Tekstvak:   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائويست)    www.sarbedaran.org  شماره 43 اسفند 1387

 
 

 

 

 

خطاب به نسل جوان جنبش کمونیستی، به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب 1357

 

میراث با طراوت جنبش نوین کمونیستی ایران را گرامی داریم!

 

خاوران بخشی از تاریخ مبارزات مردم ما علیه دولت فاشیستی اسلامی است.

 

کوره های آدم سوزی اسرائیل در غزه

 

افیون توده ها - نگاهی به ماهیت و نقش اجتماعی دین

 

هیجان به خاطر انتخاب اوباما

 

 بحران مالی بازتاب بحران در ساختار سرمایه داری

 

سرمایه مالی و نقش آن در انباشت سرمایه در عصر امپریالیسم

 

 

  

خطاب به نسل جوان جنبش کمونیستی، به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب 1357

 

"زمانی که بدترین ها با شهوت تهاجم می کردند، بهترین ها از اعتقاد راسخ تهی بودند!" ییتس، شاعر ایرلندی

 

هر سال وقتی كه به نوزدهم بهمن نزدیك می شویم، نسلی كه تجربه زمستان داغ 1357 را در كوله بار دارد، با احساسی آمیخته از غرور و حسرت، به بازبینی آن روزها می نشیند. هر سال، جوانترها، به شوخی یا جدی، این پرسش همیشگی را تكرار می كنند كه "چرا این كار را كردید و ما را به این روز انداختید؟" هر سال، مبارزان قدیمی، چپ ها، در میان تصاویر گزینش شده در سیمای جمهوری اسلامی، در لابلای شعارهای مبهمی كه بر دیوارها نقش بسته، می گردند تا رد پای خود را در قیام توده ها نشان دهند  اثبات كنند كه؛ "آن انقلاب مال ما بود؛آخوندها آن را دزدیدند."

 

اما چرا این موضوع را از روز نوزدهم بهمن آغاز كردیم؟ واقعیت این است كه، آن صحنه های پر شور كه بعد از گذشت سی سال، هنوز دل ها را می لرزاند، از این تاریخ آغاز شد و بهمن وار به شكل یك قیام مسلحانه سه روزه در سراسر تهران گسترش یافت. این سه روز، حقایق مهمی را در خود نهفته داشت!

 

مخالفین انقلابی رژیم شاه، سال ها جان بر کف علیه این رژیم؛مبارزه سیاسی و مسلحانه کرده بودند. با شنیدن خبر درگیری در پادگان نیروی هوایی، رفتند كه مسلح شوند و توده ها را مسلح كنند. محاصره و تسخیر كلانتری ها را همین ها رهبری كردند. آنان بودند كه به جوانان مشتاق؛ در هر گوشه آموزش اولیه نظامی می دادند. اینان اعضا و هواداران سازمان ها و محافل چریکی، فعالان سازمان ها و محافل "خط 3" (سازمان های جنبش نوین کمونیستی که کمیته مرکزی حزب توده را ارتجاعی و ماهیت شوروی را سرمایه داری امپریالیستی دانسته و مشی چریکی را نیز نقد کرده بودند) و زندانیان سیاسی آزاد شده از طیف چپ و مجاهدین بودند. اینان  كارگران و دانشجویان مبارزی بودند كه می خواستند جامعه ای آزاد از استثمار و ستم بسازند. در ساعاتی كه خمینی و مشاورانش در اتاق های دربسته به چانه زنی با سران ارتش شاهنشاهی و فرستادگان وزارت دفاع آمریكا و دولت های اروپایی نشسته بودند تا چطور بحران ایران را كنترل كنند، در زمانی كه آخوندها؛ بلندگو به دست در خیابان ها می چرخیدند و مردم را به آرامش دعوت می كردند و می گفتند "امام هنوز فرمان جهاد نداده است"‏، یاران كمونیست و انقلابی ما که اغلب شان جوانانی بیست و چند ساله بودند به جوانان طرز درست كردن "كوكتل مولوتف" را می آموختند، در خیابان های منتهی به پادگان ها؛ سنگربندی می كردند، و هنگام رهبری یورش قیامگران به سنگرهای ارتش شاهنشاهی؛گلوله خوردند و جان باختند! آن سه روز، تبلور امید و انتظار مردم برای به پاخیزی و به دست گرفتن سرنوشت خود بود. آن سه روز، بازتاب از خودگذشتگی و قهرمانی نسلی از انقلابیون آگاه بود كه می خواستند دنیا را دگرگون كنند.

 

و بعد از قیام، 22 بهمن فرا رسید:روز اعلام بیطرفی ارتش؛ روز خمینی و بازرگان و تیمسار قره باغی! این روز بیان توافقی بود که میان قدرت های سرمایه داری غرب با خمینی و دارودسته اش شده بود. در این فرایند، قیام مسلحانه سه روزه؛ فقط حكم یك دست انداز را داشت. فردای 22 بهمن كه از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم، رفیقی دانا با لبخندی تلخ در گوشه میدان انقلاب چنین می گفت: "با این قیام، كلاه گشادی سر مردم رفت! این قیام باعث می شود كه آنان سازشهای  پشت پرده را نبینند و این دولت را به غلط محصول قیام مسلحانه خود بدانند!" و او درست می گفت!

 

علیرغم دو دهه تدارک برای انقلاب، از طریق کار سیاسی آگاه گرانه در میان کارگران و دهقانان و در دانشگاه ها؛ مبارزه در زندان های شاه؛ مبارزات مسلحانه؛ جنبش نوین كمونیستی نتوانست مُهر خود را بر آن انقلاب بكوبد. مهم نیست كه این یا آن تشکل كمونیستی، تحلیل عمیقتری از اوضاع جامعه داشت و یا در مقایسه با دیگر تشکلها  تلاش هایی بیشتر از دیگران برای پیوند با توده های كارگر و زحمتكش انجام داده بود! مهم آن است که گروه های ارتجاعی اسلام گرا؛ به سهولت قدرت سیاسی را به کف گرفتند! شک نیست که ائتلاف نیروهای ارتجاعی قدرتمندی مانند ارتش و روحانیان با حمایت قدرت های غربی (بخصوص آمریکا)؛ نقش تعیین کننده ای  را در این پیروزی سهل و آسان داشت. اما باید در اینجا به این مسئله توجه داشت که همه ی انقلابات بزرگ قرن بیستم با یک چنین موانعی روبرو بوده اند. مسئله این بود که؛ جنبش ما از دو جهت به کلی غافلگیر شد!

اول ، جنبش کمونیستی در مجموع، انتظار فرارسیدن بحران انقلابی را نداشت. در سال 1355، زمانی كه رژیم پهلوی نشسته بر انبوه دلارهای نفتی در مقام ژاندارم منافع آمریكا در خلیج رجز می خواند، بخشی از كمونیستها تحلیل كردند كه "این رژیم برای بیست سال دیگر تثبیت شده است." در آن مقطع، دیدگاه رایج قادر نبود نوسانات و جهش های ناگهانی در كاركرد این نظام ناموزون و معوج را تشخیص دهد از آن استنتاجات استراتژیک و تاکتیکی برای پیشبرد انقلاب دموکراتیک نوین و سوسیالیستی کند. تحت نفوذ دیدگاه های تسلیم طلبانه و راست حزب توده، بخش بزرگی از جنبش چپ (که بعدها با انشعاباتی به سازمان فدائیان اکثریت مشهور شد) تلاش خود را صرف محدود کردن چشم انداز مبارزه به ضدیت با استبداد "باند شاه" و مبارزه با "دیکتاتوری شاه" کرد، در حالیکه این استبداد بخشی لاینفک از کارکرد و ضروریات کل نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر ایران بود. بخشی از نسل جوان جنبش نوین کمونیستی عمدتا در خارج از کشور رشد کرده بود (منجمله بدنه اصلی حزب ما که در آن زمان "اتحادیه کمونیست های ایران" نام داشت)توان عکس العمل سریع برای رهبری امواج مقاومت توده ای را نداشت. مقاومت خونین مردم آلونک نشین خاک سفید در برابر بولدوزرها و ماموران شهرداری كه در شهریور 1356 اتفاق افتاد می توانست شیپور بیدارباشی برای کمونیستهاباشد كه چنین نشد. باید چند ماه دیگر می گذشت و قیام بزرگ تبریز در اسفند ماه همان سال بر پا می شد تا بالاخره همه به خود آیند و بفهمند كه امواج انقلاب از راه رسیده است. اما بیدار شدن یك چیز است و تدارك برای رهبری انقلاب چیزی دیگر!!

غافلگیری دوم، در مورد تلاش منظم و امکانات دستگاه روحانیت در ترویج دین و انداختن زنجیر خرافه و سنت بر گرده توده های مردم بود. به جرات می توان گفت كه تا زمان استقرار جمهوری اسلامی، هیچ یک از گرایش های جنبش نوین كمونیستی، تلاش جدی برای تجزیه و تحلیل ماتریالیستی ـ دیالكتیكی و تاریخی از پدیده روحانیت شیعه و کارکرد دین در نظام طبقاتی حاکم در ایران، انجام نداده بود. دولت های سرمایه داری غرب از دهه 1970 مشغول تقویت نیروهای اسلام گرا در خاورمیانه بودند. اما تفکر اقتصاد گرای رایج در جنبش کمونیستی مانع از دیدن اهمیت "ایدئولوژی" در مبارزه طبقاتی بود. دیدگاه های تقدیرگرایانه و مكانیكی در جنبش ما رایج بود فکر می کردیم رشد شتابان سرمایه داری در ایران به ویژه از آغاز دهه 1340، پدیده كهنه روحانیت را بیش از پیش به حاشیه رانده و "قاعدتا" این نیروی عقب مانده و ارتجاعی نمی توانست نقش موثری در مبارزه طبقاتی بازی كند و با سلاح زنگ زده دین، بر افکار و حركت كارگران و زحمتکشان تاثیر بگذارد. در دیدگاه حاکم بر جنبش ما، به چالش کشیدن افکار و آراء ایدئولوژیک طبقات دیگر در جنبش های توده ای، جزو "مبارزه طبقاتی" محسوب نمی شد.

اما این ضعف بزرگ کمونیستها در ایران؛خود بخشی از ضربات بزرگی بود که جنبش کمونیستی در سطح بین المللی خورده بود؛جنبش که در موقعیت شكست و عقبگرد اساسی قرار گرفته بود. بعد از مرگ مائو و كودتای بورژوازی علیه جناح انقلابی در حزب و دولت در سال 1976، چین سرخ به مثابه سنگر سوسیالیستی طبقه كارگر جهانی؛از دست رفت و رهروان سرمایه داری با نقاب "كمونیسم" بر مسند قدرت نشستند. رویزیونیست های اردوگاه شوروی؛از این مساله شادمان بودند و شرایط را برای گسترش دیدگاه ها و سیاست های بورژوایی خود درون احزاب و گروه های چپ دیگركشورها، منجمله ایران، مهیاتر می دیدند. جنبش نوین كمونیستی در نتیجه این شكست بزرگ، روحیه برافراشتن شجاعانه پرچم كمونیسم را در سطح جامعه نداشت. زیرا پشتش خالی شده بود و نمی توانست كشوری را به عنوان پایگاه، الگو و چراغ راهنمای انقلاب جهانی؛ به كارگران و زحمتكشان و ستمدیدگان معرفی كند.

 

شكست جنبش كمونیستی در سطح بین المللی، موقعیت نیروهای جان گرفته مذهبی را در مبارزه برای كسب رهبری توده ها قوی تر كرده بود. شبكه مساجد و تربیت ده ها هزار آخوند؛ كه طی سال ها و با چراغ سبز حكومت شاه گسترش یافته بودند؛ اشاعه تفكرات خرافی و معیارها و ارزش های ایدئولوژیك مذهبی ،اجرای سیاست های مورد نظر خمینی و همراهانش را در سراسر كشور تسهیل می كرد. در دو سه ساله اخیرمنتهی به انقلاب 57، رژیم سلطنتی وارد یك ائتلاف ضد كمونیستی رسمی و غیر رسمی با جناح راست اپوزیسیون مذهبی شد. امثال عسگراولادی و كروبی؛ شاهنشاه را سپاس گفتند و از زندان آزاد شدند تا كارزاری را علیه جنبش كمونیستی و انقلابی سازمان دهند. آثار ضد كمونیستی دكتر شریعتی؛ در همین دوران در یكی از روزنامه های اصلی كشور انتشار یافت! این یك واقعیت تاریخی است كه امپریالیستها برای مقابله با جنبش های كمونیستی و جنبشهای رهائیبخش ملی و نیز تحت فشار قرار دادن شوروی سوسیال امپریالیستی، به تقویت اسلام سیاسی پرداختند. با استفاده از همین شرایط بود كه اپوزیسیون مذهبی رشد كرد و موی دماغ رژیم شاه شد! جریانی كه زیر چتر رهبری خمینی قرار داشت و در میان قشرهای سنتی شهر و روستا؛ ریشه دوانده بود، به یمن سیاست بازی نهضت آزادی و زمینه چینی فكری شریعتی؛ توانست از همراهی قشرهای مدرن تر و بخشی از روشنفكران جامعه شهری نیز برخوردار شود. همه اینها منجر به دست بالا پیدا کردن جریانات اسلامی در مقایسه با جنبش كمونیستی در صحنه سیاسی ایران شد.

 

نیروهای مرتجع اسلامی قبل از به دست گرفتن اهرم های دولتی و استفاده از آن ها برای نابودی مخالفین خود، از سلاح ایدئولوژیک برای تحکیم پایه های خود در میان بخش بزرگی از توده های زحمتکش، سود جستند. آنان با کارزارهای ایدئولوژیک تبلیغی و ترویجی ؛به نفرت توده ها از نظام حاکم؛ بیانی دینی و دروغین دادند! آنان بدون اعمال هژمونی ایدئولوژیك بر بخشی از توده های شورشگر قادر نبودند ثمرات از جان گذشتگی مردم را بدزدند و به راس قدرت بخزند. هنگامی که نیروهای اسلام گرا که فشرده بدترین های جامعه بودند؛ با شهوت و حرارت؛ ایدئولوژی ارتجاعی خود را در مغز مردم فرو می کردند، بهترین های جامعه که رهائی بخش ترین و علمی ترین دیدگاه؛ یعنی کمونیسم را داشتند، جهان بینی کمونیستی را در محافل کوچک تبلیغ و ترویج می کردند و نه در جمع گسترده تحصن های کارگری، میتینگ های توده ای ، گردهم آئی های بزرگ دانشگاهی! توده های مردم با صراحت از دهان کمونیست ها نشنیدند که؛ دین واقعیت جامعه را وارونه نشان می دهد و مردم را وادار می کند که زندگی خود را با پندارهای دروغین بگذرانند! اما مارکسیسم مردم را با حقایق این جامعه و جهان آشنا می کند و آنان را با ارائه یک درک حقیقی و عمیق نسبت به واقعیات جامعه و جهان؛ به حرکت در می آورد و نه بر پایه توهمات دروغین دینی!

 

البته لازم است بگوئیم که در مقابل مذهبیون به قدرت رسیده؛ که بر "ریشه های الهی" انقلاب 57 تاکید داشتند و نقطه شروعش را نیز حمله كوماندوهای رژیم شاه به اعتراض طلاب قم می دانستند، فعالین کمونیست آن را به عنوان دروغی آشکار افشا کرده و تاکید می کردند که درگیری خونین حاشیه نشینان خاك سفید چکاننده انقلابی بود که از مدتها پیش در نتیجه تشدید تضادهای اقتصادی- اجتماعی در حال شکل گیری بود. این تبیین اساسا درست، ولی کاملا ناکافی بود. زیرا نیروهای ارتجاعی اسلام گرا به درون صفوف مبارزه علیه شاه وارد شده و آگاهانه مسیر آن را تغییر داده بودند. عدم توجه به این جنبه از جدال انقلاب و ضد انقلاب در ایران، بازتاب ساده نگری در مورد صف آرائی های طبقاتی و کم بهائی به نقش سیاست و ایدئولوژی در مبارزه طبقاتی بود.

 

تفکر تقلیل گرای رایج در جنبش کمونیستی؛ که هر جنبش اجتماعی ای به جز "جنبش کارگری" را حاشیه ای قلمداد می کرد، باعث بی توجهی به نیروی شورش گری شد که تغییر و تحولات چند دهه گذشته؛ به میدان آورده بود. نیازهای رشد سرمایه داری از اواخر دهه 1330، نیروی بزرگ و فزاینده زنان را به زندگی اجتماعی کشیده بود. مراكز تولیدی و خدماتی و عرصه آموزش عالی، شروع به جذب این نیرو كرده بودند. همین تغییرات ساختاری بود كه به حضور گسترده زنان؛ در تظاهرات های ضد حكومتی سال 57 پا داد. كافی است میزان شركت زنان درمبارزات این مقطع را با مبارزات توده ای دهه 40 و اوایل دهه 50 مقایسه كنیم. در تظاهرات چهلم "تختی" در سال 47 و تظاهرات اتوبوسرانی در سال 48 و حتی تظاهرات های دانشجویی در سال های بعد؛ با حضور اندك زنان رقم می خورد. حضور میلیونی زنان در انقلاب 57 ؛یك امر تصادفی و به عبارتی ؛رعدی در آسمان بی ابر نبود. زنان به مثابه یك نیروی تازه نفس اجتماعی؛ آماده جذب ایده های نوین، رهائیبخش و ضد مردسالارانه بودند زیرا به طور عینی؛ هیچ نفعی در تداوم ساختارهای کهن و افکار و سنن کهن جامعه نداشتند. اما جنبش نوین كمونیستی ایران، پرچمدار این ایده های نوین نشد و به ارائه تعبیری محدود از مقوله رهایی زن بسنده كرد. نیروهای حلقه زده حول خمینی، با "فاطمه، فاطمه است." و "آنان كه ماندند؛ باید كاری زینبی كنند." و ارائه چنین الگوهای مردسالارانه و پدرسالارانه ای از زن؛ به میدان آمده و توانستند بخش قابل توجهی از زنان را به پیاده نظام و سیاهی لشگر خود تبدیل كنند. آنان حتی توانستند در تظاهرات های ضد شاه، برخی از زنان تحصیل كرده و روشنفكر را وادار کنند که برای نشان دادن ضدیت خود با شاه، روسری به سر کنند. این قلدری های ایدئولوژیک از سوی اسلام گرایان در بطن جنبش های توده ای علیه شاه، برای آن بود که عقب مانده ترین بخش های جامعه را انسجام بخشیده و به عنوان یک نیروی سازمان یافته و مستحکم؛ تکیه گاه خود کنند. اما به این قلدری ها؛ از سوی کمونیست ها جواب درخور را نگرفت. عرض اندام این نیروهای ارتجاعی در زمینه ی پوشش زنان؛ فرصتی بود تا کمونیست ها؛ جهان بینی ضد زن آنان را به مصاف بطلبند و در مقابل آن، جهان بینی رهائی بخش کمونیستی را ترویج کنند. اما چنین نشد. هیچ کارزار فکری و عملی علیه جریانات ارتجاعی اسلامی به راه نیافتاد. پس طبیعی بود كه بخش بزرگی از زنان به سنت و عادت و نگرش مذهبی جا افتاده در جامعه تن دادند و به پیروی از الگوهائی که آخوندها و ملاهای مذهبی برایشان می تراشید پرداختند.

جنبش ما در مقطع 1357 ؛به لحاظ سیاسی و برنامه ای نیز با موانع بزرگی روبرو بود. عده زیادی از كمونیست ها در مرزبندی با مشی چریكی، از انقلابی گری و روحیه خلاف جریان رفتن نیز دست شسته بودند؛ در نگاه آنان اصل دخالتگری عنصر آگاه در تغییر شرایط عینی، و ضرورت تبدیل ذهنیت انقلابی به نیروی مادی و تاثیر گذار کمرنگ شده بود؛ دید "جنبش همه چیز؛ هدف هیچ چیز" جای دیدگاه انقلابی کسب قدرت سیاسی و استقرار سوسیالیسم را گرفته بود. بنابراین در عین حال كه بخش بزرگی از كمونیست ها و چپ ها؛ مشتاقانه انتظاریک قیام توده ای را می كشیدند تا با تمام نیرو به آن بپیوندند، اما از وظیفه نقشه ریزی و سازماندهی جنگی در شرایط اعتلای انقلابی دور افتادند. در نتیجه، تلاش های ما برای سازماندهی حركت مستقل، ضعیف تر از آن بود كه بتواند امواج مبارزات ضد سلطنتی را به سویی دیگر بكشاند.

 

ولی زمانی كه اعتلای انقلابی فرا می رسد، كمونیستها حتی اگر ناآماده و جهت گم كرده باشند، باز هم می توانند جلوه هایی از انقلابی و پیشرو بودن خود را به نمایش گذارند و دستاوردهایی راهگشا را نصیب جنبش كنند. در انقلاب 57 نیز همین اتفاق افتاد. مسلما در تهران و چند شهر بزرگ دیگر كه به مركز فعالیت و نفوذ جریان خمینی تبدیل شده بود، حركت؛بر خلاف جریان و امکان تاثیرگذاری جدی بر جنبش توده ها؛ از سوی نیروهای كمونیست روز به روز دشوارتر می شد. کمونیست ها در اقلیت و زیر حملات ایدئولوژیک و سیاسی و فیزیکی طرفداران خمینی بودند. جنایات آنان تا حدی بود که برای مذهبی کردن جو مبارزات ضد شاهی در آبادان، سینما رکس را به آتش کشیدند. (رفیق اسکندر قنبرزاده از فعالین اتحادیه کمونیست ها همراه با اکثریت خانواده اش در این آتش سوزی جانباخت.)

تحت فشار حركت خودبخودی مردم و دشواری های حركت مستقل، بخشی از كمونیست ها به حركتی حاشیه ای و غیر موثر در كنار حركت اصلی بسنده كردند. شعارهای مستقل چپ با صدایی ضعیف به گوش می رسید و رد پای جنبش كمونیستی را بیشتر بر دیوارها به شكل "شعار" و" شبنامه" می دیدیم. اما در همه آنها، استواری بر ایدئولوژی كمونیستی، تبلیغ ایدئولوژیك و مرزبندی سیاسی با جریان مسلط مذهبی، كمرنگ بود. اتفاقا در روزهایی كه اعتراضات حالتی پراكنده داشت و بدون اعلام قبلی شکل می گرفت و نیروهای ارتش شاه نیز؛ بی محابا به روی مردم آتش می گشودند، حضور فداكارانه نیروهای كمونیست و چپ و شعارهای انقلابی و رادیكال شان ملموس تر و آشكارتر بود.

 

در شهرهای كوچكتر و مناطق دور از مركز مانند کردستان؛ كه نیروهای چپ، حضور گسترده تر و ریشه های عمیقتری داشتند، كمونیست ها ابتكار عمل بیشتری از خود نشان می دادند. این حركت درس هایی را در بر داشت كه هنوز هم می تواند برای نسل های جدید جنبش كمونیستی آموزنده باشد. در كردستان، مبارزات مردم عمدتا تحت رهبری نیروهای جنبش کمونیستی و جریانات ملی گرای سکولار همراه با شعارهای دموکراتیک انقلابی و چپ رشد می یافت. حتا برخی نشریات کمونیستی با جوهر سرخ چاپ می شد و در سطح گسترده پخش می شد. تظاهرات های ضد سلطنتی با پرچم های سرخ،یا نشان داس و چكش و گاه شعار "داس و چكش پیروز است!" همراه بود. این اتفاقی نیست كه در سالگرد انقلاب؛هیچگاه نشانی از مبارزات آن روزها در كردستان (به صورت فیلم یا عكس) در رسانه های جمهوری اسلامی به چشم نمی خورد و بی دلیل نبود که کردستان آخرین سنگری بود که سپاه پاسداران و ارتش؛ با خونریزی بسیار فتح کرد.

 

کمونیست ها در مناطقی كه شخصیت های چپ؛ طی سال های خفقان، عشق و احترام توده های زحمتكش را به خود جلب كرده بودند، در موقعیت مساعدتری برای تاثیر گذاری بر مبارزات مردم آن مناطق قرار داشتند. برای نمونه، این وضعیت را در روستاهای كرمانشاهان و لرستان، یا در شهرهای كارگری مانند آبادان و مسجد سلیمان شاهد بودیم.به طوریکه مسجد سلیمان، عنوان پایگاه كمونیست ها؛" استالینگراد ایران" لقب گرفته بود و به همین خاطر بعد از 22 بهمن، آشكارا مورد نفرت خمینی و هم ركابانش بود. در آمل؛ جوانان کمونیست شهر پیش از وقوع قیام بهمن، در آبان ماه ؛به مدت دو هفته ؛حکومت مردمی آمل را بر پا كردند!  مسلما اگر انقلابیون كمونیست در این شرایط و این مناطق، دست به این ابتكار عمل ها نمی زدند و مستقلانه برای كسب رهبری مبارزات توده ها حركت نمی كردند، زمینه پیشروی و برافراشتن پرچم طبقه كارگر را در مبارزات بعد از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی از دست می دادند. به دلیل این کوششها و فعالیتها بود که بسیاری از چهره های جنبش كمونیستی؛ به رهبران شناخته شده و مورد اعتماد توده های مردم این مناطق تبدیل شدند. اگر این كارها نشده بود، گسترش فعالیت نیروهای كمونیست و انقلابی؛ بعد از استقرار رژیم مذهبی به مراتب دشوارتر از آن می شد كه تجربه كردیم.

