حفيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م ل م )   شماره 37 آذر 1386

 

 

 

جنبش دانشجوئی، جنبش کمونيستی نکاتی چندبر وظايف و دورنماها!

 

گزارش سياسی پلنوم چهارم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران مارکسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)

 

دفاع از ميهن اسلامی يا سنديکای آمريکائي

 

در پس نزاع ترکيه و پ کا کا

 

در باره امپراتوري:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

 

 در باره برخی مسائل جنبش کمونيستی و کارگري

 

 

 

 

جنبش دانشجوئی، جنبش کمونيستی نکاتی چندبر وظايف و دورنماها!

 

پس از سالها سرکوب بيرحمانه و کنترل شديد دانشگاه ها توسط جمهوری اسلامی، بار ديگر افکار و عقايد چپ در ميان دانشجويان مبارز پايه گرفته و گسترش می يابد. با سخت کوشی و تلاش آگاهانه عده قليلی از فعالين دانشجوئی، چپ به سطح يک جنبش فعال در دانشگاههای کشور ارتقا يافته است. مبارزات چند ماهه گذشته، بويژه تظاهرات 13 آذر در دانشگاه تهران به مناسبت گراميداشت روز دانشجو، جلوه های بارز عروج چپ در دانشگاه هاست. هر چند اين جنبش عمدتا در دانشگاه های تهران و معدودی شهرهای ديگر تمرکز يافته است اما پتانسيل زيادی برای گسترش اين جنبش در گوشه و کنار کشور موجود است، به شرطی که انقلابيون کمونيست به وظايف خود در قبال اين جنبش عمل کنند و خط صحيحی را برای رشد و تکامل جنبش دانشجوئی جلو گذارند. از نظر حزب ما در شرايط کنونی تاکيد بر نکات زير ضروريست.

1) مبارزات اخير يک بار ديگر نشان داد که جنبش دانشجوئی در ايران نقش موثری در تحولات سياسی کشور داراست. نقش تاريخی جنبش دانشجوئی در ارتقا سطح آگاهی سياسی مردم و جو مبارزات ضد رژيمی انکار ناپذير است. اين نقش با گسترش دانشگاه ها و شکل گيری يک جمعيت چند ميليونی بسيار برجسته تر از قبل شده است. در سال 1357 تعداد کل دانشجويان کشور 70 هزار نفر بوده است. اما امروزه با يک جمعيت تقريبا سه و نيم ميليونی دانشجو روبروئيم. چند ميليون جوان عاصی که هر آن می توانند طلسم را بشکنند و بر انبار باروت خشم مردم جرقه زنند. به نقش آگاهگرانه و آغازگرانه اين جنبش در روند تحولات سياسی کشور - بويژه در شکل گيری اوضاع انقلابی - نبايد کم بها داد.

در شرايط سياسی پيچيده کنونی نيز جنبش دانشجوئی نقش تعيين کننده ای در طرح شعار "نه به امپرياليسم، نه به ارتجاع" در ميان ديگر جنبشهای توده ای ايفا کرد. سياست قطب سوم در داخل کشور عمدتا از طريق جنبش دانشجوئی گسترش يافت. با اتکا به اين جنبش می توان انتظار فراگير شدنش در کل جامعه را داشت.

 

2) اهميت جنبش دانشجوئی فقط به آگاهگری های ضد امپرياليستی و دمکراتيک محدود نيست. اگر چه مطالبات دمکراتيک، آزاديخواهانه و ضد استبدادی از محرکهای مهم اين جنبش است، اما انگيزه ها و کارکرد اين جنبش به تحقق اين خواستها محدود نيست. اين جنبش نقش مهمی نيز در نوسازی و بازسازی جنبش کمونيستی ايران دارد. جنبش کمونيستی ايران همواره توسط آگاهترين، مبارزترين و پيشروترين فعالين اين جنبش تقويت شده است. طبقه کارگر برای انقلاب نياز به روشنفکران خود دارد و جنبش دانشجوئی انقلابی بستر پروردن چنين مبارزانی بوده است. بازسازی، نوسازی، و تقويت جنبش کمونيستی که هنوز از ضربات سهمگين کمر راست نکرده است، بدون جريان يابی اين خون تازه بدرون پيکرش، بسيار مشکل خواهد بود.

3) جنبش کمونيستی نيز با نوسازی ايدئولوژيک و سياسی خود بايد امکان جذب اين خون تازه را فراهم کند. بدون ارائه يک جمعبندی نقادانه تاريخی از تجارب گذشته جنبش کمونيستی در سطح ملی و بين المللی، و بدون پاسخگوئی به سوالات نوين، اين خون تازه جذب جنبش کمونيستی نخواهد شد.

 نيروی سياسی تازه نفس جنبش دانشجوئی چپ، می تواند به جوشش فکری درون جنبش کمونيستی و چپ ياری رساند. ضعفهای امروزين بخش چپ جنبش دانشجوئی در بسيج گسترده توده دانشجو، بی ارتباط با درجا زدن های جنبش کمونيستی ايران نيست. دامن زدن به مباحث مهم خطی در ميان فعالين چپ دانشگاه در زمينه هائی چون درک از سوسياليسم و مختصات جامعه آينده، مشکلات جامعه و راه حلهای آن، چگونگی رهائی از سلطه حکومت مذهبی، مسئله زنان، مسئله ملی، ديناميسم امپرياليسم و در پرتو آن ارزيابی از تغييرات ساختار اقتصادی اجتماعی ايران طی سه دهه گذشته و نقد راه حلهای نئو ليبرالی، همگی برای دست يابی به تئوری انقلابی ضروری اند. بدون تئوری پيشرفته، سازمان دادن پراتيکهای پيشرفته ميسر نيست.

4) يکی از ويژگی های جنبش دانشجوئی چپ، حضور پررنگ دختران جوان در آن است. برای نخستين بار جنبش دانشجوئی با صراحت شعار مبارزه عليه ستم جنسيتی را بعنوان يکی از سياست های مبارزاتی خود انتخاب کرده است. اين مسئله نه تنها از زاويه تحولات دمکراتيک و انقلابی جامعه مهم است بلکه بستر مهمی برای ترويج مختصات جامعه آينده، ترويج نگرش کمونيستی و گسست از ايده های کهن است. مطمئنا جنبش دانشجوئی ايران می تواند يکی از دژهای سرسخت مبارزه عليه ستم جنسيتی شده و به همه دانشجويان مبارز در جهان و بخصوص خاورميانه الهام بخشد. اما برای دست يافتن به اين کيفيت بايد کار کرد. هنوز درک فعالين چپ در اين زمينه ناموزون است و بقايای ايده های کهن و رفتارهای سنتی تحت عناوين مختلف (گاها تئوريک) در ميان فعالين چپ مشاهده می شود. چپ در دانشگاه نيز محتاج خانه تکانی جدی در رابطه با مسئله زن است. پيشرفت دراين زمينه نه تنها نيازمند مبارزه جدی نظريست بلکه نيازمند هرچه بيشتر به ميدان آمدن دختران دانشجوست. دختران دانشجوی چپ بايد حصارهای مردسالارانه را بشکنند و به مثابه تئوريسين ها و پراتيسين های جنبش ظاهر شوند. هر گاه دختر دانشجوئی پا به ميدان می گذارد و به يکی از رهبران و سخنگويان اصلی اين جنبش بدل می شود، ضربه سختی بر افکار و روحيات مردسالارانه حاکم بر جامعه وارد می شود.

5) برافراشتن پرچم دفاع از کارگران و زحمتکشان شهر و روستا و سمت گيری با زحمتکشان، همواره يکی از شاخص های مهم جنبش دانشجوئی انقلابی ايران بوده است. حمايت جنبش دانشجوئی از جنبش کارگری و ديگر جنبش های اجتماعی بسيار مهم است، اما جنبش دانشجوئی پشت جبهه ديگر جنبش ها نيست. نقش سياسی جنبش دانشجوئی و محرک ها و کارکرد درونی آن در تضاد کامل با تبديل شدن به پشت جبهه اين جنبش و آن جنبش است.

وظيفه درجه اول و اصلی جنبش دانشجوئی چپ، بسيج و سازماندهی توده های دانشجو حول سياست انقلابی است. جنبش دانشجوئی، به اين طريق می تواند بيشترين تاثيرات سياسی را بر فضای سياسی جامعه و صف آرائی های آن گذاشته و بيشترين خدمت را به جنبش های اجتماعی ديگر کند.

 جنبش دانشجوئی محرکهای خاص خود را دارد که با محرکهای ديگر جنبشهای توده ای متفاوت است. حساسيت سياسی بالا، روحيه شورشگرانه در مقابل افکار و عقايد سنتی، بر نتابيدن رفتارهای استبدادی مذهبی و پدرسالارانه، مطالبات ويژه صنفی – فرهنگی، برخورداری از درجه متفاوتی از آگاهی و امکانات برای تشکل يابی، خصوصيات ويژه ای به اين جنبش می بخشد که بايد آنها را برسميت شناخت و بر پايه آن عمل کرد. در غير اين صورت نقش اين جنبش در تسريع روندهای انقلابی جامعه بشدت محدود می شود.

 پيوند اساسی جنبش دانشجوئی با طبقه کارگر به معنای استفاده از اين فرصتهای انقلابی بر مبنای سياستها و روشهای پرولتری و ايجاد قطب بندی ايدئولوژيک سياسی مساعد به نفع جنبش کمونيستی است. درکهای مکانيکی از برقراری اين پيوند، به ضرر طبقه کارگر و کل جنبش کمونيستی است. گرايشاتی که تحت عنوان "خصلت کارگری بخشيدن به جنبش دانشجوئی” به ميدان آمده اند، حامل سياستهای بغايت محافظه کارانه و راست اکونوميستی هستند و سياست هايشان ربطی به منافع کوتاه مدت و درازمدت طبقه کارگر ندارد. برای اينان روحيه شورشگرانه جوانان "مزاحم به ميدان آمدن طبقه کارگر" بوده و هست. اندرزهای "کارگر پرستانه" اينان و هشدارهای دائمی شان مبنی بر "کارگران منفعتی در جنبش ضد رژيمی ندارند" و "هنوز وقت انقلاب نرسيده"، "هنوز تناسب قوا مساعد نيست" اساسا برای خفه کردن گرايش راديکال و انقلابی در جنبش دانشجوئی است.

6) فعالين چپ دانشجوئی نيازمند سياستهای روشن برای هدايت جنبش دانشجوئی هستند. سياستهائی که بايد ناظر بر صف بنديهای سياسی و آرايش قوای طبقاتی در جامعه باشد.

در مقطعی نه چندان دور، مرزبندی با جريان دوم خرداد برای حفظ سلامت ايدئولوژيک سياسی و پيشرفت جنبش دانشجوئی ضروری بود. در دوره اخير تبليغ سياست قطب سوم و مخالفت با جنگ ارتجاعی برای سد کردن راه طرفداری از اين يا آن قطب ارتجاعی بسيار ضروری بود. جا افتادن اين سياست در جنبش دانشجوئی از دستاوردهای مهم مبارزات مردم ايران است.

امروزه نيز عليرغم تغييراتی که ممکن است در سياستهای آمريکا صورت گيرد، خط مشی قطب سوم کماکان بايد نقطه رجوع جنبش دانشجوئی باشد. ممکنست گزينه نظامی از جانب آمريکا برای دوره ای يا کلا برای هميشه کنار گذاشته شود و بدينسان ما با خطر فوری جنگ روبرو نباشيم. اما واقعيت اين است که در پشت سياست های آمريکا در قبال ايران، ضرورت های نظام سرمايه داری امپرياليستی نهفته است. اين ضرورت ها به قوت خود باقی اند و آمريکا مجبور است به صور مختلف به اين ضرورت ها پاسخ گويد. از همينرو اهميت افشاگری از آينده ای که امپرياليسم آمريکا برای جامعه ايران (با جمهوری اسلامی يا بدون آن) دنبال می کند بسيار ضروريست.

در چنين شرايطی جنبش دانشجوئی – بويژه بخش چپ آن - بايد بر شتاب مبارزه خود عليه جمهوری اسلامی بيفزايد. سطح مبارزات خود را ارتقا دهد و مبلغ معيارهای پيشرفته تری در مبارزه شود. سازمان دادن اتحاد عمل های وسيعتر مبارزاتی و توجه به خواسته ها و مطالبات صنفی و سياسی اکثريت دانشجويان، دامن زدن به فضای بحث و جدل رفيقانه برای ارتقا سطح نظری اين جنبش و ادامه حمايت از مبارزات کارگران و زحمتکشان، زنان و مليتهای تحت ستم برای تکامل و شکوفائی اين جنبش مطلقا ضروريند.

جنبش دانشجوئی چپ تا کنون نتوانسته نقش برجسته ای در مبارزه عليه مذهب ايفا کند و مبارزه توده ای ادامه داری در رابطه با شعارهائی چون جدائی دين از دولت و کوتاه شدن دست نهادهای مذهبی از دانشگاه براه اندازد. (بجز اعتراض به انتصاب آخوند عميدی زنجانی به رياست دانشگاه تهران که نشانه امکان پذيری چنين مبارزه ای هم هست.) شک نيست که طرح شعار جدائی دين از دولت به معنای روياروئی مستقيم تر با قدرت سياسی موجود است. اما جنبش دانشجوئی بايد راهگشای اين روياروئی باشد. تدوام حضور نيروهای سياسی چون دفتر تحکيم وحدت وابسته به محافل قدرت، و نفوذ نسبی نيروهای سازشکار ملی مذهبی در دانشگاه، از موانع اصلی طرح اين شعارند. اما در ميان بسياری از فعالين چپ نيز کم توجهی به ضرورت اين مبارزه مشاهده می شود. اين کم توجهی ربط چندانی با تناسب قوای مساعد يا نامساعد برای انجام اين وظيفه ندارد. بدون مبارزه آشکار عليه دخالتهای مذهب در زندگی مردم و در مراکز علم و دانش و سمبلهای مهم آن (مانند برگزاری نماز جمعه در دانشگاه تهران که نشانه غصب دانشگاه توسط حوزه است) نمی توان صحبت از پيشبرد واقعی تحولات انقلابی دمکراتيک در جامعه ايران کرد. نمی توان صحبت از جامعه ای آزاد و برابر کرد. نمی توان صحبت از آزادی زن و صحبت از خلاصی طبقه کارگر و خلق های تحت ستم از چنگال خفقان آور قدرت سياسی حاکم کرد.

خلاصه اينکه جنبش دانشجوئی می تواند و بايد سياست های راديکالتر و انقلابی تری را در مبارزه عليه رژيم پيش بگذارد و بر ترويج و گسترش جهان بينی و برنامه کمونيستی در محيط دانشگاه پافشاری کند. اما بدون يک بازبينی در زمينه اشکال سازماندهی و روش های مبارزاتی مخفی و علنی و گسستن از علنی گرائی هائی که ميراث فريبکاران دوم خردادی است، نمی توان به قله ها آنچنان که بايد صعود کرد.        n

 

 

 

گزارش سياسی پلنوم چهارم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران مارکسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست)

بخش اول،  مهر ماه 1386

 

روندهای سياسی، وظايف انقلابی


1 – کشمکشهای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليسم امريکا تاثير تعيين کننده ای بر فضای سياسی جامعه و حتی جهان دارد. در گزارش سياسی پلنوم سوم محرکهای اقتصادی - سياسی - نظامی اين کشمکش از نقطه نظر بين المللی، منطقه ای و ملی مورد تحليل قرار گرفت. در آن گزارش تاکيد شد که:

امپرياليسم امريکا بر پايه منافع جهانی اش و در رقابت با ديگر قدرتهای امپرياليستی می خواهد نظم نوين جهانی به سرکردگی خود را سازمان دهد. آمريکا بر اين پايه خواهان تغيير يا حک و اصلاح برخی رژيم ها به ويژه در منطقه استراتژيک خاور ميانه است، چرا که اين رژيم ها يا ديگر با اهداف استراتژيکش خوانائی ندارند، يا از نقطه نظر کنترل توده ها کارآئی خود را از دست داده اند.

رژيم جمهوری اسلامی نيز که با خطر از کف دادن قدرت روبروست، در مقابل اين سياستهای آمريکا مقاومت می کند. نحوه برخورد به سياستهای آمريکا، حتی تضادهای درون هيئت حاکمه را نيز شکل می دهد.

2 – در اين زمينه، مهم اهداف امپرياليسم آمريکا در رابطه با تغيير رژيم جمهوری اسلامی است. اينکه آمريکا اين اهداف را از طريق جنگ يا به شيوه ديگری متحقق کند، تغييری در ماهيت سياستهای امريکا در قبال آينده جامعه ايران نخواهد داشت. جنگ ادامه سياست است. امپرياليسم آمريکا به دنبال تحقق اهداف، نقشه ها و برنامه های درازمدت خود در منطقه است. اعمال سلطه مستقيم بر اين منطقه ژئو استراتژيک (و بر ايران)، کنترل منابع نفتی و ادغام هر چه بيشتر اقتصاد ايران در روند گلوباليزاسيون، نقشی کليدی در اعمال هژمونی آمريکا بر ديگر رقبا و سازماندهی نظم نوين جهانی دارد. مهم برنامه سياسی اقتصادی اجتماعی است که امريکا برای آينده ايران مد نظر دارد. امپرياليسم آمريکا تمايل دارد برنامه خود را از دل يک نابودی سازی بزرگ به پيش برد. روند تدارک جنگ، حتا قبل از جنگ، نقش تعيين کننده ای در صف بنديهای سياسی و آرايش قوای طبقاتی در اين دوره دارد. هر چند ممکن است جنگ نشود، اما امپرياليسم آمريکا مصر است که به هدف خود يعنی اعمال سلطه مستقيم بر ايران دست يابد.

3 – هر چند در محرکهای بنيادين اين نزاع ارتجاعی تغييری صورت نگرفته، اما ما شاهد تغييرات قابل ذکری در صحنه سياست جهانی و اوضاع سياسی و اقتصادی ايران هستيم. تاثير اين تغييرات بر سياستهای طرفين و مشخصا امپرياليسم آمريکا نسبت به جمهوری اسلامی، غير قابل انکار است.

عوامل مهمی مانند به بن بست رسيدن آمريكا در عراق از يكسو و بحران اقتصادی آمريكا از سوی ديگر، محدوديت های زيادی برای هيئت حاكمه آمريكا، و مشخصا جناح بوش، برای آغاز جنگ ديگری در خاورميانه ايجاد كرده است.

مضافا تشديد رقابتهای امپرياليستی (بطور اخص بر سر ايران)، بر محدوديت نقشه های آمريکا افزوده است. عرض اندام مجدد روسيه و مخالفتهای چين و روسيه عليرغم برخی همراهی ها با سياستهای آمريکا و موضع نسبتا غير فعال آلمان در اين رابطه از جمله اين محدوديتها و موانع به حساب می آيند. سياست تهاجمی تر فرانسه نسبت به ايران و همراهی اش با آمريکا بيان اينست كه تغييراتی در تبانی و رقابت ميان قدرتهای امپرياليستی و صف بنديهايشان در حال وقوع است.

تشديد تضاد اساسی عصر، يعنی تضاد ميان مالکيت خصوصی و توليد اجتماعی که به شکل تضاد ميان امپرياليستها، تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازی و تضاد ميان امپرياليسم و خلقهای تحت ستم بروز می يابد، محرک بنيادين چنين وضعيتی است. تجديد ساختار قهری سرمايه در مناطقی از جهان در دستور کار امپرياليسم قرار گرفته است. اين وضعيت آمريکا را به سمت پيشبرد اهداف پايه ای خود از طريق جنگ و سياست های امپراتور مآبانه سوق می دهد. اقتصاد بحرانی و به شدت مقروض آمريکا، اجرای اين سياستها را عاجلتر کرده است. اما ناتوانی های معين در پيشبرد اين سياست، کل هيئت حاکمه آمريکا را بر سر يک دو راهی و در مقابل انتخابی پر خطر قرار داده است. اگر آمريكا از سياستی كه پس از تجاوز به عراق اتخاذ كرد عقب نشينی كند، موقعيت سركردگی اش در نظام امپرياليستی را تضعيف می کند و در آن صورت، حتا خطر يك فروپاشی بزرگ و ظهور بحران های مختلف در صحنه داخلی و بين المللی برای آمريكا محتمل است. اما ادامه سياست فعلی و تجاوز نظامی به ايران نيز خود می تواند به عاملی برای تضعيف سلطه آمريکا بر جهان بدل شود. بويژه آنکه دورنمای پيروزی چندانی برای عمليات نظامی زود فرجام آمريکا متصور نيست.

بازی بر سر ايران برای امپرياليسم امريکا به يك قمار بزرگ تبديل شده است. محاسبه خطرات و ميزان برد و باخت اين قمار است که کش و قوسهای سياست آمريکا در قبال جمهوری اسلامی و راه حل های مختلف برای تغيير رژيم را تعيين می کند.

4 – بحران اقتصادی ايران يکی ديگر از مولفه های جديدی است که طی يک ساله اخير به شکل حاد نمايان شده و بر محدوديتهای امپرياليسم آمريکا برای پيشبرد طرحهايش افزوده است.

همانگونه که انتظار می رفت افزايش درآمدهای نفتی و تزريق آن به اقتصاد معوج و بيمار، به رکود اقتصادی و بحران مالی پا داده است. ابعاد اين بحران به حدی است که می تواند موجب يك فروپاشی عظيم اقتصادی شود. بيکاری وسيع، افزايش نرخ تورم و پائين بودن نرخ رشد، فقيرتر شدن اکثريت مردم، رکود صنايع و زير ظرفيت کار کردن اغلب آنها، ويرانی بخشهائی از اقتصاد کشاورزی (مانند چای، نيشکر و برنج) به دليل واردات بی رويه و ناکارآمدی صنعت نفت به دليل محدوديتهای سرمايه گذاری خارجی (و بخشا ناشی از تحريم های جهانی)، همگی جلوه هائی از اين بحران اند. جلوه هائی که بيش از پيش تضاد ميان قشرها و طبقات تحت ستم را با رژيم جمهوری اسلامی تشديد می کنند و محرک روندهای جديدی در صحنه ايران می شوند.

تعميق بحران و تشديد امواج مقاومت و مبارزه مردم عليه جمهوری اسلامی موجب آن شده که امپرياليسم آمريکا با احتياط بيشتری به مسئله ايران برخورد کند. حضور اين مولفه دست و دل آمريکا را برای پيشبرد طرحهای خود می لرزاند.

اگرچه امروزه آمريکا خواهان تغيير يا فروپاشی رژيم جمهوری اسلامی است ولی خواهان فروپاشی ساختار دولت در ايران و باز شدن ميدانی برای يک انقلاب نيست. تعميق بحران اقتصادی ممکن است نيروهائی خارج از کنترل آمريکا را به صحنه آورد و باعث تغيير يا فروپاشی رژيم در مسيری ديگر شود، مسيری که مطلوب آمريکا نيست.

در عين حال، ظهور بحران اقتصادی اين امکان را نيز برای آمريکا بوجود آورده که فشارهای معينی در جهت پيشبرد طرح های خود به جمهوری اسلامی وارد کند.

اما اضافه شدن بحران اقتصادی به بحرانهای سياسی، تضاد ميان طبقه کارگر و خلق با جمهوری اسلامی را چنان تشديد كرده که ميتواند تضاد ميان آمريکا و جمهوری اسلامی را تحت الشعاع خود قرار دهد. اين واقعيتی است كه آمريكا مجبور است در معادلات خود بحساب آورد، ضمن اينکه نمی تواند به راحتی اين تضاد را در مجرای کشمکش های خود با جمهوری اسلامی کاناليزه کند.

5 – درك صحيح از محرکها و کارکرد بحران اقتصادی اخير و تاثيرات سياسی-اجتماعی آن نيازمند مطالعه و تحقيق بيشتری است. اما بر مبنای شناخت فعلی می توان گفت که اين بحران ريشه در يک بحران عميق ساختاری دارد. پايه اصلی اين بحران چگونگی ادغام بيشتر اقتصاد ايران در اقتصاد جهانی است. روند گلوباليزاسيون که پيش از اين بسياری از کشورهای جهان را در بر گرفته هنوز در ايران گام های اوليه خود را طی می کند. اينكه در دور جديد، ايران چگونه در اقتصاد جهانی ادغام می شود و ميزان، دامنه و سرعت آن چه خواهد بود هنوز مشخص نشده است.

