موسوی و بسیج

 

درباره ی بیانیه ی شماره 15 میر حسین موسوی

منتشر شده در تاریخ 4 آذر 88

 

 

آنهایی كه از سر بی تجربگی یا خوش خیالی دچار اوهام شده و به وعده های موسوی دل بسته اند، بیانیه شماره ی 15 او به مناسبت «هفته ی بسیج» را بخوانند و با رجوع به واقعیت های چندین و چند ساله و عملكرد سازمان بسیج، به قضاوت بنشینند.

این بیانیه به لحاظ محتوا و شكل، از تبلیغات رسانه های جمهوری اسلامی هیچ كم ندارد. هر دو بسیج را به عرش اعلا رسانده و «پاكی و خلوص و نجابت اش» را با «ملائك و اهل بهشت و ...» مقایسه می كنند و هر دو روضه ی عاشورا می خوانند. واقعا كه همه ی جناح ها از درون یك توبره می خورند و فرهنگ، ارزش و حتی زبان شان با یكدیگر مو نمی زند.

در استفاده از نام «مردم» با هم مسابقه گذاشته اند. اما كدام «مردم»؟ مردمی كه در بانه و سنندج و تهران و...توسط همین بسیجی ها و به جرم مخالفت با این حكومت كشته و زخمی شدند یا شمایی كه خوره ی جان مردم بوده اید و هستید؟ نام «مردم» توجیه كننده ی تمام اعمال جنایت كارانه ی جناح خامنه ای و احمدی نژاد شده است، همایش امنیتی براه می اندازند و بدترین قاتلین مردم وقیحانه می گویند بنا به خواست «مردم» از این به بعد قاطعانه تر حساب مردم را خواهند رسید! موسوی سازمان بسیج را «جلوه همه ی سلیقه های مردم» می خواند. فریبكاری اینها حد و مرز ندارد. اما وقتی از مردم حرف می زنند منظورشان قشر و گروه و طبقات مشخصی است كه اقلیت این جامعه اند و نامهای روشنی دارند: طبقه ی حاكمه: بورژوازی بزرگ، صاحبان سرمایه و ملك و همه ی منابع این كشور، آیت الله ها و مراجع تقلید، مدیر پروژه ی مترو، رئیس سازمان حج، رئیس سازمان اوقاف، وزیر نفت و آموزش پروش و .... طرف قرارداد با گاز تركمنستان و بقیه ی كشورها، رئیس سازمان زندان ها، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران. فرماندهان نیروهای بسیج و سپاه و ارتش، امضا كننده ی قرارداد با شركت توتال و و و.....

«مردم» برای اینها یعنی این لیست طولانی كه كوچكترین ربطی با مردم كه در برابر همه ی اینها قرار گرفته اند، ندارند. اكثریت جامعه در تضادی آشتی ناپذیر با «مردم» اینان بسر می برند و فقط با یك جراحی بزرگ و در مبارزه ای نقشه مند و بی ابهام می توانند از شر این زالوها خلاص شوند.

این روزها به مناسبت هفته ی بسیج، سیمای جمهوری اسلامی با خانواده ی بسیجی های كشته شده مصاحبه می كند: این یكی در جنگ با «ضد انقلاب كمونیست» در بانه كشته شده است، آن یكی قربانی ترور عوامل «خودفروخته» در جنگ خیابانی شده است، بعدی در جنگ با «ضدانقلاب» در تركمن صحرا «به درجه ی رفیع شهادت» نائل شده است و چهارمی در جنگ «برای دفاع از میهن اسلامی و در راه نابودی كفر و تدارك ظهور امام زمان» شربت نوشیده است. تاریخ همه ی این شربت نوشیدن ها به همان زمان هایی باز می گردد كه موسوی آنرا «سالهای درخشان بسیجیان اسطوره ای» می خواند و می گوید: بسیج «سی سال پیش از این همچون یک بوته گل و یک پارچه نور متولد شد».

