حقيقت
شماره 15، ويژه
اول ماه مه،
ارديبهشت 1383 –
يادداشـت
هايي بر
مطالعه «چـه
بايـد كرد؟» و
مفاهيم آن
براي مبارزه
امروز
جمعبندي
از يك تجربه
تاريخي جنبش
كارگري در آمريكا
جو
هيل: بر مرگ
من زاري
نكنيد،
سازماندهي
كنيد!
درسهائي
از
«چه بايد كرد»
براي
سازماندهی
يك
سند تاريخي
از جنبش
كارگري ايران
تلخيص
از" كمونيست" ارگان
تئوريك "حزب
كمونيست
انقلابي
آمريكا"، شماره 5، مه 1979
«اگر
مبارزه
كارگران فقط
براي بهبود
شرايط شان
باشد، نيازي
به سوسياليستها
ندارند. در
تمام كشورها
كارگراني
هستند كه براي
بهبود بخشيدن
به شرايط خود
دست به مبارزه
مي زنند، اما
آنها هيچ چيز
در مورد سوسياليسم
نمي دانند و
حتي نسبت به
آن خصومت
دارند.» - لنين(1)
«چه
بايد كرد؟» كه
در سال 1901 توسط
لنين نوشته شده
(و براي اولين
بار در سال 1902
منتشر شد)
بدون شك يكي
از آثار بزرگ
ماركسيستي
براي تمام
دوران است.
اثر كلاسيكي
كه ارزش آن
براي
پرولتارياي بين
المللي در طول
سالها هرگز
محو نشده است.
اين اثر يك
پلميك همه جانبه
و پيگير عليه
گرايش سياسي
اپورتونيستي
در حزب سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه (نام
حزب كمونيست
روسيه در آن
زمان) است. از
آن زمان اين
گرايش
«اكونوميسم»
نام گرفت.
لنين در افشاي
تفاوت اين شكل
از
اپورتونيسم
سياسي با
ماركسيسم،
اثري را خلق
كرد كه در
مورد
انحرافات پراگماتيستي
- رفرميستي در
جنبش كارگري،
ضرورت حزب
پيشاهنگ طبقه
كارگر و خصلت
و نقش آن در رهبري
مبارزات طبقه
كارگر، نقش
مطبوعات حزبي
(بخصوص نقش
حياتي
افشاگري
سراسري)،
اهميت مبارزه
تئوريك براي
انقلاب
پرولتري،
اهميت و نقش
فعاليت
كمونيستها در
ميان اقشار
غير پرولتري و
غيره، خدمات
بزرگي به جنبش
كمونيستي كرده
و مي كند.
محور
تمام اين
مباحث و آنچه
كه مي توان از
آن بعنوان
مهمترين خدمت
كلي لنين در
اين اثر برجسته
نام برد، خطي
است كه وي در
مورد نقش عنصر
آگاهي در
انقلاب
پرولتري
ارائه مي دهد.
لنين بر رابطه
بين عنصر
آگاهي و عنصر
خورويي پرتو
مي افكند و
نشان مي دهد
كه چگونه
ايدئولوژي
پرولتري
كاملا از
آگاهي تريديونيوني
(سنديكائي)
متفاوت است و
اينكه آگاهي
تريديونيوني
چيزي بيشتر از
آگاهي
بورژوايي
نيست، و عنصر
آگاه يا حزب
پرولتري كه
توسط پيشرفته
ترين تئوري
هدايت مي شود
بايد بدون خستگي
فعاليت كند كه
توده ها را به
سطح اين فهم و درك
پيشرفته
برساند و آنها
را براي
انقلاب آماده
كند. آنگونه
كه لنين گفت:
«…. ستايش از
خودرويي جنبش
طبقه كارگر،
كم بها دادن
به نقش عنصر
آگاه و نقش
سوسيال
دمكراسي
(كمونيستها)،
مساوي است با
تقويت نفوذ
ايدئولوژي
بورژوازي در
ميان كارگران.
عليرغم اينكه
كم بها دهنده
چنين نيتي
داشته باشد يا
نداشته باشد.»
(2)
اما
"چه بايد
كرد؟"-
اولين اثري
نبود كه لنين
در آن به نقد
«اكونوميستها»
پرداخت. «بيانيه
اعتراضي
سوسيال
دمكراتها» كه
در اواخر سال 1899
نوشته شد،
«گرايش
قهقرايي در
سوسيال
دموكرسي
روسيه» (1899)،
«وظايف عاجل
جنبش ما» (1900)،
«از كجا آغاز
كنيم؟» (1901) همه
آثار مهم لنين
در مورد اين
انحراف هستند.
اما «چه بايد
كرد؟» همه
جانبه ترين و
قطعي ترين
ضربه را به
اين خط اپورتونيستي
و
اپورتونيستها
زد. ابعاد و
عمق اين اثر
نشان مي دهد
كه انحراف
اكونوميستي
يك مشكل جزيي
براي حزب روسيه
نبود، بلكه در
واقع گرايشي
جان سخت بود
كه اگر از نظر
بينشي، خط
سياسي و خط
تشكيلاتي از ماركسيسم
انقلابي و
اصيل متمايز و بطور
همه جانبه
افشا نمي شد و
خصلت انقلابي
حزب جوان
روسيه را
تغيير مي داد.
اين
يادداشتها تلاشي
در جهت بيرون
كشيدن برخي از
مسائل جدل برانگيزي
است كه تاكيد
سياسي لنين در
«چه بايد كرد؟»
را در بر مي
گيرد و تلاشي
است براي نشان
دادن مفاهيم
آن براي
مبارزه امروز.
اين يادداشتها
همه جانبه
نيست و شيره
تحليل اثر
بزرگ لنين را
بيرون نمي
كشد، بلكه
تنها روي برخي
از سوالات
عمده سياسي كه
در فصل دوم و
سوم اين اثر
مطرح شده
متمركز است.
(حتي در رابطه
با اين دو فصل
نيز بسياري از
مطالب مهمش
فقط مورد اشاره
واقع شده اند.)
ولي در
ابتدا يك
تحليل كوتاه
از نقش «چه
بايد كرد؟» در
حزب سوسيال
دمكرات
كارگران روسيه
و جمعبندي كوتاه
از مشخصات
مركزي خط
اكونوميستي
روسيه بمثابه
يك زمينه
مقدماتي لازم
است.
اكونوميسم
چه بود؟
لنين
گفت: «زمان آن
است كه از اين
گرايش جمعبندي
شود، گرايشي
كه محتواي آن
بطور نادرست و
بطور نارسا
بعنوان
«اكونوميسم»
تشريح شده است
(3). محتواي
اكونوميسم،
رفرميسم بورژوا
ليبرالي بود.
در ميان
كمونيستهاي
جهان يك مبارزه
دو خط حاد بين
رويزيونيسم
به نمايندگي
برنشتين در
آلمان و
ماركسيست هاي
اصيل جريان
داشت. برنشتين
و ديگران سعي
مي كردند
ماركسيسم را
به سطح بورژوا
رفرميسم تنزل
دهند و با استدلالات
امپريستي
(تجربه
گرايانه) آن
را معقول جلوه
دهند (چيزي كه
در شعار
برنشتين تحت
عنوان «جنبش
همه چيز و هدف
نهايي هيچ
چيز» فشرده مي
شد.)
اكونوميستها
بانفوذترين
نمايندگان
اين گرايش در
روسيه بودند.
البته
«ماركسيست
هاي قانوني»
را نيز بايد
جزء اين جريان
بحساب آورد.
اكونوميستها
بطور علني از
خط برنشتين
دفاع نمي
كردند. آنها
نيازي
نداشتند كه به
اندازه
برنشتين جلو
بروند. آنها
خود را
پشت خصلت دو
مرحله اي
انقلاب روسيه
پنهان مي
كردند. معنايش
اين بود كه
چون سرنگوني
سرمايه داري
در دستور كار
فوري نبود مي
توانستند
پوششي داشته
باشند براي
اينكه رك و
راست عقايد ضد
ماركسيستي
خود را مطرح
نكنند. مثلا"
برنشتين و
شركايش تلاش
مي كردند ثابت
كنند كه سرمايه
داري لزوما
باعث فقر توده
ها نمي شود. با
برنشتين،
اپورتونيسم
راست تبديل به
رويزيونيسم
(تجديد نظر در
اصول
ماركسيسم) شد.
برنشتين تلاش
مي كرد كه در
نظريات ماركس
تجديد نظر
كند.
اكونوميستها
يك رگ قوي
آگنوستيكي (شك
گرايي)
داشتند. (به
فصل اول "چه
بايد كرد؟"
رجوع كنيد) و
آشكارا يك
بازي التقاطي
را به پيش مي بردند،
يعني از نظرات
برنشتين
بمثابه يكي از
«گرايشات
بسيار
پرولتري كه
بايد آزادانه
درون
سوسياليسم
بين المللي
رقابت كند»، دفاع
مي كردند. و از
برخي
استدلالات
برنشتين عليه
تحليل ماركس
از فقر،
استفاده مي
كردند.
آنگونه
كه از اسمشان
پيداست مشخصه
اكونوميستها
و خدمت شان به
اين گرايش
اپورتونيستي
بين المللي
عبارت بود از
پرستش مبارزه
خودبخودي و
مبارزه
اقتصادي طبقه
كارگر (و
اصرار آنها بر
اينكه
كارگران نيز
بايد آن را
پرستش كنند!)
اين امر اشكال
كمابيش
وقيحانه اي
بخود گرفت.
آنها ادعا مي
كردند كه شعار
جنبش طبقه
كارگر بايد
«مبارزه براي
بهبود شرايط
اقتصادي» باشد
زيرا به
اعتقاد آنان
مبارزه
اقتصادي ابزاري
است كه وسيع
تر از هر
وسيله ديگر مي
تواند توده
هاي كارگر را
به مبارزه
سياسي بكشاند.
يا وقتي كه مي
خواستند
التقاطي تر و
در شكل «تصفيه»
شده تر حرف
بزنند مي
گفتند كه
مبارزه اقتصادي
مهم ترين شكل
جنبش كارگران
است، اما «مي توان
بر مبناي صرفا
اقتصادي،
تهييج سياسي
هم نمود»
(لنين دربخش
اول از فصل
سوم "«چه بايد
كرد؟" كه
عنوان آن
«تهييج سياسي
و محدوديتي كه
اكونوميستها
به آن تحميل
مي كنند » اين
كلك التقاطي
را افشا مي
كند.) بعبارت
ديگر از نطر
آنان برخي
اوقات اشكالي
ندارد كه
كارگران را
مهمان سياست
كنيم. نطر
آنها نسبت به
مبارزه سياسي
اين بود كه از
يك طرف،
مبارزه
انقلابي عليه
تزار مانع
بيشترين استفاده
از مبارزه
اقتصادي مي
شود؛ و از طرف
ديگر،
لازم است كه
به «مبارزه
اقتصادي جنبه
سياسي داده
شود» يا
«مبارزه
اقتصادي عليه
كارفرمايان و
حكومت»
سازمان داده
شود. يعني تلاش
كنيم «تحقق
اين خواست هاي
صنفي و بهبود
شرايط كار را
از طريق قانون
گزاري و
اقدامات
اداري تضمين كنيم.»
به يك كلام،
رفرميسم
بورژوايي رك و
پوست كنده.
رفرميسم آنها
هم چنين در
غرق كردن مبارزه
در كسب «نتايج
محسوس» منعكس
مي شد. برخي از اكونوميستها
حتي بطور علني
اين را تبليغ
مي كردند كه
مبارزه سياسي
عليه تزار
بايد به
بورژوازي
ليبرال
واگذار شود و
مبارزه كارگران
بايد معطوف به
كسب نتايج
محسوس
اقتصادي باشد.
(البته ادامه
منطقي خط
اكونوميستها
به اينجا مي
انجاميد، حال
چه
علني آن را مي
گفتند چه نمي
گفتند.)
بر
مبناي اينكه
تزار مبارزات
سياسي را
بسرعت در هم
شكسته بود،
آنها تز «راه
كمترين
مقاومت» را
پيش مي
گذاشتند و چنين
استدلال مي
كردند كه
مبارزه
اقتصادي
عبارت است
از«راه
كمترين
مقاومت». (4) و
اينكه چون كارگران
وسيعا درگير
مبارزه
اقتصادي
هستند، پس كمونيستها
بايد مشغول
سازمان دادن
اين مبارزه
شوند تا اينكه
اين مبارزه در
تكامل خود
تبديل به يك
مبارزه
سوسيال
دمكراتيك
(كمونيستي)
شود. آنها مي
گفتند،
كارگران قبل
از اينكه وارد
ميدان هاي
نبرد ديگري
شوند بايد
ابتدا در
جريان مبارزه
اقتصادي قدرت
خود را رشد
دهند. استدلال
مي كردند كه
از طريق
مبارزه
اقتصادي،
كارگران نه
تنها ياد مي
گيرند براي منافع
خود بجنگند
بلكه از اين
طريق مي
توانند افق
مبارزاتشان
را نيز رشد
دهند.
اكونوميستها
همچنين مي
گفتند كه
كارگران هر
آنچه را كه
لازم است در
مورد ماهيت
استبداد
تزاري بدانند
از طريق همين
مبارزات
اقتصادي مي
آموزند! براي
اكونوميستها
آن نشرياتي
اهميت كليدي
داشتند كه
داراي خصلت
محلي بودند و
برحسب مبارزه
خودبخودي و در
خدمت به آن
تنظيم مي
شدند. آنها مصر
بودند كه
صندوق هاي
اعتصاب و ديگر
تشكلات نوع
اتحاديه اي
براي طبقه
كارگر بسيار
مهمتر از حزب
سياسي مي
باشند. اين
اكونوميستها
هر نوع فعاليت
يا مبارزه
تئوريكي را
تحقير كرده و
مصرانه بر اين
عقيده خود
پافشاري مي
كردند كه كار
در ميان هر
قشري بغير از
پرولتاريا يك
انحراف
غيرقابل بخشش
است.
بينش
آنها
پراگماتيسم
بود. يعني «آن
چيزي مطلوب
است كه در
جريان است».
اين شعار
اساسي آنها بود
و آنها مرتبا
اين نقل قول
ماركس را
استفاده مي
كردند كه، «هر
قدم جنبش عملي
بسيار مهمتر
از يك دوجين
برنامه است.» (5)
در واقع اين
نقل قول را بر
بستر مسايلي
طرح مي كردند
كه معناي
دقيقش اين بود:
«جنبش همه چيز
است، هدف
نهايي هيچ
چيز.» آنها در
مورد «تاكتيك
– پروسه» زياد
حرف مي زدند و
منظورشان اين
بود كه هيچ
نقشه اي كه
متكي بر تحليل
علمي از روند
و جهت اوضاع
باشد و بتوان
وظايف عملي
كمونيستها را
از آن نتيجه
گيري كرد، نمي
توان ريخت. از
نظر آنها تمام
وظايف توسط
اوضاع جاري
جنبش توده
تعيين مي شوند
و واقعيت آن
چيزي است كه
در سطح جريان
دارد. آنها
مصرانه موعظه
مي كردند كه
انقلابيون
بايد «تماس
نزديك و
ارگانيك» (6) با اين
«واقعيت»
داشته باشند.
يعني كمونيستها
بايد همراه با
جريان
خودبخودي توده
ها و گرايش
غالب در ميان
توده ها قل
بخورند و نه
اينكه بر روي
جهان و منجمله
بر روي جريان
خودبخودي و
جنبش
خودبخودي
تاثير
بگذارند و آن را
تغيير دهند!
عليه اين
چيزها و بيشتر
از اين چيزها
بود كه لنين
آتش حمله خود
را در «چه
بايد كرد؟»
گشود و در
نبرد با اين
گرايش، اصول
مهم و راهنما
براي جنبش بين
المللي
كمونيستي پيش
گذاشت.
با اين وصف
متاسفانه
اكثر آنها مورد
بي اعتنايي
واقع شده يا
حداكثر نيمه
نيمه در دست
گرفته شدند.
بطور
مثال در اوايل
1920 حداقل يك بخش
از كمينترن
معتقد بود كه
روسيه يك مورد
استثناء بود
كه خط
سياسي"چه
بايد كرد؟" در
آن كاربست داشت
و خط اين اثر
قابل پياده
كردن در نقاط
ديگر جهان
نيست!
به همان
اندازه كه "چه
بايد كرد؟"
مورد بي
اعتنايي قرار
گرفت، كتاب
ديگر لنين به
نام "چپ روي،
بيماري كودكي
در كمونيسم"
با تفاسيري يك
جانبه و راست،
توسط
رويزيونيستهاي
قهار مورد سوء
استفاده قرار
گرفت.
اين
اثري است كه
بايد بكاربست
غلط و اثرات
آن را بررسي
كرد، حداقل
بهمان اندازه
كه «چه بايد
كرد؟» مورد بي
اعتنايي قرار
گرفته اين اثر
بطور يك جانبه
و غلط تبليغ
شده و در
تاريخ
اخير،
رويزيونيستها
از آن سوء
استفاده مي
كنند.
