حقيقت شماره 31 ديماه 1385
مضمون تغيير سياست
امپرياليسم آمريکا در عراق
مذاکرات مستقيم آمريکا با رژيم جمهوری اسلامی
بردگان جهان در انتظارند: آیا خانه ارباب آتش خواهد گرفت؟
نگاهی به گزارش کميسيون بيکر
تحقير آگاهی کمونيستی؛ تقديس خودانگيختگی!
)نقدی بر نظرات ايرج آذرين- بخش اول)
کمونیسم در برابر اکونومیسم (1)
گزارشی از مکزیک:
مضمون تغيير سياست
امپرياليسم آمريکا در عراق
مذاکرات مستقيم آمريکا با رژيم جمهوری اسلامی
جنگ آمريکا در عراق طولانی تر از درگيری اش در
جنگ جهانی دوم شد. تا کنون 650 هزار شهروندان غير نظامی عراق و 3 هزار
سرباز آمريکائی کشته شده اند؛ هزينه های جنگ به بيست برابر تخمينهای
اوليه دولت آمريکا رسيده (1) و عراق عملا
تجزيه شده است. روز چهارشنبه 15 آذر (6
دسامبر) نمايندگان هيئت حاکمه آمريکا در گزارش مشترکی اعلام کردند که
آمريکا در حال باختن جنگ می باشد. اين گزارش نتيجه ماه ها تحقيق و بحث در
کميسيون بيکر، متشکل از اعضای عاليرتبه جناح های مختلف هيئت حاکمه
آمريکا، است. گزارش کميسيون بيکر ادامه سياست کنونی دولت بوش در عراق را
خطرناک توصيف کرده و معتقد است ادامه آن منجر به ورود کشورهای همسايه
(ايران، ترکيه و عربستان) به جنگ و گسترش آن خواهد شد. گزارش می گويد، مردم آمريکا از اين جنگ حمايت نمی
کنند؛ و اين جنگ، در سطح جهانی
آمريکا را منفردتر از پيش کرده است. گزارش روی نکته بسيار مهمی انگشت
گذاشته و می گويد اين جنگ شکاف سياسی بزرگی در جامعه آمريکا
بوجود آورده و دولت آمريکا برای ممانعت از قطبی تر شدن جامعه آمريکا
بايد فکری کند.
ارزيابی اين گزارش درست نقطه مقابل ادعاهای
بوش است که دو هفته پيش از انتشار اين گزارش اعلام کرد: "ما مطلقا در حال
پيروز شدن در جنگ هستيم"!.
طبق تصميمات اين کميسيون که در واقع صدای کل هيئت
حاکمه آمريکاست، بوش ديگر حق ندارد صحبت از "تبديل عراق به الگوی
دموکراسی در خاورميانه" کند يا
حرف از "پيروزی در جنگ" بزند! اين گزارش بارها بر وخامت اوضاع
عراق تاکيد کرده و با صراحت می گويد سياست سه سال و نيمه جورج بوش به صخره
خورده و بايد کنار گذاشته شود روسای
اين کميسيون (بيکر و هميلتون) اعلام کردند که آمريکا نمی تواند از طرق نظامی
اين جنگ را ببرد و بايد "اجماع سياسی جديدی” را در "داخل آمريکا" (ميان جناح های
مختلف دولت آمريکا) و در "خارج" (در داخل عراق، در منطقه و در سطح بين
المللي) بوجود آورده و برای رسيدن
به اين مقصود حاضر به امتياز دادن باشد. طبق دستورات اين کميسيون، آمريکا بايد با
ايران و سوريه وارد مذاکره مستقيم شود وبا هدف ايجاد وضع مناسب در عراق، "راه
حلی” برای فلسطين ارائه داده و مذاکرات "صلح" ميان اسرائيل
و فلسطين را مجددا برقرار کند. وزير دفاع جديد آمريکا به نام گيتس که بجای
دونالد رامسفلد اين پست را اشغال کرده است اعلام کرد که بوش قانونا حق اعلان جنگ
عليه ايران و سوريه را ندارد زيرا اجازه کنگره آمريکا در مورد حمله به افغانستان و
عراق قابل تعميم به موارد ديگر نيست. (2) اين گزارش برای موجه جلوه دادن
مذاکرات مستقيم آمريکا با جمهوری اسلامی ايران که طبق سياست فعلی
بوش يکی از سه "محور اشرار" است، در مورد نقش ايران در جنگ داخلی
عراق ارزيابی غلو آميزی داده و حتا از قول يکی از مقامات دولت
عراق نقل کرده که: "ايران در خيابان های بغداد در حال مذاکره با
آمريکاست!"
اما اين کميسيون نتوانست به يک راه حل قطعی
برسد. رئيس کميسيون (بيکر) به صراحت گفت
"برای اين وضع راه حل معجزه آسائی وجود ندارد". اين کميسيون
حتا برای بيرون کشيدن سربازان آمريکائی از عراق ضرب العجل زمانی
دقيق تعيين نکرده و بجای استفاده از واژه "بخانه برگرداندن ارتش"
واژه "عقب کشيدن" آن را بکار برده است. منظور از "عقب کشيدن"،
مستقر کردن ارتش آمريکا در پادگان های بيرون شهرها و در کويت است. طبق
پيشنهادات اين کميسيون آمريکا بايد سريعا بر تعداد مشاورين و معلمين نظامی
آمريکائی در عراق بيفزايد تا به اصطلاح "ارتش ملی عراق"
تعليم يافته و آماده تحويل گرفتن وظايف ارتش آمريکا شود.
ژنرالهای
آمريکائی مستقر در عراق راه حل های کميسيون بيکر را "نشدنی”
توصيف کرده اند. علاوه بر اين، به نظر برخی مقامات عاليرتبه آمريکا، اينها
"راه حل قطعی” برای بيرون کشيدن از باتلاق عراق نيست. از نظر اين
دسته از مقامات "راه حل قطعی” عبارتست از تجزيه عراق و استقرار يک باند
ديکتاتور بيرحم در هر يک از بخش های تجزيه شده و سپس بيرون کشيدن ارتش
آمريکا. عده ای ديگر طرح يک کودتای نظامی عليه حکومت فعلی
عراق و تشکيل يک حکومت نظامی شبيه حکومت صدام حسين را می دهند. آنان
وضع کنونی عراق را به وضع ويتنام در يکسال قبل از خروج آمريکا تشبيه می
کنند. در آن زمان آمريکا برای حل معضلات خود در ويتنام عليه حکومت نگوين ديم
که دست نشانده اش بود کودتا کرد و حکومتی ديگر را جايگزين آن کرد. در هر
حالت مشکل آمريکا حل نشد و يکسال بعد بطرز مفتضحانه ای از ويتنام خارج شد. روزنامه مصری الاهرام در شماره 21 سپتامبر گزارش داد در
کنفرانسی که در امارات متحده عربی با دخالت رژيم بوش تشکيل شد طرح
کودتا عليه رژيم نوری الملکی و جايگزينی او و دولتش با يک ژنرال
نظامی ارتش عراق بحث شد. نام اين حکومت نظامی نيز تعيين شد:
"حکومت نجات ملي"! تايمز لندن و
نيويورک تايمز نيز طرح کودتای آمريکائی در عراق را مورد بحث قرار داده
و گفتند که طبق طرح مذکور اين حونتای نظامی توسط 5 مرد "قوی”
نظامی اداره خواهد شد. دکتر صالح مطلق که يکی از مقامات عاليرتبه حزب
بعث عراق بود به کشورهای مختلف خليج سفر کرد تا طرح ايجاد حکومتی
مانند حکومت صدام حسين را در کشورهای عربی بحث کرده و حمايت آنان را
جلب کند. اينکه سياست "جديد" دقيقا چيست هنوز در پرده ابهام است.
آنچه مسلم است، تغيير سياست آمريکا در عراق و خاورميانه
آغاز شده است. مشاورين بوش خبر دادند که در هفته های آينده بوش تغيير جهت
عمده ای را در سياست های خود اعلام خواهد کرد. اما اين تغييرات، حتا
اگر بتوانند ضرباتی را که به اعتبار سياسی دولت آمريکا در داخل و خارج
خورده به حداقل برسانند و هژمونی آمريکا در خاورميانه و جهان را در حد "وضع موجود" نگاه دارند، باز
هم بحران سياسی آمريکا ادامه يافته و عميق تر خواهد شد. زيرا اين سياست شکست خورده قرار بود معضلات پايه ای و
بنيادين امپرياليسم آمريکا را حل کند. امپرياليسم آمريکا بدنبال آن بود که با
تجديد ساختار خاورميانه، از آن بعنوان سکوی پرشی برای ايجاد
"نظم نوين" در جهان سود جويد و با استفاده از برتری های
نظامی اش، هژمونی اقتصادی و سياسی خود را در جهان تحکيم
کند. آن اجباری که آمريکا را بسوی اتخاذ سياست "جنگ نامحدود"
راند، هنوز پابرجايند. گزارش کميسيون بيکر اهداف آمريکا را نفی نمی
کند اما اعتراف می کند که سياست آمريکا در رسيدن به اين هدف با موانع غير
قابل عبوری برخورده است. طبق گفته هميلتون که معاون اين کميسيون است:
"کشتی دولت ما به آب های سختی برخورد کرده و بايد تغيير
جهت دهد."
دو حزب حاکم در آمريکا بدور راهکارهای کميسيون بيکر
متحد شده اند. در واقع اين کميسيون می خواهد دو حزب و مردم آمريکا را برای
بيرون کشيدن آمريکا از باتلاق خاورميانه متحد کند. اما نه اقدامات نيم بند کميسيون
بيکر توان بيرون کشيدن آمريکا از باتلاق خاورميانه را دارد و نه مردم آمريکا بسادگی
به حول ادامه جنگ به صور ديگر، متحد خواهند شد. در ماه نوامبر مردم آمريکا در شمار
بيسابقه در انتخابات ميان دوره ای دو نهاد کنگره آمريکا (سنا و مجلس
نمايندگان) شرکت کردند و بعنوان مخالفت با سياست بوش در عراق به کانديدهای
حزب دموکرات رای دادند. آنان هنوز نمی دانند که حزب دموکرات و حزب
جمهوريخواه اساسا ماهيتی يکسان داشته و دو بال يک ماشين حکومتی و يک
جت جنگی اند. اين را نيز بزودی درخواهند يافت. حزب دموکرات بعنوان بخشی
از هيئت حاکمه آمريکا خوب می داند که عقب نشينی بی چون و چرا از
عراق و خاورميانه قدر قدرتی جهانی آمريکا را زير سوال خواهد برد.
بنابراين آخرين تلاش هايشان را برای ممانعت از شکست کامل آمريکا خواهند کرد.
اينان در جريان جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم و جنگ ويتنام در راس
حکومت آمريکا بودند و نشان دادند که در جنايت پيشگی دست کمی از
همکاران جمهوری خواه خود ندارند و برای حفظ سلطه آمريکا در خاورميانه
دست بهر کاری می زنند. اين حزب از سياست اتکاء به رژيم های
ديکتاتوری فاشيست در خاورميانه حمايت می کند و معتقد است اين کشورها
را فقط به اين روش می توان اداره کرد. حزب دموکرات با سياست های
"جنگ عليه ترور" توافق بنيادين دارد. اختلاف آن با حزب جمهوری
خواه و جورج بوش اين است که چگونه اين سياست و بطور کلی منافع آمريکا را در
جهان پر تضاد امروز پيش برند. در هر حال مشکلات هيئت حاکمه آمريکا بسيار عميق است
و به سرعت بر دامنه آن افزوده می
شود. شک نيست که اوضاع سياسی برای نيروهای انقلابی در
آمريکا مساعدتر از پيش است. اعتراف به شکست در عراق از سوی هيئت حاکمه
آمريکا، در را بروی روندهای سياسی جديدی در جامعه آمريکا
خواهد گشود و امکانات زيادی را برای رشد و گسترش يک جنبش قدرتمند ضد
امپرياليستی و انقلابی و انترناسيوناليستی بوجود خواهد آورد.
درسهای عراق
فاجعه عراق تنها مربوط به اشغال نظامی اين کشور توسط
امپرياليسم آمريکا و انگليس نيست. آنان مرتجع ترين نيروهای اجتماعی و
پوسيده ترين ايدئولوژی عشيره ای و مذهبی فئودالی را جانی
تازه داده و مجهز به مدرن ترين روش های ستمگری سياسی و نظامی
کرده اند. آنان بطور سيستماتيک تمام نيروهای سياسی مترقی عراق
را به حاشيه رانده و خفه کرده و صحنه سياسی
را بدست آدمکشان حرفه ای مانند مقتدا صدرها و آيت الله حکيم ها و ژنرالهای بی رحم بعث داده اند.
آمريکا با شعار برقراری دموکراسی در عراق به اين کشور تجاوز کرد.
اکنون مثل روز روشن است که منظور آمريکا
از برقراری دموکراسی در عراق در واقع برقراری دموکراسی
ميان اين طيف گسترده نيروهای مرتجع عراقی و تبعيت مجموعه آنها از
حاکميت امپرياليسم آمريکاست. آمريکا اما عليرغم
لشگر کشی بزرگ و هزينه ميلياردها دلار قادر به ايجاد چنين دولتی
نبوده و نيست. آمريکا نتوانست يک دولت ارتجاعی با ثبات با شرکت جناح های
مختلف طبقات ارتجاعی عراق ايجاد کند. از نظر منافع مرتجعين و امپرياليستها، اين است مضمون
بحران در عراق.
هر نيروی سياسی طبقاتی به فراخور منافع
خود از عراق درس می گيرد. نيروهای سياسی ارتجاعی ايرانی
نتيجه گيری می کنند که در هر تغيير سياسی بايد با دقت از فروپاشی
ماشين دولتی که در مرکزش قوای مسلح قرار دارد، ممانعت بعمل آورد. زيرا
اينان خوب می دانند که برای پيشبرد منافع طبقاتی خود بشدت نياز
به اين بازوهای اصلی اعمال قدرت سياسی دارند. اين مسئله آنقدر
مهم است که دارودسته رژيم شاه بدون جنگ کنار کشيدند تا باند ارتجاعی ديگری
که می دانستند مثل خودشان است افسار ارتش را بدست گيرد. حفظ ارتش و سپاه
پاسداران و بسيج آن نکته ايست که اخيرا در جلسه مشترکی که رهبران فدائيان
اکثريت و رهبران مشروطه خواهان در آلمان برگزار کرده بودند بر آن تاکيد شد. مشخصا
داريوش همايون گفت: "عوض کردن رژيم نبايد منجر به ضربه خوردن به "ماشين
حکومتی” شود." و اعلام کرد که: "زمانی که ارتش ايران بيش از
بيست و چند هزار نفر نبود نتوانستند ايران را تجزيه کنند، امروز که ايران صاحب 800
هزار نظامی و بسيجی است، حتما نمی توانند ايران را تجزيه
کنند!"
کافی است نگاهی به تعدد نيروهای نظامی
فعال در عراق نظری بينداريم تا
شرايط مردم عراق را تا حدی درک کنيم: ارتش های اشغالگر آمريکا و
بريتانيا؛ ارتش دولت عراق؛ پليس عراق؛ نظاميان وابسته به شرکتهای نظامی
و امنيتی خصوصی غربی (شرکتهائی که توسط نظاميان بازنشسته
ارتش های غربی و آفريقای
جنوبی و اسرائيل برای ارائه
"خدمات" نظامی و امنيتی ايجاد شده اند)؛ شاخه های
مختلف نيروهای شبه نظامی شيعه و سني؛ و نيروهای نظامی کرد وابسته به احزاب
مختلف کردستان عراق. در اين ميان، صحنه از وجود ارتشی که تحت رهبری
طبقه کارگر منافع اکثريت مردم عراق را نمايندگی کرده و با هدف برقراری
يک دولت انقلابی سوسياليستی در عراق، عليه اين ارتش های
مرتجع و امپرياليستی بجنگد، خالی
است. اگر از زاويه منافع اکثريت مردم عراق به مسئله بنگريم، اين است مضمون بحران
در عراق. اين مهمترين درسی است که پرولتاريا و خلقهای عراق و
خاورميانه بايد از فاجعه عراق بياموزند. برای اينکه اين درس آموخته شود بايد
با يک تفکر تسليم طلبانه که بر جنبش های مترقی و چپ سايه افکنده
مقابله کنيم: با اين تفکر که گويا همه برنامه های ارتجاعی امپرياليستی
و شيعه و سنی برای تحميل خود به جامعه بايد ارتش داشته باشند ولی
برنامه پرولتاريا نيازی به ارتش ندارد! حال آنکه موضوع کاملا عکس اين است.
برنامه استقرار جامعه ای نوين که بنيادا با جوامع موجود متفاوت است نياز به
يک مبارزه خونين و طولانی عليه طبقات استثمارگر دارد. هيچ برنامه اجتماعی
و اقتصادی بدون قدرت سياسی شانس استقرار ندارد و در عصر ما قدرت سياسی
از لوله تفنگ بيرون می آيد. چنانچه تفنگ های پرولتاريا و خلق به غرش
در نيايند فجايعی مانند عراق مرتبا تکرار خواهند شد و توده های مردم مستاصل و مايوس از يک باند ارتجاعی
به باند ارتجاعی ديگری پناه خواهند برد. اين است مهمترين درس فاجعه
عراق.
تغيير سياست آمريکا در قبال جمهوری اسلامی
ايران
تغيير سياست آمريکا در قبال جنگ عراق، به تغيير سياست در
قبال جمهوری اسلامی نيز منجر خواهد شد. اما ابعاد اين تغيير وابسته به
پارامترهای بزرگتر مانند تنظيم روابط قدرت در درون هيئت حاکمه آمريکا و
تنظيم روابط قدرت ميان آمريکا با قدرت های اروپائی و روسيه در
خاورميانه است. امپرياليسم آمريکا بدلايل بسيار بنيادين وارد اين جنگ شد. نياز
امپرياليسم آمريکا به تجديد ساختار قدرت در خاورميانه ناشی از نيازهای
بزرگتر جهانی اين قدرت امپرياليستی است. بنابراين "عقب
کشيدن" آمريکا از سياست تجديد ساختار کامل خاورميانه در نهايت وابسته به
"عقب کشيدن" آمريکا از يکرشته منافع بنيادين اش دارد. حتا اگر آمريکا
بخواهد بجای ايجاد نظم نوين جهانی به حفظ همان نظم کهن تن دهد، معلوم
نيست که بتواند چنين کند. به احتمال قوی آمريکا به نظم نوينی که در آن
حتا به اندازه نظم کهن دارای هژمونی نيست، بايد تن دهد. اما اين آن
هدفی نيست که کميسيون بيکر و جناح های مختلف هيئت حاکمه آمريکا دنبال
می کنند. سياست های کميسيون بيکر در واقع "آخرين تلاش" برای
ممانعت از گسترش بحران است و نه حل بحران خاورميانه. سناريوهای حمله نظامی
و حتا حمله هسته ای به ايران، هنوز مورد بحث درون هيئت حاکمه آمريکا و به
قول معروف "روی ميز" است. يکی از اين سناريوها به اين صورت
است که آمريکا دست به حمله "تنبيهی” به تاسيسات هسته ای ايران می
زند و ايران برای مقابله، يکرشته حملات نظامی در خليج می کند که
موجب قطع راه های صادرات نفت خليج به جهان غرب و شرق می شود. بحران
آنچنان جهان را فرا می گيرد که از نظر مردم آمريکا و قدرت های ديگر
حمله هسته ای به ايران کاملا مشروعيت کسب می کند. تجزيه ايران از طريق
کمک به باندهای ارتجاعی در شرق و غرب ايران نيز يکی ديگر از
سناريوهاست که زمينه چينی های آن پيشاپيش براه افتاده است.
امپرياليستها تا زمانی که از بين نرفته اند، از براه انداختن خونريزی
و نابودی و به آتش کشيدن کشورها و مناطق ابائی ندارند. بهمين جهت تنها
راه خلاصی از اين نابودي، نابود کردن خود امپرياليسم از طريق انقلاب است.
اما همانطور که عراق نشان داد، امپرياليسم آمريکا با وجود
تمام قدرت نظامی و اقتصادی و سياسی اش نمی تواند هر آنچه
را اراده می کند عملی کند. نمی تواند ملزومات نيازهای
بنيادينش را بسادگی برآورده کند. با به صخره خوردن ماشين جنگی آمريکا
در عراق، هيئت حاکمه آمريکا به اين نتيجه رسيده است که حداقل فعلا اوضاع مناسب
پيشبرد "تنبيه نظامی” ايران نيست. بعلاوه برای حل مسئله عراق
نياز به کمک جمهوری اسلامی ايران دارد. دولت بوش انتظار داشت با اعمال
فشار بر جمهوری اسلامی و تهديد نظامی آن، جمهوری اسلامی
را در سطح بين المللی بی حامی کرده و روند "اضمحلال از
درون" آن را تسريع کند. اما قدرت های اروپائی و روسيه به نسبت
وخيم تر شدن وضع آمريکا در عراق به حمايت های خود از جمهوری اسلامی
افزودند. هر چند تهديدات آمريکا موجب شکافهائی در ميان هيئت حاکمه جمهوری
اسلامی شد اما اين رژيم توانست در مقابل فشارهای بين المللی
مقاومت کند. در داخل نيز به اندازه کافی از ترس مردم نسبت به "عراقيزه
شدن ايران" استفاده کرد و همچنين با استفاده از ملی گرائی مانع
بريدن نيروهای ملی مذهبی و پايه اجتماعی آنان از جمهوری
اسلامی شد.
اما از زاويه منافع سياسی پرولتاريا و مردم نيز يک
روند سياسی بسيار مهم سر بلند کرد و گسترش يافت: رشد و گسترش آگاهانه گرايش
ضد امپرياليستي- ضد ارتجاعی در ميان جنبش های زنان و کارگری و
دانشجوئی و شکل گيری يک نيروی سياسی کاملا مجزا از مداحان
جمهوری اسلامی و مداحان امپرياليسم آمريکا، روندی بود که در
عراق هيچگاه بطور برجسته بوقوع نپيوست. مجموعه اين روندهای پيچيده مانع از
آن شد که سناريوی مورد علاقه جورج بوش بشکل "يا آمريکا يا جمهوری
اسلامی” شکل بگيرد و يا جمهوری اسلامی بتواند عکس آن را به مردم
تحميل کند. اين انقلابی ترين سياستی است که از سوی حزب ما و
ديگر نيروهای انقلابی جامعه در قبال برخورد آمريکا و جمهوری
اسلامی پيش گذاشته شده و به روشن ترين وجه منافع اکثريت مردم را در اين
منازعه ارتجاعی بازنمائی می کند. بر پايه اين سياست، ما فراخوان
ايجاد "قطب سوم" يعنی جبهه مبارزات مردم عليه ارتجاع جمهوری
اسلامی و امپرياليسم آمريکا را پيش گذاشته ايم.
امپرياليسم آمريکا بطور قطع دست از دخالت برای تعيين سرنوشت
آينده سياسی ايران نکشيده است. کنار گذاشتن چماق حمله نظامی (حداقل در
شرايط کنوني) به معنای کنار گذاشتن سياست های دخالت نيست. همانطور که
گزارش سياسی پلنوم کميته مرکزی حزب ما تصريح کرد:
"امروزه مخالفت با طرحها و نقشه های تبهکارانه
امپرياليسم آمريکا در واقع مخالفت با رژيمی است که آمريکا می خواهد در
ايران بر سر کار بياورد. مخالفت با برنامه ی سياسی و اقتصادی و
اجتماعی است که برای آينده ايران دارد."
"سياست
قطب سوم ـ يعنی ضديت با ارتجاع و امپرياليسم ـ يعنی ضديت با رژيم
جمهوری اسلامی و ضديت با رژيم ارتجاعی جايگزين که با انواع و
اقسام توطئه چينی ها، ترفندهای سياسی و تبهکاری های
نظامی و ... می خواهند بر ما تحميل کنند."
در اوضاع کنونی
کماکان بايد اين سياست را با قوت و نيروی تمام پيش برد. زيرا امپرياليستهای
آمريکائی با قوت تمام مشغول خريدن، ادغام و سازمان دادن جبهه ای متشکل
از جناح هائی از جمهوری اسلامي، سلطنت طلبان، فدائيان اکثريت و بخشی
از چپ های سابق می باشد تا آن را بعنوان قطب مردمی در مقابل قطب
جمهوری اسلامی علم کند. در مقابل جمهوری اسلامی و اين
مرتجعين جديد، بايد قطب مردمی را سازمان داد: قطبی که برای
سرنگونی جمهوری اسلامی و برنامه و هدفی بنيادا متفاوت از
اهداف و برنامه وايدئولوژی اين مرتجعين جديد، مبارزه می کند.
توضيحات:
1- گزارش، هزينه های جنگ عراق را 2 تريليون
دلار تخمين می زند و تاکيد می کند که اين بيست برابر برآورد اوليه
دولت بوش از هزينه های جنگ است. (2 تريليون دلار يا دو هزار ميليارد دلار
برابر است با 50 تا 70 سال بودجه سالانه
ايران).
2- اين ادعا چندان واقعيت ندارد. زيرا در آمريکا،
مجلس و قوه مقننه، تبيين و پيشبرد سياست خارجی را بخصوص در زمان جنگ حق مسلم
و بی چون و چرای مقام رياست جمهوری می داند. اما بوش پا
را از اينهم فرا گذارده و قوانينی را به تصويب کنگره آمريکا رسانده است که
طبق آن حق دارد برخی قوانين مصوبه کنگره را نيز "تفسير" کند.
بنابراين، چنين ادعائی از سوی وزير دفاع جديد که در واقع نماينده يک
جناح ديگر از حزب جمهوری خواه است، هشداری به بوش است که نمی
تواند خارج از چارچوب سياست های جديد هيئت حاکمه آمريکا، عمل کند.■
نگاهی
به گزارش کميسيون بيکر
انتشار گزارش "کميسيون بيکر" نه تنها شکاف های
درون هيئت حاکمه آمريکا را بهم نياورد بلکه آن را بيش از پيش به مطبوعات و اخبار
روز کشاند. روند عمومی مباحث درون هيئت حاکمه آمريکا آن است که اوضاع عراق
ديگر از کنترل خارج شده و حتا اين گزارش و
رهنمودهای آن "دير است" و دردی را درمان نخواهد کرد. عده ای
اضافه می کنند که حتا اگر "دير" نشده باشد اما بوش توان آن را
ندارد که يک تغيير جهت "180 درجه ای” ای در سياستهايش بدهد.
آنطور که از شواهد پيداست، دعواها و بحران سياسی درون هيئت حاکمه آمريکا
حادتر خواهد شد. يکی از اهداف مهم اعلام شده اين کميسون آن است که جلوی
"شکاف بيشتر در آمريکا" را بگيرد.
