حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م ل م ) شماره 29 شهريور 1385

 

 

نو سازی جنبش کمونيستی

 

درباره فهميدن و تغيير جهان

 

به مصاف با توطئه عليه  زندانيان سياسی توسط رژيم به پا خيزيم!

 

زخمی هميشه تازه!

 

يادداشتی بر نمايش اکبر گنجی!

 

بيانيه كميته جنبش انقلابی انترناسيوناليستی

 

سوسياليسم ميليون ها بار بهتر از سرمايه داری است و کمونيسم جهانی از آنهم بهتر است

 

فراخوان برای شرکت در سومين بريگاد بين المللی جاده سازی در نپال

 

نو سازی جنبش کمونيستی

 

بخش دوم گزارش سياسی پلنوم سوم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست – مائوئيست)

 

شتاب تحولات سياسی و تشديد مبارزه طبقاتی ضرورت عاجل اتحاد را در ميان صفوف پراکنده کمونيستهای ايران طرح کرده است. همه ضرورت يکپارچه کردن نيروها برای جواب گفتن به نيازها و چالش های سياسی و عملی مبارزه طبقاتی را احساس می کنند. پس از 25 سال چشم انداز فرصتهای انقلابی بسيار مهمی برای جنبش کمونيستی بوجود آمده است. اين سوال گزنده که آيا از حد اکثراين فرصتها استفاده خواهيم کرد يا اينکه بار ديگر آن ها را از کف خواهيم داد، ذهن نيروهای صادق جنبش کمونيستی را بخود مشغول کرده است. در مقابل بزرگی و پيچيدگی چالش ها، احساس ضعف غلبه دارد. جواب معمول و متعارف اين است که برای غلبه بر اين ضعف بايد پراکندگی تشکيلاتی و عملی را از ميان برداشت.

اما علت عمده اين ضعف، اغتشاش ايدئولوژيک و سياسی رايج در ميان کمونيستهاست. پراکندگی صفوف نيز يکی از معلولهاست. اين مشکل نه تنها مانع از آن است که جنبش کمونيستی در مجموعه خود، پراکندگی را حل کرده و نيروهايش را متحد کند، بلکه باعث ضعف و ناتوانی هر يک از احزاب و سازمان ها در جواب به چالش ها و ضرورت های سياسي، عملی و تئوريک مبارزه طبقاتی شده و نيروی تک تک آنان را نيز به تحليل می برد.

بخش دوم گزارش سياسی پلنوم سوم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست – مائوئيست)

بدون حل مسائل فکری کلان (مسائل مربوط به خط ايدئولوژيک و سياسی) هر گونه تلاش برای متحد کردن کمونيستها، بی نتيجه خواهد ماند کما اينکه تا کنون نيز بی نتيجه مانده است. و بدتر آنکه کمونيستها را تبديل به يک نيروی حاشيه ای و بی تاثير در اوضاع خواهد کرد. نوسازی تئوری های كمونيستی و صف آرائی جديد نيروهای جنبش کمونيستی بدور آن، تنها راه پيشروی است.

اين نوسازی تئوريک، اساسا بايد بحول دو محور صورت گيرد:

اول، جمعبندی از دو تجربه انقلاب سوسياليستی و ساختمان سوسياليسم در شوروی و چين. و بر اين پايه تحکيم و ارتقاء شالوده های تئوری های مارکسيستی در مورد دولت سوسياليستي، روابط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگ سوسياليستي، و پيشبرد انقلاب جهانی با اتکاء به استقرار سوسياليسم.

دوم، در سه دهه گذشته تغييرات سياسی و اقتصادی بزرگی در جهان و در کشورهای مختلف رخ داده است. تحليل از اين تغييرات و نتيجه گيری از آنها برای تدقيق خطوط کلی استراتژی و تاکتيک انقلاب پرولتری در ايران و بطور کلی در عصر کنونی.

 

علت اغتشاش فکری در ميان کمونيستهای ايران چيست؟

اين وضع عمدتا نتيجه منحل کردن (يا جذب نکردن) دستاوردهای انقلابات پرولتری قرن بيستم ، بخصوص تئوری های مائوتسه دون است. تئوری های مائوتسه دون در باره سوسياليسم، نتيجه جمعبندی از کمبودهای سوسياليسم در شوروي، احياء سرمايه داری در شوروی و مبارزه طبقاتی در خود چين سوسياليستي، بود. منحل کردن اين تئوری ها، در واقع منحل کردن عاليترين پراتيک و حلقه شناخت پرولتاريای بين المللی در مورد انقلاب سوسياليستی و ساختمان سوسياليسم و پيچ و خمهای گسستن از عصر بورژوائی و گذر به جامعه آينده کمونيستی است. اکثريت جنبش کمونيستی ايران اين حلقه شناخت را منحل کرد و به تبع آن افق و چشم انداز سوسياليسم در ابرهای غليظ ابهام فرو رفت.

پراتيک سوسياليسم در چين، آخرين پراتيک بزرگ پرولتاريا در سرنگون کردن سرمايه داری و بنای جامعه نوين سوسياليستی و پيشروی بسوی افق کمونيستی بود. هر چند مائوتسه دون و کمونيستهای چين، جوانب عمده اين پراتيک انقلابی عظيم را در تئوری  مهار کرده و به اين ترتيب تئوری های مارکسيستی را به قله اوج نوينی رساندند، اما اين کار ناتمام ماند زيرا سوسياليسم در چين سرنگون شد و بعد  از آن نيز جنبش کمونيستی بين المللی آنچنان از هم گسيخته شد که نتوانست گام های مهمی در اين جهت بردارد.

 

 پس از شکست انقلاب 57، روند انحلال طلبی در ميان کمونيستهای ايران شدت گرفت. هدف استقرار جامعه سوسياليستی حداکثر تبديل به بندهای بی رمق و تعارفی در مرامنامه ها و برنامه های حزبی و سازمانی شد. اين روند، پس از فروپاشی بلوک سوسيال امپرياليستی شوروي، و شروع کارزار ضد کمونيستی بورژوازی بين المللي، شدت گرفت. کمونيستهای ايران بجای دفاع از دو انقلاب سوسياليستی شوروی و چين، و همزمان جمعبندی نقادانه از آن تجارب، کاملا با ميراث اين دو انقلاب فاصله گرفتند و حداکثر به دفاع از "انقلاب اکتبر روسيه" (يعنی همان چند روز کسب قدرت سياسي) اکتفا کردند. بجای جمعبندی از دو انقلاب سوسياليستی بزرگ قرن بيستم، علل درونی احياء سرمايه داری در آنها، دلايل شکست اين دولتهای سوسياليستي، و از اين رهگذر روشن تر کردن افق سوسياليستي؛ اصولا داشتن و نداشتن جواب روشن در مورد سوسياليسم اهميت خود را در زندگی احزاب و سازمان های چپ از دست داد.  پاک کردن دستاوردهای گذشته، امکان انداختن طرحی نو برای آينده را از اين نيروها گرفت.

 

اما روند منحل کردن، به تئوری های مائوتسه دون محدود نماند؛ بلکه سراشيب اجتناب ناپذيری را طی کرد بطوريکه دامن شالوده های مارکسيسم و لنينيسم را نيز گرفت. به اين ترتيب مارپيچ شناخت کمونيستهای ما از علم انقلاب، نه تنها روند تکاملی را طی نکرد بلکه روند قهقرائی اسفبار و خطرناکی را پيمود.

اين وضعيت بر پراتيک سازمان ها و احزاب نيز تاثير گذاشت و نميتوانست بدون تاثيرهم باشد. خط تمايز پراتيک انقلابی با رفرميستي، اکونوميستی با سوسياليستی از ميان رفت و ده ها استدلال "عملي" و "کارگري" و "تاکتيکي" شروع به توجيه اينها کرد. خط تمايز ميان نيروهائی که خود را کمونيست می دانند با نيروهای ليبرال و رفرميست در تئوری و پراتيک بسيار کمرنگ شد. امروز ناتوانی نظری سازمان های جنبش کمونيستی در مقابل تهاجمات نظری جريانات ضد مارکسيست و ضد کمونيست، کاملا آشکار است. نسل نوينی می خواهد به کمونيسم و انقلاب کمونيستی روی آورد و سوال می کند که چه بر سر انقلابات سوسياليستی پيشين آمد و از درسهای آنها برای ساختن آينده چگونه استفاده می کنيم؟ اغلب کمونيستهای ما جوابی برای اين سوالات ندارند. بدون داشتن جواب برای اين مسائل بزرگ انقلاب پرولتری نمی توان نسل جديدی از كمونيستهای پيشرو را ساخت و نسل قديم هم زياد دوام نخواهد آورد.

 به اين وضعيت نبايد تن داد و می توان تن نداد.

 

تولدی دوباره

بخش مهمی از  نسل کنونی کمونيستهای ايران، متعلق به جنبش نوين كمونيستی می باشند. جنبش نوين کمونيستی ايران با يك گسست بزرگ در جنبش كمونيستی بين المللي، بوجود آمد. وقتی سرمايه داری در شوروی احياء شد، مائوتسه دون اعلام کرد که شوروی ديگر يک کشور سوسياليستی نيست و از کمونيستهای جهان دعوت کرد که از احزاب کمونيست وابسته به شوروی انشعاب کرده و جنبش نوين کمونيستی را متولد کنند. مائوتسه دون ماهيت سرمايه داری در شوروی را تحليل کرد و علل احياء سرمايه داری را توضيح داد و سپس بر پايه آن مبارزه طبقاتی در چين سوسياليستی را پيش برد.