نقش
"چه بايد
كرد؟" در جنبش
نوين
كمونيستي
براي
ايجاد يك
پيشاهنگ نوين
طبقه كارگر در
كشور آمريكا،
مبارزات خطي
حادي در جنبش
كمونيستي
انجام گرفته
است. و در اغلب
اين مبارزات،
«چه بايد
كرد؟» در مركز
بحث و جدلها قرار
داشته است.
حزب ما (آر سي
پي) از ابتداي
تشكيل «اتحاد
انقلابي» (آر.يو.
سازمان اوليه
اي كه به "حزب
كمونيست انقلابي
آمريكا"
تبديل شد)
بسيار بيشتر
از «حزب كمونيست
آمريكا» - حتا
بيشتر از دوره
اي كه حزب
كمونيست
آمريكا هنوز
رويزيونيست
نبود - به
تئوري
انقلابي
اهميت مي داد.
چرا؟ يكم اينكه
تعدادي از
كادرهاي
قديمي حزب
كمونيست آمريكا
در جنبش
انقلابي جديد
درگير بودند و
در ميان اينها
كساني بودند
كه آگاهانه از
رويزيونيسم
بريده بودند
(حداقل به
درجاتي). بخشي
از انتقاد
آنها به «حزب
كمونيست
آمريكا» اين بود
كه در آن حزب -
بخصوص در
سالهاي قبل از
انحطاطش -
مبارزه
ايدئولوژيكي
تئوريكي، وجود
نداشت.
اما
علت اساسي تر
اين بود كه،
آن
روشنفكران
انقلابي كه در
خيزش سال هاي
60 به
ظهور رسيدند،
براي يافتن
جواب به
سوالاتشان
مبني بر اينكه
مبارزه به
كدامين سو
بايد برود و
چه جهتي اتخاذ
كند، مجبور
بودند
خودشان
ميراث
انقلابي
پرولتاريا را
جستجو و كشف
كنند،
چرا كه به
دليل خيانت
كامل «حزب
كمونيست
آمريكا»
ارتباط اين
نسل و خيزش دهه
60 با
سوسياليسم
علمي ، كاملا
قطع شده بود.
انقلاب
كبير فرهنگي
پرولتري در
چين محرك
عظيمي
براي حركت رو
به جلوي
انقلابيون
نوظهور آمريكا
بود (در
كشورهاي ديگر
نيز همينطور).
در اواخر سال
هاي 60 و
اوايل سال هاي
70 ماركسيسم انقلابي
از درون يك
دوره فشرده
كشف و فرا
گيري مجدد و
دفاع مجدد در
عرصه تئوريكي
عليه رويزيونيسم
نوع روسي،
نئوتروتسكيسم،
تئوري هاي «جديد
كارگري» و
گواريسم گذر
كرد و توانست
مجددا
ماركسيسم
انقلابي را
(هر چند در
اشكال ابتدايي)
به ميان
كارگران و
اقشار ديگر
ببرد.
سوال
اين نيست كه
آيا هر طرح
جزئي و برنامه
اي در «چه
بايد كرد؟» با
اوضاع جاري در
آمريكا مي
خورد يا نه.
چرا كه آثار
ماركسيستي
نسخه نيستند.
نكته در آن
است كه دقيقا
كنه تئوريكي و
مسائل سياسي
مورد بحث و
پاسخ داده شده
در اين اثر جزء
اصول اساسي
ماركسيسم است
كه داراي ارزش
فناناپذير
بوده و براي
پيشبرد وظيفه
عاجل تدارك
انقلاب، درك
عميق و
بكاربست اين
اثر حياتي
است.
نوشته
هاي قبلي لنين
در
برخي نوشته
هاي پيشين
لنين زواياي
متفاوت تري را
مي توان
مشاهده كرد. بطور
مثال در اثر
«وظايف
سوسيال
دمكرات هاي
روس - 1897» لنين گرايش
به آن دارد كه
وظايف
اقتصادي و
سياسي را به
يك اندازه بها
دهد. او هم
چنين دو جنبه
عمده از
«وظايف
سوسياليستي»
را
ترويج سوسياليستي
و تبليغ
اقتصادي در
ميان كارگران مي
شمرد. هر چند
لنين در اين
اثر تاكيد زيادي
بر آژيتاسيون
سياسي مي
گذارد، اما
تمام اين
مقوله را زير
سوء تيتر «وظايف
دمكراتيك» كه
ناظر بر
مبارزه عليه
تزار بود،
قرار مي دهد.
سه
نكته در
مطالعه اين
مقاله فورا
مشاهده مي
شود. يكم تاكيد
بسيار لنين
روي اين نكته كه وظايف
دمكراتيك و
وظايف
سوسياليستي
را نبايد از هم
مجزا كرد.
بنابراين، در
جدا كردن زير
تيترهاي
مختلف، هدف
سياسي
انقلابي عمده
و فوري (كه
سرنگوني
تزار بود) جزء
وظايف دمكراتيك
به شمار مي
آيد، در حالي
كه هدف سياسي
انقلابي عمده
در آمريكا و
وظايف مرتبط
با آن را نمي
توان زير
وظايف
دمكراتيك
گذاشت!
دوم،
در اين مقاله
لنين بخشا
عليه
نارودناياوليا
(طرفداران مشي
چريكي در
روسيه – ح) جدل
مي كند و نه
عليه
اكونوميستها.
خط
نارودناياوليا
اين بود كه طبقه
كارگر در
انقلاب
روسيه، كاملا
يك فاكتور غير
مهم است و مي
گفتند سرمايه
داري لزوما در
روسيه رشد
نخواهد كرد،
درحالي كه آن
موقع به مقدار
بسيار زيادي
در روسيه رشد
كرده بود. بخشي
از اين مبارزه
خطي در
برگيرنده اين
بود كه آيا
مبارزه
اقتصادي اصلا
داراي اهميتي
براي انقلاب
در روسيه هست
يا نه. (7)
مقالاتي
مانند
«وظايف» در
دوره اوليه
تاريخ سوسيال
دمكراسي
روسيه نگاشته
شده اند. حزب
سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه زمان
زيادي را در پلميك
عليه
نارودنيكها
گذرانده بود؛
از سوي ديگر
با محدود كردن
فعاليت هايش
به محافل ترويج،
مدتي طولاني
خطا كرده بود.
لنين در مقاله
فوق الذكر
هنوز عليه آن
خطاها مبارزه
مي كند. به
عبارت ديگر
بلشويكها در
جريان تغيير
جهان توانستند
شناخت بيشتري
كسب كنند.
يعني اينكه در
مقالات اوليه
برخي
فرمولبندي
هاي ضعيف وجود
دارد، اگرچه
از همين
مقالات بسيار
مي توان آموخت
و مسلما نسبت
به هر چيز
ديگري كه در
آن زمان از
روسيه بيرون
مي آمد، هم
پيشرفته تر
بود و هم
بيشتر به
حقيقت نزديك
بود و نيز
درست ترين خط
را در راه
پيشروي نشان
مي داد.
كساني
كه سعي مي
كنند خطي بغير
از خط "چه بايد
كرد؟" در لنين
جستجو كنند به
مقاله اي بنام
«درباره
اعتصابات» (1899)
اشاره مي
كنند. اين
مقاله ايست كه
در آغاز
مبارزه عليه
خط
اكونوميستها
نوشته شده
است. در واقع
مقالات
«اعتراضي از
سوي سوسيال
دمكرات هاي
روسيه» و
«گرايش
قهقرايي در
سوسيال
دمكراسي
روسيه» قبل از
آن نوشته شده
اند. «درباره
اعتصابات»
اساسا يك جمعبندي
درست از اين
كه چه چيزي را
مي توان از طريق
اعتصابات
بدست آورد و
آموخت، ارائه
مي دهد. لنين
در جمعبندي اش
تاكيد مي كند
كه اعتصابات
يك «مدرسه
جنگ» است و نه
«خود جنگ».
مقاله چنين
نتيجه گيري مي
كند: «
كارگران مي
توانند و بايد
از اعتصابات
منفرد وارد
مبارزه طبقه
كارگر براي
رهايي همه
زحمتكشان،
شوند. آن طور
كه در واقع در
تمام كشورها
مي كنند. زماني
كه تمام
كارگران
آگاه،
سوسياليست
شوند، يعني
زماني كه براي
رهايي تلاش
كنند، زماني
كه در
سراسر كشور
متحد شوند تا
سوسياليسم را
در ميان
كارگران
اشاعه دهند و
به كارگران تمام
طرق مبارزه
عليه دشمنشان
را آموزش دهند،
زماني كه آنها
يك حزب
كارگران
سوسياليست را كه
براي رهايي
تمام خلق از
ستم حكومت و
رهايي زحمتكشان
از يوغ سرمايه
مبارزه مي
كند، بسازند، فقط آن
زمان است كه
بخشي لاينفك از
جنبش عظيم
كارگران همه
كشورها مي
شوند، جنبشي كه
كارگران همه
كشورها را
متحد مي كند و
پرچمي را كه
روي آن نوشته
شده «كارگران
سراسر جهان متحد
شويد»
بلند مي
كند.» (8)
لنين
به روشني
اعتصابات را
از مبارزه
آگاهانه
طبقاتي كه
كارگران بايد
آن را آگاهانه
بسازند
متمايز مي
كند. فقط با بي
اعتنايي يا
عوامفريبي مي
توان مقاله اي
علم كرد كه
هدف عمده اش
تشريح مقوله
اي خاص است
(اعتصاب) و آن
هم در مقابل
"چه بايد
كرد؟" كه يك
بيانيه كلي
است در مورد
اينكه چه راهي
به انقلاب مي
انجامد.
لنين
در «چه بايد
كرد؟» دوره
هاي مختلف
جنبش روسيه را
تشريح مي كند (9).
آنچه كه او در
مورد اين دوره
ها برجسته مي
كند دو نكته
مهم است. اول، از
فعاليت
سوسيال
دمكرات هاي
جوان دفاع مي
كند كه در
سالهاي 1890 «با
حرارت تبليغ
اقتصادي را به
پيش مي بردند....
ولي به آن
بعنوان يگانه
وظيفه خود نمي
نگريستند.
بلكه بالعكس
درست از همان
آغاز، وسيع
ترين وظايف
تاريخي
سوسيال
دمكراسي
روسيه بطور
عام و وظيفه
سرنگوني
استبداد
تزاري را بطور
خاص، پيش مي
بردند.» (10)
دوم،
از سياست
پيشين
كمونيستها كه
بدليل آنكه
نيروي كوچكي
بودند كارشان
را به فعاليت
در ميان
كارگران
متمركز مي
كردند، دفاع
مي كند. تمام
اين مباحث بر
بستر شرايطي
است كه لنين
مي گويد زمان
آنست كه
كمونيستها به
فعاليت در
ميان اقشار
ديگر
بپردازند (11).
لنين در مقاله
فوق الذكر
(وظايف سوسيال
دمكراتها) مي
گويد در گذشته
غلط بود اگر
كمونيستها
نيروهايشان
را پراكنده مي
كردند. در عين
حال بخش مهمي
از مقاله را
اختصاص مي دهد
به اينكه آنها
بايد به آنچه
در ميان اقشار
و طبقات ديگر
مي گذشت توجه
كنند، تا
بتوانند آن را
براي پرولتاريا
شرح داده و در
صورت امكان در
ميان اقشار
ديگر تبليغ
كنند (بيشتر
بصورت تصادفي
تا نقشه مند.)
لنين
يك جمعبندي
جالب و كوتاه
از آن تحولاتي
كه در حزب كار
سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه رخ داد
و زمينه
مساعدي را
براي انحراف
اكونوميستي
فراهم كرد،
ارائه مي دهد. اين
جمعبندي در
مقاله «وظايف
عاجل جنبش ما»
منعكس است:
«به عقيده ما
زمينه براي
اين اوضاع تاسف
بار توسط سه
چيز آماده شده
بود. اول، سوسيال
دمكراتهاي
روسيه در
فعاليت هاي
اوليه شان،
خود را صرفا
به كار در
محافل
پروپاگاند
(ترويج) محدود
مي كردند.
زماني كه ما
تبليغ در ميان
توده ها را در
پيش گرفتيم،
نتوانستيم خود
را از افتادن
به آن سوي
افراط باز
داريم. دوم،
در فعاليت هاي
اوليه مان
بايد براي حق
موجوديت مان
عليه
هواداران
نارودناياوليا
كه از
«سياست»،
فعاليتي
منفرد از جنبش
طبقه كارگر مي
فهميدند و آن
را كاملا به
مبارزه توطئه
آميز تنزل مي
دادند، دفاع
كنيم. در رد
اينگونه
سياست،
سوسيال
دمكراتها
زياده روي
كرده و سياست
را به عقب
صحنه راندند.
سوم، با فعاليت
در محافل كوچك
محلي
كارگران،
سوسيال دمكراتها
نسبت به تشكيل
يك حزب
انقلابي كه
بتواند تمام
فعاليت هاي
گروههاي محلي
را تركيب كرده
و سازمان دهي
فعاليت
انقلابي بر
پايه خطوط
صحيح را امكان
پذير كند،
توجه كافي
نكردند. غلبه
كار منفرد
تبليغي با
غلبه كار
اقتصادي مرتبط
است.»(12)
توجه
كنيد كه در
اين جمعبندي
لنين هيچ جا
نمي گويد كه
ممكن است برخي
اوقات تاكيد
بيشتر گذاردن
بر روي
مبارزه اقتصادي
و آن را بر
مبارزه سياسي
ارجحيت بخشيدن
صحيح باشد. او
جمعبندي كرد
كه چنين جهت
گيري غلط است
و به طرز
مرگباري هم
غلط است. حتي
در مراحل
آغازين جنبش،
زماني كه
سوسيال
دمكراتها كار
عملي شان را
در ميان
كارگران آغاز
كرده اند چنين
گرايشي غلط
بود. در سال 1901
زماني كه خيزش
كارگران در
نقطه اوج بود
و در مجموع
اوضاع
روسيه حادتر
مي شد چنين
گرايشي كاملا
غلط بود. (13)
وجود
تزار چه
تاثيري مي
گذاشت؟
وجود
استبداد
تزاري در
روسيه
انعكاسي بود
از پيروزي
ناكامل
بورژوازي بر
فئوداليسم. استبداد
متكي بود به
وجود بقاياي
فئوداليسم كه
بخش اعظمي از
دهقانان را در
حالت نيمه سرف
نگاه مي داشت
و تمام توده
هاي زحمتكش
(كارگران و
دهقانان) را
از حقوق سياسي
محروم مي كرد.
استبداد در
عين حال،
حداقل تا درجه
معيني مانعي
بود در مقابل
طبقات دارا
منجمله بخش
هايي از
بورژوازي
ليبرال. وجود
چنين وضعي به
معناي آن بود
كه انقلاب
روسيه داراي
دو مرحله دمكراتيك
و سوسياليستي
است. آنگونه
كه قبلا
خاطرنشان
شد، برخي از
نوشته هاي
قبلي لنين و
حتي نوشته هاي
اوليه او عليه
اكونوميستها
تا حدي اين
گرايش را دارد
كه اهميت
مبارزه سياسي را
به وجود
استبداد
وابسته كند.
بطور مثال لنين
در «اعتراضي
از سوي سوسيال
دمكراتها» مي
گويد: «تجربه
تاريخ بطور
غيرقابل
بازگشتي ثابت كرده
كه فقدان
آزادي يا
محدوديت حقوق
سياسي پرولتاريا،
همواره
اولويت
مبارزه سياسي
را اعمال مي
كند.» (14)
اما
لنين در نوشته
«چه بايد
كرد؟»
بسيار
آگاهانه هر
نوع گرايش به
چنين تفكري را
حذف كرده است.
لنين در افشاي
تز رفرميستي
اكونوميستها
مبني بر «جنبه
سياسي دادن به
همان مبارزه
اقتصادي»
تشريح مي كند
كه نظرگاه
سوسيال دمكراتيك
نسبت به
رفرمها چيست؟
«به يك كلام،
سوسيال
دمكراسي مبارزه
براي رفرم را
بمثابه جزئي
از كل، تابع
مبارزه
انقلابي براي
آزادي و
سوسياليسم مي
داند.» (15) هم
چنين نقل قول
هاي بيشمار
ديگري از او
وجود دارد كه
در آن ها
تاكيد مي كند
اين اكونوميسم
نه فقط مساوي
با كنار
گذاردن
مبارزه عليه
تزار است
بلكه
مساوي با
كنار گذاردن
سوسياليسم
است.
