
ارگان
حزب کمونيست
ايران
(مارکسيست
لنينيست مائوئيست) www.sarbedaran.org شماره 47
آذر 1388
یادداشت
هائی در باره
اوضاع و چه
باید کردها و
چه نباید
کردها
دولت
آنها، دولت
ما! پيش به
سوی يک انقلاب
واقعی!
در
مورد مسئولیت
روشنفکران
نسبت به حقیقت
... بخصوص حقیقت
کمونیسم
انقلاب
فرهنگی ناشناخته
، زندگی و
تغيير در يك
روستای چين
رنج،
مرگ و ملزومات
یک امپراتوری
به
ياد رفيق ناصر
قاضی زاده (
کاک آزاد)
قريب
به پنج ماه از
خيزش توده ای
عليه جمهوری اسلامی
می گذرد.
درگيری
ميليون ها تن
از مردم در
اين مبارزات
تاثيرات فوق
العاده ای بر
آنان گذاشته
است. مقاومت
در مقابل
سرکوب،
زندان، شکنجه
و تجاوز،
افسانه
قدرقدرتی
رژيم و
مشروعيت
سياسی و ايدئولوژِيک
آن را شکسته
است. زن و مرد،
پير و جوان از
اين مبارزه
احساس شوق و
شعف می کنند
زيرا يک بار
ديگر در
مبارزه عليه
دشمنان خود،
زندگی
سرفرازانه را
تجربه می
کنند. اميد به
تغيير و آينده
ای بهتر در رگ
ها به جوش
آمده و اعتماد
نسبت به قدرت
جمعی رشد کرده
است. روابط
ميان مردم –
بخصوص روابط
ميان زن و مرد –
دستخوش
تغييرات
شگرفی شده
است. ارزش ها و
اخلاقيات
جديدی،در
چالش مستقيم
با نظام ارزشی
و اخلاقی
جمهوری
اسلامی،در
حال شکل گيری
است. روحيه «تن
دادن» و «تسليم»
از ميان بخش
بزرگی از مردم
رخت بر بسته
است. تظاهرات
ها و درگيری
های خيابانی
با پاسدار و
بسيجی سراسری
شده و از
تهران تا
ياسوج، از
تبريز تا
شيراز را در
بر گرفته است.
پس از اعدام
احسان فتاحيان،
رژيم مجبور به
استقرار
حکومت نظامی اعلام
نشده در
شهرهای مختلف
کردستان شده
است. دانشگاه
های سراسر
کشور در
روزهای
بازگشائی شاهد
تظاهرات ها و
شعارهای ضد
حکومتی بودند.
سخنگويان
جناح
احمدی نژاد-
خامنه ای در هيچ
يک از دانشگاه
های ايران
نتوانستند يک
سخنرانی بدون
«دردسر» بر پا
کنند.
اين ها
همه عاليست و
بدون چنين
خصائلی نمی
توان يک جنبش
سياسی
انقلابی توده
ای در ميان
مردم يک کشور
به راه
انداخت. اما
اين خيزش جنبه
ارتجاعی هم
دارد
که برخاسته
از در هم
آميزی صف مردم
با صف جناحی
از حاکميت
جمهوری
اسلامی است.
شکاف در ميان
طبقات حاکم
مجالی برای
بروز انرژی سی
سال سرکوب شده
ی مردم شد. اما
همين که آتشفشان
خشم مردم از اين
شکاف بيرون زد
تبديل به نقطه
ضعفی برای
جنبش مردم شده
است. با وجود
گذشت 5 ماه،
اين خيزش هنوز
در حصار رهبری
ارتجاعی «سبز»
و طبقات
بورژوای
جامعه دست و
پا می
زند.آنان
خواست های
واقعی مردم و
شعارهای
برخاسته از
مردم مانند،
«شعار ملت ما،
دين از سياست
جدا! مرگ بر
ولايت فقيه!»
را «انحرافی» می
خوانند و به
مقامات
امنيتی و
نظامی «رهبر» قول می
دهند که در
تظاهرات ها
جلوی اين
شعارهای
انحرافی را
بگيرند. وقتی
می خواهند
خيلی ظاهر
«دموکرات» به
خود بگيرند وعده
های سرخرمن می
دهند که: آری
ميان ما
اختلاف سليقه
است. اما
بعدا"
اين
اختلافات را از
طريق صندوق
رٲی حل خواهيم
کرد.
رهبران
«سبز» که سی سال
پيش در رٲس
جمهوری اسلامی
و زير فرمان
خمينی،سينه و
پشت مخالفين
خود را با
گلوله بهم می
دوختند و دهان
کارگر و دهقان
و کرد و ترکمن
را با سرب داغ
پر می کردند،
اکنون از کتک
خوردن چند
بسيجی بدست
جوانان فرياد
وامصيبتا سر
می دهند و
مرتبا خطاب به
مردم معترض
تکرار می
کنند: «ما در
چارچوب قانون و
نظام هستيم و
آشوب طلب
نيستيم.» کدام
قانون؟ همان
قانونی که
احسان
فتاحيان را به
ظن اينکه دست
به اسلحه برده
بود اعدام
کرد.
اينان
که سی سال پيش
کردستان و
ترکمن صحرا را
به آتش
کشيدند،
اکنون از روشن
شدن شمعی بدست
مردم هراسان
شده و چپ و
راست هشدار می
دهند که مبادا
بالاتر از گُل
به ارازل و
اوباش مسلح اين
حکومت بگوئيد
زيرا «بسيجی و
سپاهی برادر
شمايند»!
همه
اين ها دليل
دارد: اين ها
آش را با جاش
می خواهند! و
منافع واقعی
مردم آن است
که آش را با جاش
به زباله دانی
تاريخ
بيندازند.
جنبه
ارتجاعی اين
خيزش مانع از
شکوفا شدن
تمايلات ضد
حکومتی عميق
اقشار مختلف
مردم است.
دردناک ترين و
بارزترين
نتيجه نفوذ اين
رهبری
ارتجاعی بر
حرکت مردم را
در رابطه با موقعيت
زنان می توان
ديد: زنان در
صف اول اين مبارزات
جان بازی می
کنند اما هيچ
يک از شعارهائی
که توسط جمعيت
فرياد زده می
شود ربطی به
بی حقوقی بارز
و مفرط آنان
تحت اين نظام اسلامی
ندارد. دلالان
سياسی جناح
«سبز» حاکميت
در جنبش زنان
(«کمپين يک
ميليون امضاء»
و زير مجموعه
های آن) در
کمال بی شرمی
با شعارهای ضد
حجاب اجباری
در اين خيزش
مخالفت کرده و
مانند «مردانشان»
طرح خواست های
پايه ای زنان
برای کسب
آزادی
وبرابری را بی
موقع خواندند.
در حاليکه،
عمود خيمه
جمهوری
اسلامی،ادغام
دين و دولت
است و محور
دينی کردن
جامعه، اعمال
ستم گری قرون
وسطائی بر
زنان و راندن
آنان به
موقعيت حقوقی
و حقيقی بردگی
است. اين خيزش
آنقدر خصلت
مترقی ندارد
که اعلام کند: بردگی
زن جنايت است،
اما در جمهوری
اسلامی جزو
«ارزش های
متعالی» و
اصول قانون
اساسی است!
اين
ها بازتاب
جنبه ارتجاعی
خيزش فعلی اند
که نماينده آن
رهبری «سبز»
است. اين
رهبری را
بايد کنار زد
و راه را برای
اهدافی که
منطبق بر
منافع واقعی
اکثريت مردم
است باز کرد.
آيا
جنبش
خودبخودی می
تواند اين
رهبری ارتجاعی
را کنار بزند
گرايش
راديکال اين
خيزش کاملا
مستعد آن است
که از امر و
نهی های
ارتجاعی
رهبری «سبز» سر
پيچی کرده و
از زير نفوذ
آن خارج شود.
اما اين اتفاق
به طور
خودبخودی رخ
نمی دهد.
آگاهی و حرکت
خودبخودی
مردم قادر
نيست نقشه ها
و عملکرد منظم
و متشکل مقر
فرماندهی
«سبز» را خنثی
کند و محدوده
های تحميلی آن
را شکسته و
وارد راهی
ديگر شود –
راهی که اهداف
سياسی و چشم
انداز
اجتماعی اش
رهائی بخش است
و نه ارتجاعی.
اقشار مختلف
مردم بخصوص
آنان که تحت
ستم ترين و
تحت
استثمارترين
هستند بايد از
زبان کمونيست
ها و نيروهای
سکولار آزادی
خواه به صراحت
و به گونه ای
مستدلل بشنوند
که يک مبارزه
جدی عليه
جمهوری
اسلامی نمی
تواند از
نمادها و
شعارها و
ايدئولوژی جمهوری
اسلامی
استفاده کند.
کشيدن مردم به
تظاهرات در
روزهای مذهبی
مانند نماز
جمعه و عاشورا
تاسوعا بايد
به چالش گرفته
شود. اين روزها
از هر جهت ضد
آرمان آزادی و
ضد آرمان
برابری ميان
زن و مرد و
ميان آحاد
مردم کشور
است. شعارهای
ارتجاعی
مانند «منتظری
صانعی ولايت
واقعی» را
بايد افشا
کرد. هر جنبشی
که خواست
سرنگونی
ولايت فقيه و
حکومت اسلامی
را نداشته
باشد لاجرم
تبديل به يک
جنبش ارتجاعی
می شود.
رهبری
«سبز» مرتبا
تلاش می کند
شعارهای
واقعی مردم را
تحت عنوان
«ساختار شکن»
از صحنه حذف
کند. ما نيز
بايد آنقدر
آگاهی مردم را
در مورد شعارهای
ارتجاعی
اينان بالا
بريم که اين
شعارها هر چه
کمتر به گوش
برسد. در صورتی
که اين رويکرد
و رفتار تبديل
به رويکرد و رفتار
همه نيروهای
واقعا ضد
جمهوری
اسلامی نشود،
روز به روز
خصلت های
ارتجاعی اين
جنبش وسيع تر
شده و خصلت
های مترقی آن
را خواهد
بلعيد.
ماهيت
رهبری سبز و
«اصلاح رژيم»
رهبری
«سبز» صرفا چند
شخصیت و یا
جنبشی در اپوزیسیون
نیست. این ها
بخشی از هیئت
حاکمه اند-- دارای
قدرت دولتی
اند که مشتمل
است بر مراکز
مالی،
امنیتی،
نظامی و نفوذ
بوروکراتیک و
ارتباطات بین
المللی. هدف
مقر فرماندهی
«سبز» صرفا به
میدان کشیدن
مردم و تبدیل
آن ها به اهرم
فشاری بر روی
باند حاکم
نیست. اینان
هم زمان در
حال ارائه و
ترمیم
ساختارهای
حکومتی بدیل
اند زیرا می
دانند
ساختارهای
فعلی جمهوری
اسلامی از هم
گسیخته و در
حال فروپاشی
است.
آنان
به خود به
مثابه «قدرت
دولتی» نگاه
می کنند و می
خواهند در
شرایط
فروپاشیدن
ساختارهای فعلی
حاکمیت مانند
یک تور نجات
عمل کنند و
بدیلی حاضر و
آماده داشته
باشند. رهبران
اصلاح طلب
حکومت، به
مثابه نیروئی
که در رابطه
با قدرت سیاسی
جدی است عمل
می کنند و نه مانند
یک گروه
اپوزیسیون
ناراضی. موسوی
بارها گفته
است که به
خاطر نجات
نظام به میدان
آمده است.
«پایداری» او در
مقابل جناح
حاکم از
اینجاست و نه
از اینکه گویا
از «اجحافاتی» که
به مردم شده
ناراحت است.
چرخ های
ایدئولوژیک،
سیاسی و
اقتصادی این
نظام دیگر کار
نمی چرخد.
کسانی که
امیدهای واهی
به «اصلاحات»
اینان بسته
اند باید
بدانند که این
اصلاحات هیچ
ربطی به تخفیف
دردهای مردم و
شکاف های طبقاتی،
جنسیتی، ملی
جامعه ندارد.
اصلاحات برای
ترمیم
ساختارهای
اعمال
دیکتاتوری
همه جانبه بر
اقشار و طبقات
مختلف مردم
است. در واقع اگر
جمهوری
اسلامی موفق
به بیرون آمدن
از بحران شود،
ما تا مدت ها
شانس دفن این
نظام را از کف
خواهیم داد.
ساختارهای
جمهوری
اسلامی به
واقع کارکرد
منسجم خود را
از دست داده
اند. مرکز
ایدئولوژیک
سیاسی دولت
بشدت تضعیف
شده است. با
شکست کودتای
انتخاباتی،
این روند شدت
گرفته و
جمهوری
اسلامی شبیه
یک «دولت موقت»
شده است. فشار
فروپاشی،
دعواهای درون
باند حاکم را
نیز حدت
بخشیده و علنی
تر کرده است.
تصفیه های
درونی پایانی
ندارد. چپاول
های سراسیمه
وار سران سپاه
نشان از آن
دارد که نمی
دانند تا چند
ماه دیگر چه
خواهد شد. اصلاحات
جناح اصلاح
طلب برای حل
این معضل است.
در این
میان روابط
آمریکا و
جمهوری اسلامی
را نیز نباید
از نظر دور
داشت. رویکرد
نرم آمریکا
(تحت ریاست
جمهوری
اوباما) نسبت
به جمهوری
اسلامی
عمدتا
از آن رو است
که آمریکا نه
می خواهد
جمهوری
اسلامی از هم
بپاشد و نه
بدست مردم
سرنگون شود.
هر دوی این ها
به ضرر
آمریکاست –
بخصوص در
شرایطی که
درگیر جنگ های
بی سرانجام در
پاکستان و
افغانستان بوده
و ایران را
کلید حل مسائل
خاورمیانه می
داند. در
نتیجه آرزو می
کند جمهوری
اسلامی به طور
نسبتا مسالمت
آمیز دچار یک
دگردیسی
مطلوب شود. هر
چند این نیز
یک احتمال است
اما قدرت های
امپریالیستی
جهان دارای آن
چنان اتحادی
نیستند که
بتوانند
مناسبت ترین
رویکردهای خود
را عملی کنند.
جهان
امپریالیستی
نیز دارای
مرکز سیاسی و
ایدئولوژیک
واحد نیست!
حتا در درون
هیئت حاکمه
آمریکا بر سر
رویکرد نسبت
به ایران
اجماع نیست چه
برسد در میان
آمریکائی ها و
روسها و چینی
ها و اروپائی
ها. هر یک از یک
طرف می کشند.
منافع متضاد و
رقیب مانع از
آن است که یک
رویکرد واحد
اتخاذ کنند یا
در رویکردهای
یکدیگر
خرابکاری
نکنند.
مجموعه
این تضادها
تعادل شکننده
ای را میان دو
جناح جمهوری
اسلامی به
وجود آورده است.
هیچ یک قادر
نیست بطور
قاطع بر دیگری
فائق آید و یا
راهی برای
بیرون رفتن از
این «بن بست حکومتی»
ارائه دهد.
دشمنان
رنگارنگ به
مهلکه افتاده
اند و این امر
خوبی است. در
چنین شرایطی
اگر جنبش ضد
رژیمی مردم در
راهی مستقل
جریان یابد،
بی تردید
آینده را رقم
خواهد زد.
تاکتيک
های مهلک
عده
ای از «چپ» ها
دچار دنباله
روی مهلک از
رهبری
ارتجاعی «سبز»
شده اند. آن ها
اين راست روی
را تحت عنوان
«استفاده از تضادهای
درون حاکميت»
توجيه می
کنند. اين
سياست راست در
واقع جنبه
ارتجاعی خيزش
جاری را تقويت
می کند و ضد
منافع مردم
است. ورود
مردم به عرصه
مبارزه سياسی
بر مبنای
تضادهای درون
هيئت حاکمه
آينده ای
ندارد بجز
همان که در
سال 57 ديديم.
«راه» آدم ها را
به جائی می
برد که مقصدش
هست و نه
بالعکس. اين
ديالکتيک را
بايد آويزه
گوش کرد. اگر
از تجارب
تاريخی درس
نمی گيريم
حداقل از دشمن
طبقاتی
بياموزيم که
در مورد «راه»
خود اشتباه
نمی کند.
رهبران جناح
سبز کاملا
آگاه و
هشيارند که
مردم را بر
مبنای
تضادهای
طبقاتی و
اجتماعی شان
با نظام
جمهوری
اسلامی به
ميدان نکشند
بلکه بر مبنای
تضادهائی که
در درون هيئت
حاکمه بيرون زده
است مردم را
به حرکت در
آورند. به
شعارهائی که
«مجاز» کرده
اند نگاه
کنيد! آنان از
تضاد ميان
مردم و حاکميت
در چارچوب هدف
خود که ترميم
نظام است، در
مسير راه خود
که رسيدن به
قدرت است،
استفاده می
کنند. به همين
دليل کاملا
مراقبند که
مردم را با
نمادها و
شعارها و چشم
انداز خود
چارميخه کنند
و نگذارند
آگاهی مردم به
سمت يک راه
ديگر، يک
آينده ديگر،
يک نوع دولت
ديگر، يک نظام
اجتماعی
ديگر، بچرخد و
افکارشان در
اين سمت شکوفا
شود.
مختصات
«راهی ديگر»
چيست و پايه
های اجتماعی آن
کدامند؟
راهی
که می تواند
حقوق پايه ای
اکثريت مردم
را متحقق کند،
سرنگونی کليت
جمهوری
اسلامی و استقرار
دولتی نوين
است.
گشوده شدن
اين راه در
گروی شکل گيری
جنبش های
اجتماعی بر
پايه گسل های
واقعی جامعه (و نه گسل
های درون هيئت
حاکمه) است؛
جنبش هائی که
خواست ها و
شعارهايش
سلسله اعصاب
نظام را نشانه
رود. بافت
جمهوری
اسلامی را
بايد از اين
گسل ها شکافت.
تجربه سال 57 را
به ياد آوريم.
رهبری خمينی ودارودسته
اش در پايتخت
بر جنبش ضد
سلطنتی مردم
تثبيت شد اما
کردستان خلاف
جريان غالب،
راهی ديگر رفت
و جمهوری
اسلامی حتا با
لشگر کشی
نتوانست سلطه
خود را در
آنجا بسرعت
تحکيم کند.
امروز
با نگاهی به
عرصه اجتماعی
و نيروهائی که
به ميدان
مبارزه سياسی
قدم گذاشته
اند می توان
ديد که شکل
گيری يک جنبش
زنان که با
صراحت جمهوری
اسلامی و تمام
نمادها و
چارچوبه هايش
را به چالش
بگيرد، می
تواند جمهوری
اسلامی را با
زلزله های
اجتماعی
متعدد مواجه
کند؛ بيهودگی
«راه سبز» را
آشکارا نشان
دهد و طلايه
دار آغاز يک
«راه ديگر»
گردد-- راهی که
ضرورتا" بايد
توسط جنبش های
اجتماعی
مختلف نشانه
گذاری شود:
جنبش پيگير
دانشجوئی
برای بيرون
کردن دستگاه
سرکوب از
دانشگاه ها،
گسترش اعتصاب
های کارگری با
خواست های صنفی
و
سياسی،برخاستن
مردم کردستان
عليه بی دادگری
های
افسارگسيخته
دستگاه
سرکوب، نشانه
گذاری های
ديگر اين راه
هستند. زنان و
جوانان مستعد
ترين اقشار در
به چالش کشيدن
تمام روابط ارتجاعی
جامعه اند و
بدون شک نيروی
ضربت اين راه
خواهند بود.
مرتبا
بايد دو
رويکرد را با
يکديگر
مقايسه کرد و
بر درستی يکی
و اشتباه
ديگری تاکيد
گذاشت: مقاومت
مردم عليه
رژيم را بايد
در چارچوب هدف
سرنگونی کليت
جمهوری
اسلامی
سازمان داد و
نه در چارچوب
هدف سرنگونی
جناح احمدی
نژاد- خامنه
ای و قدرت
گيری جناح موسوی.
مقايسه دو راه
بايد به مسئله
دو آينده و دو
دولت تعميم
پيدا کند.
زيرا «دو راه»
فقط در پرتو
دو دولت
متفاوت معنی
دارد. در
مقابل اين دولت
ما چه دولتی
می خواهيم؟ دولتی
نوين! سرنگونی
جمهوری
اسلامی بايد
به استقرار يک
دولت نوين
منجر شود و
مختصات
سياسی،اقتصادی،فرهنگی
اين دولت نوين
چيست و کدام
طبقه اجتماعی
آن را رهبری
خواهد کرد؟
رسيدن به چنين
دولتی بدون
داشتن
استراتژی کسب
قدرت سياسی
ممکن نيست.
طرح اين مسائل
استراتژيک در
ميان مردم
بسيار طبيعی
است زيرا صحنه
مبارزه طبقاتی
تشنه اين
مباحث است. و
می توان آن ها
را به صورت
زنده و خلاق
به ميان
پيشروترين
اقشار جامعه
برد. اين کار
برای گشودن
راهی ديگر فوق
العاده مهم
است.
کليه
نيروهای
واقعا مخالف
نظام جمهوری
اسلامی،از
احزاب
انقلابی تا کنش
گران جامعه
مدنی،می
توانند
متحدانه، از هر
سو و به طرق
متنوع و با
ابتکارات
گوناگون اين
خواست را در
ميان مردم
فراگير کنند
که: سرنگونی
جمهوری
اسلامی،ضروری،ممکن
و مطلوب است!
برای
بالا بردن
آگاهی مردم در
مورد حقوق
اوليه شان،
لازم است حقوق
پايه ای اقشار
و طبقات مختلف
مردم فرموله
شود. هر بخش از
کنشگران
سياسی و
فرهنگی و مدنی
(تشکلات
کارگری،کانون
های هنرمندان
و نويسندگان،
وکلا و
حقوقدانان،
تشکلات جنبش
دانشجوئی،معلمان
و اقتصاد دانان
و تاريخ
نويسان و
غيره) می
توانند با صدور
بيانيه هائی
گوشه ای از
اين کار را در
دست گيرند و
بيانيه هائی
تحت عناوين
زير صادر کنند:
اصول اوليه
آزادی و
برابری زنان؛
اصول اوليه يک
نظام سياسی
دموکراتيک
غير الهی؛
اصول اوليه
آزادی انديشه
و بيان و
اجتماعات؛
حقوق اوليه
کارگران و
مردم کارکن
جامعه از
زاويه معاش،
حق اعتصاب و
تشکل، تدوين
قانون کار جديد؛
اصول اوليه
آزادی
وجدان؛
اصول اوليه
آزادی و
برابری ملی؛
نقد نظام
کيفری و دادرسی
جمهوری
اسلامی و طرح
اصول اوليه يک
نظام کيفری
دموکراتيک و
عادلانه؛ نقد
نظام آموزشی
دينی و ضد
دموکراتيک و
ضد زن
در جمهوری
اسلامی و طرح
اصول اوليه يک
نظام آموزشی
علمی و دموکراتيک؛
افشای ويرانی
اقتصاد
دهقانی و طرح
ضرورت تقسيم
اراضی
کشاورزی
وابسته به
آستان قدس و
بنيادها و
ملاکين بزرگ
در ميان
دهقانان و -اين
ها صرفا
بازگشائی و
آغاز راه
هستند. شک نيست
که ادامه راه
تا سرنگونی
کامل نظام
سياسی و
اقتصادی و
ايدئولوژيک
حاکم پر پيچ و
خم و خونين
خواهد بود.
اما هر بديل
ديگر می تواند
بسيار خونين
تر و مملو از
مصائب غير
قابل پيش بينی
باشد. بدون
خلاف جريان
رفتن امروز و
تلاش بی وقفه
و پر تب و تاب
برای باز کردن
«راهی ديگر»،
فرصت و امکان
سرنگونی
انقلابی اين
نظام به دست
اقشار و طبقات
تحت ستم
واسثتمار و در
راس آن طبقه
کارگر و نيروی
پيشاهنگ کمونيستی
آن نخواهد
افتاد.
1 - در
مورد سیر
تکاملی این
جنبش ضد رژیمی
و ماهیت بشدت
متناقض آن!
اين موج هر
چند افت و خيز
دارد اما به
راحتی نمی خوابد.
مرتجعين هم
اين را می
دانند. نه توده
های مردم به
حال و هوای
گذشته باز
خواهند گشت ،
نه اينکه
دعواهای جناح
های هيئت
حاکمه به اين
سادگی رفع و
رجوع خواهد
شد. تازه،
لايه های
تحتانی تر
جامعه هنوز به
ميدان نيامده
و منطقه ای
مانند
کردستان منفجر
نشده است.
عليرغم
تلاش های دولت
احمدی نژاد به
تحکيم
نيروهای
نظامی و
امنيتی و به
کار گيری
سرکوب گسترده
عليه مخالفين،
روند از هم
گسيختگی
ارگان های
سرکوب و کنترل
بر روند
انسجام آن می
چربد. در ميان
دو جناح حالتی
به وجود آمده
که هيچ يک
قادر نيست بطور
قطع بر ديگری
فائق آيد.
دعواهای درونی
با وصل شدن
هرچه آشکارتر
جناح های هيئت
حاکمه به
ائتلاف های
بين المللي،
غير قابل حل
تر شده اند.
در
عرصه بين
المللی رقابت
بر سر ايران
حاد است. در
پشت دعواهای
هسته اي،
کشمکش ميان
قدرت های
امپرياليستی
و بزرگ
(منجمله چين)
بر سر اينکه
کداميک بر
آينده ايران
سلطه خواهد
داشت و ديگران
چه سهمی
خواهند برد،
جريان دارد. (
به مقاله
«مذاکرات
ايران و آمريکا»
در همين شماره
رجوع کنيد).
هيچ يک از
قدرت ها ( آمريکا،
روسيه، چين،
اروپائی ها)
حاضر به پا پس
کشيدن از اين
«بازی بزرگ»
نيستند.
آمريکا به دليل
درگيری نظامی
در خاورميانه
و بحران
اقتصادی قادر
به تحميل
اراده خود بر
قدرت های ديگر
نيست. در پشت
پرده ميان
دولت اوباما و
دولت احمدی
نژاد با وساطت
چين مذاکره در
جريان است.
لابی جناح سبز
در کريدورهای
واشنگتن طرح
روابط آينده
بين دو کشور و
همکاری در
برقراری
امنيت در
خاورميانه را
به مذاکره می
گذارد.
بنابراين،
درهم پيچيدگی
تضادهای
گوناگون و
کشدار، مانع
از آن است که
اوضاع به روال
سابق برگردد.
2 - سئوال
مرکزی!
سوال
مرکزی برای ما
کمونيست ها
کماکان اين است:
اين اوضاع چه
فرصتی را برای
يک انقلاب
واقعی بدست می
دهد و با آن چه
بايد کرد؟
اوضاع
عينی نسبت به
شش ماه پيش
کيفيتا
متفاوت است.
مردم نه تنها
در خيابان اند
بلكه حرف
هايشان به
ورای عصبانيت
نسبت به کودتا
و احمدی نژاد
رفته است.
آنان آشکارا
ضد رهبران
حکومت و اتوريته
های مذهبی حرف
می زنند. در
متروها، صف
نان، در اماکن
عمومی ديگر،
حزب الهی ها به
گوشه ای می
خزند و جرات
حرف زدن
ندارند. 28 سال چنين
وضعيتی نبوده
(به استثنای
کردستان). چه
بايد کرد؟ آيا
همين جنبش را
بايد راديکال
تر کرد يا موج
ديگری بايد به
راه انداخت و
چگونه؟
خطرات
و فرصت های
اين اوضاع در
افت يا فروکش
اوضاع نيست.
خطرات و فرصت
ها در رابطه
با راه ها و
مسيرهائی است
که اين اوضاع
می تواند در
پيش گيرد.
مردم خود را
«برنده» می
دانند و از
اينکه پوزه
اين رژيم را
به خاک ماليده
اند احساس
غرور می کنند.
اين جنبه مثبت
است. اما می
دانيم که
اوضاع می
تواند به سمتی
برود که مردم
بازنده ترين
شوند. سی سال پيش
را فراموش
نکنيم که
چگونه يک قدرت
ارتجاعی سوار
بر نارضايتی و
شورش مردم به
جای يک قدرت ارتجاعی
ديگر نشست.
برای اينکه
چنين نشود و
توده های مردم
واقعا برنده
شوند، برداشت
ها و کارهای
امروز ما
کمونيست ها
عامل بسيار
مهمی است.
آگاهی نقش
تعيين کننده
در مسير اوضاع
دارد.
نبايد
انتظار داشت
که مردم بدون
دخالتگری
فعال کمونيست
ها ديد درستی
از مذهب و نمادهای
مذهبی اين
حکومت پيدا
کنند. حتا اگر
شعار سرنگونی
جمهوری
اسلامی
فراگير و
همگانی شود بازهم
به معنای آن
نيست که مردم
بطور خودبخودی
خواهند فهميد
که بر جای آن
چه دولتی بايد
مستقر کرد و
چگونه بايد
اينکار را
انجام داد.
3 -
غلبه ناامیدی
بر فعالین
کمونیست
خطرناک است!
عده
ای از فعالين
کمونيست
نااميدانه می
گويند: به هر
حال اين دور
ما برنده
نخواهيم شد.
اين روحيه
اعلام شکست
قبل از آغاز
جنگ است. به
معنای آن است
که کاری نکنيم
و بگذاريم
روياهای اين
زنان و جوانان
برانگيخته
شده، بی
رحمانه درهم
شکسته شود.
بله ما ضعيف و
كوچك و در
محاصره ايم و
اين وضعيتی
است که کمونيست
ها نه فقط در
بعد ملی بلکه
در سطح بين المللی
با آن
مواجهند. اما
با همين نيروی
کوچک اما با
خطی صحيح و
روشن می
توانيم آرزوهای
رهائی بخش
مردمی را که
طلسم تسليم را
شکسته اند
شعله ور کنيم
و ديد آنان را
از «همين جنبش»
به افق های
ديگر ببريم.
حتا اگر قصد
برنده شدن در
«دور بعد» را
داريم بايد در
همين دور با
دخالت گری
فعال و خلاف
موج رفتن، افق
و آگاهی عمومی
بخشی از اقشار
مردم را بالا
بريم و انباشت
قوا کنيم. هر
چه را امروز
می کاريم فردا
درو خواهيم
کرد. اگر از
همين امروز در
زمينی که توسط
تضادهای
برخاسته از
کارکرد نظام
شخم می خورد
بذرهای
انقلاب و
سوسياليسم و کمونيسم
را نپاشيم،
فردا نيز چيزی
درو نخواهيم
کرد مگر افق
های پائين و
توهم اصلاح
نظام خون آشام
از درون. اگر
از همين امروز
اين آگاهی و
عزم را در
ميان (حداقل
قشری از) مردم
رواج ندهيم که
ما بايد دولت
خود را بر
خاکستر اين
دولت بنا کنيم
وگرنه دچار
وضعيتی
وحشتناک تر از
اين خواهيم
شد، فردا بدتر
از امروز
خواهد شد. اين
صرفا يک تهييج
نيست بلکه دقيقا
منطبق بر حرکت
ساختارهای
قدرت و مبارزه
طبقاتی است.
برخی
اوقات
مبارزينی که
از کوچک بودن
و متشکل نبودن
قطب انقلابی
کمونيستی
عاجز و مستاصل
می شوند نه
فقط نا اميد
می شوند بلکه
به پندارهای
نادرست و غير
واقعی و
خطرناک چنگ می
اندازند و می
گويند: اگر
دولت «سبز» بر
سر کار آيد،
دست و بالشان
برای سرکوب بسته
خواهد بود و
فضای گسترش
فعاليت
انقلابی ايجاد
خواهد شد. اما
اين ها
دلخوشکنک های
بی آينده است.
واقعيت آن است
که فرصت های
بزرگی برای
کار انقلابی و
پيوند دادن
پروژه انقلاب
کمونيستی با
پيشروترين
اقشار جامعه
باز شده است و
می توان بطور
جهش وار اقشار
وسيعی را با
چشم انداز
رهائی بخش
کمونيستی
آشنا کرد و با
آنان پيوند
خورد. يک
حقيقت را هرگز
نبايد فراموش
کنيم: هر جا
انقلاب ضروری
باشد، زمانش
رسيده باشد
ولی انجام
نگيرد، وضع
بدتر می شود
نه بهتر. شکست
انقلاب 57 و
وقايع بعد از
آن اين واقعيت
را ثابت کرد.
4 - کارکرد
تضادهای عمیق
طبقاتی و
اجتماعی جامعه
را باید درک
کرد تا فرصت
ها را دریافت!
عده
ای می گويند
اگر مردم رای
نمی دادند،
دعواها درون
هيئت حاکمه
حاد نمی شد و
دريچه ای برای
ورود عده
زيادی از توده
های مردم به
صحنه مبارزه
سياسی باز نمی
شد. اما
واقعيت آن است
که علت عمده ی
آمدن مردم به
پای صندوق های
رای تصميم
جناح های نظام
به وارد کردن
مردم در
معادلات
دعواهای درونی
شان بود. به
قول لنين، حتا
مرتجعين نيز نمی
توانند بدون
توده ها کاری
انجام دهند.
بنابراين،
مجبور می شوند
برای حل معضلات
نظام خود توده
های مردم را
وارد ميدان
سياست کنند.
نظام های
طبقاتی –
بخصوص آن ها
که بر شالوده
سرمايه داری
می چرخند – فقط
با مبارزات
طبقه کارگر و
ديگر اقشار
مردم تضعيف
نمی شوند. بلکه
کارکرد اين
نظام ها نيز
موانعی را در
مقابل آن
ايجاد کرده و
تضعيف شان می
کند. اگر اين
تضادها در کار
نبودند، قدرت
های حاکم به
اندازه کافی
تضعيف نمی
شدند که طبقه
کارگر و ديگر
ستم ديدگان
بتوانند آنان
را سرنگون کنند
و انقلاب خود
را به پيروزی
برسانند. به
انقلاب های
سوسياليستی
در روسيه در
سال 1917 و در چين
در سال 1949 نگاه
کنيم. هر دوی آن
ها بر بستر
تضعيف نظام
امپرياليستی
و دولت های
حاکم در ان
کشورها در
نتيجه جنگ
جهانی اول و
دوم به پيروزی
رسيدند. اما (و
اين بسيار مهم
است) اگر حزب
کمونيست در
رهبری حرکت
کارگران و دهقانان
و ديگر
ستمديدگان
جامعه نبود
اين انقلاب ها
هرگز به
پيروزی نمی
رسيدند و نظام
های ستم و
استثمار در آن
جوامع، خود را
بازسازی می
کردند. پس،
تضعيف نظام در
نتيجه عملکرد
تضادهای
عديده اش و به
بحران افتادن
آن عامل بسيار
مهمی برای
پيروزی است.
امروز ما اين «تضعيف»
و بحران زدگی
نظام را داريم
اما رهبری کمونيستی
در راس يک
جنبش انقلابی
را نداريم. حل
اين معضل بايد
مسئله مرکزی
ما باشد.
5 - قشر
راديکال مهمی
در جنبش هست
اما هنوز قطب
بندی صورت
نگرفته است!
هر
زمان و در هر
نقطه ای که
گروه های ضربت
«سبز» بر حرکت
مردم کنترل
ندارند،
حرکات مردم و
روحياتشان
راديکال تر
است. با اين
وصف نمی توان
گفت که قطب
بندی مساعد
صورت گرفته و
ما شاهد جنبش
های مختلف
هستيم که در
يک طرف اقشار
راديکال با
شعارهای سازش
ناپذير ضد
حکومتی و
سرنگونی جمهوری
اسلامی قرار
دارند و در
طرف ديگر
جنبشی تحت
رهبری «سبز».
روزهای الهام
بخش و راديکال
هم اساسا خصلت
خودبخودی
دارند. اين
وضع را شايد
بتوان تا حدی
به ارزيابی
لنين از جنبش
های خودبخودی
کارگری روسيه
تشبيه کرد که
می گويد (1): حرکت
های راديکال
هم در چارچوب
آگاهی خودبخودی
صورت می گيرد؛
وقتی ژاندارم
ها به تظاهراتی
حمله می کنند
مردم خشمگين
تر می شوند و جواب
می دهند؛ وقتی
همدستی
کارفرما با
ژاندارم را می
بينند متوجه
ميشوند که آن
ها با هم
هستند؛ اما
هنوز از کل
دولت و اجزای
مختلفش و
رابطه اينها
با هم به
آگاهی دست نمی
يابند.
زمانی
می توان با
قطعيت گفت
جنبش های
مختلف موجود
است که واقعا
قطبی ديگر – هر
چقدر هم کوچک
باشد – موجود
باشد که بر
مبنای نقشه ای
به طور منظم
کار می کند و
تاثيرمی گذارد.
اما وضعيت
هنوز اينطور
نيست. اينجا و
آنجا عناصر و
محافل آگاه
فعاليت هايی
سازمان می دهند
که در برابر
اين موج و
پتانسيلی که
در آن وجود
دارد، بسيار
محدود است. پس به
اين معنا نمی
توان گفت جنبش
های مختلف
داريم. فعلا
يک جنبش عمومی
و همگانی
موجود است که
همه نوع گرايش
در درون آن
هست. متاسفانه
همين خصلت عقب
مانده توسط
برخی محافل
«چپ» تحسين می
شود و با وجود
داشتن تجربه
«همه با همي» سی
سال پيش خطرات
مهلک آن درک
نمی شود. از هم
اکنون می توان
«تضمين» داد که
در اين «همه با
همي» مردم
برنده
نخواهند شد
بلکه
کارآمدترين قشر
بورژوازی
برنده خواهد
شد و حتا جناح
های ضعيف تر
بورژوازی
(مانند ملی
مذهبی ها) را
بلعيده و دست
به سرکوب
قشرهای
راديکال
بخصوص زنان و
جوانان خواهد
زد. همانطور
که دارودسته
بنيادگرايان
اسلامی سی سال
پيش کردند.
