حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران (م- ل-م) شماره 15 ارديبهشت
1383
دنياي كهن خراب مي بايد كرد بار دگر
انقلاب مي بايد كرد
كمونيستها و جنبش كارگري؛ پرسشها و پاسخها !
موسيقی پاپ ـ از يك نگاه اجتماعی *
يادداشتهاي سياسي در مورد اوضاع عراق
جنايت جنگي
آمريكا در شهر فلوجه عراق و مقاومت سرسختانه مردم دلاور آن
مقاطعه
كاران امنيتي در عراق مشغول ساختن جامعه مدني!
مقتدا
صدر، آخوند شيعه نجف، سگ كيست؟
شكوفه هاي مقاومت در عراق و ترك برداشتن استراتژي
آمريكا
نبرد بهني : گزارشي از مائوئيست هاي نپالي
حكومت هند يكی از رهبران
بالای حزب مائوئيست نپال را ربود
دهمين
سالگرد خلاصي آفريقاي جنوبي از رژيم آپارتايد
كولين
پاول اعلام كرد تركيه «جمهوري اسلامي» است!
جورج
بوش مي گويد خودش از طرف خدا انتخاب شده و نه بن لادن!
بمناسبت
بيستمين سالگرد تشکيل جنبش انقلابی انترناسيوناليستي
دنياي كهن خراب مي
بايد كرد بار دگر انقلاب مي بايد كرد
به مناسبت اول ماه
مه 1383
فقط با ايدئولوژي
كمونيستي مي توان امپرياليستها و
مرتجعين را درهم شكست
دنياي زشت و بيرحم سرمايه داري، ميليون ها انسان را
درگير توفان شورش و اعتراض مي كند. در تاريخ جوامع طبقاتي، رفتاري كه سرمايه داري
با جسم و روح انسانها كرده را از هيچ نظام بهره كش ديگر نديده ايم. ماشين سرمايه
داري، شيره آدمها را مي مكد و از آنان تفاله اي بر جاي مي گذارد. سرمايه داري در
عطش بي پايان سود بيشتر، ميلياردها نفر را محكوم به بيكاري و گرسنگي و مرگ تدريجي
مي كند. ميليونها انسان در نتيجه بيماري
هاي قابل درمان، سوء تغذيه، بي سر پناهي و بالاخره جنگهاي داخلي و نسل كشي هاي
قومي جان مي دهند تا «هزينه هاي اضافي» سرمايه داري پائين آيد و اين نظام رونق
گيرد. اينست اوج خصلت انگلي و ارتجاعي سرمايه داري امپرياليستي! هيهات كه زرق و برق پيشرفتهاي تكنولوژيك بتواند چهره
مخوف اين نظام طبقاتي را از چشم جهانيان بپوشاند. امروز حتي بخشي از قشرهاي مرفه كه
از «مواهب» اين نظام بهره مندند، دچار شك و ترديد شده به صف معترضين سرمايه داري
مي پيوندند. تلاطمات و بحرانهائي كه امروز مشاهده مي كنيم فقط طلايه دار روند
آينده دنياست. جهان، آبستن انفجارات بزرگ است.
حركت امپرياليسم آمريكا در اشغال
عراق و استقرار ارتش در يكي از بحراني ترين و انفجاري ترين مناطق دنيا، در واقع
تدارك رويارويي با وضعيتي است كه در حال شكل گرفتن است. آمريكا و اروپا بسرعت در
حال تجديد سازماندهي و تقويت سازمان نظامي ناتو هستند تا با توپ و تانك و هليكوپتر
و بمب افكن، مردم ناراضي دنيا را آرام كنند. رژيم هاي محلي، چه از نوع فاشيستهاي
مذهبي كه بر ايران حكومت مي كنند چه فاشيستهاي نظامي تركيه، ديگر قادر نيستند صدها
ميليون مردم جان به لب رسيده كشورهاي خاورميانه را مهار و كنترل كنند. به همين جهت
قدرتهاي امپرياليستي در تداركند تا ارتش هاي استعماري خود را مستقيما بكار بگيرند.
امروز اين هدف مشترك امپرياليستهاي آمريكائي و اروپائي است. اما شك نيست كه اينان
بر سر بساط جنايت و چپاول با يكديگر سرشاخ خواهند شد و در نتيجه اين رقابتها و
برخوردهاي امپرياليستي، ديگ جوشان دنيا بيش از پيش غليان خواهد كرد. در سطح جهاني،
يك اوضاع استثنائي در حال شكل گرفتن است. نظام سرمايه داري امپرياليستي با شقاوت
به مردم دنيا هجوم مي برد اما همزمان نقاط ضعف خود را هر چه عميقتر و نمايانتر مي
كند. اين اوضاع فرصتهاي زيادي در اختيار انقلابيون و خلقهاي جهان مي گذارد تا نقشه
نابود كردن اين نظام مخوف را به اجراء در آورند. انقلاب و تاريخ به كمونيستهاي
جهان نهيب مي زنند كه فرصتها و اضطرار اوضاع را دريابيد! زمان نبردهاي تعيين كننده
تاريخي در ابعاد جهاني فرا مي رسد!
در ايران، مردم چهره زشت نظام سرمايه داري جهاني را در
وجود رژيم جمهوري اسلامي مي بينند كه كارگزار اين نظام جهاني است. مردم اثرات
سرمايه داري جهاني را در بيكاري و بي آيندگي جوانان، اجبار زنان به فحشا براي
گذران زندگي، كار بيرحمانه دو شيفت و سه شيفت، آوارگي از روستا به شهر و زندگي در
زاغه هاي تنگ و تاريك لمس مي كنند. در ايران نيز مانند اكثر نقاط جهان، مردم تشنه
تغييرند. تدابيري مانند به مسلسل بستن كارگران اعتصابي، به شلاق كشيدن زنان، يا
پخش گرد سفيد در ميان جوانان، مرگ محتوم جمهوري اسلامي را منتفي نكرده بلكه آن را
نزديكتر مي سازد.
وقوع شورش ها و تلاطمات مداوم در ايران و گوشه و كنار
جهان سرمايه داري اعلام آنست كه نظام ستم و استثمار طبقاتي بايد از بين برود و نظام نويني جايگزين آن شود. اما يك
پرسش گزنده نيز در ميان است: آيا مردم ستمديده در كشورهاي مختلف، و بطور كل در سطح
جهان خواهند توانست نظام سرمايه داري را سرنگون كنند و نظامي كاملا متفاوت بجاي آن
بنشانند؟ كدامين نظام و از كدامين راه؟
برلين
اول ماه مه 2003
كارگر آگاه،
كارگري است كه جواب اين سوال را داشته باشد. بدون جواب صحيح به اين سوال كه چه
نظامي مي خواهيم و چگونه آن را خواهيم ساخت، نمي توان مبارزات مردم را رهبري كرد.
نمي توان اين مبارزات را با هدف تغييرات بنيادين در نظام سياسي و اقتصادي و
اجتماعي حاكم سمت و سو داد و سازماندهي كرد. اين واقعيتي است كه كارگران مبارز
بايد بدانند.
مبارزين جوان بايد
بدانند:
تنها بديل نظام سرمايه داري غالب بر
جهان، سوسياليسم است. سوسياليسم تنها نظامي است كه بنيادا با تمام نظام هاي طبقاتي
تاريخ بشر كه متكي بر بهره كشي فرد از فرد بوده، تفاوت دارد.
مبارزين جوان بايد
بدانند:
درخشان ترين دستاورد بشر در قرن
بيستم تولد نظام رهائي بخش سوسياليستي از بطن نظام سرمايه داري جهاني بود. 60 سال
از قرن بيستم شاهد جدال مرگ و زندگي ميان نظام سرمايه داري كهنه و خونخوار و نظام
سوسياليستي نوبنياد و رهائيبخش بود. سرانجام در اين جدال، سوسياليسم در مقابل قدرتهاي سرمايه داري و
ارتجاعي جهان شكست خورد. اما اين شكست به دليل برتري و بهتري نظام سرمايه داري
نسبت به سوسياليسم نبود. علت، نوپايي و جواني نظام اجتماعي نويني بود كه در محاصره
قدرت هاي سرمايه داري مسلط بر بخش اعظم جهان قرار داشت. آخرين دژ سوسياليسم، چين سرخ
بود. در سال 1976 پس از مرگ مائوتسه دون، طبقه بورژوازي نويني كه در جامعه چين
بوجود آمده بود با كمك نظام سرمايه داري جهاني، قدرت را از دست پرولتارياي چين
گرفت و سرمايه داري را در آنجا احياء كرد. قبل از اين شكست، همين اتفاق درشوروي
سوسياليستي رخ داده بود. در واقع، چين سوسياليستي هم از سوي قدرتهاي امپرياليستي
غرب تهديد مي شد و هم از سوي شوروي كه به يك كشور امپرياليستي تبديل شده بود.
بالاخره نظام سوسياليستي چين زير اين فشارها درهم شكست و پرولتاريا و خلقهاي
ستمديده جهان، نقطه اميد بزرگ خود را از دست دادند. به اين ترتيب يك دوران تاريخي
از جدال طبقه كارگر جهاني با سرمايه داري جهاني بسر رسيد. اين دوران از كمون پاريس
در سال 1871 (كه طبقه كارگر توانست به مدت دو ماه قدرت سياسي را در پاريس بدست
بگيرد) آغاز شد. با سرنگوني ديكتاتوري بورژوازي و سرمايه داري در روسيه و برقراري قدرت سياسي ديكتاتوري پرولتاريا و
سوسياليسم به سال 1917 ادامه يافت و با
پيروزي و ادامه انقلاب سوسياليستي در چين در سال 1949 دنبال شد. با شكست پرولتاريا
در شوروي و سپس در چين، اين دوران تاريخي به پايان رسيد.
مبارزين جوان بايد
بدانند:
از دست رفتن كشورهاي سوسياليستي،
شكستي بزرگ براي طبقه كارگر و مردم سراسر جهان بود. نوع بشر در نخستين دور از تلاش
خود براي رها شدن خود از زنجيرهاي نظام استثمار و ستم شكست خورده بود. اين شكست
تكان دهنده، امواج افت و عقبگرد انقلاب را به همه جاي جهان فرستاد. ايدئولوژي هاي
ارتجاعي مانند علفهاي هرز روئيدند و در غياب يك قطب سوسياليستي، در هر گوشه به
اغواي توده ها پرداختند. در ايران، اسلام سياسي در اندازه ها و ماركهاي مختلف
بعنوان يك ايدئولوژي رهائي بخش در مقابل ماركسيسم علم شد. اسلام سياسي با كمكهاي
شاياني كه از جانب نظام سلطنتي، امپرياليسم جهاني و خائنين به كمونيسم (يعني حزب
توده) نصيبش شد، ساليان دراز بخش بزرگي از مردم را فريفته خود كرد. اين جريان ارتجاعي
در ميان مردم به جان آمده در كشورهاي خاورميانه و شمال آفريقا پا گرفت و بسياري
باور كردند كه خورشيدشان همينجاست. اين توهم و دروغ، شورشها و طغيانهاي توده هاي
ستمديده را به هرز برد كرد و راه آزادي و رهائي را سد كرد. آنجا هم كه به دلايل
تاريخي و منطقه اي، اسلام پا نگرفت، شكلهاي ديگري از ايدئولوژي بورژوائي به مردم
تزريق شد. امپرياليستها بر طبل پيروزي
ايدئولوژي بورژوائي كوبيدند و با بمباران تبليغاتي و رسانه اي (كه مكمل ماشين
سركوب و جنگ و خونريزي آنهاست) كوشيدند اين دروغ را قالب كنند كه نقطه اوج و پايان
تكامل جامعه بشري، نظام بهره كشي فرد از فرد است. ايدئولوژي بورژوائي رقابت و حرص
و آز است. مناسبات اجتماعي مبتني بر تمايز و نابرابري است. به يك كلام، نظام سياسي
دموكراسي و ديكتاتوري بورژوائي، ختم تاريخ است.
مبارزين جوان بايد
بدانند:
برلين
اول ماه مه 2003
با وجود اين شرايط سخت كمونيستهاي جهان دست از تلاش
نكشيدند. در انقلاب ايران، كمونيستها با وجود تمام ناروشني ها و سردرگمي ها كه از
چنين وضعي سرچشمه گرفته بود، با تمام قوا تلاش كردند. از جان مايه گذاشتند.
كارگران و زحمتكشان را به ميدان مبارزه كشيدند. اما شكست خوردند. گلزار خاوران و
گور هاي با نام و بي نام كمونيستها، نشانه اين فداكاري عظيم و همچنين شكست بزرگ
آنان است. اما چرا كمونيستها شكست خوردند؟ صدها دليل مي توان شمرد اما جوهر همه
آنها يك چيز است: در شرايطي كه بدترين هاي جامعه يعني حاميان ايدئولوژي ارتجاعي با
حرارت و شهوت براي برقراري يك نظام ارتجاعي مي جنگيدند، بهترين ها يعني كمونيستهاي
ما زير فشار شكست سوسياليسم در چين، اعتقاد راسخ خود به آرمان و برنامه كمونيستي
را از دست مي دادند. التقاط و گيجي ايدئولوژيك آنان در گامهاي نااستوار و نامطمئني
كه به هنگام بردن آگاهي كمونيستي به ميان توده ها بر مي داشتند، در كوتاه
آمدنهايشان به جاي مقابله سرسختانه با ايدئولوژي اسلام سياسي، و در ترديد و باز
ماندن از براه انداختن جنگ طبقاتي نمايان شد. جنبش كمونيستي بطرز وحشيانه اي سركوب
شد. خون كمونيستها توسط رژيم ارتجاعي ريخته شد و سرزمين ما را گلگون كرد. اما اين
خونفشاني به رويش يك جنبش كمونيستي قدرتمند نينجاميد. انواع و اقسام بينش ها و
برنامه هاي خرده بورژوايي و بورژوايي، از اصلاح طلبي گرفته تا ناسيوناليسم و
دموكراسي بورژوائي، از نفي جنگ طبقاتي گرفته تا تبليغ سازش طبقاتي، به همراه
گرايشات فلسفي آگنوستيستي، نسبيت گرائي و ايده آليسم در ميان كمونيستها رواج يافت.
روند انحلال مباني صحيح ايدئولوژي و برنامه كمونيستي كه با از كف رفتن چين
سوسياليستي شروع شده بود بر اثر شكست انقلاب 57 تشديد شد. عده اي با صراحت بر
برتري نظام سرمايه داري و ايدئولوژي آن تائيد گذاردند و به مشاطه گران و كارگزاران
بورژوازي تبديل شدند. بخش بزرگتري نيز اسم سوسياليسم و كارگر و كمونيست را حفظ
كردند و به شكل غير صريح و با بازي التقاط به ايدئولوژي هاي بورژوائي روي آوردند.
عده اي رابطه لاينفك دموكراسي و ديكتاتوري بورژوازي (و دموكراسي و ديكتاتوري
پرولتاريا) را نفي كردند. تمايز كيفي ميان دموكراسي بورژوائي و دموكراسي پرولتري
را (در ذهنهايشان) پاك كردند و گفتند كه علت شكست كشورهاي سوسياليستي قرن بيستم
اين بود كه رهبران آنها برخلاف اين عاليجنابان نفهميدند دموكراسي يك پديده «غير
تاريخي و غير طبقاتي» است! برخي ديگر به سوسياليسم محتواي حقوق بشري بخشيدند و
گفتند: نه طبقه و جنگ طبقاتي، بلكه «انسان» (انسان متشكل از حاكم و محكوم يا
استثمار كننده و استثمار شونده) مركز سوسياليسم
است! به يك كلام، اكثريت سازمان هاي جنبش « چپ» ايران، دموكراسي بورژوائي
را بعنوان كعبه آمال خود برگزيدند.
اين فقط حكايت جنبش كمونيستي ايران
نيست. اين وضع كه به اشكال متفاوت در همه كشورها تكوين يافت، نشان داد كه يك دوره
تاريخي در فرايند سرنگوني سرمايه داري و برقراري جهان كمونيستي تمام شده و بايد
دوره نويني آغاز شود. دوره اي كه طي آن، يك جنبش كمونيستي نوين امواج انقلابات
پرولتري را در قرن بيست و يكم رهبري كند. به جرات مي توان گفت كه از زمان شكست چين
سوسياليستي، هيچ گاه اوضاع تا به اين حد براي اين كار آماده نبوده است. تشديد
تضادهاي نظام سرمايه داري راه را بر خيز
امواج نوين مبارزات انقلابي مي گشايد. اما چه نيروئي اين امواج را رهبري خواهد
كرد؟ كدام ايدئولوژي و كدام برنامه؟ شرايط براي تولد دوباره جنبش بين المللي
كمونيستي و براه افتادن انقلابات سوسياليستي آماده مي شود. جهان بيصبرانه اين تحول
را انتظار مي كشد. اما…
اين تولد دوباره، اين قد برافراشتن
مجدد، تنها مي تواند بر پايه سنتز درسهاي دوران قبل و آن تجربه عظيم و بيسابقه و
الهام بخش بشري انجام شود. جنبش كمونيستي و كمونيسم قرن بيست و يكم تنها مي تواند
بر پايه تثبيت درسهاي مثبت و نقد اشتباهات دوران تاريخي قبل، و بر مبناي تكامل و
غناي ماركسيسمي كه در قرن گذشته تكوين يافت (و تحت رهبري مائوتسه دون تا مرحله
ماركسيسم - لنينيسم - مائوئيسم رسانده شد) ساخته شود و پيروزمندانه در راس امواج
انقلابي نوين قرن حاضر قرار گيرد. ماركسيسم قرن بيست و يكم تنها مي تواند محصول
غنا بخشيدن به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم باشد. ابزار اينكار، ادامه و
تعميق سنتز تجارب ساختمان سوسياليسم در شوروي و چين است و نيز پاسخ گفتن به مسائل
نويني كه در نتيجه تغييرات بزرگ در جهان در مقابل ما قد علم كرده اند. مسائلي كه
بدون جواب گفتن به آنها، پيشبرد پيروزمندانه جنگ طبقاتي ممكن نيست.
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم)
كه روز اول ماه مه بيستمين سالروز تاسيس آن در اقصي نقاط جهان جشن گرفته مي شود،
محصول فعاليت و كوششي است كه در اين راه و براي تحقق اهداف و وظايف اين دوران
انجام گرفته است. حزب كمونيست ايران (م ل م) هم حزب اين دوره نوين است. محصول همين تلاش و پاسخگوي همين دوران است. در
تمام كشورهاي جهان، بايد احزاب كمونيست نوين را براي اين آغاز نوين و بر دوش تجارب
دوران تاريخي قبل تاسيس كرد و سازمان داد. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، كه مركز
كمونيستهاي جهان است، وظيفه تسريع اين تحول بزرگ را بدوش گرفته است.
مبارزين جوان كمونيست بايد بدانند:
شكست انقلاب 57 و تجربه تلخ و خونين
بيست و پنج سال ارتجاع اسلامي و اسلام
سياسي در ايران، پيشروان طبقه كارگر و مردم ما را آماده جذب ايدئولوژي علمي و
رهائيبخش كمونيسم كرده است. در عين حال، خطر آنست كه ايدئولوژي هاي بورژوائي
امپرياليستي بعنوان بديلي در مقابل اسلام سياسي پا بگيرند و يكبار ديگر شور و
اشتياق زنان و مردان زحمتكش و مبارزه جوي ما را به گنداب ديگري بريزند. اين خطري
است كه با تمام قوا بايد با آن مقابله كرد. اگر مبارزين كمونيست (چه آناني كه از
نسل قبل برجاي مانده اند و چه جوانان) بر سر ايدئولوژي كمونيستي روشن نباشند و با
حرارت، اعتقاد راسخ و از جان گذشتگي آن را به ميان مردم نبرند، مطمئنا ايدئولوژي
هاي بورژوائي يكبار ديگر كارگران و جوانان و ديگر مردم زحمتكش ما را اسير خود
خواهند كرد. اين يك خطر جدي است، بويژه اينكه اغلب كمونيستهاي نسل قبل به تفكرات
غير ماركسيستي آلوده شده اند و بجاي تحليل وقايع و ارائه طريق بر پايه تئوري
ماركسيستي - لنينيستي – مائوئيستي، به تئوري ها و مشي ها و مقوله هاي غير
ماركسيستي و حتي ضد ماركسيستي آويخته اند. در نتيجه، آن كمونيسمي كه اينان به نسل
جوان معرفي مي كنند در واقع كمونيسم نيست. كمونيستهاي قديمي بايد آموزش خود را
نوسازي كنند. رفقائي كه حزب ما را ساختند، و همچنين احزابي كه جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي را پايه گذاري كردند و تكامل دادند، بدون نوسازي تئوريك و
ايدئولوژيك و سياسي و گسست از التقاط ها نمي توانستند در تلاطمات سياسي و
ايدئولوژيكي بيست سال گذشته قدم از قدم بردارند. با وجود اين، هنوز نياز به گسستها
و تكاملات سياسي ايدئولوژيك بيشتري است. حزب ما و جنبش انقلابي انترناسيوناليستي
ما در اين جهت گام بر مي دارد و مصمم است كه تهاجم ايدئولوژيك بورژوازي را با
تهاجم ايدئولوژيك پرولتري پاسخ گويد. ما برآنيم كه در نبرد با ايدئولوژي هاي
زهرآگين و مشي هاي سياسي مرگبار بورژوائي، ميدان نفوذ كمونيسم را هر چه گسترده تر
كنيم.
نتيجه گيري كنيم:
ما بايد جهان را تغيير دهيم. اين
امر، ضرورت و نياز عاجل اكثريت مردم جهان است. هر كس فكر مي كند بدون سرنگوني
قهرآميز دولتهاي حاكم و مغلوب كردن امپرياليستها مي توان چنين كرد، بهتر است از
خواب و خيال بيدار شود. و هر كس فكر مي كند بدون ايدئولوژي علمي كمونيستي و پيوند
دادن آن با بخش پيشرو طبقه كارگر و مردم، بدون يك استراتژي سياسي و نظامي انقلابي
جدي، و بدون يك حزب مجهز به اين ايدئولوژي علمي و برخوردار از انضباط محكم سياسي و
تشكيلاتي مي توان به چنين هدفي رسيد و يا حتي گامي به آن نزديك شد، بهتر است با
نگاه واقع بينانه و علمي و فارغ از خرافه و توهم و تعصب به تاريخ و جهان بيفكند.
توده هاي كارگر و دهقان و زنان و
جوانان كه زير ضربات بيرحمانه سرمايه داري جهاني و رژيمهاي ارتجاعي قرار دارند،
آشفته و خشمگين بر دريچه هر مسلك و دروازه هر ايدئولوژي خواهند كوبيد تا در مسير
رهائي از ستم و استثمار سياسي و اقتصادي راهنمايشان باشد. اما آن ايدئولوژي هائي
كه راحت و بي دردسر در دسترس توده ها قرار مي گيرد و آنان نيز نا آگاهانه و به
خاطر ظاهر اغواگرانه سر در پي اش مي گذارند فقط و فقط زنجيرهاي اسارت را محكم مي
كند. اين را تجربه و تاريخ نشان داده است. تنها يك ايدئولوژي رهائي بخش وجود دارد
و آنهم كمونيسم است. كمونيسم سخنگو و بازتاب عميق ترين منافع حال و آينده توده هاي
تحت ستم و استثمار است، اما براحتي در دسترس آنان نيست. زيرا كمونيسم يك ايدئولوژي
علمي است و از سر تا
پا با ايمان و خرافه هزاران ساله تفاوت دارد. كمونيسم مانند نظام ديكتاتوري ـ
دموكراسي بورژوائي نيست كه از يك قدرت سياسي جهاني بهره مند باشد. برعكس، كمونيسم
تحت تعقيب است. قدغن و غير قانوني است. كتابهايش را مي سوزانند. و مبارزان و
سخنگويانش بايد جان بر كف باشند. بنابراين ايدئولوژي كمونيسم نمي تواند بطور
خودبخودي به مغز و قلب مردم راه يابد. كمونيسم را بايد به ميان كارگران و
زحمتكشان، زنان و مردان تحت ستم برد و با آنان پيوند داد. زماني كه اين علم جاري و
پويا در دسترس ستمديدگان قرار گيرد مانند زميني تشنه آن را جذب مي كنند، زيرا براي
رها شدن از جهنم جامعه طبقاتي عميقا به آن نياز دارند. ■
روز اول ماه مه،
مانيفست جنگ طبقاتي است. در اين روز تاريخي، انديشه و عمل كمونيسم بايد در ميان
كارگران و محرومان جهان طنين انداز شود
كمونيستها و جنبش
كارگري؛ پرسشها و پاسخها !
سئوال : وضعيت جنبش
كارگري در ايران چگونه است؟
جواب: در يك سال اخير ما شاهد رشد روز
افزون و ادامه دار مبارزات كارگري بوده ايم. هفته اي نبوده كه ما با چند مورد
اعتراض كارگري روبرو نشويم. كارگران بويژه كارگران واحدهاي توليدي و ساير كارخانه
هاي بزرگ حول خواسته هاي گوناگون و به اشكال مختلف دست به مبارزه زده اند.
مبارزات كارگران عمدتا عليه بيكارسازي هاي وسيع، مسئله اشتغال و به تعويق افتادن
پرداخت دستمزدها، تعطيل واحدهاي توليدي و پاره اي خواستهاي صنفي ـ اقتصادي ديگر بوده است. كارگران به هر شكل
مبارزه كرده اند، از تحصن گرفته تا راهبندان، از گروگان گرفتن مديران تا تظاهرات و
راهپيمائي.
خونين ترين مبارزه سال گذشته را كارگران خاتون آباد شهر
بابك در استان كرمان انجام دادند. رژيم وحشيانه كارگران را به گلوله بست و آن
مبارزه را سركوب كرد. اين واقعه، اهميت سياسي زيادي داشت. چرا كه نشان مي داد رژيم
ممكنست در مقابل قشرهاي مياني جامعه برخي اوقات رفتار ملايمت آميز نشان دهد اما در
برابر قشرها و طبقات تحتاني بهيچوجه كوتاه نمي آيد و خيلي زود دست به سركوب عريان
مي زند. اين مسئله چندان ربطي به اين جناح و آن جناح حكومتي ندارد، بلكه يك سياست كلي
و پايه اي رژيم جمهوري اسلامي است و همه جناحها بر سرش متحدند. بيخود نبود كه در
مورد كشتار كارگران خاتون آباد، جناح دوم خرداد سكوت كرد. و بي جهت نيست كه با فتواي شرعي
خامنه اي مبني بر ممنوعيت اعتصابات كارگري روبرو مي شويم. در عين حال، اين قبيل
تدابير خود نشانه رشد فزاينده مبارزات كارگري است.
در اينجا بايد روي يك شكل مبارزاتي بسيار مهم ديگر طبقه
كارگر ايران انگشت بگذاريم. شكلي كه مي
توان گفت طبقه كارگر، مبارزات آشكارا سياسي خود را از آن طريق به پيش مي برد.
منظور خيزشهائي است كه هر از گاهی در محلات زحمتكشي و شهركهاي كارگري به صورت شورشهاي
خشونت آميز بروز مي دهد. اين شورشها كه عليه اجحافات ماموران رژيم و يا حول خواسته
هايي مانند امكانات زيستي چون آب، برق، مسكن و غيره براه مي افتد، خيلي زود به سر
دادن شعارهاي سياسي عليه رهبران جمهوري اسلامي و درگيري با نيروهاي سركوبگر و
مقامات محلي رژيم مي انجامد. بار اصلي اين شورشها اغلب بر دوش زنان و كارگران
بيكار است. بخشي از اين زنان، خودشان كارگراني هستند كه در خانه سفارش كارگاه هاي
كوچك را انجام مي دهند و بخش عمده كارگران بيكار را هم جوانان تشكيل مي دهند. در
مجموع توان انقلابي بالقوه طبقه كارگر ايران، بيشتر در اينگونه شورشهاي قهرآميز
محله اي بنمايش در مي آيد تا در مبارزات صنفي ـ اقتصادي كارگري.
سئوال: محرك
مبارزات اقتصادي كنوني كارگران و دورنماي
آن چيست؟
جواب: اين مبارزات، مثل همه جاي دنيا، عكس
العملي است در مقابل روندي كه به
نئوليبراليسم مشهور شده است. در ايران اين روند از زمان كابينه رفسنجاني آغاز شد و
نام تعديل اقتصادي و اصلاحات ساختاري به خود گرفت. يعني اجراي فرامين بانك جهاني و
صندوق بين المللي پول براي به تحرك در آوردن اقتصاد سرمايه داري و تامين نيازهاي
سرمايه هاي امپرياليستي و سود آوري آنها. اين فرامين شامل تعطيل كارخانه هائي است
كه سود آور نيستند، خصوصي سازي بخش مهمي از صنايع و رشته هاي مختلف، و تلاش براي
سود آور كردن كارخانجات از طريق اخراج كارگران، بالا بردن ساعات كار، پائين آوردن
دستمزدها و مزايا و افزايش شدت كار و تغير قوانين كار بنفع كارفرمايان.
واقعيت اين است كه اقتصاد ايران هنوز
بطور كامل در روندي كه به گلوباليزاسيون (يا جهاني سازي) معروف شده ادغام نشده
است. اين روند، بعد از پاره اي تحولات احتمالي، مثلا برقراري رابطه علني و رسمي رژيم ايران با آمريكا، كامل خواهد شد.
