حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م ل م ) شماره 26 بهمن 1384

 

 

شتاب وقايع و اوضاع شکننده!

 

ملاحظاتي سياسي بر اعتصاب کارگران شرکت واحد اتوبوس راني تهران

 

كارزار مبارزه براي لغو کليه قوانين ضد زن و مجازات هاي اسلامي در ايران

 

قانون اساسي عراق و پيامدهاي سياسي آن

 

جبهه متحد کرد!؟

 

گزارشي از کردستان عراق!

 

نپال:  امضاء موافقتنامه احزاب پارلماني و مائوئيست ها عليه شاه

 

درگذشت يکي از رهبران برجسته جنبش کمونيستي هند

 

مائوئيستهاي هند در حمله جسورانه اي به شهر زندانيان سياسي را آزاد کردند

 

پايان آتش بس در نپال و آغاز عمليات نظامي بزرگ

 

پراکسيس مارکسيستي فقط مي تواند يک معنا داشته باشد :تئوري و پراتيک انقلابي

 

سوسياليسم خيلي بهتر از سرمايه داري است و

 

بيوگرافي جديد مائو

 

نكاتي در مورد نظرات آقاي دلفاني

 

 

 

 

 

يادداشتهای سياسی

 

شتاب وقايع و اوضاع شکننده!

 

سير وقايع و رويدادها در ايران شتاب گرفته است. در صحنه بين المللي پرونده هسته اي ايران در آستانه ارجاع به شوراي امنيت سازمان ملل است. ضعف و ناتواني كابينه احمدي نژاد عليرغم لاف و گزاف و عربده هاي بي مايه در صحنه داخلي و خارجي، بيش از پيش روشن شده است. تنش هاي درون حكومت عمق يافته و عده زيادي از رده هاي بالاي حکومت، خانواده ها و حساب هاي بانکي خود را به خارج منتقل کرده اند. مهمتر از همه دور نويني از جنبش هاي توده اي و كارگري آغاز شده است. توجه به هر يك از روندهاي جاري براي تحليل از سمت تحولات جامعه حائز اهميت است.

  امپرياليسم آمريکا فشارهاي خود را بر جمهوري اسلامي افزايش داده و اين بار، امپرياليستهاي اروپاي غربي را نيز با خود هم آوا کرده است. هر چند روسيه کماکان در مقابل ارجاع پرونده هسته ای ايران به شوراي امنيت سازمان ملل از طريق پرونده سازي هسته اي، ايستاده اما صف متحدين آمريکا گسترده تر شده است. تضادها و تنش هاي ميان امپرياليسم آمريکا و قدرتهاي اصلي اتحاديه اروپا (مانند فرانسه و آلمان) هنوز پابرجاست اما  آمريکا در رابطه با ايران، سياست انفراد حداکثري جمهوري اسلامي از طريق تباني با قدرتهاي ديگر را در پيش گرفته است. محاصره سياسي جمهوري اسلامي ايران، همزمان و موازي با شکاف انداختن در دولت بشار اسد در سوريه پيش مي رود. ارجاع  نهائي پرونده هسته اي ايران به سازمان ملل مترادف است با توافق آمريکا و قدرتهاي اروپائي بر سر روندهاي آتي در ايران.

   اينكه امپرياليسم آمريكا متوسل به چه اقداماتي عليه جمهوري اسلامي شود، چگونه فشارهاي سياسي و اقتصادي و حملا ت  نظامي خود را ترکيب کند، معلوم نيست. اسرائيل بارها تهديد کرده که مراکز هسته اي ايران را مورد حمله قرار ميدهد و آمريکا نيز در مقابل اين تهديدها عکس العمل مثبت نشان داده است. تحريم اقتصادي بين المللي نيز مورد بحث است. همه اين طرح ها هنوز ميان قدرت هاي امپرياليستي آمريکا و اتحاديه اروپا و روسيه مورد چانه زني است. در تبهکارانه بودن اين طرح ها هيچ شکي بخود نبايد راه داد زيرا همه آنها سرمنشاء رنج هاي بيشمار براي مردم خواهند بود. بطور مشخص اگر مراکز اتمي ايران بمباران شود، آب و هوا و خاک شهرهاي اطراف اين مراکز آلوده به مواد سرطان زاي شده و مردم در معرض تشعشعات سرطان زاي آزاد شده از اين مراکز قرار خواهند گرفت. در هر حالت، هدف نهائي آمريکا تغيير رژيم جمهوري اسلامي نيست. تغيير اين رژيم منفور، يک وسيله و پوشش براي آمريکاست تا طرح هاي تبهکارانه خود را مشروع و موجه جلوه دهد.

   امپرياليسم آمريکا، عليرغم روبرو شدن با موانع غير قابل عبور در عراق، دست از اهداف خود در رابطه با ايران برنداشته است. در واقع هيئت حاکمه آمريکا معتقد است که پياده کردن طرح هايش در ايران، کليد حل مشکلاتش در عراق مي باشد. مشکلات آمريکا در عراق، موجب تغييرات مهمي در نقشه هاي آمريکا براي ايران شده است. مثلا، در مورد عراق، آمريکا وانگلستان به تنهائي عمل کرد ند و اتحاديه اروپا و روسيه را در مقابل عمل انجام شده قرار داد اما در مورد ايران تلاش مي کند سياست هاي خود را به حداکثر با کشورهاي اروپائي همگون کند. يکي ازمهمترين دلايل عوض شدن تاکتيک آمريکا، شرايط بسيار سختي است که مقاومت مردم عراق و نيروهاي ارتجاعي اسلامي عراق برايش ايجاد کرده اند. يک دليل ديگر، گسترش صف مخالفت با اشغال نظامي عراق، در داخل خود آمريكا ازسوي توده هاي مردم است. و بالاخره اينکه آمريکا عليرغم تلاشهايش نه تنها نتوانست در صف قدرتهاي اروپائي شکاف عميقي بوجود آورد بلکه با ظهور يک محور اتحاد ميان فرانسه و آلمان و روسيه و چين مواجه شده است.

   با وجود رشد نارضايتي ها و مبارزات سازمان يافته در داخل آمريکا عليه اشغال نظامي عراق، هيچ نشانه اي از عقب نشيني در ميان هيئت حاكمه آمريكا در پيشبرد اهدافشان چه در خاورميانه و چه در عرصه داخلي (آمريكا) به چشم نمي خورد. هر چند ممکن است در اثر رشد مبارزات انقلابي و همچنين حاد شدن تضادهاي درون هيئت حاكمه آمريكا، دارودسته بوش سقوط کند و آمريکا مجبور به تغيير سياست شود اما هنوز چنين چشم اندازي موجود نيست.

   مشكلات عراق، آمريكا را مجبور كرده كه طرح هايش در رابطه با ايران را با احتياط بيشتري پيش برد. زيرا خواهان بهم ريختن ساختارهاي سياسي و نظامي و امنيتي از آن نوع که در عراق رخ داد، نيست. امپرياليسم آمريكا ساختار دولتي كه در عراق بعد از جنگ دوم جهاني در اين كشور شكل گرفته بود را كلا بر هم زد. تغييرات بسيار مهمي در زمينه هائي چون ارتش، مناسبات ميان مليتها، مذاهب  و چگونگي ادغام عراق در ساختارهاي منطقه اي بوجود آورده و تلاش مي كند ساختارها و نهادها و ائتلافهاي حکومتي جديدي را سازمان دهد. يكي از دلايل مهم باقي ماندن ارتش آمريكا در عراق انجام چنين ماموريتي است. شكست در انجام اينكار به هر دليلي (بروز بحران انقلابي در داخل آمريكا و يا ناتواني در مهار و سركوب مقاومت مردم عراق) براي آمريكا پيامدهاي زيانباري خواهد داشت و اين امر به معناي بحراني شدن تمامي دولتهاي ارتجاعي منطقه است. بهمين دلايل امپرياليستهاي اروپائي نيز خواهان شکست خوردن آمريکا و فروپاشي دولتهاي ارتجاعي منطقه نيستند بشرطي که سهم آنان از سلطه بر خاورميانه داده شود. آنان نيز خواهان شکل گيري بحران انقلابي در کشورهاي منطقه نيستند. با توجه به اين مشكلات امپرياليسم آمريكا خواهان تغيير رژيم ايران با كمترين ضربه به دولت و ساختار دولتي مي باشد.

   حتي در دوره انقلاب 57 سياست آمريكا براي مقابله با پيروزي انقلاب و ممانعت از نفوذيابي امپرياليسم شوروي در ايران، اين بود كه دولت شاه به دست خميني سپرده شود و ضربات مهمي به ماشين دولتي وارد نيايد. با اين وجود، اين جابجائي قدرت فضاي زيادي براي انقلاب و نيروهاي انقلابي باز كرد. تنها در پروسه سركوب انقلاب و تسويه حسابهاي دروني خونين و جنگ ارتجاعي ايران و عراق بود كه هيئت حاکمه جمهوري اسلامي توانست خود را تثبيت کند و ماشين دولتي به ارث مانده از شاه را از مهلکه انقلاب نجات دهد.

   دولت آمريكا اگر بخواهد همانند عراق در پي ساختن هيئت حاكمه جديد باشد حتما بايد دست به اعمال بسيار بزرگي چون اشغال نظامي ايران بزند. چرا كه رديف كردن نوكران كار ساده اي نيست و يك دوران پر تلاطم را طلب مي كند. در شرايط كنوني اشغال نظامي گسترده  مطلوب امپرياليسم آمريكا نيست و شايد بهتر است گفته شود دولت آمريكا فعلا توان براه انداختن يك آشوب بزرگ در ايران را ندارد. از همين رو وقتي بوش مي گويد ايران و عراق يكي نيستند و ما در ايران متفاوت عمل خواهيم كرد منظورش در نظر گرفتن همه  فاكتورهاي فوق است. و زماني كه صحبت از تغيير رژيم ايران مي كند معنايش دست كشيدن از نيروي نظامي موجود در ايران و حتا بخش بزرگي از حكومتگران فعلي نيست. يعني حداكثر تلاش مي كند بخشهاي بزرگي از هيئت حاكمه كنوني را حفظ كند و با حذف بخشهاي محدودي از آن، نيروهاي جديدي (امثال سلطنت طلبان يا مجاهدين) را هم بدانان ملحق كند.

   اختلافات درون رژيم جمهوري اسلامي ايران يك امتياز مثبت براي آمريكا در پيشبرد طرحهايش محسوب مي شود؛ امتيازي که در رابطه با رژيم بعث عراق نداشت زيرا رژيم بعث به خاطر سركوبهاي دروني تقريبا تا آخرين لحظه يکدست باقي مانده بود. حال آنكه هيئت حاكمه ايران دچار انشقاقات جدي است. زماني كه امثال توني بلر اعلام مي كنند كه راه حل ايران «درون زا» است، به معناي اين است که امپرياليستها بر روي اين انشقاقات، بويژه در ميان نيروهاي نظامي جمهوري اسلامي، حساب باز کرده اند.

   اما رقابت جدي امپرياليستهاي اروپا و بويژه روسيه با امپرياليسم آمريكا بر سر ايران يك فاكتور منفي و محدود كننده براي طرحهاي بوش محسوب مي شود. بدليل اهميت جايگاه ايران در کل منطقه خاورميانه و آسيا، گره خوردگي رقابتهاي امپرياليستي بر سر ايران بيشتر از تضادهاي آنان بر سر عراق است. امپرياليستهاي اروپائي عليرغم فشارهائي كه بر سر پرونده هسته اي به ايران وارد مي آورند، تا کنون، سياست تغيير رژيم  را به ميان نكشيده اند. اين به معناي آن نيست كه اروپا تحت هيچ شرايطي پاي چنين سياستي نخواهد نرفت. اتفاقا برخي جلو افتادن هاي قدرتهاي اروپائي در زمينه ارجاع پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت، براي اين است که مي خواهند در رابطه با آينده ايران  جزو بازيگران اصلي باشند.  بي دليل نيست که رئيس جمهور فرانسه طي يک سخنراني (در روز 19 ژانويه ) اعلام کرد که در صورت حمله تروريستي به منافع فرانسه، استفاده از سلاح هسته اي منتفي نيست. وي حتا اضافه کرد که اگر کشوري با سلاح هاي کشتار جمعي به يکي از دوستان فرانسه حمله کند، فرانسه نيز با حمله هسته اي جواب خواهد داد! واضح تر از اين نمي توانستند بگويند که براي سلطه يافتن بر کشورهاي خاورميانه، حاضرند از سلاح هاي هسته اي کشتار جمعي خود سودجويند.

٭٭٭

   مسلما روند تغييرات مد نظر امپرياليسم آمريكا و كش و قوسهاي آن قابل پيش بيني نيست و عوامل گوناگوني در آن دخيلند. اما فشارهاي آمريكا بر جمهوري اسلامي، تاثيرات تعيين كننده اي بر صف آرائي ها سياسي درون جامعه،  به ويژه بر روي صف بندي هاي درون طبقات حاكمه داشته و دارد و به ضعف و پراکندگي هر چه بيشتر حاکميت دامن مي زند.

   با وجود آنکه هنوز اقدامي از جانب آمريكا صورت نگرفته، بسياري از گردانندگان درجه يك و دو رژيم شروع به خارج كردن سرمايه ها و خانواده هاي خود از ايران کرده و از استراليا، نيوزيلند و كانادا تابعيت خريده اند. روزانه ميلياردها تومان از كشور توسط افراد بالاي حکومت خارج مي شود و دبي تبديل به يك مركز مهم معاملات بزرگ و اين نقل و انتقال ثروتهاي کشور شده است.

   سران جمهوري اسلامي شديدا نگران تحركات درون نيروهاي نظامي (ارتش و سپاه) هستند و اين به مشغله اصلي آنان بدل شده است. تا كنون تصفيه هاي بيشماري حتي در رده هاي دوم و سوم نظام اداري و نيروي نظامي صورت گرفته است. اين مسئله به تشديد رقابتهاي ميان باندها و تضادهاي جناحي دامن زده است.

   هر چند سقوط هواپيماهاي نظامي جمهموري اسلامي مي تواند به دليل ساختار پوسيده اقتصادي باشد اما تكرار اين قبيل حوادث و كشته شدن دسته جمعي فرماندهان سپاه مي تواند بيان توطئه هاي گوناگون از جانب مراكز مختلف قدرت (داخلي و خارجي) نيز باشد. بويژه آنكه استفاده از  اينگونه روشها در جمهوري اسلامي و همچنين توسط نيروهاي امنيتي مخفي آمريکا و اسرائيل سابقه طولاني دارد. 

   البته محدوديتهاي دولت آمريكا در پيشبرد طرحهايش در خاورميانه و در قبال ايران، فضاي مانوري را براي گردانندگان جمهوري اسلامي فراهم آورده است. تمام تلاش سران رژيم و تبليغاتشان حول دستيابي به تكنولوژي هسته اي و هياهوئي كه عليه اسرائيل براه انداخته اند براي استفاده از اين فضاست. آنان مي خواهند يا امپرياليسم آمريكا را قانع كنند كه دست از تغيير رژيم بردارد يا اينكه حداقل با گرفتن امتيازاتي دامنه تغييرات احتمالي در جمهوري اسلامي را محدود كنند. جمهوري اسلامي مجبور شده که به «استراتژي دفاع و معامله» روي آورد. از يكطرف بايد در رابطه با دامنه تغييرات مد نظر آمريكا تا حدودي مقاومت كند و در عين حال آماده برا ي معامله (معامله براي حفظ بخشهاي مهم از جمهوري اسلامي) باشد.

   اتخاذ اين استراتژي موجب تغييرات مهم در ائتلافات سياسي درون حاكميت شده است و بهتر است بگوئيم که ديگر معلوم نيست کي با کي است! مثلا به اعلام مواضع زير نگاه کنيد: دوم خردادي ها مثل سابق علاقه اي به بازي گرفتن ملي مذهبي ها ندارند، جناح كارگزاران خود را ملزم به دفاع از احمدي نژاد دانسته و حجاريان خود را طرفدار مشروطه سلطنتي اعلام كرده، كروبي مشكل را اصلاح طلبان متزلزل دانسته و سرانجام بهزاد نبوي خود را طرفدار حكومت ديني اعلام كرده و ملي مذهبي ها را مورد حمله قرار داده و كلا منكر تشكيل جبهه با آنان شده است. فشارهاي آمريكا به تشديد رقابتهاي درون حكومت دامن مي زند چرا كه  هر جناحي تلاش مي کند ابتکار عمل را داشته باشد تا قرباني زد و بندهاي پنهاني نشود.

   فشارهاي بين المللي، پاره پاره بودن صفوف حكومتگران و مهمتر از اينها تناسب قوائي  كه امروزه ميان مردم و حكومت شكل گرفته، باز شدن مارپيچ تضعيف رژيم را سرعت بخشيده است. تبليغات و ژستهاي فاشيستي احمدي نژاد و شرکاء مبني بر بازگرداندن روشهاي سركوب دهه شصت همه بي پايه است. دوم خردادي ها و ملي مذهبي ها و اکثريت – توده اي ها اين تبليغات را در ميان مردم مي کنند تا توده هاي مردم را از دست زدن به طغيان و شورش هراسناک کنند و به جو محافظه کاري و انتظار در ميان فعالين کارگري و دانشجوئي و کمونيستها دامن زنند.

   دولت احمدي نژاد اصولا به لحاظ داخلي و  بين المللي قادر به دست زدن به سرکوب گسترده  نيست. علاوه بر فشارهاي بين المللي، اين مسئله مستقيما بر مي گردد به تعادل قوائي كه از نقطه نظر سياسي ما بين حكومت و مردم شكل گرفته است. اگر حكومت بخواهد دست به تعرضي جدي عليه مردم زند، بايد انتظار مقاومت فعالي را داشته باشد. به همين خاطر حكومت با احتياط به اين مسئله برخورد مي كند و سرکوب خشن را دست چين شده پيش برده و نوک تيز حمله اش را روي زنان و کردستان گذارده است.

٭٭٭

   آنجائي كه به روحيات مردم بر مي گردد مي توان گفت که جامعه در مجموع خود بسوي «چپ و راديكاليسم» چرخيده است. طيف نسبتا وسيع تحريم انتخاباتي و همچنين خيزش  كردستان يك نمونه برجسته اين چرخش بوده است.  بخشي از نيروهاي سياسي طبقات مياني جامعه که در زير پرچم دوم خرداد سينه مي زدند از سياست هاي راست و محافظه کارانه خود کاسته اند. اگر چه اين قبيل جريانات كماكان تزلزلات خود را در مواردي چون برخورد به گنجي نشان مي دهند اما اکنون اعتراف مي کنند که با معطوف کردن تلاشهايشان به چانه زني با بالائي ها  لطمات زيادي به رشد و اعتلاي جنبش سياسي اعتراضي توده هاي مردم زده اند.

   بطور خلاصه مي توان گفت كه سمت كلي تحولات سياسي كشور به چگونگي تداخل و تاثير گذاري متقابل دو روند سياسي اصلي در جامعه گره خورده است. يعني روند از بالا كه بواسطه سياستهاي امپرياليسم آمريكا در قبال  جمهوري اسلامي شكل گرفته و روند از پائين يعني رشد مبارزات توده اي.

   تا آنجائي كه به روند اول بر مي گردد به نظر نمي رسد كه روابط ايران و آمريكا به مرحله تعيين تكليف سريع و قطعي برسد. مسئله تا مدتي كشدار باقي خواهد ماند.

   تا آنجائي كه به روند دوم بر مي گردد، ضعف عنصر آگاه و فقدان آلترناتيوهاي بالفعل و سازمانيافته تاثيرات منفي و كند كننده اي بر تكامل كيفي مبارزات توده اي باقي مي گذارد.

   اما كشدار باقي ماندن روابط آمريكا با ايران و تاثيرات كند كننده فقدان آلترناتيو به معناي آرامش در اوضاع سياسي كشور نيست. تضادها در كليه سطوح جامعه در حال حدت يابي است. در نتيجه بر بستر اين اوضاع كشدار، نقاط شكننده اي بصورت بحرانهاي حاد سياسي و يا غليانهاي توده اي بروز خواهد يافت. اوضاع در شرايطي كه تضادها حادتر شده وليكن سريع به نقطه جوش و درهم و برهمي نمي رسد به نفع نيروهاي  انقلابي است. چرا كه فرصت آن را خواهند داشت كه تدارك بيشتري براي روياروئي با اوضاع بينند. اما بشرطي که بر تلاشهاي خود بطور کيفي بيفزايند.

   تاريخ نشان داده است كه هيچ نيروي سياسي انقلابي بدون ايجاد ساختارهاي تشكيلاتي خود (كادر سازمان يافته و تکيه گاه توده اي) قادر به انجام كار زيادي – حتي زماني كه بهترين فرصتها بروز يابد – نيست.

بيش از هر زمان ديگري نياز به طرح گسترده خط انقلابي و كمونيستي در جامعه و بسيج نيرو به حول آن است. اين امر در شرايطي كه مردم تشنه آگاهي هستند كاملا امكان پذير است. در شرايطي كه نگاهها سرشار از پرسش و گوشها آماده شنيدن پاسخهاي راديكال است امكان پايه گيري آلترناتيو كمونيستي صد چندان بيشتر مي شود. ظهور هر يك از نقاط شكننده در اين پروسه  فرصتهاي سياسي بي نظيري را براي براه انداختن جنبشهاي سياسي انقلابي توده اي و حتي آغاز جنگ خلق فراهم مي کند. به شرطي كه ما كمونيستهاي انقلابي صحيح و جسورانه عمل كنيم.

 

     بيش از هر دوره اي تكامل اوضاع سياسي جامعه به عملكرد عناصر آگاه جامعه گره خورده است. تا زماني كه عنصر آگاه نقش ايفا نكند تغييرات بنيادي حاصل نخواهد شد. ممكن است در اثر پاره اي تحولات از بالا يا پائين نظام حكومتي دچار حك و اصلاحاتي شود اما بدون حضور فعال، سازمانيافته و قدرتمند  پيشاهنگ پرولتاريا كماكان در بر همان پاشنه خواهد چرخيد و مردم مدام در دايره انتخاب ميان بد و بدتر قرار خواهند گرفت. اين مسئله را بايد بخشي از كار سياسي و ايدئولوژيك بزرگتري ديد كه نياز فوري زمانه ماست. بدون ترسيم روشن دورنماي انقلاب پرولتري و امكان ساختن جامعه نوين (که فقط با اتکاء به تجارب انقلابات سوسياليستي پيشين ممکن است) نمي توان کارگران و روشنفکران پيشرو را بسوي پروژه کمونيستي جلب کرد. بدون دخالتگري سياسي فعال و بقول انگلس، «قرار گرفتن در راس انديشه هاي پيشرو زمانه خود»  امكان جلب توجه پيشروان جنبشهاي مختلف توده اي به خط انقلابي نيست. از همين زاويه بسيار مهم است كه كمونيستهاي انقلابي خط روشني را پيش پاي همه مبارزان و جنبشهاي توده اي (در هر سطح و درجه اي که موجودند) قرار دهند، انباشت نيرو کنند و براي نبردهاي بزرگ آماده شوند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ملاحظاتي سياسي بر اعتصاب کارگران شرکت واحد اتوبوس راني تهران

اعتصاب کارگران شرکت واحد در روز يکشنبه دوم دي ماه و نمايش عزم و استواري شان در مقابل قواي سرکوبگر رژيم، جو همبستگي و شادي در ميان مردم تهران بوجود آورد. هر چند اين اعتصاب بيش از يک روز طول نکشيد اما تاثيرات مهمي در ميان خود کارگران و بطور کل اقشار تحتاني تهران برجاي گذارد.

ماه هاست که سنديکاي شرکت واحد مورد تعرض وحشيانه اوباشان و چاقوکشان جمهوري اسلامي قرار گرفته است. حملات رژيم به اين سنديکا زماني حدت يافت که اعضاي اين سنديکا استقلال خود را از شوراهاي اسلامي کار نشان دادند. در ارديبهشت 84، سردمداران خانه کارگر و شوراهاي اسلامي کار به محل سنديکا يورش برده و به ضرب و شتم اعضاي آن پرداختند. خبر اين يورش وقيحانه جهاني شد. با اين وجود سازمان جهاني کار (آي ال او) در اجلاس سالانه خود اين اوباشان اطلاعاتي و نهادهاي "کارگري" وابسته به جمهوري اسلامي را  بعنوان نمايندگان کارگران ايران برسميت شناخت.

در ادامه حملات  رژيم به سنديکاي شرکت واحد اتوبوس راني تهران، روز اول دي ماه قواي سرکوبگر رژيم 12 تن از اعضاي هيئت مديره سنديکاي شرکت واحد را به جرم ايجاد سنديکا که در جمهوري اسلامي غير قانوني است و "ايجاد اغتشاش" دستگير کرد. اما اين عمليات سرکوبگرانه نه تنها کارگران شرکت واحد را عقب نراند بلکه روز بعد در مقابل دفتر سنديکا تجمع کرده و اعلام کردند که روز يکشنبه دست به يک اعتصاب عمومي خواهند زد. در واقع دستگيري رهبران سنديکا،  حرکت اعتراضي سازمان يافته کارگران شرکت واحد را تسريع کرد.

اگرچه اين اعتصاب يک روزه بود اما هزاران تن از کارگران شرکت واحد در آن شرکت کردند؛ فلج شدن رفت و آمد در شهر موجب با خبر شدن  بخش بزرگي از مردم از اعتصاب  شد.  روحيه مردم با وجود مختل شدن رفت و آمدشان، خوشحالي و همبستگي و استقبال از اين حرکت اعتراضي بود. تحرک بخش چپ جنبش دانشجوئي در حمايت از اين اعتصاب مثبت بود اما متاسفانه عمدتا در سطح رسانه اي باقي ماند. يکي از دستاوردهاي سياسي اين اعتصاب افشاي "کارگر دوستي"  احمدي نژاد و وعده هاي عوامفريبانه اي بود که او در جريان انتخابات رياست جمهوري به زحمتکشان داد.

در مقابل اين اعتصاب رژيم مجبور به عقب نشيني شد بطوريکه همه دستگيرشدگان بجز اسانلو را آزاد کرد. ده  روز بعد از اعتصاب، قاليباف شهردار تهران در تجمع ده هزار نفره کارگران در استاديوم آزادي حضوريافت و با دادن وعده هاي سر خرمن قول رسيدگي به وضعيت کارگران و آزادي اسانلو را داد. اما  اضافه کرد که " اين کارها را يک شبه نمي توان انجام داد"!

به قول يکي از روزنامه هاي رسمي کشور، قاليباف سعي کرد فضائي براي غلبه برهيجانات کارگران معترض فراهم آورد.  کارگران دراين  تجمع نيز با پافشاري بر حق داشتن سنديکا شعار دادند و فرياد زدند "اعتصاب يادت نره".  اما بهر حال ساعتي پس از اين تجمع، کارگران به سر کار خود بازگشتند و اعتصاب ادامه نيافت. گرچه کماکان پتانسيل بالائي براي تداوم بروز اعتراضات کارگران شرکت واحد به اشکال گوناگون موجود است.

 

گرايشات سياسی

 

اين اعتصاب جوانب سياسي مختلفي دارد که توجه به همگي آنها ضروريست.

اين اعتصاب تبارز يک مبارزه توده اي عادلانه است که جو سياسي ضد رژيمي  و روحيه همبستگي را در ميان مردم دامن زد. فعالين کمونيست بايد از اين حرکت و هر حرکت و اعتراض توده هاي زحمتکش و ديگر اقشار مردم حمايت کنند و به سهم خود به گسترش و سازماندهي آن ياري رسانند. اما همزمان بايد به گرايشات سياسي که در بطن چنين مبارزاتي طرح مي شود هشيارانه برخورد کنند.  نمي توان  تحت عنوان اينکه "هر حرکت کارگري خوبست و چيز بدي از آن نمي تواند بيرون آيد" نسبت به اين گرايشات برخورد سهل انگارانه داشت. آينده هر جنبش کارگري توسط درجه نفوذ خط سياسي انقلابي و بينش و اصول کمونيستي در ميان فعالين آن تعيين مي شود.

دست کم براي عده اي از فعالين اين حرکت روشن است که اين اعتصاب نه فقط يک اعتصاب صنفي بلکه يک اعتصاب سياسي نيزهست. اين اعتصاب نشان داد که بخش حمل و نقل بخصوص درکلان شهرها نقطه ضعف مهم رژيم است. زيرا هرگونه اخلال در اين بخش  براحتي مي تواند  شهري چون تهران را فلج کند. بعلاوه  بعلت ارتباط مستقيم کارگران بخش حمل و نقل  با زندگي روزمره مردم  نارضايتي شان بلافاصله به گوش  ديگر اقشار مردم مي رسد. بويژه در شرايط کنوني کشورکه هر حرکت صنفي گسترده مي تواند به يک سيلاب سياسي بدل شده و جرياناتي را براه اندازد که کنترل آن خارج از توان رژيم باشد و فروپاشي آن را بهمراه بياورد.