به سی سال پیش بازگردیم كه گویی همین چندی قبل بود. جامعه در تب و تاب انقلاب بسر می برد. مردم انقلاب كرده اما با حكومتی روبرو شدند كه عین نظام قبلی ابتدایی ترین خواسته شان را با داغ و درفش پاسخ می داد. امید و تلاش برای باز پس گرفتن انقلاب سرتاسر كشور را در بحرانی انقلابی فرو برده بود. مرتجعین تازه به قدرت رسیده از یكسو در حال بازسازی ارتش شاه و استفاده از مهره های نظامی امنیتی رژیم او بودند، و از سوی دیگر برای مقابله با مردم بلند پرواز و تسلیم نشده، در پی ایجاد ساختارها و نهادهای جدید مبتنی بر ایدئولوژی اسلامی كه نقش موازی خود را در زمینه ی سركوب و جاسوسی ایفا كند. با همفكری سازمانهای جاسوسی دیگر كشورها و به یاری تجربه ی ضدانقلاب در سطح جهانی، سازمان بسیج و سپاه پاسداران بعنوان نیروهای شبه نظامی شكل گرفتند.

وظیفه روشن بود: كمك به تثبیت نظام جمهوری اسلامی و به هر قیمتی.

شبكه های تبلیغاتی نظام (در هر مسجد و هیئتی، در هر مدرسه و یا  كانون تولیدی و فعالیت جمعی ای) به كار افتاد تا با اتكا به  عقب افتاده ترین تفكرها، «ارتش بیست میلیونی» را شكل دهند. روی صحبت بطور عمده و بعنوان سیاهی لشگر، با نیروی از این جا مانده و از آن جا رانده ای بود كه «انقلاب اسلامی» را معجزه ای برای برون رفت از وضعیت پا در هوای خود می دانست و همه چیز خود را در خطر نابودی توسط  تهدید غرب و ارزش های غیر اسلامی می دید.

«ارتش بیست میلیونی» هیچ گاه بیست میلیون نشد اما همانطور كه موسوی می گوید، «نقشی موثر در تاریخ انقلاب اسلامی» ایفا كرد.

بر سر اینكه برای به وجود آوردن چنین نهادی چقدر هزینه شد، با موسوی چانه نمی زنیم. اما این ادعای موسوی كه بسیچ «با بودجه‌های کلان و سلاح‌های گران به دست نیآمد» را راست نمی دانیم. یك چیز مسلم است: بسیج، با خرافه و جهل و ضدانقلاب بوجود آمد. «اطلاعات بیست میلیونی» كارش را با حمله به كتابفروشی هایی كه آثار انقلابی را در دسترس مردم قرار می دادند، با به آتش كشاندن دكه هایی كه روزنامه های كمونیستی را در قاب گذاشته بودند، با چماقداری و قمه كشی بروی معترضین به بستن روزنامه های مترقی، با ضرب و شتم جوانان دستفروشی كه روبروی دانشگاه تهران آثار ماركس و لنین و مائو را چیده بودند، با حمله به اجتماعات دانشجویی و كارگری، با اسید پاشی بر صورت زنان بی حجاب كه به قوانین قرون وسطی ای تن نمی دادند و... آغاز كرد.

دامنه ی این وظایف گسترش می یافت. بسیجی ها در خیابان ها، در گلوگاه شهرها، در مسیرهای بین شهری، به كمین می نشستند تا «ضدانقلاب» شكار كنند. طیف «ضد انقلاب» بسیار وسیع بود و همه را در بر می گرفت. از جوانی كه چهره اش داد می زد كمونیست است تا زن و مردی كه همسفر بودند و باید ثابت می كردند محرم هستند، از جوانی كه درون اتومبیلش نوار موسیقی یافت می شد تا مرد پیری كه ریش خود را تراشیده بود. فیلم های مستند بر سر اینها موجود است. بسیجی های چفیه بسته ای كه با رهبری حاج آقای گردن كلفتی در حال تفتیش و تهدید و ضرب و شتم مردم اند. همین جا ادعای مسخره و خرافی موسوی مبنی بر اینكه: «بسیج جلوه‌گاهی بود برای ظهور یکپارچگی اقشار و سلیقه‌های گوناگون مردم ما» نقش بر آب می شود.

