حقيقت ارگان
حزب کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
اعلام
همدردي با
بازماندگان
قربانيان
سونامي در
آسيا
آيا
کشتار وسيع
سونامی
غيرقابل
اجتناب بود؟
چرا سيستم خبر
رسانی
نبود؟
سونامي
چيست و چرا
توليد مي شود
اگر
صبر كنيد،
گوشت تن تان
را هم خواهند
خورد!
کاريکاتوري
به نام
فراخوان ملي
براي رفراندوم
فراخوان
نشريه حقيقت
در مورد
کمکهاي پزشکي
به جنگ خلق در
نپال
گزارشی در
مورد بيمارستانهای
سيار نمونه در مناطق
پايگاهی نپال
دولت
کانادا به
مرزهاي آزادي
انديشه و بيان
مي تازد!
درسهاي
قيام آمل را
به ميان توده
ها ببريم!
نامه از
خوانندگان
پرنده
نوپرواز
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
چند سالي است
که آمريکا با
هشدار دادن در
مورد دست يابي
جمهوري
اسلامي به
سلاحهاي هسته
اي فشارهاي
بين المللي بر
رژيم جمهوري
اسلامي را
افزوده است.
پس از ماه ها
مذاکره ميان
ايران از يک
سو و کشورهاي
اروپاي غربي
(آلمان،
فرانسه و
انگلستان)
رژيم اسلامي
قبول کرد که
برنامه هسته
اي اش را
بايگاني کند.
در اين
مذاکرات
اروپائي ها به
رژيم ايران
گفتند که نقشه
آمريکا
سرنگون کردن
رژيم جمهوري
اسلامي است و
هشدار دادند
که در صورت
عدم تمکين
ايران، آنها
(قدرتهاي
اروپائي)
نخواهند توانست
با اين نقشه
آمريکا
مخالفت کنند.
موضوع اصلي
"مذاکرات"
همين بود. تا
اينکه در ماه
نوامبر 2004
قراردادي
ميان طرفين
امضا شد که طبق
آن جمهوري
اسلامي بطور
موقت از حق
خود مبني بر
توليد
اورانيوم غني
شده درجه
پائين دست بر
ميدارد. اين
قرارداد توسط
آژانس انرژي اتمي
سازمان ملل
متحد نيز
تصويب شد.
جمهوري اسلامي
به بازرسي هاي
تحقير آميز
مامورين اين
آژانس در
سراسر ايران
تن داده و
اعلام کرده
است که اين
بازرسي ها را
نهادينه و
دائمي خواهد
کرد. با
همه اينها،
آمريکا عکس
العمل منفي
نشان داد و
حتا
نسبت به
تصويب قرارداد
از سوي
آژانس انرژي
اتمي سازمان
ملل،
خشمگين شد.
طبق گزارش
روزنامه نيويورک
تايمز ( 12
دسامبر):
"مقامات بوش
مي گويند در
حال حاضر در
فکر بمباران
کردن مراکز
هسته اي ايران
يا دست زدن به
عمليات نظامي
ديگر نيستند
اما احتمال آن
را در آينده منتفي
نمي دانند."
در 2 سال
گذشته آژانس
انرژي اتمي
سازمان ملل
متحد، 6 نشست
در مورد ايران
داشت. در تمام اين
جلسات آمريکا
مصرانه
خواسته که
مورد سلاح هاي
هسته اي ايران
به شوراي
امنيت سازمان
ملل ارجاع
داده شده و
تحريم هاي
اقتصادي بين المللي
عليه ايران
اعلام شود.
کشورهاي
اروپائي هر
بار با اين
خواسته
مخالفت کرده
اند اما با
فشارهاي
آمريکا بر
ايران همراهي
کرده اند. قبل
از امضاء
قرارداد،
بازرسان
آژانس انرژي اتمي
در سانتريفوژ
هاي ايران
(دستگاه هائي
که با چرخش
دوراني گاز
هگزافلوريد
توليد شده از
اورانيوم خام
را، که به کيک
زرد هم معروف
است ، تبديل
به اورانيوم
غني مي کنند) اثراتي
از اورانيوم
غني شده
يافتند. ايران
به غني کردن
اورانيوم
اعتراف کرد
اما براي توليد
اورانيوم
براي سلاح هاي
هسته اي
دستگاه هائي
به مراتب قوي
تر از اينها
که ايران دارد
لازم است زيرا
براي سلاح هاي
هسته اي
اورانيوم غني
شده با تمرکز
بسيار بالاتر
ضروري است. و
طبق قراردادهاي
بين المللي هر
کشوري حق دارد
مقداري اورانيوم
غني شده توليد
کند و توليدات
ايران تخطي از
اين قرارداد
نبوده است. با
اين اوصاف کشورهاي
اروپائي و
آمريکا بر
ايران فشار
گذاشتند که از
حق استفاده از
اين دستگاه ها
دست بکشد و
حتا براي
تحقيقات و
صنايع و مصارف
پزشکي از آن
ها استفاده
نکند. چرا
حکومت ايران به
چنين حقارتي
تن داده است؟
چون مي داند
هر بهانه اي
بدست آمريکا
بدهد، آمريکا
براي سرنگون
کردن رژيم
جمهوري
اسلامي
استفاده خواهد
کرد.
آيا
ايران سلاح
هسته اي دارد؟
رئيس
آژانس انرژي
اتمي سازمان
ملل (البرادعي)
چندين بار
تاکيد کرده
است که ايران
برنامه سلاح
هسته اي
ندارد و اين
آژانس اثري از
فعاليت هاي
مخفي براي غني
سازي اورانيوم
نديده است. 4
ماه پيش او
تاکيد کرد:
"هيچيک از اينها
موجود نيست."
اما کولين
پاول (وزير
امور خارجه
آمريکا) دو
ماه پس از آن
در ماه نوامبر
2004 اعلام کرد که
ايران بزودي
کلاهک هاي
هسته اي بر موشک
هاي دور برد
خود سوار
خواهد کرد.
ادعاهاي
آمريکا
تقريبا شکل
کمدي بخود
گرفته است.
آمريکا مي
گويد ايران يک
کشور نفتي است
و نيازي به
انرژي هسته اي
براي سوخت و
مصارف ديگر
ندارد. البته
اين حرف درستي
است اما دليل
واقعي آمريکا
براي مخالفت
با برنامه هاي
هسته اي رژيم
اسلامي نيست.
در زمان رژيم
سلطنتي شاه که
به سگ زنجيري
آمريکا معروف
بود، آمريکا
شاه را تشويق
به ساختن
يکرشته مراکز
هسته اي کرد.
در واقع
برنامه هسته
اي کنوني ايران
در زمان شاه
بنيانگذاري
شد و کشورهاي
غربي منجمله
آمريکا براي
پيشرفت اين
برنامه کمک مي
کردند.
همانطور که
برنامه هسته
اي پاکستان
نيز با کمک
آمريکا
بنيانگذاري
شد. در آن زمان
برنامه هسته
اي شاه تهديدي
براي شوروي
بود. و برنامه
هسته اي
پاکستان در
مقابل برنامه
هسته اي هند (
که توسط شوروي
بنيانگذاري
شد) علم شده
بود. جمهوري
اسلامي اصلا
پايه فن آوري
تهيه سلاح هاي
هسته اي را
ندارد.
آمريکا
و اروپا و
روسيه
در ماجراي
هسته اي
ايران، در عين
حال که
قدرتهاي
اروپائي (و روسيه)
با آمريکا
همکاري مي
کنند اما
رقابتهاي جدي
نيز ميانشان
در جريان است.
يکي از مولفه هاي
استراتژي
جهاني آمريکا
آن است که خود
را بعنوان
رهبر
بلامنازع
جهان تثبيت
کند و نگذارد
اروپا بعنوان
يک قدرت رقيب
در مقابلش قد
برافرازد و يا
روسيه قدرت از
کف داده اش را
احياء کند.
وقتي جمهوري
اسلامي بقدرت
رسيد، مجبور
شد رشته هاي
پيوند با
آمريکا را قطع
کند و رابطه
با جهان
امپرياليستي
را از طريق
اروپا پيش
ببرد. مردم از
آمريکا نفرت
داشتند و اين رژيم
براي انقلابي
نشان دادن خود
مجبور بود با
آمريکا قطع
رابطه کند.
آمريکا نيز براي
مهار اوضاع
ايران و
پيشبرد
سياستهاي خود
در ايران از
طريق اروپا
پيش مي رفت.
نقش قدرتهاي
اروپائي در
دوران "جنگ
سرد" (تا سال 1985)
در محکم نگاهداشتن
زنجيرهاي
وابستگي
ايران به غرب،
تعيين کننده
بود.
اين رابطه
نفوذ قدرتهاي
اروپائي را در
ايران چندين
برابر و کيفيتا
بيشتر از
آمريکا کرد.
اما در اوضاع
کنوني جهان که
آمريکا نقشه
بازسازي
خاورميانه را
دارد، چنين
توازن قوائي
براي آمريکا
قابل تحمل
نيست. بخصوص
آنکه قدرتهاي
اروپائي که در
دوران جنگ سرد
جزو متحدين
آمريکا
بودند، تبديل
به رقباي
آمريکا شده
اند. قدرتهاي
اروپائي در
اين کشمکش هاي
هسته اي ذينفع
مي باشند و يکرشته
اهداف روشن
دارند.
اروپائي ها مي
خواهند اعمال
نفوذ بيشتري
بر جمهوري
اسلامي کنند؛
در مقابل
آمريکا نشان
دهند که مثل
يک قدرت بزرگ
توان دخالت در
امور بين
المللي را
دارند؛ مي خواهند
به رژيم ايران
کمک کنند که
از رودروئي
مستقيم با
آمريکا پرهيز
کند؛ مي خواهند
به آمريکا ياد
آوري کنند که
در خوان يغماي
خاورميانه يک
شريک دروني
هستند و نه يک
قدرت بيروني؛
مي خواهند در
صورت پيشرفت
برنامه "تغيير
رژيم" در
ايران يک پاي
ماجرا باشند
تا منافع
درازمدت خود
را در ايران
حفظ کنند؛ و بالاخره
اينکه مي
خواهند
انحصار غرب را
در زمينه
تکنولوژي و
سلاح هاي هسته
اي پابرجا
نگاه دارند.
قراردادي که
با جمهوري
اسلامي ايران امضا
و توسط آژانس
انرژي سازمان
ملل تصويب شده
است، يک آتش
بس موقت است:
آتش بس موقت
ميان قدرتهاي
غربي و ايران
و
همچنين ميان
آمريکا و
اروپا. آمريکا
حاضر نيست به
جمهوري
اسلامي تضمين
دهد که آن را
سرنگون
نخواهد کرد.
آمريکا مي
گويد حتا اگر
ايران در
زمينه برنامه
هسته اي اش
کاملا تسليم
شود بازهم
راضي نخواهد
شد و اصرار
دارد که
جمهوري
اسلامي ايران
بطور علني در
مقابل آمريکا
تعظيم کند و به لحاظ
سياسي آشکارا
تسليم آمريکا
شود.
بعلاوه
آمريکا مصر
است که ايران دست
از حمايت از
سازمان هاي
شيعه
عراق و حزب
الله لبنان و
حماس فلسطين
بردارد. اما جمهوري
اسلامي
با استفاده
از نفوذ خود بر
اين گروه ها،
خدمات مخفي به
آمريکا و
اسرائيل و
اروپا ارائه
مي دهد و از
اين راه
"نان" مي
خورد و مثمر
ثمر بودن خود
را نشان داده
و خود را در
نزد قدرتهاي
بزرگ بيمه مي
کند. اما
آمريکا ديگر
خدمات خصوصي و
مخفي نمي
خواهد بلکه
تسليم آشکار
مي خواهد.
سه کشور
اروپائي
آلمان،
فرانسه و انگليس
مرحله دوم
مذاکرات را در
13 دسامبر 2004 با
ايران گشودند.
در اين
مذاکرات يکسري
انگيزه ها و
پاداشهاي
سياسي و
اقتصادي به جمهوري
اسلامي
پيشنهاد
خواهند داد و
در عوض از جمهوري
اسلامي
انتظار دارند
که قرارداد
منع توليد
اورانيوم غني
شده را از
حالت موقت به
حالت دائم
تبديل کند. در
اين صورت
اروپا قول
داده است که پيوند
هاي اقتصادي
اتحاديه
اروپا با
ايران را گسترده
تر کند و
مخالفين رژيم
را در اروپا
تحت فشار قرار
دهد و کمتر
رژيم اسلامي
را در زمينه
نقض حقوق بشر
زير فشار قرار
دهد. معامله
خوبي براي
امپرياليستهاست!
اگر جمهوري
اسلامي سلاح
هسته اي ندارد،
چرا
سرلشگرهاي
سپاه
پاسداران دست
از قمپز در
کردن بر نمي
دارند؟ اينها
حرکات از سر
استيصال يک
رژيم ارتجاعي
است که مورد
تنفر مردمش
است و براي
حفظ خود ذره
اي نمي تواند روی حمايت
و پشتيباني
مردم حساب
کند. تنها
راهي که برايش
مي ماند اين
است که با
مانور دادن و
بازي ميان
قدرتهاي
مختلف
موجوديت خود
را در نزد
مافياهاي
بزرگ جهان
تضمين کند. بازيگران
درگير (
آمريکا،
اروپا و
جمهوري
اسلامي) مي
خواهند "آتش
دعواهاي هسته
اي" را گرم
نگاه دارند و
در عين حال
مانع از آن
شوند که تبديل
به آتش سوزي
شود. اين
کشمکش ادامه
خواهد يافت.
منافع
ملي؟!
عده اي مي
گويند، حق ملي
ايران است که سلاح
هسته اي داشته
باشد! سوال
اينجاست که
آيا جمهوري
اسلامي
نماينده و
تضمين کننده
منافع ملي
مردم ايران
است؟ خير.
جمهوري
اسلامي حتا در
قراردادهاي
تجاري و روابط
اقتصادي ساده
با قدرتهاي
درجه چندم
قادر نيست
منافع خلقهاي
ايران را
برآورده کند.
اين امر نه
بخاطر آن است
که از نظر
نظامي ضعيف
است. بلکه
علتش آن است
که منافع
جمهوري
اسلامي بامنافع
ملي ملل ايران
در تضاد است؛
منافع جمهوري
اسلامي در آن
است که بهر
طريق (منجمله
به مزايده گذاشتن
حقوق ملي
ايران) رژيم
تبهکار خود را
حفظ کند.
منافع جمهوري
اسلامي منافع
50 خانواده
حاکم است که
منافع جيبشان
در اين است که
منافع ملي
سياسي و
اقتصادي
ايران را به
دلخواه و به
نرخ روز و هوا
و هوسهايشان
به مزايده
بگذارند. خواب
و خيال بس است.
اينها يک باند
تبهکارند که
با باندهاي
تبهکار آمريکائي
و اسرائيلي و
ترک و عربستان
فرقي ندارند.
هر گونه قدرت
يافتن اين
باند تبهکار
به ضرر منافع
ملي ايران و
مردم ايران
است. زماني که
اين رژيم
سرنگون شود و
دولتي حقيقتا
مستقل و متعلق
به خلقهاي
ايران تحت
رهبري طبقه
کارگر مستقر
شود، تازه
آنگاه توليد
سلاح هسته اي
بر پايه رشد
فن آوري و
صنعت ملي و
مستقل امکان
پذيرمی
شود. و تازه
آنگاه ممکن
است (ممکن است)
داشتن سلاح
هسته اي به
کار دفاع از
اين استقلال و
آزادي بيايد.
اما حتا در آن
زمان، عامل
اصلي در دفاع
از منافع ملي
و استقلال،
خود
مردم و نيروي
ابتکار و
خلاقيت و فداکاري
آنان خواهد
بود: بدون
آزادي مردم،
بدون شکفته
شدن خلاقيت
هاي آنان،
بدون اينکه
کشورشان را از
ته دل متعلق
بخود بدانند،
صدها سلاح
هسته اي هم
نمي تواند
استقلال يک کشور را
تضمين کند.
عده اي
از روشنفکران
ملي مذهبي و
فعالين
دانشجوئي به رگ
غيرت ملي شان
برخورده که
آمريکا و
اروپا رژيم
جمهوري
اسلامي را مجبور
به امضا
قرارداد
حقارت بار
کرده است. اين يک
تفکر
ناسيوناليستي
تنگ نظرانه و
غيرت مندي
توخالي است.
زيرا موجوديت
جمهوري
اسلامي و در
قدرت بودن يک
چنين رژيم
تبهکاري بمدت
26 سال خود
حقارت
آميزترين
جنبه زندگي
ملي در ايران
است.
جمهوري
اسلامي حتا
کارت هويتهاي
الکترونيکي
را که
فقط براي
کنترل مردم
خوبست از
قدرتهاي
اروپائي مي
خرد. جمهوري
اسلامي اصولا
فاقد فن آوري
پايه اي لازم
براي توليد سلاح
هاي هسته
ايست. در
ايران حتا
سوزن از خارج وارد
مي شود. حتا يک
اتوموبيل را
از اول تا
آخرش نمي توان
در ايران
توليد کرد چه
برسد به سلاح
هاي هسته اي.
انحصار
تکنولوژي
هسته اي در
دست کشورهاي
غربي و روسيه
است. رژيم
جمهوري
اسلامي بدون
اينکه يکي از
اينها افسارش
را بکشد نمي
تواند غلطي در
اين زمينه
کند. اين چه نوع
استقلالي
است؟
وحشت
از سلاح هاي هسته
اي آخوندها؟!
عده اي ديگر
آن روي سکه
اينان هستند و
مي گويند:
قرار گرفتن
انگشت
آخوندها روي
دگمه سلاح هاي
هسته اي خيلي
وحشتناک است
وبراي همين
بايد از
فشارهاي
آمريکا بر
جمهوري
اسلامي حمايت
کرد! اين هم يک
شکل ديگر از
تفکر ناسيوناليستي
تنگ نظرانه
است. زيرا
مسئله تهديد
هسته اي جهان
را به جمهوري
اسلامي تقليل
مي دهد. مگر
قرار داشتن
انگشت جورج
بوش يا آريل
شارون
اسرائيل، روي
دگمه سلاح هاي
هسته اي کمتر
وحشتناک است؟
اگر فرض بر
مقابله با
تهديد هسته اي
جهان باشد،
جمهوري اسلامي
در آخر ليست
قرار مي گيرد
زيرا
آمريکا
بيشترين و
خطرناکترين و
متنوع ترين
سلاح هاي هسته
اي را در
اختيار دارد،
تنها قدرتي
است که تا
کنون از سلاح
هسته اي
استفاده کرده
(عليه ژاپن در
هيروشيما و
ناکازاکي در
دوره جنگ
جهاني دوم) و دولت
صهيونيستي
اسرائيل تنها
کشوري در
خاورميانه
است که داراي
سلاح هسته اي
است و قرارداد
"عدم گسترش
سلاح هاي هسته
اي" را امضاء
نکرده
و از زمان
بوجود آمدنش
بارها به
کشورهاي
مختلف حمله
کرده و يک کشور
اشغالگر
بيرحم و
خونريز است که
عليرغم قطعنامه
هاي سازمان
ملل به اشغال
مناطق
فلسطيني ادامه
مي دهد و علنا
و بطور انکار
ناپذير طبق
قوانين
سازمان ملل
متحد يک کشور
"مجرم" است. قدرتهاي
بزرگ در مورد
خلع سلاح هسته
اي حرف مي زنند
اما آمريکا و
انگلستان
تمام
قراردادهاي
خود را مبني
بر محدود کردن
تجهيزات هسته
اي زير پا
گذاشته و در
حال توليد نسل
جديدي از سلاح
هاي هسته اي
اند که در جنگ
با کشورهاي
کوچکتر مناسب
تر است. زيرا
سلاح هاي هسته
اي قبلي
آمريکا براي
جنگ با
ابرقدرتي
مانند شوروي
طراحي شده
بودند.
بنابراين اگر
بخواهيم صحبت
از آن بکنيم
که سلاح هسته
اي کدام
کشورها زودتر
مورد استفاده
قرار خواهد
گرفت و بايد
از آن وحشت
کرد بايد
بگوئيم که
قرعه بنام آمريکا
مي افتد زيرا
آمريکا هم
جنگش را آغاز
کرده و هم با
هدف پيروز شدن
در جنگي که در
خاورميانه
آغاز کرده در
حال توليد
سلاح هاي هسته
اي کوچک
ميداني است.
با وجود
کشورهاي
امپرياليستي
خلع سلاح هسته
اي جهان
ناممکن است.
اين مسئله
ايست که فقط
با انجام
انقلاب
سوسياليستي
در سطح جهان
حل مي شود. اين
قدرتهاي امپرياليستي
هستند که فن
آوري و ثروت
توليد دهشتناکترين
سلاح هاي ضد
بشري را در
اختيار دارند
و آنها هستند
که رژيم هاي
مرتجع و
تبهکار کشورهاي
مختلف را مسلح
به سلاح هاي
کشتار عليه
مردم اين
کشورها مي
کنند و هر وقت
منافعشان
ايجاب کرد
آنها را به
سلاح هسته اي
نيز مجهز مي
کنند.
هم
سوئي مردم
ايران و
آمريکا؟!
همه مي دانند
که "گفتمان
هسته اي" که آمريکا
در مقابل
جمهوري
اسلامي اتخاذ
کرده است در
واقع به زبان
مافيائي
اعلام قصد
آمريکا نسبت
به سرنگون
کردن رژيم
جمهوري
اسلامي است. همه
مي دانند که
ايران يکي از
اعضاي سه گانه
ليست "محور
اشرار" جورج
بوش است. اين
به معناي آن
است که در
چارچوب
استراتژي
جهاني جديد
آمريکا،
ايران يکي از
کشورهاي اصلي
خاورميانه است
که بايد دچار
"تغيير رژيم"
شود. بنابراين
حقايق مربوط
به سلاح هاي
هسته اي ايران
چندان مهم
نيست. تمام
مسئله آن است
که آمريکا از کشورهاي
اروپائي و
سازمان ملل مي
خواهد که رژيم
اسلامي ايران
را بعنوان يک
رژيم "مجرم"
اعلام کنند.
آيا
مردم ايران با
"مجرم" اعلام
کردن رژيم
جمهوري
اسلامي ايران
مخالفند؟
مردم
ايران رژيم
جمهوري
اسلامي را يک
مجرم
فريبکار که
بايد به سزاي
اعمالش برسد
مي دانند.
امپرياليسم
آمريکا نيز
رژيم جمهوري
اسلامي را يک
مجرم فريبکار
مي داند که
بايد بسزاي
اعمالش برسد.
بظاهر وجه
اشتراکي در
ميان است. اما
اين فقط ظاهر
ماجراست. جرم
جمهوري
اسلامي چيست؟
عليه چه کساني
مرتکب جرم شده
است؟ چه کساني
بايد اين رژيم
و سرانش را به
سزاي اعمالش
برسانند؟
جواب دادن به
اينها وجه
اشتراک ظاهري
را تبديل به
يک وجه افتراق
واقعي و عميق
مي کند. اعلام
جرم هاي مردم
ايران با
اعلام جرمهاي
جورج بوش زمين
تا آسمان
متفاوت است.
جمهوري
اسلامي مجرم
است زيرا منافع
مردم ايران را
لگد مال کرد.
جمهوري اسلامي
مجرم است زيرا
انقلاب ضد
ارتجاعي – ضد
امپرياليستي
مردم ايران را
سرکوب کرد؛
حکومت مذهبي
برقرار کرد؛
يک نسل از
انقلابيون
آزاديخواه
ايران را به
اسارت در
سياهچالهايش
کشيد و بعد
اکثرشان را
کشتار کرد؛
(همان کشتاري
که امپرياليستها
رضايتمندانه
در مورد آن
سکوت کردند)
مبارزات
کارگران و
دهقانان را
سرکوب کرد؛
سپاه
پاسداران و
ارتش جمهوري
اسلامي
به کردستان لشگر
کشي کرد و
مردم آنجا را
به خون کشيد؛
نيروهاي
نظامي به
سرکوب و کشتار
خونين خلق
ترکمن و خلق
عرب دست زدند
و بيشرمانه ترين
تبعيضها را
عليه
اقليتهاي
مذهبي کشور
روا داشتند؛. جمهوری
اسلامی
پايه اي ترين
حقوق زنان را
از آنان سلب
کرد و بر
اسارت آنان
بطور کيفي
افزود و 25 سال
بطور سيستماتيک
سرکوب دولتي
عليه زنان را
پيش برد؛ جنبش
دانشجوئي را
سرکوب کرد و
دانشگاه را از
مهد دانش و
مبارزه
آزاديخواهانه
به دژ تاريک
انديشي و نماز
جمعه تبديل
کرد؛ اقتصاد
ايران را به
ويراني کشيد و
آن را هر چه
بيشتر اسير و
تابع
کارکردهاي خشونت
بار نظام
سرمايه داري
جهاني کرد؛
بجاي کار و
آينده،
هروئين در
ميان جوانان
تقسيم کرد. در
ادعانامه
مردم ايران
عليه جمهوري اسلامي
جائي براي
توليد سلاح
هاي هسته اي
نيست.
ادعانامه
مردم ايران
عليه جمهوري
اسلامي بر واقعيات
استوار است و
نه بر بهانه
ها. ادعانامه
مردم ايران
عليه جمهوري
اسلامي بر
منافع پايه اي
مردم ايران
استوار است و
نه منافع
امپرياليسم
آمريکا.
جمهوري
اسلامي عليه
مردم ايران
مرتکب جنايات
بيشمار شده
است و نه عليه قدرتهاي
آمريکائي و
اروپائي.
جمهوري اسلامي
"مجرم" است نه
بخاطر آنکه
قوانين سازمان
ملل متحد را
زير پا گذاشته
و به حقوق
کشورهاي ديگر
بخصوص
کشورهاي غرب
تجاوز کرده است.
زيرا نه تنها
به حقوق اين
کشورهاي غربي
تجاوز نکرده
است بلکه دست
در دست آنان
به حقوق سياسي
و اقتصادي
مردم ايران
تجاوز کرده
است. جمهوري اسلامي
به سزاي
اعمالش خواهد
رسيد اما بدست
مردم ايران.
مردم ايران در
ادعانامه
امپرياليسم
آمريکا عليه
جمهوري
اسلامي حکايت رنجهای
خود را نمي
بينند. بلکه
قلدري يک
مافياي بين المللی
عليه يک مافيای
محلی را مي
بينند. مردم
ايران حتا
خواهان قطع
اين کشمکش
نيستند زيرا
در موقعيت هر
دوي آنها بي
ثباتي بوجود
مي آورد.
ما بايد از
هر فرصتي براي
سرنگون کردن
هر چه سريعتر
جمهوري اسلامي
و انجام
انقلابي که
اين بار
واقعا
پيروزمند
باشد،
استفاده
کنيم. ■
www.sarbedaran.org
اعلام
همدردي با
بازماندگان
قربانيان
سونامي در
آسيا
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
روز
اول ژانويه 2005
کميته جنبش
انقلابي
انترناسيوناليستي
(ريم) بيانيه
زير را به
مناسبت فاجعه سونامي
صادر کرد.
(کميته ريم،
مرکز جنيني
احزاب و
سازمانهاي
مارکسيست
لنينيست
مائوئيست جهان
است.)
سال
2005 زير سايه ابر
دهشتناکي
آغاز شده است.
امواج سونامي
مناطق ساحلي
چند کشور واقع
در آسياي جنوب
شرقي و آسياي
جنوبي را درهم
شکسته و هزاران
کشته و
ميليونها بي
خانمان برجاي
نهاده است.
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
(ريم) همدردي
عميق خود را
با کساني که
بار اين رنج
را با خود حمل
مي کنند،
اعلام مي کند.
در
مرحله کنوني
از تکامل و
شناخت علمي
بشر، زلزله ها
و سونامي ها
هنوز تهديدات
وحشتناکي براي
انسانها مي
باشند. اما
همان مقدار
ابزار و دانشي
که براي اعلام
خطر در دسترس
انسان است،
بشدت ناموزون
و بطرز
بيرحمانه اي
ناعادلانه در
جهان تقسيم
شده است. در
کشورهاي
مختلف و بطور
کلي در جهان،
قدرت مردم در
به حداقل
رساندن خرابي
ها و لطمات
فجايع طبيعي،
و در
نشان دادن عکس
العمل سريع و
کارآمد به اين
حوادث، به
درجات بسيار
زياد وابسته به
شکل سازمان
اجتماعي بشر
است.
