Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)      www.sarbedaran.org                 شماره 47 آذر 1388

 

 

 

 

آينده در گرو چيست؟

 

یادداشت هائی در باره اوضاع و چه باید کردها و چه نباید کردها

 

دولت آنها، دولت ما! پيش به سوی يک انقلاب واقعی!

 

گزارشی از تظاهرات 13 آبان - تهران

 

در مورد مسئولیت روشنفکران نسبت به حقیقت ... بخصوص حقیقت کمونیسم

 

نظراتی درباره سوسياليسم و كمونيسم

 

       دادگاه های جمهوری اسلامی؛ دادگاه های استالين؟

 

انقلاب فرهنگی ناشناخته ، زندگی و تغيير در يك روستای چين

 

مذاکرات ايران و آمريکا

 

رنج، مرگ و ملزومات یک امپراتوری

 

سخنرانی در نيويورک در فوروم دفاع از مبارزات مردم ايران

 

در محکوميت اعدام  احسان فتاحيان

 

رنجنامه احسان فتاحيان ، دو روز پيش از اعدام

 

به ياد رفيق ناصر قاضی زاده ( کاک آزاد)

 

آينده در گرو چيست؟

 

قريب به پنج ماه از خيزش توده ای عليه جمهوری اسلامی می گذرد. درگيری ميليون ها تن از مردم در اين مبارزات تاثيرات فوق العاده ای بر آنان گذاشته است. مقاومت در مقابل سرکوب، زندان، شکنجه و تجاوز، افسانه قدرقدرتی رژيم و مشروعيت سياسی و ايدئولوژِيک آن را شکسته است. زن و مرد، پير و جوان از اين مبارزه احساس شوق و شعف می کنند زيرا يک بار ديگر در مبارزه عليه دشمنان خود، زندگی سرفرازانه را تجربه می کنند. اميد به تغيير و آينده ای بهتر در رگ ها به جوش آمده و اعتماد نسبت به قدرت جمعی رشد کرده است. روابط ميان مردم – بخصوص روابط ميان زن و مرد – دستخوش تغييرات شگرفی شده است. ارزش ها و اخلاقيات جديدی،در چالش مستقيم با نظام ارزشی و اخلاقی جمهوری اسلامی،در حال شکل گيری است. روحيه «تن دادن» و «تسليم» از ميان بخش بزرگی از مردم رخت بر بسته است. تظاهرات ها و درگيری های خيابانی با پاسدار و بسيجی سراسری شده و از تهران تا ياسوج، از تبريز تا شيراز را در بر گرفته است. پس از اعدام احسان فتاحيان، رژيم مجبور به استقرار حکومت نظامی اعلام نشده در شهرهای مختلف کردستان شده است. دانشگاه های سراسر کشور در روزهای بازگشائی شاهد تظاهرات ها و شعارهای ضد حکومتی بودند. سخنگويان جناح  احمدی نژاد- خامنه ای در هيچ يک از دانشگاه های ايران نتوانستند يک سخنرانی بدون «دردسر» بر پا کنند.

 

    اين ها همه عاليست و بدون چنين خصائلی نمی توان يک جنبش سياسی انقلابی توده ای در ميان مردم يک کشور به راه انداخت. اما اين خيزش جنبه ارتجاعی هم دارد  که برخاسته از در هم آميزی صف مردم با صف جناحی از حاکميت جمهوری اسلامی است. شکاف در ميان طبقات حاکم مجالی برای بروز انرژی سی سال سرکوب شده ی مردم شد. اما همين که آتشفشان خشم مردم  از اين شکاف بيرون زد تبديل به نقطه ضعفی برای جنبش مردم شده است. با وجود گذشت 5 ماه، اين خيزش هنوز در حصار رهبری ارتجاعی «سبز» و طبقات بورژوای جامعه دست و پا می زند.آنان خواست های واقعی مردم و شعارهای برخاسته از مردم مانند، «شعار ملت ما، دين از سياست جدا! مرگ بر ولايت فقيه!» را «انحرافی» می خوانند و  به مقامات امنيتی و نظامی «رهبر»  قول می دهند که در تظاهرات ها جلوی اين شعارهای انحرافی را بگيرند. وقتی می خواهند خيلی ظاهر «دموکرات» به خود بگيرند وعده های سرخرمن می دهند که: آری ميان ما اختلاف سليقه است. اما بعدا"  اين اختلافات را از طريق صندوق رٲی حل خواهيم کرد.

 

رهبران «سبز» که سی سال پيش در رٲس جمهوری اسلامی و زير فرمان خمينی،سينه و پشت مخالفين خود را با گلوله بهم می دوختند و دهان کارگر و دهقان و کرد و ترکمن را با سرب داغ پر می کردند، اکنون از کتک خوردن چند بسيجی بدست جوانان فرياد وامصيبتا سر می دهند و مرتبا خطاب به مردم معترض تکرار می کنند: «ما در چارچوب قانون و نظام هستيم و آشوب طلب نيستيم.» کدام قانون؟ همان قانونی که احسان فتاحيان را به ظن اينکه دست به اسلحه برده بود اعدام کرد.

 

اينان که سی سال پيش کردستان و ترکمن صحرا را به آتش  کشيدند، اکنون از روشن شدن شمعی بدست مردم هراسان شده و چپ و راست هشدار می دهند که مبادا بالاتر از گُل به ارازل و اوباش مسلح اين حکومت بگوئيد زيرا «بسيجی و سپاهی برادر شمايند»!

 

همه اين ها دليل دارد: اين ها آش را با جاش می خواهند! و منافع واقعی مردم آن است که آش را با جاش به زباله دانی تاريخ بيندازند.

 

جنبه ارتجاعی اين خيزش مانع از شکوفا شدن تمايلات ضد حکومتی عميق اقشار مختلف مردم است. دردناک ترين و بارزترين نتيجه نفوذ اين رهبری ارتجاعی بر حرکت مردم را در رابطه با موقعيت زنان می توان ديد: زنان در صف اول اين مبارزات جان بازی می کنند اما هيچ يک از شعارهائی که توسط جمعيت فرياد زده می شود ربطی به بی حقوقی بارز و مفرط آنان تحت اين نظام اسلامی ندارد. دلالان سياسی جناح «سبز» حاکميت در جنبش زنان («کمپين يک ميليون امضاء» و زير مجموعه های آن) در کمال بی شرمی با شعارهای ضد حجاب اجباری در اين خيزش مخالفت کرده و مانند «مردانشان» طرح خواست های پايه ای زنان برای کسب آزادی وبرابری را بی موقع خواندند. در حاليکه، عمود خيمه جمهوری اسلامی،ادغام دين و دولت است و محور دينی کردن جامعه، اعمال ستم گری قرون وسطائی بر زنان و راندن آنان به موقعيت حقوقی و حقيقی بردگی است. اين خيزش آنقدر خصلت مترقی ندارد که اعلام کند: بردگی زن جنايت است، اما در جمهوری اسلامی جزو «ارزش های متعالی» و اصول قانون اساسی است!

 

اين ها بازتاب جنبه ارتجاعی خيزش فعلی اند که نماينده آن رهبری «سبز» است. اين  رهبری را بايد کنار زد و راه را برای اهدافی که منطبق بر منافع واقعی اکثريت مردم است باز کرد.

 

آيا جنبش خودبخودی می تواند اين رهبری ارتجاعی را کنار بزند

 

 گرايش راديکال اين خيزش کاملا مستعد آن است که از امر و نهی های ارتجاعی رهبری «سبز» سر پيچی کرده و از زير نفوذ آن خارج شود. اما اين اتفاق به طور خودبخودی رخ نمی دهد. آگاهی و حرکت خودبخودی مردم قادر نيست نقشه ها و عملکرد منظم و متشکل مقر فرماندهی «سبز» را خنثی کند و محدوده های تحميلی آن را شکسته و وارد راهی ديگر شود – راهی که اهداف سياسی و چشم انداز اجتماعی اش رهائی بخش است و نه ارتجاعی. اقشار مختلف مردم بخصوص آنان که تحت ستم ترين و تحت استثمارترين هستند بايد از زبان کمونيست ها و نيروهای سکولار آزادی خواه به صراحت و به گونه ای مستدلل بشنوند که يک مبارزه جدی عليه جمهوری اسلامی نمی تواند از نمادها و شعارها و ايدئولوژی جمهوری اسلامی استفاده کند. کشيدن مردم به تظاهرات در روزهای مذهبی مانند نماز جمعه و عاشورا تاسوعا بايد به چالش گرفته شود. اين روزها از هر جهت ضد آرمان آزادی و ضد آرمان برابری ميان زن و مرد و ميان آحاد مردم کشور است. شعارهای ارتجاعی مانند «منتظری صانعی ولايت واقعی» را بايد افشا کرد. هر جنبشی که خواست سرنگونی ولايت فقيه و حکومت اسلامی را نداشته باشد لاجرم تبديل به يک جنبش ارتجاعی می شود.

 

رهبری «سبز» مرتبا تلاش می کند شعارهای واقعی مردم را تحت عنوان «ساختار شکن» از صحنه حذف کند. ما نيز بايد آنقدر آگاهی مردم را در مورد شعارهای ارتجاعی اينان بالا بريم که اين شعارها هر چه کمتر به گوش برسد. در صورتی که اين رويکرد و رفتار تبديل به رويکرد و رفتار همه نيروهای واقعا ضد جمهوری اسلامی نشود، روز به روز خصلت های ارتجاعی اين جنبش وسيع تر شده و خصلت های مترقی آن را خواهد بلعيد.

 

ماهيت رهبری سبز و «اصلاح رژيم»

 

    رهبری «سبز» صرفا چند شخصیت و یا جنبشی در اپوزیسیون نیست. این ها بخشی از هیئت حاکمه اند--  دارای قدرت دولتی اند که مشتمل است بر مراکز مالی، امنیتی، نظامی و نفوذ بوروکراتیک و ارتباطات بین المللی. هدف مقر فرماندهی «سبز» صرفا به میدان کشیدن مردم و تبدیل آن ها به اهرم فشاری بر روی باند حاکم نیست. اینان هم زمان در حال ارائه و ترمیم ساختارهای حکومتی بدیل اند زیرا می دانند ساختارهای فعلی جمهوری اسلامی از هم گسیخته و در حال فروپاشی است.

