خیزش
در سوریه:
ریشهها و
آیندهی آن
سرویس
خبری جهانی
برای فتح 16 مه 2011.
متن
زیر بر پایه
مصاحبه با حسن
خالد شتیلا * تهیه
شده است. وی
اهل سوریه است
که در سال 1944 در دمشق
متولد شد. او
دارای دکترای
فلسفه سیاسی
از دانشگاه
پاریس است و
سالهاست که
به عنوان
پناهنده در
این شهر زندگی
می کند. حسن شتیلا
عضو حزب عمل
کمونیستی
سوریه است که
در سال 1975 تاسیس
شد. این متن
توسط ما فشرده
و ویرایش شده
است اما تلاش
کردهایم
بازتاب نقطه
نظرات خودِ وی
باشد.
***
جنبشی
که در 15 مارس در
سوریه آغاز شد
یک جنبش خودجوش
است. این جنبش
عکسالعملی
است به
رنجهای
بیشمار جسمی
و روحی است که
تودههای
مردم در زندگی
روزمره تجربه
میکنند. این
شرایط آگاهی
خودبخودیی
را تولید کرده
است. این
آگاهی بدون
دخالت یک حزب
سیاسی که
طبقهی کارگر
را نمایندگی
کند و یک درک
ماتریالیستی
از اوضاع و ترجمان
آن در قالب یک
برنامه سیاسی
را به میان
توده ها ببرد،
نمیتواند
بالاتر رود.
من
تمام چپ سوریه
را متهم
میکنم که
آگاهانه یا
ناآگاهانه
تبدیل به بخشی
لاینفک از
ساختار قدرت
شده اند. موضع
آنها این است
که از طریق مذاکره
با رژیم به
این بحران
پایان بخشند.
موضع رژیم نیز
همین است. آنها
در هشت سال
گذشته در
تاریکی
زیسته، فلج و از
توده مردم جدا
بودهاند.
اکنون
اعلامیه صادر
میکنند و با
جنبش ابراز همبستگی
می کنند اما
هنوز مبلغ
مذاکرهی سیاسی
با رژیم برای
دست یافتن به
اصلاحات
تدریجی و صلح
آمیز هستند.
این
جنبش، که من جنبش
مردمی برای
انقلاب در
سوریه
میخوانمش، از
زمانی که در
شهر جنوبی درعا [با
دستگیری دو
جوان به خاطرِ
شعارنویسی بر
دیوار] شروع
شد در جستجوی
سرنگونی بشار
اسد بوده است.
از آن زمان در
هر تظاهرات
شعار اصلی
«مردم می
خواهند رژیم
را سرنگون
کنند!» بوده
است.
این
جنبش مانند
خیزشهای
تونس و مصر
خودجوش است با
این تفاوت که
بطور مثال در
تونس یک قشرِ
الیتِ سیاسیِ
سازمانیافته
و
اتحادیههای
کارگری از ابتدا
در آن شرکت
داشتند و سازمانهای
حقوق بشر و
دیگر
سازمانهای
جامعهی
مدنیِ
دارایِ
ارتباطات بینالمللی در هر دو
کشور درگیر
بودند. در
سوریه،
اتحادیههای
کارگری بخشی
از دستگاه
دولتی هستند
(چپ و دیگر
سازمان ها
اجازهی فعالیت
در آنها را
ندارند) و
سرکوب بسیار
شدیدتر بوده
است. هر سوری
که از طریق
اینترنت با
سازمانهای
خارج تماس میگیرد
خطر دستگیری و
محاکمه در
دادگاههای
ویژه به اتهام
«ارتباط با
دشمن» و
سالها زندان
را به جان می
خرد. جریانهای
سیاسی از نوع
جنبش «دیگر
تحمل نمیکنیم!»
که روشنفکران
مصری و حتا
کارگران را تحت
تاثیر قرار
داد در سوریه
وجود نداشته
است. روشنفکرانِ
از همهی
گرایشات
انقلابی
حداقل 15 سال در
زندان سپری
کرده اند.
خیزش
در سراسر کشور
و جامعه
عمومیت
نیافته است.
بیشتر مانند
یکسری
خیزشهای
محلات است تا یک
انقلاب
متمرکز. تا
کنون
بازیگران
اصلی آن جوانان
تحصیل کرده و
بیکار
بودهاند که
خواست دسترسی
به مدرنیته را
دارند.
کارگران
صنعتی بطور
فردی شرکت
کرده اند اما
شاید بتوان
گفت بسیاری از
مردم خیابان از
اقشار لمپن
پرولتاریا
هستند -- یعنی
کسانی که
بیکارند و یا
دارای مشاغل
ثابت نیستند و
بخور و نمیر
زندگی
میکنند. آنان
چند روز
اینجا کار می
کنند و چند
روز آنجا و
عمدتا درگیر
مشاغل خدماتی
مانند خدمتکار،
حمال، دربان و
غیره هستند.
از هیچ نوع
کمک های
اجتماعی یا
دیگر خدمات اجتماعی
برخوردار
نیستند.
مولفهی دیگر
این جنبش از
میان طبقه
متوسط است؛
بویژه
فارغالتحصیلِ
جوانِ بیکار.
حدود 20 درصد از
فارغالتحصیلان
جوان بیکارند،
نمی توانند
ازدواج کنند
زیرا به دلیل
بیکاری و
کمبود مسکن
باید با پدر و
مادر زندگی
کنند.
