حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م ل م
) شماره 27 فروردين 1385
به كارگران مبارز و كمونيستهای
انقلابی!
آمريکا برای مردم ايران رهبر
تعيين می کند!
اشغال عراق برای زنان چه به
ارمغان آورده!
جريان حزب چپ آلمان ( لينكس پارتای) چيست؟
گزيده ای از يک نامه رسيده به
نشريه حقيقت
سوسياليسم ميليون ها بار بهتر از سرمايه داری است وکمونيسم
دنيائی به مراتب بهتر خواهد بود
بيانيه حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست – مائوئيست) به
مناسبت هشت مارس روز جهانی زن
عرصه زنان از سياسی ترين عرصه های مقاومت و مبارزه است
خطاب به همه نيروهای کمونيست،چپ و آزاديخواه!
با "انقلاب مخملی" سوار بر بال بمب افکن های آمريکائی يا با مبارزات انقلابی توده ها؟
اوضاع بعد از جمهوری
اسلامی، منافع سياسى توده ها و نيروهای انقلابی به اين سئوال گره
خورده كه اين رژيم چگونه خواهد رفت؟ كه چگونه بايد برود؟ سرنگونی اين رژيم
توسط امپرياليستها (چه بشکل نظامی و يا "انقلاب مخملی")
مسلما آنها و نوکرانشان را حاکم بر سرنوشت جامعه خواهد کرد. در اين، شکی
نيست. اما هر چقدر مداخله و تاثير انقلابيون و نقشه های انقلابی آنان در
روند سرنگونی جمهوری اسلامی بيشتر باشد، هر چقدر توده ها در
اينكار، ابتكار عمل و اتكاء بنفس و استقلال بيشتری از خود نشان دهند، هر
چقدر وظيفه سرنگونی رژيم را مستقيم تر بدوش خود ببينند و به عمل درآورند،
دستاوردهاى بيشتر و ماندگارتری بدست خواهد آمد. جو انقلابی پايدارتری
ايجاد خواهد شد که بر زمينه آن می توان به پيشرويهای انقلابی
عميقتری دست زد. هر چقدر توده ها آگاه تر و متشكل تر و تحت رهبری
نيروهای صادق کمونيست و انقلابی پا به ميدان مبارزه سياسی
بگذارند، استعدادهای مبارزاتی شان شكوفاتر و افق ديدشان گسترده تر
خواهد شد. انتظارات و توقعاتشان از آينده سياسی و تحولات اقتصادی و
اجتماعی بالاتر خواهد رفت؛ هر حكومت مرتجع جديدی را ساده انگارانه
نماينده خود نخواهند پنداشت؛ به وعده های مرتجعين ناشناخته يا قهرمانان قلابی
دلخوش نخواهند كرد.
مرتجعين حاكم، دولتهای امپرياليستی،
نيروهای ضدمردمی خارج از حكومت شبانه روز تلاش می كنند كه چنين
نشود. برای همين است كه اپوزيسيون سازی می کنند. برای
همين است که آمريکا و جمهوری اسلامی با يکديگر مذاکره می کنند.
نمايندگان خانواده های حکومتی مرتبا به لندن و واشنگتن رفت و آمد می
کنند. برای همين نمايندگان دفتر تحکيم وحدت را به کنگره آمريکا می
برند. سراغ برخی احزاب و جريانات بورژوا فئودالی آماده به خدمت کرد و
آذری و بلوچ و عرب می روند. بودجه برای نفوذ در جنبش کارگری اختصاص می
دهند.
می خواهند كاری
كنند كه توده های كارگر و زحمتكش به فكر كسب قدرت سياسی و بدست گرفتن
سرنوشت خود و جامعه نيفتند؛ امكان و توان به زير كشيدن طبقات استثمارگر را در خود
نبينند.
می خواهند تا آنجا
كه امكانش هست بدون اينكه نظم و ثبات جامعه بهم بخورد، حکومت دست به دست شود. بی
آنكه فرصتی برای فعاليت و پايه گرفتن نيروهای كمونيست و
آزاديخواه فراهم شود. يك دار و دسته مرتجع برود و يك دار و دسته مرتجع ديگر جايش
را بگيرد.
می خواهند اين
حقيقت اساسى از چشم مردم پنهان بماند كه حكومتها و رژيمها می توانند بارها
دست بدست شوند و جای خود را به يكديگر بدهند ولی خصلت طبقاتی
دولت دست نخورده باقی بماند.
می خواهند مردم اين
درس مهم را از شكستهای دور و نزديك نياموزند كه طبقات سرمايه دار و زميندار
بزرگ و اربابان امپرياليست آنها، گاه به گاه زير فشار بحران و از دست رفتن مشروعيت
رژيمهای حاكم مجبور می شوند رخت جديدی بر هيكل زشت سلطه و
حاكميت طبقاتی خود بپوشانند تا نظام استثمار و ستم و دولت حافظ آن را نجات
دهند. همانطور كه مجبور شدند رژيم سلطنتی را با رژيم اسلامی تعويض
كنند.
اگر از دل حوادثی
که به برافتادن جمهوری اسلامی منجر خواهد شد، توده هايی آگاهتر
و متشكل تر و دولتی ضعيفتر بيرون آيد، امكانات و فرصتهاى گرانبهايی
براى پيشروی مبارزات انقلابی و حق طلبانه مردم و تقويت موقعيت
كمونيستها و نيروهای دمكرات و ترقيخواه جامعه بدست خواهد آمد. بنابراين بر
هم زدن و به شكست كشاندن سناريوهای ارتجاعی - امپرياليستی برای
جايگزينی جمهوری اسلامی، بايد در دستور كار تمامی
كمونيستها و نيروهای مردمی قرار گيرد. بدون چنين مبارزه ای نمی
توان راه شكل گيری بديل انقلابی را باز كرد. اتحاد نيروهای
كمونيست و انقلابی و ترقيخواه در بطن اين مبارزه و حول اين هدف بايد شكل
بگيرد. چالش سياسی و ايدئولوژيک بزرگی در مقابل نيروهای کمونيست
و حزب ما قرار دارد. اگر به اين چالش سياسی جواب ندهيم، نخواهيم توانست توده
های مردم را برای نبردهای بزرگ و انجام انقلاب دموکراتيک نوين و
سوسياليستی بسيج کنيم.
هستند احزابی كه
مسئله اساسی “چگونه رفتن” رژيم جمهوری اسلامی را علی
السويه قلمداد می كنند. اين جريانات عليرغم هر پوشش چپ و ادعای
انقلابيگری قادر نيستند راه را از بيراهه تشخيص دهند. اينان مردم را در
برابر طرح های ارتجاعی خلع سلاح می كنند و خود نيز به راحتی
می توانند دنباله رو اين طرح ها شوند. برخی ها نيز با نوميدی به
اوضاع كنونی نگاه می كنند و در مقابل امكانات و تبليغات گسترده
مرتجعين و امپرياليستها برای تاثيرگذاری بر اوضاع ايران ميخكوب شده
اند. ته دلشان معتقدند كه طبقه كارگر و كمونيستها توان مقابله با سناريوهای
ارتجاعی- امپرياليستی را ندارند؛ پس بهتر است به همان كارهای
هميشگی اكتفا كنند. كارگران را اينجا و آنجا به گرد خواسته های صنفى
متشكل كنند تا شايد در آينده ای دور، طبقه كارگر توان مبارزه برای كسب
قدرت پيدا كند. غافل از اينكه امروز كارگران فقط در صورت درگير شدن در مبارزات
سياسی تعيين كننده كنونی، آگاهی يافتن به سناريوهای ضد
مردمی برای ترميم دولت طبقاتی حاکم در ايران (چه از طريق سرنگون کردن اين رژيم و يا حفظ آن)
و شركت فعال در نبردهايی كه با هدف بر هم زدن اين سناريوها سازمان می
يابد به آگاهی انقلابی دست خواهند يافت و در موقعيت مبارزه برای
كسب قدرت سياسی قرار خواهند گرفت.
در مبارزات جاری،
جنبش انقلابی ايران ذخاير و نقاط قوتى دارد كه بايد آنها را تشخيص داد و به
آن اتکاء کرد. قشر ضد ارتجاع - ضد امپرياليست چپ در ايران گسترده است. بايد اين
قشر را بدور مبارزات سياسی تعيين کننده کنونی متحد کرد. احزاب و
سازمان های کمونيست و چپ موظفند در مقابل ائتلاف سازی های ارتجاعی
- امپرياليستی، يک جبهه بزرگ از جنبش های توده ای کارگری
و زنان و دانشجوئی با خصلت روشن ضد ارتجاع – ضد امپرياليستی بوجود
آورند.
كردستان يكی از نقاط قوت جنبش انقلابی
ايران و همچنين نقطه قوتی برای ائتلاف سازی های
امپرياليستی است. فضای راديکال سياسی آن و روحيه مبارزاتی
توده های کرد و وجود جنبش کمونيستی در کردستان نقطه قوت ماست. توهمات
گسترده نسبت به آمريکا و وجود گرايش راستی که از ائتلاف بخشی از
اپوريسيون متشکل کرد و "دوم خردادی های" کرد بوجود آمده
است، نقطه ضعفی برای ما محسوب می شود. اما مبارزه گسترده انقلابی
در كردستان می تواند نقش مهمى در بر هم زدن طرحها و دسيسه های ارتجاع
و امپرياليسم در اين منطقه و سراسر ايران بازی كند.
نديدن اين نقاط قوت نتيجه
ای جز بازماندن از وظيفه آگاه كردن، متشكل كردن و برانگيختن مردم در نبردهای
انقلابی ببار نمی آورد. بازماندن از سازماندهی توده ها برای
کسب قدرت سياسی! بازماندن از رهبری بيشترين پيشرويها و كسب عميقترين و
ماندگارترين دستاوردها! در شرايطی كه فرصتهای بيسابقه ای برای
بسيج مردم به گرد اهداف رهائيبخش و تحولات دمكراتيك و سوسياليستى در حال شكل گرفتن
است، دل خوش كردن به انجام وظايف محدود، كمونيستهای انقلابی و نيروهای
چپ را فرسنگها از تاثيرگذاری بر اوضاع كنونی عقب خواهد انداخت و چه
بسا موجوديت آنان را نيز به خطر اندازد.
اين درس تاريخ است؛ درس
تلخ و گرانبهايی از دوران جوانی جنبش كمونيستی و اشتباهات و
ضعفهايش در انقلاب 57. در آن دوران كمونيستها و چپ ها آنچنان كه بايد و شايد براى
دخالتگری سياسی قدرتمند تلاش نكردند و تابع سير خودبخودی وقايع
شدند. آنان فداكارانه تلاش كردند اهداف و آرمانها و نظرات پيشرو و مترقی را
در جامعه تبليغ كنند اما نتوانستند آنگونه كه ضرورى بود خط تمايزات و برنامه عمل
روشن و صحيحى را براى بوجود آوردن صف بندی مجزا از جريانات مرتجع اسلامی
و جذب توده های وسيع جلو بگذارند. در آن زمان ديديم که قيام خودجوش و
قهرآميز مردم در بهمن 57 و افتادن اسلحه بدست توده هاى وسيع خار چشم دار و دسته خمينی شد و طرح سازش پشت پرده شان با امپرياليستها برای انتقال آرام قدرت به دست
آخوندها و ملی مذهبی ها را بر
هم زد، اما بی برنامگی كمونيستهای انقلابی در آن روزها
باعث شد که ابتکار عمل بدست خمينی و ملی مذهيی هائی که
جاده صاف کن خمينی بودند، بيفتد. اين را هم ديديم كه مسلح شدن مردم در
كردستان و پيشبرد جنگ مقاومت به تقويت
کمونيستها و انقلابيون انجاميد و به تداوم روحيه و حال و هوای انقلابی
در ساير مناطق كشور كمك كرد. تجربه انقلاب گذشته نشان داد كه كمونيستها و نيروهای
چپ انقلابی می بايست علاوه بر هدايت عملی مبارزات توده های
مردم برای سرنگونی رژيم شاه، کارزار ايدئولوژيک – سياسی سازمان
يافته و سيستماتيکی را برای افشای خمينی و دارودسته اش و
بيرون کشيدن توده های مردم از زير نفوذ سياسی و ايدئولوژيک آنان پيش می
بردند و برای آغاز هر چه سريعتر
مبارزه مسلحانه با هدف کسب قدرت سياسی تدارک می ديدند. به اين ترتيب
انقلاب تعميق می يافت و باعث می شد که قطب بندی قلابی که
در يک طرف آن خمينی و مردم بودند و در طرف ديگر شاه و آمريکا، بهم بخورد و
ماهيت يکسان شاه و خمينی و آمريکا، و تضاد طبقاتی و اجتماعی
خصمانه اينها با کمونيستها و کارگران و چپ های انقلابی و توده های
مردم مثل روز روشن شود.
در روزهای توفانی و پر مشغله ای
كه جامعه ما پيش روی دارد حتى يك
لحظه هم نبايد اين تجارب و درسهای تاريخی را فراموش كرد.
همه نيروهای جنبش
كمونيستی و انقلابی وظيفه دارند معيارها و خط تمايزات روشنی برای
جدا كردن صف مردم از دشمنان مردم، و طرح ها و راه و روشهای مبارزاتی
مردمی از طرح ها و روشهای مرتجعين و امپرياليستها جلو بگذارند. به
ويژه در اوضاع كنونى كه امپرياليسم آمريكا با مداخله فعال در تحولات سياسی
ايران تلاش می كند چهره يك نيروی نجات بخش مردم و مدافع حقوق سياسی
و اجتماعی زنان و جوانان به خود بدهد بايد قاطعانه ماهيت ضد مردمی و
مقاصد واقعيش را افشا كنند. اين حقيقت را در ميان مردم تبليغ كنند كه آمريكا در به
قدرت رساندن دار و دسته خمينی و ناكام گذاشتن و منحرف كردن انقلاب مردم در
سال 57 مستقيما نقش داشت. به تقويت و تشويق رژيم اسلامی به كشتار كمونيستها
و انقلابيون و توده های بپاخاسته در سراسر ايران پرداخت. به كمك رژيم اسلامی
نفت را غارت كرد و به جايش اسلحه داد. و حالا هم به ناچار می خواهد در رژيم
اسلامی تغييرات جدی بدهد و رخت جديدی به تن نظام تحت سلطه اش
كند تا شايد برای يك دور ديگر منافعش در ايران و خاورميانه محفوظ بماند.
بايد اين واقعيت را گفت كه همه جناح های رژيم چه آنها كه هنوز در ظاهر به
آمريكا فحش می دهند چه آنها كه علنا چاپلوسيش را ميكنند براى ادامه نوكری
امپرياليسم صف كشيده اند و مسئله اينست كه قرعه به نام كدامشان خواهد افتاد. بايد
به مردم نشان داد كه بخشهای مختلف طبقات ارتجاعی در ايران از سلطنتی
گرفته تا اسلامی از به ميدان آمدن و فعال شدن مردمی كه تجربه انقلاب
گذشته و شكست آن را دارند و بسيار سياسی هستند می ترسند و در مقابل
مردم و نيروهای کمونيست و چپ انقلابی می توانند بسرعت با يکديگر
متحد شوند.
امروز بايد يك قطب سياسی
متحد و يك جريان مبارزاتی گسترده و ادامه دار را عليه بازيهای
فريبكارانه جمهوری اسلامی و مداخلات سياسی و نظامی
امپرياليستها بوجود آورد. بايد اهداف پشت
ائتلافات، طرح ها و روشهای ارتجاعی و امپرياليستی برای
تغييرات سياسی در ايران را به شكل روشن و انكار ناپذير به ميان توده ها برد
و به بخشی از آگاهی سياسی مردم تبديل كرد. آنچنان روشن كه هيچ
حزب و گروه و شخصيتی نتواند به اسم اپوزيسيون مردمی وارد چنين بازيهايی
شود و اگر چنين كرد سريعا از سوی
توده های وسيع و انقلابيون و ترقيخواهان واقعی طرد شود.
حزب ما به تلاش خستگی ناپذير و پيروزمند
برای انجام وظايف سياسی و رهبری مبارزاتی كه در دستور كار جنبش انقلابی
قرار گرفته، و در اين راه متحد كردن صفوف خلق متعهد شده است. اما انجام پيگيرانه و
پيروزمندانه اين وظايف، پايان راه نيست. بلكه راه بدوش گرفتن وظايف عظيمتر و
مبارزات پر خروشتر را خواهد گشود. بدون دخالتگری انقلابی در تحولات و
تعيين تكليف های سياسی امروز جامعه نمی توان نقشه نبردهای
بزرگ فردا را طراحی كرد و به اجرا درآورد. اين مبارزات پلی است كه
جنبش امروز را به جنبش فردا متصل می كند. پلی كه نمی توان آن را
دور زد. و نميتوان بر جای ايستاد و از آن عبور نكرد.
تمام مسئله اينست كه
انقلابيون و توده های مبارز به اراده و طبق نقشه خود مسير را طی
خواهند كرد، يا ناگزير با موجی كه طبقات استثمارگر و قدرتهای بزرگ
براه خواهند انداخت همراه می شوند و به جايی می رسند كه آنها
ميخواهند. ما بر آنيم كه اين مسير را خودمان ترسيم كنيم و قفل دروازه های
آينده را با دست خود باز كنيم. براى اينكار بر زمينه تبليغات سياسی و
مبارزات عملی روز، برنامه حزب برای انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستی
را ترويج می كنيم. در متن بوجود آوردن گسترده ترين اتحاد برای انجام
وظايف سياسی امروز، هسته های كمونيستی متشكل از پيشروترين و
انقلابی ترين و آگاه ترين عناصر مبارز را ايجاد می کنيم. بدين طريق در
جريان مبارزات جاری، حزب را از نظر كيفی و كمی تقويت و تحكيم می
کنيم و مصالح تشكيل نيروی مسلح انقلابی تحت رهبری حزب را فراهم
می آوريم. چرا كه طبقه كارگر و متحدان محروم و ستمديده اش در شهر و روستا
فقط از طريق برپايی و به پيروزی رساندن جنگ درازمدت خلق می
توانند قدرت سياسی را كسب كنند، در
راس جامعه بنشينند و جامعه نوين سوسياليستی را بسازند. كارهای امروز
ما تدارك سياسی، تشكيلاتی، عملی و روحی براى چنين جنگی
است. راه رهائی، پيچيده و طولانی است. اما لحظات تعيين کننده ای
در سرنوشت مبارزه طبقاتی در ايران فرا می رسد که گامهای بزرگی
می توان در اين راه برداشت.
جامعه مملو از پتانسيل انقلابی است و منتظر دخالتگری
فعال ماست. لحظه را دريابيم و جرات صعود به قله ها را بخود دهيم.■
به
آستانه اول ماه مه روز جهانی كارگر
رسيده ايم. با چشمانی دوخته به آينده و كارهای بسياری كه
بايد انجام دهيم. با نگاهی به آنچه تجربه كرديم و مبارزاتی كه از سر
گذرانديم.
بحران و آشوب سياسی
را همه احساس می كنيم. فشار اقتصادی پشت طبقه ما و همه زحمتكشان و
محرومان جامعه را می شكند. احتمال تجاوز نظامی آمريكا هر روز پر رنگتر
می شود. در يك سو، ستم و استثمار هست و سركوب و فريبكاری رژيم
مذهبی، تاخت و تاز و قلدری قدرتهای امپرياليستی هست و وعده
های پوچ آنها. در سوی ديگر، نابسامانی و ابهام و بی
آيندگی هست و خشم و نگرانی
توده ها، ترديد و دلتنگی هست و فداكاری و مقاومت و مبارزه ادامه دار
مردم. طی 27 سال گذشته، طبقه كارگر و توده های مردم به شكل های
مختلف در مقابل رژيم ايستادگی كرده اند اما بار ضربات پياپی هنوز بر
اذهان سنگينی می کند.
نسل ها عوض شده اند اما واقعه
شكست انقلاب 1357 و غصب آن توسط دار و دسته خمينی كه اميد و آرزوی ده
ها ميليون نفر را برای رسيدن به آزادی و استقلال و بهروزی به
باد داد همچنان بر ذهن جامعه سنگينی می كند. آن تجربه تلخ و خونين،
كماكان ترديدها را دامن می زند: آيا مردم واقعا می توانند به
نيروی خود متكی شوند و سرنوشت خويش را به دست گيرند؟
جنگ ارتجاعی هشت
ساله با عراق که برای مردم مرگ و خانه خرابی و برای طبقات
استثمارگر و دولتشان ثروت و ثبات به همراه داشت، ضربه ای ديگر بود. نسل ها
عوض شده اند ولی هنوز تبليغات بی وقفه رژيم بر سر "دفاع
مقدس" ادامه دارد و هنوز بسياری از مردم رفتاری خنثی نسبت
به آن جنگ ضد مردمی دارند و نمی توانند مرز روشنی ميان خود با
برپا كنندگان و بهره جويان آن جنگ که جمهوری اسلامی و دولت عراق و
قدرتهای امپرياليستی بودند، ترسيم كنند.
سومين ضربه را جنبش دروغين
"دوم خرداد" به مردم زد. بخش بزرگی از مردم در آغاز به اين حركت كه توسط بخشی
از تئوريسين ها و مهره های اطلاعاتی ـ امنيتی سابق و
آخوندهای مكار دورانديش به راه افتاد دل بستند. بخشی از فعالان سياسی
و مبارزان سابق با توجيهات گوناگون اما همگی بر اثر توهمات اصلاح طلبانه و نوميدی
در مورد امكان سازماندهی انقلابی پيروزمند، پشت "دوم خرداد"
صف كشيدند. به جای تلاش برای معرفی يك نظام متفاوت و
مردمی به جامعه و يافتن راه رسيدن به آن، صحبت از ناگزيری
"انتخاب از بين بد و بدتر" كردند. ديری نپاييد كه جنبش جعلی
خاتمی و همدستانش شكست خورد. طشت رسوايی دوم خرداد از بام افتاد اما
زهری كه در جان جامعه چكاند همچنان تاثيرگذار است.
امروز دشمنان می
خواهند يک بار ديگر مردم را وارد تله
زهرآلود "انتخاب از ميان بد و بدتر" کنند. اين بار می كوشند توده
های مردم را به مرداب انتخاب از بين حاكميت جمهوری اسلامی يا
سلطه امپرياليسم آمريكا بكشانند. آمريكا در پی لشگركشی تجاوزكارانه و
جنايات آشكارش در افغانستان و عراق، اکنون مدعی است که
"منجی" مردم ايران است و مردم را به حمايت از طرح های خود
فرا می خواند. جمهوری اسلامی كه از نارضايتی و خشم عميق
توده ها نسبت به زورگويی و چپاول و فساد و جنايات 27 ساله اش آگاه است،
فشارهای آمريکا را به فال نيک گرفته و سعی می کند با بهانه
"خطر خارجی" مردم را ساکت کند. سران رژيم شبانه روز فرياد
می كشند كه خطر آمريكا بيخ گوش ماست و بايد عليه آن متحد شد. حال آن كه
آمريكا نه بيخ گوش ايران، بلكه قبل از آن، در تك تك سلول های جمهوری
اسلامی تنيده شده است. آمريکا، همان بانک جهانی و صندوق بين المللی
پول و سازمان تجارت جهانی است که تک به تک سياست های کلان
اقتصادی جمهوری اسلامی را ديکته می کنند. آمريكا و اروپا
شرکای بالا دست جمهوری اسلامی در استثمار شديد كارگران و
زحمتكشان و چپاول منافع و ثروت های كشورند. اين فكر كه مردم می توانند
زير پرچم جمهوری اسلامی جمع شوند و با نقشه های شوم امپرياليسم
آمريكا برای تجاوز نظامی و كشتار مقابله كنند، يك خيال باطل است.
جمهوری اسلامی و آمرِيکا، هر دو، دشمنان خونريز طبقه كارگر و توده
های ستمديده اند. انتخاب ميان اين ارتجاع يا آن امپرياليست يک قفس
سياسی است. طبقه کارگر بايد عليه اين قفس سياسی تنگ و خفقان آور که
ارتجاع اسلامی و امپرياليسم آمريكا ساخته اند هشدار دهد و توده های
مردم را بسوی يک سياست انقلابی و خارج از چارچوب "جمهوری
اسلامی يا آمريكا" هدايت کند.
بدون دخالت در سياست طبقه
کارگر بازنده است
در ماه های اخير، جنبش كارگری در
فرصت های مختلف بر پا شده و خواسته های بر حق و ابتدايی خود را فرياد كرده است. نكته اينجاست كه آيا سياست به مركز
ثقل مبارزات كارگری تبديل شده است يا نه؟ و اگر مبارزات جاری با سياست
درآميخته، اين سياست چه بوده است؟ از سياست نمی شود فرار كرد. كارگران
حتی در مبارزه برای "صنفی ترين" و
"اقتصادی ترين" خواسته هايشان با دولت و دستگاه سركوبگر آن طرف
اند. مبارزه برای لغو قانون قراردادهای موقت، جلوگيری از
بيكارسازی ها، بالا بردن دستمزد يا گرفتن حقوق معوقه، حق ايجاد تشكل
های مستقل كارگري، حق اعتصاب، تبديل اول ماه مه به تعطيل رسمی به
عنوان روز جهانی كارگر، رفع تبعيض از زنان كارگر و گرفتن دستمزد يكسان در
برابر كار يكسان بدون در نظر گرفتن جنسيت كارگر، توقف سركوب مبارزات كارگری
و آزادی فعالان دستگير شده جنبش كارگری و خواسته هايی از اين دست،
بسرعت كارگران معترض را مستقيما در برابر دولت و نمايندگانش قرار می دهد.
دور كردن كارگران از سياست ضد رژيمي، نتيجه ای جز كند شدن لبه تيز مبارزات
كارگری در بر ندارد. دعوت از كارگران برای رو در رو نشدن با
جمهوری اسلامي، يعنی بستن چشم طبقه كارگر بر ماهيت و عملكرد
واقعی رژيم حاكم. يعنی بی طرف و غير طبقاتی وانمود كردن دولت.
يعنی خوشخيال كردن آنان در برابر عامل اصلی استثمار و فلاكت و تيره
روزی هايشان.
تصور رايج اين است كه اگر مبارزات حق طلبانه را
"غير سياسي" جلو ببريم، رژيم اين مبارزات را تحمل می كند و امكان
و فضای بيشتری برای كسب خواسته هايمان به دست می آيد.
ولی اين توهم است! حذف سياست از مبارزه، تنها كاری كه می كند
افزايش صبر و تحمل توده ها نسبت به اين رژيم ستمكار است. بيشتر از آن كه
برای مبارزات توده ها امكانات فراهم كند، به نظام ارتجاعی فرصت و
امكان می دهد تا از تيررس دور بماند. با حذف سياست از جنبش كارگري، كارگران
از سياست دور نخواهند ماند. بلكه فقط در معرض پذيرش نوع خاصی از سياست قرار
خواهند گرفت: سياست دشمنان طبقه كارگر، خواه سياستهای رژيم حاكم باشد خواه
سياستهايی كه قدرتهای امپرياليستی برای ايران طراحی
می كنند.
اين رژيم تغيير خواهد كرد
اما چگونه و چه چيزی جای آن خواهد نشست؟
اينك همه نيروهای طبقاتی دارند
برای چگونگی رفتن رژيم اسلامی و ساختن آينده ای كه مطابق
با منافع و اهداف خودشان باشد تدارك می بينند. سوال اينجاست كه آيا طبقه
كارگر و پيشروانش به اين آينده نزديك فكر می كنند و طرح و برنامه ای
مطابق با اهداف انقلابی رهائيبخش و منافع ضد استثماری و ترقيخواهانه
خود دارند يا نه؟
در روزهای بحرانی و پر هرج و
مرجی كه در پيش است طبقه کارگر چگونه به صحنه خواهند آمد؟ در شرايط حمله
امپريالِيسم آمريکا طبقه کارگر چه خواهد کرد؟ امروز فوری ترين هدف و
راهنمای پيشروان طبقه كارگر بايد اين باشد كه قطب انقلابی زير پرچم
طبقه ما شكل بگيرد و به عنوان مدعی
در جريان سرنگون كردن جمهوری اسلامی و مقابله با جنايت های
آمريکا قد علم كند. اگر چنين نكنيم، دور باطل تكرار خواهد شد و آينده ای
تيره و تار در انتظارمان خواهد بود. آينده ای كه گوشه هايی از آن را
در زندگی امروز توده های عراق و افغانستان می توانيم ببينيم.
بايد
از ريشه براندازيم
كهنه
جهان جور و بند،
وآنگه
نوين جهانی سازيم....
برای
در دست گرفتن سرنوشت خود، اتكا به نيروی خود و ساختن آينده برای اساس
منافع خود، بايد آرمان و دورنمای روشن داشت. طبقه كارگر بدون آرمان و دورنما
به هيچ جا نمی رسد. افزايش دستمزد، گرفتن عيدي، پيدا كردن كار ثابت و مطمئن،
و حتی دست پيدا كردن به حق تشكل و اعتصاب، كه همگی خواسته های
بر حق و انكار ناپذيری هستند، آرمان و دورنمای طبقه كارگر نيست و
نبايد باشد. طبقه ما بايد برای ساختن جامعه، نظام و دولتی مبارزه كند
كه به سوی برچيدن بهره كشی انسان از انسان گام بردارد. هر شكل از
ستمگری خواه جنسيتي، خواه ملی يا مذهبی را نابود كند.
