حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( م – ل – م ) شماره 17  شهريور 1383

 

يادداشتهائي بر اوضاع سياسي جاري

خاورميانه بزرگ آمريكائي يا خاورميانه بزرگ سوسياليستي؟

سياست سركوب جمهوري اسلامي: تف سربالا!

به جواناني كه آينده اي متفاوت مي خواهند

نقد برخي نظريات سحابي

درسهاي يوناني:  پيروزي تيم يونان در مسابقات فوتبال

اهداف و جاه طلبی های جهانی آمريكا در جنگ عليه عراق

رهبران پرولتاريا در باره مسئله زن و رهائي زن

نپال: محاصره و اعتصابات کارگری كاتماندو را فلج كرد

جنايت فراموش نشدني و نابخشودني تابستان 67!

«پرنده نوپرواز» منتشر شد!

 

يادداشتهائي بر اوضاع سياسي جاري

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

خاورميانه بزرگ آمريكائي يا خاورميانه بزرگ سوسياليستي؟

 

آمريكا و جمهوري اسلامي

 

جورج بوش در يكي از سخنراني هاي اخيرش قصد حمله نظامي عليه ايران را انكار كرد و گفت، « مسئله ايران را از طريق مسالمت آميز و درازمدت حل خواهيم كرد». اما از سوي ديگر مشاور امنيتي جورج بوش اعلام كرد كه اجلاس آژانس اتمي در ماه سپتامبر بايد مسئله ايران را به شوراي امنيت سازمان ملل ارجاع دهد تا بر سر تنبيه ايران بخاطر ساختن سلاحهاي هسته اي تصميم بگيرند. برخي از مقامات سابق آمريكا كه متخصص در امور خاورميانه اند مي گويند جورج بوش براي توضيح اوضاع  وخيم عراق مجبور است تقصير را به گردن جمهوري اسلامي بيندازد و جمهوري اسلامي را متهم به دخالت در عراق كند. براي تند كردن آتش تخاصمات عليه جمهوري اسلامي، اخيرا وزير دفاع عراق (شعلاوي) گفت، «ايران بزرگترين دشمن عراق است».  اسرائيل نيز زمزمه سر داده  كه نيروگاه هاي هسته اي ايران را بمباران مي كند. در جواب به اين تهديدات، سرلشگرهاي جمهوري اسلامي نيز شروع به خالي بندي هائي كرده اند. مشخصا شمخاني در 18 اوت در مصاحبه با تلويزيون الجزيره گفت در صورت حمله آمريكا به ايران، اينها نيز عليه آمريكا عملياتي خواهند كرد يا يك مرتجع ديگر به نام سرلشگر ذوالقدر در 16 اوت خالي بندي كرد كه، « اگر موشكي به نيروگاه هسته اي بوشهر بخورد، اسرائيل نيز بايد با مركز هسته اي خود در ديمونا وداع كند»! دولتهاي فرانسه و آلمان نيز با مثبت اعلام كردن رفتار ايران در زمينه سلاحهاي هسته اي ناخشنودي خود را از مقاصد آمريكا در قبال ايران اعلام كردند.

 

وقايع پشت پرده و بحثهاي غير رسمي  نشان از آن دارند كه آمريكا سناريوي حمله نظامي به ايران را كاملا كنار ننهاده  و هنوز بعنوان يك روش محتمل براي پياده كردن برنامه هايش در خاورميانه به آن مي انديشد و تدارك مي بيند و برايش بهانه تراشي و پوشش سازي مي كند. هر چند برخي از محافل هيئت حاكمه آمريكا معتقدند كه «نبايد ايران را منفرد كرد بلكه بايد با آن وارد رابطه شد» (رجوع كنيد به بحثهاي برژينسكي و تحقيقات موسسه رند) اما  محفل معروف به نو – محافظه كاران كه سياستهاي كنوني آمريكا را طراحي كرده و كابينه بوش را هدايت مي كند، به چنين سياستي اعتقاد ندارد و  بحث جديدي در محافل هيئت حاكمه آمريكا مبني بر لزوم حمله نظامي به ايران براه انداخته است. يك مقام بلند پايه آمريكائي گفت اگر بار ديگر جورج بوش به رياست جمهوري آمريكا انتخاب شود، براي جلوگيري از دستيابي ايران به سلاح هسته اي، نيروي نظامي بكار خواهد گرفت. اخيرا يكي از رهبران نو- محافظه كاران كه به پدر خوانده آنها معروف است، گفت: «من نميگويم حمله به ايران همين لحظه بايد انجام شود، ولي...» (نقل شده در مقاله  سورپريز اكتبر؟ ايران جلوي نظر آمريكا! به قلم ويليام پفاف روزنامه هرالد تريبون بين المللي 26 اوت 2004)

 

مباحث جاري در هيئت حاكمه آمريكا بر سر ايران در چارچوب جمعبندي آنان از پروژه اشغال عراق انجام مي گيرد. پروژه آمريكا در عرا ق به موانع مهمي برخورده است. مقاومت رشد يابنده مردم عراق عليه ارتش اشغالگر امپرياليستي و دولت دست نشانده عراق، امپرياليسم آمريكا را با مشكلات و تضادهاي مهلكي روبرو كرده است. آمريكا در سراسر خاورميانه منفورتر شده  و در خود آمريكا جنبش ضد جنگ به اوج تازه اي رسيده و هر روز توده اي تر مي شود. با اين حال امپرياليسم آمريكا به اين راحتي دست از سياست جهاني خود دست بر نمي دارد. آمريكا مي خواهد يك منطقه خاورميانه بزرگ كه تحت سلطه مستقيم خودش است بوجود آورد و مصمم است مشكلات و موانع را از پيش پا بردارد و جنگ نامحدودي را كه عليه مردم جهان براه انداخته ادامه دهد. مناظره ها و جدلهاي كنوني درون هيئت حاكمه آمريكا به اين منظور است.  در روياروئي با چنين وضع وخيمي عده اي در هيئت حاكمه آمريكا معتقدند جنگ عراق به پيشرفت برنامه هاي آمريكا كمك نكرده و آمريكا بايد روش هاي ديگري بكار برد. اما محافل قدرتمندتر هيئت حاكمه آمريكا بر سياستهاي جورج بوش پافشاري كرده و معتقدند كه راهكار آمريكا براي تحقق نقشه هاي استراتژيكش در خاورميانه و جهان عمدتا مي تواند نظامي باشد. آنها مي گويند، مشكلات آمريكا در عراق فقط «با بزرگتر كردن جنگ در خاورميانه» حل مي شود. حتا كساني كه به اين حرف شك دارند مي گويند، در هر حال مخالف هر نوع عقب نشيني اند! جان كري كه نامزد حزب دموكرات آمريكا براي انتخابات آينده است اعلام كرد كه در صورت انتخاب شدن، جنگ را ادامه خواهد داد. اين اعلام موضع در واقع نشانه آنست كه هيئت حاكمه آمريكا به يك توافق نسبي بر سر سياست «خاورميانه بزرگ» و نقش استفاده از قدرت نظامي در تحقق آن، رسيده اند. راهي كه امپرياليسم آمريكا در پيش گرفته است اين است كه در خارج از آمريكا با قلدري نظامي پيش رود و در داخل از طريق كارزارهاي تهديد و ارعاب و سركوب مخالفين سياسي خود. در رابطه با ايران، مسئله آمريكا خصومتش با اين يا آن جناح جناح جمهوري اسلامي نيست. همانطور كه آمريكا مي دانست صدام يك تهديد هسته اي به شمار نمي رود، در مورد جمهوري اسلامي نيز اين را مي داند. آمريكا خوب مي داند كه جمهوري اسلامي يك رژيم مفلوك است با بدنه اي از سران و گردانندگان دزد و فاسد كه در ميان مردم ايران منفور و منفردند. خالي بندي هاي امثال سرلشگر شمخاني و ذوالقدر و غيره هم هراسي بدلش نمي افكند چون مي داند كه اين خالي بندي ها مصرف داخلي دارد و براي مرعوب كردن مردمي است كه در كمين نشسته اند تا از هر نقطه ضعف رژيم  براي هجوم به آن استفاده كنند. آمريكا خوب مي داند كه هر دو جناح جمهوري اسلامي وفادارانه به طرح هاي آمريكا در افغانستان وعراق خدمت كردند. آمريكا مخالف استبداد جمهوري اسلامي نيست و مي داند كه سركوب خونين انقلاب 57 و كمونيستها بدست خميني جلاد و فاسد چه خدمت استراتژيكي به سلطه امپرياليستها در ايران و خاورميانه كرد. مسئله آمريكا برقراري «دموكراسي» در ايران هم نيست. اصلا حكام آمريكا در جلسات خصوصي و نشريات تخصصي شان مي گويند جمهوري اسلامي بعد از تركيه و اسرائيل دموكراتيك ترين كشور خاورميانه است! پس چرا سران جمهوري اسلامي بهر ترتيب كه براي آمريكا دستمال پهن مي كنند آمريكا راضي نمي شود؟ چون آمريكا و منافع بين المللي اش اجباراتي را تحميل مي كند كه آمريكا بايد مطابق آن عمل كند تا امپراطوري سود و غارت جهاني اش را حفظ كند و گسترش دهد. حركتهاي آمريكا در رابطه با عراق و ايران براي پياده كردن يك طرح استراتژيك جهاني است؛ طرحي كه قرار است در صورت موفق شدن و جان سالم از مخاطرات بدر بردن، سلطه بلامنازع آمريكا را در خاورميانه و آسيا و از اين طريق در جهان تحكيم كند.  (براي بحث بيشتر در اين باره رجوع كنيد به مقاله چرا عراق؟ در همين شماره حقيقت) جمهوري اسلامي به دلايلي چند مناسب طرح جديد آمريكا براي سلطه بر خاورميانه نيست. دو دليلش واضح است: يكم اينكه جمهوري اسلامي در ميان مردم بشدت بي پايه است و به اين دليل متزلزل و غير قابل اتكاست. دوم اينكه قدرت هاي امپرياليستي اروپا بيش از اندازه در جمهوري اسلامي نفوذ دارند و آمريكا براي پيشبرد طرحهايش نوكري مي خواهد كه صد در صد آمريكائي باشد و نه اينكه يك دل و دو دلبر باشد. اما دو دليل ساختاري بسيار مهم ديگر در اين ميان خودنمائي مي كند و با توجه به وقايع عراق مي توان به آن پي برد. يكم اينكه طرح آمريكا براي سلطه اش در خاورميانه بر خلاف چند دهه گذشته اين نيست كه از كانال رژيم هاي دست نشانده پيش رود بلكه طرح حكومتي اش براي اين كشورها  ايجاد رژيم هاي تحت الحمايه كه فاقد قدرت تصميم گيري هاي مهم در زمينه نظامي و سياسي و اقتصادي مي باشند، است. آمريكا در تهران رژيمي را مي خواهد كه ارتش خود را كوچك كرده باشد و زير سايه حضور مستقيم آمريكا عمل كند و در هر وزارتخانه يك وزير آمريكائي در پشت صحنه حضور داشته باشد. هيچ رژيم دست نشانده اي قادر نيست بدون از هم گسيخته شدن از پاشنه قبلي بروي اين پاشنه جابجا شود. دوم اينكه طرح اقتصادي آمريكا آن است كه با استفاده از قدرت مستقيم ترش دروازه هاي اين كشورها را بروي گلوباليزاسيون افسارگسيخته بگشايد. هيئت حاكمه ايران مخالف اين نيست اما مسئله آنجاست كه اين گلوباليزاسيون افسارگسيخته الزاما انحصارات سرمايه داري بوروكراتيك را در ايران كه در دست هزار فاميل جمهوري اسلامي است در معرض رقابتهاي شكننده با سرمايه ها و كمپانيهاي آمريكائي قرار خواهد داد. خلاصه كلام اينكه مشكل آمريكا با جمهوري اسلامي "نافرماني" هاي جمهوري اسلامي نيست بلكه طرحي كه آمريكا براي خاورميانه و ساختارهاي حكومتي در خاورميانه در سر پرورانده وجود جمهوري اسلامي را مانع مي بيند.

 

اينكه آمريكا در رابطه با جمهوري اسلامي چه خواهد كرد و براي دخالت در ايران چه سناريوئي را پيش خواهد برد، داراي اهميت اوليه نيست. اصل آن است كه توده هاي مردم به اين حقيقت پي ببرند كه امپرياليسم آمريكا و رژيم جمهوري اسلامي عميقا و از ريشه با تمام منافع مردم ايران دشمن اند و اينها هر دو دشمنان قسم خورده و خونخوار مايند. اينكه آمريكا سياست خود را در ايران با چه شكلي پياده خواهد كرد مسئله ايست نامعلوم. اما يك چيز معلوم است كه ايجاد تغييراتي در مناسبات آمريكا و ايران جزئي لاينفك از طرح «خاورميانه بزرگ»  آمريكاست.  آمريكا مايل است آنچنان تغييراتي در ايران بوجود آورد كه بتواند از ايران بعنوان يك پايگاه نظامي استفاده كند و تمام امور سياسي و نظامي و اقتصادي ايران، منجمله وزارتخانه هايش، تحت كنترل مستقيم آمريكا باشد و بدين ترتيب ايران را از مانعي در مقابل شكل گيري خاورميانه بزرگ آمريكائي به پايگاهي در راه ايجاد و استحكام آن تبديل كند. مطمئنا دست زدن به يك چنين جابجائي بزرگي در ساختار حكومتي هر كشور زمين لرزه ها و شكافهاي بزرگي را بوجود مي آورد. همانطور كه در عراق بوجود آورد.

 

نتيجه گيري صحيح از اين وضعيت چيست؟ اولا، هر گونه توهم در باره اهداف و عملكرد آمريكا را بايد زدود. متاسفانه هنوزبخش قابل توجهي از مردم چشمشان به آمريكاست! اميدوارند براي رها شدن از شر جمهوري اسلامي يك دست نيرومند از خارج به فريادشان برسد. اين يك توهم زهرآگين است! هر چند تجربه عراق و ديدن وحشيگري هاي بي حد و حصر ارتش آمريكا در آنجا بسياري را  به غلط بودن اين فكر آگاه كرده و روحيه ضد آمريكائي در آنها بيدار شده است اما توهم به آمريكا هنوز گرايش نيرومندي در ميان مردم است. چنين گرايشي بخصوص در كردستان ايران رواج يافته است. اقشار بورژواي كردستان و احزاب سياسي كردستان ايران كه تحت تاثير حكومت آمريكائي كردستان عراق مي باشند در گسترش دامنه نفوذ اين افكار نقش زياد دارند و برخي از آنها حتا ميان مردم چنين تبليغ مي كنند كه اگر آمريكا ايران را اشغال كند «براي كردها خوبست»! اين افكار ارتجاعي و ضد مردمي تنها آب به آسياب بدترين دشمنان مردم مي ريزد و در ميان مردم تفرقه ايجاد مي كند و در بطن خود فجايع بيشتري براي مردم كردستان مي پروراند. ميان راهي كه آمريكا براي حفظ امپراطوري سود و غارت خود انتخاب كرده است و منافع صدها ميليون مردم خاورميانه و آسيا و آمريكا تضاد صد و هشتاد درجه موجود است.  برخي اين توهم را دامن مي زنند كه آمريكا سيل صنعت و شكوفائي را به ايران سرازير خواهد كرد. اين هم خواب محالي است. زيرا هدف آمريكا آن است كه «خاورميانه بزرگ» را به مشقت خانه اي بسيار دردناكتر از اين تبديل كند تا با كشيدن رس كارگران و دهقانان اين منطقه به سرمايه داري خود خوني تازه تزريق كند. دوما، آمريكا دست بهر حركتي در ايران بزند، آنچنان شيرازه طبقات مرتجع بهم خواهد ريخت كه بهترين فرصتها را براي ا نقلابيون كمونيست ايجاد خواهد كرد تا مبارزات مردم را هم براي سرنگوني جمهوري اسلامي و هم براي مقابله با آمريكا رهبري كنند. براي اينكه بتوانند چنين كنند بايد داراي خط سياسي و ايدئولوژيك صحيح باشند. شك نيست كه در تغيير و تحولات تكان دهنده آتي پتانسيل مبارزاتي مردم بيشتر خواهد شد. گوش مردم بيشتر از هميشه براي شنيدن اين حقيقت كه تنها راه نجات ايران و همه مردم خاورميانه در انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي است، باز خواهد شد. براي كمونيستهاي انقلابي بسرعت فرصتهاي مساعد براي گسترش نفوذ خط و تشكيلات خود در ميان توده هاي محروم جامعه و روشنفكران متعهد ايجاد خواهد شد و امكان آغاز جنگ خلق و پيشرفت جهش وار آن بيشتر از هر زمان فراهم خواهد شد. سوما، كمونيستها براي اينكه بتوانند فرصتهاي انقلابي را كه در بطن اوضاع سياسي ايران و خاورميانه وجهان در حال تكوين است ببينند و وظايف خود را درك كنند بايد با بيماري ابهام و گيجي ايدئولوژيك و سياسي و پائين آمدن افق انتظاراتشان مقابله كنند. اين بيماري فلج كننده باقيمانده اثرات شكست انقلاب 57 و تار و مار شدن كمونيستها بدست مرتجعين اسلامي و از بين رفتن كشورهاي سوسياليستي است. بدون مقابله با اين بيماري كمونيستهاي انقلابي نخواهند توانست فرصتهائي را كه در بطن اوضاع كنوني در حال شكل گيري است ببينند و براي استفاده از آنها جهت تغيير مسير تاريخ، به پرواز در آيند. 

 

وقتي امپرياليسم آمريكا به هر شكل از دخالتگري دست بزند، اوضاع سياسي و روحيه مبارزاتي در ميان جهش وار رشد خواهد كرد. مشخصا كارگران منتظر شكل گيري سنديكاها از طريق رشد مبارزات صنفي و بعد تبديل سنديكاها به سنگرهاي مبارزه عليه سرمايه داري جهاني نخواهند شد. بعلاوه در كل منطقه خاورميانه مبارزات ضد آمريكائي اوج گرفته و بيشتر هم اوج خواهد گرفت و اين مسئله معضل رهبري مبارزات ضد امپرياليستي را بيش از هميشه در مقابل كمونيستها قرار مي دهد. آيا كمونيستهاي ايران نمي توانند در عراق و كشورهاي خليج به شكل گيري محافل و سازمانهاي ماركسيست لنينيست مائوئيستي كمك كنند؟ صد البته كه مي توانند. اما بشرطي كه داراي خط سياسي و ايدئولوژيك صحيح در رابطه با وظايف انترناسيوناليستي خود باشند. كمونيستها بايد جرات كنند در مقابل طرح خاورميانه بزرگ و استراتژي آمريكا براي تبديل خاورميانه به پايگاه يك تازي سرمايه داري جهاني، شعار ايجاد خاورميانه سوسياليستي بعنوان پايگاه گسترش انقلاب پرولتري در سراسر جهان را نهند و براي تحقق آن با جرات و سخت كوشي انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي را در ايران پيش برند و همزمان به شكل گيري و تقويت اين روند در كشورهاي ديگر خاورميانه ياري برسانند.  اگر كمونيستهاي ايران به وظايفشان عمل كنند، جمهوري اسلامي را بطور انقلابي سرنگون كرده و با هدف انجام انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي در راس مبارزات ضد امپرياليستي مردم قرار گيرند،  روند تاريخ در ايران عوض خواهد شد و سيماي سياسي خاورميانه دستخوش تغييرات شگرف خواهد گشت. در غير اين صورت مردم ايران نيز مانند مردم عراق و بقيه نقاط جهان كه داراي رهبري ماركسيست لنينيست مائوئيستي نيستند  در تك و تاي مقابله با دولتهاي ارتجاعي و قدرتهاي امپرياليستي خونخوار به ريسمان هر مرتجعي مانند مرتجعين اسلامي چنگ خواهند انداخت. در اين شكي نيست.

 

سياست سركوب جمهوري اسلامي: تف سربالا!

پس از ورشكستگي جناح دوم خرداد و غلبه جناح محافظه كار در مجلس هفتم اين تحليل رواج يافته كه «حكومت يكدست شده است». منظور «اصلاح طلبان» و ملي مذهبي ها آن است كه تغييري در ماهيت اين رژيم صورت گرفته است. اما اين فرسنگها با واقعيت فاصله دارد. اين حكومت قبل از مجلس هفتم هم يكدست بود: در دست طبقات مرتجع بود و دو جناح رژيم، همانطور كه خود مرتجعين حاكم مي گويند همواره مانند  دو بال يك پرنده بوده اند. اما اگر از «يكدست شدن» منظور آن است كه گسل و شكافهاي درون مرتجعين حاكم به اين ترتيب حل شده، بايد گفت اينهم فرسنگها از واقعيت فاصله دارد. اين شكافها هر روز عميق تر مي شود و تركهاي كشتي شكسته جمهوري اسلامي بيشتر مي شود.

 

 رژيم مفلوك پس از مجلس هفتم بر سياست سركوب دميده است. اما نتوانسته از رشد اعتراضات پراكنده اقشار گوناگون مردم مانند كارگران و معلمان و پرستاران ممانعت كند (1) پس از مجلس هفتم، رژيم سعي كرد بعناوين گوناگون جو تهديد و ارعاب و ترس را بر جامعه حاكم كند. نيروهاي نظامي در خيابانها مستقر شده اند تا به مردم يادآوري كنند كه اينها در حال آماده باش عليه مردم بسر مي برند. حملات دولتي و رسمي به زنان از رسانه ها و نماز جمعه ها و توسط نيروهاي انتظامي افزايش يافته است. حاكم كردن جو سركوب در دانشگاه ها و ناپديد كردن فعالين دانشجوئي از جمله اقدامات رايج رژيم است. اين حملات باعث كم شدن حركات اعتراضي دانشجويان شد و بطور مشخص توانست از بروز يك حركت اعتراضي گسترده و يكپارچه دانشجوئي در سالگرد 18 تير ممانعت بعمل آورد. اما  دانشجويان مبارز و انقلابي از حركت نايستاده و به طرق مختلف از طريق جمعبندي سياسي از گذشته و تلاش براي راهيابي در تدارك تجديد آرايش قواي جنبش دانشجوئي اند. يكسال پيش وقتي بگير و ببند بر سر «بدحجابي» راه مي افتاد زنان براي يكي دو هفته رعايت مي كردند اما اكنون بدنبال كارزارهاي بگير و ببند بدحجابها، بطرز شگفت انگيزي بر تعداد آنان افزوده مي شود. در كل، اوضاع طوريست كه سياست سركوب نتايج دراز مدت براي رژيم ندارد. با هر يورشي بطور موقت از رشد افقي و تبارزات علني جنبش مردم عليه جمهوري اسلامي كاسته مي شود اما ضديت مردم با جمهوري اسلامي رشد عمقي پيدا مي كند و قشري از مردم ، بخصوص جوانان در كوره اين تنش ها و كشمكش ها تبديل به سنگ خاراي جنبش ضد رژيمي مردم مي شوند.

 

 جمهوري اسلامي براي افكندن ترس در دل جامعه به ابزار هميشگي حمله به زنان توسل جسته. اين جزو سنن تخطي ناپذير حكام اسلامي است كه براي زهر چشم گرفتن از مردم اول به زنان هجوم آورد. اما اوضاعي است كه همه اين سياستها مانند تف سربالاست. عربده هاي امام جمعه ها كه «آهاي بدحجابي جامعه را تهديد مي كند» مسخره است و صحبت از اجباري كردن مقنعه مانند آب در هاون كوبيدن. و آونگ كردن دختر شانزده ساله بخاطر روابط نامشروع در شهر نكا نه تنها مردم را نمي ترساند بلكه متنفر و مشمئز مي كند؛ عمق چركي نظام جمهوري اسلامي را به آنان يادآوري مي كند و نهيب مي زند كه وقت تنگ است و جان مردم از موجوديت اين نظام خونين و چركين در عذاب و بايد هر چه زودتر برخاست و كار آن را يكسره كرد.

 

رهبر جمهوري اسلامي دوباره  دست چيني از آخوندهاي خونخوار را بر مسند داوري و قضاوت عليه مردم نشانده است و صدارتشان  را تمديد كرده است. آيا مردم خواهند گذاشت كه جانياني چون هاشمي شاهرودي و نيازي و دري نجف آبادي و حسيني و يونسي و محمدي عراقي و مصباح يزدي و ديگر آدمكشان يك دور ديگر بر برج و باروي قضاوت  و دادستائي و جاسوسي عليه مردم بنشينند و بيداد كنند؟  حكم اعدام و ديگر همپالگي هايشان  پيشاپيش توسط دادگاه وجدان خلق به جرم جنايت عليه مردم صادر شده است. توده هاي مردم بايد به اين مسئله بينديشند كه اين حكم چگونه اجرا خواهد شد. جمهوري اسلامي هنوز دندانهاي تيزي دارد زيرا اسلحه دست اوست اما تمام شد دوره اي كه با يورش بردن به مردم بتواند آنان را عقب بنشاند يا موج اعتراضات اجتماعي را برگرداند؛ جمهوري اسلامي هنوز قدرت فريب دارد زيرا  مرتجعين «اصلاح طلب» در روزي نامه ها قلم مي زنند و براي جوانان و دانشجويان و زنان آيه ياس مي خوانند و «راهكار»هاي بي خطر نشان مي دهند و ملي مذهبي ها براي حكومت اسلامي در نزد خلق وساطت مي كنند. اما دوراني است كه ايده  سازش نكردن با دشمن و وي را بيرحمانه بسزاي اعمالش رساندن در ميان جوانان نفوذ مي كند بطوريكه حجاريان مجبور است براي مقابله با اين گرايش در باره «مبارزه مصلحانه در مقابل مبارزه مسلحانه» جفنگ سرهم كند و براي اعتبار بخشيدن به جفنگياتش زبان استدلالي بكار گيرد. (2) اينان واقعا مفلوكان تاريخند كه فقط تف و نفرت خلق نصيبشان خواهد شد. بنابراين خيال باطل است كه چون مجلس هفتم به دست جناح قوي تر افتاده است مي توانند «پدر مردم را در آورند». اصولا اين رژيم بيش از آن منفرد و منفور است و گسل ها و شكافهاي درونيش بيش از آن است كه بتواند دست به يك سركوب گسترده عليه مردم بزند و جان سالم از آن بدر برد. مي خواهند مردم را مرعوب و فلج كنند اما مردم در حال و هواي گوش دادن نيستند. جامعه متلاطم است و اينان بهيچ روي قادر به تثبيت حاكميتشان نيستند. بايد روحيه شورش و طغيان انقلابي و عقب ننشستن را بي مهابا دامن زد.

 

 

توضيحات:

1- يونسي وزير اطلاعات در اجلاس چهار روزه مسجديان اعترافات جالبي كرد. وي گفت امروز در جامعه تنش هاي سياسي كاهش يافته است ولي متاسفانه تحركات صنفي، قومي رشد ميكند... و بين تحركات كارگري، معلمان و پرستاران تلاش زيادي ميشود تا با اراده خارج از كشور پيوند بوجود آيد كه خيلي خطرناك است. (البته وي سعي كرد "ارتباط با خارج" را مترادف با ارتباط با آمريكا قلمداد كند)

 

 2- حجاريان انقلاب مصلحانه را در برابر انقلاب مسلحانه قرار ميدهد و به مردم مي گويد راهكار اينست. و امير پرويز پويان (كه از نظريه پردازان و رهبران سازمان چريكهاي فدائي خلق بود. وي  در درگيري مسلحانه با مزدوران ساواك در سال 1350 جانباخت) را نقد ميكند كه در آن سالها در برابر بي تحركي مردم راه  مبارزه مسلحانه را جلو گذاشت. حجاريان مي گويد اين راه بيفايده بود و امروز اينان  (يعني دوم خرداديها) در برابر بي تحركي مردم "راه مبارزه مصلحانه" را جلو مي گذارند كه با فايده است!