مرگ
و رنج مردم
مناطق فاجعه
زده، دل مردم
سراسر جهان و
اين مناطق را
شکسته است؛
همه به هزار و
يک طريق مي
خواهند دست
ياري بسوي
مردم فاجعه
زده دراز
کنند. اما
اغلب کنار زده
مي شوند و به سطح
ناظرين
مستاصل
فرآيند فاجعه
بشري رانده مي
شوند. حکام
اين جهان،
امپرياليستها
و طبقات حاکمه
ارتجاعي اين
کشورها که
متحد
امپرياليستها
مي باشند، از
اين فاجعه سوء
استفاده خواهند
تا خود را
منجي مردم جا
بزنند. در
حاليکه، مانع
عمده اي که
نمي گذارد بشر
دانش جمعي و قدرت
جمعي خود را
متشکل کند و
بطور
سيستماتيک با
فجايع طبيعي و
فقر و بيماري
و ديگر بدبختي
ها مقابله
کند، همين
نظامي
است که آنان
سودش را مي
برند، در راس
آن نشسته اند
و با استفاده
از زور آن را
بر مردم تحميل
مي کنند. ارتش
آمريکا که
دستش تا آرنج
در خون است،
با بوق و کرنا
و نمايش هاي
تلويزيوني،
کمک رساني به
مردم مناطق
فاجعه زده را
آغاز کرده
است. در حاليکه
خودش نيرومند
ترين تحميل
کننده همان فقر
و عقب ماندگي
است که باعث
شده بيلان مرگ
مردم سونامي
زده به چندين
برابر برسد.
در
مناطق سونامي
زده
مردم بايد
بطور اضطراري
و بر پايه
تعاون
داوطلبانه،
کمک رساني
مردمي را
سازمان دهند.
ما از
نيروهاي مائوئيست
اين مناطق و
نقاط ديگر
جهان مي خواهيم
که به
هر طريق که مي
توانند به اين
تلاشهاي
مردمي ياري
رسانند. ■
www.sarbedaran.org
آيا
کشتار وسيع
سونامی
غيرقابل
اجتناب بود؟
چرا سيستم خبر
رسانی
نبود؟
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
سرويس
خبري جهاني
براي فتح. 3
ژانويه 2005
در
اعماق خليج
بنگال تخته
سنگ غول آسا و
عظيم الجثه اي
که بخشي از
قشر کره زمين
را تشکيل مي
دهد، قرار
دارد. در
فرآيند فعل و
انفعالات
طبيعي کره
زمين، در طول
ساليان دراز،
اين تخته سنگ
تدريجا در حال
لغزيدن به زير
تخته سنگ عظيم
ديگري که کشور
اندونزي و
قاره اور- آسيا
بر آن قرار
دارد، مي
باشد. معمولا
فرآيندهائي
که طي آن کره
زمين دچار
تغييرات و
جابجائي مي
شود از ديد ما
پنهان است. چرا
که اين حرکات
بسيار بطئي
هستند. مثلا
اين تخته سنگ
سالانه حدود 10
سانتي متر به
زير ديگري مي
لغزد. اين
تخته سنگ که 1200
کيلومتر طول
دارد، هنگام
لغزيدن به زير
ديگري، به
دلايلي در
نقطه اي گير
کرد.
بهمين سبب
فشار و نيروي
بسيار عظيمي،
انباشت شد. در 26
دسامبر اين
تخته سنگ به
يکباره از
مکان گير کرده
(سد شده) خويش در
غرب ساحل
اندونزي بنام
سوماترا رها
شد و بزرگترين
انرژي که تا
بحال بشريت
مشاهده کرده، توليد
کرد. اين
انفجار آن
چنان عظيم بود
که حتا کره
زمين را
مقداري از
مدار خود خارج
کرد. در سراسر
خط گسل، کف
اقيانوس
بناگهان به
طرف کنار و به
ارتفاع چندين
متر به بالا پرتاب
شد. اين حرکت،
امواج غول
آساي سونامي
را توليد کرد.
امواج وحشي به
موازات نزديک
شدن به ساحل،
بلندتر و
بلندتر شدند.
از دست رفتن
تعداد زيادي
انسان در لحظات
اوليه، اين
سانحه دلخراش
را به يکي از
غم انگيزترين
سوانح در
تاريخ معاصر
بدل کرد. هنوز
آمار دقيقي از
تعداد تلفات
در دست نيست.
شايد وقوع زلزله
و بخصوص امواج
عظيم سونامي
غير قابل پيش
بيني و
غيرقابل پيش
گيري بود. اما
تاثيرات
ويرانگر آن
بوسيله قدرت
ويرانگر
سرمايه داري و
سازمان
اجتماعي
سرمايه داري،
چندين و چند برابر
شد.
اين واقعه
سوالات اساسي
زيادي را در اذهان
طرح کرده است.
چه شرايطي
باعث شد که
تعداد
بيشماري از
مردم جان خود
را از دست
بدهند و ميليونها
نفر ديگر در
شرايط
ناپايدار
قرار گيرند؟
مردم به طرق
خويش و گوناگون
در تعمق و
تفکرند که اين
واقعه چرا رخ
داد؟ معناي
عملي و روحي
وقوع اين
حوادث
کدامند؟ در چنين
مواقعي،
اربابان جهان
و دولتها،
ايدئولوژي و
حتا مشروعيت
(استحقاق
حکومت کردن)
خود را زير
حمله مي
بينند. آنان
خود را ارباب
تکنولوژي مي
دانند، اما
وقتي پاي
توضيح اين واقعه
(به خصوص به
مردم عادي) به
ميان مي آيد،
علل واقعي را
در ابهام نگاه
مي دارند و
مانع ظهور يک
درک همه جانبه
روشن مي شوند. چرا که اگر
توده هاي مردم
درک علمي
روشني در مورد
علل طبيعي و
اجتماعي بروز
اين واقعه
پيدا کنند، آنگاه
اين حاکمين را
مسئول دانسته
و نخواهند
بخشيد.
در هفته ها و
ماه هاي
آينده، جوانب
مختلف اين
فاجعه
روشن تر
خواهد شد و
کساني که در
فکر توده ها
بوده و به
سرنوشت آنان
علاقمندند
بايد آنرا از
زواياي مختلف
مورد چالش و بررسي
قرار دهند. نه
تنها بايد اين
مسئله را از
زاويه بلائي
که بسر مردم
آمده بررسي
کرد بلکه بايد
از زاويه علوم
فيزيکي نيز
کنکاش کرد. در
اين مقاله، ما
مي خواهيم روي
مبرمترين و
فوري ترين
جنبه ها تکيه
کنيم: چرا
تعداد
بيشماري از
مردم بدون هيچ
هشدار و
اخطاري در
امواج دريا
غرق شدند؟
سرمقاله
روزنامه
نيويورک
تايمز مورخ 29
دسامبر 2004 نوشت: «
اگر همان شبکه
اخطار بين
المللي که آمريکا
براي حفاظت از
حوزه آبهاي
اقيانوس آرام
برقرار کرده
در اقيانوس
هند نيز موجود
بود، شمار مرگ
و مير مناطق
سونامي زده مي
توانست به نصف
برسد.» آژانس
مربوط به
سازمان ملل
اعلام کرد که
اقدام به
ايجاد اين
سيستم اخطار در
اقيانوس هند
خواهد کرد.
اما چرا پس از
نيم قرن و
کشته شدن
تعداد زيادي
از مردم؟ مسئله
اين نيست که
اينها جاهل
بودند و نمي
دانستند.
منافع
اقتصادي و
سياسي در اين
اغماض و چشم
پوشي دخيل
بود.
البته جواب
"آساني" براي
اين سوال موجود
است. مقاماتي
که سرنوشت ما
را در دست
دارند و برخي
دانشمندان
سالهاست که
اين جواب را
تکرار مي
کنند.
آنها مي گويند
احتمال وقوع
سونامي
در اقيانوس
هند بسيار کم
است. ولي
امروزه براي
همه مشخص شده
که چقدر اين
جواب "آسان"
مهلک و
يکجانبه است.
اين درست است
که 90 درصد
سونامي ها در اقيانوس
آرام رخ مي
دهد. و دليلش
اين است که در
عمق اقيانوس
آرام فعل و
انفعالات
زيرزميني
بسيار حادي در
جريان است
بطوريکه زمين
شناسان اين
منطفه را
"حلقه آتش" مي
نامند. اما برخي از
متخصصين
ودانشمندان
مي گويند بدترين
انفجار در
تاريخ زمين
شناسي در 71
هزار سال قبل
در سوماترا،
يعني در 150
کيلومتري
مرکز زلزله 26
دسامبر، بوقوع
پيوست. 71 هزار
سال با توجه به
طول عمر تشکيل
کره زمين
چندان زياد
نيست.
پر قدرترين
انفجاري که در
تاريخ بشر ثبت
شده به
سال 1883
برميگردد که
تاريخ دوري
نيست. در اين
انفجار
جزيره
کراکاتا در نزديکي
سوماترا مورد
حمله امواج
غول آساي
سونامي (حتا
مرتفع تر از
آنچه امروز رخ
داد) قرار
گرفت. در همين
منطقه، به سال
هاي 1797، 1883 و 1861
لرزش و زلزله
رخ داد. در سال 2000
زلزله اي با
قدرت 7 ريشتر
سنگاپور و با
قدرت 4ر7 ريشتر
جزاير شمال
غربي سوماترا
را به لرزه در
آورد. الان که
به عقب نگاه
مي کنيم، مي
بينيم که اينها
پيش در آمد
زلزله اخير
بودند. مطالعه
اسناد زمين
شناسي
استعمارگران
هلندي که در
اين منطقه
حاکم بودند و
يافتن رد پاي
زلزله هاي قديمي
در صخره هاي
دريائي
مرجاني اين
منطقه، دانشمندان
را نگران وضع
کرده بود و
مدتها پيش تني
چند از آنان
اين نگراني
خود را اعلام
کرده بودند.
در سال 1990 گروه
هماهنگي
سازمان ملل
متحد پيشنهاد
توسعه سيستم
اعلان خطر
اقيانوس آرام
به اقيانوس
هند و سراسر
جهان براي
مقابله با
سونامي را
ارائه داد.
اما اين
پيشنهاد به ورطه
فراموشي
سپرده شد. پيشنهاد
ديگري در سال 1997
از طرف نشست
بين المللي متخصصين
در پرو پشت
گوش انداخته
شد و نتيجه اي نداشت.
در جلسه اي که
اکتبر سال 2003 در
نيوزلند برگزار
شد، اين
پيشنهاد
دوباره رد شد.
البته نه بر
اساس علمي
بلکه بخاطر
آنکه اين از اختيارات
جغرافيائي
گروه متخصصين
خارج بود. در
سال 2004 يکي از
برجسته ترين
محققين زلزله
شناسي
استراليائي،
آقاي فيل
کومينز، مقاله
اي را به
متخصصين زمين
شناسي در ژاپن
و هاوائي
ارائه داد.
عنوان مقاله
تحريک آميز
بود:
"سونامي در
اقيانوس هند:
چرا بايد نگران
باشيم؟". اين
نوشته امروز
وسيعا نقل و
تکرار مي شود
اما يکسال پيش
گوش شنوائي
نداشت.
يکي از
متخصصين
ژئوفيزيک در
انستيتوي
تکنولوژي
کاليفرنيا
آنقدر نسبت به
اين موضوع نگران
بود که با
هزينه شخصي اش
5 هزار بروشور
در مورد
خطر وقوع
سونامي در اقيانوس
هند و چگونگي
مقابله با آن
در منطقه توزيع
کرد. يکماه
قبل از وقوع
سونامي، او
برنامه سفر به
اندونزي داشت
که بدليل نبود
بودجه
لغو شد.
زمين شناس و
زلزله شناس
ارشد استراليائي
(فيل کومينز)
يک هفته بعد
از وقوع فاجعه
عنوان کرد که:
"در جمع
دانشمندان
خارج از
استراليا و
اندونزي،
علاقه چنداني
نسبت به
احتمال وقوع
سونامي در
اقيانوس هند
موجود نبود."
سوال اينجاست
که چرا؟ يکي
از دلايل آن
اين است که تجربه
وقوع سونامي
در اقيانوس
هند کمتر از
اقيانوس آرام
است. اما دليل
عمده چيز
ديگريست و بطرز
مخوفي ساده
است. و آن
اينکه:
برقراري سيستم
اعلان خطر و
ديده باني و
همچنين انجام
تحقيقات در
اين زمينه
مستلزم صرف
هزينه مي باشد
و چنين نقشه
اي حمايت
کننده مالي
نداشت. آمريکا
سيستم اعلان
خطر و آژير
دهنده اقيانوس
آرام را با
کمک و همياري
ژاپن و
استراليا بوجود
آورده است و
بدون کمک
آمريکا طرح
بسط و گسترش
سيستم اعلان
خطر به نقاط
ديگر منجمله
اقيانوس هند
ممکن نشد.
يکي از
مسائلي که
بايد بررسي
شود اين است
که اين
کوتاهي
آمريکا
در استقرار
سيستم اخطار
در اقيانوس
هند تا چه حد
بود ؛ آيا
بطور غير
مستقيم اين
طرح را خفه
کرد يا اينکه
فعالانه مانع
تحقق آن شد.
موج ياب هاي شناور
متصل به
ساتليت، که در
اقيانوس ها
مستقرند،
اهميت نظامي
بسيار زياد
دارد. بهمين
دليل بعد از
جنگ جهاني دوم
آمريکا اين
سيستم اعلان
خطر را در اقيانوس
آرام نصب کرد
زيرا اين کار
به تثبيت
هژموني
دريائي اش
خدمت مي کرد.
امروزه،
اکثريت تحقيقات
اقيانوسي، به
نوعي در
ارتباط با نيروي
دريائي
آمريکا مي
باشند.
تمامي
تحقيقات مربوط
به زمين و
پوسته آن، نه
تنها در خدمت
اهداف نظامي
اند، بلکه در
خدمت تجارت
استراتژيک کشف
و استخراج نفت
مي باشند. در
واقع اين تحقيقات،
براي تجارت
نفت که رقابت
بيرحمانه اي
بر سر آن
جريان دارد،
اهميت مرکزي
دارند.
سازمان
پيمان منع
آزمايشات
هسته اي بين
المللي که
مرکزش در وين
قرار دارد،
بدليل آنکه
حتا کوچکترين
تکانها و
انفجارات را
در سراسر جهان
زير نظر دارد،
به مجرد وقوع
زلزله
سوماترا از آن
آگاه شد. اما
اين سازمان
فاقد برنامه
اضطراري است و
در لحظه وقوع
زلزله، کسي بر سر
پستش نبود.
حتا بعد از
وقوع زلزله
اين سازمان هنوز
تصميم نگرفته
است که
اطلاعات
وسيعي را که
بر سر اين
زلزله ثبت
کرده علني کند
تا دانشمندان
از آن استفاده
کنند. خيلي از
کشورها چنين
اطلاعاتي را
در زمينه
فعاليتهاي
هسته اي خود و
ديگران،
اطلاعات
بسيار
محرمانه تلقي
مي کنند و نمي
گذارند که اين
اطلاعات بطور
اتوماتيک
علني شود. به
اين دليل است
که آمريکا تا
کنون حاضر به پيوستن
به سازمان وين
نشده است.
آمريکا در
همان حال که
در اين زمينه
خودداري کرده
و اسرارش را
حفظ مي کند
اما از اسرار
سلاح هاي هسته
اي ديگران
مطلع است. بهمين
منوال هند که
چندي پيش
آزمايش سلاح
هسته اي خود
را انجام داد
عضو تشکيلات
وين نمي باشد.
همانطور که
خواهيم ديد،
جنبه نظامي
مخفي نگاه داشتن
چنين
اطلاعاتي يک
نقش کليدي در
تبديل يک
فاجعه غير
قابل اجتناب
به يک تراژدي
ويرانگر،
بازي کرد.
بعلاوه،
مطالعه اين
يافته ها و
اطلاعات ثبت
شده داراي
اهميت مرگ و
زندگي بوده و
بي نهايت
ضروري و فوري
است. زيرا
وقتي در نقاطي
از زمين زلزله
رخ مي دهد،
باعث افزايش
فشار يا کاهش
فشار بر گسل
هاي ديگر کره
زمين مي شود.
فقدان
سيستم ديده
باني و آژير
سونامي در
اقيانوس هند
را بايد به
مثابه
ارتکاب
جنايت عليه
مردم تلقي کرد.
يک جنايت ديگر
زماني بود که
دانشمندان حوزه
اقيانوس آرام
فاجعه
در شرف وقوع را پيش
بيني کردند
ولي کساني که
در قدرت مي
باشند هيچ
حرکتي براي
حفاظت از
زندگي انسانها
نکردند.
متخصصين در
ژاپن، هاوائي
و سواحل غربي
آمريکا در
همان لحظات
اوليه از وقوع
اين زلزله با
خبر شدند.
آنان در عرض 15
دقيقه شروع به
فرستادن پيام
هاي اعلام خطر
به خارج و
اقصي نقاط
جهان کردند.
اما بواسطه
آنکه لزوما هر
زلزله اي موجد
سونامي نمي
باشد، در
ابتدا قادر به
پيش بيني
امواج غول
پيکر آن
نبودند و حتي يک
موج ياب نيز
در اقيانوس
هند موجود
نبود که با
توسل به آن
بتوانند پيش
بيني موج هاي
غول آسا را
بکنند. از طرف
ديگر، تفسير
داده هاي ابزار
زلزله سنج،
کار پيچيد ه اي
است. بهمين
دليل در ساعات
اوليه آنان
پيش بيني غلطي
در مورد قدرت
اين زلزله
کردند. طبق محاسبه
اوليه
قدرت اين
زلزله در
مقياس 8 ريشتر
تخمين زدند.
با اينحال مي
دانستند که
خطر اين زلزله
بسيار جدي
است. بعدا
فهميدند که 9 ريشتر
است يعني صد
بار
قدرتمندتر.
اما از همان
ابتدا معلوم
بود که بدليل
وقوع
زلزله در عمق
اقيانوس،
بروز سونامي
يک احتمال قوي
است.
نيم ساعت پس
از زلزله (
حدود 20 دقيقه
تا يکساعت قبل
از اينکه
اولين موج به
خشکي اصابت
کرد) آنان
اعلام خطر در
مورد وقوع
سونامي را
مخابره کردند.
در حاليکه
هنوز نمي
دانستند آيا
واقعا سونامي
رخ داده يا
بزرگي اش چقدر
است. زمانيکه
آنها قدرت
واقعي زلزله
را فهميدند،
تمام وجودشان
از وحشت حادثه
اي که در شرف
وقوع است به
لرزه در آمد.
با اصابت
اولين امواج
غول پيکر به
شمال غربي
سوماترا،
دانشمندان
دست بکار محاسبات
رياضي شدند و
ابعاد مسئله
را پيش بيني کردند.
اما
ديگر بسيار
دير شده بود.
وقتي
واقعه شوم سر
رسيد
دانشمندان فهميدند
که اسير
آزمايشگاههايشان
هستند و
ديوارهاي آن
اجازه نمي دهد
صداي
فريادشان به
گوش کسي برسد.
آنها گزارش
اوضاع را به
افراد بالاتر
و مافوق خود
دادند. اينکه
مافوق هاي
آنان چه کردند
هنوز معلوم
نيست.
دانشمندان به
ارتش نيز گزارش
دادند و به
همکاران خود
در اقصي نقاط جهان
اي ميل ها و
فکسها و اس ام
اس ها را
روانه کردند.مي
توانيد حدس
بزنيد که
چگونه با
استيصال و ياس
اشک مي
ريختند.
بله
اين فاجعه
طبيعي بطرز
اجتناب ناپذيري
مهلک بود. اما
از کشته ها
پشته ساخته شد
زيرا بر سر
مردمي خراب شد
که پيشاپيش در
مرز
مرگ و زندگي
مي زيستند.
فجايع مشابه
در پايتخت
کشورهاي امپرياليستي
نيز مي تواند
رخ دهد و موجب
مرگ و مير وحشتناک
شود. اما اين
فاجعه يک
مشخصه داشت و
آن اينکه ضربت را
در منطقه اي
وارد آورد که
مردم در
محروميت و فقر
قرار دارند و
همين مسئله
نقش تعيين
کننده را در
گسترش ابعاد
فاجعه داشت.
سوماترا
اولين مکاني
بود که ابتدا
طعمه زلزله شد
و بعد سونامي
کشتار را
ادامه داد. گفته
مي شود
دو سوم
قربانيان اين
فاجعه در در
نوک شمالي
جزيره
سوماترا
اسکان داشتند.
استان آچه در
سوماترا
آنچنان ويران
شده که
نه از هوا و
نه از زمين
ديگر قابل
تشخيص نيست.
اکثر مناطق
پايتخت اين
منطقه که باندا
آچه نام دارد
با خاک يکسان
شده است.
بسياري از شهرها
و قصبات بالکل
ناپديد شده
اند. افرادي
که بررسي هاي
هوائي انجام
داده اند مي
گويند
در سراسر
آنجا اثري از
زندگي ديگر
نيست مگر در
چند مکان
کوچک. بررسي
اين مسئله که
مردم آن مناطق
چگونه
ميزيستند و
روز و شب را مي
گذراندند، در
چه محلهائي،
در چه نوع
خانه هائي بودند
و چه بر سرشان
آمده، خارج از
قدرت اين قلم است.
اما يک چيز
روشن است.
سوماترا روي
يک خط زلزله
ژئولوژيک
قرار دارد و
خطر وقوع
زلزله در اين
منطقه براي
آنان که علاقه
اي به فهم آن
دارند، واضح
بود. آچه تحت
اشغال 40 هزار سرباز ارتش
اندونزي است.
بله، اين منطقه
با ارزش تر از
آن است که به
مردم بومي اش
واگذار شود!
اين 40 هزار نفر
در آنجا مستقر
بودند که از
تاسيسات گاز
مايع طبيعي و
ميدان گاز
شرکت اکسون
موبيل
آمريکائي
حراست کنند.
بعضي از
خبرنگاران مي
گويند که به
دولت اندونزي در
مورد خطر وقوع
سونامي هشدار
داده شده بود. در
مورد اينکه تا
چه حد مي شد
جان انسانها
را نجات داد
بحث است اما
هيچ کس منکر
نيست که حداقل
هزاران نفر را
مي شد نجات
داد.
دو
ساعت طول کشيد
تا موج سونامي
به سيري لانکا
برسد. به لحاظ
شدت خرابي
سيري لانکا
دومين کشور
بود. طبق
گزارشات، يک
دانشمند
آمريکائي در
سيري لانکا
وقوع حادثه را
به سفارت
آمريکا اطلاع
داده بود.
ديپلمات
آمريکائي در اين
محاوره تلفني
چه گفت و
سفارت آمريکا
به رغم آگاهي
از وقوع چنين
مصيبتي چه
کرد؟
طبق
گزارشات چند
روزنامه، به
دولت تايلند
هشدار داده
شده بود. اما
اخيرا گفته
شده که دولت
تايلند از بيم
آنکه مبادا
اين هشدار غير
واقعي باشد آن
را از مردم
تايلند پنهان
نمود تا مبادا
به صنعت
توريسم کشور
لطمه اي
بخورد. هر چند
که بعد از
وقوع اين
مصيبت ارتش
تايلند فراخوانده
شد اما دولت
تايلند در 3
ژانويه 10 هزار
سرباز را براي
ماموريت ضد
شورشي به
استان هاي
جنوبي در مرز
کشور مالزي
فرستاد.
امواج
دريا به جزاير
آندمان و
نيکوبار از
توابع کشور
هند نيز حمله
کرد. اين
شهرها در
نزديکي
سوماترا و
تايلند قرار
دارند.
اين مجمع
الجزاير کوچک
که تپه هاي کم
ارتفاع آن قله
کوه هاي زير
اعماق آب مي
باشند از
سرزمين اصلي هند
بسيار دورند.
علاقه دولت
هند به اين
مجمع الجزاير
صرفا بخاطر موقعيت
سوق الجيشي
آنهاست که
اهميت نظامي
دارد. به يک
کلام اين مناطق
در خدمت منافع
توسعه طلبانه
دولت هند مي
باشند. جزيره
نيکوبار
منحصرا يک
پادگان نظامي دريائي
است و دولت
هند سراسر اين
مجمع الجزاير
را منطقه اي
نظامي اعلام
نموده و مردم
خارج از اين
منطقه کاملا
ممنوع الورود
مي باشند.
حدودا
سه يا چهار
ساعت طول کشيد
تا سونامي به
ايالت تاميل
نادو در جنوب
هند رسيد. در
اينجا نيز
هشداري به
مردم در مورد
امواجي که
سوماترا را به
کام مرگ کشيد
و در حرکت و پيشروي
بسوي کشتن
هزاران نفر
ديگر در اين
ايالت بود،
داده نشد.
امواج سونامي
ده ساعت بعد به
غرب آفريقا
رسيد و اين
زمان براي
اينکه تمام
مردم جهان از
آن باخبر
شوند، کافي بود.
با اين وصف
هيچ قدرتي حتا
انگشت بلند
نکرد. دست
اندر کاران
حکومتي
کوچکترين
حرکتي براي آگاهي
مردم انجام
ندادند.
تنها
جزيره
اقيانوس هند
که بدون
کوچکترين
صدمه و غرامتي
دست نخورده
باقي ماند
جزيره ديه گو
گارسيا است.
اين جا
مستعمره
بريتانيا و در
اجاره آمريکا
مي باشد. ديه
گو گارسيا يکي
از مهمترين
پادگانهاي
نظامي
آمريکاست.
آمريکا از
اينجا براي
سلطه بر
اقيانوس هند و
تسلط بر پهنه
آسمان هاي اين
منطقه از
افغانستان تا
عراق، استفاده
مي کند. همان
امواجي که
هزاران نفر را
در سواحل غرب
آفريقا کشت،
نتوانست در
اين جزيره
سونامي ايجاد
کند زيرا اين
جزيره در آبهاي
بسيار عميق
قرار دارد.
طبق گزارشات
خبري، سران
نظامي اين
جزيره هشدار
وقوع سونامي
را دريافت
کرده بودند.
اما با اين
اطلاعات چه
کردند؟
اين اطلاعات
در شرايطي که
جان ده ها هزار
نفر در
کشورهاي
مختلف در خطر
بود، براي چه
مقاصدي
استفاده شد؟
نفرت
انگيزتر (و
متاسفانه
ساده فهم ترين)
فاکت اين
فاجعه آن است
که
سونامي از نظر
مالي لطمات
زيادي وارد
نياورد!
خبرگزاري رويتر
در روز 31
دسامبر با
اقتصاد
داناني مصاحبه
کرده و از قول
آنان نوشته
است که
کل هزينه
مالي اين
فاجعه از لحاظ
خرابي
ساختمان ها
بالغ بر 14
ميليارد دلار
است. يعني
حدود يک دهم
خسارات وارده
در زلزله شهر
کوب در ژاپن
در سال 1992
که 6400 نفر کشته
برجاي گذاشت و
معادل نصف
لطمات مالي
توفان آندرو
که در سال 1992 در
آمريکا رخ داد
و تنها 50 کشته
برجاي گذاشت.
کمپاني مونيخ
ري که
بزرگترين
کمپاني بيمه
مجدد در جهان
است و
کمپاني هاي
بيمه ديگر را
در مقابل خطر ضرر
هنگفت و غير
منتظره بيمه
مي کند، يک
نفس راحت
کشيد! اين
کمپاني اعلام
کرد که
ضرر مشتريانش
(يعني شرکتهاي
بيمه ديگر)
بسيار ناچيز
بود. در واقع
اين اقتصاد
دانان مي
گويند از دست
دادن بيش از 150
هزار انسان و آواره
و بي چيز شدن 5 ميليون
نفر، تاثير
چنداني بر اقتصاد
جهان نداشت
زيرا آنهائي
که مردند،
صرفا در جدال
براي بخور و
نمير بودند و
بخش مهمي از اقتصاد
جهان را تشکيل
نمي دادند. يک
اقتصاد دان
بانکي اهل
استراليا
مسئله را چنين
تشريح مي کند:
« اکثر
خسارت (البته
اگر ميزان مرگ
و مير را کنار
بگذاريم) به
اهالي اينجا
وارد شده است.
هر چند براي
مردم ضرري
بغايت جبران
ناپذير است.
اما تاثير
زيادي روي
کاهش ظرفيت
توليد ندارد.
البته به
استثناي صنعت
توريسم
تايلند.»
بله
بازارهاي سهام
جهان لطمات
انساني را ثبت
نمي کنند!
منطق
سرمايه داري
اين است که
"بهترين را بر
روي بهترين ها
بنا مي کند".
به زبان ديگر،
توسعه زماني
کارآمد و موثر
و سود آور است
که در مناطق
پيشرفته تر و
تکامل يافته
تر، و ميان
کشورهاي
پيشرفته تر و
تکامل يافته
تر، انجام شود.