شرايطی كه يك اقليت صاحب سرمايه و قدرت سياسی می تواند از كار
اكثريت محروم استفاده كند و بر قدرت خود بيفزايد را تغيير دهد. ذهن توده ها را از
جهل و خرافه آزاد كند، راه تخدير ذهنی و جسمی جوانان را ببندد، سرنوشت
سياسی و اداره دولت و كشور را به حزب ها و نهادهای مردمی كه
نماينده اتحاد انقلابی طبقه كارگر و بقيه قشرهای ستمديده اند بسپارد،
خودپرستی و امتياز طلبی و رقابت جويی فردی و روحيه بيرون
كشيدن گليم خود از آب به قيمت له كردن بقيه را دگرگون كند و به جای آن،
شكوفايی و رهايی استعدادها و ابتكارات فردی و روحيه خدمت به
جامعه و جمع را دامن بزند. فلسفه بافی ها، ايدئولوژی های كهنه،
تفكرات ضد علمی و فرهنگ و سنن پوسيده را به موزه تاريخ بسپارد و زمينه
آفرينش فرهنگ و هنر نو و گسترش و فراگير كردن جهانبينی نو و ديدگاه
علمی را فراهم سازد. اين آرمان و دورنما، بهشتی دست نيافتنی كه
در كتاب های مقدس وعده اش را داده اند نيست. اين نظامی است كه شرايط
مادی و واقعی ساختن آن به دست طبقه كارگر و توده های ستمديده مهيا
است. نظام سياسی و اقتصادی و فرهنگی طبقه کارگر يا سوسياليسم،
يک نظم ثابت و ابدی و الهی كه يك قدرت مطلق در راس آن نشسته و مردم را
مثل عروسك به بازی می گيرد، مورد آزمايش قرار می دهد و
جزای نيك يا بد می دهد نيست. بلكه نظامی است در حال تحول و
دگرگونی كه بر توان مشترك انسانهای آگاه در ساختن روابط نوين ميان
خود، تغيير دنيای پيرامون خود، مهار طبيعت و حفظ محيط زيست استوار است. اين
آرمان طبقه كارگر جهانی است.
يك معيار اساسی
آينده ای كه بر پايه نفی بهره
كشی انسان از انسان خواهيم ساخت نمی تواند و نبايد حتی
نشانی از ستم چند هزار ساله عليه نيمی از جامعه بشری يعنی
زنان را با خود حمل كند. ما در يك دنيای طبقاتي، دنيای سرمايه
داری امپرياليستي، كه دنيايی مردسالار است زندگی می كنيم.
ما در جامعه ای زندگی می كنيم كه ايدئولوژي، ارزشها و سنت
های حاكم بر آن عميقا مردسالارانه و زن ستيزانه است. صفوف طبقه كارگر نيز از
آلودگی های اين ايدئولوژی
تبعيض آميز بر كنار نبوده و نيست. كارگران و زحمتكشان زن نه فقط از نگاه نظام
و دولت اسلامی و قانون حاكم، ضعيف و درجه دوم و ناقص العقل به حساب می
آيند بلكه بخش بزرگی از مردان هم طبقه ايشان نيز به آنان چنين می
نگرند. با اين ديدگاه نمی شود يك انقلاب کارگری كرد و يك جامعه
ی بدون استثمار ساخت. رفتار مردسالارانه، دست جمهوری اسلامی را
تقويت می كند. رشته های پيوند بين مردم را می گسلد. کارگران زن
بايد برای برابری کامل زن و مرد چه در زمينه حقوق اجتماعی و
مدنی (مانند آزادی پوشش ، رفت و آمد، کار، سفر، حق طلاق، لغو همه
قوانين ضد زن و غِيره) و چه حقوق اقتصادی (مانند دستمزد برابر در مقابل کار
برابر) مبارزه کنند.كارگران مرد بايد حق و مبارزات زنان جامعه برای در هم
شكستن تمام محدوديت های قانونی و سنتی و اخلاقی كه جمهوری
اسلامی و نظام مردسالار برايشان به وجود می آورد را به رسميت بشناسند
و از آن حمايت كنند. كارگران مرد بايد با مبارزه و تلاش زنان در راه برابری
واقعی در محيط كار، آموزش و درون خانواده همراهی كنند و سد راه آن
نشوند. شورشگری و نافرمانی زنان مطلقا با منافع طبقه كارگر و آرمان طبقه
كارگر هماهنگ و سازگار است، بخش جدايی ناپذيری از مبارزه برای
تحقق اين آرمان است، موتور محركه مهمی برای پيشرفت جامعه بشری و
تولد جامعه نوين كمونيستی است. درجه پيشرو بودن هر كارگری با برخورد
تساوی طلبانه اش به زنان جامعه تعيين می شود. درست همانگونه كه رفتار
ستمگرانه و تبعيض آميز به زنان، يكی از اركان نظام طبقاتی دشمنان
ماست.
همه
تلاش طبقات استثمارگر دنيا اينست كه طبقه كارگر را از آرمان و دورنمايش محروم
كنند. جمهوری اسلامی و همه دولتهای مرتجع ديگر، آمريكا و همه
قدرتهای امپرياليستی ديگر، در اين كار متحدند. اگر اينان دست به حيله
و فريب می زنند يا قانون و نيروهای سركوبگر را عليه آگاهی و
تشكيلات و مبارزه طبقه كارگر به كار می گيرند، برای جلوگيری از
تحقق اين دورنما و آرمان است. اگر امپرياليسم تبليغات منظم سياسی و ايدئولوژيك
و فرهنگی عليه كمونيسم به راه می اندازد و "مرگ كمونيسم" را
اعلام می كند، اگر جمهوری اسلامی با چماق دين و مذهب بر سر
جامعه می كوبد تا ستمديدگان را منگ و مرعوب كند، به خاطر ترسی است كه
از اين دورنما و آرمان دارند. خوب می دانند كه طبقه كارگر بدون يك
دورنمای روشن و آرمان انقلابی و رهايی بخش، اعتماد به نفس لازم
برای مبارزه پيروزمند را به دست نخواهد آورد. اگر كارگران كمونيسم را درست
نشناسند و باور كنند كه ايده ای
محكوم به شكست بوده و ديگر مرده است، آن وقت به انتخاب های موجود يعنی
شكل های مختلف نظام ستم و استثمار سرمايه داری تن خواهند داد و حداكثر به گرفتن خرده ريزهايی از همين
سفره قناعت خواهند كرد. اگر كارگران، اسير اين فكر باشند كه "خدا
خواسته"، "قسمت همين بوده" و "در آخرت اجر خود را خواهيم
گرفت"، قدم از قدم برنخواهند داشت. چرا كه تفكر دينی با فقر می
سازد، تقسيم جامعه به طبقات دارا و ندار را توجيه می كند، اميد و استقلال
عمل را از محرومان می گيرد و آنان را به توهم دنيايی ديگر حواله
می دهد.
آگاه
شدن كارگران به دورنما و آرمان رهايي، به شكل مستمر، در هر گام مبارزاتی و
از هر روزنه ممكن، يك امر حياتی است. كمونيستهای انقلابی
افشاندن و پرورش اين بذر را وظيفه دائمی خود می دانند. زنان و مردان
آگاه و انقلابي، كارگر و غير كارگر، بايد بنيان ها، جهت گيری ها و خصوصيات
كلی جامعه ای كه در بطن انقلاب دمكراتيك نوين و سوسياليستی
متولد خواهد شد را عميقا دريابند، در ذهن خود حك كنند و به توده های زحمتكش
و ستمديده منتقل كنند.
بايد
زمينه اين كار را در قشرهای جامعه و مشخصا در بين كارگران فراهم كرد.
كارگرانی كه شانه به شانه يكديگر عليه اقدامات ضد كارگری دولت و
سرمايه داران مبارزه می كنند، گرايشات عقيدتی و باورهای
متفاوتی دارند. كم نيستند كسانی كه به خيال خود برای جلوگيری
از تفرقه و حفظ اتحاد كارگران در مبارزات حق طلبانه موجود، از بحث و گفت و گو در
مورد دورنما و آرمان و هر آنچه مربوط به بعد از جمهوری اسلامی است
پرهيز می كنند. ولی با در جا زدن بر حداقل ها و بالا نبردن افق
مبارزه، نمی توان به يك اتحاد طبقاتی واقعی در صفوف طبقه كارگر
دست يافت. بدون تلاش برای ايجاد فضای دمكراتيك بحث و تبادل و نظر و
مبارزه رفيقانه ايدئولوژيك و سياسی بر سر خصوصيات نظام آينده، نقش دين در
جامعه، و رابطه ايدئولوژی حاكم با توجيه و تثبيت استثمار و ستم طبقاتي،
نمی توان انتظار يك اتحاد مستحكم طبقاتی را داشت. موافقت های
بی مورد با رنگ و لعاب مذهبی زدن به مبارزات كارگری و صلوات
فرستادن ها و كوتاه آمدن های سياسی مثلا با بلند كردن عكس خامنه
ای و خمينی برای جلوگيری از سركوب، به جای اينكه به
اتحاد آگاهانه كارگران خدمت كند، روی آنان تاثيرات فلج كننده دارد. مسكوت
گذاشتن كمونيسم و سانسور كمونيستها در محافل مبارزاتی كارگری نيز همان
چيزی است كه دشمنان بومی و خارجی طبقه كارگر می خواهند.
چاره
رنجبران وحدت و تشكيلات است
هيچ مبارزه ای را نمی توان بدون
وحدت توده ها و متشكل كردن آنان به پيروزی رساند. اين را كارگران طی
سالها مبارزه حق طلبانه با پوست و گوشت خود احساس كرده اند. زمانی كه توده
ها با هم متحد می شوند، نقشه می ريزند و نقشه هايشان را ماهرانه به
اجرا می گذارند و به پيروزيهای حتی كوچك دست می يابند،
سرشار از اميد و جسارت برای ادامه و گسترش مبارزه می شوند. هر جا دشمن
وادار به عقب نشينی شده، ترفند و حيله اش در هم شكسته و كارگران به
بخشی از مطالبات خود رسيده اند، سازماندهی و تشكل مستقل كارگران مبارز
پشتوانه و ستون اين موفقيت بوده است. برای سرنگون كردن يك رژيم سركوبگر و
مستبد مذهبی كه فقط می تواند به نيروی قهر (انجام جنگ انقلابي)
انجام شود، و مقابله با توطئه ها و مداخلات و تجاوزات امپرياليستي، و تحقق دورنما
و آرمان انقلابی طبقه كارگر. نياز به وحدت و تشکيلات سياسی طبقه کارگر
يعنی حزب کمونيست است.
بدون سازماندهی و تشكيلات، حرف از انجام
همه اين كارهای بزرگ، شوخی است. كارگران و زحمتكشان به ويژه
برای متشكل شدن و پيشبرد مبارزات سياسی در راه تحقق دورنما و آرمان
انقلابی خود، نياز به برنامه و استراتژی و تاكتيك های
مبارزاتی درازمدت تر دارند. نياز به تعيين و تشخيص راه ها و شيوه های مبارزاتی
و تقسيم كارهايی دارند كه امكان عبور از مسير پيچيده انقلاب را فراهم كند. نياز
به يك مركز رهبری كننده تشكيلاتی دارند كه بر شناخت علمی از
مسائل ريز و درشت انقلاب و تجزيه و تحليل
مراحل مبارزاتی متكی است.
ضرورت اتحاد
نیروهای انقلابی
حتی
برای اينكه مبارزات گوناگون توده ها به نحوی متشكل شود كه رژيم را درمانده
كند و در موضع ضعف قرار دهد و راه بر توطئه ها و ضربات تبهكارانه اش ببندد، نياز
به ياری تشكيلات های انقلابی است. سازمان ها و احزاب
مبارزی كه خواست رهايی طبفه كارگر را در دل دارند می توانند و
می بايد در اين زمينه، به وحدت
عملی دست پيدا كنند. برای اين عمل متحدانه ضروری نيازی به
اتحاد حزبی نيست. وحدت عمل نيروهای آگاه طبقه كارگر باعث خواهد شد كه
بخش وسيعتری از جنبش چپ با مبارزات توده ها پيوند بخورد و بخش بزرگتری
از نيروهای صادق در خدمت به متشكل كردن مبارزات توده ای به كار افتد.
در اين اتحاد مبارزاتي، آنچه بايد برای نيروهای آگاه و نيز توده
های كارگر و ستمديده روشن باشد اصول و معيارهای انقلابی وحدت
است: موضع شفاف و صحيح و قاطع در مورد ماهيت دشمنان داخلی و بين
المللی مردم يعنی جمهوری اسلامی و قدرتهای
امپرياليستي، رعايت اصل برابری و احترام متقابل در روابط ميان خود اعم از زن
و مرد، بزرگ و كوچك، اين ملت و آن ملت، كمونيست و غير كمونيست. بر اين اساس است كه
می توان برای پيشبرد و بالا بردن سطح مبارزه متحد شد و همزمان
فضای بحث و تبادل نظر بر سر ديدگاه های مختلف و راه و استراتژی
و تاكتيكهای يك انقلاب واقعی را به وجود آورد.
اينها
حرفهايی است كه در اول ماه مه امسال بايد به گوش ها رساند، در موردش عميقا
فكر كرد، به بحث و مبارزه گذاشت و برای
عملی شدنش متحدانه و آگاهانه تلاش كرد.
تا
ظلم را از عالم بروبيم
نعمت
خود آريم به دست
دميم
آتش را و بكوبيم
تا
وقتی كه آهن گرم است.... ■
بی دفاع ماندن مردم
در مقابل خطرات بزرگ!
سران جمهوری
اسلامی با ژستهای پهلوان پنبه ای اعلام کردند که ايران به جرگه
قدرت های هسته ای پيوست! ژستهای اينان از اداهای محمدرضا
پهلوی که با هواپيماهای اف 16 آمريکائی و تانکهای
انگليسی پز می داد و به خودش و مردم
غرور ملی" تزريق می کرد، توخالی تر و نفرت انگيزتر
است.
آيت الله های نماز جمعه خوان، با
پرروئی هياهو راه انداختند که از اين پس روز دست يابی اينان به
"قدرت هسته ای" را بايد
بعنوان روز ملی جشن گرفت و از مردم خواستند که احساس "غرور
ملی" کنند. غافل از آنکه اکثريت مردم از اينکه 27 سال يک رژيم قرون
وسطائی مذهبی بر آنان حکومت کرده، نه تنها ذره ای احساس غرور
(از نوع ملی و غير ملی اش) نمی کنند بلکه احساس می کنند
غرورشان بشدت جريحه دار شده و آزادگی و سربلندی شان زير لگدهای
اين مرتجعين له شده است.
تلويزيون های دولتی در بوغ و کرنا
دميدند که ايران اتمی شده و کودکان مدارس را مجبور کردند به اين مناسبت جشن
بگيرند. ژست های اين اوباش ضد مردم، از قمپزهای ژنرالهای هسته ای پاکستان نيز خنده دارتر است. هم مردم مسخره شان
می کنند و هم تحليل گران هسته ای غرب با لبخند تمسخر، بشکن و بالای احمدی نژاد و
همپالگی هايش را نظاره ميکنند.
روزنامه نيويورک تايمز دو روز پس از خبر
"هسته اي" شدن ايران نوشت تحليل گران هسته ای غرب می گويند
ايران فاقد مهارت، مواد و ابزار لازم برای نزديک شدن به آرزوهای هسته ای اش می باشد.
« هيچ چيز نسبت به قبل عوض نشده است... طبق تخمين های کاخ سفيد، ايران 5 تا
10 سال با درست کردن يک عدد سلاح هسته ای فاصله دارد و برخی تحليل
گران می گويند شايد تا 2020 به آن
سطح برسد.» (1)
اين روزنامه از قول ديويد آلبرايت، رئيس انستيتوی علوم و
امنيت بين المللی در واشنگتن که برنامه هسته ای ايران را از نزديک زير
نظر دارد، نوشت: « آنها به مسئله خيلی رنگ و لعاب می زنند.هنوز راه
بسيار درازی را بايد طی کنند.»
با اين وجود، دولت بوش فورا از فرصت استفاده
کرده و خواهان آن شد که کشورهای دنيا "گام قدرتمندي" عليه ايران
بردارند و ايران را تنبيه کنند. "تنبيه ايران" واژه ای است که در
مجامع بين المللی مترادف است با اعمال تحريم های اقتصادی و
بمباران ايران.
سياست جديد جمهوری اسلامي، مبنی
بر سينه سپر کردن و مدعی "قدرت هسته ای" شدن، سياست جديد
جمهوری اسلامی برای بقاء است. سياستی است برای
تسريع درگيری با آمريکا از طريق اتکاء به روسيه و چين. يک خبرنگار غربی به نام مايکل اسلکمن در اواخر
اسفند 84 از تهران گزارش داد: « وقتی احمدی نژاد پست رياست
جمهوری را اشغال کرد، سياست درگير شدن با غرب بر سر مسئله هسته ای را
در پيش گرفت. اين تصميم از قبل توسط رهبری عاليرتبه رژيم گرفته شده بود. او
به اجرا گذاشت. ... يک استاد علوم سياسی که بطور مرتب با اعضای وزارت
امور خارجه صحبت می کند به من گفت که اين استراتژی وابسته به اين پيش
فرض است که روسيه (از ايران) حمايت خواهد کرد.... برخی از مذاکره کنندگان
(جمهوری اسلامي) فکر می کنند اگر روش خصمانه ای را با غرب پيشه
کنند مسکو مجبور می شود تهران را بعنوان پايگاه قوی خود در خاورميانه
انتخاب کند. آنها فکر می کنند که الان راه پيشروی از طريق شرق است.»
(2)
در خيال سران جمهوری اسلامي، اين سياست
به چند هدف می تواند خدمت کند: ساکت کردن مردم، مرهم گذاشتن بر اختلافات
درون رژيم و يافتن دوستان بين
المللی.
اين سياست تا بدانجا که روی به مردم
دارد تلاش احمقانه ای است برای تقويت "ملی گرائی
ايراني" و دميدن غرور کاذب تا شايد
مردم بطور موقت جنايات و چپاولگری های 27 ساله اينان را فراموش کنند.
تا آنجا که روی به صفوف داخل رژيم دارد، هدف متحد کردن جناح های مختلف
به دور تئوری جديد بقاء است. تا آنجا که روی به آمريکا و قدرت های اروپائی دارد،
هدفشان اين است که آمريکا را تحريک کنند تا آمريکا حمله نظامی اش به ايران
را تسريع کند. اين مرتجعين روی آن
حساب می کنند که با حمله نظامی آمريکا، احساسات مسلمانان خاورميانه در
حمايت از جمهوری اسلامی برانگيخته می شود و در داخل ايران، مردم بمباران شده آنقدر بهت زده
و مشغول جمع آوری اجساد عزيزان خود خواهند شد که کاری به رژيم نخواهند
داشت و بدين ترتيب اينان فرجه ديگری برای بقاء خواهند يافت؛ فرجه
ای که بهايش را مردم ايران با دهها و شايد صدها هزار کشته خواهند پرداخت.
اين سياست،
تا آنجا که روی به قدرت های رقيب آمريکا دارد، هدف شکاف
انداختن ميان آمريکا و اروپا با روسيه و چين را دنبال می کند و منطبق است بر
استراتژی به اصطلاح "شرق در مقابل غرب" که جديدا از مغزهای
نوکر صفتانه اينان (با کمک شرکتهای مشورتی غربی و روسی و
چيني) تراوش کرده است. اينان تا کنون نوکر فدرت های سرمايه داری
امپرياليستی غرب بودند و اکنون که غرب ديگر آنان را نمی خواهد،
مجبورند در بازار جهانی بدنبال ارباب ديگری بگردند و چشم اميد را به
خريدارانی از روسيه و چين دوخته اند.
سانسور اخبار
خطراتی که مردم را تهديد می کند!
ضديت خصمانه اين رژيم با مردم بی حد و
حصر است. بر هر کس روشن است که تک تک
اعضای اين رژيم ذره ای دغدغه منافع مردم، جان مردم و "منافع
ملی" را ندارند. آنان فقط به منافع طبقاتی سياسی و
اقتصادی خود می انديشند. اين مرتجعين مطبوعات را مجبور به سانسور
اخبار مربوط به ارجاع پرونده ايران به شورای امنيت سازمان ملل کرده اند تا
به اصطلاح به مردم القاء کنند که "اوضاع آرام" است. مايکل اسلکمن از قول
احمد زيد آبادی چنين می نويسد: « آقای زيدآبادی که
خبرنگار است به من گفت، می خواهند اوضاع را آرام نشان دهند. به ما دستور
داده اند که حتا در عناوين بزرگ روزنامه ها ننويسيم که پرونده ايران به
شورای امنيت ارجاع داده شده است.» (2)
اما جنايتکارانه تر از سانسور اخبار مربوط به
ارجاع پرونده هسته ای ايران به
شورای امنيت، سانسور اخبار مربوط به نقشه نظامی آمريکا برای
بمباران گسترده ايران و احتمال استفاده از سلاح های هسته ای در اين
بمباران است. اين خبر، در تمام مطبوعات دنيا منعکس شده و همه دنيا در حال بحث بر
سر آن است. اين خبر، نگرانی بسيار عميق و خشم نيروهای مترقی
جهان را برانگيخته است و حتا برخی محافل درون هيئت حاکمه آمريکا را برآشفته
کرده اما در مطبوعات ايران خبری از آن نيست!
سيمور هرش خبرنگار معروف آمريکائي، به نقل
از مقامات نظامی و اطلاعاتی و غير نظامی درون دستگاه حاکمه
آمريکا، خبر تکان دهنده ای را داد و گفت
دولت بوش در حال تدارک يک حمله هوائی گسترده عليه ايران می
باشد. مقامات نظامی و امنيتی سابق و فعلی دولت آمريکا به
وی گفته اند که « گروه های نقشه ريزی نيروی هوائی
در حال تعيين آماج حملات بوده و به سربازان دستور داده شده مخفيانه وارد ايران
شوند و اطلاعات مربوط به هدف های حملات هوائی را جمع آوری کنند
و با گروه های اقليت ملی مخالف حکومت، ارتباط برقرار نمايند.»
هرش می نويسد: « يکی از مقامات
سابق وزارت دفاع که اکنون در مورد مسائل حساس با کابينه بوش همکاری می
کند به من گفت: " نقشه نظامی بر اساس اين باور طراحی شده است که
يک کارزار بمباران ادامه دار رهبری مذهبی را خوار کرده و مردم را به
اين نتيجه خواهد رساند که بهتر است بلند شوند و اين رژيم را سرنگون کنند.
وقتی من اين را شنيدم واقعا شوکه شدم و به خودم گفتم اينها چی دود
کرده اند که اينطور فکر می کنند؟"»
هرش اضافه می کند، « يک مشاور کهنه کار پنتاگون
در زمينه جنگ عليه ترور نظريه ای مشابه داد و گفت:" کاخ سفيد معتقد است
که تنها راه حل عوض کردن ساختار قدرت در ايران است و اين يعنی جنگ."...
» (3)
نقشه شامل استفاده از
سلاح های هسته ای است!
صدا و سيمای جمهوری اسلامی
از هر فرصتی برای پخش اخبار جنايات آمريکا در اقصی نقاط جهان
استفاده می کند اما وقتی که به اخبار مربوط به تدارک بمباران ايران می رسد، خفقان
می گيرد! اينان گوش مردم را با خبر تمرين های نظامی چند قايق
سپاه پاسداران در خليج، کر می کنند اما نمی گويند که در همانجا
هواپيماهای آمريکائی در حال تمرين چه نوع عملياتی اند! طبق
گزارش سيمور هرش، مدتی است که هواپيماهای آمريکائی از روی
ناوهواپيمابری که در خليج فارس لنگر انداخته، به پرواز در می آيند و
ماموريت انتقال سريع بمب های هسته ای را تمرين می کنند. انتقال
سريع بمب های هسته اي، قسمتی از نقشه فعلی کاخ سفيد برای
بمباران هوائی ايران است. (3) هرش می نويسد: «يکی از نقشه
های اوليه ای که پنتاگون در زمستان گذشته به کاخ سفيد ارائه داد شامل
استفاده از سلاح های هسته ای "بانکر باستر" برای
نابود کردن تاسيسات هسته ای زير زمينی ايران می باشد... محو کردن
تاسيسات هسته ای نطنز شکست مهمی در زمينه جاه طلبی های
هسته ای ايران خواهد بود اما سلاح های غير هسته ای قادر به
اينکار نيستند زيرا اين تاسيسات در
زيرزمينی به عمق
اين زيرزمين را روسها برای جمهوری
اسلامی ساخته اند و شبيه نمونه ای است که در دوران جنگ سرد در مسکو
ساخته بودند. هرش می گويد، در اوائل دهه 1980 دستگاه های
اطلاعاتی آمريکائی متوجه شدند که حکومت شوروی در حال درست کردن
تجهيزات زيرزمينی در بيرون مسکو است. آنان نتيجه گيری کردند که شوروی
ها اين تجهيزات را برای تضمين ادامه
کاری رهبری حکومت شوروی در شرايط رخداد جنگ هسته اي، ساخته اند.
تسهيلات مشابهی در واشنگتن موجود است. تسهيلات مسکو هنوز پابرجاست و اطلاعات
آمريکا در مورد آنها هنوز جزو اسناد محرمانه است. هرش اضافه می کند که در
دوران جنگ سرد (ميان بلوک غرب و شرق به رهبری آمريکا و شوروی) نيز
صحبت از آن بود که برای نابود کردن تاسيسات
هسته ای زيرزمينی شوروی از سلاح های هسته ای
"بانکر باستر" استفاده شود.
هرش از قول يک مقام اطلاعاتی
قديمی دولت آمريکا می نويسد: « تصميم گيری بسيار مشکلی
است اما در مورد ژاپن اين تصميم
گيری را کرديم.»
مسئله حمله هسته ای به ايران آنقدر
جدی است که موجب بروز اختلافات شديد در ميان نظاميان آمريکائی شده و
عده ای از ارتشيان عاليرتبه تهديد به استعفاء کرده اند. اما جمهوری
اسلامی در مورد اين خبر خفقان گرفته است.
به گفته فردی که هرش از وی به نام
مشاور پنتاگون در امور جنگ عليه ترور ياد می کند، نگاه جدی دولت بوش
به استفاده از سلاح های هسته ای نتيجه ظهور دوباره نظريه استفاده از
سلاح های هسته ای تاکتيکی، بين نظاميان پنتاگون و محافل سياست
ريز دولت آمريکاست. يعنی مسئله صرفا به ايران محدود نمی شود. بلکه
موضوع وسيع تر از اين حرفهاست.
شک نيست که مسئله وسيع تر از اين حرفهاست. قدرت
های هسته ای آمريکا و فرانسه و روسيه و چين از يکديگر نگرانند. نه از
ايران. ايران بهانه ای است برای بازسازی نظام جهانی
امپرياليستی از طريق نابودی و مرگ. سلاح های هسته ای
آمريکا به سوی ايران نشانه نرفته اند. بلکه با وجود تمام شدن جنگ سرد هنوز
بسوی روسيه و حتا فرانسه نشانه گيری
شده اند. تئوری "استفاده پيشگيرانه از سلاح هسته اي" را جورج بوش
در سخنرانی سالانه دو سال پيش و امسال خود بيان کرد. اما ژاک شيراک رئيس
جمهوری فرانسه نيز چند ماه پيش تحت لوای "تهديد ايران"
اعلام کرد که فرانسه آماده است بطور "پيشگيرانه" از سلاح های هسته
ای اش استفاده کند. قدرت های بزرگ سرمايه داری هيچ ابائی
از جنايت عليه بشريت ندارند. اگر منافع سودآوری سرمايه ايجاب کند دست بهر
کاری می زنند. از آنجا که در
ايران يک رژيم بغايت مرتجع و منفور حاکم است، دست خود را تا اندازه ای باز
می بينند.
بله اوضاع اصلا آرام نيست! نه تنها نقشه حمله
نظامی به ايران روی ميز کاخ سفيد است بلکه نقشه تحريم اقتصادی
ايران روی ميز شورای امنيت است. و اضافه بر اينها سربازان
آمريکائی وارد ايران شده اند. برخی از ژنرالهای آمريکائی
د راعتراض به قصد کاخ سفيد در استفاده از سلاح های هسته ای در بمباران
ايران، تهديد به استعفا کرده اند. اينها
آن اخباری است که هيچ يک از روزنامه های ايران حق نوشتنش را ندارند!
هرش می نويسد که در اوايل زمستان گذشته
يکی از مشاوران حکومت آمريکا، که از نزديک با غيرنظاميان پنتاگون کار
می کند به وی گفت که
واحدهائی در حال فعاليت در ميان گروهای اقليت ملی در ايران که شامل
آذری ها در شمال، بلوچ ها در جنوب شرقی و کردها در شمال شرقی
است، می باشند. وی اضافه کرد: « سربازان ما در حال مطالعه
جغرافيائی کشور و پخش پول ميان عشاير قومی و استخدام خبرچينانی
از ميان قبايل محلی و چوپانان می باشند. اينها قرار است "چشمان
ما در روی زمين" باشند....هدف کلی دامن زدن به تنش های
قومی و تضعيف رژيم است.»
