مقاومت کنید! این غول، پا گلی است!

 

خونریزی از پیکر خلق بس است!   بپاخیزیم!

 

از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم  آمریکائی! (1)

 

سخنی با آذرخش - در باره مسائل جنبش کمونیستی و جنبش کارگری

 

جایگاه قهر انقلابی در انقلاب پرولتری:

 

اوضاع کنونی و طبقه کارگر

 

پیام به مناسبت برگزاری کنگره  حزب کمونیست مائوئیست (ترکیه – کردستان شمالی)

 

نقد کتاب در باره امپراتوری تونی  نگری و ميشل هارت

 کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

 

 

مقاومت کنید! این غول، پا گلی است!

 

 "لجام گسيخته" می تواند عنوان مناسبی برای اقدامات جمهوری اسلامی در اين روزها باشد. حكومت در عرصه های مختلف چنان عمل می كند كه در دهسال اخیر بيسابقه است. نسل جوان با صحنه هايی روبرو می شود كه نظيرش را تا به حال فقط از زبان بزرگترها شنيده بود. تلويزيون رژيم در اخبار سراسری، تصاوير تكان دهنده حلق آويز كردن قربانيان خود را پخش می كند. نمايش اعترافات تلويزيونی بعد از سالها دوباره رونق می گيرد. مجازات سنگسار دوباره باب شده است. مقامات قضايی، سنگسار را تقديس و زنان زندانی را به اين كيفر تهديد می كنند. بر سر چهارراه ها و ميادين، مشتی قداره بند با فحش و مشت و لگد به ارشاد دختران و پسران جوان مشغولند. رسانه های سراسری عليه سكولاريسم و فمينيسم و ايده های مترقی شمشير كشيده اند. تئوری بافان معمم و مكلا به شكل آشكار اندر فوايد پدرسالاری روضه می خوانند. حجم تبليغات مستقيم مذهبی در رسانه ها و نهادها نسبت به دو سال قبل، بدون اغراق ده برابر شده است. وزارت ارشاد هر روز مطبوعات را متهم به كودتای خزنده و تهديد به توقيف می كند. سران حكومت با دروغ هايشان روی گوبلز را در مورد "امن و امان بودن اوضاع" و "شرايط خوب و رو به بهبود اقتصادی” کم می کنند.

تقریبا کلیه ابعاد زندگيهمه بخش های مردم، هدف این موج سرکوبگرانه است. در زمينه اجتماعی جوانان (دختر و پسر) نوك اين حمله هستند. در زمينه ی سياسی دانشجويان در تير راس اند. در زمينه اقتصادی زحمتکشان و اقشار فقیر شهری آماجند. زنان سرکوب می شوند زیرا نافرمانی شان "امنیت ایدئولوژی اسلامی" را زیر ضرب می برد. ملل تحت ستم زیر ضرب می روند تا "امنیت امت اسلامی" حفظ شود. فعالین کارگری بازداشت می شوند تا ایده سازمانیابی کارگران شیوع نیابد. جوانان محلات زحمتکشی تحت عنوان "اراذل و اوباش" اعدام می شوند تا  از یک قشر شورشی شکل گرفته در این محلات زهر چشم  بگیرند.

محرک این اوضاع، تشدید کلیه تضادهائی است که سردمداران این رژیم با آن دست به گریبانند. بحران اقتصادی بزرگی در راهست؛ بحرانهای سیاسی بزرگ و کوچک دیگر با آن در می آمیزند؛ رقابتهای حادی در اثر فشارهای آمریکا در هیئت حاکمه شکل گرفته است؛ دورنمای شکل گیری دوباره شورشهای توده ای در محلات زحمتکشی پدید آمده است. از همه نظر فضا برای جمهوری اسلامی نا امن و نامطمئن شده است. به همین دلیل رژیم به حملات لجام گسیخته روی آورده است تا مانع از هم گسیختگی خود شود. تا مانع از آن شود مجموعه بحرانهای فوق تحت شرایط معینی بر هم منطبق شوند. باند حاکم دست پیش را گرفته تا پس نیفتد. از این طریق می خواهد خود را در مقابل سناریوهای محتمل از شورش های قهری توده ها، تا حمله نظامی آمریکا و حرکات بی ثبات کننده ی مرتجعین داخل و خارج قدرت (به نام "انقلاب" مخملی) ضد ضربه کند. 

هدف اصلی حاكمان از اقدامات سركوبگرانه و هجوم ايدئولوژيك كنونی، ارعاب توده ها و از اين راه، كنترل و مهار اوضاع است. اين يك واقعيت آشكار و اساسی است. هراس از يك فروپاشی اقتصادی، يا ترس از برآمد توده ای در واكنش به تشديد فقر و گرانی و فلاكت است كه رژيم را به اتخاذ اين سياست پيشگيرانه وادار می كند. اين اقدامات، مكمل سياستهای يك جناح حكومت در رقابت با جناح ديگر در فاصله چند ماه به انتخابات مجلس شورای اسلامی هم هست. اين اقدامات، يك جنجال زودگذر تابستانی نیست كه بيشتر برای مشغول كردن ذهن مردم، علم شده باشد. در قلب مسئله حرکات مستاصلانه رژیمی قرار دارد که از یک طرف، از سوی امپریالیستها تهدید نظامی و تهدید به سرنگونی می شود؛ از طرف دیگر باید سیاست های اقتصادی دیکته شده از سوی امپریالیستها را به اجرا گذارد و  همپای آن با سرکوب، مردم بی نان و مسکن را از شورش بترساند. و همه اینکارها را در حالی باید انجام دهد که تضادهای درونی اش بجائی رسیده که هیچ یک از باندهای حکومتی حرکات بعدی باندهای بغل دست خود را نمی توانند پیش بینی کنند.

اما این لجام گسیختگی به سرگشتگی سیاسی بیشتر این رژیم و پایه هایش پا داده است. باند حاکم از هم اکنون در پيشبرد توامان طرح های سركوبگرانه و  عوامفريبانه به تضادها و تناقضات لاينحل برخورد کرده است. مثلا به شعار  "اتحاد ملی و انسجام اسلامی” رژیم نگاه كنيم.اين شعار بيانگر سياست اين دوره جمهوری اسلامی برای مديريت بحران سياسی و خنثی كردن برنامه "تغيير رژيم" از سوی آمریکا بود. "اتحاد ملی” قرار بود گرايشات مختلف جامعه را به نام "حفظ وطن" به مخالفت با مداخله آمريكا و گرد آمدن زير چتر حكومت فرا بخواند.در همين چارچوب بود كه چند ماه پيش محافل و رسانه های رژیم، بصورت کمرنگی شروع به "یادآوری" اتحاد چپ ها و مليون (البته زير پرچم آخوندها) در جريان مبارزه با رژيم شاه کردند. فيلم دادگاه گلسرخی را از تلويزيون پخش كردند. مستندهايی درباره به اصطلاح چپ های كاستريست آمريكای لاتينی نمايش دادند. رژيم می كوشيد با تبليغ شبانه روزی حول "دفاع از حق ايران در استفاده از فناوری هسته ای” به اصطلاح يك محور اتحاد عامه پسند درست كند. "انسجام اسلامی” هم كاركرد برون مرزی داشت و قرار بود با محكم كردن مناسبات و امتياز دادن به كشورها و نيروهای اسلامی غير شيعه در دنيا، برای جمهوری اسلامی در محافل و نهادها و پيمان های بين المللی، پشتگاه ديپلماتيك ـ سياسی ايجاد كند و در راه طرح های منطقه ای آمريكا سنگ بيندازد. اما فشارها و تضادها، جمهوری اسلامی را به اقداماتی واداشته كه رشته های "اتحاد ملی” مورد نظرش را پنبه كرد.

 

 

خونریزی از پیکر خلق بس است! بپاخیزیم!

 

بار دیگر، جمهوری اسلامی در شهرهای مختلف و در کوی و برزن چوبه های دار برپا کرده است. طی چند هفته اخیر دهها تن از جوانان تحت عنوان اراذل و اوباش در ملا عام به دار آویخته شدند.

اغلب این جوانان به اتهامات واهی و در دادگاههای قرون وسطائی چند دقیقه ای به اعدام محکوم شده اند. اخبار حاصله حاکی از آن است که بیش از چهار هزار تن در این رابطه بازداشت شده و در شرایطی غیرانسانی (با یک وعده غذا در روز) نگهداری شده و هر آن بیم آن وجود دارد که عده ای بیشتری به تیغ جلاد سپرده شوند.

این بار موج اعدام مردم تهیدست شهری را آماج قرار داده است: جوانان تحتانی ترین اقشار جامعه که هیچ آینده ای تحت این نظام برای شان قابل تصور نیست. جوانانی که خطر بالقوه و بالفعلی برای رژیم محسوب می شوند. در میان اعدام شدگان جوانان شجاعی قرار دارند که برخی از عناصر مزدور وابسته به رژیم ـ مشخصا عوامل نظام قضائی ـ را به سزای اعمال جنایتکارانه شان رسانده اند. جوانانی که تا دم مرگ از اقدام عادلانه خود دفاع کرده و بیباکانه مرگ را پذیرا شده اند. جوانان تهیدستی که اشکال گوناگون خشونت روزمره این نظام را با تمام گوشت و پوست خود حس کرده و تنها راه را مقابله قهری با عوامل این رژیم جنایت پیشه دانستند.

این بار حربه تبلیغاتی رژیم برای موجه نشان دادن این اعدامها "دفاع از نوامیس و امنیت مردم" است. رژیم از این طریق می خواهد مردم را سردرگم و بی تفاوت کند و به سکوت و انفعال وادارد. حتی اگر هم در میان این محکومین کسانی باشند که جرمی مرتکب شده باشند، این رژیم حق مجازات آنان را ندارد. هر گونه تردید نسبت به این مسئله به معنای  فصل مشترک پیدا کردن با کسانی است که خود مسبب اصلی نابسامانی ها اقتصادی – اجتماعی جامعه اند؛ کسانی که دستانشان تا مرفق به خون مردم آغشته است؛ کسانی که  با قتل عام بهترین فرزندان مردم طی سی سال گذشته جامعه را به قهقرا بردند؛ کسانی که مظهر تجاوز به دختران جوان در زندانهای خود هستند و درراس باندهای قاچاق مواد مخدر قرار دارند و بزرگترین سلب کننده امینت مردم هستند. انتظار کوچکترین برخورد عادلانه از این نظام ستمگرانه و استثمارگرانه مذهبی، توهمی بیش نیست. نظام قضائی قرون وسطائی جمهوری اسلامی بر پایه عدالت سلاخ خانه ای استوار است. در این زمینه هیچ شکی نباید بخود راه داد.

سئوال بر سر قضاوت نیست، سئوال بر سر این است که قضات کیانند؟ سئوال بر سر موجودیت مشتی اقلیت مفتخور و فاسد است که حاضرند برای حفظ منافع و قدرت ارتجاعی شان به هر جنایتی دست یازند. سئوال بر سر بود و نبود یک رژیم بحران زده و مستاصل است. اینرا بهتر از هر کسی گردانندگان جمهوری اسلامی دریافته اند. به همین دلیل به چنین اعمالی روی آورده اند. آنان بهتر از هر کس می دانند که سیاستهائی چون سهیمه بندی بنرین که به دستور مستقیم اربابان امپریالیست و نهادهائی چون بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را به اجرا گذاشته اند چه معانی در رابطه با زندگی کارگران و زحمتکشان جامعه دارد و به چه فقر و فلاکت و نارضایتی گسترده ای دامن زده و خواهد زد. آنان بهتر از هر کسی از بی پایگی و سستی نظام شان باخبرند و می دانند که تنها اقدام پیشگیرانه شان خونریزی از پیکر خلق است.

اما آنان مانند تمامی مرتجعین تاریخ نمی دانند سنگی که بلند کرده اند هر آن می تواند بر پاهای خودشان بیفتد. این کاریست که بر عهده مردم قرار دارد. این وظیفه کلیه نیروهای انقلابی و آزادیخواه و کلیه جنبشهای توده ای در داخل و خارج از کشور است که بی محابا به میدان آیند و مانع از ادامه و اجرای این توطئه های جنایتکارانه علیه فرودست ترین بخش جامعه شوند.

نقشه های شومی که جمهوری اسلامی در سر می پروراند بیش از هر زمانی نشانه شکنندگی این رژیم است. نشانه وقایع تکان دهنده و نبردهای خونینی است که در راهست. نبردهائی که باید قهر انقلابی سازمانیافته را برای تسویه حساب کامل با مرتجعین اسلامی در دستور کارخود قرار داده، نظام دولتی شان را سرنگون کرده  و برقراری جامعه ای فارغ از ستم و استثمار را هدف قرار دهد.

 

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست)

 

 

 

 

نقدی بر مقاله "یوتوپیای لنینیستی شریعتی" نوشته  اکبر گنجی

 

از مصلحت گرائی اسلامی تا پراگماتیسم  آمریکائی! (1)

 

 

پس از آنکه نمایش اعتصاب غذای سه روزه گنجی در سال گذشته با ناکامی روبرو شد او ترجیح داد فعلا دور و بر اجرای این نوع نمایشها نچرخد. او  زیر قولش زد و اجرای نمایش دیگری مبنی بر دفاع از حقوق زنان را که وعده داده بود، به تعویق انداخت. پس از آن آقای گنجی مدتی اینور و آنور تاب خورد و به ملاقات برخی از روشنفکران مشهور اروپائی و امریکائی رفت تا پشتوانه نظری برای خود فراهم آورد. اخیرا حاصل این گشت و گذار تئوریکش را در چند مقاله به همگان عرضه کرده است.

برخی ها انتظار داشتند که گنجی در اثر نشست و برخاست با محافل دانشگاهی، کمی با علم جدید آشنا شود، منطق علمی فراگیرد و کمی صداقت علمی در جانش نفوذ کند تا به نقد کارنامه سیاسی خود نشیند. اما او به جای انتقاد از خود، به انتقاد از دیگران پرداخت. به جای اینکه به نقد رفتار و اعمال خود بپردازد ـ اعمالی که به استقرار و تثبیت جمهوری اسلامی یاری رسانده است ـ به سراغ دیگران، مشخصا دکتر علی شریعتی رفت. در واقع اعمال خود و دوستانش را به نظریات وی منتسب کرد و شریعتی را مسئول اعمال سرکوبگرانه و ضددمکراتیک خود و  هم قطارانش و بطور کلی رژیم جمهوری اسلامی دانست.

 جالب توجه است که گنجی مدعی نقد نظری جمهوری اسلامی و "تبار شناسی گفتمان انقلاب 1357" است اما اشاره ای به ایده ها و نظرات اصلی ترین رهبر و ایدئولوگ این دولت یعنی آیت الله خمینی نمی کند. گنجی انواع و اقسام اتهام و افترا به لنین و استالین و مائو (وحتی شریعتی) می زند و آنان را دیکتاتور و توتالیتر می نامد اما حتی یک بارهم مستقیم به خمینی و افکارش برخورد نمی کند و به روی خود نمی آورد که او یکی از  بزرگترین جلادان تاریخ بود که هزاران هزار از بهترین فرزندان مردم را در دهه 60 در زندانهای خود به قتل رساند و یکشبه فرمان قتل چند هزار زندانی سیاسی را در سال 67 صادرکرد.

گنجی در دو مقاله اخیری  که در نقد شریعتی ارائه داده تمام تلاش خود را بکار برده تا اعمال و رفتار خمینی و همراهانش را به گردن افکار و نظریات شریعتی بیندازد. (1) اما اشتباه نشود طبق نظر آقای گنجی شریعتی هم در این وسط گناه چندانی نداشته است. مقصر اصلی لنین و مائو بودند. چرا که شریعتی تحت تاثیر آنان قرار داشت؛ از انقلاب فرهنگی چین تاثیر گرفته بود؛ تحت تاثیر گفتمان سوسیالیستی آن دوره بود و با تفسیری "لنینیستی" از اسلام راه را برای قدرت گیری روحانیون باز کرد. از نظر گنجی روی آوری خمینی و جمهوری اسلامی به دیکتاتوری  را باید در "اوتوپیای لنینیستی شریعتی" جستجو کرد. این است لب کلام نقد گنجی از شریعتی.

هدف اصلی مقاله ما پاسخ به اتهاماتی است که گنجی به مارکس، لنین و مائو نسبت داده است. ولی ناگزیریم قبل از پاسخگوئی به این اتهامات اشاراتی به اهداف و انگیزه های سیاسی گنجی از این نقد، متد تحلیلی گنجی در این نقد و جایگاه و مقام دکتر شریعتی در احیاگری اسلامی نیز داشته باشیم. در خاتمه به پایه های نظری  "جدید"ی که گنجی خود را بدانها متکی کرده می پردازیم و نتایج ایدئولوژیک سیاسی آن را در رابطه با شرایط کنونی مبارزه طبقاتی در ایران بررسی خواهیم کرد.

 

اهداف و انگیزه های سیاسی!

 

نقد گنجی از شریعتی اهداف ایدئولوژیک ـ سیاسی چندگانه ای را دنبال می کند. گنجی در مقاله اش عمدتا روشنفکران – مشخصا دانشجویان – را مخاطب قرار داده است. هر خواننده منصفی با نگاهی کوتاه به مقاله گنجی، بار ضد کمونیستی قوی آن را در می یابد. شاید برای گنجی برخی استدلالات کنونی اش علیه کمونیسم جدید باشد. اما در واقع تکرار تبلیغات ملال آور و دست چندم بورژوازی بین المللی علیه کمونیسم است که از دهه نود میلادی به این سو، براه افتاده است. به نظر می رسد نشست و برخاست با محافلی از هیئت حاکمه آمریکا این فایده را برای گنجی داشته که بفهمد دیگر با آیه های قرآن و احادیث پیغمبر و درسهای مکتب اسلام مکارم شیرازی و استدلالات حوزوی مطهری و التقاط گری شریعتی نمی توان با کمونیسم مقابله کرد. باید سراغ هانا آرنت و کارل پوپر و دیگر فیلسوفان جدید بورژوازی رفت و از آنان کمک گرفت.

گنجی دریافته است که دیگر با تکیه به اسلام نمی توان به مقابله با موج رو به رشد چپ در دانشگاههای ایران برخاست. کمتر کسی برای "روشنفکران دینی" در دانشگاهها تره خورد می کند. کمتر کسی به لاطائلات و سفسطه گری "فلسفی" امثال سروش گوش فرا می دهد (2) دیگر کسی شارلاتانیسم سیاسی امثال زیبا کلام را بر نمی تابد و چاخانهای تئوریک حجاریان را باور ندارد. حجم عظیم کتابهائی که دوم خردادیها بزور تبلیغات و امکانات دولتی روانه دانشگاههای ایران کرده بودند، بی اعتبار شده اند. به همین دلیل است که گنجی در نقد از شریعتی در درجه اول به مقابله با رشد افکار و ایده های چپ در میان روشنفکران بالاخص دانشجویان می پردازد. گنجی در مقدمه مقاله دوم اش آشکارا می گوید: «نباید جوانهای ایران زمین را مانند نسل دهه چهل و پنجاه، مفتون اندیشه های یوتوپیایی لنینیستی کرد.»

به همین دلیل عقب مانده ترین افکار مذهبی را به لامذهب ترین و روشن بین ترین  ماتریالیست ـ  دیالکتیسینهای های قرن بیستم یعنی  لنین و مائو نسبت می دهد.  ریشه های شیعیگری و تئوری امامت شریعتی را به تئوریهای "چه باید کرد؟" لنین و تزکیه نفس اسلامی شریعتی را  به انقلاب فرهنگی مائو  وصل می کند. گنجی کمونیسم را هدف حمله خود قرار داده تا اسلام را نجات دهد.

اما نوشته گنجی کارکرد ایدئولوژیک دیگری هم دارد. او به دنبال آنست که به خیال خود امثال جرج بوش را هم قانع کند که مشکل جمهوری اسلامی را در چارچوبه جهاد ضدکمونیستی قرار دهد نه ضدیت با مذهب اسلام و "نبرد تمدنها". این خط تبلیغی است که اخیرا حزب اعلان نشده "گنجی – سازگارا"  اتخاذ کرده است. (3) سازگارا بر طبل فصل مشترک جمهوری اسلامی و استالینیسم می کوبد و گنجی بر طبل تاثیرات لنین بر شکل گیری جمهوری اسلامی از طریق شریعتی. اینکه دولتمردان آمریکا به این قبیل نصایح گوش دهند یا خیر مشخص نیست چرا که آنان نیز در کارزار "ضد تروریستی" که براه انداخته اند از محدودیتهای ایدئولوژیک -سیاسی معینی برخوردارند. اما روشن است  که آنان بیشتر از امثال گنجی به اهمیت مذهب در حفظ ستونهای نظم کهن واقفند. تجربه عراق و افغانستان پس از اشغال نظامی و برقراری جمهوری اسلامی در این دو کشور بخوبی این امر را نشان می دهد. مشکل آمریکا در رابطه با جمهوری اسلامی انتخاب میان گزینه های مختلف است. هنوز مشخص نیست که سرپلهائی چون گنجی و سازگارا  برای حل و فصل تضادهایش با جمهوری اسلامی به کارش خواهند آمد یا خیر. سرپلهائی که آشکارا دنبال آنند که میان بخشهائی از رژیم با طرحهای آمریکا پیوند برقرار کنند و نگذارند شیرازه دولت ارتجاعی در ایران بکلی از هم بپاشد.

گنجی در نقد شریعتی گوشه چشمی هم به ائتلافات سیاسی طبقاتی مطلوب خود و هیئت حاکمه آمریکا هم دارد. هدف گنجی جوش دادن پایه های اجتماعی مختلف حول یک ایدئولوژی و سیاست معین است. گنجی تلاش می کند بخشهائی از اصلاح طلبان حکومتی و غیر حکومتی (بویژه نیروهای ملی مذهبی را که هنوز به شریعتی ارادت خاصی دارند) را قانع کند که چرا ائتلافات سیاسی جدید ضروریست و چرا برای تحقق این قبیل ائتلافات گفتمانهای سیاسی جدیدی لازم است. گفتمانی که در مرکزش باید لیبرالیسم اقتصادی و مدارا با امپریالیسم آمریکا قرار داشته باشد. ما در بخش آخر این مقاله به محتوای واقعی نظر گنجی در این زمینه ها خواهیم پرداخت. اما واقعیت این است که از نظر گنجی اتخاذ چنین گفتمانی بدون نقد افکار شریعتی ممکن نیست. به صف کردن نیروهای ملی مذهبی حول دمکراسی و حقوق بشر آمریکائی آسان نیست. نیاز به پاره ای تغییرات اساسی در دیدگاههای پایه ای این قبیل نیروهاست. باید در برخی زمینه ها تسویه حسابهائی با تفکرات پان اسلامیستی صورت گیرد. باید از روحیه ضد "غرب زدگی" این قبیل نیروها کاسته شود و دوستی با آمریکا تقویت شود؛ باید روحیه "مخالف خوانی" و "اپوزیسیونی" کنار گذاشته شود و روحیه "همراهی" و "شراکت سیاسی" در طرحهای امپریالیستی جایگزینش شود. بی جهت نیست که تمرکز نقد گنجی از شریعتی بر این محورهای اساسی متمرکز است. این مسئله است که بستر سیاسی نقد تئوریک گنجی ـ یا بهتر است گفته شود تئوری بافی های آقای گنجی ـ در مورد گرایشات لنینیستی شریعتی را تشکیل می دهد!

 

اندر متدهای "علمی" گنجی!

 

متدی که گنجی در نقد شریعتی و ربط عقایدش به لنین و مائو بکار برده به اندازه کافی افشاگرانه است. مهمترین ویژگی "متد علمی"  گنجی ریختن مشتی از نقل قولها از متفکران مختلف بر صفحه کاغذ است. نقل قولهائی که زمان و مکان و زمینه و چارچوبی  نمی شناسند. فلان نقل قول لنین از بیسار مقاله  لنین با فلان نقل قول شریعتی از بیسار سخنرانیش کنار هم چیده می شوند و نتایج دلبخواه گرفته میشود. بدون اینکه روشن باشد که هر جمله بر چه بستر سیاسی مشخص یا مفهوم و تصور کلی بیان شده است. قطره آب در یک فنجان با قطره آب در یک دریا مقایسه می شود تا فنجان و دریا یکسان قلمداد شوند. شباهتها بین فرم به شباهت در محتوی تعمیم داده می شود. برای مثال از نظر گنجی چون لنین بر ضرورت رهبری آگاه و انقلابی تاکید کرده و شریعتی بر امامت شیعی، پس شریعتی مساوی لنین است. تقلید از مراجع نزد شریعتی همان اطاعت تشکیلاتی لنین است. "در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است"، این است خصلت متدهای "علمی" گنجی. متدهائی که بضاعت فکری او را نشان می دهد. بهتر است این متد اسکولاستیکی "علمی ـ آخوندی" نامگذاری شود تا حقی از آخوندها ضایع نشود!  این متد یادآور متد همان آخوندی است که بر منبر  "کمو نیست" را "خدا نیست" معنا می کرد و به خورد خلق الله می داد.  اکنون هم  گنجی صحبت لنین از "دیکتاتوری بر بورژوازی" را "تیرباران مردمی که بطور عینی در خدمت منافع بورژوازی اند" ترجمه می کند.

گنجی هیچ شناختی از مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم ندارد اما خود را صاحب نظر در این زمینه جلوه می دهد. جهل گنجی فقط شامل مارکسیسم نمی شود. به نظر می رسد گشت و گذارهایش در تئوریهای پست مدرن هم فایده چندانی به حالش نداشته است. وی  بدون اینکه تئوریهای پست مدرنیستی همچون "استقلال متن از مولف" را درک کند، فریاد "مرگ مولف" را سر می دهد تا هر بلائی که خواست بر سر متن بیاورد.

فقط کافیست به نقل قولهائی پی درپی که گنجی از لنین آورده رجوع شود تا تصویر روشنی از غرض ورزیهای سیاسی و متد "هدف وسیله را توجیه می کند" بدست آید. (4) ارائه نظرات و تئوریهای دیگران  به همان صورتی  که هست، اولین شرط مبارزه نظری اصولی است. حتی نظریه پردازان بورژوائی که در کارشان جدی هستند به این روش وفادارند. اما متدولوژی گنجی تابع اهداف سیاسی اش است.

