حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

 

 

سلاحهاي هسته اي اسلامي

اعلام همدردي با بازماندگان قربانيان سونامي در آسيا

آيا کشتار وسيع سونامی غيرقابل اجتناب بود؟ چرا سيستم خبر رسانی نبود؟

سونامي چيست و چرا توليد مي شود

مذهب، علم و توده ها

اگر صبر كنيد، گوشت تن تان را هم خواهند خورد!

کاريکاتوري به نام فراخوان ملي براي رفراندوم

فراخوان نشريه حقيقت در مورد کمکهاي پزشکي به جنگ خلق در نپال

گزارشی در مورد بيمارستانهای سيار نمونه در مناطق پايگاهی نپال

چند خبر مهم

اسرائيل در کردستان

دولت کانادا به مرزهاي آزادي انديشه و بيان مي تازد!

درسهاي قيام آمل را به ميان توده ها ببريم!

نامه از خوانندگان پرنده نوپرواز

 

 

 

 

 

سلاحهاي هسته اي اسلامي

 

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

 

     چند سالي است که آمريکا با هشدار دادن در مورد دست يابي جمهوري اسلامي به سلاحهاي هسته اي فشارهاي بين المللي بر رژيم جمهوري اسلامي را افزوده است. پس از ماه ها مذاکره ميان ايران از يک سو و کشورهاي اروپاي غربي (آلمان، فرانسه و انگلستان) رژيم اسلامي قبول کرد که برنامه هسته اي اش را بايگاني کند. در اين مذاکرات اروپائي ها به رژيم ايران گفتند که نقشه آمريکا  سرنگون کردن رژيم جمهوري اسلامي است و هشدار دادند که در صورت عدم تمکين ايران، آنها (قدرتهاي اروپائي) نخواهند توانست با اين نقشه آمريکا مخالفت کنند. موضوع اصلي "مذاکرات" همين بود.  تا اينکه در ماه نوامبر 2004 قراردادي ميان طرفين امضا شد که طبق آن جمهوري اسلامي بطور موقت از حق خود مبني بر توليد اورانيوم غني شده درجه پائين دست بر ميدارد. اين قرارداد توسط آژانس انرژي اتمي سازمان ملل متحد نيز تصويب شد. جمهوري اسلامي به بازرسي هاي تحقير آميز مامورين اين آژانس در سراسر ايران تن داده و اعلام کرده است که اين بازرسي ها را نهادينه و دائمي خواهد کرد.  با همه اينها، آمريکا عکس العمل منفي نشان داد و حتا  نسبت به تصويب قرارداد از سوي  آژانس انرژي اتمي سازمان ملل،  خشمگين شد. طبق گزارش روزنامه نيويورک تايمز (  12 دسامبر): "مقامات بوش مي گويند در حال حاضر در فکر بمباران کردن مراکز هسته اي ايران يا دست زدن به عمليات نظامي ديگر نيستند اما احتمال آن را در آينده  منتفي نمي دانند."

 

     در 2 سال گذشته آژانس انرژي اتمي سازمان ملل متحد، 6 نشست در مورد ايران داشت. در تمام اين جلسات آمريکا مصرانه خواسته که مورد سلاح هاي هسته اي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل ارجاع داده شده و تحريم هاي اقتصادي بين المللي عليه ايران اعلام شود. کشورهاي اروپائي هر بار با اين خواسته مخالفت کرده اند اما با فشارهاي آمريکا بر ايران همراهي کرده اند. قبل از امضاء قرارداد، بازرسان آژانس انرژي اتمي در سانتريفوژ هاي ايران (دستگاه هائي که با چرخش دوراني گاز هگزافلوريد توليد شده از اورانيوم خام را، که به کيک زرد هم معروف است ، تبديل به اورانيوم غني مي کنند) اثراتي از اورانيوم غني شده يافتند. ايران به غني کردن اورانيوم اعتراف کرد اما براي توليد اورانيوم براي سلاح هاي هسته اي دستگاه هائي به مراتب قوي تر از اينها که ايران دارد لازم است زيرا براي سلاح هاي هسته اي اورانيوم غني شده با تمرکز بسيار بالاتر ضروري است. و طبق قراردادهاي بين المللي هر کشوري حق دارد مقداري اورانيوم غني شده توليد کند و توليدات ايران تخطي از اين قرارداد نبوده است. با اين اوصاف کشورهاي اروپائي و آمريکا بر ايران فشار گذاشتند که از حق استفاده از اين دستگاه ها دست بکشد و حتا براي تحقيقات و صنايع و مصارف پزشکي از آن ها استفاده نکند. چرا حکومت ايران به چنين حقارتي تن داده است؟ چون مي داند هر بهانه اي بدست آمريکا بدهد، آمريکا براي سرنگون کردن رژيم جمهوري اسلامي استفاده خواهد کرد.

 

     آيا ايران سلاح هسته اي دارد؟

  رئيس آژانس انرژي اتمي سازمان ملل (البرادعي) چندين بار تاکيد کرده است که ايران برنامه سلاح هسته اي  ندارد و اين آژانس اثري از فعاليت هاي مخفي براي غني سازي اورانيوم نديده است. 4 ماه پيش او تاکيد کرد: "هيچيک از اينها موجود نيست." اما کولين پاول (وزير امور خارجه آمريکا) دو ماه پس از آن در ماه نوامبر 2004 اعلام کرد که ايران بزودي کلاهک هاي هسته اي بر موشک هاي دور برد خود سوار خواهد کرد. ادعاهاي آمريکا تقريبا شکل کمدي بخود گرفته است. آمريکا مي گويد ايران يک کشور نفتي است و نيازي به انرژي هسته اي براي سوخت و مصارف ديگر ندارد. البته اين حرف درستي است اما دليل واقعي آمريکا براي مخالفت با برنامه هاي هسته اي رژيم اسلامي نيست. در زمان رژيم سلطنتي شاه که به سگ زنجيري آمريکا معروف بود، آمريکا شاه را تشويق به ساختن يکرشته مراکز هسته اي کرد. در واقع برنامه هسته اي کنوني ايران در زمان شاه بنيانگذاري شد و کشورهاي غربي منجمله آمريکا براي پيشرفت اين برنامه کمک مي کردند. همانطور که برنامه هسته اي پاکستان نيز با کمک آمريکا بنيانگذاري شد. در آن زمان برنامه هسته اي شاه تهديدي براي شوروي بود. و برنامه هسته اي پاکستان در مقابل برنامه هسته اي هند ( که توسط شوروي بنيانگذاري شد) علم شده بود. جمهوري اسلامي اصلا پايه فن آوري تهيه سلاح هاي هسته اي را ندارد.

 

آمريکا و اروپا و روسيه

 

     در ماجراي هسته اي ايران، در عين حال که قدرتهاي اروپائي (و روسيه) با آمريکا همکاري مي کنند اما رقابتهاي جدي نيز ميانشان در جريان است. يکي از مولفه هاي استراتژي جهاني آمريکا آن است که خود را بعنوان رهبر بلامنازع جهان تثبيت کند و نگذارد اروپا بعنوان يک قدرت رقيب در مقابلش قد برافرازد و يا روسيه قدرت از کف داده اش را احياء کند. وقتي جمهوري اسلامي بقدرت رسيد، مجبور شد رشته هاي پيوند با آمريکا را قطع کند و رابطه با جهان امپرياليستي را از طريق اروپا پيش ببرد. مردم از آمريکا نفرت داشتند و اين رژيم براي انقلابي نشان دادن خود مجبور بود با آمريکا قطع رابطه کند. آمريکا نيز براي مهار اوضاع ايران و پيشبرد سياستهاي خود در ايران از طريق اروپا پيش مي رفت. نقش قدرتهاي اروپائي در دوران "جنگ سرد" (تا سال 1985) در محکم نگاهداشتن زنجيرهاي وابستگي ايران به غرب، تعيين کننده بود.  اين رابطه نفوذ قدرتهاي اروپائي را در ايران چندين برابر و کيفيتا بيشتر از آمريکا کرد. اما در اوضاع کنوني جهان که آمريکا نقشه بازسازي خاورميانه را دارد، چنين توازن قوائي براي آمريکا قابل تحمل نيست. بخصوص آنکه قدرتهاي اروپائي که در دوران جنگ سرد جزو متحدين آمريکا بودند، تبديل به رقباي آمريکا شده اند. قدرتهاي اروپائي در اين کشمکش هاي هسته اي ذينفع مي باشند و يکرشته اهداف روشن دارند. اروپائي ها مي خواهند اعمال نفوذ بيشتري بر جمهوري اسلامي کنند؛ در مقابل آمريکا نشان دهند که مثل يک قدرت بزرگ توان دخالت در امور بين المللي را دارند؛ مي خواهند به رژيم ايران کمک کنند که از رودروئي مستقيم با آمريکا پرهيز کند؛ مي خواهند به آمريکا ياد آوري کنند که در خوان يغماي خاورميانه يک شريک دروني هستند و نه يک قدرت بيروني؛ مي خواهند در صورت پيشرفت برنامه "تغيير رژيم" در ايران يک پاي ماجرا باشند تا منافع درازمدت خود را در ايران حفظ کنند؛ و  بالاخره اينکه مي خواهند  انحصار غرب را در زمينه تکنولوژي و سلاح هاي هسته اي پابرجا نگاه دارند.

 

      قراردادي که با جمهوري اسلامي ايران امضا و توسط آژانس انرژي سازمان ملل تصويب شده است، يک آتش بس موقت است: آتش بس موقت ميان قدرتهاي غربي و ايران و  همچنين ميان آمريکا و اروپا. آمريکا حاضر نيست به جمهوري اسلامي تضمين دهد که آن را سرنگون نخواهد کرد. آمريکا مي گويد حتا اگر ايران در زمينه برنامه هسته اي اش کاملا تسليم شود بازهم راضي نخواهد شد و اصرار دارد که جمهوري اسلامي ايران بطور علني در مقابل آمريکا تعظيم کند و  به لحاظ سياسي آشکارا تسليم آمريکا شود.  بعلاوه آمريکا مصر است که ايران دست از حمايت از سازمان هاي شيعه   عراق و حزب الله لبنان و حماس فلسطين بردارد. اما جمهوري اسلامي  با استفاده از نفوذ خود بر اين گروه ها، خدمات مخفي به آمريکا و اسرائيل و اروپا ارائه مي دهد و از اين راه  "نان" مي خورد و مثمر ثمر بودن خود را نشان داده و خود را در نزد قدرتهاي بزرگ بيمه مي کند. اما آمريکا ديگر خدمات خصوصي و مخفي نمي خواهد بلکه تسليم آشکار مي خواهد.

 

     سه کشور اروپائي آلمان، فرانسه و انگليس مرحله دوم مذاکرات را در 13 دسامبر 2004 با ايران گشودند. در اين مذاکرات يکسري انگيزه ها و پاداشهاي سياسي و اقتصادي به جمهوري اسلامي پيشنهاد خواهند داد و در عوض از جمهوري اسلامي انتظار دارند که قرارداد منع توليد اورانيوم غني شده را از حالت موقت به حالت دائم تبديل کند. در اين صورت اروپا قول داده است که پيوند هاي اقتصادي اتحاديه اروپا با ايران را گسترده تر کند و مخالفين رژيم را در اروپا تحت فشار قرار دهد و کمتر رژيم اسلامي را در زمينه نقض حقوق بشر زير فشار قرار دهد. معامله خوبي براي امپرياليستهاست!

 

     اگر جمهوري اسلامي سلاح هسته اي ندارد، چرا سرلشگرهاي سپاه پاسداران دست از قمپز در کردن بر نمي دارند؟ اينها حرکات از سر استيصال يک رژيم ارتجاعي است که مورد تنفر مردمش است و براي حفظ خود ذره اي نمي تواند روی حمايت و پشتيباني مردم حساب کند. تنها راهي که برايش مي ماند اين است که با مانور دادن و بازي ميان قدرتهاي مختلف موجوديت خود را در نزد مافياهاي بزرگ جهان تضمين کند.  بازيگران درگير ( آمريکا، اروپا و جمهوري اسلامي) مي خواهند "آتش دعواهاي هسته اي" را گرم نگاه دارند و در عين حال مانع از آن شوند که تبديل به آتش سوزي شود. اين کشمکش ادامه خواهد يافت.

 

منافع ملي؟!

     عده اي مي گويند، حق ملي ايران است که سلاح هسته اي داشته باشد! سوال اينجاست که آيا جمهوري اسلامي نماينده و تضمين کننده منافع ملي مردم ايران است؟ خير. جمهوري اسلامي حتا در قراردادهاي تجاري و روابط اقتصادي ساده با قدرتهاي درجه چندم قادر نيست منافع خلقهاي ايران را برآورده کند. اين امر نه بخاطر آن است که از نظر نظامي ضعيف است. بلکه علتش آن است که منافع جمهوري اسلامي بامنافع ملي ملل  ايران در تضاد است؛ منافع جمهوري اسلامي در آن است که بهر طريق (منجمله به مزايده گذاشتن حقوق ملي ايران) رژيم تبهکار خود را حفظ کند. منافع جمهوري اسلامي منافع 50 خانواده حاکم است که منافع جيبشان در اين است که منافع ملي سياسي و اقتصادي ايران را به دلخواه و به نرخ روز و هوا و هوسهايشان به مزايده بگذارند. خواب و خيال بس است. اينها يک باند تبهکارند که با باندهاي تبهکار آمريکائي و اسرائيلي و ترک و عربستان فرقي ندارند. هر گونه قدرت يافتن اين باند تبهکار به ضرر منافع ملي ايران و مردم ايران است. زماني که اين رژيم سرنگون شود و دولتي حقيقتا مستقل و متعلق به خلقهاي ايران تحت رهبري طبقه کارگر مستقر شود، تازه آنگاه توليد سلاح هسته اي بر پايه رشد فن آوري و صنعت ملي و مستقل امکان پذيرمی شود. و تازه آنگاه ممکن است (ممکن است) داشتن سلاح هسته اي به کار دفاع از اين استقلال و آزادي بيايد. اما حتا در آن زمان، عامل اصلي در دفاع از منافع ملي و استقلال، خود  مردم و نيروي ابتکار و خلاقيت و فداکاري آنان خواهد بود: بدون آزادي مردم، بدون شکفته شدن خلاقيت هاي آنان، بدون اينکه کشورشان را از ته دل متعلق بخود بدانند، صدها سلاح هسته اي هم نمي تواند استقلال يک کشور را تضمين کند.

عده اي از روشنفکران ملي مذهبي و فعالين دانشجوئي به رگ غيرت ملي شان برخورده که آمريکا و اروپا رژيم جمهوري اسلامي را مجبور به امضا قرارداد حقارت بار کرده است. اين يک تفکر ناسيوناليستي تنگ نظرانه و غيرت مندي توخالي است. زيرا موجوديت جمهوري اسلامي و در قدرت بودن يک چنين رژيم تبهکاري بمدت 26 سال خود حقارت آميزترين جنبه زندگي ملي در ايران است.