حجاريان چرا مجبور است به مسئله مبارزه مسلحانه بپردازد؟ آمار منتشر شده در سايتهاي اينترنتي خبر از آن مي دهند كه بيش از هشتاد درصد مردم ديگر اميدي به راههاي مسالمت آميز ندارند. توجه به اين نكته مهم است: منظور اين نيست كه بيش از هشتاد درصد طرفدار مبارزه مسلحانه شده اند. منظور اينست كه راههاي مسالمت آميز (بعنوان آخرين چاره) پيش مردم رنگ باخته است. هرچند اين بخودي خود بمعناي رشد و گسترش تفكر و راه مسلحانه براي مقابله با رژيم نيست، اما به اندازه كافي معنا دارد.

 

به جواناني كه آينده اي متفاوت مي خواهند

 

ايدئولوژي ما يا آنان؟ مسئله اينجاست!

 

 

فكر ميكني چرا...؟

   فكر ميكني چرا از صبح تا شب صدا و سيما دست از سرت برنميدارد؟ نوحه تمام ميشود، سريال ميآيد. از سريال راحت نشده، برايت قرآن ميخوانند. هنوز صداي قاري قطع نشده، ترانه پاپ مذهبي ميشنوي. برنامه هاي ورزشي پي در پي به مغزت شوت ميكنند و برايت قهرمان ميسازند. اگر با همسرت اختلاف داري، كارشناسان عمامه به سر برايت نسخه ميپيچند. اگر نوجوان باشي"،بچه حاجي" ها برايت مسئله ميتراشند و خودشان هم برايت حلش ميكنند. براي اينكه حتي دو دقيقه هم مخت آزاد نماند، در فواصل برنامه ها مجريان ميآيند و پند و اندرز ميدهند و اشعار عرفاني ميخوانند. پيام هاي بازرگاني كه ديگر جاي خود دارد. چار طرف تصوير را گرفته است، ميچرخد، پشتك ميزند، رنگ به رنگ ميشود. با اين كارها دارند ذهنت را كنترل ميكنند. همه اينها، كار ايدئولوژيك است روي مغز تو و من.

   ميخواهند ايدئولوژي خود را هم به ما حاكم كنند، تا ما دنيا را مثل آنها ببينيم. اگر موفق شوند، آنوقت خيالشان از بابت مقاومت و شورش و انقلاب راحت ميشود. ممكنست كماكان از اين زندگي ناراضي باشي و نق هم بزني، اما به خودت دلداري ميدهي كه عيب ندارد، هر چه هست خواست خدايي است كه قرارست در آن دنيا اجرمان را بدهد. يا نوميدانه ميگويي چكار ميشود كرد؟ قسمت است ديگر! با اين ايدئولوژي، تازه اگر بخواهي تكاني به خودت بدهي و براي كمتر كردن مشكلاتت تلاش كني، الگوي تو همين گرگهاي حاكم هستند كه در سياست و اقتصاد گلوي هم را ميجوند، خون زحمتكشان را ميمكند و از استخوان مردم براي خودشان نردبان ترقي ميسازند. البته هر چقدر هم كه جان بكني هيچوقت به موقعيت آنها نميرسي ولي اگر خوب به رفتارت دفت كني ميبيني كه داري درست مثل آنها عمل ميكني. براي رسيدن به منافع شخصيات ديگر به هيچكس رحم نميكني. يعني داري از ايدئولوژي آنها پيروي ميكني.

   گفتار و رفتارت را زير ذره بين بگذار. ممكنست خودت كارگر و يا از قشرهاي زحمتكش جامعه باشي، اما ميبيني كه درست به زبان همين انگلهاي سرمايه دار و ملاك داري كارگر جماعت و فقير فقرا را تحقير ميكني. كلمه "عمله" را چنان غليظ و نيشخند به زبان ميآوري كه انگار داري ميگويي: مفتخور! تن پرور! انگل! سرمايه دار! فكر ميكني كه مردم محروم هر چه ميكشند از بيعرضگي و تنبلي و خنگي خودشان است. موفقيت اين يا آن  كاسب و سرمايه دار را به رخ خودت و آنها ميكشي. ميبيني كه پا به پاي جمع داري افغانيها، تركها، عربها، لرها، رشتيها و... را جوك ميكني، حتي اگر خودت از يك مليت تحت ستم و قوم محروم باشي. اگر مرد هستي، ميبيني كه با همسر، دوست، خواهر يا مادرت داري بر طبق موعظات آخوندها و به روش سريال هاي تلويزيوني رفتار ميكني. يعني كار تو شده ستم، تحقير، تمسخر، سركوب و همه چيزهايي كه الگوي مردانگي است. ميبيني كه تو هم داري به "زن ذليل ها" ميخندي. ميبيني كه تو هم از فمينيستها متنفري و داري به مدافعان حقوق زنان فحش ميدهي. اگر جوان هستي، ميبيني كه آينده را براي هيچكس نميخواهي جز شخص خودت. تنهاي تنها. فكر ميكني فقط بايد گليم خودت را از آب بيرون بكشي، اما ضمنا تظاهر به دوستي و رفاقت را هم بلد شده اي. براي اينكه كارهايت پيش برود، تظاهر و تعارف كردن را خوب ياد گرفته اي. قانون جنگل را بلد شده اي. براي بقاء خودت، بقيه را قرباني ميكني. يا اگر زورت نرسيد همرنگ جماعت ميشوي و خودت را با اوضاع منطبق ميكني.

   ميگويي همين است كه هست! چكار كنم؟ چكار ميشود كرد؟ تا دنيا بوده همين بوده! تقصير من چيست؟ من هم يكي مثل بقيه.

اشتباه ميكني. نه دنيا هميشه اينجور بوده و نه مقدر شده كه همينجور بماند. فكر و عمل همه مردم هم يكجور نيست. اين دنيا دائما دارد تغيير ميكند. همه چيزش از سامان دهي توليد گرفته تا عرصه سياست و قانون، از تكنيك و تكنولوژي گرفته تا فرهنگ آدمها تغيير كرده و ميكند. امكانات براي بهتر شدن و نو شدن زندگي مردم بيشتر ميشود، انديشه هاي نو براي بهتر كردن زندگي مردم شكل ميگيرد و طرفدار پيدا ميكند. نظام هاي كهنه اقتصادي و اجتماعي، راه و روش هاي كهنه سياسي، فرهنگ ها و سنت هاي كهنه و دست و پا گير، در هم ميشكند و جاي خود را به اقتصاد و سياست و فرهنگ نو و پيشرو ميدهد. اما نه خود بخود! نه نرم و راحت! كهنه مقاومت ميكند و در مقابل تغيير چنگ و دندان نشان ميدهد. رژيم هايي كه حافظ نظام كهنه اند با توپ و تانك و زندان و قانون، با بمباران ايدئولوژيك سعي ميكنند جلوي تغيير را بگيرند. نظام كهنه يعني نظامي كه با سطح تكامل و پيشرفت و دانش جامعه بشري خوانا نباشد. يعني نظامي كه در آغاز قرن بيست و يكم، با وجود اين همه ثروت ومنابع و امكانات مادي و پيشرفت علمي در سطح جهان، مردم را گرفتار استثمار و فقر و فلاكت و جهل و فساد و خرافه نگه ميدارد. يعني نظامي كه منافع يك مشت صاحب سرمايه و ملك و ثروت را تامين ميكنند و منافع اكثريت جامعه را زير پا ميگذارند. اين دعوا و اختلاف بين منافع بالاييها و پايينيها، با سازش و وصله پينه و "من بميرم تو بميري" حل نميشود. با اينكه از صبح تا شب بگويند ما همه ايراني هستيم، از يك امت هستيم، پيش خدا و در روز قيامت همه ما را به يك چشم نگاه خواهند كرد و.... حل نميشود. اصلا اين حرفها را ميگويند كه آن دعوا و اختلاف را بپوشانند. كه زجر يك عمر را برايمان قابل تحمل كنند. كه ناراضي و تحت فشار بمانيم اما به فكر پيدا كردن يك راه چاره واقعي نيفتيم.

   ميگويي بي خيال. يك چيزي ميشود ديگر. خوب فكر كن ببين حرفي كه از دهانت در ميآيد را هر روز از زبان چند نفر ميشنوي؟ از كدام بلندگوها ميشنوي؟ ببين اين حرف با حرف مارمولكي كه ميگويد هر چه خدا بخواهد همان ميشود فرقي دارد يا نه؟ نتيجه اش را هم ببين. فكر ميكني اتفاقي بود كه خميني توانست سوار مردم شود و اين وضعيت را برايمان درست كند؟ آيا بدون تبليغ ايدئولوژي ميتوانست مردم را دنبال خودش بكشد؟ حتي همين خاتمي بيآبرو را در نظر بگير. اگر  بين دوم خرداديهاي حكومت با بخشي از مردم بخصوص با بخش مهمي از روشنفكرها، پيوندها و بندهاي ايدئولوژيك وجود نداشت آيا آن همه جوان آنطور با حرارت پشت علم خاتمي سينه ميزدند و به سادگي فريب شعارهايش را ميخوردند؟ اينجور جاهاست كه تاثير تزريق شبانه روزي ايدئولوژي مذهبي به جامعه روشن ميشود. بالاخره اينهمه يا علي يا علي گفتنها و ماه محرم سياه پوشيدنها و حتي "حسين پارتي" رفتنها، بايد تاثيري روي طرز فكر آدم بگذارد! حداقلش اينست كه باز هم براي يك دوره چشم اميدت به فلان مسلمان "صادق" دوخته ميشود كه بنظر ميآيد به علي و حسين ارادت بيشتري دارد. يا اگر از اسلام حكومتي به اين شكل فجيعش ذله شده باشي تو را به فكر "نوانديشي ديني" مياندازد و اينبار راه ميافتي كه دخيل را به امامزاده آغاجري و امثالهم ببندي. اين توكل به خدا كردنها ممكنست مغزت را آنقدر تعطيل نكرده باشد كه بلند شوي و در مقابل زلزله نماز آيات بخواني، ولي حداقلش اينست كه درست سر بزنگاه، يعني وقتي كه بايد دل به دريا بزني، براي خلاص شدن از اين وضعيت تصميم بگيري و بطور جدي به شورش و مبارزه انقلابي بپيوندي، زانوهايت شل ميشود. فكر ميكني سرنوشتت را جاي ديگري مينويسند و از دست تو و مثل تو، يعني مردم معمولي و محروم كه  قدرت و سرمايه ندارند كار چنداني بر نميآيد. پس خيال نكن ايدئولوژي، حتي همين ايدئولوژي كهنه و پوسيده اسلامي، يك مشت حرف مفت و وراجي بيفايده است و بود و نبودش براي ما فرقي نميكند؟ فقط فكرش را بكن، از همين امروز برنامه هاي صدا و سيما قطع شود. روزنامه ها و مجلات وابسته به رژيم منتشر نشود. هيچ آخوندي به منبر نرود. درسهاي خرافي و غير علمي از مواد آموزشي مدرسه و دانشگاه حذف شود! فكر ميكني ديگر در اين نظام، سنگ روي سنگ بند خواهد شد؟ فكر ميكني ترس و ترديد، پا پس كشيدن، بيخيالي و خودخواهي ميتواند به راحتي شيوع پيدا كند؟ حالا به يك چيز ديگر فكر كن. اينكه شورش عليه نابرابري و محروميت و بي حقوقي و تمايزات طبقاتي تبليغ شود. عدم تحمل نظام كهنه و يورش بردن به برج و باروي آن تبليغ شود. تعاون و همبستگي ميان مردم تبليغ شود. تحقير و تمسخر و تبعيض تبليغ نشود. منافع جمعي و اشتراك سر لوحه تبليغات باشد. برابري زن و مرد تبليغ شود. علم و خرد تبليغ شود. يعني يك دستگاه فكري جديد، يك سلسله افكار و انديشه هاي مرتبط به هم، مكمل هم، پيگير و زنده و نقاد، و دائما در حال نو شدن تبليغ شود. فكر ميكني نتيجه اش چه خواهد بود؟                 

   ميگويي قبول! ولي همه بدبختيهاي ما از اينست كه يك حكومت ايدئولوژيك بر كشور حاكم است. رسانه هاي رسمي، ايدئولوژيكند. همه چيز ايدئولوژيك است. ميگويي ديگر از هر چه ايدئولوژي است حالت به هم ميخورد. ميگويي ميخواهم آزاد باشم. تا اينجايش كه اين دولت، ايدئولوژي خاص خود را دارد درست ميگويي. اين دولت ايدئولوژيك است، رژيم مذهبي است، و خودش هم ميگويد. حكومت مذهبي يعني سلطه تمام و كمال ارتجاع هم بر حيطه عمومي (يعني بر نهادهاي دولتي و اجتماعي و قوانين و آموزش و پرورش و رسانه ها) و هم بر حيطه خصوصي (نهادهاي غير دولتي و امور خانوادگي و فردي). حكومت مذهبي يك حكومت جان سخت است و اين جان سختي را با محروم كردن اكثريت مردم از ابزار و فرصت ها و شرايط جمعي و فردي براي آگاه شدن و متشكل شدن بدست ميآورد. بنابراين دين بايد از حكومت جدا باشد. جدا كردن دين از حكومت، يكي از شرايط ساختن يك زندگي متفاوت، يك جامعه پيشرو و يك نظام دمكراتيك است. اما در همه دولتها و همه جوامع، حتي سكولارترين آنها، بالاخره يك ايدئولوژي حاكم وجود دارد. دستگاه  آموزش و پرورش هر كشوري را كه خواستي در نظر بگير و ببين در درسهايي كه از روز اول دبستان به بچه ها ميدهند تا روز آخر دانشگاه، ايدئولوژي حاكم بر آن كشور حضور دارد يا نه؟ و آيا ميتواند حضور نداشته باشد؟ اگر جامعه طوري سامان پيدا كرده كه اقليتي از افراد به قيمت كار و رنج  و فقر و فلاكت اكثريت صاحب سرمايه و وسايل توليد و ثروت شوند، مگر ميشود انتظار داشت كه بچه ها را در مدارس با ديدگاه جمع گرايي و اشتراك و تعاون و شورش عليه تمايزات طبقاتي تربيت كنند؟ آيا انتظار داري در جامعه اي كه يك سلسله مراتب هرمي بر آن حاكم است و اقليت بر دوش اكثريت نشسته و قدرت سياسي را در دست خود قبضه كرده است، فلسفه هايي كه برتري جويي و فردگرايي را توجيه ميكنند مسلط نباشد؟ حالا از يك طرف ديگر به مسئله نگاه كن! آيا انتظار داري كه بدون وجود يك ايدئولوژي كاملا متفاوت و حاكم شدن آن بر اعتراض و مقاومت و شورش مردم ميتوان از پس اين نظام برآمد؟

   اين را هم بدان كه ايدئولوژي نخواستن خودش يك نوع ايدئولوژي است. يعني به فكر رها شدن نبودن. به اين فكر كن كه چرا يكسري هستند كه مثل تو فكر ميكنند؟ افراد يكديگر را پيدا ميكنند. همفكرها. كساني كه فكر و بينش نزديك و همخوان دارند. ميگويي ايدئولوژي خشك است. دست و پاي آدم را ميبندد. مانع آزادانه فكر كردن ميشود. خب حالا سعي كن آنجوري كه دلت ميخواهد آزادانه فكر كني. هر جور كه خواستي. حالا بگو فكرت چيست؟ ميخواهي با اين وضعيت كه خيلي هم از آن بدت ميآيد چكار كني؟ قبول داري كه بايد سرنوشتت را خودت تعيين كني يا فكر ميكني كه هيچ كارش نميشود كرد و سرنوشت ما را جاي ديگري بافته اند؟ خب! پس چه شد آنهمه داد  و فرياد بر سر آزاد فكر كردن شخص خودت. ميخواهي آزادانه فكر كني كه اسيري؟!

   ميگويي دست بردار! الان در دنيا همه چيز روي هواست. همه جا بحران است. هيچ چيز قطعي وجود ندارد كه بشود به آن چسبيد و از اين گرداب نجات پيدا كرد. مي گويي در اين اوضاع سردرگم، از كجا معلوم كه آن ديگري درست نگويد؟ از كجا معلوم كه فقط يك چيز درست وجود داشته باشد؟ ميگويي هركس حق دارد حقيقت مطلوب خودش را داشته باشد. تو تشخيص ميدهي كه بايد مبارزه كني و تسليم نشوي. كسي جلويت را نگرفته است. من تشخيص ميدهم كه تسليم شوم و با اوضاع بسازم. ميگويي منهم حق دارم! البته اگر در يك جزيره تك و تنها زندگي ميكردي و هيچ ربطي به جامعه و نوع بشر نداشتي حق با تو بود. ولي آدم موجود اجتماعي است. بدون زندگي اجتماعي و ارتباط با آدمهاي ديگر، هيچ آدمي آدم نيست. ارتباط هم يعني كار داشتن به كار يكديگر، يعني پيوسته و وابسته بودن به عمل و فكر جمعي، يعني رو در رو شدن با شرايط جامعه به شكل جمعي، يعني قرار گرفتن در گروهي از انسانها كه براي حفظ وضع موجود تلاش ميكنند و يا تعلق داشتن به گروهي ديگر كه براي تغيير وضع موجود حركت ميكنند. تو چه آگاه باشي چه نباشي، چه بخواهي چه نخواهي، در يكي از اين دو گروه قرار ميگيري. اگر كنار نشسته اي و به خيال خودت از همه چيز و همه كس مستقل شده اي، در عمل تاثيري بر وضع موجود نگذاشته اي. يعني به حفظ آن كمك كرده اي.

   ميگويي اما من ميخواهم از هر چمني، گلي بچينم. خوب مطلق و بد مطلق كه نداريم. ميخواهم چيزهاي خوب را از ايدئولوژيهاي مختلف بگيرم.  ميگويي چرا بايد فقط از يك ايدئولوژي پيروي كنم؟ اصلا بگوييم اين حرف تو درست و عملي است. راه بيفت و از هر چمني، گلهاي خوشبويش را پيدا كن و بچين. ولي به اين سئوال هم فكر كن: چطور خوب و بد را تشخيص ميدهي؟ معيارت براي اينكه كدام گل خوشبوست و كدام بد بو چيست؟ خوب فكر كن! تو داري هر عقيده و برنامه و راهي را اول در چارچوب خاصي كه خودت در ذهن داري قرار ميدهي، آنها را الك ميكني و از فيلتر خاصي ميگذراني، با برداشت و نتيجه گيري خاصي كه خودت از تجربيات گذشته داري مقايسه ميكني، آنها را با ارزشها و روابط و عادات خاصي كه خودت از قبل قبول داري ميسنجي، و بالاخره اين عقيده يا آن برنامه را قبول يا رد ميكني. اينها همه اش يعني چارچوب و معيارهاي ايدئولوژيك داشتن!

خيالت راحت، همه مردم اينطورند. ممكنست خودشان ندانند ولي بالاخره تحت تاثير اين يا آن ايدئولوژي هستند. به دنيا و نقش و جايگاه خودشان، طور خاصي نگاه ميكنند. اين نگاه از آسمان نازل نشده. خدادادي و مادرزادي نيست. ذهن و عمل آدمها در اين دنياي طبقاتي هميشه تحت سلطه اين يا آن ايدئولوژي قرار ميگيرد. مردم را فله اي نبايد ديد. آدم بين مردم خيلي فكرها و رفتارهاي مشترك ميبيند. فرهنگ مشترك ميبيند. اما خوب كه دقت كني متوجه ميشوي كه خيلي جاها و خيلي وقتها همه مثل هم عمل نميكنند. فكر و رفتار همه مثل هم نيست. مثلا نگاه و عمل آن كارگراني كه وقتي ميبينند حقشان دارد خورده ميشود تصميم ميگيرند اعتصاب كنند و تا آخر پايش ميايستند و از كتك خوردن و زندان رفتن نميترسند، با آن چاپلوس ها و فرصت طلبهايي كه حاضرند منافع همه را فداي منفعت شخصي خود كنند، از زمين تا آسمان فرق دارد. آن دختر جواني كه خطر را به جان ميخرد، در مقابل نيروي ضد شورش و فاطمه كوماندوها كوتاه نميآيد، پررويي ميكند، مسخره شان ميكند و فحش ميدهد تا براي بقيه سرمشق شود براي خودش يك نوع ايدئولوژي دارد كه كاملا با ايدئولوژي دختراني كه امروز تابع تصميم و خواسته پدر و برادر و فردا اسير شوهر هستند فرق دارد.

   ميگويي ولي تعريف ايدئولوژي چيز ديگري است. مي گويي ايدئولوژي يك دستگاه فكري بسته است كه توي آن  يكسري حكم ها چپانده اند كه نه اجازه داري آنها را انكار كني و نه ميتواني آنها را تغيير بدهي. پس چاره اي نداري جز اينكه مغزت را منجمد و تعطيل كني و بشوي يك موجود متعصب و مسخ و زبان نفهم مثل همين حزب الهيها. ميگويي هر فكر نو و شاداب را به محض اينكه در قفسه هاي تنگ ايدئولوژي بگذاري از نفس ميافتد و خفه ميشود. اما اينهايي كه ميگويي در مورد ايدئولوژيهاي كهنه و ارتجاعي است كه همه چيز اين دنيا را وارونه بيان ميكنند. پديده ها را مرتبا در حال تغيير و تحول نميبينند. به يك نظم ابدي و ازلي و سرنوشتهاي از پيش تعيين شده معتقدند. آدمها را نهايتا بازيچه و عروسك و موش آزمايشگاهي يك قادر متعال ميدانند. احكام و قوانين كهنه و عقب مانده اي كه در جوامع گذشته بشري برقرار بوده و امروز فقط به درد اين ميخورد كه بعنوان نماد جهل و كودكي انسانها و روابط ستمگرانه برده داري و فئودالي در موزه تاريخ گذاشته شود را حكم الهي مينامند.

   البته فكر نكن فقط آن ايدئولوژيهايي كهنه و عقبگرا هستند كه آشكارا خشك و غير قابل انعطاف و گرد و خاك گرفته اند. دنيا را با نسبيگرايي و شك گرايي و  ايدئولوژيهاي ظاهرا غير ايدئولوژيك هم ميتوان وارونه و غير واقعي نشان داد! يك ايدئولوژي ميتواند آنقدر بدبيني به خورد آدمها بدهد كه ديگر به فكر تغيير زندگي شخصي و امروز و فرداي خود هم نباشد چه رسد به تغيير جامعه بشري. ميتواند آنقدر شك گرا باشد و آنقدر ’نميدانم و نميشود فهميد’ به مغز ما فرو كند كه ديگر به فكر فهميدن قوانين حاكم بر جامعه بشري و ريشه  و راه حل دردهاي اجتماعي نيفتيم. ميتواند آنقدر نسبي گرا باشد كه اصلا نتوانيم بفهميم چه هدفي خوبست و چه هدفي بد. يعني عملا نتوانيم در اين دنياي جانبدار و طبقاتي، جاي خود را مشخص كنيم و براي تحقق هدف انقلابي يعني ساختن يك جامعه پيشرو و آزاد از ستم و استثمار طبقاتي تلاش كنيم. ميتواند آنقدر كوته انديشانه و ارتجاعي باشد كه جامعه بزرگ انسانها را بر مبناي مليت و قوم و مذهب، جنسيت و يا ميزان سرمايه و ثروت تقسيم بندي و ارزش گذاري كند. كالا و بازار را پرستش كند. رقابت بر سر منافع فردي يا گروهي و تنازع بقاء را جوهر و ذات بشر و عامل پيشرفت و ترقي جامعه بداند. اين ايدئولوژيها با وجود ظاهر غير جزمي و مدرن يا پسا- مدرني كه دارند، به ابدي يا غير قابل تغيير بودن يكسري احكام و ارزشها و روابط معتقد و پايبندند. حتي اگر اين پايبندي را به اين شكل بيان كنند كه از وضع موجود ناراضي هستيم ولي اين وضع قابل تغيير دادن نيست و بهتر است بشر بطور كلي نوع نگاه خود به خوب و بد را عوض كند تا خيالش راحت و وجدانش آسوده شود!

   ميگويي با وجود همه اين حرفها، انديشه آزاد و پيشرو بايد بيشتر حالت جرقه هاي آزاد در اينجا و آنجا داشته باشد تا حلقه هايي نظم يافته از يك زنجير. حرفت درست است، البته در صورتي كه نخواهي با اين انديشه ها كاري بكني، اگر نخواهي آنها را براي تغيير و تكامل زندگي بكار ببندي. اصلا پويا بودن يك انديشه با اين مشخص ميشود كه چقدر به تكامل و پيشرفت جامعه بشري كمك ميكند. آيا بدون داشتن هدف مشخص (هر هدفي در هر عرصه اي از زندگي كه باشد) ميتوان انديشه اي را مثبت يا منفي ارزيابي كرد؟ امكان ندارد! جرقه هاي آزاد خوبست. انديشه هاي پيشرو و پويا با همين جرقه ها شكل ميگيرد. ولي با جرقه نه ميتوان دنيا را روشن كرد و نه اتاق را گرم كرد. بايد از جرقه ها، آتشي درست كرد. ايدئولوژي پيشرو و انقلابي، حكم اين آتش را دارد. بايد مرتب به آن دميد، هيزم جديد در آن گذاشت، به رويش نفت ريخت، و فراموش نكرد كه اين آتش براي روشن كردن دنيا و ديدن ناديده ها و گرم كردن زندگي انسانها برافروخته شده است نه براي پرستش و تقديس.

   ميگويي اما فكر و حرف درست در انحصار يك گروه يا فرد خاص نيست. قبول! حرفت كاملا صحيح است. خيلي از تئوريهاي علمي را ممكنست دانشمنداني تدوين كنند كه از نظر اعتقادات مذهبي يا افكار سياسي هيچ توافقي با آنها نداشته باشيم. خيلي وقتها ممكنست كساني كه در جاده زندگي اجتماعي و سياسي با آنها حتي نميتوانيم دو قدم برداريم اشكالاتي را در كار ما ببينند و انتقاداتي به فكر و عمل ما بكنند كه خودمان نتوانسته بوديم ببينيم. علتش اينست كه تجربه بشري و دريچه ها و دروازه هاي شناخت نوع بشر در انحصار هيچكس نيست و سندش را به اسم پيروان اين يا آن ايدئولوژي نزده اند. اما فرق است بين جرقه ها و كبريت كشيدنهاي اينجا و آنجا كه موقتا محدوده اي را روشن ميكند با درست كردن آتش يا ساختن چراغ. بنظر تو كسي كه فكر ميكند يكي از راهكارهاي واجب براي مقابله با زلزله، خواندن نماز آيات است همانطور به مشكلات و مصائب جامعه و مردم برخورد ميكند كه يك ماترياليست معتقد به علم؟ بنظر تو كسي كه معتقد به ابدي بودن بهره كشي انسان از انسان و حاكم بودن يك طبقه بر بقيه طبقات است، ظلم و حرص و آز و خودخواهي را در ذات بشر ميداند، سلسله مراتب حاكم بر جامعه را بازتاب نظم الهي و سلسله مراتب بين خدا و نمايندگان خدا با بندگانش ميداند، سلسله مراتب اقتصادي بين سرمايه و كار را چيزي طبيعي و منطقي وانمود ميكند، همان عملكردي را در جامعه و در قدرت سياسي دارد كه يك كمونيست، يعني كسي كه به نگاه علمي و عيني به تاريخ جوامع بشري از ابتدا تا حالا دريافته است كه مناسبات ميان انسانها و نظام هاي اجتماعي و اقتصادي ثابت و هميشگي نيستند و مرتبا تغيير كرده و ميكنند. مناسبات و نظام ها و فرهنگها و باورهاي كهنه با انقلاب جاي خود را به نو داده و ميدهند. طبقات پيشرو و انقلابي كه ابتدا تحت سلطه اند بر طبقات عقبگرا كه حاكمند غلبه ميكنند؟

   راستي تو كه ميگويي از ايدئولوژي و دولت ايدئولوژيك بدت ميآيد، تا حالا به جانبدار بودن و طبقاتي بودن اين ايدئولوژي و دولت فكر كرده اي؟ اصلا به چه دردي ميخورد و چه كاركردي دارد؟ اگر دنبال جواب دادن به  اين سئوال نروي و ربط ايدئولوژي حاكم و دولت موجود به نظام طبقاتي و سلطه طبقه اقتصادي معيني را نفهمي بزرگترين كلك را از ايدئولوژي خورده اي؟ چون يكي از اصليترين كارهاي اين ايدئولوژي پنهان كردن ماهيت طبقاتي خودش است. به اسم امت و ملت و بشريت صحبت مي كند. ادعا ميكند كه به رنگ و نژاد و جنسيت و شناسنامه و كيف پول آدمها كاري ندارد و همه را به يك چشم نگاه ميكند. سخنگويان اين ايدئولوژي مرتبا موعظه ميكنند كه مال و مقام دنيوي اعتبار و ارزش ندارد و معيار و محك، تقواست. اما  اينها حاكمند و شكاف طبقاتي و فاصله فقر و ثروت هر روز عريضتر ميشود. طبقه سرمايه دار و زميندار و بورس باز چاقتر و حريصتر ميشود و همزمان ولي فقيه كه نماد اصلي اين ايدئولوژي است فتوا به حرام و غيرشرعي بودن اعتصاب كارگران ميدهد. و دستگاه عدالت پرورش براي "مال دنيا" (كه گاه به اندازه يك قرص نان است)  دست مي برد و جوانان را با جرثقيل اعدام مي كند.