جالب است که گنجی سنگ "جان راولز" که یکی از معروفترین فیلسوفان معاصر جامعه بورژوائی است را به سینه می زند. خوب بود گنجی ورای حفظ کردن اسم و رسم این آدمها می رفت و به حرفهایشان هم توجه می کرد. جان راولز روش خود را در بررسی دکترین (آموزه های) فلاسفه و متفکرین اینطور شرح می دهد:

«تا زمانی که یک دکترین را در بهترین فرمش مورد قضاوت قرار نداده ایم یعنی آن را مورد قضاوت قرار نداده ایم. من (هنگام درس دادن) ... فکر خودم را در مورد اینکه نویسنده چه باید می گفت بیان نمی کردم بلکه آنچه را بواقع نویسنده گفته بود بیان می کردم و منطقی ترین تفسیر را از متن ارائه می دادم. متن را حتما باید معرفی کرد و به آن احترام گذاشت و دکترین را در بهترین شکلش ارائه داد. کنار گذاشتن متن (یعنی متنی که صاحب نظریه در آن خودش به شرح نظریه اش پرداخته است) برایم یک اهانت، یک نوع اقامه دروغی، بنظر می آمد. » (5)

اما مسئله گنجی بیطرفی علمی و حقیقت جوئی نیست. بینش طبقاتیش و منافع سیاسی اش اجازه نمی دهد متدی اتخاذ کند که به کشف حقیقت یاری رساند. برای او کافیست که  نقل قولهای بی ربط از این یا آن فیلسوف ردیف  کند تا "متن" خود را جور کند و متاع خود را به قیمت روز در بازار بفروش رساند. تصور گنجی از ارائه یک مقاله علمی به این امر خلاصه می شود که مقاله اش شامل رفرنس باشد. او فکر می کند هر چقدر تعداد نقل قولها و رفرنسهای مقاله بیشتر باشد بارعلمی مقاله هم بیشتر خواهد شد. برای همین بخش زیادی از مقاله اش را به نقل قول این و آن و یک سوم مقاله اش در نقد شریعتی را به رفرنس اختصاص داده است.

گنجی با منطق قیاسی (در اینجا قیاس بین نقل قولهای لنین و شریعتی) می خواهد خوانندگان  مقاله اش را قانع کند که شریعتی تزهایش را از لنین به عاریت گرفته است. استفاده از این منطق، نشانه عقل محدود است. عقلی که هنوز می خواهد از طریق صغرا کبرا چیدن و گمانه زنی ارسطوئی به کشف حقیقت نائل آید. این عقل پیشا سرمایه داری است. عقلی که هنوز قادر نشده خود را با رشد نیروهای مولده و  تکامل علوم طبیعی در جهان همراه و هماهنگ سازد. عقلی که حتی قادر نیست منطق استقرائی (جستجو کردن و از فاکتهای متعدد نتیجه گرفتن) را بکار برد چه برسد به اینکه بتواند منطق دیالکتیکی (آنالیز و سنتر) را مورد استفاده قرار دهد. محدودیتهای فکری و متدلوژیکی گنجی ناشی از محدودیتهای جهان بینی طبقه ای است که حافظ مناسبات تولیدی معینی است. طبقه ای که پایه تولیدیش وابستگی به امپریالیسم است و هنوز حیاتش به مناسبات ماقبل سرمایه داری گره خورده است. طبقه ای که هنوز از تفکر دینی گسست نکرده و به ایده های بورژوائی رایج در جهان کنونی همچون قطعات مختلف ماشینی نگاه می کند که باید آنها را از گوشه و کنار دنیا گرد هم آورد و آنها را مونتاژ کند.

گنجی طی یکسال اخیر استعداد فراوانی در چیدن گل از هر چمنی از خود نشان داده است. گاهی از مارکس و کانت و هایدگر و هابر ماس نقل قول می آورد گاهی از ویلیام جیمز و جان راولز و هانا آرنت و پوپر و فون هایک و رونالد دورکین و دیگران. اما مشکل گنجی اینجاست که تمامی این گلهای خوشبو یا بد بو را به بیابان برهوت گسیل می دارد. مشکل در زمین شوره زار تفکر دینی (اسلامی) است که هیچ گلی را بر نمی تابد و تنها حاصلش پژمردگی است.

 

مقام تاریخی شریعتی در احیا گری اسلامی

 

یکی از پایه ای ترین انتقادات گنجی به شریعتی این است که شریعتی از دین یک ایدئولوژی ساخت و پروژه اش "فربه کردن دین" بود. این انتقاد نیمی از واقعیت را در بر می گیرد. بویژه زمانی که گنجی در لوای این انتقاد به دفاع از عبدالکریم سروش می پردازد و او را مدافع پروژه "لاغر کردن دین" می داند.

می گوئیم این انتقاد نیمی از واقعیت را در بر می گیرد زیرا این شریعتی نبود که از دین ایدئولوژی ساخت. هر دین شکلی از ایدئولوژی است. تفاوتی در خصلت مذهب به عنوان شکلی از ایدئولوژی موجود نیست ـ چه زمانی که به ستمگران یاری می رساند چه زمانی که بخشهائی از ستمدیدگان از آن برای پیشبرد مبارزات خود استفاده می کنند. مذهب بطور کلی بخشی از روبنای ایدئولوژیک حاکم در جامعه ما است. حتی در زمان رژیم سلطنتی، اسلام یکی از پایه های قدرتمند ایدئولوژی حاکم بوده و به برقراری نظام ستم و استثمار یاری می رساند. فرهنگ و ارزشهای اسلامی نقش مهمی در کنترل، سرکوب ایدئولوژیک توده ها داشته و یکی از مهمترین ابزار تحمیق توده ها بوده است. با وجود اینکه در دوران شاه  دین و دولت به اندازه کنونی در هم آمیخته نبودند اما حکومت شاه  در سطح وسیع از ایدئولوژی اسلامی بهره می برد و به اشکال مختلف به حفظ آن یاری می رساند. علیرغم اینکه پس از انقلاب مشروطه بتدریج از قدرت روحانیون تا حدی کاسته شد اما این نهاد همچون سلطنت همواره از ستونهای اصلی نظم کهن بوده است.

مضافا، شریعتی اولین فردی نبود که به فکر این افتاد که از اسلام برای پیشبرد اهداف سیاسی خود سود جوید. از زمان شکل گیری استعمار بویژه دوران امپریالیسم پدیده احیا گری اسلامی نیز شکل گرفت. از سید جمال اسد آبادی تا مطهری و خمینی و از مهندس بازرگان تا شریعتی تا مجاهدین هر یک سعی کردند تا با توجه به اوضاع زمانه از اسلام برای اهداف سیاسی خود سود جویند. مسلما بر این احیا گری نیز مهر گرایشات طبقاتی معینی خورده است. به این معنا که با توجه به شرایط ملی و بین المللی مشخص و تحولات اقتصادی اجتماعی معین، اقشار و طبقات مختلفی به این سمت رانده شدند که از اسلام به عنوان ایدئولوژی برای مقابله با سلطه امپریالیسم و قدرتهای حاکم سود جویند. به همین دلیل است که ما با برداشتهای مختلف از اسلام روبرو هستیم. علیرغم این برداشتهای مختلف، مذهب اسلام به عنوان مجموعه ای از آموزه ها و آئینها و ارزشهای اخلاقی از کاراکتر تاریخی – طبقاتی(و جنسیتی) معینی برخوردار است که مشخصه اصلیش حفاظت از بنیانهای مردسالاری و نظام ستم و استثمار بطور کلی است. به همین دلیل است که این ایدئولوژی در بهترین حالت یا تکامل یافته ترین شکلش نیز نمی تواند منافع ستمدیدگان را برآورده سازد حتی زمانی که ستمدیدگان برای دوره هائی برای پیشبرد مبارزه شان با ستمگران بدان دست یازند.

شریعتی اسلام را به ایدئولوژی بدل نساخت، اسلام یک ایدئولوژی حاکم و رایج بود. شریعتی خواست که خود را به آن  متکی کند با این هدف که آنرا کارآمد و فعال کند. نقل قولی که گنجی از شریعتی در مقاله اش آورده، بخوبی نشانگر این امر است. شریعتی گفته است: «به نظر من بهترین تعریف از مذهب این است که یک ایدئولوژی است و بهترین تعریف برای ایدئولوژی اینکه ایدئولوژی ادامه غریزه است.»

شریعتی به نادرستی فکر می کرد برای تاثیر گذاری بر مردم باید به همان مرام و باوری با مردم سخن گفت که رایج است. تعریف شریعتی از ایدئولوژی به عنوان "غریزه" بهیچوجه امری اتفاقی نیست. و اینجاست که تفاوت پایه ای شریعتی با لنین آشکار می شود. لنین اعتقاد داشت دنیای نوین را تنها با خلاف جریان می توان ساخت. از نظر لنین امر غریزی یا به عبارت دیگر هر امر خودبخودی در سمت بورژوازی قرار دارد به این معنا که کششهای خودبخودی به ناگزیر ایده های بورژوائی را تولید و باز تولید می کند. ایدئولوژی پرولتری بیان غریزه خودبخودی کارگران نیست بلکه بیان رویکرد آگاهانه طبقه کارگر به جهان سرمایه داری و تغییر آن است و برای قوام یافتن و استقرار خود باید با ایده های مسلط که ایده های طبقات حاکمه در هر دوران است، مقابله کند. 

گنجی می تواند دوباره و چند باره شیپور را از سر گشادش بدمد اما واقعیت چیز دیگری است. هر گونه انتساب شریعتی به لنین از بنیان نادرست است. تفاوت مقام و جایگاه ایدئولوژی نزد ایندو تفاوت زمین  تا آسمان است.

شریعتی به "غریزه" تکیه کرد و این بزرگترین نقطه ضعف و اشتباهش بود. او می خواست از طریق سنت، نو آوری کند. به محتوی کهنه و قدیمی فرمی نو ببخشد. اما نه تنها در اینکار توفیق چندانی نیافت بلکه آن محتوی کهنه حتی نوآوریها و فرمهای تازه اش را نیز به کام خود کشید.

در اینجا قصد ما ارائه جمعبندی همه جانبه از پدیده شریعتی نیست. (6) اما لازمست به اختصار بگوئیم. این پدیده حاصل یک دوران تاریخی معین و حال و هوای سیاسی مشخص در جامعه ما است. دورانی که تحولات سرمایه دارانه تحت هدایت امپریالیسم در جامعه شتاب گرفته بود. این تغییرات پرشتاب تاثیرات متناقضی بر اقشار و طبقات مختلف به جای گذاشته بود. از یک سو تغییرات سرمایه دارانه موجب ظهور و گسترش اقشار مدرن شهری شد از سوی دیگر بشدت فضای نیمه فئودالی در جامعه ـ منجمله در میان این اقشار مدرن ـ حاکم بود. به همین دلیل در جو اجتماعی  سیاسی فرهنگی ایران شکافهای عظیمی ایجاد شده بود. بعلاوه تحت تاثیر جنبشهای مسلحانه  رهائیبخش ملی و انقلاب سوسیالیستی در چین، بسیاری از روشنفکران انقلابی در ایران نیز به مشی مسلحانه روی آوردند و دیکتاتوری عریان  شاه را به مصاف طلبیدند. در چنین دوره ای پدیده شریعتی ظهور یافت. شریعتی را می توان عمدتا متعلق به جنبش مجاهدین دانست. اگر چه خود جزئی از آنان نبود و یا کاملا مانند آنان فکر نمی کرد اما تحت تاثیر آنان قرار داشت و نقش مهمی در گسترش نفوذ سیاسی این جریان ایفا کرد. او نیز مانند مجاهدین از درون جریان ملی و مذهبی دهه سی و اوائل دهه چهل شمسی بیرون آمد و با اختناق و سرکوب محمد رضا شاهی در دهه چهل روبرو شد.

شریعتی تلاش زیادی کرد تا اسلام را مدرنیزه کند تا بتواند با مارکسیسم مقابله کند. او تا حدی از در مخالفت با روحانیت سنتی در آمد. اجزای برخی از مکاتب غربی منجمله مارکسیسم را سرهم  بندی کرد و آنرا با اسلام در هم آمیخت. تلاش کرد اسلام را با مبارزه سیاسی علیه رژیم شاه گره بزند. او عملا مسئله چگونگی رابطه اسلام و مسائل دنیوی و سیاست و دولت را دوباره به صحنه آورد. اگر چه شریعتی نقش موثری در دامن زدن به روحیات ضد رژیمی جوانان داشت و تا حدود زیادی تلاش می کرد حساب اسلام خود (تشیع علوی) را از اسلام سنتی (تشیع صفوی) جدا کند. اما قادر به گسست قطعی از برداشتهای سنتی از اسلام نشد. او تحت لوای مقابله با استعمار به فئودالیسم امتیاز داد. بسیاری از گفتمانهای فئودالی و سنتی اسلام را برای تبلیغ و ترویج عقایدش بکار گرفت. به شیعه گری و امامت شیعی امتیاز داد تا بدان حد که صرفا شیعیان را شایسته حق انتخاب می دانست. در زمینه مقوله رهبری به درکی  مذهبی – فئودالی آغشته بود و مدافع روشهائی چون "نهی از منکر و امر به معروف" بود. او می خواست روح جدیدی به مقوله های عهد عتیق بدمد اما نتیجه اش آن شد که حتی فرم قدیم نیز بر محتوای جدیدش در بسیاری مواقع غلبه کرد.

عدم گسست از تفکر مذهبی و برخورد التقاطی به مارکسیسم و اسلام و حتی (التقاط میان عرفان و سیاست) (7) زندگی سیاسی شریعتی را رقم زد. تحت لوای مخالفت با استعمار به مقابله با روشنگری  پرداخت. تحت لوای مقابله با مارکسیسم خواستار بازگشت به خویش و سرهم بندی یک ایدئولوژی ملی – اسلامی شد. پروژه شریعتی مانند پروژه همه متفکران و رهبران سیاسی معاصر  که با تکیه به مذهب می خواستند به مقابله با مذهب برخیزند و ایمانی تازه بوجود آورند با شکست روبرو شد. این شکست با چرخشی که شریعتی در اواخر عمرش از خود نشان داد، برجسته شد.  از آشتی جوئی با مارکسیسم دوری جست و بدان تاخت و تحت عنوان "بازگشت به ریشه ها و فرهنگ و هویت اصیل خود" نهایتا از اصلاح اسلام نیز دست کشید. تحت لوای تضاد عمده با "امپریالیسم" و "تهاجم فرهنگی غرب" از مماشات طبقاتی و حتی لیبرالیسم اقتصادی (ادعاهای گنجی علیه شریعتی در این زمینه نیز یک جانبه است) دفاع کرد و رایکالیسم سیاسی و تبلیغ روشهای مبارزاتی رزمنده را به کناری نهاد.  

برخی ها این چرخش شریعتی را عکس العملی به تحولات درونی و خونین سازمان مجاهدین خلق و مارکسیست شدن اعضای آن نسبت می دهند و برخی دیگر علت را فشارهائی می دانند که ساواک بر وی تحمیل کرده بود. اگر چه این فشارها و عکس العملها واقعی بودند اما علل اصلی را باید در تغییرات کلی تری که  در صحنه سیاسی ایران و جهان در آندوره صورت گرفته بود، جستجو کرد. مشخصا در چرخشی که در صف بندیهای سیاسی و اتحادهای طبقاتی در ایران و جهان  صورت گرفته بود. اواخر عمر شریعتی مصادف بود با افت جنبشهای رهائیببخش ملی در سطح جهان، اوجگیری جنگ سرد و حاد شدن رقابت امپریالیستی میان شوروی و آمریکا،  کودتای رویزیونیستی متعاقب مرگ مائو در چین و ظهور بحران در جنبش کمونیستی، شکست مشی چریکی ـ مشخصا شکست سازمان مجاهدین خلق ـ که شریعتی امید زیادی بدان بسته بود و فعال شدن نیروهای سیاسی مذهبی که دور خمینی حلقه زده بودند.

افکار و نظرات شریعتی بازتاب آمال و آرزوهای بخشهائی از خرده بورژوازی مدرن (و بخشا سنتی) و مرفه بود که از یکسو بواسطه تغییر و تحولات سرمایه دارانه رشد و گسترش یافته بودند و از سوی دیگر در جو و فضای نیمه فئودالی ـ که بطور نمونه واری در مناسبات میان مردان با زنان فشرده می شد ـ  زیست می کردند و و از آن سود می جستند. اقشاری که از اجحافات امپریالیسم و طبقات حاکمه نیز در رنج بودند. بی جهت نبود که صدای شریعتی پژواک نسبتا وسیعی در میان جوانان طبقه متوسط شهری یافت. این اقشار با اوجگیری مبارزه مسلحانه انقلابی با آن همراهی نشان دادند اما زمانی که این مبارزات دورنمای پیروزی خود را از دست دادند نگاه شان را به سمت نیروی قدرتمندتری که در راه بود چرخاندند. یعنی جریان خمینی.

پایه طبقاتی شریعتی با خمینی متفاوت بود. خمینی نماینده بخشی از فئودال ـ کمپرادورهائی بود که بواسطه انقلاب سفید از قدرت سیاسی رانده شدند. از همان پان اسلامیستهائی که لنین در ابتدای قرن بیستم در موردشان گفته بود که از زاویه ای کاملا ارتجاعی مخالف نفوذ امپریالیسم هستند. خمینی حتی زمانی که از قدرت رانده شد تا مدتها خواهان سرنگونی شاه نبود. حتی پاره ای از اطرافیان خمینی همچون مطهری و باهنر و حداد عادل روابط حسنه ای با رژیم شاه داشتند تا بدان حد که محتوی کتابهای دینی مدارس تحت نظارت آنان تهیه می شد.

خمینی نیز به شیوه خود در حال احیا اسلام بود و برنامه اش متفاوت از امثال شریعتی بود. او می خواست  قدرت از کف داده اش را بدست آورد. به همین جهت عناصر "مدرنی" به پان اسلامیسم کلاسیک تزریق کرد که مهمترین عنصرش اداره جامعه ای بود که سرمایه داری بوروکراتیک در آن رشد کرده بود. کتاب "ولایت فقیه" خمینی ترجمان تئوکراتیک این نوع از سرمایه داری بود. جریانی کاملا ارتجاعی که به انتظار فرصت مناسب بود که تمام قدرت سیاسی را به چنگ آورد. (8)

کشمکشهای میان شریعتی و مطهری (که حلقه واسط خمینی با روشنفکران مذهبی بود) در حسینیه ارشاد بیان ماهیت سیاسی متفاوت ایندو جریان در برخورد به رژیم شاه و چگونگی اصلاح دین بود. مطهری زمانی که نتوانست اتوریته خود را بر شریعتی (به علت پایه وسیعی که شریعتی کسب کرده بود) اعمال کند از حسینیه ارشاد دوری جست و شمشیر تکفیر را بالای سر شریعتی نگهداشت. هر چند با نامه نگاری با خمینی خواهان  اقدامات قاطعتر از جانب وی علیه شریعتی بود اما خمینی هشیار تر از آن بود که علیه وی مستقیما موضع گیری کند. خمینی چشم به پایه اجتماعی شریعتی دوخته بود زمانی که ابراز داشت: «نمی خواهد نوشته های شریعتی را تایید کند اما شریعتی هواداران زیادی دارد و در حال خدمت به اسلام است.»(9)

در سال 1357، زمانی که امپریالیستهای غرب به سرکردگی آمریکا تصمیم گرفتند راه را برای قدرت گیری خمینی بگشایند، ائتلاف طبقاتی قدرتمندی حول وی شکل گرفت، پایه اجتماعی شریعتی از هر طیفی، نیز حول این ائتلاف گرد آمدند و به قدرت گیری خمینی یاری رساندند. نهضت آزادی برهبری مهندس بازرگان و امثال بنی صدر (که برداشت لیبرالی تر از اسلام عرضه می کردند) نقش مهمی درجوش دادن این ائتلاف طبقاتی ایفا کردند.

شکست پروژه شریعتی قبل ار هر چیز بیان آنست که اقشار و طبقات میانی در جامعه قادر به ایفای نقش سیاسی مستقل و اتخاذ راه مستقل نیستند. آنها مجبورند که به طبقات قدرتمندتر تکیه کنند. زمانی که طبقه کارگر (بویژه در دوران بحرانهای سیاسی بزرگ) حضور سیاسی مستقل و قدرتمند ندارد، این اقشار دنباله رو جناحهای مختلف طبقات ارتجاعی (چه آنان که در قدرتند یا آنان که خارج از قدرت بوده و در انتظار تکیه زدن بر مسند نظام دولت کمپرادور-فئودالی اند) می شوند.

پروژه شریعتی نشان داد که هر گونه تلاش برای  تجدید حیات اسلام در جامعه ما نهایتا به حفظ مناسبات ارتجاعی حاکم یا بازسازی ان به اشکال دیگر یاری می رساند. هر گونه استفاده از اسلام در سیاست، به سازش با اسلام و سنتهای جامعه منجر می شود. استفاده از اسلام در سیاست از یک کاراکتر تاریخی طبقاتی مشخص برخوردار است؛ از این امر گریزی نیست. اسلام مانند همه ادیان نه تنها افیون مردم است بلکه بطور مشخص به تولید و باز تولید مناسبات اقتصادی-اجتماعی حاکم خدمت و آنرا تقویت می کند. (10) 

 باز گردیم به انتقادات گنجی از شریعتی.

انتقاد  گنجی به شریعتی مبنی بر "فربه کردن دین" صحیح است. به این معنا که افکار شریعتی به حضور بیشتر دین در زندگی خصوصی و عمومی مردم ایران پا داد. اما گنجی زیرکانه در پس این انتقاد، به ستایش از سروش (و دیگر همفکرانش) می پردازد که خواهان "لاغر کردن دین" هستند. به این می گویند وسط دعوا نرخ تعیین کردن. بویژه اینکه دریابیم که همزمان بر موضوع بزرگتری سرپوش گذاشته می شود. هم پروژه "فربه کردن" ، هم پروژه "لاغر کردن" اسلام هر دو در خدمت حفظ اسلام بوده و هست.  تفاوت تنها در شرایط و اوضاع و احوال سیاسی است. در دهه چهل تنها با "فربه کردن دین"، اسلام می توانست حفظ شود و امروزه که جامعه پس از نزدیک به سی سال یک حکومت مذهبی ارتجاعی را تجربه کرده، تنها با "لاغر کردن دین" می توان اسلام را نجات داد. و این هدف اصلی پروژه ای است که گنجی نیز در سر می پروراند.

انتقاد گنجی به شریعتی مبنی بر "ایدئولوژیک کردن دین" تکرار همان انتقادی است که قبلا سروش در مقالاتی علیه شریعتی طرح کرده بود. این انتقادات زمانی طرح شد که حلقه حول نشریه کیان (و قبلتر از آن حلقه دور کیهان فرهنگی) مشغول طراحی پروژه دوم خرداد بودند و برای این پروژه تدارک ایدئولوژیک ـ سیاسی لازمه را می دیدند. آنان برای پیشبرد این پروژه نیازمند شکل دادن به یک ائتلاف طبقاتی معین بودند. نیاز داشتند که برای کشاندن مردم،  ملی مذهبی ها را نیز بخود جلب کنند. هدف انتقادات سروش از شریعتی این بود که نیروهای ملی مذهبی را از "اپوزیسیون" به "پوزیسیون" بدل کند تا  پا را از دایره دعواهای دو جناح خارج نگذارند. برای این منظور لازم بود که سروش دیدگاه و و روش اعتراضی و اپوزیسیونی شریعتی نسبت به قدرت حاکم را مورد نقد قرار دهد. نظریه پردازان دوم خرداد در این کار تا حدود زیادی موفق شدند و توانستند ملی مذهبی ها را به بازی دوم خرداد بکشانند. حال آقای گنجی در زمینه و چارچوبه دیگری می خواهد از همین تاکتیک سود جوید، و این بار اینان را به حول دوستی سیاسی با آمریکا گرد آورد. به همین دلیل از روحیات ضد استعماری شریعتی انتقاد می کند و خواهان باز نگری جدی این جنبه از تفکرات شریعتی شده است.

گنجی برای جاانداختن ضرورت این بازنگری از تمامی جوانب نادرست و نقاط ضعف واقعی در نگرش شریعتی سود می جوید. یکی از این زمینه ها مسئله زنان و حجاب است. البته در این زمینه نیز گنجی رندانه مسئله حجاب را به تاثیرات شریعتی از "انقلاب فرهنگی چین" (در زمان مائوتسه دون)  و موضوع یکسان سازی لباس در آن انقلاب ربط می دهد. تحریفی که بدان پاسخ خواهیم داد. اما این واقعیتی است که شریعتی نقش تعیین کننده ای در فرموله کردن حجاب به عنوان سلاح مبارزه ضدامپریالیستی ایفا کرد. او بر خلاف روحانیون سنتی ضمن برسمیت شناختن ورود زنان به بازار کار توانست بخشهائی از زنان اقشار مدرن را قانع کند که داوطلبانه برای "حفظ خود" (در واقع حفظ کیان اسلام) در مقابل "فرهنگ امپریالیستی"  حجاب بر سر کنند. این یکی از بزرگترین ضربات شریعتی به روند مبارزه برابری زن و مرد در جامعه ایران بود. امری که شاخص واپسگرائی تمامی نیروهای اسلامگرا ست. حجاب سمبل "مبارزه با امپریالیسم" از جانب این نیروها نیست بلکه سمبل جامعه نابرابر و ستمگرانه ای است که این قبیل نیروها وعده اش را می دهند. بیان فشرده برنامه های اقتصادی – اجتماعی است که برای کل جامعه در سر می پرورانند.