نظام سرمايه
داري بر پايه
نابرابري
رونق و
شکوفائي مي
يابد و اين
نابرابري ها
را تشديد مي
کند؛ اين
نابرابري ها
تعداد تلفات
حاصل از
بلاياي طبيعي
را چندين و
چند برابر مي
کند. ممکنست
در آينده وعده
هاي توخالي به
واقعيت تبديل
شود و در
اقيانوس هند سيستم
آژير خطر
دريائي نيز
برقرار شود
اما اين سيستم
آژير خطر عامل
عمده اين گونه
تراژدي ها را
از بين نمي
برد. عامل
عمده
همانا توسعه
نابرابر و
ستمگري سياسي
است که الزاما
جفت توسعه
ناموزون است و
آنرا تقويت مي
کند.
خلاصه
کنيم، مشکل
پايه اي مشکل
مربوط به
انسان است و
در روابط ميان
مردم، بخصوص
روابط
مالکيت،
نهفته است. در
چارچوب اين
روابط،
سرمايه
امپرياليستي
تمام کشورهاي
جهان را تابع
خود مي کند و
آنها را طوري
سازمان دهي مي
کند که در
خدمت منافع انگلي
معدودي که
پايگاهشان در
متروپلهاي
امپرياليستي
است، قرار
گيرند. در اين
نظام روابط فردي
و جمعي ميان
انسانها طوري
است که حرف
اول و آخر را
سود مي زند و
همه چيز طبق
محاسبات بيرحمانه
پولي، بر طبق
سياست حفظ اين
نظام جنايتکار،
و بر طبق
منافع کشوري
که اکنون مي
خواهد بر تمام
کره خاکي
حکومت کند،
يعني ايالات
متحده
آمريکا،
انجام مي شود.
بلاياي طبيعتي
هميشه قابل
پيش بيني
نيستند. اما
زمانيکه
عاليترين
معيار ارزشي
يک جامعه حفظ
زندگي انسان و
برآورد کردن
نيازهاي
انسان نباشد، آنگاه
وقوع تراژدي
ها تضمين شده
است. يکي از خشم
آورترين ابعاد
اين تراژدي و
آنچه مستلزم
تحقيق بيشتر
است، اين که
چگونه اين
نظام حرص و آز و سود
و
دولتهاي
مربوطه اش،
بخصوص
ارتشهاي اين
دولتها که در
همه کشورهاي
بلاديده حي و
حاضرند، بجاي
خدمت به مردم
و تکيه بر
مردم (کاري که
فقط از عهده
يک دولت انقلابي
بر مي آيد) در
مقابل مردم
ايستادند و
حتا عليه آنان
زور بکار
بردند.
نظام
سرمايه داري
ميان
دانشمندان و
هدف آزمون هاي
علمي آنها يک
ديوار درست
کرده است. اين
نظام باعث
اسارت اين
دانشمندان شد
بطوريکه نه
راه به بالائي
ها داشتند و
نه پائيني ها.
گوش مقامات
بالا در مقابل
تقاضاهاي
آنان کر بود و
با پائيني ها
هم ارتباط
نداشتند که
بخواهند علم و
نتايج
آزمونهاي
علمي خود را
بدستشان
برسانند. هيچ راديوئي
نسبت به وقوع
فاجعه اعلام
خطر نکرد. حتا
کمترين آموزش
عمومي بر سر
اين موضوع مي
توانست جان ده
ها هزار نفر
را نجات دهد.
در سونامي قبل،
معلم يکي از
جزاير
اقيانوس آرام
مشاهده کرد که
آب دريا به
يکباره عقب
رفت. با
مشاهده اين
مسئله فورا
دانش آموزان
را از مدرسه
بيرون برد و
به جاي امني
رساند. تمام
مدرسه از بين
رفت اما همه
دانش آموزان
نجات يافتند
زيرا وي در
مورد تشخيص
خطر آموزش
ديده بود. چرا
چنين دانشي
تبديل به دانش
عموم در سراسر
اقيانوس هند،
جائي که مردم
در معرض خطر دائم
هستند نشده
بود؟ چرا اين
مردم هيچ درکي
از علائم خطر
سونامي
نداشتند؟
به
يقين اين
واقعه دردناک
به دانشمندان
علوم فيزيک و
روشنفکران
علوم اجتماعي
و فعالين
سياسي انگيزه
خواهد داد که
تحقيقات زيادي
در مورد تمام
موضوعات مورد
بحث، بطور خاص
و عميق، انجام
دهند. اين
واقعه به آنها
نيرو خواهد
داد که اين آگاهي
را به ميان
توده ها ببرند
زيرا يکي از
درسهاي تلخ
اين فاجعه اين
است که اگر
دانش بشري در
دست
امپرياليستها
و نوکران آنها
بماند و به
ميان مردم
برده نشود،
اگر علم بر
طبق منافع اکثريت
بشريت پيش
برده نشود و
در اختيار خود
مردم گذاشته
نشود، آنگاه
مردم در ابعاد
غول آسائي
کشتار خواهند
شد. حتا در
پرتو علم و
دانش محدود
کنوني مي توان
گفت که ابعاد
اين کشتارها
آنچنان خواهد
بود که خارج
از تاب و طاقت
افراد بشر
باشد.
از سوي ديگر،
هر چه بيشتر
حقايق مربوط
به اين فاجعه،
اينکه چه اتفاقي
افتاد و چرا
اينطور شد به
مردم گفته شود
آنگاه اهداف
مبارزات
انقلابي روشن
تر و قوي تر
خواهد شد: هدف
مبارزه
انقلابي
ايجاد آن چنان
جامعه اي که
با قدرت خود
زنجيرهائي را
که پتانسيل
واقعي بشريت
را به اسارت
در آورده درهم
شکند و روابط
مردم با
يکديگر و مردم
با طبيعت را
از بيخ و بن
دگرگون کند.
سير
تکامل و
پيشرفت جامعه
بشري نيز مانند
آن تخته سنگ
ته اقيانوس
هند، گير کرده
است. بايد
توسط انقلاب
آن را آزاد
کرد. در تاريخ
گذشته و
معاصر،
رژيمهاي
زيادي بعد از
رخداد فاجعه
هاي طبيعي
سقوط کرده
اند.
امپرياليستها
بر حسب
منافعشان گاه
به طبيعت
تجاوز مي کنند
و گاه آن را
ناديده مي
گيرند. به
انسان ها نيز
همينطور مي
نگرند. آنان
شايسته حکومت
کردن
نيستند. ■
www.sarbedaran.org
سونامي
چيست و چرا
توليد مي شود
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
زمين
لرزه اي به
قدرت 9 ريشتر
در کف اقيانوس
هند رخ داد و
امواج آب را
با سرعت
هواپيما (800
کيلومتر در
ساعت) به
سواحل
اندونزي و
تايلند و سري
لانکا و هند و
شرق آفريقا
راند. زمين
لرزه در خط
گسل تخته سنگ
کف اقيانوس
هند و تخته
سنگ قاره اي
برمه رخ داد.
اين دو با
يکديگر
برخورد کرده
بودند و در
نتيجه
فشارشان بر يکديگر، انرژي
بالقوه عظيمي
انباشته شده
بود. بالاخره
گسل شکافته شد
و تخته سنگ
اقيانوسي از
جا کنده شده و
حدود يک متر و
هشتاد سانت
بزير تخت سنگ
برمه رفت. اين
حرکت در طول 1200
کيلومتر رخ
داد. انرژي
عظيمي رها شد
که مقدار آن
همسنگ انفجار
32 ميليارد تن
تي ان تي است.
بفاصله 15
دقيقه اولين
موج آب با
سرعت
هواپيماي جت و
بطول 12 متر به
جزيره
سوماترا در
اندونزي برخورد
کرد. فقط در
اين منطقه بيش
از صد هزار
نفر کشته
شدند. امواج
آب ساعتي بعد
به نقاط دورتر
يعني تايلند و
سري لانکا و
هند حمله
کردند. و سپس
با شدت کمتر
حتا تا سومالي
و کنيا در
آفريقا
رسيدند. موج
اول مردم را
همراه با
ساختمان ها و
درختان و
اتوموبيل ها
به قعر دريا
کشاند و با
موج بعدي به
خشکي پرتاب
کرد. اين
پديده طبيعي
"سونامي" (دريا
لرزه) خوانده
مي شود. اين
واقعه دو
حقيقت را به
شکل عريان
نشان داد: هم
تحرک عظيم و
تغييرات دائم
کره خاکي را و
هم زشتي نظام
سرمايه داري
حاکم بر جهان
را. نظامي که
دانش و فن
آوري محصول
فکر و کار بشر
را به زنجير
سود کشيده و
مردم دنيا را
از ثمرات آن
محروم کرده
است.
زمين
لرزه چيست؟ در
کف اقيانوس و
روي خشکي چه مي
گذرد؟
براي جواب به
اين سوال بايد
کره زمين و
زندگي آن را
درک کرد. يعني
بايد با علم
زمين شناسي يا
ژئولوژي آشنا
شد. توجه به
پيشرفت هاي علمي
مهم و يادگيري
از آنها جزو
وظايف
کمونيستهاست.
زيرا هر حقيقتي
که در اين
جهان توسط
انسان کشف شود
به نفع انقلاب
پرولتري است.
مهم نيست
کاشفانش کيانند.
زيرا
انقلاب
پرولتري يعني
تغيير جهان.
بدون فهميدن
جهان نمي توان
آن را تغيير
داد. به همين
دليل بود که
مارکس با شادي
وصف ناپذير از
تئوري تکامل
چارلز داروين
استقبال کرد.
فردريش
انگلس، ديگر
بنيانگذار
علم مارکسيسم
نيز براي
توضيح بينش و
متد
مارکسيستي مجبور
شد به مطالعه
مسائل علمي
زمان خود در
حيطه رياضيات
و شيمي و
فيزيک
بپردازد. در
مورد نسل قبلي
کمونيستهاي
ايران نيز،
نقش کتاب "چگونه
انسان غول شد"
در شکل گيري
افکارش کمتر
از کتب فلسفي
مارکسيستي
نبود. مشخصا
آگاهي يافتن
از اين حقيقت
که انسان
تکامل گونه اي
از ميمون ها
بود و
فراگرفتن
تئوري تکامل،
نقش مهمي در
زدودن خرافه
هاي مذهبي از
ذهن
روشنفکران و راندن
آنان به سمت
تفکر
کمونيستي
داشته است.
کمونيستهائي
که مي خواهند
بطور علمي و
همه جانبه متد
مارکسيستي
يعني ماترياليسم
ديالکتيک را
بياموزند و در
بکاربست صحيح آن
ماهر شوند،
بايد به
دستاوردهاي
علمي بشر در
زمينه هاي
گوناگون توجه
کنند تا
بتوانند مبارزه
طبقاتي را با
اشتباهات
کمتري پيش
ببرند. ايده
هاي صحيح از
درون
پراتيکهاي
گوناگون
بيرون مي
آيند. بقول
مائوتسه دون،
پراتيک مهم
بشر شامل
مبارزه
طبقاتي و
توليد و آزمونهاي
علمي است.
با توجه به
اين مسئله در
بحث از رخداد طبيعي
سونامي،
علاوه بر
بررسي علل
اجتماعي تبديل
اين رخداد
طبيعي به يک
فاجعه انساني،
بايد علل اين
رخداد طبيعي
را نيز بررسي
کنيم و براي
توده هاي مردم
توضيح دهيم تا
در مقابل قدرت
مهيب طبيعت
دچار بهت و
حيرت نشوند.
مقاله ديگري
در همين شماره
بنام "آيا کشتار وسيع سونامي
اجتناب
ناپذير بود"
(نوشته سرويس
خبري جهاني
براي فتح) به
جنبه اجتماعي
مسئله مي
پردازد و در
مقاله حاضر به
بررسي محرکها و
پروسه هاي
طبيعي زمين که
سرمنشاء زمين
لرزه و
آتشفشان و
سونامي است
نگاهي مي
اندازيم. با درک
اين رخدادهاي
طبيعي مي توان
به روشني ديد که
انسان روزي
خواهد توانست
نيروي مخرب
سونامي و
زلزله را نيز
خنثي کند و
انرژي توليد
شده توسط اين
حرکات طبيعي
کره زمين را
در خدمت آسايش
و رفاه جامعه
بشري درآورد.
سي و اندي
سال پيش با
کشف تئوري
"پليت تکتانيک"
تحول عظيمي در
شناخت بشر از
فعل و انفعالات
کره زمين و
ديناميسم ها
(قوانين
حرکتي) و
مکانيسم هاي
(ساختمان و
عملکرد) آن بوجود
آمد. تقريبا
مي توان گفت
در دانش و
آگاهي بشر نسبت
به زندگي و
فعل و
انفعالات کره
زمين يک جهش انقلابي
بوجود آمد. در
دهه هاي گذشته
مرتبا اين
تئوري منسجم
تر و صحيح تر
شده و در برخي
جهات نيز
تکامل يافته
است. تازه
ترين تحقيقات
و يافته هاي
دانشمندان
جهان در مورد
کره زمين و
منظومه شمسي
در کنفرانس
بزرگ "اتحاديه
ژئوفيزيست
هاي آمريکا"
در سانفرانسيسکو
(دسامبر 2004)
ارائه شد که
در آن يازده
هزار دانشمند
از سراسر جهان
شرکت داشتند.
اکنون
به يقين مي
توان گفت که
زمين در طول
صدها ميليون
سال در نتيجه
پروسه هاي
"پليت تکتانيک"
به شکل و
شمايل کنوني
در آمده است. پروسه
هاي پليت
تکتانيک براي
بشر هم موهبت
آفرينند و هم
خرابي. جلگه
هاي حاصلخيز
که تمدنهاي بزرگ
بشري در آنها
رشد کرده است،
شکل گيري سفره
هاي نفتي،
بوجود آمدن
کوه هاي بلند،
معادن ذغال
سنگ و مس و
غيره همه و
همه نتايج
حرکتها و
پروسه هاي
پليت تکتانيک
مي باشند.
زلزله ها و
آتشفشانها و
سونامي ها نيز
همچنين. زمين
لرزه هاي
نابهنگام
انرژي عظيمي
توليد مي کنند
که فقط خرابي
ببار مي
آورند.
آتشفشانهائي
که غير
فعال نشده اند
نيز همينطور.
آري هم موهبت
و هم خرابي.
اما در دنيائي
که به فقير و
غني تقسيم شده
، موهبتهايش
را عمدتا
شرکتهاي
سرمايه داري
مي برند و
خرابيهايش را
فقرا. شرکتهاي
چند مليتي
نفتي موهبتش
را مي برند و
مردم سوماترا
خرابيهايش
را.
کره زمين طول
عمري به
اندازه 5ر4
ميليارد سال
دارد. طي اين
مدت چهره زمين
چندين بار تغيير
کرده است.
آردي اسکاي
بريک
بيولوژيست
مائوئيست در سلسله
مقالات عميق و
هيجان آوري که
در نشريه "کارگر
انقلابي" در
مورد تئوري
تکامل نوشته،
پيدايش زمين و
تغيير شکل آن
را به زيبائي
شرح مي دهد:
«کره ما، مثل
هر چيز ديگر
تاريخ خود را
دارد: تاريخ
آن، تاريخ
تغيير و
دگرگوني است:
انواع
تغييرات
ناگهاني و
تکان دهنده که
در طول
ميلياردها
سال رخ داده
اند. تغييراتي
که هرگز متوقف
نشدند و هنوز
ادامه دارند.
کره زمين 5ر4
ميليارد سال
پيش در نتيجه
يک انفجار کهکشاني
متولد شد و
مانند يک
گلوله آتش
مملو از سنگ و
گاز در فضا
پرتاب شد و
بالاخره در
مدار يکي از
ستارگان
بيشمار قرار
گرفت: در مدار
ستاره اي که
خورشيد "ما"
است. زمين در
ميليارد سال
اول عمرش
دستخوش
تغييرات
فيزيکي بسيار
شد و شروع به
سرد شدن کرد.
اما هنوز
زندگي در آن
بوجود نيامده
بود. يک
ميليارد سال
را بسرعت از
نظر بگذرانيم:
در اين مدت
ترکيب فيزيکي
زمين خيلي عوض
شد. درجه
حرارت سطح آن بطور
قابل ملاحظه
اي پائين آمد؛
خشکي و آب شکل
گرفتند. اما
حرارت هنوز
خيلي بالا بود
و آبها و فضا
پر از اسيدها
و گازهاي سمي.
اگر بتوانيم 5ر3
ميليارد سال
عقب برويم و
نگاهي به زمين
بيندازيم،
نمي توانيم آن
را بشناسيم!
نه حيواني روي
زمين راه مي
رفت، نه حشره
و پرنده اي در
آسمان پر مي
زد، نه ماهي
در آب درياها بود.
نه گياهي و
درختي و نه
گلي. هيچيک از
مشخصات آشنا
مانند قاره
ها، سلسله
جبال، دشتها و
اقيانوس هاي
امروز وجود
نداشت. آب
آشاميدني موجود
نبود. مطلقا
چيزي براي
خوردن پيدا
نمي شد و حتا
هواي آن را
نمي توانستيم
استنشاق کنيم
زيرا اکسيژن
هنوز بوجود
نيامده بود...»
(آردي اسکاي
بريک – "معرفي
علم تکامل"
کارگر انقلابي
شماره 1157 ژوئن 2002)
تغييرات
فيزيکي زمين
ادامه يافت.
از 250 ميليون
سال پيش به
اين طرف، خشکي
زمين از يک قطعه
به پنج قطعه
تقسيم شد که
امروز به آنها
5 قاره مي
گوئيم. اين
تغيير توسط
پروسه
تکتانيک
انجام گرفت.
اکنون به يقين
مي دانيم که
سطح کره زمين مرتبا
در حال
جابجائي است.
آگاهي به اين
حقايق،
تاثيرات مهمي
بر روي بسياري
از علوم داشت؛
تاثير بسزائي
بر روي جهان
بيني بشر
داشت. تئوري
هاي کپرنيک و
گاليله در
مورد کره زمين
نيز شناخت و
ديد بشر نسبت
به کره خاکي و
جهان هستي را
عوض کردند.
داروين با کشف
تئوري تکامل
نگاه انسان به
خودش را زير و
رو کرد آنچنان
که هنوز پس از
صد و اندي سال
که از کشف آن
ميگذرد لرزه
هاي عظيمي که
اين تئوري در
جامعه بشري
بخصوص در
نيروهاي حاکم
بوجود آورد
احساس مي شود.
تغيير و
دگرديسي زمين
تا زماني که
کره زمين زنده
است و از دلش
حرارت توليد
مي شود ادامه
خواهد داشت.
بشر کنوني نمي
تواند مانند
بشر عصر
جاهليت که در
مقابل قدرت
نمائي طبيعت
دست به دامن
خدا مي شد،
آرزوي تمام
شدن زمين لرزه
ها و آتشفشان
ها را کند. چون
اين يعني تمام
شدن زندگي
زمين و سرد
شدن آن. زماني
که زمين لرزه
ها و آتشفشان
ها متوقف شوند،
سيکل
ژئولوژيک شکل
گيري کوهها،
فرسايش آنها،
رسوبات کف
آبها، شکل
گيري خاک جديد
نيز تمام
خواهد شد. و
همراه
آن شايد زندگي
موجودات زنده
نيز تمام شود.
هنوز کسي در
اين مورد چيزي
نمي داند.
انسان امروز
بايد هر چه بيشتر
به خصوصيات و
رفتار زميني
که رويش زندگي
مي کند آگاه
شود و از آن
شناخت بيشتري
کسب کند تا
بتواند
زمانهائي را
که کره زمين
قدرت مهيبش را
به ميدان مي
آورد پيش بيني
کند و حتا در
آينده ي نه
چندان دور
بتواند اين
قدرت مهيب را
مهار کرده و
به نفع رفاه و
آسايش خود بکار
برد. مطمئنا
با از بين
رفتن نظام
سرمايه داري،
بشر خواهد
توانست
گامهاي جهش
وار در اين
جهت بردارد.
تئوري
پليت تکتانيک
(تئوري سنگ
ساختي)
تئوري
سنگ ساختي که
يک تئوري نسبتا
جديد است
انقلابي در
زمينه شناخت
بشر از قواي
محرکه کره
زمين بوجود
آورد. در زبان
زمين شناسي،
کلمه "پليت"
به تخته سنگ
بزرگ صلب اتلاق
مي شود. کلمه
"تکتانيک" از
زبان يوناني گرفته
شده است و به
معناي
"ساختن" است.
عبارت "پليت
تکتانيک"
براي توضيح
اين واقعيت است
که سطح کره
زمين از تخته
سنگهاي بزرگ
صلب ساخته شده
است. اين
تئوري ثابت
کرده
که لايه
بيروني کره
زمين مجموعه
اي متشکل از
يک دوجين (يا
بيشتر) تخته
سنگهاي صلب
کوچک و بزرگ
است که نسبت
به يکديگر در
حال حرکتند؛ و
اين تخته
سنگها روي
ماده اي که
داغ تر و سيال
تر است،
شناورند.
زمينه ساز
تئوري "پليت
تکتانيک" يک تئوري
ديگر است به
نام
"کانتيننتال
دريفت" يا "جدائي
قاره ها". طبق
اين تئوري
صدها ميليون سال
پيش از اين،
کره زمين
متشکل از يک
"بزرگ قاره"
بود که بعدها
بخش هاي مختلف
آن از يکديگر
جدا شده و هر
يک بسوئي روان
شدند. مشخصا
استراليا از
مناطق قطب
جنوب جدا شده
است. امروزه
در استراليا
فسيلهاي
ديناسورهاي
قطب جنوب پيدا
شده که نشان
مي دهد تا 65 ميليون
سال پيش
استراليا به
مناطق قطب
جنوب وصل بود.
تئوري سنگ
ساختي، با
استفاده از
بسياري از
رشته هاي
مربوط به
مطالعه زمين
مانند رشته
هاي فسيل
شناسي و زلزله
شناسي بدست
آمده است. اين
تئوري براي
اولين بار به
بسياري از
سوالات مربوط
به حرکات
طبيعي زمين جواب
داد. مثلا
دانشمندان
براي قرن ها
با اين سوال
روبرو بودند
که چرا زمين
لرزه ها و
انفجارات
آتشفشاني در
مناطق بسيار
خاصي از کره
زمين رخ مي
دهند و اينکه
سلسله جبال
عظيمي مانند
آلپ و هيماليا
چگونه شکل
گرفته اند.
تئوري سنگ
ساختي نشان
داده است که
در جائي که
تخته سنگهاي
پوسته زمين به
يکديگر
برخورد مي
کنند يک خط
گسل زلزله
توليد مي شود.
يعني در نتيجه
بهم سائيده
شدن يا برخورد
تخته سنگها امکان
زمين لرزه
بوجود مي آيد
و برخي اوقات
حاصل اين
برخورد بوجود
آمدن رشته کوه
هاي بزرگ است.
چرا زمين اين
چنين بيقرار
است؟ چه چيزي
باعث مي شود
که زمين به
تکان در آيد،
دهان باز کند
و فرو رود يا
اينکه
آتشفشانها با
قدرت مهيب سر
باز کنند؟ چرا
کوهها اين چنين
سر به آسمان
سائيده اند و
بلند شده اند؟
مردم دنيا با
جوابهائي که
اديان مختلف
بشر به اين
سوالها داده
اند آشنايند.
اما درصد
کوچکي از مردم
با جوابهاي
علمي حقيقي
آشنايند. تا
قرن 18 اغلب
اروپائيان
فکر مي کردند
يک سيلاب عظيم
الهي که در
انجيل تشريح
شده نقش اصلي را
در شکل گيري
چهره کره زمين
بازي کرده
است. رشته
زمين شناسي
تماما متکي بر
اين باور بود
که تغييرات
فيزيکي کره
زمين، ناگهان
و در نتيجه يکرشته
کاتاستروف
(فاجعه) از آن
نوع که در توفان
نوح در انجيل
شرحش رفته (40 شب
و 40 روز تمام
زمين را
فراگرفت)
بوجود آمده
است.
چنين طرز
تفکري را
"کاتاستروفيسم"
مي خواندند.
اما در اواسط
قرن 19 تئوري
کاتاستروف جاي
خود را به
تئوري ديگري
داد که متکي
بر يک اصل
بسيار مهم بود
و آن اينکه:
"گذشته جاي
پاي خود را در
حال مي نهد پس
حال، کليد کشف
گذشته است."
همان قواي
محرکه و
نيروهاي
جغرافيائي که
امروز در
کارند
سرمنشاء
تغييرات
فيزيکي کره
زمين هستند.
با بهبود
وسائل
دريانوردي و
کشف قاره هاي
جديد، انسان
توانست نقشه
کره خاکي را
دقيق تر بکشد.
فسيل شناسي
نيز يکي ديگر
از رشته هائي
بود که دروازه
ها را بروي
علم زمين
شناسي باز
کرد. در اوائل
قرن 20 تئوري
"جدا شدن قاره
ها" شواهد و
دلايل جديدي يافت
و آلفرد واگنر
اهل آلمان با
قوت و اطمينان
آن را طرح کرد.
يکي از اولين
شواهدي که نظر
او را جلب کرد
جفت شدن شکل و
قواره
آمريکاي
جنوبي و قاره
آفريقا بود.
گوئي آمريکاي
جنوبي را از آفريقا
بريده اند و
به آن سوي کره
زمين رانده
اند! واگنر
متوجه شد که
برخي ساختارهاي
جغرافيائي و
فسيل گياهان و
حيوانات در
سواحل
آمريکاي
جنوبي و
آفريقا مشابه
يکديگرند در
حاليکه
اقيانوس اطلس
(آتلانتيک)
اين دو قاره
را از يکديگر
جدا مي کند و
داراي آب و
هوائي کاملا
متفاوتند. پس
علت چيست؟ اين
يکي از بهترين
شواهد بود که
نشان مي داد
اين دو قاره
قبلا يکي
بودند. يا
مثلا در منطقه
قطب که
سرزمين يخ زده
ايست فسيلهاي
گياهان مناطق
حاره يافت شد!
در قطبهاي
شمال وجنوب فسيل
خزه هائي يافت
شد که مخصوص
آب و هوائي
کاملا
متفاوتند. به اين
ترتيب تئوري
"جدا شدن قاره
ها" راه را
براي شکل گيري
يک نگاه جديد
به کره زمين
باز کرد. اما
طفلک واگنر رو
در روي مغزهاي
متحجري
ايستاده بود
که در کله
بسياري از دانشمندان
زمانش وجود
داشت. اغلب
دانشمندان
سفت و سخت
باور داشتند
که قاره ها و
اقيانوس ها مختصات
هميشگي کره
زمين هستند و
از روز اول
بوجود آمدن
زمين به همين
حالت موجود
بوده اند. که
البته چنين
نبود، اما کسي
حرف واگنر را
نمي پذيرفت.
يکي از نقاط
ضعف واگنر اين
بود که نمي
توانست به اين
سوال جواب دهد
که چه نيروئي
مي تواند
آنقدر قوي
باشد که اين
قاره ها را از
هم دور سازد و
هر يک را به يک
سو روانه کند!
واگنر مي گفت
اين قاره ها
در آب شناور
شده و هر يک
بطرفي رفته
اند. اما يک
فيزيک دان
زمين شناس اهل
انگليس به نام
هارولد جفريز نظريه
او را رد کرده
و گفت که به
لحاظ فيزيکي امکان
ندارد که يک
وزن انبوه از
سنگ صلب در آب
شناور شود و
هر طرف که
خواست برود و
لنگر بيندازد!
اينهم حرف
درستي بود. پس
از مرگ واگنر
آزمايشات و
مطالعات
ادامه يافت.
انسان وسائلي
را ابداع کرد
که توانست به
مطالعه کف
اقيانوسها
بپردازد.
مطالعات کف
اقيانوس ها چيزهاي
عجيبي را نشان
داد. مثلا
اينکه کف اقيانوس
در برخي نقاط
بطرز حيرت
انگيزي جوان
است و بنظر مي
آيد که کف
اقيانوس در
حال گسترش
است! اين
مطالعات پرتو
جديدي بر
تئوري واگنر
انداخت. در
واقع تئوري
"جدا شدن
قارها" طلايه
دار تئوري سنگ
ساختي است. هر
چه در مورد
اهميت تئوري
سنگ ساختي
بگوئيم کم
گفته ايم.
اهميت اين
تئوري براي
علوم مربوط به
زمين مانند
اهميت کشف
ساختار اتم
براي رشته
فيزيک و شيمي
است؛ مانند
اهميت تئوري
تکامل براي زيست
شناسي است.