تظاهرکنندگان
مخلوطی از
دختران و
پسران هستند و
از شرکت زنان
استقبال میشود.
میتوان در
فیس بوک دید
که این جوانان
چقدر خلاق
هستند و در
ادبیات،
رسانهها و
سازماندهی متدهای
انقلابی
جدیدی
را ابداع می
کنند. متوسط
سنی
تظاهرکنندگان
30 سال است در
حالیکه متوسط
سن در احزاب
سیاسی و سازمانهای
جامعه مدنی
احتمالا 50 است.
این
جوانان
خواستهای
اجتماعی جلو
نمیگذارند؛
آنان فکر
میکنند
دموکراسی و
آزادی سیاسی
همهی مشکلات
زندگی روزمره
آنان را حل
خواهد کرد.
هدف عمدهی
مشخص آنان
علاوه بر
سرنگونی اسد
تغییر قانون
اساسی است.
آنان بطور خاص
خواهان لغو
بند 8 قانون
اساسی هستند
که میگوید
«حزب بعث سوسیالیست
عرب» همراه با
«جبهه ملیگرا
و مترقی» که تعریف
نشده کیستند،
رهبر دولت
است. این «جبهه
ملیگرا و
مترقی» به معنای
دو حزب تاریخی
کمونیست و
ناصریست (پان
عربی) است که
با حزب بعث
جبهه تشکیل
دادند. البته
آنها دیگر
نفوذ زیادی
ندارند.
این
جنبش قادر
نبوده است که
بطور جدی
موجودیت رژیم
را به چالش
بگیرد.
همانطور که
گفتم، خطر آن
است که توسط
یک کودتای
نظامی که
ممکنست اسد را
کنار بگذارد
اما ساختار
قدرت را دست
نخورده
بگذارد سقط
شود یا اینکه
جنگ داخلی
دینی و قومی
در بگیرد.
برای بسیج
میلیون ها
سوری، این
جنبش نه تنها
خواست
دموکراسی
سیاسی بلکه
باید
خواستهای
اجتماعی را نیز
جلو بگذارد که
بتواند
تودههای
مردم را در
سطحی
گستردهتر به
میدان آورد.
طبق
آمار سازمان
ملل متحد قریب
به 25 درصد و طبق
آمار عارف
دالیا (
اقتصاددان
مخالف رژیم) 50
درصد مردم زیر
خط فقر زندگی
میکنند.
هرچند
اقتصاد سوریه
بسیار قویتر
از تونس است
اما طبقهی
میانه تبدیل
به اقلیتی شده
است. تحت رژیم
بشار و پدرش،
در نتیجهی
خصوصیسازی
شرکتهای
دولتی و آزاد
کردن بازار و انباشت
سرمایه در دست
بخشهای جدید
بورژوازی، طبقات
میانی خرد شدهاند.
بخشی از طبقه
میانی توانست
سرمایه
انباشت کند در
حالیکه
بخشهای
دیگری که سابق
بر این راحت زندگی
میکردند اکنون
مانند جمعیت
مزدبگیر که
اکثریت جامعه را
تشکیل
میدهند
زندگی
میکنند.
کارمند دولت
یا افسر ارتش
باید دو تا سه
شغل داشته
باشد (مثلا،
روزها معلم
باشد و شب ها
راننده تاکسی)
که بتواند
نیازهای
خانواده اش را
که به احتمال
زیاد دارای
افراد بیکار
است، تامین
کند. قیمت
گوشت و میوه
سر به آسمان میزند.
قیمتهای
سوریه مانند
فرانسه است.
مردمی که با
کار خود زندگی
می کنند
سالهاست که
مزهی گوشت را
نچشیدهاند.
حتا باقالی که
بخش لاینفک
غذای ملی است
برای کارگران
مزدبگیر گران
است. نخود و نان
بخش بزرگی از
غذای مردم را
تشکیل می دهد.
اقلام دیگر
عبارتند از
تربچه،
زیتون، پیاز و
چند سبزی
دیگر، برنج و
غیره. بلغور
(تبوله) غذای
همه است از
مزدبگیران تا
بیکاران.
برخلافِ
مصر و تونس در
سوریه عدهی
کمی از راه
توریسم امرار
معاش میکنند.
مامورین
امنیتی توریستهای
خارجی را
دنبال
میکنند و
جاذبهی
توریسم را از
بین میبرند
در حالیکه
کشور دارای
دیدنیهای
باستانی
زیادی است. سوریه
میتواند در
کشاورزی
خودکفا باشد
ولی نیست. مانند
مصر بهترین
گندم و پنبه
صادر میشود و
دولت گندم و
پنبهی
نامرغوب وارد
می کند.
دهقانان
طرفدار خیزش
هستند زیرا
بورژوازیِ
روستا و زمین
داران بزرگ به
لحاظ اقتصادی
با رژیم
متحدند هرچند
ممکناست به
لحاظ سیاسی
متحد نباشند.
اصلاحات ارضی
منجر به تقسیم
اراضیِ فئودالی
در میان
دهقانان کوچک
شد اما
دهقانان قادر
به گرفتن کمکهای
اعتباری و
تراکتور و
غیره نیستند.
آنان همواره
در معرض
خشکسالی و برای
قرض و وام در
معرض وابستگی
به فئودالهای
سابق هستند.
آنان اغلب
برای فئودالهای
سابق کار میکنند
– چه بعنوان
کارگر یا سهم
بر و اجاره دار.
