Tekstvak:

 

 

 

 

 

گذشته و آينده كمونيسم در پرتو سنتز نوين - انقلاب اكتبر  

آيا ماركس جبر گرا (دترمينيست) و غايت گرا (تله ئولوژيست) بود؟

 

تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم

روندهای سياسی، فروکش خيزش توده ای، گرايشات طبقاتی

با افت خيزش توده ای سال گذشته، پرسش های زيادی اذهان مبارزين را به خود مشغول كرده است: چرا اين خيزش دچار افت شد؟ آيا اين افت نشانه شكست قطعی اين خيزش است، يا بايد انتظار برآمد توده ای ديگری را داشت؟ آيا اين افت نشانه قدر قدرتی جمهوری اسلامی است يا بايد آن را مقدمه ای بر سرنگونی رژيم يا فروپاشی جمهوری اسلامی دانست؟ روندها و دورنمای های سياسی آتی چيست؟ كمونيست ها نيز با اين پرسش روبرويند كه آيا شانسی برای تاثير گذاری بر اوضاع در جهت سازماندهی يک انقلاب راستين دارند و چگونه می توانند  اين امر را تسريع كنند؟

 

معضل خود رويی

 

خيزش سال گذشته حاصل تشديد و تلاقی چند رشته تضاد متفاوت بود: تضاد درونی ميان حاكمان ارتجاعی  و تضاد ميان محكومان با اين حاكمان. در هم آميختن اين تضادها بر بستر اوضاع بين المللی مشخص به يک انفجار سياسی مهم در جامعه پا داد.

 

در هم تنيدگی اين دو رشته تضاد با ماهيت های متفاوت، خصلتی متناقض به خيزش مردمی داد و حتی بر تداوم  و دامنه و عمق آن تاثير گذاشت. بدون ارزيابی از اين خصلت متناقض و همچنين تغييراتی كه در سمت هر يك از اين تضادها و تحولات سياسی در عرصه داخلی و بين المللی صورت گرفته نمی توان به تحليل صحيحی از واقعيات عينی دست يافت و دلايل اصلی افت خيزش اخير را روشن كرد.

 

تا آنجا كه به تضاد پائينی ها با بالايی ها بر می گردد، ويژگی اصلی جنبش توده ای خودجوشی آن بود. هر خيزش توده ای - حتی اصيل ترين  آن ها - تازمانی كه خصلتی خودبخودی داشته باشد و در راس آن عنصر آگاهی انقلابی قرار نگيرد، همواره در معرض  افت های ناگهانی است. حتی خيزش های توده ای  تحت رهبری احزاب انقلابی نيز با افت و خيز پيش می روند. عموما، مبارزات توده ای به شكل موج وار در مسيری پر  پيچ و خم جلو خواهند رفت. اين قانون همه ی آن هاست. هر آتشفشانی سرانجام فروكش خواهد كرد  و هر سيلی زمانی فرو خواهد نشست. اما افت يا عقب نشينی نسبتا زودرس خيزش سال گذشته را بايد در جای ديگری جستجو كرد. اين خيزش  يک ضعف اساسی داشت. بزرگترين ضعف تمامی مبارزات خودبخودی، توليد گرايشات بورژوايی در ميان توده ها است. و اين خيزش نيز از آن مستثنی نبود. تا زمانی كه چنين گرايشاتی توسط عناصر آگاه به مصاف طلبيده نشوند و خلاف آن حركتی  صورت نگيرد، همواره ميان توده ها و بورژوازی فصل مشترك ايجاد شده و يك خيزش به راحتی به زير پر و بال بورژوازی می رود و  در برابرِ سياست ها و برنامه های سازمانيافته ی بورژوازی آسيب پذير می شود. در خيزش توده ای اخير نيز شاهد چنين روندی بوديم.

 

هيچ شورش خودبخودی توده ای و حتی قيام خودبخودی توده ای نمی تواند از چارچوب بورژوايی فراتر رود. اين حقيقت بارها به اثبات رسيده است. تاريخ مکرراً شاهد قيام های توده ای بوده كه نتايج مبارزات خود را دودستی تقديم نيروهای سياسی بورژوازی که در اغلب  موارد مخالف قيام توده ها بودند، کرده است. مثال برجسته آن قيام مسلحانه 22 بهمن 1357 است كه توده ها دو دستی دستاوردهای مبارزاتی خود را تقديم خمينی كردند كه تا آخرين لحظه هم «فرمان جهاد» نداده بود.

 

توليد و بازتوليد اين گرايش در ميان توده های مردم ريشه در روابط اجتماعی حاكم دارد. همواره افكار و فرهنگ حاكم بر جامعه، ابزارهای اصلی خلق افكار در جامعه، شبكه ها و سازمان های سنتی يا دولتی و شبه دولتی، جملگی در اختيار بورژوازی قرار دارند. اين شرايط امكان كنترل مبارزات توده ها يا ربودن دستاوردهای مبارزاتی آنان را به جناحی از بورژوازی يا نيروها و شخصيت های سياسی  با افق و اهداف بورژوايی می دهد. در جريان خيزش  سال گذشته  از همان آغاز جناحی از حكومت پيگيرانه و سازمانيافته تلاش  كرد حركت مردم را مهار كرده و به مجاری مطلوب خويش براند. اما مضاف بر اين، توده های مردم نيز به دليل سطح پائين آگاهی انقلابی شان چشم اميد به رهبران «اصلاح طلب» حکومت بسته بودند. خصلت خودبخودی خيزش، مدام گرايشاتی را در ميان مردم توليد و باز توليد و آنان را در مقابل سياست های آگاهانه ی بورژوازی خلع سلاح و آسيب پذير می كرد.

 

جوانان راديكال بسياری در اين خيزش حضور داشتند که پوسيدگی نظام جمهوری اسلامی را عميقا حس كرده بودند اما برای براندازی رژيم به دولتمردان همين حكومت چشم اميد داشتند. توجيه آنان اين بود  كه «فعلا تحت لوای امثال موسوی  و كروبی مبارزه را به پيش می بريم و در مرحله ی بعد حساب همه را خواهيم رسيد.» اما «مرحله ی بعد» هرگز فرا نمی رسد. زيرا  پيش بردن مبارزه زير بيرق رهبران «اصلاح طلب» حکومت به معنای  سر فرود آوردن در مقابل تفكر، متد و افق و  اهداف بورژوايی آنان است. اينگونه توجيهات نشان از همان گرايشی را دارد که  لنين در كتاب مشهورش به نام  «چه بايد كرد؟» از آن به عنوان  «تلاش و تقلای خودبخودی توده ها برای رفتن به زير پر و بال بورژوازی»  نام برد. مردم بطور خودبخودی و بدون  داشتن آگاهی و رهبری كمونيستی نمی توانند به ورای افق ها و سياست های بورژوازی بروند و همواره قربانی خوش خيالی خود در مورد رهبران بورژوا خواهند شد. و نتيجه ی اعتمادشان به رهبران بورژوا همواره ياس و سرخوردگی و افت جنبش آن هاست. البته كم نبودند جوانانی كه در عمل و به تجربه دريافتند كه اين خوش خيالی فقط موجب خلع سلاح آنان، بخصوص در بزنگاه ها می شود و بر آتش شور و اشتياق مردم آب سرد می ريزد و آنان را نااميد و سردرگم می کند - اتفاقی که در 22 بهمن سال گذشته افتاد.

 

با توجه به شكاف نسلی كه در جامعه ايران بوجود آمده، هر نسلی برای كسب آگاهی بيشتر نيازمند كسب تجربه است. نسل جديد  انقلابی نيز به درجاتی بايد چنين تجاربی را از سر می گذراند  تا حقايق مهم مبارزه طبقاتی را درک کند. اما  وظيفه ی حزب پيشاهنگ کمونيست است كه درس های مبارزات مردم را تراز بندی و فراگير كند و از تكرار چنين پروسه های دردآور جلوگيری نمايد.

 

امروزه ما با اذهانی فعال و گوش هايی باز روبرو هستيم. با كسانی كه مشتاقانه راه رهايی را جستجو می كنند. بسياری از جوانان درگير در اين خيزش دريافتند كه برانداختن حكومت كار ساده ای نيست. يا حداقل دريافتند كه با رهبرانی چون كروبی و موسوی نمی توانند حتا يک گام به سوی خلاص شدن از رژيم تبهکاری چون جمهوری اسلامی بردارند. اين خيزش پرسش هايی مانند چه می خواهيم؟ با چه رهبری؟ و از چه راه و روشی؟ را در مقابل همگان قرار داد.

 

اين خيزش نشان داد كه پتانسيل انقلابی عظيمی در ميان بخش های مختلف مردم - بويژه زنان و جوانان - موجود است و آنان آماده انجام فداكاری های بزرگ برای تغييرات اساسی هستند. اين خيزش پايه راديكالی از خود باقی گذاشت كه بدون توجه به  آن در اين مرحله از مبارزه طبقاتی امكان گسترش فعاليت های انقلابی و كمونيستی در جامعه نيست. آتشفشانی كه سال گذشته سرريز كرد، مواد مذابی، به صورت دختران و پسران جوانی كه از لحاظ سياسی بيدار شده اند از خود برجای گذاشت كه مستعد جذب ايده های انقلابی و كمونيستی اند. اين نيروی مهمی است که بايد آگاه و متشکل شود؛ بويژه آنکه جامعه در اعماق در تلاطم بسر می برد و هر لحظه امكان فعال شدن دوباره ی آتشفشان اجتماعی موجود است. رهبران جمهوری اسلامی بيش از هر كسی به اين وضعيت واقفند و در هراس دائم از آن بسر می برند. آنان بهتر از هر كسی می دانند كه ديگر نمی توانند مناسبات ميان خود و مردم را به دوران قبل از خيزش بازگردانند و مانند سابق حكومت كنند.

 

شک نيست که سركوبگری رژيم بر روحيات توده های شركت كننده در اين مبارزات تاثير گذاشته است. اما شرايط به گونه ای است که روحيه تعرضی نسبت به حكومت می تواند از نقطه ای ديگری سر بلند كند. هر چند كه دقيقا نمی توان گفت امور چگونه تكامل خواهند يافت. اين مسئله ربط دارد به مجموعه تضادهای پايه ای كه نه تنها حل نشده اند بلکه تشديد هم يافته اند. تجربه مبارزه طبقاتی دهساله اخير از خيزش 18 تير 1378 تا خيزش شبانه خرداد 1382 تا خرداد 1388 در ايران نشان داد كه تا كنون افت يا مهار يا سركوب يك خيزش راه  را بر ظهور گسترده تر و راديكالتر امواج بعدی گشوده است.

 

شيوه های سركوب

 

اين واقعيتی است كه رژيم با تكيه به قوای سركوبگر (مشخصا تكيه به نيروهای امنيتی ) خود توانست  موانع بزرگی را در برابر  تداوم و گسترش خيزش بوجود آورد. تكيه به روش های سرکوب ِ مدرن تر، كارآمدتر و موثرتر و ماهرانه تر؛ بويژه در زمينه از بين بردن فعاليت های متشكل و سازمانيافته؛ اين  امکان  را به رژيم داد كه بدون آنکه دست به قتل عام بزند، خيزش را مهار کند. رژيم به اشكال مختلف از پيكر مردم خون ريخت و مرعوب کرد ولی با استفاده از تجربه ی رژيم شاه در سال 57، اين امر را به گونه ای  پيش برد كه همانند سرکوب های خونين سال  57  خشم بيشتر مردم را  دامن نزند.

 

رژيم از استانداردهای چندگانه برای سركوب مردم سود جست. برای ارعاب  توده های فقير جامعه  کارزاری تحت عنوان مبارزه با قاچاقچيان مواد مخدر و مبارزه با اراذل و اوباش راه انداخت و گروه گروه جوانان را اعدام کرد. در ارتباط با توده های معترض در خيابان شيوه های سركوب سبعانه را به كار گرفت و در ارتباط با فعالين و رهبران موج «سبز» عمدتا روش تخريب وجهه سياسی آنان را به پيش برد. در مقابل، فعالين خيزش فاقد سيستم موثر دفاع از خود بودند. برای فائق آمدن بر اين نقطه ضعف، جوانان مبارز بايد پيش  از هر چيز با روش ها و بينش های ورشکسته که تحت عنوان ندادن «هزينه»، مبارزه را در چارچوبه های قانون و قانون خواهی محدود می کنند، مرزبندی کنند. نتايج مخرب اين روش ها به شكل فضاحت باری خود را در 22 بهمن 1388 نشان داد.

 

اما بر خلاف آنچه كه رهبران موج سبز جلوه می دهند، صرفا قدرت سركوب رژيم نبود كه مردم را به عقب راند. خيزش از توان مقابله با قدرت سركوب رژيم برخوردار بود. وقايع عاشورا تنها نمونه ای  از اين توان بود. (هر چند خودجوشی خيزش، آن را از نظر توان مقابله با روش های سركوب نيز محدود می کرد، اما مردم به مرور تجاربی كسب كردند و در سطح محدود به شكل های ابتدائی  دفاع از خود دست يافتند.)

 

علاوه بر اين، رژيم از همان ابتدای خيزش محدوديت های سياسی معينی در به كار گيری مستقيم و کامل قوای قهری اصلی اش (مانند ارتش و سپاه) داشت و نمی خواست آنها را مستقيماً به ميدان آورد. زيرا شكاف سياسی ميان حاكمان می توانست به پروسه های غير قابل كنترلی در ارتش و سپاه دامن زند. بی شك سركوبگری رژيم نقش مهمی در عقب راندن خيزش ايفا كرد اما اين رهبران موج سبز بودند كه آگاهانه فرمان توقف خيزش را صادر كردند و پندارهای واهی مردم در مورد اين «رهبران» ارتجاعی و قوی بودن گرايش مردم به پناه جوئی زير بال کسانی که قدرت دارند (زير بال يکی از جناح های حکومت) مانع از مقاومت موثر در برابر اين فرامين ارتجاعی و ضد مردمی شد.

 

هراس رهبران سبز از مردم

 

علت اصلی صدور فرمان ترمز قطار مبارزاتی مردم از سوی رهبران موج سبز اين بود كه آنها از ظرفيت موجود در توده ها ترسيدند. از نظر آنها مردم ورای خواست ها و انتظارات سياسی اينان  رفتند. خيزش در جريان تكاملش چنين ظرفيت هايی را از خود نشان داد؛ مسايل و شعارهايی را طرح كرد كه مطلقا خواست رهبران سبز نبود. نگرانی و هراس رهبران سبز از به راه افتادن پروسه های غير قابل كنترل واقعی بود.

 

از سوی ديگر، رهبران سبز شرايط را (بويژه در عرصه بين المللی) برای تعيين تکليف سريع با جناح غالب  مساعد نمی ديدند. آنان با اين واقعيت روبرو شدند كه در سطح بين المللی (و حتی در سطح هيئت حاكمه آمريكا) اراده ی واحدی مبنی بر کمک به يک جابجاييقدرت درجمهوری اسلامی، نيست. به علاوه، رهبران موج سبز از تمايل امپرياليسم آمريكا مبنی برای ايجاد يک جمهوری اسلامی ضعيف در منطقه، راضی نبوده و نيستند. آنان به مثابه بخشی از هيئت حاكمه چندان حاضر به قبول محدود شدن منافع كلی اين نظام نبودند و نيستند.

 

آنان، از يکسو نگران گسترش وقايعی مثل روز عاشورا بودند چرا كه به معنای تقويت راديکاليسم، اقدامات قهرآميز و دست زدن به شکل هايی از مبارزه بود که کليت نظام را بخطر می انداخت. و از سوی ديگر، نگران برخورد امپرياليست ها به چنين روندي؛ چرا كه ممكن بود امپرياليستها را وا دارد که به اقدامات اضطراری برای «تغيير رژيم» دست زنند كه در اين ميان حتی رهبران سبزقربانی شوند.

 

اين تناقض ها در عرصه سياسی هرازگاهی به صورت ابراز بی اعتمادی طرفين نسبت به يكديگر بروز می يافت؛ آمريكايی ها خواهان روشن شدن سياست رهبران موج سبز نسبت به هسته ای شدن ايران بودند و رهبران سبز طفره می رفتند. اختلافات ديگری نيز  ميان جناح های مختلف موج سبز در مورد ائتلاف های سياسی برای كسب قدرت  موجود بود. كروبی و موسوی خواهان ائتلاف با جرياناتی از درون جناح غالب بودند. و عده ای ديگر - مانند سازگارا - در همراهی با سياست های  جناحی از هيئت حاكمه ی آمريكا خواهان تغيير رژيم بودند.

 

ادامه يابی خيزش و تعيين تكليف سريع با جناح حاكم به معنای برقراری قدرت سياسی ضعيف و شكننده بود آن هم با توده هايی كه در پروسه مبارزات راديكاليزه شده بودند. اين امر چندان با مذاق رهبران سبز سازگاری نداشت. آنان بيش از آنچه كه تصور می شد خواهان حفظ اقتدار جمهوری اسلامی و در نتيجه كوتاه آمدن در مقابل جناح حاكم بودند.

 

منافع طبقاتی رهبران «سبز» اعم از اصلاح طلبان حكومتی و غير حكومتی (مانند ملی مذهبی ها) ايجاب می كرد كه در چنين شرايطی فرمان توقف خيزش را صادر كنند. هراس و بزدلی طبقاتی شان بيان ورشكستگی سياسی تاريخی طبقه ای است كه بهيچ وجه  قادر به ايفای ذره ای نقش مترقی در جامعه نيست.

 

اما اين جريان طبقاتی بيكار ننشسته و خود را برای تند باد های بعدی آماده می كند. آنان از يكسو نيازمند سوء استفاده از اهرم مبارزات مردم برای مقابله با فشارهای باند غالب و در صحنه ماندن هستند و از سوی ديگر بشدت نگران راديكاليسم شكل گرفته در ميان جوانان می باشند. اين امر به اتخاذ سياست های متفاوت در ميان آنان پا داده است تا به طرق گوناگون بتوانند خود را با چرخش های ناگهانی در صحنه سياست و رفتارهای سياسی غير قابل انتظار در ميان مردم وقف دهند.

 

برخی از اين سياست ها، بيان انشقاقات واقعی در ميان اين جريان است؛ برخی ديگر بازتاب سياليت  اتئلاف ها و اتحادهای سياسی در ميان جناح حاكم و برخی ديگر مستقيماً برای فريب مردم برای اينکه مردم به كلی از آنها روی برنگردانند. برای همين، از يكسو در عمل مردم را به خانه نشينی فرامی خوانند، از سوی ديگر برای بازگردان اعتماد مردم - بويژه جوانان و زنان - حرف های به ظاهر آتشين می زنند. آنان  ضمن وفاداری به جمهوری اسلامی و قوانين اش صحبت از تغيير قانون اساسی می كنند يا ضمن تعهد و التزام به اسلام و قوانين اسلامی از تغييراتی در جايگاه دين در دولت سخن می رانند. در همه حال دورويی و رياكاری سياسی مشخصه كلی اينان است.

 

حتی برخی از رهبران رده دوم كه نقش ميانجی ميان رهبران سبز  با جوانان راديكال شده را بر عهده دارند، ضمن طرح برخی انتقادات به گذشته ی ننگين خود در سركوب دگر انديشان علناً خامنه ای را به مصاف می طلبند و خواهان كنار رفتن او از قدرت هستند. اما همزمان فراموش نمی كنند تاكيد كنند که همه ی اينها برای «حفظ نظام» است. از نظر آنان برای حفظ كليت نظام جمهوری اسلامی است كه  خامنه ای بايد كنار گذاشته شود. (1)

 

تا زمانی كه توده های مردم بطور قطع از رهبری سبز گسست نکنند و پندارهای واهی خود را در مورد آنان دور نريزند؛ همواره خطر آن است که در دوره بعدی اوج گيری مبارزات مردم، اين مرتجعين دوباره و به اشکالی ديگر مبارزات مردم را در مجاری دلخواه خود و برای مقاصد سياسی خود که همانا حفظ جمهوری اسلامی است، سوق دهند و يکبار ديگر انرژی و خلاقيت مبارزاتی توده های مردم را به هرز برند. ممانعت از اين خطر تنها زمانی ميسر است که بخشی از توده های مردم (از جوانان محلات فقير تا جوانان محلات راديکال ميانه ی شهر تهران و شهرهای ديگر) تحت رهبری پيشاهنگ كمونيستی به افق ايجاد يک جامعه ی ديگر آگاه شوند و نيروهايشان را در اين راه سازمان دهند. تا زمانی كه توده ها در مقابل سموم  ايدئولوژيك و سياسی رهبران سبز واكسينه نشوند، اين جريان سياسی (در اشكال و رنگ های گوناگون) امكان مانور خواهد داشت و می تواند از كارت های مختلف خود برای اعمال نفوذ بر توده ها سود جويد و حتی زمانی كه لازم باشد چهره راديكال تری بخود گيرد و برای حفظ ماشين دولتی به تغييراتی و حتا برخی جراحی ها از پيكر نظام تن دهد. از اين رو نبايد به امكانات و مانورهای مكارانه سياسی اين جريان سياسی كم بهايی داد.

 

زيگزاگ در سياست های امپرياليستی

 

خيزش توده ای دچار فروكش شد اما از حدت تضادهای درون جامعه كاسته نشد. فاكتورهای جديد همچون تحريم های بين المللی و  طرح حذف يارانه ها و گسترش بحران اقتصادی بر تنش های موجود در جامعه خواهد افزود. دخالت فاكتورهای بين المللی - مشخصا فشارهای دولت آمريكا بر جمهوری اسلامي- تاثيرات متناقضی بر صحنه سياسی بويژه  اتحادها و ائتلاف های درون هيئت حاكمه باقی خواهد گذاشت اما در مجموع موقعيت جمهوری اسلامی را تضعيف و فضای سياسی جامعه را ملتهب تر خواهد كرد.

 

همچون دوره های قبل، حاد شدن تضادهای ميان جمهوری اسلامی و آمريكا به ترديد و انتظار در ميان توده ها دامن زده است. ابعاد توحشی كه هر آن به دليل  تضادهای ميان ايندو قطب پوسيده (امپرياليسم و بنيادگرايی اسلامی) می تواند بروز يابد، جديست. از يکسو تحريم های اقتصادی، زندگی ميليون ها نفر را به خطر انداخته است. زيرا اقتصاد ايران، از سر تا پا، وابسته به نظام سرمايه داری جهانی است. از سوی ديگر، اين تحريم ها می تواند مقدمه ی يک جنگ ويران گر باشد.

 

در ميان محافل نظامی آمريكا بطور جدی اين بحث جريان دارد كه در صورت به نتيجه نرسيدن مذاكرات و بده و بستان های ميان جمهوری اسلامی با آمريكا، و يا در صورتی که تحريم ها موجب شكاف جدی و همه جانبه تری در هيئت حاكمه اسلامی نشود، گزينه نظامی بايد در دستور كار قرار گيرد.

 

از نظر كارشناسان نظامی آمريكايی با توجه به اهداف سياسی، وضعيت منطقه، و برخی توانايی های نظامی ايران، اين جنگ نمی تواند در سطح محدودی به پيش رود و يا از طرقی چون حمله نظامی اسرائيل به تاسيسات اتمی ايران، بطوری که اهداف مد نظر آمريكا تحقق يابد. برای تحقق اهداف آمريکا، تخريب بزرگ تر و سازمان دادن جنايتی عظيم تر نياز است. (2) اينكه آمريكا به گزينه ی نظامی روی آورد به فاكتورهای مختلف در سطح بين المللی - مانند، تناسب قوا ميان آمريكا از يكسو و چين و روسيه از سوی ديگر- وابسته است. ضعف های ديگری چون بحران اقتصادی در آمريكا و شكاف درون هيئت حاكمه ی آمريكا نيز از جمله محدوديت های ديگر در به كارگيری گزينه نظامی است. اما به محرك ها و اجبارات پايه ای كه آمريكا را در جهت نگهبانی از چارچوبه های نظام سرمايه داری جهانی و پيشبرد رقابت هايش با قدرت های امپرياليستی ديگر بر سر اين منطقه استراتژيك سوق می دهد نبايد كم بهايی داد. چنين فاكتوری بر اوضاع داخلی ايران تاثير گذارده و بر گره خوردگی تضادها می افزايد و موقعيت جمهوری اسلامی را شكننده تر از پيش می كند.

 

ايفای نقش مستقل از سوی مردم در رويدادهای آتی و غير منتظره، وابسته به سطح اگاهی شان از سياست ها و برنامه های نيروهای طبقاتی مختلف است. برای به عقب راندن روحيه ترديد و انتظار، مردم بايد به درك روشنی از تضادهای ميان جمهوری اسلامی و قدرت های امپرياليستی دست يابند و عميقاً به اين حقيقت آگاه شوند که اين ها دو قطب پوسيده ی يك نظام واحد جهانی اند که شالوده اش بر ستم واستثمار بيرحمانه ی اکثريت مردم جهان قرار دارد. و هر گونه تمايل يا جهت گيری با يكی از اين دو قطب تحت هر عنوان و بهانه ای به معنای تقويت ديگری و زير پا گذاشتن منافع اكثريت مردم ايران و جهان است. معضلات جديد به انشقاق ها، اتحادها و ائتلاف های سياسی تازه در ميان جناح های حكومتی و توطئه های گوناگون عليه يکديگر پا می دهد و تضاد ميان آن ها را تشديد می کند.

 

مجموعه  اين شرايط، می تواند تاثيرات مثبتی در جهت شکل گيری يک صف آرائی جديد در ميان نيروهای منتسب به جنبش کمونيستی ايران بگذارد. اما آن را بايد آگاهانه تسريع کرد و به پيشواز چالش های بزرگ برای آغاز يک فرآيند انقلابی جديد رفت.

 

گرايشات سياسی متناقض

 

با فروكش خيزش توده ای، تاثيرات متفاوتی بر مردم شركت كننده در اين خيزش و همچنين نيروهای سياسی داشته است. با فروكش يافتن هر مبارزه ای، بخشی از مردم دچار دلسردی و نااميدی شده، بخش قابل توجهی راه حل های «معقول تر» و «واقعبينانه تر»  جستجو می كنند و بسياری نيز راديكال تر شده و دنبال افق ها و راه حل های نوين می گردند. اما واقعيت به همين شکل متناقض بازتاب نمی يابد. نمايندگان سياسی طبقات ميانی با توجه به نقش موثری که در اين خيزش داشتند و به دليل توانی که در خلق افکار دارند، واقعيت را يکدست و بدون تناقض بازتاب می دهند. و عامدانه می کوشند راديکاليسم شکل گرفته در ميان جوانان و آمال و آرزوهای آنان، در افکار عمومی بازتاب نيابد. زيرا می خواهند از راه حل هائی که به تغيير راديکال وضع موجود می انجامد دوری بجويند و چشم اميدها را به درون هيئت حاکمه و راه حل های برون مرزی بدوزند.

 

نيروهای سياسی «اصلاح طلب» آگاهانه بر چنين روحيات سياسی دامن می زنند. (3) حتی برخی نيروهای سياسی ديگر كه لزوما در كمپ اصلاح طلبان حكومتی و غير حكومتی قرار ندارند تحت تاثير اين روحيات سياسی قرار گرفته و با اين قبيل گرايشات ميانی همراهی نشان می دهند. از اين رو است كه ما شاهد گردش به راست در ميان بسياری از نيروهای سياسی متشكل هستيم. (4) اين گردش به راست در تحليل نهايی منطبق بر منافع طبقاتی معينی است. اين قبيل نيروها يا در هراس از راديكاليسم توده هايند يا قادر نيستند از سطح به عمق،از نمود به جوهر، گذر كنند و زمينه های روندهای انفجاری را مشاهده كرده و سياست تسريع آنان را در جهت يک انقلاب واقعی، در پيش گيرند.

 

پانوشت ها:

 

1 - مقاله منتشر شده از مصطفی تاجزاده تحت عنوان «پدر و مادر ما باز هم متهميم!» و نامه های عيسی سحر خيز از زندان از چنين محتوايی برخوردارند.

2 - به مقاله «بازنگری مجدد گزينه های آمريكا در مورد ايران» نوشته جورج فريدمن در نشريه استانفورت (منتشر شده در سايت جرس) رجوع شود. اين مقاله تا حدی منعكس كننده بحث هايی است كه در محافل نظامی آمريكا جريان دارد. در اين مقاله تاكيد شده كه عليرغم فضای گفتگو و خوش بينی های موجود در اين زمينه، آماده سازی برای جنگ بطور پنهانی در جريان  است. از نظر نويسنده حمله نظامی ممكن است در آينده نزديك اتفاق بيفتد اما شواهد آشكار آن را نه تاييد و نه رد می كنند. نويسنده مقاله با توجه به اهداف سياسی آمريكا و همچنين موقعيت تنگه هرمز از نظر نظامی و استراتژيك (به عنوان گذرگاه نفتی) تاكيد می كند كه اين جنگ نمی تواند از نظر نظامی در سطح محدودی به پيش رود بايد هم زمان كليه ی بنادر، نيروی دريايی و هوايی ايران و برخی پايگاه های استراتژيك نظامی ايران در هم كوبيده شود. از نظر نظامی چنين كاری از عهده اسراييل خارج است. و مضافا می تواند موجب برانگيختن مخالفت مردم منطقه و كشورهای عرب شود. يكی از تداركات سياسی اين جنگ، كوتاه كردن دست ايران از اهرم هايی چون حزب الله لبنان و شيعيان عراق است. مانورهای سياسی زيادی برای تحقق اين امر توسط عربستان به نيابت از سوی آمريكا براه افتاده است.

3 - برای نمونه می توان به موضع گيری زير از جانب برخی نيروهای سياسی رجوع كرد.

تقی رحمانی كه تا كنون سعی می كرد خود را به عنوان جناح چپ ملی مذهبی ها بازشناسند، اخيرا در مقالاتی مبلغ ارتجاعی ترين سياست ها شده است. او  حسرت موفقيت های اردوغان (نخست وزير ترکيه) در تلفيق بيشتر دين با دولت را می خورد و برای اوباما مديحه سرايی می كند و مدافع آن است كه رهبرانی امثال موسوی و كروبی را بايد رسما نهادينه كرد. (رجوع شود به نوشتارهای اين فعال سياسی به نام «كل كاذب است»، «درس های ملی مذهبی های ايران از ملی مذهبی های تركيه»)

فعالين سياسی منتسب به « كمپين يك ميليون امضا»  بر خواست های محدودی كه در زمينه حقوق زنان طرح می كردند، خط بطلان كشيدند. افرادی چون  نوشين احمدی  وظيفه خود را پر كردن شكاف ميان دولت و ملت دانسته و زهرا رهنورد را به عنوان سمبل رهايی زن ايرانی معرفی می كنند. (رجوع شود به سخنرانی نوشين احمدی خراسانی در حضور زهرا رهنود به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه به نام «اتحادی استوارتر از گذشته در باغچه جنبش زنان سبز شد.» )

4- نيروهای چپ اومانيست شده مانند حزب كمونيست كارگری كه نااميدانه می خواهند جايی در ائتلاف های بورژوايی آينده برای خود دست و پا كنند در هم نوايی با كُر ضد كمونيستی، اخيرا كشف كرده اند كه علت شكست انقلاب اكتبر روسيه در عدم درك لنين از مقوله انسانيت بود. (رجوع شود به سخنرانی حميد تقوايی به مناسبت سالگرد انقلاب اكتبر). اينان  خواهان انقلابی هستند كه از دماغ كسی خون نيايد. البته اين حزب در حيات سياسی اش بارها چنين علائمی را برای شركت در اتئلاف های سياسی بورژوايی از خود بروز داده اما تا كنون امپرياليست ها آنها را به بازی نگرفته اند.

