تنها راه نجات بشريت، وقوع انقلابی واقعی به رهبری پرولتارياست!

 

گزیده ای از بيانيه حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست - مائوئيست) به مناسبت اول ماه مه1388

 

 

 طبقه کارگر ايران که در شرايطی طاقت فرسا ثروت های جامعه را توليد می کند؛ مدام در حال گسترش و تغيير است. مرتبا لايه های جديدی از طبقات ميانی و دهقانان ورشکسته به آن افزوده شده و ساختار اين طبقه را گونا گون تر می کنند:

از کارگران قطب های صنعتی تهران، اراک، اصفهان، خوزستان، تا کارگران مهاجری که ميان روستاهای افغانستان و مزارع ايران؛ ميان شهرهای کردستان و باراندازهای خليج؛ ميان تبريز و عسلويه در رفت و آمد دائم اند. از جوانانی که زندگی خود را در کوله ای ريخته و از گوشه و کنار کشور به سيل کارگران روزمزد ميادين شهرهای بزرگ می پيوندند (حداقل 5/1 ميليون نفر در سراسر کشور چنين موقعيتی دارند)، تا زنانی که در مشقت خانه های توليدی برای صاحبان کارگاههای کوچک؛ ثروت توليد می کنند و دخترانی که از 5 سالگی در کنار مادر، به دار قالی به بند کشيده می شوند؛ همه وهمه از اين طبقه اند.

 

فقط قشر نازکی از اين طبقه کارگر گسترده و چند لايه دارای امنيت نسبی شغلي؛ بيمه درمانی و بيکاری است. اما روند عمده، بيکارسازی و نپرداختن حقوق ها در بخش های رسمی اقتصاد و ايجاد کارهای موقت و بی آينده در بخش های غير رسمی اقتصاد است. برای اکثريت کارگران معلوم نيست که آيا در انتهای کار طاقت فرسای روزانه يا ماهانه؛ دستمزدی دريافت خواهند کرد يا نه؟ آيا فردا نيز کسی خواهد بود آنان را استثمار کند يا نه؟ آيا با بحرانی ديگر يا تصويب قانونی ديگر؛ به حاشيه جامعه و به درون اقتصاد غير رسمی پرتاب خواهند شد يا نه؟ اکثريت کارگران به ندرت روزی را با شکم سير سر بر بالين می گذارند. اما ثروتی که توسط اين جمعيت سيال و گسترش يابنده و در جنب و جوش دائم؛ توليد می شود در تاريخ ايران سابقه نداشته است. سرمايه داران و حافظان منافع آنان که کار اين سيل عظيم توليد کننده ثروت را مديريت و کنترل می کنند، در وزارتخانه ها، شرکت ها، بنيادها و اتاق های بازرگانی و صنايع و بيت رهبری نشسته اند و در هماهنگی با مراکز سرمايه داری جهانی (بانک جهانی و صندوق بين المللی پول) طرح بيکارسازی ها، بالا کشيدن حقوق های معوقه و حذف سوبسيدها را می کشند. آنان در پناه نيروهای نظامی خود در مقابل طبقه کارگر و اعتراضات اش صف آرائی می کنند.

 

اين فقط حکايت طبقه کارگر ايران نيست. اين يک حکايت جهانی است. طبقه کارگر يک طبقه ی جهانی است که در زنجيره ای از کارخانه های الکترونيک سواحل ماکائو در چين تا خودرو سازی های برزيل؛ از مشقت خانه های لس آنجلس و ماکيلادورهای مکزيک تا  مزارع قهوه و نيشکر در هائيتي، بی وقفه توليد می کند. کارگران روزمزد را با شکل و ترکيب مشابه؛ می توان به يکسان در ميدان شوش، ميادين پکن و شانگهای و بمبئی و کاراکاس و ليما جست. اجساد مهاجران آفريقائی و آسيائی در جستجوی کار را؛ می توان در دريای مديترانه که به قتل گاه آنان تبديل شده، مشاهده کرد.

 

طبقه کارگر يک طبقه توليد کننده جهانی است. طبقه سرمايه دار نيز يک طبقه تصاحب کننده جهانی است. نمايندگان و چهره های آنان را در مراکز مالی نيويورک و لندن و فرانکفورت، تا اتاق بازرگانی تهران و وزارتخانه های جمهوری اسلامی و کميته مرکزی حزب "کمونيست" چين می توان ديد. توليدات طبقه کارگر در سطح جهان به راحتی قادر است يک زندگی راحت، خلاق و شاداب را برای همه جمعيت کره زمين فراهم کند. اما  اکثريت اين جمعيت از شکم سير، علم، بهداشت، سرپناه، فراغ بال و امکان توليد آثار هنری و توليد فکر، محروم است. زيرا، نظام اقتصادی و اجتماعی سرمايه داری ظرفيت توليدی و خلاقيت های آنان را به اسارت کشيده و کنترل می کند.