برای اينکه
چنان نشود،
جنبش جاری
بايد قطبی
شود. در ضرورت
آن شک نبايد
کرد.
6 –
نقش واسطه ها
و محلل ها!
نقش
کسانی را که
حکم واسطه را
ميان رهبری
«سبز» و مردم
دارند بايد
افشا کرد. زيرا
رهبران سبز
بدون اين
واسطه ها نمی
توانند توده
ها ی مردم را
با خود همراه
کنند. بطور
مثال، در دو هفته
اول آغاز موج
تظاهرات ها
اصلا خبری از
جناح های
مختلف «کمپين
يک ميليون
امضاء» و
سخنگويان آن
نبود و سکوت
پيشه کرده
بودند. اما
هنگامی که
مهار زدن بر
حرکت زنان
لازم آمد شروع
به ارائه
«راهکار»
کردند که
اکنون وقت
شعارهای خاص
(زنانه) نيست
بلکه بايد به
شعارهای
سراسری اکتفا
کرد! عملکرد و
نقش اين ها در
جريان جنبش
جاری برای
بسياری کاملا
روشن شد و
فهميدند که
کار اين ها
ممانعت از
پاره شدن
زنجيرهای
بندگی زنان
است. اين واسطه
ها هم
ميخواهند
خلاف جريان
بروند، اما
خلاف جريان
خشم و
راديکاليسمی
که زنان از خودشان
نشان می دهند.
آنان اين
مسئله را
پنهان هم نمی
کنند. سال
هاست برای اين
کار فلسفه بافته
اند و با
سياست حيله
گرانه
«بهم نزدن اتحاد»
مانع از بيان
و فراگير شدن
خواست های راديکال
زنان و بالا
رفتن افق
انتظارات
آنان شده اند.
اين ها مسائلی
است که اکنون
در تجربه و
ميتينگ و جلسه
و خيابان
اتفاق می
افتد. آنان و
ديگران می
خواهند
تحت عنوان
«وحدت همگاني»
مانع از تولد
«چيز ديگر»
شوند. اين قبيل
نيروها
(کمپينی ها و
توده ای
–اکثريتی ها و
ملی مذهبی ها
که بيانيه ضد
چپ روی صادر
کرده اند) محلل
اند و می
دانند چه می
گويند و چه می
خواهند. اينان
درست مانند
حاميان خمينی در
سی سال پيش
عمل می کنند
که با
شعارهائی مانند
«بحث بعد از
مرگ شاه» و
ضرورت «وحدت
کلمه» در مقابل
رژيم شاه،
مانع از راه
افتادن بحث و
مجادله فکری
در ميان مردم
بر سر افق های
واقعا انقلابی
می شدند.
نبايد گذاشت
آنان چنين
فضائی را قالب
کنند. اين يک
حرکت ارتجاعی است
که مانع از
شکوفائی
انديشه و
آگاهی مردم می
شود. بحث در
مورد چه می
خواهيم و چه
نمی خواهيم و
چه دولتی
آرزوی ماست و
چگونه بايد آن
را بدست آورد،
ابتدائی ترين
حق دموکراتيک
مردم است و هر
کس در مقابل
آن بايستد
ارتجاعی است.
اينان نقش
طبيعی طبقاتی
خود را در
ميان توده های
مردم بازی می
کنند. ما نيز
بايد بی پروا
و با روشنايی
كامل نقش
طبقاتی
خودمان را بازی
كنيم. بی هيچ
ترديدی مردم
را عليه كليت
اين نظام
بشورانيم و در
اين راه
سرسوزنی
امتياز به
اقشار مختلف
بورژوازی و
سخنگويان آن
ها ندهيم.
كوچكترين سهل
انگاری در اين
رابطه به ضرر
منافع پايه ای
مردم است.
7 - نقش حزب
و تقويت آن
بسيار مهم
است!
حزب ما
بايد به گونه
ای عمل کند که
هر کمونيستی
جای خود را در
آن يافته و هر
فرد مبارز و
صديقی به
افکار و سياست
و نقشه های آن
دسترسی داشته
باشد و بتواند
در اتحاد با
آن، نيروی
خلاقه خود را
برای تحقق
اهدافی که
برای رهائی
جامعه ضروری
است به کار
گيرد. اکنون
زمان جمع شدن
نيروهای
پراکنده است.
تشريح اهميت
حزب برای
نيروهای
پراکنده و
بخصوص نسل
جوانی که پا
به ميدان مبارزه
گذاشته و می
خواهد با افق
کمونيستی
برای آينده
مبارزه کند،
جای برجسته ای
در فعاليت ما
دارد. اين حزب
دارای يک افق
انقلابی کمونيستي،
خط روشن منطبق
با اين افق و
يک ساختار
تشکيلاتی
فعال است. اين
حزب، به صورت
خلاق و زنده (و
نه متحجر و
ايستا) متکی
بر
تئوری های
کمونيستی
بوده و می
تواند اين
تئوری ها را
در اوضاع
متغير و
متفاوت به کار
برد و راه
پيشروی را
روشن کند.
وجود اين حزب
با وجود کوچک
بودنش در چنين
اوضاعی يک
امتياز
گرانبهاست.
منافع
درازمدت
رهائی جامعه
از ستم و
استثمار
طبقاتی و
منافع کوتاه
مدت مبارزه
برای سرنگونی
کليت جمهوری
اسلامي،
تکامل و تقويت
اين حزب را
مطلقا ضروری
می کند. اين
حزب در تلاش
های عملی و
تئوريک خود
نشان داده که شايسته
اعتماد
کمونيست های
انقلابی و
مبارزين صديق
است. با اتکاء
به آن می توان
يک جنبش انقلابی
با ستون فقرات
محکمی از
کمونيست های دانا
و توانا بنا
کرد و کشتی
انقلاب را از
ميان پيچ و خم
ها گذر داده و
به سرمنزل
مقصود رساند.
پراکنده کاری
و پراکنده
فکری فايده
ندارد. ما
برای استفاده
حداکثر از
فرصت های
نادری که برای
دست زدن به يک
انقلاب واقعی
در ايران پديد
آمده و دفع
خطرات، نياز
به يک مرکز
سياسی
انقلابی
کمونيستي،
داريم. اين
مرکز سياسی
لازم نيست بر
پايه سلسله
مراتب
تشکيلاتی
اکيد کار کند.
هر فرد و
محفلی که خط
اين حزب را درک
کند می تواند
با استفاده از
مصالح عمومی تبليغ
و ترويج و
اسناد آموزشی
آن انقلابی
ترين افراد
محل کار،
زندگی و آموزش
خود را
برای گشودن
راه انقلابی
گرد آورد.
ما
بايد فعاليت
های خود را به
حداکثر
برسانيم. اين
کار در گرو
گسترش آگاهی و
ايجاد
نيروهای
سازمان يافته
در ميان توده
هاست. اين
وظيفه را نمی
توان با صدور
اطلاعيه و پخش
آن ها متحقق
کرد. نوشته ها
برای تدوين خط
و روشن کردن
نقشه راهند. اما
بعد از اينکه
خط و نقشه
روشن شد بايد
آن راه را
ساخت. اگر اين
خط تبديل به
نيروی مادی با
تاثيرات
محسوس بر صحنه
سياسی جامعه نشود،
هيچ تحول
انقلابی صورت
نخواهد گرفت.
در
دوره 57
کمونيست ها از
قبل تشکيلات،
خط ، کادر و
پايه داشتند و
تاثيرات
عظيمی
گذاشتند. امروز
به لحاظ
سازمان
يافتگی و کثرت
نيروها در حد
آن زمان
نيستيم و بايد
به آن حد و بيشتر
از آن برسيم.
اما امروز
تئوری های
کمونيستی
انقلابی
پيشرفته تری
که تقطير
تجارب سی سال گذشته،
و مهمتر از آن
سنتز تجارب
انقلاب های سوسياليستی
قرن بيستم است
را در دست
داريم. اين خط
کيفيتا کامل
تر، صحيح تر و
قدرتمندتر از
خط کمونيست ها
در سی سال پيش
است و به همين
جهت قدرت
زيادی در
تاثير گذاری
بر نسل انقلابی
امروز و جهت
های آتی جامعه
دارد. به قدرت
اين خط نبايد
کم بها داد.
پيوند اين خط
با پيشروان
جامعه می
تواند يک جنبش
انقلابی بی
نظير متولد
کند.
متن
زير بخش اول
از سند مهمی
است که اخيرا
کميته مرکزی
حزب کمونيست
ايران (
مارکسيست –
لنينيست -
مائوئيست) در
ارتباط با
تحولات سياسی
اخير تهيه
کرده است. ما
از همه رفقا
می خواهيم با ارسال
نظرات
انتقادی و
پيشنهادی خود
به تکميل اين سند
ياری رسانند.
هدف، تهيه
مانيفستی
برای يک انقلاب
واقعی در
ايران و متحد
کردن جنبش
کمونيستی
ايران حول آن
است؛ انقلابی
که جامعه ما بيش
از هر زمان
بدان نياز
دارد و بدون
نقش رهبری
کمونيست ها
ممکن نيست. –
حقيقت
جنبش
مردم به كدام
سو خواهد رفت
و آينده آن چه خواهد
بود؟ آيا قدرت
دولتی در دست
مرتجعين باقی خواهد
ماند يا توده
های مردم به
قدرتی نوين كه
برخاسته از
اراده خود
است، دست
خواهند يافت؟ آيا
در مقابل دولت
جمهوری
اسلامی می
توان دولت
طبقات تحت ستم
و استثمار را
بنا کرد؟ قدرت
نوين مردمی
چيست، چرا
نوين است و
چگونه می توان
به آن دست
يافت؟
نيروهای
سياسی
گوناگون به
رقابت
برخاسته اند
تا مردم به پا
خاسته را به
اين يا آن سو
بکشند. كليه
طبقات و
نيروهای
سياسی اعم از
مرتجع و غير
مرتجع كه به
طور جدی دغدغه
کسب قدرت
سياسی و تعيين
دورنمائی
ديگر برای
جامعه را در
سر دارند، چه
در سطح ملی و
چه بين
المللي، تلاش
می کنند تا در
رابطه با خيزش
مردم دست به
عمل بزنند، در
آن دخالت کرده
و به آن
جهت دهند.
طبقه حاکم در ايران
و قدرت های
بزرگ جهان، به
حداکثر تلاش می
کنند تا مانع
از آن شوند که
تکامل اين
خيزش به منافع
کلی آنان ضربه
زند. در اين ميان،
چه کسانی
متعهد خواهند
شد که به
روشني، جسارت
و با صدای
بلند منافع
اساسی مردم را
بيان کرده و
پيگيرانه
برای اين
منافع و
عميقترين آرزوها
و روياهای
مردم بجنگند؟
نماينده ی ستمديده
گانی که در
اين جامعه هيچ
به حساب می
آيند اما با
کار خود و بر
پشت خود جامعه
را حمل می
کنند،
كيانند؟
مبارزينی كه
رويای دنيائی
عادلانه را در
سر می
پرورانند و
برای تحقق آن
رودرروی دولت
جمهوری
اسلامی
ايستاده اند، زير
کدام پرچم
طبقاتی و
سياسی گرد خواهند
آمد؟
سوال
اينست: آيا يک
بار ديگر،
مردمی که برای
تغيير جامعه
جان بر کف به
پا خاسته اند،
گوشت دم توپ و
سرباز پياده
جناح های
مختلف طبقه
حاکم و
مرتجعين
شناخته شده و
قدرت های بزرگ
خواهند شد يا
برای منافع
بنيادين خود
خواهند
جنگيد؟ پاسخ
ما اينست: همه
چيز وابسته به
آن است که در
راس مبارزات
مردم چه طبقه
اي، چه برنامه
سياسی و کدام
نيروی
پيشاهنگ قرار
می گيرد و آن
را هدايت می
کند.
در
هر جنبش سياسی
و مبارزه
طبقاتی مسئله
دولت يا قدرت
سياسی مسئله
مرکزی است. شک
نبايد داشت که
راه پيشروی
جامعه ما در
گرو سرنگونی
دولت
جمهوری
اسلامی است.
بدون نابود
کردن کهنه نمی
توان نو را
ساخت. اما اين
کار بايد با
آگاهی صورت
بگيرد. مردم
بايد ببينند
که اين دولت
نماينده کدام
طبقه و چه نوع
روابط
اقتصادی و
سياسی و
فرهنگی در
جامعه است و
استقرار چه
نوع دولتی بر
جای آن می
تواند معضلات
جامعه ما را
حل کند.
دولت
جمهوری
اسلامی چه
دولتی است؟
خمينی
به مردم وعده
داد که دولت
جمهوری اسلامی
مانند دولت
سلطنتی شاه
نخواهد بود.
دست رنج
کارگران و
دهقانان و
ديگر کارکنان
جامعه و ثروت
کشور به جيب
خانواده های
حکومتی و
اعوان و
انصارشان
سرازير
نخواهد شد.
اما حاميان
خمينی و
مقامات
جمهوری
اسلامی به
سرعت تبديل به
«هزار فاميل»
جديد شدند.
زير بيرق
حکومت اسلام
يک قشر جديد
از سرمايه
داران و
ملاکان «مکتبي»
بوجود آمد که
با تشکيل
بنيادها و
گروه های
مالي، صنعتي،
تجاری و
کشاورزی و از
طريق بانک ها
و وزارت خانه
ها، عمده ترين
ابزار توليد و
ثروت های
جامعه را در
چنگ خود
گرفتند و به بهره
کشی از نيروی
کارگر و کار
کن جامعه
پرداختند. و
گفتند با
سرمايه داران
و ملاکان خون
آشام زمان شاه
فرق دارند
زيرا اسلامی اند!
اين
دارودسته سرمايه
داران و
ملاکان جديد
با حرص و ولع
به پر کردن
جيب های بی
انتهای خود
پرداختند. از
هر واقعه ای
که برای اکثر
مردم فاجعه به
بار آورد –
مانند جنگ هشت
ساله ايران و
عراق و تحريم
های اقتصادی –
ثروتمندتر
شدند
.
فرق
رژيم خمينی با
رژيم شاه اين
بود که با ادغام
هر چه بيشتر
نهاد دين
ودولت،
بيرحمی و شقاوت
دولت و روابط
بهره کشی
اقتصادی و ستم
گری های سياسی
و اجتماعی را
هر چه بيشتر
کرد و برای تبه
کاری های اين
دولت توجيهات
دينی تراشيد.
به جای شاه
غير مومن، آدم
های مومن در
راس همان دولت
قرار گرفتند و
اين ماشين ستم
واستثمار
سرمايه داری
را به هيولائی
درنده تر که
«مقدس» و «شرعي»
است تبديل کردند.
خمينی
«قسم» خورد که
اقتصاد ايران
ديگر برده اقتصاد
جهانی
امپرياليستی
نخواهد بود.
اما در پاريس (1357)
در مذاکره با
سران امپرياليست
های غربی
جريان يابی
نفت و گاز به
درون اقتصاد
جهانی سرمايه
داری و دست
نخورده ماندن
جايگاه تحت
سلطه اقتصاد
ايران در نظام
جهانی سرمايه
داری را تضمين
کرد.
جمهوری
اسلامی از
زمان خمينی تا
کنون ادعای استقلال
از
امپرياليسم و
حتی مخالفت با
آن را کرده است. اما
در واقعيت، با
مردم و کشور
مانند يک قدرت
«بيگانه»
رفتار کرده
است.
جمهوری
اسلامی در
واقع مانند يک
کمپانی
سرمايه داری
بزرگ در شراکت
با نهادها و
مراکز
گوناگون سرمايه
داری جهاني،
از مردم و
منابع طبيعی
ايران با حرص
و ولع بهره
کشی کرده و
ايران را بيش
از هميشه در
نظام سرمايه
داری
امپرياليستی
ادغام کرده
است.
خمينی
وعده داد که
جمهوری
اسلامی «مردم»
را در راس
امور قرار
خواهد داد.
منظورش از
«مردم» همان
مومنين و حزب
اللهی ها و
آيت الله ها و
نواده های
دستار سياه به
سر پيغمبر
اسلام و جان
بر کفان «مهدی
موعود» و ريزه
خواران آن ها
هستند که
امروز در راس
وزارت خانه
ها، سپاه
پاسداران،
بنيادها،
شبکه های اوقاف،
بانک ها، چاه
های نفت، هيئت
مديره های بازرگانی
و تجاری و
کارخانه ها و
بانک ها نشسته
اند و خون
کارگر، دهقان
و معلم و کارمند
و ديگر زحمت
کشان جامعه را
می نوشند. در اين
ميان، عده ی
قليلی از قشرهای
پائين جامعه
را نيز با
دلارهای نفتی
خريدند و مجهز
به بينش منحط «حالا
نوبت ماست که
بزنيم و بخوريم»
کردند و عده
ای ديگر را با
تزريق خرافه
مذهب و افسون
و تجويز فرهنگ
عقده حقارت و
انتقام جوئی
بيمار کردند و
از اين مجموعه
نيروی ضربتی
به نام حزب
الله و بسيج و
ثارالله و
غيره برای
سرکوب مردم
(مردم واقعي)
ايجاد کردند.
خمينی
وعده داد که
با دشمنان
مردم
بيرحمانه و با
مردم
مهربانانه
رفتار خواهد
کرد. اما
در
اولين روزهای
حکومتش
جلادانی
مانند خلخالی
را به اقصی
نقاط کشور
فرستاد تا
کمونيست ها و
ديگر
آزاديخواهان
را شکار کرده
و درجا اعدام
کنند. خميني،
ساواک شاه و
شقاوت دستگاه
سرکوبگرش را
دليل تبه کاری
وی می دانست.
اما خود آنچنان
دستگاه عريض و
طويل و بيرحم
امنيتی را پايه
گذاری کرد که
مرتجع ترين
دولت های جهان
به آن غبطه می
خورند.
اولين
اقدام خمينی و
دارودسته اش
برای قطعيت بخشيدن
به قدرت سياسی
خود، خلع سلاح
مردم و سازمان
های سياسی
انقلابی بود.
در انحصار
گرفتن حق
استفاده از
قهر (نيروهای
نظامي)
مهمترين گام
بازسازی دولت
خمينی بود.
اما اين کار
به سادگی
انجام نشد
زيرا سازمان
های کمونيستی
و ديگر نيروهای
مترقی در برخی
نقاط کشور به
بسيج و
سازماندهی و
مسلح کردن
کارگران و
دهقانان و ملل
تحت ستم اقدام
کرده بودند.
خمينی که به
دروغ وعده ی آزادی
بيان به همه
آراء و عقايد
را داده بود،
بلافاصله کارزار
سرکوب احزاب و
سازمان های
کمونيست را
تدارک ديد.
حمله ارازل و
اوباش «کميته
های امام» و
حزب الله به
تجمعات
کارگری و
دانشجوئی و پر
کردن ديوارها
با شعارهای
«اسلام پيروز
است- کمونيسم
نابود است» و
تصوير سازی
های دروغين در
مورد «اکثريت
بودن» حزب
الله و «اقليت
بودن» به قول
وی «گروهک های
ملحد» را
پشتوانه ی اين
سرکوب کرد.
خمينی
هنوز از راه
نرسيده فرمان
بردگی زنان را
صادر کرد و
حزب الله را
تشويق به
تاديب زنان کرد
که آنان نيز
با تيغ و اسيد
دست به کار
شدند. اولين
شعار خمينی
برای زنان «يا
روسری يا توسري»
بود. سرکوب و
تحقير زنان
يکی از راهکارهای
مهم خمينی
برای اسلامی
کردن و اسلامی
نگاه داشتن
کشور بود. زن
طبق باورهای
اسلامی به عنوان
موجودی ناقص
العقل و
پايگاه رخنه
«شيطان» به جلد
جامعه و،
علاوه بر آن،
راه نفوذ
فرهنگ «غربي»
قلمداد شد و
قانون اساسی
اسلامی رسما
زن را شهروند
درجه دوم و
ملزم به تبعيت
از مرد و
محروم از حقوق
برابر با مرد
قرار داد.
خمينی
وعده «برابري»
به مردم ايران
داد. اما هنگامی
که مردم
کردستان ندای
برابری ملی سر
دادند با لشگر
کشی ارتش و
سپاه
پاسداران به
آنان پاسخ
داد. بنای
جمهوری
اسلامی با
ريختن خون جوانان
عرب در
خوزستان،
دهقانان ترکمن
صحرا و مردم
کردستان
گذاشته شد.
خمينی
اعلام کرد در
جمهوری
اسلامی کارگر
ارج و قرب
داشته و حقوقی
خواهد داشت.
اما تجمعات کارگران
بيکار را
«اغتشاش و
فتنه» خواند و
حمله به
اجتماعات
کارگری از
فعاليت های
روزمره لشگريان
وی شد. سردسته
حمله اوباش
چماق دار و نيروهای
مسلح خميني،
آخوندهائی
بودند که
کارخانه به
کارخانه رفته
و برای
کارگران
موعظه می کردند
که: «مقام کار
از عبادت هم
بالاتر است و
کارگران هر چه
بيشتر کار
کنند به خدا
نزديک تر می شوند.
اگر در اين
دنيا زحمت
بکشيد آخرت از
آن شما خواهد
بود».
کارگرانی که
در دوران رژيم
شاه با اعتصاب
های سراسری آن
رژيم را به زانو
در آورده
بودند از تازه
به قدرت رسيده
ها می شنيدند
که: «اعتصاب
شما برای خدا
بوده و شما مزد
کارتان را از
خدا بخواهيد.»
با اين سرکوب
و ارعاب، يک
قشر از عقب
مانده ترين
کارگران تبديل
به بازوی
«کارگري» حزب
الله و ريزه
خوار قدرت
شدند و در
محيط کارخانه
و کارگاه سی
سال از
کارگران زهر
چشم گرفتند.
همين قطب بندی
در ميان
کارکنان
نهادهای آموزشی
(معلمين و
استادان)،
کارکنان
رسانه ها و مطبوعات،
کارمندان و
دانشجويان رخ
داد. عملا صف
آرائی يک جنگ
داخلی شکل
گرفت.
دهقانان
اقصی نقاط
کشور که از
زمستان 57 با
مبارزات
سازمان يافته
دست به مصادره
و ضبط زمين
های بزرگ
اربابی و
واحدهای کشت و
صنعت زده
بودند خود را
رودروی
نيروهای مسلح
مالکان آن
ديدند که از
سوی حزب الله
حمايت می
شدند. مبارزه
دهقانان در
ترکمن صحرا و
مناطق
روستائی
کردستان که در
تلفيق با
مبارزه برای
رفع ستم ملی
جريان يافت،
با نيروی
سرکوبگر ارتش
و سپاه
پاسداران اسلامی
روبرو شد.
اوباش جمهوری
اسلامی برای
مقابله با رشد
جنبش دهقانی
که خواست کسب
زمين، رفع
تجاوزات
مالکان و غارت
گری بانک ها و
سلف خران و
رباخواران و
تشکيل
شوراهای
نمايندگان
دهقانان را
داشت،
دست به تشکيل
«شوراهای
اسلامي» زدند
که از عده ای
حزب الله روستاها
تشکيل شده
بود. اين
شوراها در
مقابل شوراهای
دهقانی بر پا
شد که با
اتکاء به
نيروی دهقانان
فقير و بی
زمين و
کارگران
روستائی می
خواستند اصول
مالکيت
اربابی و
سرمايه داری
بزرگ را برهم
زده و زمين و
آب را از چنگ
غارت گران عمده
روستائی و
شهری به در
آورند.
شوراهای
اسلامی برای
سرکوب جنبش
های کارگری و
دهقاني، برای ممانعت
از انتقال
واحدهای
صنعتي، تجاری
و مقاطعه کاری
بزرگ داخلی و
خارجی به
کارگران و کارکنان
هر واحد و
برای حفظ
مالکيت آن ها
و يا انتقال
مالکيت ها به
سرمايه داران
نوکيسه
جمهوری
اسلامی تشکيل
شدند.
نيروهای
اسلامی تحت
فرمان خمينی
در کردستان به
همکاری با
فئودال ها
پرداختند و
مشترکا کميته
های «امام
خميني» و تشکل
های مذهبی
مسلح ديگر
درست کردند.
آن ها به
دهقانانی که
برای آزادی از
يوغ ستم
فئودالی و ستم
ملی به پا
خاسته بودند حمله
کردند.
زمين، خانه و
ابزار کشت و
کار آنان را
گرفته و آواره
شان کردند.
خمينی
يکسال قبل از
به قدرت
رسيدن، رژيم
شاه را به
دليل امنيتی
کردن فضای
دانشگاه و سرکوب
دانشجويان
آزاديخواه و
ممانعت از تدريس
استادان با سواد
و منتقد،
شايسته
سرنگونی
دانست و يکسال
و اندی پس از
به قدرت
رسيدن، همان
دانشجويان و
استادان را
عوامل بيگانه
و دانشگاه را
منبع فساد در
جامعه خواند و
فرمان سرکوب
دانشگاه را صادر
کرد. زير
نعلين
آخوندهای
حوزه و سرنيزه
پاسداران و
امنيتی ها خفقان
بر دانشگاه ها
حاکم شد.
خمينی وعده
دگرگون کردن
نظام آموزشی
را داد. نظام
آموزشی
ارتجاعی تر
شد. جنبه های
علمی اين نظام
کمتر و جنبه
های خرافه
ومذهب و زن
ستيزی و
تبليغات
تفرقه
افکنانه آن
بيشتر شد.
نظام آموزشی
را از
آموزگاران و
استادان
متعهد به علم
و ترقی تهی
کردند و اسمش
را «پاکسازي»
گذاشتند و در
عوض، افراد
متحجر و عبد و
عبيد حوزه های
تاريک انديشی
دينی را همه
کاره کردند تا
روحيه نقادي،
پرسشگری و جستجوگری
را به همان
سرعتی که در
جو انقلابی
سال 57 در همه
مدارس و
دانشگاه ها
گسترش يافته و
در ميان
جوانان بيدار
شده بود را
ببندند و به
جای نوآوری و
پژوهش و
کنجکاوی
علمي، به حافظه
سپردن
دستورالعمل
های ديني،
تفکر بسته و
انطباق گرا و
بی پرسش از
اتوريته را
بنشانند.
خمينی
تحت عنوان
«مبارزه با
هجوم فرهنگی
غرب» حکم جهاد
عليه موسيقی و
رقص و تئاتر و
تفريحات و
تمام توليدات
فرهنگی و هنری
مدرن جامعه
بشری را داد و
حتا کف زدن در
مجالس عمومی
را قدغن کرد و
به جای آن
موسيقی
اسلامی را که
ندبه و زاری
است رواج داد.
برای مقابله
با به اصطلاح
«فرهنگ غرب»
فرهنگ و هنر
عصر صفويه تشويق
شد. در آثار
هنری به جای
انسان
قدرتمند و حاکم
بر سرنوشت
خويش، انسانی
تصوير شد که
تا ابد
«گناهکار» و
موجودی خوار و
ذليل است که
راه و چاره ای
ندارد بجز
«انتظار» --
انتظار مهدي! نظام
آموزشی و
فرهنگ حاکم به
گونه ای
معماری شد که
به شکل گيری و
تقويت يک نظام
سياسی و
اجتماعی قرون
وسطائی خدمت
کند و با استفاده
از آموزه های
ديني، «ابدي» و
«مقدس» بودن
تمايزات
طبقاتی و
اجتماعی و
بخصوص
نابرابری زن و
مرد را القا
کند. اين
فرهنگ و ديدگاه
سی سال از
بلندگوهای
تبليغاتی و
رسانه ای و
آموزشی رژيم
اسلامی به ذهن
مردم تزريق
شد.
اعوان
و انصار متحجر
خميني، از نقش
دانشجويان و
جوانان و بطور
کلی نقش
دانشگاه ها به
مثابه مراکز
روشنفکری و
سياسی جامعه
آگاه بودند.
آنان می
دانستند که
پيشگامی
دانشجويان و
رواج افکار و
انديشه های
دگرگون ساز در
دانشگاه ها،
همواره برای
تحت ستم ترين
اقشار جامعه
نيز فضائی را
برای دست يابی
به افکار و آراء
نوين گشوده
است. آنان می
دانستند که
اين خصيصه
جوانان است که
حصارهای
خفقان آور سنت
و فرهنگ مسلط
را بر نمی
تابند و سريعا
به نقد وضع
موجود رسيده و
به فکر می
افتند که جامعه
می تواند
کيفيتا بهتر
از اين ها
باشد. آنان شاهد
بودند که در
جريان
سرنگونی رژيم
سلطنت جوانان
عامل تعيين
کننده در
تغيير انقلابی
بودند. تقريبا
همه سازمان
های چپ توسط
روشنفکرانی
شکل گرفته
بودند که
زندگی سياسی
انقلابی خود
را از مدرسه و
دانشگاه آغاز
کردند. نقاط
عطف مبارزات
اجتماعی نيم
قرن اخير با
نام دانشگاه و
دانشجويان
رقم خورده
است.
در
سال 56 و 57
دانشگاه به
محل تجمع
سياسی همه قشرهای
جامعه منجمله
کارگران
تبديل شد. حتا
دهقانان
اطراف شهرهای
بزرگ سری به
مراکز دانشگاهی
می زدند.
کسانی که
مشتاق ايده
های تازه و بحث
های نو
و دگرگون ساز
در مورد آينده
جامعه بودند
سراغ دانشجو و
دانشگاه را می
گرفتند.
دانشگاه به
مردم قدرت می
بخشيد.
دانشجويان
کمونيست و
انقلابی به
مردم می گفتند
چگونه می توان
حاکم بر
سرنوشت خود شد
و راه دگرگونی
اجتماعی و
ترقی را به
روی کشور باز
کرد. پس از به قدرت
رسيدن خمينی و
دارودسته اش
دانشگاه و دانشجو
به ايفای اين
نقش ادامه
دادند.
دانشگاه ها
تبديل به مرکز
خبر رسانی در
باره مبارزات
کارگری و
دهقانی و
مبارزات مردم
تحت ستم
کردستان و
دهقانان
ترکمن صحرا و
حمايت از آنان
شدند.
به
اين دلايل،
خمينی و
دارودسته اش
سرکوب سهمگينی
را برای جنبش
دانشجوئی و
دانشگاه
تدارک ديدند.
در سال 1359 ،
دستگاه
امنيتی و
پليسی خمينی تحت
عنوان «انقلاب
فرهنگي»، سازمان
های دانشجوئی
را که در جريان
مبارزه عليه
رژيم شاه و خمينی
تاسيس شده
بودند درهم
شکستند و
دانشجويان
فعال را دستگير
و اعدام
کردند.
دانشگاه ها
بسته شدند و
هنگام
بازگشائي،
اسلامی شده
بودند و سدها
و موانع
«ايدئولوژيک»
و «امنيتي» به
سد کنکور اضافه
شده بود. نه
دانش علمی
بلکه اطلاعات
در مورد پوسيده
ترين زوايای
دين تبديل به
محک شايستگی
دانش آموزان
برای ورود به
دانشگاه شد.
نه توان، علاقه
و
انگيزه علم
جوئی دانشجو
بلکه نظر
کميته های
جاسوسی مسجد و
بسيجی های محل
در مورد عقايد
سياسی و دينی
و رفتار
اخلاقی فرد شاخص
قبولی در
دانشگاه شد.
خمينی
قانون نيز
تعيين کرد و
«خبرگان»
تاريک انديشی
را مسئول
تدوين آن کرد.
اين قانون هيچ
ربطی به آمال
و آرزوهائی که
در جريان
انقلاب ضد
سلطنتی توسط
شرکت کنندگان
اصلی اين
انقلاب – اقشار
گوناگون مردم
و گرايشات
سياسی مختلف –
بيان شده بود،
نداشت و در
واقع ضد آمال
و آرزوهای
رهائی بخش
آنان بود.
چارچوب اين
قانون
پيشاپيش توسط
خمينی در
کتابش به نام
«حکومت
اسلامي» تنظيم
شده بود.
خمينی صحبت از
برابری مردم
کرد اما بدترين
و خشن ترين
نوع تبعيض
ميان
شهروندان در قانون
اساسی جمهوری
اسلامی ايران
تصويب شد.
شهروندان به
دليل جنسيت،
مليت و دينشان
تفکيک شده و
عده ای از
حقوق برابر با
عده ی ديگر
محروم شدند.
روحانيت شيعه
از امتيازات
ويژه برخوردار
شد. جمهوری
اسلامی نه
تنها قوانين سرکوبگرانه
نظام قضائی
شاه را حفظ
کرد بلکه قوانين
جزائی اسلامی
را که متعلق
به جامعه برده
دار 1400 پيش بوده
بدان اضافه
کرد. دين
و دولت را
دوباره همچون
عهد سلطنت شيعی
صفويه در هم
آميخت. جمهوری
اسلامی به يک
دولت نئو-
تئوکراتيک
(نو-دين سالار)
تبديل شد که
در سرکوب و
کنترل جامعه
راه های جديد
و منحصر به فردی
را به
زرادخانه
حکومت های
ارتجاعی جهان
اضافه کرده
است. طبق
قانونی که
خمينی
تعيين کرد،
دولت به آن حد
از حقوق فردی که
حتا رژيم
سلطنتی شاه
جرات تعرض
نکرده بود، يورش
برد و برای
دين و ايمان
مردم نيز
نگهبان دولتی
و نظامی
گماشت. در اين
قانون سرنوشت
مردم در دست
يک آخوند شيعه
است که توسط
آخوندهای شيعه
ديگر برگزيده
می شود. اين
قانون،
مالکيت خصوصی
و شکاف ها و
تمايزات
طبقاتی ناشی
از آن را به
رسميت شناخت و
علاوه بر آن،
شهروندان را بر
حسب جنسيت و
باورهای دينی
شان درجه بندی
کرد. در حقيقت
جمهوری
اسلامی علاوه
بر يک نظام طبقاتی
يک نظام سلسله
مراتب کاستی
نيز بر جامعه
تحميل کرد که
در آن کاست
روحانيت شيعه
برترين
جايگاه و
امتيازات را
داراست.
دولتی
که چنين شکل
گرفت نياز به
يک خرافه و توهم
بزرگ داشت تا
اين پليدی ها
و تبه کاری ها
را در ذهن
مردم توجيه
پذير کند. اين
خرافه و توهم بزرگ،
دين بود.
جمهوری
اسلامی آمد تا
به مردم ايران
تلقين کند که
اگر دولت
اسلامی باشد
هرگونه
عملکرد آن
توجيه پذير
است زيرا اين دولت
نماينده «خدا»
بر روی زمين
است. جمهوری
اسلامی برای
قبولاندن
سيمای کريه
نظام اقتصادي،
اجتماعی و
فرهنگی خود،
از ايدئولوژی
اسلامی و
اسطوره های
دينی کمک گرفت
تا با مقدس
جلوه دادن خود
مردم را از
روياروئی با
آن بترساند.
جمهوری
اسلامی
نماينده
روابط توليدی
واجتماعی
بهره کشی
سرمايه داری و
پيشا سرمايه
داري،
سودپرستی و
شکاف و تمايز
طبقاتی است.
اين دولت
نماينده بی
حقوقی زنان و
عظمت طلبی کريه
ملت «فارس»
عليه ديگر ملل
ايران است. اين
دولت از آگاهی
علمی مردم به
حقايق امور می
ترسد و به اين
جهت برای
اشاعه ی
افسارگسيخته
ی خرافه و جهل
در ميان مردم،
هزينه های
عظيم صرف می
کند. اين دولت
بدون سرکوب
امنيتی و
شکنجه و زندان
قادر به حکومت
نيست. ضديت
اين دولت با «امپرياليسم»
ضديتی
ارتجاعی است و
از ايدئولوژی
و باورهای
قرون وسطائی
اين قشر بر می
خيزد و ذره ای
نکته مثبت و
ترقی خواهانه
در آن وجود
ندارد. در
همان حال،
بندناف
اقتصادی اين
دولت به نظام
سرمايه داری
جهانی بخصوص
به سرمايه
داری غرب بسته
است و ايران
را شديدتر از
زمان شاه
وابسته به
نظام جهانی
سرمايه داری
امپرياليستی
کرده است.
سرکوب
انقلاب و
پيروزی ضد
انقلاب
بر
خلاف تصور
رايج، جمهوری
اسلامی نه
زاده ی انقلاب
بلکه حاصل
پيروزی ضد
انقلاب بود.
جمهوری
اسلامی با
سرکوب
انقلابی که با
سرنگونی نظام
سلطنتی تازه
جوانه زده
بود، به
پيروزی رسيد.
جمهوری
اسلامی پيروزی
يک قشر ضد
انقلابی بود
که با رژيم
شاه از منظری
عقب گرا
مخالفت می کرد
و در جبهه
مخالفت قرار
گرفته بود.
پيروزی
جمهوری
اسلامی بدون حمايت
قدرت های
امپرياليستی
مشکل بود.
هنگامی که
قدرت های
امپرياليستی
غرب از نجات
رژيم شاه
مايوس شدند،
به صحنه
مبارزه سياسی
در ايران
نگريستند و
مصمم شدند تا
با حمايت از يک
قشر ارتجاعی
مذهبی به
رهبری خميني،
مانع از پيروزی
انقلاب واقعی
شوند. آنان
طبق پيمانی که
با اين
دارودسته
بستند، راه را
برای خروج شاه
و ورود خمينی
باز کردند.