برای دولت آمريکا و متخصصين
نظامی و اطلاعاتی اش روشن است که جمهوری اسلامی
دارای بمب هسته ای نيست و نخواهد شد. اما همانطور که برای مشروع
جلوه دادن حمله به عراق در مورد "سلاح های کشتار جمعی" صدام
حسين دروغ گفتند و سند جعلی ساختند، در مورد ايران نيز خواهند کرد. اما
تفاوت ميان مورد عراق و ايران آن است که سران جمهوری اسلامی خودشان به
اين گمان که ايران بزودی صاحب بمب هسته ای شده و اسرائيل و کويت و
عربستان سعودی و غيره را تهديد خواهد کرد، دامن می زنند. احمدی
نژاد با لاف و گزاف اعلام می کند که ايران به زمره قدرت های هسته
ای پيوسته است و با گنده گوئی اسرائيل و غرب و همه را تهديد می
کند. جورج بوش که خود را صاحب "دم مسيحائي" و "ماموريت الهي"
می داند با رقبای ديوانه ای مانند خودش روبروست که شيعه
های آخرالزمانی خوانده می شوند. سيمور هرش می نويسد که يک
ديپلمات عاليرتبه در وين به وی گفت: «همه بازرسان سازمان جهانی
انرژی اتمی از اينکه ايرانی ها کلاه سر آنان گذاشته اند
عصبانی اند و برخی معتقدند که رهبران ايران ديوانه اند؛ ديوانگان صد
در صدی گواهی شده! نگرانی عمده البرادعی اين است که
رهبران ايران مانند نومحافظه کاران در واشنگتن، خواهان درگيری اند.»
چه کسی بايد به فکر مردم باشد؟ خود
مردم! ما نه تنها دولتی نداريم که از ما در مقابل تجاوزات خارجی حمايت
کند بلکه صاحب دولتی هستيم که عامدانه می خواهد ما را گوشت دم توپ
منافع ارتجاعی اش کند. اين رژيم مانع بزرگی در مقابل آماده شدن، هشيار
شدن، و دست به کار شدن مردم در حفظ خود و فرزندانشان از حملات نظامی
آمريکاست. اين رژيم بايد هر چه زودتر سرنگون شود تا مردم ما بتوانند با يکديگر
متحد شده و جلوی جنايتی را که در شرف تکوين است بگيرند. زمانی
که ما در ايران دست بکار شويم، نقشه های نظامی و اقتصادی که
عليه مردم ايران تدارک ديده اند بی اعتبار خواهد شد؛ مردم جهان بسرعت به
ياری ما خواهند شتافت و اگر دولتهای
امپرياليستی بالاخره دست به اين جنايت بزرگ عليه ما بزنند، مردم آن کشورها در
حمايت از ما و انقلاب ما به پا خواهند خاست. از اينکه ممکنست بسياری از مردم
خاورميانه احساساتی شده و در مقابل آمريکا از جمهوری اسلامی
حمايت کنند، نبايد بهراسيم. بايد آنان را آگاه کنيم که منافع مردم خاورميانه نه
توسط اسلام گرايان به اصطلاح ضد آمريکائی برآورده می شود و نه توسط
امپرياليستهای به اصطلاح متمدن. شبه
نظاميان مرتجع زير سايه ارتش آمريکا دست به جنايت خواهند زد. در مقابل هيبت وقايع
دچار بهت شدن و آرزوی غير حقيقی بودن آن را کردن، شرط هشياری و
عقل نيست. رژيم جمهوری اسلامی - اين بزرگترين مانع در مقابل اتحاد و
تدارک هشيارانه خلق های ايران برای دفاع از خود - بايد سرنگون شود. ■
منابع:
1- Analysts say a nuclear
2- In
3- THE
امپرياليسم آمريکا بر
فعاليت های خود در زمينه "اپوزيسيون سازی” برای ايران،
افزوده است. همزمان در ميان گروه های ايرانی وابسته به آمريکا بر سر سهم هر يک از بودجه 75 ميليون
دلاری دولت آمريکا برای "تغيير رژيم در ايران"، دعوا براه افتاده است. اپوزيسيون سازی آمريکا
طبق مدل شاپينگ مال های (بازارچه های بزرگ) آمريکا پيش می رود.
اجناس مشابه در بسته بندی های متفاوت و در مغازه های مختلف عرضه
می شود: سلطنت طلب و جمهوری اسلامی چی در بسته بندی
های "رهبر دانشجوئی” و "مبارزان آزادی زن" و
"دلسوزان سنديکای کارگری” و دموکراسی خواه و "چپ" و غيره عرضه می شوند.
بطور مثال، اخيرا، دو تن
از رهبران "دفتر تحکيم وحدت دانشجوئی” در کنگره آمريکا سخنرانی
کردند و وزير امور خارجه آمريکا (کاندوليزا رايس)
در گزارشی که به سنای آمريکا داد گفت که سنديکای اي. اف.
ال. سي. آي. او. با سنديکاگران ايران تماس گرفته و در حال تعليم عده ای
سنديکاگر است! (1) وزارت امور خارجه آمريکا در زمينه ساختن "جنبش زنان"
نيز فعال است و بدين منظور عده ای از زنان وابسته به رژيم شاه و زنان متخصص
ايرانی که سابقا از "رژيم اصلاح طلب خاتمی” حمايت می
کردند، را در واشنگتن جمع کرده و به آنان تعليمات "جامعه مدنی”
می دهد.
در طول 8 سال رياست جمهوری خاتمي، توده
های مردم به اندازه کافی با شگرد "اپوزيسيون" سازی و
جعل خواستها و شعارهايشان آشنا شده اند. جناح دوم خرداد جمهوری اسلامي، هم
اپوزيسيون دانشجوئی ساخت و هم فمينيسم اسلامی راه انداخت و هم "متحدين چپ" برای خود دست و پا
کرد و نيزتلاش کردهمراه با "متحدين چپ" خود سنديکاهای
"مستقل" درست کند. اين ترفندهای سياسی از روش های
شناخته شده دولتهای ارتجاعی در سراسر جهان است. آنها برای
ممانعت از انقلاب مردم مجبورند که علاوه بر سرکوب و کشتار، دست به فريبکاری سياسی
زده و در ميان توده های مردم تخم ياس و گيجی بپاشند. خمينی و
اوباش وی با همين نيرنگ ها خود را سوار بر موج انقلاب مردم کرده و به قدرت
رساندند. خمينی قبل از به قدرت
رسيدن وعده "آزادی” همه را می داد. اکنون آمريکا نيز با استفاده از باندهای سلطنت
طلبان و شکنجه گران جمهوری اسلامی و مشتی واخورده سياسی که حاضرند خدمات خود را در اختيار اين جانيان بين
المللی بگذارند، قصد پياده کردن نيرنگ مشابهی را دارد اما با اين
تفاوت که اين پروژه آمريکائی پيش درآمدی به نام حمله نظامی
دارد. قرار است جاده ی بقدرت رسيدن "اپوزيسيون" ساخت آمريکا با
بارش مرگ و نابودی بر سر مردم ايران، صاف شود. ننگ بر اين
جنايتکاران!
"اپوزيسيون"
وابسته به آمريکا رنگ و وارنگ است. از رضا پهلوی گرفته تا مجاهدين خلق و
"دوم خردادی "های سابق و "رفراندومی های”
امروز و عده ای عناصر مرتجعی که ديروز بقول خودشان
"کمونيست" بودند. عده ای از دوم خردادی ها زير خيمه جنبش
رفراندوم با سلطنت طلبان متحد شده اند. داريوش همايون ( داماد سرلشگر زاهدی
که کودتای 28 مرداد 32 را به اجرا گذاشت)
و محسن سازگارا پاسدار سابق از آن جمله اند. به اين ترتيب "جنبش رفراندوم"
از تجارب غنی و گوناگون برخوردار است: عده ای به سبک سلطنتی
مردم را سرکوب و شکنجه کرده اند و عده ای به سياق اسلامي. و اکنون متحدانه
نسبت به آمريکا اعلام وفاداری کرده و با وزارت دفاع آمريکا که نقشه بمباران ايران
را در دست تهيه دارد همکاری می کنند.
هر يک از اينان، طرح
های خود را برای تغيير رژيم در ايران، به آمريکا ارائه داده اند. طبق
گزارش نشريه نيويورکر (مارس2006) که يک مجله هفتگی معتبر است، طرح سلطنت
طلبان بحول دو شعار می چرخد: تشکيل کنگرهی ملّی و رفراندوم
براى تغيير رژيم. اينان که سالها موعظه می کردند طرفدار "مبارزه مسالمت
آميز" می باشند و مخالف "براندازی” اند، اکنون قصد دارند سوار
بر بمب افکن های آمريکائی به قدرت برسند! به گفته نيويورکر، سازمان
مجاهدين خلق ايران که سخت در تلاش است نام خود را از ليست سياه آمريکا موسوم به
"سازمان های تروريست" خارج کند و بابت اين کار به لابی
کنندگان دستگاه حاکمه آمريکا پولهای هنگفت می پردازد، طرح خود را به
شکل حمله نظامی و "آزاد کردن" مناطق جنوبی ايران ارائه داده
است. فعلا مذاکراتی ميان آمريکائی ها و مجاهدين در جريان است که مريم رجوی
را به آمريکا ببرند تا با کاندوليزا رايس و زن بوش عکس بگيرد و مناسباتشان را رسمی
کنند. بنا به نوشتهی نيويورکر، يکی از سناريوهائی که جناح بوش
طراحی کرده موسوم به "انقلاب مخملی " است. سه متخصص سياسى
که در استخدام جناح نو محافظه کار هيئت حاکمه آمريکا می باشند (دو نفرشان
آمريکائی و يک نفرشان يک ايرانی به نام عباس ميلانی که در دوران
جوانی در سازمان های چپ ايران بود و بعد از دستگيری در زمان شاه،
به خدمت دربار شاه درآمد واکنون خادم دستگاه حاکمه آمريکاست) اخيرا رساله ای
با عنوان «فراسوى تغييرات تدريجي: استراتژى نوين براى مقابله با ايران» داده و سناريوی
"انقلاب مخملی” را برای تغيير رژيم در ايران پيشنهاد کرده اند.
" انقلاب
مخملی” واژه ای در ادبيات سياسی هيئت حاکمه آمريکاست که به
دخالتگری "غير نظامی” آمريکا در عزل و نصب رژيم های
کشورهای گوناگون، اتلاق می شود. آمريکا، در کشورهائی که
می خواهد استراتژی "انقلاب مخملی” را پياده کند، اول
ائتلافی ايجاد می کند ميان يک جناح از رژيم حاکم و عده ای از
مخالفين آن رژيم که وزارت امور خارجه آمريکا رويشان کار کرده و از پتانسيلشان در
تبديل شدن به مرتجعين جديد اطمينان حاصل کرده است. علاوه بر اين، سعی می
کند با روش های مختلف، قشری از طبقات ميانه مانند دانشجويان و
کارمندان را در سطحی محدود وارد اعتراضات خيابانی کند. جناح حاکم يا
تن به "انتخابات" و "رفراندوم" می دهد و تبديل به شريک
دست دوم در ساختار سياسی جديد می شود يا اگر مقاومت کند، "تنبيه"
می شود به اين صورت که برخی از شخصيتهايش ترور شده و يا دستگير و
محاکمه می شوند و يا با بمباران های مکرر کشور فلج می شود.
بمباران يوگوسلاوی و دستگيری ميلوسويچ، يک نمونه است.
مشخصا در مورد ايران، هدف
عمده سياست "انقلاب مخملی” ممانعت از شکل گيری آلترناتيو
انقلابی در ميان مردم است. دقيقا همان هدفی که نيرنگ "دوم
خرداد" دنبال می کرد. در اين مورد، "سناريوی انقلاب
مخملی” آلترناتيوی در مقابل طرح حمله نظامی به ايران نيست.
حداقل در حال حاضر اينطور نيست. هر چند رئيس جمهور آمريکا گفته است که برای
ايران راه حلی بجز راه حل نظامی در نظر دارد اما وزير دفاع و معاون
رئيس جمهور آمريکا بارها تکرار کرده اند که سناريوی حمله نظامی به
ايران، طرحی در داخل بايگانی نيست که هر وقت لازم شد آن را بيرون بکشند
بلکه طرحی است که روی ميز وزارت دفاع
قرار داشته و هر ماه "به روز" می شود. اما، هيئت حاکمه
آمريکا به مسئله اين طور می نگرد که اگر در نهايت مجبور به حمله نظامی
به ايران شد، بکار بست سياست اپوزيسيون سازی و دنبال کردن طرح "انقلاب
مخملی” پيشاپيش در ميان توده های مردم گيجی سياسی توليد
می کند، نيروهای کمونيست و چپ
و نيروهای دموکرات ضد ارتجاع – ضد امپرياليست را خنثی می کند وفضا را برای تدارک و ابتکار عمل
مستقلانه آنها و توده های مردم
می بندد. يکی ديگر از مزايای اين ترفند سياسی برای
آمريکا آن است که بحداکثر در هيئت حاکمه جمهوری اسلامی انشعاب
می اندازد. در نتيجه، جناح ها و شخصيتهای رژيم وارد قول و قرارهای مخفی با آمريکا
می شوند.
خلاصه اينکه، هيئت حاکمه
آمريکا به سناريوی "انقلاب مخملی” در ايران، بعنوان يک فعاليت
ضروری جهت پيشگيری از نتايج غيرقابل پيش بينی در شرايطی
که اوضاع ايران بالاجبار بهم خواهد ريخت، می نگرد. امپرياليسم آمريکا
می داند که ايران با عراق متفاوت است. در ايران با توده هائی که يک
انقلاب بزرگ را همين 27 سال پيش تجربه کردند و يک چپ وسيع و ريشه دار که
عميقا ضد امپرياليست است مواجهند. بنابراين،
نياز به طرح های ويژه دارند که علاوه بر سرکوب نظامی و طرح های
مربوط به راه انداختن جوخه های مرگ و سازمان امنيت گسترده (که نياز به حفظ
کادرهای امنيتی دوره شاه و دوره جمهوری اسلامی دارد) شامل
نيرنگ های سياسی نيز هست.
بدون شک امپرياليسم
آمريکا برای پيش برد نقشه های خود در ايران و خاورميانه، از هيچ
سبعيتی دريغ نخواهد کرد. فقط نگاهی به عراق بيندازيم: اشغال
نظامي، فعاليت گسترده جوخه های مرگ
و زندان های رسمی که آشکارا حول شکنجه مخالفين می چرخد. اين ها اجزاء
لاينفک "دموکراسی آمريکائی” است. اين دموکراسی را مردم
ويتنام و شيلی و ال سالوادور و فيلی پين سالها تجربه کرده اند و اکنون
مردم عراق تجربه می کنند. آمريکا همه اين جنايت ها را کرده، می کند و
خواهد کرد. اما برای به حداقل رساندن مقاومت مردم از انواع حيله گری
سياسی نيز استفاده می کند. بعلاوه، امپرياليسم آمريکا تا آنجا که
بتواند عده ای را از ميان مخالفين جمهوری اسلامی می خرد
تا به اپوزيسيون ساخت آمريکا، قيافه "مردمی” دهد. اما عده بيشتری
را از درون جمهوری اسلامی
می خرد زيرا برای چرخاندن رژيم آينده نياز به کادرهای
امنيتی و نظامی و غير نظامی مجرب دارد. اين "خريدن" لزوما
با پول نيست بلکه دادن وعده "سهمی از قدرت" در ايران آينده است.
خريدهای سياسی آمريکا از بازار جمهوری اسلامی صرفا خريدن
چند تا فعال دانشجوئی مانند دفتر تحکيمی ها نيست. اين ها سربازان
پياده اند. اصل خريد ها از ميان کادرهای جمهوری اسلامی انجام
شده است.
سناريوی
"انقلاب مخملی” جايگزينی برای حمله نظامی به ايران
نيست. هر چند آمريکا بدليل گير کردن در باتلاق عراق در اين زمينه بسيار محتاطانه
عمل می کند، اما طرح نظامی بس جنايتکارانه ای را برای
ايران تهيه ديده است.(2) اين طرح
نظامی و واقعيت عراق را بايد مرتبا در ميان مردم افشاء کرد تا هر گونه توهم
در مورد ماهيت آمريکا و وعده های "دموکراسی آمريکائی” از
سر مردم بيرون رود.
اپوزيسيون سازی
امپرياليسم آمريکا و سر رسيدن اوضاع بسيار حساس و تعيين کننده، به جنبش
کمونيستی و چپ ضد ارتجاع- ضد امپرياليست ايران نهيب می زند که وقت
اتخاذ سياست های اضطراری برای پاسخ دادن به ضرورتهای عاجل زمانه است. نمی توان
و نبايد توده های مردم را لای منگنه جمهوری اسلامی و
امپرياليسم آمريکا، بی بهره از وجود يک قطب انقلابي، به حال خود رها کرد. ■
توضيحات:
1- A.F.L.C.I.O
ای اف ال سی
آی او، سنديکائی است که سازمان سيای آمريکا بعد از جنگ
جهانی دوم برای مقابله با نفوذ کمونيستها در سنديکاهای
کارگری ، تشکيل داد. البته از آن زمان تا کنون
تغييرات زيادی در اين سنديکا رخ داده است. بطور مثال پايه های اين
سنديکا نقش مهمی در تظاهرات ضد گلوباليزاسيون در سياتل در سال 1999 داشتند.
معذالک، تصميم گيری های مهم اين سنديکا کماکان کنترل شده است و به
منافع بين المللی امپرياليسم آمريکا خدمت می کند.
2- يک خبرنگار آزاد
آمريکائی در مقاله ای چنين می نويسد:
«به دستور ديک چنی (معاون بوش) وزارت
دفاع آمريکا طرح حمله هوائی عليه ايران بعنوان "آخرين علاج" در
صورتی که راه حل های ديگر به ثمر نرسد، قلمداد می شود. حمله
هوائی قرار است از طريق بکار برد بمب افکنهای ب 2 و زيردريائی
های پرتاب کننده موشک بالستيک صورت گيرد. اين حملات شامل بمب های هسته
ای و غير هسته ای خواهد بود...ترکيه نقش حياتی در حمله به ايران
دارد و بی دليل نيست که مقامات عاليرتبه آمريکائی اخيرا مرتبا به
آنکارا سر می زنند. کاندوليزا رايس، رابرت مولر، زئيس اف بی آی
و پورتر گوس رئيس سيا اخيرا به ترکيه سفر
کردند. روزنامه آلمانی "در اشپيگل" در شماره دسامبر 2005 خبر داد
که گوس به دولت ترکيه گفت "چند ساعت قبل از هر گونه حمله هوائی به
ايران به آنان خبر داده خواهد شد." و ترکيه هم مجاز خواهد بود که در همان روز
به کمپ های پ ک ک در ايران حمله کند." .... »
سوزاندن 11 ميليون نفر از
يهوديان و ديگران در کوره های آدم سوزی سرمايه داری آلمان نازی
يکی از
سياست های دولت احمدی نژاد، رواج
فرهنگ عصر جاهليت از طريق دامن زدن به يهود ستيزی است. هر فرهنگ و
فکر پس مانده ای که بتواند جانی به جسد قرون وسطائی اين رژيم بدمد، برای احمدی نژاد قابل استفاده است.
جورج بوش، احمدی نژاد را "آدولف هيتلر" می خواند. بنظر
می آيد از پيدا کردن رقيبی مانند احمدی نژاد دلخور است زيرا
احمدی نژاد با اينکار در مقابل جورج بوش، که مشغول رواج فرهنگ جنگ
صليبی است، آس رو کرده است! احمدی نژاد، در عين حال با اين روش
می خواهد از احساسات عادلانه ضد اسرائيلی مردم فلسطين و مردم
کشورهای عرب خاورميانه سوء استفاده کند و اين احساسات عادلانه را به منجلاب
افکار و فرهنگ نژاد پرستی سوق دهد و
در اين ميان کلاهی برای خود بعنوان "قهرمان مسلمانان
خاورميانه" بدوزد. احمدی نژاد، فاشيستهای درجه يک و اثبات شده
ای مانند آريل شارون و جورج بوش را روسفيد کرده است.
جمهوری
اسلامی ايران از زبان احمدی نژاد می گويد هولوکاست اتفاق
نيافتاده است. اين يک دروغ بيشرمانه و ضد انسانی است.
در جريان جنگ
جهانی دوم، سرمايه داری آلمان تحت رهبری هيتلر و حزب ناسيونال
فاشيست وي، 6 ميليون يهودی و 5 ميليون تن از ديگر مردمان آلمان و
کشورهای تحت اشغال آلمان را در کوره های آدم سوزی سوزاند. انکار
اين واقعه هولناک از سوی احمد نژاد و جمهوری اسلامی ايران عجيب
نيست. جمهوری اسلامی که بر تبعيض عليه ملل اقليت و مذاهب غير شيعه و
زنان بنا شده است، با سياستهای
نژادپرستانه آلمان هيتلری احساس نزديکی می کند. جمهوری
اسلامی نيز با مخالفين خود از در
قتل عام در آمد و خمينی اگر می توانست بيشتر از آن جناياتی که مرتکب
شد، می شد. کشتار مخالفين توسط خلخالی و قتل عام توده های مردم
کردستان توسط اوباش سپاه پاسداران (مانند کشتار قارنا) را همه بخاطر دارند. حمله
حزب اللهی ها به محله بهائيان و سوزاندن خانه هايشان و به قتل رساندنشان در
هر کجا که دستشان رسيد، جنايتی است که هنوز به اندازه کافی
روشنائی روز را بخود نديده است.
مقاله زير توسط
سرويس خبری جهانی برای فتح در تاريخ 31 ژانويه 2005 به مناسبت
60 امين سالگرد هولوکاست منتشر شد.
بخاطر آينده، به گذشته،
به آشويتس نگاهی بيندازيم
وقتی
که نازی ها از طريق انتخابات سال 1933 در آلمان به قدرت رسيدند، نفرت آنان
از يهوديان پيشاپيش معلوم بود. در آن زمان، آلمان قريب به يک ميليون يهودی
داشت که کمتر از يک درصد جمعيت آلمان را تشکيل می داد. نازی ها، کار
خود را با سرکوب کمونيستها آغاز کردند. موج مهاجرت يهوديان از آلمان شروع شد.
بسياری از افراد موج اول يهوديان که بسرعت از آلمان خارج می شدند،
يهوديان چپ و کمونيست بودند. پس از اين، نازی ها مخفيانه شروع به کشتن انسان
های ناقص العقل و معلول کردند زيرا اينها را برای جامعه "نامناسب"
تشخيص می دادند. کشتار مخفيانه ناقص العقل ها و معلولين آلمانی در
واقع طرح آزمايشی برای ايجاد اردوگاه های مرگ در هشت سال بعد
بود. همجنس گرايان نيز يکی از هدفهای اين کشتار بودند.
خشونت
خيابانی عليه يهوديان و قتل آنان با اين هدف که آنان از آلمان فرار کنند،
انجام می شد. در سال 1936، قوانين نورنبرگ وضع شد که يهوديان را از حقوق مدنی
شان محروم و ازدواج ميان يهوديان و غير يهوديان را غير قانونی کرد. يهوديان
را از کليه مقام ها و پست های
آتوريته دار بيرون راندند. در اين زمان، بعضی ها فکر کردند که بدترين
لحظات گذشته است و ديگر بدتر از اين نمی تواند بشود. اما در سال 1938،
کريستال ناخت (شب شيشه های شکسته) اين توهم بزرگ را در هم شکست.
اوباش تحت رهبری کادرهای حزب نازی به خانه ها و مغازه های
يهوديان هجوم آوردند.
فقط اتحاد شوروی
سوسياليستی بطور نامحدود به پناهندگان يهودی خوشامد گفت
بعد
از کريستال ناخت و اشغال اطريش توسط آلمان که در همان سال رخ داد، موج بعدی
مهاجرت يهوديان از آلمان شروع شد. اما اغلب کشورها از قبول آنان سرباز زدند. در واقع فقط يک کشور به تعداد نامحدود به يهوديان
خوشامد گفت: اتحاد جماهير شوروی که در آن زمان سوسياليستی بود. در سال
1938، رئيس جمهور آمريکا، فرانکلين روزولت، کنفرانسی از 32 کشور در فرانسه
تشکيل داد که به کنفرانس اويان معروف است. اين جلسه قرار بود در مورد پناهندگان
يهودی تصميم گيری کند. هر چند آمريکا و بريتانيا سالانه ده ها هزار
نفر يهودی می پذيرفتند اما تعداد متقاضيان ويزای اين کشورها ده
برابر اين ارقام بود. اين دو قدرت از کشورهای ديگر خواستند که يهوديان را
بپذيرند. فرانسه اين را رد کرد. تنها کشوری که در آن جلسه نماينده داشت و
قبول کرد که تعداد بيشتری از پناهندگان يهودی را بپذيرد کشور
جمهوری دومينيکن بود. مطبوعات نازی به اين کنفرانس بخاطر عدم پذيرفتن
يهوديان تبريک گفت و اضافه کرد که اين نشان می دهد که تمام جهان در حال
نزديک شدن به سياستهای نژادی آلمان هستند.
کشتی
مسافربری اس اس سنت لوئيس در مه 1939 با 937 يهودی آلمانی از
هامبورگ (آلمان) به طرف کوبا حرکت کرد. اغلبشان متقاضی ويزای آمريکا
بودند. کوبا به آنها اجازه داده بود که در مدت انتظارشان برای گرفتن جواب
ويزای آمريکا وارد آن کشور شوند. قبل از رسيدن کشتی به سواحل کوبا،
آمريکا بر دولت کوبا فشار گذاشته و آن را وادار کرد که تصميم خود را عوض کرده و
مانع پياده شدن يهوديان پناهنده در خاک کوبا شود. هيچ کشور آمريکای
لاتينی ديگر، حاضر به پذيرفتن آنها نشد. کشتی تا نزديکی
های آمريکا رفت بطوريکه مسافران، خيابان های روشن شهر ميامی را
می ديدند. کشتی در ساحل به انتظار نشست تا جواب تلگرامی که به
روزولت فرستاده و درخواست کرده بودند که به آنها پناه انسان دوستانه داده شود،
بيايد. دولت آمريکا پيشاپيش تصميم خود را گرفته بود اما هيچ جوابی به اين
تلگرام نداد. در ماه ژوئن کشتی مجبور شد به اروپا بازگردد. بسياری از
مسافران اين کشتی به اردوگاه های مرگ فرستاده شده و در آنجا به قتل
رسيدند.
در
سال 1941 آلمان رسما مهاجرت يهوديان را ممنوع کرد. در اين تاريخ، بيش از 80 درصد
يهوديان آلمان را ترک کرده بودند. اما عمده تمرکز يهوديان در لهستان بود که با تجاوز
آلمان به لهستان به زير دست آلمان نازی افتادند. با پيشروی ارتش آلمان
نازی در اروپای شرقی و ورودش به اتحاد جماهير شوروی
سوسياليستي، ميليون ها يهودی در مناطق بلا روس و اوکرائين و کشورهای
اروپای شرقی به زير چکمه های آن افتادند. آلمانی ها در
سال 1942 در کنفرانسی که در حومه های سرسبز برلين (در نقطه ای
به نام وانسی) تشکيل شد، "راه حل نهائی” را تصويب کردند.
"راه حل نهائی” آنها اين بود که همه يهوديان را به اردوگاه هائی
در شرق بفرستند. آنهائی که قدرت بدنی کافی برای کار نداشتند،
به قتل می رسيدند. بقيه را به کار می گرفتند تا در نتيجه کار و گرسنگی بميرند.
آنهائی که زير فشار کار و گرسنگی نمی مردند، به قتل می
رسيدند.
کشورهای
متفق غرب، از اين تصميم گيری خبردار شدند اما آن را مخفی نگاه داشتند.
"شورای جهانی يهود" که در ژنو مستقر بود، تلگرامی به
وزارت خارجه آمريکا فرستاد و آن را از موضوع خبردار کرد. اما دولت آمريکا اين گزارش را ناديده گرفت و حتا به يک خاخام
معروف آمريکائی که او نيز اين گزارش را دريافت کرده بود گفت که دهانش را
ببندد و سکوت کند. منابع کاتوليک از همان ابتدا خبر را به واتيکان فرستادند و
واتيکان کاملا موضوع را می دانست. اما عليرغم درخواستهای کشيشان پائين
درجه، پاپ پيوس دوازدهم حاضر نشد اطلاعيه ای عليه کشتار يهوديان صادر کند.
لازم به تذکر است که کليسای کاتوليک
تا آن زمان هنوز يهوديان را مسبب قتل مسيح می دانست و آنان را "قاتلان
مسيح" می خواند. امروز نيز کليسای واتيکان می خواهد آن پاپ
را به صف "قديسين" در آورد.
در
گتوی ورشو، يک سازمان رزمنده يهود که تحت رهبری کمونيستها تشکيل شده
بود و ديگر نيروهای مقاومت، افرادی
را از درون فاضلاب به ورای ديوارهای اردوگاه نفوذ دادند تا قطارهای حامل هزاران تن از خانواده
های يهوديان را دنبال کرده و مقصد
نامعلوم قطارها را معلوم کند. مقصد همان
آشويتس بود؛ جائی که بيش از يک ميليون يهودي، 75 هزار لهستانی غير
يهودي، 18 هزار روما (کولی ها) و 15 هزار زندانيان جنگی شوروي، از طريق
گاز های سمی به قتل رسيده و اجسادشان در کوره ها سوزانده شد.
وقتی
که آلمانی ها لهستان را اشغال کردند، رژيم لهستان را که طرفدار بريتانيا بود
سرنگون کردند. يکی از افراد بالای اين رژيم را به گتوی ورشو آوردند که حکايت های
اهالی محبوس در اين گتوها را بشنود. آنان وضعيت اردوگاه را برايش تشريح
کردند و به او گفتند که روزانه 10000 (ده هزار) يهودی را فقط از ورشو
با قطار بسوی کشتارگاه ها می برند.
