Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)      www.sarbedaran.org           شماره 46 شهريور 1388

 

 

 

 

 

اوضاع خوب است!اوضاع خطرناک است!

 

به ياد فريبرز لسانی، مبلغ دانا و توانای کمونيسم    

    

کمونيست ها و شعار جمهوری  

 

موانع و مشکلات، روش ها و راه حل ها

 

انديشه ها و کلنجار ها

 

ادامه خيزش در ايران

 

شکنجه در جمهوری اسلامی، توجيه ها و قساوت ها

 

حركت های ارتجاعی وحشتناك

 

آنچه بارك اوباما در سخنرانی دانشگاه قاهره بیان كرد

 

 

 

اوضاع خوب است!اوضاع خطرناک است!

 

« يک بار ديگر پس از سی سال توفانی بر فراز آسمان ايران در حال گرد آمدن است. سوال گزنده روز در اذهان زنان و مردان مبارز و عده زيادی از مردم آن است که آيا اين توفان نيرو و شدت کافی گرد خواهد آورد و به دقت ستون های ديکتاتوری دينی طبقات استثمارگر حاکم در ايران را هدف قرار خواهد داد؟ جنبش مردم به كدام سو خواهد رفت و آينده آن چه خواهد بود؟ آيا قدرت دولتی در دست مرتجعين باقی خواهد ماند يا توده های مردم به قدرتی نوين كه برخاسته از اراده ی خودشان است دست خواهند يافت؟ آيا در مقابل دولت طبقاتی استثمارگر جمهوری اسلامی می توان دولت طبقات تحت ستم و استثمار را بنا کرد؟ قدرت نوين مردمی چيست، چرا نوين است و چگونه می توان به آن دست يافت؟

نيروهای سياسی گوناگون به رقابت برخاسته اند تا اين توفان را به اين يا آن سو بکشند. كليه ی طبقات و نيروهای سياسی اعم از مرتجع و غير مرتجع كه بطور جدی دغدغه کسب قدرت سياسی و تعيين دورنمائی ديگر برای جامعه را در سر دارند، چه در سطح ملی و چه بين المللی، تلاش می کنند تا در رابطه با اين خيزش دست به عمل بزنند، در آن دخالت کرده و به  آن جهت دهند. طبقات حاکم در ايران و قدرت های بزرگ جهان به حداکثر تلاش می کنند تا تکاملات آتی اين خيزش به منافع کلی آنان ضربه نزند. در اين ميان، چه کسانی متعهد خواهند شد که به روشنی، جسارت و با صدای بلند منافع اساسی مردم را بيان کرده و پيگيرانه برای اين منافع و عميقترين آرزوها و روياهای مردم بجنگند؟ نماينده ی ستمديده گانی که در اين جامعه هيچ به حساب می آيند اما با کار خود و بر پشت خود جامعه را حمل می کنند كيانند؟ مبارزينی كه رويای دنيای عادلانه را در سر می پرورانند و برای تحقق آن رودرروی دولت جمهوری اسلامی ايستاده اند،  زير کدام پرچم طبقاتی و سياسی گرد خواهند آمد؟ آيا  اجازه می دهيم که جناح های مختلف طبقه حاکمه در جنگ ودعوای ميان خود و يا در چانه زنی هايشان با قدرتهای امپرياليستی از ما بعنوان مهره های شطرنج استفاده کنند و سپس قدرت خود را به قيمت لگدمال کردن آمال و آرزوهای ما تحکيم کنند؟»

(به نقل از يک سند منتشر نشده حزب کمونيست ايران م - ل - م)

 

 


اوضاع  خوب است. توده های وسيع مردم عليه جمهوری اسلامی به پا خاسته اند. اوضاع خطرناک است. زيرا توده ها با آگاهی خودبخودی وارد اين نبرد شده اند.

اوضاع خوب است زيرا دستگاه عوامفريبی و سرکوب دولتی ضعيف شده است.  اوضاع خطرناک است زيرا يک بال از اين دستگاه دولتی (موسوم به اصلاح طلبان يا راه سبز) می خواهد اهداف و خواست های ارتجاعی خود را تبديل به اهداف و خواست های مردم کند. هدف آنان ترميم همين نظام ستم و استثمار جمهوری اسلامی و کارآمدتر کردن آن است. 

اوضاع خوب است زيرا اقشار مرفه و ميانی هم ديگر حاضر نيستند ساکت بمانند. اوضاع خطرناک است زيرا اين اقشار با سياست و نقشه های مقر فرماندهی سبز وارد کار می شوند و مانع از تغيير جهت حرکت مردم به سوی سرنگونی کليت جمهوری اسلامی می شوند.

اوضاع خوب است. اوضاع خطرناک است. هر دو وجه اوضاع، وظايف سياسی امروز ما  را تعيين می کنند.

ما بايد از بهترين احساسات و جهت گيری های توده های سر به شورش برداشته حمايت کرده و گرايش خودبخودی آن ها را که رفتن زير پرچم سبز است نقد کنيم و مبارزه آگاهانه برای سرنگونی کليت جمهوری اسلامی را جايگزين آن کنيم. بايد بطور منظم و فعالانه نشان دهيم که هدف رهبران سبز از تسويه حساب با باند حاکم جمهوری اسلامی، تجديد ساختار جمهوری اسلامی و کسب مشروعيت و طول عمر بيشتر برای نظامشان و تبديل آن به دولتی با دوام تر است.

اوضاع خوب است زيرا صدها هزار نفر بيدار شده و بی تابند که اين رژيم را سرنگون کنند. اوضاع خطرناک است زيرا باند حاکم پروژه سرکوب خونين را دنبال می کند و باند بيرون رانده شده از قدرت، پروژه ی ترميم جمهوری اسلامی را. به هيچ يک از اين احتمالات نبايد کم بها داد. 

بايد عليه آگاهی خودبخودی توده ها حرکت کرد و آگاهی همه جانبه علمی در مورد تاريخ اين نظام، تاريخ باندهای مختلف آن، کارکرد داخلی و بين المللی اين نظام دولتی و لزوم سرنگونی آن و ضرورت برقراری دولت دموکراتيک نوين را به آنان نشان داد. در خيابان بودن کافی نيست. راه انداختن ستادهای دفاع از مبارزات مردم کافی نيست. اين ها بستری برای کار اصلی هستند. کار اصلی برای فردا نيست. از ديروز بايد آغاز می شد. مبارزه با نمادهای دشمنی که می خواهد رهبری توده ها را در دست گيرد کافی نيست. بايد آگاهی خودبخودی را با ترويج گسترده آگاهی کمونيستی به مصاف گرفت و مسيل حرکت اين سيل را عوض کرد.

نه می توان در مقابل جريان سبز اهمال کرد و ساده لوحی به خرج داد و رفتار متعارف ليبرالی اتخاذ کرد. و نه می توان به اين قانع شد که بله ما دنبال موج سبز نيفتاده ايم. اگر کسی خود را يک فرد خرده بورژوای متعارف می داند می تواند با  اين حد خود را راضی کند. اما به عنوان کمونيست هائی که وجدان آگاه و هسته پويا و پيشرو جامعه هستند بايد بدانيم هر کاری کمتر از تلاش منظم و نقشه مند و شبانه روزی برای عوض کردن مسيل سيل غيرقابل قبول است. برای اين کار خط مشی انقلابی کمونيستی و تقويت تشکيلات کمونيستی لازم است. اين تشکيلات کمونيستی بايد نيروهای بزرگتر از خودش را در جامعه به حرکت درآورد تا مسير جديدی را حدادی کنند.

 ما بايد بدانيم که هنوز دير نشده است. رسيدن به اين هدف، موج وار پيش خواهد رفت. با پيشبرد هر موج صحنه تغيير می يابد و ما مسير را روشن تر ترسيم خواهيم کرد. اما معنايش اين نيست که صبر کنيم تا اوضاع بيشتر به نفع ما بشود. خير! اوضاع را بايد مساعد کرد وگرنه هر روز که امور به طور خودبخودی پيش می رود خطرناک تر می شود.

 

ما در عين حال که با خطر بزرگی مواجه هستيم دارای امتياز بزرگی هستيم که تجربه سی سال پيش را داريم. ما ديديم که با قرار گرفتن يک دارودسته ای ارتجاعی در رهبری توده ها، چه فاجعه ای رخ داد و تاريخ جامعه ما چگونه رقم خورد. اما امتياز ما فقط در داشتن اين تجربه ملموس نيست. ما با آگاهی کمونيستی، از آن تجربه جمعبندی کرده ايم و به اين جهت حقايق آن تجربه را، درس های واقعی آن تجربه را با جان و دل آموخته ايم. ما بر خلاف بسياری از کمونيست های سابق که به دنبال افکار و استراتژی های سوسيال دموکراتيک و پست مدرنيستی رفتند، عميق تر از گذشته تئوری های علمی کمونيسم را در دست گرفتيم و با تمام قوا برای بازسازی جنبش کمونيستی در ايران و جهان به تلاش پرداختيم. اما اين آگاهی ما هنوز تبديل به آگاهی صدها هزار تن نشده است. و امروز فرصتی برايمان باز شده که چنين کنيم.

متاسفانه بسياری از نيروهای سياسی مترقی با وجود آنکه  تجربه سی سال پيش را از سر گذرانده اند امروز راحت می توانند خود را در اردوی سبز يعنی زير رهبری کسانی که حکومت جمهوری اسلامی را با خون کارگران و دهقانان و روشنفکران انقلابی ما آبياری کردند بيابند. بايد با اين وضع مقابله کرد. هدف از اين مقابله آن است که اينان را از تقويت کنندگان صف دشمن تبديل به تقويت کنندگان صف انقلاب کنيم. مقابله با توهمات مطمئنا در ميان توده ها نيز انشقاق بوجود خواهد آورد. از اين امر نبايد هراسيد زيرا چنين انشقاقی موجب شفاف شدن منافع مردم و قدرتمند شدن جنبش ضد رژيمی می شود.ما نبايد بگذاريم که مقر فرماندهی سبز ميان اقشار راديکال زنان و جوانان و کارگران با اقشار بورژوا  وجه اشتراک و «اتحاد» بوجود آورد. سياست آن ها اين است که با استفاده از امکانات و پشتوانه های خود در دولت و در سطح بين المللی قطب جاذبه ای بسازند که اقشار راديکال جامعه بالاجبار زير نفوذ آن قرار گرفته و با آن همراهی کنند. اين قطب جاذبه را بايد شکست. برای اين کار بايد دارای خط مشی سياسی صحيح بود و بر اقشار تحت ستم و استثمار جامعه، بر زنان و کارگران و جوانان و روشنفکران انقلابی تکيه کرد. بايد مردم خواهان تغيير را با افکار و برنامه کمونيستی الهام بخشيد و آنان را فراخواند که بيائيد متحد شويم و راه ديگری را بسازيم: راه نابود کردن و درهم شکستن همه روابط اجتماعی ستم گرانه و ساختن جامعه ای نوين.

 

مبلغ دانا و توانای کمونیسم

بیاد رفیق فریبرز لسانی

 

کسانی که اندک شناختی از فعاليت های اتحاديه کمونيستهای ايران در فاصله سال 57 تا 60 دارند، با نام رفيق فريبرز لسانی آشنا هستند. 

در آن دوران فريبرز به عنوان مروج خط مشی اتحاديه کمونيست های ايران در مجامع علنی سخنرانی می کرد. پيش از آن، در خارج کشور، عضو فعال و از رهبران سازمان دانشجوئی «کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني» (کنفدراسيون احياء) بود. در آن جا بود که تبديل به يکی از مبلغان برجسته کمونيسم شد. فريبرز طی سالهای 57 تا 60 از شهری به شهری ديگر سفر می کرد و در گردهم آئی های بزرگ برای توده های وسيع کارگر و دهقان و پيشمرگه و دانشجو سخنرانی می کرد، به مناظره نظری با  شخصيت های سياسی و سخنگويان سازمان های سياسی ديگر می پرداخت و با مطبوعات آن دوره مصاحبه می کرد. فريبرز نقش مهمی در جلب افکار جوانان انقلابی به سمت کمونيسم داشت. رفقای بسياری تحت تاثير سخنرانی های آگاهگرانه و شورشگرانه او به اتحاديه کمونيستها پيوستند.

سورنا درخشان (با نام مستعار مراد و از اعضای رهبری اتحاديه کمونيست ها و سربداران) در مورد وظايف سه گانه و تعطيل ناپذير کمونيست ها (تبليغ، ترويج و سازماندهي) می گفت: تبليغ مانند بمباران مواضع دشمن است. تنها پس از انجام اينکار نيروهای پياده می توانند سنگرهای دشمن را يک به يک فتح کنند و مردم را سازمان دهند.  هر چقدر اين بمباران گسترده تر، دقيقتر و موثرتر صورت گيرد وظيفه سازماندهی نيروها سهل تر خواهد شد.

فريبرز در نوک پيکان پيشبرد وظيفه تبليغ و ترويج کمونيستی قرار داشت. او در اين زمينه الگوی برجسته و بی مانندی بود. فريبرز نه تنها دانش مارکسيستی گسترده ای داشت بلکه با توانائی می توانست از گنجينه دانش مارکسيستی اش در تبليغ و ترويج استفاده کند.

رفيق فريبرز لسانی (فرج الله لساني) در 24 بهمن 1329 در تهران در خانواده ای مازندرانی به دنيا آمد. وی آخرين فرزند خانواده ای پر جمعيت بود و در خانواده ای روشنفکر که بر  علم و دانش ارج می نهادند بزرگ شد. در چنين محيطی علاقه اش به دانش و ذهن پرسشگرش شکل گرفت.

 در خاطره نگاری يکی از نزديکان فريبرز می خوانيم: «فريبرز در کودکی همراه مادرش با  اتوبوسی عازم ميدان راه آهن بود و زمانی که کمک راننده نام ميدان اعدام را اعلام کرد، فريبرز از مادرش پرسيد اعدام يعنی چه؟ و مادرش پاسخ قانع کننده ای برای اين سئوال نداشت.»

فريبرز با موفقيت تحصيلات خود را در مدارسی چون خوارزمی به پيايان رساند. دوران دبيرستان با افکار ضد رژيمی آشنا شد. مدير دبيرستان از اينکه او در مدرسه عکس شاه را بزير کشيده بود به خانواده اش شکايت برد. در اواخر دوران دبيرستان در سخنرانی های دکتر علی شريعتی شرکت جست. اما پاسخ های غير علمی و خرافی شريعتی به مسائل اجتماعی، ذهن جستجو گر و انتقادی او را ارضا نمی کرد. در سال 1348 با شرکت در کنکور سراسری در دانشکده صنعتی آريامهر و دانشگاه شيراز در رشته مهندسی مکانيک قبول شد. اما تصميم گرفت برای ادامه تحصيل به آمريکا برود. در مهر ماه همانسال به آمريکا رفت و در دانشگاه ميشيگان تحصيلات خود را در رشته مکانيک به پايان رساند. سپس برای ادامه تحصيل  در سطوح  بالاتر عازم دانشگاه برکلی در کاليفرنيا شد. طی دوران تحصيل در آمريکا با فعاليتهای «کنفدراسيون جهانی دانشجويان و محصلين» در آمريکا آشنا شد. پس از مدتی به جمع طرفداران «سازمان انقلابيون کمونيست ( مارکسيست- لنينيست)»  که توسط سيامک زعيم و عده ای ديگر از يارانش بنيان گذاری شده بود پيوست. اين سازمان در سال 1355 پس از وحدت با گروه پويا (به رهبری حسين رياحي)  به «اتحاديه کمونيست های ايران» تغيير نام يافت.

پس از انشعاب در کنفدراسيون جهانی و تشکيل «کنفدراسيون برای احياء سازمان واحد جنبش دانشجوئي» فريبرز در سال 1976  به عنوان دبير فرهنگی اين سازمان دانشجوئی جهانی انتخاب شد.

طی پروسه شرکت در مبارزات نظری و عملی آن دوران فريبرز آگاهانه و قاطعانه تصميم زندگی خود را گرفت و تا اخر عمر همچون يک انقلابی حرفه ای زندگی کرد.

طی سه سال اعضای خانواده از او بی خبر بودند. در آستانه انقلاب 57 در نامه ای خطاب به يکی از نزديکان نوشت: «اگر چه من می خواستم ارتباطم تا آنجا که ممکن است با خانوداه کم باشد و سعی کردم برخی مشکلات و مخالفت ها جلوی کارم را نگيرد ولی فکر می کنم در اينکار زياده روی کردم و اين نکته را فراموش کردم که بالاخره به مانند همه مردم ديگر من در مقابل خانواده هم وظيفه ای دارم. و ثانيا من اين نکته مهم را هم فراموش کردم که در اين اوضاع و احوال در درون جامعه ايران که همه تحت تاثير حوادث کنونی هستند خانواده من و بخصوص شما نيز تحت تاثير و بالنتيجه تغيير خواهيد بود. و بالنتيجه آمادگی بسيار زيادی برای کار در يک جبهه هست و ديگر مشکلی از لحاظ خانوادگی نبوده و يا به حداقل خواهد رسيد.»

او در همان نامه در خطاب به يک از اعضای جوان فاميل می گويد: «سعی کن که مسايل را به دقت بخوانی و هر جا فکر می کنی غلط است، در ارتباط با فهميدنش پافشاری کنی. هيچ چيز را از هر کس زود قبول نکن حتی اگر بيشترين اعتماد را به او داري! ببين که در ارتباط با راهی که انتخاب می کنی (راه درست) کار می کند و يا نه، نه اينکه چون "فريبرز" اين را می گويد لابد درست است. هرگز اينطور نباش.  (لطفا من را به اسم صدا کن از اين به بعد) بگذار رفيق باشيم.»

فريبرز به همه ی رفقا ياد می داد که «چون و چرا» کنند، در مسائل تعمق کنند و فکری نقاد داشته باشند. اين صرفا خصلت فردی و شخصی فريبرز نبود. بطور کلی رفقای آن دوران که بسيار تحت تاثير شعارها و خط مشی های «انقلاب فرهنگی پرولتاريائي» در چين سوسياليستی بودند، اين روش را  به کار می بردند و روشی رايج در ميان نسل جديد کمونيست های آن دوره بود. فريبرز همواره اين روحيه را حفظ کرد و به همين خاطر هيچگاه در مقابل خط راستی که در مقطع  پائيز 58 تا زمستان 59 در رهبری اتحاديه کمونيستهای ايران غلبه يافت، سر خم نکرد.

 درست در آستانه پيروزی انقلاب،  فريبرز در نامه ای خطاب به يک از اعضای خانواده به افشای خمينی پرداخت و هشدار داد که «مردم انقلاب نکردند که آخوند سر کار بيايد. جمهوری اسلامی چه معنی می دهد مردم ايران انقلاب کردند و خواهان جمهوری دمکراتيک  خلق هستند.»

 فريبرز در سال 1357 با کوله باری از دانش کمونيستی و عزم انقلابی به ايران بازگشت. پس از قيام 22 بهمن بعنوان يکی از سخنرانان علنی اتحاديه کمونيست ها معرفی شد. او در گردهمائی های بزرگ دانشجوئی و کارگری در دانشگاه های مختلف و شهرهای مختلف در مورد کمونيسم و مسائل سياسی روز سخنرانی می کرد. کارگرانی که از کارخانه ها برای شرکت در سخنرانی های او به دانشگاه می آمدند، با انسانی لاغر اندام مواجه می شدند که با تسلط و قدرتی تحسين انگيز انرژی رهائی بخش چشم انداز و افق جهانی کمونيستی را به آنان منتقل می کرد.

مهارت در سخنرانی، حضور ذهن ، حاضر جوابی، دوری از هياهو و پرهيز از پلميک های غير اصولی از او سخنرانی برجسته ساخت. سخنرانی که همواره حس اعتماد و تعهد را در شنونده بر می انگيخت.

در روزهای اول قدرت گيری جمهوری اسلامی، مناظره ای بزرگ در دانشگاه صنعتی ميان فريبرز لسانی و ابوالحسن بنی صدر در مورد وابستگی ايران به امپرياليسم و مضمون «استقلال» برگزار شد. در همان دوره در همان دانشگاه فريبرز در مناظره ای پر سر و صدا با طرفداران تئوری سه جهان شرکت کرد. (اينان کسانی بودند که از دولت و حزب کمونيست چين حمايت می کردند. حال آنکه دولت سوسياليستی چين در سال 1976 از طريق يک کودتای بورژوائی واژگون شده و تبديل به يک دولت سرمايه داری شده بود و همه کمونيست های واقعی جهان اين حقيقت را ديده و آن را اعلام کرده بودند. ) فريبرز در اين مناظره ، در مقابل رويزيونيسم (قلب ماهيت کمونيسم) به دفاع از کمونيسم انقلابی برخاست. اين مناظره ها نقش مهمی در سمت گيری برخی از محافل کمونيستی با اتحاديه کمونيستها داشت.

سخنرانی هائی که «دانشجويان و دانش آموزان  مبارز» برای فريبرز در شهرستانها سازمان می دادند به محلی برای افشاگری از رژيم تازه بقدرت رسيده و اشاعه آگاهی تبديل می شدند. (اين سازمان دانشجوئی در ابتدای تاسيس متشکل از دانشجويان پيروان «خط سه» بود. در آن زمان مجموعه ی کمونيست های مخالف حزب توده- شوروی و منتقدين خط مشی چريکی را «خط سه» می خواندند)

در نوروز 1358 فريبرز در ورزشگاهی در آمل در مقابل چند هزار نفر در مورد ضرورت استقرار «جمهوری دموکراتيک خلق» سخنرانی کرد. اين سخنرانی تاثير زيادی بر فعالين انقلابی شهر گذاشت و آنان را به سوی اتحاديه کمونيستهای ايران و نظرات تئوريک  آن جلب کرد.

فريبرز از جمله مبلغين کمونيستی بود که همواره تلاش می کرد با اصلی ترين عرصه های مبارزه طبقاتی تماس حاصل کند. او از طريق مشاهده تجارب مبارزاتی توده ها تلاش می کرد شکل زنده ای به سخنرانی های تبليغی خود دهد.

در فروردين 58  فريبرز راهی  کردستان شد و تا اواسط مرداد در اين شهر در ارتباط با «جمعيت دفاع از آزادی و انقلابی» (که با تشريک مساعی عده ای از رفقای اتحاديه کمونيست ها و کومله ايجاد شده بود) به فعاليت در روستاهای منطقه پرداخت. او همراه رفقای ديگر به ايجاد اتحاديه های دهقانی ياری رساند و در برخی روستاهای در  سازماندهی تقسيم اراضی ميان دهقانان شرکت کرد. در اواخر خرداد 58 متنی در رابطه با مبارزه طبقاتی در روستاهای بوکان و مهاباد، خطاب به دهقانان منطقه تهيه کرد که به کردی ترجمه شد و بر روی نوار کاست ضبط شد و در بين اهالی روستاها پخش شد.

در همين دوره (خرداد 58 ) دو سخنرانی در سالن هنرستان صنعتی شهر سنندج در مورد «مسئله ارضي» ارائه کرد که در هر سخنرانی قريب به دو هزار نفر شرکت داشتند.