   ميگويي حالا چه اشكالي دارد من ايدئولوژي تو را نداشته باشم يا اصلا ايدئولوژي نداشته باشم؟ مهم اينست كه با هم متحد شويم و عليه اينها مبارزه كنيم؟ متحد شدن و مبارزه كردن هيچ اشكالي ندارد. خيليها با ايدئولوژيهاي مختلف ميتوانند با هم متحد شوند و براي اهداف سياسي بزرگ يا كوچك، درازمدت يا كوتاه مدت مشتركا مبارزه كنند. جنبشها و انقلابها هميشه با اينطور اتحادها پيشروي كرده اند و ميكنند. اصلا رسم و قاعده اش همين است و غير از اين نميشود. ولي اگر اهداف عميقتر و درازمدت تر و روشنتري داري، اگر ميخواهي دوستان حقيقي و دشمنان واقعيات را درست تشخيص دهي، اگر نميخواهي تا نصفه راه را بروي و تازه بفهمي همه تلاشها و فداكاريهايت در خدمت اهداف و منافعي غير از آنچه ميخواستي قرار گرفته، اگر نميخواهي دنباله رو كساني شوي كه ايدئولوژي ارتجاعي دارند، و اگر ميخواهي كه اتحاد ما در ميدان مبارزه محكمتر و پايدارتر و آگاهانه تر باشد بهترست ايدئولوژي انقلابي را بشناسي، درك كني و به عمل درآوري. دو واقعيت سرنوشت ساز وجود دارد. اولا فقط  آن نيرويي ميتواند رهبري يك جنبش اجتماعي را بدست بگيرد و يا انقلابي را رهبري كند، خواه آن را به پيروزي برساند و ادامه و تكاملش دهد، خواه آن را به شكست بكشاند و نابود كند، كه ايدئولوژي مشخصي داشته باشد. ثانيا فقط تحت رهبري يك ايدئولوژي انقلابي و علمي است كه ميتوان راه پيروزي انقلاب اجتماعي را هموار كرد و مبارزه مرگ و زندگي براي جلوگيري از سقوط و عقبگرد و نيمه كاره ماندن آن را به پيش برد. 

   ميگويي ولي آن ايدئولوژي كه تو سنگش را به سينه ميزني هم چندان كارنامه درخشاني ندارد، در عمل شكست خورده است چون با ذات و فطرت انسانها خوانايي ندارد. ميگويي آنقدر همه جانبه و توضيح المسائلي و بدون برو برگرد است كه فرق چنداني با مذهب ندارد. بايد بگويم كه شناخت تو از ايدئولوژي كمونيستي نادرست و سطحي است. درك اغلب جوانان در مورد آن نادرست است. يك علت مهمش آنست كه در اين حكومت (مثل دوره حكومت شاه)  ايدئولوژي كمونيستي سركوب مي شود و مردم  از دهان مخالفين كمونيسم، از دهان مرتجعين و تبليغات آنان و نظام آموزشي آنان مي شنوند كه كمونيسم چيست. ايدئولوژي كمونيستي يعني دستگاه فكري پويا، علمي و انقلابي نيروي نو، پيشرو و آينده ساز در جامعه طبقاتي معاصر. بنيان اين ايدئولوژي، ماترياليسم ديالكتيكي است. يعني فهم اين واقعيت كه همه پديده هاي موجود در كائنات، منجمله همين سياره كوچك كه محل پيدايش و تكامل و سرانجام نابودي جامعه بشري است، پديده هايي عيني و قابل شناختند و هيچ نيروي ماوراء الطبيعه اي خارج از اين وجود مادي كه سرنوشت كل يا جزء آن را تعيين كند يا مسئول شروع و خاتمه آن باشد در كار نيست. همه پديده هاي مادي در حال تغيير و تكاملند. بوجود ميآيند، رشد ميكنند، از ميان ميروند و در واقع به پديده مادي ديگري تغيير شكل ميدهند. هر پديده، اتحادي از اضداد دروني است و فرايند زندگي و تكامل هر پديده را مبارزه اين اضداد و غلبه وجهي بر وجه ديگر تشكيل ميدهد. تاريخ جوامع بشري از زماني كه طبقات اجتماعي شكل گرفتند، تاريخ مبارزه طبقاتي است كه بين دو وجه حاكم و محكوم اين جامعه جريان دارد: يعني بين طبقاتي كه قدرت سياسي و اقتصادي را بدست دارند و نظم موجود را نمايندگي ميكنند با طبقاتي كه تحت سلطه حاكمان قرار دارند و منافع خود را در نظمي نوين و متفاوت جستجو ميكنند. تكامل جامعه بشري از نظام برده داري به فئودالي و سپس از فئوداليسم به سرمايه داري حول همين مبارزه صورت گرفته است. هر يك از اين نيروهاي اجتماعي كه زماني در جايگاه محكوم و سپس در مقام حاكم قرار گرفته اند، دستگاه فكري ويژه خود را شكل داده اند.

   طبقات مختلف، ايدئولوژيهاي مختص به خود را دارند. طبقه پيشرو در دنياي معاصر كه براي سرنگون كردن نظام طبقاتي و استثمار فرد از فرد مبارزه ميكند طبقه كارگر جهاني يا پرولتاريا است. ايدئولوژي كمونيستي، دستگاه فكري اين طبقه است. در طول تاريخ همه طبقات اجتماعي بغير از پرولتاريا جنبه طبقاتي ايدئولوژي خود را پوشانده اند و آن را نماينده منافع همه افراد نوع بشر معرفي كرده اند؛ اما بر خلاف آنها پرولتاريا، بر جانبدار بودن ايدئولوژي كمونيستي تاكيد ميكند. بنابراين ايدئولوژي كمونيستي يك ايدئولوژي علمي يعني حقيقت جوست؛ اما در عين حال انقلابي و از نظر طبقاتي جانبدار است. اين ايدئولوژي، راهنماي برنامه سياسي طبقه كارگر در كشورهاي مختلف است. اين ايدئولوژي راهنماي  انقلابات كارگري  و پس از به قدرت رسيدن طبقه كارگر راهنماي ساختمان جوامع  سوسياليستي بوده است. انقلاب اكتبر 1917 در روسيه و انقلاب اكتبر 1949 در چين تحت رهبري  ايدئولوژي كمونيستي انجام شد و به پيروزي رسيد. اتفاقا پيروزي همين انقلابات نشان داد كه چيزي به عنوان ذات و فطرت ثابت و تغيير نيافتني انسان وجود ندارد زيرا لگد مال شدگان جامعه كه ساليان سال گرفتار فقر و فلاكت و جهل و سنت بودند توانستند تحت تاثير ايدئولوژي و برنامه كمونيستي آگاه شوند، درگير انقلاب شوند، مناسبات كهنه را واژگون كنند، به پيروزي برسند، خود و جامعه را دگرگون كنند. طبقه كارگر بعد از چند دهه در شوروي و سپس در چين شكست خورد، اما اين شكست ايدئولوژي كمونيستي نبود. بلكه شكست پرولتارياي انقلابي در مقابل كساني بود كه از ايدئولوژي و اهداف طبقه كارگر دست كشيده و ايدئولوژي و برنامه سياسي و اقتصادي بورژوازي و سرمايه داري را پذيرفته بودند. اينها كمونيسم و ايدئولوژي كمونيستي را تحريف كردند، اصول و انگيزه ها و اهداف سرمايه داري خود را سوسياليسم و كمونيسم معرفي كردند، تحت عناوين و بهانه هاي مختلف به كمونيستهاي واقعي حمله كردند و كوشيدند ميراث انقلابي آنان را نابود و بر تجارب انقلابي گذشته خاك فراموشي بپاشند. شعار نيروهايي كه بعد از كمونيستهاي انقلابي در شوروي و چين به قدرت رسيدند بازتاب روشن ماهيت طبقاتي ايدئولوژي آنهاست:  "سوسياليسم يعني دستمزد و رفاه بيشتر براي شخص من" و "ثروتمند شدن شكوهمند است" اينها بيان ايدئولوژي حريصانه و خودخواهانه و فردگرايانه سرمايه داري است! همين ها بودند كه در شوروي از كمونيسم يك مذهب جديد، يك رشته درسي خشك و جامد و ضد انقلابي، درست كردند زيرا از ايدئولوژي پويا و انقلابي ميترسيدند و از آن متنفر بودند. ميدانستند كه كمونيسم انقلابي هر چيز كهنه منجمله نظام و حاكميت سرمايه داران جديد در شوروي را حتي اگر با نقاب طبقه كارگر باشد زير سئوال ميكشد. همين ها بودند كه سرانجام در رقابت با سرمايه داري غرب فروپاشيدند و نقاب كمونيستي را از چهره ايدئولوژي سرمايه دارانه خود برداشتند. و همين ها هستند كه در چين امروز، كماكان زرورق نازكي را با مارك سوسياليسم به دور نظام عريان و بيرحم و خونخوار سرمايه داري حفظ كرده اند. اگر ميخواهي ماهيت ايدئولوژي كمونيستي و تاثيرات عملي آن بر جوامع انقلابي و زندگي انسانها را بفهمي بهتر است شرايط و ذهنيت و عملكرد توده هاي ستمديده اين كشورها قبل از انقلاب، در جريان انقلاب و بعد از پيروزي انقلاب را با دوراني كه دوباره ايدئولوژي سرمايه داري بر كشورشان حاكم شد مقايسه كني. درباره چين زمان رهبري مائوتسه دون بپرس و بخوان و آن را با چين امروز كه زندان، مشقت خانه و كشتارگاه روح و جسم صدها ميليون زن و مرد است مقايسه كن.  

   اين را هم بدان كه تا نوع بشر و جامعه بشري وجود دارد ذهن و تفكر و دستگاه فكري هم وجود خواهد داشت. با همه تضادها و تنافض هايش. با همه خوش فكري ها و گره گشايي ها و نيز خطاهايش. انقلابات فكري هم در كار خواهد بود تا زماني كه تضاد و تفابل عين و ذهن و جريان دائمي شناخت وجود دارد، يعني تا هميشه جامعه بشري. اما عمر ايدئولوژي به معني و شكلي كه امروز ما ميشناسيم يا گذشتگان ما شناختند روزي به پايان خواهد رسيد. بشر با انقلاب اجتماعي و محو جامعه طبقاتي و طبقات، به موجوديت يك دستگاه فكري جانبدار طبقاتي كه دنيا و روابط گوناگون و پيچيده اش را به ناگزير از دريچه ديد اين يا آن طبقه اجتماعي و بر مبناي منافع آن، نگاه و بيان ميكند پايان خواهد بخشيد. اما امروز براي انقلاب كردن نياز به ايدئولوژي داريم؛ ايدئولوژي جانبدار طبقات و اقشار تحت استثمار و ستم. ايدئولوژي كمونيستي! 

 

نقد برخي نظريات سحابي

معجون جديدي كه آقاي سحابي پيشنهاد مي كند! هر چه كهنه تر بهتر!

 

ماركس گفت بورژوازی هميشه ايده آلهايش را از عهد بوق می گيرد.

 

هرچه كهنه تر بهتر!

   در يكسال گذشته آقاي سحابي كه يكي از نظريه پردازان جريان "ملي - مذهبي" است، نظريات جديدي ارائه كرده است. وي اين نظرات را بر پايه جمعبندي از شكست جريان "دوم خرداد" مطرح مي كند. لب كلام او اينست كه جنبش دوم خرداد و مانيفست سياسي آن شكست خورده و اين جناح از حكومت همراه با ملي مذهبي ها بايد "مانيفست سياسي جديدي" جلو بگذارند. وي مي گويد، براي تدوين اين "مانيفست" جديد بايد به تاريخ دوران هخامنشيان و دين زرتشت رجوع كرد. وي مي گويد، با استفاده از تاريخ دوران هخامنشيان و "اسطوره هاي ايراني" مي توان به "قرائت ايراني از دموكراسي" دست يافت. سحابي تاكيد مي كند كه "مذهب ريشه در ناخودآگاه" مردم دارد بنابراين مذهب بايد عنصر مهمي از اين "مانيفست" جديد را تشكيل دهد.

در همين بحثها، سحابي مي كوشد تعريفي از ملي گرائي ايراني ارائه كند و بر اين مقوله تاكيد بگذارد. يكي ديگر از موضوعات مورد بحث وي مسئله روابط ايران با نظام سرمايه داري جهاني و مشخص كردن مختصات حفظ "استقلال" در اين روابط است.

ما در اين شماره حقيقت به موضوع اول يعني "مانيفست سياسي جديد" و جايگاه هخامنشيان و اسطوره هاي ايراني و دين در آن مي پردازيم. منبعي كه براي ارائه اين نقد رجوع كرده ايم، سخنان مهندس سحابي در روزنامه شرق مورخ آذر ماه 82  است.

 

هخامنشيان! مادها چطور؟

     «تاريخ ايران به ويژه در دوران هخامنشيان و اين ادبيات برخاسته از سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم و گفتمان دين زرتشت است.....

با اقتباس ازاين دو گفتمان و ساير عناصر فرهنگي ايران مي توان به يك قرائت ايراني از دموكراسي دست يافت....

   فقدان يك مانيفست فكري... كه متكي به مولفه هاي فرهنگ ايراني باشد....

تئوريسين هاي دوم خرداد.... "ايران" را فراموش كرده و تنها فرهنگ بعد از اسلام را در مورد معادلات فكري مورد توجه قرار داده اند.» (به نقل از روزنامه شرق – آذر 82- الگوي ايراني دموكراسي)

     اينها رئوس مباحث نظري تازه آقاي سحابي است. اگر بخواهيم كل اين حرفها را در يك عبارت خلاصه كنيم اين فرمول بدست مي آيد: هر چه كهنه تر بهتر! او در صحبتهايش از واژه هائي مانند "فرهنگ ايراني"، "تاريخ ايران"، "الگوي ايراني" خيلي استفاده مي كند. اين تاكيدها و تكرارها، صرفا بازتاب بينش ملي گرايانه سحابي  نيست بلكه تلاش آگاهانه اي است براي معماري يك "هويت" جديد براي نسل جوان. آنهم در شرايطي كه اين نسل از هويت اسلامي بشدت رويگردانده است. ملي – مذهبي ها مدتهاست كه به اين واقعيت پي برده اند و هراسان بدنبال آنند كه اين خلاء را پر كنند تا مبادا نسل جوان به يك ايدئولوژي انقلابي و مشخصا به ايدئولوژي كمونيستي روي آورد.

سحابي كم از دمكراسي صحبت نمي كند. اما در صحبتهايش مثل هميشه يك نكته ’كوچك’ فراموش مي شود: محتواي اين دمكراسي چيست؟ براي اقليت حاكم است يا براي اكثريت مردم؟ به نفع كيست و عليه كيست؟ او و همه كساني كه به نظرشان ستم، استثمار، فقر و محروميت، و بي حقوقي اكثريت مردم نظم طبيعي امور است و تا دنيا دنياست باقي خواهد ماند، هيچوقت به محتواي دمكراسي و اينكه چه طبقه اي حاكم است و چه طبقه اي محكوم نمي پردازند. براي آنان مسئله حل شده است! وقتي هم كه صحبت از "سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم" مي كنند كاري به اين واقعيت تاريخي ندارند كه اين "سلوك پادشاهان هخامنشي با مردم"  هيچ نبود مگر سلوك برده دار با برده. اينان وقتي مردم را به گفتمان دين زرتشت دعوت مي كنند، كاري به اين ندارند كه محتواي تاريخي و طبقاتي اين گفتمان چيست. برايشان اهميتي ندارد كه دين زرتشت هم مانند اسلام و مسيحيت و يهود پر از خرافه و جهل است. نمي توانند ببينند كه اين هم مانند آن يكي ها به شدت ضد زن و ضد زحمتكشان و ضد ترقي و علم است. آخر همه اين خصوصيات در تفكر آقاي سحابي طبيعي و معمولي است.

دغدغه ايشان بيشتر بر سر ظرف اين دمكراسي است!

   سحابي مي پرسد اين مردمسالاري «در چه ظرفي بايد پياده شود...آيا مردمسالاري در ايران با مردمسالاري در بوركينافاسو، بوتسوانا يا از طرف ديگر با كشورهاي پيشرفته اي مثل فرانسه يا آلمان با يك كيفيت است؟ و آيا ظرفي كه در ايران مردمسالاري وارد آن خواهد شد تا چه حد آمادگي پذيرش مردمسالاري را دارد و چه شكلي از مردمسالاري وارد آن خواهد شد...»؟

   اگر محتواي دمكراسي ايراني مورد نظر آقاي سحابي همان است كه بالاتر گفتيم آنوقت پاسخ دادن به مسئله ظرف چندان مشكل نخواهد بود. از كوزه برون همان تراود كه در اوست: ظرف ديكتاتوري طبقات استثمارگر كه از خاك استبداد درستش كرده اند و رنگ و لعاب ايراني – اسلامي به آن زده اند! حالا بر حسب شرايط، رنك ايراني يا لعاب اسلامي اش مي تواند غليظ يا رقيق شود. در واقع، حرفهاي تازه آقاي سحابي و تدوين"مانيفست سياسي جديد" ايشان هم به ساختن و آراستن همين ظرف كهنه و ترك برداشته مربوط مي شود. وقتي كه ايشان مي گويد بايد با استفاده از تاريخ ايران و قرض گرفتن از اسطوره هاي ايراني يك "الگوي دموكراسي ايراني" درست كرد منظورش اينست كه قدرتمندان ايران علاوه بر "گفتمان اسلامي" بايد از "گفتمان ايراني" نيز براي پوشاندن روابط استثمارگرانه و ستمگرانه حاكم بر جامعه بهره بگيرند.

 

قرائتي كاملا غلط از تاريخ

     آقاي سحابي مي گويد، مباني دموكراسي «ابتدا در تمدن ايراني و سپس در اسلام نيز وجود داشته است. در واقع ما مي توانيم بسياري از منابع دموكراسي را از فرهنگ و تمدن خود استخراج كنيم تا احتياج نباشد همه اين مباني را از كارل پوپر (*) و ديگر متفكرين غربي بياوريم...» (همانجا)

     اين ادعاها در مورد دموكراسي و وجود مباني آن در تمدن ايران و اسلام غلط است. اولا، آنچه به نام مباني دموكراسي غربي معروف است از درون فرهنگ باستاني غرب در نيامده، ربطي به آب و هواي غرب و نژادها و اديان و زبانهاي غربي ها ندارد. بلكه زائيده يك تحول نوين در جامعه بشري در قرون 16 و 17 و 18 بود؛ تحولي كه ابتدا در غرب رخ داد و پيش از آن در غرب هم سابقه نداشت. اين تحول، ريشه كن شدن فئوداليسم و رشد يك نظام اقتصادي نوين به نام سرمايه داري بود. بنابراين ويژگي افكار "متفكرين غربي" در غربي بودن آن نيست بلكه در بورژوائي و سرمايه داري بودن آن است. به همين دليل اولين انقلابات بورژوائي در كشورهاي "شرق" از انقلابات بورژوائي غرب الهام گرفتند.  در همان دوره كه سرمايه داري در غرب رشد كرد، طبقه كارگر نيز همراه با طبقه سرمايه دار بوجود آمد. بهمين  دليل در غرب فقط افكار بورژوائي مدون نشد بلكه افكار ماركسيستي كه منعكس كننده ايدئولوژي طبقه كارگر بود نيز متولد شد. متفكريني كه از غرب برخاستند فقط متفكرين طبقه سرمايه دار نبودند، طبقه كارگر هم متفكرين خود را يافت. ماركس و انگلس توانستند ايدئولوژي و تفكر رهائي بخش طبقه كارگر را تدوين كنند. يعني ماركسيسم را. ويژگي ماركسيسم در "غربي" بودن آن نيست بلكه در پرولتري بودن آنست. به همين جهت، هر بار كه طبقه پرولتاريا در يكي از كشورهاي شرق براي سرنگون كردن فئودالها و سرمايه داران بپاخاسته است بالاجبار ماركسيسم را راهنماي انقلاب خود كرده، چرا كه جز اين محكوم به شكست بوده است. پيروزي انقلاب عظيم در كشور چند صد ميليوني چين كه دنيا را تكان داد و عصر نويني را در زندگي بشر در شرق آغاز كرد، بدون ماركسيسم امكان نداشت.

     ثانيا، مباني دموكراسي بورژوائي نمي توانسته در تاريخ باستان ايران و در اسلام موجود باشد. زيرا اين مباني مربوط به ظهور روابط توليدي سرمايه داري و طبقه بورژوازي است كه صاحب سرمايه است و كارگر را استثمار مي كند. آن نوع "دموكراسي" كه در عهد باستان در يونان موجود بود متكي بر نظام برده داري بود. دموكراسي يونان در ميان اقليتي از اهالي برقرار بود و بر برده بودن و كار بردگي اكثريت مردم تكيه داشت.  نظام سياسي  ايران در دوران هخامنشي نيز متكي بر برده داري بود.

     ثالثا، در اسلام مباني دموكراسي وجود نداشت. حتا دموكراسي از نوع رم باستان! اسلام، اصلا اصول دولتمداري مدون نداشت!  فقط وقتي كه به ضرب شمشير و جهانگشائي جهان اسلام تبديل به يك امپراطوري شد  نظام  سياسي مدون بوجود آورد. ماهيت امپراطوري اسلام نيز متكي بر روابط اقتصادي سرواژ و تيولداري و برده داري بود. هر گونه تلاش براي بازگشت به اصول آن امپراطوري، ارتجاعي است. بنابراين زورچپان كردن برخي تفاسير من درآوردي (و لاجرم دروغ) در باره تاريخ هيچ خدمتي به جامعه وعلم و تاريخ نمي كند. بخصوص استفاده از اين حرفها براي تدوين يك "مانيفست سياسي" كمال بي مسئوليتي در قبال جامعه است.

 

چيزي به نام "فرهنگ ما" وجود ندارد

آقاي سحابي ادامه مي دهد كه: «وقتي مباني از فرهنگ خودمان باشد چون در جامعه نفوذ دارد، آن را عميقا و راحت تر مي پذيرد. وقتي از بيرون وارد شود فقط سطح آن دريافت مي شود.» (همانجا)

     ايشان مرتبا صحبت از "ما" مي كند و خود را سخنگوي تمام مردم ايران جا مي زند و به خودش اجازه مي دهد كه معرف مختصات "فرهنگ ما" باشد. اولا، جامعه ايران يك "ما"ي بدون تمايز نيست. بلكه تقسيم به طبقات شده است. آيا شما نمي دانيد كه در كشور ما عده اي صاحب ملك و سرمايه و قدرت دولتي اند و اكثريت براي صاحبان ملك و سرمايه كار مي كنند و ذره اي قدرت دولتي ندارند؟  به اين مي گويند جامعه طبقاتي! طي هزاران سال، اين شكافهاي طبقاتي شكافهاي ديگري را نيز در ميان مردم بوجود آورده است؛ مردم بر حسب اينكه از چه جنسيتي هستند (مرد يا زن)، اينكه متعلق به چه ملتي هستند (فارس يا كرد و عرب و بلوچ و غيره)  يا داراي امتيازند و يا محروم از امتياز. همين تقسيم طبقاتي تمام تاريخ ما را يكسره به صحنه مبارزات ميان طبقات تبديل كرده است. در واقع براي مطالعه "سلوك" پادشاهان با مردم، و طغيان مردم عليه شاهان و بطور كلي مطالعه تاريخ ايران اساسا بايد مبارزه ميان طبقات را بررسي كرد تا به درك درست از آن دست يافت. در اين سرزمين مانند همه نقاط دنيا، تقسيم مردم به حاكمان و محكومين موجب تولد و رشد فرهنگهاي متفاوت شده است. از يكسو به فرهنگ سركوب و  قلدري و تحميق مذهبي؛ از سوي ديگر به فرهنگ مقاومت عليه زور، فرهنگ آزاديخواهي و حق طلبي و افكار نوين.

     اين واقعيتي است كه امروز اكثر زحمتكشان ايران فرهنگي را تمرين و تكرار مي كنند كه متعلق به طبقات حاكم است. اما معنايش اين نيست كه فرهنگ مردمي وجود ندارد. اين فرهنگ وجود دارد و رشد مي كند. هر چند زير هيكل خفقان آور طبقات حاكمه و شلاق سركوب رشد مي كند اما مي كند. عليرغم اداره سانسور محمد رضا شاه و وزارت ارشاد اسلامي روح الله خميني،  شاملوها، صمد بهرنگي ها، گلسرخي ها و سلطانپورها  و هزاران شاعر و نويسنده و سراينده همراه با صدها هزارتن از توده هاي بي نام و نشان، فرهنگ محرومين ايران را مدون كرده و غنا بخشيده اند. بله آقاي سحابي، "فرهنگ ما" در ايران تقسيم به دو مي شود: فرهنگ طبقات حاكم و فرهنگ مردمي. يكي تكيه گاه طبقات استثمارگر است كه آزادانه جولان مي دهد و مردم را شستشوي مغزي مي دهد اما ميراست چرا كه زمانه اش بسر آمده و ارتجاعي است. و ديگري فرهنگ نوين مردم ايران است كه در زير سر نيزه  تولد يافته اما بالنده است و آينده به آن تعلق دارد.

