حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 22 ارديبهشت 1384

 

 

 

درسهای اول ماه مه 1

 

در باره کميته پيگيري براي ايجاد تشکلات آزاد کارگري 3

 

اول ماه مه دولتي خانه کارگر در تهران تبديل به مراسم ضد رژيمي شد: درود بر کارگران و زنان و دانشجويان آگاه 5

 

اوج گيری مبارزات کارگری و مباحث درون جنبش چپ 7

 

يک سيرک واقعی! 12

 

پايکوبي براي رئيس جمهور شدن جلال طالباني! 15

 

آقاي جلال طالباني رئيس تشريفاتي دولت تشريفاتي عراق 17

 

مبارزه در حزب مائوئيستي نپال 20

 

درگيري برق آساي شورشيان مائوئيست با ارتش ترکيه 21

 

قتل رفيق حريري و جاه طلبي هاي آمريکا در خاورميانه 22

 

در باره پاپي که مرد! 24

 

دست نيروهاي سرکوبگر رژيم فاشيستي جمهوري اسلامي از خلق عرب کوتاه! 26

 

انقلاب سوسياليستي چين 28

 

دست رژيم فاشيستی جمهوری اسلامی از خلق عرب کوتاه! 34

 

 

 

درسهای اول ماه مه

 

امسال روز جهانی کارگر، جنبش كارگري ايران حال و هواي ديگري داشت. گردهمائی  های گوناگون با سمت گيري هاي سياسي مختلف سازمان داده شد. گرايشات چپ توانستند حضور خود را در گوشه و كنار كشور علني كنند. تقريبا پس از دو دهه و نيم در برخي از اين گردهمائی ها شعار  «كارگران جهان متحد شويد» برافراشته شده و سرود انترناسيونال طنين افکن شد. 

در اول ماه مه رژيم عقب نشست و اين را  عمدتا مردم به رژيم تحميل كرده اند. از اين عقب نشيني مي توان و بايد براي پيشروي بيشتر سود جست و سرنگوني جمهوري اسلامي را تسريع كرد.

اگر چه تعداد شركت كننده در تجمعات اول ماه مه به نسبت وسعت طبقه كارگر ايران محدود بود؛ و اگر چه نارضايتي عميق، رزمندگي و راديكاليسم سياسي طبقه كارگر ايران در اينگونه تجمعات چندان منعكس نشد با اين وجود اول ماه مه امسال براي جنبش كارگري گامي به پيش بود.

تجمع 12 هزار نفره كارگران در ورزشگاه آزادي كه قرار بود يك تجمع فرمايشي دولتي باشد نه تنها با شكست كامل روبرو شد بلكه خود به صحنه ابراز انزجار كارگران از سردمداران رژيم ـ مشخصا رفسنجاني ـ و مزدوران خانه كارگر بدل شد. قرار بود اين تجمع باصطلاح دربرگيرنده پايه هاي رژيم و كارگران متوهم به خانه كارگر باشد. اما به صحنه رسوائي بدل شد. اول ماه مه امسال آخرين ميخ بر تابوت تشكل دولتي و ارتجاعي خانه كارگر بود. اين يك دستاورد مهم بود. دستاوردي كه نشان از ابعاد وسيع نارضايتي كارگران و چنته خالي حكومتگران ـ حتي در ارائه وعده هاي عوام فريبانه ـ دارد.

     علاوه بر اين كارگران حاضر در اين تجمع مزه مزه کردن رفسنجاني در رابطه با انتخابات را به كامش تلخ كردند.

دستاورد ديگر اول ماه مه امسال حضور نسبتا گسترده دانشجويان در مراسمهاي مختلف بود. بخش چپ جنبش دانشجوئي به استقبال اول ماه مه رفت. نه تنها در دانشگاه تهران مراسم اول ماه مه برگزار شد بلكه بسياري از دانشجويان به ياري فعالين كارگري براي برگزاري اين روز شتافتند. اين پيوندي گرانقدر است. پيوندي كه مي تواند نقش موثري در تحرك سياسي جنبش كارگري و كلا ديگر جنبشهاي توده اي ايفا كند.

     با وجود اينكه در تجمعات گوناگون خواستهاي مشخصي چون ايجاد تشكل هاي مستقل كارگري، لغو قراردادهاي كاري موقت و افزايش دستمزد طرح گشته اما در مجموع ميتوان گفت كه جاي شعارهاي سياسي و سياست يا خالي بود يا بسيار کم رنگ. شعارهائي كه بيان دخالت كارگران در صحنه سياسي ايران باشد، بچشم نمی خورد. اين امر قبل از اينكه به ضعف توده كارگران ايران مربوط باشد مستقيما به محدوديتهاي ايدئولوژيك ـ سياسي فعالين كارگري مربوط است.

     تنها مكاني كه به محل تظاهرات سياسي كارگران بدل شد تجمع ورزشگاه آزادي بود كه آنهم دليل عمده اش اين بود كه خود بورژوازي تلاش كرد اين تجمع را به دفاع سياسي از رفسنجاني بدل كند كه با عكس العمل و انزجار كارگران روبرو شد. كارگران علاوه بر شعارهای حق طلبانه خود شعارهاي سياسي خودبخودي و رايجي چون «رفراندم رفراندم اين است نجات مردم» را كه گرايشات ملي مذهبي در دسترس شان قرار داده اند را سردادند. اين که مراسم فوق سياسی شد نشانه آن است كه وقتی پاي سياست به ميان آيد كارگران نسبت بدان بي تفاوت نيستند و آمادگي خود را براي دخالت در مبازرات سياسي جاري جامعه اعلام مي كنند. مهمتر از آن اين واقعه خود هشداري است به فعالين جنبش كارگري بخصوص به كمونيستهاي انقلابي كه هر چه سريعتر بر ضعفهاي خود فائق آيند. چرا كه بدون اينكه كارگران را به تمام معنا درگير سياست ـ به معناي انقلابي آن ـ کنند نه قادر خواهند بود توده هاي وسيع كارگر را به سمت خود جلب نمايند و نه حتي دستاوردهاي اوليه ئي را كه كسب كرده اند حفظ نمايند. اين قانون عيني مبارزه طبقاتي است. ناديده انگاشتن آن در بهترين حالت درجا زدن در سطح مبارزات موجود است و در بدترين حالت رها كردن كارگران در دام سياستهاي بورژوائي.

     فعال كارگري اي كه در روز اول ماه مه در مورد مهمترين مسائل سياسي روز ـ في المثل انتخابات يا شعار رفراندوم ـ ابراز نظر نكند، قطعا راه را بر ايده ها و راه حل هاي رايج بورژوائي ميان كارگران هموار مي كند.

     فعال كارگري اي كه در روز اول ماه مه حساسيت كارگران ايران را نسبت به سركوب وحشيانه كارگران و خلق عرب برنيانگيزاند قادر نخواهد بود صفوف كارگران ايران از هر مليتي را متحد كند.

     فعال كارگري اي كه در مورد دخالتهاي نظامي امپرياليسم آمريكا در گوشه و كنار جهان با كارگران صحبت نكند و آن را محكوم نكند، در واقع  در توانائي طبقه كارگر نمي بيند كه بتواند سياست طبقاتي خود را در اين زمينه ها جلو گذارد.

     فعال كارگري اي كه جنبش كارگري را به حمايت فعال از ديگر جنبشها مانند جنبش زنان و دانشجوئي فرانخواند، به دست خود طبقه كارگر را در صحنه سياسي منفرد مي كند. اين فقط وظيفه دانشجويان نيست كه به حمايت از كارگران برخيزند بلكه وظيفه كارگران هم هست كه به دفاع از جنبش دانشجوئي بپردازند. طبقه كارگر بدون دخالت و شركت فعال در ديگر جنبشهاي مردمي افق ديدش گسترش نمي يابد و آگاهي طبقاتيش نسبت به تضادهاي گوناگون جامعه و پيچيدگي هايش تكامل نمي يابد و براي كسب قدرت سياسي و اداره جامعه آينده آماده نمي شود.

     فعال كارگري اي كه راديكاليزه كردن جنبش كارگري را به جلو گذاشتن سقفي هر چه بالاتر براي حداقل دستمزد، خلاصه مي كند، طبقه كارگر را لايق آن نمي داند كه در سياست دخالت كند. در شرايط کنوني پيروزي در مبارزات اقتصادي کارگران به ميزان تعيين كننده به رشد و گسترش مبارزات سياسي عليه حکومت وابسته است. بدون شكل گيري جنبش انقلابي سياسي امكان پيشروي در حيطه مبارزه اقتصادي بسيار کند و ناچيز است.

     فعال كارگري اي كه در بزرگداشت اول ماه مه به كارگران نگويد آنچه كه موجب جاودانگي خاطره رهبران انقلابي كارگران شيكاگو در قلوب مردم جهان شد اين بود که حرف و عمل شان براي سازمان دادن يک مبارزه انقلابي بود. رهبران انقلابي کارگران شك نداشتند كه نبرد شان با بورژوازي خونين و قهر آميز  است و از همينرو شعار كارگران مسلح شويد را جلو گذاشتند.  بيان نکردن تمام حقيقت در مورد تاريخ اول ماه مه يعني تن دادن به آوار رفرميسم و تحريفي كه بورژوازي در مورد اين روز تاريخي كرده و مي كند تا آنرا به يك روز بي آزار بدل كند.

     اين محدوديتهاي ايدئولوژيك ـ سياسي هشداري است به همه كساني كه قلبشان براي پيروزي طبقه كارگر مي تپد. كارگران به ميدان آمده اند؛ آنان براي پيشبرد مبارزات خود قبل از هر چيز به سياست انقلابي نيازمندند. تا زماني كه كارگران در سياست و مبارزات سياسي جاري جامعه آگاهانه دخالت نكنند همواره خطر آن هست كه دنباله روي نيروهاي طبقاتي ديگري كه در صحنه سياسي جامعه فعالند بشوند. تجربه تلخ سال 57 را هيچگاه نبايد فراموش كنيم كه در مجامع كارگري طرفداران خميني با حرارت از آلترناتيو اسلامي، از جامعه اسلامي از«عدل و قسط اسلامي» سخن مي راندند اما كمونيستهاي اصيل كه شديدا آغشته به اكونوميسم و سردرگمي ايدئولوژيك ـ سياسي بودند از مقابله با اين ترهات شانه خالي مي كردند و ترجيح مي دادند بر سر خواسته ها و مبارزات اقتصادي كارگران صحبت كنند. اينگونه بود كه هزاران كارگر مشتاق، كارگراني كه مي خواستند بدانند آلترناتيو كمونيستهابراي كسب قدرت و اداره جامعه آينده چيست به حال خود رها شدند و پيشاپيش در مقابل دار و دسته هاي گوناگون بورژوازي خلع سلاح شدند. هيهات! كه چنين تجربه تلخي دوباره تكرار شود.

     اين خود هشداري جدي به كمونيستهاي انقلابي است كه به وظايف خود هر چه سريعتر عمل كنند؛ بر پراكندگي ميان صفوف خود فائق آيند؛ حول خط روشن و انقلابي متحد شوند؛ به نيازهاي فوري و درازمدت طبقه كارگر پاسخ دهند؛ پرچم استقلال سياسي طبقه كارگر را برافرازند و تمام توده هاي ستمديده را حول آن متحد كنند.

بيشك نبردهاي زيادي در پيش است؛ به استقبال اين نبردها رويم؛ كارهاي زيادي هست كه انجام شان طلب مي شود! 

 

 

 

جنبش کارگري

در باره کميته پيگيري براي ايجاد تشکلات آزاد کارگري

 

 

اخيرا دو گروه فعاليت خود را براي ايجاد تشکلات کارگري غير دولتي اعلام کرده اند. يکي از اينان "کميته پيگيري ايجاد تشکل هاي آزاد کارگري" نام دارد که  در بهمن ماه 1383 اعلام موجوديت کرد و ديگري "کميته هماهنگي براي ايجاد تشکل کارگري"  که در ارديبهشت 1384 اعلام موجوديت کرد. بيانيه هاي اعلام موجوديت هر يک داراي امضاء چند هزار کارگر است. نمايندگان منتخب کميته "پيگيري"  عبارتند از فرامرز قرباني، جليليان، عظيم زاده، بهرام عابديني، يعقوب اميري. و اعضاي کميته هماهنگي عبارتند از محسن حکيمي، خباز، دزکي و محمود صالحي.

     پس از ايجاد "کميته پيگيري ايجاد تشکل هاي آزاد کارگري"، يکي از بنيانگذاران کميته هماهنگي (حکيمي) و عده اي از فعالين سياسي چپ خارج که از گرايش حکيمي حمايت مي کنند انتقادات سختي به مضمون و ماهيت "کميته پيگيري" کردند. در انتقادات مسائل گوناگوني در مورد  سازمان دهي جنبش کارگري طرح شده است که ما در همين شماره حقيقت در مقاله اي تحت عنوان اوج گيري مبارزات کارگري و مباحث درون جنبش چپ (نقد نظرات حکيمي) به برخي از آنها  پرداخته ايم.

     در هر حالت، جوهر بيانيه هائي که هر يک از اين دو گروه (کميته پيگيري و کميته هماهنگي)  صادر کرده اند تفاوتي با يکديگر ندارند. (1) هردو تلاش تا بدانجا دارند که مستقل از دولت جمهوري اسلامي و نهادهاي کارگري آن بمانند، در مورد سازمان جهاني کار توهم پراکني نکنند، توده هاي کارگران  را خارج از محدوده قانون و متحدانه به مبارزه براي مطالبات اقتصادي و سياسي شان سازمان دهند بايد در رشد و گسترش شان کوشيد.

      شک نيست که اين تلاشها براي سازمان دهي جنبش مطالباتي کارگران در خارج از محدوده هاي تعيين شده توسط دولت و سازمان جهاني کار نتيجه اوج گيري مبارزات کارگري است که در گوشه کنار کشور در جريان است؛ نتيجه انفراد کامل نهادهاي کارگري رژيم (خانه کارگر و شوراهاي اسلامي کار) در ميان توده هاي کارگر است.

