در سال 2006، ريموند
لوتا، کمونيست
مائوئيست آمريکائی،
چندين سخنرانی
در مورد تاريخ
واقعی کمونيسم،
در دانشگاه های
آمريکا، ايراد
کرد. لوتا، اين
سخنرانی ها را
تحت عنوان "پروژه
ی تحريف زدائی
از تاريخ" ايراد
کرد و با کلامی
ساده و نگاهی عميق
به معرفی تجربه
انقلاب های سوسياليستی
در شوروی و چين
پرداخت. نشريه
حقيقت در
شماره های مختلف
خود اين سلسله
سخنرانی ها را
ترجمه و منتشر
کرد. (قابل
دسترس در
شماره های 24 تا 33
حقيقت، در
تارنمای سربداران-
بخش آرشيو).
اصل انگليسی مقالات
در نشريه
"انقلاب" در
تارنمای حزب
کمونيست
انقلابی آمريکا
موجود است. revcom.us
از آنجا که بازی
های المپيک، چين
را به مرکز
افکار عمومی جهان
تبدل کرده
است، لازم است
يک بار ديگر
اذهان را به
خصلت سرمايه
داری چين کنونی
و گذشته ی کمونيستی
آن جلب کنيم.
پس، به نشر
مجدد بخش
مقدمه و بخشهای
مربوط به
انقلاب چين از
سلسله سخنرانی
های "تحريف
زدائی از تاريخ"
می پردازيم:
سوسياليسم
خيلی بهتر از
سرمايه داری است
و
کمونيسم،
دنيائی به
مراتب بهتر
خواهد بود
بخش
1: مقدمه
عنوان
بحث من اين
است:
«سوسياليسم
خيلی بهتر از
سرمايه داری است
و کمونيسم
جهانی به
مراتب بهتر
خواهد بود».
موضوع بحث من
اينست که جهان
بايد به گونه
ای باشد که
نيست.
کسانی در
اين محل حضور
دارند که تشنه
يافتن بديلی برای
اين سيستم
هستند؛ کسانی که
می خواهند
زندگی شان را
صرف انجام کاری
ارزشمند برای بشريت
کنند. بشريت
ميتواند به
ورای نظام
استثمار و
شکاف اجتماعی برود.
می تواند به
سمت جامعه
بدون طبقه
رفته و جهانی بنا
کند که در آن
مردمان
آزادانه در
ارتباط با
يکديگرند؛
جهانی که به
سمت کمونيسم
برود. اين
کاريست که
انقلاب
پرولتری خواهان
انجام آنست. و
نخستين گامهای
تاريخی برای ساختمان
چنان جامعه ای
توسط
انقلابات
روسيه و چين
در قرن بيستم
برداشته شد.
اين انقلابات
شکست خوردند.
ولی سرشارازآموزه
و الهامند. در
اين سخنرانی می
خواهم تاکيد
کنم که چرا
امروزه
کمونيسم بيش از
هر زمان ديگر،
موضوعيت دارد.
بله،
اين موضوع
بشدت مورد
مناقشه است. در
زمانی زندگی می
کنيم که ابدی بودن
سرمايه داری را
با شيپور جار
می زنند. به ما
می گويند، قرن
بيستم حکم خود
را صادر کرده
است: تجربه
سوسياليسم
شکست خورده و
فقط می تواند
شکست بخورد.
ما را با اين
تبليغات که بديلی
برای سرمايه
داری وجود
ندارد و اينکه
سرمايه داری نظم
طبيعی امور
است، بمباران
می کنند. به ما
می گويند، هر
چقدر هم که
سرمايه داری اشکال
داشته باشد،
هر گونه تلاشی
برای خلاص شدن
از شر آن،
امور را بدتر
خواهد کرد.