تئوري
سنگ ساختي و
زلزله
همانطور
که گفتيم، طبق
تئوري سنگ
ساختي، لايه
بيروني کره
زمين مجموعه
اي متشکل از
يک دوجين (يا
بيشتر) تخته
سنگهاي صلب
کوچک و بزرگ
است که نسبت
به يکديگر در
حال حرکتند؛ و
اين تخته سنگها
روي ماده اي
که داغ تر و
سيال تر است،
شناورند. اين
تخته سنگها
مرتبا نسبت به
يکديگر در حال
حرکتند. اين
حرکات از 3 نوع
هستند: حرکت
دور شونده؛
حرکت درهم
رونده؛ حرکت
مماس افقي. در
نتيجه حرکت
دور شونده کف
اقيانوس ها
انبساط مي
يابند، قاره
ها از يکديگر
فاصله مي
گيرند و
آتشفشانها رخ
مي دهند. اما
زلزله ها به
دليل حرکات
درهم رونده
تخته سنگها يا
حرکت مماس
افقي آنها
نسبت به
يکديگر رخ مي
دهند. سلسله
جبال نيز در
نتيجه همين
حرکت درهم
رونده شکل مي
گيرند. به خط
تماس اين تخته
سنگها خط گسل
مي گويند. اين
خط گسل ها گاه
به هزاران
کيلومتر مي
رسند و تمام
شهرهائي که
روي آن و در
حواشي آن قرار
دارند در معرض
تهديدات
زلزله اند.
در حرکت دور
شونده تخته
سنگها از هم
فاصله مي
گيرند؛ سنگ
مذاب از زير
به رو مي آيد و
قشر جديدي را
مي سازد که
حالت برآمدگي
دارد. رشته
تپه هاي وسط
اقيانوس
اطلس
ناشي از اين
نوع حرکت است.
اين حرکت باعث
انبساط کف
اقيانوس مي
شود. اقيانوس
اطلس
سالانه 2
سانت و نيم
يعني 25
کيلومتر در يک
ميليون سال
بزرگ مي شود.
انبساط کف
اقيانوس اطلس
در 100 تا 200
ميليون سال
گذشته باعث شده
که اين
اقيانوس از آب
باريکه اي
ميان قاره هاي
اروپا و
آمريکا و
آفريقا تبديل
به يک اقيانوس
عظيم شود. اما
با وجود گسترش
کف اقيانوس اندازه
زمين در 600
ميليون سال
گذشته عوض
نشده است.
زيرا در نقاط
ديگر، تخته
سنگها در
نتيجه حرکت
درهم رونده
کوچک مي شوند.
وقتي تخته
سنگها بطرف هم
حرکت مي کنند
و در هم فرو مي
روند، پس از
مدتي سر بهم
سائيدن يکي از
آنها بزير
ديگري ميلغزد
و وارد حوزه
سنگ مذاب زير
پوسته زمين مي
شود. به اين
ترتيب تخته
سنگهاي کهنه،
نوسازي مي
شوند! اما
همزمان،
انرژي بزرگي
که در نتيجه
فشار آوردن بر
هم ذخيره شده
است، رها مي
شود و ما
تاثيرات آن را
بشکل زمين
لرزه تجربه مي
کنيم. اين
درهم فرو رفتن
تخته سنگها به
سه شکل صورت
مي گيرد: ميان
دو تخته سنگ
قاره اي؛ ميان
دو تخته سنگ
اقيانوسي؛ ميان
يک تخته سنگ
اقيانوسي و يک
تخته سنگ قاره
اي. در کف
اقيانوس هاي
جهان مي توان
شاهد دره هائي
به عمق 8 تا 10
کيلومتر و
بطول چندين
کيلومتر بود.
اينجا عميق
ترين نقطه
اقيانوس است
که درست در
محل لغزيدن يک
تخته سنگ بزير
ديگري بوجود
آمده است. در
طول تاريخ در
نتيجه چنين
حرکاتي برخي
از شهرهاي
ساحلي کاملا
بزير اقيانوس
ها رفته اند و
سرمنشاء افسانه
هاي مذهبي در
مورد قدرت
خداوند متعال
و حرکات
تنبيهي خدا
شده اند.
قديمي ها مي
گفتند آب دهان
باز کرد و شهر
را درسته فرو
داد! کوه هاي عظيم
آند در پرو در
نتيجه چنين
حرکتي ميان
تخته سنگ
اقيانوسي
نازکا و تخته
سنگ قاره اي
آمريکاي
جنوبي بوجود
آمده اند. در
ساحل آمريکاي
جنوبي يک دره
زير آبي به
نام دره پرو – شيلي
موجود است.
وحدت اضداد در
همه جاي طبيعت
موجود است و
به اشکال
مختلف خود را
نشان مي دهد.
بوجود آمدن
اين دره زير
آبي و سر به
فلک کشيدن
کوههاي آند که
به ستون فقرات
قاره آمريکاي
جنوبي معروف
است، مربوط به
يک پروسه اند.
به همان ترتيب
وقتي که دو
تخته سنگ اقيانوسي
درهم فرو رفته
و يکي بزير
ديگري مي رود،
دره هاي عميقي
در کف اقيانوس
بوجود مي آيد.
هنگامي که دو
تخته سنگ قاره
اي
درهم فرو مي
روند و هيچيک
راه را بر
ديگري باز نمي
کند، زلزله رخ
نمي دهد بلکه
کوهها شکل مي
گيرد:
انرژي
انباشت شده در
اين بهم سائي
به شکل گيري
کوههاي عظيم
پا مي دهد.
دليل آنکه در
اين مورد يک
تخته سنگ بزير
ديگري نمي
لغزد به جنس
تخته سنگها
مربوط است.
سنگهاي قاره
اي نسبتا سبک
هستند و وقتي
بهم مي خورند
در مقابل کشش رو
به پائين
مقاومت مي
کنند و در عوض
در نقاطي
برجسته شده و
رو به بالا مي
روند. شکل گيري
رشته کوه
هيماليا
نتيجه يکي از
اين حرکات تخته
سنگهاست. 50
ميليون سال
پيش تخته سنگ
هند به تخته
سنگ
"اورآسيا"
برخورد کرد و
درهم فرورفتن
بطئي که
ميليونها سال
طول کشيد موجب
سر به فلک
کشيدن
هيماليا و
پديد آمدن فلات
تبت شد و
اقيانوسي که
ميان اينها
قرار داشت خشک
شد.
زلزله هائي
که در ايران
رخ مي دهد و شکل
گيري رشته کوه
هاي ايران و
حوزه هاي نفتي
خليج مربوط به
حرکتهاي تخته
سنگ هاي هند،
عربستان و
آفريقا نسبت
به تخته سنگ
اورآسياست.
تخته سنگ
عربستان نسبت
به قاره آفريقا
حرکت دور
شونده و نسبت
به تخته سنگ
اورآسيا حرکت
درهم رونده
دارد.
عربستان،
ميليون ها سال
پيش از ساحل
شرقي آفريقا
جدا شد و
درياي سرخ
بوجود آمد.
سونامي و
زلزله
امواج
سونامي، در
نتيجه رخداد
زلزله در کف
اقيانوس و يا
انفجار
آتشفشان در
آنجا بوجود مي
آيد. انرژي
عظيمي که از
اينها رها مي
شود به جريان
آب اقيانوس
منتقل مي شود.
آب با سرعت عظيم
شروع به حرکت
مي کند. طول
موج آب (فاصله
ميان يک تاج
موج با
تاج موج
بعدي) گاه به 965
کيلومتر مي
رسد. اما
ارتفاع موج در
نقاط عميق اقيانوس
قابل رويت
نيست. وقتي که
آب با سرعت به
مناطق کم عمق
در ساحل مي
رسد ارتفاع مي
گيرد بطوريکه
گاه به 60 متر
نيز مي رسد.
سرعت آب مي
تواند به 800
کيلومتر در
ساعت برسد.
انقلاب
تمام نشده است
انقلابي که
تئوري سنگ
ساختي در علم
زمين شناسي
آغاز کرده
هنوز تمام
نشده است.
شناختي که تا
کنون بدست
آمده بطور
کيفي انسان را
از تاريکي و
ناداني در
مورد حرکات
زمين در آورده
است. اما هنوز
سوالات عديده
ديگري برجاست
که علم بايد
به آنها پاسخ
دهد و مطمئنا
خواهد داد.
اما اين تمام
مسئله نيست.
مسئله آن است
که علم و دانش
بالاتر بايد
به خلق خدمت
کند و مردم
جهان را از
رنج حرکات
ناگهاني و
خشونت بار
طبيعت نجات
دهد. اين
مسئله اي است
که فقط با عوض
شدن نظام
اجتماعي حاکم
در هر کشور و
در کل جهان
ممکن خواهد
شد. تا زماني
که اين نظام
طبقاتي پا برجاست،
علم در جهت
خدمت به اغنيا
استفاده
خواهد شد. بشر
به نقطه اي از
علم و دانش و
فن آوري و
ثروت رسيده
است که همه
مردم جهان بتوانند
از رفاه
برخوردار
شوند و تا به
اين حد و در
اين ابعاد
گسترده
قرباني حرکات
خشونت بار
طبيعت نشوند.
طبق يک آمار
شنيدني، 90
درصد دانشمنداني
که جامعه بشري
در تمام طول
تاريخ خود توليد
کرده است،
امروز در قيد
حياتند! بله
در چنين
شرايطي اکثر
مردم دنيا در
مقابل حوادث
طبيعي و حرکات
طبيعي کره
زمين بي دفاع
اند و عاجزانه
قرباني آن مي
شوند. اين
تناقض را
مارکسيسم به
صورت "تضاد
ميان نيروهاي
توليدي و
روابط
توليدي"
فرموله مي
کند. نيروهاي
توليدي به
مهارت و دانش
انسان و ابزار
ساخت انسان
اتلاق مي شود
و "روابط
توليدي" به نظام
سياسي،
اقتصادي و
ايدئولوژيک
حاکم. مسئله آن
است که
نيروهاي
توليدي بشر
آنقدر پيشرفت
کرده که پوسته
نظام اجتماعي
سرمايه داري
براي آن بشدت
تنگ است. ميان
آنها تصادم
بوجود آمده است.
و فقط انقلاب
مي تواند اين
مسئله را با
سرنگون کردن
نظام سرمايه
داري حل کند.
در واقع صدها
هزار تن کشته
هاي سونامي و
شهرهاي ويران
شده و
روستاهاي
ناپديد شده ،
محصول نظام سرمايه
داري است.
دانش و ثروت
محصول فکر و
کار بشر در بخش
کوچکي از جهان
متمرکز شده
است. اگرهمين
فاجعه در
اقيانوس آرام
در سواحل
آمريکا رخ مي
داد تعداد
تلفات در
نتيجه سونامي
و تعداد تلفات
در نتيجه
نرسيدن کمک هرگز
به اين حد نمي
رسيد. تا ده
روز بعد از
رخداد سونامي
هنوز پاي کسي
به برخي جزيره
ها و روستاها
نرسيده است.
گفته مي شود
هنوز صدها
هزار نفر از
مردم سونامي
زده در منطقه
"آچه" از کشور
اندونزي در
جزاير و
روستاهاي خود
محصور مانده
اند و هيچ
سازمان
امدادگري
نتوانسته
کمکهاي خود را
به آنها
برساند زيرا
آنان مردم
مناطقي هستند
که حتا جاده
ندارد چه برسد
به فرودگاه.
زماني که
روستاهاي
ماهيگيران
قايق هاي خود
را از دست مي
دهند همه چيز
را از دست مي
دهند: وسيله
امرار معاش و
وسيله تماس با
دنياي خارج از
روستاي خود.
مردم اين
مناطق حتا
حساب بانکي
ندارند چه
برسد به بيمه
ساختمان يا
ابزار کار.
آنچه اثرات
مخرب زلزله ها
و سونامي ها
را تشديد مي
کند ساختار
نابرابري در جهان
است که
ثروت در يکسو
و فقر در سوي
ديگر انباشت
شده است.
سرمايه داري
موجب پيشرفت
علم و دانش و فن
آوري شده است.
اما در همان
حال بزرگترين
مانع و سدي
است که نمي
گذارد نوع بشر
از اين پيشرفتها
سود ببرد. در
سرمايه
داري،
پيشرفت علم
وابسته به
سودآوري آن
است. کشته شدن
بيش از 150 هزار
تن در سونامي
آسيا بسيار
وحشتناک است.
اما هر ماه بيش
از 165 هزار نفر
از مالاريا مي
ميرند که
اغلبشان
کودکان
آفريقائي اند.
هر ماه 240 هزار
نفر از بيماري
ايدز مي ميرند
که اغلبشان در
آفريقا زندگي
مي کنند.
ماهانه 140 هزار
نفر از اسهال
مي ميرند.
مالاريا و
اسهال و گرسنگي
بيماري هاي
شناخته شده
اند و براي
آنها درمان
وجود دارد! يک
استاد اقتصاد
دانشگاه
کلمبيا در
آمريکا مي
گويد: "با خرج 2
تا 3 ميليارد
دلار روي
مالاريا مي
توان سالانه
يک ميليون نفر
را از مرگ
نجات داد." اين
مبلغ يعني
چيزي کمتر از
هزينه روزانه
لشگرکشي هاي
آمريکا در
اقصي نقاط
جهان.
سونامي صدها
هزار قرباني
گرفت. در واقع
به انسان نهيب
زد که ديري
است که زمان
يک انقلاب
اجتماعي
کمونيستي در
سراسر کره
خاکي فرا رسيده
است. مائوتسه
دون مي گويد:
«انسان ابزار را
مي سازد... وقتي
ابزار طلب
انقلاب مي کند
آن را از طريق
انسان فرياد
مي کند.»
--------------------------------------------------
توضيحات:
منبع تمام
مطالب علمي و
عکسهاي اين
مقاله، جزوات مرکز
مطالعات زمين
شناسي ايالات متحده
مي باشد:USGS
www.sarbedaran.org
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
دو دهه
قبل، روح الله
خميني سردسته
تاريک انديشان
حاکم بر ايران
فاجعه زلزله
سال 1360 در کرمان
را اينگونه
توضيح داد: « ما
بايد بدانيم
كه اين حوادث
ناگوار،
ابتلا و
امتحاني است
از طرف خداوند
متعال براي
مصيبتديدگان
در محل حوادث
و براي مصيبتزدگان
در سراسر
كشور. ... به منطق
قرآن كريم هر
چه (مصيبت
ديدگان و
بازماندگان)
دارند و داريم
از خداوند
منان است و
همگي امانتداراني
هستيم كه دير
يا زود امانات
الهي را به
صاحبش بر مي
گردانيم». سال
گذشته در
جريان زلزله
مصيب بار بم،
خامنه اي و
بقيه سران
جمهوري اسلامي
همين حرفهاي
پوسيده را بر
زبان آوردند.
قريب به يکسال
پس از زلزله
بم، ده ها
هزار نفر از
مردم آسيا و
آفريقا (در
کشورهاي
اندونزي، سري
لانکا، هند،
سومالي و...)
قرباني امواج
سونامي شدند.
بنيادگرايان
مسيحي آمريکا
که امروز عنان
کاخ سفيد را
در دست دارند،
در بيانيه هاي
خود حرفهاي
مشمئز کننده
عصر جاهليت
را تکرار
کردند که،
"خدا مردم آن
منطقه را
بخاطر گناهانشان
تنبيه کرد".
تبيين
انسان عصر
جاهليت: "هر چه
خدا مي دهد
بخودش باز
ميگردد"!
در روزگاران
قديم، زماني
که هنوز
چيزي بعنوان
شناخت علمي
وجود نداشت و انسان
اسرار زمين را
کشف نکرده
بود، مردم حرکات
خشونت بار
طبيعت را خشم
زمين يا دريا
مي خواندند.
مي گفتند زمين
لرزيد و
اقيانوس شانه
بالا انداخت!
خداي آب ها
عصباني است.
اما اين ها
افکار انسان
اوليه است که
نادان و اسير
نيروهاي
طبيعت بود.
انسان در مقطعي
از تاريخ،
مهار سرنوشت
خود را از
چنگال اين "خداي
منان"
بيرون آورد.
انسان با ابزار
علم جواب اين
"خداي منان"
بي رحم و
بيمار را داد.
زماني که علم
سکولار شکوفا
شد معماي خشم
زمين و آبها
حل شد. (علم
سکولار علمي
است که در
تبيين شکل
گيري زمين و
کهکشان و
حيات، هيچ
جائي براي
عامل ناموجودي
بنام قدرت
ماوراء
الطبيعه يا
خدا قائل
نيست).
بي پايه
بودن تفاسير
مذهبي
انسانهاي
عهد قديم در
برابر حرکات
قهري طبيعت
ناتوان بودند.
عجز آنان از
ناداني شان
سرچشمه مي
گرفت. اين
ناداني در
آثار مدون
مذهبي بخوبي
منعکس است.
کتب مذهبي
مانند تورات،
انجيل و قرآن
درک نازل و
غلط
نويسندگان
اين کتب را نشان
مي دهد.
مشهورترين
افسانه مذهبي
در باره خشم
درياها،
توفان نوح است
که پيروان اديان
ابراهيمي به
آن باور
دارند. داستان
از اين قرار
است که گويا
خداوند منان 40
روز و 40 شب سيل بر
سراسر کره
زمين جاري
کرد؛ نوح
زرنگي کرد و به
کمک خدا
توانست
خانواده اش و
يک جفت از هر
موجود زنده
روي زمين را
سوار بر کشتي
خود کند و به
اين ترتيب
باعث ادامه
حيات بشر و
جانوران ديگر
شود. بر مبناي
اين افسانه مذهبي
تمام موجودات
زنده ي
کره زمين همانهائي
هستند که نوح
سوار کشتي خود
کرد! احتمالا
کشتي نوح از
بزرگترين
کشتي هاي جنگي
آمريکا نيز
بزرگتر بود که
توانست چنين
باري را حمل
کند. مرداني
که "کتب
آسماني" را
نوشتند و اين
افسانه را
بافتند، قصد
لاف زدن
نداشتند. بلکه
دنيايشان
کوچک بود و
مانند
قورباغه اي از
ته چاه به
جهان مي
نگريستند.
آنان در قطعه
کوچکي از اين
کره پهناور،
در گوشه اي از
خاورميانه مي
زيستند و
دنيايشان و
تعداد گياهان
و حيواناتي که
مي شناختند
بسيار بسيار
کوچک و محدود
بود. آنان
وسعت کره
زمين، گونه
گوني ميليونها
و ميليونها
موجود زنده آن
را حتا به
خيال نمي
توانستند
بکشند. حتا
خيال و افسانه
هايشان دامنه
محدودي داشت
در حاليکه
خيال قاعدتا بايد
گسترده تر از
واقعيات باشد.
سراسر کتاب
هاي مذهبي
منجمله قرآن
پر از چنين
افسانه هاي
کودکانه است
که با رشد و
گسترش شعور و
چشم انداز نوع
بشر، بي پايه
بودن آنها به
اثبات رسيده
است. با وجود
اين، پيروان و
مبلغان متعصب
مذهب اصرار
دارند
واقعيات
ژئولوژيک
(زمين شناختي)
را ناديده
بگيرند. اما
پافشاري شان
بر افسانه هاي
مذهبي از مرز
حماقت فراتر رفته
و رنگ و بوي
کلاهبرداري
بخود گرفته
است. مثلا
همين آخوندها
و کشيشان و
خاخام ها هرگز
خانه خود را
روي خط گسلهاي
زلزله يا در
مجاورت کوه
هاي آتشفشاني
بنا نمي کنند
و حتما به خود
و کودکانشان
انواع و اقسام
واکسن هاي بيماري
هاي واگيردار
را مي زنند.
همين آيت الله
هاي عظماي
ايران را نگاه
کنيد که چگونه
هنگام ابتلا
به بيماري بالکل
دعاخواني را رها
کرده و به
زيارت حرم
مطهر مدرن
ترين کلينيک
هاي غرب مي
شتابند.
پيشرفت
علوم زيست
شناختي بي
پايگي تمام
اظهار نظرات
کتب مذهبي را
ثابت کرده است.
ويژگي انسان
اين است که در
مقابل
ناشناخته ها
تلاش مي کند
آن ها را بفهمد
و تحليل کند.
افسانه سازي
هاي انسان
قديم براي اين
بود. اين
بسيار طبيعي
است. اما
مسئله اينجاست
که وقتي انسان
مرحله کودکي
را پشت سر نهاد،
غلط بودن آن
تبيين ها و
تحليل ها را
فهميد ولي
طبقات حاکمه
کماکان آنها
را تکرار مي
کنند و در مغز
مردم فرو مي
کنند. زيرا
مثل بقيه
تحريفات و
دروغ ها، اين
نيز به وسيله
اي براي حفظ
حاکميتشان
تبديل شده
است.
امروز
بدون اتکاء به
يافته هاي علم
زمين شناسي،
در روياروئي
با زلزله ها و
آتشفشان ها،
حتا قدم از
قدم هم
نمي توان
برداشت. بدون
اتکاء به
تئوري تکامل
که توسط
داروين و بر
پايه مشاهدات
تجربي تدوين
شد، در زمينه
مقابله با
انواع
ويروسها و
باکتري ها
خطرناک هيچ کاري
نمي توان کرد.
زيرا بدون علم
بيولوژي تکاملي،
انسان نمي
تواند ساختار
ژنتيکي ويروس
ها را بشناسد
و راه هاي
مصونيت انسان
در مقابل حمله
آنها را پيدا
کند.
کتب
مذهبي پيدايش
زمين و
موجودات آن را
کار خدا مي
دانند. نوشته
اند که خدا در
عرض چند لحظه
يا چند روز
آنچه را که
امروز به چشم
مي بينيم
"خلق" کرد. اما
علم ثابت کرده
است که زمين
بيش از 4
ميليارد سال
عمر دارد.
چهره زمين طي
پروسه هاي
طبيعي بسيار
متحرک و فعال
اما بطئي شکل
گرفته است.
جغرافيا و
نقشه و مختصات
فيزيکي آن يعني
قاره ها و
اقيانوس ها و
رشته کوه ها و
دره ها همه و
همه طي صدها
ميليون سال و
در نتيجه اين
فعل و
انفعالات
طبيعي بطئي
بوجود آمده
اند. همه
اينها نتيجه
و حاصل پروسه
هاي ژئولوژيک
هستند. اين
پروسه هاي
ژئولوژيک کماکان
ادامه دارند.
يعني قاره ها
حرکت مي کنند.
اقيانوس ها
انبساط مي
يابند. کوه ها
"بزرگ" مي
شوند. و همه
اينها آنقدر
بطئي اند که
به چشم نمي
آيند اما قابل
اندازه گيري
اند. هيچ شکي
براي انسان
نمانده که کره
زمين يک کل
بسيار فعال و
زنده است.
مختصات و
مشخصاتش
مرتبا در حال
تغيير و
دگرديسي است.
اين پروسه هاي
طبيعي کاملا
اثبات پذيرند.
آنچه ابطال
شده است افسانه
هاي مذهبي غير
علمي در باره
زمين است. بوجود
آمدن انسان
جزو آخرين
لحظات عمر چهار
و نيم
ميلياردي
زمين است. با
وجود اين انسان
با استفاده از
علم توانسته
است هم عمر
زمين را
اندازه گيري
کند و هم
پروسه هاي
ژئولوژيکي را
که قبل از
پديد آمدن
انسان بر روي
زمين جريان
داشته است
بفهمد. اکنون
ما مي دانيم
که زمين در
طول عمر چند
ميليارد ساله
اش، طي پروسه
هاي طبيعي
بسيار بطئي،
چندين بار خود
را بازسازي
کرده و چهره
عوض کرده است. اکنون
ما مي دانيم
که چگونه قاره
هاي مختلف از
هم جدا شدند و
چگونه برخي
بهم چسبيدند و
جغرافياي
کنوني را
بوجود آوردند.
اکنون ما مي
دانيم که
سلسله جبال
البرز و
هيماليا و آلپ
و آند و بقيه
چگونه از دل
زمين سر به
فلک کشيدند.
چگونه برخي
کوه هاي عظيم
فرسوده شدند و
باز سر از دل
زمين بيرون
آوردند. اکنون
ما مي دانيم
که چگونه و طي
چه مدت و طي چه
حرکاتي آب هاي
کوچک به اقيانوس
هاي عظيم
تبديل شدند و
برخي اقيانوس ها
در نتيجه بهم
کشيده شدن
قاره هاي کهن
از بين رفتند.
اکنون مي
دانيم چگونه دره
هاي عميق در
کف اقيانوس ها
شکل گرفته
اند؛ چگونه
زمين ترک بر
مي دارد و از
دل آن بخار
داغ و ماگما
(مواد مذاب) به
روي سطح مي
آيد و در همان حال
که همه چيز را
از بين مي برد
خاک حاصلخيزي براي
پديد آمدن
جنگلهاي
سرسبز و انبوه
ايجاد مي کند.
اکنون بشر مي
تواند بسياري
از اين پروسه
ها را اندازه
گيري کند.
اکنون بشر مي
داند که همان
فرآيندها
امروز هم در کارند
و مرتبا کره
خاکي را که
زيستگاه ماست
بازسازي مي
کنند. هنوز
سوالات
بسياري است که
بشر نتوانسته
جواب آنها را
از دل زمين
بيرون بکشد،
اما شک نيست
که بيرون
خواهد کشيد.
آگاهي به
علم و پيشرفت
علم، پايه هاي
مذهب را سست
مي کند
"انسان
بايد دائما
تجربه خود را
جمعبندي کند و
به کشف،
اختراع و
آفريدن و
پيشرفت ادامه
دهد" (مائوتسه
دون – به نقل
ازخبرنامه پکن شماره
13 سال 1970 ص 17)
پيشرفتهاي
علمي همواره
براي دستگاه
ها و قدرتهاي
مذهبي ناگوار
بوده است؛
زيرا هر گامي
که علم بجلو
بر مي دارد
فشاري بر گلوي
مذهب مي آيد. اين
حقيقت در صحنه
اي از
نمايشنامه
گاليله اثر
نمايشنامه
نويس انقلابي
برتولت برشت
خوب نشان داده
شده است. صحنه
مکالمه اي است
ميان گاليله و
راهبي که
دستيار اوست.
كليسا حمله به
گاليله را
آغاز كرده و
ايمان راهب
نسبت به استاد
خدشه دار شده.
راهب از
گاليله تمنا
مي کند که كار
با تلسكوپ را
تقبيح
کند و از فرضيه
ابداعي
كپرنيك مبني
بر گردش زمين
بدور خورشيد
(يعني درست
عكس پندار
كليسا) دست بر
دارد. ضمن
بحث، راهب از
اثرات آشوب
آفرين اين فرضيه
بر دهقانان و
از جمله بر
والدين خويش
مي گويد: « در پس
فقر آنان نوعي
نظم وجود
دارد، نظمي
دائمي. دائما
زمين را جارو
كردن، دائما
در باغهاي
زيتون كار
كردن، دائما
ماليات را
پرداختن ....
آنان براي حمل
سبدهاي پر در
طول جاده
سنگلاخي،
براي زائيدن،
و حتي براي خوردن
به نيرو
نيازمندند و
اين نيرو را
از جلوه
درختاني كه هر
سال سبز
ميشوند، از
چهره سرزنش
كننده خاك كه
هرگز راضي و
خشنود نيست، و
از كليساي
كوچك و آيه
هاي انجيل كه
روزهاي
يكشنبه بدان
گوش فرا
ميدهند، كسب
مي كنند. به
آنان گفته اند
كه خداوند
مورد
اعتمادشان دانسته،
محور نمايش
تاريخي جهان
قرارشان داده و
با وظايف كوچك
و بزرگي كه بر
آنان تكليف
كرده به
امتحانشان مي
گذارد. اگر من
به آنان بگويم
كه روي تكه
سنگي قرار
دارند كه بي
وقفه در فضاي
خالي و به گرد
ستاره اي درجه
دوم مي چرخد،
آنگاه چه
خواهند
پنداشت؟ پس آن
بردباري و
پذيرفتن
بدبختي ها چه
سودي خواهد
داشت؟ ديگر
كتاب مقدس كه
مصلوب شدنشان
را رحيمانه
توضيح داده،
آرامش بخش
نخواهد بود.