برخورد شریعتی به مسئله زنان عمیقا واپسگرایانه بود تا بدان حد که به تبلیغ بسیاری از ارزشهای منحط و عقب مانده مذهبی در  این زمینه پرداخت. یک نمونه اش همانگونه که گنجی در بخش دوم مقاله اش بر آن انگشت گذاشته مسئله چند همسری و صیغه است. شریعتی از چند همسری دفاع کرده و از صیغه به عنوان "مترقی ترین سنتی که وضع شده" نام برد و گفت سنتی است که «نه تنها بزرگترین، بلکه تنها و تنها راه حل مساله ی بحران جنسی نسل جوان در جهان امروز است.» در ارتجاعی بودن این قبیل ایده ها شکی نیست اما با گنجی حرفی در میان است. کارنامه منفی نظرات شریعتی در مورد زنان کاملا روشن است. شریعتی زنده نماند تا مشاهده کنیم تا چه حد در زمینه عملی کردن این ایده های ارتجاعی از خود پیگیری نشان می داد و چه برخوردی به اعمال ارتجاعی جمهوری اسلامی نسبت به زنان ـ مانند حجاب اجباری ـ می کرد. تا آنجائیکه به طیفهای گوناگون پیرو شریعتی بر می گردد اکثرا با حکم حجاب اجباری همراهی کردند یا در عمل با تبلیغ فعالانه حجاب به دستور حجاب اجباری خمینی اعتبار بخشیدند. و امروزه نیز سعی می کنند مبارزه علیه حجاب اجباری را به عنوان یکی از پایه ای ترین مطالبات جنبش آزادی زنان ایران دور بزنند و آن را غیر مهم جلوه دهند. اینکه جمهوری اسلامی نیز از برخی شعارهای شریعتی برای سرکوب زنان سود جست واقعیتی عیان است. اما اگر بخواهیم منصفانه برخورد کنیم شاید همه اینها را هنوز نتوان مبنای قضاوت در رابطه با کارنامه شخصی شریعتی قرار داد. زیرا که زنده نماند تا ببینیم چه می کرد. اما گنجی حی و حاضر و زنده است. قضاوت گنجی در مورد کارنامه شخصی خودش در این زمینه چیست؟ بوِیژه زمانی که پس از نقد شریعتی نقل قول بلند بالائی از توضیح المسائل خمینی مبنی بر شرعی بودن تجاوز به دختر بچه ها می آورد. (11) و از این مسئله برای افشای برخورد سازشکارانه و حمایت گرایانه شریعتی نسبت به حقوق اسلامی و احکام فقهی سود می جوید. گنجی باید بگوید که چگونه به رسمی، قانونی و عملی کردن این ایده های ارتجاعی خدمت کرده است؛ از مصلحت اسلام دفاع کرده و با توسری روسری بر سر زنان کرده است. عضو سپاهیانی بود که افرادی را که از توضیح المسائل خمینی افشاگری می کردند لت و کوب می کردند و به زندان می انداختند. جزو نظامی بود که شرط گزینش اداری و دانشگاهیش از بر کردن چرندیات توضیح المسائل آیت الله های از گور برآمده تاریخ بود. گنجی باید بگوید در آندوره کجا بود؟ در این زمینه چه کرد؟ گنجی در مانیفست سوم خود اعلان کرده است که: «سکوت در مقابل رذیلت به معنای همکاری با رذیلت و اقدام به شرارت است.» گنجی سکوت خود را نسبت به آن دوره چگونه ارزیابی می کند؟ آیا امیدی هست که لب به سخن بگشاید؟ به نظر ما خیر چرا که هنوز در فکر حفظ ارکان ایدئولوژی اسلامی و دولت طبقات ارتجاعی در ایران است. برای نمونه هنوز پس از گذشت چهل سال از طرح ایده های شریعتی یا گذشت قریب به سی سال از تجربه حکومت اسلامی حاضر نیست اعلام کند، "صیغه" امری ارتجاعی، ضد بشری و ضد زن است. هنوز بر این باور است که «دفاع از صیغه در چارچوب یک جامعه اسلامی شیعی برای گشودن روابط دختران و پسران یک بحث قابل مناقشه است.» قابل مناقشه برای کی،  آقای گنجی؟!

به نظر میرسد برای گنجی گشت و گذار در محافل دانشگاهی آمریکا حاصلی داشته و یاد گرفته است ظاهر  "بیطرفی علمی" را  حفظ کند اما نه نسبت به حقایق بلکه نسبت به زن ستیز ترین ایده های ارتجاعی!

 

(....ادامه دارد .....)

 

منابع و توضیحات:

 

1 ـ ایندو مقاله بنامهای "یوتوپیای لنینیستی شریعتی، تبار شناسی گفتمان انقلاب 1357 " و "شریعتی:زنان گونی پوش و علم بورژوائی، تبار شناسی انقلاب 1357" در سایتهای اینترنتی قابل دسترس هستند.

 

2 ـ جالب اینجاست که در مصاحبه ای که با محسن کدیور در روزنامه شرق 10 تیر 1386 صورت گرفته است به بی توجهی دانشجویان به سروش در پرسش مصاحبه گر اذعان می شود. "آیا اکنون که اندیشه های سروش به نیازهای دانشجویان پاسخ نمی دهد، زمان آن فرانرسیده که دوباره اندیشه شریعتی را در مقابله با جریان رو به رشد"چپ گرا" فعال کنیم؟" به نقل از مقاله "شریعتی باری دیگر" نوشته محمود هرمزی. این مقاله در سایتهای اینترنتی قابل دسترس است.

 

3 ـ رجوع شود به اظهارات محسن سازگارا در میزگرد رادیو تلویزیونی با صدای آمریکا در مورد "اعترافات هاله اسفندیاری"  

 

4 ـ گنجی پی در پی از لنین نقل قول بدون ارتباط با متن می آورد. سراغ نامه لنین به ماکسیم گورکی می رود که در آن به روشنفکران ضد انقلابی ناسزا گفت و انها را مدفوع ملت نامید. سراغ مقاله دیگری از لنین در مورد ادببات می رود که خواهان نویسندگان متعهد و حزبی بود. گنجی در و تخته را بهم می کوبد تا ثابت کند که لنین ضد روشنفکر و دیکتاتور بود. 

 

5 ـ از مقدمه باربارا هرمن بر کتاب: "سخنرانی های جان راولز در مورد تاریخ و فلسفه اخلاق"- انتشارات هاروارد -  بزبان انگلیسی، تاریخ انتشار سال 2000  

جان راولز از فیلسوفان مشهوری است که در سخنرانی هایش در دانشگاههای امریکا، تئوری عدالت را فرموله کرده است.او تلاش کرده که تضاد میان تئوری "دست نامرئی" آدام اسمیت را با تئوری "قرار داد اجتماعی" ژان ژاک روسو حل کند. و از این طریق دمکراسی را از نو تعریف کند. هدف او تبین عدالت در چارچوبه مناسبات بورژوائی است. راولز تلاش می کند با ارائه تعریف جدیدی از عدالت ـ به عنوان برخورد منصفانه ـ کلیه تضادهای سرمایه داری را حل کند. او سعی می کند هم از ایده های روسو و هم از ایده های اسمیت که دیگر بتنهائی برای توجیه نظم سرمایه داری بدرد نمی خورند استفاده کند. در صورتی که هر دو ضد هم هستند. روسو خواهان قرارداد اجتماعی و نقش تنظیم کننده دولت بود و اسمیت می گفت نیازی به دخالت دولت نیست و  رقابت خود باعث تنظیم امور می شود. راولز سعی می کند ایندو مفهوم متضاد را در هم ادغام کند. البته طرح عدالت اجتماعی از جانب او بصورت انصاف هم  فلسفه سیاسی هم فلسفه اخلاقی خودش را دچار تضاد کرده است. زیرا از یکسو خودش را طرفدار فلسفه اخلاق کانت می داند که می گفت اخلاق از ماورا الطبیعه ناشی می شود نه از مناسبات اجتماعی و امریست ازلی و ابدی. راولز می خواهد از دخالت دولت برای توزیع عادلانه استفاده کند اما مبنای این توزیع را انصاف می گذارد. یعنی با تکیه بر فلسفه اخلاق می خواهد این تضاد را حل کند. فلسفه اخلاقی که طبق نظر کانت قرار نیست ربطی به مناسبات اجتماعی داشته باشد. برای آشنائی اولیه با نظریات جان راولز می توانید به جلد دوم کتاب "تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" (لیبرالیسم و محافظه کاری) نوشته حسین  بشیریه (از انتشارات نشر نی چاپ اول 1378)  رجوع کنید.

در بخشهای بعدی مقاله به دلایل رجوع گنجی به کانت و راولز بیشتر خواهیم پرداخت. 

 

6 ـ برای آشنائی با زندگی و افکار شریعتی مطالعه کتاب "مسلمانی در چستجوی ناکجا آباد ـ زندگی نامه سیاسی علی شریعتی" نوشته علی رهنما (از انتشارات گام نو چاپ دوم 1381) بسیار مفید می باشد. این کتاب جزو معدود آثاری در رابطه با شریعتی است که متد بیطرفی علمی را در بررسی  زندگی سیاسی و و افکار وی بکار گرفته است.

 

7 ـ التقاط میان عرفان و سیاست در آثار شریعتی برجسته است. وی پس از تغییر و تحولات درون سازمان مجاهدین تلاش کرده با طرح شعار "آزادی برابری عرفان" شکافی که در ایدئولوژی مجاهدین بوجود آمده بود را پر کند. اما این شعار بیشتر در بین نیروهای ملی مذهبی طرفدار پیدا کرد تا سازمان مجاهدین خلق.

تاریخا حاکمین در جامعه با تبلیغ عرفان، سیاست گریزی را تبلیغ کرده و هدفشان دور نگهداشتن مردم از سیاست می باشد. اما زمانی که بخشهائی از محکومین عرفان را به شعار سیاسی خود بدل می کنند بیشتر بیان ناتوانی شان در حل تضادهای واقعی و پیچیدگی های سخت زندگی سیاسی است. برای این قبیل نیروها عرفان پناهگاهی برای گریز از مسائل دنیوی است. مرهمی است بر دردهائی که فکر می کنند لاعلاج است. پوششی است برای کناره گیری از موضوع قدرت سیاسی و تلاش برای کسب آن.

 

8 ـ رجوع شود به جزوه با سلاح نقد (جمعبندی از گذشته اتحادیه کمونیستهای ایران) منتشره در سال 1365.  در بخشی از این کتابچه ماهیت طبقاتی خمینی و اشتباهات کمونیستها در این زمینه مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. این بخش در نشریه حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست) شماره 13 بهمن 1382، تجدید چاپ شده است. این مقاله در سایت  www.sarbedaran.com  قابل دسترس است.

 

9 ـ رجوع شود به منبع شماره  6 ، صفحه 394

 

10 ـ  برای تحلیل همه جانبه تر از کاراکتر تاریخی طبقاتی اسلام رجوع کنید به مقاله "اسلام: ایدئولوژی و ابزار طبقات استثمارگر" مندرج در حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست ـ لنینیست ـ مائوئیست) شماره 6 ، مهر 1381 ـ متن کامل این مقاله در سایت www.sarbedaran.com  قابل دسترس است.

 

11 ـ  «همبستری با زن قبل از اینکه ۹ سالش تمام شود چه ازدواج دائم باشد و چه متعه جایز نیست. و اما سایر کامجویی ها ، مانند لمس شهوت آمیز او و در آغوش فشردنش و ران به ران او مالیدن ، اشکالی ندارد. و این قبیل کارها با دختر شیر خواره هم می توان کرد. اگر مردی قبل از اینکه همسرش ۹ ساله شود با او همبستر شود به طوری که منجر به افضاء او نشود بنابر قول اقوی، غیر از گناه چیزی بر این کار مترتب نمی شود، اما اگر او را افضاء کرد ، یعنی مجرای بول و خون حیض یا مجرای خون حیض و مدفوع او را یکی کرد همبستری با همسرش برای همیشه حرام می شود، اما بنابر قول احتیاط آمیزتر حرمت دائم همبستری اختصاص به مورد دوم، یعنی وقتی که مجرای خون حیض و مدفوع یکی شود دارد، و به هر حال بنابر قول اقوی زن از همسری شوهر خارج نمی شود و احکام همسری بر آن زن جاری است، یعنی از هم ارث می برند و ازدواج با زن پنجم برای شوهرش جرام است و ازدواج با خواهر آن زن نیز بر بر مرد حرام است و همچنین است سایر احکام» - روح الله خمینی، تحریر الوسیله، ج٣،ص ۴٣۰ مسأله 12، درج شده در مقاله دوم گنجی.

 

 

 

 

سخنی با آذرخش  :در باره مسائل جنبش کمونيستی و جنبش کارگری

 

اخیرا تارنمای اینترنتی آذرخش (1) نقدی بر مقاله "در تدارک انقلاب اجتماعی یا ادامه وضع موجود" (حقیقت شمارهء 33) درج کرده است. عنوان این نقد، «شیوهء "حقیقت" در نقد» است و به امضای بهروز فرهیخته می باشد. در زیر جواب ما به رفیق فرهیخته را می خوانید.

در ابتدا لازم است یک انتقاد از خود بکنیم. ما در مقاله "در تدارک انقلاب اجتماعی یا ..." (حقیقت 33) به مقالهء آذرخش به نام "موانع ذهنی در ایجاد تشکل های کارگری" اشاره کردیم(1) و ضمن تاکید بر نکات مهم و قابل توجه آن، گفتیم مقاله حامل پاره ای نظرات التقاطی و نادرست است و در زمينه مسائل كلان و تعيين كننده انقلاب پرولتری نظير سوسياليسم، كسب قدرت سياسی، حزب پيشاهنگ و امثالهم ديدگاه های مغشوشی ارائه می دهد.  

رفیق فرهیخته به ما انتقاد کرده است که بدون نقل گفته ای از مقالهء "موانع ذهنی..." آن را "التقاطی و نادرست" خوانده ایم و بدون مطالعهء مجموعه نظرات آذرخش و استناد به آنها دست به نتیجه گیری در مورد خط فکری کلی آنان زده ایم. ما این انتقاد را وارد می دانیم و بابت این متد غلط از آذرخش و خوانندگان حقیقت پوزش می طلبیم. اینگونه نتیجه گیری ها را بدون بحثی جامع در مورد همه جوانب خط یک سازمان یا فرد نمی توان انجام داد. برای جبران این خطا، اکثر نوشته های آذرخش را مطالعه کردیم. هم به نقاط اشتراکمان با این رفقا پی بردیم و هم به اختلافات جدی امان با خط فکری آنان آگاه تر شدیم.  امیدواریم بتوانیم نقد نظرات یکدیگر را به شیوه ای پیش ببریم که مبارزات نظری به آموختن از یکدیگر نیز کمک کند و با شادابی فکری و در جهت اتحاد انجام شود.

بجز این نکتهء درست، بقیه انتقادات رفیق فرهیخته مورد قبول ما نیست. و اضافه کنیم که هر چند برخی از انتقادات، متوجه نظرات حزب ماست ولی برخی دیگر نقد نظراتی است که وی به غلط به ما نسبت می دهد.

جوهر انتقاد وی این است که ما اهمیت سندیکا را  بعنوان یکی از تشکلات "بنیادین" طبقه کارگر نمی فهمیم و مانند آنارشیستها آن را رد می کنیم. فرهیخته، در تلاش برای اثبات حرف خود آنقدر زیاده روی می کند که ادعا می کند ما بجز در سند برنامه ای ِ حزبمان ( در قسمت "گام های فوری و راستای دگرگونی ها")  در دیگر اسناد حزب "کلمه ای در باره سندیکاهای کارگری" سخن نگفته ایم. او می نویسد:

«بدین طریق جای شگفتی نیست که در دیگر اسناد این حزب کلمه ای در بارهء سندیکاهای کارگری سخن گفته نشده است. در واقع یکی از معانی مبارزهء "حقیقت" و حزب متبوع او با "اکونومیسم" حذف صاف و سادهء جنبش سندیکائی از دستور کار جنبش کارگری و کمونیستی است» (ص 19)

یکم، برای اینکه رفیق فرهیخته به نادرست بودن احکام خود پی برد، کافی است نگاهی به سرفصل مقالات "حقیقت" 23 (ضمیمه - مرداد 1384) که ویژه سندیکای پروژه ای آبادان است بیندازد:

· نگاهی گذرا به تاریخچه و فعالیت های سندیکای کارگران پروژه ای (فصلی) آبادان و حومه؛ کرنولوژی سندیکای کارگران پروژه ای ...؛  شعارهای سندیکای کارگران ...؛ روایتی از سندیکای کارگران ...

می بینید که بیش از یک "کلمه" است! 

دوم، برای اینکه فرهیخته با دیدگاه ما در مورد اکونومیسم آشنا شود و بجای معنی سازی برای نظرات ما با واقعیات این نظرات در مورد رابطه میان جنبش سندیکائی و جنبش کمونیستی آشنا شود، می تواند به شماره های مختلف "حقیقت" (2) رجوع کند؛ مثلا به "حقیقت" شماره 15 (اردیبهشت 83) که حاوی مقالات زیر است:

یادداشتهائی بر مطالعه "چه باید کرد؟" و مفاهیم آن برای مبارزه امروز؛ جوهرهء انقلابی سازمان "کارگران صنعتی جهان": جمعبندی از یک تجربه تاریخی جنبش کارگری در آمریکا؛ درسهائی از "چه باید کرد؟" برای سازماندهی

بطور خلاصه: ما نسبت به جنبش سندیکائی (اتحادیه ای) کارگران بی اعتنا نیستیم و آن را بی ارزش نمی شماریم. ما فرم سندیکا را بخودی خود "سازشکارانه" و فرم های دیگر (مانند شورا) را بخودی خود "انقلابی" نمی دانیم. فرم تشکیلاتی دیوار غیر قابل نفوذی در مقابل خط سازشکارانه و فرصت طلبانه نیست. خط رهبری کننده و مسلط در هر تشکیلاتی است که تعیین می کند آن تشکل انقلابی است یا سازشکار؛ به اهداف انقلابی طبقه کارگر خدمت می کند یا  انرژی طبقه کارگر و کمونیستها را در بیراهه ها به هدر می دهد.

بحث ما با آذرخش، در چارچوب بحث با گرايشات ضد حزب و حزبیت، نيست. آذرخش موضع روشنی در مورد ضرورت حزب سیاسی طبقه کارگر دارد. در مقالات مختلف خود از ضرورت حزب طبقه كارگر صحبت می كند، و حتی پيش نويس برنامه حزب كمونيست را تهيه و منتشر كرده است. اما نكته مبهم و به حال خود رها شده در اين مقالات، رابطه حزب با تشكل های توده ای طبقه كارگر (خواه اقتصادی، خواه سياسي) است. به اعتقاد ما، حزب کلیدی ترین تشکیلات طبقه کارگر است که بدون آن کسب قدرت سیاسی غیر ممکن است؛ بدون آن جنبش طبقه کارگر و زحمتکشان در پیچیدگی های عرصه مبارزه طبقاتی ره گم خواهند کرد؛ بدون آن انرژی مبارزاتی طبقه کارگر نه در یکسو که در جهات گوناگون حرکت کرده و پرولتاریا صاحب آن توانی که بطور قهرآمیز دولت طبقات حاکم را درهم شکسته و دولت خود را در اتحاد با همه زحمتکشان بنا کند، نخواهد شد. البته وجود حزب، پیروزی طبقه کارگر را تضمین نمی کند. می دانیم که انقلاب اکتبر روسیه علیرغم وجود حزب بلشویک براحتی میتوانست شکست بخورد. کافی بود، لنین نتواند خط  صحیح را در کمیته مرکزی حزب حاکم کند. اما بدون حزب، پیروزی طبقه کارگر ممکن نیست.

این را هم تصریح کنیم که تاسیس حزب کمونیست ایران (م.ل.م.) از سوی ما، هرگز به معنای پایان یافتن روند اتحاد کمونیستها و تشکیل حزب واحد کمونیستی، تلقی نشده است. آنچه امروز مانع عمده در مقابل تحقق این امر مهم است، ناکافی بودن اتحاد فکری کمونیست ها بدور مسائل کلان کمونیسم است و نه عدم اتحاد بدور این روش یا آن روش برای "راه انداختن جنبش سندیکائی" و یا "شورائی".

ما معتقديم تا زمانی كه كمونيستها پراكنده و ناروشن و بحران زده و گرفتار افكار قدیمی و تكامل نيافته اند، احتمال درگير شدنشان در راه و روش ها و رفتارهايی كه با اهداف محدود و كوتاه مدت تشكل های مبارزه اقتصادی ـ رفاهی و خصلت تدافعی جنبش مقاومت كارگری (حتی با خواسته های سياسي) خوانايی دارد، بیشتر می شود. هستهء مرکزی جنبش کارگری، جنبش کمونیستی است و این هستهء مرکزی در وضعیت خوشایندی نیست. در این شرایط، نباید از این یا آن فرم تشکل کارگری یا "ترکیب متعادلی" از آنها، انتظار معجزه داشت. اگر كمونيستها اين معضل را بعنوان معضلی اساسی حدی نگیرند، طبعا هر کار دیگری، به منزله خرده کاری خواهد بود (و خرده کاری شکلی از اکونومیسم است). اگر كمونيستها اين معضل را در دست نگیرند، یا جنبه استراتژيك و درازمدت مبارزه و ملزوماتش را کاملا فراموش خواهند كرد و يا اين جنبه صرفا به صورت تئوری در آثارشان باقی خواهد ماند بی آنكه ربط مستقيم و تعيين كننده ای در پراتيك مبارزاتيشان داشته باشد. در اين حالت، تئوری های بی ارتباط با عمل شان بيشتر به دگم های بيروح و  تغييرناپذیر تبديل می شود و پراتيك شان بيشتر ميان عملكرد گرايشات مسلط در جنبش كارگری و يا بی عملی و كناره جويی و عيب و ايراد گرفتن های اينجا و آنجا نوسان می كند.

کمونیست ها چاره ای جز خلاف جریان رفتن ندارند. يك زمينه مهم از اين خلاف جريان رفتن، منحرف كردن جنبشهای توده ای از مسير خودبخودی است. و با توجه به گرايشات رايج در طيف جنبش كمونيستی و چپ، يك زمينه مهم ديگر اين كار، مقابله با اكونوميسم و رفرميسم است. خيلی از كسانی كه نام خود را چپ گذاشته اند، با روحيه شورشگری و انقلابی سر سازگاری ندارند. به قانونی گرايی و علنی گرايی عادت كرده اند. سياست انقلابی و كسب قدرت و قهر را كفر می دانند. خيلی ها هستند كه با توجه به بحران ها و شكست های جنبش كمونيستی و كارزارهای ايدئولوژيك بورژوازی بين المللی باور خود به آرمان كمونيسم را از دست داده اند. سوسياليسم را هم چندان قابل تحقق نمی دانند. به اعتقاد ما در شرایط امروز وظیفه عمده کمونیستها در  قبال جنبش کارگری، تلاش برای راه افتادن یک جنبش سیاسی انقلابی و تقویت قطب ایدئولوژی و برنامه کمونیستی در میان طبقه کارگر است. خلاف جریان رفتن امروز ما به معنی مقابله با همه روحيه باختگی ها، جهت گم كردگی ها و بی آرمانی ها نيز هست.

عمده بودن وظایف بالا برای کمونیستها، به معنای بی توجهی به وظایف غیر عمده نیست. اما به وظایف غیر عمده باید بصورتی که نه سد راه بلکه گشاینده راه برای تحقق وظایف عمده باشد،  نگریست. در پرتو این نگرش،حرف ما در مورد تشکلات غیر حزبی طبقه کارگر این است:

در شرایط امروز ایران، هر تشکل کارگری اتحادیه ای (با هر اسمی) اگر بخواهد واقعا ارگان وحدت توده های کارگر در مبارزه علیه دولت و کارفرما باشد، اگر می خواهد واقعا مستقل باشد، اگر قرار است به روند انقلابی خدمت کند، باید عمدتا (و نه منحصرا) روش فعالیت غیر قانونی و مخفی و نیمه مخفی داشته باشد. ما این روش را در مقابل روش دیگری گذاشتیم و در اطلاعیه اول ماه مه 1386 گفتیم: 

«هدف سندیکالیسم، پیشبرد مبارزات صنفی کارگران در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی و قوانین بورژوازی بین المللی است. در مقابل این سیاست، کارگران پیشرو باید در همه جا محافل مخفی و نیمه مخفی کارگری را سازمان دهند که دور از چشم جمهوری اسلامی و دور از دسترس شاخکهای "کارگری" سرمایه داری جهانی، بیکدیگر متصل باشند. هر چه دشمن ضعیف تر می شود، تعداد این هسته ها و محافل را باید با جسارت بیشتری گسترش داد و با جسارت بیشتری به یکدیگر متصل کرد. اگر امروزه به این نوع سازمان یابی نپردازیم، فردا خیلی دیر است. این نوع سازمانیابی به بهترین وجه می تواند علنی ترین مبارزات توده ای را سازمان داده و راه اندازی کند.»

در مقاله ای که مورد نقد فرهیخته است (حقیقت 33) ، بدرستی نوشته ایم:

«بر خلاف تصور اکونومیستی رایج، عامل اتحاد توده های کارگر در رشته های گوناگون، چسبیدن به شعارها و مطالبات حداقل و ملموس و مشترک اقتصادی- رفاهی نیست. بلکه متصل کردن نارضایتی ها و مقاومت های بیشمار و پراکنده به یک عامل اساسی مشترک، یعنی قدرت سیاسی حاکم، است. این کار در گرو طرح مستقیم مسائل سیاسی، پیشبرد افشاگری های همه جانبه سیاسی از دولت طبقات حاکم، در میان صفوف طبقه کارگر است.»

فرهیخته به این دیدگاه ما ایراد گرفته و می گوید این نظریه ضد نظر مارکس است. و برای اثبات این حکم، نقل قولی از مارکس می آورد که گفته است: « صنعت بزرگ انبوهی از کسانی را که یکدیگر را نمی شناسند در یک جا گرد می آورد. رقابت باعث اختلاف منافع میان آنان می شود اما حفظ (سطح) مزد، این نفع مشترک که (همگی) در مقابل کارفرما دارند آنان را در اندیشهء یکسان ِ مقاومت، در تشکل متحد میکند. ... اگر هدف اول مقاومت تنها حفظ مزد بود به تدریج که سرمایه داران به نوبه خود با فکر سرکوب گرد هم می آیند، تشکل ها که نخست از هم جدا بودند با هم پیوند می خورند و در مقابل سرمایه که همواره متحد است حفظ اتحاد برایشان  مهم تر از حفظ مزد می گردد. ... در این مبارزه – که جنگ داخلی واقعی است—عناصر لازم برای نبرد آینده گرد هم می آیند. هنگام رسیدن به این نقطه اتحادیه خصلت سیاسی می یابد.» (به نقل از مارکس، فقر فلسفه، فصل آخر، اعتصابات و تشکل های کارگری ...)