 

امروزه در جهان، در دريای ثروت و وفور، يک ميليارد نفر از گرسنگی دائم رنج می برند. آنان گرسنه اند؛ چون طبقه کارگر با بارآوری بی نظيری ثروت توليد می کند و سرمايه داری برای توليد سودآور، ديگر نيازی به خريد نيروی کار همه آنان ندارد. پس، بخش بزرگی از جمعيت آماده به کار جهان را چون ماشين های از کار افتاده، به انبار اوراق می سپارد. در مقياس جهاني؛ شمار کارگران بخش های غير رسمی اقتصاد سر به يک ميليارد نفر می زند. اين بخش از طبقه کارگر بسيار سريعتر از بخش های رسمی رشد می کند. طبق آمار سازمان ملل در همه کشورهای جهان سوم (منهای چين)؛ درصد کارگران درگير در بخش اقتصاد رسمی (پرولتاريای رسمي) کاهش يافته است. کارگر غير رسمی يعني: حيات شانسی و پر مخاطره، آوارگی دائم و زندگی در زاغه های بی آب و بهداشت! وضعيت اين بخش از طبقه کارگر شبيه وضعيت طبقه کارگر در 150 سال پيش از اين است؛ يعنی زندگی در فلاکت، آوارگی و محکوم به مرگ زودرس! 

 

سرمايه داری به طرز غيرعقلايی انسان ها را تلف کرده و به مغاک رنج و مصيبت های بيشمار پرتاب می کند. اين سازمان اقتصادی و اجتماعي، کهنه و پوسيده شده است. کارکرد آن دائما راه را بر مصائب بيشمار مانند جنگ های ارتجاعي، افکار مذهبی عهد جاهليت، نژادپرستي، زن ستيزي، کينه و نفاق ميان مردمان ملل گوناگون باز می کند.

 

جهان نيازمند تغيير و انقلاب است! – جايگاه استراتژيک پرولتاريا

 

... اين جهان بايد تغيير يابد و در اين تغيير؛ طبقه کارگر نقش تعيين کننده ای دارد. اين موقعيتی است که نه آرزوهای قلبی اين يا آن فرد؛ بلکه واقعيات مادی نظام سرمايه داری است که  به پرولتاريا می دهد. اين واقعيت که نظم سرمايه دارانه و بازتوليد مستمر آن اساسا حول روابط خصمانه پرولتاريا و بورژوازی شکل می گيرد، نقش پرولتاريا را در محو اين نظام؛ تعيين کننده می کند. طبقه کارگر؛ حاصل کارکرد تضاد اساسی اين عصر است:" تضاد ميان اجتماعی شدن توليد با مالکيت خصوصی بر ابزار توليد". پرولتاريا در تحتانی ترين بخش تقسيم کار در جامعه قرار گرفته و روابط مالکيت در نظام سرمايه داري؛ متکی بر اين تقسيم کار است. منطق جهانشمول شيوه توليد سرمايه داری و جامعه بورژوائي؛ در اين موقعيت استراتژيک پرولتاريا تجسم يافته است. پرولتاريا (بطور جمعي) بار اصلی بازتوليد اين جامعه و منطق نظام سرمايه داری را بر دوش می کشد. منطق و کارکرد جامعه سرمايه داری در اين طبقه تجسم يافته است.

 

....

 

پرولتاريا تنها زمانی که نسبت به چرائی اين سلسله مراتب طبقاتی و غير ضروری و مضر بودن آن برای همه نوع بشر آگاه می شود؛ پا به ميدان انقلاب می گذارد.

 

