حقيقت شماره 28  مرداد 1358

 

 

گزارش سياسی  سندی از کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م ل م)

 

پيام حزب کمونيست ايران (م ل م)  به حزب کمونيست نپال (م) به مناسبت دهمين سالگرد جنگ خلق در نپال

 

ايران:  خطر يك جنگ ديگر

 

روز 2 سپتامبر (13 شهريور) روز جهانی همبستگی با انقلاب نپال

 

فراخوان جبهه دموكراتيك انقلابی هند

 

سياست اسرائيل در حمله به نوار غزه:  تسليم شويد يا بميريد

 

لبنان: آغاز جنگ جنايتکارانه ديگری در خاورميانه

 

قطعاتی از کتاب  گپی بر سر هنر

 

نامه يکی از رفقا در پاسخ به يک گرايش (مباحثه حول کتاب پرنده نو پرواز)

 

گزارش سياسی

سندی از کميته مرکزی حزب کمونيست ايران

(مارکسيست-لنينيست- مائوئيست)

 

سند زير بخشهائی از گزارش سياسی ارائه شده به پلنوم سوم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران ( م ل م ) است. اين پلنوم  در فاصله هشتم تا دوازدهم جولای ۲۰۰۶  (۱۷ تا ۲۱ تيرماه ۱۳۸۵) برگزار شد. در اين نشست موضوعات مهمی مورد بررسی و جمعبندی قرار گرفت.

۱- اوضاع کنونی و سياستهای ما - اهميت شکل دادن به قطب سياسی سوم در مقابل ارتجاع و امپرياليسم.

۲ - نوسازی و وحدت جنبش کمونيستی ايران.

۳ - تحليل و بررسی موقعيت جنبش انقلابی انترناسيوناليستی و وظايف ما در قبال آن.

۴ - بررسی موقعيت کلی حزب و جمعبندی از نقشه های عملی حزب در حيطه ها و رشته های مختلف فعاليت.

۵ – قرارها و تصميات دور آتی فعاليتها.

ما با انتشار علنی اين گزارش از کليه اعضا، هواداران و دوستداران حزب می خواهيم با ارائه نظرات خويش ما را در اصلاح و تکميل اين گزارش ياری رسانند. بخش دوم گزارش که در رابطه با نوسازی و وحدت جنبش کمونيستی ايران است در شماره بعدی نشريه حقيقت منتشر خواهد شد.

کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م ل م)

۱۵ جولای ۲۰۰۶- ۲۵ تيرماه ۱۳۸۵

 

بخش اول - تحليل از اوضاع سياسی ايران در پرتو تحولات جهانی و وظايف ما

 

۱ – مقدمه

تشديد تضادهای ميان آمريکا و جمهوری اسلامی و احتمال حمله نظامی به ايران، به مسئله اصلی صحنه سياسی ايران و جهان تبديل شده است. تحليل صحيح از اين مسئله و تعيين سياست های انقلابی برای هدايت مبارزه طبقاتی در ايران، دارای اهميت تعيين کننده است.

هدف آمريکا، چه با جنگ و چه بدون جنگ، تغيير رژيم در ايران است. اما تغيير رژيم وسيله ايست برای دست يافتن به اهداف بزرگتر. محرک آمريکا،  کنترل مستقيم ايران به قسمی است که بتواند راه را برای پياده کردن طرح های منطقه ای و جهانی اش باز کند. هدف آمريکا سلطه بی چالش و بی مانع بر ايران است. آمريکا می خواهد از ايران بعنوان پايگاه و سکوی پرشی برای تحکيم سلطه اش بر خاورميانه و جهان استفاده کند. برای اين کار نمی تواند بر رژيمی تکيه کند که با ظاهری غير وابسته شکل گرفته و ادعای استقلال سياسی و "ملی” بودن يکی از ديرکهای مشروعيتش است. در اين مقطع در خاورميانه که آمريکا مشغول شکل دادن به يک نظم جديد در جهان است، اين روش اداره رژيم های وابسته، کارآئی کافی ندارد. آمريکا برای اداره ايران، نخبگان ارتجاعی جديدی را می خواهد؛ نخبگانی که در مدارس سياسی پنتاگون و وزارت امور خارجه آمريکا تعليم يافته اند.

بعلاوه، رژيمی که وابستگی اش به نظام سرمايه داری جهانی عمدتا از طريق قدرت های امپرياليستی اروپائی است و با امپرياليسم روسيه رشته های پيوند گوناگون دارد، يک سد در مقابل طرحهای امپرياليسم آمريکا محسوب می شود.

بالاخره اينکه، آمريکا برای پيشبرد اهدافش نمی تواند بر جمهوری اسلامی تکيه کند زيرا در اين راه، تکيه بر رژيمی منفور و منفرد در ميان مردم، آمريکا را بيشتر آماج حملات مردم خواهد کرد. به اين دليل، راهبردش اين است که از نفرت مردم استفاده کند و تحت عنوان  "تغيير رژيم در ايران" نخبگانی را به قدرت برساند که مشروعيت سياسی بيشتری داشته باشند.

جمهوری اسلامی در مقابل اين سياست مقاومت می کند. تمام صف آرائی های سياسی  و تلاش ها و محور دغدغه های کنونی جمهوری اسلامی آن است که چگونه خود را از قربانی به بازيگر طرح های امپرياليستی در خاورميانه تبديل کند. در اين راه، جمهوری اسلامی حاضر به دادن هر گونه امتيازی به آمريکاست اما می داند که آمريکا نمی تواند با جمهوری اسلامی سازش کند. بهمين جهت مقاومت می کند. اما مقاومت جمهوری اسلامی، خود انعکاسی از رقابت های بزرگی است که ميان امپرياليستها بر سر تقسيم مناطق نفوذ در جريان است.

اين بحران بر صف آرائی های سياسی در ميان مرتجعين تاثير گذاشته. هيئت حاکمه جمهوری اسلامی را شقه شقه کرده و بخشی از اپوزيسيون جمهوری اسلامی را در کنار آمريکا قرار داده است.

مبارزه اقشار و طبقات مختلف مردم عليه جمهوری اسلامی در حال گسترش است. اما روشن است که اگر يک سياست انقلابی ضد ارتجاعی ضد امپرياليستی تبديل به قطب قدرتمندی در جامعه نشود، اين مبارزات به حاشيه رانده شده و در دعواهای آمريکا و جمهوری اسلامی بخشی از توده های مردم می توانند به سياهی لشگر اين يا آن نيروی ارتجاعی تبديل شده و در منگنه اين تضاد، مبارزات به هرز رود.

در چنين صحنه سياسی پيچيده ايست که تاريخ بار ديگر، نيروهای کمونيست را فرا می خواند تا به وظيفه خود عمل کرده و  با تمام قوا توده های مردم را نسبت به اينکه در اين دعوا منفعتی ندارند، آگاه کنند. و به آنان بگويند که بجای قرار گرفتن ميان منگنه  جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا بايد از اين دعوا و از هم گسيختگی صفوف دشمنان، برای راه انداختن مبارزه انقلابی و جنگ انقلابی سود جوييم؛ بجای انتخاب ميان نظم کهن ارتجاعی و نظم جديد ارتجاعی، راه درخشان مبارزه برای جامعه ای بدون ارتجاع و امپرياليسم، يک جامعه دموکراتيک نوين و سوسياليستی را در پيش گيريم.

۲ - تضادهای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريکا

روشن است كه منبع  تنش در روابط ميان آمريكا و جمهوری اسلامی جاه طلبی های هسته ای جمهوری اسلامی نيست. سياست های كنونی آمريكا در قبال جمهوری اسلامی دلايلی وسيعتر از خود ايران و موقعيت رژيم جمهوری اسلامی دارد.

 در مقابل سياست های آمريكا در خاورميانه، نيروهای ارتجاعی مانند جمهوری اسلامی مقاومت می كنند. اما مقاومت قدرت های ارتجاعی بومی مانند جمهوری اسلامی و طالبان و نيروهای از قدرت بيرون رانده شده در عراق، بدون پشتوانه قدرت های امپرياليستی مانند روسيه  ( و حتا قدرت های اروپائی ) نمی تواند مدت طولانی دوام آورد. كمترين پشتوانه اين است كه اجازه می دهند اسلحه بسويشان روان شود. قدرت های امپرياليستی روسيه و اروپائی حاضر نيستند كه بگذارند لقمه خاورميانه راحت از گلوی آمريكا پائين رود. رقابت های ميان قدرت های امپرياليستی بر سر ايران بسيار حادتر از رقابت و دعواهايشان بر سر عراق است.

آمريكا برای رسيدن به اهدافش در ايران، اعمال قهر نظامی را نيز در دستور کار گذاشته است. آمريکااز حمله نظامی استفاده بکند يا نکند، تغييری در ماهيت اهدافش بوجود نمی آيد. سياست و برنامه های آمريکا برای ايران ذره ای منافع مردم را در بر ندارد. اين سياستها  منافع استثمارگرانه و ستمگرانه سرمايه داری جهانی را نمايندگی می کند. همين که آمريکا برای رسيدن به اهدافش بمباران و اشغال نظامی را نيز در دستور کارش گذاشته، بخودی خود نشان دهنده ماهيت به غايت ارتجاعی و ضد مردمی اهدافش است. چنين جنگی فقط می تواند يک نظام ارتجاعی ضد مردمی توليد کند.

اينکه آمريکا تهديد های نظامی خود را عملی خواهد کرد يا نه و اينکه به چه درجه و شکلی آنرا عملی خواهد کرد (حملات هوائی، اشغال نظامی قسمی يا کامل و يا تقويت نيروهای مسلح وابسته به خود در داخل و يا در مرزهای ايران) به عوامل گوناگونی بستگی دارد: به قدرت نظامی آمريكا با توجه به عدم همكاری احتمالی قدرت های اروپائی؛ به مخالفت قدرت های منطقه ای مانند روسيه و چين؛ به توان جنبش جهانی ضد جنگ؛ به رشد و گسترش  جنبش اقشار و طبقات مختلف مردمی در ايران عليه جمهوری اسلامی؛ و به اينكه آيا بخش مهمی از نيروهای سياسی و نظامی درون جمهوری اسلامی حاضر به همكاری با طرح های آمريكا برای تغيير رژيم خواهند شد يا خير.

در هر حالت افشای ماهيت برنامه های سياسی و اقتصادی و نظامی آمريکا برای آينده ايران، از وظايف سياسی بسيار مهم کمونيستها و همه نيروهای انقلابی و مترقی است.

۳ - محركهای جهانی سياست خصمانه امپرياليسم آمريكا در قبال جمهوری اسلامی

آمريکا مجبور است که اهداف خود را در رابطه با ايران دنبال کند. زيرا تامين نيازها و منافع امپرياليستی کلی اش در گرو تحقق برنامه های عمومی اش در خاورميانه است.

 برای فهم اين اجبارات بايد به نيازهای پايه ای و محركهای پايه ای سرمايه داری جهانی نگريست.

 شروع جنگ خطر بزرگی برای آمريكا دارد. برخی از بورژوا امپرياليستها كه مخالف جنگند می گويند اگر آمريكا جنگی را شروع كند، نمی تواند آن را تمام كند. آنان مثال عراق را می زنند. اما سوال اين است كه آيا آمريكا می تواند راه ديگری برای جواب به نيازهای مبرم خود بيابد؟

اگر آمريكا وضعيت جنگی را نگاه دارد می تواند نارضايتی های درونی را سركوب كند و در سطح بين المللی تحت عنوان حالت جنگی دست به هر كاری بزند‏ و بر قدرت های ديگر فشار آورد كه نظم نوين ديکته شده توسط آمريکا را قبول كنند و قوانين بين المللی جديدی را وضع و اتحادهای بين المللی خود را روشن كنند.

ازدرون جنگ خاورميانه شکل های جديدی از اداره جهان در حال شكل گيری است. آمريکائی ها در بغداد در حال ساختن سفارتی هستند كه يک شهرك چند هزار نفره است. تاسيساتی كه برای اين شهرك يک ميليارد دلاری در دست تهيه است چندين برابر تاسيسات سازمان ملل است. در واقع اين سفارت نيست بلكه مركزی برای اداره منطقه در درازمدت است.

محرک بنيادين آمريکا، ترميم هژمونی اش در روابط قدرت سياسی و اقتصادی جهان است. آمريکا يک قدرت نظامی بدون رقيب است. اما قادر به تحميل سلطه سياسی و اقتصادی اش و استقرار يک نظم نوين جهانی نيست. بدون ايجاد يک نظم نوين، بحران ساختاری گريبان گير نظام سرمايه داری جهانی نيز قابل حل نيست. اما اقدامات امپرياليسم آمريکا برای حل بحران ساختاری نظام سرمايه داری جهانی، به نوبه خود تضادهای اين نظام را حاد می کند: هم تضاد ميان امپرياليسم و خلقهای جهان را تشديد می کند و هم به رقابتهای ميان امپرياليستها دامن می زند.

آمريكا هر چه بيشتر با رقابت قدرت های امپرياليستی ديگر روبرو می شود. حتا روسيه نغمه شراكت در اداره جهان را سر داده است. روسها  توان نظامی خودشان را بالا برده اند. اخيرا هواپيمای نظامی جديد شان تا مرزهای كانادا به پرواز در آمد بدون آنكه آمريكا آن را رديابی كند. اين يك نوع قدرت نمائی از سوی روسيه بود. روسها يكسری سلاح های ضد هوائی به ايران داده اند كه تا حال امتحان نشده است. روسيه تلاش می كند با اروپا به اتحاد ضد آمريكائی برسد. يكی از دعواهای بزرگ نفتی، كشيدن لوله گاز و نفت از جمهوری های آسيائی به اروپاست. آمريكا مصرانه خواهان كنار گذاردن روسيه و ايران از طرح است. در ماه مه بر سر اين مسئله مشاجرات حادی ميان ديك چنی و پوتين صورت گرفت. روسيه، گرهارد شرودر ( صدر اعظم سابق آلمان) را عضو هيئت مديره شركت گازپروم (شرکت گاز و نفت روسيه) كرد. آمريكا با ژاپن اتحادهای نظامی اش را به ضرر چين محکم کرد. روسيه و چين در حال تقويت "سازمان همکاری شانگهای" هستند که بلوکی در مقابل نفوذ آمريکا در آسياست. حاد شدن تضادهای آمريکا و چين محدود به خود آمريکا و چين نيست بلکه انعکاس رقابتهای اقتصادی و سياسی قدرت های بزرگ غربی و روسيه و ژاپن است. زيرا چين بزرگترين کشور منطقه ای است که اکنون مرکز توليدات مانوفاکتوری جهان است - و سرمايه های بزرگ امپرياليستی بر سر آن در حال رقابت اقتصادی بسيار حاد می باشند.

همانطور که لنين گفت رقابت های اقتصادی بزرگ ميان سرمايه ها ی امپرياليستی بدون پشتوانه سياسی و مانورهای دولتهای شان امکان ندارد.

جايگاه نفت در اين رقابتها چيست؟

در بسياری از تحليل ها بر سر نفت و كنترل آن تاكيد زيادی می شود. اما بايد اين مسئله را درست تحليل کرد. مسئله اين نيست كه آمريكا نفت لازم دارد. يا کمپانی های نفتی آمريکائی می خواهند همه جا چنگ بيندازند. مسئله دقيقا آن است که قدرت های امپرياليستی ديگر و اقتصاد جهانی نيازمند نفت است و هر قدرتی بر اين منبع انرژی و راه های نقل و انتقال آن سلطه داشته باشد می تواند مراکز اقتصادی جهان را کنترل کند. نفت بخودی خود ارزشی ندارد. نفت انرژی و سوخت برای توليد و ماشين های جنگی است. کنترل خاورميانه، نقش مهمی در کنترل اقتصاد جهان دارد. آمريكا از طريق کنترل ذخاير نفتی و شريانهای نفتی می تواند حوزه مانوفاكتور كرانه اقيانوس آرام و همچنين اقتصاد اروپا را نيز کنترل کند. اهميت روسيه برای چين و قدرت های اروپائی در آن است که در مقابل انحصار طلبی آمريكا، بديلی برايشان محسوب می شود. بهمين دليل روسيه وزنه مهمی در رقابتهای جهانی ميان قدرت های امپرياليستی است.

آمريکا، کنترل شريان ها و گلوگاه های اقتصادی جهان را بخش تعيين كننده ای از امنيت ملی خود می داند. سند راهبردی امنيت ملی آمريكا  (که در سال گذشته منتشر شد) دارای دو محور است: محور اقتصادی و محور جنگ ضد تروريسم. اين سند قطبهای اقتصادی مختلف جهان مانند چين  و امريكای لاتين و غيره را بررسی کرده و تاکيد می کند که مسائل اقتصادی برای آمريکا دارای بعد امنيتی است. اين سند همچنين می گويد که آمريکا برای حفظ امنيت ملی خود بايد دست به جنگ های پيشگيرانه عليه تروريسم بزند. به اين معنا که ارتش آمريكا هر گاه احساس کند  برای حفظ منافع ملی اش بايد به نقطه ای از جهان لشگر کشی کند، اين کار را خواهد کرد.

رقابت های سياسی بر سر ايران

ميان آمريکا با  قدرت های اروپائی و روسيه و چين بر سر رويکردی که نسبت به جمهوری اسلامی اتخاذ می کنند اختلافات و مشاجرات زيادی جريان دارد. سياست آمريكائی ها يك خط ثابت دارد. اما خط اروپائی ها فراز و نشيب دارد. در حال حاضر، فرانسوی ها نسبت به آلمانی ها تند و تيزتر حرف می زنند. شيراك قبل از آمريكائی ها گفت كه ما پروائی از حمله هسته ای به ايران نداريم. البته می توان گفت كه بيشتر قصد داشت به آمريكا هشدار دهد كه فراموش نکن ما هم قدرت هسته ای هستيم.  يك جناح قوی از هيئت حاكمه های كشورهای اروپائی معتقدند که بايد از  طريق همراهی با آمريكا سرشان بی كلاه نماند چون در جنگ عراق، آمريكا كشورهائی را که با او همراهی نکردند از قراردادهای نفتی با عراق بيرون راند و تنبيه شان كرد.

همه اين عدم توافق ها از رقابت های بزرگتر اين قدرت ها سرچشمه می گيرد. منظور رقابت بر سر اين قرار داد و آن قرار داد نيست. رقابت بر سر مناطق نفوذ اقتصادی و سياسی در جهان است.

از دريچه مسئله ايران می توان ديد كه دنيا در يك گره گاه بحرانی استثنائی است. اين تحليل پايه ای لنين كه سرمايه داری امپرياليستی فقط با تخريب و جنگ می تواند بحران های ساختاری بزرگ سرمايه داری را حل كند كماكان درست است. بحران اقتصادی سرمايه داری جهانی  يك مسئله بزرگ برای امپرياليستهاست. در برخی از تحليلها اين مسئله به طريقی مكانيكی مورد ارزيابی قرار می گيرد. فی المثل تحت عنوان اينکه سرمايه داری می خواهد فروش اسلحه اش را زياد كند پس جنگ راه می اندازد. وقتی كه لنين می گويد سرمايه داری امپرياليستی بالاخره از طريق جنگ بحران های دوره ای اش را می تواند حل كند منظورش فروش اسلحه نيست. منظورش آن است كه سرمايه برای آغاز سيكل های رونق بايد يك دور تخريب بزرگ سرمايه ها را از سر بگذراند. تخريب بلوكهای بزرگ سرمايه و بلعيده شدن يكی توسط ديگری در عصر امپرياليسم توسط جنگ صورت می گيرد. سرمايه داری بدون تخريب نمی تواند خودسازی و بازسازی كند و دور نوين رونق را شروع كند.

 

بحثهای درون هيئت حاكمه آمريكا

بحثهای درون هيئت حاکمه آمريکا دريچه ای بروی اهداف واقعی آمريکا است.

يکی از اين مباحث مقايسه نتايج پيروزی آمريکا در جنگ جهانی دوم و پيروزی در جنگ سرد است. آنان می گويند، در نتيجه پيروزی در جنگ جهانی دوم، آمريکا توانست دنيا را تحت هژمونی خود تجديد سازمان دهد ولی پس از تمام شدن جنگ سرد نتوانست چنين کند در حاليکه امروز نيز جهان نيازمند يك تجديد ساختارديگر است؛ چون ساختارهای سلطه گری كهن نه هژمونی آمريکا را تامين می کند و نه راه برای حداکثر سودآوری سرمايه های جهانی باز می کند. سپس می پرسند: آمريکا چطور می تواند، بدون جنگی مانند جنگ جهانی دوم (روشن است که منظورشان ايران يا عراق نيست. بلکه جنگ ميان قدرت های امپرياليستی است كه برخی از آنها سلاح هسته ای نيز دارند) هژمونی خود را تامين کند و بازسازی ضروری را در ساختار سياسی و اقتصادی جهان انجام دهد؟ مشخصا هنری کسينجر در مقاله ای چنين پرسشی را طرح می کند و در جواب به اين سوال، از نظريه " حمله پيشگيرانه" حمايت می کند. كسينجر می گويد قانون بين المللی در صورتی حمله به يک کشور ديگر را مجاز می شمرد که کشور حمله کننده مورد تعرض قرار گرفته باشد. وی می گويد اين قانون بايد عوض شود و تاکيد می کند که در حال حاضر يک اجماع بين المللی ميان قدرت های غربی بر سر اين موضوع موجود است و می توانند حمله پيشگيرانه را در قوانين بين المللی نهادينه کنند.

طرح حمله پيشگيرانه از سوی امپرياليسم آمريکا در واقع يک نوع جنگ خزنده است. آمريکا با استفاده از زور بازوی نظامی اش می خواهد تناسب قدرت دلخواه خود را در سطح جهانی برقرار کند بدون اينکه وارد جنگ با قدرت های بزرگ ديگر شود.

اينکه تا کی چنين جنگی بطور خزنده جلو خواهد رفت معلوم نيست. بهر حال امروزه قدرت های امپرياليست ديگر توان و خواست ورود به جنگ با آمريكا را ندارند.  اين به آمريكا امكان می دهد كه با بحران های جنگی كوچكتر و پرهيز از رويداد يك جنگ جهانی، اهداف جهانی خود را دنبال كند.

آيا آمريكا می خواهد شكل استعماری كهن را احياء كند؟

يكی از واقعيتهای دوران کنونی آن است كه اوضاع جهان نسبت به دوره ۵٠ سال پس از جنگ  جهانی دوم عوض شده و آمريكا قادر نيست با اشكال قديمی يعنی بطورغيرمستقيم و با بندهای اقتصادی و كنترل ساختار قدرت در سطح جهانی، كشورهای نومستعمره مانند ايران و عراق و غيره را كنترل كند. در نتيجه می خواهد اشكال كنترل سابق را که ديگر کارآئی ندارد، بهم زند. شكل غالب سلطه امپرياليستی بر کشورهای تحت سلطه، در تمام دوره بعد از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی، سياست نومستعمره بود. اما بعد از فروپاشی شوروی، قدرت های غربی نياز به دخالت نظامی مستقيم در نقاط مختلف جهان را طرح کرده و انجام داده اند. اين مباحث از زمان جنگ كوسوو شروع شد. يك جناح هيئت حاكمه آمريكا كه كلينتون آن را نمايندگی می كرد و احزاب سوسيال دموكرات اروپا اين بحث را جلو گذاشتند كه قدرت های بزرگ جهان حق مداخله مستقيم در كشورهای ”جهان سوم“ را دارند؛ البته ظاهرا تحت عنوان دفاع از حقوق بشر و غيره. روشنفكران سوسيال دموكرات اروپا به نيابت از سوی كل امپرياليسم اين بحث را پيش كشيدند كه استعمار كهن به شكل حضور نظامی مستقيم در كشورهای پر آشوب فوايدی داشت و بايد جوانبی از آن را احيا كرد. توجيه امپرياليستها اين است که می گويند، نگاه كنيد اين استقلال طلبان آفريقائی كه ما را بيرون كردند چه بر سر مردم خود آورده اند! اين بحث جذابيت هم دارد زيرا واقعيت آن است كه كسب ” استقلال تغييری در زندگی مردم بوجود نياورد و حتا در برخی نقاط وضعيت را بدتر كرد. اين نهضت های استقلال طلبانه وفاجعه ای كه به بار آوردند در واقع نشان داد كه نتيجه نهائی به قدرت رسيدن نهضتهائی كه رهبريش بدست نيروهای بورژوازی ملی و فئودال ها و سران قبايل و روحانيون است، بدتر شدن وضع است و نه بهتر شدن. آنها هرگز نتوانستند حتا درجه كمی از برابری اقتصادی و سياسی و اجتماعی  برای اكثريت مردم كشورهای مزبور بوجود آورند، و صرفا يك قشر كوچك (گيريم قشری كه سابقا محروم و فقير بود) را تبديل به نوكيسه های نفتی و جنايتكاران نظامی جديد كردند و برای تحكيم قدرت خود جنگ های منطقه ای و كشتارها و سركوبهای داخلی راه انداختند. البته توطئه چينی های امپرياليستها نقش تعيين كننده در آفريدن اين وضع داشت اما امپرياليستها بدليل ماهيت طبقاتی اين نيروهای ”استقلال طلب“ كه هرگز نتوانستند بند ناف اقتصادی خود را از اقتصاد سرمايه داری جهانی ببرند، امكان چنين توطئه چينی هائی را داشتند.

خلاصه اينكه، برگ برنده قدرت های امپرياليستی در مداخله نظامی، ماهيت بغايت ارتجاعی و پوسيدگی قدرت های حاكم در اين كشورهاست و جمهوری اسلامی نمونه بارز آن است. در مقابل استدلالات امپرياليستها عليه اين مرتجعين بومی اصلا نمی توان دفاعيه ای علم كرد. در مقابل استدلالات اين مرتجعين بومی عليه امپرياليستها هم نمی توان دفاعيه ای بلند كرد. هر دو راست می گويند و تحت حاكميت هر دو اكثريت مردم دهشتهای نوينی را تجربه خواهند كرد.

اما بر سر ميزان و چگونگی اين دخالتها ميان آمريکا و اروپا اختلاف است. زيرا هر يک می خواهد منافع خود را پيش برد. اروپائی ها اصرار داشتند كه اين دخالت بايد زير چتر سازمان ملل باشد يا اينكه اگر ارتش يكی از اين كشورها نيرو پياده می كند بايد زير نظر فرماندهی مشترك باشد. اما آمريكائی ها در عين قبول اينكه بايد جوانبی از استعمار كهن را احياء كنند می خواست يکه تاز ميدان باشد و متمايز از نيروهای نظامی كشورهای امپرياليستی ديگر عمل کند.

اما گذشته از استدلالات ظاهر فريب امپرياليستها برای موجه جلوه دادن دخالت نظامی شان، مسئله بر سر اجبار امپرياليستها در عوض كردن اشكال حاكميتشان در نقاط مختلف جهان است.  امپرياليستها علاقه ويژه ای به استعمار كهن ندارند كه بخواهند از ” فرصت“ برای احيای آن استفاده كنند. بعد از جنگ جهانی دوم، شكل استعمار كهن ديگر بدردشان نمی خورد و شكل استعمار نوين برايشان بهتر بود. فراموش نكنيم كه امپرياليسم آمريكا برای تحويل گرفتن مناطق تحت استعمار بريتانيا و فرانسه شعار حق تعيين سرنوشت ملل را عليه اين دو قدرت استعماری علم كرد. بنابراين مسئله چيز ديگری است.

آن تناسب قوائی که بعد از جنگ جهانی دوم بوجود آمد، به هم خورده است. پايه های اقتصادی و سياسی آمريکا که فاتح آن جنگ بود، بشدت ضعيف شده است. شوروی سابق و بلوك شرق تحت كنترل آن، يكی از محورهای آن نظم قديم بود. با فروپاشی بلوک شرق، اين محور از ميان رفت. در فاصله زمانی كوتاهی، كشورهای اروپای غربی از متحدين سابق آمريكا به رقبای جديدش تبديل شدند. فروپاشی بلوک امپرياليستی شرق و كنار رفتن موانعی كه رقابت های سياسی و نظامی دو بلوك غرب و شرق بوجود آورده بود، به گسترش و انبساط سرمايه جهانی اكسيژن دميد كه به گلوباليزاسيون سرمايه داری مشهور شده است. اما گلوباليزاسيون، به نوبه خود، نظم کهن را برای ارباب جهان، غير قابل كنترل تر كرد. اروپايی ها و آمريکا در دوران كلينتون حق دخالت را فرموله كردند و گفتند كه قوانين سازمان ملل كه حق ”چار ديواری اختياری” را برای حكام كشورهای جهان سوم برسميت می شناسد بايد عوض شود. قدرتهای اروپائی تاکيد می کردند که حق دخالت بايد با سازمان ملل باشد. اما هيئت حاكمه آمريكا به اين نتيجه رسيده بود كه ايجاد نظم نوين نياز به عمل جراحی عميقتری دارد و حق خود را به مداخله نظامی در اقصی نقاط جهان اعلام كرد و به كشورهای اروپايی  پيشنهاد كرد كه در چارچوب اين پروژه منافع امپرياليستی خود را پيگيری كنند. آمريكا ارتش خود را از تمركز در اروپا در آورد و در نقاط مختلف دنيا پخش كرد.

عامل كليدی و تعيين كننده در طرح ايجاد ”خاورميانه بزرگحضور نظامی بزرگ آمريكا در منطقه خاورميانه و جمهوری های آسيائی است. تصور آمريکا آن است که از اين منطقه بعنوان سكوی پرشی جهت تامين هژمونی آمريكا بر قدرت های اروپائی، روسيه و بر منطقه توليدی كرانه اقيانوس آرام استفاده کند. انگيزه های امپرياليسم آمريكا برای درگيری با جمهوری اسلامی انگيزه هائی است كه از عمق نيازهای سرمايه داری امپرياليستی آمريكا بلند می شود.