     ثانيا، هم اخلاق و باورها و فرهنگ بورژوازي ايران تحت تاثير جهان خارج از مرزها است و هم فرهنگ طبقه كارگر و زحمتكشان ايران. زيرا جهان در نتيجه استثمار سرمايه داري به يك پديده واحد تبديل شده است. آنچه در جهان غالب است  شكافهاي طبقاتي است و اين شكافهاي طبقاتي مباني فرهنگي و ارزشي متضاد و متفاوتي را در سراسر دنيا شكل مي دهد. فرهنگهاي غالب در ايران بشدت تحت تاثير تحولات دو قرن اخير در جهان بوجود آمده اند. حتا فرهنگ مذهبي اسلامي رايج در ميان طبقات حاكمه و طبقات بورژوا و خرده بورژوا تحت تاثير تحولات جهاني شكل گرفته است. همين اسلام متعلق به جريان ملي - مذهبي كه پايه گذاران آن مهندس بازرگان و شريعتي بوده اند از تركيب "گفتمان" اسلامي و غربي بوجود آمده است.  بازرگان سعي كرد از اصول علوم مجرد تكامل يافته در غرب براي تشريح و تفسير روزآمد و مدرن اسلام استفاده كند. اينكه چقدر موفق شد مورد بحث ما نيست. شريعتي هم با كش رفتن ايده هاي استادان غربي خود در اروپا اسلام ابوذري خود را تدوين كرد. بخش اعظم مباني فكري و اعتقادات ايدئولوژيك طبقات حاكمه ايران (هم جناح روحانيت اين طبقات و هم جناح سلطنتي آن)  مربوط به "ايران" نيست زيرا طبقات ارتجاعي بومي بيش از دو قرن است كه توسط قدرتهاي استعماري و امپرياليستي تغذيه مي شوند و ايران را بعنوان بخشي از نظام جهاني آنها اداره مي كنند. تحقيقات علمي و مستند در مورد ريشه هاي اسلام رايج و حاكم در ايران نشان مي دهد كه استعمار انگليس نقش مهمي در كمك به تدوين مباني آن داشته است. گفته هاي عاميانه مردم ايران در مورد ملاي انگليسي روي هوا نيست بلكه پايه در زندگي واقعي و تاريخي ايران معاصر دارد. فرهنگ آزاديخواهي و ترقي طلبي مردم ايران نيز فقط از خود ايران در نيامده بلكه از جريانات انقلابي بورژوائي و پرولتري قرون 18 و 19 و 20 ميلادي كه در خارج از ايران رخ داده سيراب شده و قدرت گرفته است. بنابراين به صرف "خارجي" بودن نمي توان گفت اين فرهنگ يا آن فكر، بد است يا خوب. محك اينست كه مال كدام طبقه است؟ آيا به حفظ وضع موجود خدمت مي كند يا به تغيير وضع و ساختن آينده اي كاملا متفاوت از وضع موجود؟ آيا به طبقات استثمارگر و دولتهاي ارتجاعي حاكم خدمت مي كند يا به سرنگون كردن آنها؟ آيا مال طبقه بورژوازي استعمارگر و امپرياليست خارجي است يا مال انقلابيون و پرولترها و ستمديدگان خارجي؟ واقعيات جهان كنوني و جامعه ما، تقسيم فرهنگها به خارجي و بومي، مال اين ملت و آن ملت را غير ممكن مي كند. اين نوع تقسيم بندي، ديگر واقعي نيست. طبقه كارگر و زحمتكشان ايران بايد حرف مائو تسه دون را در اين مورد راهنما قرار دهند: هر چيز خوب بومي را با هر چيز خوب خارجي كه به درد سرنگون كردن مرتجعين و امپرياليستها و انجام انقلاب پرولتري مي خورد بايد ادغام كرد .

     اما خود آقاي سحابي هم با وجود اينكه عبارت مبهم و كشدار و گمراه كننده "فرهنگ خودمان" را بكار مي برد، فرهنگ طبقات خاصي را مد نظر دارد. منظورش فرهنگ طبقات حاكم است. ببينيد چه مي گويد:

   «ايران در طول تاريخ در جهان گشائي ها و كشورگشائي هايش همواره آزاده بوده است. كوروش كبير وقتي در سرزمين هاي غربي و بابل و ... جهان گشائي مي كرد، هر جا مي رفت آزادي بخش بود.»

   بايد از آقاي سحابي كه بعد از اينهمه سال و سر پيري به سياست ’كورش بخواب ما بيداريم’ رسيده است پرسيد كه اگر شاهان برده داري مانند كورش "آزاديبخش" بودند پس چرا به ضرب شمشير جهانگشائي مي كردند؟ ثروتي را كه از اين جهانگشائي ها گرد مي آوردند چگونه بدست مي آوردند؟ با انتشار بيانيه جهاني حقوق بشر؟ و بعد با اين ثروت چه مي كردند؟   

      امثال آقاي سحابي به تاريخ و فرهنگ طبقات محروم كه سرشار از مقاومت و مبارزه در مقابل شاهان و اميران و خلافا و ملايان و زمينداران و سرمايه داران است كاري ندارند. از نظر ايشان، اين تاريخ و  فرهنگي نيست كه ارزش مراجعه يا حتا اشاره داشته باشد. آقاي سحابي مانند همه بورژواها فراموش مي كند كه تمام تاريخ اين ايران "چهار هزار ساله" پر از قيام بردگان و محرومان بوده است. راه دور نرويم. آيا آقاي سحابي به قيام بابيان رجوع كرده است؟ يعني آخرين قيام طبقات محروم و ميانه حال شهر و روستا قبل از انقلاب مشروطه كه رهبري مانند طاهره قره العين داشت. زن جواني كه در آن زمانه جهل و خرافه و تعصب، حجاب اسلامي را بدور افكند و تمام آيه هاي ضد زن قرآن را باطل اعلام كرد. آقاي سحابي، "سلوك" طاهره را چگونه ارزش گذاري مي كند و در كدام دسته بندي قرار مي دهد؟ آزاديبخش است يا غير آزاديبخش؟ و اما آن سر ماجرا: آقاي سحابي "سلوك" شاه قاجار كه طاهره را  در چاهي انداخت و آن را با سنگ پر كرد چگونه مي بيند؟ طبقات مختلف به اين سوالات جوابهاي مختلفي مي دهند. طاهره قره العين شاعر نيز بود. آيا آقاي سحابي اشعار وي را جزو "فرهنگ ما" مي داند؟  پس از انقلاب مشروطه تا كنون شاهد مبارزات مسلحانه خلقهاي تحت ستم ايران، برپا شدن جمهوري هاي آذربايجان و كردستان بوده ايم. "قرائت" آقاي سحابي از فرهنگ مبارزاتي ملل تحت ستم در ايران چيست؟ در جريان انقلاب شكست خورده 1357 تا به امروز شاهد مبارزات متنوع عظيمي از همه نوع براي آزاديهاي دموكراتيك مردم، تقسيم زمين، عليه ستم ملي؛ تشكيل شورا و سنديكاي واقعي و مستقل كارگري، و براي آزادي و برابري زنان بوده ايم. جاي اين ها در "فرهنگ ما"ي آقاي سحابي كجاست؟ جواب روشن است. اينها جائي در آن فرهنگ ندارند. تا چهار هزار سال پيش مي توان رفت و فرهنگ خاك گرفته و پوسيده را زير و رو كرد اما اين ها را نتوان ديد! حقيقتي كه بايد آشكارا و به صداي بلند اعلام كرد اينست كه فرهنگ مبارزاتي و رهائيبخش ستمديدگان و محرومان ايران به فرهنگ بردگان  قيام اسپارتاكوس،  پرولترها و دهقانان در انقلاب سوسياليستي اكتبر روسيه و انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي چين،  انقلابيون شيلي و سياهان آمريكا،  معدنچيان بوليوي و رزمندگان كمونيست نپال ؛ پرو و هند و فيليپين نزديكتر است تا به فرهنگي كه حكام جمهوري اسلامي، ملي مذهبي ها و سلطنت طلبان ايران معرف آنند.

     همين امروز و هر روز زير لاشه سنگين فرهنگ غالب كه فرهنگ طبقات حاكمه است، فرهنگ نوين مردم ايران جوانه مي زند و ريشه مي دواند. اين فرهنگ فقط از آن خاك ايران نيست و در عصري كه جهان يگانه شده از فرهنگ طبقه كارگر و ستمديدگان جهان نيز سيراب مي شود. سرچشمه فرهنگي كه نويسندگان و تاريخ نگاران و هنرمندان مردمي در ايران آن را مدون كرده اند و زير سرنيزه در ميان جوانان ايران رواج مي دهند فقط "خودمان" نيستيم. بلكه اين فرهنگ متاثر از روند هاي گوناگون سياسي و فرهنگي و علمي است كه در سراسر جهان جريان دارد. بخش مهمي از اين فرهنگ تحت تاثير تولد يك طبقه جهاني بنام طبقه كارگر و يك نهضت انقلابي بين المللي بنام جنبش كمونيستي شكل گرفته است. اينها حقايقي است كه آقاي سحابي بعنوان عضو كوچكي از طبقه بورژوازي جهاني نمي خواهد به زبان بياورد. اينهاست حقايق غير قابل  انكاري كه بورژواها ترجيح مي دهند با سكوت و يا "گفتماني" مبهم و تحريف شده آن را بپوشانند.

 

اسطوره و مذهب بعنوان عناصر يك مانيفست سياسي

     اما آقاي سحابي در ادامه جستجوهايش در "فرهنگ ما" براي پيدا كردن عناصر يك مانيفست فكري – سياسي جديد به دست و پاي اسطوره هاي ايراني مي افتد و در مقابل نمونه هاي خارجيش شعار ايراني، جنس ايراني بخر سر مي دهد. به گفته وي: «اسطوره هاي ما كه شاهنامه يك نمونه آن است را با اسطوره هاي اروپائي مثل هومر مقايسه كنيد. قهرمانان يا اسطوره هاي شاهنامه مثل رستم، سياوش، فريدون مظاهر شجاعت و شهامت و جوانمردي و عدالت هستند.... تمام اسطوره هاي اروپائي رقيب خدا هستند، در حالي كه در ايران اسطوره ها خداپرست هستند....»

     حيرتا از اينهمه عقب ماندگي! بايد از ايشان پرسيد: آيا شما و امثال شما وقتي مريض مي شويد براي معالجه سراغ اسطوره و مذهب و دانش چهار هزار سال پيش مي رويد كه وقتي پاي سرنوشت جامعه ما در ميان است، اسطوره  و مذهب و تاريخ باستان يادتان مي افتد؟ مسئله اينجاست كه امثال آقاي سحابي تلاش دارند چاره اي براي بحران اسلام سياسي در ايران بينديشند. چرا كه بويژه نسل جوان يعني اكثريت جامعه از اين هويت اسلامي روي گردانده اند. آلترناتيو آقاي سحابي چيست؟ اين بار بياييد و بجاي اسطوره هاي عربي (روايات اسلامي‌) اسطوره هاي ايراني را مبناي فكري مانيفست سياسي اداره جامعه قرار دهيد. اين بار بجاي الله عقلتان را بدهيد بدست "خداوند جان و خرد". البته فكر آقاي سحابي چندان هم بديع نيست. مدتي است كه فلسفه بافان و تئوري سازان حكومتي شاهنامه بدست گرفته اند و پايه هاي ولايت فقيه را در فرهنگ ايران باستان و حتي دين زرتشت جستجو مي كنند. كفگير كه به ته ديگ بخورد بايد انتظار هر توجيه و دستاويزي را داشت. كفگير تفكرات سياسي و ايدئولوژيك آقاي سحابي هم به ته ديگ خورده است.   

     اما در مورد مزاياي اسطوره هاي ايراني ايشان نسبت به اسطوره هاي اروپائي. اولا، برخلاف تصور آقاي سحابي، اينكه اسطوره هاي اروپائي "رقيب خدا هستند" نكته منفي محسوب نمي شود.

 در واقع اگر بخواهيم تاثيرات اجتماعي خداي با رقيب و خداي بي رقيب را مقايسه كنيم بايد بگوئيم كه امروزه ايمان به وجود خدا  انسان را  منفعل و بيچاره و كند ذهن مي كند و اما ايمان به وجود خداي بي رقيب وي را دو برابر  منفعل و كند ذهن و مستاصل مي كند.  ثانيا، اسطوره هاي اروپائي و ايراني يك وجه اشتراك اساسي دارند و آنهم محتواي اجتماعي آنهاست. اين اسطوره ها در شكل آثار هنري به تحكيم موقعيت حكام و تبليغ ارزشهاي آنان مي پردازند. مثلا همين شاهنامه مورد نظر آقاي سحابي، در قالب هنر و داستان هاي تخيلي جامعه ايران باستان را وارونه نشان مي دهد. با خواندن شاهنامه نمي توان به خصلت طبقاتي آن جامعه پي برد. جاي خوب و بد كاملا عوض شده است. نيروي محركه و علت پويائي جامعه، شاهان هستند. ارزشهاي دستگاه سلطنت برده داران است كه ستايش مي شود. مخالفت و قيام مردم عليه نظم اقتصادي و مذهبي حاكم است كه محكوم مي شود. چه كسي است كه امروز با خواندن شاهنامه به اين فكر بيفتد كه جلال و جبروت و ثروت شاهان و ساعات فراغت بي انتهايشان به زور بازو و عرق جبين و رنج و محروميت توده ها وابسته بوده است؟ چه كسي مي تواند از روي داستانهاي شاهنامه به طرز فكر و عمل محرومين جامعه پي ببرد؟ مگر "شاهان" چند درصد مردم ايران را تشكيل مي دادند كه آقاي سحابي مي خواهد با رجوع به رفتار و سلوك آنان مباني فكري سياسي را براي اداره جامعه ايران مدون كند؟ "دموكراسي ايراني" سحابي فقط مي تواند دمكراسي براي عده اي نخبه و صاحب امتياز در جامعه ما باشد و ربطي به مردم  ندارد.

   ثالثا، در اين مبحث به جاي اينكه به دنبال فرق ميان اسطوره هاي ايراني و اروپائي باشيم بهتر است فرق ميان اسطوره و مذهب را بفهميم. اسطوره و مذهب هر دو تخيلي اند، اما اسطوره خيالات بشر را بعنوان واقعيت جا نمي زند. بلكه خودش را بعنوان غير واقعيت ارائه مي دهد. در حاليكه مذهب، با اينكه غير واقعي است خود را بعنوان واقعيت مطرح مي كند. قدرت تخريب اجتماعي مذهب از همينجا ناشي مي شود. بنابراين اگر بخواهيم مانند آقاي سحابي مباني فكري سياسي جامعه را از اسطوره استخراج كنيم، آن را از محدوده آثار ادبي و هنري تخيلي خارج كرده ايم و به آن لباس واقعيت اجتماعي پوشانده ايم. يعني به آن همان كاركرد مذهب را بخشيده ايم. بله آقاي سحابي! با واقعي نماياندن و الگو قرار دادن اسطوره ها هم مي توان مذهب جديد درست كرد. اغلب مذاهب با همين تقلب درست شده اند.

     سر هم كردن اين حرفها، كمال بي مسئوليتي آقاي سحابي و هم كيشانش را در قبال جامعه و مردم مي رساند. اداره جامعه مسئله اي نيست كه بتوان با اسطوره و مذهب برگزارش كرد. استخراج مباني فكري سياسي از درون اسطوره هاي ايراني مانند آن است كه رهبران سياسي غرب بخواهند مباني اداره جامعه را از  فيلمهاي ساينس فيكشن (علمي تخيلي) استخراج  كنند. همه به ريششان مي خندند. اگر هم بخواهند اين فكر را به مرحله عمل در آورند بعنوان ديوانه آنها را به تيمارستان مي فرستند. اين هم نشانه ديگري از عقب ماندگي جامعه ماست كه مذهب سياسي هنوز در آن خريدار دارد و متوليان آن بجاي تيمارستان در مصدر امورند.

      مشكل جامعه ما فقدان يك دين جديد نيست بلكه عدم جدائي دين از دولت است. زيرا صورت مسئله در واقع اين است: انسان يا خدا؟ خدا وجود خارجي ندارد و فقط در ذهن مردم موجود است؛ پس تا زماني كه علم و تكامل فكري نوع بشر بطور كامل و قطعي موفق به زدودن اين تصوير و تصور غيرواقعي نشده، بايد در حيطه اي كه به آن تعلق دارد يعني حيطه شخصي و ذهني آدمها بماند و نمي تواند بعنوان يك عنصر شناخت از جامعه و طبيعت و تاريخ بكار رود و نبايد آن را در اداره  جامعه بشري دخالت داد. جدائي دين از دولت براي پيشرفت مردم ايران يك ضرورت اجتناب ناپذير بوده و تنها ديد مترقي در مورد  جايگاه دين در جامعه است. هر ديدي جز اين ارتجاعي است و لاجرم نسل جوان آن را  رد مي كند. نتيجه باورهاي مذهبي و دخالت دادن آن در امور اداره جامعه را مردم تجربه كرده اند. مردم ايران براي اداره جامعه نياز به اصول علمي انقلابي دارند. علم با مذهب در تضاد است. علم بر خلاف مذهب هيچ چيز را بر پايه ايمان كور قبول نمي كند. يا علم يا مذهب؟ راه وسطي موجود نيست.

اما آقاي سحابي به ما مي گويد كه بين قرآن و علم "مغايرت اصولي و ذاتي وجود ندارد". او مي كوشد با منطق كودكانه "در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است" ثابت كند كه مذهب و علم در تضاد نيستند. وي در انتهاي همان  مصاحبه مي گويد كه، قرآن كلمه "آيه" را در مورد قرآن و طبيعت و تاريخ استفاده كرده  و از هر سه اينها بعنوان "كتاب" ياد كرده است. او نتيجه گيري مي كند كه: «با توجه به اينكه اين سه لغت با هم بكار برده شده است معلوم مي شود [كي گفته؟! بر كه معلوم مي شود؟!] كه بنياد و هويت هر سه، اصولا يكي است. علم در كتاب طبيعت كار مي كند، به نتايجي مي رسد كه اين نتايج اصولا و ذاتا نمي تواند با نتايج كتاب آسماني مغاير باشد [ولي علم ثابت كرده كه مغاير هستند!]، اگر مغايرتي هم هست در يك برهه تاريخي عوض خواهد شد [كداميك عوض خواهد شد: احكام كتاب آسماني يا نتيجه گيري هاي اثبات شده علم؟] . مثلا علم قرن نوزدهم با دين و مذهب مغايرت داشت ولي از اول قرن نوزدهم مچ برايد و اينشتين پايه هائي را گذاشتند كه امروز مويد دين وعرفان است. مثلا علم فيزيك اكنون عرفاني است.»

   بايد اذعان كرد كه آقاي سحابي با ترسيم رابطه كوانتوم و هپروت، گامي از مهندس بازرگان كه به جستجوي رابطه ترموديناميك و طهارت مي پرداخت جلوتر گذاشته است! برخلاف اين شامورتي بازي ها، فيزيك يك شاخه از علوم است كه با متدي كاملا ماترياليستي به كشف حقايق جهان هستي مي پردازد و  بهيچوجه ماوراء الطبيعه و خدا و امثالهم را در اين فرآيند بكار نمي گيرد. هر فيزيكداني هم كه خواسته چنين كاري بكند عملا راه پيشرفت تفكر خود و سايرين را سد كرده و به تكامل و تصحيح نظريات علمي ترمز زده است. بوده اند فيزيكداناني كه بر سر دوراهي قرار گرفته و پرسيده اند "پس خدا چه مي شود؟" و نتيجتا از ادامه راه باز مانده اند. احكام من در آوردي آقاي سحابي فقط مي تواند در جامعه اي كه 25 سال تاريك انديشي مذهبي در آن تبليغ و ترويج شده و موميائي ها وزارت علوم و دستگاه آموزشي اش را مي گردانند خريدار داشته باشد. اين حرفها مال جوامعي است كه در دانشگاه هايش تدريس تئوري تكامل غير قانوني است. واقعيت اينست كه قرآن منطبق بر واقعيات عيني نيست و پر از خرافه و تخيل است. اما علم اگر ذره اي گرد و خاك خرافه و تخيل بخود بگيرد ديگر علم نيست.

     

آقاي سحابي: مخالف جدائي دين از دولت

     جدائي دين از دولت يكي از عناصر تعيين كننده تحول دموكراتيك در ايران است. ملي – مذهبي ها سخت در تلاشند تا اين اصل را از ليست بايدهاي جامعه تشنه تحول ما حذف كنند. آقاي سحابي تا آنجا پيش مي رود كه حاضر است اين دين حتا برخاسته از اسطوره هاي ايراني باشد اما باشد! او مي گويد: «...بعد از مشروطيت...سرانجام با تصويب اصل 2 متمم قانون اساسي، به تعادل و تفاهمي ملي رسيدند. و مسئله تناقض فقه اسلامي يا دين رايج اسلام را با دموكراسي، بصورت اولا، تائيد اسلامي بودن ايران و غير قابل تغيير بودن اين امر و ثانيا، حضور چهار نفر از نمايندگان طراز اول فقها در پارلمان براي نظارت بر مصوبات مجلس به نحو مطلوبي حل شد.» (مقاله استراتژي بنيادي ملي – بخش اول – تارنماي ملي مذهبي)

     بايد از آقاي سحابي كه مي گويد "به نحو مطلوب حل شد" پرسيد: "مطلوب براي چه كسي؟" اين قوانين مردم غير شيعه ايران و لامذهبها را با شيعه ها  نامساوي مي كند؛  زنان يعني نيمي از جمعيت را با مردان نامساوي مي كند. در نتيجه با يك حساب سرانگشتي مي توان فهميد كه قانوني است ضد اكثريت مردم.

   آقاي سحابي ادامه مي دهد كه: "اين نمايندگان طراز اول فقها،... مخالفت و مغايرت اصول مصوبه را با مباني فقهي و شرعي تذكر مي دادند....  تدوين قانون مدني ايران بعد از مشروطه هم توسط بزرگاني چون مدرس و داور نتيجه تعاون و تفاهم نهاد رسمي دين يعني روحانيت با مدرنيسم و مشروطيت بود."  درك سحابي از تفاهم دموكراسي و دين، يعني غلبه دين و شرايع دين. اتفاقا حرفهاي ايشان نشانگر اين واقعيت است كه قانون اساسي مشروطه عليرغم داشتن قيافه مدرن و مترقي در واقع اسير شرع و فقه بود. آقاي سحابي كه دنبال چرائي شكست اصلاحات از مشروطه تا بحال است نمي بيند كه "تفاهم" فوق الذكر خود يكي از دلايل و نشانه هاي شكست آن جنبش بود.

     سحابي كه دو دستي به دين چنگ انداخته است براي حفظ بيضه اسلام مجبور است از اين و آن عاريت بگيرد و تاريخ را وارونه كند. او با لحني حق به جانب مي نويسد: « بنابراين اگر اروپا با كنار گذاشتن مذهب كاتوليك به توسعه و ترقي دست يافت، دليل مصداق اين حادثه در كشوري مثل ايران نمي شود. مرحوم شيخ محمد عبده در مباحثه با ارنست رنان و سران بزرگان دين مسيح گفته بود: ... شما دين خود را رها كرديد و جلو افتاديد و ما دين خود را رها كرديم و عقب مانديم.»

     خب دروغ است! نه "آنها" دين را رها كردند و نه شما! و اتكاء به جفنگيات مرحوم شيخ عبده راه به جايي نمي برد. يكم اينكه اروپا يا بهتر است بگوئيم طبقه بورژوازي، دين را رها نكرد. ماركس در مورد لوتر (كشيشي كه با اتكاء به دهقانان سلسله مراتب كليسا و امتيازات كشيشها را سرنگون و مذهب پروتستان را بنيان نهاد) گفت، او «كشيش را تبديل به فرد عامي كرد زيرا هر فرد عامي را تبديل به يك كشيش كرد... او جسم را از اسارت زنجير رها كرد زيرا مغز را به اسارت زنجير در آورد.... او ايمان به آتوريته را درهم شكست زيرا آتوريته ايمان را برقرار كرد.»

(نقل قولها از جلد سوم كليات آثار ماركس و انگلس ص 182 مقاله در آمدي بر نقد فلسفه حقوق هگل  Contribution to Critique of Hegel’s Philosophy of Law)

   دوم اينكه، طبقات حاكم ايران و كشورهاي اسلامي نيز هيچوقت دينشان را رها نكردند و نكرده اند. دنياي غريبي است كه حتا براي امري به اين روشني بايد مثال بزنيم: نمونه اش ايران قبل از انقلاب كه محمدرضا شاه خود را نظر كرده حضرت عباس مي دانست و حج مي رفت و شبكه گسترده مسجد مي ساخت و آخوندها را پروار مي كرد؛ نمونه اش اينكه در اين كشور 25 سال است سلطنت مذهبي حاكم است؛ نمونه اش ملي – مذهبي هاي ايران؛ نمونه اش رسانه هاي ماهواره اي سلطنت طلبان ايران كه در نذر كردن و نوحه خواني و تبليغ خرافه مذهبي با سيماي جمهوري اسلامي مسابقه گذاشته اند.

   آقاي سحابي! علت عقب ماندن بورژوازي در كشورهاي اسلامي آن است كه در عصري كه علم بطرز بيسابقه تكامل يافت و ابزار كشف حقايق طبيعت و تغيير طبيعت توسط بشر شد، اينها مشغول تسبيح انداختن بودند. وقتي اين تحولات بيسابقه موجب تغيير طرز فكر بشر شد و باورهاي كهنه بشر را يك به يك باطل اعلام و سرنگون كرد، در كشورهاي اسلامي طبقه بورژوازي هرچه بيشتر به باورهاي كهنه چسبيد. نمونه اش همين ملي – مذهبي هاي ايران كه رجوع به بنيادهاي اسلام را قطب نماي خود كردند و در دهه 1340 و 1350براي مقابله با رواج افكار ماركسيستي به تبليغ و ترويج اين تاريك انديشي در ميان جوانان مشغول شدند. جالب اينجاست كه اكنون مي خواهند حتا از اين عقب تر بروند و مباني فكري خود را از گورهاي چهار هزار ساله و دنياي اسطوره ها بيرون آورند. جالب اينجاست كه همين ملي – مذهبي ها وقتي با نظرات و استدلالات ماركسيستي روبرو مي شوند با بيحوصلگي مي گويند:"اين حرفها قديمي شده!!"

 

راهكارهاي آقاي سحابي براي مقابله با نفوذ آمريكا

     آقاي سحابي شكايت از آن مي كند كه در بين جوانان گرايش استقبال از حضور آمريكا پيدا شده است. به عقيده وي علت اين امر، تبليغ افكار مدرنيته غربي توسط جناح "دوم خرداد" است. او مي گويد: «... مردم سالاري اين 6-7 سال اخير مردم را طلبكار كرده است. حقوق مي خواهند ولي براي خودشان تكليف و مسئوليت ملي و وطني قائل نيستند. اگر در نظريه هاي طرح شده به اين مفاهيم توجه مي شد (يعني بجاي تبليغ مدرنيته غربي و دموكراسي نوع غربي، از فرهنگ ايراني استفاده مي شد – توضيح از ما) امروز بحث استقبال جوانان از حضور آمريكا اين قدر مطرح نمي شد.»

     شك نيست كه رشد گرايش استقبال از حضور آمريكا يك مسئله جدي در جامعه است و يكي از مشغله هاي مهم كمونيستها و مشخصا حزب ماست. اما قبل از ورود به تجزيه و تحليل اين معضل بگذاريد سريع چند نكته را طرح كنيم. آيا فكر نمي كنيد كمي بيشرمي لازم است كه آدم آنچه را در ايران حاكم است "مردم سالاري" بخواند و بعد بگويد مردم طلبكار شده اند؟ چرا گرايش استقبال از حضور آمريكا در ميان جوانان اينقدر آقاي سحابي را ناراحت كرده ولي عملكرد جمهوري اسلامي در 25 سال گذشته براي تامين منافع اقتصادي و سياسي قدرتهاي آمريكائي و اروپائي وي را سرسوزني برآشفته نمي كند؟ مگر منابع طبيعي و ثروتهاي حاصل از كار مردم ما را اين "مردم طلبكار"ند كه به شكم سيري ناپذير سرمايه هاي بين المللي سرازير مي كنند؟ در شرايطي كه امپرياليسم آمريكا تا بيت خامنه اي آدم دارد، سحابي از شعارهاي جوانان مبني به استقبال از حضور آمريكا نگران است! نگراني آقاي سحابي در مورد جوانان و مردم طلبكار، نگراني بي جايي است. آمريكا در ايران حضور دارد و حضورش را هم همان دوستان حكومتي امثال سحابي تسهيل مي كنند. اگر منظور سحابي از "تكليف و مسئوليت وطني" اين است كه مردم بايد براي پا بر جا نگاه داشتن رژيم جمهوري اسلامي بكوشند بايد تصريح كنيم كه مردم ايران هرگز نبايد چنين "تكليفي" را تقبل كنند. بزرگترين تكليف مردم در قبال اين دولت سرنگون كردن آن است. مردم اين رژيم را نخواهد بخشيد و جناياتش را فراموش نخواهند كرد، حتا اگر اين رژِيم توسط جنايتكار بزرگتري تهديد به مرگ شود. روياروئي مردم ايران با آمريكا، تحت پرچم اين رژيم و هيچيك از جناحهايش صورت نخواهد گرفت. نخواهيم گذاشت كه چنين شود.