اما اين شکاف هم در بالائی ها و هم در ميان مردم و
دولت وسيعتر خواهد شد. از زاويه منافع مردم جهان و آغاز يک مبارزه توفانی
انقلابی در آمريکا، هر چه اين دو شکاف بيشتر شود، بهتر است.سه راه حل از سوی
جناح های هيئت حاکمه آمريکا ارائه می شود. اين راه حلها به
"راست" و "چپ" و "ميانه" تقسيم شده اند. رهنمودهای
گزارش بيکر در واقع راه حل ميانه را بازتاب می دهد. راه حل "چپ"
که از سوی جناحی از حزب دموکرات داده می شود اين است که آمريکا
بايد اعلام کند که در عراق شکست خورده است و هر چه سريعتر بايدبيرون کشد. مثلا فرانک ريچ می نويسد:
«اين کميسيون با ارائه اين پلاسيبو (داروئی که در واقع دارو نيست اما چون
مريض فکر می کند دارو است بدنش نسبت به آن عکس العمل مثبت نشان می دهد
– مترجم) نه تنها راه برون رفتی را نشان نمی دهد بلکه برسميت شناختن
شکست آمريکا را به تاخير می اندازد
... تنها راهی که ممکنست
واقعيت را عوض کند اتفاقا نه از سوی اينان بلکه از سوی منتقدين دست
راستی آنان ارائه شده است. يعنی افزايش بسيار زياد سربازان در عراق و
کنار زدن هر گونه ضرب الاجل زمانی برای بيرون کشيدن. اما هفته گذشته
يک سند وزارت دفاع به دست روزنامه واشنگتن پست افتاد که می گويد اگر آمريکا
واقعا بخواهد دست به يک کارزار ضد چريکی بزند "چند صد هزار سرباز اضافه
(آمريکائی و عراقي) و همچنين يک نيروی پليس مسلح به سلاح سنگين نياز
دارد." ... از آنجا که اين تعداد سرباز موجود نيست و جنگ در آمريکا و عراق از
حمايت مردم برخوردار نيست که بتوان مردم را برای اينکار بسيج کرد، بنابراين
رئيس جمهور حتا اگر بخواهد قادر نيست دست راستی ها را راضی کند. و از
آنجا که بشدت با بيرون کشيدن مخالف است ... می دانيم که چه خواهد کرد...
آنقدر آمريکائی ها را با اخبار قلابی از اين واقعيت که ما باخته ايم
دور نگاه خواهد داشت که رياست جمهوری اش تمام شود و اين خرابکاری را
به دامن رئيس جمهور بعدی بيندازد. .....اوضاع در عراق خيلی خراب است.
اما خرابتر از اين هم می تواند بشود. آنهم نه فقط در عراق.» (روزنامه
اينترنشنال هرالد تريبون 11 دسامبر – فرانک ريچ – صفحه 9)
نويسنده در همين مقاله می گويد، تعداد پناهندگی
داخلی در عراق به ماهانه 100 هزار نفر رسيده است و بزودی عراق در اين
زمينه با دارفور (در سودان) رقابت خواهد کرد.
راه حل
"راست" که از سوی طرفداران بوش يعنی يک جناح از حزب جمهوريخواهان
طرح می شود معتقد است که اين جنگ حتا اگر سراسر خاورميانه و جهان را در بر
گيرد بايد تا "پيروزی” ادامه يابد. رامسلفد وزير دفاع برکنار شده دولت
بوش، هفته پيش سفری به عراق کرد و به سربازان آمريکائی گفت که بايد تا
"انجام کار" در عراق ماند.
سرمقاله نويس روزنامه وال استريت گزارش و رهنمودهای
کميسيون بيکر را يک "حماقت
استراتژيک" ناميد و روزنامه نيويورک پست، بيکر و هميلتون (رئيس و معاون
کميسيون بيکر) را "ميمون های تسليم طلب" خواند.
جلال طالبانی ـ رئيس جمهور دست نشانده عراق ـ و متحد عراقی راه حل "راست" با
شدت به کميسيون بيکر حمله کرد و به رهنمودهای کميسيون بيکر مبنی بر
بازگرداندن افسران اخراجی بعث و ادغام سربازان آمريکائی در داخل ارتش
عراق تحت عنوان "آموزگاران" ارتش عراق، اعتراض کرد و گفت: "اين برای
مردم عراق توهين آميز است زيرا با عراق مثل مستعمره برخورد می کند"!!؟؟
اينکه جلال طالبانی با چه روئی ادعای "استقلال" می
کند بماند. عده ای می گويند انتقادات طالبانی در واقع پارس کردن
بسوی اربابان آمريکائی اش در کاخ سفيد است. طالبانی از رهنمودهای
اين گزارش بشدت ترسيده است. زيرا اين گزارش می گويد آمريکا بايد حکومت کنونی
عراق را تهديد کند که : "يا در زمينه کنترل اوضاع کارآئی نشان بدهد يا
....."!
امپرياليستهای آمريکائی زمانی همين کار
را با دولت ويتنام جنوبی انجام دادند و در نتيجه "يک کودتا" نوکر
خود " نگودين ديم" را سرنگون کردند به اين خيال که می توانند
اوضاع را بهتر کنند. اما بهر حال در ويتنام شکست خوردند و کودتا در ويتنام جنوبی
و "کارآتر" کردن آن درد آمريکا را درمان نکرد.
با وجود آنکه بوش اعلام کرد گزارش و رهنمودهای
کميسيون بيکر را جدی خواهد گرفت اما طرفدارانش حمله به اين گزارش و نتيجه
گيری های آن را شروع کرده اند. اين گزارش در زمينه انتقاد از بوش تا
سر حد تهديد بوش پيشرفته است. هر چند به صراحت نگفته که اگر بوش سياستهايش را عوض
نکند، کنگره او را استيضاح خواهد کرد اما به اندازه کافی زمينه چينی
کرده است. مثلا رهنمودهای گزارش بيکر فقط مختص به جنگ عراق نيست. بخش بزرگی
از اين گزارش به "ترميم رژيم بوش" که از نظر گزارش "معيوب بوده و
درست کار نمی کند" اختصاص دارد. بطور مشخص سرمقاله نويس روزنامه اينترنشنال هرالد تريبون
می نويسد: « رهنمودهای شماره 46، 72 و 78 تحت عناوين گوناگون مربوط به
ارتش، سازمان های اطلاعاتی و بودجه دولت فدرال می گويد: مقامات
دولتی نبايد به مردم و به يکديگر دروغ بگويند بخصوص در مورد مسائل مربوط به
جنگ.»
گزارش بطور صريح و مفصل توضيح می دهد که بوش چگونه
آمريکا را وارد باتلاق عراق کرد و چرا بيرون آمدن از آن بسيار مشکل است.
به نظر می
آيد که بخشی از هيئت حاکمه آمريکا فقط بدنبال يافتن "نگودين ديم"
در بغداد نيست بلکه نظری به واشنگتن
هم دارد. رهنمود شماره 72 می گويد که: «هزينه های جنگ در عراق بايد در
تقاضای بودجه سالانه رئيس جمهور منظور شود.»
طبق سرمقاله همين روزنامه: «گزارش هشدار می دهد که کاخ
سفيد عادت کرده از ذخاير اضطراری برای هزينه های جنگ
عراق استفاده کند و با اين کار هم "انظباط بودجه ای” را شکسته و هم
نظارت کنگره را زير پا گذاشته است. گزارش در ادامه می گويد کاخ سفيد تقاضاهای
بودجه ای خود را آنچنان "قاراشميش" ارائه می دهد که فقط
متخصصين پس از تجزيه و تحليل می توانند به سوالی که جوابش بايد بسيار
ساده باشد جواب دهند: تقاضای رئيس جمهوری برای جنگ عراق چقدر
است؟ ... گزارش می گويد مقامات
اخبار و آمار عراق را طبق استانداردی تهيه می کنند که وخامت اوضاع را
پنهان کند. گزارش يک مثال می زند و می گويد آمار حکومت در مورد
"اعمال خشونت بار" در ماه ژوئيه گذشته 93 بود اما تحقيقات مستقل کميسيون
بيکر نشان می دهد که رقم واقعی 1100 بود. ...» (به نقل از روزنامه
اينترنشنال هرالد تريبون – 11 دسامبر صفحه 8 – سرمقاله) بالاخره سرمقاله نويس
روزنامه می گويد:«واقعا حيرت آور است که اين کميسيون مجبور است 101 درس
حکومتی به رئيس جمهوری ايالات متحده آمريکا بدهد. ... اما ديگر برای
بوش خيلی دير شده است که به اين رهنمودها وقعی بگذارد.»
زمانی امپرياليسم آمريکا، وارد جنگی شد و
"دير" از آن بيرون آمد. آنقدر دير که هيئت حاکمه آمريکا بزرگترين شکاف
درونی خود را در قرن بيستم تجربه کرد و سراسر جامعه آمريکا را خيزش های
انقلابی توده ای فرا گرفت و بالاخره کشور وارد يک بحران انقلابی
شد. آن جنگ، جنگ ويتنام بود.
آيا اوضاع داخلی آمريکا در ابتدای قرن بيست و
يکم بدان سمت تکامل خواهد يافت؟ ستمديدگان جهان به پرولتاريای انقلابی
و مردم مترقی آمريکا چشم دوخته اند که چه خواهند کرد؟ ■
بدون شک، 16 آذر 1385 در تاريخ جنبش دانشجوئی ايران
ثبت خواهد شد. به عنوان روزی که جنبش دانشجوئی دوباره بر نقش سياسی
و اصلی خود در جامعه پای فشرد؛ سنتهای انقلابی و سنت شکنی
های انقلابی در تاريخ اين
جنبش را احيا کرد و افق تازه ای پيشاروی توده دانشجويان مبارز قرار
داد.
بيش از دو دهه گردانندگان ارتجاعی جمهوری
اسلامي، به اشکال گوناگون از سرکوب آشکار و مستقيم گرفته تا حقه و ترفند سياسی
تلاش کردند که جنبش دانشجوئی ايران را بی بو و خاصيت کنند؛ در مجاری
تحت کنترل خود قرار دهند و آنرا به ابزاری برای پيشبرد دعواهای
جناحهای حکومتی بدل کنند. اما تمامی اين تلاشها که همواره با
سرکوب بی وقفه جناح چپ اين جنبش رقم خورده بود با شکست مفتضحانه روبرو شد.
16 آذر امسال
طلايه دار دوران جديد در جنبش دانشجوئی ايران شد. امسال روحيه شورشگری
و آغازگری نسل جوان به ميدان آمد و دانشگاه بار ديگر پرچمدار راديکاليسم
سياسی در جامعه شد.
جهت گيری سياسی روشن، سازش ناپذيری
با دشمن از ويژگيهای بارز 16 آذر امسال بود.
سمت گيری با طبقه کارگر و ديگر ستمديدگان مشخصا زنان،
مرزبندی با رفرميسم و سازشکاری و ضديت با هر گونه دخالت خارجی
از نقاط برجسته 16 آذر امسال بود.
هشياری و درايت سياسي، تدارک آگاهانه، اتحاد رزمنده،
سازماندهی جسورانه، شور و شوق بالنده و جرئت و شهامت کوبنده همه و همه 16
آذر امسال را از سالهای قبل متفاوت کرده است.
16 آذر امسال چنان فضا و روحيه انقلابی را در ميان
دانشجويان بوجود آورد که شجاعانه احمدی نژاد سمبل جهل و خرافه، فساد و تبعيض
و عقب ماندگی و فضاحت را آشکارا در پلی تکنيک به مصاف طلبيدند.
"تصميم ما براين است که از زندگی بد بيشتر از
مرگ بهراسيم" : اين شعار بيان روحيه ای است که دانشجويان و جوانان
جامعه ما بيش از هر زمانی بدان نياز دارند. اين روحيه است که بايد در تمامی
جنبشهای توده ای فراگير شود. همانطور که مائوتسه دون گفت: "کسی
که از مرگ نهراسد قيصر را می تواند از اسب به زير کشد." جنبش دانشجوئی
می تواند آغازگر چنين مبارزه ای باشد.
دستاوردهای 16 آذر امسال را بايد ارج نهاد و پاس
داشت. ما به پيشروان جنبش دانشجوئی بويژه فعالين چپ آن که دانشگاه را مجددا
به سنگر راديکاليسم و ندای سوسياليسم
بدل کرده اند درود می فرستيم.
ما از آنان و از همه نيروهای انقلابی و کمونيست
می خواهيم که از اين جوانه مانند مردمک چشم محافظت کنند. توده های
وسيع دانشجو را برای حفاظت از آن و رشدش به ميدان آورند. اين جوانه بايد رشد
يابد، بايد در مقابل باد، بوران و توفان حفظ شود، افقهای گسترده تر را پيشاروی
خود قرار دهد تا هر چه سريعتر به درختی تنومند تکامل يابد. اين نياز فوری
تمامی ستمديدگان و استثمارشدگان جامعه است.
اين خونی تازه است و بايد در رگهای جنبش
کمونيستی ايران نيز جريان يابد و به نوسازی آن ياری رساند.
از همين رو کارهای زيادی است که انجام شان طلب
می شود! ■
تقديس خودانگيختگی!
)نقدی بر
نظرات ایرج آذرین- بخش اول)
آيا طبقه
کارگر توان درک مارکسيسم و بکار
بردن آن برای رهبری يک انقلاب سوسياليستی را دارد؟ يا اينکه آن را
بايد به
"روشنفکران" واگذار کند و خود به آگاهی خودانگيخته و
مبارزه برای بهبود وضعيت خود در چارچوب نظام سرمايه داری بسنده
کند؟
آيا وظيفه کمونيستها، حل شدن در جنبش خودبخودی کارگران است يا دخالتگری با هدف
تبديل آن به يک جنبش سياسی انقلابی؟
آيا در تلاطمات سياسی که
جامعه را در بر ميگيرد، طبقه
کارگر ناظر و دنباله رو سياستهای طبقات ديگر خواهد
بود يا رهبر مردم در
مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار يک دولت ديکتاتوری ـ دموکراسی پرولتری؟
"بيراهه سوسياليسم" نقدي است در
باره نظرات محسن حکيمی، به قلم ايرج آذرين (
مندرج در نشريه بارو شماره 22-
ارديبهشت 85). هر چند ما جزو مخاطبين اين مقاله نيستيم (1) اما آن را بعنوان بخشی از تحقيق و
پژوهش در باره نظرات گوناگونی که
امروزه در جنبش چپ بر سر جنبش کارگري داده می شود، خوانديم. با
آنکه برخی از نظرات آذرين در نقد حکيمی را
درست يافتيم (2) و
نکات پراکنده صحيحی در اين مقاله ديديم اما به اين نتيجه رسيديم که اين تفکر
داراي اشتباهات جدي است.
آذرين در مقاله بسيار بلند
خود "هزار و يک" مسئله را
طرح کرده است: لوئی بلان، نپال، چين، شوروي، حزب
توده، مائوئيستها، انسجام تئوريک، فئوداليسم و توليد دهقانی، چپ غربی، درجه سانتراليسم حکومتی، دموکراتيزاسيون، ....و لزوم بيرون آمدن
از آشفتگی فکري.اما در ميان همه اين موضوعات چند مسئله مهم را می توان براي بررسی نشانه کرد.
يکم، جايگاه آگاهی سياسی انقلابی در تکامل جنبش کارگري. آذرين معتقد است شکاف يا فرقي ميان آگاهی خودانگيخته و آگاهی طبقاتی نيست و جنبش خودانگيخته همان
جنبش سوسياليستی است.
دوم، استراتژي
سياسي پيشنهادي وي براي طبقه کارگر انقلاب کردن نيست. آذرين تحت عنوان پرطمطراق
"استراتژي سياسي" وظيفه فعالين چپ را سازمان دادن و پيشبرد همين جنبش
خودبخودي مطالباتي کارگري قرار مي دهد. در واقع "استراتژي سياسي" واژه
بي مسمائي است. آذرين و دوستانش طرفدار "انقلاب مخملي" نيستند و نسبت به
آن هشدار هم مي دهند. اما "استراتژي سياسي" آنان در چارچوب اوضاع سياسي
مشخص ايران، بيشتر به دنبالچه طرح هاي متفکرين "انقلاب مخملي" و شاخه
"کارگري" آن بدل مي شود تا به يک استراتژي سياسي انقلابي. ( ما در
بخشهاي بعدي اين مقاله به توضيح اين مسئله خواهيم پرداخت.)
سوم، آذرين بر اهميت طرح "ديدگاه هاي وسيع تر
تئوريک" تاکيد دارد. اين تاکيدي درست است بخصوص در شرايطي که فقر
تئوريک در ميان فعالين جنبش کارگري بيداد کرده و محيط بسيار مساعدي براي نشو
و نماي گرايشات اکونوميستي و رفرميستي بوجود آورده است. اما منظور آذرين از
"ديدگاه هاي وسيع تر تئوريک" در واقع ديدگاه هاي محدود و انحلال طلبانه
تئوريک است. آذرين تاکيد مي کند که "فعالان گرايش چپ" براي همکاري
موثر در رابطه با وظايف امروز (مانند ايجاد تشکلات توده اي کارگري) بايد
"در مورد تمامي چشم انداز پيشروي طبقه کارگر" هم نظري پايه اي داشته
باشند. (صفحه 17 انتهاي ستون دوم- باروي شماره 22) اما در اين هم نظري پايه اي جاي
"تمام چشم انداز پيشروي طبقه کارگر" يعني انقلاب سوسياليستي و ساختمان
سوسياليسم، خالي است. در مورد کمونيسم که که اصلا حرفي در ميان نيست. سالهاست که
آقاي آذرين نام خود را از کمونيست به سوسياليست تغيير داده است و اشاره اي هم
نکرده که چرا ؟ در حاليکه جامعه کمونيستي، هدفي است که انقلاب سوسياليستي بخاطر آن
انجام شده و جامعه سوسياليستي دوره ي گذاري است براي تحقق جامعه کمونيستي.
آگاهی طبقاتی و آگاهی
خودانگيخته
آذرين بخش زيادي از
نوشته خود را به توضيح اينکه چرا پس از گذشت 3 سال به نقد نظرات حکيمي پرداخته،
اختصاص داده است. او مي گويد، علتش آن است که با گذشت زمان حکيمي نظراتش را عوض
کرد و الان،"نقطه نظرات حکيمي در مورد تشکل هاي کارگري نادرست" است.
(صفحه 19 ستون اول)
اينکه آقاي حکيمي
دچار چنين چرخشي شده يا خير، مورد جدل ما نيست. حکيمي يکرشته نظرات بسيار اشتباه
در مورد جنبش کارگري، در مورد جنبش کمونيستي بين المللي و جنبش کمونيستي ايران
داده است که ما در شماره هاي مختلف نشريه حقيقت نقد کرده ايم. (3)
انتقاد آذرين به
ديدگاه هاي حکيمي با عنوان "باورهاي ذهني يا جنبش عيني" شروع مي شود. (ص
19 ستون دوم). آذرين ادعاي خود در مورد تغيير موضع حکيمي را توضيح مي دهد و دست
آخر معلوم مي شود که "گناه"حکيمي آن است که مانند "چپ دوره انقلاب
57" شده است. نقد حکيمي، به نقد سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 تبديل مي شود.
آذرين در توضيح اين
مطلب مي گويد، حکيمي در مراسم اول مه 82 در کرج، بر اين تاکيد داشت که: «جنبش
اجتماعي طبقه کارگر به طور عيني ضد سرمايه است، حتي اگر قادر نشده باشد که به اين
ضديت شکل آگاهانه بدهد.» آذرين بطور تائيد آميز مي گويد: «اين بيان البته در تقابل
با نظرات غالب در سازمان هاي چپ ايران در دوره انقلاب 57 قرار داشت که با برداشت
ويژه اي از "چه بايد کرد" لنين (که بيشتر به تعابير لوکاچ يا مائو مربوط
است تا خود لنين) در بهترين حالت يعني آنگاه که به جنبش کارگري توجهي مي داشتند،
نقش پيشتاز يا سازمان هاي سياسي را افزودن آگاهي سوسياليستي به جنبش خودبخودي کارگران
مي شمردند؛ جنبش خودبخودي اي که در غياب اين "آگاهي" خصلت ضد سرمايه
داري و سوسياليستي نداشت. »
يکم، در مورد تعبير
لوکاچ از لنين در آينده بحث خواهيم کرد. اما مائو تعبيري از "چه بايد
کرد" ارائه نکرد و بهتر است آذرين اين اطلاع رساني خود را مستند کند و مهمتر
از آن برداشت خود از "چه بايد کرد" را با حرف هاي لنين در "چه بايد
کرد" مقايسه کند.
دوم، لنين با صراحت در "چه بايد کرد" مي گويد:
آگاهي خودبخودي يک آگاهي بورژوائي است و جنبش خودبخودي طبقه کارگر هنوز در چارچوب
نظام بورژوائي است و براي اينکه سوسياليستي شود، بايد از جاده خودبخودي آن را
منحرف کرد و اين منحرف کردن وظيفه فعالين کمونيست درون جنبش کارگري است. لنين
بدرستي تفاوت فاحشي ميان "آنچه هست" جنبش طبقه کارگر و "آنچه بايد
باشد" اين جنبش مي گذارد. اصرار لنين بر "آنچه بايد باشد" بخاطر
اعتقادات و سليقه و اراده گرائي اش نيست! بلکه يک دليل کاملا عيني دارد. دليلش آن
است که طبقه کارگر بدون درهم شکستن دولت کهن و برقراري دولت سوسياليستي نه خودش
آزاد مي شود و نه مي تواند کسي را آزاد کند. و اين درهم شکستن دولت کهنه و استقرار
دولت نوين کيفيتي را مي طلبد که طبقه کارگر ندارد و بايد آن را کسب کند. اين توان
را با آگاهي خودبخودي و با جنبش خودبخودي هرگز بدست نمي آورد. اکونوميستها به لنين
حمله مي کردند و مي گفتند اين اراده گرائي است. رفرميسم اکونوميستها در آن
بود که سرنگوني دولت حاکم را خارج از اراده هر طبقه اي منجمله طبقه کارگر مي دانستند
و لزومي براي تلاش جهت آن و لزومي براي ايجاد آگاهي مربوط به آن نمي ديدند.
سوم،متاسفانه
سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 (منجمله اتحاديه کمونيستهاي ايران) اهميت زيادي به
"چه بايد کرد" و پياده کردن آن در شرايط خاص ايران نمي دادند. اما مشکل
عمده اين نبود. مشکل عمده اين بود که دوره انقلاب 57 به يک معنا اصلا دوره
"چه بايد کرد" نبود. بلکه دوره "دولت و انقلاب" بود. حتا اگر
خود لنين هم در اين دوره سعي مي کرد "چه بايد کرد" را با همان تعبير
لنيني پياده کند، به خطا مي رفت و انقلاب پرولتري را قرباني مي کرد زيرا "چه
بايد کرد" جواب به اين سوال بود که طبقه کارگر را چگونه بايد براي کسب قدرت
سياسي آماده کرد. شکست کمونيستهاي انقلابي در جوابگوئي به وظيفه مرکزي يعني کسب
قدرت سياسي، مهمترين مسئله اي بود که تمام ضعفها و کمبودهايشان را در زمينه سازمان
دادن مبارزه طبقاتي طبقه کارگر هم رقم مي زد. وقتي که هدف درهم شکستن دولت کهن و
برقراري دولت نوين، گم باشد مهم نيست که چه تعبيري از چه بايد کرد، پيش برده مي
شود.
چهارم، اما اگر سطح
بحث آن است که آيا سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 (منجمله اتحاديه کمونيستهاي
ايران) در زمينه سازماندهي عملي جنبش خودبخودي طبقه کارگر و ايجاد تشکلات کارگري
چه کردند بايد بگوئيم اين سازمان ها در اين زمينه مشخص بسيار فراتر از تصورات
کنوني امثال حکيمي و آذرين رفتند. تئوري هاي مربوط به سازمان دادن جنبش خود
انگيخته و چگونه سازمان دادن آن و تشکلات جنبش خودبخودي کارگر را هم فراتر از اين
حرفهاي رايج بردند. بنابراين علاقمندان در اين زمينه هم بهتر است براي آموختن به
تجارب اين سازمان ها مراجعه کنند. (4 )
آذرين پس از اينکه به حکيمي بخاطر تقابلش با
نظرات "چپ دوره انقلاب" نمره مثبت مي دهد بلافاصله مي گويد البته حکيمي
هنر نکرده است زيرا « دستکم از قريب به بيست سال پيش، يعني از 1365 بحث هائي در
رابطه با همين مساله با دقت بسيار بيشتري در چپ ايران طرح شده بود (مثلا مباحثات
حزب کمونيست ايران) ....» (ص 20 ستون اول)
لازم است براي
خواننده اي که آشنا نيست توضيح دهيم که بيست سال پيش، حزب کمونيست ايران هنوز تحت
رهبري منصور حکمت و آذرين و بقيه بود و "حزب کمونيست کارگري" از آن
منشعب نشده بود. (5) اما جدا از چند و چون سير تکامل آذرين و دوستانش فورا سوالي
به ذهن مي رسد: بهر حال 20 سال از زمان "مباحث سال 1365 " گذشته است و
بهتر است آذرين و همفکرانش بيلاني از نتايج آن بدهند و بگويند در پرتو بکاربستن آن
بحثها به کجا رسيدند (چه به لحاظ عملي و چه فکري). بيلان کار آن عده اي که با اين
تزها براي فعاليت بدرون جنبش هاي کارگري موجود فرستاده شدند، چيست؟ شايد خود آذرين
و دوستانش شخصا براي عملي کردن اين تزها پيشقدم نشدند ولي بهر حال عده زيادي
از اعضاي حزب کمونيست ايران را به اين کار مشغول کردند. بنابراين انتظار ما از
ايشان بيجا نيست که بگويند چگونه اينکار شد و حاصلش چه بود؟ هر آدم عاقلي اگر
بخواهد "عيني" عمل کند و نه "ذهني" بعد از بيست سال قاعدتا
بايد نگاهي به نتايج بيست ساله بياندازد و اگر مارکسيست باشد حتما يک جمعبندي
نقادانه ماترياليستی
ديالکتيکي از تجربه خود ارائه دهد.
آذرين پس از اينکه
امتياز تدوين دقيق نظرات اکونوميستي و رفرميستي را در دفتر "حزب کمونيست
ايران" بيست سال پيش ثبت مي کند، اين نظرات و نظرات کنوني خود را به
مارکس و انگلس نسبت مي دهد و مي گويد: «طرح چنين ديدگاهي اساسا کشف متاخر کسي
نيست؛ بلکه وجه مشخصه سوسياليسم مارکس و انگلس است که وجود عيني طبقه کارگر و
کشمکش گريز ناپذير طبقاتي در جامعه سرمايه داري را بمنزله عامل تحقق سوسياليسم مي
شمرد. و بيش از يک قرن و نيم پيش نقطه آغازش اين بود که "احکام تئوريک
کمونيست ها ابدا بر افکار و اصولي تکيه ندارد که توسط اين يا آن مصلح جهان اختراع
يا کشف شده اندو آنان فقط بيان عمومي اوضاع و احوال واقعي يک مبارزه طبقاتي موجود،
يک جنبش تاريخي جاري در برابر چشمانمان هستند.» (ص 20 ستون اول) در همان صفحه
اضافه مي کند: «...عامل تحقق سوسياليسم "خردورزي" نيست، بلکه در خود
واقعيت جامعه سرمايه داري به طور عيني موجود است، و کار تئوريک براي سوسياليست ها،
مثل هر فعاليت علمي ديگر، مطالعه ساختار و ديناميسم اين واقعيت عيني است.» (ص 20)
رک و
پوست کنده بگوئيم اين درک متعارف سوسيال دموکرات ها از سوسياليسم
مارکس و انگلس است. فرق "کوچک" اين درک با درک مارکس و انگلس را خود
آنان در يک جمله ساده اعلام کردند: همه فلاسفه براي تفسير جهان آمده اند، حال آنکه
مسئله تغيير آن است! کار تئوريک سوسياليست ها، بر خلاف نظر آذرين، فقط
مطالعه ساختار و ديناميسم واقعيت عيني نيست. بلکه يافتن راه ها و امکانات تغيير
راديکال و انقلابي اين ساختار و ديناميسم و جايگزين کردن آن با ساختار و ديناميسم
ديگري است؛ يافتن مختصات آن ساختار و ديناميسم نوين و راه ساختن آن است. اصلا تمام
هدف "مطالعه ساختار و ديناميسم واقعيت عيني" از نظر مارکس و انگلس براي
روشن کردن ضرورت و امکان و مختصات اين تغيير انقلابي بود. اين محور
سوسياليسم علمي مارکس و انگلس است. ضرورت و امکان و مختصات اين تغيير انقلابي، با
مشاهده بدست نمي آيد. مبارزه خودانگيخته و آگاهي خود انگيخته هم به درک آن نمي
رسد. بايد آن را آگاهانه آموخت و آگاهانه بکار بست. برخلاف گفته آذرين،
تئوري هاي کمونيستي "فقط بيان عمومي اوضاع و احوال واقعي يک مبارزه طبقاتي
موجود" نيست بلکه بيان پتانسيل چيزي ديگر شدن آن هم هست. سوسيال دموکرات ها و
اکونوميستها اين بخش دوم را همواره حذف مي کنند. گفتن اينکه طبقه کارگر بطور عيني
وجود دارد و کشمکش طبقاتي گريز ناپذير است نظريه مارکس و انگلس نيست. بلکه نظريه
ايست که پيش از آنها نظريه پردازان بورژوا هم ديده و گفته بودند. مارکس تصريح کرد
که آنچه او و انگلس اضافه کرده اند آن است که اين کشمکش طبقاتي بايد به ديکتاتوري
پرولتاريا منتهي شود. سوسياليسم را به مثابه دوره گذاري که خصلت قدرت سياسي آن
ديکتاتوري پرولتارياست تعريف کردند. و تاکيد کردند طبقه کارگر براي آنکه بتواند
تبديل به طبقه اي شايسته حکومت کردن شود، بايد خود را نيز تغيير دهد. تفکرات
سوسيال دموکراتيک آذرين و حزبش در آن زمان در مورد سوسياليسم هيچ ربطي به
سوسياليسم مارکس و انگلس نداشته و ندارد.