او نسبت به يهوديان علاقه خاصی نداشت ولی قول داد که بهر ترتيب شده از
لهستان بيرون رفته و به مقامات انگليسی و آمريکائی وضعيت را گزارش
کند. او يکی از مقامات برجسته رژيم قبلی بود و انتظار می رفت که
بلافاصله با چرچيل ديدار کند. او به خارج لهستان رسيده و صحبتهای
مفصلی با روزولت داشت. اما هيچ خبری نشد.
از
سال 1942، قطارهای باری مرتبا ذغال و يهودی به آشويتس و ديگر
اردوگاه های مرگ منتقل می کردند. بدون ريلهای قطار اين کارخانه
های مرگ و کوره های گاز سوز
بسرعت از کار می افتادند. اين سوال جانسوز هنوز باقی است که چرا
نيروهای متفقين اين ريلها را بمباران نکردند؟ در همان زمان بمب
افکنهای متفقين تمام بنادر اروپا را
که تحت اشغال آلمانی ها بود مرتبا بمباران و نابود می کردند تا هرج و
مرج اقتصادی ايجاد کنند و شهر درسدن را به تلی از خاک و آتش بدل کرده
بودند. اما اين ريلها را بمباران نمی کردند. چرا؟
گفته
می شود که آشويتس در منتها اليه جنوب شرقی قرار داشت و خارج از برد
بمب افکنهای بريتانيا بود. اما اگر تا قبل از 1944 اينطور بود، حداقل بعد از
1944 ديگر چنين نبود. اخيرا عکسی که هواپيماهای جاسوسی ارتش
سلطنتی انگليس در همان زمان (1944) از
بالای آشويتش گرفته بودند، علنی شد و ثابت شد که اين حرفها واقعيت
ندارد. اين عکس از آن نوع عکسهائی است که برای تدارک بمباران ها گرفته
می شد. در عکس ساختمان های زندانيان، مخازن گاز و کوره های آدمسوزی بوضوح
نمايانند. همچنين همه می دانند که همان ماه دو نفر و ماه بعد دو نفر ديگر از
آشويتس فرار کرده و گزارش مفصل وضع را به سرويس های جاسوسی متفقين
دادند.
آشويتس
در حال رسيدن به اوج جهنمی اش بود. لهستان از يهودی خالی شده
بود. قطارها شروع به انتقال يهوديان مجارستان کردند. در ماه های مه و ژوئن
در عرض چند هفته 44 هزار يهودی يعنی نصف جمعيت يهودی مجارستان
را به آشويتس منتقل کردند. آمريکا و بريتانيا فقط نظاره کردند.
در
اوت و سپتامبر همانسال، نيروی هوائی آمريکا دست به بمباران يکی
از مجموعه صنعتی آلمان زد که فقط 5 دقيقه
با کوره های آدمسوزی بيرکه نا فاصله داشت. اخيرا تلويزيون
بی بی سی يک مستند در مورد آشويتس پخش کرد.در اين مستند
يکی از زنان بازمانده آشويتس به تلخی به خاطر می آورد که او و
صدها تن ديگر با حسرت بمب افکن های آمريکائی
را نگاه می کردند که از بالای سرشان رد می شوند. آنها از يکديگر
می پرسيدند پس چرا اينجا را بمباران نمی کنند؟ حتا اگر بسياری
از ما در بمباران کشته شويم، بسياری ديگر زنده می مانيم.
در
اکتبر 1944 زندانيان آشويتس دست به شورش زدند. صدها تن از زندانيان با سنگ و تبر
به طرف نگهبانان حمله کردند. از مواد منفجره ای که قاچاقی فراهم کرده
بودند يک مخزن گاز را منفجر کرده و يک کوره آدمسوزی را آتش زدند.
نيروهای متفقين در مورد ريختن اسلحه به درون اردوگاه صحبت کرده بودند اما
هرگز انجامش ندادند.
در
واقع، اردوگاه آشويتس بدون هيچگونه دخالت بيرونی تا 27 ژانويه 1945 به کار
ادامه دادند تا اينکه ارتش سرخ اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی به
دروازه های آن رسيد. آنها 7000 يهودی زنده يافتند که ديگر قدرت راه
رفتن نداشتند. نازی های هنگام فرار به طرف غرب 58 هزار تن ديگر را با
خود برده بودند. آنان مصمم بودند که حتا در آستانه شکست يک يهودی را نيز
زنده نگذارند. امپرياليسم آلمان جنايت بزرگی عليه يهوديان مرتکب شدند.
امپرياليسم آمريکاهيچ کاری عليه اين جنايت نکرد که هيچ بلکه بسياری از
جانيان نازی را پناه داد. پس از پايان
جنگ تعداد کمی از رهبران نازی به محاکمه کشيده شدند. علت عمده اش اين
بود که آمريکا از آنها حمايت می کرد. بلافاصله پس از پايان جنگ، آمريکا
بسياری از رهبران نازی را
بعنوان متحدين خود عليه شوروی سوسياليستی، استخدام کرد. دولتهای
متفقين، 3 ميليون آلمانی را بعنوان کسانی که در دوره جنگ مرتکب جنايت
شده بودند شناسائی کردند. يک ميليون محاکمه شدند. 11 تن به مرگ محکوم شدند.
چند تن ديگر حبس های کوتاه مدت گرفتند. اکثرشان به پرداخت جريمه محکوم شده
يا از رسيدن به مقامات دولتی منع شدند. در سال 1951، تقريبا همه شان عفو شدند.
سرمايه داران بزرگ مانند کروپ که کارخانه های خود را با نيروی کار
اردوگاه ها می چرخاندند، تمام دارائی های خود را پس گرفتند.
فرمانده نازی در آشويتس، به دار آويخته شد. اما از 10 هزار عضو نخبه اس. اس.
که مسئول اجرای کشتار آشويتس بودند، تنها 750 محکوم به تنبيه های
جزئی شدند.
آمريکا افسران هيتلر را
نجات داد و تبديل به
هسته مرکزی سرويس جاسوسی جديد آلمان
غربی کرد
اخيرا
مقاله ای در آسوشيتدپرس نوشت: پس از پايان جنگ، هزاران تن از نازی ها
و افسران اس.اس. به آمريکا آورده شدند تا، «برای شناسائی گرايشات
کمونيستی در ميان مهاجرين مورد استفاده قرار گيرند.» اخيرا کتابی به
نام "سرويس جاسوسی ايالات متحده و نازی ها" به قلم
جی.دبليو. گودا منتشر شده که اين را تائيد می کند. اين کتاب بر اساس استفاده
از آرشيوهای رسمی دولت آمريکا به نگارش در آمده است. کليسای
کاتوليک و سازمان جاسوسی ارتش آمريکا دست در دست هم برای فرار
قاچاقی برخی از بدنام ترين نازی ها به بيرون آلمان،
همکاری می کردند. گودا می نويسد که بلافاصله پس از پايان جنگ، سازمان
سيای آمريکا يک گروه از افسران آلمانی ارتش نازی را که مسئول
بخش جاسوسی در جبهه شرق بودند جمع کرد و آنان را تبديل به هسته مرکزی
سرويس جاسوسی جديد در آلمان غربی کرد. اين سرويس تا به امروز پابرجا
بوده و مشغول به کار است!
آن دسته از تاريخ پژوهان امروزی که از
عملکرد چرچيل و روزولت در اين زمينه دفاع می کنند دو استدلال متناقض
می آورند. يک استدلال اين است که اين
دو نفر از آن می ترسيدند که اگر جنگ به عنوان جنگی برای
نجات يهوديان اروپا معرف شود، "افکار
عمومی” ضد يهود در آمريکا و بريتانيا به جنگ پشت کرده و جنگ لطمه بخورد. به
عبارت ديگر، در اين روايت مقصر مردم اين دو کشور غربی هستند؛ مردمی که
در بی خبری کامل نسبت به جنايات نازی ها نگاه داشته شدند. استدلال ديگر که بيشتر از سوی متخصصين
نظامی آورده می شود اين است که اگر حقايق مربوط به کوره های
آدمسوزی پخش می شد، افکار عمومی فشار می آورد که چاره
ای برای آزاد کردن آنها انديشيده شود و اين مسئله با اولويتهای
نظامی و اهداف عمومی جنگ لطمه می زد.
اگر
می خواهيد بدانيد که اهداف آمريکا چه بود به محصول جنگی که فاتحش بود
نگاه کنيد: آمريکا قدرت امپرياليستی اصلی در جهان شد که با استثمار
بقيه جهان چاق و چله شد. بريتانيا، هر چند يک بند انگشت از موقعيت سابقش در جهان
پائين تر آمد اما بعنوان يک قدرت امپرياليستی مهم بقاء يافت و تبديل به شريک
عمده آمريکا شد. آلمان و ژاپن که تلاش کرده بودند به همين موقعيت که هدف آمريکا
بود برسند شکست خوردند. بنابراين چاره ای نداشتند جز اينکه به عضويت
سنديکای جنايت آمريکا درآيند. آمريکا و بريتانيا نمی توانستند حتا يک
بمب برای نجات يهوديان هدر دهند زيرا اهداف ديگری داشتند. بخاطر همين
اهداف پس از جنگ، نازی ها را زير بال و پر خود گرفتند.
محرک سياسی و
ايدئولوژيک نسل کشی يهوديان چه بود
محرکهای
سياسی و ايدئولوژيکی که ماشين آدمکشی نازی ها عليه يهوديان
را می راند چه بود و چرا قدرتهای متفقين در جنگ جهانی دوم
(آمريکا و انگليس و بقيه ) تصميم گرفتند چشم خود را بر آن ببندند؟ تجزيه و تحليل
اين مسئله مهم است. نازی ها هميشه يهودی ها و کمونيستها را يکجا
می گذاشتند. اينکار را صرفا بخاطر عوامفريبی و دروغ سازی
نمی کردند. بلکه بخشی از جهان بينی شان بود. البته آنتی
سميتيسم (ضديت با نژاد سامی) مدتها قبل از عصر مدرن ظهور يافته بود اما
نمی تواند توضيح دهد که چرا نازی
ها، در تدارک برای روياروئی با اتحاد جماهير شوروی
سوسياليستی که اجتناب ناپذير می ديدند (و اميدوار بودند که
کشورهای متفقين غربی در اين روياروئی از آلمان حمايت کرده و يا
بيطرف بمانند) يهود ستيزی را به اين سطح دهشتناک و به نسل کشی
رساندند. نفرت شنيع نازی ها از
يهوديان بويژه زمانی که ارتش های آلمان در کارزارهای جبهه شرق
به بن بست خورده و سپس توسط "يهودی بلشويک" به عقب رانده شدند،
ابعاد جنايتکارانه بخود گرفت.
يهوديان
بحق از نظم جهانی موجود نفرت داشتند. بخش بزرگی از آنان در جنبش
کمونيستی فعال بودند و به اتحاد شوروی به عنوان مشعل رهائی بخش
می نگريستند. بواقع شوروی هم برای خلق يهود و هم برای
ستمديدگان جهان در کل مشعل روشنی بخش بود. روسيه تزاري، چند صد سال،
جهنمی برای يهوديان بود. بلشويک ها يهوديان را از چنگال روسيه
تزاری نجات دادند و در جنبش انقلابی به آنان خوشامد گفتند و حوزه
های عمومی جامعه را که پيش از آنان برای يهوديان ممنوعه بود
برويشان گشودند. آرنو ماير، تاريخ پژوه معروف آمريکائی می گويد، در
طول جنگ جهانی دوم ارتش سرخ شوروی، 5/1 ميليون تن از 4 ميليون يهودی
ساکن قلمروهای تحت اشغال يا مورد تهاجم آلمان را نجات داد.
حاکمان
آمريکا و انگليس مانند ديگر نيروهای درگير در جنگ، اهداف سياسی و
ايدئولوژيک خود را داشتند. آنان به اين دليل که شوروی سوسياليستی و
مارکسيسم انقلابی در ميان بسياری از يهوديان نفوذ داشت می
خواستند حضور يهوديان را محدود کنند. آنها می خواستند افکار عمومی ضد
امپرياليست و طرفدار شوروی را تضعيف
کنند و بجايش احساسات شوونيستی و ميهن پرستانه را دامن زنند. آنها می خواستند
اين جنگ را به گونه ای پيش برند که به نقشه های امپرياليستی
آنها خدمت کند؛ آنان با وجود آنکه بخاطر شکست دادن آلمان مجبور به اتحاد با
شوروی شده بودند اما در همان جريان جنگ تدارک روياروئی آينده با
شوروی سوسياليستی را می ديدند.
هر
چه روشن تر می شود که حاکمان ارتجاعی آن زمان جهان عمدا اجازه دادند
که آلمان نسل کشی يهوديان را پيش
برد، روشن تر می شود که حکام کنونی جهان تلاش می کنند از آن
تجربه يک بار ديگر برای اهداف کنونی شان سود بجويند. بطور مثال تحت
بهانه نسل کشی يهوديان توسط آلمان، به اسرائيل حق می دهند که به خلق
فلسطين ستم کند. اما مخالفت با اين کار آنان کافی نيست. بايد روشن کرد که
واقعا چرا چنان جنايتی رخ داد. آيا آن طور که ديک چنی (معاون و نزديکترين فرد به جورج بوش) در مراسم
يادبود قربانيان آشويتس گفت، اين جنايت بخاطر آن اتفاق افتاد که "شيطان" در قلوب مردان لانه کرده
بود؟ يا اينکه اين جنايت برای تحقق
اهداف سياسی و اقتصادی و ايدئولوژيک معينی که در آن زمان
قدرتهای بزرگ سرمايه داری داشتند، اتفاق افتاد؟ اين تبهکاری در
چارچوب اوضاع جهانی معينی رخ داد. جهان آن زمان با جهانی کنونی
بسيار متفاوت بود. اما محرکهائی که قدرت های سرمايه داری
امپرياليستی (منجمله آلمان) را بجلو می راند، هنوز همان محرکهاست:
تلاش برای برپائی يک امپراطوری در نظام سرمايه داری که
محصول اجتناب ناپذيرش تقسيم و تجديد تقسيم دوباره و دوباره جهان است.
بوش
تنها رئيس کشوری بود که در مراسم آشويتش غايب بود. هر چند آمريکا ارباب پشت
پرده اسرائيل است و بوش و مسيحيان فاشيست او طرفدار صهيونيسم می باشند،
معذالک عميقا معتقدند که وقتی "مسيحای” آنان بازگردد يهوديان را
در آتش جهنم خواهد سوزاند. بسياری از هواداران فاشيست مسيحی بوش در
انتظار آن آتش ها روز شماری می کنند. اساسا بوش و شرکايش نقشه
های تصرف جهان را دارند؛ نقشه هائی که به ورای تصورات
نازی ها و حتا ورای فتوحات آمريکا در جنگ جهانی دوم می
رود. ما نمی دانيم اوضاع چگونه تکامل خواهد يافت و چه آينده ای در
انتظار ماست. اما می دانيم که امپرياليستها می توانند دهشتهائی
بيافرينند که عقل ما حتا از تصور آن عاجز است. آمريکا هنوز دست به همان سطح
جناياتی که نازی ها مرتکب
شدند و همه دنيا را از خود متنفر کردند، نزده است. اما آيا به اين دليل بايد صبر
کنيم ببينيم چه موقع و به چه شکلی دهشت آفرينی خواهد کرد؟ ■
گزارش تکان دهنده از
عراق:
از سرويس خبری
جهانی برای فتح
كيست
كه در را به اين محكمی می كوبد! اگر باز نکنيم، در را می شکنند
و داخل می شوند! آيا سربازان آمريکايی اند؟ آنها به خانه ها حمله
می کنند و بچه ها و همه خانواده را وحشتزده می کنند. اين صحنه ها را
در تلويزيون ديده ايم. آنان حمله می کنند، می زنند، توهين می
کنند و مردان خانه را با خود می برند….
”در
فلوجه زنان بسياری کشته شدند. 72 زن يکجور کشته شدند، با يک گلوله در سرشان،
و تنها گناهشان اين بود که در خانه را باز کرده بودند“ (شهادت يکی از شاهدان
عينی درتريبون بين المللی عراق که در استانبول برگذار شد.)
اما
آنها که پشت درند و در را می کوبند ممکن است چماقداران و جانيان
معمولی باشند که بزور وارد خانه ها می شوند و به زنان تجاوز می
کنند. هيچ کدام از اينها قبل از اشغال معمول نبود. يک زن عراقی در تريبونال
شهادت داد: از زمانی که عراق اشغال شده، خشونت عليه زنان و پايمال کردن
سيستماتيک حقوقشان در حال افزايش است.
زنان
ربوده می شوند، به آنان تجاوز می شود و حتی شكار می شوند
تا در شبکه جهانی فحشا خريد و فروش شوند. يک زن عراقی به يک خبرنگار
گفت: ”ربودن و تجاوز زنان تا آن حد گسترش يافته که هر زنی نگران آن است
مبادا قربانی بعدی باشد. تعداد خيلی کمی از زنان در
خيابانها ديده می شوند. قبل از جنگ اين طور نبود، نه! خيلی ها
می ترسند كه پايشان را از در خانه بيرون بگذارند.“
از
زمان اشغال، بخصوص در شهر جنوبی بصره که توسط مذهبيون شيعه و با حمايت
آمريکا و انگليس کنترل می شود، زنان برای پوشيدن حجاب زير فشار قرار
گرفته اند- به سلمانی ها اخطار داده شده که ريش مردان را نبايد بزنند، به
خياطهای زنانه در مورد دوختن لباس اخطار داده شده است. بسياری از زنان
از مشاغلشان بيرون رانده شده اند بطوريكه که اينک تنها 10 درصد آنان کار می
کنند. قتلهای ”ناموسی” به حد هشدار دهنده ای حتی در کردستان
در حال افزايش است. بعد از تصويب قانون اساسی جديد در سال گذشته و بر قراری رژيم اسلامی اينک
نيروهای اسلامی بر اجزاء زندگی زنان عراق حکم می رانند.
اگر مسافری از افغانستان وارد عراق شود خواهد گفت حتما آمريكا سخت مشغول
”آزاد“ كردن زنان عراق است زيرا زندگی زنان عراقی هر چه بيشتر به
زندگی زنان افغانستان شباهت يافته است.
”آزاد“
کردن زنان عراقی توسط اشغالگران حداقل دارای سه بعد است. يکم، بعد
اقتصادی است. زيرا زنان در اين زمينه دو برابر ديگران زير فشار و در عذابند.
دوم، فشار و ستم هايی است که در
نتيجه وحشيگری های اشغالگران بر زنان روا رفته تا مردم را خوار کرده و
روحيه آنان را در هم شکنند. همه مردم از اين نظر زير فشارند اما زنان بهای
گزافی پرداخته اند. بعد سوم پايمال کردن کليه حقوق زنان توسط حاکمان اسلامی است که بطور فزاينده
ای صحنه سياسی عراق را در کنترل خود می گيرند و در نتيجه
سياستهای اشغالگرانه آمريکا و انگليس اين موقعيت را بدست آورده اند.
ستم بر زنان، در اين جا تمام نمی شود و اين
مسئله را دردناکتر کرده است. ستمگری قرون وسطائی بر زنان تاثيرات
عميقی را بر شيوه زندگی مردم عراق گذاشته و روابط عقب مانده
اجتماعی را تحکيم کرده است.
زنان اولين قربانيان جنگ
تجاوزکارانه آمريكا عليه عراق: بعد اقتصادی
تحريم
های اقتصادی قدرتهای غربي، بعد از تجاوز اول به عراق در سال
1991، پيش درآمد ضرباتی بود که كه با اشغال عراق در سال 2003 بر زنان وارد آمد.
به گفته بی بی سي، زنانی که در نتيجه مشکلات مربوط به زايمان
جان خود را از دست داده اند، از سال 1990 به بعد، سه برابر شد. تعداد زنانی
که بچه هايشان ناخواسته سقط می شود جهش وار افزايش يافته است. اين بخشا ناشی از فشار های
عصبی مربوط به جنگ و قرار گرفتن در معرض تشعشات سلاحهای شيميائی
و اورانيم که توسط آمريکا استفاده می شود، است. امروز 65 درصد زنان عراق در
خانه وضع حمل می کنند.
بعد
از 8 سال جنگ با ايران که باعث مرگ بيش از نيم ميليون در دهه 80 ميلادی شد
زنان زير فشار بيشتری قرار گرفتند، چرا که بسياری از آنها تنها نان
آور خانه بودند. اين وضعيت بطور قابل توجهی بعد از سال 1991 وخيمتر شد.
مشاغل دولتی آنقدر کم در آمد بودند که مردان اين مشاغل را رها کردند اما
زنان چاره ای نداشتند جز اينکه ادامه دهند. آلترناتيو ديگری برايشان
موجود نبود. دستمزد کار در مزارع در پايين ترين سطح خود بود و به زنان نصف دستمزد
معمول پرداخته می شد.
وضعيت
اقتصادی آنچنان فلاکت بار شد که حتی خانواده های نسبتا پولدارتر
مجبور به فروش وسايل خانگی خود (مانند ماشين رختشوئي، فريزر و غيره) شده اند
تا مخارج روزمره خانواده را تامين کنند. اين باعث افزايش فشارهای کاری
بر زنان شد و نياز مبرمشان به کار در بيرون خانه دستمزدهايشان را به نصف دستمزد
مردان تقليل داد. وقتی مخارج تحصيل به ميان آيد خانواده ها مجبور اند که
تصميم بگيرند که کدام يک از فرزندانشان را به مدرسه بفرستند. در اين موارد معمولا
دختران انتخاب نمی شوند.
وحشی گری
های آمريکايی ها عليه زنان
يکی از زنان زندانی ابوغريب در
دسامبر 2003 مخفيانه يادداشتی را به خارج از زندان فرستاد. ”اين يادداشت
ادعا ميکرد که زندانبانان آمريکايی به زنان بازداشت شده تجاوز می
کنند… و اضافه می كند كه چند تن از زنان حامله شده اند. زنان را مجبور
می کردند که جلوی مردان کاملا لخت شوند. اين يادداشت از جنبش مقاومت
عراق می خواهد که در زندان بمب بگذارند تا زنان را از شرمساری نجات دهند.“ در
تحقيقاتی كه وکلای زنان باز داشت شده كرده اند به اين نتيجه رسيدند که
اين مسايل نه تنها در زندان ابوغريب بلکه
”در سراسر عراق بطور سيستماتيك اتفاق افتاده است.“ (اين نقل قول و نقل قول های بعدی اين قسمت از
روزنامه گاردين لندن تاريخ 20 مارس 2004 می
باشند)
از
آنجا که برای بسياری از زنان مشکل است که در اين باره صحبت کنند، يک
وکيل زن، به نام سوآد که وکالت چندين زن زندانی را بعهده گرفته است
ازيکی از پايگاه های نظامی آمريکايی در ال- خارخ ديدن
می كند و در آنجا با يکی از زنان زندانی صحبت می كند. ”او
در حالی که گريه می کرد به ما گفت به او تجاوز شده ... چند سرباز
آمريکايی به او تجاوز کرده اند. او تلاش کرده است مقاومت کند و مانع اين کار
آنها شود. در نتيجه دستش صدمه ديده است. او جای زخم ها و بخيه را به ما نشان
داد. او به ما گفت ”ما دختر و شوهر داريم محض رضای خدا راجع به اين مسائل با
كسی حرفی نزنيد.“ “
گاردين
اين چنين ادامه می دهد: ”... جنرال آنتونيو تاگوبا که تحقيقات سری
ارتش آمريکا در ژانويه 2004 زير نظر او انجام شد، يادداشت مخفيانه ای را که
زنی به نام نور از زندان ابوغريب به بيرون فرستاده تاييد می كند، و
آنرا دقيق می خواند.“
طبق
گزارش تاگوبا چند عکس از 800 عکسی
که زندانبان آمريکايی در زندان ابو غريب گرفته اند،نشان می دهد که يک
پليس ارتش آمريکا در حال ”انجام رابطه جنسی” با يک زن عراقی است. تاگوبا
تاييد می کند که زندانبانان از بدن برهنه زنان بازداشت شده عکس و ويدئو تهيه
كرده اند. عليرغم آنكه دولت بوش از پخش اين عكس ها جلوگيری كرد، اما يك
ايستگاه تلويزيونی استراليايی كه يك كپی از سی دی
اين عكس ها را بدست آورده است تعدادی از آنها را بر روی سايت اينترنتی خود گذاشت. برخی گزارشات
ديگر نشان می دهد که وقتی سربازان آمريكايی زنانی را به
جرم تن فروشی دستگير می كنند،
پروانه سوء استفاده های جنسی بيشتری را برای خود صادر
می كنند.
پروفسور
هودا شاكر النوعيمي، محقق امور سياسی در دانشگاه بغداد می گويد كه، ”
به عقيده ما او (نور) مورد تجاوز قرار گرفت و توسط سربازان آمريكايی حامله
شد. بعد از مرخص شدن از زندان ابوغريب، من به خانه او رفتم. همسايه ها می
گفتند كه خانواده اش از آنجا رفته است. به باور من او كشته شده است.“ اين سرنوشت
چندين زن زندانی سابق بوده است. از آنجا كه تجاوز در جوامع اسلامی
بی آبرويی و لكه ننگی برای خانواده محسوب می شود، تعداد
كمی از زنان درمورد آنچه در زندانهای
آمريكايی بر آنها گذشته حرف می زنند.
بنابرهمان
گزارش، شيوه های ديگر سرگرمی برای زندانبانان آمريكايی به
منظور خردكرد زنان زندانی نيز در اين زندانها رايج بوده است. ” يك زن
عراقی هفتاد و چند ساله را در ابوغريب مجبور كرده بودند كه مثل يك الاغ چهار
دست و پا راه برود.“ آن کلويد، يكی
از اعضای پارلمان بريتانيا، که مشغول تحقيق در باره اين مورد مشخص بوده،
تاکيد می کند که اين مسئله واقعيت داشته است. زنان زندانی همانند
مردان زندانی 23 ساعت در سلولهای انفرادی قرار داده می
شوند. اعضای خانواده های زندانيان كه مرتبا در مقابل زندان ابوغريب
جمع می شوند و همچنين بقيه زندانيان می گويند كه بسياری از زنان
خودكشی كرده اند.
شواهد
بسياری دال بر ادامه سوء استفاده از زنان در زندانهای عراق وجود دارد.
اخيرا وقتی كه يكی از وكلاء
زن تلاش كرد از زنان زندانی در ابوغريب ديدن كند، نگهبانان
آمريكايی از ورود او جلوگيری كردند. وقتی كه او اعتراض كرد،
آنها تهديد كردند كه او را دستگير خواهند كرد.
قدرت گيری
بنيادگردايی در عراق و حمايت آمريكا
بعد
ازسرنگونی ملك فيصل توسط ژنرال قاسم در سال 1958، عراق نسبت به بسياری
از كشورهای خاورميانه، قانون اساسی نسبتا سكولارتری را اتخاذ
كرد. صدام حسين بعد از بقدرت رسيدن همان قانون اساسی را برگزيد. طبق اين
قانون اساسی زنان قانونا با مردان برابر بودند. تحصيل مجانی تا سطوح
ابتدايی برای آنان تضمين شده بود. آنان حق طلاق داشتند و چند
همسری عملا غير ممكن شده بود. زنان از حق انتخاب كردن و انتخاب شدن بهره
می بردند واز حق آزادی پوشش برخوردار بودند.
اما
قوانين مربوط به حقوق زنان بعد از جنگ اول خليج (سال 1990) كم كم پايمال شد.
وقتی آمريكا تلاش كرد صدام را ايزوله كند وعده هائی به گروههای
اسلامی شيعه داد. صدام نيز برای بقا خود و بدست آوردن حمايت مذهبيون و
رهبران عشاير از مذهب و دين استفاده كرد. صدام چند همسری را برای
مردان آزاد (طبق اسلامی تا 4 زن)؛ و اعلام کرد که قتل ناموسی نيز آزاد
است و اگر مردی به وفاددار بودن زنش شک کند می تواند وی را به
قتل برساند.
بعد
از اشغال عراق توسط آمريكا در سال 2003 و سرنگونی صدام، با آغاز
همكاريهای نزديك آمريكا و شيعه ها و برخی احزاب سني، اسلامی ها
بطور روزافزونی زندگی مردم را در كنترل خود گرفتند. بازهم اين زنان
بودند كه می بايست بيشترين بها را بپردازند.
اين
اوضاع در مناطق شيعه نشين همچون بصره در جنوب عراق سرعت بيشتری داشت. زنان
مجبور به رعايت حجاب شدند. آنان که از اين كار سرباز می زدند، خطر اذيت و
آزار، ربوده شدن و تجاوز را بجان می خريدند. اين روزها در بصره ديدن
زنی بدون چادر و يا حجاب كاملا غير عادی است. يكی از فعالين زن
به روزنامه گاردين لندن گفت كه گروه های فشار مذهبی كه عمدتا وابسته
به احزاب بنيادگرای شيعه می باشند به مدارس می روند، يكی
از كلاس ها را اشغال می كنند و تمام دختران را مجبور می كنند تا حجاب
برسر كرده و دستكش بپوشند. زنان حتی در دانشگاهها راحت نيستند. بسياری
از زنان جوان دانشجو احساس می كنند كه اگر حجاب بر سر نكنند، از امنيت
برخوردار نيستند. در يكی دو سال گذشته بيش از يك دوجين انجمن های
فرهنگی و مذهبی در محيط دانشگاهها ظهور كرده است. تعداد حوادثی
كه در آن دختران توسط همكلاسی ها و ميليشيای احزاب شيعه تهديد
می شوند روزبروز افزايش می يابد. در يكی از اين حوادث در
دانشگاه بصره، يكی از ميليشيا ها به دو دانشجوی زن حمله كرده و
گزارشات حاكی از كشته شدن آنهاست.