    عظيم زاده، يکي از سخنگويان  "کميته پيگيري"،  در مصاحبه اي با سايت شورا چگونگي شکل گيري اين کميته را توضيح داده است. اين کميته بطور مشخص، پس از اينکه "سازمان جهاني کار"  شوراهاي اسلامي کار (يعني دولت جمهوري اسلامي)  را بعنوان نماينده طبقه کارگر ايران برسميت شناخت، ايجاد شد.  پس از برسميت شناخته شدن شوراهاي اسلامي کار از سوي سازمان جهاني کار و در اعتراض به اين مسئله عده اي از کساني که براي حق ايجاد تشکلات غير دولتي تلاش مي کردند دست به نوشتن نامه اعتراضي به جمهوري اسلامي و سازمان جهاني کار زدند. عمل سازمان جهاني کار، بسياري از فعالين جنبش مطالباتي کارگري را  غافلگير کرد زيرا انتظار اين حرکت را نداشتند و قبل از اين  تلاش مي کردند با جلب حمايت سازمان جهاني کار، دولت را وادار به قبول ايجاد تشکلات کارگري غير دولتي کنند.  اين توهم در مورد سازمان جهاني کار بخصوص در جريان دستگيري و محاکمه کارگران سقز، قوت بيشتري گرفته بود.  زيرا ملاقاتهائي ميان نمايندگان کارگران سقز و نمايندگان سازمان جهاني کار صورت گرفت و سازمان جهاني کار (يا شاخه آن به نام کنفدراسيون بين المللي اتحاديه هاي آزاد کارگري) در مورد  دستگيري و پيگرد کارگران سقز و محسن حکيمي به جمهوري اسلامي اعتراض کرد. واقعيت اين است که  تا قبل از اينکه سازمان جهاني کار، شوراهاي اسلامي کار را  برسميت بشناسد، فعالين جنبش اقتصادي – صنفي کارگران اهميت زيادي به افشاي ماهيت سازمان جهاني کار نمي دادند و اميدوار بودند که شايد سازمان جهاني کار وکالت کارگران ايران را در تقابلشان با جمهوري اسلامي بر عهده گيرد و با بي اعتبار اعلام کردن شوراهاي اسلامي راه را براي ايجاد تشکلات کارگري غير وابسته فراهم کند. مي توان گفت که تحليل هاي سياسي از اوضاع جهاني و استنتاجات غلط از اين تحليل ها نيز بر اين توهم مي دميد: عده اي فکر مي کردند بدليل تنش هاي ميان قدرتهاي سرمايه داري جهاني (بخصوص آمريکا) با جمهوري اسلامي و شکاف فزاينده ميان جناح دوم خرداد با جناح ديگر، سازمان جهاني کار با وساطت دوم خرداديها، شورا هاي اسلامي کار را بي اعتبار اعلام خواهد کرد. اما اميد بستن به سازمان جهاني کار مانند اميد بستن به جناح دوم خرداد حاکميت، از آب در آمد و براي  رژِيم وقت خريد. (در مورد ماهيت سازمان جهاني کار به حقيقت شماره 18 مقاله «مبارزات کارگران سقز در اول ماه مه و مباحثي که در حاشيه آن براه افتاد» رجوع کنيد)

      کارگران براي مقابله با تعرضات جمهوري اسلامي و سرمايه داري بين المللي نياز به اتحاد و تشکل خود دارند؛ نياز به تشکلاتي دارند که بازيچه جمهوري اسلامي و تحت نفوذ اين يا آن جناحش نباشند. اما کساني که چشم به مراحم سازمان جهاني کار و جناح هائي از حکومت بسته بودند بايد يک جمعبندي از خط مشي چشم اميد بستن به مراحم بالائي ها بکنند و اين خط مشي را محکوم کنند. زيرا  شک نيست که بورژوازي همواره نمايندگان خود را  وارد اين گونه حرکتها کرده و سعي مي کند آنان را از هم پاشيده و يا اينکه از محتوا تهي کند. منظورمان اين نيست که وزارت اطلاعات جاسوس مي فرستد. بلکه عوامل راست و محافظه کار که نقش کليدي در محافظه کار کردن حرکتهاي کارگري دارند کماکان نقش خود را بازي خواهند کرد. بنابراين جمعبندي کردن و موضع داشتن مهم است. سالهاست که گرايشات توده اي و اکثريتي (فدائيان اکثريت) خط ارتجاعي اميد بستن به جناح هاي حکومتي و يا سازمان جهاني کار را تبليغ کرده اند. خودشان هم در اتحاد با جناحهاي رژيم سعي کرده اند نگذارند کارگران به وراي محدوده هاي قانوني و نهادهاي کارگري کنترل شده بروند. اينان از يک طرف با کارگران وابسته به رژيم کنار آمده اند و از طرف ديگر تحت عناوين گوناگون در ميان توده هاي کارگر تفرقه انداخته اند و به ناسزا گوئي به احزاب و سازمان هاي چپ پرداخته اند.  بنابراين فعالين صادق و درستکار حرکتهاي مطالباتي کارگري بايد  به يکسري شرط و شروط اساسي پايبند باشند:  يکم، عليه حکومت، تمام جناح هاي آن و ارگان هاي کارگري آن مانند خانه کارگر و شوراهاي اسلامي موضع روشن داشته باشند و اينان را آماج مبارزات خود قرار دهند. دوم، در مورد ماهيت سازمان جهاني کار و ديگر نهادهاي سرمايه داري بين المللي موضع روشن داشته باشند و آن را در ميان کارگران تبليغ کنند. سوم، براي اتحاد کارگران بکوشند و در ميان آنان تحت عنوان کارگران شمول قانون کار و دارنده دفترچه بيمه و قراردادي و بيکار به تفرقه دامن نزنند. چهارم،  سازماندهي حرکات اعتراضي متحدانه توده هاي کارگر (با استفاده از تمام اشکالي که جنبش کارگري تا کنون از خود بروز داده مانند اعتصاب،  اشغال کارخانه ها،  راه بندان و ابتکاراتي وراي اينها)  را اساس و بنيان کار خود قرار دهند. پنجم، ميان جنبش کارگري و جنبش هاي اجتماعي ديگر همبستگي و اتحاد بوجود آورند.

      راست بودن هر حرکت سنديکائي يا اتحاديه اي را عمدتا با محک  روابطش با قدرت سياسي حاکم و برخوردشان به جنبش توده ها مي سنجيم. ما نمي گوئيم که تشکلات صنفي اقتصادي کارگري امروز بايد شعار سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي را بلند کنند. اما بايد کاملا مستقل از رژيم و جناح هاي آن، نهادهاي کارگري آن بوده و خود را محدود به چارچوبه هاي قانوني نکند.  هيچ استفاده اي از چارچوبه قانون براي بهتر کردن وضع کارگران نمي توان کرد.  خط مشي راست و محافظه کارانه در جنبش مطالباتي کارگري همواره چشم کارگران را به بالائي ها و مراحم آنان مي دوزد. حال اين بالائي ها بومي باشند يا بين المللي فرقي در ماهيت امر نمي کند. اين خط مشي راست مي تواند در شکل راست يا در پوشش الفاظ و ادعاهاي چپ بروز کند.

      در 25 سال گذشته نهادهاي کارگري ساخته دست رژيم، نهادهائي مانند شوراهاي اسلامي کار و خانه کارگر بطور منظم تلاش کرده اند تا روحيه مقاومت و مبارزه کارگران را بکشند و کارگران را مسموم به روحيه مماشات و سازش با جمهوري اسلامي و  ترس از آن کنند. گرايشات راست و محافظه کار همواره  آب به آسياب اينان ريخته اند. خط مشي گرايشات راست همواره مماشات و سازش با قدرت و ساکت کردن توده هاست. اينها به گرايشات راديکال که مي خواهند توده ها را به مبارزه عليه دشمن برانگيزند و به آنها اعتماد و جرات بخشند، هميشه تهمت "اخلال گر" و "مشکوک" مي زنند. در گذشته که حزب توده موجود بود، از اين روش پيروي مي کرد و سپس عناصري که آن مشي و طرز تفکر را به ارث برده اند اين روش را  در رابطه با تمام جنبش هاي توده اي اعم از کارگري و دانشجوئي و معلمي و زنان پيشه خود کردند.

     در ايران حتا جنبش اقتصادي – صنفي کارگران که اهداف سياسي مانند براندازي حکومت را دنبال نمي کند، نمي تواند بدون داشتن موضع سياسي روشن عليه حکومت پيشروي کند. تاريخا اوج گيري مبارزات رزمنده کارگري و ايجاد تشکلات رزمنده مستقل از دولت کاملا وابسته به تغيير و تحولات سياسي عمومي کشوربوده است و امروز نيز همينطور است. مبارزات اقتصادي کارگران بايد با مبارزات سياسي عمومي عليه رژيم گره بخورد. نفس مبارزه صنفي – اقتصادي کارگران ( مبارزه اي که توده هاي کارگر و ديگر زحمتکشان بحول بهبود شرايط زندگيشان مي کنند)  از اين جهت اهميت دارد که مانع از آن مي شود که توده ها درهم شکسته شوند، و روحيه عبوديت و بردگي پيدا کنند. اين مبارزات به توده ها کمک مي کند که ببينند مي توانند متحد شده و در مقابل ستمگران دست به مبارزات قدرتمند بزنند و اوضاع را تغيير دهند. رهبران کمونيست مانند لنين اين مبارزات را مدرسه جنگ طبقاتي خواندند. يعني هر چند هنوز خود جنگ نيستند اما تمرين هاي مهمي مي باشند. بنابراين وقتي اين مبارزات در چارچوب قوانين دولتي اسير مي شوند ديگر از " جنگ"  چه مي ماند؟

 

1- منتقدين "کميته پيگيري" از اينکه اين کميته بيانيه خود را خطاب به دولت و سازمان جهاني کار نوشته اند انتقاد مي کنند و آن را نشانه راست بودنشان مي دانند. براي همين کميته هماهنگي بيانيه خود را خطاب به کارگران نوشته است. اما رونوشت بيانيه خود را به "ديده بان حقوق بشر" و "سازمان جهاني کار"  و "کنفدراسيون بين المللي اتحاديه هاي آزاد کارگري" (که خودش جناحي از سازمان جهاني کار است) فرستاده است. به اعتقاد ما با اتکا به تفاوت هاي صوري نمي توان گفت کي راست است و کي چپ. در ادامه راه حدت يابي مبارزه طبقاتي مسائلي را پيش خواهد کشيد که مطمئنا هردوي اين گروهبندي را در جهات و سمتهاي مختلف پولاريزه کرده و حتا در چارچوب جنبش اقتصادي کارگران اتحادهاي جديدي بوجود خواهد آمد. يکي ديگر از تفاوت هاي ظاهري اين دو آن است که يکي فراخوان تشکيل "تشکلات کارگري" را داده و ديگري "تشکل کارگري" است: علت اين را بايد بيشتر توضيح دهند. 

 

 

 

 

اول ماه مه دولتي خانه کارگر در تهران تبديل به مراسم ضد رژيمي شد: درود بر کارگران و زنان و دانشجويان آگاه

يک گزارش خواندني از اين مراسم:

فراخوان اين تظاهرات را خانه کارگر تهران داده بود که همان خانه کارگر اول انقلاب است که حکومت با سرکوب کارگران آنرا  در دست خودش گرفت. امسال خيلي سعي کردند شعارها و خواستهاي کارگران را منعکس کنند تا مگر دل آنان را بدست آورند. کاملا محسوس بود که در مقابل کارگران در موضع عقب نشيني و دفاعي هستند.  يک تراکت هم مانند کارت پستال داده بودند که عکس رنگي لاله هاي زرد و قرمز در پس زمينه داشت؛ شعارش روز جهاني کارگر مبارک باد بود که توسط بنفشه هاي رنگي تزئين شده بود (هنر بازاري و نه کارگري!). پائين صفحه نيز نوشته بودند بساط قراردادهاي موقت بايد برچيده شود! و امضاي عليرضا محجوب دبير کل خانه کارگر را داشت. در متن دعوت آمده بود:

برادر و خواهر کارگر عضو محترم تشکيلات خانه کارگر:

سلام بر کارگران و درود بر روز بزرگ آنان روز آرمانهاي بزرگ، روزي که شکوه و خاطره مبارزان بزرگ کارگري را عليه سرمايه داري در مهد سرمايه داري يعني آمريکا در خاطره ها زندگي مي کند.

گرامي باد ياد و خاطره آنهايي که در اين روز ( در اول ماه مي سال1886) در شهر شيکاگو براي عدالت جان باختند.

به پاس نکوداشت روز جهاني کارگر با دو هدف 1- به نشانه اعتراض به بخشنامه دستمزد سال 84.

2- اعتراض به قراردادهاي موقت کار.  در روز11 ارديبهشت، از کيلومتر 12 جاده مخصوص ساعت 8 صبح راهپيمايي خود را آغاز و در خيابان ارج با قرائت قطعنامه و سپس براي شرکت در افتتاحيه پنجمين کنگره خانه کارگر در سالن 12 هزار نفري مجموعه آزادي ( که در ساعت 9 و 30 آغاز خواهد شد) گرد هم مي آئيم.

بدينترتيب امسال عملا تظاهرات در خارج شهر  و در کنار اتوبان برگزار شد. علت اين امر را بسياري امکان شورش کارگران دانستند و بنوعي جمعبندي از تظاهرات سال پيش بود که در ميدان بهارستان برگزار شده بود.

شعار بزرگ جلوي راهپيمائي يک شعار شوونيستي بود: نيروي کار  خارجي اخراج بايد گردد بود! يعني شعاري در حمايت از سياست نژادپرستانه اخراج کارگران خارجي بخصوص کارگران افغانستاني که برخي پس از بيست سال کار و زحمت و استثمار مضاعف حکم اخراجشان صادر  شده است.

 برخي شعارهاي ديگر روي پارچه اين بود: ما کارگران گلستان اعتصاب و تحصن خواهيم کرد.  الغاي قرارداد موقت کار! 11 ارديبهشت گرامي باد!