رجوع
لنين در «چه
بايد كرد؟» به
اروپاي غربي حتي
به انگلستان
كه جنبش هاي
ترديونيوني
بزرگ در آنجا
وجود داشت و
رهبران
ترديونيون كه
«به همان
مبارزه
اقتصادي جنبه
سياسي مي
دادند»، نشان
مي دهد كه او
به روشني فهميد
حتي در
دمكراسي ها،
دامن زدن به
خودرويي و متمركز
كردن توجه
كارگران به
مبارزه
اقتصادي،
آنان را به
آگاهي طبقاتي
نزديكتر نمي
كند. در نامه
«به رفيق بل»
از بريتانيا
كه در سال 1921 نوشته
شده لنين در
مورد مبارزات
سياسي و اقتصادي
اين گونه سخن
مي گويد:
«آنچه كه شما
مي گوييد
بسيار جالب
است. شايد آغاز جنبش
توده اي واقعا
پرولتري به
معناي كمونيستي
اش در
بريتانياي
كبير باشد.
متاسفانه ما
هنوز در
انگلستان
مجامع ترويج
براي كمونيسم
كم داريم (با
در نظر گرفتن
حزب كمونيست
بريتانيا) و
جنبش
كمونيستي توده اي
نداريم.......
اقدامات
اقتصادي
(مانند
ناهارخوري
هاي كموني)
خوب هستند،
اما قبل از
پيروزي
انقلاب
پرولتري در انگلستان
داراي اهميت
زيادي نيستند.
اكنون مبارزه
سياسي
مهمترين
مسئله است.
سرمايه
داران
انگلستان
زيرك و ماهر
مي باشند. آنها
مستقيم يا
غيرمستقيم از
ناهارخوري
هاي كموني
دفاع خواهند
كرد كه توجه
را از اهداف
سياسي منحرف سازند.»
(16)
عدم
وجود استبداد
به هيچ وجه از
وظايف مربوط به
ارتقا افق ديد
كارگران و
آماده كردن
آنها براي
مهمترين
وظيفه سياسي
شان يعني
سرنگوني سيستم
سرمايه داري
چيزي كم نمي
كند و اين امر
جز از طريق
افشاگري
سياسي همه
جانبه،
متمركز كردن
توجه كارگران
بر روي مسائل
حياتي روز و
مقابله با
بينشي كه
مهمترين مسئله
را مبارزه
كارگران براي
اصلاح شرايط
بردگي شان
معرفي مي كند،
امكان پذير
نيست.
ترديونيونيسم
در سال 1901
بورژوا
رفرميسم بود؛ اكنون
نيز چنين است
خطي
كه مي گويد
طبقه كارگر
قبل از اينكه
توجه اش عمدتا
بطرف سياست
بچرخد بايد
ابتدا يك دوره
دست به مبارزه
اقتصادي قدرتمند
بزند، هيچ
نيست مگر
مرحله گرايي،
كه لنين به
اكونوميستها
نسبت مي دهد.
تاكيد لنين در
«چه بايد
كرد؟» بر اين
استدلال بود
كه تا چه حد خط
اكونوميستها
بر زمينه
برآمد مبارزات
اقتصادي
كارگران و رشد
روزافزون
علائم يك
فعاليت نوين
انقلابي در
ميان اقشار
ديگر خطرناك
است.
اكونوميستها
در مورد اينكه
چگونه توده ها
بايد فقط براي
«خواسته هاي
ملموس» بجنگند
(يا خواهند
جنگيد) سخن مي
رانند و آشكارا
اعلام مي كنند
كه سياست براي
كارگران بايد
به تقاضاهايي
از دولت براي
رفرم هايي
مانند حقوق
بيكاري، بيمه
و غيره باشد.
مسلما اين ديد
چنان برآمدي
را فقط به عقب
خواهد كشاند.
مضافا،
واقعيت آن است
كه مبارزه
اقتصادي بخودي
خود در اختيار
سياست هاي
بورژوازيي
قرار مي گيرد.
چه جنبش
اعتصابي در
سطح نسبتا
بالايي باشد
چه پائين،
فرقي در مسئله
ندارد. بدليل
آن كه مبارزه
اقتصادي
مبارزه اي است
در چارچوب فروش
نيروي كار
كارگر.
بنابراين
كاملا در چارچوب
مناسبات
توليدي
بورژوايي رخ
مي دهد و بخودي
خود به سياست
انقلابي يعني
محو اين
مناسبات
توليدي از
طريق سرنگون
كردن روبنايي
كه آن را
محافطت و
اعمال مي كند،
كشيده نخواهد
شد.
اكونوميستهاي
روسيه در مورد
مرحله اي صحبت
مي كردند كه
اصلا وجود
نداشت.
اكونوميستهاي
آمريكايي هم ( كه
مي گويند ما
بايد از نقطه
و سطحي كه
امروز
كارگران در آن
هستند به مبارزه
دامن بزنيم) در
مورد چنين
مرحله ناموجودي
صحبت مي كنند:
مرحله اي كه
كارگران
مبارزه
اقتصادي خود
را تا حدي
بطور
اتوماتيك يا
با برخي كمك
هاي
كمونيستها به
پيش مي برند و
مبارزه آنها
خودبخود بطرف
سياست هاي
سوسياليستي مي
چرخد؛ چنين
مرحله اي وجود
خارجي ندارد.
اتفاقا، در
جريان مبارزه
اقتصادي وقتي
كه كارگران،
بقول انگلس،
«تلاش زيادي
براي به زانو
در آوردن يك
كارفرماي
واحد» مي كنند
يا زماني كه
مبارزه عليه
بورژوازي در
اين جبهه وسيع
و گسترده شده،
بيش از هر
زمان ديگر بردن
سياست به ميان
كارگران،
براي هدايت
جنبش كارگران
به سوي يك
مبارزه
آگاهانه
طبقاتي سياسي،
عاجل است. نبايد
در هيجانات آن
لحظه گير كرد
و فرصت هاي
بسيار مهم و
عاجلي را كه
براي ارتقاء
ديد كارگران
بوجود آمده از
دست داد.
مبارزه
طبقاتي حاد،
منجمله
مبارزه
اقتصادي، چشم
مردم را به
سوالات
بزرگتر باز مي
كند و آنها
فقط زماني
جواب اين
سوالات را
خواهند گرفت و
يا حتي خواهند
آموخت كه در
مورد اين
سوالات پايه
اي تر فكر
كنند كه
كمونيستها آن
را در ميانشان
طرح كنند. اما
عكس اين درست
نيست. اگر مبارزه
در سطح پائيني
باشد،
اولويت دادن
اقتصاد بر
سياست،
كارگران را به
سياست هاي كمونيستي
نزديك تر
نخواهد كرد.
مبارزه
اقتصادي اگر
بحال خود رها
شود، در خدمت
سياست هاي بورژوايي
قرار مي گيرد.
حتي وقتي كه
مبارزه در سطح
پائيني قرار
دارد، تاكيد
نهادن بر
اقتصاد در
مقابل سياست و
مبالغه در
مورد
چيزهايي كه
از طريق
مبارزه
اقتصادي مي
توان به آنها
دست يافت، فقط
توهمات
بورژوايي را
تقويت مي كند.
فقط
به تاريخ جنبش
طبقه كارگر در
اين كشور نگاه
كنيد. از سال
هاي 20 به اين
سو، شرايط از
افت نسبي به
توفان
مبارزات
اقتصادي گذر
كرده، اما اغلب به
جنبشي كه
داراي آگاهي
طبقاتي باشد
گذر نكرده
است. البته
شرايط عيني
نقش بزرگي در
عقيم گذاشتن
چنين تغيير و
تحولي در جنبش
كارگران دارد.
يعني موقعيت امپرياليسم
آمريكا در
جهان و
بورژوازدگي
در ميان بخش
هاي وسيعي از
كارگران مانع
بزرگي بوده
است. اما
مسلما اين
تمام علت
نيست. امپرياليسم
آمريكا در
دروان ركود
سالهاي 1930 در
موقعيت محكمي
نبود
و توهمات بخش
بزرگي از توده
ها (ميليونها
نفر) به يك
باره زائل شد
و يا بشدت ضربه
خورد، اما
«حزب كمونيست
آمريكا»
مشغول مبارزه
براي حفظ سطح
معيشت توده ها
در همان چارچوب
سرمايه داري
بود. حزب
كمونيست در
مراحل اوليه
سال هاي 1930
داراي خط
اكونوميستي
«چپ» بود (كه رك
و راست بگوييم
يك كمي بهتر
بود، چون
حداقل در مورد
انقلاب حرف مي
زدند) اما خيلي
سريع خطش به
اكونوميسم
آشكارا راست و
بورژوا
رفرميستي
تبديل شد.
آنچه اين دو دوره
حزب كمونيست
را به هم وصل و
مرتبط مي كند،
خط
اكونوميستي
است. هدف بالا
بردن آگاهي
سياسي بطور كل
و رهبري
كارگران در
راه مبارزه
همه جانبه
عليه
بورژوازي
نبود. هدف
آنها صرفا
يا عمدتا
مبارزه براي
فوري ترين
مطالبات
كارگري بود كه
در ضمن مقداري
ترويج عام در
مورد
سوسياليسم را
هم چاشني
سياست هاي
رفرميستي شان
(مانند مبارزه
براي اصلاح
قوانين كار و
ساختارهاي
اداري)
مي كردند.
كرنش به خودرويي
هم
مسئول شكل چپ
اكونوميسم
آنها بود و هم
شكل راست آن.
مثلا وقتي
سرمايه داري
كمتر قادر به
برآوردن
مطالبات
كارگران بود
آنها يك مقدار
بيشتر در مورد
سرنگوني آن
صحبت مي
كردند.
اكونوميستها
هرگز از اين
خسته نمي شوند
كه تكرار كنند
سطح توده ها
پائين است.
برنامه آنان
كاملا براي يك
كارگر ميانه
طراحي مي شود.
آنان به صراحت
كارگر پيشرو
را محكوم به
آن مي كنند كه
در سطح كارگر
ميانه بماند و
توده هاي زحمتكش
را محكوم به
آن مي كنند كه
هرگز به سطح
آگاهي وراي
رفرميسم
تريديونيونيستي
نرسند. آنان
هرگز نمي
فهمند كه
شرايط عيني و
مبارزات
خودبخودي كه
از آن بر مي
خيزد، هرگز
بخودي خود
موجب آگاهي
طبقاتي نمي
شود. آنچه كه
بخشي از شرايط
عيني است و
آنچه كه بطور
خودبخودي بر
مي خيزد، تحول
معيني از
مبارزه توده
هاست و شرايط
مساعدتري را
براي درهم
ريختن توهمات
بورژوايي
توده هاي وسيع
بوجود مي
آورد. اما
چنين
مبارزاتي به
هر درجه اي هم
كه در مقاطع گوناگون
در نتيجه رشد
اوضاع عيني
اوج گيرند، بطور
اتوماتيك به
آگاهي طبقاتي
تحول نمي يابند.
مبارزه
اقتصادي اگر
بحال خود
واگذار شود در
هر گام بطور
خودبخودي با
سياست هاي
بورژوايي،
سياست هاي
تريديونيونيستي
رزمنده و يا
بدتر از آن، پيوند
مي خورد.
در
اينكه مبارزه
اقتصادي يك
مولفه مهم از
مبارزه
طبقاتي است شك
نيست. بازهم
شكي نيست كه
طبقه كارگر از
طريق مبارزه
اقتصادي اش
چيزهايي مي
آموزد؛ بخصوص
اگر مبارزات
اقتصادي با
رزمندگي به
پيش رود.
آنطور كه لنين
در «چه بايد
كرد؟» گفت: «به
يك كلام
افشاگري هاي
اقتصادي
(كارخانه اي) اهرم
مهمي در
مبارزه
اقتصادي بوده
و هست و اين
افشاگري ها تا
زماني كه
سرمايه داري
كه نياز كارگران
براي دفاع از
خودشان را خلق
مي كند، وجود
داشته باشد
اهميت خود را
حفظ خواهند
كرد. حتي در
پيشرفته ترين
كشورهاي
اروپا كماكان
شاهد آن هستيم
كه افشاي
مظالم در فلان
رشته عقب
مانده يا برخي
رشته هاي
فراموش شده
صنايع محلي،
كه بمثابه
نقطه آغازين
بيداري طبقاتي
است به شروع
يك مبارزه
تريديونيوني
و به اشاعه
سوسياليسم
خدمت مي كند.» (17 )
برخي
از كارگران ( و
نه همه آنها) در برخي
موارد از طريق
مبارزه
اقتصادي به
آگاهي طبقاتي
نزديكتر مي
شوند و حتي
گام هاي اوليه
اي را در جهت كسب
آگاهي طبقاتي
بر مي دارند.
اما اين امر
فقط مي تواند
بر بستر
پيشبرد
فعاليتي رخ
دهد كه بطور
سيستماتيك و
از همان آغاز
تلاش مي كند
آگاهي
سوسياليستي
را با جنبش
كارگران پيوند
زند و نه در
جايي كه يك
جنبش «خالص يا
تقريبا خالص»
ترديونيوني
به پيش برده
مي شود.
البته
كمونيستها
بايد به
كارگران كمك
كنند كه توجه
شان را به
اجحافات
اقتصادي اصلي
و مهم معطوف
كنند (برخلاف
مسائل كوچكتر
و غير مهم تر
اقتصادي). اما
نبايد اين
وظيفه را در
ضديت با مسائل
سياسي و در
ضديت با «دامن
زدن به جرقه
هاي آگاهي
سياسي توليد
شده در آن
مبارزه» انجام
دهند (نقل قول
از
لنين است).
مبارزه
اقتصادي فقط
زماني مي
تواند مبارزه
به سمت
سوسياليسم را
تقويت كند و
اين «جرقه ها»
فقط زماني مي
توانند به
جايي برسند كه
«عنصر آگاه»
بطور
سيستماتيك و
خستگي ناپذير
طبقه كارگر را
از راه
رفرميسم
تريديونيوني
بورژوايي
منحرف كند و
اينكار را از
طريق بردن
سياست به درون
طبقه كارگر و
سازمان دادن
كارگران در مبارزه
سياسي بخصوص
مبارزه سياسي
انقلابي و از
طريق افشا
كردن هر جنبه
از مظالم دولت امپرياليسم
وسازمان دادن
كارگران بحول
مبارزه عليه
چنين مظالمي،
انجام دهد.
مبارزه
اقتصادي، حتي
در رزمنده
ترين اشكالش كه
«آگاهي
طبقاتي نطفه
اي» را منعكس
مي كند، بخودي
خود با سياست
هاي بورژوايي
پيوند خواهد خورد.
متمركز كردن
توجه كارگران
عمدتا به اين مبارزه
چه از طريق
حرف يا حتي
عمل
(كمونيستها
ممكن است در حرف
تكرار كنند كه
اين جواب ما
نيست اما
عمدتا در عمل
همان كار را
انجا م دهند)
فقط مي تواند
اين توهم را
دامن زند كه
اگر كارگران
با هم يكي شوند
و براي خودشان
مبارزه كنند و
يك جنبش اجتماعي
حول اين
مطالبات بنا
كنند، نيازها
برآورده
خواهد شد. در اين
حالت كمونيستها
كارگران را از
رسيدن به
آگاهي همه جانبه
در مورد نظام
سرمايه داري و
نابودي آن توسط
طبقه كارگر
محروم مي
كنند. كساني
كه اين تئوري
مراحل را بكار
مي بندند، حتي
اگر هم نيتشان
اين باشد كه
وقتي كارگران
بيشتر زير
فشار قرار
گرفتند و
مبارزاتشان
خيز برداشت،
در آن هنگام
عمدتا تبليغ
سياسي همه
جانبه را پيش
خواهند برد.
در واقع
ايدئولوژي
بورژوايي را
اعمال مي كنند
و سياست هاي
بورژوايي را
نه تنها در
ميان كارگران
معمولي بلكه
هم چنين در ميان
كارگران
پيشرو
اشاعه مي
دهند.
سياست
و خودرويي
حتي
امروز،
كارگران و
توده هاي
ستمديده پرولتر
بطور
خودبخودي در
جستجوي تغيير
شرايط زندگي
شان هستند.
آنها «بطور
خودبخودي»
گرايش به آن
دارند كه به
مبارزه خود
وراي افزايش
دستمزد نگاه
كنند و حتي
افق آنها
فراتر از«حق
اعتصاب» است. (
اگرچه ممكن
است هنوز مبارزه
اقتصادي را
بمثابه تنها
سياست خالص
طبقه كارگر
ببينند). هر
چند نفس و عمق
مسئله عمدتا
وابسته به
اوضاع عيني
است، اما حتي
در شرايط امروز
كارگران در
شمار توده اي
و به درجات
گوناگون به
«سياست» روي
مي آورند. ولي
بدون كمك كمونيستها
به سياست هاي
آگاهانه
طبقاتي روي
نمي آورند.
براي اينكار،
كمونيستها
بايد بطور
خستگي ناپذير
جامعه
بورژوايي را
افشا كنند و
با اتكاء به
تحليل
طبقاتي،
كارگران را در
مورد اينكه
دوستان و
دشمنان واقعي
ما چه كساني
هستند آموزش
دهند و توهمات
و گرايشات عقب
افتاده توده
ها را در هم
شكنند و آنها
را به يك درك
علمي از جهان
برسانند. حتي
در كشوري مثل
آمريكا در
ميان كارگران
«كشش
خودبخودي به طرف
سوسياليسم»
وجود دارد. آن
گونه كه لنين
در «چه بايد
كرد؟» مي
گويد: «اغلب
گفته مي شود
طبقه كارگر
بطور
خودبخودي
بطرف
سوسياليسم
كشش مي يابد.