دقيقا بدليل چنين پتانسيلي، نيروهاي سياسي بورژوائي چنين حرکات اعتراضي  را به حال خود رها نکرده  و تلاش مي کنند با استفاده از امکانات وسيع خود بر روندها و جهت گيري ها سياسي آنها تاثير بگذارند. اين امري بسيارطبيعي و معمول در برخورد به جنبش کارگري در همه نقاط جهان بخصوص جنبش کارگري در کشورهاي تحت سلطه است. بنابراين عجيب نيست که حول جنبش سنديکائي کارگران شرکت واحد، گرايشات سياسي گوناگون پا به ميدان گذاشته اند.

بطور مشخص در جريان اين اعتصاب عده اي سعي کردند  به اين مقايسه  دامن زنند که گويا اين سنديکا مي تواند تبديل به اتحاديه کارگري "همبستگي" در لهستان شده و اسانلو نيز به لخ والساي ايران تبديل شود! هر کس که اندکي آشنائي با تاريخچه جنبش "همبستگي" و لخ والسا داشته باشد مي داند که آن جنبش با ابتکار و مبارزه کارگران لهستان بوجود آمد و سپس  تبديل به وسيله نقليه جناحي از بورژوازي لهستان شد که قصد خروج  از بلوک امپرياليستي شرق و پيوستن به  بلوک امپرياليستي غرب را داشت. لخ والسا کارگري بود که تحت تاثير جريانات سياسي راست و کليساي کاتوليک جنبش کارگري را از مسير  ضديتش با رژيم سرمايه داري دولتي لهستان به جاده حمايت از سرمايه داري غرب کشاند و خودش هم به يک بورژواي کثيف بدل شد.

چنين قياسهائي را نبايد ساده گرفت، حتا اگر بر پايه ساده نگري عده اي بيان شود. چشم اندازهائي چون  جنبش "همبستگي" لهستان و لخ والسا در تضاد کامل با دورنماي انقلاب کارگري است و هدفش به هرز بردن نيرو و انرژي مبارزات کارگري در خدمت برنامه هاي ضد انقلابي و ضد کمونيستي است. مدل لخ والسا و جنبش "همبستگي"  يک پروژه  سياسي کاملا بورژوائي است که نه در جهت اتحاد و همبستگي کارگران براي قدرتمند شدن صفوفشان جهت مطالبات عادلانه، ونه در خدمت سرنگوني نظام حاکم و برپائي حاکميت سياسي طبقه کارگر قرار دارد.

در جريان اين اعتصاب ما شاهد انتشار بيانيه اي از جانب چند صد نفر از فعالين سياسي و فرهنگي جامعه نيز بوديم. امضا کنندگان اين بيانيه که اکثريت آنان را دوم خردادي هاي ورشکسته گرد آمده  حول جبهه مشارکت و موتلفين ملي مذهبي شان تشکيل داده اند  در "اعتراض به برخوردهاي غيرقانوني به کارگران" به گردانندگان  نظام هشدار دادند که تهديد و ارعاب کارگران "غايتي بس خطرناک و غير قابل پيش بيني" دارد و اگر قانون کار در جهت آزادي فعاليتهاي سنديکائي اصلاح نشود "به ياس و و ناميدي  و رکود در توليد و بحران در اقتصاد ايران دامن خواهد زد." اين به اصطلاح دلسوزان کارگران که نگراني شان بيشتر شامل رکود اقتصاد بيمار و ورشکسته ايران و عواقب خطرناک شورش محرومان است در خاتمه بيانيه شان برخورد به "خواسته ها و مطالبات رانندگان اتوبوسراني را محک مناسبي براي  صدق و کذب" ادعاهاي دولت احمدي نژاد  مي دانند. بعبارتي در تلاشند  که اين بار ازکارگران معترض بعنوان سياهي لشکر براي دعواهاي جناحي خود سود جويند. وجود نام برخي عناصر خوشنام درزير اين بيانيه تغييري در ماهيت سياسي حقه بازانه آن بوجود نمي آورد. 

ضروري است يادآوري کنيم  که جناح دوم خرداد، در گذشته سعي داشت در ائتلاف با جريانات راست اپوزيسيون مانند فدائيان اکثريت  و توده اي ها و با کمک گرفتن از سازمان جهاني کار، در مقابل شوراهاي اسلامي کار و خانه کارگر، جناح "کارگري" منتسب بخود را بوجود آورد، تا از اين طريق سوار  جنبش هاي کارگري شود و بتواند کنترلشان کند و از آن بمثابه يک اهرم سياسي در رابطه با اهدافش استفاده کند. با وجود ورشکستگي آشکار پروژه دوم خرداد، اين جريان کماکان دست از اين گونه دسيسه هاي  خود بر نمي دارد. همانگونه که آنان در جريان انتخابات رياست جمهوري تلاش کردند تا با وساطت جريانات راست اپوزيسيون، خرده اعتباري براي خود دست و پا کنند. اکنون نيز سعي دارند  از طريق کانالهاي "کارگري" چنين اعتباري براي خود کسب کنند. اينان فکر مي کنند شايد همکاري در رابطه با "عمل کارگري" به بخشي از اپوزيسيون چپ انگيزه (و پوشش) کافي بدهد که اينبار ائتلاف با اين جنايتکاران را به گونه اي آبرومند تر و «کارگريستي» پوشش دهند!

 

نقش کمونيستها 

 

تا کنون سازمان هاي کمونيستي و فعالين چپ همگي با اشتياق (بجا و درست) از زاويه اهميت اين مبارزه در تقويت جنبش کارگري به آن  پرداخته اند.  اما در اين جو سياسي جنبه نادرستي شکل گرفته که توجه بدان ضروريست. فعال شدن گرايشات راست سياسي هشداري است به سازمان هاي کمونيستي و چپ که صرفا توجه خود را منحصر به جنبه هاي تشکيلاتي و سنديکائي اين مبارزه نکنند. حمايت از يک اعتصاب و از همه نظر به پيروزي آن کمک کردن به معناي فراموش کردن سياست (سياست انقلابي) نيست. در ميان فعالين جنبش چپ آنقدر شيفتگي نسبت به جريان تشکل يابي صنفي کارگران زياد است که به گرايشات سياسي که در بطن اين جنبشها در حال رشدند (امري که هميشه بوده و خواهد بود) بي توجهي مي کنند. آيا اين  پراگماتيسم و تجربه گرائي خطرناک نيست؟

فعالين کمونيست نبايد در زمينه  دخالتگري سياسي از گرايشات بورژوائي عقب بمانند و خوشخيالانه فکر کنند که مبارزات کارگري به صرف کارگري و توده اي بودن در خلا سياسي جلو مي رود. گوئي که حرکت هاي کارگري در اين جهان همواره به مقصدي ختم شده اند که به نفع طبقه کارگر بوده است. و گوئي اينکه حرکت کارگري ذاتا فقط پذيراي کمونيسم است و خودبخود در مقابل گرايشات بورژوائي مصون است. اين طرز تفکر واقعي نيست. آنچه واقعي است اين است که مراکز قدرت بورژوائي تلاش مي کنند در هر واقعه مهم اعمال نفوذ  کنند و وظيفه کارگران کمونيست و فعالين کارگري کمونيست است که با دخالتگري سياسي، سطح عمومي جنبش را در مورد گرايشات سياسي حاضر در صحنه بالا برند تا انرژي توليد شده توسط توده هاي کارگر مورد سواستفاده انواع و اقسام جريانات بورژوازي در جهت  تحقق پروژه هاي خاصي که در سر دارند قرار نگيرد. کليد تضمين اين امر، آگاهي انقلابي است. آگاهي در مورد آنکه در پشت هر گرايش سياسي منافع چه طبقه اي خوابيده است.

منظور از دخالتگري سياسي تبليغات  کودکانه در مورد "حزب خود" نيست که  فقط به رقابت جوئي هاي بورژوائي در سطح حقيرانه و " صنار يک شاهي"  دامن مي زند.  دخالتگري سياسي قبل از هر چيز مستلزم آگاهي داشتن به روندهاي سياسي بورژوائي، روشن و شفاف کردن آن براي همگان و ارتقا سطح آگاهي سياسي مردم بالاخص کارگران شرکت کننده در اين گونه مبارزات است.

يکي از اشکالاتي که در برخي از فعالين جنبش کمونيستي مشاهده مي شود آنست که مي خواهند جنبش کمونيستي و وظايف آن را با جنبش کارگري معني کنند.  يا انتقادات نسبت به  يک حرکت مشخص کارگري را به نقد فرمهاي تشکل يابي کارگران محدود مي کنند. گوئي که برخي اشکال سازمان يابي مانند شورا  و مجمع عمومي مي تواند جنبش کارگري را از گرايشات بورژوائي مصون نگهدارد.  حال آنکه ريشه هاي اصلي  موانع تشکل يابي مستقل کارگران را بايد در سياستهاي بورژوائي جستجوکرد. همواره يا سياست سرکوب و استبداد در صحنه داخلي يا  همراهي با سياست هاي بورژوائي در صحنه بين المللي بوده که مانع از استقلال واقعي تشکل هاي کارگري شده است. بدون افشاي گرايشات راست سياسي در جنبش کارگري در صحنه داخلي و بين المللي نمي توان بطور واقعي مبلغ ايجاد تشکلهاي مستقل کارگري شد. افشاي گرايشات راست در ميان کارگران و تاکيد بر اتکاء به خود و اتکا به همبستگي انترناسيوناليستي ، نه راديکال نمائي، بلکه وظيفه خدشه ناپذير فعالين کمونيست است. نمي توان هم و غم جنبش کارگري ايران را جلب حمايت نهادهاي امپرياليستي چون سازمان جهاني کار (آي ال او) قرار داد و آنگاه انتظار ابراز همبستگي انترناسيوناليستي از جنبشهاي کارگري راديکال، جنبشهاي ضدامپرياليستي و ضد جنگ را در سراسر جهان داشت. 

امروزه برقراري پيوند ميان جنبش کمونيستي و جنبش کارگري از مهمترين معضلاتي است که کمونيستها بايد بدان بپردازند.  زيرا آينده هر حرکت توده اي وابسته به آن است که چقدر فعالين شرکت کننده در آن به بينش و برنامه کمونيستي انقلابي باور آورده و مبارزات امروز را با نگاه به اين يگانه چشم انداز رهائيبخش به پيش مي برند. چشم اندازي که تحققش  تنها از طريق کسب قهري قدرت سياسي توسط طبقه کارگرامکان پذير است.

 

15 دي 1384

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام حزب کمونيست ايران (مارکسيست- لنينيست- مائوئيست) به

 

 كارزار مبارزه براي لغو کليه قوانين ضد زن و مجازات هاي اسلامي در ايران

 

زنان مبارز و انقلابي 

 

ما همبستگي خود را با ابتكار عمل جسورانه شما اعلام مي داريم و ضمن استقبال گرم از اين حركت مبارزاتي، به نوبه خود تلاش و فعاليت خواهيم کرد تا راهپيمائي شما (از کشور آلمان به هلند) هر چه با شكوهتر برگزار شود.

ما از همه زنان و مردان آزاديخواه در خارج از كشور مي خواهيم كه با شركت در اين راهپيمائي بزرگ، هشت مارس امسال را به يك روز فراموش نشدني در جنبش زنان ايران و همبستگي آن با جنبش جهاني زنان بدل كنند.

رژيم جمهوري اسلامي، از فرداي به قدرت رسيدن سركوب زنان را آغاز كرد. سلب  كليه حقوق دمكراتيك زنان از شاخص هاي اصلي اين حكومت زن ستيز مذهبي است. طي بيست و هفت سال گذشته، سركوب دائم و مستمر زنان يكي از جبهه هاي اصلي تعرض سياسي و ايدئولوژيك جمهوري اسلامي عليه مردم بوده است. چنين شرايطي، مبارزه و مقاومت زنان را به يكي از عرصه هاي اصلي نبرد مردم عليه اين رژيم زن ستيز و ارتجاعي بدل كرده است.

به نظر ما تاکيد بر مسئله زن و تقويت مبارزه رهائيبخش زنان بخشي از تقويت ايدئولوژي و فرهنگ كمونيستي در ميان مردم  و بخصوص در ميان کارگران است. ايدئولوژي و فرهنگ كمونيستي به اين  معنا كه در مقابل همه و هرگونه روابط اجتماعي و افکار ستمگرانه در جامعه، خانواده و در مناسبات ميان زن و مرد بايد ايستاد و آنرا سرنگون كرد. دگرگوني همه و هر گونه رابطه اجتماعي ستمگرانه و افكار و ايده هاي ستمگرانه و تبعيض آميز چه در ميان اعضاي طبقه كارگر و چه در ميان ديگر بخشهاي جامعه مسئله حياتي طبقه كارگر است. بدون مبارزه آگاهانه عليه روابط ستمگرانه اي كه ميان زنان  و مردان است، برپائي جهاني نوين امكان پذير نيست.

ستمگري مرد بر زن موجب شکافي مهم در طبقه کارگر شده است که بدون برخورد جدي به آن، اتحاد صفوف طبقه کارگر ممکن نيست. بخصوص در شرايطي که نيروي کار بشدت زنانه شده و بخش بزرگي از طبقه کارگرايران و جهان را زنان تشکيل مي دهند.

بدون شک ضربه وارد آوردن بر ستم جنسيتي چهار بند نظام سياسي در ايران را به لرزه مي اندازد؛ نه تنها به آگاهي و طغيانگري و توان نيمي از طبقه كارگر مي افزايد بلكه نيم ديگر (مردان) را نيز از بند ايده هاي كهن رها کرده و رزمش را براي سرنگوني نظم کهن طبقاتي آگاهانه تر و استوارتر مي کند. هيچ طبقه اي به اندازه طبقه كارگر در براه افتادن جنبش انقلابي زنان ذينفع نيست؛ زيرا  تنها طبقه اي است كه رهائي اش در گرو رهائي تمامي بشر از قيد هر شکل از ستم و استثمار است.

اين كارزار فرصت مناسبي را براي جنبش كمونيستي ايران فراهم کرده كه يك بار ديگرهمبستگي خود را از مبارزات آزاديخواهانه و برابري طلبانه زنان ابراز دارد و پيوندهاي خود را با جنبش زنان تازه کند.

 

 

زنجيرها را بگسليم! خشم زنان را به مثابه نيروي قدرتمندي در راه انقلاب رهاکنيم!

 

ژانويه 2006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قانون اساسي عراق و پيامدهاي سياسي آن

 

احزاب کردستان عراق، سلطه نيروهاي مرتجع شيعه، دخالت هاي جمهوري اسلامي در عراق، رشد گرايشات مذهبي در کردستان، انقلاب دموکراتيک و سوسياليستي در منطقه، عجز تاريخي جريانات ناسيوناليستي، پيوند جنبش کردستان و جنبش فلسطين و ...

 

نوشته زير ادامه متن سخنراني رفيق امير حسن پور است که در مهرماه امسال، دو هفته قبل از همه پرسي در باره قانون اساسي در عراق، در اتاق اينترنتي (پالتاکي) "اتحاد سوسياليستها" انجام شد.  بخش اول اين گفتگو در شماره 25 نشريه حقيقت به چاپ رسيد. در اينجا توجه شما را  به بخشي از قسمت پرسش و پاسخ جلب مي کنيم. لازم به تذکر است که  زبان محاوره اي را ويرايش کرده ايم، برخي سوالات را خلاصه کرده و جملات ناروشن را حذف کرده ايم. علائم تاکيدي نيز از ماست.

 

بخش دوم: پرسش و پاسخ

 

سئوال: آيا با اين پيش نويس قانون اساسي عراق، هر دو حزب ناسيوناليست کردستان (يعني اتحاديه ميهني و حزب دمکرات کردستان) صد در صد موافق هستند يا خير؟ اگر مخالفتي دارند، نکات اختلاف کجاست؟ در عين حال مي خواستم بدانم نظر حزب کمونيست عراق چيست؟ از سوي ديگر نظر مردم کردستان عراق در مورد اين قانون چيست؟.....

 

جواب: دو سازمان اصلي کردي يعني  اتحاديه ميهني کردستان و حزب دمکرات کردستان در بسياري از مسائل با هم اختلاف دارند. ولي در دوران قبل از جنگ و بعد از آن تحت فشار آمريکائيها سعي کردند اختلافاتشان را کنار بگذارند ولي همه ميدانند و خودشان  هم ميدانند، اختلافات هنوز موجود است. اين دو، حکومتي داشتند که بر اثر جنگ داخلي در اواسط سالهاي 90 از هم جدا شدند و تبديل به  دو تا حکومت شدند. در بعضي زمينه ها با هم ادغام شدند اما در زمينه هاي بسيار مهم مثل دفاع  و نيروي پيشمرگه و مسائل مالي هنوز باهم يکي نيستند. در مورد برخوردشان با مسئله اينکه کردها در چارچوب عراق بمانند يا خير مقداري اختلاف دارند. مثلا حزب دمکرات کردستان در دو سه سال اخير بيشتر روي کرد بودن کردستان تاکيد کرده است. اما اتحاديه ميهني کردستان بيشتر بر روي حقوق کردها در چارچوب عراق تاکيد کرده است. براي مثال در تمام منطقه تحت حکومت حزب دموکرات فقط پرچم کردستان روي ساختمان هاي دولتي موجود است. اما در منطقه اي که تحت سلطه اتحاديه ميهني کردستان هست، روي ادارات دولتي  پرچم عراق و کردستان هر دو نصب شده اند.

   اما در رابطه با پيش نويس قانون اساسي اينها خواستهاي خودشان را  مطرح کردند. همانطور که قبلا هم اشاره کردم  مهمترين خواستي که در اين قانون اساسي مطرح کردند، حق جدائي بود. اين خواست به اين شکل قبول شد که در صورتيکه دولت فدرال به کردستان لشکرکشي کرده و قتل و کشتار و ظلم کند، حق جدا شدن دارد. خواست ديگر اين بود که تمام مناطق کردنشين (هم آنهائي که از سال 1991 تحت سلطه حکومت  منطقه اي کردستان بوده و هم آن مناطقي که زير سلطه صدام باقي مانده بود) جزو منطقه کردنشين باشند. اين خواست قبول نشد. خواست ديگرشان اين بود که کرکوک پايتخت کردستان باشد و درآمد نفت به شيوه عادلانه بين استانها و منطقه خود مختار  تقسيم شود. مساله ديگر اين بود  که دولت مرکزي از نظر مالي و نظامي آن قدرت را نداشته باشه که بتواند دست به لشکر کشي و قتل و کشتار و پاکسازي قومي (ژنوسيد) بزند. به مهمترين اين خواسته ها دست نيافته اند. همانطور که مي دانيد حزب کمونيست عراق از حمله آمريکا به عراق قويا پشتيباني کرد. آمريکائيها هم برايشان بد  نبود. چون توانستند ادعا کنند که به تنوع احزاب و نظام سياسي دمکراتيک معتقدند و اينکه عراق دموکراتيک خواهد بود و با دوران بعث فرق خواهد داشت و يک حزب کمونيست هم است که مثل احزاب ديگر  در ميتنيگها شرکت مي کند. ولي حزب کمونيست عراق در نوشتن پيش نويس قانون اساسي هيچ نقشي نداشت.

   در مورد مردم عادي کردستان. مردم کوچه و خيابان و بازار و کساني که در فعاليت سياسي حزبي و روشنفکري و در رسانه هاي جمعي نيستند خيلي از وضع و از حکومت کرد ناراضي اند. به حدي که چندي پيش در منطقه کلار کردستان عراق که تحت کنترل اتحاديه ميهني کردستان است شورشي شد. اتحاديه ميهني کردستان خيلي خوب ميداند  که نارضايتي و فساد هست. حتا پرسشنامه اي پخش کردند که ميزان و نوع فساد را مردم پاسخ بدهند و بگويند اين فسادها چي هست و در باره اين فسادها چه بايد بکنند. مورد ديگري که باعث نارضايتي و نگراني مردم است در باره آمريکاييها است . در آنجا مصاحبه اي با تلويزيون کرد سات داشتم که در آن به وضع موجود انتقاد کردم. عده ي زيادي از مردم که مرا ديده بودند در کوچه و خيابان جلو آمده و از من بخاطر طرح اين مسائل  خيلي تشکر ميکردند. اينجوري نيست که مردم ،آمريکا را  منجي خودشان بدانند. مردم عادي اينجوري نمي بينند. نارضايتي از وضع فعلي زياد است. با صراحت همه از آينده عراق ابراز نگراني مي کنند و مي گويند نامعلوم است. هم چنين اگر يادتان باشد در آخرين انتخابات در منطقه کردستان، مردم ضمن راي دادن بايد به يک پرسش هم پاسخ مي دادند که آيا ميخواهند داخل عراق بمانند يا نه؟ اکثريت مردم کردستان عراق گفتند ما نميخواهيم درداخل دولت  عراق بمانيم و يک دولت مستقل مي خواهيم. اين نشان ميدهد  که هر دو مشکل مردم  را نگران کرده. اينراهم بگويم عناصر حکومت فعلي، شيعه و غير شيعه؛ سکولار و غير سکولار، در عمل نشان دادند که فرق زيادي  با رژيم صدام ندارند. مثال بزنم. در مطبوعات کردي عراق اين نکته مطرح شده بود که براي رفتن به مجمع عمومي سازمان ملل معمولا رئيس دولت ميرود، که طبق قانون عراق يعني جلال طالباني است. اما جعفري سعي کرده بود نگذارد طالباني به مجمع عمومي سازمان ملل برود چون او کرد و سني است. در هر حال از اين نوع جنگ و دعواها سر منطقه کردنشين که قبلا زير دست صدام بود، وجود دارد. نيروهاي غير کرد حکومت عراق حاضر نيستند آن مناطق را جزو منطقه کردنشين حساب کنند. اين چيزي جز يک ناسيوناليسم عريان و شيعه نيست. يعني رهبران کردهم در برخورد به اينها متوجه شدند و مردم اينها را هم مي بينند. به همين خاطر با وجود همه نفرتي که از صدام دارند، فکر نمي کنند که جعفري و دارودسته اش بهتر از صدام باشند.

 

   سئوال: قبلا شما اشاره کرديد به رشد نيروهاي مذهبي در کردستان. لطفا بيشتر بشکافيد...

 

جواب:  جنبش ملي کردستان مذهبي نبوده است. بعد از روي کار آمدن دولت تئوکراتيک در ايران، جمهوري اسلامي براي کنترل کردستان سعي کرد مذهب را در مقابل جنبش ملي کرد تقويت کند. اتحاديه ميهني کردستان و حزب دمکرات کردستان بويژه بعد از سال 1986 با جمهوري اسلامي سازشهائي کردند. حزب دمکرات کردستان از اول با جمهوري اسلامي بود. اينها در رابطه با برنامه هاي جمهوري اسلامي در زمينه تقويت جريان اسلامي در کردستان (هم ايران و هم عراق) و در سرتاسر منطقه،مدت زيادي همکاري کردند. دولت ايران حتا کمک کرد که يک جبهه بين نيروهاي کرد عراقي بوجود بيايد و توانست جريانات اسلامي را  در کردستان ايران متشکل کند. برخورد هر دو حزب اين بود که در همکاري با جمهوري اسلامي امتيازات بيشتري به نيروهاي اسلامي بدهند. در مورد مسجدها: در کردستان عراق اينقدر مسجد درست کردند که تعداد مسجدها از ساختمانهاي غير مذهبي بزرگ بيشتر است. در خود شهر اربيل در حدود 700 مسجد درست شده؛ 700 مسجد براي شهري که جمعيتش را يک مليون نفر تخمين ميزنند. دادن امکانات مالياتي و مالي به جريانات مذهبي و هر کس که داوطلب ساختن مسجد بود راهي بود براي اينکه با جريانات مذهبي سازش کنند. هيچ يک از اين راه ها موثر نبوده ... اينها در هر حال حکومت اسلامي مي خواهند و جريانات ملي کردستان را هم قبول ندارند. ... همه مي دانند که در سطح منطقه عرب نشين عراق نيروهاي اسلامي بر اوضاع و بر ادارات دولتي، دانشگاه ها و موسسات مختلف غير دولتي مسلط هستند . زنان عراق در مناطق عرب نشين جرات بيرون رفتن از خانه بدون يک گارد مرد را ندارند. حجاب را بر بيشتر زنان تحميل کردند. در منطقه کردستان هنوز به اين شدت نيست گرچه که در منطقه غرب کردستان که تحت سلطه حزب دمکرات هست حجاب بيشتر است  و زنان بيشتر در خانه هستند، وضع با منطقه شرق کردستان يک کمي فرق ميکند. ولي در همان منطقه مثلا در  حلبچه، دولت اسلامي ايران از خيلي وقت پيش توانسته بود نفوذ کرده و حجاب را بر مردم تحميل کند....

   فسادي که در هر دو حکومت هست امکانات رشد بيشتري به نيروهاي اسلامي ميدهد. در ترکيه والجزاير و جاهاي ديگر هم همينطور است. مثلا الجزاير يک جريان رهائي بخش ملي خيلي قوي داشت که الجزيره را از دست فرانسه آزاد کرد ولي جنبش ملي الجزاير موفق نشد نظامي درست کند و براي مردم رفاه و آزادي بياورد. در نتيجه نيروهاي مذهبي رشد وسيعي کردند. در کردستان هم همه اينها در حال تکرار شدن است. يعني جنبش ناسيوناليستي نتوانسته الترناتيو خوبي در مقابل رژيم بعث باشد. اين نيروها عليرغم اينکه از  سال 1991 بيشتر کردستان را در اختيار دارند نتوانسته اند در مقابل حزب بعث آلترناتيو خيلي موثري باشند. در مقابل  به نيروهاي مذهبي اين  امکان را دادند  که در مقابل جنبش ناسيوناليستي بصورت آلترناتيو در بيايند.  

 

سئوال: .....چند سئوال:

1- شما از شورشي در کردستان صحبت کرديد. آيا جوانان يا گروههاي کرد عراقي موجود هستند که متشکل باشند و نسبت به اشغال نيروهاي آمريکا عمليات مسلحانه  داشته باشند؟

2- من سال گذشته در پاريس با  چند زن عراقي که در يک سازمان فمينيستي مسلح عليه نيروهاي اشغالگر مبارزه ميکنند تماس داشتم. مي خواستم ببينم آيا شما در رابطه با اين سازمان که در عراق نيروهاي مشخصي دارد  شما خبري داريد؟ چون من ديگر از اينها خبري ندارم.

3- در رابطه با اين مسئله که جنبش ناسيوناليستي در کردستان عراق  به بن بست رسيده، من کاملا موافقم ...مي خواستم بدانم شما بعنوان يک کرد که تجربيات زيادي داريد چه الترناتيوي را براي کردستان پيشنهاد مي کنيد؟

 

جواب: در مورد اينکه بين کردهاي عراق يک جرياني وجود داشته باشد که در مقابل نيروي نظامي آمريکا عمليات داشته باشد، خبري ندارم و  از کسي نشنيده ام . در مورد اين گروه فمينيستي هم اولين بار است که ميشنوم . در مورد اينکه چه آلترناتيوي براي کل منطقه پيشنهاد ميکنم: همه جريانات مذهبي و يا ناسيوناليستي، چه کرد چه ترک و فارس چه مذهبيون در ايران و افغانستان، چه ناسيوناليستها در کشورهاي عربي و ترکيه و بقيه که به نحوي به قدرت رسيدند، بنظر من همگي به بن بست رسيدند.همه اينها امتحان تاريخي خود را پس داده اند و هيچ يک براي تضاد طبقاتي و فقر و بدبختي که مردم دچارش هستند راه حلي ندارند. نظام پاتريارکي و دين سالاري و خشونت عليه زنان، خشونت عليه اقليتها، خشونت دولتي و غير دولتي يعني مصائب و قتل عام و غيره، اينها در قرن بيستم مردم منطقه را فوق العاده آزار داده. تاريخ اين منطقه را که نگاه کنيد مي بينيد در بيشتر اين مصائب اين نيروها درگير بودند. راه حل من، انقلاب سوسياليستي است. در اين کشورها هنوز بسياري از مسائل انقلاب دمکراتيک حل نشده است ولي بورژوازي هم  توانائي رهبري انقلاب دموکراتيک را ندارد. از قبل هم معلوم بود؛ از اوائل قرن 20 در جنبش کمونيستي آن دوران مطرح شد که بورژوازي آسيا با وجود اينکه نيروي تازه نفسي هست و ميتواند در مبارزه اش عليه کلونياليزم متحد پرولتارياي اروپا بشود ولي خودش توانائي رهبري انقلاب دمکراتيک را ندارد. لنين در رابطه با انقلاب مشروطه اين بحثها را مطرح کرد، در بحث انقلاب ترکهاي جوان 1908 نيز مطرح شده؛ به ويژه در مورد انقلاب دمکراتيک چين در سال 1911 طرح شد. لنين اين بحثها را به شيوه بسيار جالبي مطرح کرد که اين جنبشها، از يک طرف عليه امپرياليسم و کلونياليسم مبارزه ميکنند و از طرف ديگر توانائي رهبري مبارزه ضد فئودالي و مبارزه آزاديخواهانه ضد امپرياليستي را ندارند. بنظر من جنبش ناسيوناليستي کرد که تا به امروز در شرايط بسيار سختي عليه ستم ملي مبارزه ميکرده و ساير جنبشهاي ناسيوناليستي در ايران و کشورهاي عربي وساير مناطق درستي اين تحليل لنين را در عمل ثابت کردند که توانائي رهبري اين انقلاب را ندارند و انقلاب بايد بدست طبقه ديگري بشود. حالا بعضي ها ممکنست بگويند  خوب، اين طبقه ائي که خودش انقلاب اکتبر را رهبري کرد ببينيد به چه حالي دچار شده است، که اين حقيقتي را در خود دارد به اين صورت که جنبش کمونيستي با وجوديکه قدرت را بدست گرفت شکست خورد و نظام  سرمايه داري احيأ شد. ولي از ديد مارکسيستي جز اين هم نمي توانست باشد يعني به هيچ وجه به اين سادگيها نيست که طبقه کارگر براحتي بتواند  نظام خودش را درست کند و سوسياليزم و بعد کمونيسم را پياده کند. ولي مگر خود  بورژوازي براحتي موفق شد براحتي نظام خودش را  پياده کند و از نظر سياسي، اقتصادي و حقوقي، دولتي روي کار بياورد؟ بورژوازي هم بارها شکست خورد و مجبور به عقب نشيني شد. مسلما طبقه کارگر بيشتر مجبور به عقب نشيني ميشود. اين  آلترناتيو من  هست براي کل منطقه! آلترناتيو اين است: سرنگوني فئوداليسم، عشيره گري ،نظام سرمايه داري، امپرياليسم، نظام پدر سالار ي و رژيم هاي ناسيوناليستي فاشيستي. سرنگوني اينها. گفتم آلترناتيوي که طبقه کارگر مطرح کرده و مدت 150 سال هم هست که مطرح کرده است .