 جمهوري اسلامي حتا کارت هويتهاي الکترونيکي را که  فقط براي کنترل مردم خوبست از قدرتهاي اروپائي مي خرد. جمهوري اسلامي اصولا فاقد فن آوري پايه اي لازم براي توليد سلاح هاي هسته ايست. در ايران حتا سوزن از خارج وارد مي شود. حتا يک اتوموبيل را از اول تا آخرش نمي توان در ايران توليد کرد چه برسد به سلاح هاي هسته اي. انحصار تکنولوژي هسته اي در دست کشورهاي غربي و روسيه است. رژيم جمهوري اسلامي بدون اينکه يکي از اينها افسارش را بکشد نمي تواند غلطي در اين زمينه کند. اين چه نوع استقلالي است؟

 

وحشت از سلاح هاي هسته اي آخوندها؟!

     عده اي ديگر آن روي سکه اينان هستند و مي گويند: قرار گرفتن انگشت آخوندها روي دگمه سلاح هاي هسته اي خيلي وحشتناک است وبراي همين بايد از فشارهاي آمريکا بر جمهوري اسلامي حمايت کرد! اين هم يک شکل ديگر از تفکر ناسيوناليستي تنگ نظرانه است. زيرا مسئله تهديد هسته اي جهان را به جمهوري اسلامي تقليل مي دهد. مگر قرار داشتن انگشت جورج بوش يا آريل شارون اسرائيل، روي دگمه سلاح هاي هسته اي کمتر وحشتناک است؟ اگر فرض بر مقابله با تهديد هسته اي جهان باشد، جمهوري اسلامي در آخر ليست قرار مي گيرد زيرا  آمريکا بيشترين و خطرناکترين و متنوع ترين سلاح هاي هسته اي را در اختيار دارد، تنها قدرتي است که تا کنون از سلاح هسته اي  استفاده کرده (عليه ژاپن در هيروشيما و ناکازاکي در دوره جنگ جهاني دوم)  و دولت صهيونيستي اسرائيل تنها کشوري در خاورميانه است که داراي سلاح هسته اي است و قرارداد "عدم گسترش سلاح هاي هسته اي" را امضاء نکرده  و از زمان بوجود آمدنش بارها به کشورهاي مختلف حمله کرده و يک کشور اشغالگر بيرحم و خونريز است که عليرغم قطعنامه هاي سازمان ملل به اشغال مناطق فلسطيني ادامه مي دهد و علنا و بطور انکار ناپذير طبق قوانين سازمان ملل متحد يک کشور "مجرم" است. قدرتهاي بزرگ در مورد خلع سلاح هسته اي حرف مي زنند اما آمريکا و انگلستان تمام قراردادهاي خود را مبني بر محدود کردن تجهيزات هسته اي زير پا گذاشته و در حال توليد نسل جديدي از سلاح هاي هسته اي اند که در جنگ با کشورهاي کوچکتر مناسب تر است. زيرا سلاح هاي هسته اي قبلي آمريکا براي جنگ با ابرقدرتي مانند شوروي طراحي شده بودند. بنابراين اگر بخواهيم صحبت از آن بکنيم که سلاح هسته اي کدام کشورها زودتر مورد استفاده قرار خواهد گرفت و بايد از آن وحشت کرد بايد بگوئيم که قرعه بنام آمريکا مي افتد زيرا آمريکا هم جنگش را آغاز کرده و هم با هدف پيروز شدن در جنگي که در خاورميانه آغاز کرده در حال توليد سلاح هاي هسته اي کوچک ميداني است. با وجود کشورهاي امپرياليستي خلع سلاح هسته اي جهان ناممکن است. اين مسئله ايست که فقط با انجام انقلاب سوسياليستي در سطح جهان حل مي شود. اين قدرتهاي امپرياليستي هستند که فن آوري و ثروت توليد دهشتناکترين سلاح هاي ضد بشري را در اختيار دارند و آنها هستند که رژيم هاي مرتجع و تبهکار کشورهاي مختلف را مسلح به سلاح هاي کشتار عليه مردم اين کشورها مي کنند و هر وقت منافعشان ايجاب کرد آنها را به سلاح هسته اي نيز مجهز مي کنند.

 

هم سوئي مردم ايران و آمريکا؟!

     همه مي دانند که "گفتمان هسته اي" که آمريکا در مقابل جمهوري اسلامي اتخاذ کرده است در واقع به زبان مافيائي اعلام قصد آمريکا نسبت به سرنگون کردن رژيم جمهوري اسلامي است. همه مي دانند که ايران يکي از اعضاي سه گانه ليست "محور اشرار" جورج بوش است. اين به معناي آن است که در چارچوب استراتژي جهاني جديد آمريکا، ايران يکي از کشورهاي اصلي خاورميانه است که بايد دچار "تغيير رژيم" شود. بنابراين حقايق مربوط به سلاح هاي هسته اي ايران چندان مهم نيست. تمام مسئله آن است که آمريکا از کشورهاي اروپائي و سازمان ملل مي خواهد که رژيم اسلامي ايران را بعنوان يک رژيم "مجرم" اعلام کنند.

      آيا مردم ايران با "مجرم" اعلام کردن رژيم جمهوري اسلامي ايران مخالفند؟

    

 مردم ايران رژيم جمهوري اسلامي را يک مجرم  فريبکار که بايد به سزاي اعمالش برسد مي دانند. امپرياليسم آمريکا نيز رژيم جمهوري اسلامي را يک مجرم فريبکار مي داند که بايد بسزاي اعمالش برسد. بظاهر وجه اشتراکي در ميان است. اما اين فقط ظاهر ماجراست.  جرم جمهوري اسلامي چيست؟ عليه چه کساني مرتکب جرم شده است؟ چه کساني بايد اين رژيم و سرانش را به سزاي اعمالش برسانند؟ جواب دادن به اينها وجه اشتراک ظاهري را تبديل به يک وجه افتراق واقعي و عميق مي کند. اعلام جرم هاي مردم ايران با اعلام جرمهاي جورج بوش زمين تا آسمان متفاوت است. جمهوري اسلامي مجرم است زيرا منافع مردم ايران را لگد مال کرد. جمهوري اسلامي مجرم است زيرا انقلاب ضد ارتجاعي – ضد امپرياليستي مردم ايران را سرکوب کرد؛ حکومت مذهبي برقرار کرد؛ يک نسل از انقلابيون آزاديخواه ايران را به اسارت در سياهچالهايش کشيد و بعد اکثرشان را کشتار کرد؛ (همان کشتاري که امپرياليستها رضايتمندانه در مورد آن سکوت کردند) مبارزات کارگران و دهقانان را سرکوب کرد؛ سپاه پاسداران و ارتش جمهوري اسلامي  به کردستان  لشگر کشي کرد و مردم آنجا را به خون کشيد؛ نيروهاي نظامي به سرکوب و کشتار خونين خلق ترکمن و خلق عرب دست زدند و بيشرمانه ترين تبعيضها را عليه اقليتهاي مذهبي کشور روا داشتند؛. جمهوری اسلامی پايه اي ترين حقوق زنان را از آنان سلب کرد و بر اسارت آنان بطور کيفي افزود و 25 سال بطور سيستماتيک سرکوب دولتي عليه زنان را پيش برد؛ جنبش دانشجوئي را سرکوب کرد و دانشگاه را از مهد دانش و مبارزه آزاديخواهانه به دژ تاريک انديشي و نماز جمعه تبديل کرد؛ اقتصاد ايران را به ويراني کشيد و آن را هر چه بيشتر اسير و تابع کارکردهاي خشونت بار نظام سرمايه داري جهاني کرد؛ بجاي کار و آينده، هروئين در ميان جوانان تقسيم کرد. در ادعانامه مردم ايران عليه جمهوري اسلامي جائي براي توليد سلاح هاي هسته اي نيست. ادعانامه مردم ايران عليه جمهوري اسلامي بر واقعيات استوار است و نه بر بهانه ها. ادعانامه مردم ايران عليه جمهوري اسلامي بر منافع پايه اي مردم ايران استوار است و نه منافع امپرياليسم آمريکا. جمهوري اسلامي عليه مردم ايران مرتکب جنايات بيشمار شده است و نه عليه قدرتهاي  آمريکائي و اروپائي. جمهوري اسلامي "مجرم" است نه بخاطر آنکه قوانين سازمان ملل متحد را زير پا گذاشته و به حقوق کشورهاي ديگر بخصوص کشورهاي غرب تجاوز کرده  است. زيرا نه تنها به حقوق اين کشورهاي غربي تجاوز نکرده است بلکه دست در دست آنان به حقوق سياسي و اقتصادي مردم ايران تجاوز کرده است. جمهوري اسلامي به سزاي اعمالش خواهد رسيد اما بدست مردم ايران. مردم ايران در ادعانامه امپرياليسم آمريکا عليه جمهوري اسلامي حکايت رنجهای خود را نمي بينند. بلکه قلدري يک مافياي بين المللی عليه يک مافيای محلی  را مي بينند. مردم ايران حتا خواهان قطع اين کشمکش نيستند زيرا در موقعيت هر دوي آنها بي ثباتي بوجود مي آورد.  ما بايد از هر فرصتي براي سرنگون کردن هر چه سريعتر جمهوري اسلامي و انجام انقلابي که اين بار  واقعا پيروزمند باشد،  استفاده کنيم.

 

www.sarbedaran.org

 

 

 

 

اعلام همدردي با بازماندگان قربانيان سونامي در آسيا

 

 

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

 

 روز اول ژانويه 2005 کميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم) بيانيه زير را به مناسبت فاجعه سونامي صادر کرد. (کميته ريم، مرکز جنيني احزاب و سازمانهاي مارکسيست لنينيست مائوئيست جهان است.)

 

سال 2005 زير سايه ابر دهشتناکي آغاز شده است. امواج سونامي مناطق ساحلي چند کشور واقع در آسياي جنوب شرقي و آسياي جنوبي را درهم شکسته و هزاران کشته و ميليونها بي خانمان برجاي نهاده است. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم) همدردي عميق خود را با کساني که بار اين رنج را با خود حمل مي کنند، اعلام مي کند.

 

در مرحله کنوني از تکامل و شناخت علمي بشر، زلزله ها و سونامي ها هنوز تهديدات وحشتناکي براي انسانها مي باشند. اما همان مقدار ابزار و دانشي که براي اعلام خطر در دسترس انسان است، بشدت ناموزون و بطرز بيرحمانه اي ناعادلانه در جهان تقسيم شده است. در کشورهاي مختلف و بطور کلي در جهان، قدرت مردم در به حداقل رساندن خرابي ها و لطمات فجايع طبيعي، و  در نشان دادن عکس العمل سريع و کارآمد به اين حوادث، به درجات بسيار زياد وابسته به شکل سازمان اجتماعي بشر است.

مرگ و رنج مردم مناطق فاجعه زده، دل مردم سراسر جهان و اين مناطق را شکسته است؛ همه به هزار و يک طريق مي خواهند دست ياري بسوي مردم فاجعه زده دراز کنند. اما اغلب کنار زده مي شوند و به سطح ناظرين مستاصل فرآيند فاجعه بشري رانده مي شوند. حکام اين جهان، امپرياليستها و طبقات حاکمه ارتجاعي اين کشورها که متحد امپرياليستها مي باشند، از اين فاجعه سوء استفاده خواهند تا خود را منجي مردم جا بزنند. در حاليکه، مانع عمده اي که نمي گذارد بشر دانش جمعي و قدرت جمعي خود را متشکل کند و بطور سيستماتيک با فجايع طبيعي و فقر و بيماري و ديگر بدبختي ها مقابله کند، همين نظامي  است که آنان سودش را مي برند، در راس آن نشسته اند و با استفاده از زور آن را بر مردم تحميل مي کنند. ارتش آمريکا که دستش تا آرنج در خون است، با بوق و کرنا و نمايش هاي تلويزيوني، کمک رساني به مردم مناطق فاجعه زده را آغاز کرده است. در حاليکه خودش نيرومند ترين تحميل کننده همان فقر و عقب ماندگي است که باعث شده بيلان مرگ مردم سونامي زده به چندين برابر برسد. 

در مناطق سونامي زده  مردم بايد بطور اضطراري و بر پايه تعاون داوطلبانه، کمک رساني مردمي را سازمان دهند. ما  از  نيروهاي مائوئيست اين مناطق و نقاط ديگر جهان مي خواهيم که  به هر طريق که مي توانند به اين تلاشهاي مردمي ياري رسانند.

 

www.sarbedaran.org

 

 

 

 

 

آيا کشتار وسيع سونامی غيرقابل اجتناب بود؟ چرا سيستم خبر رسانی نبود؟

 

 

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

سرويس خبري جهاني براي فتح. 3 ژانويه 2005

 

در اعماق خليج بنگال تخته سنگ غول آسا و عظيم الجثه اي که بخشي از قشر کره زمين را تشکيل مي دهد، قرار دارد. در فرآيند فعل و انفعالات طبيعي کره زمين، در طول ساليان دراز، اين تخته سنگ تدريجا در حال لغزيدن به زير تخته سنگ عظيم ديگري که کشور اندونزي و قاره اور- آسيا بر آن قرار دارد، مي باشد. معمولا فرآيندهائي که طي آن کره زمين دچار تغييرات و  جابجائي مي شود از ديد ما پنهان است. چرا که اين حرکات بسيار بطئي هستند. مثلا اين تخته سنگ سالانه حدود 10 سانتي متر به زير ديگري مي لغزد. اين تخته سنگ که 1200 کيلومتر طول دارد، هنگام لغزيدن به زير ديگري، به دلايلي در نقطه اي گير کرد.  بهمين سبب فشار و نيروي بسيار عظيمي، انباشت شد. در 26 دسامبر اين تخته سنگ به يکباره از مکان گير کرده (سد شده) خويش در غرب ساحل اندونزي بنام سوماترا رها شد و بزرگترين انرژي که تا بحال بشريت مشاهده کرده، توليد کرد. اين انفجار آن چنان عظيم بود که حتا کره زمين را مقداري از مدار خود خارج کرد. در سراسر خط گسل، کف اقيانوس بناگهان به طرف کنار و به ارتفاع چندين متر به بالا پرتاب شد. اين حرکت، امواج غول آساي سونامي را توليد کرد. امواج وحشي به موازات نزديک شدن به ساحل، بلندتر و بلندتر شدند.