اگرچه طرحهای بازسازی اقتصادی جمهوری اسلامی پس از پايان جنگ ايران و عراق کاملا تحت فرامين بانک جهانی و صندوق بين المللی پول صورت گرفت، اما اين باز سازی ها قسمی بوده است. از نقطه نظر منافع سرمايه داری جهانی، ايران محتاج يک تجديد ساختار اقتصادی مهم و اساسی است. منطق وابستگی به اقتصاد جهانی چنين نيازی را حکم می کند. سياستهای آمريکا – به عنوان سرکرده نظام امپرياليستی و مسئول آن - در قبال ايران از چنين منطقی نيز پيروی می کند. بدون يک تجديد ساختار اقتصادی اجتماعی مهم، اين واحد از اقتصاد جهانی برای سرمايه های امپرياليستی سود آور نخواهد شد.

نفت کماکان در مرکز اين تغيير ساختاری قرار دارد و ساير رشته های اقتصادی ايران بدان بافته شده است. زمينه چينی هائی که تا کنون برای خصوصی سازی صنعت نفت صورت گرفته از نقطه نظر سرمايه های امپرياليستی کافی نبوده و تاراج اين منبع توليدی نيازمند بازگشائی کامل اقتصاد کشور بروی سرمايه گذاريهای خارجی است. صنعت نفت بدون اين سرمايه گذاری ها قادر به سودآوری و رقابت جوئی در بازار جهانی نخواهد بود. ادامه کار و گسترش پروژه های اقتصادی نظير عسلويه نيازمند تغييرات اساسی تر در ساختار اقتصادی ايران است. دامنه اين تغييرات، بسياری از انحصارات و اليگارشی های مالی حاکم (در قالب نهادها و بنيادهای دولتی و شبه دولتی) را نيز در بر خواهد گرفت. به ويژه آن دسته از نهادهای اقتصادی که ديگر برای سرمايه داری بوروکراتيک مقرون به صرفه نيستند، بايد برچيده شوند.

اين ضرورت جابجائی ساختاری است که تاثير بلاواسطه بر تضادهای مختلف از خود بر جای می گذارد. مسئله اين نيست که چنين جابجائی منوط به حل و فصل کشمکش های سياسی ميان آمريکا و ايران است. فی الواقع چنين جابجائی مدتهاست که آغاز شده اما نيازمند يک جهش تعيين کننده است. جهشی که به ناگزير در اقدامات سياسی حاد نمايان خواهد شد.

6 – حذف يارانه بنزين که در تيرماه سال جاری صورت گرفت به طرز فشرده ای بحران اقتصادی و ضرورت تغييرات ساختاری از منظر اقتصاد جهانی و عوارض سياسی آنرا نشان داد. مدتها بود که در هيئت حاکمه جمهوری اسلامی و همچنين نهادهای مالی بين المللی همچون بانک جهانی و صندوق بين المللی پول حذف يارانه های نفتی مورد بحث و جدل بوده است. سياست های اقتصادی نئوليبرالی ايجاب می کند که يارانه ها حذف شوند. همه کشورهای تحت سلطه بايد به اين سياست های سرمايه داری جهانی تن دهند.اگرچه نهادهای مالی جهان به فاکتورها و عوارض سياسی چنين تصميماتی توجه می کنند اما فرامين شان بر مبنای منطق سودآوری سرمايه داری جهانی صادر می شود.

همين سياست های نئوليبرالی ايجاب می کند که صنعت نفت نيز "خصوصی سازی” شود. البته پيشاپيش بخش های گوناگون اين صنعت "خصوصی” شده است. و اين روند در حال شتاب گيری است. در مقابل چنين طرحهائی حتی جناحهای ملی مذهبی نيز مقاومت چندانی از خود نشان نمی دهند. آنان نيز می دانند اين منطقی است كه كليه اقتصادهای وابسته به نظام سرمايه داری محكوم به آنند و آنان می دانند که آن الگوی اقتصادی که دكتر مصدق طرفدارش بود ديگر در جهان کنونی کارکردی ندارد.

ابعاد و تاثيرات بحران اقتصادی حتی سياستهای تبليغی جمهوری اسلامی را تحت الشعاع قرار داد. جناح احمدی نژاد مجبور به اتخاذ اقداماتی شد که يک شبه زيرآب شعارهای عوامفريبانه ای چون"بردن پول نفت به سر سفره های مردم" و "وحدت ملی در مقابل آمريکا" را زد.

اما آن روی سکه چنين اقداماتی بروز اعتراضات توده ای است. رژيم آگاهانه از مدتها قبل تلاش کرد با پيشبرد کارزارهای سرکوبگرانه مانع از خيزشهای توده ای گسترده شود و در اين کار تا حدی نيز موفق شد. اما عليرغم اين پيشگيری ها، خيزش توده ای که در اعتراض به حذف يارانه بنزين صورت گرفت، نشانه ای است از اينکه ايران می تواند همانند اوائل دهه هفتاد بار ديگر صحنه بروز شورشهای توده ای شهری – بويژه در محلات زحمتکشی شود. امری که رژيم طی دهساله اخير توانست با اتخاذ برخی ترفندهای سياسی مانند دوم خرداد و همچنين اختصاص جزئی از درآمدهای نفتی برای بهبود محدود و قسمی شهرک های فقير نشين مانع از آن شود. اين سياست را کابينه احمدی نژاد می خواست به طور محدود به مناطق محروم و دور از مرکز نيز تعميم دهد که با بحران اقتصادی کنونی روبرو شد و تمامی رشته هائی که در اين زمينه بافته بود پنبه شد.

قابل توجه است كه دولت آمريكا نيز تمايل چندانی نشان نداد تا برای اهداف سياسی خود از شورش مردم عليه حذف يارانه بنزين سود جويد و بدان بدمد. تبليغ حول چنين شورشهائی به معنی مخالفت با سياستها و تصميماتی است که نظام سرمايه داری جهانی خود مشوق آنهاست.

7 – با توجه به ارزيابی های فوق، روندهای سياسی احتمالی آتی را می توان اينگونه ارزيابی کرد:

تا آنجائی که به کشمکش سياسی ميان آمريکا و ايران بر می گردد ما با دو روند احتمالی کلی روبرو هستيم. جنگ بزرگ يا معامله بزرگ. هر دو روند احتمالی فوق به اهداف سياسی ارتجاعی خدمت می کنند و از اين نظر براحتی قابل تبديل به يکديگرند و می توانند اشکال متنوعی به خود گيرند، به اين معنا که همراه با جنگ، معامله هم در دستور کار طرفين قرار گيرد.

اگر چه يک جنگ گسترده و اشغال ايران با توجه به محدوديتهای سياسی نظامی آمريکا امکان پذير نيست اما امکان آن هست که امپرياليسم آمريکا بار ديگر جنايت بزرگی را در حق مردم خاور ميانه مرتکب شود. نتايج سياسی اقدامات نظامی (با توجه به درجه تخريبی که ببار خواهد آورد و با توجه به گستردگی حملات نظامی و يا اشغال احتمالی بخشهائی از خاک ايران و عکس العمل ديگر کشورهای منطقه) چندان قابل پيش بينی نيست. عواقب سياسی اقدامات نظامی در داخل آمريکا و در صحنه بين المللی و همچنين عکس العمل مردم ايران روشن نيست. ضعف های ارتجاع و امپرياليسم نمايان خواهد شد و در عين حال شرايط مبارزه طبقاتی در ايران نيز پيچيده تر خواهد شد.

هم زمان با خطر جنگ، امکان سازش و معامله بزرگ ميان آمريکا با جمهوری اسلامی (حداقل با بخشهای مهمی از آن) نيز موجود است. معامله ای که با برخی تغييرات و رفرم های ساختاری در دولت، زمينه را برای پيشبرد طرحهای سياسی، اقتصادی و نظامی آمريکا در ايران و منطقه فراهم کند.

در تاريخ معاصر ايران، ما با نمونه ای از چنين تجديد ساختارهائی روبرو بوده ايم. در ابتدای دهه چهل شمسی امپرياليسم آمريکا با طرح و انجام رفرم ارضی تغييرات مهمی را در اقتصاد و سياست جامعه بوجود آورد. رژيم شاه در ابتدا در مقابل اين تغييرات مقاومت می کرد، اما زمانی که شاه فهميد اگر طرحهای آمريکا را اجرا نکند به کنار نهاده خواهد شد، تن به اجرای آن تغييرات ساختاری داد. قبول آن تغييرات از جانب رژيم شاه به معنای يک تغيير جدی در ائتلاف حکومتی بود. رژيم شاه بخشی از فئودالها و نهاد روحانيت را از قدرت بيرون راند. امروزه نيز چنين زمزمه هايئ از درون هيئت حاکمه اسلامی شنيده می شود. اين مسئله تضاد ميان جناحهای مختلف را حاد می کند زيرا به معنای قربانی شدن منافع اقتصادی سياسی برخی از باندهای حاکم است.

8 - در مقابل هر يک از روندهای احتمالی فوق، گرايشات مختلفی در ميان هيئت حاکمه اسلامی بروز يافته است. اگر چه جناح "جنگ طلب" (موسوم به جناح احمدی نژاد) در مقابل فشارهای آمريکا دچار ترديدهای جدی در زمينه مقابله نظامی شده، اما جنگ برای اينها فرصتی است تا خود را حفظ کنند. در عين حال جناح "صلح طلب" (که به جناح رفسنجانی اتلاق می شود) نيز روی آن حساب می کند که با شعار صلح طلبی هم راه را برای يک معامله بزرگ با آمريکا باز کند و هم برای خود پايه ای در ميان مردم دست و پا کند. قدرت گيری مجدد شخص رفسنجانی و انتخاب وی به عنوان رئيس مجلس خبرگان نشانه تقويت اين گرايش در کل هيئت حاکمه ايران است.

از مدتها قبل خلق افکار وسيعی حول رفسنجانی به عنوان مرد قدرتمندی که می تواند مانع از جنگ شود در جامعه صورت گرفته است. اين تبليغات بخشهائی از جامعه را که مخالف ناامنی، جنگ و تجزيه احتمالی کشور، خواهان يک کاسه شدن قدرت و حل و فصل کشمکش با آمريکا هستند، خطاب قرار می دهد. کسانی که از ترس جنگ و خونريزی به ديکتاتوری های رضا خانی تن در می دهند. اين بخش از جامعه عمدتا تحت تاثير گرايشات موسوم به ملی مذهبی قرار دارند. "صلح طلبی” و "گردن گذاشتن به اجماع بين المللی” قرار است شعاری باشد که مردم را به پای انتخابات آينده بکشد.

جناح رفسنجانی برای پيشبرد سياستهای خود نياز دارد که اتئلاف طبقاتی را که دوران دوم خرداد شکل گرفته بود، به شکل و شمايل ديگری تحت رهبری خود احيا کند. نيروهای ملی مذهبی دوباره به روند مجدد احيای اصلاحات خوشبين شده اند و حتی اخيرا اظهار اميدواری کرده اند که بتوانند در انتخابات مجلس آينده شرکت کنند.

9 – خطرات و فرصتهای نهفته در هر يک از روندهای فوق تاثير مستقيم و بلاواسطه ای بر وظايف سياسی حزب ما و نيروهای جنبش کمونيستی دارد.

در صورت آغاز يک جنگ ديگر در منطقه، شکافهای جدی در کمپ امپرياليستها و مرتجعين بروز خواهد يافت. برخی ساختارهای قدرت دچار فروپاشی خواهند شد. شاهد خلاء قدرت در برخی مناطق ايران خواهيم بود. کمونيستها با خطرات بزرگ و در عين حال با فرصتهای بزرگی برای پيشبرد انقلاب پرولتری روبرو خواهند شد. استفاده از فرصت ها برای پيشبرد انقلاب پرولتری در چنان اوضاعی مستقيما ربط به اين خواهد داشت که آيا ما توانائی آغاز جنگ انقلابی را کسب کرده ايم يا خير.

سوال مرکزی در چنين اوضاعی اين است که آيا پرچم مستقل طبقه کارگر در مقابل دو قطب ارتجاعی برافراشته خواهد شد يا خير؟ نقش و حضور فعال کمونيستها و نيروهای انقلابی در اين صحنه پيچيده، نه تنها از زاويه سرنوشت مردم ايران مهم است بلکه از اهميت جهانی نيز برخوردار است. بر خلاف مورد عراق، در ايران امکان آن هست که کمونيستها و نيروهای انقلابی بتوانند قطب انقلابی خود را در مقابل دو قطب ارتجاعی کنونی سازمان دهند و افق ديگری را پيشاروی مردم جهان ترسيم کنند.

مسلما زمانی که امپرياليستها و مرتجعين رنگارنگ با تکيه به قوای قهری خود صحنه را قرق می کنند، پرولتاريا و خلق نيز بدون سازمان دادن ارتش خود قادر به مقابله با دسائس گوناگون ارتجاعی نخواهند بود. ازهمين رو خيال باطل است که بدون تدارک جدی برای سازمان دادن قوای مسلح انقلابی بتوان با عوارض سياسی – نظامی چنين روندی مقابله کرد. تاکيد بر سياست پايه ای ايجاد قطب سوم، بخشی از اين تدارک است. يكی از خطرناك ترين عوارض فقدان قوای مسلح انقلابی اينست كه مردم ميان قطب های ارتجاعی مختلف تقسيم شوند.

10 – يک جابجائی ساختاری مهم می تواند جامعه را به غليان آورد. در بسياری مواقع آستانه جابجائی های بزرگ، آستانه انقلابات بزرگ نيز هست. به اين شرط که فاکتور ذهنی موجود باشد، کمونيستهای انقلابی از خط صحيحی برخوردار باشند و درست عمل كنند.

در صورتی که نيروهای انقلابی و کمونيست نتوانند از چنين فرصتی سود جويند، خطر آن است که ما شاهد يک عقبگرد جدی در مبارزات توده ای و جنبش انقلابی باشيم. اگر امپرياليستها و طبقات ارتجاعی حاکم قادر شوند در سازش با يکديگر تغييرات ساختاری دلخواه خود را پيش برند و دولت فئودال کمپرادوری ايران را با انجام پاره ای رفرمها تر و تازه کنند، خطر آن هست که با يک دوران افت در مبارزه طبقاتی روبرو شويم. اين قبيل تغييرات ساختاری فقط مختصات سرمايه داری انحصاری بوروکراتيک را عوض نخواهد کرد، بلکه بر قشر بنديهای طبقه کارگر و خلق هم تاثير خواهد گذاشت و خطر آن خواهد بود که چپ کنونی ايران در اثر چنين رفرمهائی به حاشيه رانده شود. درست است که تجديد ساختار سرمايه به معنای نابودی بخشهائی از مولدين جامعه و فقر و فلاکت بيشتر برای اکثريت جامعه خواهد بود، اما بايد از تحليلهای يک جانبه و مکانيکی دوری جست. تحليل هائی مبنی بر اينکه در هر صورت تضاد ميان پرولتاريا و خلق با اين نظام ارتجاعی حادتر و حادتر خواهد شد و وظيفه کمونيستها انتظار کشيدن برای آن است. اين يک تصوير عاجزانه از روندهای مبارزه طبقاتی و نقش عنصر آگاه است. مسئله اين است که بدون حضور يک جنبش کمونيستی فعال که خود را نوسازی کرده باشد (دراين مورد به بخشهای بعدی گزارش رجوع شود) نمی توان از پس عوارض ايدئولوژيک سياسی چنين رفرمهای ساختاری بر آمد و توده ها را حول پرچم انقلاب بسيج کرد.

مقابله با چنين خطراتی اساسا منوط به آنست كه طبقه كارگر و توده ها درک روشنی از جامعه آينده داشته باشند. به اين ترتيب است كه دنباله رو آلترناتيوهای بورژوائی در اشکال گوناگونش (مانند انقلاب مخملی که خود طريقی برای پيشبرد رفرمهای حکومتی است) نخواهند شد. از همين زاويه بسيار مهم است که از هم اکنون توده های مردم درگير اين مسئله شوند که چه انقلابی، چه تغييراتی و چه نوع قدرت دولتی می خواهيم و برايش چه مبارزه ای را بايد پيش بريم. توده های مردم از کارگران تا زنان و دانشجويان و دهقانان همه و همه بايد به مقاومت عليه همه و هر گونه مظالمی که به آنان می شوند برخيزند اما همه اينها بايد به هدف انقلاب کردن و نابود کردن اين جامعه کهن متصل شود. مبارزه بر سر مطالبات امروز را بايد در چارچوبی به پيش برد که به آزادی حقيقی منتهی شود. اکنون وقت آن است که کمونيستهای ايران شعارهای ويژه ای را برای کسب قدرت کارگران و خلق تدوين کنند و آن را به پرچم مبارزه و مقاومت مردم تبديل کنند. وقت آن است که کمونيست ها برنامه خاص خود را در جهت تقويت نقش ايدئولوژيک سياسی مستقل پرولتاريا، تقويت انترناسيوناليسم پرولتری و در چارچوب سياست قطب سوم جلو گذارند. برنامه ای که به مسائل کليدی چون جدائی دين از دولت، آزاديهای سياسی و همگانی، رهائی از سلطه سياسی اقتصادی امپرياليسم، خواسته های رفاهی توده ها، مسئله زنان، مسئله ملل تحت ستم و مسئله ارضی پاسخ دهد.

11 –رشد مبارزات توده ای، بالاخص در دورنما قرار گرفتن بپاخيزی مجدد شورشهای شهری و گسترش آنها می تواند روندهای ارتجاعی را کاملا تحت الشعاع خود قرار دهد. به قول يکی از اصلاح طلبان خطر فقط "انقلاب مخملی” نيست، "انقلاب کلنگی” هم رژيم را تهديد می کند.

 تبديل شورشهای قهری به سر منشا تحولات انقلابی مهم، اساسا مشروط به درجه آگاهی توده ها و عملکرد نيروهای انقلابی بستگی است. تا زمانی که کمونيستها و نيروهای انقلابی نتوانند نقش مستقلی ايفا کنند خطر آن هست که اين قبيل شورشها نيز در ميان مدت و درازمدت به ذخيره نيروهای ارتجاعی يا طرحهای امپرياليستی بدل شوند.

با وجود اينكه روحيه مخالفت سياسی با رژيم همه گير شده، اما اين روحيه هنوز به مبارزه آشکار و رو در رو با رژيم در سطح گسترده گذر نکرده است. فشار اقتصادی فزاينده بر نارضايتی مردم افزوده است، در هر کوی و برزن مردم اين نارضايتی را بروز می دهند و نسبت به مبارزات جاری در سطح جامعه همدلی نشان می دهند، اما برخورد همدلانه با مبارزات قسمی در گوشه و کنار کشور جای يک اقدام مبارزه جويانه و سراسری را نمی گيرد.

دليل چندی برای اين وضعيت موجود است. بالا گرفتن کشمکشهای ميان رژيم و آمريکا و خطر يک جنگ ويرانگر و گسترش ناامنی و بی ثباتی، ترديد و انتظار را در ميان مردم دامن می زند. البته بر اين ترديد و انتظار مهر طبقات ميانی خورده است که آنرا فعالانه در سطح وسيع در جامعه اشاعه می دهند.

رژيم تلاش می کند با برخی مانورهای سياسی مانند "طرح امنيت اجتماعی” و مقابله با ناامنی و بی ثباتی اين گرايشات را با خود هم زبان کند. اما زمانی که اعدام های وحشيانه و علنی از جوانان محلات زحمتکش شروع شد، ترديد ها به کنار رفت و حمايت اوليه و مشروط جای خود را به بيزاری و مخالفت داد. البته اين به معنای آمادگی برای همراهی با شورش اقشار و طبقات تهيدست نيست. شکل گرفتن يک قشر جوان شورشی در محلات زحمتکشی نشانگر پتانسيل بالای مبارزاتی در ميان مردم تهيدست شهری است.

اما واقعيت ديگری نيز عمل می کند که هر چند مربوط به فاکتور ذهنی است اما نقش و تاثير عينی بسزائی دارد. اين واقعيت فقدان دورنمای ايدئولوژيک سياسی انقلابی در ميان مردم است. برای مردم معنای پيروزی و چگونگی دست يابی بدان مشخص نيست. در ميان اکثريت مردم تصويری از آينده و افقی که بايد برای آن مبارزه کنند يا موجود نيست يا بسيار ضعيف است. اين امر بر ترديدهای همگانی می افزايد. بويژه اينکه تجربه منفی انقلاب 1357 کماکان بر اذهان سنگينی می کند. تجربه ای که نه تنها موجب بهبود اوضاع نشد بلکه وضعيت را بدتر کرد. اين مسئله بر بستر شکستهای پرولتاريا در حفظ قدرت خويش در شوروی و چين در قرن بيستم ابعاد حادتری بخود می گيرد. بدون روشن کردن مختصات جامعه آينده و بر مبنای جمعبندی علمی از تجارب انقلابی گذشته و چگونگی حل مشکلات جديدی که بر سر راه ساختن جامعه سوسياليستی وجود دارد، نمی توان بر ترديدهای ميان اقشار پيشروئی که به مبارزه کشيده می شوند فائق آمد. تا زمانی که به قول لنين پيشروان طبقه کارگر و توده ها توسط يک ايدئولوژی انقلابی تسخير نشده باشند، انقلاب پرولتری امکان ناپذير است.

از اين زاويه تبليغ و ترويج کمونيسم انقلابی در ميان طبقه کارگر و مردم ، برای تقويت روندهای انقلابی در جامعه به منظور آغاز جنگ خلق از اهميت تعيين كننده ای برخوردار است. از همين زاويه نوسازی جنبش کمونيستی ايران با جمعبندی انقلابی و نقادانه از تجارب پرولتاری بين المللی در ساختمان سوسياليسم و پاسخگوئی به سئوالات زمانه ضرورت حياتی دارد.   n

 

 

دفاع از ميهن اسلامی يا سنديکای آمريکائی

 

تهديدات نظامی آمريکا عليه ايران و تشديد تضادهای ميان امپرياليستها و جمهوری اسلامی، صحنه مبارزه طبقاتی را در ايران پيچيده تر از هميشه کرد. اين وضع بر جنبش چپ ايران تاثيرات مثبت و منفی بزرگی گذاشت و صف آرائی های گذشته را دستخوش تغييرات مهم کرد. اکثر سازمان ها و احزاب منتسب به جنبش کمونيستی و چپ، موضع ضد ارتجاع- ضد امپرياليستی روشنی را اتخاذ کردند. آنان هشيارانه خطر افتادن مردم به دام انتخاب ميان دو قطب ارتجاع و امپرياليسم را تشخيص دادند و برای عوض کردن معادله های سياسی به دخالتگری پرداختند. جناح چپ جنبش دانشجوئی و گرايشات چپ درون جنبش زنان نيز بخوبی اين موضع ضد ارتجاع ضد امپرياليستی را در مبارزات خود بازتاب داده و آن را تبديل به قطب راهنمای مبارزات سياسی انقلابی کردند. به جرات می توان گفت خط ضد ارتجاع- ضد امپرياليستی با وجود آنکه هنوز ضعيف است جای مهمی را در صحنه سياسی کشور اشغال کرده است.

