
ارگان
حزب کمونيست
ايران
(مارکسيست
لنينيست مائوئيست) www.sarbedaran.org شماره 40 خرداد 1387
دوازدهمین
سالگشت جنگ
خلق در نپال و
نتیجه
نامعلوم آن
کنفرانس
گوادولوپ در
سال 1979 ، سقوط
شاه و به قدرت
رسیدن خمینی
در ایران
دفن
نظام سرمایه
داری به دست
کارگران یا دفن شدن
کارگران زیر
آوار سرمایه
داری
در
باره
امپراتوری:کمونيسم
انقلابی يا
«کمونيسم»
بدون انقلاب
در
اوايل خرداد،
80 نفر از
کارگران کارخانه
های "کيميا
گستر امروز" و
"کيمياگران
سپهر" در شهرستان
شازند (از
توابع اراک)
طعمه آتش
شدند. 26 نفرشان
زنده زنده
سوختند و
خانواده های
آنان تکه های
ذغال بجای جسد
عزيزانشان از
"مقامات"
دريافت کردند.
مادر دو تن از
اين کارگران،
به نام های
احمد و
ابوالفضل اسفندياری،
در ميانه بهت
و گريه به
خبرنگاران می
گويد: «با چهل
سال نوکری و
کلفتی خودم و
همسرم
فرزندانمان
را بزرگ
کرديم. ... موقع
غذا خوردن ظرف
غذا را جلوی
فرزندانم می
گذاشتم و اگر
چيزی باقی می
ماند خودم می
خوردم. هر چند
از دست دادن
فرزندانم
دردناک است
اما می گويم
راحت شدند چون
حتی يک روز با
شکم سير سر بر
بالين
نگذاشتند.» (1)
اينجا
بلوچستان که
مردمان فقيرش
فاصله دو ساعتی
بين روستا تا
شهر را پای
پياده طی دو
روز طی می
کنند، نيست.
اينجا، محل
تقاطع خطوط
اصلی راه آهن
کشور است. شهر
اراک، دارای
هشت قطب صنعتی
و يکی
از بزرگترين
پالايشگاه های
نفت ايران
است. اينجا
صحرای سوزان
آفريقا نيست
که بگويند
گرسنگی مردمش
حاصل بی باری
زمين است. بيش
از نيمی از
مردم اين
منطقه در
روستاهای آن
زندگی می
کنند؛
روستاهائی که
زمين حاصلخيز
و آب کافی برای
سير کردن شکم
اهالی تمام
اين منطقه و
بيشتر از آن
را دارد.
گرسنه ها،
بخاطر
"بيکاري"
گرسنه نيستند.
گرسنه ها بی
وقفه کار می
کنند و ثروت
توليد می
کنند. کارگران
نيشکر هفت تپه
ی شوش که در
اعتراض به چشم
انداز بسته
شدن کارخانه و
اخراج پنج
هزار کارگر و
حقوق پرداخت
نشده ی خود،
فرياد می
زنند: "ما
گرسنه ايم"!
آنها از صبح
ساعت 6 تا عصر
ساعت 4، يک
نفس، کار می
کنند. گرسنگی آنان
را، کارشان
توليد می کند،
کاری که به
شکم سيری
ناپذير
سرمايه، سود می
ريزد و سرمايه
چون سير نمی
شود، تن کارگر
را هم می جود.
آنان گرسنه
اند چون
سرمايه داری
برای توليد
سودآور، ديگر
به آنان نيازی
ندارد. و بايد
آنان را نيز،
چون ماشين های
از کار
افتاده، به
انبار اوراق
بسپارد. آنان گرسنه
اند، نه بخاطر
آنکه دشت
خوزستان
حاصلخيز نيست.
اين دشت
حاصلخيز و
توليد نان
مردم هم گروگان
"سرمايه" و
تابع سودآوری
آن است.
و اگر
کارگران در
مقابل اين جنايتهای
عريان، در
مقابل اين شکل
پوسيده و
ارتجاعی
سازماندهی
توليد اجتماعی
مقاومت کنند،
تفنگ های
جمهوری اسلامی
سوراخ
سوراخشان می
کند يا بعنوان
کمونيست زير
تازيانه ی
شکنجه گران آن
می افتند.
نمايندگان
سرمايه های
بزرگ که در
دوبی و اتاق
بازرگانی
تهران و
بنيادهای
رنگارنگ کشور
نشسته اند؛
دست در دست
بازارهای مالی
نيويورک و
لندن و
فرانکفورت و
پاريس ، در
مورد مرگ و
زندگی
کارگران هفت
تپه و شازند
تصميم می
گيرند. و
جمهوری اسلامی
اين تصميمات
را به اجراء می
گذارد.
در
همان زمان که
کارگران
نيشکر هفت
تپه، فرياد می
زدند: ما
گرسنه ايم! و
مادر کارگر
کارخانه
شازند در مورد
مرگ فرزندانش
می گويد،
«راحت شدند
چون حتی يک
روز با شکم
سير سر بر
بالين
نگذاشته
بودند»، در
شمال تهران يک
آپارتمان
مجلل با متراژ
کارخانه
"کيمياگستر"،
در اثر آتش
سوزی کاملا از
بين رفت و
هزينه ای بالغ
بر سه ميليارد
تومان بر جای
گذاشت.(1) يعنی،
کارخانه ای که
از زير مجموعه
های کارخانه
پتروشيمی بود
و نزديک به 100
کارگر در آن
جان می کندند
و خانواده
هايشان را
زنده نگاه می
داشتند، در
کل، سه
ميليارد
تومان ارزش
داشت. اين را
مقايسه کنيم
با "شهريه"
ماهانه ی
آخوندها؛
همانها که رزق
و روزی شان نه با
کار و توليد،
بلکه با فريب مردم و
ترويج خرافه می
گذرد: اتاق
بازرگانی
(سنديکای
سرمايه داران
و تجار بزرگ،
به رياست
عسگراولادی) ماهانه
سه ميليارد
تومان و
بنياد
مستضعفان (که
يک انحصار مالي-
صنعتي- تجاری
بزرگ به رياست
سرلشگر
پاسدار
بازنشسته،
رفيق دوست
است) ماهانه
هفت ميليارد
تومان، فقط
بابت کمک به
پرداخت
"شهريه"
ماهانه ی
روحانيون، به
دفتر "رهبر"
روانه می کنند
تا روحانيون
کار خود را در
خواب کردن کارگران
و زحمتکشان
خوب انجام
دهند و افيون
دين را خوب به
رگهای مردم
تزريق کنند تا
مردم نفهمند
سرچشمه ی
گرسنگی آنان،
کجاست.(2)
26
کارگر دو
کارخانه در
شازند، زنده
زنده سوختند
زيرا کارخانه
هائی که مواد
آتش زا و سمی
توليد می
کردند، فاقد
پيش پا
افتاده ترين
وسائل ايمنی و
وسائل
فرونشاندن
حريق بودند. (3)
اما در عوض، کسانی
که کار و
توليدات
کارگران
ايران را
کنترل و تصاحب
می کنند، در
برج هائی در
شمال تهران
زندگی می کنند
که دارای باند
فرود بالگرد
است. ايران
اسلامي-- اين
کشور
"مستصعفين"--
نابرابرترين
و ناعادلانه
ترين توزيع
ثروت را در
منطقه
خاورميانه
داراست. در
ايران، 10 درصد
قشر ثروتمند
کشور، 17 برابر
ده درصد قشر فقير،
درآمد دارد.
اين نسبت، در
پاکستان 7/6 و در
اندونزی 6/7 و در
فرانسه 9
برابر است.
اين در حالی
است که بنا به
اعتراف
قاليباف،
شهردار تهران،
اکثر مردم
تهران روزی 16
ساعت کار می
کنند و
بيشترين
بيماری های
مردم، از شدت
کار است. اما
ثروت توليد
شده از اين
کار را کسانی
که اتاق های
"اکسيژن
تراپي" در
خانه های خود
دارند، تصاحب
می کنند. در
ويژه نامه ها
و ستون های
روزنامه ها و
سايت ها نوشته
اند،
"طرفداران قاليباف
در شورای شهر
اعلام كرده
اند كه احمدی
نژاد 350
ميليارد
تومان هزينه
فاقد سند در
شهرداری
داشته است.
دار و دسته
احمدی نژاد
هم
اعلام كرده
اند: شما هم 300
ميليارد
تومان هزينه
غيرقابل
توجيه داشته
ايد"! در همين
ستون ها، افشا
شده كه يكی از
افراد سرشناس
اصول
گرايان، 5 ميليارد
تومان برای
سيگار ( اجازه
واردارت
سيگار) رشوه می
خواسته و سايت
"تابناك" هم
جواب داده:
چطور 280 ميليارد
تومان تعرفه ی
گوشی تلفن
همراه ، دست
خودتان است ولی
کسی چيزی نمی
گويد؟
ارقام
را کنار هم
بگذاريم: 5
ميليارد
تومان ، معادل
حقوق ماهانهء
نزديک به 15
هزار کارگر،
بابت "دست
خوش" به آقای
اصولگرا!
تازه،
اينها قطره ای
از غارتگری
های
جنايتکارانه ی
دارودسته های
حکومتی است. و
در مقابل
چپاول های
دلاری، هيچ
است. در تهران
برج هايی است
كه فقط شارژ
ماهانه هر
واحد آن، يک
ميليون تومان
است. واحدهای
اين برج ها
متری 12 تا 14
ميليون تومان
هستند که دارای
پنت هاوس و
متراژهای 350
متری می
باشند. اعوان
و انصار رژيم
و
سرمايه داران
بزرگ در آنها
زندگی می
کنند. اين
تصوير را
مقايسه کنيم
با ميادين تهران
و شهرهای بزرگ
که كارگران
كرد و ترک و
افغانی و ... از
صبح تا شام در
آن اجتماع می
کنند تا
صاحبكاری
بيايد و نيروی
كارشان را
بخرد. وقتی
خريدار می
آيد، درست
مانند خريدار
برده،
کارگران را با
دست امتحان
ميكند و زور
بازويشان را می
سنجد. كارگران
هم هر كدام سعی
ميكنند سينه
سپر كرده و قوی
به نظر
بيايند؛ و
همزمان به
خريدار
اطمينان می
دهند که همه
نوع كاری از
دستشان بر می
آيد. آنوقت
خريدار چند
تايی را
انتخاب ميكند
و پشت وانت می
ريزد و می برد.
اين
ساختار
اجتماعی
ارتجاعی و
ناعادلانه را
که فقط بذر
مرگ و گرسنگی
و حقارت می
پاشد، با
تلنگری می
توان درهم
ريخت؛ بشرطی
که اسفندياری
ها، ريزوندی
ها، غلامی ها،
رمضانی ها،
جودکی ها،
طاهری ها و
صالحی ها (2)
بگويند، ديگر
بس است و
آگاهانه به پا
خيزند، اين
نظم کهنه را
براندازند و
جامعه ای عاری
از ستم و
استثمار بنا
کنند. چاره
رنجبران آگاهی
و تشکيلات و
انقلاب است!
توضيحات:
1-
سايت خبری
"خبرگزاری
مهر" در گزارشی
تحت عنوان "موضوع
کمبود
امکانات ايمنی
واقعی نيست"
نوشت: به گفته ی
فرماندار
شهرستان
شازند، «خسارت
مالی وارد شده
به کارخانه
آتش گرفته و
کارخانه "کيمياگران
امروز" که
روبروی
"کيمياگستر"
بوده است و
دچار تخريب
شده، بيش از
سه ميليارد
تومان است.» (2008-06-01)
2-
"مافيای
ثروت"، سايت
"گفتنی ها" از
اميرفرشاد
ابراهيمي
3- کارخانه
کيمياگران
امروز و
کارخانه
کيميا گستر
اراک که در
اين آتش سوزی
و انفجار به
گفته مقامات
محلی بيش از ۸۰ درصد
خسارت ديدند،
هر دو در شهرک
صنعتی شهيد
شهرستان
شازند قرار
داشتند و وزير
صنايع در بهمن
ماه ۸۶ آنها را
افتتاح کرده
بود. شرکت
“کيمياگران
امروز” يک شرکت
توليد مواد
شيمايی معرفی
شده که به
توليد پلی
اتيلن
گلايکول،
نونيل فنل
اتوکسيله،
الکل چرب
اتوکسيله،
اولئيک اسيد اتوکسيله و
کوکونات فتی
اسيد
اتوکسيله
اشتغال داشته
است.
4-
اسامی
کارگرانی که
در آتش سوزی
شازند، جان
باختند يا در
بيمارستان ها
بستری اند.
(رجوع کنيد به
گزارش سايت
"سرمايه"
توسط خبرنگاران
اعزامی به
شازند اراک:
ترانه بنی
يعقوب و فريده
غائب)¾
در
کرمانشاه،
قيمت چای در
فاصله 48 ساعت
از کيلوئی 7
هزار تومان به
سی هزار تومان
رسيد! در
تبريز، در
فاصله 48 ساعت،
قند وشکر از
بازارها جمع
شد! عمده
فروشان برنج،
دست از فروش
برنج کشيدند!
با بالا رفتن
قيمت کالاهای
مواد غذائی در
بازارهای
جهان، دلالان
و محتکران
جمهوری اسلامی
نيز قيمت ها
را بطور نجومی
بالا برده و
زندگی مردم را
به گروگان
گرفته اند.
سرمايه داران
ريز و کلان
سراسيمه در
حال چنگ
انداختن بر
حيات مردم
اند. کسی نمی
خواهد از ديگری
عقب بماند.
شورش عليه
گرانی، 33 کشور
جهان را
فراگرفته.
شورش عليه
گرانی بايد
ايران را نيز
فرا بگيرد و
نظام بيرحم حرص
و آز سرمايه
داری را به
شعله های آتش
خشم مردم
بسپارد.
گرسنگی
صدها ميليون
نفر مردم جهان
بدليل
"کمبود" توليد
نيست. توليدات
مواد غذائی
فعلی جهان بيش
از نيازهای
غذائی مردم
جهان است.
تارنمای
"دانه" می
نويسد:
«کشاورزان
جهان در سال 2007
با توليد 2.3
ميليارد تن
دانه های خوراکی،
رکورد
شکستند؛ اين
رقم 4 درصد
بالاتر از سال
2006 بود. توليد
دانه های
خوراکی نسبت
به سال 1961 سه
برابر شده است
در حاليکه
جمعيت دو
برابر شده
است.» (1) با اين
اوصاف، يک سوم
مردم جهان در
آستانهء
گرسنگی اند و
رقم مرگ و مير
از گرسنگی
حتما به صد
ميليون نفر خواهد
رسد. در کشور
يک ميليارد
نفرهء هند، خط
فقر يک بشقاب
برنج و دال
بود. اما
اکنون همان غذای
فقيرانه نيز
در دسترس فقرا
نيست. 20 هزار
کارگر نساجی
در شهر داکا؛
کسانی که ده
سال پيش از
روستاها برای
کار در صنايع
نساجی به شهر
مهاجرت
کردند؛ عليه
بالا رفتن
قيمتها و
گرسنگی
تظاهرات
کردند. زيرا
قيمت برنج در
عرض يکسال دو
برابر شده
است. اينان
پيشاپيش نيمی
از درآمد خود
را صرف خريد
مواد غذائی می
کردند.
«5
سال پيش،
بهترين برنج
تايلندی، تنی
198 دلار بود؛
سال گذشته با
قيمت 323 دلار در
تن معامله شد.
در آوريل 2008 (2
ماه پيش) يکباره
به 1000 دلار رسيد.
... اواخر مارس
2008، در هائيتی،
قيمت يک کيسه
برنج 50 کيلوئی
در عرض يک
هفته دو
برابر شد...» (به
نقل از:
گلوبال ريسرچ)
رمز
صعود نجومی
قيمت کالاهای
حياتی مردم،
چيست؟
آيا
اين قيمتهای
نجومی، ارزش
واقعی اين
محصولاتند؟
آيا توليد
کالاهای غذائی
مردم گران
تمام می شود:
به عبارت ديگر
"کار" زياد می
برد؟ خير! هيچ
گاه در تاريخ
بشر توليد
مواد غذائی (و
بطور کلی
توليد نيازهای
بسط يابنده ی
بشر) به اين
ارزانی (يعنی
توليد با صرف
"کار" کم)
نبوده است.
آنچه ارزش يک
کالا را بالا
يا پائين می
برد، مقدار "کار
اجتماعا
لازم" است که
برای توليد آن
به کار رفته
است. پس، گرانی
کنونی به دليل
آن نيست که به
يکباره،
توليد گندم و
برنج تبديل به
کار سختی
مانند بيرون
کشيدن طلا از
دل سنگ سخت
معادن شده
است.
آيا
"کميابي"
موجب بالا
رفتن قيمتها شده
است؟ خير!
بازارهای
جهان مملو از
گندم و برنج و
ذرت و ديگر
دانه های
خوراکی اساسی
است. اما اين
کالاها در دست
سرمايه داران
است.
متخصصين
دروغ پرداز
سرمايه داری
جهانی سعی
کردند بالا
رفتن ناگهانی
قيمت
گندم و برنج
را
به گردن
"پرخوري" های
جديد مردم چين
و هند
بيندازند.
زيرا به گفته
آنان، با رشد
اقتصادی اين
دو کشور، طبقه
ميانی آنها
گسترش يافته و
گوشت می
خورند. و از
آنجا که در
دنيای امروز، گندم
بيش از آنکه
به مصرف انسان
برسد صرف
پروار کردن
احشام می شود؛ گندم و دانه
های خوراکی
ديگر گران و
ناياب شده
اند. برخی
ديگر می
گويند، به
ميدان آمدن
"سوخت گياهي"
علت اين سير
صعودی
قيمتهاست.
سوخت گياهی،
اتانول است که
از ذرت بدست می
آيد و بجای
بنزين،
سوخت اتومبيل
های "زيست
محيطي" را
تامين می کند.
نزديک به
نيمی از ذرت
توليد شده در
آمريکا صرف
توليد اتانول
می شود. منحرف
کردن مواد
غذائی به سوی
توليد سوخت
اتومبيل، جديدترين
جنايت سرمايه
داری عليه
بشريت است. هر
چند
گردانندگان
نظام سرمايه
داری
امپرياليستی
سعی می کنند
آن را گامی در
راه "کم کردن
آلودگی هوا" و
"حفظ محيط
زيست" جا
بزنند، اما
توليد اتانول
برای اتومبيل
تبديل به عامل
ديگری در از
بين بردن
جنگلهای
آمازون و
تخريب محيط
زيست شده است.
در هر حال اين
نيز دليل اصلی
صعود ناگهانی
و نجومی قيمت
مواد غذائی
اصلی نيست.
پس
چرا قيمتها به
ناگهان سر به
سقف آسمان
کشيده اند؟
چطور در فاصله
کوتاه 18 ماه،
چنين بحران عظيمی
که زندگی مردم
جهان، بخصوص
ميلياردها
نفر اقشار
تحتانی را،
تهديد می کند،
بوجود آمد؟
جواب اين سوال
را با درک عملکرد
سرمايه داری
در عصر
امپرياليسم،
می توان يافت.
(2) ما در
عصری زندگی می
کنيم که اسمش
"سرمايه داری
امپرياليستي"
است. در اين
مرحله، يک نوع
سرمايه مخصوص
به نام سرمايه
مالی که هيچ
ارتباطی با
توليد و توزيع
ندارد، سروری
می کند و بازی
های مالی آن
اقتصاد جهان
را از اينسو
به آنسو می
کند.
دليل
فوری صعود
قيمتها
قيمت
گندم را بورس
بازی سرمايه
گذاران
بازارهای
سهام جهان
(بخصوص وال
استريت) بالا
برده اند. دلالان
سهام در
نيويورک
و سراسر جهان،
از شرط
بندی روی
گندم، ذرت، برنج،
کاکائو، و
غيره
سودهای
افسانه ای می
برند. پس از
اينکه حباب های
بورسی در
زمينه های
تکنولوژی،
مسکن، و اوراق
بهادار
ترکيد، شرط
بندان بازارهای
سهام با حرص و
ولع بدنبال زمينهء ديگری
برای سرمايه
گذاری و چپاول
می گشتند. اين
سرمايه ها با
شرط بندی روی
بازار مسکن،
پس انداز و درآمد کار
آينده ی
ميليون ها نفر
را مکيدند.
اما با
ورشکسته شدن بازار
وام مسکن و
ظهور بحران در
اين بخش، اين خفاشان
با حرص و ولع
دنبال
قربانيان
ديگری می
گشتند تا
اعتياد
سرمايه
هايشان به
سودهای انگلی
را ارضاء
کنند. اما اين
بار، اين زالوصفتان
نياز
به مکيدن خون
تعداد بيشتری
از مردم را
داشتند. برای
همين،
کالاهائی را
مورد هجوم
قرار دادند که
همه به آن
وابسته اند
(حتا کسانی که
مسکنی
ندارند،
مانند صدها
ميليون نفر
مردم هند). آنها
اين کالا را
يافتند: گندم،
برنج و ديگر
کالاهای
غذائي! تجارت
مرگ آغاز شد
تا با مکيدن
ته ماندهء
دارائی های
ميلياردها
زحمتکش سراسر
جهان، تمرکز
بالائی از
سرمايه را
ايجاد کنند.
در غير
اينصورت سرمايه
"بی مايه" و
"عقيم" می شود.
بخش بزرگ
گمانه زنی بر
سر مواد غذائی
در بازار
"معامله سهام
شيکاگو" (Chicago Stock
Exchange) می گذرد. در
6 ماه گذشته،
فعاليت های
بورس بازی در
زمينه کشاورزی
در اين بازار، يک چهارم
افزايش داشته
است.
سرمايه
گذاری بورسی خون آشام
ترين و انگلی
ترين بخش
سرمايه های
انحصاری جهان
است. اين آن سلاح
کشتار جمعی واقعی
است که نظام
سرمايه داری
نه تنها کسی
را بخاطر آن
تنبيه نمی کند
بلکه برای آن
راهگشائی نيز
می کند.
مجله
انگليسی "نيو
استيتزمن" می
نويسد: دليل
"نايابی مواد
غذائي" رشد
گمانه زنی
(بورس بازی) در
سهام های
آينده ی
کالاهای غذائی
است. سهام های
آينده، خريد
کالاهائی است
که در آينده
توليد شده و
تحويل داده
خواهند شد.
اين در واقع نوعی
"پيش خريد"
محصول است. (3)
رشد گمانه زنی
در اين بخش پی
آمد بحران مالی
در بازارهای
ديگر مانند
بازار مسکن،
است. دلالان
بازار سهام که
با حرص بی
وقفه بدنبال
"برگشت" های
سريع (يعنی
سوددهی سريع)
سرمايه گذاری
ها هستند،
چندين
تريليون دلار
را از سهام
مسکن و دارائی
های ديگر
بيرون کشيده و
به اين بخش
حمله بردند.
شروع اين سيکل
گمانه زنی در
وال استريت
(بازار معامله
سهام در
نيويورک) به
"سوپر سيکل
کالاهای
اساسي" معروف
شده است. سيکلی
که به گفته
کارشناسان:
"احتمالا مرگ
و مير ناشی از
گرسنگی در سطح
حماسی توليد
خواهد کرد.» (به
نقل از مجله
انگليسی
نيواستيتزمن)
(هر تريليون
يک هزار
ميليارد است.
هر تريليون
دلار معادل 5
تا 6 برابر
درآمد سالانه
نفت ايران در
لحظه کنونی
است.) هر چند
قيمت کالاهای
اساسی غذائی
مانند غلات،
روغن خوراکی،
و شير از سال 2000
مرتبا افزايش
يافته است اما
قيمتها از سال
2006 از زمانی که
بحران مالی در
آمريکا شروع
به خودنمائی
کرد، ديوانه
وار افزايش
يافته اند:
بطور ميانگين
127 درصد!
مجله
نيو استيتزمن
می نويسد:
صندوق های "هج
فاند" و گروه
های ديگر، شرط
بندی بر سر آب
را نيز شروع
کرده اند! و
ادامه می دهد: «
نگاهی به سايت
های اينترنتی
مالی
بيندازيد: همه
دست مادرشان
را هم گرفته و
بسوی شرط بندی
بر سر کالاهای
غذائی
روانند... اما اگر شما
جزو آن 2.8
ميليارد نفری
باشيد
که با 2
دلار در روز
زندگی می
کنند، ممکنست
زندگی خود را
در نتيجه ی
سودهائی که
اينان می
برند،
ببازيد.»
دلايل
ساختاری
درازمدت که
زمينه را مهيا
کرد
اما
چه فرآيندی،
زمينه را برای
اينکه امروز
سرمايه مالی
اين چنين حيات
مردم
جهان را به
گروگان بگيرد،
آماده کرد؟ در
سه تا 4 دههء
گذشته بانک
جهانی و صندوق
بين المللی
پول و ديگر
مراکز اقتصادی
و سياسی جهان،
سياست هائی را
به بخش کشاورزی
کشورهای
"جهان سوم"
تحميل کرده
اند که موجب
اين وضع شده
است. آنها
کشاورزی
خودکفای اين
کشورها را ويران
و آنان را
تبديل به
اقتصادهای تک
محصولی
صادراتی
کردند. در
اين فرآيند،
کشاورزی اين
کشور ها
برای
ادامه حيات، وابسته
به اعتبارات
بانکی، بذر و
کود شرکت های
انحصاری
اگروبيزنس و تابع و برده
سوپرمارکتهای
اروپائی و
آمريکائی شد.
در عين حال،
صادرات
محصولات
کشاورزی
تجارتی و
واردات
موادغذائی و
بذر و کود و ضد
آفات، وابسته
به شبکه عظيم
حمل و نقل بين
المللی شد.
اين ساختار (
همراه با جنبه
های گوناگون
سياست های "ليبراليزاسيون"
که توسط صندوق
بين المللی
پول و بانک
جهانی تحميل
شد) اقتصاد
کشاورزی جهان
را، کيفيتا
بيش از پيش،
به زير کنترل
مراکز مالی
درآورد.
فقط
نگاهی به
کشاورزان هندی
کافيست تا
ابعاد فاجعه
را ببنيم:
آنان زير بار
هزينه های بذر
و کود شيمائی
و ضد آفات که از
انحصارات
کشاورزی
آمريکائی می
خرند و زيربار
بهره ی وام های
بانکی دسته
دسته خودکشی می
کنند. در سال
گذشته 25 هزار
دهقان در هند
خودکشی کرده
اند. زيرا هر
چه توليد می
کنند به سرعت
توسط کمپانی
های چند مليتی
کشاورزی و
بانکها مکيده
می شود. دهقان
می ماند و
پوست و
استخوان و
دهان باز
فرزندان
گرسنه اش. پس از
مرگ هر دهقان،
کمپانی های
بذر و بانک
زمين او را
بابت "قرض"
دهقان غصب کرده
و زن و
فرزندانش را
با روزی 40 سنت
به بردگی
کارمزدی می
برند.
جنايت
هائی که
سرمايه مالی
بين المللی و بازوهای
بومی اش در
هند، ايران،
هائيتی و مصر
و ... مرتکب می
شوند، عملکرد
طبيعی سرمايه
داری و ذاتی
آن
است. مردم
جهان در هم
ياری با
يکديگر (بدون
آن که خود
بدانند) بيش
از نيازهای
فعلی بشر
توليد می
کنند. اما يک
اقليت اين
توليد را
تصاحب و کنترل
می کند. توليد
در مقياس هر
کشور و در سطح
جهان دائما
اجتماعی تر
شده، اما
کنترل و تصاحب
ثروت های
توليد شده
خصوصی تر شده
است. روابط
توليدی مبتنی
بر مالکيت
خصوصی، برای
جهان امروز و
برای انسان
امروز، کهنه و پوسيده و
ارتجاعی است.
چيزی مربوط به
گذشته است و
بشر بايد از
آن گذر کند. سازمان
دادن توليد
اجتماعی که
ابعاد عظيم
جهانی بخود
گرفته، از
طريق روش
مالکيت خصوصی
و کنترل خصوصی
توليد فقط
فقر، مرگ، جنگ
و فلاکت به
بار می آورد.
اين روابط
بايد عوض شود
و همانطور که
توليد اجتماعی
شده است
مالکيت نيز
بايد اجتماعی
شود. اما برای
اجتماعی کردن
مالکيت بايد
انقلاب کرد و
حافظان نظام سرمايه
داری را بطور
قهرآميز
سرنگون کرد.
هر چه اين امر
بيشتر به
تاخير افتد
رنج های مردم
جهان، چه آنان
که کارگر و
دهقانان فقير و
کشاورزند و چه
آنان که
وضعشان کمی
بهتر از اينان
است، ادامه
يافته و چه
بسا جهش وار
گسترش پيدا
خواهد
کرد. هيچ
کار عاجل ديگری در اين جهان
نيست،
غير از انقلاب
سوسياليستی.
توضيحات:
1-www.grain.org
Making a
killing from hunger
2-
مطالعه
مقاله لنين به
نام،
"امپرياليسم،
عاليترين
مرحله سرمايه
داري" و
همچنين فصل
"امپرياليسم"
از کتاب "علم
انقلاب"
نوشته ی لنی
وولف را اکيدا
توصيه می
کنيم: بخصوص
به رفقای
جوان. اين
کتاب در
تارنمای
سربداران در
بخشکتابخانه
قابل دسترس
است.
3- مطالعه
اين سهام ها و بطور
کلی گمانه زنی
های بازار
سهام در زمينه
کشاورزی از
اين زاويه مهم
است که نشان
ميدهد سرمايه
جهانی با چه
مکانيسم های
از دهقانان
جهان "کار
اضافه" بيرون
می کشد.
Futures
سهام های
آينده.