پارادايم (يا الگوی نظری) آمريكا برای تجديد سازماندهی ساختارهای قدرتش در خاورميانه و مناطق مختلف جهان احياء استعمار كهن نيست بلكه امپراطوری است. امروزه آمريکا در باتلاق عراق گير کرده است. در نتيجه ممکنست در الگوی خود تعديلاتی بوجود آورد. اما در ابتدا، فرضش بر اين بود كه می تواند با استفاده از قدرت نظامی بی مانندش بدون اينكه نيازی به قدرت های امپرياليستی اروپائی داشته باشد، جهان را مانند امپراطوری اداره كند. مثلا در يك نقطه از منطقه خاورميانه بزرگ پايگاه نظامی و اداری بزرگی برقرا كند و در نقاط مختلف پايگاه های نظامی موقت، و بقيه نقاط را زير چتر آن قرار دهد و بدلخواه و بدون مانع از حريم هوائی و زمينی و دريائی اين كشور و آن كشور وارد آنها بشود. حتا كمكهائی كه ارتش آمريكا به مناطق زلزله زده و سونامی زده می كند بر پايه اين الگوست.  اين تصور اوليه امپرياليستهای آمريكائی بود. اينكه با رو آمدن تضادهای نوين در نتيجه جنگ عراق چه تغييراتی در پارادايمشان داده اند يا خواهند داد را بايد بررسی كرد. اما در هر حالت نياز سرمايه داری به شكافتن نظم كهن و ايجاد نظمی جديد كماكان پابرجاست مگر اينكه انقلابات سوسياليستی مسيری را كه جهان بر روی آن در حركت است كاملا عوض كنند و مدعی ايجاد نظم نوينی در جهان گردند؛ نطم نوينی درست نقطه مقابل نظم امپرياليستی.

۴- استراتژی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی

محور تحرکات سياسی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی، مقابله با فشارها و تهديدات آمريکاست. مجموعه رويدادهای سياسی و خلق افکاری كه رژيم می کند، حالت پيش از جنگ را دارد. اتحادها و انشقاق های درون هيئت حاکمه و حتا نوع روابط با كشورهای همسايه و رديف كردن دولی مانند ونزوئلا و سوريه بعنوان متحدين جمهوری اسلامی، همه و همه تحت تاثير اين وضعيت است. موضوع مرکزی روابط جمهوری اسلامی با کشورهای خليج، امتيازاتی که در مورد سرکوب پ کا کا به ترکيه می دهد يا سفرهائی که سران جمهوری اسلامی به پاکستان انجام می دهند، همه  بدور اين تقاضا دور می زند که اين کشورها در جنگ احتمالی، به آمريکا اجازه استفاده از پايگاههايشان را ندهند. اين نکته نيز قابل توجه است که جمهوری اسلامی برای اولين بار در نشست "سازمان همکاری شانگهای” شرکت کرد و حتا تقاضای عضويت در آن را کرد.

جمهوری اسلامی تداركات جدی برای مواجهه با حمله آمريكا می بيند. البته مردم را در بی خبری کامل در مورد ابعاد تهديدهای آمريکا و تدارکات رژيم نگاه داشته اند. مدتی است كه روزنامه ها حتا در عناوين بزرگ مسئله قصد آمريكا به حمله را طرح نمی كنند. عناوين روزنامه ها کاملا برعکس شده است: روسيه وتو خواهد كرد. هند مقابلش خواهد ايستاد!

 جدالها و يار و ياركشی های درون هيئت حاكمه حول چگونگی بر خورد به آمريکا شكل می گيرد. دوستان قديم از هم منشعب شده و دشمنان قديم باهم دوست می شوند. عملا جناح بندی های جديدی شکل گرفته است.

يك جناح از هيئت حاکمه  (که احمدی نژاد و خامنه ای نماينده آن می باشند) در حال آماده کردن نيروهای خود برای مقاومت و در صحنه ماندن می باشند. تدارك سياسی ايدئولوژيكی كه برای آماده كردن پايه هايشان می بينند خط عوامفريبانه دوران جنگ ايران و عراق و برانگيختن احساسات ملی و قيافه دفاع از مستضعفين گرفتن است.

اين جناح اگر چه نفوذ زيادی در حکومت دارد  ولی با نهادهائی روبرو است كه بطور يك دست زير فرمان آن نيستند. آنان در حال درست کردن نهادهای نظامی موازی اند و باورشان اين است که برای بقای خود بايد با آمريکا درگير شوند. اين در بحثهای شان مشهود است. آنها می دانند كه آمريكا می خواهد تغييرات مهمی بدهد و اين جناح و ولی فقيه جزو ليست قربانيان اند. می دانند كه در چنين اوضاعی ممكنست مسئله خيلی سريع به از ميان رفتن شان منجر شود. معتقدند كه اگر جنگ بشود با اتكا به جنبشهای اسلامی منطقه می توانند اين پروسه را كشدار كنند و بقای خود را در نهايت تضمين كنند. اميدوارند که با بازی روی احساسات ملی مردم، پايه ای وسيعتر از سربازان ايدئولوژيكشان فراهم كنند.

در مقابل، بخشهای به اصطلاح ”پخته تر“ هيئت حاکمه می خواهند جناح جنگ طلب را سر عقل بياورند. خط جناح جنگ طلب اين است كه مردم را در حالت پاسيو نگه دارد. اين جناح در تبليغاتش وانمود می کند كه آمريكا نمی خواهد و نمی تواند حمله کند. ولی دوم خرداديها و موتلفه ايها می گويند آمريکا می خواهد و می تواند! موتلفه ای ها و دارودسته رفسنجانی  می خواهند محتاطانه و به اصطلاح معقول به اين مسئله برخورد كنند. آنان در جريان تشکيل ائتلافی در مقابل جنگ طلبان می باشند. موتلفه ای ها مثل باند جنگ طلب عمل نمی كنند. اينها واقع بين ترند. كانديد شان هم احمدی نژاد نبود. اول ولايتی بود بعد لاريجانی. نشست و برخاستهای شان هم با دوم خرداديها قابل توجه است. رهبران سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی و موتلفه مرتبا در حال رفت و آمد و تبادل نظر در مورد "مسئله هسته ای” می باشند. آنان در مقابل سياستهای ماجراجويانه جناح ديگر در حال يارکشی هستند. البته اين جناح به دوم خردادی ها  و ملی مذهبی هائی که خواهان کوتاه آمدن در مقابل فشارهای آمريکا می باشند، انتقاد می کند. اخيرا محسن رضائی (دبير شورای مصلحت نظام و از وابستگان به جناح رفسنجانی)  اعلام کرد که  "برخيها خط تسليم طلبانه دارند" و می گويند چون اوضاع خطرناك است بهتر است دست برداريم. اين جناح می گويد جمهوری اسلامی بايد ثابت كند که فعاليتهای هسته ايش صلح آميز است ولی با هارت و پورت اينكار را نكند و پای مذاكره هم بنشيند. آنها می گويند: " آمريكا به هر حال دست از نقشه های خود بر نمی دارد و اگر الان بر سر هسته ای تسليم بشويم فردا چيز ديگری را علم می كنند. در نتيجه ما بايد عاقلانه عمل كنيم و دست شان را برای گامهای بعدی ببنديم.". جناح رفسنجانی به جناح احمدی نژاد انتقاد می کند و هشدار می دهد که اينها در حال "اقدامات ماجراجويانه" مانند سازمان دادن نيروهای نظامی مخفی می باشند. اينها خوب  می دانند که اين نيروهای نظامی مخفی خيلی راحت می تواند عليه خودشان مورد استفاده قرار گيرد. کشمکش بر سر سازمان دادن نيروهای نظامی و امنيتی غير رسمی و موازی و کلا کنترل بر نيروهای سپاه و ارتش يکی ديگر از موضوعات جدال بين جناحهاست.

در حال حاضر دارودسته جبهه مشاركت با دشمن قديمی خود موسوم به جناح موتلفه نزديک شده است. آنان مدام در حال مذاكره با يکديگرند. در جناح موسوم به احمدی نژاد نيز انشعاباتی شکل گرفته است. اين جناح نيز کاملا يك دست نبوده و طيفها و گرايشات مختلفی بودند كه با هم يكی شده بودند. در مجموع می توان گفت که  مرزهای اين جناح بندی ها بسيار سيال است و مدام صف بندی های جديد شکل می گيرد. مسئله اصلی همه جناحها و اين صف بندی ها اين است كه راه كارهائی بيابند تا بلای عراق بر سرشان نيايد. 

بهرحال انشعاب درون هيئت حاكمه جمهوری اسلامی فاكتور مهمی است كه در تاكتيكهای آمريكا تاثير می گذارد. آمريكا حتا می تواند روی كودتائی از درون حساب كند. يا حمله نظامی را با كودتائی از درون تركيب كند. امپرياليسم آمريکا برای پيشبرد طرحهای آتی اش روی جرياناتی از هيئت حاكمه اسلامی حساب باز کرده است. آنان نمی خواهند تجربه دوره شاه تكرار شود كه بخش بزرگی از نخبگان ارتجاع حاکم از هم پاشيد. امپرياليسم آمريکا قسم نخورده است كه حتما با اپوزيسيون های سلطنت طلب، كرد و مجاهد طرحهای  خود را جلو ببرد. ترديدهائی كه در مورد مجاهدين دارد می تواند به اين ربط داشته باشد كه کماکان آمريکا می خواهد بخشی از جمهوری اسلامی را به سمت خود بکشد. اينکه مجاهدين شعار ضديت با همه جناحها را می دهند به دليل آنست که می دانند اگر آمريكا بخواهد يك جناح قوی از جمهوری اسلامی را متحد کند نمی تواند  مجاهدين را به بازی بگيرد.

جدال ميان جناحهای مختلف درون جمهوری اسلامی و انشقاق دائمی ميان اين جناحها و شک و ترديدهای هر جناح نسبت به ديگری در مورد طرحهای آمريکا، يکی از دلايل اصلی بی ثباتی و ضعف اين حکومت می باشد. جمهوری اسلامی، علاوه بر مقاومت مردم، به دليل عدم انسجام درونی نيز قادر نيست همچون گذشته به سرکوب مبارزات توده ای بپردازد. از اين زاويه در موقعيت شکننده ای قرار گرفته و كنترلش بر جامعه مدام شل تر می شود.

۵ – روحيات و گرايشات سياسی درون مردم

امروزه دعواهای سياسی ميان جمهوری اسلامی و آمريکا، نقش قدرتمندی در شکل دادن به روحيات و گرايشات سياسی درميان اقشار و طبقات مختلف ايفا می کند. ما همزمان شاهد گرايش طرفداری از اين يا آن قطب با سايه روشنهای سياسی متفاوت هستيم. اما نفرت عميق مردم از جمهوری اسلامی و آشکار شدن  نتايج فاجعه بار تجاوزات آمريکا به عراق و افغانستان موجب تقويت گرايش ضديت با دو قطب ارتجاع و ر امپرياليسم شده است.

گرايش قدرتمندی در جامعه موجود است که دست آخر، آمريكا و جمهوری اسلامی باهم به سازش می رسند و در نتيجه کار به جاهای باريک نمی رسد. استدلال اصلی اين است كه سران جمهوری اسلامی آنقدر كثيفند كه در لحظه آخر می گويند بله قربان و هر كاری حاضرند بكنند كه بر سر قدرت بمانند. اگر چه اين استدلال از پايه عينی معينی برخوردار است اما بيانگر  نا آگاهی و بی اطلاعی نسبت به آنچه در جهان و منطقه در حال وقوع است، نيز می باشد.

حتی بسياری از فعالين سياسی به سختی قبول می كنند كه ممکنست آمريکا دست به اعمال جنايتکارانه بزند. آنان بيشتر بر سازش بين اين دو قطب و بر محدوديت آمريکا در پيشبرد طرحهايش تاکيد می کنند و اينکه آمريکا در رابطه با ايران دست به کاری نمی زند زيرا يک پايش در عراق گير است و نمی تواند خودش را بيشتر در باتلاق فرو كند. تقريبا اکثريت فعالين كارگری نيز بر سر اين اوضاع و چه بايد کردها حرفی نمی زنند. شايد يک دليلش آن است که کاملا اين وقايع و مفاهيمش را برای مبارزه طبقاتی درک نمی کنند. و يا اينکه احساس می کنند در مقابل اين وقايع بزرگ نمی توان كاری انجام داد. بهترين های شان می گويند به ما چه،  بگذار اينها همديگر را بزنند؛ بعد ما کارهای مان را به پيش خواهيم برد. اين روحيات بيش از هر چيز بيان ناتوانی و انفعال سياسی است.

در مقابل چنين برخوردی ما شاهد بروز گرايشات راست نيز هستيم. گرايشاتی که می گويند چاره ای نداريم جز آنكه در كنار جمهوری اسلامی بايستيم. يا از آنور می گويند كه، " بگذار آمريكا بيايد از دست اينها خلاص شويم" اين گرايش در ميان بخشهائی از ملل تحت ستم بيشتر به چشم می خورد، حتی در ميان بخشهائی از کارگران که در اثر بحرانهای پی در پی بيکار شده اند اين توهم موجود است که اگر آمريكا بيايد، سرمايه می آيد و پروژه ها به كار می افتد و اقتصاد رشد می کند و شغل ايجاد می شود. خوابيدن پاره ای پروژه های اقتصادی (مثل عسلويه) در نتيجه اين بحران سياسی اين باورها را قوی تر می كند.

بخشهائی از روشنفكران که  از زاويه منافع ملی کشور به مسئله نگاه می كنند، می گويند ما يک ملت هستيم و هر چه باشد جمهوری اسلامی ايرانی است و تازه توانش را هم نداريم كه در دو جبهه بجنگيم. اينها تفكراتی است که بخشا توسط تود ه ای - اكثريتی ها و تحكيم وحدتی های سابق دامن زده می شود. هر چند که در ميان آنها گرايشات طرفداری از آمريكا هم موجود است. نظرات اين گروه  بيشتر بيان حال آن دسته از اقشار ميانی فرصت طلب و نان به نرخ روز خوری است که منتظرند ببينند اوضاع به کدام سو می چرخد تا سمت نهائی خود را انتخاب کنند.

اگرچه گرايشات ناسيوناليستی و دفاع از ميهن در ميان بخشهائی از روشنفکران به چشم می خورد اما اکثريت نسبت به اين مسئله موضع پاسيو دارند و کمتر کسی صحبت از دفاع از ميهن و وطن پرستی می کند. گرايش غالب فحش و ناسزا دادن به هر دو (جمهوری اسلامی و آمريکا) است. جمهوری اسلامی تلاشهائی می کند که مانند دوره جنگ با عراق دفاع از ميهن را در ميان مردم دامن زند. اما قادر نيست در اين زمينه موفقيتی کسب کند. جمعبندی عمومی مردم در رابطه با جنگ ايران و عراق اين است كه "سر ما كلاه گذاشتند." مردم به عينه ديده اند که چگونه صاحبان قدرت از قبل جنگ به ثروتهای افسانه ای دست يافته اند و خودشان فقير تر شده اند. از اينرو بشدت ازسران رژيم بويژه فرماندهان سپاه متنفرند. (مثالش كانديدای دوم احمدی نژاد برای وزارت نفت بود. اين کانديدا که توسط مجلس رای اعتماد نياورد از فرماندهان سپاه بود که ثروتی افسانه ای بهم زده و دارای پاسپورت آمريكائی است.)

به اين دلايل تبليغات حول جنگ ايران و عراق و يادآوری آن به مردم  اثر زيادی ندارد. آش آنقدر شور است که جمهوری اسلامی به جای شهادت طلبی اسلامی در دوره جنگ ايران و عراق، شهادت طلبی مردم فلسطين و ويتنام را تبليغ می کند! اين تبليغات حتی در ميان پايه های بسيج هم موثر نيست. چرا که اين پايه بی انگيزه است و اساسا به خاطر منافع و امتيازات مادی دور و بر اين ارگانها می چرخند.

حتی انگشت گذاشتن رژيم برمسائلی برای بدست آوردن دل بخشهائی از مردم نيز بی فايده است. آخرين نمونه از اين شگردها داستان فرمان احمدی نژاد در مورد آزادی حضور زنان در مسابقات فوتبال بود که خيلی زود به ضدش بدل شد. رژيم آنقدر شقه شقه است كه حتی در چنين مواقعی بسختی می تواند تصميمی را عملی سازد. امروز احمدی نژاد فرمانی صادر ميکند فردا آيت الله ها زيرآبش را ميزنند. چون فکر می کنند بهترين سياست بقاء همين است كه ايدئولوژی اسلامی را محكم بچسبند. اين تضادها بيشتر به انفعال و سرخوردگی پايه های رژيم و از هم پاشيدگی آن دامن می زند.

جو عمومی، تنفر بی حد و حصر از اين رژيم است. مردم به حدی از جمهوری اسلامی و وضعيت موجود آزرده و متنفرند که حتی ملی مذهبی ها نيز نمی توانند مردم را پشت شعارهای ناسيوناليستی و دفاع از ميهن بسيج كنند.

البته پيش بينی روحيات مردم در صورت بروز درگيری های نظامی احتمالی ميان رژيم و آمريکا چندان آسان نيست. زمانی که ضايعات جنگی آشکار شود مسلما گرايشات خودبخودی متفاوتی می تواند بروز کند. اما واقعيت اين است که اکثريت مردم بويژه اهالی شهرها به دفاع از جمهوری اسلامی بر نخواهند خواست. و در رابطه با دعوای آمريكا و جمهوری اسلامی بی تفاوت باقی خواهند ماند. اما تجارب مبارزه طبقاتی نشان می دهد که چنين برخوردهائی دوام نخواهد آورد و خطر اصلی آن است که اگر نيروهای پيشرو و انقلابی جامعه نتوانند نقش فعالی ايفا کنند مردم قربانی منافع اين يا آن دار و دسته ارتجاعی خواهند شد. اين مسئله ضرورت شکل گيری يک قطب انقلابی را ايجاب می کند. تنها با ايجاد قطبی که ضد ارتجاع و ضد امپرياليست باشد ميتوان  مردم را بسيج و فعال کرد. تنها با سياست، فعاليت و بديل قطب سوم می توان در ميان مردم اميد و دخالت در سرنوشت خود را ايجاد كرد. البته شكل دادن به قطب سوم کار بسيار مشکلی است چون در ميان اکثريت مردم ترديدهای جدی ايدئولوژيک سياسی نسبت به روند اوضاع و دورنماهای آينده موجود است؛ اين وضع بدون قدرت نمائی نسبی قطب سوم برطرف نخواهد شد.

تکيه گاه اصلی اين قطب مبارزات توده ای است. مبارزات رشد يابنده توده ای روند سياسی ديگری است که در جامعه جاری است. اگرچه اين مبارزات  (کارگری، دانشجوئی، زنان و زحمتکشان شهر و روستا) با افت و خيز جلو می رود و تکامل می يابد. اما بيانگر روحيات سياسی ديگری است که عملا در تقابل با دو قطب سياسی جمهوری اسلامی و آمريکا قرار می گيرد. اگر چه به صف بنديهای سياسی درون هر يک از جنبشهای تود ه ای و تاثيرات خطوط بورژوائی نبايد ساده انگارانه برخورد کرد اما واقعيت اين است که دقيقا به خاطر پتانسيلهای انقلابی موجود در اين جنبشهای توده ای است که امپرياليستها و مرتجعين در پيشبرد طرحهای خود محتاطانه برخورد می کنند. امپرياليسم آمريکا فقط جنبشهائی را مورد حمايت قرار می دهد که به نفوذ سياسی اش در جامعه ياری رسانند. بی جهت نيست که هر زمان که خيزشهای راديکال و رزمنده توده ای در جامعه بروز می يابد امپرياليستها نه تنها از آنان حمايت نمی کنند بلکه در پيشبرد طرحهای خود دچار ترديد می شوند. اين مسئله خود نشان می دهد که تنها با تکيه به مبارزات توده ای و سازمان دادن انقلاب است که می توان بطور جدی مانع اجرای نقشه های تبهکارانه دشمنان مردم شد.

 

 ۶ – ضرورت شکل گيری قطب سوم

يک حزب انقلابی بدون توجه به اوضاع سياسی مشخص قادر نيست وظايف سياسی خود را به پيش ببرد و استراتژی انقلابی خود را متحقق کند. يک حزب انقلابی بايد در مقابل روندهای سياسی جاری جامعه سياست روشن و صحيحی را جلو گذارد و تلاش کند انرژی و پتانسيل انقلابی پرولتاريا و خلق را در هر مقطع مشخص به حداکثر ممکن رها سازد و صحنه مبارزه را به نفع کمونيستهای انقلابی قطب بندی کند. 

امرزوه تنها سياست صحيح اين است که فعالانه برای سرنگون کردن رژيم جمهوری اسلامی مبارزه کنيم و در عين حال از آينده ای که امپرياليسم آمريکا برايمان تدارک ديده ممانعت کنيم. ضديت با ارتجاع و امپرياليسم، بيان فشرده سياست قطب سوم است که بايد هر چه سريعتر صدای متشکل و منسجمی بيابد.

مبارزه ضد امپرياليستی يک مبارزه طبقاتی هم هست. يعنی اقشار و طبقات مختلف  برخوردهای متفاوتی به اين مبارزه دارند. سياست قطب سوم، در درجه اول يک سياست طبقاتی است، سياستی است که قبل از هر چيز به منافع طبقه کارگر و اکثريت اهالی جامعه خدمت می کند و در جهت مقابله با قدرت سياسی  طبقات ارتجاعی و امپرياليستها قرار دارد.

امروزه، مخالفت با طرحها و نقشه های تبهکارانه امپرياليسم آمريكا در واقع مخالفت با رژيمی است كه آمريكا می خواهد در ايران بر سر كار بياورد. مخالفت با  برنامه ی سياسی و اقتصادی و اجتماعی ای است که برای آينده ايران دارد. نقشه های آمريکا (منجمله جنگ تجاوز کارانه احتمالی اش) را نبايد مجرد از اين مسئله طرح کنيم.  مسلما رژيمی كه با آفريدن جنگ و دهشتی شبيه عراق بر سر كار بيايد دست كمی از جمهوری اسلامی نخواهد داشت. چنين رژيمی، رژيم جوخه های مرگ و تفرقه بينداز و حکومت کن و رنج و دردهای بيشمار خواهد بود. رژيمی كه در ارتجاعی بودن دست كمی از جمهوری اسلامی نخواهد داشت. ترکيب محتمل رژيمی که آمريکا برای آينده ايران در تدارک است، قابل فکر است: شكنجه گران دوران شاه، پاسداران خمينی (امثال سازگارا و حجاريان و غيره)، مجاهدين كه هر وقت بوی قدرت می شنوند برای كمونيستها خط و نشان می کشند - همه اينها بعلاوه ی فرماندهی ارتشيان و ماموران اطلاعاتی آمريكائی كه چند دهه در آمريكای لاتين جوخه های مرگ سازمان داده اند.

رژيم اينان با رژيم جمهوری اسلامی فرق ماهوی نخواهد داشت. همانطور كه جمهوری اسلامی با رژيم شاه فرق ماهوی نداشت. ماهيت طبقاتی دولت کنونی در عراق و افغانستان به همه اين واقعيت را نشان می دهد. بهمين دليل  مسئله را نبايد صرفا به جنگ و تجاوز نظامی تقليل داد.

شعار صلح در رابطه با وقايعی  كه در پيش است گمراه كننده و غلط است. در مقابل اوضاعی که در پيش است هيچ طبقه اجتماعی نمی تواند صلح آميز رفتار کند و پرولتاريا هم نبايد بکند.

مخالفت با حمله آمريكا به ايران مخالفت با نقشه ای است كه برای مردم ايران ريخته اند و می خواهند تحت عنوان ضديت با جمهوری اسلامی و سرنگونی جمهوری اسلامی به مردم حقنه کنند. اين به معنای آن نيست كه مخالفت با جنگ و كشتارهای احتمالی  مهم نيست. مخالفت با جنگ و كشتار آمريكا يک جنبه از مسئله است اما ماهيت ارتجاعی سياسی و اجتماعی نقشه هايش را بايد مجرد از جنگ هم بتوانيم توضيح دهيم و ماهيت سياسی و طبقاتی اش را افشا کنيم.

سئوال گرهی در مورد حمله نظامی احتمالی آمريکا اين است که اين جنگ اساسا برای تحميل چه سياستی است؟  جنگ، ادامه سياست است؛ ادامه سياست با روش ها و طرق نظامی. سياست حاکم بر اين جنگ چيست؟

سياست اين جنگ احتمالی آمريکا تا آنجا كه به چارچوبه ايران بر ميگردد نگاه داشتن همين مناسبات توليدی و اجتماعی حاکم است و گماردن نگهبانان ارتجاعی جديد برای دولت ارتجاعی وابسته به امپرياليسم در ايران.

سياست قطب سوم - يعنی ضديت با  ارتجاع و امپرياليسم - يعنی ضديت با رژيم جمهوری اسلامی و ضديت با رژيم ارتجاعی جايگزين كه با انواع و اقسام توطئه چينی ها، ترفندهای سياسی و تبهکاری های نظامی و احتمالا سالها  جنگ داخلی از نوع جنگ داخلی عراق می خواهند بر ما تحميل كنند.

در انقلاب قبل، امپرياليستهای گروه هفت، برای به شکست کشاندن انقلاب، با دارودسته خمينی متحد شدند و راه را برای قدرت گيری او گشودند. بار ديگر اينان (گروه هشت کشور صنعتی که اکنون هفت بعلاوه روسيه است) در حال تعيين آينده ی بعد از جمهوری اسلامی، برای مردم ايرانند. و اين بار، احتمالا با جنگ و بمب و کودتا و جوخه های مرگ می خواهند رژيم ارتجاعی جديدی را به ما تحميل كنند.

تمام مسئله اين است که آيا ما چنين بديلهائی را می خواهيم يا اينكه خودمان بديل واقعی هستيم. سياست قطب سوم يعنی اساسا بديلی در مقابل ارتجاع فعلی و ارتجاع آينده. به همين دليل صرفا داشتن موضع ضد جنگ کافی نيست. جنگ و جدالها بر سر آينده ايران است. آيا ما پرولتاريا و زحمتکشان و مردم ايران، مدعی تعيين آينده جامعه و سرنوشت خودمان هستيم يا خير؟ اين است سئوال اساسی که تمام نيروهای کمونيست و انقلابی و ترقی خواه بايد بدان پاسخ دهند.

طرح آلترناتيو در ميان توده ها و ساختن آن يك وظيفه عملی است!

در مواجهه با شرايط سياسی امروز طرح درست صورت مسئله ضروريست. واقعيت اساسی اين است که ارتجاع و امپرياليسم قطب های قدرت خود را دارند. ولی مردم ندارند. حالا با چه طرح سياسی بايد اين وضع را عوض كرد. روی چه انگشت بايد گذاشت كه مردم بگويند اين چيز ديگری بجز  مرتجعين و امپرياليستهاست!

اکنون دوره ای رسيده كه قطبها در حال شکل گرفتن و ماديت يافتن می باشند. کيفيتا بيشتر روشن شده است که كی كدام طرف است. کمونيستها نيز بايد برای  ماديت بخشيدن به قطب سوم برنامه و راهکار مشخص داشته باشند. طيف ضد امپرياليسم و ضد كليت جمهوری اسلامی اگر چه موجود است اما بشکل يک صدای روشن و متشکل درنيامده است. يكطرف رژيم است و امپرياليسم با نيروهائی كه در صف انتظارند. از رضا پهلوی تا مجاهدين و گنجی و سازگارا. اما مردم هنوز صدای متشكلی  ندارند. در چنين شرايطی نيروهای انقلابی چه خط راهنمايی را برای خود و مردم جلو می گذارند؟ آيا  خط راهنما اين است که با اين رژيم مبارزه كنيم و قول دهيم كه در حكومت آينده هم اپوزيسيون باشيم؟ در همين حد؟ آيا ضرورت اوضاع در همين حد است؟ پس وظيفه اصلی نيروهای کمونيست و چپ انقلابی و مترقی که خود را در رابطه با  جهت آينده كشور مدعی می دانند چيست؟

قطب سوم نمی تواند صرفا اكتفا كند به اينكه هم بايد عليه اين بود هم آن. قطب سوم در عين حال بايد مدعی يك بديل نوين باشد. كمونيستها بايد با اتکا به نزديكترين نيروهای متحد خود قطبی سومی بوجود آورند که منافع اکثريت مردم را نمايندگی کند و به يک آتوريته مردمی بدل شود. از همين رو اين قطب بايد يك برنامه حداقل و طرحی برای اداره جامعه ی آينده، ارائه دهد و جرات كند و خود را به عنوان يک بديل در پيشگاه مردم به ثبت برساند و تلاش كند كه از سوی توده ها برسميت شناخته شود.

از ارتجاع هم می توان چيزی ياد گرفت. خمينی و دارودسته اش در سال ۵٧ قبل از به قدرت رسيدن، مانند يک دولت عمل می کردند. همين عملكرد، پايه های اجتماعی آنان را بشدت فعال كرد و حتا روی اقشاری كه پايه اجتماعی آنان نبودند تاثير گذاشت. خمينی گفت، "من دولت تعيين می كنم". البته او با اتكاء به قراردادی كه با امپرياليستها در پاريس بسته بود اينقدر جسارت بخرج داد که خود را به عنوان يک بديل قدرت طرح کند.

اما منبع قدرت ما مردم اند. منبع الهام ما منافع اکثريت مردم است و با اتکاء به همين بايد جسورانه اعلام کنيم که مردم قدرت سياسی خود را لازم دارند. به همين خاطر قطب سوم بايد يک برنامه حداقل که جهت گيری کلی جامعه آينده ی بدون ارتجاع و امپرياليسم را نشان دهد، پيش بگذارد.

به علاوه، برای اينکه قطب سوم صرفا نقش يک اپوزيسيون را ايفا نکند نيازمند آن است که درگير هدايت مبارزات توده ای شود و به يک  مرکز رهنمود دهنده برای مبارزات متنوع توده ها بدل شود. تجارب مبارزاتی دور و نزديک نشان داد زمانی که مبارزات تود ه ای اوج می يابد اگر چنين مرکزی موجود باشد می تواند نقش مثبتی در تکامل مبارزات توده ای ايفا کند و ابتکار عمل های انقلابی را گسترش و تداوم بخشد. و کلا به تقويت سياسی عملی قطب سوم ياری رساند.