اینکه مردم
شهرهای کوچک و
حاشیهی
شهرهای بزرگ
خیلی زودتر از
مراکز شهری
بزرگ به
تظاهراتهای
خیابانی
پیوستند
نشانهی
همبستگی
دهقانان با
انقلاب است.
در
دمشق و آلهپو
که دو
بزرگترین
شهرهای
کشورند و محل
تمرکز
کارگران
صنعتیاند
تظاهراتها
محدود به چند
دانشکده
مانند
دانشجویان پزشکی
و علوم بوده
است که در
پایتخت دست به
اعتصاب نشسته
زدند. اتاقهای
بازرگانی و
صنایع این دو
شهر نقش
مخربی بازی
کرده اند.
بزرگترین
تظاهراتها
در شهرهای درعا
و روستاهائی
چون نَوا و
ذالخب بوده
است. درعا
هنوز نقطهی
تمرکز جنبش و
مرکز فقر است.
مردم این
منطقه عموما
دهقانان کوچک
یا بنا هستند.
در دورهی
دخالت سوریه
در لنبان
بسیاری از
بناها برای کار
ساختمانی
برای
بورژوازی
لبنان و
ثروتمندان
کشورهای خلیج
به این کشورها
رفتند.
از آنجا که
سوریه مجبور
به خروج از
لبنان شد،
کارگران سوری
بخصوص بناهای
درعا نیز
مجبور شدند به
خانه
بازگردند.
برای آنان در
سوریه هیچ
کاری نیست
زیرا ساختمانسازی
در سوریه
بسیار کم است.
رژیم برای
پائین نگاه
داشتن قیمت ها
بازار معاملات
زمین و املاک را
محدود نگاه
داشته است.
بیکاری بناها
و کارگران
ساختمانی یکی
از دلایل آن
است که چرا درعا
چنین نقشی را
در خیزش داشته
است.
درعا
مرکزمنطقهی
هاوران است که
بسیاری از
روستاهایش به
خیزش پیوسته
اند. این جا
منطقهی عمدهی
تولید گندم
است اما زمین
آن آتشفشانی
است و به این
دلیل
دهقانانش
عموما فقیرند.
گاه سوریهای
دیگر مردم این
منطقه را مظحکه
می کنند و میگویند
کارگران خوبی
هستند اما
سادهاند چون
حاضرند برای
هیچ کار کنند. به
دلیل فقر، سطح
سواد بسیار
پائین است.
مردم این
منطقه از سنین
بسیار کم شروع
به کار می کنند.
معمولا خیلی
کم در مجلس
نمایندهگی
میشوند.
بسیاری از
دهقانان این
منطقه در اصل
از منطقه
کردستان در
شمال شرقی
کشور هستند.
وقتی در دهه 1970
بر روی
رودخانه فرات
سد ساخته شد
دولت آنان را
از زمینشان
بیرون کرد و
زمینهای
مرغوبتر را
به دهقانان
عرب داد. رژیم
به دنبال آن
بود که یک
«کمربند عربی»
به دور این سد
بسازد تا
امکان رشد
جنبشهای ملیگرایِ
کُرد را در
آنجا کم کند.
بنابراین
بسیاری از
دهقانان کوچک
هاوران دوبار درهم
شکسته شده
اند. یکبار
توسط به
اصطلاح ملیگرایان
عرب چاپیده
شده و سرکوب
شده اند و
یکبار هم به
منزلهی
دهقان و بنا.
به
این دلایل، شهر
درعا جزو
اولین شهرهای
شورشگر بود.
عامل مشترکِ
فقر مردم این
منطقه را بسیار
شجاع و آموخته
به زندگی سخت
کرده است. در سوریه،
شکاف منطقهای
عظیمی موجود
است. ثروتمندان
مانند فرانسه
زندگی و خرج
میکنند.
اکنون
تظاهراتها
در هومس که
نزدیک مرز لبنان
است و بنییاس
که شهری ساحلی
در شمال است
متمرکز شده
است. هر دوی
اینها توسط
ارتش محاصره
شده اند. هر دو
شهر بسیار مهم
اند زیرا به
مناطقِ سنی
نشین که
اکثریتاند و
کرانههای
علوینشین
متصلاند. (80
درصد سوریها
مسلمانان سنی
هستند و بقیه
علوی و مسیحی).
ساختار
قدرت بر اساس طایفههای
قوم علوی است.
هرچند منحصر
به آنها
نیست. علویها
در حکومت،
ارتش و دستگاه
امنیتی دست
بالا را
دارند. بشار
اسد تلاش می
کند اوضاع را
تبدیل به جنگ
داخلی میان
سنیها، علویها
و مسیحیها
کند. و چپ می
گوید برای
پرهیز از این
خطر باید از
رژیم حمایت
کرد. هر دو بر
خطر دخالت
خارجی در صورت
جنگ داخلی تاکید
می کنند. اما
جنبشِ خیابان
خیلی آگاه و
روشن است و
خواهان حفظ
وحدت سوریه
منجمله در
مناطق کردی و
شمال شرقی
است.
شعار
بشر این است:
«خدا، سوریه و
بشر. این است
نیاز ما!». تظاهراتها
شعار میدهند:
«خدا، سوریه و
آزادی. این
است نیاز ما!». و
«مردم سوریه
متحدند، متحدند،
متحدند». رژیم
از دین برای
مشروعیت
بخشیدن به خود
استفاده می
کند و بشر را
همردهی «خدا»
میگذارد.