     بازگرديم به موضوع رشد گرايش "استقبال از حضور آمريكا" در ميان جوانان. جواناني كه خواهان حضور آمريكا هستند در نتيجه تبليغ نظريه "مدرنيته غربي" توسط جريان "دوم خرداد"، دچار اين گرايش نشده اند. رشد اين گرايش توضيح علمي و واقعي دارد:

   اگر سحابي از جواناني كه از حضور آمريكا استقبال مي كنند دانشجويان انجمن هاي اسلامي و مشخصا دفتر تحكيم وحدت است، بايد بگوييم كه اين گرايش ربط مستقيم دارد به چسبيدن آنان به قدرت سياسي و تعهدشان به نظام ارتجاعي حاكم بر ايران. حركت اين گروه از دانشجويان در واقع بيان گرفتاري ها و زرنگ بازي هاي بخشي از حاكميت اسلامي است كه مي خواهد خود را با آينده ’خاورميانه بزرگ’ و طرح هاي آمريكا هماهنگ كند چون اين روند را حتمي و بازگشت ناپذير مي بيند. كشتيبان را سياستي دگر آمد. اينها هم عناصري هستند كه نمي خواهند از اين كشتي پياده شوند. استقبال از حضور آمريكا در ميان جوانان خانواده هاي حكومتي از هر جاي ديگر سازمان يافته تر است. فرزندان سران و كارگزاران رژيم جمهوري اسلامي (از هر دو جناح)  در تلاشند موقعيت ممتاز پدران خود را در شرايطي كه روش ها و باورهاي پدرانشان محتوم به مرگ است حفظ كنند. درست همانطور كه در مقطع انقلاب 57 فرزندان بسياري از سرمايه داران گردن كلفت رژيم گذشته حزب اللهي شدند. آنان هم از طريق اتخاذ يك "مانيفست سياسي جديد" و "قرائت جديد از قدرت"،  از مصادره اموال پدرانشان توسط سرمايه داران نورسيده اسلامي ممانعت بعمل آوردند و در  واقع پلي شدند براي ادغام طايفه شان در حكومت جديد. عين همين دارد دوباره اتفاق مي افتد. كم نيستند فرزندان عناصر كليدي حكومت كه به آمريكا پناهنده شده اند و از آنجا آمريكا را تبليغ مي كنند. بچه تيمسار رضائي دبير «شوراي تشخيص مصلحت نظام» يك نمونه تصادفي نيست. اينها يك قشر وسيع هستند. محرك اينها افكار مدرنيته غربي نيست، بلكه منافع طبقاتي شان و انگيزه حفظ قدرت است. اينها جزو مردم نيستند.

     اما گرايش استقبال از حضور آمريكا در ميان مردم، بويژه در ميان جوانان بي آينده و محروم، بسيار جدي است. علت اين گرايش نيز افكار مدرنيته غربي نيست. موجوديت قرون وسطايي جمهوري اسلامي اين گرايش را در اين بخش از جوانان ايجاد كرده و هر چه بيشتر اين حكومت پا بر جا بماند اين گرايش قوي  تر مي شود. اين گرايش، نمادي وارونه است از اينكه جوانان از دين و همه مظاهر قرون وسطايي بيزارند، از نظام اقتصادي و اجتماعي حاكم نفرت دارند، اما هيچ ايدئولوژي و برنامه سياسي رهائي بخشي در دسترشان نيست تا آن را به پرچم آمال و آرزوهايشان تبديل كنند.  در شرايطي كه اين جوانان خواهان زير و رو كردن وضع موجودند، آلترناتيو كمونيستي و افكار ماركسيستي در جامعه قوي نيست و در دسترس آنان قرار ندارد. ايدئولوژي ها و خط و مشي هاي مجاز «اپوزيسيوني» (نهضت آزادي و ملي مذهبي) نيز چنگي بدلشان نمي زند و حق دارند. زيرا ميان ايدئولوژي و برنامه سياسي ملي – مذهبي ها و رژيم حاكم تفاوت ماهوي و حتا فرق ظاهري نمي بيند. در چنين شرايطي، آمريكا سرابي است كه خلاصي از اين وضع را وعده مي دهد.

     رشد اين گرايش فقط مختص به جوانان نيست بلكه سنين مختلف را در بر مي گيرد. چنين گرايشي تحت  تاثير روحيه شكست و تداوم افكار كهنه و عقب مانده شكل گرفته است. اگرچه مردم هميشه در مقابل زور  مقاومت كرده اند اما شكستهاي متعدد، در آنان روحيه شكست طلبانه ايجاد كرده است. انقلاب 57 با وجود همه عظمت و اهميتش نتوانست ماموريت تاريخي خود را به انجام رساند. چرا كه فقط سلسله شاهي را سرنگون كرد و سلطنت روحانيت شيعه بجاي آن نشاند. قدرت دولتي به دست دارودسته ديگري از مرتجعين ايران افتاد و امپرياليستها از مجراي اين دارودسته جديد به نفوذ خود در ايران ادامه دادند. ايران نه فقط يك جامعه عقب مانده نيمه فئودالي بلكه عميقا نيمه مستعمره و تحت سلطه امپرياليستها باقي ماند. 25 سال تبليغ تاريك انديشي مذهبي و عبوديت كه ملي – مذهبي ها هم در كنار هيئت حاكمه در اينكار نقش داشته اند، روحيه يورش به عرش اعلا و بيرون كشيدن پيروزي از دهان شير را در بين مردم تضعيف كرد. بجاي آن، بسياري از توده ها پيروزي را در چيزهائي مانند انتخاب خاتمي ها به جاي ناطق نوري ها مي بينند. در ادامه همين منطق، زماني مي رسد كه پيروزي خود را در پيروزي جورج بوش بر خامنه اي جستجو كنند.

    تحت چنين شرايطي و در چنين جامعه اي، هيهات بتوان با ايدئولوژي مندرس ملي – مذهبي و برنامه سياسي ملي مذهبي ها جلوي نفوذ فكري و ايدئولوژيك آمريكا را گرفت. زيرا افكار و برنامه هاي سياسي اينها هيچ آينده متفاوتي را (متفاوت از وضع موجود) به جوانان ارائه نمي دهند. فقط تفكر ماركسيستي قادر است از امپرياليسم آمريكا دركي ماترياليستي و همه جانبه از ماهيت و تاريخچه امپرياليسم آمريكا به جوانان بدهد، تا بفهمند كه اين قدرت جهاني و بطور كلي نظام سرمايه داري جهاني نه تنها رهائي بخش نيست بلكه يكي از منابع اصلي رنج و فلاكت خلقهاي سراسر جهان منجمله مردم ايران است. فقط كمونيستها مي توانند حقايق تاريخ ايران را به جوانان بگويند و از جمله نشان دهند كه امپرياليسم آمريكا در ازاي سركوب خونين انقلاب ايران، خميني و دارودسته اش را به قدرت رساند.

 

نتيجه گيري

     ويژگي دوره كنوني اينست كه شالوده هاي نظم كهن و باورهاي منطبق بر آن پا در هوا شده اند. جهان نويني در بطن جهان كهنه استثمار و ستم دست و پا مي زند تا متولد شود. جهان كهن از همه ابزارهاي تبهكارانه و استعدادهاي مخوفش براي سقط  كردن اين آينده استفاده مي كند. خونريزيها، رنج ها و بحران هايي كه امروز مي بينيم حاصل اين رويارويي است. در چنين وضعي امثال آقاي سحابي با چراغ قوه در اعماق تاريخ مي گردد تا پيراهن نويي براي ايدئولوژي مندرس خود بيابد. اين ديگر نقطه اوج كمدي تراژدي ملي مذهبي هاست كه مي خواهند با لباس موميائي ها خود را نو نوار كنند.

   اكثريت مردم ايران نيازمند انقلاب دموكراتيك نوين و سوسياليستي هستند. زيرا تنها اين انقلاب است كه راه زندگي جديد را به آنان نشان مي دهد و مي تواند آن را واقعيت بخشد. تاريخ ايران تا كنون تاريخ سورچراني حاكمين داخلي و سلطه گران خارجي بوده است. اين ها را بايد جاروب كرد و بساطشان را بهم ريخت. جامعه ما نيازمند دولت و مناسبات نويني است كه تاريخ ايران مانند آن را بخود نديده است. مردم به چنين چيزي نياز دارند و براي رسيدن به آن بايد هر آنچه را كه بر سر راهشان قرار مي گيرد زير پا بگذارند و نابود كنند. چه مدرن باشد و چه سنتي. چه انسان باشد چه مافوق انسان. چه خارجي باشد و چه بومي. آينده به پرولتاريا تعلق دارد. اين مردم نياز به بازگشت به هيچ گذشته اي را ندارند. توفان انقلاب پرولتري بايد اين سرزمين را از هر آنچه كه پوسيده و كهنه است خوب جاروب كند. يك جامعه نوين، يك نظام اجتماعي ناشناخته بايد از اعماق اين جهنم سربلند كند تا براي اولين بار اكثريت مردم ستمديده مانند انسان زندگي كنند و ارباب سرنوشت خود باشند. ما نيازي به گذشته نداريم مگر براي درس گرفتن و ممانعت از تكرار آن. ما روي به آينده داريم. براي دست يافتن به اين آينده با هيچ چيز سرسازش نداريم زيرا جامعه كهن و پوسيده محكوم به نابود شدن است. يك جامعه نوين بطور حتم متولد خواهد شد. از ميان باد و بوران و زوزه گرگان  ره بسوي جامعه نوين مي گشائيم. زندگي اينجاست.

توضيحات:

* در اينجا روي سخن سحابي با دوم خرداديهاي حكومت  و مشخصا نظريه پردازشان يعني عبدالكريم سروش است كه از يك فيلسوف غربي بنام كارل پوپر پيروي مي كند. كارل پوپريكي از اعضاي محفل معروف به "محفل وين" بود كه پس از جنگ جهاني دوم معروف شدند. آنها  پوزيتويستهاي منطق گرا logical positivist  و ضد كمونيست و ضد ماركسيسم بودند. آنان دركي پوزيتويستي از علم ارائه دادند به اين صورت كه هر تئوري تا زماني كه عملا عيب و نقصي در آن يافت نشده، علم است. علم را ابزار كشف حقايق جهان و جامعه نمي ديدند زيرا چنين امري را ناممكن مي دانستند و بهمين اعتبار به اعتقاد آنان ماركسيسم يك تفكر دگماتيستي است زيرا ادعاي كشف حقيقت دارد.

 

 

 

درسهاي يوناني:  پيروزي تيم يونان در مسابقات فوتبال

 

دو جام بين المللي فوتبال به فاصله نزديك به هم برگزار شد. وقايع و نتايج يورو 2004 و جام ملتهاي آسيا ميليونها تماشاگر در كشورهاي مختلف را بدون اينكه خود بدانند درگير موضوعات مهمي مثل قدرت و ضعف، برد و باخت، جمع و فرد، اخلاق و ايدئولوژي كرد. عباراتي مثل "شگفتي يونان" يا "معجزه يونان" كم كم جاي خود را به اين داد كه يونان چگونه پيروز شد؟ و در آسيا نيز بار ديگر اين پرسش پيش آمد كه چرا ايران مدعي، باز هم نتوانست به فينال مسابقات راه يابد. مقايسه رفتار و عملكرد و تفكر يونان قهرمان اروپا با ايران ناكام آسيا درسهايي در بر دارد كه دامنه اش فراتر از دنياي توپ گرد است.

     اولين نكته اي كه پيروزي يونان آشكار كرد اين بود كه براي پيروز شدن در هر نبردي بايد تدارك ديد و با فكر تدارك ديد. دستيابي به هدف قهرماني قاره، در جاي خود، چيزي كمتر از برداشتن تاج زرين از وسط جانوران درنده تيزچنگ نبود. اگر با چنان هدفي و چنين مخاطراتي روبرو شويد چكار مي كنيد؟ انتخاب با شماست. مي توانيد دور اين هدف را خط بكشيد و كنار بايستيد و بگذاريد چرخ همانطور بچرخد كه تا به حال چرخيده. بگذاريد قدرت همچنان در دست صاحبان قدرت باقي بماند و ميدان رقابت در انحصار بزرگان باشد. ولي اين تنها انتخاب نيست. اول از همه مي توانيد جرات پيروز شدن به خود بدهيد. مي توانيد باور كنيد كه اين وضع را مي شود تغيير داد. مي توانيد از اينجا حركت كنيد كه هر گروه، هر اندازه هم كه بزرگ و نيرومند باشد به هر حال نقاط ضعف و شكننده اي دارد. و هر دسته ضعيف و كوچك هم نقاط قوتي دارد كه اگر آنها را بشناسد و بكار گيرد مي تواند نيرو بگيرد. اين تفكر پايه اي تيم يونان در جام اروپا بود. اين را مقايسه كنيد با تفكر حاكم بر تيم ايران در جام آسيا كه قبل از هر كار و بيشتر از هر چيز، پيروزي خود را در به قول خودشان "توكل به خدا" و "تعصب ايراني" جستجو مي كردند. يعني به دنبال پيروزي الله بختكي بودند!

     اما تفكر يوناني ها زاييده ذهن اين يا آن بازيكن نبود. نتيجه تصميم گيري كل بازيكنان هم نبود. اين تفكر از اعماق تاريخ باستاني بيرون نيامده بود و به اصطلاح "اصالت يوناني" نداشت. پيش از اين، يونان بارها تلاش كرده بود تا به مرحله پاياني جام اروپا راه يابد كه هميشه در اين كار ناكام مانده بود. يونان با لاف زدن بر سر اينكه "ما مهد تمدن و دمكراسي و ورزش اروپا هستيم"  نمي توانست گره كار را بگشايد. براي پيروز شدن به يك رهبري جديد نياز بود. رهبري كه هم خواهان پيروزي باشد و هم راه و روش و رمز پيروزي را بداند. رهبري كه از صفر شروع كردن و نترسيدن از شكست و نترسيدن از بزرگان را بارها تجربه كرده باشد. رهبري كه توانايي ترسيم استراتژي و تاكتيك هاي عمومي و مقطعي را داشته باشد. به نيروهايش اعتماد كند، اعتماد آنان را به خود جلب كند، نقاط قوت آنان را كشف كند و نيروي نهفته فرد فردشان را در خدمت به هدف جمع بكار گيرد. در اين ميان قرعه به نام "اتو رهاگل" افتاد كه تفكر و تجربه اين كار را داشت. تفكر و تجربه پيروزمند"غير يوناني" با توانايي و تحرك بومي درآميخت و نتيجه داد.

     اما پيروزي، آسان بدست نمي آيد و در مورد يونان نيز چنين بود. تفكر صحيح و پيروزمند و خواست پيروزي نمي توانست به تنهايي و خود بخود، جام را به آتن ببرد. براي اينكار نياز به تمرين بسيار، كسب آمادگي در جريان نبردهاي واقعي، بررسي و بحث و جمعبندي منظم از عملكرد خود و حريفان، و انضباط و پشتكار گروهي و فردي بود. رهبري تيم مي دانست كه بايد همه اين كارها را برنامه ريزي و رهبري كند. موفقيت يونان نتيجه موفقيت در اين كارها بود. رهبري تيم از چند ده بازيكن و كادر فني و پزشكي، يك گروه متحد و فشرده ساخت كه تلاش و ابتكار عمل هر بازيكن فقط در چارچوب اهداف كل گروه شكوفا مي شد و به حركت تيم خدمت مي كرد. فقط مجسم كنيد كه روابط و شرايط حاكم بر تيم يونان چيزي شبيه به تيم ايران بود. مقامات اداري و انتظامي و امنيتي براي خودشان يك پا سرمربي بودند و در همه چيز دخالت مي كردند. فلان"سردار" قلدر پيش سرمربي مي رفت و توصيه مي كرد كه بهمان بازيكن را هم به تيم ملي دعوت كنيد! مجسم كنيد كه يونان هم تحت عنوان يك تيم، يك جمع ملوك الطوايفي بود كه چشم ديدن همديگر را نداشتند. از اينكه ’اتو رهاگل’ قبل از هر مسابقه دقيقا به افراد تيم تحت رهبريش چه مي گفت بي خبريم، ولي مطمئنيم كه مثل مقامات ورزشي جمهوري اسلامي يعني هاديان اصلي تيم ملي ايران تبليغات نژادپرستانه نمي كرد و حريفان را بي ارزش و شايسته له كردن معرفي نمي كرد. يكي از عوامل مهم درگيري دو بازيكن تيم ملي ايران در بازي با بحرين، كه از عدم انسجام و نبود روابط تيمي صحيح حكايت مي كرد، همين تبليغات ايدئولوژيك فاشيستي عليه اعراب بود. روحيه و اعصاب بازيكنان ايران به علت گل خوردن و عقب افتادن از تيم ملتي كه آدم حسابش نمي كردند و نمي كنند، كاملا بهم ريخته بود. هر گروه و جماعتي، در هر مبارزه اي در زندگي، خواه ورزشي خواه سياسي و اجتماعي، اگر چنين بي انضباط عمل كند، يا اگر حريفان را دست كم بگيرد، به هدف نهايي نمي رسد كه هيچ، در همان گام هاي اوليه ضربه مي خورد و از صحنه رقابتها حذف مي شود.

     در اينجا نمي توانيم بحث اخلاق در ورزش را ناديده بگيريم و از كنارش بگذريم. اخلاق حاكم بر صحنه ورزش با ايدئولوژي حاكم بر دستگاه ورزش رابطه تنگاتنگ دارد. ورزش حرفه اي به معنايي كه در دنياي سرمايه داري بوجود آمده، به قوانيني كه سرمايه داري برقرار كرده متعهد است و فراتر از آن اخلاق و عدالتي نمي شناسد. اين ورزش، نتيجه گرا است و براي پيروز شدن از زشت بازي كردن، از به هيچ گرفتن علاقه و سليقه صدها ميليون تماشاگر ابايي ندارد. درست مثل خود سرمايه داري، پول و وقت تماشاگر را از آن خود مي كند و محصولي به او تحويل مي دهد كه مي تواند باب طبعش نباشد اما مجبورست آن را مصرف كند. در اين نوع ورزش، فقط براي گل نخوردن مي توان ساق حريف را به خشن ترين شكل هدف قرار داد. مي توان وقت تلف كرد. مي توان براي فريب داور و اخراج بازيكن حريف، نقش بازي كرد و به يك تلنگر نقش زمين شد. نظير همان كاري كه بازيكن چيني در ديدار با ايران كرد. در اين نوع ورزش، رقابت و برتري يك گروه يا يك فرد هدف است نه دوستي و همبستگي مردم و ملتها. جالب اينجاست كه در زمان مائوتسه دون يعني وقتي كه چين هنوز يك كشور سوسياليستي بود و به سيستم جهاني سرمايه داري نپيوسته بود، ورزشكارانش با شعار "اول دوستي بعد رقابت" به ميدانهاي بين المللي مي آمدند و به جهانيان همبستگي ميان مردم را مي آموختند. آنان براي بازي خوب حريفانشان و نيز براي مردمي كه تماشاگر مسابقات بودند دست مي زدند. اين رسم شايسته يعني تشكر و تشويق تماشاگران توسط ورزشكاران كه امروز اينجا و آنجا مي بينيم توسط ورزشكاران چين سوسياليستي باب شد. اينگونه ارزشها و اخلاقيات، يكسره با ارزشهاي ورزش حرفه اي سرمايه داري فرق داشت.

     همانطور كه گفتيم در اين ورزش حرفه اي با همه زشتيهايش، براي ماندن در ميدان رقابت بالاخره بايد قوانيني را رعايت كرد. هركس بخواهد اين قوانين را زير پا گذارد كنار گذاشته مي شود يا مجازات مي شود. تيم يونان هم جزئى از همين ورزش سرمايه داري است و معيارها و مناسباتش بسيار متفاوت است از آنچه بر دستگاه فئودالي ورزش ايران حكمفرماست. در ورزش ايران مي توان قوانين را به راحتي زير پا گذاشت و آب از آب تكان نمي خورد. براي مثال، اگر نظير صحنه درگيري دو مدافع تيم ايران در بازي با بحرين، در جريان بازيهاي جام اروپا اتفاق مي افتاد، نه فقط آن دو بازيكن با محروميت هاي جدي و طولاني مواجه مي شدند بلكه مسئولين هدايت فكري و روحي چنين تيمي نيز بطور جدي مورد بازخواست قرار مي گرفتند و چه بسا تن به كناره گيري مي دادند. اما در نظامي كه مسئولين بلند پايه سياسي و مذهبيش با وجود رسوايي هاي سياسي و افتضاحات آشكار مالي خم به ابرو نمي آورند و حتي به شكل ظاهري از صحنه كنار نمي روند، طبيعي است كه ورزشكاران خاطي اش هم طعم مجازات را نچشند.       

از اين اشاره بگذريم و به درسهاي يوناني برگرديم و راز و رمز پيروزي بر بزرگان قدرتمند. فوتبال، جنگ نيست و استراتژي پيروزي در فوتبال نيز با استراتژي پيروزي در جنگها كه مبتني بر "حفظ نيروهاي خودي و نابودي نيروهاي دشمن" است تفاوت اساسي دارد اما شباهتهائي هم دارد. در فوتبال بايد دروازه خودي را حفظ كرد و دروازه حريف را فرو ريخت. در اينجا بايد انرژي خود را تا آخرين لحظه حفظ كرد و انرژي حريف را تحليل برد. در اينجا بايد راه هاي رخنه به پشت ديواره اي دفاعي حريف را شناخت، از فرصتهاي نادر براي غافلگير كردن حريف و شليك موثر به دروازه حريف سود جست و همزمان حملات و فرصتهاي حريف را خنثي كرد. هنر  رهبري تيم يونان اين بود كه جمعي از بازيكنان "معمولي" را كه ظاهرا نه در كار دفاعي و نه در حمله، حريف ستارگان و غولهاي فوتبال اروپا نبودند و نسبت به آنان از امكانات و تسهيلات كمتري داشتند را به يك ماشين جنگي يكپارچه، يك تانك، تبديل كرد. اين رهبري به يارانش آموخت كه قدرت بدني خود را افزايش دهند، سرعت خود بالا ببرند، تا آنجا كه نياز است يكپارچه بدوند و دفاع چند لايه بسازند و ضعفها و خطاهاي يكديگر را جبران كنند، تا آنجا كه نياز است يكپارچه بدوند و راه رخنه در خطوط دفاعي حريف را باز كنند، بيگدار به آب نزنند و همه انرژي خود را يكباره تلف نكنند، آنجا كه نياز است بازي را آرام و قفل كنند و به خود فرصت استراحت و تجديد قوا بدهند. يوناني ها مي دانستند كه نقاط قوت حريفان و بازيكنان موثر هر تيم را بايد با تمركز قواي كافي خنثي كنند و ميدان عمل به آنان ندهند. آري فوتبال، جنگ نيست و سياست هم فوتبال نيست، اما نگاه به راز و رمزهاي اين پيروزي مي تواند براي نيروهاي مبارز كوچك و به ظاهر ضعيف و توده هاي محرومي كه در مقابل ستمگران ضعيفند اما مي خواهند بهر ترتيب شده اين ستمگران قوي را بر زمين بكوبند و پيروز و رها شوند، چراغ انديشه و عمل را روشنتر كند. زماني لنين رهبر انقلاب سوسياليستي روسيه در روزهاي بحران انقلابي، شعار ’جرات جرات و باز هم جرات’ را جلو گذاشت. جوهر شعار لنين اين بود كه در اين شرايط‏‏، طبقه كارگر و زحمتكشان بايد قبل از هر چيز جرات كنند و دست به اقدام انقلابي براي كسب قدرت سياسي بزنند. در ميدان كوچك فوتبال و در صحنه رقابت ورزشي هم تيم يونان، رهبري و سازماندهي مناسب خود را يافت، جرات پيروزي بر تيمهاي قدرتمند را به خود داد و اين كار را با تلاش بي وقفه و جبران عقب ماندگيها، تحت شعار ’دويدن دويدن و باز هم دويدن’ به انجام رساند. آيا اين سه درس عام از يونان 2004 براي كساني كه خواهان پيروزي و رهايي هستند حياتي نيست؟

 

نامه اي از خوانندگان :

 

رفقا: من اين نامه را دريافت كرده ام. فكر كردم براي نشريه جالب باشد. 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        راستي فوتبال جام ملتهاي اروپا را ديدي؟ من اخبارش را دنبال كردم و فقط دو تا بازي را ديدم. چون تلويزيون ندارم. اما، غرضم از طرح اين مساله تجزيه و تحليل هايي است كه صورت گرفت. يكم اينكه جوانهاي ممالك جهان سوم، عمدتا طرفدار ضعفا هستند. مثلا تيم پرتقال يا چك يا يونان ـ كه برنده شد.(واقعا چرا اينهمه وجد از پيروزي  تيمهاي ضعيف جهان سوم؟ توده ها بخصوص جوانان در آن امكان پيروز شدن بر حريف قوي را مي بينند. اين قبل از اينكه  ضعيف پرستي باشد اميدواري و خوشبيني است در مورد امكاناتي كه در مقابل انسان تحت ستم موجود است. امكان پيروزي.)

دوم مساله برنده شدن تيم يونان است. برخي تحليلها بر سر مسابقات ورزشي و بطور كلي ورزش، خيلي شبيه تحليل هاي سياسي ميشود. ميدوني چرا تيم يونان  برنده شد؟چون چيزي براي از دست دادن نداشت. اين حرفي است كه توسط مربي آلماني آنها كه امروز به اسطوره تبديل شده و مردم يونان او را زئوس خطاب ميكنند، بارها گفته شده است. ميدوني كه در ابتداي بازيها، شرط بندي روي برد يونان فقط يك شوخي بيمزه بنظر ميآمد. آنها آخرين احتمال بودند. با اين وجود آنها اول شدند. همه مفسران حرفه اي ميگويند آنها پيروز شدند چون چيزي براي از دست دادن نداشتند. من اين تفسيرها را دنبال ميكنم. خيلي جالب است. يكي ديگر از نكات جالب اين است : مفسران وارد ميگويند آنها اول شدند چون خيلي خوب نقاط قوت و ضعف خود را؛ و نقاط قوت و ضعف حريف ها را، مي شناختند. تمام ويژگي تيم يونان اين بود. و بعلاوه اينكه فوق العاده سخت كوش و خستگي ناپذير بودند. آنها دفاع فوق العاده اي داشتند كه هيچكس نميتوانست از آن رد شود. مربي پرتقال ـ كه روزي تيم برزيل را به مقام اول جهاني رسانده بود ـ ميگفت كه: دفاع يوناني ها مثل صخره اي عبور ناپذير بود و كسي بلد نبود چطور بدرون آن نفوذ كند. در عينحال يوناني ها صرفا دفاعي نبودند. آنها بلد بودند كه به قول ايراني ها: لحظه ها را شكار كنند. بيك معناي مثبت ميگويند كه آنها فرصت طلبان خوبي بودند! يك ويژگي ديگر كه خيلي مهم است و در سياست نيز مصداق دارد، انسجام فوق العاده بالاي تيم يونان بود. يك تيم متحد و قوي و منسجم كه كسي بدنبال قهرمان شماره يك شدن نبود. آنها ميخواستند متحدا برنده شوند. مفسران با تجربه امر ورزش (مثلا مفسر س ان ان و گاردين و نيويورك تايمز) از يك ويژگي مهم ديگر صحبت ميكنند: اينكه مربي تيم با همه وجود به افرادش اعتماد داشت و آنها را براي دست زدن به هر ابتكار و خلاقيتي كه كمك به پيروزي تيم بكند آزاد گذاشته بود. و تيم نيز عاشقانه مربي خودش را دوست ميداشت؛ و به او و راهنمايي هايش اعتماد داشت.در عينحال، مربي،  تيم را رهبري ميكرد. يعني مساله صرفا رها كردن خلاقيت هاي تيم نبود. اين جمله مربي تيم خيلي بجا است كه به افرادش گفته بود: شما قوي و فوق العاده هستيد. مقاوم و خستگي ناپذير هستيد. شما قوتها و ضعفهاي خودتان و قوتها و ضعفهاي حريف را خوب مي شناسيد. هرجا حريف دارد از نقاط قوتش استفاده ميكند آنرا با نقاط قوت خود خنثي كنيد. حتا اگر اين منجر بخطا شود. همينطور بدويد. شما هيچ چيز براي از دست دادن نداريد. بنظر من اين توصيه فوق العاده آمد.