نتيجه اش هم برخلاف تبليغات فريبكارانه اي كه امپرياليستها و سرمايه داران دلال و
وابسته مي كنند چيزي جز شروع دور ديگري از خانه خرابي و فشار بر طبقه كارگر ايران
و ساير قشرهاي مردم (منجمله دهقانان) نخواهد بود، آنهم در ابعادي وحشتناك تر از آن
چيزي كه تاكنون ديده ايم. نگاهي به ديگر كشورهاي تحت سلطه كه گل سر سبد
گلوباليزاسيون بوده اند بخوبي اين واقعيت را نشان مي دهد. به اندونزي نگاه كنيد، جائی كه بخشي از مردم بر اثر فقر و
گرسنگي محكوم به خوردن پوست درخت شده اند. به مرگ كارگران بر اثر شدت كار در چين و كره جنوبي
نگاه كنيد. هائيتي را ببينيد كه اولين
ارمغان رژيم جديدش كشتار سي و چهار فعال سنديكائي كارگري است. از اين نوع عوارض و عواقب خرد كننده، در انتظار
طبقه كارگر ايران هم هست. بويژه آن كه جامعه ما گرفتار يك بحران همه جانبه اقتصادي
سياسي و اجتماعي و فرهنگي است.
بورژوازي ايران و جهان چيزي جز
استثمار و فقر و فلاكت بيشتر براي طبقه
كارگر به ارمغان نمي آورند. اينها دستشان خالي است و حتي ديگر وعده هم نمي دهند.
به همين دليل است كه در مقابل يك اعتراض ساده، كارگران را به گلوله مي بندند،
فعالين كارگري را مفقودالاثر مي كنند، معترضين را گروه گروه دستگير مي كنند و در
زندان اوين بخش كارگري درست مي كنند.
به قول مائو تسه دون «هر جا كه ستم هست مقاومت هم هست!»
طبقه كارگر ايران درمقابل اين گونه اجحافات مقاومت مي كند و دست به مبارزه مي زند.
روشن است كه هر آنجا كه اين مبارزات رزمنده تر، متحدانه تر و قاطعتر باشد امكان
اين هست كه بورژوازي را در اين يا آن عرصه به عقب نشيني وا داشت.
اما واقعيت بزرگتر اين است كه صرفا با پيشبرد مبارزه اقتصادي نمي توان مانع
اين روند كلي شد و جلوي عقب نشيني و شكست
طبقه كارگر را گرفت. اگر كارگران ايران پايشان را از گليم مبارزه اقتصادي درازتر نكنند،
اگر درگير يك مبارزه همه جانبه عليه اين نظام نشوند، اگر درك نكنند كه تنها چاره
كار برانداختن اين نظام كهنه، كسب قدرت سياسي و ساختن جامعه نوين و انقلابي است،
وضعيت براي طبقه كارگر در كوتاه مدت و در درازمدت تيره و تارتر خواهد شد.
سئوال: آيا اين
مبارزات به شكل گيري تشكلات اتحاديه اي ـ صنفي پا داده است؟
جواب: هنوز خير. مبارزات كارگري كماكان بسيار خودبخودي، پراكنده و منفردند. عمدتا در سطح محلي (يك كارخانه بزرگ يا يك واحد
توليدي) جريان مي يابند و از خصلت سراسري برخوردار نيستند. عليرغم تلاشهائي كه
كارگران پيشرو و برخي روشنفكران چپ طرفدار طبقه كارگر انجام داده و مي دهند
تشكيلات كارگري شكل نگرفته است. اگر چه بعضي مواقع كارگران يك كارخانه از مبارزه كارگران كارخانه اي ديگر پشتيباني
مي كنند و گاه حتي هيئتي براي اعلام
همبستگي با كارگران اعتصابي فرستاده اند، يا برخي گرايشات انقلابي دانشجوئي هم از
مبارزات كارگري حمايت كرده اند، اما در مجموع اعتراضات كارگري در جامعه ـ حتي در
بين خود كارگران ـ بازتاب چنداني ندارد. مبارزات اقتصادي به صورت نبردهاي منفرد
كارگران هر كارخانه با كارفرمايان و دولت بروز مي كند. به همين خاطر، كمتر پيش مي
آيد كه كارگران در مبارزات صنفي به موفقيت هاي چشمگيري دست پيدا كنند.
سئوال: اخيرا
بحثهاي زيادي در بين فعالين جنبش كارگري و جريانات چپ در مورد تشكلات كارگري براه
افتاده، نظر حزب ما در اين مورد چيست؟
جواب: البته اين
نوع بحثها هميشه جريان داشته، اما طرح دوباره اين موضوع ناظر بر چند مسئله مشخص
است.
يكم، گسترش مبارزات كارگري مانند هر
مبارزه توده اي ديگر، نياز به تشكل را طرح مي كند و همه ضرورت آن را حس مي كنند. هر حزب و جرياني
تلاش مي كند به گونه اي به اين مسئله پاسخ دهد.
دوم، فضاي كلي جامعه دچار تغييرات مهمي
شده است. رشد نارضايتي عمومي، سلطه رژيم را تضعيف كرده است. رژيم ديگر قادر نيست
مانند گذشته مردم را مهار و كنترل كند. در نتيجه زمينه براي شكل گيري تشكلات توده
اي و برخی فعاليتهاي علني فراهم شده است.
سوم، طرحهاي رژيم براي مهار و كنترل جنبش
كارگري از طريق نهادهاي امنيتي ـ اطلاعاتي مثل ’خانه كارگر’ و شوراهاي اسلامي
مدتهاست كه شكست خورده است. مدتي دوم خردادي ها
تلاش كردند اين قبيل نهادهاي ضدكارگري را به سنديكاي كارگري تبديل كنند.
اما ورشكستگي سياسي عمومي اين جريان، به نظر مي آيد كه فعلا بكارگيري اين قبيل
ترفندها را منتفي كرده است.
خلاصه اينكه، ضعف رژيم، رشد مبارزات توده اي و كارگري و
جستجو براي راه حل، محرك چنين بحثهائي است.
متاسفانه اغلب مباحثي كه توسط فعالين جنبش كارگري و
نيروهاي سياسي چپ صورت مي گيرد، از نيازهاي واقعي و ضروري كارگران عقب تر است. بعضي خط و سياستها هم كه جلو
گذاشته مي شود بيشتر از اينكه راهگشا و ثمر بخش باشد، محدود كننده و زيانبارست.
سئوال: قبل از
اينكه مشخص تر به اين مسئله
بپردازيم، بطور كلي موانع تشكل يابي صنفي كارگران در ايران را چه مي بينيد؟
جواب: در اين زمينه هم موانع عيني وجود
دارد هم ذهني. ما با چند مانع عيني روبرو هستيم.
اولاً، بر اين جامعه، ديكتاتوري عريان و استبداد خشني حاكم است
كه مانع اصلي شكل گيري تشكلات كارگري است.
ثانياً، ساختار اقتصادي اجتماعي ايران بطور كلي و بطور خاص
ساختار طبقه كارگر در ايران محدوديتهاي معيني براي شكل گيري تشكلات صنفي ـ اقتصادي
ايجاد مي كند. بين بخشهاي مختلف طبقه كارگر، شكافهاي جدي موجود است. بخش اعظم
كارگران در كارگاههاي كوچك زير ده نفر به كار مشغولند كه تقريبا از هيچگونه حقوقي
برخوردار نيستند و تفاوت آشكار و برجسته اي بين آنان و قشر نازكي از كارگران
(مانند كارگران نفت و برخي صنايع بزرگ ديگر) كه از ثبات و امنيت شغلي نسبي
برخوردارند موجود است. اگر چه رژيم به خاطر بحراني كه گريبانگيرش شده، مدام از
طريق پيماني كردن قراردادهاي كار با اين بخش از كارگران در صنايع بزرگ سعي در
محدود كردن قشر با ثبات و داراي امنيت شغلي دارد، اما اين تفاوتها واقعي است.
ثالثا، به اين مسئله بايد انشقاق ملي و
جنسيتي درون طبقه كارگر ايران را هم اضافه كرد. هنوز كارگران در بسياري از واحدهاي
صنعتي بر مبناي تعلقات بومي، قومي و ملي تقسيم بندي مي شوند و حتي برخي مواقع در
رشته هاي كاري خاصي سازماندهي مي شوند. مثلا كارگران افغاني در كار كشاورزي،
كارگران كرد در كار ساختماني و بازار ميوه فروشهاي تهران، كارگران عرب در كارهاي
پيمانكاري تابع شركت نفت و غيره.
بخش مهمي از نيروي كار زنان هم درگير اقتصاد غير رسمي
است كه بشدت پراكنده و سازمان نيافته است و ربط چنداني به ديگر رشته هاي توليدي
ندارد.
رابعاً، اقتصاد روستايی
هنوز نقش موثری در توليد و بازتوليد خانوارهای كارگری دارد. بخش مهمي از كارگران (بويژه كارگراني
كه به تازگي از مناطق دور افتاده به شهرها مهاجرت كرده اند) كماكان به طرق مستقيم
و غير مستقيم بندهائي با اقتصاد دهقاني دارند. منبعی كه تا حدی
تامين كننده برخی نيازهای اوليه زندگی خانوارهای كارگری
است. مسئله فوق همراه با رواج چند شغلي، وضعيت خاصي را بوجود مي آورد. به اين شكل كه در
خانواده هاي كارگري، كليه اعضاي خانواده مجبورند درگير كارهاي متنوع شوند و سطح معيشت خود را پايين
ببرند تا بتوانند خود را تا حدودي با فشار هاي اقتصادي روز تطبيق دهند.
مجموعه اين شرايط، مانع از اين مي
شود كه بتوان كارگران را به راحتی حول خواسته هاي صنفي و اقتصادي سراسري بسيج و
متشكل كرد و به راحتي تشكل سراسري صنفي بوجود آورد. به جرئت مي توان گفت كه پيشروي
طبقه كارگر حتي در زمينه مبارزات صنفي و اتحاديه اي اساسا گره خورده است به درجه
آگاهي سياسي اين طبقه و شكل گيری يك جنبش انقلابی سياسی در
ميان كارگران .
اينجاست كه اهميت موانع ذهني بيش از بيش برجسته مي شود.
منظور از عامل يا مانع ذهني، فقدان حضور (يا در بهترين حالت حضور ناچيز)
جنبش كمونيستي در ميان كارگران است. اين واقعيتي است كه بسياري از كارگران پيشرو و
كمونيست، توسط ارتجاع اسلامي سركوب شدند، به زندان افتادند به قتل رسيدند يا به
تبعيد رانده شدند. جنبش كمونيستي هنوز نتوانسته روابطش با جنبش كارگري را از سال
1360 به بعد ترميم كند. اين مسئله تاثيرات منفي بسياري بر رشد و تكامل جنبش كارگري
گذاشته است. اما اين معضل ابعاد وخيم تری به خود مي گيرد بويژه زماني كه مي بينيم بسياري
افراد كه خود را چپ و كمونيست مي دانند، هم و غمشان اين شده كه سر كارگران را به
مبارزات جاري اقتصادي گرم كنند. اينها در بهترين حالت به قول لنين نقش «منشي ترديونيون
(اتحاديه صنفي)» را ايفا می كنند، بجای اين كه
آگاهی سياسی طبقاتی را به ميان كارگران ببرند و به قول
لنين «تريبون
مردم» باشند. با چنين تفكر و عملی نمي توان طبقه كارگر را به مبارزه سياسي عليه
رژيم، و اتحاد با مبارزات سياسي ديگر قشرها و طبقات برانگيخت.
سئوال: شرايط دقيقا
همين است كه مي گوييد. سئوال اينست كه در چنين شرايطي، چه فرمهائي از تشكلات كارگري
مناسب تر است؟
جواب: كمونيستها به مسئله اشكال مبارزات
توده اي و فرمهاي تشكيلاتي آن كليشه اي نگاه نمي كنند. اين اشكال عموما توسط خود
كارگران در جريان مبارزه زنده خلق مي شوند و چند و چون آنها به عوامل گوناگوني
بستگي دارد، مثلا به فضاي سياسي كلي جامعه، تناسب قواي بين مردم و دشمن، حدت و شدت
مبارزه و ميزان دخالت عناصر آگاه. كمونيستهائي كه در بين كارگران فعاليت مي كنند
بايد داراي مشي توده اي باشند و با اتكا به تجربيات توده ها، فرمهائي كه كارگران
در جريان مبارزه ابداع مي كنند را جمعبندي
كنند، ارتقاء دهند و آن را فراگير كنند. آنچه بايد چارچوبه و مختصات كلي اين
تشكلات باشد، مستقل بودن، توده اي بودن و
از پائين شكل گرفتن آنهاست. در اين چارچوبه، هر فرم و اسمي كه اين محتوي را
مخدوش نكند قابل استفاده است.
منظور از مستقل بودن،
استقلال از دولت، كارفرمايان و
سياستهاي كليه جناحهاي بورژوازي است.
منظور از توده اي بودن، اتكا به نيروي و توان خود
كارگران براي تحقق خواستهاي شان است.
و منظور از شكل گيري از پائين، اينست كه متكي بر بالا بردن آگاهی
سياسی و دامن زدن به ابتكارات توده هاي كارگر باشد و با اتكاء به آنان شكل
هاي مختلف مبارزه را به پيش ببرد.
بنظر ما اينكه از همين حالا بايد به
پاي ايجاد و اعلام يك تشكل سراسري علني
كارگري رفت، منطبق بر اوضاع نيست. تا زماني كه تناسب قوا بين مردم و رژيم بطور
قطعي تغيير نكرده باشد، اتخاذ فرمهاي گسترده تر و علني تر صحيح نيست و مي تواند موجب
ضربات جدي شود. اما اين حرف به معني نفي استفاده از امكانات و فضاهاي علني براي
پيشبرد مبارزه نيست.
سئوال: رهنمود حزب
ما در زمينه تشكيلاتي براي پيشبرد مبارزات اقتصادی
كارگران و ادامه كاري آن چيست؟
جواب: رهنمود پايه اي همان است كه لنين در
كتاب «چه بايد كرد؟» جلو گذاشت. او به تفصيل توضيح داد كه كارگران چگونه مي توانند
در شرايط استبدادي، براي پيشبرد مبارزات جاري خود بطور مخفي متشكل شوند.
به قول او «وجود هسته كوچك بهم پيوسته اي از كارگران كاملا
مطمئن، آزموده و آبديده كه در نواحي عمده داراي اشخاص مطمئني بوده و بر طبق قواعد
پنهانكاري با سازمان انقلابيون مربوط باشد كاملا مي تواند با استفاده از مساعدت
وسيع توده ها، بدون داشتن هيچگونه صورت رسمي، كليه وظايفي را كه بر عهده سازمان
حرفه اي (صنفي) است انجام دهد. بعلاوه آنچنان انجام دهد كه مطلوب سوسيال دمكراسي
(جنبش كمونيستي) است. فقط بدين وسيله است كه مي توان عليرغم تمام ژاندارمها به
تحكيم جنبش حرفه اي (صنفي) سوسيال دمكراتيك (و نه جنبش صنفي ساخته دست حكومت و
ليبرالها) نائل شد.» (متن داخل پرانتزها
از ماست) (1)
اين رهنمود ناظر بر يك تجربه تاريخي
بزرگ انقلابي در شرايط استبدادي براي تشكيل سازمانهاي توده اي كارگري است كه
متاسفانه بسياري از فعالين چپ جنبش كارگري ايران چشم خود را بر آن بسته اند.
اما مسئله اصلي
چيز ديگري است. وقتي پاي تشكل به وسط مي آيد مهمترين مسئله، ادامه كاري آن است.
ادامه كاري در سطوح مختلفي مطرح است: هم در سطح پيشبرد مبارزات جاري كارگران، و هم
در سطح كلي تر در ارتباط با انقلاب. ادامه كاري تشكلات صنفي نيز نيازمند يك ستون
فقرات حزبي است. يعني همان چيزي كه لنين در ’چه بايد كرد’ آن را به عنوان سازمان
انقلابيون حرفه اي تشريح كرد. لنين تاكيد كرد كه بايد بين سازمان حرفه اي (يا
صنفي) كارگران با سازمان انقلابيون حرفه اي (كمونيستها) تفاوت گذاشت و ميان اين دو
التقاط بوجود نياورد. سازمان انقلابيون حرفه اي از كمونيستها تشكيل مي شود و
سازمان صنفي كارگران از هر كارگري كه به لزوم اتحاد براي مبارزه عليه كارفرما و
حكومت پي برده است. بي جهت نبود كه لنين تاكيد كرد : «اگر ما كار را از پي ريزي
محكم سازمان استوار متشكل از انقلابيون شروع كنيم خواهيم توانست استواري جنبش را
من حيث المجموع تامين كنيم و هم هدفهاي سوسيال دمكراتيك (كمونيستی) را عملي سازيم و هم هدفهاي
ترديونيوني را. اما اگر كار را از سازمان وسيع كارگري كه به اصطلاح بيشتر در
«دسترس» توده باشد شروع كنيم، آنگاه ما نه اين هدف را عملي خواهيم كرد و نه آن
ديگري را.» (2)
در نتيجه به هيچوجه نبايد به ايجاد ستون فقرات حزبي كم
بهائي داد. تنها با ايجاد و گسترش آنست كه مي توان به پيشبرد سطوح گوناگوني از
مبارزه و به شكل گيري انواع محافل و سازمانهاي توده اي يا تجمعات غير رسمي كمك
كرد، با آنها در ارتباط بود، آنها را بهم متصل و هدايت كرد و طرق و فرمهاي صحيح
براي تشكيل سازمانهاي حرفه اي صنفي و توده اي در شرايط استبداد را در پيش گرفت. (3)
البته در اينجا لازمست به يك نكته كلي تر در زمينه ادامه
كاري اشاره كنيم. مسئله تضمين ادامه كاري اين نوع تشكلات، يك امر در خود نيست.
تجارب تاريخي در ايران نشان مي دهد تا زماني كه رژيمهاي ارتجاعي بر اثر شكل گيري
بحرانهاي انقلابي و يا مبارزات توده اي انقلابي و گسترده تضعيف نشوند، نمي توان
انتظار پا گيري تشكلات مستقل كارگري گسترده را داشت. واقعيت اينست كه تحقق مطالباتي چون
«آزادي تشكلات مستقل توده اي و كارگري» به مبارزات عمومي براي سرنگوني رژيم گره
خورده است. تنها با چنين چشم انداز مبارزاتي مي توان دشمن را عقب نشاند و حتي قبل
از سرنگوني رژيم به برخي از اين مطالبات دست يافت.
در عين حال تجربه نشان داده كه سركوب
انقلابيون و جنبش انقلابي، پيش درآمد از هم پاشيدن تشكلات صنفي كارگران هم هست. در
تاريخ ايران همواره ارتباط تنگاتنگي بين اين دو مسئله وجود داشته است. يعني ادامه
حيات تشكلات توده اي، در بعد درازمدت كاملا بستگي به چگونگي ادامه يابی انقلاب پرولتري در ايران دارد. حفظ
دستاوردهاي مقطعي كه در نتيجه مبارزات توده اي حاصل مي شود، كاملا وابسته به اين
مسئله است. اين حقيقت تاريخي را بايد به كارگران گفت كه تجربه دمكراسي هاي ناقص در
سالهاي 32 _ 1320 و 60 _ 1357 در ايران و
سركوبهاي شديد پس از اين دو دوره نشان داد كه حفظ دستاوردهاي مقطعي در درازمدت
بدون تشكيل قواي مسلح تحت رهبري طبقه كارگر يعني ابزار اصلي و استراتژيك انقلاب
ميسر نيست.
«خلق بدون ارتش خلق هيچ چيز ندارد» كمونيستهاي انقلابي و
پيشروترين كارگران اگر واقعا به دنبال انقلاب و كسب قدرت سياسي هستند بايد هم و غم
شان در درجه اول پاسخگويي به اين مسئله باشد، كارگران را با چنين سياست انقلابي
آموزش دهند و فعالانه براي چنين امري تدارك ببينند.
سئوال: پس نقش و
جايگاه مبارزه اقتصادي طبقه كارگر و نقش كمونيستها در آن چيست؟
جواب: جنبش اقتصادي طبقه كارگر به هيچوجه
نقش استراتژيك در تدارك انقلاب پرولتري ندارد؛ نه مهمترين عرصه مبارزه طبقاتيست و
نه بايد به آن بمثابه يك پيش مرحله در پيشبرد مبارزه طبقاتي نگريست. اگر كسي فكر مي
كندكه از طريق اين مبارزات مي تواند نظام سرمايه داري را سرنگون كند دچار اشتباه
وخيمي شده است. مبارزات اقتصادي در بهترين حالت و حتي در رزمنده ترين شكل كماكان در دايره
مناسبات بورژوائي قرار دارد، زيرا اساسا حول فروش بهتر نيروي كار و چك و چانه زدن
با كارفرمايان و دولت است. يعني سرلوحه
مبارزات اقتصادي، شعار «مزد عادلانه در برابر كار عادلانه» است نه شعار«الغاي
كارمزدي» . «الغاي كار مزدي» تنها از طريق پيشبرد يك مبارزه سياسي همه جانبه و
انقلابي يعني سرنگون كردن قدرت سياسي بورژوازي و كسب قدرت سياسي و بر آن پايه محو
مناسبات توليدي بورژوائي صورت مي گيرد .گام اول، سرنگوني قهرآميز قدرت دولت
بورژوائي است كه از اين مناسبات توليدي محافظت مي كند.
خصلت اساسي مبارزه اقتصادي اينست كه
در مدار مناسبات موجود مي چرخد. به همين خاطر از نظر سياسي، خيلي راحت مي تواند
سياستهاي بورژوائي را در بطن خودش بپذيرد و پرورش دهد. در تاريخ سرمايه داري كم
نبودند مبارزات اقتصادي راديكال كارگران در گوشه و كنار جهان كه سرانجام در مقابل
بورژوازي تسليم شدند.
كمونيستها اگر آن راهي را كه لنين
سياست منحرف كردن مبارزات اقتصادي ناميد در پيش نگيرند، عليرغم هر نيتي كه داشته
باشند، آخر و عاقبت خصلت انقلابي خود را از دست خواهند داد.
حالا با توجه به اين بحثها حتما مي
پرسيد كه اصولا چه نيازي به جنبش اقتصادي طبقه كارگر است؟ و ما با تاكيد مي گوييم
اين جنبش لازم است زيرا در مقابل هر شكلي از ستم بايد مقاومت را سازمان داد. اما
از درون مبارزات اقتصادي، حداكثر چيزي كه بدست مي آيد بهبود شرايط كار است (آنهم
نه هميشه). از درون مبارزه اقتصادي نه رهائي از زنجير كار مزدي بدست مي آيد و نه
يك جنبش سياسي انقلابي سر بلند مي كند. وظيفه عمده كمونيستها در قبال مبارزات
اقتصادي كارگران صرفا دفاع از آنها نيست، بلكه منحرف كردن آنها از مسير خودبخودي
سياست هاي بورژوائي و كشاندن آنها به مسير نبرد آگاهانه سياسي است. كمونيستها در
جريان اين مبارزات همواره بايد مسائل بزرگتري را در مورد ماهيت نظام سرمايه داري،
دولت و راه رهائي طبقه كارگر طرح كنند و آگاهي كمونيستي را با كارگران پيوند دهند.
كمونيستها به
مبارزات اقتصادي همانطور كه لنين گفت بصورت «مدرسه جنگ» نگاه مي كنند نه خود جنگ.
مدرسه جنگي كه كارگران در آن حس اتحاد و همبستگي، بالارفتن روحيه نبرد با دشمن و
مقابله با مكر و حيله هاي دولت و كارفرمايان را تجربه مي كنند. اما اگر كسي «مدرسه جنگ» را خود جنگ جا بزند عملا به فريب
كارگران ياري مي رساند.
در هر مبارزه اقتصادي يا تشكل
كارگري، كارگران حتي در زمينه پيشبرد مبارزات جاري با سئوالات معيني روبرو مي
شوند. مثلا اينكه چه خواستهائي را جلو بگذارند؟ مبارزه شان را با چه روشي پيش
ببرند؟ چگونه ترفندهای دشمن را خنثي كنند؟ به چه كساني رجوع كنند؟ چگونه و چه
بخشي از افكار عمومي را به حمايت از خود برانگيزند؟ و غيره. همه اينها به درجات
مختلف مي تواند زمينه اي باشد كه كمونيستها از آن براي آموزش سياسي كارگران استفاده
كنند. اما وظيفه اصلي كمونيستها در قبال طبقه كارگر، پيشبرد مبارزات اقتصادي نيست.
اگر بخواهيم تحريك آميز بگوئيم بايد همان قول معروف لنين را تكرار كنيم كه
«كارگران در مبارزه شان براي بهبود شرايط زندگي _ اگر اين تنها مبارزه شان باشد _
نيازي به سوسياليستها ندارند.» (4)
سئوال: ارزيابي حزب
ما از برخورد گروهها و جريانات چپ در برخورد به جنبش كارگري چيست؟
جواب: متاسفانه اكثريت گروههاي چپ ايران،
به جنبش طبقه كارگر برخورد نوستالژيك دارند. يا در حسرت تكرار مدل سازمانيابي
كارگران در سالهاي 32 _ 1320 و دوره انقلاب 57 هستند يا در حسرت مدلهاي سازمانيابي
كارگران در قرن نوزده و اوايل قرن بيست
اروپا. (5) حال و هوايشان طوري است كه انگار هر چقدر عقب تر بروند اصولي ترند و هر
چقدر مدلهاي قديمي سازمانيابي كارگران را پيشه كنند راديكالتر. (6) به همين خاطر
ما اغلب شاهد پلميكهائي خسته كننده و تكراري هستيم كه ذره اي به كارگران بويژه نسل
جديد طبقه كارگر ياد نمي دهد. ساعتها وقت بر سر بحث شورا يا سنديكا ، كميته كارگري
يا مجمع عمومي تلف مي شود.(7)
مباحث عمدتا ناظر بر مسائل حال و
آينده نيست. و به جرئت مي توان گفت كه در اين مباحث از افق و اهداف والاي كمونيستي
خبري نيست و صحبتي از استراتژي انقلابي براي كسب قدرت سياسي توسط طبقه كارگر به
ميان نمي آيد. مباحث، همه حول چگونگي سازمان دادن مبارزات اقتصادي و تشكلات صنفي
كارگران است. كسي صحبتي از حزب به مثابه كليدي ترين تشكيلات طبقه كارگر و ارتش خلق
به مثابه اصلي ترين ابزار براي كسب قدرت سياسي نمي كند.
بعضي ها به دوران اوليه پيدايش
ماركسيسم و رابطه آن دوره كمونيستها با مبارزات اقتصادي كارگران رجوع مي كنند و مي
گويند كه كمونيستها صرفا يك گرايش خاص درون جنبش طبقه كارگرند و وظيفه اصلي شان هم
خدمت به مبارزات جاري كارگران است. آنان نكته مركزي ماركس در مانيفست كمونيست كه
ضديت با خودروئي و دنباله روي از جنبش كارگري است را ناديده مي گيرند يا فراموش مي
كنند. آنان اين بحث اساسي و فلسفه وجودي مانيفست را از قلم مي اندازند كه
كمونيستها ضمن شركت در مبارزه جاري بايد
همواره منافع عمومي و آينده كمونيستي را در نظر داشته باشند. آنچه كه فعاليت امروز
و كيفيت آنها را تعيين مي كند اهداف نهائي يعني كسب قدرت سياسي و ساختن جامعه
سوسياليستي و پيشروي بسمت كمونيسم جهاني است نه سطح كنوني آگاهي كارگران و مبارزات جاري شان. متاسفانه در فضاي
كنوني جهان، اين قبيل دنباله روي ها تحت عنوان اينكه «طبقه كارگر خودش مستقيما
بايد قدرت بگيرد نه حزبش» ظاهر عامه پسندي
به خود مي گيرد. اما مضمون اين حرف هيچ چيز نيست جز زير سئوال كشيدن رسالت طبقه
كارگر و ضرورت رهبري كمونيستي. (8)
بعلاوه برخی كساني كه خود را طرفدار سوسياليسم و
كمونيسم مي دانند حاضر به قبول اين واقعيت بزرگ تاريخي نيستند كه نزديك به صد سال
از زماني كه جنبش كمونيستي بين المللي رابطه تنگاتنگي با مبارزات اقتصادي طبقه
كارگر داشت و به نوعي جنبش سوسياليستي با آن مترادف بود، گذشته است. در همان اوايل
قرن بيستم، اساسا پس از انقلاب اكتبر روسيه، شكافي بين جنبش كمونيستي و جنبش
اقتصادي كارگران شكل گرفت. اين واقعيتي عيني است كه بايد آن را برسميت شناخت.
جا دارد در آينده به اين مسئله بيشتر
پرداخته شود، ولي در اينجا مختصرا مي توان گفت كه برخی تحولات عيني و ذهني در سطح جهاني
موجب تغيير رابطه بين جنبش كمونيستي و جنبش كارگري شد. عواملي چون گذر سرمايه داري
رقابت آزاد به امپرياليسم و شكل گيري قشر اشرافيت كارگري در كشورهاي پيشرفته و
بورژوا زدگي بخش مهمي از كارگران اين كشورها و پاره اي بهبودها در زمينه شرايط
زندگي و كار و توليد، زمينه هاي عيني مبارزات اقتصادي رزمنده و راديكال كارگري به
سبك اواخر قرن نوزده را به نوعي تضعيف كرد. يك عامل ديگر، انتقال مركز ثقل
انقلابات جهاني به كشورهاي تحت سلطه و مواجه شدن طبقه كارگر اين كشورها با وظيفه ضروری و
عينی پيشبرد مبارزه مسلحانه به عنوان عالي ترين شكل مبارزه ملي و طبقاتي بود
(امري كه غالبا از همان ابتداي جريان تدارك كسب قدرت سياسي امكان پذير بوده است).
و بالاخره مهمترين عامل، شكل گيري قدرت سوسياليستي در جهان بود كه تاثيرات قابل
ملاحظه اي بر اشكال و محتوي و سمت و سوي ديگر مبارزات اجتماعي منجمله مبارزات
روزمره كارگران بجاي گذاشته بود.
اينها واقعياتي است كه سالها پيش تشخيص داده شده بود و
جمعبندي و سنتز آن به بخشي از دانش و درك كمونيستهاي انقلابي تبديل شده بود. اما
انگار همه اينها از ذهن اكثر فعالين و جريانات چپ در جنبش ايران پاك شده است.