وظيفه حزب ما در اين دوره حساس اين است كه افق روشنی برای مبارزات انقلابی تبيين كند. تلاش برای ايجاد اتحاد گسترده انقلابی کاملا در جهت اهداف و افق ما قرار دارد. بر بستر چنين اتحادی، حزب ما برنامه و چشم انداز کامل خود را که انجام انقلاب پرولتری است تبليغ و ترويج می کند. بديل ما ايجاد دولت نوين است. مختصات اين دولت نوين در برنامه حزب ما آمده است. روشن است که دولت نوين با برنامه اقتصادی اجتماعی دمکراتيک نوين با سمتگيری سوسياليستی تنها از درون جنگ انقلابی بيرون خواهد آمد و تحقق خواهد يافت. اما راهگشائی سياسی برای آن در دستور مبارزات سياسی امروز است.

به اعتقاد ما تنها سياست تاكتيكی صحيح برای اين دوره کمک به ايجاد يك جبهه انقلابی است؛ جبهه ای  كه بازتاب منافع عمومی مردم در مقابل مرتجعين و امپرياليستها  و متكی بر اتحاد انقلابی مردم ايران باشد. برای شكل گيری چنين جبهه ای لازم است که دست به اقدامات خاصی زد. اولين و اساسی ترين كار، خلق افكار بدور ضرورت آن و محتوی سياسی اش است.

برای اينكه جبهه انقلابی مورد نظر واقعا تبديل به يك قطب مادی در مقابل جمهوری اسلامی و آمريكا (و نوکران ايرانی که برای کسب قدرت صف کشيده اند) شود بايد مختصات  جامعه آينده را در سطحی كه نيروهای درون آن می توانند به اتحاد برسند، روشن كند. اين جبهه نبايد يک جبهه صلح طلب باشد. بلکه لازم است از هر شكل مبارزه انقلابی برای ايجاد آن جامعه نوين، حمايت كند.

بااين تاكتيك وسياست دوره ای می توان با خطر انفعال نيروهای ضد ارتجاع ضد امپرياليست در اين مقطع حساس  مقابله کرد. انفعالی که بدنبال خود می تواند گيجی و احساس ضعف و بی تفاوتی توده های مردم و حتا پيشروترين های جامعه را ببار آورد.

پاسخ به شکل گيری يک اتحاد اصولی و انقلابی بخشی از نياز فوری نيروهای  پيشرو جامعه است. بی جهت نيست که هر گونه ابتکار عمل انقلابی در اين زمينه مورد استقبال بخشهای وسيعی از نيروهای  انقلابی و چپ جامعه قرار می گيرد.

خطر عمده اين نيست كه بخشهائی از جامعه طرفدار آمريكا شوند. خطر عمده آن است که يك عده با وقاحت و حرص برنامه های سياسی آمريكا را تبليغ كنند ولی آنهائی كه واقعا ضد امپرياليست و ضد ارتجاع هستند مات و مبهوت شده  و عملی انجام ندهند.

 شکل دادن به قطب سوم به عنوان يک آتوريته مردمی در مقابل ارتجاع و امپرياليسم شايد برای برخی ها همچون خيال و رويا بنظر آيد.البته بايد قبول کرد كه اين يك روياست. همانطور که لنين تاکيد کرد بدون رويا پردازی جسارت سياسی وجود نخواهد داشت. و بدون جسارت سياسی هيچ وضعيتی را نمی توان تغيير داد. تمام مسئله اين است که چنين رويائی با واقعيتهای موجود جامعه ما در تماس است. از آنجا که امکان و پتانسيل آن موجود است، می توانيم بدان ماديت بخشيم بشرطی که سياست صحيح و جسورانه ای پيش بگذاريم و برای تحقق آن کار و کوشش سخت کنيم.

سياست ايجاد قطب سوم را چگونه بايد عملی كنيم؟

مثل هر كار بزرگ ديگر برای انجام اين کار نيز بايد يك هسته مستحكم داشته  باشيم که با انعطاف لازمه قادر باشد طيف وسيعتری را حول اين سياست متحد کند. بدون داشتن هسته مستحکم امکان اتحاد بزرگ نيست.

حزب ما به عنوان يک حزب کمونيستی بايد نقش کليدی در شکل دادن به اين هسته مستحکم ايفا کند. اما اين نقش بايد به کل جنبش کمونيستی ايران تسری يابد. بدون دخالت گری، همياری و همکاری احزاب و سازمانهای  انقلابی و کمونيستی که با يکديگر احساس نزديکی بيشتری می کنند نمی توان سياست قطب سوم را در سطح وسيع عملی کرد و به برنامه مشترکی در اين زمينه دست يافت. مسلما چنين نقشه ای به تقويت کل جنبش کمونيستی ايران در صحنه سياسی کنونی ياری می رساند و خود زمينه ای برای نزديکی ايدئولوژيک، سياسی، تشکيلاتی و عملی اين جنبش خواهد شد. البته شکل دادن به اتحاد گسترده همه کمونيستهای ايران تلاشهای نظری عملی ديگری را نيز می طلبد و نمی توان تمام وظيفه کمونيستهای ايران را به مبرمترين وظايف سياسی روز تقليل داد. اما بدون دخالت گری فعال سياسی و سازمان دادن پراتيکهای انقلابی، نمی توان به جبهه پراکنده کمونيستهای ايران سرو وسامانی بخشيد. (از نظر حزب ما وحدت اصولی و انقلابی ميان کمونيستهای ايران در گرو نوسازی ايدئولوژيک، سياسی جنبش کمونيستی است. در اين زمينه به بخش دوم گزارش کميته مرکزی رجوع شود.)

تلاش برای ايجاد اتحاد در ميان برخی از احزاب و نيروهای چپ يک سطح از فعاليت است. سطح ديگر تلاش برای متحد کردن فعالين جنبشهای توده ای مختلف حول سياست قطب سوم است. بدون شکل دادن اين سطح از اتحاد نيز نمی توان تاثير تعيين کننده ای بر افکار عمومی جامعه گذاشت. مسلما بسياری از توده های پيشرو زمانی که بينند تشكلات و احزاب چپ متحدانه پشت برنامه انقلابی مشخصی هستند بيشتر دلگرم می شوند و بر تحرکات سياسی خود می افزايند.

روشن است که موضوع مبارزات مردم بايد عليه دشمن عمده يعنی جمهوری اسلامی متمركز باشد. تا زمانی که قدرت سياسی جمهوری اسلامی بر سر کار است نمی توان صحبت از مبارزه مساوی عليه آمريکا و اين رژيم کرد. بطور عينی نمی تواند مساوی باشد. مردم با قدرت ارتجاعی جمهوری اسلامی روبرو هستند. به همين خاطر بايد با هدف سرنگونی اين رژيم مردم را بسيج کرد. نوك تيز حمله مبارزات توده ای را بايد به روی جمهوری اسلامی گذاشت. اما بر بستر اين مبارزه واقعيت احتمالی آتی - يعنی طرحها و نقشه های امپرياليسم  آمريکا ـ نيز بايد حضور قوی داشته باشد و فعالين سياسی در اين جنبشهای توده ای بايد به گونه ای عمل کنند و مرز تمايزات روشن بگذارند که راه را بر هر گونه توهم يا طرفداری از سياستهای آمريکا ببندند. تنها بدين طريق می توان مانع از آن شد که جنبشهای توده ای به نفع اين يا آن قطب ارتجاعی تجزيه شود. و تنها بدين طريق است که می توان به نفع قطب سوم صف آرائی نوين بوجود آورد.

از اين زاويه توجه به تجارب مبارزاتی اخير مهم است. فی المثل تجربه مثبت "کارزار زنان عليه قوانين نابرابر و زن ستيز جمهوری اسلامی" - هر چند قسمی و محدود - نشان داد که سياست و شعار قطب سوم انرژی انقلابی آزاد می كند و اميد می بخشد و عده زيادی حاضرند بدور آن متحد شوند. نشان داد که اين سياست دارای پايه اجتماعی است. برای اينکه اين پتانسيل تبديل به واقعيت مادی شود بايد کار کرد و چنين امری حاصل نمی شود مگر از طريق فعاليت بی وفقه انقلابی.

البته ما هنوز در ميان مردم بر سر پيروزی چنين خطی با ترديدهای جدی روبرو هستيم. ترديد بر سر امکان پذير بودن اين سياست حتی بر پايه اجتماعی اين خط سنگينی می كند و مانع به ميدان آمدن اين نيرو است. بايد نادرست بودن  اين ترديد و اعتماد به امكان پذيری اين خط را  بطور زنده و علمی به مردم توضيح دهيم و بر سر ضرورت و امكان آن خلق افكار كنيم. مردم بايد در عمل هم ببينند كه پيشروی امکان پذير است. يك خط روشن و صحيح بخودی خود تبديل به نيروی مادی نمی شود و بدون زحمت کشيدن، پايه اجتماعی آن خط، بدورش حلقه نمی زند. مسلما وقتی پايه حداقلی برايش ساخته شود آنگاه بطور تصاعدی رشد يافته و توده گير می شود.

تمام مسئله اين است که مردم و در راس آن نيروهای کمونيست و انقلابی عميقا اضطرار اوضاع را دريابند و بفهمند که اگر نجنبيم، خطر آن است که در فردای تحولات سياسی لای منگنه ارتجاع و امپرياليسم قرار بگيريم. اگر هم اکنون که دعوای ميان جمهوری اسلامی و امپرياليستها فضا برای فعاليتهای ما ايجاد کرده و صفوف دشمن  از هم گسيخته است کاری نکنيم فردا بسيار دير است. اين وضع مسلما زمان زيادی طول نخواهد كشيد و بعد از آن ممکنست ما با اوضاعی به مراتب بدتر از عراق روبرو شويم.

۷ ـ ربط اين سياست به استراتژی جنگ خلق چيست؟

در رابطه با شکل دادن به قطب سوم و بوجود آوردن يک جبهه مبارزاتی، حزب ما با سئوالات مشخصی روبرو است.

سئوالاتی چون اين طرح چگونه به استراتژی ما خدمت می كند؟ اهداف نهائی و كوتاه مدت آن كدام است؟ به پروسه ساختمان حزب و گسترش آن چه خدمتی می كند؟ ربط آن به طرح نوسازی جنبش كمونيستی چيست؟ چگونه می تواند به آغاز جنگ خلق کمک کند؟ پاسخگوئی به اين قبيل سئوالات نياز به بحث و جدل بيشتری دارد.

بعد از تاسيس حزب، ما تاکيد کرديم که برای آغاز جنگ خلق نياز به انباشت قوای اوليه داريم. اين قوا را هم بايد از طريق فعاليت در جنبشهای توده ای و گسترش ساختمان حزب بدست آوريم.

ما کماکان بايد بر اين جهت گيری پايه ای تاکيد کنيم. اما زمانی که اوضاع سياسی  دستخوش تغييرات سريع است؛ اين سئوال به ناگزير پيش خواهد آمد که در اوضاع نوين، چگونه بايد حرکت کنيم؟ بويژه آنکه در دورنمای تحولات سياسی بکار گيری عنصر قهر نقش برجسته ای ايفا خواهد کرد. طرحهای آمريكا به هر شكلی كه جلو رود اوضاع را  بهم خواهد ريخت. در اين بهم خوردگی باحتمال زياد اشکال قهری بکار گرفته خواهد شد. حتا اگر آمريكا مستقيما نيروی نظامی خود را به کار نگيرد به اشکالی نيروهای نظامی ارتجاعی را مورد استفاده قرار خواهد داد. زمانی که صحنه سياسی توسط ارتشهای مختلف قرق می شود، نمی توان از طريق کارآرام سياسی نقش چندانی ايفا کرد.

يكی از ويژگی های مثبت اوضاع آن است که امپرياليستها اين حقيقت را که بدون اسلحه و قهر نمی توانند برنامه هايشان را پيش برند، پنهان نمی کنند. هر چند آنها هميشه از اين طريق منافع خود را پيش برده اند اما در دهه بعد از فروپاشی شوروی، عوامفريبی "مسالمت آميز و عصر صلح" حتا در ميان نيروهای سياسی مترقی فضای سنگينی را عليه انقلاب قهرآميز و ايده ی جنگ عادلانه ايجاد کرده بود. انگار که همه صلح می خواهند فقط مائوئيستها "بر طبل جنگ می کوبند". ولی امروزه خودشان دارند اين فضا را ايجاد می کنند که بدون قهر هيچ قدرتی بواقع از اين دست به آن دست نمی شود. فضا برای دادن اين آگاهی که خلق بدون ارتش خلق هيچ ندارد؛ بدون قدرت سياسی هيچ کاری نمی توان کرد، بهتر و مساعدتر است. هر چند گرايشات اکونوميستی - رفرميستی در جنبش چپ برای اين خط مانع ايجاد می کند اما ما بايد بطور گسترده تبليغ و ترويج کنيم که بدون قهرانقلابی نمی توان اين جامعه را زير و رو کرد و بی عدالتی ها را درمان کرد. اين اوضاع بيش از پيش كار با توده ها را بر سر ضرورت داشتن ارتش و سازمان دادن قهر انقلابی تسهيل ميكند.

 قطب سوم از نظر ما بواقع و در نهايت يعنی قطب يك قدرت سياسی نوين درمقابل نظم كهن و تلاش های نظم كهن برای نو نوار كردن خودش. اين قطب در نهايت با جنگ خلق و ارتش خلق و بالاخره قدرت نوين ماديت می يابد. اما بايد سياستی را كه به آنجا راه می برد،از هم اکنون جلو گذارد و عملی کرد. برنامه جامعه آينده را در مقابل نظم كهن بايد طرح كرد و جسورانه اينكار را انجام داد و اميد بخشيد . طبعا نبايد فقط به نيروی موجود نگاه كنيم. بلکه پتانسيلها را نيز بايد ببينيم تا بتوانيم آن ها را به واقعيت تبديل کنيم.

 برای اين منظور لازمست که تلاش کنيم قطب سوم در حيطه سياسی جسورانه عمل كند، مشكل فقدان بديل را كه مردم را  در مقابل چالش های اوضاع  گيج و مبهوت و بخشا درمانده كرده است، حل كند. اين كار جو سياسی ايجاد می كند كه برای كار استراتژيك ما نيز بسيار مساعد است.  

در هر حالت ما بايد تلاش کنيم که درون چنين جبهه ای امکان آن ميسر گردد که بروی اين حقيقت مسلم که خلق بدون داشتن ارتش خلق در منگنه دو نيروی بزرگ ارتجاع و امپرياليسم قرار خواهد گرفت و چيزی بدست  نخواهد آورد،  مرتبا خلق افکار کنيم.

از سوی ديگر تجربه عراق نشان داد که مردم در مقابل تجاوز امپرياليستی ساکت نخواهند نشست. در صورت حمله آمريکا و اشغال کشور مقاومت های خودبخودی شکل خواهد گرفت. اگر کمونيستها در اين صحنه حضور نداشته باشند که مقاومت و نفرت مردم را در جاده انقلاب پرولتری بيندازند. نيروهای طبقاتی ارتجاعی مردم را دنبال خود کشيده و به جاده ارتجاعی ديگری خواهند برد. خطر آن هست که دسته دسته جوان بيکار و سرگردان به جای اينکه در ارتش پرولتاريا و برای انجام انقلاب دمکراتيک نوين و سوسياليستی نام نويسی کنند جلب دارو دسته های مسلح ارتجاعی شوند. به اين خطر بهيچوجه نبايد کم بهائی داد. اگر طبقه کارگر و کمونيستهای انقلابی بر اساس اين حقيقت پايه ای که "قدرت سياسی از لوله تفنگ بيرون می آيد" عمل نکنند در مقابل زورآزمائی نظامی طبقات ارتجاعی و نيروهای وابسته به امپرياليسم آچمز خواهند شد.

۸ -  سياست ما در قبال جنبش جهانی ضد جنگ

ما در رابطه با جنبش جهانی ضد جنگ وظايفی داريم که جا انداختن خط صحيح يکی از آنهاست. سنتا اين خط در ميان نيروهای ضد امپرياليست کشورهای امپرياليستی بوده که بايد در مقابل هر گونه تجاوز قدرت های امپرياليستی به نقاط ديگر جهان خط شکست طلبی انقلابی را اتخاذ کنند و خواهان شکست اين قدرت ها شوند. اين خط كماكان درست است و بسيار انقلابی است. اما در ميان نيروهای ضد جنگ - ضد امپرياليست غرب با اين گرايش هم روبرو هستيم که توجهی به خصلت طبقاتی و برنامه اجتماعی نيروهای مرتجعی که در مقابل امپرياليستها مقاومت می کنند، ندارند. در حاليکه بايد ميان نيروهای مختلفی که عليه امپرياليستها مبارزه می کنند تفکيک قائل شوند. آنها بايد طوری موضع گيری و حرکت کنند که به شکل گيری مقاومت انقلابی (نه مقاومت ارتجاعی) در مقابل امپرياليستها کمک کند. ما بايد به کمونيستها و نيروهای چپ انقلابی در اين کشورها بگوئيم که خط انترناسيوناليستی ايجاب می کند که در اين شرايط شعارهائی اتخاذ کنيد که به تقويت نيروهای مردمی و مشخصا کمونيست کمک کند.

بايد مسئله را اينطور برايشان طرح کنيم که  فی المثل در عراق امروز اگر مانند ويتنام در مقابل امپرياليستها يک نيروی انقلابی قرار داشت، حتما نيازمند حمايت بود و اين سياست درستی است. اما حال که در عراق چنين چيزی موجود نيست آيا راه چاره اين است که فقط يك طرف ماجرا را بكوبيم؟ خير. می توانيم با صراحت بگوئيم که اگر بديل انقلابی بود از آن حمايت می کرديم و اين نيروهای مرتجع که در مقابل آمريکا مقاومت می کنند دارای برنامه اجتماعی ضد مردمی و ارتجاعی هستند و بهيچوجه مورد حمايت ما نيستند. اين نوع موضع گيری فضای تنفس و اعتماد به نفس در ميان نيروهای ضد امپرياليست ضد ارتجاع عراقی ايجاد می کند. و نبايد به اين مسئله و تاثيرات اين نوع موضع گيری کم بهائی داد.

جنبش جهانی بايد بدون افتادن در دام شوونيسم امپرياليستی، عليه آن نيروهای اسلامی که در مقابل برنامه های آمريکا مقاومت می کنند اما دارای برنامه اجتماعی ارتجاعی و ضد مردمی هستند موضع گيری کند. اين خود كمكی است به توده ها كه از زير نفوذ مرتجعين بومی بيرون بيايند و دست به يک مبارزه ضد امپرياليستی انقلابی و رهائی بخش بزنند. مقاومت عليه امپرياليسم با برنامه های ارتجاعی، مقاومت عليه امپرياليسم نيست. روش اين نيروها برای چانه زدن با امپرياليستها برای گرفتن سهمی از استثمار مردم جهان است. اين موضوع را بايد به نيروهای ضد امپرياليست کشورهای غربی فهماند. آنان به اين موضع گيری بايد به صورت انجام يک وظيفه انترناسيوناليستی نگاه كنند كه در تضاد نيز با خط شكست طلبی انقلابی نيست بلکه مکمل و تقويت کننده آن است.

نيروهای ضد امپرياليست غرب با اين مشکل واقعی روبرو هستند که ممکن است هنگام  موضع گيری عليه جريانات ارتجاعی اسلامی، به دام سياست های نژاد پرستانه  و شوونيستی دولتهای خود بيفتند. آنها برای اينکه به اين دام نيفتند بايد عليه سياست های نژاد پرستانه و شوونيستی دول خود مبارزه براه اندازند. اما واقعيت اين است که درمورد ايران خطر کمتر است زيرا، در اينجا موضع گيری عليه يک دولت است. دولت ارتجاعی جمهوری اسلامی که اکثريت مردم ايران بر ضد آن صف آرائی کرده اند. البته نوع موضع گيری که عليه جمهوری اسلامی می کنند،  مهم است. فی المثل آنها بايد در دفاع از حقوق پايه ای مردم ايران عليه جمهوری اسلامی موضع گيری کنند. اينگونه موضع گيری ها در را بروی هر گونه انحراف شوونيستی می بندند.

شعار كنونی جنبش ضد جنگ بايد ممانعت از جنگ و تجاوز آمريكا به ايران باشد. اما اين جنبش در عين حال بايد از مبارزات مردم ايران عليه جمهوری اسلامی حمايت كند. ما بايد برای نيروهای شرکت کننده در اين جنبش روشن کنيم که دعوای جمهوری اسلامی با آمريكا دعوائی ارتجاعی است.

برخی نيروهای انقلابی خارجی می گويند شما خودتان بايد ضد جمهوری اسلامی موضع بگيريد ولی از جنبش ضد جنگ نخواهيد كه چنين موضعی را بگيرند. جواب اين است که ما نمی گوئيم که شعار اصلی جنبش ضد جنگ عليه جمهوری اسلامی باشد زيرا اين يک جنبش ضد جنگ آمريکا و قدرت های ديگر است. طبعا شعار اصلی اش بايد ضد جنگ باشد. اما اين جنگ در شرايطی رخ می دهد که مردم ايران و انقلابيون برای سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه می کنند. بنابراين جنبش ضد جنگ بايد در دفاع از مردم ايران عليه جمهوری اسلامی نيز موضع بگيرد. ما نمی گوئيم که نيروهای ضد امپرياليست و ضد جنگ در غرب، در دفاع از آمريکا عليه جمهوری اسلامی موضع بگيرند. بلکه می گوئيم در دفاع از مردم ايران و حقوق مردم ايران،عليه جمهوری اسلامی موضع بگيرند. جنبش ضد جنگ نمی تواند نسبت به آينده ايران بی تفاوت باشد و فقط ضد جنگ باشد. آنهم در شرايطی كه انقلابيون ايران موجود هستند و مبارزه می كنند.

برخی از نيروهای خارجی می گويند وقتی كه گروه های مترقی ايرانی در ميان ما نيستند ما چگونه می توانيم ضد جمهوری اسلامی موضع بگيريم؟ اين حرف نشان می دهد که اينان برای اينکه موضع درست بگيرند نياز به خودنمائی قطب سوم دارند. در آن صورت قادرند وظايف انترناسيوناليستی شان را در رابطه با تقويت اين قطب سوم انجام دهند. نقطه ضعف جنبش ضد جنگ آمريکا در عراق، اين بود كه در عراق يک قطب سوم که ضد امپرياليست ضد ارتجاع باشد موجود نبود. و اگر چنين جريانی موجود بود جنبش ضد جنگ از آن حمايت می کرد و در مقابل قدرت های امپرياليستی از نفوذ و مشروعيت سياسی کيفيتا بيشتری برخوردار می شد.  اگر در عراق نيروئی بود كه بر پايه يک برنامه اجتماعی رهائی بخش بر سر آينده عراق با ارتجاع قديم و جديد درگير بود جنبش جهانی ضد جنگ سريع فروکش نمی کرد. بنابراين برای آينده ی اين جنبش جهانی ضد جنگ مهم است كه نيروهای انقلابی ايران تقويت شوند. هر چند که اين وظيفه عمدتا بر عهده نيروهای انقلابی و کمونيست ايرانی است اما  آنان نيز بايد بخشی از اين پروسه باشند.

۹- چند مسئله تئوريك در رابطه با تحليل از اوضاع کنونی و خط مشی ما

آيا تئوری جنگ مقاومت ملی مائوتسه دون امروزه کاربرد دارد؟

حاد شدن تضادهای جمهوری اسلامی و آمريکا و احتمال حمله نظامی آمريکا به ايران يک بار ديگر سئوالات تئوريکی قديمی را به ميان می کشد.

سئوالاتی چون : خصلت اين جنگ چيست؟ آيا بايد مقاومت در مقابل اين تجاوز  را به عنوان يک جنگ مقاومت ملی ارزيابی و دسته بندی کرد؟ حتی فراتر از آن، آيا نظريه های مائو تسه دون در رابطه با جنگ مقاومت ضد ژاپنی چين قابل تعميم به اين شرايط است؟ آيا همه جنبه های آن نظريه در اين رابطه (مشخصا جنگهائی که امپرياليستها عليه نوكرانشان به راه می اندازند) كاربرد دارد؟ تغييراتی که نسبت به زمان مائوتسه دون در رابطه با يکی از تضادهای پايه ای جهان يعنی تضاد ميان کشورهای امپرياليستی با کشورهای تحت سلطه صورت گرفته را چگونه بايد در نظر بگيريم؟ مشخصا روند گلوباليزاسيون در اين زمينه موجب چه تغييراتی در فرمهای سلطه ملل ستمگر امپرياليستی بر ملل تحت ستم شده است؟ تاثيرات اين فرمها بر مناسبات طبقاتی و صف بندی های طبقاتی و ملی در مقابل تجاوزات امپرياليستی چيست؟ آيا مقاومت نيروهای ارتجاعی از خصلت ملی برخوردار است؟

 مائوتسه دون در تحليلش از جنگ مقاومت ضد ژاپنی بدرستی علت اصلی مقاومت چانکايچک در مقابل تجاوز ژاپن را به تضاد ميان امپرياليستهای ديگر با امپرياليسم ژاپن ربط می دهد و می گويد تا زمانی که آنان در تقابل با ژاپن قرار داشته باشند چانکايچک نيز در مقابل ژاپن ايستادگی خواهد کرد. اما می توان از برخی نوشته هايش اين استتناج را کرد که برای مقاومت چيانكايچك عليه ژاپن خصلت ملی قائل  شده يا حداقل آنرا جزئی از اين مقاومت تصوير می کرد.

در هر حالت اهداف يک مقاومت، در تعيين خصلت آن تعيين کننده است. همانطور که مقاومت نيروهائی مانند طالبان و طرفداران صدام مقاومتی ارتجاعی است. مقاومت چيانکايچک عليه ژاپن بر پايه اهداف امپرياليستی آمريکا و منافع طبقاتی کمپرادور فئودالی خودش، پيش می رفت و نه بر پايه منافع ملی و طبقاتی مردم چين.

هم اکنون برخی جريانات مانند مليون، ملی مذهبی ها و برخی چپهای ديگر استدلال پايه ای شان در رابطه با حاد شدن تضاد آمريکا با جمهوری اسلامی اين است که بواسطه انقلاب ۵۷ ، ايران استقلال سياسی بدست آورد و اکنون  آمريكا می خواهد آن را پس بگيرد. بر پايه اين تحليل، می خواهند توده مردم را از زاويه ملی و استقلال سياسی بسيج کنند. اين خط بيان سازش طبقاتی است. برخی از اينان نيز از تئوری ها جنگ مقاومت ضد ژاپنی مائو سوء استفاده می كنند.

خط سازش طبقاتی تحت عنوان دفاع از استقلال سياسی به واسطه روندهای سياسی که در برخی کشورهای آمريکای لاتين (بوليوی، ونزوئلا ) براه افتاده نير تقويت شده است. در سطح بين المللی نيز می بينيم که چگونه جرياناتی چون حزب کمونيست فيليپين که خود را طرفدار مائو هم می دانند به نيروهای ارتجاعی عراق که در مقابل آمريکا مقاومت می کنند امتياز می دهند.

مطمئنا توطئه چينی ها، حمله و اشغال امپرياليستی احساسات ملی و روند مقاومت ملی را بر می انگيزد. اما اين نيز بايد توسط کمونيستها به کانال انقلاب اجتماعی کشانده شود. برای توده های مردم بايد روشن کرد که مرتجعين برای قدرت و سهم خود از قدرت، به درجاتی مقاومت يا جنگ می کنند. در اين ميان، برای آنکه توده های مردم را به سياهی لشگر خود تبديل کنند به احساسات ملی شان می دمند. نمونه اش سياست های "دفاع از حق ملی ايران" احمدی نژاد و سران جمهوری اسلامی است. مقاومت ملی و جنگ ملی آن مقاومت و جنگی است که واقعا به استقلال ملی می رسد و اين بدون رهبری پرولتاريا، بدون انقلاب اجتماعی، امكان ندارد.

سياست ما، شعارهای ما، برنامه ما، نقش مهمی در خلق افکار و روحيه آفرينی در ميان توده های مردم و نيروهای مترقی دارد. به اين وظيفه نبايد كم بها دهيم.

ممکنست زمانی با شرايطی روبرو شويم که بخشی از كشور توسط ارتشهای امپرياليستی اشغال شود و بخشی ديگر تحت حكومت جمهوری اسلامی باقی  بماند. در آن صورت نيز مسئله سرنگون كردن حكومت در هر دو جا در دستور کار انقلابيون است.

آيا خط چين سوسياليستی در رابطه با جنبش های رهائی بخش ملی درست بود؟

به نظر ما حزب کمونيست چين بيش از اندازه از جنبش های رهائی بخشی که رهبری حزب کمونيست نداشتند، حمايت بی قيد و شرط کرد. اين حمايت بی قيد و شرط شامل عدم تلاش جدی برای کمک به شکل گيری احزاب کمونيست در آن کشورها بود. اين خط در واقع عاقبت جنبش های رهائی بخش را در دست بورژوازی آنها رها می کرد. مثلا در مورد فلسطين دخالتی برای کمک به نيروهای پيشرو برای تشکيل يک حزب کمونيست نکردند. نتيجه اش اين است كه ما چهل سال بعد از آن در فلسطين يك قطب كوچك كمونيستی هم نداريم و در شرايطی که تحولات كل جهان عرب تحت تاثير فلسطين بود، اين وضعيت در آن کشورها هم تکرار شده است. به نظر می آيد سياست حزب کمونيست چين اين بود که برای ايزوله نشدن در جهان از جنبش های رهائی بخش ملی بی قيد و شرط حمايت می کرد. اين خط به خط لين پيائو هم برميگشت اما در كل خط حزب كمونيست چين بود. اين خط در تضاد با خط انترناسيوناليسم که لنين مشخص کرد قرار داشت. لنين گفت جوهر انترناسيوناليسم پرولتری اين است كه آنچه  را كه برای خود می خواهيد برای نقاط ديگر جهان هم تبليغ و تقويت كنيد!