4-گروه
های هج فاند،
گروه هائی
هستند که
کارشان انجام
شرط بندی های
پر خطر برای
مقابله با ذوب
شدن سرمايه های
بزرگ است:
معاملات گروه
های هج فاند
کاملا مخفی
است؛ فقط عده
محدودی اجازه
ورود به آنها
را دارند و
هيچ کنترلی از
جانب دولت يا
ارگان ديگری
بر آنها موجود
نيست.¾
موفقيت
اخير حزب
کمونيست نپال
(مائوئيست) در
انتخابات
مجلس موسسان،
و اعلام پايان
نظام پادشاهی
240 ساله و آغاز
"جمهوری
فدرال نپال"،
در اولين نشست
مجلس موسسان ( 28
مه 2008)، بار ديگر
نگاه بسياری
از مردم جهان
را به سمت آن
کشور جلب کرده
است. شادمانی،
بسياری از
انقلابيون و
نيروهای مترقی
جهان را
فراگرفته و
سيل تبريک و
تهنيت از سوی
بسياری از
احزاب چپ
کشورهای
مختلف، به
مناسبت اين
پيروزی
انتخاباتی،
بسوی حزب
کمونيست نپال(مائوئيست)
روانه شده
است. (1)
در
نگاه اول، اين
ابراز شادمانی
قابل درک است.
بسياری از
اينکه نام
کمونيسم
بعنوان يک
قدرت در ابتدای
قرن جديد،
دوباره مطرح
شده،
خوشحالند.
آنان احساس می
کنند پيروزی
مائوئيستها
در نپال،
کمونيسم را
دوباره در اذهان
جهان، بعنوان يک
آلترناتيو،
طرح کرده است.
اما سئوال اين
است که اين
خوشحالی تا چه
اندازه موجه
بوده و از
پايه عينی
برخوردار
است؛ تا چه
اندازه می
توان آينده
روشنی را در
مسيری که
انقلاب نپال
در آن گام
نهاده،
مشاهده کرد؟
شک
نيست که
واژگونی نظام
پادشاهی و بر
چيده شدن
پايتخت مذهب
هندو، بدست
کارگران و
دهقانان تحت
رهبری
مائوئيستها،
پيروزی مهمی
بوده و مسرت
بخش است. اما
"جمهوري" شدن
نپال، مسايل
بنيادين
طبقاتی را، که
جنگ خلق به
خاطر آن آغاز
شد، حل نمی
کند. حزب ما از
اين پيروزی
انتخاباتی
ابراز مسرت
نکرده است.
اين رويکرد با
توجه به اينکه
حزب ما طی 12 سال
گذشته (همانند
جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی
و کليه احزاب
شرکت کننده در
آن) از حاميان
سرسخت جنگ خلق
در نپال بوده
است
پرسشهای
زيادی را در
اذهان بوجود
آورده است.
بويژه آنکه
متعاقب جنبش
عظيم آوريل 2006
در نپال و
گسترش قدرت جنگ
خلق از روستاها
به شهرها، سر
مقاله نشريه
حقيقت (شماره 30،
آبان 1385) پيروزی
قريب الوقوع
انقلاب نپال
را پيش بينی
کرد و چشم
انداز تشکيل
يک دولت
سوسياليستی
در نپال را
نويد داد. اگر
چه در آن
شماره نشريه حقيقت،
بدرستی بر
مشکلات عينی
پيش پای اين
انقلاب و پاره
ای ابهامات در
تفکر
استراتژيک
حزب کمونيست
نپال(م) نسبت
به مختصات
ديکتاتوری
پرولتاريا -
با توجه به
تجارب مثبت و
منفی دو تجربه
بزرگ قرن
بيستم در شوروی
و چين - انگشت
گذاشته شد،
اما سرمقاله
(بويژه عنوان
آن) اين شبهه
را در اذهان
دامن زد که
مائوئيستهای
نپالی به زودی
قدرت سراسری
را کسب خواهند
کرد. سير
وقايع، زودرس
و يکجانبه
بودن اين پيش
بينی را نشان
داد. در عمل،
انقلاب نپال
با وضعيت دشوار
و پيچيدگيهای
زيادی روبرو
شد و فرايند
کسب سراسری
قدرت سياسی
نيز متوقف شد.
لازم
به تاکيد است
که انقلاب
نپال، متعلق
به تمامی
پرولتاريا و
خلقهای جهان
است. جنبش بين
المللی
کمونيستی،
بخصوص احزاب
مائوئيست،
موظفند ضمن
يادگيری از
تجارب آن
انقلاب و
شادمانی از
پيروزی های
آن، چشمان خود
را بازکرده و
پيچ و خم های
سياسی و
ايدئولوژيک
مخاطره آميز
آن را نيز
ببينند و در
گذر از آنها
نيز نقش مناسب
خود را ايفا
کنند. حزب ما
تا کنون به
سهم خود چنين
کرده و به اين
کار ادامه
خواهد داد. هر
گونه موضع بی
تفاوتی يا عدم
دخالت تحت
ظواهر "چپ "
(اما با محتوی
عميقا راست)
چون فراخوان
"انقلابی
ديگر" را دادن
يا
ظاهری راست
همچون تاکيد
خوش خيالانه و
يک جانبه بر "مهارتهای
تاکتيکی حزب
کمونيست
نپال(م) در
تحليل مشخص از
شرايط مشخص"
سرباز زدن از
وظيفه
انترناسيوناليستی،
بی مسئوليتی
نسبت به حفظ
دستاوردهای
مهمترين
انقلاب در
ابتدای قرن 21 و
ناتوانی در
مواجه شدن با
مشکلات واقعی
است که
انقلابهای
پرولتری در
دوره کنونی با
آن روبرو
هستند.
*****
واضح
است که پيروزی
مائوئيستها
در انتخابات
مجلس موسسان
در نپال و
تبديل آنان به
حزب حاکم در حکومت
مساوی با کسب
قدرت سياسی از
سوی آنان
نيست. ورود
کمونيستهای
نپالی به
حکومت مساوی
با شکل گيری
يک دولت
انقلابی نوين
نيست. ورود
آنان به حکومت
يک دولت کمپرادوری
فئودالی، آن
دولت را تبديل
به يک دولت
انقلابی تحت
رهبری
پرولتاريا،
نمی کند.
تفاوت دولت
با حکومت يکی
از اوليه ترين
مبانی تئوری
دولت و انقلاب
در علم انقلاب
مارکسيسم است.
دولت ابزار
سلطه سياسی،
اقتصادی،
اجتماعی يک
طبقه بر طبقات
ديگر است.
حکومت، شکلی
است که هر
دولت تحت
شرايط سياسی
تاريخی معين،
می تواند به
خود گيرد.
مثلا دولتهای
طبقات
بورژوا، می
توانند اشکالی
چون جمهوری
بورژوائی،
رژيم های
سلطنتی يا
رژيم های
فاشيستی مذهبی
(مانند ايران)
داشته باشند.
دولت های
پرولتری نيز می
توانند شکل های
جمهوری
دموکراتيک
خلق و يا
جمهوری شورائی
سوسياليستی
يا فدرالی
داشته باشند.
تغيير شکل
حکومتها از يکی
به ديگری به
معنی تغيير
نظام دولتی
نيست. در طول
تاريخ، بارها
شاهد اين
مسئله بوده
ايم که رژيمها
(يا حکومتها)
عوض شده اند بی
آنکه خصلت
طبقاتی دولت
اساسا فرقی
کرده باشد؛ بی
آنکه جای
طبقات حاکم و
محکوم عوض شده
باشد. در
جريان انقلاب
1357 رژيم شاه سرنگون
شد بدون آنکه
سلطه
طبقه سرمايه
داران و زمين
داران بزرگ
نابود شود؛
رژيم شاه
سرنگون شد
بدون آنکه بجای
آن سلطه
کارگران در
اتحاد با همه
زحمتکشان و ستمديدگان،
برقرار شود و
به پشتوانه
آن، جامعه بر
بنيادهای
اقتصادی،
اجتماعی،
فرهنگی نوين
سازماندهی
شود. آن دستگاه
دولتی که
رژيم شاه بر
آن تکيه زده
بود (مشخصا
ارتش،
نظام امنيتی و
ارگان های آن،
زندان ها،
نظام قضائی،
روابط بين
المللی، و
غيره) نه تنها
درهم شکسته
نشد بلكه، بمثابه
بخشی از
فرايند تحكيم
رژيم ارتجاعی مذهبی، صرفا
تجديد
سازماندهی شد.
حکومت جديد نه
تنها يک قدرت
سياسی نوين
نبود، بلکه با
چسب ايدئولوژی
مذهبی،
ارتجاعی تر
نيز شد و با
کارآئی بيشتری
عليه اکثريت
مردم زحمتکش
کشور بخصوص
زنان بکار
افتاد.
بنيادهای
اقتصادی -
اجتماعی آن
دولت، نه تنها
دست نخورده
ماند بلکه به
دليل اميد
توده های مردم
به "انقلاب"،
از زير ضربهء
آنان خارج شد و
بدين ترتيب
برای بازسازی
و تحکيم خود
وقت خريد.
رشته های عميق
وابستگی به
نظام سرمايه
داری
امپرياليستی،
که دولت ايران
را شکل داده
بود، نه تنها
بر جای ماند
بلکه با پرده ی
ساتر
"استقلال"
صوری از انظار
مردم پنهان
شد. قصدمان از
بيان اين تجربه
آن است که
تاکيد کنيم،
عوض شدن
حکومتها را
نبايد با عوض
شدن ماهيت و
خصلت دولتها
يکسان قلمداد
کرد. به همين
دلايل
کمونيستها
همواره پيروزی
انقلاب را با
"درهم شکستن
کامل ماشين
دولتي" معنا
کرده اند. در
نپال، هنوز دولت
نوين انقلابی
از درون
فرآيند درهم
شکستن دولت
کهن، زاده نشده
است.
در
سال 2006، حزب
کمونيست
نپال(مائوئيست)
توافقنامه ای
به نام
"توافقنامه ی
"صلح جامع" را
با احزاب
پارلمانی آن
کشور، امضاء
کرد. آماج اين
قرارداد
برقراری صلح و
آغاز يک
فرآيند
مسالمت آميز
برای برگزاری
انتخابات
مجلس موسسان و
رسيدن به يک
جمهوری
بورژوائی
مبتنی بر
دموکراسی
انتخاباتی
چند حزبی، با
شرکت
مائوئيستها،
بود.
مائوئيستها
جنگ خلق را
خاتمه يافته
اعلام کردند و
ارتش رهائی
بخش خلق را در
اردوگاه هائی
تحت نظارت
سازمان ملل
متحد قرار
دادند.
در
آن زمان،
کميته مرکزی
حزب ما در
نامه ای خصوصی،
ضمن انتقاد به
اين سياست و
هشدار جدی در
مورد خطرات
آن، بر حقايقی
که از درون
تجربه تلخ و خونين
مبارزات پرولتاريا
و خلق های
جهان بدست
آمده است،
تاکيد کرد و
از جمله به تجربه
انقلاب 1357
ايران اشاره
کرد. (2) رهبری
حزب ما در
مخالفت با
تاکتيکهای
حزب کمونيست
نپال(م) مبنی
بر امضای "توافقنامه
صلح جامع" متذکر شد، خطر آن وجود
دارد که: «... اين تاکتيک
حزب، دشمنان
انقلاب را جانی
دوباره بخشد و
به آنان کمک
کند تا
بتوانند به يک
استراتژی
زيرکانه برای
ساختن دولتی
کارآمد و
معتبر دست
يابند. فراموش
نکنيد که يکی
از دلائل عمده
ای که جنگ خلق
توانست خيلی
سريع گسترش
يابد وضعيت
لرزان و
غيرمنسجم اين دولت
بود.
«...
اتحادهای
طبقاتی
ضدمردمی و
ارتجاعی که از
سال 1990 به بعد،
در نپال شکل
گرفته بود و
صورت دمکراسی
پارلمانی
داشت، بعلت
تضادهای ذاتی
آن ائتلافات،
و بيشتر از آن
بعلت جنگ خلق،
نتوانست اين
دولت را تحکيم
کند. اکنون
قصدشان آن است
که اين پروسهء
تحکيم را با
کنار زدن شاه
از يکطرف و
کنار زدن جنگ
خلق از طرف
ديگر به انجام
برسانند. اگر
بتوانند به
نتيجه برسند،
چيزی که حاصل
ميشود، يک
دولت جمهوری
کمپرادوری
فئودالی
خواهد بود. ممکن
است اين
فرايند با افت
و خيزهای
بسيار زياد
جلو رود. چون
آنها می بايست
شاه و ارتش را
نيز قانع
کنند. بايد
بتوانند
جرياناتی
مانند يو ام
ال (حزب
رويزيونيست
شرکت کننده در
حاکميت) را
راضی کنند يا
کنار بزنند.
منتها، مساله
عمده در پيشبرد
موفقيت آميز
اين کار،
کشيدن
مائوئيست ها به
توافق با اين
نقشه و بهره
مند شدن از
کمک آنها برای
اجرای آنست.» (2)
اين
نامه در مورد
مقاصدی که
احزاب حاکم
نپال و دولت
هند از طريق
امضای اين
"توافقنامه
صلح جامع" با
مائوئيستها،
دنبال می
کنند، هشدار
داد و گفت: «...
قصدشان اين
است که هم شاه
و هم
حکومت انقلابی
خلق را که طی 10
سال جنگ
انقلابی، در
مناطق پايگاهی
شکل گرفته،
کنار زنند و
دولت کهن را
بر اساس يک جمهوری
کمپرادوری
فئودالی حول
محور "حزب
کنگره" (حزب
حاکم که
وابسته به دولت
هند است) و
مائوئيستها
بازسازی
کنند-- البته
در صورتی که
مائوئيستها
از يک حزب پيش
برنده ی جنگ
انقلابی به يک
حزب سياسی
درون نظام
تحول يابند!» (2)
نامه
کميته مرکزی
از رهبری حزب
کمونيست نپال
(مائوئيست) می
پرسد:
«آيا عملی
کردن چنين طرحی
(برای طبقات
حاکم، دولت
هند و
امپرياليسم
آمريکا) غير
ممکن است؟ خير!.
البته ممکن
است شاه و بخشی
از طبقه
کمپرادور
فئودال، که
پايه شاه است،
و همينطور
ژنرال های
ارتش نپال، در
مقابل آن
مقاومت کنند.
ولی حتا در
مورد ايران در
سال 1979 ديديم که
ژنرالهای
آمريکائی،
ژنرالهای
ارتش ايران را
قانع کردند که
شاه را رها
کرده و طرف
خمينی را
بگيرند. در
نپال هم ممکن
است ژنرالهای
نپالی قانع
شوند که شاه
را رها کنند و
طرف "حزب کنگره"
را بگيرند.» (2)
نامه،
سپس، سوال
ديگری را طرح
می کند: « آيا
اجازه ورود
دادن به
مائوئيستها
به درون يک
ساختار دولتی
جديد با شکل
جمهوری و
محتوای
ديکتاتوری
طبقه بورژوا
کمپرادور،
غير ممکن است؟
«...
می دانيم که
دولت هند و
بخشی از طبقه
کمپرادور
فئودال نپال
که "حزب کنگره"
نماينده آن
است، فکر می
کنند فرصت خوبی
برای اينکار
موجودست. می
دانيم که
طبقات حاکمه
هند قبلا چنين
کاری را در
کشور خودشان
انجام داده
اند و از نيروی
جادوئی ادغام
کمونيستهای
سابق در
ساختار دولتی
و از اين
رهگذر
جان تازه ای
در دولت کهن
دميدن، با
خبرند. طبقات
حاکم در هند
در طول تاريخ
حاکميت خويش
توانسته اند
با ادغام
کمونيستهای
سابق و بخشی
از نمايندگان
جنبش های
ستمديدگان در
ساختار دولت
موجود، دولت
خود را بازسازی
و تازه کنند.
بدين ترتيب
توانسته اند
از يک ديکتاتوری
ناکارآمد و
متزلزل به يک
ديکتاتوری
ارتجاعی
کارآمد تر
عليه توده ها
تبديل شوند.
نقش خفقان آور
احزاب
"کمونيست"
گوناگون در
هند در تخفيف
نبض
شورشگرانه
توده ها کمتر
از نقش مخرب
دين و ساير
عوامل
ايدِئولوژيک
طبقات ارتجاعی
نيست. طبقات
مرتجع هند در
تبديل
کمونيستها از
دشمنان سابق
به شرکای
حاضر، يد
طولايی دارند.
حال نيز تلاش
می کنند در
نپال همين کار
را انجام
دهند.»
نامه
پس از تجزبه و
تحليل نقشه
استراتژيک
دشمنان در ورود به
اين
"توافقنامه"،
می نويسد: «اين
نقشه استراتژيک
به عملکرد دو
بال تاکتيکی
وابسته است.
يکم اينکه،
اين حکومت
موقت کمپرادوری
فئودالی را
بعد از
انتخابات
مجلس موسسان
به حکومتی
دائمی تبديل
کنند. دوم
اينکه،
مائوئيستها
را از انقلابيون
هند و دنيا
جدا کنند.»
نامه
تصريح می کند
که، « استفاده
از اين
استراتژی از طرف
طبقات ارتجاعی
حاکم چيز جديدی
نيست. لنين
اسم آن را "راه
حل پارلماني" (constitutional solution) برای رفع
بن بستها و حل
بحران
مشروعيت دولت
کهن گذاشت.» (2)
شرکت
حزب کمونيست
نپال(م) در حکومت
موقت نپال
بهيچوجه
ماهيت طبقاتی
کمپرادوری
فئودالی آن دولت
را عوض نمی
کند. با لغو
قانونی رژيم
سلطنتی و
اعلان جمهوری بازهم
در ماهيت
طبقاتی دولت
تغييری حاصل
نمی شود.
تغيير شکل
حکومتی مساوی
با درهم شکستن
دولت طبقات
فئودال
کمپرادور و قطع
سلطه
امپرياليسم
بر
نپال نيست.
اين واقعيتی
است که قاعدتا
رهبران حزب
مائوئيست
بايد به آن واقف
بوده و
صفوف حزب و
توده های
زحمتکش و
انقلابی نپال
را به اين
آگاهی مجهز
کنند.
حتی
اگرمجلس
موسسان نپال
يكرشته "حقوق" سياسی و
اجتماعی و
اقتصادی را
برای کارگران
و دهقانان و
زنان و ملل
تحت ستم به
تصويب رساند و آنان را
سروران جامعه
بخواند اما تا زمانی
که قلب
دولت ارتجاعی
– يعنی ارتش
ارتجاعی – دست
نخورده باقی
مانده است،
معنای واقعی
اين مصوبات هيچ نخواهد
بود مگر متوهم
کردن مردم و
پس گرفتن آن
حقوقی که
واقعا در
جريان جنگ خلق
بدست خود،
بدست آورده
اند. وعده های
قانون
اساسی در
مورد حفاظت
از منافع مردم، تا وقتی كه
ارتش در دست
طبقات
استثمارگر و
ابزارعمده توليد
تحت مالكيت و
كنترل
آنهاست، وعده
هائی بی
پشتوانه
خواهد بود.
نقش قانون
اساسی در
جمهوريهای
بورژوايی
دقيقا اينست
كه
نظام
بنيادين
استثمار
اقتصادی را
تضمين كند و
به آن خدمت
كند. همواره
حقوق مردم حتی
در دمکراتيک ترين
جمهوريهای
بورژوائی در
چارچوب اين
واقعيت محدود
می شود. حقوق
وعده داده شده به مردم
اگر در تضاد
با خطوط
راهنمای نظام
استثماری
قرار گيرد، آن هم زير پا
لگدمال خواهد
شد.
روشن
است که
کمونيستهای
نپالی جنگ خلق
را بر پايه
هدف جهانشمول
انقلاب های
پيروزمند
پرولتری يعنی
"درهم شکستن
کامل ماشين
دولتي" آغاز
کردند و طی
دهسال آن را
بکار بستند.
اما آنان
امروزه با توجه
به مشکلاتی که
در راه تکامل
انقلاب بروز
کرده طريق
ايجاد يک دولت
انقلابی يا
کسب سراسری
قدرت سياسی را
عمدتا مسالمت
آميز می
بينند. اما
چنين چيزی
ممکن نيست! هيچ
طبقه ای در
تاريخ قدرت
سياسی را
مسالمت آميز
کسب نکرده
است. مسلم است
اين مقدار
قدرت نيز که
نصيب کارگران
و دهقانان نپال
شده است طی
دهسال جنگ خلق
تحت رهبری
مائوئيستها
کسب شده است.
اين قدرت در
کرسی های مجلس
موسسان تبلور
نمی يابد بلکه
اساسا در
تغيير و
تحولات انقلابی
سياسی و
اقتصادی که طی
دهسال جنگ خلق
صورت گرفته،
تبلور می
يابد. اما اين
مقدار قدرت تا
زمانی که
سراسری نشده
متزلزل است و
خطر آن همواره
موجود است که
به کلی از کف
برود. سئوال
مرکزی اين است
که آيا شرکت
در دولت موجود
و تلاش برای
تغيير آن "از
درون" اين مقدار
قدرت سياسی و
اقتصادی
کارگران و
دهقانان نپال
را تحکيم
خواهد کرد يا
آن را در معرض
نابودی قرار
خواهد داد؟ آيا
ده سال جنگ
خلق در نپال
در خدمت كامل
كردن ماشين
دولتی ارتجاعی
در خواهد آمد
يا نابود كردن
آن؟ اگر
نتيجه تحكيم
جمهوری
بورژوايی
باشد، فداكاری
توده ها به
نفع تکميل
و مدرنيزه كردن
ابزار ستم بر
توده ها تمام
می شود و نه به نفع ايجاد جامعه
ای نوين با
قدرت سياسی
نوين، اقتصاد
نوين، روابط
اجتماعی نوين
و فرهنگ نوين.
در
صورتی که مسير
اتخاذ شده از
جانب رفقای
نپالی ادامه
يابد، قدرت
سياسی و
اقتصادی تا
کنون کسب شده
توسط کارگران
و دهقانان
نپال نه تنها
تحکيم نمی شود
بلکه از کف می
رود. و بجای آن
يک جمهوری
بورژوا
فئودالی
وابسته به هند
يا چين (يا هر
دو) تحکيم می
شود.
*****
اشاره
به توازن قوای
حاکم برای
اثبات حکم فوق
کافی است.
ارتش پادشاهی
اساسا دست
نخورده باقی
مانده است و
از حمايت هند
و آمريکا و
احزاب بزرگ
حاکم برخوردار
است. جنگ خلق
قبل از درهم
شکستن ستون فقرات
دولت کهن توقف
کرد. ابعاد
واقعی اين
توازن قوای
نامساعد زمانی
روشن می شود
که نگاهی به
وضعيت اقتصادی
کشور
بيندازيم و
ببينيم که
چگونه اين
کشور فقير و
کوچک در چنگال
دولت هند و
مراکز اقتصادی
جهانی قرار
دارد. آيا اين
چنگالها را
صرفا با بودن
در حکومت فعلی
و بدون دولت
پرولتری می
توان قطع کرد؟
قدرت
سياسی و دولت
ديکتاتوری و
دموکراسی
پرولتری برای
چه لازم
است؟
برای از بين
بردن
فئوداليسم،
سرمايه داری
بوروکرات و
وابستگی به
امپرياليسم و
تبديل نپال به
منطقه پايگاهی
سرخ انقلاب
پرولتری در
سراسر جهان.
به همين جهت، در
هم شكستن
ماشين دولتی
موجود را
نبايد به
سرنگونی
سلطنت محدود
کرد يا بدان
تقليل داد.
آماج انقلاب
دمكراتيك
نوين، كل
طبقات
بوروكرات ـ
كمپرادور و
فئودال و
حاميان خارجی
و امپرياليست
آنها ست و
نه سلطنت.
شعار برچيدن
كامل سلطنت از
سوی
كمونيستها
درست بوده و
هست اما اين
كار بايد به
مثابه بخشی از
انقلاب
دمكراتيك
نوين و برقراری
يك دولت نوين
به انجام رسد.
فئوداليسم
در نپال را نمی
توان به نهاد
پادشاهی
خلاصه کرد.
فئوداليسم
روابط مالکيت
بر زمين و
شيوه استثمار
ماقبل سرمايه
داری است. اين
روابط مالکيت
بايد قاطعانه
در هم شکسته
شوند تا
دهقانان آزاد
شوند. همزمان
بايد سلطه
اقتصادی سياسی
که دولت هند
به نيابت از
نظام سرمايه
داری جهانی بر
نپال تحميل
کرده برچيده
شود. اين
فرايند بدون
تکيه بر توده
های وسيع و
مبارزه
آگاهانه و
سازمان يافته
آنان ممکن
نيست.
ريشه کن کردن
فئوداليسم در
عصر
امپرياليسم بدون
مصادره
همزمان
سرمايه های
بوروکراتيک
ممکن نيست.
اين سرمايه ها
را نيز بايد
مصادره کرد،
ماهيت آنها را
تغيير داد و به
خدمت توسعهء
يک اقتصاد
خودکفا که
هدفش توليد
نيازهای مردم
است، در آورد.
چه طبقه ای و
با چه برنامه
اقتصادی،
ذخاير بانکی و
ثروت های
گوناگون کشور
را در دست
خواهد گرفت؟
آيا کماکان
بانک جهانی و
صندوق بين
المللی پول با
در دست داشتن
سرنخ های "کمک
های مالي" و
"سرمايه گذاری
خارجي"
اقتصاد نپال
را اداره خواهند
کرد؟ اگر
کماکان سرنخ
در دست اين
نهادهای مالی
باشد و گلوگاه
اقتصادی کشور
در دست دولت
هند باشد،
فئوداليسم
را نيز نمی
توان ريشه کن
کرد؛ زيرا
فئوداليسم در
عصر امپرياليسم
پديده ای نيست
که مجزا و
مستقل از
کارکرد
سرمايه داری
قادر به ادامه
حيات باشد.
بلکه سرمايه
داری
بوروکراتيک
(وابسته به
نظام سرمايه
داری جهانی) و
نظام سرمايه
داری در کل (چه
از طريق
سرمايه های
هندی و يا چينی
يا "کمک"های
بانک جهانی)
شيوه توليد و
استثمار
فئودالی را
تغيير داده و
بخدمت گرفته
اند. هر آنچه
از شيوه
استثمار
فئودالی باقی
مانده است
(همراه با
روابط اجتماعی
اش) در خدمت به
سودآوری
سرمايه داری
بوروکراتيک
درآمده است.
ريشه کن کردن
فئوداليسم در
نپال، امروز
به معنای
تقسيم اراضی
انقلابی در
منطقه "دشت
ترائي" (منبع
اصلی تامين
مواد غذائی
مردم نپال)
است. در
کوهپايه های
نپال هر آنچه
می شد جنگ خلق
انجام داده
است. علاوه بر
آن برای
ممانعت از
بازگشت
فئوداليسم در
اشکال تغيير يافته
يا جايگزينی
استثمار
سرمايه
دارانه به جای
استثمار
ماقبل سرمايه
دارانه، قدرت
بايد در دستان
دولت
ديکتاتوری و
دموکراسی
پرولتری باشد
تا جنبش
اجتماعی کردن
مالکيت در
مناطقی که
انقلاب ارضی
انجام شده را
نيز بتواند به پيش برد.
اين
برنامه توسط
هيچ حکومت
ائتلافی با
شراکت بخشهائی
از بورژوازی
(يا با شراکت
بخشهائی از
بقايای حکومت
قبلی) عملی
نخواهد شد.
زيرا به دليل
نقش مركزی
مالكيت خصوصی
در نظام
سرمايه داری و
اينكه در كشوری
مثل نپال
بورژوازی با
مالكيت ارضی
پيوند عميق
دارد و به علت
ترس عمومی
طبقات
استثمارگر از
تهيدستان
روستايی،
آنها از يك
برنامه رفرم
ارضی انقلابی
پشتيبانی نمی
كنند. هر چند
كه تحقق شعار
زمين به كشتگر
همچنان در
محدوده
دمكراسی
بورژوايی
قرار دارد.
اما، تحقق اين
امر فقط توسط
پرولتاريا و به
شيوه ای
انقلابی ممكن
است. طبقه
کارگر اندک
نپال تنها با
اين برنامه می
تواند
پايه توسعه
سريع و مستقل
كشور را بريزد. تنها
انقلاب ارضی می
تواند مبنای
توسعه سريع،
تعاون
داوطلبانه و
كلكتيويزاسيون
شود.
کلکتيويزاسيونی
که نقش مركزی
در ارتقاء
انقلاب به
مرحله سوسياليستی
دارد.
برای
کسب پيروزی نمی
توان اين
برنامه را دور
زد يا "دوران
گذاري" برای
رسيدن بدان
فرموله کرد.
با تکيه بر
جمهوری
بورژوائی نمی
توان به
انقلاب
دمکراتيک
نوين گذر کرد.
همانطور که در
نامه رهبری
حزب ما به
رفقای نپالی
تاکيد شده
است: «اگر شما
بازسازی دولت
را که از اين
گام "موقتي"
ناشی ميشود،
يک جمهوری
بورژوائی
قلمداد می
کنيد در
اشتباهيد. اين
يک جمهوری
کمپرادوری
فئودالی
خواهد بود.