نكته
اينجاست كه حجاب تنها آغاز ستم وحشيانه عليه زنان است. آيت الله خمينی در
ايران، حمله خود عليه حقوق زنان را با اجباری ساختن حجاب آغاز نمود. حجاب
سمبل بردگی است و به نوبه خود باعث يك سلسله اشكال انقياد ديگر می
شود. حجاب باعث تحقير زنان می شود. غير مجاز کردن انتخاب پوشش برای
زنان، علامت آن است که به آنان اجازه ی خيلی کارهای ديگر داده
نخواهد شد. منظور و مقصود اصلی حجاب محدود كردن شركت و نقش زنان در جامعه و
نگاه داشتن آنان در خانه است. اين مسئله باعث عواقب روحی برای زنان، و
تاثيرات مخرب بر مناسبات بين آنها و جامعه شده است و بيش از اين خواهد شد.
امروزه
برای زنان عراقی و حتا مردان مجرد، داشتن زندگی مستقل از
خانواده سخت است زيرا نه بودجه کافی برای تشکيل زندگی مستقل
دارند و نه امنيتي. اين دو عامل باعث پديده نوين بازگشت جوانان به خانه پدری
شان شده است.
اين
مسئله به نوبه خود موجب احياء و تقويت مناسبات قبيله ای و عشايری كه
در قانون اساسی 1959 ضربه خورده بود می شود. در دهه های گذشته
كه تعداد روزافزونی از مردم به تحصيل می پرداختند و وارد بازار كار
می شدند ضرباتی بر مناسبات قبيله ای وارد شده بود. اينك تحت
اشغال آمريكا، اين روند برعكس شده است. اين مسئله بنيان و اساس محكمتری را برای
تشديد ستم بر زن فراهم می کند. در چنين شرايطی مسن ترين مرد قوم نقش
رئيس قبيله را بازی می كند. مردان، حافظين و مالكين ناموس قبيله
می باشند و می توانند سرنوشت هر يك از زنان و دختران فاميل را تعيين
كنند. زمانی که مناسبات قبيله ای محکم باشد، چنانچه قوانين
کشوری در تضاد با قوانين قبيله ای آنها قرار گيرند، روسای قبايل
می توانند از قبول آنها سرباز زنند. حتی اگر قانون برخی
آزادی ها را برای زنان مجاز شمارد و يا اينكه مردان خانواده با آنها
موافق باشند، سنتهای قبيله ای مانع اجرای آن خواهد شد.
قانونی كردن ستم برزنان: قانون اساسی جديد
قانون
اساسی جديد، تاسيس رژيم اسلامی عراق را نهايی كرد. اين قانون
اساسی مسايل مهمي، از جمله حقوق زنان را تعيين می کند. ماده 2 مصوب
قانون اساسي، اسلام را دين رسمی عراق و دولت آن می داند و تصريح
می کند که هيچ يک از قوانين مصوب نمی توانند در تضاد با آن باشند.
ماده 14 حقوق زنان را تضمين می كند اما تا جايی كه اين حقوق ” قوانين شرعی
را نقض“ نکند. قانون اساسی جديد عراق تمام حقوق تعيين شده توسط ” قراردادها
و كنوانسيون های بين المللی “
را تاييد می كند اما ” تا جائيکه در تضاد با اسلام قرار نگيرند.“ بنابراين
شريعت مبنا گرفته شده است. واضح است که قوانين مذهبی در اغلب موارد در تضاد
با حقوق زنان و حقوق بشرقرار می گيرند و در نتيجه در همه آنها حقوق زنان
بصورت ضمنی انكار شده است. بنابر قوانين شريعت، تنها پدر در شرايط طلاق
می تواند حضانت فرزند را بعهده بگيرد. زنان در مسايلی مانند ارث و
شهادت در دادگاهها رسما به مثابه نصف مرد
بحساب می آيند. اينكه شريعت چگونه قرار است بكار گرفته شود بستگی به
دولت، قضات و البته روحانيت دارد. زنان عراق بسياری از حقوق پايه ای
خود را از دست داده اند و در موارد بسيار ديگر همچون تحصيل، بهداشت و درمان،
اشتغال و امثال آن حقوقشان بطور جدی در خطر است.
ارزيابی
از اين اوضاع بسيار مهم است. وقتی كه عبدالعزيز حكيم ( رهبر شورای
عالی انقلاب اسلامی عراق) در صدر شورای حكومت عراق قرار گرفت،
تلاشی برای جا انداختن قوانين شرعی در مورد خانواده، تحت عنوان
ماده 137 صورت گرفت. هدف ماده مذکور اين بود كه قوانين خانواده را منطبق بر قوانين
اسلامی كرده و حقوق زنان را محدود کند. شورای حكومت عراق اين ماده را
در دسامبر2003 تصويب كرد. اين ماده جر و بحث بسياری در محافل مختلف از جمله
در درون خود شورا برانگيخت. اما اين ماده به مثابه قانون اعلام نشد چرا كه در آن
زمان پل برمر فرمانده آمريكايی عراق ( می بايست آنرا تاييد كند اما
بعد از مدتی اين پا و آن پا) آنرا در نهايت امضاء نكرد. در آن زمان
آمريكائی ها تبديل اين ماده به قانون را در جهت منافع خود نديد؛ شايد به اين
دليل كه در آن زمان جنبه موقتی داشت و فکر می کردند نمی ارزد که
بخاطر يک قانون موقت انتقادات زيادی را از جانب زنان و کسانی که از
تجاوز آمريكايی ها حمايت كرده بودند(مانند رهبران کرد) بجان بخرند. اما وقتی كه در ژانويه 2005
احزاب شيعه انتخابات را بردند، تلاش ديگری را برای نوشتن قانون اساسی جديدی كه بر
اساس شريعت باشد، آغاز كردند. آنها خواهان آن بودند كه دادگاه های
دينی مسايلی مانند، ازدواج، طلاق، حضانت فرزندان و موارد ارث را مورد
قضاوت قرار دهند. برخی حتی در صدد بودند که قانون اساسی دادگاه
های عشيره ای را برسميت شناسد. بحث و جدل طولانی در مورد چگونگی
بيان (تصريح) نقش اسلام در گرفت. احزاب اسلامی شيعه كه بر حكومت عراق تسلط دارند،
پيشنهاد می كردند كه اسلام به مثابه ”منبع اصلی” قوانين عراق مطرح شود
در حاليكه رهبران کرد و ديگر اقليت ها خواهان آن بودند كه قانون اساسي، اسلام را
به مثابه ”يكی از منابع اصلی” قانون تلقی كند.
بطور
خلاصه هر دو بخش می خواستند كه اسلام نقش اصلی در قانون اساسی
داشته باشد. اما مشاجرات به نتيجه نرسيد. پس از سپری شدن ضرب العجل
زمانی تعيين شده توسط آمريكا، بالاخره آمريكا مستقيما مداخله كرد. مذاكره
كنندگان كرد و سنی بعدا فاش کردند که سفير آمريكا يعنی زلمای
خليل زاد پيشنهاد كرد نوشته شود که اسلام «يك
منبع اوليه» قانون گذاری باشد. اين اساسا به معنای حمايت از نقطه
نظرات افراطی ترين بخش مذهبيون و تحديد شديد حقوق زنان بود. حمايت آشكار
آمريكا از بنيادگرايان شيعه خشم بسياری را برانگيخت و باعث شرمساری کسانی
شد که از تجاوز آمريكا حمايت كرده بودند.
برای
پنهان کردن اين واقعيت که حقوق زنان لگدمال شده است، قانون اساسی 25%
كرسی های پارلمان را به زنان اختصاص داد. اما اين صرفا تزئينات است.
واقعيت تلخ اين است كه مهم نيست چند نفر زن عضو پارلمان عراق هستند. با وجود قانون
اساسی جديد نسل بعدی زنان عراق بيشتر از مادران خود تحت ستم قرار
خواهند گرفت و اشغال عراق توسط آمريكا، مسئول چنين وضعيتی است. اگر چه
بنيادگرايان مذهبی تا حدی منعكس كننده مناسبات اجتماعی
واقعی حاکم بر جامعه اند و تا حدودی از پايگاه توده ای
برخوردارند اما واقعيت اين است كه به پشتوانه تفنگ های آمريکا به قدرت رسيده
اند. آمريکا فرمانده آنان است و نه برعکس.
ايزابل
كول من، عضو ارشد و مدير بخش زنان و برنامه سياست خارجی آمريكا در
شورای روابط خارجی در شماره
ژانويه – فوريه 2006 مجله فارين افرز ( مسايل بين الملل ) كه مجله تئوريك غير
رسمی طبقه حاكمه آمريكاست بصورت تاييد كننده ای می نويسد كه
آمريكا ، ” مامای تولد يك دولت اسلامی در عراق شد“. او همچنين خواهان
تكرار چنين تحولاتی در سراسر جهان اسلام می شود. تحت حمايت آمريكا برخی
از ” كارشناسان مسايل زنان“ در نوشتن قانون اساسی جديد بكار گرفته شدند،
ازجمله كسانی كه در نوشتن قانون
اساسی جمهوری اسلامی افغانستان تحت اشغال آمريكا سهيم بودند.
حمايت
آمريكا از بنيادگرايان شيعه، حمايت از اكثريت نبود و همچنين اين سياست بر
مبنای برون رفت از يك بن بست سياسی كه حكومت عراق در آن گير كرده بود،
نيز نبود. سنت های اسلامی شونيستی و مرد سالارانه برای
احيا و بازسازی مناسبات قبيله ای و فئودالی ضروری است و
امپرياليسم آمريكا برای تحكيم پايه های اشغالش شديدا محتاج آن است.
محدود
كردن حقوق زنان و تشديد ستم برزنان به تقويت جوجه ديكتاتورها و فئودالها و قبايل عقب
مانده كه متحدين اصلی امپرياليسم آمريكا در عراقند منجر شده است. تجربه افغانستان
و اتحاد آمريكا با مرتجعترين فئودالها و جنگ سالاران در آن كشورشمه ای از مسيری
است كه آمريكا در پيش گرفته است: مسيری که بطور عام در تضاد حاد با منافع کل
مردم و بطور خاص در تضاد حاد با منابع زنان قرار دارد. ■
انتخابات جديد در آلمان و
شکل گيری يک حزب حکومتی جديد
در انتخابات سال 2005 در
آلمان، که انتخابات مهمی بود، علاوه بر احزاب هميشگی، يک ائتلاف جديد
به نام "حزب چپ" (به آلمانی: لينکس پارتاي) نيز ليست
انتخاباتی ارائه داد. اين ليست انتخاباتی موفق به کسب 54 کرسی
پارلمانی شد و اکنون يک فراکسيون قوی در مجلس است. هيچيک از دو حزب اصلی
يعنی حزب سوسيال دموکرات (اس پ د) و حزب دموکرات مسيحی ( س د او) به
اندازه کافی رای نياوردند که بتوانند به تنهائی دولت تشکيل
دهند. اين دو حزب وارد مذاکرات طولانی با يکديگر شدند تا با سازش هائی
يک کابينه ائتلافی تشکيل دهند و صدر اعظمی از حزب سوسيال دمکرات به
حزب دموکرات مسيحی منتقل شود. خانم مرکل از سوی حزب دمکرات مسيحی صدر اعظم شد اما بسياری از وزرای
وی منجمله وزير اقتصاد از حزب سوسيال دمکرات می باشد.
حزب سوسيال دموکرات با
وجود ائتلاف با حزب سبزها نتوانست اکثريت لازم را بياورد. علت اين امر
نارضايتی وسيعی است که در ميان پايه های اين دو حزب موجود است.
اين پايه ها اين دو حزب را خائن به منافع خود می دانند. زيرا دولت گرهارد
شرودر و حزب سبزها در دوران زمامداری خود، برنامه منحل کردن "دولت
رفاه" را آغاز کردند. بر هيچ کس هم پوشيده نبود که حزب دموکرات مسيحی خواهان
تسريع اين روند بوده است. در چنين وضعيتی است که ليست انتخاباتی
"حزب چپ" به ميان آمد که پايه
های ايجاد يک حزب حکومتی ديگر را گذاشت. سوال اينجاست که فرق اين حزب
با ديگر احزاب حکومتی "چپ" مانند حزب سوسيال دموکرات و حزب سبزها
چيست؟ و سوال ديگر اين است که شکل گيری چنين حزبی محصول چه
اوضاعی است؟
ليست انتخاباتی حزب
چپ، اساسا ائتلافی بود ميان تشکيلات
"واسگ" و حزب دموکرات سوسياليست (پ د اس) و حمايت فعال اسکار لافونتن از
رهبران با نفوذ و ناراضی حزب سوسيال
دمکرات. تاسيس حزب چپ آينده هم بر پايه
ادغام اين دو تشکيلات خواهد بود. اين حزب هنوز رسما تشكيل نشده و قرار است طی يك كنگره تشكيل شود. اما قبل از اينكه بطور سراسری تشكيل شود
واحدهای محلی هر دو جريان بايد به اين وحدت رای مثبت داده و با
يکديگر در سطح محلی ادغام شوند. تا آنجا که ما اطلاع داريم اختلافات
واحدهای محلی گوناگون در مقابل شکل گيری اين حزب مشکلات عديده
ای را بوجود آورده است. تشکيلات واسگ از درون يک جنبش توده ای بوجود
آمد. اين جنبش توده ای دو سال پيش عليه برنامه ای به نام "تقويم
2010" که برنامه ای برای از بين بردن کامل دولت رفاه است، شروع
شد. در واقع واسگ بازوی انتخاباتی جناح چپ اتحاديه های
کارگری است که با از بين بردن دولت رفاه مخالفند.
(پ د اس) ادامه ی حزبی است که
زمانی در آلمان شرقی حاکم بود.
پس از فروپاشی ديوار برلين و بلوک شرق، آلمان شرقی که يک کشور
سرمايه داری دولتی تحت نام سوسياليسم بود در آلمان غربی ادغام
شد. پس از آن حزب (پ د اس) نيز در نظام حکومتی آلمان ادغام شد و بعنوان
يکی از احزاب اپوزيسيون وفادار شروع به فعاليت و شرکت در انتخابات کرد. امروز بيشترين پايه اين حزب از آلمان
شرقی می باشد. مشكل (پ د اس) آن است كه ميانگين اعضايش شصت سال است و
بسياری از استازی های سابق در آن هستند. (استازی سازمان
پليس مخفی سرکوبگر آلمان شرقی بود). اين مسئله از نقاط منفی آن
محسوب می شود. هر چند اين در بخش شرقی آلمان می تواند با
ادعاهائی از اين قبيل که "اينها در مقام مامور استازی به خلق
خدمت کرده اند" مسئله را برای پايه های خود قابل هضم کند اما در
بخش غربی آلمان اين استدلالات خريدار ندارد و برای پايه های اين
ائتلاف قابل قبول نيست. مشخصه لينكس پارتای چيست؟ اين حزب می خواهد يك
برنامه سوسيال دموكراتيك چپ را پياده كند. اما سرمايه داری آلمان پايه
اقتصادی اجرای اين برنامه را ندارد. سرمايه داری آلمان، بايد
تمام برنامه های رفاه اجتماعی که مشخصه آلمان پس از جنگ جهانی
دوم بود، را منحل کند. هر کس وارد حکومت شود بايد نقشه حذف برنامه های رفاه
اجتماعی را قبول كند زيرا ديگر ادامه آن به لحاظ اقتصادی برای
سرمايه داری آلمان ممكن نيست.
در انتخابات اخير،
منطقی آن بود که حزب سوسيال دموکرات به رهبری گرهارد شرودر با کمک حزب
سبزها و لينکس پارتای کابينه تشكيل دهد، زيرا می توانستند اكثريت را
تامين کنند. اما حزب سوسيال دموکرات ترجيح داد که با حزب دموکرات مسيحی
حکومت ائتلافی تشکيل دهد. علتش آن است كه بورژوازی آلمان برای
حمله به حقوق مردم (يعنی برای حذف برنامه های رفاه اجتماعي)
نياز به يک دولت با ثبات دارد و با لينكس
پارتای که مدعی احياء دولت رفاه است، نمی توانست به اين هدف دست
يابد. هر چند لينكس پارتای پايه های ناراضی حزب سوسيال دمکرات و
سبزها را به گرد خود جمع كرده است اما هدف استراتژيكش تشکيل حکومت ائتلافی
با حزب سوسيال دمکرات است.
در حال حاضر حزب سوسيال
دموکرات و دموکرات مسيحی با هم متحد شده اند و اكثريت را تشكيل داده اند كه
بتوانند نقشه حذف امكانات و امتيازات دوران "دولت رفاه" را پيش برند.
اينها بر سر شيوه انجام اين كار اختلافاتی دارند اما اختلافاتشان چندان مهم
و اساسی نيست. اين دو حزب با تشکيل يک ائتلاف توانسته اند در مجلس يک اکثريت
نسبی بدست آورند. اما جالب آن است که با وجود داشتن چنين اکثريتی در 4
- 5 ماهی که از تشکيل دولتشان
می گذرد نتوانسته اند حتا يک قانون مهم برای حذف امکانات رفاه اجتماعی
تصويب کنند. علتش اختلافاتشان نيست. بلکه ترسشان از انفجار اجتماعی است.
پايه های
مادی و شرايط برخاستن "دولت رفاه"
چرا برنامه لينكس
پارتای مبنی بر بازگرداندن دولت رفاه امكان موفقيت ندارد؟ واقعيت اين
است که اگر رهبران اين حزب هم وارد کابينه
شوند مجبور به حذف دولت رفاه خواهند شد چرا که اقتصاد آلمان پايه های
مادی "دولت رفاه" را از دست داده است. اين پايه مادی چه بود
و چطور آن را از دست دادند؟
يكی از
ويژگيهای امپرياليسم آلمان اين است كه در پايان جنگ دوم همه احزاب
بورژوازی منجمله حزب دموكرات مسيحی به ظاهر با سرمايه داری
مخالفت می کردند! همه احزاب بورژوازی می گفتند در آلمان
نمی توانيم مانند آمريكا و بقيه جاها پيش رويم. علتش اين بود که تمام سرمايه
داران بزرگ آلمان از هيتلر حمايت کرده بودند. اين مسئله آنقدر جدی بود كه
حتا در قانون اساسی بعد از جنگ که برای آلمان نوشته شد متذکر شدند که آلمان يك كشور "سوسيال کاپيتاليست"
(سرمايه داری سوسيال يا سرمايه داری اجتماعي) است. نام اين را
"دولت رفاه" گذاشتند. اين سرمايه داری سوسيال و دولت رفاه به اين
شکل تعريف شد كه "هر كس دارای مالكيت است دارای مسئوليت
اجتماعی هم هست." پس صاحبان مالكيت نمی توانند فقط به خودشان
توجه كنند بلكه بايد به جامعه نيز توجه كنند. اين ايدئولوژی رسمی
بورژوازی آلمان در دوره بعد از جنگ دوم بود. آن را حتا در مدارس آموزش داده
و گفته می شد چون آلمان سرمايه داری سوسيال است پس نيازی به
انقلاب و سوسياليسم ندارد. 50 سال به مردم اين کشور اين مسئله را آموزش داده و آن را
در ذهنشان حک کرده اند. در واقع، سياست دولت رفاه، يک قرارداد اجتماعی
برای بازسازی آلمان ويران شده بود. و اكنون بورژوازی آلمان با
دست خودش اين "قرار داد اجتماعي" را فسخ کرده است زيرا از زاويه تامين
منافع سرمايه داری آلمان ديگر کارائی ندارد و تبديل به مانعی
برای آن شده است. اين تضادی بس انفجاری است. بورژوازی
آلمان بايد شرايطی را که از زمان
جنگ دوم به اين طرف در آلمان حاکم بود عوض کند زيرا ديگر توان مادی و
اقتصادی تامين آن را ندارد. ادامه دولت "رفاه" به معنای
ورشکستگی سرمايه داری آلمان خواهد بود.
همانطور که گفته شد
بورژوازی برای اجرای سياست حذف دولت رفاه با يك مشكل
سياسی و ايدئولوژيك بزرگ مواجه است. برخورد اين نياز مبرم با تفکر و
انتظاراتی که در 50 سال گذشته بر ذهن مردم حک کرده اند، می تواند منجر
به يک انفجار اجتماعی شود. اينجاست که لينکس پارتای برای نظم
حاکم نقش سوپاپ اطمينان را بازی می کند.
امپرياليسم آلمان، پس از
جنگ دوم، پايه های مادی استقرار دولت رفاه را چگونه بدست آورد؟ بعد از
جنگ دوم امپرياليسم آلمان در بلوك غرب تحت سرکردگی امپرياليسم آمريكا
سازماندهی شد. در اين بلوک، به سرمايه داری آلمان موقعيت ممتازی
داده شد. اين موقعيت ممتاز چه بود؟
يکم، دسترسی به
بازارهای جهانی برای كالاهای آلمانی، دسترسی
به بازار های جهانی برای سرمايه آلمانی و دسترسی به
موادخام جهان بخصوص نفت خاورميانه. امپرياليسم آمريکا که فاتح جنگ دوم و لاجرم سرکرده
سرمايه داری جهانی بود، بازسازی و تجديد ساختار اقتصاد
جهانی را هدايت کرد و در اين چارچوب تضمين كرد که آلمان موقعيت ويژه
ای داشته باشد. علت اين تصميم گيری آن بود که در جريان جنگ دوم
جهانی شوروی (که هنوز آن زمان سوسياليستی بود) تا دروازه
های غرب رسيده و نيمی از آلمان را نيز به بلوک سوسياليستی ملحق کرده بود.
بنابراين، در ابتدای امر "دولت رفاه" برای مقابله با
تاثيرات بلوک سوسياليستی شرق، برای آلمان سرمايه داری تعبيه شد.
به اين ترتيب، با وجود آنکه سرمايه داری امپرياليستی آلمان جنگ دوم را
باخت و مثل آمريكا سركرده جهان نشد اما بسياری از آن اهدافی را که
اصلا جنگ را بخاطرش راه انداخته بود، بدست آورد.
دوم، آلمان بدليل اينکه
جنگ دوم را باخته بود اجازه نداشت صاحب سلاح های اتمی و استراتژيک
شود. ولی از سوی آمريکا حمايت
می شد و تحت حمايت نظامی و هسته ای آمريکا قرار گرفت. اين مسئله
يك امتياز بزرگ برای اقتصاد آلمان بود زيرا بدون آنکه نيازی داشته
باشد که در اقصی نقاط جهان حضور نظامی داشته باشد، بمب بسازد و
غيره به تمام امکانات سرمايه داری جهانی
دسترسی داشت. در نتيجه نسبت به کشورهای سرمايه داری
امپرياليستی ديگر آزادی عمل زيادی داشت. آزادی عمل داشت
كه درآمدهائی را که کشورهای سرمايه داری ديگر در زمينه
نظامی و دفاعی هزينه می کنند در زمينه برنامه های دولت
رفاه هزينه کند و ثبات اجتماعی را برای سرمايه داری آلمان در
داخل تامين کند و آلمان را بصورت يک قطب جذاب در مقابل اروپای شرقی در
آورد. در كل به امپرياليسم المان اجازه داده شد كه در بازسازی اقتصادی
جهان شركت كند.
سوم، نابودی آلمان
در جنگ دوم هم به نفعش تمام شد! در نتيجه
بمباران های نيروهای متفقين (امپرياليسم آمريکا و انگليس) تقريبا تمام
خانه ها و كارخانه های آلمان از بين رفت. اما پس از جنگ اين فاکتور تبديل به
يک امتياز برای آلمان شد. زيرا از
نو و با تكنولوژی بسيار مدرن تر ساخته شدند. اين بازسازی در دهه 50 و
اوائل دهه شصت رخ داد . ابزار توليد بازسازی شدند. شهرها بازسازی
شدند. اما در كشورهای ديگر كه كارخانه ها از بين نرفته بودند، با همان سيستم قبلی و سطح مدرنيزاسيون
سابق ادامه دادند. درست است كه نابود نشدن
کارخانجات آنها در دوره جنگ به نفع آن كشورها تمام شد (چون ظرفيت توليد
صنعتی در جنگ خيلی مهم است) اما بعد از جنگ تبديل به بار كهنه
ای بر دوش سرمايه آنها شد. ولی در آلمان بدليل بازسازی کارخانه
ها، بهره وری کار بسيار بالا رفت و قابليت رقابتی سرمايه داری آلمان را در مقابل سرمايه های
ديگر، بالا برد.
در آلمان دوره چند ساله
اول جنگ يعنی از 1945 تا1950 فقر زياد بود. فقر و فلاکت مردم را در همه
زمينه ها بسيار صرفه جو کرد بطوريکه فرهنگ صرفه جوئی مردم مسن آلمان را کمتر
در ديگر کشورهای سرمايه داری می توان ديد. اما بخاطر ساختمان
صنعتی نوين و بازسازی کشور، در
عرض 15 سال استانداردهای زندگی مردم بطور دائم بالا رفت. بهره وری توليد در آلمان بسيار جلوتر از
بقيه كشورهای سرمايه داری بود. و سرمايه آلمانی رقابت
جوئی بالائی داشت. بطور مثال در اواسط 1980 در شهر كلن يك كارخانه
فورد كه ماشين های فيستا می ساخت کارآئيش در همان زمان از مشابه همين
کارخانه در انگلستان بالاتر بود. كارخانه ی شهر كلن با نيمی از
کارگران، 50 درصد بيشتر از کارخانه فورد انگلستان ماشين فيستا توليد می کرد.
دنيا عوض شد و پايه
های مادی دولت رفاه از بين رفت
بعد از اتمام جنگ سرد
ميان بلوک سرمايه داری غرب و بلوک سرمايه داری شرق (بلوک شرق هم در
اواسط دهه 1950 تبديل به يک بلوک سرمايه داری
شده بود)، آلمان شرقی مضمحل شد و در آلمان غربی ادغام شد. سرمايه
داری آلمان غربی قبل از اين واقعه نيز در حال از دست دادن قابليت
رقابت جوئی اش بود. اما بعد از ادغام دو آلمان اين وضع حادتر شد. پس از
فروپاشی بلوک شرق، فرصتها و دريچه های زيادی در اقصی نقاط
جهان باز شد كه سرمايه ها بطرف آنها سرازير شوند. در چنين شرايطی آلمان
تبديل به منطقه ای شد كه مزد كارگر بسيار بالاتر از محيط اطرافش مانند يوگسلاوی و مجارستان و چك بود. دنيا عوض
شد و پايه مادی دولت رفاه از بين رفت. زمانی كه ديوار برلين ريخت، رقم
بيکاری در آلمان غربی 5 درصد بود و دولت اين رقم را بسيار زياد
می دانست. اما در اواسط 1995 اين رقم به ده درصد رسيد. كارخانه های
آلمان مرتبا در حال انتقال به كشورهای ديگر می باشند. مثلا ب ام و،
كارخانه ماشين سازی اسكاد در جمهوری چك را خريده است. و علاوه بر اين،
يك كارخانه جديد اسكاد در آنجا ساخته است. در مراسم تاسيس اين کارخانه، رئيس
كارخانه در حال نشان دادن آن به خبرنگاران بود و با افتخار می گفت كه اين
كارخانه مدرن ترين كارخانه اروپاست. خبرنگاری
پرسيد پس چرا يك رباط هم ندارد! (قابل ذکر است که
مهمترين كار رباطها در كارخانجات ماشين سازی جوش دادن و رنگ كردن
ماشين است.) مدير در جواب اين خبرنگار
گفت، ما اينجا تقريبا رباط نداريم چون رباط ها گران هستند. بجايش ما كارگر داريم.
كارگر در اينجا يك دهم كارگر آلمانی حقوق می گيرد.(1)
ضعيف شدن قدرت رقابت
جوئی سرمايه داری آلمان در بازار جهانی سرمايه داری
امپرياليستی، علت اساسی از بين رفتن پايه های مادی دولت
رفاه اجتماعی و به اصطلاح سرمايه داری سوسيال است. اين سرمايه
داری برای رقابت جو کردن خود نياز دارد که از هزينه هايش کاسته و
ساختار نيروی کار را در داخل آلمان بالکل عوض کند و حداقل آن را به شرايط
کار در اروپای شرقی نزديک کند. علاوه بر اين، بايد يک بخش نيروی
کار که با شرايط جهان سوم استثمار می شود در داخل آلمان بوجود آورد. ملازمه
اين تشديد ستمگری فرهنگی و ملی عليه مهاجرين است. بورژوازی
تمام تلاش خود را بکار خواهد برد تا از ترکيب شدن جنبش مهاجرين با جنبش های
اجتماعی ديگر ممانعت بعمل آورد.
منحل کردن "دولت
رفاه" برای بالا بردن سودآوری سرمايه داری آلمان اولين گام
است. اگر کمی واقع بينانه نگاه كنيم
می بينيم که دولت رفاه توانست جلوی انقلاب را در آلمان بگيرد. شايد به
جرات بتوان گفت که در شرايط دولت رفاه امکان انقلاب کردن در آلمان بسيار ضعيف بود.