آذرين اين جمله از
حکيمي را نقل و نقد کرده که : «براي آن که کارگر آگاهانه در سرنوشت جامعه بشري
دخالت کند، لازم است که اين مبارزه ي خودانگيخته به مبارزه اي خودآگاهانه تبديل
شود، و اين امر با کسب دانش و آگاهي و تجربه و متشکل شدن در تشکيلاتي که آگاهانه
براي الغاي سرمايه داري و ايجاد جامعه اي سوسياليستي مبارزه مي کند، ميسر است.»
نقد ما به اين
حرفهاي کلي که از روشن کردن رابطه ميان قدرت سياسي و اين "الغا" و
"ايجاد" و مختصات سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي سوسياليسم، پرهيز
مي کند، بماند براي بعد. ببينيم آذرين اين حرف حکيمي را چگونه نقد مي کند:«
... اينجا تفکيک "ضد سرمايه داري" و "سوسياليستي" صراحتا
معادل "خودانگيخته" و "آگاهانه" است و از نتايج آشناي آن
گريزي نيست. ... سوال در اينجا به سادگي اين است: کسب آن "دانش و آگاهي و
تجربه" که باعث ارتقاء اين جنبش ضد سرمايه داري (اما غير سوسياليستي) به جنبش
سوسياليستي مي شود را چه عاملي تامين مي کند؟ و پاسخ حکيمي به اين سوال (عينا
مانند پاسخ رايج نزد هر سازمان چپ ايران در دوره انقلاب 57) اين است که
"فعالان و پيشروان" گرايش معيني که حکيمي خود را به آن متعلق مي داند
عامل و حامل اين آگاهي هستند. اگر انتقاد به چپ دوره انقلاب 57 اين است که سازمان
سياسي خود (يا روابت ابتري از حزب لنيني) را حامل اين آگاهي حياتي مي دانست، حکيمي
هم اکنون، ..."متشکل شدن در تشکيلاتي که آگاهانه براي الغاي سرمايه داري و
ايجاد جامعه سوسياليستي مبارزه کند" راعينا معادل همان سازمان سياسي يا حزب،
شرط ارتقاء "مبارزه خودانگيخته به مبارزه آگاهانه" مي شمارد. » (ص 21
-22)
لب کلام آذرين اين
است که جنبش خودانگيخته و جنبش خود آگاهانه طبقه کارگر فرقي با هم ندارند؛ جنبش
خودانگيخته ضد سرمايه داري است و جنبش ضد سرمايه داري مساويست با جنبش
سوسياليستي پس جنبش خودانگيخته طبقه کارگر، همان جنبش سوسياليستي است. با همين
منطق هندسي آگاهي خودانگيخته هم همان آگاهي سوسياليستي است. آذرين معتقد است اين
نوع تبيين درست است چون "تنش" ميان ذهن و عين را از بين مي برد و به
تببين حکيمي ايراد مي گيرد که قادر نيست اين "تنش" را از ميان ببرد (در
ضمن آذرين مواظب است که از کلمه "تضاد" استفاده نکند و بجاي آن مي گويد
"تنش") . در جائي اين ديدگاه را روشن تر توضيح مي دهد:« در تبيين حکيمي
از جنبش کارگري و سوسياليسم يک تنش محوري وجود دارد که او قادر به حلش نيست: تنشي
ميان از يکسو جنبش عيني و جاري طبقه کارگر، و از سوي ديگر تئوري و اعتقادات نظري
يا به بيان هاي عام تر رايج، تنش ميان آگاهي و جنبش، تئوري و پراتيک، عين و
ذهن، و نظاير اينها.... نزد حکيمي نيز بر خلاف آنچه خود ادعا مي کند يا مي
پندارد، اين باورهاي ذهني است که بناگزير وجه مشخصه گرايش مورد نظر او را
رقم مي زند.»
اينکه در
"تنش" هاي فوق الذکر (ميان عين و ذهن؛ و ميان تئوري و پراتيک) حکيمي
کداميک را انتخاب کرده است و آذرين کدامين را، مهم نيست. مهم آن است که بدانيم ذهن
و عين، و تئوري و پراتيک را نمي توان از هم جدا کرد. بطور عيني (يعني خارج از ذهن
ما) حرکت ذهن و عين، و حرکت تئوري و پراتيک با هم و در رابطه ديالکتيکي با يکديگر
رخ مي دهد. درست مانند زمان و مکان. هر تلاشي براي جدا کردن ايندو از يکديگر
به درکهاي ايده آليستي و ماترياليستی مکانيکي منجر مي شود. رابطه ديالکتيکي
در فرهنگ مارکسيستي يعني رابطه تضاد و وحدت: تنش و يگانگي. تئوري و پراتيک با هم
متفاتند اما هر تئوري مربوط به پراتيک مشخص است و هر پراتيکي هم داراي تئوري معيني
است. تئوري هاي اکونوميستي، چنانچه به عمل گذاشته شوند، پراتيک اکونوميستي به بار
مي آورد. تئوري هاي کمونيستي، چنانچه به عمل گذاشته شوند پراتيک کمونيستي توليد مي
کنند. بهمين دليل طبقه کارگر به تئوري هاي کمونيستي نياز دارد تا بتواند پراتيک
کمونيستي بيافريند و از پراتيک اکونوميستي گسست کند. از نظر آذرين، صحبت از ضرورت
آگاه کردن کارگران به تئوري هاي انقلابي که توسط متفکريني مانند مارکس تدوين شده
است؛ و تاکيد بر اينکه کارگران بطور خودبخودي و خود انگيخته نمي توانند به اين
تئوري هاي انقلابي و اهداف انقلاب سوسياليستي آگاه شوند، انتخاب "ذهن"
بر "عين" است. ادامه اين تفکر آن است که آذرين راه انداختن و آفريدن
جنبشي را که موجود نيست، غير عملي مي داند. اين وجه اشتراک تمام اکونوميستهاست.
اکونوميسم بدرد مبارزه سوسياليستي نمي خورد. زيرا سوسياليسم جامعه ايست که بايد آن
را آگاهانه متولد کرد و بطور عيني هيج جا موجود نيست. سرمايه داري در بطن
فئوداليسم نشو و نما کرد و با رشد خود پوسته فئوداليسم را ترکاند. اما سوسياليسم
به آن صورت بوجود نمي آيد. و مارکس بر اين تاکيد کرد. بوجود آوردن سوسياليسم يک
امر آگاهانه و بسيار انقلابي است. زيرا سوسياليسم، عميق ترين گسست ها از روابط
طبقاتي و اجتماعي و افکار عصر سرمايه داريست. و لاجرم نيازمند آگاهانه ترين
تلاشهاي انقلابي ترين طبقه عصر سرمايه داري يعني طبقه کارگر است.
آذرين، آنچه را که
بطور عيني واقعيت دارد نمي خواهد قبول کند. واقعيت آن است که ميان آگاهي خودبخودي
و آگاهي طبقاتي (سوسياليستي) کارگران؛ ميان جنبش "خودانگيخته" و جنبش
"آگاهانه" طبقه کارگر تفکيک و شکاف موجود است.
يک مسئله را بايد با صراحت روشن کرد و مرتبا تکرار کرد: کارگر
ذاتا کمونيست و سوسياليست نيست و آگاهي سوسياليستي از درون مبارزات روزمره کارگران
عليه سرمايه داري نمي جوشد! جنبش خودبخودي کارگران نه تنها سوسياليستي نيست
بلکه بطور خودجوش به زدودن افکار بورژوائي و فئودالي از ميان کارگران نيز نمي
انجامد. بگذاريد يک مورد "عيني" و "خودجوش" را مثال بزنيم.
آگاهي کارگران سنديکاي شرکت واحد را در نظر بگيريم. علت انتخاب اين مثال آن است که
در همين نشريه باروي شماره 22 که مورد بحث ماست، آقاي آذرين و دوستانش اعلام کرده اند
سنديکاي کارگران شرکت واحد "راه را نشان داد" و بايد تبديل به
الگوي تمام جنبش کارگري ايران شود! (باروي شماره 22). بگذريم از اين مسئله که حتي
خود کارگران اين سنديکا و آن دسته از فعالين جنبش کارگري که از نزديک با سنديکاي
شرکت واحد همکاري مي کنند اينطور فکر نمي کنند! سنديکاي کارگران شرکت واحد محصول
يکي از مبارزات عادلانه و خودانگيخته کارگران است و بايد از اين مبارزه عادلانه
دفاع کرد. اما ميان دفاع و تقديس فرق است. حتا خود فعالين سنديکا نيز نبايد
آن را تقديس کنند و مطمئنا پيشروترين آنها نمي خواهند آن را تقديس کنند بلکه مي
خواهند پيشرفت کنند.
اما از اين
موضوع گذشته سئوال ما از آذرين و دوستانش اين است: کجاي آگاهي رهبران سنديکا
که در تبليغ و تهييج براي اثبات عادلانه بودن مبارزه شان، از امامان شيعه نقل مي
کنند و آيه هاي قرآني مي خوانند، آگاهي سوسياليستي است؟ شما به کارگران ايران
فراخوان داده ايد که سنديکاي شرکت واحد را الگوي خود قرار دهند. آيا اين بخش را هم
بايد الگو قرار دهند؟ بگذاريد سئوال را وسيع تر کنيم: شما که اينقدر
"کارگري" هستيد (و بقيه از جمله حزب ما را جزو چپ غير کارگري مي دانيد)؛
شما که از روي جهل يا غرض ادعا مي کنيد سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 "کاري
به کار جنبش کارگري نداشتند") چطور هنوز متوجه نشده ايد که آگاهي خودبخودي
غالب در ميان طبقه کارگر ايران، آگاهي مذهبي است؟! يا خيلي در طبقه کارگر غرق شده
ايد يا اينکه از کره مريخ داريد نسخه صادر مي کنيد. يا شايد فکر مي کنيد وقتي
آگاهي مذهبي از زبان کارگر جاري مي شود، همان آگاهي سوسياليستي است؟ تحسين آگاهي
خودبخودي يا سکوت در مورد آن را لنين "کرنش به خودروئي" کارگران ناميد.
کارگر بايد بداند که اين عقب ماندگي ذهني از سوي طبقات حاکمه و دولت متبوعش به وي
تحميل مي شود و تحميل اين افکار "غير اقتصادي" براي پيش برد استثمار
اقتصادي است. کارگر بايد خود را از زنجير اين اسارت هاي ذهني خلاص کند تا تازه خود
را ، طبقه خود را، بيابد. اين آگاهي گسترده و وسيع و همه جانبه در مورد شبکه سياسي
ـ اقتصادي ـ فرهنگي سرمايه داري براي استثمار کارگر، از درون نقطه استثمار بدست
نمي آيد زيرا اين چيزيست که در بيرون از نقطه استثمار سازمان مي يابد و کارگر بايد
از بيرون رابطه کارگر ـ کارفرما به آن آگاهي يابد. (6)
اين يک ضرورت عيني است. ديدن اين ضرورت و تغيير اين وضعيت
مهمترين وظيفه کمونيستها در رابطه با جنبش خودبخودي کارگري است. کارگر کمونيست يا
روشنفکر کمونيست موظف است آن آگاهي را که کارگران از روابط روزمره اش در نقطه
استثمار نمي توانند استنتاج کند "از بيرون" به ميان کارگران ببرد. سر
فرود آوردن در مقابل آگاهي خودبخودي در واقع سرفرود آوردن در مقابله آگاهي است که
بورژوازي با استفاده از اهرمهاي قدرت و تبليغات و آموزش به کارگر تحميل مي کند و
کارگر را از خود بيگانه مي کند.
به آذرين و دوستانش
بايد گفت، شما که خود را متخصص نقد "پوپوليسم" و سوسياليسم اتوپيائي مي
دانيد، چطور هنوز نفهميده ايد که با نفوذترين سوسياليسم اتوپيائي در ايران اتوپي
ارتجاعي مدينه فاضله است؟ اين ايدئولوژي با سماجت و استمرار توسط طبقات حاکمه
تبليغ مي شود و در ذهن کارگر و غير کارگر فرو مي رود و تبديل به بينش و جهان بيني
مي شود. شما که بقول خودتان "سوسياليسم خرده بورژوائي سازمان هاي چپ
غير کارگري" را نقد کرده ايد تا بقول خودتان "توده کارگران از
چنين جرياناتي گسست کنند" (بارو - ص 33 ستون اول) و راه براي نفوذ بقول شما
"سوسياليسم کارگري" (قديم مي گفتيد "کمونيسم کارگري")
در ميان کارگران باز شود، بهتر است به اين واقعيت عيني هم توجه کنيد که افکار مسلط
در ميان توده کارگران چيست و چه شکاف ( تفکيک!) بزرگي ميان اين افکار مسلط و افکار
سوسياليستي موجود است.
از نظر آذرين، هر
کس آگاهي خودانگيخته کارگران را تحسين نمي کند و به دنبال آن راه نمي افتد، به
جنبش کارگري توجهي ندارد! اکونوميستها هميشه خود را "کارگري" و
کمونيستهاي انقلابي را "غير کارگري" خوانده اند. در جنبش روسيه هم
منشويکها، لنين را "غير کارگري" مي خواندند. اتفاقا حتا تا آستانه
انقلاب اکتبر، بسيار بيشتر از لنين و حزب بلشويک در شوراهاي کارگري پايه داشتند.
اما وقتي کارگران ديدند که فقط با ايده ها و سياست هاي انقلابي لنين و حزبي که
سالها بزحمت ساخته شد، مي توانند انقلاب کنند به سوي لنين و حزب او چرخيدند.
براي آذرين پراتيک، آن چيزي است که بطور
خودجوش براه مي افتد. اين درک بسيار محدودي از پراتيک است. پس پراتيک انقلابي که
امري از پيش برنامه ريزي و طراحي شده و بنا بر اراده آگاهانه انقلابيون کمونيست
براه مي افتد، پراتيک نيست؟ بايد از آذرين پرسيد آيا مبارزه انقلابي براي تغيير
راديکال وضعيت کنوني جامعه و جهان را پراتيک مي داند؟ آيا اين پراتيک وظيفه طبقه
کارگر است؟ آيا پراتيک ايجاد ارتش انقلابي کارگران و زحمتکشان پراتيک هست و جزو
پراتيک هاي سوسياليستي طبقه کارگر هست يا نه؟ از نوشته هايش چنين بر مي آيد
که جوابش منفي است و معتقد است اين چيزها اصولا "کارگري" نيست؛ و اصولا
هر آنچه که سازماندهي علمي و نقشه مند باشد، پراتيک نيست. آيا سالها تلاش بلشويکها
براي ايجاد هسته هاي کمونيستي حزب بلشويک در ميان کارگران و ديگر اقشار تحت ستم
جامعه روسيه، پراتيک "کارگري" نبود؟ آيا راه اندازي چاپ خانه هاي مخفي
اوراق کمونيستي و ايجاد شبکه پخش آنها در ميان کارگران؛ پراتيک يا کارگري نبود؟
آيا جنگ درازمدت خلق در چين برهبري حزب کمونيست، ربطي به پراتيک طبقه کارگر نداشت؟
اگر کارگران
کمونيست و روشنفکران کمونيست با سير خودبخودي جنبش کارگري مقابله نکنند، اين جنبش
با اين سطح از آگاهي سياسي بهر طرفي مي تواند کشيده شود. در چارچوبه شرايط مشخص
سياسي در ايران، جنبش خودبخودي کارگران مي تواند دست آويز مرتجعيني شود که مي
خواهند سوار بر گرده توده هاي ناراضي به قدرت برسند. همانطور که سال 57 يک
دارودسته ارتجاعي بجاي دارودسته شاه نشستند. آيا عناصر انقلابي چپ که در جنبش
کارگري فعاليت مي کنند، موظف هستند که کارگران را نسبت به چنين خظري آگاه کنند يا
خير؟ مسلما. نه تنها بايد هشدار دهند بلکه بايد با استفاده از هر واقعه سياسي مهمي
که در جامعه و جهان رخ مي دهد (مانند جنگ عراق و لبنان و مشاجرات هسته اي ميان
آمريکا و جمهوري اسلامي، جنايت هاي رژيم عليه زنان و جنبش روشنفکري و قهرمان کردن
شکنجه گران سابق، جنبش ملي در کردستان، نابودي اقتصادي و مهاجرت دهقانان و
غيره) آگاهي سياسي آنان را بطور عموم ارتقاء دهند. استراتژي کمونيستها براي
جنبش کارگري آن است که جنبش کارگري تبديل به يک جنبش سياسي انقلابي توده اي
شود. براي اين، کارگران بايد يک آگاهي سياسي انقلابي در مورد دشمنان طبقاتي و نقشه
هاي آنان و متحدين طبقاتي و جنبش هاي آنان پيدا کنند.
آگاهي طبقاتي
سوسياليستي يک علم است و علم خودبخود بدست نمي آيد. اگر قرار است طبقه کارگر
انقلاب کند بايد علم انقلاب را بياموزد. هيچ راه ميان بر ديگري نيست. همان جامعه طبقاتي که طبقه کارگر را بالقوه تبديل به
ناقل و حامل جامعه آينده ي سوسياليستي مي کند، اکثريت اعضاي اين طبقه را غرق در
افکار و فرهنگ جامعه بورژوائي نگاه مي دارد و مانع از تبديل آن مي شود که پتانسيل
تبديل به واقعيت شود. دوستان: اين يک تضاد و تنش واقعي است. راه حل نه در تقديس
جنبش خودبخودي است و نه پيشه کردن يک دوره طولاني بستر سازي فرهنگي و نظري. راه
حل، همان است که لنين پيش گذاشت: اگر قرار است انقلابي باشد، نياز به يک حزب
انقلابي است که در جنبش خود انگيخته طبقه کارگر دخالتگري کند و راه خودبخودي آن را
بسوي شاهراه انقلاب پرولتري منحرف کند.
ما با مقطع حساسي
در اوضاع ايران مواجهيم. اين اوضاع هم امکان آن را ارائه مي دهد که بتوانيم از دل
بحران ها و تلاطمات گوناگون يک انقلاب پرولتري سازمان دهيم که به ايجاد جامعه
انقلابي پرولتري بينجامد. هم امکان آن است که جامعه در غياب چنين بديلي، هر چه
بيشتر در اعماق روابط اقتصادي و اجتماعي ارتجاعي و حيواني ميان انسان ها فرو رود و
بر دهشتهاي امروز صد ها دهشت ديگر مانند آن چه در عراق جريان دارد اضافه شود. در
اين دوره، طبقه کارگر بيش از هميشه نياز به سياست انقلابي و حزب انقلابي دارد.
ادامه دارد....
توضيحات:
1 ـ روي سخن اين نقد آذرين با "چپ
کارگري" يا "گرايش سوسياليستي کارگري" است که از نظر آذرين حزب ما
و سازمان قبلي ما (اتحاديه کمونيستهاي ايران) در آن نمي گنجد و البته ما نيز نمي
خواهيم که در اين تقسيم بندي ها بگنجيم. اين گونه نام گذاري ها از زماني که آقاي
آذرين و مقدم با منصور حکمت در يک حزب بودند (حزب کمونيست ايران) شروع شد. هدفشان
نيز اين بود که مرزبندي هاي قديمي جنبش کمونيستي را که بر مبناي انشعابات بزرگ در
جنبش کمونيستي بين المللي و جنبش کمونيستي ايران شده بود از بين ببرند و آن را
صرفا بر پايه رابطه هر گروه بندي با مبارزات خودبخودي طبقه کارگر تعريف کنند.
البته اينان در زماني که با حزب کمونيست ايران بودند خود را "کمونيست
کارگري" مي خواندند و بقيه سازمان هاي چپ را "غير کارگري" و
"پوپوليست". پس از انشعاب از منصور حکمت واژه را عوض کردند به
"سوسياليست کارگري"! اما بقول خود آذرين محتواي نظراتشان همان نظرات سال
65 است و تغييري نکرده است.
آذرين براي فضا سازي در مورد نظرات خود به
برخي تحريفات در مورد سازمان هاي چپ دوره انقلاب 57 دست مي زند. بطور مشخص ميگويد
سازمان هاي چپ دوره 57 "بعد از راه افتادن جنبش کارگري از آن حمايت
کردند"! در حاليکه واقعيت آن است که اغلب اين جنبش ها با دخالت موثر سازمان
هاي کمونيستي منجمله اتحاديه کمونيستهاي ايران براه افتاد. البته جاي سازمان هاي
اوليه تشکيل دهنده حزب کمونيست ايران (سهند و کومله) در اين روند بسيار کمرنگ بود.
سازمان هاي کمونيستي از قبل فعالين خود را با هدف برانگيختن جنبش کارگري به ميان
کارگران فرستاده بودند.
2 ـ مثلا، آذرين بدرستي مارکسيسم را
از سوسياليسم اتوپيائي متمايز مي کند. و با نظر حکيمي که مي گويد مانع اصلي در مقابل شکل گيري تشکلات کارگري در سال
هاي 57 تا 60 سازمان هاي جنبش کمونيستي بودند مخالفت کرده و مانع اصلي را وجود استبداد و خفقان مي داند. و برخي نکات ديگر.
3 ـ علاقمندان مي توانند به اين
مقالات که در نقد نظرات محسن حکيمي نوشته شده و در تارنماي حزب ما قابل دسترس است رجوع کنند.
"اوج گيري مبارزات کارگري و مباحث درون جنبش چپ"، حقيقت شماره 22 ، ارديبشهت
1384
"طبقه کارگر بدون پراتيک انقلابي نمي تواند خود را رها کند"، حقيقت شماره 25 ، آبان 1384
پراکسيس مارکسيستي فقط مي توان يک معنا داشته باشد: تئوري و پراتيک
انقلابي"، حقيقت شماره 26، بهمن 1384
4 ـ در اين زمينه
خوانندگان مي توانند به مقالات
زير در تارنماي حزب ما رجوع کنند:
"سنديکاي پروژه اي؛ ميراث انقلابي" حقيقت
شماره 23 ، مرداد 1384، ويژه سنديکاي پروژه اي (فصلي)
آبادان و حومه؛
"جنبش توده اي، تشکل توده اي، با
نگاهي به جنبش شورائي 60 ـ 57 و تشکيلات پيشاهنگ" حقيقت
شماره 11 مرداد 1382
"نگاهي به يک تجربه
و ابتکار عمل انقلابي (در جمعبندي از شوراي
کارگران جين مد آمل) حقيقت دوره دوم شماره 14، اسفند 1367
5 ـ در همان زمان که اين بحثها بطور مدون بيرون
آمد، اتحاديه کمونيستهاي ايران (سربداران) نقد مفصلي بر آنها نوشت: تحت عنوان "کمونيسم کارگري: فريب کارگران". (حقيقت
شماره 7- دوره دوم – اسفند 65)
اما امروز بحث در مورد آن نظرات بايد سطح ديگري بخود بگيرد. زيرا نتيجه آن
نظرات را هم ديديم و نزديکتر از
ما خود آقاي آذرين و دوستانش ديدند. در
اينجا براي آگاهي بيشتر ، لازم است توضيح دهيم که در
سال 65 هنوز در "حزب کمونيست ايران" انشعاب نشده بود. در سال 1370 سه تن از رهبران اين حزب فراکسيوني به نام "فراکسيون کمونيست کارگري"
درست کردند. اعضاي اين فراکسيون سه
تن بودند: منصور حکمت، آذرين و رضا
مقدم. اينان با ادعاي اينکه حزب کمونيست ايران
آلوده به ناسيوناليسم و پوپوليسم بوده
و مانعي در راه پيشبرد استراتژي کارگري آنان است انشعاب کردند و اکثريت اعضا و کادرهاي اين حزب را نيز با
خود کشيدند و شگفت انگيز آنکه براي پيشبرد استراتژي کارگري خود افراد خود را از کردستان به اروپا منتقل کردند!
آنان مبارزه مسلحانه کومله در کردستان را به توقف کامل کشاندند. پس از چند سال يک انشعاب ديگر در
حزب کمونيست کارگري شد و عده اي با اين ادعا که حزب کمونيست
کارگري نمي خواهد
استراتژي کارگري اش را عملي کند،
جدا شدند. اين تاريخ را بهتر است خود آذرين و
دوستانش تعريف و جمعبندي کنند. اکثريت
بازماندگان سازمان هاي خط 3 به حزب شما پيوسته بودند، و براي اين تزها فعاليت
کردند. آنها چه شدند؟ چرا با آنهمه نيرو و
انرژي که جنبش کمونيستي ايران بي دريغ در يد اختيار امثال حکمت و شما قرار داد، اکنون در اين وضعيت قرار
داريد. آقاي آذرين، پس
از چنين روند تاسف باري ضروريست که
شما و همفکرانتان نقادانه به آن تزها بنگريد. زيرا از درون آن دستگاه فکري، اکثريتي بيرون آمد که شما در
همين مقاله "بيراهه سوسياليسم" اسمش را مي گذاريد "چپ مجنون" (حزب کمونيست کارگري و حزب
حکمتيستها). اما با "مجنون" ناميدن ياران سابقتان نمي توانيد بار يک مسئوليت بزرگ
را زمين بگذاريد. اينان
"مجنون" نيستند. اينان محصول يک خط سياسي ايدئولوژيک معين اند. بهتر است از اين خط
جمعبندي کنيد.
