حقيقت
ارگان حزب
کمونيست
ايران (م – ل – م)
شماره 16 مرداد 1383
–
www.sarbedaran.org
lاوضاع
کردستان
عراق، شمارش
معکوس خيانت
آمريکا،
وظايف
مبارزين کرد
خيانت
آمريکا به
کردها: از
تاريخ بايد
درس گرفت
فرخنده و پيروزباد تشکيل حزب کمونيست(مائوئيست)افغانستان
"چپ"
نيازمند يک
خانه تکاني
جدي!
مردم
عراق مقاومت
ميکنند؛
بحران های
مهلک در کمين
آمريکا
بياد رفيق
جانباخته
نادر اسلامي
سالروز خيزش
هيجده تير 1378
نسبتا آرام گذشت.
عامل اصلي آرامي
برقراري
حکومت نظامي
بود؛ حكومت
نظامي در
شهرهاي کوچک و
بزرگ غير
رسمي اما
آشكار
بود. هر دو
جناح حكومتي در
برقراري
اين حکومت
نظامي غير
رسمي اتفاق
نظر و همکاري
کامل داشتند.
خيل مزدوران و
ولگردان
بسيجي و
ماموران انتظامي
به بهانه هاي
گوناگون
خيابانها را
قرق كردند تا
مانع هرگونه
تجمعي شوند.
گفتند
امسال از
بابت 18 تير هيچ نگراني
ندارند اما
اوباشان در
كوچه و پس
كوچه ها به تهديد و
ارعاب مردم
پرداختند و
حتا نگاه هاي
خشمگين
جوانان را با
ضرب و شتم
جواب
دادند تا از
مردم زهر چشم
بگيرند. از
مدتها قبل براي تعطيل
کردن دانشگاهها
و خوابگاههاي
دانشجوئي در
اين ماه برنامه ريزي
کردند.
ليستي از
دانشجويان
فعال تهيه كرده و سراغ تك
تك آنان
رفتند؛ برخي
را بازداشت
كردند؛ برخي
را تهديد
كردند؛ برخي را به باد كتك
گرفتند و برخي
را ناپديد
كردند تا هر چه
بيشتر جوانان
را مرعوب کنند.
گفتند
نگراني
ندارند اما
شهرداري ها را
موظف كردند تا
خيابانها را
از سنگ و
كلوخها پاك
كنند و پمپ
بنزينها را از
فروش بنزين به
جوانان در
گالنها منع كردند.
با
اين وجود عده اي از جوانان
دلير در حد
امكان در گوشه
و كنار كشور اين
روز را به جنگ
و گريزهاي
خياباني با
مزدوران رژيم گذرانده و
بانگ آزادي سر
دادند و اين
روز را آنطور
که شايسته است
گرامي
داشتند. تعداد
آنان مانند
سال گذشته
وسيع نبود اما
بي شك همين
تعداد محدود
منافع و
نيازهاي
ميليونها تن را
بيان كردند.
اين گلهاي سر
سبد مردم با
زنده نگهداشتن
اين روز عزم
مردم را براي سرنگون کردن
رژيم منفور به
نمايش
گذاشتند. آنان
نشان دادند كه
هيجده تير با
هيچ
ترفند سياسي و
سركوب نظامي
از ذهن مردم
زدودني نيست.
چرا كه هيجده
تير همانند 16
آذر سال 1332 به سمبل مبارزه
عليه رژيمهاي
ارتجاعي و ضد
مردمي بدل
شده است.
خاطره هيجده
تير 78 و
خيرشهاي شبانه
خرداد 82
همانگونه كه
مردم را بوجد
مي آورد براي
سران
جنايتكار
جمهوري
اسلامي کابوس است.
به همين دليل در اين روز
رژيم زبونانه
چنگ و دندان
نشان داد.
اما
قواي سركوبگر
رژيم در
ممانعت از
برگزاري سالگرد
هيجده تير،
تنها نبود. بلکه همه
نيروهاي
طرفدار نظم
كهن از
عوامفريبان دوخردادي
گرفته تا
رسانه هاي
قدرتهاي
خارجي و سازشكاران
ملي مذهبي كه
مدام در هراس
از انقلاب بسر
مي برند به
انحاء گوناگون
تلاش كردند
دانشجويان و
مردم را
متقاعد كنند
كه گراميداشت
هيجده تير
فايده اي
ندارد. آنان
از «عقلانيت» و
«واكنشي»
برخورد نكردن
سخن راندند، و جنبش
دانشجوئي را به پرهيز
از «لمپنيسم»
و «كوچه
بازاري» و
دوري از «هيجانات
و موج آفريني
ها» فراخواندند.
از ضرورت حفظ
آرامش و "الان زمان كار
تئوريك است" صحبت
كردند تا مانع
از شكل گيري
خيزش مردمي شوند.
در اين ميان
تشكل حكومتي "دفتر
تحكيم وحدت" نيز بيكار
ننشست.
اين بار نقش
خائنانه آنان
فقط در محدود
نگه داشتن
جنبش
دانشجوئي در
دالانهاي
دعواي هاي
حكومتي و صحن
دانشگاه نبود. اين بار به عفو
«قافله بي
متاع» (يعني
جناح راست
حكومت)
فراخوان
دادند و البته
فراموش
نكردند كه تحت
عنوان «عبرت
گيري از
محاكمه صدام
حسين» چشم
اميد مردم را
به سوي
قدرتهاي
خارجي
برگردانند.
مايوس شدن
از بيراهه ها
امر خوبي است!
تا
آنجائي كه به
صفوف
دانشجويان،
جوانان و مردم
بر مي گردد،
آنان با
پرسشهاي جدي
مواجه شده
اند. اكثريت
مردم باوري به
ماندگاري اين
رژيم ندارند
اما به خوبي
دريافته اند
كه سرنگون كردن
يك رژيم كار
ساده اي نيست.
نيروي قهر و
سركوب دشمن
فاكتوري جدي است.
اينكه چگونه
مي توان از پس
نيروهاي سركوبگر
بر آمد،
سئوالي است كه
بسياري از
ذهنهاي پيشرو
را به خود
مشغول كرده
است.
در
مجموع مي توان
گفت که آرامش هيجده
تير امسال همچنين منعكس
كننده فرو
ريختن توهمات
در ميان مردم
بود.
اكثريت مردم
دريافته اند
كه دوم خرداد
فريبي بيش
نبود و حاصلي
جز گمراهي و
سردرگمي
برايشان
نداشت.
اين مسئله در
کوتاه مدت به
روحيه ياس
دامن مي زند.
با وجود آنکه
پرونده دوم
خرداد در
آتش مبارزات
توده اي خرداد سال
گذشته سوخت
اما نقد
آگاهانه اين
بيراهه
فريبکارانه و
بردن اين بحث
به ميان مردم
هنوز
ضروري است.
عوامل بين
المللي نيز در
افت سطح مبارزات
مردم تاثير
داشته است.
اميد واهي به
اينکه قدرتي
از بيرون مي
آيد و ما را
نجات مي دهد
به اقشار
مياني تحرکي
بخشيده بود.
اما روند
تحولات در
عراق توهماتي
را که نسبت
به
امپرياليسم
آمريكا در
ميان مردم وجود
داشت درهم
شکست.
بسياري فكر مي
كردند از دست
افعي مي توان
به اژدها پناه
برد؛ اما فهميدند
كه اژدها جز
بمب و تخريب و
شكنجه و سركوب
چيزي برايشان
به ارمغان
نخواهد آورد.
به گل نشستن
كشتي جنگي
آمريكا در
عراق و
ناتواني آمريكا
در ارائه مدلي
براي تغيير
ديكتاتورهائي
چون صدام
ترديدهاي جدي
در مورد وعده
هاي سياسي آمريكا در ذهن
مردم ببار
آورد.
مجموعه
عوامل فوق به
جو ترديد و
انتظار در ميان
مردم دامن زد.
اما اشتباه
است كه ظهور
چنين دوره
هائي را كه در
مبارزات توده
اي امر طبيعي است
به حساب ياس و
سرخوردگي و
خسته شدن مردم
از سياست و
مبارزه سياسي
انقلابي بگذاريم.
در حقيقت مردم
از حقه بازي
ها و فريبكاري
هاي دوم
خرداديها
سرخورده شده و
از راه و
روشهاي تا
كنون موجود
خسته شده اند.
آنان از اميد
بستن هاي
واهي دلزده
شده و مهمتر
از همه با
پرسشهاي جدي
در رابطه با
چگونگي
سرنگوني رژيم
و ساختن آينده
روبرو شده
اند. همه
اينها براي
امر مبارزه
انقلابي و
تدارك انقلاب
امري مثبت
است. نقد و
تعمق در زمينه
بيراهه دوم
خرداد و
نقد اميد
بستن به
قدرتهاي
خارجي در
ميان بخش مهمي
از دانشجويان دستاورد
بزرگي است.
هر چقدر اين
نقد عميقتر،
راديكالتر و
انقلابي تر
باشد زمينه
براي گسترش
مبارزه
انقلابي فراهم
تر مي شود.
مسائل
حول و حوش
هيجده تير
امسال نشان
داد که نقش عامل ذهني (خط و نقشه و
تشکيلات)، در
به پيش راندن
جنبش از ميان
پيچ و خم ها،
از هر زمان
ضروري تر است.
در شرايطي که
از يک سو
تضادهاي
اجتماعي در
سطح ايران،
منطقه و جهان
حدت يافته است
و از سوي ديگر
مشروعيت
ايدئولوژيک و
سياسي جمهوري
اسلامي از بين
رفته و جنبش
دانشجوئي و
عمومي در حال
راديکالتر
شدن است،
ضرورت حضور، نقش و
فعاليت
نيروهاي
انقلابي و
كمونيستي
براي تكامل
اوضاع سياسي
كشور،
بيش از هر
زمان روشن مي
گردد.
مسابقه اي
در پيش است!
ورشكستگي
دوم خردادي ها
و ملي مذهبي
ها در ميان
دانشجويان
آشكار است و
اين قبيل
جريانات طبقاتي
ديگر از نفوذ
قابل توجهي در
ميان دانشجويان
برخوردار
نيستند و ديگر
نمي توانند
نقش ميانجي
ميان جنبش
دانشجوئي و
حكومت اسلامي
را ايفا كنند.
به اعتراف
روزنامه هاي
دوم خردادي، دفتر
تحكيم وحدت به
سختي قادر است
ده درصد از
فعالين جنبش
دانشجوئي را
تحت تاثير خود
قرار دهد. ولي
آنها بيكار
ننشسته اند.
انزجار عمومي
از ايدئولوژي
اسلامي، دوم
خرداديها و
نيروهاي ملي
مذهبي را به
دست وپا
انداخته است.
آنان از يكسو
مي خواهند با
شعارهاي
عوامفريبانه
اي چون «ايجاد
پارلمان
دانشجوئي» و
باصطلاح
امتياز دادن
به دانشجويان
لائيك،
نيروهاي
راديكال و چپ
را در مجراهاي
قانوني مهار
كنند. و از سوي
ديگر تحت
عنوان «كار
تئوريك و كادر
سازي»
آلترناتيوهاي
ايدئولوژيك – سياسي بورژوائي
فئودالي
ديگري را به
خورد
دانشجويان بدهند
و انرژي
انقلابي شان
را به هرز
برند.
شکست
برنامه هاي
اينان عمدتا
به تلاش
نيروهاي
كمونيست و دانشجويان
طرفدارجنبش
کمونيستي و
طبقه كارگر بر
مي گردد. براي
جنبش
دانشجوئي فقط اعتماد
نکردن به
نيروهاي ملي
مذهبي و دوم
خردادي کافي نيست.
طرد واقعي اين
قبيل نيروها
در گرو اين
است كه پرچم
كمونيسم در
ميان
دانشحويان
برافراشته شود.
اين يك مصاف
ايدئولوژيك – سياسي مهم
است.
آينده جنبش
دانشجوئي به
نتيجه اين
مصاف گره
خورده است.
آنان بايد با دامن
زدن به اين
مبارزه و بحث
بر سر آلترناتيوها، به نياز
توده دانشجو در زمينه ايدئولوژي،
سياست و
برنامه و
سازماندهي
انقلابي پاسخ
روشني دهند. و
جنبشي را پي
ريزي نمايند
كه با همه
و هر گونه
نيروي مرتجع
كه وابسته به
اين رژيم و
رژيم قبل بوده
مرزبندي كند.
از اتخاذ روش
هاي محافظه
كارانه اي كه
مي خواهد
دانشجو را از
جامعه جدا كند
و در پشت نرده هاي
دانشگاه خفه
كند، دوري
جويد و
فعالانه به انعكاس
خواستهاي
كارگران و
زنان و ديگر
زحمتكشان
جامعه
بپردازد و به
دنبال پيوند و
وحدت با جنبش
جهاني ضد
سرمايه داري،
ضد
امپرياليستي
و ضد جنگ باشد.
ما
در جمعبندي
از خيزش خرداد
ماه سال گذشته، در حقيقت
شماره 10 گفتيم:
دانشجويان
كمونيست هر
چند اكنون در
اقليت كوچك
قرار دارند و
زير حمله اند،
اما بايد بهر
طريق ممكن خط
سياسي و
ايدئولوژيك
خود را به ميان
دانشجويان
مبارز و پيشرو
ببرند و
كمونيسم را تبليغ و
ترويج كنند.
زيرا كمونيسم
تنها پرچم
رهائي بخش است
كه يك دانشجوي
مبارز مي
تواند در دست
بگيرد.
دانشجوي
پيشروئي كه
مي خواهد از
مرزهاي جنبش
دانشجوئي
فراتر رود و
به تغيير
جامعه
بينديشد، بايد
بداند که اگر خود را به
ايدئولوژي
رهائي بخش
كمونيسم مسلح نكند نمي
تواند مبارزه
دراز مدت براي
تغيير جامعه
را پيش ببرد.
پيشروترين
دانشجويان
خود را به علم
و فلسفه
انقلابي مسلح مي كنند و
مبارزاتشان
را بر اين
مبنا که اين جامعه از
ريشه
ناعادلانه
است،
سازمان مي
دهند.
نه فقط جامعه
ما بلكه تمام
جهان از ريشه
ناعادلانه
است و بايد
جهاني بدور از
جور و بندگي
ساخت. اگر عده
اي از
دانشجويان
مبارز چنين
دورنمائي نداشته باشند
حتا مبارزات
دانشجوئي را
نمي توانند با
پيگيري پيش
برند. بدون
چنين دورنما و
چشم اندازي
جنبش
دانشجوئي
مرتبا تلو تلو
خورده و دانشجويان
از جوشش،
به خمودگي گذر
مي كنند.
نقش
دانشجويان
كمونيست در
پيشرفت اين
جنبش كليدي
است. جنبش
دانشجوئي مي
تواند و بايد
با سرفرازي
نقش شايسته
خود را در
جنبش عمومي
مردم ايران
ايفا كند.
هوا ابري
است و بي شك
باران خواهد
باريد. اينكه
اين باران به
يك سيل بنيان
كن و به يك نقطه
عزيمت كيفيتا
نوين و
انقلابي بدل
شود يا خير
عمدتا به تلاش
نيروي
پيشاهنگ
پرولتري
وابسته است. ■
ضميمه: تحليل
و گزارش زير
توسط يکی از
فعالين جنبش
دانشجوئی
نوشته شده است
براستي به چه
دليل امسال
مانند سالهاي
گذشته ياد 18
تير گرامي
داشته نشد.
مسئله فوق را
با سه موضوع
بررسي مي
نمائيم.