 

آنان به خود به مثابه «قدرت دولتی» نگاه می کنند و می خواهند در شرایط فروپاشیدن ساختارهای فعلی حاکمیت مانند یک تور نجات عمل کنند و بدیلی حاضر و آماده داشته باشند. رهبران اصلاح طلب حکومت، به مثابه نیروئی که در رابطه با قدرت سیاسی جدی است عمل می کنند و نه مانند یک گروه اپوزیسیون ناراضی. موسوی بارها گفته است که به خاطر نجات نظام به میدان آمده است. «پایداری» او  در مقابل جناح حاکم از اینجاست و نه از اینکه گویا از «اجحافاتی» که به مردم شده ناراحت است. چرخ های ایدئولوژیک، سیاسی و اقتصادی این نظام دیگر کار نمی چرخد. کسانی که امیدهای واهی به «اصلاحات» اینان بسته اند باید بدانند که این اصلاحات هیچ ربطی به تخفیف دردهای مردم و شکاف های طبقاتی، جنسیتی، ملی جامعه ندارد. اصلاحات برای ترمیم ساختارهای اعمال دیکتاتوری همه جانبه بر اقشار و طبقات مختلف مردم است. در واقع اگر جمهوری اسلامی موفق به بیرون آمدن از بحران شود، ما تا مدت ها شانس دفن این نظام را از کف خواهیم داد. 

 

     ساختارهای جمهوری اسلامی به واقع کارکرد منسجم خود را از دست داده اند. مرکز ایدئولوژیک سیاسی دولت بشدت تضعیف شده است. با شکست کودتای انتخاباتی، این روند شدت گرفته و جمهوری اسلامی شبیه یک «دولت موقت» شده است. فشار فروپاشی، دعواهای درون باند حاکم را نیز حدت بخشیده و علنی تر کرده است. تصفیه های درونی پایانی ندارد. چپاول های سراسیمه وار سران سپاه نشان از آن دارد که نمی دانند تا چند ماه دیگر چه خواهد شد. اصلاحات جناح اصلاح طلب برای حل این معضل است.

 

    در این میان روابط آمریکا و جمهوری اسلامی را نیز نباید از نظر دور داشت. رویکرد نرم آمریکا (تحت ریاست جمهوری اوباما) نسبت به جمهوری اسلامی عمدتا  از آن رو است که آمریکا نه می خواهد جمهوری اسلامی از هم بپاشد و نه بدست مردم سرنگون شود. هر دوی این ها به ضرر آمریکاست – بخصوص در شرایطی که درگیر جنگ های بی سرانجام در پاکستان و افغانستان بوده و ایران را کلید حل مسائل خاورمیانه می داند. در نتیجه آرزو می کند جمهوری اسلامی به طور نسبتا مسالمت آمیز دچار یک دگردیسی مطلوب شود. هر چند این نیز یک احتمال است اما قدرت های امپریالیستی جهان دارای آن چنان اتحادی نیستند که بتوانند مناسبت ترین رویکردهای خود را عملی کنند. جهان امپریالیستی نیز دارای مرکز سیاسی و ایدئولوژیک واحد نیست! حتا در درون هیئت حاکمه آمریکا بر سر رویکرد نسبت به ایران اجماع نیست چه برسد در میان آمریکائی ها و روسها و چینی ها و اروپائی ها. هر یک از یک طرف می کشند. منافع متضاد و رقیب مانع از آن است که یک رویکرد واحد اتخاذ کنند یا در رویکردهای یکدیگر خرابکاری نکنند.

 

     مجموعه این تضادها تعادل شکننده ای را میان دو جناح جمهوری اسلامی به وجود آورده است. هیچ یک قادر نیست بطور قاطع بر دیگری فائق آید و یا راهی برای بیرون رفتن از این «بن بست حکومتی» ارائه دهد. دشمنان رنگارنگ به مهلکه افتاده اند و این امر خوبی است. در چنین شرایطی اگر جنبش ضد رژیمی مردم در راهی مستقل جریان یابد، بی تردید آینده را رقم خواهد زد.

 

تاکتيک های مهلک

 

عده ای از «چپ» ها دچار دنباله روی مهلک از رهبری ارتجاعی «سبز» شده اند. آن ها اين راست روی را تحت عنوان «استفاده از تضادهای درون حاکميت» توجيه می کنند. اين سياست راست در واقع جنبه ارتجاعی خيزش جاری را تقويت می کند و ضد منافع مردم است. ورود مردم به عرصه مبارزه سياسی بر مبنای تضادهای درون هيئت حاکمه آينده ای ندارد بجز همان که در سال 57 ديديم. «راه» آدم ها را به جائی می برد که مقصدش هست و نه بالعکس. اين ديالکتيک را بايد آويزه گوش کرد. اگر از تجارب تاريخی درس نمی گيريم حداقل از دشمن طبقاتی بياموزيم که در مورد «راه» خود اشتباه نمی کند. رهبران جناح سبز کاملا آگاه و هشيارند که مردم را بر مبنای تضادهای طبقاتی و اجتماعی شان با نظام جمهوری اسلامی به ميدان نکشند بلکه بر مبنای تضادهائی که در درون هيئت حاکمه بيرون زده است مردم را به حرکت در آورند. به شعارهائی که «مجاز» کرده اند نگاه کنيد! آنان از تضاد ميان مردم و حاکميت در چارچوب هدف خود که ترميم نظام است، در مسير راه خود که رسيدن به قدرت است، استفاده می کنند. به همين دليل کاملا مراقبند که مردم را با نمادها و شعارها و چشم انداز خود چارميخه کنند و نگذارند آگاهی مردم به سمت يک راه ديگر، يک آينده ديگر، يک نوع دولت ديگر، يک نظام اجتماعی ديگر، بچرخد و افکارشان در اين سمت شکوفا شود.

 

مختصات «راهی ديگر» چيست و پايه های اجتماعی آن کدامند؟

 

راهی که می تواند حقوق پايه ای اکثريت مردم را متحقق کند، سرنگونی کليت جمهوری اسلامی و استقرار دولتی نوين است.  گشوده شدن اين راه در گروی شکل گيری جنبش های اجتماعی بر پايه گسل های واقعی جامعه  (و نه گسل های درون هيئت حاکمه) است؛ جنبش هائی که خواست ها و شعارهايش سلسله اعصاب نظام را نشانه رود. بافت جمهوری اسلامی را بايد از اين گسل ها شکافت. تجربه سال 57 را به ياد آوريم. رهبری خمينی ودارودسته اش در پايتخت بر جنبش ضد سلطنتی مردم تثبيت شد اما کردستان خلاف جريان غالب، راهی ديگر رفت و جمهوری اسلامی حتا با لشگر کشی نتوانست سلطه خود را در آنجا بسرعت تحکيم کند.

 

امروز با نگاهی به عرصه اجتماعی و نيروهائی که به ميدان مبارزه سياسی قدم گذاشته اند می توان ديد که شکل گيری يک جنبش زنان که با صراحت جمهوری اسلامی و تمام نمادها و چارچوبه هايش را به چالش بگيرد، می تواند جمهوری اسلامی را با زلزله های اجتماعی متعدد مواجه کند؛ بيهودگی «راه سبز» را آشکارا نشان دهد و طلايه دار آغاز يک «راه ديگر» گردد-- راهی که ضرورتا" بايد توسط جنبش های اجتماعی مختلف نشانه گذاری شود: جنبش پيگير دانشجوئی برای بيرون کردن دستگاه سرکوب از دانشگاه ها، گسترش اعتصاب های کارگری با خواست های صنفی و سياسی،برخاستن مردم کردستان عليه بی دادگری های افسارگسيخته دستگاه سرکوب، نشانه گذاری های ديگر اين راه هستند. زنان و جوانان مستعد ترين اقشار در به چالش کشيدن تمام روابط ارتجاعی جامعه اند و بدون شک نيروی ضربت اين راه خواهند بود.

 

مرتبا بايد دو رويکرد را با يکديگر مقايسه کرد و بر درستی يکی و اشتباه ديگری تاکيد گذاشت: مقاومت مردم عليه رژيم را بايد در چارچوب هدف سرنگونی کليت جمهوری اسلامی سازمان داد و نه در چارچوب هدف سرنگونی جناح احمدی نژاد- خامنه ای و قدرت گيری جناح موسوی. مقايسه دو راه بايد به مسئله دو آينده و دو دولت تعميم پيدا کند. زيرا «دو راه» فقط در پرتو دو دولت متفاوت معنی دارد. در مقابل اين دولت ما چه دولتی می خواهيم؟ دولتی نوين! سرنگونی جمهوری اسلامی بايد به استقرار يک دولت نوين منجر شود و مختصات سياسی،اقتصادی،فرهنگی اين دولت نوين چيست و کدام طبقه اجتماعی آن را رهبری خواهد کرد؟ رسيدن به چنين دولتی بدون داشتن استراتژی کسب قدرت سياسی ممکن نيست. طرح اين مسائل استراتژيک در ميان مردم بسيار طبيعی است زيرا صحنه مبارزه طبقاتی تشنه اين مباحث است. و می توان آن ها را به صورت زنده و خلاق به ميان پيشروترين اقشار جامعه برد. اين کار برای گشودن راهی ديگر فوق العاده مهم است.

 

کليه نيروهای واقعا مخالف نظام جمهوری اسلامی،از احزاب انقلابی تا کنش گران جامعه مدنی،می توانند متحدانه، از هر سو و به طرق متنوع و با ابتکارات گوناگون اين خواست را در ميان مردم فراگير کنند که: سرنگونی جمهوری اسلامی،ضروری،ممکن و مطلوب است!

