Tekstvak:

 

 

 

 


ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)      www.sarbedaran.org   شماره   44  ارديبهشت 1388

 

 

 

 

 

 

 

تنها راه نجات بشريت، وقوع انقلابی واقعی به رهبری پرولتارياست!

 

کارگران: در صف اول افشای انتخابات قرار گيريد! 

 

سياره زاغه ها - روند گسترش طبقه کارگر و مسائل انقلاب جهانی      

           

نامه به حزب کمونيست نپال (م)

 

سی سال پس از اولين شورش

 

انقلاب واقعی و طبقه کارگر

 

به ياد اول ماه مه 1886

 

 

 

 

تنها راه نجات بشريت، وقوع انقلابی واقعی به رهبری پرولتارياست!

 

پيش به سوی ايجاد جهانی ديگر!

 

بيانيه حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست - مائوئيست) به مناسبت اول ماه مه

 

 طبقه کارگر ايران که در شرايطی طاقت فرسا ثروت های جامعه را توليد می کند؛ مدام در حال گسترش و تغيير است. مرتبا لايه های جديدی از طبقات ميانی و دهقانان ورشکسته به آن افزوده شده و ساختار اين طبقه را گونا گون تر می کنند:

از کارگران قطب های صنعتی تهران، اراک، اصفهان، خوزستان، تا کارگران مهاجری که ميان روستاهای افغانستان و مزارع ايران؛ ميان شهرهای کردستان و باراندازهای خليج؛ ميان تبريز و عسلويه در رفت و آمد دائم اند. از جوانانی که زندگی خود را در کوله ای ريخته و از گوشه و کنار کشور به سيل کارگران روزمزد ميادين شهرهای بزرگ می پيوندند (حداقل 5/1 ميليون نفر در سراسر کشور چنين موقعيتی دارند)، تا زنانی که در مشقت خانه های توليدی برای صاحبان کارگاههای کوچک؛ ثروت توليد می کنند و دخترانی که از 5 سالگی در کنار مادر، به دار قالی به بند کشيده می شوند؛ همه وهمه از اين طبقه اند.

 

فقط قشر نازکی از اين طبقه کارگر گسترده و چند لايه دارای امنيت نسبی شغلي؛ بيمه درمانی و بيکاری است. اما روند عمده، بيکارسازی و نپرداختن حقوق ها در بخش های رسمی اقتصاد و ايجاد کارهای موقت و بی آينده در بخش های غير رسمی اقتصاد است. برای اکثريت کارگران معلوم نيست که آيا در انتهای کار طاقت فرسای روزانه يا ماهانه؛ دستمزدی دريافت خواهند کرد يا نه؟ آيا فردا نيز کسی خواهد بود آنان را استثمار کند يا نه؟ آيا با بحرانی ديگر يا تصويب قانونی ديگر؛ به حاشيه جامعه و به درون اقتصاد غير رسمی پرتاب خواهند شد يا نه؟ اکثريت کارگران به ندرت روزی را با شکم سير سر بر بالين می گذارند. اما ثروتی که توسط اين جمعيت سيال و گسترش يابنده و در جنب و جوش دائم؛ توليد می شود در تاريخ ايران سابقه نداشته است. سرمايه داران و حافظان منافع آنان که کار اين سيل عظيم توليد کننده ثروت را مديريت و کنترل می کنند، در وزارتخانه ها، شرکت ها، بنيادها و اتاق های بازرگانی و صنايع و بيت رهبری نشسته اند و در هماهنگی با مراکز سرمايه داری جهانی (بانک جهانی و صندوق بين المللی پول) طرح بيکارسازی ها، بالا کشيدن حقوق های معوقه و حذف سوبسيدها را می کشند. آنان در پناه نيروهای نظامی خود در مقابل طبقه کارگر و اعتراضات اش صف آرائی می کنند.

 

اين فقط حکايت طبقه کارگر ايران نيست. اين يک حکايت جهانی است. طبقه کارگر يک طبقه ی جهانی است که در زنجيره ای از کارخانه های الکترونيک سواحل ماکائو در چين تا خودرو سازی های برزيل؛ از مشقت خانه های لس آنجلس و ماکيلادورهای مکزيک تا  مزارع قهوه و نيشکر در هائيتي، بی وقفه توليد می کند. کارگران روزمزد را با شکل و ترکيب مشابه؛ می توان به يکسان در ميدان شوش، ميادين پکن و شانگهای و بمبئی و کاراکاس و ليما جست. اجساد مهاجران آفريقائی و آسيائی در جستجوی کار را؛ می توان در دريای مديترانه که به قتل گاه آنان تبديل شده، مشاهده کرد.

 

طبقه کارگر يک طبقه توليد کننده جهانی است. طبقه سرمايه دار نيز يک طبقه تصاحب کننده جهانی است. نمايندگان و چهره های آنان را در مراکز مالی نيويورک و لندن و فرانکفورت، تا اتاق.

 


بازرگانی تهران و وزارتخانه های جمهوری اسلامی و کميته مرکزی حزب "کمونيست" چين می توان ديد. توليدات طبقه کارگر در سطح جهان به راحتی قادر است يک زندگی راحت، خلاق و شاداب را برای همه جمعيت کره زمين فراهم کند. اما  اکثريت اين جمعيت از شکم سير، علم، بهداشت، سرپناه، فراغ بال و امکان توليد آثار هنری و توليد فکر، محروم است. زيرا، نظام اقتصادی و اجتماعی سرمايه داری ظرفيت توليدی و خلاقيت های آنان را به اسارت کشيده و کنترل می کند.

 

امروزه در جهان، در دريای ثروت و وفور، يک ميليارد نفر از گرسنگی دائم رنج می برند. آنان گرسنه اند؛ چون طبقه کارگر با بارآوری بی نظيری ثروت توليد می کند و سرمايه داری برای توليد سودآور، ديگر نيازی به خريد نيروی کار همه آنان ندارد. پس، بخش بزرگی از جمعيت آماده به کار جهان را چون ماشين های از کار افتاده، به انبار اوراق می سپارد. در مقياس جهاني؛ شمار کارگران بخش های غير رسمی اقتصاد سر به يک ميليارد نفر می زند. اين بخش از طبقه کارگر بسيار سريعتر از بخش های رسمی رشد می کند. طبق آمار سازمان ملل در همه کشورهای جهان سوم (منهای چين)؛ درصد کارگران درگير در بخش اقتصاد رسمی (پرولتاريای رسمي) کاهش يافته است. کارگر غير رسمی يعني: حيات شانسی و پر مخاطره، آوارگی دائم و زندگی در زاغه های بی آب و بهداشت! وضعيت اين بخش از طبقه کارگر شبيه وضعيت طبقه کارگر در 150 سال پيش از اين است؛ يعنی زندگی در فلاکت، آوارگی و محکوم به مرگ زودرس! 

 

سرمايه داری به طرز غيرعقلايی انسان ها را تلف کرده و به مغاک رنج و مصيبت های بيشمار پرتاب می کند. اين سازمان اقتصادی و اجتماعي، کهنه و پوسيده شده است. کارکرد آن دائما راه را بر مصائب بيشمار مانند جنگ های ارتجاعي، افکار مذهبی عهد جاهليت، نژادپرستي، زن ستيزي، کينه و نفاق ميان مردمان ملل گوناگون باز می کند.

 

جهان نيازمند تغيير و انقلاب است! – جايگاه استراتژيک پرولتاريا

 

جهان نيازمند تغيير و انقلاب است! اين واقعيت را جنبش های  اجتماعی گوناگون با تکرار شعار "جهانی ديگر ممکن است" بيان می کنند. اين شعار اظهار نظری اخلاقی نيست؛ بلکه بيان آن است که سازمان اجتماعی مبتنی بر استثمار و مالکيت خصوصي؛ به حد نهايت خود رسيده و طولانی تر شدن عمر آن، نه فقط اين يا آن طبقه محروم، بلکه نوع بشر را در آستانه نابودی قرار داده است. اين جهان بايد تغيير يابد و در اين تغيير؛ طبقه کارگر نقش تعيين کننده ای دارد. اين موقعيتی است که نه آرزوهای قلبی اين يا آن فرد؛ بلکه واقعيات مادی نظام سرمايه داری است که  به پرولتاريا می دهد. اين واقعيت که نظم سرمايه دارانه و بازتوليد مستمر آن اساسا حول روابط خصمانه پرولتاريا و بورژوازی شکل می گيرد، نقش پرولتاريا را در محو اين نظام؛ تعيين کننده می کند. طبقه کارگر؛ حاصل کارکرد تضاد اساسی اين عصر است:" تضاد ميان اجتماعی شدن توليد با مالکيت خصوصی بر ابزار توليد". پرولتاريا در تحتانی ترين بخش تقسيم کار در جامعه قرار گرفته و روابط مالکيت در نظام سرمايه داري؛ متکی بر اين تقسيم کار است. منطق جهانشمول شيوه توليد سرمايه داری و جامعه بورژوائي؛ در اين موقعيت استراتژيک پرولتاريا تجسم يافته است. پرولتاريا (بطور جمعي) بار اصلی بازتوليد اين جامعه و منطق نظام سرمايه داری را بر دوش می کشد. منطق و کارکرد جامعه سرمايه داری در اين طبقه تجسم يافته است.

 

اين موقعيت را برای اولين بار مارکس تشخيص داد و اعلام کرد که پرولتاريا می تواند و بايد با استفاده از نيروی جمعی خود کليه اقشار و طبقات تحت ستم و استثمار جامعه را برای انقلاب کمونيستی رهبری کند. انقلابی که نظام موجود را نابود کرده و يک جامعه نوين با منطق و کارکردی کاملا متفاوت بنا کند.

 

پرولتاريا نقشی استراتژيک در بازتوليد نظام سرمايه داری بازی می کند و در مقابل وضعيت خود مقاومت می کند. اما اين به معنای آن نيست که اين طبقه به طور خودبخودی دارای اين درک استراتژيک است. پرولتاريا تنها زمانی که نسبت به چرائی اين سلسله مراتب طبقاتی و غير ضروری و مضر بودن آن برای همه نوع بشر آگاه می شود؛ پا به ميدان انقلاب می گذارد.

 

اينها حقايقی است که مارکس در بررسی و نقد نظام سرمايه داری آشکار کرد و مارکسيسم را که علم تغيير انقلابی جامعه است؛ بنيان گذاشت. موضوع اين علم ارزش گذاری بر پرولتاريا به عنوان طبقه ای که شايسته نشستن در راس جامعه است؛ نيست! بلکه موضوع اين است که اين جامعه چگونه می تواند به جامعه ای بدون طبقات برسد. با حرکت از اين واقعيت است که مارکسيسم به جايگاه منحصر به فرد پرولتاريا رسيده و آن را به طور عينی تشخيص داده است. اما بايد تاکيد کرد که بر خلاف درک رايج در جنبش چپ، جنبش کمونيستی و وظايف و افق آن قابل تقليل به مقاومت روزمره کارگران در مقابل سرمايه داران نيست. جنبش کمونيستي، جنبشی است برای گذار انقلابی از عصر بورژوائی به عصری که نظام سرمايه داری در سراسر جهان سرنگون شده و جوامع بشری بر پايه تعاون و اشتراک سازمان يافته است. جنبش کمونيستی بر پايه درک علمی از ساختار جامعه به اين درک رسيده که طبقه پرولتاريا؛ نيروی تعيين کننده اين حرکت است. به اين دليل نام اين حرکت را انقلاب پرولتری گذاشته است. اين انقلاب نه برای آن است که انتقام طبقات محکوم از طبقات حاکم گرفته شود و نه صرفا تلاش برای به قدرت رساندن طبقه ای است که تا کنون محکوم بوده است. بلکه هدف آن حل تضاد اساسی عصر؛ برای گذر به کمونيسم است. انقلاب پرولتری يک طرح خيالی نيست. راه حل حقيقی و تنها راه حل تضادهای جهان موجود است. اين فرآيندی است که نياز به آگاهي، به چون و چرائی و راه حل واقعی دارد که در علم تکامل يابنده کمونيسم از زمانی که مارکس و انگلس آن را بنيان گذاشتند، فشرده شده است.

 

مارکسيسم علم انقلاب

 

در قرن بيستم، طبقه کارگر؛ با اتكا به اين علم نوين در صحنه جنگ طبقاتي؛ حماسه های شورانگيزی آفريد و دو انقلاب سوسياليستی (ابتدا در روسيه در سال 1917 و سپس در چين در سال 1949) را به پيروزی رساند. اين دو انقلاب بيش از چند دهه دوام نياوردند، زيرا توسط بورژوازی درون اين کشورها که از حمايت و ياری بورژوازی بين المللی برخوردار بودند، سرنگون شدند. هر چند اين انقلاب های سوسياليستی ؛ گام اول در راه حل تضادهای جامعه سرمايه داری بودند، اما يک پيشرفت عظيم در تاريخ بشر و آغاز يك گذار تاريخی بزرگ به شمار می آيند: يك گذار تاريخی در ابعاد جهاني؛ از عصر بورژوائی و حركت به ورای اين عصر و از بين بردن طبقات و تخاصمات اجتماعی برخاسته از وجود تمايزات طبقاتي.

 

بيش از سه دهه از سرنگون شدن آخرين دولت سوسياليستی جهان در چين، می گذرد. در اين مدت که از آن بايد به عنوان سه دهه ضد انقلاب جهانی نام برد، دولت های سرمايه داری جهان با تبليغات گوش خراش و صرف هزينه های سنگين سعی کرده اند؛ تاريخ رهائی بخش و معتبر جوامع سوسياليستی قرن بيستم را برای هميشه دفن کرده و در تاريخ نگاری دروغين آن را به عنوان کابوسی در تاريخ بشر به ثبت برسانند. اما استقرار اين جوامع سوسياليستی در واقع کابوسی برای طبقات بورژوا و فئودال و دولت های امپرياليستی و ارتجاعی بود. اين کشورهای سوسياليستي، قله های درخشان رهائی و الهام بخش برای اکثريت مردم جهان بودند که به آنان اميد و جرأت مبارزه و طغيان را می دادند. امروزه فقدان آن پايگاه های سرخ سوسياليستي؛ عامل عمده در تعرضات افسارگسيخته سرمايه داری و نگهبانان امپرياليست و مرتجع آن؛ عليه مردم جهان است.

 

 اين وضعيت است که بايد دگرگون شود! يک فصل از مبارزات جهانی پرولتاريا برای محو جامعه سرمايه داری تمام شد. امروزه بايد فصل نوينی را گشود.

 

 سرمايه داری می تواند افكار عده ای را به گروگان بگيرد و به آنان بباوراند که امكان انقلاب كمونيستی نيست. می تواند بسياری از كمونيست های سابق را نا اميد از تغيير جهان کند. اما يک چيز را نمی تواند عوض كند و آن اينكه واقعيت مادی نظام اجتماعی حاکم بر جهان پر از تضاد است؛ تضادهايی كه راه حلشان در گرو پيروزی انقلاب پرولتری است. بورژوازی می تواند احکام درست تاريخ را واژگون کند؛ مردم را مسخ كند؛ در مورد تاريخ به آنان اطلاعات غلط داده و فريبشان دهد؛ می تواند سوابق تاريخی را پاک کرده يا تحريف کند، اما ماهيت سرمايه داری را نمی تواند عوض کند. نمی تواند اين واقعيت را عوض كند كه اسارت زنان؛ وابسته به مالكيت خصوصی و استثمار متکی بر آن است. نمی تواند دست به ستم گری ملی و جنگ های ارتجاعی نزند. نمی تواند شکاف طبقاتی را هر روز بيش از روز قبل نکند. نمی تواند منبع دامن زدن به جهل و خرافه نباشد.

 

اينها تضادهايی است كه حادتر از گذشته شده و حادتر از گذشته راه حل می طلبد. حدت و اضطرار مسأله فقط در اين نيست که رنج انسانها فزونی يافته، بلکه همچنين به خاطر آنست که ظرفيت جامعه بشری برای محو تضادهای طبقاتی بيشتر شده است. تضاد ميان موجوديت، منطق و کارکرد سرمايه داری با اين ظرفيت هردم فزاينده برای از بين بردن آن و گذر به جامعه ای عالی تر، هر روز برجسته تر از پيش می شود. همان تضادی كه سرچشمه شکل گيری علم کمونيسم بود؛ هنوز پابرجاست. انقلاب پرولتری دستور کار عاجل جامعه بشری است.

 

اما اين انقلاب، امری خودبخودی نيست. اين انقلابی است که بيش از هر انقلاب ديگر در تاريخ، نيازمند آگاهی است. اساس اين آگاهی را منظومه تئوری های کمونيستی که توسط مارکس و انگلس پايه گذاری شده و سپس توسط لنين و مائو تکامل يافته ا ند، تشکيل می دهد. همانطور که موضوع انقلاب پرولتری نه "خود- رهائی پرولتاريا" بلکه" رهائی بشريت" است، کمونيسم نيز؛ صرفا علم رهائی پرولتاريا نيست!، بلکه علم رهائی جامعه بشری از نظام طبقاتی هزاران ساله است.

 

ضرورت تکامل بيشترعلم کمونيسم

 

تلاش اوليه طبقه ما برای تغيير جهان نيز بخشی از واقعيت مادی جهان است. اين تجربه را بايد علمی تر و عميق تر از گذشته درک کرده و توضيح دهيم تا علل شکست را بفهميم و اشتباهات گذشته را شناسائی کنيم و از اين رهگذر تئوری های انقلاب کمونيستی را غنی تر و کامل تر کنيم. در جريان تغيير جهان تفكر خود را آزمايش كنيم؛ کمبودها و اشتباهاتمان را اصلاح كرده و خود را آماده كنيم كه در مرحله نوين مبارزه برای تحقق انقلابات سوسياليستي، در مقابل بورژوازی بهتر مقاومت کنيم و جامعه بشری را به طور راديکال تری تغيير دهيم.