     از دست رفتن تعداد زيادي انسان در لحظات اوليه، اين سانحه دلخراش را به يکي از غم انگيزترين سوانح در تاريخ معاصر بدل کرد. هنوز آمار دقيقي از تعداد تلفات در دست نيست. شايد وقوع زلزله و بخصوص امواج عظيم سونامي غير قابل پيش بيني و غيرقابل پيش گيري بود. اما تاثيرات ويرانگر آن بوسيله قدرت ويرانگر سرمايه داري و سازمان اجتماعي سرمايه داري، چندين و چند برابر شد.

     اين واقعه سوالات اساسي زيادي را در اذهان طرح کرده است. چه شرايطي باعث شد که تعداد بيشماري از مردم جان خود را از دست بدهند و ميليونها نفر ديگر در شرايط ناپايدار قرار گيرند؟ مردم به طرق خويش و گوناگون در تعمق و تفکرند که اين واقعه چرا رخ داد؟ معناي عملي و روحي وقوع اين حوادث کدامند؟ در چنين مواقعي، اربابان جهان و دولتها، ايدئولوژي و حتا مشروعيت (استحقاق حکومت کردن) خود را زير حمله مي بينند. آنان خود را ارباب تکنولوژي مي دانند، اما وقتي پاي توضيح اين واقعه (به خصوص به مردم عادي) به ميان مي آيد، علل واقعي را در ابهام نگاه مي دارند و مانع ظهور يک درک همه جانبه روشن مي شوند.  چرا که اگر توده هاي مردم درک علمي روشني در مورد علل طبيعي و اجتماعي بروز اين واقعه پيدا کنند، آنگاه اين حاکمين را مسئول دانسته و نخواهند بخشيد.

     در هفته ها و ماه هاي آينده، جوانب مختلف اين فاجعه  روشن تر خواهد شد و کساني که در فکر توده ها بوده و به سرنوشت آنان علاقمندند بايد آنرا از زواياي مختلف مورد چالش و بررسي قرار دهند. نه تنها بايد اين مسئله را از زاويه بلائي که بسر مردم آمده بررسي کرد بلکه بايد از زاويه علوم فيزيکي نيز کنکاش کرد. در اين مقاله، ما مي خواهيم روي  مبرمترين و فوري ترين جنبه ها تکيه کنيم: چرا تعداد بيشماري از مردم بدون هيچ هشدار و اخطاري در امواج دريا غرق شدند؟

     سرمقاله روزنامه نيويورک تايمز مورخ 29 دسامبر 2004 نوشت: « اگر همان شبکه اخطار بين المللي که  آمريکا براي حفاظت از حوزه آبهاي اقيانوس آرام برقرار کرده در اقيانوس هند نيز موجود بود، شمار مرگ و مير مناطق سونامي زده مي توانست به نصف برسد.» آژانس مربوط به سازمان ملل اعلام کرد که اقدام به ايجاد اين سيستم اخطار  در اقيانوس هند خواهد کرد. اما چرا پس از نيم قرن و کشته شدن تعداد زيادي از مردم؟ مسئله اين نيست که اينها جاهل بودند و نمي دانستند. منافع اقتصادي و سياسي در اين اغماض و چشم پوشي دخيل بود.

     البته جواب "آساني" براي اين سوال موجود است. مقاماتي که سرنوشت ما را در دست دارند و برخي دانشمندان سالهاست که اين جواب را تکرار مي کنند.  آنها مي گويند احتمال وقوع سونامي  در اقيانوس هند بسيار کم است. ولي امروزه براي همه مشخص شده که چقدر اين جواب "آسان" مهلک و يکجانبه است. اين درست است که 90 درصد سونامي ها در  اقيانوس آرام رخ مي دهد. و دليلش اين است که در عمق اقيانوس آرام فعل و انفعالات زيرزميني بسيار حادي در جريان است بطوريکه  زمين شناسان اين منطفه را "حلقه آتش" مي نامند. اما  برخي از متخصصين ودانشمندان مي گويند بدترين انفجار در تاريخ زمين شناسي در 71 هزار سال قبل در سوماترا، يعني در 150 کيلومتري مرکز زلزله 26 دسامبر،  بوقوع پيوست. 71 هزار سال با توجه به طول عمر تشکيل کره زمين چندان زياد نيست.  پر قدرترين انفجاري که در تاريخ بشر ثبت شده  به سال 1883 برميگردد که تاريخ دوري نيست. در اين انفجار  جزيره کراکاتا در نزديکي سوماترا مورد حمله امواج غول آساي سونامي (حتا مرتفع تر از آنچه امروز رخ داد) قرار گرفت. در همين منطقه، به سال هاي 1797، 1883 و 1861 لرزش و زلزله رخ داد. در سال 2000 زلزله اي با قدرت 7 ريشتر سنگاپور و با قدرت 4ر7 ريشتر جزاير شمال غربي سوماترا را به لرزه در آورد. الان که به عقب نگاه مي کنيم، مي بينيم که اينها پيش در آمد زلزله اخير بودند. مطالعه اسناد زمين شناسي استعمارگران هلندي که در اين منطقه حاکم بودند و يافتن رد پاي زلزله هاي قديمي در صخره هاي دريائي مرجاني اين منطقه، دانشمندان را نگران وضع کرده بود و مدتها پيش تني چند از آنان اين نگراني خود را اعلام کرده بودند.

      در سال 1990 گروه هماهنگي سازمان ملل متحد پيشنهاد توسعه سيستم اعلان خطر اقيانوس آرام به اقيانوس هند و سراسر جهان براي مقابله با سونامي را ارائه داد. اما اين پيشنهاد به ورطه فراموشي سپرده شد. پيشنهاد ديگري در سال 1997 از طرف نشست بين المللي متخصصين در پرو پشت گوش انداخته شد و نتيجه اي نداشت. در جلسه اي که اکتبر سال 2003 در نيوزلند برگزار شد، اين  پيشنهاد دوباره رد شد. البته نه بر اساس علمي بلکه بخاطر آنکه اين از اختيارات جغرافيائي گروه متخصصين خارج بود. در سال 2004 يکي از برجسته ترين محققين زلزله شناسي استراليائي، آقاي فيل کومينز، مقاله اي را به متخصصين زمين شناسي در ژاپن و هاوائي ارائه داد. عنوان مقاله تحريک آميز بود:  "سونامي در اقيانوس هند: چرا بايد نگران باشيم؟". اين نوشته امروز وسيعا نقل و تکرار مي شود اما يکسال پيش گوش شنوائي نداشت.

      يکي از متخصصين ژئوفيزيک در انستيتوي تکنولوژي کاليفرنيا آنقدر نسبت به اين موضوع  نگران بود که با هزينه شخصي اش 5 هزار بروشور در مورد  خطر وقوع سونامي در اقيانوس هند و چگونگي مقابله با آن در منطقه توزيع کرد. يکماه قبل از وقوع سونامي، او برنامه سفر به اندونزي داشت که بدليل نبود بودجه  لغو شد.

     زمين شناس و زلزله شناس ارشد استراليائي (فيل کومينز) يک هفته بعد از وقوع فاجعه عنوان کرد که: "در جمع دانشمندان خارج از استراليا و اندونزي، علاقه چنداني نسبت به احتمال وقوع سونامي در اقيانوس هند موجود نبود." سوال اينجاست که چرا؟ يکي از دلايل آن اين است که تجربه وقوع سونامي در اقيانوس هند کمتر از اقيانوس آرام است. اما دليل عمده چيز ديگريست و بطرز مخوفي ساده است. و آن اينکه: برقراري سيستم اعلان خطر و ديده باني و همچنين انجام تحقيقات در اين زمينه مستلزم صرف هزينه مي باشد و چنين نقشه اي حمايت کننده مالي نداشت. آمريکا سيستم اعلان خطر و آژير دهنده اقيانوس آرام را با کمک و همياري ژاپن و استراليا بوجود آورده است و بدون کمک آمريکا طرح بسط و گسترش سيستم اعلان خطر به نقاط ديگر منجمله اقيانوس هند ممکن نشد.

      يکي از مسائلي که بايد بررسي شود اين است که  اين کوتاهي آمريکا  در استقرار سيستم اخطار در اقيانوس هند تا چه حد بود ؛ آيا بطور غير مستقيم اين طرح را خفه کرد يا اينکه فعالانه مانع تحقق آن شد. موج ياب هاي شناور متصل به ساتليت، که در اقيانوس ها مستقرند، اهميت نظامي بسيار زياد دارد. بهمين دليل بعد از جنگ جهاني دوم آمريکا اين سيستم اعلان خطر را در  اقيانوس آرام نصب کرد زيرا اين کار به تثبيت هژموني دريائي اش خدمت مي کرد. امروزه، اکثريت تحقيقات اقيانوسي، به نوعي در ارتباط با  نيروي دريائي آمريکا مي باشند.  تمامي تحقيقات مربوط به زمين و پوسته آن، نه تنها در خدمت اهداف نظامي اند، بلکه در خدمت تجارت استراتژيک کشف و استخراج نفت مي باشند. در واقع اين تحقيقات، براي تجارت نفت که رقابت بيرحمانه اي بر سر آن جريان دارد، اهميت مرکزي دارند.

    سازمان پيمان منع آزمايشات هسته اي بين المللي که مرکزش در وين قرار دارد، بدليل آنکه حتا کوچکترين تکانها و انفجارات را در سراسر جهان زير نظر دارد، به مجرد وقوع زلزله سوماترا از آن آگاه شد. اما اين سازمان فاقد برنامه اضطراري است و در لحظه وقوع زلزله، کسي  بر سر پستش نبود. حتا بعد از وقوع زلزله اين سازمان هنوز تصميم نگرفته است که اطلاعات وسيعي را که بر سر اين زلزله ثبت کرده علني کند تا دانشمندان از آن استفاده کنند. خيلي از کشورها چنين اطلاعاتي را در زمينه فعاليتهاي هسته اي خود و ديگران، اطلاعات بسيار محرمانه تلقي مي کنند و نمي گذارند که اين اطلاعات بطور اتوماتيک علني شود. به اين دليل است که آمريکا تا کنون حاضر به  پيوستن به سازمان وين نشده است. آمريکا در همان حال که در اين زمينه خودداري کرده و اسرارش را حفظ مي کند اما از اسرار سلاح هاي هسته اي ديگران مطلع است. بهمين منوال هند که چندي پيش آزمايش سلاح هسته اي خود را انجام داد عضو تشکيلات وين نمي باشد. همانطور که خواهيم ديد، جنبه نظامي مخفي نگاه داشتن چنين اطلاعاتي يک نقش کليدي در تبديل يک فاجعه غير قابل اجتناب به يک تراژدي ويرانگر، بازي کرد. بعلاوه، مطالعه اين يافته ها و  اطلاعات ثبت شده داراي اهميت مرگ و زندگي بوده و بي نهايت ضروري و فوري است. زيرا وقتي در نقاطي از زمين زلزله رخ مي دهد، باعث افزايش فشار يا کاهش فشار بر گسل هاي ديگر کره زمين مي شود.  

      فقدان سيستم ديده باني و آژير سونامي در اقيانوس هند را بايد به مثابه ارتکاب  جنايت عليه مردم تلقي کرد. يک جنايت ديگر زماني بود که دانشمندان حوزه اقيانوس آرام فاجعه  در شرف وقوع  را پيش بيني کردند ولي کساني که در قدرت مي باشند هيچ حرکتي براي حفاظت از زندگي انسانها نکردند.

     متخصصين در ژاپن، هاوائي و سواحل غربي آمريکا در همان لحظات اوليه از وقوع اين زلزله با خبر شدند. آنان در عرض 15 دقيقه شروع به فرستادن پيام هاي اعلام خطر به خارج و اقصي نقاط جهان کردند. اما بواسطه آنکه لزوما هر زلزله اي موجد سونامي نمي باشد، در ابتدا قادر به پيش بيني امواج غول پيکر آن نبودند و حتي يک موج ياب نيز در اقيانوس هند موجود نبود که با توسل به آن بتوانند پيش بيني موج هاي غول آسا را بکنند. از طرف ديگر، تفسير داده هاي ابزار زلزله سنج، کار پيچيد ه اي است. بهمين دليل در ساعات اوليه آنان پيش بيني غلطي در مورد قدرت اين زلزله کردند. طبق محاسبه اوليه  قدرت اين زلزله در مقياس 8 ريشتر تخمين زدند. با اينحال مي دانستند که خطر اين زلزله بسيار جدي است. بعدا فهميدند که  9 ريشتر است يعني صد بار قدرتمندتر. اما از همان ابتدا معلوم بود که بدليل وقوع  زلزله در عمق اقيانوس، بروز سونامي يک احتمال قوي است.  نيم ساعت پس از زلزله ( حدود 20 دقيقه تا يکساعت قبل از اينکه اولين موج به خشکي اصابت کرد) آنان اعلام خطر در مورد وقوع سونامي را مخابره کردند. در حاليکه هنوز نمي دانستند آيا واقعا سونامي رخ داده يا بزرگي اش چقدر است. زمانيکه آنها قدرت واقعي زلزله را فهميدند، تمام وجودشان از وحشت حادثه اي که در شرف وقوع است به لرزه در آمد. با اصابت اولين امواج غول پيکر به شمال غربي سوماترا، دانشمندان دست بکار محاسبات رياضي شدند و ابعاد مسئله را پيش بيني کردند. اما  ديگر بسيار دير شده بود.

    وقتي واقعه شوم سر رسيد دانشمندان فهميدند که اسير آزمايشگاههايشان هستند و ديوارهاي آن اجازه نمي دهد صداي فريادشان به گوش کسي برسد. آنها گزارش اوضاع را به افراد بالاتر و مافوق خود دادند. اينکه مافوق هاي آنان چه کردند هنوز معلوم نيست. دانشمندان به ارتش نيز گزارش دادند و به همکاران خود در اقصي نقاط جهان اي ميل ها و فکسها و اس ام اس ها را روانه کردند.مي توانيد حدس بزنيد که چگونه با استيصال و ياس اشک مي ريختند.

