Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

 

 


زنی در مرکز کشمکش های داخلی و بين المللی جمهوری زن ستيزاسلامي   

قتل رفيق آزاد          

گذشته و آينده كمونيسم در پرتو سنتز نوين                

تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم      

تغييرات بزرگ در شناخت علمی بشر از جهان هستی  

شعر ارسالی برای نشريه حقيقت

 

منشور جنبش سبز و برنامه آن برای جامعه

 

ميرحسين موسوی در «بيانيه 18 و منشور جنبش سبز» با تعيين برنامه، افق و ارزش های ايدئولوژيک «جنبش سبز» و به قول خودش «هويت مشترک جنبش سبز» ، رهبری خود و جناح «اصلاح طلب» حکومتی را بر اين جنبش، نهادينه کرد. به اين ترتيب، توخالی بودن ادعاهای رهبران سبز مبنی بر اينکه « موسوی خود را نه رهبر بلکه همراه مردم می داند» بطور قطع ثابت شد.

منشور جنبش سبز چند محور دارد: يکم، از جنايت های اخير باند حاکم احمدی نژاد- خامنه ای (بدون اسم بردن از آن ها)، تخطی آنان از قانون اساسی و ديگر قوانين کشور و فساد اقتصادی نهادهای امنيتی و نظامی افشاگری می کند. دوم، وعده ی اصلاح و پالايش اين «بدی» ها  را از طريق بازگشت به اهداف و آرمان های جمهوری اسلامی می دهد. سوم، از کثرت گرائی، حکومت مردم، عدالت و آزادی حرف می زند. چهارم،  روش «قانونی گرائی و مذاکره» و اعلام وفاداری و تبعيت از قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران را پيش می گذارد و پيروان جنبش سبز را ملزم به آن می کند.

٭٭٭

موسوی از عمق و گستره ی جنايت و استبداد و ايلغار دار و دسته ی حاکم و فقر و محروميت و بی حقوقی مردم افشاگری می کند. اما نقد او از دارودسته ی حاکم، در واقع دفاع از شالوده ها و ستون های سياسي- ايدئولوژيک و اقتصادي- اجتماعی جمهوری اسلامی است.  موسوی در مقدمه ی منشور خود، به فجايع کهريزک و آدم کشی های روزهای 25 و 30 خرداد و روز عاشورای سال 1388 اشاره می کند و می گويد اين ها نبايد از خاطره جمعی ملت پاک شود. اما  سخنی از جنايت های دهه ی اول تاسيس جمهوری اسلامی و کشتار هزاران زندانی سياسی در دهه ی شصت و بخصوص در مرداد و شهريور 1367 نمی گويد. وی تلاش می کند جنايات انکار ناپذير دهه ی اول تاسيس جمهوری اسلامی را در وقايع اخير دفن کند و خود را نيز از آن مبرا کند. ولی اين کار ممکن نيست. هر چه جنبش مردم عليه جمهوری اسلامی عميق تر می شود آن تاريخ بيشتر رو می آيد و موسوی و ديگر رهبران سبز را به گوشه ی ديوار می راند. اما موضوعی که مهمتر از سوابق فراموش ناشدنی و نابخشودنی آقای موسوی است برنامه ی کنونی وی است که نشان می دهد او الهامش را از گذشته می گيرد. از همان دهه ی اول جمهوری اسلامی. موسوی با دفاع از بنيادها و بنيان گذار جمهوری



اسلامی، هدف جنبش سبز را «پيگيری آرمان ها و اهداف هميشگی انقلاب اسلامی» تعيين می کند و به کسانی که در جستجوی ريشه های مصائب اجتماعی کنونی و خودکامی و فساد و جنايتکاری سران جمهوری اسلامی اند، آدرس عوضی می دهد و می گويد ريشه ها در«بروز انحرافات گوناگون و موانع بتدريج سازمان يافته در مسيرتحقق اهداف و آرمان هائی چون عدالت، استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی که مردم به خاطر آن ها انقلاب شکوهمند اسلامی را به پا کردند، ظهور گرايشات تماميت خواهانه در ميان برخی از مسوولين حکومتی، نقض حقوق بنيادين شهروندان، بی حرمتی به کرامت انسانی، سوء مديريت دولتی، افزايش فاصله طبقاتی و محروميت های اقتصادی و اجتماعی، قانون گريزی بل قانون ستيزی برخی مجريان قانون، ناديده گرفتن منافع ملی و ماجراجوئی های عوامفريبانه در تعاملات بين المللی، فراموشی تدريجی و دردناک اخلاق و معنويت برای قدرت موجب نضج گيری نگرش های اعتراضی در ميان دلسوختگان، دردمندان و قاطبه مردم ايران در سال های اخير انجاميد که بروز بارز و نيرومند آن در جنبش سبز مردم ايران پس از انتخابات دهم رياست جمهوری در سال 1388 جلوه کرد.» (منشور جنبش سبز- بخش ريشه ها و اهداف)

در نقد همين يک بند، بر پايه ی مستندات تاريخی می توان يک جلد کتاب نوشت و دروغين و عوامفريبانه بودن آن را ثابت کرد.  حتا کسی که تاريخ جمهوری اسلامی را نمی داند اما دارای اندکی هوشياری است می تواند از ايشان بپرسد، اين «تماميت خواهان» ميوه ی  کدام نظام سياسي- ايدئولوژيک و اقتصادي- اجتماعی اند؟ حتا اگر تاريخ جمهوری اسلامی را از ابتدا تا کنون تجربه نکرده باشد، کافيست به قانون اساسی آن مراجعه کند تا ببيند نظام جمهوری اسلامی يک نظام خودکامه ی دينی است. اين قانون اساسی اصلا واژه ی شهروندی را نيز به کار نمی برد چه برسد «حقوق بنيادين شهروندان». نظام جمهوری اسلامی ( و قانون اساسی و قوانين جزائی آن) با شهروند سر و کار ندارد بلکه مردم را بر پايه جنسيت، هويت دينی و مرامی، به کاست های مختلف با حقوق و امتيازات مختلف تقسيم می کند.

جمهوری اسلامی اصل تماميت خواهی دينی را با تصويب قانون اساسی، قانونی کرد. اصل 56 می گويد: «حاکميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست!»  خوب می دانيم که در جمهوری اسلامی اين  «خدا» مردان زمينی خود را دارد که اراده ی «الهی» وی را تفسير و عملی می کنند. در سراسر قانون اساسی هر جا صحبت از مقوله هائی مانند «حق» و «آزادی» و «يکسانی» می شود بلافاصله پسوند «بر مبنای موازين اسلام» اضافه می شود. همه چيز از عدالت تا کرامت انسانی بايد مطابق با موازين اسلامی آنهم اسلام شيعه اثنی عشری باشد. ماده 20 و 21 قانون اساسی يکسانی «همه افراد ملت اعم از زن و مرد» را  در «برخورداری از حمايت قانون» و «ازهمه حقوق انسانی، سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی» مشروط به موازين اسلام می کند.

اما اين «موازين اسلام» چيست؟ آيا دولت جمهوری اسلامی سند مدون و تصويب شده ای دارد که آن را تعريف کند؟ خير! مدون و تصويب کردن اين موازين غير ممکن است. تعريف اين موازين وابسته است به شعور و ميل مبارک فقها و قضات شرع و ملهمات و مهملات قرون وسطائی آنان. بطور مثال يکی از منابع برای حکام شرع و دادگاه ها و دادسراهای انقلاب اسلامی کتاب تحريرالوسيله ی خمينی بوده است. (1)

کافيست به قوانين جزائی (حد و قصاص و ديه و سنگسار) در جمهوری اسلامی که در سال 1370 با اتکاء به آتوريته قانون اساسی تصويب شد (2) نيم نگاهی کنيم تا به عمق پوسيدگی و کراهت اين نظام و قوانين آن پی ببريم و ببينيم که «بی حرمتی به کرامت انسانی» جزو ارزش ها و آرمان ها و قوانين جمهوری اسلامی است و مربوط به «انحراف برخی از مقامات» نيست. طبق قانون قرون وسطائی ديه (خون بها) ارزش پولی جان زن برابر با ارزش پولی يک بيضه مرد است؟ (3) طبق قانون مجازات های اسلامی، اطفال در صورت ارتکاب جرم مبری از مسئوليت کيفری هستند. و در تبصره 2 آن تاکيد می شود که، «منظور از طفل کسی است که به بلوغ شرعی نرسيده باشد.» بر طبق تبصره 1 ماده 1210 قانون مدنی سن بلوغ  دختر 9 ساله تعيين شده است. (4)

از جنبشی که خود را ملزم به اين قوانين شنيع و بيمار می کند چگونه می توان انتظار «احترام به کرامت انسانی» و «حقوق بنيادين بشر» را داشت؟ بدون شک چنين جنبشی ماهيتی ارتجاعی دارد و بايد به مردم هشدار داد که بدنبالش روان نشوند. رهبران چنين جنبشی در تحجر و استبداد نمی توانند دست کمی از رهبران متعارف جمهوری اسلامی داشته باشند.

اين قوانين در واقع کدگذاری روابط اجتماعی ستم گرانه ای است که به صور گوناگون ، تبعيض و بی عدالتی را در لايه ها و سطوح مختلف جامعه تحميل می کند. مختصات جامعه ای است که خمينی و ديگر متشرعين طرح استقرار آن را پيشاپيش داشتند و در اين کار موفق شدند. کاری که در جريان انقلاب مشروطيت نتوانستند انجام دهند. اين که طبق قانون ارزش حيات زن مساوی با ارزش يک بيضه مرد است نشانه سلطه يک رابطه اجتماعی زن ستيزانه ی دهشتناک در جمهوری اسلامی است. اين که فقها رابط ميان انسان با  خدا هستند و دين شيعه اثنی عشری الی الابد دين رسمی ايران است به معنای آن است که اين جماعت بايد اهرم های اقتصادی کشور- يعنی نيروی کار هفتاد ميليونی جامعه و منابع زيرزمينی و اراضی باير و داير شهری و روستائی آن را - کنترل کنند و به فراخور مصلحت خرده هائی را نيز جلوی قشر کوچکی از فدائيان و چماق کشانشان بيندازند. اين ها روابط اجتماعی و طبقاتی شاخص جمهوری اسلامی هستند. اين سلسله مراتب مشخص می کند که دشمنان اکثريت مردم ايران (بخصوص طبقه کارگر و دهقانان فقير و بی زمين و زحمکتشان شهری و ملل تحت ستم ايران) کيانند و چه طبقاتی توسط چه طبقاتی بايد سرنگون شوند تا راه پيشرفت جامعه باز شود.

موسوی صحبت از «سوء مديريت دولتی» و «فساد اقتصادی» و «افزايش فاصله طبقاتی و محروميت های اقتصادی و اجتماعی» می کند. اما اين ها نتيجه ی کارکرد يک نظام اقتصادی مشخص است و تنها چاره نجات از اين فساد و فاصله طبقاتی گسترش يابنده، سرنگون کردن آن نظام است. موسوی از «غارت بزرگ ملی» و انتقال ثروت های بزرگ به «مراکز قدرت و نفوذ» «به بهانه اصل 44» و ايجاد انحصارهای بزرگ اقتصادی شکوه می کند. اما اين روندی است که از فردای تاسيس جمهوری اسلامی شروع شد. آخوندهای دايره ی قدرت با اتکاء به گردان های مسلحشان کاخ ها و موزه ها و وزارت خانه ها را غارت کردند و به خارج روانه کردند. زمين ها و اماکن شهری و اراضی کشاورزی روستائی در دست نهادها و بنيادهای خلق الساعه ی افراد دايره ی قدرت، متمرکز شد. جنبش های دهقانی که برای تقسيم اراضی بزرگ ملاکين، در ترکمن صحرا و کردستان و فارس و ديگر نقاط کشور برخاسته بودند، سرکوب شدند. با سرنگونی شاه، ثروت های انباشت شده و امتياز بهره کشی از سرزمينی که ده ها ميليون کارگر و دهقان و منابع زيرزمينی دارد، صرفا دست به دست شد: از دست سرمايه داران و قدرتمندان پهلوی به سرمايه داران و قدرتمندان مکتبی. جهش بعدی در شکل گيری اين نوکيسه گان اسلامی در جريان جنگ ايران و عراق (دوره زمامداری موسوی) و معاملات بزرگ اسلحه و سپس خصوصی سازی های بعد از پايان جنگ آغاز شد. در مقايسه با انقلاب های بورژوائی قرن 18 و انقلاب های سوسياليستی قرن 20 می توان ديد که جمهوری اسلامی يک ضد انقلاب به تمام معنا بود. در هر انقلابی، جابجائی بزرگ ثروت از دست عده ای قليل به سوی اکثريت ميليونی صورت می گيرد. اما در اين «انقلاب اسلامی» ثروت های انباشت شده از يک هزار فاميل به هزار فاميل جديد منتقل شد و استمرار و تشديد شکاف های طبقاتی با پرده ی دين پوشانده شد. راز تبديل آخوند های روضه خوان 5 تومانی به صاحبان معادن و سهام داران شرکت های چند مليتی و مالکين زمين های داير و باير در همين جاست.

موسوی می گويد: «جنبش سبز با پايبندی به اصول و ارزش های بنيادين انسانی، اخلاقی و دينی و ايرانی، خود را پالايش گر و اصلاح گر روند طی شده در نظام جمهوری اسلامی ايران در سالهای پس از انقلاب می داند و بر اين اساس حرکت در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و رای مردم را وجه هميت خويش قرار خواهد داد.» (بند 2 از بخش «ريشه ها و اهداف»).

اولا، باز بايد تاکيد کرد که «پايبندی به اصول و ارزش های بنيادين انسانی» با «حرکت در چارچوب قانون اساسی» مانع الجمع است.  ثانيا، اکتفا به صفت هائی مانند انسانی، اخلاقی، دينی و ايرانی ابهام پراکنی است و اين کار پيشه ی عوامفريبان است. موسوی بايد جواب دهد: آيا کشتار مخالفين و زندانيان سياسی تحت عنوان «محارب با خدا» و «مرتد» و «کافر»؛  اتهام «زنا»؛ سنگسار و حجاب اجباری و چند همسری اسلامی و زن را تابع مرد دانستن، نجس شمردن کمونيست ها و واجب القتل دانستن سلمان رشدی، فتنه و مذهب باطله دانستن بهائيت ( خميني- صحيفه نور جلد يک ص 229) و مرتد خواندن مجاهدين به صرف داشتن روايت متفاوت از اسلام، کار نکردن روحانی جماعت و مفتخوری شان در شرايطی که ميليون ها کارگر با جان کندن روزی 10 تا 16 ساعت زير خط فقرند ... جزو اين ارزش های بنيادين شما هست يا نه؟ خيال باطل است که بدون روشن کردن اين ها بتوانيد گريبان خود را خلاص کنيد. جامعه ما دوران خمينی زدگی را پشت سر گذاشته است.

 

مشروطه و جنبش ملی کردن نفت

 

منشور موسوی می گويد: «جنبش سبز حرکتی در تداوم تلاش مردم ايران برای دستيابی به آزادی و عدالت اجتماعی و تحقق حاکميت ملی است که پيش از اين در برهه هائی چون انقلاب مشروطيت،  جنبش ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی خود را جلوه گر ساخته است.» ( بند 3 - بخش «ريشه ها و اهداف»)

موسوی بيهوده اين ها را در يک رديف می گذارد! «انقلاب اسلامی» موسوی درست 180 درجه در جهت مخالف انقلاب مشروطيت و جنبش ملی کردن نفت بود. انقلاب مشروطيت می خواست پايه های نظام سياسی را در ايران دنيوی کند. آن را وابسته به قانون برخاسته از عقل و شعور انسان و نيازهای معاصر جامعه کند. اما «انقلاب اسلامی» نماينده احياگری دينی بود و مبنای قانون را «حيات اخروی» موهوم قرار داد. مشروطيت می خواست قدرت خودکامه ی شاه را مشروط به قانون کند اما  «انقلاب اسلامی» قانون را مشروط به قدرت خودکامه ی فقها کرد.

موسوی با همرديف کردن «انقلاب اسلامی» و جنبش ملی کردن نفت يک واقعيت تاريخی بسيار مهم را می پوشاند. روحانيون شيعه به رهبری کاشانی ( که خمينی شاگرد دست آموزش بود) در جريان کودتای امپرياليست های انگليسی و آمريکائی عليه مصدق با کودتاگران متحد شدند.

در هر حال جنبش مشروطه و جنبش سال های 1320-1332 اساسا شکست خوردند زيرا هيچ يک نتوانستند نظام اجتماعي- اقتصادی و سياسي- فرهنگی متفاوتی را به ثمر برسانند. ايران نه به آزادی رسيد و نه به استقلال. هر چند انقلاب مشروطه مانع پيروزی متشرعين شد اما نتوانست بطور راديکال جدائی دين از دولت را محقق کند. زيرا جدائی دين از دولت در واقعيت به معنای جدائی از شرايط اجتماعی کهن قرون وسطائی است که در آن رعيت داری و کنيزداری و کنترل زن توسط مرد، امتيازات ويژه عرفی و دينی، «حق» شمرده می شود. و در عصر کنونی به دلايل پيچيده ی تاريخی – جهانی، که مهمترينش ادغام جهان توسط سرمايه داری امپرياليستی است – تحول انقلابی جامعه منوط به گسست همزمان از زنجيرهای اجتماعی کهن و زنجيرهای اجتماعی مدرن عصر سرمايه داری شده است.

با اين وصف، آن جنبش ها مانند هر جنبش مترقی ديگر دريچه هائی را باز کردند و سطح  آگاهی سياسی و اجتماعی مردم را ارتقاء دادند. جنبش مشروطه نيز توسط جنبش های اجتماعي- فکری ماقبل خود، منجمله جنبش انقلابی بابيه که ارتدوکسی اسلام و نظام اجتماعی فئودالی آن زمان را به چالش گرفت، تدارک ديده شده بود.

اما جمهوری اسلامی نه ادامه ی مشروطيت بود و نه حاصل انقلاب مردم ايران عليه نظام سلطنتی، و نه يکی از جنبش های ضد استعماری و آزاديخواهانه ی قرن بيستم در اقصی نقاط جهان. جمهوری اسلامی طلايه دار دوران ضد انقلاب و احياگری بود که نظام امپرياليستی جهانی از دل خود بيرون داد. محصول دورانی بود که انقلاب های جهان شکست خورده و جنبش کمونيستی بين المللی در نتيجه ی احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی (1976) در عقب نشينی بود و قطب های نظام سرمايه داری جهانی در حال رقابت برای تقسيم مجدد جهان در ميان خود. در چنين شرايطی راه را برای به قدرت رسيدن بنيادگرايان اسلامی که يک نظام قرون وسطائی را بعنوان راه رهائی بخش به مردم می فروختند، باز کردند. شناخت قدرت های امپرياليستی از اينان به کودتای 28 مرداد 1332 باز می گشت که در زمره ی همدستان بومی اش بودند.

 

کثرت گرائی، حکومت مردم، و آزادی و عدالت جنبش سبز

 

موسوی فراخوان گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بيرون جنبش را می دهد. و از «همه فعالان و به خصوص صاحبان انديشه و عمل» می خواهد که «سير حرکت و تحول جنبش» را «ديده بانی» کنند تا به «ورطه تماميت خواهی» نيفتد. در جواب به اين همه «تواضع» بايد گفت خود  منشور جنبش سبز پيشاپيش انعکاس تمام نمای يک «تماميت خواهی» است زيرا هدف جنبش سبز را «پيگيری آرمان ها و اهداف هميشگی انقلاب اسلامی» قرار داده است.

موسوی قول « ...  پرهيز از اکراه مردم به تقيد به مرام و مسلک و رويه خاص ... » و «مبارزه با استفاده ابزاری از دين» را می دهد. اما هيچ يک از اين وعده ها جوابگوی ضرورت عميق و تاريخی جامعه ی ايران، يعنی جدائی دين از دولت، نيست. گام اول مبارزه با استفاده ابزاری از دين محروم کردن آن از قدرت سياسی و اقتصادی است. موسوی می گويد: «رمز بقای تمدن ايرانی – اسلامی همانا همزيستی و همگرائی ارزش های دينی و ملی در طول تاريخ اين سرزمين است.» واژه ی ايراني-اسلامی از زمان آشکار شدن ورشکستگی ايدئولوژی اسلامی، از سوی اصلاح طلبان حکومتی بعنوان ايدئولوژی جديدشان اتخاذ شده است. در ترکيه نيز بنيادگرايان اسلامی و شوونيست های ترک، با ترکيب اسلام و ناسيوناليسم ترک ايدئولوژی جديدی ساخته اند. اين يک سازه ی مصلحتی جديد است که نيروهای در قدرت برای تحميل رهبری خود بر مردم ساخته اند و ربطی به تاريخ و تمدن باستانی ندارد. با درست کردن پيشينه ی تاريخی و باستانی و تمدنی نيز نمی توان محتوای اجتماعی امروزی اين واژه را پنهان کرد. در واقع نبايد گذاشت که پنهان شود. بعلاوه، هر تمدنی که تا کنون بقا يافته مديون قدرت سياسی اش بوده است. اگر اسلام به ضرب شمشير تبديل به امپراتوری نمی شد مانند هزاران فرقه مذهبی ديگر از بين می رفت و به ايران هم نمی رسيد. فرآيندهای تاريخی را نمی توان با معنويات پوشالی توضيح داد. 

موسوی می گويد: «جنبش سبز ... با نفی هرگونه خودمداری و خودخواهی در تلاش برای تحقق اهداف خويش، دستيابی به اجماع آگاهانه بر خصيصه های هويت آفرين و کنار گذاشتن عناصر تشتت زا را مورد نظر دارد ...». منظور موسوی معلوم نيست! با کی و چه جريان هائی می خواهد به اجماع برسد؟ با قدرتمندان جمهوری اسلامی يا با قربانيان جمهوری اسلامی؟ اگر منظورش به اجماع رسيدن با قربانيان جمهوری اسلامی (اکثريت مردم) است که بايد گفت دفاع منشور از نظام جمهوری اسلامی بزرگترين «عنصر تشتت زای» آن است.

موسوی مدعی است که «حاکميت مردم بر سرنوشت خويش از جمله اصول خدشه ناپذير جنبش سبز است.» ولی اين ادعا واقعيت ندارد زيرا جنبشی که ملتزم به قانون اساسی جمهوری اسلامی است نمی تواند دارای اين اصل خدشه ناپذير باشد. قانون اساسی جمهوری اسلامی حتا اکثريت مردم کشور - مردانی که شيعه مذهب نيستند و زنان - را  شايسته رئيس جمهور شدن نمی داند.

اما مهمتر از اين حقايق واضح و آشکار، بايد بر حقيقت عميق تری اشاره کرد. «مردم» به طبقات تقسيم می شوند و حاکميت مردم يک رابطه ی اجتماعی است که با تغييرات اجتماعی محقق می شود. در جامعه ما يک تنش و شکاف بزرگ طبقاتی هست که فارغ از تمايلات ذهنی هر کس، مسئله حاکميت را «حاکميت اين يا آن طبقه » می کند. اينکه چه طبقه ای در قدرت است، برنامه ی سياسي- اقتصادي-اجتماعی آن چيست، تعيين می کند که حاکميت در دست اقليت جامعه است يا اکثريت. وقتی منشور موسوی می گويد: در جمهوری اسلامی فاصله طبقاتی و محروميت های اقتصادی و اجتماعی زياد شده است، بايد گفت صريح تر حرف بزنيد و بگوئيد فاصله ی ميان کدام طبقات زياد شده است؟ جامعه ی ما تقسيم شده است به سرمايه داران و ملاکان و دولتمردان و اعوان و انصارشان  (که درصد کوچکی از جمعيت ايران را تشکيل می دهند ) در يکسو، و کارگران، بيکاران، کارگران مهاجر افغان، دهقانان، معلمان، کارمندان و توليد کنندگان خرد شهر و روستا، در سوی ديگر که اکثريت جمعيت را تشکيل می دهند. همانطور که در قرن 18  با سرنگونی جامعه ی فئودالی و استقرار جامعه ی سرمايه داری، جمعيت عظيم رعيت از قيود  اربابی آزاد و شهروندان صاحب حق شدند. با سرنگونی جامعه ی سرمايه داری – فئودالي- دينی ايران و استقرار يک جامعه دموکراتيک نوين و سوسياليستی، اکثريت جمعيت کارگران و دهقانان و زحمتکشان و خلق های ملل تحت ستم، و بخصوص زنان، آزاد شده و صاحب حق و مهمتر از آن حق حاکميت خواهند شد. حاکميت مردم بر سرنوشت خويش از طريق ابزار و پروسه ها تامين نمی شود. انتخابات و ديگر اشکال مشارکت توده ای در اداره ی دولت، فقط در شرايطی که انقلاب اجتماعی تحقق يابد می تواند بازتاب حاکميت مردم باشد.

منشور در بخش «عدالت، آزادی و برابری» نيز وعده هائی می دهد که خوش است اما بدون سرنگونی نظام طبقاتی – دينی جمهوری اسلامی تحقق آن ها ممکن نيست. مثلا می گويد: «توزيع عادلانه امکانات، چه در بعد اقتصادی، سياسی، اجتماعی و چه در ابعاد ديگر حيات انسانی از جمله اهداف خدشه ناپذير جنبش سبز است که لازم است برای دستيابی به آن، تمامی تلاش های ممکن انجام شود.»

هر کس وعده ی «توزيع عادلانه امکانات» را می دهد اول بايد تکليف خود را با انباشت ناعادلانه قدرت و ثروت در جمهوری اسلامی روشن کند. زيرا توزيع عادلانه فقط با از بين بردن قدرت و ثروت قدرتمندان می تواند محقق شود.

در همه نظام های طبقاتی – اجتماعی، امکانات اقتصادی و سياسی و اجتماعی توزيع می شود. اما سوال اينجاست که بين چه کسانی؟ و چگونه (بر مبنای کدام روابط توليدی و اجتماعی)؟ در جمهوری اسلامی معنی «توزيع عادلانه امکانات»، توزيع آن ها ميان آخوند ها و گروه های مکتبی وفادار به حکومت بوده است. اين «توزيع عادلانه ی اسلامی» در بعد سياسی (قدرت) از فردای قدرت گيری خمينی، به شکل گماشتن حکام شرع در سراسر کشور،  شروع شد. هر جا از خلخالی پرسش می شد بر مبنای کدام قانون اعدام می کند، می گفت: از امام حکم دارم! (5) مرتجعين اسلامی تحت رهبری خمينی از همان روزهای اول بسيج شده و دست به کار شدند تا جلوی گرايش واقعی به توزيع عادلانه ی قدرت و ثروت را که در شکل گيری شوراهای کارگری و اتحاديه های دهقانی و شوراهای کارمندان و کارکنان موسسات گوناگون تبلور می يافت، بگيرند. همزمان «مصادره انقلابی» موزه ها و وزارت خانه ها و کاخ ها از سوی آخوندها و باندهای مسلحشان شروع شد و سپس توزيع کنترل و مديريت (در واقع «تيول») (6) کارخانجات، معادن، جنگل ها، کشت و صنعت ها و شيلات و تقسيم بودجه های حاصل از درآمدهای نفتی ميان بنيادها و جهادها و نهادهای خلق الساعه ی مکتبی آغاز شد. کنترل اراضی شهری و درآمدهای ناشی از آن از طريق انتصاب شهرداری ها، کنترل بنادر و راه های ترانزيت فصل ديگری از اين توزيع اسلامی «تيول» بود. حکام شرع و بازجويان و قاضيان و روسای دادگاه ها در صدور اعدام و گرفتن فتوای مرگ از آيت الله ها و دست انداختن بر روی منابع اقتصادی با يکديگر مسابقه داده و بر سفره خالی کارگران و زحمتکشان کشور رقصيدند. علاوه بر اين، بخش بزرگی از جمعيت ايران از حق کار و تحصيل محروم شد. در همان چند سال اول «انقلاب» ده ها هزار معلم، استاد، کارمند به دليل عقيده و مرام تسويه و بازخريد شدند. ده ها هزار دانشجو به همين دليل از تحصيل محروم شدند و پس از «انقلاب فرهنگی اسلامی» فقط جوانانی حق ورود به دانشگاه داشتند که امتحان تفتيش عقايد (امتحان «ايدئولوژيک» مربوط به شريعت اسلام) و تفتيش امنيتی مسجد محل در مورد رفتار اسلامی را با موفقيت گذرانده باشند. و امروز نيز فرزندان بهائيان در صورتی که دين خود را پنهان نکنند حق تحصيلات عالی ندارند. فرزندان زنانی که همسر غير ايرانی (مثلا افغانی) دارند از مدرسه رفتن محرومند. و فرزندان اهل سنت حق تحصيل در مدارج بالای رشته هائی مانند حقوق را ندارند. در صنايعی مانند صنعت نفت کارگران عرب بايد سال ها در انتظار رسميت يافتن شغلشان انتظار بکشند. کارگرانی که برای دستمزدهای معوقه خود و حق تشکل اعتصاب می کنند اگر زندانی نشوند حتما از حق کار محروم می شوند و ...

اينهم از توزيع عادلانه امکانات (و در واقع حق کار و تحصيل) در «انقلاب اسلامی» شما آقای موسوی! آنهم در دورانی که به قول شما هنوز «از آرمان ها و اهداف انقلاب اسلامی» منحرف نشده است.

کليت اين «توزيع عادلانه ی اسلامی» قدرت و ثروت و حق در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران کدگذاری شده است و شرع پشتوانه ی آن بوده است. آيت الله خزعلی که در سال 57 حتا فاقد خانه مسکونی شخصی بود به يمن «توزيع عادلانه ی اسلامی» امروزه صاحب معادن خاک سرخ در خليج فارس و صاحب بنياد سودآور الغدير است و فرزندانش از تجار گردن کلفت اند. او مانند همپالگی هايش قدرت سياسی و اقتصادی را يکجا دارد و می تواند حکم جهاد دهد. می گويد: «جهاد يعنی ريختن خون دشمن هنگامی که عقايد مردم را سست کند. امر به معروف يعنی خانم چهره ات را بپوشان ...» (7) طبق شهادت عباس پاليزدار آيت الله يزدی رئيس سابق قوه قضائيه و دبير جديد جامعه روحانيت حوزه علميه قم، وی با مجوز خامنه ای، و به بهانه ساختن يک دانشگاه قضائی اسلامی، بطور رايگان صاحب کارخانه لاستيک سازی دنا شد که قيمت اش 600 ميليارد تومان بود. بعد از مدتی اين کارخانه را در بورس فروخت! دری نجف آبادی که در اعدام های دهه شصت کمونيست ها و انقلابيون شرکت داشت، در دوره ای که سرپرست «ديوان عدالت» بود با گرفتن رشوه های صد ميليون تومانی، ميلياردر شد. (8) اين فقط مشت نمونه ی خروار است. 