اين به اين
معنا درست است
كه تئوري
سوسياليستي
علل بي نوايي
طبقه كارگر را
عميق تر و
درست تر از هر
تئوري ديگر
تعريف مي كند.
و به اين دليل
كارگران
قادرند آن را
براحتي جذب
كنند. اما با
اين شرط كه
اين تئوري خود
را تسليم
خورويي نكند.»
(18)
در
آمريكا، بخش
هاي بزرگي از
طبقه كارگر بر
پايه موقعيت
امپرياليسم
آمريكا كه در
چند دهه گذشته
سركرده
امپرياليستها
بوده است،
بورژوا زده
هستند و اين
مانع بزرگي
درقبول سياست
هاي انقلابي و
علم ماركسيسم
مي باشد. اما
هزاران نفر از
ميان ستمديده
ترين اقشار
پرولتاريا هم
اكنون نيز
آماده جذب اين
آگاهي طبقاتي
مي باشند. هنوز
بورژوازدگي
قوي است اما
در حال در هم
شكستن است. در
صورتي كه
سوسياليسم
علمي در تمام
جوانب و غناي
سياسي اش (چرا
كه هيچ چيز
بدتر از ضميمه
كردن
سوسياليسم به
رفرميسم نمي
باشد) به درون
كارگران برده
نشود و آنها
براي فراگيري
و بكاربست آن
و رشد آگاهي
شان رهبري نشوند،
توده ها به
طرف آن جذب
نخواهند شد.
چنين امري فقط
از طريق
افشاگري همه
جانبه و
مبارزه عليه
سيستم سرمايه
داري بدست مي
آيد. مبارزه اقتصادي
را مركز
مبارزه
طبقاتي كردن،
حتي اگر به آن
«جنبه سياسي»
داده شود،
گرايشات و
احساسات
پيشرو درون
كارگران را در
نطفه خفه كرده
و به كج راه مي
برد.
لنين
در «چه بايد
كرد؟» مي
گويد: «اين
واقعيت كه
طبقه كارگر در
مبارزه سياسي
و حتي در
مبارزه سياسي
انقلابي شركت
مي كند، بخودي
خود سياست هاي
او را سياست
هاي سوسيال
دمكراتيك نمي
كند.» (19) ما ديده
ايم كه چنين
پديده اي در
سال هاي 60 رخ
داد: كارگران
بسياري از
ميان مليت هاي
تحت ستم و
كارگران جوان
تمام مليتها
بر پايه
بينشهاي غير
پرولتري كه به
مقدار زيادي
منافع طبقات غير
پرولتري را
منعكس مي كرد،
شركت كردند؛
در حالي كه طبقه
كارگر بمثابه
يك طبقه، در
اين خيزشها
نسبتا غايب
بود. آن
هزاران كارگر
شركت كننده و
هم چنين
هزاران نفر
ديگري كه از اين
خيزش ها متاثر
بودند همه
اعضاي طبقه
كارگري بودند
كه در عرصه
مبارزه
اقتصادي هنوز
از رهبران
ترديونيون
كنده نشده
بودند. در
واقع تئوري
مراحل
ورشكسته از آب
در آمد!
در
اين كشور در
ميان صفوف
گسترده
كارگران كشش بطرف
سياست هاي
بورژوايي
وسنت هاي
بورژوا دمكراتيك
و غيره، معمول
است.
فعاليت
سياسي طبقه
كارگر در پشت
سر بورژوازي
صورت مي گيرد. (20)
كارگران
و ديگر
ستمديدگان
امروز در
جستجوي پاسخ
براي برون رفت
از منجلابي كه
بورژوازي اسمش
را "جامعه"
گذاشته مي
باشند. با
تكامل اوضاع
اين جستجو
بيشتر و بيشتر
خواهد شد و
شتاب بيشتري
خواهد گرفت.
در چنين
اوضاعي خط
تكيه بر
گرايشات
خودبخودي
براي رفتن به
سوسياليسم شانسي
ندارد.
سوسياليسم در
صورتي شانس
دارد كه بخشي
كه داراي
آگاهي طبقاتي
است يعني حزب،
سياست ها و
ايدئولوژي
ماركسيستي را
به درون طبقه
كارگر ببرد.
بحران
هاي
امپرياليستي
به فرصت هاي
عظيم انقلابي
پا خواهد داد.
فرصت هاي
عظيمي كه
پرولتاريا
براي استفاده
كردن از آنها
بايد در وسيع
ترين معناي
سياسي اش
آماده باشد. و
قلب «چه بايد كرد؟»
را همراه با
بسياري از
نظرات
تشكيلاتي اش
بكار بندد.
نكته
آخر: برخي فكر
مي كنند كه
خشم لنين در
«چه بايد كرد؟»
عليه
اپورتونيستها
به دليل ظهور
طلايه هاي
فرارسيدن
اوضاع
انقلابي در روسيه
بود. اما
اينطور نيست.
البته يك چرخش
رو به بالايي
در مبارزه
صورت گرفته
بود. مشخصا
مبارزه
اقتصادي
سراسر روسيه
را در بر
گرفته بود و
فعاليت سياسي
در ميان ساير
اقشار و طبقات
فزوني گرفته
بود. اما تا
سال 1903 (يعني دو
سال بعد از نوشته
شدن «چه بايد
كرد؟») هنوز
طلايه هاي شكل
گيري يك اوضاع
انقلابي ظهور
نكرده بود. (21 )
در
واقع با
مطالعه دقيق
«چه بايد
كرد؟» مي توان
ديد كه لنين
هنوز انتظار
چنين اعتلايي
را نمي كشد،
چون در جايي
مي گويد شايد 30
سال ديگر يك
تاريخ نگار
بورژواي روس
بتواند چاپ
اول «رابوچيه
دلو» را كه
پليس ضبط كرد از
آرشيوهاي
پليس سياسي
پيدا كند.
يعني لنين هنگام
نوشتن «چه
بايد كرد؟» فكر
نمي كند كه
اوضاع
انقلابي دو
سال ديگر فرا
خواهد رسيد.
اما با اين
وصف بر پيشبرد
فوري وظايف
سياسي
تشكيلاتي
لازم براي
آماده شدن
براي سرنگوني
استبداد
تزاري تاكيد
مي كند. چرا؟
جواب ساده
است. بهتر است
كه اين كار
قبل از برآمد
انقلابي صورت
گيرد تا بعد
از آن. نه فقط
به اين خاطر كه
پيش بيني سال
دقيق و شرايطي
كه اوضاع
انقلابي فرا
خواهد رسيد
همواره امكان
ناپذيراست.
بلكه بخاطر آن
كه هر چه
تعداد بيشتري
از كارگران در
اين سالهاي
آغازين در پشت
پرچم سرخ جمع
شوند، هرچه
بيشتر اين
پرچم سرخ
تبديل به يك
نيروي
اجتماعي شود و
هم زيستي
«كارگر معمولي»
را با سرمايه
داري در اين
سال هاي
آغازين به زير
سئوال كشد، هر
چه بيشتر طبقه
كارگر صحنه
سياسي را
اشغال كند و
بدين ترتيب اقشار
مياني جامعه
را تحت نفوذ
خود قرار دهد،
آنگاه وقتي كه
طبقه كارگر و
پيشاهنگش با
اوضاع
حاد مواجه
شوند، در
موقعيت بهتري
خواهند بود.
نتيجه
گيري
اين
يادداشتها
برخوردي اوليه
و قسمي هستند
به برخي از
مسائل پايه اي
در مورد راه
انقلابي كه
لنين در «چه
بايد كرد؟»
طراحي مي كند.
اين
يادداشتها
تلاشي هستند
در نقد برخي
از مواضع –
بخصوص مواضع
التقاطي گوناگون
– كه مي
توانند ما را
از برداشتن
بزرگترين گام
هاي ممكن به
طرف هدف
انقلابي مان،
در اين دوره
باز دارند.
دربخش
نتيجه گيري بي
مناسبت نيست
اگر از يكي ديگر
از آثار لنين
نقل قولي
بياوريم. اين
اثر در دوره
اي كه حزب
سوسيال
دمكرات
كارگران روسيه
براي گسست از
خط
اكونوميستي
مبارزه مي
كرد، و فقط سه
سال به آغاز
توفان
انقلابي عظيم
كه سراسر
روسيه را در
بر گرفت مانده
بود، به نگارش
در آمده است.
نام اين اثر
«پيشگفتاري
بر جزوه
روزهاي اول
ماه مه در
خاركوف» است.
اين مقاله اول
ماه مه 1900 در
خاركوف را
جمعبندي مي
كند. لنين در
عين حال كه به
وقايع آن روز
اشاره مي كند
و مي گويد يك پيشرفت
بود، سوسيال
دمكراتها (كمونيستها)
را سرزنش مي
كند كه خواسته
هايشان عليه
كارفرمايان
را با خواست
سراسري 8 ساعت
كار در روز در
يك سطح قرار
داده و به
اندازه كافي
خواسته هاي ضد
استبداد
تزاري را مطرح
ننموده و از
اول ماه مه به
اندازه كافي
براي خاطر نشان
كردن لزوم
تشكيل يك حزب
پيشاهنگ انقلابي
استفاده
نكردند. لنين
براي روشن
كردن نكته اش
يك داستان
كوتاه تعريف
مي كند: ((امسال وقتي
كه بازرس
كارخانه از يك
گروه از
كارگران پرسيد
كه آنها دقيقا
طالب چه
هستند، فقط يك
صدا فرياد زد:
قانون اساسي!!
و صداي او
آنقدر منفرد
بود كه
خبرنگار با
مسخره گزارش داد:
«يك پرولتر از
دهانش
پراند....» يك
خبرنگار ديگر
آن را چنين
تعريف كرد:
«در آن شرايط
اين جواب خنده
دار بود.....»
در
واقع در اين
جواب هيچ چيز
خنده داري
وجود ندارد.
آن چيزي كه
ممكن است خنده
دار باشد عدم
تجانس ميان
خواست اين
صداي تنها كه
تغيير در تمام
نظام دولتي را
مي خواست و
مطالبه كاهش
نيم ساعت در كار
روزانه و
پرداختن به
موقع حقوق
است. زيرا ارتباط
بدون چون و
چرايي بين اين
مطالبات و خواست
قانون اساسي
وجود دارد. و
اگر ما
بتوانيم توده
ها را به درك
اين رابطه
برسانيم (و
بدون شك چنين
خواهيم كرد)
آن گاه فرياد
« قانون
اساسي» يك
صداي منفرد
نخواهد بود،
بلكه از گلوي
هزاران و صدها
هزار نفر
بيرون خواهد آمد.
زماني كه ديگر
خنده دار
نخواهد بود
بلكه تهديد
آميز خواهد
بود.
شخصي
در خيابان هاي
خاركوف در روز
جشن هاي ماه
مي از يك
درشكه چي پرسيد
كه كارگران چه
مي خواهند، وي
جواب داد:
«آنها 8 ساعت
كار در روز و
روزنامه
خودشان را مي
خواهند.» آن
درشكه چي
فهميد كه
كارگران ديگر
با صدقه صرف
راضي نيستند
بلكه مي
خواهند انسان
آزاد باشند.
اينكه آنها مي
خواهند قادر باشند
كه
نيازهايشان
را آزادانه و
آشكارا بيان
كنند و براي
آنها بجنگند.
اما جواب هنوز
آن جواب
آگاهانه كه
كارگران براي
رهايي تمام
مردم و براي
حق خودشان در
اداره دولت مي
جنگند، نبود.
زماني
كه خواست
تشكيل مجلس
متشكل از
نمايندگان
مردم توسط
تزار،
با آگاهي
كامل و عزم
قاطع توسط
توده هاي
كارگر در تمام
شهرهاي صنعتي
و كارخانه ها
در روسيه
تكرار شود،
زماني كه
كارگران به
مرحله اي
برسند كه تمام
اهالي شهري و
تمام مردم
روستاها كه به
شهرها مي آيند
بفهمند كه
سوسياليستها
چه مي خواهند
و كارگران
براي چه مي
جنگند، آن گاه
روز بزرگ
رهايي مردم از
استبداد پليس
زياد دور نخواهند
بود.)) (22)
روشن
است كه تقاضاي
يك قانون
اساسي و ديگر
وظايف
دمكراتيكي كه
لنين در اين
مقاله بر مي
شمرد به اوضاع
كنوني ما نمي
خورد. بلكه
نكته مركزي
پيام لنين اين
است كه صداي
«كارگر تنها»
نمايانگر اين
بود كه اوضاع
رو به چه سمتي
است. ما اغلب در
موقعيت آن
كارگر پيشرو
تنها بوده
ايم، هر چند
كه آن انفراد
كامل را شكسته
ايم و شروع به
بسيج توده هاي
پيشرو براي در
دست گرفتن
آرمان انقلاب
پرولتري كرده
ايم. خطي كه در
شعارهاي
امروز ما بيان
مي شود
(مانند،
«كارگران
متحد شويد و كليه
مبارزات عليه
هر نوع ستم را
رهبري كنيد»،
«سرمايه
داران را به
سمت
گورهايشان برانيد»
و«سرنگون باد
ستم ملي» و
شعارهايي عليه
تداركات جنگي
امپرياليستها)
فريادهاي منفرد
نخواهند بود،
بلكه از گلوي
هزاران و صدها
هزار نفر
بيرون خواهد
آمد. زماني كه
ديگر خنده دار
نبوده بلكه
تهديدآميز
خواهند بود.
منابع
و توضيحات
1 –
گرايش
قهقرايي در
سوسيال دمكراسي
روس
2- چه
بايد كرد؟
برخي اوقات
ادعا مي شود
كه لنين بعدها
اعتراف مي كند
كه در چه بايد
كرد «چوب را
كمي خم كرده
است» در اين
زمينه به نقل
قولي در يكي
از سخنراني
هاي لنين در
كنگره دوم حزب
سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه اشاره
مي شود. «همه
ما مي دانيم
كه اكونوميستها
به يك افراط
رفته اند،
براي صاف كردن
اين چيزها يك
نفر بايد آن
را در جهت
ديگري مي كشيد.
و اين آن كاري
است كه من
كردم. من
معتقدم كه سوسيال
دمكراسي روس
هميشه با
حرارت هر چيزي
را كه انواع
اپورتونيسم
معوج مي كند،
صاف خواهد
كرد. بنابراين
خط عمل ما
هميشه صاف
ترين و مناسب
ترين راه براي
عمل خواهد
بود.» (كليات
آثار جلد 6)
روشن
است كه لنين
مي گويد براي
«صاف كردن»
آنچه كه «توسط
اپورتونيسم
معوج شده بود»
او تاكيد خاصي
روي جهت معني
گذارده است.
اما او نمي گويد
كه «افراط»
كرده است يا
چيز غلطي بود.
3 – "چه
بايد كرد؟"
4- به
بيانيه
اكونوميستها
كه در اعتراضي
از سوي سوسيال
دمكراتها
توسط لنين
تجديد چاپ شده
است، رجوع
كنيد.
5 – نقد
برنامه گوتا،
ماركس -- به "چه
بايد كرد؟" ( ص 28
انگليسي) رجوع
كنيد تا تشريح
لنين از سوء
استفاده
اكونوميستها
از اين نقل
قول را دريابيد.
6- چه
بايد كرد؟
7- در
همين مقاله
لنين در مورد
نقش پيشاهنگ
كارگران در
مبارزه عليه
استبداد
تاكيد بسيار
مي گذارد. نه
بخاطر آن كه
كارگران
توانايي
زيادي در
مبارزه عليه
كارفرمايان
كسب مي كنند و
نه حتي بخاطر
موقعيت
استراتژيك
طبقه كارگر در
جامعه، بلكه
به اين دليل
كه طبقه كارگر
تنها طبقه اي
بود كه داراي
منافع همه
جانبه و سازش
ناپذير در
سرنگوني
استبداد
تزاري بود.