 

جمع بندی از اين تجارب بزرگ؛ يک مولفه از ضرورت و امکان تکامل تئوری های کمونيستی است. علاوه بر اين، دانش بشر در زمينه های علمی گوناگون رشد کرده است. تجربه سرمايه داري، روابط انسان ها با يکديگر و با طبيعت، در توليدات فکری فلسفی و هنری بازتاب يافته است. همه اين تکاملات امکان غنی تر و صحيح تر کردن منظومه تئوری های انقلاب کمونيستی را فراهم کرده است. کاری که به اضطرار؛ انجامش؛ طلب می شود. شکل گيری جنبش کمونيستی نوين در سطح جهان وابسته به اين امر است.

 

رشد سرمايه داري؛ زندگی مردم جهان را به طرق گوناگون به يكديگر متصل كرده است. اين روند که بی وقفه جريان دارد، شالوده های انجام يک انقلاب جهانی را محكم تر کرده است. تکامل ابزار توليد، شرايط مادی را تغيير داده و توليد را در سطحی کيفيتا بالاتر، در مقياس جهاني، اجتماعی کرده است. در نتيجه، تضاد اساسی نظام سرمايه داری و کليه تضادهای طبقاتی و اجتماعی حادتر شده اند. اما همين تحولات، ظرفيت های تغيير جهان را نيز بيشتر کرده و دست زدن به انقلاب هائی گسترده تر و عميق تر از انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم را ممکن و ضروری کرده است.

 

نقش تعيين کننده آگاهی در انقلاب پرولتری

 

در چنين اوضاعی که آينده جهان، منجمله جامعه ايران، به شدت محل مناقشه و نزاع ميان طبقات گوناگون است، مشغول کردن طبقه کارگر به مبارزات اقتصادی گرايشی مضر و محافظه کارانه است.  طبقه کارگر فقط با انگيزه و غريزه طبقاتی اش نمی تواند تبديل به طبقه ای انقلابی شود. طبقه کارگر بدون يک حزب پيشاهنگ که بر تئوری های کمونيستی استوار باشد؛ نمی تواند روند پر فراز و نشيب تغيير انقلابی جامعه را رهبری کند. طبقه کارگر بايد کارکرد جامعه را بشناسد؛ در مورد تغيير و چگونه تغيير آن بينديشد و طرح بريزد و به مردم اعلام کند که جامعه نيازمند چه تحولاتی است؟، اين تحولات را چگونه بايد پيش برد؟، چرا در نهايت تفکر پرولتاريای آگاه؛ با تفکر خرده بورژوازی وازجمله تفکر روشنفکران خرده بورژوا متفاوت است.

 

امروز فضای جهان انباشته از عطش عمومی برای تغيير و خلاصی از نظام ستم و استثمار سرمايه داری است. طبقات و دول سرمايه دار، چهره نگهبانان خود را عوض کرده و آن را به عنوان "تغيير" به حلقوم مردم می ريزند تا شايد اين عطش عمومی ارضاء شود.

 

راست ها، محافظه کاران، بورژواها و روشنفکران قلم به مزد ، برده دولت ها هستند. سنديکاليست های وابسته به اين يا آن جناح بورژوازي؛ اين عطش را در مجاری به قدرت رساندن اين يا آن دارودسته حکومتی سازمان می دهند. بايد تفکرات محافظه کارانه و راست را که تن دادن به نظام و رژيم موجود را موعظه می کنند؛ افشا کنيم و برخورد ميان ديدگاه انقلابی پرولتری با اين گونه ديدگاه ها را حادتر کنيم. اين يک جبهه مهم از مبارزه طبقاتی است. هيچ نوع آگاهی ای ضروری تر از آن نيست که ستمديدگان درک کنند ؛ نظام های طبقاتی حاکم در ايران و جهان بر حسب روياها و يا مقاصد اين فرد و آن فرد منتخب به رياست جمهوری و يا وزارت نمی چرخند. بلکه تضادها و قوای محرکه بنيادين اين نظام هاست که مسير حرکت جوامع و عملکرد مقامات حاکم را تعيين می کند. هر درک ديگری بجز اين؛ صرفا خيال بافی و سبب به گل نشستن جنبش های حق طلبانه کارگران و ديگر ستمديدگان جامعه خواهد بود. در مقابل اين درک های غير واقعی بايد تفکر علمی و ماترياليستی از ساختار جامعه و قوای محرکه مبارزه طبقاتی را گسترش دهيم.

 

در شرايطی که جنبش کارگری در سراسر کشور جوانه می زند ؛اين جنبش می تواند بستری برای رشد و شکوفائی حرکت مقاومت جويانه و رزمنده همه اقشار کارکن جامعه باشد و  فضائی را برای رزم در خيابان ها و جدل بر سر ايده های کمونيستی در صدها و هزاران محفل پرولتری در اقصی نقاط کشور ايجاد کند. بدون فعاليت امروزي؛ اوضاع انقلابی فرا نخواهد رسيد. نظام سرمايه داری در غياب انقلاب آگاهانه؛ کاملا توان آن را دارد که به قيمت نابودی انسان ها خود را بازسازی کند و حريص تر از پيش خون طبقه کارگر را بمکد.

 

آيا امکان يک انقلاب واقعی هست؟! آيا طبقه کارگر و جنبش کمونيستی ايران می تواند از يک طبقه و جنبش شکست خورده؛ تبديل به مشعل دار انقلابات سوسياليستی قرن بيست و يکم شود؟! آيا می تواند راه درهم شکستن اين دولت و استقرار دولت ديکتاتوری پرولتاريا را ترسيم کرده و برايش از همين امروز تدارک ببيند؟! برای اينکه چنين انقلابی تحقق يابد، کدام تئوری انقلابی بايد هدايت گر آن باشد؟! رهبری آن از چه نوعی بايد باشد؟! و برنامه تغيير بنيادين جامعه چگونه به عمل گذاشته خواهد شد؟!

 

اول ماه مه فرصت مناسبی است تا اين موضوعات پايه ای به طور گسترده در ميان کارگران و ديگر ستمديدگان جامعه بحث شود و پرچم هموار کردن راه سيمگون انقلاب پرولتری برافراشته شود.انقلابی که خودبه خود فرا نخواهد رسيد بلکه بايد آنرا سازمان داد و رهبری کرد. اين امری است که در مقابل طبقه کارگر و پيشاهنگان کمونيست اين طبقه قرار گرفته است.

 

برافراشته باد پرچم سرخ انقلاب پرولتري! 

اول ماه مه1388


 

 

کارگران: در صف اول افشای انتخابات قرار بگيريد!

 


کارگران بايد از هم اکنون رای خود را عليه همه کانديداهای رياست جمهوری خرداد ماه صادر کنند و به جامعه هشدار دهند که اصول و کارکرد نظام جمهوری اسلامی با تغيير چهره ی نگهبانان آن عوض نمی شود. رابطه کارفرما با کارگر؛ رابطه نظام جمهوری اسلامی با طبقه کارگر، يک رابطه خصمانه است. سرمايه داری و اين نظام بدون اتکاء به اين رابطه خصمانه نمی تواند به حيات خود ادامه دهد. اين حقيقتی است که هر کارگر در مواجهه با بيکارسازی ها و حقوق های معوقه و حذف تدريجی سوبسيدها بطور روزمره آن را تجربه می کند.  کارگران بايد اين حقيقت را در آگاهی و شعارهای خود بيان و آن را تبديل به کارپايه خود کنند.

 

 صف کارگران بيکار افغاني، کرد، بلوچ ، ترکمن .. در حاشيه خيابان ها طولانی تر می شود. هر روز بر تعداد کسانی که از روستاها و شهرستان ها در جستجوی کار در حاشيه خيابان ها به انتظار می نشينند تا کسی بيايد و آنان را برای لقمه ای بخور و نمير استثمار کند، اضافه می شود. فرق اينان با کارگران شاغل در آنست که مرگ تدريجی را در حاشيه جامعه تجربه می کنند. آنان مملو از خشم اند اما شمار کمی از آنان می دانند که اين سرنوشت آنان نيست که در حاشيه جامعه مرگ تدريجی خود را تجربه کنند؛ اين کارکرد نظام جمهوری اسلامی و نظام سرمايه داری جهانی است که آنان را همراه با صدها ميليون کارگر بيکار ديگر محکوم به اين وضع کرده است.

 

پس از انتخاب رئيس جمهور جديد در خردادماه جاری، جمهوری اسلامی تهاجم جديدی را عليه کارگران سازمان خواهد داد. عدم پرداخت حقوق ها و  اخراج های دسته جمعی و تحميل قراردادهای موقت و بی امضاء بردگی کارگران را شديدتر خواهد کرد. حذف سوبسيدها تحت عنوان جلب سرمايه های خارجی جزو الويت های اقتصادی رئيس جمهور آينده است. اضافه شدن بحران اقتصاد سرمايه داری جهانی به بحران اقتصادی ايران، ضرورت دست زدن به اين جنايت ها را به جمهوری اسلامی تحميل خواهد کرد. حيات جمهوری اسلامی وابسته به اين تهاجمات افسارگسيخته عليه کارگران است.

 

علاوه بر احمدی نژاد ديگر کانديداهای رياست جمهوری نيز از بحران اقتصاد جهانی بعنوان "فرصتي" برای استثمار شديدتر، اخراج های دسته جمعی و حذف سوبسيدها سخن رانده اند. موسوی که قيافه کانديدای "متفاوت" را بخود گرفته  می خواهد با پنبه سر ببرد.  او که به اندازه کافی از حيله گری آخوند صفتانه بهره برده است مانند احمدی نژاد از محلات فقيرنشين ديدن می کند و می گويد، "من کاری به ثروتمندان بی درد" ندارم. مقصود موسوی زمانی روشن می شود که به کارگران فراخوان می دهد: "بايد دست در دست يکديگر از اين بحران رد شويم". او برای درمان دردهای سرمايه داری است که می خواهد به کارگران "نزديک" شود تا بتواند خنجر خود را بر پشت آنان فرو کند. جواب کارگران به کارپايه ی موسوی و يا هر کانديدای ديگر و بطور کلی به تهاجمات جمهوری اسلامی به معيشت و آزادی خود و ديگر اقشار مردم،  برای کل جامعه ما سرنوشت ساز است. کارگران بايد جواب صريحی به اين فراخوان دهند: خير آقايان. رد شدن نظام شما از بحران به معنای له شدن ما زير دست و پای شما و طبقه شماست.

 

امروز، برقراری رابطه ميان آمريکا و جمهوری اسلامی تبديل به يک نمايشنامه ديگر در دست سران و رهبران جمهوری اسلامی شده است تا بر روی مسئله اصلی جامعه، يعنی کشمکش مرگ و زندگی ميان جمهوری اسلامی از يکسو و کارگران، زنان، ملل تحت ستم، دهقانان و جوانان و روشنفکران ناراضی پرده بکشند. برقراری رابطه علنی ميان اين دو کشور برای هر دو دولت ايران و آمريکا واقعه مهمی است. اما کارگران بايد بپرسند هدف اساسی اين پروژه چيست؟ يکی از اهداف آن ايجاد زمينه های همکاری ايران و آمريکا برای تشديد جنگ در افغانستان و آغاز جنگی ديگر در پاکستان است. در اين جنگ ها که مرتجعينی مانند القاعده و طالبان آماج قرار گرفته اند، در اصل مردم زحمتکش افغانستان و پاکستان قربانی می شوند. سرنگونی طالبان و القاعده و هر قدرت ارتجاعی ديگر فقط بدست مردم افغانستان و پاکستان ممکن است. اين موضع انترناسيوناليستی طبقه کارگر ايران است. يکی ديگر از اهداف اساسی پروژه فوق ايجاد آرامشی موقت در فضای خاورميانه برای استثمار وحشيانه تر کارگران آسياست. نقشه های هولناکی برای کشيدن خون صدها ميليون کارگر ايرانی و افغانی و چينی و هندی و تزريق آن به بدن محتضر و شوک زده ی سرمايه داری جهانی کشيده اند. تصميمات اين جنايت بزرگ در اجلاس ارديبهشت ماه گروه 20 در لندن گرفته شد.

 

در اين ميان يک حقيقت با روشنی خودنمائی می کند:  جمهوری اسلامی چه در جوار آمريکا و يا در مخالفت با آمريکا؛ در هر دو حالت خصم عمده کارگران و مردم ايران است و بايد سرنگون شود.لاف و گزاف های جمهوری اسلامی در مورد انرژی هسته ای و فن آوری موشکی نه برای قد علم کردن در مقابل آمريکا و اسرائيل بلکه بستن چشمها بروی واقعيات اين نظام پوشالي، ضد مردمی و دزد صفت است. جمهوری اسلامی فقط انرژی سرکوب کارگران و بقيه مردم معترض ايران را توليد می کند. جمهوری اسلامی فقط موشک های بيکار سازی و بی حقوقی را به هوا پرتاب می کند. موسوی می گويد، "هرکس رئيس جمهور شود، جرات نخواهد کرد  دست از توليد انرژی هسته ای بکشد". کارگران بايد به امثال موسوی نشان دهند که: هرکس رئيس جمهور شود جرات دست زدن به سوبسيدها و تهاجم به سطح معيشت آنان را نخواهد کرد!

 

موسوی می گويد در مقام رئيس جمهور آينده به "اصول بنيادين" جمهوری اسلامی و رهنمودهای خمينی باز خواهد گشت. موسوی اين را وعده محسوب می کند اما برای کارگران و اکثريت مردم اين يک تهديد است. کارگران بايد از خود بپرسند اين "اصول" چه بود؟ اولين گام و اصل پايه ای جمهوری اسلامی سرکوب انقلاب بود؛ انقلابی که در حال جوانه زدن بود و خواست آزادی های سياسی و ريشه کن کردن فقر را در در سرلوحه خواست های مردم کوچه و خيابان گذاشته بود. بدون اين سرکوب اصلا جمهوری اسلامی بوجود نمی آمد. سرکوب "خانه کارگر" که مرکز هماهنگ کننده ی مبارزات کارگران بود و تبديل آن به مرکزی برای سرکوب کارگران؛ تحميل حجاب اجباری و قوانين بردگی به زنان؛ لشگر کشی به کردستان؛ به راه انداختن حمام خون از جوانان عرب خوزستان در ماه های اول قدرت گيری جمهوری اسلامي؛ سرکوب نظامی دهقانان ترکمن صحرا توسط پاسداران و بسيجی های جبون و کثيف؛ دستگيری و اعدام کارگران سياسی و فعال در شوراها و تجمعات کارگري؛ کشتار خونين زندانيان سياسی در سراسر دهه 1360؛ اينها همان اصول بنيادين جمهوری اسلامی اند که موسوی به آنها افتخار می کند. هيچ کارگری نبايد اين تاريخ را فراموش کند.

 

کارگران در سراسر ايران در مقابل يورش های افسارگسيخته سرمايه داری که با حرص و آزی وصف ناپذير و بيسابقه بدنبال سود بيشتر است، دست به مبارزات پراکنده و مقاومت های طولانی زده اند. گسترش اين مبارزات و مقاومت ها ناگزير است. دشمن نيز اين را می داند و برايش تدارک می بيند. سوالی که در اول ماه مه امسال در مقابل ماست اين است که  آيا در مقابل توفان بحران سرمايه داري، اعتراضات کارگری به شکل گذشته تداوم يافته و لاجرم در حالت تدافعی باقی خواهد ماند؛ يا اينکه جنبش کارگران با روحيه کوبيدن سر خصم به سنگ، جهش وار رشد کرده و به سطح بالاتری از يورش سازمان يافته و آگاهانه عليه دژهای سرمايه داری در ايران که در وجود جمهوری اسلامی فشرده شده است، گذر خواهد کرد؟ جواب اين سوال در گروی عمل آگاهانه و جسورانه پيشروترين اقشار طبقه کارگر است. اگر بخش هر چند کوچک اما متشکلی از اين پيشروان مصمم باشند تا تاريخ ديگری همانند مه 1886 را در دفتر تاريخ مبارزات بين المللی طبقه کارگر به ثبت رسانند آنگاه می توان گفت که بدون شک ميليون ها زحمتکش در ايران نيز به پا خاسته و مانند کارگران شيکاگو در خيابان ها سلاح بدست خواهند خواند: مستبدين بر خود می لرزند؛ قدرتشان را بر باد می بينند.

 

«سياره زاغه ها»


روند گسترش طبقه کارگر و مسائل انقلاب جهانی

 


کتاب "سياره زاغه ها" که در سال 2004 توسط مايک ديويس منتشر شد، در پرتو تغييرات بيسابقه در شيوه های استثمار و انباشت سرمايه داری در سطح جهان، به بررسی تغييرات مهم در ترکيب و لايه بندی های طبقه کارگر می پردازد. در کتاب وی دو نکته برجسته است: تاکيد او بر شکل گيری يک نيمه پرولتاريای يک ميليارد نفری که وی آنان را بيکاران "فعال" می نامد و نشان می دهد که سرعت رشد اين لايه از پرولتاريا فوق العاده بيشتر از طبقه پرولتر شاغل در اقتصاد رسمی است. نکته ديگر، که با نکته اول مربوط بوده اما کاملا يکی نيست، شکل گيری شهرهای بزرگ در "جهان سوم" تحت تاثير قوه محرکه ی فقر است. در اغلب شهرهای بزرگ جهان سوم اکثريت جمعيت در زاغه ها زيست می کنند و روند رو به گسترش شهرنشينی نه ناشی از "توسعه اقتصادي" بلکه کاملا منفصل از روند توسعه اقتصادی در شهرهاست.