اين ها «فساد» و «سوء مديريت دولتی» نيست آقای موسوی! اين ها توزيع ثروت و قدرت به طريقه اسلامی و شکل گيری يک قشر جديد از طبقات سرمايه دار و ملاک در ايران از طريق «انقلاب اسلامی» بود. اين ها روابط قدرت و روابط اجتماعی است که ميان طبقات حاکم و محکوم در جامعه ما برقرار است.

کافی است «انقلاب» تان را با ديگر انقلاب های قرن بيستم مقايسه کنيد تا بفهميد فرق توزيع ثروت و دست بدست شدن آن چيست. مثال چين را بزنيم: پس از پيروزی انقلاب چين در سال 1949 بزرگترين توزيع ثروت در تاريخ بشر رخ داد. زمين های کشاورزی از دست اربابان فئودال گرفته شد و در ميان چند صد ميليون دهقان فقير و بی زمين (بر مبنای سرانه و نه خانوار) تقسيم شد. و مکمل آن بازتوزيع امکانات صنعتی و بهداشتی و آموزشی و هنری در ميان مناطق گوناگون برای کم کردن شکاف ميان مناطق غنی و فقير بود. همه ی اين ها به فاصله چند سال و در شرايطی انجام شد که چين از سوی آمريکا تهديد هسته ای می شد و بلافاصله پس از پيروزی انقلاب درگير جنگ با آمريکا در کشور کره شد و  سيل و خشکسالی «بلايای آسمانی دوگانه» چين محسوب می شد و هر ساله صدها هزار نفر جان خود را از دست می دادند. اعتياد و فحشا در مدت کوتاهی از طريق درمان، کار، دادن احترام و حيثيت اجتماعی به قربانيان حل شد. کشاورزی و صنعت بر پايه ی روابط توليدی و اجتماعی نوين شکوفا شد. مسئله گرسنگی برای اولين بار در تاريخ کشوری که يک چهارم جمعيت کرهء زمين را داشت حل شد. کارگران تبديل به اربابان توليد شدند و حق کار و تحصيل و بهداشت برای همه تضمين شد. زنان از قيود فئودالی دين – خانواده- عشيره و اذيت و آزار فرهنگی و خيابانی و کارخانگی رها شدند و شعار «هر کاری که مردان می توانند کنند زنان نيز می توانند» سرلوحه جامعه شد. در اوايل دهه 1970 درصد مرگ و مير نوزادان در شانگهای کمتر از نيويورک بود. (9) در چين سوسياليستی با بيش از 500 ميليون نفر جمعيت، هر ساله تعداد زندانيان کاهش می يافت و قوانين کيفری مرتبا ساده تر می شد و به ندرت کسی اعدام می شد. بعد از اينکه نظام سرمايه داری در اين کشور احياء شد و در سال 1980 رفرم های سرمايه داری اجرا شد، تمام اين روند برعکس شد. قدرت و ثروت دوباره در دست طبقه سرمايه دار نوين و سرمايه داران بين المللی که با اجرای اين رفرم ها چنگال خود را بر چين و منابع انسانی آن فرو کردند، متمرکز شد. چين تبديل به بزرگترين مشقت خانه کارگران در جهان شد. در دوران سوسياليسم 90 درصد اهالی تحت پوشش بهداشت دولتی بودند و امروز فقط 4 درصد! (10) اين بخش از تاريخ نيز تائيد دوباره است بر اينکه واقعا کدام نظام طبقاتی – اجتماعی قادر است دست به «توزيع عادلانه امکانات» بزند و مانع از انباشت فقر در يکسو و ثروت در سوی ديگر شود.

 

حزب متمرکز

 

موسوی جنبش سبز را اينگونه تعريف می کند: «جنبش سبز را نه می توان يک حزب متمرکز دانست و نه مجموعه ای از افراد سازمان نايافته و بی هدف. ...»

اما هر جنبشی دارای  اين مختصات است؛ مجموعه ای از افراد سازمان يافته و با هدف، هسته ی مرکزی آن را شکل می دهند و دقيقا به دليل داشتن هدف و سازمان قادرند نيروهای وسيع تری را به اين سو و يا آن سو رهبری کنند. حال اگر اين افراد سازمان يافته دارای اهداف اجتماعی واقعا انقلابی باشند، با تمام قوا تلاش می کنند لايه های فزاينده ای از توده ها را نسبت به اين هدف و راه رسيدن به آن آگاه کرده و سازمانشان دهند. و در حين رهبری توده های مردم در راه اين هدف، مرتبا از آن ها و ابتکاراتشان آموخته و خود را تکامل دهند يا راه را برای رهبران پايدارتر و نزديکتر به منافع درازمدت رهائی اکثريت مردم از ستم و استثمار باز کنند.

 بنابراين سوال اين نيست که جنبش شما متمرکز هست يا نيست؛ برنامه و هدف دارد يا ندارد. سوال اين است که  برنامه ی اجتماعی اش چيست؛ چه نوع روابط قدرت، روابط طبقاتی، روابط توليدی و اجتماعی برقرار خواهد کرد؟ سخنانی  از اين دست که، «مرور تجربه تاريخی مردم ايران نشان می دهد که آنها همواره و در بزنگاه های تاريخی، هشياری و توانائی و درک والای خويش را به منصه ظهور رسانده اند ...» سخنانی نمايشی و تفننی هستند. ديديم که سی و يک سال پيش اين مردم نتوانستند هشياری چندانی را «به منصه ظهور برسانند» و نتيجه اش قدرت گيری خمينی بود. 

می نويسد: شعار «هر ايرانی، يک ستاد» اينک می تواند به شعار «هر ايرانی يک جنبش» تبديل شود! اين هم يک عوامفريبی ديگر است. هيچ ستاد و جنبشی در دنيا تک نفره نبوده است. اما از اين توضيح واضحات که بگذريم، منظور واقعی اين شعار آن است که هر ايرانی «کارکن ستاد سبز» شود. حاکميت سی و يک سال نظام شما اکثريت مردم را تبديل به ماشين کار کرده که وقت فکر کردن ندارند. رواج سی و  يکسال خرافه و عبوديت مانع از آن بوده که هر ايرانی حتا به حقوق اوليه و توانائی هايش آگاه شود. آگاهی پيش درآمد راه افتادن جنبشی است که دارای ستاد يا رهبری واقعا مردمی باشد. ستاد معنی دارد. معنی اش داشتن هدف سياسی، اجتماعی و اقتصادی روشن؛ استراتژی و تاکتيک سياسی روشن؛ و سازماندهی نيروها به حول عملی کردن آن هاست. در جامعه ی طبقاتی «ستاد» ها خصلت طبقاتی دارند و متعلق به طبقات حاکم يا محکوم اند. و امروز آنچه در دستور کار است درست کردن ستاد و جنبشی است که برنامه و افقش واقعا متعلق به اکثريت مردم و تغيير راديکال وضع موجود باشد و نه «اصلاح» جمهوری اسلامی.

 

خشونت زدائی و قانون گرائی جنبش سبز

 

موسوی در بخش «کرامت انسان ها و پرهيز از خشونت» می گويد: «نخستين ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی و حقوق بنيادين بشر فارغ از ايدئولوژی، مذهب، جنسيت، قوميت و موقعيت اجتماعی است.»

اين ها حرف های خوبی است اما در ظرفيت رهبری سبز و مشخصا موسوی نيست. زيرا اينان  ملزم به قانون اساسی جمهوری اسلامی و «ميراث اسلامی» و انديشه های خمينی اند. منشور سبز و نگارنده ی آن حتا معترض به شنيع ترين و ضد انسانی ترين اعمال جمهوری اسلامی مانند سنگسار و اعدام زنان به جرم های ناموسی، نيستند. رهبری سبز و پيروانش مانع از آن شدند که شعارهای ضد حجاب اجباری، برابری زن و مرد و لغو قوانين مجازات اسلامی در تظاهرات های سال 88 طرح شود. اين آقای موسوی حتا حاضر نيست در سطح منتظری به جنايات خمينی در حق زندانيان سياسی دهه ی 1360 اعتراف کند. اين دم خروس ها ادعاهای زيبای منشور را باطل می کند.

در همانجا در بند 2 می نويسد: «جنبش سبز يک جنبش مدنی است که پرهيز از خشونت و حرکت در چارچوب موازين مبارزه مدنی را سرلوحه خويش قرار می دهد. اين جنبش با اعتقاد به اينکه "مردم" تنها قربانی خشونت در هر زمينه ای خواهند بود، گفتگو، مبارزه مسالمت آميز و توسل به راهکارهای غير خشونت آميز را ارزشی خدشه ناپذير می داند.»

رهبری سبز برای توجيه سازش های پشت پرده اش با جناح حاکم، و مهار زدن بر انرژی مبارزاتی مردم؛ برای توجيه خيانتش به مردم مبارز و شجاع که بی باکانه به خيابان ها آمده و دستگاه سرکوب و ارعاب جمهوری اسلامی را به چالش گرفتند، اين بهانه را تراشيده که نمی خواهد مردم قربانی خشونت شوند!. اما واقعيت در مورد «خشونت» چيست؟ اکثريت مردم ايران، حتا اگر همواره سربزير فاصله ميان خانه و کار را طی کنند و دست به هيچ اقدام اعتراضی عليه حکومت نزنند، بطور روزمره قربانی خشونت اقتصادی، سياسی، امنيتی جمهوری اسلامی هستند. فقط نگاه کنيد ببينيد نظام شما چه بر سر زنان آورده است که در خانه زير نظام خفقان آور خانواده اند و در بيرون خانه در معرض اذيت و آزار دهشتناک مردان جامعه و نيروهای حزب الله و پاسدار و گشت های حافظ ناموس. فقط عوامفريبان هستند که نقطه آغاز خشونت را کهريزک می دانند. نظام جمهوری اسلامی از روز اول تولدش با خشونت نظامی و امنيتی عليه اقشار و طبقات گوناگون مردم در سراسر ايران که برای احقاق حقوق سياسی و اقتصادی و اجتماعی خويش برخاسته بودند، عمل کرده است. موسوی و اصلاح طلبان حکومتی حق دارند که با اين حکومت  از طريق راهکار قانونی و مذاکره و تعامل جلو بروند. زيرا چيز مهمی را نمی خواهند عوض کنند. آن ها برای رسيدن به «آزادی» مورد نظرشان نيازی به آن ندارند که ارگان های امنيتي- نظامی جمهوری اسلامی را نابود کنند. اما اين امر در مورد اکثريت مردم ايران صدق نمی کند. رابطه ی اين نظام با اقشار و طبقات گوناگون مردم خصمانه و رابطه ای نظامی – امنيتی است. بنابراين قربانيان اين نظام، از کارگران گرفته تا زنان و روشنفکران و ملل تحت ستم، اگر که می خواهند آزاد شوند، ضرورتا بايد برخاسته و اين ارگان های سرکوب را به چالش بگيرند. هر چند که اين راهی سخت و خونين است اما راه ديگری نيست. هر چند امروز توانائی و سازمان يافتگی کافی در ميان قشری از مردم برای عملی کردن اين چالش موجود نيست اما بايد اقشار فزاينده ای از توده های مردم را به ضرورت اين چالش آگاه کرد. انسان وقتی به ضرورت حياتی امری آگاه شود، تلاش می کند تا توانائی عملی کردن آن را نيز بدست آورد. نابود کردن مرکز خشونت ضد مردمی که دولت و دم و دستگاه نظامی و امنيتی و زندان های آن است فقط بدست مردمی که بر پايه ی نقشه ای آگاهانه سازمان يافته اند ممکن است و اين وظيفه کمونيست های انقلابی است که توده های مردم بخصوص تحت ستم ترين و محرومترين اقشار جامعه را به اين سطح از آگاهی و سازمان يافتگی برسانند.

موسوی در انتهای منشور جنبش سبز در بخش «قانون گرائی و مذاکره» می نويسد: «1- جنبش سبز با پيگيری اهداف و آرمان های هميشگی انقلاب اسلامی و با اتکا به بازخوانی انتقادی تحولات صورت گرفته پس از انقلاب - به خصوص در عرصه روابط ملت و دولت – بر پايه ميثاق مشترک مردم ايران يعنی قانون اساسی، در پی دستيابی به آينده ای روشن برای ملت ايران است. 2- در اين راستا "اجرای بدون تنازل قانون اساسی” راهکار اصلی و بنيادين جنبش سبز است. اين جنبش بر اين باور است که تنها با بازگشت به قانون ...»

تمام موعظه های به ظاهر زيبای موسوی در مورد «آزادی و عدالت» در همين جا رنگ می بازد و راه را برای ديدن واقعيت و ماهيت برنامه وی باز می کند. خوبست ابتدا به ساکن چند سوال منطقی جلوی ايشان بگذاريم: مگر پيگيری بر «اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی» ما را به وضعيت دهشتناک کنونی نرسانده است؟ اين چه آرمانی است که در آن فرمانبرداری نيمی از جامعه از نيمی ديگر، و پوشاندن موی سر زن و ديگر افکار و آئين های پوسيده ی قرون وسطائی آجرهای بنای اخلاقی آنند؟ مگر می توان با اجرای قانون اساسی ای که به خدای موهوم و ناموجود و غيرقابل کنترل و انتقاد قدرت مطلقه می دهد و تفسير خواست های اين مرکز غايب و خيالی را در دست يک مشت کهنه پرست و تاريک انديش بيگانه با کار به نام فقيه و فقها می گذارد، به دنيای روشنی رسيد؟ خواننده ی هشيار اين منشور بايد از موسوی بپرسد که به چه حقی و بر مبنای کدام نظر خواهی مدعی است که اين قانون اساسی ميثاق مشترک مردم ايران است؟ حتا بنا به ادعای هم مسلکان خود موسوی اکثريت مردم ايران هنگام رای گيری برای اين قانون اساسی به دنيا نيامده بودند. و بقيه جمعيتی هم که در آن زمان بودند به کرات و در اشکال گوناگون بيزاری خود را از کليت اين نظام و قوانينش نشان داده اند. آيا مقاومت مستمر زنان اين کشور؛ شورش های مشهد و اسلام شهر در دهه ی 1370 که بيرحمانه سرکوب شدند؛ اعتصاب های کارگری مداوم و مقاومت مردم کردستان و ديگر نقاط کافی نيست که بفهميد اين قانون اساسی فقط ميثاق مشترک جناح های مختلف نظام جمهوری اسلامی است و بس؟

موسوی صحبت از «آرمان هميشگی انقلاب اسلامی» می کند اما بايد سوال کرد که ماهيت اين «آرمان» چيست؟ اين آرمان در مقدمه قانون اساسی جمهوری اسلامی در بخش «حکومت اسلامی» مشخص شده است: تحقق طرح حکومت اسلامی بر پايه ولايت فقيه! در همانجا در بخش «شيوه حکومت اسلامی» تصريح شده است که هدف چيست: ‌«حکومت از ديدگاه اسلام‌، برخاسته از موضع طبقاتی و سلطه‌گري‌فردی يا گروهی نيست بلکه تبلور آرمان سياسی ملتی همکيش وهمفکر است که به خود سازمان مي‌دهد تا در روند تحول فکری وعقيدتی راه خود را به سوی هدف نهايی (حرکت به سوی الله) بگشايد.» هدف، حزب اللهی کردن همه ی ملت است.

آرمان «انقلاب» اسلامی باز گرداندن حکومت دينی به ساحت زندگی اجتماعی و تبديل انگيزه های سياسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه به انگيزه های معنوی دينی و به اين ترتيب تقدس بخشيدن به شکاف های طبقاتی، اجتماعی و بی حقوقی سياسی در اين دنيا بود. می خواهيد آرمان موسوی را بفهميد به اين بخش از سخنرانی وی برای «خانواده های ايثارگران» توجه کنيد: «در سوره قصص به هنگام طرح مبارزه با تفرعن، بشارت پيروزی داده می شود و به اين ترتيب ضرورت هميشگی مبارزه با فرعونيت را برای پيروزی مردم يادآوری می کند، البته همان طور که در روايات آمده، اوج اين پيروزی در زمان ظهور صاحب الزمان(عج) است.» (به  نقل از اخبار روز- 11 مرداد 1389) وقتی موسوی از «آرمان» حرف می زند منظورش آرمان های شريعت مدار است.

قانون اساسی مورد حمايت جنبش سبز، بی هيچ شبهه ای مشخص می کند که اين، قانون اساسی يک فرقه مذهبی است و نه «ميثاق» ملی و از اين قبيل. اصل 12 قانون اساسی می گويد: «دين رسمی ايران، اسلام و مذهب جعفری اثنی عشری است و اين اصل الی الابد غير قابل تغيير است.» وجه مشخصه اين قانون اساسی آن است که به پيروان دين شيعه اثنی عشری و به مردان امتياز داده و به فقها و نهادهای مذهب شيعه قدرت بی حد و حصر می دهد. در اين قانون اساسی،  نهادها و بنيادهای سياسی «بر اساس تلقی مکتبی» تشکيل می شوند. در اين قانون اساسی «بر اساس تلقی مکتبی، صالحان عهده‌دار حکومت و اداره مملکت‌ مي‌گردند (ان الارض يرثها عبادی الصالحون)» و « قانونگذاری ...بر مدار قرآن و سنت‌، جريان‌مي‌يابد.»  (به نقل از مقدمه قانون اساسی ج.ا.) اصل 5 قانون اساسی حق حاکميت را به کسی که نيست (امام زمان) و نماينده ی وی (ولی فقيه شيعه اثنی عشری) می دهد. اصل 6 انتخاب رياست جمهوری و نمايندگان مجلس شورای اسلامی و غيره را در اين چارچوب جايز می داند.

موسوی وعده ی «بازخوانی انتقادی تحولات صورت گرفته پس از انقلاب – به خصوص در عرصه روابط ملت و دولت» را «بر پايه قانون اساسی» می دهد! آيا هوش و ذکاوت فوق العاده ای لازم است که بفهميم «بر پايه قانون اساسی» نمی توان انتقاد زيادی به تحولات پس از به اصطلاح «انقلاب» (در واقع: ضد انقلاب اسلامی) وارد آورد؟

موسوی در بند 3 از همين بخش وعده ی آن را می دهد که «قوانين کشوری و از جمله قانون اساسی متونی هميشگی و تغيير ناپذير نيستند. هر ملتی اين حق را داراست که با تصحيح سير حرکتی خويش، به اصلاح در قوانين جاری اقدام کند». اما موسوی خوب می داند که قانون شريعت  که قلب و جوهر قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران را تشکيل می دهد، «تغيير ناپذير» است. اصل 177 قانون اساسی می گويد: «محتوای اصول مربوط به اسلامی بودن نظام و ابتنای کليه قوانين و مقررات بر اساس موازين اسلامی و پايه های ايمانی و اهداف جمهوری اسلامی ايران و  جمهوری بودن حکومت و ولايت امر و امامت امت و نيز اداره امور کشور با اتکاء به آراء عمومی و دين و مذهب رسمی ايران تغيير ناپذير است.»  بند دوم از اصل دوم قانون اساسی، منبع قانون را نه در عقل که در «وحی الهی» می داند. بنابراين ملت چه کاره است که «به اصلاح در قوانين جاری اقدام کند.» «الهی» و مذهبی بودن اين قانون در را به روی تغيير آن بسته است. «تغيير» مسئله ای دنيوی و وابسته به شعور اجتماعی و روابط اجتماعی تکامل يابنده ی بشر است.

موسوی تلاش می کند «قانون اساسی جمهوری اسلامی» را که مدون کننده و بازتاب ماهيت اين نظام است، مترقی و دارای ظرفيت آزاديخواهی جلوه دهد. اما اين آب در هاون کوبيدن است. موسوی از اين شکايت می کنند که دارودسته ی حاکم، «دست از دروغ و فساد و زير پا نهادن قانون اساسی و ساير قوانين» بر نمی دارند. اما شکوه از بی قانونی در جمهوری اسلامی بی معناست. زيرا قانون حکومت دينی، مشروط کردن همه چيز منجمله قانون به اراده ی خداست. و همانطور که موسوی خوب می داند، اراده ی خدا هم مرز نمی شناسد!

اين نوع قانون بطور ذاتی راه را برای قوانين نانوشته و غير رسمی باز می کند. سلطه ی شريعت بر افکار و روابط اجتماعی حتا پيش از سال 57 بسيار قوی بود. تعهدات سنتی در انجام معاملات اقتصادی، قراردادهای کاری، وام، زناشوئی و ماليات های شرعی، نقش درجه دوم زن در جامعه و تحت تبعيت مردان خانواده قبل از جمهوری اسلامی هم بود و به تدريج در حال زوال. اما با جمهوری اسلامی همه اينها جانی تازه گرفته و از پشتوانه ی سياسی مطلق برخوردار شدند. در اين قانون، اصل بورژوائی تفکيک قوای سه گانه بوسيله قدرت مطلقه ی شرع (و نه صرفا ولايت فقيه) کنار زده می شود. اين قانون اساسی ارتجاعی در موارد بسيار توسط بانيانش زير پا گذاشته می شود. و اين ربطی به اين جناح و آن جناح ندارد. اين ربط به ماهيت اين قانون اساسی و نظام سياسی و ايدئولوژيک و اجتماعی و اقتصادی  جمهوری اسلامی دارد. نظام ملوک الطوايفی در مديريت و تصميم گيری ها، در خود جنبش سبز حاکم است. مشورت ها و رايزنی های واقعی بر سر سفره های افطار و با دعوت خواص انجام می شود. غلبه انتصاب بر انتخاب، غلبه روابط دينی – مکتبی و خويشاوندی و ايلی به جای تخصص و مهارت نقش عمده را در شکل گيری سلسله مراتب دولت جمهوری اسلامی داشته است و جزو ذات آن است. اين نوع حکومت از وجوه مشخصه ی حکومت های ايران تا قبل از مشروطه بوده است که بنيادگرايان اسلامی در سال 57 آن را احياء کرده و در شکل جمهوری اسلامی مستقر کردند. و منشور جنبش سبز می خواهد آن را ترميم کرده و ابقا کند.

قانون اساسی جمهوری اسلامی در واقع متممی است بر قانون شريعت. بنابراين صحبت از «بی قانونی» يا «لگدمالی قانون» در جمهوری اسلامی بی معناست. اولين اقدام رژيم اسلامی در سال 1357، تعيين حکام شرع بود. حکام شرع بر خلاف قوانين جاری و هنوز برقرار کشور که رعايت آن ها تا تشکيل «مجلس موسسان» در فرمان نخست وزيری خمينی به بازرگان تضمين شده بود، تعيين شده و به جان مردم افتادند. (11) فرمان حجاب اجباری خمينی در اسفند 57 صادر شد. در بهار 58، رسماً قانون حمايت از خانواده  ملغا اعلام شد و جای خود را به دادگاههای مدنی داد که حق طلاق را به مراجع شرعی می سپرد. در بهار 58، سن ازدواج برای دختران از 18 سال به 13 سال تقليل يافت. دربهار 58، حق قضاوت از زنان سلب شد. دربهار 58، رژيم برای محدود کردن مهد کودک کارخانجات و ادارات وارد عمل شد. دربهار 58، مراکز رفاه خانواده به تعطيل کشانده شدند و مراکز کمک به کودکان و تنظيم خانواده محدود شد. توزيع قرص های ضد حاملگی کاملا ً محدود شد و تنها در اختيار زنان بالاتر از 40 سال قرار گرفت. همه ی اينها پيش از تدوين قانون اساسی ولی بر پايه قوانين شرع انجام گرفت. (12)

«منشور جنبش سبز» در پی احيای مشروعيت نظام جمهوری اسلامی و حفظ آن است. به اين دليل عليرغم وعده های سرخرمن در مورد آزادی و عدالت و تقويت جامعه مدنی، اين منشور دارای جوهر ارتجاعی است.

ريشه مصائب اکثريت مردم ايران در اين حکومت دينی - طبقاتی است. ريشه ستم بر زن در اين حکومت دينی - طبقاتی است. ريشه ی سترونی فکری - علمی و افتادن عرصه های امنيت اجتماعی بدست لات ها و چاقوکش ها در اين نظام دينی - طبقاتی است. جمهوری اسلامی از همان ابتدا تا به امروز و در همان دهه ای که مورد حمايت موسوی است بر مبنای ماهيت و اصول خود عمل کرده است. نيش عقرب نه از ره کين است، اقتضای طبيعتش اين است.

 

انتخاب ميان بد و بدتر: بار اول تراژدی، بار دوم کمدی، بار سوم خودکشی

 

موسوی در ابتدای ارائه ی منشور جنبش سبز برای بستن راه مخالفت ها می گويد: «طبيعی است که متن پيشنهادی نتواند پاسخگوی همه سليقه ها و مطالبات باشد.» خواست خلاص شدن از سلطه ی يک نظام تئوکراتيک (دينی)، «سليقه» نيست. بلکه نياز مبرم جامعه ی ماست. اولين گام ضروری در جهت خاتمه بخشيدن به سير قهقرائی جامعه است. «مطالبات» اساسی و حياتی اکثريت مردم ايران در اين منشور نيست.

موسوی برای خنثی کردن اين واقعيت که از ديد مردم پنهان نيست به خاکريز ديگری پناه می برد و می گويد: «در زنجيره سبز ميدان تجريش تا ميدان راه آهن بودند کسانی که می گفتند ميان بد و بدتر، بد را انتخاب می کنند و اين انتخاب پيوستگی آن زنجيره محکم به ياد ماندنی را ممکن ساخت. اصلاح واقعی از همين تميز و مسئوليت پذيری برای انتخاب اين يا آن شروع می شود.» اما مردم هوشيار، تاريخ را به ياد می آورند: با همين استدلال در دوم خرداد 76 مردم را به حمايت از خاتمی برانگيختند و خاتمی جاده صاف کن قدرت گيری احمدی نژاد شد. از اينجا سوزاندن فرصت تغيير شروع می شود و نه «اصلاح واقعی».

خاکريز بعدی موسوی مانند هر شريعتمداری توسل جستن به آخرت و وعده ی آخرت است. او با تحرير يک جمله از قرآن می گويد: «و آن سرای آخرت را برای کسانی قرار داديم که خواهان برتری جوئی و فساد در زمين نيستند، و فرجام نيکو از آن پرهيزگاران است.» تجربه بيش از سی سال جمهوری اسلامی به اکثريت مردم ايران آموخته است که اين حرفها فقط برای رنگ کردن است. مردم هشيار به شما جواب می دهند: سرای آخرت را شما برداريد و بگذاريد اين جامعه را ما بگردانيم. طبقه کارگر آگاه به شما می گويد: بهشت از آن شما و رهبری مردم به سوی جامعه ای که در آن نه استبداد دينی باشد و نه استبداد غير دينی، که در آن قدرت پشتوانه ی اکثريت کارگران و کارکنان جامعه برای از بين بردن شکاف های طبقاتی باشد، قدرت پشتوانه ی زنان در برکندن زنجيرهای انقيادشان باشد، قدرت پشتوانه ی آزادی بيان و انتشار و انتقاد و علم جوئی بی حد و حصر باشد؛ از آن ما. در اين چارچوب، به شما نيز آزادی بيان و دين و مخالفت با دولت خود را خواهيم داد.

 

قانون اساسی نوين

 

آينده فقط توسط مردمی ساخته می شود که از صحنه سياست و اهدافی که می تواند آينده را نصيب آنان کند درک درستی داشته باشند. تعيين سرنوشت جامعه از طريق حرکت ميليون ها تن از مردم ستمديده زير پرچم طبقاتی خودشان (و نه زير پرچم طبقات استثمارگر جامعه) تبديل به يک ضرورت عاجل تاريخی شده است. اين ضرورت محصول جامعه ی طبقاتی و بطور مشخص محصول بيش از سی سال حاکميت ديکتاتوری دينی طبقات سرمايه دار و ملاک در ايران است. آزادی در گرو درک اين ضرورت است. قانون اساسی جمهوری اسلامی و منشور جنبش سبز بازتاب منافع طبقات استثمارگر جامعه است که اقليتی بيش نيستند ولی دارای قدرت سياسی اند. نيازها، منافع و مطالبات طبقه کارگر، زنان، دهقانان فقير و بی زمين، روشنفکران، مردم ملل تحت ستم و پيروان اقليت های دينی، در اين منشور جائی ندارد. برای اينکه افق روشنی مبارزات اکثريت مردم عليه جمهوری اسلامی را هدايت کند، ما نيازمند تدوين يک قانون اساسی نوين هستيم. اين قانون بايد ستون های ديکتاتوری دينی طبقات استثمارگر حاکم در ايران را هدف قرار دهد و مختصات نظام اجتماعی آينده را در تمايز با نظام جمهوری اسلامی بروشنی ترسيم کند. قانون اساسی نوين می تواند و بايد تبديل به ميثاق مشترک طيف گسترده ای از نيروهای مبارز اعم از کمونيست و غير کمونيست شود تا با جد و جهد آن را تبديل به پرچم مبارزه ی آگاهانه ی مردم عليه جمهوری اسلامی و برای استقرار جامعه ای نوين کنند.

 

توضيحات

1- اين کتاب درسال 1360 تحت نظر بهشتی که رياست ديوان عالی کشور و شورای عالی قضائی را بر عهده داشت از عربی به فارسی ترجمه شد و مرجع مجازات های اسلامی گشت و جانشين قانون مجازات عمومی قبل که حاصل انقلاب مشروطه ی ناتمام بود، شد. (رجوع کنيد به هدايت متين دفتری، «"دادرسی” در فقاهت اسلامی» - در کتاب زندان، جلد اول، به ويراستاری ناصر مهاجر)

2- مقدمه ی قانون مجازات های اسلامی می گويد: «نظر به اين كه مقدمه قانون اساسی قانونگذار را مكلف به رعايت ضابطه‌های مديريت اجتماعی بر مبنای قرآن و سنت نموده و اصل دوم اين قانون نيز حكومت را بر پايه ايمان به خدای يكتا و وحی الهی استوار دانسته است، توجه به اجتهاد مستمر فقهی عظام در تدوين قوانين، به‌ويژه قانون مجازات ضروری است.

3- رجوع کنيد به باب دوم از ماده ی 297 قانون مجازات اسلامی جمهوری اسلامی که خون بهای قتل يک مرد مسلمان را يک هزار دينار مسکوک که هر دنيار برابر با يک مثقال شرعی طلا به وزن 8 نخود است قرار می دهد. طبق ماده ی 300، خون بهای قتل زن مسلمان نصف خون بهای قتل مرد مسلمان است. طبق ماده ی 436 ديه ی قطع يک بيضه ی مرد نصف ديه ی کامل است.

