خاطراتی از زندان های جمهوری اسلامي
از حقيقت،
ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 2، مهر 1380 – www.sarbedaran.org
آنچه می خوانيد بخشی از خاطرات يكی از رفقای زندانی
سياسی سابق است كه در جريان اولين ضربه سراسری ارتجاع اسلامی به
اتحاديه كمونيستهای ايران در تابستان 1361، دستگير شد. در جريان آن ضربه كه
بعد از ماه ها تعقيب و مراقبت، و اختصاص نيروی ويژه از جانب دستگاه امنيتی
رژيم پيش آمد، شمار زيادی از رهبران، اعضاء و هواداران سازمان ما به اسارت
درآمدند. بسياری از آنان، نظير فعالين ساير سازمانهای كمونيستی و
مبارز، در فاصله كوتاهی از دستگيري، اعدام شدند و يا زير شكنجه جان باختند.
جمهوری اسلامی كه از چند ماه حركت مسلحانه سربداران (61ـ1360) و
تاثيرات سياسی آن در بين مردم زخم خورده بود، از يكسو به وحشيانه ترين شكل
از رفقای اسير انتقام گرفت و از سوی ديگر تبليغ كرد كه اتحاديه
كمونيستهای ايران در هم شكسته و بكلی نابود شده است. در آن سالها
جلادان اسلامی برای شكستن مقاومت و روحيه انقلابی مبارزان و
توده های مردم، نمايش دادگاه های علنی و مصاحبه های تلويزيونی
را به راه انداخته بودند تا آتش فروزانی كه در سياهچال ها و خارج از زندان
زنده بود را با استفاده از خيانت و ضعف معدودی افراد بپوشانند. وظيفه ترميم
ضرباتی كه بر اتحاديه كمونيستهای ايران وارد آمد را جمعی از
رفقای باقيمانده كه اكثرا جوان بودند بعهده گرفتند. آنان پرچم ادامه راه را
برافراشتند و در نتيجه استواری ايدئولوژيك، آگاهی و عزم انقلابي، و
تلاش و فداكاری شبانه روزی در اينكار موفق شدند. در جريان انجام اين
وظيفه سترگ، نسل نوينی از رهبران كمونيست شكل گرفت. برگزاری شورای
چهارم سازمان در بهار 1362 ثمره اين تلاش ها بود. كمی بعد از برگزاری شورا،
تعدادی از رفقا كه نقش مهمی در دوران پس از ضربه ايفاء كرده بودند،
دستگير شدند. آنان استوارانه ايستادند و با نثار خون خويش الهام بخش هر كمونيست
انقلابی و هر مبارز آزاديخواه شدند.
اين ضربه اگرچه سخت و ناگوار بود و سرانجام به جان باختن شماری از
ارزشمندترين انقلابيون كمونيست انجاميد، اما شيرازه تشكيلات حفظ شد و ساختار آن
بهم نخورد. در سال 1364، زمانی كه اتحاديه كمونيستهای ايران
(سربداران) در گير و دار تدارك برای برپائی مجدد مبارزه مسلحانه بود،
برای سومين بار ضربه خورد. اين ضربه، بخشهای مهمی از سازمان را
در برگرفت و طرحهای عملی ما را مختل كرد. وظيفه ای كه دستور كار
قرار گرفت، بازبينی و جمعبندی از كل اين تجارب، و بازسازی سازمان
در زمينه های مختلف ايدئولوژيك، سياسی و تشكيلاتی بود. در جريان
ضربه سال 1364، بخش بزرگی از نسل نوين رهبرانی كه در دشوارترين شرايط
پرورش يافته و آبديده شده بودند، دستگير شدند. آنان به سهم خود در راه سازماندهی
مبارزه درون زندانهای رژيم كوشيدند، و دوشادوش ديگر مبارزان جنبش كمونيستی
و انقلابی زندان را به سنگر درخشان نبرد تبديل كردند.
نوشته حاضر بر بخشی از مبارزات زندان و بويژه نقشی كه رفقای
سازمان ما در آن ايفاء كردند پرتو می افكند. خواننده در خلال اين خاطرات با
اهداف، خصوصيات و تلاش های شماری از انقلابيون كمونيست بطور گذرا آشنا
می شود. و نيز، گوشه ای از جنايات جمهوری اسلامی را باز می
شناسد. در اين دوران كه بازار عوامفريبی هيئت حاكمه داغ است و آمران و
عاملان بيش از دو دهه جنايت، نقاب آزاديخواهی و مردم سالاری به چهره
زده اند، به بازگوئی اين تجارب خونين نياز بسيار است. نسل جوان بايد با
زوايای گوناگون آن آشنا شود و از آن بياموزد؛ و نسل گذشته نيز بايد آن را
دوباره در خاطر زنده كند.
يك توضيح ضروري: از آنجا كه اين نوشته بر اساس خاطراتی شفاهی تهيه
شد كه در آن، بسياری از نكات و وقايع بشكل فشرده و مختصر مطرح شده بود، لازم
ديديم كه برخی توضيحات را برای اطلاع خوانندگان در پرانتز اضافه كنيم.
