حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران (م ل م )
شماره 34
تير 1386
آمريکا،
جمهوری اسلامی - جنگ و
انقلاب مخملی
جمهوری
اسلامی را در
شعله های نفت
بسوزانيم!
با
تمام قوا از
پناهجويان و
کارگران
افغانستانی
در مقابل يورش
جمهوری اسلامی
ايران دفاع
کنيم!
جلوی
جنگ برای
امپراتوری را
بگيريم
درود
به مبارزين
ضد G8 -
جهان
ديگری
ممکن است!
هند:
خودکشی
دهقانان و
گلوباليزاسيون
عليه
سنديکاليسم!
در دفاع از
سوسياليسم!
در شرايط
تشديد تضادهای
ميان جمهوری
اسلامی ايران
و امپرياليسم
آمريکا،
اتخاذ يک موضع
سياسی صريح در مورد
ماهيت ارتجاعی
يکسان ِ طرفين
دعوا و تبليغ
و ترويج
گسترده و عميق
اين حقيقت در
ميان توده های
مردم، يک وظيفه
سياسی عاجل و
روز ِ مبارزه
طبقاتی در
ايران است.
امروزه،
تاکيد بر
اينکه اينان هر
دو دشمنان
رهائی طبقه
کارگر و
زحمتکشان،
زنان و ملل
تحت ستم بوده
و موانع بزرگ
ترقی و پيشرفت
جامعه ی ايران
می باشند،
مهمترين خط
تمايز سياسی
در جنبش سياسی
ايران است.
ايجاد
اتحاد فکر و
عمل ميان
نيروهائی که
دارای اين
موضع روشن می
باشند و فعالانه
و بدون ملاحظه
کاری تلاش می
کنند تا تمامی
جنبش های
اجتماعی حق
طلبانهء
اقشار و طبقات
مختلف مردم (
جنبش کارگری،
جنبش دانشجوئی،
جنبش زنان،
جنبش معلمان و
غيره ) را به
اين موضع گيری
برسانند، از ضروريات
کنونی بوده و
وظيفه ی هر
جريانی است که
خود را متعلق
به جنبش
کمونيستی
انقلابی می
داند. حزب ما،
اين وظيفه ی
سياسی را تحت
عنوان تلاش
برای ايجاد
"قطب سوم" به
طرق مختلف طرح
کرده و کماکان
بر آن تاکيد می
گذارد..
محتوای
عمومی و حداقل
"قطب سوم"، يک
موضع شفاف ضد
ارتجاع جمهوری
اسلامی و ضد
امپرياليسم
آمريکا و
متحدينش و برنامه
های آنها ( از
نوع جنگ يا
غير جنگ) برای
آينده ی ايران
است.
سياست "قطب
سوم" يعنی
توده های طبقه
کارگر و
دهقان، زنان و
ملل تحت ستم،
بايد بر پايه
منافع خود
بسيج شده و
سازمان يابند تا
هم برای سرنگونی
جمهوری اسلامی
مبارزه کنند و
هم آماده
مقابله با
تجاوزات نظامی
يا طرح های
"مخملی”
آمريکا در
تعيين سرنوشت
مردم ايران باشند.
عملی
کردن اين
سياست، يعنی
اينکه
نگذاريم هيچ
بخش از مردم،
هيچ بخش از جنبش
کارگری،جنبش
زنان و جنبش
دانشجوئی،با
اين توهم که
يکی از اين دو
"فعلا" بهتر
از ديگری است،
سمت يکی از
آنان را
بگيرند يا در
طرح های آشکار
و پنهان آنان
شرکت کنند.
توده های مردم
بايد عميقا
درک کنند که
اينان
نمايندگان
نظام های
اقتصادی
استثمارگرانه،
روابط اجتماعی
ستمگرانه و
ايدئولوژی های
ارتجاعی اند
که با
حيات و سرزندگی
ما و پويائی
جامعه ما در
تضادند. آنان
اکنون با
يکديگر
نزاع می کنند
اما در زمينه ی له کردن
کارگران، خانه
خراب کردن
دهقانان، به
زنجير شريعت
کشيدن زنان و
اسارت
پدرسالاری،و
تحميل ستم ملی
بر
خلقهايمان،
همدست
يکديگرند.
آنان گردانندگان
نظام استثمار
اقتصادی و ستم
های اجتماعی
يکسانند، با
اين تفاوت که
يکی (آمريکا)
در عاليترين
مرتبه نظام
ستم و استثمار
نشسته و مقامی
جهانی دارد و
ديگری زالوی
ميدان
محدودتری به
نام ايران
است.
در
نزاعی که ميان
جمهوری اسلامی
و آمريکا
درگير شده، هر
يک به طرق
گوناگون سعی می
کنند مردم را
به طرف خود
بکشند. جمهوری
اسلامی،علاوه
بر استفاده از
اهرم سرکوب،
با عوامفريبی
های "ملی
گرايانه" سعی
می کند مردم
را از شورش و
انقلاب عليه
خود باز دارد
و از ميان
مخالفين خود
متحدينی دست و
پا کند.
جرياناتی
مانند نهضت
آزادی متحدين
اصلی جمهوری
اسلامی می
باشند، که
امروزه (مانند
دوره ی 57) هم و غم
اصلی خود را
ضديت با
نيروهای چپ
انقلابی و
کمونيستها
گذاشته اند و
سعی می کنند
ميان مردم و
جمهوری اسلامی
پل بزنند. در
خارج کشور،
عمال جمهوری
اسلامی عده ای
از عناصر
اپوزيسيون
"چپ" را جلب
کرده اند تا در
جنبش های ضد
جنگ برای
جمهوری اسلامی
حاميانی دست و
پا کنند. نقش
اين به اصطلاح
"چپ های ضد
امپرياليست"
در نهايت،
ميانجی گری
ميان جمهوری
اسلامی و
آمريکا و کمک
به پايداری
بيشتر نظام
ستم و استثمار
در ايران است.