 

عده ای از پژوهشگران معتبر جهان سوم هشدار داده اند که به تحليل های ديويس و چيدمان فاکت ها توسط وی بايد با احتياط نزديک شد زيرا معتقدند وی در مورد پديده های مورد بررسی اش بيش از اندازه غلو می کند. در هر حال، ديويس در نوشتن کتاب "سياره زاغه ها" به يافته های تجربی پژوهشگران ديگر و همچنين به سند پژوهشی سازمان ملل به نام "زاغه های جهان: چهره ی فقر شهری در هزاره ی جديد" (که در متن زير از آن به اختصار با عنوان "زاغه ها" ياد خواهيم کرد) اتکاء می کند. "زاغه ها" در سال 2003 توسط بخش  "رصد خانه شهرنشينی در جهان" منتشر شد. در بخشی از کتاب "سياره زاغه ها"، ديويس درک های کلاسيک مارکسيسم از اينکه طبقه کارگر کيست؟ را به چالش می گيرد و ما را به فکر وا می دارد و در عين حال سوالات و نتيجه گيری های مهمی را در رابطه با جنگ طبقاتی طبقه کارگر و سازمان دهی آن مطرح می کند. برای مرور کتاب از يک خلاصه ی 20 صفحه ای به قلم خود نويسنده، بهره گرفته شده است.  در خاتمه يادآوری می کنيم که آمار و ارقام اين کتاب مربوط به قبل از سال 2004  است.

*****

مايک ديويس در فصلی تحت عنوان "بشريت مازاد" می نويسد: «زمين لرزه ی بيرحمانه ی نئوليبراليسم جهانی از سال 1978 به اينسو فقط با پروسه فاجعه بار عهد امپرياليسم ويکتوريائی (1870-1900) که "جهان سوم" را بوجود آورد، قابل قياس است. در مورد اخير، ادغام قهرآميز دهقانان معيشتی آسيا و آفريقا موجب مرگ ميليون ها دهقان در نتيجه قحطی و باعث آواره شدن ده ها ميليون نفر ديگر شد. نتيجه نهائی در آمريکای لاتين نيز "نيمه پرولتر" شدن روستائيان بود: بوجود آمدن يک طبقه ی نيمه دهقان و کارگر زارع فلاکت زده که از امنيت موجود در اقتصاد معيشتی دهقانی محروم شدند. (در نتيجه، قرن بيستم به جای اينکه، طبق تصورات مارکسيسم کلاسيک، تبديل به عصر انقلابات شهری شود تبديل به قيام های روستائی تاريخی و جنگ های رهائی بخش متکی بر دهقانان شد). به نظر می رسد تعديل ساختاری اخير در زمينه ی تغيير آينده بشريت، کاری به همان اندازه اساسی انجام داده است. » (رجوع کنيد به "هولوکاست ويکتوريائي: قحطی های ال نينيو و شکل گيری جهان سوم". نوشته ی مايک ديويس. لندن. 2001)

 

مايک ديويس تاثيرات زمين لرزه نئوليبراليسم سی سال گذشته را بر شکل گيری و تغيير ترکيب و لايه بندی های طبقه کارگر اينطور توضيح می دهد: «طبقه کارگر غير رسمی در جهان (که با جمعيت زاغه ها تداخل می کند اما يکسان نيست و پديده ی جداگانه ای است) تقريبا يک ميليارد نفر است (توجه کنيد که اين آمار مربوط به 5 سال پيش است). اين رشد يابنده ترين و بيسابقه ترين طبقه اجتماعی روی کره زمين است.»

البته مايک ديويس يا استفاده از صفت  "بيسابقه" کمی غلو می کند. زيرا روند شکل گيری چنين قشری در کشورهای "جهان سوم" از زمان نفوذ سرمايه داری امپرياليستی به کشورهای سه قاره آسيا، آمريکای لاتين و آفريقا و ادغام اقتصاد اين کشورها در فرآيند انباشت بين المللی سرمايه،  شروع شد. مائوتسه دون در تحليل از ترکيب طبقاتی چين، اين جمعيت را "نيمه پرولتاريا" خواند. روند شکل گيری اين لايه از طبقه کارگر، بعد از جنگ جهانی دوم –بخصوص پس از رفرم های سرمايه دارانه ی موسوم به انقلاب سفيد و انقلاب سبز و غيره شدت گرفت. اما مايک ديويس به درستی بر ابعاد رشد اين قشر در نتيجه ی سياست های اقتصادی دهه 1980 به بعد انگشت می گذارد و چشم ها را به واقعياتی که جنبش کمونيستی بين المللی در تحليل آنها عقب مانده است باز می کند.

 

مايک ديويس می گويد، در ميان پژوهشگرانی که تلاش می کنند آمار و شواهد تجربی "اقتصاد غير رسمي" را سنتز و تئوريزه کنند توافق عمومی هست که: «بحران دهه ی 1980 نسبت جايگاه ساختاری بخش های رسمی و غير رسمی اقتصاد را معکوس کرد.»

 

"برنامه های تعديل ساختاري" (بتس) که از دهه 1970 بطور گسترده در آمريکای لاتين پيش برده شد کاملا ساختار طبقاتی شهرها را عوض کرد. ديويس به نقل از پژوهشگران ديگر و گزارش "زاغه ها" می گويد: مستخدمين دولتی و پرولتاريای رسمي، هر دو، در همه ی کشورهای اين منطقه کاهش يافته است. در عوض، بخش غير رسمی اقتصاد، همراه با نابرابری عمومی اجتماعي، بطرز چشم گيری افزايش يافته است. اين گزارش ها ميان خرده بورژوازی غير رسمی (صاحبان فعاليت های کوچک که کمتر از 5 کارگر استخدام می کنند يا متخصصين و تکنسين هائی که صاحب کار خود هستند) و پرولتاريای غير رسمی (کارگرانی که صاحب کار خود هستند منهای متخصصين و تکنسين ها؛ مستخدمين خانه ها و کارگران با مزد و بی مزد در فعاليت های کوچک فوق الذکر) تفاوت می گذارند. اغلب صاحبان فعاليت های کوچک (خرده بورژوازی غير رسمي) متخصصين و کارگران ماهر بيکار شده هستند. از دهه 1980 به اين سو، اينها از 5 درصد جمعيت فعال شهری به 10 درصد رسيده اند. طبق تحقيقات "بانک توسعه ی اينتر-آمريکا"، که در سال 1998 در مجله "اکونوميست" منتشر شد: اقتصاد غير رسمی آمريکای لاتين در حال حاضر (سال 2004) 57  درصد نيروی کار را استخدام کرده و 4 شغل از هر 5 شغل جديد، توسط اين بخش بوجود می آيد.

 

مايک ديويس به نقل از "زاغه ها" می گويد: کارگران غير رسمی قريب به دو پنجم جمعيت فعال کشورهای در حال توسعه جهان را تشکيل می دهند. (زاغه ها- صفحه 60) منابع ديگر ادعا می کنند بيش از 50 درصد اهالی شهرنشين اندونزی و بيش از 65 درصد از اهالی داکا (پايتخت بنگلادش) از طريق فعاليت در بخش غير رسمی بقای خود را تامين می کنند. "زاغه ها" به  نقل از يافته های پژوهشگران ديگر می نويسد: فعاليت اقتصادی غير رسمی در شهرهای آسيا 33 تا 40 درصد کل فعاليت اقتصادی است. اين رقم، در آمريکای مرکزی 75 درصد و در آفريقا 60 درصد است. اين جمعيت از کارگران به حاشيه رانده شده، مازاد مستخدمين دولتی و دهقانان سابق که ورشکسته شده اند تشکيل شده است. 100 ميليون کودک خيابانی و 70 ميليون "کارگر شناور" در چين. اينها همه بخشی از طبقه کارگر غير رسمی اند. طبقه کارگر غير رسمی يعنی جمعيتی که در همه جا در معرض استثمار خرد و کلان هستند و از حفاظت قوانين کار و استانداردهای کاری محرومند.

 

مايک ديويس به نقل از "آلن دوبرسون" افشاگری خوبی از "آی ال او" می کند. (آی ال او: سازمان جهانی کار). آلن دوبرسون می گويد، آی ال او و بانک جهانی اين توهم را می پراکنند که، «اقتصاد غير رسمی می تواند به طرز کارآمدی جای بخش رسمی را بگيرد و يک فرآيند انباشت را به راه اندازد که برای شهری با جمعيتی بيش از 2.5 ميليون نفر کافی باشد.» آی ال او و بانک جهانی اين توهم را پراکندند که گويا اين "اقتصادهای خرد غير رسمي" می توانند منشاء توليد يک توسعه ی کلان برای شهرهای چند ميليونی باشند! اما تنها روند کلانی که توليد شده، فقر مطلق است. (1)

 

منظور آی ال او و بانک جهانی از توسعه ی اقتصاد غير رسمي، به راه افتادن مشقت خانه های توليدی غير رسمی زير 5 نفر کارگر است. اين فعاليت های توليدی کوچک بعضا توسط خود فقرا اداره می شوند. از اواسط دهه 1980 به بعد و بخصوص در دهه 1990 بانک جهانی با دادن "اعتبارات خرد" اين نوع فعاليت اقتصادی را تشويق کرد. بطور مثال در دهه 1990 بانک جهانی از طريق پخش "اعتبارات خرد" به زنان روستاها و زاغه ها برای راه اندازی بافندگی و دوزندگی و خشک کردن ماهی و بسته بندی آنها و غيره (مشاغلی که خارج از حيطه قانون کار هر کشوری اداره می شود) سودهای کلانی برد زيرا وام ها همراه با سود آنها بموقع استرداد شد. اين يک نوع از اقتصاد غير رسمی است که بشدت از سوی سازمان های جهانی تشويق شد و سياست های عامدانه نقش مهمی در شکل گيری اقتصاد غير رسمي، و طبقه کارگر غير رسمی داشتند.

 

ديويس به نقل از کريستيان روجرسون می گويد، اين ها استراتژی های بخور و نمير و بقا بر روی لبه ی پرتگاه هستند و نه "استراتژی توسعه" آنطور که آی ال او و بانک جهانی مايلند قلمداد کنند. او هشدار می دهد که اين نوع فعاليت های اقتصادی بهيچوجه قادر به توليد حداقلی از سطح معيشت نيستند. در آفريقا حتا کارگران بخش رسمی اقتصاد، از دستمزدی که برابر با حداقل معيشت باشد برخوردار نيستند چه برسد به کارگران غير رسمي. اين وضعيت در ميان فقرا به رقابت برای بقاء دامن زده است. روجرسون از زيمبابوی و آفريقای جنوبی مثال می زند که حيطه های اقتصاد غير رسمی که سابقا توسط زنان کنترل می شد اکنون بيش از حد اشباع شده بطوريکه سودآوری آن کاملا فروپاشيده است.

ديويس در تعريف بيشتر پرولتاريای غير رسمی می گويد: « اگر پرولتاريای غير رسمي، خردترين خرده بورژوا نيست؛ اما با تعاريف منسوخ قرن نوزدهمی هم، "ارتش ذخيره کار" و "لمپن پرولتاريا" نيست. بدون شک، بخشی از پرولتاريای غير رسمي، نيروی کار پنهان اقتصاد رسمی است. مثلا، تحقيقات متعدد نشان داده که شبکه های "قراردادهای فرعي" شرکت وال مارت يا ديگر شرکت های معظم، عميقا در دريای فلاکت کولونياس ها و شال ها (زاغه ها) ريشه دوانده اند. اما در کليت خود، اکثريت زاغه نشينان شهرها حقيقتا و بطور ريشه ای در اقتصاد معاصر جهان بی خانمان هستند.»

 

ديويس می گويد، منشاء زاغه ها در از هم گسيخته شدن بافت روستاهای جهان در رقابت نابرابر با صنعت کشاورزی بزرگ است. به همان نسبت که مناطق روستائی "ظرفيت انبارداري" خود را از کف می دهند، زاغه ها جای آنها می گيرند. و در اينجا معيشت بخور و نمير صرفا با "خود استثماري" شديد ممکن است.

 

رشد شهرها، کلان شهرها، فوق شهرها، شهرهای هيبريدی

 

مايک ديويس می نويسد: «در طول نسل آينده، 95 درصد رشد جمعيت در شهرهای کشورهای در حال توسعه رخ خواهد داد. ... شگفت انگيزترين نتيجه ی اين روند، رشد کلان شهرهای جديد با جمعيتی بالای 8 ميليون نفر و حتا "فوق" شهرهائی با جمعيتی بيش از 20 ميليون نفر خواهد بود (در زمان انقلاب فرانسه جمعيت شهری 20 ميليون نفر بود). ... طبق گفته ی "فار ايسترين ايکاناميک ريويو" (نشريه اقتصادی خاور دور) تا 2025 آسيا احتمالا شاهد رشد 10 يا 11 "فوق شهر" خواهد بود: جاکارتا با جمعيتی برابر با 24.9 ميليون نفر، داکا 25 ميليون نفر و ... پيش بينی می شود جمعيت بمبئی به 33 ميليون نفر خواهد رسيد. اما هيچکس نمی داند که آيا چنين تمرکز عظيم فقر به لحاظ بيولوژيکی و زيست محيطی قابل دوام هست يا خير.»

 

اما تمام رشد جمعيت عمدتا در "فوق شهرها" و کلان شهرها رخ نخواهد داد. بلکه، «سه چهارم بار رشد جمعيت بر دوش شهرهای درجه دوم و مناطق شهری کوچکتر که به سختی قابل مشاهده اند خواهد افتاد: مناطقی که طبق گزارش محققين سازمان ملل، "هيچ برنامه ای برای جا دادن اين تعداد انسان يا تامين خدمات شهری برای آنها موجود نيست."»

 

ديويس به تغيير و تحولات شهرنشينی در چين بعد از مائو و بخصوص بعد از رفرم های سال 1979  نيز می پردازد. اين رفرم که به رفرم های دن سيائو پين معروف شد و سرمايه داری را کاملا در چين احياء کرد (2) چهره شهرهای چين را نيز تغيير داد. مايک ديويس اين تغييرات را چنين شرح می دهد:

«چين ... تا سال 1978، 193 شهر داشت اما اين رقم به 640 رسيده است. شهرهای متروپل چين، رشد فوق العاده ای کرده اند اما سهم نسبی آنان از جمعيت شهري، کاهش يافته است. در عوض، شهرهای کوچک و شهرک های اخيرا "شهر شده"، اکثريت نيروی کار مازاد روستاها را که با رفرم های بازار 1979 مازاد شدند، بخود جذب کرده اند. ...»

 

با شهری شدن قسمی برخی مناطق روستائي، برخی شهرهای هيبريدی (پيوندي) نيز رشد کرده اند که نه روستا هستند و نه شهر و در واقع پيوندی ميان اين دو می باشند.

 

تحول شگفت آور ديگر شکل گيری ساختارهای جهانی است. طبق گفته ديويس، شهرشناسان شکل گيری ساختارهای بزرگتری را در مقياس جهاني، پيش بينی می کنند؛ ساختارهائی که شهرهای جهان سوم را در درون شبکه ها، کريدورها و سلسله مراتب فوق العاده ای ادغام خواهد کرد. برای فهم مسئله مثالی می زنند: مثلا، خط هنگ کنگ-گوانچو و کناره ی رودخانه يانگ تسه همراه با کريدور پکن- تيانجين بسرعت در حال تبديل شدن به کلان شهرهای صنعتی هستند؛ چيزی شبيه توکيو-اوساکا يا کرانه ی رودخانه راين در آلمان و يا محور نيويورک-فيلادلفيا. اما اين صرفا مرحله ی اول ظهور يک ساختار بزرگتر خواهد بود: "يک کريدور شهری پيوسته از ژاپن/کره شمالی تا جاوه غربي". و سپس، مطمئنا، شانگهای مانند  توکيو، نيويورک و لندن يکی از "جهان شهر" هائی خواهد شد که جريان يابی سرمايه و اطلاعات را در جهان کنترل می کنند.

 

بازگشت به دوران ديکنز

 

ديويس می گويد، ميان قوای محرکه ی شکل گيری شهرهای "جهان سوم" و شهرهائی که در قرن 19 و اوائل قرن 20 در اروپا و آمريکای شمالی شکل گرفتند، تفاوت ها و تشابهاتی هست. او می نويسد: «تئوری های جامعه شناسی کلاسيک، از مارکس تا وبر، بر اين باور بودند که شهرهای بزرگ آينده، مانند منچستر، برلين و شيکاگو، صنعتی خواهند شد. در واقع، لس آنجلس، سن پائولو، پوسان و امروزه سيوداد خوارز (مکزيک)، بنگلور(هند) و گوانچو (چين) تقريبا اين مسير کلاسيک را طی کردند. اما اکثر شهرهای جنوب، بيشتر شبيه دوبلين دوران ويکتوريائی هستند.»

 

برای روشن شدن مسئله او به نقل از "امت لارک" فرق ميان زاغه های ديگر شهرهای غرب در قرن 18 را با زاغه های دوبلين شرح می دهد: «زاغه های دوبلين در ميان همه زاغه ها منحصر به فرد بود زيرا زاغه های آن محصول انقلاب صنعتی نبود. در واقع در فاصله ميان 1800 تا 1850 دوبلين از مشکلات صنعت زدائی رنج می برد تا از مشکلات صنعتی شدن.»

 

و ادامه می دهد: «کينساشا، خارطوم، دارالسلام، داکا و ليما عليرغم نابودی صنايع "جايگزينی واردات" و آب رفتن بخش های دولتی اقتصاد، و تحرک نزولی اقشار مياني، بطرزی غير عادی در حال رشدند. »

 

حتا در شرايطی که "جاذبه" شهری به دليل رکود و قرض، بشدت ضعيف شده است، اما فشارهای قدرتمند جهانی مردم را از روستاها به بيرون می راند؛ فشارهائی مانند مکانيزاسيون کشاورزی در هند و جاوه، واردات مواد غذائی در مکزيک، هائيتی و کنيا؛ جنگ های داخلی و خشکسالی در سراسر آفريقا؛ و تمرکز دارائی های کوچک در دارائی های بزرگ و رقابت خرد کننده ی کشاورزی تجاري- صنعتي.