اينها آنچنان ذهني گرايي مفرطي از خود بروز مي دهند كه اعجاب انگيز است. بسياري در
آرزوي تكرار چيزهائي هستند كه ديگر تكرار نخواهد شد. به همين دليل قادر نيستند برخی واقعيتهاي عيني جامعه و جهان امروز
را درك كنند و يا نيروها و اشكال نوين مبارزه اي كه عليه سرمايه داري جهاني براه
افتاده است را دريابند. في المثل براي بسياري از آنها قابل فهم نيست كه چرا امروزه در جهان اين جوانان هستند كه در صف مقدم
مبارزه عليه گلوباليزاسيون و جنگ قرار دارند. به نظر بسياري از آنها اين قبيل
مبارزات ربطي به طبقه كارگر ندارد و حتي بنوعي مزاحم مبارزه طبقاتي (در واقع
مبارزه اقتصادي كارگران) است. در صحنه داخلي ايران هم اينها قادر نيستند ارتباط
مبارزه كارگران با مبارزات زنان و جوانان را درك كنند. و يا اهميت لازم را به
شورشهاي قهر آميز محلات كارگري كه يك شكل مهم مبارزات كارگري است نمي دهند و آن را
ناديده مي گيرند.
سئوال: ما با چه
انحراف عمده اي روبرو هستيم و مختصات آن چيست؟
جواب: ما كماكان با خط يا گرايش انحرافي روبرو هستيم كه
زماني لنين نام «اكونوميسم» بر آن نهاد. مشخصه اصليش كرنش به خودروئي است. عموما
از نظر اكونوميستها، آن جنبشي واقعا خصلت ضد سرمايه داري دارد كه خود انگيخته باشد
و مبارزه اقتصادي كارگران را به عنوان شكل عمده مبارزه طبقاتي دنبال كند. (9) آنان
هم و غم خود را سازمانيابي اين مبارزه مي دانند. آنان غالبا مبارزه كارگران را از
كل مبارزه سياسي سراسري و جنبش قشرها و طبقات ديگر مانند زنان ، جوانان و
دانشجويان، دهقانان و ملل ستمديده جدا مي
كنند و در بهترين حالت مي خواهند به همان مبارزه اقتصادي جنبه سياسي دهند.
حال آنكه حقيقت آن است
كه يكم، از
درون هيچ جنبش خودانگيخته اي آگاهي
كمونيستي (و انترناسيوناليستي) زاده نخواهد شد. چرا كه كمونيسم علم است و غالبا
دور از دسترس كارگران و اين وظيفه كمونيستهاست كه اين علم را به ميان اين
طبقه ببرند.
دوم، و به همان دليل اول، طبقه كارگر
هرگز با پيشبرد مبارزه اقتصادي به كليدي ترين تشكيلات خود يعني حزب دست نمی يابد. البته ممكنست مبارزه اقتصادي به
اشكال گوناگون تشكل پا بدهد اما به تشكل حزبي پا نخواهد داد.
سوم، آن آگاهي كه از دل مبارزه اقتصادي
بيرون مي آيد، غالبا خصلت محلي يا حرفه اي (صنفي) داشته و كاملا از يك آگاهي
سراسري و كشوري (حتي در بعد اقتصادي) فاصله دارد، چه برسد به آگاهي از كاركرد
اقتصاد جهاني سرمايه داري. حتي در زمينه افشاگريهاي اقتصادي همه جانبه نيز كارگران
نياز به يك حزب انقلابي دارند.
چهارم، تا زماني كه طبقه كارگر كليه قشرها
و طبقات را نشناسد، از مناسبات بين تمام طبقات با دولت و حكومت و
مناسبات بين خود اين طبقات و قشرها شناخت كسب نكند، نمي توان صحبتي از دستيابي او به
آگاهي عميق طبقاتي كرد. طبقه كارگر تنها از طريق شركت فعال در مهمترين مبارزات
سياسي جاري است كه مي تواند از نقش و جايگاه قشرها و طبقات ديگر آگاه شود و در
رقابت با نيروهاي حاضر در صحنه نقش رهبري خود را بيابد. كارگري كه امروز به دفاع
از ديگر جنبشهاي توده اي بر نخيزد، در آنها شركت فعال نداشته باشد و براي تاثير
گذاري بر آنها تلاش نكند، هيچگاه آگاهي طبقاتي ضروري و توان لازم براي رهبري كردن
انقلاب را بدست نمي آورد. اين بخشي از ديناميسم حركت سياسي طبقه كارگر است. هر
اندازه طبقه كارگر در گسترش جنبشهاي سياسي ضد رژيمي نقش فعال ايفا كند، هر اندازه
تلاش كند قشرها و طبقات مختلف در اين جنبشها را به دور برنامه و استراتژي خود متحد
و رهبري كند، براي انقلاب و كسب قدرت سياسي و اداره جامعه آينده بيشتر آماده خواهد
شد.
همه اين موضوعات كه در مخالفت با اكونوميسم مطرح كرديم،
صد سال پيش توسط لنين در كتاب «چه بايد كرد؟» مورد بحث قرار گرفت. بي جهت نيست كه
امروزه اين كتاب اصلا و ابدا مورد اشاره
اين دسته از فعالين چپ قرار نمي گيرد. گويي انگشت اتهام لنين در ’چه بايد كرد’
متوجه خود اينهاست. اين كتاب بود كه نقطه عزيمتي نوين و انقلابي در برخورد به جنبش
كارگري و رابطه جنبش كمونيستي با آن و بطور كلي رابطه بين عنصر آگاهي و عنصر
خودبخودي جلو گذاشت.
يك قرن پيش، لنين در آن كتاب
محدوديتهاي جدي مبارزه خودبخودي توده ها را تشخيص داد و نياز به حزب پيشاهنگ را
بمثابه نيروي انقلابي آگاه پيش كشيد. حزبي كه مبارزه بسوي هدف انقلابي سرنگون كردن
نظم كهن و متولد كردن جهان نوين را رهبري كند. از آن زمان تا بحال حقايق مبارزه
طبقاتي صدها بار درستي تحليل لنين را بنمايش گذاشته است. (10) ما مطالعه اين
اثر با ارزش تاريخی را به همه مبارزين، بويژه نسل جوان پيشنهاد می
كنيم.
سئوال: زمينه هاي
ايدئولوژيك _ سياسي چنين برخوردهائي چيست؟
جواب: از يك زاويه مي توان گفت كه درك
بسياري از اين جريانات از طبقه كارگر قلابي است. ما شاهد يك درك اثيري و اسطوره اي
از طبقه كارگر هستيم. حال آنكه به خودي خود طبقه كارگر از هيچ قداستي برخوردار
نيست. ويژگي اصلي طبقه كارگر اينست كه پتانسيل آن را دارد كه خود و نوع بشر را رها
كند. اين درست است كه با پيدايش سرمايه داري و بوجود آمدن طبقه كارگر براي نخستين
بار پايه هاي مادي جامعه بي طبقه فراهم شده و طبقه كارگر مي تواند حامل و ناقل
چنين جامعه اي باشد، اما اين يك امكان است و بخودي خود متحقق نخواهد شد. اين امكان
به شرطي تحقق مي يابد كه طبقه كارگر آگاهانه نقش بازي كند و انقلاب كمونيستي را
سازمان دهد. انقلاب كمونيستي نه خودبخودي صورت مي گيرد و نه اجتناب ناپذير و مقدر
است. اگر طبقه كارگر به آگاهي كمونيستي دست نيابد چنين انقلابي صورت نخواهد گرفت.
كساني كه با كارگر، كارگر گفتن به آگاهي كمونيستي كم بها
مي دهند در واقع در تصورشان نمي گنجد كه اين طبقه ابدي نيست و به عنوان آخرين طبقه
تاريخ بايد روزي خودش هم از ميان برود.
اما از زاويه اي بسيار مهمتر، بايد به تاثيرات شكستهاي طبقه كارگر
در شوروي و چين اشاره كرد. طبقه كارگر عليرغم پيشرفت هائي كه در زمينه ساختمان
سوسياليسم در اين دو كشور داشت نتوانست قدرت خود را حفظ كند و در هر دو اين جوامع
قدرت را از دست داد و سرمايه داري احياء
شد. اين شكست تاثيرات روحي زيانباري بر صفوف كمونيستها به جاي گذاشته،
بويژه آنكه بورژوازي بين المللي كارزار ايدئولوژيكي بزرگي عليه كمونيسم براه
انداخته است.
ما با پائين آمدن افق ديد و سطح توقعات حتي در ميان
كساني كه خود را طرفدار طبقه كارگر مي دانند روبروييم. بروز برجسته اين مسئله در
بي اعتمادي به امكان پذيري جامعه سوسياليستي است. از همينرو مي بينيم كه در ميان
اين قبيل گرايشات چندان صحبتي از كسب قدرت سياسي توسط طبقه كارگر نمي شود.
به محض اينكه مسئله كسب قدرت سياسي
طرح شود، پاي جمعبندي از اين دو تجربه مهم تاريخي به ميان مي آيد. يعني جمعبندي از
نقاط قوت و ضعف و شكستها و پيروزي هاي طبقه مان و دستيابي به درك عميقتر از چگونگي
ساختن جامعه آينده. اين خود بخشي مهم از آگاهي كمونيستي است كه بايد به ميان طبقه
كارگر برده شود. طبقه كارگر ايران بايد بداند كه طبقه جهاني ما داراي شناخت و
تجربه غني از سرنگوني سرمايه داري و برقراري قدرت سياسي و ساختمان جامعه
سوسياليستي است. بسياري از جريانات چپ ترجيح مي دهند با اين قبيل مسائل رو در رو
نشوند، در موردش سكوت كنند، كلا آن را در ميان كارگران طرح نكنند و يا همه دستاوردهاي
گذشته را منحل كنند. بهترين هاي شان
حداكثر از طريق اثبات عدم حقانيت سرمايه داري و مصائب آنست كه به دفاع از
سوسياليسم مي پردازند. حال آنكه براي بسياري از زنان، جوانان و كارگران و ساير
مردم زحمتكش، بويژه پيشروان، سئوالي در مورد حقانيت يا عدم حقانيت سرمايه داري طرح
نيست. سئوال اصلي شان اينست كه آيا ساختن يك
جامعه نوين و متفاوت و انقلابي امكانپذير است يا نه؟
طفره رفتن از پاسخگوئي به اين سئوالات، بسياري از
كمونيستها را به سكوت يا تسليم طلبي كشانده است. سر فرود آوردن در مقابل جنبش جاري
و اكونوميسم، شكلي از بروز عدم اعتقاد به امكان پذيري جامعه سوسياليستي است.
اين گرايش قهقرائي در ميان بسياري از فعالين چپ آنچنان
بالا گرفته كه امروز ما با اكونوميسم حتي در شكل كلاسيك و ظاهر راديكالي كه در
دوره انقلاب 57 داشت، روبرو نيستيم. حداقل اكونوميستهاي آن زمان، تبليغ انقلاب مي
كردند و باور داشتند كه از اين طريق مي توان انقلاب را تدارك ديد. متاسفانه امروزه
گرايش اكونوميستي، چهره آشكارا راستي به
خود گرفته است. بسياري از اكونوميستها شعار «استقرار جامعه مدني» را هدف خود قرار
داده اند. يعني استقرار جامعه متعارف بورژوائي كه از دولت و نهاد هاي تكميلي مستقل
از دولت تشكيل شده است. اين نهادهاي تكميلي در يك جامعه متعارف بورژوايي به تحكيم
و كاراتر كردن مناسبات مالكيت بورژوائي و رابطه
رده هاي مختلف اجتماعي با يكديگر در چارچوب نظام سرمايه داري خدمت مي كند.
ضرورت تشكلات كارگري از نظر اين دسته اكونوميستها، از زاويه شكل گيري جامعه مدني
مطرح مي شود. (11) آنها به طبقه كارگر به مثابه سياهي لشگر براي تحقق انقلاب
دمكراتيك نوع كهن نگاه مي كنند نه رهبر انقلاب دمكراتيك نوين. اين برجسته ترين شكل
تسليم شدن به بورژوازي و كارزار ضد كمونيستي آن است. اين شكل اكونوميسم مانع از آن
مي شود كه طبقه كارگر به عرصه يك مبارزه سيستماتيك عليه نظام حاكم پا بگذارد.
البته ما به صورت فرعي و غير عمده نيز با اشكالي از اكونوميسم «چپ» بويژه
در ميان پاره اي از فعالين چپ داخل كشور روبرو هستيم. يعني كساني كه هنوز مي
خواهند از طريق مبارزات اقتصادي به جنگ نظام كار مزدي بروند و هدفشان تشكيل
اتحاديه هاي كارگري مبارز و راديكال است. مشخصه اين گرايش جدا كردن مبارزه ضد
سرمايه داري از مبارزه براي كسب قدرت سياسي توسط طبقه كارگر است. انگار مبارزه براي كسب قدرت
سياسي يك امر كناري و فرعي است كه فقط در مقطع معيني در برابر طبقه كارگر قرار مي
گيرد و ربطي به مبارزه كلي عليه سرمايه داري ندارد. (12) نتيجه چنين تبييني اينست
كه طبقه كارگر به خود مشغول مي شود و از سياست، مبارزه سياسي و رهبري مبارزات
انقلابي ديگر قشرها و طبقات دوري مي جويد. اين تبيين، آشكارا به ضرر طبقه كارگر
است.
دخالت، شركت، حمايت و رهبري كردن:
اينهاست وظايف طبقه كارگر در قبال مبارزات سياسي قشرها و طبقات ديگر. اين بخشي از
پروسه كسب قدرت سياسي و نيز متحول كردن جهانبيني طبقه كارگر است. اين بخشي مهم از
تلاش براي تبديل «طبقه در خود» به «طبقه اي براي خود» است.
في المثل طبقه كارگر تنها با دامن زدن به يك جنبش
انقلابي زنان است كه مي تواند از ايده هاي كهنه و سنتي در مورد زنان گسست كند.
امري كه به شكل خودبخودي و يا صرفا با دامن زدن به مبارزه اقتصادي (بويژه با توجه
به ساختار عمدتا مردانه نيروي كار در كارخانجات بزرگ صنعتي در ايران) حاصل نمي
شود. متاسفانه اين يكي از مشخصات بسيار منفي و مردسالارانه جريانات «كارگريستي»
است كه اهميتي به مسئله زنان در جامعه نمي دهند و ضرورت تربيت و تحول جهانبيني
طبقه كارگر در اين زمينه را ناديده مي گيرند.
بعنوان جمعبندي بايد روي همان حكم لنين تاكيد كنيم كه
آگاهي كمونيستي چيزي نيست كه طبقه كارگر بطور خودبخودي به آن دست يابد. اين وظيفه
كمونيستهاي انقلابي است كه اين علم و ايدئولوژي را بطور زنده به ميان كارگران
ببرند و با آنان پيوند زنند. هر گونه كم بها دادن به اين مسئله به معناي سرفرود
آوردن در مقابل ايدئولوژيهاي بورژوائي و نهايتا تسليم شدن در برابر آن است.
سئوال: حزب ما چه
وظايفي در قبال جنبش كارگري در مقابل خود قرار داده است؟
جواب: وظايف ما در قبال جنبش كارگري، چيزي
جدا از وضعيت سياسي عمومي جامعه و وظايفي كه ما در ارتباط با تدارك انقلاب و مشخصا
آغاز جنگ خلق بدوش گرفته ايم نيست. مسلما هر كمونيستي بايد از مبارزات عادلانه
كارگران دفاع كند و به قدر امكان به سازماندهي آن ياري برساند اما همانطور كه گفته
شد اين اصلي ترين وظيفه كمونيستها و حزب ما در ارتباط با كارگران نيست.
مسلما مي توانيم از زوايا و جوانب گوناگوني به وظايفمان
در زمينه فعاليت تشكيلاتي و ايدئولوژيك سياسي بپردازيم. بطور كلي وظيفه فعالين
حزبي ما اين است كه تلاش كنند برنامه حزب
كمونيست ايران (ماركسيست _ لنينيست _ مائوئيست) و
خط سياسي ايدئولوژيك حزب، نشريه حزب، را بدست پيشروترين عناصر طبقه كارگر،
بدست جواناني كه چشم به زندگي سياسي باز مي كنند، به زناني كه مي خواهند بندهاي
اسارت دو گانه شان را از هم بگسلند، برسانند.
از نظر تشكيلاتي لازم است كه در درجه
اول شبكه هاي حزبي در ميان توده ها ساخته شود. حزب ما مي خواهد از طريق بسيج
پيشروان مبارزات توده اي و سازمان دادن آنها، الزامات آغاز جنگ خلق در ايران را فراهم كند.
از نظر سياسي، ما بايد نقش فعالي در پاسخگوئي به مسائل
سياسي روز ايفاء كنيم. مسلما هنگامي كه درگير جنبش توده اي يا كارگري مي شويم و يا
با افراد فعال اين جنبشها روبرو مي شويم بايد به سئوالات سياسي روز و مسائل
مبارزاتي مشخصي كه اين قبيل جنبشها پيش پاي فعالين آن مي گذارد پاسخ دهيم. اما
محدود ماندن در اين سطح از كار سياسي، نه پاسخگوي مشغله هاي اصلي ذهني توده ها در
شرايط كنوني است و نه ملزومات پاسخگويی به وظيفه مركزی
كمونيستها (كسب قدرت سياسی از طريق قهر) را برآورده مي كند.
در شرايط امروزي جامعه و جهان بيش از هر زمان ديگر نياز
به كار ايدئولوژيك سياسي همه جانبه است. مردم نياز به دورنماي روشني دارند،
دورنمائي كه بطور علمي به آنان نشان دهد و اثبات كند كه ساختن يك جهان متفاوت از
جهان كنوني امكانپذير است. اوضاع بگونه ايست كه هر فرد مبارز و انقلابي فورا سئوالات پايه اي مربوط به گذشته و
آينده را جلوي احزاب و گروه هاي سياسي قرار مي دهد، در چنين دوره هائي اهميت دادن
به مسائل خط عمومي بيش از پيش ضروريست. بويژه آنكه نيروهاي گوناگون طبقاتي فعالانه
در صحنه حضور دارند و نسبت به كمونيستهاي انقلابي از قدرت و ابزار و اهرمهاي
بيشتري براي تاثير گذاري بر اوضاع سياسي برخوردارند. ما نيز بايد از قوي ترين
اهرمي كه در اختيار داريم به حداكثر سود جوئيم و آن را بكار گيريم. بايد توده هاي
كارگر، دهقان، زحمتكش، زنان و جوانان مبارز را با آن پيوند دهيم و قدرتش را به
نمايش در آوريم. مهمترين نقطه قوت ما خط و برنامه ماست كه برخلاف خطوط و برنامه
هاي ديگر، فشرده و بازتاب منافع ستمديدگان ايران و جهان است. متكي بر يك ديدگاه
تاريخي جهاني و علمي است. متكي بر بزرگترين پراتيك هاي پيروزمند انقلابي جهان و جمعبندي
نقادانه از پيروزي هاي و شكست هاي گذشته است. اين خط و برنامه قادر
است مسير پيروزي آينده را براي مردم ترسيم كند.
از همينرو در هر محيط مبارزاتي و
فضاي هر جنبش توده اي منجمله جنبش كارگري، بايد به تبليغ و ترويج خط سياسي
ايدئولوژيك صحيح و نقد خطوط بورژوائي و غير پرولتري توجه كافي كنيم. اين يك اصل
مهم و دائمي مبارزه طبقاتي است كه نيروهاي آگاه پرولتري بدون توجه به پيشبرد
مبارزات خطي قادر نيستند عرصه مبارزه را به نفع پرولتاريا، قطب بندي سياسي كنند و
نمي توانند نيروهاي پيشرو را بسمت خود بكشند. اين بعد اصلي و تعيين كننده فعاليت
در جنبش هاي توده اي و يا بطور كلي در جامعه اي است كه بشدت
سياسي شده است. نميتوانيم صرفا بر مبناي پيشبرد پراتيكهاي رزمنده و روزمره و جلو
گذاشتن طرح و نقشه هاي عملي راديكالتر و اشكال انقلابي تر (كاري كه البته بايد بيش
از پيش مورد توجه كمونيستهاي انقلابي قرار گيرد) نفوذ رقباي سياسي خود را محدود
كنيم و نفوذ خطمان را گسترش دهيم. (بويژه اينكه گرايشات خودبخودي ميان توده هاي
مردم عموما منطبق بر خط رقباي ماست.) به نقش متحول كننده خط ايدئولوژيك ـ سياسي
كمونيستي در جذب و بسيج توده ها نبايد كم بها بدهيم. بايد به صد تدبير و چاره، خط
ايدئولوژيك ـ سياسي را بطور زنده و از دريچه مسائل روز به ميان توده ها ببريم.
اگر توجه به وظايف عملي هر جنبش توده اي با پيشبرد
مبارزات خطي كليدي كه در جامعه و جهان جريان دارد، همراه نباشد زحمات ما در درازمدت به هدر خواهد رفت.
خلاصه كنيم ما در دوره اي بسر مي بريم كه نياز شديدي به كار ايدئولوژيك _ سياسي با
مردم مشخصا پيشروان طبقه كارگر است.
تجربه تلخ سال 57 را هيچگاه نبايد فراموش كنيم كه در
مجامع كارگري، طرفداران خميني با حرارت از آلترناتيو اسلامي، از «جامعه اسلامي» از
«عدل و قسط اسلامي» و از اين قبيل مزخرفات مي گقتند. اما كمونيستهاي اصيل (كه
شديدا آغشته به اكونوميسم و سردرگمي ايدئولوژيك بودند) از مقابله با اين ترهات
شانه خالي مي كردند و ترجيح مي دادند بر سر خواسته هاي اقتصادي كارگران صحبت كنند.
اينگونه بود كه هزاران هزار كارگر مشتاق، كارگراني كه مي خواستند بدانند آلترناتيو
كمونيستها براي اداره جامعه آينده چيست به حال خود رها شدند. بدين ترتيب، آنان
پيشاپيش در برابر جريانات اسلامي خلع سلاح شده بودند.
سئوال: از نظر حزب
ما مختصات اصلي كار ايدئولوژيك _ سياسي چيست؟
جواب:
نكته مركزي اينكار، مقابله با تاثيرات كارزار ضد كمونيستي بورژوازي بين المللي
است. حزب ما بايد بطور زنده و فعال به تهاجم ايدئولوژيك ضد كمونيستي بورژوازي بين
المللي پاسخ گويد. امروزه تهاجم به كمونيسم، بخشي مهمي از تهاجم همه جانبه طبقات
استثمارگر جهان به توده هاي تحت ستم و استثمار و مشخصا به طبقه كارگر است. نقد و
طرد ايدئولوژي بورژوازي و دفاع از كمونيسم بايد به يك بحث عمده در عرصه سياسي
ايران تبديل شود. حزب ما بايد با تمام قوا در اين زمينه تلاش كند. اين از وظايف عاجل
كمونيستهاست. اهميت اين مسئله در اين مقطع كه تضادهاي طبقاتي در سراسر جهان هر چه
حادتر مي شود، چندين و چند برابر گشته است. هر گونه تعلل در اين زمينه، آگاهانه يا
نا آگاهانه، يا به دلايل تاكتيكي و مصلحتي، موجب شكستهاي هر چه بيشتر براي طبقه
كارگر جهاني خواهد شد. دوراني است كه بايد مردم را بيش از پيش در مورد خط
ايدئولوژيك و سياسي روشن كرد و بر اين پايه، حال و هواي جستجو، كشف، آموزش، و بحث
و مناظره حول كمونيسم را در ميان توده هاي پيشرو و جواناني كه به مبارزه سياسي روي
مي آورند، جسورانه دامن زد. ما بايد توده هاي مبارز را به سطحي از آگاهي كمونيستي
برسانيم كه بفهمند نظام حاكم بر ايران وجهان نه تنها پشيزي ارزش ندارد بلكه مي
توان و بايد آن را سرنگون كرد. بايد آگاه
و آماده شوند تا براي دست يافتن به اين هدف همه چيز منجمله جان خود را بر كف
گيرند. بايد به اين آگاهي برسند كه براي رسيدن به اين هدف نياز به يك سازمان
انقلابي منضبط است. نياز به كسب توانائي ها و ابزار و ملزومات معين براي آغاز جنگي
است كه ماشين نظامي طبقات حاكم را درهم شكند و كسب قدرت سياسي را امكان پذير كند.
چنين كاري در شرايط سلطه ايدئولوژي هاي حاكم و بيگانه بودن
عقل و شعور غالب و متعارف بر جامعه با كمونيسم، كاري بسيار دشوار است. اما در
صورتي كه اعتقاد راسخ داشته كه كمونيسم منطبق بر منافع امروز و آينده اكثريت توده
هاي مردم است، از نيازهاي عاجل زمانه سرچشمه مي گيرد و به نيازهاي عاجل اكثريت
محروم و ضرورت تغيير ريشه اي در نظام
اجتماعي بشر پاسخ مي دهد، اگر روشن باشيم كه ضرورت وجودي ما بعنوان كمونيست نبرد
براي برقراري جامعه اي سراپا متفاوت از نظام هاي پوسيده و بيرحم كنوني است، آنگاه
تبليغ و ترويج زنده كمونيسم و برنامه كمونيستي حزب مشكل نخواهد بود.
مبارزه در عرصه ايدئولوژيك، يعني
دفاع از ايدئولوژي علمي كمونيسم و فعاليت
پرشور و جسورانه براي ترويج و تبليغ آن در ميان بخشهاي هر چه گسترده اي از كارگران
و ديگر توده هاي مبارز، بخش مهمي از مبارزه طبقاتي است. مبارزه طبقات در عرصه ايدئولوژيك
آنچنان مهم است كه بورژوازي ميلياردها دلار براي آن هزينه مي كند. در واقع بدون
پيشبرد فعالانه و جدي اين عرصه از مبارزه طبقاتي، هيچ عرصه ديگر را نمي توان بر
طبق عميق ترين منافع طبقه كارگر و اكثريت توده هاي مردم به پيش برد. حتي عاليترين
شكل مبارزه طبقاتي يعني مبارزه مسلحانه عليه بورژوازي را نيز نمي توان آنچنان پيش
برد و رهبري كرد كه به سرنگوني قدرت سياسي طبقات حاكم و برقراري ديكتاتوري
پرولتاريا و ايجاد جامعه سوسياليستي كه وسيعترين دمكراسي را براي توده ها به
ارمغان مي آورد بينجامد. اين درست است كه تمام مبارزات توده ها در همه اشكال آن
بسيار مهمند، اين درست است كه مردم بايد
عليه هر شكل از بي عدالتي و استبداد و لگد مال شدن حقوق خود اعتراض و شورش كنند،
اما براي اينكه تمامي اين جويبارهاي خشم به سيلابي براي ريشه كن كردن نظام ارتجاعي
حاكم بينجامد بايد توسط يك حزب پيشاهنگ كمونيست و ايدئولوژي علمي كمونيستي رهبري
شود.
سئوال كليدي اين
است كه آيا ما بمثابه پيشاهنگ طبقه كارگر با ايدئولوژي و برنامه كمونيستي به مصاف
چنين اوضاعي خواهيم رفت يا اينكه مانند اكثريت كمونيستهاي نسل قبل افقهايمان را
تغيير داده و به اصلاحات يا چيزي در همان حد رضايت خواهيم داد. ما با چنين اوضاعي
روبروئيم. يا يك جنبش كمونيستي نوين كه مانند ققنوسي از خاكستر خود بلند مي شود و
موج نوين انقلابات پرولتري را رهبري مي كند، يا شكست و عقبگرد براي يك دوره تاريخي
ديگر و به هرز رفتن شورش و طغيان توده هاي مردم تحت نفوذ و سيطره ايدئولوژي ها و
برنامه هاي ارتجاعي. مسئله اين است!
منابع و توضيحات :
1 _ «چه بايد كرد؟» _ فصل چهار _ منتخب آثار لنين، بفارسي صفحه 118
2 _ همانجا
3 _ براي بحث بيشتر در اين زمينه رجوع شود به مقاله
’درسهائي از «چه بايد كرد؟» براي
سازماندهي’، مندرج در ضميمه حقيقت شماره 15، ويژه اول ماه مه 1383
4 _ «گرايش قهقرائي در سوسيال دمكراسي روسيه» منتخب آثار
لنين به انگليسي جلد 4 صفحه 275
5 _ به جرئت مي
توان گفت كه اكثر مدلهاي سازمانيابي
كارگراني كه مورد الگو برداري قرار مي گيرند از شرايط تاريخي خاص كاملا جدا و مجرد شده و فاكتورهاي عيني و ذهني
گوناگون دخيل در آن تجارب به دلخواه مورد تاكيد قرار گرفته يا ناديده انگاشته مي
شوند. اين مدلها به بدترين شكلي بعنوان يك الگو ايده آليزه مي شوند. في المثل
بسياري در حسرت اتحاديه هاي كارگري دوران حزب توده در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم
هستند. آنها فراموش مي كنند كه وجود شوروي سوسياليستي و اعتباري كه شوروي به علت درهم
شكستن فاشيسم هيتلري كسب كرده بود، نقش
تعيين كننده در بسيج و جذب كارگران به زير پرچم حزب توده داشت. عليرغم اينكه حزب توده يك حزب
رفرميستي بود.
يا بسياري فراموش مي كنند كه شكوفائي نسبي جنبش كارگري
در دوران انقلاب 60 _ 57 اساسا مديون تلاشهاي جنبش كمونيستي و انقلابي بود. جنبشي
كه عليرغم سردرگمي هاي ايدئولوژيك _ سياسي، از وسعت زيادي برخوردار بود.