امپرياليسم
آمريکا، با
چماق تهديد به
جنگ و ايجاد
قحطی از طريق
محاصره اقتصادی
و وعده های
شيرين ولی
دروغين مانند
"آزادی و
دموکراسی” ،
سعی می کند
مردم را بسوی
خود بکشد.
همانطور که
جمهوری اسلامی،ملی
مذهبی ها و
"چپ" های
"ميهن پرست"
خود را بسيج
کرده،
آمريکا هم
عده ای را تحت
لوای
"اپوزيسيون
آزاديخواه"
دور خود گرد
آورده که شامل
طيف وسيع و
ناهمگونی است:
از اعضای سابق
سپاه
پاسداران و
امنيتی ها و
به اصطلاح
"اصلاح
طلبان" جمهوری
اسلامی گرفته
تا مجاهدين،
سلطنت طلبان،
برخی نيروهای
سياسی کرد و
برخی از "چپ"
های سابق.
البته، بايد
خاطرنشان کرد
که سرنشينان کشتی
جمهوری اسلامی
يا پناهندگان
"جبهه نجات"
آمريکا، می
توانند بسرعت
سمت خود را
عوض کرده و به
طرف ديگر
بروند و برخی
نيز می توانند
هم از آخور
بخورند و هم
از توبره
(مانند برخی
کادرهای
جمهوری اسلامی
که به آمريکا
پناهنده شده
اند و برخی از
"فعالين"
جنبش زنان و
جنبش کارگری).
دليل اين
سياليت، با
آنکه اين دو
صف به ظاهر در
تضادند، اين
است که دارای
ماهيت
يکسانند و با
هر گونه تلاش
مستقلانه توده
های مردم برای
رهائی خود،
ضديت آشتی
ناپذير دارند.
قطب سوم، در
مقابل اين دو
قطب، يعنی قطبی
با ماهيت سياسی
و ايدئولوژيک
کيفيتا
متفاوت، و چشم
اندازی
کيفيتا
متفاوت برای آينده
ی ايران.
راه
سوم، انقلاب
مخملی
برخی از
جريانات
اپوزيسيون که
خود را در قطب
سياست های
امپرياليسم
آمريکا قرار
داده اند، گاه از
واژه های
مشابه قطب سوم
مانند "جبهه
سوم"، "راه
سوم" و غيره
استفاده می
کنند تا سياست
خود را به
ظاهر چيزی
متفاوت از
سياست آمريکا
يا جمهوری
اسلامی
قلمداد کنند.
در هر مورد
مشخص بايد به
ورای نام ها
رفت و ماهيت
سياست ها را
تجزيه و تحليل
کرد. نگاهی به
"راه سوم"
مجاهدين خلق
ايران
بيندازيم. مجاهدين
خلق ايران در
آگهی های
تبليغاتی خود
در خارج از
کشور مکررا به
دولتهای غربی
پيشنهاد
اتخاذ يک "راه
سوم" را می
کنند. آنان به
دولتهای غربی
پيشنهاد می
کنند بجای جنگ
يا صلح با
جمهوری اسلامی
ايران، "راه
سومی”
هم هست.
اينان "راه
سوم" را بدين
ترتيب معنا می
کنند: « دولتهای
غرب نبايد فقط
روی دو راه،
يعنی هسته ای
شدن ايران يا
جنگ عليه
ايران، تکيه
کنند بلکه راه
سومی هم هست
که ايجاد
تغييرات
دموکراتيک در
ايران توسط
مردم و نيروی
مقاومت آنان
است.» روی
سخن مجاهدين
با
امپرياليستهاست
و سياست "راه
سوم" هم به
معنای آن است
که
امپرياليستها
برای عملی
کردن نقشه های
خود می توانند
روی مجاهدين
حساب کنند.
روشن
است که "راه
سوم" مجاهدين
در چارچوب هدف
امپرياليستهای
غربی (بخصوص
آمريکا) برای
تجديد ساختار
قدرت سياسی در
ايران، می
تواند يک
"راه" باشد؛
"راهی”
که بعضا به
"انقلاب مخملی” معروف
شده است.
انقلاب مخملی
يا رنگی،به
سياستی اطلاق
می شود که
امپرياليسم
آمريکا برای
کنار زدن باندهای
مسلط بر رژيم
های اروپای
شرقی و به
قدرت گماردن
باندهای
دلخواه خود،
بکار برده
است. بجز
مجاهدين خلق،
سلطنت طلبان،
مشروطه
خواهان،
جمهوری
خواهان، و
"سازمان
زحمتکشان
کردستان
ايران" (کومله)
و جناحی از
حزب دموکرات
کردستان
ايران و
اکثريت نيز پيشنهادهائی
از اين دست به
آمريکا و
امپرياليستهای
اروپائی می
دهند. البته
همه اين
جريانات برای
"مستقل" و
"مردمی”
نشان دادن
خود از واژه
هائی مانند
"از طريق آراء
دموکراتيک
مردم ايران" و
"بدست مردم
ايران" و
"مقاومت مردم
ايران" و "انتخابات
آزاد" و غيره
هم استفاده می
کنند. خود جورج
بوش هم از اين
واژه ها زياد
استفاده می
کند. طبعا هيچ
مرتجعی در
مورد برنامه
های خود نمی
گويد که
برنامه های من
ضد مردمی است!