اين جمهوری،
نپال نوين را
که به قوه قهر
از بطن نپال
کهن سر
برآورده اما
هنوز موفق به
نابودی کامل
جامعه کهن
نشده را تضعيف
ميکند. حکومت
موقت راه
بلعيده شدن
نپال نوين
توسط نپال کهن
را هموار
خواهد کرد.» (2)
ايجاد
جمهوری
”گذاري“
بورژوايی، تاکتيکی
نيست که به
استراتژی
انقلاب
دموکراتيک
نوين خدمت
کند. بلکه
تاکتيکی است
که به استراتژی
اصلاح دولت
کمپرادور
فئودالی و
تحکيم آن خدمت
می کند. اين
تاکتيک
بشدت خطرناک و
زيانبار بوده
و می تواند
کليه اميدها و
دستاوردها
مردم نپال را برباد
دهد. محدود
کردن ارتش خلق
و فراخوان انحلال
دو ارتش و
ايجاد يک ارتش
جديد از طريق
ادغام آن دو
يکی از
زيانبار
ترين جوانب
اين تاکتيک می
باشد. (3)
*****
بيانيه
های تبريک و
تهنيت از سوی
احزاب
کمونيست ،
سازمانها و
عناصر چپ و
مترقی صرفا بر
روی مسائل
پايه ای فوق
پرده ساتر می
افکند. بدون درک
همه جانبه و
عميق از موانع
عينی که مقابل
روی انقلاب
نپال قرار
گرفته، نمی
توان به ياری
رفقای نپالی
شتافت. انقلاب
در کشوری
فقير، کوچک و
از لحاظ اقتصادی
عقب مانده، که
در محاصره دو
قدرت بزرگ چين
و هند قرار
گرفته و هر آن
با خطر تجاوز
خارجی از جانب
دولت هند
روبرو است، با
پيچيدگی های
زيادی همراه
است.
مضافا
انقلاب نپال
در عرصه جهانی
تنها مانده
است و تناسب
قوا در صحنه
بين المللی
نيز به نفع آن
نيست. مجموعه
اين شرايط
محدوديتهای
زيادی را بر
سر راه پيشروی
و تکامل آن
ايجاد کرده
است. (4) همواره
در مقابل حل
پيچيدگی های
يک انقلاب است
که خطوط مختلف
سر بلند می
کنند. آنچه که
موجب نگرانی
نيروهای
کمونيست در
سطح جهان شده،
خطی است که
حزب کمونيست
نپال(م) در
زمينه چگونگی ادامه
انقلاب جلو
گذاشته است.
تاريخ نشان
داده كه شكست
انقلاب ها می
تواند نه
نتيجه
اشتباهات
انقلابيون
بلكه تناسب
قوای نامساعد
باشد. ولی
زمانی که حزب
رهبری کننده
انقلاب دچار
خطا شود و در
زمينه وظايف استراتژيك
و تشخيص
دوستان و
دشمنان
انقلاب دچار
اشتباه شود،
شکست حتمی
خواهدبود. خطر
اصلی اينجاست!
اگر خط و سياست کلی غلط
باشد، موجب
تقويت بيشتر
عوامل
نامساعد و
تضعيف بيشتر عوامل
مساعد می
شود. جهت گيری
های
استراتژيک،
بر روی تناسب
قوا تاثير می
گذارد؛ زيرا
دير يا زود
تبديل به نيروی
مادی می شود.
اشتباه فاحش
است اگر آن را
در ارتباط با
شکل گيری
تناسب قوا،
کناری يا خنثی
ببينيم. زمانی
که جهت گيريهای
استراتژيکی و
تاکتيکهای
منتسب به
آنها، غلط
باشد نه تنها
سير قهقرائی
يک پروسه
انقلابی آغاز
می شود بلکه
در طولانی مدت
نيز اين سير
قهقرائی بر
کمونيستها
اثر منفی
گذاشته و موجب
تقويت گيجی،
سردرگمی و
نهايتا
رويزيونيسم
در ميان آنان
می گردد.
انقلاب
نپال در
مخاطره جدی
است. توجه به
اين مسئله
وظيفه
انترناسيوناليستی
تمام
کمونيستهای
جهان
است. روياروئی
با خطراتی که
انقلاب نپال
را از درون و
بيرون تهديد می
کند، بدون شک
به تعميق درک
همه
کمونيستهای
جهان از
پيچيدگيها و
مشکلات
انقلاب در
جهان کنونی
خدمت خواهد
کرد.
اما
پايان انقلاب
نپال هنوز
نوشته نشده
است. اين
انقلاب تا
کنون از ميان
پيچ و خمهای
بسيار گذشته و
بدون اينکه
بخواهيم آينده
را پيش بينی
کنيم با نگاهی
به
چارچوبه
بزرگتر يعنی
تغيير و
تحولات جهانی
که روند
انقلاب نپال
در متن آن
جريان دارد، می
توانيم
بگوئيم که
هنوز توفان در
راه است. اين انقلاب
می تواند و
بايد ادامه
يابد.
احزاب
بورژوائی
نپال در شرايطی
راضی به سپردن
حکومت به
مائوئيستها
شده اند که قحطی و
گرسنگی ناشی
از عملکرد
نظام سرمايه
داری در راه
است. مرتجعين
نپال شبه
نظاميان
فاشيست را
سازمان داده
اند که نقشه
ترور
مائوئيستهای
انقلابی نپال
را به پيش
برند. دولت
هند تحت عنوان
ممانعت از قحطی
در هند جلوی
صادرات برنج
به نپال را
گرفته است.
آنان به همراه
امپرياليستهای
آمريکائی
تلاش دارند
معضلات کنونی جامعه
را به دامن
حزب کمونيست
نپال(م)
بيندازند و
نارضايتی
مردم را به
سمت آنان
برگردانند.
همزمان
با توطئه های
مختلف و با
استفاده از
شکافهائی (چون
شکاف ميان
مليتها) به
تفرقه در ميان
مردم نپال و
جدائی مردم از
حزب دامن زنند
و به اشکال
مختلف
موجب تقويت
ناامنی و بی
ثباتی در
جامعه گردند. بايد
انتظار داشت
كه بروز چنين
بحرانهايی مسير "تکامل
مسالمت آميز"
انقلاب را
کاملا "غير
مسالمت آميز"
کند. شايد
واقعيت های
سخت مبارزه
طبقاتی
موجبات گسست
هر چه سريعتر
حزب را از خط
سير کنونی،
فراهم کند. تصحيح
خط سير
همواره نيازمند
يک مبارزه
ايدئولوژيک
سياسی
آگاهانه و همه
جانبه است.
در
نپال، و در
ميان صفوف
حزب، وجود
اختلاف و مبارزه
خطی ميان
مائوئيستهای
جهان بر سر خط
سيری که حزب
کمونيست نپال
(م) در
پيش گرفته، امری
پوشيده نيست.
رهبران و
سخنگويان حزب کمونيست
نپال(م) نيز در
نشريات علنی بارها
به اين
اختلافات
اشاره کرده
اند. مشخصا پراچاندا
(صدر حزب) در
مصاحبه ای که
در ژانويه 2007
انجام داد به
مخالفتهای جنبش
انقلابی
انترناسيوناليستی
و حزب
کمونيست هند
(مائوئيست) با
خط
کنونی حزب
اشاره کرده
است. يا يکی
ديگر از
رهبران
مائوئيست
نپال در نشريه
"رد استار"
شماره 2 نوشته
است: "برای ما
انتقادات باب
آواکيان (صدر
حزب کمونيست
انقلابی
آمريکا) و
گاناپاتی (صدر
حزب کمونيست
هند- مائوئيست
) مفيدتر و دلپذيرتر
از تحسين های
جورج بوش و
دولت هند است."
قابل
تاکيد است که
حزب کمونيست
نپال(م)،
اغلب،
مبارزات خطی
درون جنبش
کمونيستی بين
المللی و در
ميان رهبران
حزب را، برای
توده های
طرفدار حزب،
آشکار کرده
است و در اين
زمينه نمونه
خوبی بوده
است. اما مطلع
کردن و در
ميان گذاشتن
امور با مردم
با دامن زدن
به بحث و جدل
نظری جدی بر
سر اين
اختلافات خطی
که دارای خصلتی
حياتی برای جنبش
کمونيستی بين
المللی می
باشند،
متفاوت است.
امروزه
وظيفه اصلی
جنبش کمونيستی
بين المللی در
قبال انقلاب
نپال، تحسين
پيروزيهای
قسمی و موقتی
بدست آمده
نيست. حتی
زمانی که توده
ها (و رهبران
انقلاب) از
اين
قبيل
"پيروزي"ها
سرمست می شوند
و چشم بر
منافع
درازمدت می
بندند، بايد
برحقايق
بنيادين و
قوانين حاکم بر
مبارزه طبقاتی
تاکيد گذاشت.
بويژه آنکه
اين "پيروزي"
شهدی زهر آگين
است که می
تواند عواقب
ناگواری برای
اين انقلاب و
بالطبع برای
کل پرولتاريای
جهانی ببار
آورد.
همانگونه که
در مقاله
سرويس خبری
جهانی برای
فتح به نام "به
مناسبت دوازدهمين
سالگشت جنگ
خلق در نپال و
نتيجه نامعلوم
آن - 11 فوريه 2008 "
آمده است: « هيچ
تضمينی برای
پيروزی
انقلاب در يك
زمان معين، در
نپال يا هر
كشور ديگر
وجود ندارد.
اما می توان
گفت كه هر
چقدر هم راه
پيروزی کامل
انقلاب،
دشوار و ترس
آفرين باشد
باز هم به طور
قطع تنها راه
ممكن و واقعی
برای دگرگون
كردن نپال
است. لازم است
كه كمونيست ها
بر اين جهت
گيری استوار
باقی بمانند و
مردم را برای
تحقق آن رهبری
كنند.»
10
خرداد 1387- 30 مه 2008
توضيحات:
1
- جالب توجه
است که اغلب
احزاب پيام
دهنده،
در جريان جنگ
خلق دهساله
تحت رهبری
مائوئيستها،
دفاع چندانی
از آن بعمل
نياورده
بودند. برخی
ها
آنچنان از
پيروزی در
انتخابات
ابراز شادمانی
کرده اند که
زمان جنگ خلق
و پيروزی های
آن
اينگونه با
وجد و سرور در
مورد موفقيتهای
مائوئيستها
در نپال حرف
نزده بودند.
آيا اين قبيل
احزاب از اين
امر خوشحالند
که می توان
خود را
"کمونيست"
خواند و در
عين حال وارد
سياست بازی
متعارف نظام
بورژوائی شد؟
می توان آرزوی
پديد آوردن
جامعه ای
کاملا نوين را
داشت اما در
مبارزه طبقاتی
سخت و طولانی
"حد" نگاه
داشت. در اين
تبريک و تهنيت
ها (بخصوص
آنهائی که از
جانب احزاب
کمونيست صادر
شده است)
توهمات خطرناکی
به چشم می
خورد: اين
توهم که گويا
می توان از
طريق شرکت در
سياست بازی
متعارف
بورژوازی،
مبارزه برای
تغيير و تحول
انقلابی
جامعه را پيش
برد. و بدتر از
آن، هدف
مبارزه انقلابی
کسب اجازه
ورود به
دائره
سياست بازی
متعارف و
پذيرفته شدن
از طرف نظام
است. اين راه ها
بارها در
تاريخ امتحان
شده و شکست
خورده است.
همين راه را
حزب کمونيست
اندونزی رفت و
نتيجه اش شکستی
عظيم بود که
هرگز از آن قد
راست نکرد.
بعلاوه آن
شکست نتايج
وخيمی برای کل
جنبش کمونيستی
جهان ببار
آورد و
تاثيراتش صرفا
در چارچوبه
اندونزی باقی
نماند و حتا
ضربه مهمی به
چين
سوسياليستی
آن زمان بود.
زيرا توازن
قوا در سطح
جهانی را که می
توانست به نفع
کمونيستها
عوض شود به
نفع امپرياليستها
چرخاند.
2
– اين نامه در
نوامبر
سال 2006 از سوی
کميته مرکزی
حزب کمونيست
ايران (مارکسيست-لنينيست-مائوئيست)
به کميته مرکزی
حزب کمونيست
نپال
(مائوئيست)
نگاشته،
ارسال و از سوی
ايشان دريافت
شد. متن کامل
آن در زمان
مقتضی انتشار
علنی خواهد
يافت.
3
- يكی از از مفاد
قرارداد صلح
جامع در سال 2006،
محدود کردن
ارتش خلق و
سلاحهايشان
به اردوگاه های
تحت نظارت
سازمان ملل
متحد بود. امری
که قبل از هر
چيز به ارتش
دشمن مشروعيت
سياسی بخشيده
است. حزب
کمونيست
نپال(م) در عين
حال خواهان
انحلال هر دو
ارتش و ايجاد
ارتش واحد شده
بود؛ اما
اين عملی
نشد و نمی
توانست بشود.
در
ژانويه 2008
فرمانده كل قوای
مسلح ارتجاع آشكارا
با اين طرح
پيشنهادی
رهبران حزب
رسما به
مخالفت
پرداخت. اين
امر نشانه آن
است که
مرتجعين
بهيچوجه در
مورد حفظ محوری
ترين ابزار
اعمال حاکميت
خويش ناروشن
نيستند.
4
– برای بحث
بيشتر در اين
زمينه می
توانيد به اين
مقالات رجوع
کنيد:
-
مجموعه
مقالات در
حقيقت شماره 30
(ويژه انقلاب
نپال)، آبان 1385
- انقلاب
نپال: مسائل
پيچيده؛
برخوردهای
ساده! حقيقت
شماره 31، دی 1385
- پيچيدگی
های يک
انقلاب؛
بهانه ای برای
حمله به
مائوئيست ها!
حقيقت شماره
32، بهمن 1385
-
به مناسبت دوازدهمين
سالگشت جنگ
خلق در نپال و
نتيجه نامعلوم
آن - 11 فوريه 2008 ،
سرويس خبری
جهانی برای
فتح
-
نپال، افق
انتظارات
مردم گسترده
تر می شود – 14
آوريل 2008 ،
سرويس خبری
جهاين برای
فتح
اين
مقالات در
سايت حزب
کمونيست
ايران (مارکسيست
ـ لنينيست ـ
مائوئيست)
قابل دسترس
است.¾
11
فوريه 2008 .
سرويس خبری
جهانی برای
فتح.
توضيح: سرويس
خبری جهانی
برای فتح،
تحليل بسيار
مهم زير را به
مناسبت
دوازدهمين
سالگشت آغاز
جنگ خلق در
نپال،
منتشر کرد.
تحليل های اين
مقاله،
عليرغم گذشت چند
ماه از انتشار
آن، کماکان
معتبر بوده و
بطور کلی از
خصلت و اهميتی
درازمدت
برخوردار است.
در زير گزيده
ای از آن را می
خوانيد. متن
کامل در
تارنمای
سربداران
قابل دسترس
است.
جنگ خلق
در نپال، در 13
فوريه 1996، توسط
حزب كمونيست
نپال
(مائوئيست) آغاز شد.
دوازدهمين
سالگشت آن، در
شرايطی فرا می
رسد كه اين
كشور درگير
تدارك های حاد
برای برگزاری
انتخابات
سراسری مجلس
موسسان است تا
بر سلطنت نقطه
پايان بگذارد
و رژيمی جديد
را مستقر كند.....در حال حاضر
يك پرسش اصلی
مطرح شده است: چه نوع
قدرت دولتی
برقرار خواهد
شد و كدام نظام
اجتماعی ـ
اقتصادی به
ظهور خواهد
رسيد؟ آيا
نپال تحت
حاكميت يك دولت
كاملا متفاوت
قرار خواهد
گرفت كه در
آن، مردم توسط
طبقه كارگر و
حزب پيشاهنگ
كمونيست رهبری
خواهند شد تا
خود را از
دايره نظام
جهانی
امپرياليستی
خارج سازند و
جامعه كاملا
متفاوتی را
بنا كنند؟ يا
اينكه تحت
حاكميت دولتی
قرار خواهد
گرفت كه توسط
طبقات ارتجاعی
اداره می شود
و تحت سلطه
هند و قدرت های
امپرياليستی
قرار دارد؟
ياران و
حاميان چشم
نگران انقلاب نپال
در سراسر
دنيا، اين
تحولات را زير
نظر دارند و می
كوشند در پرتو
كل فرايند
انقلابی كه از
سال 1996 آغاز شد
وضعيت كنونی
را درك كنند.
بازبينی
زمينه ها
هنگامی
كه اعضاء حزب
كمونيست نپال
(مائوئيست) و
هواداران
جوانش حملات
نظامی همزمانی
را در سراسر
كشور به راه
انداخته
و
جنگ خلق را
آغاز كردند، ... تعداد
ناچيزی تفنگ
داشتند؛
تجربه نظامی
شان اندك بود
و هنوز به صورت
يك ارتش،
سازمان
نيافته بودند.
با وجود اين،
جرات كردند و
مردم را در
سراسر كشور به
نبرد در راه
يك رژيم نوين
فراخواندند
تا نظام نيمه
فئودالی كشور
به سركردگی
سلطنت چند صد
ساله را
برچيند و رشته
های وابستگی و
تبعيت از قدرت
های
امپرياليستی
و كشور همسايه
يعنی هند را
بگسلد. هر چند
كه عمليات
اوليه،
محدود بود،
اما با عكس
العمل
خشمگينانه
دولت ارتجاعی
روبرو شد.
اعضای حزب در
شهرها تحت
پيگرد قرار
گرفتند. افراد
پليس با آرايش
نظامی به
مناطق روستايی
اعزام شدند تا
كشتار و ترور
گسترده ای را
به راه
بيندازند.
عليرغم اين
حملات
وحشيانه،
شورش به سرعت
در منطقه
مرتفع غرب
كشور،
در كشتزارهای
سر سبز جنوبی
در مرز هند و
در رشته كوه
های سرسخت
هيمالايا،
يعنی مرز شمالی
كشور با چين، ريشه دواند....
خيلی
زود برنامه
حزب برای
دگرگون كردن
نپال قدم به
مرحله اجراء
گذاشت. مناطق
روستايی از
دستگاه پليس
حكومت كهن پاك
شد و شكل های
جديد حاكميت
مردم به ظهور
رسيد. اميدهای
ستمديدگان
سابق حالا
ديگر به بسيج
فعال آنان تبديل
شد. در ميان
بخش های مختلف
مردم،
از دهقانان
گرفته تا زنان
و كارگران و
دانش آموزان و
معلمان، تشكل
هايی شكوفا
شد. تقريبا از
همان آغاز،
تحولات
اجتماعی مهمی
در مناطق
روستايی صورت
گرفت.
نظام كاست
نخستين آماج
انقلاب بود و
ضربات سنگينی
دريافت كرد.
در اين نظام
وحشيانه كه در
دين هندو مقدس
شمرده می
شود، فلاكت
ستمديدگان مجازات
رفتار
نادرستشان در
حيات گذشته
آنان است! و
امتيازهای
كاست های بالادست،
يك حق خدادادی
تلقی می شود.
در راس اين
نظام
وحشيانه، شاه
نشسته است كه
در دين هندو
به سادگی تجسد
زمينی
”ويشنوو“ (خدای
بزرگ هندوان)
به حساب می
آيد. علاوه بر
نظام كاست،
بيش از نيمی
از اهالی نپال
عضو قبايل
مختلف محسوب
می شدند؛ زبان
های مادری
آنان
به رسميت شناخته
نمی شد و
فرهنگشان
لگدمال می شد.
در
مناطق غربی
كشور، زنان
دهقان كه
مانند مردان
از زندگی فوق
العاده دشواری رنج می
بردند،
بار سنگين سنت
های ارتجاعی
را نيز بر دوش
داشتند. برای
مثال، دختران
جوان،
اغلب،
از سن 12 سالگی
شوهر داده می
شدند. به محض
اينكه زنان، سيل وار به
انقلاب
پيوستند،
تبديل به
جنگاوران
شجاعی شدند و
خواندن و
نوشتن ياد
گرفتند. بسياری
از آنان فرماندهان
نظامی و
رهبران سياسی
شدند. رهايی
واقعی زنان، در جريان
انقلاب تحقق
يافت. طی فقط
چند سال،
انقلاب در
ميان ملل
ستمديده نيز
تغييرات سريع
و چشمگيری را بوجود آورد.
برابری زبان
ها و فرهنگ ها
تشويق شد. حزب
برای ايجاد
نهادهای نوين
حكومتی در سطح
محلی و منطقه
ای به شدت
تلاش كرد؛
نهادهايی خلق شد كه رهبرانش ستمديدگان
سابق بودند.
ستم
فئودالی
زمينداران در
نواحی هموار و
بارآور جنوب
نپال بسيار
شديد است. در واقع،
زمانی كه جنگ خلق در سال 1996
آغاز شد، نوعی
از بردگی رسمی
هنوز در بخش
هايی از كشور
وجود داشت.
بعضی دهقانان
حتی از حق صوری
ترك مزارع
ارباب شان
محروم بودند.
انقلاب،
شعار ”زمين به
كشتگر“ را جلو
گذاشت و
دهقانان فقير
در نواحی دشت
نيز در شماری
فزاينده شروع
به حمايت از
انقلاب كردند.
خيلی ها به
نيروهای چريكی
كه در نواحی
مرتفع مستقر
بودند،
پيوستند. در
ابتدا، برای
انقلابيون، نبرد در اين
نواحی كشاورزی
دشتی دشوار
بود. چون كه
نيروهای دشمن
در آنجا قدرت
داشتند و می
توانستند از
شبكه جاده ها
و زمين هموار
برای حركت
سريع و
استفاده از تسليحات
برتر خود بهره
جويند. اما
اين مناطق، ذره
ذره به سنگرهای
انقلاب تبديل
شد. حضور
نيروهای
حكومت رفته
رفته فقط به
اردوگاه های
شديدا مسلح و
مستحكم محدود
شد.
....
طی
دهه های
اخير، شهرهای
نپال نيز
مانند ساير
كشورهای جهان
سوم باد كرده
اند. اين
فرايند در جريان
جنگ خلق شدت
بيشتری يافت.
در كاتماندو
پايتخت نپال،
علاوه بر صدها
هزار زاغه
نشين، طبقه
متوسط هم رشد
كرده است.
برای مثال،
چندين
هزار نفر
مستقيم يا غير
مستقيم درگير
صنعت گردشگری
هستند كه يكی
از فعاليت های
عمده اقتصادی
كشور است. به
دنبال
تامين مالی
پروژه های
متعددی كه
امپرياليستها
به اميد درست
كردن آلترناتيو
در برابر جنگ
خلق راه
انداخته اند،
سازمان های
غير دولتی نيز
مثل قارچ
گسترش يافته
اند.
نيروهای
طبقه حاكمه
نپال به چند
اردو تقسيم
شده اند. نيروهايی
كه حول سلطنت
و ارتش حلقه
زده اند از
دير باز در
قلب قدرت دولتی
ارتجاعی قرار
داشته اند. دو
حزب عمده سياسی
در مناطق شهری،
يكی حزب "كنگره
نپال"
است كه خاصه
به عنوان تابع
دولت هند و به
درجه ای كمتر،
وابستگی به
آمريكا و ساير
قدرتهای خارجی
مشخص می شود. و
دومی، حزب
كمونيست نپال
(متحده
ماركسيست
لنينيست) كه
معمولا آن را
به اختصار ”يو
ام ال“ می
خوانند. ”يو ام
ال“ که حزبی
متشكل از
كمونيستهای
دروغين است، از همان
ابتدا،
فعالانه،
با جنگ خلق
ضديت كرد
و چند دوره در
کابينه های
حکومتهائی که
سرکوب خونينی
راعليه جنگ
خلق راه
انداختند،
شركت داشت. ”يو
ام ال“
هواداران
زيادی در
پايتخت دارد.
اين هواداران
بخشی از طبقه
متوسط كشور
هستند و نيز
روشنفكرانی
كه مثل
همتايان خود
در بسياری از
كشورهای ديگر، از نظم
موجود
ناخرسندند ولی
در مورد ماهيت
”دمكراسی های
غربی“ دچار
توهم اند و
فکر می کنند
از طريق
انتخابات می
توان به
تغييرات ريشه
ای دست يافت.
مائوئيستها
از همان آغاز
پيشروی جنگ
خلق، به
شدت تلاش
كردند تا اين
بخش از مردم
را نيز تحت
تاثير قرار
دهند و به سمت
انقلاب جذب
كنند.
....
(در سال 2005) شاه
مجلس را منحل
کرد و رهبران
احزاب سياسی
قانونی را در
حبس خانگی
قرار داد و
”حكومت
اضطراري“
مستقيم
اعلام کرد. قدرت
های غربی كمی
در مورد
دمكراسی و
حقوق بشر
غرولند كردند
ولی برای
نابود كردن
نيروهای مردمی
به شاه و ارتش
سلطنتی چراغ
سبز دادند.اما
اين نقشه
نتيجه معكوس
به بار آورد.
ارتش
آزاديبخش خلق
توانست در
برابر ضربات
فزاينده ارتش
سلطنتی
ايستادگی كند. عجز شاه ”گياندرا“ در دست
يابی به يك
پيروزی تعيين
كننده،
شكاف های درون
طبقات حاكم را
تشديد كرد.
نارضايتی و
خشم نسبت به
حكومت اضطراری
در سراسر كشور
بالا گرفت.
....
قدرت
فزاينده جنگ
خلق و هرج و
مرج در صفوف
طبقات حاكم به
خيزش عظيم
آوريل 2006
انجاميد كه
صدها هزار نفر
را در شهرها و
آبادی های
نپال به ويژه
پايتخت، در بر
گرفت. اين
خيزش،
شاه را مجبور
كرد كه از
حكومت اضطراری
دست بكشد و
دوباره مجلس
را بگشايد. تحت اين
شرايط، ميان
ارتش
آزاديبخش خلق
و ارتش سلطنتی
(كه بعد از
تضعيف سلطنت، نامش به
ارتش
نپال،
تغيير يافت)
آتش بس برقرار
شد. چندين دور
مذاكره ميان
احزاب سياسی
رسمی (عمدتا حزب كنگره و
يو ام ال) با
حزب
كمونيست نپال
(مائوئيست)
صورت گرفت.
سرانجام
توافقی مبنی
بر خاتمه جنگ
خلق و تشكيل
يك رژيم جديد
اعلام شد. اين
توافق نامه از
رزمندگان
ارتش آزاديبخش
خلق خواست كه
در اردوگاه های
موقت مستقر شوند
و بيشتر سلاح
های خود را
تحت
نظارت سازمان
ملل قرار
دهند. ...
متعاقب
جنبش آوريل 2006، روشن شد كه
ادامه حاكميت
سلطنت در نپال
بسيار دشوار
است. نه فقط
اكثريت بزرگ
مردم نپال در
اين مورد روشن
بودند، بلكه
قدرت های خارجی
هم كه در
گذشته حامی
سلطنت بودند و
ارتش سلطنتی
را تعليم می
دادند حالا از
اين می
ترسيدند كه
اگر يك نظام
جديد حكومتی
سر كار نيايد؛ همراه با
سلطنت، سلطه
آنها بر
نپال نيز
نابود شود.
مرتجعين برای
تاسيس يك
سلطنت مشروطه
توطئه كردند
اما حزب كمونيست
نپال
(مائوئيست)
قاطعانه با آن
مخالفت كرد.
سلطنت با نفرت
و ضديت گسترده
مردم روبرو
بود و حفظ آن
به هر شكل، به
سختی می
توانست يك هدف
ممكن تلقی
شود.
مشكل
اساسی در نپال
اينست كه چه
نوع دولتی
بايد جايگزين
سلطنت بی
اعتبار و
منفور شود.
مناسبات ميان
اين دولت جديد
و كارگران و
دهقانان چه
خواهد بود؟ چه
نوع نظام
اقتصادی را
بازتاب داده
و
تقويت خواهد
كرد، و
مناسباتش با
كل نظام اقتصادی
جهانی و نظام
دولتی اين
نظام اقتصادی
جهانی،
چه خواهد
بود؟
از
همان آغاز،
هدف طبقات
ارتجاعی در
نپال و حاميان
بين المللی
آنها بسيار
واضح و عريان
بود. برای
مثال رجوع
كنيد به گزارش
های ”گروه بين
المللی بحران“
كه از سوی
امپرياليستها
سازمان يافته
و راهبرد
پيشنهادی خود
را تشريح می
كند. اين
گزارشها
در اينترنت
قابل دسترسند.
مرتجعين می
خواهند ارتش
آزاديبخش خلق
را منحل كنند.
ساختارهای
سياسی كه
انقلاب در
روستاها به
وجود آورده را
منحل كنند. يك
ساختار حكومتی
جديد كه
انقياد نپال
به نظام جهانی
امپرياليستی
را تحميل می
كند بر
پا دارند. و
نظام ارتجاعی
استثمار را در
نپال تقويت
كنند. برای
تحقق اين
اهداف،
امپرياليستها
و مرتجعين نياز
دارند،
بقول خودشان،
"مشکل
مائوئيستي"
را حل کنند.
اين كار را می
خواهند از
طريق ادغام
مائوئيستها
در حكومت و
”باز گرداندن“
رزمندگان جنگ
خلق به جامعه
كهن و يا
انجام تدابيری
كه حزب
كمونيست نپال
(مائوئيست) را
فلج كند و از
انجام عمل
مستقل باز
دارد، به
انجام رسانند.
..
مرتجعين
می خواهند كه
توده های
مردم، ساكت به
مزارع و خانه
هايشان باز
گردند. آنان می
خواهند همه رد
پاهای جنگ خلق
كه به نظرشان
كابوسی
وحشتناك می
آيد را پاك
كنند. ....
آنها برای
عملی كردن اين
نقشه پليد،
سلاح های
قدرتمندی
در
اختيار دارند: اولا،
نيروهای نظامی
كه از نظر
ايدئولوژيك و
سياسی و نظامی
توسط دولت كهن
برای دفاع از
نظم كهن تعليم
يافته است.