نكته ديگر اين است كه ما در دوره ای بالكل متفاوت از دهه شصت قرار داريم.  مانند دوره چين سوسياليستی، دارای يک قطب كمونيستی نيستيم. در بسياری از كشورها هم حزب کمونيست نداريم. دهه شصت چين سوسياليستی و احزاب متحد بدور آن هسته كمونيستی مستحكم پرولتاريای بين المللی بودند. در نتيجه بدور اين هسته مستحكم كمونيستی می شد انعطاف جبهه واحدی گسترده ای را نشان داد زيرا باعث رشد و گسترش هسته كمونيستی می شد. اما امروزه اينگونه نيست. يعنی بايد رابطه ديالكتيكی هسته كمونيستی و اتحادهای جبهه ای را نگاه بداريم وگرنه بجای اينكه اتحاد به گسترش كمونيسم خدمت كند كمونيستها را می بلعد و بورژوازی را تقويت می كند. امروزه بيش از هر زمان ضروريست که در جنبش جهانی، ضد بنيادگرايان اسلامی يا ديگر آلترناتيوهای بورژوائی و خرده بورژوائی موضع گيری سياسی ايدئولوژيک شود.

نكته سوم اين است كه جهان بيشتر از آن زمان ادغام شده است و در نتيجه روندهای انقلابی آن بيشتر بهم متصل شده اند. موضع گيری های قطب های مبارزاتی در جهان به سرعت بر مبارزات مردم نقاط مختلف جهان تاثير می گذارد. برای اينكه جنبش جهانی ضد جنگ خصلت انترناسيوناليستی داشته باشد بايد عليه آلترناتيوهای ارتجاعی و امپرياليستی موضع بگيرد.

ما نيز بايد وظايف خود را در قبال جنبش جهانی ضد جنگ انجام دهيم. در رابطه با ايران، وظيفه مان آن است كه برای جنبش جهانی سياست تعيين كنيم و قطب خودمان را برجسته كنيم.

در كشورهای امپرياليستی در جنبش ضد جنگ گرايشات مختلفی هست. يك گرايش اروسنتريك است كه رسالتی برای پرولتاريای كشورهای تحت سلطه نمی بيند. با اين گرايش هم بايد مبارزه کنيم. البته پرولتاريای كشورها ی تحت سلطه هم بايد از خودش حرکت پيشروئی نشان دهد. از زمان انقلاب چين به اين سو هر جنبش رهائی بخشی که مورد حمايت نيروهای مترقی غرب قرار گرفت عاقبت به سازش با امپرياليسم رسيد. تراژيک ترينش ويتنام است. همه اينها تاثيرات منفی از خود به جای گذاشته است.

در جنبش جهانی ضد جنگ برخی  از احزاب کشورهای تحت سلطه خط غلط دارند. مشخصا حزب کمونيست فيليپين. گرايش اين خط بيشتر  شبيه اقشاری از بورژوازی ملی شده است که در سطح بين المللی فيدل كاسترو و شاوز را متحد خود می دانند. تشكيلات جبهه متحد بين المللی شان "آی ال پی اس" است كه از مقتدا صدر بعنوان نماينده مقاومت عراق برای شرکت در يک کنفرانس "ضد امپرياليستی” در ايتاليا دعوت كرده بود.

اين قبيل جريانات برای ظاهر مستقل کشورهای نومستعمره اهميت زيادی قائل اند. بهمين دليل جمهوری اسلامی و نيروهای بنيادگرای اسلامی عراق و طالبان را قابل حمايت می دانند. در واقع مقاومت اينان در مقابل آمريکا را "مقاومت ملی” می دانند. يك سطح از افشاگری از اين خط آن است كه بگوئيم در دهه شصت هم رويزيونيستهای شوروی استعمار نوين را "استقلال" قلمداد می کردند. حزب کمونيست چين عليه اين خط مبارزه كرد. تجربه به اندازه كافی نشان داد كه استعمار نوين، استقلال از امپرياليسم نيست بلکه شکل غير مستقيم وابستگی است. حتا ويتنام دوباره نومستعمره شد چون دولت نوين برقرار نشد و در چارچوب همان مناسبات قبلی خود را بازتوليد كرد. در مقابل اين خطهای راست بايد تئوری انقلاب دموکراتيك نوين مائو را جلو گذاشت. اين تئوری دقيقا بر پايه فهميدن و درک اين واقعيت تاريخی تدوين شد که هر چقدر هم مردم يك كشور فداكاری كنند، اگر پرولتاريا رهبری مبارزه آنان را بدست نگيرد و يک جامعه کاملا نوين برقرار نکند، دوباره همان مناسبات قبلی در خطوط کلی اش احيا ميشود. برخی اوقات بدتر از قبل هم می شود.

آن جريانات سياسی که "راه وسط" جلو می گذارند در واقع جريانات بورژوازی ملی و خرده بورژوائی می باشند. در حاليکه راه وسطی موجود نيست. خط "راه وسط" را بايد مرتبا افشا كرد و نشان داد كه سرانجامش تقويت نظم كهن است. خط مائو در رابطه با انقلاب دموكراتيك نوين، هم در تجربه پيروزمند چين امتحان پس داد و هم در تجارب شكست خورده انقلابات ديگری كه تحت رهبری پرولتری و برنامه كمونيستی نبودند. خط انقلاب دموكراتيك نوين يعنی اينكه در عصر امپرياليسم فقط پرولتاريا می تواند مسائل دموكراتيك را حل كند و اينكه در عصر امپرياليسم انقلاب دموكراتيك در كشورهای نيمه (يا  نو) مستعمره فقط در صورتی به پيروزی می رسد كه تحت رهبری پرولتاريا و به عنوان تابعی از انقلاب سوسياليستی پيش رود. جريانات بورژوازی ملی و خرده بورژوائی از طريق انقلاب بورژوائی نوع كهن قادر به حل اين مسائل نيستند. در عصر امپرياليسم دو طبقه می توانند جامعه را اداره كنند: بورژوازی يا پرولتاريا. منافع طبقات غير پرولتری مانند دهقانان و خرده بورژوازی در آن است كه با برنامه انقلابی پرولتاريا متحد شوند. علت تاكيد دوباره بر اين تئوری پايه ای ماركسيسم آن است كه در شرايطی كه تضادهای ميان دولت جمهوری اسلامی و امپرياليسم آمريكا حاد شده است دو گرايش انحرافی می تواند بروز كند: اتحاد با جمهوری اسلامی تحت عنوان مبارزه ضد امپرياليستی يا اتحاد با آمريكا تحت عنوان مبارزه ضد ارتجاعی. هر دو سياست بازنمای سياستهای جناح های مختلف بورژوازی ملی و خرده بورژوازی است. سياست پرولتری، جلو گذاردن قطب مستقل انقلابی پرولتری و برنامه پرولتارياست كه مختصات اصلی انقلاب بورژوا دموكراتيك مانند جدائی دين از دولت؛ آزادی عقيده و بيان و اجتماعات؛ زمين به كشتگر و برابری ميان زن و مرد و حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم  و استقلال سياسی و اقتصادی از نظام سرمايه داری امپرياليستی را نيز برآورده می كند.                                                                   

 

 

پيام حزب کمونيست ايران (م ل م)  به حزب کمونيست نپال (م)

به مناسبت دهمين سالگرد جنگ خلق در نپال

 

  رفقای عزيز

   شايد بدليل مشغله زياد در انجام وظايف انقلاب پرولتری نپال، ندانيد که جنگ خلق و انقلاب شما تا چه حد در قلب انقلابيون کمونيست و توده های انقلابی سراسر جهان جای داشته و برايشان عزيز است. جهش ها و پيروزی های شما اشک شوق بر چشمها می آورد و يادآور قدرت طبقه و ايدئولوژی مان است؛ از سوی ديگر، مشکلات و پيچ و خمهای راه، دلها را مملو از نگرانی کرده و قدرت نظامی و ايدئولوژيک طبقات ارتجاعی را به رخ می کشد.

   جهان به اضطرار نيازمند پاره کردن زنجيرهای اسارت ستم  و استثمار می باشد. انقلاب پرولتری در نپال ضربات حيرت آوری بر اين زنجيرها زده است. مردم جهان در چنبره خفقان آور روابط سرمايه داری امپرياليستی در رنج اند و چاره ای ندارند جز آنکه اين نظام سرسخت را درهم شکنند. در حال حاضر بيشتر از هر جای ديگر، اين  انقلاب نپال است که مشغول شکاف وارد آوردن در آن است. بهمين دليل ميليون ها تن از مردم دنيا به انقلاب نپال عشق می ورزند و با نگرانی پيشرفتهای آن را دنبال می کنند. و باز بهمين دليل، قدرت های امپرياليستی و مرتجعين از آن می ترسند و متنفرند و کمر به نابودی اش بسته اند.

رفقای عزيز حزب کمونيست نپال (م) و ارتش رهايی بخش خلق و مردم انقلابی نپال

   شما فقط برای رها کردن خود نمی جنگيد. مبارزه شما در خدمت راهگشائی برای رهائی تمام بشريت است. بعبارت ديگر، در آن سرزمين، شما در حال پيش برد رسالت تاريخی طبقه جهانی پرولتاريا هستيد. مهم نيست که منشاء طبقاتی هر يک از شما رزمندگان چيست؛ مهم نيست که آيا منشاء کارگری و دهقانی داريد و يا بورژوائی و خرده بورژوائی. همه شما انقلابيون پرولتريد زيرا برای پيشبرد رسالت تاريخی اين طبقه می رزميد. بله شما مجبوريد که برخی سدهای فئودالی را نيز درهم کوبيد تا اين راه را باز کنيد اما اين ضرورت، خصلت طبقاتی انقلاب شما را تغيير نمی دهد. با وجود آنکه شما در حال سرنگون کردن آن موانع فئودالی و کمپرادوری هستيد، اما انقلاب شما يک انقلاب پرولتری است زيرا شما برای سرنگون کردن اين موانع مانند انقلابات بورژوائی عهد کهن عمل نمیکنيد بلکه اين اهداف دموکراتيک را از طريق نوينی پيش می بريد؛ از طريقی که راهگشای اهداف عاليتر بوده و به آن منتهی می شود. طنز انقلاب دموکراتيک در عصر امپرياليسم آن است که تنها با در پيش گرفتن چنين طريقی بواقع می توان فئوداليسم را در تمام مظاهر سياسی، اقتصادی و ايدئولوژيک و اجتماعی اش ريشه کن کرد.

   خيزش سياسی توده ای اخير برای محو سلطنت در نپال، عالی بود. اين خيزش بدليل وجود يک جنگ خلق قدرتمند و ارتش خلق ممکن شد. اين جنبش سياسی توده ای محصول کوشش های هفت حزب پارلمانی نبود. هر چند آنان نيز تا مدتی کمک کردند اما اين جنبش تظاهر بيداری بزرگ توده های نپال در ده سال گذشته و بر بستر جنگ خلق مائوئيستی است. اين خيزش توده ای دارای دستاوردهای معينی بود. سلطنت و حاميان امپرياليست و هندی آن در مقابل جنبش توده ای مجبور به عقب نشينی شدند. اين جنبش، توده های نپال را پر از شادی و سرور کرد و حس احترام و علاقه عميق مردم جهان را نسبت به خواهران و برادران نپالی خود برانگيخت. اما بزرگترين دستاوردش اين بود که به شکلی زنده و برجسته ثابت کرد که احزاب نظم موجود (احزاب پارلمانی) فقط می توانند توده ها را دوباره به طرف نهادهای پوسيده ی حافظ مناسبات سياسی و اقتصادی و اجتماعی فئودال کمپرادوری، هدايت کنند. يک بار ديگر اين حقيقت به اثبات رسيد که فقط انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی که  ببخشی از انقلاب جهانی پرولتری است، می تواند توده های نپال را آزاد کند. فقط انقلابی می تواند توده های نپال را رها کند که به چشم انداز کمونيسم و سبک کار کمونيستی وفادار ماند. سرنوشت ما در نپال، ايران، هند، آمريکا و غيره به اين ترتيب به يکديگر بافته شده است. ما نمی توانيم خود را رها کنيم مگر اينکه برای رهايی همه تلاش کنيم. زيبايی انقلاب پرولتری دقيقا همين جاست! و در اين جهان بی رحم و حيوانی، اين الهامبخش ترين چشم انداز ممکن است.

رفقای عزيز

   بزرگترين کمک پرولتاريای ايران به انقلاب نپال و انقلاب پرولتری جهانی آن است که ايران را از زير چنگالهای خونين طبقات ارتجاعی کمپرادور – فئودال که امروز تحت رهبری يک رژيم تئوکراتيک اسلامی است، بيرون کشد؛ و همزمان آماده مبارزه عليه امپرياليسم آمريکا باشد که قصد حمله نظامی به ايران داشته و حتا خيال استفاده از سلاح های هسته ای تاکتيکی را نيز در سر می پروراند. موضع تعرضی امپرياليستی آمريکايی به رژيم جمهوری اسلامی، بخاطر آن نيست که گويا اين نئاندرتالها  "ضد امپرياليست" و  حافظ "استقلال ملی ايران" می باشند. خير! اين حکام اسلامی، کمپرادورهای بسيار وفاداری می باشند بطوريکه در٢٧ سال گذشته به نيابت نظام سرمايه داری امپرياليستی، در حداکثر توان خود منابع انسانی و طبيعی ايران را استثمار و چپاول کرده اند. بيست و هفت سال پيش، آنان با  کمک قدرتهای امپرياليستی غرب، سکان انقلاب ضد سلطنتی خلقهای ايران را ربودند. آنان بلافاصله پس از کسب قدرت، با کمک و تائيد همين قدرتهای بزرگ، هزاران نفر از زنان و مردان انقلابی و کمونيست ما را قتل عام کردند؛ و بدين ترتيب مردم ايران را از بهترين دختران و پسرانشان که محصول تاريخی مبارزات همين مردم عليه مرتجعين و امپرياليستها بودند، محروم کردند. امروز، سياست قدرت های امپرياليستی بيرون راندن اين کمپرادور - فئودالهای اسلامی از اريکه قدرت است اما اين مسئله جنايات دهشتناک جمهوری اسلامی عليه خلقهای ايران و آمال انقلابی اين مردم را نمی شويد.

حزب ما با جمعبندی از تجربه تلخ شکست انقلاب ۵٧ و با مرهم گذاشتن بر زخمهای آن شکست، دوباره سر بلند کرده و نيروهای خود را ساخته است تا با چالش های امروز روياروی شود. يکبار ديگر کمونيستها و انقلابيون و توده های مردم در ايران با صحنه پيچيده سياسی مواجهند. ما مصمميم که با دردست داشتن قطب نمای مارکسيسم - لنينيسم - مائوئيسم با ذهنی روشن و چشمانی باز کشتی انقلاب ايران را از ميان اين آبهای متلاطم و خطرناک بگذرانيم. انقلاب ما بخشی از آن جاده سرخ ابريشم را که برای پيروزی انقلاب جهانی اجتناب ناپذير است خواهد ساخت؛ جاده ای که از طريق افغانستان و هند و نپال، ا ز ايران تا چين امتداد می يابد. انقلاب ما بايد دارای چنين افقی باشد. ما همچنين انقلابمان را با افق تبديل "خاورميانه بزرگ" امپرياليسم آمريکا به "خاورميانه بزرگ سوسياليستی” توده های تحت ستم و استثمار پيش خواهيم برد. اين چشم انداز انترناسيوناليستی پرولتری به ما انرژی داده تا در دوره های بسيار سخت پابرجا بمانيم. ما عزم کرده ايم که در آينده نيز در تمام فراز و نشيب های اجتناب ناپذير انقلابمان، اين چشم انداز را از کف ندهيم. يقين داريم که حزب شما و جنبش انقلابی انترناسيوناليستی در اين امر ياور و الهام بخش ما خواهيد بود.

رفقای عزيز

به رفيق پراچاندا و تمام رفقای کميته مرکزی حزب کمونيست نپال (م) و تمام رزمندگان ارتش رهائی بخش خلق و توده های انقلابی که در مناطق پايگاهی قدرت سياسی نوين را برپا داشته اند، درود می فرستيم. همچنين از صميم قلب به همه متحدين صادق و راستين جنگ خلق که در جنبش های سياسی، عرصه های هنری و فکری فعالند و يا به امر ساختمان اقتصادی مناطق پايگاهی ياری می رسانند و يا به جنگ خلق کمکهای پزشکی می رسانند درود می فرستيم. 

به همه رفقا در ايران و سراسر جهان

ما همه انقلابيون ايران و سراسر جهان را فرا می خوانيم که به ياری انقلاب نپال بشتابند. رفقا، امپرياليستها يی که اين انقلاب شکوهمند و حزب کمونيست نپال (م) را تروريست می خوانند، افشا کنيد. عليه دخالتهای امپرياليستها و دولت توسعه طلب هند درنپال، مبارزه کنيد. در هر گوشه جهان در مورد اين انقلاب و درسهای آن تبليغ کنيد. هر کارگر، دهقان و زن و جوان انقلابی بايد آنقدر در مورد اين انقلاب و اهميت آن آگاهی يابد که بلافاصله بپرسد برای تقويت آن چه می توان کرد. آنان بايد بدانند که اين انقلاب از يک کشور کوچک شروع شده اما اهداف و قلبش به بزرگی دنياست. اين انقلاب طبقه ماست.

حزب کمونيست ايران

 (مارکسيست-لنينيست - مائوئيست)

مه ۲۰۰۶

 

ايران:  خطر يك جنگ ديگر

 

مقاله زير خلاصه ای از سری مقالات سرويس خبری جهانی برای فتح می باشد كه در فاصله دو ماه گذشته منتشر شده اند.  اين مقالات تهديدات آمريكا مبنی بر جنگ عليه ايران را از زوايای مختلف مورد تجزيه  تحليل قرار می دهند.

شروع يك جنگ ديگر در خاورميانه يك احتمال واقعی است.

مجله نيويورك تايمز، روزنامه واشنگتن پست و ساندی تايمز در ماه آوريل ۲۰۰۶ بطور جداگانه گزارشهائی را در مورد تدارك آمريكا برای حمله به ايران منتشر كردند. همه اين گزارشات بر مصاحبه با مقامات نظامی و امنيتی عاليرتبه آمريكا متكی اند. سيمور هرش در مجله نيويوركر نوشت كه آمريكا علاوه بر وارد آوردن ضربات نظامی معمول در فكر استفاده از بمب های هسته ای تاكتيكی است. ساندی تايمز نوشت كه نيروهای نظامی بريتانيا ،  تحت رهبری ارتش آمريكا، در تمرين نظامی حمله به ايران شركت كرده اند. ساندی تلگراف خبر از يك جلسه محرمانه ميان كابينه دولت بريتانيا و ژنرالهای ارتش داد كه موضوع بحث حمله احتمالی به ايران و عواقب آن بود.

 با اين وجود آمريكائی ها انكار می كنند كه در تدارك جنگ می باشند. آنان اصرار می كنند كه هنوز در حال استفاده از راه های ديپلماتيك می باشند. مفهوم اين سيگنالهای متناقض چيست؟ شك نيست كه آمريك قايم موشك بازی می كند. از يك طرف آشكارا سعی می كند جو و فضای سياسی مساعدی برای آغاز يك جنگ بوجود آورد و از سوی ديگر، تلاش می كند واقعيت كنكرت خطر را بپوشاند. مقامات كاخ سفيد پنهان نمی کنند که اشاعه توهم در مورد رويکردهای ديپلماتيك برای آماده كردن افكار عمومی آمريكا و اروپا برای دست زدن به يك جنگ ديگر است.

رژيم ايران نيز کوشش می کند مردم را بی خبر از سخنان تهديد آميز مقامات آمريكائی نگاه دارد و تبليغ می کند که اينها هيچ نيست بلكه يك جنگ روانی است.

 

اهداف آمريكا چيست؟

  آمريكا ادعا می كند هدف عمده اش تضمين تبعيت ايران از پيمان منع افزايش سلاح های هسته ای است. (ان پی تي).و مدعی است كه ايران در پی دستيابی به سلاح هسته ای است... اما نتوانسته است اين را ثابت كند....

متخصصين غربی تخمين می زنند كه حتا اگر ايران در پی دستيابی به سلاح هسته ای باشد، دارای مواد خام، ابزار و تكنولوژی لازم نيست. و حداقل پنج تا ده سال طول می كشد كه به آن نقطه برسد.

آمريكا تنها كشور در تاريخ بشر است كه بر سر مردم بمب هسته ای انداخته (شهرهای هيروشيما و ناكازاكی در ژاپن) و نه تنها صدها هزار نفر را كشته بلكه برای چندين نسل مردم آن مناطق را بيمار کرده است. پس چطور می تواند مدعی ممانعت از افزايش توليد هسته ای شود؟ شصت سال از  ريختن بمب هسته ای روی هيروشيما و ناكازاكی می گذرد ولی آمريكا هنوز حاضر نيست از مردم ژاپن عذر خواهی كرده و بگويد از ارتكاب اين جنايت متاسف است. چرا؟ آمريكا هزاران كلاهك هسته ای توليد كرده و هرگز حاضر نشده است كه از زرادخانه هسته ای خود بكاهد. چرا؟ آمريكا، وقيحانه كشورهای ديگر را تهديد به بمباران هسته ای می كند. چرا؟

اين سوالات در مورد دولت بريتانيا نيز صدق می كند. انگلستان اخيرا موشك های زيردريائی خود را كه موسوم به ترايدنت است قويتر كرده است. اين يك تخلف آشكار از ان پی تی است. ژانويه سال گذشته، شيراك رئيس جمهوری فرانسه، وقيحانه تهديد كرد كه اگر لازم باشد بخاطر منافع ملی فرانسه از بمب های هسته ای اش استفاده خواهد كرد. بزرگترين تخطی از ان پی تی توسط آمريكا و متحدانش انجام شده است: آنها پس از امضای اين قرارداد، اسرائيل را تبديل به يك قدرت هسته ای كردند. و اسرائيل كشوری است كه موجوديتش بر اشغال سرزمين های ديگران و تهديد نظامی كشورهای ديگر بنا شده است. اسرائيل حاضر به امضای ان پی تی نشده است و به قطعنامه های شورای امنيت سازمان ملل بی اعتنائی کرده  است ولی سازمان ملل حتا بطور ديپلماتيك اسرائيل را محكوم نمی كند چه برسد به اعمال تنبيه های بين المللی. تنها مشغله آمريكا و متحدانش آن است كه چگونه اسرائيل را مسلح تر كنند. آمريكا همين دو ماه پيش به هند قول فروش تكنولوژی هسته ای جديد را داد در حاليکه هند حاضر به امضای قرارداد ان پی تی نشد، بمب هسته ای ساخت و آزمايش کرد. هند كشوری است كه اغلب به كشورهای همسايه اش (نپال، بنگلادش، سيری لانكا، كشمير ) حمله كرده و در گذشته با پاكستان و چين وارد جنگ شده است. پس چرا؟

جالب اينجاست که كشورهائی كه خودشان ان پی تی را زير پا گذاشته اند و يا اصلا ان پی تی را امضاء نكرده اند، عضو هيئت اصلی آژانس بين المللی انرژی هسته ای می باشند. اينان قرار است در مورد اينكه كدام كشورها از ان پی تی تبعيت نمی كنند، قضاوت كنند!

واضح  و مبرهن است كه نگرانی واقعی آمريكا و كشورهای ديگری كه می خواهند ايران  را به شورای امنيت كشانده و تنبيه كنند اين نيست كه ايران ان پی تی را رعايت نمی كند. منافع ديگری در كار است.

در طول سفر كاندوليزا رايس، وزير امور خارجه آمريكا، به شمال انگلستان خبرنگاران به او گفتند كه بهتر است قبول كند كه اشغال عراق يك اشتباه بود. او جواب داد كه آمريكا اشتباهات تاكتيكی كرد اما حمله به عراق به لحاظ استراتژيك درست بود زيرا ساختن يك نظم نوين در خاورميانه با وجود صدام حسين، ممكن نبود. منطق آمريکا در مورد جمهوری اسلامی نيز همين است. در مارس گذشته او نقطه نظرات خود را چنين تشريح كرد: ” هيچ كشوری به اندازه ايران برای ما تهديد آفرين نيست زيرا سياست های ايران ناظر بر ايجاد خاورميانه ايست كه درست صد و هشتاد درجه با خاورميانه ای كه ما می خواهيم بوجود آوريم، متفاوت است.“ خبرنگاری از رايس پرسيد: ”آيا آمريكا حاضر است قول دهد كه در صورتيكه ايران برنامه هسته ای خود را كنار بگذارد به آن حمله نكند؟“ رايس در جواب گفت: ”مطلقا خير. زيرا ايران يك خرابكار در نظام بين المللی است...  دادن ضمانتهای امنيتی اصلا مطرح نيست.“ (به نقل از آسوشيتد پرس ۲۲ مه). 

هنری پرچت،  كه در سال های ميان ١٩٧٨ تا ۱۹۸۰ مسئول بخش خاورميانه در وزارت امور خارجه آمريكا بود در اكتبر ۲۰۰۵در مجله فارين سرويس ژورنال نوشت كه بسياری از رژيم های ديگر دنبال دست يابی به سلاح هسته ای هستندو حقوق مردم خود بخصوص زنان را لگد مال كرده جناياتی شبيه جنايات جمهوری اسلامی را مرتكب می شوند؛ اما آمريكا آنان را دوستان وفادار خود محسوب كرده و تقويتشان می كند. تنها دليل واقعی كارزار آمريكا عليه ايران، خصومت آمريكا با اين رژيم است. او در ۳ آوريل مصاحبه ای با بی بی سی فارسی كرد و گفت: ”حتا اگر ايران قبول كندكه اشتباه كرده و ديگر برنامه انرژی هسته ای خود را دنبال نمی كند…و حتا اگر واقعا آن را كنار بگذارد من اطمينان دارم كه آمريكا خواهد گفت ايران حامی عمده تروريسم است، در صلح ميان اسرائيل و اعراب خرابكاری می كند، حقوق بشر را نقض می كند … تا زمانی كه رژيم اسلامی ايران از خاورميانه ناپديد نشود آمريكائی ها راحت نخواهند بود.“

اينها استدلالات طرفداران منافع امپرياليسم در خاورميانه است و نشان می دهد كه مشغله آمريکا تعهد ايران به ان پی تی نيست بلكه خود رژيم اسلامي، حداقل در شكل و شمايل كنونی اش، برای آمريکا غير قابل قبول است.

 اسناد سياست خارجی آمريكا صحبت از خاورميانه بزرگی می کنند كه از مراكش تا افغانستان امتداد می يابد. آمريكا نيازمند عوض کردن ساختار منطقه است تا به اهداف سلطه گرانه جهانی اش دست يابد. خاورميانه دارای بزرگترين ذخيره نفت جهان است و بزرگترين توليد كنندگان نفت جهان در اينجا قرار دارند. همچنين دارنده يكی از بزرگترين  منابع گاز است. خليج فارس و دريای عربی گذرگاه بخش عمده سوخت جهان بسوی بازارهای دنياست. نفت آنقدر مهم است كه كنترل اين كالا كليدی است برای كنترل جهان منجمله كشورهای اروپائي، ژاپن، چين، هند و ديگر اقتصادهائی كه وابسته به جريان يابی بدون وقفه نفت می باشند. برای آمريكا اهميت چنگ انداختن بر خاورميانه دست يابی به سودهای فوری نيست. نفت را برای اين می خواهد كه بتواند عليه رقبايش استفاده كند حتا اگر به معنای آن باشد كه در كوتاه مدت ضرر كند. همانطور كه لنين در اثر خود بنام  امپرياليسم بالاترين مرحله سرمايه داری گفت ”يكی از ويژگی های امپرياليسم رقابت ميان چند قدرت بزرگ در دستيابی به هژمونی است - يعنی رقابت بر سر فتح سرزمين ها نه صرفا بخاطر خودشان بلكه برای تضعيف رقيب و كاستن از هژمونی وي.“

بعلاو، اهميت خاورميانه فقط نفت نيست. اين منطقه به لحاظ جغرافيائی محل تقاطع ميان سه قاره و در واقع دروازه ورود به آنهاست. منجله دروازه ورود نظامی. ايران يكی از مهمترين كشورهای خاورميانه است و به اين دليل در طول قرون توجه قدرت های استعماری و امپرياليستی را بخود جلب كرده است. بعلاوه، بدليل داشتن مرز طولانی مشترك با شوروی سابق نقش خاصی را برای غرب و آمريكا بازی كرده است.

 

رقابت ميان امپرياليستها بر سر مناطق نفوذ

انقلاب سال ۱۳۵۷ ضربه  سنگينی به امپرياليسم آمريكا بود. رژيم شاه كه توسط آمريكا و انگليس در ايران به قدرت رسيده بود سرنگون شد و به اين ترتيب يك ستون مهم قدرت آمريكا در منطقه ضربه خورد. هر چند افتادن انقلاب زير رهبری اسلامی اين ضربه را ملايم تر كرد اما بهر حال ضربه ی سنگينی برای آمريكا بود. بلوك امپرياليستی غرب كه تحت رهبری آمريكا بود، از طريق كشورهای اروپائي، رژيم اسلامی ايران را مهار كرد و نگذاشت كه به مدار بلوك امپرياليستی شوروی برود. غربی ها  رژيم ايران را در مدار امپرياليسم غرب نگاه داشتند  و به جمهوری اسلامی كمك كردند تا انقلابيون را سركوب كرده و دهها هزار تن از آنان را كشته و اعدام كند.

اما اوضاع جديدی پس از فروپاشی شوروی در جهان بوجود آمده و آمريكا تنها ابرقدرت جهان شده است. آمريكا ديگر نمی تواند به نظم كهن خاورميانه كه در شرايط متفاوتی بوجود آمده بود، اكتفا كند. اين وضع نگاه آمريكا به جمهوری اسلامی را كاملا عوض كرده است. رژيمی كه در چارچوب اوضاع قبلی برايش قابل قبول بود، اكنون كاملا غيرقابل قبول است. نه بخاطر اينكه اين رژيم تغييراتی كرده بلكه بخاطر آنکه  اكنون تجديد سازماندهی خاورميانه برای آمريکا ضروری و ممكن است و معتقد است که برای اينكار لازم است رژيم ايران تغيير كند.