4-  «دادرسی» در نظام فقاهتي- نوشته ی هدايت متين دفتری. کتاب زندان. جلد اول. با ويراستاری ناصر مهاجر

5-  مافيای قضائي- انقلاب اسلامی در تبعيد (بنی صدر)- تنظيم از جهانگير گلزار نقل از يا لثارات الحسين، شماره 80 ص 4

6- تيول: واگذار کردن دولت خالصه ای از خالصه ها يا ماليات قريه ای را به يکی از نوکران خود در ازاء مواجب او در تمام عمر. با بودن و دادن صرف ميشود. (از دهخدا)

7- مافيای قضائي- انقلاب اسلامی در تبعيد (بنی صدر)- تنظيم از جهانگير گلزار

8- همان منبع

9- مشاهداتی در مورد طب در جمهوری خلق چين. روت و ويکتورسيدل. انتشارات بيکن. 1974- ص 256 و 258

10-بر اساس آمارهای دولتی و سازمان بهداشت جهانی. مندرج در اوا چنگ. چين: آيا احيای سرمايه داری اجتناب ناپذير است؟ ص 62 و 63- نقل شده در «وقايع نگاری را با واقعيات منطبق کنيم: جعليات نظام را بر ملا کنيم» در نشريه کارگر انقلابی شماره 31 ژوئيه 2005

11- رجوع شود به منبع شماره 4

12- جميله ندائی. «مبانی قانونی سرکوب زنان در جمهوری اسلامی» منتشر در نشريه هشت مارس شماره 18


 

 

چند يادداشت درباره اوضاع سياسی ايران

 


تغيير لحن خامنه ای

 

 بار ديگر رهبر جمهوری اسلامی با لحنی متفاوت در مورد بخشی از مخالفان يا رقيبانش صحبت می کند. او از ضرورت جذب آن گروه از کسانی که مخالفند اما «متعلق به نظام هستند» می گويد. بدون شک منظور او از اين گروه، در درجه اول عناصر و محافلی از ائتلاف بزرگی است که سال گذشته حول مخالفت با انتصاب مجدد احمدی نژاد به رياست جمهوری اسلامی تشکيل شد. حالا ديگر بده و بستان ميان باندهايی از جناح حاکم با گروه رفسنجانی و دنبالچه هايش در خارج از کشور آشکار است. صدا و سيما به ويژه در برنامه های انگليسی اش گفته های اخير «آيت الله رفسنجانی» در مورد مسائل سياسی داخلی و خارجی را زيرنويس می کند. رفسنجانی و مهاجرانی و شرکاء هم اعلام می کنند که به ولايت فقيه معتقدند. اقدام اخير جناح حاکم در رفع مصونيت از مرتضوی و دو قاضی مسئول ديگر در ماجرای کشتارگاه کهريزک، حتی اگر عملا در سطح يک مانور تبليغی کوتاه مدت باقی بماند، باز هم نشان از شرايط پر فشاری دارد که نظام حاکم با آن روبروست و که طراحی سياست های جديدی را به هيئت حاکمه اسلامی تحميل می کند. يکی از مهمترين جنبه های شرايط کنونی، افزايش فشارهای بين المللی و تهديد دوباره جمهوری اسلامی به اقدام نظامی از سوی آمريکا و اسرائيل است. دعوت خامنه ای به «آشتی ملی» می تواند تلاشی باشد برای ترميم شکاف هايی که طبقه حاکمه ايران را دچار پراکندگی و ضعف آشکار و قلدری های هميشگی اش را به يک نمايش مسخره و توپ توخالی تبديل کرده است. لحن «آشتی جويانه» خامنه ای در مقابل مخالفان حکومتی، ترفند و تدبيری است برای وصله پينه کردن مشروعيت از دست رفته نظام. اين واقعيتی است که مشروعيت نظام اساسا در پايين، يعنی در تقابل با توده های مردم معترض بود که ضربه خورد و ترک برداشت. ظاهرا حالا جناح مسلط رژيم به اين نتيجه می رسد که بدون کمک کسانی که هم رفو کردن بلد هستند و هم رتوش، يعنی سران جريان سبز و ائتلاف بورژوايی پشت سر آنان، نخواهد توانست بحران مشروعيت را از سر بگذراند. ظاهرا جناح های حکومتی احساس می کنند که فروکش جنبش توده ای خيابانی امکان نزديکی متقابل اصولگرايان و اصلاح طلبان حکومتی (يا بخش هايی از اين دو جناح) را به وجود آورده است. اگر مردم در خيابان بودند، دعوت به آشتی از سوی خامنه ای می توانست نشانه ضعف و عقب نشينی کودتاگران تلقی شود و روحيه تهاجمی جنبش توده ای را يکباره بالا ببرد. اگر مردم در خيابان بودند، لبيک گفتن هر عنصر يا جريانی از اپوزيسيون به دعوت خامنه ای می توانست بلافاصله به طرد آن ها بينجامد و به آماج شعارهای مردم تبديلشان کند. هر چند آشتی دوباره ی جناحين غيرممکن نيست اما حدت تضادهای ساختاری نظام جمهوری اسلامی بر حدت تضادهای درون حاکميت نيز می افزايد. سخت است که بتوانند آب رفته را به جوی بازگردانده و مشروعيت نظامشان را ترميم کنند.

عکس العمل های مردم به بده بستان های ميان جناح حاکم و اصلاح طلبان چندگانه است. در عده ای حس نفرت و استيصال را دامن می زند. خيلی ها را به اين فکر می اندازد که آنچه گذشت يک دعوای زرگری بود و مهره ها دوباره دارند می نشينند سر جای اولشان. بعضی ها که بدبين ترند به اين جمعبندی می رسند که اين نظام دوباره محکم شد و ديگر نمی شود آن را انداخت. و البته در ذهن بخشی از جامعه هم به درستی اين فکر تقويت می شود که مردم هيچ تکيه گاهی ندارند مگر نيروی خودشان. برای رهايی هيچ چاره ای ندارند مگر ساختن راهی بر اساس منافع واقعی خود و به روشی راديکال و متفاوت از آنچه تاکنون جريان داشته است. امروز هر کجا که بين مردم بحثی جدی بر سر اوضاع سياسی روز و آينده تحولات ايران جريان دارد ، با چنين نتيجه گيری ها و جمعبندی هايی روبرو می شويم. اين پايه ای است برای يک قطب بندی ذهنی جديد در سطح جامعه. قطب بندی ای که در پی تحولات يکساله اخير بايد اتفاق می افتاد. اين می تواند مبنايی باشد برای ايجاد يک صف بندی سياسی جديد در ميان قشرهای مختلف مردم معترض. برای خنثی کردن روح ارتجاعی و سازشکارانه و نوميدانه ای که سران جريان سبز در کالبد خيزش توده ای دميدند، می توان و می بايد به جنبه راديکال اين قطب بندی اتکاء کرد.

 

موسوی و کروبی چه می گويند؟

 

 در برابر پيشنهاد «آشتی ملی» و سياست «جذب حداکثری» خامنه ای، سران جنبش سبز ترجيح داده اند دو پهلو موضع بگيرند. آنان در واقع پيش شرط هايی را برای موفقيت سياست آشتی ملی مطرح کرده اند که محتوايش اينست: کمی کوتاه بياييد و برای ما هم در راس حاکميت جا باز کنيد. اصرار موسوی و کروبی مثل گذشته بر رعايت قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی است. موسوی ضرورت احترام به رای مردم در انتخابات را به سران کودتا يادآوری می کند و در عوض از قول جوانان ايرانی به رژيم اطمينان می دهد که در صورت هرگونه تعرض کشورهای خارجی به ايران، مردم از اين نظام دفاع خواهند کرد! اينکه واقعا موسوی و کروبی به حرف هايی که می زنند چقدر اعتقاد دارند و اينکه آيا توده هايی که تا چندين ماه پيش روی رهبری اين دو حساب می کردند امروز برای اين حرف ها تره خرد می کنند يا نه، در آينده نزديک آشکار خواهد شد. آنچه اينک به روشنی آشکار است و بايد آن را مورد توجه و تاکيد قرار داد، واقعيات زير است:

    يکم، هراس سران جريان سبز از شکل گيری و تقويت گرايش ها و نيروهای راديکال و خارج از کنترل در ميان توده های زخم خورده و معترض. دقيقا همين هراس، نقطه مشترک اصلاح طلبان مغضوب حکومتی با جناح اصولگرا و کودتاگر حاکم است.

    دوم، وجود نقاط ضعف سياسی و ايدئولوژيک و تشکيلاتی مهم در جنبش توده ها. اينها اساسا نتيجه و نشانه آن است که کمونيست های انقلابی کماکان نتوانسته اند جای پا و ميدان عمل مستحکمی برای خود ايجاد کنند و قطب انقلابی تحت هدايت خود را در ميان مردم تشکيل دهند. همين مساله، جنبش مردمی را همچنان در برابر تمايلات مخرب تقديرگرايانه مذهبی، گرايشات تنگ نظرانه ناسيوناليستی، و توهمات مرگبار رفرميستی و مسالمت جويانه، به شدت آسيب پذير می کند و دست نيروهای بورژوايی مرتجع و سازشکار را برای مهار و به کج راه بردن اعتراض و شورش توده ها باز می گذارد.

 

يک دست و چند هندوانه

 

چنددستگی و کشمکش های درون باند حاکم جمهوری اسلامی - ميان کودتاگران و اصولگرايان - گسترش يافته است. اين کشمکش ها واقعی است و ريشه در معضلات واقعی آن ها دارد. اختلاف نظر و تضاد منافع در ميان آنها يکی دو تا نيست: از اتخاذ سياست و «تاکتيک» در قبال جريان سبز گرفته تا نحوه اجرای سياست «هدفمند کردن يارانه ها»؛ از مبانی وحدت درونی هيئت حاکمه گرفته تا سياست گذاری های بين المللی و گزينش متحدان و پشتوانه های امپرياليستي؛ از حد و حدود دستکاری در سنت و موضوعات ايدئولوژيک گرفته تا ميزان سهم بری هر باند از امتيازات و منافع کلان اقتصادی. به نظر می آيد که مهم ترين اختلاف نظر درونی ائتلاف حاکم، که گاه به شکل حمله و انتقاد آشکار و گاه به صورت نق زدن های دوستانه و ابراز مخالفت های خجالتی مطرح می شود، به ترسيم سياست های کلان برای خروج از بحران مشروعيت و تضمين ادامه حيات نظام جمهوری اسلامی گره خورده است.

تحت چنين شرايطی، باندی از سپاه پاسداران به نمايندگی احمدی نژاد تنها راه خروج از وضع موجود را در سرکوب بی وقفه اعتراضات و مبارزات مردم و نيروهای انقلابی و مترقی در پايين، و حک و اصلاح و قالب بندی مجدد قدرت سياسی در بالا می بيند. اين باند معتقد است که هرگونه عقب نشينی جدی از سوی هيئت حاکمه در برابر خواسته های توده ها می تواند کنترل اوضاع را به سرعت از دست رژيم خارج کند و نتايجی ناگوار برای دستگاه حاکم به بار آورد. اين باند معتقد است که بايد نقشه های سياسی ـ اقتصادی ـ نظامی و سياست های داخلی و خارجی را به شکل فشرده و همزمان (و چالش گرانه و حق به جانب) پيش برد و به اصطلاح «ابتکار عمل» را از دست نداد. امروز اين باند، خود و نظامش را با احتمال وقوع خيزش های توده ای و اعتراضات کارگری و زحمتکشی در عکس العمل به اوج گيری فلاکت و فقر بعد از حذف يارانه ها، و تاثيرات تحريم های بين المللی بر اقتصاد بحران زده و وابسته ايران روبرو می بيند. به علاوه، فشارهای سياسی و روانی آمريکا و غرب بر رژيم نيز با اسم رمز «گزينه نظامی روی ميز» رو به افزايش است. اين وضعيت به حدی مخاطره آميز است که باند سپاهيان حاکم بر دولت را به فکر سازماندهی يک عوامفريبی سياسی جديد، و تلاش برای برقرار کردن بندهای «مشترک» ايدئولوژيک ــ ارزشی با بخش هايی از جامعه انداخته است. اظهار نظرهای رحيم مشايی در باب «مکتب ايرانی» و حمايت احمدی نژاد از وی را بايد در اين چارچوب مورد بررسی قرار داد. تلاش برای ارائه تصوير منتقد آخوندهای سنتی از احمدی نژاد و شرکاء، تلاش برای «متمايز نشان دادن» باند دولت از کلان سرمايه دارانی نظير عسگر اولادی و باند موتلفه، تلاش برای «اعلام اراده و استقلال» دولت از مجلس و حتی از ولی فقيه، همه به کار سر و سامان دادن يک ائتلاف جديد در روز مبادا می آيد. لااقل احمدی نژاد و بخشی از سران سپاه گمان می کنند که بدون پوست انداختن بيشتر هيئت حاکمه و تحميل تغييراتی در جناح مسلط، نمی توان منافع نظام و باند خود را در اين اوضاع بحرانی تامين و تضمين کرد.

در هر حالت، دامنه و کم و کيف اين پوست انداختن ها هر اندازه هم که باشد، يا اينکه در نتيجه اين کشمکش ها و دعواها کدام جناح و باند تقويت و کداميک تضعيف يا حتی حذف شود، يک چيز تغيير نخواهد کرد: نقطه اتکاء اساسی قدرت سياسی در ايران، دستگاه سرکوب پليسی ــ نظامی باقی می ماند. همانطور که تجربه يک ساله اخير نشان داد تا وقتی که مردم برای مقابله با اين دستگاه به ديدگاه و سياست و ابزار لازم  مسلح نباشند، حتی اگر ميليون ميليون به خيابان بيايند و خواست تغيير نظام موجود را به هزار و يک زبان فرياد کنند، نهايتا کاری از پيش نخواهند برد و مثل گذشته ميان وعده های دروغ و توهمات مسالمت آميز و واقعيات خشن و خونين سرکوب و کشتار دست و پا خواهند زد.

       

 جايگاه جنبش دانشجويی و نقش دانشگاه

 

رهبر جمهوری اسلامی در صحبت های اخيرش از ضرورت سرکوب دانشجويان مخالف می گويد و برای جنبش دانشجويی وظيفه و حد و مرز تعيين ی کند. همراه با اين خط و نشان کشيدن ها، شاهد ادامه روند برکناری و بازنشسته کردن گروهی از اساتيد و اعضای کادر مديريتی مراکز آموزش عالی هستيم که به نظر می آيد حضورشان ديگر با منافع و سياست های روز رژيم سازگار نيست. درست يک سال پيش نشستی به رياست يکی از سران دستگاه امنيتی ــ انتظامی رژيم اسلامی به نام صدرالسلام برگزار شد که در آن کادرهای اجرايی کودتا به جمعبندی از کم و کيف سرکوب های چند ماهه بعد از خرداد 88 پرداختند و نقاط ضعف و قوت خود را بررسی کردند. نوار صوتی کوتاهی که از آن نشست در شبکه اينترنت انتشار يافت به خوبی نشان می داد که دستگاه سرکوبگر با چه حساسيت و دقتی موقعيت جنبش دانشجويی را زير نظر دارد و تا چه حد از تاثيرگذاری سياسی اين جنبش بر فضای عمومی جامعه و جهت گيری مبارزات مردم هراسان است.

در بررسی وقايع سال گذشته، دو نکته از ديد دستگاه امنيتی رژيم پنهان نماند: يکم، نقش عمده دانشجويان مبارز در صف اول اعتراضات خيابانی و سازماندهی شبکه خبررسانی و افشاگری های اينترنتی. دوم، حضور چشمگير  دختران دانشجو و دانشجويان شهرستانی در درگيری های راديکال. يکی از طرح های نشست سرکوبگران، تخليه و پراکنده کردن دانشجويان شهرستانی به منظور «حل معضل خوابگاه ها» بود. طرح ديگر، استفاده از کادرهای تعليم يافته و قابل اعتماد سپاه پاسداران به منظور تقويت و کارآمد کردن نهاد حراست دانشگاه ها بود. اما سياست اصلی سرکوب بر دستگيری های موقتی يا طولانی دانشجويان مبارز در شمار گسترده استوار شد. به علاوه، در همان نشست، دانشگاه های مختلف سراسر کشور را بر اساس درجه توان و گستردگی جنبش دانشجويی رده بندی کردند تا بدانند که با هر يک از چه طريق و تا چه حد بايد برخورد کنند. طی يک سال گذشته صدها نفر از فعالان جنبش دانشجويی و دانشجويانی که در جريان خيزش مردمی رو آمده، شناخته شده بودند به شکل های مختلف مورد تعقيب و سرکوب و آزار جمهوری اسلامی قرار گرفتند. تعليق از تحصيل يا اخراج از دانشگاه، نرم ترين شکل اين سرکوب ها بود. تشديد فشارها در يک ساله اخير، دست در دست سياست های مخرب و انفعال آور سران جريان سبز، به ميزان زيادی موثر افتاد. بخشی از دانشجويان و اساتيد معترض و صدها فعال جنبش دانشجويی برای خلاص شدن از فضای سرکوب و خفقان، و يا نااميد از سرانجام خيزش مردم، راه خروج از کشور را در پيش گرفتند.

با وجود اين، جنبش دانشجويی کماکان به عنوان يک معضل در برابر جمهوری اسلامی حضور دارد. امروز شايد هراس رژيم عمدتا از توانايی های بالقوه اين جنبش باشد و تاثيرات غافلگير کننده ای که می تواند بر فضای عمومی جامعه به جای بگذارد. بازتاب اين مساله را در تدابير پيشگيرانه و ميان مدتی می بينيم که امروز جمهوری اسلامی در قبال دانشگاه ها در پيش گرفته  و تلاش دارد آنها را عملی کند. تدابيری نظير: تلاش برای تصفيه دانشگاه از رشته هايی که با ايدئولوژی و احکام قرون وسطايی مذهبی و دستگاه حکومت اسلامی سازگار نيست؛ تلاش برای برقراری و تحکيم ارزش ها و مقررات استبدادی مذهبی بر محيط دانشگاه (به ويژه کنترل و سرکوب دختران دانشجو از طريق تشديد جداسازی جنسيتی و سياست «عفاف و حجاب»)؛ اجرای تدابير گزينشی برای محدود کردن تعداد دانشجويان غير بومی (به ويژه دختران) در هر منطقه. نکته اصلی اينست که چنين تدابير و تلاش هايی نهايتا محکوم به شکست است. درست همانطور که «انقلاب فرهنگی» جمهوری اسلامی در دهه اول حيات رژيم، شکست خورد. تا زمانی که در اين جامعه طبقاتی پر تضاد، تحت سلطه و گرفتار استبداد مذهبی، دانشگاه به شکل مکان تجمع گسترده و فعاليت ذهنی ــ علمی جوانان برخاسته از قشرها و طبقات مختلف مردم موجود باشد، زمينه مساعد برای به راه افتادن جنبش ضد نظم موجود و خواست تشکل يابی وجود خواهد داشت. قشر دانشجو سريعتر از هر قشر اجتماعی، تضادهای طبقاتی و اجتماعی را بر متن يک جنبش سياسی و به شکل گرايش های گوناگون و متضاد در ميان دانشجويان بازتاب خواهد داد. بر چنين زمينه ای، اگر چه سياست های سرکوبگرانه می تواند در مقاطعی جنبش دانشجويی را از پيشروان و فعالان شناخته شده اش محروم کند، اما خود اين سياست ها به يک موضوع مبارزاتی جديد تبديل می شود و تعداد ديگری از دانشجويان را به صف اول مبارزه فرا می خواند.

البته محدوديت ها و ضعف هايی که رژيم اسلامی در مقطع کنونی دارد در اينکه تا چه اندازه بتواند طرح هايش را در دانشگاه ها به اجراء بگذارد، موثر است. برای مثال، از ماه ها پيش بحث در مورد انجام يک «انقلاب فرهنگی» مجدد (در واقع تعطيل کردن دانشگاه ها) در بين سران رژيم به راه افتاده است. اما ناروشنی هايی که در مورد عواقب سياسی و اجتماعی چنين اقدامی وجود دارد، و هراس از دردسرهای احتمالی جديدی که می تواند بر دردسرهای کنونی جمهوری اسلامی بيفزايد، مانع از تبديل اين بحث به يک طرح اجرايی شده است. به هر حال، نکته اصلی که در مورد دانشگاه و جنبش دانشجويی بايد مد نظر قرار بگيرد کم و کيف تدابير رژيم و امکان موفقيت يا عدم موفقيت آن نيست. نکته اصلی، تشخيص خصوصيات و پتانسيل اين جنبش است و نقشی که می تواند در زايش و به جلو راندن نيروهای پيشرو و راديکال و آگاه (به مثابه نيروی محرکه و ستون فقرات اوليه تشکل های انقلابی) بازی کند. اين روندی است که هيچ نيروی مرتجعی نمی تواند از شکل گيری و به جريان افتادنش جلوگيری کند، حتی اگر به تجربه و يا از نظر تئوريک احتمالش را تشخيص بدهد.

 

 


حکم اعدام سکينه محمدی آشتيانی

زنی در مرکز کشمکش های داخلی و بين المللی جمهوری زن ستيزاسلامی*

 

آذر درخشان

 

سکينه محمدی آشتيانی 4 سال پيش به جرم همکاری در قتل همسرش محکوم به قصاص شد. اما توسط خانواده «اوليای دم» بخشيده شد.همچنبن به دليل رابطه «نامشروع » محکوم به 99 ضربه تازيانه شد. در صورتی که دو مرد متهم هر يک به 40 و 20 ضربه تازيانه محکوم شدند. سکينه در کنار اين تازيانه ها به ده سال حبس نيز محكوم شد. اما چند ماه پس از مختومه شدن پرونده وی قوه قضائيه با دست و پا کردن پرونده ای جداگانه او را به اتهام «زنای محصنه» برای بار دوم محاكمه و اين بار محکوم به سنگسار کرد. (البته اين بار هيچ زانی (مرد) وجود ندارد و فقط پرونده يک زانيه دارد که سکينه است). پس از اعتراضات گسترده بين المللی به اين مجازات، قوه قضائيه حکم سنگسار را لغو و او را محکوم به اعدام کرد.

از زمانی که ماجرای سنگسار سکينه توسط وکيلش مصطفايی به خارج از مرزهای ايران کشانده شد، سرنوشت سکينه کاملا ابعادی سياسی - آن هم در سطح بين المللی - بخود گرفت. و توجه افکار عمومی را بشدت به خود جلب کرد.

بسياری از سران دولت های غربی ... به حکم سنگسار سکينه آشتيانی اعتراض کرده اند و آن را نشانه وخيم بودن وضعيت حقوق بشر در ايران برشمرده اند. پاسخ  دولت ايران به اين درخواست ها و اعتراضات بيش از پيش نشان می دهد که مسئله ديگر صرفا جان سکينه نيست بلکه سکينه به نمادی از کشمکش ميان دولت احمدی نژاد و دول غربی بر سر «اورانيوم غنی شده»، «سه جوان آمريكايی به گروگان گرفته شده»، «تصادمات و تخاصمات ايران و غرب در خاورميانه»  تبديل شده است. از سوی ديگر سکينه گروگان انتقام گيری از همه زنان و دخترانی شده است که طی يک سال گذشته درصف اول مبارزات جرات کردند ارزشهای کهنه و پوسيده نظام زن ستيزجمهوری اسلامی را زير سئوال برند.

چهارشنبه 20 مرداد، نمايش تلويزيونی اعترافات اين زن ستمديده در صدا و سيمای جمهوری اسلامی در واقع اعترافی علنی از جانب رژيم جمهوری اسلامی بود که می خواهد زندگی و سرنوشت سکينه را ابزاری برای اعمال قدرت در درون کشور و هم چنين وسيله ای برای باج گيری و چانه زنی و تنظيم روابط سياسی با دول غربی کند. در آغاز شوی اعتراف گيری مسئول برنامه اعلام می کند :«موضوع اين گزارش جنجال و هياهوی رسانه های غربی در مورد يک پرونده جنايی در ايران است». ... برای فهم اين نمايش تلويزيونی و هم چنين پرونده سازی قوه قضائيه برای زن بی پناه و ستمديده ای چون سکينه  بايد پرده های پشت اين ماجرا را يکی پس از ديگری کنار زد.

يکی از مهمترين ستونهای روابط قدرت در جامعه طبقاتی، رابطه قدرت بين زن و مرد است. از زمان استقرار جمهوری اسلامی، با فردوستی و سلب حقوق زنان همراه با  دادن امتيازاتی به مردان، سلسله مراتبی در جامعه شكل گرفت که تاثير مهمی بر ديگر روابط اجتماعی داشت. فرمان حجاب اجباری، قوانين قرون وسطايی ديه و قصاص و سنگسار همه برای تحميل اين فردوستی در درجه نخست به خود زنان و سپس به کل جامعه بود. مهم نيست که حجاب اجباری شامل اکثريتی از زنان است و سنگسار يا قصاص و ديه شامل تعداد کمتری از زنان جامعه؛ همه آنها مظاهر قانونی و فرهنگی، اقتصادی و ايدئولوژيکی فرودستی و نشانه بی حقوقی کامل زنان در جامعه هستند و يکديگررا  تكميل می کنند. حذف هر يک از اين حلقه های ستم، تضعيف مجموعه است. به همين دليل هم مشاهده می کنيم که دولتمردان جمهوری اسلامی طی بيش از سه دهه عليرغم اعتراضات گسترده جهانی حاضر به لغو اين احکام قرون وسطائی نشدند.

از سوی ديگر  سرکوب زنان، فقط مربوط به انسجام بخشيدن روابط قدرت و حفظ نظام اسلامی در داخل کشور نيست. نظام جمهوری اسلامی از بدو پيدايش خود ادعای تشکيل امت اسلام و صدور انقلاب اسلامی را داشته است. اعمال اتوريته جمهوری اسلامی بر جنبش های بنيادگرا در خاورميانه فقط رابطه سياسي- مالی - نظامی نيست بلکه هم چنين رابطه ای ايدئولوژيک است. برای اين جنبش ها ايران الگوی حکومت اسلامی است. حکومتی که پرچمش حجاب زنان است. به همين دليل سرکوب زنان علاوه بر مصرف داخلی نقش مهمی در حفظ رابطه دولت جمهوری اسلامی با جنبش های بنيادگرای اسلامی در منطقه دارد. جلب حمايت و پشتيبانی جريانات بنيادگرای اسلامی در منطقه وسيله ای برای چانه زنی ايران بر سر ميز مذاکره و امتياز گيری از دول غربی است که خاورميانه مرکز تاخت و تازشان است.

بنابراين مشاهده می کنيم که بدن زن ازهمان ابتدا مرکز کشمکشی بود برای استقرار و تحکيم قدرت روحانيون بر ايران و شکل گيری حکومت اسلامی و هم چنين وسيله ای برای تنظيم روابط قدرت اين حکومت با جريانات بنيادگرای اسلامی درمنطقه و کل نظام سرمايه داری امپرياليستی حاکم بر جهان.

 

ديدگاه نوانديشان دينی و فعالين اصلاح طلب سبز در مورد حکم سنگسار

 

... اخيرا (زنان همگرائی سبز) سومين نشست خود  را با حضور زهرا رهنورد تحت عنوان «سومين نشست همگرايی سبز جنبش زنان به مناسبت سالگرد مشروطيت » برگزار كردند ... اما دريغ از يک کلام در مورد سکينه و سنگسار او. (1) با اينکه خانم زهرا رهنورد سخن از «قرائت دمکراتيک قوانين اسلامی» می کند اما تا اين لحظه  در مورد قرائت «دمکراتيک» خود از قانون زنا و مجازات سنگسار لب به سخن نگشوده است.

... «همگرايان سبز"» تلاش دارند موضوع سنگسار را در چارچوب قرائت های نو از «احکام الهی» و متناسب با عرف جامعه پاسخ دهند. ... ژيلا شريعت پناهی بعنوان قرآن پژوه تلاش می کند با اتکا به برخی آيه های قرآن ثابت کند که مجازات سنگسار برای زنا در قرآن وجود ندارد بلکه حداکثر اين مجازات صد ضربه تازيانه است. ... (2) جميله کديور معتقد است «منابع استنباط احکام دين منحصر به قرآن نميباشد، بلکه علاوه بر قرآن و حکم قطعی عقل، روايات معتبر منقول از معصومين(ع) نيز جزو منابع احکام شرعی ميباشند.» (3) و هم چنين «بر اساس احاديث و روايات موجود ترديدی نيست که حکم سنگسار هم در زمان پيامبر اجرا ميشده و هم در زمان حکومت خلفا و هم توسط امامان شيعه. در احاديث تمام فرقه های اسلامی نيز در مورد سنگسار بسيار صحبت شده است.» (4)

او نيز در پی گزينه ای مناسب برای سنگسار است و معتقد است «با توجه به دامنه گسترده و متنوع آراء ذکر شده و بازخوردهای اجرای حکم سنگسار در شرايط حاضر، به نظر می رسد می شود به جای حکم اوليه سنگسار ، احکام ثانويه جايگزين ، همچون جلد، تعزير و مجازات حبس مورد اجرا قرار گيرد.» و يا «اجرای احکام جايگزين خفيف تر همچون اجرای حد جلد، تعزير و حبس، و تدوين آيين دادرسی خاص می توانند به عنوان راهکارهای مناسبی مد نظر قرار داد».(5)

فريده ماشينی از حزب مشارکت و هم چنين عضو «همگرايی سبز زنان» در بازخوانی آيات قرآن به اين نتيجه می رسد که «آخرين مجازات رابطة نامشروع جنسی (زنا) در قرآن کريم 100 ضربه تازيانه عنوان شده و هيچ اشاره ای به مجازات سنگسار در قرآن وجود ندارد بلکه دلايلی خلاف اين مجازات وجود دارد».(6)

نظرات اين زنان اصلاح طلب  نشان می دهد که اغلب آنان موافق مجازات برای اتهام «زنا» هستند اما در مورد نوع مجازات آن معتقدند که صد ضربه تازيانه جايگزين مناسبی برای سنگسار در اوضاع کنونی است.

البته آيات عظامی که برخی فعالين جنبش زنان مانند کمپين يک ميليون امضا و امروز «همگرايان سبز» مشروعيت مطالباتشان را با فتوای آنان اندازه گيری می  کنند با دلايل گوناگونی مخالف حکم سنگسار در شرايط کنونی هستند.