همانند مصر،
برخی سوریها
نیز به خدا
اشاره می کنند
تا بگویند
بشار بالاترین
آتوریته نیست.
در میان
جوانان اشاره
به خدا لزوما
محتوای دینی
ندارد اما میتواند
داشته باشد.
جوانان شورشی
نسبت به این موضوع آگاهند.
آنان واژهی
«آزادی» را
اضافه می کنند
که خود را از
بنیادگرایان
اسلامی
متمایز کنند.
در ابتدای
جنبش در تظاهراتی
در یک مسجد
معروف،
بنیادگرایان
شعار «الله
اکبر» دادند
اما جوانان
شعار می
دادند:
«آزادی،
آزادی،آزادی».
جوانان شعار
دیگری را به
میدان آوردند:
«مردم سوریه
ذلت نمیپذیرند!»
و این شعار هم
علیه رژیم است
و هم علیه سلطهی
امپریالیستی
در جهان عرب.
زمینهی
خیزش در سوریه
و دیگر نقاط
جهان عرب ذلتی
است که این
مردم از تجاوز
امپریالیستی
کشیده اند.
مثلا جنگ اول
خلیج که ارتش
صدام را از
کویت بیرون
کرد [در این
جنگ پدرِ بشار
متحد جورج بوش
بود] و اشغال
عراق و قتلعامهای
اسرائیل در
غزه. ساختار
قدرت در سوریه
همانند دیگر
رژیم های عرب
هیچ نوع
استراتژی
برای رهائی
ملی نداشته است
اما همواره در
مورد آن لفاظی
کرده است. البته
انفجاری که در
سوریه رخ داد
متاثر از انفجارات
تونس و مصر
بود. اما
جنبشی که در
ایران پس از 1388
به راه افتاد
نیز بسیار مهم
بود. من فکر می
کنم خیزشِ
ایران طلایه
دار جنبشهای
عربی بود.
تولد
و رشد جامعهی
مدرن سوریه
اگر
تحلیلی
ماتریالیستی
از جامعه کنیم
میبینیم که
دو قشر بورژوا
در سوریه هست:
بورژوازی
بوروکرات
(آپارتاشیک) و
بورژوازی
سنتی بازاری.
بورژوازی
بوروکرات پس
از به قدرت
رسیدن حافظ
اسد در سال 1970
رشد کرد. روسای
ارتش و مقامات
امنیتی بابت
هر قرارداد میان
دولت و سرمایهگذاران
خارجی و یا
دادن اجازه
به بورژوازی
سنتی برای راه
اندازی پروژهای،
10 درصد
کمیسیون
دریافت میکردند.
به همین دلیل
مردم اینان را
«آقای ده درصد»
میخوانند. به
مرور همهی
افراد دستگاه
حاکم تبدیل به
«آقای ده درصد»
شدند و به این
ترتیب سرمایهی
مالی بزرگی در
دست این قشر
آپارتاشیک
انباشت شد.
وقتی بشار پسرِ
حافظ اسد در
سال 2000 قدرت را
گرفت، این قشر
آپارتاشیک
شروع به
سرمایهگذاری
ثروت انباشته
در بازار
سوریه و بازار
جهانی کرد.
اصلاحات
اقتصادی رژیم
بشار بازار را
آزاد کرد و
رشد بخش خصوصی
را تشویق کرد.
این امر بورژوازی
بوروکرات را
که از میان
اقشار میانی برخاسته
بودند
ثروتمندتر
کرد. همچنین
در طبقه میانی
شکافی پدید
آورد. بخشی
بسیار
ثروتمند شد و
بخشی دیگر
امتیازات
سابق را از
دست داد. قدرت
گیری حزب بعث
[رُنِسانس] بورژوازی
سنتی را از
بین نبرد.
شیوه تولید
غالب سرمایهداری
وابسته به
امپریالیسم
بود و همچنان
هست. بورژوازی
بوروکرات به
دروغ نظامِ
خود را «شیوه تولید
اجتماعی» (به
عبارت دیگر،
نه سرمایهداری
و نه
سوسیالیستی
به معنای
مارکسیستی) خواند.
بعثیها
در سال 1963 از
طریق کودتا به
قدرت رسیدند.
و صنایع بزرگ
و متوسط را
ملی کردند و
هدایت این
شرکت ها را
بدست
اعضای حزب خود
سپردند. در
زمان کودتا
حزب بعث فقط 500
عضو داشت.
بعدها درهایش
را به روی
انواع و اقسام
فرصتطلبان
باز کرد. پس از
جدائی میان
مصرِ ناصر و حزب
بعث سوریه در
سال 1961 [وقتی
سوریه با
پیشنهاد ناصر
مبنی بر ادغام
دو کشور
مخالفت کرد]
بسیاری از
سوریها به
جریان
ناصریست
پیوستند. وقتی
بعثیها به
قدرت رسیدند
با اتکاء به
ارتش یک به یک
احزاب دیگر را
درهم شکستند و
نظام تک حزبی
را برقرار
کردند. قانون
اساسی موجود
نبود. حکومت فقط
با اعمال زور
جلو میرفت.
در فاصلهی 1963
تا 1970 (اسد در سال
1970 از طریق
کودتای نظامی
دیگری به قدرت
رسید) بخش
خصوصی به سرعت
به بورژوازی
بوروکرات پیوست.