 

در بررسی تلاش های جنبش كمونیستی برای سازماندهی حركت مستقل خود، باید به تجربیات كارگری در سال 57 نیز اشاره كنیم. بعد از تظاهرات عید فطر (شهریور 57) و كشتار جمعه سیاه كه وقایع؛شتابی آشكار یافت، بخشی از كمونیست ها راه چاره را حضور در محیط های كارگری و پیوند مستقیم با مبارزات كارگری تشخیص دادند. این تدبیر در بسیاری موارد، ما را از تشخیص وظایف مشخص كمونیست های انقلابی در دوران اعتلای انقلابی و تسریع تداركات و دستیابی به ابزارهای لازم برای كسب قدرت سیاسی (حزب پیشاهنگ، ارتش انقلابی و جبهه متحد انقلابی) باز داشت. تا آنجا كه بخشی از ما حتی بی خبر از این كه جرقه قیام مسلحانه زده شده، همچنان در كارخانه ها درگیر تحصن های پراكنده كارگری حول خواسته های اقتصادی و رفاهی بود. اعتصاب بزرگ نفتگران در اواخر مهر ماه 57 ؛ضربه سیاسی مهمی به رژیم شاه زد. سوال این است كه آیا نیروهای گوناگون چپ و انقلابی؛ كه نقش عمده در به راه انداختن اعتصاب صنعت نفت را داشتند، به لحاظ ایدئولوژیك و سیاسی توانستند این مبارزه را در خدمت حركتی مستقل و متفاوت از رهبری مذهبی مسلط بر جنبش عمومی قرار دهند؟یانه ؟ وقتی كه کارگران چپ حاضر شدند در راس بندهای قطعنامه های كارگری "دفاع از رهبری آیت الله خمینی" را قرار دهند، یعنی پیشاپیش مبارزه برای كسب هژمونی طبقه كارگر در انقلاب را باخته بودند. بدین ترتیب، چپ حتی در عرصه هایی كه ظرفیت و امكان اعمال رهبری مستقل را داشت و از این راه می توانست توان و جایگاه خود در كل فرایند انقلاب را ارتقاء دهد، دچار راست روی و محافظه كاری فکری و عملی شد و چوبش را هم خورد!.

اشاره به این خطای بزرگ ایدئولوژیک جنبش کمونیستی؛تاکیدی است بر وظایفی كه همین امروز بر دوش ماست و مبارزاتی كه می باید تحت رهبری كمونیست ها؛ برای هدایت یك انقلاب سازمان یابد. ما وظیفه داریم كه انقلاب كمونیستی را به پیش بریم. به صراحت و با صدای بلند:" انقلاب كمونیستی"!  این یعنی تلاش آگاهانه برای تامین هژمونی ایدئولوژیك طبقه كارگر در انقلاب! بدون چنین چیزی نمی توان انتظار داشت كه حداکثر انرژی انقلابی توده های تحت ستم و استثمارآزاد شود و دست به عظیمترین فداكاری ها كه لازمه انجام عمیقترین تحولات در جامعه و در مناسبات میان انسانها است؛ بزنند. ما وظیفه داریم مبارزاتی را سازمان دهیم و به شكل صحیح رهبری كنیم كه مستقیما قدرت سیاسی حاكم را نشانه گرفته باشد. سازماندهی مبارزات اقتصادی به خودی خود نمی تواند راه پیشروی و گسترش جنبش انقلابی توده ای را هموار كند.

 

از انقلاب 57 و شكست خونینش در سال های بعد، بسیار چیزها می توان آموخت. درس های آن انقلاب هنوز به طور كامل توسط نسل های جدید جنبش كمونیستی، شناخته و جذب نشده است. جمعبندی ها باید عمیقتر و سنتزها تكامل یافته تر شوند. این وظیفه ای است كه امسال، پر رنگتر از سال های پیش در برابر ما خودنمایی می كند.

 

در سی سالگی انقلاب و ضد انقلاب در ایران، بار دیگر آینده جامعه ما؛ محل نزاع های طبقاتی، نه فقط در مقیاس داخلی ؛بلکه در سطح بین المللی شده است. واقعیات این سی سال در ایران و اوضاع کنونی جهان نشان می دهد که تنها راه حل مردم ایران و جهان، انقلاب علیه نظام حاکم است. امروز، تمام جهان دستخوش تلاطم است. برخورد خشونت بار و سازش ناپذیر دو روند؛ سرچشمه این تلاطم است: در یکسو، اکثریت مردم جهان، در یک تقسیم کار بین المللی، تمام ثروت های جهان را تولید می کنند و در سوی دیگر، عده ای قلیل در هر کشور و در سطح جهان (سرمایه داران و دولتمردان) ثروتی را که بطور اجتماعی توسط مردم جهان تولید می شود؛ بطور خصوصی تصاحب می کنند. حل این تضاد؛ هدف انقلاب کمونیستی است! آنچه مارکس در مورد طبقه پرولتاریا گفت و بورژوازی و مشاطه گرانش به آن پوزخند می زنند، کماکان حقیقتی عینی است و درک آن اهمیت تعیین کننده ای برای رهائی بشریت از نظام سرمایه داری دارد؛طبقه ی پرولتاریا بطور بالقوه؛ گورکن سرمایه داری است و می تواند تبدیل به نیروی محرکه انقلاب کمونیستی در جهان شود. امروز بیش از زمان مارکس، شرایط عینی برای انجام انقلاب پرولتری و رسیدن به سوسیالیسم در یک کشور و کمونیسم در سطح جهان، فراهم است. این به معنای آن نیست که چنین انقلابی بطور خود بخودی رخ داده و یا حتما رخ خواهد داد. جوامع می توانند به آستانه ی انقلاب برسند؛ اما سیلاب آتشفشان های سرباز کرده ؛نه به انقلاب؛بلکه بر مسیر دهشتناکی سرازیر شوند. سی سال پیش نیز امکان پیروزی انقلاب سوسیالیستی در ایران موجود بود. اما آتشفشانی که سر باز کرد؛ بر مسیری افتاد که زمین سوخته بر جای گذاشت و از آن حکومت اسارت بار دینی تحقق یافت و نه دولت رهائیبخش پرولتری! پیروزی انقلاب سوسیالیستی نه تنها تضمین شده نیست؛ بلکه همانطور که در 150 سال گذشته دیده ایم مملو از دیالکتیک پیروزی، شکست و عقب گرد بوده است. انقلاب پرولتری اول بار در کمون پاریس پیروز شد؛ اما بیش از دو ماه دوام نیاورد. سپس در سال 1917 در روسیه پیروز شد،اما در آنجا نیز بیش از چهل سال دوام نیاورد. در چین سوسیالیسم در سال 1949 پیروز شد و در سال 1976 مغلوب شده و جایش را به سرمایه داری افسارگسیخته داد. رسیدن جامعه ی بشری به کمونیسم مقدر و از پیش تعیین شده نیست! بلکه فقط پایه های مادی یا امکان رسیدن به آن وجود دارد. این امکان باید با ابتکار عمل آگاهانه پرولتاریا و دیگر ستم دیدگان متحقق شود. ابتکار عمل آگاهانه ی انقلابی؛ نقش تعیین کننده را در این فرآیند بازی می کند. در شرایط کنونی مبارزه با افیون دین و دیگر ایده های ارتجاعی در جنبش های کارگری، زنان و دانشجوئی که گوشه و کنار کشور را فرا گرفته است، نقشی تعیین کننده در بر انگیختن آگاهی و ابتکار عمل سیاسی توده های مردم دارد. فرجام کار؛ به مقدار زیادی وابسته به مبارزه ی  سیاسی- انقلابی پرولتاریا و رهبری کمونیستی آن است. نیروهای قدرتمندی در مقابل ما صف آرائی کرده اند و ما باید صفوف خود را متحد کنیم و بطور نقشه مند، با روحیه صعود به قله ها، با آنان درگیر شده و مغلوبشان کنیم. در این صورت، آینده از آن ماست!

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)

بهمن ماه 1387

 

 

 

 

میراث با طراوت جنبش نوین کمونیستی ایران را گرامی داریم!

 

به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد قیام مسلحانه سربداران در آمل

 

 5 بهمن مصادف است با سالگرد قیام مسلحانه سربداران در شهر آمل؛ روزی که برگ درخشانی بر صفحات تاریخ جنبش نوین کمونیستی ایران افزوده شد. اتحادیه کمونیستهای ایران که پس از وقایع خونین خرداد 1360 سازماندهی قیام مسلحانه را در دستور کار خود قرار داده بود، توانست با تمرکز قوای مسلح خود در جنگلهای اطراف شهر آمل و پس از ماهها جنگ و گریز  با قوای دشمن، سرانجام طرح قیام مسلحانه خود را در شهر آمل عملی کند.

از شبانگاه پنج بهمن تا عصر شش بهمن شهر آمل شاهد یکی از قهرمانانه ترین نبردهای مسلحانه انقلابی در تاریخ ایران بود. نبردی جسورانه و از جان مایه گرفته تا بدان حد که هنوز جسارت و شجاعت رفقای سربدار زبانزد مردم این منطقه است و یادآوری نامشان همواره هراس بر دل عمال جمهوری اسلامی می افکند.

مبتکر این نبرد کمونیستهایی بودند که خطر شکست قطعی و نهائی انقلاب 1357 را در مقابل خود می دیدند و آن را بر نتابیدند. آنان حاضر نشدند که بدون مبارزه جدی شکستی را تحمل کنند. آنان این آموزه مارکس را آویزه گوش خود کردند که دستاوردهای یک شکست در اثر مبارزه بارها  از پیروزی های سهل الوصول بیشتر است.

آنان این آموزه و رفتار لنین را بکار بستند که بدون دخالتگری فعال و بی محابای عنصر ذهنی در اوضاع عینی و روندهای سیاسی جاری، اوضاع انقلابی شکل نخواهد گرفت؛ فرصتهای انقلابی از کف خواهند رفت؛ نه تنها تغییرات مهمی صورت نخواهد گرفت بلکه جامعه به قهقهرا نیز خواهد رفت.

آنان به دنبال عملی کردن این آموزه مائو بودند که: قدرت سیاسی از لوله تفنگ بر می خیزد و خلق بدون ارتش خلق هیچ چیز نخواهد داشت.

با تکیه بر این حقایق تاریخی و اثبات شده بود که اتحادیه کمونیستهای ایران توانست خلاف جریان حرکت کند و مهر پرولتاریای آگاه را بر یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ مبارزه طبقاتی ایران بکوبد. اتحادیه کمونیستها علیرغم شکستی که در این نبرد متحمل شد، درسها و دستاوردهای تعیین کننده ای برای تکامل جنبش کمونیستی در ایران از خود بجای گذارد. این دستاوردها متعلق به همه ستمدیدگان است. همانگونه که در کتاب پرنده نوپرواز تاکید شده است: "روز پنج بهمن فقط متعلق به يك سازمان يا حزب مشخص نيست. يادآوری اش به همه ستمديدگان غرور و سربلندی می بخشد. اينكه بزرگداشت روز پنج بهمن به يك سنت انقلابی بدل شود و فرا گير شود اساسا به تلاش كليه نيروهای انقلابی و كمونيست بستگی دارد. مسلما با بپاخيزی مجدد توده ها و به ميدان آمدن نسل جوان انقلابی زمينه برای اينكار بيشتر فراهم شده است. زمانی كه باد به بادبان انقلاب افتد، همگان بيشتر ارزش ستاره را درجهت يابی مسير كشتی درخواهند يافت."

شرکت کنندگان در این قیام کسانی بودند که در پی تغییر این جهان وارونه بودند. پیشروانی که هر یک از دریچه ای معین و تجارب مبارزاتی مختلف به انتخاب آگاهانه دست زدند. آنان در پروسه مطالعات نظری و شرکت درجدلهای فکری دریافتند که ایدئولوژی و روش کمونیستی، صحیحترین، انقلابی ترین، علمی ترین، همه جانبه ترین و  منسجم ترین ایدئولوژی و روش عصر ماست. تنها با اتکا به این ایدئولوژی و روش است که می توان جهانی بنیادا متفاوت و بهتر را بنا نهاد و به رهایی کل بشر یاری رساند. این ایدئولوژی قدرتمند است چون حقیقت است. حقیقتی که واقعیات مادی جهان و تغییرات آن را به بهترین شکل بیان می کند. تنها با تکیه به این ایدئولوژی است که می توان صف متحد و قدرتمندی از کلیه ستمدیدگان جامعه شکل داد. صف رنگارنگی که  پیشروان جنبشهای اجتماعی مختلف از کارگری تا زنان، از ملل ستمدیده تا جوانان و روشنفکران و هنرمندان را در بر داشته باشد. شور و آگاهی، اراده جمعی و شادابی فردی، همدلی و همیاری، از خود گذشتگی و تحمل دشواریها،  نهراسیدن از مرگ و جنگیدن برای اهداف بزرگ و عالی در زندگی که در میان رزمندگان سربدار شاهدش بودیم از این ایدئولوژی کمونیستی نشئت گرفته بود. 

افراد شرکت کننده درقیام سربداران پیشروانی از جامعه بودند که هر یک با شرکت فعال در عرصه های مختلف مبارزه طبقاتی آبدیده شده بودند. آنان تجارب مبارزات انقلابی متنوعی چون جنبش دانشجویی در خارج از کشور، جنبش کارگری در جنوب، جنبش دهقانی در آذربایجان، شمال و فارس و مبارزه مسلحانه در کردستان را پشت سر نهاده بودند. آنان با تکیه بر حقیقت جوئی خطاهای خود را طی دوران 60 – 1357 به نقد کشیدند و با گسست از ایده های غلط حاکم بر جنبش کمونیستی مسئولیت تاریخی خویش را بر عهده گرفتند و توانستند با نثار خون خویش میراثی انقلابی از خود برای نسل آینده باقی گذارند.

پنج بهمن امسال فرصت مناسبی است که درسهای این قیام دلاورانه و شکوهمند را به میان کارگران و همه مردم ستمدیده بویژه نسل جوان انقلابی ببریم و آنان را با ایدئولوژی، سیاست و تشکیلات انقلابی آشنا کنیم و برای نبردهای تعیین کننده فردا تدارک بینیم.

 

گرامی باد یاد جانباختگان مبارزه مسلحانه سربداران و قیام آمل

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)

پنج بهمن 1387

 

کتاب پرنده نو پرواز را که به جمعبندی از مبارزه مسلحانه سربدران و قیام آمل اختصاص دارد را در سطح گسترده پخش کنید.

این کتاب در آدرس زیر قابل دسترس است.

 

 

 

 

خاوران بخشی از تاریخ مبارزات مردم ما علیه دولت فاشیستی اسلامی است.

نمی توانند و نمی گذاریم آن را از بین ببرند!

 

در فاصله ی روزهای 20 تا 27 دی ماه، ماموران جمهوری اسلامی در پی تلاش هایی قبلی برای تغییر چهره ی  گلزار خاوران، به تخریب قسمتی از گورستان دست زدند. بولدوزرها خاک را شخم زده و با ریختن خاک تازه و کاشتن درخت بر گورها آثار یکی از سبعانه ترین جنایت های تاریخ ایران و جهان را از دیده پنهان کردند.

تلاش برای تخریب خاوران و تبدیل آن به گورستانی عادی از سالیان پیش جزو برنامه های رژیم بوده است. این تلاش هر باربه واسطه ی مبارزه و اعتراضاتی که صورت گرفت و خشمی که در میان جوانان و بازماندگان اعدام های دهه 60 و قتل عام سال 67  دامن زد، متوقف ماند.

 

گلزار خاوران در سرتاسر ایران یگانه ترین موقعیت را دارد. جمهوری اسلامی می خواست اینجا را تبدیل به گورستانی بی نام و نشان کند و گواهی بر این ادعایش که نسلی انقلابی را از پا در آورده و کسی دیگر جرات بپا خیزی و به چالش گرفتن او را ندارد. برعکس شد. خاوران نشان خود را ازآرمان و خواسته های  انقلابی کسانی گرفت که در آنجا بخاک رفته بودند. این نشان بدرجه ای قدرتمند بود که خاوران سریعا تبدیل به یکی از محکم ترین مکان های مبارزاتی مردم علیه رژیم شد. جمهوری اسلامی میخواست با انتخاب این گورستان پرت و بدون سنگ مزار خاطره ی مبارزه و پایداری انقلابیون را از حافظه ها پاک کند. برعکس شد. خاوران تبدیل به نماد برجسته ای از مقاومت و تسلیم نشدن در برابر ستمکاران و افشاگری از جنایت های هولناک رژیم اسلامی شد. مکانی شد برای نزدیکی و اتحاد بیشتر بین مردمی که عزیزانشان در کنار یکدیگر در گورهای دسته جمعی بودند وهمین امر ویژگی متحد کننده ی برجسته ای را به خاوران می بخشید. خاوران متعلق به همه شد. مکانی سیاسی و پر شر و شورکه با شعارهای "ای ظالم مرگ بر تو..." به تلاش و امید برای پایان دادن به این دولت جنایتکارتحرک بیشتری می بخشید. جمهوری اسلامی میخواست با انباشته کردن گورهای دسته جمعی از صدها کمونیست و انقلابی این باور را جا بیندازد که دیگر از کمونیست ها نام و نشانی باقی نگذاشته است و راه آنان پویندگانی نخواهد داشت. برعکس شد. در هیچ نقطه ای از ایران به اندازه ی خاوران سرود انترناسیونال پژواک نینداخت و بارها طنین تند "با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان" جاسوسان رژیم را به عقب راند.  جمهوری اسلامی میخواست نسل جوانی که به میدان مبارزه علیه او کشانده شده است از خاوران و بخاک رفتگان در این مکان چیزی نداند و امید داشت که گرد و غبار این زمین هرگونه نشانی از مبارزه و انقلابیگیری را برای نسل جدید از بین ببرد. بر عکس شد. جوانان با بغل بغل گل، خاک را به گلستان تبدیل کردند. به مناسبت های مختلفی که در خاوران گردهمآیی بود جوانان با شور و امید از آرزوهای جان باختگان و ادامه ی راه آنان تا محو نظام ستمگر جمهوری اسلامی و ایجاد جامعه ای سوسیالیستی وپیشروی به سوی کمونیسم  در ایران و جهان صحبت میکردند. خاوران مثل یک حلقه ی واسطی میان کمونیست ها و انقلابیون دهه 60 با نسل جدید مبارزین کنونی عمل میکرد. حلقه واسطی بین یک گذشته ی پر امید با کوشندگانی آرمان جو که در پی ساختن دنیایی نوین وفارغ از استثمار و ستم بودند و در این راه جان عزیز خود را از دست دادند با آینده ای که ساختن آن همچنان در دستور کار است. خاوران به نسل جدید پیام میداد که مادامی که دولت جنایتکار جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، مادامی که بر ایران و جهان نظام ستمگر سرمایه داری تسلط دارد، این راه ادامه دارد.

 

این موقعیت استثنائی خار چشم جمهوری اسلامی بود. چندی قبل با عنوان اینکه میخواهند گورها را مشخص کنند در صدد محو کانال هایی بودند که عزیزان ما بطور دسته جمعی در آنجا دفن شده اند. این اقدامی بود برای محو کردن آثار جنایتشان. اما در نتیجه اعتراضاتی که شد شکست خورند. اکنون دوباره با زیر و رو کردن قسمتی از گورستان در پی اجرای نقشه شان هستند.

 

اینبار نیز باید طرح رژیم را به شکست بکشانیم و اقدامات بزدلانه اش را به عکس خود تبدیل کنیم. جوانان مبارز در این مصاف مسئولیت بزرگی بر دوش دارند. آنها باید با همان شور و شوق جانباختگان خاوران عمل کرده و این تعرض رژیم را به فرصتی برای مطرح کردن موضوع خاوران، آمال و آرزوهای جانباختگان و جنایت های رژیم تبدیل کنند. باید در سلسله اقدامات جمعی و به شکل های مختلف به اعتراض و مبارزه و اطلاع رسانی دامن زده و جمهوری اسلامی را وادار به عقب نشینی کنیم.

 

باشد که از این نبرد موفق به در آئیم و برای نبردهای پیشارو تجربه و آمادگی بیشتری کسب کنیم.

 

دست جنایتکار جمهوری اسلامی از گلزار خاوران کوتاه!

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)

دی ماه 1387

 

 

 

 

 

کوره های آدم سوزی اسرائیل در غزه

 

اسرائیل با قتل عام مردمی بی دفاع و دزدیدن سرزمینشان شکل گرفت و بند نافش به تعرض های خونین و تکرار مکرر جنایت علیه بشریت؛ گره خورده است. حمله ارتش اسرائیل در چند هفته اخیر؛از هوا، زمین و دریا به مدارس، مهد کودک ها، بیمارستان ها، پناهگاه های سازمان ملل و مناطق مسکونی در نوار غزه اوج نوینی در این حیات ضد بشری است. تابش خیره کننده ی ابرهای سفید که سه هفته آسمان غزه را پوشاند و همه ی مردم دنیا بر صفحات تلویزیون خود مشاهده کردند، چیزی جز انفجار بمب های فسفری و سوزاندن تن انسانها نبود. با توجه به اینکه 45 درصد از اهالی شهرغزه را کودکان زیر 14 سال تشکیل می دهند، تعجب آور نیست که آنان یک سوم قربانیان حملات اسرائیل بودند! جنایات اسرائیل علیه مردم فلسطین را می توان و باید؛با نسل کشی یهودیان توسط هیتلر که در جنگ جهانی دوم؛ چند میلیون یهودی را به کوره های آتش سوزی سپرد، مقایسه کرد. فاشیست های اسرائیلی به مردم دنیا می گویند؛ چون بازمانده های آن جنایت هستند، پس حق دارند در ارتکاب جنایت و نسل کشی با هیتلر برابری کنند! این است اصل اخلاقی وهویتی دولت اسرائیل و سربازان و حامیانش!

 

در جریان سلاخی مردم غزه، نمایندگان امپریالیسم آمریکا در مقابل دوربین های تلویزیون ظاهر شده و به مردم جهان که از این جنایت هولناک شوکه شده بودند ؛اعلام کردند: "جنگ؛ همان صلح است"! نماینده ی آمریکا در سازمان ملل اعلام کرد: حق اسرائیل در دفاع از خود غیرقابل مذاکره است. کشورهای امپریالیستی اروپائی نیز روی همین خط حرکت کرده و در نهایت عوامفریبی؛ با بهانه گیری از موشک پرانی های حماس، صحبت از "دو طرف جنگ" و لزوم قبول "آتش بس از سوی دو طرف" کردند. صحبت از "دو طرف جنگ" کردن؛ در حالیکه یک طرف یک پایگاه نظامی مسلح به سلاح های هسته ای و بمب افکن و دارنده ی یکی از پیشرفته ترین زرادخانه های نظامی جهان است و طرف دیگر پناهندگانی بی دفاع و گرسنه اند، دروغ وقیحانه ای بیش نیست! هدف اسرائیل، نه تنبیه حماس، بلکه تنبیه دسته جمعی و خرد کردن مردم فلسطین است. موشه یالون، رئیس نیروهای نظامی اسرائیل در سال 2002 هدف عمومی اسرائیل از حمله به مردم فلسطین را به طور مختصر و روشن اعلام کرد: باید کاری کرد که فلسطینی ها با تمام وجود درک کنند؛ که مردمی شکست خورده اند. (نقل شده در روزنامه هرالد تریبون بین المللی-9 ژانویه 2009؛ توسط پروفسور رشید خالدین)

 

9 سال پیش اسرائیل به طور رسمی اشغال نوار غزه را خاتمه داد.* اما همواره این قطعه سرزمین کوچک را که جمعیتی قریب به یک و نیم میلیون نفر را در بر دارد در محاصره ی اقتصادی و تهدید حملات نظامی، بمباران،ترورهای سیاسی نگاه داشته  است. طی این مدت، اسرائیل؛ غزه را به میدان تعلیم نیروهای نظامی و امنیتی خود تبدیل کرد. امروز نیز آخرین تئوری های جنگ شهری خود را در آنجا آزمایش می کند.

 

دولت اسرائیل عوامفریبانه ادعا "دفاع از خود" در مقابل موشک پرانی های حماس می کند. موشک هائی که طی دهسال گذشته حماس به شهرهای اسرائیل پرتاب کرده، به اندازه ی سه و نیم دقیقه ی اول حملات هوائی اخیر اسرائیل، تلفات غیر نظامی به بار نیاورده است. کارکرد موشک پرانی های حماس؛ بیشتر؛ زیر سلطه نگاه داشتن اهالی مستاصل غزه است تا مبارزه با اسرائیل! حماس هرگز به فکر مقاومت سازمان یافته، موثر و رهائی بخش علیه اسرائیل نبوده و نمی تواند باشد و اسرائیل هم از این امر آگاه است. تنها کارکرد نیروهای مرتجع اسلامی مانند حماس، جهاد، حزب الله و جمهوری اسلامی؛ خدمت به منطق مافیائی دولت اسرائیل در براه انداختن هولوکاست علیه مردم فلسطین تحت عنوان "دفاع از خود" است.