اينها شعارهاي رسمي خانه کارگر بود اما جمعي از کارگران شعارهاي خود را مي دادند که توجه خبرنگاران و همينطور اطلاعاتي ها را بخود جلب کرده بود. برخي از شعارها چنين بودند: فلسطين را رها کن فکري به حال ما کن! وزير بي لياقت استعفا استعفا!   خواست ما از دولت تحريم انتخابات! خواست ما عدالت تحريم انتخابات!  حکوت عدل علي!! اينهمه بي عدالتي! ما ميگيم پول نداريم اينها مي گن راي بدهيد! 

در بخشي نيز اين جمع همراه با سينه زني شعار مي دادند. يعني معلوم بود عده اي از آنها از کارگران مذهبي طرفدار رژيم بوده اند که الان ناراضي شده اند.

مراسم قرار بود ساعت ده شروع شود، قطعنامه راهپيمائي خوانده بشود و سپس کنگره سراسري خانه کارگر برگزار بشود. سخنران که حکومتي بود ابتدا گفت براي کارگران جهان دست بزنيد! که همه سوت و کف زدند و سپس گفت براي سلامتي رهبر! در اينجا اکثريت کارگران هو کردند بطوريکه سخنران عصباني شد و شروع کرد به تهديد کردن و گفت که يکعده آمده اند اخلال کنند. و درخواست کرد که شان و منزلت کارگران را حفظ کنيد و گرنه خداي نخواسته عده اي اراذل و اوباش، شان و منزلت کارگران را خدشه دار خواهند کرد. او دوباره شروع کرد به شعار دادن و گفت: براي اقتدار کارگران! که کف و سوت بلند کارگران بلند شد. گفت، کارگر معلم دانشجو اتحاد! بازهم کف و سوت کارگران بلند شد. بعد گفت: روز رهبري و بيعت با نظام و رهبر است! که بازهم کارگران هو کردند و سوت زدند و حرفهاي او را متوقف. و کارگران شعار دادند: پيام ما عدالت، تحريم انتخابات!

خواندن سرود انترناسيونال در مراسم سينما فردوسی

 
پس از همهمه زياد بالاخره سخنران اصلي سخنراني خود را شروع کرد که بيشتر صحبتهايش بر عليه آنچه سرمايه داري مدرنيته و نئوليبراليسم مي خواند بود. گويا سرمايه داري سنتي عقب مانده ظلم و ستم و استثمار درش نيست. او گفت آنها که مدافع حکومت عدل علي هستند بيايند چهره هاي کارگران را ببينند که با سيلي سرخ کرده اند. البته واضح است که اين حرفها را او براي بدست آوردن دل کارگران مي زد او همچنين گفت که اگر اين کارها ادامه پيدا کند قطعا کارگران از نظام فاصله خواهند گرفت. انگار که کارگران الان کنار نظام هستند!  بعد سخنران شعار داد که يا حجت ابن الحسن  ريشه ظلم را بکن! کارگران نيز شعار دادند اعتصاب حق مسلم ماست!

بالاخره بعد از همهمه بسيار سخنران شروع کرد به خواندن قطعنامه دهان پر کن:

1- گرامي داشت ياد کارگران شيکاگو

2- علت پويايي اسلام توجه به حقوق کارگران بوده؟! لذا شايسته نيست که شاهد کاهش ارزشها باشيم! ما خواهان ارجاع به انديشه هاي امام خميني هستيم!!

3- تجمع و اعتصاب اولين راه حل نمي باشد اما بعنوان آخرين راه حل ما استفاده خواهيم کرد! ما خواهان قانونمند شدن اعتصابات مي باشيم! که اين بخش بيشتر بحثهاي حزب مشارکت و اعتدال و توسعه است که قصد دارند کارگران را سر بدوانند دنبال قانوني کردن يک حق پايه اي.

4- حقوق کارگر بايستي پرداخت گردد.

5-  به کارگاههاي زير پنج نفر که حقوقشان نقض شده توجه شود.

7- ايجاد صندوق تامين اجتماعي.

8- انتخابات رياست جمهوري اگر به سرنوشت سياسي بي توجه باشند بد است ما کارگران در انتخابات رياست جمهوري شرکت مي کنيم و به هاشمي رفسنجاني راي مي دهيم!! در اينجا موج اعتراض و هو کارگران بار ديگر شروع شد بطوريکه صداي سخنران ديگر به گوش نمي رسيد. کارگران همچنين بي وقفه شعار مي دادند تحريم انتخابات! بيشتر شعارهاي راديکال از جانب کارگران آبادان بود. از اراک و تبريز و ترکمن صحرا نيز کارگران زيادي آمده بودند.

چند تن از کارگران پارچه سياهي را به سبک پارچه مراسم ختم در دست داشتند که دور سالن مي چرخاندند که رويش نوشته بود: بدينوسيله درگذشت ناگهاني حقوق کارگران را در حادثه تصادف با شوراي عالي کار را تسليت و تعالي عمر بيکاران را از خداوند خواستاريم.  کارگران بندر امام - آبادان.

روزنامه شرق 12 ارديبهشت خبر داد که هاشمي رفسنجاني قرار بوده که در کنگره خانه کارگر شرکت کند اما موقعيت را مناسب نديده! شرق رويش نشد که در اين خبر کوتاه به جو شديدا ضد انتخابات و رفسنجاني حتي اشاره کند. سيماي جمهوري اسلامي نيز با نشان دادن تصاوير کوتاهي از اين همايش تلاش نمود تا همه چيز را رو به راه جلوه گر کند.

بدون شک يک تشکل مستقل کارگري مي تواند خشم نهفته کارگران را درغالب شورشي بزرگ در شهرهاي ايران سر ريز کند.  

 

 

 

 

اوج گيری مبارزات کارگری و مباحث درون جنبش چپ

 

(نقد نظرات محسن حکيمي)

 

با  اوج گيري اعتراضات و مبارزات کارگري  و به موازات  کم شدن کارآئي رژيم در اختناق آفريني، گرايش هاي گوناگون جنبش چپ نيز به فعاليت و دخالتگري بيشتري در جنبش کارگري پرداخته اند. اين اوضاع نوين برخي از مسائل قديمي را دوباره رو آورده و گرايشات بر سر جوانب گوناگون جنبش کارگري و سازمان يابي آن  به جدل با يکديگر برخاسته اند. از تبليغات و هياهو در مورد "کارگري بودن گروه خود" و "سوسياليستي بودن گرايش خود" که بگذريم (چون فرسنگها از جدل علمي و با ارزش بدورند) مسائل همان مسائل قديمي اند. مانند اينکه رابطه مبارزه اقتصادي کارگران با مبارزه سياسي طبقه کارگر براي کسب قدرت سياسي و برقراري سوسياليسم چيست؛ حزب سياسي طبقه کارگر چه مشخصاتي بايد داشته باشد و چه کسي مي تواند بگويد نماينده سياسي طبقه کارگر است و چه کسي نمي تواند اين ادعا را بکند و غيره.

       براي ورود به اين بحث ما نظرات محسن حکيمي (يکي از اعضاء کانون نويسندگان و از فعالين کميته هماهنگي براي ايجاد تشکل کارگري) را نقطه رجوع قرار مي دهيم.

     حکيمي تزهائي براي جنبش کارگري دارد که جوهرش اين است:  طبقه کارگر نياز به يک تشکل دارد که نه سنديکا (يا ترديونيون) است و نه حزب کمونيست؛ هدف امروزي اين تشکيلات سازمان دادن جنبش مطالباتي کارگران است و هدف نهائي اش کسب قدرت سياسي و لغو نظام کارمزدي؛ دو آوار بر سر جنبش کارگري خراب شده که آقاي حکيمي و  "پيشروان جنبش کارگري" بايد آن ها را کنار زده و اين سازمان جديد را ايجاد کنند: آواري به نام گرايش سنديکاليستي و آواري به نام جنبش سوسياليستي (يا به گفته ايشان "جنبش سکتاريستي") .

    آقاي حکيمي براي به کرسي نشاندن تزهايش يکسري احکام صادر مي کند  که بايد به آنها جواب داد. او مي گويد سرمايه داري از طريق استبداد و سرکوب عريان مانع تشکل يابي کارگران عليه سرمايه گشته اما گره اصلي کساني هستند که در لباس دفاع از منافع طبقه کارگر مانع اين کار شده اند. اين ها کيستند؟ وي جواب مي دهد:

     «... نگاهي به صحنه سياسي ايران در هفتاد هشتاد سال اخير نشان مي دهد، که خود جريان هاي مدعي نمايندگي طبقه کارگر – از حزب کمونيست ايران در زمان رضا شاه گرفته تا کنون – مانع متشکل شدن توده ي کارگران عليه سرمايه شده اند. اين جريان ها از يک سو پيش روان کارگري را از توده کارگران جدا کرده و آنان را به صورت فرقه متشکل کرده اند...  و از سوي ديگر کوشيده اند توده ي کارگران را در سنديکاها و اتحاديه هاي وابسته به خود که کاري به مبارزه سياسي با نظام سرمايه داري نداشته اند، سازمان دهند. در اين نوع رويکرد به جنبش کارگري، آن چه فراموش شده و مي شود سازمان يابي جنبش ضد سرمايه داري طبقه کارگر است. اکنون جنبش کارگري بين اين دو گرايش سکتاريستي و سنديکاليستي که در واقع دو روي يک سکه اند و آب به آسياب هم مي ريزند گير کرده و قدرت تحرک عليه سرمايه از آن سلب شده است. وظيفه فعالان و پيش روان جنبش کارگري اين است که چه در عرصه نظري و چه در پهنه عمل اين جنبش را از زير اين آوار دو سويه بيرون بکشند و زمينه را براي تشکل اين جنبش عليه سرمايه فراهم کنند. » (1)

    

     حکيمي بازخواني شگفت انگيزي از تاريخ جنبش کمونيستي ايران ارائه مي کند. احکامي که صادر مي کند از آنهم شگفت انگيزتر است.

    جنبش کمونيستي ايران از زمان رضاشاه به اين سو فقط در دوره هائي که استبداد و اختناق مطلق حاکم بود از جنبش خود انگيخته يا مطالباتي کارگران جدا افتاده است. در تاريخ معاصر ايران، اوج گيري جنبش مطالباتي يا خودانگيخته کارگران کمابيش مصادف با دوره هائي است که جنبش هاي اجتماعي ديگر نيز خيز برداشته اند و بحران سياسي تمام جامعه و اقشار گوناگون را فراگرفته و ساختار امنيتي و اختناق رژيم استبدادي ضربه خورده است. در چنين دوره هائي پيوند کمونيستها و کارگران کيفيتا بيشتر شده است. مشخصا بعد از نابود شدن حزب کمونيست در دوره رضا شاه و با تشکيل حزب توده، در سالهاي 1320 تا 1332 (سال کودتاي آمريکائي ) کمونيستها بيشتر از هر دوره اي و سراسري تر از هر دوره اي در سازمان يابي جنبش کارگري نقش داشته اند. هر چند حزب توده يک تشکيلات کمونيستي نبود و خود نيز چنين ادعائي نداشت، اما اغلب کمونيستهاي ايران در آن متشکل بودند. بعلاوه، تشکلات کارگري تحت رهبري حزب توده کاملا در سياست دخالت مي کردند.  منتها اغلب، سياست همان سياست رفرميستي و بورژوائي حزب توده بود. يعني مشکل در دخالت کردن يا نکردن اين تشکلات کارگري در سياست نبود. بلکه در ماهيت آن سياست بود.

      بر خلاف احکام حکيمي در طول تاريخ جنبش کمونيستي ايران، رويکرد کمونيستها اين نبود که کارگران پيش رو را از درون طبقه کارگر بيرون بکشند و "در خدمت به طبقات ديگر" به مبارزه سياسي مشغول کنند.  هر زمان هم بيرون کشيده اند براي اين بود که مبارزه طبقاتي طبقه کارگر را در سطوح و وجوه ديگر سازمان دهند و گسترش بخشند. از قضا  خط سنديکاليستي حزب توده اي هميشه کارگران پيش رو را به سازمان دادن همان جنبش خودبخودي کارگري مي دوخت. اتفاقا در سال 56 و 57 رويکرد اصلي و غالب در ميان سازمان هاي کمونيستي موسوم به خط 3 رفتن روشنفکران کمونيست بدرون کارخانه ها و محله هاي کارگري براي بردن آگاهي کمونيستي به ميان کارگران و کمک به سازمان دادن مبارزات مطالباتي اشان بوده است. حتا دانشجويان کمونيست خارج کشور که در ماههاي قبل از انقلاب به داخل کشور بازگشتند (بسياري از آنان هواداران اتحاديه کمونيستهاي ايران بودند) ، گرايش اصلي شان رفتن بدرون کارخانجات بود. تقريبا تمام جنبش هاي اعتصابي قبل از سرنگوني شاه با کمک روشنفکران کمونيست که در کارخانه ها و محلات زحمتکشي کار و زيست مي کردند براه افتاد. در مورد مشخص اتحاديه کمونيستها نمونه بارز آن نقشي بود که اعضاء و هواداران آن در اعتصابات کارگري و کارمندي شرکت نفت و بردن سوسياليسم علمي به ميان کارگران بازي کردند. جالب اينجاست که بدليل شکل گيري اتحاديه کمونيستهاي ايران در خارج از کشور اين روشنفکران اغلب از خارج به داخل و به ميان کارگران مي رفتند و در راه اهداف طبقه کارگر جان باختند. در راس تشکلات کارگري عظيم مانند سنديکاي پروژه اي آبادان کمونيستهائي مانند علي چهار محالي کائيدپور قرار داشتند. وي از کمونيستهاي خارج از کشور بود که در اواخر دهه 1340  پس از سفر به کوبا و چين سوسياليستي و اعتقاد يافتن به مائوئيسم به خوزستان بازگشت و بعنوان کارگر مشغول بکار شد تا  بتواند در ميان کارگران دست به فعاليت کمونيستي و سازمانگري کمونيستي بزند. وي قبل از اينکه به اتحاديه کمونيستها بپيوندد از اعضاي سازمان انقلابي حزب توده بود. يکي از سازمانگران اعتصاب کوبنده و معروف کارگران کارخانجات ماشين سازي تبريز در سال 1357  پيروت محمدي (کاک اسماعيل فرمانده نظامي سربداران در قيام آمل سال 1360) بود که بعنوان کارگر مشغول کار شد تا آگاهي کمونيستي را در ميان کارگران اشاعه دهد. 