6 _ براي مثال رجوع شود به سخنراني محسن حكيمي به مناسبت
روز اول ماه مه _ روز جهاني كارگر _ كرج، ارديبهشت 1382 بنام «تشكل كارگري به
مثابه جنبش اجتماعي عليه سرمايه داري» (درج شده در سايت اينترنتي اتحاد فدائيان
خلق). در اين سخنراني، سازمان «شواليه هاي كارگري» در جنبش كارگري آمريكا در
سالهاي 1877 تا 1887 به عنوان يك مدل تاريخي طرح مي شود. معلوم نيست كه كارگران
ايران، اصلا چرا بايد اين مدل را سرمشق فعاليت اتحاديه اي خود قرار دهند و في
المثل اتحاديه هاي كارگري رزمنده تر و پيشرفته تري كه تاريخ جنبش كارگري آمريكا به
خود ديده را مدل قرار ندهند. مانند «هسته انقلابي _ سازمان كارگران صنعتی
جهان (IWW) تحت رهبری كارگران انقلابي چون «جو هيل» كه هزاران هزار كارگر را در ابتداي قرن بيستم
در آمريكا بسيج كرده بود. معلوم نيست كه چرا كارگران ايران بايد سراغ «شواليه هاي
كارگري» بروند كه تازه در ابتدا مذهبي بودند و رهبران آن اساسا مخالف اعتصاب بودند
و طرفدار سازش طبقاتي و از قرار رهبران
اين جريان عليه كارگران مهاجر چيني هم كارزار براه مي انداختند. (در اين زمينه، مي
توانيد به مقاله اي از حزب كمونيست انقلابي آمريكا كه در جمعبندي از «هسته انقلابي
_ IWW»
نگاشته و در ضميمه حقيقت شماره 15 ويژه اول ماه مه 1383درج گشته، رجوع كنيد.)
7 _ هنوز توسط پاره اي فعالين چپ، شوراهاي كارگري كه در
دوره انقلاب 57 شكل گرفته بود به عنوان يك نهاد اعمال قدرت مورد ستايش قرار مي
گيرد. در صورتي كه آن نهاد صرفا در زمينه هائي چون توليد و توزيع و نظارت بر كار مديران شكل گرفته بودند. اينان فرقي بين شوراهاي كارگري بعد از
انقلاب 57 با شوراهائي كه در انقلاب اكتبر
روسيه به عنوان ارگان قدرت سياسي شكل گرفته بودند، قائل نيستند. هم رديف
قرار دادن اين دو تجربه نشانه محدود نگري كساني است كه واژه سوسياليسم برايشان
بيشتر اعمال قدرت كارگران در هر كارخانه را تداعي مي كند. حال آنكه طرح مسئله قدرت
در يك كارخانه به جاي مسئله قدرت مركزي، مسخره است. تنها كساني مي توانند اينگونه صحبت كنند كه قادر
نيستند تفاوت كيفي اعمال قدرت كارگران در يك واحد توليدي با اعمال قدرت سياسي در
كل جامعه را درك كنند.
بعلاوه، هنوز برخي از فعالين چپ (مشخصا «سازمان فدائيان
اقليت» و نيروهاي متشكل در «اتحاد انقلابي نيروهاي كمونيست و چپ ايران») پس از
گذشت يك قرن و از سرگذراندن دو تجربه بزرگ كسب قدرت طبقه كارگر در چين و شوروي فكر
مي كنند صرفا با سر دادن شعارهائي با پسوند و پيشوند «شوراهاي كارگري به مثابه
ارگان قدرت» سوسياليست بودن خود را اثبات مي كنند. آنان اهميت رهبري يك حزب انقلابي در كسب قدرت سياسي
را فراموش مي كنند. حتي لنين تا زماني كه
اكثريت را در اين شوراها بدست نياورد شعار قدرت بدست شوراها را نداد. اينان با
فرمولهائي چون سوسياليسم مساوي است با شورا، پيچيدگي ها اداره جامعه سوسياليستي،
حل صحيح تضادهاي سوسياليسم و هدايت اين جامعه به سمت كمونيسم جهاني را بسيار ساده
تصوير مي كنند. شورا صرفا شكلي از نهاد
قدرت بود كه در اوج مبارزات طبقه كارگر روسيه شكل گرفت و اين شكل گيري كاملا به
روحيه انقلابي توده هاي كارگر در آن دوره ربط داشت. اما اين روحيات لزوما همواره
در يك سطح باقي نمي ماند و دچار افت و خيزهاي معين مي شود و به ناگزير خارج از
اراده اين يا آن حزب بر نحوه عملكرد اين قبيل نهادها تاثير بلاواسطه بر جاي مي
گذارد.
8 _ براي نمونه رجوع شود به مقاله اي از بهرام رحماني به
نام «تاكيد بر ويژگي هاي تشكل مستقل كارگري» (درج شده در سايت اينترنتي «حزب
كمونيست ايران»). در اين مقاله مي خوانيم كه «اين احزاب دمكرات و يا حتي كارگري
كمونيستي نيستند كه قدرت را قبضه مي كنند، بلكه اين كارگران هستند كه مستقيما دولت
خود را بوجود مي آورند و جامعه را به سوي زوال دولت و لغو مالكيت خصوصي وكارمزدي
هدايت مي كنند.» معلوم نيست از نظر نويسنده اين سطور جايگاه رهبري كمونيستي چيست و
اصلا چه لزومي دارد كه كارگران از چنين رهبري برخوردار باشند.
9 _ براي نمونه : «اساسا مبارزه اقتصادي طبقه كارگر، نبض
تپنده جنبش كارگري است. هر چقدر موقعيت زيست و زندگي كارگران بهبود يابد به همان
نسبت آنان بيشتر فرصت و فراغت فكري پيدا مي كنند تا به امر سياسي و انقلاب
بپردازند» (به نقل از مقاله «تشكل هاي مستقل كارگري» نوشته بهرام رحماني درج شده
در سايت اينترنتي «حزب كمونيست ايران»)
يا نمونه ديگر: «مي دانيم كه تكوين طبقه كارگر بيش از هر
جاي ديگر در حوزه اقتصادي است كه ممكن مي گردد. خلاصه كنيم اگر بپذيريم كه اشكال
مختلف مبارزه طبقاتي وجود دارد و رده بندي مبارزات اقتصادي، سياسي، فرهنگي را
برسميت بشناسيم، بايد قبول كنيم آنجا كه مبارزه كارگران پايه ريزي مي شود مبارزه
اقتصادي است. در نتيجه اشكال ديگر مبارزه روي اين بنا ساخته مي شود. يعني بدون خود
ـ رهائي كارگران، انديشه سوسياليستي نمي تواند مادي شود. و خود ـ رهائي كارگران و
شكلگيري توده كارگران به مثابه يك طبقه اساسا در مبارزه اقتصادي است كه پي ريزي مي
شود.» (به نقل از مقاله «ضرورت مبارزه براي تشكل مستقل كارگري» نوشته حشمت از
فعالين «راه كارگر» درج شده در سايت اينترنتي خانه كارگر آزاد)
يا «ضديت با كار مزدي خودجوش ترين جنبش در ميان توده هاي
كارگر است.... جنبشي خودانگيخته و خودپوي...
ريشه دار ترين و دروني ترين نمود چالش طبقاتي... جنبشي كه خودجوش ترين،
ذاتي ترين و اندروني ترين جنبش در حيات اجتماعي توده هاي كارگر است. ...جنبش لغو
كار مزدي جنبشي است كه به كوچكترين و نازل ترين مسائل جاري طبقه كارگر مطلقا بي
توجه نيست اما اساس رويكرد و كاركرد خود را سمت دادن مبارزات روزمره كارگران بر
محور واقعي ستيز ميان پرولتاريا و بورژوازي يا موجوديت و واقعيت رابطه كار و
سرمايه قرار مي دهد.» (به نقل از مقاله «م رازي» و نقد نظرات «محسن حكيمي»، نوشته
ناصر پايدار) (درج شده در سايت اينترنتي خانه كارگر آزاد)
10 _ براي بحث بيشتر
در مورد اين كتاب به مقاله ’يادداشتهائي بر مطالعه «چه بايد كرد؟» و مفاهيم
آن براي مبارزه امروز’ كه در ضميمه حقيقت
شماره 15 ويژه اول ماه مه درج شده، رجوع شود.
11 _ براي نمونه: «طي دو دهه گذشته اشكال كاملا متفاوتي
از ابراز وجود اجتماعي، مبارزات و جنبشهاي مختلف در ايران بوجود آمده است. اين
همان واقعيتي است كه تحت نام جامعه مدني از آن نام برده مي شود.» (به نقل از
مصاحبه نشريه جهان امروز با يدالله خسرو شاهي، درج شده در سايت اينترنتي «حزب
كمونيست ايران») يا رجوع شود به مقاله بدون عنواني از علي طايفي كه در سايت
اينترنتي «راه كارگر» درج شده است.
12 _ براي نمونه: «نفس پيدايش اين نوع تشكل (شوراهاي
كارگري اوائل انقلاب) در ايران نشان مي دهد كه تشكل كارگري مي تواند ضد سرمايه
داري باشد اما هدف آن نه مقطعي و براي كسب قدرت سياسي بلكه مبارزه دائمي با سرمايه
داري باشد، يا دست كم هدف اوليه آن كسب قدرت سياسي نباشد.» (به نقل از مقاله
«سنديكا بي بديل نيست» نوشته محسن حكيمي درج شده در سايت اينترنتي خانه كارگر
آزاد)
موسيقی پاپ ـ از يك نگاه اجتماعی *
موسيقی پاپ بخش مهمی از نيازهای فرهنگی
و روحی مردم در دنيای معاصر را پاسخ ميدهد و هيچ جامعه ای را از
توليد و توزيع اين نوع موسيقی گريز نيست. صدها ميليون جوان با گوش سپردن به
ترانه های پاپ به وجد ميآيند يا نوميد ميشوند، پای ميكوبند يا زانوی غم به بغل ميگيرند، انديشه ميكنند يا بيخيال ميشوند، لالايی تسليم آنان را به
خواب دعوت ميكند يا فرياد اعتراض در جانشان طنين ميافكند. پاپ كه مخفف واژه انگليسی
"پاپيولار" (popular)
به معنای مردمی يا رايج است معمولا به نوعی موسيقی روز
گفته ميشود كه از
نظر ريتم و ملودی، زبان و موضوع برای قشرهای وسيع جامعه بويژه
جوانان، ملموس و موثر باشد و دغدغه ها و مشغله های اجتماعی، سياسی،
يا روحی و عاطفی آنان را در آن شرايط مشخص زمانی و مكانی
بازتاب دهد. بنابراين موسيقی پاپ رابطه نزديكی با شرايط مشخص هر كشور
دارد و رنگ و بوی "ملی" مشخصی بخود ميگيرد. درست است كه گسترش سريع
ارتباطات و مبادلات فرهنگی – هنری در عرصه جهانی، مرزها و تقسيم
بنديهای
ملی در قلمرو موسيقی را تا حدی بهم زده است اما كماكان ويژگيها
و تمايزات زيادی وجود دارد. اين در درجه اول به تفاوت و ويژگی زبان
برميگردد. درجه
نفوذ پذيری و ادغام زبانها اندك است. در نتيجه گسترش ارتباطات علمی و
فرهنگی در سطح بين المللی، پاره ای كلمات و اصطلاحات از زبانهای
قويتر و مسلط تر در دنيای امروز به زبانهای ديگر وارد ميشود اما بافت، آهنگ و لحن زبانها به
سختی و به كندی تغيير ميكند. حال آنكه در مورد ملوديها و ريتم ها چنين نيست و سريعتر و
ساده تر از موسيقی قوم و ملتی به موسيقی قوم و ملتی ديگر
منتقل يا در آن ادغام ميشود. بعلاوه،
موضوعات اجتماعی، سياسی و عاطفی مشابه و مشتركی به
ترانه های پاپ ملل گوناگون راه يافته است. علت اينست كه نظام امپرياليستی
بيش از پيش جهانی شده است، مردم گوشه و كنار دنيا از وقايع مهم كشورهای
مختلف سريعا با خبر ميشوند و تاثير ميگيرند، جوانب مهمی از روابط قبيله ای و
طايفه ای در مناطق عقب مانده دنيا سست يا منحل شده و اين باعث ميشود كه نوع روابط ميان زن - مرد و
ميان والدين - فرزندان در كشورهای مختلف، به هم شبيه تر شود.
موسيقی پاپ ايرانی نيز همين چارچوب و
خصوصيات را بازتاب ميدهد. ريشه توليد اين موسيقی در ايران به سالهای پايانی دهه 1330 برميگردد كه استفاده از ملوديهای غربی و سازهای
غربی رو به گسترش داشت. اين حركت با توجه به انديشه مسلط آن روزها بر موسيقی
ايران، در فرم و قالب نوگرا بود. اما در كلام ترانه ها، چيزی نو عرضه نمی
كرد. محتوای ترانه ها اساسا فرقی با تصنيف های مورد استفاده سنت گرايان نداشت و اگر تنوعی در
آن ديده ميشد به دور
شدن از مايه های تغزلی و روی آوردن به وصف طبيعت برميگشت. ملوديها عمدتا برداشتی بود از موسيقی
محافظه كار و سبك (soft) فرانسوی و ايتاليايی و گاه برگرفته
از تم های ارمنی _ روسی، آرابسك (arabesque)،
فلامنكو و موسيقی فولك اسپانيايی. اين موسيقی در ايران به جاز (jazz) مشهور شد، هرچند با موسيقی جاز كه ريشه
در ترنم غمناك بردگان سياه آمريكا دارد، تفاوت داشت. اين موسيقی حتی
جرات نكرد با موج بلند موسيقی همزمان خود در غرب يعنی راك اندرول (rock'n
roll) همراهی كند. راك اندرولی
كه مرزها و قواعد بسياری را در ريتم و ضرب و ملودی، زبان و نحوه اجراء
و بكارگيری سازها، و نوع ترانه سرايی در هم ميشكست و به پيش ميرفت. ولی بهر حال، موسيقی
"جاز" ايرانی با نمونه هايی چون "مرگ قو"، "نسيم سرد مهرگان"، "كالسكه زرين"، "شب بود بيابان بود" و....، يك حركت به جلو محسوب میشد
و با وجود محافظه كاريهايش، راه موسيقی نوين پاپ را باز كرد.
پيش از آنكه به ظهور موسيقی پاپ ايرانی
بپردازيم لازمست به چند مشخصه "جاز ايرانی" اشاره كنيم تا تغيير و تحولی
كه بعدا صورت گرفت را روشنتر درك كنيم:
يكم، ترانه ها جنبه اجتماعی
نداشت و حتی در تشبيه و استعاره هم به مسائل سياسی و اجتماعی
نزديك نمی شد. محافظه كاری و ترس عمومی كه ناشی
از فضای رخوت و سركوب بعد از كودتای آمريكايی 28 مرداد 1332 بود
بر صحنه موسيقی هم سايه افكنده بود. شايد اينجا و آنجا هنرمندی از
روزن اشعار فولكوريك تلاش اصيلی ميكرد تا زندگی و كار مردم را به دنيای ترانه
ها راه دهد ولی چنين آثاری واقعا انگشت شمار بود.
دوم، به لحاظ زبان و انگيزه های
طبقاتی، به غير از ترانه های فولكوريك كه رنگ و بوی دهقانی
داشتند، بيشتر اشعار نوعی افكار رمانتيك كهنه اشرافی را منعكس ميكرد كه به وصف اجزاء پيكر يار و فغان
از جفاكاريهايش مي پرداخت و نگاهی آشكارا فئودالی
به زن به مثابه مايملك مرد داشت.
سوم، ترانه های عاشقانه
بلااستثناء از زبان و نگاه مردانه حكايت ميكرد. وصف يار و شرح ناكاميها و رقابتها همه از جانب يك مرد
بود، حتی اگر يك خواننده زن اثر را ارائه ميداد. بطور كلی خوانندگان زن
بندرت در اين عرصه از موسيقی عرض اندام ميكردند و سرايندگان زن نيز هنوز به
صحنه نيامده بودند. اجرای چند ترانه دو صدايی در همين دوره، نقش كمرنگی
از زن بعنوان موجودی مستقل ارائه داد. موجودی كه منفعل و گنگ نبود و
با معشوق وارد گفت و گو ميشد، اما كماكان تحت سايه مرد قرار داشت. بعلاوه خصوصيت
كميك - تفريحی
اين نوع ترانه های دو صدايی كه معمولا با پايانی خوش (happy
end) همراه بود آنها را به آثاری
جنبی و غير جدی و بی تاثير تبديل میكرد.
چهارم، "خدا" در بخش اعظم ترانه ها حضور داشت.
خواه به صورت ملجاء و آخرين نقطه اتكاء كه ترانه سرا در اوج نوميدی و زخم
خوردگی از معشوق و روزگار به او پناه ميبرد، خواه به عنوان مسئول و تعيين
كننده اصلی سرنوشت انسانها كه آماج گلايه های شاعر قرار ميگرفت. در هر صورت، حضور قاطع "خدا" در بندها و ترجيع بندهای
ترانه ها بيان سلطه خرافه بود و خود بخود روح مثبت اعتراض و عصيان و تغيير را از
اين آثار سلب ميكرد.
پنجم، اين عرصه موسيقی نيز
مانند ساير عرصه ها از وجود آوازخوانان مولف خالی بود. اگر همتای
فرانسوی و ايتاليايی اين موسيقی با چهره هايی مشخص ميشد كه هم خواننده بودند و هم ترانه
سرا و آهنگساز، در ايران چنين نبود و خواننده حداكثر دستی هم به ساز داشت.
نبود خوانندگان مولف باعث ميشد كه بسياری ترانه ها گرفتار از هم گسيختگی
احساسی باشند، فرم و محتوا و نحوه اجرای آنها خوب جفت و جور نباشد و
نتيجتا آثاری غير موثر و ضعيف از آب درآيند. البته مهمترين نقص در اين
زمينه، جدايی فعاليت عوامل توليد ترانه از هم بود. هركس مثل كارمند يك اداره
مسئوليت خود را جدا از ديگری انجام ميداد و تبادل نظر و بحث و جدل و
تاثيرگذاری متقابلی بين چهار عامل (ترانه سرا، آهنگساز، تنظيم كننده و
خواننده) وجود نداشت. يا ضرورت اينكار احساس نمی شد و يا غرورو تعصب و انحصارطلبی
فئودالی نمی گذاشت كسی به حيطه شخصی ديگری راه
پيدا كند.
در سالهای پايانی دهه 1340، موج جديدی
در موسيقی سر بلند كرد كه سريعا رنگ و بوی ترانه ها را تغيير داد و
مخاطبان بسيار يافت. پيشگامان اين موج، جوانانی بودند كه ذهنشان با روحيه
شكست و رخوت گذشتگان همخوانی نداشت، با تحولاتی كه در موسيقی
غرب اتفاق می افتاد ناآشنا نبودند، و آنقدر جرات و اعتماد بنفس داشتند
كه رسالت دگرگون كردن فضای حاكم بر موسيقی روز مسلط بر راديو و بازار
صفحه را به دوش خود ببينند. اين پيشگامان از آسمان نازل نشده بودند. تافته های
جدا بافته ای نبودند كه "استعداد خدادادی" در روح و روانشان به امانت گذاشته
شده باشد. آنان محصول شرايط عينی و ذهنی مشخصی بودند. انديشه و
عملشان در حيطه فعاليت هنری - فرهنگی نيز تحت تاثير همان شرايط شكل گرفت و
تكامل يافت.
در آن روزها، بافت سنتی جامعه شهری دستخوش
تحولات ناگهانی و خرد كننده شده بود. موج مهاجرت ها بالا گرفته بود و شهرها
می رفتند تا به بادكنكهای آماده تركيدن تبديل شوند. رشد روابط سرمايه
داری و فعال شدن بازار كار در شهرها، ضرباهنگ زندگی مردم را تغيير
داده و سريعتر كرده بود. توده های مهاجر اينجا و آنجا سر می كشيدند و به دنبال كار می دويدند، زنان در شمار گسترده پا از
دايره تنگ خانه بيرون گذاشته بودند تا جذب زندگی اجتماعی شوند. چشم جوانان محصل و
دانشجو به دنيای پيرامون و انتخابهای گوناگون گشوده شده بود، خرده
سرمايه داران می دويدند تا شايد بتوانند خود را بالا بكشند و زودتر پول
پارو كنند، ثروتمندان فئودال نيز هيكل خود را از روی مخده ها تكان داده
بودند تا ثروت و املاكشان را به سرمايه تبديل كنند. شرايطی بوجود آمده بود
كه ديگر "دلی دلی" موسيقی فرتوت و از پا افتاده سنتی پاسخگويش
نبود.
پيشگامان موسيقی پاپ، ذهنيت سياسی و آگاهی
اجتماعی داشتند. اينان آهنگسازان، ترانه سرايان و خوانندگان جوانی
بودند كه هر يك به درجه ای در جبهه مخالفت با نظام استبدادی حاكم
ايستاده بودند. با خفقان و سركوب و سانسور سر سازگاری نداشتند. خود را با
روشنفكران انقلابی آن سالها كه آتش مبارزه مسلحانه عليه رژيم سلطنتی
را افروخته بودند همخون و همسنگر احساس می كردند. بعضی شان وقايع مبارزاتی و انقلابی
و آرمانگرايانه در ساير كشورها را دنبال می كردند و از ويتنام، فلسطين، انقلاب
فرهنگی در چين، جنبش انقلابی دهه 1960 در غرب منجمله جنبش سياهان و
جنبش ضد جنگ در آمريكا، روحيه و الهام و آرمان می گرفتند. اكثرشان بيتل ها، پينك
فلويد، باب ديلان، چپلين، دورز، تئودوراكيس و بسياری آواهای ديگر را
تجربه كرده بودند. همين ذهنيت و آگاهی بود كه به آثار آن دوره، خلاقيت و
شادابی می بخشيد و روح اعتراض و عصيان را در مخاطبان تقويت ميكرد. نسل جوان و تشنه در پس واژه ها
و تشبيهات، آكوردها، زخمه ها (riffs)
و ضرب ها (beats)، پيامی
متفاوت جستجو ميكرد و آن را می يافت. ترانه ها حتی آنجا كه نوميدی و ابهام
را بازتاب ميداد، خشم و استيصالی را در خود نهفته داشت كه از
نارضايتی اجتماعی حكايت ميكرد. كلام عاشقانه، رنگ و بوی نو و زمينی
داشت و بيگانه با موقعيت و زندگی اجتماعی گويندگانش نبود. جنبه شخصی
جدايها و رنجهايی كه در رگ ترانه جاری شده بود به راحتی می توانست رنگ ببازد و بعنوان يك درد
مشترك و جمعی تعبير شود. "بوی گندم"، "جمعه"، "تو بارونی"، "خونه"، "بن بست"، "دو پنجره"، "تنگنا"، "دو ماهی"، "رودخونه ها"، "آينه"، "ياور هميشه مومن"، "پرنده"، "نماز" (كه در همان زمان شاه تحت فشار آخوندها به "نياز" تغيير يافت) و.... در چنان حال و هوايی آفريده شد. در
روزهای انقلاب 57، موسيقی پاپ كه ديگر قيد و بند سانسور را به هيچ ميگرفت با زبانی فاش و مستقيم به
خيابان آمد و استعاره و نمادگرايی جای خود را به شور و شعار داد. "گفتنيها كم نيست"، "وطن پرنده پر در خون"، "سرودآوران سپيده"،"شياد" و... محصول همان روزهاست. با استقرار رژيم جمهوری
اسلامی بر يك دوره درخشان از شكوفايی و اوج گيری موسيقی
پاپ در ايران نقطه پايان گذاشته شد.
پيش از بررسی ادامه تغيير و تحولات در موسيقی
پاپ ايرانی لازمست اشاره ای داشته باشيم به خصوصيات مهم اين موسيقی تا مقطع انقلاب
1357:
يكم، مضامين اجتماعی و اشارات
مستقيم و غيرمستقيم سياسی ضدرژيمی به ترانه های روز راه يافت.
اين مضامين عمدتا از دريچه موضوعات و شخصيتهای نمادين و استعاره ها مطرح می شد. اما با وجود اينكه دنيا دستخوش
تلاطم انقلابی بزرگی بود، مبارزات بين المللی به موضوع ترانه ها
تبديل نشد. طرز تفكر ناسيوناليستی هنرمندان بی آنكه مستقيما به زبان
آيد، نمی گذاشت كه همبستگی بين المللی و روحيه انترناسيوناليستی
به ترانه ها راه يابد. در ميان صدها ترانه در آن سالها، ’ای شرقی
غمگين’ كه از جنگ رهائيبخش مردم ويتنام الهام گرفته بود، يك استثناء محسوب می شد. بطور كلی بينش غالب بر
ترانه های پاپ، گرايشات و تمايلات روشنفكران طبقات ميانی (خرده
بورژوازی و بورژوازی متوسط شهرنشين) را منعكس ميكرد. گرايشاتی كه از خوشبينی
و مبارزه جويی تا نوميدی و استيصال را شامل می شد.
دوم، در ترانه سرايی پاپ، رجوع
به قطعات فولكلوريك بسيار كم بود. زيرا اين قطعات، مضامينی محدود و قديمی
را در بر داشت كه از موضوعات روز و جديد شهری دور بود. بدين ترتيب، كار و
زندگی و مبارزه توده های فرودست و فقير جامعه حتی از مجرای
فولكلور هم نتوانست به دنيای پاپ راه يابد. موسيقی پاپ دهه 1340 و
1350 در زمينه تاثيرگذاری بر كارگران و قشرهای پايينی جامعه شهری
يك گام از ترانه های موسوم به كوچه بازاری عقب بود. (يعنی همان
ترانه های تاكسی و اتوبوس های بين شهری كه لحن و حال و
هوای محرومان و تهيدستان جامعه را بيان میكرد و زبانی لومپن
گونه داشت.)
سوم، بينش حاكم بر اكثر ترانه ها
كماكان مردانه بود، نه رنج و خشم زنان نسبت به روابط مردسالارانه و پدرسالارانه را
بيان ميكرد و نه به
رويای رهايی زنان پر و بال ميداد. هرچند اينجا و آنجا ترانه هايی كه رابطه عاطفی
را از زبان يك زن بيان كند يا بازتاب نگاهی مشترك به يك مسئله باشد ساخته
شد. "همخونه"، "مرد من"، "طلاق"، "دو ماهی" و... از آن جمله بود. محيط كار هم كماكان در تسلط مردان
باقی مانده بود. آهنگسازان و تنظيم كنندگان همه مرد بودند. تعداد زنان ترانه
سرا اندك بود. زنان هنرمند جای خود را بيشتر در خوانندگی می ديدند و می جستند.
چهارم، نقش و حضور خدا در متن ترانه
ها كمتر شد. اما كماكان دست سرنوشت و تقدير، مضمون بسياری از آثار را رقم ميزد. البته در اين دوره ترانه های
موثر و خوبی هم توليد شد كه به نيروی انسان دل بسته بود و خواسته های واقعی و زمينی را ديگر
از آسمان و قدرتهای ناموجود و خيالی طلب نميكرد.
پنجم، بذر كار گروهی (team work)
در موسيقی پاپ افشانده شد و كيفيت و عمق و تاثير آثار را افزايش داد. چند
هنرمند جوان و روشن بين، مبتكر اينكار شدند. آنان بعنوان عوامل توليد موسيقی
بر سر مضمون و موضوع، فرم و محتوا، شعر و ملودی، به بحث و جدل و تبادل نظر می پرداختند. رفاقت و همفكری و
همدلی را در ميان خود تقويت ميكردند. يكديگر را از وقايع و اخبار پشت پرده (چه در
زمينه كاری و سياستهای رسمی دستگاه حاكم در مورد هنرمندان و
رسانه ها، چه در مورد جنايات رژيم، وقايع مبارزاتی و فداكاری مبارزان)
مطلع می ساختند. آنان انگيزه هايی بالاتر از سود مادی
يا شهرت شخصی داشتند و نسبت به مردم احساس تعهد ميكردند. بارها پيش می آمد كه جرقه توليد يك ترانه را اعدام
يك انقلابی، مشاهده تيره روزی و فقر توده ها، يا اطلاع از يك واقعه
دلخراش اجتماعی ميزد.
حاكم شدن رژيم ارتجاع مذهبی با هجوم افكار و
باورهای قرون وسطايی حاكمان جديد به عرصه فرهنگ و هنر، قبضه كردن
رسانه ها و خانه نشين كردن شمار كثيری از هنرمندان همراه بود. در همان گام
اول، زنان از تك خوانی منع شدند و نقش آنان در عرصه خوانندگی به شركت
در گروه همسرايان محدود شد تا هيچكس فراموش نكند كه از ديدگاه اسلام، زن در همه
عرصه ها درجه دوم و تابع مرد است و حق ندارد صحنه ای را مستقلا اشغال كند.
از هفته ها پيش از بهمن 57، جريان مهاجرت آن بخش از دست اندركاران عرصه موسيقی
كه با رژيم گذشته دمساز بودند و در چارچوب ايدئولوژی و فرهنگ رسمی
ارتجاع سلطنتی به توليد هنری ميپرداختند، آغاز شده بود. اما
هنرمندان مردمی منجمله پيشروان موسيقی پاپ كه با انقلاب همراه بودند،
ماندند و ناباورانه سر بريدن انقلاب و دفن اميدها و آرزوهای مردم بدست رژيم
اسلامی را به چشم ديدند. آنان نيز مثل هزاران هزار ديگر خشمگين شدند، دست به
مقاومت زدند، شكست خوردند، و گيج و نوميد عقب نشستند. در روزهای عقب نشينی
و به خون كشيده شدن انقلاب، تك ترانه هايی مانند "لالا لالا ديگه بسه" كه فريب نخوردن و مقاومت كردن را
نهيب ميزد، ناشنيده
ماند. تعجب نداشت كه چنين ترانه هايی از جنبش انقلابی كردستان الهام می گرفت كه سنگر استوار انقلابی
مردم بود و سلاح بر كف در مقابل موج ارتجاع مذهبی حاكم مقاومت ميكرد. كمی بعد سر و كله "يار دبستانی من" پيدا شد كه پوشيده تر بود و در پيله
روزهای جنگ در امان ماند، تا سالها بعد در هوای خيزش نسلی ديگر
پر زند.