زمانی که در مهاباد حزب دمکرات کردستان ايران به روی کسانی که نسبت به عمل ضبط سلاح های پادگان شهر توسط اين حزب معترض بودند، آتش گشود و و افرادی را زخمی کرد، فريبرز «جمعيت دفاع از آزادی و انقلاب» را فراخواند که نسبت به اين مسئله موضعگيری کنند و اعمال غلط اين حزب را افشا کنند. اما اکثر فعالين جمعيت به مخالفت با وی پرداختند. استدلال آنان اين بود که مردم بايد خودشان در تجربه به ماهيت اين حزب پی ببرند و نقشی برای عمل آگاهگرانه کمونيستی نمی ديدند. اين در حالی بود که حزب دمکرات حمله تبليغاتی وسيعی عليه «جمعيت» و کمونيست ها براه انداخته بود و افراد آن شبانه درب منازل فعالين سياسی کمونيست را نشانه گذاری می کردند و می نوشتند: «مائوئيست».

قبل از يورش سراسری نيروهای نظامی جمهوری اسلامی به کردستان، فريبرز به تهران منتقل شد و در بخش تبليغات سازماندهی شد. يکی ديگر از وظايف او برگزاری جلسات ترويجی مارکسيسم برای کارگرانی بود که جذب صفوف اتحاديه کمونيست ها می شدند. کارگران تحت تاثير برخورد رفيقانه و دانش همه جانبه وی در زمينه های مختلف پيوند عميقی با وی برقرار می کردند.

فريبرز از جمله رفقای معدودی بود که با خط اتحاديه کمونيست ها در جريان واقعه اشغال سفارت آمريکا توسط دانشجويان خط امام و گرايش راستی که در اتحاديه کمونيست ها سر بلند کرده بود با صراحت به مخالفت پرداخت و در هر جمعی از رفقا ظاهر می شد علنا مخالفت خود را ابراز می کرد.

در زمستان 58 دوباره به کردستان بازگشت  و در تحصن يک ماهه مردم سنندج با شعار «خروج قوای اشغالگر از کردستان» شرکت کرد.

زمانی که رژيم تحت عنوان «انقلاب فرهنگي» حمله به دانشگاه ها را اغاز کرد، فريبرز به دفاع از اين سنگر آزادی برخاست. او به برخوردهای ترديد آميز و انفعالی ستاد («سازمان توده انقلابی دانشجويان و دانش آموزان» که تحت رهبری اتحاديه شکل گرفته بود) شديدا انتقاد کرد و  روز محاصره دانشگاه تهران در جمع گروهی از رفقای «ستاد» كه پشت نرده های دانشگاه  جمع شده بودند به اين تزلزل اعتراض کرد.

با شروع جنگ ايران و عراق خط اپورتونيستی راست بر اتحاديه غلبه يافت. دوران دشواری در حيات تکاملی اتحاديه آغاز شد. سردرگمی و گيجی های حاکم در رهبری اتحاديه کمونيست ها که  سرچشمه اصلی آن احياء سرمايه داری در چين سوسياليستی و تزلزل بر روی مبانی مارکسيسم و بويژه آموزه های مائوتسه دون بود، در را بروی اين گونه خطوط راست باز کرده بود. رفقايی چون فريبرز که عميقا به اين آموزه ها باور داشتند نمی توانستند نارضايتی خود را از خط راستی که در اتحاديه سر بلند کرده بود بروز ندهند. در اواخر زمستان 1359 و بهار سال 1360 مبارزه حادی در اتحاديه بر سر خط مشی به راه افتاد. نارضايتی از خط و مشی سازمان و حاد شدن فضای سياسی کشور و بروز فرصت های مناسب برای دست زدن به مبارزه قطعی عليه رژيم، دست به دست هم داده و شکافی را در رهبری اتحاديه کمونيست ها بوجود آورد. خط راستی که تضادهای جمهوری اسلامی با آمريکا را «جنبه مترقي» اين رژيم محسوب می کرد و در مقابل مبارزه برای سرنگونی آن سد و مانعی محسوب می شد، بزير کشيده شد. فريبرز از پيشقراولان اين مبارزه بود. سخنرانی شور انگيز  فريبرز در روزهای آخر اسفند ماه 1359 عليه جمهوری اسلامی بر سر مزار قاسم صراف زاده (از اعضای رهبری اتحاديه كمونيستها که در تصادف جان باخته بود) بياد ماندنی است. قاسم صراف زاده و فريبرز از دوران کنفدراسيون همرزم بوده و در كنارهم مسئوليت های مهمی را در ارگان های تبليغ و ترويج اتحاديه بر عهده داشتند.

متعاقب سی خرداد 1360 ، طرح قيام سربداران  با رای اکثريت اعضای اتحاديه کمونيست های ايران به تصويب رسيد و تدارکات عملی  برای اجرای آن آغاز شد. فريبرز همراه با رفقائی چون فريد سريع القلم مسئوليت انتشار نشريه «حقيقت» را برعهده گرفتند.  رفقای ديگر مانند هادی افتخاری، مسعود اسدی نيز در بخش انتشارات سازمان با آنان همکاری می کردند. همگی اين رفقا تقريبا همزمان با فريبرز در زندان بودند و اعدام شدند.

فريبرز، در اوايل آبان 1360 زمانی که پاسداران برای جستجوی رفيق فريد سريع القلم به خانه ی مسکونی وی يورش آوردند دستگير شد. هويت سياسی و مسئوليتهای تشکيلاتی فريبرز تا مدتی بر دشمن آشکار نشد. پس از ضربه بزرگ به اتحاديه کمونيست ها در سال 1361 هويت وی کاملا آشکار شد و زير شکنجه های قرون وسطائی قرار گرفت. وی استوار ايستاد و از اهداف و فعاليت های خود با آگاهی  کامل دفاع کرد. يکی از جرمهای اصلی او اطلاع داشتن از طرح سربداران و سكوت در اين مورد در دوران اسارت بود. لاجوردی و گيلانی در بيدادگاهی که برای اعضا و رهبران اتحاديه کمونيستها تشکيل دادند ابراز کردند که اگر فريبرز حرف زده بود می شد جلوی اين قضيه را گرفت!

رفقائی که طی اين مدت با او در زندان به سر بردند خبر از روحيه بالای او می دادند.  فريبرز و محمد رضا وثوق (مسئول تشكيلات اتحاديه کمونيستها در گيلان) هم سلول بودند. اين دو رفيق در دوران فعاليت در کنفدراسيون نيز هم رزم بودند.

 فريبرز در بيدادگاهی که در ديماه 1361 تشکيل شد محکوم به اعدام شد. رژيم از پخش دفاعيات فريبرز جلوگيری کرد و در راديو و تلويزيون و مطبوعات فقط در  صحنه ای او  را نشان دادند. سرانجام شبانگاه 5 بهمن سال 1361 به همراه 21 تن از رفقای ديگر به جوخه اعدام سپرده شد. بدينسان جنبش کمونيستی ايران يکی از بهترين رزمندگان و مبلغان خود را از دست داد. او همانطور که سخن می راند، می زيست. زندگی اش سرشار از تعهد آگاهانه، استواری و مقاومت، خوش بينی و اميدواری و بالندگی بود. يادش جاودانه باد.

·         - اين زندگی نامه بر پايه خاطرات رفقا و اعضای خانواده فريبرز تهيه و تنظيم شده است. از تک تک آنان با قلبی پر از عشق و محبت تشکر می کنيم.

 

آخرين ديدار با فريبرز

از زبان يکی از اعضای خانواده فريبرز،

بالاخره خاطره تلخ زندگی من آغاز شد. البته بعد از دستگيری او هميشه تمامی خانواده در نگرانی و دلواپسی شديد بسر می برديم. در مدت يکسال و نيم که فريبرز در زندان بود شب و روز نداشتيم. تا اينکه آنروز تلخ از طرف کميته اوين به پدر فريبرز تلفن کردند که برای ديدار فرزندتان به زندان اوين مراجعه کنيد. پدر و مادر فريبرز قبل از دستگيری فريبرز آدمهای سالمی بودند و بعد از دستگيری فرزند دلبندشان توان و سلامتی خود را از دست دادند. آنروز من مجبور شدم با آنها باشم. در حقيقت عصای دست آنها باشم. من فکر می کردم فقط به پدر و مادر فريبرز اجازه ملاقات دادند ولی وقتی پشت در زندان اوين رفتيم تعداد زيادی از خانواده ها که مربوط به گروه فريبرز بود حضور داشتند. بعد از مدتی که پشت در زندان اقامت داشتيم در زندان را باز کردند. از آمدن من جلوگيری کردند که من با اصرار زياد به آنها فهماندم که پدر و مادر فريبرز قادر نيستند روی پای خود بايستند و من بايد با آنها باشم. من که با روپوش و روسری رفته بودم يکی از زنان پاسدار چادر مشکی به من داد و مرا مجبور کرد که چادر بسرم بگذارم تا بتوانم با پدر و مادر فريبرز باشم. برای بازرسی  بدنی، ما را به اطاقی بردند. زن پاسدار شروع به بازرسی  بدنی ام کرد که واقعا شرم آور بود. من بعد از چندين سال هنوز چندشم می شود. وقتی پاسدار داشت از پدر فريبرز تفتيش بدنی می کرد خطاب به او گفت پسرت در جريان آمل دست داشت. پدر فريبرز در جواب گفت او که در زندان شماست چگونه می تواند در جريان آمل دست داشته باشد.

خلاصه ما را سوار اتوبوس کردند البته با چشمان بسته، اتوبوس مثل چرخ و فلک چند دور گشت و بالاخره جلوی پله های ساختمانی ما را پياده کردند. چندين پاسدار با بی احترامی زياد ما را وارد سالن بزرگی کردند که روبروی در ورودی،  سن سالن قرار داشت. روی سن 22 تن از جوانان رشيد و از جان گذشته نشسته بودند. روبروی آنان لاجوردی و گيلانی بعنوان قاضی و دادستان نشسته بودند و از محکومين بازخواست می کردند. جلوی سن روی زمين باندازه صد نفر زندانی که من نمی دانم آنها زندانی سياسی بودند يا معمولی نشسته بودند. ته سالن صندلی گذاشته بودند که خانواده های آن 22 نفر بودند. فريبرز وقتی چشمش به من افتاد با اشاره دست به من فهماند که چادر از سرم بردارم که يکی از پاسداران فرياد زد اشاره نکن. بالاخره چند نفر آمدند و از خود دفاع کردند. تا ختم جلسه را اعلام کردند. من از خانمی که کنار دست من نشسته بود سئوال کردم پس چرا فريبرز نيآمد  از خودش دفاع کند. آن خانم که مادر يکی از محکومين  بود جواب داد فريبرز از خودش دفاع کرد من از صبح اينجا بودم. در صورتی که به ما گفته بودند بعد از ساعت دوازده و نيم  بيائيد. در نتيجه ساعتی که فريبرز از خودش دفاع می کرد ما نبوديم. فقط شب در خبر او  را ديديم ولی صدايش را پخش نکرده بودند. بعد لاجوردی و گيلانی از پدر و مادرها خواستند که برای ديدار فرزندانشان روی سن بيايند. من بخوبی متوجه شدم که فريبرز نمی تواند تمام کف پايش را روی زمين بگذارد. روی انگشتانش راه می رفت. اول بطرف پدرش رفت و دستش را دور گردن او حلقه زد و او را بوسيد بعد بطرف مادرش رفت. به مادرش که در حال گريه بود گفت نگران نباش انسان روزی بدنيا می آيد و روزی هم بايد برود. مادرش در جواب گفت حالا وقت رفتن تو نيست. بعد به طرف من آمد و مرا بغل کر د و به من گفت کارمان تمام است و ما را بزودی اعدام خواهند کرد. از ديگر نزديکان پرس و جو کرد.  يک بار ديگر به طرف پدرش رفت دوباره او را بوسيد. پاسداران با فرياد وحشيانه خود به ما خبر دادند که سن را ترک کنيم. وقتی من به پائين سن آمدم خواستم برای بار دوم بطرف فريبرز بروم و برای آخرين بار او را ببوسم ولی يکی از پاسداران با قنداق تفنگ به پشت من کوبيد و اجازه نداد بطرف عزيزم بروم. خلاصه آنروز شوم به پايان رسيد.

در روز  5 بهمن عزيزان ما را در آمل در 9 شب تيرباران کردند. و در قلب جنگلهای آمل در داخل امامزاده ای  دفن کردند. بلافاصله ما به آمل رفتيم و پرسان پرسان از مردم کوچه  بازار آمل آدرس محل دفن را پرسيديم. تعداد زيادی پاسدار که از جنازه های آنها هم می ترسيدند آنجا بودند. 

 بارها خانواده ها سنگ قبر برای فرزندانشان درست کردند. آنها که از مرگ آنان هم واهمه داشتند سنگها را می شکستند. هر نوبت برای زيارت آنها می رفتيم بلافاصله چند پاسدار با اسلحه بالای سر ما هويدا می شدند. ياد تمامی عزيزان از جان گذشته گرامی باد.

 

به ياد زند ياد فريبرز لسانی

به جستجوی تو بر قله های بلند

        به جستجوی تو بر آبهای زلال

                به جستجوی تو در جنگل شقايق ها

                        از آن سياهروز زمستان که گذشت

                           مرا به انتظار تو تا چند بايد بود؟

به انتظار تو به منزلت همه شب

     گلبرگ می پاشم، سجده می کنم

            و می مانم به انتظار تو تا صبح روشن فردا

پرستويم!

    تو شوق رهائی

       تو برد  دلاويز نام آزادي

        بگو

           بگو که در بهار دگر باز خواهی گشت؟!

                        به انتظار تو با چشمهای باراني!

                                            ش. پرواز

گزيده ای از شعری ديگر. اين شعر پس از انکه مزدوران جمهوری اسلامی خاک زنده ياد فريبرز لسانی و دوستانش را با بلدوزر در هم کوبيدند سروده شد.

دشمن استغاثه کن!

  و خاکم را وحشيانه بکوب

  و بتاز بيشرم بر قلب خيس خاک!

ليک، قلبم را نخواهی يافت

    که آن هزار پاره است

        و هر پاره اش در کالبد زمين عاشقانه می تپد!

دشمن استغاثه کن!

   و کالبدم را ويران

      ديريست خون من رگهای ابدی زمين را

                                         رنگ زده است.

و سرنوشت تو را

     من با هزار پاره ام

             از ماورای خاک فرياد می زنم!

و کور دل!

     ريشه هايم را الماسهای وزين به تبرک گرفته اند

                      که فردا، سرسبز درخت تنومندی است

                                                     که خواهد شکفت

                                                        و خواهد شکفت

                                                   ش . پرواز

 

گزيده ای از نامه فريبرز به نزديکان

يک جمله معروف است و می خواستم برايت بنويسم تا درباره اش فکر کني: تمام فلاسفه گذشته دنيا را تفسير کرده اند، ولی نکته آنست که بايد دنيا را تغيير داد. جمله پر مغز و معنی داری است. اين خوبست بدانيم که امروز در ايران مردم بدبخت هستند و به نان شب محتاج، اين خوبست که بدانيم که  امروز در ايران هيچگونه آزادی وجود ندارد، اين خوبست که بدانيم ثروت مردم و حاصل دسترنج آنها يک سر به جيب آمريکائی ها و دار و دسته دربار پهلوی ريخته می شود. اين خوبست که بدانيم  هزاران نفر در پشت بيمارستانها جان می سپارند وووو همه اينها خوبست و بايد بدانيم.  ولی همه اينها تفسير دنياست، تفسير آنچه که در واقعيت در جامعه امروز ايران وجود دارد، ولی آن کس و آن گروه و آن جريان راه درست را می رود که در صدد تغيير اوضاع بر آيد. يعنی اين تفسير و فهميدن اوضاع را فقط و فقط به خاطر تغيير آن بکار گيرد.

دانستن و آگاه شدن فقط برای تغيير دادن خوبست! وگرنه به چه دردی می خورد که مثلا من همه کتابهای خوب انقلابی های بزرگ دنيا را خوانده باشم و مو به مو از اوضاع بد ايران صحبت کنم ولی موقعی که پای تغيير يا پای عمل برسد دستپاچه شوم، دو دل شوم و متزلزل؟

تغيير دادن بايستی تغيير دادن اساسی باشد. بايستی بلند پرواز بود و به کارهای کوچک بسنده نکرد. اين هم مهم نيست که آيا من به تنهايی می توانم تغيير دهم يا نه (که مسلما نمی توانم) بلکه من بايستی در خدمت تغيير اساسی باشم. بقول معروف "پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است" بلند پروازی خوبست، ولی خطر دارد و از خود گذشتگی می خواهد ولی خطر را هم بايد بجان خريد!

انقلاب يعنی تغيير دادن روابط اجتماعی کهن و جايگزين نمودن روابط اجتماعی نوين! و هر طبقه و قشری حامل و حافظ يکی از اين دو روابط اجتماعی است.

امروز در جنگ مشخصی که در کشور مشخصی بنام ايران جريان دارد پيروزی از آن کيست؟ اين يک سئوال عام نبوده بلکه سئوال مشخصی است! يعنی اينکه ما کلی گويی نمی کنيم و مشخصا سئوال می کنيم که با صف بندی های طبقاتی و اجتماعی و تکامل مبارزه ای که امروز در ايران حضور دارند چه کسی پيروز می شود؟ متاسفم که بگويم هنوز معلوم نيست. ايران در آستانه انقلاب است ولی هنوز معلوم نيست که اين انقلاب پيروز می شود و يا شکست می خورد! چرا؟ لابد سئوال می کنی مگر مردم حاضر نيستند، مگر مردم که بايستی انقلاب کنند آمادگی خويش را اعلام نداشته اند؟ جواب اين دو سئوال آری است. ولی با همه اين احوال اينها شرايط ضروری هستند ولی کافی نيستند. برای انقلاب به مانند هر کاری ديگر و بخصوص برای انقلاب بزرگ ايران رهبری و تشکيلات احتياج است. رهبری مقتدر که بتواند مردم را در همه نقاط بهم مرتبط کرده و متشکل کند و اذهان مردم را روشن کند، آنها را در مقابل عوامفريبی ها و موش مردگی بازيهای ارتجاع مسلح کند، بدست آنها اسلحه بدهد و طريق صحيح استفاده از آن را به آنان بياموزد ... اين عامل هم متاسفانه در ايران امروز موجود نيست، اگر اين عامل بوجود بيايد، آنوقت ميتوان به پيروزی انقلاب اطمينان بسياری داشت. اين نکته را هم بگويم که بسياری از انقلابيون ايران امروز در اين راه کوشش بسيار می کنند، ، اصلا همواره مهم اين است که در راه برداشتن مشکلات حرکت کنيم  و در مقابل اين مشکلات کرنش نکنيم و سر تعظيم فرود نياوريم!

لندن 18 اوت 1978


 

 


کمونیست ها و شعار جمهوری

 


هر خيزش توده ای با خود موضوعات سياسي- تئوريک معينی را به همراه می آورد. اين از ويژگی های مثبت ورود توده های مردم به ميدان دخالتگری سياسی است. در چنين دوره هائی يک رشته از مسائل نظری بزرگ که سال ها در محافل و محيط های محدود طرح می شد به مشغله فکری عده ی زيادی از مردم تبديل می شود. باورهای نظری در شعارها و تحليل های سياسی روز بازتاب می يابند. به ناگزير جدال ميان نيروهای سياسی مختلف در صحنه نظری هم منعکس می شود. اين بخش مهمی از مبارزه طبقاتی است زيرا مربوط به خط مشی ها و قطب نماهاست و تاثيرات تعيين کننده ای بر سمت جنبش مردم می گذارد.

درستی يا نادرستی شعارها و خط مشی ها را نمی توان بر پايه توضيح تاريخچه نيروهای سياسی يا افرادی که اين ها را طرح می کنند تعيين کرد. بايد نشان داد که خود خط مشی ها و شعارها منطبق بر منافع چه طبقه ای هستند و اگر عملی شوند چه نوع جامعه ای شکل می گيرد و بطور کلی منطبق بر واقعتيهای عينی هستند يا خير.

 

دفاع از جمهوريت در برابر ولايت؟!

يکی از نظريه پردازی های رايج اين روزها چنين است که گويا ميان «ولايت» و «جمهوريت» اين نظام تضادی آشتی ناپذير موجود است. رهبران موج سبز هم مدام تکرار می کنند که باند کودتاچی در حال از بين بردن «جمهوريت» نظام است. برخی نيروهای سياسی افشاگری می کنند که بطور کلی نام «جمهوری اسلامي» يک تناقض است و جمهوريت با اسلاميت سنخيتی ندارد زيرا  اداره جامعه از طريق «قوانين الهي» با اداره جامعه از طريق قوانينی که هر دوران توسط انسان وضع می شود تضاد دارد. 

ببينيم اين ادعاها تا چه اندازه واقعيت دارند.

جمهوری اسلامی جزو معدود رژيم های مستبد خاورميانه است که نظام انتخاباتی را نهادينه کرده است - کاری که رژيم شاه عليرغم تلاش هائی نتوانست انجام دهد و  در نتيجه هرگز نتوانست رژيم استبدادی خود را با ظاهری «دموکراتيک» بيارايد و مهم تر از آن، ميان گرايش های متفاوت درون طبقات حاکمه انسجام نسبتا پايداری بوجود آورد. اما جمهوری اسلامی در استفاده از انتخابات موفقيتی نسبی داشته است. کارکرد انتخابات برای جمهوری اسلامی دو وجه داشته است: يکم، پنهان کردن ماهيت استبدادی و ضد مردمی اش در پشت «انتخابات مردمي» و دوم، ايجاد يک انسجام نسبی ميان محافل و باندهای مختلف درون هيئت حاکمه جمهوری اسلامی. اين نظام انتخاباتی،اما، مانعی برای اعمال  استبداد دينی نبوده است.

جمهوری اسلامی از ابتدای کار، به شکل موثری از کارکرد فريب انتخاباتی برای تحميق مردم سود جست. از رفراندم «جمهوری اسلامی آری يا نه» گرفته تا انتخابات نسبتا پر رونق رياست جمهوری در دوره های اخير. اين مسئله چندان هم با سنت های اسلامی و روش های محمد پيامبر اسلام مبنی بر «بيعت گرفتن از مردم» در تضاد نبوده است. قانون اساسی جمهوری اسلامی ترکيبی از تئوکراسی (حکومت دينی) با نظام انتخاباتی است که برای جمهوری اسلامی کارآئی داشته است. مانند همه نظام های طبقاتی مبتنی بر ستم و استثمار، تصميمات واقعی نه توسط انتخابات بلکه توسط محافل اصلی هيئت حاکمه گرفته می شود. هر آنجا که نظام دچار تناقضات درونی شده يا با اراده مردم روبرو شده است، اين تناقضات از طريق تصميم گيری ها و اقدامات اضطراری خارج از نص صريح قانون حل شده است. ويژگی جمهوری اسلامی اين است که اين روش تصميم گيری بطور رسمی و در شکل دينی در قانون اساسی تعبيه شده است. برای همين در مواقع بحرانی و تعيين کننده رهبران مذهبی (يا رهبر مذهبی) تصميم نهائی را می گيرند. به قول خمينی «اگر سی ميليون نفر بگويند آری من می گويم نه».

