حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م ل م )
شماره 23 تير 1384
ازبکستان:"دمکراسی"
به سبک
جورج بوش
جانبازی
هايشان
انقلاب
پرولتری را به
ثمر خواهد
رساند!
اينبار
هم كوه بود و
گلوله بود و
چادر
چان
چون چيائو
رهبر برجسته
مائوئيست
نپال:ارتش
رهائيبخش خلق
چهار حمله
هماهنگ را پيش
ميبرد
نظري
در مورد کتاب
پرنده نو
پرواز
پرسشها
و پاسخها
به مشاركت
مردم در انتخابات بطور كلي
و در اين
انتخابات
بطور خاص
چگونه بايد
نگريست؟
ماركس در
مورد
انتخابات در
نظام طبقاتي
گفت: هر چند
سال يكبار
استثمار
شوندگان اجازه
مي يابند كه
از ميان
استثمارگران
خود يكي را
انتخاب كنند!
هر
چند اين
انتخابات
توسط بخش
بزرگي از مردم
بطور فعال
تحريم شد اما
اين گفته
ماركس را بطور
گسترده بايد
در ميان مردم
تبليغ كرد زيرا
نهاد
انتخابات
هنوز به
اندازه كافي
افشا نشده
است. توده هاي
مردم بايد
بدانند كه
جوهر
انتخابات در
نظام هاي ارتجاعي
همين است و بس.
هر چند وقت
يكبار كارگران
و دهقانان و
زنان و جوانان
به
پاي صندوق هاي
راي رفته و از ميان مهره هاي
نظام حاكم
يكي را بعنوان
مجري سركوب
سياسي
و اقتصادي و
فرهنگي
انتخاب مي كنند.
اين واقعيت
در رابطه
با دمكراتيك
ترين كشورهاي
سرمايه داري
مانند اروپا و
آمريكا نيز
صادق است.
جمهوري
اسلامي كه جاي
خود دارد. نقش
انتخابات در
رابطه با توده
هاي مردم آنست
كه آنان را به
دام ماشين
حاكميت
ارتجاعي و دستگاه
سياسي آن مي
كشاند. مردم
را از لحاظ
سياسي منفعل مي كند و دخالت
مردم در سياست
را اينگونه
تعريف مي كند
كه مردم
بطور فردي به
تائيد اين يا
آن مرتجع
بپردازند. ارتجاع
حاكم از طريق
برگزاري
انتخابات اين
توهم را در
ميان
توده هاي مردم
مي آفريند كه
گويا مردم
در امور
دولتي دخالت
دارند و بر برنامه
ها و عملكرد آن تاثير مي
گذارند. حفظ
اين توهمات
براي جمهوري
اسلامي بسيار
مهم است. در
واقع رژيم از
اين طريق افق
و انتظارات
مردم را به چارچوبه
نظام مي
دوزد.
در انتخابات اخير نيز
هيئت حاكمه
جمهوري
اسلامي به مردم گفت بيائيد و از
ميان
سركوبگران
خود يكي را
براي
مدت 4 سال
انتخاب كنيد. وقتي
مردم عادت به
اين كار مي
كنند در واقع
به وجود كل
نظام عادت مي
كنند و با
وجود آنكه مي
دانند اين نظام بر
غارت و چپاول
و فساد و شكنجه
و زندان و
سركوب استوار
است اما چون
به آن عادت
كرده اند باز
هم پاي صندوق
هاي راي مي روند، با
اين اميد كه
شايد اين بار
فرق كند. درست
مانند دخيل
بستن و دعا
كردن است. اين بزرگترين
تاثير
ايدئولوژيك
فرآيند به
اصطلاح "مشاركت
سياسي" در
جمهوري
اسلامي است.
جمهوري
اسلامي بر
خلاف رژيم شاه
موفق شد علاوه
بر استفاده از
سركوب نظامي - امنيتي
و تحميق مذهبي،
نهاد
انتخابات را تبديل
به يك وسيله
موثر در مهار
حركت هاي
سياسي مردم كند.
جمهوري
اسلامي براي استفاده
كامل از اين
تله و ابزار
سياسي، بطور
جدي طرح و نقشه
مي ريزد و در
اين زمينه
بسيار با برنامه
و آگاهانه عمل
مي كند. بخصوص پروژه
دوم خرداد
ابعاد
استفاده از
اين اهرم
تحميق و تخدير
را گسترش داد
و تله
انتخاباتي را
تبديل به يك
وسيله
موثر در دامن
زدن به
سردرگمي
سياسي در ميان
توده هاي مردم
و آچمز كردن
مخالفين سياسي
نااستوار
جمهوري
اسلامي كرد
بطوريكه حتا موفق
شد بخشي از
مخالفين سابق
خود را از
طريق در گير
كردن آنان در
بازي مشمئز
كننده "انتخاب
ميان بد و
بدتر" به
همكاري و
همراهي با
رژيم بكشاند و
در انظار
بين المللي نيز براي
خود مشروعيت
بخرد.
پس
از رسوا شدن
اصلاح طلبان
حكومتي (دوم
خردادي ها)
درصد شركت
مردم در بازي
هاي
انتخاباتي
جمهوري
اسلامي افت
بزرگي كرد. در
انتخابات
اخير نيز طبق
آمار خود رژيم
40 درصد مردم در
انتخابات
شركت نكردند.
اين رقم البته
رقم بسيار
مهمي است.
بخصوص آنكه
اين 40 درصد در
شرايطي در اين
انتخابات
شركت نكردند
كه رژيم با
تمام قوا به
ميدان آمد تا
مردم را پاي
صندوق ها
بكشاند. پول
هاي سرسام آور
هزينه شد و
وعده هاي
دروغين و حيرت انگيز
داده شد و
تمام امكانات
تبليغاتي و
سازماني دولت
بسيج شد تا
اين هدف تحقق
يابد. هدف عمده
رژيم از اين
انتخابات
همين يك مسئله
بود. براي
همين
كانديداهاي
انتخابات
علاوه بر اينكه
رقيب يكديگر
بودند، براي
تحقق اين هدف
مشترك تقسيم
كار بسيار منظمي
نيز كرده
بودند. اين
تقسيم كار تا
بدان حد بود
كه هر يك از
كانديداها
قشر معيني از
مردم را خطاب
قرار مي دادند
و شعارهاي باب
طبع قشر معيني
را طرح كرده و
هر يك سعي مي
كردند بر
تعصبات و
ترسهاي قشر
معيني سوار
شوند. با اين
وجود بخش
بزرگي از مردم
بخصوص بخشي از
مردمي كه در
جريان دوم
خرداد 76 پاي
صندوق هاي راي
رفته بودند
اين انتخابات
را تحريم
كردند. تحريم
در ميان زنان
و جوانان
برجسته بود. بويژه
دانشجويان
آگاهانه اين
انتخابات را
تحريم كردند و
تلاشهائي نيز
براي فراگير
كردن تحريم سازمان
دادند. اين
جنبه بسيار
مثبت اين
انتخابات در
مقايسه با
انتخاباتهاي
قبلي بود. اين
مسئله بسيار
حائز اهميت
است و توجه
داشته باشيم
كه اين بخش از
جامعه بطور
مداوم زير بمباران
تبليغاتي
رژيم و
روشنفكران
متزلزل بود. اين
بخش عليرغم
پراكندگي و
سازمان
نيافتگي در
مقابل اين
فشارها تا آخر
مقاومت كرد و
دست از سياست
تحريم نكشيد.
افشاگري هاي
زيادي در مورد
اين انتخابات
شده است. به
درستي گفته
شده كه احمدي
نژاد به ضرب
تهديد و ارعاب
مردم توسط
نيروهاي بسيج
و پاسدار و خريدن
راي، رئيس
جمهور شد.
تقلبات اين
بار بسيار
عريان بود
بطوري كه هلي
كوپترهاي
رژيم به دهات
رفته و از روستائيان در ازاي
پول يا مواد
غذائي راي جمع
آوري مي
كردند. يا
شناسنامه هاي
تقلبي ميان
بسيجيان پخش
شده بود كه
چند بار راي دهند.
با
اين وجود، تعداد
كساني كه در
انتخابات
مجلس هفتم و
يا حتا در دور
اول راي
ندادند ولي
اين بار تحت
تاثير
تبليغات
عوامفريبانه
انتخاباتي
پاي صندوق هاي
راي رفتند و
نيز تعداد
كساني كه به
رفسنجاني
براي" نه" گفتن به
احمدي نژاد يا
به احمدي نژاد
براي" نه" گفتن به
رفسنجاني راي
دادند كم
نبود. اين مسئله
نشان مي دهد
كه روي گرداني
خودبخودي
مردم از صندوق
هاي راي كافي
نيست بلكه
توده هاي مردم
بايد در مورد
نقش انتخابات
در تحكيم نظام
استثمار و ستم
آگاهي سياسي
پيدا كنند. بارها شده كه
مردم از
صندوقهاي راي
روي بر گردانند
اما تا زماني
كه توده
هاي مردم
به آگاهي سياسي در مورد
ماهيت و كاركرد دولت حاكم
دست پيدا
نكنند و تا
زماني كه تحت
رهبري يك حزب
انقلابي چشم
انداز تغيير و
تحول را در
سرنگوني اين
دولت جستجو
نكنند،
همواره رژيم
مي تواند آنان
را به بازي
انتخابات يا انتخاب
ميان بد و
بدتر بكشاند.
مشاركت
انتخاباتي
يك
برنامه و يك
ايدئولوژي و
ابزاري است كه
از طرف هيئت حاكمه
بكار گرفته مي
شود تا براي
حاكميت خود مشروعيت
و ثبات كسب
كند. به همين
جهت يكي از
وظايف خدشه ناپذير نيروهاي آگاه
اعم از
سازمانهاي چپ
و انقلابي و
روشنفكران
مردمي ضد رژيم
همواره و بدون
استثناء اين
است كه پروسه
هاي
انتخاباتي و
طرح هاي
فريبكارانه رژيم را
در ميان مردم
منفرد كرده و
عقيم بگذارند.
اين بخشي از مبارزه
سياسي عليه
رژيم است.
رژيم
اين مضحكه
انتخاباتي را براي
مسخ كردن مخالفتهاي
سياسي راه مي
اندازد. به
انتخابات فقط
بايد بصورت
فرصتي نگريست
براي منفرد
كردن هر چه
بيشتر رژيم در
ميان مردم،
ارتقا
افق مردم به
سطح خواست
سرنگوني تمام
عيار آن، خواستن
يك نظام كاملا
متفاوت از هر
آنچه كه تا
كنون بوده
است. تحريم
آگاهانه و
سازمان يافته
انتخابات و پروسه
مشاركت
انتخاباتي
يكي از راه
هاي مهم بالا
بردن سطح
آگاهي سياسي
انقلابي توده
هاي مردم است.
آيا
كانديداهاي
مختلف برنامه
هاي مختلفي را
نمايندگي مي
كردند؟ رقابت
هاي ميان آنان
واقعا بر سر
چيست؟
در اين
انتخابات
كانديداها به
افشاگري هاي زيادي
از يكديگر
پرداختند. ميليون
ها سي دي و
كاست به منظور
تخريب ديگری
در ميان
مردم پخش
كردند. جناح
هاي مختلف
حكومت
با اين كار، از
يك طرف مي
خواستند بر
تنور
انتخابات
بدمند و به
مردم القا كنند
كه يك اختلاف
ماهوي ميان
كانديداها
موجود است و
از سوي ديگر،
واقعا مي
خواستند
يكديگر را
خراب كنند
زيرا تضادهاي
دروني شان
بسيار حاد شده
است. لازم است اين دو
طرف مسئله را
بيشتر باز
كنيم.
تبليغات
احمدي نژاد در
مورد سرمايه دار
بودن
رفسنجاني و "
مستضعف" بودن
خودش و
تبليغات
رفسنجاني در
مورد فاشيست
بودن احمدي
نژاد و
دموكرات بودن
خودش (!) اوج رذالت
همگي اينها را
نشان داد.
اينان جملگي
اقتصاد ايران
را مانند ملك
طلق پدري ميان خود
تقسيم كرده
اند و همه شان
كارنامه هاي
غير قابل
انكار در
استقرار و
استحكام رژيم
فاشيستي
بينادگراي
مذهبي دارند. تا بدانجا كه
به تضادها و
رقابتهاي
درون طبقه حاكمه
مربوط مي شود
بايد گفت كه آنان تضادهاي درون
خود را نه از
طريق
انتخابات
بلكه از طريق
ساز و كارهاي
ديگر حل و فصل
مي كنند.
اما، در
همان حال،
ظاهرا
اين طور نشان
مي دهند كه
گويا تضادهاي
درون خود
را دارند در مقابل ديدگان مردم «علني » مي كنند و
مي خواهند از
طريق
انتخابات و
راي مردم اين
دعواها را حل
و فصل كنند.
اين ظاهر
دروغين مرتبا
بازسازي شده و
حفظ مي شود.
اين به معناي
آن نيست كه
درون هيئت حاكمه
جمهوري
اسلامي تضاد و
انشقاق نيست.
اتفاقا تضاد و
انشقاق دروني
شان بسيار حاد
است. اما هيچ
يك از اين
جناح ها به
انتخابات بعنوان
مجراي حل اين
تضادها نمي
نگرند و اين
انتخابات نيز
از اين امر
مستثني نبود.
اتفاقا چون
دعواهاي
دروني شان قبل
از انتخابات
حل نشده بود و
نتوانسته
بودند به
برنامه واحدي
در مورد حفظ
حاكميتشان
برسند، اين
انتخابات
تضادهايشان
را حادتر كرد.
مهمترين
اختلاف درون
هيئت حاكمه
جمهوري
اسلامي كه
اتحاد آنان را
بطور جدي بهم
زده و صفوفشان
را ازهم
گسيخته كرده
مسئله رابطه با
آمريكاست.
اينها تا
آخرين لحظات
انتخابات نتوانستند
با دولت
آمريكا به
توافق برسند.
در نتيجه در
ميان خود نيز
نتوانستند به
توافق برسند و
بر آن پايه مناسبات
درون هيئت
حاكمه را
مجددا تعريف
كنند. همين
نشان مي دهد
كه مناسبات
دروني و صف
بندي هاي
دروني اين
رژيم تا چه
اندازه
وابسته به مراكز
قدرت بين
المللي است.
در واقع مناسبات
ميان جناح هاي
مختلف جمهوري
اسلامي نه فقط
در پشت پرده
داخلي و توسط
ساز و كارهائي
غير از
انتخابات
تعيين مي شود
بلكه حتا در
داخل ايران
تعيين نمي شود
و وابسته به
ساز و كارهاي
پشت پرده بين
المللي است.