***
از اعتصاب
غذای 30 روزه سال 1365 شروع می كنم كه از سالن 3 آغاز شد. اين بند،
حدود 400 نفر زندانی داشت كه اكثرا از فعالين با سابقه و سر موضعی از
جنبش كمونيستی و مجاهدين بودند. سه نفر از رفقای اتحاديه كمونيستهای
ايران (سربداران) كه در ضربه سال 1364 دستگير شده بودند نيز همراه با جمعی ديگر
در شكل گيری و تداوم اين اعتصاب غذا نقش فعالی بازی كردند. اين
سه نفر، منصور قماشي، خليفه مردانی و حجت محمد پور بودند. ورود آنان بعد از
ضربه 64، روحيه جديدی را به ميان بچه ها آورد و بطور كلی بر حركت
مبارزاتی زندان تاثير گذاشت. آنان در همان روزهای ورود به بند، از
رفقا سئوال می كردند: "آيا تا بحال فكر فرار را كرده ايد؟ نمی گوئيم
كه حتما می شود فرار كرد. اما اصلا به فرار فكر كرده ايد؟" و زمانی
كه پاسخ منفی می شنيدند، به شوخی می گفتند: "عجب
زندانی های خوبی بوديد شما!" در همان دوره، رفيق منصور
قماشی به هنگام هواخوری شروع به بررسی و شناسائی همه راه
ها كرد تا ببيند چه امكاناتی برای فرار وجود دارد. البته تا آنجا كه
من اطلاع دارم، از زندان اوين و گوهردشت كسی فرار نكرد. فقط چند بار بعضی
زندانيان توانستند خود را تا در سالن ملاقات برسانند كه موفق به خروج از آنجا
نشدند. اما در شهرستانها، چندين مورد فرار از زندان داشتيم.
اما بر سر
چه موضوعی اعتصاب غذا شد؟ همانطور كه گفتم، اعتصاب از سالن 3 اوين شروع شد.
تعدادی از زندانيان اين بند، سابقه زندانهای زمان شاه را هم داشتند.
از چپی های اين بند، هيچكس نماز نمی خواند و همه سر موضع بودند.
رژيم برای مقابله با سر موضعی ها، 200 نفر را كه فكر می كرد خط
دهنده هستند، دستچين كرد و به انفرادی برد. همان روز اعتصاب غذا اعلام شد.
يادش بخير خليفه مردانی با صدای بم خود گفت: "ما بزودی شاهد
يك تحول بزرگ در زندان خواهيم بود." وقتی از او پرسيديم منظورت چيست؟
جواب داد: "شايد يك اعتصاب غذا داشته باشيم." به هر حال به زندانبانان
اعلام كرديم كه تا وضعيت آن 200 نفر مشخص نشود، ملاقاتی هم نمی رويم.
اعتصاب غذا سه خواسته داشت: بازگرداندن 200 نفر؛ جدا كردن زندانيان عادی كه
از چندی قبل برای فشار بر سياسی ها به اين بند آورده شده بودند؛
كار نكردن زندانيان سياسي.
دو سه روز
بعد از اعلام اعتصاب غذا، روز ملاقات بود كه نرفتيم. خانواده ها تا ساعت 7 شب روی
زمين نشسته بودند و می گفتند يا قبض دفن بچه هايمان را بياوريد يا خودشان را
كه مطمئن شويم زنده اند. بيرون شايع شده بود كه همه را به گلوله بسته اند. 30 روز
اعتصاب غذای "تر" داشتيم. اعتصاب اتاق به اتاق سازمان يافت. يعنی
مسئولين 13 اتاق جمع شدند و تصميم گيری كردند.
اين را هم
بگويم كه از قبل زمينه و شرايط چنين حركتی در زندان بوجود آمده بود. حركات
مبارزاتی شروع شده بود. به اين صورت كه خواسته های صنفی بطور
علنی مطرح می شد. ديگر، زندانيان به مسائل، متشكل برخورد می كردند.
اعتصاب غذا موج وار جلو رفت؛ تمام اوين را گرفت و بعد در زندانهای ايران
سراسری شد. در اوين، اعتصاب غذا از بند سر موضعی ها به سالن بچه هائی
كه نماز می خواندند اما تواب نبودند، كشيده شد. البته برخورد آنان به تند و
تيزی بند ما نبود. خبر كه به گوهر دشت رسيد، آنجا هم اعتصاب كردند. يكی
از مهمترين خواسته هائی كه در جريان اعتصاب مطرح شد، عدم تفتيش عقيده بود.
آن اعتصاب
غذا به تمام خواسته هايش رسيد: 200 نفر برگشتند و زندانيان عادی رفتند. به
هيچ شكلی از بيگاری هم تن نداديم. اين اولين باری بود كه رژيم
عملا عقب نشينی می كرد. تا قبل از آن، پوئن نمی داد. البته سعی
می كرد كسی نفهمد كه زندانيان چيزی گرفته اند. همينجا خوبست
اشاره ای به زندانيان عادی بكنم. رژيم اينها را برای تحت فشار
قرار دادن، دعوا راه انداختن و كتك زدن سياسی ها آورده بود. بچه های سياسی
در بين عادی ها نفوذ كرده بودند و بعضی ها را سياسی كرده بودند.