راه
کمونيستها و
حتا راه کسانی
که خود را
کمونيست نمی
دانند اما دل
در گرو آزادی
و رهائی مردم
دارند،
با اين "راه
سوم" مجاهدين
و نيروهای
مشابه
که آينده ی
سياسی خود را
در هماهنگی با
منافع
امپرياليسم
آمريکا می
بينند ( يا فکر
می کنند
"فعلا" می
توان به
آمريکا تکيه
کرد و به
چيزهائی دست
يافت) هيچ وجه
اشتراکی
ندارد. مسلم
است که مردم
ايران، در غرب
متحدينی
دارند. اما
متحدين ما نه
دولتهای غربی
يا سازمان ملل
بلکه توده های
مرد اين
کشورها،
کمونيستها و
جنبش های ضد
جنگ و ضد
گلوباليزاسيون
می باشند. اين
جنبش های ضد
جنگ و ضد
گلوباليزاسيون
هستند که بايد
درک کنند، در
نزاع ميان
آمريکا و
جمهوری اسلامی،
کافی نيست فقط
عليه
امپرياليسم
آمريکا و
دولتهای غربی
مبارزه کنند
بلکه بايد
عليه جمهوری
اسلامی نيز
موضع بگيرند و
از مبارزات
اقشار و طبقات
تحت ستم و
استثمار در
ايران و از
انقلابيون ايران
حمايت کنند.
ترويج
فساد سياسی در
اپوزيسيون و
انقلاب رنگی
آمريکا،
چه با سياست
حمله ی نظامی
به ايران جلو
برود و چه با
سياست تحميل
تغيير در رژيم
از طرق "مخملی”
، در هر حالت،
نيازمند يک يا
چند دارودسته ی
ارتجاعی
ايرانی است.
آمريکا قصد
تغيير رژيم در
ايران را دارد،
اما بهيچوجه
قصد ايجاد
"خلاء قدرت"
ندارد. همانطور
که در سال 57 برای
مقابله با
انقلاب،
دارودسته ی
خمينی و نهضت
آزادی را برای
پر کردن خلاء
قدرتی که در
نتيجه ی
سرنگونی رژيم
شاه بوجود
آمده بود،
انتخاب و
تقويت کرد،
اکنون نيز
بدنبال
انتخاب و درست
کردن يک دارودسته
ی جديد برای
گماردن در راس
نظام سياسی –
اقتصادی
ارتجاعی
ايران است.
آمريکا،
در اين راستا،
دست به فعاليت
های گوناگون
زده و
ميليون ها
دلار پول پخش
می کند. اما
مهمترين بخش
اين طرح، رواج يک
نوع فساد سياسی
و ايدئولوژيک
در ميان
نيروهای سياسی
و جنبش های
اجتماعی
ايران است.
برای
امپرياليسم
آمريکا نقش
ايدئولوژی
بسيار روشن
است؛ ابرقدرت
جهانی با
تجربه ايست و
می داند که با کار
ايدئولوژيک و
سياسی،و
تحميل يک افق
سياسی و
ايدئولوژيک
معين، حتا می
تواند جمعی را
که در گذشته
برای
"کمونيسم"
مبارزه کرده
اند، به مدار
خود بکشد.
بنابراين
مهمترين
برنامه اش
رواج فساد سياسی
و ايدئولوژيک
در ميان جنبش
چپ و جنبش های
اجتماعی مردم
است. دورانی
است که پايداری
بر روی خط
سياسی و
ايدئولوژيک
انقلابی،تفکر
انقلابی،وحدت
انقلابی،موضع
ضد
امپرياليست
ضد ارتجاعی
پيگير، معانی
عملی فوری در
صف آرائی های
طبقاتی ايران
دارد. پای هر
کس در اين جا
بلنگد خيلی
راحت خود را
در صف دشمن
خواهد يافت.
مهمترين
دريچه ی
سرازير شدن
اين فساد عمومی،سياست
پراگماتيستی
"دشمن دشمن من
دوست من است" و
سياست دروغين
و عوامفريبانه
ی "تغييرات
مسالمت آميز
از بالا" و
"انقلاب بدون
خونريزی” است.
مروجين اين
سياست،
برای توجيه
همسوئی خود با
طرح های
آمريکا، حرف
های شيرين که
يک سر سوزن
حقيقت ندارد
تحويل مردم می
دهند: می
گويند، چه
اشکالی دارد
که تغيير از
طرق غير خشونت
آميز بدست آيد؟
مگر بد است که
آمريکا از
حقوق ملل و
زنان دفاع می
کند؟ و اين
حرف را در حالی
می زنند که
کشتار روزمره
مردم در
افغانستان و
عراق و ماهيت
حکومتهای دست
نشانده
آمريکا در اين
دو کشور
"تغيير يافته"
مثل روز در
مقابل چشمان
همه است.
آمريکا
يک قدرت
سرمايه داری
جهانی و
بزرگترين
پشتوانه ی
مرتجع ترين
نيروهای جهان
است و در مورد
اينکه کدام
نيروهای
طبقاتی می
توانند
منافعش را
تامين کنند
هرگز اشتباه
نمی کند. در
"انقلاب های
مخملی” ،
آمريکا
معمولا مرتجع
ترين
دارودسته ها
را برای
"تغيير رژيم"
انتخاب می
کند. اما عده ای
ديگر را که
مرتجعين
سرسخت نيستند
و يا اينکه سابقه
ی بهتری دارند
(و بهمين دليل
امکان آن را
دارند که مردم
ساده دل را به
خدمت اين طرح
ارتجاعی
درآورند)
بعنوان جاده
صاف کن انتخاب
می کند. در اين
ميان آن کسانی
که بتوانند در
صف مردم گشت
زده و مشتريان
جديدی را از
ميان فعالين
جنبش کارگری و
زنان و
دانشجوئی تور
بزنند و به
عضويت کلوب
"انقلاب رنگی” در
آورند، پاداش
گرفته و از
مزايای بيشتری
برخوردار می
شوند. فساد
سياسی در ميان
برخی از
نيروهائی که
سابق بر اين
بخشی از جنبش
چپ بودند،
آنچنان بالا
گرفته که يک روز
در کنفرانس
"خلقهای” سازمان
سيا در پراگ
شرکت می کنند
و روز ديگر
عناصر سازمان
سيا تحت نام
"جنبش همبستگی”
برايشان خط
مشی تعيين می
کنند. آمريکا
همه ی
دارودسته های
داوطلب
"انقلاب مخملی” را
"تشويق"
("تشويق" از نوع
آمريکائی که
با پس گردنی
های گاه به
گاه نيز همراه
است) به متحد
شدن می کند.