 

سئوال: درست است که جنبش ناسيوناليستي در منطقه ثابت کرده که بورژوازي، بورژوازي به اصطلاح ملي، توانائي رهبري جنبشهاي ملي را ندارد و در عمل هم ثابت کرده نه توانائيش را دارد و  نه ميتواند  با فئوداليسم مبارزه کند و نه با امپرياليسم. منتها با توجه به بحثي که رفيق مائوتسه دون در مورد کشورهاي تحت سلطه مي کند، مي خواستم سئوال بکنم که با توجه به يک چنين بحثي آيا به نظر شما طبقه کارگر تنها طبقه ايست که قدرت و توانايي رهبري جنبش هاي ملي در کشورهاي تحت سلطه را دارد و براي حل آمال و آرزوها و مشکلات و معضلات بورژوا -  دمکراتيک به هر حال چه اقداماتي بايد کند؟ من دقيق متوجه نشدم. به هرحال بيشتر توضيح دهيد. سوال ديگرم اين است که تحليل شما از مقاومتي که در مجموع درعراق بر عليه نيروهاي امپرياليستي هست، چيست ؟ ....

 

   جواب: ....بحثي که در اوائل قرن 20 شد ... جمع بندي لنين بود از انقلاب مشروطه و از انقلاب ترکهاي جوان و از انقلاب دمکراتيک چين به رهبري سون ياتسن بود. آنوقتها خيلي واضح بود که در اين کشورها انقلاب، انقلاب دمکراتيک است. انقلابات، بورژوا دمکراتيک و ضد فئودالي هستند و آنزمان منظور از جنبش ملي بيشتر جنبشهاي ضد استعماري بود مثل انقلاب مشروطه، انقلاب چين و غيره. اين بحث بود که اينها توانائي رهبري جنبش را تا به آخرندارند.  يعني نميتوانند انقلاب دمکراتيک را به سرانجام برسانند و نمي توانند فئوداليسم را از بين ببرند. مثلا سون ياتسن حتي مسئله تقسيم زمين بين دهقانها را مطرح کرد. لنين در اين مورد مي گويد، خيلي خوب است که سون ياتسن اين برنامه را داده ولي ترديد ميکند که سون ياتسن بعنوان يک رهبر ناسيوناليست بتواند  اين کار را انجام بدهد. بعد از انقلاب اکتبر روسيه هم نظر جنبش کمونيستي راجع به اين مسئله خيلي روشن بود که در مباحث مربوط به انقلاب در کشورهاي آسيا، افريقا و آمريکاي لاتين دوباره همين نظرات مطرح شد. به طور مثال در انقلاب  چين، حزب کمونيست چين به رهبري مائوتسه دون ، با نيروهاي ناسيوناليست گوميندان در تضاد بودند و عليرغم  قتل و کشتاري که  نيروهاي گوميندان در جنبش کمونيستي کردند و بعد با هم متحد شدند که در اينجا وارد تاريخ اين موضوع نمي شوم، ولي کلا بحث اين بود که بورژوازي اين کشورها نميتواند اين انقلابات را رهبري کند، اين طبقه نمي تواند  مسئله ارضي يعني مبارزه با فئوداليزم و از بين بردن  فئوداليزم را از طريق تقسيم زمين بين دهقانان،  که خود يک عمل بورژوا دمکراتيک است و ربطي به سوسياليسم ندارد را انجام دهد. سوسياليستها هم دست به اين اقدام بورژوا- دموکراتيک مي زنند چون راه از بين بردن فئوداليزم است. اين بحث مطرح شد که جنبش ملي، خودش نمي تواند اين کار را انجام دهد.  در ايران هم ما بخوبي ديديم که دمکراتهاي ايراني، ناسيوناليستهاي ايراني هيچ وقت جرائت نکردند شعار تقسيم زمين را مطرح کنند. فقط سوسيال دمکراتها مطرح کردند. آنها هم آنقدر  قدرت سياسي نداشتند که عملي اش  کنند. در ايران  دکتر مصدق تنها قدمي که برداشت تصويب قانوني بود که مضمونش اين بود که عوارض فئودالي ممنوع شود ولي  استثمار فئودالي را به هيچ وجه ممنوع نکرد.  گفتند 20% از محصولي که دهقانان به ارباب ميدهند برگردد به دهقانها به اين صورت که 10% براي عمران ده و 10% هم به خود دهقانها برسد. دکتر مصدق حداکثر اين را مطرح کرد. اين اقدام هم بخاطر آن بود که جبهه ملي و مخصوصا آمريکائي ها از اينکه حزب توده در روستاها فعاليت مي کرد وحشت داشتند. البته حزب توده هم فعاليت زيادي نداشت ولي در آندوره وضع اقتصادي روستاها خيلي بد بود. پس حداکثر کاري که جريانات ناسيونال دمکرات ايران کردند اين بود که مقداري بهره مالکانه را کم کردند.

   در مورد عراق اين مسائل خيلي بحث شده. در مورد عراق من فکر ميکنم هنوز مسئله زمينداري و روابط فئودالي و عشيره اي حل نشده است.  صدام دوباره اين روابط را گسترش داد، به آن تجديد حيات بخشيد. جنبش ناسيوناليستي  کرد هم دقيقا همين کار را در کردستان عراق کرده. يعني فئوداليزم و عشيره گري را که خيلي ضعيف شده بود، دوباره وارد ميدان کردند. از ديد من به اين معني، انقلاب دمکراتيک هنوز در بسياري از کشورهاي منطقه  به اهدافش نرسيده است. بورژوازي نميتواند  اين کار راانجام دهد. بحثي که لنين کرد و مائو بعدها  اين را  فرموله کرد مبني بر اينکه طبقه کارگر بايد اين انقلاب دمکراتيک را رهبر کند تا فئوداليزم را ريشه کند و تنها طبقه کارگر است که مي تواند اين امر را به سرانجام برساند. مواردي مثل حل مسئله  زمين و پدرسالاري بر عهده طبقه کارگر است که انجام دهد. اين جدا از انقلاب سوسياليستي نيست، در چين هم همينطور بود.

    در مورد مقاومت عراق. از نظر من در عراق اين قتل وکشتاري که ميشود عمدتا از طرف نيروهاي فوق العاده مرتجع مي شود؛ اکثرا بعثي ها و جريانات بنيادگراي اسلامي اند. جزئيات اينهارا دقيقا کسي نميداند. وقتي از خود عراقي ها پرسيدم مطالب متفاوتي شنيدم. ولي دو بلوک اصلي که اين قتل و کشتار را راه انداختند بعثي ها و جريانات اسلامي هستند. هيچ شکي هم ندارم که  اکثريت مردم عراق مخصوصا در منطقه عرب نشين، به شدت از اشغال امريکا و انگليس و بقيه ناراضي هستند. همه مستاصل شده اند؛ هيچ کسي هيچ تاميني ندارد؛ هر لحظه ممکنست  خانه اي، اداره اي، جائي، بخشي از خيابان منفجر شود. نه آب هست، نه برق، نه کار و نه خدمات بهداشتي. آينده بسيار تاريک و ناروشن هست و به همين دليل اکثريت مردم عراق مخالف اشغال هستند ولي اينکه چه جوري مقاومت ميکنند در اخبار است که بعضي از مردم براي مقاومت وارد اين گروه ها مي شوند. متاسفانه جريانات انقلابي، کارگري و کمونيستي که مي بايستي اين مبارزات را رهبري کنند؛ همانطور که در دوران فاشيسم هيتلري مثلا حزب کمونيست فرانسه جنبش ضد فاشيستي را رهبري کرد، در منطقه بالکان و ايتاليا هم کمونيستها همين کار را کردند، در عراق امروز هم بايد اينطور باشد ولي اينطور نيست. راجع به اوضاع در همين حد مي دانم.

 

   در دو هفته اي که در فلسطين بودم با گروهي حدود 80 نفراز معلمين فلسطيني در دانشگاه بيت اللحم جمع ميشديم و در مورد مسائل مختلف بحث و گفتگو ميکرديم . اينها معلميني بودند که در روستاها تدريس ميکردند و از مناطق مختلف آمده بودند. و ما روزانه چندين ساعت با هم بحث و گفتگو داشتيم. ما يک گروه پنج ، شش نفره زن و مرد و با اصل و منشاء خيلي متنوع بوديم. فلسطيني ها ازمن ميپرسيدند که کي هستم و مخصوصا ميخواستند بدانند از چه مليتي هستم  و وقتي ميگفتم ايراني و کرد هستم خيلي خوشحال مي شدند و مي گفتند که پس تو درد ما را خيلي خوب درک ميکني . من از آنها جز همدردي و محبت و همياري در مورد مردم کرد چيزي نشنيدم. و اين براي من اصلا تعجب آور نبود. جنبش فلسطين هميشه پشتيبان جنبش کردهاي عراق براي رهايي از ستم ملي بوده . منظورم از جنبش فلسطين جرياناتي مانند حماس و غيره نيست. در هر حال، جنبش فلسطين هميشه به جنبش کردستان کمکهاي مفصل کرده است. اما در سالهاي اخير، در شرايطي که آمريکا در عراق مسلط بوده و جنبش ناسيوناليستي تحت رهبري آمريکا دارد حرکت ميکند اينها دشمني با مردم فلسطين را عام کردند به بهانه اينکه فلسطيني ها از صدام حمايت ميکنند. اگر فلسطيني ها چنين کاري را کرده باشند من ازشان انتقاد ميکنم اما معتقدم که اکثريت فلسطيني ها از صدام پشتيباني نکردند و صدام را به عنوان متحد خودشان نمي شناختند. آنها خيلي با هوشتر و عاقل تر از اين هستند که صدام را متحد خود بدانند. ولي بحث من با کردهايي که ضد جنبش فلسطين هستند است. فقط ميخواهم اين را به يادشان بياورم که حزب دموکرات کردستان عراق در همين 10 سال گذشته  از ارتش بعث دعوت کرد که در جنگ عليه اتحاديه ميهني کردستان به کمکش بيايد و با کمک آنها منطقه را از وجود افراد اتحاديه ميهني در منطقه هولير پاک کرد. و همچنين رهبران هر دو حزب حاکم به ديدار صدام حسين رفتند و دست و روبوسي کردند. بعد از وقايع 1991 يعني جنگ آمريکا عليه مردم عراق و در دوره هاي مختلف مشغول مذاکره با حزب بعث بودند. خلاصه اين چه منطقي هست که به صرف اينکه در فلسطين گروههايي در مخالفت با جنگ آمريکا در عراق عکس صدام را بالا بردند،  تمام يک ملت و جنبش آنرا زير سوال ببريد و بگوييد اينها متحدين صدام حسين هستند.

   من به هر حال نگاهم به جنبش فلسطين اين است که اين مردم پشتيبان خلق کرد در مبارزه براي حق تعيين سرنوشت، هستند. مخصوصا منظورم جنبش چپ و راديکال فلسطين است ولي حتي جنبش غير چپ و غير راديکالش هم همين موضع را داشت. و من به مسائل اين طور نگاه نمي کنم که آنها عرب هستند و عراق و سوريه عرب هستند و غيره. من معتقدم که اسرائيل دشمن جنبش کردستان است. اسرائيل هيچوقت نمي خواهد که هيچ کدام از مناطق کردستان مستقل شود و حق تعيين سرنوشتشان تامين شود براي اينکه فکر ميکند مبارزات فلسطيني ها هم حقانيت بيشتري در سطح منطقه اي و بين المللي پيدا مي کند.

    در مورد سوال ديگر اينکه روابط سياسي ، اقتصادي و اجتماعي عراق چه خواهد بود؟ من خودم واقعا نميدانم . وضع عراق به اندازه اي نامعلوم است که معلوم نيست که عراق به همين صورتي که هست باقي خواهد ماند يا خير! و اگر بماند چگونه خواهد بود؟ ولي فکر ميکنم که اگر امريکا بر اوضاع  مسلط شود، حکومتش چيزي خواهد شد مثل حکومتهاي ديکتاتور طرفدار آمريکا مانند اسرائيل که مردم را زندان و شکنجه ميکند. چيزي بيش از اين نخواهد بود. و پايگاهي خواهد بود براي گسترش و تحکيم سلطه آمريکا در منطقه.

   در مورد اين سوال که حالا در عراق چکار بايد کرد؟ سوال مشکلي است. من معتقدم که وضع پيچيده اي است به خاطر اينکه جنبش کمونيستي عراق نجنبيده و يا بواقع جنبشي نداشت و يا سازماني نداشت . فعلا جريانات ديگر مثل بعثي ها ، اسلامي ها ، طرفدار آمريکا و ناسيوناليستها  ابتکار عمل را در دست دارند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جبهه متحد کرد!؟

در باره بيانيه آقاي ادب و شرکاء!

 

هنوز زمان زيادي از بر افتادن پرده نمايش مضحک "دوم خرداد" نگذشته که يکي از مهره هاي دوم خردادي کرد به نام بهاالدين ادب که سالها در سرکوب جنبش کردستان در کنار جمهوري اسلامي رکاب زده است، اخيرأ با صدور بيانيه اي ايجاد تشکلي به نام " جبهه متحد کرد" را اعلام کرد.

در اين بيانيه آقاي ادب  اعلان کرده که از هر ايراني،  ايراني تر و از هر مسلماني، مسلمان تر و بيشتر از هر کسي معتقد به قانون اساسي جمهوري اسلامي است. او با ذکر برخي از سوابق تاريخي، "عقبه" خود را به رخ کساني کشيده که در 27 سال گذشته دستشان باهم در يک کاسه بوده است.

در اين بيانيه آقاي ادب سعي کرده خود را مدافع حقوق کردها نشان دهد. وي مي نويسد: « در پنج سده ي گذشته حکومت هاي ايران همواره حقوق مردم  کرد را تضييع کرده اند. اگر بر ساير مردم ستم روا مي شد اين در مورد کردها مضاعف بود ... از آموزش به زبان کردي و انتشار کتاب و نشريه به اين زبان جلوگيري به عمل آمده است. در 26 سال اخير هم که طبق قانون اساسي مي بايست زبان کردي در مدارس مناطق کردنشين تدريس شود، در خواست هاي مکرر و مستمر مردم و نمايندگان آنان در اين مورد بي پاسخ ماند.» وي در ادامه به کمبودهاي کردستان در زمينه هاي اجتماعي و اقتصادي پرداخته است که: « از لحاظ سياسي نيز نه در صد سال گذشته و نه در طي 26 سال اخير، به جز دوران محدودي ]حتما منظور طي حاکميت 8 سال دوره خاتمي است[ حتي اجازه اداره شهرها به کردها داده نشده است.» و اضافه کرده که، « در گذشته بهترين سرداران و امراي ارتش از کردها انتخاب شده اند ]حتما منظورش از امراي ارتش، ارتشبد بدره اي و پاليزبان جلادان گارد شاهنشاهي است که جنايتهايشان در منطقه کردستان و کرماشان زبان زد عام و خاص بود[در 26 سال گذشته کمتر کردي به مقام اميري و فرماندهي در نيروهاي مسلح منصوب شده اند.» و در خاتمه تاکيد کرده که، «عدم پاسخگويي حاکميت به اين مطالبات و فقدان سازماني فراگير که بيانگر خواست ها و زبان مشترک مردم کرد باشد، ضرورت ايجاد تشکلي فراگير از همه ي فعالان سياسي و نخبگان مردم که بتوانند در اين شرايط نماينده مردم کرد با هر دين و مذهب و عقيده اي و در هر کجاي ايران باشد را فراروي ما قرار ميدهد.»  به عنوان نتيجه گيري مي گويد، « در 26 سال گذشته مشکل مردم کرد  و شکست اش را نه ناشي از قدرت و يا توطئه دشمنان اش، بلکه وجود تفرقه و فقدان تشکل و احد و غيره» مي داند.

البته آقاي ادب و دوستان اطلاعاتي و امنيتي اش به عمد فراموش کرده اند ذکر خيري از نقش مستقيم خودشان در سرکوب جنبش انقلابي کردستان کنند! همين ايشان همراه با رفقاي شفيق شان راهنماي پاسداران و نيروهاي امنيتي در کردستان بودند. آقاي ادب کور خوانده ايد! حافظه تاريخي مردم کردستان قوي است و صدور اين قبيل بيانيه ها و ايزگم کردنها دردي از دردهاي دار و دسته شما و جمهوري اسلامي را  درمان نمي کند.

اين بيانيه در زماني صادر مي شود که دولت احمدي نژاد افرادي چون آقاي ادب را به بازي نگرفته اند. اين بيانيه بيشتر بيان چانه زني هاي اين دار و دسته با دولت احمدي نژاد است که چرا از پستهاي قبلي کنار گذاشته شده اند و افراد غير بومي جايگزين آنها شده اند. اين است مضمون عمده التماس ها و دلخوريهاي  آقاي ادب و دوستانش!

البته اين بيانيه نشانه چاره جوئي هاي رژيم (يا حداقل بخشي از رژيم) در مقابله با اوج گيري مجدد جنبش کردستان هم است. همانگونه که يک روز، پاسدار جلائي پورفرماندار جلاد مهاباد تئوريسين رهايي خلقها شد، يکروز سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و جبهه مشارکت  با آوردن چند مهره امنيتي کرد  در رهبريش (قبل از انتخابات اخير) مدافع حقوق کردها شد، امروز هم که کفگير رژيم به ته ديگ خورده، امثال بهاءالدين ادب و جماعت ديگري به نام "شوراي اصلاح طلبان کرد" (به رهبري امثال جلالي زاده) پا به ميدان گذاشته اند تا با راهنمايي مار خورده افعي شده هائي چون تاج زاده براي نجات رژيم چاره جويي کنند.

خيزش تابستان گذشته مردم کردستان زنگ خطر را براي جمهوري اسلامي و وابستگانش در اين منطقه به صدا در آورد. اعمال وحشيانه رژيم و سرکوب خونين مردم موجب شده که ايده مبارزه مسلحانه بار ديگر دربين جوانان انقلابي کرد گسترش يابد. در مقابله با اين روند است که منظور واقعي بيانيه آقاي ادب روشن مي شود. مبني بر اينکه، « تاکيد مي کنيم پيگيري اين مطالبات به صورت مدني و مسالمت آميز مي باشد و هر گونه اعمال خشونت در مطالبه و تحقق خواسته ها و يا در واکنش به آن را از هر طرف مردود و محکوم مي کنيم.»

آقاي ادب اگر راست مي گويد اول از همه بايد شراکت و همدستي خودش را در اعمال خشونت آميز عليه خلق کرد محکوم کند تا معلوم شود واقعا کدام طرفي است و واقعا از ته دل عليه خشونت است يا خير؟! وانگهي معلوم نيست که چرا هر زمان اين مرتجعين با آتش خشم توده ها و مبارزاتشان روبرو مي شوند فرياد وا مصيبتا سر مي دهند و طرفدار "تسامح و تساهل " مي شوند و "عليه خشونت" گوهرافشاني مي کنند. کسي واقعا عليه خشونت است که  بين خشونت ارتجاعي دولتي با خشونت عادلانه توده ها فرق بگذارد و از دومي در مقابله با اولي از صميم قلب دفاع کند.

آقاي ادب يک بار از طريق سرويس دادن به لشکر کشي هاي خميني به کردستان به جمهوري اسلامي خدمت کرد اين بار از طريق مقابله با تکامل مبارزه مردم کرد به مقاومت مسلحانه عادلانه مي خواهد شانس خود را دوباره امتحان کند تا از اين طريق امتيازاتي براي خود و شرکاي دوم خردادي خود بگيرد.

البته صدور چنين بيانيه هائي دراوضاع حساس و شکننده ايران و منطقه و اوج گيري مجدد جنبش کردستان ايران نشان از صف بندي هاي سياسي جديد و تحرکات سياسي نوين هم مي باشد.

از دوره انتخابات رياست جمهوري، يکي از سياستهاي جبهه مشارکت بازي با کارت کردستان براي پيشبرد رقابتهايش با جناحهاي ديگر بوده است. بخشي از اصلاح طلبان همچون اکبر گنجي تلاش کرده اند که ابعاد استراتژيک به اين بازي بدهند. اکبر گنجي در مانيفست دوم جمهوريخواهي اش تلاش کرد ثابت کند دولت آمريکا که قرار است براي مردم ايران دمکراسي به ارمغان بياورد خواهان تجزيه ايران نيست در نتيجه اصلاح طلبان نبايد از اينکه به بخشهائي از بورژوازي کرد ميدان دهند و آنان را وارد بازي هاي خود کنند، هراس داشته باشند. اقدامات جبهه مشارکت در رابطه با کردستان در دوران انتخابات رياست جمهوري را مي توان مقدمه اتخاذ چنين سياستهائي دانست. درج مقالاتي مفصل در رابطه با جنبش کردستان در نشرياتي چون چشم انداز ادامه چنين روندي است. طبق معمول نيروهاي ملي مذهبي تلاش مي کنند توانائي خود را براي واسطه گري و دلالي و پل زدن بين دولت و مردم بکار گيرند.

با توجه به حساسيت مسئله کردستان و تحولاتي که در کردستان عراق جاري است، براي جمهوري اسلامي و طبقات حاکمه در ايران بسيار مهم است که بورژوازي کرد چه سمتي را در تغيير و تحولات پيشاروي اتخاذ مي کند. بويژه آنکه طي اين سالها موقعيت سياسي – اقتصادي اين قشر تقويت شده است. از يکسو جمهوري اسلامي مجبور بود که ازطريق دادن امتيازاتي به قشري از بورژوا فئودالها و سرمايه داران بزرگ کرد (مانند آقاي ادب) جا پائي براي  خود در اين منطقه باز کند. از سوي ديگر تحولات دهساله اخير کردستان عراق و حجم عظيم مبادلات تجاري با کردستان عراق موجب تقويت اقتصادي اين قشر نازک شد که به نوبه خود سهم بيشتري از قدرت سياسي را طلب مي کند. بيانيه "جبهه متحد کرد" آقاي ادب حرص و آز اين بخش از جامعه کردستان را نمايندگي مي کند يا بهتر است گفته شود مي خواهد روي خواسته هاي اين بخش از بورژوازي کرد سوار شود تا خيزشي که در راه هست را مهار کند.

اما آقاي ادب با دو مشکل بزرگ روبروست.

يکم، جمهوري اسلامي بشدت در ميان مردم کرد منفور و منفرد است و آقاي ادب  با پرچم پاره پاره تحقق حقوق مردم کرد در چارچوبه اين نظام و "کمک به حکومت" و "دشمني نداشتن با حکومت و دولت" نمي تواند توجه کسي را جلب کند. آن هم زماني که جمهوري اسلامي در بحران بود و نبود بسر مي برد.

دوم، با توجه به تحولات کردستان عراق و امتيازاتي که بورژوازي کرد با دخالت و حمايت دولت آمريکا بدست آورد، نگاه بخشهاي وسيعي از طبقات مرفه جامعه کردستان ايران به سمت آمريکا جلب شده است. اگر قراربرنوکري باشد چرا نبايد سراغ ارباب بزرگتر رفت. اين منطقي است که امروزه بر ذهن اکثريت بورژوا فئودالهاي کرد سايه افکنده است. در نتيجه تره چنداني براي وعده وعيدهاي آقاي ادب خرد نمي کنند. احتمالا خود آقاي ادب نيز تا کنون در برابر چنين منطقي وسوسه شده است.

به همين دليل "جبهه متحد کرد" پيشاپيش شکست خورده است. اما تا زماني که آشغالها جارو نشوند بر روي زمين باقي مي مانند. بويژه آنکه چنين برنامه هائي تحت شرايط سياسي متفاوت (مانند حادتر شدن تضادهاي دول غربي با ايران و يا فروپاشي احتمالي جمهوري اسلامي) براحتي مي توانند خود را با طرحهاي امپرياليسم آمريکا در رابطه با خاورميانه و ايران تطبيق دهند. از همين رو  نبايد به مبارزه با اين قبيل جريانات و افشايشان کم بهائي داد.

نيروهاي سياسي انقلابي کرد، کارگران و دهقانان مبارز، زنان و جوانان شورشگر کردستان بايد اين قبيل بيانيه ها را به مثابه مصافي در برابر خود ببينند و با آن آشکارا به مخالفت بپردازند. بويژه آن دسته از مبارزيني که امروزه به هر دليلي تحت عنوان سازمانهاي غير دولتي فعاليت مي کنند بايد رسما از چنين جبهه هائي فاصله گيرند. چرا که همانطور که دست اندر کاران اين جبهه اعلام کردند يکي از شگردهايشان براي پيشبرد اين سياست گرد آوردن همه سازمانهاي غير دولتي زير چتر واحد است.

مردم کردستان از همان روز اول حاکميت جمهوري اسلامي بيانيه ها و ادعانامه هاي خود را درعمل در مورد اين رژيم و نوکران جيره خوار اين رژيم چون ادب و شرکاء  صادر کرده اند. آخرين نمونه اش خيزش توده اي تابستان گذشته بود که گشوده شدن فصل نويني از مبارزات انقلابي خلق کرد را نويد داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارشي از کردستان عراق!

 

گزارش زير مشاهدات يکي از فعالين سياسي کرد از کردستان عراق که براي نشريه حقيقت  ارسال کرده که تصوير زنده اي از جريان زندگي تحت حکومت کردي و زير سيطره سربازان آمريکايي در عراق بدست مي دهد. 

 

٭ اوضاع بطور کلي دست آمريکائي هاست. آمريکايي ها توسط پول نيروهاي حاکم کرد را خريده اند در عين حال با پخش پول فعلا مردم را راضي نگه داشته اند. پول خيلي زياد است. برخي از مردم از هر گوشه اي حقوق مي گيرند. به بهانه هاي مختلف  خانواده شهيد، کارگر، پليس، پيشمرگه و غيره. هر يک به نوعي زندگيشان  را مي چرخانند.

نيروي پيشمرگه و گارد ملي زياد است. ماهي 400 دلار حقوق مي گيرند و بابت اين حقوق ماهيانه يک هفته در هر ماه خدمت مي روند. يک خانواده 7 نفري مي شناسم که دو تا از اين  حقوق بگيرها  دارد. خرج يک خانواده حدود 400 تا 500 دلار است. قبلا 100 دلار بود. يک خانواده مي گفت يکسال است که کوپن نگرفته اند. يعني نيازي نداشتند.

مانند زمان صدام همه چيز برمبناي جنگ و ارتش سازماندهي شده است. صدام هنگام جنگ ايران و عراق، 2 ميليون کارگر عرب که 90% آنها مصري بودند وارد عراق کرد.  به علاوه در همين دوره بود که صدام به خاطر نيازهاي جنگي اش در بخش خدمات و اداري از نيروي کار زنان استفاده کرد و حالا همين سياست درمنطقه کردستان در حال اجرا است با اين تفاوت که بجاي کارگران مصري اين بار کارگران کردستان ايران براي کارهاي ساختماني و کشاورزي با حقوق ماهيانه 300-400 دلار در ماه کار ميکنند . البته قرار است ابعاد صدور کارگر ايراني وسيعتر شود و در اين رابطه استانداري کردستان و کرمانشاه ميخواهند براي صدور کارگر قرارداد ببندند. شک نيست، که آنها دنبال سودهاي بالا هستند يعني تقسيم سود استثمار کارگران بين بورژوازي کرد ايران و کردستان عراق. ظاهرا اين بالاترين دستاورد دولت کردي در عراق براي زحمتکشان هر دو منطقه است. البته با اين تفاوت که تقريبا اکثر زنان را در مناطق عربي خانه نشين کرده اند.