6 ـ در اين زمينه به
مقاله "کمونيسم در برابر اکونوميسم؛ سلسله بحثهاي تئوريک" مندرج در همين شماره
نشريه حقيقت رجوع
کنيد. ■
سلسله
بحثهای تئوریک:
1ـ چرا
آگاهی طبقاتی "بيرون" از طبقه كارگر قرار دارد؟
خودآگاهی طبقه کارگر يعنی اينکه طبقه ما خودش را بشناسد. بفهمد
كه چگونه در بطن نظام سرمايه
داری دائما به وجود می آيد و
ادامه حيات می دهد. از رابطه خود با نظام حاكم (و نه فقط با سرمايه دار يا کارفرما) آگاه شود. بداند که چرا ظرفيت تغيير اين
نظام به يک نظام
اجتماعی عاليتر را دارد و چگونه می تواند اين توان بالقوه را بالفعل کند. طبقه کارگر جنبه های پراکنده و حسی اين
آگاهی را از تجربه خود می تواند کسب کند اما آگاهی همه جانبه و عميق، يا
به عبارتی شناخت و
دانش طبقاتي، چيزی نيست
که خود به خود و صرفا از درون تجربه روزمره کارگران به دست آيد. برای اين کار بايد به کليت
ساختار نظام سرمايه داری که طبقه کارگر بخشی از آن است، نگاه کرد. کارگر در تجربه
روزمره اش با نظام سرمايه داری به آگاهی بسيار
محدود و حتی تحريف شده ای از خود می رسد.
آگاهی حاصل از اين تجربه چيست؟ اين
که او به عنوان دارنده نيروی کار با کارفرما به عنوان صاحب سرمايه وارد يک مبادله کالائی
شده است. مبارزات خودبخودی جمع
کارگران نيز در سطح
تامين شرايط بهتر برای اين مبادله کالائی جمعي،
چانه زنی جمعي، و مقاومت در برابر "جر زنی های” کارفرما در اين
معامله، باقی می ماند.
طبقه
کارگر بدون نگاه کردن به کليت
ساختار سرمايه داری حتی نمی تواند
خود را بشناسد. بخش عمده اين
ساختار بيرون از طبقه
کارگر قرار دارد. طبقه کارگر تنها جزئی از
اين کل است. طبيعی است
که آگاهی نسبت به کل،
نياز به يک نگاه فراگير
و از "بيرون"
دارد. برای فهميدن نقش و کارکرد قلب بايد به کل بدن انسان نگاه کرد. بايد کل کارکرد و سوخت و ساز بدن را
بررسی کرد. بايد به فرايند
تکامل کل اندامهای انسان در
ارتباط با يکديگر رجوع کرد. اين در مورد شناخت از نقش و جايگاه طبقه کارگر در جامعه طبقاتی هم صدق می کند.
اگر طبقه کارگر از درون خود بيرون
نيايد و به کل ساختار جامعه طبقاتی آگاهی پيدا نکند، اصلا نمی فهمد که خود در طول تاريخ چگونه شکل گرفته است. کسانی که با اين حقيقت
ساده مخالفت می کنند از ديالکتيک و ماترياليسم فاصله گرفته اند. چگونگی شکل گيری و
تکامل، جايگاه و ظرفيت
طبقه کارگر را متفکرانی دريافتند و به شيوه ای علمی مدون کردند که "بيرون از طبقه کارگر" قرار
داشتند. اما اين "بيرون" بودن از فعل و انفعال
روزمره طبقه، ذره ای از
حقيقت علمی نظريه
آنان کم نکرد. مارکسيسم اينگونه متولد شد. "مانيفست کمونيست"، فراخوان و چکيده اين
خودآگاهی بود.
از
زمان مارکس و انگلس تا به امروز، حاکمان و ايدئولوگ های نظام
سرمايه داري، آگاهی انقلابی و دانش طبقاتی
را بسيار خطرناک
تلقی کرده اند و کاملا حق با
آنهاست! زيرا اشاعه اين آگاهی و به کار گرفتن اين
دانش، تقسيم کار پايه ای و حياتی سرمايه داری را
مختل می کند. طبقه
کارگر به واسطه اين آگاهی واقعا تبديل به يک
طبقه می شود. فاصله
ميان "بودن" و
"شدن" طبقه کارگر را اين
دانش پر می کند.
بر
مبنای تصور رايج در ميان
بسياری از چپ ها، مارکسيسم
بخاطر اين به وجود
آمد که طبقه کارگر نياز به تئوری داشت. ولی اين
طور نيست. مارکسيسم در نقد سرمايه داری به
وجود آمد. مارکس در جريان بررسی کارکرد سرمايه داري،
نطفه نابودی اين نظام يعنی طبقه
کارگر را در بطن آن شناسائی کرد. مارکس با نگاه ديالکتيکی خود ظرفيت ها و محدوديت
های طبقه کارگر را يکجا در نظر گرفت و بر اين اساس کوشيد به قانونمندی
های مبارزه
طبقاتی دست يابد. مارکس به اين نتيجه گيری علمی رسيد
که طبقه کارگر "جزئی” از
نظام سرمايه داری است که به لحاظ تاريخي، ظرفيت
و منفعت و گرايش آن را
دارد که اين
"کل" را سرنگون کند و رهبر تکامل بعدی جامعه بشری باشد.
در عين حال، طبقه کارگر به علت تقسيم کار جامعه سرمايه داری در جائی قرار
گرفته که نمی تواند به کل
فرايند تولد و تکامل خويش و کل فعل و انفعالات نظام سرمايه داری نگاه کند و به لحظات آن آگاه شود. از نقطه ای که ايستاده است نمی
تواند جايگاه خود و
بقيه قشرها و طبقات را ببيند.
پيدايش مارکسيسم در نقد سرمايه
داري، ضربه ای بزرگ و تاريخی به اين محدوديت
طبقه کارگر زد. در واقع، قطب آگاهی انقلابی و دانش طبقاتی بنيان
نهاده شد ولی تضاد ميان محدوديت و ظرفيت،
بالقوه و بالفعل، خودانگيختگی و خودآگاهي، يک
وجه لاينفک از پديده طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی است. اين تضاد مرتبا به اشکال گوناگون توليد می شود
و خودنمايی می کند. حل اين تضاد و غالب شدن يک وجه آن بر وجه ديگر، فرايندی طولانی است و يک
شبه و يک بار برای هميشه صورت نمی گيرد. پيدايش
مارکسيسم و حتی نفوذ و اشاعه آن در ميان طبقه کارگر، آگاهی انقلابی را بر نوار ژنتيکی کارگران ثبت نمی کند و دانش طبقاتی
جزئی از ژن آنان
نمی شود. مارکسيسم بايد مرتبا به ميان
طبقه کارگر برده شود. بايد پا به پای تکامل مبارزه طبقاتي، توليد و آزمون های
علمی بشر مرتبا
نو و متکامل شود و آگاهی انقلابی طبقه کارگر را تر و تازه کند. بايد نسل از پی نسل، کارگران را در مسير نابود کردن سرمايه داری و
رهبری نوع بشر به سوی جامعه نوين مسلح و مجهز کند.
همه
مشاجراتی که حول
مساله آگاهی طبقاتی و آگاهی خودانگيخته
جريان داشته و دارد، دست آخر به اين موضوع منتهی
می شود که آيا طبقه کارگر ظرفيت، منافع و گرايش آن را دارد که سکان تکامل بعدی جامعه بشری را
بدست گيرد يا خير؟ تمام دلسوزی
ها يا در واقع
چاپلوسی های اکونوميستی در مورد کارگر و اينکه چه قدرت حيرت
انگيزی دارد و او را نيازی به "هيچکس از بيرون"
و "هيچ آگاهی از بيرون" نيست،
به اين پرسش برمی گردد. پاسخ نادرست اکونوميستها به اين
پرسش نتيجه ای جز زنجير کردن طبقه کارگر به موقعيت کارمزدي،
محدود کردن آگاهی کارگران به
شناخت حسی و انتشار
صنفی گرايی در جنبش کارگری
ندارد. اين محدوديت ها و گرايشات است که طبقه کارگر را از اينکه سکاندار جامعه بشری شود باز می دارد.
درک
نادرست اکونوميستی در مورد فرا روئيدن آگاهی طبقاتی "از
درون" به جای انتقال آگاهی "از بيرون"، معنايی
جز صحه گذاشتن بر تقسيم
کار حاکم بر جامعه سرمايه داری ندارد. در اين تقسيم
کار به کارگر فقط وظيفه توليد داده شده است. اما حقيقتی که در اين
تقسيم کار پنهان می ماند اينست
که کارگران فقط نيروی بازوی خود را نمی فروشند.
بلکه بايد توان فکری خود را هم کنار بگذارند. يعنی کاری به
کار توليد فکر در
جامعه نداشته باشند. توليد فکر،
قلمروی انحصاری بورژوازی است. در جامعه طبقاتی تقسيم
کار پايه ای و ديرينه
ای بين کار فکری و
کار يدی برقرار شده است. بنابراين وقتی که
کارگری آگاه می شود، در واقع پا از دايره
اين تقسيم کار ظاهرا ازلی
و ابدی بيرون می گذارد. اين
گامی تعيين کننده از مبارزه طبقاتی است که يکی از ستون های نظم طبقاتی هزاران
ساله را به چالش می گيرد. تفکر اکونوميستی قادر به فهم اين
وجه از مبارزه طبقاتی نيست. حل اين مساله که چگونه می توان به طور فزاينده
بر تعداد کارگران دارای آگاهی طبقاتی افزود و آنان را از بند اين تقسيم
کار رها کرد، موضوع مبارزه طبقاتی است.
در جامعه سرمايه داری فقط قشر کوچکی از طبقه کارگر توانايی اين
کار را پيدا می کند. اين پيشروان،
برای رهبری نبرد طبقاتی پرولتاريا حياتی اند.
حقيقت اينست که طبقه کارگر قبل از کسب قدرت سياسی نمی تواند
اين تقسيم کار را به طور کامل و ريشه ای دگرگون
کند. در جامعه سوسياليستی است که برای اولين بار ضربات محکمی بر جدايی کار فکری از
کار يدی وارد می آيد. هر چند، يک فرايند
تاريخی طولانی و
سرشار از مبارزه طبقاتي، تحولات سياسی و اقتصادی و
فرهنگي، و پيشرفتهای علمی در
جامعه نوين لازم است
که هر کارگر يک مدير و روشنفکر، و هر روشنفکر و مدير يک کارگر باشد.
2
ـ آيا جنبش
خودبخودی يا
مبارزه مطالباتی کارگران
ضد سرمايه داری است؟
در
جنبش چپ بحثهای پايان ناپذيری در
مورد اينکه جنبش
خودانگيخته کارگري، ضد سرمايه داری هست
يا نه جريان دارد. گاه اين
پرسش اين طور مطرح
می شود که آيا اين جنبش ذاتا سوسياليستی هست يا
نه؟ شايد اين همسنگ قرار دادن ضد سرمايه داری با سوسياليستي،
يک "راه حل" برای پر کردن شکاف ميان جنبش خودانگيخته
با جنبش سوسياليستی در ذهن اکونوميستها
باشد. اما عليرغم اين اغتشاش و ابهام، واقعيت اينست که جنبش ضد سرمايه داری سطوح
گوناگون دارد. جنبش خودبخودی اقتصادی يک سطح آن است و جنبش کمونيستی يعنی جنبش
انقلابی سياسی بر پايه
برنامه نابودی دولت سرمايه داری و استقرار دولت پرولتري، يک
سطح کاملا متفاوت از آن است.
جنبش
خودبخودی کارگران
انعکاس تضادهای ذاتی سرمايه داری ميان کار و سرمايه است. بيان
اين است که سرمايه داری در
بطن خود ضد خودش را بوجود می آورد.
پس اين جنبش خودانگيخته، به اين معنا، ضد سرمايه داری است. هر چند، ضد موجوديت سرمايه
داری نيست. ضد سرمايه داری بودن
با ضد موجوديت سرمايه داری بودن دو چيز
متفاوت است. اکونوميستها و رفرميستها مرز اين دو را مخدوش می
کنند. روی ديگر سکه اکونوميسم، گرايش
خرده بورژوايی چپ فردگرا
است که هيچ اهميت و جايگاهی برای مبارزات خودبخودی کارگران قائل نيست و خط و مشی
غير پرولتری خود را در قالب اين عبارت که "مبارزه برای کسب قدرت سياسی مهم
است و مبارزه روزمره توده ها به جايی نمی رسد و ارزشی ندارد"
ابراز می کند. اين در واقع کاريکاتوريزه
کردن مبارزه برای کسب قدرت سياسی است و نتيجه
ای جز ناممکن کردن اين هدف و يا پيروی از شکل های کودتايی کسب
قدرت ندارد.
جنبش
خودبخودی کارگري، مقاومت کارگر در مقابل استثمار
است. برای برانگيخته شدن اين مقاومت نيازی به آگاهی انقلابی و
عنصر کمونيست نيست. به قول مائو تسه دون: «هر جا ستم
هست مقاومت هم سر بلند می کند.»
بدون مقاومتی که نظام
سرمايه داری هر روز و هر ثانيه
عليه خود بر می انگيزد،
آگاهی طبقاتی جای نشو
و نما نخواهد داشت. مقاومت توده های تحت
ستم و استثمار، مساعدترين فضا را
برای اشاعه آگاهی طبقاتی ايجاد
می کند. همانطور که مائو می گويد وقتی توده
ها پا به ميدان مقاومت
می گذارند بدنبال فلسفه می گردند تا مقاومتشان را هدايت کند. کمونيستها اهميت
و جايگاه و کارکرد اين مقاومت را در چارچوب مبارزه عمومی طبقه کارگر و اهداف انقلابی درک می کنند.
ارزش حرکت پيشروان و
شرکت کنندگان در اين مقاومت را
می فهمند و به حمايت
از آنان برمی خيزند. کمونيستها می دانند
که اين خود جنگ نيست، بلکه به قول لنين، مدرسه جنگ است. اهميت جنبش های خودبخودی اقتصادی در دوره های مختلف
يکسان نيست. در اوضاع انقلابی که مساله سرنگونی
رژيم کهنه در
دستور روز قرار می گيرد، همين جنبشهای اقتصادی نقش بسيار مهمی در
تحکيم جبهه انقلابی تحت رهبری پرولتاريا بازی می کند
زيرا حتی عقب مانده ترين
قشرهای طبقه را با
انقلاب همراه می سازد.
مساله
اساسی که اکونوميستها با تاکيد يک
جانبه بر نقش و جايگاه جنبش
خودبخودی و مطالباتی کارگران بر آن پرده ساتر می افکنند اينست که سرمايه
داری از طريق سلطه سياسی حاکميت می کند.
از طريق دولت
بورژوايی که هم ماشين خشونت سازمان يافته است و هم چتر سلطه ايدئولوژيک بورژوازی بر
جامعه. اگر پرولتاريا واقعا خواستار عوض کردن مناسبات است بايد در همين عرصه يعنی روبنای سياسی بر بورژوازی غلبه کند. بدون تعيين رويکرد
طبقه کارگر در قبال دولت، اصلا صحبتی از
استراتژی سياسی طبقه کارگر نمی
توان کرد.
3
ـ جنبش کارگری مذهب
نيست ؛ طبقه
کارگر امامزاده نيست!
چرا
می گوئيم پرولتاريا
بدون رها کردن نوع بشر نمی تواند
خود را رها کند؟ آيا می خواهيم نشان دهيم
که پرولتاريا خيلی اخلاقی عمل
می کند؟ آيا می خواهيم بگوئيم پرولتاريا
با همه خوب است و به فکر همه است، پس بگذاريد
کارمان را بکنيم؟ آيا می خواهيم
بگوئيم آنقدر سعه صدر داريم که به فکر همه هستيم؟ خير. حرف ما يک
عوامفريبی تبليغاتی نيست. بلکه يک واقعيت
بسيار جدی عصر ماست.
برای فهميدن اهميت
طبقه کارگر بايد آن را از
حالت اخلاقی بيرون آوريم. اخلاقی کردن
يک مقوله، يعنی مذهبی کردن آن. اين اکونوميستها
هستند که درکی اخلاقی و مذهبی از طبقه کارگر ارائه می دهند. در واقع تعريف و تمجيدها، دلسوزی
ها و طرفداری های اکونوميستی از
طبقه کارگر بسيار غير زمينی و
پا در هواست. ولی ما کمونيستها نمی خواهيم
از طبقه کارگر امامزاده درست کنيم. هيچ
يک از موضوعات انقلاب مانند آزادی بيان، برابری زن
و مرد، برابری ملل، و غيره موضوعات اخلاقی نيستند. بلکه موضوعاتی منطبق بر حقايق
عينی جامعه بشری اند.
همينکه بر حقيقت و واقعيت
يک پديده اتکاء می کنيم در واقع آن را غير اخلاقی و غير
ايده آليزه می کنيم. زمانی که ميان
واقعيت و ايده آل افراد فاصله می افتد، گرايش
خودبخودی اينست که اين فاصله را با اخلاقی کردن پديده
واقعی پر کنند. به اين می گويند
آرزوی ايماني.
کارگر، کارگر، کارگر گفتن اکونوميستها
نمونه ای از آرزوی ايمانی آنان
در مورد طبقه کارگر است.
اکونوميستها دستاورد فکری مارکس را به تشخيص و تشريح اين
نکته محدود می کنند که
سرمايه دار ارزش اضافه توليد شده توسط کارگر را به جيب می زند. راز مهمتری
که مارکس کشف کرد جايگاه
طبقه کارگر به مثابه "گورکن" سرمايه داری است.
مارکس با کسی تعارف نداشت
و اين مقام را هم به دليل علاقه اش به طبقه کارگر به وی اعطا نکرد! نگاه مارکس به دليل علاقه اش به نابودی سرمايه داری و
ساختن کمونيسم متوجه
طبقه کارگر شد. او در جريان کالبد
شکافی سرمايه داري،
نطفه های نابودی اين نظام را در وجود طبقه کارگر مشاهده کرد. برای مارکس، طبقه کارگر← ←تنها وسيله نقليه
است برای رسيدن به کمونيسم. بله! وسيله
نقليه. و اين اصلا چيز
بدی نيست. اين
پيشرفته ترين اتفاقی است
که می تواند در تاريخ بشر رخ دهد. با اين ديد بود که مارکس گفت: طبقه کارگر انقلابی ترين طبقه تاريخ
است.به يک کلام،
مارکس دريافت که اهميت طبقه کارگر برای جامعه بشری در توان نهفته اوست.
اگر طبقه کارگر به ظرفيت
خود آگاه شود می تواند جامعه
بشری را به سوی دنيايی نو و متفاوت ببرد که سرمايه داری هر
روز شالوده های مادی برای ساختن آن را فراهم می کند. اما برای
استفاده از اين شالوده های مادي، نياز
به قدرت سياسی طبقه کارگر است.
مشخصه
اکونوميسم و رفرميسم اينست که کسب قدرت سياسی را
هدف طبقه کارگر قرار نمی دهند.
در تفکر اکونوميستی راست يا چپ، هيچ
ربطی ميان مبارزات امروز طبقه کارگر با هدف کسب قدرت سياسی و برنامه برای
رسيدن به دنيای کمونيستی برقرار
نمی شود. اهميت آگاهی طبقاتی دقيقا در تحقق اين هدف و دورنما است. مشکل اکونوميستها اينست که اصلا کسب قدرت سياسی را جزو اهداف
طبقه کارگر نمی بينند، پس طبيعی است
که نسبت به آگاهی طبقاتی و ضرورت انتقال آن به ميان کارگران بی توجه و بی تفاوت
باشند و در مقابل اين کار بايستند. اگر اکونوميسم در جنبش کارگری جا بيفتد و ميدان از سياست انقلابی و
هدف تغيير ريشه ای وضع موجود خالی
بماند، اوضاع همين طور که
هست باقی می ماند و حتی بدتر هم خواهد شد. طبقه کارگر فرصت هايی که برای در دست گرفتن رهبری تحولات انقلابی
جامعه پديد می آيد را پياپی از کف خواهد داد. در اين صورت، جنبش کارگری می تواند فريب
وعده آزادی سنديکا يا اتحاديه
های کارگری مستقل و قانونی
را بخورد و به ابزار دست يک
گروه ارتجاعی برای کنار زدن يک گروه ارتجاعی
ديگر از راس
قدرت تبديل شود. اين تجربه پيش روی ما
در نقاطی از دنيای امروز است. مثلا در برزيل، امپرياليستها حتی اجازه دادند گروه های "کارگری” در
راس حکومت قرار گيرند. حزب
کارگر برزيل تحت رهبری لولا کرسی های حکومتی را اشغال کرد و تحت نام کارگران برزيل، مجری سياست
های امپرياليستی بانک جهانی شد. در واقع يک
قشر چک و چانه زن و واسطه که به اصطلاح هوای
کارگران را داشت همراه با بخشی از
فعالين ديروز جنبش کارگری
برزيل به
کارگزاران جديد سرمايه داری وابسته به امپرياليسم اين کشور تبديل
شدند. اين يکی از راهکارهای مهم
«سازمان جهانی کار» برای تخفيف بحران های سياسی جاری در
کشورهای جهان سوم
است. سوال اينست که آيا فعالين جنبش چپ و کارگری ايران
می خواهند همين بيراهه را طی کنند؟
يا اينکه بدنبال تغيير
ريشه ای وضع موجودند؟ برای
تغيير ريشه ای وضع موجود بايد
رد پای اينگونه آلترناتيوهای بورژوايی را در جنبش کارگری شناسائی کرد و در مورد آنها هشيار بود. رواج آگاهی طبقاتی کمونيستي، شيشه
عمر اين آلترناتيوها را می شکند. (ادامه
دارد) ■
پاسخی به نشریه پیام
فدائی
نشريه پيام فدائی شماره 89 مهرماه 1385 (ارگان چريکهای
فدائی خلق ايران) در ستون آزاد، مطلبی از روناک مدائن مبنی
بر خلع سلاح ارتش خلق و شرکت مائوئيستها
در دولت جديد نپال درج کرده است. اين مطلب از نظر خبر رسانی حاوی
اطلاعاتی نادرست مانند توافق حزب کمونيست نپال (مائوئيست) به انحلال و خلع سلاح ارتش رهائيبخش خلق و يا
خروج شاه نپال از کشور و غيره بود.
مقاله ای با امضا
آرمان کوشا اين خبرهای نادرست را رد کرد که در برخی سايتهای
خبری منجمله سايت حزب ما درج شد. همينجا تذکر بدهيم که مقاله آرمان کوشا
بيانگر نظرات حزب ما نيست. ما آشنائی با ايشان نداريم و صرفا و عجالتا به
خاطر اينکه در نامه اش دلسوزانه و با روحيه انقلابی يک خبر نادرست را تکذيب
کرده، در سايت مان درج کرديم. روناک مدائن
در پاسخ به اين اظهارات، مقاله ای
ديگر نوشت (1) و حزب ما را متهم به "سطح نازل"، "فحاشي"، "دنباله روی کورکورانه"،
"کاسه داغ تر از آش" و "آلوده سازی فضای مباحثه"
کرده و خواهان انتقاد از خود از جانب حزب ما شد.
قبل از هر چيز لازم به تذکر است که ما از اينکه کسانی
در جنبش چپ ايران عليرغم جو ناسيوناليستی و اکونوميستی (2) غالب بر
جنبش به تجربه زنده و جاری انقلاب نپال تحت رهبری مائوئيستها توجه می
کنند و دل نگران چگونگی تکامل آن هستند بسيار استقبال می کنيم.
حزب ما طی پروسه دهساله اخير به سهم خود تلاش کرده که
مردم را در جريان پيشرفتهای جنگ خلق نپال قرار دهد و از نزديک اين تجربه
انقلابی را دنبال کند و از آن درس گيرد و از طريق جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی از ارائه هر کمکی (مشخصا در زمينه ايدئولوژيک -
سياسي) به مائوئيستهای نپالی دريغ نورزد. برخورد تاکنونی رفقای
نپالی هم نسبت به تجارب انقلابی در سطح جهانی - منجمله درسهای
انقلاب ايران - اينگونه بوده و يکی از دلايل موفقيت و پيشروی شان جذب
درسهای مهم اين تجارب گوناگون – بويژه درسهای مثبت و منفی تجربه
جنگ خلق پرو - بوده است.
ما به سهم خود تلاش کرديم مشکلات عملی و پيچيدگی
ها اين انقلاب را نيز درک کنيم و در سطح وسيع مردم را هم با اين مسائل آشنا کنيم.
يک خواننده منصف با نگاهی گذرا به ستونهای نشريه حقيقت طی دهسال
اخير و دو شماره حقيقت مختص انقلاب نپال می
تواند نظرات مشخص ما در مورد مسائل پايه ای اين انقلاب، مبارزات خطی
درون حزب کمونيست نپال(م) و سئوالاتی که امروزه اين حزب با آن روبرو است را
دريابد.
برای اينکه گرد و غبارهائی که حول اين مباحثه
براه افتاده، فرو نشيند و مسائل اصلی خطی رو آيد. بياييد رک و صريح
باشيم و در پرده و لفافه بحث نکنيم. بيائيد از جدلهای سياسی ميان
آرمان کوشا و روناک مدائن فراتر رويم. سطح
مبارزه را به سطح مبارزه ميان دو متد، ديدگاه و خط مشخص (که هر يک از سابقه تاريخی
معينی نيز برخوردارند)، کشانيم. ميان اختلافات ديدگاهی حزب ما و
چريکهای فدائی خلق که در برخورد به انقلاب نپال نيز خودنمائی می
کند. مبارزه خطی با اين طريق بهتر جلو می رود و بهتر می توان بر
پيچيدگيها و مشکلات واقعی انقلاب نپال نيز پرتو افکند و از درسهايش آموخت.
ساده ترين برخورد در مواقعی که يک انقلاب با پيچ و خمها و دشواريهای
معين روبرو می شود موضع گيريهای خشک و خالی و بعضا مغرضانه ای
است که به هر کاری می آيد به جز کشف حقيقت و تعميق درکها.
دو ايدئولوژی و دو متدولوژی متفاوت !
مائو زمانی کمونيستها را دعوت کرد که تحقيق نکرده حرف
نزنند و قضاوت نکنند. اولين شرط تحقيق هم برخورد صادقانه و علمی به فاکتها است.
بدون رجوع مستقيم به صحنه مبارزه و شرايط سياسی و شناخت دقيق از بازيگران
سياسی درگيردر صحنه قضاوت صحيح امکان ندارد.
نشريه پيام فدائی بدون تحقيق و صرفا با شنيدن اين يا
آن مصاحبه حکم صادر کرده که مائوئيستها خلع سلاح خود را قبول کرده اند تا در دولت
شرکت کنند. منبع عمده اين فاکتها هم چند مصاحبه عمدتا ديپلماتيک پراچاندا صدر حزب
کمونيست نپال (مائوئيست) با رسانه هائی همچون بی بی سی و
غيره بوده است. که در هيچيک از اين مصاحبه ها پراچاندا صحبت از انحلال ارتش
رهائيبخش نکرده بلکه صحبت کم کردن نيروهای نظامی طرفين درگير و محدود
کردن سلاحها برای پيشبرد توافقات صلح است. حتی روناک مدائن نيز
نتوانسته در مقاله دوم خود فاکتی مبنی بر اسلحه بر زمين گذاشتن
مائوئيستها ارائه دهد. ميزان تحقيق روناک مدائن آنقدر بوده که حکم مطمئن در
اولين مقاله خود (توافق مائوئيستهای نپال با دولت مبنی بر خلع سلاح
ارتش خلق) را پس گرفت و تبديل کرد به: «توافقاتی که احتمالا در جريان
مذاکرات صلح ميان حزب کمونيست (مائوئيست) نپال
و دولت اين کشور بين دو طرف برقرار شده». (به نقل از مقاله دوم روناک مدائن
– تاکيد از ماست.) و در ضمن در مقاله دوم ايشان اصلا به روی خود نياورده که
خبر خروج شاه نپال از کشور و برخی فاکتهای ديگر نيز غلط بوده
اند.