8 –
درباره
اعتصابات،
لنين
9- براي
مثال نگاه
كنيد به بخش
نتيجه گيري چه
بايد كرد؟
10 – چه
بايد كرد؟
11-
همانجا
12 –
وظايف عاجل
جنبش ما، لنين
13-
لنين در «طرح
اوليه و توضيح
يك برنامه
براي حزب
سوسيال
دمكراتيك» كه در
سال 96 – 1895
نگاشت، مي
گويد «گذر
كارگران به مبارزه
پيگير براي
نيازهاي
حياتي شان،
مبارزه براي
امتيازات،
براي بهبود
شرايط زندگي،
حقوق و ساعات
كار كه اكنون
در سراسر
روسيه آغاز شده
به آن معناست
كه كارگران
روسيه در حال
پيشرفت هاي
عظيم هستند و
به اين دليل
است كه توجه
حزب سوسيال
دمكراتيك و
تمام كارگران آگاه
بايد عمدتا
روي اين
مبارزه
متمركز شود، روي
ارتقا آن»
(كليات آثار
لنين جلد 2) . شك
نيست كه شروع
اين خيزش در
ميان كارگران
توجه عظيم حزب
كار سوسيال دمكرات
روسيه را طلب
مي كرد، اما
فرمولبندي
لنين مبني بر
اينكه حزب
بايد توجه خود
را عمدتا روي
ارتقا آن
مبارزه معطوف
مي كرد، بنظر
مي آيد كه
محصول زمان
خودش است و
منعكس كننده
غلتيدن به آن
سوي افراط است
كه لنين در
«وظايف عاجل
جنبش ما» آنرا
جمعبندي مي
كند.
لنين
در«چه بايد
كرد؟» مشخصا
به رشد آگاهي
نطفه اي در
اين خيزش
اشاره مي كند
و تاكيد مي
كند كه اين
كافي نيست و
هنوز آگاهي
طبقاتي نمي
باشد. اتفاقا،
در اين اثر
لنين فعاليت
سوسيال
دمكراتها در
آغاز آن خيزش
را اينطور
تشريح نمي كند
كه اين فعاليتها
عمدتا بر روي
ارتقا اين
مبارزه
متمركز بود.
(چه بايد كرد؟)
دلايلي
وجود دارد كه
معتقد باشيم
لنين خودش احساس
كرد كه «طرح
پيش نويس و
توضيح» سال 1895
برا نيست، چرا
كه در «يك طرح
پيش نويس
برنامه حزب ما»
(1899) (كليات آثار
لنين جلد 4) او
آن «طرح پيش
نويس و توضيح»
را مورد بي
اعتنايي قرار
مي دهد و طرح پيش
نويس جديد را
با اتكا بر
«طرح پيش نويس
برنامه
سوسيال
دمكراتهاي
روسيه» كه در
سال 1885 توسط
گروه آزادي
كار منتشر شده
بود و اصلاح
آن، مي نويسد.
14-
اعتراضي از
سوي سوسيال
دمكرات هاي روسيه،
لنين
15- چه
بايد كرد؟
16 - به
رفيق توماس
بل، لنين،
كليات آثار
جلد 32
17- چه
بايد كرد؟
18-
همانجا.
يادداشت از
لنين. اين
همان نكته اي
است كه لنين
در دوره
انقلاب 1905 مي
گويد، در نقل
قولي كه برخي
اوقات عليه
«چه بايد
كرد؟»
استفاده مي
شود: «طبقه
كارگر بطور
غريزي و
خودبخودي سوسيال
دمكرات است و
بيش از آن 10 سال
سوسيال دمكراسي
درون آن
فعاليت كرده
است و اين كار
عظيمي در برگرداندن
اين خودرويي
به آگاهي كرده
است.» («بازسازي
حزب»، لنين
جلد 10)
19- چه
بايد كرد؟
20- اين
مسئله تصادفي
نيست كه در
آلمان از 1933 تا
جنگ جهاني دوم
بورژوازي تحت
نام حزب
ناسيونال سوسياليست
حكومت كرد.
بخش پيشرو كارگران
و بخش بزرگي
از مياني ها
هرگز پشت سر صليب
شكسته
فاشيستها جمع
نشدند، اما با
اين وصف اين
حزب توانست يك
پايه توده اي
براي خود دست
و پا كند؛ و در
شرايطي كه
ستمديدگان
تمايل به
تغييرات
اساسي
داشتند، اين
حزب با ارائه
مخلوط عجيبي
از بدترين
تعصبات و
ايدئولوژي
بورژوايي با
حرافي هاي ضد
كاپيتاليستي،
بخش عقب مانده
تر كارگران و
خرده
بورژوازي به
فقر كشيده شده
را كه مملو از
تعصبات عقب
مانده بود به
سوي حمايت از
اين حزب
«راديكال»
بكشاند.
21-
لنين جمعبندي
كرد كه اين
برآمد
انقلابي در سال
1903 شروع شد. در
فصل «مراحل
اصلي در تاريخ
بلشويسم» در
كتاب «چپ روي
بيماري كودكي»
مي گويد: «در
سال هاي تدارك
انقلاب 1905 – 1903 فرا
رسيدن يك
توفان عظيم در
همه جا حس مي
شد. تمام
طبقات در حالت
جوشش و تدارك
بودند»
22
-
كليات آثار
لنين جلد 4
جوهره
انقلابی «سازمان
كارگران
صنعتي جهان»
جمعبندي
از يك تجربه
تاريخي جنبش
كارگري در آمريكا
برگرفته از
مجله
«انقلاب»، ارگان
ترويجي حزب
كمونيست
انقلابي
آمريكا دوره
چهارم شماره
9، سپتامبر 1979
مقاله اي كه در
ذيل مي خوانيد
جمعبندي از يك
اتحاديه كارگري
انقلابي
موسوم به
«سازمان
كارگران صنعتي
جهان» است كه
در اوائل قرن
بيستم توسط
كارگران
انقلابي چون «جو
هيل» پايه
گذاري شده
بود.
رفقاي «حزب
كمونيست
انقلابي
آمريكا» با
بررسي نقاط و
قوت و ضعف اين
تجربه
انقلابي
درسهاي مهمي از
آن بيرون
كشيده اند كه
قابل توجه
براي هر
كمونيست
انقلابي و
كارگر
پيشروئي است.
در اين
تجربه ما از
يكسو عزم و
اراده
كارگراني را
مشاهده مي
كنيم كه با
روحيه
انترناسيوناليستي
خالق صحنه هاي
پرشوري از
مبارزه
انقلابي عليه
بورژوازي
آمريكا بوده
اند و از سوي
ديگر با محدوديتهاي
مبارزه
اتحاديه اي و
ضعفهاي ناشي
از كم بهائي
به نياز طبقه
كارگر به يك
حزب پيشاهنگ
انقلابي
روبرو مي
شويم.
قابل تاكيد
است كه اين
جمعبندي ناظر
بر ويژگيها و
ضرورتهاي راه
انقلاب در
كشورهاي
امپرياليستي
يعني كسب قدرت
سياسي از طريق
قيام مسلحانه
و گذر به جنگ
داخلي نوشته
شده است.
لازم به
تذكر است كه يك بخش
از اين مقاله
بنام «جمعبندي هاي
رويزيونيستي
از IWW»
كه به افشاي
جمعبنديهاي
حزب
رويزيونيست
موسوم به «حزب
كمونيست
آمريكا»
پرداخته،
ترجمه نشده
است. – نشريه حقيقت
اعتصاب
کارگران
«لارنس»
از سال 1909 تا
سال 1919 يك تشكل
انقلابي توده
اي كارگران
(بنام
«كارگران
صنعتي جهان» (IWW) كه
به وابليز
معروفند)
سراسر آمريكا
را از شرق تا
غرب به لرزه
افكند. نام
اين سازمان
براي
ميليونها نفر،
كارگران
انقلابي را در
نظر مجسم مي
سازد كه بي
باكانه به
دشمن طبقاتي
خود، سرمايه
داران، يورش
مي برند و
عليه جهل و
ناداني ،
خرافات و
شوينيزم ملي
كه آفت طبقه
كارگر ايالات
متحده بود،
بطور خستگي
ناپذير
مبارزه مي كردند.
اين تشكل براي
هزاران كارگر
و علي الخصوص
براي ستمديده
ترين و
رزمندترين
آنها حكم صخره
اي را داشت كه
در برابر
طوفانها،
استوار و پابر
جا ايستاده
بود. آنان به
اين سازمان به
چشم رهبر خود
مي نگريستند و
آنرا گرامي مي
داشتند. ولي
از نظر سرمايه
داران، IWW
دشمني بود كه
به آن تهمت مي
زدند، تحت
پيگردش قرار
مي دادند،
فعالينش را
زنداني و يا
تكه پاره مي
كردند. امروز
شصت سال از آن
زمان مي گذرد و
وابلي ها ديگر
نقش مهمي در
مبارزه
طبقاتي ندارند،
ولي اسطوره
شان هنوز
الهام بخش بسياري
است و سوالاتي
جدي در اذهان
بر مي انگيزد.
وابلي ها كاري
كردند كه پيش
از آن هرگز از
لحاظ وسعت و
دامنه در
ايالات متحده
سابقه نداشت يعني
سازماني كه هم
بخشهاي وسيعي
از طبقه كارگر
را رهبري مي
كرد و هم علنا
معتقد به
انقلاب بود.
چه عواملي
باعث سربلند
كردن اين
سازمان و
حمايت
ميليونها
كارگر از آن
شد؟ چه عواملي
باعث سقوط و
اضمحلالش شد؟
تجربه وابلي
ها چه درسهائي
براي
انقلابيون
امروز دارد؟ آن
جوهر انقلابي
وابلي ها كه
بايد حفظ شود
كدام است و
جوانب عقب
مانده اي كه
بايد مورد
انتقاد قرار
بگيرد، كدام؟
اينها مسائلي
است كه مدتها
در آمريكا
مورد مجادله
بوده و مبارزه
براي جمعبندي
از اين تجربه
بر مسائل
حياتي ناظر بر
خط سياسي كه
امروزه نيز
پرولتاريا با
آن روبروست
پرتو مي
افكند. اكنون
كه امكان
مواجهه با
ناآرامي هاي
توده اي در
ميان طبقه
كارگر موجود
است وقت
مناسبي است كه
تاريخ وابلي
ها را به
درستي بررسي
كنيم.
پيش
زمينه ها
در آستانه
قرن حاضر
آمريكا
بمثابه يك
قدرت امپرياليستي
ظهور كرد و به
صدور سرمايه
در سراسر
جهان، بهره
كشي از كار و
غارت منابع
خلقهاي جهان
پرداخت. دخالت
نظامي در
پورتويكو،
كوبا،
پاناما،
فيليپين، چين
از جمله اين
دست درازي هاي
امپرياليستي
بود. سرمايه
صنعتي و بانكي
كه در هم
ادغام شده و
سرمايه مالي
را تشكيل داده
بود، به تمركز
سرمايه هاي
كلان در دست عده
اي انگشت شمار
انجاميد. در
نتيجه اين
روند،
ميليونها تن
از كسبه و
دهقانان خانه
خراب شدند و
ميليون ها تن
از كارگران به
فقر و فلاكت
بيشتر كشيده
شدند. تاثير
عناصر خرده بورژوازي
از هستي ساقط
شده، بر جنبش
هاي اصلاح گرا
هويدا بود،
جنبش هائي كه
هرچند
ميليونها نفر
را در بر مي
گرفت، اما بر
آن بود كه
تاريخ را به
دوران ماقبل
امپرياليسم
بر گرداند.
بسياري از
جنايات
انحصارات در
جنبش افشاگرانه
مطبوعات و
ادبيات بر ملا
شد. اين جنبش
كه بسيار وسيع
بود در اوايل
دهه 1900 به اوج
شكوفايي خود
رسيد.
جوهر
مصائب
اجتماعي ناشي
از ظهور
انحصارات، تضاد
فاحش بين ثروت
كلان سرمايه
داران و فقر رقت
بار ميليونها
كارگر صنعتي
بود. شهرها از
مهاجرين
لبريز شد: در
فاصله سالهاي
1905 تا 1914 متجاوز
از ده ميليون
مهاجر، عمدتا
از شرق و جنوب
اروپا براي
كار در
كارخانجات
ذوب آهن و
صنايع نساجي و
ساير صنايع پر
سود سرمايه
داري و راه
آهن به آمريكا
سرازير شدند.
در سال 1914 بين 55
الي 70 درصد
كارگران كليه
صنايع ذغال
قير، آهن،
فولاد، كشتارگاه،
بسته بندي
گوشت، صنايع
توليد كالاهاي
پشمي، كتاني،
پارچه بافي،
چرمسازي، صنايع
توليد وسايل
خانه و پالايش
نفت مهاجر
بودند. اين
كارگران
دائما در معرض
بيكاري قرار
داشتند، اغلب
در معرض مرگ
از گرسنگي
بودند، و در تمام
زمينه ها عليه
آنان تبعيض
روا مي شد. «فدراسيون
آمريكايي
كار» (AFL)
مدعي بود كه
سازماندهي
كارگران
مهاجر غير ممكن
است، زيرا
اختلافات
فرهنگي آنها
مانع بسيار
بزرگي بر سر
راه
سازماندهي
آنان است. اما
واقعيت اين
بود كهAFL
اصلا تمايلي
به سازماندهي
اين كارگران و
اصولا
كارگران غير
ماهر نداشت.
علي رغم فقدان
سازماندهي،
اين كارگران
كه بسياريشان
عقايد
ماركسيستي ،
سنديكاليستي
و ديگر ايده
هاي راديكال
را از اروپا
با خود آورده
بودند، مداوما
دست به
نبردهاي
خونين مي
زدند. از ميان
نبردهائي كه
قبل از 1900 صورت
گرفت مي توان
اعتصاب عظيم و
پر دامنه راه
آهن بسال 1877، خيزش
هاي معدنچيان
پنسيلوانيا و
اعتصاب صنايع فولاد
هوم استد بسال
1894 را مي توان
نام برد. عده كثيري
از مهاجرين
براي كار در
معادن و
ارودگاه هاي
چوب بري، و
راه آهن روانه
غرب شدند و به
كشاورزان از
هستي ساقط شده
پيوستند. اين
كارگران هم كه
از AFL خيري
نديده بودند بدفعات
بطور خود جوش
دست به اعتصاب
زندند كه اعتصابات
معدنگران
آيداهو در سال
1902 از آن جمله بود.
ميليشاي
دولتي بمنظور
درهم شكستن
اين اعتصاب،
معدنچيان را
بمدت شش ماه
در يك محوطه
باز محبوس
كرد.
در جريان
اين تلاطمات
توجه بسياري
از كارگران به
انقلاب
سوسياليستي،
سازمان
انقلابي و
ماركسيسم
بمثابه
ابزاري كه با
سلطه ظالمانه
سرمايه مي
ستيزند، جلب
شد. در اين
زمان دو حزب
مدعي
سوسياليزم
وجود داشت:
يكي حزب كارگر
سوسيالسيت (SLP) بود كه در
سال 1876 تشكيل شد
و ديگري حزب
سوسياليت (SP)
بود كه در سال 1900
در نتيجه
انشعاب از قبلي
موجوديت يافت.
اما درك اولي
از سوسياليزم
دركي دگم و
سترون بود و
درك دومي
شديدا به رفرميسم
و مسالمت جوئي
آغشته بود
(هرچند كه SLP
هم مسالمت جو
بود). بااين
حال موجوديت
اين دو حزب،
بخصوص SLP،
بيانگر جنب
وجوش توده هاي
كارگر در
آستانه قرن
حاضر و گوياي
اين حقيقت بود
كه كارگران
خواهان
تحولات
بنيادي بودند.
براي
بسياري از
انقلابيون
روشن بود كه
اين احزاب نمي
توانند عامل
انقلاب باشند.
بويژه آنان كه
با مبارزات
توده اي
عصيانگرانه
كارگران غير
ماهر در
آميخته
بودند، مي
دانستند كه SLP و SP
زيادي
«محترم» اند و
زيادي به صندوق
راي گرايش
دارند و به
فعاليت هاي
توده اي بسيار
كم بها مي
دهند و بجاي
آنكه به توده
هاي تحتاني
متكي باشند به
طبقه متوسط
ناراضي و كارگران
ماهر و مرفه
اتكا دارند.
بسياري از
كارگران و
زحمتكشاني كه
تفكرات انقلابي
داشتند و برخي
شان هم با
ماركسيسم
آشنا بودند و خواهان
سازمان
انقلابي
واقعي بودند
در سال 1905 به هم
پيوستند وIWW
را تشكيل
دادند. هيئت
هاي شركت
كننده در مجمح
مؤسس كه
متجاوز از 60000
عضو را
نمايندگي مي
كردند،
استراتژي
اتحاديه
«انقلابي»
صنفي را فرموله
كردند. هدف
آنها در درجه
اول انقلاب و
استراتژيشان
متشكل كردن
توده هاي
كارگر صنعتي
در يك اتحاديه
انقلابي واحد
بود، تا
بتوانند با يك
اعتصاب عمومي
سرمايه داري
را از كار
بياندازند.
طبق اين طرح
سرمايه داران
از گرسنگي مي
مردند و
دولتشان ساقط
مي شد و جاي
آنرا يك كميته
هماهنگ كننده
مركب از
كارگران
صنايع مختلف
مي گرفت.
هر چند كه
ديدگاه وابلي
ها در باره
نحوه انجام
انقلاب از
همان آغاز
نادرست بود و
ديدگاه سنديكاليستي
را منعكس مي
كرد ( در زير
بيشتر به آن مي
پردازيم) با
اين حال
گرايششان به
عمل توده اي
در مقابل آنچه
بدرستي بن بست
انتخاباتي مي خواندند،
بسيار مثبت
بود.