 

٭ احزاب کرد اصلا به توليد توجه نمي کنند. دسته کلنگ هم نمي توانند درست کنند. درب خانه درست نمي کنند چه برسد به شيشه ماشين و غيره. حتا کارخانه و کارگاه کوچک براي توليدات اوليه و ابتدائي نيست. براي همه چيز وابسته به ايران، ترکيه ، چين و کره هستند، همه چيز وارد مي شود. فقط کافي است پول باشد. در منطقه حکومت کردي همه چيزپيدا ميشود، تلويزيون ، ماشين رختشوئي و کولر... ساخت  کره، چين و ايران و غيره.

بطور متوسط  روزانه 400 تا 500 کاميون از مرز مريوان وارد کردستان عراق مي شود و از کردستان عراق کاميونها  خالي بر ميگردند. مرز ايران اصلا به داخل کاميون ها نگاه هم نمي کند. همه درهايشان را باز گذاشته و حرکت مي کنند و مامور يک نگاهي به داخل مي اندازد و مي گويد برو. از ايران انگور، خيار، گوجه فرنگي هندوانه، پياز، سيب زميني و...مي آيد. يعني همه چيزهائي که قبلا در کردستان عراق   توليد مي شد و اين محصولات از ايران نه  تنها  به همه عراق ، بلکه به خاورميانه صادر مي شد. انگور کردستان عراق در منطقه معروف بود. اما با ورود آمريکايي ها حتي کشت انگور هم از بين رفته است. يک باغ دار حدود هفتاد هشتاد ساله ميگفت که من انگورم  را  بر سر زمين نمي توانم به  قيمتي  که انگور ايران را  سر ترازو مي ميفروشند، بفروشم.

با اينکه در منطقه  سليمانيه دو کارخانه سيمان سازي موجود است ولي روزانه حدود 50 کاميون سيمان از ايران مي آيد، دلار مي شود و بر ميگردد. کمپرسي هاي فرانسوي جديد وارد کرده اند که  بيشتر از حد  معمول بار مي زنند  و براي همين جاده ها همه گودال شده است. در مسير ترکيه بيشترين واردات بنزين و گاز است. بدليل اينکه پالايشگاه  بيجي در نزديکي کرکوک که مي تواند تمام عراق را تامين کند، خراب شده است. مي گويند نيروهاي مقاومت آنرا تخريب کرده اند.

روستاها را لوله کشي کرده اند و در مناطقي که روستائيان به ده برگشته اند گله داري مي کنند. يک دشت هموار است که مي خواهند از هلند گاو بياورند و آنجا  گاوداري براه اندازند.

 فرآورده هاي لبنياتي همه از ايران مي آيد. وسائل بهداشتي مانند صابون و غيره از ترکيه. مصرف آهن از هر نوع از ايران مي آيد. وسايل الکتريکي از چين و کره. يعني به همه چيز وابسته اند.

در هر جاي اين سرزمين مرتب در حال خراب کردن و درست کردن هستند. درست مي کنند و خراب مي کنند. مثلا به کنتراتچي ترک يک خيابان را مي دهند که درست کند و هيچ هماهنگي  با شهرداري و اداره برق و آب ندارد. کار را تمام مي کند و پولش را مي گيرد و مي رود. روز بعد براي برق و آب و فاضلاب آن را خراب مي کنند! خلاصه اول کار مي کنند و بعد فکر مي کنند! برنامه ريزي در کار  نيست. شرکتها مختلفند. کره اي مي خواهد کابل بکشد، ايراني ساختمان سازي مي کند، ترک جاده مي کشد و غيره. اينها با هم هماهنگي ندارند. فقط بخاطر پول است. کنترات است. مي گويند پول را بگيريم و برويم.

ولي در مجموع  همه جا در حال درست کردن بدون يک نقشه کلي هستند. همه چيز درهم برهم و آشفته است. وضع برق و آب خيلي بد است. بهداشت خيلي پائين است. خيلي جاها آشغال جلوي خانه ها انباشت شده است . مثلا در حلبچه هفته اي يک بار آشغال جمع مي کنند.

٭ فاصله  طبقاتي خيلي زياد شده است. مثلا در دهوک در حال ساختن يک ويلا براي  خانواده  بارزاني هستند، قيمتش صد و پنجاه ميليون دلار است. و خانواده ديگري را مي شناسم که ماهي 100دلار کرايه خانه ندارد که بدهد. پناهنده اي را ميشناسم که در اروپا زندگي ميکرد و قبلا هم فرمانده يک دسته کوچک پيشمرگه بود.  الان به کردستان برگشته و در حال ساختن خانه اي است که هنوز مرمرهايش را نگذاشته اند. تا کنون 128 هزار دلار خرج کرده است و همين مقدار هم خرجش خواهد کرد. يادم است که در اروپا کرايه خانه اش را نداشت بدهد. به کردستان عراق برگشت و پول آورد و بدهي هايش را پرداخت کرد وحالا هم در کردستان عراق  مستقر شده است. 4 تا نگهبان شخصي دارد. خيلي از کساني که در اين سالها در خارج پناهنده بودند براي خود موقعيتي به هم زده اند و بسياري از رفقاي سابق خودشان را استثمار ميکنند.  بسياري از آنان کارگران کردستان ايران را به عنوان خدمتکار استخدام کرده اند. از اين نمونه ها به وفور پيدا ميشود. و از آنجا که بسياري از اينها فاسد شده اند چند زن داشتن در ميان اين طيف (فرماندهان پيشمرگان سابق) نيز امري عادي شده است.

خلاصه کاري کرده اند که مردم چاره اي جز اين نداشته باشند که به يکي از دو حزب حاکم کردي وابسته باشند ، البته اقليتي هم هستند که تن به اين اوضاع نداده اند.

با احيا  روابط عشيرتي به سازماندهي نيروي نظامي  پرداخته اند، مثلا به فردي  که آشناي حکومتي هاست مي گويند برو 50 تا گارد ملي استخدام کن وبراي هرکدام 400 دلار در ماه دريافت کن. او هم مي رود 50 نفر آدم را بر پايه روابط عشيره اي و فئودالي جمع آوري مي کند. البته اين شيوه خيلي آشناست همان شيوه اي است که رژيم بعث  در زمان جنگ ايران وعراق با خريدن يک فئودال محلي ميتوانست جدا از آرام کردن آن بخش، از نيروهاي نظامي  آنها هم در موقع مناسب استفاده کند. از اين طريق  همان روابط کهنه را تقويت مي کنند. واقعا مي توان گفت دولت بورژوا – فئودال در عراق عوض نشده است بلکه فقط حکومت عوض شده است.

٭ نيروهاي آمريکائي در شهرهاي کردستان مستقر نيستند. بيشتر در پادگان هاي نظامي آموزشي، مشغول آموزش  کردها هستند. يکي از آشنايان که در پادگان آمريکائي آموزش مي بيند، گروهبان گارد ملي است. مي گفت همه استادهايشان آمريکائي اند و کردها بيشتر مترجمند. حتا پيشمرگه هاي قديمي از نو آموزش مي بينند.

وضع جاده هاي  شهري خيلي خراب است. اما جاده هاي مرزي را مرتب مي سازند. آمريکائي ها در مرز مستقر نيستند اما گشت مي زنند. دو سه نفر آمريکايي در سليمانيه ديدم که در پنجوين مرزبان هستند. آنقدر زياد نيستند که بفهميم روابطشان با مردم چطور است. ولي در مرزداري و جنگلباني خيلي دخالت مي کنند. يک نفر مرزبان را ديدم که مامور مبارزه با مواد مخدر است. هيچ تعليم نديده بود. فقط از روي عکس نشانشان داده اند که مثلا هروئين يا ترياک چه شکلي است. يعني اگر يکي با يک کوله پشتي کشک رد شود نمي فهمد که اين کشک است يا مواد مخدر. نه دستگاهي دارند و نه سگي. در دوره حکومت صدام ، به خاطر نياز به نيروي انساني براي جنگ، هيئت حاکمه عراق تصميم گرفته بود که به هيچ طريقي مواد مخدر وارد کشور نشود و همينطور هم بود ، اما از ابتداي دهه 90 ورود مواد مخدر رواج يافته است، ابتدا در دانشکده ها و ميان روشنفکران باب شد. 

٭ قانون اساسي عراق : اسمش را گذاشته اند قانون سياه نويس (رش نويس) يعني اينکه هيچ! يک قانون کورکورانه است، با چشم بسته آن را تصويب کرده اند. کردها راضي نيستند چون مي گويند مسئله کرکوک بايد حل شود و حل نشده است. نيروي پيشمرگ را برسميت نشناخته، دين اصلي اش را اسلام گذاشته و اين بد است حتا سران دو حزب حاکم هم به اين قانون راضي نيستند. اما مي گويند رئيس جمهور از ماست، دولت از ماست و اين تعداد هم  عضو پارلمان داريم. اما اين واقعيت ندارد.

اکثر مردم کرد متعلق به يکي از دو حزب حاکم هستند. بنابراين عليرغم نارضايتي ها به اين قانون «رش نويس» راي خواهند داد. اما يک اقليت هم هست که با هيچيک از دو حزب حاکم نبوده و ناراضي است. مردم به آمريکائي ها اعتماد ندارند و مي گويند اينها بعد از اينکه شيره ما را کشيدند مي روند. يک برنامه تلويزيوني مي گفت آمريکائي ها براي نفت آمده اند.

کرکوک منطقه نفت خيز است که مي گويند حتا تا 150 سال بعد از اينکه نفت دنيا تمام شود اينجا نفت دارد. نفت خام از طريق لوله ها به پالايشگاه هاي ترکيه روان مي شود و از ترکيه بشکل بنزين و نفت با تانکر وارد عراق مي شود. اما قبلا همين نفت خام در پالايشگاه بيجي که در شهر خالص در 150 کيلومتري کرکوک است، تصفيه مي شد.. بنزين جيره اي  است. براي تاکسي هفته اي 80 ليتر وبراي شخصي 40 ليتر. از ايران کپسول گاز وارد مي شود. 90 درصد ماشين هاي ترکيه که وارد کردستان عراق مي شوند نفت کش هستند.

 

٭ عليرغم حاکم بودن دوحزب اتحاديه ميهني (به رهبري طالباني) و حزب دمکرات کردستان (به رهبري بارزاني) فعاليت سياسي ديگر نيروهاي اپوزيسيون کرد آزاد است. مردم ناراضي هستند. مي گويند مام جلال مي رود دست سيستاني را مي بوسد. اين را کسي مي گفت که افسر توپخانه است يعني براي مام جلال کار مي کند. همين ها مي گفتند مام جلال رفته آمريکا و قرار گذاشته پ کا کا را بزنند. مام جلال از آمريکا ياد گرفته که هر کس را دوست ندارد بگويد تروريست است. ما مي گوئيم چرا برق نيست ميگويند تروريست هستيد. هر حرفي ميزنيم و به هر ناعدالتي که اعتراض ميکنيم مقامات بلافاصله اتهام تروريست به ما مي زنند.

٭ اهداف ايران در عراق : فعلا هدف سياسي اش اغتشاش در آن کشور است. مثلا از کرمانشاه ماموران اطلاعاتي را به موصل که چند هزار  کيلومتر با آنجا فاصله دارد فرستاده است که به مسلمانان "ضد آمريکايي" کمک کند. دولت ايران بشدت در حال جمعي آوري اطلاعات در اين منطقه است.

هدف اقتصادي هم دارد. مرکز  بازرگاني ايران، شهر سليمانيه است.  ممکنست در آن عناصر اطلاعاتي هم باشند. اما به اسم پل ساز و مهندس و مقاطعه کار و تاجر هستند.

 رفت و آمد به ايران راحت است. فقط مدرک شناسايي براي عبور از مرزکافيست. اخيرا برخي سخت گيريها براي رفت و آمد انجام گرفت که شايع شد به خاطر شيوع بيماري وبا است که بعدا معلوم شد علتش بستن قرارداد بين اداره کار استان کرمانشاه و کردستان با حکومت محلي کردي  است که کارگران ايران را بطور بيمه شده براي کار بفرستند. يعني صادرات کارگر رسمي شده است. علتش هم اين است که شرکتهاي راهسازي و ساختمان سازي ايراني مي گويند کارگران کرد عراقي زياد کار نمي کنند چون سيرند و ماشين هاي شرکت را آخر هفته ها براي تفريح مي برند.

شرکتهاي تجاري  ايراني در منطقه فعال هستند. يک شرکت بازرگاني به نام شرکت بازرگاني ايران – سليمانيه همه چيز مي آورد، از  مواد غذايي تا وسايل برقي و مصالح ساختماني. شرکتهاي ايراني در ساختمان سازي و راهسازي مشارکت وسيع دارند. همه چيزشان را از ايران مي آورند. ماشين آلات در عراق هست، و در محل مي خرند. حتا در عرصه  کشاورزي هم کار ميکنند. زمان صدام هم بخشي از کشاورزي دولتي بود. مثلا در منطقه خانقين که کردها را رانده بودند زمينهايش را به اسم باغداري دولتي مي کاشتند. اينها را داده اند به شرکتهاي ايراني که احياء کنند.

 

٭ تلويزيون طالباني، مصاحبه اي را با دکتر امير حسن پور پخش کرد که به خاطر مواضع راديکال و افشاگرانه اش بر عليه آمريکا بسيار مورد استقبال مردم قرار گرفت و مردم ميگفتند مدتها بود که کسي اين چنين ماهيت آمريکا و حکومت کردي را بدون رودر بايستي افشا نکرده بود.

گلزار مبارزين ايراني که در جنگ مسلحانه کشته شدند يا يا بدست مزدوران جمهوري اسلامي در کردستان عراق ترور شده اند با وجود گذشت سالها، مورد علاقه و احترام مردم است  و در نگه داري آن کوشش مي کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نپال:  امضاء موافقتنامه احزاب پارلماني و مائوئيست ها عليه شاه

5 دسامبر 2005. سرويس خبري جهاني براي فتح.

 

 در هفته هاي اخير تحولات فوق العاده اي در صحنه سياسي نپال بوقوع پيوسته است.  روز 21 نوامبر خبري مبني بر توافق بين حزب كمونيست نپال ( مائوئيست) كه طی ده سال گذشته جنگ خلق در نپال را رهبري كرده است با 7 حزب سياسي كه مخالف گيانندرا پادشاه نپال  مي باشند، گزارش شد.  هر 7 حزب مزبور در پارلماني كه در فوريه سال گذشته توسط گيانندرا منحل شد نماينده داشته و بيشتر آنها در کابينه هاي مختلف دولت از سال 1990 به اين طرف، شركت داشتند. در سوم دسامبر، كاتماندو (پايتخت نپال) شاهد بزرگترين تظاهرات از سال 1990 تا بحال بود، در اين روز دهها هزار نفر از مردم به خيابانها ريختند تا الغاي سيستم پادشاهي را طلب كنند. آتش بس سه ماهه اي كه در ماه سپتامبر توسط حزب كمونيست نپال( مائوئيست) اعلام شده بود ( اما توسط ارتش ارتجاعي سلطنتي نپال رعايت نشد) به مدت يك ماه ديگر تمديد گرديد. (توضيح: اين آتش بس در ژانويه 2006 تمام شد)

  

پارلمان نپال در سال 1990 تاسيس شد. در آن هنگام  جنبش مردم به نظام سياسي كهنه در نپال كه هيچ گونه حزب سياسي در آن مجاز نبود، حمله ور شدند. جناحهاي مختلف طبقه حاكمه نپال از طريق احزاب سياسي گوناگون در پارلمان نماينده داشتند، از آن جمله برخي از احزاب كمونيست قلابي ( يعني همان رويزيونيستها) كه در زمانهاي مختلف جايگاههاي دولتي مهمي را اشغال كرده بودند، و حزب كنگره نپال، كه تاريخ طولاني خوش خدمتي براي طبقه حاكمه كشور همسايه هند را داشته است. اين احزاب پارلماني از جمله مخالفين سرسخت جنگ خلق بوده اند- آنها علنا براي در هم كوبيدن انقلاب به حمايت از ارتش سلطنتي نپال برخاستند. بنابراين اين ” تفاهم نامه“  بين احزاب مخالف و مائوئيست ها عليه شاه  نقطه عطف مهمي در زندگي  سياسي نپال است.

عليرغم اين واقعيت كه احزاب پارلماني عليه انقلاب متحد بودند،  اختلافات در پارلمان و همان حق وحقوق ناچيزي را كه در نپال باقيمانده بود اجازه نمي داد طبقات ارتجاعي بتوانند قدرت خود را براي جنگ نهايي مرگ و زندگي با مائوئيستها سازمان دهند.  به همين دليل در ماه فوريه 2005، گيانندرا شاه وضعيت اضطراري اعلام كرد، پارلمان را منحل كرد و تمام قدرت را به دست خود گرفت. عليرغم اينكه امپرياليستهاي آمريكايي و انگليسي و همچنين دولت هند غرولندهايي در مورد پايان دمكراسي در نپال كردند، ولي در واقع اميدوار بودند كه شاه و ارتش بتوانند ضربه مهلكي به انقلاب وارد كنند.

 

از هنگام برقراري قوانين اضطراري، ارتش رهاييبخش خلق تحت رهبري مائوئيستها توانسته در مقابل ضربات ارتش سلطنتي نپال مقاومت كند و چندين پيروزي الهامبخش را نيز نصيب خود كرده است. يكي از مهمترين اين پيروزي ها در ماه اوت گذشته، تسخير و درهم كوبيدن يك پايگاه نظامي مهم در روستاي پيلي در كاليكوت بود كه درغرب نپال واقع است. ناتواني شاه در عملي کردن وعده هايش مبني بر چيره شدن بر انقلاب مائوئيستي، باعث بروز نارضايتي در طبقه حاكمه نپال ، از جمله احزاب خوش خدمت پارلماني سابق شد. حذف آخرين بقاياي حقوق دمكراتيك، بخشهاي بيشتري از مردم شهرها را به مخالفت شديد با سلطنت راند.

  در هر پروسه انقلابي، مسئله اساسي قدرت دولتي است و بخصوص اينكه چه طبقه و با چه ائتلافي از طبقات، دولت را كنترل مي كند. امروز در نپال، جنگ ضرورتا جنگي بين دو قدرت دولتي است: يكي رژيم كهنه فئودال بوروكرات- كمپرادور تحت رهبري شاه با پشتوانه ارتش سلطنتي نپال، و ديگري قدرت نوين توده هاي خلق نپال است که تحت رهبري حزب سياسي پرولتاريا (حزب كمونيست نپال - مائوئيست) و با پشتوانه قدرت ارتش رهائيبخش خلق، متولد شده است. حل مسئله، در نهايت با در هم كوبيده شدن يکي از اين دولت ها توسط ديگري، ميسر خواهد شد. اين حقيقت از چشم دشمنان انقلاب نيز پنهان نمانده است. در واقع سفير آمريكا در نپال اخيرا گفت كه  مائوئيست ها بايد ”با حسن نيت وارد مذاكرات صلح با دولت شوند، سلاحهايشان را زمين بگذارند، و وارد عرصه اصلي سياست شوند. تا زمانيكه اين قدم ها برداشته نشده است، نمي توان با مائوئيست ها به مثابه يك حزب سياسي مشروع برخورد كرد.“

 

حزب كمونيست نپال (مائوئيست) مي داند که دليل مخالفت احزاب پارلمانتاريستي با خودكامگي شاه، قدرت انقلاب است. برخلاف برخي گزارشهاي رسانه ها و يا توهمات برخي از احزاب پارلمانتاريستي، ” تفاهم نامه“‌ شامل هيچگونه قولي از جانب مائوئيست ها مبني بر خلع سلاح  نيست. همانگونه كه مائوتسه دون جمعبندي کرد، ”بدون ارتش خلق، خلق هيچ چيز ندارد.“

 به اين مانورهاي سريع سياسي بايد در پرتو جنگ خلق نگريست. هر دو طرف جنگ، مائوئيستها و طبقات ارتجاعي حاكمه، علاوه بر جنگيدن به فعاليتهاي سياسي و ديپلماتيك نيز مي پردازند. هر طرف در پي آنست كه اردوي دشمن را تجزيه كند و نيروهاي متزلزل بين دو اردو را به خود جلب كند. مائوئيستها علاقه دارند كه هواداران احزاب پارلماني را به طرف انقلاب جلب كنند. دشمنان انقلاب اميدوارند كه با اين مانورهاي سياسي ميان مائوئيستها و هوادارانشان انشعاب بياندازد و مائوئيستها را در ميان طبقه متوسط بويژه در كاتماندو به انفراد بكشانند.

 اگرچه هر دو طرف، يعني مائوئيستها و احزاب پارلمانتاريست، فراخوان تشكيل مجلس موسسان و پايان دادن به ”سلطنت خودکامه“ را داده اند، اما ”تفاهم نامه“ 12 نكته اي پلي بين اختلافات بنيادين طرفين نيست. ”تفاهم نامه“ يك نزديكي تاكتيكي است در مقابل رژيم كنوني گيانندرا، اما همچنين مي توان آنرا پيش پرده مبارزه سختي دانست كه در مورد ماهيت و شكل دولتي كه بايد جايگزين رژيم گيانندرا شود، در خواهد گرفت. مثلا اصطلاح ”سلطنت خودكامه“ كه در ” تفاهم نامه“ استفاده شده است، در را برروي يك سلطنت مشروطه باز مي گذارد. اين راه حلي است كه دلخواه اكثريت طبقه حاكمه نپال و پشتيبانان خارجيش مي باشد. در حاليكه حزب كمونيست نپال(مائوئيست) پيوسته فراخوان جمهوري دمكراتيك خلق را داده است. يا در” تفاهم نامه“ احزاب پارلماني ابتدا فراخوان احياي پارلمان و آنگاه  تشكيل مجلس موسسان را مي دهد، در حاليكه در همان ”تفاهم نامه“ حزب كمونيست نپال ( مائوئيست) موضع خود مبني برلزوم تشكيل دولت موقت قبل از برگزاري انتخابات مجلس موسسان را مورد تاكيد قرار داده است.

”تفاهم نامه“ همچنين به ” دمكراسي مطلق“، ” حكومت قانون“، ” سيستم حكومتي رقابتي چند حزبي“ و برقراري صلح  از طريق ” ديدگاه سياسي مترقي“‌ اشاره مي كند. ميتوانيم تفسيرهاي شديدا متضاد از اين مفاهيم را نيز انتظار داشته باشيم. ماركسيسم به ما مي آموزد كه هر سيستم دولتي نوعي ديكتاتوري را در بر دارد حتي اگر از لحاظ شكل حكومتي دمكراتيك باشد. سيستم پارلمانتاريستي كه تا فوريه 2005 در نپال موجود بود، نمونه كاملا بارزي از اين ديکتاتوري است، در حاليكه  براي طبقات استثمارگر دمكراسي وجود داشت تا آنها بتوانند در پارلمان در ميان خود به بحث بپردازند و به نوبت حكومت را اداره كنند، اما دولت در واقع ديكتاتوري را بر كارگران و دهقانان فقير از طريق قتل عام خونين و ضد انقلابي توسط ارتش سلطنتي نپال اعمال مي كرد. در حاليكه احزاب پارلمانتاريستي ممكن است در پي احياي آن نوع دمكراسي، بدون وجود شاه باشند، اما مسئله انقلاب اينست كه چگونه يك سيستم دولتي بر پايه اكثريت بزرگ مردم و درگير ساختن همه نيروهاي مترقي تحت رهبري حزب مائوئيستي، برقرار شود.

امپرياليستها و رژيمهاي ارتجاعي هند و چين نيز با دقت تحولات اوضاع  را دنبال مي كنند و سعي مي كنند بر آن تاثير گذارند. آمريكا و انگليس علاقمندند كه احزاب پارلمانتاريستي با شاه عليه انقلاب متحد شوند. هند دو دوزه بازي مي كند. بر طبق گزارش رسانه ها، هند( كه نفوذ زيادي بر برخي از نيروهاي پارلماني نپال دارد) اجازه داد كه در هند جلسه اي بين مائوئيستها و احزاب مخالف برگزار شود، اما همچنان چندتن از رهبران مهم حزب كمونيست نپال(مائوئيست)  را در زندان نگاه داشته است و به ارتش سلطنتي نپال كمك مي كند. رژيم ارتجاعي چين اخيرا توافق کرده است که به ارتش سلطنتي نپال سلاح بفروشد.

شكي نيست كه در ماههاي آينده با تنگترشدن حلقه محاصره به دور پادشاهي منحط و لرزان نپال، شاهد مبارزه طبقاتي پيچيده و شديدي خواهيم بود و مسئله دولت آينده نپال در كانون توجه همگان قرار خواهد گرفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درگذشت يکي از رهبران برجسته جنبش کمونيستي هند

به ياد رفيق شامشر سينگ شري

 

شامشر سينگ شري مشهور به رفيق کي. اس. از رهبران حزب کمونيست هند (مائوئيست) در 30 اکتبر  2005 در سن 63 سالگي بر اثر بيماري مالاريا درگذشت. در مراسم بزرگداشتي که در محل تولدش، روستاي خوخهارکالان در ايالت پنجاب برگزار شد، شش هزار تن از دهقانان و کارگران کشاورزي، زن و مرد و جوان، شرکت کردند. پيام هاي تسليت زيادي در اين مراسم خوانده شد که يکي از آنها از سوي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم) بود. کميته مرکزي حزب کمونيست ايران (م ل م) نيز بلافاصله پس از کسب خبر پيام تسليتي به رفيق گاناپاتي صدر حزب کمونيست هند (م) ارسال کرد. در زير شرح حال مختصري از رفيق شري و مطالب ديگر را مي خوانيد.

رفيق شري در سال 1942 در يک خانواده دهقان ميانه حال بدنيا آمد. چند ماهه بود که پدرش درگذشت. هنگامي که فقط 15 سال داشت، او را به ازدواج در آوردند. همسرش هاربانس کائور از روستاي بوليران فقط 9 سال داشت. در آن زمان ازدواج کودکان در پنجاب رايج بود. اما زندگي واقعي خانوادگي وي، ديرتر از ازدواجش، و کمي قبل از اينکه وارد زندگي مخفي انقلابي شود شروع شد. در اواسط دهه 1980 هنگامي که در مخفي گاه بود همسرش دو کودک پسرشان را بدنيا آورد. در تمام مدت 35 سال زندگي مخفي رفيق شري، همسرش هاربانس زير انواع و اقسام آزار سياسي از سوي دولت و فشارهاي اجتماعي بود اما هرگز از خود ضعف و تزلزل نشان نداد.

رفيق شري فعاليت سياسي اش را از جنبش دانشجوئي آغاز کرد. دوراني بود که جنبش هاي رهائي بخش سراسر جهان را گرفته بود و ضربات محکمي بر نظام امپرياليستي وارد مي کرد. در چين سوسياليستي، تحت رهبري مائوتسه دون، انقلابي در انقلاب به نام انقلاب کبير فرهنگي پرولتاريائي، انجام شده و انقلاب را به مرحله نويني پيش مي برد. در چنين سالهاي متلاطمي بود که رفيق شري به يکي از رهبران جنبش دانشجوئي انقلابي پنجاب تبديل شد. دوره اي بود که رفيق چارو مازومدار و کمونيستهاي ديگر به ضديت با حزب کمونيست رويزيونيست هند برخاسته و در مه 1967 جنبش انقلابي دهقاني ناگزالباري را آغاز کرده و خط جنگ درازمدت توده اي را پيش گذاشتند. حزب کمونيست چين اين جنبش را تندر بهاري در هند خواند. وقتي چارو مازومدار حزب کمونيست هند (مارکسيست لنينيست) را تاسيس کرد، رفيق شري در زمره انقلابيوني بود که از تاسيس اين حزب حمايت کرد. وي در سال 1969-1970 بنا به تصميم حزب زندگي مخفي را آغاز کرد. او نه تنها در تئوري از خط مبارزه مسلحانه حمايت کرد بلکه تبديل به يک رهبر مهم و با نفوذ در عملي کردن خط جنگ درازمدت توده اي شد.

سرکوب وحشيانه اي عليه مردم روستايش، دوستانش، زن و برادرانش و ارتباطاتش در جنبش انقلابي، به راه افتاد. هر يک از اهالي روستاي خوکهار بدست پليس مي افتاد شکنجه مي شد. زن و خواهر زنش و برادرانش دستگير و شکنجه شدند. دولت، دارائي هايش را ربود و  کشت زمين توسط همسرش را غير مجاز کرد. شري و خانواده اش همواره در مقابل سرکوب شديد مقاومت کردند و هرگز در مقابل مقامات پليس و دولت سر فرود نياوردند. دوري از خانه و بي ثباتي زندگي مخفي و رنج زير فشار بودن همسر و فرزندانش، هرگز خللي در اراده و انجام وظايف انقلابي اش بوجود نياورد بلکه او را آبديده تر کرد. او با سرافرازي استوارانه بر جاده انقلاب باقي ماند.

