حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18 آبانماه
1383
اين
است سند جنايت
جمهوري
اسلامي!
فرارسيدن
مرحله تعرض
استراتژيک در
جنگ خلق نپال
نصايح
فرماندار
نظامي خميني
در مهاباد، به
کردها !
گزيده
اي درباره
فدراليسم از
حقيقت شماره
3، بهمن 1380
مباحثی
که در حاشيه
آن براه افتاد
گزيده
اي از مقاله
کمونيستها و
جنبش کارگري
مندرج در
حقيقت شماره 15
نام
کتاب: خاطرات
آلبرت
سهرابيان
اين
است سند جنايت
جمهوري
اسلامي!
و هر
کوي و برزن را
با آن پر
کنيد،
آنچنان که
ننگ اين جنايت
بر خاطره آحاد
مردم کشورحک
شود
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18
آبانماه 1383
حاجي
رضائي، قاضي
دادگستري
جمهوري
اسلامي، شخصا
طناب دار را
به گردن عاطفه
ي 16 ساله انداخت.
قبل از اعدام،
قاضي و 2
تن از ماموران
انتظامي اش به
نام هاي ذبيحي
و مولائي سه
شبانه روز به
وي تجاوز
گروهي کردند.
قاضي شخصا او
را شکنجه داد
که "اعتراف
کند" 22 سال
دارد. قاضي
اينکار را کرد
تا قوه قضائيه
جمهوري
اسلامي در
مجامع بين المللي
قاتل کودکان
شناخته نشود (
در چارچوب
قانون اسلامي
کارش بي نقص و
عيب بود زيرا
در ايران اسلامي
طبق قانون مي
توان دختر را
از 9 سالگي به
بعد کشت،
فروخت و به او
تجاوز شرعي
کرد). پس از
اعدام و
بخاکسپاري
عاطفه، جسدش را
شبانه
دزديدند تا
اثري از او
نماند.
عاطفه
کيست که
گردانندگان
جمهوري اسلامي
اين چنين از
او در هراسند؟
عاطفه زن ايراني
است. ستمديده و برده
اي که اکنون
يک آتشفشان بي
قرار است.
مردمي که در صحنه
اعدام بودند
شهادت مي
دهند، قاضي
رضائي هنگام
به دار کشيدن
عاطفه گفت او
"بخاطر زبان
تندش اعدام مي
شود". عاطفه در
دادگاه پرخاش
کرد و به قاضي
جواب داد.
عاطفه وکيل
نداشت اما
زبان تندش
ادعانامه اي
برنده عليه
نظام جمهوري
اسلامي و
قوانين دوران
برده داريش
بود؛ عاطفه به
اعتراض حجابش
را بسوي قاضي
پرتاب کرد و
گفت: من نبايد اعدام
شوم، مجرمين
واقعي بايد
اعدام شوند.
مي گويند
عاطفه
"مهجور" بود.
وي قبل از مرگ
حکمي را صادر
کرد که
عاقلترين
افراد اين مرز
و بوم صادر مي
کنند.
عاطفه، دختر
معصوم مردم
فقير و زحمتکش
ما زير دست و
پاي جانيان
جمهوري
اسلامي جان
باخت و اشک
حسرت بر ديدگان
مردم جاري شد.
حسرت انتقام
از اين
جانيان، حسرت
بلند کردن
توفاني مهيب
که طومار
اينان را
يکبار براي
هميشه درهم
پيچد؛ حسرت بر
پا کردن آتشي
که دودمان
آخوندهاي
گنديده را
بسوزاند و جان
سرد جامعه ما
را گرم کند.
حسرتي که بايد
به اشتياق و
تلاش تبديل
شود.
مدتي است که
از وقوع اين
جنايت جگرخراش
مي گذرد. اما
هنوز زخمي
تازه است. قتل بيرحمانه
و قانوني
عاطفه
اولين جنايت از
نوع خودش نبود
و بيان فشرده
ضربات کشنده ي
قانوني و
اجتماعي است
که هر روز و هر
ثانيه بر زنان
وارد مي شود.
جامعه ديگر
تاب تحمل
ادامه اين همه
جنايت
را ندارد. صداهاي
اعتراض از گوشه
و کنار بلند
مي شود و شتاب
مي گيرد. اين
واقعه مي
تواند تبديل
به يک مسئله
سراسري و ملي
شود. پرونده
اين جنايت مي
تواند تبديل
به يک ادعانامه
ملي شود و در
سطح جهاني
بعنوان سند
جنايت جمهوري
اسلامي عليه
زنان، به
نمايش درآيد.
يک حقوق دان
و استاد
دانشگاه که
بسختي
بتوان وي را
منتقد رژيم
خواند در نامه
سرگشاده اي
خطاب به رئيس
قوه قضائيه
ضمن
تعريف و
تمجيد از
شاهرودي با
اشاره به عکس
عاطفه رجبي در
روزنامه ها به
وي هشدار داده
است که : "... تا
پايان عمر از
زير بار آن
نگاه معصوم
رهائي نخواهيد
داشت." وي ضمن
گناهکار
دانستن قاضي شهرستان
نکا و ديوان
عالي کشور در
رابطه با اعدام
"غير قانوني"
عاطفه اظهار
نظر کرده و مي
گويد، "حاشيه
اين پرونده از
باب قانوني
آنقدر فراوان
است که مطمئن
باشيد در
آينده رساله
ها راجع به
اين واقعه
خواهند نوشت."
البته، وکلا و
حقوق دانان و
فعالين حقوق
بشر براي همه
گير و جهاني
کردن پرونده
اين جنايت، مي
توانند
استدلالات
حقوقي
بياورند اما
زنان و مردان
جامعه ما بايد
بدانند که داد
عاطفه و زنان
ايران را تنها
با سرنگون
کردن جمهوري اسلامي
مي توان گرفت. زن در
جمهوري اسلامي
برده است. و
قانون کشور
اين موقعيت را
با صراحت
رسميت بخشيده
است.
از خود سوال
کنيد، اين چه
کشوري است که
زن را بخاطر
رابطه جنسي با
مردي اعدام مي
کنند ولي مرد
را بخاطر همان
کار پس از 100
ضربه شلاق آزاد
مي کنند؟ اين
کشوري است که
در آن زن
قانونا برده
است. حاجي
رضائي عاطفه
را به جرم
"زناي محصنه"
و طبق قانوني
که
مربوط به
تنبيه زني است
که به شوهر
(يعني به صاحب
خود) بي وفائي
جنسي کرده، اعدام
کرد. اما
عاطفه مجرد
بود و طبق
قوانين اسلامي
فقط شلاق
خوردن
بايد نصيبش
مي شد و اگر
اين شلاق خورد
سه بار تکرار
مي شد، بار چهارم
مرگ نصيبش مي
شد! حال از خود
سوال کنيد، چه
منطق بيمار و
پوسيده اي پشت
اين قانون
نهفته است که
به زن مجرد
(يعني کسي که
هنوز صاحب
ندارد) تا 3 بار
"ارفاق" مي
کند و زن
شوهردار را در
جا اعدام مي
کند؟ اين منطق
عصر برده
داريست و اين
کشوري است که
قوانين عصر
برده داري در
آن حاکم است.
زن شوهر دار
يعني برده اي
که صاحب دارد.
در عصر برده
داري، برده اي
را که به
صاحبش خيانت
مي کرد در جا
مي کشتند تا
برده هاي ديگر
فکر خيانت به
صاحب خود را
نکنند. اين
است جمهوري
اسلامي ايران.
نه کم و نه بيش!
با اين
ترتيب، حتا
طبق قوانين
جزائي جمهوري
اسلامي که
هزاران راه براي
مجرم شناختن
زنان ارائه
داده است،
حاجي رضائي "غير
قانوني" عمل
کرده است. مقامات
قضائي جمهوري
اسلامي نيز
اين را خوب مي
دانند اما دم
بر نياورده
اند. دليل اين
امر واضح است.
موجوديت
جمهوري
اسلامي به
سرکوب زنان
وابسته است و
نمي تواند
پيامي جز
سرکوب و وحشت
براي زنان
داشته باشد.
سران رژيم در
يکي از جلسه
هاي اخير خود
به اين نتيجه
رسيده اند که
"مسئله حجاب
زنان براي
جمهوري
اسلامي مسئله
پوشش نيست بلکه
يک مسئله
استراتژيک
است". يعني اينکه
بود و نبود
جمهوري
اسلامي به
سياست هاي ضد زن
آن وابسته است
و هرگونه
کوتاه آمدن در
اين زمينه
موجوديت رژيم
را بخطر مي
اندازد. زن
ستيزي
جمهوري
اسلامي فقط
بخاطر آن نيست
که مي خواهد
آئين و آداب
اخلاقي اسلام
را به زنان
تحميل کند. هر
چند اين مشغله
ارتجاعي و پوسيده
بخودي خود رنج
و مصائب
بيحساب براي
زنان به بار
آورده است و
منشاء
جناياتي است که
مردان جامعه
مستمرا عليه
زنان مرتکب مي
شوند و عامل
اصلي خودکشي
هاي گسترده در
ميان زنان
است. اما
مسئله فقط اين
نيست. همه مي
دانند که همين
قضات قوه
قضائيه و
پاسداران و
نيروهاي
انتظامي قوه
مجريه که
دختري را به
جرم "اعمال
منافي عفت"
اعدام مي کنند
خودشان شبکه
هاي سودآور
فحشا و صادرات
زن به شيخ
نشينها را
اداره مي
کنند. بر کسي
پوشيده نيست
که حاکميت
نظام اسلامي 300
هزار فاحشه
حرفه اي توليد
کرده است. پس
مسئله جمهوري
اسلامي از اين
اعدامها تحت
عنوان "حفظ
عفت" چيست؟
جواب اين است که
سرکوب زنان
براي موجوديت
جمهوري
اسلامي يک شرط
لازم است.
براي همين
قاضي رضائي را
حتا پس از
اينکه توسط
نيروهاي
اطلاعات رژيم
دستگير شد و
اعتراف کرد که
قبل از اعدام
عاطفه به وي تجاوز
کرده است، به
چند ضربه شلاق
محکوم کرده و
آزادش کردند.
سران رژيم
جمهوري اسلامي
بدين طريق مي
خواهند يکبار
ديگر به زنان
بفهمانند که "
در اين نظام
شما برده ايد
و برده خواهيد
ماند"!
قاضي رضائي
با اعدام عاطفه
در ملاء عام
مي خواست تاکيد
کند که "شما
زنان پشيزي هم
نمي ارزيد و
دمار از
روزگارتان خواهيم
آورد"!
حال از خود
سوال کنيد آيا
مي توان جواب
اين پيام ها
را بطور
مسالمت آميز
داد؟ مگر نه اينکه
اين رژيم از
بدو تاسيس خود
به زنان اعلان
جنگ داده و
اين جنگ را
بطرق مختلف
پيش برده است؟
آيا وظيفه
عاجل
کمونيستها
اين نيست که
خشم زنان را
به نيروي عظيم،
به توفاني که
برج و باروي
جمهوري
اسلامي را
درهم شکند،
تبديل کنند؟ توده
هاي زن در
جامعه ما
آماده اند که
متشکل شوند.
اما نه در تشکلات
مصالحه جو و
خوش آب و رنگ و
دفتر و دستک دار.
بلکه در
تشکلاتي
رزمنده که
بتواند نيروي زنان
را براي يک
مبارزه جدي با
رژيم ضد زن
جمهوري
اسلامي آماده
کند. زنان
آماده اند که
در جنبش زنان
متشکل شوند نه
براي همزيستي
با جمهوري
اسلامي و تلاش
براي اصلاح
آن، بلکه براي
کندن
بنيادهاي اين
رژيم خونخوار
و بيرحم. براي
اينکه طناب
دار را از
گردن عاطفه ها
بيرون آورند و
بر گردن
رهبران و سراي
جمهوري
اسلامي
بيندازند.
فرارسيدن
مرحله تعرض
استراتژيک در
جنگ خلق نپال
حزب
کمونيست نپال
(مائوئيست)
آغاز مرحله
تعرض استراتژيک
را اعلام نمود
برگرفته
از: سرويس
خبري جهاني
براي فتح
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18 آبانماه
1383
در
بيانيه
مطبوعاتي به
تاريخ 31
آگوست، حزب
کمونيست نپال
(م) تصميمات
اتخاذ شده
توسط جلسه
گسترده کميته
مرکزي حزب را
اعلام کرد.
اين جلسه به
مدت ده روز
برگزار شد.
اين نشست در
يکي از مناطق
پايگاهي
روستائي، در
سالني مزين به
شعار ها و
پارچه هاي
رنگارنگ و در
شرايطي که توسط گردان
امنيتي ويژه ي ارتش
رهائيبخش خلق
و توده هاي
وسيع محافظت
ميشد برگزار
شد. جلسه توسط
صدر کميته
مرکزي پراچاندا
هدايت شده و
با شرکت تمام
اعضاي کميته
مرکزي، که در
جبهات و
مسئوليت هاي
گوناگون در
حال جنگ بوده
اند بغير از
آنانيکه در
دست دشمن اسير
ميباشند،
برگزار شد.
جنگ
انقلابي در
نپال در سال 1996 آغاز
شد و از
استراتژي جنگ
درازمدت خلق که توسط
مائو تسه دون
طي انقلاب چين
تدوين شد،
پيروي ميکند.
اين جنگ خلق
از يک مرحله
نسبتاً بلند
به نام مرحله
"دفاع استراتژيک"
گذشته است. در
مرحله
دفاع استراتژيک
نيروهاي
انقلابي از
نيروهاي دشمن
ضعيفتر هستند
و بايد طي
مرحله اي
طولاني از
طريق دست زدن
به عمليات
چريکي عليه دشمن، قواي
خود را زياد
کنند. اين جنگ خلق
از مرحله
"تعادل استراتژيک"
نيز گذشته
است. در مرحله
تعادل استراتژيک
طرفين
نسبتاً
مساوي هستند و
هيچکدام هنوز
قادر به
نابودي قطعي
ديگري نيست و
جنگ هر چه
بيشتر از طريق
دست زدن به جنگ درمقياس
بزرگ و عمليات
متحرک و موضعي
مشخص ميشود.
حزب نپال
ميگويد رسيدن
به مرحله
"تعادل استراتژيک"
بمعناي آنست
که کل جامعه
وجود دو دولت
مختلف را که
هر يک ارتش ها
و
موسسات
مربوط بخود را
دارند، تشخيص
ميدهد. در اين
مرحله، هم انقلابيون
و هم رژيم
سلطنتي براي
ورود به مرحله
نهائي که تعرض
استراتژيک
نام دارد و
سرنوشت جنگ را
بطور قطع روشن
مي کند، آماده
ميشوند. از
نظر تئوري
مائوئيستي،
انقلابيون هنگامي
مرحله "تعرض
استراتژيک"
را شروع مي کنند که
بتوانند هدف
اين مرحله را
که نابودي
قطعي نيروهاي
مسلح دشمن و
برقراري حاکميت
خلق در سراسر
کشور است را
برآورده کنند.
ارتش
رهائيبخش
خلق، در سال 2001
ايجاد شد و به
اين ترتيب
نيروهاي نظامي
جنگ خلق، از سطح
نيروهاي
عمدتاً چريکي
به سطح ارتش
منظم
انقلابي،
ارتقاء يافت. جلسه کميته
مرکزي، اعلام
کرد در حال
حاضر ارتش رهائيبخش
خلق داراي سه لشگر
است. اين به
معناي آ نست
که علاوه بر
لشگر هاي شرق
و غرب کشور که
قبل از اين
توسط ارتش
رهائي بخش خلق
( پي ال ا) و تحت
رهبري حزب
سازمان يافته
بودند، اکنون
يک لشگر ديگر
در منطقه
مرکزي کشور
سازمان يافته
است. اينجا منطقه
ايست که
پايتخت رژيم
سلطنتي نپال درآن
قرار دارد و قدرت
اقتصادي،
سياسي و نظامي
رژيم در آنجا
متمرکز است.
حزب به يکسان
بر ضرورت
ارتقاء
مهارتهاي
ارتش رهائي
بخش و گسترش
وسائل، منابع
و رشد کيفي
تعداد افراد
تاکيد
مينمايد.
بيانيه جلسه
کميته مرکزي
اعلام کرد
علاوه بر 3 لشگر، 9 تيپ و 29
گرداني که
اکنون ارتش
رهائي بخش را تشکيل
ميدهند، دست
به گسترش
ميليشياي
خلق زده و آن را تا 100،000
عضو متشکل در
گروهان هاي
تحت رهبري
ارتش رهائي
بخش و در سطح
بخش و ناحيه
افزايش خواهد
داد. بيانيه
مطبوعاتي
ميگويد
" نقشه جديد
شامل آموزش
هاي دفاعي و
تعرضي جديد
براي تعليم
توده هاي وسيع
براي مقابله
با تجاوز
خارجي است و
اين شامل
آمادگي براي
دست زدن به جنگ
تونل عليه
تجاوز خارجي
است. در
جنگ هاي کره و
ويتنام عليه
آمريکا،
استفاده از
تونل ها براي
حفاظت
رزمندگان و
شهروندان و
حملات ناگهاني،
ابزار مهمي
براي خنثي
کردن قدرت هوائي
دشمن بود.
بيانيه
کميته مرکزي
هشدار داد که
دولت توسعه
طلب هند مي
خواهد با
اتکاء به
آمريکا دست به
مداخله
مستقيم عليه
جنگ خلق در
نپال بزند. به
گفته بيانيه
مطبوعاتي،
دستگيري برخي
از کادرها و
رهبران حزب در
شهر هاي مختلف
هند، منجمله
دستگيري رفيق
کيران، عضو کهنه
کار کميته
دائم حزب، پيش
درآمدهاي
سياست مداخله
مستقيم هند در
رابطه با
سرکوب جنگ خلق
در نپال مي
باشند. اين
خطر در هفته
هاي اخير، پس
از جلسه
گسترده کميته
مرکزي حزب،
افزايش يافت. شر
بهادور
دوبا،
نخست وزير
نپال، از سوي
هند به دهلي
نو احضار شد.
در اين ديدار
به مدت پنج
روز با
مانموهان
سينگ نخست وزير هند و
ديگر وزرا و
مشاوران ارشد
هند به مذاکره
نشست.
موضوع اصلي
مذاکرات مسئله
جنگ خلق در
نپال بود. در
ازاي امضاء
قراردادهاي
اسارت بار
اقتصادي،
حکومت هند
موافقت کرده
است سه
هليکوپتر
پيشرفته سبک،
20،000 تفنگ
اينساس، 15،000
تفنگ
اتوماتيک 7،62
ميليمتري(اس ال
آر)، 5000 مسلسل با
کاليبر هاي
مختلف، 800عدد
کاميون و جيپ،
100 عدد ماشين
ضدمين(ام پي
وي اس)، ژاکت
ضدگلوله،
کلاه خود، مين
هاي زميني،
سيم خاردار و
ديگر مواد
جنگي
به رژيم
سلطنتي نپال
بدهد. علاوه
بر اين قول
داده است براي
ارتش سلطنتي
نپال مربيان
نظامي تامين
کند. مسئله
فرستادن ارتش
هند براي
مداخله مستقيم،
اکنون علناً
در مطبوعات
هند مورد بحث
است.
نخست وزيران
نپال و هند بر
سر معاهده
استرداد
مجرمين بين دو
کشور بحث
کردند و توافق
نمودند آنرا
در ماه اکتبر
به نتيجه
برسانند. هند
در حال حاضر
چند تن از
رهبران حزب
کمونيست نپال
(م) را در
بازداشت دارد.
اينها عبارتند
از موهان
بايژيا، سي پي
گاجورل و ديگر
رهبران
واعضاء حزب.
در حال حاضر
استرداد آنان
مخالف قوانين
هند است.
البته
نيروهاي پليس
هند هر از
گاهي فعالين
مائوئيست
نپالي را
ربوده و مخفيانه
آنها را به
رژيم سلطنتي
نپال تحويل مي
دهند.
سرويس
خبري روزنامه
"هيماليا" که
در کاتماندو
مستقر است در شماره
10 سپتامبر
روزنامه خود
نوشت، " جيمز
اف مورياتي
سفير آمريکا
در نپال،
امروز گفت
کشورش براي
تضمين آن که
مائوئيستها
از خارج کمکي
دريافت نکرده
و هرگز قادر
به تسخير
پايتخت
نباشند از
نزديک با هند
همکاري
ميکند."
مورياتي اضافه
کرد، " هند نقش
بزرگي در حل
مشکل
مائوئيستها
دارد. با توجه
به کمک نظامي
و ديپلماتيکي
که براي نپال
فراهم نموده
است، به اين
نتيجه رسيده
ام که به
مائوئيستها
اجازه داده
نخواهد شد کاتماندو
را تسخير
بنمايند." کمک خود آمريکا
به رژيم
سلطنتي نپال،
از 22 ميليون دلار
به 40 ميليون
دلار درسال،
افزايش يافته
است.
در
واکنش به
تهديدات
مداخله گرانه
هند و آمريکا
جلسه کميته
مرکزي حزب به تمام
خلق براي
مقابله با
تجاوز خارجي
فراخوان داد و
گفت: "
يکپارچه در
ميدان هاي
سياسي،
ايدئولوژيک و
نظامي عليه
تسليم طلبي
دولت کهن، مداخله
توسعه طلبانه
هند و خطر
قريب الوقوع
تجاوزات
نظامي بپا
خيزيد...
استقلال نپال
و مردم نپال
را با تبديل
کل کشور به
ميدان جنگ،
ميتوان حفظ
کرد؛ بايد کل
مردم را
رزمنده نموده
و استراتژي
جنگ را به افق
هاي جديدي
عليه هرگونه
دخالتگري
توسط
امپرياليسم و
الحاق گري آن، ارتقاء
داد."
بيانيه
مطبوعاتي
ميگويد در
چنين مبارزه
اي مي توان
روي "
همدردي و
حمايت
توده هاي
وسيع خلق نپال
( منجمله
پرسنل ميهن
دوست درون
ارتش دولت کهن
سلطنتي ) و
همچنين حمايت
توده هاي
عدالتخواه
هند، و نيز
مردم سراسر
جهان" حساب
کرد. حزب تاکيد
کرد که حاکميت
کامل براي خلق
نپال به معناي
رژيمي سلطنتي
يا شکلي از
حاکميت
فئوداليستي و
سرمايه داري
بزرگ در اتحاد
با ستمگران
خارجي نيست؛ بلکه به
معناي يک
جمهوري واقعي
است که در آن
مردم خودشان
در اتحاد با
مردم جهان،
قدرت سياسي را
در دست دارند.
جلسه
کميته مرکزي،
يکرشته
موضوعات
سياسي و
ايدئولوژيک
بسيار مهم در
رابطه با
ايدئولوژي
کمونيستي و
مسائل تئوريک
مارکسيستي را
مورد بحث قرار
داد و تاکيد
کرد که، جهت
کسب پيروزي در
انقلاب نپال و
خدمت به
انقلاب جهاني
پرولتاريا،
ضروري است که تمام
مولفه هاي
مارکسيسم ـ
لنينيسم ـ
مائوئيسم (
فلسفه،
اقتصاد سياسي
و سوسياليسم
علمي) از طريق
بکاربست
ماترياليسم
ديالکتيک،
تکامل يابد.
جلسه
تصميماتي را
درين رابطه
اتخاذ نمود.
قتل
رهبران
مائوئيست نپال بدست
ارتش سلطنتي
- فراخوان
صدر حزب
کمونيست نپال
(م) به سازمان
عفو بين الملل و سازمان
هاي حقوق بشر
- سياست
حزب
کمونيست نپال
(م) در
مورد اجراي
عدالت و رسيدگي به
تخلفات جنائي در مناطق تحت
حکومت قدرت
نوين خلق
برگرفته
از سرويس
خبري جهاني
براي فتح- 27 سپتامبر2004
ارتش
سلطنتي نپال 6
تن از رهبران
و کادرهاي انقلابي
را در 5
سپتامبر به
قتل رساند. دو
تن از
آنان عبارت
بودند از رفيق
شرمن کونوار
(بيشال) عضو
کميته مرکزي حزب
کمونيست نپال
(مائوئيست) و
کميسر لشگر
ششم از ارتش
رهائي بخش خلق
و رفيق
موهاچاندرا
گوتام (کومار)
عضو علي البدل
کميته مرکزي.
آنان پس از
شرکت در يک
جلسه مهم
کميته مرکزي
در راه بازگشت
به سر وظايف
سياسي خود در
منطقه شرق
بودند. مائوئيستها
در اعتراض به
اين قتل ها يک
اعتصاب
سراسري دو
روزه در
روزهاي 28 و 29
سپتامبر را
فراخواندند. پراچاندا،
صدر حزب
کمونيست نپال
(م) در تاريخ 7 سپتامبر
بيانيه اي
صادر کرده و
ضمن محکوم کردن
اين قتل هاي
جبونانه خاطره
جانباختگان
را گرامي
داشت. او در
اين بيانيه
گفت اين رفقا
غير قابل
جايگزين
هستند. او اعلام
کرد که گرفتن انتقام
اين رفقا از
طريق دست
يافتن به
پيروزي در
ميدان نبرد در
اولين نقشه
تعرض
استراتژيک که
اکنون حزب در
حال رهبري آن
است ممکن مي
باشد. او
خاطرنشان کرد
که اين قتل ها
در چارچوب "عمليات
جستجو"
که بطور
هماهنگ ميان
دولتهاي نپال
و هند در نزديکي
سرحدات پيش
برده مي شود
صورت گرفته
است. وي
گفت اين واقعه هر
چه روشن تر
خطر تجاوز هند
به نپال را
نشان مي دهد.
پيشرفت
جنگ خلق، رژيم
شاه گياندرا
را منفرد و کاملا
وابسته به
آمريکا و هند
کرده است. او
مي خواهد جنگ
خلق را از
طريق دو روش
عمده شکست
دهد.
دست زدن به
خشونت گسترده
و بدون تبعيض
مانند بمباران
گردهمائي هاي
توده اي، کشتن
دهقانان و
"ناپديد"
کردن و کشتن
هزاران تن
مردم عادي و
دست زدن به
قتل رهبران و
کادرهاي
انقلابي. مرتجعين
نپال از همان
ابتدا دست به
شکار و قتل رهبران
انقلابي زده
اند و براي
اينکار اغلب
به جاسوسان و
خبرچينان
اتکا کرده
اند.
اخيرا ارتش
سلطنتي در
دهکده اي در
شرق نپال
خبرنگار جنگي
هفته نامه
جانادش به نام
بداري خادکا
را کشت و به
دروغ گفت که
وي در درگيري
مسلحانه کشته
شده است. يک
شاهد عيني به جانادش
گفت که
سربازان اين
خبرنگار را
گرفتند،
لباسهايش را
کندند و او را
با قنداق تفنگ
زدند و
چشمهايش را از حدقه
درآوردند و
سپس دهان و
تمام صورتش را
خرد کردند.
حال
اين رفتار را
مقايسه کنيد
با رفتار
انقلابيون
مائوئيست با
اسراي خود. در 2
سپتامبر ارتش
رهائي بخش
خلق، رامش
راجبانشي را
که رئيس پليس
دپارتمان
تحقيقات رژيم
سلطنتي است
دستگير کردند.
در 3 سپتامبر يک
سرباز ارتش
سلطنتي به نام
تارا خانال
بدست ارتش
رهائي بخش
افتاد. اين دو
نفر پس از
اينکه تعهد
سپردند ديگر
در کشتن مردم
نپال توسط
رژيم سلطنتي
شرکت نکنند در
روز 4 سپتامبر
در حضور
خبرنگاران و
سازمان هاي
حقوق بشر آزاد
شدند.
چه
چيزي باعث
چنين تفاوتي
در رفتار دو
ارتش است؟ يکي
ازاين ارتش ها
براي رهائي
خلق مي جنگد و
غير از خلق
نقطه اتکاء
ديگري ندارد و
بايد بطور
روزافزون
صفوف خلق را
متحد کند تا
بتواند پيروز
شود. اما ارتش
ديگر،
براي حفظ
زنجيرهاي
بردگي خلق مي
جنگد و بطور
روزافزون خلق
را در کليتش
نشانه مي
گيرد. در اين
جنگ، ارتش
سلطنتي هيچ
نقطه اتکائي
ندارد بجز دست
زدن به ترور و
ارعاب خلق.
در
چارچوب به قتل
رسيدن رهبران
و اعضا دستگير
شده
مائوئيست،
پراچاندا صدر حزب کمونيست
نپال (م)
بيانيه اي
خطاب به
سازمان عفو
بين الملل و
ديگر سازمان
هاي حقوق بشر
در نپال و
جهان صادر
کرد. قبلا
سازمان عفو
بين الملل
نامه ي
سرگشاده اي به
پراچاندا
فرستاده بود و
ضمن افشاي
جنايات رژيم
نپال، از حزب
کمونيست نپال
(م) تقاضا کرده
بود که دست از
"ربودن اختياري
اهالي"
بردارند.