گرايش عمده
IWWدر
همايش ژوئن 1905
(آنگونه كه
بعضي از
مورخين وابسته
به حزب
كمونيست
آمريكا ادعا
مي كردند) تشكيل
اتحاديه هاي
صنعتي بمثابه
هدفي در خود
نبود، بلكه
برعكس مي
خواستند مسير
سرنگوني نظام سرمايه
داري را ترسيم
كنند، هرچند
كه در چند سال
بعد مبارزات
شديدي بر سر اين
مسئله درگرفت
و حتي مطرح شد
كه آيا
سرنگوني
واقعا بايد
هدف سازمان
باشد يا نه.
جهت گيري
انقلابي
وابلي ها در
سخنان «اوژن
دبز» يكي از
مهمترين
رهبران طبقه
كارگر ايالات متحده
در آن زمان و
از بنيان
گذاران IWW
منعكس بود
(گواينكه او
بعدا IWW
را ول كرد و به SP
پيوست). او
جلسه موسس را
«عاليترين
همايش كارگري»
كه تا بحال در
آن شركت كرده
بود خواند،
چرا كه همه
نمايندگان
«بر روي اصول
بنيادي نياز
طبقه كارگر به
يك سازمان
انقلابي براي
پيشبرد مبارزه
طبقاتي در
قلمرو
اقتصادي»
متحد بودند. هدف
IWW اين بود كه
«طبقه كارگر
را متحد سازد
تا اينكه اين
طبقه در عرصه
هاي سياسي و اقتصادي
متحدانه عمل
كرده و قادر
گردد نظام سرمايه
داري را
واژگون ساخته
و خود را از
قيد و بند
نظام مزدوري
رها سازد.....
تاريخ جنبش
انقلابي طبقه
كارگر از سال 1905
آغاز مي شود».
اما قبل
از آنكه IWW
بتواند وظايف
انقلابي اش را
آغاز كند، يك
مبارزه
ايدئولوژيك
داخلي ضروري
بود. اگرچه
رهبران اصلي
جنبش نظير «بيل
هي وود»،
«وينسنت سنت
جان» و ديگران
جهت گيري
انقلابي
داشتند، ولي
گرايش مهمي
نيز موجود بود
كه مي خواست
جوشش هاي
انقلابي توده
ها را مهار
كرده و در سطح
رقابت با AFL
محدود نمايد.
نشست 1906 به
انشعابي منجر
شد كه طي آن
«چارلز
شرمان»، رئيس
سازمان،
بدليل خط
سنديكاليستي
محدودنگرانه
اش اخراج شد.
تعداد ديگري
از فعالين
اتحاديه ها
نيز كه قبلا
به كشتي IWW
آويزان شده
بودند، بعد از
اين جريان جدا
شدند كه از
آنجمله بود
«چارلز موير»
رئيس فدراسيون
اتحاديه هاي
غرب. همچنان
كه مبارزه عليه
خطي كه مي
خواست IWW
را به نسخه
بهتر AFL
تقليل دهد به
نتيجه مي
رسيد، تسويه
حساب با خط
مشي كه وسيله
«دانيل
ديليئون»
رئيس SLP
كه مي خواست IWW را به
دنبالچه حزب
سكتاريست
خودش بدل كند،
ضرورت يافت.
«ديليئون»
نيز در نشست
چهارم در سال 1908
از دور خارج
شد و IWW
سرانجام حول
خطي كه براي
جنبش انقلابي
پيشرفت هاي
عظيمي بدست
آورد، تحكيم
يافت.
وحدت
ايدئولوژِيك IWW در آئين
نامه اي جديد
كه در نشست 1908
تصويب گرديد،
انعكاس يافت.
«طبقه
كارگر و طبقه
كارفرما هيچ
وجه اشتراكي با
هم ندارد.
مادامي كه
گرسنگي و نياز
بر زندگي ميليونها
نفر كارگر
سايه افكنده
باشد و عده
معدودي كه
طبقه كارفرما
را تشكيل مي
دهند از تمام
مواهب زندگي
برخوردار
باشند صلحي
وجود نخواهد
داشت.
مبارزه
بين اين دو
طبقه بايد
ادامه يابد تا
اينكه
كارگران جهان
بمثابه يك
طبقه متشكل
شده و صاحب
كره زمين و
ابزار توليد
شوند و بساط
نظام مزدبري
را براندازند.
بجاي شعار
محافظه
كارانه «مزد
عادلانه در ازاي
كار عادلانه»
بايد شعار
انقلابي
«الغاء نظام
مزدبري» را بر
پرچم خود
بنويسيم.
رسالت
تاريخي طبقه
كارگر محو و
نابودي سرمايه
داري است. ارتش
توليد بايد نه
تنها بخاطر
مبارزه
روزمره با سرمايه
داران بلكه هم
چنين بخاطر
ادامه گردش خط
توليد پس از
سرنگوني
سرمايه داري
سازمان يابد.
با سازماندهي
از طريق صنايع
ساختار جامعه
نوين را درون
پوسته جامعه
كهن بنا مي
سازيم.»
در اين جا
چند نكته وجود
دارد كه شايان
ذكر است. نفوذ
ماركسيسم با
اخراج عناصر
رفرميست
اخراج شده
ميدان
وسيعتري جهت
عمل مي يابد. اين
مسئله در
پاراگرافي كه
با شعار
«الغاء نظام
مزدبري»
خاتمه مي بايد
و از جزوه
ماركس، «مزد،
بها، سود»
گرفته شده
عيان است. اما
مي بينيم كه
اين صرفا يك
ماركسيسم دم
بريده بود:
عبارت
«ساختمان
جامعه نوين
درون پوسته جامعه
كهن» كه مرز
بنيادي بين
سرمايه داري و
سوسياليسم را
مخدوش ميكند،
شاهد اين
مدعاست. بويژه
كه هيچ اشاره
اي به مسئله
قدرت سياسي و
اينكه اين
قدرت را چه
كسي در دست
دارد نشده و
اينكه مسئله
مركزي تفاوت
بين
سوسياليسم و سرمايه
داري است.
هرچند
اضافه كردن
عبارت ماركس
همراه با موضع
انقلابي آن
انعكاس يك
پيشروي در
جنبش وابلي ها
بود،
فرمولبندي
ديگري از آئين
نامه 1905 حذف شد: «
بين دو طبقه
بايد نبرد
ادامه يابد تا
اينكه تمام
زحمتكشان هم در
عرصه سياسي و
هم در عرصه
صنعتي گرد هم
آيند و آنچه
را كه با
نيروي كارشان
توليد مي كنند
از مجراي يك
سازمان
اقتصادي طبقه
كارگر و بدون وابستگي
به حزب سياسي
بدست گيرند و
حفظ كنند.» (
تاكيد از
ماست) منظور
وابلي ها از
حذف بند مبارزه«در
عرصه سياسي»
موضع گيري
عليه فعاليت هاي
انتخاباتي
رفرميستي SP
و SLP بود و
كاملا حق
داشتند كه
سياست را در
اين مفهوم رد
كنند. ولي
خطاي تئوريك
آنها يعني
تقليل مبارزه
طبقاتي به
مبارزه
اقتصادي و
ناديده گرفتن
ضرورت يك حزب
سياسي انقلابي،
نفي لزوم
تبليغ و
مبارزه سياسي
وسيع و پر دامنه
و حتي استفاده
از مبارزات
معين
انتخاباتي (آنگونه
كه دب بمثابه
يك كانديداي
حزب
سوسياليست ضد
جنگ در جريان
جنگ اول
استفاده مي
كرد) در جهت
اين اهداف IWW
را در تنگنا
قرار داد و در
سراسر دهه
بعدي نقطه
ضعفها و
تنگناهاي
مهمي را در
كار اين
سازمان توليد
نمود.
همانگونه
كه لنين اشاره
نمود «در يك
جنبش پرولتري
و توده اي
واقعي» نظير
جنبشي كه حول IWW شكل گرفته
بود، نظرات
غلط عموما
«حاصل بي تجربگي
پرولترهايي
است كه واقعا
انقلابي بوده
و با توده ها
در پيوند
هستند». پيوند
گسترده وابلي
ها با توده
هاي تحتاني كه
بويژه در غرب
در معادن،
صنايع چوب بري
و كشاورزي
عميق بود، و
عزم و اراده
شان در مبارزه
براي منافع
انقلابي
كارگران آنها
را بر آن داشت
كه عليرغم
نقطه هاي كور سنديكايي
شان دست به
پاره اي
مبارزات
سياسي بزنند.
مضاف بر اين
سركوبي كه
بورژوازي
سريعا عليه
وابلي ها به
راه انداخت
آنان را
ناگزير ساخت
كه حتي اگر
براي بدست
آوردن آزادي
مبارزه
اقتصادي هم كه
شده، به
نبردهاي
سياسي روي
آورند. اين
مسئله را در
نبردهاي
«آزادي بيان»
در سالهاي 1909 تا
1912 و بعدا در
كارزار آزادي
جو هيل مي
بينيم.
مبارزه
ايدئولوژيك
درون IWW
به كاهش شديد
اعضا اين
سازمان منجر
گرديد بطوري
كه تعداد اعضا
آن در اواخر
سال 1908 بيشتر از
3000 نفر نبود.
هواداران
قديمي از اينكه
وابلي ها
نتوانسته
بودند بعد از
نشست پيروزمند
1905 پا بگيرند،
روحيه خود را
باختند. و
رقباي IWW
قبل از موعد
براي وابلي ها
مجلس ختم
گرفتند. يكي
از سردمداران AFL در اين
دوره گفت
«ديگر لازم
نيست نگران
اين گروهك
ديوانه و
متعصب باشيم.
آنها در آخرين
همايش شان در
شيكاگو دست به
خودكشي زدند.»
نامبرده در يك
گردهمائي در
سال 1908 اعلام
داشت كه كشتي IWW به صخره
هاي سكتاريسم
اصابت كرده و
بر گل نشسته
است».
اين بي
فرهنگان چقدر
در اشتباه
بودند! وابلي
ها تازه راه
را براي نبردهاي
آتي هموار
ساخته بودند.
پي ريزي
«يك اتحاديه
بزرگ»
كمي پس از
نشست 1908
مبارزات
موسوم به
«آزادي بيان»
در «ميسولا»
در ايالت
«مونتانا»
شروع شد. IWW
شش
سازماندهنده
را جهت آغاز
فعاليت در
ميان كارگران
فصلي كه در
امواج صدها
هزار نفري در
بين شهرهاي
غرب بدنبال كار
سرگردان
بودند،
فرستاد.
مبلغين
وابلي از كرسي
هاي خطابه كه
كنج خيابانها
و نزديك باجه
هاي كاريابي
مي گذاشتند،
براي كارگران
سخنراني مي
كردند. اين
باجه هاي كاريابي،
كارگران را در
ازاي كارهائي
كه اغلب هم
وجود خارجي
نداشت،
سركسيه مي
كردند. انجمن
شهر براي اينكه
از گسترش
روحيه
عصيانگري در
ميان كارگران
در نتيجه
سخنراني
وابلي ها
جلوگيري
نمايد، سخنراني
خياباني را
ممنوع ساخت.
وابلي ها
اين حكم را
ناديده
گرفتند و در
نتيجه 4 نفر از
شش سازمانده
بازداشت شدند.
دو سازماندهنده
ديگري كه
بازداشت نشده
بودند به
مركزشان در
«شيكاگو»
تلگراف زدند و
مركز
فراخواني
صادر كرد و «از
كليه كساني كه
از ستم
ظالمانه
پليسي نفرت و
انزجار
دارند» خواست
به «ميسولا»
بروند و به
پيروزي
كارگران آنجا
كمك نمايند.
صدها نفر سوار
ترن شدند، به
«ميسولا»
رفتند، منع
سخنراني
خياباني را
ناديده
گرفتند و
زنداني شدند.
در عرض يك
هفته زندانها
پر شد و عصيان
گسترش يافت.
پليس به
خشونت معمولش
ادامه مي داد
كه فراخوان
دوم صادر شد.
اين بار
كارگران باز
هم بيشتري به
خيايان هاي
«ميسولا»
ريختند. تلاش
انجمن شهر جهت
درهم كوبيدن و
خاموش ساختن
اين مبارزات
با شكست مواجه
شد. انجمن شهر
عقب نشست،
قانون منع
سخنراني را
لغو و كليه وابلي
ها و
هوادرانشان
را آزاد كرد.
هنوز نبرد
در «ميسولا»
پايان نيافته
بود كه نبرد
بزرگتري در
«اسپوكن» در
ايالت
«واشنگتن»
درگرفت. يكبار
ديگر تبليغات
وابلي ها شعله
ها افروخت
طبقه حاكمه
محلي سخت
برآشفت بخصوص
كه در شب 17
ژانويه 3000
كارگر خشمگين
بيكار نزديك
بود شهر را كن
فيكون كنند.
وابلي ها در
سخنراني هاي
خياباني شان
ناگزير مي
بايست با طبل
هاي پر سر و صدا
و اعصاب خردكن
هوادران
سازمان
مسيحيت نيز
مقابله
نمايند. و در
دل همين
مبارزات بود
كه سرود مشهور
«واعظان و
بردگان» (وقتي
كه بميريد در
بهشت كلوچه
خواهيد خورد)
بوسيله جو هيل
مشهورترين و
پركارترين
شاعر ارتش
پرولتري
وابلي ها
ساخته شد. و
اين تحولي بود
در سرود، شعر،
تئاتر و ساير
فعاليت هاي
فرهنگي وابلي
ها كه از آن در
مبارزه
طبقاتي بخوبي
بهره برداري
مي كردند.
يكي از شب
هاي اوايل
نوامبر
مامورين پليس
«جيمز
تامسون» يكي از
مبلغين IWW
را از كرسي
خطابه اش
پائين كشيدند
و روانه زندانش
كردند. آن شب
وقتي كه
بالاخره گرد و
خاكها فرو
نشست معلوم شد
كه 150 نفر بخاطر
اعتراض به حكم
قدغن شدن
سخنراني
خياباني
بازداشت شده
اند. وابلي ها
بار ديگر تجربه
«ميسولا» را
تكرار كرده به
شهر سرازير
شده و زندانها
را پر كردند.
سركوب پليس
اين بار حيواني
تر بود. در
آغاز زمستان
زندانهاي سرد
و يخ زده از
زندانيان موج
مي زد و
مامورين پليس
هم مرتبا با
شلنگ به
زندانيان آب
مي پاشيدند. سه
رزمنده پس از 30
روز شكنجه در
زندان جان
باختند. خشم
مردم سراسر
شمال غربي
كشور را فرا
گرفت و به شرق
نيز كشيده شد.
اول مارس 1910 بعنوان
روز حمله به
«اسپوكن»
تعيين شد.
در حالي
كه 500 وابلي
هنوز در زندان
بودند هيئت هايي
از «شوهنگان»
و «ماين»
گرفته تا «تي
جوانا»ي
مكزيك بطرف
«اسپوكن» راه
افتادند.
اولياي شهر
عقب نشيني
كردند و وابلي
ها پيروزي
ديگري بدست
آوردند.
در عرض
چند سال بعد،
نمونه اين
نبردها در
متجاوز از سي
شهر تكرار شد.
اين نبردها
نظر ميليونها
كارگر را بطرف
IWW جلب نمود.
اقدامات
وابلي ها
موجوديت
سازماني انقلابي
را نويد مي
داد. سازماني
كه بي باكانه
عليه مامورين
پليس و سرمايه
داري مي ايستد،
نوك سوزني از
هدف خود كه
سازماندهي
طبقه كارگر
باشد كوتاه
نمي آيد، و
آماده است تا
ايده همبستگي
طبقاتي را در
كردار و گفتار
به نمايش
بگذارد. اين
نبردها
فعالين و
رزمندگاني را
كه درگير
مبارزه بودند
محكم و آبديده
نمود و تعداد
زيادي از
رزمندگان
حرفه اي تربيت
كرد كه تمام
عمرشان را وقف
مبارزه طبقه
كارگر كردند،
كساني كه براي
نخستين بار
گرماي مبارزه
طبقاتي را در
زندان ناشي از
نبرد «آزادي بيان»
حس كردند.
در همين
حال IWW
در شرق در
ميان
ميليونها
كارگر
ستمديده مهاجر
ريشه مي
دوانيد. در
جولاي 1909
اعتصاب صنايع
پولاد «مك كيس
روك»، خشم و
اعتراض
فروخورده و
انباشت شده را
منفجر ساخت.
دو ماه تمام
آكسيونهاي
توده اي و
نبردهاي
مسلحانه
لاينقطع
ادامه داشت (13
نفر در
جريانات
اعتصابات جان
باختند) طبقه
كارگر به
پيروزي
درخشاني دست
يافت و كل طبقه
كارگر را به
جنب و جوش و
جهش واداشت.