 

طرح «هدفمند کردن يارانه ها» جنگی ديگر عليه مردم

 


طرح «هدفمند کردن يارانه ها» يکی از پله های طرح اقتصادی بزرگتری است که بايد آن را جنگ اقتصادی هدفمند عليه مردم خواند. در قلب اين طرح، رساندن قيمت داخلی سوخت (نفت و گاز...) به سطح قيمت های بين المللی قرار دارد. هدف از اين کار ايجاد تراکم سرمايه ای بزرگی برای سرمايه گذاری های نفتی و غير نفتی است. تراکم سرمايه ای مورد نظر حاصل دو فرآيند خواهد بود: محدود کردن مصرف نفت و گاز در داخل و صادرات حداکثری آن به بازارهای بين المللي؛ و مکيدن هر چه بيشتر درآمدهای مردم از طريق ارائه ی نفت و گاز (و تمام کالاها و خدماتی که از نهاده های نفت و گاز استفاده می کنند) به قيمت های بين المللی. «هدفمندی» طرح يارانه ها از اينجاست و نه آنطور که دولتی ها عوامفريبانه تبليغ می کنند و می گويند که قرار است اقشار واقعا محروم و مستحق برای  دريافت يارانه ها نشانه گيری شوند. احمدی نژاد در روزهای آخر دولت نهم در مصاحبه با تلويزيون جمهوری اسلامی اعتراف کرد که اين طرح، «مثل جمع کردن پس اندازهای مردم و ماليات گرفتن است». آن صدها هزار کارگر «شناور» که در جستجوی کار، در رفت و آمد دائم ميان شهرهايند - و اصلا در جائی ثبت نيستند که حقی داشته باشند چه برسد به حساب بانکی برای دريافت نقدی يارانه ها - اين ماليات را از طريق چند برابرشدن کرايه های وسايل نقليه، پرداخت خواهند کرد.  خلاصه اينکه هدف، نفس دادن به سرمايه داران است و نه اقشار واقعا محروم.

 

علاوه بر گسترش جهش وار فقر در نتيجه ی صعود ناگهانی هزينه های روزمره،  اقتصاد داخلی در شهر و روستا ضربه ی بزرگ ديگری خواهد خورد زيرا نفت و گاز از نهاده های کليدی گردش آن است. به اين ترتيب، دور جديدی از سقوط توليد کنندگان خرد شروع خواهد شد. اين طرح، در زمره ی بزرگترين طرح های رياضت کشی و نابودی ساختارهای اقتصادی در تاريخ مدرن ايران است و جابجائی های بزرگی در جغرافيای اقتصادی و اجتماعی کشور ايجاد خواهد کرد.

 

 پله های ديگر اين طرح اقتصادی شامل کاهش فوق العاده ی نيروی کار در ادارات و شرکت های دولتی است که به طرح «لاغر کردن دولت» معروف شده است. اخراج حداکثری شاغلين اين شرکت ها، پيش درآمد ضروری «خصوصی سازی» آن ها طبق متمم اصل 44 است. معاون وزير کار و امور اجتماعی از تغيير نظام پرداخت حقوق و دستمزد از روزمزدی به کارمزدی در قالب اصلاحيه قانون کار خبر داد و گفت: «امروز يکی از معضلات کشور فربه بودن دولت است. ... تغيير نظام روزمزدی به کارمزدی و همچنين عدم اعتقاد به 8 ساعت کار روزانه، در اسلام نيز سفارش شده است. ... همانطور که توقع داريم وقتی فردی را در قالب نيروی کار ساختمانی و برای تميز کردن منزل استخدام مي‌کنيم بايد خوب کار کند تا به وی مزد بپردازيم، هر کسی که کار کرد پول بگيرد نه اينکه افراد کار نکنند و پول دريافت کنند.» (1)

 

اين است طرز فکر استثمارگران اسلامی حاکم در ايران – زالوهائی که کارشان غارت دسترنج مردم است و از مکيدن خون مردم فربه شده اند و جرات می کنند اينگونه با نخوت و تفرعن گنديده در مورد مردم کارکن حرف بزنند.

 

امنيتی – نظامی کردن بيشتر جامعه

 

 از آنجا که جابجائی های اقتصادی بزرگ، همواره با انفجارهای اجتماعی بزرگ همراهند، رهبران جمهوری اسلامی به عملی کردن اين طرح به صورت هدايت يک جنگ می نگرند. ماموران بسيج در ميادين تهران به حال آماده باش در آمده اند. رئيس اداره سياسی سپاه (يدالله جوانی) در هفته نامه «صبح صادق» ارگان رسمی سپاه پاسداران، منتقدان طرح هدفمند کردن يارانه ها را «خائنين به مردم» خواند. نيروهای زمينی سپاه و ارتش اعلام برگزاری مانور مشترک کرده اند. فرمانده نيروی انتظامی تهران برگزاری «طرح امنيت محله محور» را در بيش از دو هزار نقطه ی کلان شهر تهران اعلام کرده است. (2)

 

مشاور عالی خامنه ای در امور نظامی (يحيی رحيم صفوی) در همايشی به نام «همايش جنگ نرم» (3) ضمن خط و نشان کشيدن امنيتی برای مخالفين طرح يارانه ها، تاکيد کرد که برای خنثی کردن مخالفت مردم به حداکثر از ابزار «ايدئولوژى و فرهنگ اسلامی » (بخوانيد: از ابزار مغز شوئی و دروغ پردازی) استفاده خواهند کرد. افيون دين و خرافه را تزريق خواهند کرد؛ بادکنک «غرور ملی» را از طريق ژست های دروغين چالش گرانه در مقابل آمريکا و اسرائيل باد خواهند کرد؛ و از همه مهمتر در مورد «آينده ی درخشان» و «سفره های رنگينی» که در پی اجرای طرح «هدفمند کردن يارانه ها» خواهد آمد وعده خواهند داد. در اين راستا، رحيم صفوی علت ِ دروغ بافی های «رهبر» و احمدی نژاد را چنين تشريح کرد: «  سلب اميد از آينده از راه كارهاى تاكتيكى دشمنان در جنگ نرم است و ... مقام معظم رهبرى و رئيس‌جمهور محترم مي‌خواهند مردم را به آينده اميدوار كنند». رحيم صفوی «همه ملت، انديشمندان و دانشگاهيان» را نيز به اين کارزار دروغ پراکنی و مغزشوئی دعوت کرد. (4)

 

در کليه ی کشورهای تحت سلطه ی جهان سومی، پيشبرد طرح های «تعديل ساختاری» از اين نوع، همراه با سرکوب امنيتی –نظامی بوده است. مردم را به اعماق فقر پرتاب می کنند و سپس تلاش می کنند با ارعاب و سرکوب خفه و نااميدشان کنند. اولين فصل «تعديل ساختاری» در دوره ی رفسنجانی (پس از پايان جنگ هشت ساله ی ايران و عراق) با عنوان پر افاده اما توخالی  «سازندگی» آغاز شد که پيش درآمد آن، کشتار بزرگ زندانيان سياسی در مرداد و شهريور سال 1367 بود. در آن فصل از «تعديل ساختاری» ژنرال های سپاه و آيات عظام و «آقا زاده ها» تبديل به صاحبان صنايع و اراضی شهری و برج ها و شرکای شرکت های معظم چند مليتی آمريکائی و اروپائی و کره ای شدند. و حاشيه و ميادين شهرها و کار بردگی در کوره پزخانه ها و توليدی ها و مرغ داری ها نصيب روستائيان مهاجر شد.

 

استفاده ی بيشتر از دين و دروغ برای شستشوی مغزی

 

به طرح های ايدئولوژيک جمهوری اسلامی برای «قابل تحمل کردن» وحشيانه ترين حملات به معيشت و حيات مردم نبايد کم بها داد. خامنه ای، ائمه ی جمعه ی را به خط کرده است که مانند جنتی موعظه کنند: فصل رياضت کشی است و «وضع اقتصادی دست من و شما و دولت نيست. دست خداست ». روز جمعه، سي‌ام مهرماه، مشاور وزير و دبير ستاد همکاري‌های آموزش و پرورش و حوزه علميه خبر از برنامه‌هايی داد که طرح«روحانی مدرسه» خوانده مي‌شود و هدف آن «تربيت دينی دانش‌آموزان» اعلام شده است. حجت‌الاسلام علی ذوعلم به خبرگزاری ايلنا گفت، اين طرح «برای حضور مستمر و دائمی روحانيون در مدارس» به اجرا درمي‌آيد. ... مسئوليت روحانی مدرسه ... جدا از مسئولان، مدير، معاون، مربی پرورشی، مداح و امام جماعت است، به اين معنا که اين روحانی به نوع تربيت دانش آموزان توجه دارد و تربيت دينی دانش آموزان را مديريت مي‌کند.» (ايلنا- 30 مهر 89) اين خبرگزاری در ادامه می گويد: «برنامه‌ی همکاری وزارت آموزش و پرورش با حوزه علميه قم، اواخر دولت نهم وارد فاز جديدی شد. در توافقی که ميان اين دو نهاد به عمل آمد قرار شد از ابتدای سال تحصيلی جاری اداره‌ی بيش از چهار هزار مدرسه و موسسه آموزشی به حوزه سپرده شود.» در تاريخ، با ظهور سرمايه داری سلطه ی مطلق دين بر جامعه تمام شد. اما در جهان امروز چنان نقشی را در کارآمدتر کردن استثمار و سر به زير نگاه داشتن توده های تحت استثمار بازی می کند که گوئی خود بخشی از روابط توليدی است. نقش آن به حدی مهم است که حتا نهادهای بين المللی، به موازات ارائه طرح های رياضت کشی اقتصادی، در اين زمينه ها نيز به دولت ها رهنمود می دهند. هرچه سرمايه داری آشکارتر به حيات مردم هجوم می برد، بيشتر نياز به استفاده از مشروعيت «الهی» و تقويت باور مردم به نيروی ماوراء الطبيعه دارد. دين برای وارونه نشان دادن رابطه ی حاکم و محکوم موثرترين حربه است. زيرا بخوبی می تواند اين واقعيت را پنهان کند که اين اکثريت کارکن جامعه است که با کار خود به اقليت قدرتمند و حاکم «يارانه» می پردازد و نه بالعکس.

 

دامن زدن به دين گرائی بخشی از طرح های رياضت کشی سرمايه داری در سراسر جهان است. حتا در کشورهای پيشرفته ی سرمايه داری چون آمريکا. آنان در اين کار موفق بوده اند زيرا در ميان توده های مردم اين گرايش هست که در مواجهه با از هم گسيختگی اقتصادی و تلاطمات اجتماعی و هراس از فردای خود، به دين پناه برند. اين امر تکاليفی را بر دوش کمونيست ها می گذارد که چشم پوشی از آن تنها به فجايع اجتماعی بزرگتر منجر خواهد شد. از اين روی، ضمن افشاگری پيگير و گسترده از ماهيت اقتصادي- طبقاتی ضد مردمی و استثمارگرانه و ستم گرانه ی طبقه ی حاکمه ی جمهوری اسلامی در ميان کارگران و زحمتکشان جامعه، بايد از دين به مثابه تسهيل کننده و تامين کننده ی حاکميت اين اقليت استثمارگر افشاگری کرد و گفت، اينان در ازای تباهی زندگی ميليون ها دختر و پسر جوان جامعه ی ما و دست و پا زدن ميليون ها خانوار در چنگال فقر؛ در قصرهای جماران و دوبی و پاريس زندگی می کنند و فرزندانشان را به جای اينکه طبق باورهای تبليغ شده شان به حوزه های دينی بسپارند به کمبريج و آکسفورد و هاروارد اعزام می کنند.

 

تا زمانی که توده های کارگر و زحمتکش با تمام وجود به اين حقيقت پی نبرند که اين انگل ها با دسترنج آنان است که گذران می کنند؛ با کار آنان است که ماشين سرکوب سپاه و اطلاعات روغن کاری می شود؛ با دسترنج آنان است که طلبه های تاريک انديش در حوزه های دينی تعليم می بينند و برای تحميق مردم به کار گرفته می شوند؛ تا زمانی که نياموزند در پشت موعظه های دينی، فرآيند انباشت ثروت های افسانه ای در دست اقليتی و گسترش فقر جگر خراش و غير انسانی در ميان اکثريت مردم را ببينند؛ تا زمانی که در پشت منبر و مسجد، قصرهای بنا شده با استخوان های خودشان را نبينند؛ تا زمانی که در پشت اخلاق اسلامی خفقان آور که حجاب را اجباری و سنگسار را قانون می کند،  خريد و فروش دختران خردسان و زنان را در بازار سکس اسلامی در مشهد و قم نبينند؛ ... اين هيئت حاکمه ی اسلامی را خطری تهديد نخواهد کرد و سران آن با خيالی آسوده و دستی باز به حيات و ممات و فکر و روح مردم دست درازی خواهند کرد و ازای آن «ظهور امام» و «آسايش آن دنيا» را به مردم وعده خواهند داد.

 

 

اينان گوش به فرمان واشنگتن اند

 

احمدی نژاد، طرح اقتصادی اش را ملقب به صفات «ايرانی» و «اسلامی» کرده تا اين واقعيت از ديد مردم پنهان بماند که، اين طرح از دل امپرياليسم آمريکا بيرون آمده است. نام بين المللی اين طرح «اجماع واشنگتن» است و از سی سال پيش به اين سو، از طرف صندوق بين المللی پول به کشورهای تحت سلطه ی جهان سومی مانند هند، مصر، برزيل، تونس، اردن، نيجريه، و ... ديکته شده است. به اين معنا، احمدی نژاد نوبرش را نياورده است!. اجرای اين طرح از زمان دولت رفسنجانی تحت عنوان «طرح تعديل ساختاری» و «سازندگی» آغاز شد و در زمان خاتمی تحت عنوان «سامان دهی اقتصادی» پی گرفته شد. احمدی نژاد اخيرا گفته است که: «طرح ما طرح خود اين آقايان (يعنی رفسنجانی و شرکاء) است». اين حرف فقط تا حدی درست است زيرا طرح مال هيچ کدام از «آقايان» جمهوری اسلامی نيست. طرح از سوی «آقايان» واشنگتن مخابره شده است. (5)

 

 استقلال «آقايان» جمهوری اسلامی در حد ترجمه ی واژه های اقتصادی، انتخاب از ميان روش های عملياتی کردن طرح (مثلا اينکه در چند مرحله قيمت داخلی نفت و گاز را به سطح قيمت های بين المللی برسانند) و روش های «مديريت» ناآرامی های اجتماعی است و نه بيش. حتا عوامفريبی های احمدی نژاد در مورد طرح «هدفمند کردن يارانه ها» کپيه ی حرف های کارشناسان صندوق بين المللی پول است. بطور مثال، يکی از کارشناسان صندوق بين المللی پول در مورد طرح هدفمند کردن يارانه ها در ايران می گويد: «يارانه ها بيش از هر کس به نفع ثروتمندانی است که خودروی ورزشی و خانه های هفت هزار فوت مربع مجهز به تهويه ی هوا دارند. ... مصرف سوخت فقرا بسيار کم است و يارانه ی کمی دريافت می کنند.» (6)

 

 پس، بهتر است اهداف طرح «هدفمند کردن يارانه ها» را دست اول از دهان کارشناسان ارشد صندوق بين المللی پول بشنويم تا ترجمه ی فارسی نيم بند و سانسور شده ی آن را از دهان احمدی نژاد و همپالگی هايش. يکی از همين کارشناسان صندوق بين المللی پول (6) می گويد: «دولت، بنزين و نفت را به قيمت هزينه ی استخراج آن به مردم می فروشد. تا زمانی که قيمت های بين المللی پائين بود، تفاوت زيادی ميان هزينه های استخراج و قيمت های بين المللی نبود. اما قيمت ها در سطح بين المللی بالا رفته است و نفت به بشکه ای 150 دلار در سال 2008 رسيد در حاليکه هزينه ی استخراج آن بشکه ای 5 تا 10 دلار است. بنابراين، دولت نفتی را که می تواند به کوهی از پول بفروشد دارد مجانی به مردم می دهد. و اين سياست خوبی نيست.»

 

همين جا روشن می شود که دولت ايران يارانه ای بابت نفت و گاز به مردم نمی دهد. زيرا آن را به قيمتی برابر با هزينه های استخراج نفت به مردم می فروشد. اما از آنجا که اقتصاد ايران تحت سلطه امپرياليست هاست و بطور وابسته در نظام اقتصاد جهانی آن ها بافته شده است و نقطه اتصالش با نظام سرمايه داری جهانی، اقتصاد نفتی است؛ ضرر و زيان فروش نفت و گاز به مردم ايران بر مبنای قيمت های بين المللی تحت کنترل مراکز مالی امپرياليستی محاسبه می شود و نه بر مبنای هزينه های توليد آن در ايران. ببينيد کارشناس صندوق بين المللی پول با چه حرصی در مورد اينکه مردم ايران نفت و گاز را «هدر» می دهند حرف می زند: «به خاطر قيمت های پائين، مصرف سوخت مردم ايران بسرعت بالا رفته است و اين امر، صادرات سوخت را پائين آورده است. ... مصرف سوخت در داخل بايد بهينه بشود که سوخت بيشتری برای صادرات سودآور و درآمدهای بالاتر فراهم باشد ... اين تحريف در عرضه و تقاضای سوخت آنقدر جدی است که اگر متعادل نشود کشور هرگز نمی تواند ظرفيت بالای رشد اقتصادی اش را بدست آورد.» (همانجا)

 

در مقابل اين اظهارات بايد سئوال کرد که «تحريف» واقعی در اقتصاد ايران چيست؟ کارشناسان صندوق بين المللی پول می گويند، به حداقل رساندن مصرف داخلی نفت و گاز و به حداکثر رساندن صادرات، «بهينه کردن مصرف سوخت» است. اما منظورشان «بهينه» کردن مصرف آن در ايران نيست بلکه بهينه کردن مصرف آن برای اقتصاد جهانی سرمايه داری است - سرمايه داری جهانی برای تندتر کردن فرآيند انباشت سودآور سرمايه، در نقطه ای ديگر از جهان، به اين سوخت نياز دارد. در نتيجه الگوهای مصرف نفت و گاز مردم ايران بايد تغيير کند تا دولت نفتی ايران بتواند نفت و گاز مصرفی مردم ايران را به صنايع چين و هند که نقطه ی تمرکز سرمايه گذاری های ماورا بحار شرکت های چند مليتی غربی است؛ سرازير کند. آيا «تحريف» يا بهتر بگوئيم «اعوجاج» واقعی اقتصاد ايران در اينجا نهفته نيست؟

 

کارشناسان صندوق بين المللی پول در مورد اينکه درآمد حاصل از فروش نفت و گاز مصرفی مردم ايران در بازارهای بين المللی، چگونه و در چه بخش هائی سرمايه گذاری خواهد شد، می گويند: بخشی از درآمد آن تا مدتی صرف پرداخت يارانه های نقدی به مردم خواهد شد؛ اما هدف آن است که اين پرداخت نقدی نيز به «مرور» متوقف شود و تمام آن صرف سرمايه گذاری در زيرساخت های مربوط به استخراج و صدور نفت شود.

 

اين زيرسازی ها شامل، بنادر، لوله کشی ها، ميدان های هوائی بين المللی از آن دست که در نزديکی عسلويه ساخته شده است، هستند.  زيرساخت هائی که اصلا به درد اقتصاد داخلی که مردم درگير آن هستند نمی خورد و تماما برای تسهيل عمليات سرمايه های بزرگ رو به خارج است. اما کسی اين را «يارانه» برای سرمايه داران بزرگ داخلی و خارجی محسوب نمی کند. کارشناسان صندوق می گويند، «سی درصد از درآمدها برای کمک به کمپانی هائی صرف خواهد شد که می خواهند در توسعه ی فن آوری هائی که سوخت کم مصرف می کنند، سرمايه گذاری کنند.» (تاکيد از ماست) و پيش بينی می کنند که عرضه ی سوخت به قيمت های بين المللی، صنايع خودروسازی ايران را نيز مجبور خواهد کرد که «مدرنيزه» شوند و خودروهائی با مصرف سوخت کم بسازند. درست در همان زمان که خبر قطع يارانه ها ميليون ها خانوار را در نگرانی عميق فرو برده است، سخنگوی «گروه تحول اقتصادی دولت از آغاز پرداخت تسهيلات يارانه ای به بخش صنعت خبر داد.» (7)

 

پس يارانه ها حذف نشده اند. فقط الگوی پرداخت يارانه ها عوض شده است - پرداخت يارانه ها «هدفمند» شده است تا تراکم سرمايه ای کافی برای «کمک» به صاحبان صنايع  ايجاد شود. سی درصد از اين درآمدها به صاحبان صنايع داده خواهد شد تا صرف خريد فن آوری های جديد از کارخانه های خودروسازی اروپا کنند که پس از سقوط بازارهای مالی جهان در سال 2008  صنايع خود را بر اساس توليد خودروهائی با فن آوری جديد بازسازی کرده اند. اما کسی اين را پرداخت «يارانه» به صاحبان صنايع در ايران (که معلوم است چه کسانی هستند) و  صنايع خودرو سازی اروپا محسوب نمی کند.

 

در عوض در اين ميان، نيروی فعال جامعه، زيرساخت هائی که برای رساندن گاز و نفت مصرفی مردم ساخته شده بود، زمين های حاصلخيز کشاورزی، صنايع متوسط و کوچک؛ به دست نيروهای فرساينده ی اقتصادی و اجتماعی و طبيعی سپرده خواهند شد. استفاده ی بهينه از اين همه، جائی در تفکر مرتجعين بومی ايران و اربابان اقتصادی آنان ندارد.

 

نفت: يک رابطه ی توليدی بين المللی

 

در نيم قرن گذشته، رشد و انبساط سرمايه در سطح جهانی، بشدت وابسته به نفت شده است. در اين ساختار، نفت يک نهاده ی اقتصادی بسيار مهم است که قيمتش بر روی هزينه های توليد، سود و برتری رقابتی تاثير می گذارد. تمام صنايع مدرن جهان بدان وابسته اند. مضافا، کشف، استخراج، تصفيه و عرضه ی نفت يک بخش بسيار سودآور از اقتصاد جهانی را تشکيل می دهد. کشورهای نفت خيز مانند ايران، نيجريه، ونزوئلا، ... در يک رابطه ی قدرت تحت سلطه قفل شده اند و همواره تحت کنترل امپرياليست ها بوده اند. ژست های «ضد امپرياليستی» خمينی و دارودسته اش، به اين روابط تحت سلطگی حتا خراشی وارد نياورد. و دولت های اصول گرا و اصلاح طلب جمهوری اسلامی به يکسان چاره ای نداشته اند جز گوش به فرمانی طرح های بانک جهانی و صندوق بين المللی پول.

 

کارکرد نيروهای ويرانگر بازار از طريق واسط اقتصاد نفتی به جامعه ی ما تحميل می شود. اقتصاد نفتی فقط استخراج و صدور نفت به بازارهای بين المللی نيست. بلکه تمام معيارهای اقتصادی بين المللی را به کليه ی بخش های اقتصاد کشور تحميل می کند: از شدت استثمار کارگران تا کارآئی صنايع و توليدات کشاورزی. الگوی توسعه ی اقتصادی ايران، مناطق و رشته هائی که بايد رشد کنند و يا محکوم به نابودی شوند؛ همه و همه با افت و خيزهای نفت در سطح بين المللی تعيين می شود. توسعه ی نفتی، اقتصاد کشاورزی را نابود کرده و اکثريت جمعيت را به شهرها کشانده و در «اقتصاد غير رسمی» يعنی کسانی مانند دستفروش ها و تجار کوچک و کارگرانی که در هيچ جا ثبت نيستند و خدماتی دريافت نمی کنند درگير کرده است. توسعه ی نفتی شکاف های اقتصادی و اجتماعی بزرگ بوجود آورده است. توسعه ی نفتی هر گونه تنوع يابی صنعتی را عقيم گذاشته است. اقتصاد نفتی فساد، مافيا سالاری و دو قطبی ثروت و فقر خرد کننده را بوجود آورده است. و گفتمان پوپوليستی « استفاده از درآمد نفت برای توسعه ی داخلی و ثروتمند کردن فقرا » را توليد کرده است که دولت شاه و جمهوری اسلامی به يکسان آن را به کار برده اند.

 

جمهوری اسلامی دولت اين ساختار اقتصادی و يک پترو دولت وابسته به امپرياليسم است. محاسبات اقتصادی و اجتماعی اين دولت، به حداکثر رساندن توليد و صدور نفت به بازار جهانی و قرار دادن کل اقتصاد داخلی در معرض جبر بازار بين المللی و به اصطلاح «تصحيح تحريف ها» است. توسعه ی يک اقتصاد عادلانه و بهم پيوسته که به نيازهای اشتغال، غذائی، بهداشتی، کشاورزی و صنعتی کشور پاسخ دهد هرگز جزو اهداف آن نبوده و نمی تواند باشد.

 

ژست های عوامفريبانه ضد امپرياليستی جمهوری اسلامی برای پنهان کردن اين حقيقت است که تا مغز استخوان تابع ديکتاتوری سرمايه داری جهانی و بازار بين المللی تحت سلطه ی قدرت های امپرياليستی است. نامی که می تواند ماهيت اين دولت را بازتاب دهد: دولت پترو دلار اسلامی است. رهائی اقتصادی اکثريت مردم ايران در گروی قطع چنگال های هر سه از پيکر جامعه است: پترو، دلار، دولت اسلامی.

 

بيگ بنگ اجتماعی بخودی خود رخ نخواهد داد

 

نگاهی به اطلاعيه ها و مقالات سازمان های چپ در مورد طرح هدفمند کردن يارانه ها و حملات رژيم به معيشت مردم، نشان می دهد که آنان به خوبی عمق ماهيت جنايتکارانه ی اين طرح را می بينند اما اغلب انتظار دارند که اين حملات سرچشمه ی اوج گيری جنبش های اجتماعی بزرگ بخصوص از سوی کارگران شود. ولی تجربه در ايران و جهان نشان داده است که عکس العمل های توده های کارگر و ديگر زحمتکشان در مقابل اين گونه حملات همواره پس از اوج گيری، در دشتی که چندان هم عميق شخم نخورده فرو می نشيند. تبديل نارضايتی اقتصادی به شورش عليه حکومت، فرآيندی پيچيده است و ربط بسيار زيادی به آگاهی و افق انتظارات مردم دارد. برای همين است که رژيم هزينه ی زيادی صرف تبليغات و خلق افکار حول طرح خود می کند. اگر کسانی منتظرند که حملات اقتصادی و اجتماعی شديد به مردم، بخودی خود باعث بلند شدن امواج مقاومت و مبارزه ی مستمر و انقلابی کارگران و ديگر اقشار زحمتکش جامعه شود، بايد گفت اين انتظار به درازا خواهد کشيد. خيزش مبارزات کارگری با کيفيت و کميتی که به درهم شکستن اين طرح و تسريع زمان سرنگونی جمهوری اسلامی بينجامد، خودبخود رخ نخواهد داد. آن را بايد سازمان داد. همانطور که دشمن ممانعت از اين رخداد را سازمان می دهد.

 

اگر کسانی انتظار دارند که کشتی اين طرح به صخره بخورد و جمهوری اسلامی دچار فروپاشی اقتصادی شود؛ بازهم بايد گفت که می تواند اينطور نباشد. اجرای طرح های «تعديل اقتصادی» در همه ی کشورهای تحت سلطه ی جهان سومی موجب گسترش فقر شده است اما در همه ی آن ها موجب ورشکستگی يا فروپاشی اقتصادی نشده است. بطور مثال به تونس، ترکيه و هند و برزيل و غيره نگاه کنيم. همه ی اين ها پس از اجرای طرح های «اجماع واشنگتن»، شاهد نوعی رونق اقتصادی بوده اند. اما رونق اقتصادی مترادف با بيرون آمدن از فقر نيست. مضافا، در عصر نئوليبراليسم عمر رونق ها کوتاه است زيرا سرمايه های بزرگ، معمولا پس از مدت کوتاهی فعاليت و سودآوری در يک رشته و يک نقطه از جهان، خارج شده و به رشته و نقطه ای ديگر هجوم می برند و در پشت خود زمين سوخته بر جای می گذارند. بنابراين، اجرای طرح های تعديل ساختاری، فقر را عميق تر و گسترده تر می کند اما  می تواند دور جديدی از رونق اقتصادی بوجود آورد. در برزيلی که شاهد رونق اقتصادی و محبوبيت دولت به اصطلاح «کارگری» است، برده داری در مقياس حيرت انگيز احياء شده است. امروز «جمعيت اضافه» که اقتصاد جهانی قادر به جذب  نيست قريب به يک ميليارد نفر است.  فقيرتر و گرسنه تر شدن اکثريت مردم اين کشورها و رونق اقتصادی لازم و ملزوم يکديگرند. اين است کارکرد سرمايه داری نئوليبرال. اگر به اين واقعيت ها درست ننگريم و بی جهت در توهم و انتظار «انفجار اجتماعی» يا «فروپاشی نظام» بنشينيم به فلج سياسی دچار می شويم.

 

سيلاب مبارزات اجتماعی بحول درهم شکستن طرح های ضد مردمی رژيم خودبخود به راه نمی افتاد. آن را بايد سازمان داد. صحبت از سازمان دادن آن لاجرم صحبت از مختصات جامعه ی آينده را پيش می کشد: عده ی زيادی از مردم می دانند که قانون اساسی جمهوری اسلامی وعده ی «عدالت اسلامی» می دهد. برخی نيز می دانند که عدالت اسلامی، عدالت «آن جهانی» موهوم است و به تجربه معنای اين جهانی عدالت اسلامی را دريافته اند: انباشت ثروت در دست عده ای قليل، « موهبتی خدادادی است» و انباشت فقر در نزد عده ی کثير نيز «خواست خدا» و خارج از اراده ی انسان. اما اکثريت مردم بطور قطع نمی دانند که در مقابل اين نظام ضد مردمی و «عدالت اسلامی» دروغين و مردم فريب، راه ديگری هست که عدالت جوئی واقعی در آن است. معنای درست عدالت در آن چيزی است که مارکس روشن کرد: عدالت يعنی کسی کار ديگری را برای تصاحب و انباشت خصوصی ثروت در اختيار نمی گيرد؛ عدالت يعنی اين که ميليون ها کارگر شناور و کودک خيابانی نداشته باشيم؛ جوانان بيکار و بی آينده نداشته باشيم؛ زنان برای تامين خانواده مجبور به فحشاء نباشند؛ همه ی آحاد جامعه فراغت و امکان رشد استعدادهای علمی و هنری شان را داشته باشند. عدالت يعنی اين ها.

 

برای رسيدن به اين عدالت، کارگران و زحمتکشان از هر قشری (از کارگران شاغل در صنايع بزرگ تا کارگران غير رسمی و شناور، تا پرستاران و کارکنان آموزشی و بخش های خدماتی و دست فروشان و غيره) بايد سازمان يابند تا آگاهانه و متشکل در راه اين هدف بزرگ مبارزه کنند. ما بايد در ميان آنان هسته های کمونيستی مرتبط با حزب مان درست کنيم. به سازمان دهی انقلابی زنان توجه کنيم زيرا آنان  نيروی محرکه ی مهمی در اين مبارزه هستند. ما کمونيست ها نبايد فقط به افشاگری از جنايات اين نظام بسنده کنيم بلکه بايد تعهدات و اهداف کمونيستی مان را در برابر همه ی ستمديدگان جامعه، قرار دهيم. بايد با توده های مردم کار ايدئولوژيک کنيم تا افق و انتظاراتشان را از زندگی گسترش دهند؛ آنان را به چالش بکشيم که آگاهانه عليه ظلم و استثمار بپا خيزند و از سختی های اين راه نهراسند. آنان را به اين اعتقاد برسانيم که هيچ چيزی غير واقع بينانه تر از اين فکر نيست که می توان اين نظام را اصلاح کرد. شور و شوقشان را به مبارزه ی جمعی عليه ستم و بی عدالتی بر انگيزيم و برای اين مبارزه هدف بزرگی را در مقابلشان قرار  دهيم: سرنگونی جمهوری اسلامی و ساختن دولت ديکتاتوری پرولتاريا. همه را و بخصوص کمونيست ها را به انديشيدن در مورد سئوالات زير فرا بخوانيم : در قرن بيست و يکم و با اين تغييرات عظيم، راه انقلاب پرولتری و استقرار دولت های سوسياليستی برای نابودی سرمايه داری چيست؟ اين امر چگونه تحقق خواهد يافت؟ دولت های سوسياليستی آينده چگونه و با چه سياست هائی منطق بيرحم اقتصاد سرمايه داری را برهم زده و اقتصاد نوينی را بر پا خواهند کرد؟ کشاورزی نابود شده با چه سياست هائی احياء خواهد شد؟ رابطه ميان صنعت و کشاورزی چگونه برقرار خواهد شد؟ در چارچوب يک کشور سوسياليستی امنيت غذائی و درمان و آموزش و تضمين توسعه ی همه جانبه ی ميليون ها انسان چگونه تامين خواهد شد؟ جواب به اين سئوالات، از مولفه های مهم يک برنامه کمونيستی برای انقلاب کمونيستی است.