     بله اين فاجعه طبيعي بطرز اجتناب ناپذيري مهلک بود. اما از کشته ها پشته ساخته شد زيرا بر سر مردمي خراب شد که پيشاپيش در مرز  مرگ و زندگي مي زيستند. فجايع مشابه در پايتخت کشورهاي امپرياليستي نيز مي تواند رخ دهد و موجب مرگ و مير وحشتناک شود. اما اين فاجعه يک مشخصه داشت و آن اينکه  ضربت را در منطقه اي وارد آورد که مردم در محروميت و فقر قرار دارند و همين مسئله نقش تعيين کننده را در گسترش ابعاد فاجعه داشت. سوماترا اولين مکاني بود که ابتدا طعمه زلزله شد و بعد سونامي کشتار را ادامه داد. گفته مي شود  دو سوم قربانيان اين فاجعه در در نوک شمالي جزيره سوماترا اسکان داشتند. استان آچه در سوماترا آنچنان ويران شده که  نه از هوا و نه از زمين ديگر قابل تشخيص نيست. اکثر مناطق پايتخت اين منطقه که باندا آچه نام دارد با خاک يکسان شده است. بسياري از شهرها و قصبات بالکل ناپديد شده اند. افرادي که بررسي هاي هوائي انجام داده اند مي گويند  در سراسر آنجا اثري از زندگي ديگر نيست مگر در چند مکان کوچک. بررسي اين مسئله که مردم آن مناطق چگونه ميزيستند و روز و شب را مي گذراندند، در چه محلهائي، در چه نوع خانه هائي بودند و چه بر سرشان آمده، خارج از قدرت اين قلم است. اما يک چيز روشن است. سوماترا روي يک خط زلزله ژئولوژيک قرار دارد و خطر وقوع زلزله در اين منطقه براي آنان که علاقه اي به فهم آن دارند، واضح بود. آچه تحت اشغال 40 هزار سرباز  ارتش اندونزي است. بله، اين منطقه با ارزش تر از آن است که به مردم بومي اش واگذار شود! اين 40 هزار نفر در آنجا مستقر بودند که از تاسيسات گاز مايع طبيعي و ميدان گاز شرکت اکسون موبيل آمريکائي حراست کنند. بعضي از خبرنگاران مي گويند که به دولت اندونزي در مورد خطر وقوع سونامي هشدار داده شده بود. در مورد اينکه تا چه حد مي شد جان انسانها را نجات داد بحث است اما هيچ کس منکر نيست که حداقل هزاران نفر را مي شد نجات داد.

     دو ساعت طول کشيد تا موج سونامي به سيري لانکا برسد. به لحاظ شدت خرابي سيري لانکا دومين کشور بود. طبق گزارشات، يک دانشمند آمريکائي در سيري لانکا وقوع حادثه را به سفارت آمريکا اطلاع داده بود. ديپلمات آمريکائي  در اين محاوره تلفني چه گفت و سفارت آمريکا به رغم آگاهي از وقوع چنين مصيبتي چه کرد؟

     طبق گزارشات چند روزنامه، به دولت تايلند هشدار داده شده بود. اما اخيرا گفته شده که دولت تايلند از بيم آنکه مبادا اين هشدار غير واقعي باشد آن را از مردم تايلند پنهان نمود تا مبادا به صنعت توريسم کشور لطمه اي بخورد. هر چند که بعد از وقوع اين مصيبت ارتش تايلند فراخوانده شد اما دولت تايلند در 3 ژانويه 10 هزار سرباز را براي ماموريت ضد شورشي به استان هاي جنوبي در مرز کشور مالزي فرستاد.

     امواج دريا به جزاير آندمان و نيکوبار از توابع کشور هند نيز حمله کرد. اين شهرها در نزديکي سوماترا و تايلند قرار دارند.  اين مجمع الجزاير کوچک که تپه هاي کم ارتفاع آن قله کوه هاي زير اعماق آب مي باشند از سرزمين اصلي هند بسيار دورند. علاقه دولت هند به اين مجمع الجزاير صرفا بخاطر  موقعيت سوق الجيشي آنهاست که اهميت نظامي دارد. به يک کلام اين مناطق در خدمت منافع توسعه طلبانه دولت هند مي باشند. جزيره نيکوبار منحصرا يک پادگان نظامي  دريائي است و دولت هند سراسر اين مجمع الجزاير را منطقه اي نظامي اعلام نموده و مردم خارج از اين منطقه کاملا ممنوع الورود مي باشند.

     حدودا سه يا چهار ساعت طول کشيد تا سونامي به ايالت تاميل نادو در جنوب هند رسيد. در اينجا نيز هشداري به مردم در مورد امواجي که سوماترا را به کام مرگ کشيد و در حرکت و پيشروي بسوي کشتن هزاران نفر ديگر در اين ايالت بود، داده نشد. امواج سونامي ده ساعت بعد به غرب آفريقا رسيد و اين زمان براي اينکه تمام مردم جهان از آن باخبر شوند، کافي بود. با اين وصف هيچ قدرتي حتا انگشت بلند نکرد. دست اندر کاران حکومتي کوچکترين حرکتي براي  آگاهي مردم انجام ندادند.

     تنها جزيره  اقيانوس هند که بدون کوچکترين صدمه و غرامتي دست نخورده باقي ماند جزيره ديه گو گارسيا است. اين جا مستعمره بريتانيا و در اجاره آمريکا مي باشد. ديه گو گارسيا يکي از مهمترين پادگانهاي نظامي آمريکاست. آمريکا از اينجا براي سلطه بر اقيانوس هند و تسلط بر پهنه آسمان هاي اين منطقه از افغانستان تا عراق، استفاده مي کند. همان امواجي که هزاران نفر را در سواحل غرب آفريقا کشت، نتوانست در اين جزيره سونامي ايجاد کند زيرا اين جزيره در آبهاي بسيار عميق قرار دارد. طبق گزارشات خبري، سران نظامي اين جزيره هشدار وقوع سونامي را دريافت کرده بودند. اما با اين اطلاعات چه کردند؟  اين اطلاعات در شرايطي که جان ده ها هزار نفر در کشورهاي مختلف در خطر بود، براي چه مقاصدي استفاده شد؟

     نفرت انگيزتر (و متاسفانه ساده فهم ترين) فاکت اين فاجعه آن است که  سونامي از نظر مالي لطمات زيادي وارد نياورد! خبرگزاري رويتر در روز 31 دسامبر با اقتصاد داناني مصاحبه کرده و از قول آنان نوشته است که  کل هزينه مالي اين فاجعه از لحاظ خرابي ساختمان ها بالغ بر 14 ميليارد دلار است. يعني حدود يک دهم خسارات وارده در زلزله شهر کوب در ژاپن در سال 1992  که 6400 نفر کشته برجاي گذاشت و معادل نصف لطمات مالي توفان آندرو که در سال 1992 در آمريکا رخ داد و تنها 50 کشته برجاي گذاشت. کمپاني مونيخ ري که بزرگترين کمپاني بيمه مجدد در جهان است و  کمپاني هاي بيمه ديگر را در مقابل خطر ضرر هنگفت و غير منتظره بيمه مي کند، يک نفس راحت کشيد! اين کمپاني اعلام کرد که  ضرر مشتريانش (يعني شرکتهاي بيمه ديگر) بسيار ناچيز بود. در واقع اين اقتصاد دانان مي گويند از دست دادن بيش از 150 هزار انسان  و آواره و بي چيز شدن  5 ميليون نفر، تاثير چنداني بر اقتصاد جهان نداشت زيرا آنهائي که مردند، صرفا در جدال براي بخور و نمير بودند و بخش مهمي از اقتصاد جهان را تشکيل نمي دادند. يک اقتصاد دان بانکي اهل استراليا مسئله را چنين تشريح مي کند: «  اکثر خسارت (البته اگر ميزان مرگ و مير را کنار بگذاريم) به اهالي اينجا وارد شده است. هر چند براي مردم ضرري بغايت جبران ناپذير است. اما تاثير زيادي روي کاهش ظرفيت توليد ندارد. البته به استثناي صنعت توريسم تايلند.» 

     بله  بازارهاي  سهام جهان لطمات انساني را ثبت نمي کنند!

     منطق سرمايه داري اين است که "بهترين را بر روي بهترين ها بنا مي کند". به زبان ديگر، توسعه زماني کارآمد و موثر و سود آور است که در مناطق پيشرفته تر و تکامل يافته تر، و ميان کشورهاي پيشرفته تر و تکامل يافته تر، انجام شود. نظام سرمايه داري بر پايه نابرابري رونق و شکوفائي مي يابد و اين نابرابري ها را تشديد مي کند؛ اين نابرابري ها تعداد تلفات حاصل از بلاياي طبيعي را چندين و چند برابر مي کند. ممکنست در آينده وعده هاي توخالي به واقعيت تبديل شود و در اقيانوس هند  سيستم آژير خطر دريائي نيز برقرار شود اما اين سيستم آژير خطر عامل عمده اين گونه تراژدي ها را از بين نمي برد. عامل عمده  همانا توسعه نابرابر و ستمگري سياسي است که الزاما جفت توسعه ناموزون است و آنرا تقويت مي کند.

     خلاصه کنيم، مشکل پايه اي مشکل مربوط به انسان است و در روابط ميان مردم، بخصوص روابط مالکيت، نهفته است. در چارچوب اين روابط،  سرمايه امپرياليستي تمام کشورهاي جهان را تابع خود مي کند و آنها را طوري سازمان دهي مي کند که در خدمت منافع انگلي معدودي که پايگاهشان  در متروپلهاي امپرياليستي است، قرار گيرند. در اين نظام روابط فردي و جمعي ميان انسانها طوري است که حرف اول و آخر را سود مي زند و همه چيز طبق محاسبات بيرحمانه پولي، بر طبق سياست حفظ اين نظام جنايتکار، و بر طبق منافع کشوري که اکنون مي خواهد بر تمام کره خاکي حکومت کند، يعني ايالات متحده آمريکا، انجام مي شود.

    بلاياي طبيعتي هميشه قابل پيش بيني نيستند. اما زمانيکه عاليترين معيار ارزشي يک جامعه حفظ زندگي انسان و برآورد کردن نيازهاي انسان نباشد، آنگاه وقوع تراژدي ها تضمين شده است. يکي از خشم آورترين  ابعاد اين تراژدي و آنچه مستلزم تحقيق بيشتر است، اين که چگونه  اين نظام حرص و  آز و سود و  دولتهاي مربوطه اش، بخصوص ارتشهاي اين دولتها که در همه کشورهاي بلاديده حي و حاضرند، بجاي خدمت به مردم و تکيه بر مردم (کاري که فقط از عهده يک دولت انقلابي بر مي آيد) در مقابل مردم ايستادند و حتا عليه آنان زور بکار بردند.

     نظام سرمايه داري ميان دانشمندان و هدف آزمون هاي علمي آنها يک ديوار درست کرده است. اين نظام باعث اسارت اين دانشمندان شد بطوريکه نه راه به بالائي ها داشتند و نه پائيني ها. گوش مقامات بالا در مقابل تقاضاهاي آنان کر بود و با پائيني ها هم ارتباط نداشتند که بخواهند علم و نتايج آزمونهاي علمي خود را بدستشان برسانند. هيچ راديوئي نسبت به وقوع فاجعه اعلام خطر نکرد. حتا کمترين آموزش عمومي بر سر اين موضوع مي توانست جان ده ها هزار نفر را نجات دهد. در سونامي قبل، معلم يکي از جزاير اقيانوس آرام مشاهده کرد که آب دريا به يکباره عقب رفت. با مشاهده اين مسئله فورا دانش آموزان را از مدرسه بيرون برد و به جاي امني رساند. تمام مدرسه از بين رفت اما همه دانش آموزان نجات يافتند زيرا وي در مورد تشخيص خطر آموزش ديده بود. چرا چنين دانشي تبديل به دانش عموم در سراسر اقيانوس هند، جائي که مردم در معرض خطر دائم هستند نشده بود؟ چرا اين مردم هيچ درکي از علائم خطر سونامي نداشتند؟

     به يقين اين واقعه دردناک به دانشمندان علوم فيزيک و روشنفکران علوم اجتماعي و فعالين سياسي انگيزه خواهد داد که تحقيقات زيادي در مورد تمام موضوعات مورد بحث، بطور خاص و عميق، انجام دهند. اين واقعه به آنها نيرو خواهد داد که اين آگاهي را به ميان توده ها ببرند زيرا يکي از درسهاي تلخ اين فاجعه اين است که اگر دانش بشري در دست امپرياليستها و نوکران آنها بماند و به ميان مردم برده نشود، اگر علم بر طبق منافع اکثريت بشريت پيش برده نشود و در اختيار خود مردم گذاشته نشود، آنگاه مردم در ابعاد غول آسائي کشتار خواهند شد. حتا در پرتو علم و دانش محدود کنوني مي توان گفت که ابعاد اين کشتارها آنچنان خواهد بود که خارج از تاب و طاقت افراد بشر باشد.  از سوي ديگر، هر چه بيشتر حقايق مربوط به اين فاجعه، اينکه چه اتفاقي افتاد و چرا اينطور شد به مردم گفته شود آنگاه اهداف مبارزات انقلابي روشن تر و قوي تر خواهد شد: هدف مبارزه انقلابي ايجاد آن چنان جامعه اي که با قدرت خود زنجيرهائي را که پتانسيل واقعي بشريت را به اسارت در آورده درهم شکند و روابط مردم با يکديگر و مردم با طبيعت را از بيخ و بن دگرگون کند.

     سير تکامل و پيشرفت جامعه بشري نيز مانند آن تخته سنگ ته اقيانوس هند، گير کرده است. بايد توسط انقلاب آن را آزاد کرد. در تاريخ گذشته و معاصر، رژيمهاي زيادي بعد از رخداد فاجعه هاي طبيعي سقوط کرده اند. امپرياليستها بر حسب منافعشان گاه به طبيعت تجاوز مي کنند و گاه آن را ناديده مي گيرند. به انسان ها نيز همينطور مي نگرند. آنان شايسته حکومت کردن  نيستند.

www.sarbedaran.org

 

 

 

 

 

سونامي چيست و چرا توليد مي شود

 

 

 

 

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

 

 

زمين لرزه اي به قدرت 9 ريشتر در کف اقيانوس هند رخ داد و امواج آب را با سرعت هواپيما (800 کيلومتر در ساعت) به سواحل اندونزي و تايلند و سري لانکا و هند و شرق آفريقا راند. زمين لرزه در خط گسل تخته سنگ کف اقيانوس هند و تخته سنگ قاره اي برمه رخ داد. اين دو با يکديگر برخورد کرده بودند و در نتيجه فشارشان بر يکديگر،  انرژي بالقوه عظيمي انباشته شده بود. بالاخره گسل شکافته شد و تخته سنگ اقيانوسي از جا کنده شده و حدود يک متر و هشتاد سانت بزير تخت سنگ برمه رفت. اين حرکت در طول 1200 کيلومتر رخ داد. انرژي عظيمي رها شد که مقدار آن همسنگ انفجار 32 ميليارد تن تي ان تي است. بفاصله 15 دقيقه اولين موج آب با سرعت هواپيماي جت و بطول 12 متر به جزيره سوماترا در اندونزي برخورد کرد. فقط در اين منطقه بيش از صد هزار نفر کشته شدند. امواج آب ساعتي بعد به نقاط دورتر يعني تايلند و سري لانکا و هند حمله کردند. و سپس با شدت کمتر حتا تا سومالي و کنيا در آفريقا رسيدند. موج اول مردم را همراه با ساختمان ها و درختان و اتوموبيل ها به قعر دريا کشاند و با موج بعدي به خشکي پرتاب کرد. اين پديده طبيعي "سونامي" (دريا لرزه) خوانده مي شود. اين واقعه دو حقيقت را به شکل عريان نشان داد: هم تحرک عظيم و تغييرات دائم کره خاکي را و هم زشتي نظام سرمايه داري حاکم بر جهان را. نظامي که دانش و فن آوري محصول فکر و کار بشر را به زنجير سود کشيده و مردم دنيا را از ثمرات آن محروم کرده است. 