جنگ خلق به
اين نيروها
ضربه زده بود،
اما آنها از
طريق كمك ها و
تعليمات هند و
آمريكا و
اروپا تقويت
شده اند. اينها،
کماکان ستون
دولت محسوب می
شوند.
ثانيا،
مرتجعين از
وعده توهم
آفرين تغيير مسالمت
آميز و
دمكراتيك،
از طريق صندوق
های رای،
استفاده می كنند
(حتی زمانی
که خودشان
خشونت راه
انداخته و
حمام خون به پا
می کنند).
ثالثا،
مرتجعين از
هزاران رشته
اقتصادی و
سياسی و نظامی
كه نپال را
كاملا وابسته
و در انقياد
نظم جهانی تحت
سلطه
امپرياليسم
نگاه می دارد، حداكثر
استفاده را می
برند. اين
همان نظمی است
كه به بيانی
تلطيف شده آن
را ”جامعه بين
المللي“ می
خوانند.
عده
زيادی، در
داخل و خارج
نپال هستند که
با وجود نفرت
از استثمار
مردم نپال و
انقياد آن
کشور، با اشاره
به قدرت نيروهای
ارتجاعی،
می گويند که
از دل اين وضع
بد نمی توان
بهترين وضع را
بيرون کشيد.
به عبارت ديگر،
بايد به سازشی
گردن نهاد كه
بر مبنای آن
نظام اساسا
دست نخورده
باقی می ماند؛
به اين اميد
كه شرايط مردم
يا حداقل بخشی
از مردم صرفا
با حك و اصلاح
نظام بهبود
يابد. اين طرز
تفكر
همواره در
ميان نيروهای
طبقه ميانی نپال، كه
حامی ”يو ام ال“
هستند،
قوی بوده است.
در شرايط مشخص
نپال،
وجود چنين
گرايش
قدرتمندی
قابل فهم است.
نپال بسيار
فقير است و
صنعت بسيار
محدودی دارد.
سرچشمه
درآمدها از
ارز خارجی
عمدتا مربوط
به كمك های
خارجی،
گردشگری و پول
های ارسالی از
سوی كارگران
نپالی است كه
در خارج،
عمدتا در هند،
كار می كنند.
آنان معمولا
تحت شرايط
وحشتناك و
استثمار شديد
قرار دارند. نپال، به
دريا راه
ندارد و توسط
دو دولت
ارتجاعی بزرگ
و قوی، يعنی
هند در جنوب و
چين در شمال، محاصره شده
است. حكام
سرمايه دار
چين مدتهاست
كه كمونيسم را
كنار گذاشته اند و مانند
حاكمان ساير
كشورها از
مائوئيسم وحشت
دارند.
همه
اينها بدان
معناست كه
نپال به شدت
تحت فشار و
كنترل خارجی
قرار دارد و
از نظر نظامی بسيار آسيب
پذير است. به
طور مشخص، هند
هميشه برای
نپال نوعی قيم
به حساب آمده
و بر حيات
اقتصادی اين
كشور مسلط
است. به علت
اين واقعيات،
هميشه در جنبش
كمونيستی
نپال ديدگاهی
وجود داشته كه
رهائی نپال را
پيش از وقوع
انقلاب در هند، ناممكن می
دانسته است. ....
مانع
ديگری كه اغلب
به آن اشاره
شده فقدان حتی
يك كشور
سوسياليستی
واقعی در دنيای
كنونی است.
اين بدان
معناست كه هر
دولت انقلابی
واقعی به لحاظ
بين المللی
بسيار منفرد
خواهد بود.
شايد معنی
مهمترش اين
باشد كه مردم
نپال و هر جای
ديگر نمی
توانند هيچ
مدل بديل يا
نظام دولتی
بديلی را در
دنيای كنونی
به چشم
ببينند. حتی
در جاهايی
مانند عراق كه
مقاومت
مسلحانه در
برابر غرب در
حال رشد است،
عمدتا تحت
كنترل
مرتجعينی
قرار دارد كه
برنامه
دهشتناكی برای
جامعه در
آستين دارند.
همه اينها بر
حال و هوای
مردم و اينكه
بتوان آنها را
به نبرد و
فداكاری برای
كسب پيروزی
واقعی قانع
كرد تاثير می
گذارد. دائما
به آنان گفته
می شود: هر
كاری هم
بكنيد، پيروزی
واقعی امكان
ناپذير است.
ديدگاهی كه
دوشادش بحث به
اصطلاح ”مرگ
كمونيسم“ حركت
می كند و با
شدت بيشتری
تبليغ و حتی
ستايش می شود
دمكراسی نوع
غربی (يا
دمكراسی
بورژوايی)
است. اين
ديدگاه با
منافع طبقات
حاكم در غرب مطابقت
دارد و به
هزاران طريق
توسط آنها
اشاعه داده می
شود. اين
ديدگاه، در
ساير نقاط
دنيا نيز نفوذ
عميق و دامنه
داری دارد.
ديكتاتوری
سرمايه داری
خود را زير
نقاب برابری
ظاهری در نظام
انتخاباتی
پنهان می كند. اين گونه
توهمات نسبت
به کسب دمكراسی
و برابری تحت
يك نظام
ناعادلانه، به ويژه در
ميان طبقات
ميانی شهری،
قوت دارد. اين
توهمات به
واسطه شرايط
نوعا ممتازتر
زندگی آنها، تقويت می
شود- حتی در
كشور فقيری
مانند نپال.
اگر اين بخش
های مردم عليه
تحولات
انقلابی متحد
باشند، انقلاب
را به هيچ وجه
نمی توان پيش
برد.
بنابراين
توهمات
بورژوا
دمكراتيك اين
بخش ها يك
مانع واقعی
است كه هر
انقلابی با آن
مواجه است. ... اما
موانع
هر قدر هم كه
ترسناك
باشند،
اشتباه فاحشی
خواهد
بود اگر نتيجه
بگيريم كه در
آينده قابل رويت،
هيچ امكان
واقعی برای
تحقق هدفی
که جنگ خلق
برای آن آغاز
شد، وجود
ندارد. منظور
برقراری دولتی
منحصر به فرد
در دنيای
امروز است كه
در آن، مردم
تحت رهبری يك
حزب كمونيست
انقلابی،
قدرت سياسی را
در كف دارند و
می توان در
آنجا يك نظام
اقتصادی كه
مبتنی بر
استثمار
نباشد را ساخت
و واقعا از
چنگال امپرياليستها
خلاص شد. كل
تجربه نپال
نشان می دهد
كه كارهای به
ظاهر معجزه
آسا را می
توان با بسيج
انقلابی مردم
در نبرد به
خاطر منافع
واقعی شان عملی
كرد. اين
كارها را می
توان در شرايطی
انجام داد كه وضعيت اين
کشور(و دنيا)
دگرگونی
انقلابی را
به اضطرار طلب
می کند.
اين
كشور عقب
مانده و تحت
ستم
امپرياليسم می
تواند به يك
پايگاه پيشروی انقلابی، تبديل
شود. در نپال، می توان
روابط اجتماعی
نوينی را که
مبتنی بر
استثمار
نباشد، حاکم
کرد. در نپال می
توان ساختمان
جامعه نوينی
را آغاز کرد
که الگوئی برای
مردم دنيا
باشد.
نپال هنوز يک کشور
عمدتا کشاورزی
است و كل
جامعه شديدا
نيازمند
خاتمه بخشيدن
به بزرگ مالكی
و ساير شكل های
استثمار
فئودالی است
كه كشور را به
بند كشيده
است. اين
واقعيت بدان
معناست كه
ذخيره حمايتی
عظيمی برای
برنامه
انقلابی
”زمين
به كشتگر“
وجود دارد.
بسيج حمايت
اكثريت اهالی
پشت يك انقلاب
همه جانبه در
كشاورزی امكان
پذير است.
هيچيك از راه
حل های
رفرميستی نمی
تواند اين
نياز را پاسخ
دهد؛ نمی
تواند شور و
شوق دهقانان
كه اكثريت
جامعه را تشكيل
می دهند
برانگيزد.
يك
شالوده نوين
برای اقتصاد
ملی می تواند
از طريق ريشه
كن كردن همه
جانبه بزرگ مالكی،
اجرای شعار
”زمين به
كشتگر“ به
شيوه انقلابی
و تشويق و
تقويت تعاون
داوطلبانه
ميان دهقانان
ايجاد شود.
چنين انقلاب
ارضی انقلابی
نه فقط توان
باقی مانده
طبقات فئودال
نپال را تحليل
خواهد برد بلكه
پايه حمايت از
تحولات
انقلابی را
نيز در ميان
كل اهالی
تقويت خواهد
كرد. وقتی كه
زمين در دست
توليد
كنندگان باشد
می توان از
طريق مبارزه و
پشتكار،
ميزان محصول در
هر هكتار را
به ميزان زيادی
افزايش داد بطوريکه
ديگر دهقانان
مجبور
نباشند اعضای
خانواده خود
را برای کار
در شرايط فلاكت
بار و تحقير
كننده،
به هند
بفرستند. با
توسعه كشاورزی،
پايه تجارت و
داد و ستد
داخلی نيز رشد
خواهد كرد. به
اين شكل است
كه انقلاب ارضی
می تواند
حمايت اكثريت
عظيم مردم را
جلب كند و آنان
را متحد
کند.
بدون
شك نپال برای
مدتی فقير باقی
خواهد ماند،
اما می توان
گام های مهی
برای بهبود
فوری شرايط
مادی مردم
برداشت. حزب
كمونيست نپال
(مائوئيست)
پيشاپيش نشان
داده كه ساختن
جاده های به
شدت مورد نياز
در مناطق
مرتفع، عمدتا
با اتكاء بر
شور و شوق
مردم و
استفاده از فن
آوری ساده،
امكان پذير
است. به جای
پروژه های آبی
عظيم كه هدف
از آنها تامين
برق هند و دور
زدن روستاها
است می توان
با
اجرای پروژه
های كوچك هيدروالكتريك
در سطح وسيع، برق
روستاها را
تامين كرد.
اگر چه زيربنای
صنعتی نپال
ضعيف است اما
می توان نوعی
از صنايع كه
برای توليد
مولدهای برق،
پمپ های آبياری،
لوله های
تاسيسات
بهداشتی و
امثالهم ضروری
است را ايجاد
كرد. وقتی كه
صنايع در
شهرها در خدمت
زيربنای اقتصادی
روستا و
كشاورزی باشد
می توان يك
اقتصاد ملی را
بر پا داشت تا
ديگر كشور به
باج خواهی
اقتصادی خارجی
ها وابسته
نباشد. چنين
اقتصادی می
تواند اساس
رهائی ملی
واقعی باشد.اگر
يك رژيم
انقلابی
كاملا قدرت را
در داست داشته
باشد و اولويت
های اجتماعی
را معين كند،
شرايط
وحشتناك
سلامتی و
بهداشت توده
ها را می توان
خيلی سريع
بهبود بخشيد.
اگر چه رساندن
بيمارستان های
نپال به سطح
استانداردهای
جهانی زمان
زيادی خواهد
برد، اما با
اتخاذ روش های
نسبتا ساده كه
عمدتا
بر بسيج و
تعليم توده ها
متكی است می
توان كارهای
بزرگی انجام
داد.
يكی
از دستاوردهای
بزرگ جنگ خلق
در نپال بسيج
شمار گسترده ای
از زنان در
صفوف انقلاب
بوده است. ... يک گسست
ريشه ای از
نظام كهنه
فئودالی و از
ايده های و
سنت های كهن
ستم بر زن
که ملازم نظام
کهنه فئودالی است، می
تواند اين
نيرو را در
سراسر كشور
رها سازد. ... جنگ خلق
توانست به شكلی
زنده، راه حلی
را برای شرايط
كاست های
پايينی و
تبعيض لجام
گسيخته عليه
ملل ستمديده ارائه دهد.
پيشبرد
انقلاب تا به
آخر تنها راه
ريشه كن كردن
كامل اين دهشت
های ديرينه
است. ... شمار
نسبتا گسترده
جوانان تحصيل
كرده شهری
منبع ارزشمندی برای ساختن
جامعه ای نوين
اند. آنان می
توانند،
با حفظ بهترين
عناصر فرهنگ
ملل گوناگون
نپال و تکامل
آن، به خلق يک
فرهنگ نوين
ياری برسانند.
آنان می
توانند از
اندوخته های
علمی و انقلابی
در جهان
بياموزند و
بکار بندند. بسياری
از آنان
را می توان تشويق
كرد كه با
انتقال شناخت
و روش های علمی
و پيوستن به
دهقانان، به
متحول كردن
مناطق روستايی
كمك كنند.
طبقات
ميانی شهری
نقش مهمی در
پيروزی
انقلاب
دارند. می
توان در تجربه
زندگی به آنها
نشان داد كه
يك رژيم
انقلابی قادر
است برايشان
فضا ايجاد كند
تا سهم كاملی
در تحول جامعه
داشته باشند؛
رژيم انقلابی
دست آنها را
در انتقاد باز
می گذارد و
امثالهم. نظام
دولتی دمكراسی
نوين شكلی از
دولت است كه
در آن طبقه
كارگر در
اتحاد با دهقانان،
نيروهای ميانی
و حتی در
اتحاد با برخی
سرمايه داران
كه خواهان يك
كشور مستقل
هستند، حكومت
می کند. نظام
دمكراسی نوين
اگر به درستی
عمل كند، قادر
است احساسات
دمكراتيك
طبقات ميانی
را در نظر
بگيرد و جامه
عمل بپوشاند و
در عين حال،
با توهماتی كه
در مورد
دمكراسی
بورژوايی
وجود دارد
مبارزه كند.
اين نوع
ديكتاتوری
انقلابی لزوما
نبايد مانعی
در راه جذب
اين بخش های
مردم باشد. در
واقع، اين نوع
ديكتاتوری
انقلابی می
تواند يك شرط
و
يك وسيله
برای جذب شمار
گسترده ای از
اين نوع
نيروهای مردد
باشد كه احساس
می كنند آن
وسط گير
افتاده اند. فرآيند
انقلاب در مناطق
پايگاهی زير
حزب
كمونيست نپال
(مائوئيست)،
پيشاپيش،
به شكل نطفه ای،
نحوه پيشرفت اين
فرايند در
مقياس بزرگتر ... به نمايش
گذاشته است.
هنگامی
كه انقلاب راه
را بگشايد، در نپال و در
هر جای دنيا، پايه
برای بازسازی جامعه بر
مبنائی کاملا
متفاوت؛ برای
آفريدن جامعه
ای که در آن
استثمار بخشی
از مردم توسط
بخشی ديگر، جائی ندارد؛
بوجود می آيد.
همين آينده
سوسياليستی و
كمونيستی بود
كه در جريان
جنگ خلق، جرقه
وار خودنمايی
كرد و اينچنين
دهقانان فقير
و بسياری ديگر
را در نپال و
فراسوی آن،
برانگيخت. و
همين شبح
سوسياليسم و
كمونيسم است
كه اينچنين
امپرياليستها
و مرتجعين را
در سراسر دنيا
به جنب و جوش
انداخته و با
نفرت تمام
مصمم شده اند
كه انقلاب
نپال را از
راه خود منحرف
و نابود كنند.
هيچ
تضمينی برای
پيروزی
انقلاب در يك
زمان معين، در
نپال يا هر
كشور ديگر
وجود ندارد.
اما می توان
گفت كه هر
چقدر هم راه
پيروزی
انقلابی
كامل، دشوار و
ترس آفرين
باشد باز هم
به طور قطع تنها
راه ممكن و
واقعی برای
دگرگون كردن
نپال است.
لازم است كه
كمونيست ها بر
اين جهت گيری
استوار باقی
بمانند و مردم
را برای تحقق
آن رهبری
كنند.
هيچ
انقلابی در
خلاء صورت نمی
گيرد. در نپال
نيز پيشروی
انقلاب از
نزديك به
پيشروی
انقلاب در
كشورهای
همسايه و كل
دنيا مرتبط
است.
همسايگی
و ارتباط
متقابل نپال و
هند مثل يك
شمشير دو لبه
است. اين
حقيقتی است كه
همين مساله
آسيب پذيری
كشور را در
مقابل فشار و
مداخله و حمله
مستقيم
افزايش می
دهد. اما
امتيازهای
بزرگی را هم
برای انقلاب
مطرح می كند.
شمار عظيمی از
توده های
ستمديده و بی
آينده در هند
زندگی می كنند
كه بسياری از
آنان با نپال
نقاط مشترك
فرهنگی و زبانی
دارند. در حال
حاضر، ميليون
ها نپالی به
شكل عادی در
هند كار می
كنند كه اين
يك قطب مهم
انتشار آگاهی
و حمايت از
انقلاب در
ميان مردم آن
كشور بوده است.
به واسطه تضادهای
حاد و شدت
يابنده ای كه
در جامعه هند
وجود دارد، يك
رژيم واقعا انقلابی
در نپال باعث
تكان های فوری
و عميق در
سراسر آن كشور
به ويژه در
شمال و شمال
شرقی هند
خواهد شد. به
علاوه، اگر چه
نپال با بنگلادش
مرز مشتركی
ندارد، اما
فاصله دو كشور
فقط چند ده
كيلومتر است.
اكثر 150 ميليون
نفر اهالی
بنگلادش نيز
در شرايطی
بسيار دشوار
زندگی می
كنند. ...
اگر رژيم
انقلابی در
نپال برقرار
شود، به
احتمال زياد،
توده های مردم
منطقه
برای نجات آن
به صحنه خواهند
آمد.
بدون
شك آمريكا
يك دشمن بسيار
خطرناك
و پليد است.
اما اين نيز
حقيقتی است كه
ارتش آمريكا بشدت درگير و
گرفتار است،
از كمبود نيروی
انسانی رنج می
برد و به علت
تجاوزهای
امپرياليستی
در نقاط مختلف
دنيا با
مخالفت های
فزاينده
روبروست كه
اين شامل
مخالفت در
جامعه آمريكا
نيز هست. حتی
ارتش آمريكا
هم می داند كه
جنگ با
انقلابيون
مائوئيستی كه
عميقا با مردم
پيوند دارند و
از حمايت فعال
آنان
برخوردارند
چقدر دشوار
است.
اين
يك حقيقت مسلم
است كه انقلاب
نپال نمی
تواند از
فرايند كلی
انقلاب در
دنيا جدا
باشد. در اين
امر عوامل مثبت و نيز
منفی وجود
دارد كه بايد
در نظر گرفته
شود. در كل منطقه
درگيری های
فوق العاده
شديد و حادی
در ميان طبقات
حاكمه و بين
توده ها و
كسانی كه به
توده ها ستم می
كنند جريان
دارد. استقرار
يك رژيم واقعا
انقلابی در
نپال مانند
رعد و برقی در
فضای كل منطقه
خواهد بود.
بله، حكومت ها
در كشورهای
همسايه برای
مداخله و
سرنگونی چنين
رژيمی تلاش
خواهند كرد.
اما اين نيز
حقيقت دارد كه
آتش اميدهای
مردم همين
كشورها به نحوی
بيسابقه
زبانه خواهد
كشيد.
توده های
مردم منطقه و
نهايتا كل
دنيا، يك منبع
واقعی نيرو برای انقلاب
نپال هستند.
هر چند اما
اين منبع
تاكنون دست
نخورده مانده
است. يك برنامه
روشن انقلابی
و سرمشقی زنده
از توده هائی
كه واقعا قدرت
را به دست می
آورند و بر
جامعه حكم می
رانند می
تواند در را
به روی اين
توان نهفته
باز كند.
هم
اينك، مردم و
انقلابيون
نپال با
انتخاب های
دشواری روبرو
هستند كه در
نقطه عطف هر
انقلابی بروز
می كند. اين
نقطه عطفی است
كه امكان
پيروزی
انقلاب را در
كنار خطر واقعی
نابودی
انقلاب در
بر دارد.
مائوئيستها
با توطئه ها و
مخالفت كل
”جامعه بين
المللي“ روبرو
هستند. يعنی
با توطئه چينی
ها و مخالفت
های دار و
دسته راهزنان
و بی رحمانی
كه بر دنيا
حكم می رانند.
در نپال و هر
جای ديگر،
دنيای ديگری ممكن
است. اما فقط
در صورتی كه
دنيا از چنگال
كسانی كه
امروز شيره اش
را می مكند و
آن را در غل و
زنجير نگاه می
دارند، بيرون
كشيده شود.
فلسفه ده سال
جنگ خلق اين
است. اين همان
وظيفه بزرگی
است كه انقلاب
بايد به انجام
رساند.
جنگ
خلق قدرت عظيم
مردم عادی را
با برانگيختن
آنان در
مبارزه
انقلابی
راستين به
نمايش گذاشت.
عزم و توان
رزمی توده های
مردمی كه توسط
يك پيشاهنگ
راستين
كمونيستی
رهبری می شدند
بارها و بارها
دشمنان
انقلاب را
حيرت زده كرد.
اينك مساله
حياتی، روشن
بودن در مورد
اهداف انقلاب
است و اتكاء
بر توده های
انقلابی و
رهبری آنان
برای به انجام
رساندن وظيفه
بزرگی كه از
سال 1996 آغاز شد.
يعنی ايجاد يك
دولت كاملا
متفاوت به
مثابه بخشی از
نبرد جهانی در
راه يك دنيای
كاملا
متفاوت؛
دنيايی بدون
استثمار
طبقاتي؛ نبرد
جهانی در راه
كمونيسم. ¾
بخش
3
پلنوم
چهارم کميته
مرکزی حزب کمونيست
ايران (م.ل.م) در
ماه سپتامبر 2007
برگزار شد.
بخش هائی از
اين گزارش که
شامل تحليل از
اوضاع سياسی،
موقعيت جنبش
کارگری بود،
در شمارههاي37
و 38 حقيقت
خوانديد. در
زير بخش های
ديگر
اين گزارش را
در اختيار
خوانندگان
حقيقت می
گذاريم.
جنبش
زنان و کمپين
يک ميليون
امضاء
بحث
حول کمپين يک
ميليون امضا (1)
يکی از بحثهای
پلنوم در
ارتباط با
جنبش زنان
بود. پلنوم
تلاش کرد به
پرسشهای زير پاسخ
دهد.
اين
جريان بر پايه
ائتلاف کدام
نيروهائی
طبقاتی شکل
گرفته است؟ و
سياست ما در
قبال آن چيست؟
پلنوم تاکيد
کرد،کمپين
شکلی ديگر از
ادامه همان
ائتلاف طبقاتی
است که حول
"جنبش دوم
خرداد" شکل
گرفته بود. کمپين
يک ميليون
امضا ائتلاف
بخش اصلاح
طلبان حکومتی،
نيروهای ملي-
مذهبی و بخشی
از نيروهای
رفرميست
سکولار است.
اين
کمپين، افق
زنان طبقات
ميانی و بالای
جامعه در
زمينه "رهائی
زن" است. اينان
خواهان زير
سئوال بردن
نظم کهنه زن
ستيز نبوده،
بلکه خواهان
اصلاحاتی در
آن هستند--
بخصوص در
زمينه برخی از
افراطی ترين
تنبيهات ضد زن
شريعت اسلام
که در جمهوری
اسلامی جزو
قوانين کشوری
است.
سکوت کمپين
در رابطه با
حجاب اجباری و
سنگسار و تکيه
به عبارت "
اسلام با حقوق
زنان تضادی
ندارد" اساسا
بيانگر
موقعيت
ايدئولوژيک-
سياسی و طبقاتی
کسانی است که
رهبران و
گردانندگان
اصلی کمپين می
باشند. آنان
جدائی دين از
دولت را تبليغ
نمی کنند و کماکان
به فکر
استفاده از
اسلام برای
"رهائی زنان"
هستند. اين در
شرايطی است که
جنبش رهائی
زنان لبه تيز
تحولات سياسی
جامعه مشخصا
در زمينه جدائی
دين از دولت و
فراتر از آن
قراردارد، در
واقع نقش
کمپين کند
کردن اين لبه
تيز است.
افشاگری
از روابط اين
کمپين با برخی
چهره های
منفور حاکميت
مهم است، اما
کافی نيست.
زيرا مسئله
عمده اين است
که کمپين، افق
بشدت ناقصی از
"رهائی زن"
ارائه داده و
آن را به
"اصلاح" زن
ستيزی نظام
محدود می کند.
استراتژی
کمپين در
خدمت
"آرام" کردن
جنبش زنان است.
به اين ترتيب
اين کمپين
ظرفيت آن را
دارد که در
شرايطی
بعنوان اهرمی
در خدمت
"بازسازي"
جمهوری اسلامی
نيز مورد
استفاده جناح
هائی از حکومت
قرار گيرد. در
شرايطی که
جمهوری اسلامی
بخواهد (و
بتواند) با
دست زدن به
برخی اصلاحات
ساختاری پايه
های خود را
تحکيم کند،
اين کمپين می
تواند بعنوان
اهرمی برای
اين هدف مورد
استفاده قرار
گرفته و برای
آن پايه جمع
کند و
توان و
پتانسيل جنبش
انقلابی زنان
را خنثی کند.
توجه به تجربه
مشابه در
کشورهای ديگر
(مانند مراکش)
و جذب بخشهائی
از زنان
روشنفکر به
درون نظام،
مهم است.
راه
حلی که کمپين
برای "آزادی
زنان" ارائه می
دهد، راه حلی
از "بالا"ست.
يعنی به
"مرحمت"
حاکمين
وابسته است.
حتا زمانی که
از ميان مردم
امضاء جمع می
کنند برای جلب
"مرحمت"
بالائی هاست.
اين "راه حل"
مماشات
جويانه و بی
حاصل تنها از
انبان
جريانات سياسی
سازشکاری چون
ملی مذهبی ها
می تواند
بيرون آيد که
همواره در حال
فريب توده ها
نسبت به امکان
"اصلاح" نظام
هستند و مرتبا
وعده ی با يک
گل هم بهار می
شود را می
دهند. آنان
وعدهء
اصلاحاتی را می
دهند که اگر
هم "موقعش
برسد" بسيار
قطره چکانی،
جانکاه و
شکننده است و
فقط معدودی
زنان دست چين
شده از
آن بهره
خواهند برد.
وانگهی
"اصلاحاتي"
که وابسته به
مراحم بالايی
هاست، می
تواند بسرعت
بدست همان
مرتجعين يا هم
نوع شان پس
گرفته شود.
در
مقابل اين راه
حل مندرس بايد
راه حل نوين
جلو گذاشت.
راه حلی که
خارج از
چارچوب
اتحادهای
طبقاتی
ليبرالها و
مرتجعين بوده
و فقط با اتکا
به مبارزه
آگاهانه و
مقاومت
آگاهانه روز
افزون توده های
زن جلو می رود.
راه حل نوين،
متکی بر
مبارزه
آگاهانه توده
های تحت ستم
برای بدست
آوردن حق و
آزادی شان
است. ميان
پرولتاريا با
بورژوازی
همواره بر سر
اين دو راه
کشمکش بوده و
خواهد بود و
فرجام "رهائی
زنان" در
جامعه ما
وابسته به آن
است که کداميک
از اين دو
مسير بر ديگری
فائق آمده و
خواهد توانست
توده های تحت
ستم زنان را
بسوی خود جلب
کند. مبارزه
واقعی برای
رهائی زنان
بدون افشاگری
در مورد "راه"
هائی که در
واقع سراب هائی
هستند که
بورژوازی در
مقابل توده
مردم قرار می
دهد، ممکن
نيست.
در
مقابل
ايدئولوژی
مذهبی که
کمپين ترويج می
کند و آن را
نافی آزادی زن
نمی داند،
جنبش انقلابی
زنان بايد
بطور پيگير و
فراگير از
روابط اجتماعی
ستمگرانه ای
که در قلب همه
مذاهب جای
دارد پرده
بردارد و نشان
دهد که هيچ يک
از مذاهب بدون
ستمگری بر زن،
نمی توانند
هويت و
استحکام خود
را حفظ کنند.
بعلاوه زنان و
مردان
کمونيست در
مقابل تفکر
مذهبی، بايد
ايدئولوژی
کمونيستی را
تبليغ و ترويج
کنند و نشان
دهند که چرا
فقط اين
ايدئولوژی
است که افق
گسترده رهائی
و امکان اتحاد
گسترده زنان
را برای
مبارزه عليه
ستم بر زن در
ايران و جهان
فراهم می کند.
اگر در جنبش
زنان
ايدئولوژی
کمونيستی به
ميدان نيايد و
در مقابل
ايدئولوژی بورژوائی
(که در ايران
شديدا آغشته
به فئوداليسم
نيز هست) افق
رهائی بخش خود
را نگستراند،
امکان مقابله
موثر با طرحها
و سياست های
بورژوائی در
جنبش زنان
ميسر نيست.
مخالفت
صريح با
بيراهه ی
کمپين به معنای
آن نيست که در
مقابل اعمال
سرکوبگرانه
رژيم نسبت به
فعالين کمپين
سکوت کنيم.
اين اعمال
سرکوبگرانه
بايد بشدت
محکوم شوند.
اما
کمونيستها
بايد فعالانه در
ميان زنان
آگاه گری و
سازماندهی
کنند و شعارها
و سياستهائی
را جلو گذارند
که تمايز ميان
راه ها و
بيراهه ها را
روشن می کند.
بايد ضد حجاب
اجباری، ضد
قوانين شريعت
و قوانين ضد
زن در کل، و ضد
سياست به دقت
طراحی شده ی
رژيم در زمينه
گسترش فقر،
بيکاری و
فحشا، تشديد
مردسالاری، و
سرکوب زنان
تبليغ و ترويج
و سازماندهی
شود. هستند
کسانی که دارای
افق و منافع
زنان طبقات
بالايی جامعه
نيستند ولی
تحت اين عنوان
که، "کمپين هم
برای حقوق
زنان تلاش می
کند" ظرفيت ها
و تلاش های
خود را در
خدمت آن
گذاشته اند.