در
جريان مبارزه
عليه رژيم
شاه، در هر جا
و به هر درجه که
سازمان ها،
محافل و عناصر
آگاه کمونيست
دخالت گری
کرده بودند،
عوامل تشکيل
دهنده يک نظام
دموکراتيک
نوين، در
اشکال نطفه
اي، از پائين
شکل گرفته
بود. کارگران
اعتصابی در مراکز
عمده ی توليد،
تشکلات خود را
بوجود آورده
بودند و صحبت
از بدست گرفتن
توليد می
کردند. اتحاديه
های دهقانان
فقير و بی
زمين با کمک
مبارزين
کمونيست و
انقلابی
تشکيل شده و
فئودال ها را
از زمين هائی
که خود کشت می
کردند اما ارباب
محصول آن را
می برد بيرون
کرده بودند.
اجتماعات
دهقانی در
برخی مناطق
روستائی با
صراحت خواست
از بين بردن
روابط خان
خاني، واگذاری
زمين به
دهقانان و
تشکيل گروه
های مسلح دهقانی
برای دفاع از
خود را طرح می
کردند. علاوه
بر اين در
بسياری از
روستاها
شوراهای
اجتماعی و
اتحاديه های
دهقانی تشکيل
شد و دهقانان
بوسيله اين
تشکيلات ها
امور مربوط به
روستاها را
بدست خويش
اداره می
کردند. در
بسياری از
مراکز آموزشی
تشکلات
دانشجويان و
استادان
اداره امور
دانشگاه ها و
تشکلات
معلمان و دانش
آموزان اداره
امور
دبيرستان ها
را در دست خود
گرفته بودند.
استادان
سکولار و ضد
رژيم شاه
تشکيلات
سراسری خود را
ايجاد کرده و
طرح جامعی
برای اداره
دانشگاه ها و
خودمختاری نظام
آموزشی ارائه
داده بودند.
جنبش
کمونيستی ايران
که در گروه ها
و سازمان ها و
محافل مختلف پراکنده
بود، عليرغم
ناروشنی ها و
سردرگمی های مختص آن
دوره تاريخي،
خواست حداقلی
استقرار يک
دولت
دموکراتيک
نوين و مختصات
آن را تدوين
کرده و به
ميان مردم
برده بودند.
اين خواست ها
از جمله عبارت
بودند از: ملغی کردن
رژيم سلطنتی و
جايگزينی آن
با يک جمهوری دموکراتيک
خلق بر اساس
آزادی بيان،
آزادی اجتماعات،
آزادی
مطبوعات،
آزادی ايجاد
انجمن ها و
سازمان های صنفی و
سياسي، آزادی
احزاب، آزادی
زنان و تساوی
کامل حقوق زن
و مرد، آزادی
وجدان (اعتقاد
به اديان
مختلف و يا بی
خدائي)، رفع
ستم های
اقتصادي،
سياسي،
فرهنگی از
زندگی ملتهای
مختلف ايران و
به رسميت
شناختن حق خلق
های مختلف
ايران در
تعيين سرنوشت
خويش، بر چيدن
و انحلال کامل
کليه نيروهای
نظامی و امنيتی
رژيم سلطنت،
رسيدگی به
جنايات روسا و
کارکنان آن ها
در دادگاه های
علنی خلق،
مصادره و ملی
کردن کليه
بانک ها و
سرمايه های
خارجی و
سرمايه های
بزرگ و وابسته
به
امپرياليسم،
تدوين قانون
کار توسط
کميته ها و
اتحاديه های کارگری
و آزادی ايجاد
سنديکا و ديگر
سازمان های
کارگری بدون
دخالت دولت يا
عوامل وابسته
به دولت. به
رسميت شناختن
حق اعتصاب و
اعتراض به
دولت، مصادره
کليه زمين های
مالکان بزرگ
به نفع
دهقانان و تحت
نظر مستقيم
شوراها و انجمن
های دهقاني،
لغو کليه ديون
و اقساط دهقانان،
و تضمين زمين،
آب و وسائل
کشاورزی برای
آنان و حمايت
از محصولات
دهقانی در
بازار داخلي،
اداره
دانشگاه ها بر
مبنای طرح
سازمان
سراسری
استادان و
دانشجويان،
اداره بيمارستان
ها و مدارس و
ديگر نهادهای
عمومی توسط شوراهائی
که با شرکت
آزاد و برابر
همه اعضای آن نهادها
شکل گرفته
بودند.
اين
خواست ها پيش
از استقرار
جمهوری
اسلامی در
اوراق تبليغی
و ترويجی و در
مجامع کارگری
و روستائی و
آموزشی و در
ميان معلمان و
کارمندان
اعتصابی
اعلام می شد و
توده های مردم
به حول آن
بسيج می
شدند.بنابراين،
يک انقلاب
دموکراتيک
واقعی از پائين
به شکل جنبش
های انقلابی
توده های
کارگر و دهقان
و معلم و
دانشجو و ملل
تحت ستم با يک
جهت گيری
کاملا متفاوت
از «جمهوری
اسلامي» در حد
جنينی شکل
گرفته بود.
آنچه که به
دليل اشکالات
سياسی و
ايدئولوژيک
جدی جنبش
کمونيستی
نتوانست شکل
بگيرد مرکزی
از کمونيست ها
بود که بتواند
جويبارهای
مبارزه را به
يکديگر وصل
کرده و يک
جبهه گسترده
ايجاد کند و
مهمتر از آن
در روستاها و
شهرها اقدام
به مسلح کردن
تشکلات
کارگری و
روستائی کرده
و جنگ مسلحانه
توده ای را
برای مقابله
با ضد انقلاب
و رساندن
انقلاب به
فرجام
پيروزمند
آغاز کند. در
مقابل، اما،
نيروهای
ارتجاعی
اپوزيسيون
زير رهبری
خمينی و با
حمايت قدرت
های
امپرياليستی
به سرعت خود
را متشکل
کردند، جبهه
متحدی ميان
گرايشات
مختلف
بنيادگرايان
اسلامی و ملی مذهبی
ها و ارتش و
ساواک شاه زير
رهبری محفل بنيادگرايانی
که به حول
رهبری خمينی
گردآمده بودند
شکل گرفت و
فورا يک ستون
فقرات نظامی
به نام سپاه
پاسداران
تشکيل شد و با
سازمان دادن
عناصر باج گير
محلات و کنترل
«کميته ها» به
سرعت مردم را
خلع سلاح و
بعد از مدتی
موج دستگيری و
اعدام های
صحرائی را
شروع کردند.
آنان با
همکاری ارگان
های ساواک
ليست بالا
بلندی از همه
مبارزين زمان
شاه و گرايشات
سياسی آن ها
تهيه کردند.
جمهوری
اسلامی محصول
يک ضد انقلاب
بود که با
درهم شکستن
انقلاب پا به
عرصه وجود
گذاشت. خمينی
بدون گرفتن
قدرت سياسی
هرگز نمی
توانست جامعه
ايران را بر
مبنای بنيادگرائی
اسلامی با
قوانين الهام گرفته از 1400
سال
پيش بازسازی
کند. 100 سال قبل
از خميني، شيخ
فضل الله نوری
همين هدف را
داشت اما
مردمی که برای
ترقی و پيشرفت
دست به انقلاب
مشروطه زده
بودند او را
محاکمه
کردند، به دار
کشيدند و
نگذاشتند
روياهای
ارتجاعی اين شيخ
مشروعه خواه
تبديل به
کابوس مردم
شود. اما
خمينی با
سرکوب خونين و
بيرحمانه
انقلاب و تحت
شرايط خاص ملی
و بين المللی
توانست
با تکيه به
ارتجاعی ترين
بخش جامعه اين
کابوس را به
جامعه تحميل
کند.
بخش
دوم در شماره
آينده: دولت
نوين و مختصات
آن
داشتم
گزارشات و
تحليل های
مربوط به 13
آبان را نگاه
می کردم. و
ديدم که انگار
رسانه و
رويکرد رسانه
ای همه جا را
تسخير کرده
است.
رژيم
که کارش روشن
است. روی
گوبلز را سفيد
کرده اند و
باعث شده اند
دروغ های
رسانه ای کشور
خيالی جورج
ارول در
کتاب
1984 بيرنگ به نظر
آيد. فردای
تظاهرات،
کيهان نوشته
بود تظاهرات
مشت محکمی به
استکبار جهانی
بود! (که البته
منظورش از
استکبار خودش
نبود).
تظاهراتشان
واقعا مفلوک
بود. عده کثيری
از کسانی که
معمولا در
هيبت امت
هميشه در صحنه
ظاهر می شدند،
با يونيفرم
های متعدد به
کار سرکوب
مشغول بودند.
عده ديگری هم
که شايد هنوز
به صف مخالفين
فعال دولت
نپيوسته اند،
ديگر حوصله
تظاهرات کردن
ندارند چون اين
روزها شرکت در
تظاهرات ديگر
انجام وظيفه نيست
و به معنی
موضع گيری
فعال است. بخش
تظاهرات
رژيم، بجای
آدم، ماشين،
وانت، موتور،
لباس شخصي،
يونيفرم پوش،
دوربين های
بزرگ، و ساير ابزار
جاسوسی و
سرکوب زياد
داشت.
به
خانه که
رسيديم گفتيم
ببينيم
«ماهواره» چه می
گويد. سازگارا
(در برنامه
صدای آمريکا)
از يکی دو ميليون
نفر تظاهرات
کننده صحبت می
کرد و تظاهرات
در جنوب شهر و ...
تمام روز در
خيابان ها
بودم و سعی
کرده بودم بخش
های مختلف
تظاهرات را
ببينم. عددی
که می دادند
از حقيقت
فاصله بسيار
داشت (بنظر می
آيد چندصد
هزار نفر شركت
كرده بودند که
با توجه به
روز کاری و جو
ارعابی که
ايجاد کرده
بودند بسيار
قابل تحسين بود).
انگار اين ها
تصميم گرفته
اند به رژيم
به شيوه خودش
يک دستی بزنند
و با گزارش
های غلو آميز
به
بينندگانشان
(يا خودشان)
اعتماد بنفس قلابی
بدهند. انگار
حقيقت کافی
نيست. هميشه
بايد جلوی
تعداد
زندانيان و
اعدامی ها و
شکنجه شده ها
چند تا صفر
اضافی گذاشت.
شايد به قصد
برانگيختن
خشم مردم صورت
می گيرد، ولی
نتيجه اش اين
است که وقتی
می گويی فلان
رژيم ده نفر
را اعدام کرد،
جواب بشنوی
«فقط؟» و در
مورد تعداد
صفرهای جلوی
تظاهرات ها هم
کم کم به جايی
می رسانندت که
وقتی می شنوی
يکی دو هزار
نفر به اعتراض
تظاهرات کرده
اند بگويی
«فقط»؟ و کميت
بر کيفيت چيره
شود.
البته اينکه
سازگارا و
امثالش شيوه
های شبيه رژيم
در پيش بگيرند
جای تعجب
ندارد چرا که
اگر عين هم
نباشند، از يک
جنسند. و جالب
اينکه از گردانندگان
و مفسران صدای
آمريکا تا
اصلاح طلبانی
که آن شب مورد
مصاحبه قرار
گرفتند همگی از
شعار «مرگ بر»
شکوه داشتند
(انگار از قبل
با هم ست کرده
بودند که چه
بگويند) و
نگران اين بودند
که «مرگ بر» کار
را به جاهای
باريک بکشاند.
بعدا
که به سراغ
اينترنت رفتم
که به نوشته
های برخی
جريانات و
افراد چپ و
مترقی نگاهی
بياندازم.
همه، به
درستي، از
اينکه مردم با
توجه به شرايط
به تعداد وسيع
به خيابان آمده
بودند ابراز
خوشحالی می
کردند. ولی
کاش مسئله به
ابراز
خوشحالی به
آنچه واقع شده
بود ختم می شد.
اغلب آرزوهای
خودشان را به جای
واقعيت قرار
داده بودند.
خيلی ها می
خواستند 13
آبان را به
نقطه عطفی در
مبارزات مردم
بدل کنند
(دليلش هنوز
بر من روشن
نيست و
مقالاتی هم که
خواندم تا به
حال قانعم
نکرد) يکي،
لابد برای
اينکه خودش را
قانع کند که
اين بار تفاوت
داشت. يکی
گفته «اين بار
فقط جوانان
نبودند و نسل
قبلی هم آمده
بود» (انگار تا
بحال در عرض
اين سه ماه
فقط جوانان در
تظاهرات می
کردند). يکی از
رستاخيز 13
آبان نوشته
بود و شعار
مرگ بر خامنه
ای را يادآور
شعار مرگ بر
شاه دانسته
بود. اين ها يا
شعارهای «يا
حسين مير حسين»
و «کروبی با
غيرت برس به داد
ملت» را که گوش
مرا کر کرده
بود نشنيده
اند، و يا
نشنيده گرفته
اند و يادشان
رفته «مرگ بر شاه»
نافی «حزب فقط
حزب الله رهبر
فقط روح الله»
نبود و... يکی
ديگر نوشته
بود رهبری اين
جنبش ماهيتا
چپ است، فقط
فعلا به خاطر
توازن قوا،
اين رهبری حس
نمی شود!!! از
خنده که
بگذريم،
بنظرم می آيد
برای بسياری
از اين ها يک
برنامه رهائی
بخش برای بعد
از سرنگونی جمهوری
اسلامي، فرق
زيادی با يک
خيزش توده ای
ندارد. در
حاليکه اين ها
کيفيتا
متفاوت اند.
اين خيزش توده
ای هر چند
قهرمانانه
ولی بی برنامه
و خود بخودی
است، شرکت
کنندگانش (حتی
اگر رهبران
دروغين را هم
قبول ندارند)
اساسا از
رسانه های
اصلاح طلب/
اپوزيسيون
مدافع غرب خط
می گيرند و
خواسته های
رهبرانش هيچ
سنخيتی با
خواسته های
واقعی اکثريت
شرکت
کنندگانش ندارد.
رهبری
اصلاح طلب را
به اشکال
مختلف می توان
در تظاهرات ها
ديد. به جز يکی
دو شعار، مرگ
بر تو، مرگ بر
ديکتاتور،
مرگ بر خامنه
اي... بقيه
شعارها يا رنگ
و بوی مذهبی /
جمهوری اسلامی
ای دارند (از
الله و اکبر و
نصر و من الله
و... گرفته تا
مجتهد واقعی
منتظری صانعي)
و نجاتشان را
از سران سابق
حکومت (از
جمله مير حسين
موسوي) طلب می
کنند و يا نشان
از توهم به
کشورهای
امپرياليستی
(اوباما اوباما
يا با اونا يا
با ما) دارند.
تاکتيک ها هم
تحت تاثير
سياست ليبرال
است. لباس
شخصی ها با
وقاحت تمام می
آيند توی صورت
مردم عکس می
گيرند، به فکر
کسی هم نمی
رسد حمله کند
و دوربينشان
را بگيرد،
برای اين هم
نيست که مردم
می ترسند، نه،
می گويند ما
خشونت به کار
نمی بريم. چون
مرتب از طريق
شبكه های
مختلف اصلاح
طلبی تبليغ
عدم خشونت می
شود. حمله به
نيروهای مسلح
و لباس شخصی
ها به جز در
روزهای اول كه
اصلاح طلبان
هنوز خودشان
را جمع و جور
نكرده بودند
بسيار كم صورت
می گيرد. البته
«ميليتانتيسم»
در عمل به
معنای
راديکاليسم سياسی
نيست، ولی
راديکاليسم
سياسي، يعنی
سياستی که در
فکر
سازماندهی
برای سرنگونی
نظام است،
بدون شک
خيابان را طور
ديگری
سازماندهی می
کند. آنچه
امروز در
خيابان ها می
گذرد، بروز آن
چيزی است که
در خانه و
مدرسه و
کارخانه می
گذرد. جان
مردم به لبشان
رسيده. ديگر
اين نظام را
بر نمی تابند.
ولی اميدها و
آرزوهايشان
برای آنچه می
تواند باشد،
در حصار تنگ
اصلاح طلبی
دست و پا می
زند. به جای
پرستش آنچه در
خيابان می
گذرد،
مسئوليتی را
که آگاهی بر
دوشمان نهاده
دريابيم.
ريموند لوتا
از کمونيست
های انقلابی
مشهور جهان و
از اعضای
برجسته حزب
کمونيست
انقلابی آمريکاست.
وی در حال انجام
يک سلسله سخنرانی
در دانشگاه
های مختلف تحت
عنوان «آنچه
تا کنون به
شما در مورد
کمونيسم گفته
اند غلط است!»
می باشدکه
توسط فعالين
حزب کمونيست انقلابی
آمريکا و
استادان و
دانشجويان
مترقی که در
کشف حقايق اين
جهان جدی
هستند سازمان يافته
است. هدف از
اين فعاليت
شکستن جو
شايعه و تهمت
و ابهام در
مورد کمونيسم
و باز کردن فضای
انديشه
انتقادی و
جستجوگر است.
نامه زير در
چارچوب اين
تور سخنرانی
نوشته شده
است.
من از
دانشجويان و
کارکنان
دانشگاه
نيويورک دعوت
می کنم در
سخنرانی من که
در 26 اکتبر در
اين دانشگاه
برگزار خواهد
شد شرکت کنند.
عنوان سخنرانی
من اين است: آنچه
تا کنون به
شما در مورد
کمونيسم گفته
اند غلط است!
من در اين
سخنرانی دروغ
های شايع در
مورد کمونيسم
و گذشته
کمونيسم را
خواهم شکافت،
درس ها و دستاوردهای
تجربه
کمونيستی را
تشريح کرده و
تصوير يک چشم
انداز واقعی
برای آينده را
ارائه خواهم
داد.
من اين نامه
را به ويژه
خطاب به
پروفسور تونی جودت
می نويسم زيرا
او در دوره
گذشته به باز
کردن فضای
گفتمان
روشنفکری و انتقادی
در برخی زمينه
ها منجمله
صهيونيسم خدمت
کرده است. وی
همچنين به
دليل اينکه
خلاف اين گونه
خدمات را نيز
انجام داده
مخاطب ويژه من
در اين نامه
است. وی در
برخورد به
دگرگونی بی نظير
سياسی که در
قرن بيستم رخ
داد و طی آن
«هيچ بودگان
زمين» برخاسته
و انقلاب هائی
را در اتحاد
شوروی (1917-1956) و چين
(1949-1976) کردند و گام
های ابتدائی و
اوليه به سوی
خلق يک جهان
کمونيستی عاری
از استثمار و
ستم را
برداشتند؛
روش متفاوتی
اتخاذ کرده
است. در واقع
پروفسور جودت
در اين زمينه
به اشاعه جهل
خدمت کرده
است. در اين
زمينه او تفکر
انتقادی و
جستجوی
انتقادی را
کنار گذاشته و
«احکام رسمي» و
تحريفات
مبتذل در مورد
کمونيسم را تکرار
و تقويت کرده
است.
در سال 1998 جودت
در اظهار نظر
نسبت به
«کتاب سياه
کمونيسم» می
گويد:
«کمونيسم و
نازيسم به لحاظ
اخلاقی غير
قابل تمايز
بوده و هستند.»
او می گويد تحت
هر دو رژيم،
«طبقه بندی
های مشخصی از
مردم ... صرفا
بخاطر آنچه که
بودند نابود
شدند و نه
بخاطر کاری که
کرده بودند.»
در مقابل اين
حرف فقط می
توانم بگويم:
اشتباه می
کني،دروغ
اشاعه می دهي،
و نمی دانی در
مورد چه چيزی
حرف می زنی و
به اين ترتيب
لطمه بزرگی می
زنی.
يکی از
نويسندگان
کتاب ضد
کمونيستی
«کتاب سياه
کمونيسم» که
پس از انتشار
اين کتاب پای
خود را از آن
کنار کشيد، به
روزنامه
لوموند می
گويد:
«اردوگاه های
مرگ در شوروی
وجود نداشت ...
هر چه بيشتر
کمونيسم و
نازيسم را با
هم مقايسه می
کنيم متوجه
تفاوت واضح آن
ها می شويم.»به
نظر تونی جودت
کمونيسم يک
ورشکستگی
سياسی و فاجعه
اخلاقی بود و
به حمايت از
اين حکم،
نظريه های بی
اساسی می دهد
از اين قبيل که:
«فاکت ها و
ارقام کتاب
سياه ... غير
قابل انکارند.»اما
کذب اين «فاکت
ها و ارقامی» را
که گويا
«جنايت های»
کمونيسم را
ثابت می کنند
به راحتی می
توان نشان
داد.
مشکل در آن
است که به کسی
اجازه داده
نمی شود در
ميادين شهر به
طور جدی اين
کار را انجام
دهد. نفوذ و
وزن باور رسمی
و نهادينه شده
در باره کمونيسم
تا بدين حد
سنگين است.
در سخنرانی
ام در دانشگاه
نيويورک قصد
دارم در اين
باور شکافی
باز کنم و
مناظره ای به
راه اندازم و
وضع را تغيير
دهم. هدف غلط
را شکاف دهم.
من نشان خواهم
داد که اين
باور دريافت
شده بر شالوده
ای دروغين بنا
شده است و
تحريف اهداف و
روش های انقلاب
کمونيستی است
و می خواهم نشان
دهم که اين
انقلاب ها با
چه شرايط
تاريخي- اجتماعی
روبرو بوده و
قصد تغيير چه
چيزی را داشته
اند. نشان
خواهم داد که
چگونه در
جريان آن انقلاب
ها، بشر جهش
های بی سابقه
ای در راه گذر از
«شب تاريک
بلند» جامعه ی
استثمارگر و
مبتنی بر
تمايزات
طبقاتی کرد.
اين بحث دارای
اهميت مرگ و
زندگی است.
اين احکام
جعلی در باره
کمونيسم افق
ها را پائين
می آورد، گفتمان
و جستجو در
مورد اينکه
جهان می تواند
به طور بنيادی
متفاوت از اين
باشد را خفه
می کند. به طور
خلاصه، اين
احکام،
چارچوبه های
ستم گرانه وضع
موجود و اين
نظريه رسمی را
تقويت می کند
که حداکثر می
توان سرمايه
داری را اصلاح
کرد.
روايت
تونی جودت از
کمونيسم اين
است که
کمونيسم يک
نظام بسته و
تفکر تماميت
گراست که می
خواهد،
«مشکلات نوع
بشر را به يک
ضرب حل کند.»
(به نقل
از جودت). اين
حرف نه تنها
يک تحريف حيرت
انگيز و مبتذل
است، بلکه اين
واقعيت را
کاملا ناديده
می گيرد که
پروژه
کمونيسم يک
پروژه تکامل
يابنده است که
از تجارب
گذشته و
اشتباهات
تئوريک و عملی
خود ياد گرفته
است. همانطور
که در سخنرانی
ام نشان خواهم
داد، در واقع
مائوتسه دون
يک گسست مهم
از رويکرد
استالين به
ساختمان
اقتصاد سوسياليستی
و مقابله با
ضد انقلاب را
عملی کرد. مائو
برای ادامه انقلابی
که هدفش عوض
کردن موقعيت
مادی انسان ها
همراه با فکر
و ارزش هايشان
از طريق
فعاليت
آگاهانه
فزاينده ی
خودشان است،
درک جديدی را تکامل
داد.
اما سخنان من
محدود به دفاع
از گذشته
نخواهد بود.
مهمتر از همه،
من در مورد
سنتز نوين
کمونيسم که
توسط باب
آواکيان
انجام شده
صحبت خواهم
کرد. بله، قدرت
انقلابی را پس
از اينکه کسب
شد بايد حفظ
کرد: يک قدرت
دولتی نوين و
رهبری کلی يک
حزب پيشاهنگ
واجب است. اما
رهبری بايد به
طرقی انجام شود
که در جنبه
های مهم و
تعيين کننده
ای متفاوت از
گذشته است – هم
در زمينه درک
از اينکه
رهبری چيست و
هم در زمينه
عملی کردن آن.
سنتز نوين بر
نقش ضروری و
گريز ناپذير
جوشش فکری و
نارضايتی در
جامعه
سوسياليستی
تاکيد می گذارد.
در واقع،
سوسياليسم
بايد مکانی
باشد که تونی
جودت بتواند و
امکان آن را
داشته باشد که
افکار مخالفت
جويانه اش را
منسجم کند و
در مورد اين
نظرات؛
مجادله های
بزرگ به راه
افتد تا درک
ما از جهان و
تغيير آن عميق
تر شود.
در انتها
دعوت خود را
تکرار می کنم.
به آن ها که به
طور جدی نگران
وضع کنونی
جهان هستند می
گويم که
بيائيد و سخت
ترين و
چالشگرانه
ترين سوالات
خود را نيز
بياوريد.به
بسياری از
دانشجويان
دانشگاه
نيويورک که می
خواهند زندگی
خود را به اين
يا آن شکل وقف
بهبود وضع نوع
بشر کنند اما
هرگز شانس
شنيدن يک دفاع
منسجم و با
حرارت از
گذشته، حال و
آينده ی پروژه
ی کمونيستی را
نداشته اند می
گويم: به اميد
ديدار در سخنراني.
به کسانی که
می خواهند از
اين نظام حمايت
کنند نيز می
گويم که شما
هم بيائيد؛
زيرا در اين
مناظره به روی
همه چالش ها
باز است.
بخش هائی از
سخنرانی باب
آواكيان، صدر
حزب كمونيست
انقلابی
آمريكا. هفته
نامه «انقلاب» - 8
مارس 2006
چرا
خواهان قدرت
دولتی هستيم؟
چرا به قدرت
دولتی نياز
داريم؟
بگذاريد
صاف برويم سر
اصل مطلب و به
اساسی ترين
پرسش
بپردازيم: چرا
مجموعه
سخنرانی های
اخيرم
با بحث در
مورد قدرت
دولتی آغاز
شد؟ چرا تاکيد
کردم که ما
خواهان کسب
قدرت دولتی
هستيم؟
از
پاسخ ساده و
پايه ای شروع
می كنم: اين
خواست،
خواستی درست و
ضروری است.
وقتی قدرت
دولتی در دست
افراد درست،
يعنی طبقه
درست، و در
خدمت كارهای
درست باشد يک
چيز خوب و فوق
العاده است.
انجام كارهای
درستی مانند
پايان بخشيدن
به استثمار،
ستم و نابرابری
اجتماعی
نيازمند
داشتن قدرت
دولتی است. خلق
جهانی که در
آن نوع بشر
بتواند به
شيوه های نوين
جامعه خود را
سازمان دهد و
بيش از پيش شكوفا
شود؛ خلق يک
جهان
کمونيستي؛
مستلزم داشتن
قدرت دولتی
است.
برای
اينكه تصوير
روشنی از اين
حرف داشته باشيد
كافيست به
کليه قيد و
بندهائی که بر
گرده مردم است
فکر کنيد؛ به چيزهايی
که به مردم
تحميل می شود.
لحظه ای فکر کنيد
که با داشتن
يک دولت
انقلابی چه
کارها برای
ريشه كن كردن
اين ستم ها می
توان کرد که
امروز به علت
نداشتن قدرت
دولتی نمی
توانيم بکنيم.
نگاهی به
زندگی محلات
فقيرنشين کنيد
که قدرت دولتی
حاکم – مشخصا
نيروی پليس آن
– چگونه مردم
را به طور
دائم مورد
تحقير و
آزار قرار می
دهد، با وحشی
گری آشكاری با
آنان رفتار
کرده و به
قتلشان می
رساند. به اين
فكر كنيد كه
اگر قدرت
دولتی در دست
توده های مردم
بود و دستگاه
دولتي، حامی
مردم در محو
شرايط کنونی
بود، چگونه
دنيايی
داشتيم؟ اگر دولت
در دست مردم
بود به
مشكلاتی كه
بين توده ها
وجود دارد
رويكردی
كاملا متفاوت
می داشت و به
شيوه ای
متفاوت آن ها
را حل می كرد.
به
مساله تجاوز
جنسی در جامعه
فكر كنيد كه
مساله عظيمی
است و عميقا
ريشه در روابط
بنيادين اين
جامعه دارد.
فكر كنيد كه
وقتی سرمايه
داری سرنگون
شود و دولت
سوسياليستی
بر سر كار بيايد،
حتی در كوتاه
مدت چه
كارهايی در
اين مورد می
توان انجام
داد. با به
كارگيری قدرت
دولتی به شيوه
ای انقلابی و
بر يك مبنای
كمونيستی (بر
مبنای رهبری
كمونيستی و
اهداف كمونيستي)
می توان موارد
تجاوز جنسی را
به ميزان زيادی
كاهش داد و آن
را از يك
پديده مهم به
چيزی كه به
ندرت اتفاق می
افتد تبديل
کرد و راه های
تعيين كننده
ای برای
نابودی كامل
آن گشود.
می
توانيم فهرست
بلندی از
بلاهائی که به
علت نداشتن
قدرت دولتي،
بر سر مردم
دنيا می آيد،
تهيه كنيم:
فهرستی از
روابطی که
دائما مردم را
در انقياد
نگاه می دارد،
از شرايط بيماری
و سوء تغذيه،
از آنچه كه در
كلام قدرتمند
ماركس «درد
كشنده زحمت»
نام گرفت و
همراه با فقر و
خشونت خرد
كننده و هزار
نوع
آزار و رنج
غير ضروری
ديگر که بر
ميلياردها
نفر در سراسر
دنيا تحميل می
شود. و اين
وضعيت اساسا به
خاطر آن است
كه قدرت دولتی
به جای اينكه
در دست مردم
باشد در
اختيار
استثمارگران
و ستم كاران
است.
در
اين مرحله از
تاريخ،کسی را
که خواهان
قدرت دولتی
نباشد، دغدغه
دستيابی به آن
را نداشته باشد،
و نداند که
بعد از دست
يافتن به آن،
با آن چه بايد
کرد، نمی توان
کمونيست
دانست.
کسب قدرت
دولتی
پيچيدگی های
زيادی دارد
ولی زمانش
رسيده كه
مطلقا هرگونه
ابراز تاسفی
در مورد خواست
دست يابی به
قدرت دولتی يا
ترديدها و
نگرانی های
اگزيستانسياليستی
در مورد اينكه
دولت های
پرولتری خوبند
يا بدند را
كنار بگذاريم.
دولت های
پرولتری خيلی
خوبند. متن
سخنرانی هايی
را كه ريموند
لوتا در چند
دانشگاه
ايراد كرده
است مطالعه
كنيد. اين
سخنرانی ها كه
عنوان «سوابق
را صاف و پوست كنده
جلو بگذاريم»
دارند،
درباره تاريخ
اعمال
ديكتاتوری
پرولتاريا
توسط
پرولتارياست.
با نگاهی به
سوابق واقعی
اين دولت ها
می توانيم
ببينيم كه آن
ها عليرغم
خطاهائی که
داشتند، بر
مبنای ااعمال
قدرت دولتی
توسط پرولترها
و تحت رهبری
پيشاهنگان
كمونيست،
کارهای عظيمی
انجام دادند.
اگر رويكرد
علمی داشته
باشيم می
توانيم ببنيم
که هيچ يک از
آن پديده های
مثبت و حقيقتا
تاريخی
ـجهانی بدون
در دست داشتن
يک دولت
انقلابی حاصل
نمی شد. نگاهی
کنيد به
كارهايی كه در
دنيای امروز
برای از بين
بردن دهشت
هايی كه بر
توده ها وارد
می شود لازم است
انجام دهيم. و
جامعه ای درست
کنيم که در آن
هيچ پايه و
اساسی برای
اين دهشت ها موجود
نباشد. آنگاه
می توانيد به
روشنی ببينيد
كه چرا قدرت
دولتی چيزی
بسيار خوب و
بسيار ضروری
است.
البته
در مورد جهت
گيری دولتی که
ما می خواهيم،
سوالاتی
اساسی مطرح
است: ما اين
قدرت دولتی را
برای چه كسی و
چه هدفی می
خواهيم؟ جهت
گيری صحيح،
خواست کسب
قدرت برای دست
يافتن به
رهائی مردم و
نهايتا رهائی
کل نوع بشر
است. جهت گيری
درست در خواست
کسب قدرت دولتی
اين است و
داشتن اراده و
توانايی در
رهبری مردم به
سوی اين هدف
كه برای آنان
بسيار مهم و
به واقع
ارزشمند است.
***
يك
درك
ماترياليستی
از دولت و
رابطه اش با
زيربنای اقتصادی
بر
پايه آنچه
گفتم می خواهم
به درك
ماترياليستی
از دولت و
رابطه اش با
زيربنای
اقتصادی بپردازم.
دولت
در جوهر خود
يك ابزار
حاكميت
طبقاتی و سركوب
طبقاتی است.
اول
ببينيم دولت
چيست؟ در برخی
انديشه های
پست مدرنيستی
كه تبارزش را
در بعضی گرايشات
چپ مشاهده می
كنيم، با اين
فرمولبندی
روبرو می شويم
كه: «دولت يك
واسطه است.»
اين، بيان
زينتی همان
نظريه ای است
كه دولت را
ابزار حاكميت
طبقاتی نمی
داند. بلكه آن
را موسسه ای
قلمداد می كند
كه می تواند
بر حسب ميزان
فشاری كه گروه
های مختلف جامعه
بر آن وارد می
كنند تحت تاثير
و نفوذ آن ها
قرار بگيرد.
بدون شك اين
يك ديدگاه
رفرميستی است
كه در مقابل
ديدگاه
انقلابی قرار
دارد و به يك
برنامه
رفرميستی در
مقابل برنامه
انقلابی می
انجامد. اين
نظريه كه دولت
می تواند تحت
تاثير قرار
بگيرد و
نتيجتا در جهات
متفاوت عمل
كند، همان
ديدگاه قديمی
رويزيونيستی
از دولت است
كه اين روزها
به زبان «پست
مدرنيستي»
بيان می شود.
بر مبنای اين
ديدگاه، دولت
قابل تغيير
است و می
تواند تحت
تاثير قرار
گرفته و بر
مبنای اينكه
چه كسی بر آن
تاثير
گذاشته،
خصلتی متفاوت
بيابد و نقشی
متفاوت بازی
كند.
اما
تحليل
ماترياليستی
واقعی از خصلت
و نقش دولت در
انجام انقلاب
و متحول كردن
واقعی جامعه
بسيار حياتی
است. برای فهم
اين که معضلات
چيست و راه حل
کدام است چنين
تحليلی ضروری
است. بنابراين
بياييد عميق
تر به اين
سوال
بپردازيم كه
دولت چيست؟
خصلت اساسی و
نقش اساسی
دولت چيست؟
انگلس
در كتاب
«منشاء
خانواده،
مالكيت خصوصی
و دولت» با
جمعبندی از
تحليل های
ماترياليستی
تاريخی متعدد،
می گويد که
دولت ابزار
حاكميت
طبقاتی است؛
ابزار سركوب
طبقه ای توسط
طبقه حاکم
است؛ وقتی
جامعه به
طبقات و مشخصا
به طبقات
متخاصم، يعنی
طبقات
استثمارگر و
استثمار
شونده تقسيم
شد، دولت به
ظهور رسيد.
دولت تبارزی
از تقسيم
جامعه به
طبقات متخاصم
است.
در
كتاب
«دمكراسي: آيا
می توانيم
چيزی بهتر از آن
به وجود
بياوريم؟»
حرفی از
ريموند لوتا
را نقل كردم
كه می گفت
دولت جلوه ای
از تقسيم كار در
جامعه است.
همين امر به
دولت خصلت
طبقاتی مشخصی
را می بخشد. به
عبارت ديگر،
دولت به طور
عام خصلت و
نقش ابزار
سركوب طبقاتی
را دارا است. يا
به بيانی
ديگر، ابزار
ديكتاتوری
است. اما اينكه
دولت جلوه ای
از يك تقسيم
كار معين در
جامعه است، به
هر دولت
متفاوت يك
خصلت خاص می
بخشد. و به
مفهومی همه
جانبه و اساسی
می توان گفت
كه دولت جلوه
ای از مناسبات
توليدی كلی در
جامعه است.
اين مناسبات
را بازتاب می دهد
و به نوبه خود
به تقويت اين
مناسبات خدمت می
كند. در اينجا
يك استثناء
وجود دارد.
دولت پرولتری
صرفا در پی
انعكاس و
تقويت روابط
توليدی و
اجتماعی
موجود در
جامعه نيست بلكه
ابزاری است
برای متحول
كردن بيشتر
اين روابط.
اين ويژگی
دولت پرولتری
را به طور
كيفی از کليه
اشکال پيشين
دولت در جامعه
بشري، متمايز
می كند.
هدف
ديكتاتوری
پرولتاريا
الغای طبقات
همراه با ساير
«چهار كليت»
است. هدف آن
نابودی طبقات و
اساس مادی
طبقات است. نه
از طريق
نابودی
فيزيكی (اتهام
كاريكاتور
گونه ای که به
ما می بندند)
بلکه از طريق
متحول کردن جامعه.
هدف
ديكتاتوری
پرولتاريا،
محو بورژوازي،
محو خرده
بورژوازی و
محو
پرولتارياست.
و همانگونه كه
در گفت و گويی
با برخی رفقا
گفتم، از ميان
اين سه طبقه
فقط
پرولتاريا
است كه نگران
اين مساله
نيست. (خنده
حضار) هيچ يک
از آن دو
طبقهء ديگر
نمی خواهند
محو شوند.
معنای اين
حرفی كه می
زنم اين نيست
كه ديكتاتوری
پرولتاريا بر
خرده
بورژوازی هم
اعمال می شود.