دیدگاه ما با این نقل قول مارکس، قابل نقد نیست زیرا ما نه از ورای نقل قولها که بر پایه تحلیل مشخص از شرایط مشخص و تجربیات بین المللی و تجربه ایران که خودمان هم در آن درگیر بوده ایم، به این ارزیابی رسیده ایم. مارکس در اینجا در حال شرح شکل گیری پیوندهای طبقاتی اولیه میان کارگران در "گروه بندی ها" و "انجمن ها" (3) در اواسط قرن 19 است. در ضمن، مارکس کل بحث را در کلام آخر فصل با تکیه بر ضرورت انقلاب سیاسی جمعبندی کرده  و با نقل قولی از رمان نویس و شاعر فمینیست، ژرژ ساند، تمام می کند: 

«تنها با از میان رفتن طبقات و تخاصمات طبقاتی، تکامل اجتماعی دیگر مساوی با انقلاب های سیاسی نخواهد بود. تا آن زمان، در آستانه هر جابجائی عمومی جامعه، آخرین کلام علم اجتماع همیشه این خواهد بود: "نبرد یا مرگ: مبارزهء خونین یا نابودی. این چنین است که مسئله بطرز غیر قابل اجتنابی خود را طرح می کند."». (مارکس، فقر فلسفه، فصل آخر)

با این اوصاف فرض کنیم مارکس در مقاله فوق می خواهد بگوید که "اتحادیه" بالاخره در جریان مبارزه برای دستمزد "خصلت سیاسی" پیدا می کند و مبارزه برای حفظ دستمزد به "یک جنگ داخلی واقعی" منجر می شود. حتا اگر مقصود مارکس این باشد، واقعیات به ما نشان داده که اینطور نیست و از درون "مبارزه برای حفظ دستمزد" یک جنگ داخلی واقعی سر بیرون نمی آورد. ببینید، گرایشی در میان چپ های ایران است که مسیر انقلاب پرولتری را بسیار غیر واقعی و ذهنیگرایانه، اینطور ترسیم می کند: اول باید یک جنبش اتحادیه ای یا شورائی کارگری راه انداخت، بعد آن را تبدیل به جنبش سیاسی کارگری کرد، بعد آن جنبش سیاسی کارگری یا جنبش شورائی کارگری، دولت را  می اندازد و خود (یا همراه با حزب) بر مسند قدرت می نشیند. این است فتح قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر! اگر اینجا سوال کنیم که، «مگر جنگ داخلی، جنگ میان ارتش های مسلح آگاهانه سازمان یافته نیست؟» فورا چماق تکفیر "مشی چریکی" و "چپ روی"  فرود می آید. ما در گذشته، در "اتحادیه کمونیستهای ایران" نیز شبیه همین گرایش را تحت عنوان "خط از اعتصاب تا قیام" (که متاثر از خط  کمینترن در مورد استراتژی انقلاب، بود) داشتیم که در جریان تحلیل و طرازبندی تاریخ خودمان، آن را به نقد کشیده ایم.

یکی دیگر از انتقادات  فرهیخته به مقالهء "در تدارک انقلاب اجتماعی یا ..." آن است که ما در این مقاله تحلیل کرده ایم که: 

«عموما در دوران های طولانی حاكميت طبقات ارتجاعی و مستبد، ايجاد تشكلات مستقل کارگری که خصلت توده ای و فراگير و باز داشته و واقعا مبارزه جو باشند و مقاومت و مطالبات و منافع طبقه كارگر را نمايندگی كنند ناممكن است. چنين تشكلات فراگير و گسترده ای را فقط به نسبتی که اوضاع برای فعالیت باز و گسترده مساعد می شود، بخصوص هنگام اوج گيری بحران انقلابی و از هم گسيختن سلطه سياسی و ايدئولوژيك و نظامی طبقات استثمارگر می توان ايجاد كرد.»

این یک ارزیابی کاملا صحیح و منطبق بر تجربه است. جواب این ارزیابی این نیست که انواع و اقسام تشکلات کارگری را که بقول فرهیخته "در تاریخ شناخته شده" ردیف کنیم و لیستی از عملکرد و وظیفه هر یک بدهیم. مسئله بسیار ساده است: استثمار، بی حقوقی، فقر به  مبارزه و مقاومت گسترده در میان کارگران و زحمتکشان شهری پا می دهد که بطور پراکنده و به اشکال گوناگون (مانند شورش در شهرکهای کارگری و اعتصابات کارگری) سر بلند می کند. مسئله این است که این جویبارها را چگونه می توان بهم متصل کرد و تبدیل به یک جبهه مبارزاتی رادیکال توده ای علیه جمهوری اسلامی و در خدمت به مبارزه سیاسی انقلابی پرولتاریا  کرد؟

 

مرکز ثقل مبارزه طبقاتی

 

ما همواره تاکید کرده ایم که مرکز ثقل مبارزه طبقاتی طبقه کارگر، مبارزهء سیاسی انقلابی علیه حکومت است. آیا رفقای آذرخش با این مخالفند؟ اگر مخالف نیستند، به نظرشان این مسئله چه تاثیری بر رویکرد کمونیستها نسبت به مبارزات اقتصادی طبقه کارگر دارد؟ و مفاهیم امروزی آن با توجه به شرایط خاص مبارزه طبقاتی در ایران چیست؟ آیا موافقند که "منحرف  کردن" جنبش خودبخودی  کارگران و متصل کردن آن به شاهراه مبارزه سیاسی، از وظایف کمونیستهاست؟ آیا لازم است جنبش کارگری، در مورد مسائل سیاسی کلان که چارچوبه عمومی مبارزه طبقاتی را در هر دوره تعیین می کند، سیاست و جهت گیری برای خود و کل جامعه تعیین کند؟ اگر آمریکا جنگی علیه ایران راه اندازد جنبش کارگری باید چه سیاستی اتخاذ کند و تدارک سیاسی کنونی اش برای این احتمال چیست؟ وظیفه جنبش کارگری، در قبال شورش های فقیران شهری، که سیاست سرکوبگرانهء امروز جمهوری اسلامی برای پیشگیری از آن است، چیست؟ آیا لازم است، جنبش کارگری نسبت به موقعیت برده وار زنان تحت جمهوری اسلامی، نابودی دهقانان، ستم گری ملی، سرکوب آزادی ها، عکس العمل نشان  دهد یا نه؟ ...

در ایران، مبارزهء اقتصادی کارگران و اتحاد کارگران برای پیشبرد این مبارزه، می تواند نقش مهمی در روند انقلاب بازی کند اما بشرطی که آگاهانه به شاهراه مبارزه سیاسی انقلابی کشانده شود. اما چگونه و با چه ابزاری؟ با چه شعارها و سیاستهائی؟ کدام خطرات سیاسی آن را تهدید می کند؟  روشن کردن راه حل برای این وظیفه از وظایف کمونیستهاست. آیا رفیق فرهیخته فکر نمی کند بی اعتنائی به این وظیفه، روند غالب در میان "فعالین جنبش کارگری" است؟

فرهیخته بدلیل آنکه ما به وضعیت عقب مانده جنبش کارگری، انتقاد می کنیم به ما می گوید: "تخطئه گر". اما ما بازهم به این عقب ماندگی انتقاد خواهیم کرد. در جنبش کارگری کنونی، گرایش به اتخاذ روش های مبارزاتی "امکان پذیر" و "قانونی" بسیار قوی است. شک نیست که این روش ها راهگشای یک جنبش کارگری رادیکال و توده ای نیست. این سیاست، جنبش کارگری را محدود به قشر کوچکی از کارگران و میدان فعالیت تعداد اندکی از "فعالین جنبش کارگری" می کند. تحتانی ترین و انفجاری ترین بخش های طبقه کارگر و زحمتکشان دارای مکان مشخص کار نیستند. سرکوب "اراذل و اوباش" در واقع سرکوب این بخش است. قاعدتا، ایجاد نقاط اتصال با این بخش از طبقه کارگر باید از الویتهای هر جنبش کارگری باشد. اما در جنبش کارگری ما چنین نیست. مبارزه علیه سیاست های اقتصادی کلان رژیم امکان اتحاد مبارزاتی گسترده میان اقشار مختلف طبقه کارگر و حتا میان کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه فراهم می کند.  مبارزه علیه سهمیه بندی و افزایش قیمت بنزین یک نمونه بارز بود.  قاعدتا، سیاست ریزی و دست زدن به اقداماتی برای ادامه دار و سازمان یافته کردن این مبارزه باید از الویتهای هر جنبش کارگری باشد. اما در جنبش کارگری ما چنین نیست.  فردائی که شورش های اعتراضی و خونین این بخش از کارگران- زحمتکشان (که در هیچ صنعتی گرد هم نیامده اند و طبق هیچ یک از مقاوله نامه های سازمان جهانی کار و فدراسیون های کارگری بین المللی حقشان را نمی توان مطالبه کرد) تحولات جامعه را تحت الشعاع قرار دهد، ما کجا خواهیم بود و آنان کجا؟  فرهیختهء عزیز: شما می توانید به "تخطئه گر" خواندن ما ادامه دهید. اما تحسین عقب ماندگی (که خودمان نیز بخشی از آن هستیم) بخاطر زحمت هائی که کشیده می شود (که خودمان هم می کشیم)، کار ما نیست.  زحمت هائی که کشیده می شود، بیشتر ما را وادار می کند که تن به عقب ماندگی هایمان ندهیم.

فرهیخته در بخشی از مقاله اش ضمن تشریح دیدگاه خود در مورد "سیاست مثبت و فعال کمونیستی در جنبش سندیکائی" می گوید: «فراموش نکنیم که مارکس و لنین سندیکا را دبستان کمونیسم نامیدند.»  وی منابع این نقل قول از مارکس و لنین را ذکر نکرده است. اما حتا اگر این گفته از مارکس و لنین باشد، ما با آن مخالفیم. زیرا یک حکم بی قید و شرط است که با واقعیات و تجارب جور در نمی آید. پس بهتر است آن را با قید و شرط بیان کنیم و بگوئیم، سندیکا یا هر جنبش توده ای دیگری می تواند دبستان کمونیسم برای شرکت کنندگان آن باشد بشرطی که تحت تاثیر روند مبارزه سیاسی انقلابی پرولتاریا برای درهم شکستن دولت و کسب قدرت سیاسی باشد. اگر چنین روندی موجود نباشد یا ضعیف باشد، سندیکا تبدیل به ارگانی دیگر برای عملکرد بازار سرمایه داری می شود.

فرهیخته با لحنی نارفیقانه روش ما و "حزب متبوع" مان  نسبت به تشکل های توده ای طبقه کارگر را اینطور معنی می کند: «صرفا کف زدن یا سربرگرداندن و دماغ بالا گرفتن»! و می گوید،  بجای اینکار باید به «اهداف تشکل، نوع تشکل ... نقش این تشکل ها در روند انقلابی، در انقلاب و در جامعهء آینده، آری به همهء این پرسش ها در تئوری و در عمل باید پاسخ گفت تا بتوان مدعی رویکرد کمونیستی به سازمان های طبقه کارگر بود.» (ص 23)

بگذارید رک و صریح باشیم: شما به ما بگوئید رویکرد کمونیستی نسبت به سازمان دادن "روند انقلابی" و "انقلاب" در جامعه ایران چیست، تا ما به شما بگوئیم کدام رویکرد نسبت به سازمان های طبقه کارگر، رویکرد کمونیستی است. اختلاف ما با گرایشات مختلف درون جنبش  کارگری، از اختلاف بر سر سندیکا آری یا نه، مبارزه اقتصادی آری یا نه، سرچشمه نمی گیرد. بلکه از اینجا ناشی می شود که هر یک از اینها (سندیکا و مبارزه اقتصادی) قرار است به چه هدفی خدمت کنند و چگونه؟ این وظایف را چگونه باید پیشبرد که به وظیفه اصلی که انقلاب پرولتری است خدمت کند؟ اختلافها در نهایت باز می گردد به اختلاف بر سر وظایف سیاسی انقلابی طبقه کارگر، بر سر ماهیت انقلاب پرولتری و روش پیشبرد آن در ایران. به اعتقاد ما، این اختلافات نافی وحدت عمل مبارزاتی امروز میان گرایشات مختلف جنبش کمونیستی و چپ در جنبش کارگری یا جنبش های توده ای دیگر، نیست. اما روشن کردن آنها اتحاد عمل امروز را تسهیل می کند.

راه انقلاب

یکی از موضوعات قابل توجهی که فرهیخته پیش می کشد (البته خیال پردازیش در مورد خط ما اجازه نمی دهد که درک خودش، ما و خواننده را از موضوع ارتقاء دهد) رابطه میان  دیدگاه و عملکرد "حزب متبوع" ما در جنبش سندیکائی و دیدگاه "حزب متبوع" ما در مورد استراتژی انقلاب در ایران است. فرهیخته می نویسد:

« ..."حقیقت" که چین را الگوی خود قرار می دهد به این واقعیت تاریخی توجه ندارد که در چین پیش از انقلاب 1949 که به طور نسبی و حتی مطلق از نظر صنعتی و تکامل اجتماعی – اقتصادی از ایران کنونی بسیار عقب مانده تر بود و با اینکه جنگ دهقانی و جنگ ملی (ضد امپریالیستی) شکل های اصلی مبارزه اجتماعی و طبقاتی این کشور را در طول بیش از دو دهه تشکیل می دادند، کمونیست های چین به جنبش سندیکائی بی اعتنا نبودند و فدراسیون سراسری اتحادیه های کارگری چین ... با آنکه بسیاری از رهبرانش در سال 1927 توسط کومیندان اعدام شدند به شکل مخفی و نیمه مخفی به فعالیت خود تا 1949 ادامه داد و با حزب کمونیست چین روابط نزدیک داشت و پس از 1949 نیز به فدراسیون اتحادیه های کارگری کشور تبدیل شد. در ایران کنونی نه جنگ دهقانی وجود دارد و نه جنگ ضد امپریالیستی و نه در آیندهء نزدیک هیچ یک از اینها قابل پیش بینی است. افزون بر این نه تنها بر خلاف چین اکثریت جمعیت در ایران ساکن شهرند، بلکه مهم تر از این، جنبش های اجتماعی از مبارزات کارگران و زنان گرفته تا اعتراضات دانشجویان و روشنفکران و حتا جنبش های ملی به ضد شووینیسم (که همراه با پان اسلامیسم چارچوب ایدئولوژیک سیاست داخلی و خارجی رژیم را تشکیل می دهد) همگی در شهرها متمرکزند. با این اوصاف، بی اعتنائی به جنبش سندیکائی به عنوان یکی از شناخته شده ترین تشکل های مستقل کارگری، تنها می تواند به تحکیم هژمونی سیاسی و ایدئولوژیکی بورژوائی و دیگر جریان های ضد کارگری بینجامد.» ( از مقاله "شیوه حقیقت در نقد" ص 2-3)

ببینید دوست عزیز! ما انقلاب 1949 چین را الگوی انقلاب ایران نمی دانیم و به تفاوت های عظیم میان ایران و چین ماقبل انقلاب 1949، واقفیم. اما آن را نقطه رجوعی برای انقلاب در ایران و دیگر کشورهای تحت سلطهء امپریالیسم می دانیم. زیرا انقلاب چین، اولین و تنها تجربه ای است که پرولتاریا طی آن در یک کشور عقب ماندهء تحت سلطه امپریالیسم، انقلاب سوسیالیستی را به پیروزی رساند و از این رهگذر تئوری های کمونیستی در مورد انقلاب در این نوع کشورها را تولید کرد. به اعتقاد ما انقلاب پرولتری در ایران و دیگر کشورهای تحت سلطهء امپریالیسم را نمی توان بدون اتکاء به تجربه انقلاب چین پیش برد. (و ساختمان سوسیالیسم را نمی توان بدون اتکاء به تجربه ساختمان سوسیالیسم در چین که کیفیتا پیشروتر از تجربه سوسیالیسم در روسیه بود، پیش برد). اتفاقا برای ما حیرت انگیز است که رفقای آذرخش (مانند اکثریت جنبش چپ ایران) هیچوقت به تجربه پیروزی و ساختمان سوسیالیسم در چین، حتا اشاره نمی کنند. گوئی چنین واقعه ای، یعنی پیروزی سوسیالیسم در یک کشور یک میلیارد نفری و عقب مانده، در تاریخ رخ نداده است! (4)

تاکیدات فرهیخته روی تفاوت های میان ایران و چین قبل از 1949، درست و بجاست. بخصوص، رابطه میان شهر و روستا و تمرکز اکثریت جمعیت در شهرها. اما این تفاوت ها، اهمیت سندیکاها را کم و زیاد نمی کند. این تفاوت ها، در درجه اول روی استراتژی سیاسی و نظامی برای کسب قدرت سیاسی تاثیر می گذارد. بهمین دلیل در انقلابات مائوئیستی چند دهه گذشته (فیلی پین، پرو، هند و نپال) احزاب کمونیستی که این انقلابات را رهبری می کنند، توجه خاصی به این مسئله کرده و تلاش کرده اند رابطه میان جنگ خلق در روستا و آماده کردن شهرها برای قیام را درست حل کنند. هرچند این معضل، هنوز لاینحل باقی مانده است.

اما اختلاف میان ما و آذرخش در سطح دیگریست: ضرورت دست زدن به جنگ انقلابی برای فتح قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر.

در چین، کمونیستها درگیر جنگ درازمدت بودند، نه بدلیل آنکه "جنگ دهقانی" و "جنگ ضد امپریالیستی" موجود بود. بلکه بدلیل آنکه کسب قدرت از طریق جنگ انقلابی، وظیفه مرکزی طبقه کارگر بود. طبقه کارگر و حزب کمونیست، برای عملی کردن این وظیفه در ابتدا در سال 1927 در شهرها قیام مسلحانه کردند. اما گومیندان توانست آن قیام را بخون بکشد و شکست دهد. سپس، کمونیستها جمعبندی کردند که میدان این جنگ طبقاتی را باید به روستا ببرند و دهقانان را با خود متحد کنند تا پیروز شوند. این جنگ، برای عملی کردن یک برنامه سیاسی و اجتماعی بود؛ در هر گام پیروزیش، قدرت سیاسی سرخ را در مناطق روستائی برقرار می کرد و با ریشه کن کردن فئودالیسم روابط تولیدی را تغییر می داد و اتحاد استراتژیک کارگران- دهقانان را بنا می نهاد. زمانی که چین مورد تجاوز ژاپن قرار گرفت، کمونیستها همان جنگ طبقاتی را بشکل جنگ ضد امپریالیسم ژاپن پیش بردند. بعد از شکست ژاپن، جنگ داخلی را دوباره از سر گرفتند و با فتح پکن در اکتبر 1949 قدرت سیاسی را کاملا و بطور سراسری بدست گرفتند. بنابراین، خصلت عمومی جنگ، از ابتدا تا انتها، جنگ طبقاتی از سوی طبقه کارگر تحت رهبری حزب کمونیست با هدف کسب قدرت سیاسی بود و نه جنگ دهقانی و ضد امپریالیستی در خود و برای خود.

سوال ما از رفیق فرهیخته این است: با توجه به تفاوت های عظیم میان ایران و چین قبل از 1949، آیا ضرورت دست زدن به جنگ انقلابی برای فتح قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر از بین رفته است؟ اگر در چین، استراتژی نظامی ِ فتح قدرت توسط طبقه کارگر، جنگ درازمدت توده ای بود، در ایران شهرنشین چیست؟ چرا در "طرح برنامه" آذرخش، صحبت از ضرورت "فتح قدرت سیاسی" می شود، اما هیچ راهی برای کسب قدرت سیاسی از طریق قهر، پیشنهاد نمی شود؟ چرا وقتی آذرخش از "سازمان های شناخته شده طبقه کارگر" اسم می برد، جای "ارتش" خالی است؟ مگر تجربهء انقلابات پرولتری در کمون، روسیه و چین نشان نداد که  ارتش یکی از سازمان های ضروری برای "فتح قدرت سیاسی" است؟

رفقای آذرخش در "طرح برنامه" و اسناد خود صحبت از "فتح قدرت سیاسی" می کنند و "شورا" را "ارگان فتح قدرت" می نامند اما نمی گویند این شورا، قرار است چگونه اینکار را انجام دهد! استراتژی نظامی اش برای انجام اینکار چیست؟ آیا طبقه حاکم،  زیر فشار سیاسی شوراها و سندیکاها قدرت سیاسی را به طبقه کارگر تحویل خواهد داد؟ اگر جواب منفی است، پس راه انقلاب چیست و فعالیت های گوناگون امروز چگونه باید پیشبرده شوند که به تحقق آن خدمت کنند.

فرهیخته می نویسد: « ... پس از طی زمانی بیش از سی چهل سال و با همه انکشافی که در ساختار اقتصادی –اجتماعی در ایران به وجود آمد این "حزب" هنوز همان حرفهائی را می زند که جریان چریکی در آن زمان می زد.» و در پانویس خواننده را رجوع می دهد به برنامهء حزب ما، بخش "راه کسب قدرت سیاسی در ایران".

جواب این حرف تکرار همان سوال بالاست: چرا جای بخش و بحث راه کسب قدرت سیاسی در ایران در "طرح برنامه" آذرخش، خالی است؟ این نشانهء چیست؟ آیا نشانهء آن است که "سی چهل سال انکشاف در ساختار اقتصادی-اجتماعی" ضرورت استفاده از جنگ انقلابی برای کسب قدرت سیاسی را منتفی کرده است؟ نکند معتقدید در عصر "پست مدرن" دیگر نیازی به جنگ طبقاتی نیست؟ (در اینجا منظورمان از جنگَ، مبارزه مسلحانه است).

حال که موضوع "جریان چریکی" پیش آمده، مایلیم چند نکته در مورد آنارشیسم و مشی چریکی بگوئیم. (5 و 6)

ما فكر می كنيم لازمست سازمان های منتسب به "خط 3" (که ما نیز بخشی از آن بودیم) نگاهی دوباره به بحثهای انتقادی دهه 1350 و 1360 در مورد مشی چريكی بیندازند. به نظر ما نقد سازمان های خط 3 به مشی چریکی، كه به درستی به مثابه يك خط مشی غير پرولتری مشخص شد، به جزم گرايی، محافظه كاری و رفرميسم آغشته بود و يا چنين گرايشاتی را تقويت كرد. نقد یک جانبه مشی چریکی، پوششی بود برای کم بهائی سازمان های خط 3 (بجز عرصه کردستان) به سازماندهی جنگ انقلابی. ما در کتاب "پرنده نو پرواز" بطور مختصر به این مسئله پرداخته ایم.

در مورد آنارشیسم نیز لازم است چند نکته بگوئیم زیرا رفقای آذرخش در بزرگ کردن خطر آنارشیسم خیلی غلو می کنند. اولا، یادمان نرود که کمون پاریس تحت رهبری آنان بود. ثانیا، با پلمیک های مارکس علیه آنارشیستهای آن زمان، نمی توان به مقابلهء آنارشیستهای امروز رفت. بخصوص آنکه بر پایه تجربه انقلابات سوسیالیستی قرن بیستم و شکست آنها، ادعاهای آنارشیستهای امروز در مورد تشابهات دولت پرولتری با دولت بورژوائی جسورانه تر شده است! ثالثا، از آنارشیستها هم می توان چیزهائی آموخت. به جنبش های ضد سيستم كه در كشورهای امپرياليستی جريان دارد نگاه كنيد. نفوذ شاخه های مختلف آنارشيستی را در نسل جوانی كه در صف مقدم جنبشهای ضد امپرياليستی، ضد گلوباليزاسيون و ضد جنگ قرار دارد، ببينيد. فکر نمی کنید ما کمونیستها باید بتوانیم علم ماركسيسم را به كار گرفته و چهره پرولتاريا و مبارزه طبقاتی پرولتاريا را در بطن اين جنبشها ببينيم؟ آيا برايتان اهميتی ندارد كه چرا آنارشيسم نسبت به كمونيسم برای نيروهای تازه نفس مبارزه طبقاتی و جنبش انقلابی جذابيت بيشتری دارد؟ اگر كمونيستها به اين نكات فكر نكنند و به قول معروف اين چيزها مساله شان نباشد، رك بگوييم ول معطلند.

مضافا، آيا دوستان آذرخش به اين فكر می كنند كه چرا در طول تاریخ بارها و بارها گرايشات راديكال و انقلابی كمونيست مهر "آنارشيسم" خورده اند و جريانات رفرميست و رويزيونيست، مبارزان ضد سيستم را "آنارشيست" نامیده اند؟ آيا سازشكاران احزاب كمونيست اروپايی برای حفظ نظم موجود، جنبش های انقلابی نظير جنبش مه 1968 را آنارشيستی معرفی نمی كردند؟ آيا تلاش های مائو و جناح انقلابی حزب كمونيست چين برای ادامه انقلاب تحت ديكتاتوری پرولتاريا، از سوی سوسيال امپرياليستهای شوروی تحت عنوان "آنارشيسم" محكوم نشد؟ به اين نكته هم فكر كنيد كه در شوروی سوسياليستی دهه 1930 و 1940، گرايش به تحكيم ديكتاتوری پرولتاريا با به زير سوال بردن سمت گيری اساسی جامعه سوسياليستی يعنی حركت به سمت انحلال و زوال دولت همراه بود. گرايش به ثبات به جای تغيير و تحول، به جزم به جای ديالكتيك، به حفظ آنچه موجود است به جای انقلاب مداوم، می تواند خيلی راحت به كمونيسم انقلابی برچسب آنارشيسم بزند.

 

خصلت جامعه و ماهیت انقلاب

 

رفیق فرهیخته با روش مخصوص خود "ثابت" می کند که منظور حقیقت و "حزب متبوع" ما  از "انقلاب اجتماعی تحت رهبری طبقه کارگر" ربطی به مفهوم "انقلاب اجتماعی" از دیدگاه مارکس ندارد!