جنبش کمونيستی ايران، با موضع گيری عليه شوروی سرمايه داری و حزب توده ، دوباره متولد شد. اين گسست انرژی ، تازگی و جاذبه عظيمی را برای جنبش كمونيستی ايران بوجود آورد. در ايران، جريان خط سه و بخشی از جنبش چريکی بخشی از آن گسست و تازگی تاريخی بود. با شتاب اوليه آن گسست و قدرت آن نوسازی ، چند نسل پيش رفت. اما شتاب آن گسست و نو شدن، مدتهاست که تمام شده است! جنبش كمونيستی ايران بايد يك بار ديگر از جا کنده و از نو متولد شود. و مصالح اين انفجار جديد را دارد. مهمترين مصالحش دو تجربه سوسياليستی بخصوص آخرين دستاوردهای پرولتاريا در چين سوسياليستی است. برای ايجاد يك جهش جديد بايد اين تجارب را خوب بشناسيم، درسهای مثبت و منفی اين ها را جذب كرده و تبديل به سلول جديد کنيم. اين امر، نيازمند يک فعاليت ويژه و خاص است: ارائه تئوری ها و مشاجره به حول آنها و رسيدن به درک و شناخت جمعی عاليتر- و اتحاد بدور اين خط  برای پيشرفت های جهش وار در پراتيک انقلابي.

ما بر اين باوريم  که توليد و  بازتوليد بدور همان سازمان های سنتی و يا تلاش برای حفظ همان  اتحادها  فايده ندارد و کمونيستهای ايران بايد به حول خطوط فکری نوين، يک خط ايدئولوژيک و سياسی روشن، صف آرائی کنند. کمونيستهائی که امکان اتحاد با يکديگر را می بينند، نمی توانند صرفا با "اتحاد عمل" به يک اتحاد کمونيستی دست يابند. اتحاد عمل بشرطی مفيد است كه موجب شكوفائی و رشد اتحاد فكری شود. رسيدن به اتحاد حول خط روشن كمونيستی ضروری است. زيرا بدون وحدت تفكر، وحدت اراده هم بدست نمی آيد. اتحاد كمونيستها، اول و بيش از هر چيز با حل شكاف های فكری ميان آنان ممکن می شود. تئوری های کمونيستی از درون اجماع بر سر يكسری فرمولها بدست نمی آيد. بلكه حاصل تقطير تجارب انقلاب پرولتری در سطح جهانی، است.

 

نوسازی وظيفه ای برای پيشرفت حزب و برای اتحاد

کمونيستهای ايران عموما آخرين قطار تكاملات جنبش كمونيستی جهان و انقلابات پرولتری را از دست دادند. اتحاديه کمونيستهای ايران نيز کمابيش در اين زمره بود. اما پس از شكست انقلاب 57 و وارد شدن ضربه به اتحاديه كمونيستهای ايران، ما در جريان بازسازی ايدئولوژيك و سياسی خودمان اين عقب ماندگی را جبران كرديم و می توان گفت كه حزب ما محصول جبران اين عقب ماندگی است و تا حدی توانسته است آخرين دستاوردهای موج قبلی انقلابات پرولتری را در بدنه تفكر خود ادغام كند و آن را راهنمای عمل خود قرار دهد.

با اين وصف، ما نيز نياز به نوسازی داريم. فراخوان حزب ما مبنی بر ضرورت نوسازی جنبش کمونيستي، صرفا برای "ديگران" نيست. امروز به نقطه ای رسيده ايم که تنها جذب تئوری های ماركس و لنين و مائو کافی نيست. ايستادن بر دوش آنان و رفتن به ورای آنان، برای جنبش کمونيستی ضرورتی فوری و حياتی است. زيرا بدون اينکار نمی توانيم در مقابل چالش های مبارزه طبقاتی پاسخگو باشيم. رفتن به ”ورای آنان“ شامل آن است که درسهای مثبت و منفی اين دو تجربه بزرگ را بيش از آنچه که مائوتسه دون سنتز کرد، بايد  سنتز و جذب کنيم . اما فقط اين نيست، بلکه بايد به مسائل نوينی که تغيير و تحولات جهان کنونی به ميان کشيده است، نيزجواب دهيم.

 اين ها مسائلی است که در حال حاضر در جنبش انقلابی انترناسيوناليستی (ريم) مورد بحث و مشاجره است. برخی احزاب ريم در اين زمينه خدمات بزرگی کرده ا ند. بطور مثال، صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا (باب آواکيان) با بررسی اين تجارب بزرگ و بازبينی تئوری های مارکسيستي، نه تنها شالوده اين تئوری ها را مستحکم تر کرده است بلکه سنتزهای کمونيستی نوينی را در زمينه های گوناگون جهان بينی و متد کمونيستی ارائه داده است. (1)

علاوه بر سنتز تجارب دو انقلاب بزرگ سوسياليستی در قرن بيستم، ما بايد به تغييرات بزرگی كه از زمان مائو به اين سو در جهان صورت گرفته جواب دهيم – اين تغييرات را تحليل کرده و تاثيرات آن را بر استراتژی و تاکتيک های انقلاب در نظر گيريم و آن را در بدنه تئوری های خود ادغام كنيم. اوضاع و شرايط جهان طوری است كه اگر كمونيستها تئوری ها كمونيستی را نوسازی نکرده و تكامل ندهند نمی توانند به ضروريات زمانه جواب دهند و  امواج نوين انقلاب پرولتری و دوره جديد مبارزه طبقاتی در ايران را هدايت كنند. عدم پاسخگويی به اين مهم ما را  حداكثر به يك نيروی حاشيه ای در اوضاع تبديل خواهد کرد.

فراخوان نوسازی جنبش کمونيستي، فراخوانی برای وحدت نيزهست. درست است که ما حزب خود را تشکيل داديم ولی به معنای اين نيست كه روند اتحاد ميان كمونيستها را تمام شده می دانيم. روند اتحاد ميان کمونيستها تمام نشده است.

بعد از تاسيس حزب، چشم انداز و نقشه کلی ما اين بود که تشکيلات حزب را گسترش دهيم و انباشت قوا کنيم. با اين هدف که در اسرع وقت بتوانيم در موقعيت مناسب برای پياده کردن استراتژی انقلابی مان قرار گيريم. 

پروژه عمده ما كماكان پيشبرد اين امر است، اما لازم است كه به وظيفه ی تكامل و نوسازی تئوری های كمونيستی و تلاش برای ايجاد حداکثر اتحاد فکری ميان کمونيستهای ايران نيز بپردازيم.

 برای اينکار لازم است که همراه با احزاب و سازمان ها و محافلی که خود را کمونيست می دانند، به يک جنبش فکری دامن زنيم و همزمان برای پيشبرد متحدانه سياست های انقلابی در جنبش های توده ای به همکاری بپردازيم.

 

کم بهائی به تئوری

به اعتقاد ما کم بهائی به تئوری، يکی از گرايشات بسيار سرسخت ميان کمونيستهای ايران است.

كم بهائی به تئوری در واقع كم بهائی به پراتيك كمونيستی است. بدون اينكه تئوری های كمونيستی راهنمای عمل ما باشند امكان ندارد كه بتوانيم يک عمل كمونيستی را سازمان دهيم.

در ميان كمونيستهای ايران يك دوآليسم در زمينه تئوری و پراتيك حاكم است: يعنی تئوری ها را كاملا جدا از پراتيك می بينند. برخی فكر می كنند كه تئوري، تاثيری در كمونيست بودن آدمها ندارد، در حاليكه تاثير تعيين كننده دارد. افراد كمونيست و احزاب كمونيست معمولا فقر تئوری كمونيستی را  با دست انداختن به تئوری های رايج طبقات ديگر جبران می كنند.

وقتی كه كمونيستها تئوری های خود را تازه نمی كنند و برای مسائل نوين پاسخ های صحيح كمونيستی ندارند، توده هائی كه بدنبال تغيير وضع كنونی اند بدنبال تئوری هائی كه گرايشات سياسی ديگر (مانند ملي- مذهبی ها،  پست مدرنيستها) جلو می گذارند روان می شوند و نتيجه اش ادامه وضع موجود وسر خوردگی است.

بعضی از كمونيستهای ما فكر می كنندكه تئوری نقشی در تعيين ايدئولوژی آنان ندارد. در حاليكه تئوری عامل ديناميك (پويا) در ايدئولوژی کمونيستهاست. ايدئولوژی همان اخلاق و يا نيت نيست. ايدئولوژی همان موضع طبقاتی نيست. ايدئولوژی شامل موضع طبقاتی و جهان بينی (تئوری ها) و متدولوژی است. ما نمی توانيم تئوری های غير كمونيستی داشته باشيم اما بگوئيم كه ايدئولوژی كمونيستی يا پرولتری داريم.

 

برخی از کمونيستها ممكن است بر اين باور باشند که برای جذب توده های مردم نيازی به اينکه در راس ايده های پيشروی زمان خود باشند، نيست. آنها تصور می کنند که می توانند توده ها را برمبنای وعده برخی نيازهای فوريشان بسيج کرد و يا با وعده گرفتن انتقام مردم از دشمن آنها را به زير پرچم خود كشيد. مگر برنامه حزب کمونيست، گرفتن انتقام از دشمنان مردم و يا ايجاد برخی رفرمها در زندگی مردم است؟ برنامه حزب كمونيست ايجاد جامعه ای نوين است و به توده ها نشان ميدهد که برای برقراری چه جامعه ئی بايد مبارزه کرد. کمونيستها، نمايندگان پيشروترين طبقه تاريخ؛ طبقه ای که قرار است پيشرفته ترين انقلاب اجتماعی تاريخ بشر را به ثمر برساند، هستند. بنابراين نه تنها نمی توانند روی جهل مردم حساب باز كنند و عقب ماندگی خود را بپوشانند بلکه اگر در راس پيشروترين افکار زمان خود قرار نگيرند، نمی توانند وظايف خود را عملی کنند.

 

نوسازی جنبش کمونيستی يکی از موضوعات مرکزی کارمان است

اين تز و پروژه ما برای  نوسازی جنبش كمونيستی است. به نظر ما اين روش نه تنها برای پايه های خودمان بلکه برای محافل پراكنده و عناصر قديمی كه هنوز به تغيير جهان معتقدند و می دانند که با خطها و روشهای قديم نمی توان دست به کاری جدی زد، جذابيت و برائی زيادی دارد. اين پروژه پتانسيل آن را دارد كه حال و هوای جديدی در ميان كسانی كه خود را كمونيست می دانند بيافريند هرچند تمام پروژه هائی كه می خواست به وحدت طلبی جواب دهد تا کنون ناموفق بوده است اما يك روحيه وحدت طلبانه هم در حال شکل گيری است.اگر اين پروژه را با موفقيت پيش ببريم در اين زمينه به نتايج بسيار خوبی دست خواهيم يافت. 