اما دو گرايش راست در مخالفت با اين موضع سربلند کرده اند که نقد هر دوی آنها برای استحکام و تقويت جنبش چپ انقلابی بسيار مهم است. يکی از اين گرايشات با شعار ميهن پرستی به ميدان آمده و تحت لوای "ضديت با امپرياليسم" سمت گيری با جمهوری اسلامی را تبليغ می کند. از سوی ديگر، گرايشی در نقطه مقابل اين خط وجود دارد که تحت لوای ضديت با جمهوری اسلامی، سمت گيری با آمريکا و نقشه های آن را تبليغ می کند. لازم به تذکر است که قصد ما منتسب کردن حاملين اين گرايش ها يا خطها به جمهوری اسلامی يا آمريکا نيست. خير! هدف ما نقد خطهاست تا کمکی باشد برای ممانعت از خطاها. به اعتقاد ما عامل عمده در رشد اين گرايش های غلط ضعيف بودن قطب انقلاب و همزمان بروز شرايط بسيار پيچيده در صحنه سياسی کشور است. اگر اين شرايط پيچيده سياسی به اوضاع جنگی منجر شود، مطمئنا اين گرايش های غلط تشديد خواهند شد. زيرا در شرايط بروز جنگهای ارتجاعی، گريش بورژوائی  رفتن به زير بال يکی از دولتهای درگير در جنگ، چندين برابر می شود. اين گرايش خودبخودی همواره در ميان توده های مردم توليد می شود اما خطر هنگامی است که عده ای دست به تئوريزه کردن اين گرايشهای بورژوائی می زنند.

 

دفاع از ميهن يا دفاع از حق حاکميت مردم

در جنبش چپ، سخنگوی علنی و صريح گرايش اول "حزب کار" (نشريه توفان) است. توفان معتقد است، امروزه وظيفه طبقه کارگر "دفاع از ميهن" است. اما توفان با اتکاء به چه نيروئی می خواهد از ميهن دفاع کند؟ نشريه توفان در مقاله ای تحت عنون " دسيسه های امپرياليسم وصهيونيسم در ايران و لزوم مبارزه با تشتت نظري!" در خصوص سپاه پاسداران می نويسد، «جناح ديک چينی با طرح اعلام کردن سپاه پاسداران به عنوان يک سازمان تروريستی، سپاهی که خوب يا بد بهر صورت ارگان رسمی يک دولت رسمی است، راه را برای اقدامات تحريک آميز "قانونی” آمريکا باز کرده است.» (توفان شماره 92) به اين ترتيب، توفان شرمگينانه و با جملات دو پهلو مانند "خوب يا بد"، بر ماهيت ارتجاعی سپاه پاسداران بعنوان بازوی سرکوبگر جمهوری اسلامی خاک می پاشد و راه را برای معرفی آن بعنوان "نيروی آزاديبخش" که بايد "دفاع از ميهن" را بر عهده بگيرد و از حمايت مردم نيز برخوردار شود، باز می کند. گفتنی است که نشريه توفان، در زمان تهاجم اسرائيل به لبنان، از نيروهای بنيادگرا و ارتجاعی حزب الله پشتيبانی کرد و در تحليل های خود از اوضاع عراق، عمليات نظامی بنيادگرايان اسلامی سنی و شيعه را " مبارزات آزاديبخش و قهرمانانه مردم عراق" توصيف کرد. اينبار نيز در ايران تحت عنوان "مبارزه ضد امپرياليستی” و "دفاع از ميهن" همان نظرات را تکرار می کند.

اين سياست "دفاع از ميهن" دقيقا منطبق بر سياست جمهوری اسلامی است که می خواهد تحت لوای "دفاع از ميهن" در مقابل "تجاوز بيگانه" شکاف فزاينده ی ميان خود و مردم را پر کند، زشتی روابط ستمگرانه اجتماعی و اقتصادی را که بر اکثريت مردم تحميل کرده است بپوشاند و از اين رهگذر يک طول عمر ديگر برای خود دست و پا کند. آيا به وی اجازه خواهيم داد؟ هرگز! آيا اجازه خواهيم داد جمهوری اسلامی تحت عنوان "دفاع از ميهن" برای ارتش، سپاه پاسداران و نيروهای امنيتی جنايتکار خود مشروعيت و پايه بخرد؟ هرگز! مرتجعينی را که در حال غرق شدن هستند نبايد نجات داد. بايد بر سرشان کوفت تا عميق تر در باتلاق فرو روند.

جدا کردن "ميهن" از دولتی که بر آن حکومت می کند، بر مسئله مرکزی انقلاب که تشخيص دوستان و دشمنان انقلاب است، پرده می افکند و توهمات ارتجاعی در ميان مردم می پراکند. از دشمن هم می توان برخی چيزها را آموخت. اخيرا مصباح يزدی در يک جلسه خصوصی گفته است: اسلام برای ايران نيست بلکه ايران برای اسلام است. بگذاريد ما هم بگوئيم: ميهن برای مردم است و نه مردم برای ميهن. مردم بايد از کاشانه خود در مقابل هر متجاوزی دفاع کنند. اين حق شان است. اما اين کاشانه امروز تحت اشغال جمهوری اسلامی است. اگر ايران به اشغال ارتش آمريکا در آيد، بازهم مردم بايد برای دفاع از کاشانه خود بپا خيزند. آيا بايد از اتحاد و يگانگی ايران دفاع کرد؟ بله بايد دفاع کرد. اما جمهوری اسلامی پيشاپيش ايران را تکه تکه کرده است: زن نصف مرد است؛ فارس برتر از کرد و ترک و عرب و بلوچ است؛ شيعه برتر از سنی و بهائی و يهودی و مسيحی و زرتشتی است؛ حزب الله حق بيان و سنديکا و مطبوعات و تظاهرات دارد اما اکثريت مردم ندارند؛ و مزخرفات قرون وسطائی از اين قبيل. و کيست نداند که جمهوری اسلامی دست رژيم شاه را در حراج ايران از پشت بسته است. پس حمايت از يگانگی ايران در گرو سرنگونی اين رژيم است. يگانگی ايران فقط با دفاع از خاک آن بوجود نمی آيد بلکه با مبارزه مردم عليه تاريک انديشی دينی و عقب ماندگی، عليه بردگی زنان، عليه بی حقوقی کارگران و نابودی دهقانان و ستم گری ملی بدست می آيد. مهمترين حق مردم حق انقلاب کردن و استقرار حکومت خودشان است. يگانگی ايران با شکل گيری يگانگی اکثريت مردم ايران تضمين می شود و فقط يک انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی می تواند اينکار را بکند.

 

از مائوتسه دون مايه نگذاريد

افراد "حزب کار" (نشريه توفان) برای موجه جلوه دادن نظريه خود مبنی بر دفاع از جمهوری اسلامی در شرايط تهديدات نظامی آمريکا، از مائوتسه دون هم مايه می گذارند. جالب است که داريوش همايون نيز برای مقبول جلوه دادن وحدت با جمهوری اسلامی در مقابل حمله آمريکا، از مائو مايه می گذارد. او که اعلام کرده در صورت حمله آمريکا به ايران در کنار جمهوری اسلامی خواهد ايستاد، می گويد اين حرکت شبيه اتحاد مائو با چيانکايچک در جريان حمله امپرياليسم ژاپن به چين است. هم اشاره داريوش همايون ِ ضد کمونيست به مائو حيرت انگيز است و هم اشاره "حزب کار" (نشريه توفان) که يکی از وجه مشخصه های تاريخی اش ضديت با مائوتسه دون بوده است. با اين وصف بايد نگاهی به استدلال ايشان بکنيم. در سال 1937 هنگامی که ژاپن به چين حمله کرد و بخش هائی از آن را به اشغال در آورد، يک جنگ داخلی گسترده ميان نيروهای کمونيست به رهبری مائوتسه دون با دولت چيانکايچک در جريان بود. دولت چيانکايچک که وابسته به امپرياليسم آمريکا بود فقط بخش هائی از چين را تحت کنترل داشت و مناطق وسيعی از روستاهای چين مناطق پايگاهی سرخ تحت حاکميت حزب کمونيست بود. ارتش سرخ تصميم گرفت در جبهه جنگ با دولت چيانکايچک آتش بس کند تا بتواند ارتش ژاپن را مغلوب کند بخصوص آنکه ژاپنی ها آتش حملات خود را بر مناطق کمونيستی متمرکز کرده بودند. چيانکايچک از اين آتش بس، سر باز می زد زيرا می خواست با کمک ژاپن کمونيستها را تضعيف کند. اما کمونيستها با جلب نظر ژنرالهای ميهن پرست، او را منزوی و مجبور به اين آتش بس کردند.

جالب اينجاست که قريب به هفتاد سال بعد کسانی مانند "حزب کار" برای توجيه سياست های سازش طبقاتی خود به آن تجربه اشاره می کنند. اين يک روش کاملا ايده آليستی است زيرا اينان تجربه 29 سال مبارزه طبقاتی در ايران را کنار گذاشته و به تجربه ی يک مقطع از انقلاب چين آنهم در هفتاد سال پيش می چسبند. اما جدا از اين مسئله، سوء استفاده کنندگان از تجربه چين، يک نکته "کوچک" از آن تجربه را ناگفته می گذارند و آن نکته "کوچک" اين است که کمونيستهای چين دارای ارتش سرخ چند ده هزار نفره و مناطق پايگاهی و دولت خود بودند و از موضع يک دولت وارد آتش بس و اتحاد موقت با دولت چيانکايچک شدند و نه از موضع هوراکش برای دولت چيانکايچک. کمونيستها با زير پا گذاشتن حقوق توده های زحمتکش چين وارد اين آتش بس و اتحاد موقت نشدند بلکه رژيم چيانکايچک را مجبور به برسميت شناختن مناطق پايگاهی سرخ و حاکميت کمونيستها در آن و حتا انجام برخی رفرمها به نفع دهقانان در مناطق "سفيد" (مناطق تحت اشغال چيانکايچک) کردند.

در ضمن بايد به متخصصين "اتحاد مائو با چيانکايچک" يادآوری کنيم که مائوتسه دون همواره بر لاينفک بودن مبارزه ضد ارتجاعی و ضد امپرياليستی تاکيد می کرد. اگر امروز نيز کسی خواهان مبارزه پيگير عليه امپرياليسم است بايد همزمان عليه دولت حاکم در ايران و برای سرنگونی آن مبارزه کند. امپرياليسم هيولای پست کوه نيست که يکباره حمله می کند بلکه در حيات اقتصادی و اجتماعی و حاکميت سياسی ايران بافته شده است. امروزه هر گونه سمت گيری با يکی از دو قطب آمريکا و جمهوری اسلامی هردو را تقويت خواهد کرد. مبارزه موثر عليه هر يک مستلزم مبارزه عليه آن ديگری نيز هست. اين است ديالکتيک واقعی مبارزه طبقاتی امروز.

 

جنگ و "دفاع از مدنيت"

برخی نيروهای چپ که موضع صريح ضد ارتجاع ضد امپرياليستی دارند، دارای اين درک اشتباه اند که در صورت وقوع جنگ (که بدون شک ويرانگرخواهد بود)، اول بايد برای حفظ آنچه که "مدنيت ايران" می خوانند مبارزه کرد و جلوی جنگ را گرفت و بعد به سراغ مبارزه طبقاتی يا انقلاب رفت. اما اين "اول" و "دوم" ها هيچوقت عملی نمی شود. نه بخاطر آنکه نيت کسانی که اين درک را دارند، حسنه نيست. بلکه بدليل آنکه در زندگی واقعی روند جنگ امپرياليستی بخشی از تقويت ساختارهای دولت ارتجاعی در ايران است؛ ارتجاع و امپرياليسم بخشی از کارکرد يک نظام واحد جهانی اند و در جهان واقعی نمی توان آنها را از يکديگر جدا کرد. هر گونه مقابله با امپرياليستها (چه طرح های جنگی آنان باشد و چه طرح های ديگرشان) بايد بخشی از انقلاب باشد و به آن خدمت کند. طبيعی و روشن است که وظيفه کمونيستها سازمان دادن مقاومت و مبارزه مردم بخصوص زحمتکشان عليه همه و هر گونه ستمگری مرتجعين و امپرياليستهاست. اين شامل مبارزه عليه جنگ هم می شود. اما همه اين مقاومت ها بايد به گونه ای پيش برده شوند که به تحقق استراتژی انقلاب خدمت کنند. وقتی خطر جنگ جلوه گر می شود، سوال اين نيست که آيا وظيفه انقلاب کردن مقام "دوم" است يا "اول" بلکه سوال اين است که در شر ايط خطر جنگ يا بروز جنگ، راه انقلاب را چگونه بايد گشود. انقلاب، يک وظيفه استراتژيک است و در هيچ شرايطی عوض نمی شود مگر زمانی که متحقق شود. زمانی که اوضاع خاص عوض می شود، کمونيستهای انقلابی بخاطر آنکه در کار تغيير جهانند (بر خلاف دگماتيستها که فقط در کار شعارپردازی اند) بايد دست به تحليل مشخص از شرايط مشخص بزنند و برای آن شرايط خاص سياست خاص داشته باشند. اما هدف از اين کار چيست؟ هدف از اينکار باز کردن راه انقلاب از ميان پيچ و خم های شرايط خاص است.

مبارزه عليه امپرياليسم را نيز نمی توان به بهانهء اينکه "جمهوری اسلامی عمده است" کنار گذاشت و بدتر، آن را بعنوان يک مبارزه "پوپوليستی” و ساقط از اعتبار اعلام کرد. افاده هائی مانند اينکه "مبارزه ضد امپرياليستی، پوپوليسم است" در واقع عذری است برای ارتکاب يک "گناه". در زير به اين گرايش می پردازيم.

 

آمريکا بدنبال استقرار دموکراسی و حق سنديکا در ايران نيست

در جنبش چپ يک گرايش راست ديگر (که درست نقطه مقابل خط ميهن پرستی است) سر بلند کرده است که بطور کلی گرايش به سمت گيری با آمريکا دارد. لازم به تذکر است که بحث ما بر سر يک گرايش فکری است و نه وابستگی کسی به جائی. برخی از حاملين اين گرايش استدلال می کنند دشمن عمده ی مردم خاورميانه بنيادگرائی اسلامی است و نه امپرياليسم آمريکا. برخی ديگر، ربطی ميان منافع طبقه کارگر با مبارزه ضد امپرياليستی نمی بينند. در اينجا ما به بحث با يک نمونه از اين طيف می پردازيم و بيانيه ای را که اخيرا تحت عنوان "در باره سياست بين المللی جنبش کارگری ايران" منتشر شده است خطاب قرار می دهيم. (رجوع کنيد به نوشته ای تحت عنوان "بيانيه درباره سياست بين المللی جنبش كارگری ايران" به امضای افشاری، پيام، خسروشاهی، شفيق و فرد به تاريخ اکتبر  2007 در سايت www.omied.net)

لب کلام اين بيانيه مخالفت با مبارزه ضد امپرياليستی و ضد جنگ و ضد گلوباليزاسيون سرمايه داری است. امضا کنندگان بيانيه، در نقد مبارزه ضد امپرياليستی می نويسند اين مبارزه ربطی به منافع کوتاه مدت و درازمدت طبقه کارگر ايران ندارد و اصولا نشئت گرفته از مقاصد يا باورهای ايدئولوژيک مائوئيستهاست.

نکته ای که در سراسر "بيانيه" جلب توجه می کند تاکيدات مکرر بر اينست که طبقه کارگر ايران فقط با رژيم جمهوری اسلامی روبروست. نظام جهانی سرمايه داری کاملا از معادله طبقاتی در ايران غايب است. می نويسند: « مبارزه‌ی کارگران برای دست‌يابی به‌ تشکل مستقل خود با نيروی متحد دولت و طبقه‌ی سرمايه‌دار ايران روبروست. در اين جنگ نابرابر قوای متحد دولت و همه‌ی ابزارهای سرکوبگر آن، از قوه قضائيه تا زندان و ارتش و پليس و سپاه و ديوانسالاری انگلي‌اش، دست در دست صاحبان سرمايه؛ از صنايع به ‌اصطلاح ملی و مستقل گرفته تا تجارت و غيره، به‌پشتوانه همه‌ی مبلغان، فيلسوفان، اقتصاددانان، مورخان و ايدئولوگ‌های معمم و مکلايش؛ از مذهبی و اصلاح‌طلب تا ليبرال و نوليبرال، مدرنيست و پُست مدرنيست در مقابل طبقه‌کارگر قرار گرفته‌اند ...». در اين شمارش همه هستند جز آنانی که سياست های اقتصادی کلان ايران را ديکته می کنند! عجيب نيست؟ در سياره ای که اين دوستان زندگی می کنند، بانک جهانی و صندوق بين المللی پول و مراکز مالی سرمايه داری جهانی دفتر ندارند و کارگران در نتيجهء سياستهای خصوصی سازی نئوليبرالی بيکار نمی شوند. دوستان: حداقل می توانيد از عملکرد "سازمان جهانی کار" که فقط مامورين دست چين شده ی جمهوری اسلامی را برسميت می شناسد به اين حقيقت پی ببريد که جمهوری اسلامی مجری و گرداننده و شريک نظام سرمايه داری جهانی اينهاست. هدف امپرياليسم آمريکا نه رقابت با جمهوری اسلامی بر سر "جغرافيای سياسی” است (آنطور که "بيانيه" می گويد) و نه بقول شما "دموکراسی طلبی”. بلکه چاره جوئی برای اقتصاد سرمايه داری جهانی و دردهای بی درمان آن است. هدف آمريکا، تحکيم امپراتوری سرمايه داری هار نئوليبرال به سرکردگی خودش است. طبقه کارگر نه تنها در درازمدت بلکه از همين امروز بايد عليه اين صف آرائی جهانی مبارزه کند.

"بيانيه"، امپرياليسم را "دشمن فردا" معرفی کرده و مبارزه با آن را خدمت به جمهوری اسلامی می داند و می گويد: «کسی که دشمنان فردای طبقه‌کارگر سوسياليست را ـ‌امروز‌ـ برجسته مي‌کند و کارگران را به‌مبارزه با آن‌ها فرا مي‌خواند، آب به‌آسياب دشمنِ امروزي‌اش مي‌ريزد.» اين حکم در صورتی درست است که امپرياليسم "دشمن فردا" باشد. بر خلاف ذهنيات بيانيه نويسان، ميان دولت جمهوری اسلامی و نظام بين المللی سرمايه داری نمی توان ديوار چين کشيد زيرا چنين ديواری در جهان واقعی موجود نيست. امروزه، پيکان مبارزه طبقه کارگر و همه خلق بايد سرنگونی جمهوری اسلامی باشد اما سرنگونی واقعی جمهوری اسلامی و نه سرنگونی صوری آن، گسست از نظام اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيک سرمايه داری جهانی را طلب می کند و اين واقعيت بايد از همين امروز در مبارزات طبقه کارگر پژواک داشته باشد.

يکی از استدلال های بيانيه در رد ضرورت مبارزه ضد امپرياليستی اين است که جمهوری اسلامی از شعارهای ضد امپرياليستی و ضد آمريکائی برای سرکوب طبقه کارگر و مردم استفاده کرده است. بله، درست است! اما آيا شعارهای ضد امپرياليستی جمهوری اسلامی تغييری در ماهيت امپرياليسم بعنوان دشمن طبقه کارگر و خلق و بعنوان تکيه گاه نظام جمهوری اسلامی می دهد؟ بيش از هشتاد سال است که دولت مکزيک با شعار ضد امپرياليسم يانکی گذران می کند، اما کيست نداند که مکزيک عميقا وابسته به امپرياليسم آمريکاست. نظام اقتصادی-اجتماعی ايران با تمام دهشتها و روابط استثماری سرمايه داری و ماقبل سرمايه داريش، با تمام روبنای سياسی و ايدئولوژيک خفقان آورش، بدون ارتباط ارگانيک با نظام سرمايه داری جهانی (يعنی امپرياليسم) اصلا توليد و بازتوليد نمی شود. هم اتحاد ديرينه ی ميان امپرياليسم آمريکا و جمهوری اسلامی و هم تضاد خصمانه ی امروزی شان، هر دو محصول کارکرد نظام سرمايه داری جهانی و جواب به نيازها و ضرورتهای آن است. اصولا نمی توان اين دو را از يکديگر جدا کرد. بهمين دليل اتخاذ سياست مبارزه عليه هر دو دشمن – امروزه با تاکيد بر مبارزه انقلابی عليه جمهوری اسلامی و برای سرنگونی آن- برای مبارزه طبقاتی طبقه کارگر ضرورتی حياتی است. در عصری که تمام جهان در يک نظام اقتصادی و سياسی واحد تحت سرکردگی امپرياليسم ادغام شده است، نه سياست ملی را می توان از سياست بين المللی جدا کرد و نه اقتصاد را از سياست. و جنبش کارگری نمی تواند خود را از سياست مبارزه ضد ارتجاع- ضد امپرياليستی کنار بکشد.

بيانيه، پاسخ هائی را که در جنبش سياسی ايران به اوضاع کنونی (تضاد آمريکا با جمهوری اسلامی و احتمال جنگ) داده شده را به سه دسته تقسيم می کند و می گويد: يک دسته از بازار آزاد و دموکراسی غربی طرفداری می کنند؛ يک دسته از مبارزه سنتی ضد امپرياليستی و يک دسته هم با هر دو طرف مخالفند.

در توضيح گرايش دوم می نويسد: « جنبش سنتی ضدامپرياليسم، که امروز در پرتو تحولات منطقه، جنگ‌های افغانستان و به‌ويژه عراق و هم‌چنين سياست توسعه‌طلبانه و راسيستی اسرائيل، با تحرکی دوباره به‌ميدان آمده و طبقه‌کارگر را به‌عنوان نيروی اصلی مبارزه ضدامپرياليستی معرفی مي‌کنند. اين نيز طيفی است گسترده که از بازماندگان دست راستی سنت‌های مختلف ضدامپرياليستی تا مائوئيست‌ها را دربرمي‌گيرد.»

در جواب به بيانيه نويسان بايد بگوئيم:

 تا آنجا که به ما مائوئيستها مربوط است، ما از زمانی که جورج بوش ايران را تهديد به حمله نظامی کرد اوضاع پيچيده سياسی کنونی را پيش بينی کرديم و سياست صحيح ضد جمهوری اسلامی، ضد امپرياليسم آمريکا را پيش گذاشتيم و در دو سال گذشته هم از طريق نقد و هم از طريق عمل، برای شکل گيری يک قطب سوم در مقابل هر دو خصم و در مقابله با گرايش به سمت گيری با اين يا آن، تلاش کرده ايم. اين حقيقت، هم در اسناد ثبت است و هم در اذهان. در ضمن بخاطر بياوريد هنگامی که اسانلو به احمدی نژاد فراخوان "وفاق ملی” داد برخی از شما از آن بعنوان يک "تاکتيک" حمايت کرديد.اين نيز ثبت است. در هر حال، با "راست" خواندن ديگران ايز گم نکنيد. واقعيات سرسخت زندگی را با ادعا نمی توان عوض کرد. تذکر اين نکته را برای ممانعت از پخش شايعات دروغ لازم دانستيم و از رفقای صادق و دلسوزی که در خارج کشور در رابطه با حمايت از جنبش کارگری فعاليت می کنند تقاضا می کنيم در مقابل اين گونه شايعه پراکنی ها سکوت نکرده و با آن بطور جدی مقابله کنند زيرا کمونيستها به اندازه کافی زير حملات بورژوازی بين المللی و رژيم جمهوری اسلامی هستند.

امضا کنندگان بيانيه ضمن دادن تعريفی بديع از "انترناسيوناليسم" صحبت از لزوم استفاده از "شکاف" های ميان امپرياليسم و جمهوری اسلامی می کنند و می گويند: «... انترناسيوناليسم برای طبقه‌کارگر ايران معنايی به‌ مراتب بيش ‌از هم ‌بستگی بين‌المللی آرمان ‌گرايانه و نمادين دارد. پيوند با متحدان بين‌المللی ازيکسو و استفاده از شکاف بين جمهوری اسلامی و غرب برای رساندن صدای خود به‌گوش توده‌ی وسيع کارگران ـ‌امروزـ يکی از نيازهای حياتی و فوری فعالين جنبش کارگری است.» خوبست اين دوستان تعريف خود را از اين نوع انترناسيوناليسم واضح تر بگويند و از استفاده ابزاری از اين کلمات برای موجه جلوه دادن استراتژی و تاکتيکهای خود پرهيز کنند. حزب توده هم حمله شوروی به افغانستان را "انترناسيوناليسم" قلمداد می کرد. تئوری "استفاده از شکاف" ها نيز در جنبش چپ ايران بيش از حد دستاويز گرايشات راست و توجيهی برای سمت گيری با يکی از طرفين تضاد بوده است. در اين بيانيه نيز چنين است. فقط به چند جمله زير خوب توجه کنيد:

«متحدين امروز طبقه‌کارگر ايران را براساس گره‌گاه‌های امروزِ مقابل جنبش‌کارگری بايد تبيين کرد و نه براساس مصاف‌های فردای آن.» « طبقه‌کارگر نمی ‌تواند از نيروي‌های متحد امروزي‌اش صرفنظر کرده و در انتظار درخشش پرچم توده‌ای راديکال کارگران در ديگر کشورها بنشيند. طبقه‌کارگری که از استقلال عمل و رأی برخوردار باشد، بايد بتواند با هشياری به‌تنظيم رابطه خود با نيروهای مؤثر در جهان امروز بپردازد.»