اين مساله
ديگری است.
معنايش اينست
كه شما بايد شرايط
و مردم را
متحول كنيد به
نحوی كه نه
فقط بورژوازی
بلكه خرده
بورژوازی و
حتی
پرولتاريا
نيز ديگر وجود
نداشته باشند.
ولی پرولتاريا
تنها طبقه ای
است كه به قول
معروف می
خواهد تا ته
خط برود.
اگر
نقش دولت را
بفهميم و آنچه
قبلا در مورد
اين كه چرا
خواهان قدرت
دولتی هستيم
را به ياد آوريم،
می توانيم
عميقتر حقيقت
و واقعيت اين
اظهاريه را درك
كنيم كه بدون
قدرت دولتی
همه چيز توهم
است. يعنی
بدون داشتن
قدرت سياسي،
هيچ کار اساسی
برای دگرگونی
اساسی و کيفی
جامعه، برای
خلاص شدن از
ستم و
استثماری كه
اكثريت نوع
بشر را در چنگال
خود گرفته و
كابوسی برای
آنان است، نمی
توان کرد.
اخيرا 2 مقاله
از «سرويس
خبری جهانی
برای فتح» را
می خواندم.
طنز آنجاست که
تاريخ
انتشارشان
روز 4
جولای (روز
ملی آمريكا)
بود. يک مقاله
در مورد
گلوباليزاسيون
و نشست سران
دولت های
كشورهای عمده
صنعتی و خواست
الغاء يا كاهش
قروض، و دومی
در مورد آفريقا
و مشخصا كنگو.
هركس اين
مقالات را
نخوانده حتما
بايد بخواند.
ارزش آن را
دارد كه بيش
از يك بار
خوانده شود.
زيرا
به شكلی زنده
شرايط
دهشتناك توده
های مردم را
تحت حاكميت و
سلطه
امپرياليسم و
بنگاه های
محلی
امپرياليسم
در اين
كشورها،
تصوير كرده
است. طی يك دهه
اخير در کنگو،
بين 3 تا 5
ميليون نفر در
جنگ های جاری
آن كشته شده
اند. هيچ يك از
طرفين اين جنگ
ها، چيز مثبتی
را در چارچوب
رهائی خلق
ارائه نمی
دهند. همه اين
ها نيروهای
نظامی هستند.
برخی اوقات
واقعا
باندهايی
هستند كه توسط
بنگاه ها و
كنسرسيوم های
مختلف سرمايه داری
علم شده اند
تا بر سر غارت
و چپاول منابع
معدنی و
ارزشمند آن
نواحی با
رقبايشان
بجنگند. اين
مرا به ياد
ترانه قديمی
پيترتاش -- «با
آپارتايد
نبرد كنيد» -- می
اندازد كه می
گفت: «الماس هامو
می دزدي، موشك
قاره پيما
واسه خودت می
سازي». اين
واقعيت
دهشتناكی است كه
جريان دارد.
اين چيزی است
كه
امپرياليست
ها طی 40 سال
گذشته، بعد از
کشتن لومومبا
و آغاز جنگ
داخلی و حمايت
از حاكميت
موبوتو در
زئير اعمال
كردند ( قبلا
كنگو را زئير
می ناميدند). و
وقتی كه شرايط
بسيار حاد شد،
طی يك دهه
ميليون ها نفر
در آن بخش
دنيا كشته
شدند. اين
مردم مثل مورد
نيجر و بقيه
نقاط آفريقا، فقط
از قحطی
نمردند. بلكه
در اين جنگ ها
كشته شدند. در
جنگ های نابود
كننده ای كه
هيچ برنده ای
ندارد. جنگ
های ارتجاعی
كه توسط
امپرياليست ها
و حتی توسط
شركت ها و
كنسرسيوم
هايی كه كشور
را غارت می
كنند، سازمان
يافته اند.
اگر
ماركسيست
باشيد در
مواجهه با اين
اوضاع خواهيد
گفت: «اين
كشورها واقعا
نياز عاجلی به
يک دولت
پرولتری
دارند.» اما
مردم دنيا
مجبور شده اند
اين دهشت ها
را تحمل كنند
زيرا انقلاب واقعی
نكرده اند و
قدرت دولتی
پرولتری
ندارند. شما
می توانيد به
هر طريق که می
خواهيد و هر
اندازه که می
خواهيد به
دولت به مثابه
يک نهاد،
انتقاد کنيد
اما اول
بگذاريد ديكتاتوری
پرولتاريا را
برقرار كنيم و
بعد خواهيم
گذاشت که مردم
از آن انتقاد
كنند! همانطور
كه قبلا خاطر
نشان كردم ( و
يك نمونه اش
در مصاحبه ام
با مايكل
اسليت آمده)
حتا وقتی تناقضات
و محدوديت های
دولت پرولتری
را به نقد می
کشيم بايد
ضرورت آن را
درک کرده و آن را
تحسين کنيم.
اين يک وحدت
اضداد است –
مثل وحدت
اضدادهای
ديگر: تحسين
دولت پرولتری
و در عين حال
انتقاد از
كمبودهايش.
اگر اين مساله
را به مثابه
يك ماركسيست،
يك كمونيست
درك كنيد، آن
وقت می توانيد
ببينيد كه
مردم برای خاتمه
بخشيدن به
دهشت هايی كه
گريبانگيرشان
است چه نياز
عاجلی به قدرت
دولتی دارند.
در جنگی كه در
كنگو جريان
دارد، قبايل
را به جان هم
انداخته اند
كه يكديگر را
كشتار كنند.
حتی آنچه در
رواندا اتفاق
افتاد هم به
يك شبكه گسترده
تر مناسبات
امپرياليستی
و جنگ مابين امپرياليستهای
رقيب مربوط
بود. هر چند كه
آن ها در مورد
وقايع رواندا
اشك تمساح
ريختند و از اين
مساله برای
شكل دادن به
افكار عمومی
به نفع
مداخلاتشان
در سراسر دنيا
استفاده
كردند. آن ها
همين كار را
در مورد نپال
می كنند. می
گويند: «نبايد
نپال به يك
رواندای
ديگر، يگ كامبوج
ديگر تبديل
شود. نوع بشر
نمی تواند اجازه
چنين چيزی را
بدهد. نمی
تواند اجازه
دهد كه اين
جامعه در آشوب
و كشتار طرفين
غرق شود.» همين
حالا دارند
افكار عمومی
را در ارتباط
با نپال و
دورنمای
پيروزی
انقلاب تحت
رهبری
مائوئيست ها
فعالانه در
اين جهت شكل
می دهند. بحثی
كه در مورد
آفريقا و
شرايط
وحشتناكی كه
به مردمش
تحميل شده،
کردم، کاملا
زنده و واقعی
است. علت اين
شرايط، فقدان
يك دولت
پرولتری برای
مردم است.
البته که هر
جا دولت
پرولتری ايجاد
شود، كماكان
بايد به لحاظ
نظامی در
مقابل
امپرياليست
ها و ساير
نيروهای ارتجاعی
بايستد. ولی
بدون در دست
داشتن قدرت
دولتی توده
های مردم هيچ
بختی نخواهند
داشت و اصلا مطرح
نخواهند بود.
اگر قدرت
دولتی
پرولتری نداشته
باشيم قادر به
تجديد سازمان
دهی جامعه بر
يک مبنای
متفاوت
نخواهيم بود؛
نخواهيم توانست
در حين دگرگون
کردن جامعه به
حمايت از مبارزات
انقلابی ديگر
در سراسر دنيا
بپردازيم و
جهان را به
سوی کمونيسم
برانيم.
باز
تاکيد می کنم:
بدون قدرت
دولتی همه چيز
توهم است
اگر
از ديد يك
كمونيست به
مساله نگاه
كنيد فورا با اين
نكته روبرو می
شويد كه تا چه
اندازه مردم
دنيا از فقدان
قدرت دولتی
پرولتری رنج
می برند؛
انواع و اقسام
قدرت های
دولتی
ارتجاعی بر
آنان تحميل
شده؛ در
كشتارهای دو طرفه
به خاطر منافع
كسانی كه قدرت
دولتی ديگری در
اختيار دارند
و به
امپرياليسم و
ستم و استثمار
ديگری خدمت می
كنند، به اين
سو و آن سو
تازانده می
شوند. اين در
مورد بخش های
گسترده ای از
دنيا صدق می
كند. بدون
قدرت دولتی پرولتری
هيچ كاری با
اين وضع نمی
توان کرد.
ببينيد! من
برای كسانی كه
به «پزشكان
بدون مرز» می
پيوندند
احترام زيادی
قائلم. ولی
بسياری از آنان
بعد از مدتی
كنار می كشند.
چون در تلاش
برای انجام
کاری برای
مردم دنيا، با
مشكلات و
موانع بسيار
عظيم روبرو می
شوند. اين مشکلات
دقيقا به دليل
آن که مردم
خود را از چنگال
امپرياليسم
خلاص نکرده و
يک قدرت دولتی
پرولتری
برقرارنکرده
اند، به طور
تصاعدی رشد کرده
اند و می کنند.
وقتی كه اين
مسائل را
ببينيد و درك
كنيد – منظورم
يك درك معوج
از پشت يك
منشور
بورژوايی يا
رويزيونيستی
نيست بلكه از
يك موضع
كمونيستی است
– فورا با اين
واقعيت روبرو
می شويد كه
نياز عاجل و
آشكاری به انقلاب
پرولتری و
استقرار قدرت
دولتی
پرولتری است.
بله، اين
انقلاب بايد
از مراحل گوناگون
عبور كند. ولی
در اساس، و در
تحليل نهايی و
بنيادا، هدف
ما بايد
انقلاب
پرولتری و قدرت
دولتی
پرولتری باشد
كه نخستين جهش
بزرگ به سوی
هدف نهايی
يعنی دنيای
كمونيستی به
حساب می آيد.
دنيا هر نوع
دولتی را
تجربه کرده
است. امپرياليست
ها از تجربه
انواع و اقسام
دولت های ديگر
استفاده می
کنند تا اين
فکر را تقويت
كنند كه سلطه
امپرياليستی
و حتا استعماري،
هر چه هم که
باشد، بهترين
چيزی است که
می تواند نصيب
مردم آفريقا و
ديگر
نقاط جهان
سوم بشود. آن
ها به کشورهای
آفريقائی
اشاره می کنند
و می گويند
«ببينيد بعد
از استقلال چه
ها كردند.» با
اين حرفشان
منكر می شوند
كه اين مردم
هيچگاه صاحب
استقلال
واقعی نشدند.
كنگويی ها
موبوتو را
داشتند. آيا
اين اسمش
استقلال است؟!
اگر
می خواهيد
بفهميد كه چرا
«بدون قدرت
دولتی همه چيز
توهم است» باز
هم می گويم به
چيزهايی فكر
كنيد كه بايد
شما را ديوانه
كند. و اگر
كمونيست
باشيد، شما را
ديوانه خواهد
كرد. پيش از هر
چيز فكر همين
چيزها بود كه
شما را به سمت
كمونيسم
كشاند. زير
بار سنگين اين
وضعيت،
دريافتيد و
فهميديد كه در
محدوده نظام
موجود، هيچ
راه حلی برای
اين بلاها
وجود ندارد.
همه اين
چيزهای تنفر
انگيز در
ابعادی
گسترده در حال
رشد است و شما
به مفهومی
اساسی هيچ كار
در موردش نمی
توانيد انجام دهيد.
زيرا هنوز
قدرت دولتی
پرولتری
نداريد. زيرا
اين ايده كه
می توان بدون
قدرت دولتی
كاری در اين
مورد انجام
داد، در
واقعيت هيچ
نيست مگر
توهم.
بعد
از انتخابات 2004
و نقش مهمی كه
فاشيست های
مسيحی
بنيادگرا در
به اصطلاح
«انتخاب مجدد»
بوش بازی
كردند، جيم
وليس (يک
«نوانديش
ديني» در
آمريکا
–مترجم) كوشيد
اين ايده را
تبليغ كند كه
تنها راه
مخالفت موثر
با فاشيسم
مسيحي،
مخالفتی است
كه از ايده
های مورد قبول
آن ها استفاده
کند و در بسياری
ايده ها و
مبانی
بنيادگرايانه
مذهبی با آنها
سهيم و شريك
باشد. گيرم که
به اين نقاط
مشترك رنگ و
لعاب ديگری
بزند. بخش
هايی از طبقه
حاكمه آمريکا
از اين ايده
جيم وليس
پشتيبانی می كنند.
همانطور كه
چند سال پيش
در مقاله
«موعظه از
منبری که روی
استخوان های
مردم بنا شده»
خاطر نشان
كردم، وليس
حتی زمانی كه
وجود آلام
توده های مردم
در سراسر دنيا
را به رسميت
می شناسد و آن
را محكوم می
كند يا لااقل
از آن ابراز
تاسف شديد می
کند، رويهم
رفته سازش ميان
ستم گر و ستم
ديده را موعظه
می کند و به
تبليغ
اصلاحات درون
نظام و در
چارچوب
مناسبات ستم و
استثمار می
پردازد-- هم در
سطح آمريكا و
هم در كل دنيا.
او اصرار دارد
كه اصلاحات، و
نه انقلاب،
تنها راه
ايجاد
تغييرات مثبت
است. او
آشكارا عليه
كمونيسم جدل
می كند و در اين
راه، بسياری
از تحريفات و
بهتان های
ناپخته عليه
تجربه تاريخی
جامعه سوسياليستی
و جنبش
كمونيستی را
قبول و تكرار
می كند. او كه
به تازگی كتاب
جديدی به نام
«سياست های خدا»
منتشر كرده،
در اثر ديگرش
به نام «روح
سياست» چند
مثال در مورد
اصلاحات و
سازش و
تغييرات مسالمت
آميز درون
نظام آورده
است تا نشان
دهد كه اين ها
اميد بهبود
وضعيت توده های
رنج كشيده را
تقويت می كند
و در واقع
تنها راه اميد
است. وليس
مثال برزيل را
می زند. نمی دانم
كه اين داستان
واقعی است يا
جعلي، ولی حالا
فرض می كنيم
كه واقعی است
و به مضمونش
می پردازيم.
می نويسد كه
در بخش كوچكی
از برزيل دهقانان
را از زمين
هايشان بيرون
كرده بودند.
آنان به
همسران
سناتورهای
برزيل شكايت
بردند. (ضمنا
به مناسبات
اجتماعی كه در
اينجا بازتاب
يافته هم توجه
كنيد.) خب، از
اينجا به بعد
به نوعی
بازنويسی
داستان
يونانی «ليسيس
تراتا» است.
زنان روی
شوهران خود
يعنی
سناتورها
فشار گذاشتند
تا اقدام كنند
و جلوی بيرون
كردن دهقانان
از زمين
هايشان را
بگيرند. وليس
اين داستان را
بزرگ می كند و
آن را به عنوان
يك چارچوب، يك
نمونه از
اينكه چگونه
می توانيم
اصلاحات را
پيش بريم
ارائه می دهد.
من رفتم و
مقداری در
مورد وضعيت
فعلی برزيل
تحقيق كردم،
می بينيد بايد
كار و تحقيق
كرد. (خنده
حضار) طی ده
پانزده سال
اخير، كه شامل
زمان وقوع
داستان
دهقانان هم می
شود، 15 ميليون
دهقان از زمين
هايشان رانده
شده اند. حتی
اگر داستان
وليس واقعی
باشد و
دهقانان مورد
بحث در بخش
كوچكی از
برزيل از زمين
هايشان بيرون
نشده باشند،
بايد به تصوير
بزرگتر نگاه كنيم.
اولا، آن
دهقانان يا
اغلب آنان تا
به حال ديگر
بايد از زمين
هايشان رانده
شده باشند. تازه
اگر تعداد
اندكی از آنان
همچنان باقی
مانده باشند،
بايد ديد كه
طی همين دوره 15
ميليون دهقان
ديگر را از
اراضی شان
بيرون كرده
اند و به زاغه
ها و حلبی
آبادها رانده
اند. حتما
خيلی از شما
فيلم «شهر خدا»
را ديده ايد و
می دانيد كه
چه سرنوشتی در
انتظار مردمی
است كه به
شهرها رانده
می شوند.
برزيل نماهای
بيرونی و بخش
های مجزای پر
زرق و برقی
دارد. و بقيه
اش فقر
وحشتناكی است
كه بر مناطق
روستايی و
زاغه ها حاكم
است. و مردمی
كه به جان هم
انداخته شده
اند، باند
تشكيل می دهند
و يكديگر را
در سرمايه
داری غيررسمی
كشتار می كنند.
اين واقعيتی
است كه در
فقدان قدرت
دولتی پرولتری
با آن روبرو
می شويم. ده ها
سال است همين
وضع برقرار
است چون در
اين كشورها
قدرت دولتی
پرولتری
برقرار نبوده
است.
همين
مساله در مورد
آمريكا هم صدق
می كند.
ببينيد در نتيجه
فقدان قدرت
دولتی
پرولتری چه
اوضاعی را شاهديم.
رشد يك شرايط
اقتصادی و
اجتماعی بس وحشتناك.
اشاعه
بنيادگرايی
مذهبی منجمله
در بين توده
های تحتاني.
منكوب شدن
توده ها در
نتيجه ستمگری
و ترويج و
حقنه كردن
آگاهانه جهل.
علت
اوضاع كنونی
اينست كه ما
نتوانستيم
انقلاب كنيم –
به طور مشخص
منظورم در
جريان خيزش عظيم
دهه 1960 با جوشش و
احساسات
انقلابی
گسترده ای كه
در بر داشت.
نمی خواهم در
درجه اول و
اساسا آن بخش
از خودمان را
كه در آن دوره
انقلابی شدند
سرزنش كنم.
علل مختلفی با
هم تركيب شد
تا انقلاب
انجام نشود.
آنچه طی چند
دهه اخير در
دنيا و در خود
آمريكا گذشته
نتيجه آن است
که قدرت
پرولتری كسب
نشد و محکم در
دست گرفته
نشد. اين ايده
كه گويا به
نحوی می توان
اين وضع
دهشتناک را بدون
انقلاب و استقرار
قدرت دولتی
پرولتری
تغيير داد، و
می توان راه
ديگری برای
كاهش (چه برسد
به محو) رنج
های مردم
يافت،
تنفرانگيز
ترين و زيان
بارترين توهم
است.
زور
به چه درد می
خورد
به
موازات اين
بحث كه قدرت
دولتی به چه
درد می خورد،
می خواهم بطور
خاص در مورد
عنصر زور و اين
كه زور به چه
دردی می خورد
صحبت كنم. اين
مربوط است به
همان نكته
«اجبار» كه يكی
از رفقا مطرح
كرد و قبلا به
آن اشاره
كردم. هر
اجباری بد
نيست. بگذاريد
بيشتر به آن
بپردازيم. يكی
از رفقا مثالی
را در مورد
فيلم « تايتان
ها را به ياد
بياوريد» زد
كه قبلا هم از
آن استفاده كرده
ام. اين مربوط
به ديكتاتوری
پرولتاريا
نيست. بلكه بر
سر تغييرات
اجتماعی مهمی
است که اعمال
قدرت دولتی به
طرف داری از اصلاحات
ليبرالي، در
آن زمان نقش
بازی کرد. برای
كسانی كه
فراموش كرده
اند يا اصلا
فيلم را نديده
اند بگويم كه
داستان در شهر
ويرجينيا می
گذرد. در
اوايل دهه 1970. در
مدارس راهنمايی
و تيم های
فوتبال اين
مدارس، بچه
های سياه و
سفيد ادغام
شده اند. در
يكی از اين
تيم ها، مربی
سفيدپوست
موفقی جای خود
را به يك مربی
سياهپوست داد
كه از يك
مدرسه
راهنمايی
مخصوص سياهان
به اينجا
منتقل شده
است. فکر می
کنيد اگر نظر
سفيد پوست های
شهر (به ويژه كسانی
كه
فرزندانشان
به مدرسه
راهنمايی می رفتند)
را راجع به
اين مسئله می
پرسيدند و می
گفتند:
«بگذاريد يك
رای گيری
عادلانه
دمكراتيك داشته
باشيم. چند
نفرتان
خواهان ادغام
هستيد؟ چند
نفرتان يك
مربی
سياهپوست می
خواهيد؟» چه جوابی
می شنيدند؟ می
شنيدند که:
«مگر ديوانه
شده ايد؟»
(خنده حضار)
اما چون اين
ضرورتی بود كه
در مقابل مردم
قرار گرفته
بود، و برای اجرای
آن زور اعمال
شد، فضا برای
تغيير افکار مردم
باز شد. و مهم
تر اينكه
زمينه
مساعدتری برای
ابراز وجود
عناصر پيشرو
در تيم فوتبال
و اهالی سفيد
باز شد. اين ها
از همان ابتدا
از وضع جديد
خوشحال بودند
ولی جرات
ابراز رضايت
نداشتند. در
هر حال كسانی
كه موافق اين تغييرات
بودند امكان
تحرك بيشتری
پيدا كردند
زيرا چارچوب
اوضاع بر
مبنای جديدی
تعيين شده
بود.
اينجاست
که ارزش زور
يا اجبار را
می بينيم. هر زوری
بد نيست. هيچ
گاه جامعه يا دنيايی
نمی توانيد
بيابيد كه
عاری از ضرورت
باشد. به همين
دليل، جامعه
بدون زور هم
اصلا وجود
ندارد. حتی
زمانی که با
رسيدن به
کمونيسم، جامعه
بشری ديگر
نيازی به قدرت
دولتی و زور
سياسی ندارد و
لازم نيست يک
بخش بر بخش
ديگر ديکتاتوری
کند؛ بازهم
جامعه با
ضرورت هائی
مواجه خواهد
شد. و در همين
ارتباط،
اجبار يا زور
وجود خواهد
داشت. هيچكس
در جامعه،
منجمله در
جامعه
كمونيستي،
نمی تواند
هميشه و دقيقا
همان چيزی را
كه می خواهد
انجام دهد.
اما تفاوت جامعه
كمونيستی با
جوامع طبقاتی
امروز اين است
که مردم به
خاطر امر
مطلوب تری كه
آگاهانه درك
كرده اند، خود
را داوطلبانه
تابع آن امر
خواهند کرد.
در جامعه
کمونيستی
آنان درک
خواهند کرد
که، شايد اين
بار نتوانم
راه «خودم» را
بروم ولی
رويهم رفته
اين برای همه
مردم بسيار
بهتر است و
بنابراين،
برای من هم
خيلی بهتر
خواهد بود.
يك
مثال ديگر
بزنم. الان بر
سر مساله
تئوری تكامل،
مشاجره بزرگی
راه افتاده
است. تنها علت
راه افتادن
اين مشاجره آن
است که يك بخش
از طبقه حاكمه
آمريکا (يك بخش
قدرتمند) به
اين نتيجه
رسيده که
منافعش در آن
است که اعتبار
علمی تئوری
تکامل را
(حداقل در
ميان عامه
مردم) به زير
سوال ببرد.
البته آنان به
بعضی
دانشمندان
اجازه می دهند
كه برخی
كارهای علمی
را بر مبنای
واقعيت تئوری
تكامل انجام
دهند. كتاب
«قصه زنان
خدمتكار» يادتان
می آيد؟ فيلمش
را هم ساختند.
در آن فيلم ديديم
كه هيئت حاکمه
يک نوع
اخلاقيات
بسيار سفت و
سخت را بر کل
جامعه اعمال
می كند ولی
قشر ممتاز
حاكم عشرتكده
های خود را
دارند و مواد
مخدر هم مصرف
می كنند. شايد
تشبيه تنفرانگيزی
باشد ولی همين
طور است. اين
ها در همان حال
که اصرار می
کنند در کلاس
های علوم گفته
شود که تئوری
تکامل ثابت
نشده است،
برای انجام کارهای
مورد نيازشان
به دانشمندان
رجوع می کنند.
يعنی از يک
طرف معتقدند
که، « تئوری
تكامل يك
واقعيت است و
اگر چنين نبود
كاری نمی
توانستيم
بكنيم» ولی
آنجا كه به
عامه مردم مربوط
می شود،
ايدئولوژی
ديگری را
اشاعه می دهند.
آنان نه فقط
می كوشند
مساله تئوری
تكامل را از
نو تبيين كنند
و صحتش را زير
سوال ببرند
بلكه می
خواهند علم را
دوباره تبيين
كنند و عناصر
ماورا
الطبيعه و
مذهبی را واردش
كنند. يعنی می
خواهند با علم
كاری كنند كه
ديگر علم
نباشد. (اينجا
آواكيان لحنش
را عوض می كند):
«خب، اينكه
روی زمين
ايستاده ايد
ممكنست به علت
نيروی جاذبه
باشد، يا شايد
خواست خدا
باشد. معلوم
نيست. آيا
نبايد هر دو
اين توضيحات
را در مدارس
به بحث گذاشت؟
آيا خيال داريد
ايده ها را
سركوب كنيد و
شانس تصميم
گيری بر سر
آنها را از
مردم بگيريد؟»
(خنده حضار)
با
رفيق ديگری در
مورد تكامل
صحبت می
كرديم. می
گفت، «اگر
همين الان از
من بخواهی
دليلی بر
اينكه زمين به
دور خورشيد می
چرخد ارائه
بدهم نمی
توانم. می
توانم بروم
مطالعه كنم و
برگردم و
جوابت را
بدهم، ولی اين
امر را قبول
دارم زيرا كل
جامعه علمی
چند قرن است
صحت اين امر
را تعيين كرده
است. و اين
موضوع بارها به نحو
قانع كننده ای
برای مردم به
اثبات رسيده
است. و اين با
چيزی كه من از
واقعيت می
دانم انطباق
دارد. آيا از
نظر تئوريك،
می تواند غلط
باشد؟ بله،
ولی به نظر
نمی آيد چنين
باشد.» در اين
مورد بين
دانشمندان
اختلاف نظری
وجود ندارد و
حداقل در اين
مقطع، در
جامعه هم
اختلافی بر سر
اين موضوع
نيست. اينطور
نيست كه يك
عده بگويند
زمين مركز
عالم است و
همه چيز
منجمله
خورشيد به گرد
آن می چرخد، و
عده ای ديگر
معتقد باشند
كه برعكس،
زمين بخشی از
منظومه شمسی
است و گرد
خورشيد می
چرخد. همان
رفيق ادامه
داد، «اما اگر
منافع بخشی از
طبقه حاكم
ايجاب كند، می
توانند اين را
هم به مساله ی
مورد اختلاف
تبديل كنند.
درست همانطور
كه اين كار را
در مورد تئوری
تكامل می
کنند. حتی اگر
در اين مورد
بين
دانشمندان هيچ
اختلافی
نباشد، اگر به
نفع بخشی از
طبقه حاكم
باشد می
توانند بر سرش
يك مشاجره
سياسی و اجتماعی
ايجاد كنند.»
اين
يك مبارزه سياسی
و در نهايت يك
مبارزه
طبقاتی است كه
اساسا در حيطه
معرفت شناسی
جريان دارد.
اين يك مبارزه
سياسی بر سر
معرفت شناسی
های متفاوت
است؛ معرفت
شناسی هائی که
با هم در
رقابت اند.
اما در اين
مبارزه، صف
آرائی به اين
شکل نيست که
در يک طرف
ايدئولوژی
کمونيستی
ايستاده و در
طرف ديگر
ايدئولوژی
های ديگر.
بلکه اساسا يک
رويارويی است
ميان علم و
روشنگری در يک
طرف و نظرات
مخالف آن در
طرف ديگر. اين
هم بازتاب ديگری
از پيچيدگی
هاست که بايد
با آن دست و پنجه
نرم كنيم.
بنابراين
تنها علت
اينكه تئوری
تكامل مساله ای
مورد مشاجره
است و در
جامعه آمريكا
به مساله ای
مورد مشاجره
تبديل شده
است، اينست كه
بخش قدرتمندی
از طبقه حاكم
می خواهد يك
معرفت شناسی
متفاوت را در
خدمت به يك
برنامه سياسی
و اجتماعی
معين، يك
برنامه همه
جانبه و
آشكارا
ارتجاعي،
تبليغ كند. در ميان
دانشمندان بر
سر تئوری
تكامل هيچ اختلاف
نظری وجود
ندارد. اكثريت
بزرگ دانشمندان
و مشخصا كسانی
كه در حيطه
زيست شناسی
فعاليت می
كنند، تئوری
تكامل را نه
فقط به عنوان
يك واقعيت
بلكه يكی از
اساسی ترين
حقايق كل علوم
به رسميت می
شناسند. طی صد
سال اخير هيچ
مشاجره ای بر
سر اين موضوع
در بين
دانشمندان
وجود نداشته
است و علم به
شكل فزاينده
ای به اثبات
حقيقت تئوری
تكامل ادامه
می دهد. ولی بر مبنای
مقاصد سياسی
معيني، برای
آن مشاجره ای تراشيده
اند. خب اين هم
يك دليل ديگر
برای اينكه
قدرت دولتی به
چه دردی می
خورد و زور به
چه دردی می
خورد.
پرولتاريا كه
به قدرت رسيد،
در مدارس
تئوری تكامل
تدريس خواهد
شد. (خنده حضار)
بی ترديد.
(خنده حضار)
هيچگونه «شكفتن
ايده ها» در
مورد اينكه
تكامل حقيقت
دارد يا خير،
آيا ما محصول
يك طراح بزرگ
به نام خدا هستيم
يا خير در كار
نخواهد بود.
اين مساله
مدتهاست که حل
شده است.
حقيقتی است که
در مقابل همه
قرار دارد و بخشی از
دروس پايه ای
در جامعه
سوسياليستی
ما خواهد بود.
تئوری تكامل
واقعيتی است
كه از نظر
علمی به اثبات
رسيده و تدريس
خواهد شد.
اين
هم جلوه ديگری
از اهميت در
دست داشتن
قدرت دولتی
است و جلوه ای
است از جنبه
مثبت زور در زمينه
استفاده از
قدرت دولتی
برای تثبيت
معيارهای
منطبق بر
واقعيت و
منطبق بر
منافع توده
های مردم و نهايتا
كل نوع بشر.
بعضی چيزها را
بايد برقرار كرد
وگرنه هيچ
كاری نمی توان
كرد و جلو نمی
توان رفت. آيا
معنايش اينست
كه ما در هيچ
موردی خواهان
جوشش فكری
نيستيم؟
البته كه اينطور
نيست. اگر كسی
بتواند دليل
ارائه دهد كه
تئوری تكامل
واقعيت ندارد
– دليل علمی
منتج از كاربرد
شيوه های علمی
واقعی – آنگاه
ضروری است که
آن دليل به
رسميت شناخته
شود. ولی نمی
شود هميشه هر
چيزی را به
«موضوع
مباحثه» تبديل
كرد. وگرنه
هيچ كاری نمی
توان كرد و
جامعه نمی
تواند بچرخد.
اين مسلما در
مورد جامعه سوسياليستی
صدق می كند.
اصل پايه ای و
راهنمای اين
جامعه، توانا
ساختن توده
های مردم به
شناخت جهان و
تغيير
روزافزون آن
بر مبنای
منافع خويش
است، تا آنجا
كه تمايزات
طبقاتی و
ابزار سركوب
طبقاتي،
تبديل به
مانعی
در برابر
فرآيند شناخت
و تغيير دنيا
توسط نوع بشر
نبوده و تحريف
کننده آن
نباشد. بايد
شکلی از هسته
مستحکم و
الاستيسيته
زياد (کشسانی
زياد – مترجم)
وجود داشته
باشد. اگر در
جامعه
سوسياليستی همه
چيز را در
اختيار همگان
قرار دهيم،
بورژوازی
خيلی سريع به
قدرت باز
خواهد گشت.
چرا
در مدارس «دو
نظريه بديل»
در مورد
بيماری صرع را
تدريس نمی
كنيم؟ يكی بر
پايه آنچه علم
پزشكی در مورد
علل واقعی و
مادی صرع به
ما می آموزد و
ديگری كه صرع
را پيش از هر
چيز، نتيجه اين
می داند كه
شيطان به جلد
آدم رفته است.
(خنده حضار)
خب، بايد
مراقب يك چيز
باشيم. ما
داريم به اين
نظرات می
خنديم ولی حرف
خنده دار
امروز،
واقعيت
هولناك
فرداست. در
سخنرانی هايی
كه پيرامون
دين داشته ام
معمولا از مثال
صرع استفاده
كرده ام و اين
كه عيسی درك صحيحی
از اين بيماری
نداشت. در
انجيل چنين
آمده كه عيسي،
صرع را با
خارج كردن
شيطان از بدن
بيمار درمان
كرد. خب، اگر
اين از نظر سياسی
به حال بخش
قدرتمندی از
طبقه حاكمه
مفيد باشد،
ممكنست با اين
مباحثه روبرو
شويم كه: (با لحنی
مسخره)
«توضيحات
متفاوتی در
مورد صرع وجود
دارد. برخی
افراد
معتقدند كه
اين نتيجه
فعاليت های
الكتريكی و
شيميايی در
مغز است. ولی
اين نظريه
خيلی نقاط
مبهم دارد.
(خنده حضار)
افراد ديگری
هم هستند كه
می گويند شايد
اين پيش از هر
چيز، نتيجه
رفتن شيطان به
جلد بيمار
باشد.» (خنده
حضار) چرا اين
نظريه را در
مدارس تدريس
نكنيم؟ خير.
نبايد اين كار
را بكنيم. زيرا
حقيقت ندارد.
از نظر علمی اثبات
شده كه حقيقت
ندارد. اين
درست مثل همان
مساله تئوری
تكامل است كه
از نظر علمی
به اثبات
رسيده است و
«طراح
هوشمندي» به
نام خدا،
توضيح حقيقی
در مورد
چگونگی ظهور
حيات و تكامل
آن – منجمله
تکامل انسان –
نيست.
بنابراين
زور هم ارزش
دارد و بايد
ارزش و نقش زور
را بفهميم. در
عين حال بايد
اين را در
رابطه ديالكتيكی
با واقعيت
اساسی درك
كنيم و اينكه
جهت گيری
اساسی انقلاب
و پيشروی به
سوی كمونيسم از
همين حالا و
خاصه در جامعه
سوسياليستی
بايد حركت
رهائی بخش
خودآگاه توده
ها باشد. درك
صحيح اين تضاد
در چارچوب
اينكه
كمونيسم چيست
و چگونه می
توانيم به آن
برسيم در گرو
ماترياليسم و
ديالكتيك است
كه در نقطه
مقابل ايده
اليسم و
متافيزيك
قرار دارد.
از
همه اين بحث
ها بايد به
خوبی روشن شود
که پرولتاريا،
كه به شكلی
فشرده در نقش
حزب پيشاهنگ
پرولتاريا
متجلی می شود،
بايد قدرت را
كسب كند و عنصر
تعيين كننده و
جهت دهنده در
دولت سوسياليستی
باشد.
پرولتاريا به
مفهومی اساسی
نمی تواند در
قدرت دولتی با
هيچ طبقه
ديگری شريك
شود. اما در
فرآيند
پيشروی به سوی
کمونيسم، جهت
گيری
استراتژيكِ
ايجاد وسيع
ترين جبهه
متحد ( تحت
رهبری خود) را
به كار می
بندد. من در بخش
های پايانی
همين سخنرانی
در مورد عملی
کردن سياست
جبهه متحد تحت
رهبری
پرولتاريا در
سراسر دوره
گذار به
كمونيسم،
كامل تر بحث
خواهم كرد.
زيرا اين هم
يك تضاد بسيار
مهم است. ولی حالا
می خواهم
تاكيد كنم
پرولتاريا كه
به شكلی فشرده
در نقش حزب
پيشاهنگش
متجلی می شود،
بايد در دولت
و در اعمال
قدرت دولتی
نقش رهبر را
ايفا كند. و
اين هم چيزی
متحرک است-- يك
«نشانهء تير
در حال حرکت»
است. زيرا هر
چه ما به سوی كمونيسم،
به مثابه بخشی
از انقلاب
سراسری جهاني،
پيشروی می
كنيم، نقش حزب
بايد به طور
فراينده جای
خود را به
ساير وسايل و
راه هايی بدهد
كه نماينده
اعمال قدرت
دولتی توسط
خود توده
هاست. اما نقش
حزب و نياز به
حزب نيز، تا
زمانی كه
واقعا به
كمونيسم
برسيم و ديگر
نيازی به وجود
دولت نباشد،
از بين نمی
رود. پس اين هم
تضاد ديگری
است كه بايد
به درستی حلش
كنيم و حتی
بهتر از تجارب
گذشته اين كار
را انجام
دهيم. بهتر از
همه دستاوردهای
عظيم گذشته و
حتا بهتر از
آنچه در جريان
انقلاب كبير
فرهنگی
پرولتاريايی
تحت رهبری مائو
به دست آمد.
توضيحات:
4 کليت: به
گفته مارکس
کمونيسم با
اين 4 چيز مشخص می
شود: محو
تمايز طبقات،
محو روابط
توليدی که اين
تمايزات را
بوجود می
آورد، محو
روابط ستم
گرانه اجتماع
که از آن بر می
خيزد و محو
کليه افکاری
که از اين
سلسله مراتب
اقتصادی و
اجتماعی
برخاسته و به
آن خدمت می
کند.