ما بايد ضرورت نوسازی جنبش کمونيستی را بطور زنده و برا  بر بستر همه فعاليت های حزبی مان طرح و آن را تبديل به يکی از پايه های تقويت حزب كنيم. ما به اين پروژه بعنوان يك پروژه قدرتمند و رهائيبخش در همه سطوح نگاه می كنيم . اين پروژه ايست برای تبديل جنبش كمونيستی به يك قطب قوی در جامعه. ضروری است که اين پروژه در دوسطح به پيش رود: با احزاب مشخص و با فعالين و محافل جنبش های توده ای (دانشجوئي، زنان، کارگری).

 

ما وظيفه داريم كه حالت بی تفاوتی نسبت به مسائل تئوريك در جنبش کمونيستی را بهم زنيم. عدم جوشش فكری و ايدئولوژيك  ما را در مقابله با طبقات ارتجاعی ضعيف و فلج می کند. خوشبختانه آگاهی به اين ضرورت در حال گسترش است. بسياری از فعالان قديمی می فهمند که تئوری هايشان بايد تر و تازه شود و در می يابند که امروزه، تنها با نگاهی نو می توان از شالوده های مارکسيسم دفاع کرد و آن را شاداب تر و با اعتبارتر ساخت.

 

متد کار در اين زمينه

اصل اول اين است که اين معضل را بايد مرتبا طرح و به يک مشغله فکری تبديل کرد. با يک بار گفتن و منتظر شدن مسئله حل نمی شود. بايد بدانيم که جا انداختن اين موضوع يک کار خلاف جريان و راهپيمائی سربالائی است و گرايش خودبخودی  فرد اين است که بگويد فايده ندارد و يا يک بار بگويد و رد شود. صحبت از راه انداختن يک جنبش فکری است و اين کار بزرگی است و تلاش زيادی می برد.

ما کماکان اين وظيفه را داريم که حزب و خط حزب را  به پيشروان جنبش های توده ای  بشناسانيم و از آنان دعوت کنيم که بطور متشکل برای تقويت حزب و گسترش نفوذ سياسی و ايدئولوژيک و تشکيلاتی آن کوشش کنند. اما بايد بدانيم که بخش مهمی از کار سياسی ايدئولوژيک برای جذب پيشروان، آن است که معضلات کنونی جنبش کمونيستی را با آنان مطرح کنيم و راه حل خودمان را نيز جلو بگذاريم. اين يک عرصه بسيار مهم مبارزه طبقاتی است که آينده به مقدار زيادی وابسته به موفقيت آن است. اين يك وظيفه عاجل برای هر كمونيست و هر حزبی است که خود را کمونيست می داند.

ما بايد بر روی مضامين كمونيسم علمی بيشتر تبليغ و ترويج كنيم. نه فقط در نشريه و انتشارات، بلکه در روابطمان با محافل و احزاب و جنبش های توده اي،  بر سر شالوده های مارکسيسم بايد بطور زنده تبليغ و ترويج كنيم. موضوعاتی که در را بروی اين وظيفه می گشايند بسيارند. مثلا در جنبش زنان در مورد رابطه ميان سوسياليسم و رهائی زنان؛ جمعبندی از عملكرد كشورهای سوسياليستی و جنبش كمونيستی در اين زمينه برای تيزتر كردن پايه های نظری كمونيستي؛ در جنبش كارگری در مورد تفاوت ميان طبقه كارگر در خود، با طبقه کارگر برای خود (طبقه ای كه بايد رسالت تغيير جهان را عملی كند)  و غيره.

برای پيشبرد اين وظيفه مانند هر وظيفه مهم ديگر لازم است که به فکر صد تدبير و هزار طريق برای عملی کردن آن باشيم- چه در سطح مرکزی چه در سطح حوزه ای و فردی.

بطور مشخص می توانيم گردهمائی های مختلف برای ارائه اين بحثها تشکيل دهيم. از جلسات با احزاب گرفته تا دعوت محافل و عناصر برای اينکه به نظرات ما در اين زمينه گوش داده و نظر دهند.

 

نوسازی پراتيک ها

ما اين پروژه را صرفا به مباحث تئوريک محدود نمی کنيم. تئوری راهنمای عمل است. با تحليل مشخص از شرايط مشخص بايد افق سياسی جنبش های توده ای (جنبش کارگری، زنان و دانشجوئی) را گسترش دهيم.  در هر جنبش توده ای، در عين حفظ اتحاد گسترده، بايد برای شکل گيری يک هسته مستحکم انقلابی ثابت قدم تلاش کنيم. هر جنبش توده ای برای اينکه بر جاده منافع توده ها و آمال آنان بماند، نيازمند يک هسته مستحکم ثابت قدم است وگرنه خيلی زود طعمه نيروهای طبقاتی ارتجاعی و فرصت طلب می شود. در هر يک از جنبش ها بايد از دريچه مسائل خاص آن جنبشها، افق سوسياليسم و کمونيسم را تبليغ و ترويج کنيم. در عين حفظ پايه های اتحاد گسترده، مردم بايد بدانند سوسياليسم چيست، چرا تنها راه نجات بشريت از سرمايه داری و روابط اقتصادی و اجتماعی استثمارگرانه و ستمگرانه است. در جنبش های توده ای بايد فضای مناسبی برای جاری شدن بحثهای توده ای در مورد اينکه ما چگونه بدست خود آن آينده را خواهيم ساخت و مختصات آن آينده چيست، بوجود آوريم. اينها همه بخشی از نوسازی است.

ترجمه "نوسازي" در رابطه با جنبش کردستان بسيار مهم است. در جنبش کردستان، بيش از هر جای ديگر هم پتانسيل آن است و هم ضرورت آن که آلترناتيو جامعه دموکراتيک نوين و سوسياليستی مانند ستاره تابناکی بدرخشد و منطقه نفوذ جنبش کمونيستی باشد. در کردستان اين سوال که راه حل انترناسيوناليستی پرولتری برای حل مسئله ملی چيست، و تجربه مبارزه مسلحانه در آن خطه چگونه به ذخيره ای برای پيشبرد انقلاب سوسياليستی در سراسر ايران تبديل خواهد شد، بايد جوابهای روشنی بگيرد. توجه ويژه به تقويت جنبش کمونيستی در کردستان بخصوص در شرايطی که امپرياليسم آمريکا در کردستان عراق به اصطلاح "آلترناتيوي" برای مردم کردستان ارائه داده است، از اهميت زيادی برخوردار است.

 نسل جوان نيز بايد با درگير شدن در حل اين معضل تعليم ببيند. جوانان می خواهند بدانند كمونيسم چيست. وبهتر است كه از ما جواب بگيرند و آنهم نه در سطحی كه ما در سن جوانی گرفتيم، چون با آن سطح، نه تنها نمی توانند تبديل به نسل نوين جنبش كمونيستی شوند بلکه تبديل به دنباله نسل قديم می شوند.

 

1- توجه و اعتنا به اين مباحثات و شرکت فعال در آن برای نوسازی و تکامل جنبش کمونيستی ايران ضروريست. نشريه حقيقت به سهم خود تلاش می کند خوانندگان خود را با اين مباحث آشنا کند.

 

درباره فهميدن و تغيير جهان

 

مقاله ای از باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا

طی چند سال گذشته باب آواکيان مباحث مهمی در زمينه های گوناگون جهان بينی و متد کمونيستی طرح کرده است. او در ادامه تلاشهای تئوريک پر سابقه اش فراخوان دستيابی به يک سنتز نوين کمونيستی را طرح کرده است. باب آواكيان در فراخوانش چند نكته مهم را طرح می كند.

او به اين نكته مرکزی می پردازد كه ما ديكتاتوری پرولتاريا را به مثابه بخشی از ساختن جامعه ای كه واقعا آدم دلش بخواهد در آن زندگی كند چگونه بايد  اعمال كنيم؟ او تاكيد  می كند كه ما می توانيم به كمونيسم دست يابيم  اما بشرط آنكه نقد صحيح از ضعفهای جوامع سوسياليستی سابق را در درك مان از ديكتاتوری پرولتاريا تحت رهبری پيشا هنگ كمونيست آن ادغام كنيم.  برای اينكار از يكسو بايد  آن تصويری از جامعه كمونيستی را كه در اصل و در خطوط كلی توسط ماركس و انگلس ترسيم شد و توسط لنين و بخصوص مائوتسه دون تكامل يافت احياء‌ كنيم.  (بخصوص گذر به ورای ”افق محدود حق بورژوائی”) اما بايد  بدانيم كه اين تصوير از جامعه كمونيستی را نمی توانيم احياء‌ كنيم (حداقل بطور كامل و قاطعانه نمی توانيم احيا كنيم) مگر اينكه همزمان آن را  در پرتو تجربه تاريخی و پيشرفتهای درك بشر از نو ترسيم كنيم. 

ما برای آشنائی خوانندگان نشريه حقيقت با نظرات جديد  باب آواکيان اقدام به ترجمه مقاله زير کرديم.  اين مقاله نخستين بار در شماره 1262 نشريه کارگر انقلابی در 19 دسامبر 2004 منتشر شده است. به اميد  آنکه اين مباحث توجه فعالين جنبش کمونيستی ايران را نسبت به خود جلب کند.

متاسفانه به دليل محدود بودن صفحات نشريه قادر نشديم که پانويس های اين مقاله را که عمدتا اشاره به آثار گوناگون باب آواکيان دارد، درج کنيم.  هيئت تحريريه نشريه حقيقت

   

مقاله ای از باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا

 

هر چيز ی که حقيقت داشته باشد برای پرولتاريا خوبست؛ همه حقايق می توانند در رسيد ن به کمونيسم به ما کمک کنند. باب آواکيان

 

باب آواکيان با عده ای از رفقا در مورد اپيستمولوژی صحبت می کند: در باره فهميد ن و تغيير جهان!

