مقاومت کنید! این غول، پا گلی است!

 

خونریزی از پیکر خلق بس است!   بپاخیزیم!

 

از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم  آمریکائی! (1)

 

سخنی با آذرخش - در باره مسائل جنبش کمونیستی و جنبش کارگری

 

جایگاه قهر انقلابی در انقلاب پرولتری:

 

اوضاع کنونی و طبقه کارگر

 

پیام به مناسبت برگزاری کنگره  حزب کمونیست مائوئیست (ترکیه – کردستان شمالی)

 

نقد کتاب در باره امپراتوری تونی  نگری و ميشل هارت

 کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

 

 

مقاومت کنید! این غول، پا گلی است!

 

 "لجام گسيخته" می تواند عنوان مناسبی برای اقدامات جمهوری اسلامی در اين روزها باشد. حكومت در عرصه های مختلف چنان عمل می كند كه در دهسال اخیر بيسابقه است. نسل جوان با صحنه هايی روبرو می شود كه نظيرش را تا به حال فقط از زبان بزرگترها شنيده بود. تلويزيون رژيم در اخبار سراسری، تصاوير تكان دهنده حلق آويز كردن قربانيان خود را پخش می كند. نمايش اعترافات تلويزيونی بعد از سالها دوباره رونق می گيرد. مجازات سنگسار دوباره باب شده است. مقامات قضايی، سنگسار را تقديس و زنان زندانی را به اين كيفر تهديد می كنند. بر سر چهارراه ها و ميادين، مشتی قداره بند با فحش و مشت و لگد به ارشاد دختران و پسران جوان مشغولند. رسانه های سراسری عليه سكولاريسم و فمينيسم و ايده های مترقی شمشير كشيده اند. تئوری بافان معمم و مكلا به شكل آشكار اندر فوايد پدرسالاری روضه می خوانند. حجم تبليغات مستقيم مذهبی در رسانه ها و نهادها نسبت به دو سال قبل، بدون اغراق ده برابر شده است. وزارت ارشاد هر روز مطبوعات را متهم به كودتای خزنده و تهديد به توقيف می كند. سران حكومت با دروغ هايشان روی گوبلز را در مورد "امن و امان بودن اوضاع" و "شرايط خوب و رو به بهبود اقتصادی” کم می کنند.

تقریبا کلیه ابعاد زندگيهمه بخش های مردم، هدف این موج سرکوبگرانه است. در زمينه اجتماعی جوانان (دختر و پسر) نوك اين حمله هستند. در زمينه ی سياسی دانشجويان در تير راس اند. در زمينه اقتصادی زحمتکشان و اقشار فقیر شهری آماجند. زنان سرکوب می شوند زیرا نافرمانی شان "امنیت ایدئولوژی اسلامی" را زیر ضرب می برد. ملل تحت ستم زیر ضرب می روند تا "امنیت امت اسلامی" حفظ شود. فعالین کارگری بازداشت می شوند تا ایده سازمانیابی کارگران شیوع نیابد. جوانان محلات زحمتکشی تحت عنوان "اراذل و اوباش" اعدام می شوند تا  از یک قشر شورشی شکل گرفته در این محلات زهر چشم  بگیرند.

محرک این اوضاع، تشدید کلیه تضادهائی است که سردمداران این رژیم با آن دست به گریبانند. بحران اقتصادی بزرگی در راهست؛ بحرانهای سیاسی بزرگ و کوچک دیگر با آن در می آمیزند؛ رقابتهای حادی در اثر فشارهای آمریکا در هیئت حاکمه شکل گرفته است؛ دورنمای شکل گیری دوباره شورشهای توده ای در محلات زحمتکشی پدید آمده است. از همه نظر فضا برای جمهوری اسلامی نا امن و نامطمئن شده است. به همین دلیل رژیم به حملات لجام گسیخته روی آورده است تا مانع از هم گسیختگی خود شود. تا مانع از آن شود مجموعه بحرانهای فوق تحت شرایط معینی بر هم منطبق شوند. باند حاکم دست پیش را گرفته تا پس نیفتد. از این طریق می خواهد خود را در مقابل سناریوهای محتمل از شورش های قهری توده ها، تا حمله نظامی آمریکا و حرکات بی ثبات کننده ی مرتجعین داخل و خارج قدرت (به نام "انقلاب" مخملی) ضد ضربه کند. 