اين در حاليست که حزب کمونيست نپال (م) خود دارای
سايت خبری است و "سرويس خبری جهانی برای فتح"
نيز آخرين اخبار مربوط به تحولات جنگ خلق در نپال را مستقيما به جهان مخابره می
کند. متن قرار داد ميان مائوئيستها و دولت نيز در همين سرويس خبری قابل
دسترس است. که در آن صحبتی از منحل کردن ارتش رهائيبخش نيست. به نظرمی
آيد که سنتا نشريه پيام فدائی علاقه ای ندارد که مستقيما به منابع خبری
مائوئيستهای نپالی رجوع کند، تا مبادا امتيازی نصيب مائوئيستها
شود.(3)
قبل از اينکه به محتوی سياسی توافقات و
قراردادهای مائوئيستها با دولت نپال، دلايل آن، جوانب متضاد آن و خطرات و
فرصتهای نهفته در آن بپردازيم لازمست اشاره ای به دو روحيه، دو انگيزه
و دو برخورد ايدئولوژيک متفاوت کنيم.
امروزه انقلاب نپال به عنوان پيشرفته ترين انقلاب در آغاز
قرن بيست و يکم به محکی برای سنجش ادعای انترناسيوناليست
بودن نيروهای چپ بدل شده است. يک بخش از اين انترناسيوناليسم يادگيری
از اين تجربه و بکاربستن آن در کشور خود است. يک بعد ديگر ياری رساندن به اين
انقلاب از زاويه منافع انقلاب جهانی است.
کمونيستها در قرن بيستم به تجربه دريافتند که انقلابات می
توانند در هم شکسته ، يا در نيمه راه به سازش و تسليم کشيده شوند و يا حتی
پس از پيروزی در پروسه ساختن جامعه نوين به ضد خود تبديل گردند. همه اين
مسائل در رابطه با انقلاب نپال هم ممکنست. برخورد صحيح به اين معضل واقعی و
بزرگ چيست؟ آيا بايد دست از انقلاب شست چونکه بعدا احتمال شکست وجود دارد؟ آيا
بايد کنار گود نشست و هر از چندگاهی نسبت به مشکلات طی راه هشدار داد
و زنگ خطر را به صدا درآورد؟ يا اينکه به عنوان پرولتاريای بين المللی
پنجه در پنجه مشکلات افکند و کمک کرد تا
آنجائی که امکان پذير است انقلاب در يک کشورعميقتر و قاطعانه تر و کيفيتا
بالاتر نسبت به انقلابات قبلی به پيش رود
تا به نقطه عزيمت نوينی برای دور بعدی مبارزه طبقاتی
(در سطح ملی و بين المللي) بدل شود؟ تنها اين برخورد بيان خط و روحيه
انترناسيوناليستی است. در صورتی که برخوردهائی نظير برخورد
نشريه پيام فدائی بيانگر روحيات انفعالی و آلارميستی (مدام در
مقابل مشکلات زنگ خطر را به صدا در آوردن)
است. متاسفانه در جهان امروز بسياری از نيروهائی که خود را چپ
و کمونيست نيز می دانند شديدا به اين روحيه زيانبار دچارند. روحيه ای
که خود در بعدی بزرگتر انعکاس احيا سرمايه داری در چين و شوروی
(بعلاوه تاثيرات شکست انقلاب ايران) و تاثيرات کارزار ضد کمونيستی بورژوازی
بين المللی پس از فروپاشی بلوک شرق است. مقاله روناک مدائن يک نمونه
از بروز چنين روحياتی است. به جای اينکه مشکلات و پيچيدگيهای
واقعی انقلاب نپال را طرح کند، سريعا حکم بر سازش و تسليم مائوئيستهای
نپالی داده و هنوز بر امری که (يعنی خلع سلاح ارتش خلق) نه به
بار است و نه به دار به عنوان شکست ياد می کند.
می توان مسئله را از زاويه ديگری نيز طرح کرد.
گيريم که مائوئيستهای نپالی دچار خط غلطی در برخورد به اوضاع
کنونی شده اند؛ وظيفه نيروهای مترقی و انقلابی ايرانی
چيست؟ آيا مسئوليتی در قبال آن حس می کنند؟ آيا حاضرند بخشی از
وقت انرژی و امکانات خود را برای مشاهده، يادگيری و ياددهی
اختصاص دهند و نگذارند که دستاوردهای اين انقلاب از بين برود. آيا حاضرند
بخشی از تلاشهای جهان و پرولتاريای بين المللی در اين
زمينه باشند. خوب است روناک مدائن و دست
اندر کاران نشريه پيام فدائی از اين زاويه نيز نيم نگاهی به خط و
عملکرد خود در قبال انقلاب نپال کنند.
روناک مدائن بدرستی بر مطالعه انقلاب نپال انگشت می
گذارد اما آيا انترناسيوناليسم پرولتری يعنی اين؟ يعنی مطالعه
يک انقلاب آنهم از منابع غير مستقيم و دست چندم؟ اين است روحيه و حمايت
انترناسيوناليستی شما از يک انقلاب؟ تا زمانی که خود را درگير يک
انقلاب نکنيد و با مسائل نظری و عملی آن روبرو نشويد چگونه می
توانيد از آن درس گيريد؟ آيا هيچ مطالعه ای بدون مشاهده، بدون درگير شدن از
نزديک، مطالعه کاملی خواهد بود؟
اگر از مورد استثنائی جنگ خلق پرو بگذريم که تا مرحله
تعادل استراتژيک تکامل يافت اما در اثر دستگيری رهبريش دچار عقب گرد شد. بعد
از چند دهه يک مبارزه مسلحانه انقلابی در گوشه ای از دنيا براه افتاد
که سريعا توانست موانع گوناگون را از سر بگذارند و پس از استقرار دولت نوين در 80
درصد کشور به آستانه کسب سراسری قدرت سياسی رسد. سالهاست که در گوشه و
کنار دنيا مبارزات چريکی ادامه دارد اما اغلب آنها حتی قادر نشدند از
دسته های چريکی مسلح پراکنده به ارتش چريکی تکامل يابند تا چه
رسد به يک ارتش منظم. سالهاست که جنبشهای مسلحانه گوناگون قادر نشدند
مناسبات اجتماعی نوينی را تحت رهبری پرولتاريا و حزب سياسی
اش سازماندهی کرده و به مردم دنيا نشان دهند که ساختن جهان ديگری عملا
ممکن است.
بسياری از جنبشهای انقلابی در سطح جهانی وظيفه شان محدود شده صرفا
به سازمان دادن مقاومت. برخی ها ده، بيست سی سال است که عمليات نظامی
پراکنده را به پيش می برند اما قادر نيستند اين مبارزات را به افق پيروزی
سراسری پيوند دهند. مائوئيستهای نپالی توانستند خلاف اين روحيه
عمل کنند و بر سر در پيروزی دق الباب کنند. آيا برای کسانی که
طرفدار استراتژی جنگ طولانی مدت هستند نبايد اين پرسش طرح شود که چه
ايدئولوژی و چه سياستهای موجب شده که از روحيه "جنگيدن به قصد
مقاومت" گسست شود و روحيه "جنگيدن به قصد پيروزشدن" جايگزين آن
شود.
کمتر نشانی از اين برخورد در مقالات روناک مدائن به
چشم می خورد. به نظر می رسد انگيزه اين مقالات بيشتر زير گرفتن از
مائوئيستهاست تا کشف حقيقت و کمک به روشن شدن راه انقلابي. متاسفانه اين برخورد آغشته
به همان سنت غلط مبارزه ايدئولوژيک نشريه
پيام فدائی و جو غالب بر جنبش چپ ايران است که به خيال خود اينگونه می
توانند مائوئيستها را بی اعتبار کنند بدون اينکه بطور جدی درگير
مبارزه خطی شوند. (4 )
واقعيت قسم های حضرت عباس اين نشريه در مورد وفاداری
به انترناسيوناليسم پرولتری و درس گرفتن از ديگران با دم خروس اظهار نظر در
مورد پرو کاملا عيان می شود. آنها به مائوئيستها می گويند: «حمايت
کورکورانه آنها از حزب کمونيست پرو و از آن هم بدتر از رهبری اين حزب و شخص
صدر "گونزالس" به چه رسوائی انجاميد.»
درست است جريان پيام فدائی نه از جنگ خلق پرو دفاعی
به عمل آورد و نه زمانی که کارزار
جهانی دفاع از جان گونزالو براه افتاد از آن حمايتی کرد. بايد به حال
"انترناسيوناليستی” که حمايت فعال از يک مبارزه انقلابی و يا
دفاع از رهبران انقلابی زمانی که به زندان افتادند را نشانه برخورد کورکورانه می داند، گريست.
اگر زمانی رهبری شما به زندان بيفتد از او دفاع به عمل نخواهيد آورد؟
آيا زمانی حتی اين رهبری در زندان خط غلطی را جلو بگذارد
(که فرق است با تسليم شدن به دشمن) باز از او دفاع نخواهيد کرد؟
رسوائی آن است که وقتی در درون يک حزب خط راستی
سربلند می کند عليه آن مبارزه جدی
و عميقی صورت نگيرد. در حاليکه در جنبش انقلابی انترناسيوناليستی
يکی از دامنه دار ترين مبارزات خطی عليه خط اپورتونيستی راستی
که در حزب کمونيست پرو سربلند کرد، راه افتاد. سند رسمی اين مبارزه به نام
"شورش بر حق است" نيز توسط رهبری اتحاديه کمونيستهای ايران
(سربداران) نوشته شد. (اين سند در نشريه جهانی برای فتح شماره 21 سال
1374 برای نخستين بار انتشار خارجی يافت.) چشم خود را بر فاکتها و
واقعيتها بستن از هر نوع "برخورد کورکورانه" بدتر است.
مائوئيستها مشکلی ندارند که شکستها و ناکامی ها
خود را به خاطر آورند و يا ديگرانی هم باشند که به يادشان بياورند. تنها يک
عده افراد ذهنی گرا و از خود راضی
می توانند همواره خود را پيروز صحنه ها بدانند و فکر کنند بدون شکستهای سهمگين راه انقلابی شناخته و هموار خواهد
شد. چگونگی برخورد به شکستها هم يک امر ايدئولوژيک است. (5 )
رسوائی آن است که آدم به تجارب انقلابی نگاه
کند ولی چيزی نياموزد. بدون تجربه جنگ خلق پرو و فراگير کردن درسهای
آن تجربه توسط جنبش انقلابی انترناسيوناليستي، آغاز جنگ خلق در نپال امکان
پذير نبود. اين حقيقتی است که رهبری حزب کمونيست نپال (م) بارها و
بارها رسما آنرا اعلان کرده است.
بحث بر سر عدم طرح انتقاد به جنبشهای انقلابی
نيست. مسئله اين است که زمانی که با تجربه پيشرفته ای روبرو هستيد در
درجه اول از آن حمايت کنيد. به خودتان و به مردم بباورانيد که می توان
انقلاب کرد. می توان توده های مردم را برای تغيير قهرآميز جهان
فلاکت بار کنونی آگاه و بسيج کرد.
بر اين پايه در مورد هر اشتباه و کمبودی
که می بينيد می توانيد فرياد هم بزنيد. وقتی انتقاد از يک
انقلاب يا حزب انقلابی با اين هدف باشد که راه را بگونه ای طی
کند که پيروز شود، اين بيان يک همبستگی انترناسيوناليستی الهام بخش
است. هر کس حق دارد که در مورد اشتباه يا سازش احتمالی انقلابات خوشخيال
نباشد. زيرا بخشی از تجربه تلخ انقلابات است که در ميانه راه ايستاده اند.
اما هشيار بودن با ايراد گرفتن با هدف جا انداختن فضای بدبينی در مورد
انقلابی که بيش از هر زمانی به حمايت و همبستگی بين المللی
نياز دارد، با اين هدف که مانع از جلب سمپاتی به آن شود يک روش کاملا
غلط است و به منافع مردم نپال و مردم جهان
زيان می رساند.
برای اينکه ايرادها از چنين خصلتی برخودار
نشود، انتقاد کننده در درجه اول بايد به شيوه علمی تحقيق کند. برای
کسانی که سرنوشت انقلاب نپال واقعا مسئله شان باشد قاعدتا اولين کار رجوع
مستقيم به خود حزب کمونيست نپال (مائوئيست) و تلاش برای فهم شرايط سياسی
آنها، خط و عملکردشان و تاکتيکهای شان و مهمتر از آن طرح سئوالات و مشغله های
سياسی خود است. مطمئنا رفقای
نپالی همانطور که تا کنون در برخورد به جنبش کمونيستی بين المللی نشان داده اند از اين مسئله استقبال خواهند
کرد. اين بخشی از فرهنگ کمونيستی است که مائوئيستها سابقه طولانی
در دفاع و بکاربست آن دارند و بر خلاف روشهای خرده بورژوائی رايج بر
مبنای سابقه مبارزاتي، زندان رفتنها و خون شهيد دادنها نمی
گويند ما هر حرفی که می زنيم مساوی با حقيقت است.
هم اکنون جنبش انقلابی انترناسيوناليستي، برای
رفتن به نپال برای کمک به ساختمان جاده ای در مناطق پايگاهی
بريگادهای بين المللی سازمان داده که از انقلابيون جهان داوطلب قبول می
کند. اين فرصت خوبی است برای اين دسته از رفقا که تحت پوشش اين
بريگادهای بين المللی سفر تحقيقی و آموزشی و خود را انجام
دهند. ضمن ابراز همبستگی انترناسيوناليستی شناخت شان از دستاوردها و
پيچيدگی های اين انقلاب بالا رود.
جامعه نپال در حال از سرگذراندن يک بحران انقلابی
سراسری است. دهسال جنگ خلق نقش عمده ای در شکل گيری اين بحران
انقلابی داشته اما تشديد تضادهای عينی در زمينه های
گوناگون (مانند انشقاق جدی در ميان هيئت حاکمه و رقابتهای ميان
اپوزيسيون بورژوائی و اوضاع بين المللی ...) به پاگيری اين
بحران سراسری ياری رسانده است.
مشخصه اصلی امروزين جامعه نپال ظهور قدرت دو گانه
است. قدرت سياسی انقلابی تحت رهبری مائوئيستها در مناطق روستائی
در مقابل قدرت ارتجاعی طبقات کمپرادور ـ
فئودال نپال (که از حمايت مستقيم هند و امپرياليسم آمريکا نيز برخوردار
است) که عمدتا در شهرهای بزرگ مستقر است. سرنوشت اين جامعه به سرنوشت جدال
بين اين دو قدرت گره خورده است. يکی بر ديگری بايد غلبه يابد. اما
انجام اين امر برای هر يک از طرفين پروسه ساده ای نيست. دولت ارتجاعی
نپال از نظر نظامی قادر نيست بر ارتش خلق فائق آيد و پس از خيزش ماه آوريل
که نفوذ مائوئيستها در شهرها رو بفرونی گذشته است می خواهد با خريدن
فرصت از طريق بازی های سياسی تحت هدايت هند و آمريکا اين بحران
را از سر بگذراند.
از سوی ديگر مائوئيستها نيز با دو معضل مشخص روبرو
اند. از نظر نظامی فائق آمدن بر ارتش ارتجاعی شاه آسان نيست. سی
هزار ارتش رهائيبخش در مقابل نود هزار ارتش ارتجاعی با تجهيزاتی به
مراتب بالاتر. بدون شکاف انداختن در ارتش و مهمتر از همه سازمان دادن يک جنبش توده
ای در شهرها که به قيام مسلحانه شهری تکامل يابد اين امر امکان پذير
نيست. حزب کمونيست نپال (م) از همان آغاز مبارزه مسلحانه با توجه به تغييراتی
که در ساختار اقتصادی اجتماعی کشورهای تحت سلطه - مشخصا نپال
- صورت گرفته همواره صحبت از تلفيق
جنگ درازمدت خلق با قيام شهری کرده
است.
اما سازمان دادن اين قيام بدون فائق آمدن بر ترديدهای
طبقات ميانی در کاتماندو (که بخش وسيعی از اهالی اين شهر را
تشکيل می دهد) ميسر نيست. بخش گسترده ای از اين اقشار ميانی
عليرغم اينکه تحت تاثير پيروزيهای جنگ خلق قرار گرفته اند و بدان سمپاتی
نشان می دهند خواهان حل مسالمت آميز اين تعيين تکليف اند. روحيات سياسی
اين اقشار آشکارا در تضاد با روحيات توده های تحتانی در شهرو روستا
قرار گرفته که خواهان حل قطعی و سريع مسئله اند. حل اين تضاد آسان نيست.
بويژه آنکه اقشار ميانی به دليل ساختار اقتصادی معين کاتماندو (که
عمدتا حول خدمات توريستی و ان جی اوئی سازمان يافته که نمونه ای
از تغييرات ساختاری مهم در اغلب کشورهای تحت سلطه است که ديگر با فتح
روستاها لزوما شهر از نظر اقتصادی به محاصره نمی افتد) نقش مهمی
در کسب و مهمتر از آن حفظ قدرت در آينده دارند. مضافا تناسب قوای بين المللی
و منطقه ای چندان مساعد حال مائوئيستها نيست. بدون مانورهای سياسی
معين و ابتکار عملهای سياسی مشخص حزب کمونيست نپال (م) قادر نيست اين
اوضاع را بيشتر به نفع خود بچرخاند. شايد بتوان گفت موقعيت کنونی انقلاب
نپال شبيه آن وضعيتی است که لنين زمانی مشخصات آنرا اينگونه فرموله
کرد که پيروزی انقلاب نيازمند آنست که هر چه بيشتر در ارودی دشمن شکاف
انداخت، برخی نيروها را خنثی يا بيطرف کرد، بيطرفی نيکخواهانه
برخی ديگر را جلب کرد، بر ترديد متحدين مردد فائق آمد و حمايت فعال شان را
جلب کرد و تمام نيروهائی که می توان متحد کرد را متحد نمود و به ميدان
آورد.
شايد هم بتوان شرايط امروزی انقلاب نپال را با دوره
پايان جنگ عليه امپرياليسم ژاپن (سال 1945) و آغاز مجدد جنگ داخلی عليه رژيم
ارتجاعی چانکايشک در چين مقايسه کرد. در آن زمان حزب کمونيست چين با بيرون
راندن امپرياليسم ژاپن بخشهای وسيعی از کشور را آزاد کرده بود. اما
رژيم چانکايشک که وابسته به امپرياليسم آمريکا بود، شهرهای بزرگ بخصوص پکن
را در اختيار داشت. حزب کمونيست چين برای کسب قدرت سياسی سراسری
بايد وارد جنگ داخلی با رژيم چانکايشک می شد اما بخشهای زيادی
از مردم چين پس از سالهای طولانی جنگ خواهان صلح بودند و فکر می
کردند می توان با چانکايشک به صلح رسيد. اين گرايشات حتی در حزب
کمونيست چين پايه داشت. مائو برای حل اين معضل به پای مذاکرات رفت،
پيشنهاد تشکيل دولت ائتلافی به چانکايشک داد تا به مردم چين بقبولاند که راهی
جز ادامه پيروزمندانه جنگ خلق نيست. اين مذاکرات، به مذاکرات چون چينگ معروف شد.
اين قياسهای تاريخی کمکی است برای
آنکه دشواری ها و پيچيدگی هائی که امروزه انقلاب نپال با آن
روبرو شده را بهتر بفهميم. مسلما هر انقلابی ويژگی ها خود را داشته و
تکرار هيچ انقلاب ديگری نيست و به ناگزير بايد از مسيرهای ناشناخته
گذر کند. مائوئيستها که امروزه در آستانه کسب قدرت سياسی سراسری قرار
دارند برای گذر از چنين مسيرهائی
بايد تاکتيکهای صحيحی اتخاذ کنند. مسلما اين مسير هموار هم نيست و پر
از دست انداز و پيچ و خم است و هر يک از تاکتيکها می تواند سر
منشا خطراتی هم شود. برخی از اين تاکتيکها می توانند همچون
شمشير دو لبه باشند. و گرايشات و ضد گرايشات معينی را ببار آورند. فی
المثل به کشدار شدن اين وضعيت دامن زنند، درنتيجه کفه ترازو به نفع نيروهای
ارتجاعی و امپرياليستی سنگينتر شود. يا حتی موجب تقويت گرايشات
راست در حزب شوند. بويژه اينکه امپرياليستها و دولت هند می خواهند با شريک
کردن مائوئيستها در دولت ارتجاعی حداقل بخشهائی از انان را از نظر
سياسی فاسد کنند. يا همزمان توطئه های عظيمی عليه رهبری
حزب، کل حزب و مردم نپال سازمان دهند. همگی اين خطرات موجود است و بايد با
آنها دست و پنجه نرم کرد. مائوئيستها هيچ چاره ای ندارند جز اينکه برای
کسب تمام قدرت نه صرفا بخشی از قدرت مبارزه کنند. و در اين رابطه تاکتيکهائی
را بکار گيرند که موجب درهم شکستن نهائی دولت کهن شود. زمانی که امکان
پيشرفتهای عظيم موجود باشد عدم پيشروی می تواند موجب عقبگردهای بزرگ شود.
در مواجهه با اين وضع، برخی از رفقای جنبش
مائوئيستی هند به رفقای نپالی پيشنهاد دادند که اگر نمی
توانيد قدرت کامل را کسب کنيد به همان قدرت در مناطق روستائی بسنده کنيد و
آنرا تعميق بخشيد يا اينکه همانند ويتنام،
نپال را شمالی ـ جنوبی کنيد. اما اين رهنمودها منطبق بر
واقعيت نيست چرا که امکان دست زدن به تغييرات اقتصادی و اجتماعی
انقلابی تر در مناطق روستائی بدون کسب سراسری قدرت ميسر نيست.
مضافا موقعيت جغرافيائی نپال هم مانند ويتنام نيست. فی المثل بخش عمده
غذای مردم نپال از دره کاتماندو و منطقه دشت "ترائی” در جنوب
نپال تامين می شود.(6 )
قبل از اينکه به مشکلات ديگری که اين انقلاب با آن
روبرو است اشاره کنيم. بايد تاکيد کنيم که نتيجه ايندور از مبارزه طبقاتی
هنوز روشن نيست. از همينرو بسيار غير
مسئولانه و غير انقلابی است که جار زده شود که انقلاب نپال دچار عقبگرد شده
است.
مسلما توافقنامه اخير(منظور توافقنامه اواخر نوامبرست نه آن
توافقنامه ماه ژوئن که پيام فدائی نقد کرده است) نگرانی هائی را
ببار آورده است. بخشی از اين توافقنامه محدود کردن سلاحهای طرفين به
يک ميزان و در انبار گذاشتن آن (در مناطق تحت کنترل هر يک) تحت نظارت سه جانبه
مائوئيستها، سازمان ملل و دولت است. اما مشکل اصلی اين توافقنامه صرفا کم
کردن سلاحهای دست ارتش خلق، تمرکز نفراتش در چند کمپ مشخص در مناطق پايگاهی
و نظارت سازمان ملل بر سلاحهای انبار شده نيست. کسی که اندک آشنائی
با جغرافيا نظامی نپال داشته باشد می داند که اين کار تقريبا برای
سازمان ملل عملی نيست. دولت ارتجاعی نپال در اوج قدرتش امکان دسترسی
و کنترل بسياری از مناطق را نداشت. شايد تنها کاربرد اين تاکتيک از جانب
ارتجاع اين باشد که ارتش رهائيبخش خلق را از پيرامون کاتماندو دور سازد. سئوال
و يا نگرانی اصلی سياسی اين است که آيا اين تاکتيک به تدارک
قيام ياری می رساند؟ آيا موجب آن نمی شود که مائوئيستها را از
کسب سراسری قدرت دور کند و آنها را راضی به شرکت در دولتی کند
که که بی شک در کوتاه مدت و درازمدت
هدفی جز بازسازی دولت فئودال کمپرادوری نپال (با يا بدون شاه)
ندارد. مردم نپال تحت رهبری مائوئيستها به مرحله ای رسيده اند که
خنجر بر گردن دولت ارتجاعی نهاده اند و می خواهند اين دولت را به
تسليم کامل وادارند. فعلا کار چندانی از نظر نظامی از دست اين دولت
ارتجاعی بر نمی آيد اما مرتجعين و امپرياليستها و تمامی احزاب
وابسته به اپوزيسيون بورژوائی تلاش می کنند که از طريق مانورها و
بازيهای سياسی حزب کمونيست را از فرود آوردن ضربت نهائی
بازدارند تا فرصتی مجدد برای خود يابند و اين بحران انقلابی
سراسری را از سر بگذرانند. مسلما حزب کمونيست نپال(م) هم به اشکال گوناگون
نيازمند ياری و تلاشهای پرولتاريای بين المللی و تمامی
نيروهای مترقی و ضد امپرياليست است تا بتواند از پس اين پيچيدگی
های پيشاروی بر آيد. اما با برخوردهای مغرضانه و ساده از نوع
نشريه پيام فدائی نه می توان اين پيچيدگی ها را فهميد نه راه حلی
برای آن پيدا کرد.
تجربه انقلاب نپال يک بار ديگر نشان می دهد که
کمونيستها برای کسب قدرت سياسی با دو مانع بزرگ روبرويند مانع اول
شروع جنگ خلق است و مانع دوم کسب سراسری قدرت. رفقای نپالی مانع
اول را با موفقيت طی کردند و امروز در حال دست و پنجه نرم کردن با مانع دوم
هستند. شايد در اين کار دچار اشتباهات معينی گردند و يا حتی بدتر دچار
شکست شوند اما اين امر به هيچوجه از عظمت، جرئت و شهامت سياسی کار آنان و
دستاوردهای بزرگ اين انقلاب نمی کاهد. البته ممکنست عده ای
کناره نشين منتظر سکندری خوردن و يا شکست اين انقلاب باشند و بخواهند «رسوائی” ديگری را در
پرونده مائوئيستها ثبت کنند. دود اين کار قبل از همه بچشم خودشان می رود چرا
که امکان تغيير جهان را در اذهان مردم ستمديده دنيا تضعيف می کنند.
برخی پيچيدگی
های ديگر: آيا حرفی برای گفتن داريد؟
انقلاب نپال به دوره ای از تکامل خود رسيده که مسائل
استراتژيکی و تاکتيکی مدام در حال تبديل شدن به هم هستند. همانند دوره
فوريه و اکتبر در انقلاب روسيه که بحثهای استراتژيکی (همچون مباحث
دولت و انقلاب لنين) سريعا و بلاواسطه نتايج تاکتيکی در بر داشت و اتخاذ اين
يا آن تاکتيک از اهميت استراتژيک برخوردار می شد. امروزه در نپال بيش از هر
زمانی برای گذر از پيچ و خمهای تاکتيکی نياز به يک تفکر
استراتژيکی واضح و روشن است. مهمترين مسئله استراتژيکی که امروزه
کمونيستها در نپال با آن روبرويند مسئله
دمکراسی و ديکتاتوری پرولتارياست. مسئله اين است که چه دولتی با
چه مختصاتی از دل اين انقلاب سازمان خواهد يافت؟ جايگاه تجارب تاريخی
مشخصا تجربه ساختمان سوسياليسم در چين و شوروی و درسهای مثبت و منفی
آنها در اين زمينه چيست؟ اين مشغله اصلی کمونيستها نه تنها در نپال بلکه در
سطح جهان است. اينکه چگونه بايد ديکتاتوری پرولتاريا سازمان يابد و چگونه می
توان جلوی احيای سرمايه داری و عقبگرد انقلاب را گرفت؟ (7) رفقای
نپالی در سند دمکراسی قرن بيست و يکم به سهم خود تلاش کرده اند
پاسخهائی برای اين سئوالات بيابند. آيا اين پاسخها همه جانبه، صحيح و
کافی هستند؟ اين است جدل اصلی ميان کمونيستهای واقعی در رابطه با اين انقلاب. آيا نشريه پيام فدائی
در اين زمينه حرفی برای گفتن دارد؟
با توجه به برنامه چريکهای فدائی خلق می
توان جواب را دريافت. در اين برنامه ديکتاتوری پرولتاريا جائی ندارد و
حتی کلمه ديکتاتوری پرولتاريا در برنامه و اسناد سياسی شان حضور
ندارد. هنوز پس از آنکه دو دهه کوس رسوائی شوروی سوسيال امپرياليستی
گوش جهان را کر کرده است، آنان در رابطه با فهم ماهيت جامعه شوروی بعد از
بروز رويزيونيسم خروشچفی سردرگم اند. توجه آنان به به درسهای انقلاب
چين هم از دوران پيروزی انقلاب دمکراتيک نوين در آنجا فراتر نمی رود.