 

مقدمه ناشر: مقاله زير بر پايه بحثهائی که باب آواکيان با عده ای از رفقا در مورد اپيستمولوژی داشت، تهيه و تنظيم شده است. اپيستمولوژی به تئوری شناخت اشاره دارد؛ اينکه انسان ها چگونه دانش کسب می کنند، ماهيت حقيقت چيست و مردم چگونه به آن دست می يابند. صحبت های باب آواکيان و بقيه رفقا در مورد اپيستمولوژی نظرياتی است که در طول يک جلسه بحث بيان شده اند و بر مبنای آمادگی قبلی نبوده است و متن زير بر پايه يادداشتهائی که در جلسه برداشته شده تنظيم شده است.

 

در يک چشم انداز تاريخی می نگريم نقش روشنفکران را نيز می بينيم. آيا اينها اساسا برای ما مشکل آفرينند؟ برخی ها مسئله را اينطور می بينند. در تاريخ جنبش ما اين يک گرايش معين و يک مشکل بوده است.

اگر مسئله را از يک چشم انداز تاريخی گسترده نگاه کنيم اينطور نمی بينيم. مثلا يک فيز يک دان به نام برايان گرين که کتابهائی را برای فراگير و توده فهم کردن فيز يک نوشته، راجع به اين تضاد بزرگ که فيز يکدان ها نمی توانند حل کنند صحبت می کند: تضاد بين نسبيت و مکانيک کوانتوم. سوالی که با آن مواجهند اين است: چگونه می توان به سطح ديگری از سنتز رسيد؟ خب! ما کمونيستها در اين مورد چه فکر می کنيم؟ آيا اينطور فکر می کنيم که  اگر بطور تنگ نظرانه ای به هدف ما خدمت نکند تلف کردن وقت است؟ البته که بايد  با افرادی که در اين زمينه ها (آزمون های علمی – مترجم) کار می کنند کلنجار رفت و مبارزه کرد اما با يک روش خوب بايد  اينکار را کرد. اگر در اين عرصه ها ما با روش خوب کار می کرديم می توانستيم مبارزات خوب و جالب زيادی بحول انواع و اقسام سوالات با اين افراد داشته باشيم منجمله بحول سوالاتی که از زمينه کاری خودشان سربلند می کند. اما برای اين کار اول از همه بايد  در کاری که می کنند و با مسائلی که دست و پنجه نرم می کنند درگير و آشنا شويم.  ما بايد  اينکار را با روشی متفاوت از آنچه که در تاريخ جنبشمان بوده انجام دهيم.  آيا اگر اين فيز يکدان ها به درک و شناخت از جنبه های بيشتری از جهان نائل ايند به کار ما در رسيد ن به اهدافمان کمک می کنند؟ بله. آيا بايد  به آنها"آزادی عمل" داد که به درک بالاتر از جهان برسند؟ بله. آيا لازم است که با آنها مبارزه هم بکنيم؟ بله. آيا لازم است که به آنها بگوئيم از اسب پآئين بيائيد  و از توده ها هم چيز ی بياموزيد ؟ بله. اما يک نکته را بايد  درک کرد و اين نکته ايست که بيل مارتين در مقدمه کتابی که بزودی منتشر می شود (و شامل مکالمه ای ميانمن و اوست) اشاره کرده است: از يک طرف وقتی  روشنفکران در برج عاج  و دور از توده های مردم می نشينند مشکل بوجود می آيد  ولی از طرف ديگر آنها نياز به جو و فضای مناسبی دارند که بتوانند کارشان را انجام دهند.

بله بايد  از کوه پآئين بيائيم و با توده ها قاطی شويم اما  بايد  به بالای کوه هم برويم چرا که در غير اينصورت نمی توانيم کارمان را خوب انجام دهيم.  در مورد اشتباهات استالين بايد  بگويم که برخی از اشتباهات استالين متعلق به خودش بود که به مقدار زيادی از اشکالات متدولوژيک خودش ناشی می شد اما برخی از آنها  از دوره لنين موجود بود. من در اين باره هم در "فتح جهان" صحبت کردم.

 ديد  تنگ نظرانه در مورد روشنفکران در جنبش ما منجمله در انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی يک ديد  غالب بود. اما در چند دهه گذشته يک گرايش متفاوت هم موجود بود که من برايش جنگيد ه ام. آيا اين را برسميت می شناسيد  يا اينکه رد ميکنيد  و می خواهيد  بطرف ديگری برويد ؟ خطها و راه های متفاوتی در اين رابطه هست. يکی از رفقای رهبری در حزبمان به من گفت، يکی از مهمترين کارهای تو انجام همين کاری است که داری می کني. من به او گفتم حداقل بهمان اندازه اهميت دارد که تو  نيز اين کار را بکنی. ما بايد  يک هسته مستحکم که بدور يک خط صحيح متحد است داشته باشيم و اگر چنين چيز ی نداشته باشيم آنگاه ابتکار عمل های افراد مختلف خوب نخواهد بود. اگر افراد بدور اين خط متحد شوند ما خيلی چيز ها می توانيم راه بيندازيم و هر کدام در جهات متفاوت خواهد رفت و برخی اوقات در جهات بسيار جالبی، اما مبارزه خواهيم کرد و بجائی خواهيم رسيد .

ما بايد  چگونه به تاريخ بشر نگاه کنيم؟ مثلا در مورد خلقهای بومی که مذهبشان بخش حياتی از هويتشان است چه می گوئيد ؟ موضوع سختی است. اما بدون اين نوع جهان بينی و متدولوژی که من طرح می کنم ما بجائی نمی رسيم.  بدون اين جهان بينی و متدولوژی، دنباله رو اين گرايشا ت در ميانمردم می شويم يا اينکه وقتی ديد يم تبديل به مانعی در مقابلمان شده است بيرحمانه سرکوبش می کنيم.  مائو اين مسئله را بهتر از شوروی ها می فهميد . او بشدت به سياست شوروی ها انتقاد کرد که مردم مناطق مسلمان نشين را مجبور می کردند خوک پرورش دهند. اما ما بايد  فراتر از اينها برويم.  مائو سی سال است که مرده  و لنين 80 سال. اگر به ورای آنها نرويم پس چکار داريم می کنيم؟

اين يک گسست اوليه، يک گسست اپيستمولوژيک بود که در "فتح جهان" منعکس شد. مسئله ما تغيير جهان است و برای اينکار بايد  واقعيت را بفهميم و بشناسيم.  داروين و  نيوتون به درک بخشی از واقعيت کمک   کردند. اما پس از گذشت زمان معلوم شد که تئوری های آنها دارای محدوديت است و در برخی زمينه ها هم غلط است. البته داروين در اساس درست بود و دفاع از اساس تئوری تکامل داروين بسيار مهم است. بخصوص در مقابل حملات بنيادگرايان مذهبي. اما درک از تئوری تکامل هم پيشرفت کرده و به ورای داروين رفته است.  بله ما نمی خواهيم که روشنفکران در برج عاج بنشينند اما نکته بيل مارتين درست است که آنها برای اينکه کارشان را انجام دهند نياز به يک فضای معينی دارند. اين تضادی است که بايد  حلش کنيم.  ما بايد  اين مشکل را در ميانتوده ها طرح کنيم.  و اگر آن را درست حل نکنيم حتا پس از اينکه قدرت را گرفته ايم و داريم جامعه سوسياليستی را هدايت می کنيم، مردم ما را سرنگون خواهند کرد يا اگر هم سرنگون نکنند وقتی که يک ارتش بزرگ حمله کند، خودشان را کنار می کشند. صدام يک نمونه است: او به مردم ستم می کرد و ستمگر بود؛ هر چند مردم او را سرنگون نکردند اما وقتی که يک ستمگر قوی تر (امپرياليسم آمريکا) برای سرنگون کردن او حمله کرد، برای دفاع از او برنخاستند. اگر ما در جامعه سوسياليستی  مشکلات واقعی (منجمله مشکلات روزمره توده ها )  را حل نکنيم ما هم به اين سرنوشت دچار می شويم.  اما ما بايد  توده ها را رهبری کنيم و حتا  اين تضادها را در مقابل اقشاری که پيشرو نيستند نيز   بگذاريم و از اين طريق با آنها مبارزه کنيم.  بگوئيم که اين است تضاد و اين است راه حل ما، انتقاد شما نسبت به آن چيست؟ اينکاری است که بايد  بکنيم و نه اينکه ارتش را فرابخوانيم که آنان را سرکوب کند. من ايد ه آليست نيستم و می دانم که برخی اوقات به ارتش هم نياز خواهيم داشت اما اين نبايد  اولين ابزاری باشد که به آن دست می اندازيم.  بايد  تضاد را طرح کنيم و بپرسيم: بنظر شما اين را چطور بايد  حل کرد؟ مردم نياز به علم پزشکی دارند؛ اين تضاد را چطور بايد  حل کنيم که از يک طرف  منجر به بازتوليد  همان نابرابری های عظيم که فقط عده معدودی می توانند در حيطه علوم درگير شوند و از طرف ديگر مانع کار کارکنان بخش علوم و دانش نشويم.  يا دولت سوسياليستی به محاصره قدرتهای امپرياليستی در آمده است. راه حل شما چيست؟ تضادها اين است، بيائيد  با آنها دست و پنجه نرم کنيد . اين تضادها را چطور بايد  حل کرد؟

نه اينکه مائو اصلا نمی کرد.  چرا می کرد. اما آنطور که من دارم طرح می کنم کمی متفاوت است. ما به توده ها اعتماد داريم که اگر مشکلات را برايشا ن طرح کنيم، می توانيم باهاشان مبارزه کنيم، از آنها ياد بگيريم، رهبريشا ن کنيم و در اين حين بخش بزرگی از آنها را جلب کنيم.  من  نمی خواهم در اين راه تنها باشم؛ اين اصلا چيز  خوبی نيست. و ما را به چيز ی که می خواهيم نمی رساند. من می خواهم همراهان بيشتری داشته باشم که من را قادر به انجام کارم کنند و خودشان هم کار کنند. افرادی که در اينجا هستند و افراد حزبمان و بسيار کسان در بيرون حزب می توانند خدمات خود را به اين فرايند بيفزايند. اين فرايند خيلی خوبی است. در جواب به سخنرانی که تحت عنوان "انتخابات، دموکراسی و ديکتاتوري؛ مقاومت و انقلاب" کردم پروفسوری به انتقادات من از استالين و متدولوژی استالين و اينکه من گفته بودم ما بايد  بهتر از او عمل کنيم، گفت اگر کسانی در اطراف استالين بودند که او را به چالش می طلبيد ند اشکالات وی اينهمه مسئله بوجود نمی آورد. اين پروفسور اضافه کرد که، "چالش من اين است: چطور می توانيد  از شوروی دهه 1920 و 1930 و چين در دوره انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی بهتر عمل کنيد "؟ او بيشتر توضيح داده و گفت:" من مشکل را اينطور می بينم: وقتی به قدرت برسيد  مردم عليه شما شروع به صحبت خواهند کرد و خيلی زود شما دست به استفاده از ارتش زده و سرکوب خواهيد  کرد."