مثلا يكی از آنها كه بر سر مسائل ارزی دستگير شده بود و 15 سال حكم
داشت، كم كم اخبار روزنامه ها را تحليل می كرد. همين فرد خبر می آورد
كه امشب قرار است عادی ها بريزند تا سياسی ها را بزنند. اتفاقا همان
شبی كه قرار بود حمله شود، او آگاهانه سردسته لومپن ها را كتك زد و درگيری
در بين خود عادی ها شروع شد و نقشه رژيم بهم خورد.
در هر صورت
بعد از آن پيروزي، بر سر هر مسئله ای كه درگيری داشتيم اعلام اعتصاب
غذا می كرديم. هفته ای يك اعتصاب غذای دو روزه حتما داشتيم.
به تلافی
همان اعتصاب غذای موفق، 30 نفر از زندانيان را اعدام كردند كه منصور قماشی
و خليفه مردانی (محمد پوئيد و محمد توكلی اكبر آبادي) جزوشان بودند.
از منصور قماشی بگويم كه همه زندانيان به وی علاقه داشتند و بخاطر
شركتش در مبارزه مسلحانه سربداران به او احترام می گذاشتند. او با همه بحث
ايدئولوژيك می كرد. بحثهای جديد سازمان در نقد "حزب كمونيست
ايران"، نظرات "جنبش انقلابی انترناسيوناليستي" در مورد روند
جنگ جهاني، و اين بحث تئوريك كه امپرياليسم جلوی رشد نيروهای مولده را
تا حدودی سد می كند ولی اينطور نيست كه كلا اجازه رشد به آن
ندهد را او به ما منتقل كرد. منصور صدای خيلی خوبی داشت و در
جشنهائی كه به هر مناسبت برگزار می كرديم برايمان ترانه های مازندرانی
می خواند و از همه بياد ماندنی تر، ترانه رعنا: "امسال كه سال قانونه،
رعنا ـ پاسدار كشی چه آسونه، رعنا..." برادر كوچكتر منصور كه اميد نام
داشت در سالن پايين بود و صدای منصور را از دور می شنيد. يكبار در
ملاقاتی پيغام فرستاده بود كه، خوب داريد آن بالا كيف می كنيد، من هم
می خواهم بيايم آنجا. خليفه مردانی از رفقای مسلط از نظر تئوريك
بود. به همين خاطر بچه های حزب كمونيست و پيكار، تمايل داشتند كه ساعتها با
او بحث كنند. آخرين خاطره ای كه از خليفه دارم، روزی بود كه اعدامش
كردند. فردايش روز ملاقات بود. بچه ها معمولا كاردستی های كوچكی
همراه با شعار درست می كردند و به خارج رد می كردند. خليفه به من گفت:
روی اين سكه 5 تومانی چيزی حكاكی كن تا برای فرزند
يكی از رفقای جانباخته به بيرون بفرستيم. يكطرفش را ستاره پنج پر حكاكی
كردم. ولی هنوز شعاری تعيين نكرده بوديم. خليفه يك نصف روز فكر كرد.
آخرش گفتم: بنويسيم بابا به ما ياد داد! از خوشحالی به هوا پريد و گفت:
خودشه! اين شعار را نوشتيم و زيرش كلمه اوين را حك كرديم و تاريخ گذاشتيم. همان
روز خليفه را برای اعدام بردند و سكه دست ما ماند. قرار شد يك نفر ديگر آن
را به بيرون بفرستد كه هنوز نمی دانم سرنوشت آن يادگاری چه شد.
همراه با
اين رفقا، يكی از بچه های "سازمان كارگران مبارز" بنام امير
نعمت الهی هم اعدام شد. او مهندس برق بود و در وزارت نيرو كار می كرد.
بچه ها خيلی دوستش داشتند و وقتی او را برای اعدام می برند،
خيلی اعتراض كردند كه آرامشان كرد. مسعود اسدی از بچه های "چريكهای
فدائی خلق" هم كه قبلا در انگلستان دانشجو بود در همين دوره اعدام شد.
حسين صبوری از بچه های "رزم خونين" هم جزو اعداميان بود.
رفيق حجت
محمد پور هم چندی بعد، اعدام شد. سال بعد مراسم سالگرد اعدام حجت را در قزل
حصار برگزار كرديم كه همه نيروها شركت كردند. او به خاطر قاطعيتش در برابر دشمن و
برخورد صميمانه و گرمش، محبوب همه بود.
حجت و خليفه
و منصور جزو بچه های خيلی محكمی بودند كه تا آخرين لحظه تلاش می
كردند؛ حتی بر سر نوشتن برنامه حزب در زندان بحث می كردند و می گفتند
اگر همه اعدام شوند و جريانی نماند بايد چيزی از خود برای ادامه
راه باقی بگذاريم. اينها به نقشه های رژيم برای شكستن روحيه
زندانيان خيلی هشيارانه برخورد می كردند. مثلا يكبار كه دشمن در شعبه
بازجوئي، به اصطلاح بحث ايدئولوژيك راه انداخته بود تا بچه ها را بشكند، منصور
بلند می شود و جو شكنی می كند. با اينكار بعضی ها كه حالت
متزلزل داشتند هم محكم می شوند. جلسه بهم می خورد و خود زندانبانان
منصرف می شوند و ديگر منصور و خليفه و حجت را به اين جلسات نمی برند.