اينان اشتباه
می کنند و
بايد صميمانه
از آنان خواست
که متوجه عواقب
اين اشتباه
باشند. تکيه
گاه جنبش
انقلابی زنان
بايد بر
ميليون ها زن
عاصی،خشمگين
و بی صدائی
باشد که ظرفيت
آن را دارند
که آگاه شوند
و بطور سازمان
يافته جهت
رهايی اکثريت
زنان گام
بردارند. برای
تحقق اين امر
مهم بايد تلاش
زيادی صورت
گيرد.
هر
چند کمپين
بدليل
پشتوانه ای که
در ميان حکومتی
ها و اقشار
مرفه تر جامعه
دارد امکان
فعاليت گسترده
تری دارد؛ اما
اگر
کمونيستها در
جنبش زنان
فعال باشند از
آنجا که سياست
شان بر منافع
و واقعيت
جامعه منطبق
است می توانند
پايه بگيرند و
افق شان
را که افق
واقعی رهائی
زنان است
تبديل به قدرت
مادی کنند.
هر
نوع تحول سياسی
جدی در ايران
به موقعيت
زنان در جامعه
گره خورده است.
برای همين همه
نيروهای سياسی
و طبقاتی به مسئله
زنان می
پردازند و
نيروهای
طبقاتی
گوناگون (ملی
مذهبی ها،
اصلاح طلبان و
بورژوا
ليبرالهای
سکولار)
دورنماها،
اتحادها و
ائتلافات
سياسی
خود را از
کانال اين
مسئله در
جامعه تبليغ می
کنند. طبقه ما
و حزب ما نيز
بايد بيش از
گذشته به اين
مسئله توجه
کند. حزب ما بايد
از منظر رهايی
زنان مسائل
کلان
ايدئولوژيک
سياسی را طرح
نمايد. در اين
زمينه حزب ما
از يک خط عميقا
صحيح
برخوردار است
و با
تلاش برای
تبديل آن به
يک نيروی مادی،
می تواند اين
جنبش انقلابی
را جهش وار به
پيش ببرد.
وجود
قشری از زنان
انقلابی نسل
قبل با سابقه
چپ (که در
مجموع نسبت به
مردان آن نسل
چپ، پيشروتر
باقی مانده
اند) يک
امتياز مهم
برای جنبش
انقلابی زنان
و جنبش
کمونيستی است.
بدون تلاش
جنبش کمونيستی
برای تامين
پشتوانه نظری
و فعاليت
سازمان
يافتهء اين
دسته از زنان،
جنبش انقلابی
زنان در سطح
دموکراتيک هم
نمی تواند رشد
و گسترش يابد
و پايداری خود
را حفظ کند.
در
نظر گرفتن
ارتباط
تنگاتنگ
فعاليتهای
دمکراتيک و
کمونيستی برای
پيشروی جنبش
زنان بسيار
مهم است. از
يکسو بدون
پيشبرد
فعاليت های
دمکراتيک نمی
توان توده های
وسيع زن را به
مبارزه
آگاهانه ی
سازمان يافته
کشاند و از سوی
ديگر بدون
تقويت هسته
کمونيستی در
ميان آنان،
بدون آگاه شدن
تعداد
روزافزونی از
آنان به تئوری
ها و افق
کمونيستی، نمی
توان ادامه
کاری و تکامل
اين جنبش را
بر پايه
جهتگيری صحيح
تضمين کرد.
موقعيت
جنبش کردستان
پلنوم
در رابطه با
جنبش کردستان
بر نکات زير تاکيد
گذاشت.
تجارب
انقلابی مردم
کردستان
ايران و حضور
نسبتا فعال
افکار چپ در
اين منطقه
ذخيره مهمی
برای مبارزه
عليه رژيم
جمهوری اسلامی
و احياء جنبش
کمونيستی
محسوب می شود.
اما نبايد به
روندهای عينی
و ذهنی جديد و
بعضا مخربی که
در اين جنبش
رواج يافته بی
تفاوت بود،
روندهايی که
بطور عمده پس
از تحولات
سياسی در
کردستان عراق
آغاز شده و
موجب تقويت
ناسيوناليسم
ارتجاعی شده
است. فساد
ايدئولوژيک-
سياسی در بخشی
از جنبش چپ
کردستان
ايران اين
جريان را
بسيار تقويت
کرده است.
ناسيوناليست
های ارتجاعی
آرزو دارند از
طريق شرکت در
طرح های
امپرياليسم
آمريکا در
خاورميانه در
قدرت سياسی
سهيم شوند.
ناسيوناليسم
ارتجاعی که در
اين "آرزو"
فشرده می شود،
بازتاب آمال و
منافع قشری از
بورژوازی
کردستان
ايران است که
طی سالهای
سرکوب جنبش
انقلابی
کردستان با
گرفتن
امتيازاتی از
جمهوری اسلامی،
چاق و چله شده
و در سالهای
اخير با تبديل
کردستان عراق
به مرکز پر
جنب و جوش
استثمار و
چپاول، وارد
بازار سرمايه
منطقه شده و
از اين رهگذر
فربه تر نيز
شده است.
گر
چه
ناسيوناليسم
ارتجاعی به
دليل آگاهی ضد
امپرياليستی
مردم کردستان
ايران دچار
محدوديت هائی
است، اما
نبايد به نقش
و تاثيراتی که
از خود باقی
گذاشته و می
گذارد کم بهائی
داد. انشعابات
درون احزاب
قديمی تر و
شکل گيری
احزابی چون
پژاک و صف
آرائی ها
سياسي- طبقاتی
جديد، بخشا،
حاصل اين
تاثيرات است.
در
نتيجه ديگر
جنبش کردستان
را نمی توان
با احزاب سنتی
چون کومله و
دمکرات تعريف
کرد. حتی
نبايد انتظار
آن را داشت که
جنبش کردستان
در تحولات
سراسری همان
نقشی را ايفا
کند که در
دوران انقلاب
57 بازی کرد.
سر
بلند کردن
جريان نسبتا
قدرتمندی چون
پژاک بيان
خطراتی است که
جنبش کردستان
را تهديد می
کند. پ کاکا با
استفاده از
روابط رسمی اش
با جمهوری
اسلامی، طی
چند سال بطور
گسترده در
ميان جوانان
تبليغ و ترويج
و پايه مهمی
در بين جوانان
کرد کسب کرد.
نظرات مکتوب
عبدالله
اوجلان در
شمار زياد در
شهرهای مختلف
کردستان پخش و
محافل
مطالعاتی
بحول درک
"انديشه هاي"
او تشکيل شد.
اما در مقابل
اين کارزار
فکری، هيچ يک
از جرياناتی
که خود را
کمونيست می
دانند و در
کردستان پايه
دارند جرات
نقد کمونيستی
اين "انديشه"
ها را بخود
نداده اند.
نقدهای حزب ما
نيز بسيار
اندک است و به
چند مقاله در
مورد پ کا کا و
"کنگره گل"
محدود می شود.
روی آوری شاخه
ايرانی اين
حزب به مبارزه
مسلحانه با
جمهوری اسلامی
بر محبوبيت
پژاک
افزود. اين
حزب با استفاده
از روابطی که
از يکسو با
اصلاح طلبان
کرد و از سوی
ديگر با
آمريکا دارد
توانسته خود
را به عنوان
يک نيروی سياسی
مطرح در صحنه
کردستان معرفی
کند.
رهبران
پژاک (همچون
ديگر رهبران پ
کاکا) آشکارا
از هم سوئی
خود با آمريکا
صحبت می کنند
و در عين حال
تحت عنوان
اينکه
"اپوزيسيون
داخل بهتر از
اپوزيسيون
خارج از کشور
است" راه را
برای ادامه
همکاری های
خود با
جناحهائی از
جمهوری اسلامی
باز گذاشته
اند. بايد بين
نقشی که
امروزه اين
حزب در جنبش
کردستان
ايران ايفا می
کند با نقشی
که احزاب
ناسيوناليست
قديمی در
دوران انقلاب
ايفا می کردند
فرق کيفی
گذاشت. هر چند
که ظاهرا برخی
شباهت ها،
مانند دست زدن
به مبارزه
مسلحانه، ميان
آنان موجود
است. خط و تفکر
غالب بر آن
دوره از جنبش
کردستان در
مجموع
ناسيوناليسمی
انقلابی بود.
حتی حزب دمکرات
مجبور بود از
يکسو با جنبش
توده ای
انقلابی و
قدرتمندی که
جريان داشت
همراهی نشان
دهد و از سوی
ديگر در
روابطش با
قدرتهای
امپرياليستی
محتاط باشد.
(بويژه آنکه
در دوره جنگ
سرد قدرت های
امپرياليستی
خواهان
تغييرات اساسی
در منطقه و
امتياز دادن
به هيچ بخش از جنبش
کردستان
نبودند).
بنابراين
عليرغم ظاهر "راديکال"
پژاک، به
هيچوجه نبايد
به آن به صرف
اينکه
"مبارزه
مسلحانه" می
کند امتيازی
داد. زيرا در
سياست داخلی،
ناسيوناليسم
بشدت تنگ
نظرانه و در
سياست خارجی،
اتحاد با
امپرياليستها
را تبليغ می
کند.
مبارزه
عليه ستم ملی
مانند مبارزه
عليه هر بی
عدالتی ديگر،
مهر راه حل های
طبقاتی مختلف
را بر خود
دارد. نتيجه ی
راه حل های
ناسيوناليستی
روشن است.
جوانان
کردستان بايد
عميقا به اين حقيقت
پی ببرند و
کمونيستها
برای آشکار
کردن اين
حقيقت بايد
کار پيگير و
مداومی انجام
دهند. بدون
حرکت خلاف
جريان نمی
توان توده های
کارگر و
زحمتکشان و
زنان و
روشنفکران
مترقی
کردستان را در
راه مبارزه ای
که واقعا به
رهائی اکثريت
مردم آن منجر
می شود، بسيج
کرد. رشد جنبش
کمونيستی در
کردستان به
تبليغ و ترويج
افق و دورنمای
انترناسيوناليسم
پرولتری گره
خورده است.
اما
مبارزه با
ناسيوناليسم
را با روش های
اکونوميستی
نمی توان پيش
برد. برخی
نيروهای چپ،
فکر می کنند
با انگشت
گذاشتن بر
خواسته های
اقتصادی
کارگران کرد می
توانند مانع
رشد
ناسيوناليسم
شوند و از اين
طريق به
اصطلاح مسئله
ملی را دور
بزنند. حال
آنکه بدون نقد
ايدئولوژيک و
سياسی همه
جانبهء
ايدئولوژی
ها، سياست ها،
و راه حل های
بورژوائی در
زمينه حل
مسئله ملی و
گذاشتن حل
مسئله ملی در
چارچوب مسائل
کلان مبارزه
طبقاتی، نمی
توان با
نفوذيابی
اشکال
گوناگون
ناسيوناليسم
در ميان
کارگران و
زحمتکشان و
روشنفکران
مترقی
کردستان
مقابله کرد.
منظور از
"گذاشتن اين
مسئله در
چارچوب مسائل
کلان
طبقاتي"،
روشن کردن اين
واقعيت است که،
يکم: ستمگری
ملی به
استثمار
طبقاتی در
ايران خدمت می
کند و نهاد و
ساختاری مهم
در تقويت
استثمار و ستم
طبقاتی سراسری
است. دوم: در
صورتی که
مبارزه عليه
آن در چارچوب
يک تئوری
انقلابی،
سياست انقلابی،
و چشم انداز
سازمان دادن
جامعه ای نوين
(سوسياليستی)
پيش برده شود،
می تواند به
رشد و توسعه
اتحاد و
مبارزه طبقاتی
خدمت بزرگی
کند.
در
مقابله با تنگ
نظری های
ناسيوناليستی
ما بايد بر
کمونيسم و
انترناسيوناليسم
پرولتری
تاکيد کنيم و
بطور مشخص
شعار اتحاد
انقلابی ملل
را جلو
بگذاريم.
تاکيد کنيم که
در شرايط کنونی
تبليغ شعار
اتحاد انقلابی
ميان خلق های
ملل مختلف
ايران، صحيح
است و نه شعار
جدائی. در
مورد شعار
"فدراليسم"
بايد تاکيد
کنيم که "فدراليسم"
می تواند
محتوای
فئودالی،
سرمايه
دارانه و يا سوسياليستی
داشته باشد.
کمونيستها
برای سازمان
دادن
ساختارهای
سياسی يک کشور
سوسياليستی
از شکل
فدراليسم نيز
می توانند
استفاده کنند.
خصلت طبقاتی
يک دولت و
سازمان
اقتصادي-اجتماعی
آن تعيين
کننده است و
نه فرم هائی
که هر دولت
برای پيشبرد
منافع طبقاتی
خود استفاده می
کند.
ايدئولوژی
و افق های
سياسی
ناسيوناليستی
در هر شکل نه
فقط منافع
اکثريت مردم
کردستان را
برآورده نمی
کند بلکه
نهايتا مانع
رهائی تمام
مردم و بويژه
زنان است.
زيرا
ناسيوناليسم
همواره بر
نظام
پدرسالاری و
مردسالاری
استوار است.
تاکيد بر
مسئله زنان در
ملل ستمديده
نقش مهمی در
انکشاف
مبارزه طبقاتی
دارد. برای
مثال نقد
تفکرات
عبدالله
اوجالان در
رابطه با
مسئله زن
بسيار مهم است
زيرا افکار او
در عين اينکه
ظاهری "برابری
طلبانه" دارد
اما دارای
محتوائی
عميقا
مردسالارانه
و مذهبی است.
قطب
سوم
عمده
بحث های اين
پلنوم در رابطه
با ايجاد قطب
سوم و ناظر بر
جمعبندی از
تلاش ها ئی
بود که حزب ما
در اين خصوص
انجام داده
بود.
واقعيت آن
است که عدم
اتحاد فکری در
جنبش چپ ايران
نقش عمده را
در عدم شکل
گيری حرکت های
مبارزاتی
متحدانه دارد.
حتا درون هر يک از
احزاب شاهد
گرايش های
چندگانه خطی
هستيم. نبود
سطحی از تمرکز
خطی در درون
اين احزاب، به
نبود اراده
واحد و انسجام
عملي-تشکيلاتی
آنان منجر می
شود. در نتيجه
هر طرح و
سياستی مشمول
رقابت ميان
قطب های مختلف
درونشان می
شود. برخی ها
هم گرايش به
آن دارند که
تلاش برای
ايجاد
اتحادهای
بزرگتر را از
زاويه تنگ
فائق آمدن بر
بحران های
درون حزبشان
بنگرند. در
حالی که
اتحادهای
گسترده درون
چپ را بايد يک
صف آرائی در
مقابل دشمنانی
که صاحب دولت
و قدرت هستند
ديد: يعنی يک
صف آرائی
طبقاتی.
قطب
سوم، به معنای
پيشبرد
مبارزه
پيگيرانه
عليه جمهوری
اسلامی و افشای
سياستهای امپرياليسم
آمريکا بطور
همزمان است.
برخی جرياناتی
که قرار بود
در اين طيف
قطب سوم
باشند، با بالا
گرفتن
شيپورهای
جنگ، عملا به
سوی سياست
"ميهن پرستي"
از آن نوعی که
حزب کار ايران
"توفان" (دفاع
از جمهوری
اسلامی تحت
عنوان مقابله
با
آمريکا)
تئوريزه می
کند، گرايش يافتند.
و برخی ديگر
تلاش کردند
"قطب سوم" يا
"راه سوم" را
به معنای
جلوگيری از
جنگ تقليل
دهند.
البته، افت و
خيز در روند
تضادهای ميان
آمريکا و
جمهوری اسلامی
نيز بر اضطرار
شکل گيری قطب
سوم سايه
افکند. در هر
حال، پيش
گذاشتن اين خط
و سياست و
دامن زدن به
مبارزه حول آن
يک ضرورت
انقلابی بود و
تاثيرات مثبتی
بر کل جنبش
انقلابی چپ
داشت و کماکان
بايد بر آن پای
فشرد.
پلنوم
بر ضرورت سياسی
تشکيل قطب سوم
تاکيد گذاشت و
اتخاذ اشکال
ديگری را برای
پيشبرد اين
سياست ضروری
دانست. مشخصا
برای جا
انداختن اين
سياست در
جنبشهای توده
ای بايد تاکيد
کرد. فقدان
ابتکار عمل از
بالا
(به شکل
اتحاد احزاب
چپ) برای شکل
دادن به يک
تمرکز سياسی
(يا آلترناتيو
سياسی اوليه)
کماکان ضعفی
جدی در جنبش
سياسی انقلابی
بوده و
مانع انکشاف
قدرتمند جنبش
های توده ای
کارگری، زنان
و دانشجوئی
است.
....
تجربه
اين دوره نشان
داد که قطب
سوم را
نبايد صرفا حول
مسئله جنگ طرح
کرد بلکه
مضمون
ايدئولوژيک سياسی
اين قطب
(مشخصا برنامه
سياسی اجتماعی
که اين قطب
بايد نماينده
آن باشد) را
بايد به ميان
مردم برد.
مسلما زمانی
که پای برنامه
های سياسی
اجتماعی و طرح
مختصات جامعه
آينده به ميان
می آيد نياز
به نوسازی
جنبش کمونيستی
خود را بيشتر
عيان می سازد.
مبحث قطب سوم
را نمی توان
از مبحث نوسازی
جنبش کمونيستی
جدا کرد.
نوسازی
جنبش کمونيستی
پلنوم
بحث نسبتا
مفصلی در مورد
نوسازی جنبش
کمونيستی
داشت. در
ابتدا از
اينکه کميته
مرکزی در
فاصله پلنوم
سوم و چهارم
نتوانست گام
مهمی در
ارتباط با اين
وظيفه
بردارد،
انتقاد شد.
...
نوسازی جنبش
کمونيستی
نياز مبرم
مبارزه طبقاتی
است. اگر حزب
ما اين وظيفه
را در دست
نگيرد، قادر
به ايفای نقش
پيشرو در
مبارزه طبقاتی
و تاثير گذاری
بر صحنه سياسی
نخواهد بود.
نوسازی
جنبش کمونيستی
صرفا يک پروژه
آکادميک بی
ربط با پراتيک
مبارزه طبقاتی
نيست. در
اوضاع کنونی
بدون دامن زدن
به آگاهی
تئوريک
مارکسيستی و
نوسازی
مارکسيسم، نمی
توانيم به
ضروريات
مبارزه طبقاتی
پاسخ دهيم و
در نتيجه قادر
به بسيج و
پرورش نيروهای
انقلابی نوين
نخواهيم بود.
به نقش تئوری
های انقلابی
به مثابه
ميکروسکوپ و
تلکسوپ
انقلاب نبايد
کم بها داد.
ميکروسکوپ و
تلکسوپی برای
تشخيص درست
معضلات و
مشکلات
مبارزه
انقلابي؛ حل
صحيح آنها و
تدوين خط مشی
های مبارزاتی
صحيح برای
تبديل خط به
نيروی مادی
قدرتمند برای
درهم شکستن
نيروهای دشمن.
هر اندازه که
ذهنمان
گسترده تر و
تازه تر شود،
بر انرژی و
راندمان
مبارزاتی مان
افزوده خواهد
شد و مشکلات
مبارزه
انقلابی را
درست تر تحليل
کرده و
قادر به
تدوين راه
حلهای موثرتر
خواهيم بود و
قادر خواهيم
شد توده ها را
بهتر و
سريعتر
جذب مبارزه و
تشکل انقلابی
کنيم.
شعار انقلاب
فرهنگی در
چين: "انقلاب
را دريابيد،
توليد را بالا
ببريد"، در
اين زمينه نيز
صادق است: با
انقلابی تر
کردن ديدگاه
ها و تئوری
هايمان بهتر می
توانيم بر قوای
مادی مان
بيفزائيم و
نيروهايمان
را سازمان
دهيم. غالبا
اهميت
فعاليتهای
ايدئولوژيک- تئوريک
به مثابه يک
فعاليت عملی
مشخص درک نمی
شود. تجارب
دور و نزديک
نشان می دهد
که بدون انجام
فعاليت
تئوريک، بدون
سازمان دادن
جلسات مناظره
خطی و مطالعه
و مباحثه
تئوريک، نمی
توانيم
نيروهای حزب و
بطور کلی
فعالين جنبش
های توده ای
را به سطح
رهبران
سياسي-تئوريک و
سازمانده
توده ها
ارتقاء دهيم.
بدون دامن زدن
به بحث بر سر
تئوری های
کمونيستی،
توده های
پيشرو جذب
جنبش کمونيستی
نمی شوند. بی
دليل نيست که
بورژوازی بين
المللی و
جمهوری اسلامی
اينهمه خرج
تبليغات
ايدئولوژيک و
رواج تئوری های
خود می کنند!!
کم
بهائی به
نوسازی تئوريک
بيان کم بهائی
به تئوری
کمونيستی و در
نتيجه پراتيک
کمونيستی است.
نوع
نگاه به نوسازی
نيز مهم است.
بويژه اينکه
در صفوف "جنبش
انقلابی
انترناسيوناليستي"
درک ها بر سر
اين موضوع متقاوت
و ناموزون
است. برخی
گرايشات فکر می
کنند با اين
کار خطر
انحلال طلبی
نسبت به
مارکسيسم-
لنينيسم-
مائوئيسم
افزايش می
يابد در نتيجه
به امر نوسازی
مارکسيسم بها
نمی دهند. برخی
گرايشات ديگر
تحت عنوان
"نوسازي"
تئوری های
پراگماتيستی –
رويزيونيستی
توليد می
کنند.
در
قلب نوسازی
مارکسيسم،
جمعبندی از دو
تجربه تاريخی
استقرار
سوسياليسم در
شوروی و چين
قرار دارد.
تقريبا کليه
گرايشات درون
جنبش چپ
ايران، هر يک
به فراخور حال
خود (و با تکيه
به نقطه عزيمت
های
ايدئولوژيکی
که بدان تعلق
دارند) به اين
تجارب (بطور
ناقص يا کامل)
پرداخته اند و
بر مبنای
جمعبندی شان
از آن تجارب،
استراتژی و
تاکتيک های امروزين
خود را تبيين
می کنند. در
واقع دانسته
يا نادانسته،
ديدگاه و افقشان
با يک نوع
جمعبندی از آن
تجارب رقم می
خورد، اما
عجيب اينکه
هيچ جريانی
بطور جدی وارد
بحث و جدل بر
سر جمعبندی های
خود از اين دو
تجربه نمی
شود. حال آنکه
پيشروانی که
از ميان نسل
جوان به جنبش
کمونيستی
نزديک می شوند
بيش از هر چيز
در جستجوی اين
جمعبندی
هستند.
بی
ترديد يکی از
وظايف ما
تجزيه و تحليل
روندهای جديد
و تغييرات
سياسی اقتصادی
است که در
جهان رخ داده
است. اين امر
برای ترسيم
صحيح تر
استراتژی و
تاکتيک های
انقلاب در سطح
اين کشور و آن
کشور و همچنين
در سطح جهان
مهم است.
بسياری
از کمونيستها
در مقابل
تغيير و
تحولات جهان و
جمعبندی از
گذشته جنبش
کمونيستی،
کمبود تئوری
های کمونيستی
را حس می کنند
ولی بنظر می
آيد تصميم
گرفته اند
صرفا بر پايه
وفاداری
اخلاقی به
انقلاب
پرولتری و
"کمونيسم"
اين کمبود را
پاسخ دهند.
اين امر شايد
در کوتاه مدت
خوب باشد اما
در درازمدت
دوام نخواهد
آورد. اگر چشم
اندازهائی که
برای آنها می
جنگيم مداوم
روشنتر نشوند
و گرد و
غبارها از آنان
زدوده نشوند
نمی توانيم به
صفوف حزب و
جنبش کمونيستی
بالندگی و
تحرک ببخشيم.
از اين زاويه
می توان گفت
که جنبش
کمونيستی در
ايران و
جهان بطور کلی
در اوضاع خوب
و مساعدی به
سر نمی برد.
انگشت نهادن
بر اين واقعيت
بر خلاف تصورات
رايج
راهگشاست
چرا که همواره
ارزيابی
ماترياليستی
به ما ثبات و
اطمينان می
دهد و ما
را برای پيدا
کردن راه حل
فعالتر می
کند. هر زمان
که در ارتباط
با مسائل مبرم
مبارزه طبقاتی،
ديدگاه ها و
تئوری هائی
سربلند کرده
اند که واقعيت
ها را صحيح تر
و برجسته تر
بازتاب داده
اند، تاثيرات
شگرف بر روند
مبارزه طبقاتی
داشته اند. و
هر زمان ايده
های
رويزيونيستی
بر جنبش ها
غالب شده،
تاثيرات
قهقرائی بر
سير مبارزه
طبقاتی داشته
اند.
...اگر
در شرايط کنونی
ذهنيت
کمونيستها
گسترش نيابد،
خطر انفعال آنان
را تهديد
خواهد کرد.
بدون تعارف
بايد گفت، در
اين برهه از
زمان هر رفيقی
ذهن فعال نسبت
به مسائل فلسفی
و سياسی
و
ايدئولوژيک
کمونيسم
نداشته باشد، در
خطر منفعل شدن
قرار می گيرد.
چون در فضای
امروز به ظاهر
همه چيز ضد
ماست. ... دورانی
است که هر چيز
که متعلق به
گذشته است در
حال اضمحلال
است، حتی
احزاب
کمونيست و
تفکرات قديمی.
آن ميزان دانشی
که دهسال پيش
برای احزاب
کمونيست می
توانست برای
پيشبرد
مبارزه طبقاتی
کافی باشد
ديگر کافی
نيست. بدون
توجه به اين
واقعيت سخت نمی
توان وظايف
خود را در دست
گرفت.
بر
بستر چنين
اوضاعی است که
ما می خواهيم
مارکسيسم-
لنينيسم-
مائوئيسم را
نوسازی کنيم،
نه اينکه برخی
ايده های جديد
را به عنوان
زائده ای بدان
بچسبانيم.
نوسازی (يا
رنسانس يا
نوزائی يا
تجديد حيات)
يعنی رجوع
مجدد به همان
ايده های اساسی
مارکسيسم و
درک و بازيابی
عميقتر آنها،
بررسی
نقادانه آنها
در پرتو تجارب
تاريخی که از
سر گذرانده
ايم و جذب
نقادانه دانش
امروزی در
بدنه آن.
مسلما در
اينکار بايد
از برخی ايده
های غلط که
بدرون
مارکسيسم
رسوخ کرده گسست
کنيم و برخی
ديگر
را که کهنه
شده و ديگر
واقعيات جهان
کنونی را
منعکس نمی
کنند، کنار
بگذاريم.
بدون
شناخت عميق
از
جوانب
گوناگون علم و
ايدئولوژی
مارکسيسم نمی
توانيم صحبت
از نوسازی آن
کنيم. بايد
دانش خود را
از ايده های
اساسی
مارکسيسم
تازه و عميق
کنيم. اگر از ايده
هائی که مارکس
و انگلس در
ايدئولوژی
آلمانی،
گروندريسه،
کاپيتال و
...جلو نهادند
اطلاع دقيق يا
شناخت عميقی
نداشته
باشيم، آنگاه
چه چيزی را می
خواهيم نو
کنيم؟ گسست
هائی که لنين
و مائو معرف
آن بودند،
بدون شناخت عميق
از خدمات
مارکس (و جدل
بر سر مبانی
آن)
حاصل نمی شد.
در نتيجه
خواندن يا باز
خواندن آثار
کلاسيک جزئی
ضروری از
پروسه نوسازی
جنبش کمونيستی
است.
طی
چند سال گذشته
کتابهای زيادی
در مورد تحليل
از جوانب
گوناگون
مارکسيسم، در
ايران به چاپ
رسيده است.
نسل جديد چپ
مدام در معرض
اين قبيل
کتابها قرار
دارد. بحث بر
سر جوانب درست
و نادرست
تئوريهائی که
اين کتب تبليغ
می کنند،
نيست. بلکه
بحث بر سر لزوم
دانستن اين
تئوريها و
دخالتگری
فعال در اين
عرصه هاست.
اين دخالتگری
بخشی از پروژه
نوسازی جنبش
کمونيستی است.
حزب ما بايد
نقش خود را به
عنوان مرکزی
برای توليد
ايده های نوين
و صحيح ايفا
کند. حزب ما هم
بايد در تکيه
بر تجارب
تاريخی
انقلابات
پرولتری و
سوسياليسم،
پيشرو باشد و
هم در جذب
دانش و شناخت
نوين. تنها
چنين حزبی می
تواند برای
پيشبرد
انقلاب قابل
اتکاء باشد.
همانگونه
که گفته شد
درس های تاريخی
دو تجربه بزرگ
ساختمان سوسياليسم
در چين و شوروی
و دامن زدن به
بحث در مورد
مختصات جامعه
آينده بسيار
مهم است.
مسائلی چون
زنده کردن و
تکامل متد
ماترياليستی
ديالکتيکی
مارکسيسم در
مقابل تجربه
گرائی،
پراگماتيسم و
دگماتيسم و
غيره که در
جنبش کمونيستی
رايج است؛ بررسی
موضوعاتی
مانند
رابطه حزب و
طبقه، حزب در
جامعه
سوسياليستي؛
جايگاه
"مخالفت" و
"دگرانديشي"
در جامعه
سوسياليستی،
نقش دولت و
ارتش در جامعه
سوسياليستی،
از اجزاء مهم
اين جمعبندی می
باشند.