روند تکاملی جمهوری اسلامی بهيچوجه با تضاد ميان ولايت و جمهوريت رقم نخورده است. از همان ابتدای به قدرت رسيدن اين نظام، رای و اراده مردم نقش مهمی در کارکرد کلی نظام نداشت. درست است که اراده مردم در انقلاب 57 و سرنگونی رژيم شاه تجلی يافت. اما اين اراده از همان فردای 22 بهمن لگدمال شد و حضورش در حکومت جديد، به حضوری فرمال تقليل يافت: در پای صندوق های رای يا راهپيمائی های «بيعت گونه» با خمينی بويژه در دوران اشغال سفارت يا شروع جنگ ايران و عراق. برای خمينی و کليه گردانندگان رژيم، اراده و رای مردم پشيزی ارزش نداشت. کشمکش ها و مناقشات ميان جناح های حاکم نيز ربطی به تضاد ولايت و جمهوريت نداشته است. کما اينکه بسياری از «جمهوري» چی های سبز امروز، «ولايت» چی های دو آتشه ديروز بودند. اغلب آنان امروز نيز حاضر نيستند يک کلمه از نظام اسلامی و بخشا ولايت فقيه پائين آيند. حداکثر از اين می نالند که ولايت فقيه به ولايت مطلقه فقيه بدل شده است و در مقابل منافع جناح آنان بی طرفی اتخاذ نکرده است. (1)  گلايه های رهبران موج سبز از «کم رنگ شدن جمهوريت» حاکی از جمهوری خواهی آنان به معنای کلاسيک و ليبرالی آن نيست. بلکه بيان تلاش  آنها برای حل کردن بحران حکومتی کنونی است. آنان سعی می کنند در محدوده مناقشات کنونی،  اين بحران را به شکل تجديد تنظيم رابطه ميان «ولايت» و «جمهوريت» و با اصلاحاتی در قانون اساسی حل کنند. به عبارت ديگر، در شرايطی که بحران مشروعيت کل نظام آنان را در برگرفته، آنان آگاهانه خط مشی ای را اتخاذ کرده اند که نگذارند بحران مشروعيت نظام تبديل به بحران انقلابی و سرنگونی کل نظام شود. عده ای از مخالفين «چپ» نيز قانع شده اند که اين خط مشی را تحت عنوان «تاکتيک» پذيرا شوند و واسطه ای گردند ميان اين جناح حکومت و مردمی که بايد قانع شوند که «اول بهتر است تکليف دعوای ميان جمهوريت و ولايت روشن شود.».  نظريه «تضاد ميان جمهوريت و ولايت» که از سوی برخی گرايشات درون مخالفين جمهوری اسلامی تقويت می شود در واقع مردم را به سياهی لشگر اين دعوای حکومتی تبديل می کند.

اينکه تضادی ميان اسلاميت (يعنی ايدئولوژی يا مجموعه اعتقادات منبعث از قرآن و سنت اسلامی) با جمهوريت ( رای مردم) وجود دارد، فقط بخشی از واقعيت  است نه تمام آن. اساسا طرح مسئله به اين شکل غلط است. بر خلاف تصور رايج، ايدئولوژی اسلامي- به عنوان شکلی از ايدئولوژی عصر ماقبل سرمايه داری - در تضاد با روابط توليدی و اجتماعی سرمايه داری قرار ندارد. اين ايدئولوژی همانند ديگر ايدئولوژی های استثمارگرانه و ستمگرانه از چنان انعطافی برخوردار است که می تواند براحتی خم شده و با هر مناسبات ستم گرانه و استثمار گرانه ای خود را سازگار کند. اين ايدئولوژی می تواند ساختارهای نظام های جمهوری را اتخاذ کند ولی  مغز مردم را با افکار و ايده هائی پر کند که کانديدای دينی مورد نظر آنان را انتخاب کنند. اين ايدئولوژی می تواند  مردم را قانع کند که اينگونه بهتر می توان امورات جامعه را چرخاند.  همان کاری که خمينی در دوره انقلاب 57 با قانع کردن عده کثيری از مردم انجام داد. ايراد بحث ناسازگاری ولايت با جمهوريت يا عدم انطباق روبنای سياسی دينی با زير بنای سرمايه داری در اين است که بر تضاد واقعی انگشت نمی گذارد. همواره روابط توليدی و اجتماعی مبتنی بر استثمار و ستم، توسط يک ايدئولوژی خاص و با روشی خاص پنهان می شود. حال می خواهد ايدئولوژی دينی باشد يا ايدئولوژی بورژوا دمکراتيک. تمام جوامع طبقاتی می توانند از ايدئولوژی نظام پيشين خود استفاده کنند. به ويژه در عصر امپرياليسم که سرمايه داری برای کسب مافوق سود در کشورهای تحت سلطه از بقايای نظام پيشاسرمايه داری کمال استفاده را می کند.

تضاد اصلی و واقعی - و کلا حقيقت ماجرا - را بايد در اين روابط توليدی و اجتماعی استثمار و ستم  جستجو کرد و نه اينکه اين تضاد با کدام شکل از ايدئولوژی پنهان شده است. ايدئولوژی اسلامی در دوران برده داری شکل گرفته و در جامعه ايران در قرن های اخير از روابط اقتصادی و اجتماعی فئودالی تغذيه کرده و آن را محافظت و تقويت کرده است. اما با رشد سرمايه داری، قادر شده به مجموعه روابط توليدی حاکم (روابط سرمايه داری و ماقبل سرمايه داری) نيز به شيوه ای کارآمد سرويس دهد. همانگونه که طی اين سی سال اينکار را کرده است و در آينده هم اگر توسط انقلاب  پرولتری جاروب نشود می تواند به اشکال ديگری اينکار را ادامه دهد.

تا زمانی که روابط ستم و استثمار موجود است ايدئولوژی های متعلق به  صورت بندی های اقتصادی و اجتماعی ماقبل سرمايه داری می توانند توسط سرمايه داری مورد استفاده قرار گيرند. رشد مذهب در جهان سرمايه داری که در نيم قرن اخير بيسابقه است، شاهد اين مدعاست. هم ايدئولوژی های دينی به کار سرمايه داری می آيند و هم ايدئولوژی های بورژوا دمکراتيک. زيرا کارکرد اصلی ايدئولوژی برای دولت ها، ماله کشيدن روی تمايزات طبقاتی و پوشاندن تخاصم ميان طبقات استثمارگر و تحت استثمار است. هر چند روبنای سياسی و ايدئولوژيک حاکم در هر جامعه ای بازتاب زير بنای اقتصادي- اجتماعی آن است اما اين امر نسبی است.  روبنا (که ايدئولوژی جز مهمی از آن است) دارای استقلال و خودمختاری نسبی از زير بنای اقتصادی است. ايدئولوژی ها معمولا سريع  از بين نمی  روند. برخی ايدئولوژی ها می توانند با جرح و تعديل خود زنده بمانند و مورد استفاده قرار گيرند.

از اين رو تضاد آشتی ناپذير ميان جمهوريت و اسلاميت موجود نيست. نظريه تضاد ميان جمهوريت و اسلاميت بيشتر از آنکه بازتابی از حقيقت امر باشد نشانه تمايلات فکری و سياسی طرح کنندگان آن است و راه را برای سازش طبقاتی و امتياز دادن به اين يا آن جناح از بورژوازی هموار می کنند. در بهترين حالت مردم را به دفاع از جمهوريت نظام در مقابل ولايت نظام می کشد و امکان برقراری جامعه ای کيفيتا متفاوت تر از جامعه کنونی را از نظر مردم دور می کند.

 

ذوق زدگی از شعار جمهوری ايرانی!

شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ايراني» مورد استقبال بسياری از مردم قرار گرفته است. علت اين استقبال را بايد عمدتا در جنبه سلبی اين شعار ديد. يعنی مخالفت آشکار با جمهوری اسلامی و نفی درهم آميزی دين و دولت. بی جهت هم نبوده که بلافاصه مير حسين موسوی در مخالفت با اين شعار همان حرف های خمينی را تکرار کرد که : «جمهوری اسلامی، نه يک کلمه بيشتر نه يک کلمه کمتر.» همراهی و همدلی برخی از افراد مبارز و چپ با اين شعار تحت عنوان مقابله با نفوذ موج سبز صورت می گيرد. استقبال از اين شعار در عين حال بيانگر نياز جامعه به طرح يک آلترناتيو مثبت حکومتی در مقابل جمهوری اسلامی است. اما سئوال اينجاست که آيا اين شعار درست است؟ آيا می تواند بيان آمال پيشرو و مترقی در جامعه ما باشد؟

قبل از هر چيز بايد گفت ماهيت هردولتی را نه مليت آن بلكه ساخت و خصوصيات درونی اش مشخص ميكند. علاوه بر اين، جدا از نيات طرح کنندگان اين شعار، تاکيد برصفت «ايراني» ماهيتی تبعيض گرايانه و ناعادلانه دارد زيرا ايران کشوری چند مليتی است. علاوه بر شکاف طبقاتی و ستم گری جنسيتی، شکاف بزرگ ديگری که  جامعه ما را رقم می زند، شکاف ملی و ستم گری ملی است. برافراشتن پرچم ناسيوناليسم ايرانی (که تنها به معنای ناسيوناليسم فارس می تواند باشد ) به معنای ناديده گرفتن اين شکاف عينی مهم است.  پيشاپيش ايرانی ناميدن اين جمهوری به معنای ناديده انگاشتن حق ملل ستمديده در تعيين سرنوشت خويش است. اين امر  در ميان مردم تفرقه افکنده و مانع از آن می شود که اتحاد بزرگی از خلق های ايران برای سرنگونی جمهوری اسلامی و بنای يک جامعه دموکراتيک نوين و سوسياليستی، شکل بگيرد. تنها راه حل مترقی و مردمی برای ريشه کن کردن ستم گری ملی و بستن شکاف های ملی به رسميت شناختن «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» در جامعه نوينی است که بايد بر خاکستر جمهوری اسلامی بنا کنيم. فقط آن دولتی می تواند يک اتحاد واقعی و داوطلبانه ميان خلق های ايران ايجاد کند که بر پايه منافع طبقاتی اکثريت اقشار و طبقات تحت ستم و استثمار، شکل بگيرد.

هر چند برای بسياری از توده های مردم، شعار جمهوری ايرانی صرفا بازتاب و ابراز ضديت با سی سال حاکميت تئوکراتيک (دينی) است. اما اين شعار دارای لبه زهرآگين ناسيوناليسم نيز هست. در جهان امروز ناسيوناليسم نه تنها سلاح قدرتمندی در برابر مذهب نيست بلکه خود براحتی می تواند بدل به مذهبی تازه شود و موجب رشد پندارهای فاشيستی از نوع ديگری برای توجيه فجايع و جنايات نظام طبقاتی گردد. ناسيوناليسم توان آن را دارد که کهنه ترين ايده ها و  سنت های ارتجاعي- منجمله مذهبی - را در خود ادغام کند و بکار گيرد. ناسيوناليسم براحتی می تواند به  روابط اجتماعی ارتجاعی مانند زن ستيزی و فخر فروشی به ملل ديگر پوشش دهد. ناسيوناليسم  مانع از اتحاد خلق های مختلف به حول چشم انداز ساختن آينده ای بدون ستم و استثمار طبقاتی، بدون زن ستيزی، بدون ستم گری ملی و نژادی و مذهبی است.

  تا آنجائی که به وجه جمهوری خواهی اين شعار بر می گردد، اين شعار ماهيت روشنی ندارد و خصلت طبقاتی اين جمهوری در پرده ای از ابهام قرار دارد. معلوم نيست تفاوت اين «جمهوري» با ديگر «جمهوري» ها موجود در دنيای کنونی  چيست؟ در جهان امروز «جمهوري» بخودی خود بيان اراده مردم و درجه پيشرفت دمکراسی در يک کشور نيست. در بسياری از کشورهای اروپايی رژيم های سلطنتی بر پايه دمکراسی پارلمانی حاکمند که از نظر ميزان دمکراسی قابل قياس با بسياری از جمهوری های جهان سوم در آفريقا، آسيا، خاورميانه يا  آمريکا لاتين نيستند.

در دوره ای از تاريخ - در دوره ظهور سرمايه داری - جمهوری خواهی مترادف با سرنگون کردن انحصار کليسا بر دولت و باز کردن راه دخالت توده های مردم در عرصه سياست به شکل حق رای همگانی بود. جمهوری های اروپائی عمدتا بر پايه انقلابات دمکراتيکی که تحت رهبری بورژوازی عليه حاکميت کليسا و شاه و نظام فئودالی به راه افتاد، شکل گرفتند. ديگر حاکميت از آن خدا، يا نمايندگان خدا بر روی زمين يا سلطان نبود. بلکه اين بار حاکمان از طريق رای مستقيم مردم انتخاب می شدند.

جمهوری يعنی استقرار نظام نمايندگی و  جمهوری خواهی يعنی برقراری دمکراسی نمايندگی. از اين زاويه شعار «جمهوري» پرتوی بر ماهيت طبقاتی دولت نمی افکند. اين شکل حکومتی می تواند توسط طبقات مختلف به کار گرفته شود. هر دولتی در دنيای معاصر به اين يا آن شکل، نوعی از نظام نمايندگی را در اداره دولت به کار می برد. مسئله اساسی، ماهيت خود دولت است. جامعه ما نيازمند چه نوع دولتی است و چه قدرتی می تواند اين جامعه را دگرگون کند و منافع اقتصادی و اجتماعی اکثريت مردم را برآورده کند؟

     بدون شک خيزش اخير نيازمند يک آلترناتيو اثباتی حکومتی در مقابل جمهوری اسلامی است. اما تا زمانی که مردم در نيابند که با تکيه به چه قدرتی و چگونه می توان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد و چه قدرت طبقاتی با چه مختصاتی توان حل معضلات اين جامعه را دارد، شعار آلترناتيو حکومتی در سطح باقی خواهد ماند. آنچه که امروزه مهم است محتوی قدرت مورد نياز جامعه آينده است. شکل اين قدرت دولتی تنها در پروسه مبارزه خونين و قاطع برای سرنگونی تام و تمام  اين نظام ارتجاعی تعيين خواهد شد. تجربه  تمام انقلاب های پيروزمند در گذشته نشان داد که قدرت نوين انقلابی در پروسه مبارزه با دشمنان اش شکل قطعی و نهايی خود را باز می يابد. از نقطه نظر کمونيست ها اين قدرت شکلی از جمهوری خواهد بود - جمهوری تحت رهبری طبقه کارگر در اتحاد با تمامی اقشار و طبقات تحت ستم و استثمار و خلق های ايران. اين جمهوری بيانگر اتحاد  آگاهانه و داوطلبانه ملل گوناگون ايران خواهد بود. اين جمهوری بلافاصله دست به تحولات دمکراتيک در جامعه خواهد زد تا راه را برای استقرار يک جامعه سوسياليستی هموار کند.

 

آيا جمهوری شورايی محتوای طبقاتی روشنی دارد؟

برخی از نيروهای چپ با اضافه کردن صفت «شورا» به جمهوری تلاش دارند آلترناتيو حکومتی متفاوتی ارائه دهند و بر خصلت کارگری آن تاکيد بگذارند. اما اضافه کردن کلمه «شورا» خصلت طبقاتی جمهوری را روشن نمی کند. در ابتدای امر بايد محتوای طبقاتی و برنامه ی دولت آينده را روشن کرد و سپس نامی را که به حداکثر بيان کننده و نماد آن است انتخاب کرد. اغلب نيروهای چپ نام هايی مانند «دمکراسی شورايي» يا «جمهوری دمکراتيک شورايي» را برای پرهيز از بيان واژه «ديکتاتوری پرولتاريا» به کار می برند. در حاليکه هر دولتی ديکتاتوری و دموکراسی يک طبقه اقتصادي- اجتماعی معين است. در عصر کنونی که عصر غلبه سرمايه داری بر جهان است دو نوع دولت ديکتاتوری و دموکراسی طبقاتی می تواند موجود باشد: ديکتاتوری و دموکراسی طبقه بورژوازی (که با اتحادهای طبقاتی و اشکال حکومتی متنوع در جهان موجود است)، ديکتاتوری و دموکراسی طبقه پرولتاريا (که ابتدا در روسيه با انقلاب 1917 تحت رهبری لنين بوجود آمد و سپس در چين با انقلاب 1949 تحت رهبری مائوتسه دون). به دليل سرنگونی کشورهای سوسياليستی، فعلا دولت های ديکتاتوری و دموکراسی پرولتری در جهان موجود نيست اما ما برای استقرار دوباره آن ها مبارزه می کنيم. احتراز از واژه «ديکتاتوری پرولتاريا» در واقع احتراز از روشن کردن اين حقيقت است و مسئله ای را حل نمی کند.

سئوال اين است که آيا «شورائي» بودن يک جمهوری می تواند مبين خط تمايزی با جمهوری بورژوائی باشد؟

«شورا» چيست و تاريخچه اين واژه چيست؟ شورا فرمی از تشکل برای دخالت گری مستقيم کارگران و سربازان در حاکميت بود که در انقلاب 1905 روسيه آفريده شد و در جريان انقلاب اکتبر 1917 در آن کشور نهادينه شد. اما اين فرم  به خودی خود تضمين کننده خصلت پرولتری آن نبود. مثلا در فاصله انقلاب فوريه تا اکتبر 1917 در روسيه، شوراهای کارگران و دهقانان عمدتا زير نفوذ جريان هايی با خط مشی و برنامه بورژوايی بودند. به همين خاطر لنين برای مدتی از شعار «همه قدرت بدست شوراها» کناره گرفت. در جريان رهبری انقلاب، بلشويک ها تحت رهبری لنين نفوذ قابل ملاحظه ای بر اين شوراها گذاشتند بطوريکه اکثريت آنان به خط انقلابی لنين و بلشويک ها گرويدند. پس از پيروزی، شوراهای کارگران و دهقانان تبديل به ارگان های حکومتی شدند. نام دولتی که پس از انقلاب سوسياليستی 1917 در روسيه مستقر شد « جمهوری شورائي» نبود بلکه «اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی» بود- يک دولت سوسياليستی که با اتکاء به شوراهای کارگران و دهقانان و سربازان شکل گرفت. اما از همان ابتدای شکل گيری شوراها، درون آن ها گرايش های متفاوت موجود بود و مبارزه ای سخت و مداوم ميان نمايندگان گرايشات مختلف كه نهايتاً نماينده منافع طبقاتی متفاوت بودند در جريان بود. (2)

اين فکر که اتخاذ فرم شورا ديوار نفوذ ناپذيری در مقابل بورژوازی ايجاد می کند، اشتباه است.  طبقه بورژوازی به راحتی می تواند هر فرمی را قلب ماهيت داده و به خدمت بگيرد. مائوتسه دون در مبحثی مهم برای روشن کردن همين مسئله می گويد: «هنگاميكه (در روسيه) شكل قدرت سياسی شورايی تحقق يافت، لنين به شوق آمده و آن را خلقت خارق العاده كارگران، دهقانان و سربازان و نيز شكل نوين ديكتاتوری پرولتاريا خواند. اما لنين در آن زمان نمی توانست پيش بينی كند كه هر چند كارگران، دهقانان و سربازان می توانند از اين شكل قدرت سياسی استفاده كنند، ولی بورژوازی هم می تواند. خروشچف هم می تواند. بنابراين، شوروی كنونی از شوروی لنين به شوروی خروشچف تغيير يافته است.» (آثار پراكنده مائو به انگليسی، جلد 2، ص 452)

و در ادامه می گويد «اگر بورژوازی مارا سرنگون و قدرت را غصب كند، نيازی به عوض كردن نام ندارد و كماكان آنرا جمهوری خلق چين خواهد خواند. مسئله اصلی اينست كه چه طبقه ای قدرت سياسی را در دست دارد. اين مسئله اساسی است، نه نام.» (آثار پراكنده مائو ، جلد 2)

      بايد اضافه کرد که حتا  فرم «حزب کمونيست» هم از اين امر مستثنا نيست. نمونه اش چين سرمايه داری امروز است که تحت  حاکميت يک حزب صد در صد بورژوائی اما به نام «حزب کمونيست» قرار دارد.

از اين رو بايد پرسيد اين «جمهوری شورائي» پيشنهادی، قدرت سياسی چه طبقه ای را نمايندگی خواهد کرد؟ چه برنامه ای خواهد داشت؟

اين فکر که «شورائي» بودن يک جمهوری شرکت هر چه گسترده تر توده های کارگر و ديگر قشرهای کارکن جامعه را در امور دولتی تضمين کرده و دست آنان را در تعيين سرنوشت خود باز خواهد گذاشت هم چندان واقعی نيست. زيرا «شورا» يک ارگان نمايندگی است. باز هم مسئله اصلی اين است که «شورا» چه خط مشی ای را در زمينه روابط اقتصادی، روابط اجتماعی و افکار جامعه پيش می برد؟  آيا منافع توده های استثمار شده و ستمديده را نمايندگی می کند؟ چگونه؟

خط مشی و تئوری يک طبقه حاصل فرم يک تشکل يا سوخت وساز درونی آن نيست. نه تئوری های مارکس حاصل تشکلات کارگری دوران خود بود و نه تئوری های لنين حاصل شوراهای آن دوره. امثال مارکس و لنين و مائو به مثابه پيشاهنگان و رهبران طبقه کارگر عمدتا با تکيه به درک علمی از ساختارهای جامعه و جمعبندی از مبارزات طبقاتی که در گستره تاريخ و ابعاد جهانی جريان داشت، به نيازهای زمانه خود پاسخ دادند. آنان بدين طريق توانستند تئوری های مورد نياز انقلاب را فرموله کنند. اين تئوری ها  محصول بررسی اين يا آن لحظه از مبارزه طبقاتی، اين يا آن فرم از تشکل نبوده است. بلکه حاصل جمع بست از تجارب تاريخی جهانی طبقه کارگر (و بطور کلی دانش بشری) و بکاربست آن بوده است. مسئله کليدی و تعيين کننده در رابطه با هر تشکيلاتی خط مشی و برنامه آن است. اغلب کسانی که فرم شورا را حلال مشکلات می دانند يا به رهبری پرولتری - مشخصا رهبری حزب پيشاهنگ طبقه کارگر - کم بهايی می دهند يا اين مسئله را مسکوت می گذارند. در نتيجه ماهيت طبقاتی دولتی که قرار است از فرم «شورا» استفاده کند در پرده ابهام قرار می گيرد.