 خلاصه اينكه زندگي بسيار متنوع و پر ماجرا است. فوتبال؛ و زندگي و مرگ مارلون براندو همه شان جزئي از زندگي و مبارزه است. 

 

چرا عراق؟

اهداف و جاه طلبی های جهانی آمريكا در جنگ عليه عراق

 

نوشته: لاري اورست

برگردان فارسي اين مقاله از روي متن انگليسي مندرج در نشريه كارگر انقلابي – ارگان حزب كمونيست انقلابي آمريكا- شماره 1242 تاريخ مه 2004، صورت گرفته است.

 

گفتند جنگ بخاطر سلاحهاي كتشار جمعي است. اما چنان سلاحي پيدا نشد.

گفتند جنگ عليه تروريسم است. اما ارتباط عراق با القاعده هرگز پيدا نشد.

   گفتند جنگ بخاطر پايان دادن به گورهاي جمعي است. اما سربازان بوش صدها تن از مردم عراق را در فلوجه به گورهاي جمعي سپردند.

گفتند هدف جنگ به ارمغان آوردن "آزادي و دموكراسي" به عراق است. اما دستاورد اين تجاوز بيرحمانه هيچ نبود جز خانه گردي، توقيف و بستن روزنامه ها، عقب انداختن انتخابات و كنترل آن، زنداني كردن مردم به جرم بيان مخالفت و نارضايتي.

   گفتند جنگ بخاطر بركنار كردن رژيم صدام حسين است. اما در مناطقي كه مقاومت سربلند كرده  فرماندهان بركنار شده بعث را مبدل به جنگ سالاران جديد كرده اند.

   گفتند جنگ بخاطر پايان دادن به "اتاق هاي شكنجه و سلولهاي تجاوز جنسي" رژيم صدام است. اما همه مي دانيم كه سازمان اطلاعات ارتش آمريكا و سيا، اداره زندانهاي آن رژيم را بعهده گرفتند و شكنجه و تجاوز جنسي خود را پيش بردند.

 

آيا اكنون اجازه داريم در باره علل واقعي بروز اين جنگ صحبت كنيم؟

    از زمان شروع جنگ  سيلي از گزارشهاي خبري، افشاگريها،  بيانيه هاي رسمي، بازخواستها و بحثهاي دائم همراه با تجزيه و تحليل در مورد حمله  به عراق و اشغال آن، جريان داشته است. لاكن  انگيزه آمريكا در دست زدن به اين جنگ عمدتا مورد بي اعتنائي واقع شده، تحريف گشته و يا عامدانه پوشانده شده است.

    اگر ندانيد چرا آمريكا در عراق است، اگر فكر كنيد كه اين جنگ فقط مربوط به سياستهاي جورج بوش و دوستانش است، آنوقت خصلت اين جنگ را نخواهيد فهميد و يا  از علل سير شتابناك وقايع  سر در نخواهيد آورد. به اضطرار اوضاع و خطرات و فرصتهاي آن پي نخواهيد برد  يا نخواهيد فهميد كه براي مقابله با جنگ حكام آمريكا عليه جهان، چه بايد كرد؟  نمي توانيد به عمق ضربه پذيري امپرياليستها پي ببريد؛ نمي توانيد امكان واقعي شكست آمريكا در عراق و احتمال شكل گيري يك بحران سياسي حاد درست در خود آمريكا، در دل اين حيوان زشت سيما، را ببينيد. در واقع نخواهيد توانست ببينيد كه چه ظرفيت بالقوه عظيمي براي مبارزه توده اي و براي مقاومت از سوي طبقات تحتاني براي عوض كردن مسير تاريخ – همين حالا- وجود دارد.

 

كند و كاو عميق

مدارك زيادي اين حقيقت را ثابت مي كند كه كليه ادعاهاي آمريكا  براي شروع جنگ در عراق بهانه تراشي و دروغ بود؛ از بهانه جلوگيري از حمله تروريستي به آمريكا گرفته تا مسئله خلع سلاح صدام، و  آوردن آزادي براي مردم عراق و خاورميانه همه و همه دروغ هاي عامدانه بود.

    جنگ آمريكا عليه عراق در حقيقت ادامه همان سياست مداخله جويانه هشتاد ساله امپرياليسم آمريكا در خاورميانه است؛ خاورميانه اي كه 60 درصد ذخاير نفتي جهان را در دل دارد و راه ارتباطي بين اروپا، آفريقا و آسيا مي باشد. هدف آمريكا تسلط بر اين منطقه و كنترل آن بوده است.

    علاوه بر اين، جنگ جاري تحت تاثير  يك برنامه جهاني گستاخانه كه بعد از 11 سپتامبر توسط كابينه بوش به مرحله عمل در آمد، شكل گرفت.  اين جنگ نامحدود كه تحت عنوان "جنگ عليه تروريسم" پيش برده مي شود در واقع جنگي تروريستي عليه توده هاي مردم جهان است؛ آمريكا با اين جنگ قصد دارد دامنه و عمق نفوذ امپراطوري آمريكا را گسترش دهد و براي دهها سال ثبات آن را تضمين كند.

     ايجاد دولت تحت الحمايه و دست نشانده در عراق براي عملي كردن برنامه "امپراطوري بزرگتر" يك نقش محوري دارد.

    مقاومت و تلاطم فزاينده در عراق ريشه در ماهيت انگلي و غارتگرانه اين جنگ و اشغال و در جاه طلبي هاي افسارگسيخته و محدوديتهاي واقعي قدرت آمريكا دارد.

ريشه ها و علل جنگ عليه عراق

 
علل اين جنگ كدامند؟ كتابهاي متعددي در افشاي بوش و هيئت دولت وي به بازار سرازير شده  كه در آن به دروغ هاي بوش و به روابط خانوادگي اش با سازمان سيا و ديكتاتورها و حاكمان مستبد خاورميانه و روابطش با كمپاني هاي مختلف اشاره شده  و بدينوسيله اطلاعات قابل ملاحظه اي افشا شده است. اين خود نشاندهنده آن است كه گروه كثيري از مردم كه نقطه نظرات متفاوتي دارند، با رژيم بوش مخالفند.

    اما ما نياز به آن داريم كه اين مسئله را عميق تر، خيلي عميق تر، درك كنيم. اين جنگ نشئت گرفته از شخصيت معوج بوش،  روابط وي با كمپانيها و يا گذشته خانواده بوش و ديك چني و ديگر گانگسترهاي نو محافظه كار نمي باشد. اين جنگ ريشه در اعماق نظام چركي و روابط اجتماعي حاكم دارد.

     اين نظام و امپراطوري آمريكا كه زاده آن است ريشه در ضروريات و مقتضيات سرمايه داري جهاني يا امپرياليسم دارند. سرمايه داري جهاني  نيازمند استثمار بازارها و منابع و كار در سراسر جهان است؛ نيازمند سلطه  سياسي - نظامي معدودي از كشورهاي سرمايه داري قدرتمند بر سرزمين هاي وسيع جهان است.  بهمين سبب امروزه آمريكا مبلغ 5 تريليون (5 هزار ميليارد) دلار  در نقاط مختلف جهان سرمايه گذاري كرده است؛ مبلغ 2 تريليون دلار در سال به تجارت خارجي اختصاص داده است؛ و شبكه هاي عظيم  توليدي، مالي و تجاري را كه مانند كمربندي بر دور جهان كشيده شده اند، اداره مي كند. 500 هزار نفر از ارتش آمريكا در 700 پايگاه نظامي در 120 كشور از 189 كشور جهان كه عضو سازمان ملل اند، مستقر مي باشد؛ هزينه هاي نظامي آمريكا سالانه بيش از 450 ميليارد است و اين در تاريخ بيسابقه مي باشد.

    امپرياليسم آن نظامي است كه رقابتهاي تلخ ميان قدرتهاي بزرگ بوجود مي آورد؛ همانگونه كه امروز شاهد بروز اختلاف بين آمريكا،  روسيه،  فرانسه و ديگر قدرتهاي بزرگ هستيم. امپرياليسم نظام حرص و آز سازمان يافته است كه پشتوانه اش سلاحهاي كشتار جمعي است؛ نظامي است كه همواره به تجاوز و جنگ پا مي دهد.

    در چنين نظامي جايگاه عراق چيست؟ كنترل خاورميانه (منجمله عراق) و  ذخاير بيشمار نفت منطقه خاورميانه در صد سال اخير كليد دست يابي قدرت هاي جهاني به تسلط بر جهان بوده است.

      پس بالاخره جاي نفت در معادله آغاز جنگ آمريكا عليه عراق چيست؟  كابينه بوش با دقت و ظرافت خاصي مدتها قبل از آغاز جنگ ( و تا كنون) از ايجاد رابطه ميان مسئله نقت خاورميانه و جنگ آمريكا عليه عراق، اجتناب كرده است. آمريكائي ها هر بهانه اي آورده اند و براي هر بهانه نمايشي اجرا كرده اند (مانند اينكه  عراق ميكروب سياه زخم (انتركس) يا سلاحهاي كشتار جمعي دارد و با القاعده ارتباط دارد و عراق نياز به آزادي دارد و صدتا بهانه ديگر) اما كلمه "نفت" و ارتباطش با جنگ عليه عراق را هرگز حتا مورد اشاره قرار نداده اند.

    در واقع كنترل توليدات انرژي جهان هدف جنگ 2003 مي باشد همانطور كه ظرف ده ها سال اين مسئله جزو اهداف استراتژيك مركزي آمريكا  بوده است. دليل اين هدف آن نيست كه مردم آمريكا ماشين هاي بزرگ مي رانند يا اينكه بوش و معاونش (ديك چيني) "مردان نفتي" و "طرفدار جناح نفتي" مي باشند. در واقع كل سرمايه داري كورپوراتيو حاكم در آمريكا "مردان نفتي" اند. نفت ابزار كليدي آنان در هژموني جهاني شان است؛ همانطور كه يكبار ديك چيني (معاون بوش) گفت، هر كس كنترل جريان يابي نفت جهان را  داشته باشد در واقع گلوگاه اقتصاد جهاني را در دست دارد. 

    نفت يك نهاده (*) اقتصادي بسيار مهم است كه  تاثيرات قيمتي آن بر هزينه هاي توليد، سود  و تفوق در رقابت  سرمايه ها تاثير مي گذارد: آنهم نه فقط بر هزينه هاي توليد و سود و قابليت رقابت كمپانيهاي نفتي بلكه بر روي سرمايه بطور كل.  نفت اهرم و اسباب رقابت به شمار مي رود. كنترل داشتن بر نفت فقط به معناي آن نيست كه كنترل كننده از آن به عنوان اهرمي عليه آنهائيكه  حياتشان به نفت بستگي دارد استفاده مي كند بلكه اهرمي است براي كنترل اقتصاد جهان. هر قدرتي بخواهد نيروي نظامي اش را در جهان به حركت درآورد بايد مقدار قابل توجهي نفت در اختيار داشته باشد.  شاهرگ اصلي نفت خام جهان در خليج فارس قرار دارد زيرا 65 درصد از ذخاير نفتي پيش بيني شده  جهان در اين منطقه است و داراي  34 درصد از ذخاير گاز طبيعي است و  امروزه نزديك به 30 درصد از محصول نفت و گاز طبيعي جهان را توليد مي كند.

    آمريكا بهمين خاطر براي ده ها سال در خاورميانه دست به مانور، مداخله، قلدري، جنگ (و حتا تهديد به استفاده از سلاح هسته اي) زده است؛ انگيزه و محرك اصلي اش همواره همين بوده است (چه در دوران حكومت حزب جمهوريخواه يا حزب دموكرات آمريكا).

    انگيزه و محرك آمريكا در پشتيباني از بقدرت رسيدن صدام حسين در سالهاي 1960 همين بوده است؛ بهمين دليل در سالهاي 1970 دولت نيكسون از خلق كرد استفاده كرد و بعد از پشت به آنان خنجر زد تا آنجا كه سبب مرگ هزاران تن و آواره شدن ده ها هزارتن از آنان شد؛ بهمين دليل  دولت آمريكا در سراسر سالهاي 1980 در هر يك از جنايتهاي صدام (چه زماني كه به ايران حمله كرد و چه زماني كه كردها و ايراني ها را به گاز شيميائي بست) همدست وي بوده است؛ يعني آمريكا در كليه آن جنايتهائي كه در سال 2003 بعنوان دلايلش براي بركنار كردن صدام بر شمرد، همدست وي بوده است.

     نكته در آن نيست كه اينها رسما رياكار و مزورند. بلكه تاريخ نشان مي دهد كه عملكردهاي آمريكا در اين منطقه همواره بر مبناي پيروي از منافع امپراطوري اش  بوده و نه اهداي آزادي. نكته در آن است كه همه اين ها موجب جنايت عليه مردم و رنج هاي بي حد و حصر شده است و در مقابل به خشم ضد آمريكائي و مقاومت عليه آن پا داده است. اگر اين تاريخ را درك كنيد آنگاه هر زمان كه بشنويد  كسي "ايالات متحده آمريكا" را مترادف با "آزادي" قرار مي دهد  از شدت خشم بغض راه گلويتان را خواهد بست.

 

دهه 1990 پيش در آمد جنگ

 بدنبال اولين جنگ خليج فارس، در دهه 1990 پايه ها و زمينه هاي جنگ 2003 عليه عراق ريخته شد. اما نه بدلايلي كه به شما گفته اند.

     دليل رسمي هر دو دولت كلينتون و بوش، كه بطور كلي رسانه هاي عمومي هم آن را زير سوال نكشيدند، اين است كه صدام مكررا حرفهاي سازمان ملل را بهيچ گرفت، قطعنامه هاي سازمان ملل را ناديده گرفت، و  قوانين بين المللي را مورد اهانت قرار داد. اما اين روايت بوضوح واقعيت را وارونه جلوه مي دهد. اينها واقعيت ندارد و در رابطه با آنچه در عراق رخ داد نمي توان آنها را بحساب آورد.

      حقيقت امر آنست كه رژيم صدام از روي ناچاري خواهان برچيده شدن تحريمهاي اقتصادي بود بنابراين اغلب به قطعنامه هاي سازمان ملل گردن گذاشت و از همين رو خلع سلاح رژيم صدام در اوايل سالهاي 1990 و به احتمال قوي در نيمه 1990 كامل شد. بهمين خاطر بعد از تجاوز نظامي آمريكا هيچگونه سلاح شيميائي و بيولوژيكي و هسته اي در عراق پيدا نشد.

    اما هدف آمريكا در عراق طي سالهاي 1990 بهيچوجه خلع سلاح يا وادار كردن عراق به اجراي قطعنامه هاي  سازمان ملل نبود. هدف آمريكا تغيير رژيم بود. بهمين دليل آمريكا به طور غير قانوني دست به يك كودتا براي سرنگوني صدام حسين زد كه ناكام ماند. بهمين دليل آمريكا بطور غير قانوني كار گروه بازرسان تسليحاتي سازمان ملل را تبديل به عمليات جمع آوري اطلاعات در خدمت به طرح هاي سوء قصد كرد؛ و بهمين دليل حتا بعد از اينكه رژيم صدام خلع سلاح شد به تحريم هاي كشنده ادامه داد.

    يك نكته كاملا روشن است و آن اينكه  پيدا نكردن سلاحهاي كشتار جمعي در عراق نه تنها مهمترين توجيه دولت آمريكا براي اثبات حقانيت جنگ 2003 را باطل ساخت، بلكه مهمترين عامل توجيه آمريكا  در خصوص ادامه سالها تحريم عليه عراق بعنوان ضمانتي براي وادار كردن صدام به اجراي قرارهاي سازمان ملل را نيز باطل مي سازد. اين تحريم ها موجب مرگ  بيش از نيم ميليون و شايد يك ميليون و نيم تن از مردم عراق شد. من در سفري كه در سال 1991 به عراق كردم به چشم ديدم كه اكثر قربانيان تحريم هاي اقتصادي را كودكان تشكيل مي دهند. چرا دست اندركاران دولتي و روساي رسانه هاي گروهي  كه با  براي مردم عراق اشك تمساح مي ريزند  در مورد اين جنايات حرفي نمي زنند؟

    در سالهاي 2001،  سياستمداران آمريكا از صدام كه بقول بوش " مشغول كندن قبر" خودش بود به هيچ وجه واهمه و دغدغه اي نداشتند. بلكه به عراق تضعيف شده بصورت هدفي كه فرصت ارائه مي دهد نگاه مي كردند.

    شروع جنگ به خاطر " اطلاعات جاسوسي محرمانه " غلط  نبود. در حقيقت اطلاعات محرمانه در مورد توانائيهاي نظامي عراق در كليت خويش كاملا درست بود. در اكتبر 1998 "كميسيون بين المللي انرژي اتمي" تائيد نمود كه عراق در زمينه اتمي خلع سلاح شده  است. سال بعد  اعضاي گروه خلع سلاح شوراي امنيت سازمان ملل  به اين نتيجه رسيد كه " قسمت عمده برنامه اسلحه سازي عراق از بين رفته است."  آقاي اسكات ريتر كه بازرس سابق سازمان ملل در زمينه تسليحات است در اين زمينه نوشت كه در نيمه 1990،  سازمان ملل تائيد كرد كه  90 تا 95 درصد از خلع سلاح انجام شده است.  تمامي اين جزئيات دال بر درستي اطلاعات محرمانه است. خلاصه آنكه،  ايجاد وحشت نسبت به دسترسي صدام به  سلاحهاي كشتار جمعي،  دروغي عامدانه و  آگاهانه بود.

بي جهت نيست كه كنگره آمريكا كه سگ دست پرورده است،  دروغ هاي مربوط به وجود سلاحهاي كشتار جمعي در عراق را مورد بازجوئي و تحقيق قرار نمي دهد.

    بنابراين در اواخر سالهاي 1990 مسئله اساسا اين نبود كه صدام سلاحهاي كشتار جمعي دارد. حتي "مستبد" بودن صدام هم مسئله اي براي حاكمان آمريكا نبود.  اتفاقا اعمال استبداد بر مردم عراق از سوي صدام براي آمريكا بسيار مفيد و موثر بود و بهمين دليل  در گذشته حكام آمريكا از حسين پشتيباني مي كردند.  مسئله اين بود كه ادامه بقاي صدام ، باعث فرسايش نفوذ آمريكا در خليج فارس مي شد و براي امپراطور جهانخوار مشكل توليد مي كرد.

    ادامه بقاي صدام حسين ، بعد از دهسال تيرگي روابط  و كشمكش با آمريكا، به منزله توهين و دهن كجي به "اعتبار و آبروي" آمريكا در منطقه بود و تصوير قدرقدرتي آمريكا را خدشه دار مي كرد. مصيبتي كه بوسيله تحريم هاي سازمان ملل بر شهروندان عراق تحميل شد، حملات هوائي مداوم، نابودي گام به گام ملت فلسطين توسط اسرائيل و حمايت آمريكا از حكومتهاي مستبد منطقه، منجر به پيدايش و شكل گيري تضادهاي گوناگون شد. از جمله اين تضادها افزايش جهش وار خشم ضد آمريكائي در سراسر منطقه است. تحريم ها در حال از بين رفتن بودند و درهم شكسته شدن كامل آن يك شكست سياسي جدي براي آمريكا محسوب مي شد.  در همان دوره تحريم ها قراردادهاي نفتي كلان ميان  كشور فرانسه و روسيه با دولت حسين امضا شد و گسترش نفود اين دو كشور در عراق را نشان مي داد و اين بخودي خود شكست تحريم ها را نشان مي داد.

 

ابعاد جهاني جنگ عراق: تجديد سازمان تمام كره خاكي

براي پي بردن  به علل جنگ 2003 عليه عراق بايد از استراتژي جهاني آمريكا كه بعد از  11 سپتامبر به اجرا گذاشت،  آگاهي يافت.

       مسائل و مشكلاتي كه عراق براي آمريكا پيش آورد، مصادف شد با تلاش استراتژيستهاي طبقات حاكمه آمريكا براي طراحي يك استراتژي جهاني جديد و تحكيم آن.  فروپاشي اتحاد جماهيرشوروي در 1991 بطور موقت يك رقيب امپرياليست مجهز به سلاح هسته اي را از صحنه جهان حذف كرد. شوروي  رقيبي بود كه مانع اساسي در مقابل  يك تازي آمريكا در خاورميانه  بود. حذف رقيب فرصتهاي نويني را به واشنگتن براي استفاده گسترده تر از قدرتش در جهان داد.

    فروپاشي روسيه يخ هاي روابط دوران جنگ سرد را نيز آب نمود، بر شتاب روند جهاني شدن سرمايه داري ( گلوباليزاسيون سرمايه داري ) افزود و بطور بالقوه امكان شكل گيري مراكز قدرت جديد در جهان را بوجود آورد. به اين ترتيب حكام آمريكا با گشايشهاي نوين و همزمان مشكلات نوين مواجهه شدند: با فرصتهاي نوين و ضروريات نوين.

    بعد از يك دهه بحث در ميان بورژوازي آمريكا،  رژيم بوش قدرت را بدست گرفت و مصمم شد صدام حسين را بزير كشيده،  و با شدت بيشتري از قدرت آمريكا در سراسر جهان استفاده كند. 11 سپتامبر موقعيت مناسبي را براي پيشبرد هردوي اين اهداف بوجود آورد و به آنان امكان داد كه آب تقديس بر استراتژي بزرگشان بريزند و  با امضاء سند جديدي در سپتامبر 2002 تحت عنوان  "استراتژي امنيت ملي" اين سياست را رسمي و عملي كنند.

    اين استراتژي بزرگ چيست ؟ اكثر مردم، حتي آنان كه مخالف جنگ 2003 مي باشند هنوز درك  جامعي از گستره، همه جانبه بودن و عمق بيرحمي اهداف آمريكا ندارند و يا ربط عراق را به اين استراتژي نمي دانند.

    مقاله " شرايط نوين و چالش هاي بزرگ " به قلم باب آواكيان كه متعاقب حوادث 11 سپتامبر نوشته شد، برنده ترين و روشنگرترين جمع بست از دستور كار هيئت حاكمه آمريكا بدست مي دهد. اين مقاله تاثير  بسزائي در زمينه بالا بردن سطح فهم من از جديت نقشه هاي آمريكا در جنگ عليه عراق در بعد از 11 سپتامبر و اهداف درازمدت تر آمريكا و اضطرار اوضاع داشت.

     آواكيان ، صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا،  سياست استراتژيك جديد آمريكا را چنين توضيح ميدهد: هدف طبقه حاكمه آمريكا، "اساسا عبارتست از تجديد سازمان تمام كره خاكي و تغيير نظم كل جهان. براي اينكار از مناطق استراتژيك آسياي مركزي و جنوبي و خاورميانه شروع كرده است اما چشمش به تمام جهان است و وراي اين منطقه است. آنها دستور كاري بسيار بزرگ با مفاهيمي بسيار عظيم براي خود تدوين كرده اند." ­(1)

    زمانيكه متوجه شويم عراق صرفا  فاز دوم حركت آمريكا در تحقق استراتژي جديد است،  تازه به عمق اهداف " تجديد سازمان  تمام كره خاكي ، و تغيير نظم كل جهان " پي خواهيم برد. بعد از آن نوبت منطقه استراتژيك آسياي مركزي و جنوبي و خاورميانه مي باشد. فقط فكرش را بكنيد كه "براي اينكار از مناطق استراتژيك آسياي مركزي و  جنوبي و خاورميانه شروع كرده است". اولين جنگهاي اين "جنگ عليه تروريسم " كجا بود؟ افغانستان در آسياي مركزي  و متعاقب آن عراق در منطقه خاورميانه. ويژگي هر دو اين مناطق چيست؟ آنها محل انباشت و انبار 80 درصد از نفت و گاز طبيعي جهان هستند؛ آنها دروازه ورود به اورآسيا ( تركيبي از كلمات اروپا و آسيا – مترجم ) يعني جائي كه  75 درصد جمعيت جهان را داشته   و 60 درصد از كل توليدات ناخالص ملي در جهان را توليد مي كنند مي باشند. استراتژيستهاي امپرياليست،  يوروآسيا را بزرگترين " غنيمت " جهان به حساب مي آورند.

پرچم انقلاب در تظاهرات نيم ميليون نفره نيويورک عليه بوش

انقلاب: چرا لازم است، چرا ممکن است و برای چيست؟

 (باب آواکيان)

 
    دستور كار جهاني آمريكا داراي ابعاد مختلف است كه عبارتند از: جلوگيري از عرض اندام رقيبي كه بتواند تفوق جهاني و منطقه اي آمريكا را به چالش بطلبد (همان تضادي كه در كنه تنش هاي ميان فرانسه،  روسيه و آلمان  از يك طرف و آمريكا از طرف ديگر قرار دارد).

    امپرياليستها خواهان هر چه بازتر كردن دروازه هاي  كشورهاي نيمه مستعمره ( يا جهان سوم) مي باشند  تا آمريكا بتواند هر چه بيشتر و مستقيم تر آنها را  كنترل و استثمار كند. به كلام ديگر، گلوباليزاسيون به زور تفنگ و سرنيزه .  نخستين اقدامات پس از اشغال عراق عبارت بود از خصوصي سازي شركتهاي عراقي، بازكردن درهاي آن كشور به روي تجارت و سرمايه گذاري جهاني، و وارد كردن عراق به سازمان تجارت جهاني.

     آمريكا برآنست به هر جنبش مقاومتي كه بر سر راهش قرارميگيرد حمله برده  و آنرا تارومار سازد. به همه جنبشهاي جهان يك برچسب "تروريست" زده است: از انقلابيون واقعي مانند مائوئيستهاي نپال گرفته ؛ تا ناسيوناليستهائي كه در عراق و فلسطين در حال پيشبرد مبارزه عادلانه عليه امپرياليسم هستند و جريانات مختلف اسلامگرا كه تضادهاي خودشان را  با آمريكا دارند. امروزه آمريكا عمليات ضد شورشي خود را در 80 كشور جهان گسترش داده است.

    در جمع بندي اين مبحث، امپرياليستها با تكبر و خودبيني، روياي آن را در سر مي پرورانند كه بتوانند در سطحي نوين قدرت آمريكا را اعمال كنند. روياي آنان شبيه عنوان يكي از فيلمهاي اخير جميز باند است: " بخش اعظم جهان كافي نيست؛ همه آنرا مي خواهيم"!

.

چرا عراق در 2003 ؟

با توجه  به اينكه آمريكا داراي اين برنامه جهاني است، چرا تمركز خود را روي عراق گذاشته است؟ كوتاه كلام آنكه، در اين انتخاب نه يك عامل بلكه چندين عامل محلي  و جهاني دخيل بود. عراق را بمثابه يك مهره كليدي در صحنه شطرنج جهاني امپراطوري در نظر بگيريد: فتح عراق يك مهره مشكل آفرين را از ميان برداشت،  خانه هاي استراتژيك را فتح كرد و راه را براي خط حمله هاي جديد گشود.

     آمريكائي ها به سرنگوني صدام به عنوان وسيله اي براي تحكيم تسلط آمريكا در خليج فارس نگاه مي كردند و مي خواستند در سراسر جهان جو رعب و وحشت ايجاد كنند و به "جنگ عليه تروريسم" تحرك بيشتري دهند.