 

برای بالا بردن آگاهی مردم در مورد حقوق اوليه شان، لازم است حقوق پايه ای اقشار و طبقات مختلف مردم فرموله شود. هر بخش از کنشگران سياسی و فرهنگی و مدنی (تشکلات کارگری،کانون های هنرمندان و نويسندگان، وکلا و حقوقدانان، تشکلات جنبش دانشجوئی،معلمان و اقتصاد دانان و تاريخ نويسان و غيره) می توانند با صدور بيانيه هائی گوشه ای از اين کار را در دست گيرند و بيانيه هائی تحت عناوين زير صادر کنند: اصول اوليه آزادی و برابری زنان؛ اصول اوليه يک نظام سياسی دموکراتيک غير الهی؛ اصول اوليه آزادی انديشه و بيان و اجتماعات؛ حقوق اوليه کارگران و مردم کارکن جامعه از زاويه معاش، حق اعتصاب و تشکل، تدوين قانون کار جديد؛ اصول اوليه آزادی وجدان؛  اصول اوليه آزادی و برابری ملی؛ نقد نظام کيفری و دادرسی جمهوری اسلامی و طرح اصول اوليه يک نظام کيفری دموکراتيک و عادلانه؛ نقد نظام آموزشی دينی و ضد دموکراتيک و ضد زن  در جمهوری اسلامی و طرح اصول اوليه يک نظام آموزشی علمی و دموکراتيک؛ افشای ويرانی اقتصاد دهقانی و طرح ضرورت تقسيم اراضی کشاورزی وابسته به آستان قدس و بنيادها و ملاکين بزرگ در ميان دهقانان و -اين ها صرفا بازگشائی و آغاز راه هستند. شک نيست که ادامه راه تا سرنگونی کامل نظام سياسی و اقتصادی و ايدئولوژيک حاکم پر پيچ و خم و خونين خواهد بود. اما هر بديل ديگر می تواند بسيار خونين تر و مملو از مصائب غير قابل پيش بينی باشد. بدون خلاف جريان رفتن امروز و تلاش بی وقفه و پر تب و تاب برای باز کردن «راهی ديگر»، فرصت و امکان سرنگونی انقلابی اين نظام به دست اقشار و طبقات تحت ستم واسثتمار و در راس آن طبقه کارگر و نيروی پيشاهنگ کمونيستی آن نخواهد افتاد.

 

 

 

یادداشت هائی در باره اوضاع و چه باید کردها و چه نباید کردها

 

1 - در مورد سیر تکاملی این جنبش ضد رژیمی و ماهیت بشدت متناقض آن!

 

اين موج هر چند افت و خيز دارد اما به راحتی نمی خوابد. مرتجعين هم اين را می دانند. نه  توده های مردم به حال و هوای گذشته باز خواهند گشت ، نه اينکه دعواهای جناح های هيئت حاکمه به اين سادگی رفع و رجوع خواهد شد. تازه، لايه های تحتانی تر جامعه هنوز به ميدان نيامده و منطقه ای مانند کردستان منفجر نشده است.

عليرغم تلاش های دولت احمدی نژاد به تحکيم نيروهای نظامی و امنيتی و به کار گيری سرکوب گسترده عليه مخالفين، روند از هم گسيختگی ارگان های سرکوب و کنترل بر روند انسجام آن می چربد. در ميان دو جناح حالتی به وجود آمده که هيچ يک قادر نيست بطور قطع بر ديگری فائق آيد. دعواهای درونی با وصل شدن هرچه آشکارتر جناح های هيئت حاکمه به ائتلاف های بين المللي، غير قابل حل تر شده اند.

  

در عرصه بين المللی رقابت بر سر ايران حاد است. در پشت دعواهای هسته اي، کشمکش ميان قدرت های امپرياليستی و بزرگ (منجمله چين) بر سر اينکه کداميک بر آينده ايران سلطه خواهد داشت و ديگران چه سهمی خواهند برد، جريان دارد. ( به مقاله «مذاکرات ايران و آمريکا» در همين شماره رجوع کنيد). هيچ يک از قدرت ها ( آمريکا، روسيه، چين، اروپائی ها) حاضر به پا پس کشيدن از اين «بازی بزرگ» نيستند. آمريکا به دليل درگيری نظامی در خاورميانه و بحران اقتصادی قادر به تحميل اراده خود بر قدرت های ديگر نيست. در پشت پرده ميان دولت اوباما و دولت احمدی نژاد با وساطت چين مذاکره در جريان است. لابی جناح سبز در کريدورهای واشنگتن طرح روابط آينده بين دو کشور و همکاری در برقراری امنيت در خاورميانه را به مذاکره می گذارد. بنابراين، درهم پيچيدگی تضادهای گوناگون و کشدار، مانع از آن است که اوضاع به روال سابق برگردد.

 

2 - سئوال مرکزی!

 

سوال مرکزی برای ما کمونيست ها کماکان اين است: اين اوضاع چه فرصتی را برای يک انقلاب واقعی بدست می دهد و با آن چه بايد کرد؟

 

اوضاع عينی نسبت به شش ماه پيش کيفيتا متفاوت است. مردم نه تنها در خيابان اند بلكه حرف هايشان به ورای عصبانيت نسبت به کودتا و احمدی نژاد رفته است. آنان آشکارا ضد رهبران حکومت و اتوريته های مذهبی حرف می زنند. در متروها، صف نان، در اماکن عمومی ديگر، حزب الهی ها به گوشه ای می خزند و جرات حرف زدن ندارند. 28 سال چنين وضعيتی نبوده (به استثنای کردستان). چه بايد کرد؟ آيا همين جنبش را بايد راديکال تر کرد يا موج ديگری بايد به راه انداخت و چگونه؟

 

خطرات و فرصت های اين اوضاع در افت يا فروکش اوضاع نيست. خطرات و فرصت ها در رابطه با راه ها و مسيرهائی است که اين اوضاع می تواند در پيش گيرد. مردم خود را «برنده» می دانند و از اينکه پوزه اين رژيم را به خاک ماليده اند احساس غرور می کنند. اين جنبه مثبت است. اما می دانيم که اوضاع می تواند به سمتی برود که مردم بازنده ترين شوند. سی سال پيش را فراموش نکنيم که چگونه يک قدرت ارتجاعی سوار بر نارضايتی و شورش مردم به جای يک قدرت ارتجاعی ديگر نشست. برای اينکه چنين نشود و توده های مردم واقعا برنده شوند، برداشت ها و کارهای امروز ما کمونيست ها عامل بسيار مهمی است. آگاهی نقش تعيين کننده در مسير اوضاع دارد.

 نبايد انتظار داشت که مردم بدون دخالتگری فعال کمونيست ها ديد درستی از مذهب و نمادهای مذهبی اين حکومت پيدا کنند. حتا اگر شعار سرنگونی جمهوری اسلامی فراگير و همگانی شود بازهم به معنای آن نيست که مردم بطور خودبخودی خواهند فهميد که بر جای آن چه دولتی بايد مستقر کرد و چگونه بايد اينکار را انجام داد.

 

3 - غلبه ناامیدی بر فعالین کمونیست خطرناک است!

 

عده ای از فعالين کمونيست نااميدانه می گويند: به هر حال اين دور ما برنده نخواهيم شد. اين روحيه اعلام شکست قبل از آغاز جنگ است. به معنای آن است که کاری نکنيم و بگذاريم روياهای اين زنان و جوانان برانگيخته شده، بی رحمانه درهم شکسته شود. بله ما ضعيف و كوچك و در محاصره ايم و اين وضعيتی است که کمونيست ها نه فقط در بعد ملی بلکه در سطح بين المللی با آن مواجهند. اما با همين نيروی کوچک اما با خطی صحيح و روشن می توانيم آرزوهای رهائی بخش مردمی را که طلسم تسليم را شکسته اند شعله ور کنيم و ديد آنان را از «همين جنبش» به افق های ديگر ببريم. حتا اگر قصد برنده شدن در «دور بعد» را داريم بايد در همين دور با دخالت گری فعال و خلاف موج رفتن، افق و آگاهی عمومی بخشی از اقشار مردم را بالا بريم و انباشت قوا کنيم. هر چه را امروز می کاريم فردا درو خواهيم کرد. اگر از همين امروز در زمينی که توسط تضادهای برخاسته از کارکرد نظام شخم می خورد بذرهای انقلاب و سوسياليسم و کمونيسم را نپاشيم، فردا نيز چيزی درو نخواهيم کرد مگر افق های پائين و توهم اصلاح نظام خون آشام از درون. اگر از همين امروز اين آگاهی و عزم را در ميان (حداقل قشری از) مردم رواج ندهيم که ما بايد دولت خود را بر خاکستر اين دولت بنا کنيم وگرنه دچار وضعيتی وحشتناک تر از اين خواهيم شد، فردا بدتر از امروز خواهد شد. اين صرفا يک تهييج نيست بلکه دقيقا منطبق بر حرکت ساختارهای قدرت و مبارزه طبقاتی است.

 

برخی اوقات مبارزينی که از کوچک بودن و متشکل نبودن قطب انقلابی کمونيستی عاجز و مستاصل می شوند نه فقط نا اميد می شوند بلکه به پندارهای نادرست و غير واقعی و خطرناک چنگ می اندازند و می گويند: اگر دولت «سبز» بر سر کار آيد، دست و بالشان برای سرکوب بسته خواهد بود و فضای گسترش فعاليت انقلابی ايجاد خواهد شد. اما اين ها دلخوشکنک های بی آينده است. واقعيت آن است که فرصت های بزرگی برای کار انقلابی و پيوند دادن پروژه انقلاب کمونيستی با پيشروترين اقشار جامعه باز شده است و می توان بطور جهش وار اقشار وسيعی را با چشم انداز رهائی بخش کمونيستی آشنا کرد و با آنان پيوند خورد. يک حقيقت را هرگز نبايد فراموش کنيم: هر جا انقلاب ضروری باشد، زمانش رسيده باشد ولی انجام نگيرد، وضع بدتر می شود نه بهتر. شکست انقلاب 57 و وقايع بعد از آن اين واقعيت را ثابت کرد.

 

4 - کارکرد تضادهای عمیق طبقاتی و اجتماعی جامعه را باید درک کرد تا فرصت ها را دریافت!

 

عده ای می گويند اگر مردم رای نمی دادند، دعواها درون هيئت حاکمه حاد نمی شد و دريچه ای برای ورود عده زيادی از توده های مردم به صحنه مبارزه سياسی باز نمی شد. اما واقعيت آن است که علت عمده ی آمدن مردم به پای صندوق های رای تصميم جناح های نظام به وارد کردن مردم در معادلات دعواهای درونی شان بود. به قول لنين، حتا مرتجعين نيز نمی توانند بدون توده ها کاری انجام دهند. بنابراين، مجبور می شوند برای حل معضلات نظام خود توده های مردم را وارد ميدان سياست کنند. نظام های طبقاتی – بخصوص آن ها که بر شالوده سرمايه داری می چرخند – فقط با مبارزات طبقه کارگر و ديگر اقشار مردم تضعيف نمی شوند. بلکه کارکرد اين نظام ها نيز موانعی را در مقابل آن ايجاد کرده و تضعيف شان می کند. اگر اين تضادها در کار نبودند، قدرت های حاکم به اندازه کافی تضعيف نمی شدند که طبقه کارگر و ديگر ستم ديدگان بتوانند آنان را سرنگون کنند و انقلاب خود را به پيروزی برسانند. به انقلاب های سوسياليستی در روسيه در سال 1917 و در چين در سال 1949 نگاه کنيم. هر دوی آن ها بر بستر تضعيف نظام امپرياليستی و دولت های حاکم در ان کشورها در نتيجه جنگ جهانی اول و دوم به پيروزی رسيدند. اما (و اين بسيار مهم است) اگر حزب کمونيست در رهبری حرکت کارگران و دهقانان و ديگر ستمديدگان جامعه نبود اين انقلاب ها هرگز به پيروزی نمی رسيدند و نظام های ستم و استثمار در آن جوامع، خود را بازسازی می کردند. پس، تضعيف نظام در نتيجه عملکرد تضادهای عديده اش و به بحران افتادن آن عامل بسيار مهمی برای پيروزی است. امروز ما اين «تضعيف» و بحران زدگی نظام را داريم اما رهبری کمونيستی در راس يک جنبش انقلابی را نداريم. حل اين معضل بايد مسئله مرکزی ما باشد.