 

زمين لرزه چيست؟ در کف اقيانوس و روي خشکي چه مي گذرد؟

     براي جواب به اين سوال بايد کره زمين و زندگي آن را درک کرد. يعني بايد با علم زمين شناسي يا ژئولوژي آشنا شد. توجه به پيشرفت هاي علمي مهم و يادگيري از آنها جزو وظايف کمونيستهاست. زيرا هر حقيقتي که در اين جهان توسط انسان کشف شود به نفع انقلاب پرولتري است. مهم نيست کاشفانش کيانند. زيرا  انقلاب پرولتري يعني تغيير جهان. بدون فهميدن جهان نمي توان آن را تغيير داد. به همين دليل بود که مارکس با شادي وصف ناپذير از تئوري تکامل چارلز داروين استقبال کرد. فردريش انگلس، ديگر بنيانگذار علم مارکسيسم نيز براي توضيح بينش و متد مارکسيستي مجبور شد به مطالعه مسائل علمي زمان خود در حيطه رياضيات و شيمي و فيزيک بپردازد. در مورد نسل قبلي کمونيستهاي ايران نيز، نقش کتاب "چگونه انسان غول شد" در شکل گيري افکارش کمتر از کتب فلسفي مارکسيستي نبود. مشخصا آگاهي يافتن از اين حقيقت که انسان تکامل گونه اي از ميمون ها بود و فراگرفتن تئوري تکامل، نقش مهمي در زدودن خرافه هاي مذهبي از ذهن روشنفکران و راندن آنان به سمت تفکر کمونيستي داشته است.  کمونيستهائي که مي خواهند بطور علمي و همه جانبه متد مارکسيستي يعني ماترياليسم ديالکتيک را بياموزند و در بکاربست صحيح آن ماهر شوند، بايد به دستاوردهاي علمي بشر در زمينه هاي گوناگون توجه کنند تا بتوانند مبارزه طبقاتي را با اشتباهات کمتري پيش ببرند. ايده هاي صحيح از درون پراتيکهاي گوناگون بيرون مي آيند. بقول مائوتسه دون، پراتيک مهم بشر شامل مبارزه طبقاتي و توليد و آزمونهاي علمي است.

      با توجه به اين مسئله در بحث از رخداد طبيعي سونامي، علاوه بر بررسي علل اجتماعي تبديل اين رخداد طبيعي به يک فاجعه انساني، بايد علل اين رخداد طبيعي را نيز بررسي کنيم و براي توده هاي مردم توضيح دهيم تا در مقابل قدرت مهيب طبيعت دچار بهت و حيرت نشوند. مقاله ديگري در همين شماره بنام "آيا کشتار وسيع  سونامي اجتناب ناپذير بود" (نوشته سرويس خبري جهاني براي فتح) به جنبه اجتماعي مسئله مي پردازد و در مقاله حاضر به بررسي محرکها و پروسه هاي طبيعي زمين که سرمنشاء زمين لرزه و آتشفشان و سونامي است نگاهي مي اندازيم. با درک اين رخدادهاي طبيعي مي توان به روشني ديد که انسان روزي خواهد توانست نيروي مخرب سونامي و زلزله را نيز خنثي کند و انرژي توليد شده توسط اين حرکات طبيعي کره زمين را در خدمت آسايش و رفاه جامعه بشري درآورد.

      سي و اندي سال پيش با کشف تئوري "پليت تکتانيک" تحول عظيمي در شناخت بشر از فعل و انفعالات کره زمين و ديناميسم ها (قوانين  حرکتي) و مکانيسم هاي (ساختمان و عملکرد) آن بوجود آمد. تقريبا مي توان گفت در دانش و آگاهي بشر نسبت به زندگي و فعل و انفعالات کره زمين يک جهش انقلابي بوجود آمد. در دهه هاي گذشته مرتبا اين تئوري منسجم تر و صحيح تر شده و در برخي جهات نيز تکامل يافته است. تازه ترين تحقيقات و يافته هاي دانشمندان جهان در مورد کره زمين و منظومه شمسي در کنفرانس بزرگ "اتحاديه  ژئوفيزيست هاي آمريکا" در سانفرانسيسکو (دسامبر 2004) ارائه شد که در آن يازده هزار دانشمند از سراسر جهان شرکت داشتند.

     اکنون به يقين مي توان گفت که زمين در طول صدها ميليون سال در نتيجه پروسه هاي "پليت تکتانيک" به شکل و شمايل کنوني در آمده است.  پروسه هاي پليت تکتانيک براي بشر هم موهبت آفرينند و هم خرابي. جلگه هاي حاصلخيز که تمدنهاي بزرگ بشري در آنها رشد کرده است، شکل گيري سفره هاي نفتي، بوجود آمدن کوه هاي بلند، معادن ذغال سنگ و مس و غيره همه و همه نتايج حرکتها و پروسه هاي پليت تکتانيک مي باشند. زلزله ها و آتشفشانها و سونامي ها نيز همچنين. زمين لرزه هاي نابهنگام انرژي عظيمي توليد مي کنند که فقط خرابي ببار مي آورند. آتشفشانهائي که  غير فعال نشده اند نيز همينطور. آري هم موهبت و هم خرابي. اما در دنيائي که به فقير و غني تقسيم شده ، موهبتهايش را عمدتا شرکتهاي سرمايه داري مي برند و خرابيهايش را فقرا. شرکتهاي چند مليتي نفتي موهبتش را مي برند و مردم سوماترا خرابيهايش را. 

     کره زمين طول عمري به اندازه 5ر4 ميليارد سال دارد. طي اين مدت چهره زمين چندين بار تغيير کرده است. آردي اسکاي بريک بيولوژيست مائوئيست در سلسله مقالات عميق و هيجان آوري که در نشريه "کارگر انقلابي" در مورد تئوري تکامل نوشته، پيدايش زمين و تغيير شکل آن را به زيبائي شرح مي دهد: «کره ما، مثل هر چيز ديگر تاريخ خود را دارد: تاريخ آن، تاريخ تغيير و دگرگوني است: انواع تغييرات ناگهاني و تکان دهنده که در طول ميلياردها سال رخ داده اند. تغييراتي که هرگز متوقف نشدند و هنوز ادامه دارند. کره زمين 5ر4 ميليارد سال پيش در نتيجه يک انفجار کهکشاني متولد شد و مانند يک گلوله آتش مملو از سنگ و گاز در فضا پرتاب شد و بالاخره در مدار يکي از ستارگان بيشمار قرار گرفت: در مدار ستاره اي که خورشيد "ما" است. زمين در ميليارد سال اول عمرش دستخوش تغييرات فيزيکي بسيار شد و شروع به سرد شدن کرد. اما هنوز زندگي در آن بوجود نيامده بود. يک ميليارد سال را بسرعت از نظر بگذرانيم: در اين مدت ترکيب فيزيکي زمين خيلي عوض شد. درجه حرارت سطح آن بطور قابل ملاحظه اي پائين آمد؛ خشکي و آب شکل گرفتند. اما حرارت هنوز خيلي بالا بود و آبها و فضا پر از اسيدها و گازهاي سمي. اگر بتوانيم 5ر3 ميليارد سال عقب برويم و نگاهي به زمين بيندازيم، نمي توانيم آن را بشناسيم! نه حيواني روي زمين راه مي رفت، نه حشره و پرنده اي در آسمان پر مي زد، نه ماهي در آب درياها بود. نه گياهي و درختي و نه گلي. هيچيک از مشخصات آشنا مانند قاره ها، سلسله جبال، دشتها و اقيانوس هاي امروز وجود نداشت. آب آشاميدني موجود نبود. مطلقا چيزي براي خوردن پيدا نمي شد و حتا هواي آن را نمي توانستيم استنشاق کنيم زيرا اکسيژن هنوز بوجود نيامده بود...» (آردي اسکاي بريک – "معرفي علم تکامل" کارگر انقلابي شماره 1157 ژوئن 2002)

     تغييرات فيزيکي زمين ادامه يافت. از 250 ميليون سال پيش به اين طرف، خشکي زمين از يک قطعه به پنج قطعه تقسيم شد که امروز به آنها 5 قاره مي گوئيم. اين تغيير توسط پروسه تکتانيک انجام گرفت. اکنون به يقين مي دانيم که سطح کره زمين مرتبا در حال جابجائي است. آگاهي به اين حقايق، تاثيرات مهمي بر روي بسياري از علوم داشت؛ تاثير بسزائي بر روي جهان بيني بشر داشت. تئوري هاي کپرنيک و گاليله در مورد کره زمين نيز شناخت و ديد بشر نسبت به کره خاکي و جهان هستي را عوض کردند. داروين با کشف تئوري تکامل نگاه انسان به خودش را زير و رو کرد آنچنان که هنوز پس از صد و اندي سال که از کشف آن ميگذرد لرزه هاي عظيمي که اين تئوري در جامعه بشري بخصوص در نيروهاي حاکم بوجود آورد احساس مي شود. تغيير و دگرديسي زمين تا زماني که کره زمين زنده است و از دلش حرارت توليد مي شود ادامه خواهد داشت. بشر کنوني نمي تواند مانند بشر عصر جاهليت که در مقابل قدرت نمائي طبيعت دست به دامن خدا مي شد، آرزوي تمام شدن زمين لرزه ها و آتشفشان ها را کند. چون اين يعني تمام شدن زندگي زمين و سرد شدن آن. زماني که زمين لرزه ها و آتشفشان ها متوقف شوند، سيکل ژئولوژيک شکل گيري کوهها، فرسايش آنها، رسوبات کف آبها، شکل گيري خاک جديد نيز تمام خواهد شد. و همراه  آن شايد زندگي موجودات زنده نيز تمام شود. هنوز کسي در اين مورد چيزي نمي داند. انسان امروز بايد هر چه بيشتر به خصوصيات و رفتار زميني که رويش زندگي مي کند آگاه شود و از آن شناخت بيشتري کسب کند تا بتواند زمانهائي را که کره زمين قدرت مهيبش را به ميدان مي آورد پيش بيني کند و حتا در آينده ي نه چندان دور بتواند اين قدرت مهيب را مهار کرده و به نفع رفاه و آسايش خود بکار برد. مطمئنا با از بين رفتن نظام سرمايه داري، بشر خواهد توانست گامهاي جهش وار در اين جهت بردارد.

تئوري پليت تکتانيک (تئوري سنگ ساختي)

تئوري سنگ ساختي که يک تئوري نسبتا جديد است انقلابي در زمينه شناخت بشر از قواي محرکه کره زمين بوجود آورد. در زبان زمين شناسي، کلمه "پليت" به تخته سنگ بزرگ صلب اتلاق مي شود. کلمه "تکتانيک" از زبان يوناني گرفته شده است و به معناي "ساختن" است. عبارت "پليت تکتانيک" براي توضيح اين واقعيت است که سطح کره زمين از تخته سنگهاي بزرگ صلب ساخته شده است. اين تئوري ثابت کرده  که لايه بيروني کره زمين مجموعه اي متشکل از يک دوجين (يا بيشتر) تخته سنگهاي صلب کوچک و بزرگ است که نسبت به يکديگر در حال حرکتند؛ و اين تخته سنگها روي ماده اي که داغ تر و سيال تر است، شناورند.  

     زمينه ساز تئوري "پليت تکتانيک" يک تئوري ديگر است به نام "کانتيننتال دريفت" يا "جدائي قاره ها". طبق اين تئوري صدها ميليون سال پيش از اين، کره زمين متشکل از يک "بزرگ قاره" بود که بعدها بخش هاي مختلف آن از يکديگر جدا شده و هر يک بسوئي روان شدند. مشخصا استراليا از مناطق قطب جنوب جدا شده است. امروزه در استراليا فسيلهاي ديناسورهاي قطب جنوب پيدا شده که نشان مي دهد تا 65 ميليون سال پيش استراليا به مناطق قطب جنوب وصل بود.

     تئوري سنگ ساختي، با استفاده از بسياري از رشته هاي مربوط به مطالعه زمين مانند رشته هاي فسيل شناسي و زلزله شناسي بدست آمده است. اين تئوري براي اولين بار به بسياري از سوالات مربوط به حرکات طبيعي زمين جواب داد. مثلا دانشمندان براي قرن ها با اين سوال روبرو بودند که چرا زمين لرزه ها و انفجارات آتشفشاني در مناطق بسيار خاصي از کره زمين رخ مي دهند و اينکه سلسله جبال عظيمي مانند آلپ و هيماليا چگونه شکل گرفته اند. تئوري سنگ ساختي نشان داده است که در جائي که تخته سنگهاي پوسته زمين به يکديگر برخورد مي کنند يک خط گسل زلزله توليد مي شود. يعني در نتيجه بهم سائيده شدن يا برخورد تخته سنگها امکان زمين لرزه بوجود مي آيد و برخي اوقات حاصل اين برخورد بوجود آمدن رشته کوه هاي بزرگ است.

      چرا زمين اين چنين بيقرار است؟ چه چيزي باعث مي شود که زمين به تکان در آيد، دهان باز کند و فرو رود يا اينکه آتشفشانها با قدرت مهيب سر باز کنند؟ چرا کوهها اين چنين سر به آسمان سائيده اند و بلند شده اند؟ مردم دنيا با جوابهائي که اديان مختلف بشر به اين سوالها داده اند آشنايند. اما درصد کوچکي از مردم با جوابهاي علمي حقيقي آشنايند. تا قرن 18 اغلب اروپائيان فکر مي کردند يک سيلاب عظيم الهي که در انجيل تشريح شده نقش اصلي را در شکل گيري چهره کره زمين بازي کرده است. رشته زمين شناسي تماما متکي بر اين باور بود که تغييرات فيزيکي کره زمين، ناگهان و در نتيجه يکرشته کاتاستروف (فاجعه) از آن نوع که در توفان نوح در انجيل شرحش رفته (40 شب و 40 روز تمام زمين را فراگرفت) بوجود آمده است.  چنين طرز تفکري را "کاتاستروفيسم" مي خواندند. اما در اواسط قرن 19 تئوري کاتاستروف جاي خود را به تئوري ديگري داد که متکي بر يک اصل بسيار مهم بود و آن اينکه: "گذشته جاي پاي خود را در حال مي نهد پس حال، کليد کشف گذشته است." همان قواي محرکه و نيروهاي جغرافيائي که امروز در کارند سرمنشاء تغييرات فيزيکي کره زمين هستند.