پراچاندا در
جواب به عفو
بين الملل
روشن کرد که
حزب وي دست به
چنين اعمالي
نزده است و در
واقع چنين
اعمالي بر
خلاف سياستهاي
حزب است و حزب
بدون دلايل
روشن دست به
دستگيري و
بازداشت
افراد نمي زند. او گفت
اولا اين يک
"دروغ
وقيحانه" است
که حزب، دانش
آموزان و
معلمان و ديگر
اقشار مردم را
"مي ربايد" و
يا بزور آنان
را وادار به
شرکت در جلسات
آموزش سياسي و
يا مراسم ديگر
مي کند. اين
دروغ ها صاف و ساده
تبليغات رژيم سلطنتي است. ( خبرگزاري
هاي خارجي به
اين نظريه که
مائوئيستها
مردم را با
زور به مراسم
سياسي و
فرهنگي خود مي
آورند مي
خندند.)
پراچاندا
در نامه اش
سياست حزب در
مورد اجراي عدالت
در رابطه با
جرمهاي جنائي
را تشريح کرد و گفت، دولت
نوين خلق که
اکثر مناطق
روستائي را
تحت کنترل
دارد موظف است
در رابطه با مواردي
مانند قتل،
تجاوز، دزدي،
نابودي احشام
و اموال عمومي
و غيره تحقيق
کرده و درصورت
لزوم دستگير
کند. جاسوساني
که به رژيم
ارتجاعي در
کشتن مردم
عادي و
انقلابيون و
رهبران انقلابي
کمک مي کنند
نيز در زمره
جانيان قرار
داده مي شوند. در
حکومت نوين
خلق، تنبيه
افراد بخاطر
جرائم مشخص
صورت مي گيرد
و افراد بخاطر
نظريات سياسي
و وفاداري هاي
سياسي شان
تنبيه نمي
شوند؛ در واقع
تنبيه افراد
بخاطر عقايد سياسي
شان برخلاف
سياست حزب مي
باشد. و کساني
که پس از
تحقيقات و يا
برگزاري
دادگاه
بيگناه
شناخته مي
شوند، آزاد مي
شوند. رفيق پراچاندا
تاکيد کرد، "ما هميشه
پس از انجام
تحقيقات
فاکتها را منتشر
مي کنيم." وي
گفت، "ما
انتظار داريم
که شما در
چنين اموري به
ما ياري کنيد
که عدالت بسود
خلق جاري شود."
وي در ادامه
نامه به عفو
بين الملل و
ديگر سازمان
هاي مشابه گفت، "ما نيز
فروتنانه از
همه کساني که
نگرانند
درخواست مي
کنيم توجه
کنند که همه
اين
تلاشها در
بحبوحه
واقعيت
پيچيده ي يک
جنگ داخلي زشت
در جريان است." رفيق
پراچاندا
نتيجه گيري مي
کند که " ما از
سازمان هاي
حقوق بشر مي
خواهيم که به
هزاران مورد
از ربوده شدن
ها، ناپديد
شدن ها، شکنجه
شديد و قتل که
بدست دولت کهن
ارتجاعي صورت
مي گيرد و
مقدار زيادي
سند و مدرک
دال بر اينها
موجود است توجه
کنند. اخيرا
رفقاي کميته
مرکزي ما رفيق
بيشال و رفيق
کومار پس از
به اسارت
درآمدن بشدت تحت
شکنجه قرار
گرفتند و به
قتل رسيدند.
اين يک سند
غيرقابل
انکار و آشکار
است. ما از همه
فعالين حقوق
بشر مي خواهيم
که دست به تحقيقات
مستقل در مورد
اين واقعه
بزنند. ما مي خواهيم
همه کساني که
نگرانند، تبليغات
رژيم کهن را
باور نکنند.
اين نوع درکها
تنها تعصبات
سياسي را دامن
زده و
فعاليتهاي بشر
دوستانه را
تضعيف مي کند."■
www.sarbedaran.org
نصايح
فرماندار
نظامي خميني
در مهاباد، به
کردها !
(و خط و
نشان هائي که
برايشان مي
کشد)
حقيقت ارگان
حزب کمونيست
ايران ( م – ل م )
شماره 18 آبانماه
1383
اخيرا يکي از
افراد کهنه
کار رژيم
جمهوري اسلامي
به نام جلائي
پور،
به ارائه
يکسري تحليل و
نظردر مورد
مسئله ملي
بطور عام و
مسئله ملي کرد بطور
خاص، پرداخته
است. وي
سخنان خود را در
مرداد 83 (يعني
مصادف با 25
امين سالگرد
لشگرکشي ارتش
و سپاه
پاسداران
جمهوري
اسلامي به
کردستان و
سرکوب خونين
خلق کرد)
در نشست دفتر
مطالعات دفتر
تحکيم وحدت
(شاخه
دانشجوئي
رژيم جمهوري
اسلامي)
و در شهريور 83
در نشست شاخه
جوانان "حزب
مشارکت
اسلامي"
ارائه کرده است.
( اولي مندرج
در روزنامه
شرق شماره 259
بتاريخ 18
مرداد - 8 اوت و دومي
در گزارش خبري
خبر گزاري
ايسنا به
تاريخ 16
سپتامبر 2004)
جان
کلام جلائي
پور
جلائي پور به
روش دوم
خردادي ها،
براي موجه
جلوه دادن و ظاهر
الصلاح کردن
نظرات خود از
"گفتمان
دموکراسي"
استفاده مي
کند. هر چند
اين سخنان را براي
دانشجويان
وابسته به
جمهوري اسلامي
و در چارچوب
آموزش آنان
ارائه داده
است اما هدف
اصلي وي تبيين
يک ديدگاه و
سياست براي طبقات
حاکمه
ايران (حال و
آينده) در
قبال خواستهاي
ملي ملت کرد و
نيروهاي
سياسي
کردستان است.
حرفهايش،
ظاهر آشتي
جوئي با مردم
کردستان دارد
اما باطنا سرد
و حسابگرانه و
ارتجاعي است.
محور سياستي
که ارائه مي
دهد اين است
که ميان طبقات
بالاي ملل
مختلف ايران
(يعني طبقات بورژوا
ملاک فارس و
ترک و کرد و
غيره) و
نمايندگان
سياسي آنان،
يک اتحاد سه
رتبه اي شکل
بگيرد: اتحاد
مرکزي ميان
شوونيستهاي
فارس مشتمل بر
هيئت حاکمه
فعلي ايران و
سلطنت طلبان
سرنگون شده؛
اتحاد رده بعد
بحول محور
ايراني – شيعه
يعني ميان
شوونيستهاي
فارس و
ناسيوناليستهاي
افراطي آذري.
و رده بعد
اتحاد
بورژواملاکان
کرد با اين
اتحاد ايراني
– شيعه، از
موضعي تبعي.
وي، ضمن نفي و
انکار
خواستهاي ملي
کردها، مي
گويد بايد
امتيازاتي به
طبقات بالاي کرد
داد؛
امتيازاتي
مانند راه
پيدا کردن به
سطوح مختلف
مديريت (منظور
از "مديريت"
ارگان هاي
دولتي است) و
اختصاص سهم
بيشتري از
بودجه و
امتيازات
اقتصادي از
طريق درست کردن
يک استان جديد
کردي (استان
مکريان).
وي تلويحا و
تصريحا چند
نکته را
خاطرنشان مي
کند: هر
تقاضاي ديگر
مانند
خودمختاري
جغرافيائي و
فرهنگي و
فدراليسم با
چماق نظامي
جواب خواهد گرفت؛
و اينکه
آمريکا و
ترکيه هم
طرفدار دولت
مرکزي اند! لب کلام
جلائي پور به
کردها اين
است: متاسفم
ولي واقعيات
را بايد قبول
کنيد وگرنه
زندگي
برايتان سخت
مي شود!
وي سعي مي
کند مودبانه و
با لحن سازش و آشتي،
مردم کردستان
را خطاب قرار
دهد، اما نمي
تواند جلوي
احساسات
واقعي خود را
بگيرد. جلائي
پور، ضمن موجه
شمردن
سياستهاي
سرکوبگرانه
رژيم جمهوري
اسلامي در
کردستان در 25
سال گذشته،
تهديد مي کند
که اگر مردم
کردستان در
رابطه با خواست
هاي ملي خود
پافشاري
کنند، بازهم
"هزينه سنگين"
خواهند
پرداخت.
سه
موضوع در
سخنان وي
برجسته است:
يکم، موضع
شوونيستي و
فاشيستي
طبقات حاکمه
ايران در مورد
نفي وجود ملل
تحت ستم در
ايران (بخصوص
در رابطه با
ملت کرد) . وي سعي
مي کند اين
موضع را در
لفافه اي
روشنفکرانه ارائه
دهد و از حالت
خام و زمخت
رضاخاني و آتاتورکي
در آورد. براي
همين يکسري
تئوري ها را
از "خارج" به
عاريت گرفته و
آنها را هم
بطور مغشوش و
همراه با ادعاي
جعلي در مورد
تاريخ ايران
استفاده مي
کند.
دوم،
مي گويد، اگر
کردها مي
خواهند چشم
اميد به
قدرتهاي خارج
ببندند بايد
بدانند که
قدرتهاي
خارجي هم طرف
دولتهاي
مرکزي را مي
گيرند.
سوم،
براي ائتلاف
با طبقات
بالاي کرد طرح
ارائه مي دهد
و در صفوف
اپوزيسيون
انقلابي دانه
مي پاشد تا
تزلزل را در
صفوف آنان
دامن زند.
جلائي پور
کيست؟
خبرگزاري
ايسنا
(خبرگزاري
دانشجوئي
ايران وابسته
به جناح اصلاح
طلب حکومت) وي
را بعنوان "عضو
هيات علمي
دانشکده علوم
اجتماعي
دانشگاه
تهران" و "عضو
شوراي مرکزي
جبهه مشارکت
اسلامي ايران"
معرفي مي کند.
اما حميد رضا
جلائي پور
مسلمان،
کيست؟ وي يکي
از اعضاي موسس
و مرکزي سازمان
مجاهدين
انقلاب
اسلامي و از
پايه گذاران
سپاه
پاسداران است.
شک
نيست که وي
در مورد کردستان
صاحب نظر است
چرا که پس از
به قدرت رسيدن
رژيم خميني در
سال 1357 و در
جريان لشگر
کشي به کردستان
و سرکوب خلق
کرد، وي
فرماندار
نظامي شهر
مهاباد شد؛ او
هنگام سرکوب
خونين خلق کرد
هم رکاب
جلادان
معروف
همچون
خلخالي و چمران
و ابوشريف و
صياد شيرازي
بود و بي شک در
کنار ملاحسني
در کشتار
قارنا و
قلاتان
نقده
حضور داشت. در
سال 1362 در زمان
حکمراني اش در
مهاباد، حکم
اعدام 59 تن از
زندانيان سياسي
را امضا کرد؛ وي حتا
پس از اينکه تغيير
لباس داده و
"اصلاح طلب"
شد از اين
اعدام ها و از
نقش فاشيستي
خود در
کردستان دفاع
کرد. اين
بيوگرافي
واقعي جلائي
پور است.
عظمت طلبي و
سلطه جوئي ملت
حاکم
جلائي
پور حاضر نيست
ملل ساکن
ايران را ملت
بخواند و آنان
را قوم خطاب
مي کند. اين
زبان کهنه و
هميشگي طبقات
حاکم فارس در
ايران، طبقات
حاکم
ترک در ترکيه
و طبقات حاکم
عرب در عراق بوده
است. جلائي
پور براي
"دموکراتيک"
کردن مسئله،
ملت فارس را
نيز قوم مي
خواند و يک
چيزي به نام
"ملت
مدني" مي
تراشد که مي
گويد همه
"اقوام
ايران" را در
بر ميگيرد.
البته، عظمت
طلبان ملت
حاکم در ايران
از زمان
رضاشاه به بعد
هميشه اين طور
حرف مي زده
اند. اين نه
زبان واقعيت
که زبان
ديپلماتيک
حکام است. واقعيت
آن است که در
ايران ملت هاي
مختلف، با موطن
و فرهنگ و
زبان خاص خود
وجود دارند و
اين ها با هم
داراي حقوق
برابر نيستند
بلکه طبقات
حاکمه يک ملت
بر ملل ديگر
ستمگري ملي مي
کند.
جلائي
پور احکام
زيادي عليه
ملل تحت ستم
ايران و بخصوص
ملت کرد صادر
مي کند. او مي گويد،
مبارزه خلق
کرد عليه ستم
ملي باعث شد
که رژيم شاه و
رژيم جمهوري
اسلامي
اقتدارگرا شوند. او
مي گويد
ناسيوناليسم
کردي (که او
اسمش را مي
گذارد
"ناسيوناليسم
قومي") در تضاد
با دموکراسي
است و بعنوان
شاهد مدعاي خود
مي گويد: "
ناسيوناليسم
كردي به
اقتدارگرايي
در ايران كمك
كرده است،
همچنان كه
نتيجه شعار
خودمختاري
براي كردها و
حتي ادعاي
تشكيل دولت
خودمختار در
دوران پهلوي
به اقتدار آن رژيم
ـ به عنوان
دولت مركزي ـ
دامن زده و پس
از انقلاب نيز
انرژي و نيروي
انساني
بسياري براي
سركوب كردن آن
هزينه شد.»
جلائي
پور تاکيد مي
کند که ناسيوناليسم
قومي به
اقتدارگرائي
مي انجامد و در پاسخ به
اين پرسش كه
چرا
ناسيوناليسم
قومي به
اقتدارگرايي
ميانجامد ميگويد: "
ناسيوناليسم
قومي به طور
عام و
ناسيوناليسم
كردي به طور
خاص متوجه
نيستند كه در
چه كورهاي ميدمند.
آنان
ناسيوناليسم
كردي را تبليغ
ميكنند و در
مقابل، قدرت مركزي
كه قدرت و
توان بيشتري
دارد به ترويج
ناسيوناليسم
ايراني ميپرازد
و به اين
ترتيب با بزرگ
نماياندن خود
(اقتدارگرايي)
آنان را سركوب
ميكند
همچنان كه پيش
از انقلاب
رژيم پهلوي
فارسگرايي
را و پس از
انقلاب شعيهگرايي
را در مقابل
ناسيوناليسم
كردي، الم كردند.»
به اين
ترتيب، به
گفته جلائي
پور اول ناسيوناليسم
کردي بوجود
آمد و بعد در
واکنش به آن
فارس گرائي و
شيعه گري علم
شد! استادي که
به اين واضحي
تاريخ را
وارونه
بنويسد حتما
بايد ارتش و
نيروهاي
امنيتي پشتش
باشند تا بر
سر کار بماند.
قاضي جلائي
پور، راي به
محکوميت ملل
تحت ستم ايران
مي دهد. چرا؟
چون جزو طبقات
حاکمه است و
منافع طبقات
حاکمه حکم مي
کند که ساختار
سياسي ايران
بر پايه سلطه
يک ملت بر ملل
ديگر باشد. در
واقع جلائي
پور حرفهاي
کهنه
شوونيستهاي
فارس در ايران
و شوونيستهاي
آتاتورکي در
ترکيه و
شوونيستهاي
بعث در عراق
را تکرار مي
کند و مي گويد
علت اينکه ما شما
را سرکوب
کرديم اين بود
که شما مي
خواستيد به
برابري ملي
برسيد.
بنا به
اعتراف خود
جلايي پور ملل
تحت ستم ايران
به ضرب و زور
"سلاحهاي
مدرن" دولت
مرکزي تن به
حاکميت آن
داده اند. نگاهي
به کارنامه
خونين جمهوري
اسلامي در
ارتباط با
خلقهاي تحت
ستم ايران، از
بدو تاسيس آن
در 22 بهمن 57 و
نگاهي به قانون
اساسي
فئودالي
جمهوري
اسلامي ايران
نشان مي دهد
که جلائي پور
دروغ مي گويد
که ملت گرائي
کردها و بقيه
ملل تحت ستم
به اقتدارگرائي
و فارس گرائي
و شيعه گري
دولتي پا داد.
بنيانگزاران
جمهوري
اسلامي (که
جلائي پور در
ستون فقرات آن
بود) از بدو
تاسيس آن نه
فقط در قانون بلکه
در عمل نيز
مردم ايران را
تجزيه کردند.
هنوز زخمهاي
گلوله هاي شاه
بر پيکر مردم بهبود
نيافته بود که
پاسدار جلائي
پور تحت فرمان
امامش نوروز
مردم سنندج را
به خون کشيد و
متعاقب آن در 28
مرداد 58
کردستان
مورد هجوم
نظامي قرار
گرفت و در
همان زمان در
خوزستان، تيمسار
مدني جلاد دست
به کشتار خلق
عرب زد! حال
سوال اينجاست
که چه کساني
مردم ايران را
تکه پاره و
تجزيه مي
کنند؟
بر کسي
پوشيده نيست
که خميني طرح
"حکومت
اسلامي" خود
را قبل از
بقدرت رسيدن
نوشته بود.
جلائي پور
ادعاي مسخره
وقلابي مي کند
که قانون
اساسي جمهوري
اسلامي در بر
گيرنده "ناسيوناليسم
مدني" يعني
تضمين حقوق
برابر شهروندي
فارغ از ملت و
نژاد و مذهب
است. اين دروغ
است و خودش هم
مجبور است اين
ادعا را پس
بگيرد. قوانين
جمهوري
اسلامي
در زمره
تبعيض
گراترين قوانين
کشوري در جهان
است. قوانين
حکومت اسلامي
مردم ايران را
به طرق
گوناگون و
متنوع تجزيه
مي کند: به جنس
اول و دوم، به
مذهب اول و دوم،
به اهل ذمه و
کفار، به
فرهنگ اول و
دوم و غيره.
کردها و بلوچ
ها و ترکمن ها
و عربها قانونا
جزو شهروندان
درجه دومند
زيرا متعلق به
مللي هستند که
مذهبشان مورد
نفرت حکام
فاشيست مذهبي
است. (هر چند
مذهب شيعه و
سني سر و ته يک
کرباسند و هر
دو افيون توده
هايند اما
مذهب شيعه
بدليل آنکه
مذهب رسمي
حکام اسلامي
است و قبل از
قدرت گيري
ااينها، مذهب
رسمي سلاطين
ايران بوده
است، مقام و
موقعيتي
سرکوبگرانه دارد).
زبان رسمي
ايران، فارسي
است که زبان
مادري بقيه
ملل ايران
نيست. فرزندان
ترک و بلوچ و
عرب و کرد و
ترکمن
مجبورند به فارسي
درس و کتاب
بخوانند و
تلويزيون و
راديو گوش
دهند. "ملت
مدني" آقاي
جلائي پور نه
در نوشته
(قانون) موجود
است و نه در
واقعيت.
بنابراين حرف
مفت است.
ظهور ملت
مدني تاريخا
مديون ريشه کن
شدن
فئوداليسم در
عرصه قدرت
سياسي، مناسبات
اقتصادي،
اجتماعي و
فرهنگي بوده است
و براي اولين
بار در تاريخ
با رشد سرمايه
داري در اروپا
بوجود آمد. در
کشورهاي
موسوم به
"جهان سوم"
نابرابري ملي
(همانند
پدرسالازي) يکي از
مظاهر بقاياي
فئوداليسم
است؛ هر چند
رشد سرمايه
داري باعث رشد
مبارزه براي کسب
برابري ملي مي
شود اما تحميل
اين نابرابري
و تبعيض يکي
از شاخص هاي
جوامع نيمه
فئودال نيمه
مستعمره است.
ملت
مدني در ايران
فقط در يک
صورت و آنهم
در نتيجه
سرنگوني نظام
بورژوا ملاکي
وابسته به
امپرياليسم
در ايران که
نابرابري ملي
يکي از
بنيانهاي آن
است، مي تواند
بوجود آيد. طلايه
هاي شکل گيري
يک مردم متحد
و يکپارچه،
برابر و
مساوي، در
مبارزات
متحدانه مردم
ايران خود را
نشان داده
است. تاريخ گذشته
شاهد غيرقابل
انکار اين واقعيت
است که مردم
ايران درآن
دوره در دو
جبهه قرار
گرفتند. آناني
که طرفدار
رژيم فاشيستي مذهبي
جمهوري
اسلامي بودند
و آناني که
عليه آن مبارزه
مي کردند. اين
دو جبهه بر
پايه مرزهاي ملي
شکل نگرفتند.
مردم
ترقيخواه و ضد
رژيم در مبارزه
عليه حکومت
جمهوري
اسلامي، در
کنار مبارزه
مسلحانه خلق
کرد و مبارزات
دهقانان ترکمن
صحرا قرار
داشتند. درسال
58، دانشجويان
مبارز از هر
ملتي ( و بيش از
همه
دانشجويان فارس
که اکثريت
دانشجويان
دانشگاه
تهران را تشکيل
مي دادند)
دانشگاه را به
يکي از مراکز
کمک رساني به
مبارزه
مسلحانه در
کردستان کرده بودند
و بدرستي اين
کار را بخشي
از مبارزه براي
برقراري
دموکراسي
مردمي در
ايران مي
دانستند.
پرستاران و
دکترهاي
بيمارستان
هاي تهران
براي کمک
رساني پزشکي و
داروئي به
مبارزه مسلحانه
کردستان بسيج
شده بودند.
دستور خميني در
28 مرداد 58 که
گفت،
"به تمامي
قواي بري، بحري
و هوائي دستور
مي دهم که
عازم کردستان
شده وغائله
کردستان را
خاتمه دهند"
ناظر بر شکل گيري
و قوام اين
جبهه سراسري
در مقابل رژيم
جمهوري
اسلامي بود.
مبارزه خلق
کرد عين دموکراسي
طلبي بود و به
خاطر داشتن
اين خصلت، امواج
انقلاب
دموکراتيک را
به سراسر
ايران مي فرستاد.
براي همين
براي خميني و
همپالگي هايش
قابل تحمل
نبود.
جلائي
پور البته
بدليل
مبارزاتي که ملل
تحت ستم ايران
طي چند دهه
عليه
حکومتهاي
شوونيست کرده
اند نمي تواند
زشتي شوونيسم
(عظمت طلبي
ملي) فارس و
شوونيسم
تئوکراتيک
شيعه را انکار
کند.
بنابراين در
جائي مي گويد
سه نوع "قوم
گرائي" براي دموکراسي
در ايران خطر
است. «
دسته اول، ناسيوناليسم
مذهبي محافظه
کاران است ... از
نظر آنها ملت
ايران که شامل
همه اعضاي يک
واحد سياسي که
از حقوق برابر
برخوردار
باشند، نيست.
بعضي از
شهروندان در
واحد سياسي
ايران خودي تر
و بعضي غير
خودي تر اند.
دسته دوم،
ناسيوناليسم
قومي است که
پايگاه آن نه
در بالاي هرم
جامعه که در
پائين هرم در
مناطق قومي
ايران است.
وقتي در
جامعه،
ناسيوناليسم
مدني و اراده
باهم برابر
زيستن بنا به
هر دليلي
تضعيف شود، مصالح
و مواد
ناسيوناليسم
قومي در ميان
اقوام کرد،
آذري، بلوچ و
ترکمن وجود
دارد. در
شرايط عادي
اين مصالح به
صورت مقاومت
قومي خود را
نشان مي دهد
ولي در صورت
ضعف حکومت
مرکزي، اين
مقاومت مي
تواند بصورت
امواج تخريب
کننده
ناسيوناليسم
قومي ... (در آيد).
دسته سوم،
ناسيوناليسم
قومي است که
از سوي بخشي
از اپوزيسيون
جمهوري
اسلامي در
خارج از کشور
تبليغ مي شود.
" (مي گويد
منظور از دسته
سوم سلطنت
طلبان و ناسيوناليست
هاي ترک
هستند). (به نقل
از روزنامه
شرق شماره 259 – 18
مرداد)
اما از
ميان اين سه
خطر، فقط روي خطر
دسته دوم
تاکيد مي
گذارد. البته
اين طبيعي است
زيرا دسته هاي
ديگر در
حاکميت هستند
و طبعا براي
حاکميت خطري
ندارند. خطر
آنجائي است که
بقول جلائي
پور "در پائين
هرم" جامعه
پايه دارد.
يعني جائي که
توده هاي
مردم
از ستم ملي
در عذابند و
مي خواهند از
شر آن خلاص
شوند. اين
"پائين هرم"
است که از
سلسله مراتب
موجود احساس
خفقان مي کند
و مي خواهد آن
را بهم بزند.
پتانسيل
انقلابي و
دگرگون کننده
مبارزه خلقهاي
تحت ستم عليه
ستمگري ملي،
دقيقا در همين
جاست.
اکثريت مردم
جامعه، فارغ
از اينکه
متعلق به چه
ملتي باشند،
در اين
مبارزات ذينفع
هستند.
نقد
راهبردها يا
سياست چماق و
شيريني
جلائي
پور در بخشي
از سخنانش،
بقول خودش به
"نقد
راهبردهاي
کردها" مي
پردازد و به زعم
خودش ثابت مي
کند که در
تاريخ
مبارزات
کردها،
خواسته هائي
مانند
استقلال يا
خودمختاري و
يا فدراليسم
غلط بوده و
اين راه ها
عقيم هستند.
مشخصا مي گويد
مبارزه
مسلحانه در
کردستان باعث
شد که مردم
کرد نتوانند
به هيچ يک از
خواستهايشان
برسند و اگر
بجاي مبارزه
مسلحانه به
چارچوب
جمهوري
اسلامي گردن
مي گذاشتند،
حتما به
چيزهائي مي
رسيدند!
آيا
جلائي پور فکر
نمي کند
ممکنست يکي بپرسد
آن عده از
مردم ايران که
به چارچوب
جمهوري
اسلامي گردن
گذاشتند چه
نصيبشان شد
که کردها از
آن محروم
ماندند؟ شکست
مبارزه مسلحانه
جنبش کردستان
به دشمنان خلق
کرد فرصت مي
دهد که چنين
ادعاهائي
بکنند. اما يک
چيز براي توده
هاي مردم
وانقلابيون
کرد روشن است:
مبارزه
مسلحانه انقلابي
در کردستان با
وجود آنکه، در
اين دور، شکست
خورد اما باعث
شد که توده
هاي محروم کردستان
سرشان را بلند
کنند و افق
هاي دورتر و امکان
پذير رهائي
کامل را
ببينند. براي
محرومان و
ستمديدگان
هيچ چيز لذت
بخش تر و رهائي
بخش تر از آن
نيست که شکنجه
گران خود را
مستاصل و عاجز
کنند و به چشم
خود ببينند که
مي توانند
اينکار را
بکنند و
ببينند که
وقتي بلند مي شوند
و بروي جانيان
بالفطره اي
مانند جمهوري اسلامي
اسلحه مي کشند
تمام
ستمديدگان
ديگر به ديده
عشق و احترام
به آنان مي
نگرند. اينها
اثرات
ماندگار و
الهام بخش
مبارزه مسلحانه
در کردستان
است.
قصد
جلائي پور از
سرزنش مبارزه
مسلحانه و
يادآوري
سرکوبهاي
خونين
جمهوري اسلامي
در کردستان،
تزلزل
انداختن در
نيروهاي
اپوزيسيون
کردستان است.
وقتي
نقد جلائي پور
از
"راهبردهاي
کردها" را مي
خوانيم متوجه
مي شويم که لب
کلامش اين
است: "ما نمي
گذاريم موفق
شويد، پس
راهبردهايتان
غلط است." بدون
اغراق جوهر
استدلالش همين
است. وي سه
عامل را به رخ
کردها مي کشد:
يکم، ما (دولت
مرکزي) زور
نظامي مان از
شما بيشتر است
پس سرکوبتان
مي کنيم و
هزينه مي
دهيد؛ دوم،
ناسيوناليسم
ما
(ايرانيگري و
شيعه گري) از ناسيوناليسم
شما قوي
تر است. سوم،
به لحاظ جهاني
هم شانسي نداريد
چون آمريکا با
ماست!
به
جملات زير
توجه کنيد که
چگونه اين تهديدات
سه جانبه را
در پوشش "نقد"
انجام مي دهد. جلائي
پور در نقد
راهبردهاي کردها
مي گويد: «
اولين راهبرد
"تشكيل دولت
مستقل كردي"
بوده است و
اينكه خود را
ملتي بدون
دولت ميدانند.