اين دليلي خواهد
شد بر اينكه
كتاب مقدس پر
از اشتباه
است. نه! من
قيافه وحشت
زده آنان را
مي بينم، مي
بينم كه آهسته
قاشق هاي خود
را روي ميز مي
گذارند،
احساس ميكنند
كه فريب خورده
اند.» (1)
آنچه
برشت در اين
صحنه محوري
بنمايش گذاشته
قصه سرايي
نيست. بلکه
بيان اين
واقعيت کليدي
است که آشکار
کردن حقايق
علمي براي
بالا بردن
آگاهي توده
هاي مردم
بسيار مهم
است. البته
بخودي خود
باعث کنار
گذاشتن و دست
کشيدن از
باورهاي عقب
مانده نمي
شود. حتا
بسياري از
دانشمندان و
پژوهشگران
علم نيز خدا
باورند. اما
يکي از
دستاوردهاي
عظيم علم
مقابله با باورهاي
غلط مذهبي
بوده است. در
اين مورد يکي
از فيزيکدانان
و گيتي شناسان
(کوزمولوژيست)
به نام استيو
واينبرگ مي
گويد: « يکي از
دستاوردهاي
عظيم علم آن
است که مذهبي
شدن را براي
افراد باهوش
سخت کرده است.
اگرچه غير
ممکن نکرده
اما حداقل
لامذهب شدن را
برايشان ممکن
کرده است. از
اين دستاورد
نبايد دست
بکشيم.» (2) حتا
آگاهي اوليه
نسبت به تئوري
هاي پايه که
شالوده تفکر
علمي بشر را
تشکيل مي دهند
(مانند تئوري تکامل
داروين،
تئوري حرکت
زمين، تئوري
پيدايش زمين،
ساختار اتم) مردم را
بطور جدي به فکر
فرو مي برد و
باورهاي کهنه
و جا افتاده و
اعتقاد به دين
و خدا را زير
سوال مي برد.
اين تئوري هاي
اثبات شده
بايد به بخشي
از آگاهي
روزمره توده
هاي مردم
تبديل شوند.
اما از آنجا
که اين تئوري
هاي علمي،
باورهاي سنتي
مذهبي را
متزلزل مي
کنند (زيرا
بخش بزرگي از
کتب مذهبي را
تبيين هاي
غلط از
پيدايش زمين و
انسان و حرکات
طبيعي زمين
تشکيل مي دهد)
طبقات حاکمه
سدهاي محکمي
در مقابل تبديل
اين تئوري ها
به آگاهي و
دانش مشترک
عموم مردم
ايجاد مي
کنند. در
ايران
اسلامي،
آموزش تئوري
تکامل داروين
در دانشگاه ها
گناه و کفر محسوب
مي شود و
استادان بايد
با ترس و لرز
آن را به
دانشجويان
خود بياموزند.
طبقات حاکمه
مستبد و مرتجع
دنيا مجبورند
مذهب را ترويج
کنند و درک
علمي از مسائل
جهان و جامعه
را سرکوب کنند
زيرا وقتي
انسان ها درک
علمي از مسائل
پيدا مي کنند
ذهنشان
کنجکاو و
پرسشگر مي شود.
رژيم هاي
مستبد و
مرتجع، دشمن
ذهن کنجکاو و پرسشگرند.
آنها تبعيت و
بندگي مي
خواهند. براي
همين وقتي
زلزله مي آيد
مردم را به
نماز خواندن و
گريه کردن به
درگاه خداي
ناموجود
تشويق مي
کنند. زيرا
اين آئين خم و
راست شدن و
ذليل نمائي،
براي
حکومتيان يک
ملت تابع و سربزير
مي سازد.
بالعکس،
آگاهي علمي به
مردم، روحيه
اميدوار و
چالش گر مي
دهد. برخي مي
گويند مذهب
براي انسان
هاي درد کشيده
و مصيبت ديده
آرامش روحي مي
آورد. اما اين
نيز واقعيت
ندارد. به
تجربه ثابت
شده که وقتي
جوامع بشري در
نتيجه
مصيبتهاي
اجتماعي
(مانند قتل عام
هاي سياسي و
جنگ ها) يا
حوادث طبيعي
(مانند زلزله
ها و خرابي ها)
آشفته و درهم
شکسته مي شوند،
و مردم براي
مرهم گذاشتن
بر دردهاي خود
بيش از پيش به
مذهب روي مي
آورند تبديل به
ملتي خموده و
تسليم مي
شوند. درست
مانند تسليم
شدن يک معتاد
در مقابل مرهم
ترياک و
هروئين که
موقتي است و
انسان را روي
تسمه نقاله
مرگ مي
اندازد.
بالعکس، علم و
آگاهي علمي
مردم را به
منشاء اين
دردها و بلايا
آشنا مي کند.
شناخت از
سرچشمه دردها
به انسان جرات
و اميد حرکت
براي به بند
کشيدن و مهار
آنها مي دهد.
علم و آگاهي
علمي، ذهن
انسانها را
تيز و فعال مي
کند. بالعکس،
دين آنان را خنگ و
خرفت مي کند.
به همين جهت
طبقات حاکمه
از تمام امکانات
خود استفاده
مي کنند تا هر
چه بيشتر مذهب
و هر چه کمتر
علم در ميان
مردم رسوخ يابد.
آگاهي علمي
بهترين داروي
مداواي
افسردگي توده
هايي است که
مقهور خشم
طبيعت شده
اند؛ درست
همانطور که
آگاهي
انقلابي
بهترين داروي
مداواي
افسردگي
مردمي است که
از نيروهاي
مرتجع قدرتمند
شکست خورده
اند.
همان
اندازه که
طبقات حاکمه
ارتجاعي و
استثمارگر از
انتشار و
فراگير شدن
ديدگاه ها و
تئوريها و
آزمون هاي
علمي و ضد
خرافي
بيمناکند و
براي جلوگيري
از آن تلاش مي
کنند،
کمونيستهاي
انقلابي پيروان
پيگير دانش مي
باشند، و از
آن استقبال مي
کنند. پيشرفت
علم و آگاهي
علمي براي ايدئولوژي
کمونيستي
مانند اکسيژن
است و خود کمونيسم
نيز علم است:
علم انقلاب
اجتماعي.
ايدئولوژي يا
دستگاه فکري
کمونيسم،
علمي است.
يعني مرتبا در
پراتيک بشر
محک خورده،
آنچه را که نادرستي
اش اثبات شده
کنار گذاشته،
به مسائل نوين
که مرتبا در
حال ظهورند
جواب داده و از
اين راه تکامل
پيدا کرده و مرتبا
در حال تکامل
يافتن است. رشد و
گسترش علوم در
تکوين درک
مارکسيستي از
جامعه بشري و
قواي محرکه
آن، بخصوص در
تکامل متد
ماترياليست
ديالکتيکي،
تاثيرات
بسزائي داشته
است. هنگامي که
کتاب "منشاء
انواع" نوشته
چارلز داروين
منتشر شد، کارل
مارکس با
هيجان و شعف
فراوان از آن
استقبال کرد.
و بدون شک
اهميت تئوري
تکامل کمتر از
اهميت تدوين
ماهيت و
کارکرد
سرمايه داري
توسط مارکس در
کتاب کاپيتال
نبود.
مذهبيون
در مقابل
پيشرفتهاي
علمي چه مي
گويند
کشورهاي
اروپاي غربي
زادگاه علم
مدرن بودند و
امروز نيز
مهمترين
پژوهشها و
پيشرفتهاي
علمي در اروپا
و آمريکا
انجام مي شود.
اما اروپا نيز
تا زماني که
قدرت مذهبي
يعني کليسا بر آن حاکم
بود، در تاريک
انديشي و جهل
بسر مي برد. مذهبيون
تا زماني که
در قدرتند علم
را سرکوب مي
کنند. رژيم
هاي
تئوکراتيک
مانند جمهوري
اسلامي همين
رفتار را در
قبال آموزش
علوم پايه اي
و علوم
اجتماعي و
پژوهشهاي
علمي و تاريخي
دارند. (3)
اما
مذهبيون فقط
به تکرار
دگمهاي خود و
نفي
پيشرفتهاي
علمي نمي
پردازند. برخي
سعي مي کنند
در مقابل
پيشرفتهاي
انکار ناپذير
علم، سنگر
ديگري بيابند.
مثلا امروزه
استدلال
متعارف
مذهبيون در
مقابل پيشرفتهاي
علمي غير قابل
انکار اين
است: "اما علم
که هنوز همه
چيز را
نفهميده و
همين مسئله
نشان مي دهد
که خدائي وجود
دارد." هر آنجا
که علم هنوز نتوانسته
معماهاي هستي
را کشف کند اينان
سينه جلو مي
دهند و مدعي
مي شوند که
"هستي آنقدر
پيچيده است که
فقط يک قدرت
مافوق بشر مي
تواند آن را
بوجود آورد."
وقتي علم
قوانين هر
پديده به ظاهر
عجيب و بي
قانون را کشف
مي کند اينان
مي گويند: "مگر
نمي بينيد چه
نظمي در خلقت
نهفته است.
اين نظم را
فقط يک معمار
تيزبين مي تواند
بوجود آورد."
علم مرتبا مرزهاي
ناشناخته ها
را در مي
نوردد و
"پيچيدگي هاي"
جهان را ساده
مي کند و
مرتبا مجموعه
عظيمي از
اسناد و شواهد
را در مورد
کارکرد
فرآيندهاي
طبيعي جهان و
تاريخ حيات
جهان و بشر
بدست مي دهد
اما اينان
همواره به
ناشناخته ها
مي چسبند و از
آنها براي
باورهاي
مذهبي خود نيرو
مي گيرند.
مسير توقف
ناپذير علم
بخودي خود
ثابت مي کند
که دانش
ناکامل انسان
در مورد همه
اين مسائل
مرتبا کامل تر
مي شود اما
اينان دست از
استدلال
عاجزانه خود
بر نمي دارند
و مسخره تر
اينکه تلاش مي
کنند با
تفاسير
دلبخواه،
شعبده بازي و
تغيير و پس و
پيش کردن معناي
کلمات و جملات
کتب ديني نشان
دهند که خدا و
پيغمبرانش هم
قبلا اين
چيزها را با
رمز و راز به
بشر گفته
بودند!
پيشرفت
علم و پديد
آمدن علم
اجتماع
برخي
بر اين باورند
که عرصه علم و
عرصه دين دو
حيطه مختلف
اند و با
استفاده از
علم نمي توان
ماهيت و تاريخ
اديان را
تجزيه و تحليل
کرد. اين خود
يک نظريه غير
علمي است. با
استفاده از
همان روش هاي
علمي که در
پژوهش سوالات
مربوط به رشته
هاي علمي مانند
بيولوژي
تکاملي، گيتي
شناسي،
باستان شناسي،
زبان شناسي
بکار مي رود
مي توان به
پژوهش در
تاريخ
باورهاي
انسان بطور کل
و بطور مشخص
تاريخ
باورهاي ديني
انسان پرداخت.
در واقع آموزش
اين رشته علمي
بايد
يکي از دروس
مهم در
آموزش
ابتدائي و
متوسطه و
دانشگاهي هر
جامعه مدرن
باشد. کارکرد
درک علمي و
متدهاي علمي
منحصر به حيطه
هاي علوم سنتي
مانند فيزيک و
شيمي و غيره
نيست. آردي
اسکاي بريک،
بيولوژيست
مائوئيست، مي
نويسد: « با
استفاده از
متد علمي مي
توان به
سوالات مربوط
به تاريخ
جامعه بشري
جواب درست
داد. مثلا به
اين سوال که
در چه مقطع از
تاريخ،
انسان ها فکر
وجود خدا و
افسانه
آفرينش را خلق
کردند؛ کتب
مذهبي توسط
انسان هاي
کدام عصر و
تحت کدام شرايط
اجتماعي و در
چه مقطعي از
رشد آگاهي
انسان از خود
و محيطش
نگاشته شدند؟
اديان باستان
که در مصر و رم
و يونان پا
گرفتند چگونه
و چرا جاي خود
را به اديان
کنوني دادند؟
آئين ها و
باورهاي
مذهبي و
بکاربستن
آنها در سطح
فردي يا در سطح
جامعه، چه نقش
اجتماعي را
بازي کرده اند
و به چه مقاصد
و برنامه هاي
سياسي و اقتصادي
خدمت کرده
اند؟ چرا
قدرتهاي حاکم
برخي اديان را
تشويق و رواج
داده اند و
برخي ديگر را
سرکوب و نابود
کرده اند؟ هر
چند خدا و
خدايان وجود
مادي ندارند
اما آئين ها و
باورهاي مذهبي،
تاثيرات مادي
قابل مشاهده
اي در زندگي
بشر دارند.
براي همين،
اين مقوله هاي
مذهبي را نيز
بايد در معرض
موشکافي
پژوهش هاي علمي
سيستماتيک
قرار داد و از
متدهاي علمي
براي اينکار
سود جست. بايد
بشدت با اين
نظريه که باور
مذهبي انسان
خارج از حيطه
دسترسي علم
قرار داد
مقابله کرد.
علم در مورد
مذهب نظر
دارد... با همان
متدهاي علمي
تحقيق و پژوهش که
انسان اصول و
مکانيسم هاي
تکامل حيات بر
روي کره زمين
را بررسي مي
کند مي تواند
دگرديسي
باورهاي
مذهبي بشر را
بررسي کند.
درک مذهبي از
حيات و هستي
مانع مهمي در
مقابل فهم واقعيات
است و دگرگون
ساختن آن
خدمتي است به
نوع بشر." (به
نقل از سلسله مقالات
آردي اسکاي
بريک در نشريه
کارگر
انقلابي
ارگان حزب
کمونيست
انقلابي آمريکا)
-----------------
توضيحات
1-
"گاليله"
نوشته برشت،
نقل شده از کتاب
"مدخلي بر علم
انقلاب". نوشته لني
ولف – ترجمه
فارسي تمام
اين کتاب در تارنماي
سربداران در
بخش کتابخانه
موجود است.
2- نقل
شده در سري
مقالات آردي
اسکاي بريک در
مورد تئوري
تکامل در
نشريه کارگر
انقلابي
3-
رژيم
تئوکراتيک
رژيمي است که
يک مذهب را
بعنوان مذهب
دولتي انتخاب
مي کند و توسط
مقامات مذهبي
که به نام
مذهب حکومت مي
کنند اداره مي
شود. اين رژيم،
سياست هاي ملي
را بر
پايه قوانين و
آموزه هاي
مذهبي و نه
قوانين
سکولار و تغيير
يابنده بر حسب
تغيير شرايط
اجتماعي
تعيين مي کند.
www.sarbedaran.org
اگر
صبر كنيد،
گوشت تن تان را
هم خواهند
خورد!
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
پيرامون
تغيير اصل 44
قانون اساسي
سرانجام
«مجمع تشخيص
مصلحت نظام»
در مهرماه
گذشته طي مصوبه
اي اصل 44 قانون
اساسي را
تغيير داد.
بنا به اين
تغيير مسئله
خصوصي سازي در
همه عرصه ها
از بانكداري
گرفته تا
بازرگاني
خارجي، از
صنايع و
شركتهاي
دولتي گرفته
تا منابع نفت
و گاز و بيمه و
راه آهن و
بهداشت و
آموزش و پرورش
مجاز اعلام
شد. طبق اين
مصوبه كليه
سرمايه داران
خارجي مي
توانند تا صد
درصد مالكيت شركتها
را در اختيار
داشته باشند.
يعني قانونا مي
توان بر كليه
اموال،
كارخانجات و
شركتهاي دولتي
چوب حراج زد و
به ثمن بخس
بين اعوان و
انصار حكومتي
و آقازاده ها
و يا سرمايه داران
خارجي تقسيم
کرد. هنوز
جوهر اين
مصوبه خشك
نشده، مالكيت
8 ميليون سهم
دولتي به نام
بخش خصوصي
تغيير كرده
است. همه اين
اعمال از جانب
مجمع تشخيص
مصلحت نظام
(بخوانيد مجمع
سرمايه داران
و مالكان بزرگ
مفتخور) تحت
عنوان تحرك
بخشيدن به
اقتصاد ويران
كشور و ايجاد شغل
براي مردم و
برابري عدالت
اعلام شده
است. اما اين
ادعاها دروغي
بيش نيست!
نزديك
به 15 سال است كه
برنامه
اقتصادي
خصوصي سازي در
كشور پياده
شده است.
تصويب مصوبه
فوق تنها
برسميت
شناختن و
قانوني كردن
روندي است كه
پس از پايان
جنگ ارتجاعي
ايران و عراق
آغاز شد. روندي
كه طبق فرامين
بانك جهاني و
صندوق بين المللي
پول به نام
تعديل
اقتصادي اجرا
شد. نتايج اين
روند را مردم
در زندگي
روزمره و با
گوشت و پوست
خود حس كردند.
اين است نتايج
اين روند:
■بر
اساس گزارش
بانك جهاني 21
درصد مردم
ايران (حدود 14
ميليون نفر)
با درآمدي
كمتر از دو
دلار در روز
زير خط فقر
زندگي مي كنند.
25 ميليون نفر
جزو قشرهاي
آسيب پذير
جامعه اند.
طبق آمارهاي
سال 2002،
نزديك به 17 درصد از
اهالي
روستاها و
نزديك به 15 درصد
از اهالي
شهرها زير خط
فقر مطلق
(يعني كمتر از
يك دلار درآمد
روزانه) زندگي
مي كنند. 5
ميليون كودك
ايراني از سوء
تغذيه رنج مي
برند، ده درصد
جمعيت كل كشور
توانائي مالي
براي
سير کردن شکم
خود را
ندارند و
پنجاه درصد در
اين زمينه
دچار مشكل هستند.
■طبق
آمار رسمي 24
درصد از جمعيت
فعال كشور
(حدود 4ر4
ميليون نفر)
بيكارند.
هزاران هزار
كارگر يا
اخراج شده يا
اينكه ماهها از
دريافت دستمزد
خود محروم شده
اند. نرخ تورم
بطور متوسط 20
درصد (گاها 50
درصد)
است. در
فاصله بيست سال
ارزش ريال 12
هزار درصد
كاهش يافته
است. ارزش واردات
كشور با رشد
صد درصدي به 31
ميليارد دلار
در سال رسيده
است.
■نابرابري
طبقاتي و
توزيع
ناعادلانه
ثروت ابعاد
غول آسا به
خود گرفته
است. ده
درصد از
ثروتمندترين
افراد جامعه
سي تا چهل در
صد از درآمد
كل كشور را به
خود اختصاص مي
دهند و 20
برابر
قشرهاي
متوسط درآمد
دارند و مصرف
شان 20 برابر قشرهاي
فقير است. در
حاليكه
فقيرترين قشر
مردم
سهم شان از
در آمد كل
كشور فقط 5 ر1
درصد مي باشد.
نود درصد
نقدينگي كشور
در دست ده
درصد از
ثروتمندترين
افراد جامعه
متمركز شده و
نود درصد
جامعه ده درصد
باقيمانده را
در دست دارد.
بي
جهت نيست كه
براي تامين
نيازهاي اين
قشر ثروتمند
قرار است پنج
هزار ماشين
بنز آخرين مدل
به قيمت صد
ميليون تومان
توليد شود. كه
تقريبا معادل
هشتاد و هشت
سال دستمزد يك
كارگر در
ايران است. (1)
معنايش اين
است كه حداقل
بايد در آمد
متوسط هشتصد و
هشتاد هزار
نفر از مردم
ايران نصف شود
تا پنج هزار
آقازاده
بتوانند سوار
ماشين بنز
شوند و در
خيابانهاي
تهران ويراژ
دهند. (2)
مصوبه
مجمع تشخيص
مصلحت گردن
كلفت هاي نظام
در تغيير اصل 44
قانون اساسي
نه تنها
تائيدي است بر
بلائي كه طي
حاكميت
جمهوري
اسلامي ايران
بر اقتصاد
كشور و زندگي
مردم ايران
آمده، بلكه نقطه
عطفي در تشديد
همان روند فوق
است.
بر
خلاف تبليغاتي
كه توسط عده
اي از اقتصاد
دانان دولتي و
مجيز گوي
امپرياليست
براه افتاده
اين اقدامات
ربطي به كم
كردن نقش
انگلي و
انحصار
گرايانه
سرمايه هاي
كمپرادور (حتي
دولتي) ندارد.
مسئله، دست
بدست شدن
انحصار از
وزارتخانه ها
و بنيادهاي
رنگارنگ به
اشخاص و
خانواده هاي
هيئت حاكمه
است.
(3) در
واقع منظور از
بخش خصوصي
همان پنجاه
باند مافيائي
و انحصاري
سياسي
اقتصادي است
كه در راس هر
يك از آنها يك
آخوند گردن
كلفت قرار دارد.قرار
نيست از نقش
انحصاري
شركتهاي
خصوصي شده
كاسته شود.
كما اينكه
شركتهاي
بزرگي كه تا كنون
خصوصي شده اند
نه تنها از
نقش
انحصارگرايانه
شان در حيطه
اقتصادي
كاسته نشد
بلكه افزوده
هم شد (4)
تاريخا
سرمايه هاي
امپرياليستي
در كشورهاي تحت
سلطه اي چون
ايران براي
تامين منافع
خويش هم از
انحصار بخش
دولتي سود
جسته اند و هم
از انحصار بخش
خصوصي. اين
جزئي از
كاركرد
سرمايه داري بوروكراتيك
در ايران است
كه اساسا
بواسطه صدور
سرمايه
امپرياليستي
بوجود آمده و
تكامل مي
يابد. بحث
خصوصي سازي
اقتصادي در
كشورهاي مختلف
جهان عمدتا
ناظر بر روندي
است كه در
حيطه اقتصاد
جهاني بنام
گلوباليزاسيون
شكل گرفته
است.
(5) يكي از
مشخصه هاي
اصلي اين روند
آن است كه
سرمايه هاي
مالي
امپرياليستي
بتوانند با
سرعت بيشتر از
يك كشور به
كشور ديگر، از
يك رشته
توليدي به
رشته ديگر و
از يك حيطه
اقتصادي به
حيطه ديگر
بروند و
سودهاي كلان
بيرون بكشند.
آنچه كه بنام
ليبراليزه
كردن و خصوصي
سازي در سطح
جهاني براه
افتاده است
اساسا در خدمت
به اين امر
قرار دارد. به
همين جهت برخي
تنظيمات كه
قبلا در حيطه
قوانين
مالكيت به نفع
سرمايه هاي
امپرياليستي
صورت گرفته
ديگر مقبول
آنها نيست و
اشكال ديگري
از مناسبات مالكيت
را براي جريان
يابي سرمايه
مالي طلب مي كنند.
زماني
امپرياليستها
در چارچوب نيازها
و رقابتهاي
ميان خويش
قوانين معيني
را در ارتباط
با قوانين
حقوقي مالكيت
(ميزان سهم مالكيت
سرمايه خارجي
و مناسبات آن
با دولت) به كشورهاي
تحت سلطه
ديكته كرده
بودند. اينها
ديگر منطبق بر
نيازهاي
كنوني اقتصاد
جهاني نيست و
بايد تغيير
کند. اگر
زماني
بزرگراه چهار
خطه براي
بيرون كشيدن
سودهاي كلان
از كشورهاي
تحت سلطه كافي
بود امروزه
سرمايه هاي
مالي
امپرياليستي
نيازمند
بزرگراه شش
خطه اند تا
راحت تر و
سريعتر
بتوانند رفت و
آمد كنند و به
استثمار
نيروي كار و
غارت منابع و
ثروتهاي اين
قبيل كشورها
بپردازند.
جنبه
ديگر از كاركرد
خصوصي سازي در
كشورهاي
مختلف تصفيه و
بازسازي
سرمايه هاي
ناكارآمد در
ميدان رقابت جهاني
است. يعني
تعطيل صنايع و
رشته هائي كه
ديگر براي
سرمايه هاي
امپرياليستي
مقرون به صرفه
نيست و
سود آوري
کافي ندارد.
اساسا اينكار
يا از طريق
كاهش هزينه
هاي صنايع
راكد (با كاهش
يا نپرداختن
دستمزدها،
فشار كار بيشتر
و يا بيكار
سازي هاي
وسيع) صورت مي
گيرد يا از طريق
مدرنيزه كردن
برخي رشته هاي
محدود كه غالبا
سرمايه- بر (يعني عمدتا
استفاده از
تکنولوژِِي
مدرن)تا كار-
بر. (يعني
عمدتا
استفاده از
نيروي کار).
طبق
منطق سود
اينکه ربط بخشهاي
اقتصادي
تعطيل شده و
يا جديدا
احداث شده به
نيازهاي
جامعه و منافع
اكثريت مردم
چيست اهميتي
ندارد. بيكار
سازي هاي
گسترده يكي از
فوري ترين
نتايج اين
منطق و روند
است. جمهوري اسلامي
براي پيشبرد
اين برنامه
حاضر به انجام
هر خيانت و
جنايتي است.
آتش گشودن
بروي كارگران
عاصي خاتون
آباد كرمان در
سال گذشته يكي
از نمونه هاي
آن است.
اما
مهمترين وجه
تغيير اصل 44
قانون اساسي
براي اقتصاد
ايران،
برداشتن
محدوديتهاي
حقوقي بر سر
خصوصي كردن صنعت نفت است.
امپرياليستها
نياز به كنترل
مستقيم منابع
نفتي ايران
دارند تا کار
غارت و کسب
سودهاي
انحصاري را
مستقيم انجام
دهند. البته
مدتهاست كه
اليگارشي هاي
خانوادگي -
مالي مختلف در
شراكت با
كمپاني هاي
نفتي بين
المللي، بهره
برداري از
حوزه هاي نفتي
مختلف ايران را
ميان خود
تقسيم کرده
اند.
(شركت پترو پارس
كه به بهزاد
نبوي و
گردانندگان
سازمان
مجاهدين
انقلاب
اسلامي تعلق
دارد يک نمونه
آن است. ) در
واقع مصوبه
جديد هر مانع
حقوقي را که بر
سر خصوصي سازي
صنعت نفت وجود
داشت را از ميان
برمي دارد و
دست غارتگران
بين المللي و
آقازاده هاي
داخلي را
کاملا باز مي
گذارد.
در
عين حال، مجمع
تشخيص مصلحت
مفتخوران و
غارتگران با
اين مصوبه مي
خواهد كليه
موانع سياسي
بر سر قبول
تقاضاي ايران
در پيوستن به
سازمان تجارت
جهاني را کنار
بزند. البته
امسال نيز
آمريکا چون
سالهاي قبل با
عضويت ايران
در اين سازمان
مخالفت كرد و
سران رژيم اسلامي
با خوشخدمتي
ها و کاسه
ليسي هاي خود
باز هم
نتوانستند دل
ارباب را بدست
آورند. چرا كه ارباب،
سودايي ديگر
دارد. سرنوشت
عضويت ايران
در سازمان
تجارت جهاني
وابسته به
سياستهاي كلي
آمريكا در
قبال جمهوري
اسلامي
است.
امپرياليستها
آمريكائي و
اروپائي
اقدامات تاكنوني
دولت ايران را
براي خصوصي
سازي كافي نمي
دانند. مهر
ماه امسال
سمينار ناموفقي تحت
عنوان «نقش
خصوصي سازي در
تحقق اهداف
توسعه هزاره»
با حضور
نمايندگان
سازمان ملل
متحد در تهران
برگزار شد.
متعاقب آن،
كارشناسان
مالي بين المللي
اقدامات دولت
ايران را كاريكاتوري
از خصوصي سازي
اعلام كردند.
حتي موسسه
مشاوره بين
المللي GTZ به
همكاري خود
براي اصلاح
الگوي خصوصي
سازي ايران
پايان داد و
نمايندگانش
كه از اعضاي
سابق وزارت
اقتصاد و
سازمان خصوصي
سازي دولت آلمان
بودند، اعلام
كردند كه
ادامه فعاليت
براي ساماندهي
روند خصوصي
سازي در ايران
بي فايده است
و اين پروسه
به انحراف مي
رود. (6)
بطور کلي
طراحان
اقتصادي غرب،
روند خصوصي سازي
در جمهوري
اسلامي را
صرفا دست بدست
شدن واحدهاي
اقتصادي بين
انحصارات
حکومتي مي
بينند، بدون
اينكه از قدرت
انحصاري
اقتصادي و
سياسي
نهادهائي چون
سپاه
پاسداران يا
بنياد مستعضعفان
و آستان قدس
و امثالهم كاسته
شود. طبق
ارزيابي
آنها
همان باندهاي
سياسي و نظامي
كه تاکنون
كنترل
اليگارشي هاي
مالي را در
دست داشتند و
به شکل رانت و
پورسانت سود
مي بردند حالا
رسما مالك
موسسات اقتصادي
سودآور شده
اند.
امپرياليستها
بويژه
امپرياليستهاي
آمريكائي در
پس اين فشارها
اهداف معيني
را دنبال مي
كنند. آنها از
نظر اقتصادي
در پي كاهش
نقش موسسات
انحصارات و
اليگارشي هاي
مالي اند كه
طي سالها در
جمهوري
اسلامي شكل
گرفته است.