همانطور که گفتيم، شورا نيز کماکان بايد توسط نمايندگانی اداره شود. شورا به معنای آن نيست که همه کارگران با يکديگر جمع می شوند واداره  دولت را بر عهده می گيرند. شورا معنای عجيب و غريبی ندارد و شکلی از گردهمائی توده ای است. کنار هم چيدن واژه «شورا» و «جمهوري» بدون روشن کردن ماهيت طبقاتی دولت يعنی دو بار تاکيد بر نظام نمايندگی. اين تاکيد هنوز چيزی در مورد ماهيت طبقاتی دولت به دست نمی دهد. زيرا نظام نمايندگی در جهان امروز خصيصه هر دولتی است. تا زمانی که بشر با پديده ای به نام دولت سر و کار دارد، با پديده ای به نام نمايندگی نيز روبرو است و  مجبور است اين فرم را برسميت بشناسد. اين امر بيان برسميت شناختن تقسيم جامعه بشری به طبقات و بطور مشخص بيان تقسيم کار فکری و يدی است. اين شکاف به چه معناست؟ به معنای آن است که همه آحاد جامعه در موقعيتی نيستند که بتوانند در برنامه ريزی و اداره جامعه بطور مستقيم و بلاواسطه نقش ايفا کنند. اين معضلی است که نظام طبقاتی بوجود آورده و بلافاصله پس از استقرار جامعه سوسياليستی حل نخواهد شد. حل آن در فرآيند گذر به جامعه کمونيستی و رسيدن به جامعه کمونيستی ممکن است. در جامعه کمونيستی با از بين رفتن طبقات، دولت نيز ضرورت خود را از دست داده و زوال خواهد يافت.

با تاکيد بر نحوه نظام نمايندگی نمی توان ماهيت دولت پرولتری و دولت بورژوائی را از يکديگر تشخيص داد.  بدون شک دولت طبقه کارگر - يا ديکتاتوری پرولتاريا - شکل  خاصی از دمکراسی نمايندگی خواهد بود. اما دمکراسی پرولتری و دمکراسی بورژوائی  ابدا يکی نيستند. زيرا مشغله اصلی شان يکی نيست. اين دو نوع دمکراسی، بيان دو حاکميت دو طبقه و دو روش کيفيتا متفاوت از اداره جامعه اند. درست است که در فرم يکسان به نظر می رسند اما محتوای شان کاملا با يکديگر متفاوت است. دموکراسی بورژوائی بيان به رسميت شناختن مالکيت خصوصی بر ابزار توليد و استثمار نيروی کار برای انباشت سرمايه است. دموکراسی بورژوائی بيان سياسی برابری ميان صاحبان کالاهای مختلف است. در اين دموکراسی، برابری کارگر با سرمايه دار در چارچوب قانون ارزش - يعنی زمانی که کارگر به مثابه فروشنده کالائی به نام نيروی کار در مقابل سرمايه دار ظاهر می شود- به رسميت شناخته می شود. اما اين برابری در همين جا خاتمه می يابد. مشارکت سياسی کارگر در اين نظام در سطح يک رای است. آحاد جامعه به صورت افراد مجزا در مقابل قدرت متشکل و سازمان يافته بورژوازی قرار می گيرند. اما دموکراسی پرولتری حق سرنگون کردن مالکيت خصوصی بر ابزار توليد و استثمار نيروی کار را به رسميت می شناسد و پشتوانه آن است. اين دموکراسی، بيان رابطه ميان دارندگان کالاهای گوناگون که با هم وارد رابطه مبادلاتی می شوند، نيست. بلکه بيان دخالت گری آگاهانه توده های مردم در اداره جامعه ايست که بر مبنای مالکيت اجتماعی، توليد و همکاری اجتماعی سازمان يافته است. در اين دموکراسی فرم جمهوری و انتخابات نيز کارکرد دارد اما کارکرد آن با کارکرد انتخابات در جامعه بورژوائی متفاوت است. در جمهوری بورژوائی انتخابات در خدمت پنهان کردن تقسيمات و تخاصمات طبقاتی و نديدن حقايق اجتماعی است. در صورتی که دمکراسی پرولتری توده ها را توانمند می کند که حقايق اجتماعی را آنطور که هست درک کنند و بطور جمعی برای تغيير آن بکوشند. دموکراسی پرولتری يعنی توانمند سازی توده ها در اينکه آگاهانه سرنوشت خود را بدست گيرند. انتخابات به اين چارچوب خدمت می کند. دولت پرولتری واقعيت ماجرا - تقسيم جامعه به طبقات و ضرورت تغيير آن را - پنهان نمی کند. در نتيجه زمانی که از فرمهای دمکراتيک - مانند انتخابات به عنوان شکلی از دخالتگری توده ها و شراکت توده ها در سياست - سود می جويد، برای پنهان کردن حقايق بنيادين و قوانين حاکم بر جامعه نيست. برای آشکار کردن آنها و نشان دادن راه تغيير آنهاست.

برای تغيير، توده های مردم بايد درگير بحث و مجادله فکری با يکديگر شوند و عرصه انتخابات يکی از ابزارهای تسهيل اين امر است. اما در دولت دموکراسی پرولتری توده های مردم هر چند سال يک بار به عرصه دخالت در امور دولتی کشانده نمی شوند. بلکه بخش مهمی از کارکرد دولت پرولتری آن است که مرتبا و به اشکال گوناگون توده های مردم را به اين دخالت گری بکشد و اين دخالت گری را تبديل به يکی از مشغله های روزمره توده های مردم کند. شکل گيری و تقويت شوراها و انواع تشکلات های توده ای ديگر به اين هدف خدمت خواهد کرد. اما هسته مرکزی فعاليت اين تشکلات توده ای نيز نه اداره بوروکراتيک امور جامعه بلکه دامن زدن به جنبش کمونيستی در ميان مردم خواهد بود. شوراها و ديگر تشکلات توده ای بدون دامن زدن به آگاهی و شور و شوق و تحرک انقلابی برای تغيير جامعه و جهان، قادر به توانمند کردن توده های کارگر و کارکن جامعه نخواهند بود و کم کم قلب ماهيت خواهند داد. 

به اين معنا نظام نمايندگی - بطور مشخص پروسه های انتخاباتی - تحت حاکميت پرولتاريا  با پروسه های مشابه تحت حاکميت بورژوازی کاملا متفاوت است. اين تفاوت نه ناشی از اتخاذ يک فرم خاص بلکه عمدتا ناشی از محتوی و پويش های کيفيتا متفاوت حاکم بر دو جامعه است. پويش جامعه تحت رهبری طبقه پرولتاريا که در تمام اين فرم های دمکراتيک نيز بايد بازتاب يابد ايجاد شرايط کشف حقيقت و نظريه پردازی و فکر سازی از جانب توده ها برای تغيير جامعه است. کمونيست ها بر خلاف دمکرات ها اعلان می کنند که همه دولت ها، ديکتاتوری طبقاتی هستند و صحبت از دموکراسی بدون صحبت از ديکتاتوری عوامفريبی است. 

کمونيست ها اساسا بايد توجه توده های مردم را به خصلت و ماهيت دولت آينده جلب کنند: دولت آينده طی چه پروسه ای ساخته خواهد شد، چه مختصاتی خواهد داشت و چه اقدامات فوری در جهت رفع نابرابری های بزرگ اقتصادی و اجتماعی و ريشه کن کردن هر گونه ستم و استثمار سازمان خواهد داد و با توجه به ميراث انقلاب های سوسياليستی در قرن بيستم و جمعبندی از نقاط ضعف و قوت آن ها با معضلات و تضادهای جامعه آينده چگونه برخورد خواهد کرد.

پانوشت:

1 - برای نمونه عطاالله مهاچرانی می نويسد: «بايستی دوباره ريشه ها را جستجو کرد و به اين پرسش پاسخ داد که کار از کجا آسيب ديد؛ که به اين نقطه رسيده ايم و در يک کلام به جای ولايت فقيه دچار استبداد فقيه شده ايم؛ استبداد مطلقه» - نقل شده از منبع اينترنتی  http://mohajerani.maktuob.net

2- شوراها در انقلاب روسيه: شوراهای کارگران و دهقانان در انقلاب روسيه محصول مبارزه طبقاتی بودند. در اين مبارزه توده های کارگر و دهقان و ساير قشرهای مردم تحت تاثير نيروهای سياسی متفاوت منجمله بلشويكها و منشويكها و ديگران قرار داشتند. درون شوراها از همان آغاز، مبارزه ای سخت و مداوم ميان نمايندگان گرايشات مختلف كه نهايتاً نماينده منافع طبقاتی متفاوت بودند در جريان بود.

يكی از نكات اصلی مبارزات اين بود كه بالاخره نقش سياسی شوراها چيست و بايد بخشی از چه روندی باشند. بلشويك ها شوراها را ابزاری برای متشكل كردن توده ها جهت سرنگونی نظم كهن، درهم كوبيدن دستگاه دولتی كهن و اعمال ديكتاتوری پرولتاريا می دانستند. منشويكها و سايرين اين را قبول نداشتند. آن ها شوراها را ارگانی برای کسب قدرت سياسی و اعمال قدرت از سوی پرولتاريا نمی دانستند بلکه چشم اندازی رفرميستی برای آن در نظر داشتند. مبارزه بر سر اين اختلافات اساسی درون شوراها تا قيام اكتبر و پس از پيروزی انقلاب در اشكال متفاوتی ادامه يافت. مدت كوتاهی پس از كسب قدرت، لنين به ضرورت تعديلاتی در نقش شوراها و رابطه حزب با آنها پی برد. اوضاع جنگ داخلی جانفرسا و از هم پاشيدگی، جابجايی و از هم گسيختگی اقتصادی و سياسی در سطح گسترده بود. در چنين شرايطی بسياری از عناصر پيشرو درون شوراها داوطلب شدند كه در مقام رهبران و كميسارهای ارتش سرخی كه تقريباً در عرض يك شب تشكيل شد، با شتاب وارد عرصه جنگی تعيين كننده شوند. سايرين نيز در ديگر عرصه های بسيار مهم ولی متفاوت مبارزه بسيج شدند: از قبيل رسيدگی به اوضاع و مسائل بحرانی گوناگونی كه بروز ميكرد، كمك به سركوب ضدانقلاب، شركت در كادر تامين مواد خوراكی، مديريت كارخانجات و غيره، پيوستن به حزب و تقويت آن. در پايان جنگ داخلی، ده ها هزار كارگر، سرباز و ملوان، عهده دار مقامات پرمسئوليت اداری شدند. اما جنبه ديگر واقعيت اين بود كه در نتيجه اين «جذب» بسياری از بهترين و دورانديش ترين رهبران پرولتاريا نه در شوراها بلكه در نهادهای ديگر جای گرفتند و بدين ترتيب، در رابطه با اداره مستقيم جامعه و كلا اعمال ديكتاتوری پرولتاريا يك جابجائی در وزن نسبی شوراها در مقام مقايسه با ساير نهادها، منجمله و بويژه حزب، صورت گرفت.

 


موانع و مشکلات، روش ها و راه حل ها!

 

متن زیر بخشی از یک سخنرانی درون حزبی است که برای انتشار ویرایش شده است.

 


بعد از انتخابات اخير و نتايج آن،  تمام نيروهای سياسی جامعه و گرايشات مختلف به حرکت در آمدند. به نقطه جوش رسيدن اختلافات درون هيئت حاکمه ی جمهوری اسلامی، چکاننده ی اين وقايع بود. اين اوضاع  به اعتلای مبارزه ی توده ای پا داد. ثبات نظم کهن فرو ريخت. هوايی تازه در جامعه جريان يافت و مردم به شکننده گی اين نظام پوسيده پی بردند.  هيچکس به طور قطع  نمی تواند پيشگويی کند که نتيجه اين اوضاع به کجا خواهد انجاميد. اکنون شعارها و نمادها و رهبری باند اصلاح طلبان جمهوری اسلامی و بورژوازی ليبرال، فضای بزرگی از جنبش کنونی مردم را اشغال کرده است. آنان تلاش می کنند جنبش را  کاملا به زير کنترل خود در آورند . اينکه سرانجام اين حرکت به کجا منتهی شود و در مسير خود دچار چه تغيير و تحولاتی شود ، موضوع مبارزه و جدل ميان گرايشات طبقاتی گوناگون است. انقلاب يا ترميم اين نظام؟ نتيجه نهائی اين اوضاع برروی سنگ حک نشده است. نتيجه نهائی وابسته به عوامل زيادی است. اما در ميان کليه عوامل، حرکت آگاهانه و فعالانه کمونيست ها  عامل بسيار مهمی است.

اين واقعيت است که بسياری از توده های مردم که در خيابان حضور دارند تحت نفوذ گرايش «ترميم نظام» هستند. چرا بسياری از توده های مردم تحت نفوذ شعارها و برنامه های آنان قرار دارند؟ يک چيز مسلم است: در نبود نيروی آگاه، همواره آگاهی خودبخودی مردم، هدايت گر آنان می شود.

رژيم دچار انشقاق و ضعف شده است. اين برای مردم امری خوشايند است. اين را در حرکات اعتراضی مردم در هنگامه نبرد با سرکوب گران شاهد بوديم . مردم بار ديگر عليرغم سبعيتی که رژيم در سرکوب از خود نشان داد بی مهابا جنگيدند. هراس از مرگ رنگ باخت.  بدون شک اگر رهبری  انقلابی بر اين حرکات حاکم بود ما شاهد صحنه های مبارزاتی پرشورتر و عظيم تری می بوديم . اما چه دلايلی مانع از اين شد که مردم نتوانند فراتر از اين بروند. به چند مسئله می توان اشاره کرد. يکم اينکه عليرغم اينکه در ميان مرتجعين  تشتت زيادی وجود دارد اما آنها دارای مراکز ايدئولوژيک و  سياسی و تشکيلاتی بودند و هستند. از اين رو توانسته اند پايه های خود را در جامعه سازمان دهند. همچنين، هر دو جناح دارای پشتوانه بين المللی اند.

اصلاح طلبان، عليرغم اينکه امروز از طرف جناح  حاکم تحت فشار قرار گرفته اند ولی کماکان اهرمهای بسياری را در دست دارند. هنوز در بسياری از نهادهای مهم دولتی نيرو دارند. روزنامه های سراسری و رهبرانی در درون نظام دارند که با وجود برخی محدوديتها هنوز پيامشان به گوش مردم ميرسد. مسئله مهم ديگر اين است که نيروی آنها صرفا محدود به اصلاح طلبان درون حاکميت نيست. بسياری از نيروهای اپوزيسيون رژيم نيز به پشتيبانی از آنها برخاسته اند. در خارج از کشور به روشنی اين مسئله مشاهده می شود. در عين حال بايد از يک طبقه اجتماعی معين نيز نام برد. يعنی طبقه ميانی.

 با وجود اينکه يک قهر خشن بطور روزمره عليه مردم به کار برده ميشود کماکان رهبری اين جنبش  به طرق مختلف سعی می کند ايده مقابله به مثل قهرآميز را از مردم دور کند و خشم مردم عليه جمهوری اسلامی را در چارچوبه های قانونی و «مسالمت آميز» محدود کند. چون هدفشان آن است که از مردم تا آنجايی استفاده کنند که به درد ترميم دولتشان بخورد و از جناح مقابل امتيازات دلخواه خود را بدست آورند. اين  مرتجعين که پس از سی سال يکبار ديگر می خواهند بر موج مبارزات مردم سوار شوند، مردم را دعوت می کنند که به روی متجاوزين انتظامي- پاسدار- بسيجی لبخند زده و در مقابل گلوله به آنان گل تعارف کنند. رهبران اصلاح طلب (يا بهتر است بگوييم ترميم طلب ) با وجوديکه تاريخچه ای سرشار از جنايت دارند اما بدليل آنکه زير حمله باند حاکم هستند، در ميان مردم وجه و اعتباری کسب کرده اند. در اين دعوا اصلاح طلبان می خواهند از چهره های جنايتکار قبلی، قهرمانان مردمی بسازند. مثلا حجاريان را به عنوان سمبل زندانيان سياسی معرفی کرده اند. زندانی سياسی به تعبير اينان از زمانی در اين رژيم بوجود آمد که اينان خود به زندان افتادند.

اين ها يک طرف ماجراست. طرف ديگر اين است که سياست هايشان ذاتا پاسخگوی شرايط جنبش و خشم مردمی که به صحنه امده اند نيست. اين ها بخشی از اين نظام و حامی آن هستند. بنابراين کمونيست ها اگر بطور سيستماتيک و آگاهانه فعاليت کنند می توانند توده های مردم را بسرعت از زير نفوذ شعارها و برنامه های اينان بيرون بکشند. اگر کمونيست ها اين اوضاع را آگاهانه دريابند اين شانس را خواهند داشت، عقب ماندگی های چند دهه گذشته را جبران کنند. اگر کمونيست ها منفعل مانده يا دنباله روی اين اوضاع شوند، فرصت ها را از دست داده و امکان تسريع اوضاع به سوی يک اوضاع انقلابی و رشد يک روند انقلابی را تا مدت های نامعلوم از کف خواهند داد. بنابراين وقت و انرژی را نبايد تلف کرد. محوری ترين مسئله از زاويه کمونيست ها اين است که نويد چه جامعه ای را به مردم می دهند؟ بديل شان برای نظام سياسي-اقتصادي-اجتماعی حاکم چيست؟ آيا جسارت اين را دارند که با عزم و پشتکار آلترناتيو خود را به ميان مردم برده و آن را تبديل به قطب قدرتمندی در جامعه کنند؟ بايد طرح و برنامه کمونيستی را به حداکثر در ميان مردم ترويج کرده و آن را تبديل به نيروی سازمان يافته کرد. بخصوص در ميان زنان وجوانان و بطور کلی پيشروان جامعه. در اين اوضاع جنبش کمونيستی ما بايد تبديل به يک نيروی موثر شده و فرآيند از ضعيف به قوی شدن را طی کند.

اکثريت قابل توجهی از مردم ديگر حاضر نيستند تحت اين حاکميت به شکل گذشته به زندگی ادامه دهند. اين فرصت خوبی برای راه اندازی جنبش های سياسی توده ای با خصلت انقلابی است. برای راه انداختن جنبش های سياسی انقلابی توده ای بايد در مقابل ستادهای سبز، ستادهای تحت رهبری خود را تشکيل داد. اغلب نيروهايی که خواهان انقلاب هستند بطور پراکنده کارهائی می کنند. اما اين کافی نيست.

 مهم ترين مانع، عامل ذهنی است. بسياری از نيروهای خواهان سرنگونی انقلابی اين رژيم به خطر شعارهای الله اکبر و نماد سبز بها نمی دهند.  برخی ها خود را اينگونه راضی می کنند که توده ها دارند تاکتيک می زنند که نيروهای رژيم را خلع سلاح کنند! آيا اين شکلی از خود فريبی نيست؟ آيا بيان آلودگی  به ايدئولوژی بورژوائی حاکم در ايران و جهان نيست؟

برخی از چپ های سابق تحت لوای «راديکال کردن» جنبش سبز به درون آن خزيده اند. «راديکال کردن» صرفا پوششی است برای متحد شدن با جناح اصلاح طلب حکومت. در واقع اينان می خواهند ميان توده های مردم و رهبری جنبش سبز (يعنی، رهبران جناح اصلاح طلب) پل بزنند و اين يک خط مشی ارتجاعی است.

عده ای از رفقای انقلابی فکر می کنند با قهرآميز شدن حرکات اعتراضی مردم، اين جنبش کم کم از رهبری ارتجاعی دور خواهد شد. واقعيت آن است که حتا اگر اعتراضات مردم اشکال قهری به خود گيرد، بخودی خود موجب ارتقای آگاهی توده ها در مورد ماهيت طبقاتی شعارها، برنامه ها و نيروهای حاضر در صحنه سياست نمی شود. همچنين، موجب شکل گيری تشکل های سياسی و نظامی انقلابی توده های مردم نخواهد شد. کم نبودند کمونيست هايی که در دوره انقلاب 57 روزها درگيری با نيروهای سرکوبگر شاه را سازمان می دادند و شبها درگيری های روز بعد را تدارک می ديدند. کمونيست ها شجاعانه می جنگيدند  ولی شعار و ساختارهای تشکيلاتی نيروهای مذهبی  رشد کرد. چرا؟

کمونيست ها ضمن شرکت در مبارزات کنونی بايد خلاف جريان حرکت کنند و افق و دورنمای کمونيستی را به حداکثر در ميان مردم فراگير کنند. بدون اين خلاف جريان رفتن نمی توان رهبری موج کنونی را کنار زده  و يک موج مبارزاتی کيفيتا متفاوت و انقلابی بوجود آورد.

 گام پايه ای و حداقل، افشای خط مشی، اهداف و برنامه رهبری ارتجاعی  سبز است. روشن است که در صحنه مبارزات توده ای، آماج ما بايد سرنگونی رژيم جنايتکار اسلامی باشد. اما در صحنه مبارزه ی فکری بايد به افشای ماهيت طبقاتی رهبری جنبش سبز پرداخت. مردم بايد بدانند که زير پرچم «اصلاح» يا «ترميم» دولت جمهوری اسلامی نمی توان عليه دولت جمهوری اسلامی مبارزه کرد! حتا به آن کسانی که رفرميست هستند و نمی خواهند درگير مبارزه انقلابی شوند بايد گفت از زير اين پرچم بيرون  بيائيد وگرنه شريک در برنامه ارتجاعی ترميم نظام خواهيد شد! اين حداقل کار آگاه گرانه است. علاوه بر اين، توده های مردم بايد بطور مستدل و علمی از کمونيست ها بشنوند که تنها راه نجات جامعه ما تحقق چشم انداز و برنامه انقلاب پرولتری است و بايد زير اين پرچم مبارزه کرد.

بايد با آن دسته از نيروهای سياسی که افق های محدود جلوی مردم می گذارند شديدا مقابله کرد. بطور مثال گفته می شود: فعلا بگذاريد اين جنبش تحت رهبری سبز جلو برود و ولايت فقيه را سرنگون کند، بعدا ما کارمان را می کنيم!  يا اينکه می گويند: اين رهبری سبز هنوز ظرفيت دموکراتيزه کردن  جامعه را دارد، بگذاريد بيايند آن را دموکراتيزه کنند تا ما بتوانيم تشکلات کارگری مان را سامان دهيم! برخی ديگر همان مضمون را با فرم ديگری طرح می کنند و می گويند:  مسئله عمده «کودتا» است و هدف مبارزه کنونی بايد درهم شکستن آن باشد! همه ی اين خط مشی ها در بهترين حالت تئوريزه کردن گرايش خودبخودی غالب در ميان اقشار ميانی است و در بدترين حالت، رويش اپورتونيسمی مهلک.

در مقابل اين گرايشات اپورتونيستی راست، گرايش ديگری نيز هست که با ظاهری «چپ» تلاش می کند سياست انفعالی را فرموله کند. مثلا می گويند، در اين اوضاع بايد به کاری «مستقل» پرداخت که هيچ نقطه تماسی با اين جنبش نداشته باشد. مثلا در کارخانه ها تشکلات کارگری ساخت! آنها را کاری به اين نيست که رهبری جنبش در دست کيست و وظيفه آنان در قبال اين مسئله چيست. اين خط مشی نيز لاجرم به دنباله روی از اوضاع و در نهايت تقويت رهبری سبز بر جنبش مردم (منجمله جنبش کارگری ) می انجامد.

اتخاذ هر يک از اين سياست ها از سوی کسانی که خود را انقلابی و کمونيست می دانند يعنی کنار گذاشتن انقلاب و کمونيسم، و يا حداکثر تبديل کردن آن به يک فعاليت بی روح رفرميستی.