 

5 - قشر راديکال مهمی در جنبش هست اما هنوز قطب بندی صورت نگرفته است!

 

 هر زمان و در هر نقطه ای که گروه های ضربت «سبز» بر حرکت مردم کنترل ندارند، حرکات مردم و روحياتشان راديکال تر است. با اين وصف نمی توان گفت که قطب بندی مساعد صورت گرفته و ما شاهد جنبش های مختلف هستيم که در يک طرف اقشار راديکال با شعارهای سازش ناپذير ضد حکومتی و سرنگونی جمهوری اسلامی قرار دارند و در طرف ديگر جنبشی تحت رهبری «سبز». روزهای الهام بخش و راديکال هم اساسا خصلت خودبخودی دارند. اين وضع را شايد بتوان تا حدی به ارزيابی لنين از جنبش های خودبخودی کارگری روسيه تشبيه کرد که می گويد (1): حرکت های راديکال هم در چارچوب آگاهی خودبخودی صورت می گيرد؛ وقتی ژاندارم ها به تظاهراتی حمله می کنند مردم خشمگين تر می شوند و جواب می دهند؛ وقتی همدستی کارفرما با ژاندارم را می بينند متوجه ميشوند که آن ها با هم هستند؛ اما هنوز از کل دولت و اجزای مختلفش و رابطه اينها با هم به آگاهی دست نمی يابند.

 

زمانی می توان با قطعيت گفت جنبش های مختلف موجود است که واقعا قطبی ديگر – هر چقدر هم کوچک باشد – موجود باشد که بر مبنای نقشه ای به طور منظم کار می کند و تاثيرمی گذارد. اما وضعيت هنوز اينطور نيست. اينجا و آنجا عناصر و محافل آگاه فعاليت هايی سازمان می دهند که در برابر اين موج و پتانسيلی که در آن وجود دارد، بسيار محدود است.  پس به اين معنا نمی توان گفت جنبش های مختلف داريم. فعلا يک جنبش عمومی و همگانی موجود است که همه نوع گرايش در درون آن هست. متاسفانه همين خصلت عقب مانده توسط برخی محافل «چپ» تحسين می شود و با وجود داشتن تجربه «همه با همي» سی سال پيش خطرات مهلک آن درک نمی شود. از هم اکنون می توان «تضمين» داد که در اين «همه با همي» مردم برنده نخواهند شد بلکه کارآمدترين قشر بورژوازی برنده خواهد شد و حتا جناح های ضعيف تر بورژوازی (مانند ملی مذهبی ها) را بلعيده و دست به سرکوب قشرهای راديکال بخصوص زنان و جوانان خواهد زد. همانطور که دارودسته بنيادگرايان اسلامی سی سال پيش کردند. برای اينکه چنان نشود، جنبش جاری بايد قطبی شود. در ضرورت آن شک نبايد کرد.

 

6 – نقش واسطه ها و محلل ها!

 

نقش کسانی را که حکم واسطه را ميان رهبری «سبز» و مردم دارند بايد افشا کرد. زيرا رهبران سبز بدون اين واسطه ها نمی توانند توده ها ی مردم را با خود همراه کنند. بطور مثال، در دو  هفته اول آغاز موج تظاهرات ها اصلا خبری از جناح های مختلف «کمپين يک ميليون امضاء» و سخنگويان آن نبود و سکوت پيشه کرده بودند. اما هنگامی که مهار زدن بر حرکت زنان لازم آمد شروع به ارائه «راهکار» کردند که اکنون وقت شعارهای خاص (زنانه) نيست بلکه بايد به شعارهای سراسری اکتفا کرد! عملکرد و نقش اين ها در جريان جنبش جاری برای بسياری کاملا روشن شد و فهميدند که کار اين ها ممانعت از پاره شدن زنجيرهای بندگی زنان است. اين واسطه ها هم ميخواهند خلاف جريان بروند، اما خلاف جريان خشم و راديکاليسمی که زنان از خودشان نشان می دهند. آنان اين مسئله را پنهان هم نمی کنند. سال هاست برای اين کار فلسفه بافته اند و با سياست حيله گرانه  «بهم نزدن اتحاد» مانع از بيان و فراگير شدن خواست های راديکال زنان و بالا رفتن افق انتظارات آنان شده اند. اين ها مسائلی است که اکنون در تجربه و ميتينگ و جلسه و خيابان اتفاق می افتد. آنان و ديگران می خواهند  تحت عنوان «وحدت همگاني» مانع از تولد «چيز ديگر» شوند. اين قبيل نيروها (کمپينی ها و توده ای –اکثريتی ها و ملی مذهبی ها که بيانيه ضد چپ روی صادر کرده اند) محلل اند و می دانند چه می گويند و چه می خواهند. اينان درست مانند حاميان خمينی در سی سال پيش عمل می کنند که با شعارهائی مانند «بحث بعد از مرگ شاه» و ضرورت «وحدت کلمه» در مقابل رژيم شاه، مانع از راه افتادن بحث و مجادله فکری در ميان مردم بر سر افق های واقعا انقلابی می شدند. نبايد گذاشت آنان چنين فضائی را قالب کنند. اين يک حرکت ارتجاعی است که مانع از شکوفائی انديشه و آگاهی مردم می شود. بحث در مورد چه می خواهيم و چه نمی خواهيم و چه دولتی آرزوی ماست و چگونه بايد آن را بدست آورد، ابتدائی ترين حق دموکراتيک مردم است و هر کس در مقابل آن بايستد ارتجاعی است. اينان نقش طبيعی طبقاتی خود را در ميان توده های مردم بازی می کنند. ما نيز بايد بی پروا و با روشنايی كامل نقش طبقاتی خودمان را بازی كنيم. بی هيچ ترديدی مردم را عليه كليت اين نظام بشورانيم و در اين راه سرسوزنی امتياز به اقشار مختلف بورژوازی و سخنگويان آن ها ندهيم. كوچكترين سهل انگاری در اين رابطه به ضرر منافع پايه ای مردم است.

 

7 -  نقش حزب و تقويت آن بسيار مهم است!

 

 حزب ما بايد به گونه ای عمل کند که هر کمونيستی جای خود را در آن يافته و هر فرد مبارز و صديقی به افکار و سياست و نقشه های آن دسترسی داشته باشد و بتواند در اتحاد با آن، نيروی خلاقه خود را برای تحقق اهدافی که برای رهائی جامعه ضروری است به کار گيرد. اکنون زمان جمع شدن نيروهای پراکنده است. تشريح اهميت حزب برای نيروهای پراکنده و بخصوص نسل جوانی که پا به ميدان مبارزه گذاشته و می خواهد با افق کمونيستی برای آينده مبارزه کند، جای برجسته ای در فعاليت ما دارد. اين حزب دارای يک افق انقلابی کمونيستي، خط روشن منطبق با اين افق و يک ساختار تشکيلاتی فعال است. اين حزب، به صورت خلاق و زنده (و نه متحجر و ايستا) متکی بر  تئوری های کمونيستی بوده و می تواند اين تئوری ها را در اوضاع متغير و متفاوت به کار برد و راه پيشروی را روشن کند. وجود اين حزب با وجود کوچک بودنش در چنين اوضاعی يک امتياز گرانبهاست. منافع درازمدت رهائی جامعه از ستم و استثمار طبقاتی و منافع کوتاه مدت مبارزه برای سرنگونی کليت جمهوری اسلامي، تکامل و تقويت اين حزب را مطلقا ضروری می کند. اين حزب در تلاش های عملی و تئوريک خود نشان داده که  شايسته اعتماد کمونيست های انقلابی و مبارزين صديق است. با اتکاء به آن می توان يک جنبش انقلابی با ستون فقرات محکمی از کمونيست های دانا و توانا بنا کرد و کشتی انقلاب را از ميان پيچ و خم ها گذر داده و به سرمنزل مقصود رساند. پراکنده کاری و پراکنده فکری فايده ندارد. ما برای استفاده حداکثر از فرصت های نادری که برای دست زدن به يک انقلاب واقعی در ايران پديد آمده و دفع خطرات، نياز به يک مرکز سياسی انقلابی کمونيستي، داريم. اين مرکز سياسی لازم نيست بر پايه سلسله مراتب تشکيلاتی اکيد کار کند. هر فرد و محفلی که خط اين حزب را درک کند می تواند با استفاده از مصالح عمومی تبليغ و ترويج و اسناد آموزشی آن انقلابی ترين افراد محل کار، زندگی و آموزش خود را  برای گشودن راه انقلابی گرد آورد.

 

ما بايد فعاليت های خود را به حداکثر برسانيم. اين کار در گرو گسترش آگاهی و ايجاد نيروهای سازمان يافته در ميان توده هاست. اين وظيفه را نمی توان با صدور اطلاعيه و پخش آن ها متحقق کرد. نوشته ها برای تدوين خط و روشن کردن نقشه راهند. اما بعد از اينکه خط و نقشه روشن شد بايد آن راه را ساخت. اگر اين خط تبديل به نيروی مادی با تاثيرات محسوس بر صحنه سياسی جامعه نشود، هيچ تحول انقلابی صورت نخواهد گرفت.