اما اينها با
وجود آنکه
دارای
ايدئولوژی
مشترک
بورژوائی
هستند
قادر به متحد
شدن
نيستند—درست همانطور
که سرمايه
دارهای مختلف
قادر به متحد
شدن با هم
نيستند. رقابت
های آمريکا و
امپرياليستهای
اروپائی نيز
اين گروه ها
را بيشتر شقه
شقه می کند و
وضع افتضاحی
را به بار
آورده است.
علاوه بر
رقابت ميان
آمريکائی ها و
اروپائی ها بر
سر "کشيدن
اپوزيسيون
ايران" بسوی
خود، جناح های
گوناگون
پنتاگون و
سازمان سيا و
بقيه ی ارگان
های
امپرياليسم
امريکا نيز
مشغول گردآوری
"اپوزيسيون"
ايرانی خود
هستند. البته
نبايد فکر کرد
که وجود "دست های
زياد" در اين
بيزنس سياسی
فقط مربوط به
داشتن "خطها و
سياست های
متفاوت" است.
بلکه در اين
ميان پول های
هنگفت نيز
مطرح است که
آژانس های
مختلف غربی سعی
می کنند با
علم کردن
"اپوزيسيون ايرانی” خود به
آن منابع مالی
دست يابند. در هر
حالت،
امپرياليسم
آمريکا برای
رده های
گوناگون
"اپوزيسيون"
آماده ی خدمت،
کار و وظيفه ای
در آستين
دارد.
برای
مقابله با اين
فساد سياسی
بايد بيش از
هر زمان بر روی
خط مشی ضد
ارتجاع- ضد
امپرياليستی
انقلابي؛
تفکر انقلابی
و اتحاد
انقلابی،تاکيد
کرد. در مقابل
اين فساد
ايدئولوژيک،
بايد تاکيد
کرد که هم
جمهوری اسلامی
و هم آمريکا،
نظام های
اقتصادی
اجتماعی
پوسيده ای را
نمايندگی می
کنند و هيچ يک
بديل بهتری
برای آينده ی
ايران نيستند
و تنها راه
نجات مردم
بدست خودشان
است. امروزه، مهمترين
عامل در حفظ
تداوم جنبش های
اجتماعی و
تضمين پيشروی
آنان و ممانعت
از
نابوديشان،
تامين سلامت
سياسی آنان
است. بر
تارک همه
جنبش های
اجتماعی موضع
صريح ضد
ارتجاعی ضد
امپرياليستی
بايد نقش
ببندد. همه ی
فعالين و
دلسوزان جنبش
چپ انقلابی
بايد بدانند
که
تحسين و تبرک
سطح خودبخودی
جنبش های
اجتماعی تحت
عناوين
گوناگون
مانند اينکه
"کارگران فقط
سنديکا می
خواهند" يا
"هر کس به
کردها حق
تعيين سرنوشت
بدهد خوب است"
يا "مگر فرقی می
کند که زنان
با چه روشی
حقوق خود را
بدست آورند"
نتيجه ای جز
تباهی ندارد.
امروزه، سطح
سياسی نازل هر
جنبش سياسی،يا
آنان را تبديل
به لقمه ی
راحتی برای
طرح های
آمريکا خواهد
کرد يا در
مقابل ادعاهای
"ملی
گرايانه"
جمهوری اسلامی
خلع سلاح
خواهد نمود.
اين وضع
ايجاب می کند
که نيروهای
کمونيست و
انقلابی چپ
مرتبا محتوای
آينده ای را
که بايد برای
آن مبارزه کرد،
را روشن تر
کنند؛ و در
بطن جنبش های
اجتماعی به
گسترش
ايدئولوژی
کمونيستی،اهميت
در پيش گرفتن
روش انقلابی
در مبارزه
طبقاتی،ضرورت
حياتی داشتن
افق روشن
انقلاب
پرولتری،تاکيد
کنند.
فعالين
کمونيست در
خارج از کشور،
بايد همين خط
و مشی را در
جنبش ضد جنگ و
ضد گلوباليزاسيون
سرمايه داری
تبليغ و ترويج
کنند. سکوت
برخی نيروهای
ضد
امپرياليست و
انقلابی در
غرب در
مورد ماهيت
جمهوری اسلامی
و نيروهای
بنيادگرای
اسلامی
خاورميانه، بازتاب
درک نازل و
نادرست اينان
از کارکرد
نظام
امپرياليستی
در کشورهائی
مانند ايران
است. اين
نيروها بايد
درک کنند که
کشورهائی
مانند ايران و
عراق و
افغانستان و
غيره همه بخش
هائی از يک
نظام جهانی
هستند که تحت
کنترل و اداره
کشورهای معظم
امپرياليستی
است. همه اين
کشورها، لايه
هائی از يک
نظام واحد
جهانی را
تشکيل می
دهند. طبقات
ارتجاعی اين
کشورها، بخشی
از يک نظام
ارتجاعی جهانی
و در خدمت آن می
باشند. بروز
لحظات ِ کشمکش
ميان اين
مرتجعين با
اربابان
جهان، تغييری
در ماهيت آنان
ايجاد نمی
کند.