خليفه می گفت: حرفهای منصور خيلی موثر بود. .و جا دارد از رفيق
داريوش كائيد پور، يكی از رهبران "كميته انقلابی ماركسيست ـ
لنينيست" (كامل) كه جناح انقلابی سازمان رزمندگان راه آزادی طبقه
كارگر بود، ياد كنم. او در سال 64 دستگير و چندی بعد به جوخه اعدام سپرده
شد. (داريوش قبل از دستگيري، مدتی در كردستان بود و از نزديك با رفقای
سازمان ما ارتباط داشت. او خبر ادامه كار سازمان و اخبار جديد از فعاليت های
"جنبش انقلابی انترناسيوناليستي" را با خود به زندان آورد.)
داريوش تمام تجربياتش را به زندانيان منتقل می كرد. دست به قلم بود و نقد
مفصلی كه بر "برنامه حزب كمونيست ايران" روی كاغذهای كوچك زرد رنگ نوشته
بود، دست بدست می چرخيد. (اين برنامه توسط اتحاد مبارزان كمونيست و كومله
منتشر شده بود و بر پايه آن، اين دو جريان به وحدت رسيدند) قبل از دستگيری داريوش،
بچه های حزب كمونيست در زندان ادعا می كردند كه با جنبش انقلابی
انترناسيوناليستی در ارتباطند. بر مبنای همين ادعا، اكثريتی ها
در خبرنامه دست نويسی كه در زندان پخش می كردند به دروغ نوشتند كه:
نمايندگان حزب كمونيست ايران به كشور پرو رفته و با جنبش انقلابی انترناسيوناليستی
ارتباط برقرار كرده اند. و از آنجا كه اين جريان بين المللی مشكوك و آمريكائی
است، بچه های حزب كمونيست را لو داده و در بازگشت به دام پليس افتاده اند!
بهر حال، چنين شايعاتی جريان داشت كه داريوش به زندان وارد شد و خبرهای
درست را آورد و به بچه ها روحيه داد. همه وقتی فهميديم اتحاديه بعد از آن
ضربات هنوز سر پا ايستاده و دارد راديويش را راه می اندازد، رو آمديم.
حركت مهم
ديگر ما بعد از اعتصاب غذا، برگزاری مراسم اول ماه مه بصورت علنی بود.
برای اينكار افراد تشكيلاتی و غير تشكيلاتي، ائتلافی تشكيل
دادند كه معيارش مرزبندی با رويزيونيسم توده ـ اكثريت و جرياناتی بود
كه با رژيم فعلی و سابق همكاری داشته اند. شكل برگزاری مراسم هم
اينطور بود كه هركس از طرف تشكيلات يا بعنوان فرد، نظرش را در جمع می خواند.
بيانيه ما را حجت محمد پور خواند. در اين بيانيه، پيوستن اتحاديه كمونيستهای
ايران (سربداران) به جنبش انقلابی انترناسيوناليستی مطرح شده بود و
اينطور آمده بود كه اتحاديه با اينكار در راه انجام وظايف انترناسيوناليستی خود
قدم برداشته است. سرودهائی كه هركس آماده كرده بود هم خوانده شد. بعدها
سالگرد پنجم بهمن (قيام سربداران در آمل به سال 1360) را هم جشن گرفتيم و از بقيه
جريانات هم دعوت كرديم.
بطور كلی
از حركاتی كه در اين دوره در زندان اتفاق می افتاد، دشمن با خبر بود،
اما جو زندان آنقدر بالا بود كه ديگر نمی توانست جلوی اين چيزها را
بگيرد. مقايسه كنيم با سالهای 61 و 62 كه اگر دو نفر با هم سيگار مشترك می
كشيدند، آنها را می بردند و كتك می زدند كه "كمون زده ايد."
يكی از
خاطراتی كه از سال 1362 دارم مربوط به دوره ای می شود كه رژيم
جريان "بررسی شايعه شكنجه" را براه انداخت. روزی در سلول
نشسته بوديم. يكی از بچه های هوادار سازمان چريكهای فدائی
خلق (شاخه اقليت) كه زندانی سياسی زمان شاه بود و بعد از انقلاب در
بازارچه كتاب مغازه داشت هم با ما بود. در سلول باز شد و سه آخوند وارد شدند. يكی
از آنها دعائی بود كه اين زندانی سياسی زمان شاه را از قبل می
شناخت، تا آن حد كه با هم روبوسی كردند. او به دعائی كف پاهای شلاق
خورده اش را نشان داد و گفت: "ببين چطور گوشت آورده. اينها هيچ مدركی از
من ندارند. و فقط برای اين می زنند كه اطمينان پيدا كنند فعال سياسی
بوده ام يا نه. آيا اين كار درست است؟" در همين موقع يكی ديگر از
آخوندها كه بعدا فهميدم هادی خامنه ای بوده، جواب داد: "حرفتان
درست است و اينكارها خوب نيست. ولی وضع ما را هم درك كنيد. جمهوری اسلامی
روی لبه تيغ ايستاده بود و در چنين وضعی داشتيم جلو می رفتيم.