 

حملات اخیر اسرائیل را می توان سرفصلی برای سیاست های رئیس جمهور جدید آمریکا در خاورمیانه نیز محسوب کرد. روزنامه ی نیویورک تایمز که نظرات بخش مهمی از هیئت حاکمه ی آمریکا را منعکس می کند، نوشته است: اهود باراک (وزیر دفاع کنونی اسرائیل)؛ هیچگاه به اندازه ی  دیگران حماس را جدی نگرفت. باراک، حماس را یک مصاف استراتژیک کوچک می دانست که موشک پرانی ها و مسلح شدنش را می توان برای مدتی تحمل کرد تا پوششی برای برخورد به مشکلات بزرگتر باشد...گیلید شر که ده سال پیش رئیس دفتر باراک بود؛ می گوید: "چشمان باراک روی ایران است. حماس و حزب الله در رابطه با ایران؛ برای او تهدید محسوب می شوند." (نیویورک تایمز-9 ژانویه)

 

در 18ژانویه  گذشته؛ شخصی به نام بنی موریس،نویسنده و پروفسور با نفوذ اسرائیلی، در روزنامه ی  نیویورک تایمز نوشت: "تقریبا به طور قطع اسرائیل در 4 تا 7 ماه آینده؛ تاسیسات هسته ای ایران را مورد حمله قرار خواهد داد." خود این شخص نیز معتقد است اسرائیل باید دست به حمله بزند. زیرا در غیر اینصورت، تهران صاحب سلاح اتمی خواهد شد. در هر حالت، هولوکاست هسته ای در آینده ی  خاورمیانه نوشته شده است. این است منطق مافیائی آمریکا و سگ هار آن در خاورمیانه!

 

موضع اوباما؛ رئیس جمهور جدید آمریکا نیز دفاع از این منطق مافیائی اسرائیل است. او در یکی از سخنرانی های کارزار انتخاباتی اش در مقابل "کمیته ی روابط عمومی آمریکا - اسرائیل" گفت:"برای ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته ای؛ همه کار خواهم کرد" و سه بار تکرار کرد: "همه کار!"

 

جمهوری اسلامی را باید افشا کرد!

 

جمهوری اسلامی همواره از مسئله فلسطین برای پیشبرد سیاست خارجی خود ؛منجمله انجام معاملات پشت پرده با اسرائیل و آمریکا استفاده کرده است. این بار نیزعمال جمهوری اسلامی نمایش های مسخره ای؛ مانند به صف کردن بسیجی ها برای ثبت نام جهت "جنگ با اسرائیل"، به راه انداختند! هیاهوی ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی؛به رشد یک گرایش منفی در میان جوانان و مردم کوچه و خیابان در حمایت از مردم فلسطین و موضع گیری علیه جنایات اسرائیل دامن زده است. به علاوه وجود نیروئی مانند حماس در رهبری مردم فلسطین، این گرایش منفی را شدت بخشیده است و مانع مهمی در گسترش همبستگی و حمایت از مردم فلسطین است. وظیفه ی نیروهای پیشروی سیاسی در جنبش های دانشجوئی و کارگری و زنان است که پیچیدگی این وضعیت را تحلیل کرده و با افشای مقاصد جمهوری اسلامی و ماهیت ارتجاعی حماس، به مردم بیاموزند که موضع گیری علیه جنایات اسرائیل و موجودیت ضد بشری آن و حمایت از مردم فلسطین، یک اصل ابتدائی مربوط به حس عدالت جوئی و نفرت از ستم و استثمار است. عدم موضع گیری علیه جنایات اسرائیل به بهانه ی آن که ؛ضدیت با اسرائیل یکی از کارت های اعتباری جمهوری اسلامی است؛ همان منطق سران رژیم جمهوری اسلامی است که جنایات هیتلر علیه یهودیان را تائید کرده و یا "مهم" تلقی نمی کنند! جنایات اسرائیل را باید محکوم کرد؛ از مردم فلسطین باید قاطعانه حمایت کرد و در عین حال جمهوری اسلامی و حماس را به عنوان نیروهائی ارتجاعی که مانع مبارزه علیه اسرائیل هستند، افشا کرد. جنایات اسرائیل و آمریکا، موجب تقویت جمهوری اسلامی و حماس و امثالهم شده است. اما طنز ماجرا در آنجاست که از تقویت این نیروهای بنیادگرای اسلامی ارتجاعی؛ بیش از هر کس اسرائیل و امپریالیسم آمریکا سود می برند!

 

نابودی جنبش فلسطین به دست حماس و سازمان آزادیبخش فلسطین

 

تابستان گذشته، حماس با میانجی گری مصر؛ یک آتش بس شش ماهه با اسرائیل امضا کرد که در 17 دسامبر خاتمه یافت. حماس از تمدید این آتش بس امتناع کرد؛ زیرا اسرائیل دائما این قرارداد را با تحمیل محاصره اقتصادی و ترور رهبران و فعالان حماس نقض کرده بود. اما موشک پرانی های حماس نه تنها "حماسه مقاومت مردم فلسطین" نیست؛ بلکه نشانه ی آن است که این "مقاومت"؛مدتهاست که مورد معامله قرار گرفته است. حماس و سازمان آزادیبخش فلسطین پس از شورش انتفاضه (سنگباران) سال 1988؛ بطور قطع جنبش مقاومت فلسطینی ها را فروختند و در عوض سلطه بر اهالی غزه و کرانه غربی رود اردن را بدست آوردند. خصلت ارتجاعی و مافیائی این دو نیروی فلسطینی؛ بهترین سلاح اسرائیل در تضعیف و سرکوب مقاومت مردم فلسطین بوده است. حماس با استفاده از ماهیت افشا شده ی سازمان آزادیبخش فلسطین؛ در یک انتخابات توسط مردم فلسطین انتخاب شد. اما خود حماس توسط اسرائیلی ها و با هدف تضعیف سازمان آزادیبخش فلسطین، تقویت شده بود. وقتی حماس لاف می زند که نوار غزه را تبدیل به گورستان صهیونیستها خواهد کرد، برای عرض اندام سیاسی در مقابل دولتهای ارتجاعی منطقه و امپریالیستها است. خیانت های سازمان آزادیبخش فلسطین و ادغام آن در شبکه ی حکام ارتجاعی عرب وابسته به آمریکا، موجب رشد محبوبیت حماس و نیروهای اسلامی در میان مردم فلسطین و لبنان شد. اما از سوی دیگر، حماس دست در دست سازمان آزادیبخش فلسطین؛ بطور موثری جنبش جوانان مشهور به انتفاضه یا شورش سنگباران را به سوی اهداف ارتجاعی حاکمیت خود جهت داده و فرونشاند. با محبوبیت حماس، اغلب نیروهای چپ فلسطین نیز روسری و چادر به سر کرده و تسبیح در دست گرفتند. اینان با دفن عقاید نیم بند مارکسیستی خود؛ در واقع به دفن آرمان های رهائی بخش مردم فلسطین دامن زدند. آنان علیرغم اینکه به خوبی از ایدئولوژی و برنامه ی اجتماعی به غایت ارتجاعی حماس مطلع هستند؛ اما کماکان آن را نماینده ی مقاومت مردم فلسطین دانسته و از آن حمایت می کنند.

 

همه نیروهای مقاومت فلسطین، به جای اتکا به خود؛ برای پیشبرد آرمان های عادلانه و ترقی خواهانه، بیراهه های "حل مسالمت آمیز مسئله فلسطین" را در پیش گرفتند. ارائه طرحهای "حل مسالمت آمیز مسئله فلسطین" از سوی امپریالیستها و رژیم های عرب منطقه و اسرائیل؛ فقط برای سرکوب شورش های انقلابی توده ها و حذف انقلاب از دستور کار مردم فلسطین و توده های کشورهای عربی بود. تقویت نیروهای اسلامی مکمل این سیاست "حل مسالمت آمیز" می باشد. در دهه 1990 امپریالیستها با کمک رهبران سازشکار این جنبش تکه زمینی را تحت عنوان فلسطین به دلالان فلسطینی فروختند،تکه زمینی که نه تنها به پایگاهی برای ادامه ی مقاومت فلسطین تبدیل نشد؛ بلکه به عاملی برای فرسودگی این مقاومت بدل شد. بسیاری از نیروهای جنبش فلسطین امیدوار بودند؛ در این معامله چیزی هم ردیف یا نزدیک به دولت سیاه پوست آفریقای جنوبی نصیبشان شود. اما در همان آفریقای جنوبی نیز آنچه رخ داد؛ کشیدن یک پرده ی دیگر بر استثمار و ستم دیرینه ی  مستعمره چیان سفید بود. یک قشر بورژوازی سیاه تعلیم یافت تا همان نظام را در اشکالی دیگر بازسازی کنند. توده های مردم و تمام مقاومت آنان علیه ستم و استثمار توسط این قشر فروخته شد تا سهمی در قدرت بدست آورد. نتیجه آن شد که امروز همان توده هائی که حماسه های مقاومت علیه رژیم آپارتاید؛ به راه انداختند، مهاجران سیاه پوستی را که از دیگر نقاط آفریقای فقیر و ایدز زده برای کار به ژوهانسبورگ می روند؛ زنده زنده در آتش می سوزانند!

 

امروزه ما شاهد یک جنگ ارتحاعی یک طرفه در سرزمین فلسطین هستیم:" جنگ اسرائیل علیه مردم فلسطین!". دلیل عمده ی این امر نیز؛ وجود رهبرانی چون سازمان آزادی بخش و حماس می باشند. ایدئولوژی های ناسیونالیستی و اسلامی این جریانات، همواره ظرفیت های انقلابی مردم فلسطین را به هرز برده و نه تنها این خلق ستم دیده را یک گام به رهائی نزدیک نکرده؛ بلکه آنان را بیش از پیش به باتلاق ناامیدی سوق داده اند. زمانی مبارزات رهائی بخش فلسطین؛ الهام بخش تمام ستمدیدگان و نیروهای مترقی جهان در مبارزه علیه ارتجاع و امپریالیسم بود. اما امروزه، مبارزه ای باقی نمانده؛ که الهام بخشد. آنچه محرک مبارزات مردم جهان علیه اسرائیل است، نه باصطلاح مقاومت حماس؛ بلکه جنایات هولناک اسرائیل علیه مردم است! جنبش رهائیبخش مردم فلسطین نیازمند تولدی نوین است. جوانانی که در فلسطین، آمریکا، کانادا، مصر و اردن و غیره علیه اسرائیل به پا خواسته اند؛ جوانان یهودی الاصل که در خود اسرائیل و در سراسر جهان به عناوین گوناگون به حمایت از مردم غزه و مقابله با جنایات اسرائیل برخاسته اند؛ می توانند و باید با طرد ایدئولوژی های شوونیستی، ناسیونالیستی و مذهبی، پرچم رهائی بشریت را علیه اسرائیل و امپریالیستها بلند کنند. پرچم اتحاد انترناسیونالیستی تمام مردم خاورمیانه را به اهتزاز درآورند. آنها باید صف دوستان در مقابل دشمنان رنگارنگ را (از امپریالیستها و اسرائیل گرفته تا نیروهای ارتجاعی درون فلسطین مانند حماس و باند محمود عباس و دولت های عربی و جمهوری اسلامی ایران) متمایز کنند. تئوری های کمونیستی را که انقلاب های سوسیالیستی بزرگ قرن بیستم در روسیه و چین را ممکن کرد، راهنمای فکر و عمل خود کنند.

 

آینده ی این جنگ یک طرفه ی ناعادلانه و شنیع که بیش از نیم قرن ادامه یافته، به تولد یک نسل نوین جنبش کمونیستی در فلسطین اشغالی (منجمله در اسرائیل و در میان جوانانی که به ماهیت ارتجاعی اسرائیل آگاهند) گره خورده است. تولد چنین جنبشی می تواند الهام بخش شکل گیری جنبش کمونیستی در مصر و اردن و لبنان نیز بشود. رهائی مردم فلسطین از چنگال اسرائیل و نابودی این سگ هار امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه، تنها بر بستر انقلابی که نه تنها فلسطین؛ بلکه کشورهای همسایه ی  آن را نیز در بر گیرد، ممکن است. امروز خاورمیانه مرکز تضادهای نظام سرمایه داری امپریالیستی است و در همین جاست که پرچم موج نوین انقلابات سوسیالیستی قرن بیست و یکم می تواند و باید به اهتزاز درآید.

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)

ژانویه 2009

 

* - پس از اولین جنگ اعراب و اسرائیل در سال 1948؛ مصر کنترل نوار غزه و اطراف آن را در دست گرفت. در جنگ 6 روزه 1967 اسرائیل شهر و نوار غزه را اشغال کرد و غزه 27 سال در اشغال اسرائیل ماند. پس از آغاز شورش سنگباران جوانان (انتفاضه) در سال 1987، غزه بار دیگر مرکز درگیری میان فلسطینی ها و اسرائیلی ها شد. شرایط اقتصادی غزه بدتر شد. در سپتامبر 1993 رهبران اسرائیل و سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) معاهده ی اسلو را امضا کردند که طبق آن در سال 1994 اداره ی شهری (شهرداری و پلیس) نوار غزه و شهر اریحا (جریکو) در کرانه ی غربی رود اردن به دست نهادی به نام "آتوریته فلسطینی" تحت رهبری یاسر عرفات سپرده شد. اکثر نیروهای اسرائیلی از غزه بیرون رفتند ،اما به گسترش دهکده های اسرائیلی نشین ادامه دادند. در سال 1995 طبق یک معاهده ی دیگر که میان اسرائیل و ساف امضا شد، برخی شهرهای دیگر نیز به دست فلسطینی ها سپرده شد.

 

 

  

افیون توده ها - نگاهی به ماهیت و نقش اجتماعی دین

 

مقاله زیر گزیده ای از مقاله ای به همین نام در  نشریه حقیقت 30 -دوره دوم- انتشارات اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران) است. این مقاله را با اصلاحاتی مجددا منتشر می کنیم.

 

دین چیست و جایگاه آن در تاریخ جامعه بشری كدام است؟ بدون درك درست از این مساله، مبارزه علیه ستم و استثمار؛ مبارزه علیه تقسیم جامعه به غنی و فقیر، به بالا دست و فرودست؛ و بنای جامعه ای نوین بر خاكستر جامعه طبقاتی، ممكن نیست. هر کمونیست و مبارزی باید درك عمیقی از مسائل مربوط به دین و نقش آن در تاریخ داشته باشد تا بتواند به پی ریزی راه رهائی همه جانبه و كامل توده های مردم خدمت كند.

 

چرا؟ چون دین، جهان موجود و كاركرد آن را تحریف می كند و وارونه جلوه می دهد؛ ذهن توده های مردم را به بن بست های تاریك می كشد. توده ها برای لحظه ای فرار از رنجها، دلهره ها و دهشتهای جامعه طبقاتی به دین معتاد می شوند.

 

در جهان امروز طبقات حاكم برای حفظ حاکمیت خود بر طبقات فرودست، برای پا برجا نگاه داشتن اوضاعی كه مساعد حال طبقات استثمارگر و ستمگر است، از دین استفاده می كنند. دین دارای خصلتی است كه به آنان امكان چنین استفاده ای را می دهد. این حقیقتی است که در سی سال تجربه جمهوری اسلامی ثابت شده است.

 

لنین گفت كه هر نظم اجتماعی ارتجاعی به دو چیز نیاز دارد: جلاد و روحانی! آنها دست در دست یكدیگر كار می كنند. استفاده پیوسته و همه جانبه جمهوری اسلامی از دین بعنوان ابزار سركوب و تبلیغ تبعیت برده وار از دولت، رواج خرافه و سنن و باورهای عقب مانده، گواه حرف لنین است. جمهوری اسلامی عریان تر از هر رژیمی نقش جلاد و روحانی را به هم آمیخت و بیشترین استفاده را از هر دو كرد.

 

آموزه های دینی غیر علمی و تخیلی است و باید به نقد كشیده شود.

 

کمونیست ها باید فعالانه آموزه های دینی را نقد کنند. زیرا باورهای خیالی و غیر واقعی دینی، بر آگاهی توده های کارگر و زحمتکش تاثیر می گذارد. توده های کارگر و زحمتكش كه علیه نظام های ارتجاعی بر می خیزند به این مسئله آگاهی ندارند. آگاه كردن و مجهز کردن آنان به سلاح نقد دین، بخشی از کمک به جنبش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان است تا بتوانند طبقات استثمارگر و ستمگر را در هر لباسی بشناسند و مبارزه خود را آگاهانه تر و پیروزمندانه تر به پیش ببرند. آنان را باید به ماهیت ستمگرانه كلیه مذاهب و غیر واقعی بودن جهان بینی دینی، آگاه كرد.

 

اعتقادات دینی مانع از آن می شود كه توده های مردم، جهان و هستی را آنطور كه هست بشناسند. مانع از آن میشود كه شناخت صحیحی از نیروهای محركه طبیعت و جامعه پیدا كنند. بدون شناخت درست، هیچ چیز را نمیتوان عوض كرد: نه میتوان نیروهای مخرب طبیعت را به نفع زندگی انسان مهار كرد؛ و نه میتوان ستم و استثمار را از جامعه جاروب نمود و به زباله دانی تاریخ انداخت.

 

دین به ما می گوید موجودات و نیروهائی در جهان هستند كه بشر هرگز نمیتواند به درك و فهم آنها دست یابد. بنابراین، بشر همیشه باید خود را تابع این موجودات و نیروهای ماوراء الطبیعه كند. در ادیان یكتاپرست این نیروی ماوراء الطبیعه، خداست. دین به ما می گوید تنها راه كامل شدن انسان آنست كه دستورات این نیروی ماوراء الطبیعه را اجرا كند. دستورات این نیروی ناشناختنی و دست نیافتنی "آسمانی" از طریق واسطه های زمینی كه رهبران دینی خوانده می شوند، برای ما صادر می شود! اما این تضاد بزرگی است. همین تضاد لاینحل همواره کلیه ی ادیان جهان را دچار بحران مشروعیت می کند. زیرا توده های مردم با هشیاری این تضاد را پیش می كشند و حقیقت احكام دینی را مورد شك قرار می دهند.

 

كلیه احكام مذهبی در تمامی ادیان، اساساً غلط و غیر واقعی هستند. اما همه مذاهب بطرز خنده دار و مسخره ای معتقدند كه مذاهب دیگر بغیر از مذهب خودشان، پر از دروغ و فریب است. البته حق با همه آنان است! اغلب آدمها براحتی قبول می كنند كه ادعاهای مذاهب دیگر واقعی نیست، اما قبول نمی كنند كه ادعاهای مذهب خودشان (معجزه ها، وحی ها و غیره) نیز فریب و توهم و یاوه است.

 

بزرگترین حكم دین، یعنی وجود یك نیروی "الهی"، از همه غیر واقعی تر و خیالی تر است. موجود یا نیروی "الهی"، وجود خارجی ندارد. واقعیت و هستی هیچ نیست مگر ماده متحرك كه اشكال بی نهایت گوناگون به خود می گیرد. در این جهان هیچ چیزی موجود نیست كه بشر نتواند از آن شناخت بدست آورد. البته در هر مقطع زمانی معین از تاریخ بشر، ما خیلی چیزها را نمی دانیم اما دیر یا زود با گذشت زمان و ترقی دانش بشر به شناخت از آنها نائل خواهیم آمد. تاریخ بشر به اندازه كافی این امر را ثابت کرده است. تاریخ بشر سیر ترقی از ندانستن به دانستن، از جهل در مورد امور طبیعت و جامعه به شناخت از آنهاست. بزرگترین مانع مقابل ترقی سریعتر دانش بشر، سلطه ستم و استثمار بر جهان است. وجود تمایزات طبقاتی در میان انسانها، بزرگترین مانع پیشرفت سریعتر دانش بشر است. با رها شدن بشر از قید این نظام طبقاتی در كل جهان، شناخت بشر در مدت كوتاهی میلیون بار بیشتر ترقی خواهد كرد.

 

چگونه ادیان بر جوامع مسلط شدند و پا بر جا ماندند؟

 

اغلب می شنویم كه "كشور ما كشوری اسلامی است". انگار كه از روز ازل اینطور بوده است. خیر! مطالعه تاریخ، علل غلبه ادیان مختلف در نقاط مختلف جهان را بخوبی نشان می دهد. مثلا در هر كجای جهان كه مسیحیت و اسلام غالب است، این موقعیت به ضرب شمشیر و پیروزی در جنگ و اشغالگری برقرار شده است. هر جا كه زور یكی بر دیگری چربید، آن دین غلبه كرد. مسیحیت گسترش یافت چون امپراتوری رم آن را بعنوان دین رسمی خود اتخاذ كرد و هر كجا كه لشگریان رم غلبه كردند، مسیحیت نیز دین غالب شد. ماركس در آثار متعدد خود توضیح میدهد كه چگونه در امپراتوری رم، ادیان كهن جای خود را به مسیحیت دادند: "سقوط ادیان كهن، سقوط دول كهن را سبب نشد. بلكه این سقوط دول كهن بود كه موجب سقوط ادیان كهن شد." (نقد فلسفه حق هگل نوشته ماركس)

 

استعمارگران اروپائی نیز هر جا را به اشغال خود درآوردند، مسیحیت را به اهالی آنجا تحمیل كردند. مثلا غلبه مسیحیت در میان سرخپوستان بومی قاره آمریكا به پشتوانه جنگهای استعمارگرانه بیرحمانه اسپانیائی ها امكان پذیر شد. اسلام نیز وقتی رونق گرفت كه یك دین كشورگشا شد و تا آنجا كه شمشیرش برید، پیش رفت. تبدیل شدن مسیحیت و اسلام به ادیانی با نفوذ اصلا "مقدر" نبود. اینها نیز مانند هزاران دین دیگر می توانستند به خاموشی بگرایند، یا بعنوان باور فرقه های کوچک به بقا ادامه دهند. مسیحیت و اسلام به دلیل آنكه به بازوی مذهبی امپراتوریهای قدرتمند تبدیل شدند، ادیان پر نفوذی شدند. اگر محمد و پیروانش، دشمنان خود را در نبردهای گوناگون مغلوب نكرده بودند، اسلام به مثابه یك فرقه كوچك در بخشی از عربستان باقی می ماند یا كم كم اضمحلال یافته و از بین می رفت. در همان دوره كه اسلام ظهور كرد، امپراتوریهای رم و ساسانی در جریان جنگ های پیاپی با یكدیگر تضعیف شده و رو به سراشیب نهادند. به این ترتیب "خلاء قدرت" بوجود آمد. در چنان شرایطی امپراطوری اسلام سربلند کرد و نفوذ و سیطره خود را در بخشهای نسبتا وسیعی برقرار كرد. اگر این شرایط نبود، بعید به نظر می رسد که اسلام می توانست به یك نیروی سیاسی و مذهبی قوی در جهان تبدیل شود. اگر در اوائل قرن چهارم میلادی، امپراتوری رم مسیحیت را به عنوان دین امپراتوری خود اتخاذ نكرده بود، تبدیل آن به دینی چنین با نفوذ در جهان بسیار نامحتمل بود.

 

این ادیان قدرتمند همواره از طریق عملكرد دولت های ارتجاعی در عرصه ایدئولوژی پا بر جا مانده اند. نزدیك به سه هزار سال است كه طبقات حاكمه ارتجاعی با استفاده از قدرت دولتی بطور منظم عقاید دینی را در مغز مردم فرو كرده اند. دلیل مذهبی بودن اكثر مردم جهان اینست و نه اینكه گویا خداوند مهر این مذهب را در دل آنان جای داده، یا اینكه مذهب نماینده حقیقت است و به این دلیل در قلب مردم جای می گیرد.

 

كلیه دولت های ارتجاعی در جهان (در كشورهای سرمایه داری پیشرفته مانند آمریكا یا در کشورهای عقب مانده مانند ایران) همواره مذهب غالب را تقویت می كنند. حتی در كشورهائی مانند آمریكا كه دین و دولت از هم جدا هستند، دین غالب از پشتوانه طبقات حاكمه برخوردار است و طبقات ثروتمند آن را تقویت می كنند. آنها از دین به عنوان یكی از سلاح های حفظ ثبات حاكمیت خود استفاده می كنند. هزاران سال است كه عقاید مذهبی و خرافه به طرق گوناگون تشویق شده و در شالوده جامعه بافته شده است. به همین جهت برای خیلی ها تصور اینكه دین صرفا در مقطع معینی از تاریخ جامعه بشری بوجود آمده و در مقطع معینی از تاریخ بشر از میان می رود، مشكل است.

 

كتاب های مقدس همه نوشته دست بشرند.