گوئی برچسبهای
اخطار آميزی در
جاده تلاش های
بشر برای بيرون
آمدن از اين
وضع نصب کرده
اند. خطر خطرـ
هر چيزی که با
سرمايه داری در
افتد در
بهترين حالت
رويای نشئه گی است و در
بدترين حالت
اتوپيای غيرعملی
تحميلی از
بالا ست که به
کابوس منجر
خواهد شد. احتياط
احتياط ـ
پروژه انقلاب
کردن و
ساختمان
اقتصاد و جامعه
ای که منافع
جمعی را تقويت
کند و به آن
خدمت کند، تخطی
از طبيعت بشر،
تخطی از منطق
اقتصاد، و تخطی
از خود جريان
تاريخ است. يادآوری
يادآوری ـ ما
به پايان خط
تاريخ رسيده
ايم: جوامع
غربی نماينده
بالاترين
نقطه و خط
پايان تکامل
بشر هستند.
به هزار
طريق، گاه در
اشکال پيچيده
و گاه در
اشکال خام،
اين پيام داده
می شود که
تاريخ قرن
بيستم تاريخ
مصيبت و دهشت
انقلاب سوسياليستی
و تاريخ پيروزی
سرمايه داری و
دمکراسی بورژوائی
است. در رسانه
ها اين را می گويند،
در کتاب های خاطرات
می نويسند و
پخش می کنند.
در مدارس
تدريس ميشود.
درون خطابه های
روشنفکرانه
تعبيه شده
است. خلاصه به
هزاران طريق
اين پيام را
توی سر مردم
فرو می کنند.
فقط يک
مشکل وجود
دارد. اين
"باور عامه" در مورد
کمونيسم،
حقيقت ندارد.
آنرا بر روی تحريف
تمام و کمال
تاريخ انقلاب
سوسياليستی بنا
کرده اند. اين
دروغ و فحاشی بی
وقفه، به
عنوان حقايق فی
نفسه مورد
قبول واقع شده
اند. بايد
بگويم در رابطه
با اين موضوع
بطرز حيرت
انگيزی دقت و
سخت گيری روشنفکری
رخت بر می بندد
و دود می شود. و
متاسفانه
کسانی که به
صداقت و دقت
روشنفکرانه
خود می بالند،
اين دروغ ها
را باور می کنند
و گاه تکرار می
کنند. تحقيقات
نظری خام،
تقريب های آماری
و روش های ارزيابی
که اگر در
مورد حرفه
خودشان بکار بسته
شود جدی نمی گيرند
و قبول نمی کنند،
در اينجا مورد
قبول واقع می شود.
عجيب است که
وقتی موضوع
بحث کمونيسم
است، يکباره
شروع می کنند
به اتکاء به
خاطرات
شديدا
ذهنی که طبق
برنامه سياسی مشخصی
نوشته شده
اند.
اين
بيوگرافی جديد
مائو را در
نظر بگيريد: حکايت
ناشناخته نوشته
چونگ يانگ و
جان هاليدی،
نظر خيلی ها
را جلب کرد.
اين کتاب صرفا
ياوه گوئی ضد
کمونيستی است.
اين کتاب چنين
ادعاهای حيرت
انگيزی می کند:”در
سراسر چين
مدرسه ای وجود
نداشت که در
آن وحشيگری اعمال
نشده باشد"
منبع اين ادعا
چيست؟ نويسندگان
چيزی ارائه
نداده اند.
آنها صرفا حکم
بی برو برگردی
صادر کرده
اند. اگر
موضوع بحث چيزی
بجز کمونيسم
بود اصلا نمی گذاشتند
اين اثر
بعنوان پژوهش
عرضه شود. اما
اگر در مورد
انقلاب فرهنگی
باشد، چشم پوشی
می کنند و می گويند
تفکر انتقادی است.
چند بار
شنيده ايد که
گفته اند مائو
ضد تعليم و
تربيت بود. ولی
واقعيت آنست
که چين زمان
مائو سواد را
از حدود 15 درصد
در سال 1949 به چيزی
حدود 80 در صد در
سال 1976 رسانيد.
واقعياتی مانند
اين نکته
براحتی ناديده
گرفته می شوند
و يا در زير
کوهی از
اينگونه
دشنام ها
مدفون می گردند.