بايد به اينان گفت "دشمنان مصاف های فردای طبقه کارگر" از کره مريخ نخواهند آمد بلکه پيشاپيش بخشی تعيين کننده از ساختار طبقاتی در ايران هستند. بهتر است طبقه کارگر ايران همانا در جستجوی اتحاد با کسانی باشد که امروز "ضعيف و غير موثرند" اما از جنس خود طبقه کارگرند.

بيانيه می گويد، طبقه کارگر بايد « با هشياری به تنظيم رابطه خود با نيروهای موثر در جهان امروز بپردازد». اما، کيست نداند که "رابطه" بر دو نوع است: رابطه ی اتحاد يا مبارزه! راه نجات طبقه کارگر ايران در پيش گرفتن رابطه ی مبارزه با "نيروهای موثر" جهان امروز است.

بيانيه بر ضعيف بودن جنبش سوسياليستی بين المللی طبقه کارگر خيلی تاکيد می کند و نمی خواهد منتظر "درخشش پرچم توده ای راديکال کارگران" بنشيند! بله، جنبش سوسياليستی بين المللی طبقه کارگر ضعيف است. از زمان واژگونی سوسياليسم ابتدا در شوروی و سپس در چين و احيای سرمايه داری در اين دو کشور و براه افتادن کارزار ضد کمونيستی بين المللی توسط سرمايه داری جهانی، جنبش انقلابی طبقه کارگر در سراشيب بوده است. اما چاره اين نيست که سراغ "نيروهای موثر" (يعنی استثمارگران و نهادهای وابسته به آنان) برويم. راه چاره اش اين است که طبقه کارگر ايران بشود پرچم مبارزات راديکال توده ای. طبقه کارگر ايران تحت رهبری کمونيستهای پيگير و مصمم بايد پرچم مبارزات توده ای راديکال را بلند کند و به کارگران جهان و خاورميانه الهام ببخشد. طبقه کارگر ايران بايد انترناسيوناليست واقعی باشد تا بتواند الهام ببخشد و به حرکت در آورد. اگر طبقه کارگر ايران به گدائی دموکراسی و حقوق سنديکای به درگاه نهادهای بين المللی سرمايه برود نمی تواند اين نقش تاريخی را بازی کند. انترناسيوناليسم واقعی اين است. اين يک خيالپردازی بی ارتباط با واقعيات مادی نيست. بلکه ضرورتی است که مصالح مادی اش در دل جامعه موجود است.

بيانيه منظور خود را خيلی روشن بيان می کند و می گويد طبقه کارگر بايد: « شکاف‌های درون اردوی متخاصم را تشخيص دهد و همه‌ی قوای خود را برای عقب زدن آن خصمی به‌کار بگيرد که هم امروز قصدِ جان وی کرده است. اين خصم امروز طبقه‌ی سرمايه‌دار ايران و دولت آن (يعني: جمهوری اسلامی ايران) است »

اين نتيجه گيری نيز يکی ديگر از مشخصات برجسته بيانيه است: با افشاگری از همه دشمنان طبقه کارگر شروع می کند که دست آخر همه دشمنان را به يکی از آنها خلاصه کند. يکبار ديگر: دو خصم طبقه کارگر "يک روح در دو بدن" هستند. چسبيدن به يکی، طبقه کارگر را طعمه آن ديگری می کند.

 

تضاد و همسانی امپرياليسم و جمهوری اسلامی

کليد تحليل درست از تضاد ميان امپرياليسم آمريکا و جمهوری اسلامی، درک يگانگی و همسانی اين دو قطب، درک "يگانگی” آنهاست. تضاد آنها بر بستر و در چارچوب همسانی آنها در جريان است. بطور مشخص يکی بودن آنها اين است که هر دو محصول کارکرد انباشت سرمايه داری هستند. در اين مقطع از تاريخ حدت يابی تضاد اساسی سرمايه داری و عملکرد خشونت بار آن در سطح جهانی بستر و چارچوب هر دوی اينها و بستر وحدت و تضادشان است.

در صحنه خاورميانه، کارکرد نظام جهانی سرمايه داری، سه ايدئولوژی و برنامه جهانشمول را توليد می کند: ايدئولوژی و برنامه بنيادگرائی اسلامی، ايدئولوژی و برنامه امپرياليستی، ايدئولوژی و برنامه پرولتری کمونيستی. اين سه ايدئولوژی جهانشمول در تضاد و رقابت اند. يکی از اينها ( ايدئولوژی جهانشمول پرولتاريا) نفی مثبت آن دو ديگری و کليت نظام سرمايه داريست اما دو ديگری (هم اتحاد و هم تضادهايشان) به توليد و بازتوليد اين کل خدمت می کند. فقط يکی از ميان اين سه ايدئولوژی جهانشمول و برنامه است که می تواند چارچوبه کليت جامعه را شکسته و آن را به راه ديگری ببرد. فقط يکی از آنها پيش شرط مادی ظهور يک جامعه ديگر است. اين است يکسانی آن دو قطب. بهمين دليل تقويت موضع ضديت با هر دو بطور عينی موقعيت قطب پرولتری را تقويت می کند.

زيربنای فلسفی، اقتصادی، و سياسی ما برای تبيين سياست قطب سوم در شرايطی که امپرياليسم و بنيادگرائی اسلامی به تخاصم با هم بلند شده اند، همين است. برای تقويت موضع ضديت با قطب های ارتجاع و امپرياليسم بايد مرتبا "يگانگی و وحدت" آن دو قطب و تفاوت کيفی قطب پرولتاريا با آنها را روشن کنيم و مانع از آن شويم که اين "يگانگی” اساسی آنان در پرده ابهام فرو برود. فقط به اين ترتيب می توانيم توده های مردم بخصوص توده های زحمتکش را به موضع فعال، تاريخا مترقی، و مصمم بکشانيم. حال آنکه، انتخاب (هر چند تاکتيکی) يکی از آن دو، به انفعال و عقبگرد توده های زحمتکش منجر خواهد شد.

با چشم انداز تسريع انقلاب

در شرايط پيچيده ای که "نيروهای موثر" بزرگ صحنه سياسی کشور را رقم می زنند، زير بال اين "نيروهای موثر" (جمهوری اسلامی يا امپرياليسم آمريکا) نرفتن کار سختی است. اما آينده ای را تصور کنيد که از درون اين بحران نه يک دولت انقلابی بلکه يک جمهوری اسلامی قوی تر و مشروعيت يافته و يا يک دولت سرمايه داری نئوليبرال هار نظامی بيرون آيد؛ چنين آينده ای از امروز هم هولناک تر خواهد بود و امکان انقلاب کردن را برای مدتهای مديد به عقب خواهد انداخت. اگر بتوانيم اين را درک کنيم آنگاه مقابله با گرايش بورژوائی زير بال دولت ها و قدرتها رفتن، حتا در شرايط بروز يک جنگ، آسان می شود. آنگاه، ضرورت دست زدن به انقلابی ترين اعمال، به جنگ انقلابی، برای پر کردن جای خالی يک دولت انقلابی در شرايطی که توده های مردم نياز به دولتی برای مقابله با مرتجعين و امپرياليستها دارند، به روشنائی روز در می آيد.

 

 

 

در پس نزاع ترکيه و پ کا کا

 

توضيح: از زمان نگارش اين مقاله مدتی می گذرد. از آن زمان تا کنون تظاهرات های گسترده ای در شهرهای کردستان و در بسياری از دانشگاه های ترکيه در اعتراض به عمليات ارتش ترکيه، براه افتاده است. همچنين، ترکيه به نيابت از سوی آمريکا نقش فعالی در صحنه ديپلماسی خاورميانه، از آن جمله، ميانجی گری در صلح اسرائيل و فلسطين و دخالتگری در امور پاکستان، در پيش گرفته است.


به دنبال کشته شدن 12 سرباز ارتش ترکيه بدست چريکهای پ کا کا، ارتش ترکيه در روز 28 اکتبر هشت هزار سرباز و چندين هليکوپتر نظامی به تونجلی ( در شرق ترکيه) گسيل داشت تا عليه پ کا کا وارد عمليات نظامی شوند. صد هزار سرباز ارتش ترکيه، مسلح به تانک و سلاح های سنگين، در نوار مرزی ترکيه و عراق مستقر هستند. ترکيه از دولت عراق و آمريکا خواسته است که بساط سازمان پ کا کا را در کردستان عراق بر چينند و تهديد کرده است که در غير اينصورت ارتش ترکيه راسا اقدام کرده و وارد خاک عراق خواهد شد. آمريکا، ضمن "تروريست" خواندن پ کا کا، ترکيه را از اين عمل برحذر داشته و متقابلا خواستار آن شده که "مسئلهء پ کا کا" را از طريق مذاکره با "رهبران حکومت منطقه ای کردستان عراق" به رياست بارزانی، حل کند. اما ترکيه اين پيشنهاد را رد نموده و حاضر نيست اين دولت منطقه ای را برسميت بشناسد. خيلی زود روشن شد که درگيری های پ کا کا و ارتش ترکيه ظاهر ماجراست و در پس پرده، تنش های ناشی از حدت يابی تضادهای منطقه نهفته است. آمريکا به اضطرار در پی حل مسئله ايران است. دولت بوش تا قبل از خاتمه دوره رياست جمهوری اش می خواهد گام هايی جدی در اين رابطه بر دارد و ارتش يک ميليون نفری ترکيه را يکی از راه حل های مهم برای حل برخی از مشکلات و موانع خود می داند.

 

 

هر چند اين بحران بر متن تضاد ميان دولت ترکيه و پ کا کا گشوده می شود اما اساسا بازتاب شکننده بودن اوضاع خاورميانه و سرعت گرفتن هرج و مرج سياسی و نظامی در اين منطقه است. در سراسر خاورميانه (از لبنان و افغانستان تا ايران و ترکيه و عراق) در ديوارهائی که مستحکم و تزلزل ناپذير بنظر می آمدند شکاف های غير قابل ترميمی ايجاد شده است. اتحادها، رژيم ها و مرزهائی که چندين دهه بخشی از نظم منطقه ای وجهانی بودند، زير فشار نقشه های جنگی آمريکا برای بازسازی خونين نظم خاورميانه و جهان، در حال شکاف و تغيير می باشد. تنش های حاصل از اين روند، گسل های موجود در ساختار سياسی و اقتصادی اين منطقه را برجسته نموده است. ساختار حاکم بر خاورميانه (دولتها، مرزها، اتحادهای سياسی و نظامی منطقه ای، تقسيم کارهای اقتصادی، ستم گری ملی، ميزان نفوذ و چگونگی نفوذ هر قدرت امپرياليستی و غيره) در دوره پس از جنگ جهانی اول و خصوصا در دوره پس از جنگ دوم شکل گرفت. تشديد تضادهای نظام جهانی سرمايه داری که بطور فشرده در منطقه خاورميانه بازتاب می يابد، همه اينها را بحرانی و امروز در معرض از هم گسيختگی قرار داده است. خاورميانه در آستانه هرج و مرجی در مقياس بزرگ و عمومی است و همه دولتها و نيروهای سياسی را بالاجبار به گرداب خود می کشد.

 

کردستان و تنش ميان آمريکا و ترکيه

امتناع ترکيه از برسميت شناختن دولت منطقه ای کردستان عراق و تهديد نظامی غير مستقيم آن، در روابط ميان آمريکا و ترکيه تنش هائی را بوجود آورده است. اين در حاليست که دولت ترکيه، يکی از مهمترين متحدين آمريکا در خاورميانه است و اکثر نقل و انتقالات هوائی آمريکا به درون عراق، از طريق ترکيه و با استفاده از پايگاه های نظامی اش در اينجيرليک انجام می شود. ترکيه از دست آمريکا عصبانی است زيرا هنگامی که آمريکا عراق را به اشغال در آورد به ترکيه اطمينان داد که يک دولت کردی در منطقه برقرار نخواهد شد. اما اوضاع عراق آنگونه که آمريکا پيش بينی می کرد پيش نرفت و آمريکا مجبور شد بيش از آنچه که فکر می کرد به متحدين خود در کردستان عراق تکيه کند.

ستمگری ملی عليه کردها جزئی از موجوديت دولت ترکيه است. جمهوری کماليستی ترکيه اتحاد و انسجام خود را از کشتار ارمنی ها و اعمال ستم بر ملت کرد، تامين کرده است. از زمان ايجاد دولت منطقه ای کردستان در عراق، دولت ترکيه با آن مخالفت نموده و در کردستان عراق دست به سازماندهی ترکمن ها که آنها هم يک ملت تحت ستم هستند زده است تا برايش به مثابه پايگاهی در عراق عمل کنند. پس از تشکيل دولت منطقه ای کردستان عراق، پ کا کا اين منطقه را تبديل به مرکز فعاليت خود کرد. اين موضوع همواره از موارد اختلاف ميان دولت ترکيه و دولت منطقه ای کردستان عراق بوده است. با اين اوصاف بايد گفت جنگ طلبی های اخير دولت ترکيه، نه مستقيم به مسئله پ کا کا مربوط است و نه به اختلافاتش با دولت منطقه ای کردستان عراق. البته تمام اين تضادها موجودند اما اکنون اين تضادها تحت تاثير تضادهای بزرگتر جهانی و منطقه ای، بخصوص احتمال حمله آمريکا به ايران، در حال شکل عوض کردن هستند.

 

ايران و تنش ميان آمريکا و ترکيه

کمی پيش از آغاز دومين جنگ عراق، هيئت حاکمه ترکيه به اين نتيجه رسيد که نمی تواند بازيگر مهمی در جنگ آمريکا برای اشغال عراق و پيشبرد طرح های "خاورميانه بزرگ" باشد. شکاف های درون هيئت حاکمه ترکيه، وضعيت اقتصادی شکننده، رابطهء ترکيه با اتحاديه اروپا، و مهمتر از همه امکان براه افتادن يک حرکت توده ای انقلابی در ضديت با جنگ، مانع از آن بود که دولت ترکيه بتواند بعنوان يک متحد با ثبات در جنگ عليه عراق و اشغال آن شرکت کند. دولت ترکيه از يکسو نتوانست اتحاد نظامی و سياسی اسرائيل- ترکيه را که تحت سرپرستی امپرياليسم آمريکا برقرار شده بود، فعال کند. و از سوی ديگر در منزوی کردن ايران و سوريه نيز نقش مهمی بازی نکرد. در شرايطی که آمريکا زير فشار ضروريات جنگی که در خاورميانه براه انداخته و اضطرار حل مسئله ايران است، نيازمند فعال کردن همه متحدين خود در منطقه است و در اين ميان بخصوص به ارتش يک ميليونی ترکيه نياز دارد.

 افزايش فشار اجبارات منطقه ای، ترکيه را وادار نمود که در سياست گذشته خود بازبينی کند زيرا برای حفظ موجوديت خود بايد در اوضاع پرتلاطم خاورميانه و جنگی که آمريکا براه انداخته نقش ايفاء کند. در چند ماه گذشته، آمريکا اين فشارها را به طرق مختلف به ترکيه يادآوری کرده است. برای نمونه ، می توان به تصميم گيری و تصويب قطعنامه کنگره آمريکا در ماه مهر(اکتبر) امسال و محکوم نمودن ترکيه به خاطر نسل کشی ارامنه، اشاره کرد. اين اقدام عصبانيت شديد دولت ترکيه را برانگيخت بطوريکه تهديد کرد در صورت تصويب قطعنامهء ياد شده رابطه خود را با آمريکا قطع خواهد کرد. حمايت عملی از پ کا کا يکی ديگر از روش های آمريکا برای يادآوری الزامات دولت ترکيه است.

علاوه بر فشار اجبارات، ترکيه همچنين احساس می کند نسبت به گذشته در موقعيت با ثبات تری برای جوابگوئی به اين ضروريات قرار دارد. در نتيجه، در حال عوض کردن سياست پيشين خود بوده و به اصطلاح می خواهد " صدائی” در وقايع خاورميانه باشد و اجازه بلند پروازی و پروار شدن به آرزوهای منطقه ای خود بدهد.

بر متن اين تنش ها و تغييرات هيئت حاکمه ترکيه به شدت به ايدئولوژی ناسيوناليستی ترک در ميان توده های مردم دامن زده است. رسانه های جمعی ترک، پرچم پوسيده نژاد پرستی ضد کردی را بلند کرده اند. آنان مصاحبه های جگرسوز با خانواده های سربازان کشته شده ترتيب می دهند و به احساسات قرون وسطائی و جاهلانهء قومی عليه "کردها" می دمند. ارتش ترکيه، تشيع جنازه سربازانش را تبديل به تظاهرات های سياسی کرده و جو ارعاب و وحشت عليه کردها براه انداخته است. به سبک و سياق حزب الله در جمهوری اسلامی، صف های طويلی از زنان "داوطلب جنگ عليه تروريسم" در مقابل پادگان های ارتش تشکيل داده اند. هر کس که با اين جو عوامفريبی و دروغ مخالفت می کند فورا برچسب "خائن" می خورد. دولت ترکيه، ناسيوناليسم ضد کردی را با شعارهای ضد آمريکائی نيز ترکيب کرده است تا اين ايدئولوژی ناسيوناليستی را برای طيف وسيع تری "قابل قبول" کند. ترکيبی که توده های ناآگاه را بيشبر مساعد ورود به جنگ های ارتجاعی می کند.

 

آيا آمريکا به کردها خيانت خواهد کرد؟

در جواب به اين سوال بايد گفت طبق شواهد تاريخی چنين خيانتی محتمل است. برای آمريکا، همه چيز تابع ايجاد هرج و مرج بزرگ در خاورميانه برای تحقق نقشهء "خاورميانه بزرگ" (يا سلطه با ثبات و بی رقيب در خاورميانه) است. در اين بازی بزرگ، آمريکا برای نقشه های خاورميانه ای خود هم به "کردها" (طبقات بورژوا فئودال کردستان و احزاب و ارتش های وابسته به اين طبقات) و هم به دولت ترکيه به عنوان مهره های فعال نياز مبرم دارد.

با توجه به وضعيت کنونی آمريکا در عراق بايد گفت که آمريکا دست از بازی با "کارت کرد" نخواهد کشيد. هر چند دولت ترکيه يکی از متحدين نزديک آمريکا و عضو ناتوست اما دولت منطقه ای کردستان عراق نيز محکم ترين متحد آمريکا در عراق است. بعلاوه، پ کا کا نيز خود را متعهد به نقشه های آمريکا در خاورميانه کرده است و در اتحاد با پروژه های آمريکا شاخهء ايرانی خود به نام پژاک را بوجود آورده است که در چارچوب طرح های آمريکا دست به عمليات نظامی عليه نيروهای جمهوری اسلامی می زند و در ميان مردم کردستان ايران به نفع آمريکا تبليغ کرده و برای تجاوز نظامی آمريکا به ايران پايه جمع می کند. در ضمن اهرم فشاری است روی احزاب کرد ايرانی (مانند حزب دموکرات و کومله) که در چارچوب طرح های آمريکا فعال تر شوند.

آمريکا با توجه به نيازهای خود، از دولت ترکيه می خواهد که نخست، واقعيت کردی در عراق را قبول کند. دوم، در چارچوب طرح های آمريکا (نه در چارچوب از بين بردن پ کا کا) وارد عراق شود و "مسئوليت" بگيرد. حتا گفته می شود آمريکا به ترکيه پيشنهاد داده است جای سربازان آمريکائی را در مرزهای عراق با ايران بگيرد و هنگامی که آمريکا بخشی از سربازانش را از بغداد بيرون می کشد، جای آنها را پر کند.

 تا امروز ترکيه دولت منطقه ای کردستان عراق را برسميت نشناخته و مسعود بارزانی (رئيس دولت منطقه ای کردستان عراق) نيز همکاری با دولت ترکيه را منوط به اين کرده که دولت ترکيه، دولت منطقه ای کردستان عراق را برسميت بشناسد.

در هر حال محور بحران اخير ترکيه، بستر بده بستان های ميان آمريکا و ترکيه برای تعيين جايگاه و نقش آتی ترکيه در هرج و مرج خاورميانه است. در صورتی که دولت ترکيه حاضر به قبول اين نقش باشد، آمريکا شايد به ارتش ترکيه اجازهء سرکوب پ کا کا را هم بدهد. اما آمريکا در مقابل دولت ترکيه طرح دست زدن به "رفرم"های کيفيتا بيشتر برای ادغام بورژوای کرد در ساختار دولت ترکيه را گذاشته است. قبول اين طرح برای دولت ترکيه ساده نيست و رد آن نيز مشکل است. زيرا از يکسو، انکار موجوديت کردها، يکی از سنگ بناهای دولت کماليستی ترکيه است. از سوی ديگر، اين نيز يکی ديگر از گسل های ساختاری منطقه است و حفظ آن برای دولت ترکيه به مثابه يک دولت ارتجاعی وابسته به امپرياليسم نه تنها کارآئی گذشته را ندارد بلکه بحران آفرين است.

اوجلان بارها همين مسئله را به دولت ترکيه يادآوری کرده و بارها به دولتمردان ترکيه پيام داده است که:"بيائيد در اتحاد با يکديگر ترکيه را تبديل به قدرت مسلط در خاورميانه کنيم"! با درگيری ها اخير، پ کا کا يک بار ديگر بعنوان يک عامل مهم در ترکيه مطرح شد.

 

دولت منطقه ای کردستان عراق و پ کا کا و دولت ترکيه

روسای حکومت کردستان عراق مايلند پ کا کا توسط ارتش ترکيه سرکوب شود اما بشرطی که ترکيه دولت منطقه کردستان عراق را برسميت بشناسد. اينها نيازهای آمريکا را درک می کنند و حتا حاضرند قبول کنند که ارتش ترکيه، کردستان عراق را برای "سرکوب پ کا کا" و در واقع برای فعال شدن در رابطه با تهديدات نظامی آمريکا عليه ايران، اشغال کند اما "تضمين" می خواهند که پس از جنگ، ارتش ترکيه از کردستان عراق خارج شود. صلاح مهتدی که سخنگوی غير رسمی و از مشاوران بسيار نزديک جلال طالبانی است چنين می گويد، « ... اگر ترکيه تنها به سرکوب پ کا کا در مناطق معينی در کردستان اکتفا بکند، کردهای عراق چندان بيمناک نخواهند بود. ولی ترس بزرگ اين است که ترکيه با اين نيروی بزرگ يکصد هزار نفری که آماده کرده است، ديگر مثل قبرس حاضر نباشد کردستان عراق را ترک بکند و بخواهد يک منطقه ی خودمختار برای ترکمن های وابسته به خودش درست بکند و کرکوک نفت خيز را به نوعی تحت الحمايه خودش قرار بدهد. ... اگر ترکيه بخواهد به متحد آمريکا در سرکوب جمهوری اسلامی تبديل بشود، شايد آمريکا بتواند گام های بزرگی بردارد و به همين جهت کردهای عراق اکنون از آمريکا می خواهند ضمانت هائی بدهد. نه برای حمله نکردن، بلکه برای بيرون رفتن سربازان ترک در موعد معين از مناطق خاک کردستان عراق. و اين چيزی است که الان محل داد و ستد و گفت و گوست، ميان حکومت کردستان عراق، اتحاديه ميهنی، آقای جلال طالبانی، آقای مسعود بارزانی با دولت آمريکا.» (پ کا کا و بازی قدرت در منطقه: مصاحبه دويچه وله با صلاح الدين مهتدی، 29 اکتبر - در سايت بروسکه تاريخ )

 وی با تاکيد بر اينکه رهبران کردستان عراق مخالف سرکوب پ کا کا توسط ارتش ترکيه نيستند، می گويد: «کردهای عراق می خواهند اين مشکل از کردستان عراق رخت بر بندد و بهر نوعی که امکان پذير باشد اين مسئله به مسئله ی داخلی خود ترکيه تبديل بشود، نه به مسئله ای در ماورای مرز و در داخل کردستان عراق. کردهای عراق مايل هستند يا مايل خواهند بود در هر نوع ترتيبات سه جانبه ای که يکسوی آن آمريکا، يکسوی ترکيه و يکسوی عراق باشد شرکت و همکاری کنند، ولی شوونيسم در افکار عمومی ترک و بر رهبران و سردمداران و خصوصا بر نظاميان ترک مانع از اين هست که با رهبران کرد عراق اساسا وارد مذاکره بشوند.» (همانجا)

به عبارت ديگر رهبران کردستان عراق حاضرند به ورود ارتش ترکيه به کردستان عراق رضايت دهند بشرطی که در منافع کوتاه مدت و درازمدت حکومت کردی تضمين شود. در چند سال گذشته، با نابود کردن اقتصاد بومی کردستان عراق و وابسته کردن آن به دلارهای جنگی آمريکا و واردات گسترده از ترکيه، رهبران کردستان عراق وابستگی اقتصادی به ترکيه را تضمين کرده اند.