اما اکنون وضعيت بطور دراماتيك و تكان دهنده در حال عوض شدن است. بورژوازی
با مشكل بزرگی روبروست زيرا 40 و 50 سال به مردم گفته است ما سرمايه داری سوسياليستی هستيم و
بهمين دليل نيازی به انقلاب سوسياليستی نيست. برای حذف خدمات رفاهی
با اين مانع سياسی و ايدئولوژيك روبرويند. نارضايتی بشدت در حال رشد
است و نقش لينكس اين است كه نارضايتی را جمع كند و بسوی چارچوب مبارزه
پارلمانی هدايت كند. احزاب ديگر می گويند دولت سوسيال (دولت رفاه)
ديگر تمام شده است اما لينكس می گويد اينطور نيست و ما هنوز می توانيم
آن را ادامه دهيم. ولی واقعيت اين است كه اين عوامفريبی محض است.
امروز و تحت اين سرمايه داری ادامه دولت رفاه امکان ندارد.
يكی ديگر از مسائل
که لازم است در تحليل دخالت دهيم مسئله تركيب جمعيتی آلمان است. در حال حاضر
در آلمان بيشتر از تولد ما شاهد مرگ هستيم. منحی سنی آن با تمام
كشورها فرق دارد. مثلا در آمريكا بعد از جنگ دوم جهانی توليد مثل به يکباره
جهش يافت. اما در آلمان بدليل فقر و نابودی دوران جنگ اين جهش عقب افتاد و
تازه در سال 1955 شروع شد. پرداخت حقوق بازنشستگی اين ها بر سرمايه
داری آلمان سنگينی می کند. در سالهای 1960 تا 70 به
ازای هر دو نفر شاغل يك نفر بازنشستگی می گرفت اما در 15 سال
آينده بالعكس خواهد شد. اين نيز يک فاکتور مهم است که سرمايه داری آلمان را
تضعيف می کند. بنابراين، مجبور است بطور جدی حقوق های
بازنشستگی را قطع كند و اينکار را خواهد کرد. بازنشستگی ها از پول شاغلين
تامين می شود و اگر به ازای هر شاغل دو بازنشسته باشد اصلا شدنی
نيست.
بنابراين، غير از اينكه
سرمايه آلمانی امتيازات سابقش را از دست داده است، در داخل مشكل تركيب جمعيت
دارد. مجموعه اين عوامل آن را وادار می کند که بطور جدی خدمات
رفاهی را بزند و دولت رفاه را منحل کند. و از آنجا كه اين مسئله می
تواند منجر به انفجار اجتماعی شود و
بطور اقتصادی نمی توانند از اين انفجار ممانعت کنند، بنابراين
سعی می کنند در سطح سياسی آن را مديريت کنند. لينكس پارتای عملا قرار است چنين
نقشی را بازی كند. اين حزب در حال دامن زدن به يک دروغ است و آن اينکه
سرمايه داری ميتواند به دولت رفاه ادامه دهد. تا مردم بيايند بفهمند که اين
مسئله واقعيت ندارد، بورژوازی يک فرصتی پيدا می کند. از اين
ستون به آن ستون فرج است. البته بسياری از فعالين و پايه های لينكس
اينطور فكر نمی كنند كه دارند به مردم دروغ می گويند. آنها نيز مانند
توده های متوهم واقعا باور دارند كه می شود وضع را حداقل مانند سابق
نگاه داشت. اما امكان ندارد. بهتر است بخود جرات دهند و به مردم آلمان بگويند دوران دل بستن به رشوه های ويژه
امپرياليسم آلمان و چشم بستن به فلاکت اکثريت مردم جهان تمام شده است و بايد همراه
بقيه مردم جهان برای سرنگونی سرمايه داری و برقراری
سوسياليسم تدارک ببينند.
توضيح
1- اين مدير حق دارد
زیرا رباط، ارزش اضافه توليد نمي
كند و نمي توان رباط را استثمار كرد. همانطور که مارکس گفت، هرچه نسبت سرمايه
متغير (هزینه سرمایه دار برای استخدام کارگر) بالاتر رود،
سودآوري سرمایه بيشتر است و هر چه بخش
سرمايه ثابت (هزینه سرمایه دار برای تهیه ماشين آلات)
بالاتر رود، سود آوری سرمایه کمتر می شود. چون ماشين آلات
نمی توانند ارزش بيافرينند. این نیروی کار زنده است که ارزش مي آفريند. ■
نشريه Aufstand
(خيزش) که نشريه کمونيستهای انقلابی است در شماره سپتامبر 2005 خود در
مقاله ای که در باره انتخابات جديد آلمان منتشر کرده، خصلت عام انتخابات در
کشورهای امپرياليستی و خصلت خاص انتخابات جديد آلمان را اينگونه تحليل
می کند:
«انتخابات ها برای
بيان اراده يا نظر اهالی کشور تعبيه نشده اند. بلکه پروسه های بشدت
کنترل شده ای هستند که در درجه اول به تقويت توهمات در مورد دموکراسی
آلمان خدمت می کنند. انتخابات ها پروسه های کنترل شده ای
برای خلق افکار عمومی در جهت معينی، و برای سوق دادن
بحثهای مربوط به بی عدالتی اجتماعی و راه حل آن، به درون
چارچوب نظام سرمايه داری – امپرياليستی کنونی، است. چه
کسانی می توانند کانديد شوند، اجازه گفتن چه حرفهائی را دارند،
چه کسانی و چه موضوعاتی اجازه طرح شدن در رسانه ها را دارند و غيره:
همه اينها بشدت توسط نگهبانان و مشاطه گران اين نظام کنترل می شود؛ بطوريکه
در آلمان شرکت در انتخابات و در همان حال تبليغ ضرورت از ميان بردن نظام
اجتماعی و استثماری حاکم غير قانونی است! اصلا انتخاباتی
که در آن خطر از دست دادن قدرت از سوی طبقه حاکمه و نظام آن وجود دارد راه
نمی افتد و اگر هم افتاد در نتايجش دست کاری می کنند. از نقطه
نظر حاکمان آلمان هر چه بيشتر مردم در انتخابات آنها شرکت کنند برايشان بهتر است؛
مهم نيست که چگونه رای می دهند، مهم اينست که شرکت کنند. هر چه درصد
شرکت کنندگان بيشتر باشد آنها می توانند بيشتر ادعا کنند که انتخابات
"اراده مردم" را بيان کرد. ترکيب دولت ائتلافی آتی هر چه
باشد، حاکمان از انتخابات برای اعلام تعرضشان عليه توده ها استفاده خواهند
کرد: هم تعرض در سطح ملی و هم بين المللي. و خواهند گفت که دارای "مشروعيت
دموکراتيک" می باشند. هر انتقادی از آنها شود و عليه
بيرحمی هايشان تظاهرات شود، خواهند گفت: ولی خودتان اينطور خواستيد!»
مقاله ادامه داده و
می گويد: «هر گونه فراخوان رای توسط حزب چپ و يا حزب مارکسيست لنينيست
(ام ال پ د) و احزاب مشابه، تنها به تقويت اين توهم که انقلاب از پائين
ضروری نيست زيرا نظام می تواند خودش را از درون اصلاح کند منجر
می شود. آيا اين به معنای آن است که مبارزه عليه بی عدالتی
و بيرحمی های روزمره اين نظام لازم و مهم نيست؟ خير! بالعکس به
معنای آن است که مبارزه عليه جنگ، تجاوز، نژادپرستی، مردسالاری،
نابرابری، فقر و هر شکل از ستم و استثمار مطلقا ضروری است. اما اين
مبارزات بايد به گونه ای پيش برده شوند که به شکل گيری آگاهی
انقلابی و تشکيلات انقلابی کمک کند. و بطور کلی به شکل
گيری جنبش انقلابی کمک کند. اين مبارزات را بايد به گونه ای پيش
برد که در جريان آن توده ها بفهمند که می توانند به نيروی خود و
مبارزه خودشان اتکاء کنند و اميدهايشان را بدست اين سياستمدار و آن سياستمدار
مرتجع نسپارند. حتا مبارزه برای رفرم را نمی توان از طريق
رفرميستی پيش برد و به توهمات رفرميستی دامن زد. فراخوان شرکت در
انتخابات 18 سپتامبر دقيقا اينکار را می کند.»
«پيش از هر چيز، اوج
گيری نارضايتی توده های مردم موجب شد که انتخابات جديد
فراخوانده شود. ... اما جهتی که تمام احزاب اصلی شرکت کننده در اين
انتخابات اتخاذ کردند همان چيزهای سابق بود: جنگ، استثمار، بی
عدالتی، فقر و ستم و بطور خلاصه همه آن چيزهائی که بشريت به اندازه
کافی داشته و ساليان دراز تجربه کرده است. هر شرکتی در اين انتخابات
فارغ از نيات و انگيزه های شرکت کنندگان تنها به تقويت اين نظام خدمت
می کند. بيائيد اين وظيفه را بعهده کسانی بگذاريم که منافعی در
اين نظام دارند و ما خودمان عهده دار انجام آن کارهائی شويم که برای تبديل اين نارضايتی اوج
يابنده مردم به آگاهی و مبارزه
ای که جهت گيری اش تولد جهانی ديگر است، ضروری است.» . ■
(Aufstand, Sept./Oct.
2005)
رفقای عزيز! سلام
خسته
نباشيد، به تلاش های بی وقفه تان در بدوش کشيدن امر انقلاب درود
ميفرستم.
تريبونی
فراهم نموديد تا نوشته پراحساس مربوط به سالگرد قيام سربداران در سايت منعکس شود. احساس
قشنگ منعکس در نوشته و روحيه ی آرمان خواهانه آن، شورانگيزاست. برای
کسيکه امروز با همان سئوالاتی مواجه است که سربداران در سال هزار وسيصد و
شصت هجری مواجه بودند، و نمی خواهد با سری افکنده ميدان بدشمن
واگذارد، شکست و پيروزی سربداران
معنائی عميقتر و بلند مدت تر دارد.
قيام
سربداران پاسخ کسانی نبود که با سری افکنده ميدان بدشمن واميگذارند، و
برايشان فرق نميکند خلق بدست توانای
خود آينده را ميسازد يا آنکه بزير مهميز مرتجعين گرفتار است. با اين حال حرکت
جسورانه سربداران شکست خورد. و اگر نبودند کسانی که اين واقعيت را ديده با
همان جسارت برای پاسخگوئی به مسائل حل نشده کمر همت سفت کنند و پرچم
سرخ را از زمين برداشته تدارک نبردهای آتی را ببينند، اگر اين کسان
نبودند شايد هم اکنون قيام سربداران افسانه ای بود برای آئين پرستان
خوار که به بهای خون آن دلاوران، چپ و راست فخر فروخته از مردم ادعای
طلب بنمايند.
گذشت
بيست و چند سال سئوالات را با همان حدت آن زمان در مقابل انقلابيون قرار داده است.
در آن هنگام توده های بپاخاسته در برابر سلطنت محمد رضا شاهی و فريب
خورده از ارتجاع سياه مذهبی با حکومتی چند پاره روبرو بودند که خود در
گير جنگ با هم مسلکان داخلی و خارجيش بود. امروز توده های به جان آمده
از بيست و چند سال قلدری با حکومتی سرشاخ هستند که ميرود تا درون
جنگی بسيار گسترده تر غوطه ور شود. اين حکومت چند پاره و اين جنگ
ارتجاعی نيز مانند حکومت آن زمان و جنگ ارتجاعی آن زمان نهايتأ
برای سکوب توده ها و احيای ارتجاع هار ديگری بر سر تود ه ها
ميباشد. و اينبار نيز انقلابيونی چون سربداران لازم است تا برای تحقق
آينده ای ديگر، آينده ای برای توده ها و در خدمت به آنان، بپا
خيزد. جريان خود بخودی امور حتی اگر چيزی چون انفجار توده
ای پنجاه و هفت باشد بر گرده خود خمينی های جديد را حمل خواهد
کرد.
....اوضاع
خطيری در پيش است. يورش و سرکوب مرتجعين نه از سر توانائی که دقيقأ
بدليل استيصال و ضعفشان ميباشد. رژيم
اسلامی با رو آوردن به حکومت امنيتی ها و نظاميان و احمدی نزاد
مستاصلانه بدنبال چنين عملکردی است.
بويژه آنکه اربابان نظام اسلامی نيز با اجبارات مشابهی در
سراسر جهان روبرو هستند. حکومت بوش عليرغم مخالفت ميليونی توده ها در سراسر
جهان و عدم همراهی همپالگی های اروپائی و آسيائی اش
وحشيانه به عراق حمله کرد. خيلی زود نبرد مقاومت در عراق شکل گرفت وعليرغم
آنکه مرتجعين صدامی و اسلامی خود را بر گرده اين مقاومت جای
داده و نتيجتأ از برائی و قدرت آن کاملأ کاستند، با اين حال نبرد مقاومت
آمريکا و متحدينش را بدرون گردابی مهلک فرو کشيد. اين وضعيت بر يورش مهار
گسسته آمريکا بنوعی لگام زد
ولی در واقع ابعاد مسائل مقابل پای امپرياليست های آمريکائی ايضأ ديگر امپرياليستها را بمراتب بزرگتر نمود.
همان اجبارات و دلايلی که باعث تهاجم آمريکا و ديگر امپرياليستها به
افغانستان و عراق شد با شدتی بيشتر در مقابلشان قرار گرفته است. آنها در
واقع با تکيه به ذخيره مانور دهی شان در حال تدارک يورشی جديد به خلق
های جهان هستند و اينبار نيز کماکان در بوق های تبليغاتيشان هدف
های حمله را روشن کرده اند. ايران در مرکز اين قضايا قرار گرفته است. هر دو يورش به افغانستان
و عراق از قضا نشان داد که ميتواند خيلی سريع اتفاق بيافتد. اين پيش
بينی که فعلأ آمريکا قصد حمله به ايران را ندارد واقعأ حيرت آور است.
بسياری اين روزها آروزها و اميال نيکشان را بجای واقعيت مينشانند، اين
برای آمادگی توده ها خوب نيست. هيچ چيز به اندازه واقعيت قدرت تحرک
بخشيدن ندارد. مشکل در نوع تحرک و نمونه عينی آنست. باين دليل است که امروز
نيز ما محتاج پيشقراولان سربدار هستيم.
ياد
و خاطره ی دلاوران جانباخته ی سربدار خوش باد!
نشريه
حقيقت: رفيق عزيز از نامه شما و يادآوری ضرورت
هشياری و انجام وظايف امروز بسيارممنونيم. در اينجا تذکر يک نکته را در مورد
واقعيت "مقاومت عراق" لازم
می دانيم. در عراق اساسا مقاومت مسلحانه ای که زير رهبری و
کنترل مرتجعين اسلامی (از نوع شيعه و سني) و بعثی ها نباشد، به شکل
متشکل وجود ندارد. ما روی اين حقيقت تاکيد می گذاريم زيرا "هيچ
چيز به اندازه واقعيت قدرت تحرک بخشيدن ندارد". اين مقاومت ارتجاعی هر
چند در کوتاه مدت شرايط سختی را برای امپرياليسم آمريکا ايجاد کرده
است اما نقش بسيار مهمی را در ممانعت از شکل گيری مقاومت مردمی
در عراق بازی می کند.
وکمونيسم
دنيائی به مراتب بهتر خواهد بود
نوشته: ريموند لوتا
برگرفته
از نشريه انقلاب- شماره های 27- 28- 29
در قسمتهای قبل در حقيقت شماره 26 بخشهای زير را خوانديد: بخش اول: مقدمه؛ بخش دوم: کمونيسم و سوسياليسم.
بخش سوم:
بلشويکها انقلابی را رهبری کردند که جهان را تکان داد
در فوريه
1917 اعتصابها و تظاهرات های توده ای کارگران در شهری که امروز
سن پترزبورگ نام دارد، تزار را سرنگون کرد. يک حکومت ائتلافی ليبرال قدرت را
بدست گرفت اما نتوانست اوليه ترين نيازها و خواستهای توده ها را برآورده کند
و شرکت روسيه در جنگ جهانی اول (جنگی دهشتناک و نابود کننده) را ادامه
داد. در اکتبر 1917، بلشويکها دست به يک قيام مسلحانه توده ای زدند که رژيم
کهنه را بالکل جاروب کرد.
جان
ريد در کتاب ده روزی که دنيا را تکان داد، شرح زنده ای از
قهرمانی و شور و هيجان انقلاب اکتبر بدست می دهد: تشکيلات کارگران راه
آهن، جلسات پر از تنش در کارخانه ها، بيانيه ها و تدارکات قيام، ملوانان و گردان
های کارگران مسلح در کرونشتات که تهاجم نهائی به مراکز حکومتی
را پيشتازی می کنند. يک حکومت انقلابی نوين تشکيل می شود.
اين حکومت بلافاصله دو حکم حيرت انگيز صادر می کند: يکم، پايان شرکت روسيه
در جنگ جهانی اول را اعلام می کند و ديگر اينکه به دهقانان قدرت
می دهد که زمين های وسيع سلطنت تزار، نجبا و کليسا را تصرف کنند. اين
اولين اقدامات نشانه آغاز يک تغيير سياسی و اجتماعی بيسابقه
برای توده ها بود. هنگام سروری آنان بالاخره رسيده بود. در اواخر
اکتبر، بقايای رژيم سرنگون شده دست به تلاشی مستاصلانه برای باز
گرداندن قدرت بدست خود زدند. هزاران هزار کارگر، زن و مرد، از کارخانه ها و محلات
کارگری برای دفاع از انقلاب به خيابان آمدند.
يکی
از دروغ هائی که بطور استاندارد در
ادبيات ضد کمونيستی در مورد انقلاب
بلشويکی تکرار می شود اين است که اين انقلاب، در واقع يک کودتای
سازمان يافته توسط بلشويکها بود. داستان را اينطور حکايت می کنند: بدليل از
هم گسيختن نظم کهنه يک خلاء سياسی بوجود آمد؛ لنين بطور غير قانونی
قدرت را بدست گرفت و از طريق فريب و اعمال سياست های اقتدارگرايانه موفق به
تحکيم موقعيت خود شد.
به چه
دليل اين تصوير دروغين است؟ به دو دليل اساسي. اولا، بر روی آن شرايط ستمگرانه
ای که موجب خيزش ميليون ها نفر شد، پرده می افکند. ريچارد پايپس که
يکی از متخصصين بورژوازی در زمينه انقلاب اکتبر روسيه است در
يکی از آثار اصلی اش می گويد، «انقلاب اکتبر زندگی
عادی مردم را بهم زد. انقلاب آغاز رنج های آنان بود.» منظورش آن است
که قبل از انقلاب اکتبر رنجی در کار نبود؛ روسيه بی غم بود!
پس بيائيد
نگاهی به اوضاع روسيه در قبل از انقلاب کنيم. در روستاها که اکثريت مردم زندگی
می کردند، دهقانان برای شخم زمين عمدتا از شخم چوبی استفاده
می کردند. خرافات و مذهب زندگی روزمره مردم را در چنگال خود اسير کرده
بود. روستائيان زمان بذر پاشی را برحسب روزهای مقدس مذهبی تعيين
می کردند. کتک زدن زن يک امر معمول بود. در شهرها، امراض فراگير زندگی
اهالی را تيره و تار کرده بود. جامعه تحت حاکميت يک رژيم خودکامه بود که
برای حکومت از يک شبکه گسترده پليسی و زندان و جاسوسی استفاده
می کرد. زبان و فرهنگ اقليت ها سرکوب می شد. "زندگی
عادی” دوران قبل از انقلاب، اين بود. وقتی روسيه وارد جنگ جهانی
اول شد، اين وضع غير قابل تحمل شد. دهقانان را بزور به سربازی می
بردند و کارگران را به گوشت دم توپ تبديل کرده بودند.
داستان دروغين
کودتای لنين اين واقعيت را نيز پنهان می کند که انقلاب اکتبر عميقا با
عملکرد کلکتيو و آمال کارگران و دهقانان رقم می خورد. انقلاب در فضائی
رخ داد که نارضايتی اجتماعی وسيع و عميق بود؛ مقاومت توده ای
گسترده بود؛ و جوشش فکری بزرگی در جريان بود.
پس
نقش لنين و حزب پيشاهنگ تحت رهبری وی، چه بود؟ در جامعه روسيه، هيچ
جريانی به اندازه اين حزب خود را برای دست به عمل زدن و رهبری
کردن، آماده نکرده بود. در کميته های کارخانه ها، در نيروهای مسلح، و
در شوراها (سوويت ها) پايه و تشکيلات داشت. (شوراها، مجامع نمايندگی
غيرقانونی و ضد رژيمی کارگران بودند که در شهرها و شهرهای بزرگ
برای قدرت مبارزه می کردند.) برنامه و چشم انداز بلشويکها در جامعه
طنين انداخت. ارزش ها و نهادهای نظم کهنه وسيعا نقد و تحقير شد. و قدرت نوين
پرولتری اساس ارزش های اجتماعی نوين و همچنين روابط
اجتماعی و اقتصادی انقلابی شد.
جان ريد
شرح خود از انقلاب را "ده روزی که دنيا را تکان داد" خوانده است.
و واقعا غلو نکرده است.
در سراسر
اروپای ويران از جنگ جهانی، سربازان و ملوانان بيجان و خسته و کارگران
کشورهای درگير در جنگ، وقتی شنيدند که کشور پيروزمند سوسياليستی
فراخوان صلح و ختم کشتار جهانی را داده است؛ فراخوان صلحی بدون فتح و
الحاق، تکان خوردند و به جوش آمدند. در کيل و هامبورگ، ملوانان شورشگر نيروی
دريائی آلمان از ادامه جنگ سرپيچی کردند. آنان پرچم سرخ را بلند کرده
و قدرت نوين خود را "شوراها" خواندند و تمام کشور را فراخواندند که اين
راه را در پيش بگيرند.
در آن
سوی ديگر دنيا، در سياتل، در سال 1919 کارگران دست به يک اعتصاب عمومی
5 روزه زدند. بورژوازی محلی فرياد برآورد که اين آغاز قيام است و
سياتل دارد سن پتزبورگ می شود. هر چند خيلی مانده بود تا سياتل تبديل
به سن پتزبورگ شود اما نفوذ و مدل انقلاب روسيه مثل روز روشن در ذهن کارگران بود.
چند ماه بعد از اين، دولت آمريکا برای تسليح ضد انقلاب در روسيه، مهمات به
سوی آنها روان کرد. وقتی قطارهای حامل بار مهمات از سياتل رد
می شد، کارگران ساحلی حاضر نشدند مهمات را به داخل کشتی ها بار
بزنند.
وقتی
انقلاب روسيه مانند آتشفشان فوران کرد، وقتی در ماه اکتبر يک چرخش راديکال
کرد – زمانی که کمونيستها (و نه صرفا بورژوا دموکراتهائی که می
خواستند روسيه را مدرنيزه کنند) به مثابه رهبران يک جامعه در صحنه ظاهر شدند
– در اين زمان، از تازگی اين پديده نوين، مو بر اندام
جهان راست شد. به ناگهان همه مبارزات قديمی در پرتوی نوين ظاهر شدند.
چشمان ترس آلود ستمگران و چشمان خندان ستمديدگان به آن دوخته شد. کارگران خواندن
روزنامه را خود آموزی می کردند تا بتوانند آخرين خبرهای اين موجود تازه مولود را
دنبال کنند؛ در جلسات کوچک پس از کار روی روزنامه ها دمر می شدند و
معنای کلمات عجيب و غريب تازه را بحث می کردند: شورا، سوسياليسم. و
نام های جديدی را که می شنيدند: لنين، مارکس، استالين. مائوتسه
دون تاثيرات انقلاب اکتبر بر چين را در يک جمله خلاصه کرد: توپ های انقلاب
اکتبر مارکسيسم را به چين آورد.
می
خواهيد درجه زمين لرزه انقلاب اکتبر را بدانيد؟ پس به حرف وينستون چرچيل
(سياستمدار امپرياليسم انگليس) گوش کنيد که در سال 1949 يعنی 30 سال پس از
اينکه بلشويکها در روسيه قدرت را گرفتند گفت: « ما امروز داريم بهای سنگين
آن را می دهيم که نتوانستيم بلشويکها را در نطفه خفه کنيم و روسيه را که در
آن زمان از پا در آمده بود به طريقی به درون نظام عمومی دموکراتيک خود
بکشانيم.»
اريک هابزمان،
تاريخ پژوه در قيد حيات، مقايسه جالبی می کند. او می گويد که در
فاصله ميان سالهای 1815 تا 1914، جنگ داخلی آمريکا بزرگترين جنگ در
تاريخ آمريکا و نيز در مقياس جهان بود. اما جنگ داخلی آمريکا تاثير
بزرگی بر رخدادهای نقاط ديگر جهان نداشت. در حاليکه، انقلاب
بلشويکی پديده ای تاريخساز بود که جهان را دگرگون کرد: هم بخاطر
معنائی که برای مردم روسيه داشت، هم بخاطر معنائی که برای
مردم جهان داشت، هم بخاطر معنائی که برای طبقات حاکمه و نيروهای
ارتجاعی جهان داشت و بخاطر تاثيراتی که بر وقايع جهان گذاشت.
سرمايه داری
جهانی ديگر نمی توانست مانند سابق پيش رود زيرا يک ششم جهان،
بروی استثمار امپرياليستی بسته شد. امپرياليستها نگران سرايت
ايدئولوژيک انقلاب بلشويکی بودند. اين عامل بزرگی بود که در
کشورهای اروپای غربی شروع
به دادن برخی امتيازات به کارگران کردند با اين هدف که صلح اجتماعی را تضمين کنند.
امپرياليستها
سعی کردند انقلاب شوروی را درهم بشکنند. سعی کردند آن را در
گهواره خفه کنند. و مرتبا اين سعی و کوشش خود را تکرار کردند. فشارهای
اقتصادی گذاشتند. اولين تحريم نفتی تاريخ جهان را عليه روسيه
سوسياليستی انجام دادند. تهديد نظامی کردند. بيرحمانه نيروهای
انقلابی را در کشورهای همسايه روسيه در اروپای مرکزی و
شرق مرکزی اروپا سرکوب کردند. در درون جامعه شوروی دست به ساختن
نيروهای اپوزيسيون زدند.
انقلاب اجتماعی توسط قدرت پرولتری آغاز می شود
بخش چهارم: تجربه شوروی
از سال
1917 تا اوائل سال 1950 اتحاد شوروی يا در حال جنگ بود يا در حال تدارک
برای جنگ، يا در حال مرهم گذاشتن بر زخمهای جنگ و حل مشکلات جنگ در
دوره پس از اختتام جنگ. هيچ دولت مدرن ديگر در تاريخ چنين وضع سختی را از سر
نگذرانده است. اين مسئله عميقا بر شکل تکامل انقلاب و تصميم گيری های
سياسی رهبری شوروی ، و مبارزات درون جامعه شوروی و درون
رهبری حزب تاثير گذاشت.
ساختن
يک جامعه نوين در شرايط کمال مطلوب، دلپذير است. اما طبقات تحت ستم و رهبران انقلابی
شان دارای اين انتخاب نيستند که اوضاع و شرايط کلی را بدلخواه تعيين
کنند. هنگام انقلاب، روسيه يک کشور عقب مانده بود. تنها يک نسل از سرواژ (بسته
بودن رعيت به زمين ارباب) گذشته بود. انقلاب روسيه يک پديده توده ای بود و
دهقانان از آن حمايت کرده بودند. در واقع انقلاب با ضرورت جلب حمايت دهقانان و
گسترش انقلاب به روستا مواجه شد. با جنبش های اجتماعی عقب مانده در
جامعه مواجه شد. انقلاب يک ميتنيگ مودبانه شهروندان نبود. جامعه ای بود که
جنگ آن را داغان کرده بود؛ جامعه که قدم
در آنچنان راهی برای دگرگونی اجتماعی گذاشته بود که قبلا
هيچ جامعه ديگری آن راه را طی نکرده بود.
در سال
1918 نيروهای ارتجاعی سياسی و نظامی دست به ضد انقلاب
برای احياء نظم کهن زدند. 17 کشور جهان، منجمله آمريکا که سربازان خود را در
سيبری پياده کرد، يک ارتش مشترک برای ورود به روسيه و کمک به ضد
انقلاب تشکيل دادند. بلشويکها در شرايطی قدرت را گرفتند که اقتصاد
جنگی روسيه در آستانه فروپاشی بود. در چنين شرايطی و با چنين اقتصادی
توده های مردم را در دفاع از انقلاب و تکامل آن رهبری کردند. انقلاب
در جنگ داخلی پيروز شد. اما به بهای سنگين: تلفات جنگی،
بيماری و جابجائی اقتصادي. دولت نوين پرولتری برای زندگيش
مبارزه می کرد. يک انقلاب اجتماعی برای زنده ماندن می
جنگيد.
تاريخ نگاری
ضد کمونيستی به انقلاب بلشويکی و پروژه کمونيستی بهتان می
زند و می گويد اين پروژه هيچ نيست بجز قدرت پرستی محض. اسم رمز اين
تاريخ نگاری "توتاليتاريسم" (تماميت خواهي) است. به ما گفته
می شود که هدف کمونيستها رام و
کنترل کردن توده های مردم است. اما بيائيد ببينيم که اين قدرت طبقاتی
نوين، قدرت خود را چگونه بکار برد.