 

در دوره 57 کمونيست ها از قبل تشکيلات، خط ، کادر و پايه داشتند و تاثيرات عظيمی گذاشتند. امروز به لحاظ سازمان يافتگی و کثرت نيروها در حد آن زمان نيستيم و بايد به آن حد و بيشتر از آن برسيم. اما امروز تئوری های کمونيستی انقلابی پيشرفته تری که تقطير تجارب سی سال گذشته، و مهمتر از آن سنتز تجارب انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم است را در دست داريم. اين خط کيفيتا کامل تر، صحيح تر و قدرتمندتر از خط کمونيست ها در سی سال پيش است و به همين جهت قدرت زيادی در تاثير گذاری بر نسل انقلابی امروز و جهت های آتی جامعه دارد. به قدرت اين خط نبايد کم بها داد. پيوند اين خط با پيشروان جامعه می تواند يک جنبش انقلابی بی نظير متولد کند.

 

 

دولت آنها، دولت ما! پيش به سوی يک انقلاب واقعی!

 

متن زير بخش اول از سند مهمی است که اخيرا کميته مرکزی حزب کمونيست ايران ( مارکسيست – لنينيست - مائوئيست) در ارتباط با تحولات سياسی اخير تهيه کرده است. ما از همه رفقا می خواهيم با ارسال نظرات انتقادی و پيشنهادی خود به تکميل اين سند ياری رسانند. هدف، تهيه مانيفستی برای يک انقلاب واقعی در ايران و متحد کردن جنبش کمونيستی ايران حول آن است؛ انقلابی که جامعه ما بيش از هر زمان بدان نياز دارد و بدون نقش رهبری کمونيست ها ممکن نيست. – حقيقت

 

جنبش مردم به كدام سو خواهد رفت و آينده آن چه خواهد بود؟ آيا قدرت دولتی در دست مرتجعين باقی خواهد ماند يا توده های مردم به قدرتی نوين كه برخاسته از اراده خود است، دست خواهند يافت؟ آيا در مقابل دولت جمهوری اسلامی می توان دولت طبقات تحت ستم و استثمار را بنا کرد؟ قدرت نوين مردمی چيست، چرا نوين است و چگونه می توان به آن دست يافت؟

 

نيروهای سياسی گوناگون به رقابت برخاسته اند تا مردم به پا خاسته را به اين يا آن سو بکشند. كليه طبقات و نيروهای سياسی اعم از مرتجع و غير مرتجع كه به طور جدی دغدغه کسب قدرت سياسی و تعيين دورنمائی ديگر برای جامعه را در سر دارند، چه در سطح ملی و چه بين المللي، تلاش می کنند تا در رابطه با خيزش مردم دست به عمل بزنند، در آن دخالت کرده و به  آن جهت دهند. طبقه حاکم در ايران و قدرت های بزرگ جهان، به حداکثر تلاش می کنند تا مانع از آن شوند که تکامل اين خيزش به منافع کلی آنان ضربه زند. در اين ميان، چه کسانی متعهد خواهند شد که به روشني، جسارت و با صدای بلند منافع اساسی مردم را بيان کرده و پيگيرانه برای اين منافع و عميقترين آرزوها و روياهای مردم بجنگند؟ نماينده ی ستمديده گانی که در اين جامعه هيچ به حساب می آيند اما با کار خود و بر پشت خود جامعه را حمل می کنند، كيانند؟ مبارزينی كه رويای دنيائی عادلانه را در سر می پرورانند و برای تحقق آن رودرروی دولت جمهوری اسلامی ايستاده اند،  زير کدام پرچم طبقاتی و سياسی گرد خواهند آمد؟

 

سوال اينست: آيا يک بار ديگر، مردمی که برای تغيير جامعه جان بر کف به پا خاسته اند، گوشت دم توپ و سرباز پياده جناح های مختلف طبقه حاکم و مرتجعين شناخته شده و قدرت های بزرگ خواهند شد يا برای منافع بنيادين خود خواهند جنگيد؟ پاسخ ما اينست: همه چيز وابسته به آن است که در راس مبارزات مردم چه طبقه اي، چه برنامه سياسی و کدام نيروی پيشاهنگ قرار می گيرد و آن را هدايت می کند.

 

در هر جنبش سياسی و مبارزه طبقاتی مسئله دولت يا قدرت سياسی مسئله مرکزی است. شک نبايد داشت که راه پيشروی جامعه ما در گرو سرنگونی دولت  جمهوری اسلامی است. بدون نابود کردن کهنه نمی توان نو را ساخت. اما اين کار بايد با آگاهی صورت بگيرد. مردم بايد ببينند که اين دولت نماينده کدام طبقه و چه نوع روابط اقتصادی و سياسی و فرهنگی در جامعه است و استقرار چه نوع دولتی بر جای آن می تواند معضلات جامعه ما را حل کند.

 

دولت جمهوری اسلامی چه دولتی است؟

 

خمينی به مردم وعده داد که دولت جمهوری اسلامی مانند دولت سلطنتی شاه نخواهد بود. دست رنج کارگران و دهقانان و ديگر کارکنان جامعه و ثروت کشور به جيب خانواده های حکومتی و اعوان و انصارشان سرازير نخواهد شد. اما حاميان خمينی و مقامات جمهوری اسلامی به سرعت تبديل به «هزار فاميل» جديد شدند. زير بيرق حکومت اسلام يک قشر جديد از سرمايه داران و ملاکان «مکتبي» بوجود آمد که با تشکيل بنيادها و گروه های مالي، صنعتي، تجاری و کشاورزی و از طريق بانک ها و وزارت خانه ها، عمده ترين ابزار توليد و ثروت های جامعه را در چنگ خود گرفتند و به بهره کشی از نيروی کارگر و کار کن جامعه پرداختند. و گفتند با سرمايه داران و ملاکان خون آشام زمان شاه فرق دارند زيرا اسلامی اند!

 

اين دارودسته  سرمايه داران و ملاکان جديد با حرص و ولع به پر کردن جيب های بی انتهای خود پرداختند. از هر واقعه ای که برای اکثر مردم فاجعه به بار آورد – مانند جنگ هشت ساله ايران و عراق و تحريم های اقتصادی – ثروتمندتر شدند

.

فرق رژيم خمينی با رژيم شاه اين بود که با ادغام هر چه بيشتر نهاد دين ودولت، بيرحمی و شقاوت دولت و روابط بهره کشی اقتصادی و ستم گری های سياسی و اجتماعی را هر چه بيشتر کرد و برای تبه کاری های اين دولت توجيهات دينی تراشيد. به جای شاه غير مومن، آدم های مومن در راس همان دولت قرار گرفتند و اين ماشين ستم واستثمار سرمايه داری را به هيولائی درنده تر که «مقدس» و «شرعي» است تبديل کردند.

 

خمينی «قسم» خورد که اقتصاد ايران ديگر برده اقتصاد جهانی امپرياليستی نخواهد بود. اما در پاريس (1357) در مذاکره با سران امپرياليست های غربی جريان يابی نفت و گاز به درون اقتصاد جهانی سرمايه داری و دست نخورده ماندن جايگاه تحت سلطه اقتصاد ايران در نظام جهانی سرمايه داری را تضمين کرد.

جمهوری اسلامی از زمان خمينی تا کنون ادعای استقلال از امپرياليسم و حتی مخالفت با آن را کرده  است. اما در واقعيت، با مردم و کشور مانند يک قدرت «بيگانه» رفتار کرده است.  جمهوری اسلامی در واقع مانند يک کمپانی سرمايه داری بزرگ در شراکت با نهادها و مراکز گوناگون سرمايه داری جهاني، از مردم و منابع طبيعی ايران با حرص و ولع بهره کشی کرده و ايران را بيش از هميشه در نظام سرمايه داری امپرياليستی ادغام کرده است.

 

خمينی وعده داد که جمهوری اسلامی «مردم» را در راس امور قرار خواهد داد. منظورش از «مردم» همان مومنين و حزب اللهی ها و آيت الله ها و نواده های دستار سياه به سر پيغمبر اسلام و جان بر کفان «مهدی موعود» و ريزه خواران آن ها هستند که امروز در راس وزارت خانه ها، سپاه پاسداران، بنيادها، شبکه های اوقاف، بانک ها، چاه های نفت، هيئت مديره های بازرگانی و تجاری و کارخانه ها و بانک ها نشسته اند و خون کارگر، دهقان و معلم و کارمند و ديگر زحمت کشان جامعه را می نوشند. در اين ميان، عده ی قليلی از  قشرهای پائين جامعه را نيز با دلارهای نفتی خريدند و مجهز به بينش منحط  «حالا نوبت ماست که بزنيم و بخوريم» کردند و عده ای ديگر را با تزريق خرافه مذهب و افسون و تجويز فرهنگ عقده حقارت و انتقام جوئی بيمار کردند و از اين مجموعه نيروی ضربتی به نام حزب الله و بسيج و ثارالله و غيره برای سرکوب مردم (مردم واقعي) ايجاد کردند.

خمينی وعده داد که با دشمنان مردم بيرحمانه و با مردم مهربانانه رفتار خواهد کرد. اما در اولين روزهای حکومتش جلادانی مانند خلخالی را به اقصی نقاط کشور فرستاد تا کمونيست ها و ديگر آزاديخواهان را شکار کرده و درجا اعدام کنند. خميني، ساواک شاه و شقاوت دستگاه سرکوبگرش را دليل تبه کاری وی می دانست. اما خود آنچنان دستگاه عريض و طويل و بيرحم امنيتی را پايه گذاری کرد که مرتجع ترين دولت های جهان به آن غبطه می خورند.

 

اولين اقدام خمينی و دارودسته اش برای قطعيت بخشيدن به قدرت سياسی خود، خلع سلاح مردم و سازمان های سياسی انقلابی بود. در انحصار گرفتن حق استفاده از قهر (نيروهای نظامي) مهمترين گام بازسازی دولت خمينی بود. اما اين کار به سادگی انجام نشد زيرا سازمان های کمونيستی و ديگر نيروهای مترقی در برخی نقاط کشور به بسيج و سازماندهی و مسلح کردن کارگران و دهقانان و ملل تحت ستم اقدام کرده بودند. خمينی که به دروغ وعده ی آزادی بيان به همه آراء و عقايد را داده بود، بلافاصله  کارزار سرکوب احزاب و سازمان های کمونيست را تدارک ديد. حمله ارازل و اوباش «کميته های امام» و حزب الله به تجمعات کارگری و دانشجوئی و پر کردن ديوارها با شعارهای «اسلام پيروز است- کمونيسم نابود است» و تصوير سازی های دروغين در مورد «اکثريت بودن» حزب الله و «اقليت بودن» به قول وی «گروهک های ملحد» را پشتوانه ی اين سرکوب کرد.