 

قرآن و بقیه كتاب ها وحی منزل نیستند، بلكه اختراع خود بشر هستند. هر كدام از این كتاب ها را ورق بزنیم کوهی از غلط و اشتباه مشاهده می كنیم. با مطالبی مواجه می شویم كه غلط بودن آنها در زمان خودشان معلوم نبود اما به مرور زمان، غلط بودن آنها توسط علم و تجربه تاریخی ثابت شده است. علت غلط بودن "كتب مقدس" اینست كه اینها نه كلام خدای بی مكان و زمان، بلكه محصول خود بشر و نماینده سطح شعور و تخیلات بشر زمان خود هستند. تصویری كه قرآن از آسمان بدست می دهد، چتری است بالای زمین كه خدا آن را با دست نگاهداشته تا نیفتد. این خود نشان می دهد كه قرآن كلام خدای مفروضی كه از طریق جبرئیل به محمد دیكته شده نیست؛ بلكه كلام خود محمد است. در واقع قرآن بیان فهم خود محمد است. و فهم محمد به نوبه خود بیان جامعه ای است كه محمد در آن می زیست و سطح شناختی كه از جهان و كهكشان در نزد آن جامعه بود. معرفت جهان شناسی قرآن و انجیل و تورات و كتب مشابه مذهبی، غلط و پر از اشتباه است. (١) مثلا در آنها چنین آمده كه خورشید، ماه و دیگر سیارات به دور زمین می چرخند و نسبت به آن تثبیت شده اند. اما این واقعیت ندارد. واقعیت آنست كه زمین بسیار جوان تر از بسیاری ستارگان و اجسام آسمانی در كهكشان است. تورات می گوید كه خداوند، ستارگان و خورشید و ماه را به دور زمینی كه روی آن حیات وجود داشت چید! این حرف كاملا اشتباه است و از سوی موجودی خیالی بنام "خدای عالم و دانا و اشتباه ناپذیر" نازل نشده است، بلكه زاییده ذهن بشر است ـ بشری كه به خاطر سطح پائین رشدش در آن موقع هنوز شناختی بسیار ابتدائی از خود و جهان پیرامونش داشت. در واقع چنین احكامی شعور نازل آن موقع بشر را منعكس میكند. به قول ماركس:

 

"تولید نظرات، ایده ها و آگاهی از همان ابتدا (ابتدای شكل گیری جامعه بشری) با فعالیت مادی و ارتباطات مادی میان انسانها كه زبان زندگی واقعی است، در هم تنیده است. تولید ایده های انسان، تفكر، رابطه معنوی میان انسانها، نتیجه مستقیم شرایط مادی آنان است. این در مورد تولیدات معنوی در شكل زبان، سیاست، قوانین، معیارهای اخلاقی، مذهب، متافیزیك (اعتقاد به ماوراء الطبیعه) و غیره، نیز صادق است. تولید كنندگان افکار و نظرات بشر، انسان هستند؛ اما مختصات این انسان فعال و واقعی توسط درجه رشد نیروهای مولده (یعنی درجه توانائی انسان در شناخت یافتن از طبیعت و مهار طبیعت در خدمت به خود) و روابط منطبق بر این نیروهای مولده در كلیه زوایایش، تعیین میشود. آگاهی هرگز نمیتواند چیزی مگر هستی آگاهانه باشد و هستی انسان چیزی نیست مگر پروسه زندگی واقعی. علت آنكه انسان ها و روابط میان آنها در حیطه ایدئولوژی مانند تصویر دوربین عكاسی وارونه می افتد، مربوط به پروسه زندگی تاریخی شان است...بنابراین آگاهی از همان ابتدا محصولی از جامعه است، و تا زمانی كه بشر باشد چنین خواهد بود..." (مارکس- ایدئولوژی آلمانی، توضیحات داخل پرانتز از ماست ـ)

 

همه ادیان، اجر و پاداش هائی را به پیروان خود وعده داده اند. حتی نوع وعده هائی كه داده شده برخاسته از شرایط طبیعی و اجتماعی جامعه ای است كه پیامبران این ادیان در آن زندگی می كردند. مثلا، اجری كه قرآن به مومنان وعده داده را در نظر بگیرید. به آنها وعده سایه خنگ، نهرهای جاری، میوه فراوان و غیره داده شده است. در واقع چنین مكانی برای مردم صحرای سوزان عربستان، جائی كه محمد هزار و چهارصد سال پیش می زیست، مانند بهشت است. یا به مومنان وعده حوریان یا دختران باكره سیاه چشم و "پسران جوان كه به لطافت مروارید بكر می باشند" را داده است. این انعكاس روابط  اجتماعی جامعه ای است كه محمد در آن می زیست و با آن آشنا بود.

 

همانطور كه ماركس می گوید: مذهب، انسان را نمی سازد؛ انسان مذهب را می سازد. مذهب ساخته انسانی است كه در شرایط و جامعه معینی می زیست. دین در واقع تئوری عام، دائره المعارف، معیارهای اخلاقی و بطور كل منطق آن جامعه معین به زبانی عامیانه است. محصولات تئوریك جامعه و اشكالی كه آگاهی (شعور) بخود می گیرد (در شكل مذهب، فلسفه، اخلاقیات وغیره) همه از مناسبات تولیدی و اجتماعی میان انسانها سرچشمه گرفته است. (نقل به معنی از "در آمدی بر نقد فلسفه حق هگل")

 

در كتب هر سه دین یهود، مسیحیت و اسلام میتوان تناقضات درونی و همچنین نكات غلط بیشماری یافت. غلط از آب در آمدن بسیاری از ادعاهای این كتب مسئله ای طبیعی است. چون این كتب متعلق به عهد كهن می باشند. به موازات تكامل شناخت بشر، بسیاری از آثار قبلی بشر كهنه و منسوخ شده اند. چون تجربه تاریخی و پیشرفت علم غلط بودن آن ها را ثابت كرده است. و این كاملا طبیعی است و بسیاری از آثار كنونی بشر نیز چنین سرنوشتی خواهند داشت. اما مسئله اینجاست كه مذهبیون این كتب را فرستاده خدائی كه عالم و مسلط بر گذشته، حال و آینده و اشتباه ناپذیر است، می شمارند و اصول آنرا برای زندگی امروز بشر تجویز می كنند. در حالی كه جای این كتب در موزه هاست. از این جاست كه افشای تناقضات آشكار و غلط های آشكارتر این كتب مهم است و بی اعتباری و ورشكستگی ادعاهای مذهبیون را نشان میدهد.

 

هیچ دینی نمی تواند بطور صحیح تاریخ، جوهر كهكشان، زمین و موجودات بشری و تكامل اجتماعی آنان را منعكس كند. این كار فقط از عهده علوم طبیعی و علم اجتماع ماتریالیستی (كه برای اولین بار توسط ماركس پایه گذاری شد) بر می آید.

 

نتیجه آنكه: اولا، كلیه نوشته های دینی تنها درك و شعور زمان خود را منعكس می كنند؛ و از آنجا كه درك و شعور بشر همواره در حال تكامل است، غلطهای این نوشته ها به مرور آشكار شده است. ثانیا، چار بند مذهب وابسته به یك ادعای قلابی است. وابسته به این ادعا است كه نیرو ماوراء الطبیعه ای به نام خدا موجود است. ایدئولوژی مذهبی، متكی بر تحریف واقعیات جامعه و طبیعت و ادعاهای جعلی است.

 

دین اختراع خود بشر است و از همین زاویه باید خاستگاه تاریخی و اجتماعی و تاثیرات آن را بر تاریخ و جامعه بررسی كرد. بررسی كتب ادیان سه گانه (یهودیت، مسیحیت و اسلام) نشان می دهد كه اینها تاریخ سیاسی ـ مذهبی یك قوم مشخص هستند. اقوامی كه در عهد كهن می زیستند. ولی این كتابها حتی وقایع همان قوم مشخص را نیز بدرستی منعكس نمی كنند. یعنی تركیبی هستند از واقعه نگاری و افسانه و باورهای دینی و دگم های اقوام گوناگون آن مناطق. در این كتابها برخی وقایعی كه ادعا شده، هرگز اتفاق نیفتاده است. یك فصل مشترك همه آن است كه مذهب و قوم خود را نسبت به مذاهب و اقوام دیگر ممتاز می شمارند و نظر كرده خدا می دانند. مثلا اسلام سعی می كند "برگزیدگی" خود را با این ادعا كه آخرین دین جهان و پیغمبرش "خاتم الانبیا" است، نشان دهد. هر فرد جدیدی كه ادعای پیغمبری بكند، "دیوانه" قلمداد می شود. در حالی كه اباطیل و یاوه هائی كه مدعیان جدید پیامبری علم می كنند عینا همان اباطیل و یاوه های پیامبران قبلی است. ولی هیچكس قبلی ها را دیوانه نمی خواند. جالب است كه مذهبیون، دین خود را برگزیده خداوند می شمارند، اما هر وقت فاجعه ای و بلائی رخ می دهد، داستان هائی برای توجیه آن اختراع می شود. مثلا، وقتی بلائی نازل می شود همان كارهائی كه مردم همیشه انجام داده اند ناگهان تبدیل به "گناه" و مستوجب غصب الهی می شود. یا اینكه می گویند، "خدا دارد بندگانش را امتحان می كند"؛ و انتظار دارند كسی از آنها نپرسد: "مگر خدای شما مرض دارد؟"

 

همه ادیان، مردم را از "گناه" و "عقوبت" می ترسانند و با وعده های "اجر" فریب می دهند. اما در مناسبات میان انسانها و در جامعه بشری چیزی بنام "گناه" موجود نیست. آنچه موجود است چیزهای درست و غلط؛ عادلانه و ناعادلانه است. اینكه چه چیزهائی درست و چه چیزهائی غلط است، چه چیزی عادلانه و چه چیزی ناعادلانه است، معیارهائی است كه توسط موجودات بشری و شرایط اجتماعی معین، برقرار می شود و وابسته به زمان و نوع جامعه ای است كه مردم در آن بسر می برند. این معیارها با گذشت زمان و با تغییر نظام های اجتماعی بشر، عوض می شوند. به همین دلیل امروز تقریبا همه قبول دارند كه برده داری غلط است در حالی كه انجیل و قرآن آن را مجاز می شمارند. این كتابها مملو از نژادپرستی، زن ستیزی، و وحشیگری تحت عنوان قصاص و غیره است كه امروز هیچكدام قابل قبول و قابل تحمل نیست.

 

تمامی ادیان توجیه گر و ابزار استثمار و ستم اند.

 

دین یك ابزار ستم گری است. بخشی از زرادخانه طبقات حاكم برای اعمال ستم است. این نقش را در سراسر تاریخ چند هزار ساله آن تا به امروز میتوان دید. نقش حقیقی قرآن و انجیل و تورات و امثالهم عبارتست از تبلیغ استثمار و ستم. هیچ بخش از كتاب های "مقدس" به نفع ستمدیدگان نیست. این كتابها ظاهرا در مورد رحم و عطوفت و صلح حرف می زنند. اما اصلا منظورشان این نیست كه مخالفین یا رقبای خود را نكشید و به همه رحم داشته باشید. جمهوری اسلامی راست می گوید كه بر طبق تعالیم و دستورات قرآن، با مردم و مخالفانش چنین بیرحمانه و با شقاوت رفتار می كند.

 

زن ستیزی یك مشخصه تمام این ادیان است. این زن ستیزی تا بدان حد است كه حتی فعل و انفعالات بدنی و جنسی زن مانند عادت ماهیانه را كثیف (یا بقول قرآن نجس) می دانند. ادیان بر فرودست بودن زن نسبت به مرد تاكید می گذارند و انواع و اقسام تحقیرها را نثار آنان می كنند. در همه كتب دینی وعده داده میشود كه اگر ورق برگردد و دین شان قدرتمند شود، دمار از روزگار مخالفان خود در خواهند آورد. بینشی كه ادیان در ذهن پیروانشان جا می اندازند اینست كه كسی كه آنكه قبلا تحت استثمار بوده شانس آن را خواهد داشت كه استثمارگر شود و دیگران را به زنجیر استثمار و ستم بكشد. در هیچیك از كتب مقدس به هیچوجه نمی توان نكته ای پیدا كرد كه حكم بر كنار گذاشتن مناسبات استثمار و ستم بدهد. در این كتاب ها چند جمله به نفع تهیدستان و در مذمت اغنیا گفته می شود و داستان هائی درباره كمك به فقرا مطرح می شود. اما این هم دلیل خود را دارد. علت آنست كه پیروان اولیه این ادیان، از میان تهیدستان بوده اند. كتب دینی عمدتا اطاعت از وضع موجود و شورش نكردن را موعظه می كنند و وعده می دهند كه فقر و فلاكت تهیدستان در آن دنیا جبران خواهد شد. نتیجه این موعظه های دینی هیچ نبوده مگر عقب ماندگی، سكون و اختناق سیاسی در جوامع مذهبی. در قرآن حرف هائی در مورد كمك به تهیدستان و وابسته نشدن به ثروت های این جهان زده شده است و همزمان از پیروان محمد خواسته شده است كه به غیر مومنان و كفار حمله كنند و آنان را غارت كنند، زنانشان را تصاحب كنند، آنان را به بردگی بگیرند. اشكال مختلفی از استثمار و ستم تبلیغ و مورد حمایت واقع شده است. قرآن، كودكان را همانند بردگان جزو دارائی های مرد به حساب می آورد. قرآن زنان و بردگان را جزو غنائم جنگی با ارزش حساب می كند. زنان را تابع مردان و پست تر از آنان تصویر می كند. می گوید مردان باید بر زنان تسلط داشته باشند و آنان را كنترل كنند. می گوید، ارزش زن در آن است كه برای مرد بچه بیاورد. می گوید، زنان مزدوج را به همسری نگیرید مگر آنكه برده شما باشند. با صراحت گفته می شود كه زن باید مطیع باشد، زن غیر مطیع باید توسط مرد كتك بخورد. محمد، هر وقت به صلاحش هست سوره ای از سوی خدا نازل می كند و در میان پیروان و یا مخالفان خود ترس می اندازد و آنان را مطیع می كند. مثلا یكی از سوره ها علیه زنان خودش است. چون این زنان بخاطر آنكه محمد مرتب با زنی كه به بردگی مسلمانان در آمده بود همبستر می شد، به تنگ آمده بودند. و محمد برای اینكه از شرشان خلاص شود سوره ای از سوی خدا نازل كرد و به زنان محمد هشدار داد كه "اگر او شما را طلاق دهد، زنانی بهتر از شما به او داده می شود"

 

در كتب هر سه دین، نظم موجود و مناسبات استثماری موجود بعنوان یك نظم غیر قابل تغییر قلمداد می شود و مخالفان را مستوجب رنج و عقوبت می دانند. لعن و نفرین ابدی را نثار غیر مومنان می كنند. همه اینها درست در نقطه مقابل ادعای ایجاد برابری و عشق در میان نوع بشر است. غارت و قتل عام های دهشتناك، تاكید بر تبعیت برده از برده دار، زن از مرد، مردم از حكومت در این كتابها مكررا مورد تاكید واقع شده است. مثلا، انجیل می گوید بردگان باید از اربابان خود اطاعت كنند. مردان باید بر زنان مسلط باشند و آنان را به بند بكشند. می گوید اگر موجودات بشری (بخصوص تهیدستان جامعه) خود را تابع قدرت "الهی" نكنند تا ابد بیچاره باقی خواهند ماند و دچار بدبختی بیشتری خواهند شد. می گوید در هر حالت، بدبختی در این جهان را تحمل كنید چون خداوند در آن جهان به شما بابت این بدبختی ها پاداش خواهد داد؛ و می گوید اطاعت از خداوند یعنی اطاعت از قدرتهای ارتجاعی زمینی.

 

پیامبران و پدرسالاران دین یهود و مسیح، یعنی ابراهیم، عیسی، یعقوب، موسی و داوود پادشاه و سلیمان پادشاه، همه برده دار بودند و بر دهها زن و معشوقه فرمان می راندند. در انجیل های گوناگون، بر تصاحب زن، برده و فتح و غارت اقوام رقیب مهر تائید می كوبد. در داستان قوم لوط (در "سفر آفرینش" فصل 19 و بند هشت)، آمده است كه لوط برای حفاظت از "ملائك" كه در خانه او میهمان بوده و مردان قوم لوط قصد آنها كرده بودند، به آن مردان پیشنهاد می دهد بجای "ملائك" به دختران او تجاوز كنند! و این را نشانه سخاوت و بزرگی این پاتریارك (پدر سالار) و میهمان نوازی از ملائك جا میزند! و خداوند این بزرگی لوط را آنچنان تحسین می كند كه هنگام نابود كردن قوم سدوم و اقوام دیگر، لوط را معاف می كند.

 

یا در یكی از قصص، خداوند اسرائیل به قوم بنیامین كه به اندازه كافی زن نداشت دستور می دهد كه به یك قوم بدبخت دیگر حمله كنند، تمام زنان غیر باكره و مردان را بكشند و دختران باكره را برای همسری به قوم خویش بیاورند. وقتی این كار را با موفقیت انجام می دهند خداوند در كتاب مقدس یهودیان آنان را تحسین می كند. در مناسبات درونی قوم یهود نیز به ثروتمندان و طبقات حاكمه این "حق الهی" داده شده كه فقرا و ضعفا را استثمار كنند، اربابان بر بردگان سلطه داشته باشند، مردان بر زنان ستم كنند.

 

در طول تاریخ جامعه طبقاتی چه عواملی تفكرات دینی را بازتولید کرده است؟

 

اما چرا دین،با وجود آن كه دروغین و غیر علمی بودن مبانی اصلی اش آشكار شده، تا این حد دوام آورده است؟ اولا، قدرتهای ارتجاعی حاكم بر کشورها و جهان بر اهمیت مذهب در حفظ نظام ستمگرانه شان واقفند، و از هر وسیله ممكن (منجمله از قدرت سیاسی و كنترل رسانه ها و آموزش و پرورش) برای تقویت و تبلیغ مذهب به اشكال گوناگون استفاده می كنند. ثانیا، در جامعه ای كه عده ای حاصل كار دیگران را تصاحب می كنند و هر تفاوت نژادی و ملی و جنسیتی تبدیل به امتیازطلبی عده ای بر عده ای دیگر می شود؛ در جامعه ای که روابط اجتماعی خصمانه است؛ توسعه اقتصادی با از هم گسیختگی جوامع و نابودی منابع انسانی و طبیعی پیش می رود؛ گرایش به دین بطور خودبخودی در میان مردم تولید می شود. این "گرایش دینی" چیست؟ جستجوی كمك از سوی یك نیروی ماوراء الطبیعه برای رویاروئی با نیروهای به ظاهر شكست ناپذیر در روی زمین؛ احساس نیاز به تسلی در شرایط نومیدی؛ نیاز به كمك در دوران های استیصال؛ نیاز به استحكام در شرایط بی ثباتی و عدم امنیت. تا آنجا كه به اغنیا مربوط است، زندگی انگل وار آنها نوعی "خلاء معنوی" در آنان ایجاد می كند و این انگیزه گرایش آنها بسوی انواع تفكرات دینی می شود.

 

چگونه نوع بشر می تواند از شر مذهب خلاص شود؟

 

تا زمانی كه جامعه بشری بر پایه روابط اجتماعی خصمانه می چرخد، تا زمانی كه استثمار و ستم محو نشود، تا زمانی كه سازمان اجتماعی بشر و روابط اجتماعی مانع آن هستند كه بشر به درك درست از نیروهای محركه واقعی درون طبیعت و جامعه نائل آید و بر این پایه عمل كند، بشر در كلیت خود نخواهد توانست ماهیت این "گرایش دینی" را درك كند و آنرا بطور داوطلبانه كنار بگذارد. برای این كار طبقات تحت استثمار و ستم،  كه نیروی بالقوه برای عوض كردن جامعه هستند، باید به درك حقیقی از جهان و هستی بشر و اینكه چگونه میتوان آن را تغییر داد دست یابند. بخصوص توده هائی كه گرایشات انقلابی دارند باید جهش كنند و ذهن خود را از زنجیرهای مذهب رها كرده و ایدئولوژی رهائیبخش كمونیسم را اتخاذ كنند.

 

فلسفه كمونیستی، ماتریالیسم ماركسیستی یا ماتریالیسم دیالكتیكی نام دارد. توده های زحمتكشی كه می خواهند از شر ستم و استثمار رها شوند، باید ماتریالیسم ماركسیستی را بیاموزند و بكار برند. ماتریالیسم ماركسیستی، هیچ ربطی به حرص دائم زدن برای كسب ثروت های مادی و تلاش سراسیمه و بیرحمانه در این كار ندارد. این استثمارگران و مشاطه گران آنها، و بیشتر از همه نظام سرمایه داری است كه چنین می كنند. ماتریالیسم ماركسیستی می گوید همه چیز در این جهان و كل هستی، از پدیده های مادی و واقعی تشكیل شده است. غیر از این هیچ هستی دیگری موجود نیست. هیچ "روح" و "ماوراءالطبیعه ای" موجود نیست. ماتریالیسم ماركسیستی اهمیت ایده ها (تفكرات، احساسات، هیجانات و غیره) را نفی نمی كند و بر نقش آنها در تاثیر گذاری بر افراد و جامعه واقف است. اما معتقد است كلیه ایده ها در نهایت از واقعیت مادی طبیعت و جامعه سرچشمه گرفته اند. میان واقعیت مادی از یكسو و ایده های انسان از سوی دیگر، رابطه دیالكتیكی (یعنی تاثیر گذاری متقابل) موجود است. به همین دلیل وجود ایده های صحیح انقلابی (آگاهی انقلابی) در تغییر وضع جامعه و جهان تعیین كننده است. ماتریالیسم ماركسیستی بیشترین اهمیت را به ایده هائی می دهد كه به صحیح ترین وجه واقعیت را منعكس می كند و بنابراین به دگرگون كردن طبیعت و جامعه ـ و مهمتر از همه به دگرگونی انقلابی جامعه ـ كمك كرده و آنرا تسریع می كند. ماتریالیسم ماركسیستی با هر شكل از ایده آلیسم و متافیزیك، با همه مقوله هائی كه مستقل از واقعیت مادی و ورای آن می باشند، مخالف است. با عقایدی كه یك نیروی ماوراء الطبیعه را آفریننده و نیروی محركه جهان می دانند، مخالف است. با ایده هائی كه هیچ پایه ای در واقعیت ندارند و واقعیت را آنطور كه دوست دارند تعریف می كنند، ضدیت دارد. با هرگونه گرایش به تغییر ناپذیر دانستن نظم موجود، با اعتقاد به وجود موجوداتی كه تمام و كمال و عالی و بدون تضادند، مخالف است. ماتریالیسم ماركسیستی با چنین دركهائی، منجمله دكترین و اعتقاد مذهبی، مخالف است. ماتریالیسم ماركسیستی در واقع راهنمای همه جانبه ترین تغییر انقلابی در جامعه است. همه جانبه ترین تغییر انقلابی یعنی محو كامل استثمار، ستم، تمایز طبقاتی و تخاصم اجتماعی. ماتریالیسم ماركسیستی راهنمای همه جانبه ای است برای رها كردن نوع بشر از همه اینها و به پیش راندن جامعه بشری.(٢)

 

توضيحات :

 

(١) معرفت جهان شناسی، یعنی شناخت بشر در مورد اینكه جهان چگونه شكل گرفت، زمین چگونه بوجود آمد، و انواع گوناگون موجودات زنده بر روی زمین چگونه شكل گرفتند و غیره.

(٢) منابع مورد استفاده برای نگارش این مقاله: ١ـ "دست یافتن به آزادی بدون كمك خدایان" نوشته باب آواكیان صدر حزب كمونیست انقلابی آمریكا ٢ـ "ایدئولوژی آلمانی" نوشته ماركس ٣ـ "جنگهای دهقانی در آلمان" نوشته انگلس ٤ـ "لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه آلمانی" نوشته انگلس ٥ـ مقدمه بر "سوسیالیسم: تخیلی یا علمی" نوشته انگلس ٦ـ "درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل" نوشته ماركس.

 

 

 

 

هیجان به خاطر انتخاب اوباما

 

انتخاب اوباما به ریاست جمهوری آمریکا در جنبش چپ ایران نیز عده ای را به هیجان آورده است. کسانی که انتخاب خاتمی را تحت عنوان "نه بزرگ!" خوشامد گفتند، انتخاب اوباما را نیز با همان آرزوها به فال نیک گرفته اند. برخی این روند را به موج هیجان و امیدی که با انتخاب جان کندی به ریاست جمهوری آمریکا، در میان روشنفکران ملی گرای ایران به راه افتاد، تشبیه می کنند. البته، با توجه به اینکه اکثر چپ های ایران فقط در جوانی چپ اند و در سنین بالاتر افق و جهان بینی ملی گرایان را اتخاذ می کنند، می توان گفت تشابهی میان این و آن موجود هست. اما تفاوتی نیز در میان است: شور و شوق اینان از انتخاب اوباما، خصلت مذهبی هم دارد. زیرا اینان می دانند که "تغییر"ی در کار نیست اما ترجیح می دهند خرد را بایگانی کرده و خوش باشند. دخیل بستن به دموکراسی آمریکائی، آنهم در شرایطی که  افراط بی نظیرش در ارتکاب جنایت های جنگی و اقتصادی، کوس رسوائی آن را در همه جا نواخته؛ چه معنائی جز ایمان مذهبی می تواند داشته باشد؟ با کمی تعمق می توان میان زنان و مردان تحصیل کرده ی تهران که بازار فال گیران "مدرن" را پر رونق کرده اند و این "چپ" ها که به ترفندهای سیاسی نظام دخیل می بندند، ارتباطی یافت. این گرایش سیاسی محافظه کار، در واقع بازتاب دلهره های طبقات میانی در دوره های بحرانی است و ذره ای جوهر پیشرو و ترقی خواهانه ندارد.