اين انحصارات
با تماميت
طلبي ها و بريز
و بپاش ها و
شبکه هاي
گسترده فساد و
ارتشا، مالي
که از ريزه
خواران خود
تشکيل داده
اند با طرح
هاي اقتصادي و
منافع
اقتصادي امروز
امپرياليستها
در منطقه
خوانائي
ندارند. اما
فشارهائي كه
امروز از طرف
غرب براي
شكستن قدرت
اقتصادي
انحصاري
اعوان و انصار
رژيم بر جمهوري
اسلامي وارد
مي شود، دليل
سياسي مهمي هم
دارد . هدف مهم
اين فشارها، ضربه
زدن به سلطه
سياسي و نظامي
باندهاي حاكم
است تا راه
براي پيشبرد
تغييرات
سياسي مطلوب
آمريکا و غرب
در ايران باز
شود. تا آنجا
که به آمريکا
مربوط مي شود
اين قدرت
امپرياليستي
کماکان استراتژي
تغيير رژيم را
دنبال مي کند.
آمريکا مي خواهد
با تضعيف باند
حاكم راه را
بر اين تغييرات
باز كند، برخي ها
را به كناري نهد
و برخي
باندهاي جديد
را وارد قدرت
سازد تا
بتواند
طرحهاي خود را
در زمينه
كنترل مستقيم ايران به پيش
برد. از اين
زاويه، تغيير اصل
44 قانون اساسي
نتوانسته
گرهي از کار
جمهوري
اسلامي براي
بدست آوردن
دل
آمريكا باز
کند.
تغيير
اصل 44 قانون
اساسي حتي
نتوانسته
موفقيت
چنداني در
تحقق هدف فوري
و كوتاه مدت
رژيم يعني رفع
كسري بودجه
قابل توجه
دولت بدست
آورد. شوراي
مصلحت نظام با
چوب حراج زدن
بر شركتهاي دولتي
در پي
حل اين بحران
مالي هم بود. طبق
برآوردها،
براي تامين
درآمدهاي پيش
بيني شده در
بودجه 83 نياز
به 2200 ميليارد
تومان است. بر
همين مبنا
سازمان خصوصي
سازي فهرست 220
شركت دولتي به
ارزش بيش از
دو هزار
ميليارد
تومان را براي
واگذاري از
طريق بورس و
مزايده اعلام
كرده است. اما
در پايان 8
ماهه اول سال
جاري، از مجموع
واگذاري هاي
سازمان خصوصي
سازي تنها 250
ميليارد
تومان نصيب
دولت شد، يعني
فقط حدود 12
درصد اين طرح
تحقق يافت.
به
يک کلام،
رقابتهاي
سياسي،
برخورد منافع
اقتصادي
باندهاي
انحصارگر
حاکم و مهمتر
از همه سرنوشت
نامعلوم
جمهوري
اسلامي و
نارضايتي امپرياليستها
از اين پروسه
در مجموع
پروسه خصوصي
سازي را به بن
بست كشانده
است. با اين حساب
به نظر مي رسد
که «خصوصي
سازي» قبل از
هر چيز وسيله
اي شده تا
سردمداران
جمهوري
اسلامي قيد و
بندهاي حقوقي
مالكيت دولتي
را از سر راه
خود بردارند و
در موقع مقتضي
بتوانند
مانند سلف خويش
محمد رضا شاه
پهلوي _ در
هنگامه
شورشها و يا
تحولات سياسي
غير قابل پيش
بيني _
ثروتهاي باد
آورده و
افسانه اي خود
را كه حاصل
رنج و كار
كارگران و
دهقانان و
ديگر مردم زحمتكش ايران
است از كشور
خارج کنند.
خلاصه
کنيم، تصميم
اخير شوراي
مصلحت نظام بيش
از هر چيز يك
تصميم سياسي
است. نتايج
تغيير اصل 44
قانون اساسي هم
اساسا به
تحولات سياسي
آتي و
مشخصا
طرحهاي
امپرياليستي
در منطقه
خاورميانه و
روابط ايران و
آمريكا گره
خورده است. تا
آنجا كه به
نتايج كاركرد
اقتصادي اين
تصميم بر مي
گردد، ويراني
هر چه بيشتر
اقتصاد كل
كشور را مي
توان انتظار
کشيد.
اجراي
اين مصوبه به
معناي
استثمار
بيشتر نيروي
كار، غارت
گسترده تر
منابع توليدي
و وابستگي عميقتر
اقتصاد ايران
به اقتصاد
جهاني و فربه
شدن اقليتي
ناچيز خواهد
بود. "سهم"
توده هاي مردم
در اين ميان،
افزايش فقر و
فلاكت، پائين
آمدن سطح
معيشت و
استانداردهاي
فرهنگي و
بهداشتي
جامعه، بالا
رفتن ارقام
مرگ و ميرهاي
زود رس،
اعتياد و فحشا
است.
تا
زمانيكه
منافع
امپرياليسم و
طبقات ارتجاعي
خصلت و جهت
گيري هاي
اقتصاد كشور
را تعيين مي
كند در بر
همين پاشنه مي
چرخد: يعني
امنيت براي
سرمايه و عدم
امنيت براي
اكثريت مردم.
اين است جوهره
اصلي كليه
تصميمات
اقتصادي كه
تاكنون سران
جمهوري
اسلامي و
نهادهاي بين
المللي گرفته
اند.
منابع
و توضيحات
1)
شوراي عالي
كار اخيرا
حداقل حقوق
كارگران را
در ماه 106
هزار تومان
تعيين كرده
است. يعني
سالانه كمتر
از يك
ميليون و سيصد
هزار تومان.
اين در حالي
است که بخش
وسيعي از
كارگران كمتر
از اين مبلغ
دستمزد دريافت
مي كنند و در
آمد سالانه
شان كمتر از
يك ميليون و
در مواردي كمتر از
نيم ميليون تومان
است. في المثل
به كارگران
پيمانكار شركت
نفت ماهانه 75
هزار تومان
حقوق پرداخت
مي شود و يا
زنان كارگر در
كارگاههاي
كوچك (بويژه
در شهرستانها)
ماهانه 25 هزار
تومان مي
گيرند.
2) اين
محاسبه توسط
احمد سيف در
مقاله
«نوشدارو و
مرگ سهراب و
تجارت آزاد»
صورت گرفته
است. اين مقاله
را مي توانيد
در تارنماي
"روشنگري"
پيدا کنيد.
3)
في المثل
كارخانه
الكتريك رشت
كه بزرگترين كارخانه
صنعت
الكتريكي كشور
بوده و حتي
بخش زيادي از
ماشين آلاتش
مورد استفاده
قرار نگرفته و
تنها زمينش 80
ميليارد تومان
ارزش دارد را
به قيمت يك
ميليارد و 700
ميليون تومان
به 4 تن از
همسران جناح
كارگزاران فروخته
اند. مسئولين
جديد كارخانه
كه مدتهاست حقوق
700 تن از
كارگران
اخراجي
را پرداخت
نكرده اند قصد
دارند آن را
بالكل تعطيل
كنند و مواد
اوليه اش
بفروشند و
زمينش را به ساختمان
سازي اختصاص
دهند. سرنوشت
مشابهي در انتظار
كارخانه چيت
ري است كه به
خاطر واگذاري
زمينهايش
قرار است كمتر
از يك دهم
قيمت فروخته
شود.
براي
اطلاعات
بيشتر در اين
زمينه به
تارنماي
"راديو
برابري" و
مصاحبه با آقاي
ثقفي كارشناس
مسائل
اقتصادي رجوع
شود.
4)
براي نمونه مي
توان به
عملكرد شركت
صنعتي دريائي
ايران (صدرا)
رجوع كرد. اين
شركت دولتي پس
از واگذاري
بنا به گفته
مدير عاملش
قادر است 75 درصد
تمام پروژه
هاي دريائي
كشور را به
خود اختصاص
دهد.
براي
اطلاعات
بيشتر در اين
زمينه به
مقاله «آشفته
بازار خصوصي
سازي در
ايران» نوشته
احمد سيف رجوع
شود. (همان
منبع)
5)
براي مطالعه
بيشتر به
مقالات «مرگ
بر سازمان جهنمي
تجارت جهاني»،
«گلوباليزاسيون
از افسانه تا
واقعيت» و
«جهاني كردن
به شيوه
امپرياليستي
و مبارزه براي
تحقق يك آينده
متفاوت» در
تارنماي
سربداران بخش
موضوعات ← اوضاع
جهاني ← اقتصاد
جهاني رجوع
شود.
6)
در اين زمينه
به مقاله «دور
برگردان در
مسير خصوصي
سازي» نوشته
علي حق مندرج
در روزنامه
شرق چهارشنبه
11 آذر 1383 رجوع
شود.
تلخيصي
از اطلاعيه
حزب کمونيست
ايران (م ل م) در
باره طرح
رفراندوم
کاريکاتوري
به نام
فراخوان ملي
براي رفراندوم
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
کاريکاتوري
از برنامه
اصلاحات دوم خرداد
تحت عنوان پر
طمطراق و
بغايت توخالي
و مبهم
"رفراندوم
براي قانون
اساسي نوين"
بيرون آمده
است. در ميان
امضاهاي
اوليه نام
پاسداران
سابق و
بازوهاي
دانشجوئي
رژيم جمهوري
اسلامي و ملي
مذهبي ها بچشم
مي خورد.
بفاصله کوتاهي
پس از علني
شدن اين طرح،
سرنشينان
کشتي نوح
تکميل شده و
حکومتي هاي
زمان شاه و
فدائيان
اکثريت و عده
اي از « نخبگان»
در تبعيد (در
واقع "در
انتظار") نيز خود
را به آن
سنجاق کردند.
اين
طرح به سه
دليل ارتجاعي
و گنديده است. يکم،
هدفش ايجاد
تجمعي از
نيروهاي
ارتجاعي و
مردمي است.
تنها کارکرد
چنين
ائتلافي،
متحد و منسجم
کردن نيروهاي
ارتجاعي از يک
طرف، و
فاسد و
ناکارآمد و بي
اعتبار کردن
نيروهاي
مردمي است. دوم،
هدفش دور
نگاهداشتن
توده هاي مردم
از ميدان مبارزه
سياسي و
ممانعت از
ايفاي نقش شان
به مثابه
بازيگران
اصلي در تعيين
سرنوشت سياسي
جامعه
است. بهمين
جهت نقشي که
براي مردم وعده
مي دهد اين
است که پاي
طرح گنديده
اينها را امضا
کنند. سوم،
به لحاظ سياسي
به طرز
موذيانه اي
مبهم است اما
با اتکا به
تجربه طرح دوم
خرداد خيلي
روشن
مي توان ديد
که هدفش کنار
زدن فوري
ترين خواست
سياسي مردم
ايران يعني
سرنگوني رژيم
جمهوري
اسلامي است.
اين خواست
عمومي و کلي
مردم ايران
است زيرا اين
رژيم
پايمال کننده اوليه
ترين حقوق
سياسي مردم
ايران، عمده
ترين عامل
رواج و اشاعه
فقر و ستم
اقتصادي،
نابودي
جوانان، عمده
ترين عامل
اشاعه نابرابري
ميان زن و مرد
و اسارت زنان،
اصلي ترين
عامل دامن زدن
به نابرابري
ميان ملل
مختلف ايران و
سرکوب خلقهاي
تحت ستم
ايران، اصلي
ترين عامل وابسته
کردن ايران به
قدرتهاي
امپرياليستي،
سرچشمه
رواج خرافه و
به عقب راندن
علم و دانش، و
هزاران درد و
مرض ديگر است.
عده اي از
نويسندگان
اين بيانيه (علي
افشاري، رضا
دلبري،
زرافشان،
عطري، محمد
ملکي و عبدالله
مومني) نامه
اي نوشته و
طرح خود را
توضيح داده
اند. آنان
نوشته اند: « مزيت
ويژه راهكار
رفراندوم
ظرفيت گسترده
و فراگير آن براي
پوشش تمامي
بازيگران و
نقش آفرينان
عرصه سياست
ايران اعم از جناح
هاي مختلف
حاكميت و
اپوزيسيون مي
باشد تا
ديدگاه و متاع
خود را در عرصه
عمومي مطرح
كنند و انتخاب
نهايي را به
داوري افكار
عمومي
بسپارند.»
از
اينها بايد
پرسيد آيا "جناح
هاي مختلف
حاکميت " در 25
سال گذشته
متاع ها و
ديدگاه
هايشان را "در
عرصه عمومي"
مطرح نکرده
اند؟ آيا مردم
ايران اين
متاع ها و
ديدگاه ها را
رد نکرده اند؟
شما که به
ديدگاه مردم
وقعي نمي
گذاريد چرا دم
از "راي آزاد"
مردم مي زنيد؟
آيا براي
فريبکاري شما
حدي موجود
است؟
منظور مدون
کنندگان اين
طرح از "تجديد
نظر در ساختار
قدرت" چيست؟
با وجود آنکه
يکي از پاهاي
اين طرح ملي
مذهبي ها
هستند اما اين طرح در
واقع مي خواهد
ميان بخشي از
جناح هاي رژيم
جمهوري اسلامي
و دو
دسته بندي
ديگر ائتلاف
ايجاد کند.
اين دو دسته
بندي ديگر
کدامند؟ اول،
گروه هاي
وابسته به
رژيم شاهي که 25
سال پيش
سرنگون شدند.
دوم، طيفي از
مخالفين رژيم
جمهوري اسلامي
در تبعيد که
خود را متعهد
به ممانعت از
يک انقلاب
ديگر کرده اند
و اميدوارند
که در
وحدت با جناح
هائي از
جمهوري
اسلامي و گروه
هاي سلطنت
طلب، تبديل به
گردانندگان و
متوليان
حکومت
ارتجاعي
آينده شوند.
اينها شامل
منشور 81 و
رهبران
فدائيان
اکثريت و غيره
مي باشند. مدون
کنندگان طرح و
مداحان و
حاميان آن دلايل
گوناگوني را
براي طرح خود
مي شمارند.
اما در ميان
دلايل
گوناگون يکي
است که اينان
را بيشتر از
هميشه بسوي هم
مي راند و
آنهم فاکتور
"نظم نوين
خاورميانه"
تحت سرکردگي
مستقيم آمريکاست.
ترکيب اين
ائتلاف طوري
است که قرار
است پسند
قدرتهاي
امپرياليستي
اروپا و آمريکا
باشد و در
واقع براي کسب
مشروعيت خود
نظر به آنها
دارد. اينها
مقاصد و
آرزوهاي مدون
کنندگان و
مداحان و
حاميان اين
طرح است. اما
ميان آرزوها و
واقعيت ها
فاصله زياد
است و يکي از
اين واقعيت ها
وجود گرايش
انقلابي قوي
در ميان بخشي
از جوانان و
حضور بخش مهمي
از نيروها و
عناصر
کمونيست و ضد
امپرياليست –
ضد ارتجاع
است. مي توان و
بايد اين طرح
را در هم شکست. بدون
ملاحظه کاري و
اما و اگر.
زيرا اين طرح
بغايت
ارتجاعي و ضد
مردمي است. طرح
هائي که بخشي
از هيئت حاکمه
جمهوري اسلامي
را يدک مي
کشند و دنبال
قيموميت
قدرتهاي جهاني
اند،
کارکردشان آن
است که مردم
را از تغيير
مايوس کرده و
انرژي و
اميدهايشان
را به باتلاق
هاي هرز
بريزند. مگر
اين را در
تجربه هشت سال
اصلاحات
حکومتي
نديديم؟
وظيفه
نيروهاي
ترقيخواه و
مردمي (بخصوص
جنبش
دانشجوئي غير
حکومتي) است
که با جرات و
صراحت مردم را
از اميد بستن
به اين طرحهاي
زهرآگين
برحذر کنند.
گفته مي شود
رفراندوم چي
ها خواهان "شکل
گيري حکومتي
دمکراتيک "
شده اند. اما
هر عاقلي مي
داند که ارواح
حکومت ها را
شکل نمي دهند. آدمها
اينکار را مي
کنند. گفته
اند قانون
اساسي نوين
بايد تدوين
شود. اما چه
کساني اينکار
را خواهند کرد
و چه خواهند
نوشت! ظاهرا فاعل
و محتوا مجهول
است. اما
اينطور نيست. فاعل
معلوم است و
همان ائتلافي
است که با اين
طرح در حال
شکل گيري است.
محتواي اين طرح
هم مجهول
نيست. محتواي
اين طرح کنار
زدن پايه اي
ترين خواست
هاي
زحمتکشان و
زنان و جوانان
و روشنفکران و
ملل تحت ستم
کرد و ترک و
ترکمن و عرب است. اين
طرح
حتا بطور
ضمني به
خواستهاي اين
اقشار که
بارها در جنبش
هاي اجتماعي
شان بيان شده
اشاره نمي
کند. در اين
طرح تکليف
جنايات 25 ساله
جمهوري اسلامي
معلوم نيست؛
نقش مردم و
جنبش سياسي ضد
رژيمي و جنبش هاي
اجتماعي آنان در
اين طرح جائي
ندارند؛ همه
بايد کنار
بنشينند و به
مرتجعين و تسليم
طلباني که خود
را قيم مردم
کرده اند
اجازه دهند که
کار را به
انتها
برسانند و در
نهايت از طريق
"راي آزاد" از
ميان متاع هاي
گنديده گروه
هاي اين
ائتلاف يکي
را
انتخاب کنند!
مردم بايد به
اين ها
بگويند:
اين طرح گنديده
مفت چنگ تان
عاليجنابان!
بدون شک
احزاب و گروه
ها و افرادي
که دل در گرو
سعادت مردم
دارند در
مقابل اين طرح
موضع مخالفت
صريح و
جسورانه
خواهند گرفت.
بنيادهاي
اقتصادي و
سياسي و
فرهنگي جامعه
ما ارتجاعي و
پوسيده است و
هر ثانيه از
مردم قرباني
مي گيرد. اين
طرح ها و اين
گونه
ائتلافات
خواهان حفظ
بنيادهاي موجود
هستند. نهايت
پس ماندگي و
خيانتکاريشان
از همينجاست.
اين جبهه ها
نه تنها "ملي"
و "فراگير" نيستند
بلکه مشي و
منافع اقليت ناچيزي
را بازتاب مي
دهد. آن
افرادي که به
هواي رسيدن به
دموکراسي پاي
اين طرح ضد
مردمي را امضا
کرده اند بايد
بدانند که کليت جمهوري
اسلامي در
تضاد عميق با
پايه اي ترين
منافع اکثريت
مردم قرار
دارد. سرنوشت
جامعه ما بايد
توسط توده هاي
مردم تعيين
شود. براي
ساختن آينده
اول بايد
ساختارهاي
سياسي خفقان
آور موجود
بدست مردم و
تحت رهبري
نيروهاي ضد
ارتجاع ضد
امپرياليست
سرنگون شوند.
اين فرآيند با
مبارزات
آشکار و پنهان
اقشار و طبقات
مختلف مردم
شروع شده است
و بايد بي
وقفه و با
کوشش و تلاش
شبانه روزي بر
آن دميد.
پيروز
باد مبارزات و
اعتراضات توده اي
مردم عليه
رژيم جمهوري
اسلامي!
نيروهاي
ضد ارتجاع – ضد
امپرياليست
متحد شويد!
سرنگون
باد رژيم
جمهوري
اسلامي!
حزب
کمونيست
ايران (م ل م)
www.sarbedaran.org
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
رفقا و
آزاديخواهان
در ايران و در
هر کجاي جهان
که هستيد:
جنگ
خلق در نپال
با اتکاء به
مردم اين کشور
توانسته است
قدرت دولت
پادشاهي را در
80 درصد از محرومترين
مناطق نپال
سرنگون کند و
قدرت سياسي
نوين کارگران
و دهقانان را
بر پا کند.
تمام قدرتهاي
امپرياليستي
جهان و دول
ارتجاعي منطقه
در کمين نشسته
اند تا اين
قدرت نوين
مردمي را خفه کنند
و مانع از
پيروزي آن در
سراسر نپال
شود. زيرا مي
دانند که چنين
قدرت سياسي که
ماهيتا با
قدرتهاي
سياسي موجود
جهان متفاوت
است و متعلق
به خود مردم
آن کشور است
الهام بخش
روندهاي انقلابي
مشابه در
کشورهاي
همسايه و نقاط
ديگر جهان
خواهد شد. اين
جنگ خلق و
قدرت نوين
محبوب قلوب
اکثريت قاطع
مردم نپال است
و بر شانه هاي
آنان حمل مي
شود. اين جنگ
خلق و قدرت نوين،
بطور فزاينده
در قلوب مردم
ستمديده آسياي
جنوب شرقي و
مردم هر کجاي
جهان که از آن
خبر دارند،
نيز جاي باز
کرده است.
رفقا و ياران
ما در نپال و
خلقهاي نپال
که براي در دست
گرفتن سرنوشت
خويش قد
برافراشته
اند به کمکهاي
انترناسيوناليستي
در زمينه
پزشکي (دکتر و
پرستار
داوطلب،
ابزار پزشکي و
دارو) نياز فوري
دارند.
کمونيستها،
انقلابيون و
آزاديخواهان
ايران بايد
بهر وسيله اي
که مي توانند
به بقا و
استحکام اين
قدرت نوين خلق
ياري برسانند.
www.sarbedaran.org
گزارشی در
مورد بيمارستانهای سيار
نمونه در
مناطق پايگاهی
نپال
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
عمل
جراحي در حين جنگ
تندرستي
خلق در جنگ
خلق نپال
نويسنده:
ديپاك
ساپكوتا
(خبرنگار هفته
نامه «جاناداش»
مجله طرفدار
مائوئيستها
در نپال)
به
نقل از نشريه
«كارگر
انقلابي»
شماره 1261، 12
دسامبر 2004 ،
ارگان حزب
كمونيست
انقلابي
آمريكا
در
هفته دوم
نوامبر، تيم
پزشكي ارتش
هفده ام ارتش
رهائيبخش خلق در
نپال تحت
مسئوليت رفيق
«سانيل» با يك
عمل جراحي غده
هاي يك فرد
عادي به نام
«پريم كاركي»
را در منطقه
«اوداياپور»
در شرق نپال
در آوردند.
اين فرد توسط
تيم پزشكي سه
نفره در خانه
خودش با ابزار
محدود مورد
عمل جراحي
موفقيت آميز
قرار گرفت و
پس از چند
ساعت قادر به
راه رفتن شد.
«كاركي»
مدت هفت سال
اين غده را با
خود حمل مي كرد
و استطاعت
مالي براي اين
عمل را كه
تنها در بيمارستانهاي
شهر امكان پذير
بود، نداشت.
«كاركي» از
اينكه تيم
پزشكي ارتش رهائيبخش
خلق مجاني اين
عمل را انجام
داد تشكر كرد.
رفيق
«سانيل» مسئول
پزشكي تيم مي
گويد او قبلا نيز
تجربه عمل
جراحي مشابه
را داشت و
توانست با
موفقيت اين
عمل را انجام
دهد.
از زمان براه
افتادن جنگ
خلق در نپال
مراقبتهاي
پزشكي و
سلامتي مردم
همچون موارد
ديگر پيشرفت
كرده است.
انجام جراحي
در صحنه جنگ و راه
اندازي
بيمارستانهاي
سيار نمونه در
مناطق
پايگاهي بيان
مشخص اين
پيشرفت است.
اكنون ديگر
رزمندگان و
سازماندهندگان
و خانواده هاي
جانباختگان و
اهالي
روستاها براي
معالجه بيماري
هاي خود و
جراحي عملهاي
كوچك و متوسط
نيازمند
بيمارستانهاي
شهري نيستند.
رفيق
سانيل مسئول
پزشكي گردان
هفده ام در
مورد جزئيات اين عمل
جراحي مي گويد:
«غده 250 گرمي در
بخش راست قفسه
سينه به مدت
هفت سال قرار
داشت و تقريبا
به شش سمت
راست وصل بود. من
و همكارانم
توانستيم با
يك عمل جراحي
غده را از بدن
بيمار خارج
كنيم. ما اين
عمل را مجاني
انجام داديم.»
او
در ادامه مي
گويد به خاطر
فقدان اتاق
عمل ما از
منازل مردم
براي اين
منظور
استفاده مي كنيم
و مردم را با
ابزار و
امكانات
محدود پزشكي معالجه
مي كنيم. او از
تجاربش مي
گويد كه چگونه
در عملياتهاي
نظامي حمله به
پاسگاههاي
پليس و
پادگانها
شركت داشته و تا
كنون توانسته
تعداد زيادي
از زخمي ها را
در جريان جنگ
مورد مداوا و
معالجه قرار
دهد.
جنگ
خلق در زمينه
پزشكي نيز از
صفر آغاز كرد.
بخش پزشكي در
تكامل خود به
تاسيس
بيمارستانهاي
سيار نمونه
منجر شد. يكي
از اين
بيمارستانهاي
نمونه در
ژانويه 2004 در منطقه
شرق داير شد.
رفيق «هيمش»
مسئول پزشكي اين
بيمارستان
نمونه مي گويد
كه آنها به
معالجه
رايگان
كادرهاي حزب،
رزمندگان و
سازماندهندگان
توده اي،
خانواده هاي
جانباختگان، سمپاتهاي
حزبي و كلا
اهالي
روستاها مي
پردازند. او
همچنين اطلاع
مي دهد كه
آنها در دوره
ده ماهه بيش
از ده هزار نفر
را معالجه
كرده اند.
اين
بيمارستان
نمونه سيار كه
در منطقه ويژه
فرماندهي
شرقي واقع
شده، نه فقط
به مداواي بيمارهاي
معمولي مي
پردازد بلكه
جراحي هاي
معمولي را نيز
انجام مي
دهند. 4 كاركن
پزشكي در اين
بيمارستان
تمام وقت
مشغول به كار
هستند
زيرا حزب
كمونيست نپال
(مائوئيست) در
كنار ساير نهادهاي حكومتي
بر مراقبتهاي
پزشكي خلق نيز
تاكيد گذاشته
است. رفيق
«هيمش» به ما مي
گويد كه امور
عادي اداري اردوهاي پزشكي
در روستاهاي
مختلف، تمرين
آموزش ديدگان
پزشكي و اداره
كلاسهاي پزشكي
كادرهاي حزب و
مردم محلي و
معالجه
فعالين حزبي و
ديگران را
پوشش مي دهد.
جنگ
خلق توانسته است
بيمارستانهاي
نمونه سيار را
نيز سازمان
دهد.
ما
با رفيق «هيمش»
مسئول
بيمارستان
نمونه تحت فرماندهي
شرقي مصاحبه
كوتاهي كرديم
كه در زير مي
آيد.
سئوال:
چرا اين
بيمارستان را
بيمارستان
نمونه مي ناميد؟
جواب:
من از ابتدا مسئول
پزشكي اين
بيمارستان
بوده ام.
بيشتر پزشكان
نپال در شهرها
و
بيمارستانهاي
گران قيمت
تمركز يافته
اند. حزب ما يك
نقشه براي
تاسيس بيمارستانهاي
نمونه طراحي
كرد. ما در
ميدان جنگ
هستيم
بنابراين
بيمارستان ما
سيار است. حزب
تلاش دارد در
آينده
بيمارستانهاي
ثابتي را
سازمان دهد و
براي اينكار
برنامه ريزي
كرده است. به
همين خاطر اين
بيمارستان را بيمارستان
نمونه مي
خوانيم.
ما
به مداواي
رزمندگان
زخمي و مردم
با ابزار و
داروي محدود
مي پردازيم و
از خانه هاي
مردم براي
مداوا و عمل
جراحي
استفاده مي
كنيم.
سئوال:
چه زماني
بيمارستان
تاسيس شد و تا
كنون چه تعداد
بيمار را مورد
معالجه قرار
داده ايد؟
جواب:
اين
بيمارستان در
ژانويه 2004
تاسيس شد. در
اين بيمارستان
چهار كاركن
پزشكي تمام
وقت وجود
دارد. كه تا
كنون بيش از
ده هزار نفر
را تحت معالجه
قرار داده
اند. كه شامل
فعالين حزب و
ارتش رهائيبخش
حلق و اهالي
روستاها مي
شود.
سوال:
هنگام جنگ شما
بيشتر به چه
مواردي مي
پردازيد؟ و با
بيماراني كه
نمي توانيد
مداوا كنيد چه
مي كنيد؟
جواب:
اغلب مواردي
كه در طي جنگ
با آن روبرو
هستيم در
آوردن گلوله و
خارج كردن تكه
هاي بمب و
نارنجك از بدن
مجروحين است.