... نخست
اينكه براي
تحقق چنين
دولتي، شروطي
لازم است از
جمله آنكه سه
دولت ايران،
عراق و تركيه،
اجازه تشكيل
دولت مستقل
كردستان را
بدهند در حالي
كه هيچ يك از
اين كشورها به
علت عقبه قوي
ناسيوناليسم
داخلي كه
دارند، حاضر
به جدايي بخشي
از كشورهايشان
نميشوند.» . پس از اين
به نقد راهبرد
خودمختاري مي
پردازد و مي
گويد، «علت
ديگر عقيم
بودن راهبرد
خودمختاري آن
است که حتي با
همراه شدن آن
با حرکات و
جنگ هاي چريکي
هم موفق نشده
است چرا كه
دولت متمركز
وسيع مركزي كه
به سلاحهاي
مدرن مجهز
است، آنها را
حذف كردهاند.
» استدلال
از اين توخالي
تر نمي شود:
غلط است چون
ما توانسته
ايم آنها را
سرکوب کنيم!
همين
حرفها را در
نقد فدراليسم
پيش مي کشد و
مي گويد اين
يکي از آن يکي
غير واقعي تر است.
چرا؟ چون به
ادعاي ايشان، « قدرت
مركزي سابقهاي
2500 ساله در
ايران
دارد.»
جلائي پور مي
گويد اگر طرح
فدراليسم در
عراق قابل
شنيدن است، در
ايران اصلا
قابل شنيدن هم
نيست « چون
ايران 2500سال
است که شکلي
يکپارچه دارد
و نيازي به
فدراتيو شدن
ندارد.»
اينکه
يک استاد
دانشگاه،
بجاي مستند حرف
زدن مي تواند
ياوه بهم
ببافد و
چاخاني به اين
بزرگي بکند که
ايران 2500 سال
حکومت مرکزي
داشته، خود
حکايتي است!
ايران حتا در
دوران صفويه
حکومت مرکزي
نداشت و مشخصا
کردستان
کنوني در
اداره حکومت
محلي مکريان
بود.
جلائي
پور وقتي در
استدلال کم مي
آورد متوسل به
تهديد مي شود
و مي گويد: « بزرگترين
مشكلات در
زمان اجرايي
كردن حكومت فدراتيو
به وجود خواهد
آمد و هزينههاي
بسياري را در
بر خواهد داشت». ( براي
کساني که با
فرهنگ لغات
اين جانيان آشنا
نيستند بايد
توضيح دهيم که
منظور از
"هزينه"
سرکوب نظامي
خونين است).
يکي
ديگر از دلايل
مخالفت جلائي
پور با طرح
فدراليسم اين
است که مي
گويد،
فدراليسم دستاوردهاي
"مدرنيته"
(منظورش
دستاوردهاي رضا شاه است) را
منحل مي کند. و يادآور
مي شود: «
گسترش سازمان
اداري و دولتي
در ايران از
جمله همين
دستاوردهاست.
اگرچه محافظهكاران
در پي
انحصارطلبي
در آن هستند
ولي نبايد به
بهانه تشكيل
حكومت
فدراتيو
يكپارچگي آن را
از ميان برد و
آن را به چند
قطعه تقسيم
كرد و پس از آن
به دنبال
فدراتيو كردن
آن بود.»
استدلال
ديگر او
در نقد فدراليسم، تحليل
از اوضاع جهان
است. وي مي
گويد اينهائي
که طرح
فدراليسم را
مي دهند، «
مفهوم جهانيسازي
را به خوبي
درك نكردهاند
و با اين تصور
كه پس از
جهاني شدن و
نزديك شدن
حكومتهاي
مركزي به
يكديگر و در
نهايت ضعيف
شدن آنها فرصت
مناسبي براي
بروز و ظهور
ناسيوناليسم
قومي كردي
خواهند يافت،
دم از حكومت
فدراتيو ميزنند.
در حالي كه در
جهان جهاني
شده، دولتهاي
ملي، مهمترين
بازيگران
عرصه خواهند
بود و اين به
معني ضعيف شدن
دولت مركزي
نيست، بلكه
دولت مركزي
كاركرد جديدي
مييابد.» به
عبارت ديگر او
مي گويد، نفع
سرمايه داري
جهاني و
قدرتهاي بزرگ
در آن است که
ايران را از
طريق اتکاء به
طبقات بورژوا
ملاک و
مرتجعين فارس
(يعني سلطنت
طلبان و جمهوري
اسلامي ها)
پيش ببرد.
اين که
منافع
امپرياليستها
امروزه چه
سياستي را به
آنها ديکته مي
کند، موضوعي
است که در
اينجا مورد
بحث نيست. اما
کمونيستها
همواره سعي
کرده اند اين
مسئله را روشن
کنند که ستم
ملي در ايران
بخشي از يک
ساختار مدرن
وابسته به
امپرياليسم
است و مشخصا
از زمان
رضاشاه به بعد
با قيموميت
امپرياليسم
انگليس در
ايران پايه
گذاري شد.
کردستان
ترکيه و عراق
مشخصا طبق
عهدنامه هاي
امپرياليستي
لوزان و ورساي
تبديل به ملل
تحت ستم
دولتهاي
ترکيه و عراق
شدند. جالب است
که جلائي پور
بازهم براي
"محکم کردن"
استدلالش دست
به تهديد مي
زند و مي
گويد، جهاني شدن
به تقويت
شوونيسم
فرهنگي و ديني
ايراني نيز
منجر خواهد شد تقويت هويتيابي
پس از جهاني
شدن تنها به
تقويت هويت
قومي نميانجامد
بلكه تقويت
هويت فرهنگي و
ديني را نيز در
پي خواهد
داشت. در چنين
شرايطي
ايرانيت ايرانيان
(ناسيوناليسم
ايراني) نيز
قويتر ميشود
و چه بسا
ايرانيان
خارج از كشور
را نيز شامل
شود.»!!
منظورش اين
است که طبقات
حاکم در ايران
"از عقبه
ناسيوناليستي
قوي
برخوردارند" و
حتما روي دست
ناسيوناليسم
کردي مي زنند.
اما
آقاي جلائي
پور بهتر است
يک حقيقت را
به شما
يادآوري
کنيم:"عقبه
ناسيوناليستي"
شما بسيار
ارتجاعي بوده
و در تضاد با
منافع اکثريت
مردم ايران
قرار دارد. در
حاليکه ناسيوناليسم
کردي در تضاد
با منافع
اکثريت مردم
ايران نيست.
بلکه در تضاد
با منافع
طبقات حاکمه
ايران قرار
دارد. براي
همين وقتي که
خميني دستور
حمله به
کردستان را
داد،
انقلابيون
کمونيست و غير
کمونيست از
سراسر ايران
به کردستان
رفتند تا از
آن منطقه که
پايگاه
انقلاب دموکراتيک
بود دفاع
کنند.
بعد
از چماق نوبت به
شيريني مي رسد
جلاييپور سعي مي
کند علاوه بر
نفي حقوق ملي
کردها، تهديد
و توهين و
دروغ بافي، از
کردها دلجوئي
هم بکند. مثل
همه امنيتي ها
مي داند که
سياست چماق براي
موثر واقع شدن
بايد با
شيريني همراه
باشد. او
به حکومت
هاي ايران
انتقاد مي کند
که تاکيد را
بر ناسيوناليسم
فرهنگي و قومي
فارس يا شيعه
گذاشته اند و
"اين با حقوق
برابر همه
شهروندان که از
اقوام مختلف
تشکيل شده
اند، همراه
نيست". در پاسخ به
سوالي در
مورد تبعيضهاي
وارده به
كردها مي
گويد:«
يكي اينكه به
آنان اجازه
ورود به سطوحي
از مديريت
داده نميشود
(همچنان كه
حضور جلاليزاده
در هيات رييسه
مجلس ششم
برتابيده نشد)
و ديگر آن كه
فرزندان آنها
امكان آموزش
زبان كردي
ندارند.»
در بخش
"شيريني" او
مي خواهد دو
کار کند: يکم،
طرح ائتلاف
معيني را به
طبقات بالاي کرد
ارائه مي دهد.
به آنها مي
گويد، اجازه
راهيابي به سطوحي
از مديريت
کشور امکان
پذير است. و
درجاي ديگر مي
گويد، شايد
بتوان يک
استان کردي
جديد (استان
مکريان مشتمل
بر بخشهائي از
کردستان که در
تقسيم بندي
هاي رسمي
کشوري جزو
آذربايجان
است) درست کرد
و از آن طريق
بخشي از بودجه
مرکزي را به
سوي طبقات
بالاي کرد
سرازير کرد.
دوم، در ضمن
ميخواهد براي
سازمان ها و
روشنفکران
اپوزيسيون
کرد دانه
بپاشد و در
صفوفشان
تزلزل بوجود
آورده و گرايش
مسالمت جوئي را
تقويت کند.
مشخصا بحثي را
که در مزمت
مبارزه مسلحانه
براه انداخته
روي به آنها
دارد و مي
گويد بجاي
اينکار
بيائيد در
ارگان ها و نهادهاي
جمهوري
اسلامي کار
کنيد. چه دست و
دلباز!
جلائي
پور پس از نقد
راهبردهاي
کردها،
"رهيافت"هاي
خود را جلو مي
گذارد. رهيافت
اولش اين است
که بايد روي
"ناسيوناليسم
مدني" تاکيد
گذاشته شود.
اما وعده هاي
وي خيلي
توخالي اند و
مضحک آنکه
براي وعده
دادن به قانون
اساسي جمهوري
اسلامي تاسي
مي جويد. او مي گويد،
« تكيه بر
ناسيوناليسم
قومي و ديني
به دموكراسي
منتهي نميشود
چرا كه
ناسيوناليسم
مدني قائل به
حقوق برابر
براي تمام
ايرانيان
فارغ از رنگ و
نژاد و دين و
مذهب آنان است.»
اما اين
ناسيوناليسم
مدني کجا
تبيين شده
است؟ وي جواب
مي دهد : «
ناسيوناليسم
مدني در قانون
اساسي ايران
گنجانده شده،
ولي مورد
تاكيد قرار
نگرفته است .»
رهيافت
دوم
جلائي پور
اين است که «
سازش ميان
ناسيوناليسم
مدني و قومي »
توصيه شود.
منظورش آن است
که "ويژگي هاي
فرهنگي"
کردها و ملل
ديگر ايران
برسميت
شناخته شود.
جلائي
پور پس از
اينکه اين دو
"رهيافت" را
مي دهد آخرش
اذعان مي کند
که شوونيسم
ايراني – شيعه
ملت حاکم با
ناسيوناليسم
ملل تحت ستم
در تقابل قرار
خواهند گرفت و
هشدار مي دهد
که « در صورت
ضعف حکومت مرکزي،
اين مقاومت مي
تواند بصورت
امواج تخريب
کننده
ناسيوناليسم
قومي، اراده
با هم زيستن
ايرانيان را و
فرايند
دموکراسي
خواهي را بيش
از پيش با
مشکل رو به رو
کند.»
به اين
ترتيب جلائي
پور دايره را
مي بندد و
دوباره به بحث
اول يعني چماق
حکومت مقتدر
مرکزي باز
ميگردد!
چرا
حالا؟
بحران
سياسي عميق
سراپاي رژيم
جمهوري اسلامي
را در بر
گرفته است.
نارضايتي
توده هاي مردم
در سراسر کشور
و حضور
امپرياليسم
آمريکا در منطقه،
دو مولفه مهم
اين بحران
است. هر دوي
اينها در
کردستان بهم
گره خورده
اند. بنابراين
رژيم بايد
بدنبال چاره
باشد. جلائي
پور در چارچوب
جوابگوئي به چنين
ضرورياتي است
که براي
کردستان
نظريه بافي مي
کند.
آنچه
مي توان به
عنوان حکم
صادر کرد اين
استکه پيشرط
هرگونه ضربه
زدن به ستمگري
ملي در ايران
سرنگوني دولت
جمهوري
اسلامي است.
مبارزه
مسلحانه در
کردستان مي
تواند نقش
مهمي درين راه
ايفا کند بشرط
آنکه در چارچوب
استقلال و
مبرا از هر
گونه وابستگي
سياسي و
ديپلماتيک به
آمريکا و
قدرتهاي
امپرياليستي
ديگر و
اسرائيل باشد.
چنين مبارزه
اي مطمئنا
همراهي و
پشتيباني
خلقهاي ايران
را خواهد داشت
همانطور که 25
سال پيش داشت.
انقلابيون
کمونيست به
مبارزه ملي
ملل تحت ستم
بعنوان بخشي
لاينفک از
مبارزه کل
مردم زحمتکش
عليه ارتجاع و
امپرياليسم
مي نگرند و
همواره تلاش کرده
اند توده هاي
زحمتکش سراسر
ايران را به اين
حقيقت آگاه
کنند.
جلائي
پور و رهنمودش
به جنبش
دانشجوئي
جلائي
پوردر يکي از
سخنراني ها که
براي شاخه
دانشجوئي
حکومت در دانشگاه
ايراد کرده به
دانشجويان
حامي رژيم مي گويد:
"من مايلم در
پايان بحثم به
يک نکته در مورد
جنبش
دانشجوئي
اشاره کنم. از
اگذشته تا کنون
جنبش
دانشجوئي يکي
از حاملان
اصلي ناسيوناليسم
مدني در ايران
بوده و هست.
اما به خاطر
فشارهائي که
در سال هاي
گذشته به انها
تحميل شده است
اين پيامد
ناخواسته را
داشت که در
اطلاعيه ها و
بيانيه هاي
چند سال اخير
اين جنبش، نقد
و خطر
ناسيوناليسم
قومي را که از
سه سو
در ايران در
جريان بوده،
کمتر مورد توجه
قرار داده
است. اين يکي
از انتقادات
من به جنبش
دانشجوئي
است." (به نقل
از روزنامه
شرق تاريخ 18- 10- 2004)
بر
کسي پوشيده
نيست که "جنبش
دانشجوئي"
مورد نظر
جلائي پور
همان بازوي
دانشجوئي جمهوري
اسلامي در
دانشگاه هاست.
اما تا آنجا
که به جنبش
دانشجوئي
واقعي مربوط
است مطلقا ضروري
است که
دانشجويان مبارز
بطور گسترده
به افشاگري بر
سر اين فرد و
نظرياتش در
باره کردستان
دست بزنند تا
به اين ترتيب
گامي در جهت
وحدت خلقهاي
ايران بردارند.
دانشجويان
مبارز بدون
افشاي ستم ملي
که بر ملل تحت
ستم ايران
وارد مي شود
نمي توانند
اتحاد
دموکراتيک و
مترقي در ميان
خود بوجود
آورند. مسئله
ستم ملي يکي
از مهمترين
موضوعاتي است
که جنبشهاي
توده اي و
بالاخص جنبش
دانشجويي
بايد موضع
صحيحي بر سر
آن
اتخاذ کند. اين در
واقع جزو
ميراث جنبش
دانشجوئي
ايران است که
دانشجويان
مبارز نسل
کنوني بايد از
آن پاسداري
کنند.
جنبش
دانشجوئي
ايران در سال
58 با درک
اين که
کردستان
نماينده
دموکراتيسم
در ايران ودر
مقابل
تئوکراتيسم
جمهوري
اسلامي قد
برافراشته به
دفاع از آن برخاست.
چه کسي
ميتواند
چادرهائي را
که دانشجويان
در مقابل
دانشگاه براي
کمک رساني به
جنبش مسلحانه
کردستان بر پا
کرده بودند،
به ياد نياورد.
اتحاد ميان
جنبش
دانشجوئي و
مبارزات خلق
کرد آنچنان
بود که خميني
اعلام کرد: «
دانشگاه و
کردستان مرکز
توطئه عليه
نظام شده است».
کم نبودند
دانشجوياني
که از چار
گوشه کشور
براي خدمت به
خلق و طي
دوراني که
دانشگاهها
هنوز مورد
هجوم ”انقلاب
فرهنگي" سروش
و دارودسته اش
قرار نگرفته بود با
کوله پشتي پر
از دارو و از
راههاي صعب
العبور راهي
کردستان مي
شدند و
همبستگي شان
را با خلق کرد
اعلام ميکردند
و در همان
دوره کوتاه
آموزش نظامي
مي ديدند و با
روحيه اي
سرشار از خدمت
به خلق به مبارزه
شان ادامه مي
دادند. چه کسي
مي تواند
فراموش کند که
يکي از
شعارهاي اصلي
کارگران سنديکاي
پروژه اي
آبادان در
تظاهرات ده
هزار نفره اول
ماه مه 1358، دفاع
از مبارزات
مردم کردستان
عليه جمهوري
اسلامي بود؟
همه اينها
نتيجه فعاليت
نيروهاي
کمونيست و
انقلابي بود
که باعث نزديک
شدن و همبستگي
خلقها و هم سرنوشتي
شان شده بود.
"ملت مدني" يا
بهتر است بگوئيم
يک مردم
يکپارچه و
متحد و برابر،
در ميدان نبرد
عليه ارتجاع و
امپرياليسم
وبراي استقرار
جمهوري
دموکراتيک
نوين و
سوسياليسم،
زاده مي شود.
اين راهي است
پر پيچ و خم
اما درخشان. اين
آينده اي است
که با دستان
خود بر روي
ويرانه هاي
کاخ ستمگران
خواهيم ساخت.■
-------
در
باره
فدراليسم: در
همين شماره
حقيقت به ضميمه
ي اين مقاله
به نام "در
باره
فدراليسم"
رجوع کنيد
www.sarbedaran.org
گزيده اي
درباره
فدراليسم از
حقيقت شماره
3، بهمن 1380
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18
آبانماه 1383
....اخيرا
رفيق عبدالله
مهتدي رهبر
سازمان زحمتكشان
انقلابي
كردستان
(كومله) در
گفتگوئي با راديو
پيك ايران كه
در سايت
اينترنتي
بروسكه نصب
شده است،
مسائلي را در
رابطه با حل
مسئله ملي در
ايران و بطور
مشخص
كردستان، و
همچنين در
مورد هويت
ايدئولوژيك
سازمانشان
طرح كرده كه
ما فرصت را
مغتنم شمرده و
به طرح نظرات
خود در قبال
برخي از آن
موضوعات
ميپردازيم. در
اينجا به 3
موضوع كه بي
ارتباط با هم
نيستند، بسنده
خواهيم كرد.
اول، در باره
ارائه طرحي به
نام ساختار
فدراتيو
دموكراتيك
براي ايران .
دوم، در باره
اينكه چرا
كومله از
اصطلاح كمونيسم
در تعريف جهان
بيني و اهداف
اجتماعي خود استفاده
نميكند. سوم،
كومله از
تجربه تشكيل حزب
كمونيست
چگونه
جمعبندي مي
كند.
………
.ما
كمونيستها
پيگيرانه و با
صراحت از "حق
تعيين سرنوشت
ملي" به مثابه
حق دموكراتيك
تخطي ناپذير
ملل تحت ستم
در ايران دفاع
ميكنيم. "حق تعيين
سرنوشت" يعني
اينكه حتي اگر
يكي از ملل تحت
ستم در ايران
خواهان جدائي
باشد، اين حق
را دارد.
اينكه
استفاده از
اين حق بد است
يا خوب، مساله
اي است كه
بايد بطور
دموكراتيك و
درون خلق مورد
بحث و جدل
قرار گيرد و
مرتجعين و
امپرياليستها
و شووينيستها
در اين بحث
جائي ندارند.
حق تعيين
سرنوشت
همانند حق زمين
براي دهقان بي
زمين، مانند
حق طلاق براي
زنان، مانند
حق داشتن مذهب
و يا لامذهب
بودن، مانند
حق آزادي
بيان، مانند
حق چاپ و نشر،
مانند حق
اعتصاب براي
كارگران، از
حقوق دموكراتيك
پايه اي مردم
ماست.
اما
نقد ما راجع
به نظرات رفيق
مهتدي در مورد
شعار فدراتيو
چيست.
……….
ما
با اين حرف
رفيق مهتدي
موافقيم كه
فدراليسم يك
فرم يا شكل
است كه طيف
گسترده اي از
چپ تا ليبرال
ميتوانند با
آن توافق
كنند.
بنابراين، ما
قصد نداريم
بدون روشن شدن
محتواي طرح
كومله، در
مورد فرم
فدراتيو نظر
موافق يا
مخالف بدهيم.
بدون مشخص شدن
محتواي يك
ساختار
سياسي، چنين
موافقت و
مخالفتي
امكان ناپذير
و غير ضروري
است. بله، هر
طبقه اي
ميتواند از
اين شكل
استفاده كند.
سوالي كه
داريم اين است:
محتواي
طبقاتي دولت
فدرال مورد
نظر شما چيست؟
ستم ملي را يك
ساختار سياسي
طبقاتي معين بوجود
آورده است.
ساختار دولت
كنوني را كه
ستمگري ملي
يكي از اركان
آن است، از
زمان قاجار، قدرتهاي
استعماري در
اتحاد با
طبقات ارتجاعي
بومي، به زور
توپ و تفنگ،
بوجود آوردند.
سوال اينجاست
كه چه طبقه اي
و طي چه نوع
انقلابي
ميتواند آنرا
از بين ببرد.
تاريخ ثابت
كرده است كه
مساله ملي در
تحليل نهائي
يك مساله
طبقاتي است.
يعني
اينطور نيست
كه كيفيت و
روش حل
مساله ملي،
براي همه
طبقات
كردستان
(كارگر و دهقان
و ملاك و
سرمايه دار)
علي السويه
است. بهيچوجه
اينطور نيست.
طبقه كارگر و
طبقه ملاك
سرمايه دار
كردستان دو
نقطه نظر
كاملا متفاوت
بر سر چگونگي
حل مساله ملي
دارند. طبقه
كارگر خواهان
حل كامل و نه
ناقص مساله
ملي است و روش
حل آن سرنگوني
دولت حاكم، انجام
انقلاب
دموكراتيك
نوين و كسب
قدرت سياسي توسط
طبقه كارگر و
متحدينش است.
مهم است كه
رفيق مهتدي
ماهيت طبقاتي
دولت فدراتيو
مورد نظرش را
روشن كند.
تركيب طبقاتي
دولت فدرالي
چيست؟ در دولت
دموكراتيك
فدراتيو مورد
نظر كومله چه
طبقه اي قدرت
سياسي را در
دست دارد؟ و
چه طبقاتي از
قدرت سياسي
محرومند؟ اين
دولت فدراتيو
دموكراتيك چه
ساختار
اقتصادي اجتماعي
دارد؟
رفيق
مهتدي ضمن
اينكه بدرستي
ميگويد شكل
فدراتيو شكلي
است كه براي
نظامهاي
اجتماعي گوناگون
قابل استفاده
است، طوري از
فرم فدراتيو صحبت
مي كند كه
انگار اين فرم
بخودي خود
متضمن بسياري
از حقوق مردم
است و استقرار
آن (تحت هر ساختار
اقتصادي
اجتماعي) منافع
مردم
كردستان، حق
تعيين سرنوشت
ملل، حق شراكت
مردم در امور
مملكت و در
امور خودشان،
دموكراتيزه
كردن ايران و
غيره را تامين
ميكند.
اما
اين واقعيت
ندارد. با
بررسي
مثالهائي كه خود
رفيق مهتدي
ميزند ميتوان
روشن كرد كه
شكل فدراتيو
در هر جاي
دنيا كه اتخاذ
شده "بهترين
شكل اداره
كشور" براي
همه طبقات
نبوده است
بلكه براي
طبقه حاكم
بوده است.
بنابراين، اگر
در ايران قدرت
سياسي در دست
طبقه كارگر و ديگر
زحمتكشان
باشد، آنگاه
در حكومت
فدرالي كردستان،
زحمتكشان كرد
صاحب مقدرات
خود خواهند شد
وگرنه در
دولتهاي
فدرال
بورژوائي و فئودالي،
موقعيت
كارگران و
دهقانان و
زنان تغيير
اساسي نمي
كند. چند مثال
را كه خود
رفيق مهتدي هم
ذكر ميكند
بررسي كنيم.
دولت
هند دولت
فدراتيو است.
در چارچوب
كشور هند، ملل
گوناگون با
شدت و ضعفهائي
تحت ستم ملي هستند.
آن ملل تحت
ستمي كه
ثروتمندتر و
پوستشان روشن
تر است كمتر
نابرابرند.
اما اقوامي كه
از زمان هجوم
آريائيها به
هند به كم
حاصلترين و
بدترين
زمينها رانده
شده اند، هنوز
آنچنان فقير و
گرسنه اند كه
در مزارع موش
شكار كرده و
ميخورند.
پاكستان
يك كشور چند
مليتي است و
بر پايه ساختار
فدراتيو
اداره ميشود و
ساختار دولتي
بسيار
نامتمركزي
دارد. هر
ايالت توسط پارلمان
محلي و توسط
طبقات بورژوا
ملاك خود آن ملت
اداره ميشود.
معذالك توده
مردم در اداره
امور خويش و
مملكت هيچ
مشاركتي
ندارند.
نامتمركز
بودن ساختار
دولت بهيچوجه
متضمن دموكراتيك
بودن پاكستان
نيست.
در اين كشور
ساختار
فدراتيو در
واقع ظرف
ائتلاف طبقات
فئودال سرمايه
دار است. چنين
،ساختاري به
بهترين وجهي منافع
بخشهاي مختلف
طبقه بورژوا
ملاك پاكستان
را برآورده
ميكند.
در
آمريكا دولت
فدرالي بر
پايه سطح عالي
از تمركز و
درهم تنيدگي
اقتصادي كه در
نتيجه رشد سرمايه
داري بوجود آمده،
قرار دارد و
به آن خدمت
ميكند. با
وجود آنكه
ساختار
فدرالي آن
كاملا با
پاكستان
متفاوت است در آنجا
يكي از بي
شرمانه ترين و
شديدترين ستمهاي
ملي برقرار
است: ستم ملي
بر سياهان و
پورتوريكوئي
ها و غيره.
آمريكاي
فدرال براي حل
مساله ملي،
ميان مردم
بومي آمريكا
(كه به
سرخپوستان
مشهورند) پتوهاي
آلوده به
ميكرب طاعون
پخش كرد تا با
نسل كشي آنان
مساله ملي را
حل كند. في
الحال هم براي
حل مساله ملي
سياهان مرتبا
زندان ميسازد
و سياهان را در
آن جا ميدهد.
تقريبا تمام
مردان
سياهپوست آمريكا
حداقل يكبار
در طول عمر
خود دستگير
ميشوند.
سياهپوستان و
لاتينها سي
درصد جمعيت
آمريكا را
تشكيل ميدهند
اما شمار
زندانيان
سياه و لاتين
چند برابر
شمار
زندانيان
سفيد پوست است.
ستمگري ملي
آمريكا به
درون آن
محدود
نمي شود بلكه
آمريكا با لگد
مال كردن
استقلال و حق
تعيين سرنوشت
اكثر كشورهاي
آسيا، آمريكاي
لاتين و
آفريقا
بزرگترين
ستمگر ملي در
جهان است. در
ضمن قابل توجه
است كه در قرن 19
آمريكا شامل
ايالتهاي
فدرال برده
دار (در جنوب) و
غير برده
دار(در شمال)
بود. اين
ساختار
فدرالي در واقع
برسميت
شناختن نظام
نيمه فئودالي
و برده داري
در جنوب و
نظام سرمايه
داري در شمال
بود.
از
طرف ديگر، قرن
بيستم شاهد يك
ساختار فدراتيو
با ماهيتي
كاملا متفاوت
از نمونه هائي
كه در بالا
ذكر كرديم
بود.
ساختار
فدراتيو
جمهوري
سوسياليستي
شوروي كه پس
از انقلاب
اكتبر 1917
برقرار شد،
كيفيتا با دولتهاي
فدرالي نيمه
فئودالي
پاكستان و
هند، فدرالي
برده داري
آمريكا،
فدرالي
سرمايه داري
آمريكا
متفاوت بود.
اين جمهوري
فدراتيو، تا
قبل از احياء
سرمايه داري
در شوروي،
خصلتي سوسياليستي
داشت. يك
انقلاب سياسي
و اجتماعي
سوسياليستي
شده بود و
طبقه كارگر
چند مليتي در
همه جا قدرت
سياسي را
داشت. بهمين
جهت حقوق طبقه
كارگر و
خلقهاي ملل
تحت ستم محدود
به اينكه طبقات
فئودال و
بورژواي ملت
خودشان بر
آنها حكومت
كند نشد بلكه
همزمان از ستم
ملي و ستم طبقاتي
رها شدند. از
اين مثالهاي
تاريخي و
معاصر ميبينيم
كه روشن كردن
محتواي
طبقاتي
اجتماعي هر
دولت فدرالي
مساله را
كيفيتا
متفاوت ميكند.