 

ديويس همچنين ميان افزايش شهرنشينی در چين در سی سال گذشته با افزايش شهرنشينی در اغلب کشورهای "جهان سوم" فرق می گذارد. وی می گويد: در چين، "انقلاب صنعتي" اهرمی است که جمعيت عظيمی را از روستا جابجا کرده است. اما در اغلب کشورهای جهان سوم، رشد شهرنشينی دارای موتور قدرتمند صنايع صادراتی چين نيست. در ضمن، مقدار سرمايه خارجی که وارد چين می شود (نيمی از تمام سرمايه گذاری های خارجی در کشورهای در حال توسعه) به نقاط ديگر نمی رسد. ديويس می گويد: «در نتيجه، در تمام نقاط ديگر، شهرنشينی بطور ريشه ای از فرآيند صنعتی شدن و حتا توسعه، منفصل شده است.»

 

فقر شهری می شود

 

تعريف سازمان ملل از زاغه اين است: جمعيت بيش از اندازه؛ مسکن فقيرانه يا غير رسمي؛ دسترسی ناکافی به آب آشاميدنی سالم و بهداشت و خدمات شهري؛ هر لحظه در معرض بولدوزر های دولتی و برج سازان بودن.

 

به نظر مايک ديويس اين يک تعريف محافظه کارانه از زاغه است. اما در چارچوب همين تعريف طبق آمار سازمان ملل در سال 2001 حداقل 921 ميليون نفر زاغه نشين در کره زمين بود. يعنی برابر با جمعيت کل کره زمين در دوره جوانی انگلس، زمانی که در کوچه پس کوچه های منچستر به مشاهده وضعيت طبقه کارگر در انگليس پرداخت. در عقب مانده ترين کشورهای "جهان سوم" بيش از 78 درصد جمعيت شهری در زاغه ها زندگی می کنند و در کل جهان سوم حداقل يک سوم جمعيت شهری در زاغه ها ساکنند. بالاترين رقم نصيب اتيوپی می شود که 99.4 درصد اهالی شهرنشين در زاغه ها ساکن هستند و رقم بعدی نصيب افغانستان می شود: بيش از 98 درصد.

 

رشد قارچی زاغه ها الگوی سودبری از زمين های شهری را نيز عوض کرده است. اهالی زاغه ها امنيت خود را با پرداخت اجاره و رشوه به پليس يا گردن کلفت های سياسی می خرند و يا تبديل به ماشين سياسی باندهای مختلف حکومتی می شوند.

 

ديويس می نويسد: «زاغه نشينان بدليل فقدان سند مالکيت بر زمين يا خانه ها، مجبورند که به يک نوع وابستگی شبه فئودالی به مقامات محلی يا گردن کلفت های حزبی تن دهند. ناسپاسی موجب گرفتن حکم تخليه يا ويران کردن کل يک منطقه خواهد شد.»

 

فقرای شهری بالاجبار زاغه ها را بر روی زمين های خطرناک بنا می کنند: شيب های تند تپه ها؛ سواحل رودخانه ها و دشتهای سيلابي؛ در سايه کارخانه های شيميائی و قبرستانهای مواد سمی و غيره.

 

بيگ بنگ زاغه ها چه زمانی رخ خواهد داد

 

رشد فقر شهری يک روند پر فراز و نشيب تاريخی است. اين روند، گاه با اضافه شدن تدريجی زاغه ها به پوسته ی شهر و گاه با راه افتادن توفان فقر و رشد ناگهانی زاغه ها، رقم خورده است. نويسنده ی نيجريائی به نام فيدليس بالوگون، آغاز "برنامه تعديل ساختاري" در اواسط دهه ی 1980 را مساوی با يک فاجعه طبيعی عظيم می داند که شهرنشينان لاگوس (پايتخت نيجريه) را "از نو برده کرد". ديويس در توضيح منطق "برنامه تعديل اقتصادي" می گويد: «منطق عجيب غريب اين برنامه اقتصادی اين بود که برای زنده کردن اقتصاد در حال احتضار، ابتدا بايد آخرين ذرات حيات اقشار محروم را کشيد. طبقه ميانه بسرعت ناپديد شد، تپه های زباله ی چند درصد ثروتمند تبديل به ميز غذای فقرای بسرعت گسترش يابنده شد. فرار مغزها به کشورهای عرب نفت خيز و ثروتمند و به جهان غرب تبديل به يک سيلاب شد. ... وقتی در دهه 1980 صندوق بين المللی پول و بانک جهانی اهرم قرض را برای تجديد ساختار اقتصادی اغلب کشورهای جهان سوم بکار برد، زاغه ها تبديل به آينده ی غيرقابل اجتناب شد: نه فقط برای مهاجرين فقير روستائی بلکه همچنين برای ميليون ها تن از شهرنشينان سنتی که در نتيجه ی خشونت "تعديل ساختاري" فقير شده يا از جا کنده شدند.»

 

مقاله "زاغه ها" تاکيد می کند که "برنامه تعديل ساختاري" عامدانه در پی زدودن اين درک بود که، شهر يعنی وجود خدمات شهري، ساختارهای مالی و سرمايه گذاری های دولتي. در همه جا اين چند سياست به کشورها ديکته شد: شناور کردن ارز؛ خصوصی سازي؛ حذف ممنوعيت های وارداتی و تعرفه ها و سوبسيدها؛ سودآور کردن آموزش و پرورش و درمان؛ و حذف بيرحمانه ی بخش های اقتصادی عمومي. يک مولفه ی ديگر از "برنامه تعديل ساختاري" حذف يارانه های کشاورزی و نابود کردن مالکيت های کوچک روستائی بود. ديويس می گويد: «در واقع سياست اين بود که آنها را به دريای بازارهای کالائی در جهان، که اکيدا تحت کنترل جهان اول است، پرتاب کنند و بگويند:شنا کن و يا بمير!»

 

ديويس تاثيرات صنعت زدائی سياست های "تعديل" را در مورد آفريقا و آمريکا لاتين اين طور شرح می دهد: «ابيجان، يکی از معدود شهرهای منطقه حاره آفريقا بود که دارای يک بخش مهم توليدات صنعتی و خدمات مدرن شهری بود. با اجرای "برنامه تعديل ساختاري" صنايع آن بسرعت از بين رفت، ساختمان سازی فروپاشيد؛ و وسائل حمل و نقل و درمان عمومی فروريخت. در آمريکای لاتين، "برنامه تعديل" در پناه ديکتاتوری های نظامی پياده شد و موجب بی ثباتی اقتصاد های روستائی و بهم خوردن اشتغال و مسکن شهری شد. در سال 1970، هنوز تئوری های گواريستی جنگ روستائی منطبق بر واقعيات قاره بود زيرا فقر مناطق روستائی (با 75 ميليون نفر جمعيت فقير) بر روی فقر شهری (با 44 ميليون نفر جمعيت فقير) سايه می انداخت. اما در انتهای دهه 1980 اکثريت فقرا (115 ميليون تن در سال 1990) در زاغه ها می زيستند و روستاها 80 ميليون تن از فقرا را در خود جای داده بود.»

 

يکی ديگر از تاثيرات گسترده "برنامه های تعديل ساختاري" زنانه شدن فقر و رشد شبکه های استثمار فقيرترين ها توسط فقراست. ديويس می نويسد: «در چين و ديگر شهرهای آسيای جنوب شرقی که در حال صنعتی شدن هستند، ميليون ها زن جوان وارد زنجيره توليدی و فلاکت کارخانه ای شدند. اما در آفريقا و اغلب آمريکا ی لاتين ... اين انتخاب وجود نداشت. به جای آن، فروپاشی صنعتی و از بين رفتن مشاغل رسمی مردانه، زنان را مجبور کرد راه هائی برای بقاء بيابند و به کارهائی مانند قطعه کاري، فروش الکل، دست فروشي، خدمتکاري، بچه داري، ژنده جمع کني، و فحشا بپردازند. ... در آفريقا اغلب اين زنان نه خود-شاغل هستند و نه به لحاظ اقتصادی مستقل. بلکه برای ديگری کار می کنند. اين شبکه های شرير و در همه جا حاضر، که مردم فقير نيز عده ای ديگر از فقيرترين ها را استثمار می کنند معمولا در بيلان گزارش اقتصاد رسمی پنهان می ماند.»

 

ديويس می نويسد، در دهه ی 1990 در کشورهای بلوک شرق سابق، پس از "رها" شدن توسط سرمايه داري، شمار فقرا از 14 ميليون نفر به 168 ميليون نفر رسيد! اين مقياس از فقر توده ای ناگهانی در تاريخ بيسابقه است. در اين کشورها نيز فقر در مقياس توده اي، زنانه شد.

 

استراتژی انقلاب

 

دادن تصويری حقيقی و روشن از جنايتی که سرمايه داری جهانی عليه بشريت مرتکب شده و می شود، البته، بسيار مهم است. اما سوال مهم و حياتی اين است: در قرن بيست و يکم و با اين تغييرات عظيم، راه انقلاب پرولتری و استقرار دولت های سوسياليستی برای نابودی سرمايه داری چيست؟ اين امر چگونه تحقق خواهد يافت؟ دولت های سوسياليستی آينده چگونه و با چه سياست هائی منطق بيرحم اقتصاد سرمايه داری را برهم زده و اقتصاد نوينی را بر پا خواهند کرد و اين "جمعيت اضافه" را که امروز بيش از يک ميليارد است با چه سياست هائی در يک اقتصاد رهائی بخش تبديل به يک جمعيت خلاق خواهد کرد؟ کشاورزی نابود شده با چه سياست هائی احياء خواهد شد؟ رابطه ميان صنعت و کشاورزی چگونه برقرار خواهد شد؟ در چارچوب يک کشور سوسياليستی امنيت غذائی و درمان و آموزش و تضمين توسعه ی همه جانبه ی ميليون ها انسان چگونه تامين خواهد شد؟

 

در رابطه با برخی از سوالات بالا مايک ديويس نکاتی طرح می کند که می تواند منشاء بحث و تعميق بيشتر در مورد مسئله باشد.

 

ديويس می گويد، سرمايه داری در اوج صنعتی شدن هم قادر به جذب تمام نيروی کار مهاجر روستائی نبود. مهاجرت های بزرگ به قاره آمريکا، اقيانوسيه و همچنين سيبری در قرن 19، دريچه اطمينانی شد برای ممانعت از ظهور شهرهائی مثل دوبلين و گسترش افسارگسيخته ی فلاکت از نوعی که در اروپای جنوبی رخ داد. اما امروز، جمعيت مازاد کار با مرزهای غيرقابل عبور روبروست که مانع مهاجرت های توده ای به کشورهای ثروتمند می شود. در نتيجه، زاغه تنها راه حل سرمايه داری برای انبار کردن بشريت مازاد قرن بيست و يکم است.

 

ديويس تلاش می کند با جايگاه اين نيمه پرولتاريای گسترش يابنده، پراکنده و سيال در مبارزات رهائی بخش کشورهای "جهان سوم" کلنجار رود. و سوال های مهمی را طرح می کند. مثلا، آيا زاغه های فقر که مسکن اين نيروی کار عظيم غير رسمی است منفجر خواهند شد يا اينکه انرژی اين جمعيت فقير را رقابت آنها بر سر همان قوت و سرپناه ناچيز و خشونت های درونی به هرز خواهد برد؟ اصلا می توان گفت که اين بخش از طبقه کارگر، دارای آن قوه ی جادوئی است که مارکسيسم به پرولتاريا نسبت می دهد و آن را "عامل تاريخي" تغيير اجتماعی می شمارد و آيا می توان اين نيروی کار محروم از شخصيت حقوقی و به حاشيه رانده شده را در يک پروژه ی رهائی بخش عمومی ادغام کرد؟ آيا خشم و خيزش های اين جمعيت براحتی قابل مديريت توسط وابستگی های شبه فئودالی به گردن کلفت های حکومتی و نمايش های پوپوليستی و قوم گرائی است يا اينکه می توان گفت اين قشر يک "سوژه ی تاريخي" در حال ظهور است؟ ("سوژه تاريخي" واژه ای است که نگری و هاردت در بحث های خود استفاده می کنند و به معنای آگاهی است که ابژه يا عين را تغيير می دهد).

 

برخی از پژوهشگران اصلا قبول ندارند که کارگران غير رسمی پراکنده و صد لايه را می توان يک "طبقه در خود" حساب کرد؛ چه برسد به يک "طبقه ی برای خود" فعال. اما اين نيمه پرولتاريا يا "پرولتاريای غير رسمي" واقعا چيزی برای از دست دادن ندارد جز زنجيرهايش.

 

ديويس نکته مهمی را در رابطه با معضل سازمان يابی کلکتيو مبارزات اين قشر طرح می کند. وی می گويد: به دليل آنکه مهاجرين روستائی و کارگران غير رسمی از نيروی کار قابل فروش محروم شده اند (يعنی از استثمار رسمی هم محروم شده اند) يا به کارهای پراکنده تقليل يافته اند، از دستيابی به فرهنگ کار جمعی و مبارزه طبقاتی جمعی نيز محروم شده اند. صحنه ی اجتماعی آنها لاجرم کوچه های زاغه يا بازار است و نه کارخانه.

 

برای تجزيه و تحليل اين مسائل رجوع به تجربه ی رشد بنيادگرائی مذهبی در زاغه های خاورميانه بسيار مهم است. در آمريکای لاتين رهبران نئو-پوپوليست جديد مانند چاوز توانسته اند از تمايل و خواست شديد اين جمعيت برای رسيدن به وضعيتی با ثبات تر و کم مخاطره تر برای مقاصد سياسی خود حداکثر استفاده را بکنند. در آفريقا و آسيا گردن کلفت های قومي-مذهبی زاغه ها را تبديل به ماشين سياسی و اقتصادی خود کرده اند.

 

ديويس به رشد مذهب در ميان کارگران رسمی و غير رسمی اشاره می کند و به طنز می گويد، "مارکس صحنه تاريخ را تسليم محمد و روح مقدس کرده است". او در مورد تفاوت فوق العاده ی فرهنگ دو عصر می گويد: در پی انقلاب صنعتي، خدا در شهرها مرد اما در شهرهای مابعد صنعتی جهان سوم، دوباره بازگشته است.

 

به نظر می رسد ديويس، بيش از اندازه، رشد مذهب در ميان طبقه کارگر را به تغييرات اقتصادی مربوط می کند. هر چند عوامل اقتصادی بسيار مهم اند اما واقعيت آن است که رشد مذهب در ميان طبقه کارگر، به مقدار بسيار زياد مربوط به شکست انقلابات سوسياليستی شوروی و سپس چين و در پی آن تضعيف جنبش کمونيستی در کشورهای مختلف جهان سوم، فرورفتن احزاب چپ و سنديکاهای اروپا در منجلاب نظام انتخاباتي، است. خود ديويس به نقل از ديگران، تا حدی بر اين حقيقت (يعنی نقش آگاهی در زدودن مذهب در ميان کارگران) پرتو می افکند و می گويد، «اين تحليل که جدائی طبقه کارگر از کليسا، مربوط به آگاهی طبقاتی فزاينده ی آن بود، غيرقابل انکار است».

 

 در مورد رشد مذهب ديويس می نويسد: «امروز، اما، اسلام پوپوليستی و مسيحيت پنتی کوستاليسم ( و در بمبئي، کيش شيواجي) يک فضای اجتماعی مشابه آنکه در قرن بيستم زير نفوذ سوسياليسم و آنارشيسم بود را اشغال می کنند. در مراکش ... جنبش "عدالت و رفاه" ... حکومت واقعی زاغه هاست: مدارس شبانه سازمان می دهد، به قربانيان بی عدالتی های دولت کمک های حقوقی می کند، برای بيماران دارو می خرد، برای زيارت های مذهبی سوبسيد می دهد و مخارج کفن و دفن را می پردازد. ... همين موقعيت را پنتی کوستاليسم در آمريکای لاتين و بخش زيادی از آفريقا... دارد.

 

در انتهای مطالعه نوشته ی با ارزش مايک ديويس چند جمعبندی ضروری به نظر می رسد:

يکم، بايد شناخت از پرولتاريا و لايه های مختلف آن را تعميق بخشيد و از نو اثبات کرد که چرا پرولتاريا کماکان نقطه تمرکز تضادهای نظام سرمايه داری است و نقش تعيين کننده در سرنگونی آن و راه گشائی برای يک نظام اجتماعی عاری از ستم و استثمار دارد.

 

دوم، اين طبقه بطور بيسابقه ای رشد يافته اما اين يک پديده ی ثابت، ساکن و يکدست نيست. موجوديت طبقه پرولتر همواره يک موجوديت سيال است. در واقع يک قسمت يا منطقه ای از جامعه است که توسط شبکه ها و روابط بسيار، تعريف و مشخص می شود. عده ای از آن بيرون می روند عده ای ديگر واردش می شوند. بطور مداوم اقشار ديگر تبديل به پرولتاريا می شوند؛ بطور مستمر درصد زنان در اين طبقه افزايش می يابد؛ بخشی از آن تبديل به اشرافيت کارگری می شوند؛ يک نيمه پرولتاريای عظيم شکل می گيرد. وغيره. خلاصه آنکه، يک بلوک يکدست که نقش آنهم از قبل تعيين شده است، نيست. بهمين ترتيب، نقشی که هر قشر اين طبقه می تواند در روند تغيير انقلابی جامعه بازی کند يکدست نيست.  پرولتاريای يک کشور در عرض ده سال می تواند از يک نيروی شورشگر تبديل به يک نيروی درهم شکسته ی سر به زير شود. پرولتاريای ملل تحت ستم می توانند از يک نيروی پراکنده تبديل به نيروی تازه نفس شورشگری شوند. اين سياليت در همه کشورها  در پرولتاريا هست.

 

سوم، رشد بارآوری اين طبقه، قوه محرکه عمده "مازاد شدن" بخش بزرگی از آن است. در چارچوب سرمايه داری نه تنها نمی توان اين معضل را حل کرد بلکه اين معضل تشديد خواهد يافت. اين معضلی است که فقط با انقلاب سوسياليستی و بالاخره روند برقراری کمونيسم در جهان حل شدنی است. نيمه پرولتاريا يا "جمعيت اضافه" ظرفيت عظيمی دارد که تبديل به نيروی ضربت بی باک طبقه پرولتاريا در جنگ طبقاتی عليه سرمايه داری شود. اما پيشرط اين امر، پيوند آگاهی و سازماندهی کمونيستی با اين قشر است. رشد بنيادگرائی مذهبی در ميان اين قشر، برای کل طبقه کارگر خطرناک است. فقط با آگاه گری و سازماندهی کمونيستی که "طبقه کارگر رسمي" می تواند و بايد نقش مهمی در تحقق آن ايفا کند، می توان با اين خطر مقابله کرد و اين نيروی عظيم "حاشيه" را در "متن" فرآيند انقلاب ادغام کرد.