تجربه دوره اخير نشان می دهد کمترين فعاليت آگاه گرانه کمونيست ها تاثيرات عميقی بر روی مردمی که پا به صحنه مبارزه نهاده اند می گذارد. جوانان شورشگر نسبت به افشای جنايات سی ساله جمهوری اسلامی حساسيت نشان می دهند. ما در دورانی هستيم که کمونيست ها بايد بر فعاليت های خود صد چندان بيفزايند. جامعه نيازمند يک حزب کمونيست انقلابی است که بتواند با بکار گرفتن تئوری های کمونيسم علمی، از ميان اوضاع پيچيده و خطرناک راه را از بيراهه تشخيص داده و با فداکاری راه انقلاب را بگشايد. پس بايد حزبمان را تقويت کنيم تا بتواند بار چنين وظيفه مهمی را بر دوش گيرد. منظور صرفا جنبه  تشکيلاتی آن  نيست. هر چند اين نيز جنبه مهمی است. بلکه تکامل تئوری های کمونيستی آن و تکامل خط سياسی آن در رابطه با خصلت و راه انقلاب ايران نيز هست. حزب ما تاريخ پر فراز و نشيبی را از سر گذرانده است. در نتيجه ضرباتی که از جمهوری اسلامی خورد، تا آستانه نابودی رفت. اما از خاکستر خود سر برآورد. حزب ما بر روی تئوری های علمی کمونيسم، از مارکس تا لنين و مائو، استوار ماند و آن ها را عميق تر فرا گرفت و بکاربست و در پرتو آن ها دست به جمعبندی از تجربه ی سی سال مبارزه طبقاتی در ايران زد و آن را تبديل به چراغ راه آينده خود کرد. حزب ما حزبی است که همراه با ديگر احزاب کمونيست جهان دست به تلاش های دامنه دار برای بازسازی جنبش کمونيستی بين المللی زد و در اين فرآيند به لزوم تکامل تئوری های کمونيستی به ورای مارکس و لنين و مائو و نوسازی جنبش کمونيستی بين المللی رسيد. حزب ما بايد در بطن اوضاع کنونی و در جريان تلاش برای عوض کردن مسيل سيل خروشان مردم، گسترش يابد و تقويت شود. حزب ما کوچک است اما دارای کيفيتی هست که بتواند معضلات راه را حل کند و در اين اوضاع راهگشا باشد. در شرايط حساس کنونی لازم است که بر روی اين حقيقت تاکيد شود. اگر اين کيفيت به مردم معرفی نشود و به ميان مردم نرود امکان پيروزی نيست. اما ما برای بردن اين مسئله به ميان مردم و جوانان و پيشروان با موانع سخت و زيادی روبرو هستيم. نا اميدی نسبت به امکان رهائی قطعی از چنگال نظام ستم و استثمار سرمايه داری هنوز وسيع و گسترده است. پيروزی انقلاب های سوسياليستی در روسيه و چين چهره جهان را به طرز عجيبی عوض کرده است. زمانی که شوروی سوسياليستی و چين سوسياليستی موجود بود، صدها ميليون نفر مردم جهان با اميد به آينده ای روشن وارد صحنه مبارزه می شدند. اما  شکست پرولتاريا در اين کشورها و احياء سرمايه داری در آن ها، به همان اندازه مردم جهان را مايوس کرده و سطح انتظاراتشان را پائين آورده است. 

جنبش کمونيستی بين المللی در دو دهه گذشته با مسائل فکری به جا مانده از اين عقب گردها و همچنين تغييرات بزرگ در سطح جهان، دست به گريبان بوده است. فروپاشی کشورهای بلوک شرق که ادعای سوسياليسم می کردند (در واقع کشورهای سرمايه داری تحت نقاب سوسياليستی بودند) يک بار ديگر مسائل مهمی را در رابطه با کمونيسم و تجربه انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم به صحنه آورد. هم زمان با اين فروپاشی، کشورهای سرمايه داری غرب فرصت را غنيمت شمرده و يک  کارزار ضد کمونيستی در سطح جهان به راه انداختند. اين کارزار بورژوازی بين المللی (که مرتجعينی مانند جمهوری اسلامی را نيز در رکاب خود داشت) تحت لوای «مرگ کمونيسم » سال ها ادامه يافت و تا حد زيادی در اذهان مردم جهان القاء کرد که مرگ کشورهای رويزيونيستی بلوک شرق، مرگ کمونيسم بود! بخش بزرگی از اين کارزار، به لجن پراکنی عليه انقلاب سوسياليستی و حزبيت کمونيستی اختصاص داشت. اين کارزار ضد کمونيستی به موفقيت هائی دست يافت و فضای سياسی ايدئولوژيکی بسيار نامساعدی را برای انقلاب بوجود آورد - فضائی که هنوز ادامه دارد.

 اين فضای بين المللی بر ذهن نسل جوان امروز ايران نيز سنگينی می کند و بسياری از جوانان شرکت کننده در خيزش دو ماه گذشته تحت تاثير احکام قلابی و دروغين اين کارزار بين المللی ضد کمونيستی هستند. هر چند اين تاثيرات به شکل ضد کمونيسم بروز نمی يابد و تبليغات ضد کمونيستی جمهوری اسلامی رنگ باخته است اما تاثيرات اين دوران سی ساله ضد انقلاب و ضد کمونيسم را به اشکال ديگر می توان ديد. بطور مثال، سی سال پيش پيوستن به سازمان های انقلابی و کمونيستی آرزوی هر جوان انقلابی پيشرو بود و بدان افتخار می کرد. اما امروزه چنين نيست. بسياری حاضرند جان شان را در مبارزه با دشمن از دست بدهند اما در مورد مبارزه متشکل و ضرورت تشکل حزبی ترديدهای فراوان دارند. بدون تحليل صحيح از چرائی اين وضعيت و مبارزه موثر با جوانب منفی آن نمی توان هسته محکمی در ميان جوانان پيشرو برای پيشبرد انقلاب سازمان داد. اگر قرار است حزب ما و جنبش کمونيستی تبديل به يک نيروی مادی قدرتمندی شود بايد تفکراتی را به مصاف طلبيد که مانع شکوفائی قدرت مردم است.

اوضاع هم زمان دارای عوامل مساعد و نامساعد است. آينده را در دل همين اوضاع می توان و بايد ساخت. به نقش تعيين کننده عامل ذهنی (حزب، تئوری های کمونيستی و ترويج آن) در چنين شرايطی نبايد کم بها داد. به تجارب تاريخی نگاه کنيم.  در همه سطوح،  چه در سطح مبارزات علمی و هنری و چه در سطح مبارزه طبقاتی نقش آگاهانه افراد تاثير تعيين کننده ای بر روند تکامل تاريخی داشت. به نقش لنين در انقلاب اکتبر نگاه کنيم. لنين در فاصله ميان انقلاب فوريه تا اکتبر با تدوين خط درست و پيگيری نفس گير در پياده کردن آن خط (و فقط آن خط) انقلاب را از لبه پرتگاه نجات داد و به پيروزی رساند. بدون خط لنين و حرکت او پيروزی انقلاب اکتبر 1917 ممکن نبود. امروزه هم اگر کمونيست ها به خود چنين نگاه کنند قادر به ايفای نقش موثر خواهند شد.

بدون داشتن يک هسته محکم کمونيستی نمی توان امر کمونيسم را به پيش برد. اما چنين هسته ای بايد در همه سطوح مبارزاتی بوجود آيد. در جنبش های توده ای مختلف. در رهبری ميدانی. در فعاليت های دمکراتيک. اين هسته محکم بايد افق و ديدی گسترده  داشته باشد تا بتواند با انعطاف پذيری بالا  توده های وسيع مردم را سازماندهی کند. بايد موانع را ببيند و تشريح کند. بايد در جدل های خيابانی با دشمن حضور داشته باشد. بايد به مردم توضيح دهد که نبايد درک ساده انگارانه از سرنگونی دولت داشت. بايد به مردم بگويد جا به جايی افراد در حکومت به معنی سرنگونی يک طبقه نخواهد بود. بايد توضيح دهد که اگر قرار است کارگران و زحمتکشان اين جامعه قدرت را بدست گيرند، بايد آماده مبارزه ای طولانی و سخت شوند.

در اينجا لازم است به جنبه ديگری از موانع اشاره کنيم . موانعی که در درون نيروهای انقلابی و کمونيست موجود است. بخش مهمی از نيروهايی که خود را کمونيست می دانند آغشته به تفکرات بورژوا دموکراتيک هستند. کمونيست ها اغلب اوقات کمونيست نيستند. آنان اغلب به عنوان مبارزين دموکرات در مقابل توده ها ظاهر می شوند و نه کمونيست هائی که در حال ساختن يک جنبش سياسی کمونيستی رهائی بخش هستند. امروزه عده کمی بطور مستقيم و علمی از کمونيسم دفاع می کنند. و همانطور که در بالا هم اشاره کرديم بسياری از افراد چپ هدف خود را ضديت با کودتا و تقلب انتخاباتی قرار داده اند و بعنوان مدافعين جمهوری بورژوائی به فعاليت می پردازند. در ميان عده ای ديگر از چپ ها تفکرات  انترناسيونا ل دومی شيوع يافته است. مشخصه اين تفکر کرنش به خودروئی است به اين صورت که: توده ها راه می افتند و خودشان راه را پيدا می کنند! اين تفکر همواره نقش مخربی در  جنبش کمونيستی داشته است. اين تفکر اعتقادی به نقش عامل ذهنی و تاثير گذاری دگرگون کننده اش بر اوضاع عينی ندارد. اين تفکر عموما با اين استدلال که «از واقعيات نبايد جلو بيفتيم چون ايزوله می شويم» پتانسيل های موجود در اوضاع و در توده های مردم را نمی بيند. اما واقعيت چيست؟ واقعيت اين است که جهان کنونی و جامعه ما راه حل کمونيستی طلب می کند. واقعيت اين است و نه چيزهای ديگر. اما اين واقعيت زير پرده ی ضخيم توهماتی که ظواهر امور توليد می کند، دفن شده است. اين واقعيت را بايد آشکار کرد.

کمونيستها برای ارائه پاسخ صحيح به شرايط بايد در دو عرصه  روشن باشند. يکم اينکه با جهانی بشدت  پرتلاطم روبرو هستيم که که دائما در حال تغيير است و تحرکش يک خطی و مستقيم الخط نبوده، بلکه پيچيده و چند لايه است. دوم اينکه ما نيز جزئی از اوضاع عينی هستيم و در خارج آن قرار نداريم! از اينرو بايد خود را در مرکز اين تغييرو تحولات قرار دهيم و پيگيرانه تلاش کنيم که اهداف و برنامه مان به دغدغه فکری قشر راديکال توده هايی که به پا خاسته اند بدل شود. بايد با پايه اجتماعی کمونيسم پيوند برقرار کنيم. زمانی که چنين ترکيبی بوجود آيد هر معجزه ای امکان پذير است. معجزه ای به نام انقلاب پرولتری که هدفش صرفا  استقرار قدرت طبقه کارگر نيست بلکه هدفش پشت سرگذاشتن تقسيم طبقاتی جامعه، ريشه کن کردن همه روابط توليدی استثمار گرانه، همه روابط اجتماعی ستمگرانه و همه ايده های سنتی است. انقلابی که هدفش رهايی کل بشريت است.

 

 

اندیشه ها و کلنجارها

 

در مورد اهمیت ماتریالیسم مارکسیستی، کمونیسم به مثابه عمل، فعالیت انقلابی بامعنی، و زندگی پربار


بخش ششم

 

نوشته باب آواکيان، صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا

(توضيح ناشر: آنچه پيش رو داريد، بخش کوتاهی از يکی از سخنرانی های باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکاست که بصورت سلسله مقالات در انقلاب، ارگان اين حزب منتشر می شود. برای کل متن، به زبان انگليسی، به تارنمای اين رفقا مراجعه کنيد revcom.us www..)

 

پايه اجتماعی انقلاب

من اينجا به نکته بسيار مهمی که مارکس بر آن انگشت گذاشت، می پردازم. به اين نکته در کتاب «غنا: پايان يک توهم» اثر باب فيچ و مری اوپنهايمر اشاره شده است*.  اين کتاب که چهل سال پيش نوشته شده،  صعود و سقوط قوام نکرومه در غنا را در متن مسائل اجتماعی فراگير تر و روابط بين المللی مربوطه، بررسی ميکند. فيچ و اوپنهايمر وقتی از انقلاب قسمی - فی الواقع رفرم هايی که اطرافيان نکرومه می کوشيدند در چارچوب سيستم امپرياليسم و استثمار پيش ببرند - صحبت می کنند، از مارکس نقل قول می آورند تا اين رفرم ها را با تجربه «انقلاب کامل» مقايسه کنند، يعنی انقلابی که تغييرات ريشه ای جامعه را در بر دارد. خود فيچ و اپنهايمر اينطور مطرح می کنند که:

«يکی از خصائل "انقلاب کامل" اين است که طبقه ای که پايه انقلابی جنبش را تشکيل می دهد بايد طبقه ای باشد که "زنجيرهايی ديرينه" داشته باشد و برای شکستن اين زنجيرها برخيزد، و .... مارکس می گويد که اين طبقه، بايد طبقه ای در جامعه مدنی ولی نه از آن باشد.» (فيچ و اپنهايمر، غنا: پايان يک توهم، انتشارات مانتلی ريويو، 1966، صفحه 24، تاکيد در متن اصلی)

آنها سپس اين نکته را بسط داده و مستقيما از مارکس نقل می کنند که پايهءانقلاب بايد گروه يا طبقه سياسی ای باشد که:

«محدوده ای از جامعه را نمايندگی کند که خصلتی عام دارد، چون رنج هايش عام است، و التيام خاصی را طلب نمی کند، چرا که زخمش، زخمی عام است و نه خاص. بايد محدوده ای از جامعه را شکل داد که مدعی هيج مقام سنتی نيست، بلکه مقام انسانی طلب می کند، محدوده ای که مخالفتش با عواقب مشخص نيست بلکه با انگاره هاي... سيستم سياسی،  بطور کلی مخالف است.» (همانجا)

اين بحث قبلا به شکل ديگری در رابطه با نکات مارکس در اثر هيجدهم برومر لوئی بناپارت مطرح شد. بخصوص در اين مورد که نگاه نيروهای طبقاتی مختلف و نمايندگان سياسی و ادبی شان (يا روشنفکرانشان) به مشکلات و راه حل ها، کاملا از هم متفاوت است. بورژوازی سياه در آمريکا، نيروهايی که در افريقای جنوبی گرد نلسون ماندلا جمع شدند، گاندی در هند، نيروهای اطراف خمينی در ايران، و غيره، مسائل را بطور عمومی و فراگير نمی بينند (و نمی ديدند)، قسمی نگاه می کنند (و می کردند). چيزی که تبليغش را می کنند يا برايش تلاش می کنند، يک ترميم يا تغيير قسمی است و نه تمام عيار - خواهان تغيير بنيادين و فراگير نظام موجود نيستند. مقامی سنتی را طلب می کنند. در صورتيکه پرولتاريا (وقتی بر پايه منافع پايه ای اش به عنوان يک طبقه، به يک نيروی انقلابی تبديل ميشود) خواهان از بين بردن تمام زنجيرهای سنت است.

 کتاب "غنا: پايان يک توهم"، به نکته مارکس در مورد «انقلاب قسمی و صرفا سياسي» نيز اشاره می کند. مارکس می پرسد: «پايه يک انقلاب قسمی و صرفا سياسی چيست؟» و پاسخ می دهد انقلابی است که:

«فقط بخش کوچکی از جامعه مدنی خود را رها می کند و به موقعيت غالب دست می يابد، يک طبقه خاص، از موقعيت مشخص خودش، رهايی عمومی جامعه را به عهده می گيرد. اين طبقه، کل جامعه را رها می کند  فقط به شرطی که موقعيت کل جامعه، همان موقعيت اين طبقه باشد، مثلا پول و يا فرهنگ داشته باشد و يا بتواند پول و فرهنگ کسب کند.» (همانجا)

البته مارکس اينجا به طنز سخن می گويد. منظورش اين نيست که وقتی اين طبقه رهبری را به دست بگيرد و جامعه را مطابق منافع خودش، و به سيمای خودش، شکل دهد همه جامعه هم ميتواند چنين کند (و خودش را در موقعيت طبقه مزبور قرار دهد). مسئله اشاره به نگرش اقشار و طبقات ممتاز و يا حتی استثمار گر نسبت به بازسازی جامعه است. اينها، حتی وقتی به سمت تغيير رانده می شوند معتقدند، و اصرار دارند که شرايط عمومی جامعه بايد بر منافع مشخص خودشان و نوع رويکرد خودشان  به مسائل - و به بيان ديگر بر موقعيت و آمال مشخص خودشان - منطبق باشد و نه اين که همه چيز زير و رو بشود و تغييرات ريشه ای در کل جامعه بوجود بيايد، تغييراتی که به محو سنت و زنجيرهای سنت منجر شود.

يک نکته کناری ولی مرتبط هم اينجا هست. انگلس يک ملاحظهء بسيار جالب و تا حدی طنزآلود دارد که در همين کتاب (غنا...) هم به آن اشاره می شود. او در مورد ضد انقلابی که انقلابات 1848 اروپا را در خون غرق کرد می گويد:

«وقتی به دنبال دلايل پيروزی های ضد انقلاب می گرديم، مرتب با اين جواب حاضر و آماده روبرو می شويم که "فلان آقا" يا "بهمان شهروند" به انقلاب خيانت کرد. که گاهی ممکن است جواب خيلی درستی باشد، و گاهی نه. ولی در هيچ شرايطی پاسخگو نيست. حتی به اين مسئله پاسخ نمی دهد که مردم چطور اجازه دادند اينطور مورد خيانت قرار گيرند. و آن حزب سياسی هم که همه سرمايه اش محدود به اين است که نمی شود به "فلان و بهمان شهروند" اعتماد کرد، واقعا هيچ شانسی ندارد.» (همانجا صفحه 10)

از اين نوع "تحليل"ها که مورد تمسخر انگلس است، خيلی استفاده شده و اين روزها هم می شود!

اين جا، يادآوری نکته بسيار تيزبينانه و پر محتوای لنين که ما بارها و بارها به آن اشاره کرديم ضروری به نظر می رسد:

«مادامی که افراد ياد نگيرند در پس هر يک از جملات، اظهارات، وعده وعيد های اخلاقی، دينی، سياسی و اجتماعی، منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سياست همواره قربانی سفيهانهء فريب و خود فريبی (خوب دقت کنيد: "و خود فريبی”) خواهند بود. طرفداران رفرم و اصلاحات تا زمانی که پی نبرند که تمام نهادهای کهن، هر اندازه هم زشت و پوسيده بنظر آيند، متکی به قوای يک طبقه حاکمه اند، همواره از طرف مدافعين نظم کهن تحميق می شوند.» (لنين، سه منبع و سه جزء مارکسيسم)

چه حقيقت عميقی در اين گفته مستتر است و چقدر هم اين روزها بدرد می خورد!

در واقع، رويکردی که در اينجا مورد نقد لنين است، اين روزها بسيار رواج دارد - بخصوص در ميان توده های تحت ستم و استثمار. در واقع همه اقشار خلق، و  حتی روشنفکران، درکشان از جامعه و تاريخ تکامل آن، بر يک پايه مادی استوار نيست. مردم اصلا متوجه نيستند و نمی دانند که يک سيستمی هست که تضادهای اساسی و ديناميزمش مسائل را از پای بست شکل می دهد و بسيار ضروری است که مردم اين مسئله را درک کنند. و ما بايد به طور زنده و پويا، يک تحليل ماترياليستی و يک تخمين ماترياليستی از اينکه اين سيستم کارکردش چگونه است و نقش طبقات و نيروهای اجتماعی مختلف در اين رابطه چيست، به مردم بدهيم.

حالا برگرديم به  نيروهای اجتماعی مختلف و درکشان از معضلات، و آمال و راه حل هايشان. جک بلدن در کتاب "چين دنيا را تکان می دهد"** مشاهداتی دارد که بسيار به موضوع ما مرتبط است و اخيرا در گزارش يکی از رفقای رهبری هم به آن اشاره شده بود:

«هيچ انقلاب اجتماعی، چه خوب باشد و چه بد، هيچوقت بدون شرکت توده عظيمی از محرومان که پايه هواداران گروه نوين را تامين کنند، ميسر نيست. اين نقشی بود که زنان چين برای حزب کمونيست ايفا کردند، و زنان چين، عظيم ترين و محروم ترين توده هايی بودند که جهان تا کنون به خود ديده بود. و وقتی کمونيست ها توانستند قلب اين زنان را تسخير کنند، کليد پيروزی بر چيان کايچک را بدست آوردند.»

اين تاکيدی است بر تحليل مهم مارکس در نکته ای که جلوتر ذکرش رفت: لازمه يک  "انقلاب کامل" چيست.

*      Fitch & Oppenheimer, Ghana: End of an Illusion, Monthly Review Press,

  **  Jack Belden  - China Shakes the World,


 

 


ادامه خیزش در ایران

 


نوشته زير گزيده ای از مقاله لاری اورست میباشد. برای متن کامل آن می توانيد به سايت سربداران مراجعه کنند.

 

بحران مشروعيت و رشد روحيه انقلابی

چکاننده بلاواسطه در شکل گيری چنين بحرانی تقلب انتخاباتی 12 ژوئن بود که منجر به تمديد رياست جمهوری احمدی نژاد شد. سرچشمه اين سرقت انتخاباتی در جنگ و جدال سخت جناح های مختلف در بالاترين سطوح دستگاه آخوندي- اسلامی قرار دارد و جنگشان بر سر آن است که چگونه به بهترين وجهی می توانند حاکميت ارتجاعی تئوکراتيکشان را حفظ کنند. سرقت انتخاباتی و شکاف در ميان حکمرانان در را بروی سرريز شدن سيلاب ميليونها نفر از ايرانيان باز کرد - چيزی که نظيرش ظرف 30 سال گذشته ديده نشده است.

هرچند جرقه آغاز چنين خيزشی بوسيله سرقت انتخاباتی زده شد، و دربرگيرنده نقطه نظرات بسيار متفاوتی است ( از جمله اينکه بسياری - حداقل در حال حاضر - از جناح ليبرال تر تئوکرات ها حمايت می کنند و اميدوارند جمهوری اسلامی از طريق رفرم بهتر شود) اما اين خيزش در سطح عميقتر بيانگر نفرت بخش قابل توجهی از مردم از خصلت ستم گرانه و خفقان آور زندگی در زير حاکميت تئوکراتيک اسلامی است و با هر حرکت تبهکارانه جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت سياسی اش، اين خشم عميق تر می شود .  افزايش خشم مردم، به نوبه خود موجب انشقاق بيشتر در هرم قدرت شده و تشديد جنگ ميان روحانيون فرصتهای جديدی را در اختيار مردم قرار داده که خشم و نارضايتی خود را به صورت توده ای بيان کنند.  حتی در مقايسه با چند ماه قبل همه اين عوامل صحنه سياسی ايران را بطور راديکالی تغيير داده است. سرلشگر علی جعفری فرمانده سپاه پاسداران ، صحبت از ضرورت باز کردن افسار ارتش اش « برای سرکوبی تشنجات فزايند» کرد. ( راجرز کوهن، نيويورک ريويو آو بوکس، 13 اوت 2009)

حزب کمونيست ايران (مارکسيست - لنينيست - مائوئيست) در «بيانيه تحليلی در مورد بحران و وظايف کمونيستهای انقلابي»  ( مورخ 28 ژوئن 2009)  اوضاع  را  «بحران مشروعيت بی سابقه جمهوری اسلامی و جهش در روحيه انقلابی توده های مردم» توصيف می کند.