     اين روند در مورد بقيه سازمان هاي موسوم به خط 3 (مانند سازمان رزمندگان و پيکار و مبارزين و مبارزان راه آزادي طبقه کارگر)  و رفقاي چريکهاي فدائي خلق نيز مشهود بود. تاثيرات و نفوذ اين سازمان ها در سنديکاها و شوراهاي کارگري مختلف در سراسر کشور (و البته برگزاري مراسم اول ماه مه ها!) مبين اين رويکرد است، نه آن رويکردي که حکيمي با بازخواني دلبخواهي تاريخ کمونيستهاي ايران ارائه مي دهد.

     هنگامي که لزوم سازماندهي مبارزه طبقاتي درعاليترين شکلش (يعني مبارزه مسلحانه انقلابي) پيش آمد بسياري از کارگران پيشرو از کارخانه بيرون آمده و به کار سازماندهي مبارزه مسلحانه پرداختند. اين روند در مورد سازمان دادن مبارزه مسلحانه سربداران در سال 1360 کاملا مشهود بود. بسياري از رزمندگان سربداران از کارگران جنوب و شمال و زحمتکشان کردستان بودند. زندگينامه هاي اين جانباختگان را که قهرمانان طبقه کارگر ايران بودند بخوانيد تا از آن درس و الهام بگيريد. (2) بطور مثال منصور قماشي از رهبران شوراي کارخانه چوکا و از بنيانگذاران اتحاديه شوراهاي کارگري گيلان بود. وي از رهبران اتحاديه هاي کمونيستهاي ايران (سربداران) بود که نقش مهمي در بازسازي اتحاديه پس از ضربات مهلک سال هاي 1360 بازي کرد و بالاخره دستگير و اعدام شد.  در کردستان که شکل اصلي جنبش زحمتکشان مبارزه مسلحانه بود (يعني عاليترين شکل مبارزه طبقاتي طبقه کارگر و زحمتکشان) کارگران و کمونيستهاي پيش رو بايد در راس فرماندهي و سازمان دادن مبارزه قهرآميز انقلابي قرار مي گرفتند. پرولتري و غير پرولتري بودن اين مبارزات را از شکل مبارزه نمي توان استنباط کرد بلکه از خط مشي سياسي غالب و از اهدافي که دنبال مي کنند مي توان نتيجه گرفت. حزب عدالت که بعدا حزب کمونيست ايران را ايجاد کرد، نه تنها کارگران پيش رو را از بقيه کارگران  "جدا کرد" بلکه مسلحشان نمود و براي شرکت در انقلاب اکتبر بلشويکها گسيل داشت.

     بنابراين وقتي آقاي حکيمي حکم صادر مي کند که حزب کمونيست ايران  زمان رضاشاه نماينده سياسي سرمايه بود، ما مجبوريم بپرسيم : و شما نماينده سياسي کدام طبقه هستيد؟

     آقاي حکيمي همين احکام را به جنبش بين المللي کمونيستي از زمان مارکس و انگلس به اين سو نيز تعميم داده و ضمن در گيومه گذاشتن "سوسياليسم" آنها مي گويد:

     « جنبش طبقه کارگر يک جنبش ضد سرمايه داري است که هدفش لغو کار مزدي است. يعني اين سوسياليست ها نيستند که آن را ضد سرمايه داري مي کنند بلکه جنبش بطور خودانگيخته ضد سرمايه داري است. آنچه سوسياليست ها بايد انجام دهند سازمان دادن همين جنبش است. سوسياليست با انجام اين کار کمک مي کند که خصومت خودانگيخته با سرمايه داري، خودآگاهانه شود. رويکرد جنبش "سوسياليستي" عمومي از زمان انترناسيونال اول به بعد، در تضاد با اين بوده است. "سوسياليستها" که من ترجيح مي دهم آنان را سکتاريست ها بخوانم، انگاشته اند که وظيفه اول آنان اين است که کارگران را ضد سرمايه داري کنند و سپس به درون سازمان وا حزاب خودشان جذب کنند تا به آنان در کسب قدرت کمک کنند. بنابراين بجاي سازمان دادن جنبش ضد سرمايه داري طبقه کارگر، اين سکتاريست ها پيش روان را از اين جنبش بيرون کشيده اند و آنان را به فعالين سياسي مجرد تبديل کرده اند تا از طبقات غير پرولتري دفاع کنند و بدين وسيله جنبش را از فعالين و رهبران واقعي اش محروم کرده اند. در سوي ديگر سنديکاليست ها را داريم که از رويکرد فوق استفاده بسيار کرده اند زيرا با محدود کردن مبارزه طبقه کارگر به مبارزه اقتصادي در چارچوب قبول سرمايه داري و وانهادن مبارزه سياسي به احزاب سياسي، آنها سعي کرده اند و مي کنند که جنبش طبقه کارگر را غير سياسي کنند. که اين دقيقا چيزي است که سرمايه داران مي خواهند و آرزويش را دارند. نتيجه اينکه .... احزاب و سازمان هاي سياسي مدعي نمايندگي طبقه کارگر، توده هاي کارگر را با خود ندارند. از سوي ديگر، طبقه کارگر يا متشکل نيست و يا در ترديونيون هاي رفرميستي متشکل است.... از مبارزه ضد سرمايه داري طبقه کارگر منظورم يک جنبش ضد سرمايه داري است و وراي گرايشات بورژوائي است که در عين مبارزه براي مطالبات روزمره کارگران تلاش مي کند به هدف نهائي اش يعني کسب قدرت سياسي و لغو نظام کارمزدي به عنوان علت نهائي بردگي طبقه کارگر مدرن دست يابد.» ( از سايت ريف رف و مصاحبه  نشريه سوئدي با حکيمي در اوت 2004 ) (3)

     احکام آقاي حکيمي در مورد جنبش کمونيستي بين المللي نيز همين اندازه غلط است. فعاليت مارکس و انگلس در ميان کارگران شورشي و اتحاديه کارگري فعاليت آنان در عرصه عمل بود و در پهنه تئوري اين بود که سوسياليسم تخيلي را  کنار زده و سوسياليسم علمي را جانشين آن کردند و مبارزه واقعي کارگران عليه سرمايه داري را بنيان گذاري کردند و فرسنگها بجلو راندند. بدون فعاليت هاي عملي و تئوريک مارکس و انگلس، چه قبل از انترناسيونال اول و چه پس از تاسيس آن، مبارزه کارگران هرگز از چارچوبه سرمايه داري و تلاش  براي بهبود شرايط کار و زيست در همان چارچوب سرمايه داري فراتر نمي رفت.  پس از آنهم انقلابات سوسياليستي در روسيه و چين بدون رهبري احزاب کمونيست اين کشورها امکان پذير نمي شد. در اين انقلابات، احزاب کمونيست (يا بقول شما احزاب "سکتاريست") نه فقط امضاي چند هزار کارگر بلکه نيروي مسلح سازمان يافته صدها هزار کارگر و نيروي غير مسلح سازمان يافته ميليون ها کارگر را داشتند و  رهبري مي کردند و ميراث تکان دهنده ساختمان سوسياليسم را براي ما برجاي گذاشته اند که هر برگش هزاران درس و آموزه دارد که براي سرنگون کردن سرمايه داري حياتي اند. و کمترين فايده شان آن است که طبقه کارگر را از ذهنيگرائي هاي فلسفي بي نياز مي کنند. البته آقاي حکيمي آزاد است  بازخواني خودش را از تاريخ داشته باشد چون بهر حال فضاي ايده آليستي پست مدرنيستي و  پسا ساختارگرائي امروز بيشتر از ماترياليسم تاريخي مارکس نفوذ دارد.

    احکام حکيمي در مورد  جنبش کمونيستي ايران و جنبش کمونيستي بين المللي در زمينه "سکتاريست" يا روي ديگر سنديکاليسم بودن احکامي بي پايه است و فقط مقدمه چيني هاي سکتاريستي و غير علمي براي ايجاد يک سازمان چپ جديد است که مي خواهد بر پايه نقش بازي کردن در سازمان دهي جنبش مطالباتي کارگران و ناآگاهي کارگران از تاريخ واقعي طبقه خود، خود را به ظهور برساند:  يک سازمان چپ جديد که "برآمد کارگري" داشته باشد تا بتواند بگويد با بقيه فرق دارد و يقه خود را از موشکافي در زمينه تئوري ها و عملکردش رها کند.  اما واقعيت آن است که مضمون هر تشکيلاتي را خط سياسي و ايدئولوژيکش تعيين مي کند. خط شامل تئوري ها و تاريخچه اعمال است.  

بيش از 150 سال است اکونوميستها تکرار مي کنند: جنبش کارگري خودش سوسياليستي است!

آقاي حکيمي در همان مصاحبه  مي گويد:

«جنبش طبقه کارگر يک جنبش ضد سرمايه داري است که هدفش لغو کار مزدي است. يعني اين سوسياليست ها نيستند که آن را ضد سرمايه داري مي کنند بلکه جنبش بطور خودانگيخته ضد سرمايه داري است. آنچه سوسياليست ها بايد انجام دهند سازمان دادن همين جنبش است. سوسياليست با انجام اين کار کمک مي کند که خصومت خودانگيخته با سرمايه داري، خودآگاهانه شود.»

     اين يک نظريه کهنه در مورد جنبش اقتصادي و سياسي کارگري است که در جنبش کمونيستي به آن اکونوميسم يا با اشاره به تجربه انقلاب بلشويکي روسيه به آن منشويسم هم مي گويند.

      اولا، جنبش خودانگيخته طبقه کارگر يک جنبش لغو کارمزدي نيست. بلکه بايد بشود. اين است خط تمايز ميان خط سنديکاليستي – رفرميستي در جنبش طبقه کارگر با خط پرولتري – انقلابي. اينکه بايد بشود با اينکه هست، زمين تا آسمان فرق دارد. جنبشي که هدفش واقعا (و نه براي ژست چپ گرفتن) لغو کارمزدي است بايد يک خط مشي روشن براي خلع يد سياسي و اقتصادي طبقه سرمايه دار داشته باشد. اين خلع يد  بطور مسالمت آميز امکان ندارد. بنابراين جنبش طبقه کارگر براي لغو کارمزدي لاجرم بايد  يک مبارزه سياسي و نظامي سازمان يافته را  براي کسب قدرت سياسي پيش ببرد. تاريخا، حل اين مسئله است که ضرورت تشکيل احزاب کمونيست را بوجود آورد. طبقه کارگر بدون داشتن حزب کمونيست هرگز نمي تواند مبارزه طبقاتي را در عاليترين شکل خود سازمان داده و به فرجام برساند. با هيچ طريقي نمي توان به رسالت تاريخي طبقه کارگر وفادار ماند و ضرورت مبارزه سياسي و نظامي و ضرورت ايجاد حزب کمونيست را نفي کرد.

     ثانيا، صرف بلند کردن شعار لغو کارمزدي، يک جنبش خودانگيخته کارگري را تبديل به يک جنبش سوسياليستي نمي کند. بسياري از شورش هاي کارگري در طول 200 سال گذشته شعارهاي سوسياليستي بلند کردند اما ماهيت سوسياليستي نداشتند. توجه کنيد که ما از سوسياليسم علمي مارکس صحبت مي کنيم و نه سوسياليسم تخيلي آون و پرودون و غيره. ( و همين سوسياليسم علمي مارکس است که آقاي حکيمي در داخل گيومه مي گذارد. ) شورش کارگران ليون در فرانسه در سال 1836 شعار "جمهوري سوسياليستي" را حمل مي کرد اما يک جنبش سوسياليستي نبود. در آن دوران در تمام جنبش کارگري هنوز درکهاي سوسياليسم تخيلي رايج بود. (از همان نوع که امروزه در ميان برخي از فعالين جنبش کارگري رايج است و شعارهاي کنترل توليد و توزيع کارخانجات در چارچوب سرمايه داري اين گرايش را نمايندگي مي کند).  تشکيلاتي که خواست لغو کارمزدي را پيش کشد اما نگويد که قبل از آن و براي آن طبقه کارگر بايد قدرت سياسي را کسب کند، در بهترين حالت  مانند جنبش هاي سوسياليسم تخيلي اوايل قرن 19 و قبل از مارکسيسم مي شود. مارکس و انگلس مبارزات زيادي عليه گرايش راست درون جنبش کارگري کردند. اين گرايش راست تلاش مي کرد جنبش کارگران را غير سياسي، غير انقلابي و محدود به چارچوبه سرمايه داري نگاه دارد. در جدل سياسي با اينان مارکس و انگلس  گفتند: طبقه کارگر بجاي  شعار  " مزد عادلانه در مقابل  کار عادلانه " بايد بنويسد: لغو کارمزدي. و تاکيد کردند هيچ حقي بالاتر از حق حاکميت نيست و در برنامه "مانيفست کمونيست" نوشتند که  فوري ترين وظيفه طبقه کارگر کسب قدرت سياسي است. بنابراين، اگر شعار لغو کارمزدي در چارچوب شعار سرنگوني دولت و کسب قدرت سياسي طرح نشود حتما معناي عقب ماند ه اي بخود مي گيرد: معنايش بازگشت به دوران ماقبل سرمايه داري که هنوز نيروي کار تبديل به کالا نشده بود است.