اينها حقايقی است که مارکس در بررسی و نقد نظام سرمايه داری آشکار کرد و مارکسيسم را که علم تغيير انقلابی جامعه است؛ بنيان گذاشت. موضوع اين علم ارزش گذاری بر پرولتاريا به عنوان طبقه ای که شايسته نشستن در راس جامعه است؛ نيست! بلکه موضوع اين است که اين جامعه چگونه می تواند به جامعه ای بدون طبقات برسد. با حرکت از اين واقعيت است که مارکسيسم به جايگاه منحصر به فرد پرولتاريا رسيده و آن را به طور عينی تشخيص داده است. اما بايد تاکيد کرد که بر خلاف درک رايج در جنبش چپ، جنبش کمونيستی و وظايف و افق آن قابل تقليل به مقاومت روزمره کارگران در مقابل سرمايه داران نيست. جنبش کمونيستي، جنبشی است برای گذار انقلابی از عصر بورژوائی به عصری که نظام سرمايه داری در سراسر جهان سرنگون شده و جوامع بشری بر پايه تعاون و اشتراک سازمان يافته است. جنبش کمونيستی بر پايه درک علمی از ساختار جامعه به اين درک رسيده که طبقه پرولتاريا؛ نيروی تعيين کننده اين حرکت است. به اين دليل نام اين حرکت را انقلاب پرولتری گذاشته است. اين انقلاب نه برای آن است که انتقام طبقات محکوم از طبقات حاکم گرفته شود و نه صرفا تلاش برای به قدرت رساندن طبقه ای است که تا کنون محکوم بوده است. بلکه هدف آن حل تضاد اساسی عصر؛ برای گذر به کمونيسم است. انقلاب پرولتری يک طرح خيالی نيست. راه حل حقيقی و تنها راه حل تضادهای جهان موجود است. اين فرآيندی است که نياز به آگاهي، به چون و چرائی و راه حل واقعی دارد که در علم تکامل يابنده کمونيسم از زمانی که مارکس و انگلس آن را بنيان گذاشتند، فشرده شده است.

 

مارکسيسم علم انقلاب

 

در قرن بيستم، طبقه کارگر؛ با اتكا به اين علم نوين در صحنه جنگ طبقاتي؛ حماسه های شورانگيزی آفريد و دو انقلاب سوسياليستی (ابتدا در روسيه در سال 1917 و سپس در چين در سال 1949) را به پيروزی رساند. اين دو انقلاب بيش از چند دهه دوام نياوردند، زيرا توسط بورژوازی درون اين کشورها که از حمايت و ياری بورژوازی بين المللی برخوردار بودند، سرنگون شدند. ....

 

بيش از سه دهه از سرنگون شدن آخرين دولت سوسياليستی جهان در چين، می گذرد. در اين مدت که از آن بايد به عنوان سه دهه ضد انقلاب جهانی نام برد، دولت های سرمايه داری جهان با تبليغات گوش خراش و صرف هزينه های سنگين سعی کرده اند؛ تاريخ رهائی بخش و معتبر جوامع سوسياليستی قرن بيستم را برای هميشه دفن کرده و در تاريخ نگاری دروغين آن را به عنوان کابوسی در تاريخ بشر به ثبت برسانند. اما استقرار اين جوامع سوسياليستی در واقع کابوسی برای طبقات بورژوا و فئودال و دولت های امپرياليستی و ارتجاعی بود. اين کشورهای سوسياليستي، قله های درخشان رهائی و الهام بخش برای اکثريت مردم جهان بودند که به آنان اميد و جرأت مبارزه و طغيان را می دادند. امروزه فقدان آن پايگاه های سرخ سوسياليستي؛ عامل عمده در تعرضات افسارگسيخته سرمايه داری و نگهبانان امپرياليست و مرتجع آن؛ عليه مردم جهان است.

 

 اين وضعيت است که بايد دگرگون شود! يک فصل از مبارزات جهانی پرولتاريا برای محو جامعه سرمايه داری تمام شد. امروزه بايد فصل نوينی را گشود.

 

 سرمايه داری می تواند افكار عده ای را به گروگان بگيرد و به آنان بباوراند که امكان انقلاب كمونيستی نيست. می تواند بسياری از كمونيست های سابق را نا اميد از تغيير جهان کند. اما يک چيز را نمی تواند عوض كند و آن اينكه واقعيت مادی نظام اجتماعی حاکم بر جهان پر از تضاد است؛ تضادهايی كه راه حلشان در گرو پيروزی انقلاب پرولتری است. بورژوازی می تواند احکام درست تاريخ را واژگون کند؛ مردم را مسخ كند؛ در مورد تاريخ به آنان اطلاعات غلط داده و فريبشان دهد؛ می تواند سوابق تاريخی را پاک کرده يا تحريف کند، اما ماهيت سرمايه داری را نمی تواند عوض کند. نمی تواند اين واقعيت را عوض كند كه اسارت زنان؛ وابسته به مالكيت خصوصی و استثمار متکی بر آن است. نمی تواند دست به ستم گری ملی و جنگ های ارتجاعی نزند. نمی تواند شکاف طبقاتی را هر روز بيش از روز قبل نکند. نمی تواند منبع دامن زدن به جهل و خرافه نباشد.

 

اينها تضادهايی است كه حادتر از گذشته شده و حادتر از گذشته راه حل می طلبد. حدت و اضطرار مسأله فقط در اين نيست که رنج انسانها فزونی يافته، بلکه همچنين به خاطر آنست که ظرفيت جامعه بشری برای محو تضادهای طبقاتی بيشتر شده است. تضاد ميان موجوديت، منطق و کارکرد سرمايه داری با اين ظرفيت هردم فزاينده برای از بين بردن آن و گذر به جامعه ای عالی تر، هر روز برجسته تر از پيش می شود. همان تضادی كه سرچشمه شکل گيری علم کمونيسم بود؛ هنوز پابرجاست. انقلاب پرولتری دستور کار عاجل جامعه بشری است.