 

توضيحات

 

1- توجه به نقش آی ال او بخصوص از آن جهت مهم است که در ميان فعالين جنبش کارگری ايران دلبستگی و توهم زيادی به اين "آی ال او" وجود دارد و فکر می کنند آی ال او حداقل بايد حامی حقوق بورژوائی کارگر (حق دريافت دستمزد در ازای استثمار، دريافت حقوق بيکاری و درمان، حق ايجاد تشکلات اتحاديه ای برای معامله جمعی با کارفرما و وجود قانون کار و غيره) باشد. اما ضرورت وجودی آی ال او عکس اين پندار است. آی ال او بازوی بانک جهانی است و به دنبال آن است که سرمايه، چگونه و با چه نوع سازمان يابی کار می تواند بيشترين بهره را از جمعيت فعال جهان بيرون کشيده و چرخه ی انباشت سرمايه را روغن کاری کند. موضوع آی ال او، کارگر و حقوق وی و استانداردهای کاری نيست. موضوع آی ال او تسهيل فرايند انباشت سرمايه و استانداردهای سودآوری است.

 

2- مدتی پس از مرگ مائو در سال 1976، دولت پرولتری در چين سوسياليستی بدست بورژوازی نوين چين که توسط برخی مقامات حزب کمونيست چين رهبری می شد (مشخصا شخصی به نام دن سيائو پين) سرنگون شد و با کمک امپرياليسم آمريکا چين را تبديل به يک کشور سرمايه داری ناب کرد. احيای سرمايه داری در چين، بخصوص پس از رفرم های سرمايه داری در سال 1979 بطور جهش وار پيش رفت و اقتصاد سوسياليستی کشور را نابود کرده و تمام دارائی های سوسياليستی را که با نيروی کار کارگران و دهقانان چين ساخته شده بود تبديل به سرمايه خصوصی سرمايه داران نوخاسته چين کرد. حزب حاکم نام "کمونيسم" را کماکان حفظ کرد تا ظاهر "تداوم" را به کارگران چين حقنه کند. اما در واقع، در سی سال گذشته، هيچ حزبی به اندازه اين "حزب کمونيست" سرمايه داری را در جهان رشد نداده است.

 


نامه به حزب کمونيست نپال (م)

 


متن زير گزيده ای از يک نامه داخلی است که در نوامبر 2006 از سوی کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م-ل-م) به کميته مرکزی حزب کمونيست نپال (مائوئيست) نوشته شد. اين نامه در زمان امضای "توافقنامه صلح همه جانبه" ميان حزب کمونيست نپال (م) با احزاب حاکم در نپال، نگاشته شد. از آن زمان تا کنون، اين حزب عميقا در مسيری که نامه نسبت به آن هشدار می دهد، پيشروی کرده است. محتوای اصلی اين نامه به انگليسی در اواخر سال 2008 جهت آگاهی عموم، بخصوص برای اطلاع صفوف و پايه های حزب کمونيست نپال (م) بطور علنی منتشر شد. اين نامه برای انتشار علنی ويرايش شده است.

 


از کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م-ل-م) به کميته مرکزی حزب کمونيست نپال (مائوئيست) – نوامبر 2006

 

رفقای عزيز: درودهای سرخ

 

....

 

به اعتقاد ما ارزيابی از منافع طبقاتی نهفته در "توافقنامه صلح همه جانبه" که اخيرا امضاء شده است، اهميت بسيار دارد. ... ما از اين توافقنامه فوق العاده ناخرسنديم. موضوع اين نيست که ما از "تاکتيک های منعطف" شما خوشمان نمی آيد. دليل ناخرسندی ما اينست که اين نقشه بطور عينی و مستقل از نيات و اهداف تاکتيکی شما، يک نقشه استراتژيک برای تجديد ساماندهی دولت نپال در چارچوب يک جمهوری کمپرادور فئودالی است. اينکه چرا آنرا امضاء کرده ايد موضوع ديگری است که در اينجا واردش نمی شويم. زيرا با استدلال های شما آشنا هستيم که: "پروسه انقلاب، هم نياز به اتخاذ گام های پيش رونده دارد و هم، گام های پس رونده." فرض کنيم که اين يک گام پس رونده ی "تاکتيکي" است، اما اجازه بدهيد خصلت طبقاتی آنرا مشخص کنيم و تاکيد کنيم که اگر اين اقدام با منافع "تاکتيکي" شما خوانائی دارد، با منافع استراتژيک طرف مقابل (يعنی دشمن) همخوانی دارد. طرف مقابل به اين توافقنامه به مثابه يک استراتژی نگاه ميکند. طرف مقابل يک طبقه است: يک ائتلاف طبقاتی متشکل از بخشی از طبقه کمپرادور فئودال منهای بخش سلطنتی اش و همينطور انواع و اقسام بورژوازی ملی. اين ائتلاف طبقاتی از پشتيبانی هند و آمريکا هم برخوردار است (در اين ميان آمريکا به ظاهر با توافقنامه مخالفت می کند و نقش "عنصر منفي" را بازی می کند اما اين کار هم برای آنست که يک چهره مترقی به اين نقشه بدهد).

 تاکتيک کنونی شما به طبقات حاکمه ی کمپرادور فئودال نپال جانی تازه می دهد. به آنان فرصت می دهد که دولت کهنه شان را بازسازی کرده و از آن، يک دولت ارتجاعی کارآمدتر و قابل دوام تر بسازند. هرگز فراموش نکنيد که يکی از دلائل عمده ی گسترش سريع جنگ خلق در نپال وضعيت شکننده و غيرمنسجم اين دولت کهنه بود. دشمن سعی ميکند از تاکتيک شما، برای بيرون آمدن از بحران و بازسازی خود استفاده کند. اتحاد طبقاتی ضدمردمی و ارتجاعی آنان که از سال 1990 به بعد در شکل دمکراسی پارلمانی برقرار شده بود، به دليل تضادهای ذاتی آن ائتلاف و بيشتر از آن به علت جنگ خلق تحکيم نشد. حال می خواهند اين پروسه ی تحکيم را با کنار زدن شاه از يکطرف و کنار زدن جنگ خلق از طرف ديگر، به انجام برسانند. اگر موفق شوند، حاصل آن، يک دولت جمهوری کمپرادور فئودال خواهد بود. (1) البته اين پروسه همراه با کشمکش ها و افت و خيزهای زياد جلو خواهد رفت. زيرا اينان بايستی شاه و ارتش را قانع کنند؛ بايد بتوانند جرياناتی مانند يو ام ال (2) را راضی کرده يا کنار بزنند. منتها مساله ی عمده در اين پروژه، کشيدن مائوئيست ها به توافق با اين نقشه و کمک به تحقق آن است.

 

به اعتقاد ما، جدا از اينکه نيت شما چه باشد، اين "توافقنامه صلح همه جانبه" و "حکومت موقت" متعاقب آن، دارای يک خصلت طبقاتی معين است که بايد آن را مورد تجزيه و تحليل قرار داد و نگذاشت که ماهيت آن از چشم توده ها و پرولتاريای بين المللی پنهان بماند.

 

 آن چه برای شما يک نقشه تاکتيکی است، برای دشمن يک نقشه استراتژيکی است. "تواقفنامه صلح همه جانبه" نقشه ای است برای بيرون کردن شاه و نابود کردن حکومت انقلابی خلق که طی 10 سال جنگ خلق در مناطق پايگاهی شکل گرفته است. اين نقشه ای است برای بازسازی دولت کهن در شکل يک جمهوری کمپرادور فئودال، حول محور وحدت "حزب کنگره" و مائوئيست ها. آنان فکر می کنند در اين پروسه، مائوئيست ها از يک حزب پيش برنده ی جنگ انقلابی تبديل به يک حزب سياسی نظم موجود خواهد شد.

 

آيا برای طبقات حاکم نپال غير ممکن است که شاه را کنار بگذارند و يک جمهوری   کمپرادور فئودالی وابسته به امپرياليسم بسازند؟ خير! البته ممکن است شاه و بخشی از ژنرال های ارتش نپال که پايگاه او هستند دست به مقاومت بزنند. ولی حتا در مورد ايران در سال 1979 ديديم که ژنرالهای آمريکائي، ژنرالهای ارتش ايران را قانع کردند که از شاه ببرند و طرف خمينی را بگيرند. در نپال هم ممکن است ارتشی ها از شاه جدا شده و طرف "حزب کنگره" را بگيرند. آيا برای طبقات حاکمه غير ممکن است که مائوئيست ها را جذب ساختار جمهوری ديکتاتوری بورژوازی خود کرده و آنان را همدست کنند؟  حداقل دولت هند و بخشی از طبقه کمپرادور فئودال نپال که "حزب کنگره" نماينده آن است، فکر می کنند شانس زيادی برای اجرای موفقيت آميز اين طرح دارند. البته آنها دلايلی برای اميدواری خود دارند. زيرا طبقات حاکمه ی هند قبلا چنين کاری را در کشور خودشان انجام داده اند و از نيروی جادوئی ادغام کمونيست های سابق در ساختار دولتی و از اين راه دميدن جانی تازه به دولت کهن، باخبرند. آنها توانسته اند با ادغام کمونيست های سابق و جنبش های ستمديدگان، در ساختار دولت خود، دولتشان را بازسازی و تر و تازه کنند. بدين ترتيب توانسته اند به يک ديکتاتوری ارتجاعی کارآمد تر عليه توده ها تبديل شوند. در هند، نقش خفقان آور احزاب "کمونيست" گوناگون در تخفيف نبض شورشگرانه ی توده ها کم تر از تاثيرات مخرب دين و ساير عوامل ايدِئولوژيک طبقات ارتجاعی آن کشور، نيست. طبقات مرتجع هند در تبديل کمونيست ها از دشمنان سابق به شرکای حاضر، يد طولايی دارند. و اکنون تلاش می کنند همين کار را در نپال انجام دهند.

 

موفقيت اين نقشه استراتژيک، وابسته به موفقيت دو بال تاکتيکی آن است. يکم  اينکه بعد از انتخابات مجلس موسسان، اين "حکومت موقت" کمپرادور فئودالی را تبديل به حکومت دائمی کنند. دوم اينکه مائوئيست ها را از انقلابيون هند و دنيا جدا کنند. استفاده طبقات ارتجاعی از اين نوع استراتژي، چيز جديدی نيست. لنين اين سياست را، حل بحران مشروعيت دولت از طريق اتخاذ اقداماتی در چارچوب حفظ اساس نظام کهن، خواند. در ايران، در سال 1357، طبقات ارتجاعی با حمايت امپرياليست ها، دست به نوعی بازسازی در ساختار دولت کهن زدند و از اين رهگذر هم انقلاب را سرکوب کردند و هم بحران دولت را برای مدتی حل کردند. آن ها قادر به حل ريشه های اجتماعی اقتصادی بحران نشدند. ولی مشابه روشی که لنين به آن اشاره کرده است، با اتخاذ اقداماتی در چارچوب حفظ اساس نظام، بحران مشروعيت دولت کهن را بطور موقت حل کردند. ما می خواهيم توجه شما را به اين نکته جلب بکنيم که طبقات ارتجاعی حاکم در نپال به دليل ضعفشان پای امضای توافقنامه صلح با شما نيامده اند. البته ضعف آنها يک واقعيت مسلم است. اما بهوش باشيد که آنان می خواهند نقاط ضعف شما را تبديل به نقطه قوت خود کنند ...

 

 هيچوقت از ياد نبريد که در انقلاب نپال، مهم ترين، موفق ترين و الهام بخش ترين تاکتيک شما اين بود که از يک طرف؛ ماهرانه نقطه قوت استراتژيک خود (اينکه حز بی انقلابی هستيد که عميق ترين و دراز مدت ترين منافع ستمديگان نپال، هند و دنيا را نمايندگی می کند) را تبديل به يک امتياز تاکتيکی کرديد، و از طرف ديگر؛ نقطه ضعف استراتژيک طبقات حاکم (که  طبقات ارتجاعی و نماينده منافع اقليت جامعه، و متحد هند و امپرياليستها هستند) را تبديل به نقطه ضعف تاکتيکی شان کرديد. اکنون آنان می خواهند اين مشکل را حل کنند. می خواهند شما را از خيزش اجتماعی انقلابی و توده های انقلابی سازمان يافته جدا کنند و از همکاری شما برای متفرق کردن توده های انقلابی سازمان يافته و دادن چهره مترقی به دولت تعمير شده ی خود استفاده کنند.

 

اين است استراتژی طبقات حاکم! البته، آنان استفاده از توطئه های خونين را کنار نگذاشته اند. اما اگر در پياده کردن اين استراتژی موفق شوند، تاثيرات مخربش عميق تر از  سرکوب خونين خواهد بود. دشمنان وقتی می بينند نمی توانند شورشی را رام کنند و انقلابی را شکست دهند، به فکر استفاده از تاکتيک جذب قشری از انقلابيون می افتند. حتی در دوره های قديم نيز طبقات فئودال گاه از اين استراتژی استفاده می کردند. به همين علت بود که وقتی مائو می خواست به رهبران حزب کمونيست چين هشدار دهد که نبايد انقلاب را در نيمه راه متوقف کنند، انحراف مرگ بار "سون چيانگ-ايسم" را به آنان يادآوری می کرد. (در تاريخ چين، سون چيانگ کسی بود که دلاورانه جنگ های دهقانی را رهبری کرد و بعد از شکست شاه، دعوت طبقه حاکمه را برای پيوستن به حکومت شاه و يا حتی نشستن به جای او  را قبول کرد).

 

طبقات ارتجاعی در عصر امپرياليسم نيز از اين استراتژی استفاده کرده اند. يکی از تکان دهنده ترين موارد، جمهوری ويمار در آلمان بعد از جنگ جهانی اول است. بورژوازي، سوسيال دمکرات ها (رهبر انترناسيونال دوم کمونيستي) را در نظام سرمايه داری امپرياليستی جذب کرد. سوسيال دمکرات ها در آلمان و اتريش و مجارستان، شوراهای کارگران و سربازان را يکی پس از ديگری سرکوب يا منحل کردند.

 

يا به تاريخ ايرلند نگاه کنيد که چگونه امپرياليست های انگليسی با ادغام انقلابيون در دولت بازسازی شده ی کهن، جنبش ايرلند را منعشب کردند و در پی آن، اتفاقات بسيار تلخی روی داد. از جمله آنکه، مقامات جديد ايرلندي، رفقای سابق خود، يعنی انقلابيونی را که نمی خواستند تسليم دولت کهن شوند، دستگير و اعدام می کردند.

منظورمان از آوردن اين نمونه ها اين نيست که شما می خواهيد چنين شويد و يا استراتژی شما چنين است. خير. اين خواست شما نيست. ولی اين نتيجه منطقی اين حکومت موقت است. بقول لنين، راه جهنم  را هم با نيات حسنه ساخته اند. و تاکيد کرد که مستقل از نيات افراد، خط سياسی منطق خود را دارد.

 

... عظمت لنين در آن بود که به دولت کهن روسيه اجازه نداد خود را از طريق حکومت موقت بورژوائي، تر و تازه کند. بالعکس، پرولتاريا را رهبری کرد تا به يک ضرب دولت پوسيده ی کهن را  سرنگون کرده و ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا را جايگزينش کند. اين کار، لنين را تبديل به قهرمان پرولتاريا و خلق های دنيا کرد و مارکسيسم را  تا دورافتاده ترين نقاط جهان اشاعه داد. بعد از اين که لنين اين فصل تازه و نوين را در تاريخ نوع بشر گشود، ميليون ها نفر در سراسر دنيا به جستجوی مارکسيسم -لنينيسم برخاستند.  تازگی و طراوت دولت نوين ديکتاتوری پرولتاريا، حتی در عقب مانده ترين نقاط جهان، مردم را به شکلی اعجاز آميز بيدار کرد. وقتی مائو گفت، توپ های انقلاب اکتبر، مارکسيسم را برای چين به ارمغان آورد قصد شاعری نداشت. بلکه حقيقتی را به شيوه ای زيبا و ساده بيان می کرد

.

لطفا توجه کنيد. نکته اصلی بحث ما اين نيست که طبقا ت حاکم می کوشند انقلابيون را فاسد کنند. اين تلاش هميشگی آنان است! نکته اصلی بحث اين است که بخشی از طبقات حاکم و قدرت های بزرگ امپرياليستی يا منطقه ای نياز آن را می بينند که به نظام خود تکانی دهند و نفسی به آن بدمند. برخی اوقات، اگر فرصت به آنان دست دهد، برای بازسازی دولت خود و نفس دميدن بدان، حتی حاضرند از انقلابيون و انقلابات استفاده کنند. با اين کار به دو هدف دست می يابند: يکم اينکه انقلاب را در ميانه راه متوقف می کنند و "به شيوه ای دمکراتيک"  انقلاب را به توقف ترغيب می کنند و انقلابيون را گام به گام به بلعيدن فرزندان خود می کشانند. (ما به طنز آن را  کودتای ضد انقلابی "دمکراتيک" و بدون خونريزی می خوانيم). دوم اينکه آنان با کنار زدن بخش های ناکارآمد نظامشان ( نظير سلطنت) که به مانعی در راه نيازهای توسعه دولت کمپرادور فئودال در کشور و در منطقه تبديل شده، نظام و دولت کهن را قابل دوام تر می کنند. با اين کار دولت کهن را کارآمد تر می کنند و همزمان به توده ها می گويند: "ببينيد! ما دست به تغيير زديم. اين همان تغييری است که شما می خواستيد". و اين کار را با کمک کسانی که سابقا رهبران انقلابی بودند انجام می دهند. هر زمان که آنان اين استراتژی را با موفقيت به اجرا گذاشته اند توانسته اند برای چند دهه انقلابات را به تاخير بيندازند.