 

     ثانيا، مبارزه خود انگيخته کارگران، ضد سرمايه داري هست اما مبارزه اي در چارچوب نظام سرمايه داري است. اعلام اين واقعيت به معناي تن دادن به آن نيست. بلکه يادآوري يک وظيفه کنکرت براي کمونيست هاست. بدون دخالت آگاهانه کمونيستها، طبقه کارگر از مبارزات خودانگيخته به مبارزات خودآگاهانه (که فقط مي تواند به معناي مبارزه سياسي براي سرنگون کردن دولت و کسب قدرت سياسي باشد) تبديل گردد. برخي ها  فکر مي کنند که اگر همان مبارزه اقتصادي صنفي روزمره بهتر سازمان يابد و عليه حکومت به صحنه بيايد، در ادامه تبديل به يک حرکت انقلابي براي ريشه کن کردن نظام سرمايه داري مي شود. اين واقعيت ندارد و تجربه اين را ثابت کرده است که واقعيت ندارد. خط لنين که در اثر بي نظير "چه بايد کرد" فشرده شده است کماکان درست است. کمونيستها برخاستن مبارزات صنفي کارگران را ضروري مي دانند. اما از سوي ديگر مي دانند که اين مبارزات بخودي خود به آگاهي سوسياليستي (سوسياليسم علمي و نه تخيلي) نمي انجامد و تبديل به يک جنبش انقلابي براي خلع يد سياسي و اقتصادي طبقه سرمايه دار نمي شوند.  اين مبارزا ت حتا مي توانند تبديل به شورش ها و طغيان هاي قدرتمند شوند. مانند مبارزات توده اي که باعث سرنگون شدن رژيم شاه شدند. اما هرگز بطور اتوماتيک محصولشان حکومت کارگري يا سوسياليسم نيست. کمااينکه ديديم در سال 57 هم نبود. در جريان انقلاب اکتبر روسيه هم اگر حزب بلشويک نبود، هرگز انقلاب سوسياليستي نمي شد. کمااينکه قبل از دخالت حزب بلشويک،  اکثر شوراهاي کارگري و دهقاني تحت نفوذ جريانات منشويکي و سوسيال رولوسيونر ها (اس ارها) بودند.

     بدون قدرت سياسي همه چيز توهم است. با اين وجود اين مسئله  در 98 درصد جدلها و مباحث کساني که خود را "فعالين کارگري" مي خوانند، غايب است. اين رفرميسم محض است که گفته شود  "مبارزه کارگر ذاتا ضد سرمايه داري است" بدون آنکه تصريح شود که سلطه طبقاتي طبقه سرمايه دار عمدتا از طريق دولتش و به قوه قهر صورت مي گيرد. سرمايه داري اهرمهاي گوناگوني براي اعمال ديکتاتوري بورژوائي بر طبقه کارگر و ديگر زحمتکشان دارد اما در ميان آنها يکي اهرم اصلي و عمده است و آنهم دولت ديکتاتوري طبقاتي است. وظيفه مرکزي طبقه کارگر سرنگون کردن اين دولت از طريق قهر (يعني طبقه کارگر مسلح در مقابل طبقه سرمايه دار مسلح) است. اين رفرميسم محض است که از "هدف نهائي کسب قدرت سياسي" سخن رانده شود بدون اينکه گفته شود ابزار و روش طبقه کارگر براي  گرفتن قدرت سياسي چيست؟

    آقاي حکيمي در همان مصاحبه در باره مشخصات تشکل طبقاتي کارگران نوشته است: "در عين عزيمت از خواست هاي رفاهي و روزمره کارگران، براي الغاي سرمايه داري و استقرار سوسياليسم مبارزه کند و در منشور سياسي خود (و نه در "برنامه" ايدئولوژيک از نوعي که تا کنون "احزاب" مدعي نمايندگي طبقه کارگر اعلام کرده اند) به صراحت اين را به عنوان هدف نهائي خود اعلام کند؛...» 

    هر تشکيلاتي که استقرار سوسياليسم را در منشور خود اعلام کند بايد بگويد راه کسب قدرت سياسي اش چيست و چگونه آگاهانه براي آن تدارک مي بيند؛ برنامه اقتصادي اش براي پياده کردن آن در فرداي کسب قدرت سياسي چيست؛ اقتصاد و سياست و فرهنگ جامعه را چگونه اداره خواهد کرد؛ در شرايطي که جهان سوسياليستي نيست، روابط اين کشور سوسياليستي با جهان چگونه پيش خواهد رفت. اين تشکل بايد  جمعبندي هاي خود را از تجربه سوسياليسم در شوروي و چين با صراحت پيش بگذاريد تا عيار سوسياليسم آن بدست آيد. زيرا بدون جمعبندي از تجربه کسب قدرت توسط پرولتاريا از طريق کمون پاريس، انقلاب اکتبر روسيه و انقلاب سوسياليستي و انقلاب فرهنگي چين، امروز کسي نمي تواند درک روشني از سوسياليسم بدهد. کلمه سوسياليسم توسط کسان زيادي استفاده مي شود و خيلي ها مدعي آنند. آنچه که خط فاصل ميان اين سوسياليسم ها را روشن مي کند جمعبندي ها از اين  پراتيکهاي انقلابي عظيم  و  تکامل دادن آنهاست. همانطور که امروز نمي توان با حذف انيشتين و فيزيک ذرات  صحبت از علم فيزيک و تکامل آن کرد،  بدون استوار کردن خود روي تجارب انقلابات سوسياليستي تا کنوني (مشخصا کمون و شوروي و چين) نمي توان از سوسياليسم و استقرار دوباره آن در نقاط مختلف جهان سخن گفت. با حذف اين تجارب هيچ کارگري نمي تواند به  آگاهي سوسياليستي دست يابد و "سوسياليستهاي " امروزي اغلب در حال حذف اين تجارب و دفن آن ها هستند. اينها بزرگترين خادمان طبقه سرمايه دار در ايران و جهان هستند.     

    آقاي حکيمي همانجا مي گويد: "تشکل طبقاتي کارگران" که مورد نظر ايشان است بايد «تشکيلاتي سياسي باشد و نه ايدئولوژيک؛ يعني کارگران را نه حول اين يا آن ايدئولوژي و عقيده بلکه حول يک منشور سياسي ضد سرمايه داري متحد کند؛ ... »

     "ايدئولوژيک نباشد" يعني چه؟ يعني اينکه نبايد بگويد ايدئولوژي طبقه کارگر چيست؟ يا اينکه آقاي حکيمي فکر مي کند  طبقه کارگر ايدئولوژي ندارد؟ آيا مي توانيد يک تشکل طبقاتي سرمايه داري را نشان دهيد که بحول ايدئولوژي تقدس مالکيت خصوصي سازمان نيافته باشد؟  در شرايطي که بورژوازي با هزاران طريق ايدئولوژي خود را در ميان کارگران و زحمتکشان اشاعه مي دهد معناي اين حرف چيست؟ ما در عصري بسر مي بريم که مبارزه ميان دو طبقه کارگر و سرمايه دار در همه عرصه هاي زندگي بشر جريان دارد. اين دو طبقه بر سر هر مسئله اي از ماهيت بشر گرفته تا ماهيت و محتواي آزادي در تقابل صد و هشتاد درجه با يکديگر قرار دارند. ايدئولوژي هايشان دو جهان کاملا متفاوت را نمايندگي مي کند. طبقه کارگر بدون داشتن ايدئولوژي (بدون داشتن جهان بيني و ارزشها و افکار کاملا متفاوت از بورژوازي ) نمي تواند با بورژوازي مبارزه کند.

     کارگران آگاه نبايد هرگز فراموش کنند که نگهبانان مالکيت خصوصي و کارمزدي، هم مسلحند و هم ايدئولوژي دارند.  

1 -  مصاحبه با محسن حکيمي - رجوع کنيد به دفتر 15 از نشريه اينترنتي نگاه.

 2- براي آشنائي با زندگي اين رفقا به سايت سربداران قسمت زندگينامه جانباختگان مراجعه کنيد.

3-  از سايت ريف رف و مصاحبه  نشريه سوئدي با حکيمي در اوت 2004 )

Rif-raf.se

Motarbetaren no.4 August 2004

 

 

 

 

 

يک سيرک واقعی!

انتخابات رياست جمهوری اسلامی

 

 

يك سيرك واقعي! انتخابات رياست جمهوري اسلامي با سيرك تفاوتي ندارد. در اين فرصت مي توانيد «ترين»هاي هر رشته را از نزديك ببينيد. منفورترين نامزد. وقيح ترين نامزد. دروغگوترين نامزد. بي دست و پاترين نامزد. خالي بندترين نامزد. دلقك ترين نامزد. بندبازترين نامزد. در يك گوشه هاشمي رفسنجاني را زير نورافكن مي بينيم كه در هر حال گرفتار هراس و ترديدي پايان ناپذير است. او از عمق بحران خبر دارد و مي داند كه اگر آمريكا به حكومت آتي روي خوش نشان ندهد زير پايش خالي است.

آنطرفتر لاريجاني ايستاده كه سالها مسئول دستگاه تبليغات فاشيستي رژيم بوده اما حالا خواب نما شده و يكشبه به اين اعتقاد رسيده كه ايدئولوژي معيار مديريت خوب نيست. اما خطابه كروبي را گوش كنيد كه لخت و عور وسط گود ايستاده و به مردم مي گويد من تا آخرش هستم و كوتاه نمي آيم. مردم از اين خطابه جدي به ويژه وعده 50 هزار تومان ماهانه براي هر جوان ايراني روده بر شده اند. ژنرال قاليباف را ببينيد كه مسلسلش را پشت كت و شلوار خارجي شيك پنهان كرده و به مردم مي گويد كه از همان اولش هم مخالف سركوب دانشجويان بوده است. معين را ببينيد كه از تماشاگران درخواست مي كند به نمايش او نگاه كنند چون با بقيه فرق دارد. اما مردم نمايش بي سرانجام او را با شركت بازيگر خالي بند ديگري قبلا ديده اند. توكلي را ببينيد كه از يك گوشه صحنه وارد مي شود و مي گويد من در نمايش قبلي مخالف اقتصاد دولتي بودم و طرفدار اقتصاد آزاد. بعد بالانس مي زند و ادامه مي دهد كه حالا طرفدار اقتصاد دولتي هستم و مخالف اقتصاد آزاد. و در همين حالت از گوشه ديگر صحنه خارج مي شود. آقاي شهردار تروريست را نگاه كنيد كه ظاهرا شعبده بازيهايش را فراموش كرده و بي سر و صدا مانده است. محسن رضايي را ببينيد كه مي گويد حتي كابينه اش را هم تشكيل داده است اما هيچكس به جوكهايش نمي خندد. و از بيرون چادر صداي ابراهيم يزدي هم به گوش مي رسد كه همچنان خواهان استخدام در اين سيرك و اجراي برنامه است.

تناقض و درماندگي! اين نخ تسبيحي است كه گفتار و ژست هاي همه نامزدها را به هم مرتبط مي كند. آقايان از تجربه خاتمي و فريبكاري دوم خرداد و بي اعتمادي گسترده مردم جمعبندي كرده اند كه اينبار نبايد سطح توقع جامعه را بيخود بالا برد! بنابراين همه شان مجبورند يك مشت حرفهاي كلي بزنند و تاكيد كنند كه اگر سر كار بيايند اين يا آن مشكل را در حد امكان كمتر مي كنند نه اينكه آن را از بين ببرند! نتيجه بازي مسخره انتخاباتي اين شده كه در كلي گويي و هيچ نگويي همه نامزدها عين هم شده اند و اين بازار سرد انتخابات را بي مزه تر از هميشه كرده است. تناقضي كه بيخ خر آقايان را گرفته اينست كه از يك طرف مي گويند مردم با سياست كار ندارند و مشكلاتشان سياسي نيست و فقر دغدغه رفاهي و اقتصادي دارند. اما از طرف ديگر جرات نمي كنند حرف از تحقق ابتدايي ترين خواسته هاي اقتصادي مردم و رفع معضلاتشان بعد از انتخابات بزنند! واضح است كه اكثريت مردم ديگر علاف اين حرفها نمي شوند. حرف كوچه و خيابان اينست كه دعواي نامزدها بر سر نحوه سامان دهي اقتصاد و برنامه هاي رفاهي و آموزشي و طرح هاي آتي گسترش تكنولوژيك كشور نيست. دعوايي اگر باشد بر سر اينست كه كدام مهره ها و كدام بخشهاي اين دولت مرتجع بهتر مي تواند مناسبات با قدرتهاي امپرياليستي را تنظيم و محكم كند و گليم كل نظام اسلامي را بهتر از آب بيرون بكشد.       

همانطور كه گفتيم دوره نهم انتخابات رياست جمهوري اسلامي دوره «ترين»هاست. تبليغات در اين دوره نيز بي سابقه ترين است. بدون اغراق تبليغات رسانه هاي گروهي جمهوري اسلامي براي گرم كردن تنور انتخابات هيچگاه چنين پر دامنه و شبانه روزي نبوده است. اينها ديگر هر ترفندي كه از ستادهاي انتخاباتي و رسانه ها در آمريكا و اروپا ديده اند را كپي مي زنند. مخلوط كپيه برداري از عوامفريبيهاي امپرياليستي با تبليغات چماقي و خرافي جمهوري اسلامي معجون تهوع آوري درست كرده است. در آغاز كار صدا و سيما قول داد كه مناظره نامزدها را به سبك آمريكا برگزار خواهد كرد. در حضور خبرنگاران و تماشاگران. دكور صحنه را هم مي خواستند مثل آمريكايي ها بچينند. اما حتي جرات اين صحنه سازي را هم نداشتند. به جايش لحن اخبار و گزارشات را انتقادي كرده و سعي مي كنند در بين نامزدهاي انتخاباتي رعايت بيطرفي را بكنند. مثلا همه شان را بخاطر وعده و وعيدهاي مسخره اي كه مي دهند به يك اندازه دست مي اندازند! و البته همزمان از مردم مي خواهند كه در چنين انتخابات سرنوشت سازي با چنين مهره هاي دلقكي شركت كنند. برنامه هاي تلويزيون مربوط به هر رده سني كه باشد مستقيم يا غير مستقيم پاي انتخابات را وسط مي كشد. اين روزها ورزشكاران و بازيگران جوياي نام را به مصاحبه دعوت مي كنند و سر بزنگاه از آنان مي خواهند كه در مورد انتخابات رياست جمهوري و ضرورت شركت در آن به اصطلاح نظر خودشان را بدهند! و اين بخت برگشته ها مجبورند جلوي دوربين نقش بازي كنند و عين همان جملات و نظراتي كه هزاران بار در روز از زبان مقامات رژيم اسلامي مي شنويم را تكرار كنند. صدا و سيما به سراغ نوجوانان دبيرستاني مي رود و با آنان طوري در مورد هيجان و لذت «راي اول» صحبت مي كند كه انگار صحبت از اولين تجربه جنسي است. براي دختران دانش آموز هم «جشن تكليف سياسي» جور كرده اند. شبيه همان جشن تكليفي كه در مدارس جمهوري اسلامي به تقليد از دين يهود براي دختران نه ساله مي گيرند و به آنان اعلام مي كنند كه ديگر بايد حجاب را رعايت كنيد و براي ايفاي نقش كنيز و برده جنسي مرد آماده شويد. وقت آن رسيده كه طبق سنت اسلامي مورد تجاوز قرار گيريد. پيام «جشن تكليف سياسي» براي دختران نوجوان هم مشابه همين است: آماده شويد تا مورد تجاوز سياسي رژيم اسلامي قرار بگيري. آماده شويد تا با شركت در انتخابات، بردگي خود را تضمين كنيد.