 

پانوشت ها:

 

1- حميد حاجی عبدالوهاب در گفتگو با خبرگزاری مهر (28 مهر 1389)

2- ژاله وفا- توزيع «شرانه» و سقوط آزاد اقتصاد ايران

3- رحيم صفوی 4 سياست را برای پيشبرد جنگی که نامش را «جنگ نرم» گذاشته است، چنين برشمرد: ايجاد يک ستاد عملياتى در مركز كشور برای پيشبرد اين جنگ؛ تدوين دكترين و استراتژى لازم در سطح ملى كه تا سطح استانى گسترش يابد؛ استفاده از همه نيروى انسانى و امكانات لازم وتوانمندسازى نيروهاى انسانى و كارآمد، دانشگاهيان، اساتيد علوم انسانی، طلاب جوان؛ تامين امكانات لازم و امكانات چاپ و نشر به صورت‌هاى مختلف.  خبرگزاری ايلنا- 3 آبان 1389

4- يکی ديگر از وزرای احمدی نژاد (شمس الدين حسينی وزير امور اقتصادی و دارايی ) روزنامه نگاران را از انتقاد به اين طرح منع کرد و گفت: در اصلاحات ساختاری نيازمند آگاهی ، همراهی و پشتيبانی مردم هستيم .... ژورناليستها و روزنامه نگاران مملکت ... اگر به عنوان يک ايرانی قلم می زنند حتما در جهت منافع ملت قلم بزنند که منافع و آينده ملت ايران درگرو اجرای صحيح اين قانون است.»

5- در روزهای آخری دولت نهم احمدی نژاد در مصاحبه با تلويزيون جمهوری اسلامی گفت: سياست های کلی اصل 44 مدل اقتصادی کشور است. و صحبت از «سند چشم انداز» می کند. اما برای فهميدن منظور وی بايد به گزارش های صندوق بين المللی پول رجوع کنيم. هيئت اجرائی صندوق بين المللی پول می گويد: «اگرچه انجام اصلاحات ساختاری در ماه های اول دولت احمدی نژاد کند شد اما اخيرا (1385) برنامه ی گسترده ای برای خصوصی سازی در ايران به اجرا گذاشته شده است. اين برنامه مربوط به اصلاح اصل 44 قانون اساسی ايران است که بر اساس آن، هشتاد درصد شرکت های دولتی تا دهسال آينده به بخش خصوصی واگذار می شود.» (صادقی بروجنی 1388- به نقل از روزنامه17 ابتکار /12/1386) .

«احمد سيف نيز اعتقاد دارد ... جهت گيری کلی اين دولت ها يکسان بوده است و انتقادات دولت نهم به سياست های اقتصادی دولت های پيشين، به جای اتخاذ رويکرد ديگری در برنامه های اقتصادی، انتقاد به ميانه روی و عدام تعجيل در دنبال کردن سياست های به اصطلاح اجماع واشنگتن – سياست های نوليبرالی تعديل ساختاری – بوده است و اين سياست ها گوهر اصلی سياست هيا اقتصادی دولت نهم را تشکيل داده اند.» (سيف 1388- نقل شده در خسرو صادقی بروجني- سايت اخبار روز) حسن سبحانی عضو کميسيون برنامه و بودجه ی مجلس هفتم در همايش بررسی سياست های اصل 44 قانون اساسی گفت: «سياست های برنامه چهارم که بر اساس اجماع واشنگتن تدوين شده به دولت نهم ارث رسيده است.» (صادق بروجنی، به نقل از روزنامه کيهان 7/3/87

6- آی ام اف سوروی آنلاين- 28 سپتامبر 2010- مصاحبه با گيوم و زيتک

IMF Survey online—interview with Guillaume and Zytek—28 Sept 2010

7- ايسنا. سرويس صنعت و معدن. 14/08/89

 

 

بازبينی انتقادی برنامه ی حزب کمونيست ايران(مارکسيست – لنينيست – مائوئيست)

 


بخش اول

 

نوشتار زير بر پايه گزارش پلنوم ششم كميته مركزی حزب کمونيست ايران (م.ل.م.) و بحث هائی که  پس از ارائه آن گزارش در جلسات حزبی و فرا حزبی جريان يافت، تهيه شده است. از كليه ی خوانندگان نشريه حقيقت می خواهيم در اين بحث شركت جسته و ما را در بررسی عميق تر و همه جانبه تر آن ياری کنند تا برنامه ای صحيح تر و علمی تر و انقلابی تر تهيه کنيم. متن برنامه در تارنمای سربداران موجود است.

 

1 - نکات مربوط به بخش اول برنامه حداكثر و درك از كمونيسم 

 

برنامه ما مهر زمانه را بر خود دارد. اين برنامه در دوره ای نوشته شده است که کمونيسم - به مثابه تئوری های علمی، به مثابه يک جنبش سياسی برای واژگون کردن سرمايه داری، و به مثابه هدفی که بشريت برای رهائی از چنگال نظام طبقاتی بايد برای آن بجنگد؛ از هر سو زير حمله بود - حتا از سوی اکثر کسانی که زمانی بخشی از جنبش کمونيستی بودند.

اين برنامه بازتاب تلاش كمونيست هايی است که مرعوب کارزار ضد کمونيستی بين المللی نشدند؛ کارزاری که پس از احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی ( 1976 ميلادی) آغاز شد و از زمان فروپاشی شوروی ( 1990 ميلادی) ابعاد بيسابقه ای بخود گرفت - هر چند که شوروی اصلا سوسياليستی نبود و چند دهه از احيای سرمايه داری در آن می گذشت اما کماکان نقاب سوسياليسم را بر چهره حمل می کرد. شاخص اصلی برنامه، دفاع آن از دستاوردهای موج اول انقلاب های پرولتری است:  كمون پاريس، انقلاب اكتبر  روسيه و انقلاب سوسياليستی چين که «انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی» (1966-1976) نقطه ی اوج آن بود.

 

اين بخش، تئوری های کمونيستی (يا علم انقلاب) را تشريح کرده و از آن دفاع می کند: علمی که مارکس با همکاری انگلس شالوده ريزی کرد و سپس در جريان به کار بستن آن تئوری ها برای تغيير انقلابی جهان، توسط لنين و مائوتسه دون در زمينه های تعيين کننده ای تکامل يافتند. برنامه ی حزب، اين منظومه ی تئوری های انقلابی کمونيستی را تحت عنوان ماركسيسم - لنينيسم - مائوئيسم فرمولبندی می کند.

 

تاثيرات کارزار ضد کمونيستی دهه ی نود ميلادی بر آن هائی که پيشاپيش بخش بزرگی از اين تئوری ها و تجربه انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم (بخصوص تئوری های مائوتسه دون از علل احيای سرمايه داری در شوروی سوسياليستی و امکان آن در چين سوسياليستی و بطور کلی کشف قوانين مبارزه طبقاتی در دوره گذار سوسياليستی) را منحل کرده بودند ويران گر بود.

 

 بطور مثال در ايران، « حزب کمونيست ايران» که در دهه ی 1360 در پی از بين رفتن سازمان های جنبش کمونيستی، با  پيوستن بسياری از اعضای آن سازمان ها تبديل به بزرگترين سازمان چپ ايران شده بود دچار فروپاشی شد.  احزابی که شوروی را «سوسياليسم واقعا موجود» قلمداد می کردند به اردوی دموکراسی غربی پناهنده شدند. اين وقايع اهميت دفاع روشن و واضح از دستاوردهای عظيم انقلاب های سوسياليستی شوروی و چين و تحليل ماترياليست ديالکتيکی از علل شکست آنان را که اتحاديه ی کمونيست های ايران (سربداران) در طول دوران بازسازی سياسی و تشکيلاتی خود از سال 1364 پيش گرفته بود، کاملا روشن کرد.  برنامه، بر اين روند مهر تائيد می زند. برنامه، علل شکست کشورهای سوسياليستی را در جهان مادی می جويد: در توازن قوای ميان کشورهای سوسياليستی و بورژوازی بين المللي؛ در پيچيدگی فرآيند گذار سوسياليستي؛ و در ضعف های گام های اوليه. و به دام نظريه های شبه – مذهبی و ضد انقلابی رايج در جنبش چپ  ايران که آن تجارب عظيم را به دليل «ناب» نبودن با عنادی متفرعنانه رد می کردند، يا ساده انگارانه به «بوروکراتيسم و توتاليتاريسم» رهبران حواله می دادند، نمی افتد.

 

در شرايطی که کار مارکس و مارکسيسم تمام شده تلقی می شد؛ در شرايطی که به کمونيسم تحت نام «توتاليتاريسم» حمله می شد و انقلاب های کمونيستی قرن بيستم را که سرفصل رهائی بشريت از نظام آدمخوار سرمايه داری بودند، «فاجعه بشری» می خواندند؛ اين برنامه به دفاع از مارکسيسم و تجارب سوسياليستی قرن بيستم برخاست. در شرايطی که اصل انقلاب قهرآميز، ضرورت رهبری انقلاب کمونيستی توسط يک حزب کمونيست متکی بر تئوری های کمونيستی، تئوری «دولت» به مثابه ابزار ديکتاتوری يک طبقه بر طبقه ای ديگر، به مثابه «آرائی کهنه» انگاشته می شد، برنامه بر اعتبار علمی آنان تاکيد می کند. در شرايطی که استفاده از واژه ی «امپرياليسم» حتا توسط کسانی که خود را «کمونيست» می ناميدند تقبيح می شد، برنامه بر اعتبار تحليل لنين از تکامل سرمايه داری به عصر سرمايه داری امپرياليستی و مفاهيم منتج از آن برای مبارزه طبقاتی و انقلاب، تاکيد می گذارد.

 

 اهميت اين برنامه همچنين در آن است که برای اولين بار در جنبش کمونيستی ايران خدمات مائوتسه دون در زمينه ی تکامل تئوری های کمونيستی را به درستی تبيين می کند و به اين ترتيب با دو گرايش بورژوائی درون جنبش چپ ايران مرزبندی می کند: از يکسو، با جريان های شبه - توده ای که تلاش کرده اند مائوتسه دون را بعنوان يک ناسيوناليست چينی و انقلاب سوسياليستی چين را تحت عنوان يک انقلاب  دهقانی دفن کنند. و از سوی ديگر با جريانات بورژوا دموکرات که همواره تلاش کرده اند تئوری های مائوتسه دون را مساوی با تئوری «اتحاد با بورژوازی خودی در مقابل امپرياليسم» قرار دهند و يا اينکه تئوری های وی را محدود به حل مسئله انقلاب در کشورهای نيمه فئودالي- نيمه مستعمره و تدوين استراتژی انقلابی «جنگ خلق» کنند. برنامه، در تمايز با اين ها روشن می کند که مائوتسه دون علاوه بر بکار بست خلاقانه ی مارکسيسم در شرايط يک کشور نيمه فئودال نيمه مستعمره و رهبری پيروزمندانه ی يک انقلاب سوسياليستی در آن؛ در مواجهه با واقعه ی تکان دهنده ی احيای سرمايه داری در شوروی توانست قوانين ادامه ی مبارزه طبقاتی تحت ديکتاتوری پرولتاريا را کشف کند و به اين ترتيب بدنه ی تئوری های مارکسيستی را در جوانب مهمی تکامل دهد. برنامه روشن می کند که تکاملات مائو صرفا اضافاتی بر تکاملات قبلی نيست بلکه مستلزم گسست وی از الگوی ساختمان سوسياليسم در روسيه و نظريه ها و متدولوژی استالين بود.

 

برنامه تلاش می کند پاره ای نقاط ضعف دولت های ديکتاتوری پرولتاريا در روسيه و چين را شناسايی و نقد کند. برای مثال، به نقد سياست های شوروی سوسياليستی و چين سوسياليستی در زمينه ی حل تضاد ميان منافع کشور سوسياليستی با گسترش انقلاب جهانی می پردازد و خط صحيح تری در زمينه ی انترناسيوناليسم پرولتری پيش می گذارد. (1)

اين ها، اهم نقاط قوت بخش اول برنامه ی حزب می باشند. با اين وصف، برنامه از ضعف های مهمی رنج می برد. در يک نگاه کلی به بخش اول برنامه ميتوان گفت که کلا تمايلی ندارد به پرسش هائی كه شكست چين طرح كرده است، بپردازد و از کنار اين مهم می گذرد. حتی در جمعبندی از دوره ی استالين بسيار مينيماليستی برخورد می کند و کمابيش خود را به گسست های مائو از استالين محدود می کند. برنامه بايد فراتر از دو تجربه ی تاريخی روسيه و چين برود و بر پايه ی جمعبندی از دستاوردها و کمبودها و خطاهای آن تجارب، الگوئی متفاوت تر و بهتر و انقلابی تر برای ديکتاتوری پرولتاريا ارائه دهد.

 

به طور مثال، برنامه به علل شکست و ابعاد بين المللی شکست «انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی» در چين سوسياليستی نمی پردازد. اين انقلاب، انقلابی بود برای مقابله با احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی - از طريق آگاه کردن صدها ميليون تن از توده ها نسبت به خطر احيای سرمايه داری و ماهيت متناقض حزب کمونيست که بخشی از رهبری آن دارای برنامه ی احيای سرمايه داری بود.(2) اما اين انقلاب پس از دهسال شکست خورد. بورژوازی نوين درون حزب توانست اهرم های قدرت دولت پرولتری را غصب کرده و سرمايه داری را به اين کشور بازگرداند و دگرگونی های بزرگ سوسياليستی را تبديل به ذخيره ی سرمايه داری جهانی کند. اين کشور تبديل به مشقت خانه و کارگاه عرق ريزان کارگران شد. و در سطح بين المللی از ذخيره ی انقلاب جهانی کمونيستی تبديل به ذخيره ی ضد انقلاب جهانی شد. اين واقعه ی تکان دهنده اثرات سوء خود را بر کل روند انقلاب های رهائی بخش در جهان گذاشت و دروازه ها را بروی رشد و گسترش سرمايه داری هار نئوليبرالی و جنگ های کريه امپرياليستی و بالاخره گسترش نفوذ بنيادگرايان دينی در ميان توده های مردم،  باز کرد.

  

برنامه از روبرو شدن با اين واقعيت پرهيز می کند و در را بروی درک عميق تر فرآيند انقلاب سوسياليستی و موانع و قوای محرکه ی آن در جهان امروز، باز نمی کند. برنامه، به دليل داشتن درک م.ل.م. (بخصوص درکی که مائوتسه دون از پيچيدگی های جامعه ی سوسياليستی تکامل داد) تمايز روشنی با درک های ساده انگارانه ی رايج در جنبش چپ ايران و جهان از ماهيت و فرآيند سوسياليسم دارد. با اين وجود، گرايش ِ دگماتيستی  فکر نکردن و روبرو نشدن با جوانب  منفی  تجارب کشورهای سوسياليستی  گذشته و نديدن ضرورت جمعبندی از آن ها و راهگشائی نظری، در برنامه ديده می شود. بطور مثال، در زمينه ی تضادهائی مانند: تضاد ميان حفظ دولت ديکتاتوری پرولتاريا و ممانعت از سرنگونی آن از يکسو، و از سوی ديگر، ايجاد حداکثر فضا و ميدان برای  مشاجره بر سر جهت گيری های جامعه و مخالفت با سياست های دولت سوسياليستی.

 

تضاد ميان حفظ ارگان های رهبری و تخصصی مانند حزب و ارتش از يکسو، و از سوی ديگر، درگير کردن فزاينده ی توده های مردم در اداره ی امور جامعه و باز کردن فضای تشکل و فعاليتِ بيرون از کنترل دولت.

 

تضاد ميان ميدان دادن به تنوع فکر و عمل در جامعه ی سوسياليستی از يکسو، و از سوی ديگر، حفظ انسجام و وحدت کشور برای مقابله با تهاجمات امپرياليستی.

 

تضاد ميان حفظ دولت سوسياليستی از يکسو، و از سوی ديگر، به خطر انداختن آن ( و به قولی «هزينه کردن آن») برای پيشروی انقلاب های سوسياليستی ديگر.

 

ما بايد با ديد و درکی بالاتر به آن تجارب نگاه کنيم تا بتوانيم الگوئی رهائی بخش تر از آن ها برای ساختن جوامع سوسياليستی آينده ارائه دهيم. (3) اين وظيفه ايست که در جنبش کمونيستی بين المللی توسط باب آواکيان (صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا) آغاز شده است. در مرکز «سنتز نوين تئوری های کمونيستی» ارائه ی الگوئی نوين از «دولت ديکتاتوری پرولتاريا» قرار دارد که تلاش می کند بر ضعف های گام های اوليه در استقرار چنين دولتی فائق آيد. (4)

 

تجربه ی دو کشور سوسياليستی شوروی و چين نشان داد که دوران گذار سوسياليستی، دورانی بس پيچيده و پر فراز و نشيب است که هم با موانع داخلی و جهانی روبروست و هم با فرصت های داخلی و جهانی. موانع داخلی آن تداوم زخم های بر جای مانده از جامعه ی کهن طبقاتی و افکار و عادات کهنه ی مربوط بدان است. سدهای جهانی اش آن است که در شرايط وجود يک يا چند کشور سوسياليستی، جهان کماکان در دست کشورهای سرمايه داری امپرياليستی قدرتمند است. اما از سوی ديگر، تضادها و گسل های بر جای مانده از جامعه ی طبقاتی گذشته (مانند تفاوت ميان کار فکری و يدي؛ تضاد ميان زن و مرد؛ تضاد ميان شهر و روستا و غيره) هر يک منبع و قوه ی محرکه ای برای برانگيختن توده های مردم به انجام «انقلاب در انقلاب» و عميق تر کردن دگرگونی های سوسياليستی در روابط اجتماعی و افکار حاکم بر جامعه اند. در سطج جهانی، نياز اکثريت مردم جهان به رها شدن از نظام ستم و استثمار سرمايه داری مهمترين گسلی است که دولت سوسياليستی می تواند بر آن تکيه کرده و موجبات گسترش انقلاب های کمونيستی در جهان را فراهم آورد. اين ها خطوط راهنمای تئوريک هستند که از درون تجربه بيرون آمده اند.  اما ميان تئوری با به عمل درآوردن آن جهشی در کار است که ساده نيست و نيازمند تلاش ها و فداکاری های عظيم در راه به ثمر رساندن موج نوين انقلاب های پرولتری است.

 

برنامه در مورد عملکرد دولت و حزب در جامعه ی سوسياليستی فرمان هائی صادر می کند بدون آنکه پيچيدگی ها را روشن کند و نشان دهد که اين رويکردها بر چه بستری از تناقض ها و چالش ها پيش خواهند رفت. برنامه به موضوعاتی چون رابطه ی دولت و حزب؛ دولت و ايدئولوژی و رويکرد دولت ديکتاتوری پرولتاريا با مخالفت و مخالفين و رويکرد نسبت به دين، می پردازد. اما خط و رويکرد خود را عمدتاً بر بستر مقايسه و پلميک با دولت  بورژوازی جلو می گذارد. در حاليکه بايد نشان دهد که دولتی کيفيتاً متفاوت از همه ی دولت ها در تاريخ جامعه ی طبقاتی است و هدف آن رفتن به سوی جامعه ايست که در آن دولتی نباشد. و نشان دهد که با وجود جامعه ای که تازه از نظام سرمايه داری گسسته و هنوز در آن طبقات و مبارزه طبقاتی هست؛ چگونه می خواهد جامعه را اداره کند که در آن از يکسو، اقتدار يک برنامه ی اقتصادی و اجتماعی معين اعمال شود و از سوی ديگر، جامعه سرزندگی وشادابی و گوناگونی خود را از دست نداده و دچار خفقان فکری نشود.

 

برای مثال، برنامه در مقابل انتقاد بورژوازی از كمونيست ها در مورد تک حزبی بودن نظام های سوسياليستی تا كنونی، از نظام «چند حزبی» در کشورهای سرمايه داری افشا گری می کند اما نمی گويد که بالاخره در دولت سوسياليستی آينده رقابت سياسی نقشی در تحرک بخشيدن به عرصه ی سياسی جامعه و آگاهی توده های مردم خواهد داشت يا خير؟ يا اين که در مورد رابطه ايدئولوژی و دولت به اين استدلال بسنده می کند که همه دولت ها ايدئولوژيک اند!. برنامه علاوه بر پلميک با دولت بورژوائی، بايد نقاط قوت و ضعف طبقه بين المللی خودمان در دو تجربه ی ديکتاتوری پرولتاريا در شوروی و چين را بررسی کرده و سنتز نوينی از دولت ديکتاتوری پرولتاريا ارائه دهد. يکی از ويژگی های دولت سوسياليستی که در برنامه تصريح شده اما بايد با ديدی انتقادی به آن نگريست وجود ايدئولوژی رسمی در دولت سوسياليستی است. برنامه می گويد، «دولت پرولتاريا دارای ايدئولوژی کمونيستی است» (5)

 

اعلام يک ايدئولوژی رسمی برای دولت سوسياليستی (چه به شکل ايدئولوژی کمونيستی و يا ايدئولوژی پرولتری) بازتاب درک غلطی از سوخت و ساز جامعه است. تعيين يک ايدئولوژی رسمی به معنای آن است که تمام سوخت و ساز جامعه همين است؛ گروه بندی های اجتماعی و تفکرات ديگر همه محو می شوند و در پرولتاريا استحاله پيدا می کنند!. هر چند ميان ايدئولوژی کمونيستی که پايه های علمی داشته و ارزش ها و باورهای مربوط به جامعه ای است که انسان ها با دست خود و در تعاون آگاهانه با يکديگر آن را می سازند، از يکسو؛ و ايدئولوژی رسمی دينی در دولتی مانند جمهوری اسلامی ، از سوی ديگر؛ چند سال نوری فاصله است. اما، تعيين ايدئولوژی رسمی برای يک دولت به معنای آن است که در عرصه ی ايده ها و توليدات هنری و سليقه ها همه بايد يکدست باشند. اين امر، فشاری بر روی دولت خواهد گذاشت که مرتبا استانداردهای اين ايدئولوژی را تعريف کند و در ميان شهروندان تبديل به منبعی برای رشد دوروئی و فقدان آزادی و راحتی خيال خواهد شد. تحميل چيزی که در واقعيت مادی پايه ندارد همواره به ضد خود بدل می شود.

 

اينکه ايدئولوژی پرولتری می تواند عامل مثبتی در کنار انقلاب پرولتری باشد به معنای آن نيست که بايد آن را بعنوان يک حقيقت ناب نهادينه کرد. جايگاه پرولتاريا در دولت سوسياليستی، برنامه ی اقتصادی و اجتماعی جامعه ی سوسياليستی که قطب نمايش حرکت به سوی استقرار جامعه ی کمونيستی درجهان است؛ و اينکه بقيه ی اقشار جامعه هم در مسير اين دگرگونی اجتماعی حرکت می کنند؛ پرولتاريا را نماينده آن گروه بندی های اجتماعی ديگر نمی کند. بلکه در تمام دوره گذار سوسياليستی با آنها دارای رابطه ی متمايز و ديالکتيکی است.  جامعه ی سوسياليستی، يک کل يکدست نيست. همين امر حد و مرزهائی را برای اين دولت تعيين می کند که بايد به آن احترام بگذارد.

 

آن بخش برنامه که به تشريح مارکسيسم - لنينيسم - مائوئيسم می پردازد، عليرغم اينکه نکات مهم و صحيحی دارد (بويژه تاکيدی که بر خدمات  مارکس و لنين و مائو در تکامل اين علم می کند) ولی ضعف هائی نيز دارد. بطور مشخص در مورد اينکه مارکسيسم علم است يا ايدئولوژی دارای فرمولبندی های التقاطی است. اظهاريه ای که برنامه از مائوتسه دون نقل می کند، بيان اين التقاط است: «کمونيسم، تنها ايدئولوژی رهائی بخش عصر ماست. کمونيسم سيستم کامل و واحدی از ايدئولوژی پرولتاريائی و در عين حال که نظام اجتماعی نوينی است که با هر سيستم ايدئولوژيک و نظام اجتماعی ديگر تفاوت دارد و کامل ترين، مترقی ترين، انقلابی ترين و منطقی ترين سيستمی است که تاريخ بشر تا کنون به خود ديده است.» (6) ايراد اين اظهاريه در آن است که صحبتی از اينکه کمونيسم علم است نمی کند و واژه ی ايدئولوژی را به جای علم به کار می برد. ايراد دوم، از برنامه است که بلافاصله نقل قول معروف مائو را تکرار نمی کند که، «مارکسيسم در بر گيرنده ( ديگر علوم) است ولی جايگزين آن ها  نيست». بنابراين بايد گفت: کمونيسم در عين حال که نظام اجتماعی نوينی است؛ در عرصه ی بينش و متد نيز، پيگيرترين، کامل ترين و جامع ترين بينش و متد علمی است که تاريخ بشر تا کنون به خود ديده است؛ ولی به معنای آن نيست که هرکس نسبت به اين بينش و متد علمی آگاه است و آن را به کار می برد، خودبخود حقيقت را در دست دارد و بالعکس. بلکه حقيقت از جانب هر کس، و دارنده ی هر بينش و متدی، ارائه شود بايد پس از اثبات آن توسط ابزارهای علمی، به رسميت شناخته شود.

 

کمونيست ها مانند هر گرايش سياسی و اجتماعی ديگر دارای ايدئولوژی هستند که مجموعه ای از ارزش ها و معناها و باورهای اخلاقی منطبق بر جامعه ای است که برايش مبارزه می کنند. اما مارکسيسم نه مجموعه ای از ارزش ها و معناها و باورهای اخلاقی بلکه مجموعه ای از قوانين گرايشی مربوط به جامعه ی طبقاتی و راه های تغيير انقلابی آن و متد علمی شناخت است.

 

حزب ما همواره بر روی واژه ی مارکسيسم - لنينيسم- مائوئيسم به عنوان واژه ای که به خوبی بدنه ی علمی تا کنون تکامل يافته ی مارکسيسم را بازتاب می دهد، تاکيد کرده است. ما اين تاکيد را برای مقابله با دو گرايش غلط لازم می دانستيم: در مقابله با درک مذهبی از مارکسيسم (که گويا کلام مقدسی است که يکبار برای هميشه به دنيا  آمده است و نيازی به مراحل تکاملی بعدی نداشته است) و هم در مقابله با موج انحلال گری که پس از احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی در جنبش کمونيستی جهان رشد کرد در دهه های 1980 و 1990 شدت بيسابقه ای گرفت و آماجش منحل کردن مراحل تکاملی مارکسيسم توسط لنين و مائوتسه دون (بخصوص تکاملات مائوتسه دون) بود. در مقابل اين موج ضد کمونيستی، حزب ما دفاع ماترياليست ديالکتيکی از تکاملات تئوريک مارکسيسم و تجربه ی انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم در شوروی و چين را در پيش گرفت و آن را به عنوان خط تمايزی ميان کمونيسم و رويزيونيسم (گرايشات بورژوائی در زير نقاب کمونيسم) تعيين کرد.

 

پلنوم ششم کميته ی مرکزی در عين تاکيد بر جنبه ی عمدتا درست اين نگرش جنبه ی نادرستی نيز در آن می بيند که به اين ترتيب نقد می کند: اولا، اين واژه که برای تاکيد بر بدنه ی تا کنون تکامل يافته ی علم مارکسيسم بود، در شرايطی که اين علم بايد تکامل يابد تبديل به واژه ای ايستا می شود. ثانيا، پسوند «ايسم» گرايش به نهائی ديدن يک فرآيند تکاملی را بازتوليد می کند و به اين معنا خصلت عميقاً پوينده ی علم کمونيسم را بازتاب نمی دهد.

 

برنامه در مورد طبقه کارگر و رسالت تاريخی آن کمابيش درک های گذشته ی جنبش کمونيستی را منعکس می کند بدون آنکه تلاش کند اين درک ها را صحيح تر و علمی تر ارائه دهد؛ ارتباط درونی و کنش اين طبقه و سوخت و ساز آن را با ديگر روابط اجتماعی  که توده های مردم را در سلسله مراتب اجتماعی دسته بندی می کند (از همه مهمتر روابط اجتماعی ستم بر زن) را نشان دهد؛ و تفاوت کيفی مبارزات انقلابی طبقه ی کارگر برای رهائی بشريت را با جنبش کارگری به مثابه جنبشی برای کارگران را نتيجه گيری کند.

 

برنامه، به ضرورت تکامل تئوری های مارکسيستی در زمينه های گوناگون اشاره نمی کند - بطور مثال در زمينه ی رهائی زنان که از موضوعات مهمی است که فمينيست ها کمبود تئوری های مارکسيستی را به چالش کشيده اند. هر چند حزب ما در زمينه ی تلاش برای تکامل اين تئوری ها پيشرو بوده است (7) اما برنامه انعکاسی از آن را ندارد.

 

در پرتو نابودی محيط زيست توسط کارکرد نظام سرمايه داری، بايد نگاهی دوباره به بحث «کمونيسم يعنی وفور همگانی» بيندازيم. به اين معنا که اين «وفور» به معنای غارت طبيعت نيست. وفوری كه جامعه بورژوائي- در كشورهای پيشرفته سرمايه داری ارائه می دهد- به نابودی محيط زيست منجر شده است. وفور در جامعه كمونيستی نمی تواند اينگونه باشد. حفظ محيط زيست به رابطه ديالكتيكی انسان با طبيعت مربوط است. وحدت اضدادی در اين رابطه موجود است که نبايد ناديده گرفت. ناديده گرفتن اين رابطه در برنامه ريزی اقتصادی شوروی در دوران  استالين کاملا مشهود است که به فجايع زيست محيطی نيز منجر شد.

 

در زمينه ی مختصات دولت سوسياليستی، برنامه عمدتاً بر تحولات اقتصادی تاکيد کرده و به نقش روبنای سياسی و ايدئولوژيک و فرهنگی در پيشبرد جامعه ی سوسياليستی و مقابله با چالش های تداوم اثرات نظام طبقاتی کهن، بهای کافی نمی دهد. می توان گفت اين نشانه ای از گرايش های غالب در جنبش کمونيستی است که «اقتصاد» را کليد سحرآميز ساختمان سوسياليسم می دانست و درکی مکانيکی از رابطه ی ميان زيربنا و روبنای جامعه داشت. و بطور کلی به نقش نسبتا مستقل روبنای سياسی و ايدئولوژيک و فرهنگی جامعه چه در تداوم نظام های کهنه طبقاتی و چه در سرنگون کردن آن ها بهای کافی نمی داد.

 

يکی از اشکالات برنامه آن است که مابين سندهای برنامه ی يک حزب و قانون اساسی دولت سوسياليستی آينده تفاوتی نيست. اين دو سند ضرورتا بايد جدا باشند زيرا اين دو، پروسه ی واحدی نيستند. برای روشن کردن مختصات جامعه ی سوسياليستی که در پی سرنگونی انقلابی نظم موجود مستقر خواهيم کرد لازم است قانون اساسی جامعه ی آينده (حداقل به صورت طرحی پيشنهادی) تدوين شود و به حول تدوين آن حرکتی الهام بخش در ميان کمونيست ها و توده های مبارز و پيشرو دامن زده شود.

 

ادامه دارد ...

نقد بخش دوم برنامه حزب در شماره ی آينده منتشر خواهد شد.

 

توضيحات:

 

1- ديدگاه برنامه در اين زمينه ها کاملا تحت تاثير بازبينی های انتقادی باب آواکيان از اين تجارب بوده است. باب آواکيان بر بستر اين جمعبندی ها و تحليل از انقلاب جهانی پرولتری به مثابه يک پروسه ی واحد جهانی، درکی به مراتب علمی تر و انقلابی تر از «انترناسيوناليسم پرولتری» ارائه کرد. رجوع کنيد به صفحات 108 – 100 برنامه حزب كمونيست ايران (م ل م).