1-
مسائل دروني
دانشگاهها
2-
سياستهاي کلي
امنيتي
جمهوري
اسلامي
3-
وضعيت افکار
عمومي و مسائل
بين المللي
1- مسائل دروني
دانشگاهها
الف) تغيير
سياست هاي
دروني
دانشگاهها از
طرف حاکميت
ب) مسائل درون
گروهي
دانشجويان
الف) تغيير
سياست هاي
دروني
دانشگاهها از
طرف حاکميت
مقدمه:
حاکميت پس از
تحليل و
آناليز جنبش
دانشجويي به
اين نتيجه
رسيد که بايد
از يک حرکت پايه
اي براي ايجاد
پراکندگي بين
صفوف دانشجوئي
استفاده کند و
سياست کلي خود
را بر اساس
اين معيار
تنظيم نموده
است.
1- سياست هاي
کوتاه مدت
2- سياست هاي
بلند مدت
1- سياست هاي
کوتاه مدت
حاکميت در 18
تير امسال با
استفاده از
اهرم اتمام
سريع
امتحانات و
تعطيلي سريع
خوابگاهها بنوعي
دانشجويان را
مجبور به ترک
سريع دانشگاهها
کرد و بيشتر
دانشجويان
شهرستاني
مجبور به
بازگشت به شهر
خود شدند.
امسال
امتحانات بيشتر
دانشگاهها تا
دوم تير به
پايان رسيد. و
در ادامه اين
طرح نيز
ميتوان به
پليسي کردن جو
ظاهري
دانشگاهها با
اعمالي همچون
کنترل دقيق
مدارک هويتي و
کارتهاي
دانشجوئي
هنگام ورود و
خروج به
دانشگاه و
احضار تعدادي
از فعالين
شناخته شده
جنبش دانشجوئي
به دادگاه و
کميته هاي
انضباطي،
دادگاهي کردن
تعدادي از
نشريات
دانشجوئي در
دادگاههاي
رژيم. در
صورتيکه بر
اساس آئين نامه
داخلي
دانشگاه اين
جرائم به علت
دانشجوئي بودن
نشريات بايد
در دانشگاهها
رسيدگي شود.
تهديد
تعدادي از
فعالان توسط
نهادهاي
موازي وزارت
اطلاعات و
لباس شخصي ها
و تهديد تلفني
دانشجوياني
که فعاليت
کمتري دارند.
مجموعه فوق
سياست هاي
کوتاه مدت
حاکميت براي
مقابله با
مراسم سالگرد
18 تير امسال
بود.
2- سياست هاي
بلند مدت.
از جمله
سياست هاي
بلند مدت مي
توان به ورود
فرمايشي عده
زيادي از
وابستگان
رژيم و نيروهاي
اطلاعاتي به
دانشگاههاي
معتبر در جهت
تغيير طيف
عمده فکري
دانشجويان محصل
در دانشگاهها
اشاره کرد. از
طرف ديگر با
اعمالي همچون
فروش سوالات
امتحانات
ورودي دانشگاهها
و فروش کرسي
هاي دانشگاهي
در سالهاي اخير
تلاش شد که
بطور هرچه
بيشتر از ورود
افراد شايسته
و اهل انديشه
به
دانشگاههاي
معتبر جلوگيري
شود و افراد
از طبقات مرفه
بدون هيچگونه
زحمتي وارد
دانشگاههاي
معتبر شوند.
دومين مورد
سياست
دانشگاه در
قبال فعاليت
هاي فرهنگي
سياسي
اجتماعي
مطبوعاتي
دانشجويان
است. قبلا اين
فعاليت ها
توسط خود
دانشجويان و
بطور افتخاري
اداره ميشد.
ولي در سياست
جديد رژيم با
مسئله کارمند
دانشجوئي
مواجه هستيم
به اين معني
افرادي که به
اداره
نهادهاي فوق
مي پردازند
دانشجوياني
هستند که از
وزارت علوم در
قبال کار خود
حقوق دريافت
مي کنند و اين
نشان دهنده
دولتي شدن اين
نهادها و باعث
وابستگي هرچه
بيشتر اين
نهادها به
حاکميت مي
شود. که اين
امر موجب کند
شدن فعاليت
مستقل و منتقد
دانشجوئي مي
شود.
2) مسائل
دروني
دانشجويان
امروزه در
دانشگاهها
شرايطي پيش
آمده که نوعي
ياس در ميان
دانشجويان
جاري شده است.
خيانت دفتر
تحکيم وحدت و
همکاري آنها
با سازمان اطلاعات
براي
دانشجويان
واضح و مبرهن
است. از طرفي
خود طيف هاي
گوناگون دفتر
تحکيم وحدت در
شوراي مرکزي
اين نهاد با
اختلافات
دروني مواجه
هستند و هنوز
نتوانسته اند
به يک وحدت و اجماع
برسند.
وقايع خرداد
ماه پارسال و
اعترافات
تلويزيوني
تعدادي از
دانشجويان که
بر اثر فشار
شکنجه هاي
رژيم صورت
گرفت خود يکي
از دلايل نا
اميدي و ياس
دانشجويان مي
باشد.
سياست هاي
کلي امنيتي
رژيم جمهوري
اسلامي:
پس از
انتخابات
مجلس هفتم
گوئي روحي
تازه در کالبد
محافظه کاران
و افراطيون
نظامي دميده شد.
بطوريکه به
مجرد پيروزي
در انتخابات
مراحل مقدماتي
حذف آزادي هاي
ظاهري
اجتماعي و کنترل
محسوس و علني
آغاز شد. تا
قبل از
انتخابات کنترل
نامحسوس
پليسي و
امنيتي را در
سطح جامعه
ايران مشاهده
مي کرديم .
نمونه بارز
اين عمل را مي
توان در انبوه
ماموران ضد
شورش در گوشه و
کنار شهرها،
خروجي
بزرگراهها،
ميدان ها و چهارراه
ها مشاهده
کرد. از طرف
ديگر نهادهاي
موازي وزارت
اطلاعات اصلي
که بعد از قتلهاي
زنجيره اي
فعاليت آنها
کمتر شده بود
يا حداقل علنا
از آنها اثري
ديده نمي شد
بار ديگر به
صحن علني
جامعه
برگشتند و
نمونه بارز
آنرا مي توان
در تهديد
تلفني يا
حضوري عده از
فعالان
مشاهده کرد. و
اين نقطه،
نقطه مرگ سياستهاي
فريبکارانه
اصلاح طلبان
در تحميق توده
ها و
ديکتاتوري
غير علني و
نقطه تولد
دوباره سيستم
امنيتي فشار
همه جانبه
محافظه کاران و
ديکتاتوري
رسمي مي باشد
که با توجه به
طيف گسترده
ماموران و
فرماندهان
سياسي و
اطلاعاتي که
وارد مجلس
هفتم شده اند
چندان غير
منتظره نيست.
3- وضعيت
افکار عمومي و
مسائل بين
المللي:
از نظر
نگارنده دوره
کنوني دوره
سردرگمي و ياس
مردم ايران مي
باشد. اين
مسئله دلايل
متفاوتي دارد.
در شرايط
کنوني مردم
ايران بيشتر
از اينکه به
اراده و قدرت
خودشان در جهت
دگرگوني شرايط
جامعه اعتقاد
داشته باشند، به
تغيير سيستم
از طريق
فشارهاي بين
المللي اعتقاد
دارند. پيگيري
گسترده اخبار
مربوط به آژانس
بين المللي
انرژي هسته اي
توسط مردم و
حتي اميدواري
برخي به اينکه
پرونده هسته
اي جمهوري
اسلامي ايران
به شوراي
امنيت
فرستاده شود
تا از اين
طريق فشارها
بر رژيم افزايش
يابد. با گشتي
در ميان عامه
مردم کوچه و
بازار و گوش
سپردن به
سخنان آنها
متوجه مي شويم
که مردم عامي
تنها راه
تغيير را حمله
نظامي آمريکا
مي دانند.
با کمي کنکاش
مي توان به
علل اين طرز
تفکر پي برد.
مهمترين دليل
اين طرز تفکر
عدم وجود يک
اپوزيسيون
مستقر در داخل
کشور که قادر
به بسيج توده
ها باشد است.
از طرف ديگر
جنبش
دانشجوئي
بخوبي
نتوانسته است
بدرون توده ها
نفوذ کند و
ارتباط مردم
با جنبش دانشجوئي
بسيار ضعيف مي
باشد. ضمن
اينکه طيف
اکثريت جنبش
دانشجوئي که
ماهيت
ليبرالي دارد
به تغيير
حاکميت با
استفاده از
فشار خارجي اعتقاد
دارد. و از طرف
ديگر از ديد
مردم دستگاه اطلاعات
و امنيت ايران
بصورت دژ
تسخير ناپذير
تجسم مي شود.
بدينسان مي
توان اين
نتيجه را گرفت
که شرايط بين
المللي بر
افکار عمومي
مردم تاثير
عميقي دارد.
بزرگترين
علت حالت
ايستائي مردم
در شرايط موجود
را مي
توان در پنج
مورد خلاصه
کرد.
عدم وجود يک
اپوزيسيون
داخلي متشکل؛
برملا شدن
نيرنگ اصلاح
طلبان در فريب
افکار عمومي
که منجر به
سرخوردگي
مردم شد؛
شرايط خاص
منطقه اي و
جنگهائي که
منجر به
نابودي
ديکتاتوري
هاي صدام و
طالبان شد
منجر به
اميدواري
مردم نسبت به
نابودي رژيم
توسط قدرتهاي
بيگانه شد
بدون اينکه
مردم عواقب آنرا
در نظر بگيرند
عدم تحرک
بايد و شايد
جنبش
دانشجوئي که
طبعا در تزريق
تحرک به جامعه
ناموفق بوده
است و عدم ارتباط
جنبش فوق با
اصناف و
کارگران باعث
ايجاد معضل در
پيوستن عامه
مردم به
دانشجويان شده
است. البته
اين امر شامل
تعدادي از
دانشجويان با
گرايشات
سوسياليستي
نمي باشد. که
البته اين
افراد به علت
معدود بودن
نفرات و
امکانات قادر
به اقدامات چشمگير
نمي باشند.
ضمن اينکه
علاوه بر
دلايل فوق
سياست هاي کلي
امنيتي
جمهوري
اسلامي که
موجب ايجاد
نوعي رعب و
وحشت در ميان
مردم شده است
هم در حرکت
ايستاي مردم
بي تاثير
نيست. ■
lاوضاع
کردستان
عراق، شمارش
معکوس خيانت
آمريکا، وظايف
مبارزين کرد
تجاوز نظامي
آمريکا به
عراق و اشغال
آن، با وعده
هائي به دو حزب
حاکم در
کردستان عراق
(اتحاديه
ميهني کردستان
و حزب دموکرات
کردستان عراق
) همراه بود. امپرياليسم
آمريکا به اين
احزاب قول داد
که اگر به
ارتش آمريکا
در اشغال عراق
کمک کنند، در
ساختار آتي
عراق يک حکومت
فدرالي در سه
ايالت
کردستان به
آنان خواهد
داد. اين دو حزب
که نمايندگان
طبقات فئودال
و سرمايه
داران بزرگ
کردستان
هستند، وعده
هاي آمريکا را
باور کردند و
به مردم
کردستان نيز
باوراندند که
آمريکا براي
نجات کردها و
بقيه مردم عراق
از چنگال
حکومت
استبدادي صدام
حسين و بر
چيدن شکنجه
گاه ها و
زندانها مي
آيد! اما خيلي
زود دروغ بودن
همه اين حرفها
معلوم شد.
ارتش آمريکا صدام را
برداشت و خودش
اداره شکنجه
گاه ها را
بدست گرفت و با همان
سبک و سياق به
نقره داغ کردن
مخالفين خود
پرداخت. رهبران
کردستان در
مقابل اين
اوضاع به مردم
کردستان
گفتند، "مهم
نيست که
آمريکا
کارهاي حيواني
مي کند، مهم
اين است که
قول داده به
ما حکومت فدرالي
بدهد". اما
خيلي زود
معلوم شد که
آمريکا به
رهبران اين
احزاب گفته
است "اين
خبرها نيست، نمي
شود"!
اکنون احزاب
کردستان عراق
بشدت نگران
باخت بزرگي
هستند که در
کمين نشسته
است. اعضاي
اين حزب مي
گويند "شمارش
معکوس خيانت
آمريکا به
کردها" آغاز
شده است. جلال
طالباني که تا
همين چند ماه
پيش با افتخار
اعلام مي کرد
در تاريخ
کردستان هيچ
کس مثل او پيدا
نشده که
بتواند
"زيرکانه"
سرنوشت ملت کرد
را به ارابه
هاي جنگي
امپرياليستها
ببندد، ديگر
پز سياستهاي خود را
نمي دهد. مسعود
بارزاني با
اعتراض مي
گويد "حقمان
را خواهيم گرفت"
اما کساني که
آگاه هستند
خوب مي دانند
که اين ژستها
توخالي است.
اين دو حزب
تلاش کرده اند
تا يک امر غير
ممکن را به
مردم کردستان
بباورانند:
که
قدرت
خونخوار و
حريص و جهانخواري
مانند آمريکا
به آنان حقي و
يا چيزي شبيه
به آن خواهد
داد. عليرغم
تمام دروغ هاي
عوامفريبانه
ي دو حزب
کردستان (تحت
رهبري جلال طالباني
و مسعود
بارزاني) اکنون
اين حقيقت
يکبار ديگر
آشکار شده است
که آمريکا
براي اين به
عراق نيامده
که حقي به کسي
بدهد. بلکه
آمده است که
همه و هر حقي
را لگد مال کند
تا امپراطوري
جهاني خود را
از بحران نجات
دهد و براي
رسيدن به اين
هدف
آماده است دوست و
دشمن را
قرباني کند.
چرا آمريکا
با حکومت
فدرالي
مخالفت کرد
آمريکا قول
هائي را که
روزهاي اول به
احزاب کردي
داده و با
برقراري
حکومت فدرالي
کرد در چارچوب
عراق موافقت کرده
بود، پس گرفت.
در فروردين
گذشته، طرح
اوليه قانون
اساسي عراق
توسط " شوراي
حکومتي عراق"
و پل برمر
(حاکم
آمريکائي
عراق) به
تصويب رسيد.
در اين طرح،
بندي در باره
ايجاد حکومت
فدرالي کرد در
چارچوب دولت
عراق،
نگاشته شده
بود. با گذشت
زمان
آمريکا به
اين نتيجه رسيد
که ايجاد چنين
ساختاري براي
ثبات عراق مناسب
نيست.
بنابراين،
در
قطعنامه اي
که شوراي
امنيت سازمان
ملل در مورد
حکومت آينده عراق
به تصويب
رساند حتا
اشاره اي به حق
کردها در
داشتن حکومت
فدرالي، نشد.
اين مسئله
بشدت مورد
اعتراض احزاب
کردستان عراق
واقع شد. اما
آمريکا وقعي
به اين
اعتراضات ننهاد. بر
پايه اين
قطعنامه، پل برمر
يک عده مرتجع
عراقي را دست
چين کرده و
بعنوان
"حکومت موقت
عراق" تعيين
کرد. عليرغم
قولهاي قبلي،
هيچ يک از دو
مقام مهم به
احزاب
کردستان عراق داده
نشد. قبلا
آمريکائي ها
به طالباني و
بارزاني "قول"
داده بودند که مقام
نخست وزيري يا
رياست جمهوري
از آن کردها
بوده و برخي
از پستهاي مهم
وزارت نيز به
آنها داده
خواهد شد. اما
هيچ يک از اين
قولهاي
آمريکائي
("قول" کيلوئي
چند؟) متحقق
نشد!
آمريکا براي
همه روشن کرده
است که اتحاد
با فئودال
کمپرادورهاي
شيعه و مراجع
مرتجع شيعه را
به اتحاد با
فئودال کمپرادورهاي
کردستان
ترجيح مي دهد.