دولتمردان
برای اداره
اقتصاد نیاز
به سرمایه
داران بازار
داشتند. این
دورهی رونق
زمین بازی و
ساختمان سازی
و تجارت واردات-صادرات
بود.
کودتای
اسد در سال 1970 پس
از چند دهه
بیثباتی
سیاسی در
نتیجهی رقابت
میان مراکز
قدرت، برای
اولین بار
دولت باثبات
سوری را
برقرار کرد.
[قبل از
استقلال
سوریه از
فرانسه، کشور
سوریه در شکل
فعلیاش
موجود نبود].
بورژوازی
بازار تبدیل
به متحد
ارگانیک
بورژوازی
کمپرادور شد
(می گویم کمپرادور
زیرا اینان
نمایندگان
شرکتهای چند
ملیتی بودند.)
بنابراین هر
دو بورژوازی
در رژیم حافظ
اسد رشد
کردند. او میخواست
یک دولت
قانونی با
حضور نظامی
قدرتمند در
صحنه بینالمللی
ایجاد کند. رویایش
متحد کردن
بلادِ شام تحت
رهبری خودش
بود.[ شام
سرزمینی است
که سوریه، لبنان،
فلسطین و اردن
در آن است و برخی
اوقات در
انگلیسی به
غلط لِوانت
خوانده می شوند.]
در
سال 1968 قبل از
کودتایش، او سعی
میکرد بگوید
که حزب بعث
مارکسیست است
و عوامفریبانه
قول کمک به
فلسطینیها را
میداد.
اما
در واقع اسد
که هنگام
اشغال بلندیهای
جولان در سال 1967
ژنرال ارتش و
وزیر دفاع
بود، کمک به
فلسطینیها
را قطع کرد. او
مانع قتل عام
فلسطینیها
در شمال اردن
نشد – در
سپتامبر سیاه
ارتش سوریه
کنار ایستاد و
این قتل عام
را نظاره کرد.[در
سال 1970 پادشاه
اردن جنبش
فلسطین را در
این کشور به
خون کشید.] یک
ماه بعد اسد
دست به کودتا
زد و همهی
چپیها و به
اصطلاح «رهبری
مارکسیست» حزب
بعث را زندانی
کرد.
قانون
اساسی، رئیس
جمهور را قدرت
عالی اعلام
کرد و به او قدرت
اعلام حکومت
اضطراری،
تحمیل حکومت
نظامی، تشکیل
دادگاههای
ویژه، و تشکیل
«تریبونال
امنیت عالی
کشور» را داد.
رئیس جمهوری
می تواند هر
زمان خواست
مجلس را منحل
کند و در آن
دوره خود
فرمان براند.
تمام بندهای
قانون اساسی
آزادیهای
فردی و
اجتماعی را
تضمین می کند.
مثلا، تشکیل
تشکلات مدنی و
تظاهرات کردن
و غیره. اما قدرت
ژنرال اسد همهی
اینها را زیر
پا گذاشت. این
شرایط ویژه از
سال 1970 بطور
پیوسته موجود
بود. البته
برخی دوره ها
چپ آزادی
انتقاد و بحث
داشته است.
بورژوازی
بازار به یُمن
اتحادش با
بورژوازی بوروکرات،
دوران رونق
بزرگی را بر
حسب انباشت
سرمایه از سر
گذراند. در
سال 1975 ارتش
سوریه وارد
لبنان شد.
آمریکا و
اسرائیل با این
دخالت موافق
بودند تا ارتش
سوریه بتواند
جنبش های ملی
لبنان و
فلسطین را
پایان دهد.
این امر بازار
سوریه را برای
سرمایه و کار
بزرگتر کرد.
در همان حال
پترودلارهای
کشورهای خلیج
(که از دخالت
سوریه در
لبنان اساسا
راضی بودند) کمک
بزرگی به اسد
بود. او بخش
بزرگی را صرف
تحکیم دولت
رفاه و
استخدام
صدهاهزار تن کارمند
در مشاغل بیثمر
و تحکیم
دستگاه
امنیتی که
آنهم صدها
هزار شاغل
داشت، کرد.
فساد
دولتی عمومی
بود. برای
مثال، برای
گرفتن برگ
تولد از
شهرداری باید
15 دلار رشوه
پرداخت. اگر
دستگیر بشوی
باید 150 دلار
رشوه بدهی و
بیرون بیائی و
اگر بیدلیل دستگیر
بشوی حداقل
باید ده دلار رشوه
بپردازی. هر
تاجری باید
حمایت یک
ژنرال ارتشی
را داشته باشد
و کسی نمیتواند
در رقابت با
او جواز کسب
بگیرد و اگر
بگیرد به جرم
«فساد» زندانی
میشود.
نظام
قضائی کاملا
فاسد است.
بطوریکه مردم
هیچ احترامی
برایش قائل
نیستند. قوه
مقننه تبدیل
به «مجلس تحسین
رژیم» شد. قدرت
اجرائی تبدیل
به مجری فساد
شد. ایدئولوژیِ
«سوسیالیسمِ
عربیِ» حزب
بعث راهگشای
ایدئولوژی
خشونت عریان
شد. رژیم نه به
نام قانون که
از طریق خشونت
عریان حکومت
کرده است.