 هدف آمريکا در اين ماجرا، منزوی کردن ايران، و محول کردن يک نقش فعال به ترکيه در تهديدات نظامی عليه ايران است. آمريکا به يک نيروی منطقه ای نياز دارد که آماده گرفتن نقش های جاه طلبانه در خاورميانه، باشد. آمريکا می خواهد با حل برخی تضادها، ترکيه را آماده ايفای چنين نقشی کند. در صورتی که ترکيه اين ترتيبات پيشنهادی آمريکا را بپذيرد، جلال طالبانی به مردم کردستان عراق خواهد گفت که ترکيه کشور دوست است و ارتش آن می تواند از ميهمان نوازی کردی بهره مند شود. اگر آمريکا به ترتيبات دلخواهش با ترکيه برسد، می تواند خيلی از ضعفهايش را در حل مسئله ايران برطرف کند. اما اين مسير نيز مانند تمام مسيرهای ديگر خاورميانه پر سنگلاخ است و لزوما "شسته و رفته" پيش نخواهد رفت.

خلاصه کنيم: از درون بحران ترکيه می توان چند مسئله را تشخيص داد: حدت يابی تضادها، خاورميانه را به گرداب يک هرج و مرج کامل می کشاند. نقشه امپراتور سازی و تجديد ساختار خاورميانه، تضادها و اجبارات جديدی را در مقابل آمريکا و ديگر دولتهای منطقه و نيروهای سياسی منطقه قرار می دهد که بايد به آنها جواب دهند. آمريکا با وجود شکست ها و ناملايمات از ادامه اين نقشه دست نکشيده و بهر وسيله ای دست می اندازد تا آن را پيش برد. اوضاع پيچيده، خطرناک، پر از روند های متناقض است اما بطور عينی فرصت رشد و گسترش آلترناتيو انقلابی را نيز در اقصی نقاط خاورميانه بوجود می آورد. سوال کليدی که اين اوضاع مقابل ما می گذارد اين است: طبقه کارگر و کمونيست ها در ترکيه و ايران چگونه بايد به اين اوضاع پاسخ دهند؟ اگر طبقه کارگر می خواهد بازيگر اين بازی ارتجاعی يا نظاره گر پاره پاره شدن توده های تحت ستم در جنگ های ارتجاعی نشود، بايد آنتی تز آن را ارائه داده، و توده های کرد و ترک و عرب و عجم و غيره را بدور انقلاب هائی با ماهيت انترناسيوناليستی پرولتری متحد کند.

 

کمونيستهای ترکيه و اوضاع کنونی

ستم گری ملی يکی از ستون های موجوديت جمهوری ترکيه و يکی از گسل های مهم جامعه ترکيه است. مبارزه خلق کرد عليه ستم گری ملی، همواره يکی از چشمه های جوشان انقلابی گری و ترقيخواهی در ترکيه بود. اما غلبه خط بورژوا فئودالی پ کا کا، مسئله ملی کرد را تابع دعواهای درونی هيئت حاکمه ترکيه و سپس تابع جنگ طلبی های آمريکا و نقشه های بغايت ارتجاعی اش در منطقه کرد. اين مسئله به منزوی شدن جنبش ملی کرد در نگاه توده های تحت ستم خاورميانه و جهان انجاميده است. فاشيستهای ترکيه امروزه با نشان دادن اتحاد ميان "کردها" و آمريکا (که جناياتش پوشاندنی نيست) با خيال راحت به شوونيسم ترک می دمند تا توده های نا آگاه را بدنبال خود بکشند. گروه های چپ متعارف در ترکيه نيز در اين فاجعه سياسی نقش داشته اند. آنان فراتر از اينکه "دولت فاشيست کماليستی ترک، کردها را دوست ندارد" نمی روند. آنان در مقابل بسيج احساسات ملی گرايانه ارتجاعی توده های ترک خلع سلاح شده اند. در مقابل تظاهرات های توده ای شوونيستی ترک، يک تظاهرات از سوی نيروهای چپ در آنکارا برگزار شد که بيش از چهل هزار نفر در آن شرکت داشتند اما شعارش اين بود: در مقابل آمريکای جنايتکار متحد شويم! بسياری از اين احزاب که به شکل گيری دولت "حزب توسعه و عدالت" کمک کرده اند قادر به بلند کردن شعار سرنگونی دولت ترکيه نيستند. آنان با "اين جناح و آن جناح" کردن اين دولت، پيشاپيش خود را در موقعيت بدی قرار دادند. اغلب اين چپ ها با شعارهای ضد آمريکائی دولت و به اصطلاح "مقاومت ارتش ترکيه در مقابل امپرياليسم آمريکا" خلع سلاح شده اند. هنگامی که ارتش ترکيه در جنگ های خاورميانه ای آمريکا (چه بسا عليه ايران) نقش بگيرد، معلوم نيست اينان چه خواهند کرد؟ آيا از ارتش ملی خود حمايت خواهند کرد؟ متاسفانه با توجه به سمت گيری های سياسی جريان چپ در ترکيه، با اطمينان نمی توان به اين سوال جواب منفی داد. در انتخابات تابستان گذشته، بسياری از احزاب چپ و بازوی قانونی پ کا کا (ت. د.پ) تحت لوای "دفاع از دموکراسی” در مقابل "ارتش فاشيستی کماليستی” به "حزب عدالت و توسعه " رای دادند و عده ای ديگر از آنان تحت لوای "دفاع از سکولاريسم" به کانديداهای طرفدار ارتش رای دادند. دست آخر، دولت ترکيه (ارتش و حزب عدالت و توسعه) ثمره اين بازی های پراگماتيستی و فرصت طلبانه را چيد و توانست يک دولت مقتدر که از پشتوانه توده ای برخوردار است تشکيل دهد.

توده های تحت ستم ترک و کرد بيش از هميشه به صف مستقل و صدای شفاف و قدرتمند پرولتاريای انترناسيوناليست نياز دارند که با برنامه و سياستی مستقل و انقلابی به ميدان آمده و توده های زحمتکش کرد و ترک را به ماهيت دولت ترکيه (اعم از ارتش و احزاب حاکم)، نقشه های تبهکارانه آمريکا برای درگير کردن ترکيه در يک جنگ منطقه ای، و ماهيت خط اپورتونيستی و ارتجاعی پ کا کا روشن کنند. جنبش کمونيستی ترکيه بايد خود را از بندهای مصلحت جوئی های فرصت طلبانه ای که احزاب و گروه های چپ بدست و پای آن بسته اند، آزاد کند و زحمتکشان کرد و ترک را به اتحاد برای عملی کردن انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی فرا بخواند و آنان را به لحاظ فکری و سازمانی آماده کند که به مقابله با شرکت ارتش ترکيه در هر گونه جنگی در خاورميانه بلند شوند. در مقابل جنگهای ارتجاعی و امپرياليستی، زحمتکشان کرد و ترک در ترکيه بايد پرچم جنگ خلق برای پيشبرد انقلاب سوسياليستی را بلند کنند. اين تنها پرچمی است که می تواند ترکيه و منطقه خاورميانه را از جنگ های خونين "نيابتی” که آمريکا تدارک ديده است، نجات دهد.  .           n

 

توضيحات

1) پ کا کا نام حزب کارگران کردستان می باشد. اين جريان در اواخر دهه 1970 در منطقه ديار بکر کردستان ترکيه شروع به فعاليت کرد. در آن زمان جنبش کردستان تحت نفوذ جريانات کمونيستی که مبارزه مسلحانه می کردند بود. رهبران اين جريان برای اينکه از جو چپ نيز بهره برند چنين نامی را برای خود انتخاب کردند. اين حزب ايدئولوژی ناسيوناليستی کردی را با مقداری مارکسيسم مخلوط کرده و در قالب ادبيات مارکسيستی ارائه داد. اما بعدها وقتی جو جهانی را مساعد حال ايدئولوژی سرمايه داری غربی به سرکردگی آمريکا تشخيص داد، دست از اين قالب نيز کشيد. مقر اين حزب و نيروهای چريکی آن سالها در سوريه بود. اما پس از اخراج اوجلان از سوريه و دستگيری او در سال 1999 توسط نيروهای امنيتی مشترک سيا- موساد- ميت (با همکاری کشورهای اروپائی) پ کا کا مقر خود را به کردستان عراق منتقل کرد و موقعيت و اهداف خود را بعنوان يک حزب "نيابتی” در منطقه خاورميانه سازمان داد و خود را شريک طرح های آمريکا در خاورميانه، اعلام کرد. به موازات تبديل شدن به حزب "نيابتی” از گذشته "مارکسيستی- لنينيستی” خود (که همواره فقط يک قالب بود تا محتوا) انتقاد کرد. پ کا کا در رابطه با دولت ترکيه سياست مبارزه برای شريک شدن در همان قدرت موجود را در پيش گرفت. و امروز بازوی قانونی آن به نام ت.د.پ (حزب دموکرات ترکيه) دارای 22 نماينده در پارلمان ترکيه است و در انتخابات تابستان گذشته در ائتلافی برای به قدرت رساندن عبدالله گول (رئيس جمهور فعلی ترکيه که کانديدای حزب حاکم ) فعالانه شرکت کرد.

 

 

در باره امپراتوري:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

نقد نظرات تونی نگری و ميشل هاردت

بخش سوم

 

بخش اول و دوم اين مقاله را که در نقد نظريات تونی نگری و ميشل هاردت نگاشته شده است در شماره های پيشين حقيقت خوانديد. در اينجا بخش سوم را می خوانيد. مقاله در تماميت خود در تارنمای سربداران موجود است. جهت يادآوری خلاصه ای از نکات بخش اول و دوم را می آوريم. اين نقد به شکل نقد سه کتاب نوشته شده است:

1- امپراتوری (empire) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

2- توده انبوه (multitude) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

3- جدل در باره امپراتوری (debating empire) ويرايش گوپال بالاکريشنا

 

بخش اول و دوم به اختصار:

تز اصلی کتاب امپراتوری اين است که سرمايه داری وارد عصر نوينی شده است که ماورای امپرياليسم است. پس، تحليلی که لنين از عصر امپرياليسم کرد، ديگر کارکرد ندارد. به ويژه از اهميت نقش دولت- ملت ها به غايت کاسته شده است. نويسندگان بحث می کنند که نظام کنونی امپرياليستی، مرکز يا مراکزی ندارد. نظامی است که امروز تمام جهان را "يکدست" در بر می گيرد و تمام تمايزات را به اين ترتيب تحليل می برد. نگری و هاردت، منطق سرمايه، اجبار بی وقفه اش به گسترش و بازتوليد در مقياس فزاينده و تشديد يابنده را نيروی محرکهء پشت تکامل ايالات متحده آمريکا نمی دانند. بلکه معتقدند ديناميسم آن توسط خصايل مشخص ايالات متحده آمريکا توضيح داده می شوند.

بخش دوم تحت عنوان سرمايه داری چيست و چه نيروئی امپرياليسم را به جلو می راند، گفت: نگری و هاردت از درک پايه های مادی سرمايه داری قاصرند. عليرغم تفاوت های کماکان مهم ميان کشورها و مناطق مختلف جهان، يک نظام امپرياليستی جهانی موجود است که در واقع سرمايه داری است و با وجود تغييرات عظيم جهان، هنوز قوانين اساسی کشف شده توسط مارکس و انگلس بر آن حاکم است. دستاورد لنين اين بود که عصر سرمايه دای را با اتکاء به قوانينی که مارکس کشف کرده بود تحليل کرد. دليلش هم وفاداری دگماتيک لنين به مارکس نبود، بلکه اين بود که اين قوانين کماکان و اساسا بر حرکت و تکامل جامعه سرمايه داری حاکمند.

اين بخش ضمن تشريح مارکسيستی "نيروهای توليدی” و "روابط توليدی” و "روبنای سياسی” و رابطه ميان آنها، به نقد نظريه نگری و هاردت مبنی بر اينکه در فاز کنونی سرمايه داری، روابط توليدی و نيروهای توليدی در هم "ادغام" شده اند، پرداخت.

بخش دوم توضيح داد که: اجبار دائم و بی وقفه در به حداکثر رساندن سود، سرمايه را وادار به استثمار هر چه گسترده تر و همه جانبه تر نيروی کار (پرولتاريا) و تغيير دائمی تمام روند توليدی و اجتماعی کردن آن در مقياس عظيم، می کند. اين کارکرد نظام سرمايه داری، پرولتاريا را به مقاومت بر می انگيزد و پايه های مادی انقلاب را بوجود می آورد. اين روند بنيادين، هميشه پيچيده و چند وجهی بوده است و در قرن بيست و يکم پيچيده تر از سابق شده است. اما نگری و هاردت اين پويش را وارونه می کنند. به نظر آنان، اين مبارزه پرولتارياست که سرمايه داران را "وادار" به تغييری که گذر به "امپراتوری” می خوانند، کرده است. بخش دوم به نقد تئوری های لوگزامبورگ در مورد امپرياليسم نيز می پردازد. و اينک بخش سوم اين نقد:

 

III. رهائی ملی و دولت

 

 نگری و هاردت بدرستی بر ارتباط تنگاتنگ دنيای کنونی، در روند توليدی، در حرکت انسان ها، و در تبادل افکار تاکيد می گذارند. آنان عليه تصور ايستا از جهان که قدرت تغيير دهنده نظام سرمايه داری را انکار می کند، استدلال می کنند. مسلما امپرياليسم در کشورهای تحت سلطه اش، نيروهای توليدی را عقب نگاه می دارد، اما اين کارش مکمل تغيير دادن همين کشورهاست.

 سرمايه داری جهانی بايد مستمرا بازارهايش را بسط داده و هر چه بيشتر کار انسان را تبديل به نيروی کار کند (که شکل خاصی از کالای خريدنی و فروشی است). اما سرمايه داری اين کار را موزون و برابر انجام نمی دهد و نمی تواند بدهد. سرمايه می تواند از ويژگی های عقب مانده جوامع ما قبل سرمايه داری استفاده کند و آنها را ادغام و تقويت کند و در همان حال به استثمار گسترده و عميق بازارهايش ادامه دهد -- کاری که می کند.

 نگری و هاردت بدرستی خاطر نشان می کنند که، « روابط توليدی که در کشورهای مسلط رشد کرد، هرگز به همان شکل در کشورهای تحت سلطه ی اقتصادی جهانی، متحقق نشد.» با اين وصف کماکان، شکاف ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر را که از مختصات اساسی جهان است دست کم گرفته و حتا مخدوش می کنند. آنان می نويسند: «تئوری های کلاسيک امپرياليسم وضد امپرياليسم هرگونه قدرت تشريح خود را از دست داده اند.» مائوتسه دون در تحليل از جامعه چين خيلی روشن نشان داد که نظام فئودالی سابق بدليل نفوذ امپرياليسم به چين ضربه خورد و تغيير يافتاست. او نام اين نظام را نيمه فئوداليسم گذاشت. او گفت، تا کنون نشان داده شده است که امپرياليسم، کشورهای تحت سلطه خود را کاملا، بطور همه جانبه و «دموکراتيک» تغيير نمی دهد.

 اما آنچه امپرياليسم انجام می دهد، به يک معنا، تبديل به عامل درونی  کشورهای تحت سلطه می شود. نگری و هاردت بدرستی گرايش تداخلی ميان جهان اول و سوم را می بينند به اين صورت که جهان سوم، « وارد جهان اول می شود و در قلب گتوها و فاولاها خود را توليد و بازتوليد می کند. در عوض، جهان اول در شکل معاملات سهام و بانکها، شرکتهای ماورای ملی، و آسمانخراشهای پول و فرمان به جهان سوم منتقل می شود.» واقعيت درهم تنيدهء جهان اغلب توسط کسانی که امپرياليسم را صرفا يک نيروی خارجی  سد کننده ی رشد داخلی می بينند، نفی می شود. در واقع سرمايه تاثيرات متناقض مفرط بر روی کشورهای تحت نفوذ خود دارد – سرمايه می تواند و مجبور است آنان را در مدارهای کلی توليد و توزيع جهانی ادغام کند؛ امپرياليسم با کشيدن مناطق گسترده تری بدرون پويش ِ گسترش ياب يا بمير، رشد و توسعه را در اين کشورها نيز دامن می زند. اما در عين حال که اين رشد و توسعه صورت می گيرد، "شکاف" ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر هم بيشتر می شود.

 نگری و هاردت با حرفی که می زنند حقيقت اساسی فوق را رد می کنند. آنان می نويسند: « از طريق تمرکز زدائی توليد و تحکيم بازار جهانی، شکاف های بين المللی و حرکت کارگر و سرمايه آنقدر تکه تکه و تکثير شده است که ديگر نمی توان مناطق جغرافيائی بزرگی را به مثابه مرکز و پيرامون، شمال و جنوب ... متمايز کرد. يعنی اينکه آمريکا و برزيل، بريتانيا و هند، اکنون بر حسب توليد سرمايه داری و گردش، قلمروهای مشابهی هستند. و تفاوت ميان آنها تفاوت ماهوی نيست بلکه فقط تفاوت در درجه است.» در اينجا می بينيم که مشاهدات درست آنان در مورد اينکه جوامع گوناگون بطور فزاينده ای با يکديگر تداخل می کنند (بقول نگری و هاردت: «آنان بوضوح در يکديگر فرو رفته اند») برای اين استفاده شده که يکی از مهمترين «تفاوت های ماهوي» موجود در جهان، يعنی تفاوت ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر را پاک کنند. نويسندگان که انتظار اعتراض دارند، دست پيش گرفته و عليه « هر گونه نوستالژی برای دست يافتن به قدرت های ملی و هر سياستی که ملت را تحسين کند» هشدار می دهند. اما محدوديتهای ملت و ملت گرائی (ناسيوناليسم) را نبايد بهانه کرد و وظيفه ی کسب رهائی ملی را که بسيار واقعی است، انکار کرد. ( اين مسئله پايه های انفجاری زيادی دارد و تا آنجا که می بينيم در جهان معاصر نه تنها در حال کم شدن نيست بلکه در حال حدت يابی است.)

 

امپرياليسم و شيوه های توليدی ماقبل سرمايه داری

 نگری و هاردت می گويند ممکن نيست که کشورهای تحت سلطه بتوانند، «شرايط گذشته را بازسازی کرده و همانطور که زمانی کشورهای سرمايه داری مسلط، تکامل يافتند، تکامل بيابند. اکنون حتا کشورهای سرمايه داری مسلط، وابسته به نظام جهانی اند و کنش درونی بازار جهانی موجب عدم انسجام عمومی همه اقتصادها شده است. هر گونه تلاش به انفراد يا جدائی ]از اين نظام جهاني[ به معنای سلطه هر چه بيرحمانه تر نظام جهانی و تقليل يافتن به بی قدرتی و فقر خواهد بود.»

 نگری و هاردت مشاهدات درستی می کنند. اما از اين مشاهدات نتيجه گيری های نادرست و عميقا غير انقلابی ميکنند. بله، آرزوی "بازسازی” شرايطی که برای اولين سرمايه داری غرب بوجود آمد، توهمی خطرناک است. اما اين موضوع، تقاوت کيفی ميان کشورهای سرمايه داری پيشرفته و کشورهای نو مستمره ی جهان را از بين نمی برد. اين تفاوت کيفی واقعی است. نه فقط بر حسب سطح رشد نسبی شان بلکه مشخصا در رابطه با وجود يک بازار ملی، اتصالات ميان صنعت و کشاورزی و شاخه های متفاوت يک اقتصاد ملی. فائق آمدن بر شکاف عظيم و فزاينده ای که ميان تعداد کمی از کشورهای ثروتمند جهان و اکثريت عظيم جمعيت جهان موجود است، کماکان يک وظيفه عظيم است که در مقابل کل بشريت خودنمائی ميکند.

 در جهانی که تحت سلطه امپرياليسم است، هر کشور يا گروهی از کشورها که انقلاب کنند الزاما بايد دست به مبارزهء دشوارِ "گسستن" کردن کشور از نظام جهانی امپرياليسم بزنند. اين به چند دليل ضروری است: کشورهای تحت سلطه از تکامل باز نگاه داشته شده اند؛ رشدشان تحريف شده و در درون يک نقش (تبعی) معين که به هر يک در نظام جهانی امپرياليستی داده شده، جهت يافته اند. رهائی مردم الزام آور می کند که اين شکل از انقياد ملی بطرز قاطعی ريشه کن شود. به اين معنا، رهائی ملی منطبق بر منافع اکثريت توده ها در کشورهای تحت سلطه می باشد. بعلاوه، اگر کشوری وابسته به مراحم قدرتهای امپرياليستی و نهادهای ماورای ملی آنها مانند صندوق بين المللی پول و بانک جهانی باشد، نمی تواند ضروريات کمک به انقلاب جهانی را متحقق کند. کافی است نگاه کنيم و ببينيم که چگونه کشورهای امپرياليستی حتا با رژيم های ارتجاعی که به دلايلی از برنامه های امپرياليستهای مسلط سرباز زده اند، با قلدری رفتار کرده و سرنگونشان کرده اند. در مورد کشورهای امپرياليستی نيز، يک انقلاب سوسياليستی اصيل مجبور است اين کشورها را از بقيه "منفصل" کند زيرا اولا، اگر کشورهای سوسياليستی چنين نکنند نمی توانند در مقابل خرابکاری ها و حملات دول امپرياليستی ديگر مقاومت کنند و ثانيا، اصلا تصورش را هم نمی توان کرد که می توان يک کشور سوسياليستی اصيل را بر پايه ی ستم و استثمار ملل ديگر ساخت.

 نگری و هاردت انگشت روی يک مشکل واقعی گذاشته اند: بله، برای کشوری که پا در جادهء انقلابی می گذارد، بخصوص اگر کشوری باشد که تحت سلطهء امپرياليسم بوده است، پرهيز از افتادن به دامن بی قدرتی و فقر، کاری بس دشوار و بسيار سخت است. در واقع، فائق آمدن "بر فقر و بی قدرتی” يکی از وظايف و مصاف های بزرگ انقلاب خواهد بود. اما نگری و هاردت از اين واقعيات چه نتيجه گيری می کنند؟ آنان در کتاب امپراتوری نتيجه می گيرند که اين وضع غير قابل اجتناب است و بهتر است که هيچ تلاشی برای رهائی ملی صورت نگيرد و هر گونه رهائی در آينده فقط زمانی می تواند بدست آيد که تمام نظام سرمايه داری جهانی دگرگون شود (کلمه "دگرگونی” را نويسندگان به عمد انتخاب کرده اند زيرا آنان اعتقادی به "سرنگونی” ندارند.) عليرغم اصرار نگری و هاردت که "از هر نقطه" در جهان ميتوان به امپراتوری حمله برد اما نظريه ی آنها کاملا اروپا- محورانه است زيرا معتقدند هر گونه تغيير اجتماعی واقعی در ابتدا فقط می تواند در کشورهای سرمايه داری پيشرفته (که ما عليرغم اعتراض نويسندگان کماکان آنان را کشورهای امپرياليستی خواهيم خواند) رخ دهد.