احتمال
جنگ
طی
دو ماه گذشته
بسياری از
مقامات بالای
امپرياليسم
آمريکا –
منجمله
مقامات حزب
دموکرات --
توافق خود را
با جنگ عليه ايران
اعلام کرده
اند. بطور
مشخص سناتور
ژوزف ليبرمن
از حزب
دموکرات
اعلام کرد:
«
من فکر ميکنم
ما بايد آماده
ی اجرای يک
عمليات تهاجمی
نظامی عليه
ايران شويم ...
به نظر من اين
می تواند
شامل
گذر از مرز و
وارد کردن ضربه
در داخل ايران
باشد.» (مصاحبه
با سی بی اس – 10
ژوئن 2007)
يک
ناوگان جنگی
آمريکا، در 23
مه، از
تنگنه هرمز
عبور کرد و در
آبهای خليج
دست به يک
مانور نظامی
در مقابل
سواحل ايران
زد. سه نيروی
ضربت که شامل 9
کشتی جنگی،2100
تفنگدار
دريائی،17
هزار ملوان و 70
هواپيمای
جنگنده
بودند، در اين
مانور شرکت
کردند. در
همين روز،
سازمان انرژی
اتمی سازمان
ملل متحد،
گزارش داد که
ايران با سر پيچی
از خواست شورای
امنيت سازمان
ملل، برنامه ی
غنی سازی
اورانيوم را
متوقف نکرده
است. در همان
حال، حزب
دموکرات
آمريکا که به
ظاهر "ضد جنگ"
است، حاضر به
محکوم کردن
تهديدهای
جورج بوش مبنی
بر حمله ی
نظامی به
ايران، نشد.
برعکس،
کانديداهای
حزب دموکرات
برای
انتخابات
رياست جمهوری
آمريکا در سال
2008 (هيلاری
کلينتون،
باراک اوباما
و جان
ادواردز)
اعلام کردند
که طرح حمله ی
نظامی به
ايران يکی از
انتخابهای
دولت
آمريکاست. روز
26 آوريل، يکی
ديگر از کانديداهای
حزب دموکرات
به نام مايک
گراول، در
مناظره ی
تلويزيونی که
ميان اين
کانديداها
برگزار شده
بود، در افشای
رفقای خود
اعلام کرد:
"اين نوع حرف
زدن،
اسم رمزی است
برای استفاده
از بمب هسته ای...".
بدون
شک لشگر کشی
آمريکا به
خاورميانه،
اين ابرقدرت
امپرياليستی
را با
مشکلات
پيچيده ای
روبرو کرده
است، بطوريکه
امروزه هيچ
انتخاب "مطمئنی” برای
موفقيت در
طرحهای
خاورميانه ای
خود ندارد.
آنان در اين
منطقه با
مشکلاتی که در
هم تداخل کرده
و يکديگر را
تشديد می کنند
مواجهند. هر
گامی که بر
دارند، هر طرحی
که به مرحله
عمل در آورند،
آنان را بيش
از اينها در
باتلاق
خاورميانه
فرو خواهد
برد. مقامات
آمريکائی در
عين اينکه بر
سر ضرورت حمله
به ايران هم
نظرند، اما از
آن بيم دارند
که حمله به
ايران، وضعيت
آمريکا را در
خاورميانه و
جهان بدتر از
اين کند. همين
وضعيت،
اختلافات
درون هيئت
حاکمه ی آمريکا
را – بخصوص در
رابطه با
ايران-- تشديد
کرده است.
آگاهی از طرح
ها و مباحث
پشت پرده ی
هيئت حاکمه
آمريکا غير
ممکن است. اما
برای همه آنها
روشن است که
سلطه ی آمريکا
بر اين منطقه
بخشی از سنگ
بنای قدرت
جهانی اش است.
هيچ يک از بخش
های هيئت
حاکمه ی
آمريکا به اين
مسئله از
زاويه ی آينده
ی ايران يا
منافع مردم
ايران نمی
نگرند و
حاضرند از هر
وسيله ای برای
تامين سلطه ی
بی چون و چرای
خود در
خاورميانه،
استفاده کنند.
اتخاذ سياست
تحريم های
اقتصادی يا در
پيش گرفتن
روابط
ديپلماتيک با
ايران نشانه ی
آن نيست که
اين
جنايتکاران
از حمله به
ايران دست
شسته اند. لاری
اورست
(روزنامه نگار
انقلابی
نشريه رولوشن
در آمريکا) می
نويسد: «کانال
دوم تلويزيون
اسرائيل
گزارش داد که
شائول موفاز
(وزير بازرگانی
فعلی و وزير
دفاع قبلی
اسرائيل) به
رايس گفت: "اگر
ديپلماسی و
تحريم ايران
را وادار به
تعليق
فعاليتهای غنی
سازی خود
نکند،
اسرائيل تا
پايان امسال
تسهيلات هسته
ای ايران را
بمباران
خواهد کرد."»
(به نقل از
نيويورک
تايمز- 16 ژوئن 2007)
بجای
پيش بينی بايد
آماده شد
پيش
بينی حمله ی
نظامی آمريکا
يا زمان آن،
غير ممکن است.
اما روشن است
که اوضاع حاد
است. آمريکا
عزم کرده برخی
از نوکران و
همدستان
سابق و
ساختارهای
سياسی متزلزل
خاورميانه را
که ديگر منطبق
بر نيازهای
اقتصادی و
سياسی جديدش
نيستند، از
ميان بردارد.