اما باز دامنه ی خبر چینی و آدم فروشی، بعنوان یكی از وظایف بسیجی ها، گسترش می یافت. قانون «مالك و مستاجر» تصویب شد. علاوه بر بنگاه های معاملات ملكی، «اهالی محل» نیز باید شهادت هایی می دادند. این «اهالی محل» بسیجی هایی بودند كه باید صحت و سقم هویت و سوابق مستاجر را به اطلاع منابع ذیربط می رسانند. این «اهالی» باید در ماه رمضان حواس شان جمع می بود كه چراغ كدام خانه برای خوردن سحری روشن شده و چراغ كدام خانه روشن نشده تا گزارش روزه خواری بدهند. اینها همه جزو وظایف شرعی و آن دنیایی بسیجیان بود.

این همان بسیجی است كه موسوی ادعا می كند یك پارچه گل بود و «در مقابل ملت قرار نمی‌گرفت، بلکه در کنار مردم و پشت‌سر آنان بود.» موسوی در ستایش این بسیج می گوید: «هنوز هرگاه از آنان نام برده می‌شود گویندگان و شنوندگان، یاران پیامبر (ص) را به یاد می‌آورند.» از یك نظر این گفته ی موسوی می تواند صحیح باشد. و آن اینكه جنایت، عقب ماندگی و فساد بسیج گوینده و شنونده را به یاد یاران محمد می اندازد كه آنان نیز همین كاره بوده اند. اما مقصود موسوی مسلما این نیست. در واقع گویندگان و شنوندگان مور نظر او اقلیتی از جامعه است كه نهادهایی مانند بسیج برای حراست از منافع مالی و سیاسی آنها و به قیمت له كردن اكثریت جامعه، ایجاد شدند. پایه ی این اقلیت، عقب مانده ترین و مرتجع ترین بخش های جامعه اند كه در نماز جمعه ها و این قبیل مناسبت ها شنونده و هوراكش چنین خزعبلاتی هستند. وگرنه برای اكثریت مردم كلمه ی بسیج و نام بسیجی تداعی كننده مفتش، آدم فروش، فاسد و امثالهم است. چیزی مثل دشنام است. بدتر از آن چه در زمان شاه مردم با نفرت می گفتند: «یارو ساواكی است».

موسوی مدعی است كه در دوره های قبل «ایرانیان» از بسیج ترسی نداشتند اما امروز وضع فرق كرده و از بسیج واهمه دارند. اینجا هم منظور موسوی از «ایرانیان» همان دار و دسته ی اقلیت حاكمین است با دنبالچه های پس مانده شان. والا هنوز مردم با تلخی از سالهای دهه 60 یاد می كنند كه حتی در پستوی خانه شان نمی توانستند علیه حكومت حرفی بزنند زیرا فرزند 14 ساله ی نادان شان كه در مدرسه شستوی مغزی شده و دستمال بسیج به گردن انداخته بود، گزارش آنها را میداد. اگر این خوف نیست پس چیست؟ این بدترین نوع هراس و وحشت همگانی است كه موسوی انكارش می كند.

در سالهای جنگ با عراق بخشی از وظیفه ی پاسداری از منافع نظام جمهوری اسلامی در جبهه ها به عهده ی سازمان بسیج گذاشته شد. طبق آمار خودشان 37 هزار دانش آموز در جنگ كشته شدند. اما ارقام واقعی بسیار بیش از این است. این ها نوجوانانی بودند كه توسط سران بزرگسال و جنایتكار نهاد بسیچ سازماندهی شدند و در نهایت ناآگاهی كلید بهشت به گردنشان انداختند و به عنوان گوشت دم توپ از آنها استفاده كردند. این از جمله بزرگترین جنایت های جمهوری اسلامی است كه مشخصا توسط سازمان بسیج به اجرا در آمد.