2- اين برنامه تحت عنوان «4 مدرنيزاسيون» از سوی رهبران امروزی حزب کمونيست چين که در واقع بورژوازی نوين در جامعه ی سوسياليستی بودند و در حزب کمونيست لانه کرده بودند پيش گذاشته شده بود. اين جناح در سال 1976، پس از مرگ مائوتسه دون، موفق به سرنگون کردن کمونيست های انقلابی حزب شد و خود قدرت را به کف گرفت و برنامه ی 4 مدرانيزاسيون را با همکاری آمريکا بطور کامل به اجرا گذاشت.

3-  در اين باره به مقاله ی «كمونيسم بر سر دو راهي: پژمردگی يا شکوفايي!، خطاب به کمونيست های ايران » در شماره 49 نشريه ی «حقيقت» رجوع کنيد.

4-  رجوع کنيد به «تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم- سنتز نوين باب آواکيان چيست؟» بخش چهارم – در همين شماره نشريه حقيقت

5-  رجوع كنيد به صفحه  72 برنامه 

6-  نقل از مائو در صفحه 30 برنامه

7- رجوع کنيد به مقالات منتشر شده در شماره 39 نشريه «حقيقت»

 


گذشته و آينده كمونيسم در پرتو سنتز نوين - انقلاب اكتبر  

 

بخش اول

 

 پس از كمون پاريس، با پيروزی انقلاب اكتبر روسيه در سال 1917 دومين تجربه ی ديكتاتوری پرولتاريا به ثمر رسيد. اين انقلاب كه تحت رهبری حزب بلشويك و لنين به پيروزی رسيد، چهره جهان را تغيير داد و گسترده ترين و عميقترين تاثير را بر وقايع قرن بيستم گذاشت. رد پای اين انقلاب را می توان در تمامی وقايع سياسی آن  قرن ديد. بطور مثال برای بررسی قدرت گيری سلسله پهلوی در ايران (با حمايت امپرياليسم انگليس) و «رفرم های» رضا خانی مانند «كشف حجاب»؛ يا اينکه در دهه های بعد، ضرورت کودتای 28 مرداد 1332 برای امپرياليست های آمريکا؛ بايد به تاثيرات ماندگار انقلاب اکتبر بر صحنه ی جهانی رجوع کرد. تاثيراتی كه هنوز پس از گذشت 93 سال احساس می شود.

 

اين انقلاب آگاهانه ترين و سازمان يافته ترين جنبش انقلابی را در جهان خلق كرد و به سرعت -  در مدت سی تا چهل سال -  در سطح جهانی گسترش  يافت و مستقيما زندگی يك سوم از مردم دنيا را در اروپای شرقی و چين تحت تاثير خود قرار داد.

 

در اين نوشتار و بخشهای بعدی آن، ما به دستاوردهای انقلاب اكتبر و محدوديت های تاريخی تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروی می پردازيم. همچنين به اشتباهاتی كه كمونيست ها در جريان ساختن جامعه نوين مرتكب شدند، اشاره خواهيم كرد. هدف ارائه جمعبندی از تمامی لحظات و جزييات مراحل مختلف اين انقلاب و ساختمان سوسياليسم در شوروی نيست. ما نمی خواهيم در سطح جمعبندی صرف از رويدادهای تلخ و شيرينی كه اين انقلاب از سر گذراند توقف كنيم. يا در سطح همان مبارزات خطی كه حزب بلشويك در پروسه ساختمان سوسياليسم از سر گذراند (مانند مبارزات در مورد سياست نوين اقتصادی موسوم به نپ يا اشتراكی كردن مزارع و امكان پذيری ساختمان سوسياليسم در يك كشور و ...) باقی بمانيم. آن مبارزات خطی از اهميت تاريخی بسياری برخوردار بوده و هر يك بيان تلاش های طبقه ما برای حل معضلات ساختن جامعه نوين بودند. شک نيست که با نگاه امروز بهتر می توان جهت های درست يا نادرست خط مشی های مطرح در آن دوران را تشخيص داد و با فاصله تاريخی كه ايجاد شده و در پرتو تجارب پيشرفته تر ساختمان سوسياليسم در چين دوره ی مائو؛ بهتر می توان جوانب تاريك و روشن هر يك از مبارزات مهم خطی كه حزب بلشويك از سر گذراند را فهميد. امروزه با تكيه به «سنتز نوين» و چارچوبه تئوريكی كه باب آواكيان طی سی سال اخير با جمعبندی از دو تجربه ی بزرگ ساختمان سوسياليسم در شوروی و چين ارائه داده، كامل تر و همه جانبه تر می توان از اين دو انقلاب بزرگ درس گرفت. (1)

 

انقلاب اكتبر نقش خود را در تاريخ ايفا كرد. مسئله تكرار دوباره آن نقش نيست - کاری که شدنی نيست. بلكه بكار گيری درس های آن برای سازمان دادن انقلابی عميق تر و ساختن جامعه ی سوسياليستی پيشرفته تر است. به سرانجام رساندن اين وظيفه به مقدار زيادی وابسته به آن است كه دريابيم طبقه ما در جريان ساختن اولين جامعه ی سوسياليستی با چه تضادهايی روبرو بود و چگونه به آن چالش ها جواب داد؛ چه دستاوردها و كمبودهايی در حل آن تضادها داشت؛ ماهيت اشتباهات چه بود و کدام مفاهيم تئوريک و متدهای نادرست غالب در جنبش كمونيستی، به اين اشتباهات پا دادند؟ سرانجام اينكه در پروسه ی آن پراتيك عظيم، بدنه ی علم كمونيسم چگونه و در چه زمينه هائی تكامل يافت؟

 

تنها از اين طريق می توان از پيروزی و شكست اين تجربه بزرگ درس گرفت و درسهايش را به سلاحی برنده برای حال و آينده بدل كرد. اين كار بدون هم افزائی يک ديد گسترده ی تاريخی با موشكافی فعال و انتقادی در بررسی اين تجربه مهم  و نقاط  عطف تعيين كننده اش  ناممكن است. منحل كردن و بدور ريختن كليت اين تجربه و يا دفاع دگماتيستی از کليت آن بدون ديدن جوانب نادرست و گاه فاجعه بار فرعی اش، چيزی جز گيجی و سردرگمی ببار نخواهد آورد و بر بحران جنبش كمونيستی خواهد افزود.

 

بورژوازی بين المللی با تمام قوا تلاش کرده به همگان بقبولاند كه انقلاب اكتبر يك فاجعه بود و رنج و مرارت بيشماری برای مردم شوروی و جهان ببار آورد. البته انقلاب همواره برای بورژوازی فاجعه محسوب می شود بويژه انقلاب پرولتری كه كه بطور جدی  نظم  بورژوايی را به مصاف می طلبد. فاجعه ناميدن انقلاب اكتبر در عين حال طريقی است برای رد گم كردن و پنهان كردن فجايع واقعی و بزرگی كه مسبب اصلی آن بورژوازی بود. غالبا در «اسناد تاريخی» بورژوازی و مكتوبات ميرزا بنويس های تازه به دوران رسيده از آمار چند ميليونی كشته، زخمی و اسير مردم روسيه در جريان جنگ جهانی اول خبری نيست.

 

 از صدها هزار نفری كه در جريان جنگ داخلی روسيه كشته شدند نشانی نيست. جنگی كه با حمايت رسمی و آشكار 14  كشور امپرياليستی به دولت نوپای سوسياليستی تحميل شد. از 22 ميليون نفری كه در جريان جنگ جهانی دوم در شوروی كشته شدند (يعنی ده درصد كل جمعيت كشور) خبری نيست. برای قضاوت علمی در مورد انقلاب اكتبر، نخست بايد انقلاب را نسبت به همان دوره و زمانه بسنجيم. اينكه چه شرايطی  بر جهان و روسيه تزاری حاكم بود، مردم روسيه تحت چه شرايطی زندگی می كردند و انقلاب اكتبر پاسخ به چه ضرورتی بود. سپس به اقدامات راديكالی كه انقلاب اكتبر سازمان داد و نتايجش نگاهی افكنيم و دلايل شكست - و همچنين زمان شكست -  آن را بشكافيم (2)

 

هر تاريخ پژوه بيطرفی با اندك مطالعه در مورد دستاوردهای انقلاب اكتبر می تواند دريابد چگونه پيشرفته ترين معيارهای ترقی خواهی در جهان امروز در زمينه های مختلف اجتماعی برای نخستين بار توسط اين انقلاب به پيش گذاشته شد و بدان عمل شد. برای مثال تا آن زمان هيچ انقلابی رهايی زن و ملل تحت ستم  را در دستور كار و برنامه سياسی خود قرار نداده بود. انقلاب اکتبر  مترقی ترين قوانين را در اين زمينه تصويب كرد و به اجرا گذاشت. در ادامه نوشتار به  اين دستاوردها باز خواهيم گشت. اما قبل از آن لازمست به موقعيت جهان و روسيه در مقطع انقلاب اكتبر، نظر افكنيم. 

 

انقلاب اكتبر در شرايطی به وقوع پيوست كه جهان يکی از تيره و تار ترين ايام خود را سپری می كرد. يعنی دوران جنگ جهانی اول. جنگ خونينی که با استفاده از تكنولوژی های تسليحاتی مرگبار بزرگ ترين قتل عام های تاريخ را شرمنده کرد. جنگی كه بيش از 20 ميليون كشته و مجروح بر جای گذاشت.  در مقام مقايسه می توان از بزرگترين جنگ نيمه دوم قرن نوزدهم  يعنی جنگ پروس و فرانسه (در آستانه ی كمون پاريس) كه  150 هزار تن  كشته از خود بجای گذاشت نام برد. بی جهت نيست كه تاريخ نگاران ازمقطع جنگ جهانی اول به عنوان عصر فاجعه نام می برند.

 

كشور انگليس طی آن جنگ، نسل  زير سی سال خود (حدود نيم ميليون نفر) را از دست داد و يك چهارم دانشجويان زير 25 سال اكسفورد و كمبريج در اين جنگ كشته شدند. آلمانی ها تنها در تهاجم دو ميليون نفره خود در «وِردن» در فوريه تا ژوييه سال 1916 يك ميليون نفر تلفات دادند. انگليسی ها فقط در يكی از تهاجمات خود 420 هزار كشته دادند. جنگ جهانی اول برای روسيه  پنج و نيم ميليون كشته، زخمی و اسير به ارمغان آورد. مردم كشورهای اروپايی، گروه گروه، در ميدان های جنگ سلاخی می شدند. جان آنان  برای حاكمان جهان  پشيزی نمی ارزيد. (3)

 

اما معضل فقط خونريزی بی وقفه از پيكره مردم اروپا نبود. معضل جدی تر اين بود كه نيروهای ترقی خواه و حتی جنبش كمونيستی (تحت نام انترناسيونال دوم) در مقابل آن جنگ و كينه و نفرت ملی كه توسط بورژوازی تبليغ و سازماندهی می شد، سر فرود آورده بودند و در دفاع از منافع بورژوازی خودی بكلی از اهداف رهائی بخش دست شسته بودند. سردرگمی  و پريشانی سراسر جهان را فراگرفته بود. عصر فاجعه، عصر نا اميدی نيز بود. كسی تصور نمی كرد كه بشريت بتواند از فلاكت و خفت و از خون و كثافت آن جنگ سر بلند كند.

 

در چنين بحبوبه ای بود كه انقلاب فوريه 1917 اتفاق افتاد و طی آن تزار سرنگون شد و قدرت دوگانه ای (تحت عنوان شوراهای كارگران وسربازان) و دولت كرنسكی (متشكل از احزاب بورژوازی  و احزاب خرده بورژوا) شكل گرفت. پس از هشت ماه مبارزه طبقاتی حاد و گذر از وقايع مهم و گوناگون سرانجام حزب بلشويك تحت رهبری لنين توانست قيام اكتبر را سازمان دهد و قدرت سياسی را به كف آورد. بدين ترتيب نه تنها برعصر فاجعه پايان نهاده شد بلكه اميد و خوش بينی نسبت به رهايی از نظام دهشتناک سرمايه داری  مناطق وسيعی از جهان را در بر گرفت.

 

لنين و حزب بلشويك در جريان انقلاب فوريه 1917 اقليتی ناچيز را تشكيل می دادند و هنوز از نفوذ زيادی در ميان مردم برخوردار نبودند. علت دست يابی لنين و حزب تحت رهبری اش، به چنين پيروزی بزرگی را بعدا بررسی خواهيم کرد.

 

اما  برای تشخيص اينكه واقعا چه چيزی تكميل كننده ی فجايع ناشی از جنگ جهانی اول بود، لازمست بدانيم خود جامعه ی روسيه بر پايه چه فجايعی سازمان يافته بود. كشور روسيه  به نسبت ديگر كشورهای اروپايی بسيار عقب مانده بود؛ صنعت رشد ناچيزی كرده بود. چهل درصد سرمايه گذاری ها متعلق به خارجی ها بود. در آمد سرانه ملی نسبت به آمريكای آن زمان 8 تا 10 بار كمتر بود. حدود هشتاد درصد از جمعيت 150 ميليونی روسيه در روستاها زندگی می كردند و اسير روابط ماقبل سرمايه داری (ارباب و رعيتی) بودند. دهقانان عمدتا از خيش استفاده می کردند. 60 درصد زمين های تحت اجاره ی دهقانان، متعلق به ملاكان بزرگ بود. هر ملاك بزرگ تقريبا 300 برابر خانوار دهقانی زمين داشت. 30 هزار ملاك همان قدر زمين داشتند كه ده ميليون خانوار دهقانی. هنوز بخش مهمی از دهقانان وابسته به زمين بودند و همراه با قباله زمين خريد و فروش می شدند. زندگی روزمره مردم در اسارت خرافات و مذهب بود. روستائيان زمان بذر پاشی را برحسب روزهای مقدس مذهبی تعيين می کردند. کتک زدن زن در ميان آنان امری معمول بود. تا سال 1903 تنبيه بدنی مردم كاركن امری متداول بود. هر چند ميزان باسوادی طی سال های آغازين قرن بيستم در روسيه ناگهان گسترش يافت. اما تا سال 1897 تنها صد هزار تحصيلكرده مرد و شش هزار تحصيلكرده زن وجود داشت. در شهرها امراض فراگيری چون سل  زندگی اهالی را تيره و تار کرده بود. دو ميليون كارگر صنعتی كه بسياری به تازگی از روستاها كنده شده بودند با كمترين دستمزد (پس از كسر جريمه های زياد) و در بدترين شرايط در دخمه هايی تنگ و تاريك  12 - 10 نفره زندگی می كردند.

 

جامعه تحت حاکميت رژيمی بشدت خودکامه قرار داشت که برای حکومت از يک شبکه گسترده پليسی و زندان و جاسوسی استفاده می کرد. زبان و فرهنگ اقليت ها سرکوب می شد. روسيه زندان ملل بود. اقليتهای مذهبی مانند يهوديان و ملل تحت ستم (ملل غير روس مانند گرجی، ترکمن، ارمنی، آذری و ...) از هيچ حقی برخوردار نبودند. كاركنان ادارات اين مناطق از ماموران روس تشكيل می شد و  آموزش به زبان مادری ممنوع بود. هر از چندگاهی در گوشه و كنار كشور يهود كشی و قوم كشی براه می افتاد. تنها 650 ماده قانونی رسمی عليه يهوديان موجود بود.

 

تزار نماينده روسيه مقدس بود و نجبا تحت عنوان خواست خداوند حكومت می كردند. دربار تزار در پيوند با كليسای ارتدوكس مركز اشاعه خرافه و مذهب بود. در قطار تزار به اندازه يك نمازخانه كامل شمايل های ريز و درشت و طلسم های مختلف وجود داشت تا او را در جنگ عليه قدرت های ديگر ياری رسانند. سرنوشت شش سال آخر سلطنت تزار به پيشگويی های شياد انگلی به نام راسپوتين گره خورده بود. تا بدان حد كه تزار در انتصاب وزرا و باز و بسته كردن مجلس نمايندگان با اين «مرد خدا» مشورت می كرد.

 

امپراطوری روسيه كه در زمره كشورهای امپرياليستی بود نيروی نظامی قدرتمندی داشت. تزار دهقانان را بزور به سربازی می برد و کارگران را به گوشت دم توپ در جنگ های خود تبديل کرده بود. روسيه تزاری در سراسر قرن نوزده  و اوايل قرن بيست يكی از ستون های مهم ارتجاع جهانی بود و نقش مهمی در سركوب انقلاب ها و پيشبرد دسيسه های ارتجاعی در اروپا و آسيا داشت. بطور مثال، دخالت نظامی روسيه در ايران شکست انقلاب مشروطه را تسهيل کرد.

 

بلند پروازی های نظامی روسيه همراه با توسعه ی سرمايه داری بر متن مناسبات گسترده ی ماقبل سرمايه داری، كشور را در موقعيت متناقضی قرار داده بود. آزادی نيم بند دهقانان از قيود سرواژ (رعيت - نيمه برده ی وابسته به زمين) در سال 1861، اكثريت آنان را به يك نيروی انفجاری بدل كرد. مقاومت و مبارزه انقلابی طبقه كارگر (طبقه ای نسبتا قليل اما بشدت متمركز) و اشاعه پيشرفته ترين افكار انقلابی غرب در روسيه - مشخصا ماركسيسم - و سرانجام انقلاب 1905 هر چه بيشتر اين امپراتوری تزلزل ناپذير ارتجاع جهانی را به غولی پا گلين بدل كرد. فرارسيدن جنگ جهانی شرايط را برای فروپاشی قطعی اين غول پا گلين فراهم آورد. به قول لنين، صحنه گردان اصلی انقلاب روسيه جنگ جهانی بود.  اما آنگونه كه خواهيم ديد اين انقلاب بدون رهبری حزب بلشويك و تئوری های لنين پيروز نمی شد.

 

انقلاب اكتبر شرايط فوق را بالكل زير و رو كرد. اما اين پيروزی آسان بدست نيامد. دولت پرولتری جديد نه تنها اوضاع فاجعه باری را كه بر شمرديم به ارث برد بلكه از همان آغاز با جنگ داخلی خونينی روبرو شد. بلشويك ها زمانی قدرت را در دست گرفتند كه اقتصاد كشور در آستانه  فروپاشی بود. عليرغم تلفات بسيار در جنگ جهانی و مشكلات بيشمار ديگر، دولت پرولتری مجبور بود برای زندگيش مبارزه كند. بلشويك ها در دشوارترين شرايط ، انقلاب را رهبری كردند و از جنگ داخلی پيروز در آمدند. توده ها تحت رهبری بلشويك ها در اين جنگ قهرمانی های بزرگی از خود نشان دادند. همه مردم جهان انقلاب اكتبر را متعلق به خود می دانستند. چرا كه دريچه ای بروی آينده ای كيفيتا متفاوت گشوده بود. كارگران روسيه عميقا اعتقاد داشتند كه جهانی نوين خواهند ساخت. جهانی كه در آن «هيچ بودگان هر چيز گردند». در آن دوران كارگران ديگر كشورها بويژه كشورهای اروپايی كه در اثر مصايب جنگ اول و ورشكستگی سياسی دولتهای امپرياليستی در تب و تاب انقلابی بسر می بردند، فعالانه به دفاع از انقلاب اكتبر پرداختند و نقشی موثر در تشكيل ارتش سرخ ايفا كردند.

 

برای نمونه در بهار سال 1918 با شکل گيری ارتش سرخ بين 40 تا 90 هزار سرباز (يعنی حدود سی تا چهل درصد ارتش سرخ در آن مقطع) را كسانی تشكيل دادند كه از خارج از روسيه به صفوف اين انقلاب پيوسته بودند. گردان های انترناسيوناليستی با تركيبی از افسران و سربازانی از ملل مختلف بوجود آمد كه تا ديروز در برابر هم قرار داشته  و سرشار از كينه و نفرت نسبت به هم بودند. آنان اينك رفيقانه در كنار هم عليه بورژوازی و خلق جهانی نو می جنگيدند. كارگران مهاجر ايرانی ساكن قفقاز نيز نقش موثری در پيروزی انقلاب اكتبر در آن خطه داشتند. آنان گردان های چند هزار نفره برای دفاع از انقلاب اكتبرتشكيل دادند و فعالانه در جنگ داخلی شركت جستند. بسياری از آنان بعدها نقش مهمی در شكل گيری و گسترش جنبش كمونيستی در ايران ايفا كردند. (4)

 

انقلاب اكتبر تاريخساز بود - هم به خاطر معنايی كه برای مردم روسيه داشت هم به خاطر معنايی كه برای مردم جهان داشت و هم بخاطر معنايی كه برای طبقات حاكمه و نيروهای ارتجاعی جهان داشت. پس از آن، سرمايه داری ديگر نمی توانست مانند سابق به پيش رود. ديگر نمی توانست افسانه ی «جاودانگی» خود را بی چون و چرا جلوه دهد. با وجود گذشت 93 سال هنوز حجم عظيمی از تبليغات دولت های امپرياليستی و ارتجاعی جهان را قلب ماهيت انقلاب اکتبر تشکيل می دهد. بی جهت نيست كه دونالد رامسفلد وزير دفاع  كابينه بوش گفت، اگر در آن زمان همپالگی هايش می دانستند که پيروزی انقلاب اکتبر چگونه مسير تاريخ را عوض خواهد کرد، نبايد در کشتن لنين ترديد می کردند!

 

انقلاب اكتبر مانند كمون پاريس در زمينه های مختلف به اقداماتی بی سابقه دست زد. دولت پرولتری تمامی قوانين ارتجاعی دوران تزاريسم را ملغی كرد. طی بيانيه ای خطاب به حكومت ها و خلق های جهان خواهان صلح شد و فراخوان انقلاب به پرولتاريا و خلق های ستمديده جهان داد. كليه امتيازات استعماری كسب شده توسط روسيه امپرياليستی درسراسر جهان باطل شد، كليه قراردادهای ارتجاعی پنهانی روسيه با دول امپرياليستی ديگر افشا شد. طی فرمانی دست ملاكان از زندگی دهقانان بريده شد و زمين از آن دهقانان اعلان شد. دست بورژوازی از كليه صنايع بزرگ و معاش مردم كوتاه شد. دولت شوروی اولين دولت در جهان بود كه حق تعيين سرنوشت خلق ها و حق ملل در تدريس زبان های خود در مدارس و دانشگاه ها را به تصويب رساند. بسياری از ملل غير روس  كه دارای زبان نوشتاری نبودند، دارای الفبا شدند. اين حتی شامل ملت 200 هزار نفره كرد نيز شد. بودجه برای چاپ انبوه كتاب، مجله و روزنامه، فيلم و موسيقی اختصاص داده شد. بر اذيت و آزارهای ملی و مذهبی نقطه پايان نهاده شد.

 

برای اولين بار در تاريخ، دولتی به قدرت رسيد که نظام جنسيتی حاكم را بزير سئوال كشيد. طی فرمان های انقلابی كوتاه و قاطع حقوق زن و مرد در همه عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سياسی برابر اعلام شد. ممنوعيت ازدواج اجباری، آزادی سقط جنين، از ميان برداشتن تفاوت حقوقی ميان كودكان «مشروع» و «نامشروع»، برابری دستمزد ميان زن و مرد، رايگان شدن زايمان زنان در بيمارستان ها و آزادی همجنس گرايان به تصويب رسيد. در مناطق آسيايی، زنان را كه اسير روابط قرون وسطايی بودند، بسيج کردند تا روبنده و حجاب از سر بردارند و در آتش بسوزانند. برای اولين بار در تاريخ دول، زنی (الكساندرا كولنتای) سفير شد و زنی ديگر به مقام كميسر نظامی دست يافت ( شاعر و اديبی به نام لاريسا ريسنر كه فرماندهی نيروی دريای را در دريای خزر بر عهده داشت). (5) 

 

شايد امروزه اين اقدامات چندان بی سابقه و مهم به نظر نيايند. اما اهميت آن ها زمانی معلوم می شود كه با وضعيت ديگر كشورهای اروپايی در همان دوره مقايسه شود. برای مثال با كشور فرانسه كه سی سال بعد از انقلاب اكتبر به زنان حق رای داد و سقط جنين تا سال 1974 در اين کشور غير قانونی بود. به جرئت می توان گفت كه تنها پس از پيروزی انقلاب اكتبر بود كه افكار سنتی در مورد مسئله زن در جوامع غربی به چالش گرفته شد و زنان از حقوق بيشتری برخوردار شدند.

 

در فاصله ميان جنگ جهانی اول و دوم هيچ كشوری در زمينه رشد تناسب ميان تعداد دكتر و جمعيت به پای شوروی نرسيد. در همين دوره درصد سواد از 30 به 80 درصد در سال 1939 رسيد. دولت جديد در مدت كوتاهی بر بيماری های واگيرداری چون سل فائق آمد. پزشك انترناسيوناليست کانادائی، نورمن بسيون، كه بعدها در طول جنگ انقلابی چين هنگام خدمت پزشکی در ارتش سرخ،  جان باخت؛ در اواخر دهه ی 1920  از كانادا برای بررسی روش های درمان بيماری سل  به شوروی رفت. در آنجا دريافت که کمونيست ها با ايجاد تغييرات راديکال در روابط اجتماعی توانسته اند بيماری سل را از بين ببرند. به اين ترتيب، به برتری نظام سوسياليستی پی برد و کمونيست شد. (6)

 

به ديگر دستاوردهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شوروی در دهه بيست و سی ميلادی بيشتر خواهيم پرداخت. هر چند اين دستاوردها با ضعف های جدی همراه بودند اما کماکان نشان برتری نظام سوسياليستی را بر خود داشتند. مسئله فقط بر سر ميزان كمی دستاوردهای انقلاب اكتبر نيست. انقلاب اكتبر (همانند كمون پاريس) کاملا با انقلاب های پيش از خود متفاوت بود. زيرا انقلاب های پيشين يک نظام ستم و استثمار را بر جای يک نظام ستم و استثمار ديگر نشاندند. اما با شروع عصر انقلاب های پرولتری، برای نخستين بار در تاريخ، انسان ها آگاهانه و داوطلبانه دست به ساختن جامعه ای زدند که پايه هايش بر ستم و استثمار قرار نداشت. به تعبير ماركس در مورد انقلاب های كمونيستی، اين انقلاب شروع تاريخ واقعی بشر بود. 

 

اگر كمون پاريس علامتی بود كه فقط از آينده خبر می داد، اين بار دولت سوسياليستی (يا ديکتاتوری پرولتاريا) امكان و فرصت آن را يافت كه بيشتر دوام يابد و با معضلات و پيچيدگی های واقعی  بر سر راه ساختن جامعه آينده دست و پنجه نرم كند.

 

نقش تعيين كننده عنصر آگاهی

 

گرهگاه جهانی ناشی از جنگ جهانی اول، اوضاع روسيه را تحت تاثير خود قرار داد. بطور عينی كليه تضادهای نظام امپرياليستی در روسيه به هم گره خورده و به يك  اوضاع انقلابی پا دادند. از اين منظر روسيه به حلقه ضعيف امپرياليسم بدل گشت. اما برسميت شناختن اين واقعيت توسط جنبش كمونيستی پوششی شد برای كم رنگ كردن - و گاها ناچيز انگاشتن -  نقش تعيين كننده عنصر آگاهی در تدارك، شكل گيری و سرانجام  پيروزی اين انقلاب. در همان دوره كمونيست های كشورهای ديگر نيز با شرايط عينی مساعدی روبرو شدند. بطور مشخص در آلمان و مجارستان اوضاع انقلابی شكل گرفت ولی به پيروزی انقلاب نيانجاميد. عوامل اين شكست ها را نمی توان صرفا به قدرت كمی يا توان سازماندهی كمونيست ها در اين قبيل كشورها نسبت داد. ضعف عنصر ذهنی را بايد فراتر از اين نشانه ها دانست. دليل عمده  و ضامن پيروزی انقلاب اكتبر را بايد در تئوری های انقلابی هدايت كننده آن دانست. بدون دخالت گری آگاهانه و فعال عنصر ذهنی در روندهای عينی، اين انقلاب نيز شانسی برای پيروزی نداشت.

 

در انقلاب اکتبر، تئوری های انقلابی لنين از پراتيک پيشی جست. به اين دليل حزب بلشويک، تحت رهبری لنين توانست انقلاب اکتبر را سازماندهی و به پيروزی هدايت کند. اين يكی از مهمترين درس های انقلاب اكتبر است كه غالبا ناديده انگاشته می شود. به قول ماركس «قبل از آنكه نظم كهنه در عمل فرو پاشد ضروريست كه كليت باور تئوريك در مورد ضرورت دوام آن در اذهان فرو بپاشد.» روشن است كه همه مردم، هم زمان و در يک  سطح  و اندازه به اين آگاهی دست نمی يابند. اما بدون آنکه اعتقاد تئوريک به ضرورت و امکان درهم شکستن نظم کهنه در اذهان رهبران انقلاب و لايه ای از پيشروان طبقه كارگر شکل گيرد كسب پيروزی ميسر نيست. تدارك تئوريك انقلاب اكتبر اساسا توسط لنين - از مدتها قبل و همچنين طی پروسه جنگ جهانی و پس از انقلاب فوريه صورت گرفت و توسط حزب بلشويك در ميان توده های پيشرو فراگير شد.

 

ولاديمير ايليچ اوليانوف از زمانی كه لنين شد تاكيد كرد كه «بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد.» اعتقاد و وفاداری قدرتمندانه ی وی به اين حقيقت  بی نظير بود.  او به دنبال جنبش برای جنبش نبود. او نگفت اول جنبش براه می اندازيم بعد به سوی هدف می رويم. او نگفت اول پراتيک می کنيم و بعد تئوری هايش را روشن می كنيم. او مخالف سر سخت اين  منطق پراگماتيستی بود كه : «ره گويد چون ببايد رفت.» افکار  و كردار لنين فشرده اين جمله ی مانيفست بود كه «كمونيست ها همواره و همه جا منافع  كل جنبش را نمايندگی می كنند.» و از «شرايط و پيامدهای عام و نهايی آن درك روشنی دارند.» و بايد همواره نماينده آينده در حال باشند. و برای اينکه چنين باشند بايد نسبت به هدف و راه رسيدن به آن روشن باشند.

 

در سال 1902، لنين اين مفاهيم را در پرتو تجارب انقلابی روسيه و ديگر كشورهای اروپايی – مشخصا تجربه شكست كمون پاريس به دليل فقدان رهبری متشكل و آگاه – در كتاب تاريخی «چه بايد كرد» (1903) تكامل داد. به جرئت می توان گفت كه بدون اين كتاب (و بعدها دو اثر ديگر وی به نام «دولت و انقلاب» و «امپرياليسم، بالاترين مرحله سرمايه داری»)  انقلاب اكتبری در كار نمی بود.  «چه بايد کرد؟» حاصل مبارزه نظری لنين با مدافعان  «حركت خود انگيخته توده ها» بود. لنين وظيفه كمونيست ها را سر فرود آوردن در مقابل حركات خود انگيخته يا سمت سو دادن به آن ها در همان مسيری كه قرار دارند، ندانست. او خلاف جريان رفتن و منحرف كردن حركت های خود بخودی توده ها را مبنای وظايف كمونيستی قرار داد. (7)

 

لنين در عين اينكه به نقش تاريخ ساز مردم در پپشبرد تحولات تاريخی واقف بود؛ دركی رومانتيزه از نقش آنان نداشت. او بر توليد و باز توليد مدام گرايشات بورژوايی در مبارزات  اتحاديه ای كارگران انگشت گذاشت و از «تلاش و تقلای موجود در مبارزات خودبخودی كارگران برای رفتن به زير پر وبال بورژوازی» گفت. لنين تاکيد كرد كه اگر كمونيست ها با اين گرايش كه دائما در ميان توده ها، و توسط خود توده ها،  توليد و باز توليد می شود، مبارزه نكنند؛ قادر به ايجاد يک جنبش انقلابی در ميان آنان برای سرنگونی دولت بورژوازی نخواهند شد.