 

خمينی هنوز از راه نرسيده فرمان بردگی زنان را صادر کرد و حزب الله را تشويق به تاديب زنان کرد که آنان نيز با تيغ و اسيد دست به کار شدند. اولين شعار خمينی برای زنان «يا روسری يا توسري» بود. سرکوب و تحقير زنان يکی از راهکارهای مهم خمينی برای اسلامی کردن و اسلامی نگاه داشتن کشور بود. زن طبق باورهای اسلامی به عنوان موجودی ناقص العقل و پايگاه رخنه «شيطان» به جلد جامعه و، علاوه بر آن، راه نفوذ فرهنگ «غربي» قلمداد شد و قانون اساسی اسلامی رسما زن را شهروند درجه دوم و ملزم به تبعيت از مرد و محروم از حقوق برابر با مرد قرار داد.

 

خمينی وعده «برابري» به مردم ايران داد. اما هنگامی که مردم کردستان ندای برابری ملی سر دادند با لشگر کشی ارتش و سپاه پاسداران به آنان پاسخ داد. بنای جمهوری اسلامی با ريختن خون جوانان عرب در خوزستان، دهقانان ترکمن صحرا و مردم کردستان گذاشته شد.

 

خمينی اعلام کرد در جمهوری اسلامی کارگر ارج و قرب داشته و حقوقی خواهد داشت. اما تجمعات کارگران بيکار را «اغتشاش و فتنه» خواند و حمله به اجتماعات کارگری از فعاليت های روزمره لشگريان وی شد. سردسته حمله اوباش چماق دار و نيروهای مسلح خميني، آخوندهائی بودند که کارخانه به کارخانه رفته و برای کارگران موعظه می کردند که: «مقام کار از عبادت هم بالاتر است و کارگران هر چه بيشتر کار کنند به خدا نزديک تر می شوند. اگر در اين دنيا زحمت بکشيد آخرت از آن شما خواهد بود». کارگرانی که در دوران رژيم شاه با اعتصاب های سراسری آن رژيم را به زانو در آورده بودند از تازه به قدرت رسيده ها می شنيدند که: «اعتصاب شما برای خدا بوده و شما مزد کارتان را از خدا بخواهيد.» با اين سرکوب و ارعاب، يک قشر از عقب مانده ترين کارگران تبديل به بازوی «کارگري» حزب الله و ريزه خوار قدرت شدند و در محيط کارخانه و کارگاه سی سال از کارگران زهر چشم گرفتند. همين قطب بندی در ميان  کارکنان نهادهای آموزشی (معلمين و استادان)، کارکنان رسانه ها و مطبوعات، کارمندان و دانشجويان رخ داد. عملا صف آرائی يک جنگ داخلی شکل گرفت.

 

دهقانان اقصی نقاط کشور که از زمستان 57 با مبارزات سازمان يافته دست به مصادره و ضبط زمين های بزرگ اربابی و واحدهای کشت و صنعت زده بودند خود را رودروی نيروهای مسلح مالکان آن ديدند که از سوی حزب الله حمايت می شدند. مبارزه دهقانان در ترکمن صحرا و مناطق روستائی کردستان که در تلفيق با مبارزه برای رفع ستم ملی جريان يافت، با نيروی سرکوبگر ارتش و سپاه پاسداران اسلامی روبرو شد. اوباش جمهوری اسلامی برای مقابله با رشد جنبش دهقانی که خواست کسب زمين، رفع تجاوزات مالکان و غارت گری بانک ها و سلف خران و رباخواران و تشکيل شوراهای نمايندگان دهقانان را داشت،  دست به تشکيل «شوراهای اسلامي» زدند که از عده ای حزب الله روستاها تشکيل شده بود. اين شوراها در مقابل شوراهای دهقانی بر پا شد که با اتکاء به نيروی دهقانان فقير و بی زمين و کارگران روستائی می خواستند اصول مالکيت اربابی و سرمايه داری بزرگ را برهم زده و زمين و آب را از چنگ غارت گران عمده روستائی و شهری به در آورند. شوراهای اسلامی برای سرکوب جنبش های کارگری و دهقاني، برای ممانعت از انتقال واحدهای صنعتي، تجاری و مقاطعه کاری بزرگ داخلی و خارجی به کارگران و کارکنان هر واحد و برای حفظ مالکيت آن ها و يا انتقال مالکيت ها به سرمايه داران نوکيسه جمهوری اسلامی تشکيل شدند.

 

نيروهای اسلامی تحت فرمان خمينی در کردستان به همکاری با فئودال ها پرداختند و مشترکا کميته های «امام خميني» و تشکل های مذهبی مسلح ديگر درست کردند. آن ها به دهقانانی که برای آزادی از يوغ ستم فئودالی و ستم ملی به پا خاسته بودند حمله کردند.  زمين، خانه و ابزار کشت و کار آنان را گرفته و آواره شان کردند.

 

خمينی يکسال قبل از به قدرت رسيدن، رژيم شاه را به دليل امنيتی کردن فضای  دانشگاه و سرکوب دانشجويان آزاديخواه و ممانعت از تدريس استادان با سواد و منتقد، شايسته سرنگونی دانست و يکسال و اندی پس از به قدرت رسيدن، همان دانشجويان و استادان را عوامل بيگانه و دانشگاه را منبع فساد در جامعه خواند و فرمان سرکوب دانشگاه را صادر کرد. زير نعلين آخوندهای حوزه و سرنيزه پاسداران و امنيتی ها  خفقان بر دانشگاه ها حاکم شد.  خمينی وعده دگرگون کردن نظام آموزشی را داد. نظام آموزشی ارتجاعی تر شد. جنبه های علمی اين نظام کمتر و جنبه های خرافه ومذهب و زن ستيزی و تبليغات تفرقه افکنانه آن بيشتر شد. نظام آموزشی را از آموزگاران و استادان متعهد به علم و ترقی تهی کردند و اسمش را «پاکسازي» گذاشتند و در عوض، افراد متحجر و عبد و عبيد حوزه های تاريک انديشی دينی را همه کاره کردند تا روحيه نقادي، پرسشگری و جستجوگری را به همان سرعتی که در جو انقلابی سال 57 در همه مدارس و دانشگاه ها گسترش يافته و در ميان جوانان بيدار شده بود را ببندند و به جای نوآوری و پژوهش و کنجکاوی علمي، به حافظه سپردن دستورالعمل های ديني، تفکر بسته و انطباق گرا و بی پرسش از اتوريته را بنشانند.

 

خمينی تحت عنوان «مبارزه با هجوم فرهنگی غرب» حکم جهاد عليه موسيقی و رقص و تئاتر و تفريحات و تمام توليدات فرهنگی و هنری مدرن جامعه بشری را داد و حتا کف زدن در مجالس عمومی را قدغن کرد و به جای آن موسيقی اسلامی را که ندبه و زاری است رواج داد. برای مقابله با به اصطلاح «فرهنگ غرب» فرهنگ و هنر عصر صفويه تشويق شد. در آثار هنری به جای انسان قدرتمند و حاکم بر سرنوشت خويش، انسانی تصوير شد که تا ابد «گناهکار» و موجودی خوار و ذليل است که راه و چاره ای ندارد بجز «انتظار» -- انتظار مهدي!  نظام آموزشی و فرهنگ حاکم به گونه ای معماری شد که به شکل گيری و تقويت يک نظام سياسی و اجتماعی قرون وسطائی خدمت کند و با استفاده از آموزه های ديني، «ابدي» و «مقدس» بودن تمايزات طبقاتی و اجتماعی و بخصوص نابرابری زن و مرد را القا کند. اين فرهنگ و ديدگاه سی سال از بلندگوهای تبليغاتی و رسانه ای و آموزشی رژيم اسلامی به  ذهن مردم تزريق شد.

 

اعوان و انصار متحجر خميني، از نقش دانشجويان و جوانان و بطور کلی نقش دانشگاه ها به مثابه مراکز روشنفکری و سياسی جامعه آگاه بودند. آنان می دانستند که پيشگامی دانشجويان و رواج افکار و انديشه های دگرگون ساز در دانشگاه ها، همواره برای تحت ستم ترين اقشار جامعه نيز فضائی را برای دست يابی به افکار و آراء نوين گشوده است. آنان می دانستند که اين خصيصه جوانان است که حصارهای خفقان آور سنت و فرهنگ مسلط را بر نمی تابند و سريعا به نقد وضع موجود رسيده و به فکر می افتند که جامعه می تواند کيفيتا بهتر از اين ها باشد. آنان شاهد بودند که در جريان سرنگونی رژيم سلطنت جوانان عامل تعيين کننده در تغيير انقلابی بودند. تقريبا همه سازمان های چپ توسط روشنفکرانی شکل گرفته بودند که زندگی سياسی انقلابی خود را از مدرسه و دانشگاه آغاز کردند. نقاط عطف مبارزات اجتماعی نيم قرن اخير با نام دانشگاه و دانشجويان رقم خورده است.

 

در سال 56 و 57 دانشگاه به محل تجمع سياسی همه قشرهای جامعه منجمله کارگران تبديل شد. حتا دهقانان اطراف شهرهای بزرگ سری به مراکز دانشگاهی می زدند. کسانی که مشتاق ايده های تازه و بحث های  نو و دگرگون ساز در مورد آينده جامعه بودند سراغ دانشجو و دانشگاه را می گرفتند. دانشگاه به مردم قدرت می بخشيد. دانشجويان کمونيست و انقلابی به مردم می گفتند چگونه می توان حاکم بر سرنوشت خود شد و راه دگرگونی اجتماعی و ترقی را به روی کشور باز کرد. پس از به قدرت رسيدن خمينی و دارودسته اش دانشگاه و دانشجو به ايفای اين نقش ادامه دادند. دانشگاه ها تبديل به مرکز خبر رسانی در باره مبارزات کارگری و دهقانی و مبارزات مردم تحت ستم کردستان و دهقانان ترکمن صحرا و حمايت از آنان شدند.

 

به اين دلايل، خمينی و دارودسته اش سرکوب سهمگينی را برای جنبش دانشجوئی و دانشگاه تدارک ديدند. در سال 1359 ، دستگاه امنيتی و پليسی خمينی تحت عنوان «انقلاب فرهنگي»،  سازمان های دانشجوئی را که در جريان مبارزه عليه رژيم شاه و  خمينی تاسيس شده بودند درهم شکستند و دانشجويان فعال را دستگير و اعدام کردند. دانشگاه ها بسته شدند و هنگام بازگشائي، اسلامی شده بودند و سدها و موانع «ايدئولوژيک» و «امنيتي» به سد کنکور اضافه شده بود. نه دانش علمی بلکه اطلاعات در مورد پوسيده ترين زوايای دين تبديل به محک شايستگی دانش آموزان برای ورود به دانشگاه شد. نه توان، علاقه و  انگيزه علم جوئی دانشجو بلکه نظر کميته های جاسوسی مسجد و بسيجی های محل در مورد عقايد سياسی و دينی و رفتار اخلاقی فرد شاخص قبولی در دانشگاه شد.