اين نکته مهمی است. يک تضاد واقعی است. و بايد  با افرادی مانند اين پروفسور يک ديالوگ ادامه دار داشته باشيم و بطور کلی بر سر اين مسئله بايد  يک ديالوگ ادامه دار داشته باشيم.  بنظر من ميتوانيم يک راه حل خوب برای اين تضاد پيد ا کنيم اما راحت نخواهد بود و واقعا نياز به کار و مبارزه خواهد داشت تا بتوانيم اين تضاد را درست حل کنيم.

اينهم يک مشکل بزرگ ديگر است: وقتی که زمانش برسد، زمانی که يک اوضاع انقلابی ظهور کند، نيروی مادی ما بايد  بتواند مقابل امپرياليستها بايستد و آنرا شکست دهد؛ نيروی ما بايد  هسته مرکزی انجام اين کار باشد بطوريکه بتوانيم هسته مرکزی را مستقر کنيم و سپس درها را باز کنيم.  اگر مسئله پايه ای سوسياليسم را به مسابقه انتخاباتی بگذاريد  کشتی را غرق خواهيد  کرد. ما بايد  آن نيروی مادی را توليد  کنيم که دشمن را شکست دهد و شرايط و چارچوبه های جامعه جديد  را تعيين کند. سپس بايد  آن کار ديگر را بکنيم يعنی "جامعه را باز کنيم" و در انطباق با آن توده ها را رهبری کنيم: اينجاست تمام نکته مربوط به فرايند حرکت "هسته مرکزی فشرده با  انعطاف پذيری زياد". {اين نکته اشاره دارد به مقوله "هسته مرکزی فشرده با انعطاف پذيری زياد" که صدر آواکيان بر آن تاکيد  کرده است؛ او می گويد  اين اصلی است که هم در جامعه سوسياليستی و هم در جريان انقلاب بايد  آنرا عملی کرد و  هدف را دست يابی به  کمونيسم جهانی قرار داد. برای بحث بيشتر در اين مورد به مقاله "ديکتاتوری و دموکراسی و گذار سوسياليستی به کمونيسم" رجوع کنيد . متن کامل اين مقاله در شماره مختلف نشريه کارگر انقلابی از شماره 1250 تا 1252 و 1254 تا 1255 و 1257 تا 1258 و 1260 موجود است.}

مسئله "هسته مرکزی فشرده همراه با انعطاف زياد" چيز ی  نيست که يکبار حل می شود و تمام می شود. هر چه هسته مرکزی ما بزرگتر شود، در تمام شرايط، در همه سطوح، انعطافمان بايد  بيشتر شود. نمی توانيم يک هسته مرکزی داشته باشيم که در درونش هيچ انعطاف نيست. هسته نمی تواند آنقدر قوی باشد که مانند سياه چاله ها تمام نور را بکشد.

انجام هر دو طرف مسئله خيلی مشکل است. بيائيد  به اين جنبه نگاه کنيم که  نيروی مادی ما دشمن را مغلوب می کند و چارچوب  را تعيين می کند. اين شبيه فيلم " تيتان ها را به خاطر آور" است. تصميم گيری شد که دبيرستانی و تيم فوتبالی را در ويرجينيا ادغام کنند و قرار شد که مربی تيم فوتبال سياه باشد. اين تصميم گيری شد و پس از آن همه چيز  وابسته به مبارزه بود. اين کار چارچوب بهتری را نسبت به اينکه صرفا گفته شود "آيا می خواهيد  ادغام صورت بگيرد يا نه" فراهم کرد. در آن صورت بسياری از سفيد  پوستان می گفتند، "نمی خواهيم"! اگر نيرويش را داريد  که  چارچوب را تعيين کنيد ، وضع برای حل درست مسئله  بسيار مساعدتر است.  ما بايد  بگوئيم « خير، در جامعه سوسياليستی نمی توانيد  در مدارس مذهب درس دهيد ؛ اگر می خواهيد  می توانيد  با صرف وقت خودتان با فرزندانتان حرف بزنيد . اما آنها وارد مدرسه شده و علم و تاريخ و يک برخورد حقيقتی نسبت به واقعيات خواهند آموخت.» اين سياست برای کاتوليک ها ( که فقط با وجود پاپ خوشحالند) چه معنا دارد؟ همانطور که می دانيد  بدون پاپ، کاتوليسمی موجود نيست. و اين يک تضاد بزرگ خواهد بود. اينها تضادهای سختی است اما بدون اتخاذ سياستی که می گويم هيچ شانس نخواهيم داشت. من در صحبت بر سر ديکتاتوری پرولتاريا صادقانه حرف زدم. در ضمن ارائه برخی ايد ه ها سعی نمی کنم جواب های کاملی به همه اينها بدهم و صرفا می خواهم به يک متد معين اشاره کنم. اما بنظر من اين طوری بايد  جلو برويم و مسائل را حل کنيم.  زيرا ما را به جائی که می خواهيم برويم می برد و هم اينکه در انطباق با هدف نهائی ما کمونيسم است.

کتاب "آنتی دورينگ" (نوشته انگلس) در مورد يک واقعيت خيلی روشن و صريح است:  اينکه اغلب دانستنی های زمان، توسط دانستنی های پيشرفته تر کنار زده شده و جايگزين خواهد شد. اين يک جهت گيری درست  است؛ هم ديالکتيکی است و هم ماترياليستي.  مذهبی نيست. نظريه نيوتون يک سطح از حقيقت را روشن می کند اما واقعيت بزرگتری را درک نمی کند.  اين در مورد ما هم صادق است يعنی خيلی چيز ها هست که ما شناخت نداريم، بسياری چيز ها هست که بعدا کشف خواهد شد که برخی از چيز هائی را که الان فکر می کنيم درست است کنار خواهد زد و جايگزين آن خواهد شد؛ اما برای رسيد ن به آنها اين راه را بايد  طی کنيم.  اين راهی است با مسيرهای از هم دور شونده زياد. چگونه می توانيد  همه آنها را در يک جهت خوب نگه داريد  بدون اينکه بطور تنگاتنگی در هماهنگی باشند؟ هر چه بيشتر درک کنيم که اين صحيح است بيشتر می توانيم دارای هسته مرکزی باشيم که ما را قادر می کند دست به اين کارها بزنيم.  مسئله اين است که آيا پروژه کمونيستی ما بالندگی و جذابيت خواهد داشت، و در جنبه مثبت درهای ديگری را برای حل اين تضادها باز می کند و راهی را برای ديگران  ارائه می دهد.

اين ها راه ها هستند و من  مسئله را اينطور می بينم. آيا در اين راه قرار خواهيم گرفت يا نه؟ آيا چيز ی که می گويم درست است؟ آيا خودمان را بايد  اينطور ببينيم؟ يا اينکه اين غير واقع بينانه و ايد ه آليستی است و ربطی به جهان واقعی ندارد و نبايد  دنبالش برويم و نبايد  سعی کنيم که  به آن جا برويم.  آيا راست می گويند که "شما می خواهيد  اينکار را بکنيد  ولی نمی توانيد "؟ نه تنها می توانيم بلکه اين تنها راهی است که می توانيم آن کاری را که لازم است انجام دهيم.  شما نمی توانيد  تجربه  { انقلاب پرولتری و جامعه سوسياليستي} را تکرار کنيد . نمی توانيد  دوباره کمون پاريس و اتحاد شوروی را تکرار کنيد . خيلی چيز ها عوض شده است. حتا اگر تبليغات بورژوازی هم نبود مسئله اين است که تکرار همان چيز  به مردم الهام نمی بخشد. مردم بايد  بفهمند که اين تجارب در زمان و مکان خود عمدتا الهام بخش بودند. انقلاب چين بهتر از انقلابات پرولتری قبلی بود و بدون شک خيلی بهتر از آن چيز ی بود که الان در چين است. اما با اين وجود تکرار همان برای الهام بخشيد ن به مردم کافی نيست. مردم همان چيز  را نمی خواهند و درست هم است که نخواهند. آيا من دارم حرفهای ايد ه آليستی می زنم؟ يا اينکه اين تنها راه پيشروی است؟ حقيقت ماجرا چيست؟

 

 حقيقت عينی و حقيقت جانبدار: به حقيقت دست يافتن

باب آواکيان: در کتاب Feigon در باره مائو، نقل از مائو است که با خواهر زاده اش در باره خواندن انجيل صحبت می کند. دختر خواهر مائو از او می پرسد چگونه می تواند خودش را در مقابل انجيل "واکسينه" کند. مائو جواب می دهد: "برو عميقا آن را بخوان، از آن طرفش روشن بيرون خواهی آمد." اين متد مائو بود. البته با چيز های ديگری هم مخلوط بود. اما مسلم است که  يک بخش از متد او همين بود: يعنی نمی ترسيد  که در جستجوی حقيقت همه چيز  را عميقا بشکافد؛ شايد  حتا بيشتر از اين لنين اين مشخصه را داشت اما در لنين  هم مسئله "حقيقت سياسی” يا "حقيقت طبقاتی” در مقابل اين متد، ممانعت ايجاد می کرد. مائو بشدت مشغله توده ها را داشت اما اين نيز   با چيز های ديگر قاطی بود. در اينکه می گويد ، "نيازی به واکسن نداري! فقط برو بخوان و از آن طرفش روشن بيرون خواهی آمد"  خيلی خوب است. اما مسئله "حقيقت طبقاتی پرولتاريا" هم در متدش قاطی بود که در اين زمينه شبيه روش های تنگ نظرانه استالينی ليسنکوئی بود.