كار برروي
بريده گي ها،
جلوگيري از
خونريزي،
ترزيقات براي
اهداف مختلف،
كاهش درد بيماران
زخمي،
پانسمان
زخمها نيز از
ديگر كارهاي
ماست. ما حتي
در معالجه
مردم به جراحي
ها كوچك و
متوسط نيز مي
پردازيم. در
صورتيكه نتوانيم
برخي مشكلات
خاص را حل
كنيم راهي
ديگر به جز
معرفي آنان به
بيمارستانهاي
بزرگ در شهرها
نداريم.
سئوال:
مقالاتي در
روزنامه ها
درباره اردوهاي پزشكي
شما وجود
دارند. آيا
شما فقط به
توده هاي حزبي
و ارتشي خدمات
پزشكي ارائه
مي دهيد يا
اينكه اين
خدمات شامل
مردم عادي نيز
مي شود؟
جواب:
زماني كه اردوهاي پزشكي
را دائر مي
كنيم بديهي
است كه مردم
عادي را نيز
معالجه مي
كنيم. چرا كه
پايه هاي جنگ
خلق مردم
هستند. ما
مردم عادي را
مورد معاينه
قرار مي دهيم
و باندازه
توانائي مان
خدمات پزشكي
ارائه مي
دهيم. به خاطر
اين محدوديتها ما
براي هر چيزي
نمي توانيم
طرح داشته باشيم.
اما بدون
معطلي تا
آنجائي كه
توانائي ما اجازه
مي دهد به
معالجه مردم
مي پردازيم.
در
عمليات كوچك و
پراكنده
حداقل وجود يك
فعال پزشكي
كافي است ولي
در عمليات
بزرگ و متمركز
ما فعالين
پزشكي با
مقدار زيادي
دارو و وسايل
پزشكي جمع
آوري مي كنيم.
تدارك ويژه اي
براي اين
عملياتها مي
بينيم و تعداد زيادي
پستهاي پزشكي
طي اين عمليات
دائر مي كنيم.
٭٭٭
بيشتر
اين فعالين
پزشكي اعضاي
ارتش رهائيبخش
حلق هستند.
البته آنها
داراي
مسئوليتهاي
ديگري هم
هستند. في المثل
مسئول پزشكي
لشكر شرقي
ارتش
رهائيبخش خلق
رفيق «نابين»
همچنين پست
معاون
كميسارياي گروهان
و عضو كميته
نظامي زير
منطقه اي نيز
مي باشد. او مي
گويد كه آنها
نه تنها رفقاي
زخمي را معالجه
مي كنند بلكه
در عمليات
نظامي در صورت
نياز مي
جنگند. فعالين
پزشكي با خود
دارو و وسايل
پزشكي حمل مي
كنند، اگر هر
كسي به معالجه
نياز داشته
باشد آنها
آماده معالجه اند.
مديريت ويژه
تسهيلات
پزشكي را براي
عمليات نظامي
تدارك مي
بينند. رفيق
«نابين» مي
گويد در هر
دسته ارتش
آزاديبخش خلق
دو فعال پزشكي
وجود دارد؛ سه نفر در
هر گروهان و
در هر سطحي از
اداره مركزي
يك تيم پزشكي
وجود دارد.
حزب كمونيست
نپال (مائوئيست)
اعلان كرده
است كه قدرت
ارتش رهائيبخش
اكنون شامل 9
تيپ و 29 گردان
است. بنا
براين مي توانيم
حساب كنيم كه
بيش از 1000 فعال
پزشكي در جنگ
خلق وجود
دارند. شامل
آنهايي كه در
تشكلات ارتش
رهائيبخش
خلق، آنهائي
كه در ادارات
مركزي مختلف ارتش
رهائيبخش
خلق، در
بيمارستانهاي
مختلف نمونه و
كميته هاي
سازمانده
هستند. رفيق
«نابين» مي
گويد تا كنون
بيش از يك
دوجين از
فعالين پزشكي
توسط ارتش
سلطنتي و پليس
نپال به قتل
رسيده اند.
با
شركت وسيع
زنان در ارتش
رهائيبخش خلق
و سازمانهاي
ديگر تعداد
زيادي از زنان
در عرصه پزشكي
نيز فعال شده
اند. اين
فعالين پزشكي
زن در بخشهاي
مختلف ارتش
رهائيبخش خلق
و ارگانهاي دولت
محلي مسئوليت
دارند. رفيق
«نيشانا»
مسئول پزشكي
تيپ ششم ارتش
رهائيبخش خلق
يكي از اين
رهبران زن
است. او مي
گويد در مداواي
رفقاي زخمي
احساس خوشي
دارد و فكر مي
كند كه يك
فعال پزشكي
بايد يك
برنامه ريز
خوب، يك
آموزگار و
آموزنده با
هوش، يك رهبر
رويا پرداز و
يك متخصص جنگي
باشد.
بيشتر
فعالين پزشكي
داراي مدرك
پزشكي نيستند.
بيشتر آنها در
دوره جنگ خلق
تجربه كسب
كرده اند.
دوره هاي
كوتاهي را به
عنوان كمك
بهداشت داشته
اند و داراي
تجربه محدودي
هستند. خط مشي رشد و گسترش «دكترهاي
پابرهنه» (1) كه تحت
رهبري
مائوتسه دون
در چين بوجود
آمده بود، اكنون
در نپال در
حال اجرا و
تكميل است.
همراه
اين
فاكتورهاي
مثبت، فعالين
پزشكي در جنگ
خلق نپال
همچنين با
مشكلات بسيار
روبرويند.
كمبود ابزار
پزشكي، دارو،
اتاقهاي
جراحي و
چيزهاي ديگر
از جمله
مشكلات
آنهاست. اما
عليرغم اين سختي
ها آنان با
ابتكار عمل در
كاربرد
داروهاي ابتدائي
كه در روستاها
يافت ميشود و
با حس مسئوليت
و كوشش در
خدمت به
كادرهاي حزب و
مردم مدام در
حال پيشروي
هستند.
توضيح
1- حزب
كمونيست چين
تحت رهبري
مائو تسه دون
پس از پيروزي
سراسري
انقلاب براي حل
معضلات نظا م پزشكي
چين سياستي
همه جانبه اي
را به پيش برد. نظام
مبتني بر سود
را تغيير داد
و آن را در
خدمت توده ها
در آورد. تشكيل
«دكترهاي
پابرهنه» حاصل
اين سياست
بود. اين
پزشكان به
خاطر آنكه
علاوه بر
رسيدگي به وظايف
پزشكي خود
مقداري از وقت
خود را در
كمونهاي خلق و
كارخانجات
بانجام
كارهاي توليدي
اختصاص
مي دادند به
«دكترهاي
پابرهنه»
مشهور شدند،
زيرا مانند
دهقانان
عادي، در
كشتزارهاي
برنج با پای برهنه
مشغول كار
ديده مي شدند.
چين
كشوري عقب
مانده بود و
نه تنها از
امكانات
پزشكي محدودي
برخوردار بود
بلكه اين
امكانات
عمدتا در
شهرها متمركز
بود و قابل
دسترس اكثريت
جامعه چين كه
از دهقانان
تشكيل مي
شدند، قرار
نداشت.
سياستي
كه مائو جلو
گذاشت حاوي
رهنمودهاي اساسي
زير بود:
تغيير
انقلابي
ساختار پزشكي
و به خدمت توده ها در
آوردن آن.
دامن زدن
به جنبش
بهداشت توده
اي و كمك به
پيشگيري
بيماريها،
جنبشي كه همه
مردم را در بر
گيرد.(مانند
از بين بردن
آفات، حشرات
ناقل بيماري
ها و مردابها
و غيره،
از بين بردن
بيماري هاي
رايج و گسترده
و بالا بردن
فرهنگ و
معيارهاي
بهداشتي
جامعه)
ايجاد
ساختار غير
متمركز پزشكي
متشكل از هزاران
پزشك پا برهنه
در هزاران
مركز پزشكي
بهداشتي و
بيمارستانهاي
كوچك در
روستاها و
مناطق كوهستاني
دور افتاده.
اهميت دادن
به اشكال و
متدهاي مختلف
درماني (با
تقويت طب
غربي، و استفاده
از طب
سوزني و درمان
سنتي گياهي)
اين
سياست بدور
هسته اي از
كاركنان
پزشكي كه طبق
استانداردهاي
غربي تحصيلات
پزشكي داشتند،
شكل گرفت و
شعاع وسيعتري
را دربرگرفت.
در سالهاي
انقلاب
فرهنگي
هزاران هزار «دكتر
پا برهنه» از
ميان
كارگران،
دهقانان، سربازان،
زنان خانه دار
تربيت شدند كه
همه جا پراكنده
بودند و قادر
بودند به همه
جا بروند و قابل دسترس
هر قشري از
توده ها باشند.
«دكترهاي
پابرهنه» شامل
افرادي بودند
كه از علاقه و
استعداد كافي
برخوردار
بودند. آنها
طي دوره دو
ساله آموزش مي
ديدند. امتحان
ورودي براي
اين دوره وجود
نداشت. طي
دوره آموزشي
آنها با تشريح
بدن،
فيزيولوژي و
آسيب شناسي و
شناخت طب سنتي
و گياهان طبي،
امراض رايج و
جراحي آشنا مي
شدند. البته
مقابله با
بيماري ها
رايج و
شايع هر منطقه
در اولويت
آموزش آنان قرار
داشت. اين
پزشكان بعد از
طي دوره دو
ساله به مناطق
خود كه
نيازمند
خدمات پزشكي
بود باز مي
گشتند.
«دكترهاي
پابرهنه»
بهنگام
معالجه افراد،
در صورت لزوم
از مشاورت
دكترهاي
متخصص كه به
مراكز درماني
دور افتاده هر
از چندگاهي سر
مي زدند، ياري
و كمك مي
گرفتند.
اگرچه
«دكترهاي
پابرهنه» براي
معالجه امراض
نادر و پيچيده
تربيت نمي
شدند
ولي كوشش آنان
در بالا بردن
سطح بهداشت
عمومي نقش
عمده اي داشته
است. تشكيل
«دكترهاي
پابرهنه» در
متن مبارزات
عظيم توده اي
به منظور
تعميم
اقدامات پيشگيرانه
بوده و از
طريق وسائل
ارتباط جمعي، هنر
و ادبيات در
سطح گسترده
تبليغ و حمايت
مي شد. اصل
راهنماي پايه
اي آن خدمت به
خلق و از ميان
برداشتن شكاف
و نابرابري
ميان شهر و
روستا در
شرايط مشخص
جامعه چين بود
www.sarbedaran.org
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
دولت
چين
انقلابيون
طرفدار مائو
را دستگير و زنداني
مي کند
سرويس
خبري جهاني
براي فتح. 17
ژانويه
طبق
آخرين اخبار
رسيده از چين،
هر روز در
نقطه اي از
کشور
اعتصابات
کارگري و
خيزشهاي
دهقاني خشونت
آميز عليه
دولت مستبد
حاکم بر چين
در جريان است.
در چند هفته
گذشته هراس
دولت از اينکه
مخالفتهاي
مردم يکباره
تبديل به شعله
هاي سرکش آتش
شود، فزوني
يافته است
بطوريکه بر
تدابير
امنيتي اش در
ميدان
تين آن من
(صلح آسماني)
افزوده و هر
روز صبح قبل
از گشودن
ميدان،
هزار نفر
نيروي
انتظامي در آنجا
مستقر مي
شوند. اخيرا
تارنماي مجله
"مانتلي
ريويو" گزارش
داد که 4 نفر
چيني به جرم
پخش اعلاميه
هاي حمايت از
مائوتسه دون
دستگير شده اند
و در حمايت از
اين 4 نفر موج
حمايتهاي
مردمي براه
افتاده است.
دستگير شدگان
در اعلاميه هاي
خود گفته اند
که چين ديگر
يک کشور
سوسياليستي
نيست بلکه يک
کشور سرمايه
داريست. آنان
در اعلاميه
خود رهبران
حزب کمونيست
چين را "دشمنان
سوسياليسم و
مردم" خوانده
اند.
ژن
ژنگيائو و ژان
روکوآن، روز 24
دسامبر دريک
دادگاه
فرمايشي به
اتهام برهم
زدن نظم
اجتماعي و خدشه
دار کردن
امنيت ملي
محاکمه و
محکوم به سه
سال زندان
شدند. در
ابتدا مي
خواستند آنان
را به جرم
"خرابکاري"
محاکمه کنند
اما اين اتهام
را کنار
گذاشتند. دو
نفر ديگر
بزودي محاکمه
خواهند شد. در
روز تشکيل
دادگاه عده زيادي
از مردم به
آنجا آمدند تا
پشتيباني خود
را از اين دو
نفر نشان
دهند. اما به
آنان اجازه ورود
به جلسه
دادگاه داده
نشد.
بسياري از
اين مردم از
شهرهاي ديگر و
نقاط دوردست
خود را به
آنجا رسانده
بودند. اخبار
اين دستگيري و
محتواي
اعلاميه از
طريق اينترنت
در همه جا پخش
شده بود.
اعلاميه
اي که عليه
دولت چين پخش
شده، به چيزي
بنام "سه
نمايندگي"
اشاره مي کند.
اين "سه نمايندگي"
وضع کنوني چين
را بيان مي
کند. رهبران حزب
کمونيست چين
مدعي اند که
آنها
"نماينده نيروهاي
توليدي
پيشرفته اند"
(به عبارت
ديگر نماينده
آن هستند که
اقتصاد به
قيمت لگد مال
کردن مردم
توسعه يابد و
نه در جهت
منافع مردم)؛
نماينده
"فرهنگ
پيشرفته"
هستند (به
عبارت ديگر
نماينده
فرهنگ پرستش پول
و پرستش بنده
وار فرهنگ غرب
که مردم عادي چين
را ذباله حساب
مي کند) و
"نماينده
منافع اکثريت
مردم" (که
امکان ندارد!
حزبي که نماينده
دو تاي اول
باشد مطمئنا
نمي تواند نماينده
منافع اکثريت
مردم باشد
بنابراين دروغي
بيش نيست).
مقامات
دولت چين اين
اعلاميه را
خطرناک تشخيص
دادند زيرا
نقاب
"سوسياليستي"
آنان را بر مي
دارد و ماهيت
طبقاتي واقعيشان
را به مردم
نشان مي دهد.
شک نيست که
اين اعلاميه
احساسات
ميليون ها نفر
را در جامعه
چين بيان مي
کند؛
ميليونها تني
که در زمان
مائوتسه دون
وضعشان
فرسنگها بهتر
از حال حاضر و
حتا بهتر از
آينده اي که
اکنون در چين
به مردم وعده
اش را مي
دهند، بود. و
اين ميليون ها
مي خواهند
بفهمند که چه
شد که
سوسياليسم از دست
رفت و چگونه
مي توانند
آنرا
برگردانند.
نشريه
حقيقت بزودي
ترجمه اين
اعلاميه را در
اختيار
خوانندگان
خود قرار
خواهد داد.
دانشگاه
کابل سنگر
مبارزه
طبق
گزارش سرويس
خبري جهاني
براي فتح در
ماه نوامبر
گذشته ( آبان )
دانشجويان
دانشگاه
کابل، دست به
تظاهراتي عليه
نيروهاي
امنيتي رژيم
حامد کرزاي
زدند. جرقه
اين
اعتراضات را
قتل دانشجوئي
به نام حبيب
الله حيدري
بدست
چاقوکشان
مارشال فهيم
زد. مارشال
فهيم وزير
دفاع اسبق
حامد کرزاي
بوده و از جنگ
سالاران با
نفوذ
افغانستان
است. وي از
رهبران
"ائتلاف
شمال" است که
با اشغال افغانستان
توسط آمريکا،
به قدرت رسيد.
باند چاقوکشان
مارشال فهيم
براي
دانشجويان
قلدري مي کردند
و حيدري يکي
از
دانشجوياني
بود که حاضر به
گردن گذاشتن
به قلدري و
تهديدات
اينان نبود.
آدمهاي فهيم
مقابل چشم
نيروهاي
امنيتي مستقر
در دانشگاه
حيدري را به
قتل رساندند.
بنا به گفته
دانشجويان،
نيروهاي
امنيتي در اين
قتل دست
داشتند.
روز بعد،
تظاهراتي با
شعار "مرگ بر
نيروهاي
امنيتي" و
"قاتلين
حيدري بايد
محاکمه شوند"
براه افتاد.
صف تظاهرات از
محيط دانشگاه
بيرون شده و
بسوي وزارت
کشور حرکت
کرد. مقامات
به دانشجويان
وعده هاي فريبکارانه
دادند که به
مسئله رسيدگي
خواهند کرد که
البته نکردند.
دانشجويان به
اعتراضات خود ادامه
دادند.
نيروهاي
امنيتي سعي
کردند تظاهرات
دانشجويان را
سرکوب کنند.
اما
دانشجويان منفعل
نمانده و حمله
آنان را با
حمله پاسخ دادند
و نيروهاي
انتظامي را با
سنگ و چوب
فراري دادند.
نيرهاي
انتظامي بروي
دانشجويان
آتش گشودند و
بسياري را
زخمي و دستگير
کردند. مضحک آنجاست
که حامد کرزاي
که محافظانش
آمريکائي اند
و صبحانه و
نهار و شامش
را هم با آنان
مي خورد،
دانشجويان را
متهم کرد که
بخاطر تحريکات
"خارجي" دست
به مبارزه زده
اند!
دانشجويان
دانشگاه کابل
از هر فرصتي
براي اعلام
اعتراض خود
عليه شرايط
حاکم بر
دانشگاه و عليه
رژيم دست
نشانده حامد
کرزاي و حضور
نيروهاي
اشغالگر
امپرياليسم
آمريکا و ديگر
امپرياليستها
استفاده کرده
اند. يکسال
پيش اعتراض
آنان به شرايط
فلاکت بار
خوابگاه ها به
خاک و خون کشيده
شد. در جريان
آن تظاهرات،
نيروهاي
امنيتي مستقر
در دانشگاه
بروي آنان آتش
گشوده و چند
تن از
دانشجويان را
به قتل
رساندند.
زنان
افغانستان
عليه قلدري
نيروهاي
اشغالگر
آمريکائي
طبق گزارش سرويس
خبري جهاني
براي فتح در
روز 27 نوامبر
يک تظاهرات
توده اي در
"ننگرهار"
واقع
جنوب شرقي
افغانستان،
عليه سربازان
آمريکائي
براه افتاد.
سربازان
آمريکائي تحت
عنوان
"جستجوي
تروريستها"
در خانه هاي
مردم را شکسته
و به خانه
گردي
پرداختند. در اين
خانه گردي هاي
فاشيستي، سه
مرد و يک زن را
دستگير کردند.
بفاصله
کوتاهي يک
تظاهرات ده هزار
نفره
که مردم با
عصبانيت عليه
آمريکا و رژيم
دست نشانده
کرزاي شعار مي
دادند براه
افتاد. تظاهر
کنندگان
اتوبان اصلي
ميان جلال
آباد و ترخام
(جاده اي که
کابل را به
پيشاور پاکستان
وصل مي کند) را
بستند. در
درگيري هاي
ميان مردم و
نيروهاي
امنيتي محلي،
يک دختر جوان
کشته شد.
ويژگي
اين مبارزه
توده اي در آن
بود که تعداد چشمگيري
از زنان در آن
حضور داشتند.
از صبح روز
27نوامبر تا
ظهر روز بعد،
زنان روي اتوبان
جلال آباد-
ترخاي بست
نشستند. آنان
اتوبان را
کاملا بلوکه
کرده و اعلام
کردند که تا زمان
آزادي دستگير
شدگان به اين
کار ادامه
خواهند داد. اعتراضات
توده اي به
ديگر نقاط آن
منطقه سرايت
کرد. بالاخره
اشغالگران
آمريکائي و
رژيم دست
نشانده شان از
ترس اينکه
ممکنست
اعتراضات توده
اي بيش از اين
گسترش يابد،
دستگير شدگان را
آزاد کردند.
مقامات به
مردم قول
دادند که از
اين پس سربازان
آمريکائي
همراه با
نيروهاي
حکومت افغانستان
دست به خانه
گردي خواهند
زد. اما مردم
اين را قبول
نکرده و اعلام
کردند که خانه
گردي هاي
فاشيستي
اينان بايد
فورا و بالکل
قطع شود.
خانه
گردي ها و
اذيت و آزار
ارتش فاشيستي
آمريکا در
افغانستان
ادامه خواهد
يافت و مردم
را بيش از پيش
مصمم خواهد
کرد که عليه
اين نيروي
اشغالگر و
رژيم دست
نشانده اش بپا
خيزند و به
حساب تک تک
جنايات آنان
رسيدگي کنند.
مطمئنا زنان
افغانستان
نقش مهمي در
اين ماجرا خواهند
داشت. ■
www.sarbedaran.org
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
سيمور
هرش، خبرنگار
معروف
آمريکائي،
اخبار تکاندهنده
اي را در
روزنامه
نيويورکر(28
ژوئن 2004) گزارش
کرد: " ماشين
عملياتي
اطلاعاتي و
نظامي اسرائيل
اکنون بي سر و
صدا در
کردستان
مشغول به کار
است و
آموزش
واحدهاي
کماندوئي کرد
و مهمتر از
همه،
عمليات
پوشيده اي را
درون مناطق
کردستان
ايران و سوريه
به پيش ميبرد...
ماشين
عملياتي
اسرائيل شامل
اعضاي موساد،
سرويس
اطلاعاتي
خارجي و سري
ميباشد که در
کردستان تحت
پوشش تاجر کار
ميکنند و در
بعضي موارد،
پاسپورت
اسرائيلي با
خود ندارند."
سوال
اينجاست که
وقتي ارتش
آمريکا تمام
عراق را به
اشغال
درآورده و در
کردستان عراق
مستقر است و
طبقات حاکمه
کردستان عراق
از نزديک با آن
کار مي کنند،
چه نيازي به حضور
ماشين عملياتي
اسرائيل
دارند؟
اسرائيل در
واقع شاخه نظامي
ـ امنيتي
آمريکا در
خاورميانه
است، و در اين
زمينه تخصص
دارد.
اسرائيل
شهره به آن
است که
سرويس هاي امنيتي
مخوف رژيمهاي
مستبد
خاورميانه (از
ايران
شاهنشاهي
گرفته تا
عربستان سعودي
و مصر و بقيه
کشورها) را
تعليم داده
است. اسرائيل
با دزديدن
سرزمين
فلسطيني ها،
با قتل عام و
بيرون راندن
آنان از
کشورشان به
بدترين
نشانه
ستم ملي و
مستعمراتي در
خاورميانه
تبديل شده
است.
بهمين دلايل
مردم خاورميانه
تنفر ويژه اي
از اسرائيل
دارند. از سوي
ديگر، جنبش
ملي خلق کرد،
در نتيجه
سالها مبارزه
عليه رژيم هاي
مستبد ايران
(رژيم شاه و
رژيم جمهوري
اسلامي ) و
رژيم ارتجاعي
بعث در عراق و دولت
ترکيه و
سوريه، تبديل
به سمبل
مبارزه و مقاومت
عليه ستمگران
شده است.
بهمين دليل
دوستي و
همکاري بسيار
نزديک طبقات
حاکم کردستان
عراق با
اسرائيل دزد و
خونريز بسيار
تکان دهنده و
حيرت انگيز
است. بسيار
دردناک و مانند
نمک ريختن روي
زخمهاي
خلقهاي
خاورميانه است.
همکاري نزديک
ميان اسرائيل
و رهبران دو حزب
بزرگ کردستان
به رهبري جلال
طالباني و مسعود
بارزاني
بسختي قابل
هضم است. اين
ديگر اوج
انحطاط آنان
است که شکنجه
گران و
کماندوهاي
اسرائيلي را
به يکي از
مهمترين
مراکز انقلابي
خاورميانه
راه داده اند
و نقطه امني
براي عملياتهاي
ارتجاعي اش
فراهم کرده
اند.
مقامات
آمريکائي و
مقامات
کشورهاي
خاورميانه در
مصاحبه با
سيمور هرش به
وي گفته اند
که اسرائيل به
اين نتيجه
رسيده که که
ثبات عراق بهم
خورده است؛
بنابراين
تصميم گرفت
مناسبات خويش
را با کردهاي
عراقي توسعه
دهد و حضورش
را در کردستان
تقويت و تحکيم
کند. هرش مي
گويد، نيروهاي
اسرائيلي در
حال حاضر در
کردستان مي
باشند و در
حال تعليم
کماندوهاي
عراقي هستند که
تحت امر خود
به کار خواهند
گرفت. اسرائيل
اين نيروها را
براي زير نظر
گرفتن
کشورهاي همجوار
تعليم مي دهد.
در توصيف
اهداف
اسرائيل در منطقه،
هرش ميگويد، "
ترک ها مي
گويند عمليات اطلاعاتي
گسترده
اسرائيلي ها
در شمال عراق،
ترکيبي است از
فعاليت هاي ضد
سوريه و ايران،
و ايجاد
پشتيباني
براي کردهاي
سوري و ايراني
که مخالف
حکومت هاي خود
هستند."
سيمور
هرش با اشاره
به گفتگوهايش
با يکي از مامورين
اطلاعاتي
سابق اسرائيل
توضيح ميدهد که:
" از اواخر سال
گذشته
اسرائيل
واحدهاي کماندوئي
کرد را با
همان شيوه
وکارآئي
واحدهاي کماندوئي
کاملاً سري
اسرائيل (به
نام "
ميستاراويم")
تعليم مي دهد.
اين مامور
اسبق گفت، هدف
اوليه اسرائيل
از تعليم
کماندوهاي
کرد راهگشائي
در زمينه هائي
که کماندوهاي
آمريکائي
نتوانسته اند
کاري کنند
(مانند
نفوذ کردن،
جمع آوري
اطلاعات، و
سپس قتل
رهبران قيام
هاي شيعه و سني
در عراق)." اين
افسر
اسرائيلي
براي سيمور هرش
افشاء کرد که:
" برخي از
واحدهاي
عملياتي اسرائيل
در همراهي با
کماندوهاي
کرد براي نصب
دستگاه هاي
ردگير و ديگر
آلات حساس از
مرز ايران
گذشته اند."
هرش همچنين مي
نويسد که
مقامات آلماني
گزارش داده
اند که
فعاليتهاي اسرائيل
در کردستان و
درون مجامع
کردي در ايران
و سوريه براي
"مقاصد
اطلاعاتي و
عملياتي" گسترش
يافته است.
مقامات
کردستان عراق
اين گزارشات
را رد مي کنند
اما استدلال
هايشان قانع
کننده نيست.
مثلا محمد
عثمان در
مصاحبه اي با
روزنامه ديلي
استار چاپ
لبنان، اتهام
هرش را انکار
مي کند. جلال
طالباني در
مصاحبه با "راديو
عراق آزاد" که
ايستگاهي تحت
اداره تبليغات
حکومت
آمريکاست،
اين اتهامات
را دروغ و ساختگي
خوانده است.
اولاً،
تکذيب مقامات
کرد دور از
انتظار نيست زيرا
اينها و
اسرائيلي ها بدلايل
سياسي و نظامي
مجبورند اين
عمليات را
مخفي نگاه
دارند.
آنها خوب
ميدانند که
اين مسئله،
مسئله اي حساس
است و حتا مردم
کردستان
نسبتا به آن
حساسيت زيادي
دارند.
ثانياً،
اين رهبران
کرد
نميتوانند
ادعا کنند که
چنين اتحادي
بر خلاف اصول
انقلابي
آنهاست. زيرا
آنها نشان
داده اند که
چنين اصولي
ندارند. آنها
علناً و
تماماً در
تمام زمينه ها
با امپرياليسم
آمريکا و
کشورگشائي
هاي آن
متحدند. لذا
دليلي ندارد
اتحاد با
اسرائيل را که
پادگان نظامي
آمريکا در
خاورميانه
است،
خارج از حد و
مرزهاي خود
بحساب آورند.
در واقع ملا
مصطفي
بارزاني،
رهبر کردها در
اواخر دهه 1960 و 1970
وارد معامله
با شاه ايران
و آمريکا شد و
به اسرائيل
نيز سفر کرد.
اتفاقا همين
محمد عثمان او
را در اين سفر
همراهي کرد.
مثال
هاي تازه
ديگري هم وجود
دارد. پس از
اينکه جنگ اول
آمريکا عليه
عراق تمام شد
(سال 1991) جلال
طالباني
(رهبري
اتحاديه
ميهني
کردستان) و
مسعود
بارزاني در
کردستان عراق
حکومت کردي خود
را برقرار
کرد. بلافاصله
جلال طالباني
وارد روابط
بسيار نزديک
با رژيم
جمهوري
اسلامي ايران
شد. وي به
سپاه
پاسداران و
وزارت اطلاعات
جمهوري
اسلامي اجازه
داد که آزادانه
در مناطق تحت
کنترلش به
عمليات ترور و
جاسوسي عليه
نيروهاي
انقلابي
اپوزيسيون
جمهوري اسلامي
بپردازند.