گلوبالیزه
شدن اقتصاد
سوریه توسط
بشار، در دههی
2000 دهسال پس از
سقوط دیوار
برلین و
فروپاشی به اصطلاح
اردوی
سوسیالیسم [که
سوریه متحدش
بود] شروع شد.
سوریه از
تغییرات
اقتصادی و
سیاسی که جهان
را در بر
گرفته بود
کنار نماند.
بشار به اتحادیه
اروپا
نزدیکتر شده و
در جستجوی
ایجاد منطقه
آزاد تجاری با
همتایانش
مانند تونس و
مراکش بود. و
تلاش کرد به آمریکا
نیز نزدیکتر
شود و موفقیتهائی
هم داشت.
اما
او از پدرش
این نظر را به
ارث برده است
که قدرت بینالمللی
سوریه وابسته
به اتحادهایش
است. از زمان
سقوط شاه، این
متحدین عبارت
بوده اند از
ایران و حزب الله
لبنان و حماس.
هم اسد و هم
پسرش بشار به
این اتحادها
نگرشی
ماکیاولی
دارند که این
اتحادها
موقتیاند و
نه استراتژیک.
هر دوی آنها
با اسرائیل مذاکرات
مخفی آغاز
کردند. حتا از
طریق ترکیه مذاکرات
نیمه بازی را
با اسرائیل
شروع کردند. و حاضر
بودند در ازای
تضمین امنیت
از سوی قدرت
های بین
المللی بخصوص
آمریکا، ایران
و حزب الله و
حماس را
بفروشند.
رامی
مکلوف [فامیل
و متحد نزدیک
بشار و کسی که روزنامه
نیویورک
تایمز (11مه) وی
را قدرتمندترین
تاجر سوریه
خوانده است]
هشدار داده
است که امنیت
اسرائیل
وابسته به
امنیت سوریه
است – یعنی
امنیت بشار و
دستگاه
امنیتی اش در
مقابل خشم
توده ها باید
حفظ شود. ( تودههای
مردم اسم
سوریه را
«مکلوفستان»
گذاشته اند).
اسرائیل
در جنگ 1967 بلندیهای
جولان را
اشغال کرد و
بعد از جنگ 1973
کماکان تحت
اشغال نگاه
داشت. از آن
زمان تا کنون
سوریه حتا یک
درگیری
مسلحانه با
اسرائیل
نداشته است و
حتا یک گلوله
به طرف
اسرائیل شلیک
نکرده است.
زمانی که
اسرائیل
تاسیسات هسته
ای سوریه را
بمباران کرد
رژیم اسد
تلافی نکرد.
اسرائیل تا
حدی به بشار و
باند وی
اعتماد دارد.
رئیس
جمهور
فرانسه،
سارکوزی، نیز
تلاش کرده است
تا بشار را
نزدیکتر کند.
او به بشار
پیشنهاد داد
که ای.ان.آ
[نخبهپرورترین
مدرسهی
فرانسه که
رهبران دولتی
عالی مقام را
تعلیم میدهد]
دستگاه اداری
سوریه را
مدرنیزه کند.
بشار
2 سال پیش بخش
بانکی را
لیبرالیزه
کرد و به بانکهای
خارجی و شرکتهای
خارجی اجازه
سرمایه گذاری
با واسطهی
بانک ها را
داد.
در
درون ساختار
قدرت احساس
قوی وجود دارد
که اصلاحات
سیاسی لازم
است تا سرمایه
بتواند بهتر
انباشت کند و
برای رونق
سرمایه داری
نیاز به یک
ساختار
قانونی هست.
حتا در میان
دولتی ها این
گرایش هست که
از طریق حکومت
قانون و قانون
اساسی جدید
بخش اقتصادی و
وضع اجتماعی
لیبرالیزه
شود. آمریکا و
اتحادیه اروپا
تلاش کرده اند
بشار را تشویق
به اصلاحات
اقتصادی از
نوع
گلوبالیزاسیون
نئولیبرالی و
بازتر کردن
قانون و حقوق
دموکراتیک کنند.
در دهه گذشته
خواست احزاب
سیاسی نیز
همین بوده است.
آمریکا و
متحدینش تلاش
کردند در
تریبون بین
المللی سوریه
را متهم به
قتل رفیق
حریری نخست
وزیر لبنان در
سال 2005 کنند. اما
اکنون فقط حزب
الله را مقصر
می دانند.
بنابراین
صورت بندی
اجتماعی-اقتصادی
سوریه وابسته
به گلوبالیزاسیون
سرمایه داری
است. این دو
جدائی ناپذیرند.
خیزش
به کدام سو می
رود؟
اوضاع
سوریه هنوز به
نافرمانیِ
مدنیِ عمومی نرسیده
است. عمدتا به
این دلیل که
شعارهای مربوط
به خواستهای
اجتماعی و
اقتصادی
کاملا غایب
اند. مشخصا مبارزه
علیه گرسنگی،
فقر و بیکاری.
چنین شعارهائی
همراه با شعار
دموکراسی فقط
در صورت وجود
جبههی واحدی
که در آن چپ
نقش مهمی بازی
می کند میتوانند
به میدان
آیند. اما در
سوریه نه چنین
جبههای
موجود است و
نه چپی.