بخش
اول: کارزار
ضد کمونيستی
همه
دست به دست هم
داده اند: از
صدای آمريکا
تا راديو بی
بی سي، از فريد
زکريا (1)
سردبير نشريه
هفتگی
نيوزويک در
آمريکا تا اکبر
گنجی و محسن
سازگارا (از
رهبران «سبز»
در خارج از
کشور) و
مشروطه
خواهانی چون داريوش
همايون، از
برنارد کوشنر وزير
خارجه فرانسه
تا آيت الله
منتظری در قم،
از پيروان
نهضت آزادی
تا چپ
های نادم؛ هم
صدا شده اند
تا به مردم
ايران حقنه
کنند که دادگاه
هايی که اخيرا
جمهوری
اسلامی در
محاکمه سران
اصلاح طلب
براه
انداخته،
همان دادگاه
های استالينی
است. مضحکه تا
بدان حد است
که تلويزيون
آمريکا در
برنامه ای که
چالنگی
ميهمان دار محسن
سازگارا و
نوری زاده
است، هنگام
گزارش تظاهرات
گروهی که در
نماز جمعه به
امامت
رفسنجانی
عليه روسيه و
چين شعار می
دادند، به جای
عکس پوتين يا
رئيس جمهور
فعلی روسيه
عکس استالين
را نشان می
داد. انگار
استالين که 56
سال پيش چشم
از جهان
فروبسته،
ياری رسان
باند کودتاچی
خامنه ای –
احمدی نژاد
بوده است! يا
در برنامه
ديگري، همين
گوينده با
اصرار از خانم
الهه هيکس می
پرسيد: «خانم
هيکس چرا فقط
در جمهوری اسلامی
و کشورهای
کمونيستی
سابق مخالفين
را شکنجه می
کردند. راز
اين مسئله در
چيست؟»
آنوقت، همين
ها به خود حق
می دهند که در
مورد «شيوه
های استاليني»
ياوه سرائی کنند.
حتی
کسانی مانند
اکبر گنجی که
سال ها از
جمله سازماندهندگان
سرکوب های
جمهوری
اسلامی و توجيه
گر چنين
دادگاه هايی
(به ويژه در دهه
شصت) بود، در
کمال وقاحت،
اين اعمال را
به تفکرات
لنينيستی
نسبت می دهد.
او و يارانش
حتی در شرايطی
که گرفتار
تارعنکبوت
خود- بافته هستند،
حاضر نيستند
مسئوليت
اعمال خود را
پذيرا شوند و
به جای آن پای
استالين و
لنين را وسط می
کشند. تا همين
چند وقت پيش
امام و پيغمبر
1400 سال پيش را
الگوی کارهای
خود معرفی
می کردند،
اکنون که گند
اعمال و نظام
شان در آمده،
لنين و
استالين را
سرزنش می
کنند.
سئوال
اينجاست که
يکم، چرا
ناگهان از
چارگوشه دنيا
به طور هم
زمان چنين کر
بدآهنگی براه
افتاده است؟
چرا زمانی که
دسته دسته
انقلابيون و
کمونيست ها در
دهه شصت و سال 67
در بيدادگاه
هايی بدتر از
امروز طی
محاکمات چند
دقيقه ای به
اعدام محکوم
می شدند يا
دسته ای از
آنان زير
شکنجه وادار
به «اعتراف و
توبه» می
شدند، رسانه
های بين
المللی نه
تنها ياد
دادگاه های استالين
نمی افتادند
بلکه ترجيح می
دادند سکوت
اختيار کنند؟
و سرانجام آيا
واقعا شباهت
هايی بين اين
دادگاه ها با
دادگاه های
زمان استالين
(موسوم به
دادگاه های
مسکو) هست؟ آن
دادگاه ها چه
بود و جمعبندی
کمونيست ها از
آن ها چيست؟
اهداف
سياسی از اين
مقايسه
تاريخی
يک
وجه مشخصه
بارز مبارزات
کنونی در
ايران، به
پاخيزی نسل
جوان است.
نسلی که تاريخ
واقعی از آنان
دزديده شده
است. نسلی که از
دانستن
بسياری از
حقايق تاريخی
در سطح ملی و
بين المللی
محروم بوده
است. ممکنست
اين نسل از
بسياری از
وقايع و
رويدادهای
تاريخی اطلاع چندانی
نداشته باشد
اما با گوشت و
پوست خود
اثرات کارکرد
اين نظام را
حس کرده است. اين
نسل روزمره با
واقعيت های
تلخی چون فقر
و فلاکت
اکثريت مردم
ايران و جهان،
گسترش اشکال گوناگون
ستم و استثمار
و ترور و
سرکوب در سطح جهانی روبرو
بوده است. اين
نسل شايد آشنائی
با بسياری از
بيدادگری های
تاريخی نداشته
باشد اما
بيدادگری های
زمانه خود را
عميقا حس می
کند و در ذهن
خود سعی می
کند آن ها را
با يکديگر
مقايسه
و رابطه ميان
آنها را کشف کند.
بی جهت نبود
که اولين
گزارش هايی که
از زندان
کهريزک به
بيرون درز
کرد، با
عناوينی چون «اينجا
از
گوانتانامو و
ابو قريب بدتر
است» بود.
بسياری از آن
گزارش
دهندگان شايد
نام استالين
را نيز نشنيده
باشند، اما
تصاوير شکنجه
های حيوانی در
زندان ابو
قريب را
مشاهده کرده
بودند، از
کانتينرهای
مرگ در
افغانستان و
از نحوه
اعتراف گيری
ها در زندان
گوانتانامو
خبر داشتند.
از قانونی شدن
شکنجه در آمريکا
توسط بوش
باخبر شده
بودند. ديده
بودند که در
اين گوشه دنيا
همان بلاهايی
بر سرشان نازل
می شود که در
گوشه ديگر
دنيا بر سر
مردم ديگر. ذهن
جستجوگری نمی
تواند رابطه
بين اين
واقعيات بزرگ
را ناديده
انگارد و
بدنبال کشف
علل آن نباشد.
به
ميان کشيدن
دادگاههای استالين،
در واقع پاتکی
است که
بورژوازی
آگاهانه برای
ايز گم کردن
براه انداخته
است. گوانتانامو
و ابو قريب
بايد از اذهان
جوانان پاک
شود. وجه
اشتراک های
اساسی و واقعی
ميان نظام
سرمايه داری
جهانی و نظام
جمهوری
اسلامی بايد
پنهان شود.
اين است راز
به ميان کشيدن
دادگاه های
استالين. اين
است راز
همراهی رسانه
های پر قدرت
بين المللی با
قلم زنان دو
ريالی وطنی.
همه می دانند
بدون منحرف
کردن اذهان
جوانان شورشی
از واقعيت های
بزرگی چون
گوانتانامو و
ابوقريب، که
مضمون واقعی
پيشرفته ترين
نوع دمکراسی
بورژوايی را
نشان می دهد،
نمی توانند
آنان را رام
کرده و به
تغييرات سطحی
راضی شان
کنند.
در
جهان امروز،
لاپوشانی
حقيقت بدون
تبليغات ضد
کمونيستی
ميسر نيست. در
اين امر سران
کشورهای
امپرياليستی
و جمهوری
اسلامی
نزديکی و قرابت
ديرينه دارند.
مسئله
اصلی
بورژوازی در
رابطه با دادگاه
های استالين،
کشف حقيقت آن
نيست بلکه
استفاده
تبليغاتی عليه
کمونيسم است.
اين کار بخش
مهمی از
کارزار ضد
کمونيستی
بورژوای بين
المللی طی دو
دهه اخير بوده
است. هدف اين
کارزار پائين
آوردن سطح اميد
و انتظار توده
های مردم در
زمينه امکان سرنگونی
نظام های
اجتماعی ستم
گر حاکم
و دست يابی
به يک نظم
اجتماعی
واقعا
عادلانه ست.
تبليغات ضد
کمونيستی بخش
مهمی از سياست
مهار و کنترل
خيزش های توده
ای است تا
مبادا چارچوبه
های نظام
طبقاتی
سرمايه داری،
بطور راديکال
زير پا گذاشته
شود. بورژوازی
خوب می داند که
هر چقدر هم در
مورد مرگ
کمونيسم سخن براند،
نمی تواند
واقعيت های
زشت و منفور
نظام سرمايه
داری را عوض
کند. نمی
تواند ماهيت
سرمايه و
ماهيت جامعه
طبقاتی را که
مدام نيازمند
ايجاد اوين و
کهريزک و
گوانتانامو و
ابو قريب است
را عوض کند.
بورژوازی خوب
می داند، هنوز
همان
تضادهايی که
موجب سربلند
کردن تئوری
کمونيستی و
انقلاب
کمونيستی شد،
هنوز به قوت
پا برجاست.ی
به همين دليل
به حداکثر
تلاش می کند
از
سربلند کردن
مجدد اين ايده جلو
گيری کند.
ارائه
اطلاعات غلط،
پاک کردن
سوابق تاريخی
و واژگونه
کردن حقايق
تاريخی مربوط
به کمونيسم آن
روی سکه پنهان
کردن حقايق
امروزين
مربوط به
شکنجه ها و
کشتارهائی
است که نظام
سرمايه داری
در سطح گسترده
اعمال می کند
تا مردم را در
زندان های
اقصی نقاط
جهانش به زانو
در آورد.
شباهت
سازی های فرصت
طلبانه : «هدف
وسيله را توجيه
می کند»!
تکيه
گاه اساسی
نظام قضائی در
جمهوری
اسلامي، دين و
شريعت است.
نظام قضائی در
ايران شکل
فشرده و برجسته
ای از
درهم آميزی
دين و دولت
است. هر جرم،
حکم و مجازات
با تکيه به
قرآن و سنت
های اسلامی
تعريف و توجيه
و اجرا می شود.
(2) از اين
زاويه تفاوتی
ميان نظام
قضائی جمهوری
اسلامی با
نظام قضائی
مذهبی در قرون
وسطی نيست.
مقايسه اين
نظام قضائی با
نظام قضائی
شوروی دوران
استالين کتمان
اين حقيقت
بنيادين است.
آزار، شکنجه
جسمی و روحی
متهم و وادار
کردن وی به
اعتراف در هر
نظامی کريه و
نکوهيده است.
در بخش بعدی
اين مقاله به
دادگاه های
دوره استالين
خواهيم
پرداخت. اما
ميان اين دو
نظام قضائی
دنيائی فاصله
است – هم در متن
های قانونی و
مدون شان و هم
در عمل کردی
که از خود بر
جای گذاشته
اند. اگر کسی
از وجدان علمی
برخوردار
باشد و با
واقعيت ها
آنطور که هست
روبرو شود اين
تفاوت های
فاحش را خواهد
ديد. ديدن
تفاوت ميان
نظام قضائی که
بر پايه قصاص،
سنگسار،
تجاوز و
قوانين و
معيارهای عهد
بوق (مانند،
کافر، مرتد،
محارب، مفسد
فی الارض و ...) قرار
دارد و
نظام قضايی
که بر پايه
قوانين عصر
مدرن و مهم تر
از آن با هدف
سرنگون کردن
تمايزات
طبقاتی و ستم
گری های
اجتماعی سازمان
يافته کار
سختی نيست. (3)
قوانين دوران
لنين و
استالين در
زمينه هايی
حتا بسيار
پيشرفته تر از
کشورهای
سرمايه داری
هم عصر خود
بود. کدام
وجدان علمی و
حقيقت جو می
تواند اعدام
فله ای هزاران
جوانی را که
به جرم روزنامه
فروشی دستگير
شده بودند،
تجاوز به دختران
زندانی سياسی
قبل از اعدام
آنان، کشتار
جمعی پس از
دادگاه های يک
دقيقه اي، و
شکنجه های قرون
وسطائی و
سنگسار زنان و
قصاص و ده ها
موارد ديگر از
اين نمونه ها
را با نظام
قضائی شوروی
يا چين
سوسياليستی
مقايسه کند؟
شگفتا
که امروز همان
کسانی که پايه گذاران
ولايت فقيه و
دادگاه های
تفيتش عقايد و
نظام قضائی
دينی قصاص و
تعزير بوده
اند (آيت الله
منتظری و
صانعي)، در
حقانيت توبه و
اعتراف به
گناه فيلم می
ساختند (محسن
مخملباف) ،
سلمان رشدی را
حرامزاده و
لايق مرگ می
دانستند
(مهاجراني)، دادگاه
های سران
اصلاح طلب را
به «دادگاه
های استالين»
تشبيه می
کنند! (1) امثال آقای
فريد زکريا که
با حرارت
دادگاه های
جمهوری
اسلامی را به
دادگاه های
استالين
تشبيه می کند
يا ديگرانی
که به
نقد اردوگاه
های کار
اجباری در
شوروی زمان
استالين می
پردازند نيم
نگاهی هم به
مدرن ترين
نظام کار
اجباری – يعنی
کار بردگی دو
ميليون نفر در
زندانهای آمريکا
بيندازند و
صدای
اعتراضشان را
عليه آنهم
بلند کنند. دو
ميليون
نفرزندانی در
آمريکا از
کمترين حقوق
شهروندی –
مانند حق رای –
محرومند و زنان
زندانی بايد
بسته به تخت
وضع حمل کنند.
خوبست نيم
نگاهی هم به
پليس آمريکا بکنند
که يد طولائی
در پرونده
سازی های
قلابی و ارائه
شهادت های
دروغين عليه
فعالين سياسی و
توده های
رنگين پوست
دارد. فريد
زکريا حتما اسم
«اسکول آو
آمريکاز»
وابسته به
ارتش آمريکا
را شنيده است.
اين دانشگاه
برای دولت های
آمريکای
لاتين شکنجه
گر تعليم می
داد که در
کتاب های
دستورالعمل
آن از جمله
نوشته است که
برای به حرف
در آوردن
زندانی علاوه
بر اعمال
شکنجه، وی را
تهديد کنيد که
به زن و
فرزندش تجاوز
خواهيد کرد. (
اين دانشگاه
در نتيجه افشاگری
های نيروهای
مترقی بسته
شد. ولی کار آن
بطور حتم به
طور مخفی يا
طرق ديگر پيش
برده می شود.)
اگر آقای
ذکريا بجز به
حرف دولتمردان
به حرف های
سازمان های
حقوق بشر هم
گوش دهد بايد
بداند که
مجبور کردن
متهمان جنائی
به اعترافات
دروغين يکی از
روش های دائمی
پليس در
آمريکاست. در
مورد تاريخچه
پليس انگليس
بايد از
ايرلندی ها
حقيقت ماجرا
را پرسيد. اين
آقايان برای
تشبيه چرا راه
دور می روند و
کلمه ای در
مورد دادگاه
های تفتيش
عقايد دوره مک
کارتی در
اوايل دهه
پنجاه در
آمريکا نمی گويند.
خوب است
مدافعان
دمکراسی
بورژوائی يک سوزن
به خود زنند
يک جوالدوز به
ديگران.
رسانه
های غربی به
مدت سی سال در
مورد دادگاه های
اسلامي،
مجازات های
اسلامی در
ايران سکوت
اختيار کردند.
زمانی که دسته
دسته جوانان انقلابی
و کمونيست در
بيدادگاه های
چند دقيقه ای
محاکمه و
محکوم به مرگ
می شدند،
زمانی که اين
متهمان در اثر
شدت شکنجه های
وارده قادر به
راه رفتن
نبودند و حق
کوچکترين
دفاع از خود را
نداشتند،
زمانی که قتل
عام سال 67 زندانيان
سياسی در
ايران اتفاق
افتاد، همه
رسانه های
غربی وابسته
به قدرت های
امپرياليستی سکوت
کردند. زمانی
که 28 نفر از
اعضا و رهبری
اتحاديه
کمونيست ها در
نفرت
انگيزترين
دادگاه تاريخ
جمهوری
اسلامی در دی
ماه 1361 به مرگ
محکوم شدند،
رسانه ها ياد
«دادگاههای
استاليني»
نيفتادند. آن
دسته از
حاکمانی که
اين روزها رخت
اصلاح طلبی بر
تن کرده اند
هر زمان سخن
از آن قتل عام
ها به ميان می
آيد يا سکوت اختيار
کرده يا می
گويند اگر
دوباره آن
شرايط پيش
بيايد همان
اعمال را
تکرار خواهند
کرد.(5)
گفته
می شود دادگاه
های اخير
جمهوری اسلامي،
همچنين از اين
نظر که عده ای
از دست اندر
کاران خود
نظام را بر
روی صندلی
اتهام نشانده
اند شبيه
دادگاه های
استالين
هستند. اما برای
«شبيه سازي»
باز راه دور
رفته اند. در
نيم قرن اخير
در رژيم های
وابسته به
امپرياليسم
آمريکا در
آمريکای
لاتين و آسيا
پس از هر
کودتائی چنين
دادگاه هايی
تشکيل شده و
فاتحان،
مغلوبين را بر
روی صندلی
محاکمه
نشانده اند.
در جمهوری
اسلامی نيز
بارها چنين
اتفاقی رخ
داده است.
شک
نيست
«اعترافات»
اغلب متهمان
اين دادگاه ها
در اثراعمال
شکنجه های
روحی و جسمی
صورت گرفته
است.(6)
بسياری از آنان
عليرغم عدم
اعتقاد به
رهبری خامنه
ای – و شايد کلا
ولايت فقيه – به وی
ابراز وفاداری
کردند. ممکنست
برخی از اينان
با پيروی از
اصل «تقيه» در
شيعه يا
حسابگری های
ديگر و شايد
هراس از
اعمال مخوفی
که تا کنون عليه
مخالفين اين
نظام انجام
گرفته (و اين
ها بدليل شرکت
در آن ها از کم
و کيف ماجرا
باخبرند) تن به
اعترافات
دروغين داده
اند.
اما
حمايت
آشکارشان از
کليت نظام جمهوری
اسلامی امری
ظاهری و زير
فشار شکنجه و
تهديد به
اعدام نبوده
است. آنان به
اين نظام و
ضرورت حفظ آن
باور دارند.
اغلب اينان
قبل از دستگيری
هم می گفتند:
«جمهوری
اسلامی نه يک
کلمه بيشتر نه
يک کلمه کمتر»
و يا از
«نظام مشروطه
ولائي» حمايت
می کردند.
کمونيست
ها کليه اين
اعمال ضد
انساني، کليه
شکنجه های
روحی و جسمی
زندانيان را
تحت هر شرايطی
و عنوانی که
باشد و عليه
هر کس که باشد
محکوم می
کنند. هيچ
زندانی را نمی
توان بر پايه
«اعترافات»
آنان محکوم
کرد. کمونيست
ها تحت هر
شرايطی بايد
اصول و معيارهای
صحيح و
انقلابی دفاع
از حقوق
زندانيان سياسی
و اسرای جنگی
را تبليغ کنند
و با
توجه به تجارب
مثبت و منفي،
معيارهای
جنبش کمونيستی
را در اين
زمينه ها
ارتقاء دهند و
آنها را به
عنوان اصول
جامعه
سوسياليستی
آينده فراگير
کنند.
دادگاه
های اخير قبل
از هر چيز
بيان
ورشکستگی سياسی
و ايدئولوژيک
نظام جمهوری
اسلامی است. پوسيدگی
شالوده های
اجتماعی و
عقيدتی اين نظام
حتا در زمينه
های قضائی نيز
برای خود حکام
روشن است.
ايدئولوژی
اسلامی ديگر
کارآئی خود را
در مهار و
کنترل و سرکوب
محکومين
جامعه و متحد
نگهداشتن
حاکمان از دست
داده است. اين
يک معضل جدی
برای طبقات
حاکمه در ايران
است. معضلی که
بورژوازی
امپرياليستی
نيز بدان واقف
است. اگر
اسلام در ديگر
کشورهای منطقه
هنوز بعنوان
ابزار طبقات
ارتجاعی از
خود کارآئی
نشان می دهد،
در ايران به
دليل سی سال
تجربه حکومت
دينی
ايدئولوژی
اسلامی (بخصوص
در شکل و
شمايل) کنونی
به آخر خط
رسيده است.
ديگر محکومان
جامعه بدان تن
نمی دهند و بی
اعتقادی به
اسلام حتی
دامن
گردانندگان و
پايه های رژيم
را فراگرفته
است. حمله به
کمونيسم – تحت
عنوان افشای
دادگاه های
استالينی –
فقط و
فقط برای
پوشاندن اين
ورشکستگی عريان
است. هم
امپرياليست
ها و هم طبقات
حاکمه
نيازمند
فرصتی هستند
تا اين
ايدئولوژی را
در شکل ديگری
(و احتمالا در
ترکيب با
ايدئولوژی های
ديگر) باز
سازی کنند و
در درجه اول
وحدتی حول آن
در ميان طبقات
حاکمه ايجاد
کنند. از اين
روست که امثال
فريد زکريا در
انتهای پيام تلويزيونی
اش هشدار می
دهد که: «دولت
ايران هنوز
برای تغيير
فرصت دارد.»
اينکه
امپرياليست
ها و طبقات
حاکمه به چنين
فرصتی دست
يابند يا خير
به خط و
عملکرد جنبش
کمونيستی ربط
خواهد داشت.
مسئله اين است
که آيا جنبش
کمونيستی اين
توانائی را از
خود نشان
خواهد داد که
در شرايط خلاء
ايدئولوژيک،
افق و دورنمای
ديگری را
پيشاروی مردم
قرار دهد و
تعهد و آگاهی کمونيستی
را با خيزش
اخير پيوند
دهد؟ روشن است
که
بدون
جمعبندی علمی
و نقادانه از
تجارب انقلاب
های
سوسياليستی
قرن بيستم –
منجمله در
زمينه نظام
قضائی -- و پاسخ
به سئوالات گزنده
ای که احيای
سرمايه داری
در شوروی و
چين پيش
آورده، نمی
توان در چنين
موقعيتی قرار
گرفت. کمونيست
هايی که از
زير بار اين
وظيفه شانه خالی
کنند قادر به
ايفای نقشی
نخواهند شد.
بخش
دوم: دادگاه
های مسکو در
شماره آينده
توضيحات
1-
فريد زکريا از
کارشناسان
سياست خارجی
آمريکا و مفسر
مهم شبکه خبری
سی ان ان می
باشد. پيام تلويزيونی
او را همراه
با ترجمه
فارسی می توانيد
در لينک زير
مشاهد کنيد.
http://www.youtube.com/watch?v=CBL7-YFlZ3g
2 - در
زمينه ربط
اعمال شکنجه
با ايدئولوژی
اسلامی به
مقاله «شکنجه
در جمهوری
اسلامي، ريشه
ها و توجيه
های قساوت»
مندرج در
شماره 46 نشريه
حقيقت رجوع
کنيد.
3 -
برای نمونه می
توان به
اظهارات آيتالله
محمدی گيلانی
حاکم شرع رجوع
کرد: «محارب بعد
از دستگير
شدن، توبهاش
پذيرفته نميشود
و کيفرش همان
است که قرآن
گفته. کشتن به
شديدترين
وجه. حلق آويز
کردن به فضاحتبارترين
حالت ممکن.
تعزير بايد
پوست را بدرد،
از گوشت عبور
کند و استخوان
را درهم شکند.» (کيهان،
۲٨ شهريور ۶۰)
يا به اظهارات
موسوی تبريزی
(دادستان
جمهوری
اسلامی که
امروز جزو اصلاح
طلبان است):
«يکی از احکام
جمهوری
اسلامی اين
است که هرکس
در برابر اين
نظام امام
عادل بايستد،
کشتن او واجب
است. زخمياش
را بايد زخميتر
کرد تا کشته
شود. اين حکم
اسلام است.
چيزی نيست که
تازه آورده
باشم.»
(کيهان،۲۹ شهريور
۶۰ )
4 -
برای نمونه می
توان از
فيلمهايی چون
«توبه نصوح» و
«بايکوت» اثر
محسن مخلمباف
نام برد که
تماشای شان در
زندانهای
جمهوری
اسلامی در دهه
60 اجباری بود.
يا به کتابی
که عطاالله
مهاجرانی در
مورد سلمان
رشدی و آيه
های شيطانی
نگاشته رجوع
کرد. همچنين
اظهاريه اين
وزير فرهنگ
دوره خاتمی در
مورد ضرورت
پنهان
نگهداشتن سنگسار زنان.
5 - برای
نمونه می توان
به اظهارات
امثال جلايی پور در
کنفرانس
برلين در سال 2000
رجوع کرد.
6 - می
گويند اغلب
متهمان تحت
شکنجه های سفيد
نيز قرار
داشتند. شکنجه
سفيد يا روحی
تاريخا به نام
حاکمان بلوک
شرق در تاريخ
ثبت شد. اما در
زمينه اعمال
شکنجه های
سفيد نيز
جمهوری اسلامی
دست حاکمان
بلوک شرق را
از پشت بست.
برخی از كسانی
كه قادر شدند
از شكنجه
گاهها و زندانهای
جمهوری
اسلامی جان
بدر برند می
گويند شكنجه ی
جسمی بيشتر
قابل تحمل بود
تا شکنجه
روحي. شکنجه روحی در
ايران شكلهای
متنوعی داشت.
از مراسم
نمايشی اعدام
متهم گرفته تا
تماشای اعدام
ديگران. از
صحنه ی كتك زدن
و يا تجاوز به
عزيزی گرفته
تا
بيخوابی های
ممتد. يا مدت
طولانی در
انفرادی و
سكوت مطلق
نگهداشتن و در
تابوت قرار
دادن. بنا به
گفته يکی از
زندانيان
سياسي:
زندانبانان
بارها آنها را
برای تماشای
اعدام ديگران
می بردند. بار اول
بسياری غش
كردند و
حالشان بهم
خورد. بار دوم
و سوم هم
همينطور. اما
برای بار
چهارم بی تفاوت
شده بودند. نه
تنها بی تفاوت
شده بودند
بلكه برايشان
تنوعی بحساب
ميآمد كه از سلول
بيرون می
آيند. او می
گفت وقتی شب
صدايمان
ميكردند با بی
تفاوتی
ميگفتيم: "بچه
ها بريم برای
تماشای
اعدام". بعدها
فهميديم با
اين كار دارند
روح ما را
پاره پاره
ميكنند و از
درون تهی مان
ميكنند. ميگفت
اين جزو
وحشيانه ترين
شکل "شكنجه ی
سفيد" بود.
«دون
پين هان» در
سال های
انقلاب
فرهنگی بزرگ
شد و نويسنده كتاب
«انقلاب
فرهنگی
ناشناخته –
زندگی و تغيير
يك روستای چين» است.
كتاب او اقدام
به موقعی است
كه به مبارزه برای
دستيابی به
داستان حقيقی
انقلاب
فرهنگی كمك می
كند. در
دسامبر 2008 دون
پين هان در يك
همايش بسيار
مهم تحت عنوان
«كشف
دوباره
انقلاب
فرهنگی چين:
هنر و سياست،
تجارب زندگي,
ميراث رهايی» در
شهر نيويورك
شركت كرد. اين
همايش با
حمايت «كتابفروشی
انقلاب»، «
پروژه بازگويی
واقعی تاريخ» و «انستيتوی
دانش عمومی
دانشگاه
نيويورك»
برگزار شد.
روز 12 دسامبر 2008
كه افتتاحيه
همايش بود، دون
پين هان در
كتابفروشی
انقلاب
سخنانی ارائه
كرد. نشريه
انقلاب اين
سخنرانی را به
همراه پرسش و
پاسخ های جلسه
از نوار پياده
كرده،
متن تصحيح
شده آن توسط
سخنران را در
اختيار
خوانندگان
خود قرار می
دهد.
«بای
دی» كه او هم
در سال های
انقلاب
فرهنگی بزرگ
شد يكی ديگر
از سخنرانان
اين همايش بود
و مصاحبه ای
با او در
تارنمای
نشريه انقلاب
در دسترس است. آنچه
در زير می
خوانيد متن
ويرايش شده
نوارهای صوتی
سخنرانی است.
كتاب
من در مورد
رفرم آموزشی
در دوران
انقلاب فرهنگی
است كه شخصا
آن را تجربه
كرده ام. من در يك
مزرعه كلكتيو
در چين بزرگ
شدم. وقتی 9
ساله بودم كار
در مزرعه را
آغاز كردم. آن
وقت ها در چين،
برای اينكه
بچه ها
بتوانند در مزرعه
كار كنند،
مدارس هفته ای
دو روز تعطيل
بود ــ يعنی
دو بعد از ظهر
به علاوه يكشنبه.
من هم وقتی
مدرسه می رفتم
هفته ای دو روز
كار می كردم.
مزرعه كلكتيو
به دانش
آموزان «امتياز
كاري» (1)
پرداخت می
كرد. بزرگترها
روزی ده
امتياز می گرفتند.
من برای هر
روز كار در
مزرعه روزی 7/5
امتياز می
گرفتم. يعنی
من وقتی فقط 9
سالم بود می
توانستم خرج
خود را در
بياورم. همه
می توانستند
در مزرعه كار
كنند. اگر هم
كسی دنبال كار
بود، هميشه
كار پيدا می
شد. كار من در
آن زمان خيلی
آسان بود.
مثلا بزرگترها
آب را از
رودخانه به
مزرعه می
آوردند و من
با ملاقه پای
گياهان آب می
ريختم.
من
در كتابم
درباره رفرم
آموزشی
انقلاب فرهنگی
و تاثيرش بر
روستا صحبت
كرده ام. وقتی
جوان بودم،
بيشتر ساكنين
روستای ما
بيسواد بودند.
پدر و مادرم
هم بيسواد
بودند. قبل از
اينكه كمونيست
های چينی به
قدرت برسند
بيشتر
دهقانان چينی
به قدری فقير
بودند كه نمی
توانستند به
مدرسه بروند.
پدر من وقتی
به كار تمام
وقت در
كارخانه
مشغول شد فقط 12
سالش بود. مادرم
هم فقط شش
سالش بود كه
به طور تمام
وقت در كارگاه
گلدوزی ناحيه
مشغول به كار
شد. به همين
خاطر
هيچكدامشان
امكان تحصيل
نداشتند. من پنج
خواهر و برادر
داشتم. وقتی
بچه بودم،
بسياری از
كودكان روستا
كه از من بزرگتر
بودند امكان
رفتن به مدرسه
را نداشتند.
بيشتر
عموزاده ها و
خواهر
بزرگترم هم
نتوانستند به
مدرسه بروند.
حزب
كمونيست چين
وارث يك نظام
آموزشی
شد كه
روستاييان را
به حساب نمی
آورد. بيشتر
منابع تحصيلی
در مناطق شهری
متمركز شده
بود. مدرسه
رفتن برای بچه
های روستايی
بی نهايت مشكل
بود. من برای
اينكه بتوانم
به كلاس اول
بروم، بايد
قبلش امتحان
می دادم. اگر
بچه ها می
خواستند به
مدرسه
بروند، بايد
از قبل نوشتن
ياد می گرفتند
و بايد ياد می
گرفتند تا 100
بشمرند.
ولی
بيشتر پدر و
مادرها
اينقدر بلد
نبودند كه به
فرزندانشان
ياد بدهند و
در نتيجه بچه
ها در امتحان
رد می شدند.
امتحان برای
اين الزامی
بود كه در آن
زمان مدارس
دولتی روستا،
به اندازه
كافی جا نداشتند.
ولی سه سال
بعد، هنگام
انقلاب
فرهنگي، به همه
روستاهای
ناحيه ما
امكان داده شد
تا مدرسه
ابتدايی
خودشان را به
راه بيندازند.
در آن زمان
منطقه ما شامل
1050 روستا بود.
همه اين روستاها
در سال های
انقلاب
فرهنگی مدارس
ابتدايی
خودشان را
داير كردند.
همه بچه هايی
كه به سن مدرسه
رفتن بودند
توانستند به
طور رايگان به
مدرسه بروند.
امروزه دولت
چين و نخبگان
چين می گويند
كه آموزش در
سال های انقلاب
فرهنگی فاجعه
بار بوده است.
اين دروغی بيش
نيست.
در
ده سال انقلاب
فرهنگی آموزش
و پرورش رشد
بسياری كرد.
در ناحيه ما
هر چهار روستا
به اشتراك يك
مدرسه
راهنمايی
تاسيس كردند.
بنابراين بچه
هايی كه مدرسه
ابتدايی را تمام
می كردند می
توانستند
بدون اينكه
مجبور باشند
دوباره
امتحان بدهند
به راهنمايی
بروند. مجانی
هم بود. همه
كمون های
ناحيه ما چهار
دبيرستان
داشتند. قبل
از انقلاب
فرهنگی ناحيه
ما فقط يك
دبيرستان
داشت كه آنهم
فقط دو كلاس داشت.
از سال 1950 تا سال
1966 يعنی به مدت 17
سال فقط 1500 نفر
از آن
دبيرستان
ديپلم گرفتند.
از اين 1500 نفر
هشتصد نفر به
دانشگاه
رفتند و ديگر
هيچ وقت به ده
بازنگشتند.
هفتصد نفر
بقيه يا
استخدام دولت
شدند و يا به
ارتش پيوستند.
كسی كه
دبيرستان را
تمام كرده
باشد در روستا
پيدا نمی شد.
وقتی
من در سال 1972 به
دبيرستان
كمون وارد شدم
فقط نزديك به 1000
نفر ديگر در
همان مدرسه و
برای همان سال
ثبت نام كرده
بودند. وقتی
مدرك پايان
تحصيلم را
گرفتم در
روستای ما بيش
از 100 ديپلمه
وجود داشت.
اين ديپلمه ها
نقش بسيار
مهمی در رشد
روستاهای چين بازی
می كردند.
اينان می
توانستند
نسبت به نسل
قبلی كارهای
خيلی بيشتری
بكنند.
قبل
از انقلاب
فرهنگی ما فقط
زراعت می
كرديم. در سال
های انقلاب
فرهنگی
ديپلمه ها به
ايجاد تنوع در
اقتصاد روستا
كمك زيادی
كردند. ما يك تيم
جنگل داشتيم
كه از ديپلمه
ها تشكيل شده
بود. اين تيم،
درخت ميوه های
متنوع، فلفل و
درخت های ديگر
كاشت. ما يك
كارخانه هم
ساختيم. 175 نفر
در كارخانه
كار می كردند.
در چين امروز،
جوانان
روستايی
مجبورند
روستا را ترك
كنند و برای
كار پيدا كردن
به شهر بروند.
ولی در سال های
انقلاب
فرهنگی ما
مجبور نبوديم
جايی برويم.
ما برده كسی
نبوديم. برای
آينده خودمان
كار می كرديم. 175
نفری كه در
كارخانه
روستا كار می
كردند درآمدی
برای كلكتيو
حاصل می كردند
كه باعث بهبود
جدی سطح زندگی
كشاورزان می
شد.
علاوه
بر آن،
كارخانه،
ابزار
كشاورزی
روستا را نيز
تعمير می كرد.
ما دو تراكتور
و دو كاميون
داشتيم. و وقتی
به گذشته برمی
گردم می بينم
انقلاب فرهنگی
به واسطه
افزايش توليد,
زندگی
كشاورزان را به
طرق مختلف
بهبود بخشيد.
در ناحيه ما
طی 10 سال،
بازده غلات
بيش از دو
برابر شد.
درآمد هم بيش
از دوبرابر
شد. امروز
دولت چين می
گويد كه در آن سال
ها اقتصاد چين
به مرز ورشكستگی
رسيد. اين
كاملا مزخرف
است.
وقتی
كه دولت چين
از كشاورزان
خواست كه به
دست خود مزارع
كلكتيو را
منحل كنند،
كشاورزان
ناحيه ما به
شدت مقاومت
كردند. دولت
مجبور شد
رهبران ناحيه
را از
استانداری كنار
بگذارد تا
بتواند مزارع
كلكتيو را
منحل كند.
روستای ما
حاضر نشد همه
مايملك را
خصوصی سازی
كند هر چند كه
دولت تمام
زمين های
روستا را
خريد. ولی
روستای ما
مقاومت كرد.
اگر زمين های
ما را می
گرفتند بايد
به جايش زمين
هايی در ناحيه
ای ديگر به ما می
دادند.
بنابراين ما
زمين مان را
از دست نداديم.
روستا هنوز
همانقدر زمين
دارد كه قبلا
داشت. امروز
هم وضع روستای
ما خيلی خوب
است و
كشاورزان حق
بازنشستگی
دارند. مادرم
هر ماه از
كلكتيو, حقوق
بازنشستگی می
گيرد. در روستاهای
ديگری كه زمين
هم شامل خصوصی
سازی شد, وضع
روستاييان
بسيار بد است.
من
در سال 1978 وارد
دانشگاه شدم.
در سال 1977 كمون
ما حدود 12000 فارغ
التحصيل
دبيرستان
داشت. همگی در
سال های
انقلاب
فرهنگی از
دبيرستان
كمون ديپلم
گرفتند و همه
شان برای
امتحان ورودی
كالج ها در آن
سال واجد
شرايط بودند.
از اين تعداد 2000
نفر امتحان
دادند و من
تنها كسی بودم
كه توانست به
كالج برود. از
كمون 50 هزار
نفری فقط من
انتخاب شدم.
من كالج را
تمام كردم و
به دانشگاه
رفتم و سپس به
تدريس در دانشگاه
”زنگژو“
پرداختم.
در
سال 1986 من به يك
تيم تحقيقاتی
آمريكايی
برای تحقيق
روستايی در
چين
ملحق شدم.
علاوه بر من دو
پروفسور
آمريكايی عضو
تيم بودند. ما
به چند روستا در
ايالت «هونان»
رفتيم. آن
روزها
خارجيان به
ندرت در
روستاهای چين
ديده می شدند.
هر جا كه می
رفتيم جمعيت
بزرگی كه
بيشتر دختران
و پسران جوان
بودند دنبالمان
راه می
افتادند كه
ببينند
خارجيان
چطوری اند.
يك
روز وقتی
داشتم ناهار
می خوردم از
اين نوجوانان
خواستم كه
تيتر روزنامه
ها را برايم
بخوانند. ولی
سر تكان
دادند. من اول
فكر كردم
خجالتی اند.