گفته مي شود
آمريكا
پيشنهاداتي
را به رژيم
جمهوري اسلامي
داد كه دو
جناح محافظه
كاران (يعني
باند
رفسنجاني و
باند خامنه
اي) نتوانستند
بر سر آن به
توافق برسند.
بيرون آمدن
احمدي نژاد از
درون صندوق
هاي راي در
واقع بازتاب
آن بود كه اين
مشكل را
نتوانستند حل
كنند. آشفتگي
اينان در
جريان
انتخابات در
واقع به اين
مسئله بر مي
گشت و نه به
برنامه هاي
متفاوتشان در
مورد آزادي
هاي سياسي يا
عدالت
اقتصادي
آنطور كه
عوامفريبانه
ادعا مي
كردند. كشمكش
هاي درون اين
مرتجعين
مربوط به فاكتورهاي
سياسي بزرگ منطقه اي
و جهاني است.
بند ناف اينان
بسته به قدرتهاي
امپرياليستي
است و بدون آن
ها حتا يكروز
هم بر سر قدرت
نمي توانند
بمانند. در
اين انتخابات
نيز
سردمداران
جمهوري اسلامي
تا آخرين
لحظات در
انتظار آن
بودند كه قدرت
هاي اروپائي و
آمريكائي و
روسيه بر سر
ايران به
توافق برسند
تا اين نوكران
نيز بتوانند
ميان خود به
تعيين تكليف
برسند. رقابت
بين احمدي
نژاد و
رفسنجاني در
واقع بيان اين
بود كه هيئت حاكمه
جمهوري
اسلامي منتظر
عكس العملهاي
آمريكا بود. اينكه
چه مذاكرات
پشت پرده اي
جريان داشت هنوز
كاملا آشكار
نشده است.
به نظر مي رسد
سران رژيم بر پايه
اين عكس العمل
دو راه
پيش خود
گذاشته بودند:
اگر
آمريكا مايل
به مذاكره و
دست شستن از
سياست تغيير
رژيم باشد،
رفسنجاني به
عنوان
قدرتمندترين
مرد حاكميت
براي حل و فصل
مسائل با
آمريكا سر كار
بيايد.
اگر
آمريكا
كماكان روي
سياست تغيير
رژيم پافشاري
كند، آدمي مثل
احمدي نژاد بر
سر كار بيايد.
اينطور كه به
نظر مي رسد
آمريكائي ها
مايل به تغيير
سياست خود
نبودند از
همين رو در
بحبوبه
اين كشمكشها
قرعه به نام احمدي
نژاد افتاد.
در
چارچوب اوضاع
جديد درجهان و
منطقه
خاورميانه، تاريخ
مصرف جمهوري
اسلامي براي
آمريكا بسر آمده
و خواهان حذف
برخي از
باندهاي رژيم
از حاكميت
است. در اين شرايط،
جناح هاي
مختلف جمهوري
اسلامي بر
سر اينكه
بالاخره كداميك از
باندهاي حكومت
بايد تضعيف يا
بكلي حذف شوند
به جان يكديگر
افتاده اند.
حادتر شدن
رقابتهاي
قدرتهاي
امپرياليستي
آمريكا و
اروپا و روسيه
بر سر ايران،
انشقاق و
بحران درون
هيئت حاكمه
جمهوري اسلامي
را تشديد مي
كند. سرنوشت
اين تبهكاران
اسلامي را آن
تبهكاران جهاني
بايد تعيين
كنند. و آن
دزدان بين
المللي نيز بر
سر ايران و
سهم خود از
خوان يغماي
ايران به
توافق نمي
رسند. در
چارچوب چنين
وضعي، ابراز
رضايت سريع
روسيه از
نتيجه
انتخابات ايران و حمايت
رئيس جمهوري
فرانسه از نقش
سياسي روسيه
در ايران بسيار
معني دار بود. امروزه
صف و صف كشي
هاي درون
جمهوري
اسلامي را
مسائل كلان
سياسي جهان
تعيين مي كند.
بدون درك اين
مسئله نمي
توان ماهيت
واقعي كشمكش
هاي آنان را
درك كرد.
انشقاق ها و
تضادهاي درون
هيئت حاكمه حادتر
خواهد شد. اما
نه بخاطر آنكه
كانديداهاي
ديگر احساس مي
كنند احمدي
نژاد با تقلب
و دغلبازي هاي
باند خامنه اي
رئيس جمهور
شده است. بلكه
بخاطر آنكه هر باندي
عليه باند
ديگر مشغول
توطئه است و مي
خواهد آن
ديگري را
قرباني و قدرت
خود را حفظ
كند. در اين
ميان بعيد
نيست باندهائي
كه قرعه حذف
به نامشان
افتاده، دست به
تبليغات
پوپوليستي
مانند دفاع از
استقلال ملي
و
حمايت از
مستضعفان و
غيره هم
بزنند. ايران
چهار راه
تضادهاي
جهاني شده و همين
مسئله صحنه
سياست را
پيچيده تر مي
كند.
چرا با
وجود رسوا شدن
پروژه دوم
خرداد باز هم بخشهائي
از مردم در
اين انتخابات
شركت كردند؟
اولا، بخش
بزرگي از راي
دهندگان پايه و
خدمه رژيم مي
باشند. مشخصا
نيروهاي
نظامي رژيم و
خانواده
هايشان بالغ
بر چند ميليون
نفرند. ثانيا،
هر دولتي هميشه
مي تواند بخشي
از مردم را
پاي صندوق هاي
راي بكشد. اين
كار براي كساني
كه حكومت مي
كنند و
امكانات مادي
و تبليغاتي را
در انحصار
دارند و مهمتر
از همه اينكه
داراي دستگاه
سركوب هستند،
چندان دشوار
نيست. ولي
فاكتور ديگري
هم در اين
انتخابات عمل
كرد.
اين
انتخابات
نشان داد كه
هنوز
زهر دوم
خرداد از تن
مردم ما كاملا
بيرون نرفته
است. درست است
كه پروژه
امنيتي - سياسي
دو خرداد شكست
خورد و
طشت رسوائي آن
از بام ها
افتاد اما
اثرات
ايدئولوژيك
آن يعني ايدئولوژي
«انتخاب
ميان بد و
بدتر» باقي
مانده
است. طرح
دوم خرداد
بخشهاي وسيعي
از مردم را
گيج و متوهم
كرد و
بخشي از نيروهاي
بينابيني
اپوزيسيون و روشنفكران
مترقي را به همكاري
با بخشي از
حكومت كشاند. آن كاري كه
كشتارها و
شكنجه هاي
رژيم نتوانسته بود
بكند
گلوله هاي شكر
آلود دوم
خرداد انجام
داد. جريان دوم
خرداد نه «نه
بزرگ» به رهبر
بود و نه غليان
جنبش
آزاديخواهي
مردم.
جريان دوم
خرداد موفقيت
جمهوري
اسلامي در
طراحي و اجراي
يك اتحاد
طبقاتي
ارتجاعي بود:
اتحاد ميان
بخشي از طبقات
مياني جامعه از طريق
سخنگويان
روشنفكر و سياسي آن با رژيم .
اين طرحي بود
كه در عالي
ترين رده هاي
حكومت طراحي
شد تا مشكل
انفراد
رژيم
را حل كند و براي آن
مشروعيت و
ثبات
موقت بخرد.
اين طرح افشا
شد و قلابي و
جعلي بودن
شاهزاده هاي
اصلاح طلب
درباري آشكار
شد. اما زهر ايدئولوژيك
اين طرح ماند
و هنوز اثرات
خود را نشان
مي دهد. بلي با صراحت
بايد گفت كه
دوم
خرداد يك
پيروزي براي
رژيم جمهوري
اسلامي بود و
يك شكست براي
جنبش ضد
رژيمي. هورا
كشيدن براي آن
انعكاس يك
ايدئولوژي
تسليم طلبانه و
خسته از تلاش
براي انقلاب
بود. تا زماني كه
اين
ايدئولوژي شكست
نخورد، در اشكال
جديد سربلند
خواهد كرد. آن
سازمان هاي
سياسي
اپوزيسيون و
روشنفكراني
كه در دوم
خرداد 76 به
مديحه سرائي
براي خاتمي پرداختند
اين بار
انتخابات را
تحريم كردند.
اما اين تحريم
را گويا از سر
خجالت كرده
بودند زيرا پس
از انتخاب
احمدي نژاد
فرياد
وامصيبتا سر
دادند كه ”اي
واي صداي پاي
فاشيسم مي آيد“.
اينان هنوز هم باور
نكرده اند كه
انتخابات در
اين نظام براي
آن است كه
مردم هر چند
سال يك بار از ميان دژخيمان
يكي را انتخاب
كنند. اينان
هنوز باور
نكرده اند كه رژيمهاي
ارتجاعي از فرآيند انتخابات
براي فاسد
كردن نيروهاي
سياسي مترقي و
روشنفكران
مردمي سود مي جويند
و در
چارچوب نظام
موجود شركت در
انتخابات
براي انقلابيون
و حتا
آزاديخواهان
غير انقلابي حكم شيرجه
زدن در منجلاب را
دارد. فراموش
نكنيم كه
بسياري از
نيروهاي
انقلابي در
كشورهاي
آمريكاي لاتين
–
نيروهائي كه
عليه
دولت حاكم
مبارزه مسلحانه
هم مي كردند -
به اين
ترتيب جذب نظام
شده و به
حافظان آن بدل
شدند.
برخي
جريانات
سياسي چپ
دلايل انتخاب
احمدي نژاد را
انگشت گذاشتن
وي بر
خواستهاي
اقتصادي
طبقات زحمتكش
مي دانند و
اسم اين را مي
گذارند ”تحليل
طبقاتي“! آيا
اين رويكرد
ربطي به تحليل
طبقاتي دارد؟
اين يك
رويكرد
عاميانه است و
نه يك تحليل
طبقاتي. اينان موضوع
انتخابات را
بيش از اندازه
جدي گرفته اند
و به آن به
عنوان شاخص
مهمي در
مبارزه
طبقاتي نگاه
مي كنند. اين
قبيل
«ماركسيستها» بوئي از حقيقت
عميقي كه
ماركس بيان
كرد نبرده
اند: انتخابات
فرآيندي است
كه طي آن
استثمار
شوندگان هر چند سال
يكبار اجازه مي
يابند از ميان
استثمارگران
خود يكي را
انتخاب كنند.
علت اينكه
كارگران و
ديگر زحمتكشان
وارد اين بازي
مي شوند نا
آگاهي آنان نسبت
به منافع
طبقاتي خود و
ماهيت طبقاتي
نظام حاكم مي
باشد. تحليل
طبقاتي را نمي
توان به شمارش
آرا اين قشر و
آن قشر تقليل
داد. اساسي
ترين وجه
تحليل طبقاتي
از يك انتخابات
اين است
كه به
دولت چه طبقه
اي خدمت مي
كند و در هر
مقطع منافع
طبقات حاكم را
چگونه برآورده
مي كند. حتا بر پايه
تعداد آراي كارگري اين يا آن
جناح ، نمي
توان موقعيت
عيني و ذهني
واقعي
طبقه كارگر را
توضيح داد. اين متد
تقليل
گرايانه
اكونوميستي
كاملا ضد ماركسيستي
است.
مضافا چنين
تحليلي نشان
از درك بسيار
غير واقعي و
سطحي از طبقه
كارگر است.
انگارهر يك از
اعضاي طبقه
كارگر يك
ماركس هستند و برهمه
امور
صحنه سياست واقفند.
انگار كه
كارگر بر
مبناي آگاهي
طبقاتي اش
رفته راي داده
و نه بر مبناي
گرايش
خودبخودي بورژوائي
اش. كارگران
نيز مانند
ديگر بخشهاي
جامعه به
پيشرو، مياني
و عقب مانده
تقسيم مي
شوند.
اما از كساني
كه با آب و تاب
از راي هاي احمدي
نژاد ”تحليل
طبقاتي“ مي
كنند بايد
پرسيد آيا اگر
رفسنجاني يا
معين رئيس جمهور مي
شدند مشكل
شما حل بود؟ نيازي
به اين نبود
كه به راي
دهندگان اعم
از كارگر و
غير كارگر گفته شود
بازهم گول
رژيم را
خورديد و يكي از سركوبگران
خود را
انتخاب كرديد؟ جواب
افرادي كه مي
پرسند چرا
بخشهائي از
زحمتكشان به
احمدي نژاد
راي دادند
خيلي ساده و
روشن است.
جواب اين است
كه آنان تهديد و
سركوب شدند.
اما مهمتر از
همه اينكه چون
آگاهي طبقاتي ندارند. و تا زماني
كه آگاهي
طبقاتي
ندارند
مرتجعين مي
توانند آنان
را به هر سوئي
بكشند. آنان راي
دادند چون به
آنان
گفته نشد و به
اندازه كافي
گفته نشد
كه انتخابات،
مناسبات
طبقاتي (و
تخاصم طبقاتي)
درون جامعه را
مي پوشاند؛ انتخابات در
جمهوري
اسلامي و بطور
كلي در جامعه
طبقاتي روشي
است كه توسط
آن طبقه حاكمه
براي خود «مشروعيت»
توليد مي كند
و در همان حال
انحصار بر قدرت
را حفظ مي كند.
و اين انحصار،
بيش از هر جا در
انحصار بر
نيروي مسلح
(نيروي مسلح
«مشروع») تجلي
مي يابد. و
مردم
بجاي رفتن
پاي صندوق هاي
راي بايد به
آگاهي سياسي
دست يابند و
به حزب
انقلابي
بپيوندند و
آماده شوند كه
قدرت سياسي
ارتجاعي را
سرنگون كنند و
براي اين هدف
بايد انحصار مرتجعين
بر نيروي
مسلح را در هم
بشكنند يعني
بايد مبارزه
مسلحانه كنند
وارتش
انقلابي
سازمان دهند
تا قدرت سياسي
را بكف آورند. تحليل
طبقاتي از اين
انتخابات
يعني اين!