 

اما اين انقلاب، امری خودبخودی نيست. اين انقلابی است که بيش از هر انقلاب ديگر در تاريخ، نيازمند آگاهی است. .... همانطور که موضوع انقلاب پرولتری نه "خود- رهائی پرولتاريا" بلکه" رهائی بشريت" است، کمونيسم نيز؛ صرفا علم رهائی پرولتاريا نيست!، بلکه علم رهائی جامعه بشری از نظام طبقاتی هزاران ساله است.

 

....

نقش تعيين کننده آگاهی در انقلاب پرولتری

 

در چنين اوضاعی که آينده جهان، منجمله جامعه ايران، به شدت محل مناقشه و نزاع ميان طبقات گوناگون است، مشغول کردن طبقه کارگر به مبارزات اقتصادی گرايشی مضر و محافظه کارانه است.  طبقه کارگر فقط با انگيزه و غريزه طبقاتی اش نمی تواند تبديل به طبقه ای انقلابی شود. طبقه کارگر بدون يک حزب پيشاهنگ که بر تئوری های کمونيستی استوار باشد؛ نمی تواند روند پر فراز و نشيب تغيير انقلابی جامعه را رهبری کند. طبقه کارگر بايد کارکرد جامعه را بشناسد؛ در مورد تغيير و چگونه تغيير آن بينديشد و طرح بريزد و به مردم اعلام کند که جامعه نيازمند چه تحولاتی است؟، اين تحولات را چگونه بايد پيش برد؟، چرا در نهايت تفکر پرولتاريای آگاه؛ با تفکر خرده بورژوازی وازجمله تفکر روشنفکران خرده بورژوا متفاوت است.

 

امروز فضای جهان انباشته از عطش عمومی برای تغيير و خلاصی از نظام ستم و استثمار سرمايه داری است. طبقات و دول سرمايه دار، چهره نگهبانان خود را عوض کرده و آن را به عنوان "تغيير" به حلقوم مردم می ريزند تا شايد اين عطش عمومی ارضاء شود.

 

.... هيچ نوع آگاهی ای ضروری تر از آن نيست که ستمديدگان درک کنند ؛ نظام های طبقاتی حاکم در ايران و جهان بر حسب روياها و يا مقاصد اين فرد و آن فرد منتخب به رياست جمهوری و يا وزارت نمی چرخند. بلکه تضادها و قوای محرکه بنيادين اين نظام هاست که مسير حرکت جوامع و عملکرد مقامات حاکم را تعيين می کند. هر درک ديگری بجز اين؛ صرفا خيال بافی و سبب به گل نشستن جنبش های حق طلبانه کارگران و ديگر ستمديدگان جامعه خواهد بود. در مقابل اين درک های غير واقعی بايد تفکر علمی و ماترياليستی از ساختار جامعه و قوای محرکه مبارزه طبقاتی را گسترش دهيم.

 

در شرايطی که جنبش کارگری در سراسر کشور جوانه می زند ؛اين جنبش می تواند بستری برای رشد و شکوفائی حرکت مقاومت جويانه و رزمنده همه اقشار کارکن جامعه باشد و  فضائی را برای رزم در خيابان ها و جدل بر سر ايده های کمونيستی در صدها و هزاران محفل پرولتری در اقصی نقاط کشور ايجاد کند. بدون فعاليت امروزي؛ اوضاع انقلابی فرا نخواهد رسيد. نظام سرمايه داری در غياب انقلاب آگاهانه؛ کاملا توان آن را دارد که به قيمت نابودی انسان ها خود را بازسازی کند و حريص تر از پيش خون طبقه کارگر را بمکد.

 

آيا امکان يک انقلاب واقعی هست؟! آيا طبقه کارگر و جنبش کمونيستی ايران می تواند از يک طبقه و جنبش شکست خورده؛ تبديل به مشعل دار انقلابات سوسياليستی قرن بيست و يکم شود؟! آيا می تواند راه درهم شکستن اين دولت و استقرار دولت ديکتاتوری پرولتاريا را ترسيم کرده و برايش از همين امروز تدارک ببيند؟! برای اينکه چنين انقلابی تحقق يابد، کدام تئوری انقلابی بايد هدايت گر آن باشد؟! رهبری آن از چه نوعی بايد باشد؟! و برنامه تغيير بنيادين جامعه چگونه به عمل گذاشته خواهد شد؟!

 

....