آيت الله منتظری معتقد بود، «بنابراين با فرض اينکه اجرای حدی از حدود موجب بدبينی عده زيادی از مردم دنيا به اسلام و يا وهن مذهب باشد، بايد آن حد موقتاً و تا زمان روشن شدن اذهان و تبيين فلسفه تشريع حد متوقف گردد.» (7) (منتظری،21 دي84)

آيتالله صانعی می گويد، «در اين مورد يا بايد آيين دادرسی خاص رعايت گردد و اقرار وجدانی و شهادت کامل 4 نفر تحت شرايط سختی لحاظ شود و يا اينکه بنا بر فتوای ميرزای قمی اجرای حکم را منوط به ظهور امام معصوم کنيم و به هر حال علم قاضی در اين زمينه ملاک نيست.»(  ,8/5/24 سايت آيت الله صانعی) (8)

آيت الله محقق داماد نيز بر اين باور است که «علمای بزرگ قرن حاضر مانند حضرت آيتالله خوانساری اجازه نميدادند که اين حدود به جز زمان امام معصوم اجرا شود.» (محقق داماد، روزنامه شرق، 29/7/83) وی هم چنين معتقد است، «ترديدی نيست که عقل نيز حکم ميکند که بشر در بستر عرف جامعه حرکت کند. احکام نيز از اين قاعده مستثنی نيستند. شايد در زمانی عرف يک جامعه سنگسار را برای مبارزه با بی عفتی بپسندد، ولی در زمانه ای ديگر بتوان با شيوه هايی بهتر با اين مفاسد برخورد و مبارزه کرد» (9)

از گفته اين آيات عظام هم بر می آيد که عمدتا اتهام «زنا» را بعنوان بی عفتی و مفاسد می دانند که بايد مجازات شود. اما به دليل مصلحت اسلام و عرف جامعه معتقدند موقتا سنگسار متوقف شود ....

بنظر می آيد زنان نوانديش دينی و مراجع تقليدشان در چنبره تفکر بنيادگرايی و اسلام «انقلابی» دهه 60 خود فسيل شده اند و نمی توانند از اين موضوع ساده که اصولا باور به اتهامی بنام «زنا» و يا روابط جنسی نامشروع و يا روشنتر روابط جنسی زن و مرد خارج از مقررات «اسلامی» و خانواده در هزاره سوم، باوری کهنه، منسوخ و متعلق به عصر جاهليت بشر است، دست بردارند. ... اين باور و اعتقاد را با هيچ ترفندی نمی توان به روز کرد، زيرا  قبل از هر چيز خود  اتهام «زنا» ست كه بايد به زباله دان تاريخ سپرده شود.

اينکه زنان اصلاح طلب بويژه آنانی که خود را رهبران و يا فعالان جنبش سبز می دانند و ادعای برابری حقوق زن و مرد را می کنند، دنبال گزينه مناسب برای سنگسار هستند و پيشنهاد حکم «صد ضربه تازيانه» می کنند، دور از انتظار نيست. اما بدون شک مايه شرم و ننگ زنان «سکولار» ی است که تلاش می کنند جنبش برابری طلبی زنان ايران را به نام اينان ثبت کنند. (10)

شايد برای زنان اسلامی مخالفت با حکم سنگسار و جايگزينی آن با «صد ضربه تازيانه» پيشرفت باشد، زنانی که در دهه 60 خواهران حزب الله بودند و در دهه 70 دنبال اثبات رهايی بخشی اسلام برای زنان بودند و نهايت درک شان از برابری زن و مرد اين بود که چرا زنان تا شانه در گودال سنگسار هستند و مردان تا کمر و خواهان حذف اين نابرابری بودند. و البته عقب گرد و شرم برای برخی زنان آکادميک در دانشگاههای غربی كه ... اين را نشانه ی بروز پديده «فمنيسم اسلامی» دانسته اند که در پی کشف راه حل های «بومی» برای برابری حقوقی زنان است.

... ما بايد تلاش خود را برای نجات جان سکينه ادامه دهيم و دست به کارزارهای گسترده عليه قوه قضائيه و حکم سنگسار بزنيم. هريک از اين مبارزات عليه مظاهر خاص سرکوب زنان می تواند و بايد زمينه ای برای مبارزه جهت برچيدن اين قوانين و نظام های متکی بر اين قوانين شود، می تواند و بايد زمينه ای برای ارتقا و تعميق آگاهی زنان و کل جامعه شود، ميتواند و بايد به فرصتی جهت مقابله با  فصل مشترک باورها و ارزش های رايج ميان مردم با ارزش ها و ايدئولوژی نظام جمهوری اسلامی باشد. ... مبارزه و فداکاری ما تک تک زنان بايد صرف جامعه ای شود که هيچ زنی مجبور نشود تن به ازدواج اجباری دهد، هيچ زنی مجبور نباشد بسوزد و بسازد و حق طلاق و حق سرپرستی فرزندانش پس از طلاق را نداشته باشد، جامعه ای که عقد ازدواج قراردادی برای تملک جسم و روح زن نباشد و هيچ زنی به جرم ابطال اين قرارداد به هر دليلی مورد هيچگونه مجازاتی قرار نگيرد. بلکه زنان از آن چنان امنيت اقتصادی سياسی فرهنگی اجتماعی برخوردار باشند که بتوانند داوطلبانه همزی خود را انتخاب کنند و در کمال آزادی و برابری و به راحتی اتحاد خود را در صورت ناموفق بودن فسخ کنند. بايد ضمن مبارزه برای نجات جان سکينه به ميليونها سکينه در سراسرجهان، هم چون عايشه و عاطفه و .... انديشيد و گفت ديگر بس است، جهان تحمل چنين بربريتی را ندارد .

چنين آينده ای را می توان ساخت چرا که بشر در انقلابات سوسياليستی قرن بيستم چنين مناسباتی را تجربه کرده است. در دولت سوسياليستی شوروی، طی چند دهه زنان  قوانينی را تجربه کردند که هنوز پيشرفته ترين کشورهای غرب به آن نرسيده بودند. (12 ) در چين کشوری که تا قبل از انقلاب سوسياليستی زنان عملا برده بودند و پای شان را می بستند و ناقص می كردند، تا حركاتشان برای مردان موزون و زيبا به نظر آيد، جرئت كردند زنجيرهای ستم را پاره كنند و در مدت كوتاهی به برابری حقوقی دست يابند و تا زمانی كه انقلابشان در سال 1976 به شكست نيانجاميد به مدت چند دهه روابط اجتماعی پيشرفته ای ميان زن و مرد را تجربه کردند که نمونه ای از  آزادی و برابری واقعی ميان زن و مرد بوده است. گرچه حتی آن دوران نيز تا رهايی كامل فاصله داشت و بمثابه اولين تجربه های دولت سوسياليستی در زمينه زنان دچار برخی ضعفها و کمبودها بود اما تنها با تكيه به درسهای آن تجارب است كه می توان راه رهايی زنان را هموار ساخت.

ما زنان ميتوانم و بايد پيشگام ساختن سوسياليسمی باشيم که مهمترين مشخصه اش نه فقط برچيدن ستم جنسيتی بلکه جهتگيری اش سرنگونی كليه تمايزات طبقاتی و اجتماعی و کليه افکار و سننی باشد که طی چند هزاره بستر ستم و استثمار زنان در سراسر جهان بوده است.

26 مرداد1389

azar_darakhshan@yahoo.com

* اين مقاله گزيده ای از مقاله آذر درخشان به همين نام است. متن كامل اين مقاله در سايت سازمان زنان هشت مارس (ايرانی – افغانستانی) www.8mars.com  قابل دسترس است.- حقيقت

 

منابع:

1 – سايت مدرسه فمنيستي: سومين نشست همگرايی سبز جنبش زنان به مناسبت سالگرد مشروطيت به روايت تصوير: از آسيب شناسی مشروطه تا اعتصاب غذای 17 زندانی سياسی – گزارش: آمنه کرمی / عکس ها: شيرين بهرامی – 14 مرداد 1389

2- سنگسار، ايران، اسلام و حقوق بشر" – ويدئو گزارش: نوشين احمدی خراسانی، تهران – تيرماه 1389

3- سنگسار؛ اسلام و دوران معاصر / جميله کديور(مجله علمی پژوهشی فقه و حقوق دانشگاه آزاد اسلامی بابل)

4- منبع پيش گفته

5- منبع پيش گفته

6 -  فريده ماشينی، سنگسار و رابطه نامشروع جنسی (زنا) از نگاه قرآن.

تحقيق اين خانم بسيار خواندنی است زيرا تلاش دارد با رجوع به آياتی برای مجازات «زنا"» نشان دهد که اسلام دين رافت و مهر است. او در لابيرنت آيه هايی گرفتار می آيد که يکی ديگری را در اعمال خشونت تکميل می کنند اما با اين حال تصميم گرفته است تفسير و قرائتی نو از ان آيات بيافريند. فقط به اين نمونه توجه کنيد: آية 15 سورة نساء ميفرمايد: «و از زنان شما آنان كه مرتكب فحشا ميشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهيد. اگر شهادت دادند زنان را در خانه محبوس داريد تا مرگشان فرا رسد يا خدا راهی پيشِ پايشان نهد» وی سپس به آيه 2 از سورة نور رجوع می دهد: «زن و مردِ زناکار را هريك صد ضربه بزنيد. و اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، مبادا كه در حكم خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحم شويد.» (سورة نور، آيه 2) سپس نتيجه گيری می کند که «خداوند بزرگ مردم را از جستو و و تجسس در زندگی شخصی يکديگر باز داشته است» البته بايد تسلط زيادی به شعبده بازی داشت تا چنين حکمی را مثلا ازآيه 15 سوره نسا بيرون کشيد. بخصوص هنگامی که به حضور 4 شاهد درهنگام "زنا" يعنی هنگام رابطه جنسی يک زن و مرد تاکيد می کند.

7 - سنگسار؛ اسلام و دوران معاصر / جميله کديور(مجله علمی پژوهشی فقه و حقوق دانشگاه آزاد اسلامی بابل)

8 –  همان منبع

9– همان منبع

10- اخيرا خانم نيره توحيدی در کنفرانس بنياد پژوهش های زنان ايرانی در پاريس در روزهای 16 و 17 ژوئيه 2010 بعنوان سخنران ادعا کردند که چه بخواهيم و چه نخواهيم، آقای موسوی و خانم  رهنورد رهبر جنبش مردم هستند.

11 – سايت مدرسه فمنيستی - آزاده دواچي

12 – در اين خصوص به مقاله  "انقلاب اکتبر و مسئله زنان" از مجموعه مقالات اميد بهرنگ "جنبش کمونيستی و مساله زنان، تجربه ها و نقدها"  رجوع کنيد.

 

 

افشاگری های سايت ويکی ليکس :

ويدئوی تکان دهنده و غوغا برانگيز در مورد جنايات جنگی آمريکا در عراق

نامه سرگشاده دو سرباز آمريکائی به مردم عراق

 


7 ژوئن 2010. سرويس خبری جهانی برای فتح.

در آوريل (ارديبهشت) گذشته يک سايت اينترنتی به نام «ويکی ليکس.کام» (ليکس به معنای درز اطلاعات محرمانه است) يک فيلم ويدئوئی را که از ديد دوربين تفنگ يک هليکوپتر آپاچی ارتش آمريکا گرفته شده بود، در سايت خود نصب کرد. اين فيلم مربوط به سال 2007 است. نشان می دهد که مسلسل های هليکوپتر، مردم پياده روی محله ای مرفه در بغداد به نام «نيو بغداد» را درو می کنند. تصادفا عکاس سرويس خبری رويتر و دستيارش نيز در همانجا بودند. چند دقيقه بعد يک ماشين باری سر می رسد و مردی برای نجات يکی از کارکنان زخمی رويتر که در حال سينه خيز به طرف نقطه ای امن است می شتابد. از پنجره، چندين کودک نيز ديده می شوند. هليکوپتر بالای ماشين باری پرواز می کند و دوباره  آتش می گشايد تا اينکه سربازان اطمينان حاصل می کنند که همه سرنشينان مرده اند. صدای سربازانی که از کشتن عراقی ها لذت می برند در اين فيلم شنيده می شود: تيراندازی دبشی بود! پس از هر دور کشتار شيهه رضايت می کشند و به يکديگر تبريک می گويند. وقتی سربازان مستقر در زمين گزارش می دهند که در ماشين سوراخ سوراخ شده دو کودک بشدت مجروح را يافته اند سربازان هليکوپتر با مسخره بازی و مزه پرانی می گويند: «تقصير خودشان است که بچه هايشان را وارد منطقه جنگی می کنند». وقتی کارکنان پزشکی ارتش آمريکا می خواهند دو کودک را برای معالجه ببرند، افسری به آنان فرمان می دهد که بگذاريد برويد! پليس عراقی بعدا آنها را می برد.

اين کشتار و رفتار سربازان هليکوپتر آنقدر دهشتناک بود که دو سرباز آمريکائی که در عراق خدمت کرده اند نامه ای سرگشاده با اين عنوان نوشتند:

«نامه سرگشاده به مردم عراق برای آشتی و بر عهده گرفتن مسئوليت؛ به همه کسانی که در تيراندازی ژوئيه 2007 در بغداد زخمی شدند يا عزيزان خود را از دست دادند.»

يکی از سربازان هنگام نگارش اين نامه هنوز در ارتش بود.

ظاهر شدن اين فيلم ويدئوئی در سايت ويکی ليکس، غوغائی در آمريکا بوجود آورد. اما دولت اوباما از عملکرد سربازان هليکوپتر کاملا دفاع کرد – سربازانی که گوئی در پشت بازی اينترنتی نشسته اند و مردم را کشتار می کنند. اوباما ضمن دفاع از اين جنايت، تهديد کرد که سايت «ويکی ليکس.کام» را خواهد بست.

در 7 ژوئن ارتش آمريکا، سرباز مستقر در عراق به نام بردلی منينگ 22 ساله را دستگير و برای تحقيقات زندانی کرد. مقامات ارتش آمريکا می گويند او اسناد محرمانه را به سايت «ويکی ليکس» داده است. طبق گفته سايت «وايرد» که خبر را پخش کرده، بردلی منينگ توسط يکی از هکرهای سابق کامپيوتر که با او چت کرده  لو رفت. لو دهنده گفت، منينگ که يک تکنيسين است به وی گفته بود که در جريان کارش به اين ويدئو برخورد کرده و آن را درز داده است. او همچنين گفته است که منينگ ويدئوی مشابهی را از حملات هوائی ارتش در قرنی افغانستان که بيش از صد کشته بر جای گذاشت در دست دارد. گويا منينگ (که از يک خانواده نظامی است) به وی گفته است که به اسنادی برخورد کرده است که: «چيزهای باور نکردنی و دهشتناکی درشان هست ... که متعلق به عرصه عمومی و علنی هستند و نه يک شبکه محرمانه در تاريکخانه ای در واشنگتن.»

دو سربازی که با ديدن اين ويدئو نامه ی سرگشاده به مردم عراق نوشتند در نامه خود می گويند:«ما در حالی اين نامه را به شما، به خانواده و جامعه شما می نويسيم که می دانيم کلمات و اعمال ما نمی تواند عزيزانتان را برای شما زنده کند. ... هر دوی ما در گروه سربازانی بوديم که به مدت 14 ماه محله شما را تحت اشغال داشت. «اتان مک کورد» وقتی کودکان زخمی شما را از ماشين بيرون می کشيد، چهره ی فرزندان خودش در مقابل چشم اش ظاهر شد. «جاش استيبر» در همان بخش بود اما در آن روز آن جا نبود هر چند او نيز در خدمت به رنج و درد شما و جامعه شما در مقاطع ديگر سهيم بوده است. ... آنچه را که از دست رفته نمی توان بازگرداند. ما می خواهيم از اشتباهات خود درس بگيريم و هر چه از دستمان بر می آيد بکنيم، تجاربمان را به ديگران منتقل کنيم تا مردم آمريکا دريابند که چه بر سر شما و مردم کشور شما آورده اند و کماکان می آورند. ما فروتنانه از شما می خواهيم که به ما بگوئيد چه بايد بکنيم که سرآغازی برای ترميم ضرباتی باشد که وارد کرده ايم ... ما با هر کس که گوش شنوائی داشته حرف زده ايم. فيلم ويکی ليکس را به آنان نشان داده ايم و گفته ايم که اين ويدئو فقط ذره ای از رنج های بيشماری را که ما آفريده ايم نشان می دهد. ما از تجربه خودمان و ديگر سربازان خدمت کرده در عراق می دانيم که وقايع اين ويدئو استثنا نيست بلکه هر روز در جريان اين جنگ رخ می دهد: اين ماهيت جنگ هائی است که تحت رهبری آمريکا در اين منطقه در جريان است. ...

سرباز در ويدئو می گويد شما نبايد فرزندانتان را به منطقه جنگی می آورديد. اما ما مسئوليت خود را برای آوردن جنگ به محلات شما، به درون خانواده شما بر عهده می گيريم. ما باشما آن کرديم که نمی خواستيم کسی با ما کند. ... آمريکائی ها بطور روز افزونی مسئوليت آنچه را که به نام آنان شد را بر عهده می گيرند. هر چند ما بطور مکرر و بی اندازه سنگ دلی کرده ايم اما اعمالی را که عليه شما مرتکب شده ايم فراموش نکرده ايم. هر چند بار اين جنايات بر قلبمان سنگينی می کند اما هنوز اميدواريم که بتوانيم کاری کنيم؛ بتوانيم در کشورمان انسانيت انکار شده ی شما را به رسميت بشناسانيم. ... دولت ما که در چهره سازی برای خود وسواس دارد، می تواند شما را ناديده گيرد. دولت ما بسياری از سربازان را که با جسمی مجروح از جنگ بازگشته اند يا از مشاهده آنچه عليه شما و کشورتان می شود دچار روان پريشی شده اند نيز ناديده گرفته است. ما بسيار زودتر از اين ها بايد اعلام می کرديم که ارزش های رهبران ملت ما نماينده ارزش های ما نيست. وزير دفاع ما می تواند بگويد که آمريکا نبايد به خاطر اين جنگ حيثيت خود را از دست بدهد اما ما می گوئيم که حيثيت ما در مقايسه با انسانيت مشترک ما اهميتی ندارد. ... شايد با توجه به درد و رنجی که کشيده ايد تقاضای دوستی از شما زياده روی باشد. اما خواهش می کنيم ما را ببخشيد و اندوه ما، غم خواری و تعهد ما برای تغيير وضع از درون را بپذيريد. ما با تمام توانمان عليه جنگ ها و سياست های نظامی که اين مصائب را برای شما و عزيزانتان به بار آورده افشاگری می کنيم. قلب های ما گشوده است تا به ما بگوئيد که چگونه می توانيم از شما حمايت کنيم تا بر رنجی که ما بر شما وارد کرده ايم فائق آئيد.» (17 آوريل 2010- نصب شده در تارنمای اينترنتی مايکل مور. کام) (1)  

1- 17 April 2010 on MichaelMoore.com. The video, entitled "Collateral Murder", is on wikileaks.org)

 

 

قتل رفيق آزاد – از کمونيست های برجسته  هند

 


از سرويس خبری جهانی برای فتح  12 جولای  2010   

با اندوه و خشم فروان مطلع شديم که مقامات هند رفيق آزاد -Cherukuri Rajkumar  (راج کومار) يکی از اعضای اصلی رهبری حزب کمونيست هند (مائوئيست) که در سطح جهان به عنوان سخنگوی اين حزب مشهور بود را به همراه رفيق هم حزبی اش -Hemchandra Pandey - دستگير و به قتل رساندند. در زير اطلاعيه ی کميته مرکزی حزب کمونيست هند (م) را با کمی ويرايش می خوانيد.

 در اول ژوئيه، دفتر ويژه اطلاعات پليس در استان آندرا پرادش - که  واحد بدنامی در زمينه آدم ربايی و قتلهای خونين است، اعلام کرد که رفيق آزاد (Cherukuri Rajkumar) ، عضو شاخص رهبری حزب کمونيست هند (مائوئيست)، عضو دفتر سياسی و سخنگوی اين حزب را بهمراه رفيق Pandey Hem (Jitender) از اعضای کميته منطقه ای حدود ساعت 11:00 در اطراف شهر ناگپور دستگير کرده اند در زمانيکه  آنها طبق قرار به ديدار رفيقی از منطقه داندارکارانيا رفته بودند. رفيق آزاد حدود ساعت 10 صبح اين  روز شوم همراه با رفيق پاندی پس از يک مسافرت طولانی به شهر ناگپور رسيد. اما آدمکشان دفتر ويژه اطلاعات پليس آندرا پرادش آنان را ربوده، احتمالا توسط هليکوپتر به جنگل عادل آباد در نزديکی مرز  استان ماهاراشترا برده و آنان را با شليک گلوله به قتل رساندند.

سلام های سرخمان را نثار رفقای عزيزمان می کنيم.

 

 زندگی رفيق آزاد

 

رفيق آزاد يکی از رهبران ارشد حزب کمونيست هند (مائوئيست) بود. وی در منطقه کريشنا از استان آندرا پرادش (آپ) در يک خانواده مرفه متولد شد. تحصيلات خود را در مدرسه Sainik منطقه کوروکوندا که اکنون منطقه ويزياناگران است طی کرد. رفيق Surapuneni Janardhan، که از رهبران  پر آوازه ی جنبش دانشجويی بود، در سال 1974 رفيق راج کومار را به اتحاديه دانشجويان راديکال آورد....

وی در دانشکده مهندسی آن منطقه که در آن زمان يکی از راديکال ترين دانشکده های مهندسی محسوب می شد دانشجويی برجسته بود. او تحصيلاتش را در رشته شيمی به پايان رساند و سپس طبق رهنمود حزب به شهر  Vishakhapatnam نقل مکان کرد. او تا سال 1984 دومين رهبر اتحاديه دانشجويان راديکال بود. و در به راه افتادن بسياری از حرکت های دانشجوئی سراسری و جنبش های مردمی در آندرا  پرادش نقش کاتاليزور را داشت. او به عضويت کميته منطقه ای حزب کمونيست هند (مارکسيست - لنينيست) (جنگ خلق) درآمد.

در سال1981 عرض و طول هند را زير پا گذاشت تا سمينار مسئله ملی در مَدرس (چِنای کنونی) را سازماندهی کند. او در سال 1982 به کارناتاکا منتقل شد و از اعضای موسس شاخه حزبی در آنجا بود و به عنوان دبير کميته ی ايالتی (استانی) کار می کرد. در سال 1990 پس از پلنوم مرکزی عضو کميته مرکزی حزب کمونيست هند (م ل) (جنگ خلق) شد و در سال 1995 در کنفرانس سراسری هند عضو دفتر سياسی شد. او پس از شکل گيری حزب کمونيست هند (مائوئيست) در سال 2004 اين سمت را ادامه داد. از آن پس سخنگوی کميته مرکزی نيز بود.

 او به زندگی ساده و کار سخت، مطالعه ی بی انتها و تحليل های درخشان از اوضاع، بيان روشن و منطق برنده و مهارت کار سازمانی بالا، شهره بود و به جنبش انقلابی در عرصه های مختلف خدمات گسترده ای کرد.

 او مطالب فراوانی در مارش خلق (ارگان تئوريک حزب) و بولتن اطلاعاتی مائوئيستی نوشت. او مطلب بسيار خوبی در نقد روشنفکران آندرا پرادش که پس از فروپاشی امپرياليسم شوروی و دول وابسته به آن نااميد شده و اعتقاد خود را به جنبش انقلابی از دست داده بودند نوشت.

با مرگ او ، جنبش انقلابی هند رفيق نمونه و ستاره درخشانی را از دست دادکه بيش از سه دهه و نيم به انقلاب خدمت کرد.

 رفيق پاندی 30 ساله، از نزديکی دهکده پيتوراگا در منطقه اوتاراخاند آمده بود. وی کارشناسی ارشد خود را در رشته تاريخ در دانشگاه Nainital گرفت و برای دوره دکترا ثبت نام کرد. در حالی که در کالج بود، از اعضای فعال AISA هم بود. به تدريج که متوجه کاراکتر شبه انقلابی AISA شد، به گروههای راديکال پيوست. بعدها، در سال 2001 به حزب کمونيست هند (م-ل) (جنگ خلق) پيوست. او در روستاهای کوهستانی منطقه Almora شروع به سازماندهی دهقانان حول موضوعات گوناگون کرد.

اين رفيق پر انرژی خيلی زود عشق و علاقه مردم منطقه را به خود جلب کرد. او در سال 2005 به انجام وظايف مهمتری منتقل شد. او ماموريت جديد خود را با صبر و استقامت بالايی پيش می برد. علاقه وافر او برای يادگيری موضوعات جديد، مطالعه بيشتر و عميق تر، و اشتياق وافرش به نگارش انديشه هايش بايد سرمشق همه انقلابيون باشد. او مقاله های زيادی تحت نام های مختلف در مجله های خبری نوشت. ما از سازمانهای حقوق مدنی می خواهيم از پليس آ.پ. بخواهند که جسد رفيق پاندی را به مادرش که تنها بازمانده ی اوست و در منطقه  Haldwani از  ايالت Uttarakhand زندگی می کند تحويل دهند.

 

 دفتر ويژه اطلاعات پليس آندرا پرادش - آواتار هندی موساد

 

دفتر ويژه اطلاعات پليس آندرا پرادش، بخشا توسط موساد آموزش ديده است. اين نهاد از مرزهای ايالتی گذشته و آزادانه دست به آدم ربايی و قتل می زند. همه اينها با حمايت مانموهان سينگ (نخست وزير)، سونيا گاندی ( رهبر حزب کنگره) و  چيدام باران(وزير داخلی) انجام می گيرد. اين باند فاشيستی شاخک هايش را در سراسر هند برقرار کرده و انقلابيون را به قتل می رساند، حکم اخير دادگاه عالی آندرا را  نيز به سخره گرفته است. اين حکم می گويد، تمام درگيری ها (که در آن مقامات انقلابيون را ربوده و به  قتل می رسانند و بعد گزارش می دهند که مقتول حين درگيری مسلحانه کشته شده است ) اول بايد بعنوان قتل به ثبت برسد و به همين عنوان و برای تعيين قاتل در دادگاه مورد بررسی قرار گيرد.

آيا چيدمان باران انتظار دارد که مائوئيست ها با وی که خون رفيق آزاد و پاندی را ريخته است به مذاکره بنشينند؟

 حزب کمونيست هند (مائوئيست) هرگز در مورد درگيری های نظامی واقعی سر و صدا به راه نيانداخته است. پليس آ.پ. به دروغ های گوبلزی توسل می جويد؛ دروغ هائی که حتی ساده لوحان نيز باور نمی کنند. حزب کمونيست هند (مائوئيست) همواره در کنار حقيقت و پاسخگويی به مردم ايستاده و واقعيت را بيان کرده است. آزاد در حال رفتن به جنگل Sarkepally Adilabad نبود. هنگامی که هيچ جنبش و سازمانی در عادل آباد وجود ندارد، چرا او به آنجا بايد می رفت؟ آزاد قرار بود با رفقای ما در مورد پيشنهادات مشخصی از طرف افراد خوش نيتی چون Swami Agnivesh [که برای مذاکراتی ميان حزب کمونيست هند (م) و دولت مرکزی و تعيين تاريخ مشخصی برای آتش بس متقابل تلاش می کند] رو در رو بحث کند. او حامل نامه محرمانه ای از Swami Agnivesh به مورخ  26 ژوئن 2010 بود. چيدام باران بارها ما را به ترک خشونت و مذاکره دعوت کرده است. آيا انتظار دارد که با ريختن خون رفقای غير مسلح مان آزاد و پاندی، حزب پای مذاکره بنشيند؟ آيا فراخوان های وی مانند موعظه متون مقدس توسط شياطين نيست؟

 

دروغ های پليس آ.پ.

 

اينکه پليس آ پ تفنگ AK47 پيدا کرده دروغ محض است. رفيق آزاد ساعت 10:00 صبح همراه با رفيق پاندی در ايستگاه ناگپور پياده شده و در حاليکه غير مسلح بود توسط دفتر ويژه اطلاعات پليس آندرا پرادش دستگير شد. آيا دولت از ماده 21 قانون اساسی خود پيروی می کند؟ آيا دولت از هسته کنوانسيون ژنو، که «افراد بی دفاع» نبايد صدمه ببينند پيروی می کند؟ آيا اين عوامفريبی و جعل نيست که دولت لايحه پيشگيری از شکنجه را به مجلس می فرستد اما پليس هر دقيقه به شکنجه بازداشتی ها متوسل می شود؟ اين داستان های ساختگی در مورد «درگيری ها» برای هزارمين بار توسط پليس آ.پ. ساخته می شود و در مطبوعات نشخوار می شود. حق حيات که در قانون اساسی تضمين شده است مورد سخره قرار می گيرد و حق روبرو شدن با قاضی در فاصله 24 ساعت از دستگيری تبديل به کشته شدن در فاصله 24 ساعت شده است بطوريکه هيچ فرصتی برای عزيزانشان نمی ماند که کاری کنند.

ما از سازمانهای حقوق مدنی، دموکراتها و ميهن پرستان می خواهيم که قدم جلو بگذارند و اين درگيری ساختگی را به عنوان يکی از صدها قتل غير قانونی که در اين کشور رخ می دهد عميقا مورد بررسی قرار داده و حقايق را به اطلاع مردم برسانند.

آجای، سخنگوی کميته مرکزی حزب کمونيست هند (مائوئيست)

 

 

گذشته و آينده كمونيسم در پرتو سنتز نوين

 


بخش اول : «شكست يا ورشكستگی؟»

 


1 – مقدمه

 

همانگونه كه در بيانيه «كمونيسم بر سر دوراهي: پژمردگی يا شكوفايی؟» تاكيد شده، جنبش بين المللی کمونيستی با يک تقاطع تاريخی مهم روبرو شده است. يک  دوره  از مبارزه پرولتاريای جهانی برای سرنگونی نظام سرمايه داری جهانی به پايان رسيده است، ما در آستانه ورود به دوره ی ديگری هستيم. اينكه  دوربعدی چگونه رقم خواهد خورد به تلاشهای نظری و عملی کمونيست ها وابسته است. 

مرحله اول با تولد مارکسيسم (1848) وسپس کمون پاريس(1871)  آغاز شد و با انقلاب اکتبر در روسيه (1917)  و انقلاب فرهنگی در چين سوسياليستی (1967 ) ادامه يافت و سرانجام با شکست انقلاب در چين در سال 1976 به پايان رسيد. بشريت برای نخستين بار در طول تاريخ شاهد تلاش آگاهانه برای تغييرسازمان اجتماعی (از روابط توليدی اجتماعی تا روبنای سياسی) بر پايه ای نوين بود. طبقه کارگر رهبری کننده اين تلاش عظيم برای دستيابی به جامعه ای فارغ از ستم و استثمار بود. اين تلاشها به شکست انجاميدند. پرولتاريا قادر نشد در آن دور از مبارزه طبقاتی بورژوازی را در سراسر جهان سرنگون کند و قدرت سياسی در شوروی  و چين سوسياليستی را نيز از كف داد. اين واقعيت بزرگ عينی – يعنی فقدان دولت های سوسياليستی در جهان امروز- سر منشا تاثيرات عميق بر صفوف جنبش کمونيستی  و سمت تحولات جهان کنونی شد. نيازمند زمان بود تا اين واقعيت عينی در سطح ذهنی نيز خود را منعکس کند. هنوز جنبش بين المللی کمونيستی برخورد موزونی با اين واقعيت نداشته و ندارد. اغلب کسانی که خود را کمونيست می دانند چشم خود را بر اين واقعيت بزرگ می بندند. بسياری از آنها حاضر به روياروئی با اين شکست عظيم و مواجهه با سئوالات و مسائلی که اين شکستها ببار آوردند، نيستند. اين امر موقعيت خطرناک و بحرانی برای جنبش کمونيستی در سطح بين المللی ببار آورده است. بدون يك جمعبندی علمی- انتقادی از تجارب مثبت و منفی مرحله قبل و سنتز علمی آنها قادر به از سر گذراندن اين بحران نخواهيم بود. تنها با تركيب ديد گسترده تاريخی با موشكافی فعال و انتقادی تجارب انقلابی – بويژه تجارب سترگ و تعيين كننده - و درس گيری از آنها می توان به استقبال  دور دوم انقلاب های پرولتری رفت.  در اينجا تمركز بحث حول دوره ی اول است. اينكه آن  دوره  چگونه رقم خورد، چه دستاوردها و كمبودهايی داشت و چرا بدون دفاع و تكيه به دستاوردها و جذب درس های مثبت و منفی آن  نمی توان افق و راه روشنی برای رهايی بشريت ترسيم كرد.