تا زماني كه
اين حقايق
پايه اي ميان
كارگران طرح
نشود و
به اندازه
كافي طرح نشود
هميشه امكان
آن هست كه
كارگران نيز
مانند بخشهاي
ديگر جامعه به
اين
يا آن شكل
فريب
انتخابات را
بخورند. جنبش چپ
ايران قبل از
اينكه به
تحليل طبقاتي از
راي هاي احمدي
نژاد بپردازد
بايد تحليل
طبقاتي كند كه
چرا بخشي از
سازمان هاي به
اصطلاح چپ با شعارهاي
"آزادي"
خاتمي به
هيجان آمدند؟ و چرا
الان
با انتخاب
نشدن
رفسنجاني
فرياد وامصيبتا
سر مي دهند.
اينان به لحاظ
طبقاتي
كيستند؟
در همين
رابطه يكي از
استدلالات
اين است كه اگر
نيروهاي
انقلابي و چپ علاوه
بر طرح شعارهاي
آزاديخواهانه
شعار "نان" را
هم مطرح مي كردند
زحمتكشان نمي
رفتند به
احمدي نژاد
راي دهند. آيا
اين استدلال
صحيح است؟
البته منظور
بسياري از
اينان آن است
كه رفسنجاني
يا معين علاوه
بر عوامفريبي
در مورد آزادي
هاي مدني و
سياسي بايد در
مورد
خواستهاي
اقتصادي مردم فقر
زده نيز دروغ
و دغل مي
بافتند. اما
از اين واقعيت
كه بگذريم
بايد بگوئيم
كه اين
استدلال نيز
به غايت غلط و
در بهترين
حالت ساده انگا رانه است. پروسه
مشاركت
انتخاباتي
بطور عموم و
بطور خاص در
ايران استوار
است بر فريب
دادن مردم از
طريق جعل
خواستهاي بحق
آنان. همانطور
كه گفته شد در
اين انتخابات
هم كانديداها
تقسيم كار
مشخصي ميان
خود داشتند كه
هر يك قشري از
مردم را مخاطب
قرار دادند.
برخي شعارهاي
آزادي
مي دادند و
احمدي نژاد هم
شعارهاي
اقتصادي مي
داد. رژيم هاي
ارتجاعي تا ابد
مي توانند اين
كار را ادامه
دهند و فقط از
يك طريق مي
توان اين بازي
را درهم شكست:
از طريق كشاندن
مردم
به شاهراه
مبارزه براي
سرنگوني دولت
حاكم. به هيچ
ترتيب و به هيچ
تاكتيك
ديگرنمي توان
اين مشكل را
دور زد. مشكل
يك مشكل سياسي
در رابطه با
حاكميت است و فقط
از طريق يك مبارزه
سياسي
انقلابي حل مي
شود. حتا
اگر تمام جنبش
چپ جمع مي شد و
شعار نان مي داد
بازهم نمي
توانست از پس
توان مادي و
تبليغاتي
رژيم برآيد.
بازهم رژيم مي
توانست تقلب
كند، پول پخش
كند و راي
بخرد و غيره.
تنها زماني كه
يك جنبش
انقلابي
سياسي براي
سرنگوني اين
رژيم راه
بيفتد كه
حداقل بخشي از
توده هاي
كارگر و
زحمتكش را
بسيج كرده باشد
مي توان بازي
هاي
انتخاباتي
رژيم را درهم
شكست. سطح
مبارزه
آگاهانه
سياسي مردم با
اين رژيم بايد
به آنجا برسد
كه توده هاي
سازمان يافته
صندوق هاي راي
را درهم
بشكنند و نه
اينكه به ضرب
فريب و زور
مجبور باشند
به پاي صندوق
هاي اسارت و
بندگي بروند.
آن جرياناتي
كه خود را چپ
مي دانند ولي
هنوز اسير
ايدئولوژي
تسليم طلبانه
مشاركت
انتخاباتي
اند با هيچ
شعاري قادر نخواهند
بود مردم را
از افتادن به
تله انتخاباتي
برحذر دارند.
مشكل، مردمي
كه پاي صندوق
ها مي روند
نيست. مشكل
نيروهاي ضد
رژيم هستند كه
افق انقلابي
را كنار نهاده
اند و تمام
فكر و ذكر
سياسي شان اين
است كه چه سطحي
از مبارزه
"ممكن" است.
سير و سياحت
در "ممكنات"
طبعا انسان را
به چارچوبه
هائي كه نظام
ارائه مي دهد
مي رساند.
وضعيت اين است
و مشكل اين
است. در نتيجه
ما انقلابيون
مواجه هستيم
با وظيفه عاجل
به ميدان
كشاندن و
تربيت يك نسل
نوين انقلابي
كه افقش به
وراي "امكاناتي"
كه اين رژيم
ارائه مي دهد
برود و جرات كند
افق توده هاي
زحمتكش را نيز
گسترش دهد. اگر افق كارگران در
سطح خواست نان
بماند هرگز نمي
توانند
پايشان را از
چارچوب
امكاناتي كه
نظام ارائه مي
دهد (و چيزي جز
فقر و بدبختي
نصيبشان نمي
كند)، فراتر
بگذارند.
در خاتمه
لازمست به يك
تجربه
انقلابي در
رابطه با
انتخابات
اشاره كنيم.
كشور پرو تا
قبل از 1980 كشوري
بود كه درصد
بالائي از
مردم (شايد
هفتاد تا
هشتاد درصد)
در انتخابات
شركت مي
كردند. اما
زماني كه جنگ
خلق تحت رهبري
حزب كمونيست پرو
آغاز شد و
گسترش يافت،
درصد شركت
مردم در انتخابات
مرتبا و بطرز
چشم گيري نزول
كرد. حزب كمونيست
پرو با وجود
آنكه جنگ
خلق يعني عالي
ترين سطح
مبارزه
طبقاتي را
براه انداخته بود اما كماكان به
افشاي فرآيند
عوامفريبي
انتخاباتي
دولت حاكم اهميت سياسي
وافري مي داد.
وقتي كه جنگ
خلق شروع شد
بسيج مردم
براي به آتش
كشيدن صندوق
هاي اسارت يكي
از فعاليت هاي
سياسي
آگاهگرانه حزب
در ميان
كارگران و
دهقانان بود.
زماني كه تحريم
انتخابات
توسط
زحمتكشان
آگاهانه و
سازمان يافته
صورت مي گيرد،
امكان بازگشت
آنان به صندوق
هاي راي
دولتهاي
ارتجاعي
بسيار كم مي شود. اما
وقتي كه توده
هاي مردم از
روي دلزدگي و
قهر با نظام
حاكم از صندوق
هاي راي روي
بر مي گردانند،
حكام با حيله
هاي ديگر و با
استفاده از استيصال
توده ها
دوباره مي
توانند آنان
را به درون مضحكه
هاي
انتخاباتي
خود بكشانند.
تنها مبارزه
آگاهانه و
سازمان يافته
انقلابي مي
تواند بساط
عوامفريبي
هاي
انتخاباتي
ستمگران را بهم
بريزد.■
در
مورد نتايج
انتخابات
رياست جمهوری
4 تير 1384
سرانجام
بازي
انتخابات
رياست جمهوري
اسلامي تمام شد.
سر و كله
احمدي نژاد از
صندوق بيرون
آمد. نتايج
دور اول
انتخابات به
روشني نشان مي
داد كه رژيم
بحران زده و
نامنسجم
اسلامي چنين
گزينه اي
دارد. حضور
رفسنجاني و
كروبي و معين
و قاليباف
بازي نبود.
اما عمق بحران
حاكم بر جامعه
و فشارهاي
تحمل ناپذيري
كه از جانب
مردم و نيز از
سوي
امپرياليسم
آمريكا رژيم
را در منگنه
قرار داده،
خواهان پاسخي
مشخص بود. در تبليغات
علني و پر سر و
صداي اين
دوره، همه كانديداها
مثل هم حرف مي
زدند. همه از
اصلاحات ضروري
مي گفتند.
وعده تامين
اجتماعي مي دادند.
از تعامل با جهان
و حل مشكل
رابطه ايران و
آمريكا صحبت
مي كردند.
گلوباليزاسيون
امپرياليستي
را به رسميت
مي شناختند و
معتقد بودند
كه جمهوري
اسلامي بايد
جاي خود را در
اين وضعيت
جديد بين
المللي معني
كند. همگي
تنها راه نجات
نظام منفور و
بحران زده
اسلامي را بازگشت
به روياي تحقق
نيافته شاه
سرنگون شده معرفي
مي كردند:
تبديل ايران
به ژاندارم و
پايگاه اصلي
امپرياليسم
در منطقه. در
اين ميان تك
مضراب هاي
دكتر معين در
مورد
آزاديهاي
سياسي تنها و
تنها براي آن
بود كه بازار
انتخابات را
براي
سياستگذاران
اصلي جمهوري
اسلامي گرم
كند. از طرف
ديگر، وعده
توزيع پول نفت
از سوي كروبي
در اين جامعه
فقر زده آنقدر
ملموس بود كه
گروه زيادي از
راي دهندگان
با خوشخيالي نام
او را در
صندوق
بريزند، ولي
كروبي از اولش
هم قرار نبود
رئيس جمهور
شود.
دعواي
اصلي پشت پرده
كه گاه به گاه
به بيرون درز
مي كرد (و مي
كند) بر سر
جوابي است كه
هيئت حاكمه
ايران
بالاجبار و هر
چه سريعتر
بايد به طرح
خاورميانه اي
آمريكا بدهد.
كاخ سفيد
علاوه بر
موضعگيري ها و
فشارهاي رسمي
كه براي همسو
كردن رژيم
اسلامي با
سياستهاي
اصلي خود
اعمال مي كند،
ارتباطات و
رايزني هاي
پشت پرده با
سران اين رژيم
را بي وقفه
ادامه مي دهد. تا
به حال حداقل
دو نامه غير
رسمي از سوي
سران آمريكا
به تهران
رسيده كه در
آنها پيشنهاد
سازش با بخشي
از دستگاه
حاكمه به شرط
حذف مسالمت
آميز بخشي
ديگر كه شامل
نهاد ولايت
فقيه و باندهاي
سياسي و نظامي
و امنيتي حول
و حوش آن مي
شود مطرح شده
است.
امپرياليسم
آمريكا
صراحتا از
خامنه اي و
اطرافيانش
خواسته كه مثل
بچه آدم، قدرت
سياسي را كنار
بگذارند و به
حوزه هاي ديني
برگردند و
خيالشان هم
جمع باشد كه
شامل عفو
اربابان
خواهند شد و
آمريكايي ها
آنان را از
گزند خشم توده
هاي مردم حفظ
خواهند كرد.
شايد هم
برايشان از
سرنوشت جنايتكاران
نازيست آلمان
مثال آورده
باشند كه چطور
آمريكايي ها
به آنان امان
دادند و بي سر
و صدا از
چنگال عدالت
رهايشان
كردند.
اين
پيشنهاد كه
هنوز هم به
جاي خود
باقيست، كك به
تنبان سران
تبهكار رژيم
ايران انداخت.
چه بسا هدف
آمريكا از طرح
اين پيشنهاد،
تشديد تضادهاي
درون جمهوري
اسلامي و
تضعيف كل رژيم
بود. به هر
حال،
رفسنجاني به
اين اميد پا
به صحنه
انتخابات
گذاشت كه
شرايط گذار
براي انجام پيشنهاد
آمريكايي ها
تحت پرچم او
فراهم شود. حرفهاي
معين و
قاليباف و مهر
عليزاده هم در
جهت پاسخ مثبت
به نامه هاي
كاخ سفيد قرار
داشت. هركس از
اينها و در
واقع هر بخشي
از هيئت حاكمه
كه اينان
سخنگويش
بودند سعي مي
كرد در اين
مناقصه
آمريكايي
برنده شود و
خود را ارزانتر
عرضه كند. اما
آن بخش هيئت
حاكمه كه
موقعيت خود را
بيشتر از بقيه
در خطر مي ديد و
حذف شدنش را
بو مي كشيد، به
دست و پا
افتاد و چاره
انديشيد. در
همان روزهاي
آغازين
تبليغات رژيم
براي
انتخابات، خامنه
اي سخنراني
كرد و گفت: يكي
از معيارها
براي انتخاب
رئيس جمهور
اينست كه
ببينيد دشمن
مي گويد چه
كسي خوبست
انتخاب شود.
آنوقت شما به
كسي كه در مقابل
اوست راي
بدهيد. با
توجه به
بحثهاي آن
دوره رسانه
هاي غرب، شك
نيست كه خامنه
اي مستقيما رفسنجاني
را نشانه
گرفته بود.
تاكيد مجدد
خامنه اي بر
اينكه همه
جناح ها نقش
بال هاي يك
پرنده را
دارند بيشتر
از اينكه
تعريف و تمجيد
از جناح هاي
رقيب حكومتي
باشد هشداري
بود به اينكه
همه ما در يك
قايق نشسته
ايم و در اين درياي
توفاني اگر
كسي كاري كند
كه اين قايق
سوراخ شود همه
با هم غرق
خواهيم شد. در
مقابل، جناح
رفسنجاني از
هر حربه اي
براي
تاثيرگذاري بر
محافل و
باندهاي قدرت
سياسي و نظامي
و اقتصادي، و
نيز بر افكار
عمومي
استفاده كرد
تا خود را
مقبول جهان
خارج و تنها
آلترناتيو
مديريت بحران
جلوه دهد. او
كوشيد سرمايه
داران بزرگ و
متوسط بخش
خصوصي را در
داخل و خارج كشور
بسيج كند. از
تنش زدايي حرف
زد. منت آمريكايي
ها ر ا كشيد.
كريستين
امانپور را
واسطه قرار
داد. كارناوال
Hashemi 2005 راه انداخت.
جوك گفت. گريه
كرد. اما سنبه
رقبايش كه در
تنگنا قرار
گرفته بودند
پر زورتر بود.
بخش رهبري
كننده قدرت
سركوبگر
نظامي و
امنيتي همراه
با شبكه اصلي
رهبري مذهبي
با تمام قوا
به ميدان
آمدند. براي
بقاء دست به
مقاومت زدند.
نتايج دور اول
از قبل براي
هر دو حريف اصلي
روشن بود.
اتفاقي نبود
كه جزوات و سي
دي هاي
افشاگرانه در
مورد
رفسنجاني و
احمدي نژاد در
مقياس
ميليوني در
سراسر كشور
توزيع مي شد. طرفداران
هر يك، ركيك
ترين فحش ها
را در كوچه و
بازار نثار
طرف مقابل مي
كردند. در
اينجا تعداد
آرايي كه
ميليونها نفر
به خاطر وابستگي
به رژيم، يا
از سر فرصت
طلبي، جهل و
توهم به حساب
اين يا آن
كانديدا
ريخته بودند
هيچ ارزش و
نقشي نداشت.