     نقشه آن بود كه عراق را تبديل به سكوي پرشي براي  عملي كردن اهداف گسترده تر و در هم تنيده آمريكا كنند. قرار است استقرار يك رژيم دست نشانده در عراق، به آمريكا امكان دستيابي دلخواهش به دومين ذخاير نفتي جهان را بدهد. نيروهاي نظامي آمريكا را در قلب منطقه خليج فارس – آسياي مركزي قرار داده  و به اين ترتيب حلقه ديگري در زنجيره پايگاه هاي نظامي آمريكا كه روسيه و چين را محاصره كرده اند بوجود آورد. قرار است عراق  به منزله سكوي پرشي براي آمريكا در برخورد به يك سلسه تضادهائي  كه در خاورميانه در مقابلش قرار دارد و گشودن منطقه بروي گلوباليزاسيون سرمايه داري عمل كند. مجموعه اين اقدامات قرار است به آمريكا امكان كنترل عظيم تر بر توليدات انرژي جهان و اهرمهاي بزرگتر در مهار روسيه، چين و ديگر رقباي بالقوه آمريكا بدهد.

    تمامي اين اقدامات نه بيانگر اعطاي آزادي به توده ها بلكه نشانه تلاش در به خون كشيدن مبارزه آنان و اعمال ترور عليه آنهاست. قتل عام در غزه  و عراق و شكنجه در ابوقريب نشاندهنده ماهيت واقعي آن " اعطاي دمكراسي در خاورميانه  " است كه آمريكا تبليغش را مي كند.

    سرازير شدن سيل افشاگريها از سوي مقامات عاليرتبه و  خبرنگاراني همچون ريچارد كلارك،  پل اونيل، باب وودوارد  و بقيه مبني بر اينكه حكومت بوش از همان روز اول چشم بر عراق داشت و بلافاصله بعد از 11- سپتامبر با وجود آنكه دقيقا ميدانست عراق هيچ دخالتي در حملات 11 سپتامبر ندارد،  تدارك حمله به عراق را آغاز كرد، نشاندهنده نقش استراتژيك و مركزي فتح عراق در برنامه هاي آمريكاست. به همين خاطر است كه براي امپرياليستها همانگونه كه بوش هم آنرا اذعان كرد شكست در عراق " مطرح نيست."

    به يك كلام، هيئت حاكمه آمريكا واقعه 11 سپتامبر را غنيمتي شمرد تا دستور كار جهاني خود را به مرحله عمل درآورد و جنگي را كه 10 سال بود تدارك مي ديد، آغاز كند. اين جنگ "انحراف" از اقتصاد نيست. امپرياليستها از طريق آن ميخواهند  تضادهاي عميق اقتصادي خويش را حل و فصل نمايند. هدف اين اقدامات آن نيست كه به يك چند كمپاني كمك برساند بلكه براي كمك به سرمايه  آمريكائي در كل است. اين ديوانه اي كه بطور افسارگسيخته دست به جنايت مي زند جورج بوش "كابوي" نيست بلكه امپرياليسم آمريكاي "كابوي" است كه در تك و تاب و تقلاست كه چنگالهايش را بر گرده كره خاكي محكم كرده و عميق تر فرو كند.

 

جنگ ناعادلانه، اشغال غير عادلانه !

اگر اين جنگ براي اهدافي ناعادلانه و امپرياليستي براه افتاده، چگونه اشغال آمريكائي مي تواند چيزي جز غير عادلانه و امپرياليستي باشد و چگونه ميتوان انتظار داشت كه امر خوبي از آن بيرون بيايد؟

    اگر حكام آمريكا با توسل به دروغ راه خود را براي برافروختن آتش اين جنگ باز كردند، چرا امروز بايد ادعاي آنها را در مورد اينكه عراق را " آزاد" كرده اند يا مخالفين اين جنگ  "تروريست " و "آدم كش  يا  "حاميان صدام " هستند را باور كنيم؟ چه شده،  آيا اينان يك باره سرم راستگوئي بخود وصل كرده اند ؟

    اشغالگري ادامه جنگ است. هدف اشغال اين است كه عراق را بطور ريشه اي  در زمينه هاي نظامي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي تغيير دهند تا به پيشبرد اهداف منطقه اي و جهاني آمريكا خدمت كند و نه به مردم عراق و منافع آنها.  اخيرا، روزنامه وال استريت جورنال كه طرفدار جنگ است در شماره  13 مه، با حرارت تمام اذعان كرد كه " پشت پرده ، آمريكا در حال تحكيم جاي پايش در آينده عراق است. " و توضيح داد كه چگونه مقامات  امور اشغال مي خواهند اطمينان يابند كه : " دولت جديد عراق كنترل كمي بر نيروهاي ارتش خود داشته باشد، امكان وضع يا تغيير قوانين را نداشته باشد و در وزارتخانه هاي مختلف نتواند هيچ تصميم مهمي را بدون توافق ضمني آمريكا بگيرد."

    به اين مي گويند استعمار نو و نه " آزادي عراق" و مهم نيست كه عبارت "آزادي عراق" چند ميليون بار از دهان مقامات آمريكائي بيرون بيايد؛ تغييري در اصل مسئله نمي دهد.

 

ديگ جوشان تضاد ها

درك ماهيت امپرياليستي جنگ در عراق و اهداف جهاني كه محرك اين جنگ است براي درك اين مسئله كه چرا عراق مي تواند تبديل به كابوسي براي حاكمين آمريكا شود، بسيار مهم است.

     لغت نامه وبستر، معني باتلاق را چنين شرح ميدهد: " وضعيت پيچيده يا شكننده اي  كه ترك آن دشوار است." آنچه اشغال آمريكا را بطور مشخص شكننده  و ترك آن را دشوار مي كند، از يك طرف، آن است كه برد و باخت در آن بسيار بالاست؛ و از سوي ديگر، رشد مارپيچي دشواريهاي آمريكا در عراق نه حاصل برنامه ريزي بد يا اشتباهات اصلاح شدني بلكه دقيقا مربوط به اهداف ناعادلانه اي است كه در بطن آن جاي دارد و به ماهيت بيرحمانه اين جنگ و اشغال برميگردد.

    قانون گذاران بلند پايه آمريكا به وضوح نگرانند كه " موج  استراتژيك در عراق بطرز سنگ دلانه اي  در حال تبديل شدن به ضد ماست ." ( روزنامه وال استريت جورنال شماره  20 مه) . همه اينها بطرز تعجب آوري ارزيابي باب آواكيان را تائيد مي كند كه گفت تلاش دولتمردان آمريكا براي به چنگ آوردن قدرت جهاني بيشتر "اين پتانسيل را دارد كه امور را از كنترلشان خارج كند... امپرياليستها روندي را به جريان انداخته اند كه نه برگرداندن آن به آساني امكان پذير است و نه كنترل آن."

 

توضيحات

1- باب آواكيان " شرايط كنوني و موانع بزرگ " درج شده در نشريه كارگر انقلابي ، 17 ماه مه 2002

 

 

رهبران پرولتاريا در باره مسئله زن و رهائي زن

 

ظهور اولين اختلاف طبقاتي در تاريخ  مصادف است با شکل گيري تخاصم ميان مرد و زن در ازدواج تک همسري؛ و اولين ستمگري طبقاتي مصادف است با ستم مرد بر زن (انگلس)

 

 ما بايد ديدگاه برده دارانه را، هم از حزب و هم از ميان توده ها ريشه كن كنيم. اين يكي از وظايف سياسي ماست (لنين)

 

مائوتسه دون

چيان چين

 
موقعيت نيمه برده زنان در چين يکي از اولين موضوعاتي بود که مائوتسه دون را به ضرورت سرنگون کردن نظام حاکم آگاه کرد. هنگامي که بسيار جوان بود، در سال  1919، اولين اعلاميه هاي تهييجي اش را بر سر مسئله زنان نگاشت.   مائو در اين اعلاميه از زبان زنان چين چنين نوشت: «ما زنيم و بيش از هر کس در اعماق اقيانوس فلاکت پرتاب شده ايم! اگر ما انسانيم پس چرا اجازه شرکت در سياست را نداريم؟ اگر انسانيم چرا مجاز نيستيم  روابط اجتماعي برقرار کنيم؟ ما در پستوها جمع مي شويم و نمي توانيم پايمان را از در بيرون بگذاريم. مردان بيشرم و اوباشان ما را بازيچه مي انگارند، ما را به فحشا سوق مي دهند، و آزادي عشق ورزيدن را از ما مي گيرند! "بکارت" فقط براي زنان است! تعداد زيادي معبد براي زنان عفيف ساخته اند اما معابد مخصوص مردان عفيف کجاست؟! برخي از ماها را در مدارس زنانه راه داده اند اما آنجا نيز مردان بيشرم و اوباشان به ما آموزش مي دهند. تمام روز در کلاس بحث "همسرپاکدامن و مادر خوب" است. در واقع به ما ياد مي دهند که در فحشاي مادام العمر تخصص پيدا کنيم. آنها از سرکشي ما مي ترسند. چه فلاکتي! خداي آزادي تو کجائي؟ به ياري ما بشتاب! ما بيدار شده ايم! زنان بايد متحد شوند و همه اين ارواح شيطاني را که بما تجاوز مي کنند و آزادي جسمي و روحي ما را نابود مي کنند، از صحنه گيتي پاک کنند!» (مائوتسه دون مقاله " اتحاد بزرگ خلق" سال 1919 ازکليات آثار مائو، سيانگ- چيانگ پينگ لون)

   در همان سال مائو در يک اعلاميه افشاگرانه در باره خودکشي يک دختر جوان چنين نوشت:

« دوشيزه چائو در واقع بدنبال مرگ نبود بلکه مي خواست زندگي کند اما شرايطي که او را محاصره کرده بود او را بسوي خودکشي راند. شرايط او چه بود: 1- جامعه چين 2- خانواده خودش... 3- خانواده شوهري که نمي خواست. اين سه عامل تبديل به ميله آهني شدند که براي چائو يک قفس بافتند. زني که در اين قفس گرفتار شد سعي کرد بهر وسيله که هست زندگي کند اما موفق نشد... و مجبور شد بميرد. اگر از اين سه عامل يکي از آنها ميله آهني نبود يا يکي از آنها باز مي شد مطمئنا او مي توانست زنده بماند....اگر در جامعه يک گروه قوي افکار عمومي در حمايت از او موجود بود، اگر يک جهان کاملا نوين موجود بود که فرار از خانه پدر و مادر را ننگ و بي شرافتي نمي شمرد، مطمئنا دوشيزه چائو نمي مرد.... اين خانواده ها تابع جامعه اند؛ بخشي از جامعه اند. ما بايد بفهميم که خانواده هاي چائو و شوهر او مرتکب جنايت شدند. اما سرچشمه جنايت آنان در جامعه نهفته است. اين درست که اين دو خانواده جنايت را به مرحله اجرا گذاشتند اما بخش بزرگ اين جنايت از سوي جامعه به آنان ابلاغ شد. مضافا، اگر جامعه خوب بود، حتا اگر اين دو خانواده مي خواستند چنين جنايتي مرتکب شوند، جامعه به آنان چنين فرصتي را نمي داد.»

(مائوتسه دون، "در باره خودکشي دوشيزه چائو" -  به نقل از "افکار سياسي مائوتسه دون" – استوارت شرام)

   مائوتسه دون در جريان تحقيق در باره جنبش دهقاني هونان در مقاله اي که در باره آن جنبش نوشت، خاطر نشان کرد که مردان چين تحت سلطه سه نظام اقتدارند: يکم، نظام دولتي يا اقتدار سياسي که در سطح سراسر کشور و هر شهر و روستا اعمال مي شود. دوم، اقتدار طايفه که شامل زيارتگاه اجدادي و شعبات محلي آن و رئيس خانواده است. سوم، اقتدار نظام مذهبي. وي اضافه مي کند که: « زنان علاوه بر اينکه زير سلطه اين سه نظام اقتدار هستند، زير سلطه اقتدار مرد (شوهر) نيز مي باشند. اين 4 اقتدار سياسي، طايفه اي، مذهبي ومردانه تجسم تمام نظام و ايدئولوژي فئودالي – پاتريارکي است و مانند 4 طناب قطور مردم چين، بخصوص دهقانان را اسير کرده است.» مائوتسه دون در ادامه مي گويد که وقتي دهقانان شورش کرده و اقتدار سياسي زمينداران را سرنگون کردند، اقتدار طايفه، مذهب و شوهر نيز شکاف برداشت. در ادامه رفتار توده هاي شورشگر با اين اقتدارهاي ارتجاعي را با تحسين فراوان توضيح مي دهد و مي گويد، « رسم قديمي که زنان و فقرا را از حضور در جشن هاي معبد اجدادي منع مي کرد شکسته شد...زنان پايکوو در بخش هنگ – شان جمع شدند و به معبد اجدادي هجوم بردند و ماتحتانشان را محکم بر روي صندلي هاي آن جا گذاشته و با لذت به خوردن و نوشيدن پرداختند... با برخاستن جنبش دهقاني، زنان در بسياري نقاط شروع به سازمان دادن اتحاديه هاي زنان کرده اند؛ اکنون فرصت آن پيش آمده که سرشان را بلند کنند و اقتدار شوهران روبروز شکننده تر مي شود. » (مائوتسه دون – گزارش تحقيق در باره جنبش دهقاني هونان – منتخب آثار مائو جلد يک – مارس 1927)

« بدون بيداري زنان که نيمي از جمعيت چين را تشکيل مي دهند، جنگ مقاومت چين به پيروزي نمي رسد.» (مائوتسه دون، 1939، نقل شده در شماره ژوئن 1975 مجله               ( China Reconstruct

   « برابري واقعي ميان جنسيتها فقط در فرآيند تغيير و تحولات سوسياليستي در کل جامعه متحقق خواهد شد.» (مائوتسه دون، مقدمه اي بر مقاله " زنان به جبهه کار روان شده اند" در کتاب: دگرگوني سوسياليستي در روستاهاي چين)

   در سال 1956مائوتسه دون در صحبتهائي که با آندره مالرو داشت با صراحت از وضعيت زنان در چين ابراز نارضايتي مي کند و مي گويد: « البته بعنوان گام اول مهم بود که برابري قانوني زنان تضمين شود! اما از آنجا به بعد خيلي کارهاست که هنوز نشده است. افکار، فرهنگ و آدابي که چين را به وضعيتي که ما بوديم انداخت، بايد محو شود و فکر، فرهنگ و آداب پرولتارياي چين که هنوز وجود ندارد بايد مسلط شود. زن چيني هم هنوز در ميان توده ها موجوديت ندارد؛ اما مي خواهد که موجوديت بيابد. و ديگر اينکه درست کردن ماشين رختشوئي آزاد کردن زنان نيست....»

(مائوتسه دون،1955، نقل شده در کتاب "ضد خاطرات" نوشته آندره مالرو)

                                      

مارکس و انگلس

مارکس در نامه اي به کوگلمان در 12 دسامبر 1868 مي نويسد: « هر کسي دوکلام در باره تاريخ بداند مي فهمد که تغييرات اجتماعي بزرگ بدون جوش و خروش زنان ناممکن است.»

انگلس د رمقدمه اي بر اولين چاپ کتاب " منشا

خانواده، مالکيت خصوصي و دولت" مي نويسد،  در تحليل نهائي توليد و بازتوليد نيازهاي مادي انسان ها، عامل تعيين کننده در تاريخ بشر است. اين توليد داراي خصلت دوگانه است. از يک سو، توليد وسيله معيشت، فرآورده هاي غذائي و پوشاکي و سرپناه و ابزار ضروري براي اين توليد. از سوي ديگر، توليد نوع بشر و تکثير نسل. مختصات سازمان اجتماعي مردم در اين يا آن مقطع تاريخي توسط هر دوي اينها تعيين مي شود: توسط سطح تکامل کار از يک سو و خانواده از سوي ديگر.»

انگلس مي گويد تضادهاي طبقاتي و اجتماعي جامعه، در مناسبات ميان مرد و زن در سلول خانواده منعکس مي شود:

   « ظهور اولين اختلاف طبقاتي در تاريخ مصادف است با شکل گيري تخاصم ميان مرد و زن در ازدواج تک همسري؛ و اولين ستمگري طبقاتي مصادف است با ستم مرد بر زن. هر چند ظهور تک همسري به لحاظ تاريخي يک گام به پيش بود؛ اما همانند برده داري و ثروت خصوصي و همراه با آنها، عصري را در تاريخ بشر مي گشايد که هر يک گام به پيش آن بطور نسبي يک گام به عقب نيز هست زيرا  نيک بختي و پيشرفت براي برخي به بهاي فلاکت و استيصال ديگران کسب مي شود. ازدواج تک همسري شکل سلول وار جامعه متمدن است که ماهيت تقابلها و تضادهائي را که بطور تمام و کمال در سطح آن جامعه فعالند مي توان در درون آن بررسي کرد.  » (انگلس، 1884 – منشا خانواده، مالکيت خصوصي و دولت)

   انگلس موقعيت طبقاتي زن خانه دار را بصورت کارگر مقيد (سرف) تحليل مي کند و مي نويسد:

   « در جامعه کموني باستاني وظيفه اي که به زنان بعنوان مديريت خانوار (خانواري که از زوجهاي متعدد و فرزندان آنان تشکيل مي شد) داده مي شد به همان اندازه وظيفه مردان در تهيه آذوقه، خصلت يک صنعت همگاني و اجتماعا ضروري را داشت. با ظهور خانواده پاتريارکال (پدر سالار) و حتا پيشتر از آن با ظهور خانواده تک همسري، تغييري رخ داد. مديريت خانوار خصلت همگاني خود را از دست داد. ديگر ربطي به جامعه نداشت. بلکه  تبديل به يک خدمت خصوصي شد؛ زن سرخدمتکار شد........خانواده مدرن بر شالوده بردگي خانگي آشکار يا پنهان زن بنا شده است واين خانواده ها سلولهاي جامعه مدرن را تشکيل مي دهند.» (انگلس – منشا خانواده، مالکيت خصوصي و دولت)

 

لنين

لنين در افشاي جامعه سرمايه داري در مورد مسئله زنان مي گويد: « آموزش، فرهنگ، تمدن، آزادي! در تمام کشورهاي سرمايه داري و جمهوري هاي بورژوائي اين ادعاهاي گنده همراه است با قوانيني که بطرز حيرت انگيزي  کثيف، بطرز مشمئز کننده اي پست، بطرز حيواني خشن، که  زنان را درازدواج و طلاق نابرابر مي کنند، بچه اي را که خارج از عقد ازدواج بدنيا آمده  "غير قانوني" و  نابرابر اعلام مي کنند، به مردان امتياز داده و زنان را پست شمرده و تحقير مي کنند ...

   مرگ بر اين دروغ! مرگ بر دروغگويان که در حال وجود جنس ستمديده اي، در حال وجود  طبقات تحت ستم، در حال وجود مالکيت خصوصي بر سرمايه و سهام و وجود کساني که در حال ترکيدنند  و از غلات اضافه براي برده کردن گرسنگان استفاده مي کنند، صحبت از آزادي و برابري براي همه مي کنند. مرگ بر اين دروغگويان! بيائيد بجاي برابري براي همه، بگوئيم پيش به سوي مبارزه عليه ستمگران و استثمارگران، پيش به سوي محو امکان استثمار و ستم. اين است شعار ما! (لنين، "قدرت شوراها و موقعيت زنان" کليات آثار 30)

 پس از پيروزي انقلاب در روسيه و استقرار دولت پرولتاريا، لنين در مورد موقعيت جديد زنان گفت:

« هر جا که زمين دارها و سرمايه داران يا تجار موجود نيستند و در هر جا که حکومت مردم زحمتکش در حال ساختن يک زندگي نوين بدون اين استثمارگران است، در آنجا زن و مرد از نظر قانوني برابرند. اما برابري در برابر قانون لزوما برابري در عمل نيست. ما ميخواهيم که زن زحمتکش با مرد زحمتکش نه فقط در برابر قانون بلکه در واقعيت روز  برابر باشد. براي اينکه چنين شود زنان زحمتکش بايد نقش فزاينده اي در اداره بنگاه هائي که سوسياليستي شده اند و اداره امور دولت بر عهده بگيرند. ... تا زماني که زنان کاملا آزاد نشده اند، پرولتاريا نمي تواند به رهائي کامل دست يابد.» (لنين، "به زنان زحمتکش" – کليات آثار لنين جلد 30، سال 1920)

يکی از رهبران کمون پاريس- 1871

 
   لنين در مصاحبه اي با کلارا زتکين (پس از انقلاب روسيه)  به شمردن کمبودهاي حزب در زمينه فعاليت در ميان زنان پرداخته و مي گويد: « بخشهاي سراسري (دولت) ما هنوز فاقد درك درست از اين مسئله هستند. آنها در زمينه ايجاد يك جنبش توده اي از زنان زحمتكش تحت رهبري كمونيستي به برخورد منفعل و صبر و انتظار عادت كرده اند. آنها درك نمي كنند كه رشد و رهبري يك چنين جنبش توده اي بخشي مهم از فعاليت حزب است؛ نيمي از كل فعاليتهاي حزب است. اينكه آنها گاهي ضرورت و ارزش يك جنبش كمونيستي هدفمند، قوي و وسيع را برسميت مي شناسند، بيشتر جنبه تعارفهاي افلاطوني دارد تا يك دلمشغولي و وظيفه حزبي ... آنان تهييج و تبليغ در ميان زنان و وظيفه به ميدان كشيدن انقلابي نمودن آنان را  به عنوان كاري نه چندان مهم، و به عنوان وظيفه اي فقط براي زنان كمونيست تلقي مي كنند. و اگر اين كار سريعتر و نيرومندتر پيش نمي رود، فقط زنان كمونيست را مستحق سرزنش مي دانند. اين غلط است، اساسا غلط! ... متاسفانه هنوز در توصيف بسياري از رفقايمان مي توان گفت كه، كمونيست را خراش بده تا يك عامي ظاهر شود.  براي اطمينان بايد نقطه حساس، مانند طرز فكر آنان درباره زنان خراش را دهيم  ...  من از زندگي كارگران با خبرم، اين شناخت فقط از روي كتابها نيست؛ فعاليت كمونيستي ما در ميان توده زنان، و كار سياسي ما بطور كلي، تربيت مردان را نيز به ميزان قابل توجهي ايجاب مي كند. ما بايد ديدگاه برده دارانه را، هم از حزب و هم از ميان توده ها ريشه كن كنيم. اين يكي از وظايف سياسي ماست، اين وظيفه همانقدر عاجل و ضروري است كه تشكيل نهادي از رفقاي زن و مرد كه از نظر تئوريك و عملي به خوبي تربيت شده باشند و كار حزبي را در ميان زنان كارگر به پيش برند.

« همچنين ضرورت عملي، مارا وادار به يافتن راههاي تازه آزاد كردن توده زنان مي كند. منظورم همبستگي رفيقانه كمونيستي است و نه همبستگي بورژوازيي كه رفرميستها موعظه مي كنند؛ رفرميستهايي كه شور انقلابي خود را همانند بوي سركه ارزان از دست داده اند. همبستگي انقلابي بايد با ابتكارات فردي همراه باشد؛ تا اين ابتكارات به فعاليت جمعي تبديل شده با آن تركيب شود.» (لنين – نقل شده در "خاطرات من با لنين" نوشته کلارا زتکين -  براي خواندن تمام مقاله رجوع کنيد به  مجله جهاني براي فتح شماره 24، 1998)

 

مبارزه طبقاتي حتا در سوسياليسم جريان دارد و مسئله زنان يکي از موضوعات کليدي آن است

در سال 1973 زماني که مبارزه خطي ميان کمونيستهاي حزب کمونيست چين و رويزيونيستهاي حزب که مي خواستند سرمايه داري را در چين احيا کنند در حال حاد شدن بود. يکي از عرصه هائي که کمونيستها به آن اشاره کرده و بقاياي آثار سرمايه داري را نشان داده و بر ضرورت ادامه مبارزه طبقاتي اصرار مي کردند، موقعيت زنان بود. مائوتسه دون شخصا در اين باره اعلام کرد: "انقلاب فرهنگي آينده توسط زنان و براي زنان خواهد بود".   سرمقاله هشت مارس 1973 "روزنامه مردم"  به نام زنان نيمي از آسمان را بر دوش دارند مقاله اي مهم در مبارزه دروني حزب كمونيست چين بود. يك جريان روشنفكري محافظه كار كه از حمايت جناح راست حزب (رويزيونيستها)  برخوردار بود، معتقد بود كه مسئله رهايي زن در چين سوسياليست حل شده است. جناح چپ (برهبري مائوئيستها منجمله رفيق چيان چين) اين ارزيابي راستها را کوششي در راستاي انكار مبارزه طبقاتي و در خدمت احياي سرمايه داري مي يافت. فراخوانهايي در اواسط سال 1972 در جهت جلب توجه همگان به مسئله زن در جرايد به چاپ رسيد. سرمقاله هشت مارس 1973 بعنوان سند مهمي در مبارزه عليه جريان راست درون حزب کمونيست چين بكار رفت و به احياي جنبش زنان كمك كرد.  اين مقاله در عين حال که پيشرفتهاي عظيم زنان در چين سوسياليستي را خاطرنشان مي کند اما کار را نيمه تمام يافته و بر لزوم ادامه مبارزه تاکيد مي کند. مقاله مي نويسد:

 اكثريت عظيم زنان شهري خود را از قيد خانه هايشان رها ساخته اند تا در كارهاي جامعه و كارهاي توليدي شركت كنند و در موسسات توليدي "هفت ماه مه" كار كنند. تعداد زنان كارگر و زنان عضو حزب به نحو قابل توجهي افزايش يافته است. زنان در بسياري مناطق روستايي نيروي كار عمده را تشكيل مي دهند. بسياري تشكلات زنان (مثل "تيمهاي كاري هشت مارس"، "گروههاي هشت مارس در راه آهن"، "دسته هاي دختران اراده آهنين" و "هنگ هاي زنان سرخ") به نيروي خارق العاده اي در عرصه هاي صنعت و كشاورزي تبديل شده اند

   پيروزي انقلابات دمكراتيك و سوسياليستي در چين، مسير گسترده اي را پيش پاي زنان نهاده است. زنان و مردان از موقعيتي برابر در عرصه هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي و در زندگي خانوادگي برخوردارند. اما بايد توجه داشت كه چين مدت دو هزار سال تحت حاكميت فئودالي قرار داشت؛ و طبقات استثمارگر، عقايد تبعيض گرايانه و ريشه دار خود نسبت به زنان را بر جاي گذاشتند. آنها به زنان بمثابه برده و زائده برخورد مي كردند. امروزه طبقات و مبارزه طبقاتي كماكان در جامعه ما وجود دارند. بقاياي ايده هاي كهني كه نسبت به زنان تبعيض جنسي قائل مي شود را نمي توان به يكباره و بطور كامل از بين برد. غفلت از آموزش كادرهاي بيشتري از زنان، پرداخت دستمزد نابرابر به زنان و مردان در ازاي كار برابر در مناطق روستايي، جلوگيري از استخدام زنان كارگر در برخي كارخانه ها، و وجود سنتهاي فئودالي در ازدواج، همگي بازتاب آن ايده هاي كهن است. لازم است كه مبارزه اي درازمدت عليه آنها براه بيفتد و زنان، ديگر بعنوان انسانهاي فرودست محسوب نشوند. زنان و مردان بايد در ازاي كار برابر، دستمزد برابر دريافت كنند. هيچ كارخانه اي نبايد هنگام استخدام نسبت به زنان تبعيض جنسي قائل شود. ما بايد سنتها و ايده هاي كهن در مورد ازدواج را به دور اندازيم و معيارهاي نوين سوسياليستي را به جايشان بكار گيريم.