از پرسش بسياری از مردم كه به محض روبرو شدن با يك كمونيست طرح می كنند، شروع کنيم. 

مگر كمونيسم شكست نخورد؟ چرا شما هنوز دنبال تحقق يك امر شكست خورده هستيد؟ مگر تجربه شكست انقلاب های پرولتری در قرن بيستم برای اثبات اينكه كمونيسم غير ممكن است، كافی نيست؟ 

بطور مسلم هر كمونيستی نيز به نوعی در ذهن خود با اين قبيل پرسشها كلنجار می رود. مگر می توان با اين مسئله  كلنجار نرفت. آن هم در دوره ای كه تمام بلندگوهای بورژوازی در سطح بين المللی -بويژه پس از فروپاشی شوروی (در ابتدای دهه 90 ميلادی كه ديگر كشوری سوسياليستی نبود و فقط ماسك سوسياليسم را بر چهره داشت) - به كار افتاده اند تا به مردم ثابت كنند كه ايده كمونيسم يك  پروژه ورشكسته است.يك امر روشن است، كمونيستها بايد به شكست خود اذعان كنند. به اين معنا كه امروزه كشور سوسياليستی در جهان موجود نيست و نزديك به چهار دهه است كه كمونيستها در كشوری قدرت سياسی كسب نكرده اند.

بورژوازی مدام تبليغ می كند كه كمونيسم ورشكسته از آب در آمد. به دليل آنكه  از ابتدا كمونيسم ايده ای غلط و اتوپيايی بود. تحميل وهم و خيال به واقعيت بود. از نظر بورژوازی كمونيستها شكست خوردند زيرا می خواستند يك ايده غير واقعی را بر طبيعت بشر تحميل كنند. آنها می گويند به همين دليل  كمونيسم به فاجعه ختم شد و شكست اش اجتناب ناپذير بود.

آيا تصويری كه بورژوازی از شكست ما ارائه می دهد درست است؟ آيا واقعا تجربه كمونيسم فاجعه بود؟ ما شكست خورديم اما اين شكست نشانه غلط بودن ايده های ما نبود و نيست. شكستی بود كه اساسا به عوامل عينی يعنی به تناسب قوا در سطح بين المللی بستگی داشت. نگهبانان نظم كهن توانستند ذخاير و قوای خود را عليه انقلاب سوسياليستی به آرايش در آورده و بكار گيرند و  کشورهای سوسياليستی نوپا را شكست دهند.

ما می توانيم بدرستی تاكيد كنيم كه شكست خوردن در چند نبرد، نشانه تعيين سرنوشت كلی جنگ نيست. ما كماكان می توانيم بر اين حقيقت عينی تاكيد كنيم كه سرنگونی يك طبقه و گذر از يك نظام اقتصادی اجتماعی به نظامی ديگر پروسه ای بسيار طولانی است. تثبيت قدرت بورژوازی در مقابل قدرت فئودال ها و نظام فئوداليسم چند صد سال به درازا كشيد. تثبيت قدرت پرولتری و گذر به كمونيسم نيز بسيار طولانی تر و پيچيده تر خواهد بود زيرا هدفش از ميان بردن نظام طبقاتی است نه نشاندن يك نظام طبقاتی بر جای قبلی.

اما با اين وجود واقعيت اين است كه امروزه نمی توانيم در اين حد از استدلال باقی بمانيم. مهم است كه در اين زمينه بگونه ای علمی رفتار كنيم. به اين معنا كه قبل از هر چيز بدور از هر گونه تعصب و چشم بستن بر واقعيات، به درستی توضيح دهيم كه چرا کشورهای سوسياليستی نوپا شكست خوردند. بايد از سطح به عمق رويم و مانند هر دانشمندی ثابت كنيم كه چرا آزمايشهای انجام شده نشانه غلط بودن نظريه كمونيسم نبوده، بلكه هنوز اين نظريه و مفاهيم اساسی برخاسته از آن –  با  تكيه به همان آزمايشهای باصطلاح شكست خورده  - از اعتبار برخودار بوده و كماكان صحيح  است.  برای اينكار بايد ببينيم آنچه كه همگان از آن به عنوان شكست ياد می كنند، چه بود؟ واقعا چه اتفاقاتی افتاد؟ معانی و ارزش های آن اتفاقات  چه بود؟ آيا واقعا فاجعه بود؟ آيا كسب قدرتی كه توسط پرولتاريا در چند کشور صورت گرفت واقعا نشانه غلط بودن  نظريه كمونيستی مارکس است؟

اينکه مارکس چگونه تئوری های خود را از دل واقعيات عينی بيرون کشيد مستلزم بحثی جداگانه است با اين حال به اين نکته بايد اشاره کنيم  مفاهيمی كه او در ارتباط با كمونيسم و ضرورتش جلو گذاشت اساسا درست بود و هنوز منطبق بر جهانی است كه در آن زندگی می كنيم. ماركس برنامه كمونيستی خود را هم از واقعيت جهانی كه درآن زندگی می كنيم بيرون كشيد و هم جهانی كه می توانيم در آن زندگی كنيم. او بر مبنای حقايق جامعه کنونی مختصات جامعه آينده را پيش بينی کرد. اما اين پيش بينی خيالی نبود بلکه متکی بر امکاناتی بود و هست که جامعه سرمايه داری از خود بروز می دهد.

 برای اثبات شكست يا ورشكستگی بايد به تاريخ رجوع کرد. بدون تحريفهای  ارتجاعی يا خودستايی های بی محتوی. آنگونه كه واقعا بود و گذشت.  به قول هوارد زين (تاريخ دان مترقی معاصر كه چندی پيش در گذشت): «كسی که تاريخ نمی داند مانند آنست که ديروز به دنيا آمده است.» بدون آشنايی با تاريخ و عملكرد كمونيسم طی 160 سال گذشته، مشكل بتوان از ايده های آن قويا دفاع كرد. آن هم در دورانی كه ما با بزرگترين مغزشويی تاريخ توسط بورژوازی بين المللی روبرو هستيم. تا كنون صدها ميليارد دلار به  اين مغزشويی اختصاص يافته است. روزی نيست كه يك مقاله يا كتاب پر از تحريف و دروغ در رابطه با كمونيسم و تاريخ كمونيسم منتشر نشود. استالين را كه بساط فاشيسم در اروپا را جمع كرد با هيتلر برابر می کنند، لنين را يك ماكياوليست بيرحم جلوه می دهند، مائو  را با چنگيز خان مقايسه می كنند و چون اتهام قتل عام به او را نمی توانند ثابت كنند،  سراغ اين می روند كه فردی تشنه قدرت و «زن باره»  بود. بايد پرسيد اگر كمونيسم مرده و ايده اش ورشكسته است پس چرا  اين همه دروغ و بهتان به يك ايده «مرده» زده می شود.

بورژوازی در ارتباط با تاريخ گذشته كمونيسم دو روش مشخص را دنبال می كند. روش تحريف و حذف.  نخست اهداف، روشها و واقعيتهای زنده انقلاب های پرولتری را تحريف می كند. سپس تمام تلاشهای تبهكارانه خود - مانند محاصره و حمله نظامی، فشار بی وقفه اقتصادی و بمباران دائمی ايدئولوژيك را - كه برای خفه كردن اين انقلابها به كار  برد - حذف می كند.

بورژوازی از طريق اين تحريف و حذف می خواهد درخشان ترين دوران تاريخی كه بشر با آن روبرو شد را از ذهنيت ها پاك كند  تا سطح توقعات ايدئولوژيك - سياسی مردم را کاهش دهد. چون تا زمانی كه مردم در سر آرزوهای بزرگ نپرورانند و به اين آگاهی دست نيابند كه امكان تحقق آنها هست، بورژوازی می تواند گريبان خود را حتی از حادترين بحرانها خلاص كند.

در مواجهه با چنين وضعيتی و برای مقابله با مغزشويی های بورژوازی چه بايد كرد؟ در مقابل تجربه تاريخی مرحله اول انقلاب های پرولتری چه رفتاری بايد اتخاذ كنيم؟ آيا بايد عقب نشينيم و اجازه دهيم آن دستاوردهای رهائی بخش دفن شوند. بدون شك اين بزرگترين جنايت در حق بشريت و آينده جهان خواهد بود.

يا مانند برخی ها خود را تافته جدا بافته از ديگران دانسته و بر كل تجربه جنبش كمونيستی خط بطلان كشيده و بگوئيم اين تجربه ها ربطی به ماركسيسم نداشته و مدعی شروعی از همان مبدا شويم. روش بازگشت به مرحله اول يك ايده و پروژه از هيچ پايه و متد علمی برخوردار نيست.  اين برخورد بيان سر فرودآوردن در مقابل تبليغات بورژوازی و نشانه عجز و ناتوانی در ارائه يك جمعبندی علمی از گذشته است.

يا مانند برخی ديگر به شيوه ای دگماتيك خواهان تكرار همان تجارب قبلی شويم و چشم بر خطاها و دركهای غلط  که تاثيرات بسزائی در شکست و نوع شکست کشورهای سوسياليستی داشتند، ببنديم.

در بررسی مرحله اول انقلابهای پرولتری به دستاوردهای اين انقلابها خواهيم پرداخت و نشان خواهيم داد كه اين انقلابها با اتكا به قدرت سياسی كسب شده توسط پرولتاريا ، چه تحولات عظيمی را  درچه سطحی و با چه کيفيتی برای  مردم  بوجود آورد. تحولاتی كه تا پيش از آن حتا به ذهن طبقات ديگر نمی رسيد و آن طبقات حتا جرات نمی كردند به اينگونه تحولات نزديك شوند چه رسد به آن كه آنرا شالوده  يک نظام اجتماعی نوين  قرار دهند، يعنی از بين بردن انباشت فقر و ثروت در دو قطب، از بين بردن تمايز ميان زن و مرد، تمايز ميان کار فکری و يدی، ميان شهر و روستا. متفكرين طبقات ديگر حتا بفكرشان نمی رسيد كه چنين تحولاتی مطلوب و ممكن است. آنان همه گونه توجيه را برای رد آنها در انبان داشتند.

ما نيز در پروسه اين تكاملات و تغييرات بيش از پيش آموختيم كه انقلاب پرولتری يعنی چه و چه بايد باشد. در طی اين پروسه ها از اشتباهات خود درسهايی بيرون كشيديم. مفاهيم خود را بررسی كرديم. در ارتباط با  اولين تلاش های مان برای انقلابات پرولتری و در گام های آغازين نقاط ضعف و محدوديتهای خود را معين كرديم. ما  از تجربه گذشته خويش دفاع می كنيم، چرا كه جنبه عمده آنها صحيح بود و هست. اما آگاهيم كه اين جهش های واقعی رخداده در قرن بيستم  خالی از اشتباهات نبوده اند و بدون نقد اشتباهات و ضعفها در عملكرد و تفكرمان كه نقش درجه دوم و فرعی نسبت به بدنه عظيم دستاوردهای انقلاب های سوسياليستی داشته قادر به دفاع موثر و جدی در مقابل حملاتی كه امروزه به تجربه كمونيسم می شود نخواهيم بود. ديالكتيك دفاع از بدنه گسترده و غنی انقلاب های پرولتری در نقد علمی اشتباهات، ضعفها و محدويتهای تاريخی آنها است. بويژه آنكه اين انقلاب ها مانند هر آغاز ديگری آغازی کامل و ناب نبودند. هيچ آغازی در هيچ زمينه ای نمی تواند بدون ضعف ها و اشكالات باشد. نمی تواند  بازتاب كامل و بی نقصی از آينده ای باشد که آن را نمايندگی می کند.

تا زمانی که طبقات و مبارزه طبقاتی موجود است، شکست انقلاب های سوسياليستی نيز امکان پذير است. بعد از پيروزی انقلاب های پرولتری در كشورهای مختلف و استقرار نظام اجتماعی سوسياليستی، طبقات چه در سطح آن كشورها و چه در سطح جهانی  به بقای خود ادامه ميدهند. تنها با پيروزی انقلاب كمونيستی جهانی است كه اين وضعيت عوض می شود و طبقه بورژوازی ديگر نخواهد توانست ذخاير مادی و فكری خود را برای مغلوب كردن  راه کمونيسم  به ميدان آورد و مانع تغيير جهان و محو جامعه ی طبقاتی شود. ما شكست خورديم چون دشمن هم بلحاظ فكری و هم بلحاظ مادی از ما قويتر بود. از يكسو انقلاب در چارچوب كشورها انجام ميشود و از سوی ديگر تا زمان انقلاب در سطح جهان، امكان اين شكست خواهد بود. جهان قادر نيست راه حل يكبار برای هميشه برای تمام جهان در يك زمان ارائه دهد. بنابراين دوران گذار از  سرمايه داری به كمونيسم، پيچيده بوده و بطور ناموزون پيش خواهد رفت.

اما رابطه بين اشتباهات ما با اين شكست ها نيز بايد بدرستی تئوريزه شود. در درجه نخست بايد اشتباهات  تجزيه و تحليل و از آنها جمعبندی شود. برخی از اين اشتباهات بسيار جدی بودند و نتايج وخيمی ببار آوردند. هدف از پرداختن به اين اشتباهات معذرت خواهی از بورژوازی نيست. بلكه برای انقلابی كردن دركهای مان و تجزيه و تحليل علمی برای پيشرفت های بعدی است.

ما در متن بررسی شکست انقلاب های سوسياليستی هم تاثيرات تعيين کننده چرخش های نامساعد در اوضاع عينی (در سطح ملی و بين المللی) را نشان خواهيم داد و هم تاثيرات اشتباهاتی که در مواجهه با مشکلات عظيم در خط مشی رهبری اين انقلاب ها رخ داد. اشتباهاتی که موجب نامساعد تر شدن اوضاع شد. هر چند اين ضعفها و اشكالات علت عمده شكست نبودند ولی به شرايط شكست ياری رساندند. تفاوت است ميان علت شكست با عوامل تقويت كننده ی آن. اشتباهات ما علت شكست نبودند، بلكه راه را برای شکست سهل تر كردند و برای نيروهای مخالف وضعيت را آسانتر ساختند.

زمانی ماركس در مورد انقلابهای پرولتری گفت:  «... انقلابهای پرولتری ... مدام از خود انتقاد می کنند، پی در پی حرکت خود را متوقف می سازند و به آنچه که انجام يافته به نظر می رسد باز می گردند تا بار ديگر آن را از سر بگيرند، خصلت نيم بند و جوانب ضعف و فقر تلاشهای اوليه خود را بی رحمانه به باد استهزا می گيرند، دشمن خود را گويی فقط برای آن بر زمين می کوبند که از زمين نيروی تازه بگيرد و بار ديگر غول آسا عليه آنها قد برافرازد.» (1)

تنها با چنين روحيه انقلابی و نقادانه و متد علمی است كه می توان از تجارب غنی مرحله اول انقلاب پرولتری برای دستيابی به سنتز نوينی از علم انقلاب کمونيستی دست يافت. تجاربی كه به اندازه كافی مواد و مصالح لازم را در اختيارما برای انجام اين وظيفه قرار داده است.

 

2 – كمون پاريس اولين ديكتاتوری پرولتاريا

 

قبل از بررسی تجربه كمون پاريس (1871) -  و همچنين انقلاب اكتبر روسيه (1917) و دو انقلاب در چين (انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستی در سال 1949 و آغاز «انقلاب در انقلاب» به نام انقلاب فرهنگی در سال 1966) - بايد بر يك واقعيت تاريخی بزرگ تاكيد گذاريم. امروزه بسياری از مردم جهان با ايده های پيشرو آشنا هستند و بدان باور دارند. ايده هايی نظير : استثمار بد است، ستم بر زن ناپسند است، نژادپرستی زشت است، فخر فروشی يك ملت به ملت ديگر حماقت است، تلفيق دين و دولت  نشانه عصر جاهليت و بردگی بشر در مقابل قوای مهار نشدنی طبيعت و جامعه طبقاتی است، اعدام بايد برچيده شود، همه بايد از حق بيان برخوردار باشند و انسانها بايد از آزادی های فردی و حقوق برابر برخوردار باشند، اين حق اوليه هر انسان است كه  امكانات اوليه زندگی از سر پناه و مسكن و بهداشت و خلاصه رفاه اجتماعی برخوردار باشد و ... برخی از اين ايده ها و نرمهای اجتماعی ناشی از آن در سطح گسترده ای در جهان برای مردم مترقی جا افتاده است. اما كمتر كسی فكر می كند كه  اين ايده ها و نرمها در چه زمانی و توسط چه  كسانی در جوامع  امروزين طرح شده اند و مهمتر از آن توسط چه قدرت سياسی عملی شدند. البته برخی از اين ايده ها را بورژوازی تحت عنوان «حق برابر» برسميت شناخت و جنبه قانونی بدانها بخشيد. بورژوازی مدعی حل مشكلات جوامع بشری بود اما  سريعا «حق برابر» محدوديتهای تاريخی خود را در رفع اين مشكلات نشان داد. فروش و استثمار نيروی كار مبتنی بر توليد و مبادله كالايی، بشر را با دهشتهای ديگر روبرو كرد. در بسياری از نقاط جهان حتی وظايفی كه تاريخا در چارچوبه نظام سرمايه داری، قابل تحقق بوده، لاينحل باقی ماندند.

اين انقلاب های پرولتری بودند كه نه تنها به شكل راديكالی وظايف دمكراتيك بجامانده از قبل را عملی ساختند بلكه ورای افق و چارچوبه «حق برابر» رفتند و نقطه رجوع ديگری را آفريدند. تاريخ انقلاب های پرولتری يعنی تاريخ ايده ها و اقدامات پيشرويی كه بشر برای نخستين بار بطور واقعی برای حل مشكلات بنيادين جوامع طبقاتی مانند تقسيم جامعه به طبقات، تضاد ميان كارفكری و يدی، تضاد ميان زن و مرد و  شهر و روستا و كارگر و دهقان آگاهانه در دستور كار خود گذاشت.

در اين چارچوبه تجربه كمون پاريس به عنوان اولين حكومت كارگری جهان از اهميت زيادی برخوردار است. حكومتی كه حدودا دو ماه و نيم (از 18 مارس تا 28 مه 1871) دوام آورد. اين حكومت حاصل انقلاب كارگران و توده های زحمتكش پاريس عليه بورژوازی و اشراف بود. اين انقلاب در هنگامه جنگ ارتجاعی خونين و بيرحمانه ای كه ميان امپراطوری پروس برهبری بيسمارك و امپراطوری دوم فرانسه تحت رهبری لويی بناپارت – برادر زاده ناپلئون – صورت گرفت. 150 هزار نفر از طرفين در آن جنگ ارتجاعی جان باخته و مردم فرانسه دچار فلاكت و بدبختی شده بودند، در اثر شكست و تسليم لوئی بناپارت پاريس به محاصره پروسی ها در آمد، مردم پاريس كه برای مقابله با ارتش پروس (در 254 گردان 350 هزار نفره) مسلح شده بودند، دريافتند كه قبل از هر چيز لازمست با توطئه های اشراف و تسليم طلبی بورژوازی خودی مقابله كنند. شرح جزييات اين انقلاب در اين نوشتار ممكن نيست. (2) اما برای نخستين بار وضعيتی در تاريخ بوجود آمد كه توده كارگر – همراه با خرده بورژوازی راديكال شده در پاريس در يك اقدام توده ای و با تكيه به نيروی مسلح توده ای که گارد ملی خوانده می شد، قدرت را در يك شهر بدست گرفتند. آنچه كه اين انقلاب را از انقلاب های پيشين (بويژه قرن نوزدهم) متمايز می كرد، گسست از افق و اهداف بورژوايی بود. چرا كه هدفش تكميل نهاد دولت نبود بلكه از بين رفتن آن بود. ايده آل كموناردها فراتر از جمهوری خواهی بورژوايی بود. آنان مردم فرانسه را در بيانيه شان به انقلابی مدرن فراخواندند: «كه از كليه انقلاب هايی كه تاريخ را روشنی بخشيده اند وسيعتر و بارآورتر» باشد.  

می توان از طريق خاطرات شاهدان عينی و گزارشها با تصاويری از اين انقلاب آشنا شد.

«يك روز بعد از انتخابات كمون 27 مارس - 200 هزار نفر به شهرداری مركزی آمدند تا نمايندگان برگزيده خود را در آنجا مستقر كنند. شيپورها فرمان حمله می دادند و توپ های كمون در كناره رودخانه می غريدند. ناگهان صداها آرام گرفت. اعضای كميته مركزی و كمون، با شالهای قرمز بر دوش روی پلاتفرم ظاهر شدند. رانويه يكی از رهبران كمون گفت: شهروندان قلب من بيش از آن از شادی سرشار است كه بتوانم نطق كنم فقط به من اجازه دهيد كه از مردم پاريس به خاطر سرمشق بزرگی كه به جهان دادند تشكر كنم. 

يكی از اعضای كميته نام كسانی را كه انتخاب شده بودند اعلام كرد. طبلها برای ادای احترام به صدا در امد و دسته موزيك با همراهی 200 هزار نفر سرود مارسی يز (3) خواند و همه قلب ها از شادی می طپيد و همه چشم ها از اشك پر بود. هرگز پاريس به اين گونه به تحرك در نيامده بود.

كميته مركزی كاملا حق داشت كه در عين هيجان ندا سر دهد كه پاريس امروز صفحه تازه ای در كتاب تاريخ گشود و نام قدرتمند خود را در آن ثبت كرد.»

«اين يكی از آن نقطه عطفهای بزرگ تاريخ بود كه در آن خلقی می تواند از نو شكل بگيرد.»

براستی كمون پاريس سمبلی شد برای جهانی كه می تواند از نو شكل بگيرد. اما اين حكومت تحت محاصره ارتش پروس با انواع دسيسه ها و توطئه چينی و سرانجام جنگ داخلی از جانب اشراف و بورژوازی فرانسه روبرو شد. جنگی كه در دو هفته آخر ماه مه 1871 به اوج رسيد. بورژوازی، كمون را غرقه در خون كرد. با خون مدافعان قهرمانش، با چند تصوير از اين قهرمانی آشنا شويم.

«باريكادها سريعا افزايش يافتند. باريكارد خيابان ريولی كه می بايست شهرداری را حفظ می كرد در ميدان سن ژاك و تقاطع سن دنی برپا شده بود. 50 كارگر كار ساخت و ساز را انجام  می دادند در حالی كه انبوهی از كودكان گاری های دستی پر از خاك را از ميدان می آوردند. اين كار با چند متر عمق و شش متر ارتفاع با سنگرها، روزنه ها و ساختمانی به محكمی قرارگاههای نظامی كه بنای آن می بايست چند هفته طول می كشد در عرض چند ساعت ساخته شد.»

« يك گردان كوچك از لحاظ تعداد شايد دويست نفر ولی مصمم در سكوت راه می رفت. بر دوش آنها تفنگ هم ديده می شد. اين ها افراد معتقد به انقلاب اجتماعی بودند كه چشم و هم چشم های شخصی آن ها را از ديگران دور نگهداشته بود.»

سرانجام ارتش ورسايی ها - محلی كه در آن نمايندگان بورژوا و ارتش تی ير پناه گرفته بودند- وارد پاريس می شود و قتل عامها را آغاز می كند.

« زنی كه كودك خود را در اغوش  داشت هنگام اعدام از زانو زدن خودداری نمود و خطاب به همراهانش فرياد زد : به اين كثافتها نشان دهيد كه راه با قد برافراشته مردن را می دانيد.»

«هرگز زنان چنين پر تعداد به صحنه نيامده بودند بی هراس از مرگ و آسيب با تن پوشی از زخمهای وحشتناك. گوش هايشان پر از فريادهايی بود كه از پيكرهای ريش ريش زخميان بر می خاست. پس مصممانه تفنگ به دست می گرفتند و می رفتند تا همان زخمها و دردها را پذيرا شوند چه بی هراس در سنگر چه بی رحم در نبرد چه خونسرد پای ديوار هنگام تيرباران.»

بی جهت نبود كه روزنامه تايم درآندوره نوشت:«اگر ملت فرانسه فقط از زنان تشكيل شده بود چه ملت وحشتناكی می شد.»

 طی ان دو هفته پاريس مدام با صحنه هايی از تيرباران جمعی مردم روبرو بود. اسيران بدون هيچ ترحمی در خيابانها تيرباران می شدند. سرهنگی نام اسيری را پرسيد. او جواب داد «زنده باد كمون مرگ بر ادمكشها» او را فورا به كنار ديوار رانده و تيرباران کردند.

در آخرين جلسه اعضای شورا و كميته مركزی كمون دلسكلوز وزير جنگ كمون اعلام كرد «تمام اعضای كمون با حمايلهای خود از همه گردانهايی كه در بولوار ولتر جمع میشوند سان ببينند آن گاه در پيشاپيش آنها به طرف نقاطی كه بايد فتح گردد حركت كنند.»

«دلسكوز با ورود به باريكاد به چپ پيچيد و از تخته سنگها بالا رفت. برای اخرين بار صورت جدی او در قاب ريش سفيدش چرخيده به سوی مرگ بر ما ظاهر شد ناگهان ناپديد گرديد انگار صاعقه او را زده باشد. او به ميدان شاتودو افتاد.» هراس بورژوازی از دلسكلوز تا بدان حد بود كه حتی پس از مرگ هم توسط دادگاههای بورژوازی به مرگ محكوم شد.

درگوشه ای ديگر اوژن وارلن را می بينيم. «عضو كميته مركزی كمون، كارگری كه به تنهايی و صرفا با قدرت اراده خود و با صرف ساعات نادری كه شب ها پس از كارگاه و برای مطالعه برايش می ماند خود را آموزش داد. آموختن نه با اين قصد كه به بورژوازی راه يابد آن چنان كه خيلی ها كردند ولی به قصد آموزش و رهايی مردم. او يكی از اعضای فعال انترناسيونال اول بود و ازابتدای تا انتها كمون فعالانه كار كرد. از معدود كموناردهايی بود كه با نظريات ماركس آشنايی داشت. زمانی كه در 28 مه در خيابانی دستگير شد. به مدت يكساعت او را روی زمين كشاندند با ضربه شمشير سرش را شكافتند و پس از تيرباران مثله اش كردند.»

آنچه كه اين قهرمانی را  از ديگر قهرمانی های تاريخ جدا می كرد چشم انداز و برنامه اجتماعی بود كه در راسش قرار داشت. محرك شان امری كاملا  زمينی و مشخص بود: ساختن دنيايی نو که در آن انسانی توسط انسانی ديگر مورد بهره کشی قرار نگيرد و كسی مورد ستم واقع نشود. علت اينكه همه با شعار «زنده باد كمون» به استقبال مرگ می رفتند آينده ای بود كه كمون نمايندگی می كرد، آينده ای كه در اقدامات خاص كمون فشرده شده بود. اقداماتی كه بشر برای نخستين بار با ضرورت انجامش روبرو شده بود. برای همين لازم است ببينم كه اين حكومت در طول عمر كوتاهش چه كرد و دستاوردهايش چه بود؟

كمون اولين حكومت در جهان بود كه پليس منكرات پاريس را منحل كرد؛ خدمت سربازی اجباری را حذف كرد و ارتش دائمی را ملغی کرد، تسليح عمومی خلق را جايگزين ارتش سنتی كرد و اعلام كرد كه  گارد ملی يگانه نيروی مسلحی است كه هر شهروند می تواند عضو آن شود. جالب اينجاست كه در تمام طول عمر كوتاه اين حكومت در پاريس تقريبا از بزهكاری و جنايت خبری نبود. دستگيريها در حكومت بورژوازی در دوره های زمانی مشابه به رقم 30 تا 50 هزار می رسيد، اما در دوران كمون به 800 تا 900 نفر تنزل يافت. ديگر جسدی در سردخانه ها ديده نمی شد، دزدی صورت نمی گرفت.

كمون وظايفی را كه انقلاب بورژوايی فرانسه ناتمام گذاشته بود به سرانجام رساند. يعنی، برای نخستين بار در تاريخ بشر رسما جدايی دين از دولت  رسما اعلام شد. جنايات كشيشان افشا ، اموال كليسا جزو اموال عمومی اعلام گرديد و هر گونه كمك دولتی به نهادهای مذهبی لغو و آموزش و پرورش از كنترل كليسا خارج شد. به قول ماركس علم برای اولين بار در تاريخ از قيد زنجيرهای اسارت پيشدواری های طبقاتی و قدرت حكومتی حاكم بر آن رها شد. 

 لائيسيته به معنای امروزينش بواقع دستاورد كمون بود. كه تازه سی و چهار سال بعد بورژوازی فرانسه شکل دست و پا شكسته ای از آنرا قبول كرد.

كمون اولين دولتی بود كه حكم اعدام را به مصاف طلبيد. يعنی همانطور که ارتش را ملغی کرد گيوتين و اعدام را هم ملغی اعلام کرد. در روز 16آوريل 1871 گردان 137 گارد ملی مامور يافتن و سوزاندن دستگاه گيوتين شد. آن دستگاه در غوغای شادمانی عمومی مردم در ملا عام سوزانده شد.

كمون اولين دولتی بود كه اتباع كشورهای ديگر براحتی می توانستد به عضويت  آن در آيند. وزير كارش لئو فرانكل، كارگری از آلمان بود و فرمانده كل قوايش ياروسلاو دمبروسكی افسری انقلابی از لهستان بود كه در روزهای نبرد از پای در آمد. اين بدعتی در تاريخ بشر بود چرا كه كموناردها عميقا باور داشتند كه پرچم كمون پرچم جمهوری جهانی است.

برای اولين بار اين حكومت بين فرزندان مشروع و نامشروع (كه آنزمان پديده نسبتا گسترده ای بود) تمايزی قايل نشد و همه آنان را تحت حمايت خود قرار داد. كمون زنان بيوه و يتيمان جنگ را بدون تمايز تحت پوشش خود قرار داد. ازجمله زنان سربازانی كه در جنگ با كمون كشته می شدند. کمون فرمان تاسيس مهد كودك ها را صادر كرد و اعلام كرد كه وظايف كاركنان اين بخش نبايد ابدی باشد و بايد به صورت دوره ای بين آنها تقسيم شود تا از خستگی و طاقت فرسايی ناشی از تكرار يك كار جلوگيری گردد. 