بعضی از آنان
گفتند به
مدرسه نرفته
اند. مدرسه
نرفته اند! من
از شنيدن اين
حرف شوكه شدم.
بديهی می دانستم
كه همه بچه
های چين به
مدرسه می
روند. ولی از
آن زمان كه
كمون ها
برچيده شدند، كل
سيستم مدارس
دولتی و سيستم
مراقبت پزشكی
كه مورد حمايت
كمون بود هم
برچيده شد. از
آن پس اهميت
رفرم های
آموزشی در سال
های انقلاب
فرهنگی ذهن
مرا به خود
مشغول داشته
است.
در
سال 1988 چين را
ترك كردم و
برای تحصيل به
سنگاپور رفتم.
آنجا بود كه
يك بورس تحصيلی
برای آمريكا
گرفتم. قصدم
اين بود كه
سياست خارجی
آمريكا را
مطالعه كنم.
تاريخ
روشنفكری و ديپلماتيك
آمريكا را
بخوانم. ولی
وقتی به آمريكا
رسيدم با آنچه
آكادميسين
های آمريكايی
در مورد
انقلاب
فرهنگی چين
نوشته بودند
روبرو شدم.
آنچه اينان در
مورد انقلاب
فرهنگی چين
نوشته بودند
با آن انقلاب
فرهنگی كه من
تجربه اش كرده
بودم يكی
نبود. از
تصويری كه از
چين و سوسياليسم
ارائه می
دادند وحشت
زده شدم. و البته
از آنچه در
ايالات متحده
ديدم نيز شوكه
شدم.
وقتی
به آمريكا می
آمدم هيچ
تصويری از اين
كشور نداشتم.
نخبگان چينی
به من گفته
بودند كه
آمريكا كشوری
فوق العاده
است. اولين
جايی كه در
آمريكا زندگی
كردم محله «برلينگتون» در
شهر «ورمونت» بود.
مكانی بسيار
زيبا در كنار
درياچه «چمپلين». من
در بخش شمالی
شهر كه محله
فقيرنشين است
زندگی می
كردم. در
همسايگی من
بچه ها هميشه
گرسنه بودند.
هر روز كه از
مدرسه برمی
گشتند به خانه
من می آمدند
كه با پسرم
بازی كنند. می
گفتند گشنه
اند و يك تكه
نان چينی می
خواستند. از
اينكه می ديدم
در آمريكا, در
اين
ثروتمندترين
كشور جهان
مردم گرسنه می
گردند شوكه
شدم. دو سال
آنجا زندگی كردم.
سپس
به «بوستن» به
محله ثروتمندی
اسباب كشی
كردم. يك روز
صاحبخانه ام
نظرم را
درباره
آمريكا پرسيد.
و من گفتم كه
خيلی مجذوب
نشده ام.
ناراحت شد.
پرسيد چرا؟ و
گفتم كه در
چين ما خيلی
فقير بوديم
ولی جمعيت بی
خانمان
نداشتيم. و
تحت
سوسياليسم
همه كار
داشتند, همه
تحت پوشش
درمان رايگان
بودند و تحصيلات
مجانی بود. و
اينجا در
ثروتمندترين
كشور دنيا اين
امكانات
موجود نيست.
صاحبخانه ام فكر
كرد كه مشكل
از من است.
با
پيروزی
انقلاب چين در
سال 1949، مقامات
كمونيست
احساس می
كردند كه در
نبردهای
انقلاب سختی بسيار
كشيده اند و
حالا كه
انقلاب به
پيروزی رسيده
زمان لذت بردن
از زندگی است.
مدارس مخصوص
برای فرزندان
خود ساختند.
درست است كه
ما قرار بود در
چين سيستم
سوسياليستی
پياده كنيم
ولی تضادهای
طبقاتی بسيار
حاد بودند.
مقامات
بلندپايه
مزايای ويژه
ای كسب كردند.
انقلاب
فرهنگي, يك
انقلاب در
انقلاب بود كه
اختيار را به
دست توده ها
داد تا جامعه
چين را تغيير
دهند و يك
نظام واقعا
سوسياليستی
بنا نهند. تا
سعی كنيم آنچه
در شوروی سابق
اتفاق افتاد
در چين اتفاق
نيفتد. در سال
های انقلاب
فرهنگی همه
مقامات چين، همه
نخبگان چين
بايد به طور
مرتب همدوش
افراد طبقه
كارگر كار می
كردند. دانشجويان
دانشگاه،
استادان،
دبيران
دبيرستان ها
همگی می بايست
به طور مرتب
در كار يدی
شركت می
كردند. من
مدير كارخانه
روستا بودم.
حقوقم اصلا
بيشتر از ساير
كسانی كه در
كارخانه كار
می كردند
نبود. معلمان
روستا هم با
همان
امتيازهای
كاری مزد می
گرفتند. پزشكان
پابرهنه هم در
روستا همان
امتيازهای
كاری را دريافت
می كردند.
سوسياليسم
بايد اينگونه
پيش رود و اگر
چنين سيستمی
داشته باشيم
با بحران مالی
نظير آنچه
امروز شاهدش
هستيم روبرو
نخواهيم شد.
در
چند هفته
گذشته كه
بحران مالی در
اين كشور بروز
پيدا كرد
بسياری از
دانشجويان من
نگران بودند.
به آنان گفتم
كه اين ممكن
است فرصت مهمی
برايمان باشد.
مدت هاست كه
بی رويه مصرف
می كنيم. زمان
تامل و فكر
كردن رسيده
است. مجبور
نيستيم
اينگونه
زندگی كنيم.
مجبور نيستيم
بی خانمانی و
ساير امراض
اجتماعی را
تحمل كنيم. ما
دستمايه های
زيادی در اين جامعه
داريم.
توليدمان
اينقدر هست كه
يك زندگی
مناسب برای
همگان تامين
كند. ولی يك
مشكل داريم.
اقليت كوچكی
است كه حريص
است و زياده
خواه. می توان
جامعه ای
متفاوت بنا
نهاد كه در آن
انسان ها
تامين شوند و
راضی باشند.
توضيحات
1.
امتيازهای
كاري: منظور
شيوه توزيع
درآمد بين
دهقانان در
روستاهای چين
سوسياليستی
است. در
كلكتيوهايی
كه مكان كار و
زندگی مردم
بود، هر كس به
اندازه كاری
كه می كرد
امتياز كاری می
گرفت. و ارزش
هر امتياز، به
توليد و درآمد
كلكتيو بستگی
داشت. اين نوع مخصوصی
از اعمال اصل
سوسياليستی «از
هركس به اندازه
توانش، به
هركس به
اندازه كارش» بود.
2. پزشكان
پابرهنه: در
سال های
انقلاب
فرهنگي،
وزنه خدمات
بهداشتی و
درمانی به سمت
روستا متمايل
شد هر چند سطح
عمومی اين
خدمات در
شهرها نيز
بهبود يافت.
جنبش «پزشكان
پابرهنه»
بخشی از اين
تغيير
انقلابی بود.
دهقانان جوان
و جوانان شهری
عازم روستا می
شدند و در
زمينه خدمات
اوليه
بهداشتی و
درمانی مورد
نياز ساكنان
روستاها و
بيماری های
رايج تعليم می
ديدند. پزشكان
نيز به مناطق
روستايی می
رفتند. هميشه
يك سوم پزشكان
شهری در روستا
بودند. اميد
به زندگی در
دوره رهبری
مائو دو برابر
شد يعنی از 32
سال در سال 1949 به
65 سال در سال 1976
رسيد.
متن
زير گزيده ای
است از مقاله
«سرويس خبری
جهانی برای
فتح» که در 26
اکتبر 2009 منتشر
شد. اين مقاله
بعد از
مذاکرات اخير
قدرت های بزرگ
با جمهوری
اسلامی
نگاشته شده
است و نقطه
تمرکز آن
روابط جمهوری
اسلامی ايران
با آمريکاست.
طرفين مذاکره
در اجلاس ژنو
به توافقاتی
رسيدند که طی
يک ماه گذشته
اعتبار آن در
هاله ای از ابهام
فرو رفته است.
اين مسئله
حاکی از
پيچيدگی اين
روابط و عوامل
متفاوتی است
که بر آن تاثير
می گذارند.
همانگونه که
مقاله اشاره
می کند،
شرايطی برای
تغيير در
مناسبات
آمريکا و
جمهوری
اسلامی
پديده آمده
است، اما اين
روند تغيير،
نرم و راحت
پيش نخواهد
رفت. جمهوری
اسلامی نمی
تواند به
ناگهان لحن
خود را عوض
کرده،
شعارهای «ضد
آمريکائي» خود
را کنار
گذاشته و مجيز
گوی آمريکا
شود. به
علاوه، تغيير
اين مناسبات
تنها وابسته
به ايران و
آمريکا نيست.
بلکه مواضع و
منافع قدرت
های بزرگ امپرياليستی
ديگر نيز در
آن دخيل است.
عامل بسيار
مهم ديگری که
به معادلات
اضافه شده،
مبارزات چند
ماهه ی اخير
مردم عليه
جمهوری
اسلامی است که
بساط گذشته را
به کلی بر هم
زده است.
نتيجتا،
عليرغم ايجاد
شرايط و نشانه
های تغيير و
حتی خواست
طرفين، شاهد
کشمکش های
بيشتری در روابط
دو نظام
امپرياليستی
آمريکا و نظام
ارتجاعی
اسلامي،
خواهيم بود.
نکاتی
در مورد
مذاکرات
ايران و قدرت
های بزرگ
26 اکتبر 2009-
سرويس خبری
جهانی برای
فتح- از زمان
بقدرت رسيدن
حکومت اسلامی
در ايران، اين
اولين بار است
که گفتگوهای
مستقيم و علنی
در اين سطح
بين آمريکا و
ايران انجام
می گيرد. اين
پروسه با جلسه
اول اکتبر، با
شرکت
نمايندگان ايران
و 5 کشور عضو
شورای امنيت
سازمان ملل
بعلاوه
آلمان، آغاز
شد که در 21
اکتبر در وين،
با موافقت بر
سر يک پيش
نويس، ادامه
يافت.
آگاهی
از مسائل پشت
درهای بسته
مشکل است.
برخی اوقات،
مقامات
ايرانی – و
همچنين غربی –
برای گل آلود
کردن آب،
اظهارات
متناقضی کرده
اند. آن ها نمی
خواهند مردم
دنيا سر از
کارشان در آورند.
زيرا در صدد
پيشبرد منافع
ارتجاعی خود
به قيمت مردم
هستند. آنان
اغلب يک چيز
می گويند اما
کارديگری
انجام می
دهند.
اهميت
جلسه ژنو در
اين بود که
اين مذاکرات 15 ماه
بعد از
توقف در
مذاکرات اروپايی
ها و رژيم
ايران صورت
گرفت و همچنين
به اين دليل
که آمريکا
برای اولين
بار بطور رسمی
در اين مذاکرات
شرکت کرد. در
حقيقت ويليام
برنز معاون وزارت
امور خارجه
آمريکا، به
طور جداگانه،
گفتگوی
دوجانبه ای را
با مذاکره
کننده ايرانی
-- سعيد جليلی -- پيش برد.
اين بالاترين
سطح تماس رسمی
بين دو کشور
از زمان قطع
رابطه ميان آن
ها (بعد از
اشغال سفارت
آمريکا توسط دانشجويان
خط امام) است.
به علاوه اين
جلسه چندين
توافق را در
بر داشت که
برای برخی نيز
تعجب آور بود.
بخصوص با رو
شدن
تاسيسات
هسته ای جديد
در نزديک شهر
قم و مخفی
نگاه داشتن آن
توسط ايران که
با رويکرد
نسبتا خشم
آلود آمريکا،
انگليس و
فرانسه
روبرو شد. در
هر دو جلسه
ايران قبول
کرد که حدود
سه چهارم از
ذخيره
اورانيوم غنی
شده ( بين 3.5% تا 5 %)
خود را به
روسيه ارسال
کند تا در
آنجا
به حد 20%
غنی شده و
سپس به فرانسه
ارسال شود تا
آن را برای مصارف
دارويی آماده
کنند. فرانسه
اين اورانيوم را
به راکتور
تهران ارسال
خواهد کرد تا
تبديل به
ايزوتوپ هسته
ای که ايران
برای مصارف
پزشکی
شديدا و
سريعا به آن نياز
دارد شود.
استفاده از
اين اورانيوم
برای درست
کردن سلاح
اتمی بسيار
مشکل است زيرا
برای بمب اتمی
اورانيومی
لازم است که
بين 80 تا 90 درصد
غنی شده باشد.
اين
توافقات نشان
گر تغييراتی
در مواضع
جمهوری
اسلامی است.
جمهوری اسلامی قبلا
چنين
پيشنهادی را
رد کرده بود.
علاوه بر آن
ايران موافقت
کرد که به
بازرسان
آژانس انرژی
اتمی اجاز دهد
که از تاسيسات
جديد در
نزديکی قم
ديدن کنند.
بازرسان
ماموريت خود را
در 25 اکتبر
آغاز کردند.
رئيس آژانس انرژی
اتمي، محمد
البرادعی گفت
که « اکنون
ايران خواهان
نشستن بر سر
ميز مذاکره
است. من می بينم
که ما در حال
گذار از وضعيت
تقابل به
وضعيت همکاری
و شفافيت
هستيم. البته
کماکان از
ايران می
خواهم که هر
چه شفاف تر
عمل کند.» ( بی بی
سي، 4 اکتبر 2009).
قدرت های غربی
تحت رهبری
آمريکا
امتيازات
مهمی به ايران
دادند. بطور
مثال، آمريکا
خواسته قبلی
خود مبنی بر
توقف غنی سازی
اورانيوم را
تکرار نکرد. و
اوباما اعلام
کرد که حق
ايران برای
استفاده صلح
آميز از
برنامه هسته
ای را به
رسميت می شناسد.
اين
توافق اگر به
مرحله عمل
برسد به ايران
اجازه خواهد
داد که سوخت
هسته ای مورد نياز
برای تاسيسات
انرژی و پزشکی
و مقاصد تحقيقاتی
را
برآورده کند
و در عين حال
ادعا کند که
به غنی سازی
اورانيوم
ادامه می دهد
و همچنين می
تواند به دانش
خود برای
ساختن سلاح اتمی
در سال های
آتی بيفزايد،
و برای حفظ ظاهر
ادعای پيروزی
کند. از طرف
ديگر ايران
کنترل بر
مقدار قابل
توجهی از
ذخاير
اورانيوم
اعلام شده را
از دست داده و
به بازرسان
بين المللی اجازه
بازرسی بيشتر
خواهد داد و
ساختن هر گونه
بمبی حداقل
برای مدتی به
عقب خواهد
افتاد.
جلسه
وين در 18 اکتبر
به دليل
اعتراض ايران
به حضور
نماينده
فرانسه به عقب
افتاد. ايران
نسبت به
فرانسه معترض
است زيرا مدعی
است که فرانسه
قولش را زير
پا گذاشته و
سوخت هسته ای
وعده داده شده
را به ايران
ارسال نکرده
است. سرانجام
مذاکره کننده
ايرانی با
تغييرات جزئی با حضور
نماينده
فرانسه
موافقت کرد.
قراراست
فرانسه به جای
اينکه
مستقيما طرف
قرارداد
ايران باشد،
در اين فرآيند
به عنوان زير-
قرارداد
روسيه عمل
کند. حضور
آمريکا در اين
جلسه هيچ دليل
موجه فنی
نداشت اما
ايران اعتراضی
به حضور
آمريکا نکرد.
روز 24
اکتبر سخنگوی
مجلس، علی
لاريجاني، که
قبلا مذاکره کننده
ايرانی در
مذاکرات هسته
ای بود گفت که
برای ايران،
«از نظر
اقتصادی با
صرفه نيست که
که اورانيوم
خود را تا 20
درصد غنی کند.»
اين يک نوع تضمين
برای غرب بود
که ايران در
صدد نيست که حتی
تا حدود متوسط
( يعنی 20 درصد)
اورانيوم خود
را غنی کند.
روز بعد وزير
امور خارجه
جمهوری
اسلامي،
منوچهر متکي،
گفت که ايران
ممکن است
بخواهد
مقداری از
ذخيره خود را
برای غنی سازی
به خارج
بفرستد و
مقداری اورانيوم
غنی شده را
بطور آماده از
خارج خريداری
کند. ( گاردين 25 و
26 اکتبر).
گرچه
کشورهايی که
در مذاکره ژنو
شرکت کردند همگی
با احتياط
نسبت به نتايج
جلسه ژنو
برخورد کردند،
اما مقامات
آمريکا و
ايران ظاهرا
راضی بنظر می
رسيدند. باراک
اوباما و وزير
امور خارجه اش
هيلاری
کلينتون
گفتگوها را
سازنده
خواندند. مشاور
امنيت ملی
اوباما،
ژنرال
بازنشسته ارتش جيمز ال
جونز، در
مصاحبه ای گفت
که : « در شرايط
کنونی مسايل
در جهت درستی
دارند حرکت می
کنند» چرا که
رژيم ايران
قصد خود مبنی
بر پيش قدم
شدن برای
پيوستن به
«جامعه جهاني»
را اعلام کرد.
جونز اين نظر
را که ايران
به ساختن بمب
نزديک تر شده
است را رد کرد (
نيويورک
تايمز، 4 اکتبر
2009) . اما اوباما
و کلينتون
هشدار دادند
که تا رسيدن
به نتيجه نهايی
راه طولانی در
پيش است.
اوباما اعلام
کرد که اگر
مذاکرات بعدی
پيشرفتهای «
واقعي» نکنند،
به اقدامات
سخت گيرانه ای
دست خواهد زد. مقامات
کشورهای
اروپايي،
راجع به اين
مذاکرات و
نتايج آن
اظهار نظرهای
منفی نکردند
اما از اظهار
نظر مثبت نيز
طفره رفتند.
حتی سخنگوی روسيه
که بارها در
مخالفت با
آمريکا بر
لزوم مذاکرات
بيشتر تاکيد
می کرد،
فراخوان تحريم
های بيشتر و
سخت تر عليه
ايران داد، و
به صورت تعجب
انگيزی نسبت
به دور اول
مذاکرات بی
تفاوت بنظر می
رسيد.
صدای
(آلمان دويچه
وله) در وب
سايت خبری خود
به زبان
فارسی
در 3 اکتبر 2009 به
نقل از يک
کارشناس روس
نوشت که، « تا حل
اصل قضيه بايد
محتاط بود.
اصل قضيه
آن
است که تهران
هنوز به خواست
پايان دادن به
غنيسازی تن
نداده است.»
وزير امور
خارجه روسيه،
سرگئی
لاوارف،
«نگرانی جدي»
مسکو از «تاخير»
ايران در مطلع
کردن آژانس
بين المللی اتمی
از وجود
تاسيسات هسته
ای قم را
ابراز کرد.» (
بیبیسی- رب
سايت فارسی- 2
اکتبر 2009)
آنچه
باعث برگزاری
اين جلسه شد،
نه تهديدات، بلکه
عواملی فراتر
از آن بود. در
حقيقت خود اين
مذاکرات و
گفتگوها در
نتيجه يک سری تحولات
در آمريکا و
ايران و
همچنين در سطح
جهانی شکل
گرفت. يکی از
عوامل مهم،
بوجود آمدن تغييرات
تاکتيکی در
سياست های بين
المللی آمريکاست.
در حالی که
اين تغييرات
وسيعا به
تغيير در
رياست جمهوری
نسبت داده می
شود، اما
بيشتر از آن
به ضرورت های
منافع
امپرياليسم
آمريکا ربط
پيدا دارد.
سياست
های دوره
رياست جمهوری
جرج بوش به
محدوديت هائی
برخورد کرد و
در بسياری
جهات به ضد خود
تبديل شد، و
بر روابط ميان
آمريکا و
متحدينش و
ديگر قدرت ها
تاثيرات منفی
گذارد. تنش با
روسيه بالا
گرفت. جنگ
عراق به يک
کابوس تبديل شد
و اوضاع اشغال
افغانستان
پيوسته در حال
وخيم شدن بود
و به نقطه ای
رسيد که به
تهديدی واقعی
عليه منافع امپرياليسم
آمريکا تبديل
شد. اشغال
لبنان توسط
اسرائيل با
حمايت آمريکا
ناکام ماند، و
حل «مشکل»
فلسطين بر
پايه منافع
صهيونيسم نيز
ره به جايی
نبرد. در عرصه
ای ديگر بحران
اقتصادي،
جهان سرمايه
داری و بخصوص
آمريکا را در برگرفت.
اهداف
استراتژيک
امپرياليسم
آمريکا تغيير
نيافت، اما
آمريکا مجبور
شد رويکردش را
نسبت به مسايل
بين المللی
بازبينی کند و
برای خود وقت
بخرد تا
بتواند برخی
شکاف ها را ترميم
کند و
امپراطوری
خود را از
مسيری که در
ابتدا برای
نجات آمريکا
در پيش گرفته
شده بود اما
تبديل به
پرتگاهی شده
است، نجات
دهد.
اوباما
بر خلاف جرج
بوش از قبل
آمادگی خود را
برای گفتگو با
رژيم اسلامی
ايران اعلام
کرد و تلاش
کرد اين امر
را ممکن کند.
او بر اساس
نيازهای
امپراطوری
آمريکا تلاش
کرد رويکرد سازش
طلبانه تری را
در مقابل
جمهوری
اسلامی اتخاذ
کند. البته بی
ترديد سياست
های اوباما ( چه
آن هايی که
تغيير کرده
اند و چه آن
هايی که از زمان
بوش ادامه
دارند) همانند
سياست های بوش
به منظور خدمت
به منافع طبقه
حاکمه سرمايه
داری انحصاری
آمريکا و
امپراطوريش
در پيش گرفته
شده اند. شايد
آنچه که بيش
از همه سياست
دودوزه بازی
کابينه
اوباما را
افشاء می کند
جنگ
افغانستان، و
تشديد عمدی آن
و کشاندن آن
به پاکستان
است.
تا
جايی که به
ايران
برميگردد،
تحولات بعد از
انتخابات
رياست جمهوری
در اين کشور،
به طور فوق
العاده ای بر
اوضاع و شرايط
موثر بوده
است. مبارزات
مردم در اين
کشور کل نظام
سياسی رژيم
اسلامی را تا
لبه پرتگاه
برد. اين
مبارزات
شجاعانه، نه
تنها دولت
احمدی نژاد و
کل رژيم را با يک
بحران سياسی
مواجه کرد
بلکه بطور
بنيادی تر
جمهوری اسلامی
را با بحران
مشروعيت
مواجه کرد.
حتا رهبری به
اصطلاح معنوی
آيت الله
خامنه ای بعداز
تقلب
انتخاباتی و
حمايت وی از
احمدی نژاد زير
سوال رفت – حتا
از سوی کسانی
که پايه
اجتماعی رژيم
محسوب می
شوند. تعداد
زيادی از
شخصيت های
مذهبی و سياسی
پرنفوذ رژيم
مجبور به
فاصله گرفتن
از دولت شوند.
تداخل بی پايه
شدن رژيم در
ميان مردم با
شکاف و
چندگانگی در
صفوف خود
رژيم، آن را
به انفراد و
خطر بود و
نبود راند.
هيچ رژيمی با
تکيه صرف بر
سرکوب نمی
تواند برای
مدت زيادی در
قدرت دوام
بياورد. در
چنين شرايطی
بود که آمريکا
تصميم گرفت بر
سر ميز مذاکره
بنشيند و در
مورد پرونده
هسته ای که
قبلا غير قابل
مذاکره بود،
به مذاکره بپردازد.
به علاوه و
بخصوص در کمال
تعجب برخی ها،
تنها چند روز
بعد از اعلام
چنين تصميمي،
اوباما چند تن
از ديپلمات
های ايرانی و
اعضای سپاه
پاسداران را
که آمريکا در
زمان بوش در
عراق
دستگيرکرده
بود، آزاد
کرد. بيان آمادگی از
جانب
اوباما (در
چنين شرايطی
بحراني) هم از
طرف دولت
ايران و هم از
طرف مردم
ايران به
مثابه به
رسميت شناختن
ضمنی دولت
احمدی نژاد و
به مثابه کمک
به رفع بحران
مشروعيت رژيم
به حساب آمد.
اين دقيقا
همان چيزی بود
که احمدی نژاد
و رژيم جمهوری
اسلامی در کل به
آن نياز داشت
و در انتظارش
نشسته بودند.
اما اين حرکت
ديپلماتيک
ماهيت واقعی
امپرياليسم آمريکا
و اوباما را
افشا کرد و
هشداری بود به
آن بخش از
مردم ايران که
در مورد
اوباما
متوهم بودند
و تصور می
کردند وی ممکن
است «احترامي» برای
مردمی که
درگير مبارزه
ای سخت هستند،
قائل باشد.
در
آستانه جلسه
ژنو نامه
سرگشاده ای که
از جانب 160 نفر
از استادان
ايرانی مقيم
در آمريکا و
اروپا هشدار
داد که : «ما ضمن
مخالفت با هر
تهديد نظامی
عليه ايران،
به سياستمداران آمريکايی
يادآور ميشويم
که استفاده از
استانداردهای
دوگانه
نسبت به مساله
نقض حقوق
بشر، که از
ماجرای
کودتای ۱۳۳۲
عليه مصدق
شروع شد،
سوءظنی عميق
در باور
ايرانيان
نسبت به مقاصد
آمريکا ايجاد
کرده است. به
باور ما چشمپوشی
از جنايات
اخير در
گفتگوهای
آينده با
ايران، با
افزودن بر اين
بدبيني، اثر
نامطلوب
بلندمدتی بر روابط دو
کشور خواهد
داشت.»
بسياری
از مردم ايران
احساس می کنند
که آمريکا و
ديگر قدرت های
امپرياليستی
تلاش می کنند در مورد
ايران « موضوع
را عوض کنند» و آن را
از موضوعات
مورد علاقه
مردم کشور به
مسئله هسته ای
منحرف کنند. و
اين دقيقا همان
چيزی است که
جمهوری
اسلامی انجام
می دهد.
در
حقيقت موضوع
اصلی در
مناسبات ميان
جمهوری اسلامی
و قدرت های
بزرگ و
آمريکا، تبانی و
تقابل ميان
خود کشورهای
قدرتمند است
که به دنبال
کردن منافع
سوق الجيشی و
اقتصادی خود هستند.
وقتی که خيزش
مردم ايران
اوج گرفت، آنها
از اين زاويه
نگريستند که
ببينند چگونه
می توانند آن
را بنفع خود
مورد استفاده
قرار دهند.
اما
چرا باراک
اوباما ترجيح
داد که در
مقابل مبارزات
مردم ايران
عليه جمهوری
اسلامی خاموش
بماند؟ توضيح
او اين بود که
گويا نمی
خواهد بهانه
ای بدست رژيم
جمهوری
اسلامی بدهد
که ادعا کند
آمريکا در
امور داخلی
ايران دخالت
می کند. او
انتظار داشت
که مردم اين
ادعای
او را باور
کنند و بر
مداخلات او در
افغانستان و
پاکستان،
عراق و البته ايران (
چرا که او
فرمان عمليات
ويژه و برنامه
های مخفی در
داخل ايران را
که رئيس جمهور
قبلی داده
بود، لغو
نکرده است) چشم
پوشی کنند. تنها
بعد از فشار
خبرنگاران و
جناح رقيب
داخل حکومت آمريکا
بود که او چند
اظهار نظر
ناروشن
در مورد
اعمال رژيم
ايران ايراد
کرد، بدون آن
که حتی آن را
محکوم کند.
اين ها به
معنای آن نيست
که اگر اوباما
موضع سفت و
سختی در مقابل
رژيم ايران می
گرفت،
برای مردم
ايران بهتر بود.
اما اين
برخورد نشان
می دهد که
سروصداهای
مقامات
آمريکا
درمورد نقض
حقوق بشر و
غيره فقط و
فقط
زمانی بلند
می شود که به نفع
منافع
امپرياليستی
شان باشد.
مثلا در سال ها
1980 عليرغم
اينکه
مناسبات
ايران و
آمريکا بسيار
پر تنش بود
اما هنگامی که
جمهوری
اسلامی ده ها
هزار نفر از
زندانيان
سياسی را
شکنجه داده و
به قتل رساند،
واشنگتن ساکت
باقی ماند و حتی
مخفيانه به
ايران اسلحه
فروخت.
با
نگاهی به
سياست های کلی
آمريکا در
ايران و همه
کشورهای تحت
ستم در گذشته،
برخورد اوباما
غير منتظره
نيست. عليرغم
تضادی که
امپرياليسم
آمريکا با
رژيم ايران
دارد اما به
قول خودشان از
«بی ثبات» کردن
ايران و بخصوص
منطقه نگران
اند. در چنين
شرايطی
بود که وقتی
رژيم ايران را
در ضعيف ترين
موقعيت
يافتند، از
فرصت استفاده
کرده،
و موضعی
اتخاذ کردند
که بتوانند از
ضعف رژيم به
نفع خود
استفاده
برند، و بطور
ضمنی به
جمهوری
اسلامی که در
بزرگترين
چالش زندگی اش
با خطر بود و
نبود روبرو
بود نوعی پيشنهاد
کمک بدهند.
حتی
قبل از
انتخابات
رياست جمهوری
در ايران برخی
از صاحبنظران
بر اين عقيده
بودند که کابينه
اوباما ترجيح
می دهد که
احمدی نژاد در
مقام رياست
جمهوری باقی بماند.
يکی از دلايل
اصرار اوباما
به مذاکره با
ايران آن است
که از نفوذ
تهران در
عراق، افغانستان،
لبنان و
احتمالا غزه
به نفع آمريکا
سود جويد.
برای چنين
کاری لازم است
که آمريکائی ها
بتوانند با
جناحی که قدرت
واقعی را در
ايران در دست
دارد، وارد
گفتگو شوند.
اگر چنانچه
اصلاح طلبان رياست
جمهوری را در
دست می گرفتند
به اندازه
کافی قدرت
نداشتند که
بتوانند با
آمريکا بر سر
ميز معامله
بنشينند. چنين
چيزی در زمان
رياست جمهوری
محمد خاتمی (1997-2005)
به کرات رخ
داد. در حقيقت
آگاه بودن
احمدی نژاد و
جناح او به
اين تمايل
آمريکا، وی را
در زمينه دست
کاری در نتايج
انتخابات ترغيب
و بی پروا کرد.
آنان ( احمدی
نژاد و جناح او)
متقاعد شده
بودند که
آمريکا و
احتمالا بقيه
امپرياليست
ها در نهايت
به تقلب
انتخاباتی تن
خواهند داد.
اما گستردگی
دامنه
اعتراضات مردمی
چيزی بود که
انتظارش را
نداشتند، و
مسايل آنگونه
که انتظار
داشتند به پيش
نرفت.
جلسه
ژنو در اکتبر
فقط تحولی در
روابط ايران و
آمريکا نبود.
منوچهر متکی
در همان زمان
در آمريکا
بود. آمريکا
برای او اجازه
ويژه صادر کرد
که از نيويورک
(مقر سازمان
ملل) خارج
شود، و از دفتر
حافظ منافع
جمهوری
اسلامی در
سفارت
پاکستان در
واشنگتن
ديدار کند.
اما گفته می
شود اين سفر
دلايل سياسی
ديگری داشت و بعدا
آشکار شد که
او با اعضای
شورای روابط
خارجی آمريکا
و احتمالا
کسان ديگر،
ملاقات داشته
است. در همان
ماه فاش شد که
آمريکا کل
بودجه «مرکز
اسناد حقوق
بشر ايران» را
قطع کرده است.
اين مرکز در
اواخر سال
ميلادی 2004 با
کمک يک ميليون
دلاری وزارت
امور خارجه
آمريکا تشکيل
شد. (وب سايت
فارسی بی بی
سي- 7 اکتبر 2007).
همان منبع می
گويد که «در پی
خبر اعلان قطع
کمک وزارت امور
خارجه آمريکا
به مرکز اسناد
حقوق بشر ايران
برخی اين
احتمال را
مطرح کرده اند
که آمريکا
بخاطر مذاکره
با دولت ايران
اين کمک ها را
قطع کرده است.»
لازم به يادآوری
است که ماه
ژوئيه (خرداد)
ماهی بود که
هزاران نفر از
تظاهر
کنندگان و
مخالفين
ايرانی دستگير
شده و
بسيار
وحشيانه مورد
شکنجه قرار
گرفته و يا به قتل
رسيدند و نقض حقوق
بشر در يکی از
بالاترين
دوره های سی
ساله جمهوری
اسلامی بود.
موضوع اين
نيست که اين
مرکز واقعا به
منظور حمايت
از حقوق بشر
در ايران
تاسيس شد.
دولت بوش آنرا
برای فشار
گذاردن بر رژيم
ايران تاسيس
کرد. اما قطع
بودجه آن توسط
دولت اوباما
در ماه ژوئيه
به عنوان ژستی
برای نشان
دادن «حسن نيت»
اوباما به
احمدی نژاد و
جمهوری
اسلامی تلقی
شد.
آمريکا
مانند هر قدرت
امپرياليستی
ديگر که هميشه
دنبال اهداف و
منافع خود
هستند، برای
تحميل خواسته
های خود
ترکيبی از
چماق و هويج
را به کار می
برد: معمولا
از يک طرف
تهديد می کند
و زور به کار
می برد و از
طرف ديگری
ديپلماسی به
کار می برد و
«مشوق هاي»
گانگستری می
دهد. بنابراين
تحليل از
مبناهای
حرکت آن کار
پيچيده ای
است. در شرايط
کنوني،
آمريکا به طور
فعالانه ای هر
دو «راه»
ديپلماسی و
تهديد و تحريم
اقتصادی و
غيره را که هر
کدام در خدمت
ديگری اند را،
دنبال می کند.
برعکس
آمريکا، در
چند ماه گذشته
برخی از قدرت های
اروپايی لحن
تندتری را در
مقابل رژيم
ايران اتخاذ
کرده اند.
فرانسه در
انتقاد از نقض
حقوق بشر در
ايران گوی
سبقت را از
ديگران ربوده
است... حاکمين
ايران به نوبه
خود، برخی
کشورهای
اروپايی را مورد
هدف قرار داده
و محدوديت
هايی را برای
سفارت هايشان
ايجاد کرده
اند. در نماز
جمعه معروف در
اواخر ماه
ژوئن، آيت
الله خامنه
ای
دولت های
خارجی که
منظورش
کشورهای
اروپايی و
بخصوص
بريتانيا بود
را مسئول نا
آرامی های اخير
معرفی کرد.
دولت برخی از
شهروندان
ايرانی را که
برای سفارت
خانه های
اروپايی کار
می کردند، و
حتی برخی از
شهروندان
اروپايی را،
دستگير کرد.
البته
با اطمينان می
توان گفت که
شکايت کشورهايی
مانند فرانسه
و آلمان از
نقض حقوق بشر
در ايران، هيچ
ربطی به دفاع
از مردم ايران
ندارد. تغيير
لحن ايشان
نسبت به رژيم
ايران عمدتا
محصول
نارضايتی آن
ها از ايران به
دلايل ديگری
است: از جمله
به دليل آن که
رقابت های
حادی ميان
قدرت های بزرگ
بر سر نفوذ در
ايران و منطقه
در جريان است
و اروپائی در
هراسند که در
اين زمينه به
حاشيه رانده
شوند.
مثلا
آلمان که
زمانی
بزرگترين
شريک بازرگانی
ايران بود، اين
مقام را به
چين
داده است.
کشورهای
اروپايی که
قبلا مذاکرات
هسته ای با
ايران را
رهبری می
کردند، ممکن
است توسط
آمريکا به
حاشيه رانده
شوند. قدرت
های اروپايی
رابطه نسبتا
خوبی با دولت
خاتمی داشتند،
و کم وبيش از
جناح اصلاح
طلب حمايت می
کردند.
اروپايی ها
خواهان جلب
آمريکا به ميز
مذاکره با
جمهوری
اسلامی ايران
بودند تا از
حمله احتمالی
عليه ايران
جلوگيری کنند.
آن ها حمله
نظامی عليه
ايران را به
نفع خود نمی
دانستند. ولی نمی
خواستند
کنترل کامل
مذاکرات را از
دست بدهند و
خود را در
حاشيه ببينند.
از طرف ديگر
دولت احمدی
نژاد عليرغم
شعارهای ضد
آمريکايي،
بارها علاقه
خود به
مذاکرات
مستقيم با
آمريکا (بدون
واسطه گری
اروپايی ها)
را اعلام کرده
است. آمريکا
با توجه به
شرايط کنونی
بين المللي،
مصمم است که
دست بالا را
در ايران داشته
باشد.
اين مسئله می
تواند بی تفاوتی
نسبی اروپايی
ها نسبت به
مذاکرات ژنو
را توضيح دهد.
همان گونه که
احمدی نژاد
مطرح کرد :
«برخی رسانه
های اروپايی
از اين که
گامی به جلو
برداشته شده و
آن ها دارند
عقب می مانند
[ناراحت
هستند]» ( وب
سايت فارسی بی
بی سی – 6 اکتبر 2009)
بی
ترديد برنامه
هسته ای ايران
يکی از کانال
های مهم است
که
امپرياليست ها
برای دنبال
کردن
منافعشان به
کار می گيرند.
اما اين نيز
به نوبه خود
تبديل به يکی
از منابع
اختلاف و تضاد
شده است.
جنبه
ديگر قضيه
اينست که رژيم
جمهوری
اسلامی بدون
فضای فشار و
جنايات
امپرياليست
ها ، بدون جنگ
ايران وعراق
که
امپرياليست
ها در آغاز و
ادامه آن نقش
داشتند و
تهديدات و
تحريم
های امروز،
شايد نمی
توانست تا اين
حد دوام بياورد.