دلیلش چیست؟ وی می گوید، « زیرا مفهوم انقلاب اجتماعی از نظر مارکس دوران گذاری است مشتمل بر مجموعه ای از انقلابات سیاسی، اقتصادی (یعنی تغییرات بنیادی در روابط تولیدی و شیوهء تولید) و فرهنگی. پس در واقع آنچه از مفهوم انقلاب اجتماعی در نزد "حقیقت" باقی می ماند نمی تواند از مفهوم به سرانجام رسیدن کامل انقلاب سیاسی فراتر رود.» (ص 5 از مقاله "شیوه نقد حقیقت")

ما با مطالعه "طرح برنامه" رفقای آذرخش در کمال حیرت در یافتیم که خود این رفقا به این نوع  "انقلاب سیاسی" (که وظیفه ای در زمینه تغییر روابط تولیدی و شیوهء تولید ندارد) معتقدند. از "طرح برنامه" نقل می کنیم تا خوانندگان خود قضاوت کنند. در بخشی بنام "انقلاب سیاسی ایران" می نویسند:

«با توجه به ویژگی های سرمایه داری ایران و موانع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تکامل مبارزهء طبقاتی پرولتاریا، سطح پائین آگاهی و تشکل این طبقه، فقدان شمار متناسب و قابل ملاحظهء کارگران کمونیست، حاکمیت ایدئولوژیک بورژوازی و دیگر نیروهای مرتجع بر جامعه، طبقه کارگر ایران نمی تواند فورا جمهوری سوسیالیستی را جایگزین جمهوری اسلامی کند. سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی با انقلاب دموکراتیک برهبری طبقه کارگر و با درهم شکستن ارگان های نظامی، پلیسی و اداری بورژوازی حاکم، موانع تکامل مبارزه طبقاتی را رفع و شرائط توسعه و تعمیق آن را به آزادترین، وسیع ترین و آشکارترین وجه فراهم می کند و زمینه را برای گذار سوسیالیستی آماده می سازد. ...» (ص 44 از "طرح برنامه کمونیستهای ایران" نوشته سهراب شباهنگ و بهروز فرهیخته)

رفیق فرهیخته اول باید "طرح برنامه" خودشان نقد می کرد و بعد به گمانه زنی در مورد محتوای "انقلاب سیاسی" ما می پرداخت!  در این "طرح برنامه" ماهیت طبقاتی دولتی که در نتیجه پیروزی "انقلاب دموکراتیک" مستقر می شود و برنامه اش برای دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، روشن نیست.

و اما نظر "حزب متبوع" ما آنطور که هست و نه آنطور که فرهیخته معنا می کند، چیست؟ از دید ما انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی دو عنصر لاینفک هستند. انقلاب سیاسی یعنی سرنگونی دیکتاتوری طبقاتی یک طبقه و جایگزینی آن با دیکتاتوری طبقاتی طبقه ای دیگر. در عصر کنونی، این فقط می تواند دیکتاتوری پرولتاریا بجای دیکتاتوری بورژوازی باشد. استقرار این دیکتاتوری برای دیکته کردن تغییرات بنیادین در روابط تولیدی و اجتماعی، ضروری است. در غیر اینصورت ضرورت خود را از کف می دهد. 

ما معتقدیم که انقلاب سوسیالیستی در ایران، یک پیش در آمد دموکراتیک به نام "انقلاب دموکراتیک نوین" دارد که خود یک انقلاب سیاسی و اجتماعی است و دیکتاتوری پرولتاریاست (گیریم که این دیکتاتوری طبقاتی شامل سطوح مختلف اتحاد با طبقات فرعی جامعه نیز هست). انقلاب دموکراتیک نوین،  وظیفه تغییرات بنیادین در روابط تولیدی و شیوه تولیدی را نیز دارد. حل مسائل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بجا مانده از عصر کهن ماقبل سرمایه داری، یک تغییر بنیادین است: حل مسئله ارضی – دهقانی و ریشه کن کردن فئودالیسم، قطع وابستگی اقتصادی به نظام سرمایه داری جهانی، جدائی دین از دولت، حل مسئله ملی، برابری زن و مرد. انقلاب دموکراتیک نوین در را بروی سرمایه داری باز می کند، اما بیشتر از آن در را بروی سوسیالیسم باز می کند. در انقلاب دموکراتیک نوین، دولت دیکتاتوری پرولتاریا، بلافاصله سرمایه ها و رشته های تولیدی بزرگ را تحت کنترل خود در آورده و  روابط تولیدی سوسیالیستی را در آنها برقرار می کند. اما تولید کنندگان خرد را که شامل دهقانان و تولید کنندگان خرد شهری اند و حتا سرمایه های کوچک را نمی توان یکشبه وارد روابط تولیدی سوسیالیستی کرد. هر گونه تلاش برای اینکار موجب "پول پوتیسم" می شود. اما گذار به روابط تولیدی سوسیالیستی در کشاورزی و دیگر عرصه های تولید خرد، با اتکاء به بسیج سیاسی و ایدئولوژیک خود توده ها، باید فورا سازماندهی شود. زیرا در غیر اینصورت تجزیه دهقانی صورت گرفته و سرمایه داری، اقتصاد را به کام خود می کشد. روند سوسیالیستی کردن روابط تولیدی در چین، تجربهء عظیمی است که باید مورد بررسی همه کمونیستها قرار گیرد. ما بدون تجربه پیشینیان خود نمی توانیم چشم انداز درستی از تغییر و تحولاتی که باید صورت گیرد، و چگونگی آن بدست دهیم. در نتیجه، صمیمانه به رفقای آذرخش پیشنهاد می کنیم به بررسی تجربه انقلاب دموکراتیک نوین و سوسیالیستی چین کم بها ندهند.

 

نیمه فئودالیسم

 

هر چند در اینجا نمی خواهیم بطور مفصل وارد بحث در مورد ساخت اقتصادی- اجتماعی جامعه شویم ولی از آنجا که رفیق فرهیخته از موضع ما در مورد ساخت جامعه حرف زده، مایلیم گریزی به این مسئله بزنیم. وی می نویسد: «با توجه به نیمه فئودال-نیمه مستعمره دانستن جامعه ایران از سوی "حزبی" که "حقیقت" ارگان آن است، "انقلاب اجتماعی تحت رهبری طبقه کارگر" مفهوم خاصی دارد که نباید آنها را با هر مفهوم دیگر در این موارد یکی دانست.» (ص 5)

اما ببینیم "طرح برنامه" آذرخش در مورد ساخت چه تحلیل می دهد:

«سرمایه داری ایران، سرمایه داری عقب مانده ای است که در میان انبوهی از تولید خرد و بقایای شیوه های تولید پیشاسرمایه داری، تکامل می یابد.»  «بخش بزرگ کار اضافی تولید کنندگان خرد میلیونی روستا و شهر را سرمایهء دولتی، سرمایه تجاری و بهره خوار، انحصارات جهانی، و بخش دیگر را زمینداران به شکل اجاره تصاحب می کنند.» «...کشاورزی آن به طور عمده به شیوه های عقب مانده بهره برداری می شود و بازده آن پائین است و بخش بزرگی از جمعیت در واحدهای کوچک خرده فروشی اشتغال دارند» «مجموع این شرایط موجب می شود که استثمار و ستم سرمایه داری و پیشا سرمایه داری درهم آمیزند، استثمار مطلق به شیوه عمده استثمار سرمایه داری بدل گردد،...»

"آمیزش استثمار سرمایه داری و استثمار پیشا سرمایه داری" چه نوع شیوهء تولیدی است؟ مائوتسه دون آن را نیمه فئودالیسم خواند. ما نیز خصلت اقتصادی اجتماعی ایران را اینطور تبیین می کنیم. سوال ما از رفقای آذرخش این است که این "پیشا سرمایه داری" چه نوع شیوهء استثمار است؟ مختصاتش چیست؟ مگر نه اینکه قبل از رشد سرمایه داری در ایران فئودالیسم غالب بود؟ با این حساب، این "پیشا سرمایه داری" باید خصائل فئودالی داشته باشد. آیا این از آن موارد "خودش را بیار، اسمش را نیار" نیست؟

در هر حال، (اگر نوشتجات ما را مطالعه کرده باشید می دانید که) از نظر ما، نیمه فئودالیسم به معنای نیمی فئودالی و نیمی سرمایه داری نیست. بلکه آن نوع سرمایه داری است که استثمار "پیشا سرمایه داری" به قول شما و استثمار نیمه فئودالی به قول ما، در تولید و بازتولید آن نقشی بسیار مهم دارد حتا اگر نقش مسلط را نداشته باشد. به اعتقاد ما فئودالیسم نوع قدیم در ایران از میان رفته است اما جوانب مهمی از شیوه های استثمار فئودالی (به اشکال گوناگون مانند کار مقید و استفاده از روبنای سیاسی و ایدئولوژیک برای تصاحب کار اضافه، و غیره) در وجود این واحد اقتصادی اجتماعی که تحت سلطه سرمایه داری جهانی تولید و بازتولید می شود، تنیده شده است. به اعتقاد ما، امپریالیسم، هم در منحل کردن فئودالیسم نقش تعیین کننده بازی کرده است و هم در تغییر شکل دادن و ادغام شیوه های استثمار فئودالی. 

" نیمه مستعمره" در نزد ما به معنای آن است که کلیت واحد اقتصادی اجتماعی ایران بعنوان یک واحد ادغام شده در نظام سرمایه داری امپریالیستی و بصورت تابع آن، سازمان یافته و بازتولید می شود. این یکی از موانع مهم تجدید ساختار اقتصادی ایران بر مبنائی غیر استثماری در فردای کسب قدرت توسط پرولتاریا خواهد بود. بخش مهمی از برنامه اقتصادی "انقلاب دموکراتیک نوین" و لزوم ایجاد اتحاد استراتژیک کارگران – دهقانان در پروسه کسب قدرت و پس از آن، ناظر به این معضل و راه حلی برای آن است.

بهر حال، بحث ساخت اقتصادی اجتماعی ایران بحث بسیار مهمی است زیرا چارچوب صف آرائی طبقاتی در ایران را تعیین می کند، و بسیار سیال است زیرا ساخت جامعه در نتیجه تغییر و تحولات سرمایه داری جهانی، دستخوش دگرگونی سریع است. بهمین جهت، حزب ما در جریان تحلیل همه جانبه تر از این مسئله است.

در انتها از رفیق فرهیخته تشکر می کنیم. در اين "عصر پست مدرن" كه  هركس حرف خود را می زند، روبرو شدن با يك جدل بر سر مسائل مبرم جنبش كمونيستی غنيمت است. در اين دوره، "صاحبنظران"  نه می خواهند قانع شوند و نه قانع كنند! انگار حقايق جهانشمولی در كار نيست. اين روزها هركس حقيقت شخصی خود را دارد كه تازه آن هم آنقدر نسبی است كه ديگر حقيقت نيست. نقد آذرخش نشان می دهد كه این رفقا به نظرات بقيه توجه می كنند. برايشان مهم است كه با آنچه نادرست می بينند مقابله كنند. برايشان مهم است كه مبارزه را به قصد اقناع كردن به پيش ببرند. ما نيز به اين مبارزه خوشامد می گوييم.    

ما انتقاداتی چند به برخی روش های بسیار نامطبوع رفیق فرهیخته نیز داریم که فعلا از آنها در می گذریم تا بحثها بر روی مسائل جدی متمرکز بماند.

در شماره آینده در مورد نظرات رفقای آذرخش در مورد سوسیالیسم و کمونیسم  به بحث خواهیم پرداخت.

 

 

پیوست:

در باره سندیکای سرخ

 

از آنجا که رفیق فرهیخته در نقد ما اذعان دارد که ما نسبت به الگوی سندیکای سرخ در تاریخ جنبش کارگری بی اعتنائیم، مایلیم نظرمان را در مورد این مقوله نیز  ارائه دهیم.

تز تشكيل سنديكاهای سرخ در دهه 1920 گرايش معينی را در جنبش کارگری نمایندگی می کرد. اين گرايش در عكس العمل به سلطه جريان بورژوايی سوسيال دمكراتيك بر شماری از سنديكاهای كارگری در اروپا و آمريكا بروز يافت. از نظر كمينترن (انترناسیونال کمونیستی تحت رهبری حزب کمونیست شوروی) تاسيس اين سنديكاها قرار بود صف كارگران مبارز و طرفدار مبارزه راديكال و همسو با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را از كارگران تحت نفوذ سوسيال دمكراسی جدا كند و رفته رفته پايه توده ای سنديكاهای تحت سلطه راست ها را به سوی خود جلب و رهبرانشان را منفرد كند. سنديكاهای سرخ قرار بود خواسته های روزمره طبقه كارگر را در شرايط بحران اقتصادی نظام سرمايه داری به شكل راديكال و رزمنده مطرح كنند و جلوی توهم كارگران نسبت به بورژوازی را بگيرند. در اين ميان، دو چيز تحت الشعاع سياست كلی كمينترن قرار گرفت. يكم، ناروشن ماندن و يا كمرنگ شدن استراتژی كسب مسلحانه قدرت سياسی در كشورهای سرمايه داری غرب. دوم، ناروشن ماندن فرايند ساختمان احزاب نوين كمونيست كه در نتيجه انشعاب درون جنبش بين المللی كمونيستی و جدايی از سوسيال دمكراتها پديد آمده بودند. مساله ناروشن اين بود كه اين احزاب از نظر ايدئولوژيك ـ سياسی و تشكيلاتی از چه چيزهايی بايد گسست كنند و بر چه بنيانی استوار شوند.

سنديكاهای سرخ در عمل شكست خوردند. احزاب كمونيست در كشورهای امپرياليستی واژه سرخ را كنار گذاشتند و در ادامه با تقويت گرايش رفرميستی در كمينترن، سنديكاهای تحت رهبريشان نيز بيشتر به سنديكاهای سوسيال دمكراتيك رقيب شبيه شدند.

اكونوميسم چپ و تز سنديكاهای سرخ محصول شرایط معینی بود. واقعيت اينست كه به دلیل موج سياسی انقلابی ای كه انقلاب اكتبر در كشورهای مختلف به راه انداخت، اکونومیسم و سندیکالیسم هم "چپ" شدند. بعدها هم فروکش موج انقلابی، یکی از عوامل کنار رفتن پوشش چپ اکونومیسم و رواج شکل راست آن شد.

کمینترن علیرغم خدمات انترناسیونالیستی اش ، نقش مهمی در تقویت اکونومیسم در جنبش کمونیستی بین المللی بویژه از میانه دهه 1920 میلادی تا زمان انحلالش ایفا کرده و به انحرافات عدیده ای پا داده است. اين انحرافات كه در برخی موارد اشكالی حاد و بسيار زيان آور بخود گرفت، بدين قرار بود: عقب نشينی از خط لنينيستی درباره حزب پرولتری و رابطه عنصر آگاه با جنبش خودبخودی كه مشخصا در كتاب "چه بايد كرد؟" متمركز شده است؛ ارائه درك تدريجگرايانه و اكونوميستی از چگونگی تكامل مبارزه از سطوح دانی به عالی كه منجمله به تز "از اعتصاب تا قيام" پا داد؛ طرح جبهه واحد ضد فاشيستی بعنوان استراتژی واحد پرولتاريای جهانی برمبنای تمايز كيفی قائل شدن ميان امپرياليستهای مختلف و جايگزين كردن يك مرحله مبارزه برای دمكراسی بجای نبرد برای كسب قدرت سياسی و تحقق انقلاب اجتماعي؛ درك نادرست از ديناميسم امپرياليسم كه در "تئوری بحران عمومی” متبلور ميشد و بر مبنای آن، سيستم امپرياليستی بر سراشيب زوال دائمی تصوير می شد؛ اشاعه متدولوژی ماتریالیسم مكانيكی و موارد ديگر. طی چند دهه، بسياری از كمونيستها و افراد درگير در جنبشهای كارگری بر اساس خط ايدئولوژيك ـ سياسی كمينترن و انحرافات معينی كه برشمرديم تربيت شدند  و بدين ترتيب يك سيستم فكری منسجم و ديرپا درون جنبش كمونيستی جا افتاد.

 

توضیحات:

  1- www.aazarakhsh.org

2علاوه بر اینها برای آشنائی بیشتر با نظرات حزب ما در زمینه رابطه جنبش کمونیستی با جنبش کارگری می توانید به این مجموعه مقالات رجوع کنید:

کمونیسم کارگری فریب کارگران، نقدی بر نظرات حزب کمونیست ایران – حقیقت دوره دوم، شماره 7  اسفند 1365

حنبش توده ای، تشکل توده ای – با نگاهی به جنبش شورائی 60 – 57 و تشکیلت پیشاهنگ.  حقیقت دوره دوم، اردیبهشت، 1366

جنبش کارگری: درونماها و وظایف – حقیقت شماره 35 دوره دوم دی 1379

کمونیستهای و جنبش کارگری؛ پرسشها و پاسخها! حقیقت شماره 15 اردیبهشت 1382

حقیقت شماره 33ط

ویژه نامه اول ماه مه، ضمیمه حقیقت شماره 15 اردیبهشت 1382

مبارزات کارگران سقز ودر اول ماه مه و مباحثی که در حاشیه آن براه افتاد. حقیقت شماره 18، آبانماه 1383

نقد نظرات محسن حکیمی در سه بخش؛حقیقت شماره 22، اردیبهشت 1384، حقیقت شماره 25 آبان 1384، حقیقت شماره 26 بهمن 1384

جنبش کارگری و مبارزه مسلحانه با نگاهی به تجربه قیام مسلحانه آمل، حقیقت شماره 23، تیرماه 1384

ویژه نامه در جمعبندی از سندیکای کارگران پروژه ای آبادان و حومه، ضمیمه حقیقت شماره 23 مرداد 1384

ملاحظاتی سیاسی بر اعتصاب کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران، حقیقت شماره 26 بهمن 1384

نقد نظرات ایرج آذرین؛ حقیقت شماره 31 ، دی 1385 ، و حقیقت شماره 33 ، فروردین 1386

3-  Combinations    associations 

 

4- ما مایلیم نظر آذرخش را در مورد انقلاب 1949 چین بدانیم: آیا به نظر رفقا انقلاب 1949 چین تحت رهبری طبقه کارگر و حزب پیشاهنگش یک انقلاب اجتماعی بود یا خیر؟ رفقای آذرخش در یکی از اسناد خود از انقلاب کمون، مرحله اول انقلاب اکتبر روسیه، و انقلاب چین بعنوان انقلاباتی که تکمیل کننده انقلابات بورژوائی بودند، اسم می برند. اما دلایل خود را ذکر نمی کنند.

5- در این زمینه به کتاب "پرنده نوپرواز" رجوع شود. مشخصا به نقدی که در این کتاب از خط سه در زمینه کم بهائی اش به سازماندهی قهر انقلابی و نقد یکجانبه از مشی چریکی صورت گرفته است.

6- برای ما معمائی است که آذرخش چگونه می تواند فرخ نگهدار رهبر سازمان فدائیان اکثریت، حزب ما و منصور حکمت را  در یک طبقه بندی "آنارشیسم" قرار دهد!

 

 

 

 

جایگاه قهر انقلابی در انقلاب پرولتری:

تفاسیر نادرست از قیام اکتبر در انقلاب روسیه

 

       مخالفت با ضرورت دست زدن به جنگ انقلابی توسط پرولتاریا برای کسب قدرت سیاسی، در جنبش چپ ایران پایه ای قوی دارد. همین مخالفت به تفاسیر رفرمیستی و اکونومیستی از انقلاب اکتبر، پا داده است. عده ای اکتبر را چنین تفسیر می کنند که گویا واقعه ای خودرو بود که از درون مبارزات اقتصادی طبقه کارگر بیرون جهید. عده ای دیگر چنین وانمود می کنند که گویا فقط مائوتسه دون در مورد ضرورت جنگ انقلابی و کسب قدرت سیاسی از طریق قهر صحبت کرده و مارکس و انگلس کاری به کار قهر انقلابی و جایگاه آن در انقلاب پرولتری نداشتند و لنین هم انقلابی را رهبری کرد که شوراها سرنوشت سیاسی و نظامی آن را تعیین کردند. برخی دیگر آنچنان در عالم خیالبافی های موهوم غرق می شوند که می گویند مائوئیستها بدلیل طرفداری شان از دهقانان هوادار جنگ انقلابی هستند زیرا کسب قدرت از طریق قهر یک حرکت  "پوپوليستی” است و ربطی به طبقه کارگر ندارد. برخی از اینان آنچنان در اهمیت و جایگاه جنبش اقتصادی طبقه کارگر غلو می کنند که می گویند، اگر هم قرار است مبارزه مسلحانه ای صورت بگیرد باید به شکل "قیام" باشد و آن "قیام" هم باید از درون این مبارزات اقتصادی کارگری بیرون آید وگرنه نمی توان برای آن خصلت "کارگری" قائل شد! عده ای نیز با پافشاری تکرار می کنند که انقلاب کارگری ربطی به قهر و جنگ ندارد. البته بیشتر این افکار را اولین بار حزب توده ایران در چپ ايران اشاعه داد اما   در دورانی که با شکست انقلابات سوسیالیستی رقم خورده استَ، بار دیگر این گرایش تقویت شده است.

     ایده انقلاب قهرآمیز پرولتاریا را برای اولین بار مارکس و انگلس کشف و تدوین کردند. انگلس در زمان خود یکی از بزرگترین متخصصین نظامی بود. لنين برای اولين بار دكترين ماركس و انگلس را در مورد لزوم انقلاب قهرآميز برای درهم شكستن ماشين دولتی كهن و برقرار ديكتاتوری پرولتاريا بكار بست. و مائوتسه دون برای حل همان مشكلی كه لنين در روسیه حل كرد، در يك كشور تحت سلطه تلاش كرد. او اين مسئله را حل كرد كه پرولتاريا در يك كشور تحت سلطه چگونه دكترين انقلاب قهرآميز و درهم شكستن ماشين دولتی را می تواند عملی كند. علاوه بر اين با اتكاء به تجربه روسيه و تجربه چين و آموزه های اوليه ماركسيسم بسيار گسترده تر و همه جانبه تر از لنين به اين مسئله پرداخت و توانست يك دكترين نظامی كامل را برای طبقه كارگر تدوين كند.  

 

        گرايشات اكونوميستی درون جنبش چپ ايران و جهان هميشه انقلاب اكتبر را به گونه ای تفسير می كنند كه گوئی بدون جنگ انقلابی به پيروزی رسيد. تلاش برای تفسير صلح آميز از انقلاب اكتبر هنوز ادامه دارد. برخی قبول می کنند انقلاب اكتبر در نتيجه قيام مسلحانه به ثمر رسيد، اما به طرق ديگر سعی می كنند نقش تعيين كننده قهر سازمان یافته و آگاهانه را به حداقل برسانند. مثلا آن را يك مبارزه مسلحانه خودجوش توده ای قلمداد می كنند. عده ای ديگر آن را به قيام مسكو تقليل می دهند. در حاليكه قيام اكتبر بهيچ وجه يك مبارزه مسلحانه خود جوش نبود. بلكه بر مبنای تصميم گيری آگاهانه يك حزب و بخصوص توسط رهبری آن، لنین، براه افتاد. بعلاوه،‏ روند و مدت زمان جنگ انقلابی كه انقلاب اكتبر را به پيروزی رساند قيام ده روزه نبود. قيام اكتبر پيش در آمد یک جنگ داخلی بود. جنگی که ارتش سرخ در بطن آن تكامل يافت.  قيام اكتبر و پس از آن جنگ داخلی، بهيچ وجه مبارزه مسلحانه خودجوش توده های كارگر نبود.  لنين و حزب بلشويك در جریان یک فعالیت درازمدت انقلابی توانستند مبارزه طبقاتی پرولتاريا را به سطح كسب قدرت از طريق قهر انقلابی برسانند.  حزب بلشویک تحت رهبری لنین، مبارزه ای طولانی عليه خطهای راست و اكونوميستی در جنبش کارگری، بحول مسائلی مانند هدف و مضمون انقلاب پرولتری و روش پرولتاريا در انقلاب، براه انداخت زیرا این خطها مانع انقلابی شدن طبقه کارگر بودند. توان لنين و حزبش طی سالها كار آگاهانه و خلاف جريانات اكونوميست و راست و خطهای خرده بورژوائی جريانات اس ار (سوسیال رولوسیونر ها یا سوسیالیستهای انقلابی) كه می خواستند انقلاب را با اتكاء به کارهای مسلحانه چند روشنفكر انجام دهند شكل گرفته بود؛ توان آنها  طی سالها فعاليت سياسی انقلابی در ميان طبقه كارگر و ديگر اقشار اهالی شكل گرفته بود. سياست انقلابی لنين و حزبش  در ادامه ی خود به سیاست جنگ انقلابی جهش كرد و چون یک سیاست انقلابی بود می توانست به یک جنگ انقلابی جهش کند. وگرنه سالها كار اكونوميستی منشويكها و كار مسلحانه جدا از توده ی اس ارها  به قيام اكتبر ختم نمی شد.  بر خلاف تفاسير تدریجگرایان از انقلاب اکتبر، مسیر انقلاب اینطور طی نشد که كارگران اول جنبش اعتصابی راه انداختند، شوراها را تشكيل دادند و بعد خودشان دست به قيام زدند. تا زمانی كه بلشويكها راسا به اقدام برای دفع حمله نظامی كورنيلوف كردند شوراهای كارگران و دهقانان تحت تسلط منشويكها و ارس ارها، يعنی تحت تسلط رفرميستهای جنبش کارگری و خرده بورژواهائی كه جنبشهای دهقانی را تحت نفوذ داشتند، بود.  برای روشن شدن این نکات می توان به نوشته های لنين از فوريه تا اكتبر نگاه كرد. مثلا آثاری مانند " در باره شعارها"؛ " در باره قحطي"، "در باره قيام" و غيره.