خوب است چريکهای
فدائی نگاهی به عملکرد حزب کمونيست نپال (م) بياندازند. تغيير
و تحولات انقلابی را که طی اين دهسال در مناطق پايگاهی بطور
سيستماتيک و با برنامه بوجود آورده اند را مورد مطالعه قرار دهند. و مقايسه ای
ميان برنامه خود با برنامه حداقل مائوئيستها نپالی (که در عمل پياده کرده
اند) کنند و آنوقت حکم بر اين دهند که رفيق پراچاندا طرفدار سيستم سرمايه داری
است.
تا کنون آنچه را که مائوئيستهای نپالی به عنوان
برنامه حداقل خود اجرا کرده اند دهها برابر از برنامه حداکثر بسياری از
جريانات چپ ايران منجمله چريکهای فدائی خلق ايران پيشرفته تر، عميقتر،
راديکالتر و قاطعانه تر است. فقط کافيست صادقانه به اقداماتی که آنان در
زمينه حل مسئله زنان و حل مسئله مليتها (مانند سازمان دادن دولتهای
خودمختارمحلي) انجام داده اند نظر افکند و آنرا با برنامه چريکهای فدائی
خلق مقايسه کرد که در آن حتی کلمه زن به چشم نمی خورد تا چه رسد به حل
مسئله ستم بر زن؛ هنوز مردم کرد (و همچنين ساير مردم مناطقی که تحت ستم ملی
قرار دارند) بايد منتظر تصميم چريکهای فدائی خلق باشند که جزو خلقهای
ايران محسوب می شوند يا ملل تحت ستم. (8)
انقلاب نپال در
دوره ای به آستانه پيروزی رسيده که هنوز موج انقلابات در کشورهای
ديگر براه نيفتاده است و به نوعی
تنها مانده است. اين مسئله محدوديتهای زيادی را برای تکامل و
پيشرفت انقلاب نپال (چه در پروسه کسب سراسری قدرت و چه فردای پيروزي)
بوجود آورده و می آورد. حزب کمونيست
نپال (م) چگونه بايد به اين تضاد برخورد کند؟ آن هم در کشوری که در ميان دو
کشور ارتجاعی بزرگ چين و هند محاصره شده است. چگونه بايد روابطش را با
«جامعه بين المللی” تنظيم کند. چگونه به عنوان يک دولت پرولتری وارد
مناسبات ديپلماتيک با ديگر کشورهای
جهان شود که به ضرر انقلاب جهانی نباشد؟ چگونه بايد برای خود فرصت
بخرد تا امواج انقلابی ديگر نقاط
جهان مشخصا هند را فرا گيرد؟ چگونه قدرت گيری خود را در ابتدا مشروع نشان
دهد که در همان آغاز کار با تجاوز قدرتهای امپرياليستی و ارتجاعی
(مشخصا دولت هند به عنوان ژاندارم منطقه) روبرو نشود؟ و مهمتر از همه چگونه پيام
انقلاب خود را قدرتمندانه تر از پيش به گوش طبقه کارگر جهان و ستمديدگان دنيا برساند و آنان را به ياری بطلبد؟ و
سرانجام اينکه وظيفه پرولتاريای انترناسيوناليست در ساير نقاط جهان نسبت به
اين انقلاب چيست؟
انقلاب جهانی پرولتری در اين زمينه با تجارب
مثبت و منفی زيادی روبرو بوده است. جمعبندی از آن تجارب و تحليل
مشخص از شرايط مشخص نپال برای تکامل اين انقلاب از اهميت زيادی
برخودار است و بر جهت گيری تاکتيکی و استراتژيکی اين انقلاب
تاثير مستقيم می گذارد. سئوال اساسی در اين زمينه اين است: بخشی
از جهان امروز شدن يا بخشی از جهان آينده شدن و الهام بخشيدن به مردم سراسر
جهان عليرغم کليه دشواريهائی که موجود است.
از اين زاويه دست و پنجه نرم کردن رفقای نپالی با اين تضاد
بسيار مهم است. آيا آنها به اين تضاد بدرستی برخورد خواهند کرد يا نه، آينده
قضاوت خواهد کرد. (9) بيشک پرولتاريای
جهانی می تواند نقش مهمی در تقويت جهت گيريهای انقلابی
و انترناسيوناليستی اين انقلاب ايفا کند و با حمايت خود مانع از احساس تنهائی
و بروز گرايشات ناسيوناليستی در ميان طبقه کارگر و مردم نپال و حزب پيشاهنگش
شود. آيا در اين زمينه چريکهای فدائی خلق ايران حرفی برای
گفتن و عملی برای سازمان دادن دارند؟ اين گوی و اين ميدان!
پانويسها:
1 ـ نام اين
مقاله "نگاهی مجدد به شرايط نپال و پاسخ به مقاله مندرج در سايت حزب
کمونيست ايران (م ل م)" می باشد که آن هم در نشريه پيام فدائی
شماره 90 درج شده است.
2 ـ فی
المثل بين اکونوميستهای ايرانی بحث است که امروزه مائوئيستهای
نپال مانع عمده تشکل يابی کارگران
نپالی اند يا دولت نپال. برای نمونه به مقاله ايرج آذرين، به نام "بيراهه سوسياليسم" ( نشريه
بارو شماره 22) که در نقد نظرات محسن حکيمی نوشته رجوع کنيد.
اين هم يک نمونه تاسف بار ديگر. وقتی خط انقلاب
کردن، عمل انقلابی سازمان دادن در دستور کار نباشد پيشرفته ترين تجربه
انقلابی روز در منجلاب بحثهای اکونوميستی لوث می شود.
البته آقای آذرين لطف کرده و می گويد مائوئيستها از دولت نپال
بهترند؟!
3 ـ تا کنون
نشريه پيام فدائی طی دهسال گذشته دو سه مقاله در حمايت از جنگ خلق
نپال درج کرده است. اولين چند سالی بعد از شروع جنگ خلق بود و بر مبنای
ترجمه هائی از روزنامه غربی
تنظيم شده بود. که در آن هم
متفرعنانه ادعا شده بود که کسی در جنبش ايران توجهی به اين مبارزه
نکرده است. در حالی که از همان ابتدا شروع جنگ خلق نشريه حقيقت و جهانی
برای فتح به گزارش دهی از اين انقلاب پرداخته اند.
گزارش دوم،
که حدود دو سال پيش در نشريه درج شده
مقاله ای به قلم پالين است (که چندان مشخص نيست ترجمه است يا دست
اندر کاران اين نشريه آنرا تهيه و تنظيم
کرده اند.) به نظر می آيد اين رفقا چندان علاقه ای در رجوع
مستقيم به منابع مائوئيستی ندارند. اين در حالی است که
سرويس خبری جهانی برای
فتخ منظما اخبار جنگ خلق را به جهان مخابره می کند.
4 ـ زمانی
چريکهای فدائی خلق ايران در پاسخ به مباحث جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی و فراخوان بزرگداشت بيستمين سالگرد انقلاب فرهنگی و
دهمين سالگرد مرگ مائوتسه دون به چاپ برخی سر تيترهای نشريه حقيقت در
دوره انقلاب بسنده کردند و زمانی
ديگر رهبری آنان در سمينار زندانيان سياسی در کلن آلمان در سال 2005، برای ارج ننهادن به مبارزه مسلحانه
سربداران آنرا با مبارزه مسلحانه طالبان افغانستان مقايسه کرد.
5 ـ اين هم از مشخصه های سياسی جريان
چريکهای فدائی خلق است که همواره خود را فاتح خيالی تاريخ می
پندارد. انقلاب پنجاه و هفت نتيجه عمل آنهاست اما شکست آن بر گردن ديگران و يک بار
هم از خود نپرسيده اند که چه مسئوليتی در قبال شکست اين انقلاب داشته اند.
حداقل از خط راستی که در مخالفت با
خط رفقائی چون حرمتی پور و صبوری جلو گذاشته ايد، جمعبندی
کنيد. به نظر می رسد مخالفت آنان با
آغاز مبارزه مسلحانه توسط رفقای ارتش رهائيبخش خلقهای ايران در شمال
کشور در سال 1360 و اسناد سياسی مهمی
چون نقد خط مصاحبه که توسط رفيق صبوری
نگاشته شده، در بررسی تاريخ اين جريان جائی ندارد.
6 - يکی
از معضلات مهم انقلاب نپال حل مسائل اقتصادی جامعه می باشد. نپال کشوری
است عقب نگهداشته شده، که پايه صنعتی اش بسيار ناچيز است. پرولتاريای
نپا ل (حدود شش ميليون نفر) عمدتا در هند مشغول به کارند. اقتصاد دهقانی
(بويژه در مناطق کوهستاني) بخشا به درآمدهای حاصله از نيروی کار يک يا
چند عضو خانوار که در هند مشغول به کارند وابسته است. از نظر تامين مواد غذائی
نيز کشورعمدتا به بخشهای جنوبی مشخصا دشت ترائی وابسته است که
بخش عمده جمعيت آن از هنديهائی اند که طی چند صد سال اخير به نپال
مهاجرت کرده اند. فئوداليسم به شکل کلاسيک يعنی حضور مالکان بزرگ فئودال عمدتا
در اين مناطق موجود است. در مناطق کوهستانی اقتصاد خرد، پراکنده و بشدت فقر
زده دهقانی غالب است. مسلما روياروئی با اين وضعيت و حل معضلات عديده
(مشخصا محاصره های اقتصادی احتمالی و يا اخراج کارگران نپالی
از هند) در فردای پيروزی سراسری آسان نيست و ساختن يک اقتصاد
مستقل و پيشرفته بسيار پيچيده خواهد بود.
7 ـ برای آشنائی با اين موضوع و نظرات
حزب ما در اين زمينه رجوع کنيد به مقاله
«دمکراسی و ديکتاتوری پرولتاريا در انقلاب نپال» (مسائل مربوط به
ساختار دولت آينده در نپال و تئوری های کمونيستی درباره دمکراسی
و ديکتاتوری پرولتاريا) مندرج در نشريه حقيقت شماره 30 آبان 1385 ، ارگان
حزب کمونيست ايران (مارکسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) اين مقاله در تارنمای
حزب www.sarbedaran.org قابل دسترس است.
8 ـ جای
سئوال است که چرا چريکهای فدائی خلق ايران هنوز طرح برنامه سال 61 را
در سايت خود گذاشته اند؟ آيا فکر نمی کنند اين "طرح" بايد زمانی
نهائی شود؟ آيا فکر نمی کنند بعد از سال 61 وقايع تکان دهنده ی
بسياری رخ داده که بايد جمعبندی شده و در بدنه فکری شان ادغام
کنند؟ الان سال 85 است! حداقل 24 سال تجربه خودتان را جمعبندی کنيد. تئوری
يعنی فشرده کردن حرکت ماده در نظريه برای انجام حرکت بيشتر و بهتر.
آيا لازم نيست که تغييرات پديد آمده در جهان مادی در اين 24 سال در نظريه
شان انعکاس يابد؟
متاسفانه اکثر نيروهای چپ ايران در تبعيد دچار
چنين رخوت فکری و نظری شده اند. اپوزيسيون انقلابی ايران طی
بيست سال نه تنها از فوايد تبعيد (مثلا برای بازسازی و نوسازی
فکری خود و پيوند با جنبش کمونيستی بين المللی و يادگيری
از تجارب پرولتاريای جهان) استفاده نکرد بلکه تبعيد ماهيچه های حرکت و
ظرفيت فکری شان را تضعيف کرد.
9 ـ برای
آشنائی با نظرات ما در اين زمينه به برنامه حزب ما (بخش رابطه ميان کشور
سوسياليستی و انقلاب جهاني) رجوع
کنيد. اين برنامه در تارنمای حزب قابل دسترس است. ■
سرویس خبری جهانی
برای فتح: 4 دسامبر 2006
دولت هند بالاخره دو تن از رهبران قديمی حزب کمونيست
نپال (مائوئيست) را که در هند زندانی بودند آزاد کرد. موهان بايديا (رفيق
کيران) و چاندرا پراکاش گاجورل (رفيق گوراو) از زندان بنگال غربی آزاد شدند.
رفيق گوراو در يکی از شهرهای جنوبی هند
به نام چنای در سال 2003 بدليل استفاده از مدارک هويت جعلی به سه سال
حبس محکوم شد. 3 سال حبس برای يک جرم جزئی واقعا حيرت آور بود و از
ابتدا معلوم بود که دلايل سياسی پشت آن خوابيده است. زمانی که پس از 3
سال حبس رفيق گوراو آزاد شد، بلافاصله توسط پليس ايالت بنگال به جرم "توطئه
عليه هند" مجددا دستگير شد و به زندانی که رفيق کيران در آن حبس بود،
منتقل شد. رفيق کيران نيز حين سفر پزشکی به هند به جرم "توطئه عليه
هند" دستگير شده بود. دولت هند در واقع اين رهبران مائوئيست را بعنوان گروگان
گرفته بود. پس از امضای "پيمان صلح جامع" ميان حزب کمونيست نپال
(م) و دولت نپال در 28 نوامبر2006 ، دولت هند نيز اتهامات خود عليه رفيق
کيران و گوراو را پس گرفت و اين دو آزاد شدند.
روز اول دسامبر اين دو به نپال بازگشتند. هيئتی از
رهبران حزب در فرودگاه کاتماندو از آنان استقبال بعمل آوردند و به مناسبت آزادی
آنان جشن های متعددی برگزار شد. رفقای بين المللی که برای
آزادی آنان تلاش کردند نيز در اين جشن ها شرکت کردند. ■
بخش های پیشین این مقاله در شماره های قبلی
نشریه حقیقت منتشر شده است.
بخش 1: مقدمه
بخش 2: کمونیسم و سوسیالیسم
بخش 3: بلشویکها انقلابی را رهبری می
کنند که دنیا را تکان داد
بخش 4: انقلاب اجتماعی توسط قدرت پرولتری
بخش 5: تجربه شوروی: ساختمان اولین اقتصاد سوسیالیستی
آغاز می شود
بخش
6: تجربه شوروی: جنگ جهانی دوم و پس از آن
بخش 7: راهگشائی مائو: پیروزی انقلاب در
چین
بخش 8: مائوتسه دون – گسست از مدل اقتصادی شوروی
و پیشروی
نوشته: ریموند لوتا – نشریه انقلاب ( ارگان حزب
کمونيست انقلابی آمريکا )
5 فوریه 2006
بخش 9: جهش بزرگ به پیش
جنبش جهش بزرگ به پيش در سال 1958-1959 در روستاهای
چين براه افتاد. اين اولين گام جسورانه مائو در متولد کردن يک راه رهائی بخش
نوين در زمينه اقتصاد و توسعه سوسياليستی بود. مسئله مرکزی "جهش بزرگ به
پيش"، ايجاد کمون های روستائی بود. کمون ها فعاليت های
اقتصادي، اجتماعي، ميليشيا، و اداری را ترکيب کرده و تبديل به واحدهای
پايه ای قدرت پرولتری در روستاهای چين شدند.
کمون های
خلق محصول يک روند بسيار پيچيده و پويای مبارزه اجتماعی و اقتصادي؛
دگرگونی و خيزش توده ای و آزمون بود.
در آغاز انقلاب، دهقانان با حمايت حزب، دست به تشکيل تيم های
کمک متقابل زده بودند. اعضای تيم ها
در زمينه کاشت و برداشت به يکديگر کمک می کردند. چند سال پس از
انقلاب آنان دست به ايجاد تعاونی زدند. روستائيان عضو تعاونی ها بطور
جمعی زمين خود را زراعت کرده و محصول زراعت را به نسبت زمين، ابزار و حيوان و کاری که هر
خانواده در اختيار تعاونی قرار داده بود تقسيم می کردند.
در اواسط دهه 1950
دهقانان دست به ايجاد تعاونی های سطح بالا زدند. آنان اسناد مالکيت
زمينهايشان را سوزاندند زيرا اکنون بطور جمعی از زمين، ابزار و حيوانات
استفاده می کردند. اين يک روند پر از زيگ زاگ بود که برخی از مناطق
زودتر و برخی ديرتر به اين مرحله رسيدند.
برخی دهقانان وارد تعاونی ها شده و بعد خارج می شدند.
اما مرحله ای رسيد که دهقانان برای پيوستن به تعاونی ها در ليست
انتظار نامنويسی کرده و منتظر ورود به تعاونی ها می شدند. بسياری
از دهقانان دست از قطعه زمين های منفرد خود کشيده ، زمين و کارشان را يک
کاسه کردند تا چهره زمين را دگرگون کنند. اين امر به دهقانان امکان داد که بتوانند
از تراکتور و ماشين آلات ديگر استفاده کنند در حاليکه تا آن زمان فقط از شخم آهنی
می توانستند استفاده کنند. اين چارچوبه وقوع "جهش بزرگ به پيش"
بود.
تولد کمون های خلق
کمون ها بطور خودبخودی شروع شدند. در سال 1957 در
استان هونان، تعاونی های دهقانی نيروهای خود را با تعاونی
های همسايه يکی کرده و يک پروژه عظيم انتقال آب از اين سوی
کوهستان به آن سوی کوهستان جهت آبياری دشت های خشک راه اندازی
کردند. دهقانان، تعاونی های خود را
ادغام کرده و شکل نوينی آفريدند: يک شکل اقتصادی و سياسی
نوين که از طريق آن ده ها هزارتن زندگی اجتماعی مشترکی ايجاد می
کردند. مائو به اين مناطق سفر کرد و بعدا برای تشريح اين تحولات از کلمه
"کمون" استفاده کرد.
بسياری اوقات جهش بزرگ به پيش بعنوان يک
آزمايش تخيلی غير معقول تخطئه می شود. اما اگر از زاويه رهائی
مردم و قدرت مولده ی آنان بنگريم، کمون چه به لحاظ سياسی و چه به لحاظ
اقتصادی بجا و معقول بود.
کمون ها نيروی
کار ذخيره چين را که بسيار زياد بود بسيج و سازماندهی کردند. در نتيجه توانستند کارهائی مانند آبياری و
کنترل سيل، راهسازي، احياء جنگل ها، احياء خاک و ديگر پروژه ها را در مقياس های
بزرگ برنامه ريزی و عملی کنند و کارخانه های کود شيميائی
و سيمان و کارخانه های کوچک توليد برق بسازند. کمون ها برای تيم های
متخصصين و دهقانان فضای آزمايشگاهی بوجود آوردند تا بتوانند درگير
زراعت علمی و زمين شناسی و هواشناسی شوند.
جهش بزرگ به پيش، زنان
را از خانه ها بيرون کشيد و آنان را وارد گرداب نبرد برای آفرينش جامعه نوين
کرد. کمون ها برای تامين نيازهای اجتماعی راه حل های جمعی
پيش گذاشتند. بطور مثال سالن های غذاخوری عمومي، مهد کودک و تعاونی
تعميرات خانگی ايجاد کردند. زنان در راه اندازی کارخانجات جديد و در
پروژه های آبياری مانند پروژه آبياری مشهور به کانال پرچم سرخ،
سهيم شدند.
عادات و ارزشهای کهنه به چالش گرفته شدند. عليه
خرافه، تعصب، اعتقاد به سرنوشت محتوم، و همچنين عليه سنن و آداب فئودالی که
از گذشته بر جای مانده بود (مانند ازدواج قراردادي) مبارزه ايدئولوژيک براه
افتاد. کمون ها شبکه های مدارس ابتدائی و متوسطه و تسهيلات بهداشت
براه انداختند.
جهش بزرگ به پيش،
تاکيد را بر مناطق روستائی گذاشت تا شکاف ميان شهر و روستا؛ و کارگر و دهقان
را بتدريج ببندد. صنايع کوچک در روستا ريشه دواندند؛ دهقانان در بکار بردن تکنولوژی
مهارت يافتند؛ دانش علمی رواج يافت. در مقايسه با جابجائی اهالی
روستا و مهاجرت های بزرگ به شهرها که در کشورهای جهان سوم تحت سلطه امپرياليسم
در جريان است، رويکرد جهش بزرگ به پيش واقعا يک بديل رهائيبخش بود.
برای کمونيستهای چين روشن بود که با داشتن يک
اقتصاد خودکفا که ظرفيتهای صنعتی و فنی را به روستاها گسترش می
دهد، بهتر می توان در مقابل حملات و تهاجمات امپرياليستی ايستاد و از
انقلاب جهانی حمايت کرد.
تهمت بيشرمانه
جونگ چانگ و جان هاليدی در کتاب "مائو: داستان
ناشناخته" بيشرمانه می گويند جهش بزرگ به پيش و کمون ها صرفا
پوششی بودند برای کار بردگي! آنها ادعا می کنند که در چين 30
ميليون نفر بدليل سياست های مائو مردند. جواب اين اتهامات را بايد صريح و
واضح داد.
اولا، همانطور که توضيح داده ام، جهش بزرگ به پيش يک سياست
فکر نشده و خودبخودی نبود بلکه سياست های منسجم و اهداف روشنی
راهنمای آن بود.
آيا اشکالاتی وجود داشت؟ آيا کسانی از قحطی
مردند؟ بله. اما اشکالات آن سالها يک موضوع بسيار پيچيده است. در سال 1959 يک افت
تند در توليد مواد غذائی بوجود آمد. چين دچار يک فاجعه طبيعی بيسابقه
در يک قرن گذشته شد. سيل و خشکی نيمی از زمين های زير کشت چين
را در بر گرفت.
مبارزه ايدئولوژيک ميان چين انقلابی و شوروی
شدت گرفته بود. مائو اعلام کرد رهبری شوروي، تغيير ماهيت داده و از راه
سوسياليسم بيرون رفته و در حال فروش منافع انقلاب جهانی به امپرياليسم
آمريکاست. به يک کلام او گفت، رهبران شوروی رويزيونيست (سوسياليست در حرف و
بورژوا در عمل) شده اند. در جواب، شوروی برای تنبيه چين تمام مشاوران
خود را از چين بيرون کشيد، کمکهايش را قطع کرد و نقشه های تاسيسات صنعتی
نيمه تمام را نيز با خود برد و چين را زير بار قرضی که بايد فورا می
پرداخت، رها کرد. اين مسئله فشارهای بيشتری بر اقتصاد چين گذاشت.
مائو برخی اشتباهات در زمينه سياست های جهش
بزرگ مرتکب شد. يکی از اشتباهات اين بود که در بسياری از مناطق روستائی
زمان کار زيادی توسط دهقانان صرف پروژه های غير کشاورزی شد. اين
ضربه ای به توليدات مواد غذائی زد.
تحت تاثير هيجانات انقلابی دوران، اغلب مقامات محلی در باره
سطح بازده و ظرفيتها غلو می کردند. در نتيجه امکان محاسبه موجودی واقعی
غلات و برنامه ريزی دقيق مشکل بود.
چانگ و هاليدی مائو را متهم می کنند که در
مقابل سختی و رنج های مردم بی تفاوت بود و مخصوصا خبر مرگ و مير
را پنهان می کرد. اما واقعيت آن است
که در مورد اوضاع تحقيقات دامنه داری انجام شد و در سياست ها تعديل ايجاد شد. کمون ها کوچک تر
شدند و در سطح 15 تا 25 هزار تن تثبيت شدند. مقدار غلات تحويل شده به دولت کمتر
شد. برخی پروژه های غير کشاورزی کوچکتر شدند بطوريکه روستائيان
بيشتر اوقات کار خود را صرف توليد مواد غذائی می کردند. غلات در سراسر
کشور جيره بندی شد و ذخيره های اضطراری غلات به مناطق قحطی
زده ارسال شد.
در مورد اتهام مرگ 30 ميليون نفر بايد گفت که اتهامی
مزخرف و بی پايه و بر پايه تعصبات است. متکی بر منابع غير قابل اتکاء
است. متکی بر روش محاسبه قلابی
است که شمار جمعيتی که "بايد باشد" را با شمار جمعيتی
که "هست" مقايسه می کند و نتيجه گيری می کند که رقم
کسری جمعيتی است که مرده است. به عبارت ديگر کسانی که حتا بدنيا
نيامده اند در ارقام مرگ و مير جای گرفته اند!
نکته عمده اين است: در سال 1970، چين برای اولين بار
در تاريخ خود مشکل مواد غذائی را حل کرد. جامعه نوين توانست حداقل رژيم غذائی
و امنيت غذائی را برای صد ها ميليون نفر از مردم اين کشور تضمين کند.
اين دستاورد کاملا مرتبط بود با جهش بزرگ به پيش و تشکيل کمون ها. مرتبط
بود با بسيج جمعی مردم برای ساختن شبکه های آبياری و سيل
بندي، احياء و بهبود خاک، مهارت يافتن در تکنيک های جديد کشاورزي، و ايجاد
صنايع کوچک در روستا. کاملا مرتبط بود با روحيه کار برای نيکبختی عموم
که انقلاب سوسياليستی در مردم می دميد. (ادامه دارد) ■
گزارشی از مکزیک:
برگرفته ازسرویس خبری جهانی برای
فتح
گزارش زير در باره سخنرانی های رفيق ريموند
لوتا اقتصاد دان مائوئيست، در ماه مه در چند دانشگاه مکزيک است. اين گزارش از
مکزيک برای "سرويس خبری جهانی برای فتح" ارسال
شده است.
ريموند لوتا که در زمينه اقتصاد سياسی متخصص است از
آمريکا به مکزيک سفر کرد تا کنفرانس هائی را در چند ايالت مکزيک برگزار کند.
کميته ای برای تدارک و برگزاری اين کنفرانس ها تشکيل شد. ما در
مورد کارزار "حقايق را آشکار کنيم" که رفيق لوتا در دانشگاه های
آمريکا براه انداخته شنيده بوديم. به اين نتيجه رسيديم که خوبست از وی برای
انجام يک تور سخنرانی با همان عنوان يعنی "سوسياليسم ميليون ها بار بهتر از سرمايه داری است و
کمونيسم جهانی از آنهم بهتر است" دعوت به عمل آوريم. هدف از اين تور
سخنرانی مقابله با تبليغات گسترده نظام سرمايه داری عليه سوسياليسم
بود. تبليغات ضد کمونيستی نظام سرمايه
داری با اين مضمون جلو برده می شود که: سوسياليسم يک پروژه شکست خورده
است و از آنجا که بجز نظام سرمايه داری هيچ نظام ديگری ممکن نيست،
سوسياليسم به يک کابوس تبديل شد که بايد از تکرارش جلوگيری کرد!