اين بيانيه همچنين عنوان ميکند که: « پيشاپيش روشن بود که هنگام انتخابات رياست جمهوری با اوضاع داغی روبرو خواهيم شد. اما هيچ کس تصور نمی کرد که ابعاد بروز آن به اين شکل و تا اين حد گسترده و خونين باشد.» (اين بيانيه توسط سرويس خبری جهانی برای فتح به  زبان انگليسی منتشر شده است - 27 ژوئيه 2009 .)

همچنين رجوع کنيد به مقاله های زير:

- مقاله «واکنش به تقلب انتخاباتی نشان دهندۀ عمق انشقاق در ميان حکمرانان ايران و نفرت شديد عليه رژيم می باشد- خيزش در ايران» - نوشته ويی. تی. در نشريه انقلاب.

- مقاله « پايه های خيزش ايرانيان: جامعه ای غرق در فساد و تباهی، خرافه و جهل تاريک انديشی مذهبی، اعتياد و فحشا» - نوشته لاری اورست- نشريه انقلاب شماره 169 ( 28 ژوئيه 2009) که بر مبنای اطلاعيه شماره 6 حزب کمونيست ايران (م-ل-م) نوشته شده است. عنوان اين اطلاعيه  «موسوی نه برادر شما و نه همراه شماست» - مورخ 30 خرداد 1388.)

 

حکمرانان ايران قادر به حکمرانی به شيوه قديم نيستند

انشقاق در ميان طبقه حاکمه ايران- هم ميان جناح "اصلاح طلب" و آنهائی که فعلا کنترل دولت را بدست دارند، و هم در ميان آنانی که بر مسند قدرتند - عليرغم کوشش های خامنه ای رهبر نظام، احمدی نژاد، و متحدينشان برای درهم شکستن نارضايتی و مخالفت، همچنان ادامه دارد.

حزب کمونيست ايران ( م- ل- م ) شرايط را « انشقاق بی سابقه در ميان بالائی ها» ( که خود بيان اين بود که ديگر به شکل سابق قادر به حکومت کردن نيستند)» خواند و گفت اين انشقاق طی چند سال اخير رو به اوج نهاد: « بحران مزمن اقتصادی، نارضايتی عميق اقشار و طبقات گوناگون مردم از اين حاکميت و همچنين فشارهای امپرياليسم آمريکا بر جمهوری اسلامی، مهمترين عوامل حاد کننده درون رژيم بودند.»      

اختلافات آنان بر سر آن است که چگونه و از چه طريقی به بهترين وجه می توانند جمهوری اسلامی را حفظ کنند. « جناحی بر اين باور است که اگر اصلاحاتی در ساختار های حاکميت جمهوری اسلامی نکنند، اين نظام فرو می پاشد. جناحی ديگر، اينگونه اصلاحات را آعاز فروپاشی نظام می داند.»

(چهار روز قبل از انتخابات، يدالله جوانی فرمانده دفتر سياسی سپاه پاسداران هشدار داد که اگر موسوی يا ديگران خواهان انقلاب مخملی اند، «اين انقلاب مخملی قبل از تولد نابود خواهد شد».  راجر کوهن- نيويورک ريويو آو بوکس- 13 اوت 2009)

 در حال حاضر، تمامی شخصيتهای شاخص جناح های مختلف جمهوری اسلامي- از جمله آنان که انتخابات 12 ژوئن را محکوم کردند- با پشتکار تلاش می کنند نارضايتی مردم را به سوئی جهت دهند که در نهايت جمهوری اسلامی تقويت شود و نه تضعيف (سرنگونی که جای خود دارد).

 

اوباما و امپرياليسم آمريکا دوست مردم ايران نيستند

در بطن چنين بحرانی، آمريکا و همدستش اسرائيل در منطقه چه برنامه ای دارند؟حکمرانان بنيادگرای اسلامی ايران مدتهاست که با آمريکا و متحدينش در منطقه در تصادم شديد هستند. جمهوری اسلامی، در شرايط درگيری آمريکا با مشکلات و کلاف سردرگم تضادها،  به دنبال تقويت خود بوده است. برای آمريکا موجوديت اين رژيم اسلامی و کارهائی که انجام ميدهد به تهديد و مانعی بر سر راه سلطه و هژمونی بی مانع اش در منطقه خاوميانه تبديل شده  است.

ريشه اين دعوا - که در چارچوب روابط امپرياليستی جريان دارد - دعوای دو جريان و دو قشر ارتجاعی از مد افتاده، دو قشری که هر دو استثمارگر و ستمگرند، هست.  يکی از اين دو قشر کهنه در ميان خلقهای ستمديد و استثمار شده موجود است و قشر منسوخ و کهنه ديگر حاکمان نظام امپرياليستی اند. کشور ايران کماکان در چنگال نظام سرمايه داري-امپرياليستی است. برنامه طبقه حاکمه ايران به هيچوجه گسست از نظام امپرياليسم جهانی نيست. هدف مانورها و حرکات طبقه حاکمه ايران ، که شامل روياروئی با آمريکاست، چيزی نيست بجز توسعه منافع و جاه طلبی های اين رژيم در چارچوب همين نظام جهانی. ستم ديدگی مردم ايران دقيقا ريشه در اين نظام دارد.

امروزه، هر چند حاکمان آمريکادر بعضی موارد پشتيبانی و نگرانی شان را در مورد اوضاع اخير ايران ابراز می کنند اما هرگز با صراحت  نتايج انتخابات 12 ژوئن را محکوم نکرده و زير سوال نبرده اند. آنان بروشنی تصريح کرده اند که آماده معامله با قصابان جمهوری اسلامی اند. اقدامات و کنش های آمريکا طبق منافع امپرياليستی آن جلو می رود- به ويژه بر حسب نياز مفروضشان به از بين بردن نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه، ممانعت از توسعه بيشتر برنامه اتمی آن، و بطور کلی وارد کردن ضربه به نيروهای بنيادگرای اسلامی ضد آمريکائی و تقويت هژمونی آمريکا در منطقه. برای رسيدن به اين منظور آن ها می خواهند جمهوری اسلامی را مهار کنند و اگر لازم شد فلج کرده و آن را بزيرکشند. در هر حال آزاد کردن مردم ايران اصلا بخشی از اين نقشه نيست.

جان بولتون سفير سابق آمريکا در سازمان ملل و يکی از مقامات رسمی کابينه بوش  در 29  ژوئيه 2009 در روزنامه وال استريت جورنال در مقاله ای تحت عنوان « زمان خرد کردن ايران بوسيله اسرائيل است» نوشته است که اگر مسئله هسته ای ايران حل نشود به احتمال قوی اسرائيل تا دسامبر امسال به ايران ضربه خواهد زد ...

اخيرا نئوکان به نام جو ليبرمن گفته است که اگر تحريمهای اقتصادی نتواند ايران را از فکر برنامه هسته ايش باز دارد، « تنها گزينه ضربه نظامی است.» ( تلويزيون واشنگتن، 31 ژوئيه 2009)

روزنامه هآرتس که به دولت اسرائيل مرتبط است در (31 ژوئيه) گزارش داد که هرچند رابرت گيتز به اسرائيلها گفت که آمريکا همچنان مخالف حمله به ايران است اما روی «چراغ قرمز» ايستاده است. و ادامه داد: ، « امريکائيها- تحت تاثير رفتار رژيم نسبت به ناآراميهای بعد از انتخابات که از اواسط ژوئن شروع شد- برای اولين بار بيش از پيش نظرات اسرائيل در مورد وقايع را درک ميکنند

 

"مثل ايرانيها کنيم"

با در نظر داشتن استيلای تاريخی و کنونی امپرياليسم بر ايران ( حتی فرمهای خاصی که داشته است، دستخوش تغييرات گوناگونی شده است)، و دخالتهای مداوم آمريکا، اسرائيل و اروپا و تهديدات عليه ايران، ضروريست که مردم آمريکا هم از مبارزات بحق مردم ايران پشتيبانی کنند، هم اينکه تمامی حرکات حاکمان خويش را برای خفه کردن و تسلط و چسبيدن مرگبارشان عليه ايران و منطقه محکوم کنند.

مبارزه قهرمانانه ميليونها نفر نه تنها چشم انداز سياسی ايران را تغيير داد، بلکه در جهان ولوله انداخت. اين دقيقا همان چيزيست که يک معلم دبيرستان در هافينگتون پست نوشته است. ( در وبلاگ نايکو پيتينی مورخ 20 ژوئيه 2009)

 «من در يکی از دبيرستانهای نيويورک تدريس می کنم. اخيرا يکی از دانش آموزان من در مقابل ناظم مستبد و تشر زن ما ايستاد ( چيزی که تاکنون اصلا امکان پذير نبوده است). وقتی ناظم به او اجازه کاری را که می خواست بکند نداد، يکی از دانش آموزان به او پيشنهاد کرد: «مثل ايرانيها باهاش رفتار کنيم.». منظورش اين بود که تظاهراتی سازمان دهيم.  حالا وقتی آنها ميگويند يک چيزی را "ايران" کنيم منظورشان آن است که بيائيد تغييرش دهيم. الان "ايران" تبديل به يک فعل شده است - حداقل در اين گوشه از جهان و وقتی می گويند "ايران کنيم" يعنی اينکه در برابر زورگوئی اولياء امور بايستيم و مقاومت کنيم. اين برای من يک امتياز است چون معمولا بايد خيلی زحمت بکشم که اين دانش آموزان توجهشان نسبت به ديگر نقاط جهان کمی جلب شود. منظورم اينستکه، حتی اين دانش آموزان که خيلی کم اخبار نگاه می کنند "ايرانيان" را معادل قهرمانی می دانند و من با آنها کاملا موافقم، و آرزو دارم که من هم از چنان شهامتی برخوردار بودم. ايرانيان شما از تحسين و احترام عظيم ما برخورداريد.».

 


شکنجه در جمهوری اسلامی،ریشه ها و توجیه های قساوت

 


چند هفته پيش (ژوئيه 2009)، در يكی از برنامه های «صدای آمريكا» با شركت محسن سازگارا، يكی از بينندگان كه از شنيدن اخبار شكنجه و تجاوز و قتل در بازداشتگاه های جمهوری اسلامی شوكه شده بود، اين پرسش را مطرح كرد: «چگونه يك نفر می تواند با همنوع و هموطن خود چنين رفتاری بكند؟ چگونه كسانی كه خود را مسلمان می دانند می توانند دست به چنين اعمالی بزنند؟» محسن سازگارا در جواب گفت: «اسلام دين رافت و رحمت است. اين اعمال ربطی به اسلام ندارد.»

اما پاسخ واقعی آن نبود كه از زبان سازگارا شنيديم.

يکم اينکه، همه اين اعمال ربط به اسلام دارد! نگاهی به قرآن و سنت صدر اسلام نشان می دهد که «رافت اسلامی» فقط شامل حال «مومنين» می شود و رهنمودهای صريح و الگوهای کافی برای کشتار و آزار «منافقين» و «کفار» و «اسرا» در آن ها موجود است. علاوه بر اين، حق تجاوز به همسر، کتک زدن زنان نافرمان و همچنين زنانی که در جنگ به اسارت در می آيند در قرآن تاکيد شده است.

دوم (و مهمتر از يکم) اينکه،  نظام جمهوری اسلامی يک نظام تئوکراتيک است که قوانين و ساختارهای حاکميت خود را بر مبنای اين ايدئولوژی (اين رشته باورها و ارزش ها) سامان داده است. اسلام ايدئولوژی دولتی است و پشتوانه قانونی و اجرائی دارد.

اين ادعا كه سركوبگران موسوم به «لباس شخصی»، بسيجيان، بازجويان و شكنجه گران در ايران امروز اعتقادی به اسلام و مذهب شيعه ندارند، كاملا بی پايه است. چه متر و محكی برای سنجش مسلمانی آنان در دست است؟ آن مزدور جنايتكاری كه در اسارتگاه به دختران و پسران زندانی تجاوز می كند با احكام و روايات مربوط به «حلال بودن» يا «غنيمت دانستن» اسيران كافر و حربی برای فاتحان مومن، خود را توجيه می كند. عملکرد سپاه محمد در صدر اسلام به هنگام فتح ولايات نامسلمان و به كنيزی بردن زنان و دختران، برای نيروی انتظامی و بسيج الگو است. اين يا آن مرجع دينی در مورد حقانيت يا ثواب داشتن قتل و شكنجه برای حفظ حكومت اسلامی فتوا صادر می كند. مزدوران اين رژيم در دهه 1360، يعنی در همان روزهايی كه اصلاح طلبان سبز امروزی دست در دست رقيبان اصولگرای امروزيشان بر مسند قدرت بودند، از اين حکم جنايتكارانه مذهبی پيروی می كردند كه اگر دختر مسلمان باکره بميرد حتما به بهشت می رود پس بايد به دختران مجاهد تجاوز کرد تا بهشتی نشوند. از عملكرد تجاوزگرانه كسانی كه با تصوير سوره های بقره و نساء از زن به مثابه وسيله بهره كشی جنسی و تمكين كننده مطلق تربيت شده اند، نبايد تعجب كرد. دينی بودن يک حکومت يعنی اجرای قانون شريعت و شريعت همين چيزهاست.

صحبت از يك انديشه گذرا يا يك موضع ناپايدار ايدئولوژيك  در اين يا آن فرد نيست. صحبت از يك رشته افكار و باورهای سيستماتيك دينی است كه به زور قانون و سرنيزه در جامعه به مرحله عمل در می آيد و از دوران کودکی و سپس در مدرسه و جامعه به ضرب اسطوره و خرافه به مغز انسان ها انتقال می يابد. در مورد مشخص ايران، صحبت ما از انديشه ها و ارزش ها و باورهای شيعی است. 

ما با يك ايدئولوژی و نظام فكری ـ فرهنگی ـ روحی روبروييم كه مهمترين مكتب آموزش و الگوی اسطوره ای آن كربلا است.  نوحه خوانی ها و صحنه گردانی ها و نمايش های سالانه و ماهانه و روزمره، كل جامعه و مشخصا طيف سنتی های شهر و روستا را مخاطب قرار می دهد. از ميان اين مخاطبان است که اغلب شكنجه گران و سركوبگران امنيتی و انتظامی رژيم برخاسته اند. اين يك اسطوره خونين است كه به گواهی روضه ها و شعرها و تعزيه های مكرر، مخاطبانش را با شرح سر بريدن ها و قطع دست و پا و مثله كردن ارضاء می كند. ده ها و صدها هزار نفر هر سال به تكايا و مساجد می روند و مشتاقانه آن صحنه های فجيع را در ذهن خود بازسازی می كنند و لذت می برند. بله، لذت می برند. به نحوی مازوخيستی لذت می برند. درست همانطور كه بخشی از اهالی آمريكا از تماشای فيلم های جنون آفرينی كه از خون و كشتار و تجاوز و مثله كردن انباشته است، لذت می برند. البته روی ديگر مازوخيسم، ساديسم است: يعنی لذت از آزار ديگران. مساله اين نيست كه همه كسانی كه در معرض اين تبليغات ايدئولوژيك و آثار اسطوره ای قرار دارند، رفتار و سليقه ای ساديستی دارند. اما كسانی كه مشخصا در جايگاه قدرت قرار می گيرند و مسئوليت مستقيم سركوب مردم برای حفظ نظام مذهبی بر دوششان است، زمينه و فرصت و امكان لازم برای بروز سادو ـ مازوخيسم را در اختيار دارند.

اين يك بحث روانشناسانه نيست. پای منافع و امتيازات طبقاتی (سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی) در ميان است. شكنجه هيچ چيز نيست مگر ادامه و نمود عريان رابطه ميان طبقات حاكم و طبقات محكوم در اسارتگاه. درست همانطور كه زندان نيز هيچ چيز نيست مگر عصاره و نماد عريان زندان بزرگی كه نظام و جامعه طبقاتی نام دارد. كافيست كه هركدام از ما مردم محروم و محكوم در جامعه به آنچه از صبح تا شب در مناسبات سياسی و اجتماعی و اقتصادي، خانوادگی و فرهنگی درگيرش هستيم دقيق شويم تا جوهر آزار و شكنجه و تحقير و اسارت را در آن ببينيم. و اگر خوب دقت كنيم شوكه می شويم از اينكه گاه حتی خود را در اين مناسبات، به نوعی در موضع حاكم، آزار دهنده و شكنجه گر می يابيم!

در اين جامعه و نظام طبقاتی - بخصوص از نوع دينی آن - سرکوبگران و شكنجه گران، كارمند و حقوق بگيرند و وظيفه و مسئوليت شان همين است كه می بينيم. اين ها از طرح ها و روش های معينی برای شكنجه استفاده می كنند و برای انجام اين وظيفه آموزش می بينند. دستگاه سركوب اسلامي، شيوه های شكنجه در دوران قرون وسطی و متون مذهبی را با دانش شكنجه مدرن كه توسط جنايتكاران امپرياليستی و اسرائيلی و نژاد پرستان آفريقای جنوبی تدوين شده در هم آميخته، به كار می بندد. در چارچوب همين آموزه هاست كه مثلا برای تحقير زندانی و در هم شكستن روحيه مقاومت اسيران به ويژه زنان، از حربه تجاوز جنسی استفاده می كنند. اگر جز اين فكر كنيم و انتظار «رافت و رحمت» از آنان داشته باشيم، خود را فريب داده ايم. اگر هم اين ها را مشتی ديوانه تصور كنيم كه خودسرانه و بر مبنای منافع فردی يا به قول مذهبی ها «تمنای نفس سرکش» دست به اين كارها می زنند، باز هم به كج راه رفته ايم و يك سيستم ارتجاعی با سلسله مراتبی كه دارد را از نظر دور داشته ايم. البته اين افراد جزيی از جامعه انسانی هستند و با آدم آهنی فرق می كنند. اين ها مانند هر انسانی نياز دارند كه اعمال خود را بر اساس باورها و ارزش ها و جهت گيری ها تقويت كنند و جهت بدهند و رنگ و لعاب بزنند. و اين چيزهای ذهني، پديده ای اتفاقی يا موقتی نيست. اين چيزها در هر جامعه، هر ملت، يا هر جنبشي، بر پديده های فرهنگی و ايدئولوژيك ريشه دارتر استوار است.

در يكی از سی دی های ويژه كربلا كه سال هاست در ميان بسيجيان دست به دست می چرخد، يكی از نوحه خوانان با نگاهی ترسناك و نشئگی خاص به جمع سينه زنان می گويد: «كی ميگه اين امت داره از اسلام دور ميشه؟ هر كی ميگه بايد زبونشو بريد!» آدم بايد خيلی ساده لوح باشد اگر فكر كند كه منظور او از اين حرف، «لزوم تعقيب قضايی كسانی است كه چنين ادعايی می كنند»! او و همفكرانش به معنی واقعی كلمه از زبان بريدن حرف می زنند. درست همانطور كه در نوحه هايشان به راحتی از اصابت تير بر گلوی نوزاد چند ماهه، يا قطع دست و پا، يا سر بر نيزه كردن، می گويند. برای روشنتر شدن سليقه و رفتار صاحبان قدرت و پايه ها و كارگزارانشان، خوبست به يكی از سخنرانی های معروف روح الله خمينی در ابتدای برقراری جمهوری اسلامی اشاره كنيم. خمينی در ديدار با ورزشكاران آن دوران، همه را فراخواند كه به حضرت علی اقتدا كنند. او در شرح پهلوانی و يا زور بازوی علی چنين گفت: «امير المومنين آنقدر قوی بود كه وقتی در يكی از جنگ ها با شمشير بر فرق حريف كوبيد، او و اسبش را دو نيم كرد»! فكر می كنيد كسانی كه پهلوانی و ورزشكاری را با چنين معيار خونين و مشمئز كننده ای ارزش گذاری می كنند، از مشاهده شكنجه و تجاوز و كشتار يا از انجام اين جنايات كك شان می گزد؟ جالب است بدانيد كه يكی از به اصطلاح سريال سازان متعهد اسلامی در مجموعه بی رونق و شكست خورده ای به نام «چهل سرباز» كه قرار بود شاهنامه فردوسی را با مذهب شيعه تركيب كند و به خورد بيننده بدهد شرح همين جنگ علی را به تصوير كشيد. او در چارچوب سادو ـ مازوخيسم مذهبي، به زيبايی شناسی خاص خود رسيد. مثلا، به تصوير كشيدن قطع دست و پای اسب با ضربه ذوالفقار علي! يا صحنه جان كندن حريف زخمی در مقابل چشم علي؛ در حالی كه التماس می كند كارش را تمام كند؛ اما علی می گذارد كه او خوب درد بكشد!! خب، حالا فكر می كنيد آن بازجو يا مقام نيروی انتظامی كه خود را شيعه علی می داند وقتی با زجر كشيدن زندانيان روبرو می شود چگونه رفتار خواهد كرد؟ از چه الگويی پيروی خواهد كرد؟ کشتن با سنگسار و به دار کشيدن جوانان با چرثقيل به طوری که به تدريج دست و پا زده و بميرند، برايش عين ثواب خواهد بود.

واضح است كه انجام شكنجه و تجاوز و كشتار، مختص سركوبگران اسلامی يا به طور كلی دينی نيست. دولت های طبقاتی با توجيه های ايدئولوژيك رنگارنگ (مانند ناسيوناليسم)، با ارزش ها و باورها و اسطوره های مختلف، دست به چنين جناياتی می زنند. آزار و شكنجه و كشتار يهوديان را حكومت نازی و پايه هايش با توجيه های قومی ـ نژادی به پيش بردند. جنايات شكنجه گران آمريكايی در زندان های ابو غريب و گوانتانامو بر مبنای اسطوره برتری آمريكا و جهانشمول بودن ارزش هايش، و البته درجه دوم بودن اهالی كشورهای اسلامی ـ جهان سومي، انجام شد.

آمران و عاملان جنايات سياسی در نظام های مختلف (اعم از شكنجه و تجاوز و كشتار)، از نظر نگرش و رفتار و روحيه، يك نقطه مشترك دارند: همگی اينان، اسيران را در جايگاه مادون انسان يا به قولی untermensch قرار می دهند. اين پايه ای ترين توجيه برای آوردن هر بلايی بر سر مخالفان است. حكومت هيتلر، يهوديان و همجنس گرايان و كوليان را مادون انسان می دانست و سياست كشتار را با چنان وجدان راحتی در موردشان به اجرا می گذاشت كه انگار دارند سر مرغ را می برند. اينگونه بود كه افسران اس اس در اردوگاه های مرگ، به قول شاملو، می توانستند بعد از يك روز كشتار بنشينند و يك پنجه موسيقی «مالر» يا «واگنر» بنوازند! حكومت اسلامی ـ شيعي، مساله مادون انسان را به شكل ديگری در مورد زندانيان پياده می كند. اين حكومت، نظام طبقاتی حاكم و حاكمان مذهبی را به جايگاه قدسی و خدايی و ماوراء انسان ارتقاء می دهد. بدين ترتيب انسان ها با وجود اين كه كماكان «انسان» محسوب می شوند ولی به حكم الهي، مادون هيئت حاكمه و كارگزاران و مزدوران نظام قرار می گيرند! و يا ذهن فرماندهان و سربازان آمريكايی انباشته از اين ايده مزخرف است كه آمريكايی ها و نظام آمريكايی از همه دنيا برتر است. يعنی همه دنيا مادون آمريكا قرار دارند و اگر بخواهند تهديدی برای اين موجود برتر باشند، لايق نابودی اند.