        البته خيزش های خونين كارگری براه افتاده بود. اما در فوریه 1917 خونفشانی کارگران منتهی به قدرت گیری بورژوازی شد. دولتی كه پس از انقلاب فوريه تشكيل شد، دولت بورژوازی بود كه منشويكها و اس ارها همدست آن بودند. لنین نیز در ابتدای انقلاب فوریه صحبت از امكان انتقال مسالمت آمیز قدرت از "دولت موقت" به پرولتاریا را می کرد. اما بسرعت متوجه این حقیقت شد که بورژوازی هرگز بطور مسالمت آمیز قدرت را به طبقه کارگر واگذار نمی کند. لنین بیش از هر کس و تیزتر از هر کس اين حقيقت عينی را می دید كه اوضاع می تواند تغيير كند و به ديكتاتوری پرولتاريا برسد اما برای اين  تغییر، مامای قهر انقلابی لازم است. بسیاری از کمونیستها منجمله استالين،  اهمیت لنين و اقدامات او را به این حد تقلیل داده اند که وی يك تاكتيك زن زبردست بود. اما  تفاوت کیفی ميان لنين و ديگر رهبران بلشويك در آن مقطع در اینجا بود که او به این حقیقت استراتژیک پی برد که پرولتاريا بدون ارتش و دست زدن به جنگ سازمان يافته و رهبری شده به قدرت نخواهد رسید بلكه بطرز اسفناكی به او خيانت خواهد شد. بورژوازی با تمام قوا حيله گری می كرد. كرنسكی عضو حزب سوسياليستهای انقلابی يعنی اس ارها شد. تمام قدرت های امپرياليستی آشكارا به کرنسکی ماموريت داده بودند كه انقلاب را در سطح بركناری تزار متوقف کند. و منشويكها و اس و ارها كه بر اکثریت  شورهای كارگری و دهقانی تسلط داشتند نقش دستيار كرنسكی را بازی می كردند و وعده های عوامفريبانه اين دولت را در میان  كارگران و دهقانان رواج می دادند. بدون استواری بر روی استراتژی انقلاب قهرآميز برای درهم شكستن تمام و كمال دولت و كسب كامل قدرت سياسی برای طبقه كارگر تحت رهبری حزب كمونيست، نه درهم شكستن اين همه حيله گری و مانور سياسی و توهم های زهر آلود ممكن بود و نه منحرف كردن سير خودبخودی مبارزه كارگری به سطح مبارزه نظامی برای كسب قدرت. در آن روزهائی که فشرده بیست سال بودند، خط سياسی و ايدئولوژيك لنين در آماده کردن حزب بلشویک برای بازی کردن نقش و عوض کردن مسیر تاریخ، تعیین کننده بود. بدون لنین، انقلاب اکتبری در کار نبود. ممکنست عده ای بگویند این كيش شخصيت يا اقتدار گرائی است. اما بهتر است بگوئيم كيش خط صحيح و اقتدار خط صحيح برای رسيدن به اقتدار طبقه كارگر است.

        لنين اين فرصت تاريخی را دید و مانند عقابی برای ربودن آن فرود آمد. حزب بلشويك كوچك بود و شوراها تحت سلطه منشويكها و اس ارها بودند. حتا رفقای نزديك لنين با او توافق نداشتند. كروپسكايا (همسر و رفیق نزدیک لنین)می نويسد: به نظر می آيد لنين ديوانه شده است. اما وقتی بلشويكها شروع به حركت كردند بسرعت نفوذ منشويكها و اس ارها در شوراهای كارگران و دهقانان تقلیل یافت. وقتی در يكی از جلسات شوراها در اسمولنی مسئله كسب قدرت سیاسی پيش آمد، كارگری از میان جمعیت گفت ولی حزبی نيست كه ما را برای كسب قدرت رهبری كند. از يك نفر شنيد كه چرا هست! لنين اعلام كرد كه حزب كوچك بلشويك دلی بزرگ دارد: هم از نظر اعتماد به ظرفيت پرولتاريا و هم در جسارت مصاف دادن به دشمن.

       توده های كارگر و دهقان ضرورت بكارگيری قهر را احساس می كردند. در نتیجه، زمانی که حزب بلشویک خط و سازمان آن را پیش گذاشت، دسته دسته از صف منشويكها و اس ارها جدا شده و بسوی بلشويكها روی آوردند.

       به جرات می توان گفت که بدون لنين و خط كسب قدرت سیاسی، شوراهای كارگری و دهقانی در روسیه ی انقلابی تبدیل به زائده دولت بورژوائی كرنسكی می شدند. بر خلاف باورهای متداول در جنبش چپ ایران، لنین شعار قدرت به شوراها را از همان ابتدا طرح نکرد. نباید هم می کرد. زیرا شوراهای کارگری ودهقانی تا مدت زیادی زیر نفوذ  منشويكها و اس ارها که تبدیل به مشاورین دولت کرنسکی شده بودند، قرار داشتند. منشويكها و اس ارها سعی می كردند شوراها را تبديل به شوراهای مشورتی بوزژوازی كنند. حتا استالين و بقیه رهبران بلشویک مرتبا می گفتند ما نبايد كاری كنيم كه كرنسكی به طرف اتحاد با ژنرالها رانده شود؛ می گفتند بايد تدريجی گام برداريم تا  به چشم ضد انقلاب نيايد كه داريم یک كار جدی می كنيم.  چند ماه قبل از اكتبر، یعنی در ژوئيه 1917 لنین می گويد بايد قدرت را گرفت اما طبقه انقلابی گيج است. می گويد قيام با اتكاء به طبقه در حال نوسان نمی تواند پيروز شود.

        بعد از سرنگونی تزار و پیروزی انقلاب فوريه لنين، می دانست كه بورژوازی بخاطر تثبيت قدرتش حتما به کمونیستها و طبقه کارگر حمله خواهد كرد. يكی از تداركات سیاسی بورژوازی برای حمله به انقلاب اين بود كه با كمك منشويكها و اس ارها، شوراها را راست و سازشکار كرده و در نظام جديد ادغام كند. كرنسكی خود را غسل تعميد داد و سوسياليست اعلام كرد و عضو اس ارها شد تا بهتر بتواند این کار را بکند. از طرف ديگر با وجود سرنگونی تزار نارضایتی توده ها ادامه داشت. كارگران در زاغه ها و دهقانان در روستاها فشار می آوردند. لنين با تمام قوا تلاش کرد مانع از ادغام شوراها در دولت جديد شود و صف آرائی نامناسب را بهم بزند.  بدلیل همین گیجی و نوسانات، لنین در فاصله فوريه تا اكتبر كار شبانه روزی سياسی و ايدئولوژيك كرد تا قطب بندی نامساعد درون جنبش كارگری را برهم زده و قطب بندی مساعدتری ایجاد كند. كار فشرده و سريع سياسی و ايدئولوژيك لنین در آن چند ماهه خیره کننده و عظیم است. نه فقط به لحاظ كميت بلكه همچنین به لحاظ كيفيت؛ نه فقط در مورد تاكتيكها بلكه در مورد استراتژی هم. در اين دوره است كه لنین اثر بزرگ دولت و انقلاب را می نويسد. در اين دوره است كه او در مورد فن قيام‏، ضرورت قهر، دموكراسی و ديكتاتوری پرولتاریا کار می کند. يعنی  به عميق ترين مسائل تئوريك كه همه فكر می كردند ماركسيسم آنها را حل كرده است، می پردازد. در همان ماه ها لنین با قدرت تمام و بطور زنده برنامه اقتصادی و اجتماعی پرولتاریا را بازتاب می دهد. اين کار برای به ميدان آوردن طبقه كارگر بعنوان يك طبقه حاكمه بسيار مهم بود. مثلا اينكه بعد از كسب قدرت پرولتاريا با قحطی و  بازار سياه  و احتكار چه خواهد كرد؛ چگونه بانكها را گرفته و در دست خود متمركز خواهد كرد؛ با صنايع و تجارت چه خواهد كرد. تمام طبقات بايد می ديدند كه طبقه كارگر كليد حل معضلات اصلی جامعه را در دست دارد. اينها تبليغ نبود بلكه برنامه واقعی بود و توضيح می داد كه دليلی برای اين همه فلاكت نيست و همه این مصائب بزرگ راه حل دارند بشرطی که قدرت در دست طبقه ای باشد که نه تنها در اینهمه فقر و فلاکت نفعی ندارد بلکه نفعش در از ميان بردن اينهاست. هیچ یک از  نوشته های لنین نمی گوید طبقه كارگر بد بخت است، حقوقش را نداده اند، بيائيد اعتراض كنيد كه آن را بگيرد. بلكه مژده می دهد، با ظهور طبقه كارگر، عصر جديد و طبقه جديدی متولد شده كه می تواند همه چيز را بسرعت عوض كند چون نفعش در عوض كردن بنیادین جامعه و مناسبات حاکم در آن است. هر روز در نشريات حزبی مقاله می نوشت و مضمونش يك چيز بود: نياز به تغيير و دگرگونی اوضاع و امكان آن. بدون لنين اكتبری در كار نبود. و شوراها هم بطور خودبخودی زائده بورژوازی می شدند.

       زمانی که لنین تصمیم به سرنگونی مسلحانه دولت کرنسکی می گیرد، اعلام می كند كه بايد وارد فاز تشكيلات نظامی شوند و گاردهای سرخ كه در جريان انقلاب فوريه شكل گرفته اند و تمام  تشكلات ديگر بايد تبديل به تشكلات نظامی شوند. او مصرانه اعلام می كند كه اگر اکنون قدرت را نگيريم هرگز نخواهيم گرفت. برخی رهبران حزب نقشه لنین را بر ملا می کنند. در حزب بلشویک بلبشو بود. انضباط بسیاری کمی بر آن حاکم بود. فراكسيونهای شخصی زيادی در آن موجود بود. زينويف و كامنف یعنی آن رهبرانی که نقشه قیام را بر ملا کردند می گفتند اين تضميم گيری بايد در كنگره شوراها گرفته شود تا توده های كارگر و دهقان در جريانش باشند. در اين حرفشان مقدار كمی واقعيت هست. چون آنان می خواستند قيام مورد قبول عامه واقع شود. اما اين نكته آنقدر كوچك است كه قابل چشم پوشی است. منشويكها و اس ارها می گفتند بايد كنگره شوراها را در اكتبر بگذاريم تا تصميم گيری در مورد هر حركتی رسمی شود. در این زمان بلشويكها هنوز در اقليت بودند. لنين بلشويكها را به جلسات آنها می فرستد كه اوضاع را توضيح دهند. درك همه اين است كه اين كنگره يك اولتيماتوم مسالمت آميز به كرنسكی خواهد داد. اغلب بلشويكها هم با اين خط همراهی می كردند. لنين مخالف همه بود. او می گفت این خیال باطل است که فکر کنید کرنسکی تا آن موقع معطل تصمیم گیری شما می ماند؛ هنگام تشکیل کنگره شوراها شما را محاصره کرده و او به شما اولتيماتوم خواهد داد! لنین هشدار داد که تشکیل کنگره شوراها قبل از کسب قدرت به مثابه تقدیم دو دستی شوراها به ضد انقلاب خواهد بود. او تاکید کرد، تشكيل كنگره شوراها راه حل قلابی برای اوضاع است. لنين خواست قلبی توده ها به انقلاب را تشخیص می دهد و اعلام می کند که توده های انقلابی با ما هستند و نه در شوراها. لنین با هشیاری تشخیص می دهد که تن ضد انقلاب برای وارد شدن به يك زورآزمائی نهائی می خارد و بسرعت در حال آماده کردن خود است. درست زمانی که ضد انقلاب در حال آماده کردن خود بود، نيروهای طبقه كارگر تحت تاثير رهبران منشويك و اس ار شروع به تزلزل و نوسان كردند. لنين اين را نیز دید. و  گفت قبل از تشكيل كنگره شوراها قدرت را می گیریم و  قدرت در دست وارد كنگره شوراها می شویم.

        لنين بسوی اكتبر تدارك می بيند و كرنسكی و ضد انقلاب به طرف عقب.  کم کم دو نيرو بروشنی شكل می گیرد: لنين و بلشويكها و توده های انقلابی در یک طرف و حکومت فوریه در طرف دیگر.

         نكته در آن است كه اين يك قيام كه ذره ذره وارد قيام شد نبود. بلكه يك تدارك نظامی كامل و همه جانبه بود. خود لنين شخصا افراد نظامی اصلی را انتخاب کرد؛ شخصا طرح تبديل گاردهای سرخ و تشكلات ديگر به يك ارتش را داد و هدايت كرد. لنین در فکر حل یک مسئله نظامی بزرگ بود: اینکه چگونه در چنان شرايطی که  بحران انقلابی روسیه را فرا گرفته بود  بتوانند از بی ارتشی به مرحله داشتن يك ارتش گذر کنند.  وقتی او به بازرسی واحدها می رفت از فرماندهان در مورد دانش نظامی شان می پرسيد. و سوال می كرد چند نفر بلدند شليك كنند. آیا بلدند بمب درست كنند يا خیر. يكی از آن افراد در خاطراتش می گويد: من جواب سوالات لنين را نمی دانستم؛ لنین به من گفت: اين يك كارزار سياسی نيست. اين يك كارزار نظامی است.

       لنین بر پايه يك نقشه آگاهانه ارتش پرولتاریا را بوجود آورد. پرولتاريا مسئله كسب قدرت را توانست حل كند. و اكتبر اين حقيقت را تثبيت كرد كه برای درهم شكستن ماشين دولتی پرولتاريا باید ارتش داشته باشد.

        ایجاد ارتش پرولتری يكی از معضلات مهم انقلاب پرولتری است. هيچ حزبی بدون داشتن خطی برای حل اين مسئله نمی تواند خود را كمونيست يا پرولتری بنامد. تبدیل ضرورت سرنگونی قهرآمیز دولت حاکم به امکان سرنگونی قهرآمیز آن، و بالاخره کسب قدرت توسط پرولتاریا، مرکزی ترین مسئله سیاسی یک انقلاب است. هیچ حزبی بدون داشتن خطی برای حل این مسئله نمی تواند خود را کمونیست یا پرولتری بنامد.

       مائو این مسئله را در سطحی کیفیتا بالاتر از لنین حل كرد و در نتيجه يك دكترين جامع نظامی توليد كرد. دكترين نظامی جنگ خلق فقط مربوط به كشورهای تحت سلطه نيست بلكه در مورد جنگ انقلابی در كشورهای امپرياليستی نيز نقطه رجوع كمونيستهاست. اما در هر كشور با ويژگی ها آن بكار بسته می شود. تئوری های جنگ خلق يك چارچوبه تئوريك است برای حل مسائل نظامی انقلاب پرولتری هم در رابطه با كشورهائی كه راه انقلاب راه جنگ درازمدت است و هم در كشورهائی كه راه انقلاب قيام مسلحانه و جنگ داخلی بعد از آن است.

        طبعا جنگ انقلابی فقط در چارچوبه هدف كسب قدرت سياسی و عملی کردن برنامه اجتماعی پرولتاریا معنی می دهد. وگرنه اگر هدف كسب استاندارد معيشتی بهتر يا مقداری دموكراسی و از اين قبيل باشد نيازی به اين دكترين نيست. دكترين نظامی ماركسيستی زمانی كاربست دارد كه طبقه كارگر می خواهد معضل كسب قدرت سياسی را حل كند تا برنامه اجتماعی اش را دیکته کرده و عملی کند.  کسب قدرت سیاسی بدون درهم شكستن ستون فقرات دولت بورژوازی که نیروهای نظامی آن است، ناممکن است.

 

 

 

 

اوضاع کنونی و طبقه کارگر

 

به نقل از اطلاعیه اول ماه مه 1386 حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

 

 

شکست انقلاب 57 و به قدرت رسیدن ضد انقلاب، نظام ستم و استثمار طبقاتی، و دولت آنرا کارآمدتر از قبل کرد. جامعه ی ما بار دیگر در شرف ورود به یک دوره  تکانهای سیاسی بزرگ است. اگر این بار نیز طبقه کارگر به رهبر انقلابی مردم تبدیل نشود، اگر این بار نیز بجای طبقه کارگر و حزب پیشاهنگش، مرتجعین جدید یا قدیم (یا ترکیبی از اینان) مهار مبارزات مردم را در دست گیرند، فاجعه ای به مراتب دهشتناکتر از ضد انقلاب 57  رخ خواهد داد. ...

 

امروز، مهمترین و عاجلترین وظیفه طبقه کارگر، وظیفه سیاسی او در قبال چنین اوضاعی است. این وظیفه است که رابطه جنبش کمونیستی با جنبش کارگری را تعیین می کند. پیش شرط انجام این وظیفه کمک به سازماندهی مبارزات صنفی و اقتصادی کارگران نیست بلکه کمک به شکل گیری قشر کوچکی از کارگران انقلابی کمونیست در بطن طبقه کارگر چند میلیونی ایران است. ایجاد این قشر جایگاه این طبقه را در صحنه سیاسی جامعه کاملا دگرگون خواهد کرد و او را قادر به ایفای نقش تاریخساز اش خواهد کرد.

 

وظیفه مرکزی طبقه کارگر تحت رهبری حزب کمونیست سرنگونی نظام و دولت حاکم و کسب قدرت سیاسی از طریق قهر انقلابی است. در ایران شرایط عینی برای آغاز انقلاب پرولتری موجود است، اما شرایط ذهنی یعنی آمادگی سیاسی و تشکیلاتی طبقه کارگر تحت رهبری حزب کمونیست، بسیار ضعیف است. در این زمینه ما هنوز عقبیم و دشمن از این عقب ماندگی ما سود می جوید. برای فائق آمدن بر این عقب ماندگی نیاز به یک برنامه عمل و اراده انقلابی و انجام فداکاری های بزرگ است.

 

طبقه کارگر، بدون حزب پیشاهنگ خود قادر به در هم شکستن ماشین دولتی و کسب قدرت سیاسی نیست. حزب کمونیست، ستاد فرماندهی انقلاب سیاسی طبقه کارگر است نه ستاد فرماندهی مبارزات صنفی کارگران. کارگران پیشرو باید به حزب بپیوندند تا بطور فشرده و نقشه مند به رسالت تاریخی پرولتاریا جامه عمل بپوشانند. طبقه کارگر برای پیشبرد وظایف خود باید سایر زحمتکشان (دهقانان فقیر و بی زمین و زحمتکشان شهری) و همه ستمدیدگان (بخصوص زنان و ملل تحت ستم) را با ارائه برنامه و سیاست رهائی بخش و نقشه مبارزاتی، متحد کند. بدون این اتحاد، سرنگونی دستگاه مخوف و ستمگر دولتی، ممکن نیست.

 

یکی از ضروریات به ثمر رساندن انقلاب پرولتری، ایستادگی در مقابل ایدئولوژی مذهبی است. زیرا مذهب، ماهیت ستمگرانه روابط اقتصادی و اجتماعی موجود را پوشانده و مالکیت خصوصی و مالکیت مرد بر زن و خانواده را مقدس می شمارد؛ روحیه شورشگری را در میان ستمدیدگان نابود کرده و بجای آن روحیه اطاعت و تسلیم را می پروراند؛ مانع وحدت میان زحمتکشان شده و بین ستمگر و ستمدیده پل می زند. طبقه کارگر باید در مقابل این ایدئولوژی بایستد و با جسارت ایدئولوژی علمی و نگرش علمی به دنیا و هستی، ایدئولوژی شورش علیه افکار و ارزشها و آئین های کهن را در میان مردم رواج دهد. بجای ایدئولوژی رقابت و شکاف طبقاتی که مذهب تقویت کننده آن است، ایدئولوژی مبارزه برای یک جامعه کمونیستی که در آن انسان ها بطور برابر با یکدیگر وارد تعاون و همکاری می شوند را تبلیغ کند.

 

ایدئولوژی سندیکالیستی دام دیگری در مقابل کارگران پیشرو است. سندیکالیسم جزئی از زرادخانه ایدئولوژیک و سیاسی سرمایه داری است؛ چرا که کاملا منطبق بر روابط تولیدی سرمایه داری بوده و در حیطه و چارچوب آن کارکرد دارد. تجربه طبقه کارگر جهانی بروشنی در مقابل چشم ماست: سندیکالیسم منجر به تکمیل نظام سرمایه داری و رفع بحران های سیاسی آن می شود. ایدئولوژی سندیکائی به بهترین وجه در اصل "سه جانبه گرائی" یعنی همکاری میان "نماینده کارگران" و "نماینده دولت" و "نماینده کارفرما" بازتاب می یابد. سوال اینجاست که این "همکاری" به نفع چه طبقه ای و  چه نظام اقتصادی اجتماعی تمام می شود؟

 

مبارزه علیه سرمایه داران برای کسب حقوق صنفی، یک مدرسه جنگ برای آمادگی طبقه کارگر برای جنگ واقعی است. اما برای اینکه این مبارزه واقعا یک مدرسه جنگ باشد، در این مبارزه باید همگی با دقت راه خود را از سندیکالیسم و افق سندیکالیستی جدا کنیم. امروزه، یکی از وجوه مشخصه سندیکالیسم علنی گرائی و قانونی گرائی است. هدف، درست کردن تشکیلات قانونی به هر قیمت است. این سیاست، کارگران را حتی از مهمترین اهرم مبارزه صنفی شان که اعتصاب و کشاندن مبارزه به خیابان ها و فلج کردن کارکرد روزمره دستگاه دولتی است، محروم می کند. هدف سندیکالیسم، پیشبرد مبارزات صنفی کارگران در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی و قوانین بورژوازی بین المللی است. در مقابل این سیاست، کارگران پیشرو باید در همه جا محافل مخفی و نیمه مخفی کارگری را سازمان دهند که دور از چشم جمهوری اسلامی و دور از دسترس شاخکهای "کارگری" سرمایه داری جهانی، بیکدیگر متصل باشند. هر چه دشمن ضعیف تر می شود، تعداد این هسته ها و محافل را باید با جسارت بیشتری گسترش داد و با جسارت بیشتری به یکدیگر متصل کرد. اگر امروزه به این نوع سازمان یابی نپردازیم، فردا خیلی دیر است. این نوع سازمانیابی به بهترین وجه می تواند علنی ترین مبارزات توده ای را سازمان داده و راه اندازی کند.

 

بدون درک صحیح از مسائل سیاسی کلان مانند تضادهای جمهوری  اسلامی و آمریکا و سیاست های آمریکا در قبال ایران؛ بدون درک مسائل کلان برنامه ای مانند ایدئولوژی کمونیستی و مختصات انقلاب آینده و جامعه سوسیالیستی و تجارب بین المللی طبقه کارگر و جنبش کمونیستی بین المللی، خطر جهت گم کردگی در صحنه پیچیده مبارزه طبقاتی، برای همه ما، در کمین نشسته است. رفرمیستها و اکونومیستها و سندیکالیستها با کشیدن این مباحث درون جنبش کارگری و کمونیستی مخالفت می کنند و می گویند اینها "حرفهای خوبی است اما مفید نیست" و "دردهای طبقه کارگر را درمان نمی کند". در حالی که تنها راه نجات طبقه کارگر و بقیه زحمتکشان، درک صحیح همین مسائل و  عمل کردن بر مبنای آنهاست.

 

طبقه کارگر تا زمانی که  به  ایدئولوژی انقلابی و به تفکر سیاسی انقلابی مجهز نشود هیچ گامی در راه ریشه کن کردن سرمایه داری نمی تواند بردارد. بنا بر این باید در مقابل کسانی که طبقه کارگر را بی نیاز به تغییر فکر و مسیر حرکت خود می بینند، ایستاد. چرا که اینان طبقه کارگر را از آگاهی و فرهنگ پرولتری به عنوان کلیدی ترین ابزار رهائی محروم کرده و زیر لوای "کارگر پرستی" برای رسیدن به مقام  واسطه و دلال میان کارگر و سرمایه دار، تدارک می بینند. 

 

 

 

 

پیام به مناسبت برگزاری کنگره  حزب کمونیست مائوئیست (ترکیه – کردستان شمالی)

 

از سوی: کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م.ل.م) ارسال شد

 

رفقای عزيز

درودهای گرم خود را به کنگره می فرستيم و بی صبرانه منتظر نتايج عالی برای طبقه جهانی مان از اين کنگره هستيم. از زمان قتل زبونانه رفقای حزب شما (صدر حزب و ديگر رفقای رهبری و کادرهای حزب)  توسط ارتش ترکيه، حزب ما با نگرانی پروسه بازسازی شما را دنبال کرده است.

 

      از دست دادن آن رفقا، ضربه سختی به حزب بود. اما شما می توانيد اين شکست را با تکامل خط ايدئولوژيک و سياسی حزبتان به ضد خود تبديل کرده و بر آن پايه يک حزب کمونيست نوين، آماده برای آغاز جنگ خلق، با هدف درهم شکستن قدرت دولتی در ترکيه و استقرار ديکتاتوری پرولتاريا بنا کنيد.

....

شما خوب می دانيد که پيشرفت های احزاب کمونيست اصيل در يک نقطه جهان به رفقای ديگر نقاط جهان روحيه داده و کمک می کند. و عقبگردها در يک نقطه، روی تمام جنبش بين المللی کمونيستی تاثير می گذارد. بيشتر از همه عقبگرد ايدئولوژکی و سياسی در يک نقطه جهان به کل جنبش بين المللی کمونيستی لطمه می زند. هنگامی که حزب در ميدان نبرد از دست دشمن متحمل شکست نظامی شود، پرولترهای انقلابی غالبا خشم گين تر و مصمم تر می شوند. اما زمانی که حزب دچار عقب نشينی ايدئولوژيک و سياسی می شود، ياس و گيجی در ميان انقلابيون رشد کرده و مانع از آن می شود که با استواری و عزم، مشکلات را حل کرده و از ميان تمام سختی ها و پيچ و خمها، راه انقلاب را باز کنند.

 

امروز جنبش بين المللی کمونيستی بطور کل، و اجزاء آن بطور خاص، يک وظيفه تاخير ناپذير دارند. آنان بايد بطور حقيقی (و نه در اسم) ايدئولوژی رهائی بخش کمونيستی خود را درک کرده و بازتاب دهند. اين عاجلترين نياز پرولتاريا و مردم تحت ستم جهان است. برای اينکه بتوانيم اين وظيفه را پيش بريم ما خود بايد بدانيم که کمونيسم چيست و درک کمونيستی خود را نوسازی کرده و تکامل دهيم.