با تثبيت خونين جمهوری اسلامی، موسيقی
پاپ هم به خارج از كشور كوچ كرد. نخست موج حسرت گرايی آمد. آنان كه قبل از
انقلاب، صاحب مال و منال يا موقعيت ممتازی در جامعه بودند، حسرت زندگی
و امكانات گذشته را ميخوردند. غربت زدگان ناسيوناليست، حسرت خاك وطن را. و
مبارزان و همپايان انقلاب، حسرت ياران جانباخته و فرصتهايی كه برای
دگرگون كردن جامعه كهنه و رهايی توده های مردم از دست رفته بود. و همه
اين روحيات در ترانه های تبعيد و مهاجرت تجسم می يافت. هنرمندان پيشرو و پيشگام موسيقی
پاپ، زخم خورده و گيج سر بودند. اما همه دردشان اين نبود. آنان، بر سر آرمانهايشان
دچار شك و ترديد شده بودند. نوگرايی، اعتراض و مبارزه جويی در آثارشان
از نفس می افتاد. راه های ارتباط با مخاطبان موسيقی
پاپ در ايران به نظر بسته می آمد. بر كشور، جنگ خانمانسوز و ويرانگر حاكم بود و سركوب و خفقان. بازار موسيقی
در خارج از كشور نيز در كنترل سرمايه گذاران گريخته از انقلاب مردم قرار داشت. سمت
و سوی اين بازار با سليقه كسانی تعيين ميشد كه ميخواستند فرهنگ و هنر رسمی و
حاكم در ايران قبل از 1357 را بازتوليد كنند. خريداران عمده بازار نيز همانها
بودند كه در غربت دستشان به دهانشان ميرسيد. اينان يا برای ميهمانيها و جشنهايشان، به موسيقی
دلخوشكنك و بيخيال نياز داشتند و يا برای اشك ريختن های
حسرت بارشان به موسيقی حسرتی و منفعل و عرفان زده. زير منگنه نوميدی
و بيباوری
به آرمان و فشار بازار، جمع پيشگامان از هم گسست. فاصله ها بيشتر شد. ديگر دستها
به قلم نمی رفت، يا اگر می رفت آن ملودی را نمی نوشت و آن ترانه را نمی سرود كه نيازش بود.
اما هنوز اميد باقی بود! چرا كه مخاطبان موسيقی
پاپ فقط به اين گروه كوچك مرفه و بدسليقه محدود نماند. صدها هزار جوان از آتش جنگ
ارتجاعی ميگريختند و در كشورهای مختلف پناه ميگرفتند. نيازهای فرهنگی
و روحی اينان چگونه بايد جواب داده ميشد؟ در ايران نيز گوشها انتظار ترانه
ها را ميكشيد. و
ترانه كه ديوار و سيم خاردار نميدانست، از هزار مجرا خود را به بساط های كوچه و
خيابان مِيرساند و قبل
از اينكه گزمگان بخود آيند، بر زبانها جاری ميشد. بخش بزرگی از اين
ترانه ها در رديف "پاپ لس آنجلسی" بودند با همان مضمون سطحی و
الكيخوش و مبتذلش. اما در اين ميان، آثار متفاوت و موثری هم توليد شد، به
گوش مردم رسيد و در دل آنان جای گرفت. "نون و پنير و سبزی"،"نازنين"، "خانه سرخ"، "جنگل جاری"، "خورشيد خانوم"، "مرا به خانه ام ببر"، "بادباك" و... از آن جمله بودند. به يك كلام،
ترانه های پاپ محصول خارج آمدند، به سرعت رواج يافتند و مهر شكست بر پيشانی
فرهنگ نوحه و گريه كوبيدند.
جمهوری اسلامی قافيه را باخته بود. آنچه
رسانه های رژيم ميخواستند به نام آثار فرهنگی و هنری به خورد
مردم دهند، نه فقط كسی را جذب نميكرد بلكه تنفرانگيز بود و پس ميزد. جوانان،
حتی فرزندان حكومتيان، رغبتی به "هنر اسلامی" نداشتند. اين مسئله از نظر طراحان
سياستهای امنيتی رژيم، يك خطر
محسوب ميشد و چاره ميطلبيد. اينان كه از اوايل دهه 1370، در حال كپيه برداری
از خودآموزهای اف. بی. آی (دفتر تحقيقات فدرال آمريكا) در مورد
خطرات امنيتی و چگونگی مقابله با آن بودند، در اين زمينه هم تلاش
كردند از پدرخوانده های آمريكايی خود تقليد كنند. بر مبنای بحث
مسئولين امنيت داخلی آمريكا، سه روش رويارويی با خطرات امنيتی
وجود دارد. يكم، شناسايی و پيشگيری قبل از وقوع خطر. دوم، سركوب بعد
از ظهور خطر. سوم، جذب و هضم خطر و دگرگون كردن ماهيت آن از يك عامل منفی به
عاملی مثبت برای نظام حاكم. يك نمونه از روش سوم، برخورد دستگاه فرهنگی
حاكم آمريكا به آن شاخه هايی از موسيقی است كه بعنوان يك شكل هنری
اعتراضی و ضد سيستم پا به صحنه ميگذارد و به همين خاطر سريعا در بين توده های
محروم آن كشور رواج مييابد. سياستگذاران فرهنگی و صاحبان "صنايع سرگرمی" (entertainment
industries) به جای اينكه به سركوب
مستقيم و بايكوت كردن اين نوع موسيقی دست بزنند، فرم و قالبش را ميگيرند،
مضمونش را تغيير ميدهند، پيشگامانش را اگر توانستند ميخرند و فاسد ميكنند، و اگر
نتوانستند به حاشيه ميرانند و ساكتشان ميكنند، و از آثار منحطی كه بر مبنای
اين سياست توليد ميشود به مثابه ابزار ترويج ايدئولوژی و ارزشها و افكار خود
در بين مردم استفاده ميكنند. جمهوری اسلامی هم تصميم گرفت همين كار را
با موسيقی پاپ بكند تا شايد بتواند آب رفته را به جوی بازگرداند و ذهن
جوانان را با آنچه خود ميخواهد پر كند.
اين چنين بود كه ناگهان سر و كله موسيقی پاپ ناقص
الخلقه به صدا و سيمای جمهوری اسلامی باز شد. پاپ، ديگر "طاغوتی" و حرام نبود. جوانانی كه
مجبور بودند در پستوی خانه ها و كنج زيرزمين ها برای دل خود موسيقی
پاپ بزنند و تمرين كنند با احتياط از خانه بيرون آمدند. اما خط قرمزها مشخصی
وجود داشت كه شوخی بردار نبود. مضمون مبارزه و مقاومت و اعتراض عليه نظم
موجود به هر شكل و با هر تعبير و استعاره قدغن! پرده برداشتن از بيعدالتيها و مصائب
جامعه طبقاتی قدغن! بيان خواسته های برابری جويانه زنان و
احساسات و عواطف زنانه قدغن! اعلام حاكميت انسان بر سرنوشت خود و افشای
خرافه قدغن! شرح دل سپردنها و روابط عاطفی ملموس و واقعی بين زن و مرد
قدغن! بر طبق مقررات دستگاه سركوب و سانسور فرهنگی در جمهوری اسلامی،
هنرمندان حق دارند ترانه سياسی و اجتماعی بسازند به شرط اينكه سياستهای
روز جمهوری اسلامی را تبليغ كند. در وصف "زيبايی و عظمت" جنگ ارتجاعی باشد. وطن و امت
اسلامی را ستايش كند، به شيوه ناسيوناليست - فاشيستها آن را به عرش ببرد و برتر
از مردم ساير كشورها جلوه دهد. از عشق نگويد مگر آنكه عشق عرفانی باشد، عشق
به خدا و پيغمبر و ائمه اطهار. به جنس
مخالف ابراز علاقه نكند مگر كمرنگ و بی شور و شر و به شيوه بيمارگونه
افلاطونی.
موسيقی بيروح، مصنوعی و بيتاثيری كه
امروز تحت عنوان موسيقی پاپ در ايران توليد و توزيع ميشود حاصل همين مقررات
و سياستگذاريهای ارتجاعی است. در اين ميدان، يك مشت خواننده و ترانه
سرا و آهنگساز فرصت طلب و منفعت جو هستند كه بر مبنای سفارش دستگاه فرهنگی
رژيم، "موسيقی پاپ" توليد ميكنند. مثلا
ميگويند در تبليغ نماز خواندن، ضرورت توكل به خدا، و يا در وصف نيروی
انتظامی، ترانه ای بسازيد كه حال و هوای ترانه های ابی
را داشته باشد! اينها هم ملوديهای شناخته شده آثار ديگران را ميدزدند، كلمات
و عبارات و تعابير بكار گرفته شده توسط ديگران را ميدزدند، و مضمونی ارتجاعی
را به آن ميآميزند. از اين مواد، چيز آشغالی ميسازند و تحويل ميدهند و پول
خوشخدمتيشان را ميگيرند. حتی نوحه خوانی و مداحی هم "پاپ" شده است! با آهنگ "سلطان قلبها" در مدح امام حسين ميخوانند.
اجتماعيترين محصول اين پاپ رسمی، ميتواند ترانه ای در حد "دلقك" باشد كه دلسوزی آبكی و بيمحتوايی به حال فقراست و در چارچوب
تفكر صدقه و قرض الحسنه ميگنجد. و سياسی ترينش ميتواند "خيابان خوابها" باشد كه حسرت ذوالفقارعلی را
ميخورد و در مقابل غارتگران بيت المال و ابن ملجم های امروز ميخواهد "شيعه واقعی" باشد.
در حاشيه اين ميدان، بقيه ايستاده اند كه اكثريتند.
جوانانی علاقمند اما بي امكانات. با استعداد اما قانع. آرمان
و رسالتی برای خود قائل نيستند. آرزويشان اينست كه پايشان به خارج از
ايران برسد و در آنجا آزادانه توليد كنند و به شهرت برسند. پيشگامان موسيقی
پاپ را ميستايند و معتقدند كه به گرد پای آنان هم نميرسند، اما خود حاضر نيستند نقش يك
پيشگام را در شرايط امروز بعهده بگيرند. به يك كلام، به محافظه كاری و
خودسانسوری معتاد شده اند. بعضيشان برای اينكه "مبتذل" نباشند و در ضمن گزگ بدست
سانسورچيان اسلامی ندهند، نقض غرض ميكنند و به دامان اشعار عرفانی و
تخدير كننده چند صد سال پيش آويزان ميشوند. جنس كهنه ای كه نيازهای
زمانه را جواب نميدهد در زرورق نو ميپيچند و عرضه ميكنند. يا اينكه به قول خودشان
برای فرار از "ابتذال لس آنجلسی" سر به كوه و بيابان ميگذارند و به
ترانه های بيخطر در وصف طبيعت و
بهار و امثالهم روی ميآورند.
ملوديهايشان هم نرم و كودكانه است كه ترانه های "برنامه كودك" را تداعی ميكند: خالی
از افت و خيزهای ناگهانی و تكان و شوك. خيلی كه بخواهند خطر
كنند و پيام سياسی به جامعه بدهند "ای ايران" را بازخوانی ميكنند يا در همان مضمون ناسيوناليستی
ترانه ميسازند كه به هيچكس بر نخورد. اگر هم
در ترانه هايشان حرفی از عشق و تمايلات عاطفی به ميان بيايد
آنقدر سر و دم بريده است كه آشكارا در مقابل ترانه ها و ويدئو كليپ های
اروتيك و تغزلی محصول خارج كم ميآورد و خريدار ندارد. در اين زمينه، حتی
خودشان هم ترجيح ميدهند به بازار پاپ خارج از كشور مراجعه كنند.
چنين شرايطی باعث شده كه جوانان صادق دست اندركار
موسيقی پاپ در ايران، از بن بست اين نوع موسيقی صحبت كنند. حرف اينان
از بحران و ركود مقطعی نيست، بلكه معتقدند كه پاپ در ايران به بن بست رسيده
است. واقعيت اينست كه "پاپ ايرانی" و نه فقط پاپ در ايران يك دوره
بحرانی را از سر ميگذارند. اين موسيقی برای تكامل و پشت سر
گذاشتن اين بحران، نياز به راهگشايی و نوگرايی در مضمون و فرم دارد. و
اين ميسر نخواهد شد مگر اينكه بار ديگر آثار اجتماعی، پيشرو، سنت شكن، جوان
و نوگرا به نوك پيكان موسيقی پاپ تبديل شود. خفقان و سانسور حاكم بر ايران،
بدون شك ميكوشد جلوی توليد و توزيع رسمی چنين آثاری را بگيرد.
اما راه های ديگری هم هست. جمهوری اسلامی نميتواند از
توليد ترانه های پاپ پيشرو جلوگيری كند، زيرا نميتواند راه انديشه
كردن و فعاليت ذهن خلاق هنرمند را ببندد. ميتوان اين آثار را در زيرزمين خلق كرد،
حتی به مرحله توليد رساند و محصول نهايی را به خارج از مرزها رساند تا
توزيع شود و دوباره به ايران بازگردد. ميتوان كلام و ملودی اينگونه ترانه ها
را به نحو مناسب بدست هنرمندان متعهد در خارج از كشور رساند تا با استفاده از
امكانات بيشتر و بكار گرفتن خلاقيت و تواناييهای خود، آن را اجراء كنند. مهم
اينست كه رسالت و تعهد اجتماعی از سوی هنرمند درك شود، و اين فقط
وظيفه هنرمندان مقيم ايران نيست. بخش مهمی
از بار گذر از بحران و سمت و سو دادن به اين حركت، همچنان بر دوش هنرمندان پيشگام
و پيشرو در خارج از كشور قرار دارد. عوامل مساعد برای چنين تحولی در
موسيقی پاپ ايران وجود دارد. موضوعات اجتماعی و سياسی كه زمينه
الهام و انگيزش هنرمندان مردمی باشد بيشمار است. ترانه سرايانی داريم
كه با تجربه ای چند ده ساله بر زبان و فن ويژه ترانه سرايی تسلط يافته
اند. حضور زنان در اين حيطه و نيز در نوازندگی و آهنگسازی هر چند
اندك، اما روزافزون است. ملودی و ريتم در پاپ ايرانی به علت ورود و
ادغام ملوديها و ريتمهای لاتينو و به درجه كمتری هيپ هاپ (hip
hop) و رپ (rap)
در آن، غنی تر و متنوعتر شده است. تجربه گرايی و ابداع در زبان ترانه
ببار نشسته و گاه تعابير و توصيفات خلاقانه و غافلگير كننده را به ارمغان آورده
است. "قدغن"، "طلوع كن"، "مردسالاری"، "بشكن"، "برهنگی"، "گل بيتا" و.... نمونه ای از همين تغييرات و پا محكم كردنها
است. آنچه ميماند باور به آرمان رهايی است كه بايد در ذهن و عمل كاركنان
عرصه هنر جای گيرد. پيشگامان، بايد آن را باز يابند و راهيان جوان، آن را
بشناسند. آنچه ميماند روحيه شورش و عصيان و اعتراض است كه بايد طبل ها را به صدا
در آورد، بر كليدها بكوبد، سيم ها را بلرزاند و پيكان ترانه را از چله تارهای
صوتی رها كند. جامعه، سفارش نوای نو ميدهد: "آهای! آهای! يكی
بياد يه شعر تازه تر بگه!"
* در اين نوشته نامی از هيچ خواننده يا
ترانه سرا و آهنگسازی برده نشده است. فقط نام ترانه ها گفته شده زيرا قصد
نوشته آفريدن آتوريته يا قضاوت در مورد افراد نيست. مضمون آثار مد نظر است. چه بسا
در آثار يك فرد مشخص هم ترانه های پيشرو پيدا شود و هم عقبگرا. اما ترانه
هايی كه نام برده شده بهر حال نام و نشان هنرمندان معينی را بر خود
دارد و اميد است با تاكيد بر ارزش و جايگاه اين ترانه ها، حق سازندگانشان هم ادا
شده باشد.
در رابطه با
مقاله فوق نظرات و پيشنهادات خود را ارسال داريد.
برای
تماس با نويسنده مقاله فوق مي توانيد با
اي ميل زير مکاتبه نمائيد.
Parvaz2005@hotmail.com
جنايت جنگي آمريكا در شهر فلوجه عراق و
مقاومت سرسختانه مردم دلاور آن
جنگ بين ارتش آمريكا و نيروهاي
مقاومت عراقي، در شهر 250 هزار نفره شهر فلوجه ادامه دارد. جنگ فلوجه تاثيرات
تعيين كننده در تشديد مقاومت مردم سراسر عراق عليه اشغالگران آمريكائي داشته است.
تحليلگران بين المللي، اوضاع عراق را "يك ويتنام ديگر براي آمريكا" مي خوانند. مقاومت مردم فلوجه "شوراي حكومتي عراق" را كاملا از اعتبار و مشروعيت
انداخت بطوريكه آمريكا مجبور شد آن را كنار بگذارد و طرح جديدي را كه سازمان ملل
براي توليد يك حكومت دست نشانده ارائه داده است قبول كند. اينهم شكست خواهد خورد!
جنايتهاي آمريكا در فلوجه ادامه
دارد. همه مي دانند كه ارتش آمريكا در فلوجه چه كرد و چه مي كند. با اين وجود،
سازمان ملل متحد و سازمانهاي بين المللي حقوق بشر خفقان گرفته اند. ارتش آمريكا از
روز 16 فروردين، شهر فلوجه را محاصره كرد، و بمدت چند روز همه راه هاي خروجي شهر
را بروي مردم بست و سپس از زمين و هوا با هواپيما، هليكوپتر، تانك و موشك همه جاي
شهر، بازار، بيمارستان، اماكن مسكوني، مساجد، و غيره را زير آتش گرفت. طبق آمار
مطبوعات بين المللي 600 نفر از مردم اين شهر كشته شدند كه 350 نفرشان كودك و زن مي
باشند. استاديوم ورزشي شهر تبديل به گورستان شد. با اين حال مقامات ارتش آمريكا
وقيحانه مدعي اند كه با موشكهاي "دقيق" فقط به هدفهاي نظامي چريكهاي عراقي شليك كرده اند.
ظاهرا حمله به شهر فلوجه به تلافي كشته شدن چهار مامور
امنيتي ارتش آمريكا (كه دولت آمريكا آنان را "مقاطعه كار خصوصي" مي خواند) شروع شد. اما تنبيه مردم
فلوجه از روز 26 مارس (6 فروردين) يعني چهار روز قبل از به كمين افتادن ماشين "مقاطعه كاران" شروع شده بود. در روز 6 فروردين "نيروي تجسس" ارتش آمريكا با ماشين هاي زره پوش و
تانك وارد شهر شدند. دو محله بسيار بزرگ را محاصره كردند و تمام راه هاي خروج را
بستند و شروع به شكستن در خانه هاي مردم و
دستگيري آنان كردند. سپس شليك شروع شد و پس از آن به مدت يكروز تمام شهر بمباران شد. در
اين روز 9 نفر از مردم شهر كشته و صدها نفر زخمي شدند. پس از 4 روز سربازان در پناه ماشين هاي زره پوش خود در خيابانها براه افتادند و به تهديد اهالي شهر پرداختند كه: دست از مقاومت بكشيد يا
اينكه شهر را با خاك يكسان مي كنيم!
در روز 12 فروردين سه ماشين حامل آمريكائي هاي تا دندان
مسلح، به كمين نيروهاي مقاومت شهر فلوجه افتاد. يكي از ماشين ها از مهلكه فرار كرد
اما سرنشينان دو ماشين ديگر آتش گرفته و سوختند. اين عمليات موفقيت آميز، مردم درد
كشيده و فقير شهر فلوجه را كه در محاصره غول پيكرترين و بيرحم ترين ارتش دنيايند،
غرق شادي و سرور كرد؛ سرمستي آنان از پيروزي بر دشمن بر صفحات تلويزيونها ظاهر شد
و همه ستمديدگان جهان را مسرور كرد.
پس از اين واقعه ارتش آمريكا به جنگ عليه تمام شهر فلوجه
دست زد. جنگ نابرابر و زبونانه اي كه هنوز ادامه دارد. جورج بوش در يك پيام
راديوئي مردم فلوجه را دشمنان آزادي و دموكراسي خواند و گفت: «عمليات قاطعانه ما
كماكان ادامه دارد… و نيروهاي ما
بلوك به بلوك كنترل شهر را در دست مي گيرند…اسرائي گرفته ايم و
در حال جمع كردن اطلاعات هستيم…
عمليات قاطعانه ما ادامه خواهد يافت تا حساب اين دشمنان دموكراسي را برسيم.»!!! (به نقل از روزنامه اينترنشنال هرالد تريبون- 12 آوريل
2004- صفحه 7)
اما "هر جا ستم است، مقاومت هم هست". نيروهاي مقاومت شهر فلوجه در مقابل
اين جنايت، دست بسته ننشستند. و با همان سلاح هاي ابتدائي خود در يك هفته بيش از
شصت سرباز آمريكائي را كشتند. اكثريت كشته شدگان فلوجه كودكان و زنان و افراد مسن، اما كشته هاي آمريكائي همه سربازان
ارتش و نظاميان هستند. مقاومت دليرانه مردم فلوجه حس همبستگي و تحسين ديگر مناطق
عراق را نيز برانگيخت بطوريكه بر خلاف ميل و نظر رهبران مذهبي مرتجع شيعه كه خود
را قيم مردم كرده اند، جوانان به ياري مردم شهر فلوجه شتافتند و شهرهاي شيعه نشين
جنوب عراق نيز به عمليات چريكي عليه ارتش آمريكا پرداختند. سربازان عراقي كه توسط
آمريكا تعليم يافته اند، از پيوستن به عمليات عليه شهر فلوجه سر باز مي زنند
بطوريكه تا كنون 200 تن از اين سربازان به اتهام "تمرد" توسط ارتش آمريكا دستگير و زنداني
شده اند.
تاريخچه فلوجه
سرويس خبري جهاني براي فتح (5 آوريل) تاريخچه مناسبات
ميان ارتش آمريكا و مردم فلوجه را چنين شرح مي دهد:
آمريكا، كشتار مردم فلوجه را در سال
1991 شروع كرد. بنا به به گفته مقامات آمريكائي، ارتش براي نشان دادن دقت در
عمليات پاكسازي، در خلال جنگ نخست آمريكا عليه عراق، با موشكهاي كروز بازار مملو
از جمعيت را در اين شهر هدف قرار داد. حداقل صد نفر از مردم كشته شدند. آمريكا
هرگز توضيح نداد كه چرا سلاح هاي كشتار جمعي خود را بسوي مردم بازار اين شهر شليك
كرد.
طي چند روز گذشته، مقامات آمريكائي سعي نموده اند با
توسل به اين ادعا كه فلوجه پايگاه صدام حسين است جنگ شان عليه مردم فلوجه
را توجيه كنند. اين دروغ است. چرا كه حكومت صدام هم شهر فلوجه را خطرناك بحساب مي آورد. كارگران كارخانه
ها، كشاورزان و ديگر فقرا، مانند اكثر عراقي ها، تحت ستم رژيمي بودند كه تا سال
1990 مورد حمايت آمريكا و ديگر قدرتهاي غربي بود. معروف است كه پيشنمازهاي شهر
فلوجه هميشه از آوردن نام صدام حسين در مراسم دعا خواني سر پيچي مي كردند.
جنگ مردم فلوجه با سربازان آمريكائي، از آوريل سال
گذشته، يعني درست چند روز پس از آنكه متجاوزين آمريكائي "پيروزي" خود را در اشغال عراق اعلام كردند،
شروع شد. لشكر مستقر در فلوجه ساختمان مدرسه اين شهر را اشغال كرده و بساط خود را
در آنجا پهن كرد.وقتي كه دانش آموزان و والدينشان جمع شده و از سربازان آمريكائي
خواستند كه مدرسه را تخليه كنند تا مدرسه باز گشوده شود، سربازان جمعيت را به رگبار
بسته و بيست
دقيقه بروي مردم آتش گشودند. نه تنها كساني را كه در مقابلشان بود كشتند بلكه
جمعيتي را كه فرار ميكرد دنبال كرده و هر كس را گير آوردند، كشتند…
اين است داستان فلوجه.
اما "مقاطعه كاران خصوصي" كه در كمين گذاري فلوجه كشته شدند
چه كساني بودند؟
مقاطعه كاران امنيتي در عراق مشغول
ساختن جامعه مدني!
پس از اينكه نيروهاي مقاومت فلوجه براي كاروان پاترول "مقاطعه كاران" كمين گذاشته و چهار تن از آنان را
كشتند، تا چند روز دولت آمريكا تبليغات كر كننده براه انداخت كه چريكهاي فلوجه "مقاطعه كاران غير نظامي" را به قتل رسانده اند". تا چندين روز دولت آمريكا از آشكار
كردن هويت اين "مقاطعه كاران" پرهيز كرد. مردم فلوجه در مصاحبه با خبرنگاران خارجي
قسم مي خوردند كه اين "غير نظاميان" مامورين مخفي ارتش آمريكا بودند و درحال انجام ماموريت براي ارتش آمريكا
بودند. اما هيچكس حرف آنها را باور نمي كرد. تا اينكه بالاخره راز كثيف آشكار شد و
به يكباره داستان حيرت انگيز دهها شركت خصوصي نظامي و امنيتي كه با حمايت دولت
آمريكا بوجود آمده اند، و مركز صدور آدمكشان و شكنجه گران حرفه اي به اقصي نقاط
جهان مي باشند، افشا شد.
اين شركتهاي خصوصي طرف قرارداد ارتش
آمريكا هستند و ارتش آمريكا بخشي از كارهاي نظامي و امنيتي خود را از طريق آنان
پيش مي برد. كاركنان اين شركتهاي "مقاطعه كاري" كماندوهاي تعليم يافته مي باشند كه هر يك حداقل به مدت
سه سال در نيروهاي نخبه ارتش آمريكا خدمت كرده اند. در حال حاضر تعداد اين "مقاطعه كاران" در عراق به 15 هزار نفر مي رسد. يكي
از اين شركتها "بلك واتر" نام دارد. اين شركت در تبليغات سايت اينترنتي خود مي
نويسد: "ما داراي شبكه جهاني هستيم و براي
قرن بيست و يكم آموزش و راه حلهاي تاكتيكي ارائه مي دهيم. مشتريان ما سازمان هاي
اجراي قانون در سطح حكومت فدرال (آمريكا)، وزارت دفاع (آمريكا)، وزارت امور خارجه
(آمريكا)، نهادهاي حمل و نقل، نهادهاي دولتي و محلي سراسر كشور، شركتهاي چند مليتي
و كشورهاي دوست در سراسر جهان مي باشند." شركت بلاك واتر يك ارتش خصوصي مزدور است كه از نزديك به
مراكز قدرت در آمريكا وابسته است. يكي از اداره هاي مركزي آن نزديك مقر سازمان سيا
در ويرجينيا مي باشد. پايگاه نظامي تعليمات كماندوئي آن محوطه اي به مساحت 5 هزار آكر است و مجهز به
آخرين تجهيزات نظامي ضروري است. در سال 2002 قراردادي به مبلغ 7ر35 ميليون دلار از
نيروي دريائي ارتش آمريكا براي تعليم پرسنل آن دريافت كرد. اما كار اصلي بلاك واتر
فرستادن ارتش خصوصي خودش به ماموريتهاي مختلف و بين المللي است. فقط افراد نخبه
ارتش و پليس و نيروي دريائي و تفنگداران دريائی آمريكا را استخدام مي كند. اخيرا به
استخدام و تعليم كماندوهاي رژيم پينوشه شيلي پرداخته است. يكي ديگر از ارتش هاي
خصوصي آمريكا، شركتي بنام "شركت منابع حرفه اي نظامي" (Military Professional Resources Inc)
است. اين شركت مي گويد كه 12500 متخصص كهنه كار در زمينه هاي عمليات هسته اي، حملات
زير دريائي و غيره دارد. و عهده دار مشاغلي همچون تقويت امنيت پايگاه هاي نظامي
آمريكا در كره، تعليم ارتش هاي خارجي در كويت و آفريقاي جنوبي و غيره است. رئيس
اين شركت ژنرال بازنشسته آمريكا كارل وونو مي باشد كه در جريان جنگ اول آمريكا
عليه عراق و حمله به پاناما رئيس ستاد فرماندهي نيروهاي نظامي آمريكا بود. همسر
تام داشل (رئيس فراكسيون حزب دموكرات آمريكا در سنا) يكي از لابي ها (واسطه هاي) اين شركت در مذاكره با
نمايندگان كنگره آمريكا مي باشد. (به نقل از
ماهنامه Mother Jones
شماره مه - ژوئن سال 2003)
معاملات اين ارتش هاي خصوصي بالغ بر صد ميليار دلار در
سال است. اغلب اين ارتش هاي خصوصي وابسته به شركتهاي معظم آمريكائي مانند هالي
برتون، دين كورپ، لاكهيد، گرومن و ريتون مي باشند. اين كمپانيها، صنايع نظامي
آمريكا را در اختيار دارند. ديك چني كه معاون جورج بوش مي باشد قبل از رئيس جمهور
شدن جورج بوش، رئيس شركت هالي برتون بود. شركتهائي كه قبلا فقط بمب افكن و اسلحه
توليد مي كردند اكنون بخش "ارائه خدمات" در زمينه حملات نظامي را نيز بعهده گرفته اند. مشخصا
اين شركتها در كلمبيا به جنگ با چريكهاي آن كشور مشغولند. اكنون ارتش آمريكا
بسياري از ماموريتهاي بين المللي خود را از طريق اين "مقاطعه كاران" انجام مي دهد. به اين ترتيب وقتي كه
نيروهاي نظامي غير رسمي آمريكا مرتكب جنايتهاي جنگي (مانند قتل عام اهالي غير
نظامي) و زير پا گذاشتن قوانين جنگي معاهده بين المللي ژنو مي شوند، دولت آمريكا مي تواند گريبان
خود را خلاص كند و بگويد "مقاطعه كار خصوصي" اند!