در اين ميان
كارگران
مهاجر و IWW
نقش بس
پراهميتي
ايفا نمودند.
هرچند
اكثريت وسيع
اعتصابگران
خارجي و غير ماهر
بودند با اين
حال از همان
ابتدا رهبري
اعتصاب
تقريبا دربست
و از طريق يك
كميته رهبري 6
نفره كه «شش
كله گنده» ناميده
مي شد، در دست
كارگران بومي
سفيدپوست و ماهر
بود. «شش كله
گنده» صبر و
بردباري را به
اعتصابگران
توصيه مي
كردند، و از
اتكا به قانون
«اعتراض
متحدانه»
عليه شركت
طرفداري مي كردند
و هرچند علنا
با اقدامات
مبارزه
جويانه توده
اي
اعتصابگران
مخالفت نمي
ورزيدند، كمكي
هم به پيشبرد
اين نوع
مبارزه نمي
كردند.
طي چند
هفته كارگران
اروپايي
«كميته بي نام
و نشان ها» را
برپا داشتند
كه براي يك خط
پيكارجويانه
عليه كمپاني
مبارزه مي
نمود. اين
كميته كه از
كارگران
مجاري، روسي،
ايتاليايي
وغيره تشكيل
شده بود و با
استفاده از
تجارب جنبش
هاي سياسي
پيشرفته تر در
كشورهايشان
از همان اوايل
اعتصاب با IWW
از طريق يك
رشته جلسات
تماس حاصل
كرده و پس از اندكي
عملا عنان
رهبري را از
كف «شش كله
گنده» خارج
كردند. اين
«بي نام و
نشان ها» بر
اقدامات توده
اي عليه
اعتصاب شكنان
و مامورين
پليس و بسيج
بدنه تشكيلات
تاكيد داشتند.
آنان مداوما
ميتينگ هاي
عظيم توده اي
برگزار مي
كردند. در اين
ميتينگ ها
اعتصاب
كنندگان به
شانزده زبان
مختلف تكلم مي
كردند، مرتبا
گاردهائي
براي ممانعت
از ورود به
كارخانجات
سازمان مي
دادند و
هزاران كارگر
را براي
تظاهرات
حمايتي بسيج
مي كردند، اين
گردهمائي ها
گاهي جمعيتي
حدود 20000 نفر را در
بر مي گرفت.
اين براي
كارگران
آمريكايي يك
درس سياسي بزرگ
بود. كارگران
اروپاي شرقي
كه گمان مي
رفت جاهل و
نادان هستند
نه تنها دست
به اعتصاب
زدند، بلكه
رهبري را نيز
بدست گرفتند و
نخستين اعتصاب
پيروزمند را
عليه يك
كمپاني پولاد
آمريكايي
سازمان دادند.
و آنها اين
كار را با
درهم شكستن
تمام محدوديت
هايي كه AFL
كوشيده بود در
راه مبارزات
اعتصابي
كارگران آمريكايي
قرار دهد بود
انجام دادند.
اعتصاب
«مك كيس راك»
نخستين
اعتصاب از
رشته نبردهاي
شديدي بود كه
كارگراني كه
عمدتا مهاجر
بودند در اين
دوره سازمان
دادند. درست همانگونه
كه كارزار
«آزادي بيان»
براي ميليونها
كارگر مهاجر
چوب بري، معدن
و كشاورزي شاخص
يك جنبش
انقلابي بود،
اعتصابات
صنعتي نيز كارگران
شرق را واداشت
كه به استقبال
ايده وابلي ها
درباره
همبستگي كليه
ملل عليه دشمن
مشترك سرمايه
دار بشتابند.
اعتصاب
توده اي
كارخانجات
نساجي
«لارنس» در سال
1912 حتي از
اعتصاب «مك
كيس راك» هم
زنده تر بود.
اين اعتصاب با
قدرت به
كارگران نشان
داد كه وابلي
ها كيستند. هر
چند روز يكبار
تظاهرات هاي 3000
تا 20000 نفري
برگزار مي شد.
كارگران در
اين تظاهراتها
پرچم هاي سرخ
حمل كرده و
سرود انترناسيونال
را مي
خواندند. (در
حقيقت وابلي
ها بحدي از
سرودهاي
انقلابي
استفاده مي
كردند كه اعتصاب
«لارنس» به
«اعتصاب
سرودخوانان»
مشهور شد). يك
ماه پس از
آغاز اعتصاب،
فرزندان اعتصاب
گران نزد
خانواده هاي
هوادار
اعتصاب در سراسر
كشور فرستاده
شدند. با اين
كار نه تنها به
اعتصابگران
آزادي عمل
بيشتري مي داد
بلكه براي جلب
حمايت از
اعتصاب نيز
مفيد بود.
اعتصاب گران
با ايستادگي
در مقابل 2500 نفر
ميليشيا و 5000 نفر
گارد و با
وارد آوردن
ضربات متقابل
بر پيكر آنها
سرمشقي شدند
براي ساير كارگران
و آتش مبارزات
را در ديگر
كارخانجات نساجي
در سراسر
«نيواينگلند»
شعله ور
كردند. وقتي
كه كمپاني ها
بالاخره به
زانو در
آمدند، «بيگ
بيل هيوود» در
ميتينگي كه به
مناسبت پيروزي
برگزار شده
بود گفت «در
تاريخ جنبش
كارگري
آمريكا اين
نخستين بار
است كه يك
اعتصاب به
چنين نتيجه اي
دست يافته
است..... شما نشان
داديد كه طبقه
كارگر بخاطر
منافع مشتركش
مي تواند تمام
اعضاي خود را
متحد كند» هي
وود سپس جمعيت
را در خواندن
سرود
انترناسيونال
به 15 زبان مختلف
كه به زبان
هاي اعتصاب
گران بودند
رهبري نمود.
در طي اين
دوره وابلي ها
در كليه
مبارزات
اعتصابي
واقعا بزرگ و
پراهميت
دخالت كردند.
آنها بطور
خستگي
ناپذيري كوشيدند
تا اين
مبارزات را با
جنبش سراسري
طبقه كارگر و
هدف نهايي
انقلاب آنان
مطابق دركي كه
از انقلاب
داشتند پيوند
بزنند. آنها
با دامن زدن
به اين
مبارزات در
ميان كل طبقه
كارگر با
شوونيسم ملي
كارگران سفيد
بومي به
مقابله برخاسته
و وحدت ميان
كارگران را بر
مباني اصولي
پي ريزي
كردند. شايان
ذكر است كه
وابلي ها تنها
گروهي بودند
كه با هيستري
ضد آسيايي در
ساحل غربي
كشور به ضديت
پرداختند و
نخستين تشكيلاتي
بودند كه يك
ميتينگ مشترك
از كارگران
سفيد و سياه
در
«لوئيزيانا»
برگزار كردند
و جدايي نژادي
را در سطح
واحدهاي محلي
ممنوع ساختند.
البته تجارب
مربوط به اين
عرصه يكسان
پيش نمي رفت و
منشا
اختلافات در
صفوف IWW
بود، اما با
اين حال مي
توان گفت كه IWW سازماني
قويا ضد
نژادپرستي
بود.
IWW
در مدت كوتاهي
به سازماني
بدل گرديد كه
طبقه حاكمه
آمريكا تا آن
تاريخ بيش از
هر سازمان
ديگر از آن
واهمه داشته
است. هر
نافرماني و
عصياني
بمثابه «توطئه
IWW » مورد
حمله قرار مي
گرفت – و اين
حملات براي IWW بسيار
سودبخش بود
زيرا همين
مسئله باعث مي
شد شورشگران
هروقت خبري مي
شد با اين
سازمان
ارتباط
بگيرند. دولت
به ضرب و شتم و
زنداني كردن و
شكنجه و مثله
كردن و اعدام
اعضا و رهبران
IWW پرداخت –
اما هر
سركوبي،
كارگران و
متحدين بيشتري
را از ساير
اقشار مردم به
رزم و مبارزه
و دفاع از
وابلي ها و
اهدافي كه
بخاطر آن مي
جنگيدند، جلب
مي كرد. در طي
اين دوره از
مبارزه نام و
اهداف اين سازمان
مانند برق در
سراسر كشور
انتشار يافت.
وابلي ها
نه خود را به
اعتصاب محدود
ساختند و نه
تبليغاتشان
در سطح افزايش
چندرغاز
دستمزد محدود
شد. آنان آتش
سلاح شان را
در كليه جبهه ها
عليه سرمايه
داران
گشودند؛ در
ضديت با ميهن
پرستي و مذهب
بي محابا
بودند، با ايده
هاي كهنه اي
كه مخالف شركت
كامل زنان در
مبارزه
طبقاتي بود و
بطور كلي با
ايده «احترام
بورژوايي»
قاطعانه
مخالفت مي
كردند. وابلي
ها وظيفه خود
مي دانستند كه
عقايد
كارگران را به
مصاف بطلبند و
و حاضر نبودند
براي زياد شدن
اعضا، در
مقابل عقايد
غلط كارگران
سكوت كنند.
يكي از
روزنامه هاي IWW نوشت
«كارگر آگاه
آمريكايي
چيزي به اسم
ميهن من نمي
شناسد و مانند
عرق تن ميهن
را دور مي ريزد.»
پرچمي كه
وابلي ها بدان
عشق مي
ورزيدند و مي
خواستند همه
گيرش كنند،
پرچم سرخ بود.
آنها اين سرود
را سر مي
دادند: «طبقه
كارگر زير
پرچم سرخ سرفراز
زندگي كرده يا
خواهد مرد.»
آنها مي گفتند«پرچم
آمريكا
همواره
ياريگر
نهادهاي سركوب
عليه كارگران
بوده است.»
وابلي ها حتي
يك شماره ويژه
نشريه خود را
كه در سال 1912
منتشر شد به مبارزه
عليه ميهن
پرستي اختصاص
دادند و دست
به افشاگري
هاي آشكار و
مهمي عليه باندها
و قديسين ميهن
پرست زدند.
وابلي ها
به يكي از
نهادهاي
وابسته به
كليسا به نام
«ارتش نجات
بخش» كه اسمش
را ارتش
گرسنگي
گذاشته بودند
نيز حمله مي
كردند و
كليساي كاتوليك
و «واعظين مو
بلند» نيز از
دستشان در امان
نبودند. مسئله
براي وابلي ها
جدي بود. در
فيلم هاي كارتون،
سرودها و
سخنراني ها به
مذهب به دليل
رنگ و لعاب
دادن به
زنجيرهاي
بردگي
بيرحمانه مي تاختند.
در يكي از
راهپيمايي
هاي توده اي
كه اندكي پس
از اعتصاب سال
1912 هم زمان در
«لارنس ماساچوست»
برگزار شد
شعار
راهپيمايي
اين بود: «نه
خدا، نه
ارباب!» اين
شعار كليساي
كاتوليك محلي
را ديوانه
كرد. كليسا
فراخوان روز
خدا و ميهن را
صادر نمود كه 30000
نفر از جمله عده
كثيري از
شاگردان
مدارس را از
نقاط مختلف به
شهر آوردند.
وابلي ها همان
روز يك پيك
نيك در «دفاع
از وابلي ها»
سازمان دادند
كه با وجود
تهاجم متقابل
بورژوازي 4000
كارگر را بسيج
كرد.
بسياري از
سنديكاليست
ها و مورخين
بورژوازي وابلي
ها را بخاطر
موضع خصمانه
شان در مقابل
مذهب، و به
اين بهانه كه
مردم را از
خود مي راندند،
مورد نكوهش
قرار داده
اند. بويژه
شعار «نه خدا،
نه ارباب!» بمثابه
شعار محوري
اعتصابات
لاورنس مورد
انتقاد قرار
گرفته است.
مسلما بايد در
اين تاكتيك IWW و شايد
ساير تاكتيك
هائي كه عملا
آته ايسم را يكي
از نقاط وحدت
يك اعتصاب مي
كرد، تامل
كرد. ولي
ترديدي نيست
كه وابلي ها
عموما در
سازماندهي
روزمره و
استفاده از
بحث ها و جدل
هاي شديد و
سرودها و
اشعار ضد
مذهبي خدمات بزرگي
در راه رهايي
كارگران از
قيد و بند
مذهب انجام
دادند. مورخين
بورژوايي با
انگشت نهادن
بر نقاط ضعف IWW در اين يا
آن عرصه از
فعاليت، اين
خدمات را نفي
كرده و نتيجتا
بر كوتاهي
گروههاي ديگر
بويژه «حزب
كمونيست
آمريكا» (حزب
طرفدار
رويزيونيسم
خروشچفي) در
انجام افشاگري
دائمي از مذهب
سرپوش مي
گذارند.
IWW
رياكاري
كليسا و ساير
مرتجعين
درباره خانواده
را نيز به
استهزا گرفت و
از جمله از
كنترل توليد
مثل به حمايت
پرداخت. و
چنين برخوردي
هم لازم بود.
در يكي از
اجتماعات
بزرگ توده اي
يكي از
سخنرانان
وابلي طي نطقي
اظهار داشت كه
«كارگران
(بويژه زنان)
بايد ساعت
كارشان كم شود
كه وقت بيشتري
براي بودن با
شوهران و پرورش
و تربيت
فرزندان در
اختيار داشته
باشند.» اين
گفته با هو
كردن دسته
جمعي حضار
مواجه شد. تبليغات
وابلي ها
برخلاف
سخنران مذكور اين
بود كه بايد
وقت و فرصت
بيشتري به
زنان جهت
مبارزه
طبقاتي داده
شود.
اين نمونه
ها نشانگر اين
واقعيتند كه
وابلي ها
عليرغم ضعف
هايشان در
عرصه تئوريك و
سازماندهي،
در برخي مسائل
با جديت تمام
به مبارزه ايدئولوژيك
در بين توده
ها دامن مي
زدند. آنان به
اين واقعيت
واقف بودند كه
بدون مبارزه
قدرتمند و
قاطع در اين
عرصه نمي توان
قيد و بند
مذهب،
شوونيسم ملي و
ساير
ابزارهاي
ايدئولوژيكي
كه توده ها را
به بند كشيده
را در هم شكست.
بطور كلي
وابلي ها طبقه
كارگر آمريكا
را بسيار به
جلو راندند
واز اين نظر
انقلابيون
بايد به خدمات
آنان ارج
بگذارند. در
اين كشور براي
نخستين بار يك
سازمان
كارگري توده
اي پا به عرصه
وجود گذاشت كه
انقلاب را
تبليغ كرد و
براي ميليون تن
از مردم آن را
بصورت امري
كاملا واقعي
در آورد. با
شوونيسم ملي و
كوته بيني و
بي فرهنگي طبقه
كارگر در
افتادند و يك
وحدت واقعي
انترناسيوناليستي
در بين آنها
پديد آوردند و
اين افسانه را
كه بسيج بخش
هاي تحتاني
طبقه كارگر
غيرممكن است،
درهم شكستند.
آنها نشان دادند
كه اين بخش از
طبقه كارگر نه
تنها مستعد سازمان
يابي انقلابي
است، بلكه
براي آن شور و شوق
نيز نشان مي
دهند. اين
سازمان در جريان
بيش از 30 نبرد
آزادي بيان و
در اعتصابات
بيشمار،
هزاران تن از
كارگران را در
گوشه و كنار كشور
جهت مبارزه
عليه سرمايه
داران و
مامورين پليس
و ميليشيا و
جاسوسانش
بسيج نمود.
وابلي ها
يك نمونه
متفاوت ارائه
دادند و براي كارگران
و كساني كه
ذهنيت
انقلابي
داشتند، حكم
هواي تازه را
داشتند. سالن
هاي محلي آنها
كانون جنب و
جوش و مبارزات
زنده سياسي
ايدئولوژيك و
مناظرات داغ و
هيجان انگيز و
نيز كتابخانه
بود. اشعار و
سرودهاي آنان
تاثير عظيمي
بر كارگران
داشت. آنان
درك خلاقي از
نقش فرهنگ بر
جنبش كارگران
انقلابي
داشتند.
اما وابلي
ها داراي نقطه
ضعف هاي جدي و
اساسي نيز بودند.
اين ضعفها
ريشه در
سنديكاليسم
شان داشت.
ديدگاه
سنديكاليستي
بر اين است كه
اعتصاب عمومي
مي تواند نظام
سرمايه داري
را سرنگون كند
و اتحاديه هاي
صنعتي مي
توانند
بمثابه ارگان هاي
اجرايي جامعه
سوسياليستي
عمل كنند. اين
ديدگاه
بيانگر عدم
درك از نقش
دولت بمثابه
ابزار
ديكتاتوري
طبقاتي است.
آنان بطور ساده
لوحانه اي
براي اعتصاب
عمومي قدرتي
مطلق قائل
بودند. هنگامي
كه از آنان
درباره
استفاده بورژوازي
از قدرت نظامي
جهت مقابله با
كارگران
سئوال مي شد،
سنديكاليست
هاي IWW
پاسخ مي دادند
كه بسيج قشون
بدون وجود
كارگراني كه
آنها را حمل
كرده و به
آنها خدمت
كنند،
غيرممكن است!