فرماندهان
سپاه و دستگاه
اطلاعاتي
رژيم بار ديگر
اثبات كردند
كه «قدرت
سياسي از لوله
تفنگ بيرون مي
آيد»، حتي اگر
پاي يك
انتخابات
فرمايشي و
نامزدهاي
مرتجع و
امتحان پس
داده در ميان
باشد. درصد
شركت كنندگان
را تقريبا دو
برابر اعلام
كردند تا كل هيئت
حاكمه بتواند
براي مرعوب و
نوميد كردن توده
هاي ناراضي كه
از شركت در
انتخابات سر
باز زده بودند از اين
آمار استفاده
كند. احمدي
نژاد را به
زور اسلحه در
پشت پرده به
رده دوم
رساندند و در
واقع به
همدستان و
رقباي خود در
حكومت و
همينطور به
آمريكا اعلام
كردند كه «آن
پيشنهاد را
قبول نداريم.
در جمهوري اسلامي
با ما طرف
معامله هستيد.
بنابراين به
فكر پيشنهاد
جديدي باشيد
كه ما را حذف
نكند. باور كنيد
ما هم خواهان
تعامل با شما
هستيم.»
در
واقع راه
يافتن احمدي
نژاد به دور
دوم هيچ
معنايي جز اين
نداشت كه
برنده نهايي
انتخابات هم
خواهد بود، كه
چنين نيز شد.
اما
انتخابات
رياست جمهوري
اسلامي، صحنه
برخورد
سياستهاي
آشتي ناپذير
هم بود: سياست
شركت در اين
نمايش
ارتجاعي در
برابر سياست
تحريم
انتخابات. بعد
از رسوايي و
شكست آشكار
دوم خرداد و
رو شدن دست
خاتمي،
پيشاپيش روشن
بود كه بخش
بزرگي از مردم
ديگر اعتمادي
به جناح ها و
شخصيتهاي
حكومتي
ندارند و همه
را سر و ته از يك
كرباس مي
دانند. ماه ها
قبل از اينكه
نيروهاي
اپوزيسيون
شعار تحريم
انتخابات را
طرح كنند، اين
حرف از زبان
قشرهاي مختلف
مردم شنيده مي
شد كه: «اينبار
كور خوانده
اند. ما كه در
اين انتخابات
شركت نخواهيم
كرد.» به
احتمال زياد
بسياري از اين
مردم معترض
هنوز به عمق سياستي
كه در دوم
خرداد 76 به
اجرا گذاشته
شد پي نبرده
بودند. هنوز
قبول نداشتند
كه ماجراي دوم
خرداد در اساس
يك پروژه
امنيتي براي
حفظ نظام
جمهوري
اسلامي در
برابر امواج بحران
و مقاومت توده
ها بود. هنوز
از تاثيرات سموم
مسالمت
جويانه و
رفرميستي كه
مداحان و توجيه
گران دوم
خرداد و خاتمي
طي هشت سال
گذشته در ذهن
جامعه رسوخ
داده اند خلاص
نشده بودند.
اما عليرغم
همه اينها،
اينبار مصمم
بودند كه كلاه
سرشان نرود.
دستگاه
سياستگذار و اطلاعاتي
رژيم از مدتها
قبل در مورد
ميزان شركت
مردم در
انتخابات دست
به نظرسنجي
زده، به نتايج
نگران كننده و
هولناكي دست
يافته بود. بر پايه
همين نظرسنجي
ها بود كه
سياست منظم و
حساب شده
تبليغات
انتخابات
رياست جمهوري در
رسانه هاي
گروهي و به
ويژه صدا و
سيما طراحي
شد. آماج اصلي
اين حجم عظيم
و بيسابقه از
تبليغات
شبانه روزي در
هم شكستن
روحيه
ميليونها مردم
معترضي بود كه
نمي خواستند
در انتخابات شركت
كنند. هدف
اصلي منفعل
كردن ناراضيان
فعال بود.
رژيم مي خواست
به آنان
بقبولاند كه
هيچ كاري از
دستتان بر نمي
آيد چون بوق
هاي تبليغاتي
ما قويتر و
فراگيرتر است.
وقتتان را تلف
مي كنيد. بهتر
است ساكت كنار
بنشينيد و فكر
اينكه اينبار
انتخابات
شكست خواهد
خورد را از سر
بيرون كنيد.
همين افكار
عمومي معترض
نسبت به حضور
رفسنجاني در
جمع نامزدهاي
انتخاباتي،
واكنشي
دوگانه بروز
داد. چهره منفور
رفسنجاني
باعث شد كه
بخش بزرگي از
معترضان بر
سياست عدم
شركت در
انتخابات
محكمتر شوند و
زبان
افشاگريشان
در مورد
بازيهاي رژيم
تيزتر شود.
اما همزمان
توهم كهنه
«اجبار به
انتخاب از بين
بد و بدتر» در
بين بخش ديگري
از مردم زنده
شد و كم
نبودند كساني
كه با التماس
از بقيه مي
خواستند كه به
معين راي
بدهند تا
رفسنجاني
دوباره سر كار
نيايد. بازي
«انتخاب از
بين بد و بدتر»
قوانين و
قواعد خود را
دارد. همانطور كه
قبلا در
ماجراي دوم
خرداد هم ديديم،
اين بازي بر
عدم اعتماد به
نيروي خود
مردم و نتيجتا
تلاش نكردن
براي مقابله
فعال با سياستهاي
ضد مردمي رژيم
استوار است.
كساني كه به
قول خود
مصلحتي به
معين راي دادند
از اين غافل
بودند كه دوم
خرداد تكرار
نخواهد شد.
شايد حواسشان
نبود، شايد
هم خود
را به آن راه
مي زدند.
انگار نه
انگار كه
انتخاب خاتمي در
دوم خرداد
نتيجه يك طرح
بزرگ از سوي
نيروهاي
دورانديش
درون هيئت
حاكمه اسلامي
براي طولاني
كردن عمر نظام
بود. انتخابي
كه بدون شكل گرفتن
ائتلاف
طبقاتي
گسترده اي از
جناح هاي درون
رژيم و بخشي
از نيروهاي
بورژواي ضدانقلابي
و خرده
بورژواهاي
متوهم بيرون
رژيم امكان
نداشت عملي
شود. انگار نه
انگار كه جناح
رفسنجاني يك
ستون تعيين
كننده تشكيل
اين ائتلاف
براي پيروز
كردن خاتمي
بود. واقعيت
اينست كه پشت
معين چنين
ائتلافي
تشكيل نشد.
همكاري امثال
يزدي و سحابي
با «حزب
مشاركت»
ضعيفتر و بي
رمق تر از آن
بود كه يك
ائتلاف جدي و
موثر به حساب
آيد.
اما در دور
دوم انتخابات
بود كه بازي
«انتخاب از
بين بد و بدتر»
قربانيان
بيشتري را به
كام خود كشيد.
حذف معين در
دور اول و
مطرح شدن
رقابت رفسنجاني
و احمدي نژاد
كافي بود كه
تمايلات و مواضع
سازشكارانه و
منافع حقير
گروه زيادي از
روشنفكران بورژوا
و خرده
بورژواي به
اصطلاح
ناراضي يا ناراحت
يكباره آشكار
شود. توجيهات
و قياس هاي تاريخي
پا در هوا،
حقارت هاي
سياسي، منافع
پست فردي و
طبقاتي، بي
اصولي و ضعف
اخلاق سياسي و
پشت پا زدن به
ارزشهاي
انساني، بهم
آميخت و فضاي
متعفني ايجاد
كرد. سران
آبروباخته
نهضت آزادي
لابد براي
نجات وطن از
«خطر انقلاب و
تجزيه كشور و
توطئه خارجي»
اعلام كردند
كه به رفسنجاني
تبهكار راي مي
دهند. افرادي
نظير دولت
آبادي و
سپانلو همه
بحثهايي كه
ظاهرا در مورد
ضرورت دوري
هنرمندان از
محافل قدرت مي
كردند را
فراموش كرده و
واكس بدست
براي برق
انداختن چكمه
رفسنجاني صف
كشيدند. بخت
با اينان
همراه بود كه
شاملو ديگر
زنده نبود تا
با تيغ زبان
خود حقشان را
كف دستشان
بگذارد. سينماگراني
از قبيل عباس
كيارستمي از
ترس محدود شدن
امتيازات و
منافعي كه در
سايه ارشاد و
سانسور
اسلامي بدست
آورده اند
آمادگي خود را
براي ايفاي
نقش در نمايش
رفسنجاني
اعلام كردند.
جمعي از اهالي
موسيقي به
صحنه آمدند تا
به ساز اين
قاتل زنجيره
اي و تاراجگر
ثروتهاي كشور
و مكنده شيره
جان مردم
برقصند.
تعدادي از فلسفه
پردازان هم
خود را به اين
بازي رساندند.
عزت فولادوند
آمد تا «ابر
انسان» نيچه اي
خود را در
سردار
سازندگي
بجويد. بابك
احمدي فراخوان
حمايت از
رفسنجاني
جلاد داد تا
پا جاي پاي
استادش
هايدگر در
همراهي با
فاشيستهاي هيتلري
بگذارد (1). و
همه اينها
توجيه محكمي
براي آن گروه
از مردم كه در
دور اول پشت
معين ايستاده
بودند فراهم
كرد تا اينبار
با همان شور و
حرارت براي
اكبر شاه سينه
بزنند. جالب
اينجاست كه صف
روشنفكران
حامي
رفسنجاني را
عمدتا نسل
قديمي تشكيل
مي دادند.
يعني همان كساني
كه طي اين
سالها به هر
مناسبتي به
نسل جديد مي
تاختند و
جوانان
امروزي را بي
اصول و بي
آرمان معرفي
مي كردند و
آرمانگرايي و مبارزه جو
بودن خودشان
در گذشته را
به رخ جوانان
مي كشيدند.
مقايسه رفتار
اين فسيل ها
با دانشجويان
و جوانان
مبارزي كه تا
روز آخر در
مقابل اين تهاجم
سياسي
ارتجاعي
مقاومت كردند
و از سياست
تحريم
انتخابات دست
نكشيدند نشانه
ديگري است از
تقابل دو روند
متضاد جاري در
بطن جامعه:
مبارزه جويي و
انقلابيگري و
راديكاليسم
در مقابل
سازشكاري و
مماشات و تسليم در
برابر
مرتجعان حاكم
و بدون شك در برابر
طرح هاي
قدرتهاي
امپرياليستي
براي ايران.
آنچه اينك با
نگاه به دوره
كارزار چند
ماهه
انتخاباتي
جمهوري
اسلامي و
جريان مقاومت
و اعتراض ضد
انتخاباتي مي
توان نتيجه
گرفت اينست
كه:
رژيم از درون
و بيرون با
تضادها و شكاف
ها و فشارهاي
بسيار روبرو
شد و با وجود
همه تلاش ها و ترفندها
و هزينه كردن
ها نتوانست
زمين را حتي موقتا
زير پاي خود
محكم كند.
سايه بحران ها
و درگيري هاي
جديد از هم
اكنون به چشم
مي آيد. در
مقابل، سياست
تحريم نيز نتوانست
ضربات محكم و
فلج كننده اي
بر سياست انتخاباتي
رژيم وارد
كند. جمعيت
چند ميليوني
معترضان و
ناراضيان
عمدتا به شكل
تحريم گران
غير فعال و
اكثريت خاموش
در صحنه حاضر
شدند.
مبارزاتي كه
در مناطق
مختلف و از
جانب قشرهاي
مختلف عليه
انتخابات
صورت گرفت
آنچنان كه
بايد و شايد
قدرتمند و
فراگير نشد.
شايد در اين
زمينه بتوان
اعتراضات در
كردستان را هم
از نظر گسترده
بودن و هم
بكارگيري
شيوه هاي راديكال
و رزمنده
مستثني كرد.
مبارزات و
اعتراضات اين
دوره بار ديگر
نشان داد كه
بدون تلاش
حداكثر براي
سازماندهي
مردم معترض در
خيابان و قدرت
نمايي در صحنه
مبارزه، بدون
دست زدن به
شيوه هاي
متنوع و
ابتكاري و
راديكال
مبارزاتي كه
ضرورتا بايد
با نقشه و
برنامه طراحي
و اجرا شود،
بدون طراحي ضد
حمله هاي
سياسي و عملي
در برابر
تهاجمات
سياسي - ايدئولوژيك
و سركوبگري
هاي رژيم،
بدون فراگير
كردن شعارهاي
مهم مبارزاتي
كه مساله را
از سطح تحريم
انتخابات
فراتر برد و
خواسته هاي
عمومي و مشخص
مردم و طبقات
تحت ستم و
استثمار را
مطرح كند، نمي
توان يك شعار
خاص مبارزاتي
(نظير شعار
تحريم) را در
فضاي جامعه
طنين افكن كرد
و به نتايج
تكان دهنده و
ماندگار
سياسي دست يافت.
نمي توان رژيم
بحران زده را
اينجا و آنجا
به عقب نشيني
واداشت. نمي
توان راه فرصت
طلبان و
سازشكاران و
افرادي را كه
منتظر بهانه و
توجيهي براي
خزيدن زير
برنامه و پرچم
مرتجعانند سد
كرد. تنها
قدرت مبارزه
انقلابي توده
هاست كه مي
تواند جرات
خيانت به
آرمانهاي
مردم را از
شخصيتها و
جريانات
متزلزل سلب كند
و اتحاد و
انسجام را به
اردوي مردم
بياورد. باري،
بازي
انتخابات
رياست جمهوري
اسلامي به پايان
رسيد اما تنور
مبارزات
طبقاتي و اجتماعي
در جامعه
ايران همچنان
داغ مي شود.
توضيحات:
1- هايدگر
در زمان به
قدرت رسيدن
حزب هيتلر در
دانشگاه صاحب
مقام بود و
دست به تصفيه
گسترده
استادان
كمونيست و
يهودي زد.
برخي از تصفيه
شدگان بعدها
از طرفداران
وي شدند.