البته مقامات
آمريکائي
کماکان به
کردستان عراق
سفر کرده و
رهبران کرد را
ملاقات مي
کنند و در ملاقاتها
صدها ميليون
دلارپول و ماچ و بوسه
هاي گرم به
سبک رسم و
رسومات محلي رد و بدل
مي شود (چيزي
که رهبران کرد
عراق را بسيار
مسرور مي کند)
اما با اين
وصف طبقات
حاکمه
کردستان عراق
در صدر ليست
متحدين
آمريکا قرار
ندارند. آمريکا
جانشيناني را
براي صدام
انتخاب کرده
است که هم
قماش صدام
هستند. اياذ
علاوي که نخست
وزير موقت
عراق (و
احتمالا رهبر
مادام العمر
حکومت جديد
عراق خواهد
بود) و پسر
عمويش که وزير
دفاع اين
حکومت است و
بقيه همپالگي
هايش که مصادر
امنيتي و
اقتصادي را
اشغال کرده اند،
براي تحکيم
خود بسيار
سرکوبگرانه و
فاشيستي عمل
خواهند کرد
منجمله در
زمينه سرکوب ملي
ملت کرد. اين
به معناي آن
نيست که به احزاب
کردستان عراق
و رهبران و
وابستگان اين حزب
امتيازات
اقتصادي و
سياسي داده
نخواهد شد.
امپرياليستها
اينها و
خانواده هايشان
را به لحاظ
اقتصادي چرب کرده و
هميشه در پوشش
حفاظتي خود
خواهند گرفت.
سوال اين است
که چه سرنوشتي
در انتظار
توده هاي مردم
کردستان است.
ندادن حکومت
فدرالي به دو
حزب کردي به
معناي آن نيز
نيست که
آمريکا دست از
خدمات مزدوري
اين دو حزب
خواهد کشيد.
خير! نيروهاي
ضد چريکي ارتش
اسرائيل و
سازمان
جاسوسي اسرائيل
(موساد)
بخشي از
نيروهاي اين دو
حزب را به
منظور
استفاده در
عمليات ضد
چريکي و سرکوبگرانه
در کشورهاي
مختلف
خاورميانه
تعليم مي دهند.
(مشخصا به
گزارش سيمور
هرش در نشريه
نيويورکر و
برگردان
فارسي آن در
تارنماي
"روشنگري"
مراجعه کنيد).
امپرياليستها
در گذشته هم براي
مهار بحران
هاي درون
مستعمرات خود
از اين کارها کرده
اند. مشخصا در
ايران، پس از جنگ
جهاني دوم،
امپرياليسم
انگليس از
نيروهاي
عشايري و نيمه
عشايري
قشقائي،
بختياري، لر و
عرب براي
سرکوب
نيروهاي
دموکرات کشور
استفاده کرد.
(رجوع کنيد به
تاريخ نوين
ايران نوشته
ايوانف).
اما
چرا آمريکا به
احزاب کردي
"خيانت"
کرد؟
هدف آمريکا
در عراق
برقراري يک
حکومت با ثبات
وابسته به
خودش است.
برقراري چنين
ثباتي براي
ادامه
سياست جهاني آمريکا
(سياست "يک
جهان، يک
امپراطوري")
حياتي است.
آمريکا در حال
حاضر برقراري
ساختار فدرالي
را براي ايجاد
يک حکومت با
ثبات مناسب
نمي داند.
امپرياليستها
هرگز
نتوانسته اند
در کشورهائي
که داراي ساخت
نيمه فئودال
نيمه مستعمره
اند از طريق
متحد کردن
طبقات
ارتجاعي ملل مختلف
(مثلا
در ايران از
طريق اتحاد
طبقات فئودال
- کمپرادور
فارس و ترک و
کرد و بلوچ و غيره) يک
حکومت با ثبات
وابسته به خود
بوجود آورند.
ايجاد حکومت
هاي با ثبات
در کشورهاي
چند ملتي که
داراي ساختار
نيمه فئودالي
وابسته به
امپرياليسم
هستند فقط از
طريق انحصار قدرت
سياسي در دست
طبقات بورژوا
فئودال يکي از
ملل آن کشور، امکان
پذير است. اينکه
امپرياليستها
طبقات مرتجع
کدام ملت (عرب يا
کرد؛ فارس يا
ترک و غيره) را
انتخاب کنند،
به فاکتورهاي
گوناگون
تاريخي و
منطقه اي و
رقابتهاي
ميان قدرتهاي
سرمايه داري
مختلف و
اوضاع جهان
بستگي دارد.
اما يک چيز
ثابت است: در چارچوب
نظام هاي نيمه
فئودالي
وابسته به سرمايه
داري جهاني،
اين منطق،
گريز ناپذير
است. براي
امپرياليستها،
ايجاد حکومت
با ثبات در اين
کشورها فقط از
طريق اعمال
ستم ملي امکان
پذير است. اين
يکي از
تبارزات و
عملکرد
آنارشي سرمايه
داري جهاني در
اين
کشورهاست. آيا همين
يک مسئله عمق
پوسيدگي و
درجه ارتجاعي
بودن نظام
سياسي و
اقتصادي سرمايه
داري جهاني را
(که اين
ساختارهاي
نيمه فئودالي
بخشي از آن هستند)
نشان نمي دهد؟
اينها حتا در
ميان نوکران
خودشان نمي
توانند
"دموکراسي" (
تقسيم قدرت) برقرار
کنند؛ در
نتيجه
براي اينکه
يک نظام با
ثبات درست
کنند مجبورند
يک گروه از
نوکرانشان را
سر چماق بقيه
کنند. آيا از
چنين نظامي مي
توان ذره اي
"حق
دموکراتيک"
براي توده هاي
مردم انتظار
داشت؟
اوباشان
جديد بغداد
کيانند و چه
مي کنند
اياذ
علاوي، نخست
وزير حکومت
موقت عراق، که
رسما از سوي
دولت موقت
عراق (يعني از
سوي آمريکا)
به وي "اختيارات
فوق قانوني"
داده شده است،
اعلام کرد که
ممکنست حکومت
نظامي اعلام
کند! همه مي
پرسند مگر
اشغال نظامي
کشور توسط 150
هزار سرباز
آمريکائي
حکومت نظامي
نيست؟
پس ديگر چه
مي خواهند
بکنند؟ در
واقع اياذ
علاوي
مي خواهد
بهمه بفهماند
که با چه کسي
طرفند و اينکه دست کمي
از صدام
ندارد.
روزنامه هاي غربي
به تازگي افشا
کرده اند که
مقامات حکومت
آمريکا وقتي
در مورد علاوي
(يعني نوکر
خودشان) صحبت
مي کنند از او
با لقب "لات
چاقوکش
عراقي" ياد مي
کنند! علاوي
از اوباش
همدست صدام
حسين بود. وي
در دعواهاي
دروني مورد
غضب صدام واقع شد و
مجبور شد به
تبعيد برود و
مستقيما به استخدام
سازمان سيا در
آيد. وي اکنون
بعنوان نوکر
بسيار مورد
اعتماد
آمريکا در حال
سازمان دادن
دستگاه سرکوب
حکومت جديد
عراق است.
علاوي اعلام
کرد که ارتش
عراق را تا حد 100
هزار نفر گسترش
خواهد داد. وي
تصريح کرد که
اين ارتش را
در وحله اول
براي سرکوب
مقاومت مردم
عراق بکار خواهد
گرفت. در حالي
که
آمريکائي ها
پس از
اشغال عراق
اعلام کردند
که ارتش جديد
عراق کوچک
بوده و فقط از
مرزهاي عراق حفاظت
خواهد کرد. صدام از
ارتش براي نسل
کشي مردم
کردستان عراق
و کشتار شيعه
هاي جنوب عراق
استفاده کرد.
اکنون يک ارتش
مشابه در حال
شکل گيري است
که ستون فقرات
حکومت جديد
عراق است،
حکومتي شبيه
حکومت صدام
حسين.
احزاب کردی
حکومت جديد
بغداد را
تقويت ميکنند
بسياري از
توده هاي مردم
کردستان عراق
آرزو دارند که
اتحاديه
ميهني و حزب
دموکرات در
مقابل اين
حکومت جديد و
خيانت آمريکا
بايستند. اما
چنين آرزوئي
پايه ندارد
زيرا رهبران اين
احزاب،
فئودالها و
سرمايه داران
و کارگزاران سياسي
وابسته به
امپرياليسم
آمريکا و
دولتهاي
ارتجاعي
منطقه هستند و
بخاطر منافع
توده هاي مردم
(حتا توده هاي
مردم در
کردستان) حاضر
نيستند در
مقابل آمريکا
و دولتهاي
منطقه بايستند.
منافع طبقاتي
اينها در
انطباق با
سياستي است که
در کمک به
اشغال عراق
اتخاذ کردند.
اشتباهي در
کار نبود.
اينها آنطور
عمل کردند که
منافع طبقاتي
شان ايجاب مي
کند. فاجعه در
آن است که بخش
بزرگي از
روشنفکران
مبارز
کردستان عراق
و توده هاي
مردم را نيز
در اين سياست
با خود همراه
کردند و بخدمت
منافع طبقه
خود درآوردند.
هيچ جريان
مترقي در
کردستان عراق
و ايران
افسانه سازي
هاي حيرت آور
جلال طالباني
را افشا نکرد.
نتيجه گيري وي
مبني بر اينکه
"براي اولين
بار کردها در
کنار فاتحين
قرار گرفته
اند" نه
بسيار
عجولانه بلکه
بسيار
زهرآگين بود. وي به مردم
کردستان القا
کرد که گويا
ايستادن در
کنار قدرتهاي
مهاجم و متجاوز
امپرياليست؛
و قرار گرفتن
در مقابل مردم
(هم مردم عرب و
هم مردم جهان )
يک امر مبارک
است و بايد
جشن گرفته
شود! در
حاليکه اين
موقعيت يک فاجعه براي
جنبش عادلانه
خلق کرد بود. مسئولين
اصلي اين
فاجعه دو حزب
کردستان هستند
که توده هاي
مردم کردستان
را به چنين
وضعي کشاندند
اما نيروهاي
سياسي ديگري
که سکوت کردند
و يا بدنبال
اين سياست
رفتند نيز
بايد جواب
بدهند که چرا
سکوت کرده
اند. چنين
تفکري فقط از
دامان طبقات
فئودال و
سرمايه دار
وابسته به
امپرياليسم
در کشورهاي
عقب مانده مي
تواند بيرون
بيايد. فريب توده
هاي
مردم
کردستان با
داستانسرائي
در مورد اينکه
چقدر براي
کردها خوب شده
که در کنار امپرياليسم
آمريکا قرار
گرفته اند را
چه مي توان
نام داد؟ آيا
اين نهايت
خيانت به مردم
کردستان نيست
که اين احزاب
با اتخاذ
سياست همکاري با
دشمنان مردم
جهان، ملت کرد
را
بعنوان ملتي
که دستيار
خونخواران و
متجاوزين است،
معرفي کردند؟
آيا اين خيانت
به مردم
کردستان نيست
که آينده آنان
را تحت عنوان
"سياستهاي
زيرکانه و
داهيانه و
ممکنات" به
قمار سياسي گذاشته
و به
مراحم
امپرياليستها
و مرتجع ترين
نيروها در ايران
و ترکيه و
عراق
وانهادند؟ شک
نيست که ميوه
هاي تلخ اين
سياست نصيب
توده هاي
زحمتکش کردستان
عراق و
روشنفکران
مبارز آن خطه
خواهد شد. همانطور
که در جريان
خيانت ملا
مصطفي بارزاني
شد.
اکنون احزاب
کردستان عراق
به تحکيم حکومت
جديد عراق و
علاوي
کمک مي کنند. اين
هم يک خيانت ديگر
است زيرا
حکومت جديد
عراق بطور حتم
تبديل به يکي
ديگر از دشمنان
قسم خورده
مردم کردستان
خواهد شد. اين دو
حزب با کمک به
تحکيم حکومت
جديد در عراق
بار ديگر توده
هاي کردستان
را در معرض
سرکوب و خطرات
ناشناخته
ديگر قرار مي
دهند. آنها
مرتبا مرتکب
خيانت عليه
مردم مي شوند.
راه
نجات مردم
کردستان و
تمام مردم عراق
يک انقلاب
واقعي است
در
فروردين
گذشته وقتي که
در طرح اوليه
قانون اساسي
يک بند آبکي
در مورد
برسميت شناختن
حکومت فدرالي
کرد در سه
ايالت
کردستان عراق
به تصويب
رسيد، مردم
شادي کردند. حتا در برخي
شهرهاي
کردستان
ايران عده اي
از مردم در
خيابانها به
رقص و پايکوبي
پرداختند. اما
اين رقص و
پايکوبي براي
هيچ بود. خيلي
زود اين
اميدها درهم
شکست. اما
بيائيد يک لحظه
فرض کنيم که
امپرياليسم
آمريکا واقعا با
برقراري يک
حکومت فدرالي
کردي در عراق
موافقت کرده و
چنين حکومتي
تشکيل شده
است. آيا با ايجاد
چنين حکومتي
بخشي (حتا
بخشي) از
منافع سياسي و
اقتصادي
اکثريت مردم
کردستان
تامين مي شود؟
مطمئنا خير!
تشکيل چنين
حکومتي فقط مي
تواند قدرت
سياسي و
اقتصادي يک
قشر کوچک از
اهالي
کردستان را
تحکيم کند:
يعني قدرت اقتصادي
و سياسي طبقه
فئودال و
سرمايه دار
بزرگ و
کارگزاران دو
حزب حاکم. در
سرنوشت بقيه
مردم تغيير
اساسي حاصل
نمي شود.
بيائيد حتا
فراتر از اين
رفته و
فرض کنيم که
يک دولت مجزاي
کرد از نوع
دولتهاي
ارتجاعي
وابسته به
سرمايه داري
جهاني که در
ايران و ترکيه
و عربستان و
غيره هست
بوجود آيد. آيا اضافه
شدن يک دولت
ارتجاعي کرد
به صف دولتهاي
ارتجاعي فارس
و ترک و عرب در
منطقه
خاورميانه، در
سرنوشت
اکثريت توده
هاي کرد تاثير
اساسي مي
گذارد؟
مگر وجود يک
دولت ارتجاعي
فارس و ترک در
وضعيت
کارگران و
دهقانان فارس
و ترک تغييري
داده است؟ آيا
منافع
کارگران و
دهقانان کرد
به منافع
کارگران و
دهقانان عرب نزديکتر
است يا به
منافع طبقه
فئودال
کمپرادور کردستان؟ اينها
سوالات واقعي
است و بر سر
اينها بايد يک
قطب بندي جديد
در صحنه سياسي
کردستان عراق
صورت گيرد.
بيائيد از
منظر منافع
اکثريت
کارگران و
دهقانان
کردستان نگاه
کنيم: آيا به نفع
کارگران و
دهقانان
کردستان است که
به تحکيم
حکومت طبقات
مرتجع در عراق
و کردستان و
تحکيم آمريکا
در خاورميانه
خدمت کنند؟ آيا
به نفع آنان
است که در
کنار حکومت
جديد عراق و
آمريکا قرار
گرفته و مردم
عرب را سرکوب
کنند فقط به
خاطر آنکه دو
حزب اتحاديه
ميهني و دموکرات
به جاهاي بالا
برسند؟ خير و
يک ميليون بار
خير! آيا در
کردستان عراق
کساني پيدا
نمي شوند که
آرزوي نظام
اجتماعي
ديگري غير از
آنچه توسط
جلال طالباني
و بارزاني و
موساد و
سازمان سيا
پيشنهاد مي
شود، داشته
باشند؟ آيا کساني
پيدا نمي شوند
که از چاکر
منشي براي
امپرياليستها
و برقراري
اقتصاد
راهزني و
انگلي و سياست
دروغ گفتن به
مردم تحت
عنوان "سياست
ممکنات"
بيزار شده باشند؟
اگر چنين کساني
باشند اينان
پيشروان و
پيشاهنگان
مردم هستند و
بايد
به سوالات
بالا جوابهاي
صحيح و صريح داده
و جوابهاي
درست را در
ميان مردم
تبليغ کرده و
به باور و
اعتقاد مردم
تبديل کنند.