ميدانيد وقتی انقلاب
چين در سال 1949 به
قدرت رسيد، حد
متوسط عمر در
چين 32 سال بود!
سال 1975، اين رقم
به 65 سال رسيد ـ
افزايشی در حد
دو برابر.
بايد
تاريخ را
تحريف زدائی کنيم.
در اين بحث،
با تحريفاتی که
در رابطه با
"اولين موج"
انقلابات
سوسياليستی شده
مقابله کرده،
آنها را رد خواهم
کرد.
وقتی راجع به
”اولين موج"
انقلابات
سوسياليستی صحبت
ميکنم
منظورم
تجربه توده های
خلق اتحاد
شوروی هنگاميکه
جامعه ای واقعا
سوسياليستی بود
ـ يعنی طی سال
های 56 ـ 1917، و به
تجارب توده های
خلق چين وقتی که
واقعا
سوسياليستی بود
ـ يعنی طی سال
های 76 ـ 1949 ـ است.
اين ها نخستين
تلاش های الهامبخش
در تاريخ
معاصر برای ساختمان
جوامعی آزاد
از استثمار و
ستمگری بودند.
می خواهم
در اين مورد
که چرا اين
انقلابات روی دادند
سخن بگويم. می خواهم
بگويم مردم
قصد انجام چه
کاری را
داشتند و با
چه مشکلاتی مواجه
بودند. راجع به
کارهای شگفت
انگيز و زمين
لرزاننده ای می
خواهم حرف
بزنم که آنها
توانستند
بانجام برسانند
و می خواهم در
مورد "منحنی يادگيري"
انقلاب
کمونيستی صحبت
بکنم. اينکه
مائو چگونه از
تجربه انقلاب بلشويکی
آموخت، از
خطاها جمعبندی
کرد و راه
نوينی را برای
جلوتر رفتن و
اتخاذ رويکردی
بهتر برای انجام
انقلاب، گشود.
ما اکنون در
آغاز مرحله جديدی
از انقلابات
پرولتری قرار
داريم. و من راجع به
آن صحبت خواهم
کرد. يکی ديگر
از موضوعات
بحثم در مورد
آن است که باب
آواکيان درک
از ماهيت
انقلاب
کمونيستی در
جهان امروز را
جلوتر برده
است.
کمونيستها
از حقيقت و
واقعيت ترسی ندارند.
ما ميتوانيم
با واقعيت
آنطور که هست
مواجه شده و
آنرا درک
کنيم. افق
جهانی که در
آن انسانها
روابط بهتری با
يکديگر
برقرار کنند
نيز بر اين
اساس شکل گرفته
است، يعنی بر
اساس اينکه در
اين مرحله از
تاريخ بشر، چه
چيزی ممکن و ضروری
است.
در
انجام
انقلابات
سوسياليستی قرن
بيستم که آن
را «نخستين
موج انقلابات
سوسياليستي» می
خوانم، اشکالاتی وجود
داشت. ما ترسی از
بررسی اين اشکالات
نداريم. ولی ما
بايد بدنبال
درکی واقعگرايانه
باشيم. و حتی واقعياتی
که ما را به
گريستن
واميدارند
ميتوانند محرکی برای بهتر
انجام دادن
کارها باشند.
برعکس،
آنهائيکه
جهان فعلآ در
چنگالشان
گرفتار است، آنها
همه نوع
منفعتی در
دروغ گفتن
دارند: چه
راجع به سلاح
های کشتار جمعی،
چه راجع به
کمونيسم.
چرا درک
واقعيت
انقلابات
روسيه و چين مهم
است؟ زيرا بحث
در باره آنها
در واقع بحث
در باره آينده
بشريت است.
٭
ما در جهانی قرار
داريم که در
آن 35000 کودک
روزانه بخاطر
سوء تغذيه و
امراض قابل
پيشگيری می ميرند.