هدف اصلی حاكمان از اقدامات سركوبگرانه و هجوم ايدئولوژيك كنونی، ارعاب توده ها و از اين راه، كنترل و مهار اوضاع است. اين يك واقعيت آشكار و اساسی است. هراس از يك فروپاشی اقتصادی، يا ترس از برآمد توده ای در واكنش به تشديد فقر و گرانی و فلاكت است كه رژيم را به اتخاذ اين سياست پيشگيرانه وادار می كند. اين اقدامات، مكمل سياستهای يك جناح حكومت در رقابت با جناح ديگر در فاصله چند ماه به انتخابات مجلس شورای اسلامی هم هست. اين اقدامات، يك جنجال زودگذر تابستانی نیست كه بيشتر برای مشغول كردن ذهن مردم، علم شده باشد. در قلب مسئله حرکات مستاصلانه رژیمی قرار دارد که از یک طرف، از سوی امپریالیستها تهدید نظامی و تهدید به سرنگونی می شود؛ از طرف دیگر باید سیاست های اقتصادی دیکته شده از سوی امپریالیستها را به اجرا گذارد و  همپای آن با سرکوب، مردم بی نان و مسکن را از شورش بترساند. و همه اینکارها را در حالی باید انجام دهد که تضادهای درونی اش بجائی رسیده که هیچ یک از باندهای حکومتی حرکات بعدی باندهای بغل دست خود را نمی توانند پیش بینی کنند.

اما این لجام گسیختگی به سرگشتگی سیاسی بیشتر این رژیم و پایه هایش پا داده است. باند حاکم از هم اکنون در پيشبرد توامان طرح های سركوبگرانه و  عوامفريبانه به تضادها و تناقضات لاينحل برخورد کرده است. مثلا به شعار  "اتحاد ملی و انسجام اسلامی” رژیم نگاه كنيم.اين شعار بيانگر سياست اين دوره جمهوری اسلامی برای مديريت بحران سياسی و خنثی كردن برنامه "تغيير رژيم" از سوی آمریکا بود. "اتحاد ملی” قرار بود گرايشات مختلف جامعه را به نام "حفظ وطن" به مخالفت با مداخله آمريكا و گرد آمدن زير چتر حكومت فرا بخواند.در همين چارچوب بود كه چند ماه پيش محافل و رسانه های رژیم، بصورت کمرنگی شروع به "یادآوری" اتحاد چپ ها و مليون (البته زير پرچم آخوندها) در جريان مبارزه با رژيم شاه کردند. فيلم دادگاه گلسرخی را از تلويزيون پخش كردند. مستندهايی درباره به اصطلاح چپ های كاستريست آمريكای لاتينی نمايش دادند. رژيم می كوشيد با تبليغ شبانه روزی حول "دفاع از حق ايران در استفاده از فناوری هسته ای” به اصطلاح يك محور اتحاد عامه پسند درست كند. "انسجام اسلامی” هم كاركرد برون مرزی داشت و قرار بود با محكم كردن مناسبات و امتياز دادن به كشورها و نيروهای اسلامی غير شيعه در دنيا، برای جمهوری اسلامی در محافل و نهادها و پيمان های بين المللی، پشتگاه ديپلماتيك ـ سياسی ايجاد كند و در راه طرح های منطقه ای آمريكا سنگ بيندازد. اما فشارها و تضادها، جمهوری اسلامی را به اقداماتی واداشته كه رشته های "اتحاد ملی” مورد نظرش را پنبه كرد.

 

 

خونریزی از پیکر خلق بس است! بپاخیزیم!

 

بار دیگر، جمهوری اسلامی در شهرهای مختلف و در کوی و برزن چوبه های دار برپا کرده است. طی چند هفته اخیر دهها تن از جوانان تحت عنوان اراذل و اوباش در ملا عام به دار آویخته شدند.

اغلب این جوانان به اتهامات واهی و در دادگاههای قرون وسطائی چند دقیقه ای به اعدام محکوم شده اند. اخبار حاصله حاکی از آن است که بیش از چهار هزار تن در این رابطه بازداشت شده و در شرایطی غیرانسانی (با یک وعده غذا در روز) نگهداری شده و هر آن بیم آن وجود دارد که عده ای بیشتری به تیغ جلاد سپرده شوند.