اين بخش مهمي
از مبارزه
طبقاتي
درکردستان
عراق است. مجاهدتهاي
جلال طالباني
و مسعود
بارزاني در راه
تحکيم حاکميت
آمريکا در
خاورميانه و
در راه تحکيم
حکومت جديد
عراق هيچ
نفعي
براي اکثريت
مردم
کردستان ندارد؛
بهيچوجه در
تطابق با
منافع
درازمدت
اکثريت مردم
کردستان نيست
و مطمئنا
سياستي
ارتجاعي عليه
مردم کردستان
و عليه همه
مردم
خاورميانه و
جهان است.
امپرياليسم
آمريکا هرگز
قادر نيست خلق
کرد را از يوغ
ستم ملي رها
کند چون خودش
بزرگترين ستم
گر ملي در
جهان است. حل
ستم ملي فقط
در چارچوب يک
انقلاب
دموکراتيک
نوين و
سوسياليستي و
اتحاد
انترناسيوناليستي
خلقها ممکن
است و بس. در
زمينه ستم ملي
مي توانيم
عراق تحت اشغال
امپرياليسم
آمريکا را با مناطق
آزاد شده نپال
تحت حاکميت
کمونيستها
مقايسه کنيم تا
اين واقعيت را
بفهميم.
امروزه
مناطق آزاد
شده نپال تنها
نقطه در جهان
است که ملل
تحت ستم به حق
تعيين سرنوشت
ملي دست يافته
اند و
حکومتهاي ملي
منطقه اي خود
را زير حمايت
ارتش نوين خلق
و حزب کمونيست
مائوئيست
نپال بر پا
کرده اند.
کمونيستها
برنامه هاي
خود را به صد
سال آينده
حواله نمي
دهند بلکه
بلافاصله پس
از کسب قدرت
(حتا قدرت
قسمي) به
مرحله عمل مي گذارند
و توده ها را
از يوغ ستم مي
رهانند.
احزاب
کردستان
ايران بايد
اکيدا از تکرار
و تحسين و کپي
کردن خط
پراگماتيستي
ارتجاعي جلال
طالباني در
کردستان
ايران پرهيز
کنند. علاوه
بر اين بايد
با گرايشات
خودبخودي خوش
خيالي و توهم
که "آمريکا مي
آيد و کردستان
را به سوئيس
تبديل مي کند"
مقابله کنند.
اينها مانند
توهماتي است
که مردم در
سال 1357 در مورد
جابجائي رژيم
شاه با رژيم
خميني داشتند
و فکر مي
کردند که آمدن
يک دارودسته
ارتجاعي به
جاي دارودسته
ارتجاعي
قبلي، مساوي
است با باز
شدن دروازه
هاي بهشت.
آنچه
در کردستان
عراق ضروري
است، برخاستن
يک گروه از
مبارزين شجاع
و بي باک
کمونيست است
که رهبران
کردستان عراق
را به مصاف
سياسي و
ايدئولوژيک
طلبيده و صف
توده هاي
کردستان عراق را
از صف اين دو
حزب جدا کنند؛
و همزمان به
مبارزين عرب
در عراق
فراخوان دهند
که آنان نيز
صف خود را از
بنيادگرايان
اسلامي و بعثي
ها که تلاش مي
کنند خشم و
نفرت مردم عرب
از آمريکا و حکومت جديد را
به
سرمايه خود
تبديل کنند،
جدا نمايند؛
تا همراه با
هم يک رهبري مشترک
براي سرنگون
کردن حکومت
جديد عراق و
بيرون کردن
اشغالگران
تدارک ببينند
و عراقي بسازند
که مال توده
هاي مردم باشد
و در آن حق
تعيين سرنوشت
و وحدت
داوطلبانه
همه ملل به
رسميت شناخته
شده باشد.
تنها در عراقي
که طبقات
ارتجاعي عرب و
کرد آن سرنگون
شوند،
امپرياليستها
بيرون رانده
شوند و نظام
اقتصادي و
اجتماعي نيمه
فئودالي
وابسته به
سرمايه داري
جهاني ريشه کن
شود، مي توان
اتحاد
داوطلبانه و
رفيقانه همه
ملل را برقرار
کرد. توده هاي
زحمتکش در
کردستان عراق
با اين آرزو
که از يوغ فقر
و ستم ملي و
ستم طبقاتي
رها شوند
بدنبال برنامه
هاي رهبراني
مانند جلال
طالباني و
بارزاني و
ايدئولوژي
ناسيوناليستي
ارتجاعي آنها
افتادند. در
سراسر عراق
توده هاي مردم
با آرزوي
بيرون کردن
اشغالگران
بزير پرچم جريانات
بنيادگراي
اسلامي و
ناسيوناليستي
بعثي کشيده مي
شوند. اما اين
ايدئولوژي ها
اعم از بنيادگرائي
اسلامي يا
ناسيوناليستي
شکلهاي مختلف از
ايدئولوژيهاي
طبقات
استثمارگرند
و فقط به آن
طبقات خدمت مي
کنند. اين
توده ها که
براي رها شدن
از وضع موجود
بهر دري مي
زنند به
کمونيسم نياز
دارند. زيرا فقط
کمونيسم
بازتاب عميق
ترين منفع حال
و آينده
توده هاي
محروم همه
کشورهاي جهان
و همه
ملتهاست.
کمونيسم از سر
تا پا با
ايمان و خرافه
هزاران ساله و
با ايدئولوژي
تنگ نظرانه
ناسيوناليستي
تفاوت دارد.
اما کمونيسم
براحتي در
دسترس توده
هاي مردم قرار
ندارد.
کمونيسم از
سوي همه قدرتها
و دولتها، از
سوي جريانات
بنيادگراي مذهبي
و ناسيوناليست
تحت فشار و
تحت تعقيب است
و بلندگوهاي
تبليغاتي همه
اينها مرتبا
عليه کمونيسم
تبليغ مي
کنند. کتابهاي
کمونيستي نشر
نمي يابند و
يا سوزانده مي
شوند و يا در
شمار بسيار کم
و غير قابل
توجه منتشر مي
شوند. بنابراين
کمونيسم
خودبخود نمي
تواند به ميان
مردم راه
يابد. فعالين
کمونيست بايد
با شجاعت و بي
باکي و با کار
سخت آن را به
ميان توده ها
ببرند تا آنان
ببينند که
خورشيدشان
کجاست. اين
کار بخش مهمي
از جنگ طبقاتي
است. اين
فعاليت يکي از
مهمترين
فعاليتهائي
است که بايد
در کردستان و
ديگر نقاط
عراق در پيش
گرفته شود
زيرا در هر
جاي دنيا که
قرار است
تلاشي براي
ساختن آينده،
آينده اي که
متعلق به توده
هاي مردم است
و نه متعلق به
يک دارودسته
ارتجاعي
جديد، صورت
گيرد بايد به
اشاعه
کمونيسم و کمک
به شکل گيري
احزاب
کمونيست
انقلابي همت
گمارد. ■
خيانت
آمريکا به
کردها: از
تاريخ بايد
درس گرفت
در بخش
زير گزيده
اي از كتاب
«آمريكا،
خاورميانه،
نفت و قدرت»
نوشته لاري
اورست را از
نظر شما مي
گذرانيم. اين
كتاب به تازگي
در آمريكا
انتشار يافته
است. نويسنده
كتاب، لاري اورست، يك
مائوئيست و
خبرنگار
نشريه هفتگي
كارگر
انقلابي
(ارگان حزب
كمونيست انقلابي
آمريكا) مي
باشد. وي از
نزديك با
مبارزات خلق
كرد آشنا بوده
و در 25 سال
گذشته بعنوان
يك
انترناسيوناليست
توجه زيادي به
تحولات جنبش
ملي كردستان
كرده است.
فصل
كردستان از
كتاب «آمريكا،
خاورميانه،
نفت و قدرت»
تاريخچه
خيانت آمريكا
به كردها را بطور
مستند شرح مي
دهد و مي گويد:
در
سال 1972 نيكسون،
كسينجر و شاه
ايران براي
رسيدن به
مقاصدشان در
خليج فارس،
طرح شومي
ريختند. طرح
اين بود كه
كردهاي عراق
را به شورش
ترغيب كنند تا
دولت بغداد
تضعيف شود.
ماه مه،
نيكسون و
كسينجر به
مسكو رفتند و وعده دادند
كه آنها
همراه با
شوروي، براي
ارتقاء
شرايطي كه در
آن تمام
كشورها در صلح
و امنيت بسر
برند و در معرض
مداخله خارجي نباشند،
تلاش خواهند كرد.
سيمور هرش،
محقق و
روزنامه نگار
پرسابقه در
نيويورك
تايمز و
روزنامه
نيويوركر، در
بيوگرافي
كسينجر چنين
مي نويسد: «روز
بعد، نيكسون و
كسينجر به
تهران پرواز
كردند و بطور پنهاني
با شاه قرار
گذاشتند که وي
براي
فراكسيون
شورشيان کرد
عراق سلاح
قاچاق فراهم
کند.»
بعدها
كسينجر توضيح
مي دهد هدف
اين بود كه
شاه «با حمايت
كردهاي شورشي
درون عراق، آن
كشور را به اشغال
در آورده و
ارتش بزرگي در
نزديكي مرز مستقر
نمايد.»
از
زمان ايجاد کشور عراق
توسط انگليس
ها، كردها
هميشه از
تبعيض و سركوب
در رنج بوده
اند. بيشتر
نفت عراق از
ميدانهائي در
اطراف كركوك
در كردستان
استخراج مي
شود. با اين وجود سود
اندکي از ثروت
نفتي عراق به كردها
مي رسد و
آنها حقي در
تصميم گيري
هاي سياست
نفتي ندارند.
كردستان نسبت
به باقي مناطق
عراق،
در زمينه
صنايع، راه،
مدرسه و
بيمارستان،
توسعه نيافته
باقيمانده
است. كردها در
رابطه با استخدام
دولتي مورد
تبعيض قرار
گرفته و حتا بر
امور داخلي
خود كنترل ندارند.
متعاقب قدرت
گيري حزب بعث
در سال 1968، رژيم
جديد به كردها
وعده داد که
سرنوشتشان
بهبود خواهد
يافت. قانون
اساسي جديد 1970
عراق «حق ملي
مردم كرد و
حقوق حقه تمام
اقليت هاي
درون عراق
متحد» را به
رسميت شناخت.
«قانون
خودمختاري در
منطقه
كردستان» مصوبه سال 1974، وعده داد که كردي
زباني
رسمي خواهد
بود و در
مدارس تدريس نيز خواهد
شد. با اين
اقدامات، هويت و
حقوق كردي وسيعتر از کشورهاي
همسايه به
رسميت شناخته
شد (ايران و
تركيه، يعني
متحدين ثابت
قدم آن زمان آمريكا،
هرگز حتا به
شكل فرماليته
و صوري كردها
را بعنوان
ملتي معين
برسميت
نشناختند چه برسد
به آنكه
وعده حقوق ملي
به آنها
بدهند.)
اما
هنگام عقد
قرارداد 1971 بين
رژيم بعث و
نمايندگان
كردها، روشن
شد كه مسائل
كليدي مانند
كنترل كردها
بر نيروهاي
امنيت محلي،
دريافت
سهم مناسبي
از درآمد نفت
و شراكت در
قدرت ملي، جزو
قرارداد نمي
باشد. رژيم
بعث شروع به کوچ دادن عرب
ها به كردستان
کرد و سعي کرد
ملا مصطفي
بارزاني رهبر
كردها را ترور
کند. بارزاني از دهه
1960 با آمريكا و شاه
(و احتمالا
اسرائيل) در
تماس بود و
بار ديگر جهت
دريافت
كمك عليه
بغداد به آنها
مراجعه كرده
بود. بارزاني
حتا در
مصاحبه با روزنامه
واشنگتن پست
قول داد: «اگر
آمريكا ما را
در مقابل گرگ
ها حفاظت
نمايد، ما
حاضر به همراهي
با سياست
آمريكا در اين
منطقه هستيم.
اگر حمايت به
اندازه كافي
قوي باشد، ما
مي توانيم
ميدانهاي نفت
كركوك را
كنترل كرده و
آنرا به شركتي
آمريكائي
بدهيم تا در
آن كار بكنند.»
طرح
كسينجر - شاه
سال 1972 به مرحله
عمل در آمد.
ايران و
آمريكا كردها
را به شورش
عليه بغداد
ترغيب كردند و
ميليونها
دلار سلاح،
پشتيباني
لجيستيكي و
بودجه مالي
براي آنها تهيه
كردند. در عرض
سه سال سازمان
سيا 16 ميليون
دلار پول به
كردهاي عراق و
ايران داد، 90
درصد سلاح
كردهمنجمله
توپخانه
پيشرفته توسط
آنها تهيه
گرديد.
آنچه
مسلم است
هدف آمريكا
پيروزي كردها
يا حق تعيين
سرنوشت براي
كردها نبود.
سازمان سيا
وحشت داشت كه
اين استراتژي
باعث طولاني
شدن شورش شود
و نتيجتا روحيه
جدائي طلبانه
در ميان كردها
تقويت شود و
اين به شوروي
فرصت دهد تا
براي متحدين
آمريكا (تركيه
و ايران)
مشكلاتي
فراهم آورد.
يك بررسي از
فعاليتهاي
سازمان سيا
توسط كنگره
آمريكا كه
توسط «اوتيس
پايك» نماينده
نيويورك در كنگره
آمريكا ارائه
شد، نتيجه مي
گيرد كه «هيچكدام
از مللي كه به
كردها كمك مي
كنند بطور جدي
خواهان متحقق
شدن خواست
كردها و تشكيل
دولت خودمختار
نيستند.
آمريكا و شاه
بدنبال تضعيف و خسته كردن (دولت) عراق
مي باشند. بر طبق
مدارك و
مكالمات سيا،
آنها به كردها
بعنوان «ورق
بازي» عليه
عراق و وسيله اي مفيد
براي تضعيف
پتانسيل عراق
در ماجراجوئي هاي
بين المللي
نگاه مي
كردند.»
به
اين دليل
آمريكا دستور
داد كه در
رابطه با كمك
نظامي به
كردها «كنترل
اكيد» صورت
بگيرد و هرگز
به كردها مهماتي
كه بيش از سه
روز دوام
آورند داده
نشود تا هر
موقع كه
خواستند
بتوانند مانع
عمل آنها شوند.
روزي از
روزهاي سال 1973
كسينجر شخصا
براي متوقف
كردن يك حمله
طراحي شده
توسط كردها،
مداخله كرد.
زيرا مي ترسيد
كه مبادا اين
طرح به موفقيت
برسد و متعاقب
جنگ اكتبر
ميان اعراب و
اسرائيل،
باعث پيچيده
شدن دسيسه
هاي آمريكا
گردد. بررسي
هاي «اوتيس
پايك» به اين
نتيجه مي رسد
كه: «رئيس
جمهور و
كسينجر و شاه
اميدوار
بودند كردها
غلبه پيدا نكنند.