(تمام
اطلاعات بالا به نقل از نشريه كارگر انقلابي مي باشد. نشريه شماره 1236- 11 آوريل 2004)
مقتدا صدر، آخوند شيعه نجف، سگ كيست؟
همزمان با محاصره شهر فلوجه و آغاز جنگ شديد ميان
نيروهاي مقاومت شهر و ارتش آمريكا، يكي از آخوندهاي شيعه به نام مقتدا صدر به ارتش
لمپن خود كه نامش ميليشياي "المهدي" است فراخوان "قيام" داد. اين واقعه به يقين مشكوك بود و هدفش منحرف كردن
افكار عمومي جهان از جنايتي كه در فلوجه رخ مي داد و ممانعت از وحدت جوانان مبارز
مناطق شيعه با نيروهاي مقاومت فلوجه بود. (به اطلاعيه حزب با عنوان "از دهان رفسنجاني كثافت بيرون مي آيد"، رجوع كنيد). اما، تمام ماجرا به ضد
خود تبديل شد. رهبران مذهبي شيعه كه عليه مقاومت ضد امپرياليستي مردم عراق لجن
پراكني مي كنند، و در ميان خودشان مانند باندهاي مافيائي بر سر قدرت بروي يكديگر
چنگ و دندان مي كشند، بشدت در ميان توده هاي مردم مناطق شيعه نشين، بخصوص
دانشجويان و دانش آموزان، كه از اشغال كشورشان توسط آمريكا و نيروهاي اتئلاف به
ستوه آمده اند، بي اعتبار شده اند.
تا آنجا كه به شخص مقتدا صدر بر ميگردد، وي و همپالگي
هايش فقط يك تقاضا از آمريكا دارند و آن اينكه بخاطر به قتل رساندن يك آخوند شيعه
ديگر به نام خوئي، از سوي مقامات آمريكائي تحت تعقيب قرار نگيرند و آن عده از
همدستان مقتدا صدر كه به اين جرم در زندان بسر مي برند آزاد شوند. خوئي، آخوندي
بود كه پس از اشغال عراق، انگليسي ها سوار بر هواپيماهاي نظامي از لندن به كويت و
سپس سوار بر تانك به نجف رساندند. اما چند روز پس از مستقر شدن در نجف توسط
طرفداران مقتدا صدر در مسجد امام علي به قتل رسيد. يعني جائي كه طبق باورهاي شيعه
نبايد كسي را كشت!
مقتدا صدر در نوامبر سال گذشته (5 ماه پيش) ضمن ابراز
چاكري، از آمريكا تقاضا كرد كه روابط بهتري با گروه وي برقرار كند. وي به نيروهاي
ائتلاف آمريكا در عراق پيام فرستاد كه: "به من اجازه دهيد در جلسات، سمينارها و اردوها و
كليساهاي شما شركت كنم. ما چشم براهيم و احساسات دوستانه اي نسبت به شما داريم.
عراقي ها آرزوي نيك بختي براي آمريكا دارند. تنها دشمنان عراق، صدام حسين و
طرفداران او هستند كه نيروهاي مخربي مي باشند."
(به نقل از پيام مقتدا صدر به نيروهاي
ائتلاف آمريكا در عراق -- گزارش راديو اروپاي آزاد-راديو آزادي به تاريخ 7 نوامبر
2003)
نيروهاي ارتجاعي شيعه در عراق و
مقامات امنيتي و نظامي آمريكا سخت در تلاشند كه مانع از شكل گيري وحدت ميان
مردم مناطق شيعه نشين و سني نشين شوند. ژنرال ريكاردو سانچز كه فرمانده ارتش
آمريكا در عراق است مي گويد، "خطر آنطور كه بنظر مي آيد اين است كه احتمالا پيوند هائي
از سطوح پائين در ميان سني و شيعه در حال شكل گيري است. ما بايد خيلي سخت تلاش
كنيم كه اين وحدت از حد تاكتيكي فراتر نرود." (به
نقل از اينترنشنال هرالد تريبون- 9 آوريل 2004- صفحه 5)
واضح است كه بر خلاف ادعاهاي مقامات آمريكائي نه تنها
جنگ در عراق تمام نشده بلكه تازه شروع شده است: جنگ مردم عراق عليه قواي اشغالگر.
امپرياليسم آمريكا هنوز نتوانسته يك حكومت دست نشانده قدرتمند عراقي شكل دهد. و
حتا اگر بتواند چنين حكومتي را بوجود آورد، قواي نظاميش را از عراق بيرون نمي برد
زيرا عراق پايگاهي است براي پيشبرد طرح هاي آمريكا در خاورميانه و جمهوري هاي
آسيائي. اعلام تحويل قدرت در عراق به يك حكومت عراقي در خرداد ماه آينده دروغ و
تزويري بيش نيست. طرح آمريكا كم كردن از ظواهر
اشغال نظامي است. آمريكا قصد دارد تعداد قرارگاه هاي ارتش آمريكا را در بغداد از
26 به 8 برساند (البته اين بستگي به تكوين اوضاع دارد). بخش ديگري از طرح آمريكا
آن است كه بخشي از كار برقراري "امنيت" در عراق را به "مقاطعه كاران بخش خصوصي" يعني به ارتش هاي خصوصي آمريكائي
بسپارد. و صد البته تعليم و تربيت يك دستگاه امنيتي عراقي (پليس عراق) بخشي لاينفك
از ماجراست. هم اكنون آمريكا اين نيروهاي امنيتي را در اردن تعليم مي دهد. اگر اين
طرحها تحقق بيابد، آمريكا ارتش خود را به قرارگاه هاي بيرون شهرها خواهد كشيد و
اداره شهرها را به عراقي ها و "مقاطعه كاران بخش خصوصي" خواهد سپرد. تا آنجا كه به حفظ
ظواهر امر در رابطه با نگه داشتن ارتش
آمريكا در خاك عراق مربوط است، نقشه آنست كه پس از سي ام ژوئن (خرداد ماه آينده)
وقتي "حكومت عراقي" قدرت را در دست گرفت، از آمريكا رسما تقاضا كند كه ارتش
آمريكا را تا مدت نا معلومي در عراق نگه دارد. پس از دادن حكومت به دست يك "حكومت عراقي"، جنگ آمريكا عليه مردم عراق تحت
عنوان دفاع از حكومت مشروع عراق پيش خواهد رفت.
آمريكا صدها ميليون دلار بودجه به تعليم "نيروي پليس مخصوص" عراق اختصاص داده است. منظور از "نيروي پليس مخصوص" سازمان امنيت است كه كارش شكار
مخالفين سياسي و نيروهاي مقاومت خواهد بود. اين نيرو از هم اكنون در پايگاه هائي
در اردن تعليم مي بيند. اينها به انواع و اقسام وسائل جاسوسي در ميان مردم مجهز مي
شوند. انواع و اقسام شكنجه ها را تعليم مي بينند. انواع و اقسام روشهاي بيرون
كشيدن اطلاعات از قربانيان را مي آموزند. "راديو آزادي- راديو اروپاي آزاد" (كه متعلق به سازمان سيا مي باشد و
مركزش در پراگ است) از قول خبرگزاري رويتر گزارش داد كه در روز 6 آوريل (18
فروردين) كابينه بوش طي گزارشي به كنگره آمريكا اطلاع داد كه بخشي از بودجه مربوط
به تعليم ارتش عراق را به تعليم يك نيروي پليسي اختصاص خواهد داد. به اين ترتيب 65
ميليون دلار از بودجه تعليم ارتش و 20 مليون دلار از بودجه تعليم نگهبانان مرزي، و
8 ميليون دلار از بودجه حفاظت از اماكن را به تعليم اين نيروي پليس اختصاص خواهد
داد. همچنين 600 ميليون دلار براي اتمام پادگان تعليمات پليسي كه در اردن
در دست ساختمان است، و استقرار 700 آمريكائي كه مشاور امور پليسي و استاد اين حرفه
هستند، اختصاص مي دهد. مسئله بدينجا ختم نمي شود زيرا آمريكا و قدرتهاي
امپرياليستي اروپا برنامه هاي پليسي بسياري براي مردم عراق تدارك ديده اند. البته متوجه باشيد كه همه اينها
براي "آزاد كردن مردم عراق است و نه براي به بند كشيدن و شكنجه آنان". و متوجه باشيد كه سازمان امنيت و
پليس و پادگانهاي تعليماتي پليس در اردن براي تحكيم و
تكامل "جامعه مدنی" در كشورهاي خاورميانه است. اشتباه
نكنيد!
طرح هاي امنيتي آمريكا، بر انتخاب جانشين آينده پل برمر
نيز تاثير مي گذارد. پس از پل برمر فرماندار كنوني عراق، شخصي بنام نگرو پونته
سفير آمريكا در عراق خواهد شد. بر خلاف سفارتهاي معمولي، اين سفارتخانه آمريكا داراي
3000 كارمند خواهد بود! علت انتخاب نگروپونته به اين مقام آنست كه وي در سالهاي
1980 كه تمام كشورهاي آمريكاي لاتين را بحران سياسي فرا گرفته بود و جنبش هاي
چريكي در كشورهاي مختلف اوج گرفته بود، او سفير آمريكا در هندوراس بود. و از آنجا
عمليات ضد رژيم ساندنيست در نيكاراگوئه و شبه نظاميان ال سالوادور و گواتمالا را
در سركوب چريكهاي اين كشورها و ترور روستائيان هدايت مي كرد. با وجود آنكه وي از
سوي سازمان ملل متحد بخاطر نقض حقوق بشر در هندوراس و حمايت از رژيم هاي جنايتكار
آمريكاي لاتين زير سوال رفته است، اما جورج بوش وي را بعنوان سفير آمريكا در
سازمان ملل منصوب كرد. البته بايد متوجه باشيد كه نگروپونته قرار است به تقويت
نهادهاي "جامعه مدني" در عراق كمك كند و نه به قتل و ناپديد كردن مخالفين
آمريكا در عراق! اشتباه نكنيد،
نيات حسنه است!■
برگرفته از سرويس خبري جهاني براي
فتح-12 آوريل 2004
«قهر انقلابي عراق را در نورديده
است!» سرويس خبري آسوشيتدپرس با اين جمله موجز اوضاع عراق را به جهان مخابره كرد.
حتا آسوشيتدپرس، كه وابسته به دستگاه قدرت در آمريكاست، نتوانست به تقليد از
رامسفلد (وزير دفاع آمريكا) نيروهاي مقاومت شهر فلوجه و العنبر و رماديه را «يك
مشت دزد، تروريست، و اوباش» بنامد.
تا قبل از نبرد فلوجه (كه در نيمه دوم فروردين آغاز شد)
نيروهاي مقاومت عراق از محبوبيت و پشتيباني توده اي برخوردار بودند، اما تعداد
خودشان بسيار كم بود. هنوز اكثريت مردم عراق مردد بودند كه آيا بايد با اشغالگران
جنگيد يا نه. آيا مقاومت شانس پيروزي دارد يا خير. اما پس از جنگهاي اخير، يك
تغيير محسوس در روحيات توده هاي مردم شكل گرفته است. يكي از زنان اهل فلوجه به خبرنگاران
خارجي چنين گفت: «وقتي آمريكائي ها وارد شهر شدند، در اين شهر 50 چريك وجود داشت
اما الان تعدادشان به چند هزار نفر مي رسد.» خبرنگاران گزارش مي دهند كه عده اي از
اين چريكها، زن هستند. يك متخصص اهل فلوجه كه در يكي از سازمان هاي غير دولتي (ان
جي او) كار مي كند پس از مشاهده تيراندازي عامدانه سربازان آمريكائي به
آمبولانسها، تغيير موضع دادن خود را به يك خبرنگار چنين توصيف كرد: «من 47 سال
احمق و نادان بودم. به تمدن اروپا و آمريكا باور داشتم.»
در هفته گذشته، سربازان آمريكائي سه بار تلاش كردند كه
وارد شهر فلوجه شوند اما هر بار بيش از يك چهارم شهر را نتوانستند بگيرند و هرگز
نتوانستند به قلب پرجمعيت شهر نفوذ كنند. و بهر جا نفوذ كردند مجبور شدند وارد جنگ
شهري شوند. يعني دقيقا چيزي كه هنگام ورود به عراق، ارتش آمريكا بشدت از آن هراس
داشت. يكي از افسران بازنشسته ارتش چنين گفت: «بدترين شرايط زماني است كه ما مجبور
شويم وارد شهرها شويم زيرا در شهر از هيچيك از امتيازاتمان نمي توانيم استفاده
كنيم». منظور از «امتيازات» برتري تكنولوژيك و مهمات سنگين است. در جنگ شهري،
سربازان آمريكائي و نيروهاي مقاومت با فاصله بسيار كمي از يكديگر، درگير جنگ مي
شوند. و اينجاست كه ارتش آمريكا ديگر نمي تواند از برتري تكنولوژيك و مهمات سنگين
و بمب افكن و غيره استفاده كند.
علاوه بر اين، نيروهاي مقاومت خطوط ارتباطي و تاميناني
ارتش آمريكا را بارها قطع كرده و بخطر انداختند. اكثريت سربازان آمريكائي كه در دو
هفته گذشته كشته شده اند، در حملات نيروهاي مقاومت به كاروانهاي تاميناتي آنان
در فاصله ميان فلوجه و بغداد (كه با ماشين نيم ساعت است) و يا در سقوط هليكوپترهاي
باري با مرگ روبرو شدند. جنگ بخصوص در منطقه العنبر شكل حادي
بخود گرفت. العنبر در غرب فلوجه و ميان فلوجه و بغداد قرار داشته و 2ر1 ميليون نفر جمعيت دارد. در شهر رماديه نيز
يك نبرد حاد ميان آمريكائي ها و نيروهاي مقاومت در گرفت. در نتيجه راه ميان بغداد
و اردن كه مهمترين راه زميني تجاري عراق است بسته شد. كنترل اتوبانهاي ديگري كه
بغداد را به شمال و جنوب وصل مي كند نيز از دست آمريكائي ها خارج شد. سربازان ارتش
جديد عراق (كه تحت كنترل و تعليمات آمريكاست) همه پستهاي نگهباني خود را ترك كرده
و حتا برخي قبل از ترك عكس صدام را در پست خود چسباندند.
آمريكائي ها بطور همزمان كنترل كامل بغداد را نيز از كف
دادند. باري مك كافري كه در جنگ 1991 آمريكا عليه عراق ژنرال ارتش بود، گفت:
«مطلقا ضروري است كه كنترل بغداد را بدست آوريم و راه هاي ارتباطي را به طرف جنوب
و دريا باز كنيم. در غير اين صورت ما نمي توانيم موقعيت خود را حفظ كنيم.»
به همين دليل آمريكا تصميم گرفت كه با نيروهاي مقاومت
فلوجه يك آتش بس برقرار كند. هر چند آمريكا سعي كرد بگويد اين آتش بس را بدلايل انسان دوستانه قبول كرده است
كه مردم فلوجه بتوانند زخمي هايشان را بيرون ببرند. اما واقعيت آنست كه قبول آتش
بس براي اين بود كه بتواند خطوط ارتباطي اش را برقرار كند.
در حال حاضر ارتش آمريكا كارزارهاي بمباران هوائي فلوجه
را قطع كرده است اما تك تيراندازان، بيست و چهار ساعت مشغول كشتن هستند. اشغالگران
آمريكائي به برخي از زنان و كودكان شهر اجازه خروج دادند اما مردان جوان را در شهر
حبس كرده اند و اجازه خروج نمي دهند. تخليه شهر از زنان و كودكان براي آن است كه
يك قتل عام حسابي و قساوتمندانه براه انداخته و بعد با نشان دادن اجساد مردان جوان
بگويند كه همه شان چريك بودند. ارتش به سربازان دستور داده است كه بلااستثناء هر جواني را كه پس از تاريكي مي بينند بكشند،
چه مسلح باشند و چه نباشند.
همبستگي عمومي مردم بغداد با مردم شهر فلوجه بی نظير
بود. علاوه بر
تظاهراتها و اعتصابهاي گسترده در شهر، كاروانهاي كمك از بغداد به طرف فلوجا براه
افتاد. مردم فقير شهر آخرين جيره هاي غذائي خود را به شهر فلوجه فرستادند. در
بيمارستانها براي اهداي خون به زخمي هاي شهر فلوجه صف كشيدند. و عده زيادي از
جوانان براي پيوستن به نيروهاي مقاومت خود را به آنجا رساندند.
جنگ، شكافهاي درون نيروهاي اتئلاف آمريكا را عميق تر
كرد. زيرا كليه كشورهائي كه براي كمك به آمريكا، سرباز به عراق فرستاده اند،
عليرغم خواست مردم كشورشان اين كار را كرده اند. اغلب اين كشورها به مردمشان گفته
اند كه سربازانشان در عراق در هيچ ماموريت نظامي درگير نخواهند شد و فقط براي
«بازسازي عراق» به آنجا مي روند. بسياري از اين كشورها اعلام كرده اند كه
سربازانشان را از عراق خارج خواهند كرد. در عوض آمريكا اعلام كرد كه سربازان
بيشتري به عراق مي فرستد.
يكي از مقامات وزارت دفاع آمريكا گفت كه سربازان
آمريكائي در فلوجه در حال صعود به يك كوه آتشفشان زنده هستند. يكي از سربازان
مستقر در فلوجه به خبرنگاران گفت: «من نمي دانم آيا در اين نبرد پيروز شويم بهتر
است يا نشويم! چون اگر پيروز شويم مجبوريم شهر را اشغال كنيم و ما در اينكار تنها
هستيم (يعني نيروهاي ائتلاف حاضر نيستند اينكار را بكنند) و پس از اشغال شهر
دوباره جنگ شروع خواهد شد.» روزنامه نيويورك تايمز از قول يك افسر عاليرتبه گفت:
«ما مي توانيم اين ها (چريكهاي مقاومت) را بزنيم و عزممان را هم ثابت كرده ايم.
اما اگر نقشه سياسي پيشرفت نكند، پس
از اول ژوئيه هم مجبور خواهيم شد وارد اين جنگها بشويم، و شايد سپتامبر و شايد سال
ديگر هم در همين وضع باشيم.»
اما مقاومت مردم شهر فلوجه، «نقشه سياسي» آمريكا را نيز نقش بر آب كرد. تلاشهاي آمريكا در شكل دادن به يك
حكومت دست نشانده عراقي كه توانائي پيشبرد مقاصد امپرياليسم آمريكا را داشته باشد،
شكست خورده است. تمام احزاب و شخصيتهاي عراقی (چلبي، رهبران كرد، پاچاچي و غيره)
كه آمريكا اميد داشت بتواند به آنها اتكا كند، غرق ترس و نا اميدي اند و كاملاً خود را باخته اند.
رابطه مشخص ميان مسائل سياسي و نظامي
براي نيروهاي اشغالگر آمريكائي اينگونه است: آمريكا بر پايه «دكترين رامسفلد» در
عراق جلو رفت. دكترين رامسفلد اين است كه آمريكا مي تواند با يك نيروي نظامي
محدود، متشكل از واحدهاي بسيار متحرك و با قدرت آتش بسيار بالا، دشمنانش را نابود
كند بدون آنكه نگران پوشش دادن به خطوط تاميناتي، و جناحهاي عقب و كنارش باشد.
استراتژي فوق بر اين محاسبه (يا بر اين قمار) استوار است كه اگر ارتش آمريكا،
نيروهاي مقاومت را سخت درهم بكوبد، مقاومت تمام مي شود زيرا توده ها جاي چريكهاي
فعال را نمي گيرند. اما براي اينكه توده ها جاي چريكها را نگيرند، لازم است كه
پيروزي هاي نظامي قدرت اشغالگر آنان را قانع كند كه جنگيدن با اشغالگران بجائي نمي
رسد، بنابراين ارزش زحمت و فداكاري ندارد. مقاومت در فلوجه و در سراسر عراق، تركهاي
بزرگي در اين استراتژي سياسي ايجاد كرده است!▪
انقلاب يعنی
حل تضادها
مقاله ای
از پكن ريويو شماره 16، 16 آوريل 1971
نويسنده: لی
كيو تسای
كارگر كمپانی
تاسيسات مهندسی شيميائی در كی رين شماره يك
مقاله زير منعكس كننده روحيه و بينش كمونيستی كارگران در چين
سوسياليستی تحت رهبری مائوتسه دون است. چين سوسياليستی جامعه ای
بود كه در آن طبقه كارگر از طريق جنگ خلق، سلطه امپرياليسم، سرمايه داری
بوروكراتيك، فئوداليسم را سرنگون كرده و قدرت سياسی را به كف آورده بود. و
با اتكا به اين قدرت سياسي به دگرگون كردن همه عرصه هاي جامعه پرداخت. پرولتارياي چين با انجام يك "انقلاب در
انقلاب" كه به انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي معروف شد جامعه را هر چه
انقلابي تر و ساختمان سوسياليسم را هر چه عميق تر كرد.
اين مقاله نشان مي دهد كه يك كارگر آگاه و انقلابي چگونه بايد به خود، جامعه
و جهان نگاه كند و چگونه مداوما آگاهي خود را از علم كمونيسم بالا برده و با
استفاده از آن براي تغيير جهان عيني بكوشد. اين نگرش كاملا در تضاد با ديدگاه هاي
بورژوائي و خرده بورژوائي از طبقه كارگر و رسالت وي قرار دارد. ما به مناسبت اول
ماه مه اين مقاله را به كارگران انقلابي ايران تقديم مي كنيم تا با عزم و اراده و
پيگيری انقلاب پرولتری در ايران را تدارك ببينند. _ نشريه حقيقت
من يك كارگر لوله كش هستم و در سال 1958 مطالعه
آثار فلسفی صدر مائو را آغاز كردم.
و به انديشه فلسفي صدر مائو مسلح شدم، و بيش از ده سال آنرا بمثابه راهنماي خود در
سه جنبش انقلابي بزرگ ـ مبارزه طبقاتي، مبارزه براي توليد و تجربه علمي _ بكار بردم
و بر مشكلات زيادي غلبه يافته و خيلي از تضادها را در جاده ادامه انقلاب حل
كردم. از طريق عمل به اين درك رسيده ام كه انقلاب يعني حل تضادها. حل يك تضاد كوچك
بمعني يك پيروزي كوچك، حل يك تضاد بزرگ بمعني يك پيروزي بزرگ، و ادامه حل تضادها
بمعناي پيروزي هاي مستمر است.
با روحيه انقلابي تضادها را حل كنيم
من در كودكي، بعلت فقر شديد خانوادگي، تحصيلات
كمي داشتم. بنابراين وقتي شروع به مطالعه آثار فلسفي صدر مائو كردم با مشكلات
زيادي مواجه شدم. وقتي كسي ميگفت فلسفه براي اشخاصي با تحصيلات پائين قابل درك
نيست وآنرا فقط افراد تحصيل كرده ميتوانند مطالعه كنند هراسناك ميشدم. فكر
كردم" اين نميتواند حقيقت داشته باشد". "آثار صدر مائو براي
كارگران، دهقانان و سربازان نوشته شده است. اگر ما نتوانيم آنها را مطالعه كنيم،
پس چه كسي ميتواند؟" به حرفهاي دلسرد كننده آنها اهميتي نداده و به مطالعه
پرداخته وآنرا با عمل پيوند زدم. بعضي
مفاهيم اصلي در آثار فلسفي صدر مائو را ياد گرفته و بسياري حقايق انقلابي را فهميدم.
در مقاله در باره تضاد، صدر مائو بما آموخته است: "چيزي نيست كه تضاد نداشته باشد؛ بدون تضاد چيزي
وجود نخواهد داشت." با مطالعه اين آموزه هاي صدر مائو در پرتو
عمل انقلابي، من به درك عميقتري رسيدم كه
: در ميان مردم و در داخل حزب تضادها موجود هستند، و تمام جهان پر از تضاد است،
بدون آن هيچ چيزي وجود نخواهد داشت. بنابراين مسير انقلاب، حل بي وقفه تضاد ها
است.
در جامعه كهنه، ما كارگران همه داستان تلخ
رنجبار خانوادگي داشتيم. تحت رهبري صدر مائو وحزب كمونيست چين، مردم چين امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داري
بوروكرات كه بمثابه سه كوه بر شانه هايشان سنگيني ميكرد را سرنگون كردند. حل تضاد
بين مردم چين و اين سه دشمن، آزادي را براي ما به ارمغان آورد و ما ارباب خودمان
شديم. انقلاب به معني حل تضاد هاست و حل تضاد ها به مفهوم مبارزه است. وقتي كه يك
تضاد حل ميشود، انقلاب پيشروي كرده و جامعه ترقي ميكند. امروزه با پيروي از صدر
مائو و در ادامه انقلاب، ما در حال حل كردن تضاد هاي دوره انقلاب سوسياليستي و
پيشبرد انقلاب تا به آخر هستيم.
تضاد ها واقعيت
هاي عيني هستند. ما نبايستي در برخورد به تضاد ها كه در مسير انقلاب ظاهر ميشوند
منفعل باشيم، بلكه در حل آنها بايد برخوردي فعال داشته باشيم. در سال 1960،
تاسيسات شيميائي كي رين به ساختن چند برج مقاوم در مقابل اسيد با آهن ضد زنگ
وارداتي را آغاز كرده بود. وقتي رويزيونيستهاي شوروي قرارداد خود را لغو كرده و از
عرضه هر موادي خود داري كردند، پروژه هنوز تمام نشده بود. آنها فكر كردند كه از
اين راه ميتوانند ما را خفه كنند. ما بايد چه ميكرديم؟ صدر مائو بما مي آموزد: "ما ملت چين روح جنگيدن با دشمن تا آخرين قطره خون
وعزم پس گرفتن سرزمين از دست رفته مان از طريق تلاشهاي خودمان را داريم و قادريم
در ميان خانواده ملل روي پاي خود بايستيم." من بخود گفتم: "رويزيونيستهاي شوروي
قرارداد را لغو كرده اند، كه چه؟ ما بدون مواد آنها ادامه خواهيم داد ، و حتي
كارمان را بهتر انجام خواهيم داد! ما آهن ضد زنگ بكار ميبريم چون در مقابل اسيد
مقاوم است. آجر لعابي هم در مقابل اسيد مقاوم است، چرا نتوانيم آنرا جايگزين آهن
ضد زنگ نمائيم؟ پس آزمايشات زيادي را در امتحان آجر هاي لعابي كرديم و معلوم شد
اين آجرها با دوام و به صرفه تر هستند و دقيقا
اينها بدرد ما ميخورند. بهر حال، با حل يك تضاد، با تضاد ديگري روبرو شديم.
ساختمان برج دوار مقاوم در مقابل اسيد،
نيازمند تعداد زيادي آجر لعابي است كه بشكل مدور بريده شود. در ابتدا،
مقدار زيادي ضايعات بود چون هيچيك از آجرهائي كه بريديم، قابل مصرف نبود. آيا هيچ
راهي براي حل مشكل وجود نداشت؟ بعضي از كارگران كمي نگران بنظر مي رسيدند. من به
آنها دلداري دادم كه: "نگران نباشيد. جائيكه تضاد باشد، يك راه حل هم وجود
دارد. آيا ما در جايگزين كردن آجر لعابي بجاي آهن ضدزنگ پيروز نشده ايم؟ مطمئنا ما
راه حل تضاد جديدي كه از برش آجر لعابي ظهور كرده را خواهيم يافت."
پيشنهاد هاي زيادي شد، اما هيچكدام چه برش
با فلز يا برش با گاز نتوانست مسئله را حل كند. وقتي ما سعي كرديم اره بكار بريم
آنهم كار نكرد؛ وقتي دندانه اره كند ميشد بسختي بر سطح آجر اثر ميكرد. عده اي از
كارگران در اين موقعيت دلسرد شدند. آيا ما بايد شاخ گاو را بگيريم يا در مقابل
تضاد جديد تسليم شويم؟ با اتكاء به تفكر فلسفي صدر مائو، دانش جمعي مان را رويهم
گذاشتيم و بالاخره در ساختن يك ماشين برش آجر لعابي موفق شديم كه ميتوانست دهها
آجر را بدون هيچگونه ضايعه اي در يك آن ببرد.
اين ماشين، كه مشكل برش آجر لعابي را حل كرده
بود، نميتوانست كار برش لوله هاي لعابي را حل نمايد. در اين موقعيت بعضي ها اظهار
داشتند: " اجازه داده شود قبل از اينكه مشغول بكار شويم ابزار مورد نياز از
خارج وارد شود". من در اين مورد با همكارانم صحبت كردم، ما به توافق رسيديم
از آنجائي كه توانستيم راه بريدن آجرهاي لعابي را پيدا كنيم، مطمئنا ميتوانيم
ماشيني را بسازيم كه لوله هاي لعابي را نيز ببرد. با كاربرد همان اصول ما خودمان
شروع به ساختن كرديم. در عرض دو هفته ما دو عدد ماشين برش لوله هاي لعابي را بيرون
داديم كه قيمت تمام شده آن براي ما بسيار كم
بود و حال آنكه يك ماشين برش وارداتي از اين نوع ميتوانست 17000 يوان قيمت
داشته باشد. بعلاوه، ماشين ساخت ما ده بار كارآمدتر بود. اين ماشين قادر بود در
عرض سه دقيقه يك لوله را برش دهد در مقابل 30 دقيقه اي كه ماشين وارداتي بدان نياز
داشت. بدين طريق در همان حال به كارمان ادامه داده و روش هاي صحيح انجام كارها را
خوب وارسي كرده و تضاد ها را يكي پس از ديگري حل كرديم، و بزودي ساخت برج هاي
مقاوم در مقابل اسيد را به پايان رسانديم.