امروزه، همين مسئله،
آمريکا و
جمهوری اسلامی
ايران را در
تقابل و در
آستانه يک
روياروئی
قرار داده
است. نيروهای
انقلابی جنبش
چپ ايران بايد
خود و توده های
مردم را برای
هر وضعيتی
آماده کنند.
روشنائی و
وضوح سياسی
مهمترين
مولفه ی اين
آمادگی است.
اهيت
آمريکای
تجاوزگر را بدون
ابهام بايد
محکوم کرد و
نبايد گذاشت
خود را پشت
عوامفريبی
هائی از قبيل
"هسته ای شدن
جمهوری اسلامی”
بپوشاند. از
اتخاذ مواضع
مبهمی مانند
"محکوم کردن
جنگ طلبی هر
دو طرف" بايد
پرهيز کرد.
اين نوع موضع
گيری ها از
اعتبار
نيروهای
انقلابی در
نگاه مردم می
کاهد زيرا
منطبق بر
واقعيت نيست. برخی رفقا
نيز به اشتباه
فکر می کنند
برای نشان
دادن
"استقلال از
هر دو طرف"
مجبورند
"تحرکات جنگی هر
دو طرف"
را محکوم کنند در
حاليکه همه ی
دنيا می دانند
اين جنگ ها را
امپرياليسم
آمريکا برای
مقاصد بزرگی
براه انداخته
و ايران هم يکی
از صحنه های
آن است.
از
سوی ديگر،
نبايد گذاشت
تقابل ميان
آمريکا و جمهوری
اسلامی،باعث
ابهام و سردرگمی
در مورد ماهيت
رژيم جمهوری
اسلامی ايران
شود. تضادهای
کنونی اين
رژيم با
آمريکا بهيچ
وجه نمی تواند
توجيهی برای
پوشاندن
ماهيت ارتجاعی
آن و
جنايتهايش
شود. نمی توان
اجازه داد که
اين رژيم
دستان خون
آلودش را با
خون هائی که
آمريکا ريخته
و خواهد ريخت،
بشويد.
بالاخره
بايد تاکيد
کرد که اشکال
"دو طرف" يعنی
آمريکا و
جمهوری اسلامی،فقط
در آن نيست که
"جنگ طلب" می
باشند. بلکه
اساسا مسئله
آنجاست که
اينها دو نظام
پوسيده ی
اجتماعی و
اقتصادی و
ايدئولوژيک
را نمايندگی می
کنند که با
همدستی ستم و
استثمار مردم
ايران بخصوص
طبقه کارگر را
پيش می برند و
همه گونه ستم
های جنسيتی و
ملی و غيره را
به مردم تحميل
می کنند. اين
دو هيچيک،
بديلی برای
مردم ايران نمی
باشند حتا اگر
جنگی هم براه
نيفتد.
همانطور
که بيانيه
مشترک حزب
کمونيست
ايران ( م ل م) و
حزب کمونيست
مائوئيست
(ترکيه – کردستان
شمالی)تاکيد می
کند:
از
بحران و
روياروئی
ميان آمريکا و
جمهوری اسلامی
(ميان ارباب و
همکار سابق)
بايد عليه هر
دوی آنان
استفاده کرد.
نزاع آنان را
بايد تبديل به
شکافی کرد که
از ميانش
ابتکار عمل
تاريخی مستقل
مردم فوران
کرده و صحنه
تاريخ را
اشغال کند؛ و
روند ارتجاعی
و جهنمی غالب
در منطقه را
از هم گسيخته
و آن را تغيير
جهت دهد.
هنگاميکه دو
نيروی ارتجاعی
بخاطر اهداف
ضد مردمی خود وارد يک
روياروئی می
شوند، منطق ِ
رفتن به زير
چتر حمايتی يکی
از آن ها، دام
سياسی مهلکی
برای توده های
تحت ستم مردم
است. بايد اين
منطق را که ديربازی
است در
خاورميانه
غلبه دارد،
خاتمه بخشيد.
از مشکلات
دشمنان می
توان و بايد
برای سرنگون
کردن آنان از
گردهء مردم،
استفاده کرده
ولی نه به
مثابه فرصت يا
بهانه ای برای
تامين پيروزی
برای يکی از
آنان عليه
ديگری و تازه
کردن زنجيرهای
انقياد توده
ها. ■
سرانجام
رژيم جمهوری
اسلامی، يکی
ديگر از
فرامين بانک
جهانی و صندوق
بين المللی
پول را به
اجرا گذاشت.
بنزين سهميه
بندی شد.
سالهاست که
حذف يارانه ها
از مواد سوختی
و نهاده های
کشاورزی و ديگر
مايحتاج زندگی
مردم (مشخصا
گندم)، يکی از
شروط ادغام
بيشتر اقتصاد
ايران در
اقتصاد جهانی
است. در عصر
گلوباليزاسيون،
برای سرمايه داری
جهانی پرداخت
سالانه چندين
ميليارد دلار
يارانه، غير
قابل قبول
است! پرداخت
يارانه، هر
چقدر هم حيات
ميليون ها
انسان وابسته
به آن باشد،
با منطق کسب
حداکثر سود برای
سرمايه، با
منطق بازار
"آزاد" و
روابط کالائی
حاکم بر جهان
سازگار نيست،
پس بايد کنار
گذاشته شود.
بيشرمی در نزد
جمهوری اسلامی
حد و مرزی ندارد.
بازپس دادن
جزئی از حاصل
دسترنج مردم
را "يارانه"ی
دولت به مردم
می خوانند.