٭
ما در يک
سيستم جهانی زندگی
ميکنيم که در
آن سه تن از
پول دار ترين
آمريکائی ها
سرمايه ای بيشتر
از مجموع
توليد ناخالص
40 کشور از
فقيرترين
کشورها را
کنترل ميکنند.
٭
ما در سياره ای
زندگی ميکنيم
که تعادل جوی آن
بوسيله
کارکرد کور
سيستمی اقتصادی
که سود را
بعنوان ملاک و
موتور توسعه
قرار داده،
تهديد ميشود.
٭
ما در جامعه ای
زندگی ميکنيم
که در آن
يکنفر از هر 8
سياهپوست در
سنين 20 سالگی زندانی
شده است.
سئوال
اينست: آيا
بايد اينگونه
زندگی کنيم؟
آيا واقعآ می شود
اين وضع را
بالکل عوض
کرد؟ در اين
باره بايد
بحثهای بسياری
جدی راه
اندازيم. زيرا
برد و باخت در
اين موضوع هنگفت
است.
يکی از
مشکلات اين
است که مردم
فکر می کنند می
توانند بدون اينکه
چيز زيادی در
مورد کمونيسم
بدانند، در
مورد اينکه
خوب است يا
بد، ممکن است
يا نيست، نظر
دهند! اگر می خواهيد
بفهميد و
قضاوت کنيد که
آيا کمونيسم هنوز
موضوعيت دارد
و يا اينکه فکری است
که زمانش
گذشته و مشمول
مرور زمان
شده، آنوقت
اول بايد
بدانيد که
کمونيسم چيست:
شالوده ها و
اهدافش کدام
است.
بخش
دوم: کمونيسم
و سوسياليسم
در
اينجا می خواهم
کمونيسم را
تعريف کنم. می خواهم
اول اينکار را
بکنم چون
کمونيسم هدفی است
که سوسياليسم
به سويش می رود.
جامعه ای
را تصور کنيد
که مردمش
آگاهانه به
شناخت جهان دست
می يازند و
آگاهانه آن را
تغيير می دهند.
جائی که مردم
ديگر اسير
زنجيرهای سنت
و جهل نيستند.
جائی که مردم
نه تنها با
تعاون برای توليد
نيازهای زندگی
کار می کنند
بلکه درگير
فعاليت هنری،
فرهنگی و علمی
نيز هستند و
از اين کار
لذت می برند.
جائی که بينش
علمی و خيال
پردازی در
مقابل هم
نيستند
بلکه يکديگر
را تقويت می کنند
و به هم الهام
می بخشند. جائی
که وحدت و
تنوع موجود
است، مناظره
های گسترده و
مبارزه
ايدئولوژيک
بر سر جهت
تکامل جامعه
موجود است: با
اين فرق که در
کمونيسم بر اين
مناظره ها و
مبارزات ديگر
مهر تخاصم
اجتماعی نخورده
است. جائی که
مردم بر اساس
احترام
متقابل،
نگرانی متقابل
و عشق به بشر
مراوده می کنند.
جهانی که از
محيط زيستش
حفاظت و
نگهداری می کند.
اين کمونيسم
است.
کمونيسم (که
تا کنون بوجود
نيامده است) جامعه
ای جهانی است
که در آن تمام
طبقات و
تمايزات
طبقاتی از
ميان رفته
است؛ تمام
نظام ها و
روابط
استثمارگرانه
محو شده است؛
تمام نهادهای اجتماعی
ستمگرانه و
روابط مبتنی بر
نابرابری اجتماعی،
مانند تبعيض
نژادی و سلطه
مرد بر زن،
رخت بر بسته
اند؛ و افکار
و ارزشهای عقب
مانده و
ستمگرانه به
دور ريخته شده
اند. کمونيسم
جهانی است که
در آن وفور
است و مردم
بطور جمعی تمام
منابع جامعه
را مشترکا در
دست دارند.