 

لنين بر پايه آموزه های ماركس و انگلس تاكيد كرد كه پرولتاريا بدون رهايی كل بشر رها نخواهد شد. فرق است كه اين طبقه به عنوان «معامله كننده نيروی كار با بورژوازی» مبارزه خود را به پيش برد يا به مثابه رها كننده ی بشر از شر جامعه ی طبقاتی. اين درك فرسنگ ها با درك های اكونوميستی و رفرميستی رايج (از گذشته تا به حال) در مورد نقش طبقه كارگر تفاوت دارد. كسانی كه كارگران را فرا می خوانند صرفا به فكر بدبختی ها و بيچارگی های روزمره خود باشند، هيچ آموزه رهائی بخشی در اختيار آنان قرار نمی دهند. لنين در مرزبندی با چنين ديدگاه های نادرستی بود كه بر مفهوم آگاهی سياسی و طبقاتی پرتو افكند. از نظر لنين آگاهی كارگران نمی تواند و نبايد محدود به وضعيت روزمره خود باشد، بلكه آنان بايد از موقعيت تمامی طبقات شناخت كسب كنند. از نظر وی كارگران بايد به گونه ای تربيت شوند كه به همه و هر گونه موارد خود سری، ظلم و زور ستم در جامعه از نظر گاه كمونيستی پاسخ دهند.

 

 تبيين همه ی اين مفاهيم تئوريك نقش تعيين كننده ای در تعليم طبقه كارگر و  تكامل حزب بلشويك ايفا كرد. تكيه به اين مفاهيم به معنای سازمان دادن عمل انقلابی  كيفيتاً متفاوت از پراتيک های رايج در جنبش «سوسيال دموکراسی» آن زمان بود. بويژه در قياس با روش ها و اعمال احزاب كارگری وابسته به انترناسيونال دوم.

 

بر پايه اين مفاهيم پيشرفته، لنين توانست طی سال ها تلاش نظری و عملی، «هسته مستحكمی» در ميان طبقه كارگر روسيه بوجود آورد. به اين معنا كه قشری از کارگران  به آگاهی کمونيستی و برنامه ی انقلاب کمونيستی مسلح شدند. اين هسته مستحكم كه در مقابل گرايشات خودبخودی رايج در ميان توده ها سر فرود نمی آورد و پرچم انقلاب را جسورانه بلند می کرد؛ ‌هراسی نداشت كه در اغلب موارد، در جامعه و در ميان طبقه كارگر در اقليت - گاهاً اقليت محض - قرار بگيرد. بلشويك ها در مقابل موج قدرتمند شوونيستی كه در اثر جنگ امپرياليستی در بين اهالی روسيه شكل گرفته بود، بهيچوجه سر فرود نياوردند.

 

فعالين بلشويک هنگام پخش اعلاميه های ضد جنگ مورد لعن و نفرين توده ها قرار می گرفتند و گاه كتك می خوردند اما از مواضع درست خود در قبال جنگ امپرياليستی دست نمی کشيدند و به اين ترتيب اقليتی را آگاه کرده و با خود همراه می کردند. نفوذ شوونيسم به حدی بود كه در آغاز جنگ از  15 ميليون نفری كه به ارتش فراخوانده شدند، فقط چند هزار نفر از خدمت سر باز زدند و خود را معرفی نكردند. در حاليكه مقامات دولتی انتظار يك ميليون فراری از خدمت را داشتند.

 

اين «هسته مستحكم» کارگران کمونيست حتی ابايی نداشت در ميان كارگران شورايي-كه پس از انقلاب فوريه  تحت نفوذ و رهبری منشويك ها و سوسيال رولوسيونرهابودند - نيز در اقليت باقی بماند و در مقابل «تلاش و تقلای خودبخودی آنان برای رفتن به زير بال بورژوازی» سر فرود نياورد. كارگرانی كه حول حزب بلشويك گرد آمدند در مقابل اين گرايش كه در جريان انقلاب فوريه 1917 به شكل واگذار كردن قدرت به بورژوازی ظهور كرده بود، ايستادگی كردند و به هيچ قيمتی و تحت هيچ شرايطی حاضر نشدند انگشت اشاره خود را از سمتی كه حقيقت قرار دارد، بر دارند. همانگونه كه مائو بعدها اظهار داشت، حقيقت همواره نخست توسط اقليتی كشف و ارائه می شود و بدون مبارزه ای جدی و خلاف جريان رفتن حقيقت كشف شده در ميان مردم فراگير نخواهد شد.

 

اين نگرش و پيشبرد مبارزه طبقاتی بر طبق آن، لنين و حزب بلشويك را از وسوسه ی تبديل شدن به يک «حزب توده ای» كه سال ها توسط رهبران انترناسيونال دوم تبليغ و ترويج می شد، دور نگهداشت. دست زدن به حداکثر تلاش برای خلق افكار انقلابی و صحيح در ميان توده ها، اقناع آنان و كسب نفوذ در ميان آنان در هر مقطع مبارزه طبقاتی متفاوت است با همراهی حزب پيشاهنگ با تمايلاتی که در ميان اكثريت مردم غالب است. تقلا برای گسترش پايه ی توده ای حزب در دوره های غير انقلابی، در را به روی رقيق كردن خط حزب و نهايتا قلب ماهيت آن باز می کند. و حزب تبديل به حزبی می شود که فقط در نام کمونيست و انقلابی است. اکثر احزابی كه به هر قيمتی تحت هر شرايطی خواستند «توده ای» بمانند يا بشوند با چنين سرنوشت شومی روبرو شدند.

 

بر اين راستا لنين همواره كيفيت را بر كميت ارجح می شمرد. از برتری يك عاقل در مقابل صد ابله سخن می گفت. او معتقد بود كه حزب بدون شبكه ای از انقلابيون حرفه ای (به معنای كسانی كه در امر انقلاب خبره هستند و زندگی خود را وقف آن كرده اند) و رهبری متمركز (که در اساس به معنای خط مشی مبارزاتی صحيح و واحد است)  قادر به ايفای نقش خود در تند پيچ های مبارزه طبقاتی نيست. کادرهای حزب بلشويک از آنچنان کيفيتی برخوردار بودند که در فاصله انقلاب فوريه تا اكتبر اين جمله بر سر زبان ها بود : «كافيست فقط پای يك بلشويك به هنگی برسد تا سربازان هنگ زير و رو شوند.» كسب اين كيفيت حاصل سال ها تلاش در تعليم فکری و عملی رهبران و كادرهای حزب از ميان روشنفكران و كارگران انقلابی بود. كمونيست هايی با قريحه و استعداد، كار آزموده و با يكديگر هماهنگ كه تلاش داشتند همواره در نقش تريبون سياسی مردم ظاهر شوند  نه منشی اتحاديه  كارگري؛ امری كه آنان  را قادر ساخت در مقاطع مختلف، پيچيدگی  های انقلاب و پتانسيل های انقلابی و متنوع موجود در جامعه را تشخيص دهند و متحد اصلی  پرولتاريا در انقلاب - يعنی دهقانان روسيه - را رهبری كنند.

 

كتاب «چه بايد كرد؟» نقشی كليدی در تدارك انقلاب اكتبر روسيه ايفا كرد. هنگامی که اين حقيقت را بدانيم آنگاه  بهتر می توانيم در مورد دلايل شكست انقلاب آلمان يا مجارستان به قضاوت بنشينيم. انقلاب آلمان شكست خورد زيرا رهبرانی چون رزا لوگزامبورگ آمادگی رويارويی با اوضاع انقلابی را نداشتند. آنان عليرغم قهرمانی های شان، زمانی كه می بايست وظايف ضروری در زمينه تدارك انقلاب را انجام دهند از آن سرباز زدند. مقاومت تاريخی شان در قبول تزهای كتاب «چه بايد كرد؟» پيشاپيش آنان را آسيب پذير کرده بود.

 

احتمالا برای بسياری از افراد كه در سال های آغاز قرن بيستم شاهد جدل های  رزا لوزكرامبورگ و لنين در مورد مفاهيم تشكيلاتی حزب پرولتری بودند؛ آن مشاجرات خسته كننده و بی ثمر به نظر می رسيد. شايد برای اغلب آنان قابل تصور نبود كه حمايت رزا لوكزامبورگ از نظرات منشويك ها در مقابل نظرات لنين در اين زمينه، نشانه ی دو آينده متفاوت برای انقلاب پرولتری بود: شكست يا پيروزی.  فرق است ميان سازمان دادن مقاومت كارگران عليه سرمايه داری با سازمان دادن پيكار كارگران برای سرنگونی سرمايه داری و كسب قدرت سياسی. هر چند لنين ِ دوران «چه بايد کرد؟» به  گسست های فكری بيشتری نياز  داشت تا بطور قطع انقلاب روسيه را به سوی  پيروزی هدايت کند اما مطالعه ی «چه بايد کرد؟» نشان می دهد که وی در راهی گام گذاشته بود که وی را به سوی گسست های بيشتر هدايت می کرد.

 

گسست لنين

 

شروع جنگ جهانی، به بحرانی عظيم در جنبش کمونيستی که آن زمان جنبش سوسيال دموکراسی نام داشت، دامن زد. جنبش كمونيستی كه وقف آرمان انترناسيوناليسم و ضديت با جنگ های ارتجاعی امپرياليستی بود ناگهان فرو پاشيد. زيرا موج ميهن پرستی و دعوت به اتحاد ملی تحت هدايت طبقات حاكمه، تمامی احزاب وابسته به انترناسيونال دوم را فراگرفت. ضربه چنان سخت بود كه لنين گمان برد كه نسخه ی روزنامه حزب سوسيال دمكرات آلمان كه در آن اعلان شده بود كه نمايندگان اين حزب در پارلمان به اعتبارات جنگی رای مثبت داده اند، جعلی است.

 

خيانت انترناسيونال دوم، لنين را به سختی تکان داد و او را مجبور كرد كه مفاهيم و چارچوبه های تئوريك جنبش كمونيستی آن زمان را مورد بازبينی جدی قرار دهد. جنگ و سياست های بورژوايی تمام فضای سياسی را اشغال کرده بود. نگرش «واقع بينانه» (و در واقع سطحی ) به اوضاع به اين نتيجه می رسيد که در چنان فضای هولناكی هيچ چيزی غير ممكن تر از انقلاب نيست. اما لنين شعار تبديل جنگ امپرياليستی ارتجاعی به جنگ داخلی انقلابی را فرموله كرد. پافشاری لنين بر امكان پذيری انقلاب، فقط يک امر ايدئولوژيك نبود. پابرجائی ايدئولوژيک وی نيز حاصل كنكاشی علمی در واقعيات عينی بود. اثر معروف او به نام «امپرياليسم، بالاترين مرحله ی سرمايه داری» حاصل اين کنکاش بود.  اما لنين، با تكيه بر ابزارهای فلسفی انترناسيونال دوم نمی توانست اين كتاب را خلق كند. او نه تنها از تفكر و متد فلسفی و درك های جاافتاده و رايج ميان ماركسيست های آن دوره می بايست گسست جدی  و همه جانبه ای می کرد، بلكه  اصول ماركسيسم نيز مورد  بازبينی قرار می گرفت. حاصل اين گسست تاريخی  لنين، ديالكتيك بهتر و ماترياليسم عميق تر بود؛ كه در يادداشت های فلسفی اش منعكس است. يادداشت هايی كه ثمره مطالعه ی مجدد ديالكتيك هگل - بطور مشخص علم منطق هگل - بود.

 

لنين پرچم مبارزه با رفرميسم، تدريج گرايی و جبرگرايی اقتصادی حاكم بر انترناسيونال دوم را برافراشت. از نظر کائوتسکی (يكی از رهبران كليدی انترناسيونال دوم) سرمايه داری خود بخود به سوسياليسم تكامل می يافت و طبقه كارگر حامل بی اراده ی اين تكامل بود در اين شيوه ی تفکر جائی برای دخالت گری و اراده ی آگاهانه ی انسان ها وجود نداشت. در اين شيوه ی تفکر، سياست همواره دنباله رو اقتصاد بوده و تکامل اوضاع، مسير از قبل تعيين شده ای را طی می کرد. در نتيجه (طبق اين شيوه ی تفکر) پارامترهای فعاليت انقلابی بايد توسط آنچه موجود است (بهتر است گفته شود، توسط آنچه به چشم ديده می شود) تعيين می شدند. امكان گسست، جهش های انقلابی و وقايع غير قابل انتظار و غير قابل پيش بينی جايی در اين تفكر نداشت.

 

لنين در پی مطالعات فلسفی نشان داد كه ماركسيسم انترناسيونال دوم، مفهوم كاذبی از كليت را پرورده كه در آن تضاد درونی نفی شده و كشف گرايشات متضاد، در همه پديده ها كنار گذاشته شده و تكامل به منزله كاهش، افزايش يا تكرار تصوير شده، نه به عنوان دگرگونی در نتيجه ی مبارزه ميان اضداد. دگرگونی ای كه با جهش ها و گسست ها رقم می خورد.

 

بعلاوه لنين بر رابطه ديالكتيكی بين عين و ذهن تاكيد کرد. ماترياليسم مكانيكی حاكم بر انترناسيونال دوم را نقد كرد و نشان داد كه در فعاليت سياسی، آگاهی و فعاليت انسان ها بخش جدايی ناپذير از فرايند دگرگونی است. كائوتسكی تحت عناوينی چون «حزب نيست كه انقلاب می كند بلكه فقط از آن سود می جويد» و «فروپاشی نظام سرمايه داری در اثر تكامل اقتصادی اجتناب ناپذير است» نيازی به دخالت گری فعال پرولتاريا نمی ديد و تاثير ذهن بر عين را ناديده می انگاشت. حال آنكه لنين تاكيد كرد كه «آگاهی انسان نه فقط جهان را منعكس می كند بلكه آن را می آفريند.» (8 ) در نتيجه ديوار چين عامل ذهنی را از عامل عينی جدا نكرده، بلكه ايندو عامل مدام در هم تداخل كرده و به يك ديگر تبديل می شوند.

 

عامل ذهنی (تا آنجايی كه ريشه در پويش های مادی داشته باشد) می تواند تاثيرات حيرت آوری بر اوضاع عينی و تكامل آن داشته باشد. به قول لنين «فعاليت انسان فعليت بيرونی را دگرگون می كند و قطعيت آن را بر می اندازد.» (9) ارزيابی درست و واقعی از «تناسب قوا» (تناسب قوای ميان طبقات در عرصه ی سياسی جامعه) زمانی ممكن می شود كه دخالت گری خلاقانه فاكتور ذهنی در اوضاع عينی در نظر گرفته شود. چرا كه همانطور كه ماركس تاكيد كرد انديشه ها هنگامی كه به مردم دست يابند به قدرت تبديل می شوند.دست يابی به اين تفكر ديالکتيکی و ماترياليستی عميق تر و علمی تر، لنين را قادر ساخت تا  در كتاب «امپرياليسم بالاترين مرحله سرمايه داری» تحليل كاملتر، همه جانبه تر و صحيح تری از تغييرات در جهان مادی (مشخصا گذر سرمايه داری از عصر رقابت آزاد به عصر انحصارات ) ارائه دهد و از  الگوهای جاافتاده در زمينه چگونگی تكامل انقلاب در سطح جهانی دست شويد.

 

تا قبل از انتشار كتاب امپرياليسم لنين، تحقيقات تئوريك  نسبتا زيادی در اين زمينه صورت گرفته بود كه تا حدود زيادی  واقعيات را منعكس می كردند؛ اما آنچه پژوهش لنين را متفاوت می كرد، تشخيص اين مسئله بود که با تبديل سرمايه داری به سرمايه داری امپرياليستی، در حرکت تضادهای ذاتی سرمايه داری (مشخصا در حرکت تضاد اساسی عصر سرمايه داری، يعنی تضاد ميان توليد اجتماعی و مالکيت خصوصی) تغييرات زيادی بوجود آمده است. بطور مثال، بحران های سرمايه داری، ديگر در سطح اين کشور و آن کشور سرمايه داری حل نمی شوند. بلکه به صحنه ی جهانی منتقل شده اند. و همين امر شکنندگی اين نظام را بيشتر کرده است. از سوی ديگر،  ترکيب طبقاتی کشورهای مختلف دستخوش تغييرات مهمی شده است که شکل گيری يک قشر اشرافيت کارگری در کشورهای سرمايه داری پيشرفته مهمترين آن است. مجموعه ی اين شرايط هم خطراتی را برای انقلاب پرولتری بوجود آورده و هم فرصت های عظيمی را  برای بيرون كشيدن پيروزی از كام اژدها.

 

گسست لنين نه تنها تفكر ماركسيستی را غنا بخشيد بلكه وی را در موقعيتی قرار داد كه بتواند ماترياليستی تر و ديالكتيكی تر به تكامل اوضاع بنگرد و ببيند که  چگونه فاكتورهای گوناگون می توانند دست به دست هم دهند و شرايط را بالكل عوض كنند و فرصت های غير منتظره ای را به ظهور رسانند. لنين با تكيه به چنين بينشی توانست جاده های جديد و غير منتظره پيشاروی تكامل جوامع را ببيند. او  خود را اسير باورهای پيشينی كه شروع انقلاب را در كشورهای پيشرفته سرمايه داری انتظار می كشيد يا دنبال تكرار سناريو انقلاب بورژوا دمكراتيك  1905 بود، نکرد. پاسخ لنين به مخالفان «تزهای آوريل» كه  مدام تكرار می كردند سوسياليسم بايد نخست از كشورهايی برخيزد كه صنعت پيشرفته تری دارند، اين بود «هيچ فردی نمی تواند بگويد كه كار را چه كس آغاز و چه كس تمام خواهد كرد!» اين پاسخ نه تنها ساده و قانع كننده بود بلكه  بيان گسست عميق او از تفكرات فلسفی تدريج گرايانه و قدر گرايانه ای بود كه بخش بزرگی از جنبش كمونيستی جهان را در آن مقطع به انحطاط كشاند.

 

تزهای آوريل

 

پس از انقلاب فوريه 1917، لنين از تبعيد به روسيه بازگشت و «تزهای آوريل» را که بطور خلاصه  برنامه ی سرنگونی دولت موقت و سازمان دادن انقلاب سوسياليستی بود ارائه داد. اين نظريه، همه - منجمله كميته مركزی حزب بلشويك - را تکان داد. لنين حتا در حزب خود در اقليت محض – تك نفره - قرار گرفت. از ديد بسياری، اين تزها نشانه بی مسئوليتی و ذهنی گرايی محض در اثر سال ها دوری از روسيه و حتی ديوانگی لنين بود. چرا كه كليه شواهد سياسی حاكی از تناسب قوای نامساعد بين بورژوازی و پرولتاريا برای پيشبرد انقلاب سوسياليستی بود. انقلاب فوريه موفق به  سرنگونی تزاريسم شد و يک «دولت موقت» با شراكت احزاب بورژوازی و احزاب خرده بورژوازی ( سوسيال رولوسيونرها و منشويك ها) تشكيل شد. اين دولت با تمام قوا تلاش می کرد شالوده های نظام تزاری را بدون تزار، حفظ کند. اكثريت كارگران  پشتيبان دولت موقت بودند و نسبت به احزاب حاكم در توهم بسر می بردند. هر چند اعضای حزب بلشويک در فاصله چند ماه پس از انقلاب فوريه، از چند هزار نفر به هشتاد هزار نفر رسيد كه قريب يك پنجم آن را كارگران ساكن پتروگراد تشكيل می دادند؛ اما اين حزب از نفوذ گسترده ای در سراسر كشور برخوردار نبود.

 

يکی از دلايل مهم در عدم پذيرش حرف های لنين از سوی اکثريت اعضا حزب بلشويک آن بود كه لنين 1917 ديگر لنين 1905 نبود. «تزهای آوريل» بيان فشرده گسست لنين از درک های گذشته در مورد انقلاب دموکراتيک نيز بود. لنين از گرايش جمهوريخواهی بورژوايی كه در ميان كمونيست ها رايج بود (كه در كمون پاريس هم رگه ی قدرتمندی داشت) گسست كرد. اين جمهوريخواهی در روسيه به اين شكل بروز يافته بود كه تا زمانی كه مرحله انقلاب دمكراتيك بورژوائی كامل نشود،  نمی توان صحبت از گذر به مرحله ديگر و برقراری ديكتاتوری پرولتاريا كرد.

 

 «تزهای آوريل» ناظر بر اين واقعيت بود که طبقه ی بورژوازی ليبرال روسيه حتا ظرفيت عملی کردن تحولات بورژوا دموکراتيک را ندارد.  تحليل از امپرياليسم نقش تعيين كننده ای بر افكار لنين داشت. لنين دريافت كه ظرفيت های بورژوازی برای شركت در انقلاب  دمكراتيك ديگر درچارچوبه يك كشور قابل سنجش نيست. در چارچوبه تاريخی - جهانی نقش اين طبقه به پايان رسيده است. در نتيجه، حل تضادهای بر جای مانده از دوران فئوداليسم نيز بر دوش انقلاب پرولتری قرار گرفته است و تنها در چارچوبه ديكتاتوری پرولتاريا می تواند پاسخ گيرد. (10)

 

اين درك نقش مهمی در تشخيص تضادهای مختلف جامعه و چگونگی رهبری ديگر طبقات تحت ستم و استثمار توسط پرولتاريا داشت. آن هم در جامعه ای كه  اكثريت جمعيتش را دهقانان تشكيل می دادند و شمار پرولتاريا محدود بود. لنين اهميت مسئله ی دهقانی را برای پيشبرد انقلاب پرولتری دريافت. كشف اين مسئله نقش تعيين كننده ای در پيروزی انقلاب پرولتری در روسيه داشت.

 

 پشتوانه تئوريك تزهای آوريل  كتاب «دولت انقلاب» بود. اهميت اين كتاب كه وضوح و اضطرار تاريخی در سطر سطر آن موج می زند و لنين قبل از ورود به روسيه مقدمات نگارشش را فراهم آورده بود، تعيين تكليف لنين با خود نيز است. اين كتاب تا قبل از پيروزی انقلاب اكتبر در سطح محدوی منتشر شد و معدودی از رهبران و كادرهای حزب آن را مطالعه كرده بودند. هيچ رهبر  و حزب انقلابی  بدون وضوح تئوريك نمی تواند يک انقلاب را رهبری کند. بدون روشنايی لنين بر سر مسئله دولت و ارائه سنتز نوين در اين زمينه بر پايه جمع بست از كمون پاريس و رجوع به آموزه های ماركس و انگلس مبنی بر ضرورت در هم شكستن كامل ماشين دولتی به جرئت می توان گفت كه حزب بلشويك به پای سازماندهی قيام مسلحانه در پتروگراد و مسكو نمی رفت.

 

جالب اينجاست كه در اين اثر، لنين آن انتقادی را كه در كتاب «دو تاكتيك  سوسيال دمكراسی در انقلاب دمكراتيكـ» (1905) به كمون پاريس كرده بود ديگر تكرار نمی كند. در آن جا گفته بود که كمون نتوانست «ميان عناصر انقلاب سوسياليستی و انقلاب دمكراتيك تمايز قايل شود»، زيرا كه «كمون وظايف مبارزه برای جمهوری را با وظايف مبارزه برای سوسياليسم خلط كرده بود.» لنين ديگر اينگونه نمی انديشيد. اين بار كمون پاريس در «دولت و انقلاب» به الگويی برای انجام وظايف دمكراتيك بجا مانده از عصر بورژوايی در چارچوبه ی ديكتاتوری پرولتاريا بدل شد.

 

لنين به حداکثر از اوضاع عينی برای نشان دادن ضرورت درهم شکستن نظم کهن و اضطرار آن، سود جست. نقشی كه جنگ امپرياليستی در زندگی كارگران، دهقانان و سربازان داشت، اين امر را تسهيل می کرد. اين جنگ به شكل فشرده ای ماهيت دولت موقت، ورشكستگی سياسی بورژوازی و افلاس احزاب حاكم را نشان می داد. لنين مصرانه بر اين نقطه ضعف دولت موقت – كه تحت فشار متحدين بين المللی اش می خواست جنگ را ادامه دهد - انگشت می گذاشت. دهشت های جنگ، مردم  را به سمت اتخاذ راه حل های انقلابی كمونيست ها، سوق  می داد.

 

اگر چه در ان شرايط هيچ كشور سوسياليستی وجود نداشت تا توجه توده ها را به خود جلب كند. اما در فرايند جنگ قشر پيشرويی از كارگران و سربازان انقلابی بوجود آمدند كه پايه اجتماعی خط لنين بودند. قشری كه توسط تبليغات انقلابی انترناسيوناليستی ضد جنگ (كه تنها توسط حزب بلشويك  صورت می گرفت) اشباع شده بودند. نه تنها لنين تجسم آمال و آرزوهای انقلابی اين قشر بود بلكه لنين نيز طول موج سياسی خود را با اين اقليت پيشرو هماهنگ می كرد. حزب بلشويك تحت رهبری لنين توانست مواضع اصولی خود را با روحيات، مهارت ها و قابليت های اين قشر پيشرو تركيب كند و تاكتيك ها و شعارهای صحيح برای جلب اكثريت توده ها طراحی كند. تاكتيك های مختلف و  شعارها و مطالبات گوناگون (مانند نان، زمين، صلح) توانست به حداكثر دولت موقت را افشا و منفرد كند و بر شور و شوق انقلابی مردم بيفزايد. استفاده بلشويك ها از تمامی مراحل مبارزه و تشخيص لحظات كليدی و پا فشاری بر مطالبات خاصی كه راه را برای براندازی دولت بورژوايی هموار كند، تا آن زمان در تاريخ بی نظير بود. بطور مسلم لنين و حزب بلشويك با شانس های استثنايی روبرو شدند كه كمتر انقلابی با آن روبرو می شود. مانند شرايط استثنايی كه جنگ جهانی اول بوجود آورد يا  كودتای نافرجام ژنرال تزاری كورنيلف عليه دولت موقت كه موجب شد بلشويك ها در پيشبرد اقدامات نظامی و تسليح توده ها از مشروعيت برخوردار شوند. اما اگر تدارك انقلابی موجود نبود، بدون شك شانس ها به هدر می رفتند. انقلاب اكتبر نشان داد كه بخت يار فكر تدارك ديده است. در اين تدارك، تفکر و تشکل لنينی نقش كليدی و تعيين كننده داشت. به اين معنا، انقلاب اكتبر بدون لنين به پيروزی دست نمی يافت. لنين تنها كسی بود كه حقايق مربوط به انقلاب پرولتری را در آن دوره ی تاريخی كشف و فراگير کرد. تنها به اين ترتيب می توان صحبت از نقش شخصيت در تاريخ كرد. البته توانايی او در پيشبرد مبارزه ی صريح، اقناع  و متحد كردن تمام كسانی كه می توانست متحد كند؛ روشن كردن نوك تيز عمل انقلابی بر پايه حقيقت كشف شده و سرانجام توانايی اش در تشجيع همگان به عمل انقلابی، مزيد بر علت شد.

زمانی كه خط مشی صحيح انقلابی توسط لنين پيش گذاشته شد، كليه كسانی كه واقعا خواهان انقلاب بودند، جانب وی را گرفتند و نقش او را به رسميت شناختند. بی جهت نبود كه اغلب رهبران و كادرهای صادق و انقلابی حزب بلشويك – عليرغم اختلافات اوليه – سياست های لنين را قبول كرده و با جان و دل و با فداكاری و قهرمانی بی نظير آن ها را به اجرا گذاشتند.  زمانی كه حقيقتی كشف شد، به رسميت شناختن آن و نقش كاشف آن به ناگزير تبديل به مرز تمايزی برای تشخيص درست از نادرست، پيشروی يا عقب گرد، موافقت يا مخالفت با انقلاب می شود. به همين دليل نام لنين و لنينيسم و خدماتش به تكامل ماركسيسم  مرز تمايزی شد ميان موافقين و  مخالفين انقلاب كمونيستی. 

حقيقت، همواره از قدرتی خارق العاده بر خوردار است. قدرت لنين از حقيقتی كه در دست داشت برمی خاست. شايد هيچ صحنه ای مانند صحنه ورود لنين به روسيه پس از سالها تبعيد معرف چنين قدرتی نباشد. صحنه ای كه لنين با صلابت  و بی تفاوتی به نطق تهنيت آميز، رياكارانه  و كودكستانی يكی از اعضای دولت موقت كه از سوی كميته اجرايی شورای كارگران پتروگراد با دسته گل به استقبال لنين در «اتاق تزار» ايستگاه راه آهن فنلاند آمده بود، گوش داد. آن فرد از لنين خواست كه از انقلاب در مقابل هر گونه حمله خارجی و داخلی دفاع كند و به تلاش های آنان برای تعميق دمكراسی بورژوايی بپيوندد.

 

ترتسكی به نقل از سوخانف يكی از تاريخ نگاران انقلاب روسيه چنين می نويسد : لنين طوری به دور و بر می نگريست كه گويی برای آنچه در پيش چشمش می گذشت ذره ای اهميت قايل نيست. نگاهش از يك سو به سوی ديگر دواند، حضار را برانداز كرد، حتی در حين مرتب كردن دسته گلش (كه با قد و قواره اش جور در نمی آمد) سقف «اتاق تزار» را هم معاينه كرد و سرانجام كاملا به نمايندگان كميته اجرايی پشت كرد. و خطاب به چند هزار نفری كه به استقبال او آمده بودند چنين گفت: «رفقا، سربازان، ملوانان و كارگران عزيز، مشعوفم از اينكه پيروزی انقلاب روسيه را به شما تبريك بگويم. و به شما پيشقراولان ارتش بين المللی طبقه كارگر سلام دهم... آن ساعت دور نيست كه مردم به اشاره رفيق مان كارل ليبكنخت، سلاح های خود را عليه استثمار كنندگان سرمايه دارشان بچرخانند ... انقلاب روسيه به دست شما به ثمر رسيده، فصل جديدی در تاريخ گشوده است، زنده باد انقلاب سوسياليستی جهانی!»

  ... ادامه دارد ...

 

منابع اصلی نگارش اين نوشتار :

 

سلسله نوشتارهای ريموند لوتا تحت عنوان «سوسياليسم ميليون ها بار بهتر از سرمايه داری است وكمونيسم دنيايی به مراتب بهتر از آنست» (درج شده در نشريه ی حقيقت و قابل دسترس در تارنمای سربداران)

تاريخ مختصر حزب كمونيست شوروی (تاريخ معاصر)

فتح جهان اثر باب آواكيان

نقد اقتصاد شوروی - اثر مائوتسه دون

دوره سه جلدی تاريخ انقلاب روسيه اثر لئون ترتسكي

دوره چهار جلدی تاريخ سرمايه داری اثر اريك هابسبام (به نام های عصر انقلاب، عصر سرمايه، عصر امپراطوری، عصر بی نهايت ها)

آثار مهم لنين چون چه بايد كرد؟، دو تاكتيك سوسيال دموکراسی در انقلاب دموکراتيک، دولت و انقلاب، امپرياليسم، ‌تزهای آوريل، درباره ديالكتيك

انقلاب 1917 در پتروگراد، اثر الكساندر رادينويچ، ترجمه مرتضی محيط

جبر انقلاب اثر جان ريز

در دفاع از «تاريخ و اگاهی طبقاتی» دنباله روی و ديالكتيك، اثر گئورگ لوكاچ (ترجمه حسن مرتضوی)

مقالاتی از  اسلاوی ژيژك در مورد لنين كه به فارسی ترجمه شده اند.  

مکتب فرانکفورت- ژاله حيدري- نشريه سامان نو

 

منابع و توضيحات:

 

1 - باب آواكيان نخستين بار جمعبندی انتقادی خود از موج اول انقلاب پرولتری را در كتاب «فتح جهان» در سال 1981 ارائه داد. طی اين سی سال در آثار مختلف خود اين جمعبندی ها را در سطحی كيفيتی نوين عمق و تكامل بخشيد. اين كتاب در سال 1365 توسط اتحاديه كمونيست های ايران (سربداران) به فارسی ترجمه شد. اين كتاب به همراه كتاب خدمات فنا ناپذير مائو تسه دون نقش مهمی در بازسازی ايدئولوژيك سياسی اتحاديه كمونيست های ايران (سربداران) ايفا كرد.