آمريكا بدنبال اهدافی بسيار گسترده تر از سرنگونی رژيم ايران است.مهمترين مسئله آن است كه جای اين رژيم را چه خواهد گرفت.  مطمئنا برای آمريكا وقوع يك انقلاب واقعی حداقل همانقدر غير قابل قبول است كه وجود جمهوری اسلامی. آمريكا بدنبال مستقر كردن رژيمی در ايران است كه آزادی عمل آمريکا را تضمين کند. مثلا اجازه استقرار نيروهای  نظامی آمريكا در ايران را بدهد. به نظر آمريكا در پرتو فروپاشی شوروی و بوجود آمدن تعادل قوای نوين و تبديل آمريكا به تنها ابرقدرت،  اين راه حل برای مسئله ايران،  ”حق“ آمريكا است و راه حلی ” متعادل“ است.

همانطور كه لنين نوشت، ”سرمايه مالی و بوجود آمدن تراستها، تفاوت های ميان نرخ رشد بخشهای مختلف اقتصاد جهان را از ميان نمی برد بلكه افزايش می دهد.“  امروزه، در حاليكه اقتصاد رقبای آمريكا در اروپا و ژاپن بسرعت درحال جلو زدن از آمريكا است، اما در زمينه نظامی آمريكا رقيبی ندارد. توسط اين قدرت نظامی اراده اش را به ديگران تحميل می کند و منافع اقتصادی اش را به زور  نيروی نظامی اش تامين می كند. ساختار مناطق نفوذ امپرياليستی در جهان كه بر پايه توازن قوای ميان دو بلوك امپرياليستی رقيب (يكی به سركردگی آمريكا و ديگری شوروی) بوجود آمده بود ضرورت وجودی خود را از دست داد. لنين می گويد، ”تحت سرمايه داري، وقتی كه تناسب قوا بهم می خورد، آيا تضادها می توانند بجز قهر راه حل ديگری بيابند؟ “ تلاش های آمريكا برای تبديل ايران به يك نو مستعمره  در مركز رقابتهای ميان  امپرياليستها بر سر تجديد تقسيم جهان بر مبنای توازن قوای نوين، قرار دارد.

 

تاکتيکهای احتمالی آمريکا عليه ايران

آيا آمريكا با توجه به مشكلاتی كه در عراق دارد، دست به اقدام نظامی عليه ايران خواهد زد؟

مطمئنا پيشنهاد آمريكا مبنی بر مذاكره مستقيم با ايران به معنای آن نيست كه تصميم گرفته اين راه را نرود. ممكنست مذاكرات مستقيم صورت بگيرد و ممكنست نگيرد. اما يك چيز مسلم است و آن اينكه قبل از دست زدن به جنگ، آمريكا مجبور است كه يك پروسه فعاليتهای ديپلماتيك براه اندازد تا بتواند شرايط سياسی لازم را در دو زمينه بوجود آورد: در زمينه آماده كردن افكار عمومی در آمريكا و در خارج و همچنين معامله كردن و زير فشار گذاشتن قدرت های بزرگ ديگر.

روزنامه نيويورك تايمز در شماره دوم ژوئن نوشت: ”دستياران بوش معتقدند كه رهبران ايران شروط اصلی بوش را نخواهند پذيرفت“. شرط اصلی بوش آن است كه ايران مستثنی از تمام كشورهای جهان بايد قبول كند كه كاملا غنی سازی و بازيافت اورانيوم را قطع كند حتا اگر زير نظر بازرسان بين المللی باشد. اين به معنای تبعيت كامل از آمريكاست. احتمال دارد كه بوش به رهبران ايران پيشنهاد دهد كه در ملاء عام دست او را ببوسند و دست به خودكشی سياسی بزنند. نيويورك تايمز می نويسد اين پيشنهادی است كه با هدف پذيرفته نشدن داده شده است. يكی از افراد محفل داخلی بوش به اين روزنامه گفت: ” اگر قرار است به روياروئی با ايران برويم بايد اول نشان دهيم كه برای مذاکره تلاش کافی کرديم.“

 

تحريم ها

در ابتدای امر، آمريکا بدليل مخالفت های روسيه و چين، از شورای امنيت سازمان ملل نخواست که تحريم های ديپلماتيک و اقتصادی عليه ايران اعمال کند. کاندوليزا رايس، وزير امور خارجه آمريکا، در ماه مارس گفت: « هيچ کس نگفته است که بلافاصله بايد دست به تحريم عليه ايران بزنيم.» اما در واقع، آمريکا روی اين مسير قرار گرفته است و بنظر می رسد پيشاپيش تقويم زمانی خود را نيز تعيين کرده بود. در اوايل ژوئيه، رايس تاکيد کرد که، «تکليف اين مسئله واقعا بايد در عرض چند هفته آينده تعيين شود.»

گفته می شود که چين و روسيه توافق کرده اند که حتا اگر تحريم ها را تائيد نکنند، برای آن مانع تراشی نکنند. در صورت عدم توافق ايران با اولتيماتومی که به رهبری آمريکا به آن داده شده است، ايران به اين صورت تنبيه خواهد شد که مقامات رسمی کشور حق سفر نخواهند داشت و ايران به لحاظ تسليحاتی نيز تحريم خواهد شد. چنين تحريمی احتمالا می تواند به معنای کشيدن يک حلقه نظامی به دور ايران باشد. در اين سناريو، تحريم می تواند گام به گام صحنه را برای جنگ آماده کند، حتا اگر قدرت های ديگر ناراضی باشند يا اينکه با آن مخالفت کنند. اگر نگاهی به مورد عراق بياندازيم می بينيم که ديپلماسي، تحريم و مانور دادن در شورای امنيت سازمان ملل و غيره نه تنها مانع وقوع جنگ نشد بلکه جاده را برای آن صاف کرد. نقشه آمريکا که توسط رايس معين شده است، اين بار کمی متفاوت است. و قرار است مانع از آن شود که در اين فاصله، دعواهای ميان قدرت ها در ملاء عام آشکار شود.

از آنجا که ايران از روسيه و چين اسلحه می خرد، تحريم تسليحاتی باعث تضعيف نظامی اش خواهد شد. بطور کلي، جمهوری اسلامی در مقابل فشارهای خارجی بسيار شکننده است زيرا اقتصادش بشدت با بازار جهانی گره خورده است. افزايش عظيم قيمتهای نفت در دهسال گذشته ايران را به لحاظ اقتصادی مستقل نکرده بلکه بيش از پيش وابسته به صادرات نفت کرده است. درآمدهای نفتی ايران نسبت به سال ١٩٩۷ تقريبا سه برابر شده و اکنون تفريبا سه چهارم درآمد دولت را درآمدهای نفتی تشکيل می دهد. بعلاوه، تحريم واردات منجمله ماشين آلات و تکنولوژي، می تواند بسرعت تمام اقتصاد ايران را فلج کند. همين اختلال توانائی های رژيم را بشدت کم خواهد کرد و بطور قطع از نظر سياسی آن را بی ثبات خواهد نمود. ممکنست روسيه و چين در مقابل  تحريمی که مانع از آن شود که نفت ايران را بخرند مقاومت کنند اما وجود کشتی های نظامی آمريکا و اروپا در آبهای خليج آنان را قانع خواهد کرد که مقاومت نکنند. در جنگ جهانی دوم، تحريم حمل نفت به ژاپن، ژاپن را وادار کرد که به پرل هاربر حمله کند. دهسال تحريم عليه رژيم صدام حسين آن را به لحاظ اقتصادی و نظامی کاملا ضعيف کرد بطوری که عراق حتا قبل از حمله آمريکا، کاملا قابل شکست دادن شده بود. اين الزاما به معنای آن نيست که اين بار نيز آمريکا دهسال صبر خواهد کرد.

 

انتخاب های نظامی: اشغال

اگر آمريکا تصميم به حمله نظامی بگيرد، شکل آن وابسته به عوامل گوناگون خواهد بود - منجمله وابسته به اختلافات ميان قدرت های بزرگ، رشد مخالفت های توده ای عليه جنگ و اوضاع سياسی در داخل ايران و توانائی های نظامی آمريکا.

شک نيست که آمريکا برای دست يافتن به اهداف استراتژيکش در منطقه و جهان، ترجيح می دهد که دست به اشغال کامل ايران بزند - چيزی شبيه عراق يا حداقل مانند افغانستان. اما گمان می رود که دست زدن به چنين عملياتی تقريبا ناممکن باشد.

ارتش آمريکا در عراق گير کرده است و در افغانستان با مشکلات زيادی روبروست. در حال حاضر و حداقل تا آينده نزديک، ارتش آمريکا در عراق در موقعيتی است که می خواهد مانع از آن شود که در عراق شکست بخورد. آمريکائی ها نقشه تقليل سربازان خود در اين دو کشور را کاملا کنار گذاشته اند. آمريکا از تمام نيروهای ذخيره اش استفاده کرده است.

بعلاوه، ايران از عراق بزرگتر بوده و سه برابر آن جمعيت دارد. جغرافيای ايران بسيار ناهموار است و برای تانکها و خودروهای نظامی آمريکا موانع زيادی ايجاد خواهد کرد. حتا در عراق که زمينی بسيار مساعد و هموار دارد، خودروهای نظامی آمريکا در مقابل جنگی که نيروهای مقاومت پيش می برند، کارآئی کاملی ندارند.

تحليل گران نظامی آمريکائی می گويند، آمريکا برای اينکه واقعا عراق را زير کنترل درآورد، نياز به سه برابر سربازان فعلی اش دارد. اگر اين را بخواهيم به اشغال ايران تعميم دهيم می بينيم که آمريکا (خودنمائی های تفرعنانه جورج بوش به کنار) آن مقدار نيرو را ندارد که بخواهد در ايران بطور مستقيم به اهدافش دست يابد.

مشکلاتی که در مقابل آمريکا سربلند کرده باعث اختلافات جدی  در هيئت حاکمه آمريکا بر سر اينکه در رابطه با ايران چه رويکردی را اتخاذ کنند، شده است.

 

بمباران نظامی ايران

 يکی ديگر از انتخابها که بطور علنی بحث می شود، بمباران مراکز هسته ای ايران، و برخی مراکز سياسی و نظامی ايران است. بدون شک آمريکا عليرغم ضعفهايش قادر است چنين کاری را انجام دهد. آمريکا از اين نوع جنگها که نامش را "مرگ از بالا" گذاشته، خيلی خوشش می آيد. سوال اينجاست: اين رهگذر چه دستاوردهای سياسی و نظامی برای آمريکا خواهد داشت؟

بسياری از استراتژيستهای امپرياليست می گويند که با استفاده از موشک و يا هواپيما می توانند ضربات نابود کننده ای به برنامه هسته ای جمهوری اسلامی بزنند. اما، اولا برنامه هسته ای جمهوری اسلامی نگرانی اصلی آمريکا نيست. ثانيا، حتا اگر نگرانی واقعی اش بود، آمريکا خوب می داند که ايران اصلا توان توليد سلاح هسته ای را ندارد. اين نوع حمله نظامی ممکنست ضربات نظامی و سياسی بر رژيم ايران وارد آورد اما احتمالا آمريکا نخواهد توانست به طور مستقيم به اهدافش در ايران و منطقه دست يابد. اينکه چنين حمله ای ممکنست به سقوط رژيم کمک کند غير واقعی بنظر می رسد. در واقع ممکنست به هيئت حاکمه ايران کمک کند که صفوف خود را متحد کند. ممکنست به اين رژيم منفرد کمک کند که بر پايه ناسيوناليسم مقداری پايه برای خود دست و پا کند.

اضافه بر آن، ممکنست ايران در جائی ديگر تلافی کند. در اينصورت عمليات نظامی محدود ديگر محدود باقی نمی ماند. برای مثال ممکنست تنگه هرمز را ببندد، يا تلاش کند از طريق متحدين خود در عراق و افغانستان و لبنان تلافی کند. بنابراين يک حمله نظامی به چند نقطه ممکنست تبديل به يک جنگ ميان ايران و آمريکا شود. حتا ممکنست تمام خاورميانه را شعله ور کند و شرايطی را بوجود آورد که مقابله با آن ورای ظرفيت نظامی آمريکا باشد. البته ممکنست گفته شود که تسلط کامل بر خاورميانه برای آمريکا حکم "همه چيز يا هيچ چيز" را دارد.

بمباران ايران ممکنست تنش های ميان امپرياليستها را بيفزايد. ميان قدرت های بزرگ بر سر اينکه چه زمانی و چگونه به ايران حمله شود اختلاف نظر موجود است. در مورد جنگ عراق، وقتی که آمريکا دست به يک تهاجم گسترده و کامل زد، قدرت های ديگر را ساکت کرده و وادار کرد که سلطه آمريکا را بعنوان عمل انجام شده برسميت بشناسند.

بمباران نظامی ايران يکسری دستاوردهای نظامی و سياسی برای آمريکا در بر دارد اما نه از آن دست که آمريکا بتواند به اهدافش دست يابد. بيشتر از آنکه نتيجه آن دستيابی آمريکا به اهدافش باشد، باعث برخاستن اعتراضات توده ای در ابعاد جهانی خواهد شد. تا زمانی که تکليف اين مسئله که کداميک از قدرت های امپرياليستی ايران را کنترل می کنند تعيين نشود، امپرياليستهای ديگر نيز اهداف خود را دنبال خواهند کرد. و اين با نقشه های آمريکا تداخل خواهد کرد.

 

اشغال بخشی از ايران

علاوه بر انتخابهائی که در بالا بحث کرديم، اشکال ديگری از دخالت احتمالی آمريکا هم موجود است که زياد بر سرش در مطبوعات بحث نمی شود. اشغال قسمتی از ايران و جدا کردنش از بقيه کشور، يکی از آنهاست. در اين سناريو، استان جنوبی ايران به نام خوزستان، می تواند هدف چنين حمله ای  باشد. بيشتر منابع نفتی ايران در اينجا متمرکز است. در جريان جنگ ايران و عرا ق در دهه ۱۹۸۰ هدف استراتژيک صدام حسين تسخير خوزستان بود. و اين چيزی بود که آمريکا صدام را برای عملی کردنش تشويق می کرد.

خوزستان از زاويه نظامی امتيازاتی برای آمريکا دارد. اول اينكه مرز بزرگی را با عراق دارد، از نظر ارضی هموار است، بنابراين اشغال آن می تواند نسبتا سريع انجام شود. از بصره تا اهواز راه کوتاهی است. آمريکا می تواند تحت نام "ثبات عراق" دست به چنين کاری بزند. برای کم کردن هزينه های سياسی چنين حرکتي، آمريکا پيشاپيش بهانه اش را آماده کرده است: ايران در امور عراق دخالت می کند. تمام احزاب شيعه که زير حمايت جمهوری اسلامی بودند امروزه بخشی از حکومت وابسته به آمريکا می باشند. و آمريکا جمهوری اسلامی را متهم به "مسلح کردن تروريستها" می کند اما هنوز نتوانسته مدرکی در اين مورد ارائه دهد. چنين ادعائی حتا منطقی نيست. قابل تصور نيست که رژيم شيعه ايران به نيروهای سنی مقاومت عرا ق کمک کند.

اشغال خوزستان توسط آمريکا به لحاظ اقتصادی رژيم ايران را فلج کرده و به احتمال زياد موجب سقوط آن می شود. ممکنست باعث باز شدن شکاف هائی شود که بدليل ستم ملی بوجود آمده است. تقريبا نيمی از جمعيت کشور از مليتهائی تشکيل می شود که زير ستم دولت مرکزی اند که عمدتا مليت فارس را نمايندگی می کند. آمريکا می تواند ادعا کند که عربهای ايران برای "نجات" خود از آن  "کمک" خواسته اند.

اگر حمله آمريکا محدود به خوزستان شود، نياز به ارتش بزرگی نخواهد داشت. اما معلوم نيست که آمريکا بتواند همان مقدار سرباز را نيز پياده کند. اضافه بر اين پيش بينی وقايع پس از اشغال غير ممکن است. ممکنست آمريکا به درون اوضاع نامساعدی کشيده شود که سعی می کند از آن پرهيز کند.

 

آيا استفاده ازسلاح هسته ای عليه ايران تهديد توخالی است؟

اين واقعيت که ارتش آمريکا در حال بحث پيرامون استفاده از سلاح هسته ای "تاکتيکی” عليه برخی نقاط ايران می باشد، تکان دهنده است.

عده ای می گويند اينها تهديدات توخالی است. جک استرا، وزير امور خارجه وقت انگليس گفت فكر استفاده ازسلاح هسته ای  " احمقانه" است. اما احمقانه هست يا خير، در مورد آن دارند بحث می کنند! اين مسئله آنقدر واقعی است که سناتور آمريکائي، ادوارد کندي، علنا از آمريکا تقاضا کرد که عليه ايران فقط از سلاح های غير هسته ای استفاده کند. جک استرا که وزير امور خارجه تونی بلر بود از کار برکنار شد. مطبوعات انگلستان حدس می زنند که تونی بلر به اين دليل جک استرا را کنار گذاشت که او علنا با استفاده از سلاح هسته ای عليه ايران مخالفت کرده است. روزنامه گاردين در شماره ۴ مه خود گزارش داد: «وقتی که ماه گذشته از جورج بوش سوال شد در صورت عدم توافق ايران به توقف غنی سازی اورانيوم، آيا احتمال دارد که آمريکا دست به حمله هسته ای عليه ايران بزند - وی جواب داد: همه انتخابها روی ميز است.»

شک نيست که برخی نيروهای درون رژيم بوش و بطور کلی در هيئت حاکمه آمريکا، استفاده از سلاح هسته ای را چاره ای برای جبران ضعفهای اين ابرقدرت می دانند. نتيجه استفاده از بمب هسته ای نابودی فوری صدها هزار نفر و مرگ تدريجی چندين برابر ديگر است.  حاکمان آمريکا برای رسيدن به اهدافشان و تامين منافعشان از هيچ جنايتی رويگردان نيستند. اين را در هيروشيما و ويتنام و عراق نشان داده اند. آنان در هيچ چيز به اندازه خونريزی مهارت ندارند. در واقع تفرعن مقامات نظامی و غير نظامی آمريکا متکی بر آن است که سلاح هسته ای دارند و می توانند دست به حمله هسته ای بزنند.

رژيم ايران و جنگ احتمالی

سياستهای رژيم ايران در يكسال گذشته دچار تغييراتی شده است. بعد از سر گرفتن غنی سازی اورانيوم، اروپاييان و آمريكا تهديد كردند پرونده هسته ای ايران را برای تنبيهات احتمالی به شورای امنيت سازمان ملل خواهند برد. احمدی نژاد در مقابل گفت، ” آنها هيچكاری نمی توانند بكنند، آنها به ما بيشتر احتياج دارند تا ما به آنها“ . او بروشنی به مسئله نفت و همچنين نفوذ ايران بر شيعه های عراق و حزب الله لبنان اشاره كرد. ايران می تواند با استفاده از اين نفوذ به ثبات عراق كمك كند و در همان حال می تواند با استفاده از همان نفوذ شرايط را برای آمريكا بدتر كند. آيت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی ايران تهديد كرد كه در صورت حمله نظامی آمريكا به ايران، جمهوری اسلامی در هر نقطه از جهان از هر وسيله ای برای تلافی استفاده خواهد كرد.

بعد از بهم خوردن مذاكرات بين ايران و سه كشور اروپايی ( انگليس، آلمان و فرانسه) و محکم تر شدن مواضع آنها نسبت به ايران، بنظر می رسد كه ايران تغييراتی را در سياست بند بازی بين آمريكا و اروپا داده و بيشتر بطرف شرق و روسيه چرخيده است. ايران اخيرا تقاضای عضويت در گروه شانگهای را کرد. گروه شانگهای يك گروه اقتصادی بين المللی است كه اهميت فزاينده ای يافته و چين و روسيه از اعضای مهم آن می باشند.

بعلاوه ، سخنرانی ها اخير احمدی نژاد بطور عمدی تحريك كننده شده اند. اظهارنظرات ضد اسرائيلی  وهمچنين اعلام پيشرفتهای ايران در مورد برنامه اتمی اش را بيشتر در اين چارچوب می توان نگريست. مسئولان جمهوری اسلامی در همان حال که تاكيد می كنند هدفشان نه توليد سلاح هسته ای بلكه  توليد برق و انرژی  است اما در مورد پيشرفتهای هسته ای ايران بشدت اغراق می كنند. مثلا در يك مقطع بحرانی در روند مذاكرات مربوط به برنامه هسته ای ايران، درماه آوريل سال جاري، رژيم ايران بطور غير منتظره اعلام كرد كه توانسته غنی سازی اورانيم را به سطح ۸‚۴درصد برساند. اين سطح از غنی سازی از ۹۰ درصد غنی سازی که برای ساختن بمب مورد نياز است، هنوز خيلی فاصله دارد. حتی برخی از كارشناسان غربی معتقدند كه ايران در موردهمان مقدارهم غلو می كند. مثلا، رژيم ايران ادعا می کند که موفق به راه اندازی ۱۶۴ دستگاه سانتريفوژ شده در حاليکه طبق گزارشات برخی از آنها پس از  راه اندازی از کار افتاده اند. با اين حال جمهوری اسلامی اعلام كرد که می خواهد ۵۰۰۰ دستگاه سانتريفو ژ را بكار اندازد! رژيم  می خواهد اين تصوير را بيافريند كه می تواند بسرعت مقدار زيادی اورانيوم غنی شده با درجه خلوص بالا درست کند.  تهديد رژيم ايران مبنی بر بيرون كشيدن از پيمان منع گسترش سلاحهای هسته ای (NPT) مبتنی بر چنين منطقی است.

رسانه های غربی مواضع اخير ايران را بيشتر به انتخاب احمدی نژاد به رياست جمهوری نسبت داده اند. هر چند اين بخشی از مسئله است اما  تغييرات اخير عمدتا عكس العمل كل طبقه حاكمه ايران به شرايط نوين خاورميانه است. اين مسئله به نگرانی های جناحهای مختلف رژيم مربوط می شود. عليرغم اختلافات درون هيئت حاکمه ايران،  آنان در مقابل تهديدات آمريكا و سخت تر شدن مواضع اروپا، متحد شده اند. تحريكات و نافرمانی های احمدی نژاد كه قدرتهای غربی از آن برای شرور نشان دادنش استفاده می کنند در واقع محصول اين تغييرات است و مسئله فرد احمدی نژاد نيست.

در نتيجه طبقه حاكمه ايران سياست مقابله و تهديد متقابل را برگزيده است.  بنظر می رسد كه آنها بر اين عقيده اند يا حداقل اميدوارند كه آمريكا بخاطر مشكلاتش در عراق و افغانستان نتواند به ايران حمله کند. اما بنظر می رسد که آنان با توجه به موضع آمريكا نسبت به جمهوری اسلامي، احساس می كنند كه اگر  آمريكا مصمم است كه به ايران حمله كند، بهتر است آن را تحريك كنند که اين پروسه را شتاب بخشد. شايد فکر ميکنند اگر قرار است جنگی شود بهتر است همين حالا،  قبل ازآنكه آمريكا خود را از  باتلاق عراق رها كند، شروع شود.

رژيم ايران به اين نتيجه رسيده است كه آمريكا آنرا بصورت كنونی اش نخواهد پذيرفت. آمريكا حتا جناح خاتمی را كه از خود گرايش بسوی غرب نشان داد، قبول نكرد. آمريكا از هرگونه حمايت شفاهی از محمد خاتمی و جناح به اصطلاح اصلاح طلب او، دريغ کرد. و چندان عكس العملی هم در مقابل گزارش تقلبات درانتخابات رياست جمهوری كه منجر به انتخاب احمدی نژاد شد از خود نشان نداد.

جمهوری اسلامی ايران در اتخاذ سياست هايش احتمالا برروی اين مسايل حساب می كند:

۱- آمريكا در عراق گير كرده است و با مشكلات روز افزونی در اوضاع  روبوخامت افغانستان روبرو است.

۲- ملاها می توانند صفوفشان را متحد كنند و نزاعهای مزمن داخلی اشان را كه در چند سال اخير به اوج رسيده  و آنها را فلج كرده تخفيف دهند.

۳- در زمانی كه اين رژيم بيش از هر زمان ديگر در بين مردم كشور منفرد شده، اميدوارند كه جنگ و تهديد جنگ آنها را قادر خواهد ساخت كه مردم را بر مبنای غرور ملی و سرنوشت كشور به طرف خود جلب كنند. اين تاكتيكی است كه آنها در ۲۷ سال گذشته برای حفظ و بقاء خود بكار برده اند.  البته مواضع ظاهری ضد آمريكاييشان مانع نشده است كه به امپرياليستها  اتکاء کنند و حتی وارد روابط مخفی با آمريكا شوند.

۴- آنان تحت نام ضرورت وحدت ملی  ممکنست است از اين جنگ برای حمله به نيروهای انقلابی و مترقي،  حقوق مردم و سركوب زنان، اقليتهای ملي، دانشجويان، كارگران و ديگر مبارزات، استفاده  کنند و هر نوع اعتراض و يا مبارزه را ”خرابكاری توسط نيروهای خارجي“  بخوانند.

دمکراسی آمريکائی

 
۵- آنها می توانند ازاين شرايط برای تقويت انقلاب اسلامی اشان در منطقه استفاده كنند. حكومت مذهبی ايران بعد از ربع قرن ستم و نا اميد شدن بسياری از مردم دچار بحران شده است. رسيدن مذهبيون شيعه به قدرت، در عراق ـ به لطف آمريكاـ تا حدی به نجات تئوكراسی اسلامی آمده است.

۶- آنها همچنين تلاش می كنند كه از اين طريق حمايت برخی از بخشهای جنبش ضد جنگ در غرب را بطرف خود جلب كنند.

۷- با اتخاذ چنين سياستی آنها می خواهند كه جايی برای خود در شكاف اختلافات ميان امپرياليستها بخصوص آمريكا و روسيه پيدا كنند و يا به عبارت ديگربا آس روسيه بازی كنند. اين آن چيزی است كه رژيم اسلامی برای بقايش روی آن حساب می کند. 

خلاصه اينكه بخش بزرگی از تحريكات احمدی نژاد مصرف داخلی دارند. طبقه حاكمه ايران تلاش دارد كه از اين اوضاع برای حفظ رژيم خود و بيرون آمدن از سخترين شرايطی كه از زمان به قدرت رسيدن تا کنون، روبرو بوده است، استفاده كنند.

 

گزارشی كه توسط پروفسور پل راجرز بنام "ايران : عواقب يك جنگ"(گروه تحقيقات آكسفورد) می گويد ايران قادر نيست مانع حملات هوايی آمريكا شود چرا كه دارای سيستم دفاع هوايی محدودی است. اما او معتقد است كه ايران زراد خانه ديگری را دارد كه می تواند با استفاده از آنها عكس العمل نشان دهد.

” می تواند‌عمليات تلافی جويانه ای را عليه اسرائيل سازمان دهد. مثلا، از طريق حزب الله لبنان كه دارای موشكهايی است كه قادراست هايفا و چندين شهر اسرائيلی ديگر را مورد هدف قرار دهد. می تواند تنگه هرمز يكی از مسيرهای مهم انتقال نفت از خليج را ببندد. همچنين می تواند واحدهای شبه نظامی ايرانی را به كشورهايی مثل كويت، عربستان سعودی و عمارات عربی اعزام كند و از سپاه پاسداران بخواهد كه كه با چريكهای عراقی ارتباط برقرار كند.“ (گاردين، ۱۳ فوريه ۲۰۰۶)

در حاليكه رژيم اسلامی برروی اين شرايط حساب می كند كه بخش مهمی از مردم را بسيج كند و بر آن پايه مبارزات مردم عليه حكومت تئوكراتيك را سركوب كند، آمريكا بر روی تنفر مردم از رژيم اسلامی حساب می كند. آنها اميدوارند  كه مردم ايران از حملات آمريكا استقبال خواهند كرد و زير پای سربازان و ژنرالهای آمريكايی قاليچه قرمز پهن كنند. اين اميدها ممكن است حتی بی پايه تر از حسابی باشد كه تحليل گران آمريكا در مورد مردم عراق باز كرده بودند.

بسياری از ايرانيان بخصوص جوانانی كه از رژيم تئوكراتيك به تنگ آمده اند در فكر آلترناتيوی برای زندگی بهتری می باشند.  بخشهايی از مردم ممكن است به تنها آلترناتيوی كه از طريق فيلمهای غربی بر روی تلويزيونهای ماهواره ای می بيينند علاقه نشان دهند، اما بسياری نيز ديده اند كه آمريکا الگوی زندگی اين فيلمها و سريال های تلويزيونی را در عراق پياده نکرد. بلکه چيز ديگری را پياده کرد: زندان و شكنجه و تحقير!

بعلاوه مردم ايران تجربه تلخ كودتای تحت رهبری سيا در سال ۱۹۵۳ را كه دولت ملی محمد مصدق را سرنگون كرد و محمد رضا شاه پهلوی دست نشانده آمريكا را به قدرت برگرداند بياد دارند. مردم هرگز آنچه را كه در ۲۵ سال بعد از آن از سرگذراندند نه فراموش خواهند كرد و نه خواهند بخشيد. بسياری از ايرانيان معتقدند كه رژيم اسلامی با كمك آمريكا به حكومت رسيد. در اين امر حقيقتی وجود دارد. در سال ۱۹۷۹ آمريكا برای جلوگيری از عمق يافتن انقلاب ، در يك ملاقات پنهانی كه بين ژنرالهای آمريكايی هويزر با ملاها برقرار شد، بتوافق رسيدند كه ملاها حكومت را بدست بگيرند، چرا كه نگران بودند در غير اينصورت ممكن است انقلاب ادامه يابد و به رشد نيروهای راديكال از جمله نيروهای كمونيستی بيانجامد.  ظن و شك نسبت به آمريكا عميقا در ميان مردم ايران ريشه دارد، نه به اين دليل كه رژيم اسلامی مرتبا موعظه ضد آمريكايی می کند، بلكه بالعكس: بسياری از مردم تصور می كنند كه اين رژيم محصول امپرياليستهاست.