 

در دوره های بحران، هنگامی که سیاه چاله های سیاسی در مقابل جامعه دهان می گشایند و اکثریت توده های مردم به اضطرار نیازمند حزبی انقلابی اند که آنان را در راه تغییر رادیکال جامعه رهبری کند، بخشی از روشنفکران مترقی و جریان های ضد نظام، به جای تقویت قطب انقلابی، به گرداب محافظه کاری در می غلتند. آنان وظیفه ی بازگشودن پیچیدگی های صحنه سیاست و آشکار کردن ماهیت واقعی امور را به کناری نهاده و توده های مردم را به پناه گرفتن در زیر پر و بال نظم موجود دعوت می کنند. چنین گرایشی را در میان برخی از روشنفکران، هنرمندان و فعالین سیاسی مترقی آفریقائی تبار در آمریکا نیز می توان مشاهده کرد.

 

شب پیروزی اوباما، دوربین های تلویزیون دقایقی چشمان گریان اوپفرا وینفری (گرداننده ی یکی از پرآوازه ترین برنامه های تلویزیونی) و جسی جکسون (سیاست مدار آفریقائی تبار عضو حزب دموکرات) را در میان تماشاگران نشان می دادند و سپس به محله های فقر زده ی سیاهان رفته و پایکوبی مردم را گزارش می کردند. بورژواها و پرولترهای آفریقائی تبار، هر دو خوشحال بودند. اما به دلایلی متفاوت. بورژواها خوشحال بودند زیرا بالاخره دروازه های ورود به لایه های بالائی قدرت در دولت امپریالیستی آمریکا به رویشان باز شد. اما تعریف مختصات خوشحالی توده های مردم به این سادگی نیست. عده ای انتخاب اوباما را فرصتی برای بیرون آمدن از لایه های تحتانی جهنم نژادی و طبقاتی می بینند؛ عده ای دیگر آن نشانه ی "تغییر زمانه" دانسته ولی نمی دانند برایشان چه در انبان دارد؛ عده ای دیگر لبخند بر لب دارند اما می دانند که موضوع به این سادگی ها هم نیست.

امثال اوپفرا و کورنل وست (استاد علوم سیاسی دانشگاه پرینستون و یکی از معروفترین روشنفکران "ضد نظام" در آمریکا که تبدیل به حامی اوباما شده) خوب می دانند اوباما نماینده ی چه طبقه ای است و چه خواهد کرد. اگر هم نمی دانستند، اوباما در این مورد شکی باقی نگذاشت. اوباما در نطق شب پیروزی، رقیب انتخاباتی خود (مک کین) را "رهبری فداکار و شجاع" خواند و از خدمات میهن پرستانه ی او قدردانی کرد. همه می دانند "فداکاری و شجاعت" مک کین در خدمت به میهن چه بود: به پرواز در  آوردن بمب افکن های آمریکائی بر فراز ویتنام و بمباران دهکده های ویتنام شمالی. در آن جنگ تاریخی رزمندگان ویتنام  شمالی با تفنگ های ساده ی خود بمب افکن مک کین را سرنگون کرده و خلبانش را به اسارت گرفتند. منظور اوباما از "فداکاری"، اسارت چند ساله ی این جنایت کار جنگی در دست انقلابیون ویتنام شمالی است. تحسین یک جنایت کار جنگی و "شجاعت" خواند بمباران ویتنام، برای معرفی اوباما کافیست. اما او به این اکتفا نکرد.

 

اوباما در نطق پیروزی، فراخوان "روحیه ی نوین میهن پرستی" را داد و اضافه کرد: به آنهائی که می خواهند جهان را پاره پاره کنند می گویم که ما شما را شکست خواهیم داد! آیا آن دسته از روشنفکران و فعالین سیاسی در آمریکا که دیروز علیه جنگ افغانستان و عراق تومار امضاء کرده و راه پیمائی می کردند، و امروز حامی اوباما شده اند، نمی دانند این حرف های اوباما به چه معناست؟ آیا  اینان نمی دانند که "میهن پرستی نوین" اوباما یعنی بسیج جوانان (بخصوص جوانان آفریقائی تبار) برای گسیل به جنگ های امپریالیستی؟ آیا شوق ورود بورژوازی آفریقائی تبار به لایه های بالای قدرت در این نظام بیرحم ستم و استثمار تا حدی اینان را کور کرده که نمی فهمند با حمایت خود از این ریاست جمهوری جوانان را گول زده و آماده ی قربانی شدن در محراب امپریالیسم آمریکا می کنند؟

 

اوباما در نطق پیروزی اش بارها شعار داد: "بله ما می توانیم!" و جمعیت نیز با او دم گرفت. توده های فقیر هارلم و واتس نیز این شعار را تکرار کردند. اما میان منظور اوباما از این شعار و آرزوی نهفته در دل توده های محله های هارلم و واتس، اقیانوس ها فاصله است.

 

منظور اوباما چیست؟ منظور اصلی او این است که توانست اعتماد بخش بزرگی از مردم آمریکا را به نظام و قدرت امپریالیسم آمریکا بازگرداند. او در واقع می گوید: در شرایطی که 90 درصد مردم آمریکا از حکومت خود ناراضی اند و آمریکا در سراسر جهان منفور است و بحران اقتصادی بی نظیری طلسم جاودانگی سرمایه داری را در اذهان شکسته است؛ "ما می توانیم" اعتماد مردم داخل و خارج  را به نظام سرمایه داری امپریالیستی جلب کنیم --حداقل برای مدتی. برای یک قدرت امپریالیستی، استحکام در پایگاه داخلی، شرط قدرت نمائی بین المللی است. در 8 سال حاکمیت رژیم بوش، این استحکام درونی بطور فزاینده ای متزلزل شده است. اوباما آمده است تا میان بورژوازی و توده هائی که باید سربازان قدرت نمائی بین المللی آن شوند، اتحادی ایجاد کند؛ قرارداد اجتماعی تازه ای را به امضاء رساند--قراردادی که وعده ی آینده ای "بهشتی" در ازای جان فشانی و فداکاری برای نظام، دو طرف معامله است. محبوبیت اوباما در میان توده های تحتانی آمریکا به قاره های دیگر نیز سرایت کرده است. این نوع محبوبیت برای هیئت حاکمه ی آمریکا آرزوئی دست نیافتنی جلوه می کرد.

 

محبوبیت اوباما در داخل و خارج، برای مجموعه ی هیئت حاکمه ی آمریکا یک پیروزی سیاسی محسوب می شود. بی جهت نیست که کولین پاول (وزیر دفاع آمریکا در جنگ اول آمریکا علیه عراق و وزیر امور خارجه ی بوش در دوره ی تجاوز نظامی به افغانستان و عراق) هنگام گوش دادن به نطق پیروزی اوباما از شوق گریست و جورج بوش پیام تبریکی مملو از احساسات برای اوباما فرستاد و گفت، پیروزی اوباما یک نقطه عطف تاریخی برای آمریکاست. برنت اسکوکرافت که در ردیف کسینجر و برژینسکی از "ریش سفیدان" نظام سرمایه داری امپریالیستی آمریکا محسوب می شود و در کابینه ی ریگان و پدر بوش دارای مقام های کلیدی بود، در مصاحبه با تلویزیون "سی ان ان" پیروزی اوباما را واقعه ای تاریخی خوانده و می گوید: در میان آفریقائی تباران آمریکا همواره یک حس انزجار از بی عدالتی موجود بود که با انتخاب اوباما جواب گرفت! اسکوکرافت می گوید، آمریکا باید این روش را در مورد خاورمیانه نیز در پیش گیرد. برای روشن تر کردن منظورش ادامه داده و می گوید: هر چند فلسطین مهمترین مسئله ی خاورمیانه نیست اما در این منطقه تبدیل به نماد بی عدالتی شده و در میان مردم منطقه احساس انزجار تولید می کند. با حل مسئله ی فلسطین ما می توانیم "حالات روحی" منطقه را عوض کنیم. با انتخاب اوباما این حس بی عدالتی، که از زمان تاسیس جمهوری گریبان آمریکا را گرفته، جواب گرفت. در خاورمیانه هم باید اینکار را بکنیم. (مصاحبه با اسکوکرافت- یکشنبه 9 نوامبر- تلویزیون سی ان ان- برنامه ی فرید زکریا نقل به معنی. )

 

نژادپرستی بخشی از ساختار و دم و بازدم نظام سرمایه داری آمریکاست و با انتخاب یک آفریقائی تبار به نگهبانی کاخ سفید، این ساختار دود نمی شود. اما امکان آن را به بورژوازی آمریکا می دهد که مدعی شود: نژادپرستی از آمریکا رخت بربسته است پس همه به سوی دفاع از امپریالیسم آمریکا! اوباما در نطق هایش بر این تم تاکید کرده و گفته است: زمان آن رسیده که "تفرقه" را کنار بگذاریم!  منظورش از کنار گذاشتن "تفرقه"، کنار گذاشتن همین حس انزجار از نظام نژادپرست آمریکاست که بطور گسترده و عمیق در میان ده ها میلیون مردم آفریقائی تبار آمریکا موجود است. یکی از برنامه های اوباما مقابله با این حس انزجار است. اوباما در انتقاد به جرمی رایت، کشیش آفریقائی تبار که نژادپرستی را بخشی از نظام سیاسی و اجتماعی آمریکا خوانده است، موضع خود را بدون ابهام روشن کرد و گفت: حرفهای رایت "تفرقه افکنانه" است و توجه مردم را از مسائل مهم این کشور یعنی جنگ و تروریسم منحرف می کند.

 

 اوباما هیچ جای ابهام نگذاشته که نژادپرستی عمیق و ساختاری در آمریکا را جزو مشکلات مهم این کشور نمی داند.

 

اوباما شخصی به نام امانوئل رام (سناتور دموکرات از شیکاگو) را به عنوان رئیس دفتر خود انتخاب کرده است. این آقا ویژگی های زیادی دارد: در دهه ی 1990 در کابینه ی کلینتون و قبل از آن، بطور داوطلبانه، در ارتش اسرائیل خدمت کرده است. پس از خروج از کابینه ی کلینتون، وارد بانک های سرمایه گذاری شده و از طریق بورس بازی 16 میلیون دلار ثروت به هم زده است. اما مهمتر از همه اینکه آقای رام آمده است تا به قول خودش مشکل کوچک شدن "طبقه ی میانی" آمریکا را حل کند. منظور اینان از "طبقه ی میانه" قشر اشرافیت کارگری و کارمندان و متخصصان است. یکی از برنامه های اقتصادی اوباما،  تقویت کارخانه های اتومبیل سازی برای ممانعت از تقلیل این قشر است. تا آنجا که به اقشار فقیر و تحتانی آمریکا مربوط می شود، کار سخت و ریاضت کشی ادامه خواهد یافت. به جای نان و مسکن و درمان و آموزش، در میان آنان "عزت" و "سربلندی" ناشی از ورود یک سیاه به درون کاخ سفید، و شاید فضائی بیشتر در زندان های آمریکا، تقسیم خواهد شد. دریچه "فرصت" برای فقرای آفریقائی تبار نام نویسی در ارتشی خواهد بود که فرمانده ی کل قوای آن آفریقائی تبار است.

 

اوباما در نطق پیروزی اش انتخاب خود را دلیل "دموکراسی" آمریکا ذکر کرد و خیلی به آن مباهات کرد. اوباما می خواهد این درک را القاء کند که رای مردم او را به کاخ سفید فرستاده است. اما این، واقعیت ندارد! نظام انتخاباتی آمریکا به گونه ای طراحی شده که کاندیداهای ریاست جمهوری ابتدا در درون هیئت حاکمه ی آمریکا، از طریق تبادل نظر و جدل های پشت پرده، انتخاب می شوند و بعد به "رای عموم" گذاشته می شوند. بورژوازی آمریکا این واقعیت را خیلی هم مخفی نمی کند. به طور مثال، "کمیسیون سه جانبه"  که یکی از نهادهای واقعی قدرت در آمریکاست، در اجلاس آوریل 2008 خود هر سه کاندیدای ریاست جمهوری را تائید کرده و گفت: در این مسابقه اسب دوانی، "هر سه کاندیدا (اوباما، هیلاری کلینتون و مک کین) اسب های خودمان هستند.! کمیسیون سه جانبه، در واقع یک "حکومت جهانی" است که در اوایل دهه 1970 با ابتکار دیوید راکفر (بانک دار و سیاست مدار جمهوری خواه) و برژینسکی (حزب دموکرات) تاسیس شد. (این نهاد در برگیرنده ی ژاپن و اروپا نیز هست. به همین دلیل "سه جانبه" خوانده می شود). سیاست های کنفرانس گوادلوپ مبنی بر راهگشائی برای قدرت گیری دارودسته ی خمینی و سیاست تقویت جنگ سالاران اسلامی در افغانستان برای بیرون راندن شوروی را اینها طراحی کردند. تا زمان انتخاب جورج بوش در سال 2000 به ریاست جمهوری آمریکا،  این کمیسیون نقش تعیین کننده ای در جهت گیری های حکومت آمریکا داشت. اما در 8 سال گذشته "نو محافظه کاران" حزب جمهوری خواه پس از 30 سال تدارک و نهادسازی سررشته ی امور را از دست آن ربودند. با گیر کردن ارتش آمریکا در باتلاق خاورمیانه، بخش بزرگی از هیئت حاکمه ی آمریکا به این نتیجه رسید که ادامه ی حکومت "نومحافظه کاران" برای آمریکا فاجعه بار خواهد بود. ذوب شدن بازارهای مالی در ماه سپتامبر و اکتبر 2008 برایشان شکی باقی نگذاشت که "نومحافظه کاران" باید کنار روند. اکثریت بورژوازی آمریکا (هم دموکرات ها و هم جمهوری خواهان عضو آن) در پشت اوباما صف آرائی کردند. تمام رسانه ها و مراکز تبلیغ و خلق افکار (که در انحصار بورژوازی است) با تمام قوا اوباما را تبلیغ کردند تا مبادا مک کین به دلیل رای ده ها ملیون سفید طرفدار محافظه کاران و فاشیست های مسیحی، پیروز شود. 

 

این به معنای آن نیست که "رای عموم" در این میان عامل مهمی نیست. پروسه ی رای گرفتن از مردم، پروسه ی مهمی است. در جریان مبارزه ی انتخاباتی است که مردم شریک نظام می شوند و با انتخاب یک نفر از میان کاندیداهای نظام، در واقع تعهد می سپارند که شورش نکنند و برای 4 سال از کاندیدای خود حمایت کنند. بورژوازی، از این طریق با توده ها کار ایدئولوژیک می کند—محدوده های فکر کردن و چگونه فکر کردن را برای آنان ترسیم می کند. سقف آمال و آرزوهایشان و روش رسیدن به آن را برای توده ها تعیین می کند.

 

در جریان این انتخابات بسیاری از توده های پرولتر جامعه ی آمریکا به صحنه ی سیاست بورژوائی کشیده شدند. به قول لنین، بورژوازی مجبور است توده ها را به گرداب سیاست بکشاند زیرا بدون توده ها اموراتش نمی گذرد. اما کمونیست های انقلابی و نیروهای مترقی ضد نظام می توانند موج را برگردانند. در مقابل ایدئولوژی "تغییر" از درون نظام باید ایدئولوژی تغییر از طریق انقلاب را در میان توده های مردم تبلیغ و ترویج کرد. باید علیه موج باورهای غالب حرکت کرد و نگذاشت که  بورژوازی انرژی توده های تحت ستم و استثمار را دست مایه ی ترمیم نظام خود کند.

 

ملکوم ایکس (فعال جنبش سیاهان در آمریکا که در سال 1965 در نیویورک ترور شد) در یکی از سخنرانی هایش، مقایسه ی برا و تکان دهنده ای میان جهان بینی برده هائی که خدمتکاران خانگی اربابان سفید بودند و برده های مزرعه می کند. او می گوید، زمانی که ارباب در بستر بیماری می افتاد، خدمتکاران خانگی اشک می ریختند اما برده های مزرعه پایکوبی می کردند.! زمانی که خانه ارباب آتش می گرفت، خدمتکاران خانگی بر سر خود می زدند اما برده های مزرعه آواز می خواندند و از باد می خواستند که تندتر بوزد.! "تغییر" واقعی در گرو رشد و گسترش روحیه برده های مزرعه است. می توان گفت انتخابات 2008 یک پیروزی سیاسی برای بورژوازی آمریکا بود. اما پایان این ماجرا هنوز نوشته نشده است.

 

در این انتخابات، بسیاری از جوانان آفریقائی تبار آمریکا، برای اولین بار "سیاسی" شدند. اما "سیاست" را باید در میان آنان قطب بندی کرد و به آنان نشان داد که "تغییر" واقعی در گرو سرنگون کردن کلیت این نظام است و نه در عوض کردن نگهبان آن.

 

 

بحران مالی بازتاب بحران در ساختار سرمایه داری

 

مقاله ی زير بر پايه گزارش يکی از رفقای شرکت کننده در سمينار "ماترياليسم تاريخي" که در نوامبر 2008 در  دانشگاه سوآز لندن برگزار شد، تهيه شده است. مقاله مربوط به مباحث کارگاه بحث "فينانس و نئوليبراليسم" و سخنرانی ژرارد دومينيل است.

 

با سقوط بازارهای مالی در ماه های آخر سال 2008 نظريه پردازی در مورد علل اين بحران رونق گرفت. توجه به اين تحليل ها اهميت دارد زيرا در انتهای هر تحليل يک نتيجه گيری  و راه حل سياسی مهم قرار دارد.

 

سران کشورهای غربی سقوط بازارهای مالی را نتيجه ی گريز نهادهای مالی (بانک های سرمايه گذاري، صندوق های اوراق بهادار و غيره) از نظارت دولتی قلمداد کردند و به مردم اطمينان دادند که از اين پس حرکات اينان را زير نظر خواهند گرفت! احزاب به اصطلاح کمونيست اروپا که بخشی از نظام سرمايه داری هستند، فرصت را غنيمت شمرده و سعی کردند برنامه های "سرمايه داری دولتي" خود را از صندوقچه های خاطراتشان بيرون کشيده، گرد گيری کرده و دکه ی خود را در بازار کهنه فروشان نظرات بورژوائی رونق بدهند. در اين ميان نظريه پردازان سوسيال دموکرات اروپا چماق تکفير را عليه "الگوی آمريکائي" سرمايه داری برداشته و علت اين بحران را سياست های نئوليبرالی اتخاذ شده از سوی آمريکا و بريتانيا در دهه 1980 به بعد و دنباله روی بقيه قدرت های سرمايه داری از آن، دانستند.

 

برخی تحليل گران "چپ" هم که مارکسيست نيستند اما با مارکسيسم آشنا بوده و از آن وام می گيرند، تحليل هائی در اين مورد ارائه داده اند که بازتابی از واقعيات عينی سوخت و ساز سرمايه داری نيست. تحليل گران نشريه "لوموند ديپلماتيک" در اين زمره اند. ژرارد دومينيل در سمينار ماترياليسم تاريخي، تحليل هائی ارائه داد که تزهای پايه ای اش را می توان اينطور خلاصه کرد:  "نئوليبراليسم" متاخرترين فاز سرمايه داری است؛  نئوليبراليسم، يک رژيم (حاکميت) اقتصادی و سياسی است؛ اين بحران ريشه در سوخت و ساز اساسی يا ساختارهای اساسی سرمايه داری ندارد بلکه بحران آخرين فاز سرمايه داری است که سرمايه داری را "مالي" کرده است. به اعتقاد وي، مقوله های مارکسيستی مانند "گرايش نزولی نرخ سود" و "بحران انباشت" نمی توانند اين بحران را توضيح دهند. (به واژه نامه رجوع کنيد). او می گفت: در آمريکای لاتين می گويند علت بحران "گرايش نزولی نرخ سود" است اما در فرانسه "جناح چپ، چپ" می گويد اين بحران نتيجه ی سود بيش از اندازه يا صعود نرخ های سود است. وی تاکيد کرد که با  هر دوی اين تبيين ها مخالف است زيرا به اعتقاد وي، اين بحران نه بحران سرمايه داری در کل بلکه صرفا بحران ساختار مالی آن است که در نتيجه ی اتخاذ سياست های نئوليبرالی و پافشاری آمريکا در حفظ موقعيت تفوق جهانی اش بوجود آمده است. در توضيح اين مسئله گفت: اين بحران نه تنها  از اتخاذ سياست های اقتصادی نئوليبرالی ناشی شده، بلکه به دليل پافشاری آمريکا بر تداوم مسير خود، تشديد يافته است. در واقع منظور وی از "نئوليبراليسم به مثابه يک رژيم سياسي" تفوق طلبی آمريکا بر نظام سرمايه داری جهانی است. او مانند يک فرانسوی علاقمند به ميهن امپرياليستی شکايت می کرد که چرا آمريکا  بر اقتصاد سرمايه داری جهان تفوق داشته و اکنون نيز مصرانه می خواهد اين موقعيت را حفظ کند!

 

در مقابل بحث های او بايد بر دو نکته تاکيد و پرتو افکنی کرد: يکم، سقوط بيسابقه ی بازارهای مالی جهان، و رکود اقتصادی متعاقب آن، بازتاب يک بحران ساختاری است. به بيان ديگر، برخاسته از سوخت و ساز سرمايه داری است.  سياست های نئوليبرالی نيز برای حل موانعی که سوخت و ساز متعارف سرمايه در مقابل سرمايه پديد می آورد، اتخاذ شد. دوم، انباشت سرمايه در سطح بين المللی در خلاء و جدا از ساختارهای سياسی جهانی صورت نمی گيرد. از جنگ دوم جهانی بدينسو، سلطه ی جهانی آمريکا، چارچوب اقتصاد سرمايه داری جهانی بوده است.

 

بحران ساختاری

 

بحرانی که نهادهای مالی سرمايه داری جهانی را فراگرفته و زنجيره های اعتباری آن را از هم گسيخته، بازتابی از بحران ساختاری سرمايه است. هر چند اين بحران هنوز کاملا انکشاف نيافته و مدارهای توليدی را آلوده نکرده، اما در حال گسترش سريع به تمام بخش های اقتصاد است. بحران چيزی نيست مگر نقطه تراكم سرمايه زياد از حد انباشت شده. در اين نقطه، سرمايه ديگر نمی تواند در چار چوب موجود و با ترکيب فعلي، به طور سودآور انباشت کند. و بايد ساخت و تركيب موجود را تجديد سازماندهی کند. بحران سرمايه داری بحران مازاد توليد است. اما، اين مازاد توليد كه مشخص كننده بحران سرمايه داری است، يك مازاد توليد مطلق نيست. بلکه نسبت به شرايط موجود سودآوري، مازاد توليد است. اما به همان دليل (و هم زمان) كمبود سرمايه موجود است. به عبارت ديگر، از يکسو حجم آن آنقدر زياد است که ديگر در چارچوب موجود  قادر به کسب نرخ سود "رضايتبخش" نيست. از سوی ديگر، حجم و قدرت آن آنقدر نيست  که بتواند توسعه ای در سطح كيفيتا برتر را در سطح جهان تغذيه و تضمين کرده و موجب بازسازی كل مناسبات ارزش و شرايط سودآوری شود. بطور مثال، در دهه های 1950 و 1960 سرمايه داری جهانی بر پايه ی نتايج جنگ جهانی دوم توانست سازمان توليد و گسترش سرمايه را در سطح جهان تجديد سازماندهی کند و دو دهه انباشت با سودآوری های بالا را تضمين کند. پس، مازاد توليد سرمايه خصلت اساسی بحران سرمايه داری است. اين بحران خود را هم به صورت كم آوردن و هم پرخوری سرمايه بيان می کند.  چرا سرمايه به اين وضع می افتد؟

 

تضاد اساسی سرمايه داري، تضاد ميان توليد اجتماعی ثروت با تصاحب و بکار گيری خصوصی آن است. اين تضاد اساسی به دو تضاد اصلی غير قابل حل پا می دهد: تضاد ميان کار و سرمايه. و تضاد ميان آنارشی و سازمان يابي. سرمايه داری با اين تضادها معنی دارد و در کنش ميان آنها توليد و بازتوليد می شود ،توسعه سرمايه داری بطور اجتناب ناپذير با روند توسعه-تخريب رقم می خورد. نگاهی به اين فرآيند بکنيم.