مجبور بوديم اينطور عمل كنيم!" اينها به سلول های ديگر هم سركشی كردند.
در دوره
دادگاه رهبران و اعضاء اتحاديه، جريان را از طريق بلندگوی زندان پخش می
كردند. توده ای ها و اكثريتی ها خشنود بودند كه برای اتحاديه
چنين اتفاقی افتاده است. يادم است كه يكی از اكثريتی ها وقتی
يك مجاهد را برای اعدام می بردند گفت خوب شد، يكی از ضد انقلاب
كم شد. يعنی چنين تفكر و برخوردی داشتند. در جريان دادگاه هم مرتبا به
ما نيشخند می زدند. يكيشان با خوشحالی به ما می گفت: نگاه كنيد،
دادگاه اتحاديه است. تحمل نيشخندهايشان را نداشتيم. بعدا كه سران حزب توده به
تلويزيون آمدند، آنها در لاك خود فرو رفته بودند. وقتی كه توبه طبری پخش
می شد، به آنها گفتم: طبری حرف تازه ای نزد، همان خط هميشگی
اش را جلو گذاشت.
حالا كه
صحبت از سال 62 شد، دوست دارم از چند زندانی مبارزی كه در آن سال از
بند ما اعدام شدند ياد كنم: از حميد ترك (گرايش سوسياليستی پيكار) كه كارگر
شركت نفت بود و دو انگشتش هم زير پرس رفته بود، محمود اسلامی (بخش دانشجوئی
ـ دانش آموزی پيكار) و احمد ارانی (اتحاد مبارزان كمونيست) كه سال 26
دستگير شده بود.
يكی از
فشارها در آن دوره، ممنوعيت ورزش جمعی بود. اگر اينكار را می كرديم،
پاسدارها می ريختند و كتك می زدند. آزادی ورزش جمعي، جزو خواسته
های اصلی زندانيان بود. بچه های چپ گفتند ما هر جور دلمان
بخواهد ورزش می كنيم، انفرادی يا جمعي. مسئله اينست كه از بيرون نبايد
برايمان تعيين كنند. يكی از مسائل شروع حركت در سالن 3 همين بود. برای
تنبيه ما، هواخوری ها را قطع كردند ولی باز هم ادامه داديم. يا در
مورد نظافت بند، دشمن می گفت كه بيرون بند را خودتان بايد تميز كنيد كه بچه
ها قبول نكردند. حتی رسيد به اينجا كه رژيم می گفت ما اين گاری غذا
را می گذاريم بيرون و شما فقط يك قدم آن را به داخل بند بكشيد كه بچه ها
گفتند اين كار اجباری است و نمی كنيم. يك مورد ديگر اعتراض وقتی
بود كه می خواستند بجای پول به بچه ها بن غذا بدهند كه قبول نكرديم و
فروشگاه زندان بسته شد. لباس مخصوص زندانيان را هم هيچوقت حاضر نشديم بپوشيم و فقط
توابين آن را به تن می كردند. بعد از سال 56، جو شكسته شده بود. زندان واقعا
به محل پرورش بچه هائی تبديل شده بود كه هنگام دستگيری از نظر تشكيلاتی
و سياسي، جوان بودند و حالا تازه داشتند آموزش می ديدند. زندان واقعا مركز
شده بود. برخوردها كاملا سياسی و تشكيلاتی بود. كتابهای مختلفی
هم در دسترس داشتيم كه در چندين نسخه دست نويس شده بود، از جمله: ايدئولوژی آلمانی
از ماركس، ماترياليسم تاريخی و ماترياليسم ديالكتيك از استالين، بنيادهای
مسيحيت از كائوتسكي، نقش شخصيت در تاريخ از پلخانف و همينطور رمان ژان كريستف. اين
جو ادامه يافت تا به نقطه اوجش يعنی كشتار سال 76 رسيد. (در تابستان 1367،
كمی بعد از شكست ايران در جنگ هشت ساله با عراق و قبول قطعنامه 598 سازمان
ملل توسط جمهوری اسلامي، جلادان رژيم بر مبنای فتوای شخص خمينی
به كشتار گسترده زندانيان سياسی در سراسر ايران پرداختند. رقم جانباختگان در
اين كشتار تا 10 هزار نفر برآورد شده است. هدف رژيم از اين جنايت، پيشگيری از
خطراتی بود كه آزادی اين زندانيان و ورود آنان به جامعه ملتهب ايران می
توانست برايش پديد آورد. همه جناح های رژيم با اين كشنار توافق داشتند و
قدرتهای امپرياليستی نيز در اين مورد سكوتی تاييد آميز كردند.)