 پس از شکست جنبش ناگزالباري و سرکوب خونين حزب کمونيست هند (م ل) و دستگيري و مرگ چارو مازومدار، حزب کاملا از هم پاشيد. شري مانند بسياري از کمونيستهاي هند به بازسازي حزب ادامه دادند. در هر گوشه سازمان هاي مختلف براي احياء حزب کمونيست هند ( م ل ) بوجود آمد. رفيق شري نيز به همراه عده اي از رفقاي خود دست به ايجاد تشکيلات کمونيستي در ايالت پنجاب زدند و در سال 1983 گروهي به نام مرکز کمونيستي انقلابي هند (م ل ) را بوجود آوردند. در سال 1984 وقتي که جنبش انقلابي انترناسيوناليستي تاسيس شد، اين تشکيلات فورا از آن حمايت کرد. اما رفيق شري به تلاش هاي خود براي اتحاد مائوئيستهاي پراکنده هند ادامه داد. در سال 2003 ميان سازمان او و مرکز کمونيستي مائوئيستي که در فقيرترين ايالات هند جنگ خلق را پيش ميبرد، وحدت کرد و تشکيلات جديد "مرکز کمونيستي مائوئيستي هند" نام گرفت. شري در مقام عضو کميته مرکزي اين حزب براي اتحاد با حزب کمونيست هند (م ل)(گروه جنگ خلق) تلاشهاي گسترده اي کرد که نتيجه آن ايجاد حزب کمونيست هند (مائوئيست) در سپتامبر 2004 بود.

     کميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم) در پيام تسليت خود به حزب کمونيست هند (مائوئيست) نوشت: رفيق شري ده ها سال براي آرمان پر شکوه کمونيسم مبارزه کرد. هرچند اکثرا محل فعاليت او ايالت پنجاب بود اما هرگز چشم خود را از هدف انقلاب در سراسر هند و تمام جهان برنگرفت... يکي از مشخصات رفيق شري جهت گيري عميقا انترناسيوناليستي او بود. ... توجه او به مطالعه مارکسيسم – لنينيسم – مائوئيسم و تدوين آثار تئوريک، شايسته قدرداني است. در شرايطي که فرصتها و چالشها در سطح جهان در حال تشديد است، ما بيش از هر زمان به رهبران کمونيستي نياز داريم که جسورانه از مارکسيسم – لنينيسم – مائوئيسم دفاع کنند و توانائي درگير شدن و آموختن از تجارب و شناخت هاي نوين در چارگوشه جهان را داشته باشند. رفيق شري در اين زمينه نمونه خوبي بود. ما شک نداريم که حزب کمونيست هند (م) با يادگيري از انترناسيوناليسم پرولتري رفيق شري، تعهد فروتنانه اش نسبت به توده هاي مردم و تلاشهايش در زمينه درک و بکاربست مارکسيسم – لنينيسم – مائوئيسم، ياد او را گرامي خواهد داشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مائوئيستهاي هند در حمله جسورانه اي به شهر زندانيان سياسي را آزاد کردند

 

سرويس خبري جهاني براي فتح – 5 دسامبر2005

 

در روز 13 نوامبر، مبارزين حزب کمونيست هند (مائوئيست) در يکي از عمليات مسلحانه انقلابي خود صدها تن از زندانيان را در شهر جهان آباد که در 50  کيلومتري شهر پاتنا (پايتخت ايالت بهار در شرق هند) قرار دارد، آزاد کردند.

طبق اطلاعيه مطبوعاتي حزب، 200 تن از رزمندگان ارتش چريکي خلق در تسخير شهر که به مدت دو ساعت و نيم به طول انجاميد، شرکت داشتند. پليس ادعا مي کند که تعداد رزمندگان 1000 نفر بود! در اين عمليات هدف عمده زندان بود اما اداره پليس نيز بزير آتش گرفته شد. مقامات شهر گفتند که هنگام حمله چريکهاي مائوئيست، اغلب نيروهاي پليس در نقاط ديگر براي حفاظت از صندوق هاي راي گمارده شده بودند و نيروهائي که در شهر مانده بودند پس از يکساعت تسليم چريکها شدند.

با تاريک شدن هوا رزمندگان ارتش چريکي سوار بر موتورسيکلت وارد شهر شدند تا به اهالي شهر هشدار دهند که در منازل خود پناه بگيرند تا به کسي آسيب وارد نشود. سپس جريان برق شهر را قطع کردند. و تيراندازي را شروع کردند. آنها از بلندگوهاي دستي عمليات خود را به مردم شهر شرح داده و اعلام کردند که مردم نبايد هيچ ترسي بخود راه دهند زيرا آماج آنها "پليس و دستگاه سرکوبگر" است.

طبق گزارش مقامات شهر 389 زنداني منجمله119 تن از مائوئيستها و هوادارانشان از زندان فرار کرده اند. يکي از آنها آجاي کانو از فرماندهان ارتش چريکي خلق است. علاوه بر چند پليس، چريکها رهبران و اعضا يک گروه شبه نظامي فئودالهاي محلي را نيز کشتند. طبق گزارش مجله هفتگي "فرانت لاين" اين ها در قتل عام زنان و کودکان کاست هاي پائين شرکت داشتند و در دهسال گذشته مسئول ايجاد ترور و وحشت در ميان اهالي فقير منطقه بودند.

طبق گفته مقامات تنها يکي از رزمندگان به نام مانجو کانو که در عمليات زخمي شده بود بدست آنها افتاد که بعدا جانباخت. پس از حمله، نيروهاي پليس و 6 واحد از "نيروهاي شبه نظامي مرکزي دولت هند" مجهز به هليکوپتر تمام شهر جهان آباد و منازل زندانيان فراري را زير و رو کردند ولي هنوز بعد از ده روز چيزي به دست نياورده اند.

دو روز قبل از حمله به جهان آباد، ارتش چريکي خلق در ايالت جارکاند که در همسايگي ايالت بهار است، به مرکز تعليماتي گارد محلي حمله کرد و 185 سلاح به کف آورد. مقامات محلي هنوز نمي دانند که چگونه واحد بزرگي از ارتش چريکي توانست خود را در طول خط راه آهن پاتنا- گايا که اطرافش پر از روستاهاي منطقه است، مستقر کند بدون اينکه توجه کسي را جلب کند. خبرنگاران گزارش دادند که رانا آداوش که رئيس پليس منطقه است روز بعد شخصا از زندان در شکسته ديدار کرد و از عصبانيت باتون پليس را گرفت و شروع به زدن خبرنگاران کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

پايان آتش بس در نپال و آغاز عمليات نظامي بزرگ

سرويس خبري جهاني براي فتح. 16 ژانويه 2006

 

حزب کمونيست نپال (مائوئيست) آتش بس يکجانبه 4 ماهه را در 2 ژانويه پايان بخشيد. همان روز عمليات نظامي چريکي در سراسر کشور انجام شد که شامل عمليات نظامي در چند شهر مانند پوکارا و نپالگنج بود. نيروهاي چريکي در روز روشن به ماشين هاي نظامي ارتش سلطنتي حمله کرده و آنها را از بين بردند.

 

   در روزهاي بعد عمليات نظامي در سطح گسترده تر در سراسر نپال انجام شد. مهمترين عمليات در روز 11 ژانويه در غرب نپال در بخش داهانگارهي و در روز هاي 12 و  13 ژانويه در بخش سيانگژا در مرکز نپال و روز 14 ژانويه در دره کاتماندو انجام شدند.

 

   عمليات دره کاتماندو چهار ستون رژيم سلطنتي نپال را لرزاند. هنگام شب نيروهاي ارتش رهائي بخش خلق به دو پاسگاه پليس در خارج شهر کاتماندو که يکي در گلوگاه ورودي غربي شهر و ديگر در گلوگاه ورودي شرقي شهر مستقر بودند حمله کردند و آنها را از بين بردند. همزمان در مرکز کاتماندو انفجاراتي در 4 ساختمان دولتي  روي داد. طبق خبرگزاري "کريشناسن آن لاين" که تحت نفوذ مائوئيستهاست، در اين پاسگاه ها 35 پليس ارتشي مستقر بودند که 11 نفرشان کشته شدند. و يکي از چريکها زخمي سطحي برداشت. تمام سلاح هاي نظامي بدست چريکها افتاد. در يکي ديگر از پاسگاه ها 17 پليس نظامي بود که سه نفر از آنها منجمله بازرس پليس کشته شند. و يکي دستگير شد. در اينجا نيز سلاح ها به مصادره مائوئيستها درآمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پراکسيس مارکسيستي فقط مي تواند يک معنا داشته باشد :تئوري و پراتيک انقلابي

 

نقد نظرات محسن حکيمی

در شماره هاي پيش، در دو نوشته، نظرات محسن حکيمي را نقد کرديم. در اين فاصله، ايشان همراه با عده اي ديگر از فعالين جنبش کارگري به اتهام برگزاري اول ماه مه روز جهاني کارگر در سقز، از سوي بيدادگاه هاي جمهوري اسلامي محکوم به حبس شدند. در دفاع از ايشان و ديگر فعالين کارگري اقداماتي صورت گرفته است که حزب ما نيز از آنها حمايت کرده است. نقد ما بجاي خود باقي است اما حمايت از حقوق و مبارزات همه کساني که در صف مبارزه عليه ارتجاع و امپرياليسم اند جزو وظايف خدشه ناپذير کمونيستهاست. بجاست در اينجا روش انگلس را در مورد پروفسور دورينگ يادآوري کنيم. دورينگ يک پروفسور "سوسياليست" معاصر انگلس بود که شروع به نظريه پردازي هاي غلط در مورد سوسياليسم کرد. انگلس مجبور شد، در دفاع از نظريه سوسياليسم علمي، به نقد نظرات دورينگ بپردازد و اثر مارکسيستي بسيار مهم خود به نام  "آنتي دورينگ" را به رشته تحرير در آورد. اما زماني که پروفسور دورينگ بخاطر فعاليتهايش از دانشگاه اخراج شد، انگلس به دفاع از وي برخاست.

٭٭٭

محسن حکيمي به حول واژه پراکسيس يک سنگر فلسفي ساخته و از آنجا  نيزه هاي نقد خود را به سوي جنبش کمونيستي پرتاب مي کند. در ادبيات فلسفي، واژه پراکسيس ناظر بر رابطه ميان انديشه و عمل؛ تئوري و پراتيک است. انديشه ها و تئوري هاي انسان از زندگي مادي، از جهان عيني خارج از ذهن، سرچشمه مي گيرند و بر آن تاثير مي گذارند.

در اين شماره به درک آقاي حکيمي از اين مقوله و نتيجه گيري هائي که از آن براي نقد کمونيستها مي کند، مي پردازيم. براي اينکار به مقاله وي تحت عنوان «چرا روشنفکران نتوانسته اند با طبقه کارگر ارتباط برقرار کنند؟» که در نشريه " نامه "شماره 40 انتشار يافته و مضمون سخنراني وي در دانشکده پلي تکنيک تهران در تاريخ 16-5-84 است، سري مي زنيم. اما  نوشته هاي ديگر وي را نيز مد نظر داريم (مانند، پسگفتار حکيمي به نشر فارسي کتاب "مسئله يهود و نقد ديدگاه حق هگل" نوشته مارکس- ترجمه دکتر محيط).

روشنفکران و طبقه کارگر

قبل از ورود به بحث پراکسيس لازم است توجهي به عنوان سخنراني حکيمي کنيم: «چرا روشنفکران نتوانسته اند با طبقه کارگر ارتباط برقرار کنند؟»

اين سوال کمي عجيب است زيرا براي کمونيستها عکس اين رابطه مطرح و ضروري است. زيرا  رسالت تغيير جهان و ايجاد جهاني نوين، بر عهده روشنفکران نيست. سرنگون کردن نظام سرمايه داري و گشودن دروازه هاي عصر نوين کمونيستي، تاريخا  از عهده طبقه کارگر بر مي آيد و لاجرم بر دوش اوست. هيچ قشر يا طبقه اجتماعي ديگر اين پتانسيل را ندارد. اهميت و تمايز طبقه کارگر با ديگر اقشار و طبقات خلقي درون جامعه در اين است که داراي اين پتانسيل، يعني سرنگون کردن نظام سرمايه داري و ايجاد جامعه نوين بي طبقه، مي باشد. مرکز تمام مشاجرات بر سر رابطه ميان طبقه کارگر و ديگر اقشار بر سر اين است که طبقه کارگر چگونه مي تواند اين وظيفه را عملي کند. ظهور مارکسيسم، آگاه شدن طبقه کارگر، به اين رسالت و وظيفه تاريخي است. طبقه کارگر براي به سرانجام رساندن اين وظيفه بايد با تمام اقشار و طبقاتي که در جامعه طبقاتي به اشکال مختلف زير ستم و استثمارند، ارتباط برقرار کند و تلاش کند آنان را به سوي برنامه انقلابي خود جلب کند و زير بيرق خود متحد کند. از نظر کمونيستها، اين طبقه کارگر است که بخاطر آرمان و هدف انقلابي خود بايد با روشنفکران ارتباط برقرار کند. براي ايجاد چنين ارتباطي است که کمونيستها در ميان روشنفکران نيز کار مي کنند تا بخشي از آنان را به انقلاب پرولتري جلب کنند. هنگامي که به انقلاب پرولتري جلب شدند و مصمم به فعاليت براي آن شدند، پرولتاريا وظايف گوناگوني را از آنان طلب مي کند. يکي از اين وظايف، تبليغ و ترويج علم انقلابي خود طبقه کارگر در ميان کارگران و زحمتکشاني است که به اين علم دسترسي ندارند.  اين علم، مانند علوم  ديگر، چيزي نيست که  بطور غريزي در دسترس باشد. کارگران هم بايد آنرا  بياموزند. اما جامعه طبقاتي و سرمايه داري، کارگران را از کسب علم بطور کل و علم طبقه خودش بطور خاص، محروم مي کند. روشنفکراني که مارکسيست مي شوند و با خلوص نيت خواهان خدمت به انقلاب پرولتري اند، مي توانند در حل اين تضاد به طبقه کارگر کمک کنند و نقش مهمي را در بردن آگاهي مارکسيستي به ميان کارگران و ديگر زحمتکشان بازي کنند. در واقع با اينکار، مهارتهائي را که در نظام آموزش و پرورش بورژوائي کسب کرده اند، در خدمت انقلاب پرولتري قرار مي دهند.

پس آقاي حکيمي: مسئله برعکس است! اين طبقه کارگر است که بايد با روشنفکران و طبقات اجتماعي ديگر که در سرنگون شدن نظام سرمايه داري نفع دارند، ارتباط برقرار کند، جايگاهشان را در انقلاب روشن کند و وظايفي بر عهده شان بگذارد. البته نه وظايف تنگ نظرانه رفرميستي. بلکه وظايفي که به تحقق رسالت تاريخي پرولتاريا خدمت مي کند.

نکته ديگري که با مشاهده عنوان سخنراني ايشان به ذهن مي آيد، شباهت آن به سوالي است که روشنفکران چپ از نوع مکتب فرانکفورت ، در دوره پس از شکست جنبش دهه 1960 در اروپا، طرح مي کردند. اما آن چپ ها، هم سوال را غلط طرح مي کردند و هم جوابهايشان غلط بود. بعلاوه، مشکلات جنبش کمونيستي و کارگري ايران همان مسائلي که در اروپاي غربي مطرح بود، نيست! اگر منظور آقاي حکيمي از "روشنفکران" همان سازمان ها و احزاب کمونيست در ايران است که بايد بگوئيم اينان در جريان انقلاب 57 چنين معضلي نداشتند. ارتباط وسيع بود و ارگانيک. مسئله اين است که آيا اين ارتباط بر پايه يک برنامه و استراتژي سياسي کمونيستي انقلابي بود يا خير. در ايران، اين رابطه همواره توسط سرکوبگري استبداد حاکم گسسته شده است. معضل مقابل پا نوع شرکت در دم و بازدم روزمره کارگران نيست. اين مسائل را در  نقد اولمان به حکيمي (حقيقت شماره 22- مقاله اوج گيري مبارزات کارگري و مباحث درون جنبش چپ)  روشن کرده ايم.

 

پراکسيس

آقاي حکيمي مي گويد :

 «در وجود مارکس ما شاهد يک نقطه عطف مهم و تعيين کننده در تاريخ انديشه هستيم، نقطه عطفي که مرکز ثقل موجوديت انسان را از عرصه انديشه صرف به عرصه عمل – انديشه يا پراکسيس منتقل کرد. پراکسيس مفهومي بود که زير پاي تمام سيستم سازي هاي ماقبل مارکس (و در راس آن ها سيستم هگل) را خالي کرد زيرا راه حل تمام رازورزي هاي متافيزيکي را به عمل انسان حواله مي کرد. "در آغاز عمل بود" (گوته) و انديشه در پرتو عمل از هرگونه رمز و راز رها شد و به امري گشوده انتها تبديل گشت.» (نامه- شماره 40)

اين واقعيت ندارد. چنين تحولي در تاريخ انديشه، قبل از مارکس رخ داده بود. در واقع   معطوف کردن انديشه به عمل با ظهور علم سکولار رخ داد. يعني توسط بورژوازي. دانشمندان عصر بورژوائي "رازورزي هاي متافيزيکي" (يعني نظريه پردازي بدون آنکه ريشه هاي آن در چارچوبه مادي زندگي جستجو شود و حرافي هائي که پايه و اساس تجربي و عملي ندارند) را کنار زده بودند و با دست زدن به تحقيقات تجربي و رجوع به عمل، نظريه هاي خود را کشف و اثبات مي کردند.

انقلاب اکتبر 1917 -  روسيه

 
نقل قول حکيمي از گوته (شاعر آلماني قرن 18 و 19)  همين را نشان مي دهد. در شعر گوته، فاوست قهرمان شعر که نماينده بورژوازي است در مقابله با ايدئولوژي مذهبي- فئودالي مي گويد: "اول عمل بود"(1). "رازورزي هاي متافيزيکي" با رشد سرمايه داري بطور قطع ضربه خورده بودند. پايه مادي اين تحول فکري، رشد عظيم نيروهاي توليدي در عصر سرمايه داري بود.  "اول عمل بود" در فاوست گوته در واقع بيان شاعرانه گسست فکري از مذهب و ايده اليسم عصر فئودالي و رشد نگرش ماترياليستي است. مارکس و انگلس به وراي اين رفته و نشان دادند که آن زندگي مادي و زميني که شالوده تمام روبناي فکري و سياسي جامعه بشري را تشکيل مي دهد، زيربناي اقتصادي جامعه است.

حکيمي درست مي گويد که مارکس در انديشه بشر يک نقطه عطف بوجود آورد. اما درک وي از اين مسئله، در بهترين حالت، مبهم است. بخصوص آنکه معناي انقلاب فکري مارکس (و انگلس) را  به آنچه که دانشمندان عصر بورژوائي پيشاپيش در علوم دقيقه انجام داده و متفکرين آن عصر در فلسفه و  ادبيات منعکس کرده بودند، تقليل مي دهد. انقلاب فکري مارکس (و انگلس) چه بود؟ آنان روش علمي را در رابطه با تکامل جامعه بشري بکار بردند و يک علم نوين بوجود آوردند که در کليت خود ماترياليسم تاريخي نام گرفت. مارکس  و انگلس نشان دادند که شالوده مادي تمام روبناي سياسي و فکري جامعه بشري (که شامل فرهنگ و فلسفه و هنر و اخلاق است) زيربناي اقتصادي جامعه است. آنها نشان دادند که  انسان ها در توليد و بازتوليد نيازهاي مادي زندگي، با يکديگر وارد روابط توليدي و اجتماعي معيني مي شوند. شکل اين روابط وابسته به درجه رشد نيروهاي توليدي (يعني ابزار توليد و انسان هاي درگير در توليد و دانش آنها) در هر دوران تاريخي بوده است. و اينکه در مقطع معيني از تاريخ، به دنبال توسعه توليد و انباشت مازاد، بخشي از جامعه به دارنده ابزار توليد و تصاحب کننده آن مازاد تبديل شد و نسبت به ساير بخشهاي جامعه موقعيت برتر يافت. اين روابط اقتصادي زيربناي هر جامعه را تشکيل مي دهد و طبقات جامعه بر پايه آن شکل مي گيرند و تمام افکار و آئين و نهادها و اخلاق جوامع بشري بر اين شالوده مادي استوار است و به نوبه خود بر روي آن تاثير مي گذارند.  مائوتسه دون در اثر کلاسيک مارکسيستي به نام "در باره پراتيک" مي گويد:

« ماترياليسم پيش از مارکس مسئله شناخت را جدا از خصلت اجتماعي انسان و تکامل تاريخي بشريت ملاحظه مي کرد و از اينرو نمي توانست وابستگي شناخت را به پراتيک اجتماعي، يعني وابستگي شناخت را به توليد و مبارزه طبقاتي درک کند. مارکسيستها قبل از هر چيز بر اين عقيده اند که فعاليت توليدي بشر اساسي ترين فعاليت عملي و تعيين کننده هر نوع فعاليت ديگر اوست... در جريان اين فعاليت توليدي انسانها رفته رفته پديده هاي طبيعت، خواص و قانونمنديهاي طبيعت و مناسبات ميان انسان و طبيعت را درک مي کنند... پراتيک اجتماعي انسان فقط به فعاليت توليدي محدود نمي شود بلکه اشکال متعدد ديگري نيز دارد: مبارزه طبقاتي، زندگي سياسي، فعاليت علمي و هنري...» 

مائوتسه دون خصلت علمي مارکسيسم را توضيح داده و مي گويد: « در طول يک دوره تاريخي بسيار طولاني، بشر تاريخ جامعه را فقط بطور يکجانبه مي توانست درک کند زيرا از يکسو تعصبات مغرضانه طبقات استثمارگر پيوسته موجب تحريف تاريخ جامعه مي گرديد و از سوي ديگر حجم نازل توليد، افق ديد انسان را محدود مي ساخت.  تنها زماني که پرولتارياي مدرن همراه با نيروهاي عظيم مولده – صنايع بزرگ- پا بعرصه وجود گذاشت، بشر توانست درکي همه جانبه و تاريخي از تکامل تاريخ جامعه بيابد و شناخت خود را از جامعه به علم مبدل سازد. اين علم مارکسيسم است. » (مائو-  در باره پراتيک).

   

پراکسيس بجای ماترياليسم ديالکتيک:

حکيمی مارکسيست است و لنين و مائوتسه دون افلاطون!

آقاي حکيمي ادامه داده و مي گويد:

« اما اين نگرش، پس از مارکس، و اين بار در پوشش انديشه او، جاي خود را به نوعي سيستم سازي تجديد نظرطلبانه داد. اگر تا پيش از مارکس مثلا با نظام هاي فکري افلاطون و هگل رو به رو بوديم، پس از مارکس نظام هائي چون "مارکسيسم" و "ماترياليسم ديالکتيکي" به عنوان سيستم هائي که معتقدانشان آن ها را طوري نشان مي دادند که گويا براي هر پرسشي پاسخ حاضر و آماده دارند و تکليف هر مسئله اي را مشخص کرده اند، به وجود آمدند. اين بازگشتي به گذشته و تبديل انديشه مارکس به نوعي آئين مذهبي بود که بي ترديد در تقلاي فکري جامعه طبقاتي براي به تاخير انداختن مرگ محتوم خود ريشه داشت.» (نامه شماره 40 )

اين روزها، علم بودن مارکسيسم از هر سو زير حمله است. از سوي روشنفکران چپ پست مدرن تا  نظريه پردازان جناح دوم خرداد رژيم جمهوري اسلامي.  يکي از استدلالات پاي چوبين اينان براي اينکه بگويند مارکسيسم علم نيست اين است که چون "ايسم" دارد پس علم نيست! يا اينطور استدلال مي کنند که پس از مارکس با مارکسيسم خواندن تئوري هاي وي، اين مکتب فکري را سترون کردند! استدلالات در مورد غير علمي بودن ماترياليسم ديالکتيک نيز به همين اندازه مسخره است. مائوتسه دون خصلت علمي ماترياليسم ديالکتيک را خيلي روشن و درست و بر پايه اصل پراکسيس توضيح مي دهد و مي گويد: «تئوري شناخت ماترياليسم ديالکتيک، پراتيک را در درجه اول قرار مي دهد و بر اين نظر است که شناخت بشر بهيچوجه نمي تواند از پراتيک مجزا گردد و کليه تئوريهاي نادرست را که اهميت پراتيک را نفي و شناخت را از پراتيک جدا مي کنند، رد مي نمايد. لنين مي گويد: " پراتيک بالاتر از شناخت (تئوريک) است زيرا نه فقط داراي ارزش عام است بلکه ارزش واقعيت بلاواسطه را نيز دارا مي باشد."» --- «مارکسيستها برآنند که فقط پراتيک اجتماعي انسان معيار درستي شناخت او از دنياي خارجي محسوب مي شود. صحت شناخت انسان تنها زماني ثابت مي شود که انسان در پروسه پراتيک اجتماعي (توليد مادي، مبارزه طبقاتي و آزمونهاي علمي) به تنايج پيش بيني شده دست يابد.»(در باره پراتيک – مائوتسه دون)

يکي از خصائل برجسته مارکس و انگلس آن است که با صراحت مي گويند کدام انديشه ها از آن ايشان است و کدامين را از انديشمندان و اقتصاددانان قبل از خود کسب کرده اند. در آن زمان، نگرش ماترياليستي به جهان و اسلوب ديالکتيکي بررسي پديده ها و روندها، توسط متفکرين بورژوازي درک شده بود. منجمله رابطه ديالکتيکي ميان انديشه و عمل. اما سنتزي از نگرش ماترياليستي و اسلوب ديالکتيکي بوجود نيامده بود. اين کار را مارکس و انگلس انجام دادند که محصولش ماترياليسم ديالکتيک بود. خود مارکس اين واژه را به اين شکل بکار نبرد اما بهترين واژه براي انعکاس محتواي روش شناختي است که اين دو سنتز کردند. ماترياليسم ديالکتيکي يک روش شناخت علمي است که با بکار گيري آن مي توان از پديده ها و روندهاي جهان شناخت کسب کرد. علت علمي بودنش آن است که بر پراتيک متکي است.

حکيمي از کساني صحبت مي کند که « پس از مارکس، و اين بار در پوشش انديشه او ...  نظام هائي چون مارکسيسم و ماترياليسم ديالکتيکي» را آوردند. در قاموس حکيمي، اينان کيانند؟ همه کساني که در بيش از صد سال گذشته خود را  "مارکسيست" خوانده اند! روش تجزيه و تحليل وي در مورد مارکسيستهاي ايران و جهان آن است که همه را در يک طبقه بندي قرار مي دهد؛ روشي بغايت فرماليستي که  پديده ها و روند ها را بر حسب علائم خارجي شان دسته بندي مي کند. در هر حالت در نظريه حکيمي ليست "پس از مارکس" شامل لنين و مائوتسه دون نيز هست که در حقيقت تکامل دهندگان علم مارکسيسم به مدارج بالاتر بودند و اينکار را در جريان رهبري عظيم ترين انقلابات پرولتري قرن بيستم انجام دادند. تئوري هاي هيچ تئوريسيني به اندازه تئوري هاي انقلابي اين دو نفر از سرچشمه بلافصل پراتيک هاي عظيم سيراب نشده است. حتا تاريخ پژوهان بورژوا که سعي مي کنند تاريخ را بطور علمي بررسي کنند اين حقيقت را مي فهمند و منعکس مي کنند. اما اين مسئله در نظام فکري حکيمي جائي ندارد. وي سعي مي کند اين نقص بزرگ را پشت مارکس گرائي و تجليل از مارکس پنهان کند اما شبيه مارکسيستهائي مي شود که باور مسلمانان در مورد "خاتم الانبيا" بودن محمد را  در مورد مارکس بکار مي برند.

حکيمي مارکس را  بدون تئوري علمي و انقلابي اش دوست دارد. در طول تاريخ حيات مارکسيسم، همواره بخشي از روشنفکران  ليبرال به سوي مارکسيسم گرايش يافته اند زيرا آن را وسيله اي براي ابراز مخالفت خود با نظام حاکم ديده اند اما هميشه آن را از روح انقلابي اش تهي کرده  و مارکسيسم را در پرتو تمايلات خود باز تعريف کرده اند. امروز در جنبش چپ ايران نيز عده اي همين کار را مي کنند: از به اصطلاح کمونيستهاي انسان گرا تا پساساختارگرايان طالب  خودگرداني در چارچوب نظام موجود تا سنديکاليستهاي به ظاهر چپ مانند آقاي حکيمي. حکيمي، همانطور که خودش هم مي گويد مارکسيسم  را  قبول ندارد. وي تا حدودي خود مارکس را قبول دارد و مارکس را يکي از گرايشات درون طبقه کارگر مي داند. اين گونه روشنفکران از فراز و فرودهاي 150 سال انقلاب پرولتري فهميده اند که انقلاب سوسياليستي کار ساده اي نيست. که البته کار ساده اي نيست. اما از اين فراتر رفته و آن را يا به صراحت غير ممکن اعلام کرده اند و يا نسبت به درجه رفرميسم خود آن را بازتعريف کرده اند.

