تمام عرصه
های جامعه و هم به دليل پروسه ی همزيستی با اقشار ميانه و متحول
کردن آنها و در عين حال ياد گرفتن از آن ها. طبقات متفاوتی موجودند و سطوح
گوناگونی از تعهد نسبت به پروژه ی کمونيستی موجود است و ما بايد
با اين تضاد کار کنيم – اما نه از بالا به پائين. بايد پروسه ای را به راه
انداخت و همراه توده ها در اين پروسه درگير شد.
اين مفهوم کاملا از مفاهيم گذشته در مورد پرولتاريا متفاوت است. در مفاهيم
گذشته گرايش «جسميت دادن» به پرولتاريا (ری ايفای کردن پرولتاريا)
ديده می شود. يعنی، نقش جهانی – تاريخی پرولتاريا به
مثابه طبقه ای که تجسم روابط توليدی نوين است با آدم های منفرد
اين طبقه، عوضی گرفته می شود. همانطور که قبلا در بحث «حقيقت طبقاتي»
گفتم، اين «جسميت دادن به پرولتاريا» در جنبه های مختلف متبلور می شد.
مثلا، تاکيد بيش از اندازه بر خاستگاه طبقاتی آدم ها هنگام ارزيابی از
افکار آن ها و يا دادن مسئوليت ها و مقام های رهبری به آنان و اين
باور که اشغال اين موقعيت ها توسط افرادی که کارگر يا دهقان اند، تضمينی
عليه رويزيونيسم است. اين گرايش در استالين بسيار برجسته بود اما در مائو و انقلاب
چين نيز به صور گوناگون متبلور بود.
ادامه دارد: بخش پنجم و نهائی در شماره آينده: مفاهيم استراتژيک -
انقلاب کردن.
بار ديگر جمهوری اسلامی دست به
جنايت زد. دو تن از زندانيان سياسی اعدام شدند. جلادان رژيم، علی صارمی
زندانی سياسی دهه شصت را به جرم همراهی با مجاهدين و علی
اكبر سيادت را به جرم جاسوسی برای دولت اسراييل در سحرگاه هفتم دی
ماه به دار آويختند.
اتهام
به جرائم واهی همواره از شگردهای كثيف جمهوری اسلامی برای
سركوب مردم بوده و هست. هدف اين اعدامها چيزی جز ارعاب مردم نيست.
جنايتكاران حاكم هر بار بر مبنای ملاحظات سياسی و امنيتی خود
بخشی از جامعه را نشانه می گيرند. برای ارعاب توده های
تحتانی هفته ای نيست كه چند نفر را تحت عناوين مختلف اعدام نكنند. در
29 آذر، 11 جوان بلوچ را در زاهدان اعدام كردند. برای ارعاب مردم كردستان
داس مرگ را به حركت در آورده و سعی
كردند حكم اعدام حبيب الله لطيفی را به اجرا در آورند. خوشبختانه با مبارزه
شورانگيز مردم سنندج عقب نشستند.
هيچيك
از اين اعدامها نشانه قدرت گردانندگان اين نظام خون آشام نيست. اين اعدامها نشانه
ضعف و استيصال شان است. جمهوری اسلامی در چنبره تضادها و مشكلات
لاينحل خود گير كرده و بر سر و روی مردم چنگ می اندازد. سران سياسی
امنيتی جمهوری اسلامی بهتر از هر كسی می دانند كه
در چه شرايط شكننده ای بسر می برند و هر آن می توانند با فروپاشی
و سقوط روبرو شوند يا همچون سال گذشته با
خشم توفنده مردم مواجه شوند، بويژه در زمانی كه تحت عنوان «هدفمند كردن
رايانه ها» می خواهند سخت ترين رياضت كشی را بر كل جامعه اعمال كنند.
آنان
با اينگونه اعدامها نشان دادند كه انتخاب خود را كرده اند؛ برای حفظ قدرت
خود حاضرند به هر اقدام كثيف و جنايتكارانه ای دست يازند.
سئوال
اين است آيا مردم ما نيز انتخاب خود را كرده اند؟ آيا دريافته اند كه بدون مبارزه
ای قاطعانه و سازش ناپذير نمی توانند اين رژيم را به عقب رانند؟ بدون
نبردی از جان و آگاهی مايه گرفته قادر به سرنگونی اين حكومت
قرون وسطايی نيستند؟ آيا دريافته اند كه می توان با تكيه به نيروی
خود و استقلال از هر قدرت ارتجاعی داخلی و خارجی مبارزه خود را
به پيش برند؟ و هرگونه توهم را نسبت به جناحی از سركوبگران كه از قدرت رانده
شده اند و امروزه خواب «دوران طلايی خميني» را می بينند، بدور
اندازند. نسبت به كسانی كه يد طولايی در سركوب مردم به اتهام «محاربه،
جاسوس،منافق، مفسد فی الارض و كمونيست» داشته اند.
نظام
جمهوری اسلامی بر پايه خونريزی
گسترده از پيكر مردم ساخته و پرداخته شد. اعدام و جنايت در ذات اين نظام است. فقط
با انقلاب است كه می توان اين ماشين
دهشت را از كار انداخت و به حساب هر قطره خونی كه رژيم از پيكر خلق جاری
كرده رسيدگی كرد. تنها با مقاومت
آگاهانه و سازمانيافته و پيشبرد مبارزه بر مبنای سرنگونی كليت اين
نظام جهنمی است كه می توان دشمن را به عقب راند. ليست محكومين به
اعدام در نظام جمهوری اسلامی پايانی ندارد. هر آن امكان به دار
آويختن مبارزين ديگری نيز هست. وقت تنگ است! بايد مبارزه قدرتمند و سراسری
را برای حفظ جان فرزندان خود سازمان دهيم. به هر طريق ممكن و در هر مكانی
بايد اين جنايتهای زبونانه را افشا كنيم و مردم را ميدان آوريم.
در
شرايط كنونی، خارج از كشور می تواند نقش مهمی در برانگيختن مردم
ايران و جهان عليه اين اعدامها ايفا كند. صحنه های پرشور و رزمنده ای
كه در اعتراض به اعدام فرزاد كمانگر صورت گرفت نشانه ظرفيت قدرتمندی است كه
ميان مبارزان خارج از كشور موجود است. بايد آن اتحاد و همبستگی را دوباره به
ميدان آورد و اعتراضات گسترده تری را سازمان داد.
خطاب
ما بطور مشخص به آن دسته از جوانان مبارزی است كه طی يكسال گذشته
مجبور به ترك كشور شده اند، آنان می توانند و بايد در پيشاپيش اين اعتراضات
قرار گيرند و زمين و زمان را برای دفاع از جان بهترين فرزندان مردم بهم
ريزند.
گرامی
باد خاطره زندانيان جانباخته!
مرگ بر
جمهوری اسلامي!
حزب
كمونيست ايران (م - ل- م) هشتم ديماه 1389