2 - تعيين زمان شكست قطعی انقلاب اكتبر مهم است زيرا شوروی در ميانه ی دهه ی پنجاه ميلادی بطور قطع تبديل به يک کشور سرمايه داری شد. هر چند روند قهقرائی سوسياليسم در دوران استالين شروع شده بود اما پس از مرگ وی کسانی که مترصد احيای سرمايه داری و معيارهای سرمايه داری منجمله رقابت با قدرت های امپرياليستی ديگر بر سر مناطق نفوذ در جهان بودند به اين پروسه بطور جهش وار قطعيت بخشيدند. در اين زمان بود که رهبران شوروی دوره ی انقلاب عليه نظام سرمايه داری جهانی و دولت های مرتجع را رسما تمام شده اعلام کردند و در خود شوروی رسما «سود» را در فرماندهی و اداره ی اقتصاد قرار دادند و سرمايه داری در شکل دولتی احيا شد. بسيار از جريانات «چپ» در جهان احيای سرمايه داری را به سال 1990 که شوروی نقاب سوسياليسم را هم برداشت، نسبت می دهند. در حاليکه در سال 1990 شوروی امپرياليستی در رقابت جهانی با ديگر قطب های سرمايه داری جهانی شکست خورد و از شکل سرمايه داری دولتی تغيير شکل داد و اشکال کلاسيک سرمايه داری انحصاری را که در غرب غالب است اتخاذ کرد تا ديوارهائی را که در راه ادغام آن با بقيه ی جهان سرمايه داری داشت از ميان بردارد و بر بحران های مهلک درونی خود فائق آيد.

3 - برای آشنايی با فضای سياسی – اجتماعی دوران جنگ جهانی اول مشاهده فيلم فرانسوی «يكشنبه طولانی نامزدها» (Un long dimanche de fiancailles) اثر ژان پير ژونه (2004) ؛ فيلم آلمانی – فرانسوی «تبريك نويل» (Joyeux noel) اثر كريستيان كاريون (2005 ) و فيلم آمريكايی «جاده افتخار» (Path ofr golry)به كارگردانی استانلی كوبريك (1957) مفيدند. نمايش فيلم «جاده افتخار» به دليل افشای جنايت های دولتمردان و ژنرالهای فرانسوی به مدت 15 سال در فرانسه ممنوع بود.

4 - برای كسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه می توانيد به كتاب «فرقه عدالت ايران از قفقاز تا شمال خراسان، 1920 – 1917 ) اثر محمد حسين خسرو پناه، نشر پرديس رجوع كنيد.

5 - برای  بحث بيشتر در اين رابطه به مقاله «از نقد فمينيسم بورژوايی تا نفرت از امتيازهای مردانه – انقلاب اكتبر و مسئله ی زنان» نوشته اميد بهرنگ رجوع كنيد.

6 - زندگی دكتر بسيون در فيلمی به همين نام به تصوير كشيده شد. (Doctor Normen Bethune) به كارگردان كانادايی فيليپ بورسوس - 1990 مائو ئسه دون در مقاله ای به نام «بياد بسيون» (منخب آثار جلد 2) روحيه انترناسيوناليستی بی نظير او را ستود.

7-  بی جهت نيست كه كتاب «چه بايد كرد؟»  مورد بی توجهی و كينه توزی انواع و اقسام نظريه های خودانگيختگی (تحت عناوينی مانند «خود – جوشی» «خود - رهايی»، «خود - سامان يابی»)  قرار دارد.  بعدها افرادی چون هال دريپر ماركسيست امريكايی - طرفدار نظريات ترتسكی - در پژوهشی تلاش كرد ثابت كند كه اين كتاب جايگاه چندانی در تفكر لنين نداشته و بعدها لنين از تزهای طرح شده در «چه بايد كرد؟» سخنی نرانده و در هيچ يك از اثار بعدی خود تاكيدی بر آن نکرده است. مشكل بتوان بر چنين تحقيقات ملانقطی نام پژوهش نهاد. اين عين همان ايرادی است كه به ماركس گرفته شده كه در هيچيك از آثارش از ماترياليسم ديالكتيك سخن نراند. به همان اندازه كه می توان ثابت كرد كه ماركس چگونه در سراسر زندگيش قويا هم ماترياليسم و هم ديالكتيك را جستجو می كرد به همان اندازه می توان رد پای قدرتمند تزهای «چه بايد كرد؟» لنين را در تمامی نظريات و اعمالش – منجمله در تزهای آوريل- نشان داد. اين مسئله حتی از نظر ترتسكی نيز دور نماند. ترتسكی در كتاب تاريخ انقلاب روسيه بدرستی بر اين نكته تاكيد می گذارد كه بدون حزبی كه لنين از سال ها پيش بر اين پايه ساخته بود، پيروزی انقلاب اكتبر بهيچوجه ميسر نبود.

البته بسياری از ناقدين «چه بايد كرد؟» سرچشمه ی شکست انقلاب سوسياليستی شوروی را در تزهای اين كتاب، منجمله ضرورت ايجاد حزب پرولتری متكی بر شبكه ای از انقلابيون حرفه ای، جستجو می کنند. از نظر آنان ضامن اصلی پيروزی اين انقلاب عامل اصلی شكست آن بود. بواقع اينان دنبال نارنجك بدون ضامن و چاشنی هستند، نارنجكی كه هيچگاه منفجر نشود.

8 - کليات آثار لنين – بزبان انگليسی، جلد 38، ص 182

9 - همانجا، ص 218

10 - لنين در چهارمين سالگرد پيروزی انقلاب اكتبر در زمينه ی رابطه انقلاب دمكراتيك و سوسياليستی چنين جمعبندی می كند: «ما ناگزير بوديم برای تحكيم دستاوردهای انقلاب بورژوا - دمكراتيك، برای خلق های روسيه پيشتر برويم و پيشتر رفتيم. ما مسايل انقلاب بورژوا – دمكراتيك را همچون «محصول فرعی» فعاليت های مهم و راستين پرولتری – انقلابی و سوسياليستی خود، در طی راه حل كرديم. ما هميشه گفته ايم اصلاحات محصول فرعی مبارزه طبقاتی انقلابی هستند. ما اين را گفته و در عمل ثابت كرده ايم كه اصلاحات بورژوا – دمكراتيك محصول فرعی انقلاب پرولتری، يعنی سوسياليستی، هستند. اتفاقا كائوتسكی ها و ..... از درك اين رابطه بين انقلاب های بورژوا -  دمكراتيك و پرولتری -  سوسياليستی ناتوان بودند. اولی در دومی تكامل می يابد. دومی در سير حركت خود مسايل اولی را حل می كند. دومی كار اولی را تحكيم می كند. مبارزه، و تنها مبارزه، مشخص می كند كه دومی تا چه اندازه موفق می شود از اولی فراتر رود. » (مجموعه آثار لنين جلد 33، ص 59 – 51 ، ترجمه منوچهر مشاور)

قابل تاكيد است كه بعدها مائو تسه دون با توجه به تجربه ی انقلاب اكتبر روسيه و انقلاب چين در سال 1949، جمعبندی روشن تر و عميق تری از اين مسئله تحت عنوان «دمكراسی نوين» جلو گذاشت. اينكه چگونه پرولتاريا می تواند و بايد انقلاب دمكراتيك را رهبری  كند و وظايف بورژوا – دمكراتيك را در چارچوبه ديكتاتوری پرولتاريا به انجام رساند. مائو در كتاب مهم اش به نام «نقدی بر  اقتصاد اتحاد شوروی» با توجه به تجربه ی نپ در اوايل دهه بيست ميلادی در شوروی و همچنين تجربه اوايل دهه پنجاه ميلادی در چين جمعبندی كرد كه : «دمكراسی نوين شكلی از ديكتاتوری پرولتارياست.»

 

 

آيا ماركس جبر گرا (دترمينيست) و غايت گرا (تله ئولوژيست) بود؟

 

كندوكاو در سنتز نوين

 


پرسش و پاسخ با رفيق م.پرتو

 

پرسش: بسياری ماركس را به جبرگرايی و غايت گرايی متهم می كنند؟ آيا چنين گرايشی در ماركس قابل رديابی است؟ منبع عمده اين گرايش تاثير  گيری ماركس از تئوری های علمی زمانه اش بود يا تاثيرات فلسفی هگل بر او؟

 

پاسخ : ماركس برای تكاملات علم و تئوری های علمی اهميت زيادی قايل بود. او همه ی علوم زمانه خود را دنبال كرده  و از آنها ياد می گرفت. زيرا می خواست ماترياليست باشد. ديالکتيک را نيز از هگل آموخته بود. بر مبنای تفكر هگلی اش است كه اين پرسش را طرح می كند كه  چرا روند تكاملی هرپديده به آنصورت است كه هست. در فلسفه هگل علاوه بر عامل ضرورت، عنصر احتمال يا تصادف نيز موجود است. اما هگل آن را درون نظام فلسفی اش بسته بندی ميكند و عامل تصادف تبديل به عاملی برای گشودن سيستم هگل نمی شود. در حاليکه عامل تصادف (احتمال) در فلسفه ی هگل ميتواند نظام بسته ی فلسفی او را منفجر كند. اتفاقا در فلسفه هگل می توان متوجه شد كه رابطه ی ميان ضرورت و تصادف چه رابطه ی پويائی است. اما هگل نمی گذارد که اين پويائی، نظام فلسفی بسته ی او را باز کند.

 

می توان گفت كه رد پای  غايت گرايی (تله ئولوژی) در ماركس موجود است. اما رد پای مقابله با آن نيز بسيار واضح است. ماركس مرتبا برای كندن و دور انداختن آن تلاش ميكند. اين يك واقعيت است.  مثلا در نوشته های ابتدائی اش ايده است كه همه چيز را هدايت ميكند. او در آن دوره  ايده آليست عينی بوده و در واقع دترمينيست ايده آليستی بود. به چه معنا؟ به اين معنا كه جبری هست كه توسط  رشد ايده سامان يافته است و اين ايده ضرورتاً به ايده ی ديگر منتهی می شود و آن ايده ضرورتاً به آن ديگری منتهی می شود.

 

در اين زمان مارکس هگلی چپ است و مانند هگل، تكامل جامعه را در تكامل ايده ها جستجو می كند و بر مبنای آن مرحله بندی می كند. در همين زمان فويرباخ سربلند می كند و اعلام می کند که نگرش فوق يک نگرش ايده آليستی از تكامل جامعه و تکامل ايده ها و رابطه ی ميان آن هاست و اينکه، هگل يک ايده آليست است. نقد فويرباخ از هگل،  تاثير تعيين كننده ای بر ماركس و انگلس می گذارد.  ماركس قبول می كند كه حقيقت ماجرا، عکس آن است که هگل تصور می کرد. البته فويرباخ نيز هگلی بود. اما او ماترياليست بود. ساختار اساسی اين واژگون كردن توسط وی در نقد مذهب صورت می گيرد. برای مدتی ماترياليسم فويرباخی تبديل به الگوی مارکس می شود. اما بالاخره به اين نتيجه می رسد که اين نيز كاملا درست نيست. و آن را در اثر خود به نام «تزهای فوير باخ» مورد نقد قرار می دهد. و سرانجام الگوی متدولوژيک متفاوتی را توليد می کند که ما به آن ماترياليسم ديالکتيک می گوئيم.

 

پرسش: اما امروزه برخی ها مصرند كه ماركس اصلا واژه ماترياليسم ديالكتيك را بكار نبرد.

 

پاسخ: درست است ماركس در جايی نگفت كه «متد من ماترياليسم ديالكتيك» است. اما غير قابل انكار است كه او يک متدولوژی علمی توليد کرد که هم قويا ماترياليستی است و هم ديالکتيکی. و جنبش کمونيستی اين متدولوژی علمی  را با اين واژه معرفی می کند. مهم علمی است که توليد شد و برسميت شناختن آن. و اين واژه به حداکثر آن محتوا را بازتاب می دهد.

 

ماترياليسم تاريخی به معنای تاريخ گرائی نيست. امروزه بسياری به ماترياليسم تاريخی حمله می كنند. اگر بخواهيم از تك تك آنها نام ببريم، تمامی ندارد. بنابراين بايد اكتفا كرد به اينكه ماترياليسم تاريخی را چگونه بايد درك كرد. البته بايد به گرايشاتی كه تلاش كردند ماترياليسم تاريخی را به جامعه شناسی بدل كنند و بسياری از كمونيست ها نيز دنبال آن راه افتادند، مصاف داد. حتا ميتوان گفت، اگر ماركس كمی جهت متفاوتی را ميرفت تبديل به كارل مانهايم (1) می شد و اگر كمی به جهت ديگری ميرفت تبديل به لوكاچ (2) می شد و سئوال اينجاست كه چرا هيچيك از اين جهت ها را نرفت. يعنی تبديل به يك "فانكشناليست" (كاركرد گرا) نشد.  بايد اين قبيل گرايشات را كه در جنبش كمونيستی بوجود آمدند، نقد کرد. اما هيچكدام از اين گرايشات «جرم جنائی» نيستند بلکه اشتباه هستند. زيرا ما با علمی حساس مواجه هستيم و اين اشتباهات مرتب رخ ميدهند. برای همين يك كمونيست بايد همواره هشيار باشد و از حساسيت نظری خود نكاهد. كمونيسم يك علم جدی است و انحرافات از اين علم نيز جدی هستند و نه بازی كودكانه. فشارهای زيادی موجود است كه درك از ماترياليسم تاريخی به اين يا آن طرف كشانده شود. بايد برخی از اين گرايشات را زير ذره بين گذاشت و بررسی كرد. مثلا می توان به گرايشات «انترناسيونال دوم» و كائوتسكی (كه تحت تاثير تفکر تدريج گرايانه ی نوع داروين بودند) (3) اشاره كرد يا گرايش غلط پلخانف و تلاش های لنين برای تصحيح آنها. بخش بزرگی از اين اشتباهات مربوط به جنبش کمونيستی است و نه بنيان گذاران و متفکران تئوری های علمی کمونيسم چون ماركس، لنين و مائو. اين ها خود عليه اشتباهات مبارزه می كردند اما در تفكر خودشان نيز عناصری از آن گرايشات غلط موجود بود که بعدا اين بخش يا آن بخش جنبش کمونيستی از آن ها برای توسعه ی يک خط کاملا غلط استفاده کرده اند. آن اشتباهات فرعی را که در تفکر آن ها بود بايد نقد کرد. ما امروزه به دليل تلاش های آنها در موقعيت تشخيص اشتباهاتشان قرار داريم.

 

 پرسش: برگرديم به گسست ماركس از هگل و فوير باخ. اين گسست چگونه صورت گرفت؟

 

 پاسخ: زمانی كه صحبت از گسست می كنيم بايد در نظر داشته باشيم كه  هيچ فردی به يك باره و  يک ضرب نمی تواند خود را از تمام گرايشات قبلی پاک کند. مارکس با چند جهش سعی کرد از گرايش های فکری قبلی اش گسست کرده و تفکر علمی را انسجام بخشد. اما مسائل به يک ضرب حل نمی شوند. مارکس می گويد مفهوم ماترياليسم تاريخی يک «مفهوم جديد» است و واقعا هم همينطور است. او غلو يا خودستائی نمی کند. واقعا با مفاهيم پيشينيان راضی نبود و در پی انسجام بخشيدن به يک تفکر علمی تر بود و ضرورت توليد مفهومی جديد را بشدت احساس می کرد. مارکس در تزهايی در مورد فوئرباخ و «ايدئولوژی آلمانی» يک درک جديد از تاريخ؛ يک درک جديد از تغيير را ارائه می دهد. او مفاهيمی چون ماهيت بشر، از خودبيگانگی، جوهر انسانی که بايد به انسان بازگردانده شود و غيره را دور می اندازد. در همان حال که اين تحول را به همراه انگلس از سر می گذرانند، درگير در بحث «تغيير اجتماعی راديکال»  يا انقلاب اجتماعی هستند. و در تفکر هگلی يا فوئرباخی امکان اين تغيير را نمی بينند؛ در آن روندهای فکری امکان انديشيدن  به تغيير راديکال را نمی بينند. خود مارکس اين پروسه ها را - مثلا در «دست نوشته های فلسفی» شرح می دهد.

 

اما با وجود تغييراتی که از سر می گذراند هنوز اين پرسش باقی است که نظم و قاعده ی تغيير چيست؟ چرا تغيير رخ می دهد و چگونه؟ علت تغيير چيست؟ آيا در تغيير منطقی وجود دارد؟ يا سر به هواست و در جهت خودسرانه ای حركت می كند؟ مارکس سعی می کند اين منطق يا پيوستگی را در تاريخ کشف کند بدون آنکه به تاريخ مقصود و هدف از پيش تقدير شده ای را القاء کند. در چه سطحی اين کار را می کند؟ و با اتکاء به کدام عناصر غير قابل انکار اين کار را می کند؟ نه با تله ئولوژي! وی بدون اينکه قصد و هدفی را به تاريخ نسبت دهد، پيوستگی  ضروری و غير قابل انکاری را در تاريخ كشف می كند. مارکس در «درآمدی بر نقد اقتصاد سياسی» اينطور توضيح می دهد که: «انسان ها در توليد اجتماعی  حياتشان، بطور اجتناب ناپذير و مستقل از اراده شان وارد روابط معينی می شوند، روابط اقتصادی که منطبق است بر مرحله ی معينی از رشد نيروهای توليدی مادی شان...»

 

 آيا مارکس در کشف و بيان اين فرآيند، هيچ اشتباهی از خود بر جای نگذاشته؟ بله گذاشته است. در برخی از تبيين هايش از اين مسئله می توان رد پای گرايش «اسپکولاتيو» را ديد. البته نه از نوع ارسطو. (4) تفکر ارسطوئی يك تله ئولوژی است.  البته تفکر تله ئولوژيک هگل بر پايه الگوی ارگانيسم زنده است. به ظاهر بدن انسان دارای هدفی است. می خوريم، می خوابيم و غيره. هگل از ايده «ارگانيک» بسيار  استفاده می کند. تله ئولوژی هگل نگرش خاصی  را توليد می کند. به اين معنا كه پروسه ها به سوی هدف خود روانند. بدن در حال انجام كاری است كه قرار است انجام دهد. اين نوع نگرش دارای منطقی است: اگر حرارت بدن منظم نباشد، فشار بالا و پائين برود بدن کاملا مختل می شود؛ يعنی بدن كارهائی را انجام می دهد كه برايش طراحی شده است.  الگوی ارگانيكی - در تقابل با الگوی مكانيكی - برای هگل جاذبه زيادی دارد. هگل تمام تاريخ را به آن تشبيه می کند تا بگويد اين فرآيند به کدام سو و هدف روان است و چرا به آن طرف روان است و چگونه به مرحله كنونی رسيده است؟ اين روش جاذبه قدرتمندی در زمينه ی توضيح پديده ها دارد. البته در اين مسير، عامل تصادف (احتمال) سرگردان می شود. هگل نمی داند با آن چه کند. يا مجبور است آن را به کناری زند يا بهر ترتيب به آن اجازه ايفای نقش ندهد.

 

بنابراين بايد در زمينه ی اين مسئله که منابع برخی گرايشات نادرست ماركس در تئوری های علمی زمانه اش يا تفكر فلسفی هگل است، احتياط کرد. برخی از آنها اشتباهات خودبخودی است؛ برخی از آن ها از آموخته های هگلی اش می آيد و برخی از دنبال کردن تحولات علمی و نتيجه گيری از آن ها و غيره. اما صحيح است که وجود برخی اشتباهات را  در او برسميت بشناسيم. اشتباهائی که در حال از بين رفتن بودند اما  کاملا از بين نرفتند. مثال هائی می توان زد. مثلا ماركس می گويد، در آلمان بورژوازی کوچک تر و کوچک تر شده و پرولتاريا بيشتر و بيشتر شده و بالاخره اين آن را کاملا می بلعد. يا اين گرايش که جهت تكامل جامعه بطور قطع به سوی کمونيسم است. يا انقلاب پرولتری از اروپا شروع خواهد شد.

 

اما بايد توجه کرد که مارکس يک چيز است و اينکه جنبش کمونيستی چه کرد، يک چيز ديگر. مثلا تئوری بحران عمومی كه زمان كمينترن فرموله  شد اين عناصر تقديرگرايانه را به طرز غلو آميزی ارائه می دهد. يعنی از يک طرف می توان رد پای آن را در مارکس هم ديد؛ اما از سوی ديگر در کمينترن ديگر رد پا نيست بلکه خود پا است! يا در جزوه «زنده باد جنگ خلق» که هر چند نويسنده اش مائو نيست اما در دوران مائو منتشر شد. در اين جزوه نيز نظريه ی «روند اجتناب ناپذير تاريخ» تاکيد شده و گفته شده است که امپرياليسم به ناگزير به سمت سرازيری می رود و سوسياليسم به سمت سربالائی. يا حتی در اثر درخشان چان چون چيائو به نام «درباره اعمال همه جانبه ديكتاتوری پرولتاريا» اين تفکر مشهود است. (5)

 

در آثار مارکس درست در تضاد با برخی اظهاريه های تقديرگرايانه، اظهاريه های ديگری هست. مثلا، در 8 اکتبر 1858 در نامه ای به انگلس می نويسد: «مسئله سنگين امروز اين است: انقلاب در قاره اروپا قريب الوقوع است و از ابتدا خصلت سوسياليستی خواهد داشت. اما می تواند در اين گوشه کوچک درهم شکسته شود  زيرا حرکت جامعه ی بورژوازی هنوز در اقصی نقاط جهان  در حال صعود است.» يعنی او امکان پيروزی انقلاب در اروپا را می بيند ولی می گويد به احتمال زياد درهم شکسته خواهد شد زيرا بقيه جهان هنوز در بند انقلاب بورژوائی است. مارکس اين پيروزی و شکست را می بيند زيرا ماهيت جهانی و تاريخی اين پروسه را می بيند. اين نشانه ای از ضديت او با ديدگاه «اجتناب ناپذيری» است.

 

سئوال: دانشمندان بيولوژی تکاملی صحبت از «جاده های مختلف در مقابل روی تكامل» می کنند. اما در هگل اين «جاده های مختلف» ديده نمی شود. در مارکس هم همينطور. همين مسئله تاثير گذاشت بر شکل گيری ديدگاه  «حرکت متعارف» به اين معنا که سير تحولات مبارزه طبقاتی يک شکل متعارف يا تيپيک است.   مثلا ما و بسياری ديگر از احزاب انقلابی کمونيست می گفتيم هر مارپيچ عصر سرمايه داری امپرياليستی (هر دور از توسعه ی جهانی نظام سرمايه داری) بهر حال با انقلاب پرولتری حل می شود: يا جنگ امپرياليستی راه را برای پيروزی انقلاب پرولتری باز می کند يا انقلاب پرولتری جلوی وقوع جنگ را می گيرد. 

 

پاسخ:  «حركت متعارف» با مارپيچ تفاوت دارد. «حركت متعارف» اين است كه بگوئيم تضادهای  سرمايه داری در جنگ اول و دوم با جنگ يا انقلاب حل شد و پس از اين هم اينگونه حل خواهدشد. اين امر با مارپيچ فرق دارد. مارپيچ می تواند بدون اينکه به حل برسد تا ابد ادامه يابد. الگوی مارپيچ در رياضيات اين است که تا ابد می تواند تنگ تر و تنگ تر شود بدون اينکه به حل برسد. مارپيچ تكامل امپرياليسم مجبور نيست با انقلاب جهانی يا جنگ تمام شود. می تواند حادتر و حادتر شده و چهره زشتش را بيشتر و بيشتر نشان دهد بدون اينکه حل شود. از زاويه رياضيات مارپيچ دارای چنين ظرفيتی است.

 

پرسش:  اما «جاده های مختلف مقابل روی تكامل» چه؟ آيا نديدن اين امکان همان تله ئولوژی است؟

 

پاسخ: همان است. تيلوس يعنی قصد. تله ئولوژی يعنی غايت گرائی. وقتی با مذهب مرتبط می شود، اسکتولوژی می شود. در بينش کلی مارکسيستی مقدار کمی تله ئولوژی و اسکتولوژی هست. اما جنبش کمونيستی در مقاطعی بروی اين جوانب تکيه کرد و از جنبه های ديگر که در مارکسيسم عمده بود كاملا دوری گزيد: يعنی از جنبه ی «قانون گرايشی» در ماركسيسم.  قانون گرايشی و نه قانون! يعنی هيچکس نمی خواست به جنبه ی «گرايشی» قانون توجه کند. بلکه همه با «قانون» راحت بودند هر چند بازتاب واقعيت عينی نيست. اين تاکيد گذاری های يکجانبه و مطلق گرايانه در تاريخ جنبش کمونيستی بوده است و مهم است که نقد شود.

 

ولی جنبه عمده ی مارکس آن است که با تفکر تله ئولوژيک مبارزه می کند. او از تفکرات «ماهيت بشر» گسست می کند و بطور روشن آن را کنار می گذارد. او می گويد برای هر لحظه از تاريخ، گذشته اش اين طور می نمايد که گوئی داشت برای اين لحظه تدارک می ديد ولی اينطور نيست و اين حقيقت ندارد. اين جنبه ی عمده ی مارکس است. اما نکته در اينجاست که برخی اوقات اينطور نمی گويد؛ برخی اوقات به گونه ای ديگر مسائل را تشريح می کند. برخی اوقات برای تاکيد گذاری محکم يا برای کنايه و استعاره؛ بهر دليلی از اينها استفاده کرده است. و برای همين بايد گفت که مفهوم سازی علمی اش (نظريه پردازی علمی اش) صد در صد عاری از گرايش تله ئولوژيک نيست. و بايد اضافه کرد که: نمی توانست هم صد در صد عاری از آن باشد!. مثلا کوپرنيک را بنگريد. فرضيه ای کاملا متفاوت از نجوم بطلميوسی و در گسست از آن دارد ولی دست از دايره ها و کره های نجوم بطلميوسی  بر نمی دارد. خورشيد را در مرکز گذاشته ولی می خواهد مقداری از آن دايره ها را هم داشته باشد. با وجودی که دارد ضد سيستم بطلميوسی  مبارزه می کند اما از آنهم قرض می گيرد. بنابراين با يک ضرب نمی توانست خود را از اين گرايشات پاک کند.

 

اين را هم بايد در نظر گرفت که ما در موقعيت تخاصم با طبقه ای ديگر قرار داريم و انتقاد از کمبودهای تفکر علمی مان در مقابل خصم، مسئله را پيچيده می کند. برای همين در طول تاريخ جنبش کمونيستی ما اين مسئله را نه به شکل علمی بلکه ايدئولوژيک حل کرده ايم. به اين صورت که: خير مارکس هرگز نمی توانست چنين اشتباهی را مرتکب شود! گاهی اوقات در تلاش برای تثبيت اين تئوری علمی عظيم که برای نجات بشريت حياتی است ما هم به اسکتولوژی متوسل شده ايم و آن را يک حقيقت تمام شده و مارکس را کاشف حقيقت «خدائی» معرفی کرده ايم. در صورتی كه خود ماركس نسبت به اين تئوری علمی چنين رويکردی نداشت.

 

پانوشت ها

 

1- كارل مانهايم (1893 - 1947 ) فيلسوف و جامعه شناس آلمانی، نويسنده كتاب ايدئولوژی و يوتوپيا. در دوران جوانی با گئورگی لوكاچ همكاری می كرد. تحت تاثير ماركسيسم و مكتب تاريخ گرايی آلمانی قرار داشت. البته هيچگاه به ماركسيسم نگرويد ولی تحت تاثير تفسير لوكاچ از ماركسيسم بود. او معتقد بود كه با استفاده از ابزارهايی نظير آموزش و پرورش می توان برای ايجاد جامعه ای بهتر سود جست. از نظر او آگاهی انسان تحت تاثير پايگاه اجتماعی او قرار دارد و اين تاثير بايد مورد توجه نظريه شناخت قرار گيرد. مانهايم در مقابل ماركس كه به امكان حقيقت عينی باور داشت از نسبی گرايی شناخت شناسانه طرفداری می كرد.

2- گئورگ لوكاچ (1971 – 1885 ) ماركسيست مجاری. نويسنده كتاب تاريخ و آگاهی طبقاتی. از متفكران اصلی ماركسيست غربی يا هگلی.  او در كتابش با تكيه به ايده ی هگلی سوژه و ابژه (جهان)، پرولتاريا را تبديل به سوژه ی ابژه ای می كند كه حقيقت بر وی آشکار و معلوم شده است. در  تفكر او پرولتاريا «کلی» است که کل راز جامعه بر او معلوم شده و اين راز فقط بر او می تواند معلوم شود.  از همين رو پرولتاريا دير يا زود  از طريق اين شناخت ايدئولوژيک بر فتيشيسم کالائی فائق می آيد. لوکاچ بعد از مدتی تشخيص داد که اين يک شمای ايده اليستی است و قابل تحقق نيست. بعد گفت «حزب» اين موقعيت را نمايندگی می کند و به اين معنا «لنينيست» شد.

3- كارل كائوتسكی (1938 – 1854 ) از رهبران حزب سوسيال دمكرات آلمان و انترناسيونال دوم كه حامی بورژوازی خودی در جنگ جهانی اول شد و به انقلاب پرولتری خيانت كرد. لنين در آثار خود مانند «دولت و انقلاب» و «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد» و «امپرياليسم» نظرات کائوتسکی را نقد کرده است. برای بحث بيشتر در مورد محتوی فلسفی مبارزه لنين عليه كائوتسكی به مقاله «ملاحظاتی بر مكتب فرانكفورت» نوشته ژاله حيدری  كه درنشريه پژوهش های سوسياليستی سامان نو منتشر شده، رجوع كنيد.

4- سيستم علّيت ارسطويی چهار جزء را در بر مي‌گرفت: علّت مادی، علّت صوری، علّت فاعلی، و علّت غايی.  علّت مادی، خميرمايه‌ی چيزهاست. برای مثال سنگی بايد باشد تا مجسمه ای ساخته شود. علاوه برخمير مايه که چيزی را مي‌سازد، بايد صورتی نيز موجود باشد تا به خميرمايه فعليت و شئيت مشخصی بخشد.(مثلا مجسمه فلان شاعر يا نويسنده)  فاعلی هم بايد باشد تا به آن صورت فعليت بخشد. (مثلا مجسمه ساز با ابزارش) سرانجام علّت غايی بايد باشد تا سبب و مقصود هر عملی را بتوان توضيح داد. از نظر ارسطو نه ماده‌ی اوليه،  نه صورت اصلی، و نه مجسمه ساز با ابزارش، هيچکدام تنديسی نمي‌ساختند، اگر که مجسمه ساز، علتی برای کار کردنش، برای عملکردش نمي‌داشت، و هدف نهايی را در پيش رو قرار نداده بود. بدون اين علت هيچکدام از بالقوه‌ها فعليت نمي‌يافتند. در ِجهان بينی ارسطويی، طبيعت، هدفمند انگاشته مي‌شود و با ديدگاه مذهبی که باور دارد خداوند هر چيزی را به علتی انجام مي‌دهد، سازگاری و توازن بر قرار است. از نظر ارسطو جهان زنجيره‌ی عظيمی از وجود و سلسله مراتبی از کمالات است. اين نوع فلسفه بافی يا تشريح متافيزيکی علل است. ارسطو بطور  فلسفی ميخواهد واقعيت را توضيح دهد. اين توضيح فلسفی پديده است و نه تحقيق در باب آن. که در ارسطو متافيزيکی است و نه ماترياليستی.

واژه اسپکولاتيويک واژه ی مربوط به هگل است. و به معنای آن است که اگر به اندازه کافی تعمق کنی به تمام تصوير دست خواهی يافت.  