کمونيسم،
ايدئولوژی کمونيستی
نيز هست. اين
روزها خيلی ها
فکر می کنند
که
"ايدئولوژي"
يکرشته افکار
سياسی انگيزه
دار است که
همه چيز را
تحريف شده
جلوه می دهد.
خير. منظور از
ايدئولوژی کمونيستی
يک بينش همه
جانبه و متد
علمی پرولتارياست
برای شناخت
يافتن از
نيروهای طبيعت
و جامعه.
ايدئولوژی کمونيستی
راه يک پيشرفت
تاريخی را به
بشر نشان می دهد،
راهی که طی آن
بشر قادر است
نيروهای طبيعت
و جامعه را
بشناسد و
تغيير دهد. به
علاوه
ايدئولوژی کمونيستی
اخلاقياتی را
ارائه می دهد
که منطبق است
بر آن جهش
تاريخی که
بشريت انجام
آن را شروع
کرده است.
کمونيسم يک
نوع خوشخيالی رويائی
و هوائی و يک
اتوپی نيست.
تکامل جامعه
بشری، بشريت
را به آستانه
يک عصر تاريخی
رسانده است.
نيروهای توليدی
جامعه (که فقط
ماشين آلات،
ابزار و تکنولوژی
نيست بلکه
مردم و دانش
مردم نيز هست)
تا بدان سطح
تکامل يافته
که به بشر
اجازه می دهد
نه تنها بر
کمبود چيره
آيد، و نيازهای
مادی اساسی مردم
را تامين کند
بلکه مقدار
زيادی از
اضافه بر جای بماند
که به
رشد همه
جانبه و آينده
تکامل جامعه
اختصاص دهد.
نيروهای
توليدی جامعه
به درجه بالائی
اجتماعی شده
اند. بطوريکه
لازم است
هزاران و در
نهايت ميليون
ها تن با هم
کار کنند تا
توليد انبوه کنند
(از البسه تا
کامپيوتر)؛
توليدی که
توسط مردم در
سراسر جامعه
استفاده می شود.
و اين نيروهای
توليدی در
مقياس بين
المللی بشدت
درهم تنيده
شده و
مرتبطند: مواد
خام و
ترانزيستورها
و ابزار ماشينی
که در بخشی از
جهان توليد می
شود در بخشهای
ديگر جهان
وارد روند
توليد می شوند.
اما اين
نيروهای توليدی
اجتماعی شده
بطور خصوصی کنترل
می شوند. يک
طبقه سرمايه
دار، نتايج
توليد را بصورت
دارائی سرمايه
داری خصوصی تصاحب
می کند.
اين
است مشکل اساسی
در جهان. و اين
مشکل را
انقلاب
پرولتری حل می کند.
پرولتاريا
طبقه ای است
که در جامعه
سرمايه داری بر
اساس نيروهای توليدی
اجتماعی شده
به ظهور می رسد.
پرولتاريا
بازنمای کار
تعاونی و تلاش
تعاونی است که
منطبق است بر ماهيت
اجتماعی نيروهای
توليدي.
پرولتاريا
پايه مادی و
جايگاه آن را
دارد که
بتواند يک راه
بالکل و بنيادأ متفاوت
را برای
سازمان دادن
توليد جامعه و
برای سازمان
دادن جامعه
ارائه دهد.
سوسياليسم
چيست؟
سوسياليسم يک
دولت رفاه
بزرگ که از
مردم نگاه داری
می کند نيست.
سوسياليسم
همان اقتصاد
سرمايه داری که
شکل دولتی بخود
گرفته نيست.
سوسياليسم يک
دوره گذار از
سرمايه داری به
کمونيسم، به
جامعه بی طبقه،
است.
سوسياليسم
اين است که
پرولتاريا، در
اتحاد با
متحدينش که با
هم اکثريت
جامعه را
تشکيل می دهند،
ساختارهای اقتصادی،
روابط اجتماعی،
و افکاری را
که شکاف طبقاتی
و اجتماعی را
تبليغ کرده و
نگهبانی می کنند،
آگاهانه عوض می
کند.