«جمعهی
مقاومت» در
ششم مه نقطهی
اوج جنبش تا
کنون بوده است
که قریب به ده
هزار نفر در
اقصی نقاط
کشور شرکت
کردند. این
اعتراضات پراکنده،
نامتمرکز و
خودرو بوده
اند. و
نیروهای امنیتی
بیرحمانه آن
را سرکوب
کردند. در دو
ماهی که از
خیزش میگذرد
800 نفر کشته و 8000
نفر ناپدید و
دستگیر شده اند.
قشر سیاسی،
منجمله چپ،
این جنبش را
«خیزش» میخواند.
و کلمهی
انقلاب
استفاده نمیشود.
این احزاب
رفرمیست
هستند اما
فکرشان تفاوت
زیادی با خود
رژیم ندارد
زیرا مانند
رژیم خواهان
اصلاحات تدریجی
از طریق مذاکره
هستند. تا
کنون هیچ
توافقی بین
رژیم و
اپوزیسیون شکل
نگرفته است زیرا
رژیم میگوید
تا زمان قطع
خیزش هیچ
مذاکره ای
نخواهد کرد
اما
اپوزیسیون
خواهان آزادی
زندانیان
سیاسی و آغاز
فوری مذاکرات
است. از سوی
دیگر، تودههای
مردم حاضر به
قبول مذاکرات
نیستند. آنان
در خیابان هستند
زیرا خواهان
تغییری هستند
که از درون ساختار
قدرت سرچشمه
نمیگیرد
بلکه علیه
ساختار قدرت
است.
چند
سناریو محتمل
هست. جنبش
توده ای
انقلابی راه
را برای شکلگیری
چپ نوینی باز
کند که بتواند
جنبش را متمرکز
کرده و گسترش
دهد. سناریوی
دیگر آن است
که اسلام
سیاسی جنبش را
تصاحب کند و
آن را به سوی جنگ
داخلی دینی
منحرف کند.
قریب به 5 هفته
پس از شروع
خیزش گروههای
کوچکی شروع به
شعار سر دادن
کردند که، «علویها
را به گورستان
و مسیحیان را
به بیروت
برانید». عجز
چپ در گسستن
از رژیم شرایط
مساعدی را
برای
بنیادگرایان
فراهم می کند. یک
احتمال دیگر
آن است که رژیم
بشار با
موفقیت جنبش
را سرکوب و
خود را تحکیم
کند یا اینکه
یک کودتای
نظامی رهبریِ
سیاسی کنونی
را کنار زده و
جای آن رژیمی
بیاورد که دست
و پایش توسط
اتحاد با ایران
و حزب الله
بسته نیست.
حتا اگر خیزش
تودهای
تبدیل به یک
انقلاب شود،
با خطر کودتا
یا دخالت
آمریکائی
مواجه خواهد شد.
در
باره
بنیادگرایان
اسلامی
قبل
از به قدرت
رسیدن بعث در
سال 1963، اسلام
سیاسی بسیار
ضعیف و در
حاشیه بود.
فقط چند
نماینده در
مجلس داشت. در
سال 1956 در یک
انتخابات
قسمی میان یک
رهبر بعثی و
یک رهبر شناخته
شدهی اخوانالمسلمین،
بعثیها با
فاصلهی زیاد برنده
شدند. سوریها
همواره اینان
و ملاها را
مسخره میکردند.
اخوانالمسلمین
همیشه ضد
دموکراسی و
انقلاب
رهائیبخش ملی بوده
است. اینان در
سال 1980 دست به
شورش مسلحانه
برای استقرار
رژیم اسلامی
زدند – درست زمانی
بود که
کارگران،
روشنفکران و
دیگران شروع
به سازماندهی
مستقل از رژیم
کرده و برای اولین
بار در سوریه
یک جامعهی
مدنی در حال
ظهور بود.
رژیم این شورش
مسلحانه را
بهانهای
برای سرکوب
همه کرد. در
«حما» که اخوان
پایه دارد 5
هزار مرد مسلح
شورش کردند.
رژیم شهر را
محاصره و
سرکوب کرد. در
دو روز 25 هزار
نفر کشته شدند.
حتا مگسها
نتوانستند از
محاصره فرار
کنند. مسلمانان
سنی، مسیحیان
و کمونیستها
و حتا بعثیها
کشته شدند.
ارتش به هر
جنبدهای
شلیک میکرد.
امروز نیز در
«درعا» دارند
همین کار را
می کنند.
در
حال حاضر
اخوانالمسلمین
به دو شاخه
منشعب شده است.
یکی اسمش را
عوض کرده و
رشتههای
پیوندی با
رژیم دارد و
به دنبال
مذاکره است.
دیگری اسم و
اهداف اولیه
را نگاه داشته
است. پس از قتل
عام «حما» حافظ
اسد عضویت در
اخوانالمسلمین
را جرم اعلام
کرد و مجازات
اعدام برایش
تعیین کرد.
این شاخه
عمدتا در خارج
است و در میان
مردم پایهی
کمی دارد.
سوریها
بطورعام، چه
چپ و چه راست
منجمله سنیها
اعتماد زیادی
به آنها
ندارند. با
این وصف، با
توجه به شکست
کامل و مکرر
احزاب دست چپی
(ناسیونالیست،
سوسیالیست و
دموکرات) و
فروپاشی
«سوسیالیسم
واقعا موجود»
[بلوک شوروی
که سوریه
کمابیش با آن
متحد بود] و
تجاوز به
عراق،
افغانستان و فلسطینی
ها، جامعهی
سوری در
جستجوی یک
ایدئولوژی
است. و دم دستترین
آن اسلام به
معنای عام
کلمه است – چه
اسلامیهای
لیبرال مترقی
و چه
بنیادگرا. در
این چارچوب
گروهی کوچک میتواند
باری دیگر با
کمکهای
عربستان
اسلام را به
منزلهی راه
حل سیاسی به
میدان آورد.