بدون اينكه بخواهيم صف دشمنان و دوستان مردم را مخدوش كنيم، لازم می بينيم كه همينجا به يك نمونه آموزنده منفی در صف نيروهای اپوزيسيون و مدعی انقلاب اشاره كنيم. تاكيد می كنيم كه اشاره به اين مورد، به هيچ وجه يك «مچ گيری» تنگ نظرانه و سكتاريستی نيست. بلکه يک انتقاد هشدار آميز است. زمانی كه نيروهای موتلف امپرياليستی به بهانه جنگ عليه تروريسم، تهاجم به افغانستان را تحت رهبری آمريكا آغاز كردند، جنايات بزرگی عليه افراد وابسته به طالبان و بسياری از توده های متمايل به اين جريان انجام گرفت. يك نمونه افشا شده از اين جنايات، انباشتن كانتينرها زير آفتاب داغ از صدها اسير بود كه به خفه شدن و يا  پختن آنان در گرمای زياد انجاميد. در آن دوره، حزب كمونيست كارگری (تحت رهبری منصور حکمت) مواضعی در همراهی با تهاجم نيروهای ناتو و اشغال امپرياليستی افغانستان اتخاذ كرد و به موازات آن در مورد جناياتی كه ارتش آمريکا و ناتو عليه افراد طالبان و ديگران مرتکب می شدند، سکوت کرد. آيا زندانيان طالبان که بطور سيستماتيک عليه مردم افغانستان (بخصوص زنان) سرکوب و شکنجه اعمال کرده بودند (و هنوز می کنند) به علت افكار متحجرانه و جناياتشان، لايق بهره مندی از «اصول و معيارهای حقوق بشری» نبودند؟ به اين ترتيب، حزب كمونيست كارگري، در تناقض آشكار با يكی از مبانی نظری خود يعنی اومانيسم (انسان دوستی) قرار گرفت. تنها راه «حل» اين تناقض، فروكاستن طالبان به مقام «ضد انسان» بود تا بتوان با وجدان راحت بر بلاهايی كه در زندان های آمريكايی به سرشان می آورند چشم فرو بست. اين «ضد انسان» بودن، در واقع نسخه ديگری از همان مادون انسان بودن است كه اينبار از زبان يك حزب اومانيست بيان می شد. شک نيست که اگر به جای ارتش آمريکا و ناتو، ارتش رهائی بخش کارگران و دهقانان افغانستان تحت رهبری حزب کمونيست (مائوئيست) افغانستان وارد جنگ با طالبان می شد با استفاده از تمام قوای خود و فنون جنگي، ارتش طالبان و قدرت سياسی ارتجاعی شان را درهم می شکست. و در اين کار لحظه ای ترديد نمی کرد. اما با زندانيان جنگی آنطور که طالبان (يا ارتش آمريکا و ناتو) با اسرای خود رفتار می کنند، رفتار نمی کرد. رفتار ارتشی که برای جامعه ای می جنگد که مبتنی بر بهره کشی انسان از انسان نيست، نمی تواند تقليدی از رفتار دشمنانی باشد که جوامع تحت حاکميتشان را بر پايه بهره کشی انسان از انسان سازمان می دهند.

واقعياتی كه كوشيديم در اين نوشته به ميان بكشيم و مورد تاكيد قرار دهيم، رابطه تنگاتنگ ميان حفظ و تداوم قدرت سياسی را با سلطه ايدئولوژيك و ارزش ها و ابزارهای فرهنگی نشان می دهد. اين واقعيات به ما گوشزد می كند كه مبارزه در عرصه ايدئولوژی و ارزش ها و باورها، جزيی جدايی ناپذير از مبارزه برای تحول روابط حاكم بر جامعه و در هم شكستن نظام قدرت ارتجاعی است. و بالاخره پرسشی كه هر زن و مرد آزاديخواه و مبارز با مشاهده جنايات در اسارتگاه های جمهوری اسلامی بايد از خود بكند اينست كه چه روابط اجتماعي- طبقاتي، چه نوع دولتي، چه نظامی را بايد ايجاد كرد كه ريشه چنين اعمالی را بسوزاند؟ كه شكنجه ها و تجاوزها و كشتارها را به عنوان مجسمه بی عدالتی و توحش و ستمگری در موزه تاريخ جای دهد؟ وجود تمايزها و امتيازها و تعصب های طبقاتی كه جامعه بزرگ انسانی را به حاكم و محكوم، برتر و فرودست، انسان و مادون انسان تقسيم می كند، در مقابل هم قرار می دهد و به جان هم می اندازد، زمينه ساز آزار و شكنجه و تجاوز و كشتار است؛ توجيه كننده موجوديت اسارتگاه هاست.

اگر واقعا می خواهيم از شر اين پديده های تكان دهنده و تهوع آور خلاص شويم، بايد به جنگ نظام بهره كشی انسان از انسان، نظام ستمگری طبقاتی و جنسيتی و ملی و مذهبی برويم. در غير اين صورت، هميشه امكان تبديل محكومان و شكنجه شدگان سابق به حاكمان شكنجه گر جديد وجود خواهد داشت. همان طور كه بخشی از زندانيان سياسی زمان شاه كه در دستگاه جمهوری اسلامی به پست و مقامی رسيدند و كارگزار و مسئول نظام ارتجاعی جديد شدند، هر آنچه از بازجويان و شكنجه گران قبلی ياد گرفته بودند را عليه مبارزان كمونيست و انقلابی و آزاديخواه به كار بستند. نگاه ما فقط نبايد متوجه شيوه های مستقيم دشمنان طبقاتی برای سركوب و نابودی انقلابيون و مبارزان حق طلب باشد؛ بلكه بايد اين خطر را هم ببينيم كه با نگريستن به تضادها و مسائل جامعه از دريچه ديد طبقات استثمارگر حاکم، در واقع به تقويت اين نظام کمک کرده ايم و هر گونه امکان سرنگونی آن و تولد يک نظام اجتماعی نوين با روابط و ارزش های نوين را از بين برده ايم.

اين تجارب هشدار و نهيبی است به ما کمونيست ها که اگر در جوامع سوسياليستی آينده، دولت ما به هر شکلی اعمال سرکوبگرانه دولت های جوامع طبقاتی (اعم از دولت های عقب مانده بورژوا فئودالی حاکم در جهان سوم يا دولت های پيشرفته سرمايه داری) را در قبال مخالفانش الگو قرار دهد، سند مرگ جامعه سوسياليستی را امضا کرده و صرفا به بازتوليد همين جوامع - گيرم زير نقاب سوسياليسم - کمک کرده است. بهترين تضمين که چنين نکنيم آنست که نقدمان از جوامع موجود را در جنبه های مختلف اقتصادي، سياسي، اجتماعی و ايدئولوژيک آن عميق تر کنيم و همچنين کارنامه جوامع سوسياليستی قرن بيستم را با نگاهی تازه جمعبندی کرده و سنتز نوينی از جامعه آينده و دولت آينده مان ارائه کنيم.

حزب کمونيست ايران (م - ل - م)    مرداد ماه 1388

 


حركت های ارتجاعی وحشتناك برای بر گشتاندن جامعه به اعماق تاریك چندین قرن قبل تاریخ

 


برگرفته از شعله شماره 20- ارگان حزب کمونيست (مائوئيست) افغانستان

 

1 - تحمیل جزیه بر اهالی غیر مسلمان منطقه خیبر

روز سه شنبه 2 جون، گروه طالبان منطقه قبائلی خيبردر ساحه مرزی غرب پشاور، موسوم به «لشكر اسلام»، طی يك جرگه وسيع، پرداخت جزيه اسلامی را بالای چند صد خانواده غير مسلمان سيك، هندو و عيسوی منطقه تحميل نمود. رهبر اين گروه كه «منگل باغ» ناميده می شود، در جرگه مذكور، اهالی غير مسلمان منطقه را به پذيرش اسلام دعوت كرد و به آنها اعلام نمود كه در صورت عدم پذيرش اين دعوت، آنها يا بايد منطقه را ترك بگويند و يا بايد جزيه بپردازند. سر انجام رهبران غير مسلمانان منطقه پذيرفتند كه به «لشكر اسلام» جزيه می دهند، به شرط اينكه امنيت آنها توسط گروه مذكور تامين گردد. «لشكراسلام» زنان و اطفال را از پرداخت جزيه معاف نموده و مردان و پسران بالا تر از سن پانزده سال را به پرداخت جزيه سالانه مبلغ يك هزار روپيه پاكستانی مكلف ساخته است.

اگر اين اهالی غير مسلمان، منطقه را ترك می گفتند، مطابق به روايات اسلامی تمامی دارايی های غير منقول آنها ( زمين، خانه، ساختمان های تجارتی وغيره ) توسط گروه «لشكر اسلام» مصادره می گرديد و آنها حق مطالبه هيچگونه خساره ای را نداشتند. برعلاوه كاملا خلع سلاح می شدند تا هيچگونه اسلحه گرم و حتی سرد را با خود به بيرون از منطقه برده نتوانند.

گرچه پاكستان بنام اسلام و بر مبنای «تئوری موجوديت دوملت در هند» يعنی دو ملت هندو و مسلمان، ايجاد گرديد، ولی در طول موجوديت شصت وچند ساله اين كشور، پرداخت جزيه توسط غير مسلمانان، نه در سطح سراسری وجود داشته و نه هم در سطوح محلی ومنطقه يی. در قانون اساسی پاكستان نيز چنين مكلفيتی برای غير مسلمانان وضع نگرديده است.

در افغانستان، پس از آنكه قانون مكلفيت عمومی عسكری به ميان آمد و مردان تمامی اهالی كشور، اعم از مسلمان و غير مسلمان، مكلف به گذشتاندن دوره خدمت عسكری شدند، به ابتكار دربار، ملاهای سرشناس فتوايی صادر كردند كه بر مبنای آن، غير مسلمانان، به دليل شركت در «دفاع كشور» از پرداخت جزيه معاف شدند. مطابق به روايات اسلامی، «اهل ذمه» يعنی غير مسلمانان جزيه ده، هيچگونه مكلفيتی در امور عسكری و جنگی مملكت اسلامی ندارند.

البته در پاكستان قانون مكلفيت عمومی عسكری وجود ندارد و اردوی آن كشور يك اردوی داو طلب و مزدور است و تمامی افسران و سربازان آن، داوطلبانه به اردو می پيوندند و از دولت معاش می گيرند. اما بدون اينكه قانون خاصی وجود داشته باشد، شموليت غير مسلمانان در اردو غير ممكن و عملا ممنوع است. اردوی پاكستان در واقع يك «اردوی جهادي» است و يكی از شعار های معروف آن، «جهاد فی سبيل الله» است. اما با وجود اين، غير مسلمانان قانونا مكلف به پرداخت جزيه نيستند و قانون عمومی ماليات بالای مسلمانان و غير مسلمانان علی السويه قابل تطبيق است.

اصولا حكم پرداخت جزيه توسط غير مسلمانان، مدت ها است كه در تمامی كشور های اسلامی عملا يكی از احكام منسوخ شده محسوب می گردد و حتی رژيم های بنياد گرای جمهوری اسلامی ايران، حكومت اسلامی سودان، دولت اسلامی جهادی های افغانستان، امارت اسلامی طالبان و جمهوری اسلامی كنونی افغانستان، نتوانسته اند و هنوز هم نمی توانند كه در شرايط و اوضاع كنونی، دوباره حكم منسوخ شده مذكور را دوباره زنده كنند. البته اين حكم كماكان در كتب مذهبی فرقه های مختلف مذهبی اسلامی وجود دارد و يكی از دروس طلاب دينی محسوب می گردد. اما عملا يك حكم باطله محسوب می گردد. اصلا احكام مذهبی ايكه بدون سر و صدا و اصدار فتاوی معين و مشخصی از سوی ملاهای مسلمان، بنا به تكامل عمومی جامعه بشری، عملا غير قابل تطبيق گرديده و ديگر به مثابه مقررات قابل تطبيق در جامعه تلقی نمی گردند، زياد اند. مثلا در اسلام، برده داری منسوخ نگرديده است. اما احكام مربوط به برده داری،  ديگر مدت ها است كه از لحاظ عملی كلا احكام تعطيل شده و يا به عبارت ديگر احكام باطله و منسوخ تلقی می گردند و حتی ملاهای مسلمان نيز كوشش برای برقراری عملی آنها را كنار گذاشته اند.

البته اوجگيری حركت های بنياد گرايانه اسلامی در كشور های اسلامی و پيدايش چند حاكميت بنياد گرا درين كشور ها، با تلاش برای زنده كردن دوباره تعدادی از احكام منسوخ شده مذهبی اسلامی توام بوده است. مثلا سنگسار كردن زانی و زانيه، بريدن دست دزد، كشتن همجنس گرا و احكام مشابه ديگری مدت ها بود كه در تمامی كشور های اسلامی به احكام منسوخ شده مبدل گرديده بودند. اما اين احكام، توسط جمهوری اسلامی ايران، سلطنت وهابی سعودی، حكومت اسلامی سودان و امارت اسلامی طالبان دوباره زنده شدند.

در هر حال، بنياد گرايی اسلامی، چه مزين به چپن و قره قلی كرزی باشد و چه ملبس به پتو و لنگی منگل باغ، بلايی است كه خواهان برگشت جامعه به اعماق تاريك چندين قرن قبل تاريخ است. آنچه در منطقه خيبر اتفاق افتاده است، نمونه ای از اجرای عملی اين خواست ارتجاعی و عقبگرايانه است.  نمونه ديگر تلاش برای اجرای عملی اين خواست را، در تدوين، تصويب و توشيح «قانون احوالات شخصيه اهل تشيع» توسط رژيم كرزی می توان مشاهده كرد.

 

2 -« قانون احوالات شخصيه اهل تشيع » يك نمودار روشن از ارتجاعيت و ستمگری برده دارانه

 يكی از آخرين تلاش هائی كه ملاهای شيعه افغانستان، تحت رهبری عملی شيخ آصف قندهاری، رهبر حركت اسلامی افغانستان و متنظم حوزه علميه كابل ( بزرگترين مركز تعليمی اسلامی شيعه در افغانستان ) براه انداختند، تنظيم «قانون احوالات شخصيه اهل تشيع» و تصويب و توشيح آن توسط پارلمان رژيم پوشالی و كرزی بود. احكام مذهبی بسياری كه مدت ها ست عملا منسوخ شده تلقی می گردند و حتی احكامی كه از همان ابتدای به ميان آمدن نتوانسته و نمی توانسته احكام  تطبيقی كامل باشند، در متن اين قانون دوباره گنجانده شدند. درينجا بطور مثال صرفا به دو مورد اشاره می گردد:

«تمكين» - در نكاح اسلامی، زن در بدل مهريه معينی، كه در قرآن از آن بنام «اجوره» ياد شده است، و همچنان تامين اعاشه توسط مرد، نفس خود را به مرد تسليم می نمايد. نكاح اسلامی در دو مورد مستلزم تمكين كامل زن از شوهر است: يكی در همخوابگی و ديگری در خارج شدن و يا خارج نشدن زن از خانه.

گمان نمی رود كه حكم مبنی بر تمكين جنسی كامل و دايمی زن از شوهر، از همان ابتدای اعلام، يك حكم تطبيقی كامل و قابل اجرا بوده باشد. در شرايط كنونی و با توجه به شناخت علمی وسيع از مسائل جنسی انسان ها و همچنان پيچيده شدن زندگی و مناسبات اجتماعی، طرح چنين احكام عملا منسوخ به مثابه قانون، غير از آنكه به شدت ستمگرانه است، عميقا جاهلانه نيز می باشد.

البته توضيح اين نكته ضروری است كه تمكين جنسی كامل و دايمی زن از شوهر با موضوع ممنوعيت رابطه جنسی در بيرون از چوكات زناشوهری فرق دارد. در شرايط كنونی، ممنوعيت رابطه جنسی در بيرون از چوكات زنا شوهری برای زنان ومردان متاهل، در تمامی قوانين مدنی وجود دارد. اما موضوع تمكين جنسی كامل ودايمی زن ازشوهر درانها موجود نيست، چرا كه چنين چيزی را اساسا نمی توان به صورت يك حكم قانونی در آورد.

تمكين زن در خارج شدن و يا خارج نشدن از خانه، قبل از همه مستلزم موجوديت چيزی بنام خانه است. اگر اصلا خانه ای وجود نداشته باشد، مثلا در زندگی كوچی ها، چگونه می توان حكم مذكور را اجرا كرد؟ برعلاوه، اين حكم در طول تاريخ، و هم اكنون، صرفا برای افراد مربوط به طبقات و اقشار بالايی كار برد و قابليت تطبيق داشته و دارد و نه برای توده های زحمتكش.

«نكاح موقت ( متعه )» -  متعه از نگاه لغوی به مفهوم كار يا چيز قابل تمتع ( لذت بردن ) است. به عبارت ديگر منظور از متعه ( نكاح موقت )، عياشی است و زن واضحا درينگونه نكاح صرفا به مثابه يك شی يا جنسی برای عياشی مرد تلقی می گردد و اين «قابليتش» برای مدت معينی در بدل يك قيمت معين جنسی و يا پولی توسط مرد خريده می شود.

نكاح موقت در سال های اول صدر اسلام در زمان حيات محمد مجازبود و هيچگونه حكمی مبنی بر تحريم آن صادر نشده است. اما عمر از نكاح موقت خوشش نمی آمد و با آن مخالف بود. او به ابوبكر نيز پيشنهاد داده بود كه نكاح موقت را ممنوع اعلام نمايد. اما ابوبكر به دليل اينكه نكاح موقت در زمان حيات خود محمد ممنوع اعلام نشده بود، جرئت نكرد دست به اين كار بزند. عمر در زمان خلافت خودش دست به اين كار زد و نكاح موقت را همرديف زنا قرار داد. وی تا آن حدی توانست اين ممنوعيت را عملی نمايد كه حتی علی وادار شد از اين ممنوعيت تبعيت نمايد و يا لا اقل صيغه بازی هايش را پنهانی انجام دهد و حد اقل در يك مورد، مطابق به روايات خود راويان شيعه، مجبور گرديد تاوان كلانی نيز برای اين كار پنهانی اش بپردازد. از آن زمان به بعد، ممنوعيت صيغه موقت توسط تمامی مذاهب اهل تسنن و اكثريت مذاهب اهل تشيع پذيرفته شده و مورد اجرا قرار می گيرد. تنها در مذهب اثناعشريه ( جعفری ) است كه حكم قاطع حلال بودن نكاح موقت وجود دارد و حتی توسط بعضی از ملاهای اين فرقه به مثابه كاری تبليغ می گردد كه ثواب آن بيشتر از نكاح دايمی است.

در افغانستان پيروان دوفرقه مذهبی اهل تشيع وجود دارند: جعفری و اسماعيلی. اما صيغه موقت حتی در ميان پيروان مذهب جعفری در افغانستان، در طول تاريخ، يك عمل مذموم و غير قابل عمل تلقی شده است، تا آن حدی كه صرفا بعضی از ملاهای جعفری به تبليغ برای آن دست می زنند. كسانی كه ندرتا دست به اين كار می زنند، معمولا دزدانه عمل می كنند و از افشا شدن آن خجالت می كشند. زنان بطور خاص با اين كار مخالفند و «صيغه» را مساوی با «زنا» می دانند و زنان صيغه شده را به شدت مذمت می كنند.

«قانون احوالات شخصيه اهل تشيع» بنا به عدم تجانس داخلی رژيم پوشالی با مخالفت های درونی مواجه شد و جان چند نفر نيز در جريان اين كشمكش ضايع شد. اربابان امپرياليستی رژيم نيز با اين قانون مخالفت كردند. در نتيجه، اين قانون به حالت تعليق در آمد و كرزی بعد از تصويب آن توسط پارلمان رژيم و حتی بعد از توشيح آن توسط خودش، حكم اصلاح مجدد آن را صادر كرد.

با نگاهی به متن تصويب شده و توشيح شده اين قانون، می توان بخوبی و روشنی به ماهيت ستمگرانه مذهبی و زن ستيزانه خود اين قانون و كلا رژيم پوشالی پی برد.

اين قانون در واقع زنان را به مثابه بردگان جنسی مردان تعريف می نمايد و نه انسان ها و شهروندان متساوی الحقوق با مردان. 

زبان اين قانون همان زبان جلف و وقيحانه توضيح المسائلی است و كلماتی چون « وطي»، «دخول»، «مدخوله» و غيره كه كلمات معادل دری  و پشتوی آنها در مكالمات روز مره مردم به عنوان فحش و دشنام بكار برده ميشوند، سراسر بخش های مربوط به نكاح، نكاح موقت و طلاق را پوشانده است.

قانون احوالات شخصيه اهل تشيع، بصورت بسيار بارزی نشاندهنده ستم مذهبی بر شيعيان افغانستان است. مطابق به قانون اساسی رژيم، شيعيان افغانستان صرفا در رابطه با احوالات شخصيه،حق دارند قانون ويژه خود را در مطابقت با احكام فقهی تشيع داشته باشند. يعنی آن ها در رابطه با احوالات غير شخصيه  حق ندارند قوانين ويژه خود را داشته باشند و بايد ازهمان قانون عمومی كشوری كه بايد در مطابقت با فقه حنفی قرار داشته باشد، تبعيت نمايند.

جنبه ديگری از ستمگری مذهبی اين قانون، ناديده گرفتن كامل شيعيان اسماعيلی در افغانستان است كه حد اقل مجموع نفوس آنها را می توان يك ميليون نفر تخمين نمود. قانون احوالات شخصيه اهل تشيع، كه شيعيان را مساوی به پيروان مذهب جعفريه قرار می دهد، كلا در مطابقت با فقه جعفری قرار دارد.

مهم ترين جنبه ستمگرانه مذهبی اين قانون، ستمی است كه از ناحيه چنين قانونی متوجه تمامی اهالی شيعه جعفری در افغانستان می گردد. اين قانون، خصوصی ترين مسائل زندگی زنان و مردان اين بخش از اهالی كشور را رسما به مثابه مسائل قابل كنترل توسط حكومت و ملا ها تعريف می نمايد و به اين ترتيب ستمگری مذهبی تماميت خواهانه متبلور درين وضعيت، اگر به مراتب غليظ تر از ستمگری مذهبی امارت اسلامی طالبان نباشد، به هيچوجه كمتر از آن نيست. اين جنبه ستمگرانه مذهبی اين قانون اساسا ناشی از آن است كه «طالبانيزم تشيع» كلا در درون رژيم حضور دارد وتماميت خواهی مذهبی، ديد ارتجاعی و روحيه استبدادی بخش هايی از اين «طالبانيزم» مثل بخش محسنی، از پشتوانه «مرجع» قابل تقليد نيز برخوردار است. به همين جهت، محسنی در دفاع آشكار از اين قانون ايستاد و اعلام كرد كه:

«هيچ كسی حق ندارد اين قانون را تغيير بدهد.»