حل تضادها يك مبارزه است. هر جا كه مبارزه است
فداكاري هم لازم است. وقتيكه ما با تمام وجود نسبت به منافع عموم تعهد داشته باشيم
، در مبارزه براي تغيير جهان عيني از سختي ويا از مرگ نمی هراسيم، و فداكاري
براي آرمان انقلاب را افتخاري براي خود ميدانيم.
هنگام يك آزمايش علمي بر اثر حادثه دوچشمم صدمه
ديدند، و مرا براي معالجه به پكن فرستادند. وقتي كه در بيمارستان شنيدم تاسيسات
شيميائي بطور شديدي نياز به تعداد زيادي لوله زانوئي دارد، ولي هيچ اقدام مشخصی
در برآوردن نياز ها نشده است. اين خبر مرا ناآرام كرد. بدون ترديد يك بليط قطار
خريدم و به كارخانه ام برگشتم. وقتي به همكارانم از نياز فوري تاسيسات واهميت تهيه
لوله هاي زانوئي مورد نياز گفتم، آنها گفتند: "ما لوله هاي زانوئي طرح چيني
خواهيم ساخت و براي صدر مائو افتخار
خواهيم آفريد. ما اينكار را خواهيم كرد."
كارگران وسائل خوابشان را به كارخانه آوردند و
شب و روز كار كردند و اجازه ندادند كه مشكلات در راهشان خللي ايجاد كند. چشمانم
بدتر و خونين شده بود. وقتي كه رفقا كوشش كردند مرا قانع كنند كه به بيمارستان
براي معالجه برگردم، جواب دادم: "
اگر مي خواهيم انقلاب كنيم بايد پر طاقت باشيم." همه ما در اين مبارزه مقاومت
كرديم و در 27 روز ما سه پرس هيدروليكي براي توليد لوله هاي زانوئي ساختيم، بدين
وسيله وظيفه مهم كمك كردن به تاسيسات ديگر
را به موقع انجام داديم.
عمل به من كمك كرده است كه حقايق بزرگي از آموزه
هاي صدر مائو را درك كنم: " ظهور بي وقفه
و حل بي وقفه تضاد ها قانون ديالكتيكي تكامل پديده ها است." نظر
كارگران انقلابي نسبت به تضاد ها مبارزه عليه آنهاست. ما بر روحيه انقلابي همه
جانبه اي تكيه كرديم كه عبارتست از نترسيدن از سختي يا مرگ و مبارزه عليه زمين و
آسمان و دشمنان طبقاتي مان. اينست ديدگاه پرولتاريائي ما در باره
تضاد ها.
تضاد ها را تحليل و حل كنيد
صدر مائو بما آموخته است: " جهانبيني ديالكتيكي بما ميآموزد مقدمتاً چگونه
حركات اضداد در اشياء مختلف را بررسي و تحليل كنيم، بر اساس اين تحليل، روشهاي حل
تضاد ها را تعيين كنيم." جامعه انساني در طي آگاهي يافتن دائمي و
حل تضاد ها پيشرفت ميكند. شناخت از پراتيك و مهارت از كار ميايد. ما كارگران بايد
افكار فلسفي صدر مائو را بكار بنديم و دايما از طريق عمل راه هاي جديدي بگشائيم و
به حقيقت نزديك شويم.
هنگامی كه در تاسيسات كلسيم
كاربيدكريم، كانال زه كشي شده با زائدات شيميائي مسدود شده بود. اگر زائدات سريعا
پاكسازي نميشد بايد توليد قطع ميشد. بعلت اينكه كانال چند كيلومتر طول، ده متر عرض
و حدود دو متر عمق داشت، ميتوانست بوسيله چند صد نفر كارگر در مدت يكسال پاكسازي
شود. براي ما خيلي سخت بود كه فقط با 12 نفر در گروه، در مدت كوتاهي بتوانيم چنين كاري را انجام دهيم.
ما چگونه ميبايستي اين تضاد را حل كنيم؟ بعضي
پيشنهاد كاربرد تلمبه مكنده را دادند. بهر حال، با اين روش می شد فقط آب را
تخليه كرد نه مواد زائد را. ما در باره ساختن كشتي لاروب فكر كرديم، اما هيچ يك از
ما هرگز كشتي لاروب نديده بود. صدر مائو
بما آموزش داده است: " براي كمونيستها هيچ
چيز سختي وجود ندارد كه نتوانند بر آن فائق آيند." ما رزمندگان
پيشاهنگ پرولتاريا هستيم؛ اگر ما ديالكتيك ماترياليستي را بمثابه اسلحه تيزمان
بكار بنديم، قادر خواهيم بود هر دژي را با حمله فتح كنيم. چون ما كارگراني با
تجربه عملي هستيم، ماداميكه داريم كارمان را انجام ميدهيم، اگر مغزمان را بكار
بنديم و سخت فكر كنيم، مطمئنا ميتوانيم راه حل پاكسازي مواد زائد كانال را پيدا
كنيم.
ابتدا ما قايق بخاري را مطالعه كرديم. وقتي
پروانه ها گردش ميكنند، آب را بعقب
ميرانند، و عكس العمل آب قايق را به جلو حركت ميدهد. بهر حال، آب خيلي زياد بعقب
رانده نمي شود. نياز به ساختن قايقي كه قادر باشد آب را تا كرانه كانال براند،
و روشی كه بتواند اين حجم آب را جمع
كند، بود البته اين كار بوسيله يك قايق معمولي ممكن نبود. بنابراين به هواپيماي جت
فكر كرديم. آنها شبيه قا يق بخاري براساس فشار عكس العملي بجلو رانده ميشوند. اين
هواپيما ها مخزن احتراق دارند؛ از سوراخهاي جلو هوا وارد، وبا فشار زِياد از طريق
لوله تخليه پشتي خارج ميشود. اگر ما ميتوانستيم اين اصول را بكار بسته ويك قايق
لاروبي ميساختيم، ديگر سئوالي در مورد لاروبي مواد زائد كانال پيش نخواهد آمد.
بر اساس اين اصل، ما وسيله لاروبي را طراحي
كرديم كه نتيجه مورد انتظار را داد. اما كانال براي دور زدن قايق خيلي تنگ بود. با
بكاربست همان اصولي كه در ساخت موتور ماشينها بكار ميرود، ما مكانيسمي را بدان
اضافه كرديم كه كشتي را قادر به حركت به جلو و عقب نمايد. بدين طريق ما طرحي ريخته
و وارد عمل شديم، در طي عمل آنرا توسعه داديم، ما بتدريج دانشمان را با قوانين
عيني تطابق داديم. پس از تكرار پروسه "عمل، شناخت، باز پراتيك و باز
شناخت،" ما بالاخره موفق به ساختن كشتي لاروبي شديم كه به سرعت توانست مواد
زائد كانال را پاك كند.
هنگامی كه ما در
تعمير عاجل يك كارخانه در نوامبر 1968 شركت كرديم، بايد ده ها ستون بتوني مسلح، كه
هر يك بيش از ده متر بلندي داشت، خراب شده و بجايش كارگاه ساخته ميشد. ابتدا ما سه
روز تلاش كرديم تا آنها را با پتك هاي بزرگ 12 پوندي سرنگون كنيم، اما پيشرفتي در
اين كار نداشتيم و فقط قادر شديم چند سوراخ در ستون ايجاد كنيم. همه ميدانستند كه
اين راه حل مشكل نيست. چندين شب نگران بودم و به خواب نرفتم. چشمانم خونين و سرم
به دوران افتاده بود. چونكه نمي توانستم استراحت كنم، تني از رفقا مرا به اطاقي هل
داده و در را برويم قفل كردند. حتي موقعي كه در بستر بودم، نمي توانستم بخواب روم.
ناگهان تصويري از مواد انفجاري كه در انفجار آشيانه مسسل بكار ميرفت در ذهنم جرقه
زد. آيا با خاك يكسان كردن ستون هاي سيماني مي تواند سريع و ايمن باشد؟ من پيشنهاد
كردم كه امتحانش كنيم. رفقا با آن موافقت كردند اما ميترسيدند انفجار به وسائل
كارگاه، لوله ها و سيم كشي صدمه بزند.
حال چگونه بدان
مي پرداختيم؟ ما انديشه فلسفي صدر مائو را بكار برديم و سئوال اينكه انفجارات
بيشترين تاثيرات را بر مواد سخت و كمترين تاثير بر مواد نرم دارد را تحليل كرديم.
بر اساس اين آناليز، ما ستون ها را قبل از منفجر كردن با پوشش حصيري كه از ني ضخيم
بافته شده پوشانديم. اين روش ثمر داد. وقتي انفجار صورت گرفت ستونهاي بتوني مسلح
قطعه قطعه فروريختند، و حال آنكه وسائل،
لوله ها و سيم پيچي صدمه نديدند. در 15 شبانه روز اين كار عاجل باتمام رسيد.
عمل به من ثابت كرد كه ماترياليسم ديالكتيك،
كليد ورود به دفينه اسرار عالم است. اگر ما به اين اسلحه ايدئولوژيك مسلح شويم،
بروشني مسائل را خواهيم ديد و آگاهانه خواهيم توانست قوانين حاكم بر پديده هاي
عيني را كشف كرده و در پيشروي مان به پيش، بر مشكلات پيروز شويم.
حل تضادها در مبارزه دو خط
در كارم اغلب با تضادهاي ويژه توليد مواجه
ميشدم. البته تمام اين تضادها با بكار بردن انديشه فلسفي صدر مائو حل ميشدند. اما
مقصود ما از مطالعه انديشه فلسفي صدر مائو اولا بكار بردن آن بعنوان راهنماي ما در
مبارزه طبقاتي و حل تضاد عمده مبارزه بين خط انقلابي پرولتري و خط ارتجائي
بورژوائي ميباشد. فقط از اين طريق مي
توانيم به انقلاب ادامه داده و ديكتاتوري پرولتاريا را تحكيم و تقويت كنيم. اگر ما
فقط مشغول چنگ زدن به تضادهاي مخصوص توليد ميشديم، تحمل مان را در مبارزه طبقاتي
پيچيده از دست داده و در مبارزه دو خط مردد ميشديم. فقط موقعي خواهيم توانست جهت سياسي روشني داشته باشيم، كه
خط اساسي حزب را در مغزمان حك كرده باشيم.
در دوران انقلاب كبير فرهنگي، ما بشدت محفل
رويزيونيستي ضد انقلابي كه"جايگاه اول را به تكنيك ميداد" را مورد
انتقاد قرار داديم و روشنتر فهميديم كه يا جايگاه اول را به تكنيك ميدهيم يا اجازه
ميدهيم سياست در رهبري قرار گيرد و اين مبارزه دو خط بين راه سرمايه داري و راه
سوسياليستي بود. لئوشائو ـ چي مرتد و خائن
شناخته شده و كارگزارانش با " دادن جايگاه اول به تكنيك" در رسيدن به
هدف خود يعني احياي سرمايه داري پافشاري ميكردند.
سال گذشته هشت
كارگر جوان به تيم ما پيوستند. ابتدا، آنها كاملا خوب كار ميكردند. اما آنها بزودي
از لوله كش بودن ناراضي شده و فكر ميكردند كه كاري خسته كننده و كثيف است. زمانيكه
ما مشغول ساختن لوله هاي زانوئي بوديم، همه ما خسته و غرق عرق بوديم. يكي از آنها
اظهار داشت كه در اين كار يك شخص چقدر بايد عرق بريزد. من باو گفتم: " ما در
انقلاب نبايد از عرق كردن و خستگي ترسي داشته باشيم. ما بايد بار سنگين انقلاب را
بدوش بكشيم، حتي اگر عرق ما آنقدر زياد باشد كه بتواند يك كشتي را شناور
كند."
بعداً من فكر كردم كه تعليم و تربيت در زمينه خط
سياسي و ايدئولوژيك نبايد تدريجگرايانه باشد. ما بايد بطور اساسي آگاهي كارگران
جوان را در مورد مبارزه طبقاتي ومبارزه دو خط رشد دهيم و به آنها كمك كنيم تا در جانشيني امر انقلاب بحد كمال برسند.
جهانی برای فتح شماره 30
در يك مجمع كلاس تعليم و
تربيت، من به رفيق پائو چينگ ـ هانگ يك كارگر قديمي در تيم گفتم، " يائو خوبه كه تو بما بگي چطور
توسط مالك ارضي استثمار شده و تحت ستم بودي. وچطور تو و برادر بزرگترت براي معاش
مي بايست در جامعه كهن گدائي ميكردي..." همانطور كه پائو نزديك به نصف روز
شرح زندگي اش را ميداد، كارگران جوان آموزش عميقي از تفاوت آشكار ميان جامعه نوين وجامعه كهنه بدست آوردند. در
پرتو اين بحثها كارگران جواني كه از ساخت لوله زانوئي شكايت داشتند، تحت تأثير
قرار گرفتند. ما با آنها درباره داستان
مبارزه تيم برای ساخت اين نوع
زانوئي تحت فشار بالا صحبت كرديم. من به آنها گفتم با وجود اينكه زانوئي چيزي كوچك است، ولي در عين حال محصول مبارزه ما عليه خط رويزيونيستي ضد انقلابي و عليه رويزيونيستها و امپرياليستها بود.
جهاني
براي فتح شماره 30 منتشر شد! مجله
انترناسيوناليستي جهاني براي فتح كه از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم)
الهام مي گيرد، 30 امين شماره خود را به زبان انگليسي منتشر كرد. بزودي نسخه
هاي فارسي، تركي، اسپانيائي، هندي، بنگالي و نپالي اين شماره منتشر خواهد شد. در اين شماره مي خوانيد: ●امپراطوري
در بحران، مردم در تلاطم! ●قدرت
آمريكا و محدوديتهاي آن: دو سال پس از تهاجم جهاني آمريكا! ●در
باره مبارزه براي اتحاد نيروهاي كمونيستي اصيل ●پيشروي
در ميان توفانها: از كميته جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ●تركيه
و كردستان در ديگ جوشان جنگ ●مركز
كمونيستي مائوئيستي هند: سي سال رهبري گردان هاي جنگي محرومان؛ گشت و گذاري در
عمق مناطق پايگاهي. ●افغانستان:
ريسمان وعده هاي دروغين ●فلسطين:
آتش هميشه زنده ●به
ياد ادوارد سعيد: شهروند نادر جهان ●جنگ
امپرياليستي و اشغال ●بي
عدالتي دوباره: تجديد دادگاه صدر گونزالو ●ساختمان
مناطق پايگاهي در نپال ●به
دفاع از رفيق گوراو برخيزيد ●از
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم): گزارش كنفرانس
منطقه اي احزاب و سازمان هاي آسياي جنوب شرقي ●بيستمين
سالگرد تاسيس ريم را جشن بگيريد ●اول
ماه مه! ظهور موج جديد انقلاب جهانی
قبل از انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي، ما
اين زانوئي ها را از كشورهاي سرمايه داري وارد ميكرديم و آنها تا جايی كه می
توانستند برايمان مشكل بوجود می آوردند. ما كارگران تصميم گرفتيم با ساختن زانوئي
ها توسط خودمان وضعيت را تغيير دهيم. در
آزمايشاتمان با مشكلات زيادي روبرو شديم. مثلا، هنگامی كه يك لكوموتيو
قطاری را ميكشد، به 17 اتمسفر فشار احتياج دارد، ساختن زانوئي ها
نياز به 600 اتمسفر فشار دارد. از نظر تكنيكي و در ابزار بايستي بر مشكلات زيادي
غلبه ميكرديم. يك " مقام" ارتجاعي سعي كرد ما را از ميدان بدر كند:
" يك استوانه اكسيژن ميتواند در مقابل 100 اتمسفر فشار مقاومت كند، وقتي
منفجر شود حدود 300 متر قطعاتش پرتاب ميشوند. چون براي ساختن اين زانوئي ها به 600
اتمسفر فشار نياز است، روغن حتي از يك ترك نازك بمانند تيري فوران خواهد كرد، اگر
مواظب نباشيد شكمتان را سوراخ ميكند." ما از اين حرفها نترسيديم.
صدر مائو بما آموخته است: "آيا چيني ها در مقابل مشكلات از ترس زانو خواهند
زد، با وجوداينكه آنها از مرگ نمي هراسند؟" ما جسارت برخورد با هر
مانعي را داريم. در آزمايشات بدون آنكه
شكستها از پيگيري ما بكاهد مرتبا تجربيات مان را جمعبندي كرديم و بطور آزمايشي يك
پرس هيدروليكي 600 آتمسفري توليد كرديم و
بالاخره زانوئي خودمان به خط توليد رسيد، و كيفيتش خيلي بهتر از نوع وارداتي آن
بود. آموزش خط سياسي و ايدئولوژيك با مثال هاي زنده شبيه بالا به كارگران جوان كمك
كرد كم كم آگاهي خود را از مبارزه طبقاتي مبارزه بين دو خط افزايش دهند.
به عمل درآوردن اِيده ها در مبارزه به من
كمك كرده است درك عميقتري از ماترياليسم ديالكتيكي و ماترياليسم تاريخي بدست آورم
كه اساس تئوريك خط انقلابي صدر مائو هستند. فقط با مسلح كردن خودمان به ماترياليسم
ديالكتيك و دگرگون كردن مجدد جهان بيني خود مي توانيم پيوسته آگاهي مان را در
پياده كردن خط انقلابي صدر مائو بالا ببريم.
■
نبرد بهني : گزارشي از مائوئيست هاي نپالي
5
آوريل 2004. سرويس خبری جهانی برای فتح. متن زير از بولتن
اطلاعاتی حزب كمونيست نپال(مائوئيست)
شماره 9 تاريخ 28 مارس، 2004) بر گرفته شده است.
بدنبال ضربه سنگين ارتش رهائيبخش به ديكتاتوری
سلطنتی در بوج پور (شرق نپال) در 3 تا 4 مارس، يك حمله نابود كننده نظامی
عليه رژيم سلطنتی در 20 تا 21 مارس انجام شد. و بهنی ، سرفرماندهی
بخش ميادگی در غرب نپال كلأ بوسيله ارتش رهائيبخش خلق(ا.ر.خ.) در هم كوبيده
شد. نقطه برجسته اين حمله سنگين اين بود
كه برای اولين بار طی 8 سال جنگ خلق، تسخير مقر فرماندهی بخش در روز روشن و
قبل از ظهر انجام شد.
بيانيه صادر
شده توسط رفيق كميسر بيپ لاپ و رفيق فرمانده پاسنگ اين كار بزرگ قهرمانانه ا.ر.خ.
را چنين توضيح می دهد:
"برحسب
نقشه مركزی حزب پيروزمندمان و تصميمات گرفته شده بوسيله فرماندهی مركزی
غرب، لشكر غربی ارتش رهائيبخش خلق قادر شد حمله نظامی موفقی را
در مقر فرماندهی بخش ميادگی، در بهنی باجرا بگذارد. حمله در 20
مارس ساعت 11 شب شروع و ساعت 10 صبح 21
مارس خاتمه يافت.در اين ضربه نظامی 125 نفر از ارتش سلطنتی و 26 پليس
كشته و صدها نفر زخمی شدند. پادگان های كالی پراساد، دفتر پليس
بخش و دفاتر اداری بخش نابود شدند.ديگر ادارات دولتی نيز نابود شدند.
سه مسلسل سبك، يك خمپاره انداز دو اينچی، يك تفنگ ام 16 ، 14 تا تفنگ
اينساس، 35 عدد تفنگ اس ال ار، 65 تا 3ـ0ـ3 ،هفت عدد اس ام گ و چهار تپانچه بعلاوه
50000 گلوله و چند دوجين خمپاره به غنيمت گرفته شد. در اين حمله 49 مبارز دلاور
ارتش خلق شهيد و حدود 100 نفر زخمی شدند. رفيق يودا، مشاور فرمانده بريگارد
دوم؛ رفيق باهووير، مشاور فرماندهی بريگارد سوم؛ رفيق بی شال، فرمانده گردان؛ و رفيق بايو، مشاور فرمانده
گردان شهيد شدند. طی حمله 33 نفر از ارتش سلطنتی و پرسنل پليس، منجمله
افسر ارشد بخش ساگرامانی پاراجولی و دی اس پی رانا بهادور
گائوتام، تسليم شدند و بعنوان اسير جنگی گرفته شدند.با اين اسرا بر طبق
سياست دمكراتيك حزب و تعهدمان به معاهدات ژنو رفتار ميشود. بايد به اطلاع برسانيم كه ما به سهم خود آنها
را بشرط آزادی تمام اسرای جنگی منجمله رفيق ماتريكا يادف، عضو
پوليت بورو، رفيق سورش آلهف عضو كميته مركزی،, و رفيق تيلاك شارما، عضو
منطقه ای حزبمان اهل بارديا كه اكنون در زندان دان گادی زندانی
است، آزاد مي نمائيم. در پايان ما از صميم قلب به تمام شهدا منجمله رفيق يودا و رفيق
باهووير بخاطر ايثار زندگي پرارزششان برای بسرانجام كامل رسانيدن حمله بزرگ
و تاريخی، ادای احترام می نمائيم. ما بهبود فوری برای
رفقای عزيز رزمنده مجروح آرزو مينمائيم. ما از تمامی مردمی كه
در خلال حمله بما كمك كردند سپاسگزاريم. ما از تمام فرماندهان، كميسرها، اعضا و
اعضای داوطلب كه در حمله شركت نمودند، سپاسگزاريم."
در بيانيه ای
كه در 21 مارس انتشار يافت، صدر پراچاندرا اهميت كيفی اين حمله را روشن كرد
و عهد نمود كه حزب تا رسيدن به يك "نتيجه سياسی ناظر بر پيشرفت و ترقی
و تغييرات راديكال" به جنگ خلق خواهد داد.
گرچه
استادان خالی بند سلطنتی در ابتدأ تلاش كردند شكست كاملشان در بهنی
را پرده پوشی نمايند و با اين ادعا كه حمله ا.ر.خ. با بر جای گذاشتن
" 500 نفر" تلفات شكست خورده
است (كه بی چون وچرا توسط وسائل ارتباط جمعی جهان نقل شد)، و سعی
كردند تمام جهان را گمراه كنند اما حقيقت بتدريج رو شد، و بشكل غير قابل انكاری
اثبات نمود كه ارتش سلطنتی دچار يكی از موكدترين و تحقيرآميزترين شكست
هايش در خلال تمام جنگ داخلی طی هشت سال گذشته گرديده است. تعدادی
از روزنامه نگاران و ناظران مستقل اكنون از بهنی ديدن كرده و داستان واقعی
را كه بدوأ توسط كميسر و فرمانده ا.ر.خ. بيان شده بود تائيد كردند.
5آوريل 2004.سرويس خبری حهانی برای
فتح.
مقامات هندی
يكی ديگر از رهبران بالای حزب كمونيست نپال (مائوئيست) را دستگير
كردند. روز 30 مارس، پليس هند موهان بايديا را در سيليگوری، شهری در
غرب بنگال، هنگاميكه تحت معالجه بود، ربودند. آنها همچنين نارايان بيكرام پرادهان،
يك هندی نپالی الاصل را كه به او در معالجه اش كمك ميكرد، دستگير
كردند. رفيق بايديا به توطئه و تخطی از قانون حمل سلاح متهم شده است.
پراچاندا صدر ح ك ن(م) در يك بيانيه مطبوعاتی
روز بعد از آن اعلام كرد، اين دستگيری " كل حزب ما را متحير نموده
است." وی رفيق بايديا را بعنوان "يكی از اعضای قديمی
و عضو كميته دائم" (بالاترين ارگان حزبی) و " مسئول فرماندهی
شرق مركزی" معرفی نمود. صدر حزب، اين دستگيری را "
توطئه ای از پيش طراحی شده برای تحت الشعاع قرار دادن موضوع اصلی
سياسی" (جنگ خلق تحت رهبری حزب) " اعلام كرد و گفت اتهام
حمل سلاح كاملا دروغ و قلابی است... دستگيری رفيق بايديا حادثه ای
اتفاقی و ساده نبوده بلكه حاصل دسايس پنهانی بين رهبران فئودال هند و
نپال در ازاء تبادل رودخانه ها و منابع طبيعی نپال ميباشد..."
صدر ح ك
ن(م) در ادامه ميگويد؛ " رفيق "بايديا" كه در زمينه فلسفه و زيبائی
شناسی تئوريسين برجسته ای است به مدت 40 سال با استواری و برای
آزادی مردم نپال از چنگال فئوداليسم و امپرياليسم مبارزه كرده است." وی
به سازمان های حقوق بشر و نهادها،
شخصيت های روشنفكری، نيروهای سياسی طرفدار مردم و توده های
وسيع نپالی، هندی و جهان فراخوان داد كه برای تضمين سلامت اين
رفيق و رفتار محترمانه مقامات هند با وی و آزادی او تلاش كنند.
در تاريخ 24 مارس يك هيات نمايندگی بين المللی
مركب از سه وكيل آلمانی از اروپا وارد شهر چنای در هندوستان شدند. اين
هيات برای كمك به اطلاع رسانی و بسيج افكار عمومی در حول و حوش پرونده سی. پی. گاجورل(رفيق
گووارا ) يكی ديگر از رهبران ح ك ن(م) فعاليت می كند. رفيق گوراو در
ماه اوت سال گذشته به اتهامات واهی از سوی مقامات هندی دستگير
شد و در معرض خطر استرداد به نپال قرار دارد. اين هيات توسط جنبش مقاومت مردم جهان - شاخه اروپا
سازماندهی شده است. ماه فوريه، پليس هند دو رهبر ديگر ح ك ن(م) ، ماتريكا
پراساد ياداف و سورش آل مگار را ربود كه بلافاصله به ارتش نپال تحويل داده شدند.
حكومت هند كرارأ انقلابيون نپالی را بدست رژيم كاتماندو ـ كه به شكنجه و قتل
بدون محاكمه مخالفين خود معروف است - تسليم كرده است. و اين در حالی است كه
معاهدات رسمی ميان هند و نپال چنين تبادلاتی را ممنوع كرده است.
جنگ خلق تحت رهبری ح ك ن(م) عليه حكومت مطلقه و
حاميان خارجی اش، موفق شده است كه كنترل اكثر مناطق عمدتاً روستائی را
در نپال، بدست آورد. بر طبق گزارش بی بی سی، روز سوم آوريل بيش
از 400 شورشی تحت رهبری مائوئيستها به يك پاسگاه پليس يورش برده آنرا
منهدم كردند. مقامات به روزنامه نگاران گفتند چريك ها حداقل نه نفر پليس را كشتند
و بيشتر از 20 نفر ديگر مفقود شده اند. اين يورش سه ساعته حدود نيمه شب بر روی ايستگاه پليس در
يادوكووا، روستائی در ناحيه دانوشا تقريبأ 300 كيلومتری جنوب شرقی
كاتماندوانجام شد. روز بعد، يك مين زمينی يك وسيله نقليه ارتش سلطنتی
را در روستای پات لخت ، در 40 كيلومتری كاتماندو منفجر كرد. ح ك ن(م)
و انجمن انقلابی متحد خلق برای 6 تا 8 آوريل فراخوان اعتصاب عمومی
سراسری داده بود كه با موفقيت حيرت انگيز برگزار شد و ضربه مهلك ديگری
بر رژيم نپال و حاميان بين المللی اش وارد آورد و نشانه بارز حمايت ميليونها
تن اهالی شهر و روستا از جنگ خلق و حزب كمونيست نپال (م) است. ■
دهمين سالگرد خلاصي آفريقاي جنوبي از
رژيم آپارتايد
دهمين سالگرد انتقال قدرت از نژاد پرستان
آفريقاي جنوبي به «كنگره ملي آفريقا» برهبري نلسون ماندلا، در آفريقاي جنوبي جشن
گرفته شد. دهسال پيش هنگام اين انتقال قدرت، جنبش انقلابي انترناسيوناليستي (ريم)
اعلام كرد كه هر چند رژيم آپارتايد زير ضربات مبارزات قهرمانانه توده هاي سياهپوست
پايان يافت، اما شالوده نظام اقتصادي آپارتايد پابرجاست. بله، اكنون سياهان مانند سفيدان مي توانند راي به
صندوق ها بريزند و سياهان مانند سفيدان مي توانند به مقامات حكومتي برسند و تبديل
به سرمايه داران بزرگ شوند، اما كماكان سرپنجه هاي مناسبات اقتصادي سرمايه دارانه و نيمه فئودالي گلوي اكثريت مردم
آفريقاي جنوبي را مي فشارد.
رژيم «كنگره ملي آفريقا» هنوز در
ميان بخشي از مردم محبوبيت دارد زيرا براي چندين دهه سمبل مقاومت سياهان در مقابل
رژيم آپارتايد بود. اما نارضايتي از
«كنگره ملي آفريقا» كه تبديل به نماينده بي چون و چراي سرمايه داران
سياهپوست شده، در حال گسترش است. اكثريت مردم آفريقاي جنوبي از ته دل مي دانند كه
آزاد نشده اند. نگاهي به كارنامه رژيم سياهان در آفريقاي جنوبي نشان ميدهد كه
آفريقاي جنوبي فقط نگهبان عوض كرده است.