حکيمي، با اضافه کردن ايسم به دنبال اسم مارکس (مارکسيسم) مخالف است. زيرا معتقد است اينکار آن را به يک سيستم بسته (يعني فاقد پويائي رشد و گسترش) تبديل مي کند. اما اين تفسير حکيمي از مسئله است و حقيقت ندارد. مارکس و انگلس در دوره حيات خود مرتبا مارکسيسم را تکامل دادند. يکي از بزرگترين تکاملتشان مربوط به جمع بندي هائي است که از اولين انقلاب پرولتري يعني کمون پاريس کردند.  لنين و مائوتسه دون بطور خلاق و علمي نظريه هاي مارکس را، بر بستر پراتيک هاي عظيم انقلابهاي پرولتري قرن بيستم، تکامل دادند.

  

کدام تغيير؟

« نقش فعال شناخت نه فقط در جهش فعال از شناخت حسي به شناخت تعقلي بيان مي يابد بلکه (و اين مهمتر است) بايد درجهش از شناخت تعقلي به پراتيک انقلابي نيز بيان يابد.» (در باره پراتيک – مائو)

حکيمي در سخنراني خود جمله معروف مارکس را نقل مي کند که، تا کنون فيلسوفان صرفا جهان را تفسير کرده اند حال آنکه مسئله بر سر تغيير آن است. خيلي خوبست است که آقاي حکيمي اين جنبه مهم از تفکر مارکس را بيان مي کند. اما دو سوال واضح به ذهن خطور مي کند: يکم اينکه آيا آن کساني که به قول حکيمي، «پس  از مارکس، نظام هائي چون مارکسيسم و ماترياليسم ديالکتيکي»  را ساختند، دست به تغيير جهان زدند يا اينکه فقط مشغول تفسير آن بودند؟ دوم اينکه، آيا منظور مارکس از "تغيير" را قبول دارد؟ آيا قبول دارد که اين "تغيير" منجر به استقرار ديکتاتوري پرولتاريا به مثابه دوران گذار به جامعه کمونيستي مي شود؟ و طبقه کارگر بدون انقلاب مسلحانه نمي تواند نظام سرمايه داري را سرنگون کند؟ و بسياري از جوانب ديگر نظريه انقلابي مارکس را؟  ما در مقاله مندرج در حقيقت شماره 25 (طبقه کارگر بدون پراتيک انقلابي نمي تواند خود را رها کند) نشان داديم که نظريه "تغيير" آقاي حکيمي و دوستانش نظريه تغيير انقلابي نيست. 

منظور مارکس از تغيير جهان به ثمر رساندن يک هدف و آرمان مشخص بود: حل تضاد اساسي جامعه مدرن بشري که تمام فلاکت و ادبار و رنج کنوني از آن سرچشمه مي گيرد؛ تضاد ميان اجتماعي شدن نيروهاي توليدي بشر در مقياس هاي حيرت آور وهمزمان کنترل خصوصي آن و تصاحب خصوصي محصول آن.  از نظر مارکس، سوسياليسم يعني اين. حال آنکه از نظر آقاي حکيمي، سوسياليسم همان جنبش موجود طبقه کارگر است!

 سوسياليسم، همان چيزي که موجود است نيست بلکه اجتماعي کردن مالکيت بر ابزار توليد، از بين بردن شکاف هاي طبقاتي، محو تمايزات اجتماعي و افکار و ارزشهاي منطبق بر آن، است. مارکس تاکيد کرد که عملي کردن اين هدف در جامعه مدرن سرمايه داري فقط از عهده طبقه کارگر بر مي آيد. اهميت طبقه کارگر براي جامعه بشري در اينجا نهفته است. در غير اينصورت فرقي با طبقات تحت استثمار تمام تاريخ ندارد. مارکس تاکيد کرد انقلاب طبقه کارگر آنچنان انقلابي است که تمام انقلابات بورژوائي در مقابل آن، حوادث حقيري بيش نيستند. اما آقاي حکيمي و دوستان همفکر او، مسئله "تغيير جهان" و "سوسياليسم" و وظايف طبقه کارگر را آنچنان ترسيم مي کنند که گوئي حوادث پيش و پا افتاده ي رفرميستي بيش نيستند. بهمين جهت براحتي انقلابات سوسياليستي قرن بيستم را ناديده مي گيرد. و براحتي تئوري هائي را که از درون اين پراتيک هاي عظيم بيرون آمده اند، "سيستم سازي و آئين پردازي" مي خواند.

در تمام طول تاريخ، مارکسيستهاي واقعي پراتيسين هاي انقلابي نيز بوده اند. کساني بودند که انديشه هاي انقلابي مارکس را وارد پراتيک انقلابي کردند و در نتيجه، اين انديشه ها را تکامل دادند. برجسته ترين آنها لنين و مائوتسه دون بودند که بر اساس رهبري انقلابات عظيم و تکان دهنده سوسياليستي در قرن بيستم، نقاط عطف تکاملي مهمي در مارکسيسم بوجود آوردند. دقيقا بدليل آنکه آقاي حکيمي و دوستانش از "تغيير انقلابي جهان" پرهيز مي کنند، چشمان خود را بر اين وقايع تکان دهنده که تاريخ بشر را روي روال ديگري انداختند، مي بندند. حکيمي،  تکامل انديشه هاي مارکس پس از او را  « تقلاي فکري جامعه طبقاتي براي به تاخير انداختن مرگ محتوم خويش» مي بيند. در حاليکه، تقلاي حکيمي و همفکرانش براي بي اعتبار کردن اين انقلابات پرولتري عظيم  و محصولات تئوريک آن، « تقلاي فکري جامعه طبقاتي براي به تاخير انداختن مرگ محتوم خويش» است.

اگر آقاي حکيمي به درک خود از رابطه عمل – انديشه وفادار است و اگر معتقد است که "راه حل تمام رازورزي هاي متافيزيکي، عمل انسان" است، آنگاه بايد تئوري هاي رهبران اين انقلابات عظيم پرولتري را بر بستر اعمال اين انقلابات، دستاوردها و همچنين کمبودهايشان، مورد بررسي و سنجش قرار دهد، نه اينکه با يک الگوي فکري رفرميستي که محصول دوران شکست پرولتاريا و عقب نشيني انقلابات پرولتري است به تاريخ طبقه ما بنگرد.

 

آئين پردازی های لنين و مائو

حکيمي تکامل مارکسيسم را سيستم سازي و آئين پردازي مي خواند و مي گويد، «روشنفکران چپ ايران، هم چون جاهاي ديگر، اين سيستم سازي ها و آئين پردازي ها را پذيرفتند، اهداف ناسيوناليستي و پوپوليستي خود را به آن ها ملبس کردند و تحت عنوان "انقلابيون حرفه اي" (لنين) به اجرا و پياده کردن اين سيستم ها و آئين ها کمر بستند.» (همانجا)

اينکه روشنفکران چپ ايران با مارکسيسم و تکاملات آن (مارکسيسم – لنينيسم – مائوئيسم) چه کردند، مسئله اي را در مورد محتواي اين علم و ايدئولوژي علمي روشن نمي کند. کما اينکه در بالا ديديم آقاي حکيمي چه بلائي بر سر انديشه هاي مارکس مي آورد. ولي حکم حکيمي مبني بر اينکه "پس از مارکس" يک عده (مانند لنين) "سيستم سازي و آئين پردازي" کردند واقعا حيرت انگيز است.

فاکتهاي تاريخ بطور کافي ثابت مي کنند که  لنين، نه تنها انديشه مارکس را تبديل به آئين مذهبي نکرد بلکه وقتي متوجه شد که "کاپيتال" مارکس براي تحليل از آخرين مرحله تکامل سرمايه داري (مرحله امپرياليسم) و فعل و انفعالات آن ناکافي است، دست بکار شد و اين نقص را برطرف کرد. مارکس نمي توانست از امپرياليسم تحليل کند زيرا در زمان وي امپرياليسم هنوز موجود نبود! تازه کردن تحليل هاي مارکس از سرمايه داري يک امر آکادميک نبود. بلکه سرنوشت انقلاب پرولتري بدان بسته بود. رسيدن سرمايه داري به مرحله امپرياليسم، ساختار طبقه کارگر را در کشورهاي امپرياليستي بالکل عوض کرد و يک قشر کارگر اشرافيت کارگري بوجود آمد که در جهانگشائي و جهانخواري همدست بورژوازي خودي شد. در نتيجه انشعاب در طبقه کارگر، در احزاب سوسيال دموکرات نيز انشعاب شد و احزاب سوسيال دموکرات اروپا تبديل به احزاب اشرافيت کارگري شدند. اولين تبارز تکان دهنده ي اين تحول مادي و فکري، راي دادن حزب سوسيال دموکرات آلمان به اعتبارات جنگي بورژوازي آلمان در جنگ جهاني اول بود. تحليل از اين مسئله توسط لنين راهگشائي عظيمي در رابطه با انقلاب پرولتري در کشورهاي امپرياليستي بود و هنوز هست. اما تکامل مارکسيسم توسط لنين فقط در اين زمينه نبود. در جريان پراتيک انقلابي، لنين جايگاه و نوع سازماندهي حزب سياسي طبقه کارگر را کشف کرد.  بعلاوه، همه تئوري هاي لنين که از واقعيات مادي بر مي خاستند، در پراتيک انقلاب روسيه به اثبات رسيدند. يعني ازعمل برخاستند و به عمل بازگشتند.  انقلاب اکتبر روسيه، اين انقلابي بود که چهره جهان را بطرزي ماندگار عوض کرد. پس از لنين، مائوتسه دون تئوري هاي مارکس را تکامل داد. همين کار دال بر آن است که او نيز اعتقادي به بسته بودن مارکسيسم و سيستم سازي و آئين سازي  نداشت. فقط او مي توانست تکامل دهنده بعدي مارکسيسم باشد زيرا پراتيکي را رهبري کرد که هدفش برقراري سوسياليسم در يک کشور نيمه فئودالي وابسته به امپرياليسم بود. بعلاوه معضلات سوسياليسم را آنطور که در شوروي ظهور يافته بود او توانست بطور عميق تر حل و فصل کند (و کرد) زيرا تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي را داشت.

بي اعتنائي به تئوري هائي که در چنين پراتيک هائي محک خورده اند فرار از پراتيک انقلابي است. شکي در اين نيست. اين تئوري ها، زاده حرکتهاي تاريخي و دورانساز طبقه ما هستند. بي اعتنائي به اينها در واقع بي اعتنائي به تغيير جهان از طريق انقلاب پرولتري است.

بلشويکها با انجام انقلاب، پرولتارياي 4 گوشه جهان را به حرکت سياسي انقلابي  در آوردند بدون آنکه طبق الگوي آقاي حکيمي اول از حرکت خودجوش آنان حرکت کرده باشند و يواش يواش آگاهي آنان را ارتقا داده باشند. وقتي انقلاب روسيه در صحنه جهان منفجر شد و کمونيستها به مثابه رهبران يک جامعه ظاهر شدند، تازگي و نو بودن آن مو بر تن تمام جهان راست کرد. تمام مبارزات کهن، در متني نو و در مسير راه پيمودن به جهان نوي سوسياليستي قرار گرفتند. ميليون ها کارگر و زحمتکش در سراسر جهان براي اولين بار کلمه "سوسياليسم" و "شورا" و مارکسيسم را شنيدند و در کارخانه ها و محلات گردهم آمدند تا بحث کنند و معاني اين ها را بياموزند. لنين در عمل ثابت کرد که معناي "تغيير جهان" مارکس را خوب فهميده است. لنين، تدارک اين پيروزي عظيم را با حزب انقلابيون حرفه اي اش ديده بود. همان حزبي که در ادبيات و الگوي فکري منجمد آقاي حکيمي "سکتاريسم" و حزب "فرقه اي – عقيدتي" خوانده مي شود.

انقلاب چين تحت رهبري مائوتسه دون در شرايطي انجام شد که بورژوازي جهان تجربه شوروي را داشت و از هر نوع خونريزي و جنگ و ترفندي براي خفه کردن انقلاب چين سود مي جست. مائوتسه دون و حزب انقلابيون حرفه اي و ارتش سرخ در کشوري انقلاب کرده وسوسياليسم را برقرار کردند که دهقانان برگ درخت مي خوردند،کارگران فلک مي شدند، نوزادان دختر زنده به گور مي شدند و امپرياليستهاي ژاپني و آمريکائي بر سر سلطه بر چين با يکديگر مي جنگيدند. پرولتاريا قريب به 20 سال يک جنگ دهقاني عظيم را رهبري کرد تا ديکتاتوري خود را در اتحاد با ديگر زحمتکشان چين برقرار کند. اين کشور را در عرض دو دهه به جائي رساند که ميانگين عمر از 32 به 65 سال رسيد، سواد از 15 درصد به 80 درصد رسيد، زنان از زنان جامعه آمريکا آزادتر و حقوق برابرتري يافتند، درصد مرگ و مير نوزادان کمتر از مرگ و مير نوزادان در نيويورک شد. 90 درصد مردم تحت پوشش بهداشتي دولتي قرار داشتند ( امروز در چين سرمايه داري فقط 4 درصد تحت پوشش آن هستند). همه اينها تحت ديکتاتوري پرولتاريا و برانداختن مالکيت خصوصي و جايگزين کردن آن با مالکيت سوسياليستي و ادامه انقلاب براي محو تضادهاي بجاي مانده از عصر سرمايه داري، انجام شد. و همه اينها با احياء سرمايه داري در چين وارونه شد. آيا اينها پراتيک هاي اجتماعي عظيم براي تکامل مارکسيسم نيستند؟ آيا بدون آگاهي بر اين پراتيک هاي عظيم پرولتارياي بين المللي و سنتز تئوريک آنها مي توان صحبت از آگاهي طبقاتي کرد؟ در فضائي که بورژوازي بين المللي تمام امکاناتش را بکار گرفته که همه چيز را در مورد واقعيت کشورهاي سوسياليستي سابق در شوروي و چين وارونه نشان دهد، سکوت در باره اينها چه معنا دارد؟ آيا معناي دوستي با طبقه کارگر دارد؟ صد البته که خير! اين روشن است.

برخي اوقات ادعاهاي پر افاده آقاي حکيمي در مورد کمونيستها  شعر دو بيتي مائو را بياد مي آورد: نئي رسته بر بالاي ديوار: گران سر، ناتوان ساقه و نازک ريشه؛

نهال خيزراني بر کوهسار: نوک تيز، ستبر پوست و ميان تهي.

مائو اين اشعار را خطاب به کساني گفت که به طريقه علمي عمل نمي کنند؛ احکامشان متکي بر تحقيق و بررسي منظم ودقيق واقعيات تاريخ و جهان و پيرامون خويش و بکار بست مارکسيسم در سنتز بررسي هايشان نيست. حرف ما به آقاي حکيمي و دوستانشان اين است: اگر نظرات خود را بر بررسي دقيق تجارب  پرولتارياي ايران و جهان متکي نکنيد، و بطور علمي دستاوردها و اشکالات اين تجارب را سره و ناسره نکنيد، حرفهايتان کوته بينانه و سکتاريستي از آب در مي آيد.

 

سوسياليسم همان جنبش عملأ موجود نيست

 آقاي حکيمي در مورد رابطه ميان کمونيستها و طبقه کارگر نيز شهادت ميدهد که کمونيستها براي پياده کردن سيستم ها و آئين هاي خود به سراغ طبقه کارگر رفتند. و خلاصه کلامش اين است که از طبقه کارگر استفاده ابزاري کردند. حکيمي ميگويد، «آنها سوسياليسم را نه يک جنبش اجتماعي عملا موجود (که بي شک بايد خودآگاهانه شود) بلکه ايدئولوژي يا نظامي فکري مي دانستند که "از بيرون" و توسط آنان ("انقلابيون حرفه اي") به "درون" طبقه کارگر برده مي شود و ...»

اين هم يکي ديگر از آن تعريفهاست که سوسياليسم را از جوهر انقلابي اش تهي کرده و آن را تبديل به يک روند محافظه کارانه که در چارچوب نظام موجود مي تواند نشو و نما کند، مي کند. اما سوسياليسم همان جنبش عملأ موجود نيست آقاي حکيمي! سوسياليسم، جامعه اي است که بايد به روش انقلابي و تحت هدايت تئوري هاي انقلابي، برايش جنگيد. سوسياليسم جامعه اي است با يک زيربناي اقتصادي معين، با يک روبناي سياسي معين و دوران گذاري است از سرمايه داري به کمونيسم. تئوري هاي مربوط به سوسياليسم نيز علم است. علمي که کارگران بايد آن را بياموزند. طبقه کارگر براي عملي کردن سوسياليسم بايد حزب سياسي خود را داشته باشد که در جنگ با نظام سرمايه داري و دولت آن به مثابه ستاد فرماندهي طبقه کارگر عمل کند. اين ستاد فرماندهي بايد داراي کساني باشد که اين جنگ را بطور حرفه اي پيش مي برند؛ چه در عرصه عمل و چه در عرصه تئوري. ضمنا کمونيستها بايد در جريان کار و تلاش سياسي، به لحاظ تشکيلاتي نيز دستاورد داشته باشند. زيرا پروژه سياسي کمونيستها انقلاب است. اين انقلاب بايد يک مقر فرماندهي سياسي داشته باشد. ستون فقرات اين مقر فرماندهي بايد از کارگران باشد. براي همين کمونيستهائي که در ميان کارگران فعاليت مي کنند، علاوه بر اينکه کارگران را بسوي مارکسيسم جلب مي کنند، آنان را دعوت به متشکل شدن در حزب سياسي طبقه کارگر نيز مي کنند.

هر کسي که مسئله مبارزه طبقاتي با طبقه سرمايه دار و دولتش را جدي بگيرد، اين مسائل را خيلي ساده مي فهمد. اما برخي از روشنفکران ليبرال ما تلاش دارند اين مقوله هاي ساده را تبديل به مسائل پر رمز و راز کنند. فعالين کمونيست بايد با بالا بردن سطح دانش تئوريک کارگران فعال و پيشرو، فروش اينگونه نظريه هاي ضد کمونيستي را مشکل کنند. بر خلاف تبليغات مسموم "عمل گرايان" تبليغ و ترويج تئوري هاي مارکس و لنين و مائو در ميان کارگران به معناي اعتقاد به "اصالت عقل" نيست. بلکه به معناي جذب تجارب پراتيکي طبقه بين المللي ما از 150 سال به اين سو است. کمونيسم و سوسياليسم علاوه بر اينکه يک آلترناتيو در مقابل سرمايه داري اند، يک دانش و تفکر علمي پويا و مرتبا تکامل يابنده نيز هستند. در واقع آنهائي که مي گويند سوسياليسم چيزي است که هست، نه انديشه هاي مارکس بلکه افکار بورژوائي را  تبليغ مي کنند. آنچه که هست هميشه ايدئولوژي حاکم در جامعه است. آنچه که نيست و بايد آن را بطور علمي آموخت، سوسياليسم علمي است. هيچ کارگر پيشروئي اين حرف را قبول نخواهد کرد که کارگر به صرف کارگر بودن، بطور ذاتي و غريزي، راه را از بيراهه تميز مي دهند؛ به صرف کارگر بودن پيچيدگي هاي مبارزه طبقاتي را درک مي کند و راه حل هاي حي و حاضر برايش دارند. اينها حرفهاي کودکانه اي بيش نيستند. اين قبيل حرفها که  "مگر کارگر کودن است که لازم است کسي از بيرون آگاهي برايش ببرد"  توسط روشنفکران فرموله شده است. آنهائي که به تئوري هاي لنين مبني بر لزوم "بردن آگاهي کمونيستي از بيرون به درون کارگران" ايراد مي گيرند، در واقع ضرورت سازمان يابي سياسي – انقلابي طبقه کارگر براي دست زدن به پراتيک انقلاب اجتماعي را  نمي بينند.

------------

توضيحات:

(1)  "اول عمل بود" جمله گوته در شعر بلندش فاوست است. قهرمان شعر، فاوست، کتاب انجيل يوحنا را باز مي کند و در صفحه اولش مي بيند نوشته است: "اول کلمه بود". آن را براي توصيف جهان نارسا تلقي مي کند و بجايش مي گويد: اول عمل بود. (رجوع کنيد به کتاب تجربه مدرنيته نوشته مارشال برمن و ترجمه مراد فرهاد پور- فصل فاوست گوته: تراژدي توسعه و رشد- انتشارات طرح نو) رشد عظيم نيروهاي توليدي در عصر سرمايه داري، افکار ماترياليستي را دامن ميزد؛ باورهاي محافظه کارانه و اسطوره اي را تضعيف مي کرد و مردم را آماده پذيرش افکار جديد در مورد رابطه انسان و خدا مي کرد.

(2) حکيمي در همه و هرگونه تبيين نظريه هاي خود، از همان اصل پراکسيس که مورد علاقه اش است، عدول مي کند. مثلا، نظام هاي فکري افلاطون و هگل را در يک گونی مي ريزد. در حاليکه، شالوده هاي مادي جوامعي که افلاطون و هگل در آن مي زيستند کيفيتا با يکديگر متفاوت بود و همين موجب آن مي شد که نظام هاي فکري کيفيتا متفاوتي شکل بگيرد. هگل، انديشمند طبقه بورژوازي بود. و افلاطون متفکرطبقه برده دار.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوسياليسم خيلي بهتر از سرمايه داري است و

کمونيسم، دنيائي به مراتب بهتر خواهد بود

 

اکثريت مردم جهان زير شلاق بيرحمانه نظام سرمايه داري مي پرسند آيا جهان تا ابد بر پاشنه  اين در خواهد چرخيد؟ آيا راه برون رفتني از اين جهنم نيست؟ چرا هست. يک بديل  واقعي براي جهان ظلم و جور کنوني وجود دارد: سوسياليسم و کمونيسم. امپرياليستها و مرتجعين دائما مردم را با اين پيام که سوسياليسم شکست خورد و سرمايه داري بهترين جهان ممکن است، بمباران ميکنند. نسل کاملي از جوانان در مورد سوسياليسم اساسا چيزي جز آنکه سوسياليسم کابوس است، نشنيده است. اين تحريف تاريخ است.  اين باز نويسي تاريخ بسياري از روشنفکران مترقي را نيز تحت تاثير قرار داده است. حزب کمونيست انقلابي آمريکا کارزاري تحت نام  پروژه تحريف زدائي از تاريخ  در سطح دانشگاه هاي آمريکا براه انداخته است. بخشي از اين پروژه، تور سخنراني ريموند لوتا، متخصص  اقتصاد سياسي  مائوئيستی  مي باشد. در اين شماره قسمتهائي از متن اين سخنراني را که در نشريه "انقلاب" (ارگان حزب کمونيست انقلابي آمريکا به چاپ رسيده) از نظر خوانندگان مي گذرانيم. در شماره هاي آينده، بخشهاي ديگر آن را منتشر خواهيم کرد. در اين سخنراني، لوتا گذشته و آينده کمونيسم را به جدل مي گذارد و با شجاعت در مورد "سوسياليسم خيلي بهتر از سرمايه داري است و کمونيسم، دنيائي بمراتب  بهتر خواهد بود" صحبت کرده و با دروغهاي بيشرمانه بورژوازي در مورد انقلاب بلشويکي در روسيه (1917 تا 1956) و انقلاب چين (1949 تا 1976) مقابله مي کند و نظريه هاي باب آواکيان، صدر حزب کمونيست انقلابي آمريکا، را در مورد پروژه کمونيسم طرح مي کند.

 

 

متن سخنراني ريموند لوتا

 

 

بخش 1: مقدمه

عنوان بحث من اين است: «سوسياليسم خيلي بهتر از سرمايه داري است و کمونيسم جهاني به مراتب بهتر خواهد بود». موضوع بحث من اينست که جهان بايد به گونه اي باشد که نيست.

   کساني در اين محل حضور دارند که تشنه يافتن بديلي براي اين سيستم هستند؛ کساني که مي خواهند زندگي شان را صرف انجام کاري ارزشمند براي بشريت کنند. بشريت ميتواند به وراي نظام استثمار و شکاف اجتماعي برود. مي تواند به سمت جامعه بدون طبقه رفته و جهاني بنا کند که در آن مردمان آزادانه در ارتباط با يکديگرند؛ جهاني که به سمت کمونيسم برود. اين کاريست که انقلاب پرولتري خواهان انجام آنست. و نخستين گامهاي تاريخي براي ساختمان چنان جامعه اي توسط انقلابات روسيه و چين در قرن بيستم برداشته شد. اين انقلابات شکست خوردند. ولي سرشارازآموزه و الهامند. در اين سخنراني مي خواهم تاکيد کنم که چرا امروزه کمونيسم بيش از هر زمان ديگر، موضوعيت دارد.

   بله، اين موضوع بشدت مورد مناقشه است. در زماني زندگي مي کنيم که ابدي بودن سرمايه داري را با شيپور جار مي زنند. به ما مي گويند، قرن بيستم حکم خود را صادر کرده است: تجربه سوسياليسم شکست خورده و فقط مي تواند شکست بخورد. ما را با اين تبليغات که بديلي براي سرمايه داري وجود ندارد و اينکه سرمايه داري نظم طبيعي امور است، بمباران مي کنند. به ما مي گويند، هر چقدر هم که سرمايه داري اشکال داشته باشد، هر گونه تلاشي براي خلاص شدن از شر آن، امور را بدتر خواهد کرد.

   گوئي برچسبهاي اخطار آميزي در جاده تلاش هاي بشر براي بيرون آمدن از اين وضع نصب کرده اند. خطر خطرـ هر چيزي که با سرمايه داري در افتد در بهترين حالت روياي نشئه گي است و در بدترين حالت اتوپياي غيرعملي تحميلي از بالا ست که به کابوس منجر خواهد شد. احتياط احتياط ـ پروژه انقلاب کردن و ساختمان اقتصاد و جامعه اي که منافع جمعي را تقويت کند و به آن خدمت کند، تخطي از طبيعت بشر، تخطي از منطق اقتصاد، و تخطي از خود جريان تاريخ است. يادآوري يادآوري ـ ما به پايان خط تاريخ رسيده ايم: جوامع غربي نماينده بالاترين نقطه و خط پايان تکامل بشر هستند.

   به هزار طريق، گاه در اشکال پيچيده و گاه در اشکال خام، اين پيام داده مي شود که تاريخ قرن بيستم تاريخ مصيبت و دهشت انقلاب سوسياليستي و تاريخ پيروزي سرمايه داري و دمکراسي بورژوائي است. در رسانه ها اين را مي گويند، در کتاب هاي خاطرات مي نويسند و پخش مي کنند. در مدارس تدريس ميشود. درون خطابه هاي روشنفکرانه تعبيه شده است. خلاصه به هزاران طريق اين پيام را توي سر مردم فرو مي کنند.

   فقط يک مشکل وجود دارد. اين "باور عامه"  در مورد کمونيسم، حقيقت ندارد. آنرا بر روي تحريف تمام و کمال تاريخ انقلاب سوسياليستي بنا کرده اند. اين دروغ و فحاشي بي وقفه، به عنوان حقايق في نفسه مورد قبول واقع شده اند. بايد بگويم در رابطه با اين موضوع بطرز حيرت انگيزي دقت و سخت گيري روشنفکري رخت بر مي بندد و دود مي شود. و متاسفانه کساني که به صداقت و دقت روشنفکرانه خود مي بالند، اين دروغ ها را باور مي کنند و گاه تکرار مي کنند. تحقيقات نظري خام، تقريب هاي آماري و روش هاي  ارزيابي که اگر در مورد حرفه خودشان بکار بسته شود جدي نمي گيرند و قبول نمي کنند، در اينجا مورد قبول واقع مي شود. عجيب است که وقتي موضوع بحث کمونيسم است، يکباره شروع مي کنند به اتکاء به خاطرات شديدا  ذهني که طبق برنامه سياسي مشخصي نوشته شده اند.

   اين بيوگرافي جديد مائو را در نظر بگيريد: حکايت ناشناخته نوشته چونگ يانگ و جان هاليدي، نظر خيلي ها را جلب کرد. اين کتاب صرفا ياوه گوئي ضد کمونيستي است. اين کتاب چنين ادعاهاي حيرت انگيزي مي کند:”در سراسر چين مدرسه اي وجود نداشت که در آن وحشيگري اعمال نشده باشد" منبع اين ادعا چيست؟ نويسندگان چيزي ارائه نداده اند. آنها صرفا حکم بي برو برگردي صادر کرده اند. اگر موضوع بحث چيزي بجز کمونيسم بود اصلا نمي گذاشتند اين اثر بعنوان پژوهش عرضه شود. اما اگر در مورد انقلاب فرهنگي باشد، چشم پوشي مي کنند و مي گويند تفکر انتقادي است.

   چند بار شنيده ايد که گفته اند مائو ضد تعليم و تربيت بود. ولي واقعيت آنست که چين زمان مائو سواد را از حدود 15 درصد در سال 1949 به چيزي حدود 80 در صد در سال 1976 رسانيد. واقعياتي مانند اين نکته براحتي ناديده گرفته مي شوند و يا در زير کوهي از اينگونه دشنام ها مدفون مي گردند. ميدانيد وقتي انقلاب چين در سال 1949 به قدرت رسيد، حد متوسط عمر در چين 32 سال بود! سال 1975، اين رقم به 65 سال رسيد ـ افزايشي در حد دو برابر.