رژیمی
که نمایندهی
استثمار
وحشیانهی
اکثریت مردم
است، به نام
سکولاریسم و
مدرنیته مردم
را سرکوب کرده
است. در دوران
حاکمیت بشار اسد
حجاب به مثابه
نمادی که مردم
خود را از رژیمِ
به اصطلاح
سکولار و مدرن
متمایز می
کنند عمومیت
یافت – همراه
با نمادهائی
مانند نماز و
زیارت مکه و
دیگر آئینهای
مذهبی.
واقعیتهای
خیابان نشانهی
آن است که
جنبش مذهبی به
منزله جنبش
غائب است. حتا
مومنترینها
در جستجوی یک
رژیم دینی
نیستند بلکه
دموکراسی و آزادی
میخواهند.
حتا اخوانالمسلمین
فراخوان یک
دولت مدنی را
داده است. اما
گروههای
کوچکی چون
سَلَفیها هم
هستند [که
خواهان
بازگشت به مبدا
اسلاماند].
اگر مردم
آزادانه در
انقلاب شرکت
کنند و خواهان
سرنگونی رژیم
باشند، سلفیها
خطری نیستند.
در غیر
اینصورت خطر
دامن زدن به
تفرقهی دینی
و منحرف کردن
خیزش به جنگی علیه
مسلمانان
علوی و
مسیحیان هست.
کلافِ
سیاسیِ
پیچیده
سوریه
نسبت به برخی
کشورهای
دیگر، یک
کلافِ
ژئوپلتیک
پیچیده است.
هدف مرکزی
رژیمهای
پترودلاریِ
خیلج ( به
رهبری
عربستان)
منفرد کردن
ایران است. در
سی سال گذشته
سعودیها
میلیاردها
دلار برای
گسترش نفوذ
بنیادگرائیِ
اسلام وهابی
پخش کرده اند. عربستان
میخواهد سنیها
را علیه شیعههای
عراق و لبنان
برانگیزد و در
سوریه راه را برای
تغییر رژیم
باز کند.
پیچیدگی
آخر این است
که آمریکائیها
و اسرائیلیها
نخست وزیر
ترکیه،
«افندی»
اردوغان [ قبل
از استعمار
فرانسه، امپراتوری
عثمانی بر این
منطقه حاکم
بود و از این
کلمه به جای
آقا استفاده
می شد] را
تشویق میکنند
نقش همدست
دیپلماتیک
اسرائیل را
بازی کند اما
در ظاهر خود
را ضد اسرائیل
نشان دهد.
نزدیکی میان
سوریه و ترکیه
(و آمریکا) میتواند
نیاز سوریه به
نزدیکی با
ایران را به
منزلهی
پایگاهی علیه
اسرائیل
برطرف کند. در
این کلافِ
ژئوپلتیک همهی
بازیگران –
آمریکا،
سعودی، ترکیه
و اسرائیل – در
تغییر رژیم در
سوریه دینفعاند
تا بتوانند
ایران را
منفرد کرده،
از شر حزب
الله لنبان
خلاص شوند و
ترکیه را
تبدیل به نیروی
رهبریِ منطقه
کنند.
اما
باد میتواند
در جهتی دیگر
بوَزَد. یک
جهت این است
که رخدادهای
جاری مساعدِ
منافع
ژئوپلتیک
امپریالیستها
باشد. دیگری
این است که
نقشههایشان
شکست بخورد –
اگر پروسهی
انقلاب ادامه
یابد و جامعهی
سیاسی درگیر
خیزش سوریه
شود و اگر این
پروسهها در
تونس و مصر
ادامه یافته و
ارتش نتواند آن
ها را سقط کند.
مهمترین
سوال این است:
در هر حالت –
جنگ داخلی،
دخالت خارجی،
کودتا،
اصلاحات بشار –
آیا پروسهی
انقلابی 15
مارس ادامه
یافته و راه
را برای تولد
یک چپ نوین و
رهبری نوین
باز خواهد
کرد؟ دستاوردهای
جنبش جاری
هرچه باشد میتواند
توسط ارتش و
بورژوازی
تصاحب شود.
امروز جمعه 13
مه است و این
پروسه هنوز در
خیابان های مصر،
تونس، سوریه
ادامه دارد و
بر حمایت از
فلسطین نیز
تاکید میکنند.
بنابراین همانطور
که بلشویکها
بسرعت یاد
گرفتند،
مسئله مهم
انجام انقلاب
نیست بلکه
ادامهی آن
است.
ترجمه
و انتشار از
حزب کمونیست
ایران (مارکسیست-لنینیست-مائوئیست)
haghighat@sarbedaran.org
*حسن خالد
شتیلا روز
شنبه 28 مه در
کنفرانس
خاورمیانه و
شمال آفریقا در
پاریس
سخنرانی
خواهد کرد.
سخنرانان
دیگر عبارتند
از: سلامه
کیله، شهرزاد
مجاب، ریموند
لوتا، و ...
زمان
کنفرانس: از
ساعت 9 تا 17
3 rue Château d’Eau-Paris
Metro : République
revoprosmena@gmail.com