اين شرايط به
جمهوری
اسلامی امکان
آن را داد که،
در عين حال که
برده بازار
جهانی
امپرياليستی
است، ژست ضد
امپرياليستی
بگيرد.
هنوز
زود است که
مسير آينده
اين مذاکرات
را پيش بينی
کنيم. اين
روند، بدون
شک پر
افت وخيز
خواهد بود.
اما اين
مذاکرات، قبل
از هر چيز،
توخالی بودن
شعارهای
ضدامپرياليستی
احمدی نژاد و
جمهوری
اسلامی و هم
چنين قلابی
بودن «نگراني»
امپرياليسم
آمريکا از نقض
حقوق بشر در
ايران را نشان
می دهد. نکته
آخر اينکه،
حتی زمانی که
امپرياليست
ها و مرتجعين
در قوی ترين
موقعيت خود
قرار دارند،
موفقيت نقشه
ها و برنامه
هايشان تضمين
شده نيست. همه
چيز می تواند
بر خلاف پيش
بينی های آن
ها جلو برود.
آنچه که
در پس پرده
«مجادله» بر سر
مسئله
افغانستان پنهان
شده است:
به
نقل از
روزنامه
انقلاب شماره
180، 25 اکتبر 2009
نوشته
: لاری اورست
اشغال
افغانستان
هشت ساله شد.
بدين ترتيب
جنگ افغانستان
به يکی از
طولانی ترين
جنگ های تاريخ
آمريکا مبدل
شد. و اين در
حاليست که هيچ
نشانه ای از
پايان يافتن
آن ديده نمی
شود.
امپرياليست ها
با انبوهی از
مشکلات روبرو
شده اند و فرو
رفتن در مرداب
يک شکست
احتمالی را
نظاره می کنند.
در
گزارش ژنرال
استنلی مک
کريستال ، يکی
از فرماندهان
آمريکايی در
افغانستان
چنين آمده است:
« اوضاع به طور
کلی در حال
وخامت است.» او
در واقع
در مورد يک
«شکست
احتمالي»
هشدار داده است.
به گفته مک
کريستال،
جنگجويان از «
انعطاف برخوردارند
و در حال
رشدند» در
حالی که
آمريکا و دولت
دست نشانده اش
با
«بحران عدم
اعتماد در
ميان افغان ها
روبروست... که
اين از اعتبار
ما می کاهد و
به جنگجويان
جرات می بخشد».
گفته می شود
طالبان در بيش
از 80 درصد کشور
فعال اند و
شبکه خبری ان.
بي. سي. گزارش داد
که آنها ممکن
است هم
اکنون قدرتمند
تر از سال2001؛
يعنی زمانی که
توسط نيروهای
آمريکايی
سرنگون شدند،
باشند.
بر بستر
چنين شرايطی
است که مجادله
ای در کاخ سفيد
و در ميان
طبقه حاکمه
درگرفته است.
فرمانده
آمريکا در
افغانستان
خواستار بيش
از 80000 نيرو شده
است. در همان
حال، گزارش
شده که کسان
ديگری در طبقه
حاکمه چون «جو
بايدن» معاون
رئيس جمهور؛
مخالف اعزام
نيروی بيشتر
هستند.
اما
اين مجادلات
ربطی به مسئله
پايان جنگ در
افغانستان
ندارند. هر دو
طرف مجادله بر
سر اينکه
چگونه منافع
استراتژيک
آمريکا را به
پيش رانند بحث
می کنند. هر
گونه بحث مبنی
بر بيرون بردن
نيروهايشان
از افغانستان
برای هر دو
طرف منتفی
است. برای
مردم
افغانستان هر
دو رويکرد يک
نتيجه در بر
خواهد داشت:
فقر، فلاکت و
مرگ و مير
بيشتر. مجادله
بر سر آن است که
با چه رويکردی
به بهترين وجه
منافع آمريکا
را برآورده
کنند. مردم
آمريکا سمت
هيچ يک از طرفين
مجادله را
نبايد بگيرند.
آنان بايد
انتخابی کنند
که منطبق بر
منافع اکثريت
مردم دنياست و
آن مخالفت با
هر گونه
عمليات آمريکا در آن
منطقه از جهان
و بنيادگرائی اسلامی
است.
مجادله
در ميان طبقه
حاکمه در
چارچوب منافع
امپراطوری
محدود می شود.
اين
مجادله ای
ميان صلح
جويان و جنگ
طلبان درون
هيئت حاکمه
آمريکا نيست.
مک کريستال و
هوادارانش می
گويند در
شرايط کنوني،
آمريکا بايد بر
تعداد
نيروهايش
بيفزايد و آن
را از 68 هزار به 80
هزار نفر
برساند.
آنان در
صدند، ضمن
ايجاد ساختارهای
دولت
افغانستان،
عليه طالبان
از استراتژی
ضد چريکی
استفاده کنند
تا به اين
ترتيب آنان را
از مناطق تحت
سيطره شان
بيرون کنند و
سپس مناطق را
حفظ کرده و
حملات طالبان
را دفع کنند.
آنان معتقدند
در اين کار
بايد تعجيل
کرد زيرا: « اگر
در يک سال
آينده (هنگامی
که ظرفيت
امنيتی
افغانها کامل
می شود) از کسب
ابتکار عمل و
معکوس کردن
پيشروی
طالبان عاجز
بمانيم، اين
خطر موجود است
که شکست
طالبان غير
ممکن شود». ( به
نقل از گزارش
مک کريستال ).
ديگران
در کابينه و
يا خارج از آن
می گويند که بايد
سطح کنونی
نيروهای
آمريکايی را
حفظ کرده و از
پيروزی
طالبان
جلوگيری کنند.
آنان مخالف
انباشت نيروی
عظيم هستند.
با توجه به
ريشه دار بودن
طالبان در
ميان مردم
افغانستان و
بی اعتباری
رژيم کرزاي،
آنان احساس می
کنند مغلوب
کردن طالبان و
ساختن يک قدرت
دولتی مرکزی
با ثبات غير
ممکن است و
اگر هم غير ممکن
نباشد، از نظر
اقتصادي،
سياسی و نظامی فوق
العاده
پرهزينه است.
آنان می گويند
بايد بيشتر بر
حمله به
نيروهای
القاعده ( که در
پاکستان
پنهان شده
اند) تاکيد
شود، آن هم عمدتا
توسط موشک ها
و هواپيماهای
بدون خلبان (درٌون).
ونيزمعتقدند
آمريکا از
طريق باثبات
کردن پاکستان
( که برخی
احساس می کنند
دولتش با خطر
سقوط مواجه
است) می تواند
نگرانی
استراتژيک
خود را برطرف
کند.
آنان
القاعده را
مشکل اصلی می
دانند و
معتقدند می
توانند برخی از
طالبان
«معتدلتر» را
جلب کرده و در
درون رژيم تحت
سلطه آمريکا
ادغام کنند.
آنان می گويند
به جای
پراکندن
نيروهای
آمريکا در
گوشه و کنار
کشور برای
مغلوب کردن
طالبان، بايد
نيروهای
افغان را
آموزش دهند تا
بتوانند
امنيت رژيم دست
نشانده
آمريکا را
تامين کنند.
آنان می گويند
انباشت عظيم
نيرو در عين
پر هزينه بودن
می تواند به
ضد خود بدل
شده و مخالفان
بيشتری را
عليه آمريکا
توليد کند.
آنان می گويند
اين مسئله می
تواند توجه
آمريکا را از
پاکستان منحرف
کرده و فشار
بيش از اندازه
ای را بر ارتش
آمريکا وارد
کند و موقعيت
جهانی و منطقه
ای
امپرياليسم
آمريکا را به
کلی تضعيف
کند.
خلاصه
اينکه «راه حل
الف»
يعنی راه حل
مک کريستال،
مبنی بر کشتار
مردم
افغانستان،
تخريب حيات
آنان و
کنترلشان با
توسل به اعمال
قهر بيشتر و
تقويت دولت
افغانستان از
طريق کمک های
اقتصادي،
تقويت ارتش و
پليس و ديگر
اقدامات
مشابه می باشد
و «راه حل ب»
يعنی راه حل «جو
بايدن» هم، به
معنی بارش مرگ
از هوا و
تخريب زندگی
مردم
افغانستان و
کشاندن
دامنه جنگ به
پاکستان است.
اين راه حل به
تقويت ارتش و
پليس مرتجع
افغانستان می
پردازد و در
همان حال
اکثريت توده
مردم
افغانستان (
که در روستاها
هستند) را در
دست طالبان و
ديگر جنگ
سالاران محلی
رها می کند.
می
بينيم که اين
بحث بر سر
تداوم يا قطع
جنگ؛ يا
بر سر بهبود
زندگی مردم
افغانستان نيست.
طرفين، تعيين
چگونگی آينده
اين منطقه يا هر
نقطه ديگر از
جهان و سلطه
يابی بر آن را
حق آمريکا
دانسته و اين
حق را زير
سوال نمی
برند. بحث
آنان اين است
که چگونه جنگ
را بهتر به
پيش برند تا
اهداف امپرياليستی
آمريکا تحقق
يابد.
خطر
استراتژيکی
جنگ
آن
گونه که رابرت
گيبس منشی
رسانه ای
اوباما در روز
5 اکتبر روشن
کرد، پايان
جنگ و ترک افغانستان
اصلا مطرح
نيست. وی گفت: «
رئيس جمهور در
مورد اين
مسئله بيش از
اندازه روشن
بود که در هيچ
کجا، تکرار می
کنم هيچ جا،
صحبت از بيرون
آمدن از
افغانستان
نکرده است. ... من
تصور نمی کنم
انتخابی به
نام
بيرون کشيدن
نيروهايمان
از افغانستان
داشته باشيم».
بارک
اوباما تاکيد
کرده است که
آمريکا در
جنگ
افغانستان
«بايد پيروز»
شود.
افغانستان
و پاکستان
برای
امپرياليست
ها بسيارمهم
هستند. در
همان حال،
خطرات فوق العاده
ای برای آن ها
به همراه
دارند. هر
گونه شکست و
يا عقب نشينی
در اين منطقه
به طور جدي؛ کل
امپراطوری
آمريکا را در
سطوح مختلف
تضعيف خواهد
کرد. يکم،
افغانستان و
پاکستان در
قلب آسيای
ميانه، يعنی
يکی از
استراتژيک
ترين مناطق
دنيا قرار
گرفته اند.
آسيای ميانه و
خاور ميانه
روی هم هشتاد
درصد نفت و
گاز طبيعی
جهان را
دارا هستند.
با تقاضای
روزافزون برای
انرژی که از
توليد آن پيشی
گرفته است،
رقابت ميان
آمريکا،
روسيه، چين و
بقيه قدرت ها
برسر کنترل
منابع انرژی و
خطوط انرژی که
آسيای ميانه
را به هم
بافته است،
بالا گرفته
است. آن قدرتی
که توليد
انرژی جهانی
را کنترل کند؛
نفوذ عظيمی را
بر کل اقتصاد
جهان و بر هر
کشوری که وابسته
به نفت و گاز
طبيعی است؛
اعمال خواهد
کرد. به
علاوه، سلطه
بر افغانستان
و پاکستان و
آسيای ميانه
اهميت فوق
العاده سياسی
و نظامی در بر
داشته و در
نظم کنونی
جهان که امپرياليسم
آمريکا تنها
ابرقدرت آن
است، نقش کليدی
دارد.
هر
گونه عقب
نشينی يا شکست
در افغانستان
از اعتبار
جهانی آمريکا
خواهد کاست –
از اين لحاظ
که از نظر
نظامی غير
قابل شکست است
و حمايت
آمريکا برای
جنگ ها،
تجاوزات و اشغال
ها را تحليل می برد.
همچنين می
تواند اتحاد
نظامی ناتو را
که آمريکا روی
آن برای حمايت
بيشتر حساب می
کند، تضعيف
کند.
امپرياليسم
آمريکا و
بنيادگرايی
اسلامی يکديگر
را تقويت می
کنند.
هم
اکنون
افغانستان و
پاکستان در
کانون برخورد
امپرياليسم
آمريکا و
بنيادگرايی
اسلامی قرار
دارند.
اشغال
گران
آمريکايی
قادر نبوده و
نيستند طومار
بنيادگرايی
مذهبی را درهم
بپيچند و آن
را خاتمه
دهند. اشغال
گران
آمريکايی در سطوح
گوناگون موجب
تقويت
بنيادگرايی
اسلامی و به
خصوص طالبان
شده اند. اين
ها دو جريان
پوسيده مربوط
به گذشته اند
که يکديگر را
تقويت می
کنند؛ درعين
حال که برخوردشان
حدت می يابد.
در واقع اگر
مردم به حمايت
از يکی از آن
دو بپردازند؛
موجب تقويت هر
دو خواهند شد.
مردم بايد از
گيرافتادن در
چنين مهلکه ای
اجتناب کنند و
خود را در موقعيت
انتخاب از
ميان يکی از
اين مرتجعين
قرار ندهند.
به خصوص مردم
آمريکا بايد
به طورگسترده به
مبارزه عليه
جنايات
امپرياليسم
آمريکا که به
نام آنان انجام
می گيرد، بلند
شده و مخالفت
کنند. چشم ها
را بر روی
آنچه که آمريکا
انجام می دهد
بستن و
يا توجيه آن ها،
تنها به
آمريکا
آزادی عمل
بيشتری می دهد
که چنين
جناياتی را
مرتکب شود و
درگيری ها را
تشديد کند.
اغلب
بنياد گران
اسلامی – و
جناياتی که مرتکب
می شوند –
محصول و ساخته
پرداخته خود
نظام
امپرياليستی
هستند. به طور
مثال در دهه ی
1980
آمريکا و
ديگر
امپرياليست
ها مستقيما و
يا از طريق
پاکستان و
عربستان
سعودي، جنبش
های جهادی و
اسامه بن لادن
را در
افغانستان؛
در جنگ عليه
اتحاد شوروي،
سازماندهی
کرده و به
آنان کمک های
مالی و نظامی
کردند.از طرف
ديگر،
امپرياليسم
به منظور کسب
سود بيشتر
شرايطی را در
جهان بوجود
آورده که ده
ها ميليون نفر
از خانه و
کاشانه خود
رانده شده و در
نتيجه ی
کارکرد نظام
امپرياليستی
رنج وعذاب
روزمره ای را
متحمل می
شوند. در
بحبوحه جابجايی
های عظيم
فيزيکی و
اجتماعی و فقر
مفرط که توسط
امپرياليسم
به بار آمده،
بسياری تصور
می کنند
پيوستن به
بنيادگرائی
اسلامي؛ «راه
مقابله» با
کسانی است که
زندگی اشان را
تبديل به جهنم
کرده اند. اما
بنيادگرايی
اسلامی نه
تنها
آلترناتيو
مثبتی در
مقابل
امپرياليسم
نيست؛ بلکه در
صدد شکستن
زنجيرهای
بردگی مردم
ستمديده
کشورهای درون
شبکه جهانی
امپرياليسم
نيز نيست.
بياييد به 8
سال گذشته
افغانستان
نگاهی کنيم.
امپرياليسم
آمريکا همراه
با رژيم دست
نشانده سراسر
فاسد و مرتجع
حامد کرزاي،
استراتژی
جلوگيری از
قدرت گيری دوباره
طالبان ،
حمايت از رشد
اقتصادي،
آموزش نيروهای
افغان، و
بازکردن راه
برای سازش را
در پيش گرفته
است. نتيجه
اين هشت سال
خشونت عظيم
عليه مردم،
شکنجه،
زندان،
کشتار، فقر و
گرسنگی بوده
است و همه اين
فجايع مردم را
بيش از پيش به سوی
طالبان رانده
است.
هيچ
يک از طرفين
مجادله در کاخ
سفيد، خواهان
تغيير اين وضع
نيستند.
جو بايدن
طرفدار«شيوه
های نرم» در جنگ
افغانستان
است. اين يعنی
حملات هوايی
بيشتر،
همانند حمله
ای که در
نزديکی قندوز
شد. هنگامی که 500
نفر ازمردم
فقير به دور
يک تانکر سوخت
به اميد گرفتن
سوخت مجانی
حلقه زده
بودند، مورد
حمله هوايی
هواپيماهای
آمريکا قرار
گرفتند و
همراه با
تانکر قريب به
100 نفر زنده
زنده در شعله
های آتش
سوختند. با
حملات ارتش
پاکستان در
شمال غرب
پاکستان 3
ميليون نفر
آواره شده
اند. راه حل جو
بايدن اين
فجايع را چند
برابر خواهد
کرد.
اما
نقشه جنگ ضد
چريکی مک
کريستال که
قرار است ده
ها هزار نيروی
جديد
آمريکائی را
به ميدان آورد
و به اصطلاح
در دل مردم
افغانستان
نيز رخنه کرده
و از آنها
«محافظت» کند،
چگونه است؟
اين نيز کشتار
و وحشيگری
عليه مردم
افغانستان را
تشديد خواهد
کرد. اخيرا
شبکه
تلويزيونی پی
بی اس در برنامه
فرانت لاين (
خط مقدم جبهه)
فيلم مستندی
به نام «جنگ
اوباما» را
نشان داد. اين
فيلم گروهی از
نظاميان
جنگجوی
آمريکا را در
افغانستان
دنبال می کند
و
نمونه ای از
معنای اجرای
اين استراتژی
را به نمايش
می گذارد. در
حاليکه
فرماندهان
نظامی از اين
متد به عنوان
ماموريت «حقوق
بشري» ياد می
کنند، فيلم
مستند نشان می
دهد که رويکرد
نظاميان
آمريکا اين
است که هر کس
يا هر گروه از
مردم را که به
عنوان دشمن
احتمالی و يا
بالقوه محسوب
کنند به گلوله
ببندند.
سربازان
آمريکايی در
شهرهای داخلی کشور
به مثابه پليس
عمل می کنند.
مردان را متوقف
کرده و بازرسی
بدنی می کنند.
به آنان هشدار
می دهند که
چيزی را در
پيراهنشان نگذارند
و يا ندوند؛
چرا که ممکن
است «مشکوک به نظر
برسند» و توسط
آمريکائی ها
کشته شوند. يک
افسر نظامی
آمريکا که
تلاش می کند
از مردم محلی
روستاها
اطلاعات کسب
کند، عصبانی
می شود و به
آنها اخطار می
دهد که اگر
جواب ندهند،
او تصور خواهد
کرد که آنان
«همکاري» نمی کنند
و يا دارند به
طالبان کمک می
کنند. اين گونه
سوء ظن ها می
تواند باعث
کشته شدن
افغانستانی
ها يا گسيل
آنان به شکنجه
گاه باقرام يا
مراکز مشابه
که بيش از 15000
افغانستانی
بدون تشريفات
کيفری قانونی
و آئين دادرسی
يا حقوق پايه
ای در آن ها
زندانی اند،
شود.
رفتار
وحشيانه ،
فاسد و ستم
گرانه دولت
افغانستان که
دست نشانده
آمريکاست
همراه با
عملکردهای مافيايی
و جنگ سالار
انه
نيز مردم را
به سمت طالبان
می راند. دولت
حامد کرزای در
انتخابات
اخير به يک
سوم صندوق های
انتخاباتی دست
برد زد. يکی از
همراهان و
متحدين کرزای
ژنرال
عبدالرشيد
دوستم است که
يکی از جنگ
سالاران مناطق
شمالی است و
مسئول قتل 2000 تن
از زندانيان در
سال 2001 است. او
آنان را در يک
کانتينر
زندانی کرد و
آنقدر نگاه
داشت تا خفه
شوند. دوستم
مخالفين
سياسی اش را
دزديده و
شکنجه می کند.
او در دهه 1980 نقش
مهمی در ترور مائوئيست
های انقلابی
افغانستان
داشت.
اين
دولتی است که
جو بايدن می
خواهد بر سر
قدرت بماند (
توسط آموزش
پليس و ارتش) و
مک کريستال می
خواهد آن را
بيشتر تقويت
کند. حقوق
انسانی و
زندگی مردم
افغانستان
اصلا در
معادلات آنها
جائی ندارد.
ارمغان
آمريکا برای
افغانستان
آمريکا
در جهت تحکيم
روابط
استثماری و
سلطه امپرياليستی
عمل کرده و
ساختار سياسی دلخواه
خود را تحميل
می کند. حال
اين کار چه در شکل
بيشتر
دموکراتيک آن
باشد يا کمتر
دموکراتيک،
شامل حفظ و
بکارگيری
روابط
اجتماعی و اقتصادی
سنتی و
فئودالی است.
اين روابط
پايه های
اساسی فقر و
فلاکت مردم
افغانستان و
هم چنين پايه
های رشد
بنيادگرايی
مذهبی را
تشکيل می
دهند.
از
سال 2003 طول عمر
متوسط در
افغانستان به
43.1 سال و درصد
افراد باسواد
به 23.5 تقليل
پيدا کرده
است. بر اساس
آمار سازمان
تغذيه و
کشاورزی
سازمان ملل
متحد (فاو) حدود 70%
مردم
افغانستان که
حدود 26.6 ميليون
نفر تخمين زده
می شوند؛ از
امنيت غذايی
برخوردار
نيستند، که
منطبق برهمين
گزارش ميليون ها
نفر آنها به
علت بالارفتن
قيمت مواد
غذايی به صف
کسانی پيوسته
اند که از
امنيت بسيار
کمتری
برخوردارند.
از هر سه کودک
زير پنج سال
يک نفر شامل
سوء تغذيه است
و مطابق آخرين
آمار که متعلق
به سال 2005 است؛
درآمد سرانه
هر افغان 271$ می
باشد. يعنی
کمتر از يک
دلار در روز و 42%
مردم با کمتر 14$
در ماه زندگی
می کنند.
معنی
چنين چيزی برا
ی مردم
افغانستان
را؛ مصاحبه
زير با يکی از
شهروندان
آواره
افغانستان
بيشتر روشن می
کند:
اگر
به خاطر جنگ
نبود برمی
گشتم. اگر
آزادی بود
برمی گشتم.
چرا من
اينجايم؟ چون
در افغانستان
جنگ و بمباران
است. من قبلا
يک دهقان
بودم، اما حال
نمی توانم
برگردم. گندم،
خشخاش، ذرت و خربزه
می کاشتم. از
فرزندانم
محافظت می
کردم. اما حال
کاری نمی
توانم انجام
دهم. نگاه کن
آن ها در اين
هوای سرد
پابرهنه اند.
خيلی فقيرم.
آن ها با پای
برهنه در آب
ايستاده اند.
می ترسم بميرند.
چه کار می
توانم انجام
دهم؟ يکی از
دخترانم مرد.
او مرد و بقيه
هم خواهند
مرد. اين
دخترم را
ببين، می
خواهم او را
بفروشم. اما
کسی او را نمی
خرد. چه می
توانم بکنم؟
می توانم او
را بفروشم اما
هيچ کس نيست
که او را بخرد.
من چه کار
کنم؟ به خاطر
رضای خدا کمکم
کنيد، من می
خواهم اين
دختر را
بفروشم ، اما
هيچ کس اورا
نمی خواهد. من
هيچ چيز
ندارم. من
فقيرم. پتو ندارم،
شال ندارم،
لباسی ندارم.
غذايی ندارم
که بتوانم در
دهانش بگذارم.
بخاطر رضای
خدا، من
فقيرم. در غير
اين صورت من او
را به خاطر يک
ميليون (
افغانی ) نمی
دادم. من می
دانم که هيچ
کس نمی خواهد
دخترش را
بفروشد، اما
من مجبورم. او
بيگناه است،
اما من فقيرم.
من هيچ چيز
ندارم.
( به
نقل از فيلم
جديد رابرت
گرين والد، ری
تينک افغانستان
( بازبينی
افغانستان) در
وب سايت: rethinkafghanistan.com . همچنين
گزيده هايی از
آن در دمکراسی
ناو(Democracy Now)! 2
اکتبر2009 آمده
است)
ادامه
سلطه آمريکا
بر اين کشور
به معنی تقويت
جنگ سالاران
مرتجع، شخصيت
های مذهبي،
روسای قبايل و
دلالان قدرت
که بنيادگرائی
و پدرسالاری
را تقويت می
کنند نيز هست.
بعد از 8 سال
اشغال توسط
آمريکا 87% زنان
در خانه هايشان مورد
سوء استفاده و
ضرب وشتم قرار
می گيرند. قتل
های ناموسی و
تجاوز رو به
افزايش است.
اکثريت قاطع
زنان در بردگی
خانگی تحت
کنترل مردان
خانواده قرار
دارند. در هر 30 دقيقه
يک زن افغان
به خاطر وضع
حمل می ميرد.
يکی از مقامات
سازمان ملل
اخيرا اعلام
کرد که « حقوق
بشر در
افغانستان
بدتر شده و نه
بهتر».
آمريکا
نه می تواند و
نه می خواهد
چيز خوبی برای
افغانستان به
ارمغان
بياورد. کارش
افزايش رنج و
فلاکت برای
مردم
افغانستان
است. با هر
روستايی که
بمباران می
شود و با هر افغانی
که شکنجه می
شود، به
بنيادگرايی
اسلامی جان
بيشتری دميده
می شود. و اين
روند ادامه دارد
و بدتر خواهد
شد.
حمايت
از ادامه
اشغال
آمريکا، چه با
طرح مک کريستال
باشد و يا با
طرح جو بايدن،
غير اخلاقی و
غلط است. و باعث
وارد آمدن
ضربات عظيمی
بر مردم می
شود. اين کار
به جنايات
بيشتری در
افغانستان می
انجامد و به
جنگ و اشغال
آن دامن می
زند و به
دخالت نظامی
آمريکا و
امپراطوری آن
مشروعيت می
بخشد. برای کل
جهان، آمريکا
بسيارخطرناک
تر است تا
طالبان.
طالبان دارای
هزاران کلاهک
هسته ای و
ماشين نظامی
قاره پيما
نيست و شريان
اقتصاد جهانی
ای را که
گرسنگی را بر
ميلياردها
نفر از مردم
جهان تحميل
کرده؛ در دست
ندارد و مسئول
اصلی تخريب
محيط زيست
جهانی نيز
نيست. در درجه
اول اين
امپرياليسم
است که باعث
زنده شدن و
اشاعه
دوباره
بنيادگرايی
اسلامی
ارتجاعی شده
است. حمايت از
هر يک باعث
تقويت هر دوی
آنها خواهد
شد. آنچه جهان
به معنای
واقعی نياز
دارد گشودن يک
راه کاملا متفاوت
در مقابل مردم
جهان است.
مردم
در اين
کشور(آمريکا)
مسئوليت
عظيمی را در
قبال مردم افغانستان
– و مردم جهان –
بر دوش دارند
و آن مخالفت
با جنايات
امپرياليسم
آمريکا است.
حاکمين اين
کشور( آمريکا)
به خاطر
جناياتی که
عليه مردم
افغانستان و کل منطقه
مرتکب می
شوند،
بايد مجرم شناخته
شوند. بايد
مقاومت توده
ای سياسی عليه
جنگ های
امپراطوری را
سازمان دهيم.
بايد
ايدئولوژی «
آمريکا
بالاتر از هر
چيز» را درهم
شکنيم و کاری
کنيم که
توانايی سياسی
و ايدئولوژيک
برای دست
اندازی به
اقصی نقاط
جهان را
نداشته باشد.
اين
فوروم در
تاريخ 23
سپتامبر 2009
توسط حزب
کمونيست
انقلابی
آمريکا در
نيويورک
برگزار شد.
سخنرانان اين
فورم لاری
اورست، برهان
عظيمی و
آناهيتا
رحمانی بودند.
در زير گزيده
ای از سخنرانی
برهان عظيمی
را ملاحظه می
کنيد. متن
انگليسی اين
سخنرانی در
بخش زبان های
ديگر سايت
سربداران.اورگ
موجود است.
وقتش رسيده
بود که مردم
ايران لگدی
نثار دهان
کثيف اين رژيم
ارتجاعی
تاريک انديش و بيرحم
کنند. اين
واقعه را بايد
جشن گرفت!
نزاع های
درونی جناح
های جمهوری
اسلامی که در
چند سال گذشته
حدت گرفته
بود، پس از کودتای
انتخاباتی يک
جناح عليه
جناح ديگر حاکميت،
به ناگهان به
نقطه جوش
رسيد. اين
واقعه دريچه
ای را برای
جاری شدن سيل
خروشان مردم
باز کرد. در سی
سال گذشته
مردم ايران به
طرق مختلف
عليه اين رژيم
جنگيده اند.
زنان،
کارگران،
دانشجويان،
حاشيه
نشينان، مردم
کردستان و
غيره. اما طی
دو دهه گذشته
گرايش تن دادن
و همراهی با
اين رژيم در
ميان اکثريت
مردم غلبه
کرده بود. در واقع
در 28 سال گذشته
چنين تلاطم و
اين مقياس از مقاومت
و مبارزه عليه
رژيم سابقه
نداشته است. وقتی
شروع شد، در
عرض چندروز
افسانه شکست
ناپذيری و
اقتدار رژيم
بخار شد و
مشروعيت آن
بطور غير قابل
ترميم
فروپاشيد.
احتمالا
همه شما
تصاوير
تلويزيون سي.
ان. ان. و ديگر
تی وی ها را که
مرتبا
شعارهای «رای
من کو؟» را
نشان می دادند
ديده ايد. اما
اين کل تصوير
نبود. البته
اين ايده که
تغيير از درون
صندوق های رای
بيرون خواهد
آمد، «انقلاب
ديگری نمی خواهيم»
و «راه گاندی
را بايد در پيش
گرفت» بی وقفه
توسط رسانه ها
و سخنگويان جناح
اصلاح طلب و
متحدين آن ها
در ميان
روشنفکران
تبليغ شده و
به درون توده
های مردم
پمپاژ می شد. و
اين هم حقيقتی
است که جرقه
اعتراضات مردم
را
عصبانيتشان
نسبت به تقلب
انتخاباتی زد.
اما خيلی زود
«رای من کو»
جايش را به «رايم
را پس بده» و:
مرگ بر رهبر و
احمدی نژاد و
بالاخره: مرگ
بر جمهوری
اسلامی داد.
جوانان شعار
می دادند:
بجنگ تا
بجنگيم! ما زن
و مرد جنگيم!
بسيار کسانی
که رای داده
بودند امروز افسوس
می خورند که
چرا يکبار
ديگر منگ شده
و به طرف
صندوق های رای
کشيده شدند.
اينکه اين
جمعيت خيلی
زود خواست
سرنگونی اين
رژيم را به
طرق مختلف طرح
کرد دليل دارد:
اکثر مردمی که
در خيابانند
تضادهای عميق
خصمانه با
جمهوری
اسلامی دارند.
البته مردم هنوز
توهمات و
ديدگاه های
غير واقعی
زيادی دارند
اما نه آن حد
که سي.ان.ان.
آرزو دارد! پس
نگاهی به
تصوير کامل تر
مبارزات مردم
و احساس ها و
افکار آن ها
بيندازيم.
يک
نسل نوين، سر
به شورش
برداشت و در گرماگرم
نبردهای
خيابانی با
دشمن، پس از
گريستن بر جسد
رفيق به خاک
افتاده اي،
بسرعت بزرگ و
سرسخت شد.
قبل
از اين طغيان
به نظر می
رسيد که رژيم
در دفن جنايات
سی ساله اش
عليه
انقلابيون موفق
شده است. اما
در چند ماه
گذشته جوانان
انبوه نوشته
ها و حرف های
بيدارکننده
را بلعيدند –
نوشته ها و
حرف هائی که
از طريق
اينترنت و همچنين
در
گردهم آئی
های مقابل
زندان ها، قبرستان
ها و در محافل
کسانی که در
حين مبارزه با
هم آشنا شده و
به يکديگر
اعتماد و علاقه
پيدا کرده
اند، پخش و رد
و بدل شده است.
نسل جوان در
حال مرور و
کاويدن گذشته
ايست که اين رژيم
را به قدرت
رساند.
جوانانی که در
نتيجه تجربه
خودشان از اين
رژيم متنفر
شده اند فکر
می کنند اين
رژيم در سال 1357
در نتيجهء يک
«انقلاب» به
قدرت رسيد.
قبلا اثبات
اينکه اين
رژيم در
نتيجهء درهم
شکستن يک
انقلاب به قدرت
رسيد، و نه يک
رژيم
«انقلابي»
بلکه يک رژيم ضد
انقلابی است،
سخت بود. اما
اکنون گوئی
نسل جوان، سی
سال به عقب
پرتاب شده و
در حال از نظر گذراندن
آن از منظر
انقلابيون يک
نسل پيش است. ويدئوی
سخنان فرزند
يکی از رفقا
که همراه با 21 تن ديگر
در 5 بهمن 61 در
آمل تيرباران
شدند، خيلی ها
را دگرگون کرد
به طوريکه
دوستان
دبيرستانی اش
او را جسته و
از وی جزئيات
اين حکايت را
جويا می شوند.
هنگامی که او
و خواهرش بچه
های دبستانی و
دبيرستانی
بودند نمی
توانستند
حقيقت اعدام
پدرشان بدست
اين رژيم را
با دوستانشان
در ميان بگذارند
و همواره توسط
مقامات مدرسه
زير ذره بين بودند
و تحت فشار
قرار می
گرفتند که چرا
در نمازها
حاضر نمی
شوند.اکنون
ميليون ها نفر
حقايقی را که
قبلا عدهء کمی
می ديدند و به
خاطر آن زير
فشارهای سخت
بودند، می
بينند.
در
اين مبارزات
مردم به طرق
گوناگون عوض
شده اند. برای
اولين بار به
شکل ديگری به
يکديگر نگاه
می کنند. حيرت
انگيزتر از
همه اين که
نگاه مردان
نسبت به زنان
دگرگون شده
است. در گرماگرم
مبارزات
خيابانی وقتی
مردی به زنی که
نمی شناسد
لبخند می زد
واضح بود که
لبخند احترام
است. مردان در
انبوه جمعيت
زنان را آزار
نمی دادند، به
آن ها بی
احترامی نمی
کردند، به نداها
و رهنمودهای
آن ها با ميل
گوش می دادند.
زن و مرد بازو
به بازو حرکت
می کردند بدون
آنکه احساس
کنند يک غريبه
در کنار من
است. در اين
مبارزات مردم
هيچ ترسی از
يکديگر نداشتند.
در خانه
هايشان را باز
می گذاشتند تا
جوانان خسته
از جنگ
خيابانی دمی
بياسايند و
آبی به سر و
صورت بزنند يا
هنگامی که
نيروهای انتظامی
و بسيجی صحنه
را قرق می
کردند به
جوانان پناه
می دادند.
آنان چرتکه
نمی انداختند
که ممکنست به
خاطر همين کار
خانه شان
نشانه شده و
بعدا به خاک
سياه بنشينند.
انگار يکباره
حرص و آز از
ميان مردم رخت
بربسته است.
چطور چنين
چيزی در کشوری
که سرمايه
داری سر تا
پايش را
فراگرفته،
ممکنست؟ مردم
از هم مواظبت
می کردند.
برای نجات هم
خطر می کردند.
همراه با هم
احساس می
کردند قدرت
بهم زدن زمين
و زمان را
دارند. يک
شعار هميشه
شنيده می شد:
نترسيد ما همه
با هم هستيم!
حرف
مارکس چقدر
عميق به نظر
می رسد که: انقلاب
جشن توده
هاست! اين به
معنای آن نيست
که انقلاب رنج
و نابودی
همراه ندارد.
در چند ماه
گذشته در خيابان
های تهران و
شکنجه گاه های
جمهوری اسلامی
خون روان بود.
اما مردم
احساس رهائی و
سربلندی و
توانمندی می
کنند. هر چند
نگران راه پيشروی
و آينده اند
اما احساس می
کنند در مقابل
سردمداران و
آخوندهای
کثيف جمهوری
اسلامی قدرتمند
شده اند. در آن
لحظات مردم يک
رشته روابط
اجتماعی
کيفيتا"
متفاوت را
تجربه کردند.
اين
همه تغيير در
جريان جنبشی
که هنوز يک
انقلاب نيست
شگفت انگيز
است. فقط
تصورش را بکنيد
که يک انقلاب
واقعی با مردم
و جامعه چه می
تواند بکند.
يک
تحول فرخنده
ديگر اين بود
که فرهنگ
مسموم «انتظار
رستگاري» را
کشيدن که اين
رژيم سی سال
به مغز مردم
تزريق کرده
است، ضربات
خوبی دريافت
کرد. بگذاريد
نامهء دوستی
را در مورد
صحنه ای از
نبردهای
خيابانی را
برايتان
بخوانم:«يک
گروه از
جوانان و
بسيجی ها
داشتند جنگ و
گريز می
کردند. ناگهان
لباس شخصی ها
بيرون پريدند
و يکی از
جوانان را
گرفتند. يک زن
ميانسال شروع
کرد به فرياد
و جمع کردن
جوانان
که وی را
نجات دهند. اما
زمانی که
بالاخره پسر
جوان را به
درون ون راندند،
آهی از نهاد
کشيد و به
آسمان نگاه
کرد و گفت:
خدايا خودت
رحم کن! در
کنار او بودم
و به او گفتم:
خدائی نيست!
خودمان هستيم!
با حيرت برگشت
و مرا نگاه
کرد و هيچ
نگفت. اين گذشت
و در گرما گرم
جنگ و گريزها
دوباره کنار
هم قرار
گرفتيم. برگشت
به من نگاه
کرد و پرسيد:
مطمئني؟ گفتم:
مطمئنم! باز
اين گذشت و در
نتيجه حملات
وارد کوچه ای
شديم. عده ای
زن از هر سنی
نشسته بودند و
استراحت می
کردند و سيگار
می کشيدند.