ديگر
اين واقعيت
بطور غير قابل
انکار ثابت شده
است که قصد
آمريکا از «
جنگ عليه
تروريسم» هيچ نيست
جز اينکه از
طريق اشغال
نظامي
خاورميانه،
نظم نويني را
در جهان
برقرار کند. رهبران
دولت آمريکا
علاوه بر
اينکه وضعيت
جهان را از هم
گسيخته
ارزيابي مي
کنند، اوضاع داخلي
آمريکا را نيز
پر هرج و مرج
ارزيابي کرده
و احساس مي
کنند ممکن است
مهار اوضاع را
از کف بدهند. جورج
بوش و
همکارانش
معتقدند که
شهروندان
آمريکائي بيش
از اندازه
راحت طلب شده
اند و حاضر
نيستند براي
سلطه يابي
آمريکا بر
جهان، به
اندازه کافي
فداکاري
کنند؛ آنها مي
گويند
شهروندان
آمريکائي از
آزادي زياده از حدی
برخوردارند و
اين به "امنيت
ملي" آمريکا
ضربه مي زند!
آنها با صراحت
مي گويند
آزاديهاي تصريح
شده در قانون
اساسي بايد
محدود شوند.
اينها
معتقدند که
حتا ساختار
سياسي دو حزبي
(دو حزبي که هميشه
در انتخابات
پيروز مي
شوند) زيادي
است و بايد
قدرت انحصاري
تر از اينها
شود. در 4 سال
گذشته دولت
بوش، بر پايه
همين استدلال
مرتبا قوانين
جديدي وضع
کرده و آزادي
هاي مردم
آمريکا را
محدود کرده
است.
اوضاع داخلي
آمريکا به
گونه ايست که
در محافل قدرت
آمريکا صحبت
از کودتاي بوش
و دارودسته اش
مي کنند. زيرا
دولت بوش
اولين دولتي است
که در مقابل
قانون اساسي
قرار گرفته و
معتقد است که
اين قانون
بايد تغيير
کند. علاوه بر
اين، دولت بوش
بطور منظم در
حال بهم زدن
ساختار
فدرالي
آمريکاست به
اين صورت که
دولت فدرال گام
به گام قوانين
مخصوص
ايالتهاي مختلف
را تحت عنوان
"حفظ امنيت
ملي"
واژگون مي
کند. طبق پيش
بيني ها
قوانيني
مانند حق سقط
جنين، ازدواج
همجنس گرايان
و منع اعدام
در برخي از
ايالات
آمريکا
قرباني اين
"فدراليسم"
جديد بوش
خواهند شد.
مذهب
مذهب،
يکي از
اهرمهاي
قدرتمندي است
که رهبران
دولت آمريکا
براي پيش برد
برنامه هاي
خود در جهان و
در داخل
آمريکا مورد
استفاده قرار
مي دهند. در
تاريخ آمريکا
هيچ رئيس
جمهوري به
اندازه جورج
بوش از مذهب
براي بسيج
پايه هاي خود
و تبليغ برنامه
هاي سياسي اش
استفاده
نکرده بود.
جورج بوش علنا
خود را منتخب
خدا مي خواند
و معتقد است آمريکا، ملت
برگزيده
خداست و خدا
اين رسالت را
به آمريکا
داده که وضع
دنيا را
"روبراه" کند. از
زمان رياست
جمهوري جورج
بوش،
بنيادگرايان
مسيحي قدرت
فوق العاده
زيادي در
آمريکا يافته
اند. دولت بوش
بخش اعظم
بودجه هاي
رفاه عمومي را
در اختيار
نهادهاي
مذهبي گذاشته
تا آنان به
تشخيص خود
ميان مردم
توزيع کنند. و
به اين ترتيب،
در ميان اقشار
فقير از اهرم
اقتصادي براي
تحميل مذهب
استفاده مي
کنند.
اما
تقويت مذهب و
تبليغ آن از
تريبون هاي
دولتي به آن
دليل نيست که
رئيس جمهور
آمريکا يک فرد
مذهبي است. اتفاقا
سياست ريزان
اصلي کابينه
بوش که به «
نومحافظه
کاران» يا
نئوکان ها
مشهورند،
مذهبي نيستند.
بلکه روشنفکران
سکولار (غير
مذهبي) مي
باشند. اما
معتقدند که
مذهب نقش عمده
اي در انسجام
بخشيدن به بافت
سياسي و
اجتماعي
جوامع امروز
بازي مي کند و
بايد در سطح
بين المللي و
در سطح جامعه
آمريکا، مشوق
ورود مذهب به
عرصه عمومي (يعني
عرصه سياست
ريزي دولتي،
تخصيص بودجه،
آموزش و
پرورش، تحقيق
و پژوهش هاي
علمي، بهداشت و
کمکهاي
اجتماعي، و
غيره) باشند.
تقويت
آيت الله
سيستاني و
نيروهاي شيعه
در عراق،
تصادفي نيست.
وزارت دفاع
آمريکا که
حکومت دست
نشانده عراق
را اداره مي
کند، معتقد
است که بايد
از طريق تقويت
نيروهاي
مذهبي به
جامعه عراق
جديد انسجام
بخشيد. نوشتن
قانون اساسي عراق
بر پايه
شريعت، بر
خلاف ميل و
دلخواه اشغالگران
آمريکائي
نيست. بلکه
مطابق با
سياست هاي
آنان است.
اينکه زنان بي
حجاب عراق مجبورند
حجاب بر سر
کنند فقط
بخاطر قدرت
گيري نيروهاي
شيعه درعراق
نيست بلکه
اجازه رواج
چنين جوي را
دادن يک جزء
از سياست
آمريکاست.
تئوريسين هاي
آمريکا عميقا
معتقدند مذهب
يک چسب اجتماعي
مهم است و
حکام بايد از
نهادهاي
مذهبي براي
کنترل مردم
سود جويند.
آمريکائيان هنگام
اشغال عراق
نتوانستند
ارتش صدام را
براي کنترل
کشور حفظ کرده
و بزير فرمان
خود در آورند.
براي همين به
حفظ دستگاه
روحانيت و
عمله و اکره
اين دم و
دستگاه اهميت
زيادي دادند.
اما سياست
هيئت حاکمه
آمريکا در
استفاده از
مذهب براي
محکم کردن
کنترل خود بر
جامعه آمريکا،
با استفاده
شان از مذهب
در نقاط ديگر
جهان کيفيتا
متفاوت است.
اگر در
افغانستان و
ايران و ترکيه
روي "اسلام
متعادل"
تاکيد مي کنند
(اينهم بخاطر
حفظ منافع
خودشان است)،
در خود آمريکا
بر روي رشد و
رواج مسيحيت
بنيادگرا
تاکيد دارند.
اينان از
بنيادگرائي
مسيحي براي
بسيج پايه هاي
ايدئولوژيک
خود در آمريکا
سود مي جويند.
به پايه هاي
خود مي گويند
جنگ آمريکا در
خاورميانه در
واقع جنگ
صليبي است و
فرماندهي آن
دست خداست!
گردانندگان
اصلي دولت بوش
(امثال ديک
چني،
رامسفلد، پل
وولفوويتز، کاندولوزا
رايس و غيره)
اغلب سکولار
مي باشند اما
نيروهاي
بنيادگراي
مسيحي (که شخص
بوش يکي از
آنهاست) نيروي
ضربت اين
جماعت سکولار
براي فاشيستي
کردن حاکميت
سياسي در
آمريکا مي
باشند. مي
توان مقايسه
اي کرد با
نيروهاي نظامي
و امنيتي
"لباس قهوه
اي" که هيتلر و
سازمان نازي
ها براي
فاشيستي کردن
حاکميت بورژوازي
در آلمان سود
جستند و بعد
هم سرشان را زير
آب کردند.
حکومت
تئوکراتيک در
آمريکا
براي
استقرار
حکومت مذهبي
در داخل آمريکا،
بنيادگرايان
حاکم
کارزارهاي
گسترده اي
براه انداخته
اند. از جمله
اجباري کردن
مراسم دعا در
مدارس و اداره
جات، غير
قانوني کردن
سقط جنين و
ازدواج همجنس
گرايان، و
تدريس تئوري آفرينش
همسنگ تئوري
تکامل داروين
در مدارس. البته
اينها صرفا
گامهاي اول و
زمينه چيني
است. هدف دولت
بوش و
نومحافظه
کاران و
بنيادگرايان
مسيحي
برقراري
تئوکراسي
مسيحي در
آمريکاست.
(تئوکراسي
يعني دولت
مذهبي). و آنهم
نه يک دولت
مذهبي مسيحي
معمولي، بلکه
تئوکراسي مسيحي
فاشيستي از
نوع
ولايت فقيه
خميني. برنامه
آنها اين است
که اصل جدائي
دين از دولت
را از ساختار
سياسي کشور
آمريکا بيرون
رانده و به
زباله داني
بيفکنند. آنها
مي خواهند مسيحيت
را به مذهب
رسمي کشور
تبديل کنند و
قوانين کشور
را بر حسب
مباني مسحيت
بازنويسي
کنند. البته
اينها قصد
ندارند
چارچوبه
جامعه
بورژوائي را
عوض کنند. اما
اين چارچوبه
بورژوائي تا
کنون يکسري
شاخص ها و
معيارها داشت
که بر حسب
آنها مشروعيت
خود را تضمين
مي کرد. اين شاخص
ها و معيارها،
از جمله،
عبارت بودند
از: حاکميت
قانون، جدائي
دين از دولت،
برسميت شناختن
حريم خصوصي، و
برخي حقوق
سياسي ديگر و
اين تفاهم که
تصميم گيري ها
بر پايه خرد و
علم انجام مي
شود و نه
خرافه. بطور
مشخص در قانون
اساسي آمريکا
حتا يکبار هم
از "خدا" نام
برده نمي شود.
امروزه بخش
بزرگي از
بورژوازي
آمريکا
اين ها را
مانع کار خويش
مي بيند و مي
خواهد قوانين
بازي را بهم
بزند. البته قوانين
بازي تاکنوني
را نيز خودش
تعيين کرده بود.
اما امروز مي
خواهد آن را
بهم زده و
قوانين تئوکراتيك
را حاکم کند.
بله
خيلي ترسناک
است اما
واقعيت است و اين
واقعيت
شکافهاي
عميقي در
جامعه آمريکا
بوجود آورده
است. اين شکاف
ها فقط در
ميان مردم
نيست. بلکه در
درون هيئت
حاکمه آمريکا
نيز هست.
روزنامه نگار
مشهور
نيويورک
تايمز به نام
توماس فريدمن
که از تجاوز
نظامي آمريکا
به عراق حمايت
کرده بود به اين
وقايع ترسناک
اعتراف کرده و
احساسش را در
مورد
انتخابات
رياست جمهوري
آمريکا اينطور
بيان مي کند:
"در اين
انتخابات
احساس من اين
نبود که داريم
رئيس جمهور
انتخاب مي
کنيم بلکه اين
بود که داريم
قانون اساسي
را بازنويسي
مي کنيم. من
براي راي دادن
اسم نويسي
کرده بودم اما
وقتي براي راي
دادن رفتم
ديدم، کنگره
قانون اساسي
است." (2) سخنگوي
سابق سناي آمريکا
به نام نوت
گينگريچ، از
افراد بالاي حزب
جمهوريخواه
(يعني حزبي که
جورج بوش و
نومحافظه
کاران عضو آن
هستند)
شکافهاي
جامعه آمريکا
را به سالهاي
قبل از جنگ
داخلي بزرگ
آمريکا (جنگ
شمال و جنوب
آمريکا) تشبيه
کرد و گفت: «
اوضاع شبيه
دهه 1840 و 1850 است.
اين وضع ادامه
خواهد يافت.
اختلافات در
مورد آينده
کشور جدي است.
ما با يک
حاکميت منعشب
روبرو نيستيم
بلکه با يک
کشور منشعب
روبروئيم.» (3)
آمريکا
هنوز تبديل به
يک تئوکراسي
نشده است اما
زمينه هاي آن
دارد چيده مي
شود. تهي کردن
کله مردم از
انديشه
خردمندانه و
پر کردن آن با
خرافه هاي
ديني، اشغال
پست هاي وزارت
خانه هاي
دولتي و
دادگاه ها و
موسسات اجتماعي
عمومي و
دانشگاه ها و
مراکز تحقيق و
پژوهش توسط
اشخاص وابسته
به مسيحيان
بنيادگرا، سنگ
بناي اين تلاش
هاست.
نومحافظه کاران
حاکم (نئوكان
ها) و نيروهاي
مذهبي بنيادگرا
اتحاد
تنگاتنگي
دارند. اين
دو، دو شاخه
تنومند رژيم
حاکم بر
آمريکا را
تشکيل مي
دهند. آنها پيرامون
آموزش و
پژوهش، رابطه
دولت و کليسا
، ازدواج
همجنس گرايان
و مخالفت با
سقط جنين
کاملا
همفکرند و
سياست بلند
مدتشان اين
است که قانون
جدائي دين از
دولت را در
آمريکا
برچينند و در
حوزه عمومي
اداره جامعه
جايگاهي
برجسته و
کليدي براي
مذهب ايجاد
کنند.
نومحافظه
کاران و
مسيحيان
بينادگرا تا
بدانجا پيش
رفته اند که
تعريف جديدي
از معناي
بانوي مشعل
بدست مجسمه
آزادي مي دهند
(اين مجسمه
عظيم الجثه در
ساحل شهر
نيويورک است و
تمام کشتي ها
و
هواپيماهائي
که به آمريکا
نزديک مي شوند
اول آن را مي
بينند). مثلا
مقاله اي که
در نشريه
نومحافظه
کاران به نام
"کامنتري" چاپ
شده است مي
نويسد اين
مشعل فقط نمي
گويد به
سرزمين عدالت
و آزادي خوش
آمديد بلکه
همچنين مي
گويد به
سرزمين موعود
خدا و به ميان
ملت برگزيده
خدا خوش
آمديد! (1)
نومحافظه
کاران کاخ
سفيد برنامه
گسترده اي
براي مذهبي
کردن اماکن
کار و آموزش
دارند. اينها
جنبشي به نام
"ايمان را به
محل کار بياوريد"
راه انداخته
اند. بله درست
حدس زده ايد:
شبيه همان
نمازهاي
اجباري ظهر در
ادارات و کارخانجات
ايران که پس
از برقراري
جمهوري اسلامي
تحميل شد. ديويد
ميلر رئيس
مرکز ايمان و
فرهنگ در
دانشگاه يل (Yale ) مي
نويسد : « مردم
از اينکه
ايمانشان را
همرا با ماشين
خود خارج از
اداره پارک
کنند خسته شده
اند». در
موسسات
اقتصادي
آمريکا چيزي
شبيه "انجمن هاي
اسلامي" در
حال رشد است.
مثلا در
کمپاني فورد،
«شبکه ايمان»
گروه هاي
مطالعه انجيل
سازمان داده
است و
سمينارهاي
مذهبي مانند
سمينار در مورد
اسلام مي
گذارد.