كمی پيش
از آن، زندانيان 5 سال به پايين، 5 سال به بالا، 10 سال، و ابد را از هم جدا كردند
و به بندهای پراكنده بردند. سال 67 خمينی فتوا داد كه هركس نماز می
خواند را به تدريج آزاد كنيد و آنها كه نمی خوانند مسئله شان را حل كنيد. در
زندان گوهر دشت، لشكری نامی بود كه جلادی بود از تيپ لاجوردي.
او گفته بود كه ديگر در جمهوری اسلامی زندانی سياسی نخواهيم
داشت. يكی از سئوالاتشان در دادگاهی كه كسی نمی دانست
دادگاه است اين بود كه نماز می خوانيد يا نه؟ چند تا بچه ها از دودكش گوهر
دشت صحبتهای نماينده منتظری و داديار زندان را شنيده بودند. اولی
پرسيده بود: "چه كسی جوابگوی اين كشتن ها خواهد بود؟" و
جواب شنيده بود: "هركس حكم داده جوابش را هم می دهد." سپس نماينده
منتظری گفته بود: "حداقل تيربارانشان كنيد و دار نزنيد!" بچه های
اعدامی را در آمفی تئاتر گوهر دشت دار زدند. حمله تابستان 67 به
زندانها را هم اينطور شروع كردند كه از دوم مرداد به سلول ها ريختند و تلويزيونها
را بردند؛ ديگر روزنامه ندادند و هواخوری و ملاقاتها را قطع كردند. ظاهرش
اين بود كه در عكس العمل به عمليات مجاهدين اينكارها را می كنند. هيچكس از
بچه ها انتظار كشتار را نداشت. تحليل همه اين بود كه چون رژيم در جنگ باخته بايد
دست به يكسری رفرمها بزند. می گفتند آزادی زندانيان سياسی
يكی از اين رفرمهاست.
يك روز
دربند بوديم كه متوجه بوی تعفن عجيبی شديم. همه دستشوئی ها را
كنترل كرديم اما خبری نبود. بعدا شنيديم كه يكی از بچه های بند
مقابل، يك ماشين تريلی سردخانه دار را در نبش آمفی تئاتر ديده بود كه
به اصطلاح قيچی كرده و واژگون شده است. وی متوجه چند نفر شده بود كه
با لباس های مخصوص سمپاشی وارد ماشين شده بودند و بعد از مدتی بوی
تعفن قطع شده بود. سپس مكانيك آورده بودند و اسب تريلی را جدا كرده و
كانتينر را به اسب جديد بسته و برده بودند. داخل اين كانتينر، پر از جسد بود. اول
از همه بچه های مجاهدين را اعدام كرده بودند. اعدام ها تا 13 شهريور ادامه
داشت. طرح كشتار از زندان مردان شروع می شد و به زندان زنان می رسيد.
سپس كسانی كه اعدام نشده بودند را دوباره به صف كردند تا به دادگاه مجدد
ببرند. اما همان روز ظهر، نيری جلاد و محافظانش جمع شدند و از گوهر دشت
رفتند. بعدها شنيديم كه علت قطع اعدام ها اعتراضاتی بود كه بيرون صورت گرفت
و مشخصا تظاهرات هائی كه در خارج بر پا شد. اينطور بود كه ديگر نتوانستند به
كشتار ادامه دهند و تعداد اعداميان از زندان زن محدود بود. البته به جای اعدام
با شلاق به جان زنان افتادند تا آنها را به زور نمازخوان كنند.
از آنچه در
زندانهای زنان می گذشت، اطلاع دقيقی ندارم. يكی از چيزهائی
كه در ذهنم مانده به سال 63 در زندان قزل حصار مربوط می شود كه شهرنوش پارسی
پور هم در خاطراتش به آن اشاره كرده است. نصف شب بود كه بلندگو شروع كرد به پخش
مصاحبه زنده. مصاحبه با يكی از دختران زندانی از بچه های رزمندگان.
او جزو كسانی بود كه در سال 61 در مقابل موسوی اردبيلی خواسته
های صنفی زندان را مطرح كرده بودند و به تلافی همين حركت، حاج
داوود (مسئول قزل حصار) آنها را در بندهای جداگانه انداخته بود. آنها در مدتی
كه با هم بودند، مسئول تدريس ماركسيسم ـ لنينيسم داشتند. چند نفرشان از بچه های
"حزب كمونيست ايران" بودند. كارهای تئوريك می كردند كه آن
موقع در زندانها متداول نبود. توده ـ اكثريتی ها عليه شان شروع به جو سازی
كردند كه شما چپ می زنيد و باعث سركوب می شويد. بهر حال اينها را آن
شب يك به يك برای مصاحبه آوردند. خيلی هايشان نبريده بودند ولی با
بقيه قاتی شان كرده بودند. حاج داوود گفت: "فكر نكنيد به اينها كم غذا
داديم كه حاضر به مصاحبه شدند. اينها در قيامت بدبختی كشيدند." بچه ها
شك كردند كه يعنی چه؟ اين ديگر چه جای بخصوصی است؟ بعدا شنيديم
كه آنها را در تابوت خوابانده اند و روزی 3 بار اجازه بيرون آمدن داشتند. يا
آنها را رو به ديوار در يك حالت ثابت می نشاندند كه فقط اجازه 3ـ2 ساعت خواب
داشتند (آنهم با پخش اذان مختل می شد). اكثرا توابين بالای سرشان می
ايستادند. تعدادی از آنها بيماری های مختلف نظير قارچ رحم
گرفتند. تعدادی نيز از نظر روحی و ايدئولوژيك در هم شكستند. بعد از
آزمايش اين شكنجه بر دختران، همين جريان را برای پسران راه انداختند. اسم
اين بند را بند قيامت 99 درصد گذاشته بودند. يكی از بچه های آرمان
مستضعفين 11 ماه در بند قيامت بود كه ماهيچه های پايش خشك شد. اين بند تا
سال 64 داير بود.