سوسياليسم
يعنی رها کردن
خلاقيت و
ابتکار آن
کسانی که قبلا
در طبقه تحتانی
جامعه قرار
داشتند.
انقلاب
سوسياليستی يک
حاکميت سياسی نوين
برقرار می کند:
ديکتاتوری پرولتاريا.
اين ديکتاتوری،
طبقات
استثمارگر
قديمی و
نيروهائی را
که می خواهند
فعالانه اين
نظام نوين را
سرنگون کنند
مهار می کند.
اين حاکميت
سياسی، به
توده ها حق و
توانائی تغيير
جهان، مشارکت
همه جانبه در
جامعه، تبديل
شدن به
اربابان
جامعه را می دهد.
در حال حاضر
ما در سراسر
جهان تحت نظام
ديکتاتوری بورژوازی
زندگی می کنيم.
امروز در
آمريکا اين
ديکتاتوری به
شکل دموکراسی به
اجرا در می آيد.
اين ديکتاتوری،
تقويت کننده
نظامی است که
در خدمت
سرمايه داران
است و بر مردم
طوری حکومت می
کند که راه را
برای شکوفا
شدن نظام
سرمايه داری باز
کند.
انقلاب
سوسياليستی يک
اقتصاد نوين
برقرار می کند
که بر اساس
مالکيت
اجتماعی بر
ابزار توليد و
برنامه ريزی اجتماعی
قرار دارد؛
برای حل
مشکلات و
تامين نيازهای
اجتماعی بر
تعاون مردم
تکيه می کند؛
و دارای
يکرشته
الويتهای اقتصادی
و اجتماعی است.
ديکتاتوری
پرولتاريا بر
سرمايه داران
ديکتاتوری کرده
و تقويت کننده
نظامی است که
به انسان ها
اجازه رهائی از
سرمايه داری را
می دهد. توده
ها و هسته
رهبری آنها
بايد محکم به
اين قدرت
بچسبند. اما
نمی توانند به
اين قدرت
بعنوان هدفی در
خود نگاه
کنند. اين
قدرت برای آن
است که برای نيک
بختی بشريت
مورد استفاده
قرار گيرد؛
برای آفريدن
شرايطی که خود
اين ديکتاتوری
هم در جامعه
کمونيستی آينده
به موزه سپرده
شود، مورد
استفاده قرار گيرد.
در
ميدان نبرد،
اين ها اصول
راهنمای پايه
ای لنين برای رهبری
اولين
انقلاب
پرولتری در
اکتبر 1917 بودند.
■
بخش های 3 و
4 و 5 و 6 اين مقاله
را می توانيد
در تارنمای سربداران
-بخش "آرشيو"
در شماره های 24-25-26
حقيقت-
مطالعه کنيد.
عناوين اين
بخش ها
عبارتند از:
بخش 3: بلشويکها
انقلابی را
رهبری می کنند
که دنيا را
تکان داد
بخش 4:
انقلاب
اجتماعی توسط
قدرت پرولتري
بخش 5:
تجربه شوروي:
ساختمان اولين
اقتصاد سوسياليستی
آغاز می شود
بخش 6: تجربه
شوروي: جنگ
جهانی دوم و
پس از آن
بخش های 7
تا 14 اين
مجموعه
مربوط
به انقلاب چين
است که در زير
ملاحظه می کنيد:
انقلاب چين
بخش 7:
راهگشائی مائو:
پيروزی انقلاب
در چين
اول اکتبر 1949،
مائوتسه دون
در مقابل
ميليون ها نفر
که در ميدان
صلح آسمانی در
پکن گرد آمده
بودند سخنرانی
کرد. او به مدت 20
سال مردم چين
را در مبارزه
مسلحانه برای سرنگونی
فئودالها و
بيرون راندن
امپرياليستها
رهبری کرده
بود. در اين
جشن پيروزی مائو
اعلام کرد: «مردم
چين بپا خاسته
اند.» ولوله
شادی جمعيت را
فرا گرفت. اما
مائو، در عين
حال که در شادی
و غرور پيروزی
آنان سهيم
بود، به آينده
نيز می نگريست.