آنها ترجيح مي
دادند
شورشيان فقط
تا آنجا پيش
بروند كه براي
كشيدن شيره عراق كافي
باشد. اين
سياست به اطلاع كردها كه
توسط ما به
جنگ ترغيب شده
بودند، نرسيد.»
«تعهدات
ما تعهداتي با
نيت بد بود»
سال
1975 شورش كردها
وخيم ترين
تهديدي را كه
تا آن موقع
رژيم بعث بخود
ديده بود، پيش
آورد. حدود
45000 پيشمرگه كرد
با كمك دو هنگ
از ايران، نزديك
به 100000 سرباز
ارتش عراق را
زمين گير كرد؛
بطور جدي اقتصاد
و ارتش عراق
را تحت فشار
قرار داد.
كسينجر و شاه
خواهان جنگ
همه جانبه يا
فروپاشي عراق
نبودند. بلكه
مي خواستند
عراق را مجبور
كنند دست از
ناسيوناليسم
عربي ضد
اسرائيل بردو او را
از بغل
اربابان روس
بيرون بكشند و
با اين كار به
ديگران در
منطقه نشان
دهند كه وابسته
به شوروي بودن
فايده ندارد.
شاه مي خواست ثابت
كند كه ايران
قوي ترين قدرت
خليج است و قابل
اتكاء ترين
ژاندارم براي
آمريكا است.
همچنين مي
خواست در
معاهده سعد
آباد كه طبق
آن كنترل
تمامي راه آبي
شط العرب
مابين دو كشور
را به عراق
داده بود،
تجديد نظر
كند.
يكي
از
يادداشتهاي
سيا مي نويسد
شاه قصد داشت «لحظه
اي كه با
دشمن اش بر سر
مشاجرات مرزي
به توافق رسيد»
كردها را ول
كند. هشت ساعت
پس از آنكه
عراق با شروط
آمريكا و
ايران كه در
توافقنامه
الجزيره در
سال 1975
فرمولبندي شده
بود، موافقت
كرد، شاه و
آمريكا كمك ها
(منجمله
كمكهاي غذائي)
به كردهاي
عراق را قطع
كرده و مرز
ايران را
بستند و راه
عقب نشيني
كردها را
مسدود نمودند
كردها
اصلا به
خيالشان هم
نمي رسيد كه
كنار گذاشته
شوند. ولي
دولت عراق
ميدانست. و
روز بعد حمله
همه جانبه «پيگرد
و نابودي» را
براه انداخت.
كردها كه باور
كرده بودن
آمريكا «تضميني در
مقابل خيانت
شاه» به
کردها است،
كاملا گيج
شدند. محروم
از حمايت
ايران، نيروهاي
كرد سريعا
تارو مار شده
و حدود 150000 تا 300000
كرد مجبور به
فرار به ايران
شدند.
آمريكا
خونسردانه به «متحدين»
كرد خود خيانت
كرد ولي طبق
گفته «پايك» بدطينتي
آمريكا نسبت
به متحدش هنوز
به حد اعلاي
خود نرسيده
بود! بارزاني
به كسينجر
نامه نوشت و
عاجزانه با
التماس از او
طلب كمك كرد.
كسينجر حتا
زحمت جواب
دادن را به
خود نداد.
بر
اساس گزارش
كميسيون
«پايك»، واشنگتن
«از تمديد
كمكهاي
انساني به
هزارها پناهنده
كه در نتيجه
قطع ناگهاني
كمك نظامي
پناهنده شده
بودند،
خودداري كرد.»
يكي از مكالمه
هاي سيا روشن
مي كند
«متحدمان
ايران بزور
بيش از 40000
پناهنده را
برگردانيد و
دولت ايالات
متحده از قبول
حتا يك
پناهنده
بعنوان پناهنده
سياسي به
آمريكا
امتناع كرد هر
چند كه آنها
مستحق اين
پذيرش بودند.»
كارزار
پنهاني
آمريكا و
ايران هر چه
بيشتر مناسبات
بين بغداد و
كردهاي عراقي
را زهرآگين نمود.
كميسيون پايك
نتيجه مي گيرد
كه اگر آمريكا
و شاه شورش را
ترغيب نمي
كردند، كردها
«احتمال داشت به
سازش با حكومت
مركزي برسند،
كه حداقل درجه
اي از
خودمختاري
را بدست آورده
و از خون ريزي
بيشتر
اجتناب
نمايند. در
عوض موکلين
ما (كردها)
جنگيدند،
خسارت مالي و
جاني زياد
و 200 هزار
پناهنده را
متحمل شدند.»
جهانی برای
فتح شماره 30
بغداد نيز
با راه
انداختن كارزار
گسترده خنثي
سازي انتقام
گرفت: حدود 250 هزار
كرد بزور به
عراق مركزي و
جنوبي كوچ
داده شدند. و از سوي ديگر بسياري
از عربهاي
عراقي به زور به نواحي
كردستان كوچ
داده شدند.
در
توضيحاتي كه
بعدها افشاء
شد، كسينجر
نتايج
كميسيون
«پايك» را رد
نمود. او گفت:
«عمليات مخفي
را نبايد با
كار خيريه
قاطي كرد.» با
اين وجود،
كميسيون
نتيجه
گرفت كه «حتي در چارچوب
عمليات مخفي،
تعهدات ما
تعهداتي با
نيت بد
بود.»
خوبست خاطر
نشان کنيم
که در زمان
روي داد اين حوادث
(حوادثي كه از
سپتامبر 1973
شروع شد)
دستيار ارشد
كسينجر، ژنرال
برنت اشكوکرافت بود.
اين شخص بعدها
تحت حكومت بوش
(پدر) مشاور
امنيت ملي و
طراح جنگ خليج
عليه عراق
بود.
بايد
خاطرنشان
کنيم که حكومت
آمريكا به دلخواه خود
گزارش
کميسيون پايک
را علني نکرد.
نخست آنكه، کنگره
آمريکا راي
به عدم انتشار
اين سند داد.
در ثاني، هنگاميكه
دانيل شور
خبرنگار
تلويزيون سي
بي اس يك نسخه
درز پيدا كرده
از اين گزارش
را بدست آورد و
آنرا به ويليج
وويس داد
بلافاصله
توسط شبکه
تلويزيوني سي
بي اس اخراج
شد و كنگره با
اهانت او را
تهديد كرد كه
منابع اش را
رو نخواهد
كرد. هنگاميكه
اين تلاشها
براي سرپوش گذاشتن
روي مي داد،
رئيس جديدي
براي سازمان
سيا انتخاب شد
كه اسمش جورج
دبليو بوش
بود.
انگليسي
اين مقاله را
مي توانيد در
آدرس پست الكترونيكي
زير مشاهده
كنيد
www.rwor.org
فرخنده و پيروزباد تشکيل حزب کمونيست(مائوئيست)افغانستان
اخيرا
كنگره وحدت
جنبش
كمونيستي
افغانستان به
منظور ايجاد
حزب کمونيست
واحد برگزار
شد. تشکيل
حزب كمونيست
افغانستان (مائوئيست)
يك دستاورد
مهم براي جنبش
كمونيستي در
افغانستان،
منطقه
خاورميانه و
جهان است. در
اعلاميه اول
ماه مه اين
حزب آمده :
«با سر
افرازي و
افتخار اعلام
مي نماييم كه
كنگره وحدت
جنبش
كمونيستي (
ماركسيستي –
لنينيستي –
مائوئيستي )
افغانستان،
متشكل از
نمايندگان
حزب كمونيست
افغانستان،
سازمان پبكار
براي نجات
افغانستان و
اتحاد
انقلابي
كارگران
افغانستان ،
موفقانه
پايان يافت و
اين نيروها بر
مبناي تصويب
برنامه و
اساسنامه
حزبي واحد در
كنگره ، در
چوكات « حزب
كمونيست (
مائوئيست )
افغانستان »
به وحدت رسيدند
. اين موفقيت
برجسته
مبارزاتي را
به تمامي
رفقاي حزب ، كل
جنبش
ماركسيستي -
لنينيستي –
مائوئيستي
افغانستان و
همسنگران بين
المللي مان در
جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
، به ويژه
كميته جنبش
انقلابي
انترناسيوناليستي
كه در جريان
پيشرفت هاي
پروسه وحدت و
به فرجام
رسيدن ظفرمندانه
آن پيوسته
مشوق و رهنماي
ما بوده است ،
تبريك و تهنيت
مي گوييم .
يقين كامل
داريم كه كسب اين
موفقيت بزرگ
مبارزاتي يك
پبشروي مهم در
مسير تدارك
براي برپايي
جنگ خلق در
افغانستان ،
كه شكل مشخص
كنوني آن جنگ
مقاومت ملي و
انقلابي عليه
متجاوزين و
اشغالگران
امپرياليست و
خاينين ملي
دست نشانده
شان است ،
محسوب مي گردد
. ما با عزم
متين در اين
مسير
مبارزاتي ، كه
جزء جدايي
ناپذيري از
مبارزات رو به
اعتلا و گسترش
پرولتاريا و
خلق هاي جهان
است ، به پيش
مي رويم تا
هرچه زود تر
درفش جنگ
انقلابي در
ميدان كارزار
افغانستان
آشكارا بر
افراشته شود و
اشغالگران
امپرياليست و
مزدوران شان
را در ميدان
نبرد به مصاف
بطلبد .»
ما به
سهم خود اين
پيشرفت مهم را
به كمونيستهاي
افغانستان،
به پرولتاريا
و خلقهاي تحت
ستم افغانستان
تبريك مي
گوئيم و
اميدواريم كه
اين دستاورد
كه به بهاي
تلاشهاي چند ساله
اين رفقا حاصل
آمده مورد
حمايت و
پشتيباني همه
كمونيستهاي
ايراني و
افغانستاني
قرار گيرد.
بدون شك راه
رهائي طبقه
كارگر و مردم
افغانستان
با
تثبيت و رشد
وتکامل اين دستاورد
مهم هموار
خواهد شد. ما
از كليه رفقا
مي خواهيم كه
بر پايه وظيفه
انترناسيوناليستی
خود اسناد
پايه اي اين
حزب را
فعالانه در
بين روشنفكران
و كارگران و
زحمتكشان
افغانستاني
در ايران و
گوشه و كنار
جهان پخش كنند
و آنان را در مورد
اين تحول مهم
آگاه کنند. - حقيقت
"چپ"
نيازمند يک
خانه تکاني
جدي!
بيانيه اصول
پايه اي در
مورد
آزادي و برابري
زنان
يک سال پيش در
حقيقت شماره 9
بيانيه اي به
نام اصول
پايه اي در
مورد برابري و
آزادي زنان
ايران منتشر
کرديم که با
اين مقدمه
آغاز مي شود:
«ما اصول زير
را بعنوان
اصول حداقل
سازمانها و
احزاب چپ
ايران در مورد
مساله زنان
اعلام مي
كنيم. همانطور
كه چپ با
خواست و آرمان
برقراري
عدالت
اجتماعي مشخص
مي شود در
زمينه مساله
زنان نيز با خواست
آزادي و
برابري زنان
كه بخشا در
اصول زير
منعكس است
مشخص مي شود.
سازمانها و
احزاب چپ
ايران تلاش ميكنند
كه اصول زير بعنوان
اصول
دموكراتيك
پايه اي در
ميان توده هاي
مردم فراگير
شود و توسط
جامعه برسميت
شناخته شود. »
اين
بيانيه در اصل
از سوي يکي از
فعالين جنبش
زنان به ما و
بقيه جريانات
درون "جنبش
چپ" ارائه شد
تا اين احزاب
و سازمان ها با
گذاردن امضاي
تشکل خود بر
زير اين
بيانيه بطور
رسمي مضمون آن
را بعنوان سقف
حداقل باورها
و محور عملکرد
خود در رابطه
با مبارزه
زنان ايران
براي آزادي و
برابري،
اتخاذ کنند و در
صورت عدم
پذيرش آن
بعنوان اصول
حداقل خود، علت
آن را توضيح
دهند تا
بدينوسيله
امکان بحث و
نظردهي
گسترده تر پيش
آمده و از اين
رهگذر مسئله
زنان بطور جدي
تر در کل جنبش
چپ ايران طرح
شود – امري که
بطرز اسفناک و
غير قابل
قبولي به
تاخير افتاده
است.
حزب ما از
اين تلاش
استقبال کرد و
همزمان خبر
دار شديم که سازمان
راه کارگر و
کومله و حزب
کمونيست
ايران و اتحاد
چپ کارگري نيز
آن را امضا
کرده اند. بهمين
جهت اين
بيانيه را با
امضا اين
سازمان ها در
نشريه حقيقت
شماره 9 منتشر
کرديم. اما
مدتي بعد
خبردار شديم
که حزب
کمونيست ايران
امضاي خود را
به سطح "بخش
خارج کشور حزب
کمونيست
ايران" تقليل
داده و
بيانيه
در نشريه
"راه کارگر"
بدون امضا
(حتا بدون
امضاي سازمان
مربوطه) به
چاپ رسيد.
اينها علائم
هشدار دهنده
اوليه بود دال
بر اينکه اين
"اصول حداقل"
براي مجموعه
اي که به
عنوان جنبش چپ
شناخته مي
شود، چندان هم
"حداقل" نيست
و مبارزه و تلاش
لازم است که در ميان
سازمانها و احزاب
چپ
ايران مسئله
زنان از سطح
(بقول لنين)
بحثها و
ادعاهاي
افلاطوني
بگذرد و واقعيت
پيدا کند. جدا
از مسئله امضا
کردن و نکردن
و دلايل آن،
در پيش گرفتن
تاکتيک
"سکوت" از سوي
اغلب سازمان
هاي چپ
بسيار سوال
بر انگيز بود.
شايد فکر مي
کردند اين موج
"جنبش زنان"
هم بگذرد و
گريبان ها
خلاص شود! اما
اين موج رفتني
نيست و تازه
دارد اوج مي
گيرد!
ما
در اين مقاله
مي خواهيم
اولا، از اين
بيانيه (به
عنوان اصول
حداقل و
بعنوان بخشي
از مطالبات و
نيازهاي زنان
ايران در
زمينه آزادي و
برابري) دفاع
کنيم و بر
اهميت
فراگيرکردن
آن و تلاش
براي تبديل آن
به يک
نيروي مادي و
تاثير گذار در
جامعه، تاکيد
بگذاريم.
ثانيا، مي خواهيم
از اين فرصت
استفاده کرده
و به طرح انتقاداتي
از خط و
عملکرد غالب
در جنبش چپ
ايران بر سر
مسئله زنان
بپردازيم.
زيرا بدون يک
خانه تکاني
حتا اصول
حداقل طرح شده
در اين بيانيه
نيز به باورها
و اصول جنبش
چپ تبديل
نخواهد شد. جنبش
کمونيستي و
بطور کلي
مارکسيسم
همواره در
مبارزه عليه
انواع و اقسام
اپورتونيسم
شبه
مارکسيستي،
شفافيت و تيزي
خود را بازيافته
است. به
اعتقاد ما
امروزه مسئله
زنان يکي از
آن عرصه هائي
است که
کمونيستها
بايد تفاوت
موضع و نقطه
نظر کمونيستي
را با
انواع بينش ها
و جرياناتي که
فقط در ظاهر و
در ادعا
کمونيست يا
چپ هستند روشن
کنند و با روشن
کردن اين فرق
و تفاوت،
زمينه هاي
بازسازي و دگرگوني
و پيشرفت
ايدئولوژيک
را در ميان
خود کمونيستها
نيز فراهم
کنند. در بخش
ديگري از اين
نوشته (که
درشماره هاي
آتي منتشر مي
شود) ما تلاش
خواهيم کرد با
مروري بر
تاريخ تفکر و
عمل جنبش
کمونيستي بين
المللي در
مورد مسئله
زنان نشان
دهيم که
باور برخي
فمينيستها مبني
بر اينکه جنبش
کمونيستي
اساسا "پدر
سالار" بوده،
بي پايه است.