 

سرمايه داری زير فشار منطق "گسترش بياب يا بمير" دست به هر عملی می زند تا  ارزش اضافه ی بيشتری توليد کرده و آن را در بسط سرمايه به کار گيرد. اين کار اساسا با استثمار شديدتر کارگر صورت می گيرد. ارزش اضافه، ثروت توليد شده توسط کارگران در فرآيند کار منهای مزد کارگران است. اما استثمار شديدتر، صرفا به معنای عدم پرداخت حقوق ها و يا پرداخت مزد کمتر از حد معيشت و حيات کارگر نيست. سرمايه دار با به کار گرفتن ماشين آلات بهتر و ديگر فنون کاری پيشرفته تر، امکان استثمار شديدتر کارگر و تصاحب مقدار بيشتری از ارزش توليد شده را به دست می آورد. ليکن همين امر، نرخ سود سرمايه را به سوی پائين می راند. نرخ استثمار بالا می رود اما نرخ سود پائين می رود. با هر چه بيشتر شدن فن آوری های توليدي، که موجبات گسترش توليد را فراهم می کند، نرخ سود سرمايه پائين می رود. به عبارت ديگر، بين گسترش توليد و گسترش ارزش اضافه برخورد وجود دارد. هردوی اين ها (افزايش نرخ ارزش اضافه و كاهش نرخ سود) اشكال ويژه ی تبارز بازدهی رشد يابنده ی كار در نظام سرمايه داری است. (سرمايه، جلد سوم، صفحه 240). از نقطه نظر تاريخي، اين قانون هم نيروی محرك عظيم  رشد و توسعه نيروهای توليدی در نظام سرمايه داری است و هم خصلت محدود كننده آنرا بيان می کند. در اقتصاد سياسی مارکسيستي، اين قانون، "قانون گرايش نزولی نرخ سود" ناميده می شود. قانون گرايش نزولی نرخ سود نه بيان بحران "دائمي" سرمايه داری است  و نه نشانه ی سرنوشت "محتوم" آن است. بلکه قانونی است که ماهيت عميقاً متضاد انباشت سرمايه را آشكار می کند. سرمايه در جستجوی سود مجبور است طوری توليد کند که گوئی محدوديتی بر سر راه توسعه اش وجود ندارد. در عين حال فقط توليد متناسب با به كارگيری سودآور سرمايه موجودرا تحمل می كند. (مارکس- تئوريهای ارزش اضافي، جلدسوم، صفحه 122 )

يک قانون ديگر سرمايه داری که موجب بحرانی شدن آن می شود، تضاد ميان هرج و مرج توليدی در کل نظام و سازمان يافتگی توليد در سطح بنگاه های مجزاست. تز بی پايه ی اقتصاد سياسی بورژوايی آن است كه گوئی توليد صرفا به اندازه تقاضا انجام ميشود. به عبارت ديگر، می گويند "قانون عرضه و تقاضا" آن را تنظيم می کند. به قول ماركس، اقتصاد سياسی بورژوائی فرض می کند که گويی هر سرمايه دار برای تحقق سفارشاتی كه جامعه داده توليد ميكند  (مارکس- تئوريهای ارزش اضافي- جلد سوم، صفحه 121). اما اينگونه نيست. در نظام سرمايه داري، منطق اجتماعی پس از وقوع امکان ابراز وجود پيدا می کند. (سرمايه- جلد سوم صفحه 319). سرمايه های مختلف با حرص و آز  بيمانند توليد را با فرض اينکه اين توليدات در بازار فروش خواهند رفت و امکان توسعه گسترده تر سرمايه را فراهم خواهند کرد، خود را گسترش می دهند تا در ميدان بازی بمانند. اين فرآيند پر از هرج و مرج موجب ورشکستگی ها (گاه ورشکستگی بخش بزرگی از اقتصاد يک کشور و نه يک سرمايه دار)، بسته شدن مدارهای توليد بسيار، و خورده شدن برخی سرمايه ها توسط ديگران می شود. آنارشی توليد سرمايه داري، هم به توسعه سرمايه می انجامد و هم  آن را فرسوده می کند.

 

حرکت آنارشيستی سرمايه موانع بزرگی بر سر راه خودگستری سرمايه ايجاد می کند. زيرا، شيوه توليدی سرمايه داری گرايش به سوی رشد مطلق نيروهای توليدی دارد بدون آنکه توجهی به ارزش و ارزش اضافی موجود در آن و يا به شرايط اجتماعی كه توليد سرمايه داری در آن می شود، داشته باشد. در حاليكه، ازسوی ديگر هدفش حفظ ارزش سرمايه موجود و گسترش آن به حد اکثر است. اين وضع، باعث ناموزونی و آشفتگی مفرط می شود و سرمايه داری زير سنگينی بار نيروهای توليدی كه خود امکان رشد آنها را فراهم کرده، می شکند.

 

انباشت سرمايه داري، يك پروسه ديالكتيكی شامل تخريب و بازسازی سرمايه است. سرمايه همواره بايد شرايط و مناسبات توليدی خود را بازسازی کند. سرمايه بايد پيوسته بر موانعی که خود آفريده چيره شود. ليکن، نمی تواند اين موانع را از ميان بردارد بلکه آنها را صرفا به سطحی بالاتر منتقل می کند. و هنگامی که بار ديگر سربلند می کنند قدرت تخريب عظيم تری دارند. تجديد ساختار سرمايه در عصر امپرياليسم که جهانی شدن کامل فرآيند توسعه ی سرمايه داری و غلبه انحصارات مالی بر اين روند است، اشکال بسيار مخرب تر بخود می گيرد که گاه در شکل جنگ جهانی جهانسوز ميان قطب های سرمايه داری مختلف است. جنگ جهانی اول و دوم در اين زمره بودند.

 

 خارج از چارچوب يک تجديد ساختار همه جانبه و بنيادين، سرمايه داری دست به اقدامات ديگر برای تعديل گرايش نزولی نرخ سود می زند: مارکس در جلد سوم سرمايه (فصل 14) اين اقدامات را می شمارد که از آن جمله اند: افزايش شدت استثمار از طريق تشديد كار، طولانی كردن روز كار، و نوآوريهای فنی سرمايه داران خاص؛  پائين راندن دستمزدها به زير ارزش نيروی كار؛ ارزان كردن عناصر سرمايه ثابت توسط پيشرفتهای فني؛ صرفه جوئی در هزينه ها توسط بهره گيری موثرتر از مواد اوليه؛ ازدياد جمعيت کار ارزان؛ تجارت خارجی كه از يكسو كليه اين عوامل ديگر را از فراسوی مدار سرمايه ملی بخدمت می گيرد و از سوی ديگر، امتياز انحصاری و سودهای برتر از طريق تجارت و سرمايه گذاری در مستعمرات ببار می آورد. (برگرفته از "آمريکا در سراشيب- فصل 3 )

 

در عصر امپرياليسم، بوجود آمدن انحصارات مالی و تفوق آن ها بر تمام فرآيندهای مهم توسعه اقتصادی در سطح بين المللی و صدور سرمايه به کشورهای تحت سلطه مهمترين اهرم های تعديل گرايش نزولی نرخ سود می باشند. انحصارات امکان تراکم سرمايه را بوجود می آورد و اين تراکم عظيم اهرم مهمی در تعديل گرايش نزولی نرخ سود است. مكانيسم هايی چون نظام اعتباری و دخالت دولت ، وسائل تجديد سازمان سرمايه را فراهم می کنند. سرمايه داری جهانی تا کنون، در اغلب کشورهای تحت سلطه، با ايجاد ترکيبی ميان شيوه های استثمار سرمايه داری و ماقبل سرمايه داري، نرخ سودهای بالا را تضمين کرده است. اما همين اقتصادهای عقب مانده از عوامل ايجاد بحران برای کل نظام سرمايه داری جهانی بوده اند.

 

بحران ها نه تنها چهره ی زشت سرمايه داری را آشکارتر از هر زمان به نمايش می گذارند بلکه ناتوانی آن را در چيره شدن بر موانع خود آفريده نيز نشان می دهند. اما بحران ضمن اينکه  در فرايند انباشت سرمايه داری اخلال ايجاد می کند، يک دگرگونی راديکال نيز بوجود می آورد که خود پيشرط جهش کيفی در انباشت است. تنها راه حل سرمايه، تخريب و بازسازی ترکيب سرمايه است.

 

 اما از سال 1973 به اين سو که سرمايه اولين بحران ساختاری متعاقب جنگ جهانی دوم را تجربه کرد، اين "تخريب و بازسازي" به طور ناقص و قسمی حل شده و هر بار در سطحی بالاتر و مخرب تر نمايان شده است.

 

اين بحران تاريخ دارد: تاريخ انباشت و تاريخ سياسی

 

همانطور که در بالا گفتيم، انباشت سرمايه در سطح بين المللی در خلاء و جدا از ساختارهای سياسی جهانی صورت نمی گيرد. اوضاع جهان و توازن قوای ميان قدرت های امپرياليستی را نمی توان از واقعيت توليد سرمايه داری و جامعه سرمايه داری جدا کرد. متعاقب جنگ جهانی دوم دو ساختار در نظام سرمايه داری جهانی ظهور کرد: يکم، ساختار اقتصادی يا ساختار انباشت. و دوم، ساختار قدرت و موازنه ی سياسی بين قدرت های امپرياليستي.

 

با شکست سه کشور آلمان و ژاپن و ايتاليا در جنگ و تضعيف بريتانيا و فرانسه، امپرياليسم آمريکا به عنوان سرکرده ی نظام سرمايه داری امپرياليستی به ظهور رسيد. هرچند آمريکا در ساختار سياسی امپرياليستی دارای فرماندهی و قدرت بلامنازغ بود اما اين ساختار بر پايه ی "اخوت دزدان" شکل گرفته و منافع امپرياليست های اروپائی و ژاپن را نيز به بهترين وجهی تامين می کرد. علاوه بر جايگاه و قدرت هر امپرياليست پس از جنگ، پيروزی های سوسياليستی در شوروی و پيروزی انقلاب سوسياليستی در چين در شکل گيری اين ساختار تعيين کننده بودند.

 

امپرياليسم آمريکا، با تمام قوا به بازسازی اروپا و ژاپن کمک رساند. اما، مستعمرات و نومستعمرات بريتانيا و فرانسه را نيز تحويل گرفت. نفوذ يابی در خاورميانه و سلطه بر منابع طبيعی و انسانی اين منطقه در زمره مهمترين جابجائی های ميان امپرياليست ها، بعد از جنگ جهانی دوم بود. علاوه بر بازسازی اقتصاد اروپا و ژاپن، بلوک امپرياليستهای غربی زير رهبری آمريکا، به سازمان دادن و متصل کردن اقتصاد کشورهای تحت سلطه در يک نظام بين المللی انباشت پرداخت.

 

اين ساختار اقتصادی با پشتوانه و عملکرد نيروی نظامی امپرياليسم آمريکا و همکاری قدرت های امپرياليستی اروپا مستقر شد. آمريکا با استفاده از نفوذ خود و با اتکاء به قدرت هسته ای و ديگر اهرم ها، رهبری خود را بر کل نظام سرمايه داری غرب اعمال کرد. رهبری آمريکا،  سازمان، مهمات و دفاع بلوک غرب و گسترش آن را در جهان سوم فراهم کرد. همه ی قدرت های اروپای غربی و ژاپن (که در مجموع بلوک غرب تحت سرکردگی آمريکا خوانده می شدند) با اين سامانه توافق داشتند زيرا راه ديگری نداشتند. امپرياليسم فرانسه با وجود آنکه در دوره دوگل و در دوره های مختلف با سازمان ناتو (پيمان نظامی آتلانتيک شمالي) مشکلاتی داشت، اما در مجموع مدافع و پيشبرنده ی اين ساختار بود. حتا در دوره ی حاکميت "حزب سوسياليست" در زمان ميتران، فرانسه با قاطعيت از اين ساختار سياسی بين المللی حمايت می کرد. بنابراين نمی توان گفت که تفوق آمريکا بر قدرت های اروپائی تحميل شد بلکه مسيری عينی و ناشی از ضروريات کلی نظام سرمايه داری آنها بود. امپرياليستها، تا مدتي، از طرق گوناگون و با راهکارهای متفاوت، توانستند اين ساختار را از بحران های مختلف بگذرانند. مثلا بحران اقتصادی 1973 و بی ثبات شدن قرار داد پولی "برتون وودز" يک نقطه عطف بود. (2).

 

از اواسط دهه ی 1950 به بعد، شوروی سوسياليستی تبديل به شوروی سرمايه داری امپرياليستی شد که بر سر مناطق نفوذ جهان با بلوک غرب به رقابت برخاست و در مقابل آن به صف آرائی نظامی و هسته ای گسترده دست زد. اين امر، اتحاد سياسی و نظامی بلوک غرب را محکم تر و روندهای توسعه ی سرمايه داری غرب را غير منعطف تر کرد. اين رقابت، انتخاب های سرمايه داری غرب را در قبال بحران 1973 بشدت محدود می کرد و خود از عوامل تشديد آن بود. هرچند، تبديل چين سوسياليستی به چين سرمايه داری در سال 1976 و ادغام آن در بلوک سرمايه داری غرب از طريق اصلاحات اقتصادی 1979 توسط "دن سيائو پين" (رهبر چين سرمايه داری که پس از مرگ مائو، با کودتائی خونين دولت پرولتری را در چين سرنگون کرد) دروازه های جديدی را به روی انباشت سودآور سرمايه های غربی باز کرد، اما نتوانست موجبات و پيشرط های يک تجديد ساختار کامل را فراهم کند. پس از فروپاشی شوروي، چهره جهان امپرياليستی دگرگون شد. تا پيش از آن، همه قدرت های غربی بر سر اداره ی جهان و رقابت با شوروي، توافق داشتند. سلاح های هسته ای و ارتش آمريکا در اروپا مستقر بود. آمريکا و اروپا و ژاپن دارای يک اتحاد جنگی و  آماج ناتو، شوروی و بلوک شرق بود.

 

 در اوائل دهه 1970 يعنی دوران جنگ ويتنام، انباشت سرمايه به حصارها و محدوده هائی برخورد کر که بحران نفت يکی از شاخص های آن بود. همانطور که گفتيم، اين بحران بخشی از تضاد با بلوک رقيب (بلوک شرق به رهبری شوروي) بود و آن را تشديد می کرد. تجديد ساختار سياسی جهان برای باز شدن راه های انباشت سودآور سرمايه، ضروری بود و فشار اين ضرورت بحران ميان دو بلوک غرب و شرق را حاد می کرد و می رفت که تضاد از طريق جنگ و تجديد ساختار نظام جهانی از طريق يک جنگ ويرانگر صورت بگيرد. اما اين جنگ رخ نداد زيرا شوروی و بلوک شرق تحت رهبری آن، عقب نشست. شوروی به دليل بحران اقتصادی و سياسی عميقی که گريبان گيرش شده بود و نيز به دليل آنکه  اصولا پيروزی در يک جنگ جهانی هسته ای را غير قابل تصور می ديد، عقب نشسته و دست از رقابت جنگی با بلوک غرب و آمريکا، کشيد. شوروی به صراحت اعلام کرد که درگير در بحران بزرگی است. گورباچف که در آن زمان رهبر شوروی بود گفت : بحران ما بسيار بزرگ است و اگر غرب به ما کمک نکند، خودش نيز آلوده خواهد شد. وی تاکيد کرد که در غياب کمک های غرب ، سرنوشت سلاح های هسته ای شوروی نيز نامعلوم خواهد بود.

 

روس ها با اين کارت بازی کردند زيرا معتقد بودند غرب نيز با مشکلات مشابهی روبروست. فروپاشی شوروی و بلوک شرق، راه هائی برای تخفيف بحران در ساختار سرمايه داری جهانی باز کرد. مرزهای سياسی گشوده شدند. سرمايه توانست آزادتر از پيش، در جهان حرکت کرده و به عرصه های مختلف ورود و خروج کند. فرصت های نوينی برای بازتوليد سودآور سرمايه در سطح جهان بوجود آمد. اما همه اينها با تجديد ساختار کامل نظام سياسی و اقتصادی در مقياس جهانی فاصله ی بسيار داشت. در اين مدت، در مقايسه با دوره ی متعاقب جنگ جهانی دوم، خروجی های سودآور کافی برای بسط و  تعميق توليد بوجود نيامد و نرخ رشد کشورهای سرمايه داری غرب در اطراف 1.5 تا 2 درصد چرخيد. حال آنکه تا سال 1973 اين کشورها دارای نرخ رشد های 4.5 تا 7 درصد بودند.

 

 با فروپاشی شوروي، مشکلات ساختاری سرمايه تغيير اساسی نکرد جز آنکه ارزش اضافه ای که با همان نرخ رشد 1.5 تا 2 انباشت می شد را سخت تر و شديدتر از سابق يک جا انبار کرده و فعالانه تر به درون مدارهای توليد تزريق می کردند. البته مدارهای توليدی جديد راه اندازی شده و سرمايه های جديد شکل گرفتند. اما نسبت به آنچه که ضروری است و نسبت به سرمايه ی موجود ناچيز بود. وقتی وضع اينگونه است و گرايش نزولی نرخ سود سرمايه خنثی نمی شود، آنگاه گمانه زنی های مالی بسرعت رشد می کند. زيرا در گمانه زنی های مالی و حرکات مالی سود بيشتری هست. فعاليت ها به سوی مکيدن ارزش از درون ارزش توليد شده  سرازير می شوند؛ گوئی که ارزش های توليد شده چندين برابر ارزش حقيقی خود هستند. روند سرسام آور هجوم سرمايه ها بسوی گمانه زنی های مالی از سال 2000 به اين سو، نتيجه ی گرايش نزولی نرخ سود و ناتوانی سرمايه در بازسازی بنيادين خود و خنثی کردن گرايش نزولی نرخ سود است.

 

راه حل های ميانه

 

سرمايه داری جهانی مجبور شد در قبال بحران هائی که به اشکال مختلف بروز می کرد، راه حل های ميانه اتخاذ کند. يکی از بحران های جدي، بحران قروض جهان سوم بود که در حوصله اين مقاله نمی گنجد اما يادآوری يک نکته ضروری است: بانک های آمريکائی و اروپائی و ژاپنی بهره های عظيم از "حل" اين بحران قرض بردند. اتخاذ سياست های نئوليبرالي، راه کار ديگری بود برای حل بحران ساختاری انباشت سرمايه. آمريکا به دلايل سياسی و برای حل مشکلات انباشت، راه کار نئوليبراليسم را جلو گذاشت. تاچر و ريگان نماينده ی اين بديل بودند. هم زمان با اين سياست و به مثابه بخشی از اين بديل، الگوی توسعه ی اقتصادی جايگزينی واردات در جهان سوم جای خود را به الگوی توليد برای صادرات داد و الگوهای صدور سرمايه به جهان سوم نيز عوض شد. بورژوازی اروپا، مخالف اين سياست ها بود و دير به قافله ی آن پيوست. در واقع علت محبوبيت احزاب به اصطلاح کمونيست در ميان بورژوازی اروپا عمدتا به اين دليل بود که اين ها می گفتند بگذاريد ما مشکل انباشت سرمايه را در اروپا از طريق دخالت گری دولتی حل کنيم. مدل اسکانديناوي، ملی کردن صنايع و بانک ها و غيره به نظر يک بديل می آمد. اين بديل در فرانسه در مجلس و در روزنامه هائی مانند لوموند انعکاس يافت.

 

اتخاذ سياست های نئوليبراليسم، جهش بزرگتری در جهانی شدن سرمايه ايجاد کرد که به گلوباليزاسيون مشهور است. يک مشخصه ی گلوباليزاسيون ، جابجائی بزرگ در ساختار انباشت بود: بخش بزرگی از توليدات به جهان سوم مانند چين و به کرانه ی اقيانوس آرام و  مکزيک و برزيل منتقل شد و همراه با آن، انتقال تکنولوژی نيز به اين مناطق توليدی صورت گرفت. هر چند اين جابجائی بزرگ، مشکل بحران انباشت را حل نکرد اما الگوی توليد منعطف جهانی (که با سياست های نئوليبرالی تحميل شد) و "آوت سورسينگ" (انتقال برخی از عمليات توليدی به کشورهای جهان سوم) نقش مهمی در مقابله با گرايش نزولی نرخ سود داشت که به آن گفته می شود: تعديل يا جبران نزول نرخ سود (همانطور که در بالا از جلد سوم کاپيتال مارکس فصل 14 نقل کرديم)  در نتيجه ی نئوليبراليسم يک تجديد تقسيم ثروت توليد شده نيز رخ داد که به شکل حذف "دولت رفاه" و گسترش شکاف در دستمزدها و درآمد ها بازتاب يافت. به عبارت ديگر، ثروت توليد شده با سرعت بسيار بالاتر به طبقات حاکمه ی سرمايه داری بخصوص به سرمايه مالی منتقل شد.

 

مشخصه ی ديگر گلوباليزاسيون اين است که به طور ارگانيک به مالی شدن بيشتر فرآيند انباشت نياز داشت؛ آن را تقويت و تشديد کرد. وقتی می گوئيم "به طور ارگانيگ" منظورمان آن است که عمدتا سوخت و ساز خود سرمايه آن را ديکته می کرد و نه تصميم گيری های "مغزهاي" اقتصادی نظام. به قول ريموند لوتا، اقتصاد دان مارکسيست-لنينيست-مائوئيست : « آنچه محصول اراده ی آزاد سرمايه داران به نظر می آيد در حقيقت بيانگر فشار درونی يک مکانيسم اجتماعی است.» (آمريکا در سراشيب- ريموند لوتا). در اين دوره با ويژگی "مالی شدن" (يا مالی گرائي) روند انباشت سرمايه مواجهيم. به عبارت ديگر، تاکيد خاصی گذاشته شد بر ساختن ابزارهای مالی که می توانستند ياور سرمايه مالی در ايفای نقش انحصاری اش باشند. از سال 2000 به اين سو، سودآوری سرمايه در بخش گمانه زنی و حرکت های مالی به طرز چشم گيری بيشتر از سودآوری سرمايه در توليد بوده است. ارزش اضافه های انباشت شده به طور روزافزونی به درون بازی های مالی ريخته می شدند تا ارزش اضافی مجازی توليد کنند. امروزه 44.7  درصد سودهای سرمايه های آمريکائی از عمليات مالی جهانی حاصل می شود و نه از توليدات جهاني. در حاليکه در سال 2000 اين رقم کمتر از 15 درصد بود. چرا اين اتفاق در توليد سرمايه افتاد؟

 

نقش سرمايه مالی و ساختارهای مالی

 

نقش انحصاری سرمايه مالي، يکی از اجزاء لاينفک سرمايه داری در مرحله ی امپرياليستی آن است. (رجوع کنيد به مقاله ی "سرمايه مالی و نقش آن در انباشت سرمايه در عصر امپرياليسم" در همين شماره حقيقت) اهميت يک جا گرد آوردن حجم عظيمی از ارزش اضافه (کشيدن ارزش اضافه هائی که در نقاط و بخش های مختلف انباشت شده، به درون يک انبار بزرگ) و تحت کنترل در آوردن آن، برای سرمايه داری در چيست؟ انبار شدن يک ارزش اضافه ی بزرگ در دست مراکزی معدود به سرمايه داری جهانی امکان آن را می دهد که اين ارزش اضافه ی تجمع يافته را به نقاط و بخش های استراتژيک "تزريق" کند. به عبارت ديگر، به گونه ای آن را بکار گيرد که موجب بالا رفتن نرخ سود کلی بلوک های بزرگ سرمايه (و نه سرمايه های مجزا) شده و به اجرای قاطعانه ی  تصميم گيری های مهم کمک کند. سرمايه مالی و فعاليت های آن برای تضمين حداکثر سودآوری سرمايه امپرياليستي، حياتی است. اما از سوی ديگر، تضادهای انباشت سرمايه در عرصه مالی به هم گره می خورند و از طريق همين عرصه است كه اين تضادها با اثرات تكان دهنده به کل نظام منتقل می شوند. اين روند را ريموند لوتا در فصل سوم کتاب "آمريکا در سراشيب" اينطور توضيح می دهد که: شبكه اعتباري، به سرمايه های خاص امکان می دهد که كه از ذخيره متمركز ارزش اضافی استفاده کرده و با وجوهی بيش از آنچه دارند وارد پروسه انباشت شوند. اين شبكه اعتباری واگرد سرمايه را سريع تر می کند. به اين معنا که لازم نيست سرمايه دار توليد کننده منتظر بازپرداخت پولی کالاهای فروخته شده اش بنشيند تا دور نوين توليد را شروع کند. اين موقعيت امکان رشد سريع تر نيروهای توليدی را فراهم می کند. در عمل، يك زنجير طويل وام- قرض بوجود می آيد که وابسته به سودآوری مستمر توليد است. هنگامی که بستانکاران برای بازپرداخت بدهی ها فشار می آورند، اين زنجير از هم می گسلد. هر يک بايد کالای خود را بفروشد تا بتواند بدهی خود را بپردازد. در اين ميان، تقاضا برای واسطه های بازپرداخت، بالا می گيرد، و دارايی های پولی حقيقی مزيت می يابند. از آنجا که هر سرمايه سعی در كاهش ضررهای خود دارد، مبارزه بر سر تقسيم ارزش اضافی به بهره، اجاره و سود واحد توليدی شديد می شود. وقتی که به جای سرمايه گذاری واقعي، سرمايه ها بسوی بورس بازی هجوم می آورند، فشارهای مالی زياد می شود. نظام اعتباری که در خدمت تسهيل توسعه و بازسازی بود اکنون بحران را عموميت می بخشد. ورشكستگی سرمايه های مقروض و استهلاك دارائی های مالی و تضمين نامه های مالي، روبنای مالی را به لرزه می اندازد. نهايتا نرخ های بهره پائين تر كه از دل بحران به ظهور می رسند، از فشار بر سرمايه های بقاء يافته می كاهند. بدين ترتيب، با راه افتادن توليد و برقرار شدن اعتماد بين وام دهندگان و وام گيرندگان، زنجير پاره شده برقرار می شود.» (ريموند لوتا- آمريکا در سراشيب فصل 3)

 

تقليل اين سوخت و ساز به "سياست های نئوليبرالي" يا "هژمونی آمريکائي" (آنطور که ژرارد دومينيل می کند)، اقتصاد سياسی بورژوائی است و در محدوده ی شکايت قدرت ها از يکديگر می گنجد. بحران در بازارهای مالی جهان را با حرص و آز بانک داران و دلالان سهام در آمريکا يا هر جای ديگر نيز نمی توان تبيين کرد. يا با اين تحليل که طبقات حاکمه آگاهانه می خواستند ثروتی را از فقرا به ثروتمندان منتقل کنند و غيره. اين يک تبيين مرکانتاليستی است. حال آنکه ما ديگر در عصر سرمايه تجاری نيستيم. سوخت و ساز سرمايه داری چيز ديگری است. کتاب سرمايه مارکس با موشکافی شگفت انگيزی اين سوخت و ساز را عريان کرده و توضيح می دهد و گوئی هم امروز نگاشته شده است.