 

 "توافقنامه همه جانبه"ی حاضر، سبک "هندي" در پيشبرد استراتژی فوق الذکر است. ولی امپرياليست های آمريکايي،در صورتی که اين نوع بازسازی منافعشان را بهتر تامين کند، مخالف آن نيستند. به ويژه آنکه بخشی از سياست گزاران طبقه حاکمه آمريکا معتقدند برای بازسازی دولت های ناکارآمد در نقاط مختلف جهان، به جای استفاده ی محض از سرکوب، می توانند با ادغام بخشی از "ناراضيان" قشر جديدی از طبقات کمپرادور فئودال را در اين کشورها بوجود آورند و آن دولت ها را کارآمدتر و قابل دوام تر کنند. البته انجام اين کار در کشورهای "جهان سوم" به علت وجود تضادهای حاد طبقاتی هرگز کار ساده ای نبوده است. ولی در اين راه موفقيت هايی هم داشته اند. مثلا در آفريقای جنوبي، فلسطين و کردستان عراق ...

 

... آنها با اين نقشه بسوی شما آمده اند تا بخش های بزرگی را از شما کنده و بربايند. شما نبايد فکر کنيد اين قبيل تاکتيک ها فقط می تواند مورد استفاده شما قرار گيرد. يک سری تاکتيکها، پراگماتيستی (عمل گرايانه) هستند. اينها خصلت طبقاتی پرولتری ندارند. بنابراين، بورژوازی بخوبی می تواند از آنها بهره بجويد. ولی تاکتيک های ديگری هم هستند که طبقات ارتجاعی هرگز نمی توانند از آنها استفاده کنند. آنان هرگز نمی توانند، حتا بصورت تاکتيکي، به توده ها دموکراسی (يعنی قدرت سرنگون کردن دولت کهن را) بدهند. به همين دليل است که "توافقنامه همه جانبه صلح" می خواهد شما را وادار به منحل کردن قدرت خلق، يعنی منحل کردن ارتش انقلابی و دولت انقلابی مستقر در مناطق پايگاهی کند.

 

"توافقنامه صلح همه جانبه" طريق بازسازی دولت نپال به مثابه يک جمهوری کمپرادور فئودالی است. توطئه های بسياری عليه انقلاب در جريانست که شما خود از آنها مطلعيد. اما اين نقشه، بزرگترين توطئه ای است که تا کنون عليه انقلاب نپال به راه افتاده است. اميد ما اينست که اين توطئه شکست بخورد. اما خودبخود شکست نخواهد خورد. اين شما هستيد که بايد آن را به شکست بکشانيد.

 

ضد دمکراتيک

 

اين توافق در جوهر خود بسيار ضد دمکراتيک است و جوانب ضد دمکراتيکش را بايد به توده ها شناساند تا آنها بتوانند حقوق خود را عميق تر بشناسند.

توده های ستمديده حق شورش عليه شرايط ستم را دارند. "توافقنامه" اين حق را غيرقانونی می کند. به رسميت نشناختن اين حق حتا يک خط بورژوا دمکراتيک نيست چه برسد به دموکراسی پرولتری.

 

اين "توافقنامه" ضدمکراتيک است زيرا فراخوان انحلال دولت خلق, محاکم خلقی و حکومت خودمختار را ميدهد و قدرت را به مقامات سياسی در مرکز می دهد؛ فراخوان الغای حاکميت دمکراتيک مستقيم توده ها را داده و معاملات ميان بوروکرات های دولتی را بجای آن می نشاند. ايا اينست دمکراسی قرن 21 ؟

 

اين توافقنامه ضددمکراتيک است زيرا فراخوان لغو حق زمين به دهقانان را داده و حق مالکيت فئودال های خلع يد شده را به رسميت می شناسد.

 

اين توافقنامه ضد دموکراتيک است زيرا فراخوان حصارکشی تحقيرآميز "ارتش رهائی بخش خلق" را ميدهد و در مقابل به "ارتش نپال" اختيار حفاظت از مرزها، بانکها، وزارتخانه ها و غيره را می دهد. حال آن که اين مراکز بايد آماج قيام و تسخير قيامگرانه باشند.

 

اين توافقنامه در واقع ديکتاتوری ارتش نپال را به رسميت می شناسد. ديکتاتوری يک طبقه بر طبقه ای ديگر هيچ نيست مگر قدرت اضافه ای که يک طبقه نسبت به طبقه ديگر دارد و آن را به لحاظ نظامي، سياسی و اقتصادی اعمال می کند. در اين مورد ديکتاتوری ارتش نپال به رسميت شناخته شده است. زيرا به اين ارتش حق در اختيار داشتن تسليحات بيشتر را ميدهد. (طبق توافقنامه اين ارتش بايد همان ميزان تسليحات که ارتش رهائی بخش تحويل داده، در انبار بگذارد و بقيه را نگاه دارد). اين ارتش قوای  خود را برای حفاظت از مرزها و بانکها و غيره آرايش خواهد داد اما "ارتش رهائی بخش" در اردوگاه ها محصور خواهد ماند. اين کودتای چه کسی عليه چه کسی است؟

 

اين توافقنامه ضد دمکراتيک است زيرا تخطی از اين توافق طبق قانون قابل مجازات است. کدام قانون؟ قانون چه کسي؟ چطور ميتوان حتا قبل از برگزاری انتخابات مجلس موسسان حرفی از سرکوب زد؟ آيا اينست دمکراسی قرن 21 ؟

 

همه اين اقدامات ضدانقلابی توافقنامه بوسيله وعده های مبهم در مورد "رفرم ارضی علمي" که يک عبارت پر طمطراق و توخالی است توجيه می شود. حقوق مردم (طبقات، جنسيت، مليت، کاست......) در اين توافقنامه آنقدر مبهم و کشدار است که هر دولت کمپرادوری می تواند با آن توافق کند.

 

... اين چه مذاکره ای است که طی آن طرف پيروز بايد خود را در ساختار طرف مغلوب  منحل کند؟ اين حتا جمهوری دمکراتيک بورژوائی هم نيست. آيا اين خودش شاهدی بر ناممکن بودن تحقق يک جمهوری دمکراتيک بورژوائی نيست؟... حکومت موقت راه بلعيده شدن نپال نوين توسط نپال کهن را هموار خواهد کرد.

 

تحليل مشخص از شرايط مشخص

 

ما با تاکيد شما بر لزوم دست زدن به تحليل مشخص از شرايط مشخص، برای دستيابی به اهداف استراتژيک، توافق داريم. ما در تئوری و پراتيک ميدانيم که بدون داشتن تاکتيک، نمی توان استراتژی را به عمل درآورد. ... نکته ای که در اينجا می خواهيم نسبت به آن هشدار دهيم اينست که نبايد تحليل مشخص غلط  از اوضاع کرد و  نبايد از تاکتيک های نادرست پيروی کرد. بقول مائو بعضی حرف ها باعث پيشرفت می شوند و برخی فاجعه به بار می آورند.

 

اينجا می خواهيم شما را با تجربه تاريخی خودمان آشنا کنيم. سازمان اوليه ما، اتحاديه کمونيستها ی ايران، در پراتيک و تئوری همواره بر لزوم تحليل مشخص از شرايط مشخص و داشتن تاکتيک، تاکيد ميکرد. ما می خواهيم به شما نشان دهيم که چطور در  جريان انقلاب 57  --انقلابی که عروج و سقوطش هنوز در خاورميانه طنين می اندازد-- در هر دو زمينه به خطا رفتيم ...

 

همه می دانند که انقلاب 57 به سرنگونی سلطنت انجاميد اما قابل توجه ترين جنبه آن انقلاب اين است که تا آن حد پيش روی نکرد که دولت کهن را نابود کرده و يک دولت نوين را متولد کند. بنابراين ضد انقلاب موفق شد که تحت عنوان جمهوری اسلامي، دولت کمپرادور فئودالی باز سازی شده ای را بوجود آورد.

 

اتحاديه و ديگر نيروهای کمونيست در زمينه وظيفه مرکزی خود دچار انحراف بودند (به قول مائو، وظيفه مرکزی عبارتست از تعيين تکليف مسئله قدرت سياسی از طريق کسب قهرآميز قدرت سياسي). اين انحراف به شکست انقلاب و قدرت گيری جمهوری اسلامي، کمک کرد. خلاصه کنيم، اتحاديه اين انحراف خود را تحت عنوان "تحليل مشخص از شرايط مشخص" توجيه می کرد. بدون شک تحليل مشخص ضروری بود اما بعلت آنکه ما تئوريهای عمومی مارکسيسم-لنيسيم-مائوئيسم را وانهاده بوديم، تحليل مشخص ما دارای يک اساس علمی و صحيح نبود. بعنوان مارکسيست می دانستيم که "خاص" و "عام" وحدت اضدادند. يعني، در عين حال که يک چيز نيستند اما دارای همگونی هستند. "تحليل مشخص" (يا "خاص") ما در همگونی با تئوری های عام مارکسيست-لنينيست-مائوئيستی نبود و کاملا در مقابل آنها بود. انحراف ما در شکل "تاکتيک ها" بروز کرد اما ريشه در سانتريسم و التقاط ما در زمينه استراتژی کسب قدرت سياسی به طريق انقلابي، داشت.

 

"تحليل مشخص" اتحاديه کمونيست ها اين بود که رژيم جديد دارای خصلت دوگانه است: از يک طرف ارتجاعی است زيرا ارتش کهن هنوز منحل نشده و تحولات دمکراتيک (بخصوص ريشه کن کردن فئوداليسم از طريق انقلاب ارضي) اتفاق نيافتاده است. و از طرف ديگر دارای يک جنبه "مترقي" است زيرا "ضد امپرياليست" است (که نبود) و در بر گيرنده ی بخشهائی از خرده بورژوايی و بورژوايی ملی است. اتحاديه، از اين "تحليل مشخص" غلط و التقاطی نتيجه ميگرفت که وظيفه انقلاب تقويت وجه مترقی و بيرون راندن جنبه ارتجاعی است؛ وظيفه، فشار گذاشتن بر رژيم "از پائين" (از طريق جنبش های توده ای در شهرها و مبارزه مسلحانه در کردستان) است تا  راديکاليزه شود و "پوست بيندازد". (مانند مار که پوست می اندازد و خود را تازه می کند). اين يک شکل کلاسيک از خط غير انقلابی و راست التقاطی بود. به فاصله کوتاهی پس از تاسيس جمهوری اسلامی ايران، دانشجويان طرفدار خمينی سفارت آمريکا در تهران را اشغال کردند. اين واقعه، روند راست درون اتحاديه را تقويت کرد. طنز ماجرا اين بود که دولت کهن در حال "پوست انداختن" بود اما نه در جهت مساعد به حال انقلاب بلکه در جهت تبديل شدن به يک دولت ارتجاعی کمپرادور فئودالی کارآمدتر و قابل دوام تر. و ما در حال از دست دادن فرصت تاريخی برای خاتمه بخشيدن به حيات اين دولت ارتجاعی بوديم.

 

دومين "تحليل مشخص" فاجعه بار اتحاديه و تاکتيک های مربوط به آن وقتی بروز کرد که جنگ ايران و عراق آغاز شد. "تحليل مشخص" اتحاديه اين بود که اين يک جنگ ميهنی است و کمونيست ها با شرکت در آن می توانند جنبش کمونيستی را تقويت کنند. اتحاديه به غلط اين سياست را به سياست مائوتسه دون در جنگ ضد ژاپنی تشبيه می کرد که البته قابل مقايسه نبودند. ...

 

خط سانتريستی اتحاديه در زمينه کسب قدرت سياسی با بسياری تئوری های غلط ديگر همراه بود. برای نمونه اتحاديه تئوری "راه سوم" را در زمينه تحقق انقلاب دمکراتيک فرموله کرده بود.  اين تئوری در کتابی به نام "در باره خصلت اقتصادی اجتماعی ايران" که توسط برخی از رهبران اتحاديه تدوين شد اينگونه توضيح داده می شود: انقلاب دمکراتيک از سه راه می تواند تحقق بيابد. يکم، از بالا يا بقول لنين راه پروسی. دوم، توسط قهر انقلابی از پائين و تحت رهبری پرولتاريا که منجر به استقرار جمهوری دمکراتيک خلق می شود. و سوم، راه بورژوازی ملی و  استقرار يک دولت  ملی بورژوائی که همواره تحت فشار  از پائين (توسط مبارزات توده های انقلابي) است.

 

اتحاديه در آن زمان معتقد بود، راه انقلاب در ايران، عمدتا  مانند "راه انقلاب اکتبر" است (همراه با مکملی مانند مبارزات مسلحانه در کردستان). اما درک ما از "راه انقلاب اکتبر" نيز درکی رفرميستی بود. در واقع درک ما همان درک رايج در جنبش کمونيستی ايران در مورد انقلاب اکتبر بود. درک رايج اين بود که انقلاب اکتبر اساسا از طريق يک اعتصاب عمومي؛ همراه با برخی عمليات مسلحانه پراکنده؛ به پيروزی رسيد. هيچ توجهی به اين واقعيت نمی شد که قيام اکتبر صرفا شليک آغازين يک جنگ طولانی داخلی بود. همچنين، يکی از جنبه های بسيار خاص انقلاب اکتبر را تبديل به يک تئوری عمومی می کرديم: می گفتيم برای پيروزی انقلاب، صف آرايی نيروهای طبقاتی بايد به نقطه ای برسد که، به قول لنين بتوان کالسگه تزار را فقط با يک تلنگر به قعر گرداب روانه کرد.

 

علت بازگو کردن اين تاريخچه از جانب ما اين نيست که بگوئيم حزب شما عينا در همان موقعيت ما به هنگام انقلاب 57 قرار دارد. حرفمان اين است که خط کنونی شما در شماری از جوانب، بسيار شبيه خطاهای جدی است که ما مرتکب شديم. برخی از گرايشات فکری که در حزب شما مشاهده می کنيم شبيه به شيوه تفکر ما در بعضی از آن دوره هاست. اين حقيقتی است که سازمان ما روی مائوئيسم محکم نبود اما محکم بودن بر درک جهانشمول مارکسيستی چيزی نيست که يکبار برای هميشه تضمين می شود. يک حزب کمونيست، در زمان های مختلف می تواند از اصول اساسی خود فاصله بگيرد. يکی از اين دوره ها وقتی است که حزب سريعا از مرحله ای به مرحله جديد گذر می کند. در اين دوره هاست که خط و ديدگاه عام  بايد به اضطرار مورد تاکيد قرار گرفته و تکامل يابد.  يک فرصت بزرگ که در اختيار شماست وجود "جنبش انقلابی انترناسيوناليستي" است که دارای يک شناخت جهانشمول علمی تکامل يابنده بوده و در کنار شما قرار دارد. ... در خاتمه بگذاريد رک بگوئيم: ما نيز در تاريخ خودمان از واژه های مائوئيستی و لنينيستی مانند "خط مشی توده اي"، "تحليل مشخص از شرايط مشخص" و "جبهه متحد" برای توجيه خط های غلط استفاده کرديم...

 

رفقا: نگاه سختی به خط خود کنيد. ببينيد آيا خط خاص شما با تئوری های عام مارکسيست-لنينيست-مائوئيستی همگونی دارد؟ خط عام و خاص، وحدت اضدادند. خط عمومی بايد قطب راهنمای خط خاص باشد؛ استراتژی بايد قطب راهنمای تاکتيک باشد. اگر اين قطب راهنما را از کف بدهيد راه خود را در مسير پرپيچ و خم و خطرناک کوه های اورست گم خواهيد کرد. آدم ها به دليل آنکه جوهرشان رويزيونيستی است دچار خطاهای رويزيونيستی نمی شوند. مائوتسه دون گفت بسياری از رفقا که در جريان "انقلاب فرهنگی پرولتاريائي" دچار رويزيونيسم شدند از رزمندگان پيگير "راهپيمائی طولاني" بودند. او گفت علت خطای آنان اين بود که نتوانستند از ورای فضای مه آلود، راه پيشروی به سوی قله ها را تشخيص دهند ...

 

رفقا ما کوشيديم خصلت اين رژيم در حال گذار را روشن کنيم و فکر می کنيم که شما نيز در اين مورد بايد روشن باشيد: اين رژيم ضد انقلاب، ضد مردم و ضد استقلال ملی است.

 

ما اعتقاد راسخ داريم که برای پيشروی انقلاب اين توافقنامه بايد شکسته شود. شک نيست که طرف مقابل قرارها را نقض خواهد کرد و بهانه زيادی در اين زمينه بدست شما خواهد داد. سوال اين است که تدارک شما برای آن چيست؟

 

بار ديگر از شما می خواهيم که انقلاب نپال را حفظ کنيد. راهی که در پيش خواهيد گرفت، نه فقط آينده کارگران و دهقانان و زنان و ملل ستمديده نپال را رقم خواهد زد. بلکه، بر انقلابات قرن بيست و يکم نيز تاثير خواهد گذاشت.خطرات و فرصت ها عظيم اند.