جنبش
کمونيستي بين
المللي از بدو
پيدايش خود
انقلابي ترين
جريان فکري و
عملي تاريخ
بشردر همه
عرصه هاي
اجتماعي، منجمله
مسئله زنان،
بوده است.
مسکوت گذاشتن
اين حقيقت يا
قلب اين تاريخ
فقط به
تبليغات جناح
راست پست
مدرنيستهاي
فعال در مراکز
آکادميک و
روشنفکري و به
جريانات
مذهبي و ملي – مذهبي ايران
خدمت مي کند.
در اينجا ما
به عمد از
بکار بردن
واژه "جنبش کمونيستي"
براي ناميدن
مجموعه
سازمانها و
احزاب معروف
به چپ ايران
پرهيز مي کنيم
زيرا اغلب
سازمان هائي
که زماني خود
را کمونيست مي
دانستند، از آرمانها
و اصول انقلاب
کمونيستي
بکلي دست کشيده
اند و باورها
و برنامه هاي سوسيال دموکراتيک
اتخاذ کرده
اند. بهمين
جهت ما
هم واژه مبهم
و گل و گشاد
"جنبش چپ" را
براي نامگذاري
اين مجموعه بر
مي گزينيم.
دفاع از
"اصول پايه اي
در باره آزادي
و برابري زنان
ايران"
از
اين بيانيه
بايد حمايت
کرد، از آن براي
آگاهي دادن به
توده هاي مردم
استفاده کرد و
با دامن زدن
به بحث و جدل
جمعي بر سر
آن، ضعف يا
ابهاماتش را
برطرف کرده و
سطحش را ارتقا
داد. وظيفه
تخطي ناپذير
جنبش چپ است
که در ارائه
چنين بيانيه
اي براي کل
جنبش دموکراتيک
پيش قدم شود.
ارائه اين
بيانيه به سازمان
ها و احزاب چپ
براي اينکه
متحدا آن را بعنوان
اصول حداقل
خود اتخاذ
کنند خدمت
مشخصي به جنبش
چپ است زيرا
به آن کمک مي
کند تا بر سر يکي
از حادترين و
انفجاري ترين
مسائل امروز و
فرداي جامعه
ايران يعني
مسئله زنان يک
موضع مشخص و
پيشرو جلو
بگذارد.
اين
بيانيه تمام
بينش و آرمان
و برنامه
کمونيستي ما
بر سر مسئله
زنان را در بر
نمي گيرد. زيرا
به اعتقاد ما
کسب آزادي و
برابري واقعي
در گرو انقلاب
سوسياليستي
است و حل کامل
تضاد زن و مرد
تنها با از
بين رفتن
طبقات، در يک
جهان کمونيستي
ممکن مي شود.
اما ميان
امروز و رسيدن
به آن هدف،
بايد گام به
گام پلها را
بنا کنيم و با
نبرد پيش
رويم. اين
بيانيه در
مقطع کنوني و در
ايران، به اين
پيشرفت نسبي
خدمت مي کند.
يکي
از مهمترين
نقاط قوت اين بيانيه
مشخص و صريح
بودن آن است.
اين جنبه از بيانيه،
تمايز آن را
با تمام
ادعاهاي قلابي
جريانات
بورژوائي در
مورد مسئله
زنان نشان مي
دهد. به
پلاتفرمهاي
جمهوري خواهان
و ملي مذهبي
ها و سلطنت
طلبان نگاه
کنيد! همه
بندي در مورد
زنان دارند و
سعي مي کنند
خود را طرفدار
آزادي و
برابري نشان
دهند اما دريغ
از چند خط
مشخص و روشن
در اين زمينه.
صدها ادعاي مفت
در دفاع از
"آزادي و
برابري"
دارند اما در
برابر اين
سوال که امروز
در ايران براي
"آزادي زنان"
کدامين دژها و
موانع را بايد
خراب کرد سکوت
اختيار مي
کنند و قلم ها
يشان از حرکت
باز مي
ايستند. زيرا
هيچ يک از اين
نيروها نه مي
توانند و نه
مي خواهند در
سلسله مراتب
قدرت سياسي و
اقتصادي
تغييري بوجود
آورند. بنابراين
در زمينه
آزادي و
برابري زنان
نيز نمي
توانند حتا يک
ادعانامه
نسبتا مشخص
ارائه کنند.
اين بيانيه
برخلاف
ادعاهاي بي فايده
و
عوامفريبانه
جريانات
بورژوائي در
مورد آزادي
زنان، با
تحليل مشخص از
شرايط مشخص ايران،
ديدگاه و
مطالبات
حداقلي را بطور
روشن فرموله
مي کند
(حداقلي که مي
تواند پيشرفت
بحساب آيد و
نه در جا زدن و
يا شکل عوض
کردن). اين
بيانيه
بند و
زنجيرهاي
بسته شده بر
دست و پاي
زنان، و
موانعي را که
اقتدار چهار
گانه، يعني اقتدار
دولت حاکم، اقتدار
مذهب، اقتدار
سنت، اقتدار
مرد بر زن، در
مقابل زنان
ايجاد مي کند
را بر مي شمرد
و آزادي زنان
را در گرو
شکستن آنها مي
داند. بيانيه
مي گويد: « در
ايران
بزرگترين
منبع ستم بر زن
و بزرگترين
مردسالار، دولت حاكم
است.....
قانون اساسي،
جزائي و مدني
ايران عليه
زنان و ناقض
حقوق برابر زن
و مرد است.
استفاده از شريعت
يكي از
مهمترين
اهرمهاي رژيم
جمهوري اسلامي
در سركوب زنان
است. مجموعه
اينها شرايط
بي حقوقي و
غير انساني را
بر زنان تحميل
مي كنند. اين قوانين
بايد فورا
ملغي شوند.
جدائي دين از
دولت و مشخصا
قطع فوري
بكاربست
احكام قرآن و
فقه در مورد زنان
جزو اوليه
ترين شرايط آزادي
و برابري زنان
است. گشتي ها و
ارگانهاي انتظامي
مخصوص زنان
بايد منحل
گردند و آزار
زنان در مجامع
عمومي سياسي
توسط لباس
شخصي ها متوقف
شود. ما زنان و
جوانان رابه
مقابله با اين
قوانين
ستمگرانه و
نيروهاي
سركوبگر فرا
مي خوانيم و
اين مقاومت
را
بخشي از
مبارزه سياسي
عمومي مردم
ايران مي
دانيم. ...
زنان فقط با
دستگاه حاكمه
روبرو نيستند.
بلكه نظام
پاترياركي
حاكم، مردان
را به
استيلاجوئي
بر زنان تشويق
و وادار مي
كند. ... افزايش
خشونت مردان
عليه زنان در
خانواده، از
اشكال به ظاهر
بي ضرر مانند
محدود كردن
زنان و
دختران، تا
اشكال آشكارا
خشن مانند ضرب
و شتم و به قتل
رساندن،
نتيجه تقويت
روابط پاترياركي
است. ... ما
سلطه جوئي
مردان بر زنان
را محكوم كرده
و مردسالاري
را يكي از
برجسته ترين
موانع رشد و
پيشرفت
دموكراسي در
جامعه مي
دانيم. به اين
جهت، طغيان
زنان عليه
مردان سلطه گر
و عليه روابط
پاترياركي را
عادلانه
دانسته و از
آن حمايت مي
كنيم. ...
ما تمام
باورهاي سنتي
مبني بر
ناتوان و
فرودست بودن
زنان و لزوم
تبعيت زن از
مرد را باطل
اعلام كرده و
مبارزه براي پاك
كردن اذهان
جامعه از اين
باورها را
وظيفه همه مي
دانيم. ...»
نکات
بيانيه در
مورد ضرورت
طغيان زنان
عليه نظام
مردسالاري و
سلطه جوئي
مردان، و
متشکل شدن
آنان در
سازمانهاي
زنان براي
پيشبرد مبارزاتشان،
روشن است؛ اما
بايد فراتر
رفته و تصريح
مي کرد که
تبليغ و تهييج
و سازمان دادن
چنين طغيان و
مبارزه اي جزو
وظايف سازمان
ها و احزاب
سياسي چپ در
رابطه با زنان
است.
بايد
در اين زمينه
با صراحت
بيشتري حرف مي
زد و روشن مي
کرد که اين
مبارزه بسيار
سخت و پيچيده
است؛ و وراي
صدور بيانيه
ها و اصول
پايه اي بايد
آن را سازمان
داد و اينکار
نياز به سازمان
هاي مخصوص،
کادرها و
سازمانگران مخصوص
دارد. و
سازمان ها و
احزاب چپ را
موظف به بررسي
بيلان
فعاليتهاي
خود در اين
زمينه ها مي
کرد.
بيانيه
سعي مي
کند به
گرايشات عقب
مانده اي که
سر مسئله زنان
در ميان مردم
موجود است
اشاره کند. مشخصا
به اين معضل
اشاره مي کند
که رشد بيداري
ملي در ميان
ملل تحت ستم
ايران تاثير
متناقضي بر
موقعيت زنان
آن ملل دارد و
بدرستي
ميگويد که
ايدئولوژي
ناسيوناليستي
غل و زنجيرهاي
پدرسالاري را
بر دست و پاي زنان
محکمتر مي
کند. البته
بايد به
گرايشات عقب
مانده بر سر مسئله
زنان در همه
جنبشهاي ضد
رژيمي که بطور
خودبخودي
بلند مي شوند
و در سطح
آگاهي
خودبخودي مي
مانند (منجمله
جنبش کارگري )
نيز اشاره مي کرد.
بيانيه روشن
مي کند که
کليد دست
يافتن به اين
خواستها در دست خود
مردم و در
مبارزات خود
زنان است و نه
در جاي ديگر.
فراخوان هاي
مشخص آن به
جوانان،
معلمان و جنبش
هاي اجتماعي
گوناگون از
اين نظر بسيار
خوبند.
بيانيه
معيارهاي
روشني را براي
وحدت و يک
کاسه کردن
نيروي کساني
که ادعاي
مبارزه در راه
آزادي و
برابري زنان
را دارند طرح
مي کند.
يکي از
بهترين
بندهاي
بيانيه در مورد
جنبش کارگري
است که جنبش
کارگري را
موظف مي کند
اين حداقل
ديدگاه و
مطالبات را در
باره مسئله
زنان اتخاذ
کند. مسئله
زنان در جامعه
ما آنقدر حاد
است و موجوديت
رژيم جمهوري اسلامي
از بدو تولدش
آنقدر به زن
ستيزي اش وابسته
بوده است که
بي تفاوتي و
انفعال هر
جنبش اجتماعي
– اعم از
کارگري و
دانشجوئي و
روشنفکري - بر سر
مسئله زنان
مطلقا غير
قابل قبول است.
جمهوري
اسلامي شمشير
ايدئولوژي
عقب مانده و
خفقان آورش را
در کوره سرکوب
زنان صيقل داد
و با آن
گلوي بقيه را
بريد.
قوانين،
رفتار و افکار
زن ستيز
جمهوري
اسلامي جزو
شاخص هاي غير
قابل انکار
اين حکومت
است.
متاسفانه بخش
بزرگي از مردم
و شرکت
کنندگان جنبش
هائي که عليه
رژيم براه مي
افتند، اعم از
کارگري و
دانشجوئي
وغيره، بشدت
آلوده به باورها
و فرهنگي
هستند که
حکومت جمهوري
اسلامي در
جامعه گسترش
داده است. پس
مسئله زنان
مسئله اي
مربوط به زنان
نيست؛ بلکه
مربوط به همه
جنبشهاي اجتماعي
است.
جواب به برخي
انتقادات
ما در
اينجا و آنجا
شنيده ايم که
به اين بيانيه
از زاويه
"چپ"
انتقاد شده
مبني بر اينکه
سطحش براي چپ
پائين است!
اولا،
متاسفانه واقعيت
چپ چيز ديگري
را نشان مي
دهد. ثانيا،
در مقابل چنين
انتقادي ما
حرف لنين را
بياد مي آوريم
که در دفاع از
سياست خود در طرح
مطالبات زنان
گفت: « اين نه يك
برنامه حداقل
است، و نه يك
برنامه
اصلاحي ...اين
كوششي براي
منفعل كردن
توده هاي زنان
بوسيله
رفرمها، و منحرف
كردن آنان از
جاده مبارزه
انقلابي نيست. به هيچ عنوان
چنين نيست؛
اينكار به
هيچوجه يك حقه
بازي
رفرميستي
نيست. خواسته
هاي ما يك رشته
نتيجه گيري
هاي عملي است
از احتياجات
مبرم و زن
ضعيف و محروم
در سيستم
بورژوازي، و
عليه تحقيرهاي
زشتي كه بايد
در اين سيستم
تحمل كند. با
طرح اينها ما
نشان مي دهيم
كه از نيازهاي
زنان و ستم بر
زنان آگاهيم؛
از جايگاه ممتاز
مردان
آگاهيم؛ و از
همه اينها
نفرت داريم. بله،
نفرت داريم و
خواهان محو هر
گونه ستم و آزاري
هستيم كه به
زن كارگر،
همسر كارگر،
زن دهقان،
همسر يك مرد
عادي و حتي از
خيلي جهات به
زن طبقات
ثروتمند نيز
وارد مي شود.» ("خاطرات
من از لنين،
گفتگوئي در
باره مسئله زن"
– کلارا زتکين -
نشريه جهاني
براي فتح
شماره 24)
برخي
انتقادات
ديگر به اين
بيانيه به اين
شکل مطرح مي
شود که اين
بيانيه
مسئله "زنان
کارگر" را
برجسته نکرده
يا از زاويه
زنان کارگر
نوشته نشده
است. تجربه
نشان داده که
اينها دو دسته
اند. يک عده با
توسل به "گفتمان
کارگري"! در
واقع مي
خواهند به
موضوع مورد
بحث يعني
مسئله ستم بر
زن نپردارند
يا آن را به
حاشيه برانند.
مشکل اينان با
بلند شدن توفاني از جنبش
زنان حل مي
شود و نه با
بحث. اما عده
اي ديگر با
چنين نقدي
قصد
دارند يک
ديدگاه
"کارگري" از
مسئله ستم بر
زن ارائه دهند
اما در نهايت
يک ديدگاه
تقليل گرايانه
اکونوميستي
از مسئله
ارائه مي
دهند. زيرا
مسئله ستم بر
زنان کارگر را
به مزد
نابرابر
تقليل مي
دهند. در
حاليکه زنان
کارگر از بابت
مجموعه قيود و
نابرابريهائي
که نظام مردسالار
بر زنان تحميل
مي کند در
عذابند و مسئله
شان فقط مزد
نابرابر نيست.
اتفاقا اساس
ستم دوگانه بر
زن کارگر مزد
نابرابر نيست.
مسئله پيچيده
تر از اين است.
تبعيضاتي که
به زن کارگر مي
شود نشئت
گرفته از قدرت
دوگانه اي است
که بالاي سر
وي قرار دارد.
زن کارگر فقط
با قدرت
سرمايه دار و
دولت وي روبرو
نيست بلکه با سلطه
مرد کارگر
(شوهر و بطور
کلي مردان)
نيز روبروست؛ مسئله
ستم و استثمار
دوگانه زن
کارگر اساسا
به اين قدرت
دوگانه مربوط
است. برجسته
کردن (برجسته
کردن واقعي و
نه قلابي)
مسئله ستم
جنسيتي بر زن
کارگر بايد
علاوه بر مزد
نابرابر اين
مسئله را نيز
در بربگيرد. طرح اين
مسئله در ميان
کارگران و
دامن زدن به
آگاهي و ايجاد
دگرگوني
ايدئولوژيک ( تحول
فکري و
رفتاري) در
آنان، براي
دست يافتن به
وحدت دروني
طبقه کارگر
مطلقا ضروري است.