 مبارزه در کشورهای امپرياليستی نقش بسيار مهمی در مبارزه جهانی برای گذر از يک عصر از جامعه بشری به عصری ديگر، دارد. پروسه انقلاب جهانی نمی تواند محدود به انقلاب در جهان سوم باشد و پرولتاريا و توده های تحت ستم در مراکز امپرياليستی، در بهترين حالت، به حاميان منفعل يک روند انقلابی که خود نسبت به آن بيگانه اند تبديل شوند. چنين چيزی ممکن نيست و يک ديدگاه رهائی بخش هم نمی باشد. بايد بر ابعاد حقيقتا بين المللي مبارزه برای کمونيسم جهانی و نقش حياتی اين مبارزه در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی، تاکيد نمود. اما اين نبايد منجر به تحريف شده و امکان يک راهگشائی انقلابی در يک يا گروهی از کشورها انکار شود. راهگشائی انقلابی در يک يا گروهی از کشورها، خود به مثابه فراخوانی برای مبارزهء انقلابی در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی خواهد بود. اگر قرار است انقلاب کنيم به احتمال قوی در ابتدا در يک يا چند کشور صورت خواهد گرفت. و هر جا انقلاب پرولتری به پيروزی رسد، بطور اجتناب ناپذيری با دشمنی  آن بخش ِ جهان که هنوز تحت سلطه نظام کهنه ی استثمار است، روبرو خواهد شد.

 نگری و هاردت به درستی بر روی محدوديتهای واقعی  روند ساختن يک نظام اقتصادی موازی در يک جهان سرمايه داری، انگشت می گذارند. بر واقعيت بيولوژيک انسان ( اين که ما همه از يک نوع هستيم) واقعيت اجتماعی نيز اضافه شده است. بشريت با وجود آنکه امروز به طبقات و ملل مختلف تقسيم شده است اما يک کليت منسجم است. تقسيم توليد، علم، و فرهنگ به دو کمپ، اساسا امکان ندارد. بله در عصر تاريخی ما، دولتهای سوسياليستی هنگامی که به ظهور برسند، در محاصره جهان امپرياليستی خواهند بود و اين تا مدت زيادی مشخصهء عصر ما خواهد بود اما اين را بايد فقط به مثابه يک دوره و يک شکل از مبارزه ميان پرولتاريای جهانی و امپرياليسم جهانی درک کرد. همزيستی مسالمت آميز محدوديتهای خودش را دارد. همزيستی مسالمت آميز هرگز نمی تواند يک استراتژی اساسی باشد و در نهايت يکی از نظام ها بر ديگری فائق خواهد آمد.. اين فقط بخاطر ماهيت تجاوزگر امپرياليستها نيست. و مطمئنا بخاطر اراده کشورهای سوسياليستی هم نيست. بلکه انعکاسی از تقسيم ناپذير بودن بشريت است. هر چند اين حقيقت اساسی قبلا هم وجود داشت و مارکس و انگلس با دعوت کارگران همهء کشورهای جهان به اتحاد و مبارزه برای جهانی نوين، آنرا برسميت شناختند؛ اما اين "يکی بودن" بشريت بصورت قابل لمس تر از هميشه توسط اقشار وسيعتری از توده های سراسر جهان حس می شود. ارتباطات مدرن، روش های توليد و سيل مهاجرت به اين معناست که مردم دور افتاده ترين نقاط جهان، به هزار و يک شکل، با يکديگر مرتبط شده اند. کتاب امپراتوری بدرستی به اين موضوع اشاره می کند. اين نيز درست است که بوجود آمدن وسائل توليد مدرن نيازهای جديدی را نيز آفريده است - - مردم دور افتاده ترين نقاط جهان خواهان دست يافتن به محصولات زندگی مدرن، و سهمشان از محصول مشترک بشريت و دستيابی کامل به اجتماع جهانی زنان و مردان می باشند. همانطور که مارکس خاطرنشان کرد فقر نسبی است و نسبت به خواستها و نيازهای تاريخا معين ِ بشر سنجيده می شود. يک جنبش انقلابی که صرفا به سير کردن شکم گرسنگان اکتفا کند و نتواند گام به گام، به مردم در ارضای تمايلشان به يادگيری، به ارتباطات، و مبارزه برای تغيير تمام جنبه های زندگی اجتماعی کمک کند، حتما شکست می خورد. اين درست است که دهقانان فقير و ديگران، آنهائی که بيش از همه خواست انقلاب دارند، اغلب آن بخشی از توده ها هستند که بيش از همه از اين روند جهانی کنار گذاشته شده اند اما اين محروميت را نمی توان به يک اصل تبديل کرد و بهيچوجه نمی توان جهل و محروميت را بعنوان آجرهای بنای يک جامعه نوين مورد استفاده قرار داد. اولا، چنين رويکردی فورا پايه ی حاميان انقلاب را محدود کرده و طبقات ميانی و روشنفکران را که همکاری شان لازم است به اردوی دشمن می راند. ثانيا، اين رويکرد در تضاد با هدف پرولتارياست که بايد خود را آمادهء حکومت بر جهان کند و توده های مردم را برای اينکه بتوانند امور دولت را بطور فزاينده ای در دست گيرند، تعليم دهد. کامبوج ِ پول پوت يک نمونهء ترسناک از فرجام ِ ناسيوناليسم است.

 بنابراين در کشورهای تحت سلطهء امپرياليسم، بايد از طريق انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی دست به مبارزه ی قاطعانه ای برای "منفصل" کردن آن از نظام امپرياليستی جهانی زد. تاريخ نشان داده است که می توان کاری کرد که به نتايجی بجز "بی قدرتی و فقر" رسيد. حداقل در رابطه با يک کشور سوسياليستی بزرگ اين امکان ثابت شده است. انقلاب سوسياليستی در يک کشور سرمايه داری پيشرفته نيز پس از پيروزی، با مشکلات عظيمی مواجه خواهد شد زيرا بايد يک نظام اقتصادی بسازد که متکی بر سلطه گری بر ديگر کشورها و مردم جهان نيست و رشته های پيوندش با ديگر امپرياليستها که سابقا شرکای تجاری اش بودند قطع شده است. نويسندگان بدرستی به محدوديتهای ساختن يک «اقتصاد موازي» در جهانی که هنوز سرمايه داری بر آن غالب است، اشاره می کنند. دولتهای سوسياليستی، از هر جنبه، بايد به شکل "مناطق پايگاهی” ِ انقلاب جهانی پرولتری، عمل کنند؛ به مثابه مناطقی که توده ها امر تغيير جامعه را آغاز کرده اند و در حال ساختن يک آيندهء کمونيستی اند. اما هرگز نبايد چشم از اين واقعيت بر دارند که آيندهء کمونيستی فقط می تواند در مقياس جهانی بوجود آيد و دولتهای سوسياليستی درگير يک جنگ طولانی و سخت با جهان امپرياليستی بر سر آيندهء بشريت و جهان می شوند. همانطور که در طول يک جنگ انقلابی، بقاء و شکوفائی مناطق پايگاهی وابسته و تابع پيشروی کلی مبارزه است، بقاء و شکوفائی دولتهای سوسياليستی نيز در نهايت وابسته و تابع ِ پيشروی کلی مبارزه جهانی عليه سرمايه داری است.

 موانعی را که روابط امپرياليستی در مقابل پيشرفت و توسعه ايجاد می کند بايد در مقايسه با پتانسيل نيروهای توليدی که سرمايه داری بوجود آورده سنجيد – نيروهای توليدی که در ارتباط تنگاتنگ با غارت کشورهای تحت سلطه رشد کرده اند. اين را نبايد فراموش کرد. مشاطه گران امپرياليسم اغلب استدلال می کنند که مردم کشورهای تحت سلطه بايد نسبت به غرب که ماموريت متمدن و مدرن کردن را در کشورهای آنان پيش برده اند، ممنون و قدر دان باشند. با همين استاندارد برخی از شخصيتهای سياسی آمريکا سعی کرده اند برده داری را در آمريکا، توجيه کنند! بخشی از جواب به اين استدلالات اين است که يکی از منابع رشد سرمايه داری در غرب، از همان اوان تا به امروز، غارت کشورها و مناطق کمتر توسعه يافتهء جهان بوده است. اما اين فقط بخشی از جواب به اينها و بخش کم اهميت تر جواب است. همين پروسهء انباشت و رشد که کشورهای تحت سلطه به بهای گران به آن خدمت کرده اند، منجر به آفرينش علم، توليد تکنيک، و بوجود آمدن خود طبقه پرولتاريا شد ه است. و اين،امکان بوجود آوردن يک سازمان اجتماعی نوين در سراسر کره زمين را هم ممکن و هم ضروری کرده است؛ امکانی که در تقلای زاده شدن است. موانعی را که سرمايه داری در مقابل رشد ايجاد می کند بايد در مقايسه با اين امکان سنجيد و معنا کرد.

 

رهائی ملی هنوز يکی از وظايف پرولتارياست

در يکی از روشنگرانه ترين بخش های امپراتوری، و شايد برای پيشگيری از حملاتی که نويسندگان پيش بينی می کنند بخاطر نفی "ملت" نصيبشان خواهد شد، می نويسند: « ملت را فقط تا آنجا که يک خط دفاعی محکم عليه نيروهای قدرتمندتر خارجی است می توان مترقی دانست. و همانقدر که اين سنگرهای حفاظ در مقابل سلطه بيگانه به نظر مترقی می آيند، در داخل و نسبت به درونی که حفاظت می کنند، می توانند نقشی کاملا برعکس ايفا کنند.» بحث نويسندگان در رابطه با ناسيوناليسم سياه در آمريکا به نقش مثبتی که اين مبارزه بازی کرد اشاره دارد هرچند به درستی گوشزد می کنند که «عوامل مترقی بطور اجتناب ناپذير با سايه های ارتجاعی اشان همراهند (که از آن جمله است پوشاندن تفاوت های طبقاتی) و يا وقتی بخشی از اين جامعه (مثلا مردان آفرو-آمريکائی) علی القاعده بعنوان نمايندگان همه آن کليت مطرح می شوند.»

 « با "رهائی” ملی و شکل گرفتن دولت- ملت، تمام عملکردهای ستمگرانهء حاکميت (sovereignty) مدرن ناگزير با تمام قوا شکوفا می شوند.» «به اين ترتيب انقلاب (در کشورهای مستعمره) کت بسته تقديم بورژوازی جديد می شود. شايد بتوان گفت که اين انقلاب فوريه ايست که بايد اکتبر را بدنبال داشته باشد. ولی تقويم ديوانه شده است: اکتبر هيچگاه فرا نمی رسد، انقلابيون در رئاليسم گير می افتند، مدرنيزاسيون در هيرارشی بازار جهانی گم ميشود... و کشورهای آزادشده متوجه می شوند که در يوغ نظم اقتصادی بين المللی گرفتارند.» يا همانطور که بعدتر می گويند «دولت هديه زهرآگين رهائی ملی است».

 قطعه بالا فقط در چارچوبه جمع بندی از مسيری که اغلب مبارزات "رهائی بخش ملی” دنبال کرده اند؛ و فقط اگر "رهائی ملی” را صرفا و اساسا مبارزه ای برای کسب استقلال رسمی بدانيم، درست از آب در می آيد ( البته محدود کردن معنای رهائی ملی به کسب استقلال رسمی، اشتباه است). مثلا در آفريقا، تمام دورهء استعمار زدائی که در سال های 1950 آغاز شد و در واقع در سال 1994 با برکناری رژيم آپارتايد در آفريقای جنوبی به پايان رسيد، با ايدئولوژی ناسيوناليستی عجين بود. در بسياری از اين مبارزات يک جريان راديکال تر هم بود که می کوشيد اين مبارزات را بر حسب مختصات مارکسيست لنينيستی (و يا حتی برخی اوقات، مائوئيستی) تعريف کند و گاهی اين نوع مبارزات "رهائی ملی” را بعنوان پيش درآمدی برای مرحله بعدی (سوسياليستی) معرفی می کرد. اما آنچه در اين کشورها تحکيم شد يک رژيم بورژوائی بود که به توده ها ستم می کند و سراپا به نظام امپرياليستی جهانی وابسته است. بواقع، «اکتبر هرگز از راه نمی رسد».

 ولی اينجا هم بين خيال پردازی های افراد در مورد خودشان، پرچمی که برای توجيه عملکردشان هوا می کنند، و روابط طبقاتی که در واقعيت نمايندگی می کنند فرق هست. فی الواقع مشکل عظيم انواع ناسيوناليسم انقلابی اين است که مارکسيسم را با ناسيوناليسم مخلوط می کند و علی القاعده مسئله مرکزی همه روندهای انقلابی را مخدوش می کند: اينکه رهبری بدست کدام طبقه است و چه جامعه ای متولد خواهد شد. درک مائوئيستی از انقلاب بورژوا دمکراتيک نوع نوين به رهبری پرولتاريای انقلابی اين است که هدف اين انقلاب نه ايجاد يک جامعه سرمايه داری به رهبری بورژوازی بلکه راهگشائی به سوی جامعه سوسياليستی به رهبری پرولتارست. پرولتاريا وظيفه ی رهائی ملی را بعهده می گيرد چرا که انقلاب پرولتری بدون مبارزه عليه کليه شکل های سلطه و نابرابری به پيروزی نمی رسد. ولی هرگز کوته نظرانه به اين وظيفه به مثابه هدف خود نمی نگرد. تاريخ نشان داده است، آنها که هدفشان به رهائی ملی محدود شده و ايدئولوژی ناسيوناليستی داشته اند اساسا از پس وظايف رهائی ملی نيز بر نمی آيند. نگاه کنيد به وابستگی کوبا به شکر و سپس به توريسم و يا وابستگی موزامبيک به صدور کارگر مهاجر به آفريقای جنوبی. می بينيم که وظيفهء آزاد کردن اين جوامع از چنگال امپرياليسم جهانی به هيچوجه انجام نشده است. دليلش آن است که اينان کوشيدند بر صدر يک اقتصاد در حال کارکرد سرمايه داری تکيه زنند. در نتيجه، به ناگزير، با نظام جهانی امپرياليستی کنار آمدند (همان "رئاليسمی” که نگری و هاردت صحبتش را می کنند). اين ديناميسم اقتصادی حتی آنجائی که هنوز بورژوازی موجود نيست، بورژوازی را هم بوجود می آورد. اين روند را نيز در کشورهای مختلف ديده ايم.

 فقط در صورتيکه وظيفه رهائی ملی و بدنبال آن بازسازی ملی بطور روشن و بی برو برگرد تابع هدف تغيير همه جهان قرار گيرد می توان قدرت و اراده گام برداشتن بر مسير ديگری را يافت. ولی اين مسير ِ ديگر نيز به دولت نياز دارد؛ در اين راه نيز، جامعه نيازمند رهبری و قوای مادی برای فائق آمدن بر مخالفت داخلی و خارجی با اين راه، است. فی الواقع رهائی ملی، نابودی سلطه امپرياليسم، امروز هم به همان اندازه چهل سال پيش ضروری است. و اين مبارزه در صورتيکه و تا حدی که در خدمت ايدئولوژی و برنامه پرولتاريا و وظيفه تاريخی رهائی جهان باشد می تواند نقش بسيار مهمی بازی کند.

 جالب توجه است که در اين بخش از کتاب، نويسندگان در مورد انقلاب چين سکوت می کنند. انقلاب چين معروفترين انقلابی است که در آن مبارزه رهائی ملی بواقع به "اکتبر"، يعنی به انقلاب سوسياليستی، منتهی شد. انقلاب چين تحت رهبری مائوتسه دون، يک مبارزه طولانی عليه فئوداليسم و امپرياليسم و سرمايه داری بوروکراتيک را به پيش برد ولی اين مبارزه را نه در خود و برای خود بلکه به عنوان پيش درآمد ضروری برای انقلاب سوسياليستی پيش برد. اين خطر که وظيفه رهائی ملی باعث شود هدف کمونيسم از جلوی چشم انقلابيون کنار رود (البته با فرض اينکه اصولا چنين هدفی را داشته باشند)؛ اين خطر که «اکتبر هيچگاه فرا نرسد»، هميشه هست. ولی خطر واقعی را نميتوان عذری کرد بری اجتناب از حرکت در مسيری که هرچند خطرناک، اما ضروری است. پرولتاريا بايد جرات کرده و وظيفه رهبری رهائی ملی و متحد کردن اکثريت جمعيت از جمله عناصری از بورژوازی ملی (چه علنی باشند و چه در پوشش) را بعهده بگيرد. عناصر بورژوازی ملی، هدفشان در واقع چيزی نيست جز برپائی يک نظام بورژوائی مستقل. بنابراين، پرولتاريا بايد وظيفه رهائی ملی را بر عهده گرفته و نگذارد رهبری آن به دست عناصر بورژوا بيفتد و اقدامات لازم را انجام دهد تا توده های مردم بطور فزاينده ای درگير آن روند انقلابی شوند که به سوسياليسم و نهايتا به کمونيسم می انجامد.

 مائو چالش "منفصل" کردن چين از جهان متخاصم امپرياليستی را روی دست گرفت و يک جامعه سوسياليستی بنا نهاد که يک «ساختار اقتصادی خودگردان» بود و به نظام امپرياليستی يا بازار جهانی وابسته نبود. در جای ديگری نويسنده های کتاب امپراتوری به چين دوران مائو اساسا به عنوان يک پروژه "مدرنيزاسيون" اشاره می کنند. واقعيت اين است که انقلابيون کمونيست چين داشتند جامعه ای واقعا متفاوت می ساختند، جامعه ای کاملا متضاد با نظام سرمايه داری که در اروپا و غيره ظهور کرده بود. درست است که انقلاب چين اهميت زيادی به ريشه کن کردن بقايای روابط ماقبل سرمايه داری در روستا و بنا گذاشتن يک زيربنای صنعتی و ساير نمادهای يک زندگی مدرن می داد، ولی اين انقلاب تحت رهبری مائو، با قطب نمای دست يابی به جامعه ی بی طبقه و اتکاء به نقش پويای انسان ها در مبارزه برای رسيدن به چنين جامعه ای، پيش رفت. بر خلاف مائو و کمونيستهای انقلابی درون حزب کمونيست چين، رويزيونيست هايی نظير دن سيائو پين، مدرنيزاسيون را هدفی در خود می ديدند و بعد از مرگ مائو تحت لوای "چهار مدرنيزاسيون" قدرت را از دست انقلابيون کمونيست گرفتند.                                                     n

 

امپراطوری، ص. 248

امپراطوری، ص. 251

باب آواکيان، در بحثی در اوايل سال های 80 در مورد برداشت مائو از "تضاد عمده" می گويد درست نيست در کشورهای تحت سلطه به امپرياليسم به عنوان يک تضاد خارجی بنگريم، چرا که در اين کشورها "درونی” شده است. ر. ک. باب آواکيان، در باره تضاد عمده و باز هم در باره تضاد عمده WWW.REVCOM.US

امپراطوری، ص. 254

امپراطوری، ص. 335

امپراطوری، ص. 336

پيش تر خواهيم ديد که نگری و هاردت دلشان می خواهد مدعی پرچم دموکراسی شوند، ولی وقتی نوبت رهائی ملل تحت ستم می شود، حتی ابتدائی ترين خواسته های دموکراتيک را انکار می کنند. در يکی از مباحث قبل، بنظر می رسد نويسندگان خودشان را رد می کنند و بحث می کنند که اينجا صرفا مسئله "رشد" مطرح نيست"؛ هند و نيجريه در موقعيت فرانسه و انگلستان قرن نوزده نيستند بلکه در موقعيتی "کاملا متفاوت قرار دارند، شرايط سلطه و فرودستی” و "اقتصادهای اين به اصطلاح کشورهای رشد يافته نه تنها با برخی فاکتور های کمی يا ساختارهای داخلی شان، بلکه مهمتر از آن با موقعيت غالبشان در سيستم جهانی تعيين می شود. (ص. 282، تاکيد در اصل)

امپراطوری، ص. 284، بررسی تئوری های "تحت سلطگی” سال های 1970.

مارکس به گونه ای بسيار زنده نشان داد که چطور تجارت برده، از بين بردن ساکنين بومی قاره آمريکا و خرابی اقتصادی بخش زيادی از آسيا، بخش جدايی ناپذير "طلوع گلگون سرمايه داری” بود.

مثلا سطح زندگی در سنگاپور با اروپا و آمريکا برابر است. ولی يک دولت- ملت همگن و از لحاظ اقتصادی رشد يافته نيست. بلکه به مثابه يک زائده از قدرت های امپرياليستی و سودهايی که از عقب ماندگی منطقه حاصل می شود رشد يافته.

اين درک در جنبش کمونيستی بين المللی رايج است و به خصوص با کتاب لين پيائو "زنده باد پيروزی جنگ خلق" مربوط است که در آن پروسه انقلاب جهانی به عنوان محاصره "شهرها" يعنی اروپا، آمريکای شمالی و ژاپن از طريق "روستا" که آسيا و افريقا و امريکای لاتين باشد تعريف شده.

بعد از جنگ جهانی دوم استالين به وجود دو کمپ مخالف تکيه کرد، کمپ سوسياليستی و کمپ امپرياليستی. و به پروسه انقلاب جهانی اساسا به شکل پيروزی يک کمپ بر ديگری نگاه می شد. وقتی رويزيونيست های مدرن قدرت را در شوروی به دست گرفتند، اين تز تبديل به برگ انجيری مفيد برای جاه طلبی های سوسيال امپرياليستی شان شد: گفتند ديگر انقلاب لازم نيست و يک "راه رشد غير سرمايه داری” برای کشورهايی که خودشان را به شوروی وصل کنند وجود دارد. ولی حتی مائو و کمونيست های انقلابی هم گرايش داشتند که اين نگرش "دو کمپ" را تا حدی قبول کنند. و گاهی طوری عمل می کردند که گويا خوب است و می شود دور کمپ سوسياليستی را عايق گرفت و از تاثيرات جهانی سوسياليستی در امان داشت.

متاسفانه شکست اولين موج انقلاب پرولتری که با سرنگونی سوسياليسم در چين به دنبال مرگ مائو ثابت می کند که پيروزی سيستم سوسياليستی بر جهان امپرياليستی در نقطه ای در تاريخ به هيچ وجه "اجتناب ناپذير" نيست.

ر.ک. جهانی برای فتح، شماره 25. بيوگرافی فيليپ شورت، پول پوت، کالبد شکافی يک کابوس (هنری هولد و کمپانی، نيويورک، 2004) نيز نکات با ارزشی در اين مورد دارد.

اين هم دليل ديگری بر اينکه به توده های کشورهای پيشرفته وعده بدهيم که بعد از انقلاب پرولتری سطح زندگی تان فورا بالا خواهد رفت، کاری غير انقلابی است. نه تنها بعيد است نيروهای مولده کاملا دست نخورده به دست پرولتاريا بنفتد، بلکه وقتی رژيم جديد بالا رفتن فوری سطح زندگی را معياری برای سنجيدن موفقيت اش قرار دهد، مجبور خواهد شد روابط سلطه با کشورهای ديگر را بازسازی کند.

ر.ک. بحث باب آواکيان در مورد کشورهای سوسياليستی به مثابه "مناطق پايگاهی” در فتح جهان، و پيشبرد انقلاب جهانی پرولتری. WWW.REVCOM.US

«امپراطوري» صفحه 106، تاکيد از متن اصلي

«امپراطوري» صفحه 108

اشاره است به انقلاب فوريه 1917 روسيه که تزار را برکنار کرد و يک جمهوری بورژوايی بجايش نشاند که به نوبه خود توسط انقلاب بلشويکی 1917 سرنگون شد.