برای اولين بار حكومتی بر پا شد كه از اقتدار خود برای از بين بردن نابرابريهای اجتماعی استفاده كرد. مزد همه كاركنان دولتی برابر با مزد كارگر اعلام گرديد. فرمان تقليل ساعات كار روزانه به هشت ساعت صادر شد. كار سخت شبانه كارگران نانوايی  ممنوع اعلام شد، جريمه كارگران توسط كارفرمايان - كه امری رايج بود- لغو شد.  كارگاههايی كه رها شده بودند در اختيار كارگران قرار گرفت تا با تعاون و همكاری و همياری خودشان راه اندازی شوند. پرداخت كرايه های  به تعويق افتاده از اكتبر 1870 تا اوريل 1871 لغو شد. اين موضوع مهمی برای مردم تهيدست پاريس و خرده بورژوازی فقير بود.  موسسات گرو گيری اموال پرچيده شد. در موزه ها برای نخستين بار بطور مجانی بروی عموم باز شد.  آزادی نشر و بيان گسترده شد. آموزش رايگان اعلان شد و كميسيونی برای آموزش زنان تعيين شد. و اولين «آموزشگاه حرفه ای دختران» در ششم ماه مه افتتاح گرديد.

هر يك از اعضای كمون منتخب مستقيم مردم و براحتی قابل عزل بودند. نمايندگان كمون مرتبا مردم را در جريان مباحث و تصميم گيريهای خود قرار می دادند، روزنامه ها حتی روزنامه های طرفدار نظم كهن آزاد بودند، قوه قضاييه انتخابی و بسيار ساده شد. دستگاهی اداری  و قضايی با  400 هزار كاركن که بار سنگينی بر مردم بود بسيار ساده و محدود شد. کمون نشان داد كه فقط انقلاب می تواند عدالت را اجرا كند. ماركس به كمون لقب دولت ارزان داد. برای اولين بار مخارج دستگاه نظامی و غرامت جنگی از دوش مردم - بويژه دهقانان - برداشته شد. 

اينها شمه ای از اقدامات كمون بود. هر چند كه كمون فرصت اجرای بسياری از مصوبات و قرارهای خود را نيافت. ولی آنها پيشرفته ترين اقداماتی بودند كه صد و چهل سال پيش مردم جهان با آن روبرو شدند. اين فاكتهای تاريخی هم  ماهيت كمون به عنوان اولين حكومت كارگری را به ما نشان می دهد و هم راز قهرمانی مردم پاريس را بر ما آشكار می كند. بهتر می توان فهميد كه  چرا دسته دسته با شعار زنده باد كمون پای ديوار در مقابل جوخه های اعدام می ايستادند. و البته می توان علت عمق سبعيت و انتقام گيری بورژوازی فرانسه را هم فهميد. بورژوازی با قتل عام در حال تنبيه مردمی بود كه طعم آزادی و رهايی را برای مدت كوتاهی چشيده بودند. مردمی كه از ايده هايی پيرويی می كردند كه مهر جامعه آينده را بر خود داشت. مردمی كه نشان دادند می توان اين ايده ها را عملی کرد .

كمون در يك نبرد نابرابر شكست خورد. اهميت تاريخی برپائی کمون چنان عظيم بود كه ماركس در بحبوحه برپايی كمون در مكاتبه ای نوشت: «نقطه عزيمت جديدی كه دارای اهميت تاريخی - جهانی است پا به عرصه ظهور نهاده است.» و دو روز پس از شكست كمون خطابيه معروف خود به نام جنگ داخلی در فرانسه را ايراد داشت و با جمعبندی از نقاط قوت و ضعف كمون از آن به عنوان «پيام آور پر افتخار جامعه نوين» ياد كرد.

كمون به دلايل گوناگون شكست خورد. اصلی ترين عامل، توازن قوای نامساعد به حال کمون بود. عليرغم تلاشهای انقلابی برای برپايی كمون در شهرهای ديگر فرانسه ، پاريس تنها ماند. فرانسه نيز در اروپا تنها بود و اروپا نيز به عنوان مهد پرولتاريا هنوز در سطح جهانی تنها بود. زيرا نظام سرمايه داری در حال گسترش در سطح جهان و  اقبالش در حال صعود بود. به اين معنا شكست كمون پيشاپيش رقم خورده بود. اما قهرمانی كموناردها ميراث انقلابی بزرگی را بر جای نهاد. در يك مبارزه شكست خوردن يا بدون مبارزه شكست را قبول كردن، متفاوت است. دستاوردهای شكست در اثر مبارزه هزاران بار بهتر از پيروزی هايی است كه آسان بدست می آيد. به قول ويكتور هوگو: «جسدها بر خاك افتاده اما ايده ها برپا ايستاده اند.»

اما كمون از ضعفهای مشخصی برخوردار بود. مهمترين ضعف كمون اين بود كه  از يك فرماندهی سياسی واحد برخوردار نبود. درك  رهبران کمون  از سرنگونی بورژوازی و پيشبرد تحولات انقلابی و ساختن جامعه ای نوين بر خرابه های جامعه ی کهن بسيار ابتدايی بود. كمون از خود قاطعيت نشان نداد. كموناردها براحتی می توانستند در ابتدا اردوی بورژوازی را مورد تعرض قرار دهند ، به  ورسای حمله كنند و ضربه كاری بدان وارد آورند و با مصادره بانكها  ارتش دشمن را از پشتوانه مالی محروم سازند. اما از چنين اقدمانی سرباز زدند. ملغی ساختن ارتش حرفه ای موجب آن شد كه به ضرورت سازمان دادن يك ارتش حرفه ای انقلابی بهايی داده نشود. رويارويی ارتش غير حرفه ای با ارتش های اروپا که به کمک بورژوازی فرانسه آمده بودند غير ممکن بود.

كمون پاريس بيان گسست از انقلابهای بورژوايی بود اما اين گسست همه جانبه صورت نگرفت، هنوز به نشانه های كهن آغشته بود. كمون تلاش داشت به عنوان يك جمهوری قانونی برسميت شناخته شود؛ تا حدی هم طبيعی بود چرا كه كمون از اتحاد گرايشات مختلف كارگری و جمهوری خواهان راديكال خرده بورژوا تشكيل شده بود. كمون سعی می كرد اقدامات خود را در چارچوبه جمهوری بورژوايی قانونی جلوه دهد. برای مثال عليرغم اينكه  زنان نقشی حياتی و قهرمانانه در ايجاد کمون و در نبرد برای دفاع از کمون بازی کردند؛ در کمون همچنان جايگاهی درجه دوم داشتند به دليل درك های حاكم و بخشا ضد زن رايج در ميان پرودنيستها (6)  كه نقش مهمی در رهبری كمون ايفا می كردند، به زنان حق رای اعطا نشد. چرا كه اعطای حق رای به زنان خلاف قوانين جمهوری بود. بطور رسمی زنان نمی توانستند نماينده كمون شوند، هر چند كه زنان انقلابی اراده خود را به کرسی می نشاندند  و نقش راديكال خود را ايفا می كردند

هنوز پرولتاريای فرانسه اهميت مبارزات مردم در مستعمرات فرانسه را در نيافته بود. برای نمونه كمون قادر نشد شورش مردم الجراير عليه مستعمره چی ها فرانسه را به ذخيره سياسی انقلاب خود بدل كند. همزمان با کمون در الجزاير  شورشی توده ای عليه بورژوازی فرانسه جريان داشت. کمون برنامه روشنی برای دهقانان كه آن زمان اكثريت جمعيت فرانسه را تشكيل می دادند نداشت. با وجود اينكه سعی كرد با برخی اقدامات پيام های راديكالی به دهقانان ارسال دارد.

هر چند توازن قوای نامساعد به معنای بيش از حد قوی بودن دولت بورژوازی و متحدينش، علت اصلی شکست کمون بود اما مجموعه  ضعفهای فوق به اين شكست ياری رساند. در مركز اين ضعفها،  فقدان رهبری قدرتمند قرار داشت. رهبری كه با تكيه به شناخت علمی هم قادر باشد در برابر حملات ضدانقلابی اجتناب ناپذير  از سوی نيروهای طرفدار نظم کهن ايستادگی کند و هم تحول عميق جامعه را در عرصه های اقتصادی و اجتماعی و سياسی و فرهنگی و ايدئولوژيک به پيش برد. كمون از چنين رهبری محروم بود.

امروزه برخی كمونيستها به جای نگرش علمی به تجربه کمون، آن را رمانتيزه می کنند. كمونارديسم را به جای كمونيسم نشانده و فقدان يک رهبری پيشاهنگ سازمان يافته و متحد به حول يک ديدگاه علمی مارکسيستی را از فضايل کمون معرفی می کنند. اما در واقع، اين يکی از بزرگترين نقاط ضعف کمون و يکی از عوامل عمده ای بود که به شکست کمون در فاصله بسيار کوتاهی بعد از استقرارش خدمت کرد. به قول لنين « حزب طبقه كارگر وجود نداشت. طبقه كارگر ازآمادگی و تعليم درازمدت برخوردار نبود. هنوز تجسم روشنی از وظايف و راه حل ها موجود نبود. يك تشكيلات جدی سياسی پرولتری وجود نداشت.» (7) فقدان چنين رهبری و حتی تلاش برای عملی کردن فوری تدابيری که اساسا به نابودی هرگونه رهبری نهادينه شده می انجاميد - مانند مخالفت با تمركز قدرت در دستان كميته مركزی كمون تحت عنوان مخالفت با ديكتاتوری - يکی از علل عمده ناتوانی و سرانجام شكست کمون بود. فقدان چنين رهبری موجب شد عملا به ضدانقلاب فرصت داده شود تا قادر به جمع آوری قوا شود، به سوی پاريس حركت كند و با وارد آوردن ضربه مرگبار،کشتار هزاران نفر از مصمم ترين جنگاوران کمون را عملی كند.

از نقطه نظر تاريخی حتی اگر کمون موفق به درهم شکستن حملات ضدانقلاب می شد و ادامه حيات می داد، با چالش بزرگتری روبرو می شد. يعنی با امر تجديد سازماندهی و متحول کردن کل جامعه و نه فقط شهر پاريس به مثابه پايتخت. قدرت کمون در پاريس، دوره ای درخشان اما به شدت کوتاه بود. کمون در صورت ادامه حيات می بايست يک اقتصاد بنيادا جديد و متفاوت خلق کند: يک اقتصاد سوسياليستی. کمون می بايست اين کار را در کشوری انجام دهد که کماکان بخش بزرگ آن را کشاورزان خُرد (دهقانان) تشکيل می دادند. کمون می بايست بر نابرابری و ستم عميق و ريشه دار در سنت، به ويژه بر زنجيرهايی که طی هزاران سال زنان را اسير کرده است غلبه می کرد.  در اين موارد هم  نقاط ضعف و محدوديت های تاريخی كمون آشکار بود. مائو بدرستی در جمعبندی از كمون عنوان كرد: «اگر کمون پاريس شکست نمی خورد و به پيروزی می رسيد، آنگاه به عقيده من، تا حالا ديگر به يک کمون بورژوايی تبديل شده بود.» به اين علت که برای بورژوازی فرانسه و همچنين بورژوازی بين المللی امکان نداشت به طبقه کارگر اجازه برخورداری از اين همه قدرت سياسی را بدهد.

با اين وجود تجربه انقلابی كمون بر غنای تئوری انقلابی افزود و مانند هر انقلابی مفاهيم و واژگان سياسی جديدی را به ميان آورد. زمانی ماركس بر پايه واقعيات جامعه سرمايه داری و درس گيری از انقلاب ها در تاريخ تشخيص داده بود كه چگونه سرمايه داری شرايط را برای از بين بردن تمايزات طبقاتی، روابط توليدی استثمارگرانه، و روابط اجتماعی ستمگرانه و واژگون كردن انديشه هايی كه از اين روابط اجتماعی برمی خيزند، امكان پذير كرده است. ماركس دريافته بود كه انجام چنين تحولاتی، آسان نيست و يك شبه و با فرمانی نمی توان آنها را عملی كرد. او تشخيص داد كه نياز به دوران گذاری است، دوران گذاری كه با ديكتاتوری طبقه كارگر و انقلاب مدوام رقم می خورد. تجربه كمون بر اين مسئله مهم پرتو افكند. آنها فهميدند كه بدون درهم شكستن كامل ماشين دولتی كهنه (بطور مشخص در هم شكستن ماشين بوروكراتيك - نظامی) و جايگزين شدن آن با قدرت دولتی كيفيتا متفاوت نمی توان اينكار را صورت داد. اين دو با اصلاحيه ای كه بعدها بر مانيفست كمونيست نوشتند بر اين نكته - كه حاصل تجربه كمون بود - اكيدا تاكيد كردند. آنها نام اين دولت گذار را ديكتاتوری پرولتاريا ناميدند.

انگلس در مقابل كسانی كه از اسم ديكتاتوری پرولتاريا وحشت داشتند؛ همانند شرايط امروزی كه ما با آن روبرو هستيم گفت : «خيلی مايليد بدانيد اين ديكتاتوری چه گونه چيزی است؟ نگاهی به كمون پاريس بيندازيد، خواهيد ديد كه اين همان ديكتاتوری پرولتارياست.» (8) ديكتاتوری كه متكی بر ابتكارات مردم و وسيع ترين دمكراسی برای توده ها است. كمون عليرغم ضعفها و عمر كوتاهش  اولين ديكتاتوری پرولتاريا در جهان بود. ديكتاتوری پرولتاريا به اين معنا كه طبقه پرولتاريا از اتوريته و قدرت  بر آمده از انقلاب توده ها استفاده می کند تا بر نابرابريها، ستمگريها و استثمار و افکار و ارزش های کهن فايق آيد و موجوديت بشر را بكلی دگرگون سازد. عمر كوتاه كمون نشان داد كه اين كار امكان پذير است هر چند مبارزه طولانی و بسيار پيچيده است. تجربه كمون دريچه ای شد تا چشم همگان بر حقايقی كه ماركس كشف كرده بود باز شود. «غرش توپ های پاريس در همه جا موجبات تشديد تبليغات انقلابی سوسياليستی شد.» (9)  شكست كمون راه پيروزی انقلاب های پرولتری بعدی را باز كرد.

مبارزه قهرمانانه پرولتاريا در کمون پاريس و شکست حکومت دوماهه اش سئوالات نوينی را در مقابل كمونيستها  قرار داد. چگونه می توان در برابر واکنش مسلحانه بورژوازی  ايستادگی کرد؟ چگونه بايد قدرت نوين را سازمان داد که در مقابل حملات دشمنانش محفوظ بماند؟ چگونه می توان قدرت سياسی را برای مدت طولانی تری حفظ کرد؟ اين امر توجه و تمرکز کمونيستها را بر ايجاد ابزاری که بتواند پيروزی را تضمين و حفظ کند، گشود. البته فرصت محدود و درك های ابتدايی به كموناردها  اجازه نداد كه پيچيدگی های انجام تحولات اجتماعی كه آغازگرش بودند را دريابند. تحولاتی كه هدفش ساده كردن هر چه بيشتر نهاد دولت به لحاظ اداری - نظامی و فراهم آوردن شرايط برای زوال نهايی اين نهاد بود. تجربه كمون پاريس دو مفهوم يا دو مقوله علمی را كه از واقعيات مبارزه طبقاتی منتج شده بود به ميدان آورد. مقوله حزب و ديكتاتوری پرولتاريا. تدوين و توضيح عميقتر، همه جانبه تر و كاملتر اين دو مقوله عملا بر عهده لنين قرار گرفت. بی جهت نبود كه لنين در بحبوحه انقلاب روسيه - چند ماه قبل از انقلاب اكتبر - درمخفيگاه خود به جمعبندی دوباره از درسهای كمون در كتاب دولت و انقلاب پرداخت و راه را برای پيروزی انقلاب اكتبر گشود.

 

منابع و توضيحات:

1 - به نقل از كتاب «هجدهم برومر لويی بناپارت» اثر ماركس، برگردان باقر پرهام، نشر مركز

2 – برای کسب روايت دست اول از وقايع كمون پاريس به كتاب «تاريخ كمون پاريس» اثر ليساگاره (1876) رجوع كنيد. اين كتاب به زبان فارسی (با ترجمه بيژن هيرمن پور) در سايت انديشه و پيكار قابل دسترس است.

اطلاعات مربوط به رويدادهای كمون عمدتا برگرفته از كتاب فوق است.

كتابها و نوشتارهای زير نيز برای اطلاعات و تحليل بيشتر مورد استفاده واقع شده اند:

«جنگ داخلی در فرانسه» اثر ماركس، ترجمه باقر پرهام، نشر مركز

مقاله ای كوتاه از لنين به نام «در ياد بود كمون» - درج شده در مجله نگاه دفتر دوم

«دولت و انقلاب اثر لنين» - فصل سوم، منتخب آثار لنين به فارسي

«مبارزه طبقاتی و رهايی زن» اثر تونی كليف، ترجمه فارسی اين اثر در سايت سازمان فدائيان (اقليت) قابل دسترس است.

 «كمون پاريس 1871» زير نظر ا. ژلو بوفسكايا، برگردان محمد قاضی

«كمون پاريس» اثر لئو ترتسكی، ترجمه احمد بيرشك

«زنان آتش افروز»، باربد كيوان نشريه دانشجويی بذر، شماره 13، آبان 1385

«حماسه كمون پاريس و ارائه تاملی چند»  نوشته تراب حق شناس، نشر نقطه شماره 6، تابستان 1375

3 – سرود مارسيز، از سرودهای انقلاب بورژوايی فرانسه است كه اكنون سرود ملی اين كشور است. خواندن آن توسط کموناردها نشانه آن بود که کمون هنوز عميقا از مفاهيم انقلاب بورژوائی گسست نکرده بود و البته هنوز انجام چنين گسستی زود بود بعد از کمون بودکه سرود واقعی کمون يعنی انترناسيونال توسط اوژن پوتيه سروده شد.

4 - كمون در 13 اوريل تخريب ستون «واندوم» را به عنوان سمبل استعمار ملت های مستعمره و تبعيض ميان ملت ها تصويب كرد. در بيانيه كمون در اين زمينه چنين آمده است: «از آنجا كه كمون، ستون سلطنتی ميدان واندوم را يادبود توحش و سمبل خشونت و مظهر افتخارات دروغين و تاكيدی بر نظامی گری و نفی حقوق بين امللی و تجسم دشنام دايمی غالبان عليه مغلوبان و تهديدی مستمر عليه يكی از سه اصل جمهوری فرانسه، يعنی برادری می شناسد، فرمان يك ماده زير را صادر می كند: ستون واندوم ويران خواهد شد.» ) پيشنهاد اين اقدام توسط هنرمند نقاشی به نام «گوستاو كوريه» پيشنهاد شده بود.» (به نقل از مقاله حماسه كمون پاريس و ارائه تاملی چند، نوشته تراب حق شناس، مندرج در نشر نقطه شماره 6، تابستان 1375)

5 - منتخب مكاتبات ماركس انگليسی صفحه 320

6 – بسياری از رهبران كمون تحت تاثير افكار پرودون (يكی از بنيان گذاران مكتب آنارشيسم در قرن 19)  قرار داشتند. مارکس در کتاب "فقر فلسفه" نظرات کلی پرودن را به نقد كشيد. اما به ديدگاه های ویدر مورد زنان برخورد نکرد. «نظرات پرودن در برخورد به زنان در بسياری زمينه ها بشدت رتجاعی بود. به عقيده وی، فقط دو شغل برای زنان متصور بود: تن فروشی يا خانه داری. او كه زنان را "جانوران زيبا" می ناميد بر اين اعتقاد بود كه هركس از برابری زنان دم زند  ناگزير به عشق آزاد و محكوم كردن ازدواج و محكوم كردن زنانگی، حسادت و نفرت نسبت به مردان و عطش جنسی رفع نشدنی دچار می شود.

زمان تاسيس انترناسيونال اول (حدود هفت سال قبل از برقراری کمون پاريس) نيز مبارزه ای دراين زمينه در جنبش کمونيستی در گرفته بود. اكثريت قاطع هيئت نمايندگی فرانسه عليه عضويت زنان در اين تشكيلات رای داد. استدلالشان اين بود كه: جای زن در كنار آتش خانه است و نه در مجمع بحث. كار و بررسی مشكلات انسانها به مردان مربوط می شود. كار زنان، بچه داری و رتق و فتق امور خانه كارگر است. از نظر هيئت نمايندگی فرانسه: نام پدر، بزرگترين نام كره ارض است: نان آور. نقش زنان هم در جامعه مهم است. بخش كار زن، خانواده است كه يك ستون اصلی كل بنای جامعه است. پناهگاه آرامش بخش قلب های غمگين، روان های مضطرب و رنجيده. اگر زن وظيفه ای ديگر به دوش بگيرد به نفع جامعه نيست!

به گفته آنان: زن بايد به تربيت فرزندان بپردازد اگر چه به طور بلاواسطه نيروی هدايت كننده، پدر است. اگر زن درگير كار صنعتی شود ديگر نمی تواند از وظايف طبيعی اش پيروی كند. ما چنين چيزی را نه در جامعه كنونی قبول می كنيم و نه به ويژه در جامعه تجديد سازمان يافته سوسياليستی فردا!

عليرغم مخالفتهای جدی با اين نطرات عضويت زنان در انترناسيونال اول رای نياورد. و اختيار عضو گيری زنان به واحدهای محلی واگذار شد.» (به نقل از مقاله «زنان آتش افروز»، باربد كيوان)

قابل توجه است كه ماركس تحت تاثير حضور زنان در كمون قرار گرفت. او در كنفرانس سپتامبر 1871 انترناسيونال اول در لندن ضمن حمايت از نقش پر شور زنان دركمون، پيشنهاد داد كه بخش های منحصر به زنان ايجاد شود چرا كه زنان زيادی به كار مشغولند، نقش مهمی در زندگی ايفا می كنند و در كارخانه ها كار می كنند و در اعتصابات شركت می كنند و بيش از مردان شور و شوق دارند و ترجيح می دهند تا خودشان با يك ديگر بحثهايی را ترتيب دهند. (به نقل از جلد دوم بين الملل اول، مجموعه و اسناد، اثر ژاك فريمون، نقل شده در كتاب ماركسيسم و آزادی اثر رايا دونايفسكايا، برگردان حسن مرتضوی و فريدا آفاری، نشر ديگر)

7- در ياد بود كمون، اثر لنين

8 – از مقدمه انگلس بر جنگ داخلی فرانسه

9 – رجوع شود به منبع شماره 7

 

 

تجسم دوباره انقلاب و کمونيسم

 

سنتز نوين باب آواکيان چيست؟

 


متنی که ملاحظه می کنيد در بهار سال 2008 از سوی تنی چند از کمونيست های برجسته آمريکا، از رهبران حزب کمونيست انقلابی آمريکا، به صورت سخنرانی در نقاط مختلف آن کشور ارائه شد. ترجمه اين متن به فارسی با هدف آشنا کردن خوانندگان نشريه حقيقت با خدمات باب آواکيان به نوسازی و علمی تر کردن تئوری های کمونيستی صورت می گيرد. سنتز نوين  باب آواکيان بر دفاع از شالوده های مارکسيسم و جمعبندی درس های مثبت و منفی دو انقلاب سوسياليستی شوروی و چين در قرن بيستم، متکی است. بدون شک اين فقط يک معرفی است اما شرح موجزی از سنتز نوين می باشد. به دليل طولانی بودن مطلب، آن را در چند قسمت و در شماره های مختلف نشريه حقيقت منتشر می کنيم. بخش اول اين متن تحت عنوان «بشريت نياز به انقلاب و کمونيسم دارد» در نشريه شماره ی 49 منتشر شد.

 

بخش دوم: نقش و قدرت بالقوه آگاهی

 

جنبه ی دوم و مرتبط با جنبه ی اول آن است که آواکيان درک عميق تری را در مورد نقش و قدرت بالقوه ی آگاهی تکامل داده است. به اين معنا: به همان اندازه که ما خصلت پيچيده، چند لايه و متضاد جامعه را درک کنيم - با تمام محدوديت ها و اجبارات و مسيرهای گوناگونی که  در مقابلش قرار دارد - به همان نسبت آزادی ما در عمل کردن و تاثير گذاردن بر وضعيت جامعه چند باره زياد می شود. در گذشته اهميت زيربنای اقتصادی (يعنی روابط توليدی) نه تنها برسميت شناخته می شد بلکه بيش از اندازه بر آن تاکيد می شد. اين بازتاب گرايش به تقليل گرائی بود. تقليل گرائی كاهش پديده ی پيچيده به يک علت فراگير و يکدست ديدن پروسه هائی است که دارای سطوح گوناگون اند. اين روش موجب تحريف واقعيت و مانع بازتاب صحيح آن می شود. اين درست است که نهادهای سياسی، افکار، اخلاق جامعه - به عبارت ديگر، روبنای جامعه - همه در نهايت از درون روابط توليدی می رويند (و اين يکی از درون بينی های اساسی مارکس است) اما اين نهادها و افکار و روبنا دارای حيات نسبی خود نيز هستند. بعلاوه، آن ها در سطوحی کاملا متفاوت و درهم فرو رفته عمل کرده و بر روی يکديگرتاثير می گذارند. نمی توان آن ها را صرفا به رويش مستقيم الخط و مسطح روابط توليدی يا روابط طبقاتی تقليل داد. مثالی بزنيم. اين نظريه که در ميان مردم «نژاد» های مختلفی هست و سياهان يک نژاد پست هستند يک مزخرف شبه علمی يا دروغ توخالی است که در قرن 19 سربلند کرد. اين نظريه از روابط برده داری و بخصوص طبقه برده دار برخاست و برای تقويت اين روابط و اين طبقه استفاده شد. اما نفوذ اين نظريه به ورای آن رفت و وارد بافت معنای آمريکائی بودن و دموکراسی شد. اين همان نکته ای است که باب آواکيان در مقاله «دموکراسی جفرسونی» بررسی کرده است. (7) اين فکر، مستقل از روابط برده داری آن زمان صاحب حيات خود شده است و بر روی افکار مردم تاثير می گذارد. حتا در جامعه سوسياليستی زمانی که ريشه های مادی آن کاملا ريشه کن شده است، بايد با آن در افتاد و عليه اش مبارزه کرد.

هر چند لنين و بخصوص مائوتسه دون خدمات مهمی در زمينه درک صحيح تر و ديالکتيکی تر رابطه ی ميان زير بنا و روبنا و چگونگی «عملکرد» اين رابطه کردند؛ اما هيچيک حدود و ثغور و سياليت اين استقلال نسبی را عميقا و يا در پيچيدگی چند لايه اش بطور کامل روشن نکردند.

 

گسست از گرايشات پراگماتيستی

 

سوم، در جنبش کمونيستی گرايش های فلسفی منفی و مشکلات زيادی در زمينه متد موجود بود که بسياری از آن ها به پراگماتيسم مربوط می باشند. همانطور که قبلا گفتم، پراگماتيسم فلسفه ايست که تحت عنوان قبول «آنچه کارکرد دارد» با بررسی واقعيت نهفته در لايه های عميق تر، مخالفت می کند. پراگماتيسم معتقد است که ايده ها تا زمانی حقيقت هستند که مفيد باشند. اما بايد سوال کرد: «مفيد برای چه چيزی؟» و مهم تر اينکه پراگماتيسم معيار سنجش حقيقت را که عبارتست از تطبيق فکر بر واقعيت، نفی می کند. اين ايده که صدام حسين سلاح های کشتار جمعی دارد برای جورج بوش ايده مفيدی بود اما عليرغم فايده مندی اش حقيقت نداشت.

اين گرايشات فلسفی غلط، بخصوص در زمان استالين، در جنبش کمونيستی شايع شد و آن را مسموم کرد. زيرا نفوذ گسترده ی اين گرايشات فلسفی غلط در جنبش کمونيستی عواقب جدی داشت. اين گرايشات غلط شامل: ابزارگرائی (به معنای استفاده از تئوری به مثابه ابزاری برای توجيه برخی اهداف کوتاه مدت بجای استفاده از آن برای به عمق رفتن و روشن کردن حقيقت)؛ تجربه گرائی يا امپريسم ( به معنای ارزيابی از حقيقت بر مبنای تجربه مشاهداتی مستقيم و بلافصل در يک چارچوب محدود)؛ آپريوريسم يا پيشينی ( به جای بيرون کشيدن مفاهيم نظری از خود  جهان، در يک کنش پيچيده ميان تئوری و پراتيک؛ تحميل کاتگوری های نظری پيش ساخته بر جهان)؛ و پوزيتويسم يا  اثبات گرائی (متدی که علم را محدود می كند به تشريح و کدگذاری مشاهدات و تمرکز بر روی اندازه گيری کمی و پيش بينی) .

بيائيد دقايقی روی پوزيتويسم مکث کنيم. اين نگرش، تحليل از سطوح عميق تر پويش ها و جهت گيری پديده ها را نفی کرده و يا بی معنا می داند. به اين دليل گرايش به آن دارد که پديده را از متن بزرگتر و سطوح گوناگونش جدا کند؛ همچنين تلاش می کند فرايندها و پديده ها را به يک علت ساده تقليل دهد. در نتيجه گرايش به آن دارد طرقی که علم می تواند و بايد «جلوتر از» پراتيک حرکت کند  را نفی يا انکار کند - طرقی که تحليل عميق تجربه ی کلی می تواند ما را به درون بينی های ژرف تر در مورد پويش ها و گرايش های عمقی که ذاتا (يا پتانسيلا) در واقعيت وجود دارد رهنمون شوند و راه های جديدی را به روی تغيير واقعيت باز کنند. بدون اينکه تئوری «جلوتر بدود» قادر به ترسيم و تصور چيزی کيفتيا متفاوت از آنچه پيشاپيش می دانيم نمی شويم. بدون اينکه تئوری جلوتر حرکت کند مارکس و انگلس نمی توانستند مانيفست کمونيست را بنويسند.

اجازه دهيد مثالی بزنم تا منظورم از «عواقب جدی» اين رويکردهای متدولوژيک غلط را روشن کنم. مثالم مربوط به واقعه ی ليسنکو است که شهرت بدی دارد. تروفيم ليسنکو، ژن شناسی در اتحاد جماهير شوروی در دهه 1930 بود. ليسنکو نظريه ای داد مبنی بر اينکه خصائل اکتسابی قابل توارث اند. به عبارت ديگر اگر کسی از طريق وزنه برداری و استفاده از استرويد صاحب اندام عضلانی شود، فرزندانش اين اندام را به ارث خواهند برد.