   بايد تاريخ را تحريف زدائي کنيم. در اين بحث، با تحريفاتي که در رابطه با "اولين موج" انقلابات سوسياليستي شده مقابله کرده، آنها را رد خواهم کرد.  وقتي راجع به ”اولين موج" انقلابات سوسياليستي صحبت ميکنم  منظورم تجربه توده هاي خلق اتحاد شوروي هنگاميکه جامعه اي واقعا سوسياليستي بود ـ يعني طي سال هاي 56 ـ 1917، و به تجارب توده هاي خلق چين وقتي که واقعا سوسياليستي بود ـ يعني طي سال هاي 76 ـ 1949 ـ است. اين ها نخستين تلاش هاي الهامبخش در تاريخ معاصر براي ساختمان جوامعي آزاد از استثمار و ستمگري بودند.

   مي خواهم در اين مورد که چرا اين انقلابات روي دادند سخن بگويم. مي خواهم بگويم مردم قصد انجام چه کاري را داشتند و با چه مشکلاتي مواجه بودند. راجع به کارهاي شگفت انگيز و زمين لرزاننده اي مي خواهم حرف بزنم که آنها توانستند بانجام برسانند و مي خواهم در مورد "منحني يادگيري" انقلاب کمونيستي صحبت بکنم. اينکه مائو چگونه از تجربه انقلاب بلشويکي آموخت، از خطاها جمعبندي کرد و راه نويني را براي جلوتر رفتن و اتخاذ رويکردي بهتر براي انجام انقلاب، گشود. ما اکنون در آغاز مرحله جديدي از انقلابات پرولتري قرار داريم. و من  راجع به آن صحبت خواهم کرد. يکي ديگر از موضوعات بحثم در مورد آن است که باب آواکيان درک از ماهيت انقلاب کمونيستي در جهان امروز را جلوتر برده است.

   کمونيستها از حقيقت و واقعيت ترسي ندارند. ما ميتوانيم با واقعيت آنطور که هست مواجه شده و آنرا درک کنيم. افق جهاني که در آن انسانها روابط بهتري با يکديگر برقرار کنند نيز بر اين اساس شکل گرفته است، يعني بر اساس اينکه در اين مرحله از تاريخ بشر، چه چيزي ممکن و ضروري است.

   در انجام انقلابات سوسياليستي قرن بيستم که آن را «نخستين موج انقلابات سوسياليستي» مي خوانم، اشکالاتي وجود داشت. ما ترسي از بررسي اين اشکالات نداريم. ولي ما بايد بدنبال درکي واقعگرايانه باشيم. و حتي واقعياتي که ما را به گريستن واميدارند ميتوانند محرکی براي بهتر انجام دادن کارها باشند. برعکس، آنهائيکه جهان فعلآ در چنگالشان گرفتار است، آنها همه نوع منفعتي در دروغ گفتن دارند: چه راجع به سلاح هاي کشتار جمعي، چه راجع به کمونيسم.

   چرا درک واقعيت انقلابات روسيه و چين مهم است؟ زيرا بحث در باره آنها در واقع بحث در باره آينده بشريت است.

٭ ما در جهاني قرار داريم که در آن 35000 کودک روزانه بخاطر سوء تغذيه و امراض قابل پيشگيري مي ميرند.

٭ ما در يک سيستم جهاني زندگي ميکنيم که در آن سه تن از پول دار ترين آمريکائي ها سرمايه اي بيشتر از مجموع توليد ناخالص 40 کشور از فقيرترين کشورها را کنترل ميکنند.

٭ ما در سياره اي زندگي ميکنيم که تعادل جوي آن بوسيله کارکرد کور سيستمي اقتصادي که سود را بعنوان ملاک و موتور توسعه قرار داده، تهديد ميشود.

٭ ما در جامعه اي زندگي ميکنيم که در آن يکنفر از هر 8 سياهپوست در سنين 20 سالگي زنداني شده است.

   سئوال اينست: آيا بايد اينگونه زندگي کنيم؟ آيا واقعآ مي شود اين وضع را بالکل عوض کرد؟ در اين باره بايد بحثهاي بسياري جدي راه اندازيم. زيرا برد و باخت در اين موضوع  هنگفت است.

   يکي از مشکلات اين است که مردم فکر مي کنند مي توانند بدون اينکه چيز زيادي در مورد کمونيسم بدانند، در مورد اينکه خوب است يا بد، ممکن است يا نيست، نظر دهند! اگر مي خواهيد بفهميد و قضاوت کنيد که آيا کمونيسم هنوز موضوعيت دارد و يا اينکه  فکري است که زمانش گذشته و مشمول مرور زمان شده، آنوقت اول بايد بدانيد که کمونيسم چيست: شالوده ها و اهدافش کدام است.

بخش دوم: کمونيسم و سوسياليسم

در اينجا مي خواهم کمونيسم را تعريف کنم. مي خواهم اول اينکار را بکنم چون کمونيسم هدفي است که سوسياليسم به سويش مي رود.

   جامعه اي را تصور کنيد که مردمش آگاهانه به شناخت جهان دست مي يازند و آگاهانه آن را تغيير مي دهند. جائي که مردم ديگر اسير زنجيرهاي سنت و جهل نيستند. جائي که مردم نه تنها با تعاون براي توليد نيازهاي زندگي کار مي کنند بلکه درگير فعاليت هنري، فرهنگي و علمي نيز هستند و از اين کار لذت مي برند. جائي که بينش علمي و خيال پردازي در مقابل هم نيستند  بلکه يکديگر را تقويت مي کنند و به هم الهام مي بخشند. جائي که وحدت و تنوع موجود است، مناظره هاي گسترده و مبارزه ايدئولوژيک بر سر جهت تکامل جامعه موجود است: با اين فرق که در کمونيسم بر اين مناظره ها و مبارزات ديگر مهر تخاصم اجتماعي نخورده است. جائي که مردم بر اساس احترام متقابل، نگراني متقابل و عشق به بشر مراوده مي کنند. جهاني که از محيط زيستش حفاظت و نگهداري مي کند. اين کمونيسم است.

   کمونيسم (که تا کنون بوجود نيامده است) جامعه اي جهاني است که در آن تمام طبقات و تمايزات طبقاتي از ميان رفته است؛ تمام نظام ها و روابط استثمارگرانه محو شده است؛ تمام نهادهاي اجتماعي ستمگرانه و روابط مبتني بر نابرابري اجتماعي، مانند تبعيض نژادي و سلطه مرد بر زن، رخت بر بسته اند؛ و افکار و ارزشهاي عقب مانده و ستمگرانه به دور ريخته شده اند. کمونيسم جهاني است که در آن وفور است و مردم بطور جمعي تمام منابع جامعه را مشترکا در دست دارند.

   کمونيسم، ايدئولوژي کمونيستي نيز هست. اين روزها خيلي ها فکر مي کنند که "ايدئولوژي" يکرشته افکار سياسي انگيزه دار است که همه چيز را تحريف شده جلوه مي دهد. خير. منظور از ايدئولوژي کمونيستي يک بينش همه جانبه و متد علمي پرولتارياست براي شناخت يافتن از نيروهاي طبيعت و جامعه. ايدئولوژي کمونيستي راه يک پيشرفت تاريخي را به بشر نشان مي دهد، راهي که طي آن بشر قادر است نيروهاي طبيعت و جامعه را بشناسد و تغيير دهد. به علاوه ايدئولوژي کمونيستي اخلاقياتي را ارائه مي دهد که منطبق است بر آن جهش تاريخي که بشريت انجام آن را شروع کرده است.

   کمونيسم يک نوع خوشخيالي رويائي و هوائي و يک اتوپي نيست. تکامل جامعه بشري، بشريت را به آستانه يک عصر تاريخي رسانده است.

   نيروهاي توليدي جامعه (که فقط ماشين آلات، ابزار و تکنولوژي نيست بلکه مردم و دانش مردم نيز هست) تا بدان سطح تکامل يافته که به بشر اجازه مي دهد نه تنها بر کمبود چيره آيد، و نيازهاي مادي اساسي مردم را تامين کند بلکه مقدار زيادي از اضافه بر جاي بماند که به  رشد همه جانبه و آينده تکامل جامعه اختصاص دهد.

   نيروهاي توليدي جامعه به درجه بالائي اجتماعي شده اند. بطوريکه لازم است هزاران و در نهايت ميليون ها تن با هم کار کنند تا توليد انبوه کنند (از البسه تا کامپيوتر)؛ توليدي که توسط مردم در سراسر جامعه استفاده مي شود. و اين نيروهاي توليدي در مقياس بين المللي بشدت درهم تنيده شده و مرتبطند: مواد خام و ترانزيستورها و ابزار ماشيني که در بخشي از جهان توليد مي شود در بخشهاي ديگر جهان وارد روند توليد مي شوند. اما اين نيروهاي توليدي اجتماعي شده بطور خصوصي کنترل مي شوند. يک طبقه سرمايه دار، نتايج توليد را بصورت دارائي سرمايه داري خصوصي تصاحب مي کند.

اين است مشکل اساسي در جهان. و اين مشکل را انقلاب پرولتری حل می کند.

    پرولتاريا طبقه اي است که در جامعه سرمايه داري بر اساس نيروهاي توليدي اجتماعي شده به ظهور مي رسد. پرولتاريا بازنماي کار تعاوني و تلاش تعاوني است که منطبق است بر ماهيت اجتماعي نيروهاي توليدي. پرولتاريا پايه مادي و جايگاه آن را دارد که بتواند يک راه بالکل و بنيادأ متفاوت را  براي سازمان دادن توليد جامعه و براي سازمان دادن جامعه ارائه دهد.

   سوسياليسم چيست؟ سوسياليسم يک دولت رفاه بزرگ که از مردم نگاه داري مي کند نيست. سوسياليسم همان اقتصاد سرمايه داري که شکل دولتي بخود گرفته نيست. سوسياليسم يک دوره گذار از سرمايه داري به کمونيسم، به جامعه بي طبقه، است. سوسياليسم اين است که پرولتاريا، در اتحاد با متحدينش که با هم اکثريت جامعه را تشکيل مي دهند، ساختارهاي اقتصادي، روابط اجتماعي، و افکاري را که شکاف طبقاتي و اجتماعي را تبليغ کرده و نگهباني مي کنند، آگاهانه عوض مي کند. سوسياليسم يعني رها کردن خلاقيت و ابتکار آن کساني که قبلا در طبقه تحتاني جامعه قرار داشتند.

    انقلاب سوسياليستي يک حاکميت سياسي نوين برقرار مي کند: ديکتاتوري پرولتاريا. اين ديکتاتوري، طبقات استثمارگر قديمي و نيروهائي را که مي خواهند فعالانه اين نظام نوين را سرنگون کنند مهار مي کند. اين حاکميت سياسي، به توده ها حق و توانائي تغيير جهان، مشارکت همه جانبه در جامعه، تبديل شدن به اربابان جامعه را مي دهد. در حال حاضر ما در سراسر جهان تحت نظام ديکتاتوري بورژوازي زندگي مي کنيم. امروز در آمريکا اين ديکتاتوري به شکل دموکراسي به اجرا در مي آيد. اين ديکتاتوري، تقويت کننده نظامي است که در خدمت سرمايه داران است و بر مردم طوري حکومت مي کند که راه را براي شکوفا شدن نظام سرمايه داري باز کند.

   انقلاب سوسياليستي يک اقتصاد نوين برقرار مي کند که بر اساس مالکيت اجتماعي بر ابزار توليد و برنامه ريزي اجتماعي قرار دارد؛ براي حل مشکلات و تامين نيازهاي اجتماعي بر تعاون مردم تکيه مي کند؛ و  داراي يکرشته الويتهاي اقتصادي و اجتماعي است.

   ديکتاتوري پرولتاريا بر سرمايه داران ديکتاتوري کرده و تقويت کننده نظامي است که به انسان ها اجازه رهائي از سرمايه داري را مي دهد. توده ها و هسته رهبري آنها بايد محکم به اين قدرت بچسبند. اما نمي توانند به اين قدرت بعنوان هدفي در خود نگاه کنند. اين قدرت براي آن است که براي نيک بختي بشريت مورد استفاده قرار گيرد؛ براي آفريدن شرايطي که خود اين ديکتاتوري هم در جامعه کمونيستي آينده به موزه سپرده شود، مورد استفاده قرار گيرد.

   در ميدان نبرد، اين ها اصول راهنماي پايه اي لنين براي رهبري  اولين انقلاب پرولتري در اکتبر 1917 بودند.

بخش سوم: انقلاب بلشويکي روسيه - در شماره آينده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بيوگرافي جديد مائو

يک پژوهش تاريخي نيست بلکه يک ياوه سرائي هيستريک است

 

 

    نقد کتاب:  مائو، حکايت ناشناخته – نوشته: چانگ و هاليدی

 

توسط: ريموند لوتا  براي پروژه  تحريف زدائی از تاريخ

 

مائو: حکايت ناشناخته نوشته يونگ چانگ و جان هاليدي، يک پژوهش تاريخي نيست، بلکه يک ياوه سرائي هيستريک است.  قصد اين کتاب فقط و فقط هيولا جلوه دادن مائو تسه دون و تخريب شهرت او ميباشد. لب مطلب اين است که مائو از بدو تولد پليد بود و تا زمانيکه مرد، مرتکب پليدي هاي متوالي شد. چانگ و هاليدي براي اينکه به خواننده بقبولانند که مائو يک اپورتونيست خون آشام و توطئه گري بود که يک ملت و يک کشور را ربود، تاريخ را بازسازي و دستکاري ميکنند.

 

خواننده آگاه باش! بتو دروغ مي گويند. کتاب مائو: حکايت ناشناخته واقعيات را تحريف مي کند، تئوري هاي  دور از ذهني ارائه مي دهد که نه بر اساس تحقيقات دقيق بلکه بر اساس نفرت بي حساب از مائو تدوين شده اند، و واقعيات را براي جا انداختن اهداف ضد کمونيستي، تحريف ميکند. پيام کتاب اين است که انقلاب چين اصلا ضرورت نداشت، و رهبران بزرگ انقلابي مانند مائو مستبدين ديوانه قدرت و بانيان جنايت هاي وحشتناک بودند. اين کتاب نوشته ايست عليه انقلاب و رهبران انقلابي. و اگر دروغ هاي مربوط به  وجود "سلاح هاي کشتار جمعي" در عراق را باور کرده ايد، اين کتاب را  نيز تحسين خواهيد کرد.

متدولوژی بکار رفته در کتاب: تحريف واقعيات

1) آيا انقلاب ضروری بود؟

نويسندگان، انقلاب چين را طوري تصوير مي کنند که مبتني بر توطئه و ترور بود. آنها فلاکت و بدبختي جامعه چين کهن، و اين واقعيت را که چين بيش از يک قرن زير مهميز و سلطه گري قدرت هاي امپرياليستي غربي و ژاپن بود را  ماستمالي مي کنند. آنها اين واقعيت را که صدها ميليون دهقان و کارگر چيني توانستند انقلاب را بعنوان امر خودشان بر عهده بگيرند و پيش برند، نفي مي کنند و مي گويند چنين چيزي ممکن نيست. در قاموس نويسندگان اين کتاب، توده هاي مردم محلي از اعراب ندارند ـ آنهاچيزي جز وسيله و مهره نيستند. از طريق اين کتاب متوجه نخواهيد شد که چين ماقبل انقلاب جامعه اي بود که در آن ازدواج هاي اجباري و بستن پاي زنان عمل اجتماعي گسترده اي بود، يا آنکه هر ساله 4 ميليون نفر ار امراض عفوني و انگلي مي مردند. يا در شهري مثل شانگهاي زنان جوان کارگر را شبها در کارخانجات زنداني ميکردند، و از هر پنج نفر جمعيت چين يکي معتاد بود. از طريق اين کتاب نخواهيد دانست که پس از پيروزي انقلاب اين وضع اجتماعي به سرعت عوض شد. قانون ازدواج سال 1950، يکي از نخستين فرمان هاي جمهوري نوين خلق چين بود که ازدواج براساس توافق دو طرف و حق طلاق و غيرقانوني کردن فروش کودکان و قتل نوزادان را برسميت شناخت.

2) مائو به عنوان تئوريسين و رهبری انقلابی

در اين مورد، کتاب بغايت مسخره است. نفرت از مائو چنان نويسندگان را فرا گرفته که نمي توانند خود را راضي کنند که ـ در تمام 630 صفخه کتاب ـ به نوشته ها و سخنراني هاي مائو در مورد پروسه انقلاب قبل و بعداز کسب قدرت بپردازند. در تاريخ نگاري هيستريک و پليد چانگ و هاليدي، عقايد مائو  صرفا ابزار رياکاري و تردستي براي کسب سلطه شخصي است. واقعيت چيست؟ مائو ماهيت جامعه چين را تحليل کرد و برنامه ها و سياست هائي را تدوين کرد که ناظر بر تضادهاي مادي و اجتماعي واقعي جامعه چين بود؛ مائو تصويري از عبور جامعه چين به وراي استثمار و تقسيمات اجتماعي را به دنيا ارائه داد. اين امر مايه شادي و تحرک ميليون ها انسان در چين و سراسر جهان شد. اين، همان مسئله اي است که نويسندگان را به شدت ناخشنود کرده است.

3) روش های تقلبی و ادعاهای محرک احساسات عمومی

نويسندگان ادعا مي کنند که زرادخانه گسترده اي از منابع و مآخذ ـ زندگي نامه ها، بايگاني هاي تاکنون غيرقابل دسترسي، مصاحبه ها ـ و ده سال تحقيق پنهان براي اثبات حرفهايشان دارند و به بيش از 125 صفحه يادداشت و منابع مي نازند... پس، هرچه کتاب ميگويد بايد حقيقت داشته باشد ـ درسته؟ نه، اين برفي است که خود را گرم ميکند، و  رابطه بين ادعا و مدارکي که بعنوان پشتوانه ادعاها ارائه مي شود به طرز باورنکردني قلابي است.

اجازه بدهيد سه نمونه برجسته را در نظر بگيريم :

 

٭  نبرد معروف  پل رودخانه دادو که در خلال راهپيمائي طولاني انجام شد، به گفته اين کتاب دروغ فريب آميزي بيش نبوده، و افسانه اي است که مائو و حزب کمونيست چين براي منافع خود اختراع کرده اند ( ص 155 ـ 152 ). نويسندگان ادعا ميکنند که  "نبردي روي نداده است" و هيچ سرباز ناسيوناليستي [از گوميندان] روي پل نبوده است." آنها بايگاني  گوميندان را بعنوان منبع اساسي ادعاهاي خود ذکر مي کنند؛ گومينداني که از نظر فساد داراي رکورد جهاني است، و بدست نيروهاي تحت رهبري حزب کمونيست شکست خورد، به هيچ وجه نمي توان منبع قابل اتکايي دانست. با اين حال اين بايگاني ها از نقطه نظر تاريخ نگاري داراي مصالح مفيدي مي باشند ـ ولي توجه داشته باشيد که محققين ديگري که بايگاني هاي گوميندان  را مطالعه کرده اند، مي گويند اصلآ باز نويسي تاريخي چانگ و هاليدي را قبول ندارند. سند ديگري که مولفين بعنوان سند ارائه مي دهند چيست؟ خاطرات زن  93 ساله اي که مي گويند در سال 1997 ملاقات کردند! در هر رشته ديگري اين سطح و روش پژوهش ارائه مي شد به آن مي خنديدند. اما چون قضيه مربوط است به مائو و انقلاب چين، آن را به نشر مي سپارند و تبليغ مي کنند.

 

٭ به اين درافشاني در مورد نظر مائو در باره آموزش گوش بدهيد (ص438) : « برخورد مائو اين نبود که سطح عمومي آموزش را در جامعه بطور کل بالا ببرد، بلکه خواستار تمرکز بر نخبگاني اندک بود که در علوم و ديگر موضوعات مفيد  برجسته باشند، و مي خواست بقيه جمعيت کارگر مزدور بي سواد يا کم سواد باقي بمانند.» اگر اينطور بود، پس چگونه ميتوان اين واقعيت را  توضيح داد که نسبت سواد درچين از 15 در صد در سال 1949 به چيزي حدود 80 درصد در سال 1976 يعني هنگام مرگ مائو، جهش کرد؟

يا آن که طي انقلاب فرهنگي منابع تعليم و تربيت وسيعآ در مناطق روستائي توسعه داده شده بطوريکه ثبت نام در مدارس متوسطه از 15 به 58 ميليون افزايش يافت؟ يا آن که با گشايش وسيع امکانات آموزشي بوسيله انقلاب فرهنگي، دانشجويان کارگر و دهقان در اوائل دهه 70 به اکثريت بزرگ ثبت نام شدگان در دانشگاه هاي چين تبديل شدند.

4) انقلاب چين در مقياس های جهانی

انقلاب چين نقطه عطفي در تاريخ قرن بيستم بود. همانگونه که مائو در سال 1949 گفت، «خلق چين بپا خاسته است»ُ آنها عليه اربابان فئودال، مهاجمين ژاپني، ارتش گوميندان که بوسيله آمريکا تغذيه مالي ميشد، و قدرت هاي خارجي بپا خاستند.عليرغم  ادعاي وقيحانه مولفين، اين مائو بود که استراتژي نظامي محاصره شهرها از طريق دهات را تکامل داده و عملي شدنش را رهبري کرد. او تولد و تکامل جامعه سوسياليستي را با اتکاء به انرژي و قوه ي ابتکار کساني که سابق بر اين جز يک جفت دست به حساب نمي آمدند، رهبري کرد.

 

اين انقلابي بود که پيشرفت هاي عظيم اجتماعي و اقتصادي براي اکثريت مردم ببار آورد. متوسط عمر از 32 سال در سال 1949 به 65 سال در سال 1975رسيد. يعني دو برابر شد. چين تحت رهبري مائو به چيزي رسيد که آمريکا حتا از نزديک شدن به آن عاجز است: سيستم بهداشت عمومي و تساوي گرا. صنعت  با نرخي بالاتر از 10 درصد در سال طي انقلاب فرهنگي رشد کرد. و با فرارسيدن اوائل دهه 1970، چين مشکل تاريخي تغذيه خود را حل کرد. اين انقلاب زندگي تعداد بيشماري را نجات داد.

 

انقلاب فرهنگي، نه تنها  "پاکسازي بزرگ" مائو نبود، بلکه "انقلابي درون يک انقلاب"  بود. جنبش و خيزشي وسيع بود به قصد جلوگيري از قدرت گرفتن طبقه ممتاز جديد و تبديل چين به آن چيزي که از هنگام مرگ مائو در سال 1976  به آن تبديل شده است: بهشت استثمارگران و آغشته به فساد و نابرابري. چين ديگر سوسياليستي نيست.

5) مجادلات حول اين کتاب را بر سر چه مسائلی بايد تمرکز داد؟     

اساسا بحول دو نکته. نخست، حقايق مربوط به مائو و انقلاب چين: اين انقلاب براي چه بود، مائو چه موضعي داشت و چه کرد، و خلق چين چه چيزي را به انجام رسانيد. دوم، مسئله ي آينده بشر: آيا ميتوانيم بر استثمار، ستمگري، و نابرابري وحشتناک جهان کنوني نقطه ي پايان بگذاريم و به شکلي راديکال آنرا دگرگون کنيم ـ يا اين تنها جهان ممکن است؟

مائو:  حکايت ناشناخته  ترور شخصيت مي کند، ليست طويلي از احکام اخلاقي ارتجاعي مي دهد، و فرياد مي زند که روياي تغيير بنيادين و انقلابي جهان درهم شکسته شده است، زنده باد وضع موجود.

 

لب کلام اين کتاب همين است.

 

 

 

 

 

 

نكاتي در مورد نظرات آقاي دلفاني

 در مورد كتاب پرنده نوپرواز

 

  در  شماره قبلي نشريه حقيقت ترجمه مقاله آقاي دلفاني در مورد كتاب پرنده نوپرواز را منتشر کرديم. اين مقاله براي نخستين بار در نشريه «ژورنال دو ايران» به زبان فرانسه منتشرشد. 

در زير پاسخ ما را به نكات مقاله ايشان مشاهده مي كنيد.

آقاي دلفاني :

ضمن تشكر از ابراز نظر شما در مورد كتاب پرنده نوپرواز.  از اينكه اين كتاب  از نقطه نظر آكادميك مورد توجه شما به عنوان يك تاريخ پژوه قرار گرفته، موجب خوشحالي است. ارزيابي شما از اين كتاب به عنوان «قدم بزرگي در جهت روشن كردن حقيقت بخشي از تاريخ انقلاب 57» درست است. بدون شك بحث بر سر برخي نكات و پرسشهائي كه در رابطه با اين كتاب در مقاله تان طرح كرده ايد به روشن تر شدن بيشتر حقيقت كمك مي كند.

شما در ابتداي مقاله تان، از گروههاي چپ در ايران انتقاد كرده ايد كه دستمايه هاي لازم براي بررسي كارشناسانه تاريخ چپ ايران در اختيار تاريخ نگاران قرار نداده اند. عليرغم انتشار برخي اسناد، خاطرات و بيو گرافي ها، هنوز تا يك تاليف تاريخي از چپ ايران راه زيادي هست. اين انتقاد درست است. متاسفانه امروزه ما شاهد بي توجهي مفرط به تجارب تاريخي از جانب اكثر گروههاي چپ ايران هستيم. اين بي توجهي  در برخورد به كتاب پرنده نو پرواز هم بروز کرد. اين كتاب تا کنون با سكوت محافل سياسي  و با بي تفاوتي اكثر فعالين سياسي گروههاي چپ (بويژه در خارج از كشور) مواجه شده است. احزاب و گروههاي چپ كنوني نه تنها به تجارب انقلابي تاريخي در ايران و جهان  حساسيت چنداني از خود نشان نمي دهند، حتي براي جمعبندي از تجارب مشخص گروه و حزب خود نيز اهميت زيادي قائل نيستند.

بررسي اين ضعف و دلايل گوناگون آن در اين مقاله نمي گنجد. همينقدر بگوئيم كه اين مسئله جدا از روندهاي فكري كه در سطح بين المللي پس از شكست انقلابات سوسياليستي در چين و شوروي براه افتاد نيست. بخش نسبتا وسيعي از نيروهاي چپ در اثر اين شكستها دچار سردرگمي شده و افق هاي خود را پائين آورده اند. شكست انقلاب ايران و همچنين فروپاشي بلوك شوروي (كه البته ديگر هيچ نشاني از انقلاب اكتبر و سوسياليسم را بر خود نداشت) در اواخر دهه هشتاد ميلادي و تبليغات وسيع ضد كمونيستي در صحنه بين المللي بر ابعاد اين سردرگمي افزود.  در طول تاريخ، كدام سردرگمي بوده كه توانسته باشد به تاريخ و تاريخ نگاران خدمت شايان توجهي كرده باشد!

اما براي اينكه انتقاد شما حالت يك جانبه و صرفا آكادميك نگيرد بايد به موقعيت مشخص و عيني چپ ايران هم توجه داشته باشيد. ما در كشوري استبداد زده زندگي مي كنيم كه در آن كمتر فعاليت سياسي از ادامه كاري برخوردار بوده است. سركوب و كشتار در دوران جمهوري اسلامي ابعاد وحشتناكي به خود گرفت. ما متعلق به نسلي از كمونيستها هستيم  كه متوسط عمر آنان كمتر از 25 سال بود. تقريبا اكثريت رهبران و كادرهاي متعلق به گروههاي سياسي چپ (به جز گروههاي فعال در كردستان) توسط رژيم جمهوري اسلامي به قتل رسيدند. اين مسئله در رابطه با سازمان هائي مانند اتحاديه كمونيستها كه پرچم مبارزه مسلحانه عليه رژيم را برافراشت ابعاد گسترده تري گرفت. في المثل حدود 90 درصد كساني كه در مبارزه مسلحانه سربداران شركت كردند كشته شدند و هيچيك از رهبران اصلي اتحاديه كمونيستهاي ايران در دوره انقلاب، زنده باقي نماندند. اين مسئله كم و بيش در رابطه با بسياري از گروههاي سياسي چپ صادق است. انتقاد شما از چپ زماني عادلانه خواهد بود كه اين جوانب را هم در نظر داشته باشيد. اين مسئله حتي در مورد گزارشات و اسناد سياسي (كه جزو مواد خام مهم براي تاريخ نگاري است) صدق مي كند.  في المثل تقريبا اكثريت اين قبيل اسناد و گزارشات در اثر ضربات رژيم از بين رفته اند. تقريبا هيچيك از اسناد دروني اتحاديه كمونيستهاي ايران در دوران انقلاب باقي نمانده است و تنها تعداد معدودي از دهها سندي كه در رابطه با عمليات سربداران نگاشته شد، باقي ماند. در نتيجه انتظار شما از بسياري گروههاي چپ براي روشن و مستند كردن برخي زواياي مهم تاريخش چندان واقعي نيست.