حساس ترين. اين هم يكي ديگر از «ترين» هاي اين انتخابات است. خامنه اي و جنتي و يونسي و موسوي لاري همه از حساس ترين انتخابات دوران حيات جمهوري اسلامي حرف مي زنند. اكثر اينان مساله حساسيت را به اوضاع منطقه و فشارهاي بين المللي بر رژيم اسلامي ربط مي دهند. جوهر تبليغات هماهنگ مقامات و نهادهاي رژيم اينست كه با يك «مشاركت حداكثري» در انتخابات مي توان اربابان غربي را قانع كرد كه جمهوري اسلامي بي ثبات و متزلزل نيست و كماكان مي تواند نوكر مناسبي براي امپرياليستها در منطقه بحراني خاورميانه باشد. با اين حساب تصميم رژيم روشن است. اينان پيشاپيش شركت بيسابقه مردم در اين انتخابات برگزار نشده را اعلام كرده اند! اما مساله به اين سادگي حل نمي شود. مشكل اصلي عدم مشروعيت اين رژيم تبهكار در جاي جاي جامعه ايران است. مشكل اصلي نفرتي است كه كوچه و خيابان را انباشته است و ميليونها مردمي كه به حق نظام ستم و استثمار اسلامي و مقامات و مزدورانش را باعث رنج و فلاكت و بردگي و بي آيندگي خود مي دانند. اين واقعيت را خامنه اي در سفر اخيرش به استان كرمان ناخواسته به زبان آورد آنجا كه گفت: حساسيت اوضاع ايران به خاطر فشارهاي بين المللي نيست بلكه اين علت است كه دستاوردها و نعماتي كه تحت نظام اسلامي حاصل شده براي مردم ملموس نيست!!! بي پايه بودن اين نظام منفور را خود حكومتي ها مي دانند. قدرتهاي امپرياليستي كه خواهان تامين و تضمين منافع حداكثري شان در ايران هستند هم اين را مي دانند. توده هاي مردم هم مي دانند. اين وضع چقدر مي تواند دوام  داشته باشد. مردم راي خود را در خيابان و با ابزار مبارزه و مقاومت مستقيم خود داده اند. مردم اين راي را در خيزش اهواز داده اند كه امروز پس لرزه هايش هم رژيم را به وحشت انداخته است. اگر مي خواهيد ميزان ترس جمهوري اسلامي را بفهميد همين بس كه مسابقات فوتبال در اهواز را معلق كردند چون از هرگونه تجمع مردم هراس دارند. مردم راي خود را از زبان كارگران حق طلب در مراسم اول ماه مه (روز جهاني كارگر) امسال دادند كه رفسنجاني را مجبور به لغو سخنراني در حضور خود كردند. مردم راي خود را در مبارزات روزمره و مستمر خود در تجمعات كارگران و دانشجويان و معلمان و پرستاران و دهقانان در محيط كار و در مقابل ادارات دولتي مي دهند.

با وجود اين واقعيات چرا دستگاه تبليغاتي جمهوري اسلامي اينچنين لجام گسيخته بر طبل انتخابات مي كوبد؟ آيا اين فقط آب در هاون كوبيدن است؟ نه. از تاثير تبليغات نبايد غافل بود. رسانه هاي گروهي كماكان سلاح موثر  رژيم محسوب مي شوند. اين رسانه ها براي پا گذاشتن در دام انتخابات فكر و انگيزه و استدلال مي سازند و بر بخشهاي متزلزل و آماده فريب خوردن در جامعه تاثير مي گذارند. آنان را به تغيير و اصلاح شرايط اميدوار مي كنند و منطق انتخاب از بين «بد و بدتر» را در ذهنشان زنده مي كنند. اتفاقا همين بخشهاي جامعه بيش از همه مستعد هستند كه بعدها به دنبال طرح احتمالي قدرتهاي بزرگ و مجامع بين المللي براي انجام تغييرات سياسي در ايران سينه بزنند. چون اينها به قدرت توده هاي مردم براي تغيير شرايط و تعيين سرنوشت خود باور ندارند و تنها نقش و امكان خود را انتخاب از بين قدرتهاي ضد مردمي موجود در سطح جامعه و يا در سطح بين المللي جستجو مي كنند. جمهوري اسلامي روي مشاركت اين بخش از جامعه در نمايش انتخاباتش حساب باز كرده است. اين بخش با ابراز تمايل خود به رفتن پاي صندوق هاي راي نقش معيني در دلسرد كردن و بي روحيه كردن بخشهايي از مردم كه تصميم به تحريم انتخابات گرفته اند بازي مي كند. خيلي از كساني كه حتي حاضر نيستند در صندوق هاي راي جمهوري اسلامي تف هم بيندازند به خود مي گويند چه فايده؟ غير از مزدوران رژيم و خودشاني ها بالاخره يك مشت احمق هم هستند كه به حوزه هاي راي گيري مي روند و تحريم را كمرنگ مي كنند. اين يك چالش واقعي است.

شعار تحريم انتخابات با وجود اينكه بيان خواست سياسي ده ها ميليون نفر در جامعه است و ضرورت و اهميت بسياري كه دارد به تنهايي و  به خودي خود نمي تواند بازي انتخابات رژيم را بر هم بزند و به شكست بكشاند. شعار تحريم انتخابات تنها زماني موثر است و جنبه عملي به خود مي گيرد كه با مجموعه اي از مقاومتها و مبارزات مستقيم سياسي از جانب قشرها و طبقات مختلف مردم همراه شود. بدون مبارزه عليه قدرت سياسي حاكم و عليه تبعيضات و اجحافات و بيعدالتي ها و ستمگري هاي گوناگون عليه كارگران و زحمتكشان شهر و روستا، عليه زنان و جوانان، عليه ملل و خلقهاي ستمديده، نمي شود انتظار داشت كه تحريم انتخابات شق القمر بكند. تحريم براي اينكه تاثيرگذار باشد بايد در تجمعات خياباني فرياد شود. بايد بر ديوارهاي كارخانه و دانشگاه و مدرسه نقش بندد. بايد وبلاگ ها و سايت ها و اتاق هاي چت را پر كند. بايد همراه شعارهايي باشد كه بيان اتحاد و همبستگي مبارزاتي بخشهاي مختلف جامعه با يكديگر است. بايد روح خواست اساسي توده هاي مردم يعني سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي در اين شعار جاري شده باشد. تنها با اين قدرتنمايي مبارزاتي است كه حتي مي توان بخشهاي متزلزلي كه بيهوده دل در گرو «جناح هاي خوب» در بين قدرتهاي داخلي و خارجي دارند را از ميانه راه برگرداند و با اكثريت مردم همراه كرد و حتي فرصت طلباني كه به اميد گرفتن امتيازات واهي مي خواهند وارد بازي دشمنان مردم شوند را به فكر انداخت و از ادامه اين بيراهه باز داشت. اين سيرك فريبكارانه را اينچنين مي توان بر هم زد و بر سر سردمدارانش خراب كرد.  

 

 

 

 

پايکوبي براي رئيس جمهور شدن جلال طالباني!

 

جلال طالباني  به پست رياست جمهوري عراق برگزيده شد. اين انتخاب در ميان بسياري از مردم کردستان ايران شادي و شعف برانگيخت. چرا؟

     شادي و شعف طبقات سرمايه دار و ملاکين و سران طايفه هاي مختلف کردستان قابل فهم است چون نمايندگان اين طبقات در کردستان عراق به جائي رسيدند و افتخار نشستن بر سر ميز امپرياليستهاي غربي و طبقات مرتجع عرب را يافتند. در انتخاب شدن طالباني مرتجعين جمهوري اسلامي نيز شادي کردند. مثلا  محسن رضائي برايش پيام فرستاد و  بدستور دولت، ملاي شهر پاوه، سخنان نماز جمعه را به مدح و ثناي جلال طالباني اختصاص داد و  از جلال طالباني و مسعود بارزاني بعنوان « چهره هاى سياسى زمانه شناس و عاقل» ياد کرد. افراد کرد وابسته به رژيم (مانند اعضاي باند رفسنجاني و حزب مشارکت اسلامي و نمايندگان مجلس جمهوري اسلامي و امام جمعه هاي مرتجع) نيز نقل و نبات پخش کردند.

      عده اي از توده هاي محروم و تحت استثمار کردستان نيز از سر ناآگاهي و در عکس العمل به 26 سال ستمگري جمهوري اسلامي و بطور کل ستم ملي صد ساله حکومتهاي پهلوي و خميني در ايران، بخاطر رئيس جمهور شدن طالباني، پايکوبي کردند. اما مردم بايد به وراي "عکس العمل" رفته و آگاهانه اين واقعه را تحليل کنند.

     رئيس جمهور شدن طالباني نتيجه يک زد و بند و معامله قدرت بين مرتجعين مذهبي و غير مذهبي شيعه و مرتجعين کردستان عراق بود. البته زد و بند و معامله اي که در آن حرف آخر را آمريکا مي زد. مقام رياست جمهوري در حکومت دست نشانده عراق اصلا اهميتي ندارد. اما شرکت جلال طالباني بعنوان رئيس جمهور براي تحکيم و تثبيت اين حکومت دست نشانده اهميت زياد دارد. يعني خدمت جلال طالباني اساسا خدمتي به تثبيت اين حکومت ارتجاعي و قدرت آمريکاست و نه خدمت به کردها که به حقوق خود دست يابند. همه کساني که ساده نگر نيستند و از اوضاع خبر دارند، اين واقعيت را مي دانند. جلال طالباني در گذشته نيز در دستگاه صدام حسين به مقام هاي سياسي رسيده بود. سران مذهبي و عشيره اي کرد همواره آماده بوده اند که در دستگاه رضاشاه و محمدرضا شاه و خميني، در دم و  دستگاه نظاميان فاشيست ترکيه و در رژيم بعث عراق خوش خدمتي کنند و به نان و نوائي برسند. در اين حکومت هم همينطور است. مقام نخست وزيرى كه در واقع همه كاره است به مرتجع ديگري بنام جعفری که عضو حزب الدعوه است داده شده است که وابسته به سران جمهوري اسلامي بوده است. در واقع در عراق، جمهوري اسلامي بطور اعم و باند رفسنجاني بطور اخص نقش زيادي در ايجاد مصالحه ميان آمريکا و مرتجعين شيعه و ميان احزاب کرد و شيعه بازي کرده است. بنابراين به يک معنا اين حکومت جديد مورد تائيد و علاقه واقعي جمهوري اسلامي هم هست. جلال طالباني خدمت زيادي به سپاه پاسداران و اطلاعات جمهوري اسلامي کرده است. مشخصا پس از سال 1990 که حکومت کردي در کردستان عراق بر پا شد، با اجازه وي سپاه پاسداران در خاک کردستان عراق عليه حزب دموکرات و کومله عمليات مي کرد. دستاورد اين آقاي رئيس جمهور براي مردم کردستان عراق هيچ نخواهد بود و بسياري از توده هاي کرد عراق نيز اين را مي دانند. حداقل  13- 14 سال است که جکومت کردي را تجربه کرده اند و گردن کلفت شدن اقليتي کوچک و  فقير و محروم ماندن اکثريت عظيم را به چشم ديده اند.