بحث را در
چارچوب شكل
نگاه داشتن،
موجب عدم
صراحت و لاجرم
گيجي و ابهام
ميشود. پس سوال
اينجاست كه
دولت فدرالي
پيشنهاد شده
توسط كومله در
چارچوب
چه نظام
اقتصادي و اجتماعي
پيشنهاد
ميشود؟
محتواي
طبقاتي آن
چيست؟ آيا
براي يك ايران
سوسياليستي
پيشنهاد ميشود؟
اگر چنين است
بهتر است اين
مساله را در
شعار خود مشخص
كنيد.
نگاهي
به حل مساله
ملي از ديدگاه
دموكراتيك
تحليل
واقع بينانه
(ماترياليست
تاريخي) از سرچشمه
ستم ملي و
بررسي تجارب
تاريخي ثابت
ميكند كه حل
مساله ملي در
ايران با حل
دو مساله عجين
است. يعني حل
كامل و نه
ناقص مساله
ملي در گرو
آنهاست:
سرنگوني دولت حاكم
و استقلال از
امپرياليسم.
بدون اين دو،
برآورده شدن
حقوق و منافع
خلق كرد و
ديگر خلقهاي
ايران امكان
ندارد.
وقتي
ميگوئيم
ستمگري ملي يك
ركن اساسي
قدرت سياسي و
اقتصادي حاكم
در ايران است،
وقتي ميگوئيم
كه ستمگري ملي
يك ركن اساسي
توليد و
بازتوليد مناسبات
اقتصادي
حاكم در ايران
است، يعني
اينكه حل
مساله ملي با
درهم شكستن
دستگاه دولتي
و شكافتن بافت
مناسبات
اجتماعي اقتصادي
حاكم در ايران
عجين است. دو
پروسه نيست.
بلكه يك پروسه
است. از آنجا
كه ستمگري ملي
داراي اين
كاراكتر بشدت
سياسي،
اقتصادي
واجتماعي است
مبارزه عليه
آن جبهه اي
بسيار مهم
براي سرنگوني
دولت حاكم و
متعاقب آن در
هم شكستن
مناسبات
اقتصادي حاكم
در ايران است.
دولت و طبقات
بورژوا ملاك و
اربابان
امپرياليست
آنها بشدت در
مقابل اين مساله
خواهند
ايستاد. به
اين دليل تنها
اتحاد سراسري
طبقه كارگر و
خلقهاي ايران
مي تواند به
اين مساله
پاسخ دهد. اين
مساله را با
پروسه هاي جدا
نميتوان حل
كرد. اينطور
نيست كه جدا كردن
اينها از هم
يك كار غير
اخلاقي است.
مساله آنست كه
غير ممكن است.
بدون
استقلال از
امپرياليسم
نيز نميتوان
مساله ملي را
حل كرد.
ستمگري و
تبعيض ملي
توسط
امپرياليسم
به دو شكل در
كشورهاي تحت
سلطه توليد و
بازتوليد
ميشود:
يكم،
كاركرد
اقتصادي. رشد
ناموزون
سرمايه داري
وابسته به
امپرياليسم
در ايران خود
بخود ميان
مناطق متعلق
به ملل مختلف
شكاف عميق
بوجود مي
آورد. انباشت
سودآور اين سرمايه
(سرمايه
بوروكراتيك)
وابسته به آن
است كه مناطق
عظيمي از كشور
عقب نگاه
داشته شوند تا
بتواند
كارگران را
فوق استثمار
كند. اينكه بزرگ
مالكي و روابط
عشيرتي و
فئودالي در
مناطق متعلق
به ملل تحت
ستم برجسته تر
و قويتر از
ساير نقاط است
صرفا محصول
يكرشته
تدابير اداري
نيست كه به آن
ترتيب حل شود.
بلكه كاركرد
سرمايه داري
بوروكراتيك
اين عقب
ماندگي را توليد
و بازتوليد
ميكند.
دوم، جدا
از اينكه
كاركرد
اقتصادي
موجود اين ستم
ملي را
بازتوليد
ميكند، سياست
عمدي امپرياليستها
هم مبتني بر
آن است كه
ثبات سياسي را
در اين كشورها
از طريق سلطه
يك ملت بر ملل
ديگر حفظ
كنند.
…….
توضيح: تمام
اين مقاله را
مي توانيد در
تارنماي حزب
کمونيست
ايران (م ل م) در
بخش
"موضوعات" و در
فصل مربوط به
مسئله ملي
مطالعه کنيد.
www.sarbedaran.org
حقيقت
ارگان حزب کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18
آبانماه 1383
اشك
سرما ساخته
عزيزالله
حميد نژاد
اكران عمومي
شده است. اين
فيلم سال
گذشته براي
نخستين بار در
جشنواره
سينمايي فجر
عرضه شد و
همان موقع تني
چند از عوامل
توليد و
منتقدان
سينمايي درباره
موضوع و
سناريوي آن
بحثهايي را
مطرح كردند.
حرف همگي شان
اين بود كه
اشك سرما مي
خواهد با
نگاهي جديد و
واقع بينانه
به ماجراي شكل
گيري يك رابطه
عاطفي در بستر
درگيريهاي
كردستان
ايران
بپردازد.
اينكه زن و
مرد ماجرا در
دو سنگر مقابل
هم ايستاده
بودند به گفته
سازندگان فيلم
به حساسيت
مساله مي
افزود و به آن
ويژگي مي
بخشيد. به
ادعاي حميد
نژاد اشك سرما
از چارچوب
كليشه اي و يك
جانبه نگرانه
حاكم بر
فيلمهايي كه
در مورد جنگ
كردستان
ساخته شده
خارج شده و
تصويري زميني
و قابل پذيرش
از شخصيتهاي
دو طرف اين
جنگ ارائه مي كرد.
اما اين
ادعاها فقط
ادعا بودند!
اشك سرما
فيلمي است
تبليغاتي
عليه جنبش
مسلحانه
كردستان و صد
البته به نفع
رژيم جمهوري
اسلامي و
دستگاه نظامي
سركوبگرش در
آن منطقه. كم
نيستند
فيلمهايي كه
يك شرايط
سياسي و
تاريخي مشخص
را بستر و
بهانه
پرداختن به
پديده عشق و عاطفه
فردي قرار
داده اند اما
اشك سرما چنين
نيست. درست
برعكس. در
اينجا يك
رابطه سر و دم
بريده و
مصنوعي عاطفي
بهانه و پوششي
براي تخطئه
جنبش عادلانه
يك ملت
ستمديده و
تحريف چهره
مبارزانش شده
است.
داستان
چيست؟ يك
ديپلم وظيفه
روشنفكر و صلح
طلب كه در بخش
مهندسي ارتش
متخصص مين
يابي شده را
به يك منطقه
خطرناك اعزام
مي كنند.
اينجا نيروي
پيشمرگه
كومله مرتب
اطراف پايگاه
ارتش مين مي
گذارد و از
سربازان
قرباني مي
گيرد. دختر
چوپاني از
اهالي همان
منطقه كه عضو
تشكيلات
روستايي كومله
است در كمك به
تيم مين گذار
و همينطور در
پرت كردن حواس
سربازان مين
ياب نقش اصلي
را بازي مي
كند. بقيه
ماجرا هم روشن
است. دختر تحت
تاثير خوبي و
انسانيت و از
خودگذشتگي ديپلم
وظيفه خوش تيپ
قرار مي گيرد.
در مقابل استدلال
و منطق او كم
مي آورد و به
او دل مي بازد.
سرباز جوان هم
با وجود چشم
پاكي كه از قرار يك خصوصيت
ذاتي نيروهاي
سركوبگر جمهوري
اسلامي است به
دختر علاقمند
مي شود! ظاهرا
كليد اين
علاقه جايي
زده مي شود كه
سرباز متوجه
مي شود دختر
چوپان رمان مي
خواند و به
اين نتيجه مي
رسد كه: ”او روح
بزرگي دارد.”
كومله قصد ترور
متخصص مين
يابي را دارد
چون آوازه اين
جوان همه جا
پيچيده و طي
يكسالي كه در
يك پايگاه
ديگر خدمت مي
كرده حتي
يكبار هم صداي
شليك گلوله يا
انفجار در
آنجا شنيده
نشده است!
ترور ناموفق
است. دست
سرنوشت دختر و
سرباز را وسط
كولاك و بوران
كنار هم قرار
مي دهد. سرباز
جان دختر كه
در حال يخ زدن
است را نجات
مي دهد. چند
روزي را در يك
غار با هم سر
مي كنند. بخش
نظامي كومله
با بيسيم به
دخترك فرمان
مي دهد كه
همانجا حساب
مين ياب را
برسد. دختر
چوپان دچار
ترديد مي شود
و دستور را اجراء
نمي كند.
سرانجام
برفها آب مي
شود. ارتش از يكطرف
و گروه نظامي
كومله از طرف
ديگر به سمت غار
مي روند تا از
ماجرا سر
درآورند. دختر
را كومله اي
ها دستگير مي
كنند و سرباز
را ارتش. هر دو
مورد بازجويي
قرار مي
گيرند. براي
امتحان
وفاداري
دخترك را
مامور مين
گذاري نزديك
پايگاه مي
كنند و از دور
او را تحت نظر مي
گيرند. سرباز
هم دوباره سر
خدمت بر مي
گردد اما
ظاهرا خلع
سلاح شده است.
در صحنه
سوزناك
پاياني فيلم
سرباز طبق
معمول به مين
يابي مي رود و
با علامتي كه
دختر چوپان
كنار مين
گذاشته است
متوجه قضيه مي
شود. اما افراد
كومله كه با
دوربين صحنه
را مي بينند
احتمالا با
شليك گلوله
مين را منفجر
مي كنند.
دخترك هم كه
از خود بيخود
شده به سمت
سرباز مي دود
و روي مين
ديگري مي رود
و كشته مي شود.
همين!

اينكه
حميدي نژاد
هنگام نوشتن
فيلمنامه اشك سرما
به ترفندهاي
هاليوودي در
فيلمهاي شبيه به
رامبو آگاه
بوده يا
بخش
اطلاعاتي –
امنيتي
جمهوري
اسلامي بعدا
اين نكات را
در فيلم
گنجانده
تغييري در
ماجرا نمي
دهد. واقعيت
اينست كه در
سناريوي اشك
سرما دقيقا
همان روانشناسي
تماشاگر بكار
گرفته شده كه
برنامه ريزان
وزارت دفاع
آمريكا و اف
بي آي براي
جهت دادن به
افكار عمومي
بكار مي
گيرند. براي
مثال در مين گذاري
ها و ترورهائي
که نيروهاي
پيشمرگه کرد
مي کنند
اتفاقا قربانيان
همگي كرد از
آب درآمده
اند! دو سرباز
مين يابي كه
اوايل فيلم
كشته مي شوند
كرد هستند.
كسي هم كه
اشتباها در
جريان ترور
زخمي مي شود و
براي مداوا به
درمانگاه
صحرايي ارتش
انتقال مي
يابد (!) يك پيرمرد
كرد است. با
اين ترفند
سينمايي مي
خواهند به
تماشاگر
القاء كنند كه
دود مبارزه
مسلحانه
پيشمرگان كرد
به چشم خود
كردها مي رود.
نمايش كمك و
همدردي
قهرمان فيلم
يعني سرباز
ارتش اشغالگر
جمهوري
اسلامي با
روستائيان
كرد بسيار
شبيه ژستهاي
”مردمي” رامبو
در ويتنام و
راكي در شوروي
سابق است. حتي
صحنه معرفي
متخصص مين
يابي به افراد
پايگاه كه با
شيرين كاري
شجاعانه او در
بي خطر كردن
گلوله عمل
نكرده خمپاره
همراه است هم
كپي صحنه اوليه
معرفي
كوماندوهاي
به اصطلاح
قهرمان در فيلمهاي
هاليوودي است.
همان خونسردي.
همان نگاه ها.
همان ژست ها.
او حتي زبان
كردي را هم
بلد است و به
وقت استراحت
در چادر با
خود ترانه
كردي زمزمه مي
كند.
روي
ديگر سكه اشك
سرما تصويري
است كه از
مبارزان كرد
جلو مي گذارد.
از روناك شروع
كنيم. همان دختر
چوپان. سازنده
فيلم به خيال
خود مي خواهد
به اين سئوال
پاسخ دهد كه
چرا ”يك
دختر معصوم
نوجوان
روستايي با يك
مشت كمونيست
خدانشناس
بيرحم همراه
شده است”؟! خود
روناك در
صحبتهايي كه
با سرباز دارد
تعريف مي كند
كه در شهر بين
پيشمرگه ها و
نيروهاي مسلح
رژيم درگيري
شده و برادر نوجوانش
كه در خيابان
مشغول كار
بوده بطور اتفاقي
تير خورده و
كشته شده است.
حميد نژاد اين
واقعه را به
شكل فلش بك
نشان مي دهد و
باز هم خيلي
حساب شده از
نمايش اينكه
گلوله را چه
كسي به سينه
برادر روناك
زده پرهيز مي
كند. چرا كه
واقعيت چهره
مزدوران مسلح
رژيم اسلامي
به عنوان قاتل
مردم كردستان
به هيچوجه نبايد
روي پرده
بيايد. اشك
سرما اينطور
جلوه مي دهد
كه چنين وقايع
اتفاقي باعث
مي شود امثال
روناك فريب
سازمانهاي
مبارز مخالف
جمهوري
اسلامي را
بخورند و
درگير نبرد
شوند. حميدي
نژاد اين را
نمي تواند
بفهمد يا
موذيانه تلاش
مي كند مردم
نفهمند كه هر
لحظه زندگي
توده هاي مردم
در كردستان
زندگي تحت
اسارت و ستم
است. پيوستن
دختران و
پسران
آزاديخواه
كرد به مبارزه
سازمان يافته
عليه دشمن
سركوبگر در اين
واقعيت
ديرينه و
روزمره ريشه
دارد و نه در
اتفاقات و سوء
تفاهمات. در
دهه 1360 بسيار
بودند دختران
روستايي مثل
روناك كه
مبارزه
انقلابي مسلحانه
پيشمرگان
عليه قواي
اشغالگر رژيم
اميد رهايي را
در دلشان
بيدار كرد. پس
برخاستند و
زنجيرهاي
پوسيده سنت و
خرافه و مذهب
كه زن را ضعيف
و درجه دوم
قلمداد مي كرد
را از
دست و پاي خود
برداشتند و
آگاهانه درگير
مبارزه عليه
قدرت سياسي
حاكم شدند.
حركت زنان
پيشمرگه تصور
غالب از نقش و
جايگاه زن را
در منطقه
عمدتا
روستايي و عقب
مانده
كردستان به
ميزان زيادي
دگرگون كرد.
باور و احترام
به زنان مبارز
و پيشرو جاي
تحقير و تمسخر
و سنگ انداختنها
را گرفت.
چهره
تحريف شده
روناك در اشك
سرما با تصوير
وارونه اي كه
اشك سرما از
اعضاي گروه
پيشمرگه بنمايش
مي گذارد
تكميل مي شود.
حميدي نژاد
تلاش دارد در
مقابل ”نگاه
پاك” سرباز به
روناك ”نگاه
ناپاك” رهبر
گروه را
قرار دهد.
اين تلاشي
بيشرمانه از سوي
مدافع رژيمي
است كه تجاوز
به زنان
زنداني سياسي
يكي از روشهاي
ثابت شكنجه اش
بوده و قوانين
و احكام شرعيش
توجيه كننده
انواع تجاوز
به كودكان و
زنان است. هدف
اصلي او از
اينكار همان
هدف هميشگي
رژيم اسلامي
است يعني بي
اعتماد كردن
مردم نسبت به
سازمانهاي
سياسي و بدنام
كردن مبارزان.
اشك سرما
مناسبات بين
روناك و گروه
را متزلزل و
پر تنش نشان
مي دهد. غير
واقعي تر از
همه اينكه
روناك به يك
سرباز غير كرد
ارتش اشغالگر
جمهوري
اسلامي
اعتماد مي
كند اما از
اينكه چند
پيشمرگه جديد
فارس هستند
برآشفته مي
شود و به آنان
خصمانه نگاه
مي كند. و
سرانجام
اينكه بعد از
سرپيچي روناك
از كشتن سرباز
گروه نظامي او
را دستگير مي
كنند به صندلي
مي بندد و
كتكش مي زنند.
اما افراد بخش
ضد اطلاعات
ارتش جمهوري
اسلامي فقط به
سرباز متهم
دستبند مي
زنند و
متمدنانه از او
بازجويي مي
كنند! بدين
طريق دوربين
دروغ باف
حميدي نژاد كه
در خدمت رژيم
شكنجه گران
قرار دارد
اعمال نفرت
انگيز دشمنان
مردم را به
مبارزان
انقلابي كه
خود آماج
شكنجه و
كشتارند نسبت
مي دهد. بطور
كلي اينگونه
جا بجا كردن
عامدانه
افكار و رفتار
نيروهاي
مرتجع حاكم و
نيروهاي
مبارز ضد رژيم
در سراسر فيلم
به چشم مي
خورد. براي
مثال سازنده
اشك سرما از
جمله معروف
”ارتش چرا
ندارد” كه
بخوبي بيان
كننده سيستم
اطاعت
كوركورانه در
نيروهاي
نظامي ارتجاعي
نظير ارتش و
سپاه
پاسداران
جمهوري اسلامي
است استفاده
مي كند تا
تفكر حاكم بر
نيروي
پيشمرگه را
نشان دهد. در
صحنه اي از
فيلم فرمانده
گروه نظامي در
مقابل سئوال
ترديدآميز روناك
مي گويد كه:
”شاخه نظامي
چرا ندارد”؟؟
فيلمنامه
اشك سرما
گذشته از
محتواي
ارتجاعي و
فريبكاريهاي
سياسي كه در
جاي جاي آن
نهفته فول هاي
زياد ديگري هم
دارد كه آن را
بايد به حساب
ديدگاه
هاليوودي
كارگردان از
قهرمان همه فن
حريف اشك سرما
و محتاج
دانستن و يا
محتاج جلوه
دادن مردم به
اين نوع
قهرمانان گذاشت.
البته جهل اين
قبيل
سينماگران در
مورد مسائل
مبارزه
انقلابي و
ساده انگاري
در نگارش
سناريو هم
مزيد بر علت
است. براي
مثال در
بحبوحه
كولاك و برف
اين سرباز است
كه به روناك
هيزم روشن
كردن را ياد
مي دهد! يا اينكه
دختر چوپان
كرد در دو
قدمي خانه اش
بوسيله كولاك
و برف غافلگير
مي شود و
آنقدر در كوه
دور خود مي
چرخد كه
گوسفندهايش
تلف مي شوند و
خودش تا مرز
يخ زدن مي رسد
انگار نه
انگار كه يك
زحمتكش بومي
است. يا در يك
سكانس ديگر از
فيلم،
روناك چوپان
كه هر روز
اطراف پايگاه
مي چرخد و همه
ارتشي ها او
را مي شناسند
به تنها كتابفروشي
شهر سر مي زند
تا كتاب رمان
بخرد و اعلاميه
هاي
غيرقانوني
جديد را بگيرد.
ضمنا همان
موقع پستوي
كتابفروشي
محل مخفي شدن
افراد اصلي
شاخه نظامي هم
هست!
و بالاخره
مي رسيم به
پيام هاي اشك
سرما. در اين
فيلم چند جمله
كليدي
گنجانده شده
كه همگي از
زبان سرباز
وظيفه خوش قلب
بيان مي شود.
اوايل فيلم
بين او و
فرمانده
پايگاه بحثي
براه مي افتد.
فرمانده كهنه
كار ارتش مي
خواهد به او
بقبولاند كه
اينجا منطقه
نظامي است و
سلاح حرف آخر را
مي زند و
افراد ارتش
نبايد به مردم
محلي نزديك
شوند. سرباز
در جواب مي
گويد: ”امنيت
از راه همدردي
با مردم محلي
تامين مي شود.”
ظاهرا سناريو
نويس در اينجا
مي خواهد
ديدگاه و راه
متفاوتي را در
مقابل سياست
مشت آهنين و سركوب
عريان رژيم در
مناطقي مثل
كردستان پيشنهاد
كند. اما طوري
كه داستان جلو
مي رود و نتيجه
اي كه در
پايان فيلم
حاصل مي شود
نشان مي دهد
كه قضيه عكس
اينست.
”همدردي”
سرباز نمي
تواند مين ها
را خنثي كند.
”نرمش تاكتيكي”
جلوي مين
گذاري و
مبارزه
مسلحانه را
نمي گيرد. مي
بينيم روناك
كه در آغاز
فيلم فرمانده
پايگاه بسويش
شليك مي كرد
تا از پايگاه
دورش كند
واقعا همان
كسي است كه در
مين گذاريها
نقش داشته
است. نتيجه
گيري منطقي
اشك سرما
اينست كه فرمانده
اشتباه نمي
كرد و سياست
مشت آهنين
لازم بود.
سرباز مين ياب
فقط قرباني
توهمات
مسالمت
جويانه خود در
يك محيط
قهرآميز است.
پيام سياسي
اصلي اشك سرما
چيزي جز ضرورت
سركوب مبارزه
حق طلبانه
مردم كردستان
نيست.
اما فيلم
پيام
فريبكارانه
اي هم براي
مردم كردستان
دارد. در صحنه
اي سرباز به
روناك مي گويد:
”شما كردها
آدمهاي خيلي
خوبي هستيد و
دل صافي داريد
ولي زود
باوريد و زود
دنبال حرف اين
و آن مي افتيد.”
اما همه درد
سازندگان اشك
سرما و خط
دهندگان
اطلاعاتي –
امنيتي آنان
اينست كه مردم
كردستان
زودباور نبودند
و در دوره اي
كه اكثريت
مردم ايران
گول حرفهاي
خميني و دار و
دسته اش را
خوردند و
سرنوشت
انقلاب خود را
بدست مرتجعين
اسلامي
سپردند راه
ديگري را در
پيش گرفتند.
اسلحه
برداشتند و از
حق خود دفاع
كردند.
جنگيدند و
مقاومت كردند
و اوضاع سياسي
متفاوتي نسبت
به ساير نقاط
ايران در آن
خطه بوجود
آوردند. و
عليرغم اينكه
سرانجام شكست
خوردند اما
جمهوري
اسلامي تا به
امروز هم
نتوانسته
سلطه همه
جانبه سياسي
خود را بر
مردم كردستان
حاكم كند و
پايگاهي محكم
و مطمئن در
بين آنان
بيابد. پيام
اشك سرما
بسيار ساده
لوحانه است. ■
www.sarbedaran.org
مباحثی
که در حاشيه
آن براه افتاد
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18 آبانماه
1383
در 12
ارديبهشت عده
اي از کارگران
سقز، مراسم اول
ماه مه، روز
جهاني کارگر
را
بدون اجازه
رسمي از طرف
رژيم و مستقل
از دارودسته
هاي "خانه
کارگر" و
"شوراهاي
اسلامي"
برگزار کردند.
اين اقدام بجا
و برحق
کارگران سقز
با يورش
وحشيانه
نيروهاي
سرکوبگر
جمهوري اسلامي
و چاقوکشانش
مواجه شد. در
اين يورش عده
زيادي از
کارگران
دستگير شدند.
همانطور که در
اطلاعيه حزب
نوشتيم: «هر
چند رژيم تحت
فشار همبستگي
کارگران و
توده هاي مردم
کردستان و
فعاليت عناصر
و سازمان هاي
چپ
خارج از کشور
و حمايت برخي
از سازمان هاي
کارگري بين
المللي،
مجبور به عقب
نشيني شد و
کارگران را با
وثيقه هاي
سنگين آزاد
کرد اما چند
تن از اين
کارگران را
متهم به
همکاري با
سازمان کومله
کرده و
قصد دارد ...
آنان را به
اين اتهام
محاکمه کند.
اين اقدام
رژيم از سر
استيصال بوده
و هدفش ايجاد
جو ترس و
ارعاب در ميان
کارگران و مردم
کردستان است.
اينان مي
خواهند با چنگ
و دندان نشان
دادن قافيه را
نبازند اما
مثل روز روشن
است که رژيم
جمهوري
اسلامي در
سراسر کشور
بشدت منفور
بوده و
در انفراد بين
المللي بسر مي
برد؛
بنابراين
بدون شک با در
پيش گرفتن
سياست اتحاد و
مبارزه، اين
حرکت رژيم نيز
درهم شکسته
خواهد شد و
پيروزي بدست
خواهد آمد. ما
از همه
کارگران و
مردم آزاديخواه،
تشکلات زنان،
دانشجوئي و
هنرمندان متعهد مي
خواهيم که
خواهان آزادي
بي قيد و شرط
کارگران مبارز
سقز شوند. ما
از همه فعالين
خارج کشور و هواداران
حزب مي خواهيم
که در
کارزارهاي
حمايت از
کارگران سقز
شرکت کرده و
به درهم شکستن
اين توطئه
ياري رسانند.»
هر
مبارزه اي
همواره اين
سوال را پيش مي
کشد که با چه
خط و
روشي بايد پيش
رفت تا به
پيروزي دست
يافت. در
جواب، معمولا
گرايشات
سياسي و
ايدئولوژيک
مختلف سر بلند
مي کنند و در
ميان فعالين
مبارزه نظري
پيش مي آيد.
اين جزئي
لاينفک از هر
روند
مبارزاتي است.
در حول و حوش
بسيج و سازماندهي
براي حمايت از
کارگران سقز
در خارج کشور،
نيز گرايشات
خطي مختلف طرح
شدند. در زير
ما به نقد
ديدگاه گروه
موسوم به
"اتحاد سوسياليستي
کارگري" مي
پردازيم. هر
چند اين گروه
به لحاظ نيرو
و نفوذ کوچک
است اما
گرايشي را مدون
و فرموله مي
کند که بطور
خودبخودي در
ميان بسياري
از فعالين چپ
خارج کشور
بازتوليد مي شود.
اين يک گرايش
نادرست است و
براي همين
بايد آن را نقد کرد
و کنار گذاشت.
مسئله
سازمان جهاني
کار (آي ال او)
برخي
از عناصر و
گروه هاي چپ
که در خارج از
کشور فعاليت
خود را منحصر
به حمايت از
حرکتهاي صنفي
کارگري داخل
کشورکرده
اند، تبليغات
مثبت زيادي در
مورد آي ال او
يا "سازمان جهاني
کار"(1) به راه
انداخته اند. بطور
مشخص افراد "ماهنامه
اتحاد
سوسياليستي
کارگري" تا
آنجا پيشرفته
اند که موفقيت
در ارتباط
گيري با آي ال
او و جلب نظر
آن در رابطه
با
کارگران دستگير
شده سقز را
"تاريخي"
خوانده اند!
اينها و
گرايشات
مشابه، مسئله
بسيج همبستگي
بين المللي با
جنبش کارگري
داخل را
مترادف با جلب
حمايت آي ال
او و سران
سنديکاها در
کشورهاي
غربي، کرده
اند. لازم به
تذکر است که بسياري
از فعالين
کميته هاي
حمايت از
کارگران سقز
در خارج، مواضع
درست تري نسبت
به سازمان
جهاني کار (آي ال
او) اتخاذ
کرده و
فعاليتهاي
خود را متوجه
بسيج
توده هاي
کارگر و مترقي
در کشورهاي
غرب، کرده
اند. اما
متاسفانه به
جرات مي توان
گفت که در
خارج کشور
"فعاليت
کارگري" مترادف
شده است با
نشست و برخاست
با سران و
مسئولين
اتحاديه ها و
سنديکاهاي
رسمي کارگري
که اغلب معلوم
نيست آيا
نماينده
کارگرانند يا
کارفرمايان.
آنچه در اين
فعاليتها
بسيار کمرنگ
است، پيش برد
تبليغ و ترويج
در ميان توده
هاي کارگر در
محل کار و
زندگيشان و
دعوت مستقيم
آنان به
اکسيونهاست.
تماس با توده
کارگران
نيازمند
فعاليتي است
به نام "کار
توده اي" از
طريق حضور
يافتن در
مقابل
کارخانه ها
صحبت با کارگران
و پخش اطلاعيه
ها به زبان
آنان، برگزاري
آکسيونهاي
مبارزاتي در
محلات
کارگري، شرکت
در مبارزات ضد
جنگ و ضد
گلوباليزاسيون
سرمايه داري
و ديگر
مبارزات
انقلابي در اين
کشورها. انجام
اينکارها
بنوبه خود
نيازمند کار
متشکل و
متحدانه و با
انرژي عده اي
از فعالين
است.
بالعکس،
فعاليت در
رابطه با سنديکاهاي
کارگري و
سازمان هاي
بين المللي
عليرغم
عنوان پر
طمطراقش
محدود است به
نشست و برخاست
يکي دو نفر با
يکي دو نفر از
مسئولين آنها
و دعوت شدن به
برخي جلسات بوروکراتهاي
سنديکاها و
اتحاديه ها.