او گفت آن
قهرمانی و
فداکاری هائی که
به جشن پيروزی
امروز منجر
شد، «تازه اول
کار است... صرفا
پيش درآمد
کوتاه يک
نمايشنامه
طولانی است.»
به نظر مائو
انقلاب نمی توانست
در جا بزند و
تمام شود.
انقلاب در حال
ورود به مرحله
نوين دگرگونی سوسياليستی
اقتصاد،
آفريدن
نهادهای سياسی
نوين و شکل
گيری ارزشهای جديد
مبنی بر کار
برای سعادت
همگانی بود.
هدف نهائی کمونيسم،
جهان بدون
طبقات، بود.
اما در رهبری حزب
کسانی بودند
که وضع را
اينطور نمی ديدند.
از نظر آنان
کسب قدرت در
سال 1949 به منزله
پايان انقلاب
بود. از نظر
آنان اکنون
وظيفه يک چيز
بود: ساختن
چين مدرن. اين
بخشی از آن
وضع چالشگر و
پيچيده ای بود
که مائو و
توده ها مواجه
شدند.
نه طبقات
زميندار و
سرمايه دارانی
که سرنگون شده
بودند حاضر
بودند سرنوشت
خود را قبول
کنند. و نه
امپرياليستهائی
که بر چين
سلطه داشتند.
هنوز يکسال
از بقدرت
رسيدن
کمونيستها در
چين نگذشته
بود که آمريکا
جنگ کره را
آغاز کرد. آنان
جنگ را به
نزديک چين
راندند و چين
را تهديد به حمله
هسته ای کردند.
چين کمک های نظامی
و داوطلب را
به کره اعزام
کرد و آمريکا
را به زانو در
آورد. اما بهای
آن گران بود. 200
هزار چينی در
جنگ جان
باختند و
تعداد تلفات
حدود 900 هزار نفر
بود.
آمريکا
علاوه بر
ناوگان ششم
دريائی اش،
شبکه ای از
پايگاه های نظامی
در تايوان،
کره جنوبی و
ژاپن عليه چين
انقلابی بوجود
آورد. به مدت 20
سال، آمريکا و
کشورهای غربی با
اعمال تحريم
اقتصادی عليه
چين، مانع از
آن شد که چين
با اغلب نقاط
جهان وارد روابط
تجاری شود.
انقلاب با يک
فضای جهانی خصومت
آميز روبرو
شد.
چرا
در چين انقلاب
شد
به تازگی يک
کتاب ضد مائو
به نام "مائو:
داستان
ناشناخته"
نوشته جان
هاليدی و ژون
چان منتشر شده
است. اين کتاب
با روش ضد کمونيستی
متعارف ادعا می
کند که انقلاب
چين محصول
توطئه چينی های
مائوتسه دون
بود. طوری صحبت
می کند که قبل
از انقلاب،
وضع چين خيلی خوب
بود و ستم اجتماعی
هم موجود
نبود. بيائيد
نگاهی به چين
پيش از انقلاب
بيندازيم.
اکثريت عظيم
مردم چين
دهقانانی بودند
که روی زمين
کار می کردند
اما زمين
نداشتند يا کم
داشتند. تحت
سلطه زمينداری
بودند که بر
اقتصاد محلی و
زندگی مردم
حکمرانی می کرد.
دهقانان با
زحمت زياد بقای
خود را تامين
می کردند. در
سالهای بد که
محصول کم بود،
برگ و پوست
درختان را می خوردند
و مجبور می شدند
فرزندانشان
را بفروشند.
يکسال سيل بود
و يکسال
خشکسالي. اين
توالی تمام
نشدنی مشخصه
کشاورزی چين
بود. بين سال 1921
تا 1943 بطور
متوسط سالانه
يک قحطسالی می
آمد و صدها
هزار نفر را می
کشت.