این بار موج اعدام مردم تهیدست شهری را آماج قرار داده است: جوانان تحتانی ترین اقشار جامعه که هیچ آینده ای تحت این نظام برای شان قابل تصور نیست. جوانانی که خطر بالقوه و بالفعلی برای رژیم محسوب می شوند. در میان اعدام شدگان جوانان شجاعی قرار دارند که برخی از عناصر مزدور وابسته به رژیم ـ مشخصا عوامل نظام قضائی ـ را به سزای اعمال جنایتکارانه شان رسانده اند. جوانانی که تا دم مرگ از اقدام عادلانه خود دفاع کرده و بیباکانه مرگ را پذیرا شده اند. جوانان تهیدستی که اشکال گوناگون خشونت روزمره این نظام را با تمام گوشت و پوست خود حس کرده و تنها راه را مقابله قهری با عوامل این رژیم جنایت پیشه دانستند.

این بار حربه تبلیغاتی رژیم برای موجه نشان دادن این اعدامها "دفاع از نوامیس و امنیت مردم" است. رژیم از این طریق می خواهد مردم را سردرگم و بی تفاوت کند و به سکوت و انفعال وادارد. حتی اگر هم در میان این محکومین کسانی باشند که جرمی مرتکب شده باشند، این رژیم حق مجازات آنان را ندارد. هر گونه تردید نسبت به این مسئله به معنای  فصل مشترک پیدا کردن با کسانی است که خود مسبب اصلی نابسامانی ها اقتصادی – اجتماعی جامعه اند؛ کسانی که دستانشان تا مرفق به خون مردم آغشته است؛ کسانی که  با قتل عام بهترین فرزندان مردم طی سی سال گذشته جامعه را به قهقرا بردند؛ کسانی که مظهر تجاوز به دختران جوان در زندانهای خود هستند و درراس باندهای قاچاق مواد مخدر قرار دارند و بزرگترین سلب کننده امینت مردم هستند. انتظار کوچکترین برخورد عادلانه از این نظام ستمگرانه و استثمارگرانه مذهبی، توهمی بیش نیست. نظام قضائی قرون وسطائی جمهوری اسلامی بر پایه عدالت سلاخ خانه ای استوار است. در این زمینه هیچ شکی نباید بخود راه داد.

سئوال بر سر قضاوت نیست، سئوال بر سر این است که قضات کیانند؟ سئوال بر سر موجودیت مشتی اقلیت مفتخور و فاسد است که حاضرند برای حفظ منافع و قدرت ارتجاعی شان به هر جنایتی دست یازند. سئوال بر سر بود و نبود یک رژیم بحران زده و مستاصل است. اینرا بهتر از هر کسی گردانندگان جمهوری اسلامی دریافته اند. به همین دلیل به چنین اعمالی روی آورده اند. آنان بهتر از هر کس می دانند که سیاستهائی چون سهیمه بندی بنرین که به دستور مستقیم اربابان امپریالیست و نهادهائی چون بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را به اجرا گذاشته اند چه معانی در رابطه با زندگی کارگران و زحمتکشان جامعه دارد و به چه فقر و فلاکت و نارضایتی گسترده ای دامن زده و خواهد زد. آنان بهتر از هر کسی از بی پایگی و سستی نظام شان باخبرند و می دانند که تنها اقدام پیشگیرانه شان خونریزی از پیکر خلق است.

اما آنان مانند تمامی مرتجعین تاریخ نمی دانند سنگی که بلند کرده اند هر آن می تواند بر پاهای خودشان بیفتد. این کاریست که بر عهده مردم قرار دارد. این وظیفه کلیه نیروهای انقلابی و آزادیخواه و کلیه جنبشهای توده ای در داخل و خارج از کشور است که بی محابا به میدان آیند و مانع از ادامه و اجرای این توطئه های جنایتکارانه علیه فرودست ترین بخش جامعه شوند.

نقشه های شومی که جمهوری اسلامی در سر می پروراند بیش از هر زمانی نشانه شکنندگی این رژیم است. نشانه وقایع تکان دهنده و نبردهای خونینی است که در راهست. نبردهائی که باید قهر انقلابی سازمانیافته را برای تسویه حساب کامل با مرتجعین اسلامی در دستور کارخود قرار داده، نظام دولتی شان را سرنگون کرده  و برقراری جامعه ای فارغ از ستم و استثمار را هدف قرار دهد.