     با بهبود وسائل دريانوردي و کشف قاره هاي جديد، انسان توانست نقشه کره خاکي را دقيق تر بکشد. فسيل شناسي نيز يکي ديگر از رشته هائي بود که دروازه ها را بروي علم زمين شناسي باز کرد. در اوائل قرن 20 تئوري "جدا شدن قاره ها" شواهد و دلايل جديدي يافت و آلفرد واگنر اهل آلمان با قوت و اطمينان آن را طرح کرد. يکي از اولين شواهدي که نظر او را جلب کرد جفت شدن شکل و قواره آمريکاي جنوبي و قاره آفريقا بود. گوئي آمريکاي جنوبي را از آفريقا بريده اند و به آن سوي کره زمين رانده اند! واگنر متوجه شد که برخي ساختارهاي جغرافيائي و فسيل گياهان و حيوانات در سواحل آمريکاي جنوبي و آفريقا مشابه يکديگرند در حاليکه اقيانوس اطلس (آتلانتيک) اين دو قاره را از يکديگر جدا مي کند و داراي آب و هوائي کاملا متفاوتند. پس علت چيست؟ اين يکي از بهترين شواهد بود که نشان مي داد اين دو قاره قبلا يکي بودند. يا مثلا در منطقه قطب  که سرزمين يخ زده ايست فسيلهاي گياهان مناطق حاره يافت شد! در قطبهاي شمال وجنوب فسيل خزه هائي يافت شد که مخصوص آب و هوائي کاملا متفاوتند.  به اين ترتيب تئوري "جدا شدن قاره ها" راه را براي شکل گيري يک نگاه جديد به کره زمين باز کرد. اما طفلک واگنر رو در روي مغزهاي متحجري ايستاده بود که در کله بسياري از دانشمندان زمانش وجود داشت. اغلب دانشمندان سفت و سخت باور داشتند که قاره ها و اقيانوس ها مختصات هميشگي کره زمين هستند و از روز اول بوجود آمدن زمين به همين حالت موجود بوده اند. که البته چنين نبود، اما کسي حرف واگنر را نمي پذيرفت. يکي از نقاط ضعف واگنر اين بود که نمي توانست به اين سوال جواب دهد که چه نيروئي مي تواند آنقدر قوي باشد که اين قاره ها را از هم دور سازد و هر يک را به يک سو روانه کند! واگنر مي گفت اين قاره ها در آب شناور شده و هر يک بطرفي رفته اند. اما يک فيزيک دان زمين شناس اهل انگليس به نام هارولد جفريز نظريه او را رد کرده و گفت که به لحاظ فيزيکي امکان ندارد که يک وزن انبوه از سنگ صلب در آب شناور شود و هر طرف که خواست برود و لنگر بيندازد! اينهم حرف درستي بود. پس از مرگ واگنر آزمايشات و مطالعات ادامه يافت. انسان وسائلي را ابداع کرد که توانست به مطالعه کف اقيانوسها بپردازد. مطالعات کف اقيانوس ها چيزهاي عجيبي را نشان داد. مثلا اينکه کف اقيانوس در برخي نقاط بطرز حيرت انگيزي جوان است و بنظر مي آيد که کف اقيانوس در حال گسترش است! اين مطالعات پرتو جديدي بر تئوري واگنر انداخت. در واقع تئوري "جدا شدن قارها" طلايه دار تئوري سنگ ساختي است. هر چه در مورد اهميت تئوري سنگ ساختي بگوئيم کم گفته ايم. اهميت اين تئوري براي علوم مربوط به زمين مانند اهميت کشف ساختار اتم براي رشته فيزيک و شيمي است؛ مانند اهميت تئوري تکامل براي زيست شناسي است.

 

تئوري سنگ ساختي و زلزله

همانطور که گفتيم، طبق تئوري سنگ ساختي، لايه بيروني کره زمين مجموعه اي متشکل از يک دوجين (يا بيشتر) تخته سنگهاي صلب کوچک و بزرگ است که نسبت به يکديگر در حال حرکتند؛ و اين تخته سنگها روي ماده اي که داغ تر و سيال تر است، شناورند. اين تخته سنگها مرتبا نسبت به يکديگر در حال حرکتند. اين حرکات از 3 نوع هستند: حرکت دور شونده؛ حرکت درهم رونده؛ حرکت مماس افقي. در نتيجه حرکت دور شونده کف اقيانوس ها انبساط مي يابند، قاره ها از يکديگر فاصله مي گيرند و آتشفشانها رخ مي دهند. اما زلزله ها به دليل حرکات درهم رونده تخته سنگها يا حرکت مماس افقي آنها نسبت به يکديگر رخ مي دهند. سلسله جبال نيز در نتيجه همين حرکت درهم رونده شکل مي گيرند. به خط تماس اين تخته سنگها خط گسل مي گويند. اين خط گسل ها گاه به هزاران کيلومتر مي رسند و تمام شهرهائي که روي آن و در حواشي آن قرار دارند در معرض تهديدات زلزله اند.

     در حرکت دور شونده تخته سنگها از هم فاصله مي گيرند؛ سنگ مذاب از زير به رو مي آيد و قشر جديدي را مي سازد که حالت برآمدگي دارد. رشته تپه هاي وسط اقيانوس اطلس  ناشي از اين نوع حرکت است. اين حرکت باعث انبساط کف اقيانوس مي شود. اقيانوس اطلس  سالانه 2 سانت و نيم يعني 25 کيلومتر در يک ميليون سال بزرگ مي شود. انبساط کف اقيانوس اطلس در 100 تا 200 ميليون سال گذشته باعث شده که اين اقيانوس از آب باريکه اي ميان قاره هاي اروپا و آمريکا و آفريقا تبديل به يک اقيانوس عظيم شود. اما با وجود گسترش کف اقيانوس اندازه زمين در 600 ميليون سال گذشته عوض نشده است. زيرا در نقاط ديگر، تخته سنگها در نتيجه حرکت درهم رونده کوچک مي شوند. وقتي تخته سنگها بطرف هم حرکت مي کنند و در هم فرو مي روند، پس از مدتي سر بهم سائيدن يکي از آنها بزير ديگري ميلغزد و وارد حوزه سنگ مذاب زير پوسته زمين مي شود. به اين ترتيب تخته سنگهاي کهنه، نوسازي مي شوند! اما همزمان، انرژي بزرگي که در نتيجه فشار آوردن بر هم ذخيره شده است، رها مي شود و ما تاثيرات آن را بشکل زمين لرزه تجربه مي کنيم. اين درهم فرو رفتن تخته سنگها به سه شکل صورت مي گيرد: ميان دو تخته سنگ قاره اي؛ ميان دو تخته سنگ اقيانوسي؛ ميان يک تخته سنگ اقيانوسي و يک تخته سنگ قاره اي. در کف اقيانوس هاي جهان مي توان شاهد دره هائي به عمق 8 تا 10 کيلومتر و بطول چندين کيلومتر بود. اينجا عميق ترين نقطه اقيانوس است که درست در محل لغزيدن يک تخته سنگ بزير ديگري بوجود آمده است. در طول تاريخ در نتيجه چنين حرکاتي برخي از شهرهاي ساحلي کاملا بزير اقيانوس ها رفته اند و سرمنشاء افسانه هاي مذهبي در مورد قدرت خداوند متعال و حرکات تنبيهي خدا شده اند. قديمي ها مي گفتند آب دهان باز کرد و شهر را درسته فرو داد! کوه هاي عظيم آند در پرو در نتيجه چنين حرکتي ميان تخته سنگ اقيانوسي نازکا و تخته سنگ قاره اي آمريکاي جنوبي بوجود آمده اند. در ساحل آمريکاي جنوبي يک دره زير آبي به نام دره پرو – شيلي موجود است. وحدت اضداد در همه جاي طبيعت موجود است و به اشکال مختلف خود را نشان مي دهد. بوجود آمدن اين دره زير آبي و سر به فلک کشيدن کوههاي آند که به ستون فقرات قاره آمريکاي جنوبي معروف است، مربوط به يک پروسه اند. به همان ترتيب وقتي که دو تخته سنگ اقيانوسي درهم فرو رفته و يکي بزير ديگري مي رود، دره هاي عميقي در کف اقيانوس بوجود مي آيد. هنگامي که دو تخته سنگ قاره اي  درهم فرو مي روند و هيچيک راه را بر ديگري باز نمي کند، زلزله رخ نمي دهد بلکه کوهها شکل مي گيرد:  انرژي انباشت شده در اين بهم سائي به شکل گيري کوههاي عظيم پا مي دهد. دليل آنکه در اين مورد يک تخته سنگ بزير ديگري نمي لغزد به جنس تخته سنگها مربوط است. سنگهاي قاره اي نسبتا سبک هستند و وقتي بهم مي خورند در مقابل کشش رو به پائين مقاومت مي کنند و در عوض در نقاطي برجسته شده و رو به بالا مي روند. شکل گيري رشته کوه هيماليا نتيجه يکي از اين حرکات تخته سنگهاست. 50 ميليون سال پيش تخته سنگ هند به تخته سنگ "اورآسيا" برخورد کرد و درهم فرورفتن بطئي که ميليونها سال طول کشيد موجب سر به فلک کشيدن هيماليا و پديد آمدن فلات تبت شد و اقيانوسي که ميان اينها قرار داشت خشک شد. 

     زلزله هائي که در ايران رخ مي دهد و شکل گيري رشته کوه هاي ايران و حوزه هاي نفتي خليج مربوط به حرکتهاي تخته سنگ هاي هند، عربستان  و آفريقا نسبت به تخته سنگ اورآسياست. تخته سنگ عربستان نسبت به قاره آفريقا حرکت دور شونده و نسبت به تخته سنگ اورآسيا حرکت درهم رونده دارد. عربستان، ميليون ها سال پيش از ساحل شرقي آفريقا جدا شد و درياي سرخ بوجود آمد.

    

سونامي و زلزله

     امواج سونامي، در نتيجه رخداد زلزله در کف اقيانوس و يا انفجار آتشفشان در آنجا بوجود مي آيد. انرژي عظيمي که از اينها رها مي شود به جريان آب اقيانوس منتقل مي شود. آب با سرعت عظيم شروع به حرکت مي کند. طول موج آب (فاصله ميان يک تاج موج با  تاج موج بعدي) گاه به 965 کيلومتر مي رسد. اما ارتفاع موج در نقاط عميق اقيانوس قابل رويت نيست. وقتي که آب با سرعت به مناطق کم عمق در ساحل مي رسد ارتفاع مي گيرد بطوريکه گاه به 60 متر نيز مي رسد. سرعت آب مي تواند به 800 کيلومتر در ساعت برسد.

 

انقلاب تمام نشده است

     انقلابي که تئوري سنگ ساختي در علم زمين شناسي آغاز کرده هنوز تمام نشده است. شناختي که تا کنون بدست آمده بطور کيفي انسان را از تاريکي و ناداني در مورد حرکات زمين در آورده است. اما هنوز سوالات عديده ديگري برجاست که علم بايد به آنها پاسخ دهد و مطمئنا خواهد داد. اما اين تمام مسئله نيست. مسئله آن است که علم و دانش بالاتر بايد به خلق خدمت کند و مردم جهان را از رنج حرکات ناگهاني و خشونت بار طبيعت نجات دهد. اين مسئله اي است که فقط با عوض شدن نظام اجتماعي حاکم در هر کشور و در کل جهان ممکن خواهد شد. تا زماني که اين نظام طبقاتي پا برجاست، علم در جهت خدمت به اغنيا استفاده خواهد شد. بشر به نقطه اي از علم و دانش و فن آوري و ثروت رسيده است که همه مردم جهان بتوانند از رفاه برخوردار شوند و تا به اين حد و در اين ابعاد گسترده قرباني حرکات خشونت بار طبيعت نشوند. طبق يک آمار شنيدني، 90 درصد دانشمنداني که جامعه بشري در تمام طول تاريخ خود توليد کرده است، امروز در قيد حياتند! بله در چنين شرايطي اکثر مردم دنيا در مقابل حوادث طبيعي و حرکات طبيعي کره زمين بي دفاع اند و عاجزانه قرباني آن مي شوند. اين تناقض را مارکسيسم به صورت "تضاد ميان نيروهاي توليدي و روابط توليدي" فرموله مي کند. نيروهاي توليدي به مهارت و دانش انسان و ابزار ساخت انسان اتلاق مي شود و "روابط توليدي" به نظام سياسي، اقتصادي و ايدئولوژيک حاکم. مسئله آن است که نيروهاي توليدي بشر آنقدر پيشرفت کرده که پوسته نظام اجتماعي سرمايه داري براي آن بشدت تنگ است. ميان آنها تصادم بوجود آمده است. و فقط انقلاب مي تواند اين مسئله را با سرنگون کردن نظام سرمايه داري حل کند. در واقع صدها هزار تن کشته هاي سونامي و شهرهاي ويران شده و روستاهاي ناپديد شده ، محصول نظام سرمايه داري است.

      دانش و ثروت محصول فکر و کار بشر در بخش کوچکي از جهان متمرکز شده است. اگرهمين فاجعه در اقيانوس آرام در سواحل آمريکا رخ مي داد تعداد تلفات در نتيجه سونامي و تعداد تلفات در نتيجه نرسيدن کمک هرگز به اين حد نمي رسيد. تا ده روز بعد از رخداد سونامي هنوز پاي کسي به برخي جزيره ها و روستاها نرسيده است. گفته مي شود هنوز صدها هزار نفر از مردم سونامي زده در منطقه "آچه" از کشور اندونزي در جزاير و روستاهاي خود محصور مانده اند و هيچ سازمان امدادگري نتوانسته کمکهاي خود را به آنها برساند زيرا آنان مردم مناطقي هستند که حتا جاده ندارد چه برسد به فرودگاه. زماني که روستاهاي ماهيگيران قايق هاي خود را از دست مي دهند همه چيز را از دست مي دهند: وسيله امرار معاش و وسيله تماس با دنياي خارج از روستاي خود. مردم اين مناطق حتا حساب بانکي ندارند چه برسد به بيمه ساختمان يا ابزار کار. آنچه اثرات مخرب زلزله ها و سونامي ها را تشديد مي کند ساختار نابرابري در جهان است که  ثروت در يکسو و فقر در سوي ديگر انباشت شده است.