البته چپ با معضل ديگري نيز در تدوين تاريخ خود روبرو شده است. معضلي كه بي ارتباط با نكات فوق الذكر نيست. به نظر ما مشكل اصلي «نگاه ايدئولوژيك چپ» و يا «توجيه وقايع بنابر نگرش خود» نبوده است. در بسياري مواقع كساني از بازماندگان يك گروه يا حزب جمعبنديهائي از عملكرد گروه خود (در هر سطح و شكلي كه بوده باشد) ارائه داده اند كه معمولا يا خود مستقيما در آن درگير نبوده اند و يا اينكه ديگر به باورهاي گذشته خود اعتقاد چنداني نداشته اند. منظور داشتن ديدگاه انتقادي به گذشته نيست، بلكه ريل عوض كردن ايدئولوژيك - سياسي اين قبيل بازماندگان است. ريل عوض كردنهائي كه برخي مواقع فاصله چنداني با ندامت از آنچه كه انجام داده اند ندارد. مسلما چنين اسنادي كه با حب و بغض فراوان نگاشته مي شوند، محدوديتهاي زيادي بر سر راه تاريخ نگاران ايجاد مي كنند.

    از اين زاويه شايد بتوان كتاب پرنده نو پرواز را عليرغم پاره اي محدوديتها يك استثنا دانست. اين كتاب هم روايت دست اولي از قيام سربداران ارائه مي دهد و هم تلاش مي كند واقعيتهاي مربوط به قيام پنج بهمن را بدون تحريف واقعيات (فاكتها) در اختيار خواننده قرار دهد. البته هدف اين كتاب آشنا كردن نسل جوان با يك تجربه مبارزاتي مشخص و درسهاي آن است تا ارائه يك جمعبندي همه جانبه تاريخي از فعاليتهاي اتحاديه كمونيستها و شرايط سياسي آنروز جامعه. هر چند كه مصالحي را براي تاريخ نگاران فراهم مي آورد كه بتوانند بهتر تاريخ بخشي از جنبش چپ ايران را تدوين كنند.

٭٭٭

اما نگارش اين كتاب بدون رعايت آنچه كه شما متد تاريخ نگاري مدرن نام نهاده ايد امكان پذير نبود. ما ضمن نگارش اين كتاب با مجموعه اي از تضادهاي مشخص روبرو بوديم كه حل شان نيازمند اتخاذ متدهاي صحيح بود.

تضاد بين بيطرفي علمي با تعهد ايدئولوژيك يا به عبارت ديگر جانبداري آشكار ما از آن مبارزه.

تضاد بين حلقه شناخت امروز با حلقه شناخت آنروز ما.

 تضاد بين فاكتور عيني با فاكتور ذهني؛ به عبارتي تضاد بين طرح آنچه كه گذشت با آنچه كه فكر مي كرديم.

 تضاد بين ترسيم آنچه كه اجتناب ناپذير بود با آنچه كه اجتناب پذير بود. به عبارتي ديگر تضاد بين جبر و اختيار و حتي ضرورت و تصادف.

اگر در بررسي يك واقعه تاريخي متد صحيحي براي حل اين تضادها اتخاذ نشود، نمي توان حقيقت ماجرا را روشن كرد.در غياب متد صحيح معمولا رويدادها بطور گزينشي انتخاب مي شوند و  بر مبناي فرضهاي دلخواه مورد تعبير و تفسير قرار مي گيرند؛ پيچيدگي ها ساده مي شوند؛ سرزندگي و رنگارنگي و تكثر از تاريخ  گرفته مي شود و پيچ و خمهاي مسير، صاف و ساده تصوير مي شوند؛ مسيرطي شده تك خطي بدون افت و خيز و بدون تضادميان تداوم و گسست و نقاط عطف ارائه مي شود كه انگار سرنوشت آن از قبل تعيين شده بود؛ و سرانجام آنكه با معيار سنجش امروزي و از نظر دور داشتن شرايط تاريخي مشخص و محدوديتهائي كه آن شرايط بر انسانهاي درگير تحميل نموده، قضاوت صورت مي گيرد.

تلاش نويسنده كتاب پرنده نوپرواز اين بوده كه از چنين خطاهائي دوري گزيند. اتخاد رويکرد کلکتيو به نگارش اين کتاب يکي از مهمترين عامل در دوري جستن از اين خطاها بود. استفاده از خاطرات شفاهي و کتبي بقيه شرکت کنندگان و مهمتر از همه بحث و جدل بر سر جوانب گوناگون اين تاريخ در رهبري سازمان مان براي انعکاس هر چه صحيح تر اين تاريخ، جوانبي از رويکرد کلکتيو به نگارش اين تاريخ بود. البته حل صحيح تضادهاي فوق چندان آسان نيز نيست ولي ماركسيسم راهنماي خوبي در حل اين قبيل تضادهاست.

شما در مقاله تان از «نگرش ايدئولوژيك چپ» در بررسي وقايع تاريخي ابراز نگراني كرده ايد و خواهان اتخاذ نگاه كارشناسانه براي بررسي بيطرفانه تاريخ شده ايد. در رابطه با اين كتاب نيز بر جانبداري سياسي آن انگشت نهاده ايد. با توجه به تجارب منفي، اين نگراني شما بي پايه نيست اما اين اظهار نظر كل واقعيت را بدرستي منعكس نمي كند. به چند دليل:

 نخست اينكه درك رايج از ايدئولوژي علمي ماركسيسم  (منجمله در ميان بسياري كه خود را چپ مي دانند) غلط است. گوئي ايدئولوژي يعني يك سلسله افكار سياسي جانبدارانه كه كارش تحريف واقعيات به نفع خود است. در صورتيكه ايدئولوژي كمونيستي قبل از هر چيز يعني اتخاذ يك بينش همه جانبه و متد علمي براي شناخت از قوانين حاكم بر طبيعت و جامعه. صحيح است كه ماركسيسم جانبدار است و تنها مكتبي در طول تاريخ بوده كه به جانبداري خود از يك طبقه معين آشكارا اذعان كرده است. اما ماركسيسم بيش از هر مكتبي طرفدار كشف حقيقت است. چرا كه عميقا باور دارد كه  حقيقت هر چه باشد به نفع طبقه كارگر است. مهم هم نيست كه حقايق توسط چه كساني يا چه طبقاتي كشف شده اند و يا حتي در كوتاه مدت با مصالح سياسي طبقه كارگر ممکنست جور در نيايند. به همين خاطر متدي است كه قادر است بيطرفي علمي را با تعهد طبقاتي در هم آميزد. اين را رهبران بزرگ ماركسيسم در تئوري و پراتيك به خوبي نشان داده اند.

دوم اينكه، ديوار چين، نگاه  كارشناسانه را از نگرش ايدئولوژيك جدا نمي كند. كدام كارشناسي (در هر رشته علمي كه باشد) سراغ داريد  كه سرانجام از اين يا آن نگرش ايدئولوژيك معين پيروي نكند و كدام كارشناسي است كه نگرش ايدئولوژيكش (باورها و پيشفرض ها و پاراديم هاي نظري اش)  بر نگاه كارشناسانه اش تاثير نداشته باشد.

سوم اينكه، درست است كه براي يك «نگاه» كارشناسانه قياس بين تفسيرهاي مختلف از يك پديده يا واقعه تاريخي ضروريست. چرا كه در مورد مسايل حاد و حساس و مهم بايد از نظريات گوناگون مطلع بود و براي روشن شدن هر مسئله حداقل بايد با چند برخورد يا برداشت مهم از آن مسئله آشنا شد. اما كار يك تاريخ پژوه يا تاريخ نگار صرفا ارائه تفسيرهاي متفاوت و قياس بين آنان نيست. نه قياس جاي استدلالال را مي گيرد نه ارائه تفسيرهاي مختلف جاي حقيقت را.

ما با پديده اي به نام حقيقت عيني روبروئيم كه خارج از ذهن ما و خارج از تفسيرهاي مختلف موجود است و تمام تلاش اين است كه به اين حقيقت دست يابيم.

بيطرفي علمي براي كشف حقايق ضروريست اما به هر حال يك تاريخ نگار زمانيكه حقيقت عيني را كشف كرد، با مسئله ارائه قضاوت تاريخي هم روبرو خواهد شد. في المثل در رابطه با قيام سربداران با اين سئوالات روبرو خواهد شد كه اين قيامي عادلانه بود يا خير؟ آيا نماينده حركت پيشرو در سمت تكاملي تاريخ بود يا نه؟

٭٭٭

شما در مقاله تان اشاره كرديد كه كتاب پرنده نوپرواز «كم و بيش موفق است چرا كه بحث ايدئولوژيك و انديشه مرتبا جا عوض مي كنند.» اگر برداشت ما از اين جمله درست باشد. بله در اين كتاب سعي شده بين آنچه كه اتفاق افتاد با آنچه كه فكر مي كرديم و بين ديد امروزين ما با ديد آن زمان ما تمايز قائل شود. البته ما ترجيح مي دهيم اين قبيل تضادها  را تضاد بين عين و ذهن و و تضاد بين دو حلقه شناخت (گذشته و حال) بناميم.  كتاب پرنده تلاش كرده فاصله بين عين و ذهن و كشمكش و جدال دائمي ميان ايندو را در تجربه مبارزه مسلحانه سربداران نشان دهد. همچنين فاصله ميان حلقه شناخت حال با گذشته را كاملا حفظ كرده و  نگاه امروز را جايگزين نگاه آن دوره نكند، تا از خطر ناديده انگاشتن  شرايط مشخص تاريخي و چيدن مسائل براي نتيجه گيري دلخواه دوري گزيند.

در همين رابطه تلاش شده با ذكر جزئيات مهم (بقول شما) چشم اندازهاي متغير در برابر خواننده گشوده شود. هيچ پديده اي در جريان تكامل خود، مسير از قبل تعيين شده اي را طي نمي كند. بويژه پروسه هاي اجتماعي كه اراده و آگاهي انسان در آن نقش تعيين كننده اي ايفا مي كند. آنچه كه پراتيك سربداران را رقم زد مجموعه فاكتورهاي عيني و ذهني مشخص بود. البته محدوديتهائي كه فاكتور ذهني دچارش بود نقش مهمي در آن شكست ايفا كرد. در كتاب پرنده نوپرواز تاكيد زيادي بر نقش فاكتور ذهني (يا خط ايدئولوژيك سياسي)  گذاشته شده است. چرا كه فاكتور ذهني به هيچوجه نقش خنثي ندارد و نبايد به نقش متحول كننده آن كم بهائي داد.

درست است كه علم تاريخ تلاش مي كند همواره ضرورتها (يا به عبارتي ديگر  قانونمندي ها) را كشف كند اما طنز ماجرا اين است كه در بسياري مواقع اين ضرورتها از دل تصادفات به پيش مي رود. تصادفاتي كه برخي مواقع، ضرورتها را به گونه ديگري رقم مي زنند. اين امر انعكاس آن است كه ضرورت و تصادف، (و در سطحي ديگر جبر و اختيار) يك وحدت اضدادند. اين امر در بررسي قيام سربداران هم صدق مي كند. اگر اتحاديه  كمونيستهاي ايران در جريان تدارك قيام ضربه مي خورد، چنين پراتيكي هم سازمان نمي يافت. اگر در روز هيجده آبانماه 1360 آن درگيري اتفاقي روي نمي داد و سربداران ميتوانستند طرح اوليه رفتن به شهر را پياده كنند شايد پراتيك سربداران به گونه اي ديگر رقم مي خورد. اگر رهبر كليدي سربداران در جريان قيام اسير نمي شد احتمالا ادامه حركت سربداران به گونه ديگري تكامل مي يافت. همه اينها بيان ديالكتيك تاريخ است كه نه تنها توجه بدان موجب درك بهتر از اشكال متنوع تكامل و تقويت همه جانبه نگري در بين انقلابيون مي شود بلكه ديدگاه تقديرگرايانه و جبرگرايانه (دترمينيستي) از تكامل پديده را از اساس زير سئوال مي برد. حتي در بين كساني كه قوانين تكامل را قبول دارند، چنين ديدگاههاي غلطي وجود دارد. البته اين بار به جاي خدا در تفكرات مذهبي، مسير تكاملي از قبل تعيين شده، سرنوشت يك پديده را رقم مي زند. گسست و جهش در چنين تفكري جائي ندارد. گسستي كه موجب تغيير كيفي در روند تكاملي يك پديده مي شود. جهشهاي بزرگ در تاريخ همواره با گسستهاي بزرگ همراه بوده است. اين امر تقريبا در رابطه با آغاز تمامي مبارزات مسلحانه انقلابي صادق است. واقعيت اين است كه اگر اتحاديه كمونيستهاي ايران در مقطع خرداد ماه 1360 از خطاهاي خود گسست نمي كرد، قادر به سازماندهي قيام سربداران نبود و به گونه اي ديگر تكامل مي يافت و شايد مانند برخي از گروههاي چپ كه نتوانستند ميراث انقلابي از خود بر جاي نهند كاملا از بين مي رفت.

٭٭٭

يكي از انتقادات شما به كتاب پرنده نوپرواز اين است كه «دفاع از مواضع سربداران به گونه اي انجام شده كه هيچ جبهه اي را براي منتقدين باز نگذارد و به هيچيك از "ضعف هاي استراتژيك" اين گروه اعتراف نكند.» به نظر ما اين ارزيابي واقعي نيست. چرا كه در سراسر كتاب از جنبه هاي گوناگون انتقادات مشخصي به حركت سربداران شده است. البته اين انتقادات عمدتا حول استراتژي نظامي متمركز شده چرا كه جنبه عمده پراتيك سربداران نظامي بوده است. اگر منظورتان از ضعفهاي استراتژيك خطاهاي مهم اتحاديه كمونيستهاي ايران در دوره انقلاب باشد اين خطاها در كتابچه ديگري به نام «باسلاح نقد» (كه در سال ‍‍‍1365 منتشر شده)  مفصلا مورد نقد و بررسي قرار گرفته است. البته در كتاب پرنده نوپرواز به برخي رئوس اصلي آن نقد و بررسي اشاره شده است.

شايد اين ارزيابي شما ناشي از آنست که شما برخي مدعيان مارکسيسم را که مهمترين خصلت علمي ماركسيسم يعني خصلت انتقادي آنرا بدور انداخته اند، بعنوان مارکسيست مي شناسيد. متاسفانه اينان غالبا تمايلي به انتقاد از خطاهاي حزب يا گروه خود ندارند. و قادر نيستند يک طرازبندي علمي از يک پروسه تاريخي تکامل خود بدهند. اين يکي از گرايشات غلط در ميان  بسياري از گروههاي چپ است. مگر مي توان درگير پراتيكهاي بزرگ (و ناشناخته) آنهم در حيطه مبارزه طبقاتي بود و خطا نكرد. مگر مي توان بدون خطا و برخورد با دشواريها و وقايع ناخوشايند و گذر از شكستها به پيروزي نائل آمد.  احزاب و گروههائي كه عملكرد خود را مبرا از هر عيب و ايراد مي بينند در بهترين حالت قادر به تغيير جهان نيستند. چرا كه سلاح نقد يكي از ويژگيهاي مهم ماركسيسم و تكامل هر عملي است.

٭٭٭

شما در بخشي از مقاله تان نوشتيد: «تا وقتي نويسندگان (كتاب پرنده نوپرواز) تمام مدارك تاريخي را در اختيار تاريخ نگاران قرار ندهند اين كتاب را نمي توان يك منبع قابل استناد تاريخي محسوب كرد.»

همانطور كه گفته شد اسناد بسياري از بين رفته اند.  با اين وجود تقريبا مهمترين اسناد و مدارك تاريخي مربوط به حركت سربداران در فصل دوم كتاب درج شد.  با توجه به اين ويژگي، حكم شما مبني بر غير قابل استناد بودن اين كتاب چندان عادلانه نيست. يعني تا زماني كه شرايطي بوجود نيايد كه اسناد ضبط شده توسط وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي در دسترس همگان قرار گيرد (كه ممكنست به خاطر از بين بردن اين اسناد هيچگاه هم چنين  امري امكان پذير نباشد) نبايد اين كتاب مورد استناد قرا رگيرد؟ به نظر شما براي حل اين تضاد چكار بايد كرد؟

شايد توضيح بيشتر در زمينه منابع مورد اتكا اين كتاب كمكي در اين زمينه باشد.

درست است كه اين كتاب درقالب گفتگو رنگ و بوي خاطرات دارد. بازگوئي خاطرات همواره با اين خطر روبروست كه تجربه هاي شخص بازگو كننده از وقايع و تجربيات بعدي تاثير گرفته باشد. از اين زاويه با يادداشتهاي روزانه كيفيتا متفاوت است. اما وجود چند منبع موجب شد كه اين گفتگو نسبتا حالت زنده خود را حفظ كند و در ترسيم فضاي آن سالها تقريبا موفق باشد. 

از منابع معدود بجا مانده، مي توان از نوار خاطرات برخي رفقا ذكر كرد كه يكي دو سال پس از وقايع قيام آمل ضبط شده بود. همچنين برخي جمعبندي ها و يادداشتهاي پراكنده از وقايع آن دوران كه همان سالها تهيه شده بود. چند نوشته داخلي ارائه شده به شوراي چهارم اتحاديه كمونيستها (در بهار 1362 ) هم موجود است. كه مهمترين آنها مقاله اي است كه رفيق جانباخته بهروز فتحي نوشته است. در آن مقاله او جمعبنديهاي اوليه خود را ارائه داد. خوشبختانه در آن نوشته به برخي وقايع مهم با جزئيات اشاره شده است. در رابطه با درگيري 12 اسفند 1361 چند  گزارش مفصل به قلم رفقاي جانباخته محمد توكلي و بهروز غفوري موجود است كه جزئيات زيادي را در بر دارد.

مضافا خود نگارنده اين شانس و موقعيت را داشته كه تقريبا در مراحل گوناگون  اين حركت حضور داشته باشد و همچنين در جريان بسياري از مباحث و تصميم گيري ها بوده باشد. به علاوه برخي رفقاي شركت كننده در اين قيام نيز با مطالعه هر بخش آن در تكميل و تصحيح داده هاي كتاب تلاش به خرج دادند. مجموعه اين منابع امكان اينرا را فراهم آورد كه راوي بتواند تقريبا تمامي جزئيات مهم و زواياي ماجرا را بيان كند.

مسلما انتشار هر سندي كه از قيام سربداران باقي مانده باشد امر مثبتي است. اميدواريم روزي فرصت و امكانات انجام چنين كاري فراهم شود. اما به جرئت مي توان گفت كه تفاوت كيفي در اطلاعات داده شده صورت نخواهد گرفت. به هر حال باز مي توانيم شاهد اين مدعا باشيم كه چون تمام مدارك در دسترس نيست نمي توان از بقيه منابع هم به عنوان يك منبع قابل استناد نام برد.

مگر تاريخ نگاران منتظر كشف تمام مدارك مربوط به وقايع مهم تاريخي (بويژه گذشته هاي دور) باقي ماندند تا آثار تاريخي شان را در رابطه با يك دوره يا يك واقعه ارائه دهند. با توجه به اينكه همواره طبقات محكوم جامعه كمتر از امكان اين برخوردار بودند كه تاريخ خود را تدوين كنند و براي تاريخ نگاران همواره سهل تر بوده كه به دليل انواع و اقسام شواهدي كه از مواضع طبقه حاكمه باقي مانده به وقايع تاريخي بپردازند و به خود زحمت اين را ندهند كه از دل شواهد گوناگون ديدگاههاي طبقات محكوم را گام به گام كشف و حتي بازسازي كنند.

متاسفانه گرايشي در بين اكثر تاريخ نگاران موجود است كه هر منبع رسمي دولتي را بدون قيد و شرط مستند مي دانند اما اسناد متعلق به انقلابيون را به ديده شك و ترديد مي نگرند. و به موقعيت نابرابري كه ميان حاكم و محكوم موجود است توجهي نمي كنند. غالبا اين حاكمان هستند كه از «بيطرفي تاريخي» اين دسته از تاريخنگاران سود مي برند.

در مورد نحوه نگارش اين كتاب هم ذكر يك نكته خالي از فايده نيست. كمونيستها در هر فعاليتي تلاش مي كنند اصل تلفيق رهبري جمعي با مسئوليت فردي را به پيش ببرند. اين روش كمك مي كند كه فرد دچار ذهني گرائي و يك جانبه نگري نشود و مسائل حتي المقدور از تمامي زوايا و عميقا مورد مطالعه و بحث قرار گيرند. پيروي از رهبري جمعي به معناي نفي نقش فرد نيست بر عكس لازم است كه تا افراد تحت رهبري جمعي نقش خود را تماما ايفا نمايند. در جريان نگارش كتاب پرنده نوپرواز نيز تلاش شده رهبري جمعي با مسئوليت فردي تلفيق يابد.

٭٭٭

شما در مقاله خود پرسشهاي سياسي مهمي را نيز طرح كرديد. سئوالاتي چون «نتايج چنين مقاومت و نبردي عليه دولت اسلامي چيست؟ چه كسي از نظامي شدن جامعه ايران آن زمان بيشترين استفاده را برد؟ آيا زماني كه براي اعلام مبارزه مسلحانه عليه دولت انتخاب شد، زمان مناسبي بود؟ چه درسهائي از اين استراتژي مي توان گرفت؟»

مسلما در اين نوشته  كوتاه نمي توان مفصلا به بحث حول اين سئوالات دامن زد. اما چند نكته قابل تاكيد است.

طرح «نظامي شدن جامعه» از جانب شما بهيچوجه با واقعيت آن دوره خوانائي ندارد. ما پيشاپيش با يك جامعه نظامي شده روبرو بوديم. جمهوري اسلامي درگير يكي از طولاني ترين جنگهاي تاريخ قرن بيستم بود. بواسطه جنگ ايران و عراق جامعه در تمامي جوانبش كاملا ميليتاريزه شده بود. همزمان جنگ  گسترده اي در كردستان جاري بود. در اوايل سالهاي 60 تقريبا هر چند هفته يكبار شاهد لشكركشي ها چند ده هزار نفره جمهوري اسلامي عليه مقاومت عادلانه مردم كردستان بوديم. در سطح سراسري نيز پس از كودتاي خرداد 60 هر گونه مخالفتي با سركوب خونين روبرو مي شد. رژيم با يورش به جوانان انقلابي و شكار آنان در كوچه و خيابان آشكارا يك جنگ داخلي را شروع كرده بود. رژيم حتي براي حل تضادهاي دروني خود قهري برخورد مي كرد و دست به تصفيه هاي خونين مي زد.  بواقع جامعه در سطح گسترده نظامي شده بود. اين واقعيت عيني خارج از ذهن ما موجود بود و ربطي به عملكرد اين يا آن گروه سياسي نداشت. در آن موقعيت امكان هيچگونه فعاليت سياسي مسالمت آميزي موجود نبود. در چنان شرايطي حتي گروههاي سياسي ليبرال هم قادر به فعاليت سياسي نبودند تا برسد به نيروهاي كمونيستي كه به خاطر اهدافشان، تضادشان با جمهوري اسلامي از آنتاگونيسم بالائي برخوردار بود. (حتي اگر طي سالهاي 60 57 خودشان بر پايه اين حد از آنتاگونيسم عمل نكرده بودند.) شرايط به گونه اي بود كه اگر گروهي نمي خواست تسليم آن وضعيت شود و يا به نابودي تن دهد هيچ راهي نداشت جز آنكه دست به اسلحه ببرد.

مضافا تنها از طريق آغاز مبارزه مسلحانه انقلابي بود كه مي شد اوضاع را به نفع نيروهاي انقلابي و مردم عوض كرد. در ميان راههاي مختلف تنها در اين راه شانسي براي مردم وجود داشت. راههاي ديگر پيشاپيش محكوم به شكست بودند. تنها از طريق مبارزه مسلحانه مي شد جلو درهم شكسته شدن توده ها را در مقابل يورش وحشيانه جمهوري اسلامي گرفت. اگر نبرد مسلحانه در آن مقطع شكست نمي خورد و تكامل مي يافت بدون شك بيشترين نتيجه و استفاده اش را مردم مي بردند و انقلاب 57 دچار چنين شكست قطعي نمي شد و جامعه تا اين اندازه دچار عقبگرد نمي گرديد.

در پاسخ به اين پرسش كه آيا آن مقطع، زمان مناسبي براي آغاز مبارزه مسلحانه عليه جمهوري اسلامي بود، به نظر ما با قطعيت مي توان گفت كه آري مناسب ترين زمان بود. از زاويه موقعيت روحي توده ها، آمادگي نسبي نيروهاي انقلابي، از دست رفتن مشروعت خميني در سطح وسيع، وجود بحران حاد حكومتي، درگير بودن رژيم در چندين جبهه نظامي كه توانش را براي در نطفه خفه كردن مبارزه مسلحانه محدود مي كرد. همه اينها جزء فاكتورهاي مساعد براي آغاز مبارزه مسلحانه بودند. پراتيك سربداران هم اين مسئله را نشان داد. مشكل اصلي ما در آن مقطع نه آغاز بلكه چگونگي تكامل مبارزه مسلحانه و اتخاذ استراتژي سياسي نظامي صحيح بود.

بحث بر سر بهترين مرحله، مقطع و لحظه براي آغاز مبارزه مسلحانه بيشتر يك بحث پراتيكي است تا يك بحث تئوريكي. تا حدود زيادي مي توان گفت كه معمولا شرط لازم براي آغاز مبارزه مسلحانه در كشورهاي تحت سلطه، منوط به آمادگي فاكتور ذهني يا موقعيت حزب انقلابي است كه توان كمي و كيفي لازمه را براي شروع و ادامه جنگ كسب كرده باشد. چرا كه در اين قبيل كشورها اوضاع عيني عموما براي انقلاب مساعد است. در اين كشورها كارگران و اكثريت مردم تحت شديدترين ستم و استثمار قرار دارند. ديكتاتوري خشن و عرياني كه توسط طبقات حاكمه اعمال مي شود موجب انفراد گسترده شان در ميان مردم است. بعلاوه رشد معوج و بيقواره ساختار اقتصادي اجتماعي اين كشورها  اغلب موجب مي شود كه ثبات حاكميت در اين يا آن گوشه كشور با مشكل روبرو شود. چنين شرايطي امكان آغاز مبارزه مسلحانه را حداقل در برخي مناطق فراهم مي كند.

بدون شك تدارك براي قرار گرفتن يك حزب در موقعيت آغاز جنگ، امر مهمي است. اما آغاز جنگ بدون توجه به فضاي سياسي عمومي جامعه و روحيات مردم، و تضادهاي درون اردوي دشمن ممكن نيست. يعني مناسب ترين لحظه براي آغاز مبارزه مسلحانه، به تحليل مشخص از شرايط مشخص بستگي دارد.

برگرديم به سال 60، مشكل اصلي اتحاديه كمونيستهاي ايران در آن دوره اين بود كه زماني كه شرايط از هر نظر براي آغاز مبارزه مسلحانه مساعد بود، از آمادگي ايدئولوژيك سياسي تشكيلاتي نظامي براي آغاز فوري جنگ برخوردار نبود. البته اين عدم آمادگي ربط داشت به اين مسئله كه اتحاديه قبل از آن نيز فرصتهاي انقلابي زيادي را (بويژه در كردستان) از كف داده بود. در نتيجه اتحاديه در سال 60 مجبور شد يك دوره زماني مشخص را به تداركات سربداران اختصاص دهد كه موجب از دست رفتن موقعيتها و لحظات مناسب شد.

و سرانجام در مورد مهمترين درسي كه از استراتژي سربداران مي توان گرفت و كتاب پرنده نوپرواز تلاش كرده كه آن را نشان دهد اين است كه : جنگ همچون انقلاب يك فن است. جنگ انقلابي نيز يك فن است و از قوانين ويژه اي برخوردار است. قوانين جنگ انقلابي از دل پراتيكهاي عظيم انقلابات در سطح جهاني فرموله شده است. تئوري جنگ خلق مائوتسه دون بيان فشرده و علمي تجارب نظامي انقلابي تا كنوني دنيا است. اين قوانين را بايد عميقا شناخت تا امكان پيروزي در جنگ فراهم آيد. اين قوانين را بايد بكار بست تا ويژگي هاي جنگ انقلابي در هر كشوري منجمله ايران را  كشف كرد. 

پراتيك سربداران نشان داد كه غافل ماندن از ماهيت طولاني مدت پروسه جنگ خلق در ايران و به دنبال پيروزي سريع روان شدن مي تواند نتايج فاجعه باري به همراه آورد. اين پراتيك نشان داد كه قبل از دست يابي به توان كافي نبايد درگير نبردهاي نظامي تعيين كننده با دشمن شد.

از قديم گفته اند كه شكست مايه پيروزي است. درسهاي قيام سربداران نيز مي تواند چنين نقشي را در رابطه با نسل جديد انقلابي ايفا كند. البته قصد كتاب پرنده نوپرواز نسخه پيچي براي شرايط امروز نيست. چرا كه تاريخ تكرار گذشته نيست و همواره مسير ناشناخته اي طي مي كند. اما تجارب تاريخي در خور توجهند و درسهاي آن مي تواند ياري رسان نسل جديد در گذر از مسيرهاي ترسيم نشده باشند. اگر كتاب پرنده نوپرواز بتواند چنين نقشي را براي مبارزين جوان ايفا كند، سهمش را به تاريخ ادا كرده است.