آمار
پشت آمار می
دهند که اين
منطق سبعانه
را "درست"
جلوه دهند. می
گويند: قيمت
بنزين در
ايران يک
چهاردهم قيمت بنزين
در ترکيه و يک
سوم بهای آن
در عربستان
سعودی است؛
ايران در سال 1385
معادل 5
ميليارد دلار
بنزين (چهل
درصد کل بنزين
مصرفی کشور)
وارد کرده
است(1)؛
ميزان کل
عرضه انرژی
مصرفی
در ايران
سالانه حدود 60
ميليارد دلار
به قيمت بازار
جهانی است و
از اين رقم
عملا 45
ميليارد
دلاربصورت
يارانه بر
عهده دولت است
و غيره. (2)
طرح
سهميه بندی
بنزين، يکی از
طرحهای
اقتصادی است
که نظام
سرمايه داری
جهانی به
ايران ديکته
کرده است. اين
بخشی از سياست
های اقتصادی
است که به
نئوليبراليسم
مشهور شده
است. خصوصی
سازی، باز
کردن درهای
کشور بروی
واردات
بيشتر، غارت
افزونتر ثروت
و منابع توليدی
کشور، تشديد
استثمار و
کشيدن شيره
جان مردم همه
و همه بخشی از
اين طرحهای
اقتصادی است
که کشورهای
تحت سلطه بايد
از آن پيروی
کنند. در ايران
اين طرح،
تعديل اقتصادی
نام گرفت و پس
از پايان جنگ
ايران و عراق
بدست رفسنجانی
شروع شد و
توسط خاتمی و
احمدی نژاد
پيگيرانه
دنبال شد.
اجرای
اين طرح با
توجه به
تناقضات
ساختاری
اقتصاد ايران
که کشوری متکی
بر درآمدهای
نفتی است،
آسان نبوده و
نيست. کشمکشهای
سياسی ميان
ايران و
امريکا و
رقابت ميان
قدرتهای
امپرياليستی،
رقابتهای
سياسی -
اقتصادی بين
باندهای
مختلف حکومتی
(3) و
مهمتر از همه
هراس
ازمقاومت
مردم مانع از
آن می شد که
يارانه ی
بنزين بطور کل
برداشته شود.
هر چند که با
افزايش
هرازچندگاهی
قيمت بنزين
زمينه چينی های
لازمه صورت می
گرفت.
اما
اقدام ناگهانی
رژيم در زمينه
سهميه بندی
بنزين حاکی از
اجبارات
اقتصادی غير
قابل تعويق (و
بخشا اجبارات
سياسی) جمهوری
اسلامی است.
دولت می
خواهد از طريق
حذف اين
يارانه از
هزينه های خود
بکاهد. مضافا،
رژيم مدام تحت
فشار شرکتهای
نفتی
امپرياليستی
قرار دارد که
صنعت نفت را
کاملا خصوصی
کند. لازمه
خصوصی سازی،
آزاد سازی
قيمتهاست تا
امکان رقابت
جوئی بين
سرمايه های
مختلف خارجی و
داخلی فراهم
آيد. (4) هدف
کوتاه مدت و
ميان مدت
سهميه بندی
بنزين، فروش
آن به قيمتهای
نزديک به
بازار بين
المللی و هدف
درازمدت آن،
خصوصی کردن
صنعت نفت می
باشد. اگر چه
سالهاست که
چوب حراج بر
اين صنعت زده
شده و اين
صنعت عملا
ميان باندهای
مختلف حکومتی
در شراکت با
کمپانی های
بزرگ نفتی
جهانی خصوصی
شده است، اما
گلوباليزه
کردن اقتصاد
ايران، نيازمند
حذف موانع
حقوقی و
اقتصادی باقی
مانده در صنعت
نفت می باشد.
از
سوی ديگر،
رژيم بدنبال
فرصت سياسی
بود تا مقاومت
مردم را
در مقابل اين
طرح، به حداقل
برساند. رژيم
تحت عنوان
مقابله با
تحريمهای
اقتصادی
(مشخصا تحريم
بين المللی
فروش فرآورده
های نفتی
بخصوص بنزين
به ايران) دست
پيش را گرفت
تا برای اين
طرح مشروعيت
"ملی”
دست و پا کند.
اما مقاومت
همگانی مردم
در مقابل اين
اقدام سبعانه
خواب و خيال را
از کله
مرتجعين
اسلامی پراند.
اين،
يک اقدام
سبعانه است
چرا که يک شبه
ميليونها نفر
از مردم ايران
را خانه خراب
می کند؛ شغل
دوم ميليونها
تن از نيروی
کارکن جامعه
را به ناگهان
حذف می کند.
حداقل 8
ميليون
دستگاه خودرو
در ايران
مشغول به کار
است که بخش
اعظم آن وسيله
ای برای تامين
معاش خانواده
های صاحبان
اين خودروها
است. (5) تنها در
تهران روزانه
حدود يک و نيم
ميليون نفر
توسط
مسافربرهای
شخصی جابجا می
شوند. (6)
افزايش
قيمت بنزين
صرفا محدود به
معاش اين چند ميليون
نيروی کارکن
جامعه نيست
بلکه اثرات تورمی
ديگری هم در پی
دارد. بخش
بيشتری از
دستمزد
کارگران و
ديگر قشرهای
زحمتکش
بايد صرف
هزينه حمل و
نقل شود. اين
افزايش قيمت
مستقيما بر
قيمت کليه
کالاهای مصرفی
تاثير می گذارد.
هم اکنون سی
تا چهل درصد
بر قيمت بسياری
از کالاهای
مصرفی افزوده
شد.
طنز
ماجرا آنست که
کابينه احمدی
نژاد که قرار
بود پول نفت
را سر سفره های
مردم ببرد،
مجری بيرون
کشيدن آخرين
قطره های
درآمد نفتی از
سفره های مردم
شد.