     انتخاب طالباني هيچ حقي از حقوق سياسي و اجتماعي و اقتصادي اکثريت مردم کردستان را به آنان نمي دهد. فقط يک کرد را در رژيمي شريک مي کند که از درون قتل عام و غارت مردم عراق متولد شده است. بيائيد از منظر منافع اکثريت کارگران و دهقانان کردستان نگاه کنيم: آيا به  نفع کارگران و دهقانان کردستان است که به تحکيم حکومت طبقات مرتجع در عراق و کردستان و تحکيم آمريکا در خاورميانه خدمت کنند؟ آيا به نفع آنان است که در کنار حکومت جديد عراق و آمريکا قرار گرفته و مردم عرب را سرکوب کنند فقط به خاطر آنکه دو حزب اتحاديه ميهني و دموکرات به جاهاي بالا برسند؟ خير و يک ميليون بار خير! بياييد فرض کنيم رياست جمهوري جلال طالباني مثل صدام دائمي باشد. آيا حکومت او ميتواند تاثيري در زندگي کارگران، زحمتکشان، زنان واکثريت جامعه کردستان داشته باشد؟ مگر وجود يک دولت ارتجاعي فارس و ترک در وضعيت کارگران و دهقانان فارس و ترک تغييري داده است؟ آيا منافع کارگران و دهقانان کرد به منافع  کارگران و دهقانان عرب  نزديکتر است يا به منافع طبقه فئودال کمپرادور کردستان؟  اينها سوالات واقعي است و بر سر اينها بايد يک قطب بندي جديد در صحنه سياسي کردستان عراق صورت گيرد.  آيا در کردستان عراق کساني پيدا نمي شوند که آرزوي نظام اجتماعي ديگري غير از آنچه توسط جلال طالباني و بارزاني و موساد و سازمان سيا پيشنهاد مي شود، داشته باشند؟ آيا کساني پيدا نمي شوند که از چاکر منشي براي امپرياليستها و برقراري اقتصاد راهزني و انگلي و سياست دروغ گفتن به مردم تحت عنوان "سياست ممکنات" بيزار شده  باشند؟ اگر چنين کساني باشند اينان پيشروان و پيشاهنگان مردم هستند و بايد  به سوالات بالا جوابهاي صحيح و صريح داده و جوابهاي درست را در ميان مردم تبليغ کرده و به باور و اعتقاد مردم تبديل کنند. اين بخش مهمي از مبارزه طبقاتي درکردستان عراق است. مجاهدتهاي جلال طالباني و مسعود بارزاني در راه تحکيم حاکميت آمريکا در خاورميانه و در راه تحکيم حکومت جديد عراق هيچ نفعي  براي اکثريت مردم کردستان  ندارد؛ بهيچوجه در تطابق با منافع درازمدت اکثريت مردم کردستان نيست.   

     امپرياليسم آمريکا  اگر هم بخواهد قادر نيست خلق کرد را از يوغ ستم ملي رها کند چون خودش بزرگترين ستم گر ملي در جهان است. حل ستم ملي فقط در چارچوب يک انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستي و اتحاد انترناسيوناليستي خلقها ممکن است و بس. در زمينه ستم ملي مي توانيم عراق تحت اشغال امپرياليسم آمريکا را با  مناطق آزاد شده نپال تحت حاکميت کمونيستها مقايسه کنيم تا اين واقعيت  را بفهميم.  امروزه مناطق آزاد شده نپال تنها نقطه در جهان است که ملل تحت ستم به حق تعيين سرنوشت ملي دست يافته اند و حکومتهاي ملي منطقه اي خود را زير حمايت ارتش نوين خلق و حزب کمونيست مائوئيست نپال بر پا کرده اند.

     آنچه در کردستان عراق ضروري است، برخاستن يک گروه از مبارزين شجاع و بي باک کمونيست است که رهبران کردستان عراق را به مصاف سياسي و ايدئولوژيک طلبيده و صف توده هاي کردستان عراق را از صف اين دو حزب جدا کنند؛ و همزمان به مبارزين عرب در عراق فراخوان دهند که آنان نيز صف خود را از بنيادگرايان اسلامي و بعثي ها جدا نمايند؛ تا همراه با هم يک رهبري مشترک براي سرنگون کردن حکومت جديد عراق و بيرون کردن اشغالگران تدارک ببينند و عراقي بسازند که متعلق به توده هاي مردم باشد و در آن حق تعيين سرنوشت و وحدت داوطلبانه همه ملل به رسميت شناخته شده باشد. تنها در عراقي که طبقات ارتجاعي عرب و کرد آن سرنگون شوند، امپرياليستها بيرون رانده شوند و نظام اقتصادي و اجتماعي کهن ريشه کن شوند، مي توان اتحاد داوطلبانه و رفيقانه همه ملل را برقرار کرد. توده هاي زحمتکش در کردستان عراق با اين آرزو که از يوغ فقر و ستم ملي و ستم طبقاتي رها شوند بدنبال برنامه هاي رهبراني مانند جلال طالباني و بارزاني  و ايدئولوژي ناسيوناليستي آنها افتادند. در سراسر عراق توده هاي مردم با آرزوي بيرون کردن اشغالگران بزير پرچم جريانات بنيادگراي اسلامي و ناسيوناليستي بعثي کشيده مي شوند. اما اين ايدئولوژي ها اعم از بنيادگرائي اسلامي يا ناسيوناليستي شکلهاي مختلف از ايدئولوژيهاي طبقات استثمارگرند و فقط به آن طبقات خدمت مي کنند. اين توده ها که براي رها شدن از وضع موجود بهر دري مي زنند به کمونيسم نياز دارند. زيرا فقط کمونيسم بازتاب عميق ترين منافع حال و آينده  توده هاي محروم همه کشورهاي جهان و همه ملتهاست. کمونيسم از سر تا پا با ايمان و خرافه هزاران ساله و با ايدئولوژي تنگ نظرانه ناسيوناليستي تفاوت دارد. فعالين کمونيست بايد با شجاعت و بي باکي و با کار سخت آن را به ميان توده ها ببرند تا آنان ببينند که خورشيدشان کجاست. اين کار بخش مهمي از جنگ طبقاتي است. اين فعاليت يکي از مهمترين فعاليتهائي است که بايد در کردستان و ديگر نقاط عراق در پيش گرفته شود زيرا در هر جاي دنيا که قرار است تلاشي براي ساختن آينده، آينده اي که متعلق به توده هاي مردم است و نه متعلق به يک دارودسته ارتجاعي جديد، صورت گيرد بايد به اشاعه کمونيسم و کمک به شکل گيري احزاب کمونيست انقلابي همت گمارد.

 

 

 

 

 

آقاي جلال طالباني رئيس تشريفاتي دولت تشريفاتي عراق

 

برگرفته از سرويس خبري جهاني براي فتح

 

هياهوي زيادي بدور انتخابات در عراق بر پا شد. اما قويترين قدرت جهان نتوانست به نتايج مطلوبش برسد. انتخابات عراق دولت مستحکمي که آمريکا بتواند بر آن تکيه کند، بوجود نيآورد.

پس از دو ماه کشمکش سياسي براي تقسيم پست هاي اصلي حکومت عراق طالباني رئيس جمهور شد. اين رژيم ائتلاف  نوکران آمريکا و گانگسترهاي عراق است و داراي پايه بسيار کمي است.  مقاماتي که تعيين شده اند عبارتند از رئيس جمهور، دومعاون رئيس جمهور؛  نخست وزير و دو معاون نخست وزير و رئيس مجلس و دو معاون رئيس، همگي اينها از  بدترين هاي جامعه  عراقند. مقام معاون نخست وزيراصلا مبناي قانوني ندارد اما  براي سرهمبندي کردن اتحاد گانگسترها بطور في البداهه اختراع شد. انتخاب کابينه، يعني قدم نهائي براي تشکيل حکومت، نيز پر مجادله است.

 

    اشغالگران آمريکائي، قبل از تعيين  رژيم، يکسري قواعد را بعنوان قانون انتقال حکومت تعين کردند تا اطمينان حاصل کنند که  سياستمداران منتخب از منافع آمريکا تخطي نخواهند کرد. يکي از شروط قانون انتقال اين است که حکومت بايد بوسيله دو سوم آراء مجلس انتخاب شود. اين قانون همچنين يک اکثريت سه چهارمي را براي تغيير هر بند قانون الزام آور ميسازد، بقسمي که  خللي براعمال اراده آمريکا در شرايط ويژه وارد نشود و دست احزاب کردي که علني ترين موافقين اشغال عراق هستند هنگام زد و بند با شيعه ها که پيروزي شان حتمي بود، تقويت شود. بالاخره پس از مجادلات طولاني و نفرت انگيز احزاب بر سر تقسيم غنائم به توافق رسيدند. هيچ توجهي به آمال مردم نشد. تمام توافقات پشت پرده انجام شد و حتا نشست هاي عمومي مجلس بر روي تماشاگران و مطبوعات بسته بود.

  

    جالب اينجاست که رهبران مجلس و حکومت جديد بترتيب عکس انتخاب  شدند يعني نخست آنکس که اهميت کمتري دارد انتخاب شد. تصميم گرفته بودند براي رياست مجلس يک نفر سني را انتخاب کنند که قرعه به نام حجيم الحسني افتاد. حسني عضو حزب سني اسلامي عراق است که  دست بر قضا بيشتر عمرش را در آمريکا گذرانده است. وقتي اين حزب در اعتراض به حمله نظامي به  فلوجه خود را از دولت موقت اياد علاوي  کنار کشيد، حسني بجای ترک شغلش بعنوان وزير صنايع، از حزبش استعفاء کرد. حسني قدرتي ندارد، نوکر يک نوکراست. مافوق او جلال طالباني رئيس اتحاديه ميهني کردستان( ا م ک) ، که خود را بطور دربست به آمريکا فروخته بعنوان رئيس جمهور انتخاب شد.

   

    وزير خارجه ترکيه عبدالله گول شغل جديد را به طالباني تبريک گفته، او را " يکي از سياستمداران عراق که ترکيه بزرگترين اهميت را برايش قائل است " ناميد. وقتي نماينده رژيمي که مدتهاست دشمن قسم خورده خلق کرد است از يک سياستمدار کرد تعريف و تمجيد مي کند، بايد بفکرافتاد. پيام عبدالله  گول تاکيد داشت که طالباني نسبت به " تماميت عراق" تعهد دارد و نه به حق تعيين سرنوشت ( حق انتخاب خود مختاري يا استقلال) که مورد علاقه اکثريت عظيم مردم کرد در عراق است. رژيم تحت سلطه ترکيه که پايگاه نظامي آمريکاست شديدأ از خودمختاري کردستان عراق و  تاثير آن بر اهالي کرد در خود ترکيه هراس دارد. طالباني مورد پسند رژيم جمهوري اسلامي ايران که با آن دوستي دير پائي دارد، نيز ميباشد.

   

     طبق گزارشات معامله اي نيز با مسعود بارزاني رهبر حزب دموکرات کردستان عراق شده است. قرار است در ازاي حمايت از رياست جمهوري طالباني اداره کردستان عراق به وي واگذار شود.

    

     قرار است مرد قدرتمند دولت جديد نخست وزير شيعه آن يعني ابراهيم الجعفري باشد. با اين حال وقتي طالباني  در مراسمي مي خواست انتخاب نهائي را اعلام کند ناگهان اسم ابراهيم الجعفري را نتوانست بخاطر بياورد و بجاي آن تريبون را ترک کرد! بعدا گفتند که دچار عارضه سلب حافظه شده است. اما  دو روز بعد در مصاحبه اي در تلويزيون آمريکائي از نخست وزير عراق با نام " زرقاوي" ياد کرد. زرقاوي رهبر القاعده در عراق است که تحت تعقيب آمريکا مي باشد!

  

    بدليل بي اعتمادي ها و منافع ناسازگار موجود در حکومت عراق است که وقتي طالباني براي سکونت در قصر صدام به بغداد رفت، 3000  نفر از پيشمرگه هايش را بعنوان محافظ همراه برد.

     جعفري يکي از رهبران حزب الدعوه اسلامي است که  اولين حزب مذهبي شيعه در عراق است و در سال 1958 براي نبرد با جنبش کمونيستي قدرتمند آنموقع بوجود آمد. از هنگام تولد جمهوري اسلامي در ايران در سال 1979، رژيم ايران و سازمانهاي اطلاعات و ارتش آن الدعوه را تغذيه نموده اند.

 

    دو معاون طالباني عبارتند از عبدالمهدي، عضوي از شوراي عالي انقلاب اسلامي شيعه در عراق، بزرگترين حزب شيعه در کشور که مستقيمأ بوسيله جمهوري اسلامي ايران تشکيل شده است، و قاضي الياور.  دو معاون نخست وزير  يکي احمد چلبي مامور سيا است که بنا به گزارشات قرار است مسئول امنيت شود، و ديگري يکي از کارکنان حزبي کردي است.

 

     بنظر مي آيد هيچ گروهي را درعراق نمي توان يافت که به اندازه  مقامات بالاي حکومت عراق از يکديگر متنفر باشند.

     برخي از ناظرين نوشته اند ترکيب اين حکومت براي آمريکا خطرناک است چون قدرتمندترين چهره در حکومت جديد از حزب  الدعوه است، که زماني  آمريکا آنرا تشکيلاتي " تروريستي" بحساب ميآورد، و بسياري از شيعه ها متحدين جمهوري اسلامي ايران مي باشند. البته، اين  وضع داراي پيچيدگيهاي بالقوه و حتي خطرناک براي آمريکا است. ولي تا  کنون آمريکا و جمهوري اسلامي ايران خيلي از نزديک براي ساکت کردن مقاومت عراق با يکديگر کار کرده اند. مقتدا صدر روحاني جوان شيعه عراقي که سال گذشته شورشي را عليه اشغال آمريکا رهبري ميکرد، بتوصيه اکبر هاشمي رفسنجاني به پيروانش گفت اسلحه هايشان را زمين گذارده و به انتخابات بپيوندند. بايستي در خاطر داشت که در حاليکه آمريکا نقدأ روي تغيير رژيم در ايران کار ميکند، همچنين بدنبال يافتن برخي چهره ها از همين رژيم فعلي براي رژيم مورد نظر آينده اش است. اشغالگران، براي انکه پروسه انتخابات مطابق ميل شان کار بکند، روي آيت الله سيستاني، رهبر واقعي ائتلاف متحد عراق که هر دو حزب اصلي شيعه به آن تعلق دارند حساب کردند. سيستاني با روح الله خميني تفاوت هائي دارد. اگر اعتقادات او را در قالب عبارات انجيل مسيحي بگذاريم، سيستاني معتقد است  « آنچه را که متعلق به سزار است به سزار واگذار کنيد» ـ يعني،  برتري هر کس را که واقعأ قدرت سياسي را در دست دارد بايد برسميت شناخت.