ديدم همان زن
به ديگران می
گويد: خدائی
نيست. هر چه
هست
خودمانيم!»
آري!
مردم می
خواهند تغيير
کنند. مبارزه
درس های ديگری
را نيز آموخت.
وقتی بسيجی ها
و لباس شخصی
ها به شکل
هماهنگ حمله
می کردند و مردم
بطور پراکنده
و از هم
گسيخته
جوابشان را می
دادند بسياری
از مردم احساس
می کردند بشدت
نيازمند
رهبري، مرکز
فرماندهی و
نقشه ريزی
اند. با همين
احساس وقتی يک
جوان شجاع، صادق
و با استعداد
فرمانی هجوم و
عقب نشينی می
داد، کسی نمی
گفت: فکر کردی
کی هستی که
دستور می دي؟
بلکه می
گفتند: آري،
ما رهبر لازم
داريم!
هنگام
درگيری با
بسيجی ها و
لباس شخصی ها
مردم می
گفتند: مگر می
شود فقط با
سنگ جنگيد. ما
اسلحه لازم
داريم. و
انقلابيون
مسن تر با حاضر
جوابی می
گفتند: بله و
ارتش خودمان
را!
اکنون تعداد
بيشتری اين
حقيقت را می بينند
و به آن فکر می
کنند.
مردم
خيلی چيزها
آموختند و
بسياری از
خصوصيت های بد
خود را بيرون
ريختند.
عده زيادی فهميدند
که داشتن يک
زندگی معنا
دار يعنی داشتن
يک زندگی
مبارزه
جويانه و
شورشگرانه
عليه هر آن چه
که ارتجاعی و
ستم گرانه
است. با اين وصف
هنوز چيزهای
زيادی است که
بايد
بياموزند تا
بتوانند دست
به يک انقلاب
واقعی بزنند.
ميليون ها نفر
به موسوی که
به نوبه خود
يک جنايت کار
است رای
دادند. موسوی
در زمان قتل
عام هزاران
زندانی سياسی
در سال 1367 و جنگ
هشت سالهء
ايران و عراق نخست
وزير بود. در
زمان او برای
وادار کردن
جوانان به
کشتن و کشته
شدن در اين
جنگ ارتجاعی
هشت ساله،
مغزشان را با کثافاتی
مملو از تاريک
انديشی مذهبی
می انباشتند:
با خرافه ترس
از خدا و
استقبال از
مرگ در راه
خدا! با
شوونيسم شيعه
که نابود کنيد
اين سنی ها را
که حسين ما را
کشتند! و با
ياوه های شوونيسم
ايرانی که ملت
ايران ملتی
منحصر به فرد
و تافته جدا
بافته است!
جمهوری
اسلامی در
زمينه
استفاده
حداکثر از هر
نوع
ايدئولوژی
ارتجاعی دم
دست، تبديل به
يک آشپز ماهر
شد.
در
اين جنبش، هر
چند چشم عده
زيادی باز شد
و نسبت به
ماهيت برنامه
موسوی که همان
حفظ جمهوری
اسلامی است
آگاه شدند اما
سوال اينجاست
که اصلا چرا
مردم به او
اميد بستند؟
اين مسئلهء
پيچيده ايست
اما جواب
کوتاه اين است
که نظام حاکم
توده های مردم
را تعليم می دهد
که به مسائل
از دريچه
افکار رايج که
همان افکار
طبقات حاکمه
است بنگرند.
توده های مردم
عادت می کنند
به مسائل سطحی
بنگرند و نه
علمي. بخصوص
در جامعه ای
که علم تحقير
شده و خرافه
اشاعه می
يابد. توده
های مردم با
خودروئی حرکت
می کنند.
عوامل
گوناگونی اين
خودروئی را
شکل می دهند.
مثلا اينکه
تاريخ پديده
ها را نمی
دانند يا قادر
نيستند از سطح
مسائل به عمق آن
ها نفوذ کرده
و جوهر مسائل
را ببينند.
علاوه بر اين
ها، شکست
انقلاب در سی
سال پيش و
زاده شدن
هيولائی
مانند نظام
اسلامی از
درون آن؛ شکست
انقلاب در
بقيه نقاط
جهان، افق
انتظارات
مردم را و
آمال و
آرزوهايشان
را پائين
آورده است.
اين به معنای
آن است که
امکان چيره و
پيروز شدن بر
قوای هيولائی
دولت و امکان
ساختن جامعه
ای ديگر را که
مبتنی بر اين
روابط
ارتجاعی
سياسی و اقتصادی
و اجتماعی
نباشد را نمی
بينند. و به
خيال پردازی
در مورد اينکه
شايد فردی يا
جناحی از درون
نظام بلند شود
و آن را از
درون بترکاند
می افتند. اما
اين انتظار
مانند آب در
هاون کوبيدن و
ماست به دريا
زدن است.
زمانی که در
يکی از تظاهرات
ها مردم شعار
«استقلال
آزادی جمهوری ايراني»
را دادند
موسوی جواب
داد: «من
جمهوری اسلامی
می خواهم نه
يک کلام بيش و
نه يک کلام کم». روشن
باشد که نمی
گويم شعار
«جمهوری
ايراني» خوبست
(1) اما باعث شد
که موسوی
برنامه خود را
با روشنی به
مردم اعلام
کرده و بر آن
تاکيد بگذارد.
نشريه
دانشجوئی
کمونيستی به
نام بذر از
اين مسئله
استفاده کرده
و در مقاله ای
تحت عنوان
«مسئله اين
فرد و آن فرد
نيست. مسئله
يک نظام است»
نوشت: «ستم گری
های جمهوری اسلامی
کارکرد طبيعی
آن است و وابسته
به اينکه کدام
جناح مهار
حکومت را در
دست می گيرد
نيست. اين
نظام بر يک
سلسله مراتب
طبقاتی
استوار است.
کسانی که
حکومت می کنند
اين شخص و آن
شخص نيستند.
آن ها اقليتی
هستند که صاحبان
و گردانندگان
بلوک های مالی
عظيم، بانک ها،
کارخانه ها،
املاک و
معادن،... هستند.
اين نظام بر
يک رشته روابط
بهره کشی اقتصادی
استوار است.
اقليتی هستند
که اکثريت
مردم را
استثمار می
کنند. اين
نظام دارای يک
منظومه
اخلاقي، نظام
ارزشی و
پندارهاست که
روابط طبقاتی
و اجتماعی
استثمارگرانه
و ستمگرانه را
در انظار عامه
خوب و طبيعی و
خدادادی جلوه
می دهد. اين
منظومه
پندارها،
اخلاق و ارزش
ها در
ايدئولوژی
اسلامی جمع
شده است. اين
ها واقعياتی
است که موجود
است و ما بايد
به آن ها فکر
کنيم و
آلترناتيو
خود را انتخاب
کنيم. خود را
در دايره اين
فرد و آن فرد
سرگردان کردن
(موسوی يا
احمدی نژآد) فايده
ندارد. ما
بايد بدانيم
برای چه
مبارزه می
کنيم و چه چيزی
را می خواهيم
بدست آوريم.
بدون اين
آگاهی جنگ های
خيابانی ما
عليه
ديکتاتور به
حساب طبقاتی
واريز خواهد
شد که همين
نظام طبقاتی و
ارزشی را با
کمی تعديل (و
شايد شديدتر)
برقرار خواهند
کرد.»
به
اين دليل يکی
از وظايف مهم
کمونيست ها
امروزه آن است
که خلاف اين جريان
خودبخودی
حرکت کنند.
اهميت حياتی
برافراشتن
پرچم سرخ در
مقابل پرچم
سبز در همين
است. منظور
اين نيست که
حرکت خود را
صرفا به حول
نمادها محدود
کنيم – هر چند
که نمادها نيز
به نوبه خود مهم
هستند. بلکه
مقصود برافراشتن
محتوا و
مضمونی است که
پرچم سرخ
نمايندگی می
کند.
سرمقالهء
حقيقت 46 تحت
عنوان «اوضاع
خوب است!
اوضاع خطرناک
است!» می نويسد:
اوضاع خوب است
زيرا صدها
هزار نفر
بيدار شده و
بی تابند که اين
رژيم را
سرنگون کنند.
اوضاع خطرناک
است زيرا باند
حاکم پروژه
سرکوب خونين
را دنبال می
کند و باند
بيرون رانده
شده از قدرت
پروژه ی ترميم
جمهوری
اسلامی را. به
هيچ يک از اين
احتمالات
نبايد کم بها
داد. بايد عليه
آگاهی
خودبخودی
توده ها حرکت
کرد و آگاهی
همه جانبه
علمی در مورد
تاريخ اين
نظام، تاريخ
باندهای
مختلف آن،
کارکرد داخلی
و بين المللی
اين نظام
دولتی و لزوم
سرنگونی آن و
ضرورت
برقراری دولت
دموکراتيک
نوين را به آنان
نشان داد. در
خيابان بودن
کافی نيست.
راه انداختن
ستادهای دفاع
از مبارزات
مردم کافی نيست.
اين ها بستری
برای کار اصلی
هستند. کار اصلی
برای فردا
نيست. از
ديروز بايد
آغاز می شد.
مبارزه با
نمادهای
دشمنی که می
خواهد رهبری
توده ها را در
دست گيرد کافی
نيست. بايد آگاهی
خودبخودی را
با ترويج
گسترده آگاهی
کمونيستی به
مصاف گرفت و
مسيل حرکت اين
سيل را عوض
کرد.
نه
می توان در
مقابل جريان
سبز اهمال کرد
و ساده لوحی
به خرج داد و
رفتار متعارف
ليبرالی
اتخاذ کرد. و
نه می توان به
اين قانع شد
که بله ما
دنبال موج سبز
نيفتاده ايم. ...
به عنوان
کمونيست هائی
که وجدان آگاه
و هسته پويا و
پيشرو جامعه
هستند بايد
بدانيم هر
کاری کمتر از
تلاش منظم و
نقشه مند و
شبانه روزی
برای عوض کردن
مسيل سيل غيرقابل
قبول است.
برای اين کار
خط مشی
انقلابی کمونيستی
و تقويت
تشکيلات
کمونيستی
لازم است. اين
تشکيلات
کمونيستی
بايد نيروهای
بزرگتر از
خودش را در
جامعه به حرکت
درآورد تا
مسير جديدی را
حدادی کنند.
ما
بايد بدانيم
که هنوز دير
نشده است. رسيدن
به اين هدف،
موج وار پيش
خواهد رفت. با
پيشبرد هر موج
صحنه تغيير می
يابد و ما
مسير را روشن
تر ترسيم
خواهيم کرد. اما
معنايش اين
نيست که صبر
کنيم تا اوضاع
بيشتر به نفع
ما بشود. خير!
اوضاع را بايد
مساعد کرد
وگرنه هر روز
که امور به
طور خودبخودی
پيش می رود
خطرناک تر می
شود.»
يکی
از مشکلاتی که
در مقابل ماست
آن است که
متاسفانه
بسياری از
نيروهای
سياسی مترقی
به راحتی زير
پرچم سبز يعنی
زير رهبری
کسانی که
حکومت جمهوری
اسلامی را با
خون کارگران و
دهقانان و
روشنفکران
انقلابی ما
آبياری کردند
قرار گرفته
اند. بايد با
اين گرايش
مقابله کرد و آنان
را فراخواند
که از تقويت
کنندگان صف
دشمن تبديل به
تقويت
کنندگان صف
انقلاب شوند.
ما
بايد با
توهمات توده
ها هم مقابله
کنيم و از اين
نهراسيم که
اين کار
ممکنست در صفوف
مبارزاتی
توده ها
انشقاق بوجود
آورد. چنين انشقاقی
موجب شفاف شدن
منافع مردم و
قدرتمند شدن
جنبش ضد رژيمی
می شود. ما
نبايد
بگذاريم که
مقر فرماندهی
سبز ميان
اقشار
راديکال زنان و
جوانان و
کارگران با
اقشار
بورژوا
وجه اشتراک و
«اتحاد» بوجود
آورد. سياست
آن ها اين است
که با استفاده
از امکانات و
پشتوانه های
خود در دولت و
در سطح بين
المللی قطب
جاذبه ای
بسازند که
اقشار
راديکال
جامعه
بالاجبار زير
نفوذ آن قرار
گرفته و با آن
همراهی کنند. اين
قطب جاذبه را
بايد شکست.
برای اين کار
بايد دارای خط
مشی سياسی
صحيح بود و بر
اقشار تحت ستم
و استثمار
جامعه، بر
زنان و
کارگران و جوانان
و روشنفکران
انقلابی تکيه
کرد. اما
همچنين نياز
هست (بيش از هر
زمان ديگری
اين نياز هست)
که کسانی را
که واقعا
خواهان تغيير هستند
با افکار
کمونيستی و
برامه يک
انقلاب واقعی
در ايران تحت
رهبری
پرولتاريا و
پيشاهنگ
کمونيست آن
الهام بخشيم.
نشريه حقيقت
46 در مقالهء
ديگری تحت عنوان
موانع و مشکلات:
روش ها و راه
حل ها می
نويسد: «در
اينجا لازم
است به جنبه
ديگری از
موانع اشاره
کنيم . موانعی
که در درون
نيروهای
انقلابی و
کمونيست موجود
است. بخش مهمی
از نيروهايی
که خود را کمونيست
می دانند
آغشته به
تفکرات
بورژوا دموکراتيک
هستند.
کمونيست ها
اغلب اوقات کمونيست
نيستند. آنان
اغلب به عنوان
مبارزين دموکرات
در مقابل توده
ها ظاهر می
شوند و نه کمونيست
هائی که در
حال ساختن يک
جنبش سياسی کمونيستی
رهائی بخش
هستند.
...بسياری از
افراد چپ هدف
خود را ضديت
با کودتا و
تقلب
انتخاباتی قرار
داده اند و
بعنوان
مدافعين
جمهوری
بورژوائی به
فعاليت می
پردازند.»
مقاله
به مشکلات و
موانع ديگری
نيز اشاره کرده
و بر روی يک
نکته مهم
انگشت می
گذارد: «اوضاع
هم زمان دارای
عوامل مساعد و
نامساعد است.
آينده را در
دل همين اوضاع
می توان و
بايد ساخت. به
نقش تعيين
کننده عامل
ذهنی (حزب،
تئوری های کمونيستی
و ترويج آن) در
چنين شرايطی
نبايد کم بها
داد. به تجارب
تاريخی نگاه
کنيم.
در همه
سطوح،
چه در سطح
مبارزات علمی
و هنری و چه در
سطح مبارزه
طبقاتی نقش
آگاهانه افراد
تاثير تعيين
کننده ای بر
روند تکامل
تاريخی داشت.
به نقش لنين
در انقلاب
اکتبر نگاه
کنيم. لنين در
فاصله ميان
انقلاب فوريه
تا اکتبر با
تدوين خط درست
و پيگيری نفس
گير در پياده
کردن آن خط (و
فقط آن خط)
انقلاب را از
لبه پرتگاه نجات
داد و به
پيروزی رساند.
بدون خط لنين
و حرکت او
پيروزی
انقلاب اکتبر
1917 ممکن نبود.
امروزه هم اگر
کمونيست ها به
خود چنين نگاه
کنند قادر به
ايفای نقش
موثر خواهند
شد.»
اعدام
احسان
فتاحيان تنها
شعله های آتش
مبارزات مردم
عليه اين نظام
ارتجاعی را
شعله ور تر
خواهد کرد!
سحرگاه
امروز
چهارشنبه 20
آبان ماه، به
دنبال حکم قوه
قضاييه و
تاييد
لاريجانی
جلاد يکی از
بهترين
فرزندان خلق
کرد احسان فتاحيان
در حالی که در
دادگاه
اوليه
به دهسال
زندان محکوم
شده بود به
جرم ارتباط
سياسی با يک
گروه سياسی
کرد به
پای
چوبه دار رفت
و جان باخت.
اين
جنايت در حالی
صورت می گيرد
که نظام اسلامی
در سراشيب
سقوط قرار
دارد. اين عمل
زبونانه
تنها نشانه
ضعف و استيصال
اين نظام
جنايت کار است.
اين جنايت نه
تنها
جوانان، زنان
و ديگر اقشار
جامعه را به
عقب نخواهد
راند بلکه در
شرايطی که کل
نظام اسلامی
در بحران به
سر می برد
جبهه فعاليت مردم در
سراسر ايران و
خاصا” مردم
کردستان که سی
سال است
برعليه اين
نظام می جنگند
را فعال
تر خواهد کرد.
احسان
جوان آگاه و
رزمنده ای بود
که تا آخرين لحظه
زندگيش دمی از
تلاش برای
سرنگونی اين
نظام ارتجاعی
ترديد به خود
راه نداد و
استوار ايستاد. حسرت
انتقام از
جنايات سی
ساله اين نظام
بايد با علم و
آگاهی برای
ساختن
دنيايی
نو رقم خورد،
دنيايی عاری
از خرافه و مذهب،
دنيايی که
مشتی مفتخوار
و مرتجع
نتوانند
سرنوشت
ميليون ها
انسان را در
دست گيرند.
بدون شک ياد
احسان برای
ادامه
مبارزه
و دفن نظام
جمهوری
اسلامی
گرمی بخش
راهمان خواهد
بود!
گرامی
باد ياد و
خاطره احسان
فتاحيان!
سرنگون
باد رژيم
جمهوری
اسلامی!
زنده
باد انقلاب!
حزب
کمونيست
ايران
(مارکسيست
لنينيست
مائوئيست)
20 آبان 1388
شنبه ۲۰ آبان
۱۳۸۸ -
۱۱ نوامبر ۲۰۰۹
احسان
فتاحيان
زندانی سياسی
كرد كه طي يك
روند كاملا
غير قانوني
صبح امروز
اعدام شد ، دو
روز پيش از اعدام
طی رنجنامه ای
وضعيت خود را
چنين شرح ميدهد.
واپسين
شعاع آفتاب
شبانگاهی
نشان
دهنده ی راهی
ست که خواهان
در نوشتن آنم
خش
خش برگ ها زير
قدم هايم
ميگويد
: بگذار تا فرو
افتی
آنگاه
راه آزادی را
باز خواهی
يافت
هرگز
از مرگ
نهراسيده ام ,
حتی اکنون که
آن را در قريب
ترين فضا و
صميمانه ترين
زمان , در کنار
خويش حس
ميکنم. آن را
ميبويم و بازش
ميشناسم ,
چراکه آشنايی
ست ديرينه به
اين ملت و
سرزمين. نه با
مرگ که با
دلايل مرگ سر
صحبت دارم ,
اکنون که " تاوان
" دگرديسی
يافته و به طلب
حق و آزادی
ترجمه اش
نموده اند ,
آيا ميتوان باکی
از عاقبت و
سرانجام
داشت؟ " ما " ای
که از سوی
"آنان " به مرگ
محکوم شده ايم
در طلب يافتن روزنه
ای به سوی يک
جهان بهتر و
عاری از حق
کشی در تلاش
بوده ايم , آيا
آنان نيز به
کرده ی خود واقف
اند؟
در
شهر کرمانشاه
زندگی را آغاز
کردم , آنجا که
بزرگيش ورد
زبان هم
ميهنانم است ,
آنجايی که مهد
تمدن ميهنم بوده
است. قطور ذهن
ام بدان سويم
کشيد که
تبعيضی را و
وضعيتی ناروا
را بفهمم و از
اعماق وجود درکش
نمايم که
گويای ستم بود
, ستمی در حق من
چنان فردی
انسانی و در
حق من چنان مجموعه
ای انسانی ,
پيگيری چرايی
ستم و رفع آن به
هزاران فکرم
راهبر شد , اما
وااسفا که
آنان چنان فضا
را مسدود و حق
طلبی را محجور
و سرکوب کرده
بودند که در
داخل راهی
نيافتم و ورای
محدوده های
تصنعی به
مکانی ديگر و
مامنی ديگر
کوچيدم : " من
پيشمرگه ی
کومله شدم " ,
سودای يافتن
خويش و هويتی
که از آن
محروم شده ام
من را بدان سو
کشاند. دور
شدن از
خواستگاه کودکی
هرچند
آزاردهنده و
سخت بود اما
هيچ گاه باعث
انقطاع من از
زادگاهم نشد.
هراز گاهی به
قصد تجديد
ديدار و
بازيابی
خاطرات روانه
ی خانه ی
نخستين
ميگشتم , اما
يک بار " آنان "
ديدار را به
کامم تلخ
کردند ,
دستگيرم کردند
و به قفسم
انداختند. از
همان آغاز و
با پذيرايی
انسان
دوستانه ی
دستگير
کنندگانم !!
فهميدم که
همان سرنوشت
تراژديک و
غمناک
همراهان و رهروان
اين راه
پررهرو به
انتظار نشسته
است : شکنجه ,
پرونده سازی ,
دادگاه
سرسپرده و
شديدا تحت
نفوذ , حکمی
کاملا
ناعادلانه و سياسی
, و در نهايت
مرگ......
بگذاريد
خودمانی تر
بگويم : پس از
دستگيری در شهر
کامياران به
تاريخ ۲۹/۴/۸۷
و پس از چند
ساعت مهمان
بودن در اداره
ی اطلاعات آن
شهر , در حالی
که دستبند و
چشمبندی قطور
حرکت و ديدن
را برايم
ممنوع نموده
بود , فردی که
خود را معاون
دادستان
معرفی ميکرد
شروع به طرح
يک سری پرسش
بی ربط و مملو
از اتهامات
واهی نمود
(لازم به ذکر است
که هرگونه
بازپرسی
قضايی در
محيطی غير از
محيط دادسرا و
دادگاه طبق
قانون مطلقا
ممنوع است).
بدين ترتيب
اولين دور
بازجويی های
عديده ام کليد
خورد. همان شب
به اداره ی
اطلاعات
استان
کردستان در
شهر سنندج
منتقل شدم و سور
واقعی را آنجا
تجربه نمودند
: سلولی کثيف با
دستشويی
نامطبوع و
پتوهايی که
احتمالا ده ها
سال از
ملاقاتشان با
آب و پاکيزگی
ميگذشت! . از آن
به بعد شب و
روز دالان
پايينی و اتاق
های بازجويی
با چاشنی کتک
و شکنجه ی طاقت
فرسا , به
تسلسلی پايان
ناپذير و سه
ماهه تبديل
شد. بازجويان
محترم در جهت
ارتقای منزلت
شغلی خويش و
در سودای چند
پشيزی ناچيز و
بی ارزش , در
اين سه ماه به
طرح اتهاماتی
عجيب و غريب ميپرداختند
که خود بهتر
از هرکس به
کذب بودن آنها
ايمان داشتند.
علی رغم
آزمودن تمامی
روش ها و در
عملياتی
مسلحانه شرکت
نموده بودم ,
اتهاماتی که
در بسيار در
اثبات آن کوشيدند.
تنها موارد
اثباتی عضويت
در کومله و
تبليغ عليه
نظام بود که
بهترين گواه
در يگانه بودن
اتهامات رای
دادگاه بدوی
است , شعبه ی
اول دادگاه
انقلاب
اسلامی سنندج
حکم به ۱۰ سال
حبس توام با
تبعيد به
زندان
رامهرمز داد. ساختار
اداری و سياسی
ايران هميشه
دچار آفت تمرکز
گرايی بوده
است اما در
اين يکی نمونه
که به ظاهر
قصد تمرکز
زدايی از امر
قضا را داشتند.
به تازگی
اختيار و
صلاحيت تجديد
نظر در احکام
متهمين سياسی
را در
بالاترين سطح
– حتی اعدام – از
ديوان عالی
گرفته و به
محاکم تجديد
نظر استان
سپرده اند , با
اعتراض
دادستان کامياران
به حکم بدوی و
در نهايت تعجب
و برخلاف
قوانين
موضوعه و
داخلی خود
ايران , شعبه ی
چهارم دادگاه
تجديد نظر
استان
کوردستان حکم
۱۰ سال زندان
را به اعدام
تبديل نمود.
بر پايه ی
ماده ۲۵۸
قانون آيين
دادرسی کيفری
محاکم تجديد
نظر تنها در
صورتی مجاز به
تشديد حکم
بدوی ميباشند
که حکم صادره
از حداقل
مجازات مقرر
در قانون کمتر
باشد. بر طبق
کيفر خواست دادستان
ئ اتهام وارده
_ يعنی
محاربه(دشمنی
با خدا) – حداقل
حکم در اين
مورد يک سال
است حال خود
فاصله ی ۱۰
سال توام با
تبعيد را با
اين حداقل
مقايسه
کنيدتا پی به
غير قانونی,
غير حقوقی و
سياسی بودن
حکم اعدام
ببريد.
البته
ناگفته نماند
که مدتی کوتاه
پيش از تبديل
حکم, مجددا" از
زندان مرکزی
سنندج به بازداشتگاه
اداره
اطلاعات
منتقل و در
آنجا از من
خواسته شد طی
يک مصاحبه
ويديوئی به
اعمالی
ناکرده اقرار
و کلمات و
جملاتی در رد
افکار خويش
برزبان آورم .
علی رغم
فشارها ی
شديد, من حاضر
به قبول
خواسته
نامشروع آنان
نشدم و آنها نيز
صراحتا"
گفتند حکمم را
به اعدام تبديل
خواهند نمود,
که خيلی زود
به عهد خويش
وفا کردن و
سرسپردگی
دادگاه را به
مراجع امنيتی و
غير قضايی
اثبات نمودن.
پس آيا انسان
می تواند بر
آنان خرده ای
بگيرد؟!
قاضی
سوگند خورده
که همه جا, در
هر زمان و در
قبال هر فرد و
موضوعی بی طرف
مانده و صرفا"
از دريچه ی
حقوق و قانون
به جهان
بنگرد, که
امين قاضی اين
سرزمين به
قهقرا رفته می
تواند ادعا
نمايد که سوگند
را نشکسته و
بی طرف و عادل
باقی مانده است؟
به زعم بنده
چنين قضاتی به
تعداد
انگشتان يک
دست هم نمی
رسند. هنگامی
که کل سيستم
های قضايی
ايران به
اشاره يک
بازجوی بی دانش
و عاری از
هرگونه سواد
حقوقی , دستور
بازداشت,
محاکمه, محبوس
نمودن و مرگ
افراد را اجرا
می نمايد, آيا
می توان بر يک
يا چند قاضی
خرده پای يک
استان هميشه
تحت ستم و
تبعيض خرده
گرفت؟ آری,
خانه از پای
بست ويران
است......
حال
علی رغم اين
که در آخرين
ملاقاتم در داخل
زندان با
دادستان صادر
کننده کيفر
خواست, وی به
غير قانونی
بودن اجرای
حکم در هنگامه
ی اکنون اذعان
داشت, اما
برای دومين
بار قصد اجرای
حکم را دارند.
نا گفته
پيداست که
اينچنين
پافشاری کردن
بر اجرای حکم
به هر نحو
ممکن , نتيجه ی
فشارهای
محافل امنيتی
و سياسی خارج
از قوه ی
قضائيه است .
افراد عضو اين
محافل تنها از
زاويه ی فيش
حقوقی و اغراض
و نيات سياسی
خويش به موضوع
مرگ و زندگييک
زندانی سياسی
می نگرند,
برای آنان
ورای اهداف
غير مشروع خويش
هيچگونه "
مسئله " ای
قابل طرح و
تصور نيست,
حتی اگر اولين
حق همزاد بشر
يعنی حق حيات
باشد. اسناد
جهانی و بين
المللی پيشکش,
آنان حتی
قوانين و
الزامات
داخلی خود را
نيز هيچ و
بيهوده می
انگارند.
اما
سخن آخر: اگر
به گمان
زورورزان و
حاکمان, مرگ
من موجب حذف
مسئله ای به
نام مسئله
کردستان
خواهد شد بايد
گفت زهی خيال
باطل . نه مردن
من و نه هزاران
چون من مرهمی
بر اين درد بی
درمان نخواهد
بود و چه بسا
آتش آنرا شعله
ورتر خواهد
نمود. بی گمان
" هر مرگ
اشارتی است به
حياتی ديگر".
احسان
فتاحيان -
زندان مرکزی
سنندج
۱۷/۸/۱۳۸۸
تركيب
سربداران در
چارچوبه
ايران به
عنوان يك كشور
چند مليتي، يك
تركيب داغ
انترناسيوناليستی
بود. تركيب
نيروهای ما
انعكاسی از
تركيب چند
مليتی طبقه
كارگر ايران
بود. سربداران
خصوصيات
انقلابی هر
بخش از
پرولترهای ايران
را نمايندگی
می كرد.
خصوصياتی كه
برای سازماندهی
انقلاب به هر
يك از آن ها
نياز است. در
سربداران
متانت، دور
انديشی و
ديسيپلين
پرولترهای
خوزستاني،
رزمندگي،
رشادت و جنگاوری
پرولترهای
كرد، خشم و
قاطعيت
پرولترهای
آذري،
استقامت
پرولترهای
عرب، بی صبری
انقلابی
پرولترهای
شمالی و
سرسختی
پرولترهای لر
و بلوچ يك جا
گردآوری شده
بود. وجود
رفقای كرد يك
نقطه قوت مهم
بود. نزديك به
ده نفر از
رفقای كرد،
رفقائی چون
عبدالله
ميرآويسی
(عبه)، قادر
خضری (كاك
صلاح)، ناصر
قاضی زاده
(كاك آزاد) عبدالرحيم
بيگله، حميد
رضا
خياباني(رضا)
و بيژن اميری
(شوان) (در
اواخر پائيز
سال 60 ) به صفوف
ما پيوستند.
اين رفقا
عليرغم جوانی
از ديد گسترده
ای برخوردار
بودند و برای
شان تفاوتی
نمی كرد كه در
كجا عليه
جمهوری اسلامی
می جنگند.» - به
نقل از کتاب
پرنده نو
پرواز
رفيق
ناصر قاضی
زاده ( کاک
آزاد) در
تاريخ 14 بهمن 1335
در شهر مهاباد
چشم به جهان
گشود. پدرش
يکی از معلمين
دلسوز و
شناخته شده
شهر بود که در
سال 1342 برای
ادامه تحصيل
به تهران نقل
مکان کرد.
خانواده وی
نيز – از جمله
کاک ناصر – او
را همراهی
کردند و تا
سال 1350 در تهران
بودند. کاک
ناصر دوران
تحصيل
ابتدايی و
ادامه آنرا تا
کلاس سوم
دبيرستان در
تهران گذراند.
پس از پايان
تحصيلات دانشگاهی
پدر و بازگشت
خانواده به
مهاباد در سال
1350 سيکل دوم
دبيرستان را
در مهاباد
گذراند و در رشته
رياضی ديپلم
گرفت.
از
همان دوران
کودکی و
نوجوانی
علاقه زيادی به
مطالعه و کسب
آگاهی در
موارد مختلف
داشت. در دوران
دانش آموزی
جدی و کوشا
بود. خصوصيات
فردی اش چون آرامش،
انسان دوستي،
محبت و دلسوزی
نسبت به اطرافيان
او را از
ديگران
متمايز می
کرد. در نتيجه
تلاش و نظم
فردی اش بعداز
کسب ديپلم در
سال 1354 در رشته
کشاورزی
دانشگاه
تبريز
پذيرفته شد.
از بدو ورود
به دانشگاه تا
انقلاب 1357 ضمن
تحصيل، در
تظاهرات و
اعتراضات ضد
رژيم شاه شرکت
فعال داشت. در
همين دوره
زندگی اش با
محافل سياسی
چپ آشنا شد و
به ديدگاهی
عميق تر و
جهان بينی
روشن تری دست
يافت.
پس از
پيروزی
انقلاب و حضور
سازمان های
سياسی در
کردستان کاک
ناصر نيز با
تمام نيرو در
فعاليت ها
شرکت می کرد.
او در فعاليت
های گروه « راه
رهايی
زحمتکشان
کردستان» که
پلاتفرم گروه
های سياسی چپ
بود نقش
بسزايی داشت.
در اين دوره
از زندگی پر
بارش با
«اتحاديه
کمونيستهای ايران»
آشنا شد و راه
زندگی و خط
سياسی خود را
تا پايان عمرش
انتخاب کرد.
با ملحق شدن
به «تشکيلات
پيشمرگه
زحمتکشان
کردستان» که
شاخه سياسي-
نظامی
اتحاديه
کمونيستهای
ايران بود،
مشی سياسی خود
را بدون تزلزل
و با استقامت
بی پايان
ادامه داد.
با
اوج گيری يورش
نظامی جمهوری
اسلامی به کردستان
در سال 1358 و
مقاومت
فراموش نشدنی
خلق کرد در
برابر اين
سرکوب های
خونين، کاک
ناصر در صف همرزمان
خود خاطرات
فراموش نشدنی
را به جا
گذاشت. از
جمله اين
خاطرات دفاع
قهرمانانه در
درگيری های بانه
وسقز می باشد.
او همواره
سمبلی برای
همرزمانش بود.
اعلاميه
معروف خمينی
در آبان 58 مبنی
بر اعطای خود
گردانی به
کردستان مقطع
تازه ای در مبارزات
مردم کردستان
گشود. تشکيلات
پيشمرگه
زحمتکشان
کردستان به
فعاليتهای سياسی
تشکيلاتی خود
تا شهريور سال
59 همچنان ادامه
داد. کاک ناصر
در اين دوره
مبارزاتی نيز
ديسيپلين
آهنين و
اعتقاد عميق
به کار
روشنگری و تشکيلاتی
سهم به سزايی
در پيشبرد
اهداف سياسی
داشت.
پس از
استقرار
نيروهای
نظامی جمهوری
اسلامی در
پائيز 59 در
مهاباد، کاک
ناصر به همراه
تشکيلات مرکز
فعاليت خود را
از مهاباد به بوکان
و مناطق ديگر
منتقل نمود و
تا آبان ماه سال
1360 با پشتکار و
جديت مبارزات
خود را در
ميان همرزمانش
ادامه داد. در
آبان ماه سال 1360
با شکل گيری
جريان
سربداران از
کردستان به
جنگلهای شمال
ايران رفت. در
آنجا با هم
سنگران
سربدارش برگ
نوينی در
تاريخ سياسی ايران
گشود. نظم و
پايداری و
تزلزل
ناپذيری در
پيشبرد اهداف
سربداران از
خصوصيات بارز
او در اين
دوره کوتاه
ولی پر بار
سياسی بود. با
انتخاب نام
«آزاد» ايمان
بی پايانش را
به آزادی و
رهايی از
چنگال
نيروهای
مذهبی نشان داد.
پس از قيام
آمل، در روز
ششم بهمن سال 1360
توسط نيروهای
رژيم در حالی
که مجروح بود
به اسارت در
آمد. در روز 15
اسفند ماه
همان سال
دادگاه انقلاب
اسلامی ساری
در يک تماس
تلفنی به
خانواده اش
اطلاع داد که
کاک آزاد به اعدام
محکوم و حکم،
سحرگاه همان
روز اجرا شده است.
خاطره
يکی از رفقا
از زنده ياد
ناصر قاضی
زاده:
«
کاک آزاد،
سرشار بود از
محبت، بسيار
پر جنبش و جوش
و فعال بود.
انسانی با
روحيه، خود
ساخته و سخت
کوش بود. زود
با همه جوش می
خورد. درعين
حال رفيقی
بسيار حساس و
دقيق بود. اگر
وظيفه ای پيش
می آمد فوری
پيش قدم برای
انجامش می شد
و هنگامی که
کاری پيش نمی رفت
عصبانی می شد
و می گفت چرا
کار درست به
ثمر نرسيده
است. با آن
لهجه زيبای
کردی اش وقتی
فارسی صحبت می
کرد انسان
دوست داشت به
حرف هايش گوش
کند. در زمينه
نظامی تجربه جنگ
های کردستان
را داشت و
بسيار مجرب و
ورزيده بود.
هنگامی که
فهميديم صدای
زيبايی دارد
هميشه وادارش
می کرديم در
صفای جنگل
برايمان بخواند
و او ترانه
های انقلابی و
فولکلور کردی
را می خواند.
هنگام عکس
گرفتن در جنگل
حتما بايد شال
و کلاه کردی
اش را می بست.
هر وقت می
پرسيديم چرا
می گفت آينده
گان بايد
بدانند در
نهضت
سربداران در
جنگل
کردها هم سهم
بسزايی
داشتند؛ اين
عکس ها نشانه
مبارزات مردم
کردستان و
اهداف آن ها
هم هست.هر وقت
عکس دست جمعی
می گرفتيم و
کاک آزاد نبود
همه فرياد ميزدند:
آزاد کجايي؟ و
کاک آزاد شال
کلاه می کرد و
در صف اول با
خنده پر نشاط می ايستاد.
او می گفت،
نمی خواهم
کردها فقط در خط
خود مختاری و
خواست های
محدود بمانند.
در جنگل، آزاد
عضو گروه
«قاسم» به
مسئوليت
نظامی رفيق
سهيل سيهلی
بود. در
درگيری شهر
عضو گروه محاصره
کننده بسيج
تحت فرماندهی
رفيق فرامرز فرزاد
قرار داشت.
گروه آنها از
شب تا صبح
دلاورانه
جنگيد. رفيق
ناصر جزو
اولين دسته از رفقايی
بود که به
محاصره
نيروهای دشمن
در آمدند و
ساعتها در
مقابل انبوهی
از مزدوران
قهرمانانه
مقاومت کردند
و سرانجام از
پای در آمدند.
ولی خاطره رزم
شان جاودانه
شد.»