 

بر خلاف عقيده ی ژرارد دومينيل، اين بحران ناشی از تفوق امپرياليسم آمريکا بر نظم سرمايه داری جهانی و فرماندهی آن بر ارزش اضافه ای که در سطح جهان استخراج می شود نيز نيست. اگر اتحاديه ی اروپا هم اين موقعيت را داشت، در سوخت و ساز سرمايه تفاوتی حاصل نمی شد. تفوق امپرياليسم آمريکا ضرورت عينی نظام سرمايه داری جهان بود. اين تفوق برای امپرياليسم آمريکا، هم فايده داشت و هم مسئوليت. اين مسئوليت، يعنی داشتن "فرماندهي" بر ارزش اضافه ای که در سراسر جهان استخراج می شود به معنای آن است که بايد فعالانه آن را برای ارزش افزائی دوباره به کار برد و سودآورترين محيط را برای تحقق اين امر تدارک ببيند (نه فقط برای سودآوری سرمايه های خود بلکه برای سودآوری سرمايه در کل)؛ در غير اينصورت مشروعيت تفوق آن در نظام سرمايه داری زير سوال می رود. به محض آنکه يک قدرت امپرياليستي، فرمانده ی آن ارزش اضافه ی استخراج شده گرديد، بايد با حداکثر سودآوری آن را به کار اندازد و در سطح جهان بطور فزاينده  فرصت های استخراج ارزش اضافه بوجود آورد. بايد روش هائی تعبيه کند که بتواند اين فرماندهی را اعمال کند؛ بطور مثال بايد بتواند از سرمايه داران چينی بخواهد که فلان کالا را که با هزينه ی يک دلار در آمريکا توليد می شود، در چين با يک سنت يا حتا منهای يک سنت توليد کنند!

 

در واقع، ساختارهای مالی که در دوره ی "نئوليبراليسم" برای تشديد کارآئی سرمايه مالی ساخته شدند همين کار را می کنند. اين ساختارهای مالی حلقه هائی هستند که مدارهای توليد را ملتهب می کنند و به ارزش اضافه ی حقيقتا استخراج شده، فشار می آورند که چند برابر شود. ساختارهای مالی به حوضی از ارزش اضافه به مثابه اقيانوسی از ارزش اضافه نگاه می کنند!  هر دلار ارزش اضافه ی استخراج شده مجبور است که به صورت چند برابر خود عمل کند. در واقع کار اين ساختارهای مالی مکيدن ارزش از درون ارزش است. مثلا وقتی صحبت از آن می شود که ارزش "مشتقات" (يکی از محصولات مالی در بازارهای مالي) جهان 50 تريليون است؛ به معنی آن است که مردم جهان به حساب ارزشی که پيشاپيش توليد کرده اند، اين مقدار توليد را بدهکارند. يعنی حلقه هائی از "مشتقات" مثل انگل به ارزش توليد شده آويزانند و با حساب (يا گمان) اينکه در آينده از درون ارزش پيشاپيش توليد شده، ارزش بيشتری توليد خواهد شد يا نه از آن تغذيه می کنند. برای تجسم بهتر گرايش اين ابزارهای مالی مثالی می زنيم: اين ابزارها، يک ليتر شير توليد شده را  به اندازه 100 ليتر شير می بينند! معنايش اين است که فرض می کنند مردم دنيا در حال توليد اين 100 ليتر مجازی اند. در حاليکه اين مقدار شير نه در حال توليد است و نه قرار است توليد شود. اما اين حلقه ها بايد طوری عمل کنند که گوئی چنين است. در نتيجه، اين مقدار ارزش توليد شده (يک ليتر شير) بايد به خودش اين طور نگاه کند که گوئی 100 ليتر است. به اين معنا، ساختارهای مالی مدارهای توليد را ملتهب می کنند. نتيجه ی عملی اين ديناميک را می توان در فاجعه ی اضافه کردن ملامين به شيرخشک در صنايع لبنيات چين ديد (3). نابودی سهل و آسان صدها ميليون دهقان آسيائی و آفريقائی زير بار وام های گوناگون و بيکار، خشکيدن پس اندازهای ده ها ميليون کارگر و کارمند در آمريکا، سرعت هولناک نابودی محيط زيست کره زمين؛ همه تحت فشارهای سرمايه داری برای مکيدن سود بيشتر رخ می دهد.

 

بحران کنونی سرمايه داري، از کارکرد ذاتی آن برخاسته است. تبيين هائی که معتقدند اين بحران مربوط به بحران ساختارهای مالی آمريکا يا اشتباه تصميم گيران اقتصادی آمريکا در رابطه با وام های مسکن "ساب پرايم"؛ يا  نتيجه ی سياست های نئوليبرالی اتخاذ شده از سوی بريتانيا و آمريکا در دوران تاچر و ريگان است، در واقع نمی خواهند يا نمی توانند اصول اساسی سرمايه داری که در حقيقت منبع اين بحران و فجايع انسانی ناشی از آن است، زير سوال ببرند. آنان به قوانين عمومی کارکرد سرمايه داری نمی نگرند و اميدوارند راه حل هائی در چارچوب سرمايه داری پيدا شده و تضادهای سرمايه داری و اثرات مخرب و جنايت بار آن را تعديل يا حل کند. آنان مايلند مبارزه با سرمايه داری را به مبارزه با "نئوليبراليسم" و "مبارزه با حرص و آز وال استريت" تقليل دهند و راه حل هائی مانند "بازگشت به دولت رفاه" و "سرمايه داری دولتي" را موعظه می کنند. اما اين ناممکن است. اين بحران، بار ديگر بطور تکان دهنده و بيدار کننده ای به بشريت اعلام کرد که تکليف نه اصلاح سرمايه داری بلکه خلاص شدن از شر اين نظام است که در فراز و فرودش اکثريت مردم جهان را قربانی می کند. نظام سرمايه داری با اجتماعی کردن بيسابقه ی توليد و ايجاد وفور، زمينه های گذر بشر به يک نظام اجتماعی برتر يعنی نظام اجتماعی کمونيستی را فراهم کرده است. همين ضرورت و امکان، انجام انقلاب کمونيستی در سراسر جهان و رهائی بشريت را تبديل به تکليف اصلی پرولتاريا کرده است.

 

توضيحات

  ژرارد دومينيل، اقتصاد دان و پژوهشگر "مرکز ملی پژوهش های علمي" در فرانسه است. وی همراه با دومينيک لوی مقاله ای در شماره اوت 2008 نشريه لوموند ديپلماتيک با عنوان "مسير غير قابل دوام مالي" نگاشته است.

 

1- مقررات زدائي: سياست های مقررات زدائی که از دهه ی 1980 به بعد از سوی دولت ها  برای تسهيل خصوصی سازی ها و ورود و خروج سرمايه ها به کشورها و عرصه های مختلف اتخاذ شد. برداشتن تعرفه های گمرکي، محدوديت های مالياتي، خصوصی کردن عمليات بزرگ دولتي، خريد و فروش زمين؛ لغو يا "منعطف" کردن محدوديت های استخدام و اخراج کارگران و کارکنان و غيره در اين زمره اند. در واقع سياستی بود برای وسيع تر و عميق تر کردن نفوذ انحصارات بر اقتصاد.  اما اگر به تاريخ سياست های مقررات گذاری نگاه کنيم می بينيم که آنهم برای همين هدف يعنی کمک به شکل گيری انحصارات و گسترش نفوذ آنها بوده است!

 

2- قرار داد برتون وودز در سال 1944 ميان کشورهای امپرياليستی خطوط کلی يک نظام پولی بين المللی را ترسيم کردند. دلار به عنوان ذخيره پولی جهان و محک ارز های گوناگون تعيين شد. تا پيش از آن طلا اين نقش را ايفا می کرد. برتون وودز دلار و طلا را به يکديگر متصل کرد و دلار را محک سنجش ارزهای ديگر کرد. تشکيل بانک جهانی و صندوق بين المللی پول نيز در اين اجلاس تصميم گيری شد. مقام دلار و ايجاد بانک جهانی و صندوق بين المللی اهرم های اعمال فرماندهی آمريکا بر اقتصاد جهان بود. آقای جان  مينارد کينز معروف در اين اجلاس نماينده ی بريتانيا بود. اما در اوايل دهه 1970 دلار بشدت بی ثبات شد و نظام جهانی مجبور شد حلقه ی اتصال ميان طلا و دلار را بردارد.

 

3- ملامين در شير: در اواسط سال 2008 اخبار مربوط به مخلوط کردن ملامين با شير بچه توسط کمپانی های لبنيات در چين، به سر تيتر روزنامه های غرب تبديل شد. دولت سرمايه داری چين که جمعيت خود را در بازار جهانی به عنوان نيروی کار ارزان به حراج می گذارد، سعی کرد اين جنايت را به گردن بنگاه های محلی که شير را از دهقانان جمع آوری کرده و به کارخانه ها تحويل می دهند بيندازد. اما محرک واقعی و اصلی اين جنايات و جنايات مشابه که هرگز کشف نمی شوند، قوای محرکه ی نظام سرمايه داری است که با فشار و اجبار بايد حداکثر سود را از عمليات اقتصادی خود در اقصی نقاط جهان استخراج کند. قيمت شير و ديگر مواد غذائی اوليه در چين و اروپا و نقاط ديگر جهان توسط دولت ها کنترل می شود. هزينه های توليد شير در چين زير فشار بالا رفتن قيمت نهاده های کشاورزی در بازار جهاني، مرتبا در حال افزايش بود اما دولت بشدت مانع از افزايش قيمت شير بود.هدف اصلی دولت پائين نگاه داشتن هزينه کارگران است. زيرا کارگر ارزان بزرگترين "امتياز" چين در بازار جهانی سرمايه داری است. برای ماندن در بازار جهاني، توليد کنندگان شير آن را با آب رقيق کرده و برای پنهان کردن مسئله به شير رقيق شده ملامين اضافه می کردند. ملامين ماده ی سمی و سرطان زاست که بدن انسان بالغ هم تاب تحمل آن را ندارد و در کودکان موجب از کار افتادن کليه ها می شود. بسياری از کمپانی های لبنيات بين المللی سهمی در صنايع لبنيات چين دارند اما با افشا شدن اين جنايت همه به "کی بود کی بود" روی آوردند. کمپانی سانلو که در اين ماجرا بدنام شد يک کمپانی چينی و زلاند نوئی است. موفقيت سانلو زبانزد بوده و محصولات آن به "محصولات پابرهنه ها" معروف بود.  شيرخشک بچه ی اين شرکت يکی از ارزان ترين شير خشک ها بود. حال راز موفقيت و سودآوری اين کمپانی در بازار لبنيات جهان آشکار شده است. کودکان کارگران چينی و غير چينی در محراب سود آن قربانی می شدند تا اين کمپانی در ميدان "بازي" بماند.

 

واژه نامه

 

گرايش نزولی نرخ سود: پويش سرمايه مرتبا آن را به سوی افزايش نسبت "کار مرده" (ماشين آلات) به کار زنده (کارگر) در مدار توليد می راند. با هر چه بالا رفتن نسبت ماشين آلات و فن آوری نرخ سود انباشت سرمايه گرايش به افت پيدا می کند. سرمايه داران مختلف بازهم دست به راه کارهای فن آورانه می زنند تا نرخ سود خود را تثبيت کرده يا افزايش دهند اما همان اهرم هائی که برای مقابله با گرايش نزولی نرخ سود استفاده می کنند در نهايت عاملی برای گرايش نزولی نرخ سود می شود. سرمايه هر بار بايد با حجم بيشتری به کار افتد تا بتواند با اين گرايش مقابله کند. اما اگر اين حجم به اندازه ی کافی بزرگ نباشد قادر به بکار بست سرمايه با نرخ سود بالا نخواهد بود. عمليات سرمايه مالی يکی از اهرم های تعيين کننده ی سرمايه داری در عصر امپرياليسم برای مقابله با گرايش نزولی نرخ سود است.

 

ارزش اضافه و انباشت سرمايه: هدف و انگيزه ی توليد سرمايه داری توليد ارزش اضافه است و نه "ارزش مصرف". ارزش مصرف، به هر فرآورده ای که برای تامين نيازهای زندگی مفيد باشد گفته می شود. در نظام سرمايه داري، اکثر فرآورده های توليدي، کالا هستند. يعنی متعلق به کسانی بوده و در بازار مبادله می شوند. هر کالائی دارای ارزشی است که با مقدار زمان کار صرف شده برای توليد آن محاسبه می شود؛ البته نه هر مقدار زمان کاری بلکه آن مقدار زمان کاری که با سطح فن آوری های آن جامعه خوانائی داشته باشد. در اقتصاد سياسی مارکسيستی به اين زمان کار نسبي، "زمان کار اجتماعا لازم" می گوئيم. زمانی که کارگران با صرف انرژی بدنی و ذهنی خود کالا ها (فرآورده های مفيدی که بازار سرمايه داری به آن به صورت کالا می نگرد) را توليد می کنند، در واقع "ارزش" توليد می کنند. مثلا ارزشی به اندازه ی 10 ساعت کار. سرمايه دار تمام اين ارزش را تصاحب نمی کند. به کارگر مزد می پردازد. مزد کارگر بايد (طبق قاعده) مساوی با هزينه های بازتوليد حيات خود و فرزندانش باشد تا بتوان به کار ادامه دهد. فرض کنيم هزينه های بازتوليد حيات خود و خانواده اش روزانه برابر با 5 ساعت کار اجتماعا لازم است. يعنی مواد غذائي، سرپناه، تحصيل، بهداشت و غيره ی کارگر و خانواده برابر با 5 ساعت است. اما کارگر به اندازه ی 10 ساعت ارزش توليد کرده است. اما اگر همان 5 ساعت ارزشی را که مساوی با هزينه های خود و خانواده اش است بدستش برسد، شانس آورده است. آن 5 ساعت دوم، ارزش اضافه است که سرمايه دار تصاحب می کند. می بينيم که راز پنهان در پشت استخراج ارزش اضافه توسط سرمايه دار، کار اضافه (کار بلاعوضي) است که به تملک سرمايه دار در می آيد. همانطور که مارکس گفت، کارگر در بازار کار، در حقيقت کار خود را عرضه نمی کند بلکه استفاده موقت از خويش را به مثابه يک نيروی کار کننده عرضه می کند: نيروی کارش را. آن مقدار ارزش توليد شده توسط کارگران که بالاتر و بيشتر از هزينه مايحتاج زندگی شان است، ارزش اضافه است. انباشت سرمايه داري، انباشت ارزش اضافه و تبديل دوباره ی ارزش اضافه به سرمايه (ابزار کار و استخدام نيروی کار بيشتر) برای اينکه ارزش اضافه ی گسترده تری توليد شود، است. هدف سرمايه دار توليد فرآورده های مفيد به حال انسان نيست. بلکه توليد ارزش اضافه ی بيشتر است. هدف سرمايه دار، ايجاد اشتغال نيست. در سرمايه داری نيروی کار کارگر تنها در صورتی بطور اجتماعی مفيد و قابل بکار گيری است که توانائی توليد ارزش اضافه ی مطابق با الزامات سودآوری را داشته باشد. نيروی کار بر طبق قانون ارزش تخصيص يافته و به آن دستمزد تعلق می گيرد. هدف سرمايه دار رشد تکنولوژی نيست. کارآئی و پيشرفت فنی بر حسب خدمتی که به سودآوری می کند سنجيده می شود. مفيد بودن يک واحد توليدی نه بر حسب توليد فرآوردهای مفيد، ايجاد اشتغال و رشد فن آوری بلکه بر حسب نرخ سود متوسط در جامعه و جهان سنجيده می شود.  سرمايه داری يعنی نظام قانون ارزش. توليد ارزش اضافه به انتخاب يا اراده شخص بستگی ندارد بلکه يک ضرورت ذاتی سرمايه است. در نظام سرمايه داري، توليد ارزش و سود، نقطه ی آغاز و پايان توليد اجتماعی است.  اين منطق به رقابت های نابود کننده ميان سرمايه های مختلف و به بحران های مهلک پا می دهد.

 

بحران انباشت: به معنای آن است که سرمايه قادر به انباشت با نرخ سود بالا نيست.

سرمايه: «سرمايه، ارزشی است که ارزش اضافه توليد می کند. سرمايه، هم يک رابطه ی اجتماعی است و هم روندی که جوهرش عبارتست از سلطه ی منافعی مغاير و متخاصم بر نيروی کار؛ رابطه اجتماعی و روندی است که ديناميسم درونی اش بازتوليد و گسترش پيوسته خويش است.ـ (آمريکا در سراشيب- ريموند لوتا- فصل 2)

 

سرمايه مالي: سرمايه مالی يکی از وجوه جديد سرمايه داری است که در عصر امپرياليسم به ظهور رسيد. سرمايه مالي، از حيطه های مستقيم توليد ارزش اضافه جداست اما به مثابه راس سرمايه، استخراج ارزش اضافه را در همه حيطه های مهم و در سطح بين المللی کنترل کرده و دارای اهرم های تمرکز بخشی به اين ارزش های توليد شده است. مشغله ی اصلی سرمايه مالی تمرکز بخشيدن به ارزش اضافه هائی که در حيطه های گوناگون توليد می شود؛ ادغام و تبديل آن به سرمايه هائی با حجم بالا و سيال که می تواند بطور موثر و با کارآئی بالا به عرصه هائی که "استراتژيک" محسوب می شوند، برای بالا بردن سودآوری کل سرمايه و از ميدان به در کردن رقبای مالی ديگر تزريق کند. 

 

 

سرمایه مالی و نقش آن در انباشت سرمایه در عصر امپریالیسم

 

متن زیر فصل پنجم از کتاب "آمریکا  در سراشیب" به قلم ریموند لوتا، اقتصاد دان مائوئیست است. این کتاب در سال 1984 منتشر شد و به اعتقاد ما گامی تکاملی در شناخت اقتصاد سیاسی مارکسیستی در زمینه تبیین امپریالیسم، در ادامه ی اثر لنین در این زمینه، است. عنوان مقاله از ماست.

 

آمریکا در سراشیب- فصل 5

 

ویژگی انباشت امپریالیستی متمرکز در ساخت و عملكرد سرمایه مالی است. این مفهوم، هم به یك لایه از بورژوازی اشاره دارد و هم به یك شیوه فعالیت مشخص. (107) لنین بر روی دو رخداد كه پایه ظهور سرمایه مالی در اواخر قرن نوزدهم بودند تاكید نمود: انحصاری شدن بانكداری و صنعت، و امتزاج ( یا ادغام) بانكداری با سرمایه صنعتی.

 

به علت حجم و پیچیدگی فزاینده تولید، موتلفه و متمركز نمودن سرمایه جهت پیشبرد انباشت، ضروری شد. بانكها از طریق بسیج ذخایر عظیم سرمایه پولی و تامین اعتباراتی كه موسسات بزرگ به آنها وابسته بودند، نقش مهمی را در این روند ایفاء كردند. حلقه های پیوند میان سرمایه های مجزا افزایش یافت، انباشت سریعا شتاب گرفت، و بهمراه اینها انحصار و تمركز بیش از پیش بوجود آمد. بانكها سهم مهمی در بنگاهها یافتند. مثلا مقادیر معتنابهی از اعتباراتشان بمثابه سرمایه ثابت برای دوره های طولانی ، در قید این بنگاهها می ماند؛ از این رو تلاش نمودند كه این سرمایه گذاری ها را با ایجاد كارتل ها و تراست ها حفاظت نمایند. اما این كار مستلزم تزریقات مالی عظیم تر بود؛ چیزی كه به نوبه خود بر سیستم بانكداری تاثیر گذارد و تمركز و حتی پیوندهای نزدیكتر بین صنعت و بانكداری را تشویق نمود. هم زمان، انحصارات صنعتی نیز در فعالیت های بانكی نفوذ نموده و این روند را از جانب دیگر تكرار كردند. لنین گفت: «سرمایه مالی، عبارتست از امتزاج سرمایه بانكی چند بانك انحصاری بسیار بزرگ با سرمایه ائتلاف های انحصاری صاحبان صنایع ...» (108)  بر اساس این انحصار و امتزاج، برخی سرمایه ها كه در موقعیت استراتژیك قرار دارند می توانند بر مقادیر هنگفتی از سرمایهء سرمایه گذاری شده حاکم شوند و بدین ترتیب بر كل روند تولیدی اعمال كنترل كنند.

انحصار بدین معنی نیست كه یك سرمایه به معنای واقعی كلمه سرمایه های دیگر را از میدان بدر نموده است. بلكه صرفا نشانه آن می باشد كه یك بخش كافی از كل سرمایه و تولید در هر شاخه یا بخش معین ، تحت كنترل چند بنگاه بزرگ در آمده است. و نیز اینكه این بنگاهها بر عرضه، مراحل مختلف تولید و كانال های بازار اعمال كنترل می نمایند، كه آنها را قادر می کند با استفاده از موقعیتشان، یا بر پایه توافقات انحصاری، رقابت را محدود کرده و سودی بیش از حد میانگین كسب كنند (سود اضافه یا انحصاری). رقابت آزاد و اجبار برای كاهش هزینه ها دیگر مانند دوره ماقبل انحصار، اعمال نفوذ نمی كنند. در چهار چوب محدوده های مشخص ، ائتلافات سرمایه مالی می توانند بازده تولیدی و نیز قیمتها را ثابت نگاه دارند و از این طریق، به نسبت حجم سرمایه هایشان، سهم خود از بازار و سودهای کلان را حفظ کنند. با در نظر گرفتن اینكه اقدامات هر سرمایه دار مالی بزرگ بر سطح تام قیمتها تاثیر می گذارد و با توجه به اینكه هر یك از آنان در مقابل به هم خوردن وضع عكس العمل مشابه از خود بروز می دهند، انحصار تلاش می كند كه رقابت افسار گسیخته را كه به كاهش سود ها منتهی می شود، به حداقل برساند. بنابراین، انحصار تلاش می کند تولید و مبادله را معقول کند، درآمدها را با ثبات کند و خویش را در مقابل نوسان های دوره ای، مصون کند.

 

اما امپریالیسم نمی تواند خود را از اساس تولید كالایی خویش ـ یعنی سلول تولید سرمایه داری ـ و رقابت رها کند. امپریالیسم هر اندازه رشد کند، هر اندازه  تولید ( و مكانیسم های تجدید سازماندهی سرمایه) اجتماعی شود، اما، نمی تواند از قوه جبر آنارشی كه سرمایه های مجزا ( یا ائتلاف سرمایه های مجزا)  را بر اساس استثمار كار دستمزدی ، به برخوردی آنتاگونیستی می كشاند، خلاصی یابد. لنین نوشت:

« در واقع، امپریالیسم سرمایه داری را  از سرتا پا متحول نمی کند و نمی تواند این كار را بکند. امپریالیسم تضادهای سرمایه داری را پیچیده کرده و شدت می بخشد: انحصار را با رقابت آزاد "گره" می زند اما  نمی تواند از مبادله، بازار، رقابت، بحران و غیره خود را خلاصی بخشد. امپریالیسم، سرمایه داری در حال احتضار است؛ سرمایه داریی كه در حال مرگ است ولی نمرده است. خصوصیت اساسی امپریالیسم، صرفا وجود انحصارات نیست بلکه وجود انحصارات همراه با مبادله، بازار، رقابت، بحران و غیره است. در حقیقت، تركیب این اصول آنتاگونیستی (یعنی رقابت و انحصار) است كه جوهر امپریالیسم را تشكیل میدهد، و همین است كه زمینه ها را برای سقوط نهایی-- انقلاب سوسیالیستی-- فراهم می کند.» (109)

 

رقابتی كه لنین بدان اشاره دارد، عمدتا در میان بخش غیر انحصاری یا بین بخشهای انحصاری و غیر انحصاری نیست بلكه در میان بلوكهای عظیم سرمایه های امپریالیستی شده است. تضاد بین انحصار و رقابت بیان قدرتمندی از تضاد سازماندهی/ هرج و مرج (ارگانیزاسیون / آنارشی) است. انحصار نمی تواند بر قوانین درونی سرمایه چیره شود؛ در واقع با ایجاد تغییر در آنها زمینه هرج و مرج (آنارشی) حادتری را در سطوح بالاتر فراهم می كند.