 

بيست و دوم نوامبر 2006

 

توضيحات:

1-     آنچه بجای سيستم پانچيات نشست يک ساختار دولتی ترک خورده و بحران زده بود که حتا نتوانست فئوداليسم را به ميزان اندکی منحل کند و تضادهای طبقاتی را تخفيف دهد. اما جنگ خلق به درجات زيادی فئوداليسم را در مناطق پايگاهی از بين برد. طبقات ارتجاعی برای جلوگيری از انقلاب دمکراتيک نوين و تسهيل نفوذ سرمايه امپرياليستي، نياز به الغای جوانبی از فئوداليسم داشتند. اما هفت حزب دولتی و سلطنت، حتا با کمک های خارجی قادر به انجام آن نشدند. بنابراين اکنون می توانند از دگرگونی های ضد فئودالی که بدست حزب کمونيست نپال (مائوئيست) پيش برده شده است، استفاده ببرند. نظام های تحت الحمايه امپرياليسم هميشه می توانند از تحولات ضد فئودالی نيمه کاره استفاده کنند. در ايران، رژيم شاه و امپرياليست ها، خودشان، انقلاب سفيد را براه انداختند. هدفشان منحل کردن بخش های افراطی فئوداليسم بود که به مانعی در راه جلوگيری از خيزش های دهقانی و نيز در راه نفوذ سرمايه به نواحی دوردست کشور تبديل شده بود. در سال 57 نيز گروه هفت کشور صنعتی سياست کنار گذاشتن سلطنت در ايران را تنظيم کردند. اين کار در کنفرانس معروف گوادولوپ انجام شد.

 

2-     يو ام ال (اتحاد مارکسيست لنينيست) يکی از احزاب نپال است که در در اوائل دهه 1970 دست به مبارزه انقلابی زد اما به مرور رفرميست شد و در سال 1990 به پارلمان نظام سلطنتی نپال پيوست و در سال هائی که دولت در حال جنگ با جنگ خلق مائوئيستی بود به دولت پيوست و در پيشبرد جنگ ارتجاعی عليه انقلاب نقش گرفت.

 


سی سال پس از اولين شورش

 


سی سال پيش، روز 8 مارس برابر با 17 اسفند 1357، زنان اولين نيروی اجتماعی بودند که ادعا نامه قدرتمندی را عليه حکومت تازه به قدرت رسيده خمينی و دارودسته اش صادر کردند. فتوای خمينی عليه حقوق زنان؛ ماهيت ارتجاعی "انقلاب اسلامي" را مانند روز روشن کرد. زنان، با هشياری و سرعت انتقالی بهت آور، پا به ميدان گذاشته و با حرکتی تکان دهنده به جامعه هشدار دادند که تا دير نشده به پا خيزند و مبارزه عليه مرتجعين تازه به قدرت رسيده را آغاز کنند. شورش زنان، مانند تيغی برا، صف آرائی درهم و مغشوشی را که در جريان مبارزه عليه رژيم شاه شکل گرفته و طبقات ارتجاعی و پيشروی جامعه را يک جا گردآورده بود، قطبی کرد.فرصت آن را فراهم کرد که سيلاب حرکت مردم؛که لاشه های گنديده ی مرتجعين را نيز با خود حمل می کرد، تسويه شود و شفافيت خود را بازيابد. هشت مارس 1357؛ روزی بود که صف آرائی مسموم "همه با هم" شکاف برداشت و خط نبرد تعيين کننده ای ترسيم شد. خط نبردی که همه نيروهای طبقاتی وسياسی جامعه را به تناسب رفتاری که نسبت به آن در پيش گرفتند، محک زد.

 

شورش هشت مارس 1357؛ دهان باز کردن خشم فروخورده و خلاقيت سرکوب شده  زنان در جامعه طبقاتی و استبداد زده ما و بازتاب اشتياق سوزان آنان به ساختن جامعه ای ديگر بود، جامعه ای که در آن نه تنها زنان فرودست و تابع مردان نيستند ؛بلکه هيچ فردی برده فرد ديگری نيست! اما هيهات که اين انرژی و خلاقيت عظيم، با آگاهی و تشکل کمونيستی پيوند نخورد تا بتواند تارو پود نظام و افکار پوسيده حاکم بر جامعه را بسوزاندتا بستر تولد جامعه ای نوين را مهيا سازد.

 

از همان شب هشت مارس، اوباش حزب الله؛ ضرب و شتم و توهين و تحقير زنان و تجاوز به آنان را سرلوحه کار خود قرار دادند. اين رويکرد، تبديل به مهمترين نشانه و پرچم ايدئولوژيک نظام جديد شد. به مدت سی سال جمهوری اسلامی چندين نسل را از درون نظام آموزشی و مغز شوئی دينی گذراند؛ اينان آموختند که اخلاق مساويست با تحقير و برده کردن زن! پسران آموختند که ارزش زن نصف مرد است و می توان آن را مانند احشام خريد و فروش کرد و يوغ بر گردنش انداخت! جمهوری اسلامي، اصل مالکيت مرد بر زن را در اشکال قرون وسطائی اش، احياء و قانونی کرد. قانون، جنايت هائی مانند قتل های ناموسی را روا داشت و خود مجری آن شد. چند همسری مردان از يک رفتار اجتماعی ننگين تبديل به اصلی مقبول و مايه ی مباهات شد. برای تحميل اين نظام و قوانين قرون وسطائی آن، نيروهای انتظامی و بسيج را با ايدئولوژی "زن، مادر مقدس خانه نشين يا فاحشه ی خيابانگرد" مجهز کرد و مانند سگ هار به جان زنان انداختند. حمله مستمر به زنان، محور تلاش های جمهوری اسلامی در به قهقرا بردن جامعه شد. حجاب اجباري، فقط برای تحقير زن نبود؛ بلکه پرده سياهی بود که بر روی آرزوهای آزاديخواهانه و عدالت جويانه مردم کشيده شد؛ تا جامعه به عقب ماندگی اجتماعی و فکری عادت کند؛ برای آن بود که از منظره زنان سياه پوش يک چشمی که در مجلس شورای اسلامی مانند گوسفند در پشت مردان حزب اللهی بع بع می کنند، بالا نياورد و آن را "پيشرفت زن" حساب کند. جمهوری اسلامي، زير نام "صيغه"  بازار خريد و فروش و اجاره جنسی زنان را رونق بخشيد. از اين رهگذر، طلابی که استعداد وارد شدن به معاملات تجاری چند ميلياردی در آهن و نفت و قند و شکر را نداشتند وارد خريد و فروش زنان در صحن قبرستان های امام ها و امام زاده ها شدند. مردان کارگر و زحمتکش و طبقه ميانه را نيز راضی کردند که حجاب؛ نهاد "خانواده" (بردگی زن به دست مرد) را تقويت می کند و هر چند از مالکيت بر ابزار توليد و ثمره کار خود محرومند؛ اما شرع و قانون حامی مالکيت آنان بر جسم و کار چند زن است.

 

 سی سال جنگ داخلی عليه زنان نتوانست خواست آزادی و برابری را از ميان بردارد. هنوز نبرد در جريان است و مهر طلائی زنان بر زير سند شکست قطعی جمهوری اسلامی نخورده است. در اين ميان بايد ديگرانی را نيز که کارشان اشک ريختن بر ستمديدگی زنان و همزمان سازش با جمهوری اسلامی است، افشا کرد. بايد کسانی را که مدعی کوشش در راه "آزادی زن" اند اما بی شرمانه در پی يافتن "وجه اشتراک" با جمهوری اسلامی و شريعت اند، رسوا کرد. "کمپين يک ميليون امضا" و جمعی از زنان و دختران مقامات صاحب قدرت که همراه با گرفتن ژست های "فمينيستي" ذکر خيری نيز از آموزه های "پيشرفته" خمينی می کنند و به روحش قسم می خورند در اين زمره اند.

 

 اينان می خواهند يکبار ديگر نيروی زنان را به ميدان رقابت های درون حکومتی و مضحکه های انتخاباتی بکشانند. سياست "مبارزاتي" کمپين و مدرسه ها و محافل "فمينيستي" گوناگون آن، نه رهائی زنان از قيود زن ستيزانه جمهوری اسلامي، بلکه يافتن وجه اشتراک با بنيادگرايان اسلامی حاکم و سنن پوسيده مردسالاری مسلط بر جامعه است. سياست و افق حاکم بر "کمپين يک ميليون امضا" دعوت زنان به آرامش و در پيش گرفتن روش "اصلاح نظام از درون" است. حرفه آنان پائين راندن انتظارات و تعاريف زنان از "آزادی و برابري" است. آنان از آويختن زينت های "سکولار" بر چهره ی مخوف دين رويگردان نيستند؛ دينی که ستونش تبعيض عليه زن است! افراد قلم به دست اينان، دست به حملات کثيف عليه زنان فمينيست چپ می زنند تا مرحمت مقامات امنيتی جمهوری اسلامی را جلب کنند. آنان با سفسطه های تئوريک تحت عنوان اتخاذ "راهکارهای ممکن" سازش خود با نظام جمهوری اسلامی را توجيه می کنند و انرژی زنان را در خدمت تعمير ساختارهای نظام به کار می گيرند. آيا تلاش برای يافتن وجه اشتراک با رژيمی که در سی سال گذشته انرژی و خلاقيت چند نسل از زنان جامعه را به هرز داده و صدای آنان را خاموش کرده،  کريه و زشت نيست؟ صحبت از "آزادی زن" از يکسو، و از سوی ديگر دعوت به تحمل آيه های ايدئولوژيک و اخلاقی دينی که سی سال زنان را محکوم به گوشه گيري، افسردگی و خودسوزی کرده، شرم آور است! دخيل بستن اينان به "تفاسير" نوين دين توسط ملاهای قم؛ اوج ورشکستگی اخلاقی و ايدئولوژيک آنان است.

 

بحران همزيستی ميان جمهوری اسلامی و زنان نشانه يک تخاصم آشتی ناپذير است. اين بحران فقط دو راه حل در پيش رو دارد:" راه حل ارتجاعي" يا" راه حل انقلابي"! راه حل ارتجاعی بقای جمهوری اسلامی و گذر از يک مرحله سرکوب زنان به مرحله ای ديگر است. جمهوری اسلامی تا زمانی که زنده است تنها يک انتخاب در مقابل زنان خواهد گذاشت: انتخاب ميان بنيادگرائی اسلامی و فوق بنيادگرائی اسلامي! راه حل ديگر آن است که زنان در ميدان نبرد مستقل سياسی و توده اي، جمهوری اسلامی را شکست دهند و به سوی آزادی و برابری گام بردارند. راهکارهای "ممکن" که توسط محافل مختلف "کمپين" موعظه می شود، حتی به رفرم ره نمی پويد و پای جنبش زنان را به چارچوب راه حل ارتجاعی زنجير می کند.

 

اما اينان قادر به درک حقيقت فوق نيستند. زيرا ذهنشان در بند افکار پوسيده و کهنه جامعه است. آنان با هر حمله جمهوری اسلامی يک قدم از مواضع خود؛ عقب می کشند و مفهوم "آزادی و برابري" را بازتعريف کرده و با روابط و افکار سنتي_مذهبی سازگار می کنند. همين انطباق گرائي؛به مرور آنان را از عده ای زن منتقد به وضعيت زنان، تبديل به بوروکرات هائی کرده است که به هر قيمت می خواهند از سوی قدرت مردان حاکم به عنوان "جنبش رسمی زنان" به رسميت شناخته شوند. "کمپين" ائتلافی است که افق و برنامه ی سياسی اقشاری از بورژوازی را نمايندگی می کند. اقشاری که در عين نارضايتي، در سی سال گذشته در اتحاد و ائتلاف با حاکميت به سر برده اند.

 

افق؛ سياست و راهکار جنبش انقلابی زنان، به طور بنيادين با افق؛ سياست و راهکارهای اين نيروها متفاوت است. بخش بزرگی از زنان ايران خواهان پاره کردن تمام قيود قانوني، شرعي_سنتي، اقتصادی و اجتماعی هستند که نظام جمهوری اسلامی به همراه آورد. هر جريان مدعی "آزادی زن" که اين خواستها را به رسميت نشناسد يا بر آن پرده دين و مصلحت بيفکند، ارتجاعی است. زنان آگاه با صراحت دست رد بر افق ها و روش های "مجاز" و "رسمي" و "ممکن" می زنند.

 

سازش کاران درون جنبش زنان در داخل و خارج کشور، در هم آوازی  با مروجين ضد کمونيست جمهوری اسلامي، لاطائلات زيادی در مورد "شکست کمونيسم" و "ديکتاتوری پرولتاريا" بهم می بافند و با حرص و کين شگفت آوري، واقعيت های رهائی بخش و بی نظير انقلابات کمونيستی قرن بيستم را ناديده می گيرند. اما از طرف ديگر در مورد رکوردهای تاريخی و بی نظيری که سرمايه داری --چه از نوع اسلامی يا چه از نوع --دموکراسی غربی آن-- در بيرحمی و شقاوت و اتلاف بوالهوسانه انسان ها و لگد مال کردن کرامت انسانی اکثريت مردم جهان و بخصوص نيمی از بشريت؛ بر جای گذاشته، مهر سکوت بر لب می زنند. آنان با دشمنان قسم خورده زنان؛ راه سازش را پيشه کرده و همزمان؛ با وقاحت عليه کمونيست ها و کسانی که معتقدند آزادی و برابری زنان در گرو مبارزه مستقيم و سازش ناپذير است، ياوه گوئی می کنند.

 

گفته می شود، ما کمونيست ها در سال 1357  بيش از اندازه آرزو پردازی کرديم؛ بيش از اندازه بی صبر و انقلابی بوديم. اما واقعيت عکس اين است. ما کمونيست ها، به اندازه کافی آرزو پرداز، انقلابی و بی صبر نبوديم. ما کمونيست ها که از شکست موج اول انقلابات کمونيستی در جهان، آشفته و گيج بوديم و تئوری های علمی مان از شتاب تغيير و تحولات جهان عقب مانده بود؛ نتوانستيم به اندازه کافی آرزو پردازی کنيم و با آگاهی و اراده ای راسخ برخاسته و خيزش ارتجاعی تفاله های قرون وسطائی جامعه را که در وجود جمهوری اسلامی مجسم شد، درهم کوبيم. اما، همانطور که مارکس می گويد: "ارتش های شکست خورده، خوب می آموزند". ما کمونيست ها در هشت مارس 1357 به استقبال شورش زنان عليه خمينی و همپالگی هايش رفتيم. اما، عقب مانده تر از آن بوديم که دريابيم انرژی سهمگينی در زنان نهفته است؛ که کليدی راهگشا برای انقلابی واقعی است. اما ارتش های شکست خورده، خوب می آموزند. با شکست سوسياليسم در چين و فقدان يک قطب سوسياليستي، خلاء بزرگی در جهان بوجود آمد. اميدها و بلند پروازی های ستمديدگان به رهائی از دهشت های نظام سرمايه داری جهانی تبديل به ياس و سرخوردگی شد. چنين فضائی راه را برای رشد و گسترش بنيادگرايان اسلامی در خاورميانه و مشخصا در ايران باز کرد. اما حاکميت سی ساله مرتجعين اسلامی و  همدستانشان؛ جامعه را تشنه طرح دوباره افق کمونيستی کرده است؛ افقی که اين بار با بهره بردن از تجارب مثبت و منفی جوامع سوسياليستی قرن بيستم؛ الهام بخش تر و با طراوت تر از گذشته به ميدان خواهد آمد. و امر رهائی زنان بيش از همه؛ اين ضرورت را پديد آورده است!

 

در زمينه رهائی زنان از قيد ستم، کمونيسم؛ راديکال ترين فکر و تلاش تاريخ بشر بوده است. رهائی انسان از جهنم جامعه طبقاتی و رهائی جهاني-تاريخی کامل زن از قيد ستم، کاملا به يکديگر وابسته اند و هر دو با رسيدن جامعه بشری به کمونيسم که در آن نه از روابط سنتی مالکيت اثری است و نه از افکار سنتي، متحقق خواهند شد. اما برای اينکه به آنجا برسيم بايد از همين امروز که برای کسب آزادی و برابری مبارزه می کنيم، بذرهای آن جامعه را بپاشيم. بايد در جنبش زنان ارزش های کمونيستی را ترويج کنيم، زيرا مبارزه برای آزادی و برابری افقی نيست که بتواند حصارهای جامعه ای را که بر پايه ی روابط استثماری و مبادله کالائی سازمان يافته، بشکافد و رهائی کامل زنان را متحقق کند. مبارزه برای آزادی و برابری بايد با افق کمونيستی پيش رود تا بتواند تبديل به يورشی همه جانبه عليه چارچوبه های جامعه کالائی شود و برای هميشه خاک روياننده ستم بر زن را بخشکاند.