 

رفيق اول: در مورد اينکه بينش پرولتاريا يا بينش کمونيستی دارای دو جنبه "عينی بودن" و "جانبدار بودن" است  چه؟

 

باب آواکيان: ما بايد  بهتر از هر کسی بتوانيم حقيقت را درک کنيم.  جانبدار بودن را نبايد  به معنای ابزاری (مفيد  بودن) فهميد . ما بينش و متدی داريم که منطبق بر طبقه ای است که در مقطعی از تاريخ  ظهور کرد و اين طبقه نمی تواند از  وضع فعلی اش بيرون آيد  مگر اينکه وضع تمام جامعه را عوض کند. پس اين بينش منطبق بر منافع پرولتاريا است. اما نه به يک معنای تنگ نظرانه و محدود.

دارم کتابی در باره ايران و مصدق می خوانم. (همه مردان شاه نوشته استفن کينزر) در آن زمان اغلب  روزنامه ها  که تحت کنترل "سيا" بود و از آنها برای بسيج سياسی عليه مصدق استفاده می شد که  پر از حملات روزانه عليه او بودند. مصدق دست به سرکوب آنها نزد. موقعی که کتاب را می خواندم پيش  خودم گفتم: « ای بابا اين مقوله هسته مرکزی فشرده با انعطاف زياد ممکنست ما را به هچل بيندازد.» (خنده)  به اين دليل است که نمی توان از هسته مرکزی دست کشيد  و ما با مصدق فرق داريم.

مثال برژينسکی را بزنم. او نوشته است که در جنبش کمونيستی روسيه سنت اتوکراسی موجود بود. من در کتاب "کمونيسم دروغين مرد زنده باد کمونيسم واقعی” جواب او را اينطور دادم که انقلاب روسيه سنت اتوکراسی را نفی کرده بود. اما بعدا بيشتر سر اين مسئله فکر کردم و بنظرم آمد جواب کاملی نيست. در حرف او نکته ای است و ما بايد  قبول کنيم که آن سنت اتوکراسی در برخی جهات به در درون جنبش کمونيستی نيز   نفوذ کرد. در مقاله "دو مانع بزرگ" به اين نکته پرداختم.

وقتی من می گويم که بايد  در جامعه سوسياليستی به مرتجعين اجازه نشر کتبشان را بدهيم، نمی خواهم "يک ابزار زيرکانه" ارائه دهم. مسئله اين است که خوب است کسانی باشند که ما را زير سوال بکشند زيرا موجب می شود که شناختمان از واقعيت بالا رود. اين جزئی لاينفک از مجموعه روش های ما برای آموختن است؛ بخشی از روشی است که ما خواهيم آموخت و توده ها خواهند آموخت. مسئله پيچيد ه ای است. مثال بزنم : دانشگاه های آزادflying universites    و هيپ هاپ ضد زن. {رفيق ديگری در اين بحث گفته بود که هيپ هاپ از بين توده ها برخاست و دارای ماهيت متناقضی است. و مثال دانشگاه های آزاد را در لهستان دهه 70  زده بود که دارای خط ضد رژيمی بودند و سرکوب شدند}. ما (وقتی در قدرت هستيم – مترجم) نمی توانيم صرفا به اين اتکاء کنيم که  توده ها را برانگيز يم تا عليه اين چيز ها حرکت کنند. اين فرقی با سرکوب دولتی ندارد. فقط شکل ديگری از آن است.  ما نمی توانيم اجازه دهيم که زن ستيز ی شکوفا شود و آن را به چالش نطلبيم  و به طرق معينی سرکوبش نکنيم.  اما از طرف ديگر سرکوب کردن هميشه  راه حل درست نيست حتا اگر با اتکاء حرکتهای توده ه ای  انجام شود. اينکار هميشه  راه حل درست نيست. البته که ما بايد  بدانيم در اين دانشگاه های آزاد  چه می کنند و نمی توانيم مثل مصدق عمل کنيم.  و  نياز به پليس سياسی خواهيم داشت زيرا بايد  از توطئه هائی که برای سرنگون کردن دولت سوسياليستی شکل می گيرد با خبر شويم.  اما نبايد  برای برخورد به هر مخالفتی از سرکوب دولتی استفاده کنيم.  اصلا برخی اوقات نمی خواهيم که آدمهای ما داخل اين دانشگاه ها شوند چون در آن صورت ديگر دانشگاه آزاد نيست  و ورود افراد ما تاثير منجمد کننده خواهد داشت. پس بايد  در مورد اين چيز ها فکر کنيم.  اما اگر عده زيادی را نداشته باشيم که دارای اين بينش و متدولوژی باشند و آن را بکار بندند و عميقا اين نوع بينش، متد و برخورد را درونی کرده باشند، هرگز نخواهيم توانست اين تضادها را درست حل کنيم.  اين چشم انداز، يک چشم انداز متفاوت است؛ حتا از بهترين جنبه انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی چين نيز   متفاوت است: يک بعد ديگر (غير از انقلاب فرهنگی - مترجم) برای به غليان و جوشش آوردن جامعه نياز داريم که  در باره اش صحبت کرده ام؛ يک بعد متفاوت در زمينه جوشش و غليان در جامعه منجمله جوشش روشنفکري.  اين با مائو بيگانه نيست. اما او اين تفکر را در سطح يک تفکر استراتژيک تکامل نداد.

در کتاب  Feigon  می گويد : مائو از درون مدل شوروی بيرون آمد و سپس گفت نه اينطور نمی شود و ما بايد  از اين راه ساختمان سوسياليسم گسست کنيم.  مائو اولين تلاش در اين زمينه بود. اما يک بعد  استراتژيک ديگر در حل مسئله موجود است. اين بعد ديگر، به ورای انقلاب فرهنگی می رود يعنی انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی را هم ادغام می کند.  مدت مديد ی است که من برای اين بعد می جنگم . عملی کردن چيز ی که من فراخوانش را می دهم خيلی سخت است اما تنها راهی است که واقعا می توانيم آن کار را انجام دهيم.  در اينده ديگران در کليه زمينه های مربوط به رسيد ن به کمونيسم خيلی پيشتر از اين خواهند رفت اما در حال حاضر اين راه را طی کنيم.

هر چيز ی را (حتا بهترين جنبه های انقلاب کبير فرهنگی پرولتارئی را)  در مقابل اين چشم انداز قرار دهيم به ضد خود بدل خواهد شد. انقلاب مرحله به مرحله تکامل می يابد و آدمها درجا می زنند و چيز های خوب هم به ضد خود بدل می شوند؛ وقتی ضروريات نوينی موجود است که بايد  به آن جواب دهيم، آن چه پيشرو بود ديگر پيشرو نمی ماند.

برای جا انداختن اين روش مبارزات زيادی با توده ها لازم است. زمانی که داشتم در مورد سوال آن پروفسور حرف می زدم (سوالش اين بود که آيا ما می توانيم بهتر از شوروی سوسياليستی و چين سوسياليستی عمل کنيم) گفتم: برای ساليان دراز توده ها تحت حکمرانی کسانی بودند که بيشتر از توده ها سرشان می شود و می دانند؛ و وقتی جامعه سوسياليستی برقرار شود توده ها کسانی را که بخواهند بگويند جامعه نوين خوب نيست تحمل نخواهند کرد. در آن صحبت گفتم: اما من به اين اعتقاد ندارم که به صرف اينکه توده ها ستمکشيد ه اند بايد  از آنها دنباله روی کنيم.  توده ها جامعه را هدايت خواهند کرد و بايد  ياد بگيرند که اينکار را بدرستی انجام دهند. برای تحقق اين امر بايد  با آنها مبارزه کرد که درستش را ياد بگيرند. آنها بايد  ياد بگيرند ميانکسانی که عقايد  ارتجاعی دارند و عقايد شان را بيان می کنند و آنهائی که پيگيرانه برای سرنگون کردن کليت نظام سوسياليستی فعاليت می کنند فرق بگذارند. حتا مهمتر از اين بايد  بدانند که چرا تمايز  گذاشتن مياناين دو، مهم است. در مورد سوال آن پروفسور من در حد توانم صحبت کردم و مسئله را شکافتم. زيرا مسئله ايست که يک بعد استراتژيک کامل به نظريه ما اضافه می کند و نه تنها انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی را در بر می گيرد بلکه به ورای آن هم می رود.

ما از يک طرف بايد  همواره طرفدار حقيقت باشيم و آنرا بيان کنيم (و نه طرفدار "حقيقت سياسی” يا "حقيقت طبقاتی” ) و از طرف ديگر بايد  بدون تضعيف هسته مرکزی، پروسه انقلاب و جامعه  را رهبری کنيم.  اين تضاد پيچيد ه ای است و حل صحيح آن کار ساده ای نيست. برای حل اين تضاد برخی ها گرايش به سوسيال دموکراسی پيد ا کرده اند و برخی ديگر حاضر نيستند قبول کنند که اشکالاتی موجود بوده  و حتا حاضر نيستند انتقادی به استالين کنند. در چنين وضعی برخی خود را اينطور قانع می کنند که در انتقاد به استالين عده ای در دست چپ ما ايستاده اند و عده ای در دست راست، پس موضع ما بايد  صحيح باشد! خير. صحيح بودن يا نبودن موضع ما بر پايه اينکه حقيقت است يا نه سنجيد ه می شود.