حضور لوتا در مکزيک بسيار مهم بود زيرا کنفرانسهائی
که در شهرهای اوکساکا، پوابلو، تلاکسالا و مکزيکو سيتی برگزار کرد
حقايق تاريخی مربوط به تجربه سوسياليسم را بر ملا کرد. او بسياری از
تحريفات بورژوازی را افشا و به مردم کمک کرد که درک کنند امکان آن موجود است
که جهان را تغيير دهيم تا بشر بتواند درجهان بهتری زندگی کند. او نشان
داد که اين کار را نه با افکار تخيلی بلکه با کمک افکاری که منطبق بر
واقعيت می باشند می توان انجام داد؛ با بکار بستن اين افکار می
توان دنيا را تغيير داد. لوتا خاطرنشان کرد که اولين موج انقلابات سوسياليستی
يعنی انقلاب روسيه و چين به آنچنان دستاوردهائی رسيد که هيچ کس نمی
تواند انکار کند. اما با اين وجود بايد آن تجارب را نير نقادانه تحليل کرد.
مجموعا 9 کنفرانس در 5 دانشگاه مهم و شهرهای مکزيک
برگزار شد. در کل 800 نفر در اين کنفرانس ها شرکت کردند که نشان علاقه بزرگ به
دانستن حقايق در مورد سوسياليسم و تجارب آن است. حضار بيشتر کسانی بودند که
ميخواستند بدانند سوسياليسم چيست.
لوتا يک تحليل عينی از پيشرفت ها و اشتباهات انقلابات
سوسياليستی در روسيه و چين ارائه داد. او در مورد تغيير قانون و سنت به نفع
زنان، پيشرفت بهداشت و آموزش، توسعه يک اقتصاد نوين سوسياليستی که توليد نه
بر پايه به حداکثر رساندن سود بلکه برای رهائی بشريت، انجام می
شود، تعيين سرنوشت ملل تحت ستم و پيشبرد مبارزه برای محو همه اشکال تبعيض،
آفرينش فرهنگ انقلابی و نقش آگاهانه و پويای مردم در اداره اين جوامع
نوين و حمايت آنان از انقلاب جهاني، صحبت کرد.
لوتا در مورد کمونيسم گفت: «جامعه ای را تصور کنيد
که مردم آگاهانه ياد می گيرند که چگونه جهان را تغيير دهند ... که مردم ديگر
اسير زنجيرهای سنت و جهل نيستند ... که مردم از طريق تعاون مايحتاج زندگی
خود را توليد می کنند و نه تنها مايحتاج خود را اينگونه توليد می کنند
بلکه پا به عرصه هنر و فرهنگ و علم می گذارند و اين کارها را با لذت و شادی
انجام می دهند ... جامعه ای را تصور کنيد که جهان بينی علمی
و رويا پردازی يکديگر را تقويت کرده و الهام می بخشد ... جامعه ای
که در آن هم وحدت هست و هم گوناگوني؛ در آن جدلهای فکری دامنه دار
موجود است و بر سر جهت گيری و تکامل جامعه مبارزه ايدئولوژيک جريان دارد –
اما ديگر از تخاصم اجتماعی خبری نيست. يک جامعه جهانی که از
محيط زيست حفاظت می کند. اين کمونيسم است ... کمونيسم يک خواب و فکری
بی پايه و يا اتوپی نيست. توسعه جامعه بشری، بشريت را به آستانه
يک فصل نوين رسانده است.»
رفيق لوتا توضيح داد که «سوسياليسم يک دولت رفاه که از مردم
مواظبت می کند نيست. تصرف همان اقتصاد کهنه سرمايه داری توسط دولت
نيست. سوسياليسم يک دوره گذار از سرمايه داری به کمونيسم، به جامعه بی
طبقه است. سوسياليسم يعنی اينکه پرولتاريا مشترکا همراه با متحدينش که
اکثريت جامعه را تشکيل می دهند، آگاهانه ساختار اقتصادی و روابط
اجتماعی جامعه را تغيير می دهد و آن ايده هائی را که شکاف های
اجتماعی و طبقاتی را تبليغ و تقويت می کنند، از ميان می
برد.»
تمام اين ها در پژوهش های ارزشمندی که ريموند
لوتا در طول زندگی خود انجام داده و توسط تاريخ پژوهان برجسته ای
مانند "هوارد زين" به رسميت شناخته شده اند، مستند شده است.
در پايان هر سخنراني، حضار سوالات و نظرات خود را طرح
کردند. در اين پروسه تمايل به آموختن از انتقادات و مشاهدات قطب راهنمای
رفيق لوتا بود. به اين ترتيب رفيق لوتا علاقه زيادش به تعميق سخنرانی اش و
تقويت چشم انداز نوين از سوسياليسم و کمونيسم را نشان داد. حضار علاقه وافری به سخنان او که تحريک
آميز بوده و به بحث و جدل دامن می زد نشان می دادند. سوالات زيادی
در مورد احيای سرمايه داری در چين پرسيده شد؛ عده ای می
خواستند بدانند راه انقلاب مکزيک برای
رسيدن به تغييرات راديکال از آن گونه که در روسيه و چين انقلابی رخ داد
چيست. عده ای ديگر می پرسيدند چرا در جهان کنونی کشور سوسياليستی
موجود نيست. برخی ديگر می خواستند بدانند ماهيت کوبا و ونزوئلا و
بوليوی چيست.
خيلی ها در
زمينه بحث و نظر دهی درگير شدند؛ کاری که در اين کشور فقط مختص
روشنفکران است. مناظره بر سر سوسياليسم و کمونيسم يکبار ديگر در دانشگاه ها زنده
شد. چشم انداز تازه ای که رفيق لوتا از سوسياليسم داد علاقه روشنفکران،
دانشجويان و دهقانان و زنان خانه دار، کارگران و ديگران را برانگيخت تا دنيای
ديگری را در ذهن تصور کنند؛ جامعه ای که در آن توده ها قدرت سياسی
را در دست دارند و از قدرت سياسی برای تغيير همه چيز استفاده می
کنند. مردم سوال می کردند جامعه سوسياليستی و کمونيستی چگونه
خواهد بود؛ به ستم بر زنان بخصوص زنان ملل تحت ستم چه رويکردی اتخاذ خواهد
شد؛ آيا در آن جامعه نوشتن در مورد
موضوعاتی که مستقيما مربوط به انقلاب نيست، آزاد خواهد بود؛ و آيا تنوع
فرهنگی مجاز خواهد بود. اين سوالات نشان می داد که مردم به تغيير وضع
اميد دارند و می خواهند بخشی از آن باشند. ■
برگرفته از "سرویس خبری جهانی
برای فتح" ـ شماره های
20 و 27 نوامبر
هر روز خبر کشته شدن صدها تن از مردم سنی و شيعه عراق
در جنگ فرقه ای خونين به گوش می رسد. اغلب، جسد قربانيان دست و پا
بسته با گلوله ای که در سر شليک شده در کنار جاده ها و يا در ميان تل
آشغالها يافت می شود. بسياری از آنان شيعيانی بودند که
"اشتباهی” به محله سنی ها پا گذاشته اند و يا سنی هائی که از محله شيعيان و
يا از نزديکی آن گذر می کردند و يا برای دريافت سوخت صف کشيده
بودند. چريکهای سنی هزاران شيعه را ترور کرده و با بمب گذاريهای
متعدد های آنان را به قتل رسانده اند. جوخه های مرگ ميلشيای
شيعه هزاران سنی را شکنجه کرده و به قتل رسانده اند. با فرارسيدن شب، محلات
تبديل به ميدان جنگ می شود. بسياری نام فاميل خود را عوض می
کنند تا هويت مذهبی خود را پنهان کنند، بخصوص آنان که اسامی سنی
مانند عمر و عايشه و عثمان دارند. ميليشيای شيعه گاه لباس نيروهای
امنيتی رسمی حکومت را به تن کرده و اوراق هويت مردم را کنترل می
کنند تا سنی ها را از ميان آنان بيرون کشيده و به قتل برسانند. و گاهی
ديگر نيروهای امنيتی رسمی که وابسته به احزاب شيعه اند اين
ماموريت را انجام می دهند. در ماه اکتبر 14 جسد کشف شد که نام همگی "عمر" بود.
مردم شيعه و سنی که عمری در کنار يکديگر در اين يا آن محله می
زيستند اکنون به محله هائی که فقط شيعه يا فقط سنی هستند نقل مکان می
کنند. در غير اينصورت خطر مرگ را به جان می خرند. روزنامه انگليسی
زبان گاردين در شماره 4 اوت 2006 گزارش کرد: گاه جسد قربانيان در کنار خيابان
گنديده يا طعمه سگان می شود زيرا اقوام وی از ترس حاضر به برداشتن جسد
نيستند.
دولت آمريکا ابعاد بحران را پنهان کرده و به بحثهای
احمقانه بی پايان مبنی بر اينکه آيا اين وضعيت را می توان
"جنگ داخلی” ناميد يا خير دامن می زند. طبق گزارش سازمان ملل
متحد، در دو ماه تابستان 7000 شهروند غير نظامی عراقی به اين صورت و
اغلب در جنگ ميان سنی و شيعه به قتل رسيده اند. اين است وضع کشوری که
امپرياليستهای آمريکائی و بريتانيائی آن را "الگوی
دموکراسی” در خاورميانه می
خوانند.
عاملين اين قتل ها کيانند؟
احزاب شيعه می گويند ابوموسی زرقاوی
(رهبر اردنی القاعده در عراق که در تابستان گذشته کشته شد) شيعه کشی
را آغاز کرد. سنی ها می گويند پليس وزرات داخله عراق در کشتار غير
نظاميان سنی دست دارد. گفته می شود سپاه بدر (وابسته به محمد باقر
حکيم و مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و تعليم يافته سپاه پاسداران
جمهوری اسلامی ايران) در درون پليس وزارت داخله نيروهای سازمان
يافته دارد. مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق بزرگترين حزب سياسی
شيعه عراق است. هدفش ايجاد يک دولت اسلامی است. ارتش مهدی که رقيب آن
است وابسته به مقتدا صدر می باشد که همان هدف را دنبال می کند و متهم
به سوزاندن مساجد و شرکت در کشتارهای فرقه ايست. آنان نيز اعضای خود
را در نيروهای پليس نفوذ داده اند. سخنگويان مختلف دولت آمريکا و تحليل گران
رسانه ای آنان بر حسب اينکه چه نقشه و برنامه ای را برای آينده
عراق در جيب دارند، اين يا آن گروه عراقی را متهم به دست داشتن در اين
کشتارها می کنند. تا مدتی زرقاوی را تنها عامل اين جنايتها معرفی
می کردند و می گفتند اگر او را بکشند مسئله حل می شود. اما
حداقل تا اواسط سال 2005 کشتار سنی ها عمدتا بدست نيروهای پليس و جوخه
های مرگ متشکل در پليس، بوده است.
با وجود شهادت مردم
و جمع آوری مدارک غير قابل انکار، دولت اهميتی به اين ماجرا نداده و
به اعتراضات سنی ها و تقاضای کمک از سوی آنان، وقعی
ننهاده است. رسانه ها فقط خبر کشف اجسداد کت بسته با داغ شکنجه بر بدنشان را می
دهند و بس. اخيرا همه ارتش مهدی را سرزنش می کنند و در مورد مجلس اعلای
انقلاب اسلامی عراق که وزارت داخله را می گرداند، سکوت می کنند. علتش آن است که آمريکا و
بريتانيا تلاش می کنند با کمک اين جريان يک دولت با ثبات در عراق تشکيل
دهند. هر چند ارتش مهدی با جنگ عليه اشغالگران مخالفت کرده ولی از طرف
ديگر يکی از ستون های رژيم اشغالگر کنونی را تشکيل می
دهد، اما آمريکا در حال حاضر آن را يک نيروی کاملا قابل اتکاء نمی داند.
آمريکا می گويد راه حل عراق خلع سلاح گروههای
ميليشيا است. اما سئوال اينجاست که کدام ميليشيا؟ و اصلا فرق ميان اين ميليشيا و
آن ميليشيا و فرق اينها با وزارت داخله عراق يا ارتش عراق چيست؟
به احتمال قوی همه اين گروه ها (ارتش مهدي، سپاه بدر
و گروه های ميليشيای سني) عامل قتل هزاران غير نظامی هستند و بر
آتش جنگ فرقه ای می دمند. اما مسئله به اين جا ختم نمی شود و
بسيار پيچيده تر از اين حرفهاست.
آيا آمريکا عمدا به جنگ داخلی در عراق دامن زده است؟
آمريکائی ها و ديگر امپرياليستهای درگير در
اشغال عراق، شروع جنگ داخلی در عراق را پيش بينی می کردند زيرا
نسبت به برخی پيامدهای سياستهای خود آگاه بودند.
امپرياليستهای
آمريکائی برای مقابله با نيروهای مقاومت به "راه ال
سالوادوری” دست انداختند. جان پيلجر خبرنگار معروف انگليسی می
نويسد: « آن خبر واقعی که در رسانه
سی ان ان داده نمی شود اين است که آمريکا "راه ال سالوادوری " را پيشه کرده است.
اين سياست در واقع کارزار تعليم جوخه های مرگ توسط آمريکا و استفاده از آنها
در حمله به شيعه ها و سنی هاست ... وزارت داخله در بغداد که توسط سازمان سيا
اداره می شود، سرنخ شاخه های اصلی جوخه های مرگ را در دست
دارد. بيرحم ترين آنها "کماندوهای پليس مخصوص" می باشند که
تحت رهبری ژنرالهای سابق حزب
بعث صدام می باشند. اين واحد توسط متخصصين "ضد چريکی” سيا تعليم
و سازمان يافته است. اين متخصصين شامل اعضای قديمی سيا است که در دهه
1980 در عمليات ترور در آمريکای لاتين بخصوص در ال سالوادور شرکت داشتند.»
(به نقل از مجله نيو استيت من- 8 مه 2006)
يکی از تعليم دهندگان "کماندوهای پليس مخصوص" شخصی
است به نام جيمز استيل. مصاحبه ای با او نشان می دهد که وی «يکی
از متخصصين بالای ارتش آمريکا در زمينه ضد چريکی است. استيل در جنگ
داخلی جنايتکارانه ای که آمريکا در دهه 1980 در ال سالوادور به راه
انداخت، رهبری "نيروی مخصوص" را در دست داشت و تجارب تاکتيکی
اش را در آنجا بدست آورده است. حضور استيل در عراق نه فقط نشانه اهميت حياتی
نيروی کماندو در استراتژی ضد چريکی آمريکا است بلکه همچنين
علامت روابط نزديک او با ادنان می باشد. استيل، ژنرال ادنان را ستايش می
کند.» ژنرال ادنان سابيت رئيس کماندوهای نيروی مخصوص و يکی
از کادرهای سابق حزب بعث است. وی در مصاحبه با خبرنگار مجله نيويورک تايمز علاقه خاصش به
شکنجه و قتل را پنهان نمی کند. ("روش کماندوها" نوشته پيتر ماس در
مجله نيويورک تايمز – اول مه 2005)
رابرت فيسک (روزنامه نگار انگليسي) با اشاره به جنگ داخلی
در عراق از قول يکی از مقامات امنيتی سوريه که با فيسک آشنائی
15 ساله دارد می نويسد: « يک جوان عراقی به ما گفت که در بغداد توسط آمريکائی ها بعنوان مامور پليس تعليم
يافت. 70 درصد از آموزشها، تعليم رانندگی بود و 30 درصد تمرين اسلحه. روزی
به او گفتند برو و يک هفته ديگر بيا. بعد از يک هفته تلفن موبيلی به او می
دهند و می گويند سوار اين ماشين شده و داخل جمعيت نزديک مسجد برو و از آنجا
به ما زنگ بزن. از آنجا که در داخل ماشين سيگنال تلفن کار نمی کرد از ماشين
بيرون می آيد و از بيرون زنگ می زند. سپس ماشينش منفجر می شود.»
(روزنامه اينديپندنت – 6 آوريل 2006)
فيسک می گويد: «منبع به من نگفت که اين "آمريکائی
ها" چه کسانی بودند. در جهان پر هرج و مرج و سراسيمه عراق گروه های
آمريکائی زيادند. منجمله شرکتهای گوناگون که ظاهرا برای ارتش
آمريکا و وزارت داخله عراق کار می کنند. يعنی برای دو ارگانی
که تابع هيچ قانون و قواعدی نيستند. يقه هيچکس را در مورد قتل 191 دانشجو و
پروفسور دانشگاه از زمان تجاوز به عراق در سال 2003، نمی توان گرفت.»
وقتی آمريکا در عراق به مشکلات برخورد، طراحان
استراتژی آمريکا پيشنهاد "راه السالوادوری” را دادند. يکی
از افسران عاليرتبه ارتش آمريکا به مجله نيوزويک گفت: «ما بايد راهی برای
تعرض عليه چريکها بيابيم. اکنون ما بازی را بطور دفاعی پيش می
بريم.» نيوزويک که يک مجله آمريکائی است در ادامه می گويد: «وزارت
دفاع آمريکا راهی را که در دوران رياست جمهوری ريگان عليه چريکهای
چپ گرای ال سالوادور بکار گرفته شد، بطور گسترده مورد بحث و بررسی
قرار داده است.» (نيوزويک 14 ژانويه 2005)
نيوزويک می گويد طبق الگوی ال سالوادور وزارت
دفاع آمريکا، «نيروهای مخصوص را بعنوان مشاور و برای تعليم جوخه های عراقی می
فرستد. اين جوخه ها به احتمال زياد متشکل از پيشمرگان کرد و ميليشيای شيعه می
باشند. آماج اين جوخه ها چريکهای سنی و حاميان آن می باشند. اين
جوخه ها حتا ورای مرزهای عراق مثلا در سوريه هم عمليات می
کنند.»
دنيس کوسينيچ، نماينده کنگره آمريکا، در مورد
"راه السالوادوری " نامه
ای به وزير دفاع آمريکا (دونالد رامسفلد ) نوشت و گفت: « اين برنامه در ال
سالوادور ... ده ها هزار کشته و ناپديد شده در ميان غير نظاميان بی گناه
برجای گذاشت. ... طبق گزارش نيوزويک، محافظه کاران وزارت دفاع می
خواهند برنامه ال سالوادور را در عراق احياء کنند زيرا معتقدند که اين برنامه
عليرغم هزينه های انسانی بسيار بالا در محو کردن چريکهای چپ گرا
موفق بود.» اين نماينده کنگره آمريکا به
گزارشی در مجله "پراسپکت" (شماره اول ژانويه 2004) اشاره کرده و می
گويد: «3 ميليارد دلار از 87 ميليارد دلار بودجه عمليات در عراق به ايجاد يک واحد
شبه نظامی متشکل از ميليشيای گروه های عراقی در تبعيد،
اختصاص داده شده است. طبق گزارش مجله پراسپکت، متخصصين پيش بينی می
کنند که ايجاد اين واحد شبه نظامی منجر به قتل های غير قانونی
نه فقط از ميان گروه های شورشی بلکه از ميان ملی گرايان و ديگر
مخالفان اشغال آمريکا و هزاران غير نظامی بعثی خواهد شد. ... بخش اعظم
اين پروژه 3 ميليارد دلاری صرف ايجاد يک سازمان امنيت مخوف و انتقامجو در
عراق خواهد شد.» (اين مطلب از مقاله "جنگ داخلی در عراق: راه
السالوادوری و سياست آمريکا و بريتانيا" نوشته کرگ موری برداشته
شده است. موري، سفير سابق بريتانيا در قزاقستان و يکی از منتقدين برجسته
سياست خارجی بريتانيا و آمريکا می باشد.)
پايه های جنگ داخلی کنونی را در واقع
استعمار انگلستان گذاشته است. زيرا استعمار انگليس سياست اتکاء به اقليت نخبه سنی
برای حکمرانی بر شيعه ها و کردها را در پيش گرفت. صدام حسين همان
ساختار دولتی را در اختيار گرفت و استفاده کرد. آمريکا اين شرايط پايه گذاری
شده توسط استعمار انگليس را تشديد کرد و يک نوع ساختار سياسی در عراق بر پا
کرد که قدرت را بدست احزاب ناسيوناليست
کرد و قشر کوچکی از نخبگان مرتجع شيعه داد؛ نيروهای سنتی مذهبی
و ملی را جانی تازه دميد و به رقابت بيرحمانه ميان آنان دامن زد؛ شرايطی
را بوجود آورد که توده های مردم برای بقای خود راهی
نديدند جز اينکه هر يک به زير چتر حمايتی ميليشيای "هم ملت"
يا "هم دين" خود بروند.
در اوضاع پر هرج و مرجی که رقابت بر سر قدرت در ابعاد
بزرگ جريان دارد، وقوع انواع خشونت ها در ميان مردم غيرقابل اجتناب است. در شرايط
کنونی عراق، سياست های هويتی در ميان مردم غلبه يافته و هيچ يک
از نيروهای سياسی عمده حتا تلاش
نمی کنند مردم را متحد کنند. ارتجاعی ترين ايده ها متشکل ترين
و مسلح ترين نيز بوده و تحت حمايت ارتش های اشغال گر می باشند. نيروی
محرکه اين جنگل، غريزه های خودبخودی مردم نيست بلکه اهداف سياسی
و ماهيت نيروهائی است که بر سر قدرت در جنگند. آمريکا نيروهائی را
زنده کرده و از قبر در آورده که اکنون خودش نيز نمی تواند کنترل کند. اما
آمريکا آگاهانه دست به اين کار زد. ما نمی توانيم درجه صحت اين گزارش ها را
بيازمائيم و يا بفهميم که "راه السالودوری” تا کجا پيش رفته است اما يک
چيز را به حتم می توانيم بگوئيم و آن اينکه "راه السالودوری”
الگوئی است که امپرياليسم امريکا در بسياری از کشورها هنگام برخورد به
مشکلات اتخاذ کرده است.
سياست تفرقه و تجزيه
سياست های آمريکا به عمد شکاف ميان عربها و
کردها را وسيع تر کرده است. تحليل گر و تاريخ پژوهی به نام گارت پورتر می
نويسد: « خطر واقعی جنگ داخلی در عراق از شکاف شيعه – سنی بر نمی
خيزد بلکه از تنش های ميان کردها و اعراب که توسط استراتژی آمريکا
تشديد يافته بلند می شود. در يکسال گذشته، ارتش آمريکا سعی کرده است
از شيعه ها و سنی ها در جنگ با چريکها کمک بگيرد اما فقط کردها در شمار زياد
حاضر به همکاری شده اند.... اتکاء به کردها به عنوان بازوی کمکی
ارتش اشغالگر آمريکا يک استراتژی خطرناک است.» (سياست خارجی زير ذره
بين – 20 ژانويه 2005)
کنت پولاک مدير مرکز تحقيقات سابان در انيستيتوی
بروکينگنز در واشنگتن می گويد: « شيعيان نيز ممکنست به جان هم بيفتند. در
ميان شيعيان سه جنبش بزرگ موجود است که هر يک ميليشيای خود را دارند که در
گذشته نيز گاه با يکديگر زد و خورد نظامی کرده اند.» (به نقل از نيويورک
تايمز فوريه 2006)
اکنون با تشديد حملات سربازان آمريکائی به محله
"صدر سيتی” که در کنترل ارتش مهدی وابسته به مقتدا صدر است و
فشارهای کاخ سفيد بر نوری الملکی که نيروهای مقتدا صدر را
از حکومت بيرون کند، احتمال شروع جنگ ميان ارتش مهدی و حزب الدعوه و همچنين
سپاه بدر افزايش يافته است.
دعوت حکيم به
کاخ سفيد و ملاقات بوش با وی در 4 دسامبر در واقع برای اين بود که به
ارتش مهدی نشان دهند که کدام جناح شيعه مورد حمايت کاخ سفيد است. سپاه بدر
که وابسته به دارودسته حکيم می باشد توسط سپاه پاسداران ايران تعليم يافته
است. گروه مقتدا صدر و گروه حکيم به لحاظ ايدئولوژيکی و برنامه ای فرقی
با يکديگر نداشته و هر دو خواهان برقراری حاکميت شريعت در عراق می
باشند. مهمترين تفاوت ميان آنها بنظر می آيد اين است که حکيم اعلام کرد: «ما
از نيروهای آمريکائی خواسته ايم که در عراق بمانند.» و مقتدا صدر چنين
چيزی را اعلام نکرده بلکه خواهان بيرون رفتن آمريکائی ها شده← ←است. در هر حال آمريکا از طريق وحدت با اين يا آن
شاخه مرتجعين، تلاش دارد در ميان آنان انشعاب بيندازد.
اين سياست تفرقه بينداز از سوی آمريکا می
تواند جنگ های داخلی گوناگونی ميان بخش های مختلف مردم
عراق براه اندازد.
گزارش های متعددی نشان می دهد که
ارتش عراق بطور فزاينده ای به زير نفوذ افسران سابق بعث در آمده است. آمريکا
در پی ادغام و استخدام افسران سابق مخابرات (سازمان پليس مخفی صدام) می
باشد. مجله تايمز در شماره مارس 2006 گزارش داد که آمريکا برخی از افسران
کليدی بعث را از زندان آزاد کرده است. آمريکا می تواند آنان را به
خدمت بگيرد تا با بخشهائی از بينادگرايان شيعه بجنگند. آمريکا حتا در حال
مذاکره با برخی گروه های چريکی سنی می باشد. اين
سياست، نخست وزير عراق را بسيار آشفته کرده است.
متخصصين آمريکائی در حال بحث بر سر "راه
حل" برای جلوگيری از شکست آمريکا در عراق می باشند. يکی
از "راه حل" ها اين است که عراق را به سه بخش تجزيه کنند: بخش کردي، بخش
شيعه و بخش سني. جوزف بيدن که يکی از سناتورهای عاليرتبه وابسته به حزب
دموکرات است نوشت: «رژيم بوش عليرغم ارزيابی بسيار غلط در عراق هنوز فرصت آن
را دارد که عراق را غير متمرکز کرده و به هر گروه مذهبی – ملی (کردها،
سنيها و شيعه ها) امکان آن را دهد که هر يک خودگران امورشان شوند و در عين حال
حکومت مرکزی به امور مشترک المنافع برسد.» (نيويورک تايمز اول مه 2006)
شک نيست که تجزيه يک کشور بحول مذهب نتايج فاجعه باری
برای مردم عراق ببار خواهد آورد. کافی است نگاهی به تجارب تاريخی
بيندازيم. استعمار انگليس هنگامی که مجبور شد از هند مستعمره بيرون بکشد به
تفرقه مذهبی ميان هندوان و مسلمانان دامن زد. صدها هزار هندو و مسلمان که تا
آن زمان در دوستی می زيستند تبديل به قاتلين هم شدند. طرح های
امپرياليستها همواره رنج و فلاکت بيشتر برای مردم کشورهای گوناگون
بهمراه آورده و مرتجع ترين نيروهای جامعه را جان داده و بقدرت رسانده است.
عراق نيز مستثنی نيست. امپرياليسم آمريکا در رساندن ملاها و سران عشاير به
مقام رهبران سياسی يدی طولانی دارد. به جمهوری اسلامی
افغانستان نگاهی بيندازيد. مسلط کردن روحانيون شيعه بر جامعه عراق شرايط
دهشتناکی برای زنان ببار آورده است.
اقشار سکولار
جامعه را در هم شکسته و به عقب رانده است. به عظمت طلبی ملی و نفرت
ميان مليت ها دامن زده است. روابط عشيره ای و فئودالی و تفکرات سنتی
را که در يک قرن گذشته تضعيف شده بود تقويت کرده است و به آن جانی تازه
بخشيده است. اينها ارمغان ارتش اشغالگر آمريکا برای مردم عراق بوده است. ■
سخت طاقت فرساست
بعد از سالها بی خبری از رفيقي، در يک گوشه دنيا، ناگهان با
خبر مرگش روبرو شوي. مرگی غم انگيز که قلبت را به سختی می فشرد
و به درد می آ ورد: دردی
جانکاه!