فعاليتهاي
مشابه در کمپاني
توليد بطري
کوکاکولا،
شرکت هوپيمائي
آمريکن و
اينتل و صدها
شرکت بزرگ و
کوچک ديگر
براه افتاده
است. همراه با
"مذهبي کردن
محيط کار"
تبعيض عليه
کارکنان بر
پايه
ايمانشان شروع
شده است. (1)
اينها تنها
گوشه اي از
فعاليت هاي
گسترده
نومحافظه
کاران است.
کارزار محو
کردن ارزشهاي
سکولاريستي
به طرق گوناگون
و با پشتوانه
اقتصادي و
سياسي و قانوني
دولت جهش وار
در حال پيشروي
است. دامن زدن
به محافظه
کاري فرهنگي،
فرهنگ مذهبي،
ميهن پرستي
آمريکائي و
عقايد
فاشيستي
امپرياليستي مبني
بر اينکه ملت
آمريکا ملت
برگزيده
خداست و بايد
بر جهان مسلط
شود، تا سلطه
خدا بر روي
زمين را تضمين
کند، اصول
ايدئولوژيک
نومحافظه
کاران را
تشکيل مي دهد.
بوش و
نومحافظه
کاران و
بنيادگرايان مسيحي،
همه در چارچوب
حزب
جمهوريخواهان
قرار دارند.
اما آنان
جمهوريخواهان
متعارف نيستند.
آنان مي
خواهند در
آمريکا حکومت
تئوکراتيک
برقرار کنند.
آنان معتقد به
« ولايت فقيه
مسيحي بين
المللي»
هستند. يعني
هر کلمه انجيل
را حقيقتي
الهي دانسته و
معتقدند که
بايد در
فرماندهي
تمام قوانين
کشوري، تمام
قراردادهاي
بين المللي، و
در راس
خرد و منطق و
تاريخ قرار
داشته باشد.
فاشيستهاي
مسيحي
اعتقادي به
اين ندارند که
مذهب امر
خصوصي افراد
است . آنان
معتقدند که تمام
جامعه و در
واقع تمام
جهان بايد بر
منباي قوانين
انجيلي اداره
شود.
بايد تذکر
دهيم که اين
تئوکراسي يک
تئوکراسي معمولي
از آن نوع که
در تاريخ
مسيحيت قبل از
انقلابات
بورژوائي در
کشورهاي غرب
حاکم بود يا
از نوع جمهوري
اسلامي ايران
نيست. اگر
اينها موفق به
استقرار آن
شوند، اين
تئوکراسي قرن
بيست و يکمي
مخلوطي خواهد
بود از
ايدئولوژي
قرون وسطائي و
سلاح هاي مدرن
و دولت امنيتي
تکنولوژيک.
يعني عصر
تاريک انديشي
تکنولوژيک!
نبرد
سياتل
آمريکا هنوز
يک تئوکراسي
نيست اما دارودسته
حاکم گام به
گام در حال
ساختن آن است.
فقط به افرادي
که بوش در
مصدر امور مي
گمارد نگاه
کنيد: قاضي دادگاه
عالي قضائي به
نام آنتونين
اسکاليا نوشته
است : « اقتدار
اخلاقي حکومت
... از خدا نشئت
مي گيرد.
حکومت،
گمارده خدا
است و خدا به
او اين قدرت
را داده است
که "انتقام
بگيرد"
و "خشم خود را
به اجرا بگذار
منجمله
بوسيله
شمشير.» اين
آقاي قاضي
دادگاه عالي
قضائي دولت
آمريکاست! به
انتصابهاي
ديگر جورج بوش
نظري
بيندازيم. وي
دکتري به نام
ديويد هاگر را
به رياست
«کميته
داروهاي
توليد مثل در
وزارت داروي
دولت فدرال»
منصوب کرده
است. اين جناب
دکتر حاضر
نيست براي
زناني که به
عقد نکاح مردي
در نيامده اند
نسخه داروي ضد
بارداري
بنويسد.
بعلاوه او
مقاله پشت
مقاله در تعريف
و تمجيد از
اثرات شفا بخش
دعاي مسيح مي
نويسد و براي
معالجه سردرد
و سرطان، دعا
تجويز مي کند.
بوش شخصي به
نام جيمز لئون
هولمز را به
دادگاه فدرال
آرکانزاس
منصوب کرده
است. اين آقا
نوشته است: «
مسيحيت در
وراي نظم
سياسي قرار
دارد و نمي
تواند تابع آن
باشد.»
يکي از
جنجالي ترين
شخصيتهاي
مذهبي دولت
بوش ژنرال
وزارت دفاع
بنام جري
بويکين است که
در زمينه جنگ
ضد چريکي
متخصص است و
مسئوليت مشخص
نظامي اش گير
انداختن
اسامه بن لادن
و صدام حسين
بوده است. بوش
در وزارت دفاع
آمريکا به او
يک مقام مدني
نيز داده است.
يکي از کارهاي
اين آقاي
ژنرال
سخنراني در
کليساهاي
مختلف در مورد
جنگ است.
موضوع مرکزي
سخنراني هاي
وي آن است که
جنگ آمريکا يک
جهاد مذهبي
است و براي آن
است که حکومت
خدا بر جهان
برقرار شود. او
به مردم مي
گويد خدا جورج
بوش را انتخاب
کرد تا اين
جنگ را به
نيابت از سوي
او پيش ببرد،
خدا ملت
آمريکا را
براي جنگ با
شيطان
برگزيده است!
ژنرال بويکين
در سخنراني
هايش فاشيسم
مسيحي را با
ميهن پرستي
آمريکائي
مخلوط کرده و
بخورد مردم مي
دهد. شک نيست
که اينان تجربه
جنگ ايران و
عراق را خوب
مطالعه کرده
اند و از
خميني جلاد
چيزها آموخته
اند. در جنگ
ايران و عراق
نيز جمهوري
اسلامي مذهب و
رسالت مذهبي
را با دفاع از
ميهن و "فتح
اورشليم و
کربلا" مخلوط
مي کرد و به
جوانان تزريق مي
کرد و تاثيرات
مثبتي از اين
مواد
ايدئولوژيک
بدست آورده
بود بطوريکه جوانان
مسخ شده با
کمال ميل حاضر
بودند
کورکورانه
بکشند و کشته
شوند. نگاهي
به وصيت نامه
هاي پاسداران
و بسيجي هاي
کشته شده در
جنگ که براي شستشوي
مغزي بقيه
جوانان
استفاده مي
شد، اين را خوب
نشان مي دهد.
جورج بوش و
همکارانش نيز
دين را با ميهن
پرستي و ايده
هاي تقدس گراي
جهان شمول مخلوط
کرده و به
خورد مردم
آمريکا مي
دهند. آنان به
يک عده آدم
نادان و
بحراني که فکر
مي کنند آخرالزمان
شده و سرعت
تحولات جهان
منگشان کرده و
نسبت به آينده
بشدت احساس
ناامني مي
کنند، مي
گويند خداوند
شما را
برگزيده که
مردم جهان را
"نجات" دهيد.
اين مانند
ايدئولوژي
فاشيستي
هيتلر است که
آينده با ثبات
و رفاه را به
آلماني هاي
بيکار و
هراسان از
آينده وعده مي
داد.
ضديت با
علم بخشي از
حکومت
تئوکراتيک
يکي
از ويژه گيهاي
حکومتهاي
تئورکراتيک
ضديتشان با
درک علمي بشر
از هستي خود و
جهان
پيرامونش مي
باشد.
حکومتهاي
مذهبي، البته،
از ثمرات
پيشرفتهاي
علمي بشر براي
منافع و
حاکميت خود
بهره جوئي مي
کنند. مثل
رژيم جمهوري
اسلامي. دولت
بوش نيز از
اين امر
مستثني نيست.
بوش از
هنگام به قدرت
رسيدن براي
همه روشن کرده
که با
پيشرفتهاي
علمي فقط تا
بدانجا
موافقت خواهد
کرد که به
منافع امپرياليسم
آمريکا و
سودآوري
سرمايه و تيز
کردن دندان
هاي آن کمک
کند. دولت بوش
به گسترش درک
خرافي و مذهبي
از جهان و
هستي بشر دامن
مي زند. نيروهاي
بنيادگرائي
مسيحي از
حمايت کامل
قدرت حاکم
براي رواج
تفکر ضد علمي
برخوردارند و
به کارزار ضد
علمي خود
افزوده اند.
مثلا، در ماه
دسامبر 2004 (يعني
درست پس از
پيروزي مجدد
جورج بوش
بعنوان رئيس
جمهور
آمريکا)
بنيادگرايان
مسيحي در
مقابل
کنفرانس
جهاني اتحاديه
ژئوفيزيستهاي
آمريکا،
تظاهراتي
ترتيب داده و
دانشمندان را
تهديد جاني
کردند! در اين
کنفرانس علمي
که در شهر
سانفرانسيسکو
برگزار شد 11
هزار نفر از
سراسر جهان
شرکت کرده
بودند. اين
کنفرانس
آنقدر بزرگ و
پر محتوا بود
که فقط کتاب
فهرست اسناد،
نويسندگان و
سمينارها 400 صفحه
بود. (4) علم
ژئوفيزيک و
علوم مرتبط با
آن، حرکت و
فعل و
انفعالات کره
زمين،
خورشيد، و
کرات ديگر را
کشف کرده و مرتبا
درک از زندگي
اين کرات را
دقيق تر کردند؛ از
طريق اين
علوم ثابت شد که
کرات
ميلياردها
سال عمر دارند
و تمام موجودات
زنده روي زمين
در طول
ميلياردها
سال تکامل
يافتند.
نيروهاي بنيادگراي
مسيحي بشدت با
اين رشته علوم
خصومت دارند
زيرا ژئو
فيزيک ثابت
کرده که
حرفهاي انجيل
در مورد اينکه
زمين و
موجودات آن
ثمره "سيلاب
نوح" در چند
هزار سال پيش
است مزخرف
است. اين
بنيادگرايان
مسيحي کارزار
بزرگي براي اثبات
تئوريهاي
قلابي انجيل
راه انداخته
اند و مرتب
کتاب چاپ مي
کنند و از
حمايت مستقيم
کاخ سفيد
برخوردارند.
اين مذهبي هاي
بي مغز (ولي
صاحب قدرت) در
مقابل
کنفرانس
ژئوفيزيكي
جمع شده و
شعارهاي
بزرگي به اين
مضمون
آويختند: « ژئوفيزيسيتها
گورتان را گم
کنيد؛ کره
زمين در عرض 7
روز آفريده
شد» يا «نوبت ما
رسيده ، الان
کاخ سفيد دست
ماست - فراموش
نکنيد که چه
بر سر گاليله
آمد.» (گاليله منجم
ايتاليائي
بود که در قرن 16
گردش کره ماه
به دور ستاره
مشتري
(ژوپيتر) را که
نشان مي داد که
کره زمين مرکز
عالم نيست،
کشف کرد.
بهمين خاطر
کليسا او را
دادگاهي کرد و
زير فشار و تهديد
او را وادار
کرد ندامت
کند.)
اين يک
موج گذرا نيست
بسياري مي
گويند، « بافت
جامعه آمريکا
تئوکراسي را
بر نمي تابد و
اين يک موج
گذراست».
البته هنگام
به قدرت رسيدن
خميني و
دارودسته اش
نيز چنين
احکامي داده
مي شد و
استدلال اين
بود که « بافت
جامعه ايران سرمايه
داري است و آن
را بر نمي
تابد».
اما در تجربه
ايران ديديم
که اولا، «
بافت جامعه ايران
سرمايه داري» نيست چون يک حکومت
تئوکراتيک را
خيلي خوب تحمل
و تغذيه کرد. ثانيا،
در تجربه
آمريکا به چشم
مي بينيم که
سرمايه داري هم در
تضاد با حکومت
تئوکراتيک
نيست و
چارچوبه
دموکراسي
بورژوائي
کاملا
قادر است که
يک حکومت
تئوکراتيک را
متولد کند. نيروهاي
مسيحي
بنيادگرا که
امروز قدرت را
در آمريکا در
دست گرفته اند
چند دهه است
که پايه هاي
خود را شستشوي
مغزي داده و
متشکل مي
کنند. اينان
يک نيروي
سازمان يافته
با يک پايه
توده اي وسيع
هستند. اينان
سازمان
افسران ارتش
آمريکا را با
افراد خود
اشغال کرده
اند. علاوه
براين،
ميليشياي
فاشيست خود را
نيز سازمان
داده اند و
آماده اند که
از طريق عوض
کردن قوانين آمريکا،
برقراري
حکومت پليس و
سانسور و اگر
لازم شد "چه با
تفنگ چه با
مشت" برنامه
خود را عملي
کنند.
در
چنين شرايطي
نيروهاي
کمونيست در آمريکا
هشيارانه و به
اضطرار توده
هاي مردم را آگاه
کرده و
سازماندهي مي
کنند تا به
مبارزه عليه
جنگهاي
امپرياليستي
آمريکا در
خاورميانه و
روند برقراري
حکومت
فاشيستي
مذهبي در آمريکا
به مبارزه
بلند شوند و
به اين ترتيب
براي انقلاب
سوسياليستي
در آمريکا
راهگشائي
کنند. مشخصا
باب آواكيان
صدر حزب کمونيست
انقلابي
آمريکا مي
نويسد:
« اگر جامعه
آمريكا بهمين
شكل قطب بندي
شود (يعني بخش
بزرگي از مردم
بزير برنامه
سياسي ايدئولوژيك
بوش و شركاء کشانده
شوند)...
اصلا خوب
نيست. ايجاد
يك قطب بندي
متفاوت در
جامعه در
زمينه ايدئولوژيك
و سياسي، يك
وظيفه عاجل
است و نه تنها
يك وظيفه حاد
و عاجل است
بلكه تا مدتها
يك چالش
ايدئولوژيك و
سياسي براي ما
خواهد بود و ما
از طريق اين
كار بايد خود
را آماده
استفاده از
اوضاع
انقلابي و
بحران
انقلابي كنيم
و ميليون ها
نفر مردمي را
كه پا به
ميدان خواهند
گذاشت رهبري
كنيم. اين
چالش ها كه
بطور حاد طرح
شده اند هم
ابعاد فوري
دارند و هم
ابعاد
استراتژيك»
(به نقل از
نشريه انقلاب
– 27 ژوئن 2005)
در
ادامه اين
مباحث ارگان
حزب كمونيست
انقلابي
آمريكا مي
نويسد:
« در اوضاع
كنوني بايد
اين روحيه را
در ميان مردم دامن
زنيم كه ما
درگير يك "جنگ
سياسي" هستيم
و بايد اين
تعهد را در
ميان مردم
گسترش دهيم كه
با بي عدالتي
هاي تحمل
ناپذير و
دهشتناك هيچ فصل
مشتركي
نداريم. بايد
عليه هر جنبه
از رژيم بوش
اعتراضات
گسترده اي
توده اي سازمان
دهيم. بايد
مجامع مقاومت
بوجود آوريم
كه مردم در
مقابل تهاجم
مرتجعين پشت
يكديگر را داشته
باشند...