درهم شکستن زنجيرهای ستم بر زن
قدرت ديکتاتوری
پرولتاريا برای از بين بردن ستم بر زن مورد استفاده قرار گرفت. در سال 1918
قانون نوين ازدواج تصويب شد که ازدواج را تبديل به يک مراسم مدنی کرد. در جامعه
قبلی، ازدواج بايد مورد تائيد کليسا قرار می گرفت. دولت جديد طلاق را
قابل دسترس کرد. مردان قانونا از قدرت بر
زن و فرزندانشان خلع شدند. قوانينی که روابط خارج از ازدواج را جرم قلمداد
می کردند ملغی شدند. مزد زنان و مردان شاغل يکسان شد. زايمان زنان در
بيمارستان مجانی شد. در سال 1920 اتحاد شوروی اولين کشور
اروپائی بود که سقط جنين را قانونی کرد. در روزنامه ها و مدارس
بحثهای زنده در مورد نقش زن و مرد، ازدواج و خانواده براه افتاد. رمان
های جديد که روابط اجتماعی نوينی را رويا پردازی می
کردند، منتشر شد.
رسوم
کهنه ستمگرانه و پدرسالارانه مورد نقد قرار گرفته و به چالش گرفته شدند. زنان جمهوری
های آسيای مرکزی که در
جامعه کهن به زور روبنده و چادر به سر می کردند، تشويق شدند و به آنان قدرت
داده شد که از اين قيد و بند خود را برهانند. زنان اکنون بجای آنکه زير کنترل قدرت خانواده، کليسا و دولت باشند،
صاحب قدرت شدند که برای رهائی خود بجنگند. حال به چهره جهان
کنونی بنگريد تا اهميت همه اين ها خوب درک کنيد. تا آن زمان هيچ يک از جوامع
جهان سعی نکرده بود که نظام جنسيتی خود را اين چنين زير و رو کند.
درهم شکستن زنجيرهای ستم بر خلقهای اقليت
اين قدرت
نوين پرولتری برای از بين بردن ستم بر خلقهای اقليت بکار برده
شد. انقلاب بلشويکی اولين دولت چند مليتی جهان را بوجود آورد؛
دولتی که اساسش بر تساوی ملل قرار داشت. دولت سوسياليستی نوين
برای همه مللی که سابقا در امپراطوری تزار تحت ستم بودند حق
تعيين سرنوشت را برسميت شناخت. در سال
1917 قانون حق ملل در تدريس زبان های خود در مدارس و دانشگاه ها تصويب شد.
اتخاذ اين
اقدامات و بسياری ديگر نشان داد که عزم جزم در حل مشکلات، واقعی است.
برای مثال، بسياری از ملل اقليت دارای زبان نوشتاری
نبودند. برايشان الفبا درست شد تا صاحب زبان نوشتاری شوند. دولت شوروی
منابع قابل توجهی را به توليد انبوه کتاب، مجله، روزنامه، فيلم
سينمائی، موسيقی های فولکور و موزه در مناطق ملل اقليت اختصاص داد.
سياست های مربوط به ملل مقرر کرد که رهبری در مناطق ملی جديد
بايد از خود آن مناطق باشد و نه از سوی ادارات روسي. از ميان مردم خود آن
ملل، رهبران حزبی و حکومتی، مديران مدارس و آموزش و اقتصاد تعليم
يافتند. در امپراطوری تزار، روسها ملت مسلط و ستمگر بودند. در دولت
سوسياليستی، سرزمين روسيه به جمهوری های غير روس تخصيص داده شد؛
در دولت جديد از روس ها خواسته شد که زبان های غير روسی کشور را ياد
بگيرند. بر آزار و اذيت يهوديان نقطه پايان
نهاده شد. روحيه مقابله با ستمگری ملی در جان و روح شوروی اوليه
نفوذ يافت.
دولت نوين
شوروی کارزارهای سراسری آموزشی و بهداشتی براه
انداخت. در فاصله ميان جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم، هيچ کشور جهان
در زمينه رشد تناسب ميان تعداد دکتر و جمعيت، به پای شوروی نرسيد.
درصد سواد از 30 به 80 درصد در سال 1939 رسيد.
در آن
زمان، در کدامين نقطه ی ديگر جهان، چنين وقايعی در جريان بود؟ در هيچ
کجا. می دانيم که وضع آمريکا چگونه بود. در آمريکا، آرپاتايد نژادی
(جدا سازی سفيدان و سياهان) قانون
بود. قانون جيم کراو در اوج خود بود. وقتی پل رابسون، اين هنرپيشه، خواننده
و فعال راديکال بزرگ آفريقائی تبار آمريکائی برای اولين بار به
اتحاد شوروی سفر کرد، از موفقيتهای انقلاب در چيره شدن بر تعصبات
نژادی و ملی حيرت زده شد. اقليتهای ملی و فرهنگی اتحاد شوروی مانند اقليتهای در
جنوب آمريکا ضرب و شتم و کشتار نمی
شدند. آمريکا و اتحاد شوروی دو دنيای کاملا متفاوت بودند.
خلق اولين اقتصاد سوسياليستی جهان
بخش پنجم:
تجربه اتحاد شوروی: ساختمان اولين اقتصاد سوسياليستی جهان
لنين در سال 1924 درگذشت.
پس از او، ژوزف استالين رهبری حزب کمونيست را در اتحاد شوروی بدست
گرفت. انقلاب اجتماعی که از آن سخن راندم بطور لاينفک با رهبری
استالين عجين است. در اواسط دهه 1920 اين سوال مطرح بود که آيا می توان در
اتحاد شوروی سوسياليسم را ساخت؟ آيا در جامعه ای با اقتصاد و فرهنگ
عقب مانده می توان چنين کرد؟ آيا در شرايطی که اتحاد شوروی به
مثابه يک دولت پرولتری تنهاست و معلوم نيست که انقلابات ديگری در
کشورهای ديگر رخ خواهد داد، می توان در اين کشور سوسياليسم را بنا
کرد؟
استالين قدم پيش گذاشت و
برای اين نظريه مبارزه کرد که بله شوروی
می تواند و در اين شرايط بايد راه سوسياليستی را در پيش گيرد. در غير
اينصورت نمی تواند بقاء يابد. و نخواهد توانست در نقطه ديگری به
انقلاب ياری برساند. با اين جهت گيری، استالين مبارزات پيچيده و
حادی را برای اجتماعی کردن مالکيت صنايع و کلکتيويزه کردن کشاورزی
هدايت کرد.
در اواسط دهه 1920 اوضاع
اقتصادی در اتحاد شوروی چگونه بود؟ زراعت به شکل سابق ديگر کفاف تغذيه
جمعيت شوروی را نمی داد. صنعت محدود بود و قادر به توليد کارخانه ها و
ماشين هائی که برای مدرنيزه کردن اقتصاد لازم بود، نبود. روسيه جامعه
ای بود که بخش روشنفکری آن کوچک بود. و فقط لايه نازکی از مردم
دارای آموزش عالی در زمينه فنی و هنرهای ليبرال بودند. و
هميشه در خطر حمله نظامی امپرياليستها بود. تضادهای اقتصادی و
اجتماعی واقعی در مقابل انسان های واقعی که قصد داشتند
جامعه و جهان را بر پايه ای نوين بسازند، قرار داشت.
ببينيم در همان دهه 1920
بقيه جهان چه شکلی بود؟ در اکثريت مناطق روستائی جهان فئوداليسم غلبه
داشت. و سرمايه داری به شکلی بيرحمانه و بی برنامه در حال غرق
کردن جهان بود.
اما اکنون در اتحاد
شوروی، در اين يک تکه قلمروی آزاد شده، يک جنبش پرولتری نوين به
قدرت رسيده بود که بايد يک برنامه اقتصادی بريزد که به مردم خدمت کند.
وقتی واژه "برنامه پنج ساله سوسياليستی” بيان شد، تا قبل از آن
چنين چيزی به گوش هيچکس نخورده بود.
بنظر بورژوازی برنامه ريزی يک اقتصاد، اوج بی حرمتی و خطا بود.
برنامه ريزی يک اقتصاد
انقلاب سوسياليستی
يک نوع اقتصاد نوين می آفريند. اين
به معنای آن است که توليد ديگر امر خصوصی يک بخش اقليت جامعه نيست.
توليد زير کنترل کلکتيو جامعه قرار می گيرد. و اين کلکتيو از طريق کنترل
دولت پرولتری بيان می شود. منابع اقتصادی ديگر برای توليد
حداکثر سود نيست. بلکه برای برآورده کردن نيازهای اساسی و منافع
توده ها و خدمت به انقلاب جهانی مورد استفاده قرار می گيرند. توليد
اجتماعی ديگر بدون نقشه از پيش ريخته شده يا بدون هدف اجتماعی پيش
برده نمی شود بلکه توسط اهدافی که آگاهانه اتخاذ شده اند شکل می
گيرد و در کليت خود هماهنگ می شود.
برنامه پنج ساله در اتحاد
شوروی در سال 1928 آغاز شد. تمرکز آن آهن و فولاد بود. مجتمع های
صنعتی عظيم جديد از صفر ساخته شدند. کارخانه های تراکتور سازی در الويت قرار داشتند.
زيرا مناطق روستائی نيازمند تراکتور بودند. و کارخانه های تراکتور سازی در صورت لزوم،
يعنی در صورت بروز جنگ، قابل تبديل شدن به کارخانه های تانک
سازی بودند. کارخانه های توليد ابزار بسرعت گسترش يافتند تا اقتصاد
وابسته به واردات نباشد.
شعار برنامه پنج ساله اين
بود: «ما در حال ساختن يک دنيای نوين می باشيم». ميليون ها کارگر و
دهقان با اين روحيه به شور و حرکت در آمدند. در کارخانه ها و روستاها، مردم به بحث
در مورد برنامه اقتصادی می پرداختند: اگر چنين اقتصادی ساخته
شود چه تفاوتی در زندگی آنها- و مردم جهان- بوجود خواهد آورد. خواستهايشان را بيان
می کردند و اينکه چه چيزهائی را می توانند بسازند و برای
ساختن آنها به چه چيزهائی نياز دارند.
برنامه های
محلی ريخته می شد و تحويل مراکز برنامه ريزی مرکزی داده
می شد که با برنامه سراسری ادغام شده و دوباره به پائين فرستاده شود.
در کنفرانس های کارخانه، همه در مورد اينکه روند توليد را چگونه سازمان دهند
حرف می زدند و نظر می دادند. مردم داوطلب کمک به ساختن راه آهن در مناطق
دور دست وبيابان ها می شدند. آنها داوطلبانه ساعات درازی را کار
می کردند. در کارخانه های فولاد، در راه رفتن بر سر کار آوازهای
انقلابی می خواندند. تا پيش از اين در تاريخ سابقه نداشت که مردم
آگاهانه برای تحقق يک برنامه اقتصادی و اهداف اجتماعی آن اين
چنين بسيج شوند. بگذاريد يکبار ديگر سوال کنيم: در همين زمان، در باقی نقاط
جهان چه خبر بود؟ اقتصاد سرمايه داری در
رکود اوايل دهه 1930 دست و پا می زد و سطح بيکاری به 20 تا 50 درصد رسيده بود. اما در
اتحاد شوروی بيکاری توده ای خاتمه يافته بود. نه تنها
بيکاری خاتمه يافته بود بلکه اتحاد شوروی با کمبود نيروی کار
مواجه بود زيرا برای ساختمان جامعه نوين کارهای زيادی طلب
می شد. صنعت ساليانه 20 درصد رشد می کرد و سهم اتحاد شوروی از توليدات
صنعتی جهان که در سال 1921 فقط 2 درصد بود
در سال 1939 به 10 درصد رسيد.
با کلکتيويزه کردن
کشاورزی در سال 1929، حزب کمونيست دست
به يک حرکت بزرگ در جهت کلکتيويزه کردن کشاورزی زد. حکايت های ضد
کمونيستی می گويند اين نيز يک "توتاليتاريسم استالينی”
بود. به ما می گويند استالين می خواست تمام قدرت را تحکيم کند و
برای انجام اين کار بايد دهقانان را درهم می کوفت و گرسنه می
کرد.
اما اين نيز يک دروغ عجيب
و غريب است. واقعيت آن است که کلکتيويزاسيون جوابی بود به تضادهای
اقتصادی و اجتماعی در روستا و جوابی بود به نيازهای عاجل
انقلاب. واقعيتی را که با اين بهتان ها می خواهند سرپوش بگذارند آن
است که کلکتيويزاسيون آتش يک خيزش توده ای اصيل را در ميان دهقانان که اسير
فقر و روابط اجتماعی برده وار بودند، روشن کرد. بيائيد از نزديک ببينيم اين
کلکتيويزاسيون چه بود؟
شوروی بطور
جدی با اين مشکل روبرو بود که آيا می تواند بطور قابل اتکائی
مواد غذائی شهرها را تامين کند بخصوص با اين حساب که صنعت در حال جهش و
جمعيت شهری بسرعت در حال گسترش بود. پس از انقلاب، زمين در ميان دهقانان
تقسيم شد. اما دهقانان مرفه، که کولاک خوانده می شدند، در اقتصاد روستائی
که غرق در کشاورزی خصوصی مقياس کوچک بود، در حال قدرت يافتن بودند.
کولاکها صاحب زمينهای بيشتری بودند. صاحب آسياب ها بودند. بخش
بزرگی از بازار دانه های خوراکی را کنترل می کردند. پول
قرض می دادند. اين وضعيت قطب بندی طبقاتی را در روستاها تشديد
کرده بود.
خطر
واقعی بازگشت به شرايط دوران قبل از جنگ جهانی اول، کشاورزی را
تهديد ميکرد.
اين کولاکها صرفا مالکين بيگناه نبودند. بلکه برای اعمال حاکميت خود
دارودسته هائی براه انداخته بودند. دست به سازماندهی عليه رژيم زده
بودند. و نيروهای اجتماعی
ديگر را نيز در روستا به گرد خود جمع کرده بودند.
جواب رهبری
انقلابی، کلکتيويزاسيون بود. زمين و ابزار زراعت تبديل به مالکيت جمعی
شدند. بين سال 1930 تا 1933، 14 ميليون دارائی های کوچک دهقانی
غير کارآمد با 200 هزار مزرعه کلکتيو ادغام شدند. دولت به اين مزارع جديد تراکتور
و ماشين آلات می داد و آنها به دولت دانه های خوراکی می
دادند. يک چنين مبادله پايه ای
برقرار شد.
کلکتيويزاسيون عکس
العمهای اجتماعی مختلفی را برانگيخت. بخش بزرگی از
دهقانان فقير به آن خوشامد گفتند. بخشهای ديگر دهقانان نمی خواستند با
آن همراهی کنند.اين کلکتيويزاسيون
دربرگيرنده اعمال زور عليه بسياری از اين دهقانان بود اما يک جنبش
اجتماعی بود. کارگران متعهد داوطلبانه به روستا رفتند تا در خط اول جبهه مبارزه
عليه کولاکها درگير شوند. اين کارگران در اداره مزارع نقش رهبری را بدست گرفتند.
در بسياری از مناطق
کارگران کشاورزی و دهقانان فقير که سابق بر اين مرعوب کولاکها شده بودند،
وقتی دولت را پشتيبان خود و در مقابل باندهای کولاک يافتند، دست به
تصرف زمين زدند.
زنان که زندگيشان توسط
سنت ستمگرانه و قيود پدرسالارانه تعيين می شد، تبديل به رانندگان تراکتور
شدند. برای تيم ها در مزارع کشاورزی کتابخانه های سيار روانه
شد. در برخی ديگر از مناطق مزارع گروه های تئاتر خود را سازمان دادند.
مذهب، خرافه و سنت هائی که مثل موريانه مغز آدمها را می خوردند، به
چالش کشيده شدند. مردم سرشان را بالا گرفتند و با ضرباهنگ در جهت نوين جامعه هماهنگ و
همراه شدند. شروع به بحث در مورد برنامه اقتصادی ملی و
پيشرفتهای ملی کردند.
کولاکها انتقامجويانه
مقاومت کردند. داستان هائی که
مخالفين سوسياليسم تعريف می کنند هميشه يکجانبه است. اينها می گويند،
کولاکها "قربانی” شدند. اما اين دروغ است. کولاکها دست به کمونيست
کشی و تهاجمات سازمان يافته عليه کلکتيوها می زدند، در
برداشت محصول خرابکاری می کردند و باندهائی را برای تجاوز
به زنان به حرکت در می آوردند. کولاکها بالاخره شکست خوردند، بسياری
دستگير شدند و بسيار اخراج شده و کشته شدند. اين يک "خونريزی
استالينيستی” نبود. بلکه نبردی بود بر سر آينده روستاهای شوروي.
نبردی بود بر سر اينکه آيا صنعتی کردن کشور و دگرگونی
اجتماعی می تواند بجلو رود يا اينکه سرمايه داری احياء شده در
روستا جلوی آن را خواهد گرفت. اين يک مبارزه طبقاتی حادی بود که مرگ و زندگی قدرت دولتی را رقم ميزد.
کلکتيويزاسيون بخش
مهمی از ساختمان يک اقتصاد سوسياليستی است و اينکار بايد می شد.
اما مائوتسه دون نسبت به روشهای استالين در انجام اينکار انتقادهای
جدی داشت. مائو می گويد که در زمان استالين کلکتيويزاسيون قبل از آنکه
دهقانان از طريق کار تعاونی در زمين و استفاده از ابزار تجربه کسب کنند صورت
گرفت و مضافا اينکه دهقانان دارای يک پايه محکم سياسی و ايدئولوژيک
که آگاهانه برای تحقق مالکيت اجتماعی
کلکتيوی مبارزه کنند، نبودند. يکی ديگر از انتقادات مائوتسه دون به کلکتيويزاسيون
شوروی آن است که دولت بيش از اندازه دانه های خوراکی از روستا
منتقل کرد. اين مسئله به روابط ميان مناطق شهری و روستائی لطمه زد.
مائو انتقادهای ديگر هم داشت و چين مائوئيستی وظيفه کلکتيويزاسيون
کشاورزی را بسيار متفاوت از شوروی انجام داد. که بعدا در باره آن صحبت
خواهيم کرد.
اما جنبش کلکتيويزاسيون
در اتحاد شوروی بخشی از يک پيشتازی جسورانه و الهام بخش
برای يافتن راهی بيرون از نظام کهنه مالکيت کوچک در کشاورزی و
پيشروی بود. جنبش کلکتيويزاسيون به محرومان روستا اميد بخشيد. و بدون آن،
اتحاد شوروی نمی توانست آلمان نازی را شکست دهد. ادامه دارد:
در بخش آينده جنگ جهانی دوم و
پس از آن را می خوانيد
به
مناسبت هشت مارس روز جهانی زن
« تا زمانی که يک
زن در جهان تحت ستم باشد، هيچکس بواقع آزاد نيست!»- مائوتسه دون
هشت مارس، روز جهانی زنان از سنن
ماندگار و پر افتخار جنبش کمونيستی جهان است. اين روز نشانه و يادآور آن است
که بدون رهائی زنان از يوغ پدرسالاری و کسب برابری کامل با
مردان، دست يابی به جهان کمونيستی امکان ندارد. از زمانی که
جنبش کمونيستی اين روز را بعنوان روز زن تعيين کرد، مبارزه برای به
رسميت شناساندن اين روز، جزء لاينفک مبارزات رهائی بخش زنان بوده است. هر
سال، ميليون ها زن در اقصی نقاط جهان در بزرگداشت اين روز بزرگ به خيابان ها
سرازير می شوند تا نويد آينده ای را دهند که زنجيرهای ستم و
استثمار را از دست و پای خود و پيکر
جهان پاره خواهند کرد.
تاريخا جنبش
کمونيستی ايران به مثابه پيشروترين نيروی جامعه، نقش برجسته ای
در بيداری و شکوفائی جنبش رهائی زنان ايران بازی کرده
است. اما نتوانسته اين نيروی عظيم اجتماعی را به مثابه توفانی
برای درهم شکستن دژهای ارتجاع و سنت و خرافات برانگيزد و اسف انگيز آنکه در جريان انقلاب 57 سياست و عمل
پيشروئی را در اين زمينه پيشه نکرد.
امروز نيز به دليل کمرنگ شدن تئوريهای رهائی بخش کمونيستی در
ميان کمونيستها، اکثريت آنان قادر به درک ظرفيت عظيم جنبش رهائی زنان
نيستند.
يک حقيقت تلخ را بايد با
صراحت به اطلاع نسل جوان کمونيستها رساند و از آن جمعبندی کرد تا تکرار
نشود: اولين حمله رژيم خمينی به
حقوق مردم و آمال و آرزوهای انقلابی و رهائی بخش آنان، با حمله
به زنان آغاز شد. اما جنبش کمونيستی در کليت خود اين حمله را بی جواب
گذاشت. 27 سال يکی از برنامه های مرکزی رژيم حمله به زنان است و 27 نيز در
جواب به چابش های وقيحاته رژيم با فقدان رزمندگی از سوی اکثر
سازمانها و احزابی که خود را کمونيست ميدانند روبرو هستيم . آيا اين کارنامه
نيازی به نقد ندارد؟ ريشه های فکری و طبقاتی اين برخورد
چيست؟ آيا خصلتش کمونيستی است؟ اگر نيست ادامه همان روش با اشکال کمی
تغيير يافته تر چيست؟ آيا بهتر نيست که برای ممانعت از ادامه آن دست به يک
نقد ريشه ای از اين مسئله بزنيم؟ کی اينکار انجام خواهد شد و چه کسانی
بايد اينکار را انجام دهند؟*
جمهوری
اسلامی بلافاصله پس از قدرت گيری حمله به حقوق زنان را شروع کرد. با
اين حمله شيپور برنامه اجتماعی
اش را نواخت که تقويت زنجيرهای روابط پدرسالارانه بود. فرصتی بود تا
کمونيستها در مقابل اين برنامه اجتماعی ارتجاعی، برنامه رهائی
بخش انقلاب پرولتری مبتنی بر برابری کامل زن و مرد را به اهتزاز
درآورند. اما چنين نکردند. جمهوری اسلامی با اين حمله، خصلت تئوکراتيک
رژيمش را اعلام کرد. فرصتی بود تا کمونيستها کارزار ايدئولوژيک نقد خرافه و
مذهب و سنت دامن زنند و خواست دموکراتيک صد ساله جدائی دين از دولت را بلند
کنند. اما چنين نکردند. در مقابل حکم قرون وسطائی حجاب اجباری زنان با
شعار «ما انقلاب نکرديم تا به عقب برگرديم» به خيابان ها ريختند. فرصتی بود
تا جنبش کمونيستی به پتانسيل انقلابی اين نيروی اجتماعی
پی برد! اما جنبش کمونيستی با به اهتزاز در نياوردن پرچم مبارزه زنان، اولين چالش سياسی و ايدئولوژيک
و اجتماعی بزرگ جمهوری اسلامی را بی جواب گذاشت. آيا وقتش
نيست بپرسيم چرا؟
چرا کمونيستها حمله رژيم
خمينی به زنان را صف آرائی سياسی و ايدئولوژيک يک طبقه
ارتجاعی تازه به قدرت رسيده جهت استقرار و تحکيم ديکتاتوری
فاشيستی اش عليه طبقه کارگر و بقيه خلق را نديدند؟ بدليل غلبه خط
اکونوميستی که مبارزه برای سياست انقلابی، مبارزه عليه مذهب و
سنت و روابط اجتماعی ارتجاعی ميان انسان ها را بخشی از مبارزه
طبقاتی طبقه کارگر نمی ديد؛ بدليل نفوذ خط راست ضد امپرياليستی
که حضور روابط امپرياليستی را در وجود رژيم حاکم و بافت اقتصادی –
اجتماعی جامعه نمی ديد و آن را پديده ماورای مرزها قلمداد
می کرد.
جنبش کمونيستی
بدليل احيای سرمايه داری در چين سوسياليستی خود را در موضع
دفاعی می ديد و با همان تعرض و حرارت که نيروهای مذهبی
بيرق خود را بلند کرده بودند، پرچم
ايدئولوژی کمونيستی و مقابله با دين و خرافات و سنت را بلند نکرد. در شرايطی
که بدترين های جامعه با ايمانی کور برای ايدئولوژی و برنامه اجتماعی ارتجاعی خود يورش
آوردند، وجود "بهترين ها" را تزلزل فرا گرفته بود. اهميت ندادن به مسئله
زنان و مبارزه برای آن را بايد در اين چارچوب ديد که خط تمايزات جنبش
کمونيستی با جامعه کهن کمرنگ شده بود. بی جواب گذاشتن حملات رژيم خمينی به زنان، باری
است که سنگينی آن را هنوز جنبش کمونيستی ما بر دوش خود حس می
کند.
کمونيستها ربط مسئله زنان
به ايدئولوژی و برنامه
کمونيستی، به ريشه کن کردن جهان کهنه ستم و استثمار و بنای جهان نوين
تعاون داوطلبانه انسان ها را نديدند. ربط مسئله زنان به رشد فرهنگ کمونيستی
در احزاب خود را نديدند. خدمات عظيمی را که جنبش رهائی زنان می
توانست به رشد آگاهی و فرهنگ کمونيستی در ميان توده های زحمتکش
کند را نديدند. امروز هم بسياری از کسانی که خود را کمونيست می
نامند، ربط اين ها را بهم نمی بينند. نظام طبقاتی در سراسر جهان، در
اشکال متنوع و با ولع از اسارت زنان تغذيه می کند. سوال اين است که چرا ديدن
اين حقيقت آشکار و عمل کردن بر پايه آن برای بخش بزرگی از
کمونيستهای ايران اينقدر سخت است؟
حال آنکه نظريه و متدولوژی کمونيستی روشن
کرده که ستم بر زن بطور لاينفک به تقسيم جامعه به طبقات گره خورده است و طی
هزاران سال همه و هر شکلی از ستم و استثمار آن را با خود حمل کرده و محو ستم
و استثمار طبقاتی بطورلاينفکی وابسته به رهائی زنان است. آن
"کمونيستی” که مبارزه رهائی بخش زنان را در خدمت مبارزه
برای محو جامعه طبقاتی نمی داند، در واقع چيزی از الفبای
کمونسيم و الفبای مبارزه برای محو جامعه طبقاتی نمی داند!
جنبش کمونيستی ايران بايد با صدای
بلند اعلام کند که مبارزه برای رهائی زنان يک بخش تعيين کننده از
مبارزه برای کمونيسم است. مبارزه برای کمونيسم يعنی مبارزه برای محو شکاف
های طبقاتی، برای محو آن روابط توليدی که انسان ها را به
طبقات تقسيم می کند، برای محو آن روابط اجتماعی که برخاسته از
اين روابط طبقاتی است، و محو آن افکاری که نگهبان اين روابط اجتماعی
و اقتصادی است.
جنبش کمونيستی
ايران بايد با صدای بلند تصريح کند که مبارزه برای رهائی زنان
بخشی از مبارزه برای رهائی طبقه کارگر است: از همين امروز.
روابط زن و مرد چه در
حيطه اجتماعی و چه در روابط جنسی و خانوادگی همه بايد بر حسب
اين که چگونه به رهائی زنان خدمت می کنند نگريسته شوند و
ارزيابی شوند. کمونيستها در اين زمينه صاحب اخلاقند. اخلاق کمونيستی
در زمينه مسئله زنان، آن اخلاقی است که مبارزه برای رهائی زنان
را پيش می برد و بيرحمانه در مقابل هر چيزی که زنان را تحقير کرده و
بهر وسيله ستم بر آنان را تقويت کند، می ايستد. منجمله عليه اخلاق
سنتی و مذهبی و پورنوگرافي.
درجه فعال بودن جنبش
کمونيستی در رشد و شکوفائی جنبش رهائی زنان نشانه درجه سازش
ناپذيری آن با دشمن و پيشرو بودن آن است. ادعای مبارزه با دشمن بدون
سازمان دادن مبارزه و يورش به يکی از ستون های آن، ادعائی
بيهوده است. ادعای مبارزه با دشمن بدون اتحاد با نيمی از قربانيان اين
نظام اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، ادعائی کاملا
توخالی است. اينها الفبای مبارزه انقلابی است که هيچ
کمونيستی نبايد فراموش کند.
از فمينيستها بياموزيم!
جنبش کمونيستی ما
بايد پيش فرضهای مضر و غير واقعی در مورد فمينيسم را کنار بگذارد.
فمينيسم (حتا انواع بورژوائی آن) در زمينه نقد روابط اجتماعی و
فرهنگی پدرسالاری ( پاتريارکی)
که جزو شالوده نظام های برده داری، فئوداليسم و سرمايه
داری است، به دستاوردهای مهمی رسيده است که جنبش کمونيستی
بايد آنها را بررسی کرده و نقادانه در بدنه دانش تئوريک خود جذب کند.
کمونيستها بخصوص بايد از فمينيستهای مارکسيست بيشتر بياموزند. زيرا آنان با
استفاده از مارکسيسم، دانش مهمی را در زمينه ستم بر زن و اينکه چگونه نظام
سرمايه داری جهانی از آن برای بقای خود استفاده می
کنند، توليد کرده اند. فمينيسم يک تئوری و برنامه برای سرنگونی
نظام سرمايه داری و جايگزينی آن با سوسياليسم و گذر به کمونيسم نيست،
اما شالوده و ساختار سنتی جامعه را
تضعيف می کند و مرتبا زير پای نظام کنونی را با ضربه زدن به
روابط اجتماعی و افکار و فرهنگ پدرسالارانه خالی می کند. هر
آينه نقطه حرکت يک کمونيست، مبارزه برای ريشه کن کردن روابط اقتصادی و
اجتماعی استثمارگرانه در جهان کنونی باشد، مسلما قادر به درک اهميت فمينيسم
برای انقلاب پرولتری خواهد بود. اگر جنبش کمونيستی نقدهای
عميق و تيز فمينيسم از روابط پدرسالاری را جذب نکند، سلسله مراتب سنتی
و پدرسالارانه درون خودش بازتوليد خواهد
شد و در واقع بايد گفت که بازتوليد هم شده است.