از بچه های
اتحاديه كه در جريان كشتار 76 رفتند، می توانم از بيژن بازرگان (دبير
فدراسيون دانشجويان ايرانی در انگلستان ـ احياء ـ، طی سالهای 58
ـ 57)، جعفر بيات و بهرام قدك اسم ببرم. بيژن را همان اواخر از دور در زندان گوهر
دشت ديده بودم. در وقت هواخوری و رد و بدل كردن خبرنامه. در زندان خبرنامه ای
داشتيم كه دست بدست می چرخيد و هركس خبر جديدی شنيده بود را به آن
اضافه می كرد و بقيه می داد. بيژن جزو اولين سری اعدامی ها
بود. وقتی از دادگاه بيرون آمد گفت: از من پرسيدند نماز می خوانی
يا نه؟ منهم جواب دادم: جمعش كنيد! اين دستگاه تفتيش عقايد را قبول ندارم.
جعفر بيات
روز 9 شهريور اعدام شد. او از بچه های سازمان دانش آموزی ـ دانشجوئی
اتحاديه كمونيستهای ايران موسوم به "ستاد" در منطقه نارمك بود.
(رجوع كنيد به يادنامه كوتاهی كه درباره وی در همين شماره حقيقت منتشر
شده است.) سال 59 بخاطر فعاليت در مدرسه دستگير شد. از همان اول با "ملی
كش" ها بود. يعنی زندانيانی كه حكم گرفته بودند و مدت محكوميتشان
هم تمام شده بود اما دشمن كه نتوانسته بود آنها را تسليم كند، پس آزادشان نمی
كرد. جعفر 3 سال را در انفرادی گوهر دشت گذرانده بود. واقعا انفرادي. خودش
تعريف می كرد هر وقت پاسدار كار خلافی از من می ديد مرا به يك
سلول مخصوص می برد. پنجره ها را با ورقه آهنی پوشانده بودند. اگر
زمستان بود، سلول عين يخچال می شد. بنابراين وقتی كاری می
كردم از قبل چند گرم كن روی هم می پوشيدم چون می دانستم مرا به
آنجا خواهند برد. اين سلول در تابستان، غير قابل تحمل بود. راه نفوذ هوا نداشت و
بدن كاملا آب می شد. جعفر استاد مورس بود. 3 سال انفرادی را با مورس
زدن گذرانده بود. به سلولهای بالا و پايين و چپ و راست، با ضربه مورس می
زد؛ با بند روبرو، از طريق حركت ليوان در پشت پنجره؛ و با در روبرو از طريق نور
مورس می زد.
جعفر جزو
بچه هائی بود كه بقيه جريانات هم او را بعنوان يك رفيق پر شور و فعال، خيلی
تحويل می گرفتند. او را به همراه ملی كش ها به سالن 5 اوين كه طبقه
بالا بود، آورده بودند. از همانجا بحثهايش را با منصور به پيش می برد. هر
روز چهار پنج ساعت از پشت درها با هم بحث می كردند. اول منصور به خاطر دلايل
امنيتي، (چون هر لحظه ممكن بود او را ببرند)، روزی 4 ساعت می نشست و
بحثهايش را می نوشت و بصورت نامه به سايرين می داد. بالاخره يكروز
گفت: ديگر خسته شدم. برويم شفاهی بحث كنيم! برای اينكار بچه ها نگهبان
می گذاشتند و حرفهايشان را می زدند. جعفر بيات در مراسم اول ماه مه،
بيانيه خودش را هم خواند. واقعا بچه پر شوری بود.
از ديگر بچه
هائی كه همراه با جعفر اعدام شدند می توانم از مهرداد ميرهاشمی (سازمان
كارگران مبارز)، محمد (اتحاد مبارزان كمونيست)، و يكی از بچه های سازمان
توفان كه راننده كاميون بود نام ببرم. از بچه های ديگری كه در كشتار
سال 67 جان باختند، رضا قريشی (جناح انقلابی سازمان رزمندگان) بود كه
حكم هم گرفته بود و عليرضا زمرديان (پيكار).