سعی می کنم به آخرين سالها وآخرين لحظات تلخی
که بهنام از سر گذراند فکر نکنم. تلاش می کنم دوران آشنائي، دوران سرخوشی
ها و سرکشی هائی که با هم داشتيم را به خاطر بياورم. روحيه سرکشی
که می خواستيم هر خدای زمينی و آسمانی را بزير کشيم و طرحی
نو در اندازيم. هر چقدربيشتر به آن دوره چند ساله آشنائی و زندگی جمعی
که داشتيم فکر می کنم بيشتر جسارت و
توانائی ها، و شجاعت و قابليتهايش به خاطرم می آيد و افسوسی
عميق تمام وجودم را فرا می گيرد.
نه از آن درد جانکاه و نه از اين افسوس عميق گريزی
نيست. شايد نوشتن اين سطور راه چاره ای باشد؛ شايد مرهمی بر زخم مان باشد؛
شايد فانوسی باشد تا اتاق دل نسل جوانی را روشن کند تا در کنار درد و
رنجهای مان، غرور و افتخاری که نسل ما آفريد را هم نظاره کنند.
نخستين باری که بهنام را ديدم، بهار سال شصت و چهار بود. در روستای
"هه له دن" در کردستان عراق. تا آن زمان ضربات متعددی را تحمل
کرده و ياران بيشماری را از دست داده بوديم. بهنام پس از سه سال و اندی
حبس، تازه از زندان آزاد شده بود. با اولين تماسی که با وی حاصل شد
سريعا خود را به منطقه رساند. انگاری منتظر بود. بواقع تصميم اش را از درون
زندان گرفته بود. هيچ شکی در ادامه مبارزه انقلابی نداشت.
زمان زيادی لازم نبود تا به جديت و جسارتش پی
برد؛ شجاع بود و استوار؛ و همواره آماده لبخند و شادی و خطر کردن. سخت مشتاق
دانستن بود: از آنچه که بر ما گذشت، از تجربه سربداران و قيام آمل، از دوران
بازسازی سازمان، از شورای چهارم و از جمعبنديها، او مصرانه به دنبال
کسب آگاهی کمونيستی بود.
هنوز بيست سالش نشده بود. اما تجارب گرانبهائی را از
سر گذرانده بود. دوره انقلاب، در مکتب کمونيست برجسته کاظم اسعد زاده (از کادرهای
سرشناس اتحاديه در سنندج که در سال 1362 يا 1363 توسط جمهوری اسلامی
در اوين اعدام شد) پرورش يافت و تحت
مسئوليت وی فعاليت های خود را به پيش برد. پس از اشغال سنندج در بهار 1359 به امر تبليغات
تشکيلات پيشمرگه زحمتکشان ياری رساند. بسياری از امور مربوط به
انتشارات و حمل و نقل سلاح را بر عهده گرفت و مدتی رابط تشکيلات سنندج با
کرمانشان شد.
در سال 1360، در سن پانزده سالگی به اتهام دانش آموز هوادار
اتحاديه کمونيستها به زندان افتاد. سرسختانه مقاومت کرد. از زندان رابطه فعالی
را با تشکيلات سنندج برقرار کرد. توسط مادرش، آخرين اخبار و اطلاعات را برای
حفظ تشکيلات شهر بدست رفقا می رساند.
بهنام متعلق به نسل
جوانی بود که جنب و جوش نوجوانی شان با جنب و جوش جنبش انقلابی
کردستان و جنبش کمونيستی ايران پيوند خورده بود. جوانانی که با اين
جنبشها قد کشيدند و آگاه و آبديده شدند. رفقائی چون بهنام حمزه، جمشيد پرند
و عبدالله ميرآويسی جوانانی از خانواده های تهيدست سنندج بودند
که نقش موثری در بازسازی اتحاديه کمونيستها ايفا کردند. مقاومت
قهرمانانه آنان در زندان در واقع بخشی از بازسازی سازمان بود و به ما
که بيرون بوديم اميد و الهام می بخشيد که امر مشترک مان را با انرژی
بيشتری به پيش رانيم .
زمان چندانی از پيوستن مجدد بهنام به صفوف ما نگذشته
بود که ضربه سخت و گسترده ديگری را
در شهريور شصت و چهار متحمل شديم، چند ده تن ديگر از رفقای داخل را
از دست داديم. تعداد اندکی باقی مانديم و با يکديگرعهد بستيم که راه
را ادامه دهيم و نگذاريم جنبش کمونيستی ايران يکی از گردانهای
با سابقه و اصيلش را از دست بدهد. بهنام نيز در اين عهد شرکت جست و فعالانه نقش بر
عهده گرفت. بهنام جزء آن موجهای جديد و جوانی بود که با به صحنه
آمدنشان موجهای قبلی را به جلو می رانند، موجهائی که موجب
سبکبالی می شوند و راه را برهر گونه ترديدی در پيشروی می
بندند.
در آن دوره چند باری مادرش، ثانيه خانم به ديدار ما
آمد. پيرزنی ريز نقش، صبور و کم حرف، اما سرشار از غروری که اغلب
مادران زحمتکش دارند. ثانيه خانم به سختی و با مشکلات بسيار و به تنهائی
و به همت کار و تلاش خود آخرين فرزندش يعنی
بهنام را بزرگ کرد. انتظار داشت که بهنام به شهربرگردد و نزد او زندگی
کند. اما بهنام عليرغم علاقه بسياربه وی حاضر نشد يارانش را ترک کند.
رفت و آمدهای ثانيه خانم برای همگی رفقائی
که در مقر بودند، لذت بخش بود. در آن سالها که جمهوری اسلامی تمامی
تلاشهايش را به کار می برد که رابطه تشکلات انقلابی با مردم را محدود
کند، تازه شدن اين ديدارها برای ما غنيمتی بود. هرگز نگاه غمگين ثانيه
خانم را پس از جان باختن يکی از فرزندانش که ييشمرگه کومله بود، فراموش
نکرديم.
در آن سالها همگی در غم و شاديهای هم شريک
بوديم. برای ما نيز جانباختن رفيق بيژن حمزه برادر بزرگتر بهنام و مسئول
سياسی يکی از گردانهای کومله که در نبردی قهرمانانه با
مزدوران رژيم کشته شد، بسيار سنگين بود. اين قبيل اندوه های عظيم را فقط با
تکيه دادن به شانه های هم می توانستيم تحمل کنيم.
منطقه نظامی بود و دشواريها بسيار. هر چند ماه يکبار،
مجبور به نقل مکان از اين نقطه به نقطه ديگری بوديم. هم می بايست با
امکانات اندک کارهای تدارکاتی بسياری را انجام دهيم و هم
عمقيترين بحث و جدلها را پيرامون مسائل مهم جنبش کمونيستی بين المللی
و جنبش کمونيستی ايران، به پيش بريم. دنبال چرائی شکست چين و انقلاب
ايران بوديم؛ تجربه پرو را دنبال می کرديم و فعالانه در حال يادگيری از تجارب انقلابی
در گوشه و کنار دنيا و شکستها و پيروزيهای جنبشهای مختلف منطقه بوديم.
عليرغم خستگی های روزمره ذهنها بيدار بودند و
فعال. بهنام نيز همانند بسياری از رفقای ديگر سخت مطالعه می
کرد. می خواست همه چيز را مستقلانه و علمی بررسی کند. در آن
سالها او تحت تاثير جو غالب بر جنبش کردستان قرار نگرفت. به دنبال هياهوی
تئوريسين های قلابی که بعدا معلوم شد حبابی بيش نبودند، راه
نيفتاد. عزمش جزم بود که به بازسازی اتحاديه کمونيستهای ايران
(سربداران) ياری رساند. همواره آماده انجام ماموريتهای پر خطر بود.
در سال 1366 چند ماهی به کردستان ايران رفت. تا برخی
ارتباطات معين را سازمان دهد. زمانی که عوامل رژيم پی بردند بهنام
درسنندج است تلاش گسترده ای را برای به دام انداختن وی سازمان
دادند اما تيزي، هشياری و جسارت بالای بهنام نقش تعيين کننده ای
در خنثی کردن اين اقدامات داشت.
آن دوره به دنبال اين بوديم که هر طور شده اثرات منفی
ضربه سال 1364 را خنثی کنيم و به رفقای باقيمانده و مردم اعلام کنيم
که اتحاديه زنده است. می خواستيم هر طور شده خبر تشکيل جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی را به گوش مردم برسانيم.
ما از ابتکار عمل
انقلابی رفقای حزب کمونيست ترکيه (مارکسيست – لنينيست) الهام گرفتيم.
آن رفقا در 17 مه 1985 توانسته بودند با
کمک يک فرستنده کوچک راديوئی اختلالی در اخبار رسمی ساعت 8
تلويزيون استانبول بوجود بياورند و پيام حزب خود را به گوش يک ميليون نفر برسانند.
با راهنمائی های رفقای ترک و با ياری آنارشيستهای
اروپائی ما نيز چنين فرستنده ای تهيه کرديم و قرار شد عين اين ابتکار
عمل را در کرمانشان اجرا کنيم. با هزار زحمت اين فرستنده (که در راديوئی
جاسازی شده بود) و ملحقات فنی آنرا به حومه سنندج منتقل کرديم. رفيق
بهنام داوطلب اجرای اين ماموريت سنگين و پر خطر شد. بهنام با ياری يکی از گردانهای
کومله به سنندج منتقل شد.
در درگيری
نظامی گردان کومله با مزدوران رژيم شرکت جست. يکی دو نفری از
مزدوران رژيم را هم به اسارت گرفت. بهنام پس از رسيدن به سنندج ترتيب انتقال
فرستنده راديوئی به کرمانشان را داد و چند باری با استفاده از خانه های
بلند نيمه ساخته شهر تلاش کرد پيام راديوئی را بروی امواج تلويزيونی
کرمانشان بياندازد اما متاسفانه به دليل مشکلات فنی عديده اين کار ميسر نشد.
پس از چند ماهی بهنام به منطقه بازگشت. در تمام اين
دوره بهنام روحيه انقلابی خود را حفظ کرد. اگر چه در برخی مواقع دچار
افسردگی ها کوتاه مدت به خاطر فشارهای روحی ناشی از زندان
می شد اما آگاهانه با آن مقابله می کرد. محيط مبارزاتی کردستان،
روابط رفيقانه و سرزندگی و شادابی سياسی جمعي، موجب خشنودی همه ما بود. عليرغم سختی
های بيشمار، يکی از شادترين دوران زندگی را از سر گذرانديم.
بهنام نه تنها از اين روحيه تاثير می گرفت بلکه به عنوان جوانی سر
زنده بر همه ما تاثيرمثبت داشت.
اگر اشتباه نکنم
اوايل سال 1368 بهنام برای آخرين ديدار با مادرش که به بيماری
لاعلاجی مبتلا شده بود به سوئد آمد و پناهنده شد. پس از مدتی به خاطر
برخی اختلافات سياسی از اتحاديه جدا شد، اما روابط دوستانه اش را با
ما حفظ کرد. آخرين نامه ای که از او داشتيم پيام زيبائی بود که به
مناسبت ترور رفيق ارزنده و برجسته مان کامران منصور (کاک منوچهر) در تابستان 1371
فرستاد. پيامی سرشار از احساس و عشق عميقش نسبت به اين رفيق و آرمان کمونيسم
بود. تا آنجائی که اطلاع دارم چند سالی بعد به رفقای کومله
پيوست. از آن پس از زندگی و فعاليتهايش بی خبر ماندم.
اين اواخر شنيدم که دچار بيماری روحی شديدی
شد. که عامل اصليش شکنجه و آزارهائی بود که در زندان بر او وارد شده بود.
معالجات چندان موثر نيفتاد. مسلما زندگی در محيط کسالت بار آن هم در دوره ای
که جنبش کردستان دچار عقب گردهای مداوم شده و از راديکاليسم و انقلابيگری
آن کاسته شد، تاثيرات روحی منفی بر او گذاشت. بهنام از آن ماهی
های سرخ جسوری بود که تنها در آبهای متلاطم می توانست
سرزندگی و شادابی خود را حفظ کند.
زندگی در آبهای راکد با روحياتش سازگار نبود.
غمگنانه اينکه هنوز کسی از جزئيات مرگ او اطلاع دقيقی
ندارد. به جز چند ورق توضيحات مبهم پليس فرانکفورت در آلمان مبنی بر اينکه
بهنام در روز 29 اکتبر 2006 به دليل مرافعه با کسی توسط پليس بازداشت شد، به
علت توهين به پليس جريمه نقدی شد و پس از دو ساعت بازداشت آزاد شد. گويا پس
از آن خود را به زيرقطاری پرت کرد و در دم جان سپرد.
بی شک اگر اين اتفاق برای يک شهروند آلمانی
افتاده بود تا حال چندين کميسيون تشکيل می شد تا رفتار پليس (آن هم پليس
آلمان که برخوردهای خشن و سرکوبگرانه اش زبانزد همگان است) با يک فرد بيمار
مورد بررسی قرار گيرد. اما روشن است
که در جامعه خارجی ستيز آلمان، جان يک مهاجر رنگين پوست ارزشی ندارد.
بدينسان بهنام از ميان ما رفت. بيشک قاتل اصلی او
نظام جمهوری اسلامی است که هزاران هزار دختر و پسر دانش آموزی
چون او را درسنين نوجوانی به زندان انداخته است و سخت ترين شکنجه ها و
آزارها را بر جسم و روانشان روا داشته است.
بهنام از ميان ما رفت اما حضورش همواره آشناست. با
مقاومتهايش در زندان، با تلاشهايش برای بازسازی جنبش کمونيستی طی
دشوارترين شرايط؛ او با لبخند های هميشگی اش حضور دارد و ما را بر آن
می دارد که با همان سرکشی ها و سر خوشی ها برای پيروزی
طبقه کارگر و مردم ستمديده گامهای متحدانه تر و قاطعانه تری برداريم.
يکی از همسنگران قديمی بهنام
از حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست – مائوئيست)
16 نوامبر 2006 ■
گزيده ای از سرمقاله نشريه "شعله جاويد" ارگان حزب کمونيست (مائوئيست) افغانستان
شماره 14 (نوامبر 2006)
اينک ديگر افسانه شکست نا پذيری امپرياليست های امريکايی و متحدين شان در ناتو به طلسم شکسته شده ای می ماند که خود نيز به آن اعتراف دارند.
وقتی فرماندهی جنگ از "
قوای ائتلاف
" به " قوای ناتو " انتقال يافت ، هم امپرياليست های اشغالگر و هم رژيم دست نشانده اعلام کردند که اين قوا در ظرف شش ماه " وضعيت امنيتی " را از طريق اقدامات نرم تر نسبت
به قوای ائتلاف ، بهبود خواهند بخشيد . اما در عمل نه تنها قوای
ناتو جنايات جنگی قوای ائتلاف را ادامه داده و وسيعا گسترش بخشيد ، بلکه در عمل متزلزل تر و سست اراده تر از آن ثابت گرديد .
تا حال موعد شش ماهه تعيين شده بسر نرسيده است ولی فرماندهی قوای ناتو رسما اعلام کرده است که : " ناتو به
تنهايی نمی
تواند جنگ در افغانستان را پيش ببرد و بايد " اردوی ملی " افغانستان
فعالانه در جنگ ها شرکت نمايد . برای اجرای اين کار ضروری و حتمی است که اين اردو به اندازه کافی تقويت گردد."
بر مبنای همين وضعيت است که اينک امپرياليست های اشغالگر امريکايی و متحدين شان در ناتو فيصله کرده اند که
برای رژيم پوشالی ، نه يک اردوی هفتاد هزار نفری بلکه يک اردوی يکصد و پنجاه هزار نفری ايجاد کنند . تا جائيکه مقامات رژيم پوشالی اعلام کرده اند
قرار است اين اردو تا آخر سال 2008 از طريق کمک های آموزشی و تسليحاتی و پولی امپرياليست های امريکايی و سائر اعضای ناتو تکميل گردد .
....
قدر مسلم است که هر قدر امپرياليست های اشغالگر و دست نشاندگان شان بر اقدامات خشن و سرکوبگرانه
نظامی و اقدامات سياسی محيلانه شان بيفزايند ، قادر نخواهند بود ازجوشش روز افزون کينه و نفرت افغانستانی
ها عليه خود شان جلوگيری نمايند . اينها ديگر از لحاظ سياسی
در ذهنيت افغانستانی ها شکست خورده اند و هر قدر تلاش کنند که اين شکست شان را
بپوشانند ، بيشتر از پيش آنرا عمق و گسترش می دهند .
" ترانه " های بازسازی ، در هياهوی مشمئز کننده فساد همه گير مستولی بر رژيم پوشالی و منابع کمک رسانی خارجی ، ديگر به ناله های گوشخراشی مبدل گرديده است که نه تنها سامعه شنوندگان بلکه اعصاب خود ترانه
خوانان را نيز می آزارد . اينک خود ميگويند که در ظرف چند سال گذشته هفده ميليارد دالر ( هشتصد و پنجاه ميليارد افغانی يا بيشتر از چهار صد برابر تمام پول افغانی در حال گردش در
بازار افغانستان ) کمک خارجی
به افغانستان سرازير گرديده و وسيعا حيف و ميل گرديده است . فساد چه بصورت چورو چپاول اموال دولتی و چه بصورت رشوه
ستانيها از مراجعين به ادارات دولتی ديگر آنچنان رسوا و بر ملا گرديده است که رئيس جمهور فعلی و روسای دولتی قبلی نيز ديگر آشکارا در مسائل مربوط به آن دخيل می گردند .
نتيجه اين چور و چپاول وسيع ،
چاق و فربه شدن هر چه بيشتر يک مشت کمپرادور – فئودال از يکطرف و بی چيز شدن روز افزون توده های مردم از سوی ديگر است .
به عبارت روشن
تر تضاد ميان توده ها و فئودال – کمپرادور ها در حال تشديد است . سطح زندگی
زحمتکشان از دو سال به اينطرف پيوسته در حال سقوط بوده است . نيروی کار بار ديگر و سيعا آواره و بی اشتغال است و اگر
اشتغالی هم وجود داشته باشد ، مزد پرداختی نصف مزد دو سال
قبل است در حاليکه سطح تورم نسبت به آن زمان پنجاه فيصد بالا رفته است.
کارگران آواره و بی اشتغال اگر موفق
شوند به بيرون از مرز ها بروند ميتوانند اميد وار باشند که کاری
خواهند
يافت ، اما سطح در آمد آنها نيز شديدا سقوط کرده است . يک کارگر آواره افغانستانی که برای يافتن کاری
به ايران ميرود مجبور است حد
اقل پنجاه فيصد مجموع مزد خود را برای خريد پاسپورت افغانستانی
و خريد ويزای ايرانی ، که هر چند وقت يکبار بايد تجديدش نمايد ، به مصرف برساند .
خانه خرابی دهقانان هر روز بيشتر از پيش و عميق تر و گسترده تر می گردد . آنها پيوسته در زير بمباران ها ، راکت زنی ها و توپ پرانی های اشغالگران و دست نشاندگان شان قرار می گيرند ، به قتل می رسند ، دار و ندارشان را
از دست می دهند و به آوارگی کشانده می شوند . در جاهايی
که بمب و راکت و توپ اشغالگران و نيروهای رژيم پوشالی نمی غرند ، چنگ و
دندان جنگ سالاران جهادی
و غير جهادی وابسته به رژيم پوشالی ، که ديگر وسيعا موقعيت های فئودالی يافته اند ، دست در دست
صاحبمنصبان و مامورين فاسد دولتی گوشت و استخوان آنها را
می جوند و شيره جان شان را ميمکند .
در مقايسه با چنين وضعيتی تامين حاکميت فئودالی و ارتجاعی طالبان بر منطقه که کم از کم کشت بی درد سر کوکنار و توليد ترياک را به همراه دارد ، فرصت يک " دم دراز
کردن " ولو موقتی
را به دهقانان ميدهد . اما تحت
حاکميت طالبان نيز، گرچه از چور و چپاول بی حساب و کتاب جنگ سالاران حکومتی خبری نيست و صاحبمنصبان و مامورين رشوتخور دولتی گم و گور ميشوند ، ولی حاکميت فئودالی
خشن طالبان نيز چيزی نيست که منافع اساسی دهقانان طالب آن باشد .
حاکميت طالبان " عشر شرعی " ترياک و سائر " وجوهات شرعی " را بدون کم و
کاست از تمام اهالی
، منجمله دهقانان ، ميگيرند و تامين مصارف لوجيستيکی خود را بر آنها تحميل ميکنند . نميتوان گفت که دهقانان اين ماليات شرعی را با " طيب خاطر " ميپردازند ، گرچه
در مقايسه با چور و چپاول و اخاذی های دولتی ها با ناراحتی کمتری به آن تن در می
دهند .
اقشار وسيع خرده بورژوازی هر روز بيشتر از پيش به فقر و فلاکت می افتند . پيشه وران تقريبا در مجموع در تقابل با کالای وارداتی خارجی شغل شان را از دست داده اند و پيشه وری در حال نابودی
است . قشر وسيع مامورين پائين رتبه دولتی ، به شمول معلمين مکاتب ، به گفته يک معلم پر درد ، آنچنان حالت زاری دارند که به گدا
ها می مانند . سائر اقشار خرده بورژوازی نيز پيوسته به اعماق جامعه رانده می شوند و تجارت
کوچک در مسير قهقرايی افتاده است .
اينچنين وضعيتی در حالی عمق و گسترش می
يابد که ظرفيت اشتغال روز
بروز کمتر می گردد . به عبارت ديگر اين سقوط به پائين نه به گسترش صفوف طبقه کارگر بلکه به گسترش صفوف بيکاران منتهی
می گردد . همين قشر رو به افزايش بيکاران است که نيروی مهم شورشگر عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده را تشکيل می دهند و آنچنان عاصی
اند که در شرايط نبود حضور فعال
نيروی
ملی مردمی و انقلابی
در صحنه نبرد ، حتی وسيعا به سوی
يک نيروی ارتجاعی امتحان داده مثل طالبان کشانده ميشوند .
طبيعی
است که امپرياليست های اشغالگر و رژيم پوشالی بنا به ماهيت استثمارگرانه و ارتجاعی نظام شان نمی توانند اين همه معضلات را در جهت تامين منافع زحمتکشان
و توده های مردم حل و فصل نمايند . اين است که راهی
ندارند جز اينکه محور سرکوب
قهری تجاوزکارانه و اشغالگرانه را کماکان ادامه دهند و هر روز
بيشتر از پيش تشديد نمايند . ....
اينچنين است که شرايط عينی و ذهنی ناشی از تشديد تضاد ها در جامعه فرصت های عظيم و چالش های
بزرگ بر سر راه مبارزه برای برپايی و پيشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی
به مثابه شکل مشخص کنونی مبارزات ضد امپرياليستی
و ضد ارتجاعی در افغانستان به
وجود می آورد . اگر از فرصت ها استفاده اعظمی به عمل نيايد طبيعی است که چالش ها به خطرات
بالفعل تبديل خواهند شد . پس با توجه به رسالت تاريخی نيروی
انقلابی آگاه و با توجه
به تعهد خارائين به منافع عليای توده ها و کشور با تمام قوت و توان به پيش
! ■
(مباحثه
حول کتاب پرنده نو پرواز)
من
مانند هزاران جوان ايرانی و شايد در جهان، تا چندی پيش نه تنها از "پرنده نو پرواز" که شايد از پرنده ای با اين شوق پريدن و يا اساسا
از مفهوم واقعی پرواز اطلاعی نداشتم.
مرا
در خيل هزارانی قرار دهيد که تا حالا ، هنوز از سرقت، مفهوم ديگری در
ذهن داشت. هنوز از انقلاب به معنی واقعي، دنبال جهت آن
و بازيگرانش در صفحه تراژيک تئاتر مبارزه، بودم. هويت و تاريخ و مبارزات تحريف شده
ای که به من و هزاران هزار نفر ديگر خورانده می شد و بعضا با
سانسور کامل حذف می شدند، تصويری متخلخل از جامعه و جهان در ذهن
من ايجاد کرده بود. البته اين را هم اکنون می دانم که اگر سرکوب و تحريف و
دروغ و حذف وجود داشته باشد، خانواده ها هم با ترس از بيان حقايق، به طور نا آگاهانه به تحقق اهداف دستگاه ارتجاعی رژيم همراهی
می رسانند.
پس
از اگاهی از قسمتی از تاريخ واقعی و دريافت سناريوی اصلی
آن نمايش و تئاتر بزرگ، به گزينش و
برنامه ريزی برای مطالعه دقيق تر، و در زمان حاضر ، عاری تر از
خطا ناگزير شدم.
در
نقطه ای به" پرنده نوپرواز" برخوردم که با سختی و از روی
سايت آن را دنبال
می کردم و صحنه های شنيده شده از افراد گوناگون در زندگی ام و
خانواده ام و ديگران را با اين مطالب جان بخشيده و باز سازی می کردم و
براستی جنبش و حرکات آن
عزيزان را در جنگل حس می کردم. اثربخشی اين کتاب آنچنان زندگی من و بسياری
از دوستانم را تغيير داد که گاها خطرناک می نمود.
تئوري،
اراده انجام عمل، کنش و واکنش ، پيروزی و شکست، مهمتر از همه جمعبندی
از تجارب و دروس ، از دست دادنها و لزوم برخورد صحيح و قاطع به هر پروسه و ....!
البته
در پايان کتاب، من هم مثل اکثر خوانندگان حس تاسف بار کمبود قدرت و قوا برای
تجهيز مجدد را داشتم!
ولی
اين حس انقدر کمرنگ و زود گذر بود که جريان فکر را دوباره به مسير اصلی
هدايت می کند. من هم در اين کتاب نکاتی را از ديد تئوريک و يا شرايط
عملی آن دارای
ايرادات جزئی و گاها اساسی ديدم ولی چون شرايط قبلی خود و
کنونی هزاران جوان را، در ذهن دارم به اثر بخشی و نکات بارز و مثبت
اين کتاب فوکوس کرده ام و سعی دارم تا انرژی خود را در راه آموختن تجارب جمعبندی شده آن و انتقال به افرادی در شرايط
گذشته خود، هستم.
با
تصميم خيلی از دوستان، ما راهی را انتخاب می کنيم که در آن مفهوم واقعی پرواز وجود
داشته باشد. ما بدنبال اين نيز هستيم که اتحاديه کمونيستهای ايران و ساير
دوستان با داشتن اين اگاهی ها ، در زمينه ارائه راه حلها و بکاربست
آنها ، چگونه ما را ياری می کند ؟ وسعت کار اطلاع رسانی در اين
شرايط خوب است ولی در مورد آموزش
و استفاده عملی از تجارب، چگونه و چطور را نمی دانيم؟ اينکه همزمان در
چندين نقطه ايران چنين قيامهايی با وحشيانه ترين اقدامات رژيم خونخوار و
ارتجاعی سرکوب شد ، آيا
می توان شيوه های نوين مبارزاتی را آموخت تا به يک گام از هزار گام نزديک شويم؟
هنوز
خاطره سرخ رفقای جنگل در ذهنم دوران دارد و مرا پر از انرژی و شتاب، حرکت می دهد. می دانم بعنوان يک انسان
تازه انقلابي، وظيفه دارم در چهارچوب آگاهی
، به اتصال پيوند نسل انقلابی گذشته به نسل انقلابی زمان خود ياری
برسانم و خدمت کنم و حالا می خواهم تجارب ساير رويدادهای اتحاديه
کمونيستها و رفقا و دوستان ديگر را نيز بررسی کنم و از مزايا و اشتباهات
جمعبندی داشته باشم.
با
گراميداشت خاطره سرخ همه رفقای سربدار و ديگر کمونيستهای جانباخته ايران و جهان!
پيش
بسوی پيروزی توده ها ! ■