يک جنبه ديگر
از طرح مسئله
زنان از زاويه
زنان کارگر
تاکيد گذاردن
بر روي ضرورت
متشکل شدن زنان
کارگر در
سازمان هاي
زنان،
براي مبارزه
مشخص عليه ستم
بر زن است.
زنان کارگر
بايد از اين
طريق آگاهي
ويژه در مورد
ستم بر زن بيابند
و قاطعانه تر
از زنان ديگر
طبقات عليه ستم
بر زن مبارزه
کنند. متحقق
کردن اين امر
مشخصا وظيفه
کمونيستهاست.
اصلا جنبش
زنان بدون اينکه
زنان طبقات
تحتاني ستون
فقرات آن را تشکيل
دهند پيگيري و
راديکاليسم
لازم براي
پيشبرد
مبارزه در راه
آزادي و
برابري بدست
نخواهد آورد.
مبارزه عليه
مردسالاري يک
مبارزه سخت
است و نيازمند
يک نيروي
اجتماعي نترس
و راديکال مي
باشد.
انتقادات
مدون به
بيانيه
تا کنون فقط
يک نفر تلاش
کرده است باب
بحث در باره
اين "اصول" را
از طريق نقد
رسمي و
نوشتاري باز
کند: مقاله اي
به قلم شهاب
برهان تحت
عنوان "کدام
برابري و کدام
آزادي براي
زنان؟" در
نشريه آواي زن
(شماره 51\52) که به
بررسي
انتقادي اين
بيانيه
پرداخته است. او با برخورد
ي مسئولانه
تلاش کرده طرز
تفکر مشخص خود
را پيش بگذارد
و باب بحث را
بگشايد ولي ما
با اکثر
انتقاداتش
موافق
نيستيم.
برخي از
انتقادات وي
در بالا جواب
گرفته اند(1).
مهمترين نکته
انتقادي شهاب
برهان که توجه
را جلب مي کند انتقاد
وي به اصل
شماره 3 در
بيانيه است.
بند 3 مي گويد،
«زنان فقط با
دستگاه حاکمه
روبرو
نيستند، بلکه
نظام
پاتريارکي
حاکم، مردان
را به استيلا
جوئي بر زنان
تشويق و وادار
مي کند. اين
روابط که
مردان را بر
زنان مسلط مي کند به
ضرر اکثريت
مردان جامعه است
زيرا کليت
نظام استثمار
و ستم طبقاتي
را نيز تقويت
مي کند....». شهاب
برهان در نقد
اين بند مي نويسد:
«اين ادعا که
روابطي که
مردان را بر
زنان مسلط مي
کند به ضرر
اکثريت مردان
جامعه است
بکلي بي پايه
است، غلط و
گمراه کننده
است. مردان در
تسلط بر زنان،
منافع دارند.
آنچه اساسا
نظام مرد
سالار و پدر
سالار را
پايدار نگاه
مي دارد، همين
منافع است. با
اين استدلال
که چون نظام
سلطه بر زن،
در تحليل
نهائي کليت
نظام استثمار
و ستم طبقاتي
را نيز تقويت
مي کند، بر
عريان ترين
واقعيتي که
منافع مردان
در سلطه بر
زنان باشد،
پرده انداخته
مي شود.»
تاکيدات
شهاب برهان بر
روي اينکه
مردان از اين
مناسبات نفع
مي برند درست
است. بايد اين
مسئله را رک و
با صداي بلند
اعلام کرد و
ماهيت فئودالي
و بورژوائي
روابط مردان
با زنان را در
کل و جزء افشا
کرد و عليه آن
مبارزه راه
انداخت. اولين
کسي که خصلت
ستمگرانه
روابط
مرد با زن در
جامعه سرمايه
داري را با
صراحت بيان
کرد مارکس بود
که گفت: "زن
پرولتارياي
مرد است." و به
اين ترتيب رابطه
مرد کارگر با
زن کارگر را
به رابطه بورژوازي
با پرولتاريا
تشبيه کرد.
بله مردان
منافع عيني در
سلطه گري بر
زنان دارند
اما شهاب برهان
تنها يک جنبه
از مسئله را
مي بيند و
جنبه ديگر و
بسيار مهم را
که بيانيه سعي
کرده است به
آن اشاره کند،
نمي بيند.
جنبه ديگر
مسئله آن است که
کارگران و
زحمتکشان
منافع عيني
ديگري هم دارند
که پايه مادي
و شالوده
تغيير و تحول
انقلابي را در
آنان فراهم مي
کند؛ اين منافع،
منافع طبقاتي
آنان است.
مبارزه عليه
نظام
مردسالار جزء
لاينفکي از
مبارزه براي
سرنگون کردن
نظام سرمايه
داري و به
عبارت روشن تر
جزئي از
انقلاب
کمونيستي است.
مارکس مشخصات
اين انقلاب
کمونيستي را
با روشني غير
قابل انکار
مشخص کرد: گسست
ريشه اي از
تمام روابط
مالکيت کهن؛ از تمام
روابط طبقاتي
کهن و از تمام
روابط
اجتماعي کهن
که از آن بر مي
خيزد ؛ و از
تمام افکار
کهن که
برخاسته از
اين روابط طبقاتي
و اجتماعي کهن
است. نظام
مردسالار،
جزئي لاينفک و
مهم از اين "روابط
اجتماعي کهن"
است. بدون اين
"4 گسست" نه
مردان و نه
زنان، رها نمي
شوند.
بله حتا
مرداني که خود
تحت ستم و
استثمارند از
سلطه مرد بر
زن، از نظام
مردسالار نفع
مي برند. اما
سوال اين جاست
که چه مي دهند
و چه مي
گيرند؟ در
مقابل منافعي
که مي برند
پايه هاي
روابط طبقاتي بورژوائي
(در جامعه ما
بورژوائي و
فئودالي) را
محکم مي کنند.
اين است نکته
اي که بيانيه
مي خواهد
بگويد و شهاب
برهان به آن
انتقاد مي
کند. آگاهي
يافتن
کارگران به
اين تناقض
(نفع داشتن و
نفع نداشتن
مردان طبقات
زحمتکش در حفظ
نظام مردسالار)
بطور
خودبخودي
امکان ندارد.
درک اين مسئله
نياز به آگاهي
طبقاتي دارد.
اگر کارگر مرد
به آگاهي
طبقاتي نرسد و
بر طبق آگاهي
خودبخودي
"بهبود وضعيت
معيشت امروز و
فردا"
فکر و عمل
کند مطمئنا از
امتيازاتي که
اربابان
سرمايه دار و
دولت به او
عليه زنان مي
دهند ممنون مي
شود زيرا
آگاهي
اقتصادي و
خودبخودي اش
اجازه نمي دهد
که سطح را
بخراشد و عمق
ماجرا را
ببيند. طبقه
کارگرنه تنها
در ستم بر زن و
نظام
مردسالار ذي
نفع نيست بلکه
منافع طبقاتي
اش ايجاب مي
کند که آن را
ريشه کن کند و
اين براي
رهائي خود
طبقه کارگر
ضروري است؛
طبقه کارگر
اولين طبقه در
تاريخ بشر است
که رهائي اش
در گرو ريشه
کن کردن هر
شکل از ستمگري
بخصوص ستم بر
زنان است.
گرايش
سرمايه داري
آن است که با
کارکرد خود اکثريت
مردم را
پرولتر و بي
چيز مي کند.
گرچه سرمايه
داري به اين
ترتيب شالوده
اتحاد طبقاتي
طبقه کارگر را
فراهم مي کند،
اما با لايه
لايه کردن
آنان و دادن
امتياز به يکي
در مقابل ديگري
در درون طبقه
کارگر شکاف مي
اندازد. اين شکافها
دريچه هاي
نفوذ
ايدئولوژي
بورژوائي و
فئودالي در
درون طبقه
کارگر و ميان
زحمتکشان مي
شوند. وجود
اين شکافها
ايجاد اتحاد
طبقاتي را
بشدت پيچيده و
غامض مي کند.
وظيفه ايدئولوژي
و برنامه و
سازمان
کمونيستي است
که بر اين
پيچيدگيها و
شکافها فائق
آيد و نبرد
طبقاتي
پرولتاريا را
هدايت کند.؛ و
براي اينکه بتواند
چنين کند بايد
خط
ايدئولوژيک و
سياسي صحيح و
برنامه مشخص
داشته باشد.
اگر کمونيستها
گرايشات
اکونوميستي و
ناسيوناليستي
داشته و آلوده
به افکار کهنه
باشند هرگز
نمي توانند
چنين وظيفه اي
را تقبل کنند.
شهاب
برهان مي
نويسد: «... نه
تنها اکثريت
مردان جامعه،
بلکه حتي
اقليتي به
تعداد
انگشتان يک دست
را هم
نمي توان با
موعظه در باره
نقشي که
مردسالاري مي
تواند بر
"کليت" نظام
استثمار و ستم
طبقاتي داشته
باشد، به چشم
پوشيدن از مزايا
و منافع ملموس
و مستمر آقايي
و تسلط بر زنان
"وادار" کرد.»
اولا،
به نظر ما
نکته اي که بيانيه
طرح مي کند
"موعظه" نيست
بلکه يک تئوري
است؛ تئوري
معروف و جدال
بر انگيزی است
مبني بر اينکه
ستم بر زن
خصلت طبقاتي دارد
و موقعيت
ستمديدگي زن
به ساختار
طبقاتي جامعه
بشري مربوط
است. انگلس در
اثر معروف خود
"مالکيت خصوصی
و منشاء
خانواده" آن
را اينطور
فرموله کرد: ظهور
اولين اختلاف
طبقاتي در
تاريخ
مصادف است با
شکل گيري
تخاصم ميان
مرد و زن در
ازدواج تک
همسري؛ و
اولين ستمگري طبقاتي
مصادف است با
ستم مرد بر زن.
(2)
شهاب
برهان
مي گويد: "
مردان در تسلط
بر زنان منافع
دارند ...
آنچه اساسا نظام
مرد سالار و
پدر سالار را
پايدار نگاه
مي دارد، همين
منافع است." اما اين
"اساسا"
واقعيت ندارد!
در پابرجا
نگاه داشتن
نظام مردسالاري
"منافع"
بزرگتري نيز
در کار است و
آنهم منافع
دولت طبقاتي و
روابط طبقاتي
حاکم است.
مباحث مربوط به
اين جدل، مفصل
(و مهم) است اما
در حوصله اين
مقاله نيست.
در هر حال، چه
بخواهيم و چه
نخواهيم،
خارج از ذهنيت
ما، موقعيت
ستمديدگي زن
به ظهور
مالکيت خصوصي
و روابط و
تمايزات
اقتصادي،
مربوط است.
اين يک حقيقت عيني
است. (اينهم يک
تئوري
مارکسيستي
ديگر! حقيقت
عيني!) تمام
اشکال
گوناگون ستم و
استثمار در
جامعه بشري به
اين "ساختار
طبقاتي"
جامعه بشري
باز مي گردد.
در
اين جا بايد
خاطرنشان
کنيم که
جريانات
رويزيونيست و
اکونوميست با
همين استدلال
(که ستم بر زن
از ساختار
طبقاتي جامعه
بشري نشئت
گرفته و توسط
آن تقويت مي
شود) مسئله
ستم بر زن را
"مسئله اي
فرعي" قلمداد
کرده و
از صورت
مسئله مبارزه
طبقاتي حذف مي
کنند. اما
شعبده بازي
رويزيونيستها
دليل بر غلط
بودن تئوري
مارکسيستي
نيست. همانطور
که اين تحريف
رويزيونيستي
غلط است (يعني
منطبق بر
واقعيت عيني
نيست)، حذف
کردن رابطه
نظام مردسالاري
و روابط
طبقاتي حاکم
نيز منطبق بر واقعيت
عيني نيست. در
نتيجه،
مبارزه عليه
مردسالاري را
نمي توان و
نبايد به
مبارزه عليه
منافعي که
مردان در سلطه
جوئي بر زنان
دارند تقليل
داد و دولت و
نظام طبقاتي
حاکم را از صورت
مسئله حذف
کرد. بيانيه
درست مي گويد
که: " در
ايران
بزرگترين
منبع ستم بر
زن و بزرگترين
مردسالار، دولت حاكم
است".
وقتي
شهاب برهان مي
گويد، با
موعظه نمي شود
مردان را "به
چشم پوشيدن از
مزايا و منافع
ملموس و مستمر
آقايي و تسلط
بر زنان
"وادار" کرد"
بلافاصله اين
سوال پيش مي
آيد، "با چه مي
شود"؟ جواب
مارکسيستها
روشن است: با
پيشبرد
همزمان مبارزه
انقلابي براي
سرنگون کردن
دولت و نظام طبقاتي
حاکم و عليه
نظام
مردسالاري و
تمام مظاهر
آن. در تاريخ
بشر، همه
نظامات سياسي و
اجتماعي کهن
بوسيله
انقلاب قهر
آميز
ستمديدگان
سرنگون شده
اند. اين يک
نيز مستثني
نيست. اما اين
يک سطح کلي از
مسئله است.
وقتي مسئله به
روابط
اجتماعي
ستمگرانه در
ميان خود مردم
(مشخصا، ميان
مرد تحت ستم و
استثمار با زن
تحت ستم
واستثمار) مي
رسد مسئله
بسيار پيچيده
مي شود.
تضاد زن و
مرد در نهايت
با محو طبقات
و تمام روابط
و افکار
برخاسته از
آن، از بين مي
رود. اما
از اينجا تا
آنجا با اين
تضاد چه بايد
کرد؟
شک
نيست، سياست
اکونوميستها
و
رويزيونيستها
که "بخاطر
مسائل اصلي"
اين مسئله را
مسکوت گذاشته
يا فرعي
قلمداد مي
کنند يک سياست
ضد زن بوده و
فقط
نسخه اي براي
عقب نگاه
داشتن طبقه
کارگر و فاسد
کردن جنبش
کمونيستي و
خرابکاري در
خود مبارزه طبقاتي
است. روش حل
اين تضاد در
درون صفوف
طبقه و خلق و
جنبش نيز
اساسا از طريق
مبارزه است:
مبارزه فکري و
عملي. مبارزه
فکري از طريق
آگاهي دادن،
از طريق نقد و
افشا گري. و
مبارزه عملي
از طريق تشکل
نيروي آگاه
زنان، براه
انداختن جنبش
توده اي عليه
تمام (تمام)
مظاهر مردسالاري
و پدر سالاري؛
براه انداختن
مبارزه عليه
گرايشات مرد
سالاري در
درون جنبش هاي
اجتماعي و
احزاب و
سازمان هاي
انقلابي و
کمونيست و چپ
و غيره.
پيشبرد چنين
مبارزه اي حتا
در درون احزاب
کمونيست
واقعي نيز
ضروري است زيرا
بقول لنين، در
زمينه مسئله
زن، "
متاسفانه هنوز
در توصيف
بسياري از
رفقايمان مي
توان گفت كه،
كمونيست را
خراش بده تا
يك عامي ظاهر
شود".
کمونيستها از
آشکار کردن
اين معايب عار
ندارند. نه
تنها عار
ندارند بلکه
کاملا منطبق
بر تحليل
هايشان از
تاثيرات بلا
وقفه بورژوازي
بر احزاب
کمونيست و
ضرورت پيشبرد
مبارزه خطي
براي ممانعت
از تبديل شدن
اين احزاب به
احزاب
بورژوائي است.