   شمار كثيري كادر از ميان زنان، گام پيش نهاده اند. اين خود تبارز مهم رهايي زنان چين و نشانه برتري نظام سوسياليستي است. شماري از كادرهاي زن خود را در مبارزه انقلابي دراز مدت آبديده كرده و مجرب شده اند. آنها از جمله دارايي هاي پرارزش انقلاب هستند. كادرهاي بيشتري از ميان زنان بايد آموزش ببينند تا بتوان پيشرفت توده هاي زنان را بهتر رهبري كرد. كادرهاي رهبري در تمام سطوح بايد درصد معيني از زنان را در صفوف خود جاي دهند و بگذارند كه اين زنان در كوران مبارزات بزرگ آبديده شوند؛ بايد آنها را جسورانه وارد كار كنند؛ با صميميت تمام آنها را آموزش دهند، و در جهت پيشرفت هر چه سريعتر، قابليتهاي شان را رشد دهند.

   براي تواناتر كردن زنان جهت مشاركت در فعاليتهاي سياسي، توليدي، كاري و مطالعاتي، ضروري است به آنها كمك شود تا به مسائل و مقولاتي نظير ازدواج، خانواده و آموزش كودكان از زاويه اي پرولتري برخورد كنند و نفوذ ايده هاي بورژوايي و فئودالي در اين مورد را پس بزنند. بايد به خصوصيات ويژه زنان و برطرف كردن مشكلات خاص آنها توجه شود. ... همانطور كه لنين به ما آموزش داده، بسيار مهم است كه "زنان را به عرصه كار توليدي اجتماعي وارد كنيم؛ آنها را از "بردگي خانگي" رها سازيم؛ از انقياد خرفت كننده و حقارت بار در زنجيرهاي ابدي و ازلي آشپزخانه و بچه داري آزاد كنيم."

كميته هاي حزبي در تمام سطوح بايد به امر زنان توجه كنند و آنها را از نظر سياسي و ايدئولوژيك، استوارانه رهبري كنند. بايد برخي از اعضاي اين كميته ها مسئوليت پيشبرد اين كار را بعهده بگيرند. تشكلات زنان در تمام سطوح بايد تحكيم يابند و كارشان به گونه اي پيشرفت حاصل كند كه بتوانند بعنوان دستيار با كفايت كميته هاي حزبي امر زنان را به پيش ببرند، و بعنوان تشكلاتي رزمنده توده هاي زنان را بسيج كنند. شمار معيني از كادرها بايد مسئوليت يابند كه امر زنان را به پيش ببرند؛ بايد بياموزند كه پيشبرد اين كار به نحو احسن در حقيقت به نفع انقلاب است؛ بايد بر ايده غلط تحقير چنين كاري خط بطلان كشيده شود.

(سند فوق بطور کامل در مجله جهاني براي فتح شماره 24 باز تكثير شده است)

 

 

نپال: محاصره و اعتصابات کارگری كاتماندو را فلج كرد

 

به نقل از سرويس خبري جهاني براي فتح 30 اوت 2004

 

مائوئيستها با موفقيت شهر كاتماندو (پايتخت) را به مدت يك هفته (از تاريخ 17 اوت به بعد) محاصره كردند و همزمان، اتحاديه هاي كارگري كه تحت رهبري مائوئيستها مي باشند از طريق اعتصاب  بزرگترين و منفورترين كمپاني هاي كشور را تعطيل كردند. علاوه بر مطالبات اقتصادي‏، مائوئيستها به حکومت هشدار دادند که محل نگاهداري ناپدپد شدگان را روشن كند. طبق آمار "كميسيون حقوق بشر" كه توسط خود رژيم  بر پا شده،  تعداد ناپديد شدگان در سه سال گذشته به 1430 نفر رسيد كه همه در اسارت نيروهاي امنيتي اند. پس از اينكه حكومت قبول كرد اين خواست مائوئيستها را در عرض يكماه برآورده كند مائوئيستها دست از محاصره كاتماندو برداشتند. مائوئيستها تهديد كرده اند كه اگر تا يكماه ديگر از اقدامات حكومت در رابطه با اين مسئله راضي نباشند محاصره کاتماندو را از سر خواهند گرفت. با وجود خاتمه محاصره، كمپاني هائي كه در نتيجه اعتصاب تعطيل شده اند، همچنان بسته مانده اند.

چريکهای مائوئيست نپال

 
    فراخوان اعتصاب از سوي كميته هاي منطقه اي حزب كمونيست نپال (مائوئيست) و شوراي متحده انقلابي خلق صادر شد. شوراي متحده انقلابي خلق سازمان جبهه واحد تحت رهبري حزب است و هسته حكومت خلق آينده  را تشکيل مي دهد.

    اينكه مائوئيستها توانستند بمدت يكهفته ترافيك ورودي و خروجي پايتخت را معلق كنند و مانع حركت اكثر وسائل نقليه شوند توان انقلابي آنان را نشان مي دهد. در گذشته ارتش رهائي بخش خلق (كه تحت رهبري حزب مي باشد) بارها شهرهاي مرکزي نواحي مختلف کشور (بخصوص غرب کشور که منطقه قدرت مائوئيستهاست) را  محاصره کرده  بود (بطور نمونه در بهمن ماه گذشته).  اين محاصره ها رفت و آمد به شهرهاي  تحت كنترل رژيم  را سد مي کنند و باعث مي شوند كه سربازان ارتش پادشاهي نپال ديگر نتوانند وارد روستاها شده  و به قتل عام و تجاوز و غارت بپردازند. بهمين مردم اين مناطق از محاصره ها خشنودند. بعلاوه، اين محاصره ها ارتش سلطنتي را مجبور مي كنند كه براي تامين مواد غذائي و مهمات خود از هليكوپتر استفاده کند. به اين ترتيب از توان تعرضي ارتش سلطنتي كم مي شود و هزينه هاي نظامي رژيم را كه به حد كمر شكن رسيده است بازهم بيشتر مي كند. اما براي اولين ارتش رهائي بخش قادر شد اين عمليات محاصره را در رابطه با پايتخت كه بزرگترين نقطه قوت رژيم است و قدرت سياسي، اقتصادي و نظامي رژيم در آن متمركز است، انجام دهد.

    نکته ديگر روشي است كه در عملي کردن اين محاصره بکار گرفته شد و به  رژيم تحميل گشت. همانطور كه بي بي سي گزارش مي دهد، ” فراخوان آنها پاسخي عظيم گرفت و تبليغات بزرگي به نفعشان شد بدون اينكه يك بمب يا مين در اتوبان منفجر كرده باشند.“ در روزهاي اول محاصره ترافيك ورودي و خروجي پايتخت از چند هزار ماشين به 150 تقليل يافت و تمام اينها ماشين هاي نظامي ارتش سلطنتي بودند يا اينكه توسط نظاميان اسكورت مي شدند. شك نيست كه اگر مائوئيستها پيشاپيش قدرت نظامي خود را نساخته بودند و در فرآيند جنگ درازمدت خلق، ارتش سلطنتي را تا اين حد ضعيف نكرده بودند، نمي توانستند دستوري صادر كنند كه حتا بزرگترين كمپانيهاي حمل و نقل مجبور به تبعيت از آن باشند.  اما اراده اي كه آنها بر حكومت و كمپانيها تحميل كردند بوضوح اراده بخش عظيم و فزاينده مردم نپال بود. در واقع ”راز“ موفقيت محاصر عليرغم نبود يك برخورد نظامي بزرگ، در همينجا نهفته است.

    حمايت گسترده از اعتصاب  که توسط "فدراسيون سراسري اتحاديه هاي نپال (انقلابي)" فراخوانده شد بيسابقه بود. ده ها شركت و كمپاني مانند صنايع نساجي و فابريك و هتل و نفت و نخريسي و غيره به تعطيلي كشانده شدند. اكثر اين صنايع متعلق به خانواده شاه و ملكه نپال مي باشند. خانواده شاه و اعوان و انصارش يك دارودسته فئودال مي باشند كه بطرق گوناگون ملت را استثمار مي كنند. شعبه هاي محلي كمپاني هائي مانند كوكاكولا و كمپاني هاي ديگر كه چند مليتي هاي آمريكائي، انگليسي و فرانسوي و آلماني سرمايه گذاري كرده اند نيز آماج اعتصاب بودند.

     مشاطه گران امپرياليسم تبليغ مي كنند كه اين كمپانيها براي اقتصاد نپال خوبند و براي كارگران نپالي شغل ايجاد مي كنند. اما واقعيت چيز ديگريست. سرمايه گذاري امپرياليستي نه تنها كارگر ارزان كشور را استثمار مي كند بلكه جلوي رشد سرمايه نپالي را مي گيرد. اين كمپانيها نماينده سرمايه كمپرادور (كمپانيهاي وابسته به امپرياليسم) و يوغ فئودالهاي نپال مي باشند كه از طريق دولت سرمايه داري بوروكرات اين طبقات، به نپال تحميل مي شود. حزب كمونيست نپال (مائوئيست) معتقد است تضاد عمده يا تضاد مركزي كه در اين مرحله جنگ خلق بايد حل كرد، تضاد ميان خلق نپال ودولت ارتجاعي نپال است و دولت ارتجاعي نپال نماينده فئوداليسم و سرمايه داري بوروكرات وابسته به امپرياليسم و دولت توسعه طلب هند است. مائوئيستها براي سرنگون كردن اين دولت به جنگ خلق اتكاء مي كنند و نه به اعتصاب. برخي از خبرنگاران ياوه سرا گزارش كرده اند كه مائوئيستها انتظار داشتند اين اعتصاب و محاصره، جرقه شروع يك قيام باشد. در حاليكه اين عمليات بخشي از فرآيندي است كه حزب رهبري مي كند و هدفش تضعيف رژيم و آماده كردن توده هاي شهرها به قيام است تا در زماني که حزب مناسب بودن آن را تشخيص مي دهد در پيوند با محاصره موفقيت آميز شهرها از طريق روستا، دست به قيام در شهرها بزنند.

    تشكل هاي مائوئيستي، چند هفته قبل از آغاز اين عمليات، بطور علني فراخوان تعطيل صنايع و بلوكه كردن پايتخت را دادند تا بتوانند خلق افكار كنند و مردم را متشكل نمايند و به مردم زمان و فرصت آماده شدن بدهند. آنها به رژيم سطلنت هشدار دادند كه بهتر است به مطالبات مائوئيستها گردن بگذارد. از جمله اين مطالبات مجازات جنايتكاراني است كه اخيرا دست به قتل عده اي از انقلابيون در كاتماندو زده اند. در ميان اين انقلابيون جانباخته باهارات دونگانا كه رهبر محبوب توده اي  از نواكوت بود قرار دارد كه در نزديكي كاتماندو توسط ارتش سلطنتي نپال به قتل رسيد. يكي ديگر از جانباختگان عضو سازمان دانشجوئي است كه ماه پيش در دادينگ كشته شد. رژيم سعي كرد مانع اعتصابات شود و براي اين، هزاران تن از پرسنل نظامي خود را در ناحيه آچام به حركت در آورد و منطقه بينايك و كمال بازار را حصاركشي كرد. اما ارتش رهائي بخش خلق آن منطقه در عرض يك هفته  آنان را مجبور به عقب نشيني و بازگشتن به پادگانهايشان کرد.

چريکهای مائوئيست نپال

 
     يكي از كمپاني هائي كه به آن دستور داده شد در صورت عدم قبول مطالبات در خود را تخته كند هتل سوالته است كه متعلق به شاه گيانندرا مي باشد. شاه گيانندرا پس از قتل برادرش شاه بيرندرا در سال 2001 تاج سلطنت بر سر گذاشت. كمپاني مذكور بيانيه اي صادر كرد و گفت به خواست مائوئيستها گردن نخواهد گذاشت. در 16 اوت 4 بمب هشدار دهنده در اطراف هتل منفجر شد. تمام كمپانيها بلافاصله تعطيل كردند. در هيچ يک از اين بمب گذاري ها و در کل در دوره تدارک براي محاصره و اعتصابات، مطبوعات هيچ تلفات غير نظامي گزارش ندادند.

    درست بعد از تعطيل شدن صنايع، محاصره کاتماندو آغاز شد. صاحبان خرد و کمپانيهاي کوچک براي حمايت از اعتصاب از حرکت در جاده ها دست کشيدند. برخي کمپانيهاي حمل و نقل بزرگ مانند ماکالو ياتايات زير قشار مائوئيستها مجبور به تعطيل شدند. اين مسئله باعث مسرت کمپانيهاي کوچک شد زيرا همواره زير فشارهاي خرد کننده کمپانيهاي بزرگ وابسته به دولت هستند. خانواده سلطنتي که با ديدن حمايت گسترده از اعتصاب سراسيمه شده بود به ارتش دستور داد که برخي از رانندگان را به زور سرنيزه مجبور به حرکت کنند. ارتش سلطنتي از هليکوپتر براي اسکورت برخي از اتوبوس ها و تريلي ها استفاده کرد.

    بلافاصله پس از شروع اين عمليات، نمايندگان دولتهاي آمريکا، بريتانيا، فرانسه و آلمان آن را محکوم کردند و جانب نظام ارتجاعي منفور و در احتضار نپال را گرفتند. درست زماني که حکومت شاه يک جلسه امنيتي عاجل تشکيل داد و اعلام کرد در عرض يکماه بنا به خواست مائوئيستها جاي ناپديد شدگان را روشن خواهد کرد، وزارت امور خارجه آمريکا در واشنگتن بيانيه اي صادر کرد و اين عمليات را محکوم کرده و گفت: " اين اعمال تاسف بار به مردم بيگناه نپال و اقتصاد شکننده نپال لطمه مي زند." طبق گفته مطبوعات نپال وزارت امور خارجه آمريکا گفت، "تهديد مائوئيستها و خشونت آنها تنها به توسعه اقتصادي، سياسي و اجتماعي نپال لطمه مي زند و نشان مي دهد که براي آنان نيک بختي مردم نپال محلي از اعراب ندارد.  ايالات متحده آمريکا قاطعانه تهد و ارعاب، تروريسم و تهديد به ارتکاب خشونت عليه شهروندان را رد مي کند ... نارضايتي هاي مشروع نپالي ها را بايد از طرق مسالمت آميز و سياسي حل کرد."

    حکومت آمريکا که از اين حرفها مي زند حکومتي است که براي منافع خود در عراق و در جهان هر کاري  مي کند غير از از اتخاذ روش مسالمت آميز و منبع عمده تامين سلاحهاي ارتش سلطنتي نپال است!

    فرستاده  بريتانيا به نام سر جفري جيمز در يک کنفرانس مطبوعاتي که براي محکوم کردن اعتصاب تشکيل داده بود گفت: "ما بخاطر تهديداتي که عليه شرکتهاي سرمايه داري و مردم نپال بطور عام مي شود نگرانيم." اما بايد گفت تهديد واقعي از جاي ديگر است؛ از سوي سلطه امپرياليستي و نوکران ارتجاعي فئودال وابسته به آنان است. مشاور سازمان ملل و معاون يونيسف نيز در برنامه اي که از سوي "امور جهاني در کاتماندو" سازمان داده شده بود شرکت کردند و از مائوئيستها خواستند که اعتصاب را خاتمه بخشند. معاون يونيسف (کول چاندرا) گفت، "اگر مائوئيستها فکر مي کنند مردم حامي آنانند بهتر است اسلحه را زمين گذاشته و در انتخابات شرکت کنند." کول چاندرا عين يک قورباغه که بيشتر از دهانه چاه را نمي بيند براي مردم نپال آينده اي بهتر از شرکت در انتخابات هاي ارتجاعي نپال نمي بيند. دولت هند نخست وزير نپال ( شر بهادر دوبا) را به دهلي نو (پايتخت هند) احضار کرد تا در مورد اوضاع جاري به دولت هند گزارش دهد. دهلي نو رهبران احزاب سياسي نپال را نيز به يک جلسه دعوت کرد. شاه گياندرا هم قرار است بهمين منظور به هند برود. هنگام اعتصاب، هند تهديد کرد که از طريق هوائي رژيم سلطنتي را تامين خواهد کرد اما پس از اينکه اين تهديد موجب برانگيخته شدن احساسات و اعتراضات ضد هندي شد، دولت هند مجبورشد حرفش را پس بگيرد. اعتصابات و محاصره نه تنها فئودالها و بوروکراتهاي نپال بلکه همچنين اربابان هندي و امپرياليست آنان را هم تکان داده است.

    همزمان با محاصره کاتماندو، کميته ايالتي حزب کمونيست در ناحيه کاور و حکومت خلق در آن محل، اعلام کردند که بطور نامحدود دست به محاصره شهر مرکزي ناحيه خواهند زد. کميته هاي ناحيه اي دولاخا و سيندهوپالچوک، همراه با ناحيه  شرقي در دره کاتماندو نيز اعلام کردند که محاصره نامحدود مراکز نواحي خود را آغاز مي کنند. همچنين يک حرکت اعتراضي در 25 و 26 اوت عليه دستگيري ها و قتل هاي دلبخواهي رژيم، ناحيه ميتيلا را که در شرق منطقه تراي قرار دارد به تعطيلي کامل کشاند.

   روز 24 اوت  يک دسته از بريگاد پنجم ارتش رهائي بخش خلق دست به عملياتي در ناحيه سيندوهاپالچوک عليه ارتش سلطنتي زد. طبق گزارش مطبوعا کشور چهار سرباز ارتش سلطنت کشته شدند و مائوئيستها هيچ تلفاتي نداشتند. در 21 اوت يک واحد از بريگاد سوم  ارتش رهائي بخش خلق به ستاد ارتش در ناحيه جوملا حمله کرد. مقامات محلي را دستگير کرده و سه زنداني سياسي را آزاد کردند. نشريه مائوئيستي جانادش گزارش داد درين عمليات در حاليکه يک واحد از ارتش رهائي بخش خلق مشغول بلوکه کردن ارتش سلطنتي بود، يک نفر از ارتش رهائي بخش خلق جانباخت و يک نفر از ارتش سطنتي نپال کشته شد.

 

 

16 سال از شيار اين زخم عميق مي گذرد!

زخمي که تنها مرهمش سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي  است!

مجازات آمران و عاملان کشتار 67 وظيفه تخطي ناپذير مبارزين بخصوص مبارزين نسل جوان است!

 

جنايت فراموش نشدني و نابخشودني تابستان 67!

 روز جمعه 6 شهريور 1383، به مناسبت شانزدهمين سالگرد کشتار هزاران زنداني سياسي در تابستان ۶۷، خانواده ها و دوستان انقلابيوني که در ميدان مبارزه با رژيم منفور جمهوري اسلامي به اسارت درآمده  و اعدام شدند، در گلزار خاوران اجتماع کردند. آنان مزار جانباختگان  و تمام منطقه را گل باران کردند. عده زيادي از خانواده ها عکس عزيزان جانباخته خود را حمل مي کردند.  در مراسم امسال تعداد زيادي دانشجو و جوان شرکت داشتند. ترکيب جوان شرکت کنندگان باعث مسرت و شادي مسن تر ها بود زيرا نسل جوان را ضامن تسويه حساب با جمهوري اسلامي جنايتکار مي دانند. جمعيت بطور دسته جمعي سرود مي خواند و اتحاد و همبستگي و عزم خود را محکمتر مي کرد.  سرود دايه دايه هشداري به دشمن بود که کشتار تبهکارانه تابستان 67 نه فراموش کردني است و نه نابخشودني و اين خلق به حساب هر قطره خوني که ريخته شده خواهد رسيد.

در تابستان 1367 در فاصله اي کمتر از يک ماه چندين هزار زنداني سياسي مرد و زن را اعدام کردند. به جاي تيرباران آنان را به دار کشيدند تا خونشان مانند نهر جاري نشود، صداي گلوله  هاي جوخه  اعدام طنين نيفکند تا راز اين جنايت سر به مهر بماند، تا خلق از درد تکه تکه شدن جگرش سر به طغيان برندارد. اين هزاران نفر، اين بهترين هاي جامعه ما، بسادگي مي توانستند جان سالم بدر برند بشرطي که به خواستهاي پليد نيري و حاج داوود و فلاحيان و شوشتري و ري شهري و مرتضوي و غيره گردن گذارند، به آرمان هاي خود پشت پا زنند  يا رفقايشان را لو دهند و  به مداح و خدمت گذار اين دون صفتان تبديل شوند. اما به قول شاملوي بزرگ آنان همدست توده بودند در شکستن زنجيرهايش! پس "به ريش جادوگر آب دهن پرتاب" کردند و بجاي فروختن آينده ي خلق بر طناب مرگ بوسه زدند. آيا اين همه انقلابي گري و آرمان خواهي  آنان ذخيره بزرگ و تهي ناشدني ما براي پيمودن راه دشوار و پر پيچ انقلاب نيست؟ آيان مي توان براي بزرگي اين ذخيره اندازه  و قيمتي گذاشت؟

   در 16 سالي که گذشت، آمران و عاملان کشتار 67 کوشيدند اين واقعه را از حافظه جامعه پاک کنند. رسواياني از قماش خامنه اي و رفسنجاني تلاش کردند نقش خود را در کشتار تا حد مامورين معذوري که از فرمان خميني پيروي مي کردند تنزل دهند. تعداد زيادي از بازجويان و شکنجه گران و مقامات امنيتي دهه 1360 "دوم خردادي"هاي امروز بودند؛ آنان دستان خون آلود خود را شستند و لباس روزنامه نگاري و اصلاح طلبي به تن کردند تا جوانان ناآشنا با وقايع آن دوران را بفريبند. ملي – مذهبي بجاي اعتراض به اين کشتار به "گشايشهاي سياسي" بعد از کشتار 67 چشم دوختند و خائفانه در مورد اين جنايت هولناک سکوت اختيار کردند. دولتها و مطبوعات کشورهاي غرب لب از لب باز نکردند و نگزاردند خبر اين قتل عام به افکار عمومي جهان برسد.  اما زخم کهنه بسته نشد و به همت افشاگري مبارزان آزاديخواه و انقلابي، داغ ننگ همچنان بر پيشاني رژيم اسلامي باقي ماند. امروز بعد از 16 سال از کشتار زندانيان سياسي، بحران موجوديت جمهوري اسلامي روزبروز شديدتر مي شود. نسل جديدي به ميدان آمده که هر حرکتش چهاربند اين رژيم را به لرزه در مي آورد. اعتراضات اقشار و طبقات گوناگون در هر گوشه کشور سربلند مي کند و فرو مي نشيند تا بار ديگر بلندتر سرکشد. در ميان همه جبهه هاي مبارزه که بايد عليه جمهوري اسلامي و براي سرنگوني اش پيش برد، حسابرسي بر سر کشتار 67 جايگاه ويژه اي دارد. اين زخمي است که تنها مرهمش سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي است.

 

درود بر خاطره سرخ جانباختگان تابستان 1367

مرگ بر رژيم جمهوري اسلامي!

 

تو نمي داني غريو يک عظمت

وقتي که در شکنجه يک شکست نمي نالد

                             چه کوهي است!

تو نمي داني نگاه بي مژه محکوم يک اطمينان

وقتي که در چشم حاکم يک هراس

خيره مي شود

                چه دريائي ست!

تو نمي داني مردن

وقتيکه انسان مرگ را شکست داده است

                             چه زندگي است!

تو نمي داني زندگي چيست، فتح چيست

شاملو _قصيده براي انسان بهمن

گفتگوي ميان مامور اعدام زندانيان سياسي در کشتار 67 و حجت الاسلام جعفر نيري

 (رئيس دادگاههاي انقلاب اسلامي مرکز مستقر دراوين در مقام قاضي شرع)

 

مامور اعدام: «  سه دقيقه کافي نيست. وقتي بعد از ده دقيقه آنها را از چنگک پائين مي آوريم بعضي هنوز جان دارند ، لطفا وقت بيشتري براي اين کار بگذاريد »

نيري: « وقت اضافي نداريم. همان 3 دقيقه کافي است »

مامور اعدام : « چرا تير بارانشان نمي کنيم ؟؟ اين که خيلي سريعتر است »

نيري: « اينجا امکاناتمان زياد نيست. وقتي نعش کشها در خيابانها به حرکت در مي آيند خون ازشان راه مي افتد؛ مي خواهيد همه عالم بفهمند ما اينجا چکار مي کنيم؟»

 

(به نقل از کتاب خاطرات يک زنداني از زندان هاي جمهوري اسلامي – دکتر رضا غفاري)

 

توضيحات:

گلزار خاوران گورستاني است در جاده خراسان تهران. محوطه بزرگي که ديواري بدور آن کشيده شده است؛ و بخشي از آن گورستان بهائيان است.  جمهوري اسلامي به خيال خود براي تحقير زندانيان سياسي کمونيست آنان را در اينجا بدون نام و نشان دفن کرده است. حزب الله به اينجا نام "لعنت آباد خاوران" نام گذاشته بود و خلق آنجا را گلزار خاوران مي خواند.

 

اسامي برخي از مقامات جمهوري اسلامي در مقطع کشتار 1367

خامنه اي رئيس جمهوري

رفسنجاني رئيس مجلس

محمدي ري شهري وزير اطلاعات

حسين مرتضوي رئيس زندان اوين        

فلاحيان قائم مقام وزير اطلاعات

حجت الاسلام جعفر نيري ، رئيس دادگاههاي انقلاب اسلامي مرکز  دراوين با مقام قاضي شرع

حاج داود لشگري مسئول امنيت و سرکوب زندان گوهر دشت

اسماعيل شوشتري رئيس سازمان زندان ها

احمد پور محمدي  نماينده وزارت اطلاعات در اوين

محمد علي مبشري حاکم شرع زندان اوين و رئيس شعبه دو دادگاه

 

 

            «پرنده نوپرواز» منتشر شد!

 

«پرنده نوپرواز» را به يك ابزار كار سياسي با توده ها بدل كنيد!

 آنرا وسيعا پخش كنيد!

با توده ها بر سر آن بحث کنيد!

نشريه حقيقت در نظر دارد ستوني را به ابراز نظرات خوانندگان اين كتاب و پاسخگوئي به سئوالات آنان اختصاص دهد.

نظرات، انتقادات، پيشنهادات و پرسشهائي را که در گفتگو با مردم مي شنويد گرد آوري کرده و براي نشريه حقيقت ارسال داريد!

***

نامه زير منعكس كننده نظرات يک رفيق زن جوان است که براي نشريه حقيقت ارسال شده است:

 پرنده هاي آزاده بار ديگر به پرواز در آمدند!

همچون گذشته پر صلابت و با اقتدار !

راز پروازشان را بازگو مي كنند در "پرنده نو پرواز"!

 

باشد كه درس بگيريم از صلابت و همبستگي شان، از يكرنگي و مقاومتشان، از فداكاري و از خود گذشتگي شان ‍‍!

تجارب رفقا در گذشته همواره چراغي فرا روي آيندگان است . در سراسر كتاب نكاتي كه بسيار بارز بود همدلي و همراهي در فكر و عمل ياران بود. نكته اي كه در مبارزه انقلابي حائز اهميت فراوان است . موردي در كتاب بسيار برجسته مي نمود و آن بازگو كردن شكست قيام آمل در سال شصت و دلايل آن بود. موردي كه تنها در مبارزات انقلابي ومردمي ديده مي شود.

حكومتهاي امپرياليستي و ارتجاعي همواره خود را پيروز و صاحب قدرت مي دانند_قدرتي پوشالي و منفور _ زيرا با توسل به زور وستم بر توده هاي مردم به دست آمده است. اما شكست قيام آمل شكستي سرافرازانه و قهرمانانه بود كه ياد و خاطره اين قهرماني براي هميشه در اذهان توده هاي مردم باقي خواهد ماند.

بررسي دلائل اين شكست و درس گرفتن از آن و بكارگيري آنها در مبارزه انقلابي از نكات برجسته كتاب است . همبستگي و اراده رفقا و تفكرشان در مبارزه براي مردم ستمديده و آزادي آنان يكي  ديگر از مباحث مهم كتاب است .

باشد كه بخوانيم و درس بگيريم و براي ساختن جامعه اي عاري از ستم و نا برابري كه در آن هيچ انساني انسان ديگر را استثمار نكند مبارزه كنيم !                                       

           به اميد آنروز!                                                          

             پرواز                  24 آگوست 2004

 

www.sarbedaran.org