بسياري از
افراد حزب
دموکرات کردستان
ايران و کومله
ترور شدند.
طالباني هم اکنون
نيز روابط
حسنه اي با
جمهوري
اسلامي ايران
دارد. اين
آدمها جنايات
آنطرف مرز
مربوط به مردم
ايران و حتي
جنايات عليه
کردهاي ايران
را ناديده
ميگيرند.
اينکارها
بر خلاف
قولهائي که
رهبران کرد
داده
اندعقبگردهائي
جدي براي مردم
کردستان ببار
آورده است.
مبارزه
شجاعانه تازه
آغاز شده بوسيله
رزمندگان کرد
در 1975 عليه
خيانت ملا
مصطفي(هنگاميکه
جلال طالباني
بعنوان رهبري
جديد ظهور
پيدا کرد )
تولد مجددي از
اميد و احترام
را براي جنبش
کرد به ارمغان
آورد. اکنون
بنظر ميرسد
رهبران
امروزي کرد در
همان مسير ملا
مصطفي گام
گذاشته اند. در
واقع رهبران
فئودال و
سرمايه دار
بزرگ و در برخي
موارد چهره
هاي سابقاً
مترقي تر
ناسيوناليست
بدنبال همان
سياست بيهوده
ي " دشمن دشمن
من، دوست من
است" افتاده
اند. اينها
وارد مسير
بسيار
ارتجاعي سازش
با منفورترين
قدرت هاي
جهاني شده اند
و دست به حراج
منافع مردم کرد
زده اند. از
همه بدتر
اينکه برخي از
روشنفکران
کرد مقيم
اروپا و
آمريکا از
حضور فعال اسرائيل
در کردستان
استقبال کرده
اند. به ظن
برخي از آنان
کردها و
صهيونيستها
داراي نقاط
اشتراک زيادي
هستند. مثلا
مي گويند هر
دو مدت مديدي
ازداشتن دولت
محروم بودند،
يا اعراب و
ايرانيان
دشمن
مشترک هر
دويند!
آنها مي
گويند اتحاد
با اسرائيل
عليه به
اصطلاح
"دشمنان
مشترک" مفيد
است! مثلا دکتر
صباح الف.
صالح،
پروفسورزبان
انگليسي در يک
دانشگاه آمريکائي
در تارنماي
مربوط به
کردستان
ابزرور نوشت،
" با وجود قلت
جمعيت، يهودي
ها قدرت سياسي
عظيمي را در
ايالات متحده
در دست دارند.
لذا براي
کردها مفيد
بنظر ميرسد
چنان لابي اي (مجراي
رابطه با قدرت
اجرائي) داشته
باشند که به
نيابت از جانب
آنها فشار
لازم را اعمال
کند."
مفيد
براي چه کسي؟
مفيد براي
امپرياليسم
آمريکا و
اسرائيل ونه
مردم کرد.
براي آمريکا و
اسرائيل مفيد
است زيرا
اينان نياز
مبرمي دارند که انزواي
خود را در
خاورميانه
بشکنند؛ زيرا
منافع
استراتژيک در
خاورميانه
دارند و
کردستان در
اين منطقه
است. البته
اين اتحاد
ممکنست براي
بخشي از
استثمارگران
فئودال و
سرمايه دار
کردستان مفيد
باشد، ولي
يقيناً براي
مردم کردستان
مفيد نيست.
عده
اي از اين
روشنفکران با
تزهاي من
درآورديشان،
به رهبران کرد
انتقاد مي
کنند که در
اين زمينه بيش
از اندازه در
حالت دفاعي
هستند و
ميگويند براي
کردها مشکل
اصلي
ناسيوناليسم
عرب است و نه صهيونيسم
اسرائيل. اين
ناسيوناليسم
تنگ نظر اصول
مبارزه
عادلانه ي
راستين مردم
کردستان را
بدور انداخته
و از اهداف
واقعي
اسرائيل و ماهيت
آن چشم پوشي
مي کند. آنان مرز
ميان دوستان و
دشمنان مردم
کردستان و
کلاً مردم
خاورميانه را
مخدوش
مينمايند.
يکي
ديگر از همين
قماش
روشنفکران به
نام کمال ح.
آرتين
از انجمن
مطالعات کردي
در کاليفرنيا
مي گويد اين
سياست،
" سياستي مترقي
و اتحادي
طبيعي" است. وي
از اسرائيل در
مقابل
"اعراب" دفاع
ميکند و مي
گويد: « ايجاد
اسرائيل خاري
بود در چشم
فاشيست هائي
که دوست
داشتند آنرا
از بين ببرند.
ايجاد
کردستان
بعنوان يک
کشور هنوز يک
تابو (انديشه
اي قبيح و
ممنوعه) است.
نه تنها
فاشيست ها بلکه
برخي از
روشنفکران
مترقي به آن چون
اسرائيل
بالقوه دومي
نگاه ميکنند...
با توجه به
گذر از تجربه
اي مشابه،
اتحاد بين کردها
و يهودي ها
امري کاملاً
طبيعي است.»
برخي
از اين
روشنفکران
فراتر رفته و
ميگويند، « تحقيق
در باره
منشاء
کردها و يهودي
ها نشان مي
دهد که
احتمالا
اينها در چندين
هزار سال
قبل،
پدراني
مشترک داشتند.
اميد است که
کردها و يهودي
ها اين فرهنگ
مشترک را کشف
کنند و به
ياري آن رفاقت
ميان خود را
تقويت کنند
آنگونه که
اخيرا در شمال
عراق از آن
بهره مندند.»
روزنامه کرديش
ابزرور در
سرمقاله 27
ژوئيه نوشت،
«مردم اسرائيل
و کرد وجه
اشتراک هاي
بزرگي دارند...
اينها دلايل
خوبي براي
اسرائيل است
تا خود را با
کردستان متحد
کند...»
چه
کسي ميگويد
کرد ها مسائل
بسيار مشترکي
با اسرائيل
دارند؟ آيا
هرگز کردها
اعراب فقير را
از خانه و
کاشانه شان
رانده اند؟
خير. خودشان قرباني
جنايات رژيم
هاي عراق،
ترکيه و ايران
بوده اند. آيا
کردها
فلسطيني ها را
قتل عام کرده
اند؟ خير. در
واقع برخورد
اسرائيل به فلسطيني
ها ، برخورد
دولت هاي
ستمگر به
کردها را به
ياد مي آورد.
آيا کردها
هزاران روستا
را در فلسطين
نابود کرده و
آنها را بي
خانمان کرده
اند؟ خير.
اسرائيل
اينکار را
کرده است. سياست
دولت اسرائيل
در اسکان دادن
يهوديان در
فلسطين درست
مشابه سياست
صدام حسين در
عرب نشين کردن
موصل و کرکوک
است. پس سوال
اينجاست که
در
واقعيت
کردها با چه
کساني وجه اشتراک
بسيار دارند؟
با مردم
فلسطين و ديگر
خلقهاي
خاورميانه.
طي
اکثر سالهاي
قرن گذشته،
مردم کردستان
عليه رژيم هاي
ارتجاعي
منطقه که همه
وابسته به
امپرياليسم
بوده اند و
هستند، جنگيده
اند. خواست
آنها براي حق
تعيين سرنوشت ـ
که بمعناي حق
آنها براي
تشکيل دولتي
مستقل در
صورتي که
خواهان آن
باشند است -
حمايت مردم انقلابي
و مترقي در
منطقه و سراسر
جهان را جلب کرده
است. احترام و
تاثيري که خلق
کرد مستحق آن
هستند بدليل
اين مبارزه
است.
ايجاد
اسرائيل
نمونه خوبي
است از اينکه
امپرياليستها
چگونه
ميتوانند
مسئله ملي را
در جهت منافع
خود بکار
گيرند. پاسخ
ارتجاعي به
مسئله ملي
يهود عبارت
بود از قرار
دادن منافع
يهودي ها در
مقابل ديگر
مردم
ستمديده،
بويژه فلسطيني
ها. اين حتي
نشانگر منافع
يهودي ها
نيست، زيرا
اين سياست
آنان را به
سربازان
طبقات حاکمه بزرگ
سرمايه دار
تبديل مي کند.
ايجاد يک دولت
مستقل کرد
بدليل آنکه در
تضاد با منافع
کنوني امپرياليستهاست،
"هنوز يک
تابو" است. اگر
تحت شرايط
غيرقابل پيش
بيني آينده
قرار باشد
امپرياليستها
تجربه
اسرائيل را در
مورد ايجاد يک
دولت دست
نشانده کردي
تکرار کنند ـ
که امري غير
محتمل است ـ
اين سياست نيز
به منافع طبقات
سرمايه داران
بزرگ و
امپرياليستها
خدمت خواهد
کرد و نه به
منافع طبقه
کارگر و دهقانان
و خلق کرد و
مطمئنا عليه
منافع
پرولتاريا و
خلقهاي
خاورميانه و
جهان خواهد
بود. اکثر
کردها بهمان
اندازه تحت
استثمار
هستند که اکثريت
مردم منطقه.
عميق ترين
منافع توده
هاي کرد از
طريق انقلابي
که کل نظام
ستمگرانه
سياسي و
اجتماعي حاکم
در خاور ميانه
را سرنگون کند
و مسئله ملي
کرد را در
چارچوب اهداف
انترناسيوناليستي
و انقلابي حل
کند، بر آورده
ميشود. ■
www.sarbedaran.org
دولت
کانادا به
مرزهاي آزادي
انديشه و بيان
مي تازد!
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
در
تاريخ 27 اکتبر 2004
پليس فرودگاه
تورنتو (
کانادا) يک
پناهنده
سياسي ايراني
را به دليل
حمل سي و چند
جلد کتاب
"پرنده
نوپرواز"،
مشکوک قلمداد کرده
و بازداشت
کرد. ايرانيان
مبارز خارج از
کشور کارزار
دفاعي مشترکي
عليه اين
اقدام سرکوبگرانه
دولت کانادا
براه
انداختند. يکي
از کميته هائي
که براي پيش
برد اين
کارزار تشکيل
شده بود، در
اطلاعيه اي
تحت عنوان «
دولت کانادا
به مرزهاي
آزادي انديشه
و بيان مي
تازد!» نوشت:
« محمود
نميني در روز
چهارشنبه 27
اکتبر 2004 در
فرودگاه پي
يرسون تورنتو
در کانادا به
جرم حمل کتاب
"پرنده
نوپرواز"
دستگير شد.
اين کتاب بخشي
از تاريخ
مبارزات مردم
ايران عليه
جمهوري اسلامي
را ثبت کرده و
مانند صدها
کتاب فارسي
ديگر بدليل سانسور
و سرکوب در
جمهوري
اسلامي
ايران، در
اروپا نشر يافته
است....(اما) دولت
کانادا حمل آن
را جرم تلقي
مي کند. آيا
دولت کانادا
بعنوان بازوي
سانسور و سرکوب
رژيم جمهوري
اسلامي ايران
عمل نمي کند؟ محمود
سالها بخاطر
عقايد سياسي
اش در سياهچالهاي
رژيم جمهوري
اسلامي ايران
بسر برده است
و اکنون بهمان
دليل يعني
داشتن عقايد
معين، در
زندان کانادا
بسر مي برد.
دولت کانادا
اين مسائل را
چگونه توضيح
مي دهد؟.... شک
نيست که روابط
نزديک دولت
کانادا و
جمهوري اسلامي
که باعث تعلل
دولت کانادا
در اعتراض به
قتل زهرا
کاظمي توسط
شکنجه گران
جمهوري اسلامي
ايران شد در
اين جا نيز
دخيل مي باشد.
بايد
خاطرنشان کرد
که کانادا يکي
از پايگاه هاي
مالي و
اقامتگاه
خارج کشوري
خانواده ي
رفسنجاني و
ديگر هزار
فاميل غارتگر
و دزد هيئت
حاکمه ايران
است. دستگيري
محمود را بايد
بعنوان حرکتي
از جانب دولت
کانادا در
راستاي محدود
کردن آزادي
بيان و تشکل
اپوزيسيون
ايراني دانست.
ما اپوزيسيون
جمهوري
اسلامي در
کانادا را فرا
مي خوانيم که
متحدانه به
اين حرکت دولت
کانادا
اعتراض کرده و
مانع از رشد و
گسترش آن
شوند.
محمود
قرباني فضاي
نژادپرستانه
اي که جورج
بوش در
آمريکاي
شمالي براه
انداخته نيز
شده است. همه
مي دانند جورج
بوش مهاجريني
را که اصليت
خاورميانه اي
دارند بصورت
مظنون و دشمن
طبقه بندي
کرده است. دولت
کانادا نيز هر
چه بيشتر خود
را با دکترين
نژادپرستانه
بوش منطبق مي
کند و محمود
يکي از
قربانيان اين
هماهنگي است.
دستگيري
محمود طبق قوانين
کنوني کانادا
کاملا غير
قانوني است زيرا
در کانادا نشر
و توزيع هيچ
نوع کتابي غير
قانوني نبوده
و نيازمند
اجازه نيست.
اما در آمريکا
دولت جورج بوش
غير قانوني
کردن نشر کتاب
را آغاز کرده
است. از آنجا
که دولت
کانادا در بسياري
موارد بطور
اعلام نشده پا
جاي پاي دولت
آمريکا مي
گذارد مي توان
دستگيري محمود
به جرم حمل
کتاب را به
اين فضاي
عمومي که دولت
آمريکا براه
انداخته نيز ربط
داد. خزانه
داري دولت
جورج بوش در
سال 2004 هر گونه
ويراستاري
(اديت) آثار
ايراني را
ممنوع و جرمي
همسنگ "کمک به
دشمن" اعلام
کرده است (به
مقاله آدام
ليپتاک در
نيويورک
تايمز 28 فوريه 2004
رجوع کنيد)....
اين حرکت دولت
کانادا هشدار
دهنده است.
قدرتهاي
بزرگ مي
خواهند به
مردم بگويند "فکر
کردن ممنوع"،
"نوشتن
ممنوع" و
"اعتراض
ممنوع"!
آنها مي
خواهند مبارزات
مردم جهان را
تحت نام
"تروريسم"
منکوب و لگدمال
کنند. ما بطور
عاجل و
اضطراري از
مردم ترقيخواه
کانادا مي
خواهيم که در
اتحاد با
مهاجرين و
مردم
ترقيخواه
دنيا به اين
حرکات نه!
بگويند و جلوي
آن را تا براي
همه کس دير
نشده بگيرند........»
«سرويس خبري
جهاني براي
فتح» نيز
با تجزيه و
تحليل اين
واقعه و با
نقل اطلاعيه
فوق، خبر را
به جهان
مخابره کرد.
نيروهاي
مترقي و ضد
امپرياليست
از نقاط مختلف
جهان به اين
حادثه عکس
العمل نشان
دادند و با
ترجمه و پخش
اطلاعيه اين
کميته دفاع و
فعاليت هاي
ديگر به اين
کارزار
جنبه بين المللي
دادند.
به فاصله
کوتاهي پس از
آغاز کارزار
دفاعي، دولت
کانادا عقب
نشيني کرد. اتهاماتي
را که به جرم
حمل کتاب به
محمود نميني
زده بودند پس
گرفته و وي را
آزاد کردند.
اين کميته
دفاع
در گزارش خود
از پيشرفت
کارزار نوشت :
«.... پيروز
باد روحيه
مبارزاتي و
جسارت داشتن
در مقابل
اقدامات
سرکوبگرانه دولتهاي
امپرياليستي!
پيروز باد
باور داشتن به
اراده
مبارزاتي مردم
و اتحاد و
همبستگي
نيروهاي
آزاديخواه!
اتحاد مبارزه
پيروزي! .... پس
از صدور اولين
اطلاعيه از
طرف «کميته
دفاع....» کانون
زندانيان
سياسي در
تبعيد واکنش
سريعي ... از خود
نشان داد..... در
بيانيه کانون
امده است که :
« دستگيري
اين زنداني
سياسي سابق
توسط پليس و دستگاه
اطلاعاتي و
امنيتي
کانادا اين
ذهنيت را
تقويت مي کند
که کانادا به
رغم اينکه تحت
فشار افکار
عمومي
قطعنامه اي در
محکوميت نقض
حقوق بشر توسط
جمهوري
اسلامي به
کميسيون حقوق
بشر سازمان
ملل ارجاع داد،
اما تا آنجا
که به منافغ
اش مربوط مي
شود خود را
ملزم به رعايت
حقوق بشر نمي
بيند و به خاطر
بازسازي
رابطه اش با
جمهوري
اسلامي که در
پي قتل زهرا
کاظمي ضربه
ديده بود، اين
بار در کنار
جمهوري
اسلامي قرار
مي گيرد و
اقدام به دستگيري
و پايمال کردن
حقوق انساني
يکي از
قربانيان
رژيم حاکم بر
ايران مي کند. .... کانون
زندانيان
سياسي
ايران(در تبعيد)
بعد از اطلاع
از دستگيري
محمود، طي
ارسال نامه اي
به مقامات
دولتي در
کانادا،
دستگيري وي را
به شدت محکوم
کرده و خواهان
آزادي فوري وي
شد. ...
اين اقدام
کانادا که ظاهرا
تحت عنوان
مقابله با
"تروريسم"
صورت مي گيرد،
هشداري جدي
است که مي
خواهند هر نوع
افکار ترقي خواهانه،
عدالت
خواهانه،
برابري
طلبانه و ضد سرمايه
داري را تحت
نام
"تروريسم"
منکوب کنند.»
....
سايت سازمان
زنان هشت مارس
اطلاعيه
اوليه کميته
را که براي
اطلاع رساني
به مردم نقش
مهمي ايفا کرد
درج کرده و
صفحه اي براي
جمع آوري امضا
هاي اعتراضي
باز کرد…. امضا
کنندگان از
کشورهاي
مختلف منجمله
ايران، وبلاگ
نويسان و
کانون هاي
فرهنگي،
فعالين جنبش
زنان و جنبش
کارگري و
دوستان
کشورهاي ديگر
مي باشند. يکي
از مسئولين
هشت مارس در
اطلاعيه اي نوشت:
«دفاع من از
محمود .... دفاع
از ايده ها و
عقايد خودم هم
هست ....عقايد من
صرفا يکسري ايده و
شعار خشک و
خالي نيستند
که يک بار در
مجامع و نوشته
ها اعلام کنم
و با خيال
آسوده سر روي بالش
بگذارم. عقايد
و نظرات ما
دائما توسط
حوادث روز به
مصاف طلبيده
مي شوند.
مرتبا توسط
حوادث روز
مورد آزمون
قرار مي گيريم
که چقدر واقعا
مدافعان گفته
هايمان در عمل
هستيم. ... نکته
آخر و مهمتري
که مي خواهم
تاکيد کنم اين
است که بعد از 11
سپتامبر 2001 ما
شاهد يورش حاکمان
کشورهاي غرب
به حقوق
دموکراتيک
مردم در اين
کشورها
هستيم.... حاکمان
دول غربي رسما
براي پيشبرد
کشورگشائي هاي
خود مي خواهند
فاشيسم را در
اين کشورها
حاکم کنند... »
…
کانون
دانشجويان
ايراني در
هلند با صدور
بيانيه اي
اعلام کرد: « کانون
دانشجويان
ايراني در
هلند اين
اقدام پليس
کانادا را نقض
آشکار حقوق
اساسي دانسته
و آن را محکوم
ميکند». ....
سازمان
سراسري
پناهندگان
ايراني در
کانادا نيز
ضمن نامه اي
اعتراضي نوشت: «
طبق قوانين
موجود
کانادا، حمل و
چاپ هيچ کتابي
نياز به مجوز
ندارد. ما
بازداشت آقاي
نميني را به
جرم حمل کتاب
محکوم کرده و
حرکتهاي از اين
قبيل از جانب
مقامات
کانادا را انعکاسي
از سياست هاي
جرج بوش در
رابطه با
برخورد به
افراد ي که
پيشينه
خاورميانه اي
دارند ميدانيم.»
....در
راستاي اين
اقدامات اتاق
پالتاکي
اتحاد سوسياليستي
در روزهاي
چهارشنبه
24نوامبر و يکشنبه
28نوامبر ضمن
به اطلاع
رساندن
دستگيري محمود
همگان را جهت
اعتراض و اقدام
به آزادي فوري
وي فرا خواند.
.... براي
اکثر حاضرين
روشن بود که
مبارزه عليه
اين بي عدالتي
در واقع
ايستادگي در
مقابل يورش
گستاخانه به
آزادي بيان و
انديشه است که
در جهان با رهبري
بوش شروع شده
است. دوستان
حاضر در جلسه
هر يک با روش
خود لزوم
تقويت روحيه
مبارزاتي و
جسارت داشتن
در مقابل حمله
و توطئه چيني
دولتهاي
امپرياليستي
و سرکوبهاي
آنان را به همه
يادآوري
کردند؛ و هر
يک به گونه اي
و از زاويه اي
يادآوري
کردند که اگر
در مقابل حمله
دست بدست هم
بدهيم و
جسارت داشته
باشيم دليل
ندارد از قدرت
اينها بترسيم
و خود را به
فضاي فاشيستي
که در حال
پيشروي است
تطبيق دهيم و
به آن عادت
کنيم.»
در روز
اول دسامبر يک
اکسيون
اعتراضي در
مقابل اداره
مهاجرت شهر
تورنتو
برگزار شد که
طبق گزارش:
«
در اين
تظاهرات حدود سي
نفر شرکت داشتند.
بسياري از
شرکت کنندگان
کتاب پرنده نو
پرواز را روي
دست بلند کرده
بودند.
متاسفانه به
اندازه شرکت کنندگان
کتاب در دسترس
نبود اما همان
تعداد هم صحنه
جذابي ايجاد
کرده بود. با
وجود آنکه تعداد
شرکت کنندگان
کم بود اما
تعداد زيادي
خبرنگار راديو
و
تلويزيون و
روزنامه ها
حضور داشتند
که خبر را
بطور مثبتي در
رسانه هاي
گروهي کانادا
پوشش دادند.
يک استاد کالج
جورج براون
تورنتو به
خبرنگاران
گفت: اوضاع
خطرناکي است
زيرا دولت
کانادا
سياستهاي
جورج بوش را
پيش مي برد و
ما مي ترسيم
بزودي بيايند
در خانه
هايمان ما را
بخاطر داشتن
کتاب بگيرند و
ببرند! »
بايد
يادآوري کنيم
که دولت کانادا
هنوز سي و چند
جلد کتاب
پرنده
نوپرواز را پس
نداده است.
مبارزه براي
پس گرفتن اين
کتاب ها يک
وظيفه مهم در
زمينه دفاع
از مبارزات
مردم ايران
عليه رژيم
جمهوري
اسلامي، دفاع
از
جانباختگان
جنبش انقلابي و
کمونيستي
ايران و
دفاع از
آزادي بيان و
انديشه است.■
www,sarbedaran.org
درسهاي
قيام آمل را
به ميان توده
ها ببريم!
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
«آزادي
را جز در پرتو
آتش قهر
انقلابي، جز
در پرتو
جانفشاني بي
محابا و جز در
سايه
يورش بردن
دليرانه به
كاخ ظلم و
بيداد نتوان
بدست آورد. با
دشمنان آزادي
تنها با
زبان گلوله
مي توان سخن
گفت و بر اين
حكم نيز تجربه
اسارت و آزادي
خلقها مهر تائيد
نهاده است.
قيام
پنجم بهمن آمل
حركتي بود
عظيم در اين
جهت و تجربه
اي ساخت شگرف
و سترگ براي
همه آنهائي كه
نمي خواهند تن
به اسارت و
بردگي دهند و
برآنند كه
آزادي را به
قيمت خون به
چنگ آرند.»
به نقل از
بيانيه قيام
پنج بهمن آمل _ 1360
23
امين سالگرد
نبرد
دلاورانه
سربداران را
گرامي داريم
اين
روز يادآور
قهرماني،
جسارت، شجاعت
و ايستادگي
كمونيستهاي
انقلابي است
كه سرشار از
ايمان به
پرولتاريا و و
خلق بودند،
كمونيستهائي كه
نه از مرگ مي
هراسيدند نه
از سختي،
نبردشان از
جان مايه
گرفته و متكي
بر آرمانهاي
والاي كمونيستي
بود.
نبرد
دلاورانه اي
كه نقشي
ماندگاردر تاريخ
مبارزه
طبقاتي در
ايران ايفا
كرد.
«روز
پنج بهمن فقط
متعلق به يك
سازمان يا حزب
مشخص نيست.
اين روز متعلق به همه
نيروهاي
انقلابي و
طبقه كارگر و
خلقهاي ستمديده
ايران و جهان
است. يادآوريش
به همه ستمديدگان
غرور و
سربلندي مي
بخشد. اينكه
بزرگداشت روز
پنج بهمن به
يك سنت
انقلابي بدل
شود و فراگير
شود اساسا به
تلاش كليه
نيروهاي
انقلابي و
كمونيست
بستگي دارد.
مسلما با
بپاخيزي مجدد تودهها
و به ميان
آمدن نسل جوان
انقلابي
زمينه براي
اينكار بيشتر
فراهم شد است.
زماني كه باد
به بادبان
انقلاب افتد
همگان بيشتر
ارزش ستاره را
در جهت يابي
كشتي در
خواهند يافت.»
به نقل از
كتاب «پرنده
نوپرواز»
سالگرد
اين قيام فرصت
مناسبي است كه
درسهاي
فراموش
ناشدني اين
قيام را به
ميان توده ها
بويژه نسل
جوان انقلابي
ببريم. كتاب «پرنده
نوپرواز» را كه يك
جمعبندي همه جانبه
از اين قيام
شكوهنمد
ارائه داده است به
آنها معرفي
كنيم. مطالعه
و بحث بر سر
اين كتاب را را دامن زنيم.
از آنان
بخواهيم كه به
پخش گسترده
اين كتاب در
سراسر ايران
ياري رسانند.
سالگرد
پنج بهمن فرصت
مناسبي است كه
جوانان را با
زندگي و
مبارزه و
آرمانهاي
انقلابي پيشاهنگان
كمونيستي كه
در جريان اين
قيام جان باختند
آشنا كنيم.
باشد
تا درهر محفل
انقلابي
تجربه قيام
آمل به بحث
گذاشته شود و
رزمگاه
سربداران -
جنگلهاي
شمال - به
ميعادگاه
جوانان مبارز
و انقلابي بدل شود.
www.sarbedaran.org
نامه
از خوانندگان
پرنده
نوپرواز
حقيقت ارگان
حزب کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 20 بهمن 1383
سه
روز با پرنده
نو پرواز
سربدار زندگي
كردم. كتابي
كه سه روز
زندگي را در
وجودم مكرر
كرد. باور را
معنا كرد.
اراده و
مقاومت را و
طرح لبخندهايي
كه از اين سه شكل
مي گيرد. سه
روز زندگي
كردم تازه تر
از عشق، بارور
از انديشه اي
پراميد كه
جاده اي رو به طراوت
رهايي مي كشد.
انديشه اي كه
به نداي دروني
انسان و
آزادگي خواهي
اش از فراسوي
مرزهاي مليتي
و جنسيتي رنگ
مي پاشد. رنگ
اميد و اينكه تنها
بايد به خودِ
انساني تكيه
كرد. به خودِ
انساني به نام
خلق. انديشه
اي كه وظيفه و
تعهد را مي
شناسد و
آرزوها و
احساسات آدمي را
به حقيقتي
بالغ پيوند مي
دهد، پر صلابت
و مسئول. در
پاسخ به
چراييِ حركت
سربداران.
دستاورد
سربداران
فشرده اي است
از يك واقعيت تپنده
و آن اينكه
براي هيچ
انسان آزاده اي
زندگي و عشق و
مبارزه جدا از
هم تعريف نمي
شود و اينكه
بايد ايستاد و
سربرافراشت
در برابر هر
بي عدالتي.
شكست ها، بي
عملي و انفعال
را توجيه نمي
كنند. بايد
ديد و آموخت و
دوباره بال گشود.
پرندگان
عاشق خلق
تجربه
پروازشان را
نغمه اي ساختند
در كتابي و
وظيفه هر فرد
انقلابي است
كه اين تجربه
را به هر
طريقي كه امكان
دارد به ميان
توده ها ببرد
تا از شوق و شور
جوان انگيزه
اي پراميد و
با اراده
بيافريند تا
پرنده
نوپرواز هستي
يافته بار
ديگر پرواز را
تجربه كند، از
چرخش رقص باد
به سوي ديار آزادي
به اميد
آنروز
www.sarbedaran.org