اين واقعيت را بسياری از متفكرين امپرياليستی درك کرده اند. مثلا كن پولاك يك تحليل گر سابق سيا و متخصص مسايل ايران در انستيتوی بروكينگ واشنگتن می نويسد، در حاليكه بسياری از ايرانيان برخورد مثبتی نسبت به آمريكا دارند، اما آنها هنوز تاريخشان را بياد دارند. بسياری از آنها سرنگونی مصدق را بياد دارند و از ماموريت هويزر در سال۱۹۷۹ اطلاع دارند. او معتقد است كه به اين دليل، در صورت حمله به ايران حمايت مردم از آمريكا نا محتمل است. ( سايت فارسی بی بی سی)

 

نقشه آمريکا و تضادهای آن

مشکل اول آمريکا در حمله به ايران، ضديت بخش بزرگی از مردم آمريکا و جهان با جنگ است. دروغ های آمريکا در مورد سلاح های کشتار جمعی صدام افشا شده است. مردم جهان جهنمی را که آمريکا برای مردم عراق بوجود آورده، هر روز به چشم می بينند. نسل سياسی جديدی در جنبش های ضد جنگ در کشورهای غرب بوجود آمده است. ميليون ها جوان در کشورهای اسلامی از تحقير و سرکوبهای آمريکا عصبانی اند.

يکی ديگر از مشغله های آمريکا، متحد کردن قدرت های بزرگ ديگر است. اما اينکار ساده ای نيست. اختلافات ميان آنان صرفا اختلاف عقيده نيست بلکه تضاد منافع است. سال گذشته آمريکا موفق شد از طريق ديپلماتيک، عليه ايران، يک جبهه متحد با قدرت های اروپائی درست کند. محتوای اين توافقات را علنی نکرده اند اما می توان حدس زد که حتما شامل معاملات اقتصادی بوده است. معذالک، تا کنون آمريکا نتوانسته توافق روسيه و چين را (هرچند چين يک کشور سرمايه داری امپرياليستی نيست اما منافع يک قدرت بزرگ را دارد) جلب کند. روسيه و چين حاضر به امضای قطعنامه ای مبنی بر تحريم اقتصادی فوری ايران نشدند. جان بولتون، سفير آمريکا در سازمان ملل، تهديد کرد که «آمريکا و اروپا می توانند راسا اقدام به تحريم اقتصادی ايران کنند.» (به نقل از گاردين – ۴ مه ۲۰۰۶) در تحريم های اقتصادی عليه ايران، بازنده بزرگ اروپا خواهد بود. آيا آنان به آمريکا اعتماد خواهند کرد که ضررهای اروپا را جبران کند؟ قدرت های اروپائی در عوض همکاری با آمريکا، چه منافعی را در خاورميانه می خواهند؟

علاوه بر اين، همکاری ميان آمريکا و اتحاديه اروپا لزوما مدت زيادی طول نخواهد کشيد و به نظر نمی آيد که همراهی فعلی آنان شامل همراهی آمريکا در جنگ هم خواهد بود. به نظر می آيد که ميان اروپا و آمريکا در زمينه استفاده از زور نظامی عليه ايران و چگونگی و درجه آن توافق نيست. اروپائی ها اصلا مايل نيستند که آمريکا به اهداف خود در ايران برسد و آن را تبديل به يک پايگاه قدرت آمريکا در منطقه کند. آمريکا سعی می کند آنان را با اين منطق قانع کند که چون بهر حال نمی توانند جلوی آمريکا بايستند پس بهتر است کنارش قرار گيرند. قدرت های اروپائی می ترسند اگر با حمله آمريکا به ايران مخالفت کنند، آمريکا آنان را کاملا از غنائم جنگی منجمله قراردادهای نفتی و نفوذ در ايران، کنار گذارد.

منافع اقتصادی و سياسی بريتانيا بشدت با منافع آمريکا درهم تنيده است. بهمين دليل، مواضعش با بقيه قدرت های اروپائی متفاوت است. تنها کسی که بعد از بوش از احتمال حمله نظامی به ايران حرف زد، تونی بلر (نخست وزير انگلستان) بود. با اين وصف، جک استرا (وزير امور خارجه بريتانيا، که کنار گذاشته شد) گفت که حمله به ايران "غيرقابل تصور" است. چنين نظريه ای در ميان طبقه حاکمه بريتانيا و حتا در حکومت تونی بلر، هوادار دارد. فرانسه محکمتر از پيش عليه ايران صحبت می کند ولی مخالفت خود را با حمله نظامی به ايران اعلام کرده است. دومينيک دو ويل پن، نخست وزير فرانسه، روز ۴ مه در يک کنفرانس مطبوعاتی گفت: «من عميقا معتقدم که عمليات نظامی راه حل نيست.» (گاردين) آلمان رويکرد محتاطانه تری نسبت به عمليات نظامی عليه ايران اتخاذ کرده است. خبرنگار روزنامه هرالد تريبون بين المللی می نويسد: «...مرکل، صدر اعظم آلمان گفت در اين زمينه بايد حوصله بخرج داد.... خيلی وقت ها کاری را که آخر خط بايد انجام داد، از اول انجام می دهند.» (۵ مه ۲۰۰۶)

اين اختلافات، با تکامل اوضاع سياسی در سطح جهان تداخل می کند و اگر جنگی براه افتاد حتما با روند آن تداخل خواهد کرد.

 

اختلافات درون دستگاه سياسی آمريکا

درون طبقات حاکمه آمريکا نيز اختلاف هست. اما اختلافات آنها ماهيت متفاوتی دارد و انعکاس منافع سياسی و اقتصادی متضاد نيست بلکه مشاجره ايست در مورد اينکه چه سياستی به بهترين وجه به منافع سرمايه داری انحصاری آمريکا خدمت خواهد کرد.

برخی خواهان آغاز سريع جنگ می باشند و برخی ديگر می گويند بايد بيشتر احتياط کرد. و برخی در مورد عواقب يک جنگ با ايران، هشدار می دهند.

همه جناح ها بر سر يک مسئله متحدند و آن اينکه: تنها موضوع قابل اعتنا، پيشبرد منافع آمريکا در سطح جهان است؛ آمريکا بايد دست به تغييرات راديکال و تکان دهنده در خاورميانه بخصوص ايران بزند تا بتواند سلطه جهانی اش را تحکيم و تضمين کند و هر نوع خطری را از آن دور کند- خطر از سوی خلقهای تحت ستم يا قدرت های امپرياليست ديگر و يا نيروهای ارتجاعي. و بايد اينکار را تحت نام حفظ صلح و ترويج دموکراسی انجام دهد.

برای مثال، مارک گرچت از انيستيتوی آمريکن انترپرايز می گويد که کاملا اين امکان وجود دارد که حمله هوائی به ايران تبديل به يک جنگ تمام عيار شود و به اين دليل آمريکا بايد برای يک جنگ تمام عيار آماده شود. (به نقل از سايت بی بی سی فارسی -  ۹ آوريل)

 

....جان بولتن  در کنگره سالانه " کميته امور آمريکا و اسرائيل" گفت:

« تاخير بيشتر در رفع خطر ايران، حل مسئله را مشکل تر خواهد کرد... ما بايد آماده باشيم که از راه حل های همه جانبه  و همه ابزار برای رفع خطراتی که رژيم ايران بهمراه می آورد، استفاده کنيم.» (به نقل از گاردين ۶ مارس) منظور از "راه حل همه جانبه " استفاده از زور است و "همه ابزار" شامل استفاده از سلاح های هسته ای است.

يکی از رهبران سابق کنگره آمريکا به نام نوت گينگريچ نيز هشدار مشابهی داد و گفت: «هر سال که می گذرد، خطر بيشتر می شود...اميدوارم که کابينه بوش تصميم گرفته و دست به عمل قاطعی بزند... اگر ما اراده کنيم دارای قدرت نظامی در منطقه هستيم. مسئله اراده است.» (واشنگتن پست – ۱۳ مارس)

کميته ای مرکب از اعضای پارلمان انگلستان که در اوايل مارس به واشنگتن رفتند با نظرات بسيار متفاوت در کابينه بوش مواجه شدند. آنها می گويند: « از همه سرسخت تر آقای بولتن بود. طبق گفته اريک ايلسلی که عضو حزب کار است، بنظر می آيد که سازمان سيا از همه بيشتر در مورد راه حل نظامی مردد است و در اين زمينه با وزارت امور خارجه هم نظر است و معتقد است که بايد فشار بر جمهوری اسلامی را گام به گام زياد کرد. مايک گاپيز که رئيس اين کميته بود مواضع پنتاگون را اينطور تشريح می کند که اينها می خواهند تقاضای تحريم اقتصادی با ضمانت اجرائی نظامی را  مانند "نارنجک دستي" وسط شورای امنيت بيندازند و بعد ببينند چه می شود.» (گاردين ۶ مارس)

مجله هفتگی انگليسی به نام "نيوز استيتسمن" معقتد است که، « با اين وصف، استفاده از سلاح هسته ای يک چيز ديگر است. استفاده از آن عليه ايران يک موضوع حساس در مشاجرات ميان پراگماتيست های امور خارجه و ايدئولوگهای متعصب است. واشنگتن ميان اين دو گرايش گير کرده است. ...اين مسئله حتا باعث روياروئی کاندوليزا رايس، وزير امور خارجه، و  رامسفلد، وزير دفاع، شده است.» 

برژينسکی نيز علنا مخالفتهای خود را منتشر کرده است. او يکی از طراحان اصلی سياست خارجی آمريکا در دوره "جنگ سرد" بود و در کابينه جيمی کارتر مشاور امنيت ملی بود. در آوريل در سخنان علنی خود به بوش و دارودسته او در مورد عواقب خطرناک حمله نظامی به ايران هشدار داد. او گفت، « چهار دليل محکم عليه دست زدن به حمله هوائی پيشگيرانه عليه تسهيلات هسته ای ايران موجود است.» يکم، از آنجا که ايران سالها از درست کردن بمب فاصله دارد، "خطر فوري" نيست. دوم، با توجه به وضع آمريکا در عراق و اهرمهائی که ايران در اين منطقه پرآشوب و سخت در اختيار دارد، « روياروئی با ايران، ماجراجوئی های شکست خورده در عراق را  ناچيز جلوه خواهد کرد.» سوم، بحران نفت ديگری آغاز خواهد شد و «اقتصاد جهان بشدت تحت تاثير آن قرار گرفته و تقصيرها به گردن آمريکا خواهد افتاد.» چهارم، « حمايت آمريکا از اسرائيل يک منبع اصلی رشد تروريسم است. آمريکا ايزوله تر از اينها خواهد شد.»

برژينسکی اينطور نتيجه گيری می کند: «بطور خلاصه، حمله به ايران ديوانگی سياسی است که يک تلاطم گسترش يابنده را در امور جهان به جريان خواهد انداخت. دشمنی عليه آمريکا بطور فزاينده ای رشد يافته و حتا می تواند عصر آقائی آمريکا را بطور زودرس به پايان برساند. هر چند در حال حاضر، آمريکا بروشنی در جهان سلطه دارد، اما نه قدرتش را دارد که آن را تحميل کند و در روياروئی با مقاومت طولانی و پرهزينه آن را حفظ کند و نه اينکه در داخل آمريکا تمايلی برای آن است. مسلما اين درسی است که هم تجربه ويتنام و هم تجربه عراق به ما داده است.» (تريبيون مديا سرويسز – ۲۶ آوريل)

برژينسکی معتقد است که پايه های اساسی سياست بوش به لحاظ استراتژيک معتبر است اما به لحاظ تاکتيکی درست نيست. او می فهمد که نظم کهن جهان که از درون جنگ جهانی دوم به ظهور رسيد، ديگر قابل قبول نيست و  با اصرار روی صلح و ثبات جهانی نمی توان يک نظم نوين را در جهان مستقر کرد.

 در واقع، خطرات هر چه باشد، ضرورت تجديد تقسيم جهان - نيروی اجباری است که امپرياليسم آمريکا را به سوی آغاز جنگ های نوين می راند. جنگ خاورميانه، در مرکز تجديد تقسيم جهانی قرار دارد.

همانطور که لنين نوشت، سرمايه داری بطور ناموزون رشد می کند. و اين رشد ناموزون باعث می شود که امپرياليستهائی که رقيب يکديگرند نظم فعلی جهان را به چالش بطلبند - هر يک می خواهند مناطق نفوذشان را گسترش داده و برای صدور سرمايه هايشان حداکثر سود را به چنگ آورند.

۱- آمريکا می خواهد قبل از اينکه نيروهای امپرياليستی ديگر سلطه بی همتايش بر جهان را به چالش گيرند، ضمانتهائی را برای تداوم آن تامين کند. ظهور اروپای واحد، احتمال ظهور دوباره روسيه به صورت يک قدرت سرکرده، دلايل پنهانی کسانی است که اصرار می کنند که آمريکا بايد هر چه زودتر جنگ عليه ايران را آغاز کند. آنان می گويند برای حل مشکلات عراق بايد رژيم ايران را سرنگون کرد. تجديد سازماندهی خاورميانه نقش مرکزی در پروژه تحکيم سلطه آمريکا بر جهان دارد. اين مسئله آنقدر مهم است که حکام سرمايه د اری انحصاری آمريکا حاضرند ريسکهای بزرگ کنند. حتا حاضرند "آقائی آمريکا" بشکل و درجه فعلی را به قمار بگذارند و منطق "همه چيز يا هيچ چيز" را دنبال کنند. مسلم است که بوش و دارودسته وی کاملا ديوانه اند زيرا آنان با آتش بازی می کنند و می خواهند تمام جهان را بدرون شعله های جنگ بکشند اما ديوانگی آنان از منطق سرمايه داری در مرحله امپرياليسم ناشی می شود.

۲- گرايش اجباری قدرتمندی امپرياليسم آمريکا را بسوی اتخاذ راه حل نظامی برای حل مشکلاتش در خاورميانه و ايران می راند. آمريکا می خواهد قبل از اينکه "دير شود" اينکار را انجام دهد. اما اشتباه است اگر تضادها و محدوديتهای مقابل روی آمريکا را در نظر نگيريم. هر چه اين تضادها و محدوديتها بيشتر آشکار می شود، گرايشات مخالف بيشتر می شود.

بطور مثال همانطور که برژينسکی و ديگران گفته اند، آمريکا کاملا توانائی وارد آوردن ضربات نظامی به ايران را دارد اما اينکار در اين منطقه انفجاری ممکنست نتايجی بر آورد که کنترل آن از عهده هيچ قدرتی بر نيايد. تاثيرات آن ممکنست کاملا به ورای يک جنگ تمام عيار در ايران برود. نتايج غيرقابل پيش بينی دقيقا چيزی است که متفکرين امپرياليست را نگران می کند و ميگويند حمله به ايران "يک ديوانگی سياسي" است که ممکنست "عصر آقائی آمريکا" را تمام کند.

برژينسکی می گويد آمريکا در ويتنام هم می خواست پيروز شود. دو برابر سربازان فعلی مستقر در عراق را به آنجا فرستاد و جنگ را به کامبوج گسترش داد. اما هيچ يک از اينها نتوانست آمريکا را از مقاومت مردم منطقه و جنبش ضد جنگ داخل آمريکا و بخصوص درون نيروهای نظامی آمريکا، خلاص کند و بالاخره شکست خورد.

نتايج آن شکست حقارت بار بعدها معلوم شد. آن شکست راه را برای پيشروی های سوسيال امپرياليسم شوروی (سوسيال امپرياليسم يعنی سوسياليسم در حرف و سرمايه  داری امپرياليستي، در واقعيت) در سطح جهان باز کرد. يک نسل از مردم ضد امپرياليست جهان را بوجود آورد که بسياری از آنها به جنبش کمونيستی پيوستند و جهشی به مبارزات انقلابی مردم در نقاط مختلف داد. اين شکست ضربه مهمی بر اعتبار آمريکا  و به اعتماد به نفس امپرياليسم آمريکا در دست زدن به جنگ های مشابه ويتنام، وارد کرد. برای ساليان دراز "شبح" ويتنام خواب از چشمان امپرياليستهای آمريکائی ربود. دهها سال طول کشيد تا اعتماد خود را باز يابند و اين اعتماد را بواقع بعد از فروپاشی شوروی بازيافتند.

با اين وصف، عليرغم تلاش های آمريکا برای حلق آويز کردن خاطره شکست در ويتنام و پرهيز از افتادن در باتلاق جنگهای محلي، اکنون آمريکا با مشکلاتی مشابه در افغانستان و عراق مواجه است. تفاوت اصلی و بسيار مهم آن است که نيروهای درگير در مقاومت عراق بسيار متفاوت از نيروهای مقاومت ويتنام می باشند. بدليل سلطه نيروهای بسيار عقب مانده و ارتجاعي، مقاومت عراق قادر به متحد کردن مردم و اتکاء به حمايت سازمان يافته و مستمر آنان نبوده است و در واقع بدنبال آن هم نيست. عدم تمايل مردم به کمک به اشغالگران دليل عمده آن است که آمريکا دست به شکنجه و تاکتيکهای انداختن ترس و وحشت در اهالی عراق يازيده است. برژينسکی می گويد، اگر آمريکا وارد جنگ عليه ايران شود «آمريکا نه قدرت و نه به لحاظ داخلی تمايل آن را دارد که سلطه اش را تحميل کند و در مقابل مقاومت طولانی و پرهزينه آن را ادامه دهد». در اينجا منظور وی از "تمايل داخلي" آن است که اين کار خطر آن را دارد که در داخل خود آمريکا موجب بی ثباتی سياسی شود.

امپرياليسم آمريکا و بخصوص آنانی که امروز حکومت را می چرخانند، نسبت به اين خطرات آگاه اند. ولی برخی از آنان معتقدند که جنگ تنها راه دفن کردن "بيماری ويتنام" است. آنان فکر می کنند که فروپاشی شوروی و موقعيت بی همتای آمريکا بعنوان تنها ابرقدرت جهان به آنان اين فرصت و روحيه را می دهد که کارزار تحکيم سلطه بر جهان را با موفقيت به انتها برسانند. آنان می گويند با کسب پيروزی تمام هزينه ها جبران خواهد شد. برای امپرياليسم آمريکا رسيدن به اين نتيجه يک مسئله حياتی است.

آنچه مسلم است اين است که آمريکا پروژه خود برای تضمين سلطه بر جهان، آغاز کرده است. آمريکا اين پروژه  را با اشغال افغانستان و عراق آغاز کرد. بدون شک اگر مجبور نباشد، در ميانه راه توقف نخواهد کرد. امپرياليستهای آمريکائی دنبال فرصتند تا در اولين زمان مساعد، گام های تعيين کننده تری را بردارند. در حال سعی دارند نيروهای امپرياليستی رقيب را با خود متحد کنند و مردم "پايگاه خانگی خود" را مرعوب نمايند و فشار را بر روی هدف بعدی که ايران است، بالا برند. نتيجه نهائی بستگی به عوامل زيادی اين وضع پيچيده دارد. مسلما مهمترين عامل مردم کشورهای مختلف و عکس العملهای آنان است. کمونيستها و انقلابيون بايد در عاليترين درجات ممکن، در مقاومت عليه "ديوانگي" امپرياليستها و طرح تروريسم آنان شرکت کرده و آن را رهبری کنند.

 

روز 2 سپتامبر (13 شهريور) روز جهانی همبستگی با انقلاب نپال

دست امپرياليستها و مرتجعين از انقلاب نپال کوتاه!

 

از بولتن شماره ۶ جنبش مقاومت مردم جهان  ژوئيه ۲۰۰۶

نپال: پيشروی مبارزه به مرحله ای نوين

همانطور که همه می دانند، خيزش توده ای ۱٩ روزه در ماه آوريل، شرايط نوينی را برای مبارزه مردم نپال بوجود آورده است. خواست محو کامل نظام سلطنت و روابط اجتماعی فئودالی ملازم آن، و برقراری نظامی که حقيقتا قدرت سياسی را در دست مردم قرار دهد، در ميان اکثريت عظيم مردم نپال فراگير و مورد قبول واقع شده است. قدرت های خارجی که بر نپال سلطه دارند (بخصوص آمريکا و هند) برای حفظ سلطنت و روابط طبقاتی که سلطنت حافظ آن است، شاه نپال را مجبور کردند که مجلس بی آبرو و حکومت حزب کنگره را احياء کند.

   اين خيزش توده ای تهديدهای دولت را به هيچ گرفت و با خشونت و قتل و شرکت عظيم توده های شهری رقم خورد. گستردگی اين خيزش بسياری را متعجب کرد. دليل آنکه اين جنبش با چنان ابعاد و قدرتی شکوفا شد، و بسيار فراتر از جنبش توده ای سال ۱۹۹۰ رفت، آنست که ده سال جنگ خلق در نپال جريان دارد و ٨۰ درصد خاک و مردم آن پيشاپيش آزاد شده اند. اين پيشرفت های عظيم پايه پيمان ۱۲ ماده ای ميان حزب کمونيست نپال (مائوئيست) و ائتلاف هفت حزب در نوامبر ۲۰۰۵ بود. و گستردگی آن بدين دليل بود که حزب کمونيست نپال (مائوئيست) نقش تعيين کننده ای در براه انداختن و هدايتش داشت.

   ما در آوريل نوشتيم: «خيزش کنونی بر بستر مبارزه انقلابی رشد يابنده که تحت رهبری حزب کمونيست (مائوئيست) است، براه افتاده است. جنگ خلق مائوئيستی که در سال ۱۹۹۶ آغاز شد، اکنون به سراسر کشور گسترش يافته و ۸۰ درصد خاک نپال و اکثريت مردم آن را آزاد کرده است. در اين مناطق آزاد شده توده های مردم ساختن نهادهای نوينی را آغاز کرده اند؛ نهادهائی که بر مبنای لغو استثمار، بر اساس برابری ملل و کاست و جنسيت، نيازهای توده های مردم را  تامين می کنند. در طول ده سال جنگ خلق، حقيقتا ميليون ها نفر به حمايت آن برخاسته اند و اينان هيچ نمی خواهند مگر تغييرات راديکال واقعي. اکنون ارتش رهائی بخش خلق، دارای هفت لشگر و يک ميليشيای انقلابی است که به هزاران تن می رسد. مردم نپال اکنون سلاحی در دست دارند که با آن می توانند بطور موثر با ارتش سلطنتی که ارتش جنايتکاری بيش نيست و تعليم يافته آمريکا و هند و ديگر قدرتهای خارجی است و زير فرماندهی شاه می باشد،  مقابله کنند. برنامه رهبری حزب کمونيست نپال (مائوئيست) ايجاد يک جامعه کاملا متفاوت است؛ و انقلاب نپال را جزئی از يک مبارزه جهانی برای محو امپرياليسم می داند. دولتهای امپرياليستی جهان به اين دستاوردهای مردم نپال لقب "تروريسم" می دهند. اين سنت ديرينه آنان است. ....

   اکنون انقلاب نپال وارد فاز نوينی شده است که بسيار پيچيده است. هم دارای فرصتهاست و هم خطرات. از يک طرف، قدرت مبارزات مردم هفت حزب موتلفه را وادار کرده است که با حزب کمونيست نپال (مائوئيست) وارد عقد يک عهدنامه هشت ماده ای شوند. اين عهد نامه خواهان تشکيل يک حکومت موقت با شرکت حزب مائوئيست، برگزاری انتخابات مجلس موسسان و آزادی تمام زندانيان سياسی است.  در مقابل، حزب، آتش بس را قبول کرده است. شک نيست که مرتجعين به توطئه چينی های خود ادامه خواهند داد. اين حقيقتی است که تاريخ بارها به اثبات رسانده. نيروهای مرتجع نپال و حاميان و اربابان بين المللی آنها شبانه روز تلاش می کنند تا مانع از آن شوند که انقلاب نپال به پيروزی نهائی برسد. دخالتگری آشکار و پنهان قدرت های بزرگ جهان تشديد می شود. آنها تلاش می کنند دست به يک ضد حمله زده و ضررهايشان را جبران کنند و آمال و آرزوهای مردم را درهم شکنند. حتا اگر نتوانند سلطنت را حفظ کنند کوشش خواهند کرد تا نظام موجود را بحداکثر دست نخورده نگاه دارند و سلطه خود را بر نپال و مردم و منابع آن حفظ کنند.

   پس شک نيست که فاز نوين مبارزه شامل اوضاع و چالشهای کاملا نوين و غير منتظره خواهد بود. امکان کسب سراسری قدرت سياسی در چشم انداز ظاهر شده است. بهمين دليل، خطر توطئه های خونين و از سر استيصال دشمن نيز فزونی يافته است.....

بر روی اين صحنه سياسی لغزنده و سيال است که حزب مائوئيست نپال مبارزات مردم را رهبری می کند و هر آنکس را که می تواند عليه دشمن متحد کند، متحد می کند تا چنگالهای فئوداليسم و امپرياليسم را از گرده مردم نپال بيرون کشد. ....

نپال کشوری است محصور ميان چين و هند. اين جغرافيای سياسی شرايط را سخت تر و پيچيده تر می کند. بعلاوه، تناسب قوا در سطح جهان ميان نيروهای امپرياليستی و ارتجاعی از يکسو و نيروهای ضد امپرياليست و انقلابی از سوی ديگر، بسيار نامساعد است و برای اينکه مبارزه جهانی عليه امپرياليسم به پيروزی برسد بايد مساعدتر از اينها شود. مبارزات ما به لحاظ استراتژيک بخاطر آنست که اوضاع را برای مبارزه عليه نظام امپرياليستی مساعدتر کنيم. مبارزه در نپال نمی تواند بطور بی نهايت، بدون حمايت بين المللی ادامه يابد. بنابراين بايد حمايت آگاهانه ميليون ها انسانی را که در سراسر جهان خود عليه امپرياليسم و تمام مظاهر آن مبارزه می کنند، جلب کنيم. توده های مردم ستمديده جهان مهمترين منبع حمايت و ذخيره استراتژيک برای انقلاب نپال می باشند.....

   ما از همه واحدهای جنبش مقاومت مردم جهان می خواهيم که تدارک خود را از ماه ژوئيه آغاز کرده و در سراسر ماه اوت ادامه دهند تا روز همبستگی بين المللی با انقلاب نپال در روز 2 سپتامبر تبديل به يک موفقيت بزرگ شود....

جنبش مقاومت مردم جهان

 (کميته موقت برای سازماندهی)

۶ ژوئيه ۲۰۰۶

 

 

فراخوان جبهه دموكراتيك انقلابی هند

از مبارزاتی كه در چاتيسگار در جريان است حمايت كنيد

سرويس خبری جهانی برای فتح۲۲ مه ۲۰۰۶

 

چاتيسگار يك استان جديد است كه در هند مركزی ايجاد شده است. بخشی از سرزمين جنگلی وسيع  و دورافتاده ای است كه در قلب هند قرار دارد و از شمال تا جنوب هند كشيده می شود. حزب كمونيست هند (مائوئيست) در اين منطقه فعال است. بيشتر اهالی اين منطقه خلق های قبيله ای اند كه به آديواسی معروفند. آديواسی ها كارگران روزمزد بوده و زندگيشان را عمدتا از منابع طبيعی جنگل ها تامين می كنند- بطور مثال از طريق جمع آوری برگ سيگار بيدی و فروش آن يا برداشت گلها و گياهانی كه در توليد ليكور استفاده می شوند. اخيرا دولت هند برای از بين بردن پشتوانه و تكيه گاه جنگ مسلحانه حزب كمونيست هند (مائوئيست) دست به جابجائی وسيع اهالی آديواسی در اين منطقه زده است. دستجات اوباش مسلح كه توسط دولت سازمان يافته اند و نيروهای امنيتی دولت هند، تا كنون پنجاه هزار تن از آديواسی ها را از روستاهای خود بيرون رانده و در اردوگاه هائی كه به زندان می مانند و در كنار شاهراهها و زير نظارت ارتش قرار دارند‏ اسكان داده اند.

 

اطلاعيه زير از سوی جبهه دموكراتيك انقلابی هند صادر شده است:

در كارزاری كه دولت تحت عنوان سالوار جودوم (كارزار خنثی سازي) در  منطقه باستار از استان چاتيسگار در هند راه انداخته است، صدها نفر دستگير‏ و شكنجه شده و به قتل رسيده اند، زنان مورد تجاوز گروهی قرار گرفته اند و اقتصاد مردم آديواسی كاملا نابود شده است. دولت با استفاده از ترور همه جانبه می خواهد جرقه های انقلاب را كه ميتواند مشتعل شود در قلب هند خفه كند.

در 25 سال گذشته ناگزالی ها (مائوئيستهای هند به اين نام مشهورند) مردم اين قبايل را بيدار كرده  و آنان را با يك زندگی مملو از سربلندی و احترام آشنا كرده اند‏، آتوريته بيرحمانه ماشين دولتی را درهم شكسته و نطفه های يك قدرت نوين خلق را بر پا كرده اند. در اين مبارزه قهرمانانه صدها تن از مائوئيستها و هوادارانشان برای تولد يك جامعه نوين جان خود را از دست داده اند. قبل از ظهور ناگزالی ها در صحنه، سی سال ”استقلال“ ذره ای بهبود در زندگی اين مردم قبايل ايجاد نكرده بود. اتفاقا شرايطشان بدتر هم شده بود. شركت های استخراج معادن زمينشان را ربودند و مقامات جنگلبانی و ديگر مقامات دولتی دست در دست فئودالهای محلی بطور مستمر آنان را چپاول و سركوب كرده اند.

در طول اين ۲۵ سال مبارزه مسلحانه عليه قوای دولتي، مردم آديواسی از طريق تشكيل قدرت نوين خلق تحت رهبری مائوئيستهائی كه با آنها زندگی می كنند و می ميرند، به حداقلی از آموزش و بهداشت و دانش كشاورزی و غيره دست يافته اند. رسانه های گروهی از برج عاج های خود اعلام می كنند كه ناگزالی ها جلوی توسعه قبائل را می گيرند. در حاليكه اين قبائل برای اولين بار در عمرشان بعد از ورود ناگزالی ها به اين منطقه شاهد توسعه بوده اند. اكنون قوای دولتی با بيرحمی تمام می خواهند اين پيروزی ها كوچك بدست آمده طی ۲۵ سال مبارزه را درهم شكنند و مردم آديواسی را از آن محروم كنند.