چند نكته هم
در مورد دلايل مقاومت كردن يا شكستن در زندان بگويم. بر سر اين مسئله هم در زندان
بحث بود. بعضی ها می گفتند پايه اجتماعی برای مقاومت كردن
مهم است. يعنی اگر كارگر باشی می توانی مقاومت كني. و برخی
می گفتند روشن بودن از نظر ايدئولوژيك و سياسی مهم است. مثلا رضا قريشی
می گفت من آمار گرفته ام و تعداد كارگرانی كه زود زير شكنجه شكستند كم
نيست. خودم هم فكر می كنم پايگاه اجتماعي، معيار اصلی نيست. تا خود
آدم مسئله دار نباشد، فشارهای زندانبان ها تاثيری ندارد. صاحب يك خط
روشن بودن و اعتقاد به آن، خيلی تاثير دارد. مهمترين عامل شكستن، ترديدها و
تزلزلات روی اين مسئله است. اين يك مسئله اعتقادی است. مثلا بچه های
خودمان كه سال 1362 دستگير شدند چون مصوبات و جمعبندی شورای چهارم را
در دست داشتند زياد سرگردان نبودند و اين خيلی تاثير داشت. يا بچه های
دستگيری سال 46، بهتر از دستگيريهای سال 16 عمل كردند. يا مثلا خود ما
وقتی خبر پيوستن اتحاديه كمونيستها به جنبش انقلابی انترناسيوناليستی
را شنيديم و از نقدی كه اتحاديه به خط "حزب كمونيست ايران" كرده
بود با خبر شديم، يكمرتبه زنده شديم. اخباری كه رفقای دستگير شده در
سال 46 برايمان آوردند، باعث شد كه برخوردها نسبت به گذشته خيلی فرق كند و
با انرژی بيشتری بتوانيم جلو برويم. اين تعيين كننده است. درست مثل
وقتی كه آدم يك مقاله جديد را بر سر يك گره ذهنی كه هميشه داشته می
خواند و وقتی به جواب می رسد، احساس نو بودن می كند. اين را
عمومی می گويم و منظورم فقط در مورد كمونيستها نيست. مثلا در مورد
زندانيان بهائی كه به اصولشان معتقد بودند نيز همين مقاومت را می ديديم.
گفتم بهائيان و اين نكته يادم آمد كه مجاهدين آنها را بايكوت كرده بودند و توده ای
ها هم همين سياست را داشتند. ولی ما بچه های خط 3 و چريكهای اقليت يك روز نشستيم و تصميم
گرفتيم كه اين جو را بشكنيم. (خط 3 به طيف سازمانهائی گفته می شد كه
بدرستی ماهيت شوروی دوران خروشچف و برژنف را سوسيال امپرياليستی
دانسته، عليه رويزيونيستهای حاكم بر چين بعد از مائو موضع داشته و با مشی
چريكی مخالف بودند) نوروز بود و رفتيم در جشن بهائيان در بند 71 شركت كرديم.
برگردم به
بحث مقاومت. البته مقاومت به خصلت های شخصی هم بر می گردد. مثلا
بعضی از توده ای ها بودند كه عليرغم خط حزبشان و داغان شدن كل
تشكيلاتشان، باز هم ايستاده بودند. اين را هم بگويم كه سياست به اصطلاح "توبه
تاكتيكي" مجاهدين در ايجاد جو نامساعد و رشد توابيت در زندانها تاثير داشت و
خيلی ضربه زد. بعضی از اين "توابين تاكتيكي" مجاهدين هر كاری
می كردند و حتی به زندانيان اعدامي، تير خلاص می زدند و بعد كه
بيرون می رفتند دوباره به مجاهدين می پيوستند.
حالا كه حرف
از مقاومت به ميان آمده بايد از برخی رفقای خودمان ياد كنم كه در اين
زمينه، جای خود را دارند. رفقائی نظير سوسن اميري، حسن اميري، اصغر
اميري، صادق خباز، هاشم مازندراني، بهروز فتحي، علی چهار محالی و...
اينها اصلا از انفرادی بيرون نيامدند و بعضی هاشان زير شكنجه كشته
شدند. علی چهار محالی كه يكی از كمونيستهای قديمی به
حساب می آمد و رفقا او را بنام مستعار رحمان می شناختند، يك دفاعيه صد
صفحه ای تهيه كرده بود. يكی از بچه های سازمان چريكها (اقليت)
كه بعد از اعدام رحمان به همان سلول انفرادی انداخته شد، تعريف كرد كه بخشی
از اين دفاعيه بر ديوار نوشته شده بود كه در آن بيدادگاه های رژيم را محكوم
كرده بود.
سالهای
زندان بعنوان بخشی از زندگی ما زندانيان سياسي، بهر طريق سپری شد.
اما به اين تجربه، دو گونه می توان برخورد كرد: تجربه ای برای آموختن؛
يا تجربه ای برای افسوس خوردن. من هر دو نوع برخورد را در اطرافيانم
ديدم؛ چه قبل از آزادی و چه بعد از آن. نمونه يك زندانی را بياد می
آورم كه برادرش معاون وزير نفت بود و او از همان موقع داشت حساب می كرد كه
وقتی بيرون بيايد شغل و مقامی بالا بدست خواهد آورد و همينطور هم شد.
بهر حال، من جزو آن دسته هستم كه تجربه زندان را تجربه ای برای آموختن
و ذخيره ای برای ادامه راه می بينم.