 

 نخستين گام های واقعی برای رهائی زنان از نظام مردسالاري، در انقلابات سوسياليستی قرن بيستم برداشته شد. در اين انقلابات، که مدت کوتاهی دوام آوردند، زنان به اندازه چند قرن در راه رهائی کامل پيشروی کردند و دستاوردهای شگفت انگيزی را به ثبت رساندند. چين سوسياليستی فقط 27 سال دوام آورد. اما ابعاد دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی اين کشور چند صد ميليونی در همان مدت کوتاه تکان دهنده بود. بلافاصله پس از پيروزی و استقرار دولت سوسياليستی در سال 1949، حق طلاق برای زنان به تصويب رسيد و تغيير مهمی در موقعيت زن در خانواده و روابط ميان زن و مرد بوجود آمد. تقسيم سرانه زمين های روستائی بين زن و مرد؛ ضربات محکمی به آتوريته مرد رئيس خانوار، خانواده سنتی و فرهنگ مردسالاری زد. فحشا از جامعه رخت بر بست؛ آمد و شد شبانه زنان تنها در شهرهای بزرگی مانند شانگهاي؛ به امری عادی و بی خطر تبديل شد. سنت هائی مانند بستن پای نوزادان دختر که در ميان دهقانان شايع بود به زباله دانی تاريخ پرتاب شد. در شهر و روستا افکار کهنه و روابط سنتی به چالش کشيده شد و زنان فعالانه و با حقوقی مساوي، به دخالت گری در تمام عرصه های حيات جامعه پرداختند. فرهنگ و رفتار جامعه نسبت به جنسيت زنان، به سرعت تغيير کرد. زنان نه تنها عادت ماهانه خود را پنهان نمی کردند؛ بلکه در کارخانه ها و کمون های روستائي، هنگام عادت ماهانه دگمه ای قرمز بر کت خود نصب می کردند تا همکارانشان کارهای سبک تری به ايشان محول کنند. به جای ضرب المثل های ارتجاعی مانند "زنم قاطری است که سوارش می شوم و شلاقش می زنم"، شعار "زنان نيمی از آسمانند!" بر زبان ها جاری شد. در آثار هنری باله و اپرا، تصوير سازی از زن تغيير کرد؛ زن،استوار قامت؛ مملو از اعتماد به نفسی نفس گير؛ جای تصوير موجود مفلوک و تسليم و شکننده را گرفت. کار خانگی نيز دستخوش دگرگونی شد. مرد و زن به تساوی کار نگهداری از کودکان و کار خانگی را تقسيم می کردند. ستم بر زن در آن جامعه سوسياليستی کاملا از ميان نرفت. سنن هزار ساله جامعه طبقاتی به آسانی برکنده نمی شوند. اما دولت سوسياليستی نه تنها سرکوبگر زنان نبود؛ بلکه ضرورت وجودی و بقايش؛ وابسته به محو ستم و استثمار، منجمله محو ستم بر زن بود. 33 سال پيش دولت سوسياليستی چين سرنگون شد و سه سال بعد با اجرای برنامه رفرم های سرمايه داري، نظام اجتماعی اقتصادی و فرهنگی سرمايه داری بطور کامل در آنجا حاکم شد. واين عقب گرد بزرگ؛ پيامدهای جهانی داشت. شکستی بزرگ برای کمونيسم و پيروزی بزرگی برای سرمايه داری جهانی بود. امواج تکان دهنده اين شکست؛ هنوز در جهان امروز حس می شود. رشد و گسترش بنيادگرائی مذهبی و سرمايه داری افسارگسيخته؛ از بازتاب های آن است. اما پی آمدهای آن برای زنان چين نيز هولناک و تلخ بود. بسياری از آداب و سنن و باورهای چين کهن بازگشته و حاکم بر روابط ميان زن و مرد شدند. فحشا عموميت يافت؛ دوباره ارزش "مرد" از "زن" بيشتر شد و متعاقب آن کشتن نوزادان دختر معمول شد. اين قهقرا به گونه ای طنزآلود، دستاوردهای کشورهای سوسياليستی قرن بيستم را برجسته تر می کند. هر چند سوسياليسم در روسيه و چين دوام زيادی نياورد؛ اما راه حقيقی  دست يابی به رهائی زنان از قيود مردسالاری و بطور کلی رهائی انسان از جامعه طبقاتی را ترسيم کرد و نشان داد که جهان کنوني؛ آماده رسيدن به آن نقطه است.

 

جنبش کمونيستی نوينی با تکيه بر تجربه مثبت و منفی انقلابات قرن بيستم در حال ظهور است. چشم اندازی جسورانه تر و قاطعانه تر در زمينه رهائی زنان بخشی لاينفک از اين جنبش است. خيزش زنانه عليه نظام سرمايه داری می تواند اين جنبش را فرسنگها به جلو پرتاب کند. اين خيزش را بايد سازمان داد.سرمايه داری بازار کار را زنانه کرده است. ما نيز انقلاب پرولتری را زنانه خواهيم کرد. به اين ترتيب، طبقه ما؛ يعني"پرولتاريا"؛ می تواند کامل تر و  آزادتر از قيد هر گونه "منفعتي"، در مقابل سرمايه داری جهانی قد علم کند و ظرفيت و توان عظيم خود را در رها کردن بشريت از قيد تمام روابط اقتصادی و اجتماعی استثمارگرانه و ستمگرانه و تمام افکار و سنن ارتجاعي، به نمايش بگذارد.

 

جوانان شورشگر و آگاه!

                                            

 مبارزه برای آزادی و برابری زنان در ايران؛ مبارزه ای بسيار سخت و خونين است که عزم و آگاهی شما را می طلبد. زنان ايران با يکی از مرتجعين ترين و هارترين رژيم های جهان مواجهند. به راه افتادن جنبش راديکال زنان در دانشگاه ها می تواند موج راست و محافظه کارانه ای را که جريانات بورژوائی جنبش زنان به راه انداخته اند به عقب رانده و فضای جنبش زنان در داخل کشور را دگرگون کند. شما می توانيد نقش مهمی در به چالش کشيدن افکار کهن و پوسيده توده های مردم در مورد زن، بازی کنيد. مهم ترين عقب ماندگی فکری توده های مردم؛ در افکار زن ستيزانه و باورهای دينی شان فشرده شده است. جمهوری اسلامی برای مسخ و منفعل کردن توده های تحت ستم و تشديد استثمار؛ به روی اين عقب ماندگی ها تکيه کرده است. ما با به چالش کشيدن افکار و سنن عقب مانده در ميان توده های مردم و ترويج افکار رهائی بخش کمونيستي، منجمله رهائی کامل زنان، می توانيم قطب خود را در مقابل قطب جمهوری اسلامی بسازيم.

جنبش های اجتماعی گوناگون، چنانچه بخواهند خصلتی پيشرو و نه عقب مانده داشته باشند، بايد در درون خود روابط ميان زن و مرد را دستخوش دگرگونی کنند و تابوی تبعيت زن از مرد را بشکنند. تاکيد بر اين فرهنگ؛ يعنی تاکيد بر فرهنگ ضديت با جمهوری اسلامی و ايجاد مرزها و تمايزات ارزشی و اخلاقی صريح با اين حکومت و پايه های اجتماعی آن!

 

 وظيفه همه کمونيست ها،  در ايران و سراسر جهان است که مسئله رهائی زنان را به عنوان بخش مهمی از رهائی پرولتاريا و رهائی کل بشريت نگريسته و برای پيشبرد مبارزه در اين جبهه از نبرد طبقاتي؛ استراتژی و برنامه خود را  روشن کنند. به طور مشخص در ايران،بايد جنبش کارگری و دانشجوئی و هر جنبش اجتماعی  ديگر که برای خواسته های عادلانه اقشار و طبقات گوناگون به راه می افتند؛ لغو فوری و بدون قيد و شرط حجاب اجباری و کليه قوانين ضد زن در جمهوری اسلامی را در سر لوحه خواست های خود بگذارند. آنان موظفند فعالانه؛ عليه سدهائی که در مقابل شرکت آزاد و برابر زنان در عرصه مبارزات کارگري؛ دانشجوئی و هر جنبه از حيات جامعه برپا می شود، بلند شوند.

 

آتشفشان خشم زنان در جوش و خروش است. اين آتشفشان بايد سرباز کرده و مواد مذابش را به هر سو پرتاب کند تا هر چيز کهنه را سوزانده و زمينه را برای ايجاد جامعه ای نوين آماده سازد.

 

حزب کمونيست ايران (مارکسيست –لنينيست-مائوئيست)

8 مارس 2009- 18 اسفند 1387

 


انقلاب واقعی و طبقه کارگر

 


ميان جنبش هائی که نام انقلاب را بر خود می گذارند با انقلاب کامل يا انقلاب واقعی که تغييرات ريشه ای در روابط طبقاتی جامعه بوجود می آورد تفاوت از زمين تا آسمان است. يکی از نشانه های واقعی بودن يک انقلاب طبقه ای است که آن را رهبری می کند. اگر طبقه ای که انقلاب را رهبری می کند زنجيرهای سنگينی بر دست و پا نداشته باشد و نياز به پاره کردن زنجيرهای بندگی و انقياد نداشته باشد نمی تواند يک انقلاب ريشه ای را رهبری کند. برای اينکه يک انقلاب، واقعی باشد (و نه نشستن يک قشر به جای قشر قبلي) رهبری آن بايد دست طبقه ای باشد که دارای يک خصلت جهانشمول است زيرا رنج های آن جهانشمول است و نمی تواند خواست "خاص" طبقه خود را داشته باشد زيرا ظلمی که بر او می شود يک ظلم "خاص" نيست بلکه ظلم در کليتش است. برای اينکه يک انقلاب واقعی باشد، بايد طبقه ای در جامعه باشد که جايگاه سنتی اين طبقه و آن طبقه را برای خود نمی خواهد بلکه خواهان رهائی کل بشريت از جامعه ای است که انسان ها را به طبقات متمايز و ارزش های اجتماعی متمايز تقسيم می کند.

 

 با بوجود آمدن سرمايه داری چنين طبقه ای بوجود آمد. و اين طبقه کارگر بود. در اين عصر هر انقلابی که بدست طبقاتی غير از طبقه کارگر انجام شود بدون استثناء تبديل به ارتجاع و گاه ارتجاع محض مانند جمهوری اسلامی خواهند شد.

يک انقلاب واقعی در عصر کنونی فقط می تواند انقلابی باشد که با چشم انداز دست يابی به کمونيسم پيش می رود. چنين انقلابی بايد قدرت دولتی موجود را سرنگون کرده و قدرت انقلابی پرولتری را مستقر کند. زيرا بدون داشتن قدرت، طبقه پرولتر قادر به تجديد سازمان نظام اجتماعی نخواهد شد و قادر به پيشروی به سوی هدف نهائی يعنی جامعه کمونيستی نخواهد بود.

 

 قوه محرکه انقلابات از تضادهائی که در زيربنای اقتصادی جامعه (يعنی به دليل ارتجاعی و کهنه شدن روابط توليدی حاکم در جامعه) سرچشمه می گيرد اما انقلابات نه در زيربنای توليدی بلکه در روبنای سياسی و از طريق مبارزه ای که تبديل به يک مبارزه طبقاتی نظامی می شود، و بالاخره منجر به کسب قدرت سياسی از سوی طبقه کارگر و حزب کمونيست آن می شود، انجام می شود.  طبقه کارگر تحت رهبری حزب کمونيست، با در دست داشتن قدرت سياسی شروع به تغيير ريشه ای روابط توليدی در زمينه مالکيت خصوصی و ديگر روابط توليدی می کند. اين تنها راه رهائی طبقه کارگر و تمام ستمديدگان جامعه است. اين حقيقتی است که در تمام جنبش های توده ای بايد به ملکه ذهن کارگران و همه ستمديدگان تبديل شود. توده های مردم حتا ستمديده ترين و استثمارشونده ترين آنها، همواره گرايش به کشيده شدن به سوی افکار کهنه و روش های کهنه دارند. زيرا در جامعه افکار و روابط اقتصادی و سياسی بورژوائی و فئودالی حاکم است و بر همه تاثير می گذارد. توده های کارگر بطور خودبخودی کمونيست نمی شوند. کمونيسم علم رهائی بشريت است  اما حتا طبقه کارگر که بيشترين نفع را در رهائی بشريت از نظام طبقاتی دارد نمی تواند بطور خودبخودی به آن دست يابد.

 

انقلاب کمونيستی انقلابی است که از تمام انقلابات تاريخ متفاوت است. زيرا توسط طبقه ای پيش برده می شود که منافعش در تغيير وضع خودش خلاصه نمی شود بلکه منافعش در تغيير راديکال و ريشه ای تمام نظام اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی موجود است. مارکس مختصات اين انقلاب کمونيستی را اينطور خلاصه کرد: از بين بردن نظام مالکيت خصوصی و افکار سنتي؛ و بر اين مبنا محو تمام روابط استثمارگرانه توليدي؛ محو تمام تمايزات طبقاتی و اجتماعی که از اين روابط بر ميخيزند و محو تمام افکار و فرهنگ و آئينی که منطبق بر اين تمايزات هستند. بوجود آمدن يک جامعه سرمايه داری جهاني، و يک طبقه کارگر جهاني، امکان ايجاد چنين جامعه ای را در سطح جهان بوجود آورده است. بهمين دليل انقلاب پرولتری در ايران بايد بخشی از يک انقلاب جهانی باشد. و اصولا انقلاب کمونيستی نمی تواند فقط در بخشی از جهان رخ دهد. بلکه يک گذرگاه عمومی تمام بشريت از عصر جهل و عقب ماندگی طبقاتی به سوی تعاون داوطلبانه همه انسانها و برآورده کردن نيازهای همه انسان های کره زمين است. به اين دليل مادی است که طبقه کارگر نه "خود رها کننده" بلکه رها کننده بشريت است و کارگر آگاه کسی است که می خواهد اين ماموريت تاريخی را به ثمر برساند.

 

 


به ياد اول ماه مه 1886

 


روز اول ماه مه به ياد مبارزات کارگران شيکاگو در اول ماه مه  1886 روز جهانی کارگر شده است. کارگران شيکاگو از سال 1872 درگير جنگ طبقاتی خونينی با کارفرمايان و دولت آمريکا بودند. اين کارگران که از اقصی نقاط جهان به آمريکا مهاجرت کرده بودند تجربه مبارزات سوسياليستی کارگران اروپا و کمون پاريس سال 1871 را با خود حمل می کردند. کمون پاريس کل اروپا را به لرزه درآورده بود زيرا برای اولين بار در تاريخ سرمايه داري،  كارگران و زحمتكشان نقطه ای از جهان جرات کردند قدرت دولتی حاکم را سرنگون کرده و خود قدرت سياسی را بدست گيرند و جامعه را در مسيری متفاوت سازماندهی کنند. اين دولت پرولتری پاريس بيش از دو ماه دوام نياورد و توسط ارتش های بورژوازی فرانسه و کشورهای اروپائی درهم کوبيده شد. اما همين دو ماه کافی بود تا طبقه کارگر در تمام کشورهای سرمايه داری اين حقيقت را درک کند که جنگ طبقاتی يک جنگ واقعی است و بالاخره با حل مسئله قدرت سياسی حل می شود.

 

کارگران شيکاگو به مدت دهسال مبارزات مسالمت آميز و مسلحانه را عليه کارفرمايان و دولت پيش برده بودند. آنان فقط برای هشت ساعت کار مبارزه نمی کردند. اما در شرايطی که کارگران 18 ساعت کار می کردند، خواست هشت ساعت کار تبديل به يک خواست عمومی شد و بخش بزرگی از طبقه کارگر را وارد مبارزه کرد. هسته رهبری اين مبارزات اما صفوف کارگران را مرتبا با واقعيت های جنگ طبقاتی آموزش می داد. بطور مثال نشريه آلمانی زبان “كارگر” که در ميان کارگران مهاجر آلمانی در شيکاگو طرفداران بسيار داشت در شماره 19 مارس 1886 خود نوشت: «اگر ما هر چه زودتر خود را برای انقلابی خونين آماده نكنيم، ميراثی جز فقر و بردگی برای فرزندانمان بر جای نخواهيم گذاشت. بنابراين خود را برای انجام انقلاب مجهز كنيد.»

 


بزودی منتشر می شود: حقیقت ویژه در باره کنفرانس «ایده کمونیسم»

 


کنفرانس ايده کمونيسم که از 13 تا 16 مارس در دانشگاه بيرک بک لندن برگزار شد در ابتدا قرار بود جدلی بين فيلسوفان درباره کمونيسم باشد. برگزار کنندگان، برای شرکت کسانی که ممکن است به نظاره اين جدل علاقمند باشند، يک سالن 50 نفری اجاره کرده بودند. بليط ها با وجود قيمت سرسام آور (100 پوند و 45 پوند دانشجوئي) فورا تمام شد. تعداد متقاضيان به حدی زياد بود که سالن برگزاری کنفرانس سه بار عوض شد و در آخر، کنفرانس در يک سالن نهصد نفری برگزار شد. سالن پر بود، و بيرون از سالن هم برای علاقمندان در دو بخش از دانشگاه پخش ويدئويی و صوتی گذاشته بودند. گزارشات حاکی از آن است که بيش از هزار نفر از نزديک کنفرانس را دنبال کردند. کنفرانس از بعد از ظهر جمعه تا ظهر يکشنبه ادامه داشت و در روز آخر تلويزيون بی بی سی برای تهيه فيلمی در مورد چپ راديکال برای فيلمبرداری در سالن بود.

 

بيانيه کنفرانس می گويد دوره ای که با انقلاب اکتبر آغاز شد به پايان رسيده و می پرسد، «آيا کماکان بايد افق پروژه های راديکال رهاييبخش را کمونيسم بناميم؟» و با نقل قولی از آلن باديو پايان می يابد که، «فرضيه کمونيستی هنوز خوب است. من فرضيه ديگری نمی بينم. اگر قرار باشد اين فرضيه را رها کنيم ديگر هيچ کاری در عرصه فعاليت جمعی ارزش ندارد. بدون افق کمونيسم، بدون اين ايده، هيچ چيز سياسی و تاريخی ارزش توجه فيلسوف را ندارد.... ولی حفظ ايده، مترادف با حفظ شيوه اوليه عرضه آن يعنی حول مالکيت و دولت نيست. در واقع وظيفه ای که به ما به عنوان فيلسوف تحميل شده، و حتی برايمان حکم يک اجبار را دارد، اين است که به شکل گيری نوع ديگری از موجوديت برای اين فرضيه کمک کنيم».

 

عدم حضور نظريه پردازانی که "حزب" و "دولت" را بخشی از پروژه کمونيستی دانسته و بدون آن شکل گيری جنبش کمونيستی را ممکن نمی دانند، کاملا احساس می شد. اصرار برگزار کنندگان به حذف احزاب و نظريه پردازان حزبی از اين مجادله فلسفی تحت عنوان اينکه اين کنفرانس صرفا به جدل فلسفی اختصاص دارد و نه سازماندهی سياسي، غير موجه بود و بخشی از بحث ها را نيز به خود اختصاص داد.

 

سخنرانان کنفرانس عبارت بودند از جوديت بالسو؛ آلن باديو، برونو بوستيل، تری ايگلتون، پيتر هالوارد، مايکل هارت، تونی نگری، ژاک رانسی، آلساندرو روسو، آلبرتو توسکا، جانی وايتمو، سلاوی ژيژک. ژان لوک نانسی که قرار بود در تمام بحث ها حاضر باشد و اظهار نظر کند بعلت بيماری غايب بود و وان هويیهم به علت مشکل ويزا امکان حضور نيافت.

 

حقيقت شماره آينده ضمن مروری بر اين کنفرانس و تزهای سخنرانان، بطور مشخص به نظرات دو فيلسوف مشهور که مبتکر اين کنفرانس پر سر و صدا بودند، يعنی آلن باديو و سلاوی ژيژک، می پردازد.