اين ديدگاه غلط بود. اما ليسنکو بر پايه ی آن يک پروژه ی مفصل به راه انداخت، با اين هدف که در مدت کوتاهی در شوروی که در خطر قحطی بود مقدار زيادی گندم توليد کند. بعد از آنکه وی از طريق انجام مقداری پيوند گياهی به موفقيت مختصری دست يافت، اين نظريه رسما صحيح اعلام شد. 

بيائيد اين موضوع را کمی بشکافيم. قضاوت در مورد حقيقت يک نظريه با اين معيار سنجش که آيا برای اين يا آن هدف کوتاه مدت «مفيد» است يا خير، پراگماتيسم است. و قضاوت در مورد حقيقت يک نظريه صرفا بر پايه يکرشته آزمون های تجربی، امپريسم (تجربه گرائی) است. به جای اين، بايد کار خود و چيزهائی که در حين کار می آموزيم را در چارچوب آنچه که بشر در هر مقطع زمانی به عنوان حقيقت کشف کرده است - يعنی در چارچوب کامل ترين و دقيق ترين تصوير يا الگوئی که از واقعيت عينی در دست داريم - بگذاريم. سپس و همچنين بايد آن را با شواهد مربوطه که از منابع ديگر بدست آمده، تشريح کنيم. تئوری ليسنکو با حقايقی که در آن زمان می دانستيم (منجمله تئوری داروين) چگونه توضيح داده شد و چه کاری در آن چارچوب برای اثبات آن شد؟ اگر تضادهائی ميان نتايج ليسنکو و آنچه از طريق تئوری داروين می توان پيش بينی کرد بوجود بيايد، اين تضاد را چگونه بايد فهميد؟

اما در آن زمان در شوروی چنين روشی در پيش گرفته نشد. پی آمدها فاجعه بار بودند - نه فقط به دليل آنکه ژن شناسان مخالف اين نظريه از حق کار محروم شدند و حتا در مواردی بشدت سرکوب شدند - و نه فقط به دليل آنکه بطور کلی برای علوم در شوروی فاجعه بار بود؛ بلکه همچنين به دليل آنکه چنين رويکردی را برای ارزيابی هر نظريه ای در هر رشته ای، در ميان مردم رايج کرد.

يا بيائيد به مثالی در مورد آپريوريسم و همچنين پوزيتويسم نگاهی کنيم. استالين اين فرض آپريوری (پيشينی) را داشت که با مکانيزه شدن کشاورزی و با اجتماعی شدن مالکيت در دهه ی 1930 و قرار گرفتن توليد در چارچوبه ی آن، ديگر طبقات متخاصم در جامعه شوروی بوجود نمی آيد. با اين وصف مبارزه طبقاتی ادامه يافت. از آنجا که استالين يک «الگوی» پيشينی از جامعه سوسياليستی ی بدون تضادهای خصمانه ی طبقاتی داشت نمی توانست علت ادامه ی اين مبارزه را بفهمد و نتيجه گرفت که تمام اين مخالفت ها بايد کار عوامل نفوذی امپرياليسم باشد. پی آمدها از زوايای گوناگون دردناک بود.بعدها مائوتسه دون به اين ديدگاه  انتقاد کرد. که بسيار مهم بود. يکی از خدمات بزرگ مائو تئوری تداوم مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم است که به مثابه بخشی از آن همچنين مقداری به گرايش های فلسفی استالين در زمينه کم بها دادن به تضادها و نديدن آن ها  انتقاد کرد. اما اين گرايشات پوزيتويستی و ابزارگرايانه و غيره لطمات زيادی زد و تا قبل از باب آواکيان ابعاد کامل آن شناسائی نشده و به طور منظم از ان گسست نشده بود.

 

آواکيان و پيشرفت راديکال در زمينه اپيستمولوژی

 

بالاخره، و بسيار مهم، باب آواکيان ديدگاه های اپيستمولوژيک قدمت دار در جنبش کمونيستی را مورد نقد قرار داده و از آن ها گسست کرده است. اپيستمولوژی به تئوری شناخت اشاره دارد: اينکه ما چگونه به حقيقت دست می يابيم. يکی از اين ديدگاه های اپيستمولوژيک غلط ديدگاهی است که معتقد است «حقيقت دارای خصلت طبقاتی است». در حاليکه حقيقت، حقيقت است و ياوه، ياوه. فارغ از اينکه بيان کننده ی آن کيست. بله، ماترياليسم و ديالکتيک به عنوان يک متد کلی می تواند (اگر که ما در بکار بست آن واقعا پيگير و دقيق باشيم) توانائی ما را در دستيابی به حقيقت بالا برد. اما حتا بعد از بکار بردن اين متد، هر آنچه را که بدست آورده ايم بايد بر حسب اينکه آيا اساسا منطبق بر واقعيت هست يا خير محک زنيم و نه بر حسب اينکه از طريق چه روشی آن را بدست آورده ايم.   

در واقع کسانی که از اين متد (متد ماترياليسم ديالکتيک) استفاده نمی کنند - منجمله کسانی که از آن متنفرند - می توانند حقايق مهمی را کشف کنند و کرده اند. طبقات مختلف با واقعيت های عينی متفاوت روبرو نيستند و «حقايق» متفاوت برای طبقات مختلف نداريم. نمی توان گفت: «اين يک چيز پرولتری است ... و همه نمی توانند آن را بفهمند.» يک واقعيت موجود است. از آنجا که پرولتاريا به مثابه يک طبقه نيازی به پنهان کردن خصلت جامعه بشری ندارد، ماترياليسم ديالکتيکی و تاريخی بر منافع اساسی وی منطبق است. اما تقليل آن به اينکه «حقيقت دارای خصلت طبقاتی است» می تواند آدم را به آنجا ببرد که امکان يادگيری چيزی از متفکرين بورژوا يا حتا متفکرينی که نه بورژوا هستند و نه اينکه در چارچوب مارکسيسم قرار دارند را رد کند. و می تواند آدم را به آنجا ببرد که فکر کند صرفا به دليل آنکه فلانی از پرولتاريا هست دسترسی ويژه ای به حقيقت دارد.

در اينجا نيز می توان از تجربه منفی ليسنکو آموخت. اين نگرش جا افتاد که چون ليسنکو از ميان توده های کارکن برخاسته است و چون از قدرت شوروی حمايت می کند ... و به دليل آنکه مخالفينش عمدتا از ميان طبقات ممتاز جامعه ی کهن برخاسته اند و حامی قدرت شوروی نيستند ... اين ها دلايل موجهی برای حمايت از درستی تئوری های ليسنکو است. اما منشاء طبقاتی هيچ ربطی با ارزيابی از اينکه افکار يک نفر حقيقت است يا خير ندارد - و بهتر است نداشته باشد. همچنين درجه حقيقی بودن افکار توسط اينکه به لحاظ فوری «مفيد» هستند تعيين نمی شود. اين رويکرد پراگماتيستی منجر به «چرخاندن» يا حتا تحريف واقعيت شده است.

در مورد ليسنکو نظريه ی او حقيقی پنداشته شد زيرا در کوتاه مدت مفيد به نظر آمد. مسئله آن نيست که مجرد از مبارزه برای تغيير جهان « حقيقت جوئی» کنيم. مسئله اين هم نيست که حقيقت به خودی خود «ما را آزاد» می کند. هرگز بدون مبارزه، حقيقت ما را آزاد نمی کند. اما اگر ما جهان را به گونه ای کمابيش صحيح درک نکنيم، يعنی اگر ندانيم که حقيقت چيست؛ آنگاه آزاد نيز نخواهيم شد. کارهائی خواهيم کرد که منطبق بر ديناميک ها (پويش ها)  و تضادهای واقعی واقعيت عينی نيستند و در نتيجه نخواهيم توانست آن واقعيت عينی را عوض کنيم. حداقل نخواهيم توانست آن را در جهتی تغيير دهيم که ما را به انقلاب و کمونيسم نزديک تر کند.

اين فرآيندی بسيار غنی است. درون بينی های غير مارکسيست ها و ضد کمونيست ها را نه می توان ناديده گرفت و نه کلا اتخاذ کرد. بلکه بايد آن ها را نقادانه سره و ناسره و سنتز کرد و بسياری اوقات از نو قالب بندی کرد. اما اگر اين فرآيند را رها کنيم (که در جنبش کمونيستی تبديل به «سنت» شد) چگونه می توانيم اميدوار باشيم که دنيائی را که در آن زيست می کنيم و مرتبا در حال تغيير و توليد چيزهای جديد و بيسابقه است بشناسيم؟ برای دست يابی به شناخت نياز به برخورد افکار و مناظره و رقابت و جوشش فکری است؛ نياز آن است که آدم ها جاده هائی را دنبال کنند که ممکنست به نظر آيد «خدمتی» نخواهد کرد و بالاخره نيز به بن بست برسد ... اما از سوی ديگر درون بينی های جديدی را در رابطه با واقعيت ارائه دهد. اين ديدگاه که «حقيقت دارای خصلت طبقاتی است» اين فرآيند بشدت ضروری را ميان بر زده و تحريف می کند. 

بيائيد صادق باشيم. حقايقی هستند که در کوتاه مدت و به شکل مستقيم الخط در تضاد با مبارزه برای کمونيسم قرار می گيرند اما اگر در مفهومی گسترده تر و با متد و رويکردی که باب آواکيان تبيين کرده است به آن نگاه کنيم در واقع به اين مبارزه خدمت می کند. اين امر شامل «حقايقی که پشت ما را می لرزاند» نيز هست – حقايقی در مورد جوانب منفی تجربه جنبش کمونيستی بين المللی و جوامع سوسياليستی که توسط کمونيست ها رهبری شد – اما بطور عام تر، شامل حقايق مکشوفی است که در جوانب معينی، واقعيت را متفاوت از درک های قبلی کمونيست ها يا درک های مردم بطور کل نشان می دهد. 

در رابطه با اهميت «حقايقی که پشت ما را می لرزاند» لازم است نگاهی ديگر به مورد ليسنکو بکنيم. سنتا ضد کمونيست ها به ماجرای ليسنکو به مثابه اثبات اينکه کمونيسم مجبور است حقيقت را تحريف کند و متفکرين را سرکوب کند اشاره کرده اند. برخی کمونيست ها با روشی سهل الوصول خود را از ماجرای ليسنکو جدا می کنند و برخی خيلی ساده آن را ناديده می گيرند. اما عمدتا نمی خواهند بفهمند که کمونيست ها چگونه برای رهبری هر جنبه ی جامعه ی جديد بايد مارکسيسم را بطور صحيح به کار ببندند.

بالعکس، آواکيان مصر است که با اين تجربه بطور کامل مواجه شويم. و در آثار متفاوتش به اين مثال بازگشته و درس های عميق تری را از آن بيرون کشيده است – اينکه در متد و بينش چه مفاهيم غلطی موجود بود که کار را به اينجا کشاند ... آن اوضاعی که اين کشش ها را توليد کرد چه بود ... و کمونيست ها چه بايد کنند که از اين نوع بينش گسست کنند ... و در سطحی عميق تر از اين نوع پراتيک گسست کنند تا بتوانند جهان را به جائی که بهتر است رهنمون كنند.

زيرا در اينجا مسئله صرفا «حقيقت جوئی» نيست بلکه حقيقت جوئی بر پايه ای کاملا علمی، بينش و متد ماترياليست ديالکتيکی، و درک صحيح اتصال ميان اين و مبارزه برای انقلاب و در نهايت کمونيسم - و درک غنای کاملی که در اين فرآيند موجود است.  

درک اهميت جستجوی حقيقت با اين روش - روشی که اسير مشغله های تنگ نظرانه، پراگماتيک و ابزارگرايانه که آيا در لحظه حاضر چه چيزی مصلحت است يا اينکه در امتداد اهداف خاص و فوری کمونيست هاست، نباشد. جستجوی حقيقت از طريق بکاربست همه جانبه، پيگير و دقيق بينش و متد علمی ماترياليسم ديالکتيک برای رو در رو شدن با واقعيت همانگونه که هست و بر اين پايه تغيير انقلابی آن به سوی هدف کمونيسم: اين بطور راديکال نو است و نماينده ی يک بخش کليدی از غنای سنتز نوينی است که باب آواکيان تبيين کرده است.

 اين معنای کامل اظهاريه اوست که: «هر چيزی که در واقع حقيقت است برای پرولتاريا خوب است؛ همه حقايق می توانند به رسيدن ما به کمونيسم کمک کنند.» می توانيد اين اظهاريه را با ديگری مقايسه کنيد: «هر چيزی که به نفع پرولتارياست و به ما کمک می کند که به کمونيسم برسيم، حقيقت است.» اين نگرش دوم - با محتوا و رويکرد پراگماتيک و ابزارگرايانه اش - به مقدار بسيار زياد در تاريخ جنبش کمونيستی بين المللی سلطه داشته است. در واقع کاملا مخالف معنای اظهاريه آواکيان است که نقل کردم. و اين بخش کليدی از گسست راديکالی است که متد و رويکرد او نمايندگی می کند و بخش کليدی از غنای اپيستمولوژيکی است که او در حال تکامل بوده و مبارزه کرده که کمونيست ها آن را در دست گيرند.

شالوده های فلسفی و متدولوژيک سنتز نوين  دارای اهميت بسيار است. برای بررسی عميق تر اين موضوع می توانيد به کتاب «مشاهدات» و «مارکسيسم و فراخوان آينده» رجوع كنيد. (8)

بخش سوم:

سنتز نوين: مفاهيم سياسی - ابعاد بين المللی

ادامه دارد ...

7. Audio of the talk Communism and Jeffersonian Democracy is available online at bobavakian.net and revcom.us

8. Bob Avakian, Observations on Art and Culture, Science and Philosophy (Chicago: Insight Press, 2005) and Bob Avakian and Bill Martin, Marxism and the Call of the Future: Conversations on Ethics, History, and Politics (Chicago: Open Court Publishing/Carus Publishing, 2005)

 

 

 

در مورد تقليل گرائی و جبر گرائی

 

توضيح: مقاله ارزشمندی که در زير می خوانيد سال ها پيش با استفاده از مقالات علمی - فلسفی مجلات چين سوسياليستی (1949-1976) و حزب کمونيست انقلابی آمريکا (آر سی پی) نگاشته شده است.

 

متدولوژی تقليل گرايانه (ردكسيونيستی) و جبرگرايانه (دترمينيسم) ضد متد ماترياليستی ديالكتيكی هستند و درك ما از واقعيت مادی را تحريف می كنند. اين متدولوژی ها علم را در حصار خفقان آوری به انقياد می كشند. اين متدولوژی ها نفوذ زيادی در جامعه دارند و به اشكال گوناگون خود را بروز می دهند. بايد خود را در فهميدن معانی و مفاهيم سياسی و فلسفی گسترده تر اين متدولوژی های علط تعليم دهيم تا در هر پوششی كه سربلند كنند بتوانيم با آن مقابله كنيم. اين بخشی از تقويت و تكامل متدولوژی ماترياليستی ديالكتيكی است و در مبارزه گسترده تر مان برای تفسير و تغيير جهان به تقويت سلاحهای فکری مان کمك می كند. در عرصه علوم، دانشمندان ماترياليست ديالكتيك برای بوجود آوردن و تکامل علم رهائی بخش مجبورند كه با متدولوژی های تقليل گرايانه و جبر گرايانه مبارزه كرده و علم را از انقياد خفقان آور آنها بيرون آورند. مهمتر از همه اينكه اين متدولوژی ها به امر مشروعيت بخشيدن به نظم موجود و ممانعت از تغيير آن خدمت می كنند. طبعا وقتی كسی يا كسانی از ميان ما به اين متدولوژی ها دست می يازند، برای اين كار نيست. بلكه نشانه نفوذ گسترده اين متدولوژی ها در جامعه و دست يازيدن به متدولوژی های غالب و دم دست است.

دترمينيسم چيست؟ يك جهت گيری فلسفی كه معتقد است موقعيت فعلی پديده ها (و سير وقايع در هر زمان معين و مفروض) الزاما توسط رشته ای از فاكتورها و وقايع معين از قبل تعيين شده و به اينجا رسيده  است – زنجيره ای از عوامل و وقايع معين كه هر كدام برای عامل و رخداد بعدی علت بوده و بهمين ترتيب تا به آخر. پس: چنين مقدر بوده است!

اين نتيجه گيری آخر، نتيجه ايده آليستی خالص اين متدولوژی است. لزوما همه دترمينيست ها اينطور نمی گويند. در واقع اكثرشان چنين نمی گويند. مائو می گويد برای فهم پديده و توضيح آن، بايد تضادهای آن پديده مطالعه كرد. دترمينيست ها می گويند سير تاريخی آن بايد مطالعه شود. برای مثال زمانی که جامعه ايران را مورد مطالعه قرار می دهيم. ما تضادهای آنرا (بر بستر جهان امپرياليستی) توضيح می دهيم و به گذشته مربوط (و نه نامربوط) هم نگاه می کنيم. متدولوژی دترمينيستی می گويد برويم از تاريخ چند هزار ساله و يا چند صدساله شروع كنيم و دانه به دانه زنجيره حوادث را تشريح كنيم و بهم متصل كنيم تا بتوانيم خصايل كنونی جامعه را تعريف كنيم. يعنی اينكه پديده فعلی محصول اجتناب ناپذير تمام آن روندهايی است كه قبلا رخ داده است.

نبايد فكر كنيم كه در تفكر دترمينيست ها تغيير و تحول جايی ندارد. جائی دارد اما به چه صورت؟ به نظر آنان تغيير فقط تا بدان اندازه می تواند رخ دهد  كه در تضاد با خصلت اساسی آن رشته يا زنجيره مفروض رخدادی قبلی (كه هر كدام به ديگری پا داده) نباشد. در قوه تفكر آنها جای اندكی برای عامل تصادف، برای انحراف از مسير مفروض، دخالت عواملی از بيرون اين چارچوبه تنگ، وجود دارد. آن ها بسختی می توانند ببينند كه برای تكامل پديده مسيرهای متعدد موجود است. در نظر آنها پديده ها اينطور هستند چون بدليل شرايط معينی كه در سابق موجود بود غير از اين نمی توانستند باشند. تغيير و انحراف يا گسست راديكال پديده از موقعيتش برای آنها تصور ناپذير است. آنان به هر ترتيبی شده می خواهند پديده را به مثابه ادامه پيوسته چيزی در گذشته تشريح كنند.

دترمينيست ها تكوين پديده ها را مارپيچی هم می بينند اما مارپيچيی كه باز شدن حلقه ها و پيچ و تابهايش از قبل تعيين شده است. عملكرد دترمينيسم در جامعه و احزاب بوروژائی روشن است. اما در احزاب كمونيستی نيز بايد عملكردش را روشن كرد: اتخاذ چنين متدی درك ما از پديده ها را تحريف می كند و به امر ما در تحليل صحيح جهان و تغيير آن و تمام روابط جامعه بشری ضربه می زند؛ موجب برنامه ريزی غلط می شود؛ موجب نديدن پتانسيل ها و از ميان رفتن آنها و نديدن اشكالات واقعی می شود. امروزه دترمينيست ها همه مذهبی نيستند (مذهبی ها می گويند خدا زنجيره وقايع را به جريان انداخته است) دترمينيست های ماترياليست معتقدند كه پديده فعلی يا مورد بحث (مثلا فرد يا جامعه) نتيجه و ادامه وقايع مارپيچی است كه توسط شرايط اجتماعی معين در گذشته به جريان افتاده و بدين ترتيب مدعی اند كه در تعريف فرد يا جامعه شرايط محيط را در نظر گرفته اند.

تقليل گرائی چيست؟ جبرگرائی شكلی از تقليل گرائی است. تقليل گرايی در واقع جوهر جبرگرائی است. بينش تقليل گرايانه بينشی است كه سعی می كند خواص يك كليت پيچيده را بر حسب خواص مولفه های آن، بر حسب اجزاء آن بفهمد. حال اين مولفه ها و اجزاء را چگونه بررسی می كند؟ بگونه ای مجرد و منفرد از پروسه گسترده تر و كل و بگونه ای در خود. در حاليكه هر جزء وقتی بر بستر كل قرار می گيرد خواصی متفاوت كسب می كند  يا از خود بروز می دهد. چنين بينشی در نمی يابد كه ماده در سطح كليت پيچيده تر، خواص نوين كسب می كند و خاصيت آن كليت پيچيده تر مساوی جمع خواص اجزاء مجرد آن نيست. و در نمی يابد كه حتی اجزاء آن كليت می توانند خواصی را از خود بروز دهند كه از سوخت و سازشان بر بستر آن كليت ناشی می شود و بطور مجرد خواص مورد بحث را نخواهند داشت. تعريف رسمی تقليل گرائی اين است: اجزاء و خواص، قبل از كل و مجرد از آن وجود دارند و كل از جمع اين اجزاء تشكيل می شود.

اين بينش به كجا می رسد؟ خواص يك كليت به صفات و خواص اجزاء آن (كه خواص آنها هم مجرد از كليت بررسی می شود) تقليل می يابد؛ يا اينكه خصائل جامعه تقليل می يابد به جمع رفتارهای افراد درون جامعه (رفتاری كه مجرد از جامعه بررسی می شوند) و يا كيفيت يا خصوصيت يك حزب كمونيست برابر است با جمع كيفيات و خصوصيات تك تك اعضای آن. برای تقليل گرا تنها يك امر مانع در دستيابی به درك كامل از پديده پيچيده محسوب می شود: نداشتن شناخت كامل از اجزاء آن كليت. هر چه شناخت از اجزاء دقيق تر شود شناخت از كليت كاملتر می گردد!

تقليل گرائی يكی از مشخصه های مهم در فعاليت های علمی در عصر بورژوائی است. بدون تحليل از تقليل گرائی و جبر گرائی برزمينه ای تاريخی، نمی توان درك درستی از عملكرد علم در عصر بورژوای بدست آورد. در زمان فئوداليسم ايدئولوژی غالب نوعی جبر گرائی ايده آليستی بود كه جهان و نظم اجتماعی را پديده ای ايستا كه توسط خدا برقرار گشته تصوير می كرد. و جايگاه ارباب، شاه، سرف در سلسله مراتب اجتماعی ابدی بود. فئوداليسم نيازی نداشت كه علت العلل پديده ها و وقايع را شرح دهد چرا كه می گفت همه چيز بخشی از يك كليت گسترده تر است كه خدا از قبل تعيين كرده است. اما بورژوازی نياز داشت كه پديده های مادی را به مثابه واحدهای مجزا دسته بندی كند. بعلاوه ايدئولوژی فئودالی منطبق بر دركی كه بورژوازی بر پايه فعاليت اجتماعی خودش از جهان كسب كرده بود، نبود. از اينرو ايدئولوژی جديد بوجود آورد كه به تفسير ماترياليستی از قوانين جامعه و طبيعت نزديك بود و اعلام كرد كه انسان می تواند از طريق فعاليتهای خود جايگاه خود در جامعه را تغيير داده و قوانين طبيعت را بشناسد و نيروهای طبيعی را به زير فرمان خود آورد. علم پيشرفت كرد. ابزار مكانيكی يا ماشين ابزاری شد جهت متحول ساختن نيروهای مولده. اما همچنين مدلی شد برای تشريح قوانين مختلف نظم اجتماعی يا جهان طبيعی. ماشين تبديل به مدلی برای موجودات زنده شد و نه بالعكس!

ماترياليستهای نوظهور به اين ترتيب از طريق شكافتن پيچيده ترين پروسه ها به ريزترين اجزايش دست به تشريح آنها زدند: درست همانطور كه ابزار مكانيكی را برای وارسی قطعه قطعه می كنيم. البته از اين طريق، آنان اطلاعات زيادی راجع به اجزاء پروسه ها و پديده ها كسب كردند، حتی برخی اوقات اطلاعات مكفی درباره خواص اجزاء پروسه بدست آوردند بطوريكه توانستند از ميان آنها اصولی را كه بر پايه آن پروسه سازمان يافته بيرون بكشند. و همچنين به كشفياتی دست يابند كه به تغيير بی سابقه جهان مادی در عصر بورژوازی انجاميد. معذالك اين متدولوژی حوزه عملكرد علم را بشدت محدود كرد. اينكه ماشين تبديل به مدلی برای موجودات زنده شد و نه بالعكس تاثيرات مخربی بر پيشرفت علوم گذارد. دانشمندان بورژوازی فكر كردند كه با يافتن كوچكترين ذره ماده به كليد فهم خواص پروسه های پيچيده دست خواهند يافت و غافل از آن بودند كه پروسه ها در سطوح عالی تر ادغام و سازمانيابی ماده، بطور نسبی از پروسه های سطوح پائينتر مستقل اند. در سطوح عاليتر خواصی را بروز می دهند كه كاملا متفاوت است و غيره. (فی المثل كمونيستی منفرد با كمونيستی متشكل در حزب كمونيست كيفيتا متفاوت است.)

بينش ماترياليستی مکانيکی نه تنها درك تحريف شده ای از پديده ها و پروسه ها می دهد بلکه هنگام برنامه ريزی هم اشتباه می كند. مثلا بجای آنكه طرح عمومی (استراتژيك) بريزد و تمام اعمال و برنامه های كوچكتر را در خدمت متحقق كردن آن و به مثابه تابعی از آن طراحی كرده و به پيش ببرد و با آن ها  اين را محك بزند، بالعكس حركت می كند. يعنی با انجام يكرشته فعاليت های انقلابی خوب می خواهد به آن سطح عاليتر ماده (استراتژی) برسد. البته هيچوقت هم نمی رسد و فقط انرژی به هدر می دهد. با جمع دقت نظرها نمی توان ديد گسترده كسب كرد. يا برای يافتن علل ناكامی در نقشه يا برنامه ای نمی توان از اشكالات تك به تك افراد يا بخشهايی كه بايد آن برنامه را پيش می بردند شروع كرد تا به علل ناكام ماندن برنامه پی برد. بالعكس بايد ديد آيا برنامه درست بود يا نه و اگر بود، آيا درست به عمل گذارده شد يا نه و سپس اشكالات هر بخش يا فرد چه نقشی بازی كرد.

البته اين بينش نفی نمی كند كه افراد می توانند بهبود حاصل كنند چون ماشين هم بهر حال بهبود يافته و كاملتر و كاملتر شده است.تقليل گراها برای تشريح پديده ها از بررسی تضادهای مهم آن حركت نمی كنند بلكه از مدل ها و تشبيهات حركت می كنند. ما از تشبيه برای فهماندن تحليل مان از پديده استفاده می كنيم ولی تحليل مان در مورد پديده را از درون تشابهات يا مدلها (كه معلوم نيست معيار انتخاب آنها چيست) بيرون نمی كشيم.



 

تغییرات بزرگ در شناخت علمی بشر از جهان هستی

 

مريم جزايری

 

تبيين درک ماترياليستی از تاريخ (ماترياليسم تاريخي) توسط مارکس و انگلس، انقلابی در دانش اجتماعی بود و برای اولين بار جامعه بشری به قوای محرکه و قوانين تغيير و تحول در سازمان اجتماعی بشر، پی برد. انقلاب در اين عرصه از دانش بی ارتباط با جهش های انقلابی در کشف قوانين جهان فيزيکی و بيولوژی و شيمی نبود. مارکس و انگلس بيش از همه از کشف عظيم داروين در مورد مسير تکامل و مکانيسم تکامل موجودات زنده و بوجود آمدن انسان در اين مسير؛ تاثير گرفتند. کشف سلول و قانون تبديل انرژی. اين کشفيات لاجرم درک های فلسفی را دستخوش تغيير کرده و منظومه باورهای کلی حاکم بر جامعه را زير و رو کردند. علم جديد که بر خلاف علم عهد باستان بر پيوند منطق و داده های تجربی قرار داشت، دروازه های دگرگونی های انقلابی در تفکر فلسفی و روش (متد) را گشود. انقلاب در تفکر فلسفی و روش به نوبه ی خود به زدودن قيدهای متافيزيکی از علم ياری رساند. انسان محوری بر خدا محوری غلبه کرد؛ فکر تغيير بر سکون پيشی گرفت و اصل «تضاد» و تغيير دائم بعنوان قانون همه پديده ها بر پيش فرض «سکون» و «وحدت» به مثابه حقيقت کل هستی، پيروز شد. همه اين تغييرات تکان دهنده راه را بر تحليل ماترياليستی از تاريخ جوامع بشری و روابط ميان انسان ها در جامعه سرمايه داری باز کرد. خطوط مهمی از خصلت جوامع ماقبل سرمايه داری و کشف قوه محرکه مبارزه طبقاتی، قبل از مارکس توسط نظريه پردازان ديگر کشف شده بود. همه اينها به تبيين درک ماترياليستی از تاريخ توسط مارکس و انگلس ياری رساند.

اکتشافات و اختراعات علمی بزرگ، همزمان با غلبه نظام اقتصادی و سياسی بورژوائی اين فکر را تقويت کرد که گوئی کل حقيقت هستی و اجتماعی بدست آمده و می توان با استفاده از قضايای «بديهی» علمی مسير آينده را بدقت پيش بينی کرد. نظام بورژوائی به مثابه بهترين جهان ممکن و نهايت آزادی بشر انگاشته شد.

اما مارکس و انگلس عصر بورژوائی را «نهايت» نديده و در بطن آن هسته تضادهائی را که انفجارشان تحولات عظيمی را در پی خواهد آورد می ديدند و تئوری های علمی منجمله تئوری های خود را نيز آخر خط تکاملات فکری بشر نمی انگاشتند. آنان به کشف قوای محرکه نظام سرمايه داری اکتفا نکردند بلکه ضرورت و امکان سرنگونی آن و گذار به جامعه ای که عاری از سلسله مراتب طبقاتی باشد را نيز نشان دادند و خود تبديل به رزمنده ی اين تغيير تاريخی جهانی شدند. آنان بر خلاف متفکرين و فلاسفه و دانشمندان بورژوازی، از انقلاباتی که در عرصه علم شده بود و از ديناميسم شگفت انگيز سرمايه داري؛ کشف نهائی کليد هستی و پايان تغيير و تحول نظام اجتماعی بشر را نتيجه گيری نکردند. در زمانه ای که کشف قاره ها و کشف قانون حرکت اجسام و مهار همه اينها در فرمول های رياضی «بی عيب و نقص» و وفوری که شيوه توليد سرمايه داری به همراه آورد؛ نظام سرمايه داری و نظام سياسی و اجتماعی و قضائی و حقوقی و فلسفی ان را بلامنازع نشان می داد، اين دو از همه اينها نتيجه ديگری گرفتند: که اين نظام اقتصادی، اجتماعی و منظومه افکار هنوز نسبت به اينده ای که همين نظام نطفه های آن را توليد کرده است کهنه است و نو بايد زاده شود. ظهور پرولتاريا به عنوان يک طبقه انقلابی يکی از واقعيات سترگ دوران بود که نتيجه گيری از آن در دستور کار هر متفکر مهم آن زمان قرار داشت. واقعيت مبارزه طبقاتی را حتا متفکرين بورژوائی کشف کرده بودند. آنچه را مارکس کشف کرد اين بود که اين مبارزه طبقاتی در عصر کنونی به ديکتاتوری پرولتاريا که دوران گذار گسست از نظام سرمايه داری و تلاش برای استقرار يک نظام اجتماعی کمونيستی در سراسر جهان است، منتهی خواهد شد.