سازمان
جهاني کار ( آي
ال او)
نماينده
کارگران نيست
بلکه شعبه ي
"کارگري"
سازمان ملل
متحد
است. هيئت
اجرائي آن در
بر گيرنده
نماينده
دولتها،
کارفرمايان،
اتحاديه ها و
سنديکاهاي
کارگري رسمي
است.
"کنفدراسيون
بين المللي
اتحاديه هاي
آزاد" بخشي از
بلوک کارگري
آي ال او است.
هر چند مشغله
سازمان جهاني
کار، رسيدگي
به مسائل
کارگري در
جهان است ولي
مدافع منافع
کارگران در
مقابل سرمايه
داران و
دولتها،
نيست.
"سازمان
جهاني کار" و
"وزارت کار"
عليرغم
عنواني که دارند
هيچ ربطي به کار
و منافع کارگر
ندارند. در
ايران، وزارت
کار نماينده
منافع طبقه
سرمايه دار
است. آي ال او،
همين نقش را
در سطح جهاني
دارد. آي ال او
در واقع بازوي
نهادهاي بين
المللي مانند صندوق
بين المللي
پول و بانک
جهاني و سازمان
تجارت جهاني
در زمينه
مسائل کارگري
است. اين
نهادهاي بين المللي
زير سيطره
سرمايه داري
جهاني مي باشند
و سياست هاي
اقتصادي کلان
کشورهائي
مانند ايران
را تعيين و تنظيم
مي کنند. در
واقع عامل
اصلي تشديد
فقر و بيکاري
کارگران و
نابودي
روستائيان در
کشورهاي آسيا
و آفريقا و
آمريکاي
لاتين،
فرامين اقتصادي
صندوق بين
المللي پول و
بانک جهاني
است. در
شرايطي که
فرامين صندوق
بين المللي پول
و بانک جهاني،
موجب تشديد
استثمار و
بيکاري گسترده
کارگران مي
شود،
ماموريت آي ال
او، آرام کردن
کارگران
خشمگين است
بطوريکه مانع
از شکسته شدن
حلقه هاي واسط
ميان دولتهاي
طبقه سرمايه
دار با
کارگران شود.
آي ال او اينکار
را چگونه
انجام مي دهد؟
يکي از
روشهايش کمک
به شکل گيري
انواع تشکلات
کارگري
وفادار به چارچوب
نظام سرمايه
داري و تبديل
برخي از فعالين
کارگري چپ به
بوروکراتهاي
اين تشکلات است.
بعد از جنگ
جهاني دوم
سازمان سياي
آمريکا به شکل
گيري يک
اتحاديه
کارگري به نام
"اي اف ال سي
آي او"(2) کمک
کرد تا همين
نقش را در
کشورهاي
مختلف بازي
کند. فهميدن
ماهيت سرمايه
داري آي ال او
کار سختي
نيست.
آي ال او آشکارا
مبلغ و
مدافع بازار
است و در اسنادش
به مدح و ثناي
بازار و اينکه
"بازار شالوده
پيشرفت و رشد
و توليد" است
مي پردازد.
مضحک
آنجاست که
برخي افراد
اپوزيسيون در خارج
کشور که خود
را "فعالين
کارگري" مي
نامند و در
نشست و برخاست
با آي ال او مي
باشند،
آنچنان تصويري
از آي ال او مي
دهند که انگار
"منجي" و "حامي"
کارگران
ايران و جهان
است و يا
حداقل يک سوم
آي ال او (يعني
بلوک کارگري
اش) داراي
چنين خصلتي
است! اينها با
اين حرفها نه
تنها به رشد
آگاهي طبقاتي
در ميان
کارگران کمک
نمي کنند بلکه
آگاهي آنان را
مسخ مي کنند؛
بهتر است دست
از اين اعمال
بردارند
وگرنه تبديل
به سخنگويان
بورژوازي بين
المللي در ميان
کارگران و
فعالين چپ مي
شوند.
هدف آي
ال او روشن
است. آي ال او
مانند "خانه
کارگر" در
مورد مصائب
کارگران اشک
تمساح مي ريزد
اما در حقيقت
عامل سرمايه
داري است.
هدفش آن است که
در شرايطي که
گلوباليزاسيون
سرمايه داري فقر
و شکاف طبقاتي
در جهان را به
سطح بيسابقه اي
رسانده، به
دولت هائي
مانند جمهوري اسلامي
بفهماند که
ايجاد شکل
جديدي از
اتحاديه هاي
کارگري براي
مهار و کنترل
مبارزات کارگري
ضروري است.
اتفاقا دولت
خاتمي و جناح
دوم خرداد
حکومت نيز با
اين سياست
توافق دارند و
توافقنامه اي
نيز ميان آي
ال او و وزارت
کارجمهوري
اسلامي درين
باره به امضا
رسيده است .
صندوق بين
المللي پول و
بانک جهاني دست
در دست رژيم
جمهوري
اسلامي در حال
ايجاد زمينه
هاي تازه اي
براي يکه تازي
گلوباليزاسيون
در ايران مي
باشند. يکي از
بيسابقه ترين
گامها در اين
رابطه،
تصميم گيري
اخير "مجمع تشخيص
مصلحت نظام"
است مبني بر
اينکه صنايع بزرگ
و بازرگاني
خارجي و معادن
بزرگ و
بانکداري و
بيمه و برق و
شبکه آبرساني
و راه آهن و
حتا
نفت و گاز
(بغير از
مالکيت چاه
ها) به
بخش غير دولتي
سپرده شوند.
اين تازه آغاز
رشد جهش وار
فقر و فلاکت
گسترده
کارگران و تمام
زحمتکشان و
کارمندان و
کارکنان در
ايران است. چنين
وضعي مسلما
موجب
اعتراضات
گسترده کارگري
خواهد شد.
"خانه کارگر"
بي آبروتر از
آن است که
بتواند نقش
"دلسوز
کارگر" و مهار
کننده حرکتهاي
گسترده
کارگري را
بازي کند. در
اينجاست که آي
ال او نقشي
براي خود مي
بيند که در
ايران به ظهور
بوروکراتهاي
جديدي که ميان
کارگر و
سرمايه دار
دلالي کنند،
کمک کند. در
کشورهاي غربي
آي ال او
آنقدر بي آبرو
و افشا شده است
که فقط رهبران
گردن کلفت
اتحاديه
کارگري که
همدست
کارفرمايان
هستند از آن
تعريف و تمجيد
مي کنند. و
البته برخي از
"فعالين
کارگري" اپوزيسيون
چپ ما در خارج
از کشور!
يک واقعه
بزرگ تاريخي!
برخي
از افراد
درگير در
کارزارهاي
حمايت از کارگران
سقز در خارج
کشور، مبارزه
اين کارگران
در جريان اول
ماه مه و سپس
دستگيري و راه
افتادن
کارزار دفاع
از آنان را
نقطه عطفي در
تاريخ
مبارزات
کارگري ايران
خوانده اند!
هر چند اين
مبارزه بسيار ارزشمند
بود اما در
حدي نبود که
بتوان با چنين
عباراتي آن را
توصيف کرد.
برگزاري روز
جهاني کارگر،
دادن شعارهاي
ضد حکومتي و
سپس تجمع هاي
اعتراضي مردم
مبارز سقز در
مقابل
نهادهاي سرکوبگر
رژيم که
خواستار
آزادي
کارگران دستگير
شده بودند،
همه از نقاط
بسيار برجسته
و عالي اين
مبارزات
بودند. اما
کساني که با
عبارات غلو
آميز فوق اين
مبارزات را
توصيف کردند، در
واقع مسئله
شان اين چيزها
نبود. آنها
فکر مي کردند
براي خط و
پروژه
بورژوائي
خودشان پيروزي
بزرگي حاصل
شده است.
مشخصا فردي به
نام
رضا مقدم در
"ماهنامه
اتحاد
سوسياليستي کارگري"
مي نويسد: "يک
واقعه بزرگ
تاريخي در جنبش
کارگري ايران
مقابل چشمان
ما در حال
وقوع است. اين
واقعه که با
دستگيري هاي
اول ماه مه امسال
در سقز شروع
شد و بزودي
بيدادگاه
آنها توسط بي
آبروترين و
رسواترين رکن
رژيم اسلامي برگزار
مي شود، به
کانون و محل
تقاطع منافع و
مسائل متعددي
تبديل شده است
و ميرود تا
نتايج
ديرپائي براي
جنبش کارگري
ايران داشته
باشد و بويژه
موقعيت و
تناسب قواي
گرايشات درون
جنبش کارگري
را براي مدتها
تغيير دهد." (3 و 4)
وقتي که
مقاله را تا
انتها مي
خوانيم متوجه
مي شويم که
منظور وي از
"يک واقعه
بزرگ تاريخي"
آن است که براي
شکل گيري
اتحاديه ها و
سنديکاهاي
کارگري مورد
نظر و دلخواه
ايشان و
دوستانشان
راه دارد "از
بالا"
باز مي شود.
ببينيم منظور
وي از "تقاطع
منافع"،
تقاطع کدام
منافع است و
منظورش از تغيير
در "تناسب
قواي گرايشات
درون جنبش کارگري"
چيست و کدام
"گرايشات" را
مد نظر دارد.
اهميت
مبارزات
کارگران سقز
براي وي در آن
است که نقشه
"خانه کارگر"
براي جلب نظر
"کنفدراسيون
اتحاديه هاي
کارگري آزاد"
(5) و عضويت در آن
بهم خورد!
زيرا، هنگام
ديدار هيئت
"کنفدراسيون
اتحاديه هاي
کارگري آزاد"
که به
دعوت "خانه
کارگر" به
ايران آمده
بود، يکي از
کارگران سقزي
به نام محمود
صالحي همراه
با مترجمش محسن
حکيمي موفق به
ديدار با اين
هيئت شد. آقاي
مقدم مي
نويسد:
"کنفدراسيون
بين المللي
اتحاديه هاي
آزاد که هيات
اعزامي شان دو
روز پيش از
دستگيريهاي
سقز با دو تن
از دستگير شدگان
ملاقات کرده
بود، عکس
العمل فوري
نسبت به اين
دستگيريها
نشان داد و
دبيرکل
"سازمان جهاني
کار" نيز در
همين رابطه
موضعي
اعتراضي گرفت.
اين امر
شوراهاي
اسلامي و خانه
کارگر را در
رابطه با
کنفدراسيون و
آي ال او در
موقعيت دشواري
قرار داد و به
اين اعتبار
افق پيشرفت
پروژه آنها را
تيره و تار
کرد."
به اين
ترتيب، در
زمينه جلب نظر
آي ال او، يک
رقيب ناک اوت
شد. اين يک
دليل براي
اينکه "تناسب
قواي گرايشات
درون جنبش
کارگري" دارد
تغيير مي کند!
اما "واقعه
بزرگ تاريخي" آقاي
مقدم به اينجا
ختم نمي شود.
او خاطرنشان
مي کند که در
اين ماجرا يک
"رقيب" ديگر
هم ادب شد. آقاي
مقدم
آنها "گرايش
راست درون
جنبش کارگري"
مي خواند.
اينها
کيانند؟ اينها
"هيات موسسان
سنديکاهاي
کارگري" اند
که مورد حمايت
سازمان
فدائيان
اکثريت بوده و
ستون کارگري
سايت "اخبار
روز" وابسته
به سازمان فدائيان
اکثريت
مبلغ آن است.
اينان در
اتحاد با جناح
اصلاح طلبان
حکومتي قرار
داشته و پروژه
مشترکي را در
رابطه با جنبش
کارگري پيش مي
برند. طبق
توافقنامه
وزارت کار و
سازمان جهاني
کار (آي ال او)
"شوراهاي
اسلامي" بايد
به حاشيه
رانده شده و
نقش مشورتي به
آنها داده شود
و در عوض
سنديکاها و
انجمنهائي
شکل بگيرند که
طرف انعقاد
قراردادهاي
دسته جمعي
ميان کارگران و
کارفرمايان
باشند. مقاله
مي گويد که
اصلاح طلبان
حکومتي و
"گرايش راست
درون جنبش
کارگري" مي
خواهند
سردمدار
پيشبرد اين
پروژه شوند و "گرايش
چپ درون جنبش
کارگري" (يعني
آقاي مقدم و
دوستانشان)
نمي خواهند
بگذارند که
آنها تنهائي
اينکار را
بکنند. اينها
به "گرايش
راست" مي
گويند، ما را
هم بحساب
بياور. مقدم
مي گويد،
اصلاح طلبان
حکومتي نمي
توانند اين
طرح را عملي
کنند چون
"کادرهاي
کارگري" (يعني
بوروکراتهاي
کارگري)
ندارند، براي
همين وابسته
به عملکرد
"گرايش راست
درون جنبش
کارگري" هستند
و "گرايش
راست" هم خيال
کرده بود که
در مسابقه
براي جلب نظر
سازمان جهاني
کار، رقيبش فقط
"خانه کارگر"
است اما پس از
وقايع اول ماه
مه سقز متوجه
شد که "گرايش
چپ درون جنبش
کارگري"(نامي
که آقاي مقدم
بر گرايشات
مشابه خودشان
گذاشته ) هم
موجود است و
بايد آن را
بحساب
بياورند.
منظور مقدم از
"واقعه بزرگ
تاريخي" اين
است! آقاي
مقدم براي
"گرايش راست
درون جنبش
کارگري"
استدلال مي
کند که دليلي
ندارد يکديگر
را به بيرون
هول دهند چون
بهر حال هر دو "گرايشي
در درون
جنبش
کارگري" هستند
و مي توانند
بخوبي و خوشي
همزيستي کنند.
به يک معنا
آقاي مقدم محق
است چون هر
تشکيلاتي که يک
گرايش راست
دارد بدون
يافتن جفت
"چپ" خود نمي
تواند کامل
شود.
ولي معضل
آنجاست که فدائيان
اکثريت مي
خواهند "جناح
چپ" تشکيلاتي
شوند که "جناح
راست" آن
"خانه کارگر"
است!
آقاي مقدم که
خود و رفقايش
را "سوسياليست
کارگري" مي
خواند واژه
جالبي را براي
توصيف ماهيت
سازمان جهاني
کار،
بکار مي برد.
وي سازمان
جهاني کار را
ارتجاعي نمي
داند و از اين
واقعيت که
مشتمل بر
نمايندگان
دولتها،
نمايندگان
سرمايه داران
و اتحاديه هاي
کارگري است
استفاده کرده
و آن را "سه
جانبه گر" مي
خواند. آيا
کسي شنيده
است
سازماني
بتواند هم
جانب دولتها و
کارفرما را
بگيرد و هم
کارگران را؟
البته اگر
بتوان خانه کارگر
و شوراهاي
اسلامي و
اصلاح طلبان
حکومتي و فدائيان
اکثريت را
گرايشات
"درون جنبش
کارگري"
بحساب آورد
حتما مي توان
نمايندگان
دولتها و
کارفرمايان
را نيز
گرايشات "در
درون جنبش
کارگري جهاني"
بحساب آورد!
پروژه اين
"سوسياليست
کارگري" ها (يا
بقول خودشان
"گرايش چپ
جنبش کارگري")
نه تنها با
پروژه "گرايش
راست" فرقي
ندارد، بلکه
يکي است. وجه اشتراک
اساسي اين پروژه
ها، تلاش "از
بالا"
(نهادهاي بين
المللي و
وزارت کار)
براي ايجاد
تشکلات صنفي
کارگران است.
برخي از
"فعالين
کارگري" در خارج
از کشور خواب
آن را مي
بينند که شايد
دري به تخته
بخورد و
سرمايه داري
جهاني، در
ايران هم مثل
برزيل،
سوسيال
دمکراتهاي
سنديکاليست را
بعنوان
دلالان خود
انتخاب کند. (6)
البته شايد هم
بکند. اما اين
ربطي به
کارگران
ايران نخواهد
داشت. سرمايه
داري جهاني از
هر کسي که
آماده خدمت
باشد استفاده
مي کند و
اتفاقا از
مشخصات سرمايه
داري
گلوباليزه آن
است که زياد
کاري به گذشته
افراد و احزاب
ندارد. برايش
محک آنست که
آيا افراد و
احزاب مي
توانند قابليتها
و ارتباطاتي
را که از
گذشته
مبارزاتي خود
به ارث برده
اند، در بازار
تبديل به کالا کنند!؟
هر تشکل صنفي
که از بالا
توسط اين نهادها
شکل بگيرد
لاجرم خصلتي
ارتجاعي
خواهد داشت و
بهتر است کسي
خودش را با تجزيه
مصنوعي آن به
گرايش راست و
چپ معطل و
ديگران را گيج
نکند. کارگران
و بقيه
زحمتکشان
چاره اي
ندارند جز
آنکه با اتکا
به تشکل و
مبارزه خودشان
با
استثمار
بيرحمانه
سرمايه داري و
با حملات
سبعانه رژيم
جمهوري
اسلامي بجنگند. آن
عناصر و گروه
هاي چپ که
صادقانه مي خواهند
به تشکل يابي
صنفي کارگران
خدمت کنند بايد
از سه اصل
عدول نکنند:
تشکل صنفي
واقعا کارگري
بايد مستقل
باشد؛ بايد
توده اي باشد؛
و بايد از
پائين شکل
بگيرد. مستقل
بودن به معناي
آن است که
تابع
دولت و
کارفرمايان و
سياستهاي
جناح هاي
مختلف
بورژوازي
داخلي و بين المللي
نباشد و ضد آن
ها موضع داشته
باشد. توده اي
بودن يعني
اينکه قدرتش
را از گسترش
مبارزات توده
اي کارگران و
درگير کردن
توده هاي مردم
بگيرد و نه از
فشارهاي
نهادهاي بين
المللي و از
"بالا".
از پائين شکل
بگيرد يعني متکي
بر آگاهي
سياسي و
ابتکار عمل
توده هاي کارگر
باشد. اينکار،
امروزه بطور
مشخص مي تواند
از طريق درست
شدن هسته هاي
کوچک کارگران
مطمئن و
آزموده و آگاه
در نواحي
مختلف کشور و
وصل شدن غير
رسمي آنان به
يک ديگر عملي
شود. در صورت
شکسته شدن
فضاي اختناق و
استبداد، مي
توان اين
تشکلات مستقل
(و نه تشکلات
ساخته دست
حکومت و
نهادهاي بين
المللي) را
علني کرد تا
سريعتر در
ميان اقشار
وسيع تري از
کارگران و
زحمتکشان
گسترش يابند.
وقتي خط و
برنامه روشن و
جدي در دستور کار
قرار گيرد،
آنگاه فعالين
و احزاب جنبش
کمونيستي و چپ
مي توانند
متحدانه به
پيشرفت آن خدمت
کنند. خط و
برنامه روشن و
صحيح که خط
مرز دوست و
دشمن را خدشه
دار نکند،
همواره انرژي
و ابتکارات را
شکوفا مي کند
و بر تعداد
فعالين صديق و
فداکار مي
افزايد.
شکل
گيري تشکلات
واقعي
کارگران؛
سياست
انقلابي؛
جنبش
کمونيستي
يکي از
نکات مشترک
جالب توجه
ميان
دو گرايشي که
آقاي مقدم
آنها را
گرايشات راست و
چپ "درون جنبش
کارگري"
قلمداد مي کند
ضديت هر دو با
دخالتگري
جنبش
کمونيستي در
جنبش کارگري
است. براي
اطلاع از
مواضع هر دو
به مقاله
"قضيه تشکل
ايدئولوژيک"
به قلم ايرج
آذرين در همان
شماره نشريه
بارو (شماره 21)
رجوع کنيد. در
اين مقاله
آذرين به
انتقادات يکي
از اعضاي بخش
کارگري
سازمان
اکثريت که در
سايت "اخبار
روز" به نام
"يکي از
فعالين جنبش
سنديکائي"
خود را معرفي
کرده است،
جواب مي دهد. در واقع
جوابهاي
آذرين به اين
اکثريتي
بيشتر به
مذاکره در
مورد شروط
قرار داد و
چانه زني شبيه
است تا نقد.
اين "فعال
سنديکا" مي
گويد: "دوستان
منتقد چپ
ما...ريشه
اختلافاتشان
با ما بر
ميگردد به
ديدگاه آنان
در باره تشکل.
آن ها طرفدار
تشکل
ايدئولوژيک
هستند." آذرين
به او جواب مي
دهد، آنهائي
که طرفدار
تشکل
ايدئولوژيک
هستند "سوسياليستهاي
مکتبي غير
کارگري" اند و
نه ما! سپس
براي اينکه
خيال "فعال
سنديکا" راحت
شود مشخصات
اين "
سوسياليستهاي
مکتبي غير کارگري"
را مي شمارد و مي
گويد اينها: مبارزه
اقتصادي
روزمره
کارگران را بدليل
آنکه از
چارچوب نظام
سرمايه داري
فراتر نمي رود
فاقد عنصر
لازم آگاهي
سوسياليستي
مي دانند (درست)،
مي خواهند
ايده هاي
سوسياليستي
خود را در ميان
کارگران
اشاعه دهند و
تبليغ
ايدئولوژيک کنند
(درست)،
مي خواهند
مبارزات
اقتصادي
روزمره
کارگران را
به اشکال عالي
تر مبارزه ارتقاء
دهند (درست)،
مي خواهند از
ميان کارگران
کساني را به
درون احزاب و
سازمان هاي
خود بکشند (درست)، اينها
وقعي به
مبارزات صنفي
کارگري نمي
گذارند (غلط!)
و اين مبارزات
را
"اکونوميستي
و رفرميستي" مي
دانند (غلط!
کمونيستها
شما را که
مبارزات
اقتصادي
کارگران را
بعنوان اول و
آخر مبارزه
طبقاتي طبقه
کارگر جا مي
زنيد،
اکونوميست و
رفرميست مي
دانند و نه
خود مقاومت و
مبارزه
اقتصادي
کارگران را!) (7). آذرين
سپس به اين
آقاي اکثريتي
"فعال سنديکاليست"
اطمينان خاطر
مي دهد که
نگران اين
"سوسياليستهاي
مکتبي"
نباشيد چون
"چنين فرقه هاي
سوسياليستي
بنا به تعريف"
در جنبش
کارگري حاشيه
اي اند! بنا به
واقعيات
زندگي چطور؟
مشکل افرادي
مانند اين
آقاي نويسنده ماهنامه
"اتحاد
سوسياليستهاي
کارگري" در آن
است که هم خود
را گول مي
زنند و هم
ديگران را. در
دوره انقلاب 57
رهبري اکثر
اتحاديه ها و
شوراها و
سنديکاهاي
کارگري در دست
سازمان هاي
مختلف خط 3 و
جريان فدائي
بود. از جريان
"کمونيست
کارگري" و
"سوسياليست
کارگري" (که يکي
از شاخه هاي
بريده شده از
کمونيست
کارگري منصور
حکمت است)
تقريبا هيچ
خبري در اين
تشکلات نبود.
مشخصا
سنديکاي
پروژه اي
آبادان که با
ابتکار و تحت
تاثير
اتحاديه
کمونيستهاي
ايران و رفقاي
ديگري از
گرايش خط 3 و
فدائيان براه
افتاد، به
لحاظ تعداد
عضو يکي از
توده اي ترين
تشکلات
کارگري بود.
اين سنديکا در
همه مسائل و
وقايع سياسي
مهم دخالت مي
کرد (مشخصا به دفاع
از مبارزات
خلق کرد عليه
رژيم جمهوري
اسلامي مي
پرداخت).
بدون اينکه
سازمان هاي
کمونيستي و
انقلابي ستون
فقراتي را
براي اين
تشکلات
کارگري فراهم
کنند امکان
شکل گيري اين
تشکلات
کارگري در آن
مقياس و با آن
راديکاليسم
وجود نداشت. و
بايد
خاطرنشان کرد
که اين سازمان
ها در عين
اتحاد و
ائتلاف در اين
تشکلات
کارگري، به
تبليغ و ترويج
خط و سازمان
خود در ميان
کارگران نيز
مي پرداختند. (8)
در اينجا
براي فعالين
جوان جنبش که
با تجربه و
واقعيات جنبش
کارگري ايران
آشنائي ندارند
چند درس تقطير
شده از اين
تجارب را مي شماريم.
يکم،
مسئله سياسي:
جنبش کارگري
ايران هميشه
سياسي مي شود
زيرا مجبور
است در مقابل
رژيم حاکم
بايستد و با
ساير جنبشهاي
اجتماعي متحد
و يگانه شود.
هر جرياني که
خواسته است
تحت عنوان
ايجاد شرايط
براي درست شدن
سنديکا و
اتحاديه هاي
کارگري
قانوني، خلاف
اين واقعيت
حرکت کند
تبديل به
بازيچه دست
حکومتي ها شده
است. در گذشته
چنين بوده و
در چارچوب رژيم
جمهوري
اسلامي نيز
چنين است. در
چارچوب اين
رژيم هر گونه
اعتراض
مسالمت آميز
کارگري، يک
امر سياسي
تلقي مي شود.
حتا گرفتن
حقوق صنفي و
سياسي اوليه
کارگران در
گرو مبارزه سياسي
براي سرنگوني
رژيم جمهوري
اسلامي است.
اين رژيم حتا
ايجاد
سنديکاها و
اتحاديه هاي
کارگري را که
سازمان هائي
صرفا صنفي و
براي چانه زدن
بر سر حقوق
صنفي اند و
داراي خصلت و
برنامه
انقلابي و
براندازي
نظام سرمايه
داري نيستند،
تحمل نمي کند
و هر حرکتي
براي ايجاد تشکلات
و تجمع هاي
کارگري مستقل
از ارگان ها و نهادهاي
ساخت دست رژيم
را جرم تلقي
مي کند. اين
است که جنبش
کارگري را
سياسي و همسرنوشت
با بقيه
جنبشهاي
اعتراضي
سياسي و ضد
حکومتي جامعه
مي کند.
دوم،
تمام طرح
هائي که
گرايشات
سياسي مختلف
براي جنبش
کارگري مي
دهند برخاسته
از تحليل و
ارزيابي آنها
در مورد اوضاع
جهان وايران و
روند هاي
سياسي درون
جامعه و ناشي
از ديدگاه کلي
شان در مورد
اينکه جامعه و
جهان بايد چه
تغييراتي و از
چه طريقي کند
تا طبقه کارگر
و بقيه مردم
تحت ستم رها
شوند (يعني
منبعث از
ايدئولوژيشان)
است. کافي است
سطح هر طرحي
را کمي
بخراشيم تا
اين حقيقت را
مشاهده کنيم.
همانطور که در
بالا ديديم، طرح
هاي به اصطلاح
"گرايش راست و
چپ درون جنبش
کارگري"
وابسته به
قولنامه هاي
رژيم با
سازمان ملل و
سياستهاي
وزارت کار است.
هر کس صحبت از
فوايد سياست
زدائي و ايدئولوژي
زدائي در جنبش
کارگري مي کند
حتما يک دستور
کار سياسي و
ايدئولوژيک
در آستين
دارد. در اين
شکي نيست.
سوم، اين يک
تصور واهي است
که گويا مي
توان يک جنبش
کارگري براه
انداخت که مرز
تمايز صريح با حکومت و
نهادهاي
سرمايه داري
جهاني نداشته
باشد، همه از
دولتي و غير
دولتي در آن
باشند و جناح
راست و چپ و
ميانه آنرا
تشکيل دهند.
اين نه تنها
يک تصور واهي
است بلکه يک
برنامه
ارتجاعي است.
ائتلاف
گرايشات
مختلف چپ
(منظورمان چپ
انقلابي است و
نه چپ طرفدار
حکومت و
سياستهاي بين
المللي) در
درون جنبش
کارگري کاملا
امکان پذير
است. اما اين
وحدت و ائتلاف
تنها در
چارچوب يک
جنبش کارگري
مستقل و توده
اي که از
پائين شکل
گرفته مي
تواند متحقق
شود. در درون
چنين جنبشي
کمونيستها و
انقلابيون در
عين اتحاد،
سياستهايشان
را در ميان
کارگران
تبليغ مي
کنند. اين
مسئله نه تنها
باعث تفرقه
ميان کارگران
نمي شود بلکه
باعث رشد
آگاهي
کارگران مي
شود. وجود
زندگي و جوشش
سياسي و تقابل
نظرات مختلف
باعث سرزندگي
و نشاط و
استحکام
تشکلات صنفي
کارگري مي شود
و نه باعث
تضعيف آن.
البته در اينجا
رقابت جوئي
هاي بورژوائي
تنگ نظرانه و
زشت برخي گروه
ها را که بجاي
تبليغ خط سياسي و
ايدئولوژيک
مورد نظر خود
به دنبال
خوردن نان
تبليغاتي اند
و در عرصه
مبارزه سياسي
مانند
دکانداران
حقير با
دزديدن
دستاوردهاي
اين و آن بر
انباشت خود مي
افزايند، به
کناري مي گذاريم
چون مسئله اي
ديگر است.