در جنبش چپ ايران هستند
کسانی که به جنبش زنان و فمينيستها
حمله می کنند. نبايد به دام اين
مدعيان دروغين کمونيسم افتاد. اين حملات
مشخصه يک گرايش راست و محافظه کارانه است که از سازش های سياسی و
اجتماعی و ايدئولوژيک با دشمنان مردم ابائی ندارد. برخی
کمونيستها از فضای مسمومی که اين دسته عليه فمينيستها ايجاد کرده اند
در امان نمانده اند.
گرايشاتی
سنتی که به زنان فمينيست کمونيست حمله می کنند و مرتبا به زنان ديگر
هشدار می دهند که مبادا با آنان همراهی کنيد را بايد با جديت افشا
کرد. اينان در عرصه مبارزه سياسی
راست و محافظه کارند اما از اين شکايت می کنند که جنبش زنان ليبرالی و
بورژوائی است! عجبا! بايد به اينان گفت آن جريانی بورژوائی و
ليبرالی است که مظاهر گوناگون روابط سنتی و پدرسالاری را دست
نخورده می گذارد و هم و غمی در زمينه ريشه کن کردن آن از خود نشان
نمی دهد.
جنبش کارگری و جنبش
رهائی زنان
گرايشات راست و
سنتی برای پوشاندن ضديت خود با جنبش رهائی زنان به استدلالات
"کارگری” نيز متوسل می شوند و گاه در هيبت پدران زنان کارگر ظاهر
شده و می گويند برای اينکه جنبش زنان "بورژوائی” نباشد بايد
فقط از حقوق زنان کارگر و زحمتکش دفاع کند. مشت اينان را نيز بايد باز کرد. تعاريف
اينان از ستم مضاعف بر زن کارگر کاملا مردسالارانه و متاثر از فرهنگ پدرسالاری
است. آنان ستم مضاعف بر زن کارگر را به دريافت حقوق کمتر از مرد، تقليل می
دهند. در حاليکه ستم مضاعف بر زن به معنای آن است که علاوه بر ستم و استثمار
سرمايه داری، يوغ سنگين ستم پدر و شوهر نيز بر پيکر زن کارگر و زحمتکش
سنگينی می کند. اين روابط ستمگرانه ميان مردان زحمتکش و زنان زحمتکش
مسئله ای فردی نيست بلکه يک مسئله اجتماعی است. تمام جامعه به
گونه ای سازمان يافته که پدر و شوهر و خانواده، تبديل به زنجير اسارت زنان
شوند. اين يک معضل اجتماعی بسيار بزرگ و سدی در مقابل هر گونه پيشرفت
اجتماعی است که فقط با سازمان دادن يک مبارزه اجتماعی و توده ای
می توان عليه آن مبارزه کرد. اغلب ستم هائی که به زن کارگر می
شود همان ستم هائی است که به بقيه زنان جامعه می شود. زن کارگر علاوه
بر اينکه حقوقی کمتر از مرد می گيرد، بايد تابع مردان خانواده اش
باشد، بر پايه فرهنگ خرافه و سنت رفتار کند. قانونا برده مرد حساب می شود و
قانونا از حقوق برابر با مرد محروم است. زن کارگر در ساختار مردسالارانه و
سنتی مجامع عمومی و تشکلات کارگری جائی ندارد، و در خانه
نيز از سوی مرد کارگر زير ستم ( همراه با ضرب و شتم ) است. اين ها
مسائلی است که بايد در جنبش کارگری طرح شوند، در جنبش کارگری
بايد عليه ساختارها و فرهنگ سنتی که مانع فعاليت همه جانبه و شکوفائی
زنان کارگر می شود مبارزه شود. مسئله زنان مسئله ای نيست که بطور
خودبخودی در جنبش کارگری طرح شود. بايد آن را آگاهانه طرح کرد و جا انداخت
تا جنبش کارگری به لحاظ اجتماعی خصلت راديکال و نو پيدا کند. درک
محدود کمونيستها از طبقه کارگر و رسالت تاريخی آن، درک محدود آنان از
سوسياليسم و کمونيسم و الزامات مبارزه برای آن، باعث شده که به اين وظيفه کم
بهائی دهند.
کمونيستها بايد اين
آگاهی را به ميان کارگران ببرند که رسالت طبقه کارگر بهبود وضع فعلی
خودش نيست. رسالت وی نابودی دنيای
کهنه و ساختن يک دنيای نوين با روابط
اقتصادی و روابط اجتماعی نوين بين انسان هاست. طبقه کارگر برای
اينکه نشان دهد برای دنيای نوينی می جنگد بايد به شکستن زنجيرهای
اسارت زنان در جامعه و خانواده توجه خاص کند، برای آن برنامه داشته باشد، خط
داشته باشد، پراتيک داشته باشد. کارگر آگاه کارگری است که رابطه نابرابری ميان زن و مرد در جامعه را يکی
از شنيع ترين و زشت ترين نابرابری های جامعه می داند و آگاه است
که سازش با آن در واقع سازش با تقسيم جامعه به طبقات است. آگاه است که تکرار اين
نابرابری زشت در ميان زن و مرد کارگر در واقع کمک به تحکيم نظام
طبقاتی است. کارگر آگاه کارگری است که می فهمد خشونت عليه زنان
و سرکوب و تحقير آنان به اشکال گوناگون در واقع بخشی از شبکه اعمال
ديکتاتوری طبقه بورژوازی است. اگر طبقه کارگر به مسئله اينگونه ننگرد
و طبق اين نگرش عمل نکند، در واقع به رسالت تاريخی خود عمل نمی کند.
مارکسيسم به اين دليل به طبقه کارگر بعنوان يک طبقه خاص می نگرد که
رهائی اش در گرو رهائی تمام ستمديدگان جامعه است. اگر طبقه کارگر هم
خود را مصروف خود کند، ديگر نمی توان به بقيه ستمديدگان جامعه گفت که طبقه
کارگر رهبر مبارزه برای رهائی بشريت است و طبقه خاصی است که
بايد در پشت پرچم آن عليه جهان کهن جنگيد. مبارزه عيله ستم بر زن فقط امر زنان
نيست. بلکه يکی از وظايف کليدی جنبش کمونيستی و کارگری
است.
پيش بسوی
نوسازی جنبش کمونيستی
جنبش کمونيستی به
مرحله ای رسيده است که برای چيرگی بر ضعف ها و پراکندگی
اش بايد خود را نوسازی کند. بايد درسهای مثبت و منفی تاريخ خود
و بخصوص تاريخ جوامع سوسياليستی که در قرن بيستم برپا شدند را نقادانه جذب
کند. بايد به تجزيه و تحليل تغييراتی که در جهان و در کشورهای مختلف
رخ داده بپردازد و سنتز نوينی ارائه دهد. جهان خارج از ذهن ما ماده در حال
حرکت وتغيير است. کمونيسم که علم تفسير و تغيير جهان است نمی تواند ايستا
بماند و بايد پويائی و تحرک جهان خارج را در خود منعکس کند. يکی از
مولفه های مهم اين نوسازی، دور ريختن خطها و گرايشات غلط در زمينه
مسئله زنان است. برای اين نوسازی، جنبش کمونيستی ايران در عين
افتخار به ميراث جنبش کمونيستی بين المللی، بايد بخود انتقاد کند. اين
انتقاد دو سطح دارد.
يکم، نگاه تئوريک جنبش کمونيستی به مسئله
زنان و جايگاه آن در رهائی طبقه کارگر و جايگاه آن در جنبش کمونيستی و
مقام آن در سرنگونی نظام سرمايه داری و استقرار سوسياليسم.
دوم، عملکرد جنبش کمونيستی ايران در رابطه
با دامن زدن و تقويت جنبش رهائی زنان.
جنبش کمونيستی ايران، زمانی
پيشروترين نيروی اجتماعی در اين جبهه از مبارزه بود. اما امروزه نيست.
اين معضل بخصوص در شرايطی که يک رژيم مذهبی در ايران حاکم است،
برای ما گران تمام شده و می
شود.
اين عقب ماندگی از
يک طرف به دليل آن است که جنبش کمونيستی ايران قطار پيشرفتهای پيشين
جنبش کمونيستی بين المللی را از دست داده است. بايد عاليترين
تئوری ها و پيشرفتهای جنبش کمونيستی بين المللی را از زير
آوار بيرون آورده و به آگاهی تمام کسانی که خود را کمونيست می
دانند تبديل کنيم. زيرا به جرات می توان گفت که جنبش کمونيستی ايران
در اين زمينه (و متاسفانه بسيار زمينه های ديگر) عقب تر از تئوری و
پراتيک کسب شده در چين سوسياليستی تحت رهبری مائوتسه دون است. از
سوی ديگر، در30 سال گذشته، دانش و آگاهی عظيمی در زمينه
ستم بر زن توليد شده است که جنبش کمونيستی ايران نسبت به آن بطرز دردناکی
در جهل و بی خبری بسر می برد و در مقابل هر تلاشی
برای درک و جذب آن مقاومت می کند.
نوسازی در زمينه
مسئله زنان صرفا از طريق آموزش تئوريکی نمی تواند انجام شود. بلکه در
گرو دامن زدن به يک مبارزه دو خط در احزاب و سازمان های جنبش
کمونيستی در اين زمينه می باشد. زيرا اولا عقب ماندن آگاهی از
واقعيت ها، چيزی نيست که خصلت طبقاتی نداشته باشد. عقب ماندن
آگاهی از واقعيت ها و ضرورت های مبارزه طبقاتی، نيروی
سماجت بورژوائی توليد می کند. برای جاروب کردن آن بايد دست به
مبارزه سياسی و ايدئولوژيک زد.
ثانيا، جا انداختن حقايق
در احزاب و سازمان های کمونيستی هرگز فقط با آموزش انجام نشده است.
بلکه مستلزم دست زدن به مبارزه سياسی و ايدئولوژيک بوده است. بطور
کلی، همواره ايده های پيشرو در ابتدا توسط اقليتی مورد قبول
واقع شده و سپس در نتيجه مبارزه خطی (و آموزش) مورد قبول عده بيشتری
واقع می شود. اين يک قانون جهانشمول است که در همه عرصه های جامعه
بشری، بخصوص در زمينه مبارزه طبقاتی، عمل می کند. ايده
های کهنه و غلط همواره مقاومت می کنند وايده های نوين و صحيح
برای پيروز شدن بايد تلاش و مبارزه مستمری بخرج دهند. دامن زدن به
مبارزه دو خط و آگاه گری بر سر مسئله
زنان، يکی از مهمترين پايه های نوسازی احزاب و سازمان های
کمونيستی است و بهيچ وجه نبايد به آن کم بهائی داد. محصول
نوسازی در اين زمينه و عرصه های ديگر، تولد يک جنبش کمونيستی
کيفيتا قدرتمندتر و الهام بخش تر خواهد بود.
جنبش کمونيستی ما
می تواند و بايد در راس ايده های پيشروی زمانه خود قرار گيرد.
نقش زنان کمونيست در پاکسازی جنبش کمونيستی از خطهای غلط و
نوسازی آن، تعيين کننده است. جنبش کمونيستی ما می تواند و بايد
تبديل به يک سنگر محکم برای جنبش رهائی زنان شود.
هر رفيقی در قبال
جنبش رهائيبخش زنان سه انتخاب بيشتر ندارد:
در صف اول و همراه آن دژهای نظم کهن را به لرزه در آورد، يا در حاشيه
ايستاده و به آن ايراد بگيرد؛ يا اينکه در
مقابلش بايستد که در اينصورت غرق خواهد شد
زيرا اين سيلاب خشم سر ايستادن ندارد و تازه آغاز شده است. اين موجی است که
طلايه دار آينده ای تابناک برای بشريت است. مطمئنا جنبش
کمونيستی راه اول را بهر رفيقی پيشنهاد خواهد کرد زيرا هر راهی
جز اين به ضرر انقلاب پرولتری است.
بار ديگرايران در چهار
راه حوادث تاريخی قرار گرفته است. تحولات سياسی بزرگی در پيش
است. سرنوشت يک دور ديگر مبارزه
طبقاتی وابسته به نقشی است که جنبش کمونيستی ايفا می کند.
بدون نوسازی ايدئولوژيک - سياسی جنبش کمونيستی ايران نمی
توان بر ضعف و پراکندگی اين جنبش فائق آمد. بدون شک يکی از مولفه
های مهم اين نوسازی، تصحيح و تکامل خط جنبش کمونيستی نسبت به
مسئله زنان است.
وقت تنگ است رفقا! لحظه
را دريابيم و جرات صعود به قله ها را بخود دهيم! ■
8 مارس 2006
*- جزوه
«پرولتاريای آگاه و مسئله زن» که در سال 1366 توسط اتحاديه کمونيستهای
ايران (سربداران) منتشر شد، يک آغاز خوب در اين نقد بود، اما کافی نيست.
برخی
مسائل مطرح در جنبش زنان ايران
با
نگاهی به هشت مارس 1384 در پارک دانشجو
بسياری
از فعالين جنبش زنان در ايران از اينکه به آن هويت سياسی داده شود هراس
دارند و به همين جهت در اين جنبش (يا بنظر من بهترست گفته شود در بخشی از اين جنبش) افراد سعی ميکنند محتوای
حرکت خود را چيز ديگری معرفی کنند. مثلا تحت نام های جنبش
اجتماعی يا جنبش فرهنگی زنان و غيره. واقعيت آن است كه مشاجره بر سر
محتوای جنبش زنان در ايران و اينکه خود را چگونه بايد معرفی و بيان
کند, بحثی جاری در درون اين جنبش است و طيف ها و گرايشات مختلف سياسی
بر مبنای موضع, حد و حدود مطالبات و افقی که برای اين جنبش
ترسيم ميکنند, برخوردهای متفاوت کرده و سياست های جور و واجور تببين
ميکنند.
بحث بر
سر محتوای جنبش زنان و دغدغه هايی که حول اين جريان دارد را بايد از
دو جهت مورد بررسی قرار داد. يکی از زاويه وجود رژيمی بشدت هار
و خطرناک که هرگونه مبارزه و اعتراضی را وحشيانه سرکوب ميکند و ميخواهد حق
هرگونه مقاومت و اعتراضی را از هر بخشی از مردم سلب کند. اما همين
شرايط سرکوب و اختناق بهمراه بيحقوقی مفرط و بيعدالتی های
وحشتناک, به اينصورت يا آنصورت به مقاومت و اعتراض دامن ميزند.
اين
گرايش که برای ممانعت از سرکوبگری رژيم به مبارزه خود رنگ و بوی
غير سياسی بدهيم و به اصطلاح همه مطالبات را صرفا در چارچوبه های
صنفی تعريف و تعيين کنيم, گرايشی نسبتا قدرتمند است. در حاليکه تجربه
مبارزه بخش های مختلف مردم مرتبا اين را نشان ميدهد که در جامعه خفقان زده
ايران هرگونه مبارزه اي, هر اندازه هم رنگ
و لعاب صنفی داشته باشد و صرفا برای طرح برخی مطالبات حق طلبانه
صنفی هم براه افتاده باشد, توسط نيروهای رژيم بشدت سرکوب ميشود. حمله دستجات نيروهای
انتظامی و نيروهای شبه نظامی و لباس شخصی ها به صفوف
مبارزه مردم, ضرب و شتم و دستگيری و زندان و ناپديد شدنها و غيره, روتين
برخورد رژيم به مقاومت مردم است. در اين
جامعه فاشيستی هر مبارزه صنفی سريعا خصلت سياسی پيدا ميکند و
رژِيم جمهوری اسلامی در اينمورد هيچ توهمی ندارد و سعی
ميکند مبارزه را در نطفه خفه کند. پس بهترست فعالين جنبش مردم, زنان مبارز و
آگاهی که برای ارتقا و پيشروی اين جنبش تلاش کرده و در راه
رهايی زنان از نکبت اين رژِيم ضد زن, سياست و نقشه عمل مبارزاتی ترسيم
ميکنند, اين حقيقت مثل روز روشن را باور
کرده, دست از توهمات خود برداشته و مبارزه برای مطالبات زنان را به مبارزه
سياسی بزرگتر و در جهت سرنگونی اين رژيم گره بزنند.
تلاش
برای غير سياسی جلوه دادن مبارزه و مطالبات زنان (حتا اگر برای
ممانعت از حمله رژِيم باشد) تلاشی بيهوده و بسيار مضر است. بيهوده است چرا
که مانع سرکوب نمی شود. اينرا به تجربه بارها ديده ايم. مضر است چرا که اين
درک و روحيه را به وجود ميآورد که بدون دامن زدن به يک مبارزه سياسی و
قدرتمند عليه سياست, قوانين و عملکردهای رژيم, ميتوان به مطالبات زنان دست
يافت و يا بيشتر از آن رژيم را تضعيف کرده و شرايط را برای سرنگونی آن
فراهم کرد. مضر است چرا که بر خلاف واقعيات عينی و روند واقعی مبارزه
و پيشروی امور است. مضر است چرا که جنبش زنان را در موقعيت ضعيف و تظلم خواهی
قرار ميدهد و قادر نيست بخشهای پيشرو و راديکال زنان را که عميقا خواست سرنگونی
اين رژِيم را دارند و منافعشان را هيچ چيزی کمتر از سرنگونی
جمهوری اسلامی پاسخ نميدهد, بسيج و متحد کند. تاکتيک "غير
سياسی” جلوه دادن مبارزه زنان, اينکه نهايتا وظيفه مبارزاتی زنان
اينست که "روز جهانی فقر" يا "روز جهانی کودک" و
امثالهم را برگزار کنند, در جوهر خود منطبق بر اين ايده عقب مانده و نادرست است که
گويی زنان از آنجايی که موجوداتی نرم و ظريف و احساساتی
هستند صرفا به درد اين نوع فعاليتها ميخورند و عرصه سياست و قدرت سياسي, عرصه
های مردانه است و ربطی به زنان ندارد. مسلما اينجا قصد نداريم مبارزه
و اعتراضاتی که توسط زنان آگاه و دلسوز و به مناسبت های پيش گفته براه
می افتد را تخطئه کنيم. اين فعاليتها خوب و مفيد اند. اما هر آينه مبارزه
خود را ورای اين محدوده های از پيش تعيين شده نبريم و تلاش نکنيم اين
فعاليتها را به مبارزه ای بزرگتر و به ادعا نامه ای قدرتمند عليه رژيم
جمهوری اسلامی تبديل کنيم, اين فعاليتها بخودی خود راه
بجايی نخواهند برد. فقر و بينوايی اکثريت مردم و بيشتر از همه زنان
ابعادی هولناک يافته است. پديده کودکان خيابانی و فقر قلب هر انسان
شرافتمندی را از جا می کند. اما عامل و باعث همه اينها حاکميت رژيم
جمهوری اسلامی است. وجود دولتی که لازمه بقايش فقر و فلاکت,
فساد و اعتياد, خيل گسترده کودکان خيابانی و تن فروش های 13 ساله است.
از
زاويه ديگری هم مساله زنان و اينکه "صنفی يا سياسی” است
مطرح ميشود. ديدگاه و بينش دوم خردادی و يا ديدگاه برخی نيروهای
رفرميست غير حکومتي. اين تفکر از بالا و از درون جناحهای از طبقه حاکمه سر
ريز شده و در نقاطی منطبق بر گرايشات رفرميستی بخش هايی از جنبش
زنان می شود. يعنی صرفا مساله اتخاذ تاکتيک برای ممانعت از
سرکوب نيست. بلکه موضع, ديدگاه و نهايت مطالبات بخشی از جامعه را نيز منعکس
ميکند. آن بخش هايی از جامعه که به خاطر محدوديت های طبقاتی و
تفکرشان در نهايت چيزی بيشتر از دستيابی به برخی خواسته ها در
چارچوب همين سيستم نمی خواهند. حداکثر مطالباتشان ايجاد تغييراتی
جزيی در اين بند و آن بند قوانين اسلامی است و يا در حسرت پيوستن
ايران به کنوانسيون منع تبعيض از زنان می سوزند.
شما هر
يک از مطالبات زنان را که در نظر بگيريد بصورتی حاد با قوانين رژيم
اسلامی روبرو می شويد. با قانون اساسي, قانون مدني, قانون جزايی
و مجازات های اسلامي. در برابر هر خواسته ای مانند حق طلاق, حق حضانت,
حق سفر, حق تعيين مسکن, حق انتخاب پوشش, حق عاشق شدن, حق کنترل بر بدن خويش و
غيره, در برابر تمامی اين مطالبات
اوليه که شايسته هر انسان آزادی است, جمهوری اسلامی زنان را به بردگی
گرفته و با قوانينش و با نيروهای حافظ اين قوانين يعنی قوای
سرکوبگرش در برابر زنان ايستاده است. بطور عينی و واقعی انگشت نهادن
بروی هر يک از اين خواسته ها يعنی به مصاف گرفتن قوانين و
سياستهای رسمی جمهوری اسلامی در عرصه زنان. اگرچه برخی
از اين مطالبات بيشتر از بقيه ارکان و ريشه های رژيم را مورد ضرب قرار ميدهد
و از اين جهت طرح آنها در مبارزه عليه جمهوری اسلامی از اهميت فوق
العاده ای برخوردار است (مانند حق انتخاب پوشش و مبارزه برای لغو حجاب
اجباری) اما در عين حال هر يک از اين مطالبات به اين ترتيب يا آن ترتيب ريشه
های ايدئولوژيک و سياست های کلی رژيم را مورد ضرب قرار ميدهد. اين
امری است که حکومت به آن واقف است.
به همين خاطر عليرغم اينکه برخی از بخش های جنبش زنان مرتبا ادعا
ميکنند که حرکت آنها سياسی نيست و صرفا برخی مطالبات صنفی را
بيان ميکنند, با اين وصف هنگام طرح مسالمت جويانه و آرام همين خواسته ها نيز
وحشيانه مورد حمله نيروهای سرکوبگر واقع می شوند. آخرين نمونه اين
تجربه را ميتوان در متينگ 8 مارس زنان در پارک دانشجو مشاهده کرد. در اين متينگ
خواست لغو حجاب اجباری مطرح نبود و اين خواست تبديل به يکی از
شعارهای پلاکاردها نگشت. متينگی بود به اصطلاح آرام و تميز! اما رژيم
اسلامی برای 15 دقيقه هم تاب تحمل اين گردهمآيی را نداشت و
همانطور که ميدانيم به ضرب و شتم وحشيانه ای دست زد. آيا همين عملکرد رژِيم
برای آن دسته دوستانی که به دلايل مختلف ( ترس از حمله رژيم يا توهم و
غيره) از پيش گذاشتن برخی خواسته های ريشه ای تر خودداری
ميکنند به فکر وا نميدارد؟ بقولی وقتی که رژيم بهر صورت بما اينطور
حمله ميکند پس چرا سطح خواسته ها و مطالباتمان را بالاتر نبريم؟ چرا همه خواسته ها
و تمايلات ذهنی و قلبی و عينی خود را بروی پلارکاردهايمان
ننويسيم؟ چرا کاری نکنيم که مردم وقتی به متينگ ما نگاه ميکنند
بتوانند علاوه بر شعارهای خوب و عادلانه ای مثل "برابری” ,
"عدالت اجتماعی”, "مزد برابر در مقابل کار برابر" و غيره
نسبت به خواسته های مشخص, بسيار عينی و خاص که روزمره زندگی را
بر ما جهنم کرده و نفس ما را بند آورده مانند "لغو حجاب اجباری” و
غيره, آگاه شوند. اين مهم ترين درس سياسی است که بايد از اين مبارزه آموخته
شود.
شايد
عرصه زنان تحت حاکميت اين رژيم تنها عرصه ای باشد که دست گذاشتن بروی
هر گوشه آن پايه های رژيم را بزير ضرب می برد. با شرع و عرفش. با
نوشته ها و نا نوشته هايش. به همين خاطر عرصه زنان در ايران از سياسی ترين
عرصه های مقاومت و مبارزه است. از همان زنی که در مقابل
دادگاههای خانواده قانون شرع را به مصاف ميگيرد, تا دختر جوانی که در برابر
نيروهای امر به معروف و نهی از منکر تمرد ميکند, تا زنی که خارج
از چارچوبه های تعيين شده توسط قوانين شريعت عاشق می شود و و و ......حتا
اگر خود به آن آگاه نباشند به نوعی وارد مبارزه سياسی با رژِيم شده
اند. اين واقعيت جاری و عينی اين جامعه است. پس وظيفه فعالين جنبش
زنان اينست که اين واقعيت را به رسميت شناخته و برای جمع کردن اين
انرژی های فراوان و در راه گسستن زنجيرهای انقياد از دست و
پای ميليونها زن ستمديده, نقشه و سياست رهايی بخش را ترسيم کنند.
مسئله
زنان، شراکت در قدرت سياسی حاکم نيست. زنان قدرت سياسی ای از
نوع ديگر ميخواهند
موضوع
سياسی يا صنفی بودن جنبش زنان از اين زاويه نيز مطرح می شود که
زنان بايد در قدرت سياسی کنونی شريک باشند يا در مناسبات قدرت به آنان
سهم بيشتری داده شود. سردمدار طرح اين مسئله جناح هايی از همين قدرت
سياسی حاکم هستند. نيروهايی مانند دوم خردادی ها. اعم از
مشارکتی ها يا تحکيم وحدتی ها و امثالهم. برخی از نيروهای
وابسته به اين جريانات حکومتي, دست بر قضا بروی مساله زنان و رابطه اش با
سياست و مناسبات قدرت سياسی تاکيد ميگذارند. هرچند اين نيروها طيفهای
مختلفی را در بر ميگيرند اما کنه بحث همه شان يکی است. همين ها هستند
که در دوره انتخابات رياست جمهوری سعی کردند موضوع تفسير
"رجل" در قانون اساسی را به محور خواسته ها و مطالبات زنان تبديل
کنند. در اين مورد مفيد است که نگاهی به سخنان الهه کولايی (معاون
دبير کل جبهه مشارکت) بيندازيم. وی در سخنرانی خود که بمناسبت 8 مارس
در مراسم جبهه مشارکت ايراد کرد ميگويد: «انشاء الله احزاب و گروههای
سياسی نه فقط برای جذب حمايت و کسب قدرت بلکه برای سهيم کردن
زنان در قدرت به بازسازی رفتار و برنامه های خود بپردازند.». ( مسئله
زنان؛ سياسی يا غير سياسي. گزارش مراسم جبهه مشارکت در روز جهانی زن -
روزنامه شرق – 5 شنبه 18 اسفند 1384 – 9 مارس 2006)
هنگام
خواندن اين سطور آدم به اين فکر می افتد که خود ايشان جزو همان دسته
گروههای سياسی است که پرداختن به مساله زنان را صرفا برای جذب
حمايت زنان ميخواهند. در واقع وی ميخواهد زنان در اعمال حاکميت و در
سيستمی شريک شوند که ستم بر زن جزو پايه ای ترين اصول و قواعدش
می باشد. سياست و رابطه آن با زنان از اين جهت برای اين نيروها طرح
ميشود که خود در ايندوره از شراکت عمده در قدرت سياسی محروم شده و توسط جناح
های رقيب به حاشيه پرتاب شده اند. ايندسته نيروها که عوام فريبانه در دوره دوم خرداد بروی
مساله زنان و مطالباتشان مانور داده و تلاش کردند با وعده و وعيد بروی خشم و
انزجار زنان از اين سيستم آب پاکی بريزند, امروز بطريقی ديگر همان راه
را ميروند. پيام ارتجاعي, خانه خراب کن و مفتضح اين دسته نيروها به زنان اينست که
بيائيد در اعمال حاکميت و سرکوبگری بر خودتان شريک شويد.
سيستم را دست نخورده باقی بگذاريم و
الی آخر.
حقيقت
ماجرا آنجا بيشتر روشن می شود که الهه کولايی در ادامه همين صحبت خود
ميگويد: «زنان در 1400 سال پيش بر اساس آموزه های دين اسلام از حق تملک و
اموال و اداره مستقل در فعاليتهای اقتصادی برخوردار شدند و امروز ما
برای احيای اين حق نيازمند تلاش مجدد هستيم» (همان جا).
يعنی
همين ها تا بحال کم نبوده و تازه بايد منتظر احيای آموزه های دين
اسلام شد! در حاليکه همين آموزه های زن ستيز و اجرای روزمره آن, وجود
قدرتمند نظام مردسالارانه و پاتريارکال که اسلام حافظ آنست و در تمام عرصه
های جامعه و زندگی و رفتار و آداب روزمره نسخه آنرا برای زنان
پيچيده, همان چيزی است که سالهاست زنان و دختران را به بندگی کشانده.
مجازات های ويژه ای که عليه زنان اعمال ميشود ( مانند سنگسار) نعل به
نعل اجرای آموزه های دين اسلام است. ضرورت تمکين زن از مرد و اينکه
تحت هر شرايطی شوهر ميتواند همسرش را مورد تجاوز قرار دهد نص صريح قرآن است
که بمثابه يکی از مهمترين ضروريات حفظ نظم اجتماعی مورد تاکيد قرار
گرفته است. بنابراين حذف اين قوانين از زندگی و حيات روزمره جامعه و مردم,
جدايی دين از دولت بطوری كه دين و مذهب امر صندوق خانه و خصوصی
هر کسی باشد جزو خواسته ها و ضروريات اوليه مردم و زنان ماست. هر چند اين
خواست يك خواست اوليه و گام اول در پاره كردن زنجيرهای انقياد زنان است اما
در تضاد با اركان اساسی و موجوديت جمهوری اسلامی قرار دارد. ■