 

خمينی قانون نيز تعيين کرد و «خبرگان» تاريک انديشی را مسئول تدوين آن کرد. اين قانون هيچ ربطی به آمال و آرزوهائی که در جريان انقلاب ضد سلطنتی توسط شرکت کنندگان اصلی اين انقلاب – اقشار گوناگون مردم و گرايشات سياسی مختلف – بيان شده بود، نداشت و در واقع ضد آمال و آرزوهای رهائی بخش آنان بود. چارچوب اين قانون پيشاپيش توسط خمينی در کتابش به نام «حکومت اسلامي» تنظيم شده بود. خمينی صحبت از برابری مردم کرد اما بدترين و خشن ترين نوع تبعيض ميان شهروندان در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران تصويب شد. شهروندان به دليل جنسيت، مليت و دينشان تفکيک شده و عده ای از حقوق برابر با عده ی ديگر محروم شدند. روحانيت شيعه از امتيازات ويژه برخوردار شد. جمهوری اسلامی نه تنها قوانين سرکوبگرانه نظام قضائی شاه را حفظ کرد بلکه قوانين جزائی اسلامی را که متعلق به جامعه برده دار 1400 پيش بوده بدان اضافه کرد. دين  و دولت را دوباره همچون عهد سلطنت شيعی صفويه در هم آميخت. جمهوری اسلامی به يک دولت نئو- تئوکراتيک (نو-دين سالار) تبديل شد که در سرکوب و کنترل جامعه راه های جديد و منحصر به فردی را به زرادخانه حکومت های ارتجاعی جهان اضافه کرده است. طبق قانونی که خمينی  تعيين کرد، دولت به آن حد از حقوق فردی که حتا رژيم سلطنتی شاه جرات تعرض نکرده بود، يورش برد و برای دين و ايمان مردم نيز نگهبان دولتی و نظامی گماشت. در اين قانون سرنوشت مردم در دست يک آخوند شيعه است که توسط آخوندهای شيعه ديگر برگزيده می شود. اين قانون، مالکيت خصوصی و شکاف ها و تمايزات طبقاتی ناشی از آن را به رسميت شناخت و علاوه بر آن، شهروندان را بر حسب جنسيت و باورهای دينی شان درجه بندی کرد. در حقيقت جمهوری اسلامی علاوه بر يک نظام طبقاتی يک نظام سلسله مراتب کاستی نيز بر جامعه تحميل کرد که در آن کاست روحانيت شيعه برترين جايگاه و امتيازات را داراست.

 

دولتی که چنين شکل گرفت نياز به يک خرافه و توهم بزرگ داشت تا اين پليدی ها و تبه کاری ها را در ذهن مردم توجيه پذير کند. اين خرافه و توهم بزرگ، دين بود. جمهوری اسلامی آمد تا به مردم ايران تلقين کند که اگر دولت اسلامی باشد هرگونه عملکرد آن توجيه پذير است زيرا اين دولت نماينده «خدا» بر روی زمين است. جمهوری اسلامی برای قبولاندن سيمای کريه نظام اقتصادي، اجتماعی و فرهنگی خود، از ايدئولوژی اسلامی و اسطوره های دينی کمک گرفت تا با مقدس جلوه دادن خود مردم را از روياروئی با آن بترساند.

جمهوری اسلامی نماينده روابط توليدی واجتماعی بهره کشی سرمايه داری و پيشا سرمايه داري، سودپرستی و شکاف و تمايز طبقاتی است. اين دولت نماينده بی حقوقی زنان و عظمت طلبی کريه ملت «فارس» عليه ديگر ملل ايران است. اين دولت از آگاهی علمی مردم به حقايق امور می ترسد و به اين جهت برای اشاعه ی افسارگسيخته ی خرافه و جهل در ميان مردم، هزينه های عظيم صرف می کند. اين دولت بدون سرکوب امنيتی و شکنجه و زندان قادر به حکومت نيست. ضديت اين دولت با «امپرياليسم» ضديتی ارتجاعی است و از ايدئولوژی و باورهای قرون وسطائی اين قشر بر می خيزد و ذره ای نکته مثبت و ترقی خواهانه در آن وجود ندارد. در همان حال، بندناف اقتصادی اين دولت به نظام سرمايه داری جهانی بخصوص به سرمايه داری غرب بسته است و ايران را شديدتر از زمان شاه وابسته به نظام جهانی سرمايه داری امپرياليستی کرده است.

 

سرکوب انقلاب و پيروزی ضد انقلاب

 

بر خلاف تصور رايج، جمهوری اسلامی نه زاده ی انقلاب بلکه حاصل پيروزی ضد انقلاب بود. جمهوری اسلامی با سرکوب انقلابی که با سرنگونی نظام سلطنتی تازه جوانه زده بود، به پيروزی رسيد. جمهوری اسلامی پيروزی يک قشر ضد انقلابی بود که با رژيم شاه از منظری عقب گرا مخالفت می کرد و در جبهه مخالفت قرار گرفته بود. پيروزی جمهوری اسلامی بدون حمايت قدرت های امپرياليستی مشکل بود. هنگامی که قدرت های امپرياليستی غرب از نجات رژيم شاه مايوس شدند، به صحنه مبارزه سياسی در ايران نگريستند و مصمم شدند تا با حمايت از يک قشر ارتجاعی مذهبی به رهبری خميني، مانع از پيروزی انقلاب واقعی شوند. آنان طبق پيمانی که با اين دارودسته بستند، راه را برای خروج شاه و ورود خمينی باز کردند.

 

در جريان مبارزه عليه رژيم شاه، در هر جا و به هر درجه که سازمان ها، محافل و عناصر آگاه کمونيست دخالت گری کرده بودند، عوامل تشکيل دهنده يک نظام  دموکراتيک نوين، در اشکال نطفه اي، از پائين شکل گرفته بود. کارگران اعتصابی در مراکز عمده ی توليد، تشکلات خود را بوجود آورده بودند و صحبت از بدست گرفتن توليد می کردند. اتحاديه های دهقانان فقير و بی زمين با کمک مبارزين کمونيست و انقلابی تشکيل شده و فئودال ها را از زمين هائی که خود کشت می کردند اما ارباب محصول آن را می برد بيرون کرده بودند. اجتماعات دهقانی در برخی مناطق روستائی با صراحت خواست از بين بردن روابط خان خاني، واگذاری زمين به دهقانان و تشکيل گروه های مسلح دهقانی برای دفاع از خود را طرح می کردند. علاوه بر اين در بسياری از روستاها شوراهای اجتماعی و اتحاديه های دهقانی تشکيل شد و دهقانان بوسيله اين تشکيلات ها امور مربوط به روستاها را بدست خويش اداره می کردند. در بسياری از مراکز آموزشی تشکلات دانشجويان و استادان اداره امور دانشگاه ها و تشکلات معلمان و دانش آموزان اداره امور دبيرستان ها را در دست خود گرفته بودند. استادان سکولار و ضد رژيم شاه تشکيلات سراسری خود را ايجاد کرده و طرح جامعی برای اداره دانشگاه ها و خودمختاری نظام آموزشی ارائه داده بودند. جنبش کمونيستی ايران که در گروه ها و سازمان ها و محافل مختلف پراکنده بود، عليرغم ناروشنی ها و سردرگمی های  مختص آن دوره تاريخي، خواست حداقلی استقرار يک دولت دموکراتيک نوين و مختصات آن را تدوين کرده و به ميان مردم برده بودند. اين خواست ها از جمله عبارت بودند از:  ملغی کردن رژيم سلطنتی و جايگزينی آن با يک جمهوری دموکراتيک خلق بر اساس آزادی بيان، آزادی اجتماعات، آزادی مطبوعات، آزادی ايجاد انجمن ها و سازمان های  صنفی و سياسي، آزادی احزاب، آزادی زنان و تساوی کامل حقوق زن و مرد، آزادی وجدان (اعتقاد به اديان مختلف و يا بی خدائي)، رفع ستم های اقتصادي، سياسي، فرهنگی از زندگی ملتهای مختلف ايران و به رسميت شناختن حق خلق های مختلف ايران در تعيين سرنوشت خويش، بر چيدن و انحلال کامل کليه نيروهای نظامی و امنيتی رژيم سلطنت، رسيدگی به جنايات روسا و کارکنان آن ها در دادگاه های علنی خلق، مصادره و ملی کردن کليه بانک ها و سرمايه های خارجی و سرمايه های بزرگ و وابسته به امپرياليسم، تدوين قانون کار توسط کميته ها و اتحاديه های کارگری و آزادی ايجاد سنديکا و ديگر سازمان های کارگری بدون دخالت دولت يا عوامل وابسته به دولت. به رسميت شناختن حق اعتصاب و اعتراض به دولت، مصادره کليه زمين های مالکان بزرگ به نفع دهقانان و تحت نظر مستقيم شوراها و انجمن های دهقاني، لغو کليه ديون و اقساط دهقانان، و تضمين زمين، آب و وسائل کشاورزی برای آنان و حمايت از محصولات دهقانی در بازار داخلي، اداره دانشگاه ها بر مبنای طرح سازمان سراسری استادان و دانشجويان، اداره بيمارستان ها و مدارس و ديگر نهادهای عمومی توسط شوراهائی که با شرکت آزاد و برابر همه اعضای آن نهادها شکل گرفته بودند.