چهارم، جنبش
کارگري بدون
بسيج و همراه
کردن اقشار
ديگر مردم با
خود، بدون عکس
العمل نشان
دادن به
مصائبي که
حکومت به
اقشار ديگر
وارد مي کند،
نمي تواند قوي شود.
اين از قوانين
رشد و توسعه
جنبش کارگري
در ايران است.
کساني که به
همبستگي با
کارگران سقز
شتافتند
کارگر نبودند.
همه زحمتکشان
کردستان،
کارگر نيستند.
خود کارگران
خباز و اکثريت
90 درصدي
کارگران کردستان
که در کارگاه
هاي زير 10 نفر
متشکلند با روستا
و دهقانان
پيوند هاي
عميق دارند. در
کردستان
مسئله ملي
موجود است.
منگنه روابط نيمه
فئودالي و
سرمايه داري
زنان را له مي
کند و مرتبا
از ميان آنان
قرباني مي
گيرد. صحنه سياست
در کردستان
بسيار پيچيده
است. آمريکا
کشور همسايه
را اشغال کرده
و حکومت کردي
در کردستان
عراق خدمتکار
اشغالگران
آمريکائي است.
و اسرائيل هم
کماندو تربيت
کرده و به
کردستان نفوذ
مي دهد. همين
فعاليتهاي
ارتجاعي امپرياليستي
به سربلند
کردن انواع و
اقسام گروه هاي
مرتجع و
مافيائي
مذهبي و غير
مذهبي پا مي دهد.
همه اينها
بخشي از مسائل
طبقه کارگر
است و بايد
مشغله ذهني
پيشروان و
فعالين آن باشد.
در غير
اينصورت اين
فعالين و
پيشروان چگونه
مي خواهند مين
هاي مقابل پاي
رشد يک جنبش حقيقي
کارگري را
شناسائي کرده
و به کارگران
براي پاک کردن
آنها هشدار
دهند؟
کارگران
کمونيست در
عين حال که
براي حقوق
صنفي کارگران
مبارزه مي
کنند از اين
حقيقت نبايد
غفلت کنند که
نه مبارزه
براي حقوق
صنفي بلکه
مبارزه سياسي
انقلابي عليه
حکومت، مرکز
ثقل مبارزه طبقاتي
طبقه کارگر
است. اين
حقيقت بايد
حداقل از سوي
يک بخش از
کارگران
مبارز عميقا
درک شود. بدون
درک اين
حقيقت، بدون
تلاش مستمر
براي ساختن
اين مرکزثقل،
سازماندهي
جنبش کارگري مستقل
و توده اي و
اتحاد اقشار
مختلف
کارگران در
آن،
تقريبا غير
ممکن است. هيچ
تشکل گسترده و
منعطفي بدون
وجود يک هسته
فشرده و مستحکم
در مرکز آن
بوجود نمي
آيد.■
پانويس
ها:
1- ILO: International labor Organization
2- AFLCIO
3- به
نقل از مقاله
"اول ماه مه سقز
و بيدادگاه
دستگير
شدگان" در
"بارو" ماهنامه
اتحاد
سوسياليستي
کارگري شماره
21- مرداد 83- اوت 2004
4- رضا
مقدم و ايرج آذرين
از نويسندگان
ماهنامه
اتحاد
سوسياليستي
کارگري بارو
مي باشند.
آنان از
رهبران "حزب
کمونيست
ايران" بودند
که در سال
1991همراه با
منصور حکمت از
اين حزب جدا
شده و "حزب
کمونيست
کارگري" را
بنيان گذاري
کردند و چند
سال بعد از
"حزب کمونيست
کارگري" نيز
جدا شدند و
اکنون نشريه
اي به نام
"ماهنامه
اتحاد
سوسياليستي
کارگري" منتشر
مي کنند.
معتقدند که
وظيفه چپ،
سازمان دادن
همان مبارزات
جاري کارگري
است. اين ها
جنبش
کمونيستي را
که مبارزات
صنفي کارگران
را تنها يک
عرصه از
مبارزه
کارگران
دانسته و مرکز
ثقل مبارزه
طبقاتي طبقه
کارگر را
مبارزه سياسي
انقلابي براي
سرنگوني دولت
و نظام حاکم
مي داند، "چپ
مکتبي" مي
خوانند. خود
را "سوسياليست
کارگري" مي
خوانند که در
اسم هم تمايز
خود را با
جنبش
کمونيستي
روشن کرده باشند.
تا آنجا که به
اعتقادات
تئوريکشان بر
مي گردد،
مارکسيسم را
يکي از انواع
سوسياليسم مي دانند
و خود را
طرفدار "هسته
اصلي
مارکسيسم" که
خودشان از
ميان نظريات
مارکس دست چين
کرده و آن را
"هسته اصلي"
مي خوانند، مي
دانند.
5-
مقدم توضيح مي
دهد که اين
کنفدراسيون
"يک رکن سه
جانبه گري آي
ال او است و
چنانچه خانه
کارگر موفق
شود در
کنفدراسيون
به منزله عضو
پذيرفته شود،
آي ال او و
همچنين
توافقنامه آي
ال او با دولت
ايران، بطور
اتوماتيک
بايد او را بعنوان
تشکل کارگري
ايران برسميت
بشناسد."
6- لولا
رئيس جمهور
فعلي برزيل يک
سنديکاليست
به اصطلاح
سوسياليست
بود که با
توافق نهادهاي
بين المللي
سرمايه به اين
مقام رسيد. او
که تا سال قبل
از رئيس جمهور
شدن ستاره
محبوب
نشستهاي
سوسيال فوروم
جهاني (يک
جريان ضد گلوباليزاسيون
که هر ساله
نشستهائي برگزار
مي کند و
رهبري اش را
احزاب حکومتي
سوسيال
دموکرات
اروپا در دست
گرفته اند) بود تبديل
به
ستاره
نشست هاي بين
المللي سران
سرمايه مانند
نشست سالانه
داووس شد. البته
با چهره اي
شسته رفته تر
و لوکس و روش
حرف زدن
بورژوائي!
7-کلمات
"درست" و
"غلط" داخل
پرانتزها از
ما است.
براي
روايت دست اول
از نظرات ما
رجوع کنيد به حقيقت
شماره 15 مقاله
"کمونيستها و
جنبش کارگري" تاريخ
ارديبهشت 83 و
حقيقت 15 ويژه
تاريخ ارديبهشت
83www.sarbedaran.org
8- براي
تحليلي در
باره جنبش هاي
توده اي
کارگري در
دوره انقلاب
به مقاله زير
رجوع کنيد: جنبش
توده اي، تشكل
توده اي با نگاهي
به جنبش
شورائي 57- 60 و
تشكيلات پيشاهنگ)مقاله
زير براي
نخستين بار در
حقيقت شماره 8
دوره دوم در
سال 1366منتشر شد.(
از حقيقت،
ارگان حزب
كمونيست
ايران (م ل م)، شماره 11،
مرداد 1382- www.sarbedaran.org
www.sarbedaran.org
گزيده
اي از مقاله
کمونيستها و
جنبش کارگري
مندرج در
حقيقت شماره 15
حقيقت ارگان
حزب کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18 آبانماه
1383
سئوال:
رهنمود حزب ما
در زمينه
تشكيلاتي
براي پيشبرد
مبارزات اقتصادي
كارگران و ادامه
كاري آن چيست؟
جواب:
رهنمود پايه
اي همان است
كه لنين در
كتاب «چه بايد
كرد؟» جلو
گذاشت. او به
تفصيل توضيح
داد كه كارگران
چگونه مي
توانند در
شرايط
استبدادي،
براي پيشبرد
مبارزات جاري
خود بطور مخفي
متشكل شوند.
به
قول او «وجود
هسته كوچك بهم
پيوسته اي از
كارگران
كاملا مطمئن،
آزموده و
آبديده كه در
نواحي عمده
داراي اشخاص
مطمئني بوده و
بر طبق قواعد
پنهانكاري با
سازمان
انقلابيون
مربوط باشد
كاملا مي
تواند با
استفاده از
مساعدت وسيع
توده ها، بدون
داشتن هيچگونه
صورت رسمي،
كليه وظايفي
را كه بر عهده
سازمان حرفه
اي (صنفي) است
انجام دهد.
بعلاوه آنچنان
انجام دهد كه
مطلوب سوسيال
دمكراسي (جنبش
كمونيستي)
است. فقط بدين
وسيله است كه
مي توان عليرغم
تمام
ژاندارمها به
تحكيم جنبش
حرفه اي (صنفي)
سوسيال
دمكراتيك (و
نه جنبش صنفي
ساخته دست
حكومت و
ليبرالها) نائل شد.»
(متن داخل
پرانتزها از
ماست)
اين رهنمود
ناظر بر يك
تجربه تاريخي
بزرگ انقلابي
در شرايط
استبدادي
براي تشكيل سازمانهاي
توده اي
كارگري است كه
متاسفانه بسياري
از فعالين چپ
جنبش كارگري
ايران چشم خود
را بر آن بسته
اند.
اما
مسئله اصلي
چيز ديگري
است. وقتي پاي
تشكل به وسط
مي آيد
مهمترين
مسئله، ادامه
كاري آن است.
ادامه كاري در
سطوح مختلفي
مطرح است: هم
در سطح پيشبرد
مبارزات جاري
كارگران، و هم
در سطح كلي تر
در ارتباط با
انقلاب. ادامه
كاري تشكلات
صنفي نيز
نيازمند يك
ستون فقرات
حزبي است.
يعني همان
چيزي كه لنين
در ’چه بايد
كرد’ آن را به
عنوان سازمان
انقلابيون
حرفه اي تشريح
كرد. لنين
تاكيد كرد كه
بايد بين سازمان
حرفه اي (يا
صنفي) كارگران
با سازمان
انقلابيون
حرفه اي
(كمونيستها)
تفاوت گذاشت و
ميان اين دو
التقاط بوجود
نياورد. سازمان
انقلابيون
حرفه اي از
كمونيستها
تشكيل مي شود
و سازمان صنفي
كارگران از هر
كارگري كه به لزوم
اتحاد براي
مبارزه عليه
كارفرما و
حكومت پي برده
است. بي جهت
نبود كه لنين
تاكيد كرد : «اگر
ما كار را از
پي ريزي محكم
سازمان
استوار متشكل
از انقلابيون
شروع كنيم
خواهيم
توانست
استواري جنبش
را من حيث
المجموع تامين
كنيم و هم
هدفهاي
سوسيال
دمكراتيك
(كمونيستي) را
عملي سازيم و
هم هدفهاي
ترديونيوني
را. اما اگر
كار را از
سازمان وسيع
كارگري كه به
اصطلاح بيشتر
در «دسترس»
توده باشد
شروع كنيم، آنگاه
ما نه اين هدف
را عملي
خواهيم كرد و
نه آن ديگري
را.»
در
نتيجه به
هيچوجه نبايد
به ايجاد ستون
فقرات حزبي كم
بهائي داد.
تنها با ايجاد
و گسترش آنست
كه مي توان به
پيشبرد سطوح
گوناگوني از
مبارزه و به
شكل گيري
انواع محافل و
سازمانهاي توده
اي يا تجمعات
غير رسمي كمك
كرد، با آنها
در ارتباط
بود، آنها را
بهم متصل و
هدايت كرد و
طرق و فرمهاي
صحيح براي
تشكيل
سازمانهاي
حرفه اي صنفي
و توده اي در
شرايط
استبداد را در
پيش گرفت.
البته
در اينجا
لازمست به يك
نكته كلي تر
در زمينه
ادامه كاري
اشاره كنيم.
مسئله تضمين
ادامه كاري
اين نوع
تشكلات، يك
امر در خود
نيست. تجارب
تاريخي در
ايران نشان مي
دهد تا زماني كه
رژيمهاي
ارتجاعي بر
اثر شكل گيري
بحرانهاي
انقلابي و يا
مبارزات توده
اي انقلابي و
گسترده تضعيف
نشوند، نمي
توان انتظار
پا گيري تشكلات
مستقل كارگري
گسترده را
داشت. واقعيت
اينست كه تحقق
مطالباتي چون
«آزادي تشكلات
مستقل توده اي
و كارگري» به
مبارزات
عمومي براي
سرنگوني رژيم
گره خورده
است. تنها با
چنين چشم
انداز
مبارزاتي مي
توان دشمن را
عقب نشاند و
حتي قبل از
سرنگوني رژيم
به برخي از
اين مطالبات
دست يافت.
در عين
حال تجربه
نشان داده كه
سركوب انقلابيون
و جنبش
انقلابي، پيش
درآمد از هم
پاشيدن
تشكلات صنفي
كارگران هم
هست. در تاريخ
ايران همواره
ارتباط
تنگاتنگي بين
اين دو مسئله
وجود داشته
است. يعني ادامه
حيات تشكلات
توده اي، در
بعد درازمدت
كاملا بستگي
به چگونگي
ادامه يابي
انقلاب
پرولتري در
ايران دارد.
….
مبارزات
اقتصادي در بهترين
حالت و حتي در
رزمنده ترين
شكل كماكان در
دايره
مناسبات
بورژوائي
قرار دارد،
زيرا اساسا
حول فروش بهتر
نيروي كار و
چك و چانه زدن با
كارفرمايان
و دولت
است. يعني
سرلوحه
مبارزات
اقتصادي،
شعار «مزد
عادلانه در
برابر كار
عادلانه» است
نه شعار«الغاي
كارمزدي» . «الغاي
كار مزدي»
تنها از طريق
پيشبرد يك
مبارزه سياسي
همه جانبه و
انقلابي يعني
سرنگون كردن
قدرت سياسي
بورژوازي و
كسب قدرت
سياسي و بر آن
پايه محو
مناسبات
توليدي
بورژوائي
صورت مي گيرد
.گام اول،
سرنگوني
قهرآميز قدرت
دولت بورژوائي
است كه از اين
مناسبات
توليدي محافظت
مي كند.
خصلت
اساسي مبارزه
اقتصادي
اينست كه در
مدار مناسبات
موجود مي
چرخد. به همين
خاطر از نظر
سياسي، خيلي
راحت مي تواند
سياستهاي بورژوائي
را در بطن
خودش بپذيرد و
پرورش دهد. در
تاريخ سرمايه
داري كم
نبودند
مبارزات اقتصادي
راديكال
كارگران در
گوشه و كنار
جهان كه
سرانجام در
مقابل
بورژوازي
تسليم شدند.
كمونيستها
اگر آن راهي
را كه لنين
سياست منحرف
كردن مبارزات
اقتصادي
ناميد در پيش نگيرند،
عليرغم هر
نيتي كه داشته
باشند، آخر و
عاقبت خصلت
انقلابي خود
را از دست
خواهند داد.
حالا با
توجه به اين
بحثها حتما مي
پرسيد كه
اصولا چه
نيازي به جنبش
اقتصادي طبقه
كارگر است؟ و
ما با تاكيد
مي گوييم اين
جنبش لازم است
زيرا در مقابل
هر شكلي از
ستم بايد
مقاومت را
سازمان داد.
اما از درون
مبارزات اقتصادي،
حداكثر چيزي
كه بدست مي
آيد بهبود شرايط
كار است (آنهم
نه هميشه). از
درون مبارزه
اقتصادي نه
رهائي از
زنجير كار
مزدي بدست مي
آيد و نه يك
جنبش سياسي
انقلابي سر
بلند مي كند.
وظيفه عمده
كمونيستها در
قبال مبارزات
اقتصادي
كارگران صرفا
دفاع از آنها
نيست، بلكه
منحرف كردن
آنها از مسير
خودبخودي
سياست هاي
بورژوائي و
كشاندن آنها
به مسير نبرد
آگاهانه
سياسي است.
كمونيستها در
جريان اين
مبارزات
همواره بايد
مسائل
بزرگتري را در
مورد ماهيت
نظام سرمايه
داري، دولت و
راه رهائي
طبقه كارگر
طرح كنند و
آگاهي
كمونيستي را
با كارگران
پيوند دهند.
كمونيستها
به مبارزات
اقتصادي
همانطور كه
لنين گفت
بصورت «مدرسه
جنگ» نگاه مي
كنند نه خود
جنگ. مدرسه
جنگي كه كارگران
در آن حس
اتحاد و
همبستگي،
بالارفتن روحيه
نبرد با دشمن
و مقابله با
مكر و حيله
هاي دولت و
كارفرمايان
را تجربه مي
كنند. اما اگر
كسي
«مدرسه جنگ»
را خود جنگ جا
بزند عملا به
فريب كارگران
ياري مي
رساند.
………….
سئوال:
ارزيابي حزب
ما از برخورد
گروهها و جريانات
چپ در برخورد
به جنبش
كارگري چيست؟
جواب: ……………
به
جرئت مي توان
گفت كه در اين
مباحث از افق
و اهداف والاي
كمونيستي
خبري نيست و
صحبتي از استراتژي
انقلابي براي
كسب قدرت
سياسي توسط طبقه
كارگر به ميان
نمي آيد.
مباحث، همه
حول چگونگي
سازمان دادن
مبارزات اقتصادي
و تشكلات صنفي
كارگران است.
كسي صحبتي از
حزب به مثابه
كليدي ترين
تشكيلات طبقه
كارگر و ارتش
خلق به مثابه
اصلي ترين
ابزار براي
كسب قدرت
سياسي نمي
كند.
بعضي ها
به دوران
اوليه پيدايش
ماركسيسم و
رابطه آن دوره
كمونيستها با
مبارزات
اقتصادي
كارگران رجوع
مي كنند و مي
گويند كه
كمونيستها
صرفا يك گرايش
خاص درونجنبش
طبقه كارگرند
و وظيفه اصلي شان
هم خدمت به
مبارزات جاري
كارگران است.
آنان نكته
مركزي ماركس
در مانيفست
كمونيست كه ضديت
با خودروئي و
دنباله روي از
جنبش كارگري
است را ناديده
مي گيرند يا
فراموش مي
كنند. آنان
بحث اساسي
"مانيفست
کمونيست" را
در مورد فلسفه
وجودي
کمونيستها از
قلم مي
اندازند. مانيفست
تاکيد کرد که
كمونيستها ضمن شركت
در مبارزه
جاري بايد
همواره منافع
عمومي و آينده
كمونيستي را
در نظر داشته
باشند. آنچه
كه فعاليت
امروز و كيفيت
آنها را تعيين
مي كند اهداف
نهائي يعني
كسب قدرت
سياسي و ساختن
جامعه سوسياليستي
و پيشروي بسمت
كمونيسم
جهاني است نه
سطح كنوني
آگاهي
كارگران و
مبارزات جاري
شان. متاسفانه
در فضاي كنوني
جهان، اين
قبيل دنباله
روي ها تحت
عنوان اينكه
«طبقه كارگر
خودش مستقيما
بايد قدرت
بگيرد نه
حزبش»
ظاهر عامه
پسندي به خود
مي گيرد. اما
مضمون اين حرف
هيچ چيز نيست
جز زير سئوال
كشيدن رسالت
طبقه كارگر و
ضرورت رهبري
كمونيستي.
بعلاوه
برخي كساني كه
خود را طرفدار
سوسياليسم و
كمونيسم مي
دانند حاضر به
قبول اين
واقعيت بزرگ
تاريخي
نيستند كه
نزديك به صد
سال از زماني
كه جنبش
كمونيستي بين
المللي رابطه
تنگاتنگي با
مبارزات
اقتصادي طبقه
كارگر داشت و
به نوعي جنبش
سوسياليستي
با آن مترادف
بود، گذشته
است. در همان
اوايل قرن
بيستم، اساسا
پس از انقلاب
اكتبر روسيه،
شكافي بين
جنبش كمونيستي
و جنبش
اقتصادي
كارگران شكل
گرفت. اين واقعيتي
عيني است كه
بايد آن را
برسميت شناخت.
جا دارد در
آينده به اين
مسئله بيشتر پرداخته
شود، ولي در
اينجا مختصرا
مي توان گفت كه
برخي تحولات
عيني و ذهني
در سطح جهاني
موجب تغيير
رابطه بين
جنبش
كمونيستي و
جنبش كارگري
شد. عواملي
چون گذر
سرمايه داري
رقابت آزاد به
امپرياليسم و
شكل گيري قشر
اشرافيت كارگري
در كشورهاي
پيشرفته و
بورژوا زدگي
بخش مهمي از
كارگران اين
كشورها و پاره
اي بهبودها در
زمينه شرايط
زندگي و كار و
توليد، زمينه
هاي عيني
مبارزات
اقتصادي
رزمنده و
راديكال
كارگري به سبك
اواخر قرن
نوزده را به
نوعي تضعيف
كرد. يك عامل
ديگر، انتقال
مركز ثقل
انقلابات
جهاني به
كشورهاي تحت
سلطه و مواجه
شدن طبقه
كارگر اين
كشورها با
وظيفه ضروري و
عيني پيشبرد
مبارزه
مسلحانه به
عنوان عالي
ترين شكل مبارزه
ملي و طبقاتي
بود(امري كه
غالبا از همان
ابتداي جريان
تدارك كسب
قدرت سياسي امكان
پذير بوده
است).و
بالاخره
مهمترين
عامل، شكل
گيري قدرت
سوسياليستي
در جهان بود
كه تاثيرات
قابل ملاحظه
اي بر اشكال و
محتوي و سمت و سوي
ديگر مبارزات
اجتماعي
منجمله
مبارزات روزمره
كارگران بجاي
گذاشته بود.
اينها
واقعياتي است
كه سالها پيش
تشخيص داده
شده بود و
جمعبندي و
سنتز آن به
بخشي از دانش
و درك كمونيستهاي
انقلابي
تبديل شده
بود. اما
انگار همه
اينها از ذهن
اكثر فعالين و
جريانات چپ در
جنبش ايران
پاك شده است.
اينها آنچنان
ذهني گرايي
مفرطي از خود
بروز مي دهند
كه اعجاب
انگيز است.
بسياري در
آرزوي تكرار
چيزهائي هستند
كه ديگر تكرار
نخواهد شد. به
همين دليل قادر
نيستند برخي
واقعيتهاي
عيني جامعه و
جهان امروز را
درك كنند و يا
نيروها و
اشكال نوين مبارزه
اي كه عليه
سرمايه داري
جهاني براه افتاده
است را
دريابند. في
المثل براي
بسياري از
آنها قابل فهم
نيست كه چرا امروزه
در جهان اين
جوانان هستند
كه در صف مقدم
مبارزه عليه
گلوباليزاسيون
و جنگ قرار
دارند. به نظر
بسياري از
آنها اين قبيل
مبارزات ربطي
به طبقه كارگر
ندارد و حتي
بنوعي مزاحم
مبارزه طبقاتي
(در واقع
مبارزه
اقتصادي
كارگران) است.
در صحنه داخلي
ايران هم
اينها قادر
نيستند ارتباط
مبارزه
كارگران با
مبارزات زنان
و جوانان را
درك كنند. و يا
اهميت لازم را
به شورشهاي
قهر آميز
محلات كارگري
كه يك شكل مهم
مبارزات
كارگري است
نمي دهند و آن
را ناديده مي
گيرند.
سئوال:
ما با چه
انحراف عمده
اي روبرو
هستيم و
مختصات آن
چيست؟
جواب:
ما كماكان با
خط يا گرايش
انحرافي
روبرو هستيم
كه زماني لنين
نام
«اكونوميسم»
بر آن نهاد.
مشخصه اصليش
كرنش به
خودروئي است.
عموما از نظر
اكونوميستها،
آن جنبشي
واقعا خصلت ضد
سرمايه داري
دارد كه خود
انگيخته باشد
و مبارزه
اقتصادي
كارگران را به
عنوان شكل
عمده مبارزه
طبقاتي دنبال
كند.
آنان هم و غم
خود را
سازمانيابي
اين مبارزه مي
دانند. آنان
غالبا مبارزه
كارگران را از
كل مبارزه
سياسي سراسري
و جنبش قشرها
و طبقات ديگر
مانند زنان ،
جوانان و دانشجويان،
دهقانان و
ملل ستمديده
جدا مي كنند و
در بهترين
حالت مي
خواهند به
همان مبارزه اقتصادي
جنبه سياسي
دهند.
حال
آنكه
حقيقت
آن است كه
يكم، از درون
هيچ جنبش
خودانگيخته
اي
آگاهي
كمونيستي (و
انترناسيوناليستي)
زاده نخواهد
شد. چرا كه
كمونيسم علم
است و غالبا
دور از دسترس
كارگران و اين
وظيفه كمونيستهاست
كه اين علم را
به ميان اين
طبقه ببرند.
دوم،
و به همان
دليل اول،
طبقه كارگر
هرگز با پيشبرد
مبارزه
اقتصادي به
كليدي ترين
تشكيلات خود
يعني حزب دست
نمي يابد.
البته ممكنست
مبارزه
اقتصادي به
اشكال
گوناگون تشكل
پا بدهد اما به
تشكل حزبي پا
نخواهد داد.
سوم، آن
آگاهي كه از
دل مبارزه
اقتصادي
بيرون مي آيد،
غالبا خصلت
محلي يا حرفه
اي
(صنفي) داشته
و كاملا از يك
آگاهي سراسري
و كشوري (حتي در
بعد اقتصادي)
فاصله دارد،
چه برسد به
آگاهي از
كاركرد
اقتصاد جهاني
سرمايه داري.
حتي در زمينه
افشاگريهاي
اقتصادي همه
جانبه نيز كارگران
نياز به يك
حزب انقلابي
دارند.
چهارم،
تا زماني كه
طبقه كارگر
كليه قشرها و
طبقات را
نشناسد، از
مناسبات بين
تمام طبقات با
دولت و حكومت
و مناسبات بين
خود اين طبقات
و قشرها شناخت
كسب نكند، نمي
توان صحبتي از
دستيابي او به
آگاهي عميق
طبقاتي كرد.
طبقه كارگر
تنها از طريق
شركت فعال در
مهمترين
مبارزات
سياسي جاري
است كه مي
تواند از نقش
و جايگاه قشرها
و طبقات ديگر
آگاه شود و در
رقابت با نيروهاي
حاضر در صحنه
نقش رهبري خود
را بيابد. كارگري
كه امروز به
دفاع از ديگر
جنبشهاي توده اي
بر نخيزد، در
آنها شركت
فعال نداشته
باشد و براي
تاثير گذاري
بر آنها تلاش
نكند، هيچگاه
آگاهي طبقاتي
ضروري و توان
لازم براي رهبري
كردن انقلاب
را بدست نمي
آورد. اين
بخشي از
ديناميسم
حركت سياسي
طبقه كارگر
است. هر اندازه
طبقه كارگر در
گسترش
جنبشهاي
سياسي ضد رژيمي
نقش فعال ايفا
كند، هر
اندازه تلاش
كند قشرها و
طبقات مختلف
در اين جنبشها
را به دور
برنامه و
استراتژي خود
متحد و رهبري
كند، براي
انقلاب و كسب
قدرت سياسي و
اداره جامعه
آينده بيشتر
آماده خواهد
شد.
همه
اين موضوعات
كه در مخالفت
با اكونوميسم
مطرح كرديم،
صد سال پيش
توسط لنين در
كتاب «چه بايد
كرد؟» مورد
بحث قرار
گرفت. بي جهت
نيست كه امروزه
اين كتاب اصلا
و ابدا
مورد اشاره
اين دسته از
فعالين چپ
قرار نمي
گيرد. گويي
انگشت اتهام
لنين در ’چه
بايد كرد’
متوجه خود
اينهاست. اين
كتاب بود كه
نقطه عزيمتي
نوين و انقلابي
در برخورد به
جنبش كارگري و
رابطه جنبش كمونيستي
با آن و بطور
كلي رابطه بين
عنصر آگاهي و
عنصر
خودبخودي جلو
گذاشت.
يك قرن
پيش، لنين در
آن كتاب
محدوديتهاي
جدي مبارزه
خودبخودي
توده ها را
تشخيص داد و
نياز به حزب
پيشاهنگ را
بمثابه نيروي
انقلابي آگاه
پيش كشيد.
حزبي كه
مبارزه بسوي
هدف انقلابي
سرنگون كردن
نظم كهن و
متولد كردن
جهان نوين را
رهبري كند. از
آن زمان تا
بحال حقايق
مبارزه طبقاتي
صدها بار
درستي تحليل
لنين را
بنمايش گذاشته
است. ما
مطالعه اين
اثر با ارزش
تاريخي را به
همه مبارزين،
بويژه نسل
جوان پيشنهاد
مي كنيم.
……….