«در آمد بيست و پنج درصد از سياهان كه در زمان رژيم
آپارتايد جزو مرفه ترين قشر سياهان بودند، سي درصد افزايش يافته است…اما 45 درصد قشر تحتاني سياهپوستان
فقيرتر از دهسال پيش شده اند شده اند و درآمدشان درصد كاهش يافته است. بيكاري در
ميان سياهپوستان آفريقاي جنوبي به رقم شگفت انگيز 50 درصد رسيده است…از 5 سال پيش تا كنون كه "تابو مبكي" رئيس جمهوري آفريقاي جنوبي شده با
شدت برنامه تبعيض مثبت به نفع سياهان را پيش برده است. طبق اين برنامه تمام شركتها
موظفند 75 درصد از كاركنان خود را از ميان سياهان و 50 درصد از ميان زنان استخدام
كنند… اما چنين چيزي
بسيار مشكل است (زيرا سياهان فاقد مهارتهاي لازم براي مشاغل تخصصي هستند)….يك
قشر از سياهان كه با حكومت
داراي رشته هاي پيوند هستند با كمترين تلاش به ثروتهاي افسانه
اي دست يافته اند...برادر رئيس جمهور مي گويد: «كاري كه ما كرده ايم اين است كه به
كساني كه پيوند هاي سياسي دارند مقدار زيادي سرمايه منتقل كرده ايم ولي اينها نمي
دانند چگونه مديريت كنند.» (به نقل از رابرت
گست - روزنامه اينترنشنال هرالد تريبون. 12 آوريل )
خيلي ها مي گويند در آفريقاي جنوبي دموكراسي برقرار شده
است، مطبوعات مخالف موجود است، مخالفت موجب زنداني شدن نمي شود و حقوق بشر رعايت
مي شود. اما، اين فقط در مورد اقشار مرفه سياهان صادق است. براي اكثريت مردم
سياهپوست آفريقاي جنوبي دموكراسي از مرز آزادي شركت در انتخابات فراتر نمي رود.
چماق سركوب عليه اكثريت ناراضي بشدت در كار است. در مركز شهر ژوهانسبورگ مدرن ترين
دستگاه هاي نظارت و تفتيش جمعيت نصب شده است كه شامل 500 دوربين است. اين دوربينها
حركت هر جنبده اي را زير نظر دارند و توسط متخصصين پليس اسرائيل اداره مي شوند. در
زمان رژيم آپارتايد هيچ سياهپوستي نمي توانست پايش را به مركز شهر ژوهانسبورگ بگذارد.
به عبارت ديگر سياهان براي گذر كردن از مركز شهر خودشان بايد پاسپورت و اجازه عبور
دريافت مي كردند. اكنون نيازي به پاسپورت و اجازه عبور ندارند. اما هنگام عبور، هر
حركتشان نظارت شده و تجزيه و تحليل مي شود. امروز، تكنولوژي رژيم آپارتايد را
تحميل مي كند. گردانندگان اين دوربين هاي ضد مردم با غرور اعلام مي كنند كه پليس
مي تواند 55 ثانيه پس از مشاهده «خلاف كار» بالاي سر او حاضر شود و دستگيرش كند.
انقلابيون نام اين آپارتايد را «آپارتايد ديجيتالی» گذارده اند.
زمين هاي كشاورزي كه سياهان روي آن
بيگاري مي كردند هنوز در دست سفيد پوستان است. با اين تفاوت كه سفيدان ديگر اين
توده فقير را استخدام نمي كنند و آنان را به منطقه اي كه دهقانان سياهپوست كم زمين
قرار دارند، رانده اند. و دهقانان فقير و كم زمين سياهپوست مجبورند از اين جمعيت
فقير نيز نگاه داري كنند.
خلاصه اينكه قدرت سياسي و قدرت اقتصادي هنوز در دست يك
اقليت محض است. و اكثريت محروم و فقير بر جاي مانده است. آپارتايد نژادي تبديل به
يك آپارتايد طبقاتي شده است. تجربه آفريقاي جنوبي بار ديگر ثابت كرد كه رفع تمام
تبعيض هاي غير طبقاتي (مانند تبعيض نژادي و ستم ملي ) را بايد در پرتو يك انقلاب اجتماعی و بعنوان جزئي از پروسه آن، حل كرد. در غير اين صورت فقط
نگهبان نظام ستم و استثمار عوض مي شود. و فداكاري و مبارزه دهها ساله توده هاي
مردم صرف ورود يك عده نخبه و قشر ممتاز و مرفه به درون ساختار قدرت و ثروت مي شود.
انقلاب دموكراتيك نوين برهبري طبقه كارگر، هنوز در دستور كار آفريقاي جنوبي است. ▪
كولين پاول اعلام كرد تركيه «جمهوري
اسلامي» است!
كولين پاول، وزير امور خارجه آمريكا،
در سفري كه پس از انجام انتخابات محلي در تركيه (8 فروردين) به آن كشور كرد، طيب
اردوان نخست وزير اسلامي آن كشور را در آغوش كشيد و گفت كه «آمريكا
مي خواهد در عراق يك جمهوري اسلامي
همانند تركيه و پاكستان بسازد». حزب طيب اردوان در اين انتخابات پيروزي قاطعي بدست
آورده و موفق به كسب هشتاد درصد آراء راي دهندگان شد. اين مسئله احزاب «چپ»
اپوزيسيون را بسيار نااميد كرد زيرا حتا بخشي از پايه هاي پ كا كا به حزب اردوان
راي دادند!
طيب اردوان از متحدين نزديك دولت
جورج بوش، و مورد حمايت كامل آمريكاست. وي قبل از اينكه در اواخر دهه 1990 به آمريكا
پناهنده شود، از رهبران حزب رفاه اسلامي تركيه بود و در آمريكا روابط نزديكي با
سياستمداران داشت. پس از سالها «ارتباط نزديك با مقامات آمريكا» وي پي به ضرورت
«اتحاد استراتژيك نيروهاي اسلامي تركيه با آمريكا» برد.
حزب طيب اردوان دو سال پيش، در انتخابات پارلمان تركيه،
تمام احزاب حكومتي سنتي تركيه را از ميدان بدر كرد و پارلمان تركيه را كاملا در
اختيار گرفت. اين در واقع يك كودتاي پارلماني بود كه در نتيجه دخالت ژنرالهاي ارتش
تركيه و با حمايت آمريكا صورت گرفت و از ابتدا توسط آمريكا (مشخصا از سوي پل
ولوويتز معاون وزير دفاع آمريكا) رهبري مي شد.
از سالها پيش ارتش كه حاكم واقعي در تركيه است، دو خطر استراتژيك
در مقابل داشت: يكم، پ كا كا (حزب كارگران كردستان) و دوم، خطر بي مبالاتي نيروهاي
بنيادگراي اسلامي در برانگيختن توده هاي مردم با وعده هاي دروغين و غير قابل كنترل
شدنشان. ارتش در عين استفاده از نيروهاي بنيادگراي اسلامي براي سركوب پ كا كا، به
انشعاب انداختن در ميان نيروهاي اسلامي پرداخت و امثال اردوان را به جلوي صحنه
راند. و بالاخره اردوان پس از گذراندن چند سال در تبعيد (زيرا بخاطر فعاليتهاي
اسلامي ضد حكومتي اش در تركيه تحت تعقيب بود) يكباره بعنوان قهرمان صحنه سياست
تركيه ظاهر شد و به حكومت رسيد.
هنگامي كه تجاوز آمريكا به عراق شروع شد، با وجود ضديت
توده هاي تركيه با اين جنگ، دولت اردوان به حمايت از آمريكا پرداخت و براي منفرد و
منفور نشدن در ميان توده هاي مردم، وظيفه تصميم گيري در مورد كمك به ارتش آمريكا
را بعهده ارتش تركيه گذاشت و ارتش تركيه اعلام كرد بدون توجه به پارلمان تركيه در
ركاب آمريكا در اين جنگ شركت كرده و اجازه مي دهد كه ارتش آمريكا از خاك تركيه
براي پيشبرد اشغال عراق استفاده كند. اين نيز يك مانور سياسي بود
كه كاملا زير نظر آمريكا (مشخصا پل
ولوويتز) انجام شد.
انتخابات محلي 8 فروردين براي دولت اردوان اهميت خاصي
داشت. دولت تركيه از انتخابات محلي چند
هدف را دنبال مي كند. يكم اينكه از اين طريق ساختارهاي دولتي را در مناطق خارج از
مركز گسترش دهد. دوم اينكه انتخابات محلي را بعنوان يك زمين بازي براي احزاب
اپوزيسيون مانند پ كا كا و احزاب «چپ» رفرميست تعيين كرده است كه در همين جا دست و
پا بزنند و صدايشان در نيايد.
در نتيجه اين انتخابات، اردوان در واقع عرصه تحت كنترل
خود را گسترش و تحكيم بخشيد. طبقات حاكمه تركيه به طيب اردوان لقب «مندرس جديد» را
داده اند. مندرس رهبر حزب دموكراتيك تركيه بود كه در سال 1950 به قدرت رسيد. ويژگي
هاي مندرس اين بود كه «بخش خصوصي» سرمايه داري را تقويت كرد، طرفدار آمريكا بود و
مبلغ احياء عزت و احترام اسلام بود. گفته مي شود كه اردوان در حال جمع كردن همان
پايه اجتماعي حزب مندرس است. طبقات حاكمه تركيه با خوشحالي غريبي به پيروزي وسيع
اردوان در انتخابات محلي لقب «انقلاب آناتولي» داده اند زيرا وي موفق شده است
حمايت نيروهاي بورژواي خارج از مركز (خارج از استانبول و آنكارا) را بدست آورد؛
اينها اميدوارند كه با نيروهاي سرمايه داري كوچك خارج از مركز موجب رشد سرمايه
داري شوند زيرا سرمايه داران جا خوش كرده استانبول و آنكارا از نيروي محركه كافي
براي اينكار برخوردار نيستند. خلاصه اينكه، طبقات حاكمه تركيه و آمريكا پيروزي طيب اردوان را جشن
گرفتند.
در اين انتخابات محلي احزاب سياسي اپوزيسيون نيز شركت
داشتند. براي مثال د.اي.ه.آ.پ (دهاپ) كه شاخه قانوني پ كا كا است بطور وسيع در اين
انتخابات شركت كرد. حزب پ كا كا و احزاب ديگر (احزاب سنتي چپ مانند احزاب چه
گوارائي و آلبانيائي و غيره كه طي سالها
دچار دگرديسي شده و در قد و قواره ها و ماركهاي مختلف جريان چپ رفرميست
تركيه را نمايندگي مي كنند) با يكي ازاحزاب قديمي حكومتي به نام س.ه. پ ائتلاف
گسترده اي به نام «پلاتفرم وحدت نيروها» (گوچ بيرليگي) درست كرده و در اين
انتخابات شركت كردند.
برنامه پ كا كا
از شركت در اين انتخابات رفرم و تقويت دولت تركيه بود. احزاب «چپ» ديگر نيز با يك
خط و گرايش بسيار راست در اين انتخابات شركت كردند. يعني حتا اينگونه نگاه نمي
كردند كه با شركت در انتخابات بخواهند از آن بعنوان يك تريبون و امكان افشاگري سياسي
عليه دولت استفاده كنند. بلكه استدلال مي
كردند كه، «اين يك انتخابات واقعي
است. پست هاي دولتي در مناطق دور از مركز داراي خصلت مردمي هستند» و از اين
خزعبلات.
اردوان از اين توهمات دروغين ماهرانه استفاده كرد. او
گفت «اگر رفرم مي خواهيد؟ من بهتر از همه مي توانم رفرم كنم. اگر مسئله كرد را مي
خواهيد حل كنيد؟ من خودم بهتر از همه مي توانم چنين كنم.» و اضافه كرد: « اگر در
مورد مسئله كرد حرف نزنيد و فكر نكنيد، مسئله اي به نام مسئله كرد ديگر وجود
نخواهد داشت.»
اردوان راي پايه هاي پ كا كا را از آن خود كرد. در روز بعد از اعلام نتايج
انتخابات نشريات قانوني پ كا كا ناله و شكايت راه انداختند كه، «حتا آرای كردها به جيب اردوان رفت». اما واقعيت آنست كه پ
كا كا خود پايه هايش را تحويل اردوان و دولت داد. پ كا كا از يك نيروي مخالف دولت
به يك مدافع دولت و نظم حاكم بدل شد. پ كا كا بدست خودش هر گونه زمينه مخالفت توده
هاي كرد با دولت حاكم را از بين برد و به اين ترتيب توده هاي كرد را در دست نظام
رها كرد كه هر طور مي خواهد از آنها استفاده كند. پ كا كا كه مي خواست از محبوبيت
گذشته اش در ميان توده هاي كرد براي وارد شدن در ساختارهاي قدرت استفاده كند، بطرز
اسفناكي شكست خورد. توده هاي كرد با دادن رايشان به اردوان، در واقع عليه تسليم طلبي
مفتضحانه پ كا كا راي دادند و پ كا كا را تنبيه كردند.
نتايج اين انتخابات يك بار ديگر ثابت كرد
كه توهمات رفرميستي آخر و عاقبت به نفع طبقات حاكم تمام مي شود و بس. به
اين دليل است كه كولين پاول از خوشحالي سر از پا نمي شناخت! ▪
جورج بوش مي گويد خودش از طرف خدا
انتخاب شده و نه بن لادن!
اسناد و مدارك جديد ثابت مي كند كه
كابينه بوش كاملا از حمله القاعده به خاك آمريكا (كه در تاريخ 11 سپتامبر 2001 رخ
داد) مطلع بود اما تلاشي براي ممانعت از آن نكرد. تضادهاي درون هيئت حاكمه آمريكا
و نزديك شدن انتخابات رياست جمهوري آمريكا موجب شده كه جناح رقيب از اين مسئله
براي افشاي كابينه بوش استفاده كند. مشخصا مشاور امور امنيتي بوش، خانم كاندالوزا
رايس و جورج تنت، رئيس سازمان سيا، توسط كنگره
آمريكا استيضاح شدند.
اما جواب جورج بوش در مقابل اين فشارها و در مقابل اين
واقعيت كه هيچگونه سلاحهاي كشتار جمعي در عراق پيدا نشد اين است:
«ما در حال عوض كردن جهان هستيم.
آزادي هديه ايست كه خداوند قادر متعال به همه زنان و مردان دنيا اعطا كرده است. آمريكا از طرف خدا انتخاب شده است كه آزادي را در جهان
گسترش دهد!»
جورج بوش با صراحت گفت كه مسئله جنگ در عراق
زياد ربطي به عراق ندارد بلكه جنگ در عراق بخشي از ماموريت او براي پيشبرد يك جنگ
گسترده تر عليه تروريسم است.
خطبه هاي مذهبي جورج بوش غير از
اينكه آدم را بياد خميني و همپالگي هايش مي اندازد، نطقهايش در مورد «نشر آزادي در
جهان » آدم را به ياد سخنراني هاي هيتلر در مورد آزادي مي اندازد. منظور هيتلر از
« آزادي» اين بود كه به امپرياليسم آلمان اجازه داده شود كه آزادانه جهان را زير
سم ستوران خود لگدمال كند. جورج بوش وقيحانه در همان حال كه مردم بي دفاع شهر
فلوجه را موشك باران مي كند، وعده «برقراري يك عراق آزاد» را مي دهد. و منظورش از عراق آزاد عراقي است كه زير چكمه
هاي آمريكائي لگد مال شود. منظور بوش آنست كه مردم عراق را از داشتن كشورشان كاملا
«آزاد» كرده است. آمريكا براي اعطاي «آزادي» هاي بيشتر به مردم عراق در حال بازسازي
سازمان امنيتي به مراتب مخوفتر از سازمان امنيت صدام حسين است. آمريكا براي سربراه
كردن مردم و تحميل «آزادي» به آنان، مادران، پدران و همسران كساني كه احتمال مي
رود مبارزين جنبش مقاومت عراق باشند را گروگان مي گيرد تا آنها خود را تسليم
نيروهاي اشغالگر آمريكائي كنند. عراق جائي است كه آمريكا براي قبولاندن «آزادي»
آمريكائي به مردم، اهالي شهرها را بمباران مي كند.
اما تعداد فزاينده اي از مردم آمريكا نمي خواهند
حكومتشان ازين نوع «آزادي» ها به جهان صادر كند، و چهل درصد خانواده هاي سربازان
آمريكائي كه در ابتدا از تجاوز آمريكا به عراق حمايت كردند اكنون ضد آن شده اند،
تا كنون صدها سرباز آمريكائي بخاطر مخالفت با جنگ در عراق از خدمت در ارتش آمريكا
سر باز زده اند و عده اي از اين سربازان آمريكائي به كانادا رفته و تقاضاي
پناهندگي كرده اند زيرا در آمريكا به اتهام «خيانت به ميهن» تحت تعقيب هستند. به
اين دلايل، جورج بوش فكري هم براي خود شهروندان ناراضي آمريكا كرده است. در آمريكا
قوانيني تصويب شده كه اختيارات رئيس جمهور را كه «فرمانده كل ارتش» هم هست گسترش
داده است. طبق اين اختيارات، جورج بوش حق دارد هر يك از شهروندان آمريكا را به
دلايل مخفي و بدون آنكه ملزم به اعلام آن دلايل باشد، «عامل دشمن» معرفي كند و تا هر زمان كه مي خواهد در
زندانهاي نظامي در شرايط انفرادي نگاه دارد. بيك كلام در آمريكا آزادي و دموكراسي
فقط براي طبقه حاكمه موجود است؛ طبقه حاكمه اي كه از طريق دروغ و دسيسه بر مردم
ديكتاتوري اعمال مي كند. و حقوق مردم وابسته به مراحم جورج بوش و دارودسته دولت
نظامي وي است. ■
اطلاعيه کميته جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي
حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران (م – ل – م) شماره 15 ارديبهشت 1383
بيست سال پيش، در ماه مارس 1984، تشکيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي طي يک
کنفرانس مطبوعاتي تاريخي در لندن به جهانيان اعلام شد. در اين کنفرانس مطبوعاتي ما
جسورانه تشکيل "مرکز جنيني مائوئيستهاي جهان" و هدف خود يعني تشکيل
انترناسيونال کمونيستي نوين را به گوش همگان رسانديم. کمي بعد از آن، يعني در ماه
مه همان سال، بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به زبانهاي بسياري انتشار
يافت. در اين مدت اوضاع جهاني دستخوش تغييرات بسياري شده است و جنبش ما نيز، بويژه
با قبول مارکسيسم-لنينيسم - مائوئيسم بعنوان انديشه راهنماي خود در سال 1993، درک
خود را از ايدئولوژي انقلابي اش تکامل داده است. با اين وجود، "بيانيه"
کماکان دستاوردي پرارزش و پايه اي محکم براي پيشروي هاي بيشتر است. تشکيل جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي بيش از هرچيز پاسخي بود به تصرف چين انقلابي توسط يک
بورژوازي نوين به رهبري هواکوفن و دن سيائوپين که کمي بعد از مرگ مائو بسال 1976
به وقوع پيوست. نزديکترين همراهان مائو، و ازآن جمله همسرش چيان چين، دستگير شدند
و امواج وحشت کشور را فرا گرفت. هزاران نفر کشته و يا زنداني شدند. چين که شاهد
زنده امکان ساختمان جامعه اي نوين و عاري از استثمار بود، سريعا به يک جهنم
استثمار سرمايه داري بدل شد. چين که در زمان مائو سنگر مقاومت در مقابل سيستم
جهاني امپرياليستي بود به حلقه ديگري در زنجير جهاني ستم بدل شد.
جنبش بين المللي کمونيستي از فقدان چين سوسياليستی شديدا ضربه ديد.
بسياري از نيروها بدنبال حزب چين به منجلاب رويزيونيسم در غلطيدند. بسياري حملات
وحشيانه انورخوجه به انديشه مائو را (که امروز مائوئيسم مي خوانيمش) تکرار کردند.
برخي در پي "بازيابي" سوسياليسم در اتحاد شوروي (که مائو با قدرت و بطور
قانع کننده بعنوان سوسيال امپرياليست افشايش کرده بود)، روانه شدند. حتي بسياري از
کمونيستهاي سابق اميد خود را به امکان انقلاب پرولتري از دست داده و بالکل فعاليت
سياسي را کنار گذاشتند.
تشکيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بمثابه بيانيه ای بود در مقابل رها
کردن انقلاب. برافراشتن پرچم سرخي که در چين، آلباني و نقاط ديگر لگدمال مي شد،
شجاعت مي خواست. در بيانيه گفتيم "امروزه ... نيروهايي كه براي يك خط انقلابي
مي جنگند، اقليت كوچكي هستند كه تحت محاصره و حمله رويزيونيستها و همه نوع مشاطه
گر بورژوازي قرار دارند. با اين وجود، اين نيروها نماينده آينده اند." بعد از
بيست سال مي بينيم که اين کلمات چه حقيقتي را در خود داشته اند.هنوز چند سالي از
تشکيل جنبش نگذشته بود که تمام بلوک شرق، از جمله خود اتحاد شوروي، در مقابل تشويق
و قهقهه هاي امپرياليستهاي غربي فروپاشيد.
امپرياليستهاي غربي کوشيدند فروپاشي اين سبعيت رويزيونيستي را دليلي بر پيروزي
"دموکراسي" بورژوائي بر "توتاليتاريسم کمونيستي" جا بزنند.
حتي امروز نيز حملات ايدئولوژيک بورژوازي عليه تئوري و تجربه انقلاب پرولتري بي
ضايعه نيست.
عليرغم اين لحظات سخت، جنبش و احزاب تشکيل دهنده آن، نه تنها توانستند جهت
گيري خود را حفظ کنند، بلکه به پيشروي هاي شورانگيزي نيز دست يافتند. جنگ خلق تحت
رهبري حزب کمونيست پرو در طول سالهاي 1980 و 1990 با صلابت پيش مي رفت تا اينکه با
دستگيري رهبرش، صدر گونزالو، وظهور خط اپورتونيستي راست که دست کشيدن از جنگ را
موعظه مي کرد، با "پيچي در جاده" مواجه شد. با وجود اين کمونيستهاي
انقلابي پرو، در مقابل مشکلات و موانع پافشاري کرده و براي برافراشته نگاه داشتن
پرچم سرخ به مبارزه ادامه مي دهند.
آسياي جنوبي، مسکن هزاران ميليون از استثمار شدگان و ستم ديدگان جهان در پروسه
انقلاب جهاني پرولتري نقشي تعيين کننده دارد. نيروهاي مائوئيست هند، نپال، بنگلادش
و سريلانکا از بدو تشکيل جنبش يکي از ستونهاي جنبش بوده اند. و در سال 1996، با
شروع جنگ خلق در نپال، فصل نويني در اين تاريخ گشوده شد. امروز، تنها پس از هشت
سال، حزب کمونيست نپال (مائوئيست) بخش بزرگي از کشور را آزاد کرده و بر دروازه هاي
قدرت سياسي سراسري مي کوبد. امري که امواج قدرتمندي به سراسر منطقه فرستاده است.
با پيوستن مرکز کمونيستي مائوئيستي هند و حزب کمونيست هند (مارکسيست-لنينيست)
(ناکسالباري)، ارتباط جنبش انقلابي انترناسيوناليستي با مبارزه بالنده انقلابي در
هند تقويت شده است.
در ترکيه، بدنبال يک رشته مبارزات خطي عليه تاثيرات مخرب گرايشات نيمه خوجه اي
در جنبش کمونيستي اين کشور، جريان مائوئيستي با قدرت بيشتري سربلند کرده است. در
نتيجه، شرايط ذهني براي موج نوين و پرقدرت جنگ خلق بهبود مي يابد.
در ايران، نسلي از انقلابيون با زندان، اعدام و تبعيد روبرو شد ولي در بحبوحه
شکست و دلمردگي، پرچم سرخ توسط نيروهاي متشکل در جنبش که بعدا حزب کمونيست ايران
(مارکسيست-لنينيست-مائوئيست) را بنا کردند، در اهتزاز ماند. امروز که رژيم ارتجاعي
ملاها در بستر مرگ در احتضار است و امپرياليستها و ارتجاعيون مي کوشند
"تغيير" اجتناب ناپذير رژيم را کنترل کنند، اهميت جنبش انقلابي
انترناسيوناليستي و وجود گردانش در ايران بيش از پيش به چشم مي آيد.
در افغانستان که در نتيجه تجاوز اتحاد شوروي از يک طرف و رهبري جنگ ضد روسي
توسط ارتجاعيوني که توسط سازمان سيا (و چين) پشتيباني مي شدند از طرف ديگر به
نابودي و يا جهت گم کردگي نيروهاي کمونيست اين کشور انجاميده بود، امروزه يک حزب
کمونيست نوين ظهور کرده است.
بنابراين مي بينيم که در منطقه خاور ميانه - آسياي مرکزي جنگ دروغين بين امپرياليستهاي"مدرنيست" و اسلاميون تاريک انديش و"ضد غرب"
تنها انتخاب توده ها نيست. راه انقلاب دموکراتيک نوين، سوسياليسم و کمونيسم بدون
شک راهي است دشوار ، ولي تنها راهي است که به رهائي واقعي مي انجامد. عناصر
انقلابي اين کشورها که از استثمارگران داخلي و خارجي در رنجند، از اينکه تماميت
ملي و حقوق دموکراتيکشان توسط همين دشمنان پايمال مي شود جانشان به لبشان رسيده، و
از بن بست هائي که نارهبران چه ريشو و چه ريش تراشيده چه زن و چه مرد، بعنوان
"راه حل" در مقابلشان قرار مي دهند، به تنگ آمده اند، به ايدئولوژي
رهائيبخش مارکسيسم لنينيسم مائوئيسم نياز دارند و اين بطور مشخص نيروهاي جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي هستند که براي بردن اين ايدئولوژي در ميانشان مي کوشند.
امپرياليستهاي آمريکائي، ساليان سال است که کشورهاي آمريکاي لاتين را حيات
خلوت خود به حساب آورده اند و استثمار توده هاي اين کشورها و کنترل بر سرنوشتشان
را از حقوق بي قيد و شرط خود مي دانند. حزب کمونيست پرو با وجود اينکه در سالهاي
اخير با مشکلاتي روبرو شده است، در تمام اين مدت
نمونه درخشاني براي انقلابيون سراسر اين منطقه بوده و رفقاي کلمبيا و مکزيک
و ساير کشورهاي آمريکاي لاتين براي همه گير کردن درسهاي آن مبارزه کرده اند. در
آمريکاي لاتين، همچون ساير مناطق جهان، تلاشهاي امپرياليستهاي آمريکائي براي تحميل
کنترل بيشتر، نفرت شديد موجود از امپرياليستهاي يانکي را تشديد مي کند. اينجا نيز
احتمال پيشرفتهاي نوين انقلابي موجود است.
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ازبدو تشکيل اين واقعيت را که انقلاب جهاني
پرولتري از دو مولفه اساسي تشکيل يافته است منعکس مي کرد: انقلاب پرولتري
سوسياليستي در کشورهاي امپرياليستي و انقلاب دموکراتيک نوين در کشورهاي تحت سلطه
آسيا، آفريقا و آمريکاي لاتين. ديد جنبش از هدف غائي جهاني بدون طبقه و جهت گيري
انترناسيوناليستي آن توسط حضورش در دو نوع کشور تقويت شده است. در قلعه
امپرياليستي آمريکا، حزب کمونيست انقلابي، آمريکا توانسته در ميان تودها ريشه
دواند و تدارکات خود را براي نبردهاي آتي، جهت رها کردن جهان از بزرگترين ستمگران
به پيش ببرد. در ايتاليا و آلمان، احزاب و تشکلاتي بعنوان بخشي از ريم در حال
پيشروي اند و در ساير کشورهاي امپرياليستي رفقا بطور روز افزون به نقش جنبش در
متحد کردن نيروهاي مائوئيست واقعي واقف مي شوند.
خلاصه اينکه جهان براي انقلاب آماده است و اوضاع روزبروز مساعدتر مي شود. ولي
براي آنکه روياي ستمديدگان به واقعيت بپيوندد، ايدئولوژي پرولتري بايد در صف مقدم
قرار گيرد و يک تشکيلات محکم کمونيستي بنا شود. هنوز در مناطق بسياري از جهان،
مانند آفريقا که نياز به تغييرات انقلابي در آن بسيار مشهود است، نيروهاي مائوئيست
يا بسيار ضعيفند و يا اصلا نيستند. حتي
در مناطقي که نيروهاي مائوئيست موجودند، توانائيشان تحت الشعاع عظمت وظايف پيش
رو قرار گرفته و در استفاده از امکانات موجود قاصر اند.
بعلاوه، ما بايد کل جنبش بين المللي کمونيستي و آينده اش را مد نظر داشته
باشيم و نه صرفا بخشهاي مشخص تشکيل دهنده اش را. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي
تنها براي اين تشکيل نشد که به احزاب و تشکلات موجود کمک کند تا از يکديگر آموخته
و پيشروي کنند، بلکه به اين منظور تشکيل شد که تبديل به يک مرکزشود، که قطب
ايدئولوژيک سياسي پرولتري را در سطح جهان تقويت کند و پايه پيشروي هاي آينده را،
در جهت يک انترناسيونال کمونيستي نوين بنا نهد.
نياز به روشني ايدئولوژيک سياسي، وحدت مستحکمتر کمونيستها در سطح بين
المللي، و پيشروي هاي بيشتر در جهت رهبري مبارزات انقلابي توده ها، همه در دستور
کارند. همه مائوئيستهاي انقلابي بايد اهميت جنبش انقلابي انترناسيوناليستي براي
انقلاب جهاني پرولتري را درک کنند و در
جهت پيشروي آن بغايت بکوشند.
جهان امروز ديگ جوشاني از کشمکش هاست. دشمن امپرياليستي در تاخت و تاز است و
مردم به هزاران شکل به مبارزه کشيده مي شوند. نظم و ثبات امپرياليستي جاي خود را
به غوغائي عظيم داده است که در آن مشکلات، سختي ها و فداکاري هايي که در مقابل
کمونيست ها و توده ها قرار مي گيرد تشديد مي شود. ولي همين شرايط است که ظهور موج
نويني از انقلاب پرولتري را تسهيل مي کند. بنابراين بار ديگر شاهديم که خطرات را مي
توان به فرصتها تبديل کرد و ضرورت مقاومت را مي توان به آزادي برداشتن قدمهاي
عظيمي به جلو تبديل کرد. و در اين پرتو است که مي بينيم دستاوردهاي مهم جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي در دو دهه گذشته تنها پيش درآمد چالش هاي عظيم تري هستند
که در افق پرولتاريا را به مصاف مي طلبد.