بی
جهت نيست که
مردم سريعا
دست به عکس
العمل وسيع در
سراسر کشور
زدند و پاسخی
درخور به اين
تصميم دادند:
پمپ بنزينهای
بسياری را
(حداقل 17 عدد
پمپ بنزين در
تهران) به آتش
کشيدند؛
ماموران
انتظامی را
گوشمالی
دادند؛ به
بانکها و
فروشگاههای
متعلق به دولت
يورش بردند؛
در منطقه
مسعوديه تهران
به کلانتری محل
هجوم بردند.
مردم، بويژه
جوانان با
شجاعت در
مقابل گلوله
های دشمن سينه
سپر کردند و
از جان خود
گذشتند. تا کنون
خبر کشته شدن
تعدادی از
مردم در تهران
و شهرستانها
(بويژه ياسوج)
گزارش شده
است. بنا به
گفته روزنامه
"سرمايه" تاکنون
بيش از سی
درصد
جايگاههای
کشور دچار
تخريب کامل
شده اند.
تناقضات
ساختاری
اقتصاد ايران
که حول درآمد
نفتی ساخته
شده و تصميمات
خانه خراب کن
حافظين اين
نظام به شکل
گيری يک جنبش
همگانی و
سراسری دامن
زد. اين جنبش
بايد زمين
تمرينی شود
برای تعيين
تکليف قهری
مردم با نظام
آدمخوار
جمهوری اسلامی
که فقط بزبان
زور و اسلحه
با مردم سخن می
گويد.
عکس
العملهای
زبونانه!
گردانندگان
حکومت در
مقابل اين
جنبش توده ای
عظيم به نفس
نفس افتاده
اند. هر جمله ای
از آنان در
تناقض با جمله
ی ديگر است.
نخست
مانند
شاهنشاه
آريامهراين
جنبش توده ای
را به
تروريستها و
عوامل خارجی
ربط دادند.
شاه نيز اواخر
سلطنت اش
خيزشهای
ميليونی را
کار عده ای
بيگانه می
دانست. همچون
شاهزادگان به
گور سپرده شده
ی تاريخ که
مردم گرسنه را
به خوردن
بيسکويت دعوت
می کردند
اينان نيز
ميليونها
مسافربر شخصی
را که بيکار
خواهند شد،
دعوت به
انتخاب شغل ديگری
می کنند!
روزنامه
کيهان ارگان
وزرات
اطلاعات و
امنيت سعی کرد
با پوپوليسم
ارتجاعی و رنگ
و رو رفته،
سخنگوی
"بينوايانی
که وسيله
نقليه
ندارند" شده
و از اين تصميم
ضد مردمی دفاع
کند. اما حتی
سرنشينان
ماشينهای ضد
گلوله خودشان
هم باوری به
اثر گذاری اين
قبيل تبليغاتها
نداشتند و
ميانه راه از
اينگونه
تبليغات دست
شستند.
ديگر
کارگزاران
حکومتی اين
اقدام را تلاشی
برای جلوگيری
از قاچاق
بنزين به
کشورهای ديگر
قلمداد کردند.
انگار کسی نمی
داند که در
راس بزرگترين
باندهای
قاچاق (در هر
رشته ای)
فرماندهان
سپاه يا
آقازاده های
رنگارنگ قرار
دارند. از اين
طرح نيز
(همانند دوران
جنگ ارتجاعی
با عراق) قبل
از هر کس همين
مافياها و
باندهای
جنايتکار
حکومتی سود
خواهند برد و
جيره بندی و
بازار سياه را
تحت کنترل خود
خواهند داشت.
هنوز جوهر اين
تصميم خشک
نشده، حزب
اللهی ها
آمادگی خود را
برای فروش کارتهای
هوشمند 400 ليتری
به قيمت 25 هزار
تومان در کوچه
و بازار اعلان
کرده اند. (7)
مسئولين
وزرات نفت در
فردای شورش
مردم اعلان
کردند که مردم
نبايد نگران کمبود
بنزين باشند
زيرا اينان
کماکان به
واردات بنزين
ادامه خواهند
داد! يعنی
دعوا بر سر
لحاف پاره
پاره مردم
است. مسئله
کمبود بنزين
نيست، مسئله
دو نرخی کردن
بنزين و
قبولاندن آن
به مردم است.
سرانجام
حداد عادل
رئيس مجلس
رژيم به ميدان
آمد و اعلام
کرد: "اين طرح
باعث می شود
که اين ذخيره
خدادادی (زهی
بيشرمي!) برای
کشور محفوظ
بماند. همچنين
دست نياز بسوی
بيگانگان دراز
نکنيم و
بتوانيم
فشارها را
بهتر تحمل کنيم.
هر چه آسيب
پذيری کمتر
شود، استقلال
کشور
بيشتر می
شود. دولت می
خواهد دلاری
را که به
بيگانه برای
خريد بنزين می
دهد صرف توسعه
و بهسازی کشور
کند." (8)
دروغ پشت دروغ، وقاحت پشت وقاحت! همه می دانند که 28 سال اين رژيم با اتکا به درآمدهای نفتی توانسته خود را سرپا نگهدارد. اين رژيم، تا مغز استخوان وابسته به اين درآمدهاست. تضمين جريان يابی نفت ايران بسوی بازارهای بين المللی يکی از شروط امپرياليستها برای قدرت يابی خمينی بود. اين شرکتهای نفتی امپرياليستی بودند که تداوم حکومت اسلامی را ضمانت کردند. جمهوری اسلامی همانند حکومت دوران شاه ذره ای استقلال اقتصادی نداشته و ندارد که امروزه دل نگران آن باشد. کارنامه 28 ساله اين رژيم نشان می دهد که نه تنها از ابعاد وابستگی اقتصاد