عينی و جانبدار بودن يعنی اين: اگر حقيقت دارد بايد  بخشی از پيشرفت کردن باشد و ما را بسوی هدفمان ببرد. اگر حقيقت نيست حتما در مقابلمان قرار خواهد گرفت. اگر حقيقت دارد، بايد  از آن استقبال کنيم حتا اگر زشت ترين جنبه های ما را آشکار می کند (مثلا اگر آن کتاب سياه حقيقت داشت، ما بايد  می پرسيد يم چطور شد که اينطور شد و چگونه جلويش را بگيريم)؛ مسئله اصلی در اين ميانآن است که حقايق را ، حتا اگر مربوط به جوانب بد اعمال ما باشد، ما می توانيم جذب کرده  و بخشی از خودمان کنيم.  {"کتاب سياه " اشاره به کتابی است که ادعا می کند "داستان حقيقی کمونيسم" را بيان می کند و می گويد  کمونيسم يک جنايت هولناک بود. اين کتاب سراسر  دروغ و تهمت، برای درست نشان دادن ادعاهايش به برخی از اشتباهات واقعی که در تجربه جامعه سوسياليستی رخ داد نيز   اشاره می کند.}

اين است سنتز دو جنبه "عينی” و "جانبدار" بودن بينش کمونيستي.  ما يا به اساسی ترين حقايق مربوط به سرمايه داری و کمونيسم باور داريم يا نداريم.  که اگر نداريم کارمان به ترس از حقيقت خواهد کشيد . ما يا يک درک علمی مستحکم داريم که چرا کمونيسم بايد  و می تواند جايگزين سرمايه داری شود يا نداريم.  اگر نداريم کارمان به ترس از حقيقت خواهد کشيد .

ما بايد  بيشتر از اينها از ابزارگرائی گسست کنيم.  منظورم از ابزار گرائی، واقعيت را تبديل به "ابزار" هدفها کردن و با قصد خدمت به اهداف آن را تحريف کردن است. مثلا آنچه به  "حقيقت سياسی” معروف شده است از اين دست است. حقيقت و حتا "حقايقی که ما را به وحشت می اندازد" بايد  قوه محرکه پيشبرنده ما باشد. ديناميسم ما بايد  روی اين سوار باشد. در اين صورت  ميد ان را برای آن جوششی که صحبتش را کردم باز می کنيم تا بتوانيم واقعيت را بهتر بفهميم.  اين عينی گرائی علمی و ماترياليستی است.  اگر شما عميقا درک کنيد  که همين تضادهائی که در جامعه سوسياليستی طرح هستند و حل آنها ما را به عصر ديگری می رساند آنگاه  مشتاقانه محرکهائی را بکار خواهيد  انداخت که  مردم کمبودهای شما را بيرون بکشند و نشان دهند. منظورم اين نيست که همه و هر گونه اشتباهی را بايد  علم کرد  طوريکه کارمان را در خود غرق کند اما به يک معنای کلی و استراتژيک بايد  از اين روش استقبال کنيم و تلاش نکنيم آن را خيلی کنترل شده انجام دهيم . يعنی بايد  اجازه دهيم که بر سر آن بحث و سوال و جواب شود.  ما  اين را نياز داريم.  در اينترنت بهتان های زياد و حتا چيز هائی که خيلی شبيه کار خوکها (پليس سياسی – مترجم) است عليه من راه افتاده است که به نفع کسانی که می خواهند کار مثبتی در دنيا کنند، نيست. اما همچنين بحثهای سياسی در مورد نقش من بعنوان رهبر و بطورکلی رهبران کمونيست راه افتاده است. اين بحثها عموما سطحشان پآئين است ولی حداقل محتوائی دارند. آيا داشتن چنين بحثهائی در حال حاضر و حتا در اينده در جامعه سوسياليستی بد است؟ خير بد نيست. خيلی هم خوبست. اين خوبست چون هم باعث می شود که مردم چيز های بيشتری ياد بگيرند و هم باعث می شود ما چيز های بيشتری ياد بگيريم.  ما هم می فهميم که چه مسائلی طرح است؟ راه های پيشروی کدام است؟ بارهائی را که بايد  زمين بگذاريم کدام است؟ اگر کسی مسئله اش اپيستمولوژی باشد حتما از اين بحثها استقبال می کند. اين فقط يک تاکتيک نيست بلکه يک نظريه استراتژيک است که از اين نظريه اپيستمولوژيک ما ناشی می شود که اين فرايند چگونه بايد  باشد و اينکه چنين جوششی ما را به جائی که می خواهيم برسيم می رساند. مسئله اين نيست که بايد  در قبال آن بردبار باشيم بلکه بايد  مشتاق آن باشيم.  منظورم بردباری در مقابل فحش نيست بلکه بطور کلی است. آيا ما فکر می کنيم چنين فرايندی را نه فقط امروز بلکه بايد  تحت ديکتاتوری پرولتاريا هم داشته باشيم؟ فکر می کنيم فرايند خوبی است؟ يا اينکه به راه های ظاهرا مطمئن که قبلا از سر گذرانده ايم اکتفا می کنيم؟

منظورم يک سنتز جديد  است: يک اپيستمولوژی کاملا ماترياليستی. لنين در کتاب "ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم " عليه چيز هائی مانند "حقيقت سياسی” يا "حقيقت بعنوان يک اصل سازمانده" پلميک کرد اما گاهی اوقات لنين عملی گرا در مقابل لنين متفکر فيلسوف قرار می گرفت. ضروريات عاجلی که پيش  می آمد و خود را تحميل می کرد باعث می شد که لنين برخی تضادها را به گونه ای حل کند که جوانبی از استالين را در خود داشت. مثالهای زيادی را می توان زد که در کتاب The Furies هست.{کتابی است در باره انقلاب فرانسه و روسيه نوشته آرنو ماير} برخی اوقات، در برخی مناطق، بخصوص در دوران جنگ داخلی که بعد از انقلاب اکتبر 1917 شروع شد، بلشويکها مثل "مافيا" رفتار می کردند. در برخی موارد، وقتی مرتجعين توده ها را برای جنگ با بلشويکها متشکل می کردند، بلشويکها بطور گسترده و بيرحمانه تلافی می کردند. و افراد را نه بخاطر فرار از ارتش سرخ بلکه حتا بدليل تزلزل در جنگ داخلی می کشتند. برخی اوقات در بحبوحه يک جنگ دست زدن به  اقدامات اضطراری لازم است اما اين نمی تواند سياست عمومی و کلی در حل اينگونه تضادها باشد. در مقاله "دو مانع بزرگ" در مورد برخی از اين مسائل صحبت کردم. حرفهای لنين را در اين مورد خواندم و پيش  خود فکر کردم که "اين درست نيست". مسائل اپيستمولوژيک نيز  با اين مسائل مربوط است.

 

ما کمونيستها طرفدار حقيقت هستيم

ادامه بحثهای باب آواکيان: من دارم سعی می کنم چارچوبی را برای کليت برخوردمان به پروژه مان طرح کنم. کی راست می گويد : من يا کسانی که می گويند حل مسائل به گونه ای که تا کنون حل شده اند، اجتناب ناپذير است؟ برخی حتا می گويند: « من آرزو دارم که اينطور که تو ميگويی بشود اما فکر نمی کنم بشود.» آيا نظری که من  در رابطه با پروژه مان (کمونيسم و رسيد ن به کمونيسم – مترجم) طرح می کنم  ماترياليستی هست يا نه؟ آيا برای رسيد ن به هدفمان لازم است اينطور عمل کنيم يا نه؟ اگر بخواهم تشبيه کنم آيا اين "از نيوتون به انيشتين" است يا اينکه يک مشت ياوه گويی است (بهرحال فيز يک نيوتون می تواند واقعيات حول و حوش ما را تشريح کند و شواهد امپريک هم آن را تائيد  می کند) آيا واقعا هيچ راه ديگری برای رسيد ن به کمونيسم نيست؟ يا اينکه در واقع  راه ديگری که من طرح می کنم واقعيت مسئله است؟

آيا بحثهايی که می  کنم صرفا يکر شته نظريات جالب و افکار تحريک آميز  است يا اينکه واقعا آن راهی است که بايد  برای برخورد به امور اتخاذ کنيم؟ نظر من اين است که واقعا آن راهی است که بايد  اتخاذ کنيم.

قبلا در مورد اين که چرا برای کمونيستها اينقدر سخت است اشتباهاتشان را قبول کنند گفتم اين مسئله ربط دارد به اينکه هيچکس ديگر نمی خواهد جهان را عوض کند. ولی اساسی تر از اين آيا برای ما درک حقايق امور مهم نيست؟ يا اينکه ما فقط سياستمدارانی هستيم که سعی می کنيم به يکسری اهداف سياسی برسيم و همه حرفهای ديگر در مورد حقيقت يابی فقط يکسری ياوه های بورژوائی است زيرا ضرورت وجودی ما "رسيد ن به قدرت" است؟ اين يک مسئله اساسی  که دو راه را از هم متمايز  می کند. يکی از سوالات بزرگ اين است: آيا ما واقعا کسانی هستيم که داريم سعی می کنيم به حقيقت دست يابيم  يا اينکه فکر می کنيم "حقيقت يک اصل سازمانده است". لنين اين فکر را که "حقيقت يک اصل سازمانده است" به لحاظ فلسفی نقد کرد. ما هم می توانيم برای نقد مذهب و اپورتونيسم آن را نقد کنيم چون اين گرايشا ت مذهبی و اپورتونيستی به ضرر ما هستند. با اين وجود، خودمان هم می توانيم آن را (حقيقت اصل سازمانده را – مترجم) به شکل ديگری  تکرار کنيم.  مائو گفت ما کمونيستها طرفدار حقيقت هستيم.  او گفت ما بايد  علمی و صادق باشيم.  آيا چنين چيزی بايد  مشغله ما باشد؟ يا اينکه فقط لازم است حقيقت را تا آن حد بدانيم که بتوانيم در اين مقطع و آن مقطع به هدفمان (آنطور که در تصورمان است) برسيم؟ همان اندازه حقيقت که برای تحقق اهدافمان کافی باشد، برای ما کافی است! حتا ممکنست به اين مسئله تنگ نظرانه هم برخورد نکنيم و بگوئيم به آن حد حقيقت نياز داريم که ما را به "چهار کليت" برساند. آيا همين اندازه می خواهيم؟ {"چهار کليت" اشاره دارد به جمله مارکس که گفت ديکتاتوری پرولتاريا دوره  گذار ضروری برای محو کليه تمايز ات طبقاتی، محو کليه روابط توليد ی که به اين تمايز ات طبقاتی پا می دهد؛ محو کليه روابط اجتماعی که منطبق بر اين روابط توليد  است؛ محو کليه افکاری که منطبق بر اين روابط است. برای بحث بيشتر در اين مورد به مقاله باب آواکيان به نام "ديکتاتوری و دموکراسی، و گذار سوسياليستی به کمونيسم" رجوع کنيد )