 

اين خواست ها پيش از استقرار جمهوری اسلامی در اوراق تبليغی و ترويجی و در مجامع کارگری و روستائی و آموزشی و در ميان معلمان و کارمندان اعتصابی اعلام می شد و توده های مردم به حول آن بسيج می شدند.بنابراين، يک انقلاب دموکراتيک واقعی از پائين به شکل جنبش های انقلابی توده های کارگر و دهقان و معلم و دانشجو و ملل تحت ستم با يک جهت گيری کاملا متفاوت از «جمهوری اسلامي» در حد جنينی شکل گرفته بود. آنچه که به دليل اشکالات سياسی و ايدئولوژيک جدی جنبش کمونيستی نتوانست شکل بگيرد مرکزی از کمونيست ها بود که بتواند جويبارهای مبارزه را به يکديگر وصل کرده و يک جبهه گسترده ايجاد کند و مهمتر از آن در روستاها و شهرها اقدام به مسلح کردن تشکلات کارگری و روستائی کرده و جنگ مسلحانه توده ای را برای مقابله با ضد انقلاب و رساندن انقلاب به فرجام پيروزمند آغاز کند. در مقابل، اما، نيروهای ارتجاعی اپوزيسيون زير رهبری خمينی و با حمايت قدرت های امپرياليستی به سرعت خود را متشکل کردند، جبهه متحدی ميان گرايشات مختلف بنيادگرايان اسلامی و ملی مذهبی ها و ارتش و ساواک شاه زير رهبری محفل بنيادگرايانی که به حول رهبری خمينی گردآمده بودند شکل گرفت و فورا يک ستون فقرات نظامی به نام سپاه پاسداران تشکيل شد و با سازمان دادن عناصر باج گير محلات و کنترل «کميته ها» به سرعت مردم را خلع سلاح و بعد از مدتی موج دستگيری و اعدام های صحرائی را شروع کردند. آنان با همکاری ارگان های ساواک ليست بالا بلندی از همه مبارزين زمان شاه و گرايشات سياسی آن ها تهيه کردند.

 

جمهوری اسلامی محصول يک ضد انقلاب بود که با درهم شکستن انقلاب پا به عرصه وجود گذاشت. خمينی بدون گرفتن قدرت سياسی هرگز نمی توانست جامعه ايران را بر مبنای بنيادگرائی اسلامی با قوانين الهام گرفته از 1400 سال  پيش بازسازی کند. 100 سال قبل از خميني، شيخ فضل الله نوری همين هدف را داشت اما مردمی که برای ترقی و پيشرفت دست به انقلاب مشروطه زده بودند او را محاکمه کردند، به دار کشيدند و نگذاشتند روياهای ارتجاعی اين شيخ مشروعه خواه تبديل به کابوس مردم شود. اما خمينی با سرکوب خونين و بيرحمانه انقلاب و تحت شرايط خاص ملی و بين المللی توانست  با تکيه به ارتجاعی ترين بخش جامعه اين کابوس را به جامعه تحميل کند.

 

بخش دوم در شماره آينده: دولت نوين و مختصات آن

 

 

گزارشی از تظاهرات 13 آبان - تهران

 

داشتم گزارشات و تحليل های مربوط به 13 آبان را نگاه می کردم. و ديدم که انگار رسانه و رويکرد رسانه ای همه جا را تسخير کرده است.

 

رژيم که کارش روشن است. روی گوبلز را سفيد کرده اند و باعث شده اند دروغ های رسانه ای کشور خيالی جورج ارول در کتاب 1984 بيرنگ به نظر آيد. فردای تظاهرات، کيهان نوشته بود تظاهرات مشت محکمی به استکبار جهانی بود! (که البته منظورش از استکبار خودش نبود). تظاهراتشان واقعا مفلوک بود. عده کثيری از کسانی که معمولا در هيبت امت هميشه در صحنه ظاهر می شدند، با يونيفرم های متعدد به کار سرکوب مشغول بودند. عده ديگری هم که شايد هنوز به صف مخالفين فعال دولت نپيوسته اند، ديگر حوصله تظاهرات کردن ندارند چون اين روزها شرکت در تظاهرات ديگر انجام وظيفه نيست و به معنی موضع گيری فعال است. بخش تظاهرات رژيم، بجای آدم، ماشين، وانت، موتور، لباس شخصي، يونيفرم پوش، دوربين های بزرگ، و ساير ابزار جاسوسی و سرکوب زياد داشت.

 

به خانه که رسيديم گفتيم ببينيم «ماهواره» چه می گويد. سازگارا (در برنامه صدای آمريکا) از يکی دو ميليون نفر تظاهرات کننده صحبت می کرد و تظاهرات در جنوب شهر و ... تمام روز در خيابان ها بودم و سعی کرده بودم بخش های مختلف تظاهرات را ببينم. عددی که می دادند از حقيقت فاصله بسيار داشت (بنظر می آيد چندصد هزار نفر شركت كرده بودند که با توجه به روز کاری و جو ارعابی که ايجاد کرده بودند بسيار قابل تحسين بود). انگار اين ها تصميم گرفته اند به رژيم به شيوه خودش يک دستی بزنند و با گزارش های غلو آميز به بينندگانشان (يا خودشان) اعتماد بنفس قلابی بدهند. انگار حقيقت کافی نيست. هميشه بايد جلوی تعداد زندانيان و اعدامی ها و شکنجه شده ها چند تا صفر اضافی گذاشت. شايد به قصد برانگيختن خشم مردم صورت می گيرد، ولی نتيجه اش اين است که وقتی می گويی فلان رژيم ده نفر را اعدام کرد، جواب بشنوی «فقط؟» و در مورد تعداد صفرهای جلوی تظاهرات ها هم کم کم به جايی می رسانندت که وقتی می شنوی يکی دو هزار نفر به اعتراض تظاهرات کرده اند بگويی «فقط»؟ و کميت بر کيفيت چيره شود.  البته اينکه سازگارا و امثالش شيوه های شبيه رژيم در پيش بگيرند جای تعجب ندارد چرا که اگر عين هم نباشند، از يک جنسند. و جالب اينکه از گردانندگان و مفسران صدای آمريکا تا اصلاح طلبانی که آن شب مورد مصاحبه قرار گرفتند همگی از شعار «مرگ بر» شکوه داشتند (انگار از قبل با هم ست کرده بودند که چه بگويند) و نگران اين بودند که «مرگ بر» کار را به جاهای باريک بکشاند.

 

بعدا که به سراغ اينترنت رفتم که به نوشته های برخی جريانات و افراد چپ و مترقی نگاهی بياندازم. همه، به درستي، از اينکه مردم با توجه به شرايط به تعداد وسيع به خيابان آمده بودند ابراز خوشحالی می کردند. ولی کاش مسئله به ابراز خوشحالی به آنچه واقع شده بود ختم می شد. اغلب آرزوهای خودشان را به جای واقعيت قرار داده بودند. خيلی ها می خواستند 13 آبان را به نقطه عطفی در مبارزات مردم بدل کنند (دليلش هنوز بر من روشن نيست و مقالاتی هم که خواندم تا به حال قانعم نکرد) يکي، لابد برای اينکه خودش را قانع کند که اين بار تفاوت داشت. يکی گفته «اين بار فقط جوانان نبودند و نسل قبلی هم آمده بود» (انگار تا بحال در عرض اين سه ماه فقط جوانان در تظاهرات می کردند). يکی از رستاخيز 13 آبان نوشته بود و شعار مرگ بر خامنه ای را يادآور شعار مرگ بر شاه دانسته بود. اين ها يا شعارهای «يا حسين مير حسين» و «کروبی با غيرت برس به داد ملت» را که گوش مرا کر کرده بود نشنيده اند، و يا نشنيده گرفته اند و يادشان رفته «مرگ بر شاه» نافی «حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله» نبود و... يکی ديگر نوشته بود رهبری اين جنبش ماهيتا چپ است، فقط فعلا به خاطر توازن قوا، اين رهبری حس نمی شود!!! از خنده که بگذريم، بنظرم می آيد برای بسياری از اين ها يک برنامه رهائی بخش برای بعد از سرنگونی جمهوری اسلامي، فرق زيادی با يک خيزش توده ای ندارد. در حاليکه اين ها کيفيتا متفاوت اند. اين خيزش توده ای هر چند قهرمانانه ولی بی برنامه و خود بخودی است، شرکت کنندگانش (حتی اگر رهبران دروغين را هم قبول ندارند) اساسا از رسانه های اصلاح طلب/ اپوزيسيون مدافع غرب خط می گيرند و خواسته های رهبرانش هيچ سنخيتی با خواسته های واقعی اکثريت شرکت کنندگانش ندارد.

 

رهبری اصلاح طلب را به اشکال مختلف می توان در تظاهرات ها ديد. به جز يکی دو شعار، مرگ بر تو، مرگ بر ديکتاتور، مرگ بر خامنه اي... بقيه شعارها يا رنگ و بوی مذهبی / جمهوری اسلامی ای دارند (از الله و اکبر و نصر و من الله و... گرفته تا مجتهد واقعی منتظری صانعي) و نجاتشان را از سران سابق حکومت (از جمله مير حسين موسوي) طلب می کنند و يا نشان از توهم به کشورهای امپرياليستی (اوباما اوباما يا با اونا يا با ما) دارند. تاکتيک ها هم تحت تاثير سياست ليبرال است. لباس شخصی ها با وقاحت تمام می آيند توی صورت مردم عکس می گيرند، به فکر کسی هم نمی رسد حمله کند و دوربينشان را بگيرد، برای اين هم نيست که مردم می ترسند، نه، می گويند ما خشونت به کار نمی بريم. چون مرتب از طريق شبكه های مختلف اصلاح طلبی تبليغ عدم خشونت می شود. حمله به نيروهای مسلح و لباس شخصی ها به جز در روزهای اول‏ كه اصلاح طلبان هنوز خودشان را جمع و جور نكرده بودند‏ بسيار كم صورت می گيرد. البته «ميليتانتيسم» در عمل به معنای راديکاليسم سياسی نيست، ولی راديکاليسم سياسي، يعنی سياستی که در فکر سازماندهی برای سرنگونی نظام است، بدون شک خيابان را طور ديگری سازماندهی می کند. آنچه امروز در خيابان ها می گذرد، بروز آن چيزی است که در خانه و مدرسه و کارخانه می گذرد. جان مردم به لبشان رسيده. ديگر اين نظام را بر نمی تابند. ولی اميدها و آرزوهايشان برای آنچه می تواند باشد، در حصار تنگ اصلاح طلبی دست و پا می زند. به جای پرستش آنچه در خيابان می گذرد، مسئوليتی را که آگاهی بر دوشمان نهاده دريابيم.

 

 

در مورد مسئولیت روشنفکران نسبت به حقیقت ... بخصوص حقیقت کمونیسم

 

ريموند لوتا از کمونيست های انقلابی مشهور جهان و از اعضای برجسته حزب کمونيست انقلابی آمريکاست. وی در حال  انجام يک سلسله سخنرانی در دانشگاه های مختلف تحت عنوان «آنچه تا کنون به شما در مو