تاريخ
ثابت كرده است
كه دولت
بورژوايي
بايد با قدرت
اسلحه درهم
شكسته شود و
پس از قيام يك
جنگ داخلي جهت
تحكيم و قوام
طبقه كارگر
امري ضروري
است. پس از
تسخير قدرت
نوع متفاوتي
از دولت يعني
ديكتاتوري
طبقه كارگر براي
درهم شكستن
مقاومت
مسلحانه
طبقات استثمارگر
ضروري است.
مضافا اين
دولت بايد
رابطه مبني بر
اتحاد و
مبارزه طبقه
كارگر با
طبقات مياني
را نيز تنظيم
كند و بيان
واقعي كنترل
همه جانبه
توده ها بر
كليه شئون
جامعه باشد و
براي محو
زمينه هايي كه
استثمارگران
در آن مي رويند
مبارزه كند.
البته اين
نظريه در دوره
اوج وابلي ها
چندان مورد
قبول همگان
نبود. و
اكثريت وسيع
احزاب سوسياليست
انترناسيونال
دوم و منجمله SP
در ايالات
متحده كه
برپائي
مسالمت آميز
يك دولت
سوسياليستي
را در مقابل
استراتژي
سنديكاليستي
علم مي كردند،
با اين نظريه
همراه نبودند.
در واقع در
مقايسه با اين
احزاب جهت
گيري وابلي ها
صحيح تر بود.
اعتقاد به
اينكه اعتصاب
عمومي مي
تواند بقدري
همه گير شود
كه طومار
سرمايه داري
را در هم بپيچد،
يا طوري پيش
رود كه طبقه
حاكمه نتواند
هيچ كارگري را
جهت «نقل و
انتقال»
سربازانش به
خدمت بگيرد،
از يك تصوير
ايده آليزه
شده از طبقه
كارگر مايه مي
گرفت و نمي
توانست بفهمد
كه طبقه كارگر
به بخش هاي
پيشرو، مياني
و عقب مانده
تقسيم مي شود.
اين بينش
بصورت يك خط
آنارشيستي بر
سراسر فعاليت
هاي وابلي ها
سايه انداخته
بود، بهمين
جهت آنان به
هر سازمان متمركز
و يا رهبري
رسمي بديده
تحقير مي
نگريستند. يكي
از شعارهاي
توده اي وابلي
ها چنين بود:
«ما همه رهبر
هستيم!» و
بسياري پست
هاي رهبري عمدتا
بين افراد چرخ
مي خورد. اين
ديدگاه عملا نياز
به رهبري
واقعي را
انكار مي كرد
و از درك
ضرورت يك حزب
پيشاهنگ
كارگران
پيشرو و
متحدينش عاجز
بود.
وابلي ها
تحليل علمي از
جامعه سرمايه
داري نداشتند.
آنان نمي
ديدند كه اين
تحليل در خارج
از جنبش
خودجوش طبقه
كارگر و توسط
روشنفكران انقلابي
بسط و تكامل
يافته است و
بايد به درون طبقه
برده شود تا
زندگي سياسي
انقلابي
بيابد. اين
وظيفه تنها
توسط يك حزب
پيشاهنگ مسلح
به كمونيسم
انقلابي امكانپذير
است. قطعا
وابلي ها چنين
حزبي نبودند.
و البته،
برخلاف آنچه
«حزب كمونيست
آمريكا» در
نقد خود
تصويرشان مي
كند، صرفا
ملغمه اي از
اتحاديه ها
نيز نبودند.
وابلي ها يك
سازمان
انقلابي توده
اي بودند، اما
سازماني كه به
عبث مي كوشيد
وظايف و
عملكرد حزب و
اتحاديه را با
هم تلفيق
نمايد. اين
نگرش «دو در
يك» وابلي ها
كه خود را به
شكل «اتحاديه
انقلابي» بروز
مي داد، نه
تنها نياز به
حزب را نفي مي
كرد، لزوم
سازماندهي و
كار سياسي
انقلابي درون
اتحاديه هاي AFL را نيز
انكار مي كرد.
وابلي ها
داراي
گرايشات قوي
اكونومبستي
نيز بودند.
مبارزه سياسي
از نظر آنان
معنايي جز انتخابات
نداشت و از
آنجا كه
بدرستي
استراتژي اتكا
به انتخابات
براي رسيدن به
قدرت را بي
سرانجام مي
دانستند،
بطور كلي به
مخالفت با مبارزه
سياسي رسيدند.
اين بينش مانع
رشد و تكامل
سياسي
كارگران مي شد
چرا كه
كارگران از
طريق مبارزه
حول دستمزد و
بهبود شرايط
كار، به آگاهي
سياسي دست نمي
يابند، حال
اين مبارزات
هرچقدر
قهرمانانه
باشد، و در
تكامل خود
براي دفاع از
نيازهاي
اقتصادي و حق
تشكل با دولت
بورژوائي هم
در بيفتد.
تجربه وابلي
ها حكايت از
آن داشت كه
مبارزه
اقتصادي مي
تواند مورد استفاده
جنبش انقلابي
قرار گيرد. در
عين حال واقعيت
اين بود كه
آنها براي
رهبري طبقه
كارگر،
در
برخي مبارزات
مهم آن دوره
نظير جنبش حق
راي زنان و
پيكار عليه
جنگ جهاني اول
تلاش نكردند و
اين قصور،
پيامدهاي
مصيبت باري در
پي داشت.
جنگ
جهاني اول
وقتي كه
جنگ جهاني اول
در اروپا شعله
ور شد، وابلي
ها بدوا يك
موضع ضد جنگ
محكم اتخاذ
نموده و
بيانيه هايي
عليه آن صادر
نمودند.
آنان
از طرق مختلف
از جمله با
اشعار تند و
طنزآلودي كه
شاعران هوادار
IWW با استادي
مي سرودند، به
افشاي ماهيت
غارتگرانه
جنگ پرداختند.
اما اصولا در
بيانيه هاي IWW جنگ و
مسائل مربوطه
بمنزله
انحراف از
مبارزه طبقاتي
مطرح بود.
هيئت رهبري IWW به تلاش
هاي گسترده
بورژوازي و
سوسيال رفرميستها
كه تحت پوشش
«تاثير بر
سياست ملي» به
خورد توده ها
داده مي شد،
مظنون بود،
احساس مي كرد
كه نظام
سرمايه داري
مادام كه از
طريق يك
اعتصاب عمومي
سرنگون نشده
ناگزير دست به
جنگ مي زند و
خلاصه بهترين
روش براي
سرنگوني ادامه
«سازماندهي
ارتش صنعتي»
مي باشد. بن
ويليام يكي از
رهبران وابلي
ها در يكي از
بيانيه هاي
خود اين مسئله
را عنوان
نمود. درك نادرست
IWW مبني بر
جدايي اقتصاد
و سياست،
اهميت بيش از اندازه
«نتايج
محسوس» و تصور
ايده آليستي و
سنديكاليستي
از مسير
مستقيم الخط
انقلاب كه بايد
با نبردهاي
اقتصادي
هموار گردد در
اين بيانيه
متمركز است:
«در رابطه
با جنگ ما به
يك اتحاديه
بزرگ كه از دل
مبارزه نيرومندتر
و آبديده تر
بيرون آيد و
نسبت به گذشته
كنترل بيشتري
بر عرصه صنعت
داشته باشد،
نيازمنديم.
چرا بايد
منافع طبقه
كارگر را فداي
چند راهپيمايي
پر سر و صدا و
بي خاصيت و يا
چند تظاهرات
ضد جنگ
نمائيم؟ بجاي
اينكار، بياييد
به كار
سازماندهي
طبقه كارگر
براي بدست گرفتن
صنايع
بپردازيم. چه
جنگ باشد و چه
جنگ نباشد.
بياييد به
كليه تجاوزات
سرمايه داري
كه به جنگ و
ساير اشكال
توحش و بربريت
منتهي خواهد شد،
پايان
ببخشيم.»
روشن است
كه IWW با
چنين بينش و
چشم اندازي
نمي توانست
هيچ استراتژي
يا برنامه اي
جهت مبارزه بر
ضد جنگ يا مهمتر
از آن، بهره
برداري از
فرصت هايي كه
جنگ جهت
پيشبرد
مبارزه در
راستاي تسخير
انقلابي قدرت
پيش آورده
بود، پيش
گذارد. با اين
حال در فاصله 1914
و آوريل 1917 دست
به افشاگري
هاي عظيمي در
رابطه با جنگ
و منافعي كه
در پشت جنگ
نهفته است زد. IWW در نشست
سراسري خود در
سال 1916 بار ديگر
تائيد نمود
كه: «ما هر نوع
جنگي را محكوم
مي كنيم و
بخاطر
جلوگيري از
جنگ، تبليغات
ضد
ميليتاريستي
در زمان صلح
را در دستور
كار خود قرار
داده و بدين
وسيله
همبستگي
طبقاتي ميان
كارگران را بالا
مي بريم .... و در
زمان جنگ نيز
اعتصاب عمومي
در كليه صنايع
را پيش مي
بريم.» در
مارس 1917 مقاله
اي تحت عنوان
«همسوئي
مهلك» در
نشريه
همبستگي IWW
انتشار يافت
كه بشدت با
موضع شرم آور AFL كه تعهد
كرده بود «
مشتاقانه و
ميهن پرستانه به
جنگ خدمت كند»
در تضاد بود.
تبليغات ضد
جنگ وابلي ها
در بحبوحه جنگ
عمدتا بر
مخالفت با
شوونيسم ملي و
نظامي گري
متكي بود و با
اين درك صورت
مي گرفت كه
بورژوازي از
جنگ براي تفرقه
در ميان
كارگران و
جدائي آنها
حول خط و مشي
هاي
ناسيوناليستي
بهره برداري
كرده و وحدت
انترناسيوناليستي
طبقه كارگر را
از بين مي برد
و خلاصه جنگي
است بخاطر
استثمار سرمايه
داري. معذالك
اكثريت قريب
به اتفاق
رهبران و اعضا
IWW از درك
ماهيت
امپرياليستي
جنگ بمثابه
ادامه ناگزير
و محتوم سياست
زمان صلح قاصر
بودند و فرصت
هاي بي سابقه
اي را كه جنگ
جهت افشاگري و
پيشبرد
مبارزه سياسي
انقلابي عليه
نظام سرمايه
داري مي
آفريند را نمي
ديدند و متوجه
امكاني كه جنگ
جهت براندازي
مسلحانه
سرمايه داران
و تسخير قدرت
سياسي بدست مي
دهد نبودند.
في المثل «هي
وود» عليرغم
اينكه در جريان
تهديد آمريكا
به حمله نظامي
به مكزيك در
سال 1914 تبليغ مي
كرد كه «بهتر
است به ميهن
خيانت كنيم تا
به طبقه»
نتوانست سه سال
بعد كه ايالات
متحده وارد
جنگ شد، وظايف
انقلابي اي كه
انجامشان در
آن دوره
بحراني طلب مي
شد، رهبري
كند.
ورود
ايالات متحده
به جنگ در
آوريل 1917، به
دگرگوني هاي
شديدي در عرصه
سياسي منجر
شد. رهبران وابلي
ها كه بنا به
تمايلات
ايدئولوژيك
شان به رويداد
جنگ صرفا از
دريچه
پتانسيل و
فرصتي كه براي
برانگيختن
مبارزه
اقتصادي بدست
مي داد، نگاه
مي كردند، با
شرايطي مواجه
شدند كه اين
تمايلات را تقويت
مي كرد. نقطه
قوت وابلي ها
در صنايعي
نظير صنايع
كشاورزي،
الوار، معدن
(بويژه معادن
مس) بود،
صنايعي كه از
قضا براي
توليدات جنگي كليدي
بودند. IWW
از دو موضوع
بهره برداري
كرد. يكي
اينكه بورژوازي
نمي توانست
براي دوراني
طولاني توقف
توليد در اين
بخشها را تحمل
نمايد و
بنابراين مايل
بود كه
امتيازاتي در
زمينه مزدها و
شرايط كار به
كارگران
بدهد، ديگر
اينكه
كارگران
بسياري از
ايالات غربي
به سربازي
رفته بودند و
اين اندازه
«ارتش ذخيره»
را كوچك كرده
بود و توان
سرمايه داران
را در استفاده
از اين ارتش
بمثابه
نيرويي عليه
مبارزات
كارگران شاغل
كاهش داده
بود. IWW
با استفاده از
اين موقعيت در
بهار و
تابستان 1917 به
تهاجم
نيرومند و پر
دامنه اي در
جبهه اقتصاد
مبادرت ورزيد
و اعتصابات
پيروزمندي در
مزارع گندم و
صنايع الوار و
معدن سازمان
داد. اين
موفقيت هاي
اقتصادي صفوف IWW را گسترده
ساخت و به
گفته اي تعداد
اعضاي آن از 40000
نفر در سال 1916 به
متجاوز از 100000
نفر در سال 1917
افزايش يافت.
اما طنز
اين است كه IWW در بحبوحه
تعرض در عرصه
اقتصادي، در
زمينه سياسي
دست به عقب
نشيني بزرگي
زد. IWW كه
مايل نبود
اتهام خيانت،
موفقيت هاي بي
سابقه اش را
در راه اندازي
اعتصابات و
متشكل ساختن
كارگران در
راه
دستآوردهاي
اقتصادي خدشه
دار كند،
تبليغات ضد
جنگش را ملايم
ساخته و تخفيف
داد. به محض
ورود ايالات
متحده در جنگ،
مقاله «همسوئي
مهلك» را جمع
كرد و از
هرگونه
اظهارات ضد
جنگ جلوگيري
كرد و متعاقب
آن از انتشار
هرگونه
ادبياتي كه
ممكن بود
بمثابه تبليغ
خشونت و
خرابكاري و يا
تضعيف روحيه
جنگي تلقي
گردد،
جلوگيري بعمل
آورد. با اين
حال اعضاي منفرد
وابلي ها در
كنار اعضا حزب
سوسياليست و سايرين
در تظاهرات ضد
سربازگيري در
«راكفورد»،
«ايلينويز» و
در شورش «گرين
كرن» در «اوكلاهما»
شركت كردند.
كارگران
معادن آهن
«مينسوتا» كه
از فنلاند
مهاجرت كرده
بودند نيز بخاطر
نفرتي كه از
تزار داشتند
از پيوستن به
يك ارتش متحد
روسيه سر باز
زدند.
بنظر مي
رسد كه اكثريت
رهبري IWW
احساس مي
كردند كه
فعاليت و
افشاگري
گسترده ضد جنگ
ممكن است به
مذاق كارگران
خوش نيايد و پيشرفت
هايي را كه در
عرصه
سازماندهي
مبارزات اقتصادي
بدست آمده به
مخاطره
بياندازد،
بويژه آن كه
از ديدگاه
سنديكاليستي
آنان اين
دستاوردها
تنها
دستاوردهاي
قابل اتكا
بودند. مطابق
اين بينش مي
بايستي قدم به
قدم، از
اعتصاب به
اعتصاب و با
افزايش پي در
پي دستمزدها
در معادن و
مزارع،
كارگاههاي
الوار و
كارخانه ها،
اجزا و
واحدهاي
ارتش عظيم
صنعتي گرد هم
آيند و بتدريج
قدرتشان را
متمركز كنند و
در يك لحظه
مناسب ضربه
آخر را وارد
كنند. از نظر
آنان يك
انقلابي جدي
كه وظايفي به
اين عظمت در
برابر خود
داشت، چگونه
مي توانست
اجازه دهد
مسائل سياسي و
وقايع بي اهميتي
از قبيل جنگ
جهاني پيشروي
اش را مختل
كند؟ البته
اين سياست
اقتصادي كوته
بينانه بجاي
آن كه در جهت
حفظ و ابقا
سازمان و
تحكيم قدرت آن
عمل كند،
مصيبت بار
بودنش را به
اثبات رساند.
اتحاديه بزرگ
مورد نظر IWW
به وعده
سرخرمن تبديل
شد.
اتخاذ
چنين خط مشي و
سياستي صرفا
حاصل عدم معرفت
به تئوري
انقلابي نبود.
گو اينكه اين
ضعف معرفتي در
كليه سطوح سازمان
محسوس بود و
موجب لطمات
سنگيني به
بدنه سازمان
شد. اين ضعف از
خط مشي
سنديكاليستي
مايه مي گرفت،
خطي كه خود را
در تقابل با
آنهائي كه (از
جمله در ميان
اعضا IWW)
از ماهيت جنگ
و مفهوم
فعاليت سياسي
درك پيشرفته
تري داشتند،
تحكيم كرد.
خطي كه برجسته
ترين رهبر آن
در IWW
«فرانك ليتل»
بود.
هنگامي كه «چارلز موير» و هوادارانش در سازمان از موقعيت استواري برخوردار بودند، “ليتل» كه نيمه سرخپوست بود بعنوان يكي از پيشتازان و پيشقراولا