توضيح:
تمام اين
مقاله را مي
توانيد در
حقيقت شماره 15
و يا در
تارنماي حزب کمونيست
ايران (م ل م) در
بخش
"موضوعات" و
فصل "جنبش هاي
توده اي"
مطالعه کنيد
www.sarbedaran.org
برگي
از جنبش
كارگري كمونيستي
ايران
نشر
بيدار –
هانوفر آلمان
مهر
1379
حقيقت ارگان
حزب کمونيست
ايران ( م – ل - )
شماره 18 آبانماه
1383
چندي
پيش آلبرت
سهرابيان از
فعالين جنبش
كمونيستي و
كارگري ايران
درگذشت. انسان
مبارزي كه همواره
قلبش براي
بهروزي طبقه
كارگر مي
تپيد. او تا
آخرين لحظات
زندگي خود از
تلاش باز
نايستاد و خوش
بيني انقلابي
خود را حفظ
كرد.
آلبرت
در نوجواني به
دليل فقر به
اردوي كار و زحمت
پيوست. مانند
بسياري از
اعضاي طبقه
كارگر ايران
از ادامه
تحصيل محروم
ماند. كارنامه
تحصيلي اش به
خاطر ناتواني
خانواده در
پرداخت پولي
به مدير رشوه
خوار مدرسه به
گروگان گرفته
شد. اما
اشتياق
سوزانش به كسب
علم و دانش و
تلاش و پيگيريش
موجب شد بر
موانع فائق
آيد و خواندن
و نوشتن را
بياموزد.
آلبرت
از اقليت
ارامنه كشور
بود؛ به همين
جهت از
همان كودكي
علاوه بر ستم
طبقاتي مزه
تبعيض و ستم ملي
و مذهبي را هم
چشيد. خاطرات
آلبرت در
باره اين
تبعيض ملي، قطره
اي است
از اقيانوس غم
و اندوه
فرزندان
ارامنه كه به
خاطر فرمان
رضاشاه از
ادامه تحصيل
محروم شدند.
رضا شاه پس از
بازگشت از سفر
تركيه و براي خوشخدمتي
به
آتاتورك
فاشيست دستور
داد كليه
مدارس ارامنه در
ايران بسته
شوند.
آلبرت
خيلي زود به
آگاهي سياسي
دست يافت. وي در
13 سالگي به
سازمان
جوانان حزب
توده پيوست. در دهه 1320
شمسي، او
و رفقاي ديگرش
تحت رهبري
كمونيستهائي
چون باقر
امامي (1) خلاف
جريان خط حزب
توده حركت
كردند. آنان
بر خلاف رهبران
حزب توده كه
در پي مماشات
با دشمنان
مردم بودند و
به دنبال جبهه
سازي هاي
بورژوائي
رفتند، در
جستجوي راهي
بودند كه حزب
واقعي طبقه
كارگر را بر
پايه
آموزشهاي «چه
بايد كرد؟»
لنين بر پا
دارند. اگر چه
او و يارانش
قادر نشدند
جوهر آموزه
هاي لنين را
به شرايط
ايران تطبيق
داده و موفق
به عملي كردن
اين وظيفه
شوند،
اما تلاشهاي
شان در
ايجاد
تشكلاتي چون « كروژك
ها»، «
سازمان
شوراها»، « يكا» و « ساكا
(سازمان
انقلابي
كارگران
ايران)» بخشي
از ميراث
انقلابي طبقه
كارگر ايران است. در اين
راه آنان در
مقابل سركوب و
ديكتاتوري رژيم
شاه پس از
كودتاي 28
مرداد سر فرود
نياوردند؛ از
تهمتها و غرض
ورزي ها حزب
توده و ديگران
نهراسيدند؛
سالها زندانهاي
رژيم شاه را
تحمل كردند.
آلبرت در اوج
سركوبها و
پيگردهاي آن
دوران روحيه
مبارزاتي خود
را در زندان و
بيرون از
زندان از دست
نداد. آلبرت
در سالهاي دهه
چهل شمسي بر خلاف
بسياري از
مبارزين نسل
قبل كه عاقبت
جوئي و عافيت
جوئي را پيشه
كرده بودند،
زندگي خود را
با انقلابيون
ويتنامي
مقايسه مي كرد
كه هر آن
زندگي شخصي و
خانوادگي شان
در اثر
بمبارانهاي
هواپيما هاي
آمريكائي زير
و رو و نابود
مي شد. او با
اتكاء به
احساسات
انترناسيوناليستي
كه بخشي از
روحيه
مبارزاتي هر
كمونيست است،
با شرايط
دشوار آن
سالها مقابله
مي كرد.
زندگي
آلبرت
سهرابيان
نمونه اي از
پتانسيل كارگران
پيشرو در
تبديل شدنشان
به عناصر و
رهبران سياسي
آگاه
است. آنهم در
دوره اي كه بسياري
از روشنفكران
مبارز منكر
ايفاي چنين
نقشي از جانب
كارگران
بودند. و حتي
بدتر از آن
زماني كه با
چنين واقعيت
هائي روبرو مي
شدند با تهمت
و غرض ورزي
آنرا انكار مي
كردند. يكي از
زشت ترين نمونه هاي
چنين برخوردي
را مي توان در
کتاب بيژن
جزني به نام
"تاريخ سي
ساله" در
برخورد به جريان
«ساكا» ديد. بيژن
جزني به جاي
مبارزه سياسي
با جرياناتي چون
«ساكا» كه
مخالف مشي حزب
توده و مشي
چريكي بودند
انگ «سازمان
دست ساخته
پليس» به
آنها مي زد.(2)
از
زندگي و تجربه
آلبرت
سهرابيان مي
توان از جنبه
هاي گوناگون
درس گرفت. هر
زندگي
مبارزاتي و هر
تجربه
انقلابي كه
حاصل به
پراتيك
گذاشتن خطوط و
گرايشات فكري
مختلف درون
جنبش
كمونيستي
ايران مي
باشد، مصالح
زيادي براي
روشن كردن راه
رهائي واقعي
طبقه كارگر
فراهم مي كند. چنين
تجاربي را مي
توان و بايد
بعنوان
مصالحي براي
دست يافتن به
راه صحيح و
پيروزمند
انقلاب در
ايران مورد
استفاده قرار
داد. بررسي و
جمعبندي از
اين تجارب
انقلابي خود
جزئي از
برسميت
شناختن خدمات
هر بخشي از
جنبش
كمونيستي
ايران در دوره
هاي مختلف است. اين
مهمترين طريق
براي زنده
نگهداشتن
آرمانها،
تلاشها و
بهترين شيوه
براي قدرداني
و بزرگداشت
جانهاي
بيشماري است
كه در راه كمونيسم
فداكاري كرده
اند. متاسفانه
حتي آن جريان
سياسي كه
آلبرت در
اواخر عمر بدان
تعلق خاطر
داشت از ارائه
چنين جمعبندي
هائي احتراز
مي كند.(3)
از
لحاظ
ايدئولوژيك – سياسي
كتاب خاطرات
آلبرت
سهرابيان
منعكس كننده
دو مسئله مهم
و تاريخي است
كه نقش تعيين
كننده بر
سرنوشت جنبش
كمونيستي
ايران ايفاء
كرده است. يكي
مسئله
تاثيرات
سياست «جبهه
متحد ضد فاشيستي»
در دوران جنگ
جهاني دوم
است، كه حزب کمونيست
شوروي برهبري
استالين در
كنگره هفتم
كمينترن (بين الملل
کمونيستي) در
مقابله با
فاشيسم
هيتلري جلو
گذاشت. و ديگري
درك از مفاهيم
و درسهاي كتاب
«چه بايد كرد؟»
لنين در رابطه
با راه انقلاب
در ايران است.
اما
قبل از بررسي
اين دو مسئله لازم است
به يك واقعيت
تاريخي اشاره
کرد. جنبش
كمونيستي
ايران بخشا
مرهون تلاش
كمونيستهائي
است كه از
ميان ارامنه
برخاستند. اين رفقا نقش
برجسته اي در
معرفي
كمونيسم به
طبقه كارگر
ايران داشته
اند. در دوران
انقلاب
مشروطه و
مقاومت
انقلابيون در
مقابل كودتاي
محمد عليشاه،
بسياري از سوسيال
دمكراتهاي
ارمني وابسته
به حزب بلشويك
روسيه، قهرمانانه
در قيام تبريز
شركت جستند.
پس از پيروزي
انقلاب
اكتبر،
بسياري از
كارگران
مهاجر ارمني
(همچون
كارگران
آذري) كه
سالها قبل از
آن از ايران
به روسيه
مهاجرت كرده
بودند
داوطلبانه به
ايران
بازگشتند و براي
تقويت حزب
كمونيست
ايران دست به
فعاليتهاي
گوناگون زدند.
آنان در سخت
ترين دوران
استبداد رضا
شاهي نقش
پيشروئي در
حفظ و ادامه
كاري جنبش
كمونيستي در
ايران ايفاء
كردند. آلبرت
سهرابيان تحت
تاثير چنين جو
و محيطي بود
كه سريعا ايده
هاي كمونيسم
را جذب كرد و
آن را راهنماي
زندگي و
مبارزات خود
قرار داد.
جبهه متحد
ضد فاشيستي:
خطاها،
مشكلات و
پيچيدگيها!
اين
يك واقعيت مهم
تاريخي است كه
حزب توده نه با
اهداف و مباني
يك حزب
كمونيستي
بلكه بر پايه
سياست «جبهه
متحد ضد
فاشيستي» در
سال 1320 تشكيل شد.
دولت وقت
شوروي بطور
جدي با ايجاد
(و يا احياء) حزب
كمونيست در
ايران مخالفت
كرد و حتي عده اي از
كمونيستها را كه در
مقابل اين
سياست مقاومت
كردند
تحت فشار
قرار داد تا به آن گردن
بگذارند.
سياست «جبهه
متحد ضد
فاشيستي» در
جوانب مهمي يك
سياست
رفرميستي بود.
اين سياست
عملا كشورهاي
امپرياليستي
را به بد و بدتر
تقسيم مي كرد و در خدمت به
نيازهاي
اتحاد شوروي
براي ائتلاف
با کشورهاي
متفقين
(يعني
امپرياليستهاي
آمريكائي و
انگليسي) در
مقابله با
آلمان هيتلري
بود. البته
شوروي به
عنوان كشوري
سوسياليستي
در جريان جنگ
جهاني دوم
براي حفظ خود بايد دست به
مانورهاي
تاكتيكي معين
مانند ائتلاف با
برخي كشورهاي
امپرياليستي مي زد. اما سياست "جبهه
متحد ضد
فاشيستي" به
وراي مانورهاي
تاکتيکي رفت. مشكل
اصلي سياست فوق اين بود كه
انقلاب را از
دستور كار
كمونيستهاي
ساير كشورهاي
جهان خارج کرد و
انقلابات
آنها را تابع
حفظ شوروي
سوسياليستي
به هر قيمتي
كرد. اين
سياست نه تنها
تاثيرات
زيانباري بر
جنبش
كمونيستي بين
المللي باقي
گذاشت بلكه
عملا به تقويت
خطوط راست و رويزيوينيسم
در حزب
كمونيست
شوروي منجر
شد.(4)
طبق
اين سياست
كمونيستهاي
ايراني بايد
مسئله
سرنگوني
طبقات حاكمه
را كنار مي
گذاشتند تا اخلالي
در روند كمك
رساني به
شوروي از
كانال ايران
كه تحت اشغال
نيروهاي متفق
قرار داشت صورت
نگيرد. بر
پايه اين
سياست غلط بود
كه حزب توده
به مثابه يك
جبهه
رفرميستي
ايجاد شد و
مورد حمايت
شوروي قرار
گرفت. سياست
نادرست
روشهاي
نادرست را
همراه خود
ببار آورد. تا
آنجائي كه
راديو مسكو
عملا
كمونيستهائي
چون باقر
امامي را كه
خواهان ايجاد
حزب طبقه كارگر
بودند به
عنوان عامل
دشمن معرفي
كرد. خاطرات
آلبرت
سهرابيان تا
حدي ما را با
مسائل و
مشكلات آن
دوران آشنا مي
كند.
در
آن دوران عرصه
سياست ايران
بسيار پيچيده
بود و تضادهاي
گوناگون در
عرصه ملي و
بين المللي به
هم گره خورده
بودند. مسئله
فقط
ايجاد حزب يا
جبهه نبود.
كما اينكه در
بسياري از كشورها
احزاب
كمونيست
(بويژه در
كشورهاي
اروپائي) موجود
بودند ولي با
اتخاذ سياست
«جبهه متحد ضد فاشيستي»
انقلاب را به
كناري نهادند.
مسئله اصلي
اين بود كه
حزب جديد
التاسيس در ايران (حتي
اگر نام
كمونيست را هم
بر خود نهاده
بود) مي بايست
چه مشي سياسي
را براي
پيشبرد اهداف
انقلاب اتخاذ
مي كرد و اين
سياست چگونه
مصالح انقلاب
پرولتري در
سطح جهان
(مشخصا دفاع از
شوروي در
مقابل فاشيسم
هيتلري) را مد
نظر قرار مي
داد. پيشبرد
مبارزات ضد
فاشيستي و
دفاع از شوروي
سوسياليستي يکي از مهمترين
وظايف
کمونيستها
در عرصه جهاني
بود و هر
جريان انقلابي
به آن توجه
نمي کرد
مطمئنا دچار
خطا شده
و سريعا به
حاشيه
رانده مي شد.
متاسفانه آلبرت
در خاطرات خود
در رابطه با فعاليتهاي
كمونيستهاي
مخالف با حزب
توده اين
مسائل را پيش
نمي كشد.
رابطه
سياست خارجي
شوروي
سوسياليستي
با انقلاب
ايران يكي از
موضوعات قديمي و
مناقشه آميزي
بوده و هست كه عدم
جمعبندي همه
جانبه و
صحيح از آن
توسط
كمونيستهاي
ايران،
به گرايشات
ناسيوناليستي
پا داد. (5)
جنبش
كمونيستي
ايران بارها
بدرستي از حزب
توده به مثابه
يك حزب
رفرميستي
جمعبندي كرد.
اما مسئله
خطاهاي
اتحاد شوروي (از دوران نهضت
جنگل و جمهوري
گيلان گرفته
تا دوران حزب توده
و جمهوري خود
مختار
آذربايجان و
كردستان تا
كودتاي 28
مرداد)
و تاثيرات آن
در دوره هاي
مختلف بر جنبش
كمونيستي و
انقلابي
ايران،
جمعبندي و
سنتز نشده است.
اين
جمعبنديها
براي تبيين خط
مشي عمومي
جنبش بين
المللي
كمونيستي
ضروريست زيرا
باز هم
كشورهاي سوسياليستي
بوجود خواهيم
آورد و
اين كشورها
باز هم در
محاصره
امپرياليستها
قرار خواهند
گرفت.
کشورهاي
سوسياليستي
بايد اين خط
صحيح را در پيش
گيرند که به
خود به مثابه
منطقه
پايگاهي براي
پيشرفت انقلاب
جهاني نگاه كنند و همه چيز
خود را تابع
پيشرفت
انقلاب جهاني
كنند و نه بالعكس.
در
جمعبندي از
اشتباهات
جنبش
كمونيستي
هميشه ضد
كمونيستها و
ناسيوناليستها
اين وسط بل مي
گيرند. مثلا در
جمعبندي از
گذشته، گرايشات
ناسيوناليستي
سياستهاي
شوروي را دليل
عمده شكستهاي جنبش
انقلابي در
ايران معرفي
مي کنند و مي
گويند که
شوروي
سوسياليستي سر
بزنگاه منافع
انقلاب ايران
را رها كرد و
به منافع
سياست خارجي
خود چسبيد. در
مقابل اين
ارزيابي هاي
يک جانبه
وغلط،
کمونيستها همواره
تاکيد کرده
اند که علت
اصلي شکستها
ماهيت
طبقاتي رهبري
اين جنبشها بوده است.
في المثل بر
ماهيت بورژوائي
و خرده
بورژوائي رهبري
جنبش جنگل،
حزب توده يا فرقه
دمكرات
آذربايجان
انگشت نهاده
اند و بدرستي به پيروزي انقلاب
چين تحت رهبري
مائو اشاره
کرده اند.
زيرا در رابطه
با چين هم شوروي
ها مائو را به
سازش
فراخواندند و
رهنمودهاي
غلطي دادند؛ اما مائو در عين حمايت
از شوروي
سوسياليستي و
استالين،
سياستهاي غلط
آن را رد کرد و انقلاب
چين را
تا پيروزي نهائي و
برقراري نظام
سوسياليستي ادامه
داد. اگر چه
اين تاكيدات درست و
بجا بوده و
هستند
اما بايد
گفت که جنبش
كمونيستي
ايران
در جمعبندي
از خطاهاي آن
دوره شوروي
سوسياليستي
طفره رفته و
بنوعي آنرا
توجيه نمود.
تا
زماني که
شوروي يک کشور
سوسياليستي
بود (يعني تا
سال 1953 و مرگ
استالين) ، تضاد
بين اتحاد
شوروي بعنوان
يك كشور
سوسياليستي
با جهان
امپرياليستي، نقش مهمي
بر
روند تحولات
سياسي ايران داشت.
اگر چه تاثير
اين تضاد در
رابطه با ديگر
نقاط جهان هم
مشهود بود.
اما
اين تضاد تاثيرات بسيار
مستقيم تر بر
روند تحولات سياسي ايران داشت.
اين مسئله هم در دوره
پس از پيروزي
انقلاب اكتبر
و پايان جنگ
جهاني اول خود
را نشان داد و
هم در دوران
جنگ جهاني
دوم. في المثل
در هر دو دوره
حضور مستقيم
ارتش سرخ
شوروي در
ايران مسائل و
ملاحظات
گوناگوني را
با خود بهمراه
آورد. در
مقاطعي ميان
مصالح کشور
سوسياليستي و
منافع فوري
انقلاب و
جنبشهاي
انقلابي در
ايران تضادهائي
بوجود مي آمد.
اين تضادي است
که پس از
ايجاد
کشورهاي
سوسياليستي
ميان حفظ کشور
سوسياليستي و
پيشبرد انقلاب
جهاني
پيش مي آيد. و
حل آن بسيار
پيچيده است.
اين تضاد در
برخي مقاطع
تاريخي نقشي
مستقيم و
تعيين كننده
بر پيشرفت و
همچنين شكست
جنبش انقلابي
در ايران
داشت. (6) در
بررسي آن
دوره، نقش و
عملكرد
تضادفوق را
بر روند تحولات
سياسي و
مبارزه ملي و
طبقاتي در
ايران
نبايد
ناديده گرفت.
آن هم در عصر
امپرياليسم
كه تحولات
جهاني نقشي
تعيين كننده
بر اوضاع
سياسي هر
كشوري داراست.
با توجه به
چنين چارچوبه
اي بايد به سياست
جلوگيري از
احياء حزب
كمونيست و
براه اندازي
يك جبهه
رفرميستي
بنام حزب توده
و كنار گذاشتن
انقلاب و
سرنگوني دولت
ارتجاعي نگريست.
در اين زمينه
نبايد ساده
انگارانه
مسئوليت را
صرفا بر عهده
كمونيستهاي
باقيمانده (از
حزب كمونيست
ايران) و
نيروهاي
طرفدار
كمونيسم در آن
دوران انداخت
و يا به ميزان
وفاداري آنان
به كمونيسم شك
كرد. بلكه به
لحاظ عيني نيروهاي
قدرتمندتري
در صحنه بودند
و بر آنان فشار
اعمال مي
كردند. خاطرات
سهرابيان در
رابطه با باقر
امامي تا
حدودي منعكس
كننده اين فشارهاست.
آن
دوره صحنه
سياسي بسيار
پيچيده بود و
جرياناتي چون
«كروژكها» در
موقعيت
ايدئولوژيك – سياسي اي
قرار نداشتند
كه به چنين
مسائل مهم خطي
پاسخ گويند و
يا حتي بدان توجه
كنند. آنها
همچون حزب
كمونيست چين
از اهرمهاي
قدرتمندي چون
ارتش خلق نيز
برخوردار نبودند
كه بتوانند
سياست مستقل
خود را هم در
مبارزه عليه
فاشيسم بين
المللي و هم ارتجاع
داخلي به پيش
برند. به همين
دليل عملا در
حاشيه سياست
قرار گرفتند و
نتوانستند
نقش چنداني در
تحولات
آندوران ايفا
كنند.
معاني
«چه بايد كرد؟»
لنين براي
كشورهاي تحت سلطه
يكي از
ويژگي هاي
مثبت گروه
آلبرت
سهرابيان اين
بود كه آنان
خود را وفادار
به خط «چه بايد
كرد؟» لنين مي
دانستند و بر
ضرورت آگاه
شدن طبقه
كارگر تاكيد
مي كردند.
برخي تلاشهاي
آنان براي
بردن آگاهي
سوسياليستي
به ميان
كارگران و تربيت
آنان بعنوان
كادرهاي
كمونيست
ستايش انگيز
است. البته برخي
برداشتهاي
آنان از تزها و نظرات
لنين در مقاله
«چه بايد
كرد؟»،
سطحي بوده و بطور
کلي گروه
شان در زمينه
نظري و عملي
آغشته به
اكونوميسم و آماتوريسم بود.
اما در دوره
اي كه حزب
توده آموزه
هاي مهم لنين
را زير خاك
كرده بود
تاكيد آنان بر
«چه بايد كرد؟» يک حرکت خلاف
جريان و
درست بود.
پاره
اي دركهاي اين
جريان از حزب
طبقه كارگر، مانند
اصرار بر لزوم
عضويت درصد
معيني از
كارگران و حفظ
تناسب ميان
اعضاي كارگر و
روشنفكردر
گروه، عملا
برداشتي
اكونوميستي
بود كه خصلت
پرولتري حزب
را به شمار كارگران
متشكل در آن
حزب تقليل مي
داد نه خط و
عملكرد آن حزب
براي انقلاب
كردن. اين
جريان در
مجموع بر خلاف
رهنمود بسيار
مهم «چه بايد
كرد؟» توجهي
به فعاليت در
ميان ديگر
اقشار و طبقات
تحت ستم مانند
دهقانان، ملل
تحت ستم و
زنان نمي كرد.
(به جز در
دوران ساكا كه
شاخه زناني با
مسئوليت
آلبرت ايجاد
شد. و مقاومت
آلبرت در زير
شكنجه مانع
گسترش ضربات
گروه به اين
شاخه شد. اين زنان در
اوج
ديكتاتوري
رژيم شاه مبارزه
شجاعانه اي را
در دفاع از
زندانيان سياسي
ساكا سازمان
دادند.)
فعاليتهاي
اين جريان –
بويژه در
دورانهاي
اوليه فعاليت – در تهران و
در ميان
كارگران
كارگاههاي
كوچك محدود
ماند و آنان
چندان
توجهي
به فعاليت در
ميان كارگران
رشته هاي اصلي
توليد مانند
كارگران شركت
نفت نكردند.
حتي در دوره
ساكا كه
توانستند دركارخانجات
بزرگ تهران و
برخي شهرهاي
ديگر هسته هاي
كارگري
سازمان دهند و
گسترش يابند، عملا در
چارچوبه
فعاليتهاي
اتحاديه اي
محدود ماندند.
آنان كليدي
ترين آموزه
«چه بايد كرد؟»
يعني درگير
كردن كارگران
در مهمترين
مبارزات
سياسي روز
جامعه را
نتوانستند
بكار بندند و
شناخت و ديد
كارگران را
نسبت به طبقه
خود و ديگر
اقشار و طبقات
جامعه
وسعت بخشند. سرانجام
آماتوريسم در
مسائل
سازماني و
علني گرائي
(بويژه در
دوره اوليه) و
كم بهائي و بي
توجهي به
اشكال پيچيده
دشمن در ضربه
زدن به سازمانهاي
كمونيستي
(بويژه در
دوره فعاليت
ساكا) منجر به
دستگيري و از هم
پاشيدن گروه شد.
اما
راز عدم
موفقيتهاي
اين جريان در
جاي ديگري
نهفته است. در
ناتواني آنان
در كشف مفاهيم
و معاني اي كه
«چه بايد كرد؟»
براي انقلاب
در ايران و
كلا كليه
كشورهاي تحت
سلطه دارد.
رازي كه اساسا
توسط مائوتسه
دون در جريان
پراتيك عظيم
انقلاب چين
كشف، فرموله و
تدوين شد.
مائو بر پايه
آموزه هاي
اساسي «چه
بايد كرد؟»
توانست به
چگونگي
سازمان دادن
انقلاب پرولتري
در كشورهاي
تحت سلطه و
چگونگي تامين
رهبري طبقه
كارگر بر اين
انقلابات و
بسيج توده هاي
وسيع منجمله
كارگران و
دهقانان در انقلاب
پاسخ دهد.
بكاربست «چه
بايد كرد؟» در
كشورهاي تحت
سلطه اي چون
ايران آغاز هر
چه سريعتر جنگ
خلق است. كليه
فعاليتها،
اشكال
تشكيلاتي و
تبليغ و ترويج
سياسي و تربيت
كادرها بايد
بگونه اي صورت
گيرد تا هر چه
سريعتر كمونيستها
در موقعيتي
قرار گيرند كه
بتوانند جنگ خلق
را آغاز كنند.
اين امر ناظر
بر انجام وظيفه
مركزي
كمونيستها در
زمينه كسب
قدرت سياسي از
طريق قهر است.
ناكامي
هاي جرياني كه
آلبرت
سهرابيان
بدان تعلق
داشت عمدتا
مربوط به كم
بهائي به نقش
قهر انقلابي
درامر انقلاب
در كشورهاي
تحت سلطه بود.
اينكه در اين
قبيل كشورها
فقط با براه
انداختن جنگ
خلق است كه مي
توان سياست را
به معناي
واقعي و به
روش انقلابي به
ميان توده هاي
گسترده
منجمله
كارگران برد و
آنان را
سازمان داد و
به مثابه طبقه
حاكمه آينده
آماده كرد.
كمونيستها و
كارگران پيشرو
بدون در دست
گرفتن اين
مسئله قادر به
تامين رهبري
طبقه كارگر بر
پروسه انقلاب
نيستند.
عدم
تطبيق آموزه
هاي «چه بايد
كرد؟» با
شرايط ايران
يا منجر به
سازمان دادن
محافل صرفا
مطالعاتي و
آموزشي خواهد
شد يا در صورت
گسترش بي رويه
گروه منجر به
ضربات شده و ادامه
كاريش از بين
مي رود. حتي
اگر هم گروهي
دوام آورد، در حاشيه کشمکشهاي
سياسي جامعه قرار
مي گيرد و لاجرم در
درازمدت
محافظه كاري و
انفعال در آن تقويت مي
گردد و افراد
راديكال و
جوان آن جذب
گروههائي كه
در صحنه سياسي
فعالترند مي شوند.
در
لابلاي
خاطرات آلبرت
سهرابيان ما
با چنين صحنه
هائي روبرو
هستيم.
اينكه آنان
عليرغم
تلاشهاي شان
«نتوانستند در
اعتصابات
كارگري نقش
كارسازي داشته
باشند.»، «نقش
فعالي در
رويدادهاي
سرنوشت ساز
ايفاء نمايند»
و اينكه كلا
«به حاشيه
حوادث رانده
شدند.» (رجوع
شود به صفحه 124
كتاب) يا اينكه
مجبور شدند به
غلط برخي
مقاطع به خاطر
مسائل
امنيتي،
فعاليتهاي
مبارزاتي شان
را تعطيل يا
منحل كنند.
اگرچه آلبرت
تلاش مي كند
از تجارب خود
پاره اي درسها
براي ادامه
كاري فعاليت
كمونيستي
بگيرد اما اين
درسها عمدتا
حول و حوش
مسائل فني -
امنيتي است تا
درسهاي ايدئولوژيك
– سياسي
براي ادامه
كاري انقلاب. در هر کاري خط
سياسي
ايدئولوژيک
تعيين کننده است.
اين جمله ايست
که مائوتسه
دون بارها
همواره در
جمعبندي از
فعاليت
کمونيستها
تکرار مي کند.
اما
درد آور
آنجاست كه اين
دسته از رفقا
زماني كه موج
نوين جنبش
كمونيستي
ايران براه مي
افتد،
آن را درک نمي
کنند. موج نوين جنبش
کمونيستي
ايران زماني
متولد شد که جنبش
كمونيستي بين
المللي تحت
رهبري مائو با
رويزيونيسم
خروشچفي مرزبندي کرد
(پس از مرگ
استالين،
خروشچف رهبري
حزب کمونيست
شوروي را در
دست گرفت و
سرمايه داري
را در شوروي
احياء کرد). با اين
مرزبندي
كمونيستهاي
ايراني درک عميقتري از
سوسياليسم و
همچنين
رفرميسم حزب
توده يافتند.