     سرمايه داري موجب پيشرفت علم و دانش و فن آوري شده است. اما در همان حال بزرگترين مانع و سدي است که نمي گذارد نوع بشر از اين پيشرفتها سود ببرد. در سرمايه داري،  پيشرفت علم وابسته به سودآوري آن است. کشته شدن بيش از 150 هزار تن در سونامي آسيا بسيار وحشتناک است. اما هر ماه بيش از 165 هزار نفر از مالاريا مي ميرند که اغلبشان کودکان آفريقائي اند. هر ماه 240 هزار نفر از بيماري ايدز مي ميرند که اغلبشان در آفريقا زندگي مي کنند. ماهانه 140 هزار نفر از اسهال مي ميرند. مالاريا و اسهال و گرسنگي بيماري هاي شناخته شده اند و براي آنها درمان وجود دارد! يک استاد اقتصاد دانشگاه کلمبيا در آمريکا مي گويد: "با خرج 2 تا 3 ميليارد دلار روي مالاريا مي توان سالانه يک ميليون نفر را از مرگ نجات داد." اين مبلغ يعني چيزي کمتر از هزينه روزانه لشگرکشي هاي آمريکا در اقصي نقاط جهان.

     سونامي صدها هزار قرباني گرفت. در واقع به انسان نهيب زد که ديري است که زمان يک انقلاب اجتماعي کمونيستي در سراسر کره خاکي فرا رسيده است. مائوتسه دون مي گويد: «انسان ابزار را مي سازد... وقتي ابزار طلب انقلاب مي کند آن را از طريق انسان فرياد مي کند.»

--------------------------------------------------

توضيحات:

منبع تمام مطالب علمي و عکسهاي اين مقاله، جزوات  مرکز مطالعات زمين شناسي ايالات متحده مي باشد:USGS

 

www.sarbedaran.org

 

 

 

 

 

مذهب، علم و توده ها

 

 

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

 

دو دهه قبل، روح الله خميني سردسته تاريک انديشان حاکم بر ايران فاجعه زلزله سال 1360 در کرمان را اينگونه توضيح داد: « ما بايد بدانيم كه اين حوادث ناگوار، ابتلا و امتحاني است از طرف خداوند متعال براي مصيبت‌ديدگان در محل حوادث و براي مصيبت‌زدگان در سراسر كشور. ... به منطق قرآن ‌كريم هر چه (مصيبت ديدگان و بازماندگان) دارند و داريم از خداوند منان است و همگي امانت‌داراني هستيم كه دير يا زود امانات الهي را به صاحبش بر مي گردانيم». سال گذشته در جريان زلزله مصيب بار بم، خامنه اي و بقيه سران جمهوري اسلامي همين حرفهاي پوسيده را بر زبان آوردند. قريب به يکسال پس از زلزله بم، ده ها هزار نفر از مردم آسيا و آفريقا (در کشورهاي اندونزي، سري لانکا، هند، سومالي و...) قرباني امواج سونامي شدند. بنيادگرايان مسيحي آمريکا که امروز عنان کاخ سفيد را در دست دارند، در بيانيه هاي خود حرفهاي مشمئز کننده عصر جاهليت را  تکرار کردند که، "خدا مردم آن منطقه را بخاطر گناهانشان تنبيه کرد".  

 

تبيين انسان عصر جاهليت: "هر چه خدا مي دهد بخودش باز ميگردد"!

     در روزگاران قديم، زماني که هنوز  چيزي بعنوان شناخت علمي وجود نداشت و انسان اسرار زمين را کشف نکرده بود، مردم حرکات خشونت بار طبيعت را خشم زمين يا دريا مي خواندند. مي گفتند زمين لرزيد و اقيانوس شانه بالا انداخت! خداي آب ها عصباني است.

     اما اين ها افکار انسان اوليه است که نادان و اسير نيروهاي طبيعت بود. انسان در مقطعي از تاريخ، مهار سرنوشت خود را از چنگال اين "خداي منان"  بيرون آورد. انسان با ابزار علم جواب اين "خداي منان" بي رحم و بيمار را داد. زماني که علم سکولار شکوفا شد معماي خشم زمين و آبها حل شد. (علم سکولار علمي است که در تبيين شکل گيري زمين و کهکشان و حيات، هيچ جائي براي عامل ناموجودي بنام قدرت ماوراء الطبيعه يا خدا قائل نيست).

    

بي پايه بودن تفاسير مذهبي

انسانهاي عهد قديم در برابر حرکات قهري طبيعت ناتوان بودند. عجز آنان از ناداني شان سرچشمه مي گرفت. اين ناداني در آثار مدون مذهبي بخوبي منعکس است. کتب مذهبي مانند تورات، انجيل و قرآن درک نازل و غلط نويسندگان اين کتب را نشان مي دهد.  مشهورترين افسانه مذهبي در باره خشم درياها، توفان نوح است که پيروان اديان ابراهيمي به آن باور دارند. داستان از اين قرار است که گويا خداوند منان 40 روز و 40 شب سيل بر سراسر کره زمين جاري کرد؛ نوح زرنگي کرد و به کمک خدا توانست خانواده اش و يک جفت از هر موجود زنده روي زمين را سوار بر کشتي خود کند و به اين ترتيب باعث ادامه حيات بشر و جانوران ديگر شود. بر مبناي اين افسانه مذهبي تمام موجودات زنده ي  کره زمين همانهائي هستند که نوح سوار کشتي خود کرد! احتمالا کشتي نوح از بزرگترين کشتي هاي جنگي آمريکا نيز بزرگتر بود که توانست چنين باري را حمل کند. مرداني که "کتب آسماني" را نوشتند و اين افسانه را بافتند، قصد لاف زدن نداشتند. بلکه دنيايشان کوچک بود و مانند قورباغه اي از ته چاه به جهان مي نگريستند. آنان در قطعه کوچکي از اين کره پهناور، در گوشه اي از خاورميانه مي زيستند و دنيايشان و تعداد گياهان و حيواناتي که مي شناختند بسيار بسيار کوچک و محدود بود. آنان وسعت کره زمين، گونه گوني ميليونها و ميليونها موجود زنده آن را حتا به خيال نمي توانستند بکشند. حتا خيال و افسانه هايشان دامنه محدودي داشت در حاليکه خيال قاعدتا بايد گسترده تر از واقعيات باشد. سراسر کتاب هاي مذهبي منجمله قرآن پر از چنين افسانه هاي کودکانه است که با رشد و گسترش شعور و چشم انداز نوع بشر، بي پايه بودن آنها به اثبات رسيده است. با وجود اين، پيروان و مبلغان متعصب مذهب اصرار دارند واقعيات ژئولوژيک (زمين شناختي) را ناديده بگيرند. اما پافشاري شان بر افسانه هاي مذهبي از مرز حماقت فراتر رفته و رنگ و بوي کلاهبرداري بخود گرفته است. مثلا همين آخوندها و کشيشان و خاخام ها هرگز خانه خود را روي خط گسلهاي زلزله يا در مجاورت کوه هاي آتشفشاني بنا نمي کنند و حتما به خود و کودکانشان انواع و اقسام واکسن هاي بيماري هاي واگيردار را مي زنند. همين آيت الله هاي عظماي ايران را نگاه کنيد که چگونه هنگام ابتلا به بيماري  بالکل دعاخواني را رها کرده و به زيارت حرم مطهر مدرن ترين کلينيک هاي غرب مي شتابند.

     پيشرفت علوم زيست شناختي بي پايگي تمام اظهار نظرات کتب مذهبي را ثابت کرده  است. ويژگي انسان اين است که در مقابل ناشناخته ها تلاش مي کند آن ها را بفهمد و تحليل کند. افسانه سازي هاي انسان قديم براي اين بود. اين بسيار طبيعي است. اما مسئله اينجاست که وقتي انسان مرحله کودکي را پشت سر نهاد، غلط بودن آن تبيين ها و تحليل ها را فهميد ولي طبقات حاکمه کماکان آنها را تکرار مي کنند و در مغز مردم فرو مي کنند. زيرا مثل بقيه تحريفات و دروغ ها، اين نيز به وسيله اي براي حفظ حاکميتشان تبديل شده است. 

     امروز بدون اتکاء به يافته هاي علم زمين شناسي، در روياروئي با زلزله ها و آتشفشان ها، حتا قدم از قدم هم  نمي توان برداشت. بدون اتکاء به تئوري تکامل که توسط داروين و بر پايه مشاهدات تجربي تدوين شد، در زمينه مقابله با انواع ويروسها و باکتري ها خطرناک هيچ کاري نمي توان کرد. زيرا بدون علم بيولوژي تکاملي، انسان نمي تواند ساختار ژنتيکي ويروس ها را بشناسد و راه هاي مصونيت انسان در مقابل حمله آنها را پيدا کند.

     کتب مذهبي پيدايش زمين و موجودات  آن را کار خدا مي دانند. نوشته اند که خدا در عرض چند لحظه يا چند روز آنچه را که امروز به چشم مي بينيم "خلق" کرد. اما علم ثابت کرده است که زمين بيش از 4 ميليارد سال عمر دارد. چهره زمين طي پروسه هاي طبيعي بسيار متحرک و فعال اما بطئي شکل گرفته است. جغرافيا و نقشه و مختصات فيزيکي آن يعني قاره ها و اقيانوس ها و رشته کوه ها و دره ها همه و همه طي صدها ميليون سال و در نتيجه اين فعل و انفعالات طبيعي بطئي بوجود آمده اند. همه  اينها نتيجه و حاصل پروسه هاي ژئولوژيک هستند. اين پروسه هاي ژئولوژيک کماکان ادامه دارند. يعني قاره ها حرکت مي کنند. اقيانوس ها انبساط مي يابند. کوه ها "بزرگ" مي شوند. و همه اينها آنقدر بطئي اند که به چشم نمي آيند اما قابل اندازه گيري اند. هيچ شکي براي انسان نمانده که کره زمين يک کل بسيار فعال و زنده است. مختصات و مشخصاتش مرتبا در حال تغيير و دگرديسي است. اين پروسه هاي طبيعي کاملا اثبات پذيرند. آنچه ابطال شده است افسانه هاي مذهبي غير علمي در باره زمين است.  بوجود آمدن انسان جزو آخرين لحظات عمر چهار و نيم ميلياردي زمين است. با وجود اين انسان با استفاده از علم توانسته است هم عمر زمين را اندازه گيري کند و هم پروسه هاي ژئولوژيکي را که قبل از پديد آمدن انسان بر روي زمين جريان داشته است بفهمد. اکنون ما مي دانيم که زمين در طول عمر چند ميليارد ساله اش، طي پروسه هاي طبيعي بسيار بطئي، چندين بار خود را بازسازي کرده و چهره عوض کرده  است. اکنون ما مي دانيم که چگونه قاره هاي مختلف از هم جدا شدند و چگونه برخي بهم چسبيدند و جغرافياي کنوني را بوجود آوردند. اکنون ما مي دانيم که سلسله جبال البرز و هيماليا و آلپ و آند و بقيه چگونه از دل زمين سر به فلک کشيدند. چگونه برخي کوه هاي عظيم فرسوده شدند و باز سر از دل زمين بيرون آوردند. اکنون ما مي دانيم که چگونه و طي چه مدت و طي چه حرکاتي آب هاي کوچک به اقيانوس هاي عظيم تبديل شدند و برخي اقيانوس ها در نتيجه بهم کشيده شدن قاره هاي کهن از بين رفتند. اکنون مي دانيم چگونه دره هاي عميق در کف اقيانوس ها شکل گرفته اند؛ چگونه زمين ترک بر مي دارد و از دل آن بخار داغ و ماگما (مواد مذاب) به روي سطح مي آيد و در همان حال که همه چيز را از بين مي برد خاک حاصلخيزي براي پديد آمدن جنگلهاي سرسبز و انبوه ايجاد مي کند. اکنون بشر مي تواند بسياري از اين پروسه ها را اندازه گيري کند. اکنون بشر مي داند که همان فرآيندها امروز هم در کارند و مرتبا کره خاکي را که زيستگاه ماست بازسازي مي کنند. هنوز سوالات بسياري است که بشر نتوانسته جواب آنها را از دل زمين بيرون بکشد، اما شک نيست که بيرون خواهد کشيد.

 

آگاهي به علم و پيشرفت علم، پايه هاي مذهب را سست مي کند

 

"انسان بايد دائما تجربه خود را جمعبندي کند و به کشف، اختراع و آفريدن و پيشرفت ادامه دهد" (مائوتسه دون – به نقل ازخبرنامه  پکن شماره 13 سال 1970 ص 17)

 

     پيشرفتهاي علمي همواره براي دستگاه ها و قدرتهاي مذهبي ناگوار بوده است؛ زيرا هر گامي که علم بجلو بر مي دارد فشاري بر گلوي مذهب مي آيد. اين حقيقت در صحنه اي از نمايشنامه گاليله اثر نمايشنامه نويس انقلابي برتولت برشت خوب نشان داده شده است. صحنه مکالمه اي است ميان گاليله و راهبي که دستيار اوست. كليسا حمله به گاليله را آغاز كرده و ايمان راهب نسبت به استاد خدشه دار شده. راهب از گاليله تمنا مي کند که كار با تلسكوپ را تقبيح  کند و از فرضيه ابداعي كپرنيك مبني بر گردش زمين بدور خورشيد (يعني درست عكس پندار كليسا) دست بر دارد. ضمن بحث، راهب از اثرات آشوب آفرين اين فرضيه بر دهقانان و از جمله بر والدين خويش مي گويد: « در پس فقر آنان نوعي نظم وجود دارد، نظمي دائمي. دائما زمين را جارو كردن، دائما در باغهاي زيتون كار كردن، دائما ماليات را پرداختن .... آنان براي حمل سبدهاي پر در طول جاده سنگلاخي، براي زائيدن، و حتي براي خوردن به نيرو نيازمندند و اين نيرو را از جلوه درختاني كه هر سال سبز ميشوند، از چهره سرزنش كننده خاك كه هرگز راضي و خشنود نيست، و از كليساي كوچك و آيه هاي انجيل كه روزهاي يكشنبه بدان گوش فرا ميدهند، كسب مي كنند. به آنان گفته اند كه خداوند مورد اعتمادشان دانسته، محور نمايش تاريخي جهان قرارشان داده و با وظايف كوچك و بزرگي كه بر آنان تكليف كرده به امتحانشان مي گذارد. اگر من به آنان بگويم كه روي تكه سنگي قرار دارند كه بي وقفه در فضاي خالي و به گرد ستاره اي درجه دوم مي چرخد، آنگاه چه خواهند پنداشت؟ پس آن بردباري و پذيرفتن بدبختي ها چه سودي خواهد داشت؟ ديگر كتاب مقدس كه مصلوب شدنشان را رحيمانه توضيح داده، آرامش بخش نخواهد بود. اين دليلي خواهد شد بر اينكه كتاب مقدس پر از اشتباه است. نه! من قيافه وحشت زده آنان را مي بينم، مي بينم كه آهسته قاشق هاي خود را روي ميز مي گذارند، احساس ميكنند كه فريب خورده اند.» (1)