«امپراطوري» صفحات 133 و 134، تاکيد در متن اصلي

مائو و انقلابيونی که حول او متشکل بودند معتقد بودند که رهروان راه سرمايه داری چين هيچوقت هدفشان رسيدن به جامعه سوسياليستی و کمونيستی نبود و چيزی نبودند جز بورژوا دمکرات هايی که می خواستند بدون ريشه کن کردن سرمايه داری کشور را آزاد کنند و هيچوقت هم از اين ايدئولوژی گسست نکردند. از لحاظ عينی برنامه و نگرش دن سيائو پين محدود بود به انجام مرحله اول دموکراتيک انقلاب، مرحله ای که مائو آنرا صرفا قدم اول می دانست. همين مسئله را در مورد بسياری ديگر که ادعای کمونيست بودن داشتن نيز می توان گفت، مثل هوشی مين رهبر انقلاب کوبا. پديده «بورژوا دمکرات که رهرو راه سرمايه داری می شود» پديده ای عينی است و دو مرحله ای بودن انقلاب را منعکس می کند و نشان می دهد که گسست از ايدئولوژی بورژوائی برای انقلاب کمونيستی يک گسست ريشه ايست. هر چند نمی شود از قبل تعيين کرد که هر رهبری در آينده چه نقشی در انقلاب بازی خواهد کرد، اين واقعيتی ناگزير است که رهبرانی ظهور خواهند کرد که خواهان توقف انقلاب در مرحله بورژوا دمکراتيک خواهند بود.

«امپراطوري» صفحه 248

«درباره برنامه عمومی کار برای تمام حزب و تمام ملت»، در کتاب مائو پنجمی بود، ويرايش شده توسط: ريموند لوتا، انتشارات بنر، شيکاگو، 1978

 

 

 

 

 

 

 

سخنی با آذرخش

در باره برخی مسائل جنبش کمونيستی و کارگري

بخش دوم: سوسياليسم

 

در بخش اول اين مقاله که در حقيقت 35 به چاپ رسيد به برخی انتقادات رفقای آذرخش، مندرج در مقاله "نقد به شيوه حقيقت" به قلم بهروز فرهيخته، جواب داديم. يکی از انتقادات رفيق فرهيخته اين بود که چرا گفته ايم نظر ايشان در مورد برخی مسائل از جمله سوسياليسم "التقاطی و مغشوش" است. و اين حکم را بدون استناد به نوشته های ايشان داده ايم. ما قبول کرديم که اول بايد در مورد نظرات افراد تحقيق و پژوهش کرد و بعد حکم داد. مشاهدات زير نتيجه مطالعه نزديک به هزار صفحه از اسناد ايشان منجمله طرح برنامه؛ جلد اول نقد پايه های نظری کمونيسم کارگری در بررسی و نقد مسائل بنيادی "يک دنيای بهتر" و مقدمه طولانی بر ترجمه سه اثر مارکس (مقدمه سهمی در نقد فلسفه حقوق هگل، بيانيه فلسفی مکتب تاريخی حقوق، تزهائی در باره فوئرباخ) است. همه اين اسناد در تارنمای آذرخش موجود است. هر سه سند توسط سهراب شباهنگ و بهروز فرهيخته نگاشته شده اند.(1)

در ميان مجموعه اسناد ايشان، توضيحی را که در مقاله "نقد به شيوه حقيقت" داده اند، روشن ترين توضيح در مورد درکشان از سوسياليسم يافتيم. بهمين دليل در زير آن را در تماميت خود نقل کرده و برای بحث به آن استناد خواهيم کرد. اما مسئله مهمتر اين است که نظريه اين رفقا از جمعبندی هائی که در چين سوسياليستی (از سال 1949 تا 1976) در مورد سوسياليسم شد، بهره ای نبرده است. تمام قرن بيستم شاهد بکار بستن تئوری های مارکسيستی توسط کمونيستها برای تغيير جهان بوده است. در انقلاب سوسياليستی روسيه و چين، مارکسيسم تا قلب توده ها راه يافت. در چين سوسياليستی آثار مارکس و انگلس، که هنوز بسياری از آنها به فارسی ترجمه نشده است، در کارخانه های شهرهای بزرگ و در کمون های روستائی مورد مطالعه و بحث کارگران و دهقانان قرار می گرفت. در اين روند پر تب و تاب، کمونيستها لاجرم بايد تئوری های انقلابی را که از مارکس و انگلس و تجربه کمون به ارث برده بودند تکامل می دادند. اگر تئوری مارکسيسم تکامل نمی يافت بايد به علمی بودن آن شک می کرديم. اما در واقعيت امر اين تئوری ها تکامل يافتند. اين تکاملات شاخص های خود را دارد. چنين تکاملی توسط کمونيستهای روسيه (تحت رهبری لنين) و کمونيستهای چين (با رهبری مائوتسه دون) و در جريان هدايت و بسر انجام رساندن انقلابهائی که پس لرزه هايشان هنوز خواب از چشمان سردمداران سرمايه داری جهانی می ربايد، صورت گرفت. بدون برسميت شناختن آنها و تلاش برای تکاملشان، يقينا ميدان بدست "بازسازی” بورژوائی مارکسيسم می افتد. سوال ما از شما رفقا اين است که آيا لازم است اين تکاملات برسميت شناخته شوند ؟

 

فرمول يا درخت سبز زندگي

رفيق بهروز فرهيخته در "نقد به شيوه حقيقت" در مورد سوسياليسم می گويد:

« سوسياليسم صرفا جنبشی الغاگر و نافی وضع موجود و ويرانگر روابط استثمارگرانه و سلطه گرانه نيست بلکه در همان حال جنبشی است برای ساختن دنيائی نوين بر ويرانه های دنيای کهن کنونی. سوسياليسم به خواست های سلبی و الغاگرانه بسنده نمی کند و در برابر هر رابطه، هر جنبه، هر عنصر يا هر پديده از دنيای کهن (کنونی) که خواهان نفی يا سلب آن است رابطه، جنبه، عنصر يا پديدهء نوينی يا به عبارت ديگر آلترناتيو مثبت و ايجابی طبقه کارگر را مطرح می سازد: اگر مالکيت خصوصی وسائل توليد را نفی می کند به جای آن مالکيت اجتماعی وسائل توليد را قرار می دهد، اگر خواهان لغو کار مزدی است به جای آن کار تعاونی مولدانی را که آزادانه با هم متحد می شوند مطرح می کند، اگر هرج و مرج توليد سرمايه داری و بحران های سرمايه داری را – که ناشی از توليد برای سود و بن بست هائی اند که سودآوری يا ارزش افزائی سرمايه ناگزير با آن روبرو می شود- تحليل و افشا می نمايد، توليد با نقشه و آگاهانه ای که به طور اجتماعی تنظيم می شود و هدف آن شکوفائی همه استعدادهای جسمی، وروحی و فکری تمام افراد جامعه است پيشنهاد می گردد، اگر حاکميت سرمايه بر کار و فرماندهی و ادارهء توليد توسط غير مولدان استثمارگر نفی می شود به جای آن مديريت توليد توسط خود مولدان مستقيم مطرح و برجسته می گردد ...» (تمام مقاله در تارنمای آذرخش موجود است)

همه اينها درست. ولی توجه کنيد که طبقه ما در قرن بيستم اين "بديل های ايجابی” را عملی کرد اما پس از دست يافتن به پيروزی های اوليه، در ميانه راه شکست خورد، ديکتاتوری پرولتاريا از درون فاسد و واژگون شد. از درون کشورهای سوسياليستی، سرمايه داری بيرون آمد. چرا؟ آيا اين وقايع در درک شما از سوسياليسم تاثير نگذاشته است؟

شما می نويسيد: «... ما سالهاست سوسياليسم را همچون "توليد اجتماعا تنظيم شده مولدان آزاد متحد با مالکيت اجتماعی وسائل توليد و مديريت کارگری ("مديريت مولدان مستقيم") تعريف و تبيين کرده ايم.»

رفقا: آيا واقعا اين فرمول نامانوس خود شما را قانع می کند؟ شما در جائی در مورد تکامل تئوری گفته ايد: «درستی يا نادرستی و ضرورت تغيير جزئی يا کلی در خود آن (تئوری) تنها به هنگام کاربردش در روند تغيير جهان به محک می خورد و تنها در اين روند است که می تواند به شکلی روشن تر، مشخص تر، همه جانبه تر، زنده تر و پوياتر واقعيت را توضيح دهد و ميزان حقيقی بودن، "يعنی واقعيت و قدرت و اين جهانی بودن" خود را به اثبات برساند.» (2)

آيا اين است "روشن تر، مشخص تر، همه جانبه تر، زنده تر و پوياتر"؟ شما می نويسيد: «اين تعريف اختراع ما نيست و بر پايهء درک از بنيادهای سوسياليسم علمی و تجارب- مثبت و منفی- طبقه کارگر جهانی بيان شده است.»

ما نه تنها مخالف نيستيم که شما "تعريف و تبيين" بدهيد بلکه جزو اولين کسانی خواهيم بود که تبيينات علمی را بدون ملاحظه کاری در مورد اينکه از سوی چه کسانی پيش گذاشته شده، آيا لشگری از "کارگران" پشت سر يا "اعتبار نامه های انقلابی” در درست دارند يا نه، برسميت بشناسيم. اما تبيين شما از واقعيات علمی بسيار فاصله دارد و در ذهن ما فقط تصاوير منفی "سرمايه داری دولتی زير نقاب سوسياليسم" شوروی را به ياد می آورد: مالکيت دولتی که "مالکيت اجتماعی” جا زده شد، مديران برنامه ريز "کارگری” بوروکرات که در مرکز نشسته اند و تعداد بيشماری از ارگان ها که هر يک سعی می کنند در ارگان برنامه ريز مرکزی اعمال نفوذ کنند تا منافع "منطقه" يا "رشته" خود را پيش برند و اقتصاد سياسی مارکسيستی نه تنها شالوده "تنظيم اجتماعی توليد" و "مديريت کارگری” نيست بلکه فقط مثل مذهب در مدارس درس داده می شود.

اين فرمول شما به ما نمی گويد که در تجربه شوروی سوسياليستی و چين سوسياليستی ديديم که فاصله ميان "مالکيت اجتماعی وسائل توليد" با سرمايه داری دولتی، بسيار نازک و شکننده است و بطور تعيين کننده وابسته به ماهيت قدرت سياسی و خط حاکم بر حزب کمونيست و دخالتگری و فعاليت گری آگاهانه توده های مردم است. معضل آگاهی کمونيستی در فرمول شما جواب نمی گيرد و در تجارب تاکنونی سوسياليسم هم پاسخ نگرفته است. هيچ نوع تکثر گرائی سازمانی (مانند تشکل های گوناگون کارگری) نمی تواند اين حقيقت را دور بزند. در فرمول شما اثری از اين واقعيت نيست که توليد سوسياليستی خود متناقض بوده و در عين واژگون کردن استثمار، تمايزات طبقاتی را توليد و بازتوليد می کند. گسترش اين تمايزات منبع احيای سرمايه داری و محدود کردن آنها موضوع مبارزه طبقاتی در سوسياليسم است. توليد در سوسياليسم در رابطه تنگاتنگ با اين مبارزه طبقاتی پيش می رود. سازمان دهی اقتصاد سوسياليستی فقط يك بخش از وظايف جامعه سوسياليستی است. ديکتاتوری پرولتاريا، با مسئله "مخالفت" و "نارضايتی” چه از سوی کارگران و چه از سوی روشنفكران و دگرانديشان چه رويکردی را اتخاذ می کند؟ با مساله زن و پيشروی در مسير رهايی زنان چه می کند؟ تضاد واقعی بين انقلاب در يك كشور و انقلاب جهانی را چگونه پاسخ می دهد؟ فرمول شما به اين پروسه ديناميک و پر تضاد حتا پرتو نمی افکند چه برسد به دادن جواب.

سوسياليسم چيست؟

بگذاريد برای تحريک افکار و کمک به يک درگيری فکری، سوالاتی را طرح کنيم که در عين حال زمينه چينی برای ارائه افکار خودمان است.

- شما نوشته ايد فرمول سوسياليسم تان را بر مبنای”تجارب مثبت و منفی طبقه کارگر جهانی” تبيين کرده ايد. آن تجارب "مثبت" و "منفی” که پايه اين تبيين است، کدامند؟ اين تبيين حاصل کدام روند پژوهشی در باره تجارب مثبت و منفی طبقه کارگر جهانی است؟

- ارزيابی شما از "آلترناتيو مثبت و ايجابی” طبقه کارگر در انقلاب سوسياليستی روسيه چيست؟ در عمل چگونه پياده شد، با چه مشکلاتی مواجه شد؟ و توسط کمونيستهای چين چگونه نقد و جمعبندی شد؟ در عمل چه آلترناتيوی از سوی آنها ارائه شد و نتايج آن چه بود؟

- مالکيت اجتماعی وسائل توليد با چه اقدامی عملی می شود و چه چيزی تمايز "اجتماعی” بودن مالکيت با دولتی بودن آن را نشان می دهد؟

- "کار اضافه" در اقتصاد سوسياليستی چگونه توزيع می شود؟ می دانيم که بخشی از کار اضافه بايد برای تداوم توليد گسترش يابنده کنار گذاشته شود، بخشی از آن برای امور رفاه عمومی، بخشی از آن برای دفاع از کشور سوسياليستی، بخشی از آن برای حمايت از انقلاب جهانی و بقيه برای توزيع بر مبنای اصل "به هر کس به اندازه کارش". ماهيت اين توزيع و روند تصميم گيری بر سر آن چگونه تعيين می شود؟

- در اقتصاد سوسياليستی "هر کس به اندازه کارش" از "اضافهء اجتماعی” دريافت می کند. آيا اين "دريافت" در ازای "کار" يک مبادلهء کالائی نيست؟ آيا همين مسئله "آزادی مولدان" را محدود نمی کند؟ تاثيرات عملکرد مبادله کالائی يا ادامه عملکرد قانون ارزش در سوسياليسم بر ساختار طبقاتی جامعه چيست؟ آيا همين مسئله خصلت سوسياليسم و متناقض بودن آن را رقم نمی زند؟ آيا همين مسئله تمايزات طبقاتی را در ميان خود کارگران بازتوليد نمی کند؟ آيا منبع رشد بوروکراسی در ميان ارگان های مديريت کارگری نيست؟

- منشاء بروز طبقه بورژوازی نوين در سوسياليسم چيست و مبارزه طبقاتی چه شکلی بخود می گيرد؟ آيا مشکل رشد بوروکراسی است يا اينکه بوروکراسی خود نتيجه رشد تضادهای طبقاتی و شکل گيری يک بورژوازی نوين در نتيجه کارکرد اقتصاد سوسياليستی است؟ طبعا راه چاره ادامه انقلاب است: اما چه انقلابي؟ اين انقلاب در روبنای سياسی چه چيزی را حل می کند؟ در زير بنای اقتصادی چه تحولاتی را پديد می آورد؟ آيا "اجتماعی کردن مالکيت" يک بار انجام می شود يا يک پروسه انقلاب مداوم است؟ رابطه تداوم انقلاب در روبنای سياسی (ديکتاتوری پرولتاريا) با انقلاب در روابط توليدی و اجتماعی چيست؟

 - مارکس و انگلس پيش بينی کرده بودند که سوسياليسم اول در کشورهای سرمايه داری صنعتی پيشرفته پيروز می شود. اما اينطور نشد و شرايط اين پيروزی در کشورهای عقب مانده مانند روسيه و چين به ظهور رسيد. راه گذر به سوسياليسم در اين اقتصادها چگونه عملی شد (يا نشد)؟ و آيا برای امروز ما اعتباری دارد؟

 تبيينات شما و هيچ يک از اسناد شما بر روی اين مسائل پرتو افکنی نمی کند.

تجربه تلخ احيای سرمايه داری در شوروی تکان بزرگی به کمونيستهای چين داد. آنان، رشد همان گرايشات را در چين مشاهده کردند. برای حل اين معضل، همزمان دو کار را انجام دادند: از يکسو، تئوری های مارکس و انگلس و لنين را زير و رو و بررسی کردند و از سوی ديگر، بر پايه تئوری های آنان، دست به پژوهش های عميق در مورد ماهيت ديکتاتوری پرولتاريا، اقتصاد سياسی، و مبارزه طبقاتی در سوسياليسم زدند. همه اينها اوج خود را در روند انقلابی دهساله معروف به "انقلاب فرهنگی پرولتاريائی” يافت. برنامه حزب کمونيست ايران (م.ل.م) و چشم اندازی که برای انقلاب سوسياليستی در ايران ارائه داده است سعی می کند خود را بر مارکسيسمی که از درون اين تجارب، تکامل يافته تر بيرون آمد، متکی کند. (رجوع کنيد به برنامه حزب ما بخش هاي: انقلاب جهانی و برنامه حداکثر؛ سياست، فرهنگ و اقتصاد در جامعه سوسياليستي؛ رابطه ميان کشور سوسياليستی و انقلاب جهانی.)

 

اقتصاد سياسی سوسياليستی

 تئوری اقتصاد سوسياليستی گام های اوليه خود را هنگام برقراری ديکتاتوری پرولتاريا در شوروی برداشت اما در چين و بر پايه جمعبندی از تجربه شوروی و خود چين بود که تبديل به يک علم منسجم و تکامل يافته شد. در واقع تکامل يک اقتصاد سياسی سوسياليستی نسبتا جديد است. مارکس، شيوه توليد سرمايه داری را از نظر تئوريک تحليل و تشريح کرد. اما در ترسيم خطوط جامعه سوسياليستی و اقتصاد آن از کليات پيش تر نرفت. زيرا بدون انجام انقلاب سوسياليستی، بدون تلاش عملی برای ساختن اين بديل و روبرو شدن با چالش های اين تغيير و تحول، فهم ساختار و قوای محرکه جامعه سوسياليستی و طرح ريزی دقيق تر آن ممکن نبود. اين فرآيندی بود که به عهده کمونيستهای روسيه و چين افتاد.

ريموند لوتا، اقتصاد دان مائوئيست طی سی سال گذشته با تکيه بر تجارب پيروزی و پيشرفت و بالاخره شکست سوسياليسم در شوروی و چين پژوهش های عميقی در اقتصاد سياسی سوسياليستی کرده است. تقطير اين پژوهش های مارکسيستی را می توان در دو سند بعنوان مقدمه و پسگفتار برای معرفی کتاب "اقتصادی سياسی سوسياليستی شانگهای” که در نوع خود اثری بی نظير است(3) يافت. ما در اين مبحث بطور گسترده به آن رجوع می کنيم. او می نويسد:

« فرايند فهم قوانين جامعه سوسياليستى (يعنی فهم ساختار و قواى محركه جامعه سوسياليستى) فرايندی بوده است که تعميق درک تئوريكی و بازبينی تئوری های قبلی و دوباره تئوريزه کردن آنها بر اساس و در ارتباط با عمل اجتماعى ساختمان سوسياليسم صورت گرفته است. اين فرايند مشتمل بوده است بر: بررسى واقعيت مشخص اجتماعی (جامعه سوسياليستى)، تكميل و تصحيح دانستنی های قبلى، و مبارزه طبقاتى و ايدئولوژيك در جوامع سوسياليستی بر سر مسير پيشروی. اينها شاخص هاى فرايند مورد بحث است. اين فرايند دارای نقاط عطفی از وقايع تاريخی مهم است؛ اين وقايع مارکسيسم را قادر کرد که دست به تدوين و گسترش اقتصاد سياسى سوسياليسم بزند. در اين جا منظورم نخستين تلاش براى ساختن جامعه و اقتصاد سوسياليستى در اتحاد شوروى طى سالهاى 1917 تا 1953، سپس احياى سرمايه دارى در شوروى بعد از مرگ استالين، و انقلاب فرهنگى چين طی سالهای 1966 تا 1976تحت رهبرى مائو است. در اين فرايند يك شاخص ديگر هم وجود دارد: سنتز تئوريكى كه مائوتسه دون از تضادهاى بنيادين جامعه سوسياليستى و وظايف تاريخى پيشاروى پرولتارياى در قدرت، ارائه كرد.»

لوتا ادامه می دهد: « ماركس و انگلس شالوده اقتصاد سياسى سوسياليستى را گذاشتند... از نظر ماركس، انقلاب سوسياليستى "دو گسست راديکال" را ايجاب ميكند: گسست از روابط سنتی مالكيت و گسست از ايده های سنتی.

... آنان فقط توانستند به صورت كلی، در قالب نكات بريده بريده اما مهم، خصلت جامعه سوسياليستى و طولانى بودن گذار به كمونيسم را تئوريزه كنند. بعلاوه، آنان انتظاراتی در مورد سنگ بناهای اقتصادى سوسياليسم داشتند که بعدا معلوم شد با آن شرايط مادی که جوامع سوسياليستی از درونشان بيرون آمدند خوانايى نداشت. ماركس و انگلس انتظار داشتند كه همه ابزار توليد كمابيش فورا به مايملك اشتراکی همگانی تبديل شود، و به محض اينكه توليد بىبرنامه و مبتنى بر كسب سود جاى خود را به توليد برنامه ريزى شده مبتنى بر رفع نيازها داد، ديگر خصلت كالايى از توليد محصولات مورد نياز جامعه گرفته شود (يعنى ديگر توليد به قصد مبادله در برابر پول انجام نگيرد)، و حيات دستمزدهاى پولى در مرحله سوسياليستى به پايان رسد.»

« هيچيك از كشورهاى سوسياليستى به اين موقعيت دست نيافت... مضافا ماركس و انگلس انتظار داشتند نخستين راهگشائی هاى سوسياليسم در كشورهاى پيشرفته صنعتى كه نيروهاى توليدى بسيار تكامل يافته بود، انجام گيرد. خوب مىدانيم كه مسئله اينطور پيش نرفت. سرمايه دارى به مرحله بالاترى كه امپرياليسم نام گرفت تكامل يافت. سير تكاملى و تضادهاى نظام امپرياليستى عميقا بر جريان انقلاب سوسياليستى تاثير گذاشته است. جنبش پرولترى به كشورهاى مستعمره و تحت ستم گسترش يافت در حاليكه پيشرفت اين جنبش در كشورهاى پيشرفته سرمايه دارى با موانعى روبرو شده است. (طبقات حاكمه كشورهاى پيشرفته سرمايه دارى، ثروت گسترده اى را كه بواسطه استثمار و غارت بين المللى انباشت كرده اند براى تضمين ثبات نسبى برای دوره هاى طولانى، مورد استفاده قرار داده اند.)»

ريموند لوتا در مورد تجربه شوروی می گويد: «... انقلاب اكتبر اولين موردى بود كه دولت طبقه كارگر به خلع مالكيت از طبقاتى كه پيش از آن مالك ابزار توليد بودند پرداخت و يک شكل اقتصاد سوسياليستى را برقرار كرد. ابزار توليد كه به شكل خصوصى اداره مىشد به مايملك عمومى تبديل شد و توسعه اقتصادى تابع برنامه ريزى آگاهانه شد. كارگران و دهقانان توسط حزب و دولتشان شروع به اداره دستجمعى و استفاده عقلانى از منابع اقتصادى جامعه كردند. شكل برنامه ريزى شده اقتصاد نه فقط مستلزم هماهنگى و بسيج اجتماعى بود بلكه براى توسعه و دگرگونی اقتصادى يك تئورى راهنما لازم داشت. بدين ترتيب در نخستين دولت كارگرى تحقيقات در زمينه اقتصاد سياسى سوسياليسم افتتاح شد و براى اولين بار يک اقتصاد سياسی سوسياليستی منظم برای کنکاش ارائه شد. ... آنچه از اين تلاش نخستين نتيجه شد، مفهوم معينى از خصلت جامعه سوسياليستى و وظايف و روش های ساختمان سوسياليستى بود. جنبه هائی از پيشرفت تئوريك حاصل شد كه تغييرات گسترده در جامعه شوروى را منعكس مىكرد. اما شناختى كه از اقتصاد و جامعه سوسياليستى بدست آمد شناختى قسمى بود.»