 

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست)

 

 

 

 

نقدی بر مقاله "یوتوپیای لنینیستی شریعتی" نوشته  اکبر گنجی

 

از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم  آمریکائی! (1)

 

 

پس از آنکه نمایش اعتصاب غذای سه روزه گنجی در سال گذشته با ناکامی روبرو شد او ترجیح داد فعلا دور و بر اجرای این نوع نمایشها نچرخد. او  زیر قولش زد و اجرای نمایش دیگری مبنی بر دفاع از حقوق زنان را که وعده داده بود، به تعویق انداخت. پس از آن آقای گنجی مدتی اینور و آنور تاب خورد و به ملاقات برخی از روشنفکران مشهور اروپائی و امریکائی رفت تا پشتوانه نظری برای خود فراهم آورد. اخیرا حاصل این گشت و گذار تئوریکش را در چند مقاله به همگان عرضه کرده است.

برخی ها انتظار داشتند که گنجی در اثر نشست و برخاست با محافل دانشگاهی، کمی با علم جدید آشنا شود، منطق علمی فراگیرد و کمی صداقت علمی در جانش نفوذ کند تا به نقد کارنامه سیاسی خود نشیند. اما او به جای انتقاد از خود، به انتقاد از دیگران پرداخت. به جای اینکه به نقد رفتار و اعمال خود بپردازد ـ اعمالی که به استقرار و تثبیت جمهوری اسلامی یاری رسانده است ـ به سراغ دیگران، مشخصا دکتر علی شریعتی رفت. در واقع اعمال خود و دوستانش را به نظریات وی منتسب کرد و شریعتی را مسئول اعمال سرکوبگرانه و ضددمکراتیک خود و  هم قطارانش و بطور کلی رژیم جمهوری اسلامی دانست.

 جالب توجه است که گنجی مدعی نقد نظری جمهوری اسلامی و "تبار شناسی گفتمان انقلاب 1357" است اما اشاره ای به ایده ها و نظرات اصلی ترین رهبر و ایدئولوگ این دولت یعنی آیت الله خمینی نمی کند. گنجی انواع و اقسام اتهام و افترا به لنین و استالین و مائو (وحتی شریعتی) می زند و آنان را دیکتاتور و توتالیتر می نامد اما حتی یک بارهم مستقیم به خمینی و افکارش برخورد نمی کند و به روی خود نمی آورد که او یکی از  بزرگترین جلادان تاریخ بود که هزاران هزار از بهترین فرزندان مردم را در دهه 60 در زندانهای خود به قتل رساند و یکشبه فرمان قتل چند هزار زندانی سیاسی را در سال 67 صادرکرد.

گنجی در دو مقاله اخیری  که در نقد شریعتی ارائه داده تمام تلاش خود را بکار برده تا اعمال و رفتار خمینی و همراهانش را به گردن افکار و نظریات شریعتی بیندازد. (1) اما اشتباه نشود طبق نظر آقای گنجی شریعتی هم در این وسط گناه چندانی نداشته است. مقصر اصلی لنین و مائو بودند. چرا که شریعتی تحت تاثیر آنان قرار داشت؛ از انقلاب فرهنگی چین تاثیر گرفته بود؛ تحت تاثیر گفتمان سوسیالیستی آن دوره بود و با تفسیری "لنینیستی" از اسلام راه را برای قدرت گیری روحانیون باز کرد. از نظر گنجی روی آوری خمینی و جمهوری اسلامی به دیکتاتوری  را باید در "اوتوپیای لنینیستی شریعتی" جستجو کرد. این است لب کلام نقد گنجی از شریعتی.

هدف اصلی مقاله ما پاسخ به اتهاماتی است که گنجی به مارکس، لنین و مائو نسبت داده است. ولی ناگزیریم قبل از پاسخگوئی به این اتهامات اشاراتی به اهداف و انگیزه های سیاسی گنجی از این نقد، متد تحلیلی گنجی در این نقد و جایگاه و مقام دکتر شریعتی در احیاگری اسلامی نیز داشته باشیم. در خاتمه به پایه های نظری  "جدید"ی که گنجی خود را بدانها متکی کرده می پردازیم و نتایج ایدئولوژیک سیاسی آن را در رابطه با شرایط کنونی مبارزه طبقاتی در ایران بررسی خواهیم کرد.

 

اهداف و انگیزه های سیاسی!