وظايف
سنگيني به
لحاظ سياسي و
ايدئولوژيكي بر
دوش ماست.
بايد با
بسياري از
عناصر و نيروهاي
مترقي كه
مستاصلانه مي
خواهند در
چارچوب نظام
سرمايه داري
براي اوضاع فعلي
راه حلي
بيابند
مبارزه كنيم
و در عين
حال بايد با
آنها متحد
شويم ولي هرگز
از آنها
دنباله روي
نكنيم. يعني
از يك طرف
بايد با تنفر
آنها از رژيم
بوش و
انزجارشان از
سياستهاي
داخلي و جهاني
بوش متحد
شويم. اما از
سوي ديگر بايد
با آنها
مبارزه كنيم
تا ضديت كنوني
شان با رژيم
بوش را به سطح
كيفيتا
راديكال تري
ارتقاء دهيم.
و بايد يك
جنبش انقلابي
قدرتمند در
ميان توده هاي
تحتاني بوجود
آوريم. در كليت
اوضاع كنوني
اين يك مسئله
تعيين كننده
است... »
اين
رفقا در
آمريكا در
شرايط سختي
مبارزه مي
کنند و به
همبستگي
انترناسيوناليستي
همه مبارزين
جهان بخصوص
کمونيستهاي
خاورميانه
نياز دارند.
هر شکست
آمريکا در خاورميانه
بزرگترين کمک
انترناسيوناليستي
به
کمونيستهاي
انقلابي
آمريکا که
امروز تحت رهبري
حزب کمونيست
انقلابي قرار
دارند، مي باشد.
سرنوشت
انقلاب در
آمريکا و
انقلاب در
کشورهاي خاورميانه
از نزديک بهم
گره خورده
است. چه بهتر
از اين!
------------
توضيحات:
(1)
جنبش
رفراندوم و
نئوکانيسم
نوشته ا. تقوائي
– 11 اسفند 1383 سايت
اخبار روز
(2)نيويورک
تايمز- 4
نوامبر 2004
(3)به نقل
از مجله ويکلي
استاندارد- 11
نوامبر 2004 – نقل
شده در نشريه کارگر
انقلابي
شماره 1263- 26
دسامبر 2004
مقاله: The Rise of Christian Fascists)
(4) گزارش
کامل اين
کنفرانس را مي
توانيد در هفته
نامه انگليسي
زبان کارگر
انقلابي
شماره 1264 به
تاريخ 16
ژانويه 2005
بخوانيد. در
سايت: rwor.org
کارگر
انقلابي نام
ارگان حزب
کمونيست
انقلابي
آمريکا بود که
از ژانويه 2005
تبديل به
"رولوسيون"
(انقلاب) شده
است.
ازبکستان:"دمکراسی"
به سبک
جورج بوش
مقاله زير
برگرفته از
سرويس خبري
جهاني براي فتح
است. هر چند
اين مقاله در
مورد
ازبکستان است
اما
نشان مي دهد
که
امپرياليسم
آمريکا براي
گسترش سلطه
خود در
کشورهاي
مختلف
تبهکارترين
نيروهاي هر
کشور را به
خدمت مي گيرد.
از اين تجارب
مي توان
براحتي نتيجه
گرفت که وعده
هاي آمريکا در
مورد دفاع از
دموکراسي و
آزادي در کشورهاي
خاورميانه
منجمله ايران
به چه معنا مي
باشد.
حوادث
ازبکستان،
کشوري در آسياي
مرکزي، به
خوبي منظور
جورج بوش را
در مورد اينکه
آمريکا در حال
تقويت آزادي و
دمکراسي در
جمهوري هاي
آسياي مرکزي و
خاورميانه
است را روشن
کرد. اوائل
ماه مه، بوش
سفري داشت به
ليتواني و
گرجستان، دو
کشور کم جمعيت
که سالها تحت
سلطه
امپرياليسم
روس بودند. در
اين سفر بوش
به محروميت و
رنجهائي که
سلطه روس ها بر
اين کشورها
براي مردم به
بار آورد تمسک
جست تا چهره
کريه
دموکراسي و
آزادي مورد
نظر خود را
بپوشاند.. بوش
در ميدان
آزادي تفليس
(در گرجستان)
گفت: « اکنون در
سراسر
گرجستان، در
آسياي ميانه و
خاورميانه
بزرگ، ما شاهد
آنيم که
جوانان آزادي
و دموکراسي مي
خواهند؛ اين
خواست
متحقق خواهد
شد."
مردم شهر
کوچک انديجان
در ازبکستان،
شورشي کردند
که در عرض چند روز
بعد بطرز
خونيني سرکوب
شد. مردم اين
شهر در مورد
اينکه جورج بوش
از آنها حمايت
خواهد کرد
توهم زيادي
داشتند. چنان
اسير امواج تبليغات
جهاني
امپرياليستي
در مورد تضمين آزادي
در منطقه توسط
آمريکا بودند
که
وقتي در
اعتراض به
اسلام کريموف
که رئيس حکومت
ازبکستان و
يکي از
شريرترين رژيم
هاي سرکوبگر
در آسياي
مرکزي است، به
خيابانها
ريختند، فکر
ميکردند
آمريکا از
نفوذش
بر رژِيم
کريموف براي
کوتاه کردن
دست اين
تبهکار از
زندگي مردم ازبکستان،
استفاده
خواهد کرد.
گرچه
کريموف، در
دوراني به
قدرت رسيد که
ازبکستان
هنوز بخشي از
اتحاد جماهير
شوروي بود اما
پس از مستقل
شدن ازبکستان
روابط نزديکي
با آمريکا
برقرار کرد و
پس از 11
سپتامبر 2002
پايگاه هوائي
خان آباد
ازبکستان را
به آمريکا داد
تا از آن براي
حمله به
افغانستان
استفاده کند.
آمريکا با
کمال ميل
حمايت از
کريموف را
بعهده گرفت.
يقينأ
آمريکا
از ماهيت
حکومت کريموف
با خبر بود. در
گذشته حکومت
کريموف بدليل
استفاده از
شکنجه و سرکوب
عليه مردم
بارها در
مجامع بين
المللي افشا و
محکوم شده
بود. گزارش 319
صفحه اي ديده
بان حقوق بشر
درسال 2004 مي
گويد در
ازبکستان "
شکنجه امري
متداول است".
اين گزارش شرح
مي دهد که اين
رژيم يکي از
مخالفين خود
(به نام مظفر
آوازوف)
را با
انداختن وي در
آب جوش بقتل
رسانده است.
معلوم
نيست که در
سرکوب مردم
انديجان چه
تعداد از مردم
کشته و دستگير
شدند.زيرا رژيم
کريموف پس از سرکوب،
منطقه را مهر
و موم کرد و
ارتباطات را قطع
کرد. بنظر
ميرسد محاکمه
23 نفر از کسبه محلي
جرقه حمله
مسلحانه به
زندان را زد.
زندانيان به
شهر گريختند،
که منجر به
تظاهرات هزاران
نفري در مرکز
شهر شد.
گزارشي در نيويورک
تايمز (23 مه)،
که از مصاحبه
با 30 نفر از
بازماندگان
اين حادثه جمع
آوري شده
ميگويد، «
سخنرانان يکي
بعداز ديگري
از فقر، سوء
استفاده
پليس، فساد و
سرکوب آزادي
هاي فردي در
ازبکستان
افشاگري کردند.»
از يک مبل
ساز، رحمت ذخيوف،
38 ساله، نقل
قول شده که
ميگويد، « اين
سخنراني ها را
دوست دارم
چونکه من همين
درد را دارم.»
يکي از 23 کسبه
آزاد شده،
عبدوواسيد
اگه موف، 33
ساله، به يک
خبرنگار گفت،
« ما حاضر
هستيم بميريم
ولي اينطور
مثل آشغال
زندگي نکنيم.»
بيکاري
گسترده اي در
ازبکستان وجود
دارد و سطح
زندگي در
سالهاي اخير،
با مزد متوسط
ماهانه 35 دلار
آمريکا در حال
حاضر، بشدت
سقوط کرده
است.
سربازان
ارتش با
باران
گلوله هاي
سربي از تظاهر
کنندگان
استقبال
کردند.
بازماندگان
زخمي که به
قرقيزستان در
همسايگي
ازبکستان
گريخته بودند
گزارش ميدهند
که سربازان
ناگهان سوار
بر زرهپوش هاي
نفربر(آ پ سي)
به ميدان
مرکزي شهر
رسيدند و بي
هدف بروي
جمعيت
تظاهرکننده
تيراندازي
نمودند. مخمت
مولانوف،
کسبه اي که زخمي
شده بود گفت، «
تانک ها
آمدند، با
سربازان.
تيراندازي
شروع شد. جنگي
در بين نبود.
صرفأ قتل عام
بود.» (نيويورک
تايمز 17 مه)
عده اي از
تظاهر
کنندگان در
امتداد کولپون
پروسپکت فرار
کردند ولي در
آنجا با
آتشباري تفنگداران،
تک
تيراندازان و
آ پ سي ها رو
برو شدند.
تظاهرکنندگان
براي نجات
جانشان ميگريختند
وخيابانها از
خون قرمز شده
بود و عده
اي شعار مي
دادند "
آزادليک".
در روزهاي
متعاقب،
احزاب مخالف
اعلام کردن که 1000 نفر
کشته را شمارش
کرده اند.
کريموف گفت
اين دروغ است
و سربازان او
"فقط 137 نفر" را
کشته اند. فقط!
حتي همين رقم
انديجان را در
زمره يکي از
خونين ترين
کشتارگاه هاي
تظاهرکنندگان
غيرمسلح قرار
ميدهد. کريموف
با منتقدين
خود بر سر
تعداد تظاهر
کننده غير
مسلحي که
سلاخي کرده
چانه مي زند و
در همان حال
از ورود
روزنامه
نگاران و
ناظرين حقوق
بشر به منطقه
جلوگيري مي
کند و با
پرروئي مي
گويد اينکار
بخاطر "حفاظت
از خود
آنهاست" (!). او ارتباطات
تلفني و
اينترنتي را
قطع کرده است.
وزارت کشور به
گروهي از
مقامات خارجي
اجازه گردشي
دو ساعته در
شهر را داد،
ولي اجازه
صحبت با هيچ
شهروندي را
نداد. اين يکي
از "دموکرات"هاي
بوش است که در
خاورميانه
تقويت مي شود.
آيا براي
مردمي که گول
حرفهاي جورج
بوش را خورده
اند همين يک
قلم واقعه
عبرت انگيز نيست؟
کريموف
کار را به
جائي رسانده
که با قاطعيت
ميگويد
آدمکشان مسلح
وي اصلأ بهيچ
شهروندي تيراندازي
نکردند، بلکه
" نيروهاي
دولتي فقط شر تروريستها
را کم کردند".
کريموف به
دروغ تظاهر
کنندگان را
"تروريستهاي
اسلامي" مي
خواند.
کريگ موراي
فرستادهء
سابق
بريتانيا به
ازبکستان اين
ادعا را رد
کرد. وي و
بسياري ديگر
از ناظرين
ميگويند
کريموف عمدا
مخالفين رژيمش،
منجمله
فعالين حقوق
بشر را،
را بنيادگراي
اسلامي مي
خواند که
کارهاي خود را
هماهنگ با "
جنگ ضد ترور"
آمريکا نشان
دهد.
هنگاميکه
اخبار حمام
خون براي
نخستين بار درج
شد، اسکات مک
کله لان
سخنگوي کاخ
سفيد
دربيانيه اش
با تکرار
ادعاي کريموف
که در
ميان قربانيان
"تروريستهاي"
شناخته شده
وجود دارند،
از کريموف
حمايت کرد.
وقتي با خشم
جهاني نسبت به
اين کشتار
مواجه شد از
حمايت عريان
دست كشيد و
فريبکارانه
از "هر دو طرف"
خواست که "خوددار
باشند". ارتش
سرکوبگر
کريموف را
آمريکا تا بدندان
مسلح کرده و
تعليم مي دهد.
جورج بوش
کاملا با
ديکتاتوري
هاي خونخوار
خاورميانه
توافق دارد
فقط بشرطي که
اين خونخواران
از آمريکا
تبعيت کنند.
بطور مثال چند
ماهي پيشتر از
اين واقعه،
آمريکا و
رسانه هاي
جهاني اش کارزار
بي وقفه اي را
عليه رئيس
جمهور وقت
اوکرائين (به
نام کوچما)
براه
انداختند و توجه کل
جهان را بسوي
فساد دولتي و
"تقلب هاي
انتخاباتي" و
"تحريکات
رسانه ها عليه
مخالفين رژيم"
جلب کرد ند و
زمينه
" انقلاب
نارنجي" و نصب
حکومتي تحت
رهبري
يوشچنکو که
طرفدار آمريکا
است را فراهم
کردند. در
گرجستان هم
زمينه هاي
"انقلاب
مخملي" را
فراهم کردند.
و در
آنجا بي وقفه
حکومت
شوارنادزه را تا افولش
سردوانيدند و
ساکاکشويلي
را که
تحصيلکرده
دانشگاه
هاروارد بود
به قدرت رسانيدند.
سپس، در
قرقيزستان، حکومت
آکايوف
نيزدچار همان
سرنوشت شد.
واقعيت آن
است که رژيم
کريموف که
مورد حمايت آمريکاست
از نظر فساد و
سرکوب گري
بسيار فراتر از
کوچما،
شوارنادزه و
آکايوف است.