لوتا در مورد مشاهدات لنين در مورد معضلات ساختمان سوسياليسم می نويسد:

« لنين در مقاله "دولت و انقلاب" بطور مفصل به ادامه نابرابرى تحت سوسياليسم پرداخته بود و ادامه تقسيم كار يدى و كار فكرى را يك منبع عمده اين نابرابرى می دانست. بعلاوه، لنين در دهه 1920 به پديده فساد بوروكراتيك در ميان برخى مقامات دولتى، مسئله بازتوليد روابط كالايى تحت سوسياليسم و خطراتى كه اين دو مقوله براى انقلاب ايجاد مىكنند، پرداخته بود. اما اينها مشاهدات اوليه برای دست يافتن به شناخت بود و گرايش به آن داشت که توليد كالايى در سوسياليسم را فقط در ارتباط با توليد خصوصى كوچك ببيند و وجود طبقات را در شكلهاى مالكيت خصوصى جستجو کند. در آن زمان، پيچيدگى و خصلت متناقض مالكيت "همگانی – دولتى" هنوز درك نشده بود.»

لوتا، کارنامه ی دوره ی مابعد مرگ لنين را اينطور ارزيابی می کند:

« از سال 1924 يعنى در سالهاى متعاقب مرگ لنين، اين سئوال بار ديگر و با حدت بيشتر مطرح شد كه: آيا در شرايط عقب ماندگى اقتصادى و فرهنگى كشور و محاصره امپرياليستى مىتوان سوسياليسم را ساخت؟ استالين به نفع اين ديدگاه مبارزه كرد كه در غياب گسترش انقلاب در ساير كشورها در كوتاه مدت، می توان و بايد سوسياليسم را در يک کشور ساخت اما همانگونه كه باب آواكيان در مقاله اى تحت عنوان "فتح جهان" خاطر نشان كرد بحث و جدل و مبارزه بر سر "سوسياليسم در يك كشور" تا حدى باعث كمرنگ شدن مهمترين سئوال شد. اين سئوال كه..... سوسياليسم چيست؟ ... دست آخر رهبرى شوروى، سوسياليسم را با دو چيز معنا کرد: محو طبقات متخاصم، برقرارى صنعت مدرن و بزرگ تحت مالكيت دولتى... اينها مفاهيم اشتباهی بودند که مائو به نقد كشيد و مائوئيسم به بررسى و تحقيق در موردشان ادامه داده است.»

در ميان نيروهای منتسب به جنبش کمونيستی ايران فرض بر اين است که ساختمان سوسياليسم در روسيه حداکثر تا زمان زنده بودن لنين انجام شد و در دوره استالين مواجه با رشد سرمايه داری هستيم. اين نيز يکی از فرض های من در آوردی غير مستند و بی استدلال است که بايد رد کرد زيرا کمکی به حل مسائل و روشن کردن چالش های مقابل پای ساختمان سوسياليسم نمی کند. لوتا می نويسد:

« تجربه تكامل و برنامه ريزى اقتصاد سوسياليستى در اتحاد شوروى طى سالهاى 56 – 1917 يعنى در دورانى كه شوروى يك كشور سوسياليستى بود، بدون شك بسيار متناقض است. اين نه فقط اقدامى جديد و بيسابقه بود بلكه تحت شرايطى بسيار دشوار و خصمانه انجام مىگرفت. تهديدات نظامى و محاصره امپرياليستى، دولت نوبنياد شوروى را مجبور كرد كه منابعش را متوجه تقويت بنيه صنايع نظامى كند تا بتواند به دفاع از خود برخيزد... دستاوردهاى حقيقتا برجسته اى نيز حاصل شد. يك شيوه نوين توليدى برقرار شد كه بر استثمار متكى نبود و بحرانهاى مخرب اقتصادى نيروهاى بازار سرمايه دارى را نداشت. يك پايه صنعتى مدرن سوسياليستى و يك نظام كشاورزى كلكتيويزه ايجاد شد. يك مكانيسم برنامه ريزى مركزى قادر بود راستاى كلى توسعه اقتصادى را تعيين كند. اين نظام برنامه ريزى، گسترش سريع ظرفيت صنعتى و تقويت توسعه در جمهورىها و مناطق عقب افتاده را ممكن ساخت و توانست منابع و توانايىهای اقتصادی را در مقياسی عظيم برای مغلوب کردن امپرياليسم آلمان گرد آورد. ... با از بين رفتن مالکيت خصوصی استالين وجود طبقات متخاصم را خاتمه يافته اعلام کرد. گرايش به اين بود که سوسياليسم را مترادف با دستيابى به سطح معينى از رشد نيروهاى توليدى در چارچوب مالكيت عمومى قرار مىداد. بدين ترتيب، وظيفه كليدى را بعد از برقرارى مالكيت اجتماعى بر ابزار توليد، رشد نيروهاى ابزارى توليدی می دانستند. ساختمان سوسياليستى با بسيج منابع براى رشد سريع صنايع سنگين سرمايه - بر، تعريف شد. اين نظريات فقط مشخصه يا مختص بلشويكها يا "استالينيست ها" نبود، بلكه درك رايج در جنبش بين المللى كمونيستى بود. ...»

 اما مائو از اين چارچوب نظری بريد و در دهه 1950 به نقد مدل شوروی پرداخت. چين سوسياليستی خود اولين برنامه 5 ساله اقتصادی اش را بر پايه مدل شوروی ريخته بود اما وقتی با اثرات نامطلوب رشد گرايشات سرمايه داری مواجه شد، به تعمق و پژوهش در اشکالات آن پرداخت. ريموند لوتا گسست مائو از مدل اقتصاد شوروی را مفصل شرح داده و می نويسد:

« رويكرد مائو به مقوله بنيان سوسياليسم كاملا متفاوت بود. به نظر او پيشرفت در زمينه فن آورى (تکنولوژی) و رشد اقتصادى ضامن های اساسى سوسياليسم و كمونيسم نيستند. رشد نيروهاى توليدى (توسعه اقتصادى) به خودى خود روابط استثمارگرانه و ساير روابط ستمگرانه اجتماعى و ايدئولوژيك (نظير پدرسالارى) را نابود نمىكند. مائو تاكيد كرد كه ميان توسعه اقتصادى و دگرگونی مداوم و عميق اجتماعى و ايدئولوژيك يك رابطه ديالكتيكى وجود دارد... مائو تاكيد داشت كه سوسياليسم نوعى ماشين اقتصادى و مجموعه ای از موسسات سياسى که با نظم تيک تيک ساعت حرکت می کنند، نيست. سوسياليسم، مبارزه اى بسيار مهم و جدى است كه مىخواهد توليد با هدف فايده اجتماعى را جايگزين توليد با هدف سود كند، مبارزه ای است برای دگرگون کردن تمامى موسسات و روابط اجتماعى در جامعه، متولد کردن ارزشها و رفتارهاى نوين، برقرار کردن كنترل همه جانبه مردم کارکن بر جامعه تا بتوانند بر همه جوانب جامعه احاطه يافته و آنها را دگرگون کنند و كليه تمايزات طبقاتى را محدود و سرانجام محو كنند. ...»

اما در مقابل اين هدف موانع مهمی است که از ساختار خود سوسياليسم که بشدت متناقض است بر می خيزد و اين حقيقتی بود که مائو دريافت. سوسياليسم از يكسو، يك جهش عظيم است. نيروى كار ديگر به مثابه يك كالا خريد و فروش نمىشود، ديگر تحت كنترل نيرويى بيگانه با خود قرار ندارد، ديگر آن روابط اقتصادى را كه سلطه و بردگى را تداوم مىبخشد بازتوليد نمىكند. اما کماكان يك جامعه گذارى و شکننده است كه آثار سرمايه داری مانند مبادله کالائی، تضاد ميان کار فکری و يدی، تضاد ميان زن و مرد، تضاد ميان ارگان های تخصصی مانند دولت و ارتش با توده ها، هنوز در آن عمل می کند و همه اينها در چارچوب بزرگتر تناقض شديد ميان وجود سوسياليسم در يک کشور با سلطه سرمايه داری در بقيه جهان، تشديد می يابند و مهار يا گسترش آنان بشدت به روند انقلاب يا افت انقلاب در جهان وابسته است. بهمين جهت حفظ کشور سوسياليستی وابسته به تکامل دو انقلاب است: ادامه انقلاب در خود کشور سوسياليستی و تقويت روند انقلاب در سطح جهان.

 مائو نشان داد که بورژوازی نوين از دل خاک سوسياليسم بيرون می آيد و نه از ميان توليد خردی که از سابق برجای مانده (هر چند از آنهم برای رشد خود استفاده می کند). يعنی از تفاوت هائی که در دستمزها، تقسيم کار تخصصی بين افراد در امر توليد، وجود ارگان های تخصصی مانند دولت و ارتش، حزب، ادامه روابط کالائی-پولی، ادامه تضاد ميان کار يدی و فکری، تضاد زن و مرد، شهر و روستا.

به يک نمونه از مشاهدات كتاب اقتصاد سياسی شانگهاى اشاره کنيم. اين کتاب توضيح می دهد که در بنگاه های توليدی دولتی، اگرچه مالكيت، اجتماعى شده و روابط ميان اين بنگاه ها بر پايه تعاون اجتماعى بنا شده است اما كماكان به درجات مهمى شاهد جدايى فعاليت بنگاه ها (يعنى يك نوع استقلال نسبى در عملكرد و مديريت آنها) هستيم كه مىتواند به رقابت و انفصال منجر شود. در سوسياليسم اين امكان وجود دارد كه در برخی واحدها و حيطه هاى اقتصاد سوسياليستى، روابط كنترل و استثمار سرمايه دارى زمينه رشد پيدا کند و حتی مسلط شود. و در بخشهای مختلف روبنا، نظير آموزش و پرورش و فرهنگ، اگر يک خط بورژوائی نخبه گرا مسلط شود، اين حيطه ها به دژهاى مستحكم بورژوازی تبديل می شود. بورژوازی نوخاسته، معرف اين جنبه های بورژوائی است که در درون روابط توليدی سوسياليستی موجود است.

حفظ سوسياليسم، مستلزم دست زدن به حادترين مبارزات طبقاتی است. مائوتسه دون مشاهدات خود را در مورد سوسياليسم، با صراحت و برائی به عرصه سياست و مسئله خط حاکم بر حزب کمونيست تعميم و نشان داد که جهت عمومى جامعه بشدت وابسته است به اينکه چه خط مشی ای (چه اهداف و ديدگاهی) و چه سياستهائی در عاليترين سطوح رهبری غالب است.

مائو گفت تمايزات موجود در سوسياليسم به رشد بورژوازی نوين پا می دهند و اين بورژوازی نوين مقر فرماندهی اش را در حزب کمونيست بنا می کند. او گفت در سوسياليسم و تا پيش از استقرار کمونيسم در سطح جهان، نمی توان اين تمايزات را از بين برد اما مبارزه بر سر محدود کردن آنها محور مبارزه طبقاتی، محور حفظ ديکتاتوری پرولتاريا و محور اعمال ديکتاتوری پرولتارياست. در مقابل اين راه، رويزيونيستهای حزب برنامه گسترش تمايزات را می گذارند و اگر خط آنها بر حزب و دولت غالب شود، براحتی می توانند سرمايه داری را احياء کنند. جمعبندی مائوئيستها اين بود که، توده ها براى پيشبرد نبرد پيچيده و طولانى جهت اداره و تغيير جامعه و رسيدن به كمونيسم جهانى كماكان به يك هسته رهبرى كننده (حزب) نياز دارند. اما همين نقش يك خصلت دوگانه دارد. زيرا بورژوازى نوخاسته دقيقا درون اين نهاد رهبرى كننده، بويژه در عاليترين سطوح آن متمركز می شود. بنابراين در سوسياليسم، حزب به صورت يك عرصه تعيين كنندهء مبارزه طبقاتى در مىآيد و خود نيز مىبايد مرتبا دستخوش دگرگونی انقلابى شود.

مائو روشن کرد که اين تناقض که در مقابل جامعه سوسياليستی نه يک راه بلکه دو راه هست (به جلو به سوی کمونيسم يا به عقب بسوی احيای سرمايه داری) جوهر مبارزه طبقاتی تحت ديکتاتوری پرولتاريا را تعيين می کند. همه مسائل ديگر بحول اين مسئله صف آرائی کرده و معنا می يابند. اما همين تناقض که منبع توليد بورژوازی نوين است در عين حال می تواند محرک مبارزه پرولتاريا برای هر چه انقلابی کردن سوسياليسم باشد. انقلاب فرهنگی پرولتاريائی تحت رهبری مائوتسه دون دقيقا بر اين مبنا براه افتاد و با به ميدان آوردن توده ها در يک "انقلاب در انقلاب" نيروهای بورژوازی نوين را سرنگون و ديکتاتوری پرولتاريا را تحکيم کرد و با اتکاء به اين پيروزی سياسی، موج انقلابی تر کردن روابط توليدی و اجتماعی براه افتاد و انقلابی تر شدن روابط توليدی و اجتماعی به نوبه خود دور جديدی از رشد نيروهای مولده سوسياليستی را دامن زد. و به اين ترتيب به مدت دهسال مانع احيای سرمايه داری شد. ناگفته نبايد گذاشت که انقلاب دوم چين يا "انقلاب در انقلاب" در شرايطی به پيروزی رسيد که در عرصه جهانی نيز انقلاب روند عمده بود.

ريموند لوتا، ضمن تشريح همه اين مسائل به واقعيت تاسف باری اشاره می کند که وصف الحال جنبش چپ در ايران نيز هست. می گويد: « در قرن بيستم، دو انقلاب بزرگ رخ داد. انقلاب بلشويکی و انقلاب چين. بسياری از روشنفکران نسبت به موضوعات انقلاب سوسياليستی وارد بوده و در رابطه با تجربه شوروی آشنائی خوبی دارند. آنها می توانند بنشينند و درباره جزئياتی مانند خط بوخارين در باره کشاورزی يا نقطه نظرات پره اوبراژنسکی در باره فينانس کردن ( تامين مالی) ساختمان صنعتی صحبت کنند. اما در بحثها، بندرت تئوری و پراتيک اقتصاد مائوئيستی را بحساب می آورند. خارج از محدوده کارشناسان چين، تعداد بسيار کمی از روشنفکران سوسياليست در باره مسائل چين آگاهی دارند ... پيش فرضهای مارکسيسم غربی با سموم حملات ايدئولوژيک طبقات حاکمه غرب عليه کمونيسم ترکيب شده است. طبقات حاکمه غرب با استفاده از سقوط جوامع ستمگرانه در شوروی سابق و اروپای شرقی تلاش می کنند اين فکر را در کله مردم فرو کنند که کمونيسم ورشکسته از آب درآمد و جز اين نيز نمی توانست باشد. اين پيام تاثيرات خود را گذاشته و ضربات زيادی به مباحث معاصر در باره آينده سوسياليسم زده است. از يک طرف، در محافل مترقی، بدبينی عميقی در باره سوسياليسم ايجاد کرده است. و اين بسيار مسخره است زيرا دهها سال بود که شوروی اصلا سوسياليستی نبود. جامعه ای بود که در جوانب اساسی اش تفاوت چندانی با آنچه امروز در غرب موجود است نداشت. فروپاشی بلوک شوروی سابق هيچ چيزی را در رابطه با بالندگی و شدنی بودن سوسياليسم ثابت نکرد. اتفاقا ثابت کرد که سرمايه داری نظامی محتضر است. بگذار مردگان را مردگان بردارند!

  از سوی ديگر، تحت تاثير نمايش پر هياهوی شکست سوسياليسم، برخی راه افتاده اند و می خواهند سوسياليسم را "از نو تعريف" کنند. پی در پی اين ترجيع بند را می شنويم که سوسياليسم بايد خود را از ميراث تاريخی اش که گويا ناخوشايند است "رها" کند. طبق اين روايت، سوسياليسم بايد تعريف جديدی از سياست بکند. و اغلب منظورشان اين است که بايد دموکراسی انتخاباتی چند حزبی (که تا کنون برای امپرياليستهای غربی مساعد بوده است) را اتخاذ کند. می گويند، سوسياليسم بايد تعريف مجددی از اقتصاد هم بکند. که اغلب منظورشان اتخاذ روايت باشکوه تری از دولت رفاه در کشورهای سرمايه داری غرب است. واقعا يک صنايع دستی براه افتاده که مدلهای گوناگون اقتصاد سوسياليستی را توليد می کند. مدل ها را بهم بخيه می زنند و به هوا فر می دهند: که به لحاظ نظری، تفنن ذهنی است. به لحاظ رياضی، فرمال؛ و به لحاظ ماهيت، غير انقلابی است. اين اصلا رهائی بخش نيست. پروژه ای برای سرنگون کردن ديکتاتوری بورژوازی نيست؛ پروژه ای برای بازسازی جامعه بر اساس حاکميت پرولتری نيست. بلکه سرمايه داری زير پتو است... انقلاب چين برای اولين بار، راه حل برخی از سخت ترين مشکلات برنامه ريزی و اداره يک اقتصاد برای ارضای نيازهای اجتماعی و انقلابی کردن جامعه را يافت. مدل چين، پيشرفته ترين و عملی ترين مدل يک سوسياليسم رهائی بخش می باشد که تا کنون بدست آمده است. اما اين مجموعه غنی و الهام بخش تئوری اقتصاد سوسياليستی و تجربه عملی، پنهان مانده و بشدت تحريف شده است. يکی از چالش های اين دوره دقيقا آن است که اين تاريخ و دستاورد سرکوب شده را به روشنائی روز بکشانيم.» (لوتا- پس گفتار اقتصاد سياسی سوسياليستی)

 

وضعيتی که بايد نقد شده و از آن گسست شود

 امروز اغلب کسانی که در مقابل جهان کنونی آگاهانه به دنبال بديل می گردند اول اين سوال را می کنند که چرا کشورهای سوسياليستی شکست خوردند و آيا با وجود آنکه کشورهای سوسياليستی شکست خوردند، بازهم می توان سوسياليسم را بديل معتبری در مقابل نظام دهشتناک سرمايه داری دانست؟ در جواب، البته می توان گفت، "آنها از اول هم سوسياليست نبودند"؛ جوابی که خيلی ها به آن متوسل شدند. از جمله حزب کمونيست ايران تحت رهبری منصور حکمت. بازگشت به مارکس جوان مد شد و صنعت کاملی برای ارائه ترکيب های گوناگون مارکس-گرامشی، و مارکس-لوگزامبورگ؛ مارکس-کائوتسکی و غيره راه افتاد. آنارشيستها هم که گفتند: "ما که گفته بوديم!". چرا در اين ميان تبيين مائوتسه دون و کمونيستهای چين غايب است؟ انقلاب سوسياليستی نزديک به يک ميليارد انسان، حذف شده است! کجای اين کار بازتابی از وجدان علمی در خود دارد؟ حداقل کمونيستهای چين در حال ساختمان سوسياليسم بودند، پديده را در کنش و واکنش و در تضادهای درونی اش از نزديک مشاهده می کردند و بقول معروف دستشان تو کار بود. و بسی عميق تر و گسترده از هر محفل يا حزب مارکسيستی در جهان آن روز، بنيادهای مارکسيسم را بعنوان راهنمای عمل آموخته و بکار می بردند و در عمل تکامل می دادند. چرا در اين ميان تبيين آنان از قوانين و محرکهای سوسياليسم، مشکلاتش، تناقضاتش، راه حل ها، اشکال و اهداف مبارزه طبقاتی در سوسياليسم، محتوای سياسی و ايدئولوژيک و اقتصادی ديکتاتوری پرولتاريا، بايد مسکوت گذاشته شود؟ منجمله در آثار شما.

بگذاريد حرفمان را با نقل قولی از خود شما به پايان برسانيم: «مارکس از سالها پژوهش علمی خود، پژوهشی جدی و توأم با وجدان برای دستيابی به نتايج علمی کار خود سخن می گويد. همه اينها- اگر برخورد مارکسيستی مورد نظر باشد- به معنی ضرورت برخورد جدی و حرفه ای علمی در مسائل اجتماعی است. همچنين به معنی داشتن جرأت و جسارت است: جرأت در کنار نهادن ايده های بی استدلال گذشتگان و معاصران، حتی ايده هائی که قدرت، اتوريته، و وابستگی های مختلف حامی آنهاست، جرأت مخالفت با ايده های حاکم در هر حوزه ای که حقانيت خود را از چيزی جز تجربه و استدلال می گيرند، و جسارت در پذيرش نتايج پژوهش علمی صرف نظر از تاثيراتی که اين نتايج بر افکار و آرای موجود و يا نهادها، سنتها، عادات و آداب و رسوم می توانند داشته باشند. ... » (علمی بودن سوسياليسم در چيست؟ ص 427 )           n

 

1)  ما از زحمات تئوريک رفقا شباهنگ و فرهيخته که شامل ترجمه آثار مارکس و انگلس است قدردانی می کنيم. نقد پايه های نظری کمونيسم کارگری که بيش از 500 صفحه با قريب به 50 صفحه "يادداشت" است، با رجوع گسترده به آثار مارکس و انگلس و تا حدی لنين نگاشته شده است. به نظر ما اين نقد نکات آموزنده زيادی دارد و شايسته آن است که به نوبه خود بررسی شود و باعث تاسف است که کسانی که شالوده های فکری شان را نظريه های منصور حکمت پی ريزی کرد توجهی به آن نکرده اند. اين نقد اما يک کمبود جدی دارد: جای رجوع به پيروزی و پيشرفت و عقب گردهای دو انقلاب سوسياليستی شوروی و چين در آن خالی است. اين کمبود هنگامی برجسته می شود که بدانيم منصور حکمت و يارانش حزب کمونيست ايران را بر مبنای دور ريختن مواضع جنبش نوين کمونيستی در مورد احيای سرمايه داری در شوروی بنياد گذاشتند. آنان انشعاب بزرگ در جنبش بين المللی کمونيستی (در دهه 1960) ميان چين سوسياليستی و شوروی سرمايه داری را "دعوای ناسيوناليسم چينی و روسی” و بی ربط به تحولات جنبش کمونيستی بين المللی خواندند. البته، در دنيای واقعی و خارج از خيالات يا تبليغات حکمت و دوستانش، اين دعوا و انشعاب، تقابل مارکسيسم و رويزيونيسم بود که در آن مقطع شکل مشخص روياروئی ميان راه ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا با راه عقب گرد و احيای سرمايه داری را بخود گرفت. رويکرد حزب کمونيست ايران (که در سال 1362 با قبول نظرات حکمت از سوی رهبران کومله تشکيل شد) به اين واقعه مهم جنبش کمونيستی بين المللی، به درک های سوسيال دموکراتيک اين جريان از سوسياليسم ربط داشت. اين حزب از همان ابتدا از دادن درکی روشن و متحدانه در مورد اينکه سوسياليسم چيست عاجز ماند و نوعی کثرت گرائی نظری در مورد سوسياليسم در ميان آنان شکل گرفت.

2) ص 424 از "کمونيسم کارگری حکمت" جلد اول- پيوست اول". در انتهای اين نقل قول، نويسندگان به تز دوم از تزهائی در باره فوئرباخ نوشته مارکس رجوع داده اند: «اين پرسش که آيا می توان حقيقت عينی به انديشه انسانی نسبت داد يا نه، پرسشی نظری نيست بلکه مسئله ای عملی است. انسان بايد حقيقت، يعنی واقعيت و قدرت، و اين جهانی بودن فکر خود را در عمل اثبات کند. مشاجره، بر سر واقعی بودن يا نبودن انديشهء جدا از عمل، مسئله ای صرفا اسکولاستيکی است.» (به نقل از ترجمه اين نوشتهء مارکس توسط شباهنگ و فرهيخته. ص 193

3) كتاب آموزشى شانگهاى يكى از كاملترين آثارى است كه انقلابيون چين زير نظر چن چان چيائو (يکی از 4 رهبر انقلاب فرهنگی پرولتاريائی ) براى ارائه ديدگاه خود از ماهيت و عملكرد بديل سوسياليسم در برابر سرمايه دارى منتشر كردند. ارائه اين اثر، خدمت مهمى به تئورى اقتصاد سوسياليستى است و تحت هر شرايطى ارزشمند است. اما در حال و هواى كنونى دنيا، اهميت اين كتاب فزونى مىيابد

اين کتاب به فارسی در بخش "کتابخانه" تارنمای حزب ما موجود است.www.sarbedaran.org