 

نقد گنجی از شریعتی اهداف ایدئولوژیک ـ سیاسی چندگانه ای را دنبال می کند. گنجی در مقاله اش عمدتا روشنفکران – مشخصا دانشجویان – را مخاطب قرار داده است. هر خواننده منصفی با نگاهی کوتاه به مقاله گنجی، بار ضد کمونیستی قوی آن را در می یابد. شاید برای گنجی برخی استدلالات کنونی اش علیه کمونیسم جدید باشد. اما در واقع تکرار تبلیغات ملال آور و دست چندم بورژوازی بین المللی علیه کمونیسم است که از دهه نود میلادی به این سو، براه افتاده است. به نظر می رسد نشست و برخاست با محافلی از هیئت حاکمه آمریکا این فایده را برای گنجی داشته که بفهمد دیگر با آیه های قرآن و احادیث پیغمبر و درسهای مکتب اسلام مکارم شیرازی و استدلالات حوزوی مطهری و التقاط گری شریعتی نمی توان با کمونیسم مقابله کرد. باید سراغ هانا آرنت و کارل پوپر و دیگر فیلسوفان جدید بورژوازی رفت و از آنان کمک گرفت.

گنجی دریافته است که دیگر با تکیه به اسلام نمی توان به مقابله با موج رو به رشد چپ در دانشگاههای ایران برخاست. کمتر کسی برای "روشنفکران دینی" در دانشگاهها تره خورد می کند. کمتر کسی به لاطائلات و سفسطه گری "فلسفی" امثال سروش گوش فرا می دهد (2) دیگر کسی شارلاتانیسم سیاسی امثال زیبا کلام را بر نمی تابد و چاخانهای تئوریک حجاریان را باور ندارد. حجم عظیم کتابهائی که دوم خردادیها بزور تبلیغات و امکانات دولتی روانه دانشگاههای ایران کرده بودند، بی اعتبار شده اند. به همین دلیل است که گنجی در نقد از شریعتی در درجه اول به مقابله با رشد افکار و ایده های چپ در میان روشنفکران بالاخص دانشجویان می پردازد. گنجی در مقدمه مقاله دوم اش آشکارا می گوید: «نباید جوانهای ایران زمین را مانند نسل دهه چهل و پنجاه، مفتون اندیشه های یوتوپیایی لنینیستی کرد.»

به همین دلیل عقب مانده ترین افکار مذهبی را به لامذهب ترین و روشن بین ترین  ماتریالیست ـ  دیالکتیسینهای های قرن بیستم یعنی  لنین و مائو نسبت می دهد.  ریشه های شیعیگری و تئوری امامت شریعتی را به تئوریهای "چه باید کرد؟" لنین و تزکیه نفس اسلامی شریعتی را  به انقلاب فرهنگی مائو  وصل می کند. گنجی کمونیسم را هدف حمله خود قرار داده تا اسلام را نجات دهد.

اما نوشته گنجی کارکرد ایدئولوژیک دیگری هم دارد. او به دنبال آنست که به خیال خود امثال جرج بوش را هم قانع کند که مشکل جمهوری اسلامی را در چارچوبه جهاد ضدکمونیستی قرار دهد نه ضدیت با مذهب اسلام و "نبرد تمدنها". این خط تبلیغی است که اخیرا حزب اعلان نشده "گنجی – سازگارا"  اتخاذ کرده است. (3) سازگارا بر طبل فصل مشترک جمهوری اسلامی و استالینیسم می کوبد و گنجی بر طبل تاثیرات لنین بر شکل گیری جمهوری اسلامی از طریق شریعتی. اینکه دولتمردان آمریکا به این قبیل نصایح گوش دهند یا خیر مشخص نیست چرا که آنان نیز در کارزار "ضد تروریستی" که براه انداخته اند از محدودیتهای ایدئولوژیک -سیاسی معینی برخوردارند. اما روشن است  که آنان بیشتر از امثال گنجی به اهمیت مذهب در حفظ ستونهای نظم کهن واقفند. تجربه عراق و افغانستان پس از اشغال نظامی و برقراری جمهوری اسلامی در این دو کشور بخوبی این امر را نشان می دهد. مشکل آمریکا در رابطه با جمهوری اسلامی انتخاب میان گزینه های مختلف است. هنوز مشخص نیست که سرپلهائی چون گنجی و سازگارا  برای حل و فصل تضادهایش با جمهوری اسلامی به کارش خواهند آمد یا خیر. سرپلهائی که آشکارا دنبال آنند که میان بخشهائی از رژیم با طرحهای آمریکا پیوند برقرار کنند و نگذارند شیرازه دولت ارتجاعی در ایران بکلی از هم بپاشد.