5 –  چان چون چيائو از رهبران انقلابی چين سوسياليستی و از رهبران «انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی» بود. وی پس از فوت مائو توسط کودتاچيانی که چين سرمايه داری امروز را ساخته اند بهمراه همسر مائو (چيان چين) و دو تن ديگر از رهبران انقلابی حزب (که رهروان سرمايه داری نامشان را «باند چهار نفره» گذاشته بودند) دستگير و در زندان به سرنوشت نامعلومی درگذشت. مقاله ی وی يکی از آثار ماندگار دوران «انقلاب فرهنگی» است. اين مقاله در عين حال که بسيار ماترياليست  ديالکتيکی و انقلابی است اما با يک جمله ی «اجتناب ناپذيری» به اتمام می رسد: «نابودی بورژوازی و كليه طبقات استثمارگر ديگر و پيروزی كمونيسم ناگزير و مسلم و خارج از اراده افراد است.» - به نقل از نشريه جهانی برای فتح شماره 14 - 1369

 


تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم

 

سنتز نوين باب آواکيان چيست؟

 

متنی که ملاحظه می کنيد در بهار سال 2008 از سوی تنی چند از کمونيست های برجسته آمريکا، از رهبران حزب کمونيست انقلابی آمريکا، به صورت سخنرانی در نقاط مختلف آن کشور ارائه شد. ترجمه اين متن به فارسی با هدف آشنا کردن خوانندگان حقيقت با خدمات باب آواکيان به نوسازی و علمی تر کردن تئوری های کمونيستی صورت می گيرد. سنتز نوين  باب آواکيان بر دفاع از شالوده های مارکسيسم و جمعبندی درس های مثبت و منفی دو انقلاب سوسياليستی شوروی و چين در قرن بيستم، متکی است. بدون شک اين فقط يک معرفی است اما شرح موجزی از سنتز نوين می باشد. به دليل طولانی بودن مطلب، آن را در چند قسمت و در شماره های مختلف حقيقت منتشر می کنيم. بخش های اول  و دوم در حقيقت های شماره ی 49  و 50 منتشر شد.

 


بخش سوم: سنتز نوين: مفاهيم سياسی - ابعاد بين المللی

 

در اينجا بر روی دو نکته تمرکز خواهم داد: انترناسيوناليسم و دموکراسی و ديکتاتوری در گذار به کمونيسم.

 

برای ورود به بحث، مقدمه ای لازم است. مارکس و انگلس کارگران سراسر جهان را دعوت به اتحاد کردند. شالوده ی مادی فراخوان فوق اين است که سرمايه داری نه تنها عصرِ ملل مدرن و دولت- ملت، بلکه بازار جهانی را نيز بوجود آورده است؛ و پرولتاريا يک طبقه ی واحد بين المللی است و برای ايجاد جهانی آزاد از تخاصمات ميان انسان ها، بايد به ورای تقسيمات ملی و طبقاتی برود. اما در اواخر سده ی  1800 انحصارات بر کشورهای پيشرفته ی سرمايه داری سلطه يافتند و سرمايه های بانکی و صنعتی ادغام شده و تبديل به بلوک های مالی عظيم شدند. اين ملل به صدور کالا به ملل کمتر تکامل يافته اکتفا نکرده بلکه شروع به صدور خودِ سرمايه به آن نقاط کردند. در آن کشورها کارخانه و خط آهن ساختند و آن ها را به طرقی نوين – اما تحت ستم و تابع - به درون «زندگی مدرن» کشيدند. رقابت ميان قدرت های بزرگ سرمايه داری برای دست يابی به مناطق نفوذ تشديد يافت و نظامی گری و جنگ پشتوانه ی آن شد. و تمام اين وضع تا همين امروز ادامه يافته و تشديد شده است. سرمايه داری از درون دو جنگ جهانی گذر کرده است. جنگ هائی که جان 60 ميليون آدم را گرفت. و سپس دوره ی پيروزی آمريکا بر شوروی در «جنگ سرد» رسيد. امروزه توليد بيش از هميشه خصلت بين المللی يافته است؛ اما مالکيت، کنترل و سازمان سرمايه هنوز ريشه در ملل جدا و رقيب يکديگر دارد. و ملل جهان هنوز اساسا به ملل ستم گر و تحت ستم تقسيم شده اند.

 

ملل ستم گری مانند آمريکا صرفا به غارت ملل تحت ستمی چون مکزيک نمی پردازند. بلکه کل اقتصاد يک ملت تحت ستم بطور تنگاتنگی در درون فرآيند انباشت سرمايه امپرياليستی ادغام شده است و اين ادغام بر پايه تبعيت صورت می گيرد و اين اقتصادها در جريان خدمت به فرآيند انباشت بين المللی، بصورت ناقص و معوج تکامل می يابند. اکنون بحران ها در شکل برخوردهای ژئو پليتيک بر سر تجديد تقسيم جهان ميان قدرت های امپرياليستی بازتاب می يابد؛ برخوردهائی که می تواند سرباز کرده و جهان را به آتش کشند - همانطور که قبلا نيز در جريان دو جنگ جهانی شده است. اين جنگ ها  فرصت های بزرگتری را برای انقلاب ارائه می دهند. اما اگر امپريست يا پوزيتويست باشيم عکس آن به نظرمان می آيد. مثلا، در ابتدای جنگ جهانی اول همه ی جنبش سوسياليستی بين المللی به استثنای حزب بلشويک که تحت رهبری لنين بود و چند نيروی ديگر؛ به ورطه خيانت افتادند.

 

اين جنگ ها در عين حال نقش «بحران های کلاسيک» سرمايه داری را بازی کردند: يعنی نابودی چارچوب قديمی انباشت سرمايه که تبديل به مانعی برای انباشت شده بود و شکل گيری يک چارچوب جديد انباشت. آواکيان رفقای ديگر را در زمينه ی عميق تر کردن تحليل لنين از امپرياليسم و همچنين گسستن از مدلی که در جنبش کمونيستی تبديل به خط غالب شده بود (ديدگاهی که می گفت امپرياليسم در يک بحران عمومی هميشگی است و مستقيم به سوی فروپاشی می رود) رهبری کرد.  بر پايه اين درک عميق تر، آواکيان اين اصل را تبيين کرد که مبارزه طبقاتی در هر کشور مشخص بيشتر در سطح بين المللی تعيين می شود تا توسط گشايش تضادهای درون آن کشور خاص مجرد از متن بين المللی.

 

اوضاع انقلابی که بلشويک ها را قادر کرد تحت رهبری لنين قدرت را کسب کنند، از درون يک گره گاه جهانی جنگ که اوضاع روسيه را بطور اساسی متاثر کرده بود بيرون آمد و امکان يک گشايش را فراهم کرد. انترناسيوناليسم لنين و اين واقعيت که او درک ماترياليستی و ديالکتيکی عميق تری داشت، او را قادر کرد که اين امکان را ببيند؛ در حاليکه (حداقل) در ابتدا همه ی اعضای رهبری مخالف فکر انقلاب بودند. انقلاب چين نيز بر متن اوضاع جهانی خاصی رخ داد: يعنی جنگ جهانی دوم و تجاوز ژاپن به چين. البته می توان اين واقعيت را تحريف کرد و گفت، تا زمانی که «توازن قوا در سطح بين المللی نامساعد است نمی توان قدرت را گرفت». اما اين حقيقت ندارد. انقلاب يا مبادرت به آن در کشورهای خاص می تواند بطور راديکال توازن قوای جهانی را بهم بزند. مسئله اين است که بازی در ميدان بين المللی جريان دارد و انقلابيون بايد از ديناميک های اين ميدان شناخت داشته باشند؛ «کليت» نظام امپرياليستی بزرگتر از جمع حسابی ملل جداگانه ای است که اندام های آن می باشند.

 

بنابراين نمی توان برای فهم اين کليت «از پنجره کشور من» به بيرون نگاه کرد – چنين رويکردی نمونه ای از پوزيتويسم است. و نمی توان انترناسيوناليسم را به کمک هائی که به ديگران می شود به حساب آورد؛ کليت جهان بايد نقطه عزيمت ما باشد. ما بايد به انقلاب در کشور «خود» به مثابه سهم ما از انقلاب کمونيستی جهانی بنگريم. کمونيست ها نماينده ی اين يا آن ملت نيستند. هدف ما بايد (قرار است) محو همه ملل باشد. هر چند می دانيم که امروز بايد از طريق جهانی فعاليت کنيم که تا مدت های مديدی دارای ملل و حتا ملل سوسياليستی خواهد بود و بايد يک دوره برای برابری ميان ملل مبارزه کنيم تا بتوانيم ملت را پشت سر بگذاريم. اما در تمام اين مدت کمونيست ها نبايد چشم از هدف ايجاد جامعه جهانی بشری بر دارند و هر چيزی را با آن توضيح دهند.

 

طنز آن است که اگر به جهان از «پنجره کشور خود» بنگريد آنگاه امکانات واقعی برای انقلاب در کشور «خود» را هم نخواهيد ديد. تلاطمات ناگهانی و غيرقابل انتظار در اين و آن نقطه جهان را نخواهيد ديد. اين يا آن جنبه ی نظام را که می تواند درهای فرصت را باز کند نخواهيد ديد. به لحاظ ذهنی در باتلاق محلی ، در ناسيوناليسم، گير خواهيد کرد و پايه های واقعی  دست زدن به يک مبارزه رهائی بخش ملی پيروزمند را نخواهيد ديد. اين ذهنيت محلی بخشی از شرايطی بود که در شرايط خطرات بزرگ (و همچنين فرصت های بزرگ برای انقلاب) به محافظه کاری و حتا بدتر از آن به تسليم طلبی کشيد.

 

چنين رويکرد غلطی در شوروی تحکيم شد - در شرايطی که اين کشور به محاصره ی قدرت های امپرياليستی متخاصم که قصد خفه کردنش را داشتند در آمد و متعاقب آن آلمان نازی به آن حمله کرد که موجب کشته شدن 25 ميليون تن شهروند شوروی شد. در آن شرايط، دفاع از اولين دولت سوسياليستی يک ضرورت واقعی بود. اما در آن زمان، اين دفاع در تضاد با ضرورت پيشروی انقلاب در ديگر کشورها قرار گرفت.  اتحاد شوروی اين تضاد را تشخيص نداد و انکار کرد. شوروی بيش از اندازه سعی می کرد مبارزه انقلابی در کشورهای ديگر را فدای دفاع از خودش کند و در مواردی نيز چنين کرد. همين نقطه ی کور در مائو تداوم يافت. اگر ما به اين مسئله به عنوان يک تضاد ننگريم و از اين واقعيت اساسی حرکت نکنيم که امپرياليسم تمام جهان را ادغام کرده است و فرآيند انقلابی يک فرآيند ادغام شده ی جهانی است (با وجود آنکه کشورهای مختلف دارای انقلاب های مشخص خودشان – هر چند مرتبط با ديگر انقلاب ها- هستند) شانس حل اين مسئله را نخواهيم داشت.

 

زمانی که آواکيان شروع به انتقاد از اشتباهات دولت های سوسياليستی شوروی و چين کرد، به اين مسئله سهل و ساده يا مکتب خانه ای برخورد نکرد. او مصر بود که بايد از اوضاعی که مقابل روی اين دولت های سوسياليستی بود شناخت کامل و واقعی بدست آوريم و بر آن پايه تلاش کنيم بفهميم رهبران اين انقلاب ها چگونه فکر می کردند که آن سياست های اشتباه را اتخاذ کردند. باب آواکيان چنين کرد و دست به يک کنکاش انتقادی از درک های تئوريک آن رهبران زد.

 

باب آواکيان اين اصل را فرموله کرد که پرولتاريای در قدرت بايد « پيشروی انقلاب جهانی را بايد بالای هر چيز ديگر بگذارد، حتا بالای پيشروی در انقلاب کشور خاص؛ و دولت سوسياليستی را قبل از هر چيز بايد به مثابه يک منطقه پايگاهی انقلاب جهانی بنا کند.» او همچنين اين اصل را فرموله کرد که، «در هر مقطع زمانی انقلابيون بايد هم به دنبال دست زدن به بيشترين پيشرفت های ممکن در ساختمان جنبش انقلابی و تدارک برای اوضاع انقلابی در همه کشورها باشند و هم آن کشورهائی را که تبديل به نقطه تراکم تضادهای جهان شده و تبديل به حلقه های ضعيف نظام جهان می شوند ... شناسائی و تلاش کنند که انرژی و توجه پرولتاريای بين المللی روی آن متمرکز شود.»

 

در اينجا می خواهم شما را به دو اثر آواکيان رجوع دهم:« فتح جهان: پرولتاريای بين المللی می تواند و بايد» و «پيشروی جنبش انقلابی جهان: مسائل استراتژيک مربوط به جهت گيری». (9)

 

لنين تقسيم جهان ميان قدرت های امپرياليستی و ملل تحت ستم را تحليل کرد و گفت اين وضعيت موجب بوجود آمدن يک بخش از طبقه کارگر و بخش بزرگتری از طبقه ميانه شده است که نه تنها به لحاظ مادی از اين رابطه انگلی و غارت امپرياليستی بهره مند می شوند بلکه به لحاظ سياسی با اربابان امپرياليست شان هم هويت می شوند. باب آواکيان نه تنها اين تحليل لنين را اتخاذ کرد بلکه آن را عميق تر کرد. او اين نکته ی لنين را تعميم داد و نتيجه گرفت که فعاليت کمونيستی بايد به آن بخش از توده ها که چندان از اين وضعيت بهره نبرده اند و در هر حال بيشتر گرايش به ضديت با امپرياليسم دارند، تکيه کند. و اين به معنای آن است که کمونيست ها بايد آماده باشند که در کشورهای امپرياليستی نامحبوب باشند و خلاف جريان شوونيسم ملی شنا کنند (شوونيسمی که گاه شکل شوونيسم آمريکائی زشت را به خود می گيرد و گاه شکل همدستی منفعل با آن).

 

بخش چهارم: سنتز نوين: مفاهيم سياسی - ديکتاتوری و دموکراسی در گذار به کمونيسم

 

سنتزنوين مفاهيم بسيار مهمی در رابطه با ديکتاتوری پرولتاريا که مارکس آن را نقطه ی گذار ضروری به يک جامعه ی کمونيستی خواند، دارد. بطور خلاصه، چگونه يک دولت سوسياليستی می تواند خود را به مثابه قدرتی در گذار به يک جامعه کمونيستی بی دولت، نگاه دارد بدون اينکه خودش بشود هدف؟ چگونه پيشروی را ادامه دهد و به عقب بسوی سرمايه داری بازنگردد؟

 

آواکيان برای جمع بندی عميق از تجارب انقلاب های سوسياليستی در شوروی و چين (منجمله تئوری ها، باورها، متدها و رويکردهای رهبران بزرگی که اين دو انقلاب را رهبری کردند) سی سال صرف کرد. در اين زمينه نيز بالاجبار اشاراتی به برخی موضوعات کليدی کرده و شما را به آثار آواکيان رجوع می دهم.

 

آنچه آواکيان در « انقلاب کردن و رهائی بشريت» می گويد به مقدار زيادی در مورد کليت مرحله اول انقلاب کمونيستی صادق است: در تاريخ جنبش کمونيستی و جامعه سوسياليستی، جهت گيری پايه ای الويت، مرکز توجه و اساس قرار دادن حل واقعيت مادی و شرايط توده های مردم بوده است – درست بر خلاف عصر بورژوائی که شرايط ستم ديده گی توده های مردم، اکثريت نوع بشر، را ناديده گرفته و در واقع تقويت کرده است. کسانی که تحت عنوان فرد و «حقوق فردی» اين رويکرد بورژوائی را تبليغ می کنند در واقع نماينده ی منافع يک طبقه معين – و پويش های نظامی هستند که آن طبقه، يعنی بورژوازی، در آن حاکم است؛ شرايطی که توده های مردم در شمار ميليون ها فرد در طبقات تحت استثمار و ستم بيرحمانه جويده شده و خرد و خاکشير می شوند و فرديت آن ها و هر گونه حيثيت فردی آن ها به پشيزی گرفته نمی شود. (10)

 

کمونيست ها در شوروی و چين توده ها را رهبری کردند تا از قدرت انقلابی شان برای تحقق تغييرات حيرت انگيز و بيسابقه استفاده کنند. مالکيت ابزار توليد اجتماعی شد، و ابزار توليد در جهت تامين ضروريات مادی جامعه و نيازهای مردم جهت داده شدند. در عرض چند سال، زنان آن کشورها از برده ترين و سرکوب شده ترين های جهان به آزادترين زنان جهان تبديل شدند. بيسوادی در کشورهائی که اکثر مردم بيسواد بودند ريشه کن شد. و دروازه های آموزش و فرهنگ به روی کسانی که تا آن زمان بيرون دروازه های آن و محروم از آن بودند باز شد.  اتحاد شوروی گام های عظيمی در زمينه برابری ملل و خلق هائی که سابق بر اين در «زندان ملل» روسيه زندگی می کردند برداشت. و شروع به تامين بهداشت برای همه کرد. در حاليکه قبل از انقلاب اکثريت مردم دکتر نديده بودند. اما مسائل را در همين حد نمی توان نگاه داشت. هر چند اين ها ضروری اند اما برای اينکه در مقابل توپ باران بی وقفه ی تحريف و بهتان بتوانيم قاطعانه از دستاوردهای آن انقلاب ها دفاع کرده و گرامی شان بداريم، کافی نيست فقط نشان دهيم که اين انقلاب ها از کجا بايد تغيير جامعه را آغاز می کردند و با کدام نيروهای شنيع و بی رحمی طرف بودند.

 

دفاع از دستاوردها، گوش دادن به انتقادات

 

ما بايد به انتقاداتی که از آن تجربه می شود (از هر طرف) گوش دهيم و عميقا آن ها را بررسی کنيم و سئوال کنيم: به چه قيمتی؟ دولت پرولتری در مواجهه با مقاومت مرگ و زندگی  استثمارگران سرنگون شده و حملات شنيعی که از بيرون می شود، بايد بايستد. اما آيا اين ضرورت بايد موجب آن شود که نارضايتی و جوشش فکری و گوناگونی افکار و رويکردها – منجمله افکار و رويکردهای مخالف با سوسياليسم - را متوقف و حتا سرکوب کند؟ قدرت نوين با وظيفه ی جهاني- تاريخی وارد کردن توده ها به درون حيات فکری و هنری، خلق يک فرهنگ جديد روبروست. و در اين زمينه کارهای خارق العاده ای بخصوص در چين سوسياليستی انجام شد. اما آيا عملی کردن اين مهم مستلزم آن است که برای کارها و پژوهش ها و آزمون های هنرمندان و دانشمندانی که در جامعه کهن و يا حتا در جامعه نوين تعليم يافته اند، محدوديت ايجاد شود؟ با ايجاد جامعه سوسياليستی  برای اولين بار پايه (و نياز بزرگ) اتخاذ يک رويکرد مثبت و کلکتيو به امر آزادی بوجود می آيد: « ما چگونه جهان را تغيير داده و به مردم خدمت خواهيم کرد» جای «من دنبال مال خودم هستم» را می گيرد. اما آيا اين به معنای آن است که ديگر نيازی به نقش فرديت نيست و فرديت ديگر نقش مثبتی ندارد و يا کم دارد؟ در جامعه ی سوسياليستی نياز شديدی هست به «انجام کارها و به ثمر رساندن آن ها». اما ربط اين امر به اينکه دولت پرولتری يک دولت بنياداً متفاوت است و بايد بطور فزاينده ای توده ها را وارد تعيين جهت گيری و اداره جامعه کند، چيست؟

 

اگر بطور سهل الوصول به اين مسائل نگاه کنيم نمی توانيم جوابی به آن ها بدهيم.

 

يک لحظه به «جنگ داخلی» و لغو برده داری و دوره «بازسازی» که قرار بود به برده های آزاد شده زمين و حقوق سياسی بدهد، فکر کنيد.(●) سال ها در مدارس و در فرهنگ و در آثاری مانند «بر باد رفته» و «تولد يک ملت» تبليغ شده است که دوره بازسازی دورانی بود وحشتناک همراه با درد و رنج های بسيار برای سفيد پوستان. (همانطور که امروزه تقريبا هفته ای يک کتاب در نشريه ی هفتگی «مجله ی کتاب نيويورک» (نيويورک ريويو آو بوکس) در مورد «تاريخ» انقلاب های سوسياليستی، معرفی می شود.) اما جريان از چه قرار بود؟ سرمايه داران شمال آمريکا پس از پيروزی شدن بر مزرعه داران برده دار جنوب آمريکا، برای درهم شکستن مقاومتشان، عده ای از آنان را برای مدتی از حقوق سياسی محروم کردند و مسلحانه از برده های سابق حمايت کردند تا بردگان صاحب رای و مقام شده و درخواست زمين کنند. اما پس از اينکه مزرعه داران جنوب را از جايگاهی تبعی، در درون طبقه ی حاکم ادغام کردند و ديگر تضادهای جامعه ی آمريکا نيز جوشيدن گرفت؛ سرمايه داران شمال سربازان خود را از جنوب بيرون کشيدند و اجازه دادند که دشمنان «سابق»، کوکلاس کلان ها را سازمان دهند و نظام های برده گونه ی کار اجباری زندانيان و زراعت سهم بری را به راه اندازند و سياهان را از هر حقی محروم کنند.

 

 آنان برای تحکيم اين وضع، هم از قانون استفاده کردند و هم از لينچ (اعدام بی محاکمه و خودسرانه ی سياهان توسط سفيدپوستان.) اين انتقام جوئی افسارگسيخته که «بازسازی» را سرنگون کرد رسما ملقب به «بازگشت» (يا «رستاخيز») شد. تاريخ را فاتحين نوشتند! اما در دهه ی شصت ميلادی يک نسل جديد پا به ميدان گذاشت و واقعيت موضوع را از زير آوار بيرون کشيد. اگر قرار بود که تحولات «بازسازی» واقعا به ثمر برسند، بايد برده داران جنوب به زور از حقوق سياسی محروم می شدند. شک نيست که اينکار منجر به خون ريزی می شد و عده ای آدم بی گناه نيز لطمه می خوردند ... اما به زحمتش می ارزيد!

 

در دوره ی پس از «بازسازی»، 5000 سياه از طريق لينچ کشته شدند و ميليون ها تن ديگر صدمه ديدند. با اين حساب آيا نمی توان گفت که به زحمتش می ارزيد؟ واقعاً می ارزيد.

آيا به زحمتش نمی ارزيد که تمام دوره ی نظام جداسازی (جداسازی سياهان از اماکن سفيدان) را  با نابودی روحی که به بار آورد، نداشتيم؟ واقعاً می ارزيد.

 

آيا به زحمتش نمی ارزيد که از نهادينه شدن اموری مانند کار اجباری زندانيان و به زنجير کردن گروهی آنان، مدارس دهشتناک و تمام ستم های ديگری که امروز گاه در شکل های تغيير يافته و گاه عيناً همانطور گريبان مردم را گرفته است، ممانعت می شد؟ چرا می ارزيد.

 

حال بيائيد ورق را برگردانيم به سوی انقلاب کمونيستی که بسيار همه جانبه تر، اساسی تر و راديکال تر از آن است که «بازسازی» نيتش را داشت و در شرايطی بسيار مشکل تر به روی کار آمد. اين انقلاب ها نه تنها با استثمارگران سرنگون شده مواجه بودند ( که به قول لنين از گذشته، دانش و  حس استحقاق و ارتباطات خود را حفظ کرده اند و وقتی بهشت خود را از کف می دهند با شناعت و حيله گری ده برابر برای باز پس گرفتنش حمله ور می شوند) بلکه با قدرت های امپرياليستی که دارای قدرت نظامی بسيار بيشتر بودند مواجه بودند.  شوروی ها از 1918 تا 1921 درگير جنگ داخلی بودند که در جريان آن ميليون ها تن کشته شدند و صنايع ناچيزی که داشتند از بين رفت و در فاصله ی جنگ داخلی با حمله ی تجاوزکارانه ی 14 قدرت نظامی مختلف منجمله آمريکا روبرو شدند و هنوز 20 سال از پيروزی در جنگ داخلی نگذشته بود که با تجاوز رژيم نازی المان روبرو شدند.

 

اما برای اينکه کاملا اين مسائل را درک کنيم کماکان بايد سئوال کنيم که چه کردند؟ و کمبودهايشان را هم در عرصه ی تئوريک و هم عملی تحليل کنيم و واقعاً خود – و توده ها – را آماده کنيم که دفعه ی بعد بهتر عمل کنيم.

 

گسست عميق تر از دموکراسی بورژوائی

 

جدا از اينکه بايد دفعه ی ديگر بهتر عمل کنيم و حتا برای اينکه به سئوال «به چه قيمتی» بر پايه ی درستی جواب دهيم لازم بوده است که درون جنبش کمونيستی با گرايشات بورژوا دموکراتيک و کليت نظريه ی «دموکراسی بی طبقه» تسويه حساب کنيم. آواکيان در اثر شاخص خود سئوال را اينگونه طرح کرد: «دموکراسي: آيا نمی توانيم به بهتر از آن دست يابيم؟» و تاکيد آميز جواب داد: بله می توانيم! حال می خواهم نقل قولی از آواکيان بياورم و به اين موضوع بپردازم. نقل قول اول اين است: جوهر آنچه در آمريکا حاکم است دموکراسی نيست بلکه سرمايه داری امپرياليستی و ساختارهای سياسی برای تحميل اين سرمايه داری امپرياليستی است.

 

نقل قول بعدی اين است: در جهانی که عميقا با شکاف های طبقاتی و نابرابری اجتماعی رقم خورده است صحبت از «دموکراسی» - بدون صحبت از ماهيت طبقاتی آن دموکراسی و اينکه به کدامين طبقه خدمت می کند – بی معنا و حتا بدتر از بی معناست. تا زمانی که جامعه به طبقات تقسيم شده است نمی توان «دموکراسی برای همه» داشت: اين يا آن طبقه حکومت خواهند کرد و آن نوع دموکراسی را که به منافع و اهدافش خدمت می کند تبليغ و تقويت خواهد کرد. سئوال اين است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آيا حاکميت و نظام دموکراسی آن، به تداوم شرايط تقسيم طبقاتی و روابط استثماری، ستم و نابرابری منطبق بر آن خدمت خواهد کرد يا به روند محو آن.

 

بيائيد در مورد مفاهيمی که اين ها در بر دارند صحبت کنيم. اول از همه، نمی توان از ابزار ديکتاتوری سرمايه داری (ارتش ها، زندان ها، دادگاه ها، و بوروکراسی که اين نظام برای تقويت و گسترش استثمار و امپرياليسم توليد کرده است) استفاده کرد – نمی توان از آن ها برای محو استثمار، ريشه کن کردن ستم، و دفاع عليه امپرياليسم استفاده کرد. و نمی توان ابزار دموکراسی بورژوائی را که برای اين طراحی شده است که اولاً، دعواهای ميان استثمار گران را حل و فصل کند و ثانياً، توده های مردم را اتميزه کند، گول بزند و منفعل کند به مثابه ابزاری برای بسيج و رها کردن انرژی توده ها استفاده کرد که نسبت به امور جهان آگاهی بيايند و آگاهانه آن را تغيير دهند. هر چند به قول لنين سوسياليسم برای توده های مردم  يک ميليون بار دموکراتيک تر است اما سوسياليسم نه دموکراسی بورژوائی گسترش يافته است و نه می تواند چنين باشد. زيرا دموکراسی بورژوائی بر شالوده ی استثمار بوجود آمده است. و اين درسی است که نه تنها پايه علمی دارد بلکه خون پای آن رفته تا بدست آمده است.

 

«چهار کليت»

 

ديکتاتوری پرولتاريا - و نظام دموکراسی پرولتری - بايد متفاوت باشد. بايد به محو شکاف های آشتی ناپذير ميان مردم و روابط، نهادها، و ايده هائی که از اين شکاف ها روئيده و به تقويت آن ها کمر بسته اند، خدمت کند. البته قدرت نوين فورا دست به اقداماتی در آن جهت خواهد زد – منجمله در دست گرفتن ابزار توليد اجتماعی و آغاز استفاده از آن ها برای تامين نيازهای مادی مردم و پيشبرد انقلاب جهانی. اما فردای روز پيروزی جامعه ای خواهيم داشت که مردم آن در چارچوبه ی روابط اجتماعی قبلی که متفاوت از سوسياليسم است بزرگ شده اند. مسلما نمی توانيم سرمايه داران بزرگ را ناديده بگيريم زيرا کماکان خواهند بود منتها در شرايطی که خلع يد شده اند و عصبانی اند. اما علاوه بر اين، ميان مردم نيز هنوز تمايزاتی خواهد بود: ميان دکترها و مديران و مهندسان از يکسو و ديگرانی که اينگونه تعليم نيافته اند و در ريخته گری ها، بيمارستان ها و مزارع کار کرده اند و يا بيکار بوده اند. علاوه بر اين ها، نيروی عادت هنوز غلبه خواهد داشت -  مردم قرن ها تنها به يک روش گرد هم آمده اند تا ضروريات حياتشان را توليد کنند: با واسطه ی روابطی (يا از طريق روابطی) که در آن يک طبقه ی عمده طبقه عمده ی ديگر را استثمار کرده است و ميان آن هائی که با بدن کار می کنند و آنانی که با فکر کار می کنند، تمايز اکيد بوده است.

 

به علاوه، ما با تمام روابط اجتماعی و افکاری روبرو خواهيم بود که توسط اين روابط استثماری شکل گرفته و تقويت شده اند. قدرت نوين بايد فورا دست به کار از بين بردن ستون های اين نظام مانند برتری جوئی سفيد و برتری جوئی مردانه شود و برابری واقعی را برقرار کند. اما حتا پس از آغاز اين دگرگونی ها و حتا بعد از اينکه افکار مردم به طرق گوناگون آزاد شده و بيان روابط سوسياليستی نوين شود، معذالک قرن ها استثمار هنوز تاثير بزرگی بر طرز تفکر مردم خواهد داشت: درست مانند اختلال های روحی و روانی  بعد از جراحات يک تجاوز. اين جامعه و همه مردم آن توسط صدها و هزاران سال ستم و انعکاس آن در افکار مردم (نژاد پرستی، زن ستيزی، شوونيسم آمريکای شماره يک و نفرت محلی گرايانه ی مردم ديگر کشورها، نخبه گرائی، حتا احساس خود کم بينی که در مغز توده ها کرده اند)  دچار جراحت روحی شده اند.

 

با تمام اين ها مقابله خواهد شد اما نبايد خيال کرد که خيلی زود ناپديد خواهند شد. در جامعه سوسياليستی هنوز نابرابری هائی خواهد بود. روابط اقتصادی هنوز برخی جوانب روابط سرمايه داری قديم را که « حق بورژوائی» خوانده می شود خواهند داشت. و افکاری که از اين شکاف ها و تمايزات تغذيه می کنند، يکشبه نابود نخواهند. در اين خاک، افکار و برنامه های سياسی که اين روابط را بازنمائی می کنند  رشد کرده و خودنمائی خواهند کرد و پايه ی عناصر سرمايه داری نوين خواهند شد که برای کسب قدرت مبارزه خواهند کرد. و قدرت نوين بايد توده ها را بسيج کند که اين ها را تشخيص داده، بفهمند و بر آن ها فائق آيند.

 

بنابراين به اين راحتی نيست که «ما صرفا روابط اقتصادی را عوض خواهيم کرد و همه چيز در جای خود قرار خواهد گرفت.» تا آنجا که کمونيست ها اينطور فکر کرده اند و يا می کنند لطمه زده اند. هر عرصه جامعه بايد دگرگون و انقلابی شود - در مدت زمانی بسيار طولانی تر از آن که توسط مارکس يا لنين پيش بينی می شد. و کليه ی اين ها - آنطور که مارکس بطور علمی گفت: کليه تمايزات طبقاتی، کليه روابط توليدی که اين تمايزات بر آن ها تکيه زده اند،  کليه روابط اجتماعی که بر اين پايه ساخته شده اند، کليه افکاری که بر اين روابط منطبق اند – يا اختصارا «چهار کليت» - بايد محو شوند تا اينکه به کمونيسم برسيم و مبارزه برای محو آن ها بخشی از پروسه رسيدن به کمونيسم است. (11).