                 

رفيق دوم: جواب اساسی اين است که ما بخشی از واقعيت مادی هستيم و صحنه ای که ما روی آن عمل می کنيم ماده متحرک است و ما در حال دست و پنجه نرم کردن با اين ماده متحرک هستيم.  هيچ چيزی به نام طبيعت بشری عام موجود نيست. ما در حال دگرگون کردن همه چيز  هستيم.

در مورد ابطال پذيري. اين يک انتقاد بزرگ به مارکسيسم است که از بيرون مارکسيسم به آن می شود. می گويند که مارکسيسم واقعا يک علم نيست، مارکسيستها از متدهای علمی پيروی نمی کنند و متفکرين سخت گير و تکامل يابنده ای نيستند. يکی از معيارهای علم واقعی اين است که ذاتا ابطال پذير است. در مورد معنای اين (پذيرش باطل شدن – مترجم) گيجی زيادی موجود است. برای مثال کارل پوپر را نگاه کنيد : می گويد  مارکسيسم واقعا يک علم نيست بلکه يک ايمان است.  استيون جی گولد می گويد  "تکامل"(تئوری تکامل داروين- مترجم) يک فاکت است.  آيا اين به معنای آن است که  تئوری تکامل ذاتا ابطال پذير نيست؟ خير. ابطال پذير هست. اگر کسی بيايد  چيز ی رو کند که چارچوبه کلی آن را به چالش بطلبد، اين تئوری فرو می پاشد. ولی کسی نتوانسته اينکار را بکند. يکی از نقطه قوتهای تئوری تکامل آن است که برای مدتهای مديد ی در مقابل ابطال شدن باز بوده است اما هيچ کس نتوانسته اينکار را بکند.

ما کمونيستها دارای برخی نظريه های پايه ای در مورد تضاد اساسی سرمايه داری و غيره هستيم.  اين نظريه های پايه ای بطور مستحکمی ثابت شده اند اما اين به معنای آن نيست که خيلی نظريه های ديگر آن نبايد  تغيير کند و تکامل يابد. شناخت بشر تکامل می يابد و ماده هرگز از حرکت نمی ايستد. اگر ما واقعا با ماده متحرک در تداخل هستيم آنگاه خيلی چيز ها هست که بايد  ياد بگيريم؛ از حيطه های مختلفی که مطالعه می کنيم.  بين عرصه های مختلف علم و دانش مقدار زيادی تداخل و پيوند است. اگر به کمونيسم به مثابه يک علم (ونه يک ايمان مذهبی)نگاه کنيم می بينيم که حقيقت برای آن بسيار مهم است. برای تغيير جهان ما بايد  حقيقت آن را دريابيم.  فقط در يک صورت لازم نيست حقيقت ياب باشيم و آنهم زمانی است که مذهبی شويم يا اينکه کمونيسم را به يکسری آئين های اخلاقی تقليل دهيم. 

 آيا ايد ئولوژی ما علم است؟ بله خيلی متفاوت تر از يکر شته کد تحت  نام توده ها است.

خيلی ها فکر می کنند علت اينکه ما سری مقالات تئوری تکامل را نوشتيم بخاطر کارزاری است که فاشيستهای مسيحی عليه تئوری تکامل راه انداخته اند. البته اين يک دليلش است. اما از طرف ديگر مسئله آن است که کمونيستها و توده ها بايد  يک درک پايه ای در مورد اينکه زندگی روی اين کره خاکی چگونه بوجود آمد و تکامل يافت داشته باشند.

 کوته نظری در اين مورد مرگ ماست. درک قوانين پايه ای ماده برای تغيير و دگرگون کردن آن حياتی است.

 

باب آواکيان: من در مورد متدهای رهبری خيلی مبارزه کرده ام. بخش بزرگی از مبارزه من عليه اين طرز تفکر بوده است که گويا اين متدها در مقابل واقعيات کاربرد ندارد و کارها را بهم می ريز د؛ آشفتگی  به بار می آورد؛ باز کردن دروازه ها به روی حقيقت، درها را بروی کوسه ها نيز   باز می کند. و غيره. خب، ما انتقادات خودمان را راجع به استالين داريم و ديگران هم انتقادات خودشان را دارند و اين هم واقعيتی است که بقول لنين برخی اوقات برای جواب دادن به يک جمله اپورتونيستی لازم است ده صفحه چيز  بنويسيم.  در اين جهان تا مدتهای مديد ی اوضاع بهمين منوال خواهد بود. ما هميشه  آنقدر وقت نداريم که ده صفحه برای جواب به يک جمله مزخرف اختصاص دهيم.  ما در موقعيت ممتاز و دست بالا نيستيم.  در چين در جريان "جهش بزرگ به پيش" مردم گرسنه بودند و حتا از گرسنگی مردند، اما تصوير بزرگتر چه بود؟ دشمنان ما نيازی ندارند که ماترياليست باشند و بطور ديالکتيکی نگاه کنند و عميقا در واقعيت مسائل کنکاش کنند و تضادها و ضرورتهائی را که مقابل رفقای ما در چين بود،  درک کنند. اين ما هستيم که بايد  اين متد را در پيش  بگيريم: يعنی عميقا به آن تجربه نگاه کنيم، شرايط  را بفهميم و ببينيم آنها (انقلابيون چين – مترجم) با چه مسائلی مواجه بودند و سپس سعی کنيم بفهميم که اگر ما در آن شرايط قرار بگيريم چطور می توانيم بهتر از آن ها عمل کنيم.  همانطور که گفتم، کسان ديگر اين متد را بکار نمی برند  و نخواهند برد، زيرا هر کس طبق تفکر طبقاتی اش به مسئله برخورد می کند؛ اغلب اظهار نظراتشان مخلوطی است از تفرعن و جهل در مورد موضوع. کسان ديگر هم دستور کار و "حقيقت سياسی” خود را دارند. آری درست است که «شکستن آب بندها  کوسه ها را به داخل دريا راه می دهد و وضع را آشفته می کند.»  بله آشوب بوجود می آيد . اما سوال اينجاست:  آيا اين طور بهتر است يا پشت آب بند شنا کردن، دست ها را داخل قايق نگاه داشتن و صاف بطرف ساحل راندن چون کوسه ها مترصد نشسته اند؟ کدام بهتر است؟

به لحاظ متدولوژيک، اپيستمولوژيک و ايد ئولوژيک اين آن مسئله ايست که من برايش می جنگم؛ من مخالف اين طرز تفکر هستم که  می گويد : "نمی توانيم مسئله را اينطور پيش  ببريم؛ اين کار ما نيست و نمی توانيم اينکار را بکنيم." سوال من اين است: آيا ما يک مشت ابزارگرا هستيم؟ آيا فقط به آن حد از حقيقت نياز داريم که بتوانيم در آب باريکه هائی شنا کنيم و فکر کنيم داريم به جائی می رويم که بايد  برويم؟ پس بگذاريد  بگويم: ما را به جای غلطی خواهد برد. زيرا مسير غلط، قايق را در جهت خلاف می چرخاند. اتفاقا به لحاظ فلسفی اين طرز برخورد ما را به مقصدمان نمی رساند. واقعيت اينطور که تصوير می شود، نيست. اينطوری نمی توان در دريای واقعيت کشتی رانی کرد و به مقصد رسيد. واقعيات اين طرفی نيست. اينطوری نمی توانيم به مقصد برسيم و "مقصد" آنجائی که با اين روش می رويد ، نيست. کمونيسم يک دنيای هارمونی بزرگ نيست بلکه پر آشوب است. بهمين دليل من برای اين روش مبارزه می کنم. اگر اين را درک نکنيد  آنوقت براهی می رويد  که خيلی ها در جنبش ما رفته اند: "حالا چرا بايد  اين چيز ها مشغله ما باشد؟"

علت اينکه  اين جنبه از مسئله را طرح می کنم اين است که مربوط به  کليشه ای است که ما کمونيستها شبيه اش بوده ايم ( فقط هم کليشه نبود). هم اکنون دارم "تئوری عدالت" نوشته Rawl را می خوانم و با آن دست و پنجه نرم می کنم. او مصرانه می گويد  نمی توان امور را بر اين پايه که به يک امر خير اجتماعی بزرگتر خدمت می کند توجيه کرد و گفت اگر به آن امر خير بزرگتر خدمت می کند پس عيب ندارد که نيازها و حقوق افراد زير پا  گذاشته شود. او می گويد  ادامه اين منطق به توتاليتاريسم می رسيد.

بنظر من اين غلط است. شالوده اش ايد ه آليسم است و نه يک درک ماترياليستی واقعی از جامعه. اما ما بايد  روی آن فکر کنيم و برايش جواب داشته باشيم.  همانطور که در مقاله GO&GS در مورد فرد و جمع صحبت کردم. در مورد اين موضوع (به صرف منافع جامعه در کل نبايد  فرد را لگد مال کرد) بايد