     جان کول متخصص خاور ميانه دانشگاه ميشيگان در واشنگتن پست(15اگوست2004) در توضيح طرز تفکر سيستاني چنين مي نويسد: « سيستاني معتقد است شيعيان هنگاميکه در سال 1920 بعد از جنگ جهاني اول عليه حکومت استعماري بريتانيا در عراق شورش کردند، مرتکب خطائي استراتژيک شدند. بريتانيا براي کسب حمايت بطرف اقليت سني چرخيد  و  تا آخر قرن آنها را درون قدرت جاي داد. سيستاني معتقد است اکثريت شيعه می تواند  با بردباري و بشرط اجتناب از بيگانه شمردن آمريکائي ها از طريق انتخابات به قدرت برسد.» در شرايط موجود آمريکا نمي تواند فردي بهتر از سيستاني را  براي پابرجا نگاهداشتن رژيم دست نشانده اش در عراق بيابد. امپرياليستهاي آمريکائي بخوبي اطلاع دارند که استقرار حاکميت نو مستعمراتي در خاورميانه يا هرجاي ديگر بدون استفاده از مذهب بعنوان يکي از ستونهاي اصلي سياست و ايدئولوژي، قابل حصول نيست.

 

     يکي از گزنده ترين مسائل مقابل پاي حکومت دست نشانده عراق اين است که چه کسي وزارت نفت را بعهده خواهد گرفت. احزاب شيعه هم اکنون شرکت نفت جنوب را  که دارنده ميدان هاي نفتي عظيمي است، کنترل ميکنند. به آنها گفته شده  روي پاي خودشان باشند ودخالت يا تقاضاي چنداني از  مرکز نداشته باشند. احزاب کرد خواهان کنترل شهر کرکوک و حوزه هاي وسيع نفتي آن هستند که متعلق به شرکت نفت شمال است. کرکوک  که بنا به نظر ناسيوناليست هاي کرد تاريخأ شهري کردي است از دهه 1950 بشکل مسلطي مملو از مردم ترکمن شده است. صدام حسين سعي کرد کرکوک را از ترکمن ها و کردها تخليه کرده و اعراب را به آنجا کوچ دهد؛ حال احزاب کرد سعي مي کنند اعراب و ترکمن ها را بيرون کرده و  کنترل ثروت زيرزميني را در دست گيرند. وزارت دفاع و وزارت کشور نيز غنائمي کليدي هستند.

 

     مسئله جدي ديگر نقش رسمي اسلام در حکومت جديد و درجه حاکم بودن قوانين اسلامي(شريعت) است. طبق تعريف، هراندازه از اتخاذ شريعت بمعناي برسميت شناختن آتوريته سيستاني ميباشد. در بيشتر نقاط کشور هم اکنون شريعت بوسيله ميليشياي بنيادگراي مذهبي اعمال ميشود و زنان بطرزي جدي تحت ستم قرار دارند. اين وضعيت در سراسر عراق، هر آنجا که حاکميت اسلامي مستقر شده، حاکم است. منجمله در زاغه هاي بغداد و جنوب، جائيکه ميليشياي مقتدا صدر قدرتمند است، و البته در نقاطي مثل فلوجه طي ماه هاي زيادي که چريکها شهر را اداره ميکردند.

 

    نهادينه کردن رسمي اين رفتار با زنان گام قهقرائي بزرگي براي جامعه عراق است. اين شاخص بهمان خوبي شاخص هاي ديگرنشان ميدهد که رژيمي که زير سايه تفنگهاي آمريکائي برقرار شده هيچ جنبه دموکراتيک ندارد. اين حکومت مجموعه اي  لگام گسيخته از عقب مانده ترين نيروهاي طبقاتي و سياسي عراق است که در عقب ماندگي از هم گوي سبقت مي ربايند: رهبران قبايل و طوايف عرب و کرد و آتوريته هاي مذهبي مرتبط با مناسبات فئودالي، همراه با سرمايه داران  بزرگ وابسته  به آمريکا. حاکمين آمريکا به اين نيروهاي مذکر اجازه ميدهند درد وابستگي خود به تفنگهاي اشغالگر آمريکائي را با حتک حرمت از زنان تسلي دهند. آمريکا براي پيروزمند کردن سلطه خود بر عراق از نظر اجتماعي و ايدئولوژيکي به عنصر پدرسالاري نياز دارد.

 

    راي مردم يا اراده مردم بهيچ عنوان در شکل گيري اين حکومت نقش نداشت. نخست توافق عمومي بين دزدان درگير در ماجرا حاصل شد و سپس انتخابات براي مشروعيت بخشيدن به آن برگزار شد. مدل "دموکراسي" عراق شبيه "دموکراسي" لبنان است که مقام هاي حکومتي بين نيروهاي طبقاتي وسياسي مشابهي تقسيم شده است تا ائتلاف حاکم بين رؤساي قبايل و سرمايه داران کمپرادور متحد با آنها، بوجود آيد.

 

     بدليل تضاد منافع شديد ميان نيروهاي تشکيل دهنده اين حکومت و تشديد تضاد بين خلق و اشغالگران (يعني پايه اي ترين تضادي که بروز تمام تضادهاي ديگر را مشروط ميکند) بعيد بنظر ميرسد که بتواند ثبات بيابد.

 

    يک روحاني شيعه که اکنون ساکن امريکا ميباشد در دنور پست نوشت، " بدون استثنا، با عراقي هائي که من در داخل و خارج عراق صحبت کردم انتخابات روز يکشنبه را در درجه اول و مهمتر از هر چيز، راي به خروج بلافاصله نيروهاي اشغالگر و، ثانيأ، راي به بدست گرفتن کنترل زندگي روزانه خود، که بخاطر نتيجه ي سوء مديريت بي صلاحيت کاخ سفيد در عراق بدتر شده است، ميدانستند."

 

    بر اساس گزارش کميسيون حقوق بشر سازمان ملل که توسط جان زيگلر، يک متخصص نامدار و معترض به گرسنگي جهاني تهيه شده است :  از هنگام شروع اشغال عراق توسط آمريکا تعداد کودکان گرسنه درعراق تقريبأ دو برابر شده است. زيگلر ميگويد، بيش از يک چهارم کودکان عراقي باندازه کافي غذا براي خوردن ندارند، و تقريبأ 8 درصد آنها گرسنگي ميکشند.

تعداد عراقي هائي که بوسيله آمريکائي ها زنداني ميشوند طي ماه هاي گذشته 10400 يعني دوبرابر شده است. اينها نشانه آن است که برخورد بين اشغالگران و مردم در حال افزايش است. دروغ  گفتن به مردم خطرناک است. و شرايط اشغال مردم را وادار به مقاومت ميکند. 

 

 

 

 

مبارزه در حزب مائوئيستي نپال

 

2 مه 2005. گزارش ويژه براي جهاني براي فتح به قلم گزارشگري ازجنوب آسيا.

 

 طي هفته هاي اخير در مورد مبارزه مهمي که در حزب کمونيست نپال (مائوئيست) در جريان است، گزارشاتي متشر شد. با توجه  به پيشرفتهاي بزرگ حزب و احتمال پيروزي سراسری انقلاب در دوره ي پيشاروي، طبيعي است که اخبار مربوط به مبارزه در حزب کمونيست نپال (مائوئيست) توجه انقلابيون نپال وجهان را بخود جلب کند.

 

اخيرا مطبوعات خبر از بروز اختلاف ميان صدر پراچاندا، که رهبر اصلي حزب مي باشد و رفيق بابورام باتراي که  يکي از رهبران قديمي حزب است، دادند.  اين خبر توسط بيانيه هاي مقامات حزبي مورد تائيد واقع شد. اختلاف از مدتها پيش در حال شکل گيري بود اما زماني رو آمد که کميته مرکزي حزب تصميم گرفت رهبري را متمرکز کند و براي اين منظور هر پنج عضو کميته دائم حزب، منجمله صدر پراچاندرا  را  در راس حزب، ارتش رهائيبخش خلق، و دولت نوظهور انقلابي، قرار دهد.  حزب به اين اصل مارکسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي اعتقاد دارد که رهبري سه ابزار اصلي انقلاب بايد واحد باشد. اما علاوه بر اين، معتقد است که اکنون انقلاب در حال ورود به مرحله اي تعيين کننده است و ضرورت خاصي نيز براي اين تمرکز وجود دارد. کميته مرکزي همچنين مي خواست با تائيد دوباره رهبري مرکزي صدر پراچاندا ضربه اي به گمانه زني هائي که دشمن در مورد سرباز کردن شکاف و انشعاب در رهبري بالاي حزب راه انداخته است، زند.

رفيق باتراي مصرانه با تصميم مبتني بر تمرکزرهبري مخالفت کرده است. او خاطر نشان کرد که درون رهبري حزب " جنگ سرد" دير پائي بر سر اين موضوع که آيا اشغال پست هاي رهبري در حزب، ارتش و دولت  توسط يک شخص واحد صحيح است يا خير، موجود بوده است.

 

مشاجره بر سر " تمرکز" يکسري مسائل مهم ديگر را نيز در بر ميگيرد. در مرکز آن اين سئوال قرار دارد که از تجربه تاريخي طولاني ديکتاتوري پرولتاريا در دولت هاي سوسياليستي سابق، منجمله از احياي سرمايه داري در آن کشورها، چه نتايجي بايد بيرون کشيد. پيش از اين کميته مرکزي حزب، قطعنامه اي با عنوان " انکشاف دمکراسي در قرن بيست و يکم" را تصويب کرده بود. اين قطعنامه به برخي از اين تجارب مي پردازد. اما اين نيز روشن است که در زمينه درک از اين مسائل حياتي ، درون رهبري حزب اختلافاتي وجود داشته و عميقتر شده اند. صدر پراچاند ا بيانيه اي صادر کرده و گفت،  مشاجرات  درون حزب عمدتأ حول  مسائل مربوط به اعمال ديکتاتوري و دمکراسي پرولتاريا است و طبيعي است که حزب بطور جدي به بحث بر سر اين مسائل بپردازد. وي همچنين تاکيد کرد که بايد يکسري مباحث همه جانبه، نه فقط درون حزب بلکه در ميان خود توده ها صورت گيرد. صدر پراچاندا مي گويد اين يکي از طرق در گير کردن توده ها در مورد مسائل " دمکراسي قرن بيست و يکم " ميباشد.

 

بيانيه صدر پراچاندا همچنين خاطر نشان مي کند که عليرغم  مبارزه مهمي که در جريان است، کل حزب بر سر پيشبرد خط تاکتيکي، منجمله تعرض استراتژيک عليه رژيم متزلزل اما خطرناک شاه گياندرا متحد است. رفيق باتراي همراه با رفيق هسيلي يامي، که يکي ديگر از رفقاي رهبري است، به سهم خود بيانيه اي صادر کردند که در آن اعلام کردند: " عناصر اپورتونيست و رژيم سلطنتي فاشيست همواره تلاش کرده اند با تبليغات شريرانه اين توهم را بوجود آورند که بين ما و رفيق پراچاندا، صدر حزب پر شکوه ما، چشم و همچشمي بر سر رهبري و عداوت شخصي وجود دارد. اين صرفأ نگرش طبقاتي ارتجاعي آنان، سوء نيت و فقر دانش آنان را نشان مي دهد."

 

مطرح شدن سئوالات حياتي مانند اينکه چه نوع قدرتي بايد ايجاد کرد و آن را چگونه اداره کرد، چگونه بايد از تجارب منفي و مثبت انقلابات پرولتري قرن بيستم در اتحاد جماهير شوروي و چين درس آموخت، عجيب نيست زيرا انقلاب نپال بر دروازه هاي قدرت سياسي سراسري، مي کوبد. اين فرآيندي است که مائوئيستها آن را "مبارزه دو خط"  درون حزب مي خوانند. مبارزه دو خط در حزب کمونيست، بخشي لاينفک از کل پروسه انقلاب است. در واقع، تاريخ نشان داده که چنان مبارزاتي ميتوانند موتوري باشند براي رساندن حزب به وضوح  ايدئولوژيکي و سياسي بالاتر و بر اين مبنا دست يافتن به وحدت عمل و اراده ي عاليتر.

 

روشي که رهبري حزب اتخاذ کرده است، منجمله در کشيدن اين مباحث به ميان توده ها و درگير کردن آنها  در بحث بر روي اين موضوعات حياتي، تفاوت هاي مهمي با بيشتر تجارب گذشته جنبش کمونيستي دارد. نيروهاي اصيل مائوئيست سراسر جهان بدقت اين مبارزه مهم را که درون حزب کمونيست نپال (مائوئيست) انکشاف مي يابد، نظارت کرده و از آن مي آموزند با اين اعتماد که حزب از درون آن  قدرتمندتر، متحدتر و تواناتر در پيشبرد انقلاب بسمت پيروزي سراسري و ساختن آينده کمونيستي، بيرون خواهد آمد.

 

 

 

اخبار جهان

تحليلهاي مهم  سرويس خبري جهاني براي فتح

 

 

درگيري برق آساي شورشيان مائوئيست با ارتش ترکيه

21 فوريه2005. سرويس خبري جهاني براي فتح.

 

    در تاريخ 14 ژانويه2005  بين چريک هاي حزب کمونيست مائوئيست(ام کا پ) و واحدي از نيروهاي ارتش ترکيه جنگي در منطقه تونجلي کردستان (درسيم) روي داد که 5 تن از چريکهاي ارتش رهائيبخش خلق جانباختند. گرچه يکي از سخنگويان ارتش ترکيه ادعا کرد ارتش فقط دو کشته و پنج زخمي داشت اما حزب کمونيست مائوئيست اعلام کرد که چريک هايش هفت نفر از سربازان دشمن، منجمله رئيس عمليات  منطقه درسيم را کشته و ده نفر را زخمي کرده اند. تعدادي از نيروهاي دشمن هنگاميکه چريک ها قصد داشتند هلي کوپتر حامل فرماندهان  را سرنگون کنند، کشته شدند. ايلماز گوچ رهبر واحد چريکي جسورانه رفقايش را براي سرنگون کردن هليکوپتر هدايت کرد و تيغه هليکوپتر هنگام اصابت بر زمين باو خورده و بطرز مهلکي وي را زخمي کرد. درسيم در قلب کردستان ترکيه قرار دارد.  منطقه محصوري است در جنوب شرقي کشور که بوسيله کوه هاي مونزور احاطه شده است. دژي طبيعي است که اندک راه هايش از ميان دره هاي عميق و باريک با شيارهائي تماشائي ميگ&