گنجی در نقد شریعتی گوشه چشمی هم به ائتلافات سیاسی طبقاتی مطلوب خود و هیئت حاکمه آمریکا هم دارد. هدف گنجی جوش دادن پایه های اجتماعی مختلف حول یک ایدئولوژی و سیاست معین است. گنجی تلاش می کند بخشهائی از اصلاح طلبان حکومتی و غیر حکومتی (بویژه نیروهای ملی مذهبی را که هنوز به شریعتی ارادت خاصی دارند) را قانع کند که چرا ائتلافات سیاسی جدید ضروریست و چرا برای تحقق این قبیل ائتلافات گفتمانهای سیاسی جدیدی لازم است. گفتمانی که در مرکزش باید لیبرالیسم اقتصادی و مدارا با امپریالیسم آمریکا قرار داشته باشد. ما در بخش آخر این مقاله به محتوای واقعی نظر گنجی در این زمینه ها خواهیم پرداخت. اما واقعیت این است که از نظر گنجی اتخاذ چنین گفتمانی بدون نقد افکار شریعتی ممکن نیست. به صف کردن نیروهای ملی مذهبی حول دمکراسی و حقوق بشر آمریکائی آسان نیست. نیاز به پاره ای تغییرات اساسی در دیدگاههای پایه ای این قبیل نیروهاست. باید در برخی زمینه ها تسویه حسابهائی با تفکرات پان اسلامیستی صورت گیرد. باید از روحیه ضد "غرب زدگی" این قبیل نیروها کاسته شود و دوستی با آمریکا تقویت شود؛ باید روحیه "مخالف خوانی" و "اپوزیسیونی" کنار گذاشته شود و روحیه "همراهی" و "شراکت سیاسی" در طرحهای امپریالیستی جایگزینش شود. بی جهت نیست که تمرکز نقد گنجی از شریعتی بر این محورهای اساسی متمرکز است. این مسئله است که بستر سیاسی نقد تئوریک گنجی ـ یا بهتر است گفته شود تئوری بافی های آقای گنجی ـ در مورد گرایشات لنینیستی شریعتی را تشکیل می دهد!

 

اندر متدهای "علمی" گنجی!

 

متدی که گنجی در نقد شریعتی و ربط عقایدش به لنین و مائو بکار برده به اندازه کافی افشاگرانه است. مهمترین ویژگی "متد علمی"  گنجی ریختن مشتی از نقل قولها از متفکران مختلف بر صفحه کاغذ است. نقل قولهائی که زمان و مکان و زمینه و چارچوبی  نمی شناسند. فلان نقل قول لنین از بیسار مقاله  لنین با فلان نقل قول شریعتی از بیسار سخنرانیش کنار هم چیده می شوند و نتایج دلبخواه گرفته میشود. بدون اینکه روشن باشد که هر جمله بر چه بستر سیاسی مشخص یا مفهوم و تصور کلی بیان شده است. قطره آب در یک فنجان با قطره آب در یک دریا مقایسه می شود تا فنجان و دریا یکسان قلمداد شوند. شباهتها بین فرم به شباهت در محتوی تعمیم داده می شود. برای مثال از نظر گنجی چون لنین بر ضرورت رهبری آگاه و انقلابی تاکید کرده و شریعتی بر امامت شیعی، پس شریعتی مساوی لنین است. تقلید از مراجع نزد شریعتی همان اطاعت تشکیلاتی لنین است. "در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است"، این است خصلت متدهای "علمی" گنجی. متدهائی که بضاعت فکری او را نشان می دهد. بهتر است این متد اسکولاستیکی "علمی ـ آخوندی" نامگذاری شود تا حقی از آخوندها ضایع نشود!  این متد یادآور متد همان آخوندی است که بر منبر  "کمو نیست" را "خدا نیست" معنا می کرد و به خورد خلق الله می داد.  اکنون هم  گنجی صحبت لنین از "دیکتاتوری بر بورژوازی" را "تیرباران مردمی که بطور عینی در خدمت منافع بورژوازی اند" ترجمه می کند.