 

در اواخر قرن نوزدهم، فرایندی که اشكال  مجزای مالكیت سرمایه داری را به اشكال كلكتیو(جمعی) سرمایه داری کرده و موجب تفوق كمپانیهای شركت سهامی و اشكال جنینی مالكیت سرمایه داری دولتی شده بود؛  تبدیل به یک فرآیند انحصارگری (مونوپولیزاسیون) شد. به همراه این مسئله و بعنوان بیان آن، قشری از بورژوازی (یك الیگارشی) كه از سرمایه داران مالی  مجزا و در عین حال در پیوند با یكدیگر بوجود آمده بود، موقعیت برتر را كسب نمود. بر پایه تولید وسیعا اجتماعی شده یک نوع جدید از انحصار سربلند کرد.

 

 سرمایه مالی، همان سرمایه پولی نیست و مدار نوین یا مجزایی از سرمایه را نیز نمایندگی نمی كند. سرمایه مالی از طریق سرمایه بانكی، تجاری و صنعتی عمل می كند كه به شكل انحصار سامان یافته و ادغام می شوند. سرمایه مالی را به لحاظ نهادی نیز نمی توان به یك بانك یا كورپوراسیون تقلیل داد-- اگر چه در بر گیرنده اعمال مالی ویژه خود نیز هست. مسئله اینهم نیست كه بانكها كمپانی ها را كنترل می کنند یا بالعکس. سرمایه مالی سراسر كورپوراسیونها، شركتهای صنعتی و بانكها را ( كه هر كدام به نحو روز افزونی خصوصیات دیگری را جذب می كنند) در می نوردد و آنها را پیوند می دهد. امثال  بانك چیس مانهاتان و  كمپانی جنرال موتورز واحدهای سازمانی هستند كه سرمایه مالی در آنها نهفته بوده و تجسم یافته است و از طریق آنها فعالیت می کند. آنچه كه از این شبكه انحصاری بهم بافته حاصل می شود لایه ای از بورژوازی است كه در بر گیرنده سرمایه دارانی است كه عمدتا، نه صاحبان صنایع هستند و نه صاحبان بانكها و كسانی نیستند كه افق ها و وابستگی هایشان توسط یك شركت یا صنعت خاص تعریف شده و یا به آن محدود می شود. در واقع، آنها از این که در چنین موقعیتی قرار گیرند گریزانند اما دارای "مناطق پایگاهی" فعالیت هستند: پایگاه ملی خود، نفوذ در كشورهای تحت سلطه خاص، صنایع و بانكهای خاصی در هر کشور معین.

 

 این سرمایه داران مالی عمدتا طبق منطق سرمایه گذاران كلاسیك عمل نمی كنند: كه مثلا، چگونه اتومبیل ارزان تر تولید كنند و یا یك بانك را با كارائی بالاتری اداره نمایند. اگر چه عملكرد سرمایه مالی نهایتا ریشه در ایجاد ارزش اضافی در تولید دارد اما فعالیتش عمدتا برمحور مناسبات و تصمیمات مالی می چرخد: برای كدام بنگاه ها، صنایع یا حتی كشورها سرمایه و پشتوانه فراهم می كند تا بتواند كنترل مالی خود را بر آنها افزایش داده و كنترل رقبا را تضعیف نماید.

 

این شاخه شاخه كردن و به شکل قلاب دوزی درهم بافتن، دارای مفهوم مهمی است: به حداكثر رساندن سود دیگر در سطح بنگاه تعیین نمی شود و لزوما هدف هر بنگاه نیست. بنگاه که از نظر حقوقی خود مختار است دیگر مركز تصمیم گیری های تعیین كننده نیست. البته كماكان عرصه انباشت باقی می ماند و در اینجاست كه سرمایه بشكل سرمایه مولد به كار گرفته می شود. لیكن بنگاه یا شركت، عالیترین واحد تملك نیست. بنگاه ها و شركت ها در آن واحد هم مهره شطرنج هستند و هم در عرصه ای بزرگتر كه فشارهای سودآوری عمل می کنند، میدان های نبردند. ارزش اضافی، نهایتا، در سطح گروه مالی تصاحب می شود. این به معنای آن است که در نهایت، گروه مالی کنترل کننده بسیج و آرایش قشون سرمایه است.

 

گروه مالی یك مقوله مهم در اقتصاد سیاسی ماركسیستی ـ لنینیستی در زمینه انباشت امپریالیستی است. این گروهها در بلوک غرب به چه شكل هستند؟ آنها به طور سست بهم بافته شده اند وبه لحاظ حقوقی مجتمع های بانكی ـصنعتی خصوصی هستند كه مقرهای فرماندهی شان نهادهای بانكی عمده یا كورپوراسیون های صنعتی مهم است-- كه در هر کشور خاص یکی از آنها می تواند مهم تر و یا استرتژیك تر باشد. (110)

 

   در بلوك شوروی (سابق-مترجم) گروه ها در سطح ساختارهای حزبی و دولتی قرار دارند و در آنها تنیده شده اند -- مثلا وزارتخانه ها، بانك های دولتی و غیره.

 

     تركیب واقعی گروه های مالی ممکن است مبهم بوده و شبكه درونی شان سردرگم باشد؛ به علاوه آنها در یكدیگر نفوذ می کنند ( چند گروه مالی می توانند حتی در یك كورپوراسیون صنعتی بزرگ نمایندگی داشته باشند). اما گروه های مالی متمایز به طور واقعی وجود دارند. سرمایه مالی به حیطه هایی تقسیم می شود كه هر یك از آن حیطه ها پایه در منافع مالكیتی معین دارند. آنها بلوكهایی از سرمایه متحد هستند: آنها مجمع الکواکب هماهنگی متشکل از بنگاه ها ( و همچنین سرمایه گذاری ها و منافعی ) هستند كه هر یک بطور مستقل اداره می شوند اما همه توسط فرماندهی واحد كنترل شده و بر مبنای استراتژی گروهی عمل می كنند ( این استراتژی از جمله شامل تعیین ساختارهای سود، مكانیسم های قیمت، و كانال های عرضه برای بنگاهای این مجموعه است). (111) گروه مالی، بیان نهادی خاص انحصار است كه هم درجه فوق العاده ای از اجتماعی شدن نیروهای تولیدی را نشان میدهد و هم نمایانگر انگلی بودن امپریالیسم است.

     تحت حاکمیت سرمایه مالی، تعدیلی در گرایش به سوی بر قراری سود میانگین در سراسر سیستم، رخ می دهد. این تعدیل از یک سو، توسط مقیاس عظیم تولید صورت می گیرد که مانعی است در مقابل ورود سریع و خروج سریع سرمایه از عرصه های مختلف سرمایه گذاری ( ورود به عرصه های سرمایه گذاری با سودآوری بالا و خروج از عرصه های سرمایه گذاری با سودآوری پائین. از سوی دیگر-- و مهمتر از اولی-- این تعدیل توسط موانع و محدودیتهایی كه خود انحصار بر سرراه حركت آزادانه سرمایه ایجاد می کند، صورت می گیرد. سرمایه کماکان به نقل مكان خود از سرمایه گذاری با سود نازل به عرصه های سرمایه گذاری با سود بالا ادامه می دهد؛ امادر چارچوبی معین. این امر منجر به شكل گیری سودهای انحصاری ( یا اضافه) می شود كه در سطح بنگاه صنعتی به اندازه سطح گروه مالی، نه تشكیل می شود و نه كنترل شده و به كار گرفته می شود. (112)

 

     محور عملكرد سرمایه مالی را جدایی شدید مالكیت سرمایه از مدیریت مستقیم آن تشكیل می دهد به نحویكه بنگاهها، شاخه ها ی تولید، و كشورهای مشخص تابع اوامر آن هستند. لنین نوشت:

    « خصلت سرمایه داری بطور عام آنست كه مالكیت سرمایه از كاربری آن در تولید جدا می شود؛ سرمایه پولی از سرمایه صنعتی یا مولد جدا می شود؛ استقراض دهنده ای كه كاملا بر درآمد بدست آمده از سرمایه پولی اتكاء دارد از صاحب بنگاه و كلیه كسانی كه مستقیما با مدیریت سرمایه در رابطه اند جدا می شود. امپریالیسم یا سلطه سرمایه مالی، عالیترین مرحله سرمایه داریست و در این مرحله این جدایی ابعاد گسترده ای بخود می گیرد. تفوق سرمایه مالی بر كلیه اشكال دیگر سرمایه به معنای حاكمیت استقراض دهنده و الیگارشی مالی است؛ یعنی برتری عده قلیلی دولت های به لحاظ مالی "قدرتمند" بر دیگران.» (113)

     مدارها و عرصه های خاص انباشت، نه طبق نیازهای درونی هر یک بلكه به عنوان بخشی ازمنطق جهانی، در خدمت حداكثر سازی سود جهانی، توسعه می یابند یا می خشکند. اما، این جدایی سرمایه مالی از به کار گیری سرمایه در تولید، مطلق نیست. گروه های مالی از نظر اقتصادی و سیاسی به مقابله با یكدیگر برمی خیزند. همانگونه كه تاكید کردیم، آنها بر اساس اتحادیه های واحدهای عظیم سرمایه برپا شده اند و حیات و توسعه موفقیت آمیز آنها نهایتا به سودآوری این عرصه های زیر بنایی بستگی دارد.

 

     سرمایه مالی به صرف انحصار بر ابزار تولید و فینانس، و تداخل سرمایه های بانكی، صنعتی و تجاری، قادر است از عرصه های گوناگون انباشت؛ از جنبه های مختلف مدار سرمایه و در مراحل مختلف این سیکل؛ ارزش اضافی استخراج كند. سرمایه مالی واحدهای اقتصادی مجزا و پراكنده را تبدیل به خراجگزاران و مجاری خود می کند. سرمایه مالی نقش ویژه ای در انباشت ایفا می كند. مشغله ی درجه اول سرمایه مالی ایجاد تمرکز مالی (فاینانشال سنترالیزیشن):  جذب ارزش اضافی از منابع گوناگون و ادغام و تبدیل آن به سرمایه ای شدیدا متمركز و سیال كه می تواند به سرعت از جائی به جای دیگر منتقل شده و با انعطاف زیاد به کار انداخته شود. بنابراین روند انباشت در برگیرنده سلسله مراتبی از استخراج ارزش در اشکال مختلف است: در شكل مطالبات هزینه ای مالی، بازپرداخت سود سهام، حق الامتیازات تكنولوژیكی، قیمت های انتقالی بین المللی ، و دیگر اشكال قیمت گذاری و خراج ستانی های انحصاری. آنچه در اینجا درگیر است، عبارتست از دیالكتیك بیرون کشیدن سرمایه از مدارهای شدیدا پیچیده و تو در تو، متمرکز کردن آن و پمپ مجدد آن به درون مدارهای پیچیده و تو در تو. این کار عموما از طریق كنترل یك بخش كوچك اما استراتژیك از هر بنگاه و یا عملیات انجام می گیرد.

 

     لنین شرح موجزی از نیروهای شکل دهنده سرمایه مالی و خصلت ویژه آن داد:

     « در مرحله معینی از تكامل مبادله و رشد تولید بزرگ که در اواخر قرن (19) رخ داد، مبادله به حدی سرمایه و روابط اقتصادی را بین المللی کرد و تولید بزرگ چنان وسعتی یافت كه به تدریج انحصار جای رقابت آزاد را گرفت. به جای بنگاه هائی که "آزادانه" با یکدیگر رقابت می کردند، اتحادیه های انحصاری بنگاه ها و تراست ها، تبدیل به نمونه های متعارف شدند--هم در داخل کشورها و هم در روابط میان کشورها. سرمایه مالی به عنوان ارباب متعارف در سطح جهان تفوق یافت؛ این سرمایه دارای تحرك و انعطاف پذیری ویژه است؛ به طور ویژه ای در سطح ملی و بین المللی در هم تنیده شده است و بطور ویژه ای غیر شخصی بوده و از عرصه تولید جداست، و قابلیت تراکم ویژه ای دارد. (115)

 

    تحرك و انعطاف پذیری ویژه سرمایه مالی، در هم تنیدگی و جدائیش از تولید، صرفاعوامل تردستی نیستند. بلكه بیانگر چیزی اساسی در مورد ماهیت انباشت امپریالیستی می باشند.

 

    عملیات مالی و فرایند تمركز یابی مالی، ابزار ضروری جهت حفظ نرخ انباشت های رضایتبخش برای مجموعه های عظیم سرمایه های بشدت بین المللی شده است. توانایی در تزریق سرمایه پولی بدرون بخشهای خاص و یا مكیدن از آن بخشها؛ با کارآئی غریب یکی را ساختن و دیگری را فرو ریختن؛ فراهم کردن سوبسید برای ورود به یک بازار ملی یا جبران ضررهای آن توسط سود در بازاری دیگر-- همه این ها برای مقابله با گرایشات سرمایه به سوی بحران و نزول سود آوری ( گرایشاتی كه با حركت روبجلوی انباشت شدت می یابد) اساسی هستند. بطور خاص تر، سرمایه داری در این مرحله صرفا می تواند از طریق جهش های عظیم تر در تراكم یابی و تمركز یابی، عمل کند. در واقع با توجه به سطح بالای اجتماعی شدن نیروهای تولیدی باید گفت که در چارچوب مالکیت خصوصی و در غیاب یك گسست كامل و انقلابی، فقط سرمایه مالی می تواند اقتصاد كشورهای امپریالیستی  و كشورهای تحت ستم را سازماندهی و رهبری کند( البته دومی را به شیوه ای كیفیتا متفاوت از اقتصاد سرزمین امپریالیستی اش). سرمایه مالی از طریق راندن سرمایه به درون عرصه های سودآور و بوجود آوردن سطوح عالیتری از ادغام، روند انباشت را به پیش می راند. اما همین عملکرد نهایتا در ابعاد المللی اش، به ضد خود تبدیل شده و خودش را تضعیف می کند.

      در تقابل با این درك، بسیاری تحلیلهای ماركسیستی (در واقع رویزیونیستی) معاصر، به ویژه آنها كه از درون كشورهای بلوك غرب صادر میشوند، انگلی بودن سرمایه مالی را بمثابه سرطانی در بدن سرمایه داری می بینند كه مانع عملكرد صحیح آن می شود نه اینكه سرمایه مالی بخش بالائی و رهبری كننده ساختار سرمایه در كشورهای امپریالیستی است و در واقع تجسم نهادینهء شیوه موجودیت امپریالیسم است. این تحلیل ها سرمایه مالی را با توطئه خبیثانه، با شیردوشی و كلاه برداری ناشی از عداوت و آز یا بی توجهی و بی تفاوتی مساوی فرض میكنند. لب كلامشان این است كه مشتی سرمایه داران مالی، مزرعه داران كوچك، سبزی فروش های سركوچه، و حتی كارخانه های فولادسازی را می چاپند؛ و اقتصادی را كه در شرایط دیگری میتوانست یك اقتصاد سالم (یا یك بخش بالنده و سالم اقتصاد) باشد، نابود میكنند. (116)

 

     در حقیقت، سرمایه مالی محصول عینی موانع و تضادهای سرمایه و درجواب به آنهاست. اما در دراز مدت همان تضادها را حدت بخشیده و در چارچوب تقسیم سیاسی خاص جهان، موانع جدیدی را برسر راه سرمایه ایجاد میكند. این پویش (دینامیک) و ضرورت که از حرکت ناموزون و پر هرج و مرج سرمایه مشتق می شود، از جمله منتهی می شود به پاره پاره کردن و "بلعیدن" برخی از بخش های تولیدی.

 

      اگر چه از نقطه نظر تاریخی، سرمایه داری "رقابتی" به ویژه از زمانی كه به یك نظام حاكم تبدیل شد هرگز در شكل "ناب" وجود نداشت اما در مرحله ماقبل انحصاری سرمایه داری، رقابت گرایش بدان داشت كه رفتارهای غریب یا امتیازات سرمایه های خاص را تقلیل دهد. یعنی اینكه، هیچ سرمایه ای نمی توانست بطور اساسی خود را به پیش كشیده و پیشتاز بماند، مگر از طریق تقلیل هزینه ها و ایجادتحول بنیادی در روند تولیدی. و تازه، با در نظر گرفتن راحتی نسبی ورود و خروج از شاخه های خاص تولید، این امتیازات معمولا گذرا بودند. از آنجا كه در اكثر صنایع، بزرگی بنگاه ها هنوز از نقطه عطفی كه كنترل بازار را به عده ای چند اعطا كند نرسیده بود و هیچ سرمایه مجزا ( یا ائتلافی از سرمایه ها) نمی توانست بهیچ وجه اساسی ، سرنوشت دیگران را تعیین نماید مگر از طریق ایجاد تحول در شرایط اجتماعی تولید و در عمل برقرار كردن معیارهای نوین تولیدی. اما وقتی ، سرمایه نمو یافت و در صورت بندی ها و بلوك های انحصاری عظیم وحدت یافت؛ همین واحدها و استراتژی های آنها تاثیراتی ماورای این محدوده داشتند. انحصار به اعمال سلطه و كنترل منجر می گردد و به آن نیاز دارد، قیمت گذاری و فینانس انحصاری به مكانیسم های پیشرفت و تابع سازی دیگری بجز تقلیل هزینه و پیشرفت های تكنیكی میدان عمل می دهد. (117) در این شیوه انباشت، روابط قدرت دارای نقشی مرکزی بوده و نفوذ عمیقی بر انباشت دارد.

 

     معذالك، سرمایه مالی هر چقدر هم كه دارای تحرك و انعطاف پذیری بوده و از حیطه تولید بدور باشد، كماكان در تولید واقعی ارزش و استثمار كار مزدی پایه دارد و در غبار عرش غوطه نمی خورد. اگر چه سرمایه مالی عمدتا در قلمرو سرمایه پولی عمل می كند اما ابتدا و انتهای انباشت همچنان سرمایه تولیدی بوده و مشغله سرمایه مالی باید قبل از هر چیز و برتر از هر چیز سود آوری سرمایه تولیدی باشد. سرمایه مالی چیزی در خود نیست بلكه از ساختار واقعی سرمایه سربلند می کند و بر آن اتكاء دارد. در عین حال، در واکنش بر این ساختار تاثیر می گذارد. لیكن، سرمایه مالی خود بیان آنارشی میان مجموعه های عظیم بهم تنیده سرمایه بوده و نمی تواند خصلت "توسعه بیاب یا بمیر" سرمایه را خنثی نماید. به علاوه، سرمایه مالی در حالیكه برجسته ترین و سركرده ترین عنصر روند باز تولید سرمایه در کلیت خود است و یكی از  خصوصیت های عمیق عصر امپریالیسم است، اما دقیقا راس یك فرآیند و ساختمان پیچیده است. سرمایه مالی نه تمامیت آن ساختمان و فرایند ( كه شیوه های تولیدی غیر انحصاری و ماقبل سرمایه داری و غیره را به طور تبعی سازماندهی می کند) است و نه تنها وجه جدید این مرحله از تکامل سرمایه داری با دیگر وجوه جدید سرمایه داری تداخل کرده و بر آنها ریاست می کند.

 

 

توضيحات:

 

107- ما از واژه های امپریالیسم، سرمایه داری انحصاری، و سرمایه داری مالی بعنوان عبارات مترادف استفاده می كنیم. آنها به یك پدیده یكسان از این عصر اشاره دارند. چنانكه لنین تاكید نمود، امپریالیسم مرحله انحصاری تكامل سرمایه داری است. در عین حال برای روشن نمودن مباحث و تاكید بر بعضی وجوه پروسه انباشت، در هر زمینه مشخص از یك كدام ازاین واژه ها استفاده می كنیم.

108- "امپریالیسم، آخرین مرحله سرمایه داری" - كلیات آثار لنین به انگلیسی- جلد 22، صفحه 266

109- ملاحظاتی درباره نظرات كمیته كنفرانس سراسری آوریل- مستخرجه از مطالب مربوط به تجدید نظر دربرنامه حزب، كلیات آثار لنین به انگلیسی- جلد 24، صفحات 464-465)

110- در ژاپن شركت های بسیاری از طریق سهام داری در كورپوراسیون های یكدیگر، برقراری پیوندهایی با كمپانی های تجاری و بانكها و جلسات حسب المعمول مدیران آنها پیوند می یابند. در سوئد شركت های سهامی و ارتباطات بانك های خانوادگی این امكان را برای عده قلیلی گروه های فامیلی فراهم می كند كه بخش تولیدی را كنترل كنند. در آلمان چند بانك كلیدی نقش مسلط را در اقتصاد ایفاء می نمایند. بعضی از آثار در مورد اشكال پیوند یابی كورپوراسیون ها و كنترل مالی در بلوك غرب توسط  ف.م.شرر chererrS.F.M تلخیص شده است که در "در ساختار بازار صنعتی وعملكرد اقتصادی" (چاپ دوم سال 1980- شیکاگو و انتشارات راند مك نالی- صفحات 51-53.

پیچیدگی و ناروشنی موجود در گروه های مالی و منابع كنترل آنها در آمریكا تایید می کند كه مالكیت قانونی یك شركت یا سهام سرمایه و كنترل واقعی بر این مالكیت بهیچ وجه یكی نیستند. سهام داری بی شمار توسط واسطه های مالی ( مثلا بكار انداختن موجودی های مربوط به بازنشستگی كورپوراسیون ها، توسط بانكها) این مسئله را به بهترین نحوی نشان می دهد.)

111- بررسی مشابهی از گروه های مالی توسط هنك اوربیك Hank verbeek  ارائه شده است: "سرمایه مالی و بحران در انگلستان" در "در سرمایه و طبقه"  شماره 11 (تابستان 1980 صفحه 103)  

112 - این بیانگر مكانیسمی است كه ارزش اضافی توسط آن باز توزیع می شود. اهمیت سودهای انحصاری در جلد بعدی این اثر وسیعا مورد بحث قرار خواهد گرفت. در عین حال، آنچه كه باید در اینجا مورد تایید قرار گیرد این است كه دقیقا به علت اینكه سرمایه تحت فرمان توسعه خودبخودی (و رقابت) سرمایه قرار دارد، روند برابر شدن روند مسلط است. سودهای انحصاری نه ثابت هستند و نه همیشگی، بلكه در واقع رو به سقوطند ـ نه به علت عملكرد رقابت آزاد كلاسیك، بلكه بخاطر مكانیسم های مربوط به بین المللی شدن سرمایه و رقابت امپریالیستی. در ملل تحت سلطه نابرابری های بخشی و بنگاهی كه منعكس كننده تمایز بین سرمایه امپریالیستی و غیرامپریالیستی است. تاحد بسیار زیادی مرتبط است به اشكال ناموزونی مفرط كه درون این كشورها، موجود است.

113- امپریالیسم ... صفحه 96 (لنین- كلیات آثار، جلد 22، صفحات 238-239).)

114- مثلا یك مقدار تعیین كننده و كنترل كننده از سهام سرمایه ممكن است فی الواقع درصد كوچكی از كل سهام باشد. از سوی دیگر هر گروه مالی مشخص ضرورتا در همه بنگاه هایی كه در آن سرمایه گذاری کرده است، سلطه ندارد. در بلوك قدرت های امپریالیستی به سركردگی آمریكا ( و همینطور تاریخا) گردش رسمی عناوین مالكیت، جزو لاینفكی از تحكیم آن مقدار تعیین كننده از كنترل بنگاه بوده است. در عین حال نه این مسئله و نه گستره واقعی اشتراك بانكهای خصوصی مسئله كنترل مالی، بویژه مصرف و بكارگیری سرمایه پولی و اعتبار را غیر ضروری می سازد. در تحلیل نهایی ، حقوق مالكیت سرمایه به مناسبات و روابط استرایژیكش وابسته است، كه او را قادر می سازد بنحو موثری بر وسایل تولید و مصرف محصول اضافی جامعه فرمان براند.)

115- لنین- مقدمه ای بر اثر ن. بوخارین بنام امپریالیسم و اقتصاد جهانی- كلیات آثار به انگلیسی- جلد 22، صفحات 104-105 (تاكید اول از متن اصلی است و تاكیدهای بعدی اضافه شده اند) در حالیكه سرمایه بطور عام بعلت موانع تكنیكی و انحصاری از تحرك كمتری برخوردار است، سرمایه مالی بطور اخص متحرك و انعطاف پذیر می باشد.

116- سمت گیری استراتژیك نهفته در چنین دیدگاهی عبارتست از  رفرم و بازسازی سرمایه داری بر اساس ائتلاف با بخش روشن بورژوازی ـ البته تحت نام سوسیالیسم.

117- چنین مكانیسم هایی شامل کنترل مواد خام، خطوط اعتباری، و حق پاتنت و نیز تفکیک تولیدات و هزینه های تشویقی هستند.