هزاران نفر را با زور از خانه و كاشانه شان بيرون رانده اند و بيش از صد نفر را بيرحمانه به قتل رسانده اند. ۷۰ روستا را سوزانده اند و به ۴۰ زن تجاوز گروهی كرده اند. محصول روستائيان را به آتش كشيده و احشامشان را به غارت برده اند -  همه اين كارها را به نام سالوا جودم انجام داده اند. از ژوئن سال گذشته تا كنون اينكار ادامه دارد. اما بدليل سانسور خبری شديد و منظم اين واقعه در مطبوعات گزارش نشده است. بجز چند خبر تحقيقی مطبوعات فقط تبليغات دولت را چاپ كرده اند.

بيرحمی ها دهشتناكند. سر پسران جوان را از تن جدا کرده و بر چوب زده و جلوی در خانه شان نصب می كنند. به زنان بطور گروهی تجاوز كرده‏، آنان را شكنجه نموده و سينه هايشان را بريده اند. جنين زنان حامله را بيرون كشيده اند....و آنان  را در اعماق جنگل در حال خونريزی به حال مرگ رها كرده اند. روستاها را كاملا به آتش كشيده، محصول را نابود كرده و تمام احشام و ماكيان را به غارت برده يا كشته اند. مردم را گله وار بدرون ا‏ردوگاه های حصار كشيده برده اند – عينا مانند دهكده های استراتژيك كه آمريكا در ويتنام بپا كرده بود و يا امپرياليستها در ديگر نقاط جهان هنگام پيش برد جنگ ضد چريكی انجام داده اند. زندگی مردم در اين اردوگاه های اجباری بشدت غير بهداشتی است و مجبورند به كار اجباری برای پليس و نيروهای شبه نظامی تن دهند.

دولت برای اينكه مردم را به تسليم وادارد می خواهد قحطی بوجود آورد. آنها در ابتدا تمام بازارهای محلی هفتگی را بستند و سپس جلوی ورود كالاهای اساسی مانند برنج را به مغازه های مخصوص كالاهای جيره بندی  گرفتند. همانطور كه همه می دانند بازارهای محلی هفتگی تنها شاهرگ زندگی اقتصادی دهقانان آديواسی می باشد زيرا در اين بازارها محصولاتشان را می فروشند و نيازهای روزمره شان را خريداری می كنند. روشن است كه هدف دولت آنست كه مردم از گرسنگی بميرند يا تسليم شوند. قوای دولتی علاوه بر اينكه محصول را آتش زده و احشام و ماكيان را چور و چپاول كرده است، انبارهای آذوقه را نيز نابود كرده است. اهالی اين منطقه كه پيشاپيش زندگی بخور و نمير داشتند اكنون در آستانه مرگ و مير ناشی از گرسنگی اند. ادامه عمليات سالوا جودوم وضع را جهنمی كرده است.

 

اين كارزار توسط حزب كنگره كه در سطح كشوری در قدرت است اما در سطح محلی حزب دراقليت می باشد و با حمايت حزب بی جی پی كه حكومت محلی را در دست دارد  براه افتاده است. هر دو حزب دست در دست يكديگر اين كازار بيرحمانه ترور و  وحشت عليه مردم را پيش می برند. تمام نيروهای پارلمانی اوباش لمپن، عناصر فئودال و مقامات حكومتی و پليس می باشند كه با هم يك كارزار هماهنگ و منظم و همه جانبه را براه انداخته اند. در پشت آنان سرمايه داران بزرگ هند و امپرياليستها ايستاده اند. اين منطقه يك منطقه بسيار غنی از نظر سنگ آهن است و گروه مالی صنعتی تاتاس (كه بزرگترين انحصار خانوادگی سرمايه داری هند بوده و صاحب كارخانجات فولاد و بسيار چيزهای ديگر می باشد) پيشاپيش قراردادهای كلان بر سر زمين اين مناطق را با دولت امضا كرده اند. ناگزالی ها بشدت با جابجائی مردم تحت عنوان اجرای اين طرح های به اصطلاح ”توسعه“ مخالفت كرده اند.

تنها كمكی كه مردم روستاهای جنگلی تا كنون دريافت كرده اند از سوی ناگزالی ها بوده است كه جيره غذائی محدود خود را با قبائل جابجا شده تقسيم می كنند. تحت چنين شرايطی ما از شما می خواهيم كه بهر ترتيبی می توانيد به حمايت از مردم اين قبائل كه در محاصره دولت هند در خطر گرسنگی اند برخيزيد. مردم اين قبائل صرفا بخاطر آنكه ”قد علم كرده“ و حاضر نيستند در مقابل حاكميت فاسد اين نظام ستم و استثمار سر خم كنند تنبيه می شوند.

ما از شما می خواهيم به اين مبارزه تاريخی كه در قلب هند در جريان است ياری برسانيد. شما می توانيد به طرق مختلف اين كار را بكنيد: از كمك مالی تا اقامت در اين مناطق و ارائه كمك های پزشكی و يا هر تخصص ديگر كه می تواند كمكی باشد برای  مردم يا نيروهائی كه در حال جنگ با دولتند. ما همچنين از شما می خواهيم كه خبر وقوع اين واقعه هولناك را در جائی كه به اصطلاح ” بزرگترين دموكراسی جهان“ خوانده می شود به گوش جهانيان برسانيد. بايد اين حقيقت را به گوش مردم سراسر هند و جهان برسانيم.

سياست اسرائيل در حمله به نوار غزه:  تسليم شويد يا بميريد

 

بر پايه مقاله سرويس خبری جهانی برای فتح

 ۳ ژوئيه ۲۰۰۶

 

ده ماه پس از تخليه نوار غزه، ارتش اسرائيل بازگشته است. اين بار پيامش به مردم غزه اين است: تسليم شويد يا بميريد.

   هدف اصلی شان اهالی غير نظامی غزه است. در اولين حملا شبانه، بمب افکن های اسرائيلی کارخانه برق غزه را از بين بردند. يک هفته بعد، در حاليکه هنوز از شش ترانسفورماتور برق دود بر ميخاست، راه ها را بمباران کردند تا هيچ راهی برای تعمير آنها نماند. اکنون يک ميليون و چهارصد هزار نفر اهالی غزه بدون برق بسر می برند. برق نباشد پمپ های مکنده آب و تصفيه آب نيز کار نمی کنند. پمپ آب برای اين منطقه حياتی است زيرا بخشا بدليل مصرف تجملی آب در دهکده های اسرائيلی نشين در غزه، سطح منابع زيرزمينی آبی بشدت پائين رفته است. بدون برق، فاضلابها را نيز نمی توان تخليه کرد. اين وضع خطر شيوع بيماری های اپيدميک را بوجود آورده است.

ارتش اسرائيل راه های ورود مواد غذائی و گاز سوخت به غزه را بسته و يا بشدت محدود کرده است. پيام روشن است: اسرائيل شاهرگ زندگی غزه را در دست دارد و می تواند آن را قطع کند.

   در اولين ساعات تجاوز، جت های اسرائيلی پلهای اصلی را نيز بمباران کرده و شاهراه شمال – جنوب را غيرقابل عبور نمودند. هر شب هواپيماهای جنگی در مناطق پر جمعيت از ارتفاع بسيار کوتاه با سرعت سوپرسونيک پرواز می کنند بطوريکه صدای انفجاری پنجره ها را و اعصاب و خواب اهالی را درهم می شکند. هواپيماهای اسرائيلی اعلاميه های تهديد آميز بر سر مردم می ريزند. کماندوهای اسرائيلی برخی اوقات شبها در لباس رزمندگان فلسطينی وارد شمال غزه شده و با تفنگ خانواده ها را از خانه هايشان بيرون می کنند. احتمالا اسرائيل اين منطقه را منطقه آزاد آتش اعلام خواهد کرد.

مردم فلسطين کجا بايد بروند؟ آنان زندانی اند. يک ديوار اين زندان اسرائيل است، طرف ديگر درياست و حصار ديگر ديواری است که مصر را که زير کنترل آمريکاست، از غزه جدا می کند. مردم غزه نزد اقوام خود در کرانه غربی نيز نمی توانند بروند زيرا اسرائيل کاملا آن را از غزه جدا کرده است.

   کنوانسيون ژنو (پروتوکل متمم يک که در سال ۱۹۷۷ اضافه شد) تنبيه دسته جمعی اهالی و نابودی تسهيلاتی که برای بقای آنها حياتی است و استفاده از "نيروی بيش از اندازه" که ممکنست به غير نظاميان لطمه زده و هيچ هدف نظامی ندارد را با صراحت ممنوع اعلام کرده است.  طبق اين قوانين بين المللي، دولت اسرائيل و سران نيروهای نظامی آن، مرتکب جنايت جنگی شده اند و بايد در يک دادگاه بين المللی محاکمه شوند. با اين وصف، سخنگوی جورج بوش اعلام کرد که «اسرائيل حق دفاع از خود و شهروندانش را دارد.»اتحاديه اروپا نيز همين موضع را گرفت.

"دفاع از خود" در مقابل چي؟ در مقابل گرفتن يک سرباز؟ حتا مطبوعات اسرائيلی نيز اين را باور نمی کنند. اسرائيل دارای اهداف سياسی گسترده است و گرفتن سرباز اسرائيلی (سرجوخه گيلاد شاليت) صرفا يک بهانه است.

   هدف اعلام شده ی اسرائيل تشکيلات حماس است که از ژانويه گذشته به اين سو حکومت خودگردان فلسطين را اداره می کند. وقتی که در ۲۵ ژوئن رزمندگان فلسطينی با کندن تونل وارد اسرائيل شده و اين سرباز را گرفتند، به اسرائيل پيشنهاد دادند که در ازای آزادی زنان و کودکان فلسطينی از زندان های اسرائيل، وی را آزاد کنند. اسرائيل برای تلافي، در کرانه غربی معاون نخست وزير و ۶۳ نفر از مقامات دولت و نمايندگان مجلس فلسطين را گرفت.

   داستان اين حمله به مدتها قبل از گرفته شدن سرجوخه شاليت بازميگردد. برای فهم اوضاع کنونی بايد حداقل به وقايع چند هفته پيش نگاهی کرد. در ۸ ژوئن در توپ باران ساحل بيت لهيه هفت  تن از اعضای خانواده گهليا کشته شدند. هر کس يک جو انسانيت داشته باشد نمی تواند اين کشتار بيرحمانه را فراموش کند. عکس دختر بچه ای که در کنار اجساد تکه پاره شده خانواده اش از وحشت جيغ می کشد، پشت جهانيان را لرزاند. ۴ روز بعد موشک های اسرائيلی به منطقه پر جمعيت زيتون در شهر غزه خورد و هفت نفر  غير نظامی منجمله دو کودک را کشت. سه تن از آنان پرستارانی بودند که برای کمک به قربانيان اولين موشک شتافته بودند. روز ۲۰ ژوئن، يک موشک ديگر اسرائيلی به اردوگاه پناهندگان پرتاب شد و سه کودک پنج ساله و شش ساله و شانزده ساله را کشت. در فاصله چند ماه، اسرائيل با شليک۶۰۰۰ توپ و تعداد زيادی موشک به غزه موجب کشته شدن ۵۰ نفر و زخمی شدن ۲۰۰ نفر گرديد. گفته شد که اين توپ باران و موشک باران، به  تلافی ۱۴۰ راکت دست ساخت بود که از شهر مرزی سدروت در غزه به اسرائيل پرتاب شده است که هيچ تلفات نداشت.

   نيروهای اسلامی فلسطين هيچگونه استراتژی يا نقشه ای برای شکست نظامی اسرائيل ندارند. آنان وقتی که از خشونت استفاده می کنند برای فشار گذاشتن روی اسرائيل است که تقاضاهايشان را قبول کند. خشونت اسرائيل نيز در خدمت به اهداف سياسی است. آنان می خواهند نشان دهند وقتی پای فشار نظامی يا غير نظامی در ميان باشد، اسرائيل برنده است. پس از سه فقره کشتار در ماه ژوئن، احتمالا حماس احساس کرد که برای نگاه داشتن پايه های خود در ميان مردم بايد يک ژست مقاومت نظامی بخود بگيرد. اما اسرائيل زندانبان است و رفتار زندانبان با زندانی را می کند: قانون زندانبان اين است که هر چقدر هم که تحريک کند، زندانی حق ندارد دست خود را روی زندانبان بلند کند.

   رهبران حماس می گويند بايد "واقعيت" قدرت اسرائيل و آمريکا را قبول کرد و با اسرائيل کنار آمد. اما هر فلسطينی که می خواهد با اسرائيل کنار بيايد نمی تواند صرفا به قبول "واقعيت" اکتفا کند و بايد کارهای بسيار بيشتری انجام دهد. نه تنها بايد به لحاظ سياسی و ايدئولوژيک اسرائيل را قبول کند بلکه بايد مانند يک ملت يوغ بر گردن فکر و عمل کند. بايد هر گونه تظاهر يا تمايل به فکر رهائی فلسطين را کنار بگذارد. اسرائيل اين را می خواهد.

   واقعيت ان است که اسرائيل (و آمريکا) سالها رهبری حماس را تقويت کردند. پس از سال ۱۹۷۳ وقتی که اسرائيل نوار غزه را تصرف کرد، شيخ احمد ياسين را  از زندان آزاد کردند که حماس را بنيان گذاری کند. او زندانی حکومت مصر بود که اداره نوار غزه را بر عهده داشت. اسرائيل برای ساليان دراز به جنبش اسلامی کمک مالی کرد و آن را برای مقابله با سازمان رهائی بخش فلسطين تحت رهبری ياسر عرفات، تقويت نمود. رابرت دريفوس در کتابی به نام "بازی شيطان: چگونه آمريکا بينادگرائی اسلامی را رشد داد" (انتشارات متروپوليتن – ۲۰۰۵) از يکی از تحليل گران قديمی سازمان سيا نقل می کند که : « ما به اسرائيل گفتيم که اسلام را در مقابل ناسيوناليسم فلسطينی تقويت کند.»

اسرائيل ادعا می کند که با "تروريستها" مذاکره نمی کند. دروغ می گويد. زمانی که در سال ۱۹۹۲ شيخ ياسين را دوباره دستگير کرد، او را در عوض آزادی دو جاسوس اسرائيلی که در لبنان گير افتاده بودند، آزاد کرد. اسرائيلی ها از آدمهائی مثل ياسين متنفرند (و بعدا او را ترور کردند) اما برای آنها نيروهای اسلامی دشمنان خوشايندی هستند. نه تنها صهيونيستها و بنيادگرايان اسلامی برحسب ايدئولوژی مذهبی و "سياست هويتی" شبيه يکديگرند بلکه اسرائيل از آنان خيلی کمتر از نيروهای سکولار، هراس دارد.  

   اسرائيل به موازات تقويت و ساختن حماس (با تائيد آمريکا) ، هر کار از دستش برآمد برای درهم شکستن عرفات و از هم گسيختن سازمان آزاديبخش فلسطين انجام داد. عرفات و سازمانش در ابتدا نيروهای راديکالی بودند اما در سال ۱۹۹۲ پيمان مادريد را امضاء کردند. اين پيمان موجوديت اسرائيل را برسميت شناخته و قول درست کردن يک "دولت کوچک فلسطينی" در کنار اسرائيل را داد. اين پيمان ساخته و پرداخته آمريکا و قدرت های اروپائی و روسيه بود. با وجود امضای اين پيمان، سربازان اسرائيلی در دو سال و نيم آخر عمر عرفات او را در خانه اش (در کرانه غربي) زندانی کردند. اسرائيل با محمود عباس (جانشين عرفات) و حکومت فلسطين که تحت اداره سازمان آزاديبخش فلسطين بود، حاضر به مذاکره نشد. وقتی که مردم فلسطين حکومت بی اعتبار سازمان آزاديبخش را کنار انداخته و حماس را انتخاب کردند، اسرائيل و آمريکا يکباره محمود عباس را مفيد تشخيص دادند و سازمان آزاديبخش را تشويق کردند که قدرت را از دست حماس بگيرد - حتا به قيمت راه اندازی يک جنگ داخلی. آنها حتا جلوی کمک های مالی کمی که وارد کرانه غربی و بخصوص غزه می شد را گرفتند تا نشان دهند گلوی فلسطينی ها را در دست دارند.

اينهم از "دموکراسی" آمريکائی و اسرائيلی

   حماس نيز مانند سازمان آزاديبخش فلسطين بدنبال کنار آمدن با اسرائيل است. حماس بطور تلويحي"نقشه راه" را قبول کرده است. اسرائيل ادعا می کند که "نقشه راه" را قبول دارد. اما واضح است که قصد عمل کردن به آن را ندارد.

 
طبق "نقشه راه" اسرائيل بايد به مرزهای قبل از سال ۱۹۶۷ بازگردد. اما اسرائيل اصلا چنين قصدی ندارد. اهود اولمر همان سياست شارون را پيش می برد. يعنی مستحکم کردن دهکده های اسرائيلی نشين در کرانه غربی. با ايجاد و استحکام دو منطقه اسرائيلی نشين در کرانه غربی، آن را به سه قسمت تقسيم کرده است. هدف آن است که سرزمين اصلی فلسطين هرگز به لحاظ جغرافيائي، اقتصادی و سياسی تبديل به يک منطقه منسجم نشود. اسرائيل همچنين می خواهد تمام اورشليم را نگاه دارد و اهالی غير يهودی را از آنجا بيرون براند. تبديل اورشليم به يک شهر يهودی يکی از اهداف ايدئولوژيک صهيونيسم می باشد.

   اين درست است که اسرائيل چند دهکده اسرائيلی نشين را در غزه تخليه کرد. اما برای صهيونيستها اهميت نوار غزه در آن است که پناهندگان فلسطينی را که قبلا در خانه و کاشانه و سرزمين خود در اسرائيل زندگی می کردند، در خود جای دهد. نوار غزه در واقع يک اردوگاه بيابانی باريک است. اهالی آن نه منبع درآمدی دارند و نه راهی به جائي. ميانگين درآمد سرانه ۶۰۰ دلار در سال است. يعنی يک چهلم درآمد سرانه اسرائيل. در ضمن دولت اسرائيل می خواست اهالی دهکده های اسرائيلی نشين نوار غزه را به دهکده هائی که در کرانه غربی می سازد منتقل کند. اسرائيلی های اين دهکده ها، جمعی صاحب انگيزه و بسيار ايدئولوژيک می باشند و اسرائيل می خواست با انتقال آنان به کرانه غربی جمعيت اسرائيلی کرانه غربی را افزايش داده و روحيه صهيونيستی و نيروهای نظامی اش را در کرانه غربی تقويت کند.

   اسرائيل می خواهد شخصيت و اعتماد به نفس فلسطينی ها را خرد کند و بهيچوجه قصد ندارد اجازه دهد آنان حس احترام بخود و اهداف خود را نگاه دارند. مسئله اسرائيل، حماس نيست. بلکه آماج عميق ترش خود مردم فلسطين می باشند که حاضر نيستند غرور و مقاومت خود را کنار بگذارند. اسرائيل می خواهد کاری کند که کلمه "مقاومت" حتا به ذهن فلسطينی ها راه نيابد چه برسد به آنکه به عمل درآيد. 

   حمله اسرائيل به غزه دارای اهميت سياسی است: می خواهد "صلحي" را بر فلسطينيان تحميل کند که منطبق بر منافع صهيونيستهاست؛ می خواهد کمر سازمان های فلسطينی را کاملا بشکند. و مهمتر از همه اينکه می خواهد مردم را تحقير کند تا هر آنچه را که اسرائيل جلويشان می گذارد قبول کنند.  مردم فلسطين چاره ای ندارند جز آنکه برای حقوق ملی شان، برای جايگزينی اسرائيل با يک دولت سکولار چند مليتی، مبارزه کنند. هر راه ديگری جز اين توهم است و بجائی نخواهد رسيد. پيشبروی پيروزمندانه انقلاب فلسطين در گرو آن است که مردم فلسطين نيروهای انقلابی خود را بازسازی کنند و تحت رهبری حزبی که متکی بر کمونيسم و استراتژی انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی و انترناسيوناليسم پرولتری است  فاز جديدی از مبارزات خود را بياغازند و در اتحاد با جنبش های انقلابی که در جهان عليه دولتها و امپرياليستها در جريان است مبارزات عادلانه خود را پيش برند.

 

لبنان: آغاز جنگ جنايتکارانه ديگری در خاورميانه

روز ۳ ژوئيه، اسرائيل با پشتيبانی آمريکا بمباران لبنان را آغاز کرد.

اسرائيل هنوز از بمباران و محاصره خونين فلسطينی ها در غزه  فارغ نشده بود که دست به اين جنايت تازه زد. در روز اول حمله نظامي، هواپيماهای اسرائيلی فرودگاه بين المللی بيروت را بمباران کردند. تمام پلها و راه هائی که بيروت را به جنوب لبنان وصل می کنند و راهای ورودی و خروجی کشور بمباران شده و جاده بيروت – دمشق بشدت آسيب ديده است. در جنوب لبنان  حملات متوجه روستاهائی است که حزب الله نفوذ دارد اما آماج حملات، حزب الله نيست بلکه خانه های مردم و بيمارستان هاست. از ميان آوار ساختمان های بمباران شده اجساد تکه پاره کودکان بيرون کشيده می شود در روز اول حمله، ۱۵ هزار پناهنده لبنانی وارد سوريه شدند. در جنوب، آب و نان يافت نمی شود و برق نيست. اسرائيل حملاتش را گسترش داده و به مرکز بيروت و منطقه مرزی سوريه نيز رسانده است. حمله زمينی نيز محتمل است.

دن هالوتز، رئيس ارتش اسرائيل گفت:«الان در لبنان هيچ چيز امن نيست. بهمين سادگی!».

اما مسئله به اينجا خاتمه نخواهد يافت. حمله جنايتکارانه اسرائيل به لبنان می تواند بسرعت به يک جنگ منطقه ای تبديل شود. جنگی که رنج های بيشمار برای مردم خاورميانه به بار خواهد آورد. اما از نظر آمريکا بدون خون ريزی و دهشت آفرينی مسائل خاورميانه حل نمی شود. جورج بوش با جملات مذهبی قرون وسطائی اعلام کرد: «خاورميانه بايد شيطاتين وجودش را سلاخی کند تا راه ترقی آن باز شود». (۱) جان بولتن، سفير آمريکا در سازمان ملل گفت ارزش جان کشته شده های اسرائيلی قابل مقايسه با کشته های لبنان نيست زيرا حق با اسرائيل است!

  آمريکا آشکارا ادامه جنگ را تشويق می کند. يکی از مشاوران اهود اولمر نخست وزير اسرائيل به روزنامه وال استريت ژورنال گفت: «حمايت واشنگتن از ما بيسابقه است.» (۱۹ ژوئيه)  اين روزنامه همچنين نوشت که : «... جورج بوش و سرکرده ديپلماسی آمريکا کاندوليزا رايس، اصلا قصد آن را ندارند که ... يک دور ديپلماسی برای تمام کردن جنگ اخير راه اندازند.» «خانم رايس ديروز گفت آمريکا وقتی که شرايط مساعد باشد، روی آتش بس تاکيد خواهد کرد. ما بايد دست به کارهائی بزنيم که مطمئن باشيم ارزش درازمدت دارد. خاورميانه دل پيچه های خشونت زيادی را از سر گذرانده است بنابراين بايد به ريشه ها زد تا شرايط با ثبات برای پيشرفت بوجود آيد.» سخنگوی کاخ سفيد هم با آتش بس مخالفت کرده و گفت: «آتش بسی که يک سازمان تروريستی را دست نخورده بگذارد غير قابل قبول است. »

اين حمله درست قبل از اجلاس سالانه هشت کشور صنعتی در سن پتزبورگ، شروع شد. دولت بوش و دولت بلر انگلستان، در مقابل تلاش های اجلاس هشت کشور و اجلاس وزرای خارجه اتحاديه اروپا در بروکسل برای متوقف کردن سريع اين جنگ، ايستادند. آمريکا در شورای امنيت سازمان ملل قطعنامه پيشنهادی شورای امنيت را که در آن اسرائيل متهم به "عکس العمل بی تناسب" شده بود وتو کرد و مانع تصويب آن شد و با صراحت فراخوان لبنان مبنی بر آتش بس را رد کرد.

خط تبليغاتی هيئت حاکمه آمريکا: ايران آغاز گر اين جنگ است!

خط تبليغاتی امپرياليستهای آمريکائي، اسرائيل و دولتهای عرب خاورميانه آن است که مسئول اين جنگ ايران است.  بوش اعلام کرد که اسرائيل حق دفاع از خود دارد. واضح است که اينها زمينه چينی است و ماهيت جنگ لبنان را روشن می کند. اين جنگ در واقع زمينه چينی و تدارک آمريکا برای تسريع نقشه هايش در رابطه با سوريه   و  ايران است.  وال استريت ژورنال می نويسد: «رهبران لبنان و کشورهای عربی خشونت اخير را نشانه زور بازو نشان دادن ايران می بينند... گفته می شود تهران از طريق تامين مالی سازمان هائی مانند حماس و جهاد اسلامی بطور روزافزونی رهبری جنگ فلسطينی ها عليه اسرائيل را بدست گرفته است.» مقامات آمريکائی به روزنامه واشنگتن پست گفتند: «برای آمريکا، هدف بزرگتر خفه کردن محور حزب الله، حماس، ايران و سوريه است. زيرا دولت بوش معتقد است که اينها در حال يک کاسه کردن نيروهايشان برای عوض کردن زمين بازی استراتژيک خاورميانه هستند. » مسخره تر از همه اينکه می گويند «خطر هژمونی ايرانی منطقه را تهديد می کند» (واشنگتن پست – ۱۶ ژوئيه)

 تبليغات به گونه ای سازمان می يابد که جنگ ميان اسرائيل و حزب الله لبنان به جنگ ميان اسرائيل و "حاميان حزب الله لبنان" تعميم داده شود. روزنامه های آمريکائی نوشته اند،  فقط کافی است که يک موشک حزب الله لبنان به تل آويو برسد، در آن صورت جنگ لبنان تبديل به يک جنگ منطقه ای می شود! معلوم نيست به چه دليل بايد خوردن يک موشک به تل آويو، جنگ را "منطقه اي" کند؟

سخنگوی کابينه بوش گفت: «ايرانی ها و سوری ها نيز بايد تصميم بگيرند... که آيا به تحريکات خود در منطقه وحمايت از سازمان های تروريست ادامه خواهند داد يا خير.»  يکی از سخنگويان نومحافظه کاران آمريکا به نام ويليام کريستول در مجله استاندارد ويکلی که وابسته به جناح نومحافظه کاران است در مقاله ای تحت عنوان "اين جنگ ماست" نوشت: «جواب تعرضات ايران را بايد با حمله نظامی به تسهيلات هسته ای آن داد. چرا بايد صبر کنيم؟»

اسرائيل، پادگان نظامی

اسرائيل پادگان نظامی آمريکا در خاورميانه است. امپرياليسم آمريکا با اتکاء به اين پادگان نظامی، خواستهای انقلابی و ملی مردم اين منطقه را به خاک و خون کشيده  و همچنين مانع از آن شده که قدرت های امپرياليستی ديگر نفوذ زيادی در اين کشورها بهم زنند. (۲)

در ۵۰ سال گذشته آمريکا بطور مستمر سالانه ميلياردها دلار به اسرائيل سرازير کرده و آن را بعنوان سگ نگهبان منافع امپرياليسم آمريکا در خاورميانه تعليم داده و تغذيه کرده است. اسرائيل يک مرکز نظامی – امنيتی برای آمريکاست. تمام موجوديت اسرائيل بر نژادپرستی مذهبی ضد فلسطينی و انجام وظايف نظامی و امنيتی برای آمريکا،  بنا شده است. پوشش سياسی برای مشروع جلوه دادن جنايت های اسرائيل اشک تمساح ريختن برای ميليون ها يهودی است که در جنگ دوم جهانی بدست هيتلر به کوره های آدمسوزی سپرده شدند. اما اينان هيچ دست کمی از هيتلر ندارند. اينان نيز به نسل کشی مردم فلسطين کمر بسته و آنان را در سراسر جهان و حتا در سرزمين خودشان آواره و پناهنده کرده اند. اينان مانع از آن شده اند که ميان مردم فلسطين و مردم يهودی اسرائيل رشته های الفت بوجود آيد تا دست در دست يکديگر اين دولت نژادپرست را سرنگون کرده و بجايش يک دولت سکولار چند مليتی بوجود آورند. بهمين دليل مردم يهودی مترقی منجمله در خود اسرائيل، همواره عليه اسرائيل موضع گرفته  و از حقوق ملی مردم فلسطين حمايت کرده اند.

اين جنگ مانند ديگر جنگ های اسرائيل نيست

اما اين جنگ، مانند ديگر جنگهای اسرائيل نيست. اين جنگ در چارچوبه جنگ بزرگتر آمريکا در خاورميانه راه افتاده است. اين جنگ در خدمت نقشه های خاورميانه ای آمريکا قرار می گيرد. آمريکا می خواهد با جنگ و خونريزی بی حد و حساب، چهره خاورميانه را عوض کند و به اين ترتيب، نفوذ و سلطه اش را بر خاورميانه محکم تر نمايد. در چنين شرايطي، ارتش اسرائيل يکی از مهمترين اهرمهای آمريکاست. هدف رسما اعلام شده اسرائيل از بين بردن قدرت حزب الله لبنان است. اما آمريکا ميگويد هدف "تغييرات اساسی در خاورميانه است". وال استريت ژورنال که وابسته به جناحی از هيئت حاکمه آمريکاست می نويسد: «خوب يا بد، آمريکا و مقامات عرب اين برخورد گسترش يابنده را بخشی از برنامه های وسيعتر برای تجديد سازماندهی خاورميانه می بينند. اين بازسازی با سرنگونی رژيم های عرا ق و افغانستان شروع شد.» (۱)

 با آغاز جنگ اسرائيل و لبنان، و پتانسيل گسترش آن، آمريکا قدرت های اروپائی و روسيه و چين را نيز در مقابل عمل انجام شده قرار داد. بمب افکن های اسرائيلی درست قبل از اجلاس سران هشت کشور صنعتی در روسيه، بمباران لبنان را آغاز کردند. در نتيجه دستور جلسه ای که توسط روسيه طراحی شده بود و قرار بود پوتين در آن خودنمائی کند، بهم خورد. جورج بوش به همه فهماند که اوضاع خاورميانه را کدام  قدرت امپرياليستی کنترل می کند.  روسيه که می خواست دستور کار اجلاس سران هشت کشور صنعتی را روی مسئله نفت و گاز خاورميانه و آسيا برده و به چک و چانه زدن بر سر تقسيم "عادلانه" آن ميان قدرت ها، بپردازد فهميد که مسئله نفت و گاز خاورميانه با چه طريقی و توسط کدام قدرت حل و فصل خواهد شد!