گمان نمی رود كه اين قانون بتواند به عنوان يك قانون قابل اجرا تثبيت گردد. ولی از جانب ديگر ملاهايی مثل محسنی نيز ممكن نيست تغيير آن را بپذيرند. محتمل ترين امكان اين است كه اين قانون مدت ها به حالت تعليق قرار بگيرد، همانگونه كه احكام معينی از آن، عملا قرن ها به حالت تعليق قرار داشته است.

ملاهای بنياد گرای شيعه جعفری در افغانستان، تثبيت قانون احوالات شخصيه اهل تشيع در قانون اساسی رژيم را، كه در واقع جز تثبيت حق آنها برای تحت كنترل گرفتن مسائل شخصی وخصوصی اهالی شيعه معنی و مفهوم ديگری ندارد، به مثابه يك دستاورد سياسی و به مثابه تثبيت حقوق دموكراتيك شيعيان در افغانستان، به خورد مردم داده و می دهند. ولی يكی از الزامات اوليه تثبيت حقوق دموكراتيك تمامی مردم افغانستان، منجمله شيعيان، جدايی دين از دولت يعنی غير دينی شدن دولت است. اصولا دموكراسی، حتی به مفهوم بورژوايی آن، بدون مبدل شدن باور ها واحكام مذهبی به مسائل خصوصی و شخصی افراد غير قابل حصول است. در واقع در "دموكراسی اسلامی”، مراد از دموكراسی صرفا يك مكانيزم يا طرز العمل است و مفهوم ديدگاهی ندارد. خلاصه، تثبيت حقوق دموكراتيك مردم به مفهوم حقيقی كلمه، اساسا بدون سرنگونی كلی حاكميت دولتی مذهب و برقراری حاكميت سكولار و لائيك در مسير كلی مبارزه برای بر انداختن هر گونه استثمار و ستم و ايجاد جامعه مبتنی بر مساوات ميان انسان ها، غير ممكن است.

 شعله شماره 20 ژوئيه 2009

 


آنچه بارك اوباما در سخنرانی دانشگاه قاهره بیان كرد


استراتژی جدید امریكا در «جهان اسلام»

 

برگرفته از شعله شماره 20- ارگان حزب کمونيست (مائوئيست) افغانستان

بارك اوباما رئيس جمهور امريكا به تاريخ چهاردهم جوزای سال جاری در دانشگاه قاهره سخنرانی ای ايراد كرد كه «سخنرانی تاريخی برای جهان اسلام» نام گرفت. بسياری ها متن اين سخنرانی را تائيد كردند، منجمله بعضی از بنياد گرايان اسلامی مخالف امريكا. اما تعداد زيادی از تناقض ميان گفتار و كردار دولت امريكا حرف زدند و اين موضوع را پيش كشيدند كه دولت امريكا در حرف از صلح صحبت می كند، اما در عمل دست به تجاوز و اشغالگری ميزند. ...

رئيس جمهور امريكا سخنرانی اش را با «السلام عليكم» آغاز كرد و با «رحمت خدا بر شما باد» خاتمه داد و در متن سخنرانی نيز در چندين جا آياتی از قرآن نقل كرد. پس ديگر از «جنگ صليبي» عليه مسلمانان خبری نيست. شكی نيست كه كار نامه دولت امريكا به مثابه يك ابر قدرت امپرياليستی سرمايه داری نمی تواند سرشار از تناقض ميان گفتار و كردار نباشد. اما تمام متن سخنرانی بارك اوباما را نمی توان بر اساس موجوديت تناقض ميان متن اين سخنرانی و عملكرد های واقعی دولت امريكا مورد تجزيه و تحليل قرار داد. در واقع در موارد متعددی پيام اين سخنرانی به مثابه سخنرانی رئيس جمهور يك ابر قدرت امپرياليستی سرمايه داری، لفظا و در حرف نيز واضح و روشن و كاملا بی پرده است، به قسمی كه به صراحت ديدگاه، نيات واميال امپرياليستی سلطه جويانه از آن هويدا است. ...

اين سخنرانی يك مقدمه و يك موخره دارد و در قسمت اصلی متن خود روی هفت موضوع انگشت گذاشته است: موضوع تند روی اسلامی، موضوع فلسطين، موضوع ايران، موضوع حقوق بشر، موضوع زنان، موضوع آزادی مذهبی و موضوع انكشاف اقتصادی.  ...

اولين چيزی كه در سخنرانی بارك اوباما جلب توجه می كند اين است كه او مجموعه كشور های به اصطلاح اسلامی را به مثابه يك مجموعه دينی واحد اسلامی تلقی می نمايد كه همان مفهوم «امت اسلامي» را تداعی می نمايد، مفهومی كه اساسا با استثمار طبقاتی برده دارانه، فئودالی و بورژوا كمپرادوری گره خورده و تاريخا با برتری طلبی عربی ودر طول چند قرن موجوديت خلافت اسلامی با برتری طلبی تركی و نيز لشكر كشی های غارتگرانه «خراسانيان» به سوی هند در طول قرون متوالی، معين و مشخص می شده است و هم اكنون نيز چهارچوب ستم پذيری نيوكلونياليستی وكلونياليستی عامل و حامل شوونيزم عربی است.

بالاتر از آن، اوباما از همكاری ميان اديان مختلف صحبت می نمايد و مشخصا از اتحاد ميان فرزندان ابراهيم و به بيان ديگر سه شاخه اصلی اديان ابراهيمی يعنی اسلام، عيسويت و يهوديت حرف ميزند و همانطوريكه چند سطر قبل تر گفتيم سخنرانی اش را با «السلام عليكم» آغاز می كند و با «رحمت خدا بر شما باد» خاتمه می دهد و در متن سخنرانی اش نيز در چندين جا آياتی از قرآن نقل می نمايد، و همينطور از انجيل و تورات.

اين خط ، گرايشات سياسی و اجتماعی ارتجاعی بنام دين و مذهب را نه تنها در كشور های به اصطلاح اسلامی بلكه در سراسر جهان تشويق و تقويت می نمايد. وقتی قوت های امريكايی به افغانستان حمله كردند، بوش از «جنگ صليبي» سخن گفت. اين نشان داد كه رئيس جمهور يك ابر قدرت امپرياليستی كه گويا «رسالت» صدور دموكراسی وحقوق بشر به سراسر جهان را بر عهده خود می داند، تا چه حدی «صليبي» می انديشد. اما سخنرانی بارك اوباما در دانشگاه قاهره يك سخنرانی « صليبي» يا جنگجويانه عيسوی نيست، ولی بيشتر از بيانات بوش كشيش مآبانه بوده و سراپای آن آغشته به سموم مذهبی است؛ مبنايی كه ارزيابی تمامی مسائل تاريخی وكنونی برآن استوار است.

به مطلب ذيل از مقدمه سخنرانی توجه كنيم« روابط بين ‌‌‌[جهان] اسلام و کشورهای غربی قرن ها همکاری و همزيستی را در بر دارد و همزمان بحران و جنگ های دينی را. اخيرا اين تنش، با استعمار که مسلمانان بسياری را از حقوق و امکانات محروم ساخت و جنگ سرد که درآن با اکثر کشورهای اسلامی در اکثر اوقات، بدون توجه به خواسته های خود اين کشورها، بحيث دست نشانده و يا نماينده ديگران برخورد صورت گرفت، افزايش يافت.

علاوه بر آن تغيرات عمده که با مدرنتی يا نو گرايی و جهانی شدن ايجاد شد در بين تعداد زياد مسلمانان مفکوره ای را ايجاد کرد که غرب دشمن سنن اسلامی می باشد. افراطگرايان خشن اين تنش را در بين يک اقليت نيرومند مسلمانان دامن زدند. حملات 11 سپتمبر سال 2001 و تلاش پيگير اين افراط گرايان که به خشونت عليه اهالی ملکی دست می زنند دربين مردم کشور من اين مفکوره را ايجاد کرده است که اسلام نه تنها دشمن امريکا و غرب است، بلکه دشمن حقوق بشر نيز می باشد. اين عمل ريشه های ترس و بی اعتمادی را پرورش داده است.››

پيدايش و گسترش «افراط گرايی خشن اسلامي» در بين « يك اقليت نيرومند مسلمانان» صرفا عكس العملی عليه تغييرات ناشی از نوگرايی و جهانی شدن و صرفا مبتنی برين مفكوره كه «غرب دشمن سنن اسلامی ميباشد» نيست. اين وضعيت دلايل اقتصادی، سياسی، فرهنگی و اجتماعی تاريخی و كنونی دارد.

بارك اوباما تا حدی خود به دلايل تاريخی آن، البته با طرز بيان خاص خودش، اشاره می نمايد، اما نه بصورت كامل. مسئله اين است كه در دوران " جنگ سرد " صرفا حاكميت های «اكثر كشور های اسلامي» دست نشانده غرب نبودند، بلكه غرب پرورش نيروهای بنياد گرای اسلامی حاكم و غيرحاكم بسياری را در سراسر اين كشور ها بر عهده گرفت تا از طريق آنها نه تنها مبارزه عليه نيروهای كمونيست، ناسيوناليست و سكولار را در خود كشور های مذكور پيش ببرد، بلكه مبارزه عليه رقيب سوسيال امپرياليست وبلوك تحت رهبری اش را نيز بصورت موثری سازماندهی نمايد. اما بارك اوباما چنان حرف ميزند كه گويا افراط گرايان مذهبی يك شبه صرفا در عكس العمل عليه تغييرات ناشی از نوگرايی و جهانی شدن و دفاع از «سنن اسلامي» به پا خاسته اند و حادثه 11 سپتامبر 2001  و « خشونت» های بعدی را براه انداخته اند. او درينجا، نقش سياسی آگاهانه غرب و مشخصا نقش آگاهانه امپرياليست های امريكايی در ايجاد و پرورش نيروهای افراطگرای اسلامی بخاطر استفاده از آنها در پيشبرد اجنداهای سياسی خود شان را كلا كتمان می كند. تلاش او از طريق سرهمبندی كردن دروغ های بسياری، روی اين مسئله متمركز است كه بتواند رشته های بريده شده دوستی با برخی از همين نيروها را دوباره با هم وصل كند. او می گويد: «من به اينجا آمده ام به قاهره که بين ايالات متحده و جهان اسلام صلح را جستجو کنم، صلحی که بر منافع و احترام دوجانبه استوار باشد. صلح که به اين حقيقت نيزمتکی باشد که امريکا و اسلام از هم مجزا نيستند و از اينرو نبايد رقابت داشته باشند. بلکه آنها دو روی يک سکه می باشند و ارزش های مشترک دارند، ارزش های عدالت و ترقی، ارزشهای تحمل و احترام برای تمام بشريت.

يک کوشش پيگير بايد آغاز شود تا به يکديگر گوش بدهيم، از يکديگر بياموزيم، يکديگر را احترام کرده و نکات مشترک را جستجو کنيم. طوريکه در قرآن کريم آمده است که از خدا آگاه باشيد و هميشه حقيقت را بيان کنيد. اين چيزيست که من ميخواهم يعنی حتی الامکان ابراز حقيقت، با در نظر داشت وظيفه ای که در پيش روی ما قرار دارد و استوار به اين عقيده که منافع مشترکی که بحيث انسان برای ما وجود دارد، قوی تر از قوه ای است که ما را از هم دور می سازد.»

ذكر منافع واحترام دوجانبه، ارزشهای مشترك عدالت، ترقی، تحمل و احترام برای تمام بشريت، به يكديگر گوش دادن، از يكديگر آموختن، يكديگر را احترام كردن و جستجوی نكات مشترك ميان يك ابر قدرت امپرياليستی و بخشی از ملل و خلق های تحت ستم ( ملل و خلق های كشور های اسلامی )، دروغ های شاخداری بيش نيستند. اينها چيزهايی نيستند كه ميان امپرياليست های ستم گر و ملل و خلق های تحت ستم بطورعموم وجود داشته باشند و يا بتوانند به وجود بيايند. همچنان قوی تر بودن منافع مشترك انسانی ميان امپرياليزم امريكا و ملل و خلق های تحت ستم كشور های اسلامی، و مجموع ملل و خلق های تحت ستم دنيا، نسبت به منافع متضاد ميان آنها، نيز يك افسانه ساخته و بافته امپرياليستی است. اما نبايد تصور كرد كه اين جستجوی مشتركات، هيچ مخاطب واقعی ندارد. طبقات حاكمه استثمارگر كشور های اسلامی و نيروهای ارتجاعی اسلامی در مجموع مخاطبين واقعی اين خطاب هستند و شرط و شروط را نيز بارك اوباما صريحا مطرح می نمايد: متكی بودن اين طبقات و نيروها به اسلام واقعی. او به صراحت می گويد: «مشارکت بين امريکا و ‌‌[جهان] اسلام به اسلام واقعی متکی می باشد نه چيزی که اسلام نيست و من به حيث رييس جمهور امريکا جزء مسئوليت خود ميدانم که برضد تصورات غلط از اسلام در هر جايی که ظهور می کند، مبارزه کنم.»

پس اسلام واقعی عبارت از اسلامی است كه تكيه گاه «مشاركت» بين امريكای امپرياليست و «جهان اسلام» تحت سلطه شده بتواند و رئيس جمهور امريكا مسئوليت خود ميداند عليه ظهور تصورات غير از اين در مورد اسلام، در هر جايی از دنيا، مبارزه نمايد. به اين ترتيب او تمامی دولت های كشور های اسلامی وهمه نيروهای اسلامی را به «مشاركت» با امريكا دعوت می نمايد و عليه مخالفين اين «مشاركت» در سراسر جهان اعلام مبارزه می نمايد. ازين قرار، شعار در اساس همان شعار معروف دارو دسته بوش است، اما شكل كلونياليستی آن به شكل نيوكلونياليستی تغييريافته است. آن دارو دسته زمانی گفت: «هر كی با ما نيست، با دشمن ما است.» و عليه آنها «جنگ صليبي» اعلام كرد. اما اوباما می گويد: «هر مسلمانی كه با ما نيست، مسلمان واقعی نيست و من عليه او در هر جايی از جهان كه باشد مبارزه می كنم.»

اوباما بلا فاصله وظيفه خود می داند كه در پهلوی اسلام واقعی، امريكا را نيز با صفات ذيل معرفی نمايد:« امريکا هم جزء آنچنان تصور خامی که گويا يک امپراتوری خودخواه می باشد، نيست. ايالات متحده يکی از بزرگترين منابع پيشرفت در جهان است، پيشرفتی که جهان نمونه آنرا نديده است. ما از انقلاب ها عليه امپراطوری ها زاييده شده ايم. امريکا بر اساس اين ارزش که همه مساوی خلق شده اند ايجاد شده و ما قرنها خون داده ايم و مبارزه کرده ايم تا اين ارزش ها تحقق پيدا کنند، چه در حدود سرحدات خود ما و چه در سرتاسر جهان. ما از همه فرهنگ های گوشه و كنار جهان، رنگ گرفته و به يک مفهوم کلی آمده ايم، يعنی از مفاهيم کلی به يک مفهوم واحد رسيده ايم. کار بسيار زيادی انجام شده است تا يک امريکايی افريقايی الاصل بنام بارک حسين اوباما رييس جمهور امريکا انتخاب شود.»

يك امريكايی افريقايی الاصل بنام بارك حسين اوباما رئيس جمهور امريكا انتخاب شده است تا شهادت دهد كه امريكا يك قدرت امپرياليستی نيست، كه امريكا نه بزرگترين مانع پيشرفت بلكه بزرگترين منبع پيشرفت جهان است، كه امريكا از انقلاب ها عليه امپراتوری ها زاده شده است و يك نيروی انقلابی ضد امپراتوری ها باقی مانده است، كه امريكا بر اساس مساوات ميان تمامی انسان ها ايجاد شده و برای تحقق اين ارزش در خود امريكا و در سراسر جهان خون داده است، كه فرهنگ امريكا فرهنگ مشتركی از تمامی فرهنگ های اطراف و اكناف جهان است. دليل "واضح " اثبات اين ادعا ها هم موجوديت خود گوينده به عنوان رئيس جمهور چنين كشوری است.

اينچنين شهادت دروغينی را بوش داده نمی توانست. اصلا به دهانش جور نمی آمد و وقاحتش را هم نداشت. اما بارك اوباما از آنچنان وقاحتی برخوردار است كه می تواند چنين شهادتی بدهد و می دهد. در واقع نقش اوهمين است. او آمده است تا دست ها و دامن ناپاك قصاب جهانی را تطهير نمايد و آبرو و حيثيت برايش بخرد. 

اين امريكايی افريقايی الاصل، بخاطر ايفای نقشی كه بر عهده اش گزاشته شده است، بدون هيچگونه شرمندگی وخجالتی، به تقديس ارتجاعی ترين سنت ها می پردازد: او می گويد:«حکومت امريکا به محاکم رجوع کرده است تا از حقوق زنان و دخترانی که می خواهند حجاب را رعايت کنند، دفاع کند و کسانی را که اين حق را تلف می نمايند، مجازات کند. »

رعايت حجاب به مثابه حق زنان و دختران، در اساس يك افسانه دروغين است. رعايت آنچه را كه شوونيزم مرد سالار اسلامی بالای زنان و دختران مسلمان تحميل كرده است، نمی توان حقی از حقوق زنان مسلمان دانست.  درين رابطه، حق آنها با مبارزه عليه اين تحميل و عدم رعايت آن معين و مشخص می گردد. قدر مسلم است كه برخورد های سفيد پوستان شوونيست با زنان چادر پوش مسلمان مبتنی بر مخالفت آنها با حجاب اجباری نيست، بلكه مبتنی بر تحقير و توهين آنها به عنوان غير سفيد و يا غير عيسوی يعنی مبتنی بر نژاد پرستی و يا برتری طلبی دينی است. اين نژاد پرستی و برتری طلبی دينی، جلوه های متنوع و گوناگونی دارد و صرفا در رابطه با حجاب زنان مسلمان تبارز نمی نمايد. اما ترجمه عملی آنچه اوباما می گويد، عبارت است از تثبيت «حق» تحميل حجاب توسط مردان مسلمان بالای زنان و دختران خانواده هايشان و «اومانيزم» امپرياليستی كه هدفش حفظ و حراست از نظام استثمارگرانه حاكم بر جهان است، با طيب خاطر اين تحميل را می پذيرد تا گويا همزيستی جهانی برهم نخورد.

به ادامه گفته های اوباما توجه كنيم:«البته درک مشارکت بشری آغاز يک وظيفه دشوار می باشد. عبارات به تنهايی نمی توانند ضروريات مردم ما را برآورده بسازند. اين احتياجات تنها در يک صورت برآورده شده می تواند که ما در سال های بعد با شهامت عمل کنيم و درک کنيم که تهديد هايی که به آن روبرو هستيم مشترک می باشند و عدم رسيدن به اين هدف به همه ما صدمه وارد می کند. زيرا ما از تجارب اخير فهميديم که اگر سيستم اقتصادی در يک کشور به ضعف روبرو می شود، آسايش در کشورهای ديگر نيز برهم ميخورد، وقتی که مرض سرما دامنگير يک فرد بشر می شود همه به خطر روبرو می شوند. وقتيکه يک کشور برای بدست آوردن اسلحه اتومی تلاش ميکند خطر حملات اتومی بر تمام کشورها بيشتر می شود. وقتيکه افراط گرايان خشن در برخی از کوه ها فعاليت می کنند، مردم در آنسوی اقيانوس بخطر روبرو می شوند. وقتيکه مردم بيگناه در بوسنيا و دارفور به قتل ميرسند لکه آن بر وجدان مشترک همه قرار می گيرد. اين است راه همزيستی در جهان در قرن 21 و اين است مسئوليتی که ما بحيث بشر در برابر يکديگر داريم.»

بارك اوباما رئيس جمهور امريكا است و با جهانی شدن سيستم اقتصادی سرمايه داری بخوبی آشنا است. اما او به عنوان فردی كه در راس بزرگترين قدرت سرمايه داری امپرياليستی جهان قرار گرفته است، طبعا طرفدار مبارزه جهانی در ضديت با اين سيستم نيست، بلكه طرفدار كوشش جهانی برای حفظ و ابقای اين سيستم و طرفدار قدرتمند بودن و قدرتمند ماندن، و نه ضعف آن، در سراسر جهان است. راه همزيستی پيشنهادی او، همزيستی در چهارچوب همين سيستم موجود جهانی است. او درين كوشش تا آنجا پيش ميرود كه سرمايه داری جهانی شده كنونی را ذاتا يك سيستم غير امپرياليستی مبتنی بر مشاركت همه در مقابله عليه مشكلات و مبتنی بر شريك بودن همه در پيشرفت اعلام می نمايد و می گويد: « اين يک مسئوليت بزرگ است که بردوش همه ما می باشد. زيرا تاريخ انسان ها از حوادثی که ملت ها و قبيله ها يکديگر را استثمار کرده اند تا منافع خود را بدست آورند، پر است. اما در اين عصر نوين چنين مفکوره ها خود شکستن، معنی دارد. با در نظرداشت وابستگی ما به يکديگر، هر نظم جهانی ايکه به اساس آن حکمرانی يک ملت بر ملت ديگر نافذ شود، هميشه به نا کامی روبرو خواهد شد. پس نظر ما در مورد گذشته هر چيزی که باشد، بايد ما زندانی آن نباشيم. با مشکلات خود بايد با مشارکت برخورد کنيم و در پيشرفت بايد همه شريک باشند.»

تاريخ انسان ها صرفا ازحوادثی كه ملت ها وقبيله ها يكديگر را استثمار كرده اند تا منافع شان را بدست بياورند، پر نيست، بلكه مهم تر از آن مملو از حوادثی است كه طبقات اجتماعی استثمارگر حاكم، طبقات اجتماعی تحت استثمار محكوم را مورد استثمار قرار داده اند. نظام های اجتماعی برده دارانه، فئودالی و سرمايه داری در اشكال و صور گوناگون خود در تاريخ انسان ها، بر همين مبنا به وجود آمده و تاريخ خود را طی نموده اند و طی مينمايد.

نظام سرمايه داری مبتنی بر استثمار طبقاتی سرمايه دارانه يعنی استثمار طبقه كارگر توسط بورژوازی است. اين مبنا هم در عصر سرمايه داری رقابت آزاد وهم در عصر سرمايه داری انحصاری يعنی سرمايه داری امپرياليستی موجود است. همين ساختار درونی نظام سرمايه داری امپرياليستی حاكم بر جهان كنونی، درون مايه وضعيت استثمارگرانه و ستمگرانه آن در قبال ملل وخلق های تحت ستم جهان است و تا زمانی كه آن باشد، اين نيز خواهد بود. به همين جهت است كه تقسيم جهان به متروپول های امپرياليستی و ملل تحت ستم امپرياليزم يكی از خصايل ذاتی سيستم سرمايه داری امپرياليستی مسلط بر جهان است. اين تقسيم بندی كماكان موجود است و تا زمانی كه نظام سرمايه داری امپرياليستی دوام نمايد، به حيات خود ادامه خواهد داد.

شعله شماره 20 ژوئيه 2009