در ازبکستان
اصولا نمي
توان
"تحريکات
رسانه ها عليه
مخالفين" در
جريان
انتخابات سال
گذشته را اثبات
کرد
زيرا کريموف
حتا اجازه
نداد احزاب
عمده
اپوزيسيون در
رقابت
انتخاباتي شرکت
بکنند. در
انتخابات
گذشته براي
رياست جمهوري
در سال 2000، وي با
97.7درصد آراء
پيروز شد. اما
در رابطه با
فساد، حتي
معلوم نيست
فساد در چارچوب
ازبکي به چه
معنا ميباشد،
چرا که عملأ
طايفه کريموف
صاحب کشور
است. و در رابطه
با سرکوب،
علاوه بر
گزارشات
بيشمار سازمان
هاي سازمان
هاي حقوق بشر
در رابطه با
اسناد شکنجه،
وزارت کشور
آمريکا خودش
قبول دارد که نيروهاي
امنيتي ازبک
"از شکنجه
بعنوان روشي معمول
در بازجوئي ها
استفاده
ميکنند".
حال
عليرغم اين
سابقه سرکوب و
خون صدها نفري
که به تازگي
بر خيابان هاي
انديجان
ريخته شد، از
طرف جورج بوش،
اين پهلوان آزادي و
دمکراسي در
جهان، صدائي
در نيامده.
راز بزرگي
درين سکوت
نيست. زيرا
چيزي که بوش
بدنبالش است
ارتقاء منافع
امپرياليسم
آمريکا است.
تصادفي نيست
که تمام
مرداني که از
طريق اين
انقلابات نارنجي
و مخملي و
غيره در
اوکرائين،
گرجستان و قرقيزستان
به قدرت رسيده
اند، طرفدار
باز کردن درهاي
کشورشان بروي
نفوذ اقتصادي
آمريکا بوده و
نيروهاي
نظامي شان را
طبق توصيه هاي
آمريکا بکار
مي گيرند.
منظور بوش از
تقويت
"آزادي" در
اين کشورها "
آزادي" ادغام
عميق تر و بيشتر
اين کشورها در
سيستم
امپرياليستي
تحت سلطه
آمريکا است.
باين دليل است
که دونالد
رامسفلد وزير
دفاع آمريکا "
همکاري شگفت
آور" کريموف
را تحسين
ميکند، و پاول
او نيل وزير
خزانه داري
"هوش تيز
واحساسات
عميق" او را
بخاطر بهبود
زندگي مردمش،
تمجيد ميکند و
بوش شخصأ
کريموف را به
کاخ سفيد دعوت
مي نمايد.
واقعيت
اينست که
طرفداري بوش
از کريموف
بخاطر آن نيست
که گويا ماشين
امنيتي
تبهکار کريموف
را ناديده
گرفته است.
بلکه
دقيقأ بدليل
آن از کريموف
حمايت مي کند
که اين ماشين
امنيتي جهنمي
براي منافع
آمريکا کار مي
کند. نيروهاي
امنيتي ازبک
را آمريکا
آموزش داده و
از سال 2002 تا کنون
آمريکا صدها
ميليون دلار
کمک نظامي و
امنيتي، بابت
"حمايت از
امنيت و تقويت
قانون"، به
رژيم کريموف
داده است.
پادگان به
اصطلاح « سنگر
آزادي» در خان
آباد
ازبکستان
ماواي چندين هزار
سرباز
آمريکائي است.
سازمان سيا
آدم هائي را
که ميخواهد
شکنجه کند به
سياهچال هاي
کريموف
ميفرستد. (
خبرنگاراني
که برنامه هاي
پرواز را
بررسي ميکنند
مي گويند از
سال 2002 تا
2003حداقل هفت پرواز
بوسيله
هواپيماهاي
مرتبط با سيا
به مقصد
تاشکند
پايتخت ازبکستان از
مبداء هائي در
خاورميانه و
اروپا، انجام
شده است.)
اين به
معناي آن نيست
که در آينده
آمريکا از نيروي
ديگري در
ازبکستان
پشتيباني
نخواهد کرد.
بستگي به
منافعش دارد.
جانبازی
هايشان
انقلاب
پرولتری را به
ثمر خواهد
رساند!
نيمه شب
26 خرداد يك گروه 17
نفره از رهبران
حزب کمونيست مائوئيست
(ترکيه -
کردستان
شمالي)و اعضا
و رزمندگان
اين حزب كه به
قصد برگزاري
دومين كنگره حزب
در مناطق
روستائي
درسيم
(كردستان) بسر
مي بردند از
هوا و زمين
مورد تهاجم
ارتش تركيه قرار
گرفته و جان
باختند. كشتار
اين
انقلابيون بدست
ارتش فاشيستي
تركيه خشم
توده هاي مردم
تركيه بخصوص
مردم كردستان
را برانگيخته
است.
كمونيستهاي
كشورهاي
مختلف اين
واقعه را ضربه
سختي به پيكر
جنبش
كمونيستي بين
المللي تلقي
كرده و به
همبستگي با
حزب كمونيست
مائوئيست
تركيه
برخاسته اند.
هزاران تن از
مردم شهرهاي
درسيم،
آنکارا،
استامبول، و
ديگر شهرهاي
ترکيه مراسم
تشيع جنازه
اين رفقا را
بطرز شكوهمندي
برگزار كردند
و به مرتجعين
پيام فرستادند كه پرچم
سرخ آنان را
تا پيروزي نهائي
بر دوش حمل
خواهند كرد.
كارگران
مهاجر تركيه
در اروپا با
همراهي تمام
سازمان هاي
سياسي
انقلابي اين
كشور
راهپيمائي ها
و مراسم يادبود
شكوهمندي در
شهرهاي مختلف
اروپا برگزار
كردند. کميته
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
بيانيه اي را
در مورد اين
كشتار و به
ياد دبيركل
حزب كه در
ميان
جانباختگان
است صادر كرد.
در ذيل اين
بيانيه را مي
خوانيد.
به
افتخار رفيق
جانگوز و ديگر
قهرمانان
بخاک افتاده:
جانبازی
هايشان
انقلاب
پرولتری را به
ثمر خواهد
رساند!
کميته
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
از قتل
شريرانه جعفر
جانگوز دبير
کل و 16 رفيق
ديگر از رفقاي
حزب کمونيست
مائوئيستي (
ترکيه ـ
کردستان
شمالي)
(ام کا پ) بدست
ارتش ارتجاعي
ترکيه،
اندوهگين و
خشمناک است.
سه هلي کوپتر
توپ دار و بيش
از هزار سرباز
در اين عمليات
که در واقع
قتل عام هوائي
بود شركت داشتند. ارتش
تركيه از
پيشرفته ترين
ادوات
الكترونيكي
براي تعيين
موقعيت اين
گروه و از
پيشرفته ترين
تسليحات
جهاني براي
كشتار آنان
استفاده كرد.
اين گواه آنست
که طبقه حاکمه
ترکيه در
برخورد به
بهترين
فرزندان
خلقهاي اين
كشور تا چه حد
مي تواند پست
باشد. اين
مرتجعين وحشي
و اربابان
امپرياليستشان
هراس و ترسي واقعي
در دل مي
پرورانند
زيرا خوب
ميدانند كه کارگران،
دهقانان، ملل
تحت ستم و
روشنفکران انقلابي
و نيروهاي
دمکرات تركيه
عميقأ از آنها
متنفرند. بدون
حمايت همه
جانبه
امپرياليسم
جهاني، بويژه
آمريکا و
زرادخانه
نظاميش، طبقه
حاکمه ترکيه
نمي تواند حتي
يک روز دوام
بيآورد.
جعفر
جانگوز دبير
کل و رفيق
آيدين همبيات،
معاون دبير
کل، همراه با
ديگر رفقا
اوکان اونسل،
علي رضا صبور،
علاءالدين آتش،
کمال چکماک،
برنا سايقيلي
اونسل، کنعان
چاکي جي، اوکس
قره اوغلو،
تيلان ايليذ،
ايبراهيم اق
دنيس، بينالي
گولر، دورسون
تورگوت، گلناز
ايلديذ،
چاقداش جان،
احمت پرکتاش،
و ارسين
کانتار
هنگاميکه در
مسير خود بسوي
محل برگزاري
دومين کنگره
حزب بودند
بوسيله ارتش
ترکيه محاصره
شده و از زمين
و هوا مورد
هجوم قرار گرفتند.
دشمن بخوبي
رفيق جانگوز
را مي شناخت.
وي چندين دهه
براي رهائي
خلق هاي ترکيه
مبارزه كرده و
اين مبارزه را
بخشي از
انقلاب جهاني
پرولتاريا مي
دانست. وي بيش
از ده سال در
سياهچال هاي
ترکيه سپري
کرد. در زندان
نمونه ي جرات
کردن بود و در
مقاومت
الهامبخش.
انقلابيون
زنداني
عاشقانه او را
دوست داشتند.
و مقامات
زندان از او
متنفر بودند.
اين رفيق حتي
هنگاميکه در
زندان بود
توجه زيادي به
مسائل جنبش
کمونيستي در
ترکيه و در
سطح بين
المللي مي كرد.
رفيق جانگوز
در سال 2002 آزاد
شد و بلافاصله
نقش مهمي در
سازماندهي
کنگره مؤسس حزب
كمونيست
مائوئيست (ام
کا پ ) و تدوين
خط سياسي اين
كنگره بازي
كرد. اين
كنگره يك نقطه
عطف تاريخي
بود كه نقش
كليدي در
تثبيت درک
مارکسيست ـ
لنينيست ـ
مائوئيستي در
حزب ايفاء
كرد. از هنگام
نخستين
کنگره، رفيق
جانگوز براي
سازماندهي
مجدد و تقويت
حزب و
راهگشائي در
پيشبرد جنگ
خلق، تلاش و
مبارزه كرد.
رفيق جانگوز
حامي استوار
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
بود. تحت
رهبري او
پيوند حزب با
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
محكم تر از
پيش شد و نقش
بيشتري در
تقويت جنبش
بين المللي
ايفاء نمود.
از
دست دادن رفيق
جانگوز و ديگر
رفقا و
رزمندگان حزب
براي انقلاب
در ترکيه و
سراسر جهان
فقداني غم
انگيز است.
ولي آنها
بيهوده جان
نباختند.
ثمرهء
جانبازي ها و
مبارزات آنها
از بذرهاي
انقلاب
پرولتاريائي
سربدر خواهد
آورد، از
بذرهائي که
وسيعأ و عميقأ
در ميان توده
هاي تمام مليت
هاي ترکيه
کاشته شده و
در قلب ها و
روانشان به
حيات ادامه
ميدهند. دشمن
اميدوار بود
حزب كمونيست
مائوئيست (ام
کا پ) را تار و
مار بکند ولي
حزب، در آغوش
توده هائي که
از صميم قلب
آنرا حمايت
ميکنند،
وظيفه دشوار
تبديل اندوه و
خشم به يك برنامهء
علمي انقلابي
را شروع کرده
است. دشمن اميدوار
بود ترس در دل
توده ها در
ترکيه
بياندازد،
ولي هم اکنون
هزاران نفر به
افتخار و
احترام رفقاي
بخاک افتاده
در درسيم،
استامبول،
آنکارا و ديگر
شهرهاي ترکيه
و اروپا، به
مقاومت و
سرپيچي از
دشمن بلند شده
اند. ما تمام انقلابيون
پرولتر در
ترکيه را فرا
مي خوانيم كه
در اين لحظات
دشوار و اندوه
به گرد حزب
كمونيست
مائوئيست
حلقه زده و براي
روياروئي با
چالش هاي
جديدي كه اين
واقعه در
مقابل حزب
گذاشته بپا
خيزند،
مسئوليت هاي
تازه اي بعهده
گرفته و کاري
را که رفقاي
بخون خفته
آغاز کردند تا
سرانجام
پيروزمند به
پيش برند.
رفقاي اين حزب
نقش مهمي در
بنيان گذاري
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
بعنوان مرکز
جنيني نيروهاي
مائوئيست
جهان ايفاء
كردند. يکي از
وظائف اين
مرکز کمک به
تقويت احزاب و
سازمان هاي مائوئيستي
جهان ميباشد.
کميته جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي
تعهد مي كند
دوش به دوش
حزب بايستد و
با هر چه در
توان دارد به
آن در فائق آمدن
بر مشكلات
ياري كند تا
هرچه سريعتر
به نقطه عطفي
در مبارزه
انقلابي که
توده هاي
ترکيه
بيقرارانه
انتظارش را مي
كشند برسد. همآنگونه
که مائو تسه
دون گفت، "
مبارزه، شکست،
باز مبارزه،
باز شکست، باز
هم مبارزه...تا
پيروزي؛
اينست منطق
خلق." مهم نيست
قدرت نظامي دشمن
چقدر بزرگ است
زيرا ثابت
خواهد شد كه
قدرت دهها
ميليون نفر
تودهء
ستمديده و
استثمار شده
در ترکيه،
هنگاميکه
کاملأ رها شده
و در مبارزه
اي انقلابي
سازمان
يابند،
قدرتمندتر
است.
بالاخره، جنگ
خلق، طبقه
حاکمهء شرور
ترکيه و
اربابان
امپرياليست
اش را از صحنه
پاک کرده، در
را
بروي آينده
اي زيبا در
ترکيه و سراسر
جهان خواهد
گشود، آينده
اي کمونيستي
که رفيق جعفر
جانگوز و ديگر
قهرمانان
بخون خفته
براي تحقق آن
جانشان را
دادند.
کميته جنبش
انقلابي
انترناسيوناليستي
24
ژوئن 2005
اينبار
هم كوه بود و
گلوله بود و
چادر
اينبار
اما فرصت
فرياد نبود
حتي به
كوتاهي
«ياشاسين
پارتيميز...»
اينبار
هم رفتيم
رفتند
همه
رفتند.
اما
نگاه كن!
پشت
صخره هاي
تيرباران
آن گل
نورسته
دست
نخورده مانده
است.
پيام به حزب
کمونيست
مائوئيست (ترکيه
– کردستان
شمالي)
رفقاي
عزيز:
از دست دادن
رفيق جعفر جانگوز،
دبير اول حزب
کمونيست
مائوئيست، و
ديگر رهبران و
اعضا و
رزمندگان
حزب، مانند
کوهي بر قلب
هاي ما سنگيني
مي کند. ما در
خشم عميق و
عادلانه
پرولترهاي
انقلابي و
توده هاي
ترکيه عليه
اين کشتار
بيرحمانه و بزدلانه
رفقايمان
توسط ارتش
فاشيست ترکيه
سهيم هستيم.
رفقا: حزب شما در سخت ترين لحظات حيات حزب ما در کنارما بوده است؛ در شرايطي که ما از پيچ و خم هاي دردناک شکست انقلاب ايران و کشتار رهبران و رفقايمان توسط رژيم فاشيستي جمهوري اسلامي گذر مي کردي