مقاومت انقلابی و سازمان دادن نيروها برای انقلاب تنها راه چاره مردم است

اما اين جنگ برای خود آمريکا بحران آفرين خواهد بود. بدون شک آمريکا با امواج مبارزه و مقاومت مردم خاورميانه بخصوص کشورهای عرب و همچنين مردم داخل آمريکا مواجه خواهد شد. اين جنگ تضادهای ميان آمريکا از يکسو و قدرت های امپرياليستی ديگر را نيز تشديد خواهد کرد. حتا وال استريت ژورنال که روزنامه محافظه کاران آمريکاست به  کاخ سفيد هشدار داد که : « کاخ سفيد می خواهد از بحران اخير برای دست يافتن به تغييرات درازمدت استفاده کند. اين کار دارای خطراتی است و می تواند زير پای اهداف آمريکا را خالی کند.»

محلات لبنان بعد از بمب باران توسط اسرائيل

 
اداره جهان و جوامع بشری از طريق خونريزی و جنگ جزو ذات نظام سرمايه داری امپرياليستی است. نه تنها تاريخ بارها اين واقعيت را ثابت کرده بلکه امروز ارباب جهان امپرياليستی با صراحت و بدون ابهام آن را اعلام می کند. اين وضع  در واقع به مردم خاورميانه نهيب می زند که هيچ چاره ديگری بجز انقلاب کردن و بيرون آوردن کشورهای مختلف منطقه از زير چنگال خونين نظام سرمايه داری امپرياليستی و دولتهای حاکم بر اين کشورها ندارند. نيروهای ارتجاعی مانند حزب الله و حماس و دولتهای ارتجاعی مانند جمهوری اسلامی و سوريه، نه تنها قادر نيستند از دهشتهائی که اين نظام برای مردم می آفريند ممانعت کنند بلکه خود از عوامل آن می باشند. تمام کشورهای خاورميانه بخصوص ايران به گرداب اين بحران بزرگ کشيده خواهند شد.  اين اجتناب ناپذير است. مسئله اين است که از درون رنج های بی حد و حساب، انقلاب سوسياليستی برای مردم ايران وخاورميانه بيرون خواهد آمد يا بازسازی امپرياليستی خاورميانه؟ همه چيز وابسته به نيروهای کمونيست و انقلابی و مترقی در ايران است. بنظر می آيد که در حال حاضر در هيچ کشور ديگر خاورميانه، پتانسيل ايجاد يک قطب واقعا انقلابی در مقابل امپرياليستها و مرتجعين موجود نيست. اما در ايران هست. اين واقعيت وظايف ما را صد چندان می کند. در سال ۵۷ افتادن انقلاب ايران بدست نيروهای مرتجع مذهبی ضربه بزرگی به روند انقلابی در تمام خاورميانه زد. وقت آن رسيده که نيروهای کمونيست و انقلابی در ايران مسئوليت جبران اين  ضايعه را بر دوش بگيرند.

توضيحات

۱- نقل شده در وال استريت ژورنال – چهارشنبه ۱۹ ژوئيه

۲- گفته می شود لبنان منطقه نفوذ فرانسه است. اما اين جنگ نشان داد که هيچ از قدرت های امپرياليستی نمی توانند در مقابل برنامه های آمريکا کاری کنند. جالب اينجاست که با وجود نزديکی زياد لبنان به فرانسه،  ناوهای جنگی بريتانيائی در آبهای مديترانه در نزديکی لبنان لنگر انداخته اند.

 

قطعاتی از کتاب  گپی بر سر هنر

 

£.....چه چيزی را هنر می گوييم؟ چون بنظرم سر اين هم جدلهائی بوده و هست.

هميشه سر اين هم جدل بوده. مثلا مصاحبه حريری با شاملو را نگاه كن.  هنر بخش ناگزيری از فعاليت اجتماعی بشر است كه از قديم با ساير فعاليتهای بشر مثلا كار توليدی و تجربه های علمی و مبارزه طبقاتی مرتبط و همراه بوده. اين بخش از فعاليت بشر، يك فعاليت ذهنی است. هنر، خلق آثاری است كه در ذهن پرورده می شود و شكل می گيرد. هنر انعكاس زندگی بشر است. كار و مبارزه بشر. چه مبارزه توليدي، چه مبارزه طبقاتی در جامعه طبقاتي. انعكاس هست اما همانطور كه مائو هم گفته در سطح عاليتر، خيلی نزديك به ايده آل، خيلی نمونه وار، خيلی پرشورتر از زندگی روزمره. اين فعاليت، برای خودش قالبها و عرصه های مختلفی پيدا می كند. منظورم سبكها نيست. استفاده از حسهای مختلف را می گويم: حرف زدن، ديدن، شنيدن. يعنی هنر از چيزهائی كه ابزار ارتباطی بشر برای نگاه كردن به خود و دنيای بيرون از خود است استفاده می كند. توليدات هنری توسط آدمها مصرف می شود تا همزمان دو كار را پيش ببرد. آثار هنري، ذهن بشر، ايدئولوژی و ديدگاهش را پالايش می دهد، باز می كند، تكامل می دهد، يا برعكس، اگر هنر ارتجاعی باشد ذهن را تخريب می كند، آدم را تنگ نظر می كند. يعنی چه مثبت چه منفی نگرش و ايدئولوژی بشر را تحت تاثير قرار می دهد.

 

... دوباره می خواهم از زاويه ديگری وارد بحث هنر بشوم. هم مفهومش و هم تاثيرات و نقش اجتماعی اش. بخصوص از زاويه مخاطبان عمده هنر يا طرفداران عمده آثار هنری در هر جامعه ای كه جوانها هستند. جوانها خيلی به شكلهای مختلف هنری و شكلهای مركب هنری مثل سينما علاقه دارند. بنظرم اين علاقه خيلی ربط دارد به مفهوم هنر. يعنی همان نكته ای كه مائو می گويد در مورد اينكه هنربه ايده آل نزديكتر است...

... اتفاقی نيست فيلمهائی كه رل مدل دارد و اكشن است بيشتر مورد علاقه جوانها است. هر دو اينها ربط دارد به نيازها و روحيه جوانها. اين چيزی نيست كه آدم با گفتن اينكه فلان فيلم هاليوودی است همينطوری رويش خط بطلان بكشد. مثلا قسمت اول فيلم ماتريكس را در نظر بگير كه در همه دنيا منجمله ايران خيلی طرفدار پيدا كرد. اين فيلم نمونه كامل رل مدل است و اكشن. و فيلمی است كه خوب پرداخت شده است. ...

 

حالا كه بحث قهرمانان و رل مدل طرح شد ميخواستم اشاره ای هم بكنم به بحثهائی كه در عرصه هنر مشخصا در تئاتر از جانب برشت و بعد پيروان برشت كه زياد هم هستند مطرح شده. و همينطور در سينما، چون تفكرات برشت در حيطه سينما هم مطرح شده. باز مهم است كه ديد يكجانبه نگيريم از اين بحث قهرمانان. برشت بحثهائی كه ارائه داد و نوع تئاتری كه پايه ريزی كرد، كلا روی اين بود كه حول قهرمانان نچرخد. البته ويژگی تئاترش فقط اين نبود، جنبه ديگرش اين بود که نقش تماشاگر را مستقل كند از خود تئاتر و فاصله هميشه بگذارد بين تماشاگر و اثر. تا تماشاگر غرق نشود و بتواند مرتبا تضادهای جاری در تئاتر را با فاصله گرفتن از اثر و فاصله گرفتن از احساساتی كه ميتواند آن تضادها را بپوشاند ببيند. ...

يکی از مجلات انگليسی مقاله ای داشت به مناسبت صدمين سال تولد برشت. گفته بود کاری که برشت در تئاتر كرد اين بود كه زير تمام چيزهايی زد كه تا آن موقع بعنوان زيبائی شناسی در تئاتر مطرح بود و به دگم تبديل شده بود. اين کار را کرد تا بتواند يك تئاتر جديد بسازد. شروع کرد به تحقيق مفصل بر سر اينكه تئاتر از زمان يونان قديم تا حالا چه بوده؟ روی چه استوار بوده؟ خيلی به شكسپير توجه کرد. می خواست بفهمد که تئاتر يونان باستان و شکسپير برای اينكه تاثير بگذارند روی چه احساساتی تاكيد ميكنند. فهميد که اين آثار يكسری احساسات را جريحه دار ميكنند. بيننده را در خودشان غرق می کنند و بعد تفکر را شكل ميدهند. برشت آمد و کاری کرد که جلوی خوديابی مخاطب يا بقولی همذات پنداری در اثر را بگيرد. بحث برشت اين بود كه تماشاگر هميشه بايد در موقعيتی قرار بگيرد كه بتواند تجزيه و تحليل كند شخصيتهای داستان را مستقل از خودش و اين فرصت را داشته باشد كه موضوع را همه جانبه ببيند و بتواند كل تضاد را و جوانب مختلفش را ببيند و صرفا نرود در يك قالب و داستان و در جلد اين يا آن شخصيت. يک نكته مهم ديگری که برشت مطرح کرد اينست كه وقتی تو در اثرت مدل بوجود بياوري، اين مدل ميتواند تقليد حقيقت باشد و نه خود حقيقت. بگذار مثال فيلمهای رايج گيشه ای را بزنم. از سينمای فردين بگير تا فيلمهای آمريكائي. ...

... يكسری آثار نمونه در دوره انقلاب فرهنگی بعنوان نمونه هنر پرولتری ساخته شد. حالا اينكه از ابتدا اينها را بعنوان آثار نمونه ساختند يا اينكه بعدا آنها را بعنوان آثار نمونه قرار دادند نميدانم...مثلا در زمينه باله، تحولات مهمی در باله كهن چين صورت گرفت كه اين در اثر نمونه ’رسته سرخ زنان‘ متبلور می شد و در ’دختر سپيد مو‘ كه بحثهای آن دوره مشخصا در مقاله ای از نشريات فرهنگی حزب كمونيست چين آمده. اين مقاله بعدا در مجله انترناسيوناليستی ’جهانی برای فتح‘ دوباره چاپ شد و ترجمه فارسی اش هم بيرون آمد. برای مثال می گويم كه اين آثار نقش متفاوتی از زنان ارائه كردند. يعنی طراحی و تنظيم حركات رقص طوری انجام شد كه نقش زن را متفاوت كند...

 

راستی سر همين نكته فراگير كردن توليدات هنري، بد نيست تجربه شوروی را هم بگويم. می شود با مورد چين مقايسه اش كرد. درست بعد از انقلاب اكتبر روسيه، يعنی همان سال ۱٩۱٧ يك ارگانی بوجود آوردند به اسم ’پرول كولت‘ كه مخفف پرولتاريا كولتور (فرهنگ پرولتاريا) است. هدفشان اين بود كه اولا هنر پرولتری را تعريف كنند. ثانيا از بين كارگرها، يعنی در سطح توده های وسيع، هنرمند پرولتری پرورش بدهند. ... اگر اشتباه نكنم مائو تسه دون بعدا در جمعبنديهائی كه سر شوروی كرده انتقاداتی هم به اين جريان دارد. جالبی قضيه اين بود كه آنهائی كه پرول كولت را می چرخاندند چندان هم پرولتر نبودند. اتفاقا يكسری سنت گراهائی بودند كه ايده های بورژوائی داشتند. ...

 

....اصلا اينجوری نيست كه ’رسته سرخ زنان‘ و ’دختر سپيد مو‘ راحت جا افتاد. اين آثار، آثار خلاف جريان بودند و اول كار از طرف رويزيونيستها با تمسخر و بهتان روبرو شدند...

 

حتا تحولی كه چيان چين در باله چين بر سر نحوه رقص زنان ايجاد كرد كه نسبت به هنر فئودالی يک انقلاب بود، روی حركات زنان در باله غرب هم تاثير گذاشت؛ با وجود همه فحش هايی كه به انقلاب فرهنگی می دهند! در باله آوانگارد فرانسه و اسپانيا، نمونه هايی هست كه حركات زنانش كپی ’رسته سرخ زنان‘ است. اما اينطور نيست كه محتوای اين باله ها، پيشرو و انقلابی است. حركات امروزی تر شده. مساله اينست. با زن جامعه امروز ميخورد. با زن به صحنه آمده و محكم، می خورد. فقط اين نيست كه با زن كمونيست بخورد. اين را گفتم كه نشان دهم فرم آثار نمونه را نبايد بعنوان يك فرم بی برو و برگرد پرولتری و تنها الگوی ”مجاز“ معرفی كرد. و به همان نتيجه گيريهايی رسيد كه زمانی در زمينه سبك رئاليسم سوسياليستی می شد. اگر اينجور به اين آثار نگاه بشود خودش به عاملی برای در جا زدن و محدود نگری و محافظه كاری تبديل می شود. يعنی چيزی كه با يك حركت خلاف جريان شروع شده، خودش تبديل بشود به يك مانع و جلوی خلاقيت هنرمندان جديدی كه می خواهند قدم جلو بگذارند را بگيرد.

 

نامه يکی از رفقا در پاسخ به يک گرايش

(مباحثه حول کتاب پرنده نو پرواز)

 

سلام رفقا!

يکی از دوستان من پس از خواندن کتاب پرنده نوپرواز سوالاتی طرح کرد که سوالات وی را همراه با جواب خودم برايتان ارسال می کنم. سوال اين است كه چرا سربداران بدون اينكه در درون طبقه كارگر، سازمان كارگری بزرگی بوجود آورده باشند دست به اسلحه بردند؟ ميگويند چرا بدون طی مراحل تدريجی مبارزه طبقاتی دست به مبارزه مسلحانه زدند؟ در صورتی كه مبارزه مسلحانه بايد در انتهای  مبارزات طولانی برای سازماندهی كارگران صورت گيرد.

بايد بگوييم همانطور كه ما در شرايط ويژه سال شصت ديديم و در كتاب پرنده نوپرداز به آن اوضاع اشاره شده، حمله به بخش های مختلف نيروهای انقلابی با هدف سركوب وسيع و تحكيم قدرت ارتجاعی در دستور كار رژيم قرار داشت. مسئله چگونگی پيشبرد مبارزه انقلابی و مقابله با ارتجاع به سوال عمومی روز تبديل شده بود. جريانات سياسی مختلف مجبور بودند برخورد عملی به قدرت سياسی را هم در زمينه استراتژی و هم تاكتيك مشخص كنند. برخی جريانات چپ يا جناح هايی از درون آن سازمانها اين بحث را مطرح كردند كه الان نمی شود كاری كرد و بايد كنار كشيد و حفظ خود كرد و به فكر كار دراز مدت بود. برخی نيز با همين هدف و نگرش، در ادامه حتی وجود تشكلشان را زير سوال بردند. تئوری و استراتژی ای كه پشتوانه اين گرايش شد به راه از اعتصاب تا قيام مشهور بود. بر مبنای اين استراتژی می گفتند كه بايد برويم در ميان كارگران، كار درازمدت انجام دهيم و با سازماندهی و گسترش اعتصابات كه طی يك دوره طولانی به يك اعتصاب سراسری منتهی ميشود و به مرحله قيام پا بگذاريم. مثال و نمونه مورد نظر آنها برای اين راه، عمدتا برداشتی بود كه از انقلاب پنجاه و هفت و قيام ۲۲ بهمن داشتند. قيام خودبخودی توده ای که سريعا توسط  ائتلاف امپرياليستها، خمينی و بخشهائی از ارتش شاه سر و ته آن به هم آمد، انقلاب در ميانه راه سقط شد و نيروهای ارتجاعی به قدرت رسيدند.

اين گونه سياستهای تدريج گرايانه در دورانهای مختلف و به شكل های مختلف، مسئله حركت برای كسب قدرت را زير سوال برده است. پيروان اين سياستها بجای بسيج كارگران حول كسب قدرت سياسي، آنان را حول مسائل مربوط به دستمزد و مطالبات اقتصادی بسيج می كنند. يك وجه ديگر نگرش آنان، نفی موجوديت و يا پتانسيل طبقات ديگری است كه منافعشان در گرو انقلاب است و ميتوانند با پرولتاريا در راه پيروزی انقلاب متحد شوند. بدين ترتيب، اين مساله اساسی كه پرولتاريا برای انقلاب كردن بايد طبقات ستمديده ديگر را به زير پرچم برنامه خود جذب كند و رهبريشان كند را زير سوال ميبرند. شناخت مخدوشی از طبقات اجتماعی و صف دوستان و دشمنان انقلاب را مطرح می كنند. بر اين باورند كه كارگران مسائل اقتصادی و صنفی را راحت تر و سريعتر می فهمند. و کارگران نمی توانند به مسائل پيچيده تر مربوط به قدرت سياسی حاكم و چگونگی حكومت طبقات ارتجاعی بر كارگران و توده های تحت ستم  فکر کنند. تدريجگرايان می گويند كه بعدها، وقتی كه مبارزات اقتصادی رشد كرد، كسب قدرت را مطرح می كنيم! همانطور كه در كتاب پرنده نوپرواز می خوانيم، همين نگرش و نظرات به صورت خط اقليت در اتحاديه كمونيستهای ايران هم شكل گرفت و در موقعيت تعيين كننده سال شصت در مقابل حركت سربداران ايستاد. تدريجگرايي، عدم درك تغييرات و جهش ها در اوضاع سياسي، و ضرورت تدوين و معنا كردن استراتژی و تاكتيكهای انقلابی بر متن اين اوضاع متحول، از مختصات پيروان اين خط بود.

يک نوع ديگر طرح همان نظر اين است که حركت سربداران يك حركت عجولانه و محروم از پشتوانه فعاليت و سازماندهی دراز مدت از قبل بوده است. می گويند بايد به کار در بين كارگران می پرداختند و تشكلات كارگری بزرگتری ايجاد می كردند تا چپ بتواند واقعا پايه كارگری داشته باشد.

سوال اينجاست كه آيا كمونيستها چنين تجاربی را از سر نگذرانده اند؟ برعكس. تجارب زيادی در اين زمينه وجود دارد. مشكل جنبش كمونيستی در آن دوره، فقدان اينگونه تشكلات و پايه نداشتن در ميان كارگران نبود. از اين نوع تشكلات با خط از اعتصاب تا قيام را هم در دوره انقلاب پنجاه و هفت داشتيم و هم دهه شصت و همزمان با جريان سربداران. در سطحی ديگر در دهه هفتاد و در حال حاضر هم جرياناتی را مشاهده می كنيم كه با اين نقطه نظرات در  ميان كارگران فعاليت می كنند. البته دوره هايی بوده كه برخی از آنها توانسته اند عده ای را دور خودشان جمع كنند. ولی هيچگاه كميت، دليل كمونيستی بودن يك خط نبوده و نيست. بگذاريد اين حقيقت را هم تكرار كنيم كه يك حزب كمونيستی در ابتدای كار نيرويی كوچك است و حتی وقتی كه در جريان پيشرفت انقلاب، نيرويش افزايش می يابد نسبت به كل اهالی در اقليت باقی خواهد ماند. اين معضل از خصلت جامعه طبقاتی بر ميخيزد و هميشه اينطور خواهد بود.

در اين مباحث به نمونه انقلاب روسيه نيز رجوع داده می شود. اين تصوير داده شده كه كمونيستها در روسيه طی سالها و به تدريج درون طبقه كارگر سازماندهی كردند و ساليان سال فقط اعتصابات كارگری راه انداختند و در انتها دست به يك قيام مسلحانه زدند. يعنی يك مسير مستقيم الخط. اين نقادان در مقابل اين تصوير از انقلاب اكتبر، حركت سربداران را يك كار عجولانه و ناپخته عنوان ميكنند كه در عكس العمل به قلع و قمع نيروهای چپ در سال شصت صورت گرفت.

عليرغم اين برداشت تدريج گرايانه از انقلاب روسيه، بايد تاكيد كنيم كه لنين و رفقايش برای تشكيل حزب و تدوين راه قهرآميز كسب قدرت سياسي، در مقاطع مختلف دقيقا عليه تدريج گرايی مبارزه كردند. جوهره بحث لنين در چه بايد كرد چيست؟

در راس قرار دادن آگاهی کمونيستی، تکيه بر پيشروان طبقه کارگر، و حرکت نقشه مند و آگاهانه برای کسب قدرت سياسی. عملكرد لنين و همراهانش در انقلاب ۱۹۰۵ چيزی جز اين نبود.

در آن دوره، لنين فراخوان قيام مسلحانه را داد كه اين برای بسياری از تدريج گرايان و اكونوميستهای آن روز، قابل هضم نبود و با آن مخالفت كردند. و با همين نگرش بود كه بخش نسبتا بزرگی از حزب بلشويك حتی در آستانه انقلاب اكتبر ۱۹۱۷ با قيام مسلحانه مخالف بودند و اين كار را آنارشيستی و جدا از توده می دانستند. بخشی از اينها بعدها، انقلاب اكتبر را كودتا ناميدند با اين استدلال كه بر مبنای اراده سياسی اكثريت طبقه كارگر انجام نگرفته و فقط به اراده حزب تصميم گيری شده است. نكته ای اساسی كه از نگاه تدريج گرايان پنهان مانده بود و كماكان نيز چنين است، قانونمندی تكوين و سامان يابی مبارزات طبقاتی و اجتماعی است. اين نه فقط در مورد يك انقلاب با همه پيچيدگی هايش، بلكه حتی درباره برپايی يك اعتراض جمعی يا اعتصاب كارگری هم صدق می كند. در هر مبارزه اي، گرايشات مختلف و متضاد (پيشرو و پسرو) به ناگزير وجود دارند و در مقابل هم قرار می گيرند. اين در مورد كارگران و جنبش كارگری هم صدق می كند. پيشروی مبارزه در گرو تحليل مشخص و برنامه ريزی مشخص در هر مقطع برای حل تضادهايی است كه اوضاع متحول و در حال تغيير مبارزه طبقاتی در برابر مبارزان طبقه كارگر قرار می دهد. بدون اين تحليل مشخص، بدون ابتكار عمل برای تغيير شرايط، و بدون تشخيص گرايشات مختلف در هر مقطع حتی نمی توان يك اعتصاب موفق را رهبری كرد چه رسد به يك انقلاب. هيچ مبارزه ای مستقيم الخط و با اضافه شدن ذره ذره كارگران در نتيجه يك فعاليت تربيتی و آكادميك عناصر كمونيست در بين آنان پيش نرفته و نخواهد رفت. اگر با اين ديد به تاريخ نگاه كنيم، می توانيم افت و خيزها و علل پيشرويها و عقبگردها و نقش عنصر آگاهی در شكل دهی و تغيير شرايط عينی را ببينيم. در غير اينصورت، تاريخ برای ما به يك رشته وقايع كه به نرمی پشت هم چيده شده، يك مشت آمار و ارقام، و چند الگو و طرح از انقلاب و كودتا و اعتصاب و انتخابات تبديل خواهد شد.

چكيده بحث لنين با اكونوميست ها و كسانی كه بدنبال خرده كاری و دنباله روی از مبارزات خودبخودی طبقه كارگر و توده ها ميروند، اين است كه وظيفه كمونيستها به همان مبارزات اقتصادی جنبه سياسی دادن نيست، بلكه كمونيست ها بايد كارگران را با علم انقلاب و چگونگی كسب قدرت از همان ابتدا آگاه كنند و اين سياست را از خارج اين طبقه بدرون آنها ببرند. بحث لنين مبارزه با نظری است كه می خواهد بتدريج و ذره ذره مبارزات اقتصادی را جلو ببرد و در بهترين حالتی كه بخشی از آنها ميگويند بعدا جنبه سياسی به آن مبارزات بدهند و در انتها به يك قيام برسانند. ما در روسيه نيز ديديم كه مبارزات قهرآميزی مثل قيام ۱۹۰۵ هم قبل از اكتبر۱۹۱۷ انجام شد و بعد از آن نيز چندين سال جنگ داخلی بزرگی برای كسب قدرت سراسری در كل كشور داشتند. در مبارزات مختلف، كارگران و ديگر طبقات انقلابی را می بينيم كه چگونه در مبارزات قهرآميز كه خيلی از موارد به زد و خورد با نيروهای نظامی ارتجاع منجر ميشد، مثل اول ماه مه ها بسيج و آگاه ميشدند. سياست بسيج آن توده ها كاملا با آن مبارزات آرام و يكنواخت و حول مطالبات اقتصادی و دراز مدت بدون تنش و جهشی كه خط اعتصاب تا قيام می بيند، فرق ميكرد.

همانطور كه در كتاب پرنده نو پرواز آمده است، در آن دوران هم كارگران و توده هايی كه در صف انقلاب بودند، سازمانها و جريانات سياسي، همه نسبت به اوضاع يكسان برخورد نكردند و در آنها نيز جهتگيريهای پيشرو و عقب افتاده ديده ميشد. خطوط و سياستهای مختلف، پايه توده ای خودشان را دارند و با پيش گذاشتن خطشان آنها را بسيج می كنند. در درون طبقه كارگر هم كارگران پيشرويی بودند كه در جاهای مختلف اخبار حركت سربداران و نياز پشتيبانی و شركت در چنين عملی را بين توده های ديگر در كارخانه ها ميبردند و ميخواستند در اين مبارزه شركت كنند و همان زمان کارگرانی بودند که تحت تاثير گرايشات اکونوميستی شعار می دادند: «حزب الله ميميرد، حواله هم ميگيرد»؛ آنهم در شرايطی که مسئله قدرت سياسی و چگونگی برخورد به آن به مسئله محوری جامعه تبديل شده بود و ارتجاع برای تحكيم و ثبات قدرت سياسی اش کودتای خرداد شصت و سركوب توده ای و دستگيری گسترده نيروهای انقلابی را راه انداخته بود. وجود اين سياستهای مختلف نشاندهنده جايگاه و سياست هر جريانی و تقسيم بندی توده ها از جمله كارگران و توده های ديگر به پيشرو و عقب افتاده بود.

در واقعيت توده های پيشرو به سياستهای پيشرو سريعتر جواب ميدهند و خيلی خوب می توانند آن سياستها را درك كنند و خيلی سريع تر جذب كنند. همانطور كه لنين در «چه بايد كرد؟» ميگويد ذهن كارگران و مبارزات آنها را در شناخت و ديدن سياستهای طبقات مختلف و مسائل مختلف جامعه بايد فعال كرد و در مبارزات مهم و تعيين كننده در جامعه آموزش سياسی داد.

سربداران با سازمان دادن مبارزه مسلحانه پرچم مبارزه مستقل كمونيستی برای كسب قدرت سياسی را جلو گذاشت و برخلاف جرياناتی كه خط تسليم طلبی و "عقب نشينی فعال" اتخاذ کرده بودند حرکت کرد. ما در تجربه انقلاب در روسيه نيز می بينيم، خط تدريجگرايی و مبارزات صنفی و در چارچوب قوانين دولت ارتجاعی حاكم، در ادامه و تكامل به رفرميسم و نفی كامل انقلاب قهر آميز در می غلطد. در سياست رفرميستی ريشه های ستم يعنی دولت ارتجاعی به فراموشی سپرده ميشود و به برخی مطالبات اقتصادی محدود ميشوند، مثل اضافه حقوق و ساعت كار و غيره. در نهايت دولت ارتجاعی پابرجا باقی می ماند و استثمار ادامه مييابد.

آنجايی كه در كتاب پرنده نوپرواز ميگويد خط تدريجگرايانه اعتصاب تا قيام، كسب قدرت و مبارزه مسلحانه را به ابد رجوع ميدهد، منظورش از لحاظ زمانی نيست كه طولانی ميشود، بلكه مسئله اساسی اين خط همانطور كه در كشورهای مختلف در پراتيك نشان داده شده، به رفرميسم ميانجامد و عملا انقلاب را به فراموشی و ابد می سپارد. همانطور كه در ايران هم ديديم كه خيلی از اين جريانات حتی تشكل كمونيستی و حزب پرولتري، دستاوردهای انقلاب در جهان از جمله دستاوردهای انقلابات روسيه و چين را در همان حول و حوش سالهای شصت، زير سوال بردند و كلا انحلال طلب شدند.

نكته ديگری كه در رابطه با كتاب پرنده نوپرواز مطرح ميشود اينست كه چطور ميشود که ما هنوز در ابتدای سازماندهی كارگران باشيم، پراكندگی مبارزات و بی هدف و بی برنامه بودن كارگران را ببينيم و با اين همه بدون اين قبيل سازماندهی ها به فكر مبارزه مسلحانه و تشكيل ارتش خلق باشيم؟

پاسخ به اين سئوال مستقيما مباحث مربوط به راه انقلاب را  به ميان می کشد. مشخصا تجربه عطيم انقلاب چين تحت رهبری مائوتسه دون. که چگونه قبل از کسب سراسری قدرت سياسي، مبارزه مسلحانه را در مناطقی از چين آغاز کردند و توده ها و تشکلات توده ای را اساسا حول جنگ سازمان دادند. کتاب پرنده نوپرواز در خدمت به آغاز موفقيت آميز جنگ خلق در ايران، اشکالات خط مشی سربداران را نيز جمعبندی کرده است. هر چند تمرکز اين کتاب بر روی تجربه سربداران است اما با ديدی گسترده از تجارب جهانی کمونيستها و تجارب مبارزه مسلحانه انقلابی در ايران مانند کردستان نيز درس آموزی کرده و يک جمعبندی ارائه داده که برای پيشروی های آتی ما تعيين کننده است.

سربداران پرچم مستقل مبارزات كمونيستها را كه در مركزش كسب قدرت سياسی از طريق قهر است را برافراشت. اين مبارزه بسيار مهمی بود كه در تاريخ مبارزات كمونيستها در ايران جايگاه ويژه و برجسته ای يافت.

 

با درودهای کمونيستی

نسرين