 

     آخرين بار که جنبش بين المللی کمونيستي، کمونيسم را از چنگال خفقان آور انواع اقسام رويزيونيستها و دگمارويزيونيستها نجات داد در دوره انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی بود. سالها، کمينترن يک معنای غلط از انقلاب سوسياليستي، به عنوان سرمايه داری دولتی و رفاه اجتماعی و از نظر سياسی "دموکراسی” برتر از سرمايه داری را اشاعه داده بود. برای سالها، خط ايدئولوژيک و سياسی مسلط در جنبش بين المللی کمونيستي، لبه تيز خود را در نقد جوانب گوناگون جامعه بورژوائی و سازمان دادن انقلاب برای درهم شکستن دولت جامعه بورژوائی را از کف داده بود. طی سالهای پس از انقلاب اکتبر 1917، "کمونيسم" به معنای نظامی که نيروهای مولده را بهتر از سرمايه داری رشد می دهد و نظامی که "دموکراسی حقيقی” است معنا شده بود. قبل از انقلاب فرهنگي، نقد مارکس از سرمايه داری و فراخوان وی مبنی بر گسست از هر جنبه از جامعه بورژوائی در دوره گذار ديکتاتوری پرولتاريا، عميقا دفن شده بود. انقلاب فرهنگي، مارکس و فراخوان دو گسست و چهار کليت او را از زير آوار بيرون کشيد و خدمات لنين به ايدئولوژی علمی مان (بخصوص "چه بايد کرد؟") را احياء کرد. انقلاب فرهنگی بطور زنده نشان داد که چگونه چشم انداز جامعه کمونيستی انسان ها را از قفس تنگ ايدئولوژی بورژوائی يعنی طبقات، استثمار و ستم، رها می کند و به اين ترتيب موجب شکوفا شدن انرژی خلاق آنان و باعث رساندن بشريت و قدرت مادی و ذهنی اش به سطح کيفيتا عاليتری می شود.

 

انقلاب فرهنگی همان چيزی بود مائو گفت، بدون وجود يک جنبش کمونيستی، رسيدن به کمونيسم غير ممکن است. مائو انقلاب فرهنگی را به مثابه يک جنبش کمونيستی، رهبری کرد. انقلاب فرهنگی فراخوان داد که بايد به ورای افق جامعه بورژوائی برويم؛ وقتی می گوئيم کمونيستيم بهتر است که کمونيست باشيم؛ نمی توان در چارچوب افق بورژوائی ماند و نام خود را کمونيست گذاشت. همانطور که مائو تاکيد کرد، انقلاب فرهنگی صرفا برای سرنگون کردن رويزيونيستها نبود بلکه برای آفريدن انسان های نوين بود...

 

انقلاب فرهنگي، "جنبش دموکراسی” نبود. بلکه انقلابی بود که می خواست به اعماق جامعه نفوذ کرده و پتانسيل آن در تامين استمرار راهپيمائی طولانی بسوی کمونيسم را به ميدان آورده و شکوفا کند.  انقلاب فرهنگی را نبايد "دموکراتيزه" کرد و نبايد مسائل مربوط به پيش راندن جامعه بسوی کمونيسم را بر حسب "دموکراسی” تعريف کنيم.

 

انقلاب فرهنگی يک  جنگ خونين نبود اما معنای حقيقی انقلاب کمونيستی را احياء کرد – چيزی که اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی عليرغم دادن بيست ميليون شهيد در جنگ جهانی دوم، دفن کرد. انقلاب فرهنگي، ايدئولوژی کمونيستی و هدف انجام انقلاب کمونيستی را از قفس پوسيده و خفقان آور "کمونيستهای" بورژوا نجات داد.

 

برای اينکه چنين کند، چين کمونيست می بايستی عليه هر نوع مصلحت جوئی "تاکتيکی” و با  نيروهای اپورتونيستی مبارزه می کرد. خطر ايزوله شدن در جهان و  محاصره سوسيال امپرياليسم شوروی و امپرياليستهای غربی را به جان می خريد. اما همانطور که مانيفست کمونيست اعلام کرده است، کمونيستها هميشه آينده و منافع کلی طبقه را در مد نظر دارند و نه فوايد آنی و پيش پا را. در غير اينصورت، نمی توان آينده را ساخت. انقلاب فرهنگی بخاطر اين کيفيت بود که چنان قدرت الهام بخش تاريخی جهانی که هنوز امواجش را می توان احساس کرد، داشت. اگر جسارت انقلابی لنين در انجام انقلاب اکتبر (جسارتی که شالوده اش ديد روشن ثبت شده در دولت و انقلاب بود) نبود، اگر انقلاب فرهنگی رخ نداده بود، ما امروز يک جنبش کمونيستی نداشتيم. و فقط با احزاب "کمونيست" پوسيده ای روبرو بوديم که در فاضلاب نظام های دولتی بورژوازی شنا می کنند و بر آتش شورش توده ها آب سرد می ريزند.

 

جهان نيازمند احزاب کمونيستی است که بطور مستحکم خود را بر ماترياليسم و ديالکتيک و علم مارکسيسم- لنينيسم-مائوئيسم متکی کرده و جسارت کنند تا عميقا و بطور همه جانبه همه نهادهای  سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بورژوازی و کل عصر بورژوائی را به نقد کشند؛ و فراخوان برای سازمان دادن فعالانهء جهت محو انقلابی آن را دهند. جهان نيازمند احزاب کمونيست اصيلی است که فعالانه اين آگاهی ايدئولوژيک را به ميان پرولترها ببرند و آنان را مجهز کنند تا با دانش کامل نسبت به جامعه کمونيستی برای آن مبارزه کنند؛ تا با دانش کامل و آگاهي، هر جنبه از جامعه بورژوازی را رد کرده  و اعلام کنند: ما برای نابود کردن اين هيولا، راه را  تا به آخر خواهيم رفت – و نه تا نيمه راه را – و برای اين از جان مايه خواهيم گذاشت. زيرا پيشاپيش، کارکرد روزانه اين نظام جان ما را ذره ذره می بلعد.  ما نيازمند احزاب کمونيستی هستيم که کمونيسم را به ورای اسم برده و هر نهاد جامعه بورژوائی را به نقد کشد. برخی کمونيستها مايلند همه نهادهای بورژوازی را نقد کنند الا دموکراسی آن را. آنان فرض می کنند که وظيفه عبارتست از تکميل و تعالی همين دموکراسي. اگر سلاح نقد ما تيز و روشن نباشد، آنگاه تفنگهای ما نه برای کمونيسم بلکه برای چيز ديگری شليک خواهند کرد، بدون آنکه خودمان هم بدانيم.

 

رفقا: ما در زمانه ای زندگی می کنيم که سرشار از خطرها و فرصتهاست. خطر از کف دادن کيفيت کمونيستی خود، هر چند موقتا؛ و فرصتهای زياد برای اينکه جسورانه ايدئولوژی کمونيستی خود را تکامل و گسترش دهيم.

 

در جنبش ما (ريم)، «دموکراسی” به يک موضوع مهم مورد بحث تبديل شده است. اين مناظره، بايد  روشن کند که دموکراسی نه "آينده" بلکه متعلق به گذشته است. آينده، در صورتی که آن را بسازيم، از آن کمونيسم است. جامعه ای که همه آحاد بشر آزاد از زنجيرهای روابط اقتصادی و اجتماعی جامعه طبقاتی است و نيروهای آن، برای پيش برد جامعه بشري، داوطلبانه و آگاهانه وارد تعاون می شوند. اين آينده بايد توسط جوامع سوسياليستی که به نوبه خودء بايد در هر جنبه از ساختمان سوسياليسم، قطبنمای جامعه کمونيستی را دنبال کند، ساخته شود. اگر طبقات ارتجاعی و نظام جهانی سرمايه داری و ارتش نظريه پردازانشان – به قوه ی قهر يا به پشتوانه ی ايدئولوژيشان -  تلاش به قانع کردن ما کنند که  افق ديدمان را پائين کشيم و اهدافمان را رقيق کرده و توهم خرده بورژوائی انقلابات نيمه کاره ... را جايگزين انقلابمان کنيم، بايد  دست رد به سينه شان زده و نه راه مبارزه برای گذشته بلکه راه مبارزه تا دم مرگ برای آينده را برگزينيم.

 

 بورژوازی همواره تلاش می کند ما را به دو طريق شکست دهد: يکم، با استفاده از زور. دوم، با استفاده از ايدئولوژی (بينش، متد و تئوری هايشان). اگر ما تئوريهای خود را درک نکنيم و بکار نبريم، اگر بر متد ماترياليسم ديالکتيک مسلط نشويم، اگر چشم انداز جامعه کمونيستی را ملکه ذهنمان نکنيم، چگونه می توانيم مانع از فساد و عقب گرد ايدئولوژيک کمونيستها شويم؟ کمونيستها نه از طريق پيشه کردن زندگی راحت و امثالهم بلکه عمدتا از طريق اتخاذ يک خط ايدئولوژيک و سياسی غلط، بورژوا می شوند.

 

اگر مائو دارای چشم اندازی ورای جامعه طبقاتی نبود، حتا انقلاب دموکراتيک نوين را نمی توانست رهبری کند. وقتی استالين به حزب کمونيست چين پيشنهاد داد که انقلاب پرولتری را دنبال نکند بلکه قدرت را به بورژوازی دهد مائو آن را رد کرد. مشکل خط استالين اين نبود که "تحليل مشخص از شرايط مشخص چين" را تشخيص نمی داد بلکه، استالين بدليل مشکل بينش، قادر نبود امکان کسب قدرت توسط پرولتاريای چين و در دست گرفتن مهار تحولات اجتماعی را ببيند. او پيشنهاد می کرد که اين امر به بورژوازی (ملی يا کمپرادور) واگذار شود. اما پاسخ مائو، نه بود.. مائو با توجه به ويژگی های چين يک راه کاملا متفاوت را بالاتر و ورای ريشه کن کردن فئوداليسم و کسب برخی حقوق بورژوائي، حق تعيين سرنوشت ملی و ديگر وظايف بورژوا دموکراتيک که چين از سر نگذرانده بود -- ترسيم کرد. استالين يک درک غلط داشت که چون چين عقب مانده است پرولتاريا نمی تواند انقلاب کند و بجای آن بايد برای توسعه چين به بورژوازی کمک کند. اما مائو پاسخ داد که ما با استقرار ديکتاتوری پرولتاريا بر عقب ماندگی فائق خواهيم آمد و نيروهای مولده را رشد خواهيم داد. فراموش نکنيم که جمهوری خلق چين يک ديکتاتوری پرولتاريا بود: نه کم و نه بيش.

 

پس از پيروزی انقلاب وقتی که حزب تحت رهبری مائو می خواست تحولات سوسياليستی را در روستاها پيش برد، بورژوا دموکراتهائی که با هدف ريشه کن کردن فئوداليسم به حزب کمونيست پيوسته بودند، در مقابل اين برنامه مقاومت کردند. اما مائو حزب را در فائق آمدن بر اين مشکل و پيشروی، رهبری کرد. برای مائو وضعيت روشن بود. معنای حرف مائو در سال 1949 که "چين به پا خاسته است" اين نبود که چين برای تحکيم شرايط اجتماعی بورژوائی "به پا خاسته است"، بلکه برای اين "به پا خاسته است" که راه دگرگون کردن همه شرايط اجتماعی و مادی چين را به مثابه بخشی از انقلاب تاريخی جهانی تمام بشريت، باز کند.

 

در کشورهای تحت ستم و تحت سلطه امپرياليسم، که دارای مقدار زيادی فئوداليسم در زيربنا و روبنا می باشند، احزاب کمونيست همواره در معرض رشد گرايشات و خطهای بورژوا دموکراتيک هستند. در اين احزاب هميشه يک گرايش خودبخودی به سوی برنامه و خط بورژوا دموکراتيک موجود است و بازتوليد می شود. مسئله اين است که ما نبايد اجازه دهيم اين نوع خطها  و گرايشات، رهبری حزب و انقلاب را در دست گيرند. اگر اجازه آن را بيابند، جنبش کمونيستی کم کم خواهد مرد.  حتا زمانی که اتخاذ يک سياست بورژوائی – مانند انقلاب ارضی – برای رشد و  تکامل مبارزه طبقاتی لازم است می بايستی  ماهيت بورژوائی آن را روشن کرد و نشان داد که چگونه تحت رهبری پرولتاريا به راه سوسياليسم کشانده خواهد شد. حتا زمانی که ايجاد اتحاد با نيروهای دموکرات خرده بورژوا و بورژوا در برخی جنبش های سياسی برای کشيدن توده های مبارز زير رهبری سياست های انقلابي، لازم می آيد، بايستی اين اتحادها را به گونه ای انجام داد که رهبری پرولتری در آن تضمين باشد (نه از طريق اعلام رهبری پرولتاريا بلکه دقيقا از طريق ساختار خط سياسی غالب در آن جنبش ها). برای مثال، اتحاد کارگر – دهقان (اگر آن را به روندخودبخودی واگذار نکنيم ) براحتی زير رهبری پرولتری قرار می گيرد، يعنی می تواند يک نيروی دگرگون کننده در خدمت انقلاب اجتماعی پرولتاريا باشد. اما همين را نمی توان در مورد اتحاد کارگر و بورژوای ملی گفت؛ بخصوص در جهان امروز.

 

رفقا: در اينجا مايليم چند نکته هم در مورد انضباط ودموکراسی درون حزبی بگوئيم. بايد تاکيد کنيم که انسجام حزب از بينش و هدف آن سرچشمه می گيرد. اگر خط ايدئولوژيک و سياسی حزب صحيح نباشد، در آن سکتاريسم و ليبراليسم که دو روی يک سکه اند رشد می کند. ما در تجريه جنبش بين المللی کمونيستی و حزب خودمان ديده ايم که وقتی خط حزبی روشن نيست و دارای التقاط  است، حزب نمی توند انسجام خود را حفظ کند و دچار بحران مزمن می شود. در چنين وضعی دو گرايش خودبخودی رشد می کند: يا دست انداختن به سکتاريسم و دگماتيسم برای روشن نگاه داشتن ماشين حزبي، يا تکثير گردهمائی های رسمی مانند کنفرانس ها و کنگره ها و غيره. در چنين وضعی يک هسته رهبری و ستون فقرات حزبی شکل نمی گيرد. همانطور که رفيق مائو گفت: برای حل مسائل تشکيلاتی اول بايد مسائل ايدئولوژيک را حل کرد. استالين می خواست مسائل تشکيلاتی را بدون حل مسائل ايدئولوژيک حل کند. اين راه حل نيست. برخی احزاب ميان مراکز مختلف حزب "قدرت" تقسيم می کنند تا حزب را بيکديگر بچسبانند. اما چسب واقعی برای احزاب کمونيست نه سلسله مراتب بالا به پائين کارآمد است ونه "دموکراسی نامتمرکز" بلکه خط ايدئولوژيک - سياسی صحيح  و يک هسته رهبری است. هسته رهبری ای که فشرده اين خط بوده و توانائی به کار بستن آن را داشته باشد.

 

 سانتراليسم دموکراتيک حزب بايد اساسا بر پايه خط ايدئولوژيک سياسی صحيح و متحد تامين  شود. و بر اين پايه بايد قوانين و آئين های تشکيلاتی را به اجرا درآورد. برای تقويت اساس سانتراليسم دموکراتيک، حزب بايد مرتبا خط ، بينش و متدولوژی خود را روشن تر کرده و تکامل دهد. اگر خط صحيح نباشد، اگر التقاطی باشد، به فراکسيونيسم در حزب و رشد مراکز مختلف منجر خواهد شد.

 

رهبری ای که قادر به درک مارکسيسم-لنينيسم-مائوئيسم به مثابه يک ايدئولوژی و متدولوژی علمی بوده و توان بکار بستن آن را داشته باشد، مطلقا ضروری است. مسئله در اينجا آن نيست که يکسری افراد برای هميشه در راس حزب بنشينند يا اينکه نوبتی مقام رهبری را اشغال کنند. بلکه مسئله اين است که پرولتاريا نياز به مقر فرماندهی ای دارد که دارای تفکر علمی انقلابی بوده و توان بکار بستن آن را داشته باشد. وظيفه ما  تضمين آن است.

 

زمانی که مبارزه دو خط در حزب رخ می دهد، اگر مبارزه دو خط بطور روشن پيش برده نشود و بجای آن بخاطر "حفظ وحدت تشکيلاتی” روش ترکيب دو در يک و ايجاد توافقات التقاطی اتخاذ شود، وحدت حزب شکننده شده و فراکسيونيسم و مراکز گوناگون شکل خواهد گرفت....

 

اين مسئله در ابعاد بين المللی هم صادق است. می بايستی مسائل خطی ای که در جنبش انقلابی انترناسيوناليستی (ريم) بوجود آمده حل کرد. در غير اينصورت قادر به تقويت يا حفظ ريم نخواهيم بود. برای حفظ ريم و تکامل آن بايد وحدت ايدئولوژيک خود را انقلابی و نوسازی کنيم. ...

 

رفقا: مبارزه ايدئولوژيک يک مسئله پراتيکی تعيين کننده است – و هميشه اينطور بوده، بخصوص در شرايط امروز نيز اينطور است. ما می توانيم ببينيم که چگونه بينادگرايان اسلامی قادر بوده اند، توده های ناراضی خاورميانه را،  از طريق تبليغ و اشاعه ايدئولوژی و برنامه اجتماعی مطلقا ارتجاعی خود به عنوان راه رهائی توده ها،  به زير پرچم خود بکشند. احزاب ما در جواب به اين چالش نقصان داشته است. اما امپرياليسم آمريکا از اين وضع استفاده می کند تا ايدئولوژی خود را اشاعه دهد و يک انتخاب دروغين را به تود ه های خاورميانه تحميل کند: انتخاب ميان بنياد گرائی اسلامی يا دموکراسی پرو آمريکائي. اين بازی هم اکنون در ايران، که توده ها از رژيم کثيف و ستمگر اسلامي، جانشان به لب رسيده، براه افتاده است. در ترکيه نيز می بينيم که طبقات حاکمه با کمک امپرياليسم آمريکا در حال ساختن و تحميل  يک انتخاب دروغين ميان ايدئولوژی اسلامی يا کماليستی هستند. حزب شما بايد خيلی روشن اين "انتخاب" را افشاء کرده و طرد کند. افشاگری رفيق ابراهيم کايپاکايا از کماليسم بايد همراه شود با يک کارزار ايدئولوژيک  برای نقد و افشای مذهب. توده ها نياز دارند که بينش ايدئولوژيک و احساس خودبخودی را با يک بينش و متدولوژی علمی جايگزين کنند. اين نياز بايد توسط حزب کمونيست برآورده شود. اگر ما به نبرد ايدئولوژيک کم بها دهيم و فعالانه و روشن، ايدئولوزی خود را پيش نگذاريم، دشمنان ما در سرباز گيری از ميان توده ها برای ارتش های ارتجاعی خود موفق خواهند شد.

 

رفقا: روشن است که پيشاهنگ پرولتری بايد دست به اتحادهای سياسی با نيروهای غير کمونيست بزند تا بتواند نبردهای سياسی امروز را پيش برده و جنبش های اجتماعی را رشد دهد. اما هرگز نمی توان اينکار را مجرد از تبليغ و ترويج فعالانه ايدئولوژی و خط سياسی کمونيستی پيش برد. در اين زمينه ما بايد از رفقای آر سی پی بياموزيم. اين رفقا در همان حال که تاکتيک سياسی متحد کردن وسيعترين توده های مردم عليه رژيم بوش را جلو می گذارند، کارزار فراگير کردن آثار رفيق آواکيان که در حال از زير آوار در آوردن و تکامل مارکسيسم است را پيش می برند و فعاليت های گسترده ای را برای فراگير کردن حقايق مربوط به دستاوردهای تاريخي- جهانی انقلابات سوسياليستی قرن بيستم در روسيه و چين انجام می دهند.. 

 

رفقا: در تمام پيچ و خم های انقلاب، بايد ظرفيت تصور کردن يک جامعه کمونيستی را در خودمان حفظ کنيم و هر گام امروزمان را با آن بسنجيم. در مورد آينده ای که می خواهيم بسازيم، بينش مان بايد در مبارزات امروزمان حضور داشته باشد. ما بايد در مقابل وسوسه ی راه انداختن و رهبری جنبش های رفرميستی با اين انتظار که "بزرگ" شويم و در کنار احزاب "محترم" بورژوازی جای بگيريم، مقاومت کنيم. ما نمی توانيم مثل ترتسکيستها باشيم که رفرميسم و قانونی گرائی ناب خود را با لفاظی های دروغين چپ و سخن پردازی های داغ در مورد "انقلاب مداوم" می پوشانند. آنان نمونه های منفی خوبی برای درس گيری هستند.

 

اردوی پاسيو و مايوس روشنفکران سابقا کمونيست در چند دهه گذشته سخت تلاش کرده اند ما را قانع کنند که رويای ساختن يک جهان کاملا متفاوت در بهترين حالت رويائی دست نيافتنی و در بدترين حالت يک کابوس است. هدفشان آن است که ما را تبديل به دموکراتهای متعارف کنند. اکنون که بيش از هرزمان نظام سرمايه داری جهانی زشتی خود را نشان می دهد و توده های پرولتر و بقيه مردم، موعظه های ليبرال دموکراتيک را با تحقير بدرقه می کنند، اين متخصصين، تلاش می کنند سوسياليسم و کمونيسم را با خط ليبرال دموکراتيک خود برای ما بازتعريف کرده و با مقداری آشغال های بورژوائی مخلوط کنند تا آن را برای ايدئولوژی و نظام سرمايه داری جهانی قابل قبول سازند.

 

رفقا: بيائيد عهد کنيم که اين راه را هرگز قبول نکنيم و عليه آن مبارزه کنيم. و در همان حال علم انقلاب کمونيستی و ايدئولوزی کمونيستی خود را تکامل دهيم تا آن را سرزنده تر و پرانرژی تر گردانيم.

 

باشد تا اين کنگره تبديل به سنگ بنايی برای تکامل جنبش کمونيستی در ترکيه شود.

کميته مرکزی حزب کمونيست ايران ( م ل م)

مه 2007

 

 

 

نقد کتاب در باره امپراتوری تونی  نگری و ميشل هارت

 

کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

نوشته ک. ج. آ.

از مجله انترناسیونالیستی جهانی برای فتح شماره 32

www.aworldtowin.org

 

نوشته زیر نقدی است بر سه کتاب که در سه شماره نشریه حقیقت منتشر خواهد شد:

1- امپراطوری (empire)- نوشته میشل هارت و آنتونیو نگری

انتشارات دانشگاه هاروارد، کمبریج، ماساچوست، 2000

2- توده انبوه (multitude)

نوشته میشل هارت و آنتونیو نگری

انتشارات پنگوئن، نیویورک، 2004

3- جدل در باره امپراطوری (debating empire)

ویرایش گوپال بالاکریشنا

ورسو، لندن، 2003

 

     بندرت اتفاق می افتد که تزهای پايه ای يک کتاب، بسرعت و عميقا، توسط تحولات زندگی نفی شود. اما کتاب امپراطوری نوشته ی آنتونيو نگری و ميشل هارت،گرفتار اين مصيبت شد. در اين کتاب، آنتونيو نگری و ميشل هارت تصويری از جهان ارائه می دهند که امپرياليسم را پشت سر گذاشته و يک نظم نوين جهانی شکل گرفته است که نويسندگان کتاب آن را "امپراطوري" می نامند. اما قبل از اينکه جوهر قلم نگری و هارت در تصوير اين نظم نوين "امپراطوری" خشک شود، خصائل عمومی امپرياليسم ( بخصوص امپرياليسم آمريکا) به شدت و خشونت بسيار خود را نشان داد. جنگ عليه تروريسم، جنگ عليه عراق، جنگ عليه جهان، از طرف يک موجوديت «امپراطور وارِ»  فاقد دولت، به راه نيفتاد. بلکه تحت هدايت امپرياليسم آمريکا و برای حفظ منافع آن براه افتاد. وقتی که جنگ عراق بسياری از فرضيات کتاب امپراطوری را نقش بر آب کرد، نگری و هارت کتابی به نام توده ی انبوه (Multitude) منتشر کردند و در آن کوشيدند به برخی از سوالات مطرح شده بعد از 11 سپتامبر 2001 بپردازند، بدون اينکه تزهای مرکزی خود را زير سوال ببرند.

      با اين وجود اين دو کتاب جذابيت بسيار دارند. چرا؟[i] نگری و هارت مدعی اند که يک تغيير بنيادين در جامعه رخ داده و آنان به کشف اين تغيير نائل آمده اند. آنان برای اثبات حرفشان مثال های زيادی از جوانب مختلف زندگی اجتماعی و جامعه بشری ارائه می دهند. به گفته نويسندگان، اين مرحله جديد که آن را "امپراطوري" می خوانند، جامعه ايست در حال انتقال از نظام امپرياليستي. نويسندگان به ويژه جوانب مختلف آنچه را که گلوباليزاسيون (جهانی شدن) نام گرفته بررسی می کنند و به شواهدی اشاره می کنند که به اعتقادشان نشانهء حرکت جهان بسوی جامعه کمونيستی-- به سوی نا پديد شدن دولت- ملت ها، جامعه ای که در آن بشريت خودگردان و خودسازمانده خواهد بود -- است.

      نويسندگان احساس ميليون ها انسانی را بازتاب می دهند که حس می کنند شرايط برای پيشروی انسانيت به مرحله ای متفاوت، به سوی جامعه ای که بر اساس اصول سرمايه دارانهء حرص و راهزنی سازمان نيافته باشد، مهياست. اين را می توان در نتيجه گيری کتاب توده ی انبوه مشاهده کرد: «ما هم امروز شاهديم که زمان به حال، حالی که مرده است، و فردا، فردائی که هم امروز در حال زندگی است، تقسيم شده است – و شکاف وسيع بين اين دو عظيم می شود.»

      امکان سازمان دادن جامعه بشری بر اساسی کاملا متفاوت، مرتبا مطرح می شود. و اين اما نه تنها در آمال و مبارزاتِِ سياسي، بلکه در تمام عرصه های زندگی اجتماعی (هنر و فرهنگ، شيوه های تحقيق علمي، فلسفه و غيره) نيز منعکس است. تلاش برای رسيدن به کمونيسم، هر چند کم و بيش آگاهانه، ولی واقعی است. لنين گفت کمونيسم از هزاران درز جامعه بيرون می زند. و عجيب نيست که وقتی نگری و هارت می کوشند اين گرايش را بيان کنند، اثرشان طنين انداز می شود.