پس از پایان جنگ، دوره ی تازه ای از بخور بخور ها و بساز بفروش ها و چپاول ها آغاز شد. نقش سیاسی امنیتی سازمان بسیج، مانند برادر بزرگسال اش سپاه پاسداران، كمرنگ شد و نقش مالی اقتصادی اش پررنگ. انگیزه های آن دنیایی و شهادت و محشور شدن با حوریان بهشتی جای خود را به انگیزه های مالی این دنیایی داد. برخی از سران بسیج (مانند سران سپاه) تبدیل شدند به فلان سردار و سرتیپ در مدیریت نهادهای مالی یا فلان كارخانه یا مافیای فوتبال و امثالهم. برای پایه هایشان داشتن كارت "مقاومت بسیچ" رمز ورود به هرجا و انجام هر كاری بود. با عضویت در بسیج می شد سهمیه ی ورودی به دانشگاه گرفت و جای یك دانش آموخته ی زحمت كشیده و شرافتمند را دزدید. با كارت بسیج می شد استاد را تهدید كرد و نمره ی قبولی گرفت، میشد دختر جوانی را تهدید كرد تا اگر با بسیجی راه نیاید عاقبت به خیر نخواهد بود. با كارت بسیج میشد مفت مفت وام های ریز و درشت دریافت كرد و سپس آنرا بالا كشید. در شرایطی كه یك دهقان برای دریافت یك دهم این وام ها باید ماهها دوندگی كند و چیزی گیرش نیاید و خانواده اش به خاك سیاه كشیده شود. در اختیار داشتن كارت بسیج یعنی مجوز برای رشوه خواری، تقلب، دزدی، جرم و جنایت و هر فساد دیگری.

امروز با اوج گرفتن مبارزات مردمی، سازمان بسیج به موقعیت سالهای بحران سیاسی پس از انقلاب برگشته و وظایف امنیتی و نقش سركوبگرش را تشدید می كند. برعكس آنچه موسوی ادعا می كند این بسیج مطلقا از اصل خویش دور نشده بلكه با استعاره ای باید گفت به اصل خویش بازگشته است. بر عكس گله گزاری های موسوی كه می گوید: «برادران بسیجی من! کدام عیب و کاستی در آرزوهای امام برای بسیج وجود داشت که از آنها کناره گرفته ‌شود؟» باید گفت امروز بسیج همانطور عمل می كند كه در سالهای زنده بودن خمینی و نخست وزیری موسوی عمل می كرد؛ و همانقدر منفور است كه آن زمان بود. مشكل موسوی این است كه این نهاد نیز مانند نهادهای دیگر فی الحال تحت الاختیار جناح ایشان نمی باشد و رقیب دست بالا را دارد وگرنه هیچ عیب و ایرادی وجود ندارد. وقتی موسوی می گوید: «بسیج در تاریخ معاصر ما نه فقط یک نام، بلکه یک عملکرد بود که هرگز از آن بی‌نیاز نمی‌شویم» گواهی است بر اینكه موسوی چه جهنمی و با چه عملكردی را می خواهد و وعده اش را می دهد.

و آخر اینكه باید بگوئیم با دو جمله ی این بیانیه ی موسوی می توان توافق داشت. یكی این كه: «پنجم آذر ماه سالروز تاسیس بسیج است» و دوم این كه: «بسیج نهادی موثر در تاریخ انقلاب اسلامی بوده است». بغیر از این هرچه هست یاوه است.

 

 

حزب كمونيست ايران (ماركسيست _ لنينيست _ مائوئيست)

6 آذر  ‏1388

 

آدرس تارنما: www.sarbedaran.org

آدرس پستي: postfach 900211, 51112 koln, Germany

پست الكترونيكي: Haghighat@sarbedaran.org