 

يک ديکتاتوری و دموکراسی متفاوت

 

بنابراين نياز به اِعمال ديکتاتوری بر استثمارگران سابق و آنهائی که هدف احيای استثمار را دارند خواهد بود. و نياز به دموکراسی در ميان توده ها خواهد بود برای عملی کردن ِ واقعی تغييرات. اما اين ديکتاتوری و دموکراسی بايد خصلتی کيفيتاً متفاوت از آنچه امروز داريم داشته باشند. باز تاکيد می کنم که نمی توان صرفاً آدم های متفاوتی را در راس همان ابزار گذاشت. بايد اَشکالی باشد که از طريق آن توده های مردم به واقع پا به حيات گذاشته و جامعه ای کاملا متفاوت را بيافرينند و خود را نيز در اين فرآيند تغيير دهند؛ در ابعاد و مقياسی که رک بگويم اگر با محدوديت های ذهنی «آنچه هست» در اين نظام بنگريم هرگز نمی توانيم تصورش را بکنيم. به معنای آن است که  توده ها بسيج و شکوفا شوند تا  بر نابرابری ها و روابط اجتماعی جامعه ی کهن که پيشروی به سوی يک جامعه ی نوين را سد می کنند فائق آيند. به معنای مجهز کردن توده های وسيع مردم با ابزار تئوريک است که بتوانند جامعه را بطور انتقادی تحليل کنند و ارزيابی کنند که آيا (و بطور کنکرت چگونه) اين جامعه در حال حرکت به سوی کمونيسم است و چه بايد کرد که در هر مرحله ی زمانی معين به حداکثر به آن سوی حرکت کند.

 

می دانم که اين رويکرد درست سينه به سينه ی طرز فکری قرار می گيرد که گويا وظيفه ی جامعه سوسياليستی صرفاً «رساندن مايحتاج توده هاست» - تضمين ارتقاء استاندارد معيشت، امنيت و غيره – و قرار دادن مسئوليت ها در دستان کسانی که « می دانند چگونه اين کار را بکنند.» به اختصار: «شکمشان را راضی کن و هدايتشان کن». اين رويکرد،  يک رويکرد رويزيونيستی بوده است.  رويزيونيسم يعنی حفظ نام کمونيسم و بيرون ريختن قلب و جوهره ی انقلابی آن. رويزيونيسم، خط ِ کسانی بود که در چين پس از مرگ مائو قدرت را بدست گرفتند و رفقای مائو را سرنگون کردند. و امروز می بينيم که چين در نهايت به کجا رسيده است: يک جهنم سرمايه داری که دارای برچسب سوسياليستی است.

پس مسئله اين است: آيا توده ها کسانی خواهند بود که فقط می جنگند و توليد می کنند؟ يا اينکه آنان منجيان بشريت خواهند بود؟ آيا توده ها واقعا می توانند از جهان شناخت يافته و تغييرش دهند؟

 

جواب اين استکه بله می توانند. اما نه بدون رهبری و بطور خودبخودی. اگر مردم، جهان را نشناسند نمی توانند برای تغيير آن دست به ابتکار عمل آگاهانه بزنند. برای اينکار علم لازم است. و چون نظام موجود به گونه ای سازمان يافته که توده ها را از توليد فکر محروم می کند، توده های مردم بايد اين آگاهی علمی را از کسانی که امکان کسب آن را داشتند بدست آوردند. باز تاکيد می کنم اين کار نياز به رهبری دارد.

 

هيچ گاه شک نکنيد که هر کس در اين جامعه، به اين سمت يا آن سوی، رهبری می شود. هم اکنون خيلی از کسانی که ادعا می کنند رهبری نمی شوند در حال ريختن همه نوع منابع و اميد و انرژی به درون کارزار انتخاباتی اوباما در مقابل کلينتون هستند. و وقتی اوباما يا مک کين وارد کاخ سفيد شوند، آن ها جهت ها را تعيين خواهند کرد. آن ها به بقيه خواهند گفت که چگونه به سلطه ی آمريکا بر جهان و «نظم اجتماعی» داخل آمريکا خدمت کنند. بنابراين سئوال اين نيست که آيا رهبرانی خواهد بود يا نه. بلکه سئوال اين است: چه نوع رهبرانی برای خدمت به چه اهدافی. باب آواکيان در «انقلاب کردن و رهائی بشريت» اينطور می گويد: تا زمانی که وضع اين است (ضرورت رهبری) سئوال اساسی اين خواهد بود: محتوا و تاثير آن رهبری چيست – مردم را به کدام سو رهبری خواهد کرد و چگونه؟ مردم را در انجام چه کاری توانمند می کند و از چه کاری منع؟ آيا به رشد ظرفيت آنان در درک واقعيت و عمل آگاهانه برای تغيير آن در انطباق با منافع اساسی بشريت خدمت می کند يا اينکه در اين روند اخلال می کند؟ (12) به اين مسئله در رابطه با آنچه پيش تر توضيح دادم فکر کنيم – اينکه پس از استقرار جامعه سوسياليستی هنوز امپرياليست ها دارای قدرت و امتياز و ارتباطات بين المللی خواهند بود. پرولتاريا نمی تواند با بورژوازی قدرت تقسيم کند و اگر چنين کند، تماماً بلعيده خواهد شد. همانطور که قبلاً گفتم باب آواکيان بطور علمی به اين موضوع پرداخته است. مشخصا در سند پلميکی به نام «دموکراسي: بيش از هميشه می توانيم و بايد به بهتر از آن دست يابيم.» (اين بخشی از کتاب «کمونيسم دروغين مرد ... زنده باد کمونيسم واقعی»)

 

بله! اين ها درس هائی است که خون پايشان رفته است. فقط پرولتاريا به مثابه يک طبقه در محو همه اين چهار کليت منفعيت دارد و دولت يا بايد ابزاری برای محو اين «کليت ها» باشد و اگر نباشد مطمئناً آن ها را تقويت خواهد کرد. به همه ی اين دلايل، تا زمانی که طبقات متخاصم و خاکی که اين تخاصمات طبقاتی از آن بلند می شود هست، ما در يک دولت سوسياليستی نيازمند نقش نهادينه ی رهبری برای حزب پرولتری هستيم. زمانی که طبقات محو شوند ديگر نيازی به رهبری نهادينه يا دولت نخواهد بود.

 

در همان حال ما بايد اين مسئله را بعنوان يک تضاد به رسميت شناخته و با آن درگير شويم – بطور دائم حزب را انقلابی و سرزنده کنيم بطوريکه بتواند آن نوع رهبری را که گفتيم تامين کند و رهبران تبديل به ستم گران جديد نشوند.

 

اين، مشکل کوچکی نيست - مشکلی است که باب آواکيان توجه زيادی به آن کرده است و بخش بزرگی از موضوع بعدی سخنرانی من است: يک رويکرد کيفيتا متفاوت - و يک سنتز نوين در مورد  ديکتاتوری پرولتاريا.

 

بخش بعدی: هسته ی مستحکم با کشسانی زياد

 

توضيحات:

 

(●) منظور «جنگ داخلی» ميان ايالات شمالی آمريکا و ايالات برده دار جنوب آمريکاست که منجر به لغو برده داری شد. و دوره ی «بازسازی» دوره ای است که برده های سياه با دريافت يک الاغ و 40 آکر زمين تبديل به دهقان آزاد شدند. اما اين روند بيرحمانه قطع شد و دوره ی «بازگشت» فرارسيد. در اين  دوره برده داران سابق به قدرت بازگشتند و سياهان را تبديل به رعيت های پلانتاژهای کشاورزی خود کردند.

 

9. Conquer the World? The International Proletariat Must and Will, published as Issue No. 50 of Revolution magazine (December 1981), available online at revcom.us/bob_avakian/conquerworld and Advancing the World Revolutionary Movement: Questions of Strategic Orientation, in Revolution magazine (Spring 1984), available online at revcom.us

10. Making Revolution and Emancipating Humanity in the Revolution pamphlet Revolution and Communism: A Foundation and Strategic Orientation (May 1, 2008), p. 31. Available online at revcom.us/avakian/makingrevolution 11. Karl Marx, The Class Struggles in France, 1848-50, in Marx-Engels Selected Works, Volume 1

12. Making Revolution and Emancipating Humanity in the Revolution pamphlet Revolution and Communism: A Foundation and Strategic Orientation (May 1, 2008), p. 52. Available online at revcom.us/avakian/makingrevolution2

 

 


سيل پاكستان :‌ چه كسانی مسئول اند!

 

برگرفته از سرويس خبری جهانی برای فتح

 

«وقتی آب بالا آمد، زن و بچه هايمان را به ارتفاعات فرستاديم اما سه تا از دخترانم ماندند تا اثاثيه های قابل حمل را جمع و جور کنند.... ناگهان در عرض چند دقيقه  جريان آب شدت گرفت و بالا رفت. ...»

 

يكی از اهالی سردياب، روستايی واقع در شمال غرب پاكستان ماجرای از دست دادن دو دختر 16 ساله و 17 ساله اش را اينطور تعريف می كند. او فقط موفق به نجات دختر كوچكش می شود. «اجساد دوتای ديگر سه روز بعد 6 كيلومتر دورتر در كنار ساحل پيدا شدند.» (به نقل از بی بی سي- 5 اوت 2010)

 

سيل ابتدا در ماه ژوئيه (5 ماه پيش) در مناطق كوهستانی شمال شرق پاكستان شروع گرديد. باران های موسمی شديد، موجب سرازير شدن سيل از قسمت های بالايی رودخانه سند شد. حداقل 1600 نفر كشته و براساس تخمين ها 6 ميليون نفر بی خانمان شدند و جمعيتی بالغ بر 17 تا 20 ميليون نفر از كل جمعيت 166 ميليونی پاكستان به فاجعه ی اين سيل گرفتار آمدند. ده ها هزار روستا روزها و حتی هفته ها زير آب رفتند. اين ارقام به تنهايی توضيح دهنده ی ابعاد فاجعه انسانی اين سيل نيستند. آنچه ما در مورد اين سيل ديده و شنيده ايم هنوز ابتدای فاجعه ی ميليونی بعدی آن است.

 

حيوانات و دام ها منبع مهمی برای در آمد و تامين مواد غذايی مردم اند اما تعداد بيشماری از اين ها با سيل ناپديد و يا از بين رفتند. به گفته «برنامه ی جهانی غذا» وابسته به سازمان ملل متحد، در ماه اوت (مرداد 1389) حدود 14 درصد زمين های قابل كشت خسارات جدی ديدند. حتی كسانی كه می توانند در زمين هايشان دوباره كشت كنند دانه های ذخيره خود را (برای كشت دوباره) از دست داده اند. برای درصد بزرگی از كسانی كه از سيل جان سالم بدر بردند مبارزه برای بقاء، چالشی كم تراز مقابله با سيل نيست.

 

ابعاد ديگر اين فاجعه را مردم سيل زده ی پاكستان تا ده ها سال آينده بشدت احساس خواهند كرد.  به قول دكتر مری لال، « اين يک فاجعه ناگهانی نبود بلكه فاجعه ای بود كه بيش از سه هفته انباشت شد. اين واقعيت كه 25 درصد كشور در زير آب رفت كاملا درك نشد. تعداد نسبتا كم كشته شدگان نقابی بود بر ابعاد فاجعه ای كه اتفاق افتاد. اين بحران محصولات را از بين برد، دام ها را نابود كرد و به خانه ها و زيربناها خسارات جدی وارد آورد. قيمت مواد غذايی سر به آسمان كشيده و برداشت معمولی در كار نخواهد بود. اوضاع بدتر خواهد شد و كشاورزان به دام گرسنگی خواهند افتاد.» (بی بی سی 21 اوت 2010) از ميان 6 ميليون بی خانمان، كمتر از 10 درصد در اردوگاه ها يی بدون هر گونه امكانات بهداشتی و درمانی، به سر می برند. جنبه ی ديگر اين فاجعه بيماری های ناشی از آب های كثيف است كه به گفته سازمان ملل ميليون ها خردسال پاكستانی را تهديد می كند.

 

آن هايی كه ديگر خانه و كاشانه ای ندارند، در كنار خيابان ها با مقداری ناچيز اسباب اثاثيه که از دستبرد سيل نجات داده اند، زندگی می كنند. شهرهايی كه در كنار رودخانه سِند قرار دارند تبديل به اردوگاه های بزرگ پناهندگی شده اند . هر روز تعداد فزاينده ای برای يافتن سرپناهی به آنجا روی می آورند. علاوه بر اين، چهل هزار مهاجر افغانستانی که در اضاخيل در كنار رودخانه های كابل و سوات در شمال غرب پاكستان زندگی می كردند، بار ديگر مجبور به ترك مکان زندگی خود شدند.

 

چه كسی مسئول است؟

 

چرا 20 ميليون مردم فقير پاكستان تا اين حد از اين سيل زجر کشيدند؟

 

باران های موسمی در آسيا و جنوب آسيا، برای حاصلخيزی زمين ضروری اند. اما سيل های ناشی از اين باران ها اغلب مهلک ونابود کننده اند. باران های امسال سيل های بسيار خطرناكی را در چين، كره و شبه قاره جنوب آسيا به بار آوردند.

 

دليل باران های موسمی اختلاف درجه گرمايی است كه بين زمين و دريا وجود دارد. در تابستان هنگامی كه هوا داغ است دشت های تبَت فضا و هوای اطراف را گرم می كنند و اين هوای گرم به بالای جَو زمين صعود می كند. اين هوای گرم، هوای مرطوب دريا را نيز به خود جذب می كند و با خود به بالای جو زمين می برد. هنگامی كه اين هوا در قسمت بالای جو زمين سرد می شود، هوای مرطوب تقطير شده و به صورت باران در می آيد.

 

به گفته مركز هوا شناسی بی بی سی، «امسال وجود انبوهی از هوای گردابی و پيچنده در بالای جو زمين، باعث شد كه هوا رطوبت بيش از حدی را بمكد، و اين امر موجب توليد ابرهای بيشتر و بارش شديدی تر شد. هر چند اين عامل تاثير خود را طی روزهای متوالی گذارد اما باران های اضافی  آغاز فصل باعث سيل شديد شد.» ( بی بی سی 16 اوت 2010)

 

رودخانه ی سِند بطول قريب به 3200 كيلومتر يكی از طولانی ترين رودخانه های بزرگ جهان است. دره های اطراف اين رودخانه جزو اولين نواحی است كه بشر شيوه زندگی بَدَوی را رها كرد  و به پرورش دام و محصول پرداخت. امروزه اين نواحی محل زندگی بيش از 100 ميليون نفر است كه وابسته به آب آشاميدنی و آبياری زمين ها از اين رودخانه اند. كسانی كه خود و اجدادشان در طول قرن ها در كنار اين رودخانه زندگی كرده اند، با سيل های اين رودخانه آشنايند اما سيل امسال بيسابقه بود.

  

كشوری غارت شده بر روی كره ای غارت شده: ( تاثيرات گرمايش زمين)

 

شواهد معتبری دال بر اين است که اين سيل قدرتمند نتيجه ی تاثيرات گرم شدن كره زمين است. پروفسور مارتين گيبلينگ از دانشگاه دال هاوسي(Dalhousie) از هاليفكس كانادا، كه متخصص عملكرد رودخانه هاست و در اين مناطق نيز كاركرده است، اعتقاد دارد، به احتمال قوی تغييرات آب و هوايی جَو كره زمين، عامل تشديد باران های موسمی است. او توضيح می دهد كه، «باران های موسمی به دلايلی نسبت به درجه ی حرارت سطح اقيانوس هند حساس اند. در دوران های سرما، رطوبت كمتری از اقيانوس را به خود جلب می كنند و باران های موسمی ضعيف تراند، و جريان روخانه سند شدت كمتری می يابد.» ( بی بی سی – دانش و محيط زيست، 13 اوت 2010)

 

اما درجه گرمای اقيانوس هند در حال افزايش است. اشتفان رامشتورف (Stefan Rahmstorf) پروفسور فيزيك اقيانوس در دانشگاه پست دام آلمان اعتقاد دارد كه با گرمايش زمين بارش های افراطی متداول تر و شديدتر خواهند شد. «در ازای هردرجه سانتيگراد افزايش گرمای زمين،  درجه اشباع هوای مرطوب 7 درصد بيشتر از نياز معمولی برای بارش می شود. همراه با گرمايش زمين خطر خشكسالی نيز افزايش می يابد:‌ حتی هنگامی كه قطره های آب، نبارند، زمين تبخير می شود و بخار آن به بالا می رود و باعث خشكی زمين می شود.»

 

او اخطار می دهد كه اتفاقات مربوط به تغييرات جَوی تا بحال ، يعنی هنگامی كه درجه گرمای زمين تنها 0.8 درجه سانتيگراد افزايش يافته است، تاثيرات خود را گذاشته اند. و « اگر بخواهيم با  اقدامات ضعيفی كه از جانب دولت ها (در كنفرانس مربوط به تغييرات جَوی ) در كپنهاگ در دسامبر سال گذشته اتخاذ شد جلو برويم، تا آخر قرن گرمايش زمين چيزی در حدود 3 تا 4 درجه سانتيگراد افزايش خواهد يافت. اين مسئله و عواقب ناشی از آن خارج از كنترل و توانايی بسياری از جوامع كنونی است كه بتوانند خود را با آن وفق دهند. و اگر اصلا هيچگونه اقدامی صورت نگيرد، گرمايش زمين تا آخر قرن 5 تا 7 درجه سانتيگراد افزايش خواهد يافت. به اين واقعيت آگاه بودن و کماکان چنين مسيری را ادامه دادن، ديوانگی محض است.» (گاردين، 16 اوت 2010)‌

 

اما در حاليكه گرمايش زمين ممكن است مسئول بدترين سيل تاريخ پاكستان باشد، اما نمی توان آنرا تنها مسئول اين همه زجر و فاجعه انسانی دانست. جامعه بايد از طريق اداره و کنترل رودخانه ها امکان جلوگيری از سيل های فاجعه بار را بوجود آورد.  بطور مثال برخی كشورهای ثروتمند با ساختن كرانه ها و موانع  مخصوص در نقاط شکننده، احتمال سرازير شدن آب به خارج از بستر رودخانه و جاری شدن سيل را به حداقل رسانده اند. چنين راهكاری ممكن است كه در مورد رودخانه سند كاربرد داشته باشد يا نداشته باشد؛ اما دولتمردان امروز پاكستان، درست مانند استعمارگران بريتانيايی قبل از استقلال پاکستان در سال 1947؛ هيچ تلاشی برای مهار سيل های تکراری و جلوگيری از اين فجايع را نکرده اند. اين مناطق کاملا فاقد هر گونه امكانات اوليه چون سدهايی برای ممانعت از جاری شدن سيل هستند.هيچ گونه سيستمی برای پيشگيری وجود ندارد.

 

نبود سيستم مناسب فاضلاب و يا فقدان کامل فاضلاب در بيشتر مناطق عامل ديگری است كه بر احتمال سيل می افزايد. هر بار بعد از يک باران شديد، آب در محلات مسکونی مردم، بخصوص در مناطق فقيرنشين، بالا می آيد و تا دو ساعت به همان شکل می ماند. در اين مواقع كشته شدن ده دوازده نفر امری عادی است. آب، روزها و حتا هفته های متوالی اغلب خيابان ها و كوچه ها را در بر می گيرد. و شرايط را برای جمع شدن پشه ها از جمله پشه های حامل مالاريا فراهم می کند.علاوه برآن، بستر رودخانه سِند با رسوبات جاری شده از هيماليا پر شده است. و كار زيادی برای لايروبی و يا تقليل اين رسوبات انباشت شده، بخصوص در نقاط حساس، انجام نشده است، تا جريان آب بتواند مسير همواری را در جهت مقصدش به سوی دريا طی کند.

 

مشكل مهم ديگری كه هر روز بدتر از روز قبل می شود، نابودی جنگل هاست. ريشه ی درخت عامل مهمی در ممانعت از روفته شدن حاشيه های زمين های اطراف آب به درون رودخانه هاست. اما در نيم قرن اخير با از بين بردن جنگلها، لايه ها و رسوبات بيشتری از زمين شسته شده  و وارد رودخانه شده اند.

 

نابودی جنگل ها در قسمت شمال غرب كشور و كناره رودخانه سِند، تجارت پرسودی برای باندهای قانونی و غير قانونی است. در چند دهه ی گذشته اين باندها هر ساله ميلياردها روپيه (واحد پول پاکستان) از راه فروش چوب به جيب زده اند. «يكی از قدرتمندترين و بی رحم ترين سازمان های پاكستان،  مافيای چوب است... ارتباط اين گروه ها با سياستمداران محلی و كشوری سال هاست كه مورد بحث رسانه هاست. اخطارهای دائمی در مورد مافيای چوب تقريبا هميشه با اين نكته همراه است كه از بين بردن جنگل ها باعث افزايش خطر سيل، زمين لرزه و فرسايش زمين می شود.»  ( گاردين. كاميليا شمسی، 5 اوت 2010)

 

غير ممكن بنظر می رسد كه كه جنگل زدايی های شمال غرب و كناره ی رودخانه ی سِند، بدون حمايت و يا  موافقت ارتش پاكستان صورت گرفته باشد. نيروهای ارتش پاكستان،همواره در منطقه ی شمال غرب كشور تمركز داشته اند. اما اين تمرکز در نتيجه ی تجاوز آمريكا به افغانستان و اشغال آن افزايش يافته است. ارتش پاکستان قوی ترين و بی رقيب ترين نهاد اقتصادی كشور و هسته ی اصلی طبقه ی حاكمه و همچنين قلب دولت می باشد.

 

طبقه حاكمه ی پاکستان و سلطه ی خارجي

 

در بحبوحه ی اين فاجعه، وقتی مسئولين امور خواستند اقداماتی را تحت نام كنترل سيل انجام دهند، منافع طبقاتی شان  باعث بدتر شدن مشكلات مردم شد. در بسياری موارد، ارتشيان، زمينداران بزرگ و مقامات محلی و كشوری، يكی هستند و يا اينکه از يک خانواده اند، و در هر حالت، اشتراک منافع، آنان را با رشته های گوناگون بهم وصل می کند.

 

وقتی كه خطرسيل شمال غرب کشور را که اخيراً به ايالت خيبر پختونخوا تغيير نام داده، تهديد كرد؛ هيچگونه هشدار خطری به مناطق ديگر داده نشد. در حالی كه روزها و هفته ها طول كشيد تا سيل شديد شود و از بستر رودخانه به بيرون لبريز كند. مسئولين امر با وجود داشتن فرجه ی زمانی زياد، از آن برای اخطار و هشدار باش به مردم استفاده نکردند و يا دست به اقدامات پيشگيری نزدند. و بدتر از همه اينکه، زمينداران و ارتشيان با توجه به اينکه زمين های آن مناطق متعلق به چه کسی است ويا اينکه پايگاه های ارتش در کجا قرار دارند، در مورد اينكه كدام سد و يا مانع را بشكنند تا جلوی سيل گرفته شود، تصميم گيری می کردند. ( به روزنامه نيويورك تايمز، 23 اوت 2010 رجوع كنيد.)

 

يك رمان نويس جوان پاكستانی به نام علی ستهی شاهد بود كه يك زميندار بزرگ ايالت سِند به همراه ارتش تصميم گرفتند عمداً سوراخ بزرگی را در يکی از موانع در كرانه ای كه به يك شاهراه  می خورد ايجاد كنند تا سيل به مناطق مجاور بلوچستان رانده شود. به اين ترتيب، آن منطقه به اندازه ی سه متر زير آب رفت. به رمان نويس جوان اخطار داده شد كه اگر می خواهد آی اس آی ( سازمان امنيت و جاسوسی پاكستان) عصبانی نشود، اين واقعه را افشا نكند. بلوچستان را در معرض سيل قرار دادند تا كشتزارهای برنج زمينداران بزرگ که سياستمداران ايالت سِند هستند و پايگاه هوايی ارتش را که محل نگهداری جنگنده های اف-16 است، نجات دهند. مردم محلی بر اين باورند كه اين پايگاه محل نگهداری برخی از هواپيماهای  بدون خلبان آمريكايی (درون) است كه مردم شديدا از آن متنفرند. اين هواپيماها بارها برای كشتار مردم غير نظامی  پاكستان و افغانستان بكار برده شده اند. همانگونه كه علی ستهی در افشای اين واقعه نوشت: پاكستان، «محلی است كه دهقانان در برنجی غرق می شوند كه از آن آنها نيست، محلی است كه روستاهای گلی و آجری غرق می شوند تا شهرهايی كه تنها كمی بيشتر قابل اند نجات يابند ومحلی است كه روستاهای در حال مرگ در كنار پايگاه هايی ايستاده اند كه مسکن پيشرفته ترين موشك های  جهانند.»  او ادامه می دهد، كسی كه ارتش و حاكمين پاكستان را كمك و حمايت می كند، «كسی بجز پشتيبانان مالی آمريكايی آنها نيست.» (اينترنشنال هرالد تريبون- 27 اوت 2010)

 

نقش حكومت و اعتراضات مردم

 

 حكومت در اين فاجعه طبيعی همانند فجايع قبلی كاملا بی مايه و ناكارآمد بود. در حاليكه ميليون ها نفر از خانه و روستای خود آواره شده بودند، رهبران پاكستان هيجان زده به اين در و آن  در می زدند تا از اين فرصت برای گدايی و كمك گرفتن از كشورهای امپرياليستی ثروتمند استفاده کنند. اين کمک ها عملا كمكی به مردم نکرد جز موارد استثنايی كه خبرنگاران و دوربين های آنها در صحنه بودند تا رنج مردم را گزارش کنند. اما دولت مردم را عملا بحال خود رها کرده بود تا خودشان با اين سيل سهمناك و عواقب آن دست و پنجه نرم كنند.

 

بی عملی و ناكارآمدی حكومت بر خشم  و نارضايتی مردم افزود. برخی تحليل گران اخطار دادند كه دولت پاكستان می تواند با اعتراضات عمومی اجتماعی، شبيه آنچه بعد از گردباد سال 1971 اتفاق افتاد روبرو شود. در آن زمان، «مقامات، در مقابل گرد باد هولناك و ويران گر بهولا، بسيار ناكارآمد و سست عمل كردند. با استفاده از خشم مردم، يك جنبش جدايی طلب در پاكستان شرقی (بنگلادش امروز) بلند شد و با موفقيت برای جدائی بنگلادش جنگيد.... هر چند كه اين جدايی تنها نتيجه ويرانی های گردباد نبود، اما با توجه به سيل، زيان ها و خسارات و فشارهای ناشی از آن كه ما هم اكنون در شبه قاره با آن روبروييم ،  پاكستان به همان اندازه 40 سال پيش شكننده  و لرزان است.» ( دلاورحسين، گاردين 15 اوت 2010)

 

آنچه كه مسئولين دولت به قربانيان اين سيل ويرانگر گفتند اين است كه صبر داشته باشند و منتظر باشند تا سطح آب پايين برود و آنگاه به خانه هايشان برگردند. اخبار بی شماری از خشم و اعتراضات گروهی مردم خشمگين به خاطر بی عملی حكومت گزارش شده است. بطور مثال: «تعدادی از مردان و زنان تلاش كردند تا يك شاهراه 5 خطی در اطراف شهر سوكور در ايالت سِند را مسدود كنند. روستاييان با مشعل ها و چوب های شعله ور مانع از نزديك شدن و عبور خودروها می شدند. يكی از معترضين گفت :‌ ما خانه های خود را بدون هيچ چيز ترك كرديم. و حالا در اينجا هيچ چيز نداريم؛ نه لباسی، نه غذايی و فرزندانمان در كنار جاده  زندگی می كنند.» «ديشب، صدها روستايی در ايالت پنجاب که پرجمعيت ترين و زيان ديده ترين ايالت كشور است، با سوزاندن لاستيک ماشين به دادن شعارهای ضد دولتی از جمله « سرنگون باد حكومت» پرداختند.  يكی از معترضين بنام حافظ شبير از روستای كوت آدو گفت كه ’ ما اينجا از گرسنگی در حال مرگيم. اما هيچ كسی برای كمك به ما خود را نشان نداده است.» ( گاردين 16 اوت 2010)

 

«در بازگشت به شمال غربی، دو شاهراه مسدود شده بودند. اين بار ساكنين خشمگين بودند كه در سومين روز اعتراض خود عليه قطع برق بسر می بردند....  با دود سياهی كه در نتيجه سوختن لاستيک های ماشين بلند شد يكی از اعتراض كنندگان با صدای بلند گفت، ما به مسئولين  تلفن می زنيم ولی خط هايشان دائما اشغال است.»

 

 يكی از ساكنين نوشهرا، فضل كريم كه از بی عملی دولت به تنگ آمده بود گفت:‌ »من از مردم خواسته ام كه جامه های خود را درآورند و اعتراض بی جامه (بی جامگان) (به نشانه بی چيزی) را براه اندازند.» ( بی بی سی، 20 اوت 2010)‌ يكی از قربانيان سيل به بی بی سی گفت ، « وقتی برای تقاضای کمک با مسئولين دولت تماس برقرار کرديم؛ به ما گفتند كه دولت در منطقه ما امكانات ندارد؛ نه هلی كوپتر و نه كسانی كه بتوانند كمك كنند.» يك وكيل پاكستانی مقيم شهر سيل زده نوشهرا اين مسئله را بطور طنز آميزی چنين بيان كرد. «ما بمب اتم داريم، اما هلی كوپترو قايقی برای كمك به مردم و يا ماشين آلاتی كه بتواند جاده ها را پاك كند و يا سريعا پل های موقت برپا کند نداريم.» ( بی بی سی، 5 و 9 اوت 2010)

 

آيا واقعا هيچگونه امكاناتی وجود نداشت؟

 

ارتش پاكستان 7 امين ارتش بزرگ دنيا از لحاظ تعداد است.  سخنگوی ارتش پاكستان اتهار عباس گفت كه 60000 نفر را برای عمليات های نجات اختصاص داده است. ( بی بی سی 20 اوت) حتی  در اعلام اين تعداد نسبتا ناچيز ممكن است اغراق شده باشد. او همچنين گفت كه ارتش پاكستان تنها 45 هلی كوپتر در اختيار دارد. اما تمركز عظيمی از هواپيما های آمريكا و ناتو ( بخصوص بريتانيائی) در فاصله كوتاهی درآنور مرزها در افغانستان موجود است كه برخی از آنها بخصوص برای عمليات کمک های اضطراری به مردم غير نظامی مفيدند. ژنرال عباس گفت كه ارتش آمريكا 15 هلی كوپتر را برای كمك ارسال كرده است. در 30 اوت ، يك ماه بعد از اينكه سيل شروع شده بود، وب سايت دپارتمان دفاع آمريكا اعلام كرد كه اين تعداد را به 19 تا افزايش می دهد. 

 

مسئله واقعی كمبود منابع و امكانات نيست بلكه مسئله اينجاست كه منافع آنهايی كه اين منابع و امكانات را كنترل می كنند (دولت مرتجع پاکستان و امپرياليست ها) در يك تضاد آشتی ناپذير با منافع توده های مردم همه جا قرار دارد. امكاناتی كه در اين منطقه انباشت شده، از هزاران مايل آنطرف اقيانوس ها به اينجا آمده است: اما نه برای نجات جان مردم بلکه برای بمبارانشان.

 

اما وقتی كه «كمكی» هم می رسد، نتيجه چيست؟

 

در مواقعی هم كه برخی كمك های اضطراری توزيع می شود، بطور غير انسانی از هوا برای مردم پرتاب می شود. و يا اينکه معمولا در خارج از خانه يكی از سياستمداران توسط مباشرين وی يا پليس در ميان مردم توزيع می شود که وابسته به ميل مبارك است که چه كسانی از آن کمک ها بهره مند شوند. و اين صحنه ها گاه مردم را به حداکثر خشمگين می کند. يك قربانی ديگر بنام كريم خان گفت كه ، « سه روز است که شبانه روز در اينجا انتظار كشيده ام اما حتی يك دانه گندم هم دريافت نكرده ام. آنها كمك ها را فقط در ميان هواداران ( رای دهندگان خود) تقسيم می كنند.» ( بی بی سی، 5 اوت 2010)

 

بطور كلی، « كمك خارجی» ماهيت خاصی دارد كه اگر هم به مردم زيان هايی مثل از بين بردن منابع درآمدشان و نرساند،  كمك بسيار ناچيزی است. هدف «كمكهای» امپرياليستی عمدتاً افزايش نفوذ و تقويت دلالان محلی اشان در كشور فاجعه ديده است و نه كمك به مردم. آمريكا ميلياردها دلار به ارتش پاكستان كمك می كند. در حاليكه در حال حاضر ميليون ها قربانی سيل در پاكستان با مرگ دست به گريبان اند. آن ها و بقيه می توانند قضاوت كنند كه حاكمين اين جهان برای نجات جان مردم چه كار كرده اند.