 بدست دادن درک ماترياليستی از تاريخ جامعه بشری، نيازمند رويکری پيچيده تر از رويکرد «علت و معلولی» تک خطی و غايت گرايانه که در علوم رياضيات و فيزيک آن زمان سلطه داشت، بود. مارکس در همان آثار اوليه خود مانند ايدئولوژی آلمانی رابطه ديالکتيکی چند جانبه ی لايه های گوناگون و سطوح گوناگون جامعه بشری را با دقت شگرفی شرح می دهد. در عين تاکيد بر شالوده مادی روابط ميان انسان ها در جامعه (روابط توليدي) که منبع شکل گيری افکار هر عصر است؛ تداخل متقابل ميان افکار هر عصر بر تحولات اقتصادی و اجتماعی را نشان می دهد.

در کل مارکس و انگلس، موفق شدند در عين تمرکز بر مطالعه قوانين گرايشی حاکم بر جامعه بشری (شکل گيری روابط توليد اجتماعی ميان انسان ها و شيوه های توليد و  افکار هر عصر و مبارزه طبقاتی بعنوان عامل تغيير در آن ها) و سازمان دادن انقلاب؛ با رويکردی همه جانبه به تحولات علمی و فلسفی، اين نظريه انقلاب اجتماعی را به حداکثر ممکن علمی و دقيق تنظيم کنند. اين کار، نيازمند يک تلاش فکری عظيم در عين داشتن حضور در عرصه مبارزه عملی و همچنين پيگيری تمام تغييرات و وقايع جهان بود. به اين ترتيب آنان موفق شدند، چارچوبه ای علمی برای تغيير انقلابی جامعه بشری که رشد سرمايه داری ضروری و ممکن کرده بود ارائه دهند.همانطور که تاريخ مبارزه طبقاتی نشان داده است؛ اين حقيقت بزرگ، بر خلاف حقايق علوم طبيعی که اکثرا (هر چند با فراز و نشيب های زياد) در جامعه بورژوائی جايگاه خود را می يافتند، با خصومت سازمان يافته و همچنين تحريفات آگاهانه نظام سرمايه داری مواجه شد. که البته تعجب آور نيست زيرا موجوديت نظام حاکم و طبقات حاکم را هدف گرفته بود.

دوران تغيير در باورهای فلسفی از زمان کوپرنيک- گاليله آغاز شد  و تا زمان مارکس بی وقفه ادامه يافت و  با گسست مارکس و انگلس از ايده آليسم آلمانی و سنتز تفکر ماترياليستی و ديالکتيکی به نقطه اوج رسيد. اما اين نقطه اوج بدليل فقدان  پشتوانه قدرت سياسی و نظام اقتصادی اجتماعی تبديل به تفکر مسلط نشد. ترکيبات گوناگونی از تفکرات فلسفی و متد ماقبل مارکس و انگلس در اشکال نئوکانتی، پوزيتويسم، دترمينيسم، امپريسم و غيره به سلطه جهانی خود ادامه دادند و مرتبا بر جنبش کمونيستی نيز تاثير گذاردند. اما پيشرفت های علمی بزرگ و يا تغييرات مهم در سرمايه داری نيز هر بار تبديل به آزمايشگاهی برای محک زدن دوباره فلسفه و متد مارکسيستی و هم سنگری برای حمله به ماترياليسم ديالکتيک شدند. در بحبوحه اين کشمکش ها درک فلسفی و متد مارکس و انگلس توسط لنين و مائو شفاف تر و صحيح تر تشريح شدند و درجوانبی نيز تکامل يافتند.

امروز يک بار ديگر اين علم در محک آزمون قرار گرفته است. در پرتو پيشرفت های عظيم دانش علمی بشر دو سوال پيش روست:

يکم، آيا علم مارکسيسم نيز مانند بسياری از تئوری های علمی ديگر قديمی شده است و بايد از آن گذر کرد؟ آيا همه علوم پايه ای که در قرن 19 تکامل يافتند؛ قديمی شده اند و چارچوبه هايشان ديگر قديمی است؟ بطور مثال تئوری تکامل؛ تئوری تبديل انرژي؛ بيولوژی سلولی ؛ سه علمی که بيشترين تاثيرات را بر مارکس و انگلس گذاشتند.

 با بازبينی اصول پايه ای مارکسيسم می توان نتيجه گرفت كه چنين نيست و مارکسيسم (همراه با تکاملات بعدی اش ) مانند تئوری تكامل داروين کماکان دارای چارچوبه ی علمی معتبری است. 

دوم، آيا مارکسيسم بدون اتکاء  بر دانشی که طيف وسيع تجربه ی بشر گردآورده، می تواند تئوری های خود را دقيق تر و صحيح تر کند؟ خير. اگر مارکسيسم بر اين دانش تکيه نکند، تبديل به مذهبی ديگر شده و در رقابت ميان مذاهب، مسلما توده های مردم  به سوی مذاهب و باورهائی که طبقات حاکم تحميل می کنند  خواهند رفت. تکامل دائمی مارکسيسم، زدودن پی در پی آن از نادرستی ها و همچنين اضافه کردن بر آن؛ همواره ضروری بوده است. پيروزی انقلابات سوسياليستی بزرگ در روسيه و چين و بطور کلی زنده ماندن مارکسيسم تا به امروز، بدون آن ها ممکن نبوده است. امروز نيز چنين ضرورتی موجود است.    

   از زمان مارکس و انگلس تا کنون، تغييرات بزرگی در همه عرصه های جهان روی داده است. نه تنها سرمايه داری طول عمری بيش از انچه آنان پيش بينی می کردند داشته است،  بلکه در جهاتی تکامل يافته که از تصور آنان خارج بود. هر چند در قوای محرکه بنيادين اين نظام طبقاتی تغييری بوجود نيامده است  . پيروزی و دوام و بالاخره شکست انقلابات سوسياليستی قرن بيستم عامل تعيين کننده ای در  تغييرات بزرگ  جهان بوده است. نه تنها عامل مهمی در مسير تکامل و زندگی نظام سرمايه داری جهانی بود بلکه ذهنيت (فلسفه، ايدئولوژی، تئوری های سياسی و هنر و غيره) را نيز بطرز شگفتی دگرگون کرده است. اقشار اجتماعی چه به لحاظ موقعيت مادی و چه ذهنی تغيير کرده اند. به لحاظ «مادی» زيرا بورژوازی ديگر همان بورژوازی نيست و خرده بورژوازی و پرولتاريا  هم همان نيستند. مشخصا جهانی تر شدن توليد و مبادله، اين طبقات را دستخوش تغييرات قابل توجهی کرده است. از نظر ذهنی نيز نمايندگان سياسی و فکری همه اين طبقات تحت تاثير تجربه های انقلابی قرار گرفته و دچار تغيير شده اند.

علوم طبيعی نيز پيشرفت های عظيمی کرده اند که بطور حتم دور از تصور آنان بود. دخالتگری بشر  طبيعت را نيز دچار دگرگونی های شگفت انگيز کرده است. تلسکوپ هابل  عکس هائی از ستاره گانی با فاصله ی  چند ميليارد سال نوری از زمين که ديگر از بين رفته و موجود نيستند به  دست ما می دهد  در حاليکه 400 سال پيش تلکسوپ ابتدائی گاليله با مشاهده دره تپه های کره ماه؛ افق بشر را بطرزی حيرت انگيز وسعت داد. انسان به نقطه ای رسيده که امکان آن را بطور بالقوه دارد که نوع خود را بطريقی جز حامله شدن زن تکثير کند.

حصارهای شناخت آن دوره بشر ناپديد شده است. تئوری های علمی قرن هيجده و نوزده دروازه های رشد نيروهای توليدی و دانش بشر را باز کردند اما بسياری از همان تئوری های علمی ناکافی و حتا غلط بودن احکام مشتقه شان ثابت شده است. اين تحولات ضربات محکمی بر درک های دترمينيستی حاصل از  سطوح اوليه رشد علوم  زده است. احيای سرمايه داری در کشورهای سوسياليستی سابق غلط بودن درکهای دترمينيستی رايج در جنبش کمونيستی را مبنی بر پيشرفت تک خطی و «پيروزی محتوم» نظام سوسياليستی و «سقوط محتوم» سرمايه داری را نشان داده است. اين درک دترمينيستی و مذهبی مانع مهمی در ديدن حقيقت تکان دهنده ی احيای سرمايه داری در شوروی سوسياليستی شد. حقيقتی که توسط مائوتسه دون کشف و اعلام شد. و موجب شد که به درک ژرف تری در مورد خصلت سوسياليسم  دست يابيم. خصلت سست و ناپايدار سوسياليسم که می تواند به جلو به سوی کمونيسم يا به عقب به سوی سرمايه داری رود چرا که هنوز خاک حق بورژوائی موجود است و به شکل گيری بورژوازی نوين پا می دهد.

 می بينيم که درک های فلسفی و متدولوژی های غلط فقط در عرصه علوم نبود که مانع از ديدن حقايق علمی جديد می شد. حتا در جنبش کمونيستی کشف حقايق مارکسيستی نوين؛ موجب انشعابات بزرگ شده است که در نهايت منطبق بر منافع طبقاتی مختلف پرولتاريا و بورژوازی بوده اند.

تغييرات ديگر بارها بر اين درک دترمينيستی ضربه زده است.  سرمايه داری بارها از زير بحران های اقتصادی و سياسی خود سالم بيرون آمده است - هر چند به قيمت نابودی های عظيم. و هر بار که سرمايه داری در کشورهای سوسياليستی سابق احيا شده است، سرمايه داری توانسته آنها را به ذخيره خود تبديل کند - چه در زمينه اقتصادی و چه سياسی و از همه مهمتر در زمينه فکری از اين طريق سرمايه داری  برای خود مشروعيتی دوباره دست و پا کرده و ايدئولوژی خود را  در مورد اينکه  سرمايه داری بهترين جهان ممکنی است که بشر می تواند بدست آورد گسترش داده است.  با اين وجود و عليرغم استفاده از اهرم های قدرت، قادر به تحکيم اين ديدگاه نبوده است. و اين نشانه آن است که ضروريات مادی جامعه بشری بديل های کهنه را پس می زند و قبول نمی کند و فرصت برای سرنگونی آن فراهم می کند. همه اين تغييرات مارکسيسم را نيازمند ارائه چارچوب نوينی برای تحقق ضرورت و امکان سرنگونی سرمايه داری و مبارزه برای کمونيسم کرده است.

همانطور که دوره علوم فيزيک و رياضی که از زمان گاليله (کوپرنيک) آغاز شد (در مقابل علم عهد کهن) اما در مسير خود گسست ها و جهش هائی را تجربه کرد؛ مارکسيسم نيز با نقاط عطف لنينی و مائوئی رقم خورده است. اما علوم فيزيک و بيولوژی نيز که در مسير تکاملی خود گسست ها و تکاملات بزرگی کرده اند؛ امروز در آستانه تغييرات بزرگ ديگر نيز هستند. تئوری تکامل داروين که درستی اش با تکامل بيولوژی مرتبا محک خورده است؛ بدون رها شدن از قيود متافيزيکی (کاری که استفن جی گولد کرده است) نمی توانست سرزندگی اش را حفظ کند و حاميان خود را محکوم به دفاع غير علمی از تئوری تکامل  می کرد.

مارکسيسم نيز به چنين مرحله ای رسيده است. در واقع، پايان يافتن يک دوره در مبارزه برای کمونيسم و آغاز دور نوين؛ تنها با تغيير و تحولات درون جنبش کمونيستی که از 160 سال پيش آغاز شد و با انقلابات سوسياليستی قرن بيستم  تعيين نمی شود. بلکه تغييرات گوناگون در عرصه های گوناگون، به اين علامت گذاری ياری می رسانند و در آن دخيل هستند. مارکسيسم در عين حفظ بدنه اصلی اش نيازمند چارچوبه نوينی است که تمام اين تغييرات بزرگ را در خود بگنجاند و در واقع حاصل سنتز اينها باشد.

روش ما برای تکامل، بيرون ريختن حقايق نيست بلکه بازديد از آنها برای اطمينان از پابرجائی صحت نسبی آن ها و وسعيتر کردن آنهاست. حقيقت يکبار برای هميشه بدست نمی آيد. و کسب آن کاری پر زحمت و مشقت است و برای جامعه بشری بسيار گرانبهاست. از اين رو، حقيقت جوئی و استقرار حقيقت با بوالهوسی و متد خودسرانه  و کوته بينی سازگار نيست. 

روش ما از صفر آغاز کردن هم نيست. حقايق کامل تر از بکاربردن قطعات حقايق سابق بدست می ايد. ما مانند کشتی رانانی در دريای بيکران هستيم که بايد با هر آنچه در دسترس است  کشتی را نوسازی کنيم. بهمين جهت اولين قدم در روش ما تحکيم فاکت های تاريخ انقلابات سوسياليستی است. متد علمی نيازمند آن است که در درجه اول بر فاکت ها تکيه کنيم و بطور صحيح آن ها را مستدل کنيم. از فضای مه آلودی که جنگ ايدئولوژيک بورژوازی بين المللی در سی سال گذشته بوجود آورده ؛ از سد و معبر تمام باورهای پذيرفته شده در مورد تاريخ کمونيسم که امروز جزو «بديهيات» شمرده می شود بايد رد شد و عقايد سنتی حاکم بر جامعه را زير پا گذاشت و با روش تحقيق حقايق 160 سال گذشته را با شجاعت علمی و عزم راسخ  مستقر و تثبيت کرد. اين ها حقايق علمی اند که متعلق به همه بشريت هستند و نه فقط به پرولتاريا و کمونيست ها. بهمين ترتيب نيز بايد برای تثبيت آنها جنگيد.


 

 

سه نامه

 

بخش اول بيانيه «كمونيسم بر سر دو راهی» مورداستقبال خوانندگان نشريه حقيقت قرار گرفت. برخی رفقا با ارسال يادداشت، نامه و مقاله انتقادی در اين بحث شركت جسته اند. ضمن ابراز خوشحالی از اين امر، تلاش می كنيم در حد امكان به مرور نظرات رفقا را منعكس كنيم و به پرسشها و نكات انتقادی طرح شده از جانب آنان بپردازيم. ما از تمام اعضا و هواداران حزب می خواهيم نقش فعالی در دامن زدن به اين بحث بر عهده گيرند، و بيانيه اخير را به ابزاری برای فعاليت توده ای بدل كنند و  نظرات، انتقادات و  پرسشهای مردم را برای ما ارسال دارند.

در ذيل با نظر سه  تن از رفقا آشنا می شويد. – حقيقت

 

نامه اول

 

 تبريك و شاد باش برای درك اين امر خطير و شروع يك راه درخشان جديد برای شما دارم. نوجوان بودم كه يكی از رفقای اتحاديه  كه بعدها اعدام شد،از زندان پيغام داد كه تا می توانم مطالعه كنم. او خود جوانی بود كه از كودكی مجبور به كار كردن بود. از  احساسات طبقاتی بالايی برخوردار بود. از او ياد گرفتم كه زياد و متنوع مطالعه كنم.

جبريت و تك بخشی ديدن، تقليل دادن و قداست درست كردن، تجربه گرايی را دامن زدن و .... در نوشته بر سر كمونيسم بر سر دو راهی بدرستی مورد توجه و نقد قرار گرفته است. ديالكتيك و روح مبارزه را دريافتن، پيام اين نوشته بود و فراخوان آغازی ديگر.

از شما می خواهم كه بيرحمانه اشتباهات را در فضای فرهنگی و روشنفكرانه نقد كنيد و ياد مبارزه و نمادهای قهرمانانه را ارج بگذاريد.

استالين زمانی نماد و شمشير آهنين پرولتاريای جهانی بود. (فكر كنم مربع 1 - طبقه، 2 - ايدئولوژی و حزب، 3 – دولت، 4 – ارتباط با طبقات ديگر را بنا نهاد)  فكر كنم هنوز هم در زمينه روحيه و اراده برای انقلابيون نسل جديد او نماد است. ولی او را نماد جامعه آرمانی دانستن حرف و حديث دارد. مائو هم اشتباهاتی داشت برخی مواقع عينيت و آرمان در تعامل  با مصحلت و پراگماتيسم در او ديده می شود. وجدانا اين را بدون ارزش گذاری می گويم. اشتباه نگيريد. البته من به مائو اعتقاد عميق دارم.  زنده باد مائوئيسم انقلابي.

 

نامه دوم

 

بيانيه اخير دريچه نوينی را برای فهم و  تكامل علم كمونيسم گشوده است. بدون شك بايد همه جا و با همه اين بحثها را به پيش برد. اما اين تنها قدم اول مساله است. و گامهای بعدی (يعنی چگونه و با چه متدی بايد همه جا و با همه....) گامهای سنگين تر و مهمتری است. و گير اينجاست. و نه صرفا تائيد اهميت بحثها. اگر اينطوری نگاه نشود که اينبار بجای "کتاب مقدس" سابق کتابی ديگر جايگزين شده، اهدافی که در فراخوان سرمقاله ی حقيقت  آمده برآورده نميشود. نميدانم چقدر ميتوانم منظورم را درست بيان کنم. همه ی ما کم و بيش نياز داريم که در نگاهمان تحول ايجاد کنيم و نه اينکه همان نگاه کهنه را داشته باشيم و صرفا چيزهايی را ازش بزنيم يا بهش فرمول هايی را اضافه کنيم (اين يعنی متحول نشدن). در فيلم "آگورا" هيپاتيا شخصيت محوری فيلم آنجايی جهش ميکند و بالاخره پاسخ را می يابد که می گويد «خورشيد چشمان ما را کور کرده تا واقعيت حرکت ديگر اجرام آسمانی را نبينيم. بايد با چشمانی ديگر نگاه کنيم». و وقتی او با چشمانی ديگر نگاه ميکند ميتواند حقيقت را پيدا کند. حقيقتی که اصلا نفی حقايق قبلی ای که کشف کرده نيست. بلکه آنها را نيز در قالبی نوين جلو ميگذارد (مثل سنتز نوين).

يک مثال ديگر بزنم. اخيرا در سيمای جمهوری اسلامی سريال "زندگی بروس لی”  پخش می شود. سريالی دراز است و من فقط دو سه دفعه اش را ديدم. می گويند بروس لی آدم خوبی بود. درفيلم جدال های نظری و فلسفی هم وجود دارد. بروس لی فن های رزمی جديدی که "کونگ فو" ناميده می شد را بوجود آورد و تکامل داد. دعوای درون فيلم، بين او و ديگرانی که "قديمی” فکر ميکنند بر سر چيست؟ بروس لی به اين نتيجه ميرسد که توانايی و قدرت ذهن و تمرکز و همينطور توانايی های جسمانی بشر به سطح عاليتری ارتقا پيدا کرده است. و اين سطح عاليتر را "کاراته" و يا اسامی ديگری در اين زمينه که يادم نيست، در بر نمی گيرند. هرچند که بنيادش همانست و روی دوش همان ايستاده (دقيقا اين جمله را بکار می برد). بقيه ميخواهند ثابت کنند بروس چيزی را اضافه و کم نکرده بلکه "کونگ فو" همان "کاراته" است. حيف که همه ی مناظره ی بروس لی با اين ديگران را درست بخاطر نمياورم. اما يادم است وقتی توضيحاتش را ميد اد ميخکوب شده بودم و با خودم گفتم "اين سنتز نوين" است! بروس لی با يکسری حرکات که بيان توان ذهنی و جسمانی امروز انسان در انجام اين حرکات است ثابت ميکند که درسته اينها "کاراته" است اما "کونگ فو" است. زيرا در گذشته محدوديت هايی وجود داشت که انسان نمی توانست به اين نوع حرکات فکر کند و يا حتا از نظر جسمانی انجامش دهد. او در اين حرکات هم محدوديت های "کاراته" را نشان ميدهد و هم اينکه چرا "کاراته" را نميشود منحل کرد. زيرا در اينصورت ديگر "کونگ فويی” هم در کار نخواهد بود. او ميگويد "کاراته" و برخی اسامی ديگر "مادر" است و کونگ فو از بطن اين مادر زاده شده است. اما اگر اين مادر امروزه به "کونگ فو" تکامل نيابد ديگر از خود مادر هم اثری نخواهد بود. او بدون تعصب و واقعا مثل يک عالم دانشمند به مطالعه همه ی شکل های ورزش های رزمی می پردازد. بقول خودش بهترين عناصر را از همه ی اين پديده ی واحد در می آورد و آنرا در ارتباط با تکاملات ذهنی و جسمانی امروزی بشر می سنجد و چيزی نوين را جلو ميگذارد. خيلی جالبه. برای اينکار در مناظره اش با ديگران ميگويد "دارم قالب ريزی نوين" ميکنم. و ميگويد اين چيز نوين نيز باز بايد تکامل يابد و روزی چيز ديگری جايگزين اين خواهد شد.

در مورد انحلال طلبي: هميشه در اين زمان ها خطرش هست. اما نه با هشدار بر سر آن ميتوان مانعش شد و نه با قسم و آيه که "انحلال طلب" نمی شويم. طريق علمی را بايد پيشه کرد. مثل باب که هم عميقا و ماترياليستی قادرست نشان بدهد که چرا کمونيسم نياز است و چرا مارکس به حق بوده و چرا آن تجارب مهم و عظيمند/ هم نشان بدهد چه محدوديت هايی و چرا بوده/هم نشان بدهد که امروز در چه دنيايی بسر ميبريم و تغييرات چيست و غيره. برای همين کماکان رجوع به مارکس و آن تجارب پراهميت است. برای همين بايد "ايدئولوژی آلمانی” و ساير آثار مارکس و ديگر رهبران  را مطالعه کرد!

علت اينكه بسياری از كمونيستها تمايلی به مطالعه ی آثار"ديگران" ندارند به اين دليل است که می ترسند در آن ها چيزهايی باشد که "اصول کتاب مقدس" را زير سوال ببرد.  و چون می دانند که امروز ديگر زمانه ای نيست که با 4 عدد فرمول و غرولند به "ديگران" جواب داد برای همين سراغ "ديگران" نمی روند که مبادا "آئين شان" بزير سوال رود و آنها بلد نباشند دفاعی علمی کنند. آنها حتا موقعی که بقيه دارند در مورد آثاری که متعلق به "ديگران" است حرف ميزنند مشغله اصلی شان اين است كه "اما بايد نقدشان کنيم". من نمی گويم نبايد نقد کنيم اما اول آدم بايد سعی كند بفهمد طرف دارد چی می گويد تا بعد  بتواند بگويد "چی را بايد نقد کنيم"؟ صرفا چون طرف يک آکادميسين است که مائوئيسم يا م ل م را قبول ندارد که نميشود اينطوری گفت. برای مثال کتاب "اسلحه، ميکروب، فولاد اثر جرد دايموند." در مورد موضوع علمی اصلی بحثش چه چيزی را ميتوانيم نقد کنيم؟ ميشود هنگام بررسی اين کتاب گفت "بحثش در مورد انقلاب فرهنگی” مزخرف است (کاری که باب در دو سه جمله کرده) اما هدف از مطالعه و بررسی اين کتاب جواب به اين اظهاريه ی غلط نويسنده سر انقلاب فرهنگی نيست. و يا چون طرف مائوئيست نيست آزرده باشيم که چرا اين حرفهای درست را او زده و سعی کنيم هرجور شده يکجوری "منقدش" باشيم. خوب معنای اين نگاه و تفکر چيست؟ تفكری عمومی كه ريشه دار هم هست.

يک مورد ديگر را مثال بزنم. برخورد اغلب چپی ها نسبت به فوكو منفی است. و اينجا و انجا با تحقير می گويند : "فوکو مشغله اش ديوونه ها بوده است"! منظورشان كتابی است به نام "تاريخ جنون". کتاب آموزنده ايست و ديد آدم را گسترده ميکند. اينکه مثلا مقوله و برخورد به "جنون" چرا و چگونه در دوره های مختلف تاريخی  متفاوت بوده و چه عوامل سياسی و اجتماعی در اين تفاوت ها دخيل بوده است. در قرون وسطی چون کليسا اعتقاد داشته مسيح ديوانه بوده (با درکهای به اصطلاح فلسفی از مقوله ی ديوانگي) ديوانه ها حرمت داشتند و عزيز بودند. بعدا علم پزشکی با تکاملات خودش اين مسئله را طور ديگری تعريف کرد و ..... يعنی در دوره های مختلف تاريخی بر اساس اينکه چه مناسبات توليدی و روابط اجتماعی ای غلبه دارد، ايده ها و تصورات هم عوض می شوند.  حتا در برخورد به بيماری و طريق درمان. البته فوکو اينگونه فرموله نمی کند اما چيزی که طی تحقيقش بر سر تاريخ جنون ميگويد، موضوعی را که مارکس خيلی قبل کشف کرده بود را ثابت می کند .  فوکو به دست ما مثال ميدهد تا بتوانيم صحت تئوريهای مارکس را ثابت کنيم حتا اگر خود فوکو مارکسيست نبوده باشد.

مشکل کجاست؟ همان مشکل قديمی "مارکسيسم در بر می گيرد، اما شامل نمی شود". بنظر من فهم درست اين مساله يکی از اساسی ترين عناصر "سنتز نوين" است. هم در ارتباط با کشف حقيقت و موضوع "حقيقت طبقاتی” هم برخورد به روشنفکران، هم دولت آينده و و و و.......

چرا ما بايد بترسيم وقتی خود را ماترياليست ميدانيم؟ و اگر ماترياليست هستيم؟ چرا ما مارکس را قبول داريم؟ پيوند خونی با او که نداشته ايم. اما می توانيم ببينيم و ثابت کنيم اساس نظرياتی که جلو گذاشت هنوز که هنوز است درست است. و ميتوانيم در حد خود ثابت کنيم سوسياليسم و کمونيسم راه رهايی بشر است. اگر روزی دنيا طور ديگری بشود که بتوان بطور علمی نشان داد که آن نظريات ديگر راهکار نيست آدم دنبال چيز ديگری می رود. اما اين هنوز در مورد مارکسيسم ثابت نشده است. دنيا هنوز همان دهشتی است که مارکس تصوير می کرد و راه حل هنوز آن چيزيست که او جلو می گذاشت. تعصب يعنی علمی فکر نکردن و اين مانع بزرگی است.

زمانی مائوتسه دون در نشستی از حضار می پرسد هدف انقلاب فرهنگی چی بود؟ يکی می گويد: "مبارزه با رهروان سرمايه داری”. ديگری ميگويد فلان و آن يکی ميگويد بهمان. مائو جواب ميدهد که همه اينها بوده است. اما هدف اساسی تغيير جهانبينی بوده است.

امروز اين اظهاريه ی مائو را بايد بهتر بفهميم. به نظرم شاه کليد سنتز نوين چطوری نگاه کردن است/ يعنی متد همه جانبه تر/ يعنی ماترياليسم و ديالکتيک عميقتر.

 

 نامه سوم:

 

با توجه به تجاربی كه در دوره اخير در زمينه دامن زدن به بحث در مورد سنتز نوين داشتيم می توانم بگويم كه  سنتز نوين واقعا مساله طيف های مختلف است. يعنی اكثر افراد پيشرو به اين جور مسائل دارند فكر می كنند. بايد بر سرش درون  طيف چپ قطب بندی ايجاد كرد. يعنی بحث ها را با توجه به گرايش های معين و قوی كه در ميان آنها وجود دارد پيش برد. با اين نوع گرايشات پلميك كرد. اين درست است كه سوالات و مقولاتی كه سنتز نوين در پی پاسخ دادن به آنهاست كه سال ها پيش مطرح بوده، اما بعد از خيزش اخير خلاء آرمان و تشكيلات انقلابی و ارائه يك تصوير جامع و فراگير و انتقادی از آنچه تاكنون بوده بيش از پيش برای عناصر پيشرو قابل لمس است. برخی از نيروها اصلا معلوم نيستند كه كيستند و چرا وجود دارند، حتی برای خودشان هم هويتشان زير سوال رفته. در اين شرايط به همان چيزهايی داريم جواب می دهيم كه خلاءاش احساس می شود. بايد به طور جدی تا می توانيم مقاله و جزوه بيرون بدهيم حول همان سوالاتی كه در سرمقاله آمده است. ولی نه فقط آن. بلكه در تحليل از اوضاع كنونی و برنامه و سياست های طبقاتی گوناگون. به ويژه آنچه مربوط به جنبش دانشجويي/ روشنفكري/ زنان است. بايد از مود كنونی و گرايش ها و ضد گرايش های قوی در بين فعالين تحليل درست داشته باشيم كه ببينيم چگونه ايده های مان را عملی كنيم. به نظرم بر زمينه همين مود كلی، ضد گرايش مثبت و پيشرويی وجود دارد كه دارد با تعمق بيشتری در مورد نابسامانی ها و ناتوانی های ملموس، دنبال اهداف و برنامه انقلابی می گردد.


 

 

 

شعر ارسالی برای نشريه حقيقت

 

در گراميداشت قتل عام شدگان دهه 60

 

  به ياد آن جنگل نشين پير و پسر

 

... از سوسک ها دل کند

و به سقف زل زد

آسمان، چهار خانه بود

بی آنکه دست هايش را جلو بگيرد، گفت:

«ماه!... ای ماه مشبک!»

و به مهتاب کف اتاق نگاه کرد

                                   که رنده شده بود

بار ديگر گفت:

«ماه!... ای ماه مشبک!»

و صدايش در دهليزهای ساکت شب

                                          زنگ انداخت.

شب، سوت زد

و لولای در با حنجره آهنی اش جيغ کشيد

لازم نبود پلاسی پس برود

ـ که بيداری در جغرافيای چشم های خسته

                                 منتشر شده بود ـ

شب بان،

انگشت های سياهش را

                          شليک کرد

مردی در انتهای پنجره

                              قد کشيد

سالن در انتظار يک اتفاق

                             تب کرده بود

انگشت های سياه شب بان غريد:

«تو!....»

«و تو!....»

پايی که سال ها از پويه باز مانده بود

در گير و دار انکار و اعتراف

در انجماد گچ و باند

ترديد را مزه مزه می کرد

و ماه تاسيده

            در توری زمخت پنجره رنده شده بود

مردی که به ارتفاع پنجره قد راست کرده بود

او را به دوش گرفت

ـ تاوان سال هايی که به دوشش گرفته بود ـ

اين شاهکار در هيچ شاهنامه ای نبود.

سهراب،

کی پدرش را تا چاه

                      بدرقه کرده بود؟

شغاد

     ماشه را چکاند

و ماه زمستاني

            در پشت ابر رنگ باخت.

باريکه ای از خون پدر و پسر


به برف

      آبرو بخشيد.

27 خرداد 1384