    آنچه برشت در اين صحنه محوري بنمايش گذاشته قصه سرايي نيست. بلکه بيان اين واقعيت کليدي است که آشکار کردن حقايق علمي براي بالا بردن آگاهي توده هاي مردم بسيار مهم است. البته بخودي خود باعث کنار گذاشتن و دست کشيدن از باورهاي عقب مانده نمي شود. حتا بسياري از دانشمندان و پژوهشگران علم نيز خدا باورند. اما يکي از دستاوردهاي عظيم علم مقابله با باورهاي غلط مذهبي بوده است. در اين مورد يکي از فيزيکدانان و گيتي شناسان (کوزمولوژيست) به نام استيو واينبرگ مي گويد: « يکي از دستاوردهاي عظيم علم آن است که مذهبي شدن را براي افراد باهوش سخت کرده است. اگرچه غير ممکن نکرده اما حداقل لامذهب شدن را برايشان ممکن کرده است. از اين دستاورد نبايد دست بکشيم.» (2) حتا آگاهي اوليه نسبت به تئوري هاي پايه که شالوده تفکر علمي بشر را تشکيل مي دهند (مانند تئوري تکامل داروين، تئوري حرکت زمين، تئوري پيدايش زمين، ساختار اتم)  مردم را بطور جدي به فکر فرو مي برد و باورهاي کهنه و جا افتاده و اعتقاد به دين و خدا را زير سوال مي برد. اين تئوري هاي اثبات شده بايد به بخشي از آگاهي روزمره توده هاي مردم تبديل شوند. اما از آنجا که اين تئوري هاي علمي، باورهاي سنتي مذهبي را متزلزل مي کنند (زيرا بخش بزرگي از کتب مذهبي را تبيين هاي غلط  از پيدايش زمين و انسان و حرکات طبيعي زمين تشکيل مي دهد) طبقات حاکمه سدهاي محکمي در مقابل تبديل اين تئوري ها به آگاهي و دانش مشترک عموم مردم ايجاد مي کنند. در ايران اسلامي، آموزش تئوري تکامل داروين در دانشگاه ها گناه و کفر محسوب مي شود و استادان بايد با ترس و لرز آن را به دانشجويان خود بياموزند. طبقات حاکمه مستبد و مرتجع دنيا مجبورند مذهب را ترويج کنند و درک علمي از مسائل جهان و جامعه را سرکوب کنند زيرا وقتي انسان ها درک علمي از مسائل پيدا مي کنند ذهنشان کنجکاو و پرسشگر مي شود. رژيم هاي مستبد و مرتجع، دشمن ذهن کنجکاو و پرسشگرند. آنها تبعيت و بندگي مي خواهند. براي همين وقتي زلزله مي آيد مردم را به نماز خواندن و گريه کردن به درگاه خداي ناموجود تشويق مي کنند. زيرا اين آئين خم و راست شدن و ذليل نمائي، براي حکومتيان يک ملت تابع و سربزير مي سازد. بالعکس، آگاهي علمي به مردم، روحيه اميدوار و چالش گر مي دهد. برخي مي گويند مذهب براي انسان هاي درد کشيده و مصيبت ديده آرامش روحي مي آورد. اما اين نيز واقعيت ندارد. به تجربه ثابت شده که وقتي جوامع بشري در نتيجه مصيبتهاي اجتماعي (مانند قتل عام هاي سياسي و جنگ ها) يا حوادث طبيعي (مانند زلزله ها و خرابي ها) آشفته و درهم شکسته مي شوند، و مردم براي مرهم گذاشتن بر دردهاي خود بيش از پيش به مذهب روي مي آورند تبديل به ملتي خموده و تسليم مي شوند. درست مانند تسليم شدن يک معتاد در مقابل مرهم ترياک و هروئين که موقتي است و انسان را روي تسمه نقاله مرگ مي اندازد. بالعکس، علم و آگاهي علمي مردم را به منشاء اين دردها و بلايا آشنا مي کند. شناخت از سرچشمه دردها به انسان جرات و اميد حرکت براي به بند کشيدن و مهار آنها مي دهد. علم و آگاهي علمي، ذهن انسانها را تيز و فعال مي کند. بالعکس، دين آنان را  خنگ و خرفت مي کند. به همين جهت طبقات حاکمه از تمام امکانات خود استفاده مي کنند تا هر چه بيشتر مذهب و هر چه کمتر علم در ميان مردم رسوخ يابد. آگاهي علمي بهترين داروي مداواي افسردگي توده هايي است که مقهور خشم طبيعت شده اند؛ درست همانطور که آگاهي انقلابي بهترين داروي مداواي افسردگي مردمي است که از نيروهاي مرتجع قدرتمند شکست خورده اند.

     همان اندازه که طبقات حاکمه ارتجاعي و استثمارگر از انتشار و فراگير شدن ديدگاه ها و تئوريها و آزمون هاي علمي و ضد خرافي بيمناکند و براي جلوگيري از آن تلاش مي کنند، کمونيستهاي انقلابي پيروان پيگير دانش مي باشند، و از آن استقبال مي کنند. پيشرفت علم و آگاهي علمي براي ايدئولوژي کمونيستي مانند اکسيژن است و خود کمونيسم نيز علم است: علم انقلاب اجتماعي. ايدئولوژي يا دستگاه فکري کمونيسم، علمي است. يعني مرتبا در پراتيک بشر محک خورده، آنچه را که نادرستي اش اثبات شده کنار گذاشته، به مسائل نوين که مرتبا در حال ظهورند جواب داده و از اين راه تکامل پيدا کرده  و مرتبا در حال تکامل يافتن است.  رشد و گسترش علوم در تکوين درک مارکسيستي از جامعه بشري و قواي محرکه آن، بخصوص در تکامل متد ماترياليست ديالکتيکي، تاثيرات بسزائي داشته است. هنگامي که کتاب "منشاء انواع" نوشته چارلز داروين منتشر شد، کارل مارکس با هيجان و شعف فراوان از آن استقبال کرد. و بدون شک اهميت تئوري تکامل کمتر از اهميت تدوين ماهيت و کارکرد سرمايه داري توسط مارکس در کتاب کاپيتال نبود.

مذهبيون در مقابل پيشرفتهاي علمي چه مي گويند

    کشورهاي اروپاي غربي زادگاه علم مدرن بودند و امروز نيز مهمترين پژوهشها و پيشرفتهاي علمي در اروپا و آمريکا انجام مي شود. اما اروپا نيز تا زماني که قدرت مذهبي يعني کليسا  بر آن حاکم بود، در تاريک انديشي و جهل بسر مي برد. مذهبيون تا زماني که در قدرتند علم را سرکوب مي کنند. رژيم هاي تئوکراتيک مانند جمهوري اسلامي همين رفتار را در قبال آموزش علوم پايه اي و علوم اجتماعي و  پژوهشهاي علمي و تاريخي دارند. (3)

     اما مذهبيون فقط به تکرار دگمهاي خود و نفي پيشرفتهاي علمي نمي پردازند. برخي سعي مي کنند در مقابل پيشرفتهاي انکار ناپذير علم، سنگر ديگري بيابند. مثلا امروزه استدلال متعارف مذهبيون در مقابل پيشرفتهاي علمي غير قابل انکار اين است: "اما علم که هنوز همه چيز را نفهميده و همين مسئله نشان مي دهد که خدائي وجود دارد." هر آنجا که علم هنوز نتوانسته معماهاي هستي را کشف کند  اينان سينه جلو مي دهند و مدعي مي شوند که "هستي آنقدر پيچيده است که فقط يک قدرت مافوق بشر مي تواند آن را بوجود آورد." وقتي علم قوانين هر پديده به ظاهر عجيب و بي قانون را کشف مي کند اينان مي گويند: "مگر نمي بينيد چه نظمي در خلقت نهفته است. اين نظم را فقط يک معمار تيزبين مي تواند بوجود آورد." علم مرتبا مرزهاي ناشناخته ها را در مي نوردد و "پيچيدگي هاي" جهان را ساده مي کند و مرتبا مجموعه عظيمي از اسناد و شواهد را در مورد کارکرد فرآيندهاي طبيعي جهان و تاريخ حيات جهان و بشر بدست مي دهد اما اينان همواره به ناشناخته ها مي چسبند و از آنها براي باورهاي مذهبي خود نيرو مي گيرند. مسير توقف ناپذير علم بخودي خود ثابت مي کند که دانش ناکامل انسان در مورد همه اين مسائل مرتبا کامل تر مي شود اما اينان دست از استدلال عاجزانه خود بر نمي دارند و مسخره تر اينکه تلاش مي کنند با تفاسير دلبخواه، شعبده بازي و تغيير و پس و پيش کردن معناي کلمات و جملات کتب ديني نشان دهند که خدا و پيغمبرانش هم قبلا اين چيزها را با رمز و راز به بشر گفته بودند!

 

پيشرفت علم و پديد آمدن علم اجتماع 

      برخي بر اين باورند که عرصه علم و عرصه دين دو حيطه مختلف اند و با استفاده از علم نمي توان ماهيت و تاريخ اديان را تجزيه و تحليل کرد. اين خود يک نظريه غير علمي است. با استفاده از همان روش هاي علمي که در پژوهش سوالات مربوط به رشته هاي علمي مانند بيولوژي تکاملي، گيتي شناسي، باستان شناسي، زبان شناسي بکار مي رود مي توان به پژوهش در تاريخ باورهاي انسان بطور کل و بطور مشخص تاريخ باورهاي ديني انسان پرداخت. در واقع آموزش اين رشته علمي بايد  يکي از دروس مهم  در آموزش ابتدائي و متوسطه و دانشگاهي هر جامعه مدرن باشد. کارکرد درک علمي و متدهاي علمي منحصر به حيطه هاي علوم سنتي مانند فيزيک و شيمي و غيره نيست. آردي اسکاي بريک، بيولوژيست مائوئيست، مي نويسد: « با استفاده از متد علمي مي توان به سوالات مربوط به تاريخ جامعه بشري جواب درست داد. مثلا به اين سوال که در چه مقطع از تاريخ،  انسان ها فکر وجود خدا و افسانه آفرينش را خلق کردند؛ کتب مذهبي توسط انسان هاي کدام عصر و تحت کدام شرايط اجتماعي و در چه مقطعي از رشد آگاهي انسان از خود و محيطش نگاشته شدند؟ اديان باستان که در مصر و رم و يونان پا گرفتند چگونه و چرا جاي خود را به اديان کنوني دادند؟ آئين ها و باورهاي مذهبي و بکاربستن آنها در سطح فردي يا در سطح جامعه، چه نقش اجتماعي را بازي کرده اند و به چه مقاصد و برنامه هاي سياسي و اقتصادي خدمت کرده اند؟ چرا قدرتهاي حاکم برخي اديان را تشويق و رواج داده اند و برخي ديگر را سرکوب و نابود کرده اند؟ هر چند خدا و خدايان وجود مادي ندارند اما آئين ها و باورهاي مذهبي، تاثيرات مادي قابل مشاهده اي در زندگي بشر دارند. براي همين، اين مقوله هاي مذهبي را نيز بايد در معرض موشکافي پژوهش هاي علمي سيستماتيک قرار داد و از متدهاي علمي براي اينکار سود جست. بايد بشدت با اين نظريه که باور مذهبي انسان خارج از حيطه دسترسي علم قرار داد مقابله کرد. علم در مورد مذهب نظر دارد... با همان متدهاي علمي تحقيق و پژوهش  که انسان اصول و مکانيسم هاي تکامل حيات بر روي کره زمين را بررسي مي کند مي تواند دگرديسي باورهاي مذهبي بشر را بررسي کند. درک مذهبي از حيات و هستي مانع مهمي در مقابل فهم واقعيات است و دگرگون ساختن آن خدمتي است به نوع بشر." (به نقل از سلسله  مقالات آردي اسکاي بريک در نشريه کارگر انقلابي ارگان حزب کمونيست انقلابي آمريکا)

-----------------

توضيحات

1-  "گاليله" نوشته برشت، نقل شده از کتاب "مدخلي بر علم انقلاب". نوشته لني ولف – ترجمه فارسي تمام اين کتاب در تارنماي سربداران در بخش کتابخانه موجود است.

2- نقل شده در سري مقالات آردي اسکاي بريک در مورد تئوري تکامل در نشريه کارگر انقلابي

3- رژيم تئوکراتيک رژيمي است که يک مذهب را بعنوان مذهب دولتي انتخاب مي کند و توسط مقامات مذهبي که به نام مذهب حکومت مي کنند اداره مي شود. اين رژيم، سياست هاي ملي را  بر پايه قوانين و آموزه هاي مذهبي و نه قوانين سکولار و تغيير يابنده بر حسب تغيير شرايط اجتماعي تعيين مي کند.

www.sarbedaran.org

 

 

 

 

اگر صبر كنيد، گوشت تن تان را هم خواهند خورد!

 

 

 

 

 

حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 20 بهمن 1383

 

پيرامون تغيير اصل 44 قانون اساسي

 

سرانجام «مجمع تشخيص مصلحت نظام» در مهرماه گذشته طي مصوبه اي اصل 44 قانون اساسي را تغيير داد. بنا به اين تغيير مسئله خصوصي سازي در همه عرصه ها از بانكداري گرفته تا بازرگاني خارجي، از صنايع و شركتهاي دولتي گرفته تا منابع نفت و گاز و بيمه و راه آهن و بهداشت و آموزش و پرورش مجاز اعلام شد. طبق اين مصوبه كليه سرمايه داران خارجي مي توانند تا صد درصد مالكيت شركتها را در اختيار داشته باشند. يعني قانونا مي توان بر كليه اموال، كارخانجات و شركتهاي دولتي چوب حراج زد و به ثمن بخس بين اعوان و انصار حكومتي و آقازاده ها و يا سرمايه داران خارجي تقسيم کرد. هنوز جوهر اين مصوبه خشك نشده، مالكيت 8 ميليون سهم دولتي به نام بخش خصوصي تغيير كرده است. همه اين اعمال از جانب مجمع تشخيص مصلحت نظام (بخوانيد مجمع سرمايه داران و مالكان بزرگ مفتخور) تحت عنوان تحرك بخشيدن به اقتصاد ويران كشور و ايجاد شغل براي مردم و برابري عدالت اعلام شده است. اما اين ادعاها دروغي بيش نيست!

نزديك به 15 سال است كه برنامه اقتصادي خصوصي سازي در كشور پياده شده است. تصويب مصوبه فوق تنها برسميت شناختن و قانوني كردن روندي است كه پس از پايان جنگ ارتجاعي ايران و عراق آغاز شد. روندي كه طبق فرامين بانك جهاني و صندوق بين المللي پول به نام تعديل اقتصادي اجرا شد. نتايج اين روند را مردم در زندگي روزمره و با گوشت و پوست خود حس كردند. اين است نتايج اين روند:

    بر اساس گزارش بانك جهاني 21 درصد مردم ايران (حدود 14 ميليون نفر) با درآمد