حتي زماني كه
جنبش نوين
كمونيستي
سازمان دادن
مبارزه
مسلحانه را در
دستور كار
خويش قرار مي
دهد افرادي
چون آلبرت
موضعي
انفعالي و
منفي نسبت به
آن اتخاذ مي
كنند تا
آنجائيكه
گسترش شيوه
هاي
سركوبگرانه
ساواك را بطرز
غير واقع
بينانه اي به
اتخاذ
سياستهاي
نادرست
انقلابيون در
مقابل سركوب
نسبت مي دهند.
(ص 255 كتاب) موضعي
كه فاصله
چنداني
با موضع حزب
توده نداشته
كه همواره
تاكيد مي كرد كه
به دليل روي
آوردن
انقلابيون به
مبارزه
مسلحانه، رژيم شاه
بر خفقان و
ديكتاتوري
افزود! يا به عبارتي
ديگر علت
تشديد ظلم،
مبارزه مظلوم
است!
از
همينرو
انتقاداتي كه
آلبرت در
خاطراتش نسبت
به مشي چريكي
و روندهاي
آندوره جنبش
كمونيستي طرح
مي كند، يکجانبه و
نادرست است.
مسئله اين است
كه كمونيستها
بايد ضروريات
زمانه خود را
درك كنند و
مسئوليتهاي
خود را خود بر
عهده گيرند.
نمي توان به
ديگران ايراد
گرفت كه چرا
به اين شكل يا
آن روش به
ضروريات
زمانه پاسخ مي
دهند و دست به
اسلحه مي
برند.
مائو
در رابطه با
مبارزه
طبقاتي مي
گويد: «بادها
مي وزند،
برگها فرو مي
ريزند، هر
كاري كه مي
تواني انجام
بده!». «ساكا
(سازمان
كارگران
انقلابي
ايران)»
نتوانست
وظايف
کمونيستي را بر
دوش گرفته و انجام
دهد. به همين
خاطر دوباره
حاشيه نشين و نظاره
گر حوادث شد و
نتوانست در
مقابل موجهائي
كه براه افتاد
تاب آورد. اين
مسئله ريشه در
جايگاه تاريخي
ساكا و خط
ايدئولوژيك – سياسي آن
داشت.
كمونيستهائي
چون آلبرت
متعلق به موج
قبلي جنبش
كمونيستي
بودند كه
متاسفانه
نتوانستند به
استقبال موج
نوين جنبش
كمونيستي در
سطح ملي و بين
المللي بروند
و با آن پيوند
برقرار كنند.
آنان اگر چه
هيچگاه به
رسالت طبقه
كارگر و ضرورت
سوسياليسم شك
نكردند اما
قادر به درك گسستهاي
انقلابي و
ضروري در اين
راه نشدند. گسستهائي
كه نشانگر
تكامل علم و
ايدئولوژي
طبقه كارگر در
جريان تغيير
جهان بود.
جملات
تراژيكي كه
باقر امامي
قبل از خودكشي
بر ديوار نوشت
به نوعي
بيانگر اين
ناتواني تاريخي
بود : «هر چه
بيشتر سگ دو
زدم كمتر به
هدفم نزديك
شدم. اتحاد
شوروي راه
انحراف در پيش
گرفته و دارد
به
پرولتارياي
جهان خيانت مي
كند. خسته شده
ام و ديگر نمي
خواهم زنده
بمانم.» (ص151 كتاب)
اگر چه باقر
امامي در وصيت
نامه اش از
مشي حزب كمونيست
چين در مقابل
حزب كمونيست
شوروي حمايت
كرده بود (ص 152)
اما نتوانست
همراه با اين
موج نوين،
خوشبيني
انقلابي خود
را حفظ و نقش و
رسالت خود را
ايفاء كند. با
اين وجود اين
دسته از رفقا عليرغم
ضعفهاي شان
توانستند در
برزخي ترين
دوران پرچم
كمونيسم را
به دوش
كشند و بدان
وفادار بمانند.
آلبرت
سهرابيان در
گوشه اي از
خاطراتش به
درخت بيد
مجنوني در
حياط زندان
قزل قلعه
اشاره مي كند
كه گفته مي شد
وارطان مبارز
پرآوازه آنرا
كاشته بود.
درختي كه
بواقع با خون
كمونيستهاي
انقلابي
آبياري شد و
با تلاش و
مقاومت
كارگراني چون
آلبرت
سهرابيان
مغرور و
استوار قد
كشيد. اين
درخت هنوز
پابرجاست، تناورتر
خواهد شد و
سايه اش همه
جا را فرا
خواهد گرفت. ■
-----------------
منابع
و توضيحات
1–
باقر امامي از
كمونيستهاي
قديمي ايران
بود كه نقش
كليدي در شكل
دهي و هدايت
جريان سياسي
«كروژكها»
داشت. باقر
امامي از
اعضاي
خانواده هاي
اشراف بود كه
به كمونيسم
گرائيد دولت
شوروي به خاطر
امكانات
خانوادگيش به
وي رهنمود داد
كه در دستگاه
دولتي نفوذ
كند و براي
شوروي
سوسياليستي
از فعاليتهاي
دولت انگليس
در ايران
اطلاعات جمع
آوري كند.
باقر امامي لو
رفت و به
زندان افتاد.
پس از شهريور
بيست او به
مخالفت با
تاسيس حزب
توده برخاست و
«كروژكها» (يا
محافل) را
بنيان نهاد.
چند سالي هم در
قبل از 28 مرداد
در زندان بسر
برد و تا آخر
عمر اكثر
مواقع تحت نظر
نهادهاي
امنيتي رژيم
بود. او تا آخر
عمر به
كمونيسم
وفادار ماند.
اما فشارهاي
گوناگون
مبارزه را نتوانست
تحمل كند و
سرانجام در
اوائل بهار 1346
در سن 64 سالگي
به زندگي خود
پايان داد.
2 –
در ارتباط با
شيوه برخورد
بيژن جزني
آلبرت در
كتابش مي
نويسد: «در
زندان از رفيق
حسن آردين پرسيدم
چرا رفيق جزني
كه سالها با
ما در زير يك سقف
در زندان
زندگي مي كند
براي تحقيق
درباره
تاريخچه
سازمان ساكا
از ما كه از
اعضاي قديمي
اين سازمان
بوديم پرس و
جو و تحقيق نكرده
و مبناي تاريخ
نگاري خود را
در كتاب «تاريخ
سي ساله»
نظرات نادرست
رفيق عبدالله
مهري كه آگاهي
اندكي از
تاريخچه ساكا
و تحولات آن
داشت قرار
داد. تاريخ
نگاري رفيق
جزني نه فقط
آكنده از
اطلاعات
نادرست و
غيرموثق از پيدايش
كروژكها و
تحولات بعدي
تا سازمان
ساكا است بلكه
اين رفيق به
خود ترديدي
راه نداده است
كه امامي را
به عنوان عامل
پليس معرفي
كند. شگفتا كه
ما را نيز
عامل پليس
ندانسته و
كارگران ساده
و صادق ناميده
است؟! رفيق
آردين گفت:
رفيق جزني
براي اثبات
صحت مشي
مسلحانه و مردود
دانستن
باصطلاح مشي
«سياسي كاري»
ما نيازي به
تحقيق از ما
نداشته است
زيرا در هر
صورت او بايد
به بطلان خط
مشي ما مي
رسيد.» (ص 288 كتاب)
3 –
آلبرت عضو
افتخاري
كميته مركزي
«راه كارگر» بود.
به نظر مي رسد
در بخشهائي از
كتاب كه آلبرت
در آن اشاراتي
به فروپاشي
بلوك شرق تحت
رهبري و شوروي
سوسيال
امپرياليستي
مي كند، از
ديدگاههاي
كنوني راه
كارگر تاثير
گرفته است. از
آنجائيكه هدف
اصلي اين نوشته
بررسي فعاليت
هاي آلبرت در
دوران قبل از
انقلاب است ما
به برخي نظرات
غلطي كه وي در
زمينه
فروپاشي
شوروي در كتاب
ارائه مي دهد نپرداخته
ايم.
4 - در
زمينه نقد همه
جانبه سياست
«جبهه متحد ضد
فاشيستي» رجوع
شود به دو
نوشته از باب
آواكيان رهبر
حزب كمونيست
انقلابي
آمريكا به نام
«گسست از ايده
هاي كهن»
(پيشبرد جنبش
انقلابي جهاني
مسائل جهت
گيري استراتژيك)
كه در سال 1363
توسط اتحاديه
كمونيستهاي
ايران
(سربداران) به
فارسي
برگردانده شد.
و همچنين «فتح
جهان : آنچه
پرولتاريا
جهاني بايد
انجام دهد» كه
در سال 1365 توسط
اتحاديه
كمونيستهاي
ايران
(سربداران) به
فارسي
برگردانده شد.
5
– شوروي
سوسياليستي
پس از مرگ
رفيق استالين
با بقدرت
رسيدن
رويزيونيستها
تغيير ماهيت
داد و به يك
كشور سوسيال
امپرياليستي
بدل شد و
سياست خارجي
توسعه طلبانه
و ضد انقلابي
اي را اتخاذ
كرد.
6 - اين
تضاد در دوره
جنبش جنگل و
جمهوري گيلان
هم خود را
نشان داد.
پيشروي ارتش
سرخ شوروي در
ايران در آندوره
گشايش مهمي را
در رابطه با
جنبش كمونيستي
ايران وجود
آورد. اما در
عين حال ايران
جز اولين
نقاطي بود كه
ارتش سرخ
مجبور به عقب
نشيني شد و
عقب نشيني اش
هم تاثير
بلاواسطه اي بر شكست
جنبش گيلان
داشت. اين عقب
نشيني با پاره
اي سياستهاي
نادرست هم
همراه بود كه
موجب تضعيف
جنبش
كمونيستي
ايران در آن
مقطع شد. برخي
از اين
سياستهاي
نادرست تا
كنون توسط افرادي
غالبا با ديد
ناسيوناليستي
و عموما ساده
انگارانه نقد
شد. يا به
اشكالي ديگر در
خاطرات ديگر
فعالين جنبش
كمونيستي
آنزمان مانند
اردشير
آوانسيان و يا
اسناد آن
دوران منعكس
است.
www.sarbedaran.org
کارگر
انقلابي
شماره
1251- 29 اوت 2004
حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18 آبانماه
1383
بخش
اول
آنها
مرتبا مردم
دنيا را با
اين حرفها
بمباران مي
کنند. اين يک
جنگ
ايدئولوژيک
عليه کمونيسم
است. يک روش
کارشان ، روش
بدجلوه دادن و
تحريف تجربيات
انقلابي
اتحادجماهير
شوروي سوسياليستي
و چين
سوسياليستي و
بخصوص انقلاب
کبير فرهنگي
پرولتاريائي
در چين مي
باشد. اغلب
سعي مي کنند دروغ ها
و اتهاماتشان
را تحت پوشش
واقعيات
ارائه دهند.
حزب
کمونيست
انقلابي
آمريکا پروژه
اي به نام ثبت
درست تاريخ را
آغاز کرده
است. اهدافش
روشن کردن
حقايق اين
انقلابات –
دستاوردهاي
بزرگ و پيروزي
هايشان، توام
با اشتباهات و
کمبودهايشان
– و مطرح
کردن آثار و
اطلاعات باب آواکيان
در جمعبندي از
اين تجربيات و
نشان دادن
درسهايش
براي
امروز بشريت
مي باشد. اين
کارزار شامل
تحقيق کردن،
نوشتن،
مناظره و بردن
اينها به ميان
مردم است. تمرکز
اين کارزار در
کالج ها و
دانشگاه ها
است. هدف اين
کارزار آن است
که کمونيستها
بر مختصات و
موضوعات
مناظره بر سر
کمونيسم و
تجربيات تاريخي
انقلاب
سوسياليستي
تاثير
بگذارند و نگذارند
هر جور
بورژوازي مي
خواهد ببرد و
بدوزد.
کوشش
اوليه اين
پروژه، ارائه
اوراق
فاکتهاست که
اتهامات و
تحريفات
بورژوازي را
رد کرده است.
عنوان اين
اوراق اين
است:
هر چيزي
که در باره
کمونيسم به
شما گفته شده
است غلط است:
سوالاتي که
اغلب
در باره
سوسياليسم،
کمونيسم و
انقلاب
فرهنگي
پرسيده مي
شود.
در زير
گزيده اي از
آن را مي
خوانيد.
انقلاب
فرهنگي چين
بسيار مناقشه
انگيز است. روايات
بسياري آن را
به مثابه
پاکسازي
مخالفين
توسط
مائوتسه دون
و يارانش که
"گرسنه قدرت"
بودند، شرح مي
دهند و مي
گويند اين
انقلاب چين را
بدرون هرج و
مرج بزرگ
پرتاب کرد.
واقعا اين
انقلاب
فرهنگي چه
بود؟
انقلاب
کبير فرهنگي
پرولتاريائي
طي سالهاي 1966-1976
رخ داد و يک
شورش انقلابي
توده اي بود
که دربرگيرنده
صدها ميليون
نفر بود.
انقلاب
فرهنگي در
واقع يک "انقلاب
در انقلاب"
بود.
در
سال 1949،
انقلابيون
کارگر- دهقان
چيني نظم کهنه
را سرنگون
کردند. اين
انقلاب يک
نظام سياسي و
اقتصادي
سوسياليستي
را بنيان
گذاشت که به توده
ها قدرت داد و
منافع بزرگي
را براي مردم
به ارمغان
آورد.
(رجوع کنيد به ثبت
درست تاريخ:
دستاوردهاي
سياسي و
اقتصادي تحت
رهبري مائو-
کارگر انقلابي
شماره 1248) اما
هنوز
تفاوتهاي مهم
اقتصادي و
نابرابري هاي
سياسي در
جامعه نوين
سوسياليستي
وجود داشت.
خطرناکترين
چيز آن بود که يک قشر
ممتاز نخبه
نوين پديدار
شده بود. مرکز
سازماندهي
سياسي آن درست
در ميان حزب کمونيست
چين بود و
نفوذ سياسي و
ايدئولوژيکيش
در حال رشد
بود.
در
اواسط سالهاي
1960 رهروان
سرمايه داري
براي کسب قدرت
مانور مي
دادند. آنها
را رهروان
سرمايه داري
مي خواندند
چون
رهبران بالا
مقام حزب کمونيست
چين بودند ولي
مارکسيسم را رقيق
کرده و سعي مي
کردند چين را
به لحاظ سياسي
– اقتصادي به
راهي بکشند که
منجر به احياء
سرمايه داري
مي شد. هدف
آنها برقراري
مجدد نظام
استثمار و
برگرداندن
چين به تحت
سلطه خارجي و
خلاصه تبديل
چين به " بهشت بنگاه
هاي بيگاري "
بود يعني آنچه که
امروز چين
است!
انقلاب
فرهنگي يک
"جنگ قدرت
درون قصري"
نبود. بالعکس!
انقلاب
فرهنگي يک جدال
ژرف و جدي در
رابطه با جهت
گيري جامعه
بود. جدال در
مورد اينکه چه
کساني سکان
هدايت جامعه را
در دست خواهند
داشت: طبقه
کارگر يا يک
طبقه جديد
بورژوا.
مائو
و نيروهاي
انقلابي حزب
کمونيست چين،
مردم را
فراخواندند
که قيام کنند
تا از قدرت
گيري سرمايه
داري جلوگيري
نمايند؛ آنها
مردم را
فراخواندند
که سطوح بالائي
حزب را که در
لاک بورژوا
بوروکراتيک فرو
رفته بودند،
تکاني بدهند.
اما انقلاب
فرهنگي خيلي
فراتر از اين
بود. در جريان
اين انقلاب
توده ها دست
به
تغييرات
انقلابي در اقتصاد،
موسسات
اجتماعي،
فرهنگ و
ارزشها زدند و
حزب کمونيست،
خود را
انقلابي تر
کرد. اين آن چيزي
است که مائو
آن را "ادامه
انقلاب تحت
ديکتاتوري
پرولتاريا"
ناميد. (1)
اما
آيا انقلاب
فرهنگي واقعا
يک خيزش مردمي
بود؟ آنچه که
اغلب شنيده مي
شود اين است
که يک "تسويه"
ترسناک در
جامعه بود.
مسئله
انقلاب
فرهنگي " جمع
کردن
مخالفين" و
فرستادن
مردم " به
اردوگاه هاي
کار اجباري" يا
"اقتدارگرائي
يک گروه نظري
خاص" نبود. سبک
کارهاي
انقلاب
فرهنگي کاملا
متفاوت از اين
چيزها بود.
کارگران،
دهقانان، و
مردم از همه
اقشار،
درگير انتقاد
توده اي از
مقامات حزبي و
دولتي فاسد
شدند. آنها
درگير
بزرگترين
مناظره ها در
باره اقتصاد
سياسي، نظام
آموزشي،
فرهنگي و
رابطه مابين حزب
کمونيست با
توده هاي مردم
شدند. مائو
علاقه اي به
"پاکسازي"
کردن نداشت.
او براي شکست
دشمن فراخوان
عمل توده اي
از پائين داد. در
اينجا بعضي از
نمونه ها از
چگونگي
عملکرد انقلاب
فرهنگي وجود
دارد:
- گاردهاي
سرخ. ميليون
ها تن از
جوانان در
بريگادهاي
سياسي سازماندهي
شدند. آنها
دولت و رهبران
حزب را که جامعه
را به عقب، به
راه سرمايه
داري مي بردند،
مورد انتقاد
قرار دادند.
آنها
عملکردهاي نخبه
گرايانه در
دانشگاه ها را
به زير انتقاد
کشيدند. آنها
کارگران و
بزرگسالان
جامعه را بيدار
کردند که
سرشان را بالا
گيرند و
آتوريته ها و
سياست هاي
ارتجاعي را
بزير سوال
کشند. آنها به
روستاها سفر
کردند که جنبش
را گسترش دهند
و در باره
شرايط اقشار
دهقانان
آموزش ببينند.
- روزنامه
هاي بزرگ
ديواري.
پوسترهاي دست
نويس بر روي
ديوارهاي
مدارس و کارخانه
ها و محلات
راه يافتند.
روزنامه هاي
بزرگ ديو
اري،
صحنه حيرت
انگيز راه
افتادن
انتقاد عمومي
از رهبران و
خط مشي هاي
آنان بود.
کاغذ و جوهر
مجاني فراهم
بود. همه بدان
دسترسي داشتند.
روزنامه هاي
ديواري بزرگ
پلاتفرم فوري
و بي واسطه
براي مناظره و
بحث بودند.
بيش از ده
هزار نوع
روزنامه و
جزوات توسط
افراد معمولي
بعنوان وسيله
اي براي بحث و
مناظره بر سر
مسائل سياسي
در مقياس
عظيم، چاپ شد.
(و در پکن به تنهائي
بيش از 900
روزنامه وجود
داشت) .
- سرنگوني
رهروان
سرمايه داري و
خلق ساختارهاي
نوين قدرت از
پائين. 40
ميليون کارگر
در شهرهاي
اصلي چين در
کشمکش جدي و
پيچيده سياسي
براي باز پس
گرفتن قدرت از
نخبگان، شرکت
کردند. فضاي
سياسي حاد و
باردار بود.
در شهر
شانگهاي بيش
از هفتصد
سازمان در کارخانه
ها وجودداشت.
از ميان
مناظره سياسي
و تجربه کردن
و تحت رهبري
انقلابيون
مائوئيست
نهادهاي نوين
قدرت
پرولتاريائي
ساخته شدند.
آيا
در انقلاب
فرهنگي خشونت
بزرگي بکار
رفته نشد و
باعث رنج
بسياري مردم
بيگناه نشد؟
.......................
دنباله
دارد .... بقيه در
شماره آينده
www.sarbedaran.org
«پرنده
نوپرواز» را
به يك ابزار
كار سياسي با
توده ها بدل
كنيد!
آنرا
وسيعا به ميان توده
ها ببريد!
با مردم
بر سر آن
بحث کنيد!
نشريه
حقيقت در نظر
دارد ستوني را
به ابراز نظرات
خوانندگان
اين كتاب و
پاسخگوئي به
سئوالات آنان
اختصاص دهد.
نظرات،
انتقادات،
پيشنهادات و
پرسشهائي را که در
گفتگو با مردم
مي
شنويد گرد
آوري کرده
و براي
نشريه حقيقت
ارسال داريد!
حقيقت ارگان
حزب کمونيست
ايران ( م – ل – م )
شماره 18 آبانماه
1383
با تشکر از
رفيق نادر
جنوب که نظرات
خود را طي
نامه مفصلي
براي نشريه
حقيقت ارسال
داشت. در ذيل
آن بخش از
نامه اين رفيق
که مستقيما
مربوط به کتاب
«پرنده
نوپرواز» است
درج مي شود.
هدف
از اين نوشته
پرداختن به
تحليلي مختصر
از کتاب پرنده
نوپرواز است
که حزب
کمونيست ايران
(م ل م) ارائه
داده است.
اتحاديه
کمونيستهاي
ايران (
سربداران)
بعنوان يکي از
سازمانهاي
انقلابي در آن
شرايط سخت با
تمام نقاط ضعف
و نارسايها
پاسخي مناسب
به ارتجاع
داد. همانگونه
که از خرداد 1360
به بعد در تمام
اطلاعيه ها و
نشرياتش
اظهار
داشت.
گرچه
رژيم منفور
جمهوري
اسلامي
سرمايه داري
توسط بقاياي
رژيم گذشته و
سرسپردگان
جديد از قبيل
توده اي و
اکثريتي ها
(که هنوز که
هنوز است از
جمهوري
اسلامي حمايت
همه جانبه
ميکنند) در
شکست انقلاب
نقش اساسي
داشته اند.
اما به عقيده
من همه مسائل
را نبايد به
توان جمهوري
اسلامي يا
توان نيروهاي
ضدانقلاب جهاني
براي شکست
انقلاب خلاصه
کرد. بلکه
ديوار دو طرف
دارد طرف
ديگرش خود
نيروهاي
انقلابي بودند،
که به وظيفه
خودشان و
رسالتي که
داشتند عمل
نکردند.
ميتوان
گفت که قريب
يکصد سال است
که ارتجاع حاکم
بياري
امپرياليزم
به قتل عام
انقلابيون و کمونيستها
و توده ها
مبادرت مي
ورزد. شايد
بتوان گفت
هنوز درسهاي
لازم را پيشروان
نگرفته باشند.
دست کم وجه
مشخصه اکثريت
آنها خود
محوربيني در
تمام زمينه
هاست. هر سازمان
، حزب و گروه
خود را تنها
آلترناتيو و سرآمد
همه مي داند.
وجود همين
پراکندگي و
تعداد احزاب و
سازمانها به
دلسرد شدن آزاديخواهان
و هواداران
طبقه کارگر و
ساير توده هاي
ميليوني دامن
مي زند. تنها
نيروئي که از
اين رهاورد
نصيب فراوان
عايدش مي شود
ضد انقلاب حاکم
است که نوکر
انحصارات،
بانک جهاني و
صندوق بين
الملل پول مي
باشد و طبق
دستورات آنها حتي
آب هم نمي
خورد.
خلاصه
معلوم نيست که
در کجا جنبش
انقلابي
ايران از اين
همه نابساماني
و پراکندگي از
گذشته و حال
درسي خواهد گرفت
تا توان خود
را به نحوي
بالا برد که
نيروي لايزال
توده ها باورش
کنند و به اين
همه فساد و
تباهي و کشتار
خانمان بر
انداز پايان
داده شود.
اعدام
رفقاي سربدار
و ساير انقلابيون
کمونيست از هر
دسته و گروه
پايان اين سناريوي
دردناک نيست.
تا از تاريخ
درسهاي لازم
را نگيريم
همواره بايد
منتظر تکرار
چنين مصائبي
باشيم و با
ابعادي
وحشتناکتر
سرمايه هاي گرانبهاي
خود را بسادگي
از دست خواهيم
داد. آيا هر
روز شرايط
انقلابي در
کشورمهيا مي
شود؟ آيا هر
روز جامعه اين
سرمايه ها را
باز توليد مي
کند ؟ من چنين
تصوري ندارم.
برگردم به موضوع
اصلي
سربداران و
تراژدي از دست
دادن رفقايي
که چکيده هاي
انقلاب 57
بودند. تحمل
اين شکست و مرگ
آنها براي هر
انقلابي که
قلبش براي
رهائي نوع بشر
مي تپد ضايعه
ئي بس جان گداز
است. اگر چه
قريب به ربع
قرن از آن
تاريخ مي گذرد.
متاسفانه طي
ساليان مديد
کمتر کسي را
يافتم که خود
را در اين
شکست دردناک
سهيم بداند. برخي
انتقادات از
زاويه مخالفت
با قهر انقلابي
صورت مي گيرد.
اگرکمي
منصفانه به
موضوع بنگريم
و يا لااقل
قبول زحمت
کرده به اطلاعيه
ها و بيانيه
ها و نوشته
هاي پي در پي
نشريات حقيقت
آن دوران
مراجعه کنيم
متوجه ژرفاي
روشن بيني آن
نوشته ها و
نويسندگانش
مي شويم که
چگونه عمق
فاجعه را پيش
بيني مي
کردند. در عوض
سخن وران
مهمانيها و
محفل هاي
خانوادگي و رفيق
بازيها و بده
بستاهاي
سازماني هرگز
چنين باوري
نداشتند و به
جاي پاسخگوئي
به وظايف خود
در آن شرايط
معتقد بودند
که اين سرکوبها
بسان موجي
گذراست که
جمهوري
اسلامي هراز گاهي
بدان مبادرت
مي ورزد. وجود
چنان بينشهائي
ناشي از فقدان
تئوري
انقلابي و
دنباله روي از
جنبشهاي توده
اي بود و ريشه
در به عهده
نگرفتن
مسئوليت
تغيير جامعه و
کسب قدرت سياسي
از طريق قهر
بود. امري که
بايد همواره
براي آن تدارک
ديد و با بينش
و اراده
انقلابي به پيشواز
خطرات رفت.
اساسا
رفقاي
مائوئيست ما
بخوبي
توانسته اند
به نقد همه
جانبه از
گذشته خود در
زمينه کار
نظامي و قيام
آمل بپردازند
و نکات مثبت و
منفي آن را
تجزيه و تحليل
کنند. پرداختن
رفقا به بافت
اقتصادي و
اجتماعي جامعه
و اشاره به
رشد شهرها و
پيشي گرفتن
رشد روزافزون
جمعيت ساکن در
شهرها
نسبت به روستاها
و اينکه در
نهايت سرنوشت
حاکميت در شهرها
رقم خواهد
خورد و تاکيد
بر اينکه در
مقابل شهرها
روستاهاي
فراواني هم
وجود دارند که
بخشي از نيروي
کار بويژه
کشاورزي ساکن
آنند و نبايد
از نيروي آنها
در انقلاب
غافل ماند نکات
بسيار مهمي
هستند. بويژه
آنکه رفقا
روشن ميکنند
که وجود
ديکتاتوري
شديد در شهرها
که بصورت
وحشتناکي از
رشد آگاهي
طبقه کارگر و
ساير
زحمتکشان و
سازماندهي
آنها ممانعت
مي کند. سازمانهاي
انقلابي و
پيشرو را ملزم
مي کند که جهت
رويارويي با
ديکتاتوري
عريان تلاش
همه جانبه اي
را مبذول
دارند. مبارزه
قهر آميز را سازمان
دهند و
راهگشاي ايجاد
ارتش خلق و
مناطق
پايگاهي شوند.
و براي حفظ
دستاوردهاي انقلاب
آماده
رويارويي با
ارتش حاکم
باشند.گرچه
تاکنون کشور
ما دو
انقلاب و چند
خيزش عظيم
توده اي را
پشت سر نهاده
، اما يکم ما
فاقد يک حزب
قدرتمند و جدي
بوديم که هدفش
کسب قدرت
سياسي باشد.
در نتيجه ارتش
خلقي هم
نداشته ايم تا
بتواند از
دستاوردهاي
مبارزاتي
مردم حفاظت
کند.
کتاب
«پرنده نو
پرواز» حامل
تئوري است که
به وسيله مائو
بنيان نهاده
شد و صحت آن
نيز در انقلاب
چين وساير
نقاط دنيا محک
خورد. بي شک
اين کتاب
محتاج بررسي
همه جانبه است
و نياز به
همياري همه
کمونيستها و
انقلابيون
وفادار به
انقلاب قهر
آميز به رهبري
طبقه کارگر در
سطح کشور است تا
ناروشنائيهاي
َآن رفع شود و
ما با پشتوانه
وسيعتري انقلاب
را سازماندهي
کنيم.
با تشکر -
نادر جنوب اکتبر 2004
www.sarbedaran.org