همچنين بررسی
دوباره ی
استراتژی
انقلاب در
کشورهای
سرمايه داری
امپرياليستی
و در کشورهای
تحت سلطه، در
پرتو تحليل
مشخص از اوضاع
جهان و تغييراتی
که در عرصه
اقتصادی و
سياسی پديده
آمده است، از
ديگر اجزاء
تکامل تئوری
هايمان می
باشد. نگاهی
دوباره به
مفهوم طبقه ی
كارگر،
ديكتاتوری/دمكراسی،
تحليل از علل
سربلند كردن
بنيادگرائی
مذهبی در اين
برهه از تاريخ
سرمايه داری،موضوعات
مهمی هستند که
ذهن بسياری از
فعالين جنبش
کمونيستی را
معطوف بخود
کرده است.
پلنوم
رهبری را موظف
کرد که اسناد
معينی را در
زمينه های
مختلف توليد
کند و آنها را
به جنبش ارائه
دهد. اين
اسناد بايد در
زمينه هائی
چون مسئله
زنان،
ديناميسم
امپرياليسم و
ساخت جامعه،
مسئله
بنيادگرائی
اسلامی و تضاد
آن با
امپرياليستها
(مشخصا جمعبندی
از تجربه
ايران)، مسئله
ديکتاتوری
پرولتاريا
(بطور مشخص
دامن زدن به
بحث حول نظريه
هائی که باب
آواکيان صدر
حزب کمونيست
انقلابی
آمريکا در اين
زمينه تا کنون
توليد کرده
است) تهيه
شوند.
1
– "کمپين يک
ميليون امضا
برای تغيير
قوانين تبعيض
آميز" توسط
عده ای از
فعالين جنبش
زنان با
گرايشات
ملي-مذهبی،
سکولار و
فمينيستهای
اسلامی تشکيل
شد. اين
جريان، در
شهريور 1385 با
انتشار سه بيانيه
اعلان
موجوديت کرد.
هدف اين کمپين
جمع آوری يک
ميليون امضا و
ارائه آن به
مجلس شورای
اسلامی برای
اصلاح قوانين
تبعيض آميز
است. ¾
با
استفاده از
مقاله سرويس
خبری جهانی
برای فتح 26 مه 2008.
قبل
از بازگشت
خمينی به
ايران در سال 1979،
هنگامی که
هنوز در پاريس
در تبعيد بسر
می برد، دکتر
ابراهيم يزدی
يکی از
مشاوران
نزديک او بود.
او رهبر "نهضت
آزادي"، يکی
از سازمانهای
جريان ملی
مذهبی در
ايران، است. وی،
اخيرا مصاحبه
ای با يک
نشريه
اينترنتی
بنام ايران-
جهان کرده
است. اهميت
اين مصاحبه در
آن است که،
برای اولين
بار، يکی از
عناصر کليدی
در تاسيس
حکومت جمهوری
اسلامی، صحبت
از نقش قدرتهای
امپرياليستی
و بطور خاص
آمريکا، در به
قدرت رساندن
روحانيت و
استقرار نظام
جمهوری اسلامی
ايران می کند.
بيشترين
تمرکز اين
مصاحبه بر روی
نشست سران 4
کشور صنعتی
جهان در
گوادلوپ است.
برای کسانی که
مسائل انقلاب
ايران را
دنبال می
کنند،
گوادلوپ نامی
آشناست که معرف
تصميماتی
کليدی در لحظه
ای کليدی،
توسط قدرت های
غربی، برای به
قدرت رساندن
روحانيت
اسلامی در
ايران است. در
هفته اول
ژانويه 1979،
کنفرانس سران
چهار قدرت
امپرياليستی
(آمريکا،
انگلستان،
فرانسه و
آلمان غربی) در
جزيرهء
کارائيب
فرانسه،
گوادلوپ،
برگزار شد. دستور
کار اين نشست،
بررسی اوضاع
جهانی و بحران
سياسی در
ايران بود؛ در
ايرانی که يک قيام
انقلابی توده
ای در حال
سرنگون کردن
رژيم شاه بود--
رژيمی که در
يک کودتای
سازمان يافته
توسط "سيا" در
سال 1953 (1332)
به تخت سلطنت
بازگردانده
شد.
قدرت
های
امپرياليستی
در نشست
گوادلوپ به
توافق رسيدند
که به رژيم شاه
در ايران
پايان دهند و
حکومت
را به ملايان
تحت رهبری
خمينی منتقل
کنند. درست
بعد از اين
کنفرانس بود
که رسانه های
آمريکايی
شروع به نشان
دادن نارضايتی
گسترش يابنده ی
مردم عليه شاه
کرده و زمزمه
سر دادند که
احتمالا
آمريکا از شاه
حمايت نخواهد
کرد.
اگرچه
از همان ابتدا
روشن بود که
تصميمات نشست
گوادلوپ
نتيجه ی
مذاکرات و
توافقات بين
امپرياليستها
و خمينی و
اطرافيان او بود،
اما ابعاد اين
توافقات قبل و
بعد از اين نشست،
از ديد مردم ايران و
جهان، کاملا
پوشيده و مخفی
ماند. زيرا در
هر دو دوره،
هم آن زمان و
هم امروز،
امپرياليست
های غربی
منافع بسيار
در پنهان کردن
نقش شان در به
قدرت رسيدن
خمينی داشته
اند.
نيروهای
مرتجع اسلامی و
ضد مردمی در ا
يران، اين راز
را برای چند
دهه مخفی نگه
داشته اند تا مبادا
بزک ضد امپرياليستی
که بدقت بر
چهره رژيم شان
نقاشی کرده
اند،
پاک شود و
رسوائی به بار
آورد. زيرا،
اين رژيم با
اتکاء به اين
بزک ضد
امپرياليستی
و مذهب، ادعای
مشروعيت می
کند. خيلی مهم
است که توجه
کنيم اين
مصاحبه فقط
برخی جوانب
موضوع، بخش
کوچکی از
واقعيات
مربوط به نشست
گوادلوپ و توافقات
ميان
امپرياليستها
با باند خمينی
را روشن می
کند.
منابع ديگر،
مانند مصاحبه
ها و خاطرات
برخی افراد با
نفوذ و
قدرتمند در آن
زمان ( از جمله
کتاب ژنرال
هويزر،
فرستاده ی جيمی
کارتر رئيس
جمهور وقت
آمريکا به
ايران) جزئيات
بيشتری را
بيان می کنند.
برای اينکه
بتوانيم
تصاوير کاذب
را کنار بزنيم
بايد بينيم
پشت صحنه اين
ماجرا (قدرت
گيری
روحانيون در
ايران پس از
سقوط شاه) چه
چيزهايی
جريان داشت.
اما
دنبال کردن
اين مسئله از
دو زاويه حائز
اهميت است:
يکم، فاش کردن
نقش امپرياليستهای
غربی در شکل
دادن رژيم
اسلامی در
ايران، که آن را
بهترين
"انتخاب" خود
می ديدند.
دوم، با توجه
به ظهور جنبش
های اسلامی در
خاورميانه که
بعنوان
مخالفين
آمريکا ايفای
نقش می کنند،
و چالشی که
اين مسئله، در
مقابل مردم
جهان و نيروهای
انقلابی و
مترقی قرار می
دهد.
ابراهيم
يزدی کيست؟ او
رهبر ملی مذهبی
هايی است که
شخصيت اصلی اش
مهدی بازرگان
بود، که توسط
خمينی گمارده
شد تا دولت
موقت پس از
سقوط شاه را تشکيل
دهد. دولت او
پس از اشغال
سفارت آمريکا
توسط
"دانشجويان
خط امام"،
سقوط کرد.
بعدا، بر اثر تصادمات
با جناح های
مذهبی،
مهمترين
سازمان گرايش
ملی مذهبی ها،
يعنی "نهضت
آزادي"، از
دولت به بيرون
رانده شد و حتی
از شرکت در
انتخابات
مجلس هم محروم
شد. يزدی هم
چنين، يکی از
بنيان گزاران
اتحاديه
دانشجويان
اسلامی ايرانی
بود که تحت
تاثير گروه
اخوان
المسلمين ِ
مصر بودند.
اخوان
المسلمين
مصر، سردمدار
و آغازگر پديده
ای است که امروز
اسلام سياسی
خوانده ميشود.
ابراهيم يزدی،
هنگامی که
خمينی در
پاريس در
تبعيد بسر می
برد، از
نزديکان او
بود. در حقيقت
می توان گفت،
مهمترين
مشاور
خمينی در آن
زمان بود. او
با خمينی به
ايران بازگشت
و يکی از اعضای
رهبری "شورای
انقلاب" خمينی
و هم چنين
وزير
امورخارجه
دولت موقت شد.
آمريکا
تصميم می گيرد
به روحانيت
اجازه قدرت
گيری بدهد
در
اين مصاحبه،
يزدی می گويد: «در
ژانويه 1979
تلويزيون ملی
سراسری
آمريکا (پی
بی اس) از من
برای مناظره ای
با هنری
کيسينجر
درباره ايران
دعوت کرد. ولی
کيسينجر
نيامد و به جای
خود معاونش
آقای جوزف
سيسکو
را فرستاد.»
يزدی در اين
مصاحبه تاکيد
می کند که قبل
از رفتن به
آمريکا، خمينی
به او اجازه
داد، در صورتی
که فرصت دست
دهد، با يک
مقام
آمريکايی
ديدار کند. او
ادامه می دهد:
«پس از
مصاحبه، و قبل
از رفتن به
رستوران، مسئول
مصاحبه گفت که
از اقای هنری
پرشت، مسئول
ميز ايران،
دعوت کرده است
که در اين شام
گفتگويی با هم
داشته باشيم.»
يزدی نمی گويد
در مورد چه
موضوعاتی
گفتگو کردند،
يا ارتباط اين
ملاقات و نشست
گوادلوپ چه
بود. او در
مورد موضوعات
مورد گفتگو و
ارتباط آن با
انتقال قدرت
به خمينی و ...
سکوت می کند. يزدی
فقط به گفتن
اين مطلب
اکتفا می کند:
«
استنباط من
از اين ديدار
اين بود که
آمريکايی ها
دچار يک نوع
سردرگمی و
ابهام و بی
اطلاعی و جهل
در رابطه با
اوضاع ايران
هستند. بنظر
من، آنها تا
آخرين لحظه
دنبال اين
بودند شاه
بماند وهر
تغيير و اصلاحی
با بودن وی
انجام شود.
اما ديپلمات
های انگليسی و
اسرائيلی که
به مسائل
ايران آگاهی
بيشتر و
عميقتر
داشتند به شاه
توصيه کرده
بودند که به
نفع پسرش
کناره گيری
کند.» در مورد
آمريکا او
اضافه می کند:
«چيزی که آنها
می خواستند
بدانند نقطه
نظرات رهبری
انقلاب در
مورد مسائل
کليدی از جمله
روابط با غرب
بود که آن هم
تببين شد، که
ما با غرب
دعوا نداريم و
استقلال
خودمان را می
خواهيم ،
حاضريم نفت
بفروشيم... از
آنجا که طبيعت
انقلاب
ايران، اسلامی
و ضد کمونيستی
بود، آنها
نگرانی از اين
بابت
نداشتند،
بلکه می
خواستند
بدانند که آيا
رژيمی که می
آيد توانايی
مقابله با
کمونيسم را
دارد يا نه.»
در
زمانی که مردم
ايران عليه
شاه بپا
خاستند،
آمريکا در حال
مقابله با
بلوک شرق بود
که در راس آن
اتحاد جماهير
شوروی بود.
شوروی که
سابقا کشوری
سوسياليستی
بود، در اين
زمان در حال
رقابت
امپرياليستی
با بلوک تحت
سرکردگی
آمريکا بود.
مسئله اصلی
آمريکا اين
بود که ايران
چه نقشی در
اين زمينه بازی
خواهد کرد.
بنظر می آيد
که خمينی و
مشاورانش به
قدرت های غربی
اطمينان
خاطرهای لازم
را برای تضمين
منافع آنها
دادند. در
نتيجه،
آمريکا طرح
جديدی
را بکار
گرفت.
يزدی
ادامه می دهد: «
آمريکايی ها
نگران بودند
که اگر شاه
برود، خلايی
که در ايران
ايجاد ميشود
چگونه
پرخواهد شد.
بنابراين،
موافقت کردند
که شاه برود،
بختيار بيايد
و ارتش با
انقلاب همکاری
کند تا ارتش
احتمالا
بتواند در
انقلاب جايگاهی
پيدا کند. از
جانب ديگر،
نظريه
برژينسکی اين بود
که در غياب
شاه تنها
نيرويی که می
تواند جلوی
خطر کمونيسم
را در ايران
بگيرد هماهنگی
و ائتلاف ميان
نظاميان و
روحانيون است.
استدلال او
اين بود که
روحانيون علی
الاصول ضد
کمونيسم
هستند و قدرت
بسيج توده های
مردم را
دارند.
نظاميان هم
منسجم اند،
ارتش 400000 نفری
شاه آموزش های
ضد کمونيستی و
ضد شورش ديده
بودند،
ائتلاف
نظاميان و
روحانيون می
تواند خطر
کمونيسم را
بعد از شاه از
بين ببرد.»
در
اينجا منظور
يزدی از
"کمونيسم"
بطور عمده خطر
بوجود آمدن
حکومت وابسته
به سوسيال امپرياليسم
شوروی
(سوسياليست در
حرف،
امپرياليست
در عمل) است. اما شکی
نيست که
منظور
او، کمونيست
های انقلابی و
سازمان های
اصيل انقلابی
که سريعا در
حال رشد و
گسترش در ميا
ن مردم بودند،
نيز هست. زيرا
اين نيز يکی
از دل نگرانی
های مهم
آمريکا بود.
به هر حال يزدی
در اظهاراتش
در مورد وقايع
دو روز مذهبی
(عاشورا و
تاسوعا) در
اوايل 1979
روشن می کند
که خمينی از
تبعيد
فراخوان
تظاهرات بزرگی
را برای اين
دو روز می دهد.
صدها هزار نفر
در اين
تظاهرات شرکت
کردند. در اين
تظاهرات ارتش
به مردم حمله
نکرد. اين
برخورد ارتش
متفاوت بود با
برخوردش به
تظاهرات توده
ای که چندی
قبل تر از اين
تظاهرات بود،
بخصوص
تظاهرات 6 سپتامبر
1978 که منجر به
کشتار مردم
شد. اين
بار (در
عاشورا و
تاسوعا) ارتش
اصلا دخالت
نکرد حتی موقعی
که مردم در
مقابل دسته های
ارتش
راهپيمايی می
کردند. در آن
موقع، رهبران
تظاهرات اين
شعار را جلو
گذاشتند:
«ارتش برادر
ماست» و از
مردم خواستند
تا به سربازان
گل بدهند.
يزدی
تاکيد می کند
که، برای رهبری
جنبش (يعنی
خمينی و
دارودسته اش)،
مسئله فراتر
از اتخاذ يک موضع
رفرميستی در
ميانه يک اوضاع
انقلابی بود.
اتخاذ اين
موضع، به
مذاکرات پشت
صحنه ربط
داشت: مذاکرات
ميان آدم های
خمينی و
ماموران
امپرياليست
های غربی بخصوص
مقامات رسمی
آمريکا.
خمينی و
دارودسته اش
در حال مذاکره
بر سر انقلاب
مردم ايران با
امپرياليست
های غربی
بودند تا از اين
طريق انقلاب
را سقط و
متوقف کنند.
آنها می
خواستند
ساختار دولت
ضد مردمی و
ارتجاعی
موجود را حفظ
کنند و فقط
کارگزاران
اين دولت را
تغيير دهند،
بگونه ای که
دولت در
ايران
کماکان در
خدمت شبکه سياسی
و اقتصادی
نظام
امپرياليستی به
موجوديت خود
ادامه دهد.
يزدی
مسئله را
اينگونه طرح می
کند: « آقای
خمينی به
کارتر توصيه
کردند
نمايندگان
آمريکا در ايران
که با ارتش در
ارتباط هستند
مانع کشتار مردم
شوند.» همچنين
تاکيد می کند:
«سفر هايزر به
ايران برای
اين نبود که
ارتش کودتا
کند، بلکه او
آمد که مبادا
نظاميان بعد
از رفتن شاه
دست به کارهايی
بزنند که
موقعيت ارتش
را نزد مردم
از بين ببرد.
آمريکايی ها
معتقد بودند
اگر ارتش در
دوران انقلاب
انسجام خودش
را حفظ کند، و
با انقلاب
همراهی کند پس
از پيروزی
انقلاب و بعد
از آن که
احساسات عمومی
فروکش کرد، آن
وقت ارتش می
تواند براحتی
و به عنوان
بخشی از
انقلاب، ادعای
سهم داشته
باشد.»
اين
مصاحبه هم
چنين فاش می
کند که چگونه
تصميمات نشست
گوادولوپ شکل
گرفت ، دولت
فرانسه از
خمينی و آدم
های اطراف او خواست
يک گزارش که
نظراتشان را
در مورد ايران
منعکس می کند،
بدهند و خمينی
فورا با اين
درخواست
موافقت کرد.
گزارش توسط صادق
قطب زاده تهيه
شد. قطب زاده
يکی از سه فرد
اصلی بود که همراه
با يزدی و
عبدالحسن بنی
صدر فعاليت های
سياسی خمينی را
هنگامی که در
پاريس بود،
مشاوره و
مديريت می
کردند. بنی
صدر قبل از
اينکه در سال 1981
مجبور به ترک
ايران شود،
اولين رئيس
جمهور اسلامی
پس از سقوط
رژيم شاه شد.
هم چنين صادق
قطب زاده به
جرم نقشه
کودتا عليه
خمينی در
سپتامبر 1982
اعدام شد. يزدی می
گويد اين
گزارش نقش مهمی
در تصميم گيری
نشست گوادلوپ
در مورد
انقلاب ايران
داشت. گرچه
محتوای اين
گزارش هرگز
فاش نشد و
بنظر می آيد
که آن را از
بين برده اند.
کانال
های ارتباطی
بين
خمينی و
آمريکا
يزدی
هم چنين تاکيد
می کند که
ارتباطاتی که
او، صادق قطب
زاده و بنی
صدر با کمک
دولت فرانسه
با آمريکا
سازمان دادند،
تنها کانال های
ارتباطی ميان
خمينی و
آمريکا نبود. او
اضافه می کند
که: « در آن زمان
رهبران
انقلاب از سه کانال
با آمريکا
ارتباط
داشتتند: يکی در
فرانسه بود که
مدارکش منتشر
شده است، يک
کانال در
ايران توسط
شورای
انقلاب،
مهندس
بازرگان، آيت
اله موسوی
اردبيلی و
دکتر سحابی با
سوليوان بود.
کانال سوم،
ارتباط و
مذاکرات
مستقيم دکتر
بهشتی با
سوليوان بود.
استمپل در درکتابش
هر دو کانال
ارتباطی در
تهران را شرح
می دهد اما در
باره مذاکره
دکتر بهشتی با
سوليوان چيزی
ننوشته است.»
آيت
اله بهشتی يکی
از مرتجع ترين
و تبه کارترين
همدستان خمينی
و فردی بسيار
با نفوذ در
رهبری
روحانيت بود.
او يکی از
معماران قتل
عام
انقلابيون و
کمونيستها
بود که در 20
ژوئن 1981 شروع شد.
او يک ماه بعد
از اين تاريخ
در يک بمب
گذاری در
ساختمان مقر
حزب جمهوری
اسلامی، کشته
شد. از همان
روزهای آغاز
انقلاب،
شايعات بسياری در مورد
رابطه مستقيم
او با آمريکا
بود. يزدی با
جزئيات تاکيد
می کند
که تماس های
بين آيت اله بهشتی
و مقامات
آمريکايی هم از
طريق سفارت
آمريکا در
ايران و هم از
طريق مسافرت
های وی به
آمريکا
صورت می
گرفت. يزدی
ارتباطات
بهشتی را
"کليد گم
شده"
برای روشن
کردن بيشتر
تصوير
مذاکرات بين
آمريکا و روحانيت
اطراف خمينی می
خواند. حتی
يزدی که خودش
يک مهره کليدی
در ميان
مشاوران سياسی
خمينی در آن
زمان بود، در
مورد
ارتباطات
بهشتی در بی
خبری
نگهداشته شده
بود. به هر حال
بنظر می آيد
بهشتی يکی از
مهمترين و مخفی
ترين کانال های
ارتباط با
آمريکا بود.
يزدی
می گويد: «آقای
دکتر بهشتی
چند ماه قبل
از سفر من به
نجف و بعد به
پاريس، به
آمريکا آمد.
مدتی هم پيش
من –در هوستون-
بود و بعد از
آن جا يک ماهی
به واشنگتن – و
نيويورک – رفت.
ايشان در
جلسات ايرانی
ها در نيويورک
و واشنگتن
حضور نيافتند
و خبر نداريم
که آقای بهشتی
آن يک ماهی که
در واشنگتن يا
نيويورک بود،
چکار می کرده
است. آيا در آنجا
تماس و
مذاکراتی هم
بوده است يا
نه. به نظر من
اين مهم است
که
همزمان با
مذاکره شورای
انقلاب با
سوليوان،
دکتر بهشتی هم
جداگانه با
سوليوان
مذاکره می
کرده است، اين
نياز به يک
مقدار
تحقيقات بيشتر
دارد. هم چنان
که مشخص نيست
هويزر که به
ايران آمد آيا
با آقای بهشتی
ديدار داشته
است يا نه.»
در
اين مصاحبه،
يزدی می گويد
که وقتی
دانشجويان
سفارت آمريکا
را اشغال
کردند، مدارکی
در مورد
مذاکرات آيت
اله بهشتی با
سوليوان بدست
آوردند، اما
خمينی مانع انتشار
علنی اين
اسناد شد.
دليل او اين
بود: « بهشتی
عضو شورای
انقلاب است و
لازم نيست اين
اسناد پخش
شوند.» يزدی می
گويد منبع اين
خبر، عباس عبدی
است. عباس عبدی
يکی از رهبران
دانشجويان خط
امام که سفارت
آمريکا را
اشغال کردند،
بود. سپس
تبديل به
"روزنامه نگار"
و فعال جناح
"اصلاح طلب"
حکومت شد.
روحانيت
بعنوان
آلترناتيو
برای استراتژی
آمريکا
مصاحبه گر از يزدی می
پرسد:
«پس مطابق
طرح برژينسکی
(ايجاد ائتلاف
ارتش و
روحانيت)
واشنگتن به روحانيت
به عنوان يک
آلترناتيو
نگاه می کرده
است؟» او پاسخ
می دهد: «بله ،
بعنوان نيرويی
که می تواند
بعد از شاه،
خلاء قدرت
سياسی را پر
کند و مانع
تصاحب قدرت از
طرف
کمونيستها
شود. بگذاريد
اينجوری
بگويم که
آمريکا،
حاکميت
روحانيت و
همکاری با
ارتش را در
راستای دفع
خطر کمونيسم
لازم می ديد.»
اين
مصاحبه تاکيد
می کند که
قدرت های غربی،
بويژه
آمريکا، نه
تنها مبتکر
قدرت گيری
ملاها بود،
بلکه ائتلاف
ميان ارتش و
روحانيت را نيز
آنها جوش
دادند.
اين،
داستان واقعی
قدرت گيری
نيروهای
مرتجع
بنيادگراست:
نيروهائی که
مدعی «آنتی
امپرياليست"
بودن هستند،
در راديکال
ترين دوران
خود، از طريق کانال
های مختلف در
پشت صحنه،
سرگرم معامله
با امپرياليستها
بودند. در
همان زمان که
برای خاک
پاشيدن در چشم
مردم شعارهای
توخالی "ضد
امپرياليستي"
می دادند،
انقلاب را سقط
کردند و مرتکب
قتل انقلابيون
شدند.
اين
فاش گويی ها
از دهان يکی
از نزديکان و
همدستان خمينی
تنها افشای
بخش کوچکی از
سازش بزرگ بين
امپرياليست
ها و روحانيت
است. در همان
سالهای نخست
قدرت گيری
روحانيت،
آنها همچنان
به معاملات
مخفی با
آمريکا ادامه
دادند.
قولنامه ی سه
جانبه ميان
آمريکا-
اسرائيل-
جمهوری اسلامی
يکی از آنها
بود که ايران
از اسرائيل
اسلحه می خريد
تا ريگان
بتواند
عمليات مخفی
جوخه های مرگ
(معروف به
"کنترا" ها) را در
آمريکای مرکزی
تامين مالی کند.
(اين ماجرا
تحت نام
"ايران
–کنترا" گيت
رسوای عالم
شد).
اما
عليرغم اين
همه تجربه و
مدرک، در ميان
کسانی که می
خواهند ضد
امپرياليست
باشند، افرادی
پيدا می شوند
که هنوز در
مورد ماهيت
اين نيروهای
اسلامی گيج و
ناروشن اند.
چرا؟ چرا آنها
بنيادگرايان
اسلامی را
بعنوان ضد
امپرياليست
ارزيابی می
کنند و فراتر
از آن، مردم و
سازمان های
انقلابی و
مترقی را به
وحدت با اين
نيروها فرا می
خوانند؟ اين
مسئله بطور
خاص در ميان
گرايشات چپ در
آمريکا و
کشورهای
اروپايی،
رايج است.
برنامه
سياسی
اغلب جنبش های
اسلامی که
عليه نفوذ
فرهنگ غربی می
جنگند، فرق
زيادی با
برنامه سياسی که جمهوری
اسلامی برای
مردم ايران به
ارمغان آورد،
ندارد. اين
جنبش های
اسلامی نمی
خواهند و نمی
توانند فراتر
از آنچه که
نزديک به سه
دهه جمهوری
اسلامی ايران
انجام داده
است، بروند.
در نتيجه،
هرگونه حمايت
و مشروعيت بخشيدن
به اينهايی که
باصطلاح جنبش
های ضد غربی
هستند، در
تحليل نهايی
به معنای
حمايت از
برنامه ی سياسی
آنهاست؛ که
تفاوتی با
برنامه ی
سياسي-اجتماعی
ملايان ايران
ندارد.
خود
يزدی که در
اين سرقت بزرگ
و چپاول
انقلاب سهم
داشته است،
جمعبندی می
کند که اتحاد
ش با خمينی و
روحانيت يک
اشتباه بود.
او می گويد:
«حالا که به
گذشته نگاه می
کنم، نخستين
نقدی که بنظرم
می رسد اين
است که ما (همه
کسانی که در
انقلاب فعال
بودند)
پيرامون آن
چيزی که نمی
خواستيم متحد
بوديم؛ از
روشنفکر چپ
گرفته تا مسلمان
سنتی، همه،
اصل را بر
سقوط شاه
گذاشته بودند.
همه عاشق سقوط
شاه يعنی
استبداد
بوديم. برای
همين خيلی
چيزها را که
بايد می
ديديم،
نديديم.
برای همين
است که من به
نسل جديد جوان
می گويم
حواستان جمع
باشد اول چيزی
را که می
خواهيد تعريف
کنيد و بر سر
آن توافق
کنيد،
نه چيزی را
که نمی
خواهيد.»
آيا
بهتر نيست
مردم و
انقلابيون
درس های
انقلاب به
سرقت رفته
مردم ايران را
فراتر از آنچه
يزدی می گويد،
جمعبندی کنند.
توضيحات:
-
مصاحبه
ابراهيم يزدی
با "ايران و
جهان": دوشنبه
26 آذر 1386 – دکتر
يزدی، انقلاب
اسلامی و نشست
گوادلوپ http://iranvajahan.net/cgi-
bin/news.pl?l=fa&y=1386&m=09 &d=26&a=3
-
هم چنين نگاه
کنيد
"ابراهيم يزدی
فاش می کند:
کنفرانس
گوادلوپ و
پيامدهای آن" –
چهار شماره پی
در پی هفته
نامه کيهان
لندن
ژانويه 2008
- برای
مطالعه اين
مطلب به زبان
انگليسی رجوع
کنيد به سايت
اينترنتی
سرويس خبری
جهانی برای
فتح
سرويس
خبری جهانی
برای فتح را می
توانيد آبونه
شويد تا هر
هفته تحليل های
مارکسيستی در
مورد مهمترين
وقايع جهان را
دريافت کنيد. ما
ترجمه و
انتشار سرويس
خبری جهانی
برای فتح را
به همه سايتها
و وب لاگ های
چپ توصيه می
کنيم. ¾
اول
ماه مه 87
بيکاری
و بيگاری مثل
حريق گسترش می
يابد. خط های
توليدی يکی پس
از ديگری بسته
می شوند،
کارگران
شاغل هفت تپه،
عسلويه، البرز
و ... به
خيل ميليون ها
جوان بيکار وبی
آينده می
پيوندند. عده
ای از
سرمايه
داران پف کرده
با رضايت خاطر،
انگل وار
گرسنگی مردم
را تبديل به
سودهای
افسانه ای می
کنند و عده ای
ديگر رانت های
نفتی و "هسته
اي" را به جيب
می زنند. و
دولت برای
درمان دردهای
مردم، ميان
آنان،
اسلام، مواد
مخدر و نزاع
های دينی و
قومی تقسيم می
کند.
چرخ
سرمايه داری
با سرعتی
ديوانه وار
انسان ها را
به فقر، گرسنگی،
تشنگی،
کشتار، مرگ
ناشی از بيماری
های ساده، عقب
ماندگی و جهل
محکوم می کند. ايران،
يک صحنه از
اين فاجعه
جهانی است.