     اِشکال تصويری که آنان ارائه می دهند در آن است که جامعه نمی تواند به طور خود بخودی از جامعهء طبقاتی امروز به جامعهء کمونيستی فردا تبديل شود. کسانی که امروزه در راس جامعه بشری قرار دارند، با تمام قوا(از جمله کشتارهای وسيع) تلاش می کنند (و خواهند کرد) نظام سرمايه داری موجود را حفظ کنند.

     کتاب امپراطوری می گويد امپرياليسم و ارتجاع و تبارزات ايدئولويکشان «مرده اند» و کتاب قاصر از اين است که لزوم نابودی کامل و دفن آنها را بطور جدی در مرکز بحث قرار دهد. نويسندگان در بسياری مواقع کارشان به توجيه و به عرش اعلا بردن جهانی است که «که در حال زندگی است»  ونه جهانی که ميتواند باشد --  اين جهان در واقعيت هنوز توسط مالکيت خصوصي، تقسيمات طبقاتي، و جدائی بين کشورهای ستمديده و ستمگر، و همه ی اشکال ديگر جنايت و بی عدالتی نظم معاصر جهانی زخمی و اسير است. خلاصه اينکه نويسندگان، کمونيسم را بدون مشکلات، ناروشنی ها و فداکاری های انقلاب می خواهند. جلوتر خواهيم ديد که تصور نگری و هارت از کمونيسم زياد هم فرای محدوديت های نظام حاضر نمی رود و شايد به اين دليل است که برای جنگی که هنوز آغاز نشده فرياد پيروزی سر می دهند.

     ما خواهيم ديد که نگرش نگری و هارت در همه حوزه ها عبارت است از کرنش به خودروئی و اعتقاد به اينکه روندهای اجتماعی به خودی خود به نتايج مطلوب می رسند و به اين ترتيب نقش انسان را به عنوان عامل آگاهی در جهت دادن به تحول اجتماعی کمرنگ می کنند. در واقع ساختمان تئوری نگری و هارت خود درسی در خودروئی است: اين تئوری نماينده دنباله روی از روندهای فکری روشنفکری در چند دهه اخير است. بخصوص نويسندگان به نوشته های بسياری از پست مدرنيست ها اتکاء می کنند و مفاهيم و فرهنگ لغات آنها را به وفور مورد استفاده قرار می دهند. نگری و هارت مرتب از جهان امروز به عنوان جهان "پست مدرن" ياد می کنند ولی نمی خواهند خود را "پست مدرن" بدانند. آنها می نويسند «[پست مدرنيست ها] هر چند ناآگاهانه و مغشوش، گذار به شکل گيری امپراطوری را،  تصوير می کنند.» نگری و هارت آنچه را که کار نااگاهانه و مغشوش پست مدرنيست ها تلقی می کنند بعنوان سنگ بناهای نظام ايدئولوژيک خود بر می گزينند.

     مارکسيسم قرن بيست و يکم بايد به تمام کشفيات و جدل های جامعه معاصر دقت کند، همان کاری که مارکس و انگلس در قرن نوزدهم زمانی که ايدئولوژی پرولتاريا را تدوين می کردند، انجام دادند. مارکسيسم بايد درگير شود، دقت کند، تحليل کند، از آنچه اشتباه است انتقاد کند و تمام جوانب آنچه را که صحيح است، از منابع گوناگون، جذب کند. ولی کاری که نگری و هارت می کنند کاملا متفاوت است. آنها "اغتشاش" پست مدرنيست ها را آگاهانه تر و سيستماتيک تر می کنند و می گويند اين يک ايدئولوژی جديد است که بر تغييرات مادی در سازماندهی جامعه -- که اسمش را "امپراطوري" گذاشته اند -- منطبق است.

 

I. امپرياليسم يا امپراطوری؟

     تلاش نقد حاضر اين نيست که در مورد موضوعات وسيعی که کتاب امپراطوری به آنها پرداخته اظهار نظر کند و يا گريزهای متعدد و اغلب فکر برانگيز نويسندگان را دنبال کند. ما برخورد به بحث های متعدد فلسفی و فرهنگی امپراطوری را به ديگران واگذار می کنيم و فقط تا حدی به آنها می پردازيم که برای بحث در مورد درک نگری و هارت از نظام اقتصادی اجتماعی جهان معاصر اجتناب ناپذير است.

     تز اصلی کتاب امپراطوری اين است که سرمايه داری وارد عصر نوينی شده است که ماورای امپرياليسم است. پس، تحليلی که لنين از عصر امپرياليسم کرد، ديگر کارکرد ندارد. به ويژه از اهميت نقش دولت- ملت ها  به غايت کاسته شده است. از نظر نويسندگان، "امپراطوري" دنيائی است که امپرياليسم  روابط سرمايه داری را در سراسر جهان کاملا تحميل کرده و هيچ منطقه ای از دستش در نرفته است. روند توليد و ارتباطات تمام جهان را به شکلی که قبلا غير قابل تصور بود به هم مرتبط کرده است. اشکال جديد کار در حال ظهور است که حاصلش تغييرات طبقاتی نوين است. روستای جهان، تغييرات عظيمی را از سر گذرانده است.

     البته بيشتر نظرات فوق درست است. جهان در نيم قرنی که از جنگ جهانی دوم می گذرد و از سه دهه ای که از مرگ مائو می گذرد، تغييرات عظيمی کرده است. بعد از فروپاشی شوروی (که هيچگاه نبايد فراموش کنيم تبديل به يک کشور امپرياليستی شده بود و مانند باقی کشورهای سرمايه داری تحت قوانين امپرياليستی حرکت می کرد)، رقابت درون-سرمايه داری و تدارک جنگ در ميان امپرياليستها، جای خود را به گرايشی داده است که (با عاريه گرفتن از گفته مارکس در کتاب کاپيتال) می توان گفت شکل گيری «انجمن اخوت دزدان» است؛ گرايشی که در آن منافع مشخص و متضاد امپرياليستها تحت الشعاع  نياز مشترکشان به حفظ و حمايت از شرايط ادامه دزدی قرار گرفته است.

     نويسندگان بحث می کنند: «آنچه قبلا برخورد و رقابت بين چند قدرت امپرياليستی بود در جوانب مهمی جای خود را به ايده يک قدرت واحد که بر همگی شان اولويت دارد و همه شان را به شکل يگانه ساختار می دهد،  و همه را از يک مفهوم مشترک حق که مسلما پسا استعماری و پسا امپرياليستی است، برخوردار می کند. و اين نقطه عزيمت ما برای مطالعه "امپراطوري" است: يک مفهوم جديد از حق، يا بهتر بگوئيم، يک طرح جديد از اتوريته و يک طرح جديد از توليد نُرم ها و ابزار جديد اجبار که قراردادها را تضمين می کند و مناغشات را حل می کند».(ii)

     آنان در ادامه می گويند، «امپراطوری طنين ضعيف امپرياليسم نيست بلکه شکل اساسا نوينی از حاکميت است.»(iii)

     نويسندگان بحث می کنند که نظام کنونی امپرياليستي، مرکز يا مراکزی ندارد. نظامی است که امروز تمام جهان را "يکدست" در بر می گيرد و تمام تمايزات را به اين ترتيب مخدوش می کند. بطور کلی آنان امپراطوری را نه تنها مرحله بالاتری از سرمايه داری که ورای امپرياليسم است می بينند بلکه آن را از نظر تاريخی پيشرفتی نسبت به مرحله قبلی يعنی عصر امپرياليسم تلقی می کنند: «به قضاوت ما، از نقطه نظر تودهء  انبوه،  امپراطوري،  نسبت الگوی قبلي، کمتر بد، يا بهتر است»(iv).

      نويسندگان معتقدند که از حاکميت، "قلمرو زدائي" شده است. منظورشان اين است که نظام حکومتی و سلطه، ديگر، به يک شکل بندی ملی يا يک نظام دولتی متصل نيست. در اينجا نيز پديده های واقعی مثل افزايش مهاجرت مردم، سياليت سرمايه، رشد نهادهای بين المللی مثل سازمان ملل و غيره را بعنوان شاهد می آورند ولی نمی بينند که اينها کيفياتی هستند که درون ساختار جهانی که تحت سلطه دولت- ملت های امپرياليستی است رشد می کنند. «شايد بنظر برسد که ايالات متحده،  رُم جديد باشد.... [ولي] هرگونه مفهوم قلمروگونه در مورد فضای امپراطوری مرتبا توسط انعطاف پذيري، تحرک و قلمرو زدائی که در مرکز دستگاه امپراطوری قرار دارد، تضعيف می شود.» (v) اما بايد گفت حداقل در اين مورد، آنچه "بنظر می رسد"همان چيزی است که موجود است. به قول يکی از منقدين «تو گويی ايالات متحدهء واقعا موجود مرتبا همچون کابوسی از صفحات  امپراطوری سربلند می کند و کتاب مرتبا بايد سرکوبش کند.» (vi)

     هر چند نويسندگان سعی نمی کنند اين بحث ياوه را مطرح کنند که ايالات متحده آمريکا کاملا از امپرياليست بودن آزاد شده است، ولی می گويند امپرياليسم اصولا يک پديده اروپائی بود. در حاليکه لنين تحليل کرد که امپرياليسم عمدتا از پروسه رشد و تمرکز سرمايه و شکل گيری انحصارات پديد آمد.(vii) و البته لنين هميشه آمريکا را يک کشور امپرياليستی قلمداد می کرد و به اين اشتباه در نغلطيد که بگويد چون آمريکا مستعمره های کمتری دارد پس مثلا از انگلستان و فرانسه کمتر "امپرياليست" است. بعد از جنگ دوم جهاني، به کشورهای مستعمره سابق، استقلال رسمی داده شد ولی اين کشورها کماکان و به شکل نومستعمره، برده نظام جهانی امپرياليستی باقی ماندند. ميليون ها نفر در سراسر جهان به خوبی می دانند که امپرياليسم آمريکا بسيار واقعی است.

     نگری و هارت، منطق سرمايه، اجبار بی وقفه اش به گسترش و بازتوليد در مقياس فزاينده و تشديد يابنده را نيروی محرکهء پشت تکامل ايالات متحده آمريکا نمی دانند. بلکه معتقدند ديناميسم آن توسط خصايل مشخص ايالات متحده آمريکا توضيح داده می شوند، خصائلی که به تاريخ آن يعنی گسترش از مبدائش، کرانه اقيانوس اطلس بسوی غرب قاره آمريکای شمالي،  بر می گردد. نويسندگان بحث می کنند که «بايد گرايش دموکراتيک بسط يابنده را که نهفته در مفهوم قدرت شبکه است، از ديگر اشکال بسط يابی صرفا گسترش طلبانه و امپرياليستی تميز داد.» .(viii)

     در ادامه، نويسندگان به مداحی از «ايدئولوژی انترناسيوناليستی صلح»  وودرو ويلسون(2)              (   Woodrow Wilson ) پرداخته و آن را «تعميم مفهوم قدرت شبکه ای قانون اساسي» می دانند و در مقايسه با آن گرايشات تئودور روزولت را «امپرياليستي» می خوانند. .(ix) راستی چه اهميتی دارد که ويلسون برای زيبا جلوه دادن منافع امپرياليسم آمريکا در جنگ جهانی اول به آن رنگ و لعاب زد؟ در واقع نگری و هارت خيلی برای ايالات متحده آمريکا دم تکان می دهند  و اهميت زيادی به آنچه حکام اين کشور راجع به خود می گويند می دهند.  شايد بد نباشد به نگری و هارت يادآوری کنيم که توجيهات عوامفريبانه ی جنايات از جانب امپرياليست ها به قدمت خود امپرياليسم است. در اواخر قرن نوزدهم بلژيکی ها سعی کردند تسخير وحشيانه کنگو را به عنوان مبارزه عليه بردگی اعراب جا بزنند! ژاپن می خواست آسيا را از دست اروپائی ها آزاد کند و شعارش آسيا برای آسيائی ها بود و غيره. اين ما را به ياد گفته مارکس می اندازد که گفت : « هر مغازه داری می تواند بخوبی فرق بين ادعای يک فرد و آنچه واقعا هست را بفهمد ولی تاريخ نويسان ما هنوز از اين بصيرت کوچک برخوردار نيستند. آنها حرف هر عصر را در مورد خودش قبول می کنند و معتقدند آنچه آن عصر در مورد خودش تصور می کند واقعيت است.» .(x)

     از نظر نگری و هارت راهپيمائی طولانی آمريکا برای کسب هژمونی جهانی از خصلت ذاتی نظام سرمايه داری بر نمی خيزد و اساسا همان نيروی محرکه ای نيست که دولت های بريتانيا، فرانسه، آلمان و يا شوروی را به تلاش برای استقرار امپراطوری امپرياليستی خود راند. نويسندگان، يک ناکجاآبادی را به ما عرضه می کنند که در آن امپرياليسم آمريکا ديگر وجود ندارد، در واقع هيچوقت کاملا وجود نداشته، جنگ ويتنام واقعهء تعيين کنندهء روابط جهانی در سال های 1960 نبود و صرفا اختلالی در اوضاع بود يا  "آخرين نفس هاي" امپرياليسم نوع اروپائی بود که آمريکا زمانی که " از پروژه قانون اساسی اش بسيار دور شده بود" يکباره در آن گير افتاد. .(xi)

     نتيجه گيری کتاب اين است که: «امپراطوری آينده، آمريکائی نيست و ايالات متحده آمريکا در مرکز آن نيست. اصل اساسی امپراطوری همانطور که در سراسر اين کتاب توضيح داديم اين است که قدرت آن دارای قلمرو يا مرکزی که قابل محل يابی باشد، نيست.» .(xii)

     در زمانی که اين نقد نوشته می شود، يعنی در سال 2006 و در اوج تاخت و تاز جهانی آمريکا که از 11 سپتامبر شروع شد، اين توصيف تقريبا مسخره بنظر می آيد. نظام جهانی فی الواقع يک مرکز دارد، در واقع چند مرکز دارد که در ميانشان آمريکا بشدت غالب است. مسلم است که نهادهای بين المللی جديدی ظهور کرده اند که به درجاتی می توانند برای جهانی که در آن کشورهای امپرياليستی با هم همکاری می کنند امکان "دولتمداري" را تامين کنند و تا حدی در تصادمات بين دول امپرياليست و طبقات حاکمه محلی کشورهايی که از آن تغذيه می کنند و بر آن سلطه دارند "ميانجی گري" کنند. ولی اول بايد خاطر نشان کنيم که وجود اين نهادها به هيچ وجه به معنی گذار به يک جهان بدون دولت نيست و بر عکس نقششان حفظ و نظم بخشيدن به نظام موجود جهانی دولت هاست، با تمام نابرابری ها و روابط سلطه گرانه ای که شاهدش هستيم. بعلاوه وقايع بروشنی محدوديت همه اين نهادها را در گذر به ورای حق حاکميت آمريکا به نمايش گذاشته است.

     نگری و هارت توجه زيادی به سازمان ملل معطوف می دارند. در واقع بحث شان را با تحليلی از سازمان ملل به اين شرح آغاز می کنند که سازمان ملل «نه در خود و برای خود بلکه يک اهرم واقعی تاريخی است که انتقال به يک نظام واقعا جهانی را به جلو راند.» .(xiii)مسلم است که جهان به نهادهايی نياز دارد که نيازهای همگانی بشريت را در نظر بگيرند. اين را می توان در نياز به مديريت عقلانی و حفظ منابع طبيعی مانند منابع ماهي، تنوع بيولوژيک و يا حتی بيشتر از آن نياز به تخصص منابع انسانی بر اساس نيازها، در زمينه پاسخگوئی به اپيدمی ها، يا غلبه بر نابرابری های دهشتناک بين مناطق مختلف جهان مشاهده کرد. ولی مثال های بی شماری دال بر آن است که  نابرابری و ناموزونی در جهان بيشتر می شود و نه کمتر، و منابع مورد استفاده بشريت بدلايلی نظير معضل جدی بالا رفتن درجه حرارت زمين، بطور روز افزون در معرض خطر نابودی قرار می گيرند. و سازمان ملل که مدعی است وظيفه مرکزی اش ممانعت از درگيری مسلحانه بين دول است، به هيچ وجه تهاجم و جنگ امپرياليستی را محدود نکرده است. در واقع سازمان ملل نمايندهء "گذار به يک نظام واقعا جهاني" در آينده نبوده بلکه همچون ديگر نهادهای مشابه از ستون های مهم امپرياليسم برای حفظ جهان به شکل کنونی آن می باشد، و به اين معنی اين نهادها نه تنها محمل گذار به آينده نيستند، بلکه از جمله موانع مقابل آن می باشند.

     وقتی ما به واقعيت مشخص سازمان ملل نگاه می کنيم می بينيم نهادی نيست که بالاتر از تناسب قدرت ميان دولت ها قرار گرفته باشد. نگری و هارت وقتی سازمان ملل را به عنوان يک نهاد بررسی می کنند، از عنصر پايه ای آن چشم پوشی می کنند: اينکه پنج کشور در شورای امنيت حق وتو دارند و شورای امنيت تنها بخش سازمان ملل است که می تواند اجازه تخصيص منابع زور و جنگ را صادر کند (و يا بعد از واقعه آن را تطهير کند). بعلاوه ما ديده ايم که حتی در ميان 5 عضو دائم شورای امنيت سازمان ملل، همه وتوها با هم برابر نيستند. با وجود اينکه سه تا از اين کشورها با جنگ آمريکا عليه عراق مخالفت کردند، و با وجود اينکه کوفی عنان دبير کل سازمان ملل، اعلام کرد (البته با دو سال تاخير) که جنگ عليه عراق از نقطه نظر اساسنامه سازمان ملل "غير قانوني" است، فرانسه، چين و شوروی نتوانستند مانع آن شوند. آمريکا و انگليس اساسا به تنهايی و بر خلاف اراده اکثريت عظيم کشورهای جهان (مخالفت اکثريت قريب به اتفاق مردم انگليس و جنبش عظيم مخالفت در خود آمريکا به کنار) وارد جنگ شدند و بقيه هم مانع آن نشدند. سازمان ملل، وسيله ای است برای تسهيل عملکرد "انجمن اخوت دزدان" و نيز عرصه ای برای دعواهای ميان دزدان. ولی همانطور که جنگ عراق هم ثابت کرد، سازمان ملل فقط می تواند واقعيات جغرافيای سياسی (ژئوپلتيک) جهان امروز را بازتاب دهد و به هيچ وجه قادر نيست بطور جدی آن را نفی کند و يا به ورای آن برود.

     کتاب امپراطوری در دوره بين جنگ اول خليج (يعنی سال 1991، زمانی که بوش پدر رئيس جمهور بود) و جنگ کوسوو که در سال 1998 آغاز شد، يعنی در دوره کلينتون نوشته شده است. روندهای عمده ی امپرياليسم آمريکا که امروز پايه برنامه بوش را تشکيل می دهند، در واقع در دورهء کلينتون شروع به شکل گيری کردند اما بعد از 11 سپتامبر 2001، "جهش" کردند. با وجود اين، حتی در سال های خوش 1990، شواهد زيادی موجود است (يوگوسلاوی سابق، کنگو و غيره) که نظرات نگری و هارت را مبنی بر اينکه « اساس تکامل و گسترش امپراطوری ايده ی صلح است».(xiv) را رد می کنند. البته، از اين نويسندگان انتظار نمی رود که آينده را پيشگوئی کنند، ولی هر تئوری که ادعای علمی بودن دارد و مدعی است که جهان را به شکلی که واقعا هست بازتاب می دهد و قوانين حاکم بر حرکت آن را می شناسد، بايد از خود سوال کند که سير وقايع تا چه حد به فرضيه های بنيادينش صحه گذاشت و يا آنها را رد کرد. و نگری و هارت در کتاب بعديشان  بنام توده انبوه مجبور شدند تز کتاب امپراطوری را بازبينی کنند. البته در کتاب  توده ی انبوه  جای صلح را که بنا به ادعای نويسندگان قرار بود اساس "امپراطوري" باشد، «يک جنگ داخلی جهانی عمومي»(xv) گرفته است.  ولی متاسفانه نگری و هارت از هر گونه استنطاق خود بخصوص درباره اصول پايه ای تئوری شان يعنی پديده ای والاتر که عصر امپرياليسم را پشت سر گذاشته، اجتناب می کنند.

     در کتاب توده ی انبوه نويسندگان می گويند: «بايد گفت که حداقل از سال های 1990 به بعد، درگيری نظامی و سياست خارجی آمريکا، بر امپرياليسم و منطق امپراطوری سوار بوده اند.... ايالات متحده، مانند دول مدرن امپرياليستی اروپائي، همچون يک قدرت ملی عمل می کند. از طرف ديگر هر يک از درگيری های نظامی آمريکا و جهت گيری سياست خارجی اش بطور کلي، بطور هم زمان يک منطق امپراطوری را نيز با خود حمل می کنند که نقطه رجوعش نه در محدوده منفعت ملی يک ملت خاص بلکه با ديد منافع کل بشريت غالب ريزی شده.... به عبارت ديگر، نبايد فکر کنيم که  شعارهای همه-جهانی و انسان دوستانه ی ديپلماسی و عمليات نظامی آمريکا، صرفا نقابی است برای پوشاندن  منافع ملی بنيادين آن.  بلکه بطور مساوی بايد دو  واقعيت را همزمان  به رسميت بشناسيم: دو منطق که درون يک دستگاه سياسی نظامی واحد رقابت می کنند. در برخی درگيری ها، مثل کوسوو، منطق انساندوستانه امپراطوروار می تواند غالب باشد، در برخی ديگر، مثل افغانستان، منطق ملی امپرياليستی می تواند دست بالا را داشته باشد، و در موارد ديگری مثل عراق، هر دو به طور غير قابل تشخيصی در هم آميخته شده اند. ولی به هر حال، هر دو منطق، به هيبت و مقادير متفاوت در تمام اين درگيری ها جريان دارند.» (xvi) .

    آنان می نويسند: «ما نبايد اسير مباحث کهنه ای که جهانی سازی و دولت- ملت ها را لزوما متنافر می دانند شويم. بحث ما درعوض اين است که ايدئولوژی های ملي، کارمندان و بوروکرات های ملی بطور روز افزون متوجه می شوند که برای دنبال کردن اهداف استراتژيک خود نمی توانند صرفا در قالب محدود ملی و بدون در نظر گرفتن بقيه جهان فکر کنند. اداره امپراطوری نفی اداره کنندگان ملی را الزام آور نمی کند. از طرف ديگر، امروز اداره ی امپراطوری عمدتا توسط ساختارها و کارمندان دولت- ملت های مسلط پيش می رود.» (xvii)

    اينجا ما شاهد کوتاه آمدن نگری و هارت در مقابل واقعيت هستيم: جنگ ايالات متحده عليه جهان متعاقب 11 سپتامبر، حد اقل بخشا از "منطق امپرياليستي" نشئت می گيرد، هر چند که درگيری های ديگر، مثل کوسوو، عمدتا بازتاب "منطق انساندوستانه امپراطوري" هستند. اداره "امپراطوري" عمدتا توسط  "ساختارها و کارمندان دولت- ملت های غالب" پيش خواهد رفت. و بازهم می بينيم که نويسندگان به جای تحليل در مورد نيروی محرکه عملکردهای ايالات متحده، توضيح طبقهء  حاکم اين کشور در مورد دلايل اين عملکرد را قبول می کنند.

    اينکه قدرت های امپرياليستی منافع مشترک دارند نيز کشف جديدی از جانب نگری و هارت نيست. هيچگاه هم اينطور نبوده که يک قدرت بزرگ امپرياليستی بتواند "بدون در نظر گرفتن بقيه دنيا" وارد عمل شود. آنها، هم امروز و هم در گذاشته اوضاع و شرايط در تمام جهان را در نظر گرفته و می گيرند، ولی اين کار را با عينک منافع ملی (امپرياليستي) خود می کنند و نه در سطح مجرد "امپراطوري" که نگری و هارت ادعا می کنند. امپرياليست ها تا حدی در هماهنگی با هم عمل می کنند، بطور مثال امپرياليست های اروپايی از طريق اتحاديه اروپا عمل می کنند ولی اين عملکرد نه بازتاب يک منفعت جهانی و ورای منافع دولت ها بلکه انعکاس منافع مشترک آنها در رقابت با امريکا و رقيبان کوچکترشان مثل ژاپن است و همچنين بازتاب سلطه گری ملل ستمگر بر بخش های ديگر جهان (جهان سوم) است.

ادامه دارد ...

در شماره های آينده بخش های ديگر اين مقاله ادامه پيدا می کند.

 

توضيحات:

 

(i) تونی نگری بخاطر نقش اش در جنبش چپ غير پارلمانی ايتاليا در سال های 60 و 70 در ايتاليا مورد سرکوب سياسی قرار گرفت و به اين خاطر مورد احترام است و شايد محبوبيت کتاب را بتوان بخشا به اين حساب گذاشت.

(ii) «امپراطوری» صفحه 9

(iii) «امپراطوری» صفحه146

(iv) «امپراطوری» صفحه 354

(v)  «امپراطوری» صفحه 347، تاکيد از ماست

(iv)تام مرتس، صفحه 147، از مجموعه جدل درباره امپراطوري

(vii) بخصوص به لنين، امپرياليسم بالاترين مرحله سرمايه داری رجوع کنيد.

(viii) «امپراطوری» صفحه 166

 (ix) «امپراطوری» صفحه 174. ويلسون، رئيس جمهور آمريکا، رهبر آمريکا در جنگ جهانی اول بود و متعاقب آن فراخوان «منشور اتحاد ملل» را داد. روزولت، رئيس جمهور آمريکا، با اسپانيا بر سر مالکيت بر کوبا و فيليپين در سال 1898 جنگيد و در آمريکای لاتين عموما با سياست «ديپلماسی تفنگی» آمريکا يادآوری می شود.

(x)  مارکس و انگلس، ايدئولوژی آلماني، بخش اول، لورانس و ويشارت، 1970، صفحه 67

(xi)  «امپراطوری» صفحه 179

(xii)  «امپراطوری» صفحه 384

(xiii) «امپراطوری» صفحه 5

(xiv) «امپراطوری» صفحه 167

(xv)  «توده ی انبوه» صفحه 5

(xvi)  «توده ی انبوه»، صفحه 60 - 59

(xvii)  «توده ی انبوه»، صفحه 60