اگرچه اين
مبارزات، مبارزات
درون خلقي مي
باشند اما بخش
مهمي از مبارزه
طبقاتي و
مشخصا مبارزه
عليه روابط اجتماعي
کهن
مردسالارانه
هستند. اين
مبارزه اي است
که حتا در
جامعه
سوسياليستي
ادامه مي يابد.
هيچ يک
از اين
مبارزات بدون
توسل به عامل "جبر"
پيش نمي روند.
مثلا در جامعه
سوسياليستي
اين جبر شکل
قانون گذاري و
تضمين اجراي
آن را بخود مي
گيرد. در درون
احزاب
کمونيست واقعي
و انقلابي شکل
اعمال اصول
انظباطي برخاسته
از ارزشها و
آرمانهاي
کمونيستي را
بخود مي گيرد
(که روابط
برابر ميان زن
و مرد از پايه اي
ترين آنهاست). اما در
عين توسل جستن
به اين اصول
بايد دانست که
مسئله پيچيده
تر از آن است
که بسادگي حل
شود. مهمترين
مسئله اين است
که بايد آگاهي
کل حزب نسبت
به اشکال گوناگون
و موذيانه
مردسالاري
بالا برود و
صفوف حزب مملو
از زناني شود
که کاملا به
اين مسئله آگاهي
دارند.
جنبش چپ نياز
به خانه تکاني
دارد
اينکه
جنبش چپ ايران
در زمينه
مسئله زنان
پيشرو نيست،
يک واقعيت
است. اين عقب
ماندگي با
پيشرو نبودن
چپ بر سر نقد
نظام حاکم (در
ايران و جهان)
و سرنگوني
انقلابي آن ارتباط
مستقيم دارد. وقتي يک
جريان سياسي
برنامه
سرنگوني
انقلابي نظام
ارتجاعي حاکم
(با تمام
روابط
اقتصادي و
اجتماعي و
فرهنگ کهن آن)
را نداشته
باشد بسياري
از روابط اجتماعي
ستمگرانه آن
نيز بنظرش
عادي مي آيد.
در
ميان بخش
بزرگي از چپها
که خود را "چپ
کارگري" مي
خوانند کساني
هستند که به
يک اعتصاب کارگري
بعنوان
مهمترين
واقعه قرن
بيست و يکم
برخورد مي
کنند اما به
مسائل مربوط
به جنبش زنان
پوزخند زده و
در مباحثات و
مذاکرات دروني
توجه به جنبش
زنان را
بعنوان يک
"انحراف از
جنبش کارگري"
قلمداد مي
کنند! واقعيت
آن است که چپي
که اين مشخصات
و تفکر را
دارد براي جنبش
کارگري مثل سم
است چون بجاي
آنکه پيشاهنگ
کارگران
باشد، بقول
لنين تبديل به
آئينه تمام
نماي گرايشات
عقب مانده
درون کارگران مي
شود و بجاي
اينکه
کارگران را
بجلو براند، به
عقب مي کشاند.
عجيب نيست که
خط اينان در
رابطه با جنبش
کارگري نيز از
حد يک خط
ليبرال بورژوائي
فراتر نمي
رود. اينان
مبارزه طبقه
کارگر را
محدود به
مبارزه براي
بالا رفتن مزد
يا پرداخت مزد
و ديگر حقوق
صنفي در
چارچوب نظام
سرمايه داري
مي کنند و
اصولا کاري به
اين ندارند که
کارگر چگونه
مي تواند به
"حق" واقعي
خود که سرنگون
کردن نظام
سرمايه داري
است، برسد.
اين چپ ليبرال
نه به نبرد
طبقاتي مي
تواند جدي
برخورد کند و
نه به نبرد
جنسيتي. چه
برسد به اينکه
به نبرد
جنسيتي به
مثابه
يک جبهه از
نبرد طبقاتي
بنگرد و در
راهش بکوشد.
اين چپ،
دنباله رو
سطح خودبخودي
جنبش طبقه
کارگر و آگاهي
خودبخودي
کارگران است.
در نتيجه هيچ
رسالتي در
زمينه زدودن
سموم
بورژوائي و
فئودالي از
جنبش کارگري و
مبارزه عليه تفکرات
ضد زن و مذهبي
اي که در ميان
کارگران بيداد
مي کند براي
خود نمي بيند.
گرايشات
لمپني موجود
در ميان
زحمتکشان را
که به اشکال
ضديت با زن در
خانه و جامعه
و در جنبش
سياسي بروز مي
کند مشکل جنبش
کارگري نمي
داند و حيرت
انگيز آنکه
برخي افراد به
اصطلاح چپ، تقليد
از اين عقب
ماندگيها را
"کارگري" شدن
فرهنگ خود مي
دانند! بسياري
از سازمان ها
و محافل چپ به
تضاد ميان زن
و مرد در درون
خودشان به
صورت دعواهاي
"خانوادگي"
برخورد مي
کنند و نه
بعنوان يک
مسئله حاد
اجتماعي. پس
اينها چگونه
مي خواهند
روابط
اجتماعي کهن
را براندازند؟
روزانه
ميليون ها زن
و دختر جوان
توسط اين
روابط گنديده
خرد مي شوند و
عده زيادي کشته
مي شوند (بشکل
قتلهاي
ناموسي، ضرب و
شتم در خانه،
خودکشي براي
رهائي از
فشارهاي
خانواده و
جامعه و غيره).
آيا عليه اين
جنايت بايد
جنبشي سازمان
داد يا نه؟ بخشي از
سازمان هاي چپ
حداکثر سالي
يکبار (روز
هشت مارس)
اعلاميه اي در
مورد وضعيت
زنان صادر مي
کنند. ما به گزارشات
کميته مرکزي
اين سازمان ها
واحزاب دسترسي
نداريم اما به
يقين مي توان
گفت که حتا يک
صفحه در باره
خط و برنامه
فعاليت در
رابطه با
مسئله زنان،
طراز بندي
فعاليتهايشان
در اين عرصه،
تجزيه و تحليل
مشکلاتي که با آن
مواجه بوده
اند، انگشت
گذاشتن بر عقب
ماندگيهايشان
و برنامه ريزي
براي براي حل
آنها،
ندارند.
برخي
فعالين و
احزاب چپ،
فمينيست هائي
را که گرايشات
مردسالاري و
پدر سالاري
موجود در ميان
احزاب و
سازمان هاي جنبش
چپ را نقد مي
کنند، ضد
کمونيست مي
خوانند! اين
اتهام قابل
قبول نيست. در
واقع آن
سياستي "ضد
کمونيستي"
است که به
اينگونه
گرايشات اجازه
رشد مي دهد و
نه سياستي که
آنها را نقد
مي کند! مهمترين
مشخصه
کمونيست آن است
که ستمديدگان
را به طغيان
عليه ستمگران
فرا ميخواند و
شمشير آنان را
تيز مي کند.
کمونيست کسي نيست
که کر است و
فرياد درد و
رنج انسانها
را نمي شنود
بلکه کسي است
که واضح تر و
بلند تر از هر کسي
نماينده
بيداري و
طغيان آنهاست.
اين انحطاط
سياسي و
ايدئولوژيک
است که کسي
خود را چپ بخواند
اما همه چيز
را وارونه
کرده و نقد
ارزشهاي
فئودالي را
"ضد کمونيسم"
بخواند و حفظ
آنها و يا بي
تفاوتي در
مقابل آنها را
"کمونيسم"
بخواند! حمله
به
فمينيستهائي
که با شجاعت
نقطه نظرات
جاخوش کرده و
اخلاقيات سنتي
جامعه
فئودالي و پدر
سالار را نقد
کرده و نفوذ
گرايشات
مردسالاري در
سازمان ها و احزاب
چپ را به مصاف
مي طلبند
مشکلات چپ را
حل نکرده بلکه
بيشتر خواهد
کرد.
ربط خط عمومي
وعقب ماندگي
بر سر مسئله
زنان
آن چه بعنوان
چپ ايران مي
شناسيم در
واقع يک جنبش
سوسيال
دموکراتيک
است (معتقد به
اصلاح نظام
سرمايه داري و
نه سرنگوني
قهرآميز آن و
برقراري يک دولت
ديکتاتوري
پرولتاريا
بجاي دولت
ديکتاتوري
بورژوازي).
بخشي از اين
چپ که تحت
تاثير شوروي
سرمايه داري و
حزب توده بود،
هيچوقت کمونيست
نبود. بخشي
ديگر که در
ضديت با خط
مشي حاکم بر
حزب توده و
شوروي سرمايه
داري شکل
گرفته بود،
بهمان نسبت که
از آرمانهاي
کمونيستي عقب
نشست و
به انواع
نسخه هاي
سوسياليسم
دروغين تن
داد، بهمان
نسبت که از خط
مشي انقلابي
دست کشيد و
رفرميست شد،
بر سر مسئله
زنان عقب
مانده و منفعل
شد. اين
ارزيابي ما
بهيچوجه
سکتاريستي و
فرقه گرايانه
نيست زيرا ما پس از
شکست انقلاب قبل از پرداختن
به انحرافات
ديگران به
جمعبندي
نقادانه خط
ايدئولوژيک و
سياسي خودمان
پرداختيم؛
منجمله بر سر
مسئله زنان.
در اين رابطه
رجوع کنيد به
جزوه "پرولتارياي
آگاه و مسئله
زنان" که
اتحاديه
کمونيستهاي
ايران
(سربداران) در
سال 1365 منتشر
کرد. (گزيده اي
از آن را در
همين شماره مي
توانيد
بخوانيد).
نکته اصلي آن
جزوه اين است
که
وقتي خط
عمومي
ايدئولوژيک
وسياسي کمونيستها
خراب مي شود،
فورا به سير
قهقرائي در خط
و پراتيکشان در
رابطه با
مسئله زنان و
جنبش زنان پا
مي دهد؛ و
بالعکس، عقب
ماندگي بر سر
مسئله زنان
نشانه آن است
که در خط عمومي
اشکالات مهم
موجود است. اين
رابطه را بطور
واضح مي توان
در اکثريت چپ
ايران مشاهده
کرد.
پس از شکست
انقلاب
سير قهقرائي
در ميان چپ
ايران شروع
شد. اين سير
قهقرائي
بخصوص پس از
فروپاشي
شوروي و آغاز
کارزار
ايدئولوژيک ضد
کمونيستي از
سوي
امپرياليستها
و مرتجعين جهان،
جهش وار رشد
کرد.
انتقادهاي
عاميانه به
آرمان هاي کمونيستي
مد شد. در ميان
بخش بزرگي از
چپ، ضد امپرياليست
بودن،
طرفداري از
مبارزه
مسلحانه براي
سرنگون کردن
رژيم حاکم،
تبديل به جوک
و مسخره شد.
تعريف هاي
جديد از
سوسياليسم
باب شد. مسابقه
اي راه افتاد
بر سر اينکه
کدام حزب و
کدام "رهبر"
بيشتر مي
تواند
سوسياليسم را
از محتواي
طبقاتي و
انقلابي اش
تهي کند و آنرا
با مفاهيم
بورژوائي پر
کند و بعنوان
"انديشه هاي
تازه" جا بزند.
يکي
سوسياليسم را
"چيزي" که
"اساسش
انسان" است
تعريف کرد؛ آن
ديگري "چيزي"
که بتدريج از
درون تشکل
سنديکائي و
حرکت
خودبخودي
کارگران
بيرون مي آيد!
صحبت از
ايدئولوژي و
حزب کمونيست و
آرمان و ديکتاتوري
پرولتاريا
همه بعنوان
افکار مستعمل
که مال "قديم"
است شمرده شد.
نسبيت گرائي در
باره آنچه
درست و
عادلانه است و
آنچه نادرست و
ناعادلانه
است باب شد و
پافشاري بر
روي اصول
کمونيستي و
سازش ناپذيري
با انواع و
اقسام دشمنان
خلق به عنوان
"بينش
دگماتيستي" و
"سياه و سفيد
ديدن" خوانده
شد. بطوري که
بخشي از "چپ" به توهم
پراکني در
مورد ماهيت
جناح دوم
خرداد حکومت
(يعني بخش
مهمي از
عاملين و عامرين
قتل عام
زندانيان
سياسي در سال 1367
و بسياري
جنايات ديگر)
پرداخت. بخشي
از "چپ" خونريزي
آمريکا در
عراق را
ضرورتي براي
تحقق حکومت
فدرالي براي
کردها ديد. و
غيره.
براي چه بايد
از چنين چپي
انتظار حرکتي
عليه ستم بر زن
داشت؟
اکثريت چپ ما
با هيچ يک از
جوانب وضع
موجود نمي
خواهد بصورت
انقلابي و
قهري و راديکال
برخورد کند و
در اين ميان
مسئله ستم بر
زن، مستثني
نيست. اين چپ
بدنبال
"ممکن" هاست. و
"ممکن" يعني
همين نظام
پوسيده طبقاتي
و روابط
اجتماعي و
روبناي فکري
کهنه آن.
خلاصه
کلام آنکه،
دلايل عقب
ماندگي مجموعه
چپ ايران بر
سر مسئله زنان
مي تواند زياد
باشد. اما همه
آنها به يک جا
ختم مي شود:
بخش بزرگي از چپ بدنبال
زير و رو کردن
انقلابي جامعه
عقب مانده
ايران و جهان
سرمايه داري
نيست. اين چپ
آنقدر به
ارزشها و
تمايزات
جامعه بورژوائي
عادت کرده که
معضلي مثل
برده بودن نيمي
از جمعيت وي
را به حرکت و
اعتراض در نمي
آورد. تعارفي
و کناري به آن
برخورد مي
کند. تازه برخي
با افاده مي
گويند اين جزو
مسائل مبرم
طبقه نيست!!(
منظورشان از
"طبقه"
طبقه کارگر است)
و اصلا به
فکرشان نمي
رسد که ممکنست
کسي بپرسد آن
طبقه اي که
برده بودن
نيمي از جمعيت جزو
مسائل مبرمش
نيست اصلا به
چه درد مي
خورد و چرا
بايد آن را
تحسين کرد يا
به آن تکيه
کرد؟ آيا اين
حيرت آور
نيست!
کمونيستها براي نشان دادن خط تمايز خود با چنين گرايشي بايد تاريخچه نظرات و اعمال جنبش کمونيستي بين المللي در رابطه با مسئله زنان را رواج دهند تا روشن شود که کمونيسم چيست و کمونيست کيست. فعالين کمونيست بايد ماهيت ستمگرانه روابط مردسالاري و پدر سالاري را در ميان توده هاي مردم بخصوص در ميان زحمتکشان افشا کنند و به آنان د ر اين زمينه آگاهي دهند، گنديدگي و فساد اين روابط را نشان دهند و به زحمتکشان ياد دهند که از اين روابط متنفر شوند. فعالين کمونيست بايد از طريق تبليغ و تهييج مشخص در مورد مردسالاري، به زنان بگويند که نه تنها بايد از ستمي که بر آنان مي شود متنفر شوند بلکه بايد عليه آن شورش کنند، و ديگر به بندگي تن ندهند. بايد با صراحت به آنان بگويند که اگر از اين مناسبات ستمگرانه فقط رنج بکشند و عليه آن شورش نکنند تبديل به انسانهائي مفلوک مي شوند. اين در مورد همه زنان صادق است ؛ چه زناني که هرگز آگاهي سياسي نداشته اند و چه زناني که زماني شورشگران کمونيست و انقلابي بوده اند. زنان آگاه و انقلابي نسل پيشين اضافه بر زنان عادي جامعه فشار و سرکوب را تحمل کرده اند. آنان بايد روحيه مبارزه پيگيرانه را باز يابند و رنج و مصائب دوره اي را که در آن زيسته اند تبديل به نيرو