صدها ميليون
نفر از مردم
جهان، فقط يک
روز با قحطی و
گرسنگی فاصله
دارند. بيش از
يک دوم کودکان
جهان در فقر
زندگی می کنند
و يک هفتم
مردم دنيا
گرسنه سر بر
بالين می
گذارند. در
سال گذشته 25000
کشاورز هندی
بدليل فقر و
گرسنگی خود کشی
کردند. برای
مليون ها
آفريقائی دست
يافتن به دانه
های طلائی
گندم سرابی
دست نيافتنی
است زيرا ده
ها سال است
بدستور بانک
جهانی و صندوق
بين المللی
پول، آنان بجای
توليد گندم
برای خود، برای
مصرف کنندگان
اروپائی،
لوبيا سبز و
مارچوبه
توليد کرده
اند و اکنون
فروشندگان آمريکائی
و اروپائی در
ازای گندم از
آنان قيمت خون
طلب می کنند.
کارگر فيلی
پينی که 60 درصد
درآمد خود را
صرف تغذيه
خانواده می
کرد ديگر نمی
تواند برنج
بخرد زيرا
قيمت برنج در
بازار جهانی
در فاصله دو
هفته 40 درصد
افزايش يافت.
بخش عمده ثروتی
که شش و نيم
ميليارد جمعيت
جهان توليد می
کنند توسط يک
ميليارد اهالی
کشورهای
پيشرفته صنعتی
مصرف می شود.
يک ميليارد و
هشتصد ميليون
نفر از مردم جهان
سوم روزانه 20
ليتر آب، که
از فاصله يک
کيلومتری محل
زندگی خود حمل
می کنند، صرف
نوشيدن، شستن
و پختن می
کنند؛ در
حاليکه هر
بريتانيائی
روزانه 50 ليتر
آب برای کشيدن
سيفون توالت
خود استفاده می
کند. آمريکا
ثروتمندترين
کشور روی زمين
است اما صدها هزار
نفر از مردم
آن در تلاطمات
آنارشی
سرمايه داری، خانه های
خود را يکی پس
از ديگری از
دست داده و به جمع
يک ميليارد
مردم بی
خانمان جهان
پيوستند. وضعيت
زنان از يکسو
به قرون وسطای
دهشتناک باز
ميگردد و از
سوی ديگر زنان
از هند تا
ايران و عراق
و روسيه و لهستان
در بازار بردگی
فحشا خريد و
فروش می شوند.
فن آوری و
دانش بشر هر
ساله ره صد
ساله می
پيمايد اما
مذاهب قرون
وسطائی مانند
هيولائی سر از
اعماق در
آورده و سنگرهای
خود را محکم می
کنند. دولت ها
به مذهب و جنگ
های فرقه ای و
ارتجاعی دام می
زنند تا سيل
خشم مردم
گرسنه و نا
اميد به مردابها
بريزد.
رشد
غول آسای فن
آوری و توليد
از يکسو، و
رشد غول آسای
فقر، قحطی، بی
خانمانی، جنگ
و مذهب از سوی
ديگر، همه از
يک منبع
سرچشمه می
گيرند: توليد
و انباشت
سرمايه داری
که نيروهای
توليدی عظيم را پايه
رقابت و بهره
کشی بيرحمانه
می کند، بر سر
راه خود همه
چيز و همه کس
را می بلعد و
نه از انسانيت
چيزی بر جای می
گذارد و نه از
طبيعت. تمام
نيازهای زندگی
و ضروريات
توليد (ماشين
آلات و مواد
خام و غيره)
بطور اجتماعی،
يعنی توسط
تلاش های جمعی
و درهم تنيده ی
کارگران و
زحمتکشان
جهان، توليد می
شوند. اما اين
ثروت و فن آوری
و ابزار توليد
ثروت توسط
تعداد کمی از
مردم جهان که
طبقه سرمايه
دار را تشکيل
می دهند، و
دولت های حاکم
در هر کشور
مقر فرماندهی
شان است،
کنترل می شود.
سرمايه
داری ديگر
بهيچوجه قادر
نيست نيروهای
توليدی عظيم
را، که اجتماعی
شدن توليد در
مقياس جهانی
شاخص آن است،
بطور عقلانی
سازمان داده و
استفاده کند.
کارکرد
اقتصادی
سرمايه داری،
محروميت و فقر
برای اکثريت
مردم جهان به
بار می آورد.
بحران های ناگهانی
اش تنها با
نابود کردن
اقتصادهای
بومی کشورهای
فقير، فقيرتر
کردن همه
کارگران و
زحمتکشان جهان،
برای مدتی
تخفيف می
يابد، تا
دوباره
شديدتر از
پيش، عود کند.
کنترل توليد
جهان از طريق
جنگ و قتل
عام، تبديل به
چهره ی ثابت و
شاخص انباشت
سرمايه داری
در عصر گلوباليزاسيون
شده است.
سرمايه
داری و کليه
نهادهای
اجتماعی و
ايدئولوژيک
آن، بخصوص
دولت های آن،
مانع عمده در
راه زندگی و
سرزندگی
روزمره مردم
جهان اند.
اينها بايد
سرنگون شوند.
هيچ راه نجات
ديگری متصور
نيست. اين
حقيقت بزرگ
دوران ماست که
بايد بر ذهن
هر کارگری حک
شود.
انقلاب
پرولتری و
استقرار
سوسياليسم
تنها راه نجات
بشريت
طبقه
کارگر در هر
کشور و در سطح
جهان برای
رهائی از شر
نظام سرمايه
داری و ساختن
جامعه ای نوين
بايد انقلاب
کند. هدف سياسی
انقلاب طبقه
کارگر در هر
کشور درهم
شکستن ماشين
دولتی و کسب
قدرت سياسی
است تا با
اتکاء به اين
قدرت، برنامه
اقتصادی و
اجتماعی خود
را عملی کند.
اين انقلاب
هدف اجتماعی
بسيار روشنی
دارد. محو
مالکيت بر
ابزار توليد
ثروت و بهره گيری
خصوصی از ثروت
اجتماعا
توليد شده،
محو تمايزات
طبقاتی و
تمايزات
اجتماعی و محو
تمام افکار
منطبق بر اين
تمايزات، هدف
انقلاب طبقه
کارگر است.
اين
انقلاب
ابزارهای خاص
خود را لازم
دارد که
مهمترين آن
حزب سياسی
طبقه کارگر
است. طبقه
کارگر برای
عملی کردن اين
انقلاب، بايد
ازگذرگاه های
پيچيده ای که
مملو از
فريبکاری های
سياسی و سرکوب
های نظامی است
گذر کند.
بهمين دليل
نياز به مقر
فرماندهی
سياسی خود
دارد.
اين
انقلاب،
ايدئولوژی
خاص خود را
دارد.
ايدئولوژی
کمونيستی بر
خلاف
ايدئولوژی
مذهبی و
ايدئولوژی
امپرياليستی،
مالکيت خصوصی
را مقدس نمی
شمارد؛ انسان
را عبد و عبيد
هيچ نيروئی نمی
شمارد؛ سلسله
مراتب اقتصادی
و اجتماعی
ميان انسان ها
را امری طبيعی
نمی داند؛ زن را
فرودست مرد نمی
داند.
ايدئولوژی
کمونيستی، صبر و
تحمل در مقابل
ستم و استثمار
را موعظه نمی
کند بلکه شورش
انقلابی عليه
همه اين افکار
کهنه و نظام
طبقاتی
را تبليغ و
ترويج می کند
و آن را بزرگ می
دارد.
در
شرايطی که
ايدئولوژی های
مذهبی سرمست
از تناول و
استشمام زشتی و
عفونت نظام
سرمايه داری،
در سياست نيز
ميدان دار شده
اند؛ و زالو
وار بر ذهن و
روح توده ها نيش فرو
کرده اند تا
با وهم آفرينی
مذهبی مانع از
شورش و طغيان
برده های نظام
سرمايه داری
شوند؛ تبليغ و
ترويج
ايدئولوژی و
برنامه کمونيستی
در ميان توده
های کارگر و
ديگر
ستمديدگان
عاجل تر و
تعيين کننده
تر از هميشه
است. کارگران
آگاه هرگز
نبايد به
ايدئولوژی کم
بهائی دهند.
در ايران، طبقه و
دولت سرمايه
داری با اهرم
مذهب حکومت می
کند و با کمک
آن به ذهن
کارگران يورش
می برد.
کارگران
پيشرو بايد با
اعتماد راسخ و
سربلندی به
حملاتی که
پادوهای
ايدئولوژيک
جمهوری اسلامی
به مارکسيسم و
کمونيسم می
کنند جواب
دهند و اين
جواب را به
ميان توده های
وسيع کارگران
ببرند. اسلام
نمائی
سنديکاليستهای وابسته
به تفکر توده
اي- اکثريتی
در واقع خدمت
غير مستقيم به
جمهوری اسلامی
است و بايد با آن
مقابله کرد. بی
تفاوتی بسياری
از فعالين
جنبش کارگری
نسبت به
مبارزه
ايدئولوژيک،
برای رشد و
گسترش جنبش
کارگری امری
منفی است و نه
مثبت. حق همه
کارگران است
که بدانند با
پيدايش
سرمايه داری و
طبقه کارگر،
نمايندگان
فکری طبقه
کارگر (مارکس
و انگلس) بطور
عقلانی و علمی
شرايط
ستمديدگی و
رهائی اين
طبقه را درک و
ترسيم کردند.
آگاهی از
شرايط
ستمديدگی و
رهائی طبقه
کارگر،
مارکسيسم است
و نه اسلام!
مبارزه عليه
مذهب و افشا
کردن نقش آن
در تحکيم نظام
طبقاتی ستم و
استثمار، بخشی
لاينفک از
مبارزه برای
سوسياليسم
است و بايد در
جنبش کارگری
جای مناسب خود
را بيابد.
گسترش
جنبش های توده
ای
برای
تقويت روند
انقلاب و
تدارک سرنگونی
نظام جمهوری
اسلامی بايد
توده های
کارگر و غير
کارگر را به
مقاومت
سازمان يافته
در مقابل
حملات
افسارگسيخته
رژيم به حيات
و حقوق
کارگران و
اقشار مختلف
مردم فراخواند.
لازمه رشد و
گسترش اين
جنبش های توده
ای شکل گيری
اتحادهای
مبارزاتی
ميان طيف
گسترده ای از
گرايشات چپ
جنبش سياسی
است. بايد آن
نقاط گرهی را
که تضادهای
اصلی جامعه را
در خود فشرده
می کند تشخيص
داد و بحول آن
متحدانه
اقشار وسيعی
از مردم را به
مبارزه
سازمان يافته
راديکال عليه
جمهوری اسلامی
کشيد.
اما
هدف از ايجاد
اتحاد
گسترده، رقيق
يا پنهان کردن
اهداف انقلاب
پرولتری نيست.
بلکه راه گشائی
برای طنين
افکن کردن آن
در ميان توده
هاست. در نتيجه
ما کمونيستها
در عين پافشاری
بر لزوم اتحاد
برای راه
اندازی جنبش
های توده ای
عليه ستم و
استثمار،
بايد فعالانه
و خلاقانه و
بطور تعطيل
ناپذير
کارگران و
زنان و دانشجويان
مبارز را به
لحاظ فکری و
آگاهی به سوی
موضع کمونيستی
جذب کنيم.
بدون
درک و تکامل
تئوری های
کمونيستی نمی
توان کمونيست
باقی ماند
احيای
سرمايه داری
در کشورهای
سوسياليستی
سابق، شکست پی
در پی
کمونيستها در
انقلاب و
استقرار
کشورهای
سوسياليستی
جديد،
کارزارهای ضد
کمونيستی
سرمايه داری
بين المللی،
موجب رشد
گرايشات نسبی
گرائی
ايدئولوژيک و
انحلال طلبی
تشکيلاتی در
ميان طيف بزرگی
از کمونيستهای
سابق شده است
که آن را به
نسل جوان نيز
تسری می دهند.
اين نسبی گرائی
و انحلال طلبی
تبديل به يکی
از ذخاير مهم
سرمايه داری
شده است. با
اين نسبی گرائی
ايدئولوژيک و
انحلال طلبی
تشکيلاتی
بايد
بطور علمی
اما پيگير
مقابله کرد
زيرا اين
گرايش به همان
نسبت که رشد
يافته است، از
يک سو احزاب
کمونيست را
ازهم گسيخته و
منهزم کرده و
از سوی ديگر
به مثابه جاده
صاف کن احياگری
مذهبی و نفوذ
توهمات
بورژوا
دموکراتيک
عمل کرده است.
ايدئولوژی
کمونيستی ما
نه تنها
"کهنه" نيست
بلکه آينده
ساز است. اين
ايدئولوژی که
160 سال پيش توسط
مارکس پايه
گذاری شد
بدليل ماهيت
علمی خود نمی
توانست در
همان سطح
بماند و
نمانده است.
اين ايدئولوژی
در بستر
انقلابات
سوسياليستی
عظيم در قرن
بيستم، توسط
رهبرانی
مانند لنين و
مائو، به
مدارج عالی تر
تکاملی رسيده
است و امروز
نيز بايد به
مدارج عالی تر
تکامل برسد تا
بتواند
مبارزه
پيچيده ما را
برای سرنگونی
سرمايه داری و
استقرار
کمونيسم رهبری
کند. تبليغ و
ترويج نقشه
مند اين علم
از وظايف اوليه
هر حزب
کمونيست است.
علاوه بر اين،
ما کمونيستهای
جهان با وظيفه
جمعبندی از 160
سال مبارزه و
پيروزی و شکست
دو انقلاب
سوسياليستی
در شوروی و
چين مواجهيم.
اين پراتيک
عظيم که قرن
بيستم را رقم
زد بايد شالوده
تکامل تئوری
های مارکسيستی
ما شوند. بدون
انجام اين
وظايف
تئوريک، نمی
توان کيفيت
کمونيستی
احزاب
کمونيست و
جنبش کمونيستی
بين المللی را
تضمين کرد.
انقلاب
بدون جنگ خلق
ممکن نيست
دورانی است
که بيشتر از
هميشه بايد بر
استراتژی جنگ
خلق بعنوان
تنها راه
سرنگون کردن
دولت های حاکم
و درهم
شکستنحاکميت
سرمايه داری
تاکيد گذاشت.
اين استراتژی
نه تنها
"قديمي" نشده
بلکه واقعيت
های جهان آن
را
"تازه" تر و
ضروری تر از
هميشه کرده
است. اين يک
حقيقت انکار
ناپذيرعصر
ماست که
سرمايه داری
جهانی
بدون جنگ و
نظامی گری نمی
تواند انباشت
سرمايه را در
مقياس جهانی
سازمان دهد،
نمی تواند
رژيم های
ارتجاعی را در
قدرت نگاه
دارد و نمی
تواند روابط
تجاری و سياسی
ميان قدرت های
سرمايه داری
امپرياليستی
را تنظيم کند.
طبقه کارگر
بدون داشتن
استراتژی
نظامی انقلابی
در مقابل اين
نظامی گری
دائمی، تبديل
به بازنده
دائمی می شود.
نظام
سرمايه داری
جهانی در
آستانه بحران
و جابجائی های
تکان دهنده ای
قرار گرفته
است. بحران
سياسی و
اقتصادی و
ايدئولوژيک
جمهوری اسلامی
بر متن اين
بحران جهانی
نه تنها تخفيف
نمی يابد بلکه
عليرغم آزادی
عمل هائی که
اينجا و آنجا
نصيبش می شود،
در کليت خود
حادتر و
لاعلاج تر می
شود. اين وضع
شرايط را برای
انقلاب در
ايران و همه
نقاط جهان
مساعدتر می
کند. اما
انقلاب،
آگاهانه ترين
عمل جامعه بشری
است و لاجرم
نيازمند
عاليترين و
آگاهانه ترين
سطح از بکار
گيری خط
ايدئولوژيک،
خط سياسی و
سازمان گری و
سازمان يابی
است. سرمايه
داری را فقط
با عمل
آگاهانه و
سازمان يافته
می توان
سرنگون کرد.
دورانی است که
کمونيستها
بايد فعالانه
و خلاقانه ايدئولوژی
و برنامه
کمونيستی را
در ميان توده
های مردم
گسترش دهند و
آنان را در
سطوح مختلف
تشکيلاتی (از
تشکل حزبی تا
تشکلات غير
حزبی در جنبش
های توده ای)
برای مبارزه
انقلابی
سازمان دهند.
عملی
کردن جامعه
کمونيستی نه
تنها
"رويائي" دور
دست نيست بلکه
کاملا منطبق
بر امکان و
نياز عينی
جامعه بشری
است. برنامه
کمونيستی
دارای قدرتی
ذاتی است زيرا
تنها راه
اداره عقلانی
جامعه بشری
است و هر چه
بيشتر در
استقرار آن
تاخير می
افتد، دامنه
رنج های تصور
ناشدنی جامعه
بشری جهش وار
گسترش می
يابد.
مرگ
بر جمهوری
اسلامي! مرگ
بر
امپرياليسم!
کارگران
و ستمديدگان
جهان متحد
شويم و نظام آدمخوار
سرمايه داری
را در همه
نقاط جهان
سرنگون کنيم!
پرولتاريا
چيزی برای از
دست دادن
ندارد جز
زنجيرهايش!
اما جهانی برای
فتح دارد!
حزب
کمونيست
ايران
(مارکسيست-لنينيست-مائوئيست)
اول
مه 1387
معرفی
کتاب
دور
انداختن
خدايان،
نام کتابی
است به قلم
باب آواکيان، صدر حزب
کمونيست
انقلابی
آمريکا.
باب آواکيان
می گويد، در
شرايط رشد
بنيادگرائی
مذهبی، يکی از
وظايف مبرم
کمونيستها
برای
تدارک
انقلاب، براه
انداختن
کارزار افشای
منشاء مذاهب و
محتوای
طبقاتي-اجتماعی
آنهاست. او
دهسال است که
فعالانه به
موضوع مذهب و
نقش آن در
توليد و
بازتوليد
نظام های
طبقاتی
پرداخته و
آثار متعددی
را در اين
زمينه توليد
کرده است. "دور
انداختن
خدايان" بخشی
از اين مجموعه
را يکجا
گردآورده است.
برای معرفی
اين کتاب بی
نظير کافی است
نگاهی به نظر
برخی
خوانندگان آن
بکنيم:
«باب
آواکيان کتابی
نوشته که پس
از سالها، در
من اشتياق
خواندن دوباره
انجيل را
بوجود آورد--
اما اين بار
به عنوان يک
نمايشنامه
ناهنجار
مخوف؛ يک
داستان جعلی
اسرارآميز و
کابوس وهمی.
«همه
بايد کتاب
دور انداختن
خدايان را
بخوانند زيرا
ضروری،
نقادانه و
بموقع است.
اين کتابی است
سرشار از شادی
و مزاح. باب
آواکيان با
مسخره کردن
مهملات کسانی
که می توان به
آنها
"خودخورهای
خدا پرست
احمق" نام داد
کلی مزاح می
کند. البته
وقتی جوکهای
ريچارد پرير
را در مورد
کليولند
بازگو می کند
يا ريا کاری
رونالد ريگان
را به ما ياد
آوری می کند
(که
اينور نقش يک
رهبر مسيحی را
بازی می کرد و
آنور زنش با
ورق فال می
گرفت)
خيلی خوشمزه
تر است.
«مشکل آنجاست
که طرفداران
جهل و خيالات
مذهبی مسئله
را جدی گرفته
اند! هر طور
شده بايد
جلويشان را
گرفت! آواکيان
نشان می دهد
چگونه و چرا.
«او
به افسانه ی
نمردن زاپاتا
و اينکه روزی
باز خواهد گشت
ايراد می گيرد
... او فيلم
"مسيح" ميل
گيبسون را
افشا می کند ... کسانی
را که مدعی
اند قرآن با
مرد و زن دزد
يکجور رفتار می
کند (پس،
مساوات طلب
است!) به باد
انتقاد شديد می
گيرد.
آواکيان،
کريستوفر
هيچينز را
کباب می کند و
می گويد نقد
او به مذهب
مانند "جنگ
عليه ترور، موعظه
ای عليه
مسلمانان
است".
آواکيان دل و
روده ی انواع
گرايشاتی را
که به باورهای
توده ها در
مورد "آن
دنيا" نرم
برخورد می
کنند، بيرون می
کشد.
آواکيان
دلايل رشد
بنيادگرائی
مذهبی (مسيحی
يا اسلامی) در
شرايط کنونی
را بحث می کند.
او اين کار را
با استفاده از
آئينه و شمعدان،
ردای سياه و
بوخور انجام
نمی دهد بلکه
با يک تحليل
فلسفي- سياسی
انجام داده و
يک برنامه
سياسی برای
تغيير وضع
ارائه می دهد.
ما بايد
گوشهايمان را
برای شنيدن
اين چيزها باز
کنيم.»
پروفسور
جان هوتنيک،
رئيس آکادميک
مرکز مطالعات
فرهنگی،
دانشگاه لندن.
نويسندهء
مارکسيسم بد:
سرمايه داری و
مطالعات
فرهنگي
«موثر،
داغ و بموقع.
هر چند من
شخصا با هر چه
باب آواکيان
در اين کتاب
گفته موافق
نيستم؛ اما
استدلال های
او را قانع
کننده و منسجم
يافتم، که
بطور تحريک
آميز بيان شده
اند. خشمگين،
خنده دار،
تحريک آميز، و
اميدوار. يک
کتاب خواندنی
که انسان را
به فکر وادار
می کند.»
فيل
زوکرمن، ياور
پروفسور در
کالج پيتزر و
نويسندهء
کتاب "جامعهء
بی خدا"
(انتشارات
دانشگاه
نيويورک 2008)
«هزاران
سال خدا برای
توجيه همه و
هر گونه قساوت
مورد استفاده
قرار گرفته است.
باب آواکيان می
گويد، "خدا
نيست" و اين را
نشان می دهد.
حرفهايش
بالکل متفاوت
از چيزهائی
است که تا
کنون به ما
گفته اند. اين
کتاب مرا مشتاق
کرده که
کمونيسم را
عميق تر درک کنم
و دريابم وضع
بشريت را
چگونه می توان
بطور کامل عوض
کرد.»
جوان
22 ساله، سياه،
از محله هارلم
« با شهامت، با
وسعت نظر،
واقعی، تحريک
آميز. آدم
حتما نبايد
مارکسيست
باشد تا از
اين کتاب کلی
چيز ياد
بگيرد. من
بخصوص از نقد
سر راست
شناخت شناسی
موهوم مذهبی و
پی آمدهای
مخوف مذهب برای
زنان خيلی
خوشم آمد.»
لورا
پوردی،
پروفسور
فلسفه، وست
کالج
« آن موقع که در
حزب پلنگان
سياه بودم، يک
ليست از کتاب
هائی که
مطالعه شان
اجباری بود
داشتيم. اين
کتاب بايد جزو
ليست مطالعات اجباری
هر فرد،
بخصوص
جوانان باشد.
بهيچوجه نبايد
آن را دور از
دسترس، در بخش
ادبيات چپ، گذاشت.
در اين جهان
وارونه، اکثر
مردم حرفهای
انجيل را
نخوانده اند.
باب آواکيان
آن را خوانده
است. او
مزخرفات ريا
کارانه انجيل
را افشا می
کند. او وارد
تاريخ و اخلاق
می شود. اين
کتاب را بايد
بطور جدی
مطالعه کرد.»
اريک
جی. يکی از
اعضای سابق
حزب پلنگان
سياه
«فارغ از اينکه
خواننده
ادعاها و
استدلالات آن
را مشتاقانه
قبول می کند
يا آنها را رد
می کند، يک
چيز مسلم است:
به اين کتاب
نبايد بی
اعتنائی کرد؛
بخصوص در
دورانی که
مذهب در حال
مذاکره با
هيولای
سرمايه برای
عقد يک معامله
شيرين است؛
بويژه در
دورانی که
جنبش مسحيت
احياگر/سلطه
طلب در حال به
چنگ آوردن
سکان شبکه ی
بنگاه های
سرمايه-دولت-ارتش-
رسانه ها است؛
و در دورانی
که قيامت گرائی
امپراتوری
آمريکا بطور
خطرناکی
ويراژ می دهد
و سرمايه داری/امپرياليسم
بيش از هر
زمان ديگر با
مذهب درهم
تنيده می شود.»
پيتر
مک لارن،
پروفسور
مدرسه عالی آموزش
و مطالعات
اطلاعاتی
دانشگاه
کاليفرنيا؛
نويسنده ی چه
گوارا، پل
فرييه و
پداگوژی
انقلاب
«
انتشار کتاب
های ضد مذهبی
در دورهء
اخير، با توجه
به تاثيرات
قدرتمند و
مخرب مذهب
بنيادگرا بر
جوامع ما در
طول نسل گذشته،
قابل فهم است.
اما آنچه کتاب
آواکيان را از
کتاب های ضد
مذهبی ديگر،
مانند کتاب
داوکينز،
هريس و
هيچينز، متمايز
می کند؛ رابطه
ی مستقيمی است
که او ميان
مبارزه عليه
بنيادگرائی
مذهبی و ارائه
يک برنامه
سياسی برقرار
می کند.
آواکيان را
بايد بخاطر
آزادفکری ضد
مذهبی و
طرفداريش از
سنت روشنگری،
تقدير کرد،
اما همچنين
بايد از او
بخاطر هشداری
که در مورد
"نخوت تنگ
نظرانه ی
روشنگري" می
دهد تشکر کرد...»
آلن
وود،
نويسندهء
کارل مارکس و
اخلاقيات کانتي
فصل
های مختلف
کتاب
بخش
اول: خدا از
کجا آمد ... کی
گفته ما نياز
به خدا داريم؟
"خدا
روش های اسرار
آميز خودش را
دارد"!
يک
خدای بيرحم و
واقعا هيولا
صفت
انجيل
تحت الفظی
خوفناک است
بنيادگرايان
مسيحی،
فاشيستهای
مسيحي
مذهب
و طبقات حاکمه
ستمگر
نگاهی
حقيقی به مسيح
ده
فرمان چيست؟
عهد
جديد را نمی
توان از عهد
قديم جدا کرد
مسيحيت
بنيادگرا و
مسيحيت "بوفه
سالاد"
تئوری
تکامل، روش
علمی يا
کهنه پرستی
ديني
اگر
خدا نيست پس
چرا مردم به
آن اعتقاد
دارند؟
چرا
مردم به
خدايان گوناگون
اعتقاد
دارند؟
بخش
دوم: مسيحيت،
يهوديت، و
اسلام، سد راه
آينده
تکامل
تاريخی و نقش
مسيحيت:
دکترين ها و
انگيزه قدرت
مسيحيت
به مثابه يک
مذهب جديد:
نقش مرکزی پُل و
نفوذ او
راز
زدائی از مسيح
و مسيحيت
اسلام
بهتر (يا بدتر)
از مسيحيت
نيست
بنيادگرائی
مذهبی،
امپرياليسم و
"جنگ عليه
ترور"
چرا
بنيادگرائی
مذهبی در حال
رشد است؟
طرد
"نخوت تنگ
نظرانه"
روشنگري
رشد
مذهب و
بنيادگرايی
مذهبي: تجلی
غريب يک تضاد
اساسي
بخش
سوم: مذهب- يک
زنجير بسيار بسيار
سنگين
مذهب،
پدرسالاری،
مردسالاری و
ستم جنسيتي
منطقه
انجيل پرستان
آمريکا،
منطقه به دار
کشيدن سياهان:
برده داری،
سفيد سالاری و
مذهب در
آمريکا
فاشيسم
مسيحی و
ژنوسيد
مذهب،
بنيادگرائی و
روحيه تسليم و
عبوديت
بخش
چهارم: خدا
موجود نيست-
به سوی کسب
رهائی بدون کمک
خدايان
"دست
چپ خدا" و
راستگرايان
مبارزه
برای رهايي
اسطوره
ی "نقش مثبت
اسطوره ی
مذهبي"
خرد
"به ما خيانت"
نکرده است-
خرد مطلقا
ضروری است-
انديشه، به
تنهائی، کافی
نيست
"ايمان"
مذهبی را همان
که هست
بناميم: يک
چيز غير
عقلاني
خدا
نيست- و دليل
خوبی برای
اعتقاد به آن
وجود ندارد
مذهب
به مثابه
افيون مردم – و
سدی در مقابل
رهايي
طبيعت
بشر تغيير
پذير است -
رهائی بدون
خدايان
اين
کتاب را می
توانيد از
انتشارات
اينسايت پرس
سفارش دهيد:
INSIGHT PRESS
773-329-1699
info@insight-press.com
www.insight-press.com
Distributed by IPG, www.ipgbook.com¾
نقد
نظرات تونی
نگری و ميشل
هاردت- بخش 5
بخش
1 تا 4 اين مقاله
را که در نقد
نظريات تونی
نگری و ميشل
هاردت نگاشته
شده است در
شماره های
پيشين حقيقت
خوانديد. جهت
يادآوری
خلاصه ای از
نکات بخش های
قبل را در زير
می آوريم. اين
نقد به شکل
نقد سه کتاب
نوشته شده است:
1-
امپراتوری (empire) نوشته
ميشل هاردت و
آنتونيو نگري
2-
توده انبوه (multitude) نوشته
ميشل هاردت و
آنتونيو نگري
3-
جدل در باره
امپراتوری (debating empire) ويرايش
گوپال
بالاکريشنا
بخش
های 1 تا 4 به
اختصار:
تز
اصلی کتاب امپراتوری
اين است که
سرمايه داری
وارد عصر نوينی
شده که ماورای
امپرياليسم
است. از اينجا
نتيجه می گيرد
که: تحليل
لنين از عصر
امپرياليسم،
ديگر کارکرد
ندارد و از
اهميت نقش
دولت- ملت ها
نيز به غايت
کاسته شده
است.
در
بخش دوم تحت
عنوان
"سرمايه داری
چيست و چه
نيروئی
امپرياليسم
را به جلو می
راند"، گفتيم:
نگری و هاردت
از درک پايه
های مادی سرمايه
داری قاصرند.
عليرغم تفاوت
های کماکان
مهم ميان
کشورها و
مناطق مختلف
جهان، يک نظام
امپرياليستی
جهانی موجود
است که در
واقع سرمايه
داری است و با
وجود تغييرات
عظيم جهان،
هنوز قوانين
اساسی کشف شده
توسط مارکس و
انگلس بر آن
حاکم است.
در
بخش سوم تحت
عنوان "رهائی
ملی و دولت"
گفتيم: سرمايه
داری جهانی
بايد بطور
مستمر
بازارهايش را
بسط داده و هر چه
بيشتر "کار"
انسان را
تبديل به
"نيروی کار"
کند (يعنی
تبديل به کالای
قابل خريد و
فروش کند). اما
سرمايه داری
اين کار را
بطور موزون
انجام نمی
دهد. سرمايه می
تواند از ويژگی
های عقب
ماندهء جوامع
ما قبل سرمايه
داری استفاده
کند؛ اين ويژگی
ها را ادغام و
تقويت کند و
در همان حال
به استثمار
گسترده و عميق
بازارهای آن
کشورها ادامه
دهد.
امپرياليسم
به يک معنا،
تبديل به عامل
درونی کشورهای
تحت سلطه می
شود. کسانی
که
امپرياليسم
را صرفا يک
نيروی خارجی سد
کنندهء رشد
داخلی می
بينند،
واقعيت های
پيچيدهء
عملکرد نظام
سرمايه داری
امپرياليستی
را نفی می
کنند. در واقع
سرمايه
تاثيرات
متناقضی بر روی
کشورهای تحت
نفوذ خود دارد
– سرمايه می
تواند و مجبور
است آنان را
در مدارهای کلی
توليد و توزيع
جهانی ادغام
کند؛
امپرياليسم
با کشيدن
مناطق گسترده
تری بدرون
پويش "گسترش
ياب يا بمير"،
رشد و توسعه را
در اين کشورها
نيز دامن می
زند. اما در
عين حال که
اين رشد و
توسعه صورت می
گيرد، "شکاف"
ميان کشورهای
تحت سلطه و
سلطه گر هم
بيشتر می شود.
در
بخش چهارم تحت
عنوان "مسئله
دهقانی و
ارضي" گفتيم:
نويسندگان
اشاره می کنند
که «تمرکز
سياسی مائو به
سمت دهقانان
معطوف شد، و
نه به سمت دهقانان
آنطور که
بودند، بلکه
به سمت
دهقانان آنطور
که می
توانستند
باشند.»
در
واقع، مائو
تاثيرات
امپرياليسم
بر جامعه چين
را تحليل کرد
و گفت، کارکرد
امپرياليسم
چهره ی روستای
چين، بويژه
تجزيه طبقاتی
در ميان
دهقانان را،
برای هميشه
تغيير داده
است. ولی
مائو، در عين
حال، اين
واقعيت را
فهميد که پروسهء
فوق در چارچوبی
صورت می پذيرد
که
امپرياليسم
خارجی مانع از
اين می شود که
چين همچون يک
جامعه ی
سرمايه داری
کامل ظهور
کند، و نياز
چين به از سر
گذراندن
انقلاب
بورژوا
دموکراتيک هم
از اينجاست.
ولی ميان اين
انقلاب
دموکراتيک
بورژوائی با
انقلاب
دموکراتيک
بورژوائی نوع
قديم تفاوت
است. زيرا اين
نوع نوين بايد
به رهبری
پرولتاريا و
به نحوی انجام
شود که راه را
برای
سوسياليسم
باز کند.
در
بخش "قانون
ارزش و "کار
غير مادي"
گفتيم: استدلال
مرکزی در تزهای
کتاب
امپراتوری
اين است که ”
کارغيرمادي”
اکنون شکل
تعيين کننده
کار در جهان
است.
اما، مشکل آن
است که نگری/
هاردت درک
دلخواه خود از
"کارغيرمادي”
را برای رد
تئوری ارزش
مبادله
استفاده کرده
و می گويند
اين تئوری
ديگر معنائی
ندارد.
اين
بحث نگری/هاردت
صحيح است که
بخش مهم و رو
به افزايش اقتصاد
جهانی، خدمات
می فروشد و نه
کالا. اما
نکته مهمی که
بايد تاکيد
کرد اينست که
خدمات نيز از
چنگ قانون
ارزش نمی
توانند فرار
کنند. خدمات
نيزبه قيمت
مبادله ای
(فروخته )
ميشوند که
انعکاس ميزان
زمان کار اجتماعا
لازم بکار
رفته در توليد
آنهاست.
اين
دو نويسنده به
وضوح تمام
هرنوع تفاوت
پايدارميان
ارزش مصرف
و ارزش مبادله
را نفی
ميکنند. اما
اين قانون
ارزش است که بی
وقفه تمام
جامعه سرمايه
داری را می
گرداند؛ و
بها، سود،
سرمايه گذاری
وغيره را
ازطريق
مکانيسم
پيچيده ای که
مارکس در سه
جلد آثار خود
(سرمايه)
کالبد شکافی
کرد، تعيين
ميکند. اين
تضاد که مارکس
آنرا درسطح
کالا کشف کرد
و بعدا به کل
بررسی اش
ازجامعه
سرمايه داری
بسط داد،
درواقع قلب
جهان بينی و
روش مارکس
(يعنی ماترياليسم
او) است.
درواقع
عليرغم اينکه
برخی خصوصيات
جديد مهم در
نظام سرمايه
داری بروز
کرده است، اما
قوانين پايه ای
سرمايه داری،
که از دل
مناسبات
کالائی و
تبديل کارگر
به کالا بيرون
می آيند، عوض
نشده اند.
سرمايه داری
معاصر که نگری/هاردت
ميل دارند آن
را امپراتوری
بخوانند، به
ازای هر يک
گرم "انرژی
خلاق" که رها می
کند، يک
کيلوگرم از
اين دست انرژی
را سرکوب
ميکند. مشکل
کار در اين
نيست که " بايد
در درک مارکس
از روابط ميان
کار و ارزش در
توليد سرمايه
داری تجديد
نظر کرد".
ماموريت
جامعه اينست
که به ورای
عصری که هنوز
توليد کالائی
برآن حاکم است
(يعنی توانائی
های انسان
درتوليد به
شکل نيروی کار
به کالا تبديل
شده ) گذر کند.
بخش
5 - تحليل
طبقاتی آشفته
نگری/هاردت
درکتاب توده ی
انبوه
ليست دقيق تری
ازکسانيکه به
نظرشان در
حيطهء "توليد
غير مادي"
قرار می
گيرند، ارائه
ميدهند. در اين
ليست به
«خدمات غذائی،
بازاريابها،
مهندسين
کامپيوتر،
معلم ها، وکارکنان
درماني»(1)
بر می خوريم.
دراينجا دو
نکته به چشم
ميخورد. نکته
اول که بسيار
عيان است
اينست که آنها
تفاوت ميان
پرولتاريا و
طبقات متوسط
را مخدوش
ميکنند (کارکنان
مک دونالد که
با حداقل دستمزد
کار ميکنند و
مهندسين
کامپيوترکه
در همهء کشورها
قشر ممتازی
محسوب
ميشوند، هم
سنگ قرار داده
می شوند). اين
نوع تحليل
طبقاتی، جديد
نيست. دراين
نوع تحليلها،
سطح درآمد و نقش
تقسيم کار
اجتماعی کنار
نهاده ميشود.
نگاهی به
بيمارستانهای
کشورهای غربی
بيندازيم
زيرا يکی از
بهترين اماکن
است که ميتوان
تمايزاتی را
که درآمد و
جايگاه هر کس
در تقسيم کار
، بوجود
ميآورد ديد.
دراين
بيمارستان ها
نه تنها تفاوت
سطح درآمد
ميان نظافتچی
ها و جراح های
مغز عظيم است
بلکه تفاوت
ميان کار فکری
و کار يدی و
تفاوت ميان
آنها که در
مصدر تصميم گيری
قراردارند و
آنها که مجری
تصميمات اند
عميق است.
ازنقطه نظر
بررسی طبقاتی،
جای دادن تمام
کارکنان
بيمارستانها
در يک دسته بندی
به نام "
کارکنان
درماني" بی
ارزش است. اگر
قرار باشد به
روشنی بدانيم
که نيروهای
محرک انقلاب
کدامند، چه
سياستهائی در
جهت جلب حمايت
و يا خنثی
کردن هر قشر
بايد در پيش
گرفت، و
انقلاب در کجا
با مقاومت
ومخالفت
سرسختانه
روبرو خواهد شد،
به تحليل
طبقاتی دقيق
نياز داريم.
در تحليل
طبقاتی،
کماکان بايد
مانند لنين
اهميت زيادی
به اختلاف
ميان توده های
پرولتر و
اريستوکراسی
کارگری داد.
اريستوکراسی
کارگری، بخشی
ازپرولتارياست
که توسط مافوق
سودهای
امپرياليستی
"خريده" شده
است.
امپرياليست
ها
قسمتی از
مافوق سودی را
که از
استثمار
پرولتاريا و توده های
کشورهای تحت
سلطه به چنگ
ميآورند ميان
اريستوکراسی
کارگری تقسيم
ميکنند. نگری/هاردت
مدعی اند که
در دوره
"سراشيب
امپرياليست
ها"
(که سال 1970 را
نقطه آغازش می
دانند)
«امتيازات
امپرياليستی
طبقه کارگر
دراين کشورها
رو به زوال
گذاشته است.»
(2) اما با
يک بررسی
اجمالی از
جوامع
امپرياليستی
می توان ديد
که اينگونه
امتيازات
بطور واقعی
کماکان
موجودند و اين
رشوه ها قشر
وسيعی ازمردم
را در بر می
گيرد، نه صرفا
تعدادی قليل
را. اين اقشار
بعنوان پايهء
اجتماعی
امپرياليسم و
ارتجاع عمل
ميکنند. واما
در رابطه با
معلم ها و
پزشکان،
شرايط کار و زندگی
شان، يعنی نقش
آنان در
تقسيم
کار اجتماعی
و سهم شان از
توزيع، آنان
را در زمرهء
طبقات ميانی قرار
ميدهد و مهم
نيست که چند
تا اتحاديه ( trade union)
دارند.
نگری/هاردت
به درستی از
"همگرائي"
ميان مبارزات
پرولتاريا
درغرب و
خيزشهائی که
در سالهای
دههء شصت
وهفتاد در
کشورهای جهان
سوم صورت
گرفت، سخن
گفته و از
تئوريهای
"جهان سوم
گرا" انتقاد می
کنند: « آنها [
جهان سوم
گرايان]
معتقدند آنتاگونيسم
و تضاد
اساسی نظام
جهانی
سرمايه داری،
تضاد ميان
سرمايهء جهان
اول و
نيروی
کارِ جهان
سوم است. از
نظر آنان،
پتانسيل
انقلاب اکنون
بطور ويژه و کامل
به جهان سوم انتقال
يافته است.» (3)
اين انتقاد
درست است اما
با ناديده
انگاشتن
فاصلهء عظيم
ميان کشورهای
سلطه گر و
کشورهای تحت
سلطه و يا
انکار اينکه
اين واقعيت روی
ساختار طبقاتی
کشورهای
امپرياليستی
تأثير گذاشته
است، نمی توان
وحدت پرولتری بين
المللی واقعی
بوجودآورد.
به جای
"غيرمادی
کردن"
پرولتاريا
(يعنی تبديل
اش به "توده انبوه"
بی طبقه) بهتر
است خود پديده
ای را که نگری/هاردت
آنرا مظهر
کارغير مادی
مينامند،
بررسی کنيم.
آيا اين مقوله
بازتاب آن
نيست که صنايع
خدماتی و حتا
برخی از مشاغل
ممتاز، تا حدی
يا کاملا،
پرولتريزه
شده اند؟ به طورمثال،
رستورانهای
زنجيره ای
مکدونالد در
آمريکا تبديل
به شبکه ای
ازکارخانه های
همبرگرسازی
با مدرن ترين
فن آوری صنعتی
شده اند. و
دربسياری از
کشورهای غربی
مصرف فراگير
غذای آماده در
اين رستوران
های زنجيره ای،
نقش مهمی در
بقاء
نيروی
کار (يا به
عبارت اقتصادی،
بازتوليد
نيروی کار يا
آنچه که نگری/هاردت
مايلند
"بيوتوليد"
بنامند) (4)
ايفاء ميکند.
کسانيکه
دررستورانهای
زنجيره ای
مکدونالد
کارميکنند
هيچ وجه
اشتراکی با يک
حسابدار
ندارند و خيلی
بيشتر شبيه
کارگران خط
توليد کارخانه
ها که با
استبداد
سرکارگر و
ساعت کار
مواجهند، می
باشند.
نگری/هاردت
مينويسند: « جهانشمولی
خلاقيت بشری،
سنتزآزادی،
خواسته ها و
کار زنده در
اينست که در لامکان
روابط توليدی
پست مدرن رخ
ميدهند.
امپراتوری،
لامکان توليد
جهانی است که
نيروی کار در
آن
استثمار
ميشود.» (5)
بنابراين، "
مناسبات
توليدی پست
مدرن" در همه
جا و هيچ جا
برقرار ميشود.
آنها برای
محکم کردن بحث
شان توجه ما
را به مقوله
ساعات کار
متغير جلب
ميکنند و اين
واقعيت که
بسيار کسانی
که درعرصه
"کار
غيرمادي" کار
می کنند،
کارهای اداری ناتمام
شان را با خود
به خانه می
برند.
بطورمثال، يک
مشاور آگهی های
تبليغاتی
تمام مدت شب و
روز به دنبال
ايده های تازه
می گردد. شبکه
اينترنت
نيزيک امکان
را به وجود آورده
که بتوان بخش
زيادی
ازکارهای
دفتری را به
خانه ها و يا
حتی به کشورهای
ديگرمنتقل
کرد.
نقش افراد
در تقسيم کار
جامعه، و سهم
شان از توزيع
محصول اجتماعی
( يعنی
درآمدشان)،
تأثيرزيادی
بر شکل روابطی
که اين نوع شرايط
ايجاد می کند،
می گذارد.
همچنين،
تاثير زيادی
روی اينکه خود
افراد آن را
چگونه درک می
کنند، برجای می
نهد. بدون شک،
ماشين نويسی
که ساعتها به
انجام کار
تکراری مشغول
است، تفاوت
ميان زمانی که
برای سرمايه
دار کار ميکند
و زمان فراغت
خودش را بخوبی
درک می کند و
مسلما
اين نتيجه
گيری نگری/هاردت
را رد خواهد
کرد که : «
امروزه، ديگر
وحدت زمانی
کار به عنوان
پايهء
اندازه گيری
ارزش، معنا
ندارد.» (6) حس
نکردن فرق
ميان زمان استثمار
و زمان زندگی،
متاسفانه،
فقط برای قشر
کوچکی که در
تقسيم کار
اجتماعی،
مسئول نوآوری،
ايده پردازی و
فرهنگ سازی و
غيره هستند،
ممکن است.
زمانی مارکس
گفت، فرد در
جامعه
کمونيستی
آينده روز خود
را ميان کار
توليدی،
مطالعه و ماهی
گيری برای
تفريح، تقسيم
خواهدکرد.
واقعيت اينست
که شرايط مادی برای
تحقق اين پيش
بينی مهيا شده
است اما تا
زمانيکه نظام
سرمايه داری
پابرجاست در
حد يک رويا
باقی خواهد
ماند. هر چند
اين رويا جذاب
است، اما برای
توده های مردم
هرگز تحقق
نخواهد يافت
مگر اينکه
قوانين
سرمايه داری
ريشه کن و
نابود شوند؛
همان قوانينی
که نگری و
هاردت بطور
زودرس آنها را
از کار افتاده
اعلام کرده
اند.
6- يک
دستمزد
اجتماعی
تضمين شده
سردرگمی
نويسندگان و
نهايتا
ديدگاه غير
انقلابی شان
را ميتوان در
بحث مبارزه برای يک
"دستمزداجتماعي"
ديد. می دانيم
که تعداد زيادی
از توده های
مردم بدون
آنکه رابطهء
مزدی مستقيم
با سرمايه داری
داشته باشند،
در توليد ارزش
مشارکت
دارند. بطور
مثال،
تئوريسين های
مترقی
فمينيست مدت
مديدی است که
استدلال
ميکنند،
زائيدن و
پرورش فرزندان
نقش مرکزی در
بازتوليد
طبقات زحمتکش
جامعه دارد و
در نتيجه يک
شکل از کار
بدون دستمزد
است. يا اينکه
توليد کوچک
غيرسرمايه
داری،
دربسياری
ازکشورها،
بقاء خانوار
کارگر ( و
بازتوليد
نيروی کار) را
تامين می کند
و به کارفرمای
سرمايه دار
امکان آن را می
دهد که مزدی
کمتر از ارزش
واقعی نيروی
کار به کارگر
بپردازد. (7) اين
واقعيت
عملکرد پايه ای
سرمايه داری
را نفی نمی
کند، بلکه
نشان ميدهد
که وقتی
سرمايه داری
بر جامعه حاکم
است، ساير
روابط توسط آن
به تبعيت در
آورده شده و
توسط آن شکل می
گيرند. نابودی
سرمايه داری
تنها راه حل
اين مسئله
است.
نگری/هاردت
با کسانی که
پرولتاريا را
به کارگر صنعتی
تقليل می دهند
و بخصوص فقرا
و بيکاران را
ناديده می
گيرند، پلميک
ميکنند.
استدلالشان
اين است که کل
توده ها
درتوليد ارزش
دخيل هستند،
چه شاغل و چه
بيکار (می
گويند: « تقسيم
اجتماعی کار
ميان شاغلين و
بيکاران بيش
ازپيش مخدوش شده
است»(8 )
در
ملاحظات و
انتقادات
آنان نسبت به
ترديونيونيست
ها (بويژه
رويکرد اينان
نسبت به فقرا
و توده ها در
"جنوب جهانی )
حقايق زيادی
موجود است.
نگری/هاردت در
بخشی ازکتاب
امپراتوری به
تقبيح جريان
غالب در سنت
مارکسيستی
پرداخته و می
گويند: « جريان
غالب در سنت
مارکسيستی،
همواره از
فقرا تنفر
داشته اند
زيرا اينان "مثل
پرنده
آزادند" و از
ديسيپلين
کارخانه ای و
ديسيپلين
لازم برای
ساختمان
سوسياليسم
عاری بوده
اند.» (9)
اين واقعيت
است که
جريانات رويزيونيستی
و سوسيال
دموکرات در
درون "سنت
مارکسيستي" دارای
چنين گرايش
هائی بوده
اند. ويليام
فاستر (رهبر
سابق حزب
کمونيست
آمريکا)
اتحاديهء "
کارگران صنعتی
جهان" (IWW) را
متهم می کرد
که خود را بر بخش
"ناپايدار" طبقه
کارگر متکی
کرده است. (10)
هرچند ما با
نگری/هاردت در
زمينهء پرستش
آنارکو-
سنديکاليسم اين
اتحاديه سهيم
نيستيم، اما
بايد بگوئيم
که در مقطع
جنگ جهانی
اول، IWW نقش
مهمی در ايجاد
يک گروه
انقلابی
پرولتری در
آمريکا ايفاء
کرد. تشکيلاتی
که IWW درميان
کارگران نساجی
، کارگران
مهاجر کشاورزی
و چوب بری
ايجاد کرد،
نقش انقلابی
تری
نسبت به
اتحاديه های
کارگری کوته
نظرِ مورد
پسند فاستر،
ايفاء نمود.
اما نمی توان
اين نظريه را
که پرولتاريا
در ثبات نظام
سرمايه داری
ذينفع است به
مارکس وانگلس
نسبت داد.
تصويری که
مارکس وانگلس
از پرولتاريا
ارائه دادند اينست
که از يک صنعت
يا کشور ريشه
کن می شود و
فقط تا زمانی
که
منافع طبقه
سرمايه دار
ايجاب ميکند
به درون ماشين
سودسازی
سرمايه داری
پرتاب می شود.
مارکس وانگلس
تاکيد
کردند که طبقه
کارگر "چيزی
برای از دست
دادن ندارد بجز
زنجيرهايش".
تشريح شرايط
طبقه
کارگردرانگلستان توسط
انگلس هيچ
شباهتی با
ديدگاه
اريستوکراسی
کارگری مسلط بر”جنبش
کارگري“
دراينجا
ندارد.
اقتصاد
سياسی نگری/هاردت
آنها را به
آنجا ميکشاند
که خواست برنامه
ای "يک درآمد
تضمين شده برای
همه" را
انقلابی تلقی
کنند. برخی
فمينست ها که
منطقی شبيه
نگری/هاردت
دارند
خواستار
دستمزد از
طبقه سرمايه دار
برای
کار خانگی
هستند. اين
نوع خواسته
ها، هم عميقا
اتوپيستی اند
و هم بسيار
رفرميستی.
اتوپيستی
هستند زيرا تا
زمانيکه
قانون ارزش
فرماندهء جامعه
است (عليرغم
انکار نگری/هاردت،
اين قانون
هنوز بر جامعه
مسلط است)
تضمين يک زندگی
مناسب در خارج
از چارچوب
شرايط توليدی
کالائی ممکن
نيست. رفرميستی
است زيرا اين
خواسته ها
نظام سرمايه
داری را به
مصاف نمی
طلبد. در
بسياری از
کشورهای
اروپائی، از
هم اکنون، يک
چنين دستمزد
تضمينی موجود
است (البته
درشرايط
فقرزدگی) وهمه
به جز مهاجرين
"غيرقانوني"
ميتوانند آنرا
دريافت کنند.
سرمايه داری
با وجود
"درآمدهای
تضميني" نيز می
تواند به کار
خود ادامه
دهد. سرمايه
داران، حتا
وقتی با سقوط ميزان
زاد و ولد
روبرو ميشوند حاضرند
ازمحرکهای
مالی قابل
ملاحظه برای
بازگرداندن زنان
به ايفای نقش
سنتی " زائيدن
و بزرگ کردن"
استفاده کنند.
(11)
نگری/هاردت
از درک اين
نکته قاصرند
که تا زمانيکه
سرمايه داری
باقی است، تا
زمانی که نيروی
کار خودش يک
کالا است، و اين
کالاها با واسطهء
پول با هم
مبادله (يعنی
خريد و فروش) می
شوند، خود
نيروی کار هم
توسط قانون
ارزش تعيين
خواهد شد.
بهمين جهت است
که وقتی
رفرميستهای
سوسيال
دموکراتيک در
رأس نظام
سرمايه داری
قرارميگيرند
جز "مديريت"
عملکرد نرم
اين نظام
کارزيادی
صورت نمی
دهند. خود
ديناميک
سرمايه داری
هرکس را که
ازاوامرش
سرپيچی کند، تنبيه
ميکند. (12) تا
زمانيکه
سرمايه داری
وجود دارد،
توده ها آزاد
نيستند.
بنابراين، بجای
اينکه انرژی
مردم را روی
هدف اتوپيستی
و رفرميستی "
دستمزدهمگاني"
متمرکز کنيم،
بايد فراخوان
برانگيزانندهء
مارکس مبنی بر
"الغای
کارمزدي" (که
مارکس
درمقابل شعار
" دستمزد روزانهء
عادلانه
دربرابر کار
روزانهء
عادلانه" طرح
کرده بود) را
دوباره بلند
کنيم. (13) مارکس
خواستار گذر
جامعه به ورای
عصرسرمايه
داری است. در
عصر سرمايه
داری انسان ها
فقط از
طريق خريد و
فروش کالاهايشان
با هم ارتباط
برقرارميکنند.
در اين عصر،
ظرفيت های
توليدی انسان
به سطح کالا
تنزل می يابد –
کالائی که
سرمايه داران
آنرا خريده و
به
کارميگيرند.
مشابه
ديدگاه
نگری/هاردت
را خيلی ها
دارند؛ چه
بسيار
"مارکسيست
ها"
بوده اند که
هرگز
نتوانستند
عمق انقلابی
گری ديدگاه
مارکس را درک
کنند و بفهمند
که اين افق،
بازنمای يک
گسست بنيادين
از جهان کهنه ای
است که ما در
آن زندگی می
کنيم.
7-
دموکراسی،
آنارشی و
کمونيسم
نگری/هاردت
اعلام ميکنند:
« وظيفه ما
اينست که راه
مشترکی
بيابيم که
همگان، زنان،
مردان ،
کارگران، مهاجران،
فقرا و تمام
عناصرتوده های
انبوه را در
برگيرد تا
ميراث بشری را
اداره کنيم،
وتوليد مواد
خواراکی،
اجناس مادی،
دانش،
اطلاعات و
ديگر شکل های
ثروت را هدايت
کنيم.» (14)
بسيارعالی
وصحيح! اما
فکر می کنيم
خوانندگان
زيادی مانند
ما به
ناهماهنگی
شديد اين چشم انداز
وسيع با راه
حل های سياسی
خرد و کوچکی
که نگری/هاردت
ارائه می
دهند، پی برده
باشند. اولا و
بويژه اينکه،
آنان وسيلهء
اصلی حل
معضلات جامعه
را حذف کرده
اند-- يعنی انقلاب
را! در عصر ما
اين فقط می
تواند به معنای
انقلابی به
نفع اکثريت
عظيم مردم،
تحت رهبری
پرولتاريا
باشد. هدف
پرولتاريا از
اين انقلاب،
در دست گرفتن
سکان جامعه،
استقرار دولت
خود و استفاده
از اين دولت
برای خلق گام
به گام شرايط
مادی و
ايدئولوژيکی
است که بشر
بتواند،
"ميراث بشری
را اداره و
توليد آينده
را هدايت کند".
مسئله
دولت، همواره
آن مسئله سياسی
مرکزی بوده که
تفاوت ميان
کمونيسم
انقلابی و
ساير برنامه
های سياسی را
عيان کرده
است. ازاينرو
جای تعجب نيست
که برنامه
اساسا
غيرانقلابی
نگری/هاردت،
در رابطه با
درکشان از
دولت برجسته می
شود. آنها در
دو
کتاب
امپراتوری و
توده انبوه،
قانون اساسی
آمريکا را
ستايش ميکنند
وهنگام
ارائهء پيشنهاد
برای تدوين
قانون قضايی
بين المللی به
ستايش از
"دادگاه جنايات
بين المللي" می
پردازند و می
گويند اين
دادگاه بين
المللی، « بيش
از هر نهاد
ديگری نشان
دهندهء امکان
ايجاد يک نظام
قضائی بين
المللی برای
حفاظت برابر
از حقوق
همگان، می
باشد.» و در
ستايش از
اتحاديه
اروپا، آن را
الگوی يک
«قانون اساسی
بين المللی
نوين» معرفی می
کنند. (15)
شايد لازم
باشد بيش از
اين توضيح
دهيم که چرا پيشنهادات
سياسی نگری/هاردت
ماهيتی
غيرانقلابی
دارند. امابرای
اينکه بهتردريابيم که چرا
آنها
نميتوانند به
ورای
پيشنهادات
مؤدبانه شان
درمورد باز تعديل
نهادهای بين
المللی موجود
گذرکنند،
لازم است در ديدگاه
هايشان
درمورد
"کمونيسم"
دقيق شويم.
توضيحات :
1-
امپراتوری ، ص
158
2-
ماهيئت ضد
انقلابی اين
تدابير در جهت
افزايش جمعيت
(مثلا در فرانسه
و ايتاليا) از
آنچا پيداست
که می بينيم
اين کشورهای
امپرياليستی
تدابير سخت تری
در جهت جلوگيری
از مهاجرت
شهروندان جهان
سوم در يک
زمان اتخاذ
کرده اند.
3- بکار
نگرفتن قانون
ارزش سرمايه
داری منجر به
جابجايی های
اقتصادی شديد
می شود. بطور
مثال، کشوری
که بخواهد
واقعا
"دستمزد
اجتماعی
تضمينی" قابل
ملاحظه ای
بدهد
بايد انتطار
سقوط ارز خود
را داشته باشد
بخاطر وجود
قوانين
گرداننده
سرمايه داری
است که
استدلالات
"رئاليستی"
سخنگويان چپ و
راست طبقه
حاکمه تحکيم می
يابد.
4- مارکس،
دستمزد و بها
و سود.
انتشارات
پروگرس مسکو 1976
ص 55
5- توده
انبوده ص 310
6-
توده انبوه ص 276
و 296
7- رجوع کنيد
به ويليام
فاستر تاريخ
حزب کمونيست
آمريکا
امپراتوری ، ص
114
8- امپراتوری
، ص 263
9-
امپراتوری ، ص
264
10- تخمين زده
شده است که
نيمی از وعده
های غذايی
اهالی لندن و
لس آنجلس در
خارج از خانه
تهيه می شود.
بخش بزرگی از
آن در رستوران
های زنجيره ای
" غذای آماده"
فروخته می
شود.
11- امپراتوری
، ص 210
12- امپراتوری
، ص 145
13- ارزش نيروی
کار از نظر
مارکسيست ها
برابر است با
"زمان کار
اجتماعا
لازم" که برای
بازسازی نيروی
کار و پرورش
نسل جديد
کارگر بکار می
رود. اگر
سرمايه دار
انبوهی از
کارگران
"مازاد" (نيروی
ذخيره کار) در
اختيار داشته
باشد، اين
امکان را می
يابد که سطح دستمزد
ها را پايين
نگه دارد – حتا
اگر به معنای
اين باشد که
کارگر نتواند
نيروی کار
خويش را
بازسازی کند و
يا خانواده اش
را تامين کند.
14- توده
انبوه ص 131
15- توده
انبوه ص 276 و 296